آیا و چرا؟

مشخصات کتاب

سرشناسه : امینی گلستانی، محمد، 1317 -

عنوان و نام پدیدآور : آیا و چرا/ محمد امینی گلستانی.

مشخصات نشر : قم: سپهر آذین، 1392.

مشخصات ظاهری : 314 ص.

موضوع : محاکمه اهل سنت

ص: 1

ص: 2

ص: 3

ص: 4

ص: 5

ص: 6

ص: 7

ص: 8

ص: 9

ص: 10

پیشگفتار

بسم اللّه الرّحمن الرّحبم

الحمد للّه ربّ العالمین و الصّلوه و السلام علی سیّد الأنبیاء و المرسلین محمّد بن عبداللّه خاتم النبیّین صلی الله علیه و آله و سلم و علی أهل بیته الطّیّبین الطاهرین و اللّعنه الدائمه الأبدیّه علی أعدائهم و منکری فضائله أجمعین من الان الی بقاء یوم الدین.

این سؤال در ذهن خیلی ها نقش بسته و به خاطر اشخاص زیادی می پیچد که چرا گروهی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و تابعین آنها، در مدت کوتاهی، از اهل بیت و خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دست برداشتند و زمینه را طوری فراهم ساختند که به سرعت دَرِ خانه آنها بسته شده و به دست فراموشی سپرده شوند؟!؛

کار به جائی رسید که عبارت شکننده و هشدار دهنده «ارتدّالناس بعد النبیّ الّا ثلاثه» (بعد از پیامبر مردم مرتد شدند مگر سه نفر!!) از حلقوم شریف بزرگان و امامان آن خاندان، بیرون آمد؛

اگر نبود ایثارها و فداکاری ها و جانبازی ها و از خود گذشتگی های آن عده معدود مانند سلمان و اباذر و مقداد و عمار و میثم و عمروبن حمق و حجربن عدی و رشید هجری و غیرهم و در رأس این ها، دلاور مردان و به خون خفتگان دشت کربلا وو .. نه از تاک نشان می ماند و نه از تاک نشان!!.

از مدت ها قبل غرق اندیشه بودم که در این باره کتابی فراهم آورده و با این قبیل بی وفایان و فریب خوردگان و دست از قضاوت وجدان خود برداشتگان، صحبتی داشته باشم و به صورت «آیا» و «چرا» این ها را زیر سؤال برده و علت این کارشان را در طول تاریخ، جویا باشم و به عبارت دیگر به پیش «میز محاکمه وجدان» خودشان بکشانم شاید کسانی از وجدان بیدار خود، الهام گرفته و به سوی «حق و حقیقت» گرویده و سر به آستان «اهل بیت» سائیده و به آخرین وصیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم «انّی

ص: 11

تارکٌ فیکم الثقلین، کتاب اللّه و عترتی» عمل کرده و سفارش آن حضرت را به کرسی بنشاند انشاءاللّه.

در این کتاب تا آنجا که امکان داشت از منابع و مصادر مهم خود برادران اهل سنت و جماعت و از کتاب های بزرگان آنها مانند صحاح ششگانه و سنن های مختلف و مناقب و مآثر وو .. گوناگون، استفاده نمایم و این سؤال را بنمایم

آیا- این همه نوشته های بزرگان شما خدای نکرده دروغ و یا خلاف واقع است، در این صورت «وعلی الإسلام السّلام» و اگر درست است و صحیح،

پس چرا این حقیقت را پذیرا نیستید؟!!، تاکی تعصّب و یا غفلت و عناد و لجاجت؟!!.

اینک برای اولین بار فرصت را غنیمت دانسته متقابلا از علمای بزرگوار اهل سنت سؤالاتی می کنیم تا پاسخ بشنویم و ابهامات برطرف شود. امید است که گفتگوهای علمی و مذهبی، این دو مکتب فکری را بعد از هزار و چهار صد سال جدائی به هم پیوند دهد.

[بخش 1]

«چند مطلب را به خاطر بسپارید»

اشاره

قبل از ورود به اصل موضوع کتاب، لازم است خوانندگان محترم مطالبی رابه خاطر بسپارند، و در طول مطالعه این کتاب، وقایع وجریان های نقل شده را با آنها، تطبیق نمایند، تا ماهیت اشخاصی که آن جریانها را پیش آورده اند، به دست آورند و میزان ایمان و مقدار اخلاص آنان نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیتش علیهم السلام روشن شود، در آن صورت است که شناخت و قضاوت در باره آنان، آسان خواهد شد.، و نیز بدانیم که حدود و معیار نفوذ شیاطین در بنی آدم، به چه میزان است، چون ممکن است خیلی ها ادعاء نمایند که مارا شیطان از راه راست نگه داشت و با این ادعاء خود را معذور یا تبرئه نمایند.

1- «خلقت شیطان»

سؤال: خداوند چرا شیطان را آفرید با اینکه می دانست سرچشمه وسوسه ها و گمراهی ها می شود؟!!.

ص: 12

جواب: اولا خلقت شیطان از آغاز خلقت پاک و بی عیبی بود سپس با سوءاستفاده از آزادی خودبنای طغیان و سرکشی گذاشت و رانده درگاه خداوند گردید ثانیا وجود شیطان برای پویندگان راه حق نه تنها زیانبخش نیست بلکه رمز تکامل نیز محسوب می شود زیرا وجود یک دشمن قوی در مقابل انسان باعث پرورش و ورزیدگی او می گردد نتیجه اینکه شیطان گرچه به حکم آزادی اراده در برابر اعمال خلاف خود مسئول است ولی وسوسه های او، زیانی برای بندگان خدا و آنهایی که می خواهند در راه حق گام بردارند نخواهد داشت بلکه بطور غیر مستقیم برای آنها ثمر بخش نیز خواهد بود.(1)

سؤال: چرا خدای عادل شیطان و نیروهای مخالف را در برابر ما قرار داد؟!.

جواب: بی شک وجود تضادها یعنی نیروهای مخالف، پویندگان راه حق را در رسیدن به تکامل، آماده می سازد. دانشمندان جامعه شناس معتقدند که یکی از عوامل پیشرفت ملتها و جامعه ها اینست که در برابر نیروهای مخالف واقع می شوند و ناگزیرند برای حفظ موجودیت خود تلاش کنند و در نتیجه نیروهای ذاتی آنان در راه پیشرفت و اعتلا به حرکت در می آید. به عکس یکی از مهمتری عوامل عقب افتادگی اینست که ملتی در یک محیط آرام و بدون دردسر و تضادها زندگی کند و مجبور نباشد برای وضعی بهتر تکاپو نماید.

همچنین دانشمندان طبیعی معتقدند که اگر میکروبهای مضر از راههای مختلف وارد بدن انسان نمی شدند و سلولهای بدن با هجوم دائمی به آنها به فعالیت نمی پرداختند، جسم انسان هرگز نمو کنونی را نداشت. این را نیز می دانیم که برای افزایش مقاومت و مصونیت بدن در برابر بیماری های مختلف از میکروب های همان بیماری استفاده می شود یعنی میکروب ضعیف شده را به بدن تزریق می کنند تا گلبول های سفید، خود در برابر هجوم میکروب ها واکنش نشان دهند، این واکنش همان مصونیت و مقاومت در برابر بیماری است.

کوتاه کلام آنکه تضادها در هر صورت رمز تکامل و ترقی است به شرطی که به


1- تفسیر نمونه ج 6 ص 111.

ص: 13

صورت صحیح از آن بهره برداری شود. بنابراین وجود تضادها نه تنها باعث بدبختی نیست بلکه عامل بسیار موثری برای تکامل انسان به حساب می آید.

و اما شیطان در انتخاب مسیر غلطی که در پیش گرفته هیچگونه اجباری نداشته بلکه مانند بشر در تعیین سرنوشت خود آزاد آفریده شده است.

ولی با اینهمه، وجود او به عنوان یک عامل تضاد می تواند مورد استفاده قرار گیرد و ما می توانیم با مقاومت در برابر وسوسه های او بر نیروی ایمان و فضیلت و ارزش های خود بیفزاییم، چون می دانیم شیطان و نیروهای مخالف ما را به فساد مجبور نمی کنند بلکه تنها از بیرون انسان ها را صدا می زند و بشر می تواند با نیروی عقل و ایمان و راهنمایی های پیامبران بر آنها پیروز شود و راه صحیح را انتخاب کند، از این نظر است که می گوییم وجود تضادها برای تکامل یافتن انسانها مفید و لازم است.

2- «حدود نفوذ شیطان»

سؤال: قرآن در آیه 41 سوره حجر و ت یه 65 سوره اسراء بطور آشکار می گوید خداوند به شیطان اعلام کرد راهی بر بندگان حقیقی من نداری، پس چرا گروههای بی شماری پیرو او شده و به دعوت او لبیک می گویند؟!.

جواب: آنچه خداوند به شیطان خاطر نشان ساخت این است که وی نمی تواند بندگان حقیقی اورا اغوا کند و کردارهای زشت و حرام را در نظر آنها زیبا جلوه دهد و در نتیجه آنها را از شاهراه ایمان و اطاعت به سوی کفر و معصیت بکشاند، این یک واقعیت است بندگان حقیقی خدا در برابر شیطان کم نمی آورند و دائم با او در مبارزه هستند و شب و روز با او دست و پنجه نرم می کنند.

اصولا هر کس با میل، دریچه های قلب خود را به روی شیطان می گشاید وگرنه او بدون اجازه خود ما، از این مرز نمی گذرد.

به عبارت روشنتر، مقصود از راه یافتن شیطان این است که بر اثر ضعف ایمان وسهل انگاری انسان، قلب او مورد تسخیر شیطان واقع می شود و در نتیجه ارتکاب گناه را در نظر وی آسان می سازد و هرگز شیطان یک چنین راهی به روح و روان پیامبران و بندگان خالص خدا را ندارد.

ص: 14

3- «شیطان در قیامت»

سئوال: آیه 22 سوره ابراهیم (1) دلیل بر این است که شیطان در روز رستاخیز با پیروان خودسخن می گوید و آنها را به باد ملامت و شماتت خود می گیرد، چگونه شیطان این توانایی را دارد که در آن محضر بزرگ با همه پیروان خود تماس پیدا کند؟!.

جواب: اولًا این آیه مبارکه دلیل این است که شیطان جز یک دعوت کننده و صدا زننده از بیرون، نیست و تسلطی در درون آدمی ندارد هرکس به صدایش جواب مثبت داد، از خدا دور می شود، ولی راه برایش بسته نیست باز می تواند با نیروی توبه و بازگشت، به سوی خدا برگردد.

وثانیاً خداوند توانایی سخن گفتن باپیروان خود در قیامت را به شیطان می دهد و این در واقع یک نوع مجازات روانی برای پیروان شیطان است و اخطاری است به همه پویندگان راه او در این جهان که پایان کار خود و رهبر خویش را از هم اکنون ببینند و به هر حال خداوند وسیله این ارتباط را میان شیطان و پیروانش به نحوی فراهم می کند.

4- «ولایت مطلقه»

ما مسلمانها، طبق آیات و روایات، اعتقاد قطعی داریم، بر اینکه ولایت مطلقه


1- وَ قالَ الشَّیْطانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ ما کانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلا تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ( 22)\E ابراهیم: 22 و شیطان، هنگامی که کار تمام می شود، می گوید:« خداوند به شما وعده حق داد؛ و من به شما وعده( باطل) دادم، و تخلّف کردم! من بر شما تسلّطی نداشتم، جز اینکه دعوتتان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید! بنابر این، مرا سرزنش نکنید؛ خود را سرزنش کنید! نه من فریادرس شما هستم، و نه شما فریادرس من! من نسبت به شرک شما درباره خود، که از قبل داشتید،( و اطاعت مرا همردیف اطاعت خدا قرار دادید) بیزار و کافرم!» مسلّماً ستمکاران عذاب دردناکی دارند!

ص: 15

تکوینی و تشریعی، از آن خدا ست، و خداوند عالم است که برای رسول خودش، مقام و لایت کبرا، عطا کرده و تمامی گفتارهای او را در آیات مکرر قرآن کریم، امضا و تصدیق و تأیید نموده است،

پس ما، در صورتی که به او ایمان واقعی داشته باشیم، حق نداریم و نباید، به گفتار و کردار و پندار او اعتراض داده، یا اظهار تردید نمائیم.

باید تسلیم محض شده و هرچه او بگوید و در باره هر چیزی تصمیم بگیرد، با جان و دل، بپذیریم،

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند*** هرچه او گوید و من نیز همان می گویم

و گرنه مشمول آیات لعن خدا بوده و در آخرت با آتش غضب خداوندی معذب خواهیم شد.

این مطلب، در آیات متعدد قرآن کریم، بیان شده است مانند آیه مبارکه، سوره أحزاب، می فرماید:

1- وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَهٍ إِذا قَضَی اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِیناً(1) هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش در باره کاری حکم کردند (و امری را لازم دانستند)، اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشد؛ و هر کس نا فرمانی خدا و رسولش را کند به گمراهی آشکاری گرفتار شده است.

2- وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدی وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّی وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِیراً(2) کسی که بعد از آشکار شدن حق، با پیغمبر مخالفت (و درشتی) کند، و از راهی جز راه مؤمنان پیروی نماید، ما او را به همان راه که می رود می بریم؛ و به دوزخ داخل می کنیم؛ و سر انجام بدی

(دوزخ) در انتظار آنهاست.

3- یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ


1- أحزاب: 36.
2- نساء: 115.

ص: 16

ای کسانی که ایمان آورده اید! چیزی را بر خدا و رسولش مقدم نشمرید (وپیشی نگیرید) و تقوای الهی پیشه کنید خداوند شنوا وداناست.

در آیات فوق و آیات مشابه آن، در صورتی که خدا و رسولش برای کاری تصمیمی گرفته باشند، صریحاً حق انتخاب را از مسلمانها سلب نموده است و اجازه نمی دهد خودسرانه اقدام به کاری نمایند که برخلاف تصمیم خدا و رسولش منتهی شود.

بطور خلاصه ولایت مطلقه را به خود و قسمتی را به رسول خود اختصاص داده است، به هیچکس در هر مقام و مرتبه ای هم که باشد؛ علاوه بر انیکه، اجازه ایستادگی و اظهار نظر در برابر اوامر و نواهی خدا و رسول را نداده است، باید از آنهانیز بی چون و چرا اطاعت نمود و تسلیم مطلق شد، زیرا خدا و رسول، هیچوقت بر خلاف مصالح دنیا و آخرت انسانها کاری را، انجام نمی دهند.

5- «گفته او وحی است»

با توجه به آیاتی که خداوند عالم، زیر و بم گفتار و صحت رفتار رسول خود را به طور دربست، امضاء و تأیید نموده است و این که او بدون اجازه و رضای خدا أبداً کاری و یا عملی را انجام نمی دهد و حرفی از دهانش بیرون نمی آورد، پس ما نیز باید دربست و بطور مطلق، گفتار و کردار او را بی چون و چراقبول نمائیم، و در باره معترضین به گفتارها و رفتارهای آنحضرت چه در حیات و چه بعد از ممات (که در این کتاب، نمونه هائی از آن، آورده شده است،) منصفانه قضاوت وجایگاه آنان را در پیش خدا و رسولش بشناسیم. می فرماید:

1- وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی! پیغمبر باهوا و هوس حرف نمیزند، گفتار او وحی است که از جانب خدا به او وحی می شود و در آیه دیگر می فرماید:

2- وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ آنچه را رسول خدا برای شما آورده بگیرید (و اجرا کنید)، و از آنچه نهی

ص: 17

کرده خود داری نمایید؛ و از (مخالفت) خدا بپرهیزید که کیفر خداوند سخت است.(1)

رسول خدا صلی الله علیه و آله در جواب عبداللّه بن عمر که پرسید هرچه از شما می شنوم، بنویسم؟! اشاره به دهان مبارکش کرد و فرمود:

أکتب فو اللّه الّذی نفسی بیده مایخرج منه إلّاحق!

بنویس به خدا قسم از آن، جز حق چیزی بیرون نمی آید.(2)

و آیات و روایات دیگر که در محل خود ذکر گردیده است.

6- «پیامد دشمنی بارسول خدا صلی الله علیه و آله»

1- وَ مَنْ یُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُ الْهُدی وَ یَتَّبِعْ غَیْرَ سَبِیلِ الْمُؤْمِنِینَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّی وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِیراً(3) کسی که بعد از آشکار شدن حق، با پیغمبر مخالفت (و درشتی) کند، و از راهی جز راه مؤمنان پیروی نماید، ما او را به همان راه که می رود می بریم؛ و به دوزخ داخل می کنیم؛ و سر انجام بدی است (دوزخ).

2- إِنَّ الَّذِینَ یُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ کُبِتُوا کَما کُبِتَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ (4) کسانی که با خدا و رسولش دشمنی می کنند خوار و ذلیل شدند (نگونسار تاریخند) آن گونه که پیشنییان خوار و ذلیل شدند.

3- إِنَّ الَّذِینَ یُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِکَ فِی الْأَذَلِّینَ (5) کسانی که با خدا و رسولش دشمنی می کنند؛ آنها در زمره خوار و ذلیلانند.

4- ذلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ یُشاقِقِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ انفال: 13 این بخاطر آن است که آنها با خدا و پیامبرش (ص) دشمنی ورزیدند؛ و هر کس با خدا و پیامبرش دشمنی کند، (کیفر شدیدی می بیند؛) و خداوند شدید العقاب است!


1- حشر: 7.
2- من حیات الخلیفه ص 273؛ از سنن ابی داود ج 3 ص 176 در کتاب العلم.
3- نساء: 115.
4- مجادله: 5.
5- مجادله: 20.

ص: 18

5- إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدی لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیُحْبِطُ أَعْمالَهُمْ (32) محمد: 32 آنان که کافر شدند و (مردم را) از راه خدا بازداشتند و بعد از روشن شدن هدایت برای آنان (باز) به مخالفت با رسول (خدا) برخاستند، هرگز زیانی به خدا نمی رسانند و (خداوند) بزودی اعمالشان را نابود می کند!

6- ذلِکَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ یُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ حشر: 4 این به خاطر آن است که آنها با خدا و رسولش دشمنی کردند؛ و هر کس با خدا دشمنی کند (باید بداند) که خدا مجازات شدیدی دارد!

از آیات فوق و مانند آنها، چه نتیجه ای، می گیریم و چه می فهمیم و چگونه تفسیر می کنیم و معنای دشمنی را به چه صورتی می دانیم و معنا می کنیم؟! (دقّت کنید).

پرسش های چند

با در نظر گرفتن نصوص صریحه قرآن و سفارشهای بی شمار رسول خدا صلی الله علیه و آله در باره اهل بیت علیهم السلام و شخص امیر مظلومان علی علیه السلام (1) این پرسش ها پیش می آید، کسانی که بااهل بیت علیهم السلام سرستیز داشته و برای همیشه حقوق مسلّم آنها را غصب کرده اند؛

آیا- دور از رحمت خدا، و مشمول لعن او نبوده و نخواهند بود؟!

آیا- عذاب خوار کننده و دردناک وو ... در انتظار آنها نیست؟!

آیا- صاحبان این اعمال را بی ایمان و منافق و و ... معرّفی نکرده است؟!

آیا- دستور نداده است بدون این که در برابر تصمیم خدا و رسول او حق اظهار نظر داشته باشند، تسلیم شوند؟!

آیا- خداوند سخن رسولش را سخن خود معرّفی نکرده است یعنی هرچه رسول او گوید در واقع خود او گفته است؟!.

آیا- وقت آن نرسیده است، از دست آورد کینه های تعصّبی گذشته گان، دست


1- که نمونه هائی از آن در کتاب« از مباهله تاعاشورا» ی مؤلف آمده است.

ص: 19

بردارند؟! کسانی را که، همیشه به رسول خدا صلی الله علیه و آله خون دل خورانده اند، مسلمان بدانند، مانند أبوسفیان چون پدر معاویه و أموی است، أمّا أبوطالب مدافع و فدائی جانباز و عاشق از جان گذشته و مانند کوه استوار در برابر قرشیان، ایستاده را، مسلمان نشناسند چون پدر علی علیه السلام و هاشمی است.

آیا- به معاویه: مدال افتخار «خال المؤمنین» اعطاء کردن، و با این لقب جا افتاده، او را روی کول مسلمانها سوار کردن شایسته است؟! ولی برای محمّد بن أبی بکر، برادر أمّ المؤمنین عایشه که جوانترین، خانمهای رسول خدا صلی الله علیه و آله و بیشتر مورد توجه آنحضرت بود، عنوان «خال المؤمنین» دادن سزاوار نیست چون علوی است؟!(1)

آیا- خلیفه عثمان: چون شوهر دو «ربیبه»(2) رسول گرامی و خود نیز از بنی

أمیّه است و قسمت أعظم عمر خود را باکفر و شرک گذرانده بود، با افتخار لقب «ذو النّورین» سر به آسمان بساید و شایسته احترام؟!، امّا شوهر «سیّده النّساءالعالمین» و شخصیت دارای القاب «اوّل من آمن باللّه و رسوله و قائد الغرّالمحجّلین و هاجر الهجرتین و من صلّی القبلتین و قاتل ببدر و حنین و لم یکفر باللّه طرفه عین» بعد از رحلت آن حضرت، ره به جائی نبرد و نسبت کفر به او داده و خانه نشین کنند!!


1- چند صفحه قبل سخنان قاضی زنگنه و عمر النّسفی را نقل نمودیم توجه فرمائید.
2- گروهی از خبرگان معتقدند، دو دختر پیامبر که یکی پس از دیگری، به عقد عثمان درآمده، دختران هاله، خواهر خدیجه کبری بودند در واقع ربیبه های پیامبر بودند، نه دخترانش. چنانکه استاد دکتر جواد خلیل در کتاب محاکمات الخلفاء می گوید: ما حاشیه ای که بر کتاب متعه و اثر اصلاح اجتماعی آن: تألیف استاد توفیق فکیکی، تقدیم استاد عبد الهادی مسعود، چاپ قاهره ص 103 نوشته ایم أنّ البنتین لیستا بنتی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و إنّما هما بنتا هاله اخت خدیجه و ربیبتا فی دار رسول اللّه صلی الله علیه و آله و عاشتا تحت رعایته. وقد أیّد ذالک عدد من الباحثین، و کتب السّیّد جعفر مرتضی العاملی کتاباً بعنوان( بنات النّبیّ أم ربائبه) همانا آن دو دختر دختران رسول خدا نبودند بلکه دختران هاله خواهر خدیجه بودند و در خانه رسول خدا تربیت یافته و در زیر سایه او بزرگ شدند این مطلب را عده ای از بررسی کنندگان تأیید کرده اند و( استاد) سید جعفر مرتضی عاملی هم درکتابی بنام( دختران پیامبریا ربیبه های او) نیز آورده است.( محاکمات الخلفاء: ص 445 قسمت پاورقی

ص: 20

چون او «أخوالرّسول» است و از بنی هاشم.

و هزاران آیای بدون جواب دیگر که قسمتی از آنها از نظر خوانندگان محترم خواهد گذشت، و ما سعی خواهیم کرد این آیا ها را تکرار نکنیم مگر اینکه ضرورت ایجاب نماید، باتوجه به مطالب بالا.

پس چرا قسمت أعظم مسلمین متأسّفانه هنوز که هنوز است، باز با همان منطق إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلی أُمَّهٍ وَ إِنَّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ به سر می برند و حاضر نیستند بدون تعصب و با دیده تحقیق با مسائل اعتقادی روبرو شده و خود را متحول سازند.

و یا حد أقل، در نوشته ها و کتابهای مهمّ بزرگان و داشمندان خود، دقت فراوان به کار برده، و از تقلید کور کورانه و تعصبات فرقه ای، دست بر دارند؟! تا اینکه با کمال شهامت، خود را در سلک حقیقت شناسان و حق جویان در آورده، و به سوی قلّه عزّت و عظمت خود محوری و خود باوری، و حق شناسی، پرواز نمایند؟! به امید آن روز.

7- «مذهب شیعه»

سؤال: آیا اسناد مذهب شیعه- هم دراصول و هم در فروع- به ائمه اهل بیت علیهم السلام صحیح است؟

جواب: 1- افراد آگاه، کاملا، و بدون هیچ تردید، و به طور روشن می دانند که شیعه امامیه، همواره در اصول دین و فروع آن به عترت پاک رسول خدا صلی الله علیه و آله وابسته بوده و از آنها یک ذره هم جدا نشده اند. بنابراین، رأی و نظریه شیعه تابع رأی ائمه عترت علیهم السلام است هم در اصول دین، هم در فروع دین، و هم در سائر علومی که از قرآن و سنت گرفته می شود و یابه آنها تعلق دارد. در هیچ یک از این قسمت ها جز به ائمه اهل بیت علیهم السلام اعتمادنمی کنند و به دیگری در این باره مراجعه نمی نمایند.

بنابراین، آنها متدین به آیین خداوند هستند و به او تقرب می جویند ولی فقط ازطریق مذهب اهلبیت علیهم السلام. در انصراف از آنها راهی برای خود نمی بینند ودیگری را به جای آنان هرگز نمی پذیرند. بر همین منوال، گذشتگان صالح شیعه گذرانده اند. آنها از زمان امیرمومنان، امام حسن، امام حسین و امامان نه گانه از نسل امام

ص: 21

حسین (علیهم السلام) تا هم اکنون و این عصر، زندگی خویش را بدین گونه سپری نموده اند. از هر کدام از ائمه علیهم السلام عده فراوانی از ثقات و حفاظ شیعه، اصول و فروع مذهب خود را فرا گرفته اند. از این جمعیت، تعداد آنها که اهل ورع، ضبط و اتقان هستند بیش از حد تواتر است و اینان برای کسانی که باقی مانده اند طبق تواتر قطعی مطالب را نقل نموده اند این نسل نیز برای کسانی که پس از آن می زیسته اند همین گونه نقل کرده است؛ همچنان هر نسلی برای نسل بعد از خود، تا به ما رسیده که همچون خورشید هنگام ظهر- که پرده و حجابی بر آن نیست- می درخشد.

بنابراین، ما، هم اکنون در فروع و اصول بر همانیم که ائمه آل رسول (علیهم السلام) بر آن بودند.

8- «اتحاد شیعه و سنی»

سؤال: آیا بهتر نیست شیعه با مذاهب اربعه در برابر دشمنان مشترک که با اصل اسلام مخالفند متحد شود؟.

جواب: این نکته معلوم است که اختلاف بین مذاهب چهارگانه اهل سنت کمتر از اختلاف بین آنها و بین مذهب شیعه نیست. شاهد گویای این سخن، هزاران کتاب است که در اصول و فروع مذهب این دو گروه تألیف یافته است. پس چرا شایعه پردازان، در میان مسلمانان شایع می سازند: شیعه مخالف اهل سنت است، اما شایع نمی سازند که: اهل سنت مخالف شیعه یا در خیلی از مطالب اند؟.

و چرا شایع نمی کنند که: گروهی از اهل تسنن مخالف گروهی دیگرند؟.

اگر جایزاست که چهار مذهب باشد چرا پنج تای آن جایز نباشد؟.

چطور ممکن است چهار مذهب موافق با اجتماع و اتحاد مسلمانان باشد اما همین که به پنج رسید اجتماع از هم پراکنده می شود و مسلمانان هر کدام به راهی می روند و موجب از هم گسیختگی آنهاخواهد شد؟.

چه شد که شما (تابعان مذهب اهل بیت علیهم السلام) را سبب قطع پیوند اجتماعی و پراکنده شدن می دانید اما پیروان دیگر مذاهب را هر چند از نظر مذهب، نظریه مشرب وخواسته ها متعدد و مختلف باشند، باعث اجتماع دلها، و اتحاد عزمها

ص: 22

می پندارید؟.

بلی اتفاق و اتحاد مسلمانان از این طریق صورت می گیرد که نظر پیروان هر یک ازمذاهب شافعی، حنفی، مالکی و حنبلی نسبت به شیعه آل محمد علیهم السلام همچون نظرشان نسبت به پیروان آن مذهب دیگر باشد.(1)

9- «انشعاب شیعه»

سؤال: چرا شیعه از مذاهب جمهور مسلمانان پیروی نمی کند؟.

منظور مذهب اشعری در اصول دین و مذاهب اربعه در فروع دین می باشد، در صورتی که گذشتگان صالح به آنها متدین بودند.

جواب: تعبد شیعه در اصول دین به غیر مذهب اشعری و در فروع دین به غیر مذاهب اربعه به خاطر تحزب و دسته بندی و تعصب نیست، بلکه این تعبد در اثر (ادله شرعی و قطعی) است که (شیعه) رابه پیروی از (مذهب اهل بیت پیامبر علیهم السلام) ملزم ساخته، ملزم به پیروی از مذهب همان ها که در دامن رسالت پرورش یافته اند، و رفت و آمد فرشتگان در خانه آنهابوده، و محل فرود آمدن وحی و نزول قرآن کریم بوده اند.

روی این جهات است که (شیعه) در فروع دین و عقاید مذهبی، اصول فقه و قواعد آن معارف سنت و قرآن، و علوم اخلاق و آداب و رسوم به آنها پیوسته است.

این فقط به خاطر (تسلیم در برابر ادله و برهان)، و تنها به واسطه تعبد دربرابر سنت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله می باشد که این (راه) را برگزیده است و بس.

اگر (ادله شرعی) به (شیعه) اجازه مخالفت با (ائمه اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله) رامی داد و یا او می توانست به هنگام انجام وظایف- طبق مذهب دیگر- قصد قربت کند، از جمهور تبعیت می کرد و قدم به جای قدم آنها می گذارد تا پیمان دوستی محکمتر و همسوئی برادری مطمئن تر گردد، اما (ادله قطعی) راه شخص


1- المراجعات/ ترجمه محمد جعفر امامی( حق جو و حق شناس) نویسنده: موسوی عاملی- سید شرف الدین.

ص: 23

مؤمن را سد می کند وبین او و خواسته هایش فاصله می اندازد.

و جای بسی شگفتی است که گفته شود: گذشتگان صالح، متدین به این

(مذاهب اربعه) بوده اند! در حالی که صالحان پیشین و هم آنها که بعد آمده اند، یعنی (شیعیان آل محمد صلی الله علیه و آله)- که در حقیقت نصف مسلمانان راتشکیل می دادند- به (مذهب ائمه اهل بیت علیهم السلام) و (ثقل رسول اللّه صلی الله علیه و آله) متدین بوده اند، و از آن کوچکترین انحرافی نیافته اند. آنها از زمان علی و فاطمه علیها السلام تا هم اکنون، مطابق این روش عمل می کرده اند؛ یعنی از آن زمان که نه از اشعری و نه از ائمه مذاهب اربعه، و نه از پدران آنها خبری نبود، اینها وجود داشتند. این مسلّماً برشخص مطّلع مخفی نیست. بعلاوه، مسلمانان دوران های سه گانه نخستین (1)، متدین به هیچکدام از این مذاهب نبوده اند زیرا.

1- مالک بن انس اصبحی مدنی صاحب الموطأ امام مالکی ها در سال 93 هجری قمری، در مدینه قدم به این جهان گذارده و در سال 179 در سن 85 سالگی به سرای باقی شتافت و در بقیع دفن گردید.

2- ابوحنیفه نعمان بن ثابت امام حنفی ها در سال 80 در دوران عبدالملک مروان در کوفه تولد یافته و در سال 150 به جهان باقی شتافت و در بغداد دفن گردید.

3- شافعی محمد بن ادریس امام شافعی ها در سال 150 متولد شده و در روز جمعه آخر رجب سال 204 در سن 54 سالگی در شهر فسطاط مصر وفات یافت و در مقبره بنی الحکم در قرافه دفن شده است.

4- احمد حنبل امام حنبلی ها در 164 در بغداد به دنیا آمده و در سال 241 در سن 78 سالگی در بغداد از دنیا رفته و در مقبره باب الحرب دفن گردیده است.(2)


1- منظور از( دورانهای سه گانه نخستین)، عصر پیامبر صلی الله علیه و آله، عصر صحابه، و عصرتابعین است که دراین سه دوران از مذهب اشعری و از مذاهب اربعه( حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی) نام و نشانی وجود نداشت.
2- * ترکیب از المراجعات، المراجعه 4، سفینه البحار، ماده ملک و شفع و حنف و حنبل و از معجم فقه السلف، ج 9 ص 123 و 108 و 107 و 8.

ص: 24

5- اشعری در سال 270 هجری تولد یافته و در حدود سال 335 از دنیا رفته است.

این مذاهب کجا و مردم دورانهای اول و دوم و سوم (که بهترین دورانها به شمار می رود) کجا؟.

اما (شیعه) از صدر اسلام، متدین به (مذهب ائمه اهل بیت علیهم السلام بوده (که اهل بیت به آنچه در خانه است آشناترند)، و غیر شیعه به مذهب و روش علماء صحابه وتابعین، عمل می کردند.

بنابراین، چه دلیلی همه مسلمانان را ملزم می سازد که پس از سه دوره اول به مذاهب نامبرده عمل کنند، نه مذهب دیگری که از پیش مورد عمل بوده است؟(1)

10- «علّت اعراض شیعه از مذاهب اربعه»

سئوال: سبب اعراض شیعه از مذاهب اهل تسنن چه بود؟.

جواب: سبب اعراض به علت های گوناگون بر می گردد که فقط با توجه به روایات ذیل که مشتی از خروار است، روشن می شود؛

1- آیا- رسول خدا صلی الله علیه و آله در آخرین لحظات زندگی اش به اصحاب و اطرافیانش را مورد خطاب قرار داده باندای بلند نفرمود:

(یا ایها الناس انّی ترکت فیکم ما ان أخذتم به لن تضلوا: کتاب اللّه و عترتی أهل بیتی)(2).

(ای مردم! من در بین شما


1- المراجعات/ ترجمه محمد جعفر امامی( حق جو و حق شناس) نویسنده: موسوی عاملی- سید شرف الدین.
2- اسناد این حدیث را رجوع کنید به صحیح ترمذی ج 2 ص 308 ط. بولاق مصر، نظم درر السمطین( زرندی حنفی) ص 232 ط نجف، ینابیع الموده( قندوزی حنفی) ص 30، 41، 370 ط. اسلامبول، کنز العمال( متقی هندی) ص 153 ط 2، تفسیر( ابن کثیر) ج 4 ص 113، ط. دار احیاء الکتب العربیه مصر، مصابیح السنه( بغوی) ص 206 ط. قاهره، جامع الاصول( ابن اثیر) ج 1 ص 187 ح 65 ط. مصر، المعجم الکبیر( طبرانی) ص 137، مشکاه المصابیح( خطیب تبریزی) ج 3 ص 258 ط. دمشق، احیاءالمیت( سیوطی) در حاشیه الاتحاف( شبراوی) ص 114 ط. الحلبی، الفتح الکبیر( نبهانی) ج 1 ص 503 و ج 3 ص 385 ط. دار الکتب العربیه مصر، الشرف الموبد( نبهانی) ص 18 ط. مصر و ارجح المطالب( عبیداللّه حنفی) ص 236 ط. لاهور.

ص: 25

چیزی گذاردم که اگر آن را در اختیار گیرید هرگزگمراه نخواهید شد: کتاب خدا، و عترت من اهل بیتم).

2- آیا- نفرمود: (

انّی ترکت فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلّوا بعدی: کتاب اللّه حبل ممدود من السماء الی الأرض، و عترتی أهل بیتی، و لن یفترقا حتی یردا علی الحوض؛ فانظروا کیف تخلفونی فیهما(1))

. (من در میان شما چیزی به ودیعه


1- رجوع کنید به صحیح( ترمذی) ج 2 ص 308 ط. بولاق مصر، نظم درر السمطین( زرندی حنفی) ص 231، الدر المنثور( سیوطی) ج 6 ص 7 و 306، ذخائر العقبی( طبری) ص 16، الصواعق المحرقه( ابن حجر) ص 89 ط المیمنیه مصر، ینابیع الموده( قندوزی حنفی) ص 30، 36، 191، و 296 ط اسلامبول، المعجم الصغیر( طبرانی) ج 1 ص 135، اسد الغابه فی معرفه الصحابه( ابن اثیر شافعی) ج 2 ص 12، تفسیر( ابن کثیر) ج 4 ص 113، کنز العمال( متقی هندی) ج 1 ص 154 ط 2، الفتح الکبیر( نبهانی) ج 1 ص 451، تفسیر الخازن( علاءالدین بغدادی) ج 1 ص 4، مصابیح السنه( بغوی) ص 206 ط مصر، جامع الاصول( ابن اثیر) ج 1 ص 187 ح 66، منتخب تاریخ( ابن عساکر) ج 5 ص 436 ط دمشق، مشکاه المصابیح( عمری) ج 3 ص 258، التاج الجامع للاصول( منصور علی ناصف) ج 3 ص 308 طقاهره و ارجح المطالب( شیخ عبیداللّه حنفی) ص 336 ط لاهور. البته حدیث ثقلین با عبارت های متفاوت و کتاب های گوناگون به دست ما رسیده است. راویان( حدیث ثقلین) از صحابه:( 1) امیرالمومنین علی بن ابی طالب( ع)( 2) حسن بن علی بن ابی طالب( ع)( 3) سلمان محمدی( 4) ابوذر غفاری( 5) ابن عباس( 6) ابوسعید خدری( 7) جابر بن عبداللّه انصاری( 8) ابوالهیثم بن تیهان( 9) ابورافع( 10) حذیفه بن یمان( 11) حذیفه بن اسید غفاری( 12) خزیمه بن ثابت ذوالشهادتین( 13) زید بن ثابت( 14) زید بن ارقم( 15) ابوهریره( 16) عبداللّه بن حنطب( 17) جبیر بن مطعم( 18) براء بن عازب( 19) انس بن مالک( 20) طلحه بن عبداللّه تیمی( 21) عبدالرحمن بن عوف( 22) سعد بن ابی وقاص( 23) عمرو بن عاص( 24) سهل بن سعد انصاری( 25) عدی بن حاتم( 26) ابوایوب انصاری( 27) ابوشریح خزاعی( 28) عقبه بن عامر( 29) ابولیلی انصاری( 30) ابوقدامه انصاری( 31) ضمیره اسلمی( 32) عامر بن لیلی بن ضمره( 33) فاطمه الزهراء علیهاالسلام( 34) ام سلمه همسر پیامبر( ص)( 35) ام هانی خواهر امیرالمومنین علی علیه السلام.- روایات همه اینها را در عبقات الانوار( میرحامد حسین هندی) بخش حدیث الثقلین ج 1 و 2 می توان دید.

ص: 26

گذاردم، که اگر به آن متمسک شوید پس از من هرگز گمراه نخواهید شد: قرآن کتاب خدا که همچون ریسمانی از آسمان تا زمین امتداد یافته، و عترتم اهل بیتم این دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا درکنار حوض (کوثر) به من ملحق گردند پس بنگرید چگونه به جای من با آنها رفتارمی کنید.)

مفهوم حدیث فوق، این است که (هر کس به این دو با هم متمسک نشود گمراه است).

3- و آیا- نفرمود: (من در میان شما دو خلیفه می گذارم: کتاب خدا که ما بین آسمان و زمین کشیده شده- یا مابین آسمان تا زمین-، و عترتم اهل بیتم؛ و آنها هرگز از هم جدانخواهند شد تا کنار حوض بر من وارد شوند(1)).

4- و آیا- قتی که پیامبر صلی الله علیه و آله از (حجه الوداع) بازمی گشت، در (غدیر خم) فرود آمد و دستور داد کنار درختان بزرگ آنجا توقف کنند و زیر آنها را تمیز نمایند؛

و سپس فرمود: (گویا من دعوت شده و اجابت نموده ام؛ من در میان شما دو چیز گرانقدر قرارمی دهم که یکی از دیگری بزرگتر است: کتاب خدا و عترتم:

بنگرید چگونه با آنهارفتار می کنید؛ و آنها هیچ وقت از هم جدا نخواهند شد).

سپس فرمود: (

ان اللّه عز وجل مولای و انا مولی کل مومن

) (خداوند مولا و سرپرست من است و من مولای هر مومنی هستم). آنگاه دست علی را گرفت و فرمود:

(من کنت مولاه فهذا ولیّه، الّلهم! وال من والاه و عاد من عاداه 0

00) (آن کس که مولای اویم این علی علیه السلام ولی او است، خداوندا! دوست دار آن کس که اورا


1- رجوع کنید به مسند( احمد بن حنبل) ج 5 ص 182 و 189( با سندهای صحیح)، الدر المنثور( سیوطی شافعی) ج 2 ص 60، احیاء المیت( سیوطی) در حاشیه الاتحاف بحب الاشراف( شبراوی شافعی) ص 116، ینابیع الموده( قندوزی حنفی) ص 38 و 183 ط اسلامبول، مجمع الزوائد( هیثمی) ج 9 ص 162، کنز العمال( متقی هندی) ج 1 ص 154 ح 873 و 948 ط 2، الجامع الصغیر( سیوطی) ج 1 ص 353 ط مصرو الفتح الکبیر( نبهانی) ج 1 ص 451.

ص: 27

دوست دارد و دشمن دار کسی را که با او دشمنی کند! 000(1)).

5- و آیا- قتی که در خانه خویش هنگام بیماری در حالی که اطاق پر از صحابه بود، آن هنگام که فرمود: (ای مردم! من به زودی قبض روح می شوم و از این جهان می روم، و من سخنی که عذرشما را قطع کند به شما گفتم: آگاه باشید! من کتاب خدا و عترتم اهل بیتم را درمیان شما می گذارم). سپس دست علی علیه السلام را گرفته بلند کرد و فرمود: (

هذا علی مع القرآن و القرآن مع علی لا یفترقان حتی یردا علی الحوض

) (این علی با قرآن است و قرآن با علی است، از هم جدا نخواهند شد تا آنگاه که در کنار حوض به من ملحق گردند(2).

(ائمه عترت) را همین کفایت می کند که در پیشگاه خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله (به منزله (قرآن) باشند که از هیچ ناحیه، باطل در آن راه ندارد (لا یاتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه (3) و همین خود، حجت و دلیلی است واضح که مسلمانان را به (تعبد به مذهب آنها) وادار می سازد، زیرا مسلمانی که هیچگاه حاضر نیست چیز دیگری به جای قرآن بپذیرد، پس چگونه حاضر است دیگری را به جای عدل، همسنگ و همردیف قرآن انتخاب کند؟

6- و آیا- پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با این فرمایش که فرمود:

(الا! ان مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلف عنها غرق).

(بدانید! مثل اهل بیت من در میان شما مثل کشتی نوح است، کسی که بر آن سوارشد نجات یافت و آن کس که


1- رجوع کنید به مستدرک( حاکم) ج 3 ص 109 و 533( با سندهای صحیح)، خصائص امیرالمومنین( نسائی شافعی) ص 21 ط التقدم مصر، المناقب( خوارزمی حنفی) ص 93، الصواعق المحرقه( ابن حجر) ص 136 ط المیمنیه مصر، ینابیع الموده( قندوزی حنفی) ص 32 ط اسلامبول و کنز العمال( متقی هندی) ج 1 ص 167 ح 954 وج 15 ص 91 ح 255 ط 2.
2- رجوع کنید به الصواعق المحرقه( ابن حجر) آخر فصل 2 از باب 9 ص 75 ط المیمنیه و ینابیع الموده( قندوزی حنفی) ص 285 ط اسلامبول.
3- سوره فصلت آیه 42.

ص: 28

تخلف ورزید عقب ماند و غرق گردید(1)

مسلمانان را به سوی (اهل بیت) گسیل نمی دهد و (انسان مؤمن) را وادارنمی سازد که در امور دینی به آنها رجوع کنند،.

7- و آیا- نفرموده است: (النّجوم أمان لأهل الأرض من الغرق و اهل بیتی امان لأمّتی من الإختلاف (فی الدین) فاذا خالفتها قبیله من العرب (یعنی فی احکام اللّه) اختلفوا فصاروا حزب ابلیس)(2). (ستارگان موجب امنیت اهل زمین از غرقند و اهل بیت من موجب امنیت امت از اختلاف (در دین)؛

بنابراین، اگر قبیله ای از عرب با آنها به مخالفت پردازند، (معنی آن این است که در احکام خدا) اختلاف انداخته، و خود (حزب ابلیس) خواهند بود

و صدها فرمایشات این چنینی که برای هیچکس عذری باقی نمی گذارد که مسلمانان بعد از او، باید از اهلبیت او صلی الله علیه و آله و سلم تبعیت نمایند نه از کس دیگر. پس

چرا؟! این همه روایات مسلّمات الصّدور را، زیر پا گذاشته و با بی اعتنائی از کنار آنها عبور می کنند!!.

11- «اهل سنت و خلافت».

یکی از مباحث بنیادی و اساسی مذاهب اسلامی، امامت و خلافت است در


1- رجوع کنید به مستدرک( حاکم) ج 3 ص 151، تلخیص المستدرک( ذهبی) در ذیل مستدرک، نظم درر السمطین( زرندی حنفی) ص 235، ینابیع الموده( قندوزی حنفی) ص 27 و 308 ط اسلامبول، الصواعق المحرقه( ابن حجر) ص 111 و 140 طالمیمنیه مصر، اسعاف الراغبین( صبان شافعی) ص 102 ط العثمانیه و فرائدالسمطین( ابواسحاق حموینی) ج 2 ص 246 ح 519.
2- رجوع کنید به مستدرک( حاکم نیشابوری) ج 3 ص 149( با سند صحیح)، الصواعق المحرقه( ابن حجر شافعی) ص 91 و 140 ط المیمنیه( با سند صحیح)، احیاء المیت( سیوطی) در حاشیه الاتحاف( شبراوی) ص 114، منتخب کنز العمال( متقی هندی) در حاشیه مسند( احمد بن حنبل) ج 5 ص 93، ینابیع الموده( قندوزی حنفی) ص 298 ط اسلامبول و جواهر البحار( نبهانی) ج 1 ص 361 ط الحلبی مصر.

ص: 29

این مورد از صدر اسلام دو دیدگاه وجود داشته و هنوز نیز وجود دارد،

1- مسأله امامت مربوط به مردم است و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای پس از خود فکری نفرموده و کسی را معرفی نکرده است.

2- مسأله امامت و جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله مانند سایر دیدگاههای اسلام باید ازجانب خداوند بزرگ و به وسیله وحی مشخص شود و این مسأله بالاتر از افکار و اندیشه های انسانی است، ازاین رو پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مامور رساندن این پیام به مردم بودند.

آیا- کدامیک از این دو دیدگاه مطابق عقل و شرع مقدس می باشد؟.

پرواضح است که اهمیت و نقش امام در تفسیر و تبیین و پیاده کردن احکام آخرین دین الهی، با وجود زمینه های اختلافات داخلی و نفوذ منافقانی که در مدینه حضور داشتند، ناآرامی در مرزها و حمله رومیها به کشور اسلامی و آماده کردن لشکری به فرماندهی اسامه، خروج مسیلمه کذاب و ارتداد برخی از مسلمانان و دهها مسأله دیگر، انسان مسؤول و متعهد را به اندیشه وامی دارد که با وجود این مسایل مهم که هر یک برای نابودی اسلام کافی بود، خیلی بالاتر از تعیین اندازه و مقدار است، پس چگونه:.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با وجود چنین مسایلی پس از خود طرح و برنامه ای را مشخص نفرموده و از آن غفلت کرده است؟ و

آیا- این سؤال در بین صحابه مطرح نمی شده است که پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله ایشان چه کسی را به عنوان جانشین خودمعرفی می کنند؟.

با اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بارها از مرگ زودرس خویش خبر داده است، کدام عاقل و اندیشمند می پذیرد که پیامبر صلی الله علیه و آله نتیجه زحمات و رنج 23 ساله خود را فراموش نموده و مردم را در سرگردانی و جنگهای داخلی رها کنند لااقل

همین قدر تصریح نفرموده اند که پس از من خودتان جانشین تعیین کنید؟.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که همه مشکلات امت را در جلو خود می دید و از سویی دلسوز و مهربان به مؤمنان و مسلمانان بود،

آیا- به اندازه خلیفه اول در فکر مصالح مسلمین نبود که هنگام مرگ نامه ای

ص: 30

نوشت و عمر را به عنوان جانشین خود معرفی نمود؟.

آیا- انسان متفکر می تواند قبول کند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با آگاهی از اختلاف اندیشه اصحاب خود، مسأله امامت را به خود آنان واگذار نماید و آنها را بجان هم اندازد و برود؟!.

همه این موارد انسان را به این اندیشه راهنمایی می کند که آن حضرت در موارد گوناگون به این مأموریت عمل نموده و امت را خود سر رها نساخته بود مانند حدیث منزلت، غدیر خم، ثقلین، و دهها آیه و روایت دیگر پس آن حضرت برای پس از خود برنامه ریزی فرموده است و در لحظات پایانی حیات خویش نیز این رسالت را تکمیل نموده و فرمود: «قلم و دواتی را بیاورید تا چیزی بنویسم که هرگز گمراه نشوید» اماخلیفه دوم اجازه نداد و گفت:

«انّ النبی قدغلب علیه الوجع» «5» و در بعضی روایات آمده که گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله نعوذباللّه هذیان می گوید و با سر و صدای خود نگذاشتند آن حضرت آنچه در گذشته شفاهاً بدان اصرار داشت، کتبا بنویسد در صورتی که خلیفه دوم در هنگامی که ابوبکر نامه نوشت و او را جانشین خود معرفی نمود، نگفت ابوبکر هذیان می گوید؟.

چرا عمر هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله درخواست نمودند که قلم و دوات را بیاورید آن جمله را گفت اما در موقعی که ابوبکرمی خواست بنویسد نگفت حسبنا کتاب اللّه!

آیا- این حرکت در آن موقعیت به چه معناست و

آیا- این کار او مصداق یک بام و دو هوانیست؟!.

چرا در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله اختلاف کردند به گونه ای که آن حضرت ناراحت شدند و فرمودند: برخیزید، از کنار من دور شوید؟.

آیا- حدیث غدیر را که شیعه و سنی به صورت متواتر روایت کرده اند و 110 تن از صحابه و 84 تن از تابعان و 360 تن ازدانشمندان بزرگ اهل سنت آن را در آثار خود روایت نموده اند می توان نپذیرفت؟!.

آیا- این حدیث از سنت پیامبر صلی الله علیه و آله نبود؟ اساساً معنای پیروی از سنت پیامبر صلی الله علیه و آله چیست؟.

ص: 31

آیا- می توان دستورات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را در این زمینه با وجود همه قراینی که وجود دارد بر خلاف بینش و درک عقل وشرع به ناروا توجیه نمود تا دیدگاه واگذاری خلافت به مردم به کرسی نشانده شود؟.

اگر کسی بگوید پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله علی بن ابیطالب علیه السلام را امام و خلیفه معرفی می فرمود، هیچ یک از صحابه مخالفت نمی کرد و اختلافی پیش نمی آمد؟.

پاسخ این است که آن حضرت دستورات فراوانی دارد که در مورد آنها صحابه بایکدیگر اختلاف کردند و به اجتهادات خودشان عمل نمودند خلیفه دوم در موارد زیادی براساس اجتهاد خود با دستورپیامبر مخالفت نمود و سایر صحابه در ضروری ترین مسایل که روزی چندین بار انجام می دادند با هم اختلاف داشتند نظیروضو، تیمم و در احکام و جنگ طلحه و زبیر و معاویه؛ با حضرت علی علیه السلام در صورتی که پیامبر صلی الله علیه و آله به زبیر فرموده بود: تو با علی می جنگی در حالی که توظالم هستی.(1)

آیا- پیامبر صلی الله علیه و آله نفرموده بود که جنگ با علی جنگ با من است و دهها مورد دیگر؟.

خلیفه دوم روزی صحابه را جمع کرد و به آنان گفت: «شما چرا در تعداد تکبیرات نماز میت اختلاف دارید اگر به وحدت نرسید پس از شما اختلافات چند برابر می شود؟»

آیا- صحابه نماز میت، وضو و تیمم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را ندیده بودند؟ پس

چرا اختلاف کردند؟

اگر کسی در حدیث غدیر شک دارد؟ پس

چرا با رأی و استحسان به تفسیرهای گوناگونی پرداخته شده که با واقع ناسازگاری دارد، کسی شک نمی کند؟!.

اگر انتخاب امام و خلیفه به مردم واگذار شده بود پس؛

چرا هنوز جنازه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دفن نشده گروه اندکی فوراً در سقیفه جمع


1- -« مراجعه شود به اسدالغابه فی معرفه الصحابه».

ص: 32

شدند، بدون اینکه همه صحابه از جمله اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، بنی هاشم، عباس، ابوذر، مقداد و دهها تن دیگر شرکت داشته باشند، خلیفه را انتخاب نمودند در صورتی که در خود سقیفه نیز اختلاف زیادی بین انصار و مهاجرین به وجود آمد.

آیا- جا نداشت که با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و با امیرمؤمنان نیز مشورت می شد؟

به چه علت مشورت نشد؟ و

چرا علی علیه السلام و سایرصحابه را در برابر عمل انجام شده قرار دادند؟.

با این کیفیت و تفصیل؛

آیا- خلافت خلیفه اول از دید امام علی بن ابیطالب مشروع بوده است؟ اگر مشروع بود باید با میل و رغبت پس از دفن پیامبر صلی الله علیه و آله خود با ابوبکر بیعت می نمود، در صورتی که طبق روایات خود اهل سنت تا شش ماه بیعت نکرد «6».

چرا علی علیه السلام را با تهدید و زور وادار به بیعت نمودند؟ به گونه ای که پس از شهادت همسرش برای حفظ اسلام ومصالح آن بیعت نمود!.

اگر امام علی علیه السلام از بیعت با خلیفه اول ناراحت نبود،

چرا 25 سال در خانه نشست و گوشه نشینی را انتخاب نمود؟

علی علیه السلام با شجاعت و قدرتی که داشت در تمام جنگهای صدر اسلام شرکت نمود و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اسلام را یاری نمود و روز و شب برای پیشبرد اسلام تلاش کرد اما.

چرا پس از وفات آن حضرت خانه نشین شد و در جنگهای دوران ابوبکر و عمرشرکت نکرد؟.

آیا- شرکت نکردن آن حضرت دلیل بر عدم مشروعیت آنان نبود؟.

ابن عباس می گوید: همراه خلیفه دوم عمر به شام می رفتیم در بین راه عمر گفت: ای ابن عباس! از پسر عمویت شکایت دارم زیرا از ایشان درخواست کردیم که همراه ما بیاید اما نپذیرفت و من همواره او را غمگین و ناراحت می بینم گفتم: تو می دانی که ناراحتی آن حضرت از چیست؟ عمر گفت: ناراحتی علی از آن جهت است که خلافت از دست ایشان گرفته شده است زیرا عقیده علی علیه السلام آن است که رسول خدا صلی الله علیه و آله امر خلافت را به او واگذار نموده است. «7»

ص: 33

آیا- انتخاب خلیفه سوم با شورای شش نفره که از سوی خلیفه دوم برگزیده شد همراه باآن ترکیب خاص و تهدید می تواند مشروعیت داشته باشد؟

آیا- کمالات علمی و معنوی علی بن ابیطالب علیه السلام برای امامت و خلافت او کافی نبود؟

آیا- باوجود شجاعت، تقوا، علم و آگاهی آن حضرت نوبت به سقیفه و شورای شش نفره می رسید؟ کدام یک از خلفا توانستند مانند (نهج البلاغه) بلکه با یک خطبه نظیر خطبه اول آن، حقیقت توحید و دین را معرفی نمایند؟

آیا- بی انصافی و ظلم نیست که جامعه اسلامی را از وجود او محروم سازند و او را خانه نشین نمایند؟.

آیا- برای کمالات معنوی امام علی بن ابیطالب بلکه عصمت آن حضرت حدیث ثقلین و حدیث:

«علی مع القرآن والقرآن مع علی، لا یفترقان حتی یردا علی الحوض»

کافی نیست؟ «8»

وقتی سنت قطعی، عصمت امام علیه السلام را ثابت می کند

چرا مدعیان سنت نبوی محتوای سنت را انکار می نمایند؟

آیا- با وجود معصوم، دیگران می توانند ادعای خلیفگی مسلمانان را داشته باشد؟.

طبق روایات شیعه و سنی پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:

«من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه»،

هر کس بمیرد وامام زمان خودش را نشناسد به مرگ جاهلیت یعنی بدون ایمان از دنیا رفته «9»

لازمه این فرمایش آن است که در هر عصری بایدامامی باشد،

آیا- هر حاکم و خلیفه ای را می توان امام دانست؟ در عصر حاضر امام مسلمانان کیست؟ مصداق این روایت کیست؟ این روایت اثبات نمی کند که عقیده به امامت جزو ایمان است؟.

در صحاح اهل سنت آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «خلفای من 12 تن می باشند و تمام آنان از قریش خواهندبود؟» آن 12 تن چه کسانی هستند؟ «10».

اهل سنت حکومت اسلامی و امامت را فروع دین شمرده اند نه اصول، و از

ص: 34

سویی می گویند حکومت به مردم واگذارشده است معنای فروع دین یعنی مانند نماز و روزه وو ... که به وسیله وحی از جانب خداوند مشخص شده نه شورا؟

آیا- می توان مسایل فروع دین را به شور و مشورت بین مردم واگذار نمود؟!

شورا در برخی امور جزیی نظیر چگونگی جنگ وو .. امکان دارد، نه در اصل فروع دین مانند: مسأله امامت و حکومت اسلامی و چون حکومت اسلامی را از فروع می دانند،

آیا- نباید به وسیله وحی مشخص شود چنان که سایر فروع دین چنین است؟

مطلب دیگر این که اگر این مسأله مهم از فروع دین است، دین اسلام تکمیل شده و اگر گفته شود که قرآن و پیامبر چیزی نفرموده و این امر به مردم واگذار شده لازمه اش آن است که دین اسلام هنوز ناقص است و تکمیل نشده است و باید مردم با بیان نحوه حکومت، دین را کامل نمایند؛

آیا- این تناقض نیست؟

آیا- این بدان معنا نیست که اسلام نظر ثابتی درباره مسأله حکومت ندارد؟.

برخی همواره از روابط خوب حضرت علی علیه السلام با خلفا و یادآوری موارد جزیی سخن می گویند اما آن طرف سکه رانمی بینند که حضرت علی علیه السلام از روش خلفا در خطبه شقشقیه بویژه روشهای عثمان از غصب خلافت انتفاد فرموده است «11»

چرا از سکوت آن حضرت در 25 سال و از مظلومیت آن حضرت سخن نمی گویند؟.

چرا افضلیت را بر اساس خلافت می دانند؟ یعنی هرکس را مردم به خلافت برگزید، افضل می شود!!.

چه دلیل بر این ملاک و مدعا، وجود دارد؟ کدام آیه و روایت گفته است اساس فضیلت، خلافت است؟

آیا- فردی که در شایستگی های دیگر ضعیف است می شود به مجرد خلیفه شدن او را افضل دانست؟

اگر معیار این باشد پس باید یزید و دیگر خلفای بنی امیه را از ائمه اهل بیت علیهم السلام برتر دانست!!.

ص: 35

پس افضلیت به چیست؟

آیا- به سبقت دراسلام است؟

آیا- به شهامت و شجاعت و ایثارگری در میدان جنگ است؟

آیا- شخص خلفا افضلیت خود را قبول داشتند یاپیروان آنها با احادیث ساختگی به آن قایل شدند؟

آیا- آنان نگفتند که علی علیه السلام جوان است و دشمن فراوان دارد به مصلحت نیست که او خلیفه باشد و هیچ کدام بر افضیلت خود استدلال نکردند؟.

پس نتیجه دیدگاه اهل سنت درباره امامت این می شود که اسلام دارای ساز و کار حکومتی مشخصی نیست زیرا برخی می گویند: با شورا خلیفه تعیین می شود و برخی دیگر می گویند: اگر کسی با زور حاکم شد خلیفه است! برخی می گویند:

اگریک نفر با یک نفر دیگر بیعت نمود او خلیفه است! و چندین نظر دیگر.(1)

آیا- این همه سردرگمی برای چیست؟ مگر اسلام دین کامل نیست؟

آیا- اسلام که برای مسائل بسیار کوچک و مستحب دستور دارد برای مسأله ای مانند حکومت که از مهمترین ضروریات جامعه و مردم است حکم روشنی ندارد؟

آیا- این دیدگاه اهل سنت نمی گوید که اگر کسی هرچند ظالم و ستمگر باشد حاکمیت را به دست گیرد خلیفه مسلمانان به شمار می آید؟.

خلاصه این همه آیاها و چراها، هنوز بی پاسخ مانده و یا جواب کافی و شافی داده نشده و یا تجاهل شده است!!.

12- «فرق عقیده تسنّن و تشیّع در باره خلافت»

اساسا عقیده و اندیشه ما شیعیان درباره امام، غیر از عقیده و اندیشه سنّیان است. آنان می گویندباکی نیست که مردم از امام و پیشوایشان عاقل تر و داناتر باشند، و معتقدند که امام و پیشوا ممکن است مرتکب گناه و دچار اشتباه شود و به همین جهت در کتابهای خود آنان می خوانیم که ابوبکر گفت: من ولایت امورتان را


1- مراجعه شود به احکام السلطانیه، ماوردی.

ص: 36

به دست گرفتم، در حالیکه بهترین شما نیستم، اگر مرا به راه حق دیدید یاریم دهید، و اگر بر باطل رفتم راهنماییم کنید (1).

از عمر نیز نقل کرده اند که در میزان مهریه زنان مخالف قرآن نظر داد، و زنی ازمسلمانان او را به اشتباهش آگاهی داد، و عمر اعتراف کرد و گفت: همه مردم از عمر داناتر و فقیه ترند حتی زنان در پشت پرده (2).

ولی ما شیعیان، بنابر دلیلهای مسلم عقلی و نقلی، معتقدیم که: امام، برای ادامه راه و تعقیب هدف رسالت، از سوی خدا و به وسیله پیامبر صلی الله علیه و آله تعیین شده است، و باید از هرگونه گناه و خطا و اشتباه برکنار، و از همه مردم داناتر باشد، تا بتواند امت اسلامی را به سعادت واقعی رهنمون شود. پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله به یکی از یاران راستین خود (عمار یاسر) فرمود: اگر همه مردم از راهی رفتند و علی از راه دیگر رفت، تو از راهی که علی می رود برو، و از مردم جدا شو. ای عمار! علی هرگز تو را از هدایت بیرون نمی برد و به ضلالت و گمراهی واردنمی سازد. ای عمار! پیروی و اطاعت علی اطاعت من، و اطاعت من اطاعت خدای عزیز و بزرگ است (3).

و نیز آن گرامی، پس از آنکه مردم را بعد از خود به دو گرانمایه (ثقل اکبر وثقل اصغر) سفارش کرد، و توضیح داد که منظور از ثقل اکبر (قرآن) و از ثقل اصغر (عترت و اهل بیت) اوست، فرمود: از آنان جلو و عقب نیفتید که هلاک می شوید، و به آنان چیزی نیاموزید که از شماداناترند (4).

اعتقاد ما درباره امامان علیهم السلام بدین گونه است که: علم ایشان علم الهی بوده نه بشری، و وظایف خود را در صحیفه و نوشته یی که بوسیله پیامبر صلی الله علیه و آله از سوی خدا به آنان رسیده بود می دیدند و انجام می دادند، و حرکت و سکون و مبارزه و سکوت ایشان، همه به فرمان خدا بود، و کاری بدون خواست و رضایت و فرمان خدا نمی کردند، تمامی کارها و اعمال آنها، زیر نظر و دستورات خدای متعال بوده و هیچگونه عملی را بدون رضا و فرمان او انجام نمی دادند، در واقع وظایف آنها از پیش تعیین شده و دستورات آسمانی و ملکوتی بوده است.

پس آنانکه امامان اهل بیت علیهم السلام را این گونه می شناسند و قبول دارند که.

1- آنها از سوی خداوند مأمور و منصوبند.

ص: 37

2- تمامی اعمالشان با راهنمایی خدا و زیر نظر او انجام می گیرد.

3- همه وظایفشان، از پیش تعیین شده و از سوی

خداوند، به اجرای آن، مأموریت داشته اند.

4- هیچ وقت بدون رضای او دست به کاری نمی زنند.

5- معصومند و خطا نمی کنند.

6- عالم ربّانی و دارای علم لدنّی و موهبتی اند.

7- به وظایف خود به طور کامل آشنائی دارند وو ...

پس صاحبان این گونه عقائد موظّفند، گفتار و کردار و پندار امامان خود را بی چون و چرا (وتعبداً) بپذیرند؛ زیرا به خدائی بودن کار و اعمال آنها اعتراف دارند و به امامت وحجت الهی ومفترض الطّاعه بودن آنها اعتقاد دارند.

اما کسانی مانند طنطاوی ها و ابن خلدونها و ابن حجرها وصدها مانند اینها از علماء و دانشمندان اهل تسنّن؛ که امامان را همچون افراد عادی، شاید مقداری بالاتر از عادی می شناسند، و این نوع سؤالها را مطرح و زنده نگهمیدارند،

13- «وظایف از پیش تعیین شده»

در این مورد علاوه بر گفتار قبل در مصادر حدیثی شیعه این مطلب فراوان آمده است که، برنامه کار و دستور العمل دوران امامت هر یک از امامان، قبلًا از طرف خداوند تعیین شده و توسط پیامبراکرم صلی الله علیه و آله، به آنها ابلاغ گردیده است و هر کدام از آنها، در زمان امامت خود طبق وظایفی عمل می کردند که بر عهده آنان گذاشته شده بود.

در کتاب شریف اصول کافی، بابی را با این عنوان باز کرده است که «

إنّ الأئمّه علیهم السلام لم یفعلواشیئاً و لا یفعلون إلّا بعهدٍ من اللّه عزّ و جلّ و امرٍ منه لا یتجاوزونه (1)

امامان جز به عهد و فرمان خدا، چیزی را انجام نداده و نمی دهند و از آن تجاوز نمی کنند؛ و روایات چندی در این زمینه آورده است که برای به دست آوردن چگونگی


1- اصول کافی: 1/ 279.

ص: 38

عنوان فوق، خلاصه تعدادی از آن احادیث، و چکیده آنهارا، می آوریم ولی برای مزید اطلاع به کتابهای مربوطه، مانند اصول کافی و بحارالأنوار: در کتاب امامت وو .. مراجعه شود.

1- روزی پیک وحی (جبرئیل امین) با امناء ملائکه، پیش رسول خدا، فرود آمد و گفت: ای محمد هر کس که در این خانه است بیرون کن!؛ آن حضرت بجز علی، همه را بیرون کرد و فاطمه هم در پشت پرده بود، سپس جبرئیل کتابی را به رسول خدا صلی الله علیه و آله تقدیم نمود و به عرض رسانید که، این کتاب (مخصوص) نجیبان و شایسته گان اهل بیت تو علی و اولاد او علیهم السلام است.

إنّ الوصیّه نزلت من السّماء علی محمّد کتاباً(1) (مسجّلًا(2)) (وکان علی الکتاب

خواتیم من ذهب (3)) (لم تمسّه النّار(4)) و (لم ینزل علی محمّد صلی الله علیه و آله کتابٌ مختومٌ إلّاالوصیّه(5))

همانا (این) وصیّت (یعنی این برنامه آسمانی، تنها نوشته ایست که) از آسمان به صورت کتاب مسجل نازل و با مهرهای طلای (ناب آتش ندیده) مهر شده است، و هیچ کتاب و نوشته ای، به غیر از این وصیت، (از طرف خداوند سر بسته و) مهر شده، نازل نشده است، وظائف هر یک از پیشوایان بعد از تو در آن تعیین و مشخّص گردیده است.

(وآن وصیت (و دستورالعمل) دارای 12 بخش و هر بخش از جانب خداوند لاک و مهر شده و مخصوص هر یک از دوازده امام پس از تواست).

پس هر کدام از آنها که به امامت رسید، مهر بخش مربوط به خود را بردارد و بر آن نظر کرده به وظایفش عمل نماید.

ففتح علیٌّ علیه السلام الخاتم الأوّل و مضی لما فیها، ثمّ فتح الحسن علیه السلام الخاتم الثّانی و مضی لما أُمر به فیها، فلمّا تُوفّی الحسن و مضی، فتح الحسین علیه السلام الخاتم الثّالث فوجد فیها أن (اخرج بقوم الی الشّهاده، فلا شهاده لهم إلّا معک و اشْرِنفسک للَّه عزّ و جلّ


1- حدیث 1 این باب.
2- حدیث 4 باب.
3- حدیث 2 باب.
4- حدیث 4 باب.
5- حدیث 1 باب.

ص: 39

) قاتل فاقتل و تقتل ففعل علیه السلام پس علی علیه السلام مهر اول را باز کرد و هر چه در آن بود انجام داد و همچنین امام حسن علیه السلام مهر دوم را شکست و عمل کرد؛

نوبت به امام حسین علیه السلام رسید او هم مهر سوم را برداشت و دید در آن (چنین) آمده است (ای حسین) با گروهی (از برگزیدگان) به سوی شهادت بیرون رو که (به مقام والای) شهادت (نایل آمدن) آنها، جز با تو، با کس دیگر عملی نخواهد شد، و جان خود را به خدا بفروش و پیکار نما و بکش و (در نهایت خود نیز) کشته می شوی (چون بقای دین خدا به این کار تو بستگی دارد) او هم این دستورها را اجرا نمود.

سپس مهر چهارم را علی بن حسین علیهما السلام برداشت در آن نوشته شده بود:

أن أصمت و أطرق لما حجب العلم (و ألزم منزلک و اعبد ربّک حتّی یأتیک الیقین ففعل (1)

ساکت باش و به آنچه که علمش از تو پنهان و مستور است، سر فرود آر (و به گفتارها و کارهای نا شایست مردم اعتنا نکن) در خانه ات بنشین و عبادت کن تا روزی که مرگت فرا رسد، او هم این فرمان را اجرا کرد.

بعد از او امام باقر علیه السلام مهر پنجم را برداشت، دید نوشته است کتاب خدا را تفسیر نما، پدرت را تصدیق کن و با مردم با نیکی رفتار و برای اقامه حق قیام کرده و حق را روشن ساز و از غیر خدا، از هیچ کس واهمه نداشته باش (برای مردم فتوی ده و حدیث نقل کن و (نترس)

کسی نمی تواند به تو صدمه بزند(2)) این فرمان هارا به اجرا گذاشت.

امام صادق علیه السلام نیز مهر ششم را باز نمود: فوجد فیه حدّث النّاس و افتهم و انشر علوم اهل بیتک و صدّق آبائک الصّالحین و لاتخافنّ الّااللّه عزّ وجلّ و أنت فی حرز و أمان، ففعل، ثمّ دفعه الی ابنه موسی علیه السلام و کذالک یدفعه موسی الی الّذی یلی بعده ثمّ کذالک الی قیام المهدی علیه السلام و در آن چنین آمده بود.

به مردم حدیث گو و فتوی ده و دانشهای خانواده ات را پخش کن و پدران صالح


1- حدیث 2 باب.
2- حدیث 2 باب.

ص: 40

خود را تصدیق نما و جز از خدا از کسی نترس تو در پناه و امان (خدا) هستی.

سپس (کتاب را) به پسرش موسی علیه السلام داد همچنین امامان دیگر تاقیام مهدی علیه السلام.(1)

2- حُریز (سجستانی) از امام صادق علیه السلام پرسید؟

جعلت فداک ما أقلّ بقائکم أهل البیت و أقرب آجالکم بعضها من بعض مع حاجه النّاس إلیکم؟! فقال: إنّ لکلّ واحد منّا صحیفه فیها ما یحتاج إلیه أن یعمل به فی مدّته، فإذا انقضی ما فیها ممّا أمر به، عرف أنّ أجله قد حضر الخ (2)

قربانت گردم چقدر کم است ماندن شما (وکوتاه است عمر شما) اهل بیت و أجل بعضی از شما نسبت به دیگری، نزدیکتر است؛ با اینکه مردم به شدت به وجود شما نیازمندند؟!.

فرمود: برای هر یک از ما صحیفه (و برنامه عملی) است و در آن صحیفه، هر چه در مدت عمرش احتیاج به آن دارد، آورده شده است وقتی آنچه که در آن است به پایان رسید، می داند که مأموریتش نیز تمام شده و مرگش فرارسیده است (تا آخر حدیث)

راوی گوید: به امام کاظم علیه السلام عرض کردم؛ پدر و مادرم فدای تو باد آیا از آن وصیت (و دستور العملی که از سوی خداوند به شما نازل شده است) چیزی به ما نمی گویی؟ (که بدانیم درآن چه بوده است) فرمود: سنتهای خدا و رسول؛ پرسیدم آیا در آن وصیت، مخالفت و خیز برداشتن مخالفان نسبت به امیر مؤمنان علیه السلام (چیزی نوشته شده) بود؟ فرمود: بلی به خدا قسم نکته به نکته و حرف به حرف. آیا نشنیده ای گفته خدای عزّ و جلّ را «إِنَّا نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتی وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ کُلَّ شَیْ ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ (3) به یقین ما مردگان را زنده می کنیم و آنچه را که از پیش فرستاده اند و تمام آثار آنها را می نویسیم و همه چیز را در کتاب آشکار کننده ای بر شمردیم».

به خدا سوگند رسول خدا به امیر مؤمنان و فاطمه علیهما السلام فرمود: آیا آنچه را که من


1- اصول کافی: 1/ 279- 284.
2- اصول کافی: 1/ 283.
3- یس: 12.

ص: 41

به شما پیشنهاد کرده (و ارائه دادم) فهمیده و پذیرفتید؟ گفتند: آری (قبول کردیم با اینکه) برای ما ناگوار وسخت خواهد گذشت.(1)

3- حمران (ابن أعین) به امام باقر علیه السلام عرض کرد: قربانت گردم به من خبر دهید که جریان نهضت علی و حسن و حسین علیهم السلام و قیام آنها برای دین خدا و مصیبت هائی که دیدند؛ مانند کشته شدن به دست طاغیان و پیروزی دشمنان بر آنها تا آنجا که مغلوب گشته و به شهادت رسیدند، چسان بود (و چگونه گذشت)؟!

امام علیه السلام فرمود: «

یا حمران إنّ اللّه تبارک و تعالی قد کان قدّر ذالک علیهم و قضاه و أمضاه و حتمه ثمّ أجراه فبتقدّم علم ذالک إلیهم من رسول اللّه قام علیٌّ و الحسن والحسین و بعلم صمت من صمت منّا(2)

ای حمران خدای تبارک و تعالی آن مصیبتهارا برایشان مقدر کرده و حکم فرموده و امضاء نمود و حتمی ساخت و سپس اجرا کرد. پس همه این مصیبت ها با علم و اجازه خدا بود و علی و حسن و حسین علیهم السلام از روی بصیرت و دانشی که قبلًا از رسول خدا صلی الله علیه و آله تمامی جریانهارا شنیده و مطلع بودند؛ قیام کردند و هر کس از ما خانواده هم که ساکت شود، باز از روی علم است» و با دستور خدا.

4- امام صادق علیه السلام می فرماید: ما در هر شب جمعه خوشحالی تازه ای داریم راوی گوید گفتم: خداوند بر سرور و شادی شما بیفزاید منظورتان از این خوشحالی چیست فرمود: «

اذا کان لیله الجمعه وافی رسول اللّه العرش و وافی الأئمه معه و وافینا معهم فلاترد أرواحنا الی أبداننا الّا بعلم مستفاد ولولاذالک لأنفدنا»(3)

«هنگامی که شب جمعه می رسد، رسول خدا صلی الله علیه و آله در عرش، حضور می یابد و (ارواح) ائمه علیهم السلام نیز با او ملاقات می کنند و ما نیز باآنها در آنجا حضور می یابیم (درباز گشت) ارواح ما به بدن ما باز نمی گردد مگر با علم و دانش جدید و اگر چنین نبود، دانش ما به پایان می رسید».

این حدیثها و احادیث فراوان دیگر در این باره، با کمال وضوح روشن می سازد،


1- اصول کافی: 1/ 282.
2- همان مدرک ص 281.
3- اصول کافی: 1/ 254( باب فی أنّ الأئمه یزدادون فی لیله الجمعه)

ص: 42

که همه اعمال و رفتار ائمه اهل بیت علیهم السلام از سوی خدا تعیین گردیده و با صلاحدید او انجام پذیرفته است، و در هر شب جمعه از سوی خداوند، با دانش و دستور نو، به وظایف خود عمل کرده اند.

احادیث دیگر در این مقوله، دارای مطالب قانع کننده زیادی است که بیان آنها در این مختصر نمی گنجد.(1)

همچنانکه پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله درباره امام حسن و امام حسین علیهماالسلام می فرمود: حسن و حسین هر دو امامند، چه قیام کنند و چه بنشینند(2).

در این گفتار، به صلح امام حسن و قیام امام حسین علیهماالسلام اشاره شده که هردو به مصلحت اسلام و مسلمانان است، و آن دو گرامی وظیفه واقعی و الهی خود راانجام می دهند و کسی نمی تواند بر صلح و یا قیام آنان خرده بگیرد گسترش وسائل ارتباط جمعی در عصر اخیر به خصوص شبکه جهانی (اینترنت) گام مؤثری در تقریب مذاهب و رفع سوء تفاهم است.

امروزه برای هر کس و در هر سطح از معلومات این امکان فراهم شده تا از پشت کامپیوتر شخصی خود در فضائی آرام و به دور از هیاهو و جنجال از افکار و عقائد هر آئین و مسلکی مطلع شود و نقاط ضعف و قوت آنها را دریابد. این موقعیت فرصت مناسبی است تا پیروان ادیان ابراهیمی یعنی اسلام مسیحیت و یهود هر چه بیشتر به هم نزدیک شوند و جهانیان را به محور توحید فرا خوانند.

مهمتر و ضروری تر از این اتحاد، اتحاد پیروان مکتب تشیع و تسنن است.

سزاوار است این دو مکتب که وجوه مشترک بسیاری دارند به دور از تعصبات فرقه ای به مباحثات و مناظرات علمی روی آورند و با تضارب آراء و نقد و بررسی اندیشه های یکدیگر به نقاط مشترکی برسند و در برابر شرک و الحاد جهانی صف واحدی را تشکیل دهند. در راستای این هدف مقدس علمای شیعه با نگارش کتابهای بی شمار پاسخگوی سؤالات وانتقادات و اتهامات برادران اهل سنت بوده


1- در این مورد به کتاب( فلسفه قیام و عدم قیام امامان علیهم السلام) از همین مؤلف مراجعه نمائید.
2- الحسن و الحسین علیهما السلام امامان قاما او قعدا.

ص: 43

اند مثل این سؤالات و تهمت هاکه

چرا شیعیان قرآن را تحریف شده می دانند؟!. ج- افترا است.

چرا به همسران پیامبر نسبت فحشاء می دهند؟!. ج- پناه برخدا از این تهمت.

چرا علی را خدا می دانند؟!. ج- دروغ آشکار و کذب محض است.

چرا معقتدند وحی باید بر علی نازل می شد و جبرائیل اشتباها وحی را بر محمد نازل کرد؟!.

ج- نعوذ باللّه از این افتراهای خلاف واقع.

چرا شیعیان عموم صحابه را تکفیر می کنند؟!. ج- نسبت نا روا و دروغ محض.

از این قبیل سؤالات و افتراها و درواقع ستمهای نا بخشودنی.

14- «اهل سنت و سنت نبوی».

در قرآن کریم می فرماید: «وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»، آنچه را رسول خدا برای شما آورده بگیرید و از آنچه جلوگیری می فرماید خود را بازدارید آیات دیگری نیز در حجیت سنت نبوی وجود دارد از این رو در حجیت سنت نبوی جای هیچ گونه شکی وجود ندارد آنچه مورد بحث بین پیروان مذاهب واقع شده آن است که سنت پیامبر صلی الله علیه و آله را از چه طریقی باید به دست آورد:.

در روایات شیعه و سنی آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بارها فرمودند: «من دو گوهر گرانبها در میان شما می گذارم که اگر به آنها تمسک جویید رستگار شده و هرگز گمراه نمی شوید و آن دو هرگز از یکدیگر جدا نمی شوند»

در سند این روایت هیچگونه شکی بین شیعه و سنی وجود ندارد و شاهد بر این مطلب سخن یکی از بزرگان اهل سنت به نام، ابن حجر است که می گوید این روایت

کتاب اللّه و عترتی

را بیش از بیست تن از صحابه روایت کرده اند و در صحیح مسلم، سنن دارمی، مسنداحمد و دهها کتاب دیگر اهل سنت آمده است این بدان معناست که پیامبر صلی الله علیه و آله راه دستیابی به سنت خودشان را بیان فرموده و آن راه اهل بیت و عترت آن حضرت می باشد پس

چرا علمای اهل سنت در عمل به این روایت کوتاهی کرده و کمتر پرداخته اند،؟

آیا- این روایت به تمام فرقه های مسلمین اتمام حجت نیست؟. پس

ص: 44

چرا تنها به روایت دیگر که سند و دلالت آن ضعیف است اکتفا شده و بر آن تاکید می شود و در آن روایت جمله «قرآن و سنت» است؟ بر فرض که این روایت را نیز پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده باشند تنافی بین دو نقل روایت وجود ندارد بلکه چنان که ابن حجر می نویسد: «جامعه اسلامی به قرآن، سنت و علمای اهل بیت نیازمند می باشد».

با توجه به این حدیث، مرجعیت علمی، سیاسی و عصمت اهل بیت علیهم السلام ثابت می شود و دست یافتن به سنت نبوی ازطریق آنان شفاف و بی خدشه است در صورتی که دیگران چون دارای اشتباه، خطا، لغزش و اختلاف شدید هستند نمی توانند سنت کامل نبوی را به همه عصرها برسانند.

افزون بر این، از دید علمای اهل سنت حدود صد سال یعنی از زمان خلیفه دوم تا دوره عمر بن عبدالعزیز تدوین وجمع آوری حدیث سنت ممنوع شد و بسیاری از احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله را سوزاندند خلیفه اول پانصد حدیث را در یک شب آتش زد و خلیفه دوم بیشتر از آن را از بین برد.

آیا- پس از صد سال جلوگیری کردن از تدوین سنت، چیزی باقی می ماند؟ اگر باقی مانده چه اندازه و به چه نحو بوده است؟!.

آیا- آنچه در ذهن عده ای که از دنیا نرفته اند سالم مانده بود، چه اندازه می باشد؟.

آیا- کسانی که دنبال ساختن حدیث و روایت بودند از این وضعیت استفاده نکردند؟.

آیا- همه این احادیث که در کتابهای اهل سنت موجود است از دستبرد جاعلان حدیث دور مانده؟ اگر دور مانده پس

چرا صحیح مسلم از میان 300 هزار تنها شش هزار و بخاری از میان ششصد هزار حدیث تعداد چهار هزار جمع آوری کرده و بقیه را کنار گذاشته اند، چرا؟!.

اگر احادیث صحیح که حاکی از سنت پیامبر می باشد فراوان بود چه نیازی به اجتهاد به رأی و استفاده از قیاس و استحسان بود؟.

آیا- ابوحنیفه و سایر علما برای دستیابی به احکام از قیاس و رأی خود بهره

ص: 45

نگرفتند؟.

آیا- استفاده از قیاس و استحسان به معنای آن نیست که سنت ناقص بوده و همه احکام در آن وجود ندارد و یا اگر وجود دارد در اثر ضعف و سستی روایات نمی توان به آن عمل نمود؟

آیا- عالم بزرگ اهل سنت یعنی علامه سیوطی و ابن جوزی در کتاب الموضوعات ج 1، چاپ بیروت، در ذیل فضائل خلفا، خود تصریح نکرده اند که اکثر روایاتی که در مناقب خلفا آمده صحیح نیست و مجعول می باشد.

اهل سنت و وهابیت.

به عقیده علمای اهل سنت تضادها و اختلافات گوناگونی بین وهابیت و اهل سنت وجود دارد!.

الف) وهابی ها تقلید از یک شخص مثل ابوحنیفه، شافعی و .. را بدعت و حرام می دانند،.

ب) محمد بن عبدالوهاب پیشوای وهابیون، معتقد بود که تمام اعمال مسلمانان به حد شرک رسیده و از این رو مسلمانان سنی و شیعه که نظرات او را نمی پذیرفتند تکفیر می کرد، در صورتی که نظریه ائمه اهل سنت بویژه ابوحنیفه آن است که «تکفیر اهل قبله جایزنیست»،.

ج) پیروان محمد بن عبدالوهاب می گویند: «پیامبران در قبورشان مانند سایر مؤمنان مرده اند و جز حیات برزخی که همه مسلمانان از آن برخوردارند»، حیاتی ندارند در صورتی که علمای احناف به بالاتر از حیات برزخی درباره پیامبران عقیده دارند از این رو ازدواج با همسران آن حضرت و تقسیم ارث آن حضرت را جایز نمی دانند.

د) وهابیون می گویند: سفر برای زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله جایز نیست و بدعت است در صورتی که اهل سنت آن رامستحب و بلکه برخی از آنان واجب دانسته اند.

ه) وهابیون جشن گرفتن در میلاد پیامبر صلی الله علیه و آله را بدعت می دانند، در صورتی که

ص: 46

اهل سنت آن را مستحب شمرده اند،.

و) وهابیها بلند کردن دو دست را هنگام دعا بدعت دانسته اند اما اهل سنت آن را از آداب دعا می دانند.

ز) وهابیون تبعیت و پیروی کردن از پیر و مرشد را بدعت می دانند در صورتی که اهل سنت معتقدند با تبعیت از صاحب عرفان و تصوف می توان کسب فیض نمود.

ح) وهابیون طلب شفاعت از پیامبران علیهم السّلام و اولیای الهی را حرام و شرک می دانند، بر خلاف اهل سنت که از آن حضرت طلب شفاعت می کنند.

این موارد برخی از اختلافات فکری بین اهل سنت و وهابیت است که یادآوری گردید پس با این تفاصیل.

چرا در دهه های اخیر آن حساسیت ها از بین رفته و بی تفاوت شده اند؟.

آیا- از عقاید خود دست کشیده و جذب عقاید وهابیت شده اند یا این بی تفاوتی علل اقتصادی، سیاسی و غیره دارد؟.

آیا- نمی دانند که وهابیت همه مذاهب اسلامی را بدعت گذار می دانند و در عربستان درس های دینی تمام مذاهب سنی وشیعه را ممنوع کرده اند و اگر روزی به سایر کشورها دست یابند همه مدارس علمیه و مساجد و جماعتهای حنفی، شافعی وو ... را نیز تعطیل خواهند کرد، پس

چرا در برابر آنان ساکت نشسته اند؟.

در حالی که بعضی از علمای پیشین اهل سنت مبارزه سختی را با وهابیت داشتند و دهها کتاب و مقاله بر بطلان عقاید وهابیت و ناسازگاری افکار آنان با قرآن و سنت نوشته اند که اکنون در کتابخانه ها موجود است.

فقیه معتبر اهل سنت، ابن عابدین درباره وهابیون می گوید: «پیروان محمد بن عبدالوهاب همانند خوارجی هستند که برامام بر حق علی بن ابیطالب خروج کرده، خود را مسلمان و بقیه را تکفیر می کردند و قتل اهل سنت و علمای آنان را مباح شمردند تا اینکه خداوند بزرگ شوکت آنان را درهم شکست» «4».

معاویه.

ص: 47

گروه زیادی از محققان و علمای اهل سنت معاویه را به خاطر مسایلی که یادآوری خواهد شد، مورد نکوهش قرارداده و رفتار و کردار او را برای مسلمانان مضر دانسته اند اما برخی دیگر از او دفاع نموده و تمام اشتباهات وانحرافات معاویه را توجیه و یا انکار می نمایند و گاه از او به کاتب وحی یا به خال المؤمنین یاد می کنند، چون برادر صفیّه بنت ابی سفیان خواهر معایه است اما محمد بن ابوبکر که برادر عایشه، سوگلی و زن مورد توجه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود، را خال المؤمنین نمی گویند و از او به این عنوان یاد نمی کنند،

چرا؟. چون او در حزب امیر مظلومان علی علیه السلام و دوست دار اوبود؟!.

آیا- معاویه نبود که با امام حسن علیه السلام فرزند پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله و سلم جنگید؟ و سرانجام پس از امضای صلحنامه، آن حضرت را به شهادت رساند؟

آیا- معاویه، حجر بن عدی و یارانش را که از بهترین مؤمنان صدر اسلام بشمار می آمدند به جرم دوستی علی صلی الله علیه و آله و سلم به شهادت نرساند؟.

آیا- معاویه نبود که سب و دشنام را به ساحت مقدس امام ستمدیدگان علی علیه السلام ترویج نمود؟ در صورتی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: دشنام به علی دشنام به من است!!.

آیا- معاویه مورد نفرین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرار نگرفت؟!(1)

آیا- معاویه نبود که بر خلاف صلحنامه ای که با امام حسن داشت یزید را جانشین خود معرفی نمود و یزید، فرزند پیامبر را بشهادت رساند، کعبه را مورد حمله قرار داد و مردم مدینه را قتل عام نمود؟!.

آیا- معاویه در جنایات او شریک نیست؟.

ای برادران اهل سنّت!.

آیا- خروج بر علیه خلیفه بحق ازناحیه هر کس باشد محکوم نیست و به عنوان یاغی و تجاوزگر یاد نمی شود؟ پس

چرا همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به جنگ با خلیفه رسول خدا، امام علی علیه السلام


1- صحیح مسلم، کتاب البرّ، باب من لعنه النبی او سبّه.

ص: 48

برخاست وجنگ جمل را به وجود آورد که سی هزار مسلمان از طرفین به قتل رسید؟!.

آیا- قرآن نفرمود: «و قرن فی بیوتکن»، (همسران پیامبران باید در خانه هایشان آرام بگیرند و از خانه بیرون نیایند).

پس چرا، در بصره به جنگ امام علی علیه السلام آمد؟ مگرپیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نفرموده بود:

«یا علی حربک حربی و سلمک سلمی»، پس

چرا، برخلاف این سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) معاویه، عایشه، طلحه و زبیر با پیامبر اکرم جنگ کردند مگر جنگ با علی جنگ با رسول خدانبود؟!!.

آیا- با مطالعه تاریخ و آشنایی اجمالی از آن، جای شبهه ای باقی می ماند که چه کسانی باعث اختلافات و نابودی جامعه اسلامی گردیدند که هنوز آثار آن اختلافات در بین امت اسلامی به چشم می خورد؟!!. منصفانه قضاوت نمائید.

یا معاویه جنگ صفین را به خلیفه بر حق مسلمانان، تحمیل نمودو آن همه کشتار را به راه انداخت؟!.

آیا- در جنگ صفین حق با چه کسی بود؟.

جواب: برای پاسخ به این سؤال،

1- شناختن حق و حقیقت لازم است.

2- و نیز شناخت سران دوجبهه ای که در مقابل هم قرار گرفته بودند،

زیرا شناخت این هاست که معیار شناخت اهل حق می گردد، حضرت علی علیه السلام به هنگام نبرد جمل در پاسخ عده ای که در شناخت حق و اهل آن عاجز مانده بودند، فرمود:

(اعرف الحق تعرف اهله و اعرف الباطل تعرف اهله،(1)

معیار شناخت افراد باید حق و حقیقت باشد، نه آنکه افراد را، معیار سنجش طریق حق و باطل قرارداد). قرآن کریم دین اسلام را به عنوان دین حق معرفی می کند و هدف بعثت انبیا را تحقق بخشیدن آرمان های دینی و پیاده نمودن احکام آن می داند.


1- أنساب الاشراف، احمد بن یحیی بلاذری، ج 2، ص 2. 239- ابی جعفر اسکافی، المعیار و الموازنه فی فضائل الامام امیرالمومنین، ص 3. 35- بحار الانوار، ج 40، ص 321 دار احیا التراث العربی.

ص: 49

بنابراین، بهترین معیار برای حق بودن علی یا معاویه، دین اسلام است و هر کدام که بر اساس آیین اسلام ادعای خلافت داشت و تمام تلاش او پیاده نمودن اهداف دین بود و غیر از آن چیزی در سرنداشت، براساس معیارهای دینی برحق است و پر واضح است که علی بن ابیطالب از همان روزی که مردم در خانه آن حضرت تجمع نمودند تا به عنوان خلیفه و جانشین رسول خدا صلی الله علیه و آله با او بیعت کنند، فرمود:

آنچه را که خود حق می دانم به آن عمل خواهم کرد و هر چه از اموال بیت المال به ناحق به جیب دیگران رفته است، آن را به بیت المال مسلمانان باز خواهم گرداند، هر چند مهریه زنان شده باشد. و به همان میزان که حضرت علی علیه السلام از احیای سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و اجرای فرمان های دینی سخن می گفت، به همان میزان معاویه از حق و حقیقت دین دور مانده بود.

علی بن ابیطالب آن بزرگ صحابی است که پیامبر صلی الله علیه و آله در وصف او در جنگ خندق فرمود:

(برز الایمان کلّه الی الشرک کلّه)

(2) یا در مواقع متعدد پیامبر صلی الله علیه و آله با علی بن ابیطالب عقد اخوت را بست. جایگاه علی علیه السلام نسبت به پیامبر، مانند جایگاه و منزلت هارون نسبت به حضرت موسی است: یا علی انت منّی بمنزله هارون من موسی الّا أنّه لا نبیّ بعدی). (3)

علی بن ابیطالب شخصیتی است که از زبان پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به عنوان معیارشناخت حق از باطل معرفی شده است. اما معاویه همان کسی است که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله او و پدرش را لعن و نفرین کرد(1)

و همان کسی است که در مقابل امام برحق و جانشین رسول خدا قرار گرفت وبا او جنگید و قرآن را طعمه و وسیله رسیدن به خلافت و دنیا نمود. با توجه به معیارهای شناخت حق از باطل و نگاه اجمالی به شخصیت دو جبهه جنگ صفین، با اندک تأملی، حقانیت جبهه علی بن ابیطالب برای تمام کسانی که در این امر مردد هستند روشن خواهد گشت.(2)


1- مجمع الزوائد، هیثمی.
2- پاسخ به شبهات اهل سنت نویسنده: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما.

ص: 50

(73 ملّت)

این فصل بیانگر جریانات بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و تحقق پیشگوئی آن حضرت و مقدمه برای فصل بعد (أصحابی کاالنّجوم) است؛ که باربط دادن هر دو فصل، پاسخ خیلی از پرسشهای بی پاسخ روشن می شود.

1- وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ (1) محمد فرستاده خداست؛ و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند؛ اگر او بمیرد و یا کشته شود؛ آیا شما به عقب بر می گردید؟! (و اسلام را رها کرده به دوران جاهلیت و کفر باز گشت خواهید نمود؟!) و هرکس به عقب بازگردد، هرگز به خدا ضرری نمی رساند و خداوند بزودی شاکران (و استقامت کنند گان) را پاداش (نیک) خواهد داد.

2- وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ، وَ لکِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ کَفَرَ، وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لکِنَّ اللَّهَ یَفْعَلُ ما یُرِیدُ(2) از این آیه استدلال کرده اند بر اختلاف اصحاب بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعضیها پس از اختلاف ایمان آوردند و بعضی کافر شدند چون شیعه و سنی به اتفاق این روایات را در کتابهای خود پذیرفته اند که آنحضرت فرمود:

3- و الّذی نفسی بیده لترکبن سنن من کان قبلکم حذو النعل بالنّعل و القذّه بالقذّه.

قسم به کسی که جان من در دست قدرت اوست، سر گذشت پیشنیان را گام به گام و مو به مو، سوار خواهید شد (همه آن سرگذشتها بر شما نیز خواهد گذشت).

4- و قال: رسول اللّه صلی الله علیه و آله کلّ ماکان فی الأمم السّالفه فإنّه یکون فی هذه الأمّه مثله حذو النّعل بالنّعل و القذّه بالقذّه(3)

تمامی آنچه در امتهای گذشته بود مو به مو


1- آل عمران: 144.
2- بقره: 253.
3- این دو روایت را دانشمندان زیادی از اهل سنت روایت کرده اند مانند؛ مسند أحمد: 2/ 527 و 4/ 125؛ صحیح بخاری: 4/ 144( ط دار الفکر)؛ مستدرک حاکم: 1/ 37 و 129( ط دار المعرفه)؛ نهایه ابن اثیر: 1/ 357 ص؛ کنزالعمال: 1/ 211 و 11/ 253؛ شرح نهج البلاغه: 9/ 286؛ و همان دو روایت رت در کتابهای شیعه نیز فراوان آورده اند بلکه به صحت آن حکم نموده اند مانند کتاب إعلام الوری: ص 476؛ کشف الغمّه: 2/ 545؛ مختصر بصائر الدّرجات: ص 205؛ تأویل الایات: ص 402؛ الصوارم المهرقه: ص 195.

ص: 51

(مانند گذاشتن اسب پای عقبی را به جای پای جلوئی) در این امت نیز مثل آن پیش خواهد آمد.

5- لاتقوم السّاعه حتّی تأخذ أمّتی ما أخذ القرون قبلها شبراً بشبر و ذراعاً بذراع (1)

لترکبنّ (2) لتتّبعنّ سنن من کان قبلکم شبراً بشبر و ذراعاً بذراع (3)

رستاخیز برپا نمی شود، تا امت مرا، فراگیرد چیزهائی که در امتها را در قرن های گذشته فرا گرفت، وجب به وجب و ذراع به ذراع (حتماً به شما پیش خواهد آمد و برشما سوار خواد شد جریانهای کسانی که پیش از شما می زیستند وجب به وجب و ..

در منابع حدیثی زیاد، این روایت را از رسول خدا صلی الله علیه و آله با تعابیر متفاوت آورده اند بگونه ای که مورد قبول فریقین (شیعه و سنّی) قرار گرفته است.

که آن حضرت فرمود:

6- ستفترق أمّتی بعدی ثلاثه و سبعون فرقه، واحده منها ناجیه ثنتان و سبعون فی النّار(4)

امّتم بعد از مرگ من به 73 دسته تقسیم می شود همگی در آتشند و

(فقط) یک دسته از آنها رستگارند.

7- قال صلی الله علیه و آله افترقت الیهود علی احدی و سبعین فرقه و افترقت النصاری اثنتین و


1- منار الهدی: ص 497 از صحیح بخاری.
2- صحیح التّرمذی: کتاب الفتن باب 18؛ منار الهدی: 498.
3- همان مصدر.
4- الرّسائل العشر شیخ طوسی: ص 127؛ مسئلتان فی النّص علی علیّ علیه السلام شیخ مفید: 2/ 30؛ الأعلام خیر الدین زرکلی: ص 53؛ کنزالفوائد کراجکی: ص 297؛ بحارالأنوار: 2/ 312؛ تأویل الایات شرف الدین الحسینی: ص 190؛ مبادی الوصول علّامه حلّی: ص 215؛ السقیفه محمد رضاالمظفر: ص 32؛ و منابع زیاد از فریقین.

ص: 52

سبعین فرقه و تفرق أمّتی علی ثلاث و سبعین فرقه کلّهم فی النّار الّا واحده(1)

یهود بر هفتاد و یک فرقه و نصارا هفتاد و دو فرقه تقسیم شدند، أمّت من نیز به هفتاد و سه فرقه تقسیم می شوند، همه این فرقه ها در آتشند جز یک فرقه.

البته شناخت این گروه رستگار از هفتاد و سه ملّت مسلمان برای ما بسیار حائز أهمیّت است، متأسّفانه ناقلان حدیث و شارحان آنها به توضیح این قسمت، از خود عنایتی نشان نداده اند، تا آنجا که شیخ محمد عبده پیشوای اهل سنّت انگشت حیرت به دندان گرفته می گوید: گروه رستگار تاکنون برای من معلوم نشده، زیرا تمام فرق اسلامی بر آن ادعا دارند.(2)

روایات فوق کدام گروه را مورد توجه قرار داده است، کسانی را که دنباله رو بنی تیم و یا بنی عدی و بنی امیه و بنی العباس وو .. بودند؟! یا آنهائی که بدون میل به یمین ویسار، صرفاً دامن ذریّه صلبی رسول خدا صلی الله علیه و آله را گرفته و سوار بر کشتی های نجات خاندان او شده و از امواج خطرناک دریای ژرف و مخوفِ، تبلیغات و افکار گمراه کننده فرزندان نوزاد سقیفه، عبور کرده و بدون توجه به فشارهای شکننده جسمی و روحی آنها در طول تاریخ، خود را به ساحل نجات رسانیدند و می رسانند و انشاء اللّه خواهند رساند.

7- ستفترق أمّتی ثلاثه و سبعین، فرقه منها ناجیه و الباقون هالکون، و النّاجون الّذین یتمسّکون بولایتکم و یقتبسون من علمکم و لا یعملون برأیهم فأولئک ما علیهم من سبیل (3) قال علیّ علیه السلام هم أنا و شیعتی (4) الباقرین علیهما السلام قالا نحن هم (5) به زودی امت من به 73 فرقه متفرق می شود یک فرقه از آنها رستگار است و باقی ها به


1- مستدرک حاکم: 1/ 128؛ الفرق بین الفرق، عبدالقادر بغدادی: ص 7 و 8 صحابه از دیدگاه نهج البلاغه: ص 11.
2- صحابه ازدیدگاه نهج البلاغه: ص 11 بنقل از تفسیر المنار: 8/ 221- 222.
3- وسائل الشّیعه: 27/ 50 و 18/ 31؛ بحارالأنوار: 36/ 336.
4- مناقب آل ابیطالب ابن شهرآشوب: 2/ 270.
5- همان مصدر.

ص: 53

هلاکت می رسند و رستگارها کسانی اند که به ولایت شما چنگ بزند و از علم شما استفاده کنند و به رأی خود عمل نکنند، آنهایند که (برای سوخته شدن) آنها، راهی نیست؛

در روایت دیگر علی علیه السلام فرمود: آنها یعنی فرقه ناجیه من و شیعیانم هستند، و امام باقر و صادق علیهما السلام فرمودند: ما آن فرقه ناجیه هستیم.

روایتی که متّفق علیه فریقین است پیامبر فرمود:

8- أهل بیتی کمثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق (1)

اهل بیت من مانند کشتی نوح است، هرکهِ سوار آن شود نجات یابد و اگر تخلف کند غرق می شود. أمثال این روایات فرقه ناجیه را دقیقاً تعیین نموده است، دیگر برای شیخ محمد عبده و امثال او اگر منصفانه بررسی کند ابهامی باقی نخواهد ماند؛

پس آنهائی که دامن اهل بیت را گرفتند بدون شبهه رستگارشدند.

(اصحاب من، همانند ستارگان)

علما و دانشمندان سلف از برادران اهل سنت، برای اینکه خود را از پاسخ هزاران سؤال سخت و شکننده، راحت نمایند، در تألیفات خود در باره اصحاب، فصلی باز کرده با اخبار ساختگی زمان بنی امیه و بنی العباس (مانند

أصحابی کالنّجوم بأیّهم إقتدیتم، إهتدیتم (2)

اصحاب من مانند ستارگان هستند، پیرو هر کدام از آنها باشید، هدایت می یابید (راه حق را پیدا می کنید)

اصحاب را به طور عموم عادل و تقریباً مانند معصوم معرفی نموده و از آنها بُت، نشکن ساخته اند، و در تعریف صحابه گفته اند: «صحابه به کسی گفته می شود که پیامبراسلام را دیده و به او ایمان آورده و مسلمان از دنیا رفته است (3)»،

بنا بر این تعداد صحابه زیاد می باشد، زیرا کسانی که پیغمبر را دیدار کرده و از او


1- نورالبراهین سید نعمه اللّه جزائری: 1/ 62 و کتابهای فراوان دیگر.
2- لسان المیزان: 1/ 136 و 2/ 137؛ تاج العروس: 10/ 463؛ شرح نهج البلاغه: 20/ 28.
3- الإصابه فی تمییز الصّحابه، ابن حجر: 1/ 9 و 10؛ صحابه از دیدگاه نهج البلاغه: ص 9.

ص: 54

خبر شنیده و با ایمان واقعی و ظاهری در گذشته اند بسیارند

ابن حجر از علی بن زرعه نقل کرده که وی گفته است: پیامبر وفات کرد و کسی که او را دیده و حدیث شنیده بود صد هزار و به نقل دیگر صد و چهارده هزار صحابی بوده است (1).

اهل سنّت همه صحابه را، مجتهد عادل می دانند و به مرجعیّت همه آنها ایمان دارند و هر کدام از صحابه را مرجع مستقل و قائم بالذّات می پندارند، به عقیده آنها مسائل و احکام شرع، از هرکدام آنها پذیرفته شده است و از خطاها مصون و هر چه از آنها سر زده طبق اجتهاد خود بوده و هیچگونه مسؤلیتی متوجه آنها نخواهد بود اگر مصیب (یعنی موافق با واقع) باشد از دو اجر و اگر بر خلاف واقع باشد از یک اجر برخوردار خواهند بود!.

بنا بر این عقیده حق و باطل میان صحابه منظور نیست همه صحابه بدون استثناء حقند(2) به این معنی هم علی علیه السلام حق است و هم معاویه! زیرا هر دو صحابه و مجتهد بودند و هیچیک از دو گروه را نباید باطل و گناهکار دانست (3).

«سبّ صحابه»

اشاره


1- همان مدرک.
2- پس آن همه تأکیدات رسول خدا صلی الله علیه و آله که می فرمود:« الحق مع علی و علیّ مع الحق لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض» حق با علی و علی باحق است ابداً از همدیگر جدا نخواهند شد تا در حوض کوثر پیش من آیند.( تاریخ ابن عساکر: 1/ 117 والإمامه و السّیاسه: 1/ 78 چاپ مصطفی بابی حلبی مصر). و به عمّار فرمود: یا عمّار اذا رئیت علیّاً سلک وادیاً و سلک النّاس وادیاً غیره، فاسلک مع علیّ فإنّه یدلیک فیردی و لن یخرجک من هدی ... ای عمّار وقتی که دیدی علی راهی را رفت و مردم راه دیگر، با علی راه برو او، ترا( بدون شک به حق) وارد سازد و ابداً از راه درست بیرونت نمی کند.( صحابه از دیدگاه نهج البلاغه: ص 13) وصدها روایاتی که در باره حقّیّت علی علیه السلام از پیامبر به ما رسیده است. اگر به عقیده سنّی ها همه صحابه برحقند پس اینهمه تعیین حق برای چیست؟! به مطالب بعدی متن توجه نمایید.
3- صحابه از دیدگاه نهج البلاغه: ص 10.

ص: 55

سنی ها سبّ صحابه را موجب کفر میدانند و می گویند هرکس یکی از اصحاب را سب کند کافر(1)، زندیق (2)، و فاسق (3) مانند زناکاران و دزدان است اگراین حرف هم صحیح باشد باید خیلی از صحابه ها دارای این صفات باشند زیرا در کتب معتبره اهل سنّت بسیار رسیده که در حضور خود پیامبر صلی الله علیه و آله غالب اصحاب بهم دشنام می دادند حتّی با یکدیگر دعوا می کردند و همدیگر را می زدند رسول خدا می دید و اصلاحشان می داد و آنها را به خاطر این عمل کافر نمی خواند.(4) و همچنین در زمان خلفاء، اشخاصی که آنها را سب و شتم می نمودند ولی خلفاء به کفر و قتل آنها امر نمی کردند(5) عایشه به قتل عثمان حکم کرد أ قتلوا نعثلًا ... ولی کسی او را تکفیر نکرد. ابوبکر بالای منبر در ملأعام به علی علیه السلام دشنام داد و با رکیک ترین کلمات توهین نمود «انّما هو ثعاله شهیده ذنبه (شهیدها ذنبها) مربٌّ لکلّ فتنه هو الّذی یقول: کرّها جذعه بعد ما هرمت یستعینون بالضّعفه و یستنصرون بالنّساء کأمّ طحال أحبّ أهلها الیها البغیّ؟!! جز این نیست که او «علی» روباهی می باشد که شاهد او دم اوست، ماجرا جو و برپا کننده فتنه هاست اوست که می گوید: آن (فتنه ها) را به جوانی برگردان بعد از آنکه پیر شد (فتنه ها را زنده و نو نگهمیدارد نمی گذارد فراموش شود)، کمک از ضعفاء و یاری از زنان می طلبد مانند ام طحال (6) که محبوب ترین نزدیکانش، زناکاران آنهابود.(7)

در برابر این دشنام کسی به او کافر یا زندیق و فاسق، نگفت.


1- صحابه از دیدگاه نهج البلاغه: ص 23 ببعد بنقل از منابع سنی ها.
2- الکفایه خطیب بغدادی: ص 49؛ صحابه ازدیدگاه نهج البلاغه: ص 27.
3- ابن حزم أندلسی، الفصل فی الملل و النحل، 3/ 300 چاپ بیروت دار الجبل؛ صحابه ازدیدگاه نهج البلاغه: ص 24.
4- مسند احمد حنبل: 3/ 236؛ سیره حلبی: 3/ 74؛ اسباب النّزول واقدی، ص 118.
5- مستدرک حاکم: 4/ 335 و 345؛ معرفه أعلام الحدیث، نیشابوری ص 142.
6- ابن ابی الحدید گوید: ام طحال در جاهلیت زن زنا کاری بود، در زنا دادن ضرب المثل بود
7- شرح نهج البلاغه ج 16 ص 215؛ صحابه از دیدگاه نهج البلاغه: ص 26.

ص: 56

ابن ابی الحدید گوید: این کلام را پیش استادم نقیب ابو یحیی جعفر بن یحیی بن ابی زید بصری خواندم و به او گفتم: کنایه و تعریض خلیفه در این سخنها به کهِ بوده گفت: بلکه تصریح است.

گفتم: هرگاه تصریح بود از تو سؤال نمی کردم. نقیب خندید و گفت: این نسبتها را به علی بن ابی طالب داده گفتم: تمام این نسبتهای زشت به علی بود؟! گفت:

آری پسرم سلطنت و ریاست همین است.(1)

سمع رسول اللّه صلی الله علیه و آله ابابکر و هو یلعن بعض رقیقه (2) فالتفت الیه و قال: یا ابابکر أصدّیقین و لعّانین کلّا وربّ الکعبه- مرّتین أوثلاثاً ...(3)

رسول خدا صلی الله علیه و آله شنید که، ابوبکر، رفیق یا آزاد کرده خود را، لعنت می کرد، گفت: ای ابوبکر! صدیق و لعنت، صدیق و لعنت، دو یا سه بار این جمله را تکرار نمود ....

اگر سبّ صحابه کفر است، پس چرا معاویه و اتباع او را کافر نمی خوانند که کاملترین فرد صحابه و افضل خلفاء امیر مؤمنان علی علیه السلام را مدّت مدید و سالهای سال، سبّ و لعن می نمودند حتی در مدارسشان سبّ علی را بر بچه ها تعلیم می دادند؟!.

عثمان، شریف ترین اصحاب پیغمبر، ابن مسعود را زد و تبعید کرد و حقوقش را از بیت المال قطع نمود وو ... اما کسی او را تکفیر و تفسیق نکرد و هزاران آیاها و اگرها که محقق بصیر از آنها باخبر است اما متأسّفانه همه بی پاسخ مانده است.

اگر جواب مستمسک قرار دادن اجتهاد آنها باشد، اولًا این منطق صحیح نیست و ثانیاً یک بام و دو هوا نمی شود حکم برای عموم مسلمین یکی است، استثنائی وجود ندارد.


1- شرح نهج البلاغه ج 16 ص 215؛ صحابه از دیدگاه نهج البلاغه: ص 26.
2- اگر رقیق باشد به معنای یکی از آزاد کرده های خود و اگر رفیق باشد به معنای دوست است، وهمچنین صدیق اگر با تشدید دال باشد یعنی لعن کردن با صفت صدّیقی نمی سازد و اگر بدون تشدید دال باشد یعنی دوستی و لعن؟! لعن کردن دوست با دوستی نمی سازد.
3- احیاءالعلوم غزالی: 3/ 123؛ کیمیای سعادت: 2/ 479؛ صحابه ازدیدگاه نهج البلاغه: ص 24

ص: 57

البته ما در صدد اطاله کلام در این باره نیستیم چون از موضوع کتاب خارج است طالبین حتماً به کتابهای مربوطه که با ادلّه و براهین قاطعه با این نوع مطالب مبارزه کرده اند، مراجعه نمایند.

ولی پیروانان اهلبیت رسول خدا صلی الله علیه و آله بر این عقیده اند که اصحاب نیز مانند سایرین مکلّف به تکالیف الهی هستند و هرکدام از آنهاکه خود را با آیه کریمه «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ(1) هماناگرامی ترین شما در پیش خدا پرهیز کار ترین شماست» تطبیق داده و عمل نموده اند، محترمند و قابل احترام، و اگر از جاده شریعت دور افتاده و با اجتهاد در مقابل نص (که در هیچ مذهبی از مذاهب اسلامی و غیر اسلامی، جایز و صحیح نیست) مردم را سر گردان و به نفع ریاست خود کشانده اند در پیشگاه خداوند، معذّب و در آتش دوزخ خواهند سوخت.

آیات و أحادیث زیاد، در تأیید این عقیده به دست ما رسیده است که با مطالعه آنها اساس و بنیان این مرام برای ما روشن می گردد و نیز معلوم می شود که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله قهر و آشتی ها و کشمکش ها بوده و در آن زمان، شالوده این عقیده ریخته شده و در منابع معتبر و موثق خود سنی ها به ثبت رسیده است،

آیا- راهی را که حدیثهای

«حذوالنّعل بالنّعل و القذّه بالقذّه» و «ستفترق أمّتی ثلاث و سبعین فرقه»(2)

برای ما روشن می سازد نه این است که، در میان اصحاب پیامبر حق و باطلی بوده است از هفتاد و سه فرقه، فقط یکی برحق و بقیه برباطل اند.

برای آگاهی بیشتر، به فصل (73 ملّت) این کتاب مراجعه کنید.

درست است که، عالم بزرگوار مانند شیخ محمد عبده بظاهر می گوید: که این یک فرقه را نشناختم، کم لطفی کرده است چون روایات متواتره از منابع معتبر خودشان در پیش روی خود دارد که رسول خدا صلی الله علیه و آله مکرر فرموده است:


1- حجرات: 13.
2- مشروح آن در شماره 1 فصل به خاطر بسپارید گذشت.

ص: 58

«حق با علی و علی با حق است به هر طرف بچرخد».(1) و دهها أمثال این حدیث در باره علی علیه السلام.

روایاتی در باره اصحاب

و قال صلی الله علیه و آله فی حجّه الوداع: لاألفینّکم ترجعون بعدی کفّاراً یضرب بعضکم رقاب بعض.(2)

در حجه الوداع فرمود: چنان می بینم (و این طور نبینم) بعد از من به سوی کفر بر می گردید و بعضی، گردن بعض دیگر را می زنید!.

2- روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله سخنرانی کرد و فرمود: ای مردم! شما پیاده و عریان بدون مو و أغلف به سوی خدا برانگیخته می شوید، سپس آیه «کَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ وَعْداً عَلَیْنا إِنَّا کُنَّا فاعِلِینَ»(3) را تلاوت نموده و فرمود: آگاه باشید أوّلین کسی که روز قیامت، بر خلاف دیگران باپوشش می آید، ابراهیم است.

و از امت من، مردانی را می آورند و به طرف چپ (به سوی جهنم) می برند و من میگویم: ای خدای من اینها اصحاب منند، در جوابم گویند: نمی دانی اینها بعد از تو چه کارهائی کردند، (پس از شنیدن این پاسخ) من هم مانند بنده صالح خدا میگویم: «وَ کُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیداً ما دُمْتُ فِیهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّیْتَنِی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْتَ عَلی کُلِّ شَیْ ءٍ شَهِیدٌ»(4).

باز به من گفته می شود: «إنّ هؤلاء لم یزالو مرتدّین علی أعقابهم منذ فارقتهم» همانا اینها از روزی که تو از آنها جدا شدی به عقب برگشتند (و تا آخر عمر اصلاح نشده و توبه نکردند).


1- تاریخ ابن عساکر: 3/ 117؛ الإمامه و السیاسه: 1/ 78( چاپ مصطفی بابی حلبی مصر) در بیان حالات امام علی علیه السلام قسمتی از این روایات گذشت به آنجا مراجعه نمایید.
2- سنن نسائی: 7/ 126؛ مسند أحمد: 1/ 230 و 402؛ و 2/ 85 و 87 و و 104 و 4/ 351 و 5/ 39 و- 45 44 و 49 و 68 و 73؛؛ بخاری: 1/ 38 و 2/ 191 و 5/ 126 6/ 236 و/ 5 126 و 6/ 236 و 7/ 112 و 8/ 16 و 36 و 91؛ سنن دارمی: 2 69؛ مسلم: 1/ 58 و 5/ 108؛ سنن ابن ماجه: 2/ 1300؛ سنن أبی داود: 1 191؛ الهجوم: ص 45.
3- أنبیاء: 104.
4- مائده: 117.

ص: 59

3- «و قال صلی الله علیه و آله: أنا فرطکم (1) علی الحوض، و لیرفعنّ إلیّ رجال منکم حتّی اذا أهویت إلیهم لأُناولهم اختلجو(2) دونی، فأقول أی ربّ أصحابی! فیقال: إنّک لاتدری ماأحدثوا بعدک»(3) من در کنار حوض کوثر پیشرو شماهستم اما، از شما مردانی را برای من بلند می کنند وقتی خواستم آنها را تحویل بگیرم در کنار من، به خلجان می افتند (مضطرب و زبان بند آمده می شوند) پس می گویم خدایا اصحاب من در پاسخ گفته می شود: نمی دانی بعد از تو چکار هائی کردند.

4- «و قال صلی الله علیه و آله: یرد علیّ یوم القیامه رهط من أصحابی، أو قال من أمّتی فَیُحَلَّؤُنَ (4) عن الحوض، فأقول: یاربّ أصحابی! فیقول: لا علم لک بما أحدثوا بعدک، إنّهم ارتدّوا علی أعقابهم القهقری»(5) روز قیامت گروهی از اصحاب یا امت من بر من وارد می شوند ولی از حوض کوثر رانده می شوند پس من می گویم: خدایا اصحابم،! می گوید: برای تو اعلام کنم بعد از تو چه حادثه هائی آفریدند، آنها بعد از تو، عقب گرد ناگهانی نموده و (به عقب بر گشته) و مرتد شدند.

5- «و قال صلی الله علیه و آله لیردنّ علیّ الحوض رجال ممّن صاحبنی، حتّی اذا رأیتهم و رفعوا إلیّ اختلجوا دونی، فلأقولنّ أی ربّ أصحابی أصحابی! فلیقالن لی: لاتدری ماأحدثوا بعدک و فی بعض الرّوایات: فأقول سحقاً(6) لمن بدّل بعدی»(7) بطور حتم؛ مردانی از آنانکه بامن همصحبت بودند، وارد می شوند تا چشمم به آنها می افتد و به سوی من بلند می کنند، اما در کنار من، آشفته حال شده و می لرزند؛ می گویم: خدایا اصحابم


1- فَرَطَ: پیش از قوم رفت بر آب تا فراهم آرد اسباب آبخورگاه را آنکه پیش از قوم رود تا آبخورگاه رادرست کند( واحد و جمع یکسان است) هرچه پیش فرستاده شود از عمل و اجر و فرزند نارسیده آب پیش آینده از آبها( المنجد لغت فرط).
2- خلج، خالج، و اختلج: سر درگم شد، آشفتگی حال پیدا کرد؛ اختلج: لرزید و تکان خورد( المنجدماده خلج).
3- صحیح بخاری: 8/ 87.
4- ای یُمنعون من وروده از وارد شد بر حوض ممنوع می شوند.
5- صحیح بخاری: 7/ 208.
6- سحق، دور کردن( المنجد).
7- صحیح مسلم: 7/ 70- 71.

ص: 60

اصحابم! پس به من گفته می شود: نمی دانی بعد از تو چکارهائی کردند پس من می گویم (از من) دور باد آنهائی که بعد از من، گفته ها و دین مرا تبدیل و تغییر دادند.

6- و قال: صلی الله علیه و آله ترد علیَّ أُمّتی الحوض و أنا أذود(1) النّاس کما یذود الرّجل إبل الرّجل عن إبله ... ولیصدّنّ عنّی طائفه منکم فلا یصلون، فأقول: یاربّ هؤلاء أصحابی، فیجیئنی ملک فیقول: و هل تدری ما أحدثوا بعدک.(2) در کنار حوض، امت بر من وارد می شود و من مردم را از آن می رانم مانند راندن مرد، شتر مرد دیگر را از شترش و عده ای را از رسیدن به من جلوگیری می کنند و به من نمی رسند؛ می گویم خدایا! اینها اصحاب منند، پس ملکی پیش من آید و گوید: آیا می دانی پس از تو چکار هائی پیش آوردند؟!

7- و قال صلی الله علیه و آله: إنّی علی الحوض أنتظر من یرد علیّ منکم، لیقتطعنّ دونی رجال فلأقولنّ: أی ربّ منّی و من أُمّتی، فیقول: إنّک لاتدری ماأحدثوا بعدک، مازالوا یرجعون علی أعقابهم.(3) و فرمود: من در کنار حوض (کوثر) انتظار می کشم: کهِ از شما پیش من آید، حتماً راه مردانی را از رسیدن به من، می بُرند؛ پس من می گویم: خدایا از من و امت من است، می گوید: تو نمی دانی بعد از تو چها کردند، اینها تا توانستند، به عقب بر گشتند.

8- و قال صلی الله علیه و آله إنّی علی الحوض أنظر من یرد علیّ منکم و سیؤخذ ناس دونی فأقول: یاربّ منّی و من امّتی، و فی روایه: فأقول: أصحابی، فیقال: هل شعرت ما عملوا بعدک واللّه مابرحوا یرجعون علی أعقابهم.(4) و فرمود: من در کنار حوض نگاه می کنم کِه از شماها، پیش من می آید، و زود کسانی از کنار من می گیرند (وباز


1- ذاده، ذوداً و ذیاداً: راند و دور کرد اورا( المنجد) ماده ذود.
2- صحیح مسلم: 1/ 149 1500.
3- صحیح مسلم: 7/ 66.
4- بخاری: 7/ 209 و 7/ 206- 210 و 8/ 86؛ مسلم: 7/ 77 و 7/ 68؛ مسند احمد: 1/ 257 و 3/ 18، 39، 384 و 6/ 121؛ سنن ابن ماجه: 2/ 1440؛ مستدرک: 2/ 447 و 4/ 74- 75؛ مجمع الزوائد: 3/ 85 و 10/ 364؛ کنز العمال: 1/ 387 و 4/ 543 و 11/ 132 و 176 و 14/ 417- 419 و 434؛ و الهجوم: 44؛ از مصادر گوناگون.

ص: 61

داشت می کنند) پس من می گویم، ای پروردگار من (اینها) از من و امت منند (در روایت دیگر است که) می گویم اصحاب منند پس به من گفته می شود، آیا می فهمی پس از تو چه کارها کردند به خدا قسم، تا می توانستند به عقب بر گشتند (و از گفته ها و اهل بیت تو دوری کردند).

9- وقال صلی الله علیه و آله أنا فرطکم علی الحوض من ورد شرب و من شرب، لم یظمأ أبداً و لیردنّ علیّ أقوام أعرفهم و یعرفوننی، ثمّ یحال بینی وبینهم (و أقول إنّهم من أمّتی، فیقال انّک لا تدری ما أحدثوا بعدک، فأقول سحقاً فسحقاً لمن بدّل بعدی)(1) من پیشرو شمایم بر حوض، هرکهِ نوشید، ابداً تشنه نمی شود و یقیناً کسانی بر من وارد می شود که من آنها را و آنها مرا می شناسیم، سپس میان من وآنها حایل می شوند و من می گویم آنها از امت من هستند پس گفته می شود، نمی دانی بعد از تو چه حادثه هایی پیش آوردند من می گویم: خورد شدن و سائیده شدن باد (و از من دوری باد و دوری باد) بر آنانکه بعد از من کارها را تغییر دادند.

10- عن أبی أوائل عن حذیفه: قال: قلت: یا أباعبداللّه النّفاق الیوم أکثر أم علی عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله؟ قال: فضرب بیده علی جبهته و قال: أوه و هوالیوم ظاهر، کانوا یستخفونه علی عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله (2) ابی وائل از حذیفه (بن یمان) پرسید: ای اباعبداللّه نفاق (و دو روئی) امروز زیاد است یا در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله؟! به پیشانی خود زد و گفت: آه (فرق می کند) امروز (منافق در) ظاهر است (همه دو رو هارا می شناسند اما) در زمان آنحضرت، خود را مخفی می کردند (و مشغول کارهای زیر زمینی بودند.)

11- مسلم در صحیحش می نویسد: در حدیث وکیع و معاذ این طور گفته می


1- منار الهدی: ص 496؛ بنقل از الجمع بین الصّحیحین: الحمیدی و هو المتّفق علیه.
2- مسند بزاز( البحرالزخّار): 7/ 303( ط مدینه)؛ بخاری: 8/ 100؛ کنزالعمال 1/ 367 بیشتر این روایتهارا در کتاب الهجوم علی بیت فاطمه: ص 45 از کتاب الجواب علی نسبهالهجوم إلی الصحابه: ص 431- 440 نقل کرده است.

ص: 62

شود: تو نمیدانی بعد از (رحلت) تو چه کارهائی پیش آوردند.(1)

12- رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من پیشرو (قافله) شمایم برحوض (کوثر) هرکس از کنار من عبور کند (از آن) مینوشد و هرکس نوشید دیگر هیچوقت تشنه نمیشود گروهی را که آنها مرا میشناسند و من آنها را میشناسم، میان من و آنها پرده میکشند، من می گویم آنها (از امت) من هستند در جوابم گویند: نمیدانی بعد از تو چه حادثه هائی آفریدند پس من می گویم: سحقاً سحقاً لمن بدّل بعدی دور باد دور باد (از رحمت خدا و از شفاعت من) آن کس که بعد از من (در دین و گفته های من) این تغییرات را داد.(2)

روایات در این مضمون در کتابهای معتبر اهل سنت فراوان است.

پس کجاست عصمت یا بیگناهی و عدالت همه کسانی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را دیده و نام صحابه گی را یدک می کشند؟!

مگر همین اصحاب نبودند که همدیگر را تکفیر می کردند؟!.

مگر همین ها نبودند که به خاطر دنیای مادی و حفظ منافع شخصی خود، اخبار (غدیر ها و منزله ها و طیر مشوی ها و خاصف النّعل ها) و هزاران فضایل مولود کعبه «علی علیه السلام» و دختر وحی «فاطمه علیها السلام» را تأویل کرده و زیر سؤال بردند و اعتنائی به گفته های رسول خدا صلی الله علیه و آله نکردند؟!.

مگر خلیفه دوم، زبیربن عوام را که طبق حدیث اجماعی و مورد قبول خود شان، از عشره مبشره یعنی ده نفر مژده بهشت داده شدگان، نبود که، روز بیعت فریادکشید


1- سنن نسائی: 4/ 117؛ مسند أحمد: 1/ 235 و 253؛ صحیح بخاری: 4/ 110 و 142 و 5/ 191 و 240 و 7/ 195؛ صحیح مسلم: 8/ 157؛ سنن ترمذی: 4/ 38؛ و 5/ 4؛ کنز العمال: 14/ 358؛ البدایه و النهایه: 2/ 116؛ درّالمنثور: 2/ 349.
2- صحیح بخاری: 7/ 207 و 8/ 87؛ صحیح مسلم: 7/ 66. قریب به این مضمون و مشابه آن را در صحیح بخاری: 8/ 87 و 7/ 208؛ صحیح مسلم: 7/ 66 و 1/ 149؛ مسند أحمد: 1/ 257 و 3/ 18 و 39 و 384 و 6 121؛ سنن ابن ماجه: 2/ 1440؛ مستدرک: 1/ 387 و 4/ 543 و 11/ 132 و 176 و 14/ 417 و 434 وسایر منابع معتبر آورده اند.

ص: 63

: دونکم الکلب آن سگ را بگیرید و دستگیر کنید(1) یاهمان خلیفه اول نبود نعره زد:

علیکم بالکلب بگیرید سگ را(2)!

مگر خبر ساختگی: أصحابی کالنّجوم ...، شامل حال مولود کعبه علی علیه السلام یازبیر و سلمان و مقداد و أباذر و عمار و عباس و کعب و ابن مسعود وو ... نمی شود!.

مگر این ها از جمله اصحاب رسول خدا نبودند؟! یا اینکه این حدیث مجعول فقط شامل اصحابی است که در دفتر حزب ستون پنجم نام نویسی و ثبت نام کرده بودند؟!.

مگر عده زیادی از همین صحابه ها نبودند که خلیفه عثمان را به قتل رساندند؟!.

و

آیا- همان همسر (بقول شما) مورد علاقه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله أم المؤمنین عایشه نبود که با جمله مشهور «أقتلوانعثلًا قتل اللّه نعثلًا(3) یا أُقتلوانعثلًا فقد کفر(4) بکُشید این پیر خرفت (و عقل از دست داده) را خدا او رابکشد، بکشید نعثل را که یقیناً کافر شده است»، عثمان را تکفیر و حکم اعدام اورا صادر نمود؟!.

آیا- همو نبود، بر علیه خلیفه بر حق زمان خود قیام کرد و حد أقل سی هزار کشته از طرفین به جای گذاشت؟!.

آیا- از همین ها نبودند که در جنگهای جمل و صفین ونهروان، رو در روی صحابه ممتاز و پسر عم و برادر و داماد وو ... رسول خدا ایستاده و حکم کفرش را صادر کردند و در نتیجه این جنگ ها نزدیک به صد هزار نفر از طرفین کشته شدند؟!.


1- مثالب النّواصب ص 136؛ الرّسائل الاعتقادیّه 1/ 447- 448.
2- أمالی مفید ص 49- 50.
3- -« نعثل» در مدینه یهودی پر ریشی بود که مردم مدینه عثمان را به او تشبیه می کردند و پس از کشته شدنش هر کس از اهل مدینه از حال او می پرسید، می گفتند: قُتل عدوّاللّه دشمن خدا نعثل یعنی عثمان کشته شد( طبقات ابن سعد: 5/ 48؛ صحابه ازدیدگاه نهج البلاغه: ص 25.
4- ابن العربی، تاریخ مختصر الدّول: ص 105؛ أنساب الأشراف البلاذری: 5/ 70 و 75.

ص: 64

مگر آن همه تغییر و تبدیل در دین از زبان و حلقوم بعضی از این ها، سرچشمه نگرفت؟!.

مگر دهها سال امیرآزادی (علی علیه السلام) را در قنوتهایشان سب و لعن نکردند مگر از همین باصطلاح صحابه ها نبودند که حکم به کفر مولا کردند؟!.

و دهها آیا- ها و أگر ها و مگر ها که صاحبان بصیرت و عقل سلیم، به خوبی اینها را درک کرده و در پیش وجدان خود به درستی این آیاها، اذعان نموده و تأیید می کنند اماپاسخ درست و قانع کننده کجاست؟!!.

مگر همین سران ستون نبودند که هر کدام از آنها در دوران حکومت خویش، هرکس خواست حرفی بزند، دستور بستن دهان او را صادر می کردند! مانند بریده أسلمی،

و یابه خاطر یک کلمه حرف، دنده هایش را شکستند و قدرت حرکت نگذاشتند تا نماز بخواند، مانند عبداللّه بن مسعود،

مگر عماربن یاسر را تا سرحد مرگ کتکش نزدند که بیهوش افتاد و نماز هایش قضا شد، و برای دستگیری زبیر «آن سگ را دستگیر کنید» گفته شد،

یا مانند ابوذر زبانش را ببرّید و تبعید کنید و هیچ کس حق بدرقه و مشایعت او را هم ندارد، وو ... یعنی اختناق کامل توأم با استبداد!.

هرکس اظهار عقیده کند باید زبانش بریده شود تازیانه بخورد و هریک از بانوان پیامبر حرفی بزند از مسجد بیرونشان کنید اگرچه أم سلمه و أم ایمن نوبیه، وو ...

باشد.

این است عدالت قریب به عصمت برادران اهل سنت ما، در باره اصحاب.

بزنند و بکشند تبعید نمایند و گوشت رانش از شام تا مدینه در بالای شتر بپوسد و بریزد اما کسی حق ندارد حرفی بزند؛ چون آنها اجتهاد کرده اند، اجتهاد در مقابل نصوص فراوان وارده در باره اهلبیت علیهم السلام.

محقق و مؤرخ بصیر مرحوم قاضی زنگه زوری بهلول بهجت افندی که به جهت پایمال شدن حقوق آل محمد علیهم السلام تاریخ را محاکمه می کند به غفلت و مسامحه مؤرّخان می تازد پس از نقل جریان های جنگ جمل و غیر آن به اجتهاد معاویه و

ص: 65

فجایع بی شمار او که می رسد می گوید: افسوس که معاویه با این همه مظالم بی شمار باز به لقب امیرالمؤمنین ملقب و تمام مظالم او در پرده نسیان مخفی مانده است، حتی در فسق و فجورهای خود نسبت اجتهاد به او می دهند، فقط در اجتهاد خود در صورت خطا هم مثاب بوده است ولی به اجتهاد دیگران احترام نمی گذاشت.

همین که سخن قاضی به اینجا می رسد به شدت منقلب شده می گوید: من می گویم که لعنت بر چنین مجتهدی که نور دیده رسول خدا صلی الله علیه و آله حسن مجتبی را شهید نموده، و در این موضوع اجتهاد نماید، نفرت عالم به چنان مجتهدی که مثل یزید جنایتکار را بر امت مرحومه مسلّط نماید و چه جنایتها نکند؟!

عمر النّسفی در کتاب معروف خود موسوم به «عقاید النّسفی» می گوید: محاربه و تمام افعال معاویه حمل بر اجتهاد می شود، اگر کسی سؤال کند چرا اعمال و افعال حرقوص بن زهیر، حمل بر اجتهاد نمی شود؟! چه جوابی خواهند داشت! عجبا. نظر بر اینکه حرقوص نه درهم داشت و نه دینار و نه صاحب شمشیر برّان بود، تا قوه اجتهاد را بر او ارزانی داشته و اعطا نمایند.

راست است که قدرت و شوکت بنی امیه پرده پوش تمام عیوب و فجایع معاویه بوده، علما و ارباب تاریخ نه تنها نتوانسته اند از اعمال ظالمانه او انتقاد کرده و به بحث و گفتگو بنشینند و جسارت کنند، بلکه در زمان های بعد سرمشق و دستور العمل، اخلاف نا صالح خود گردیده است (1).

همین حالا هم پس از گذشت 14 قرن باز اگر کسی به صحابه انتقاد کند بلا فاصله پاسخش با گلوله های آتشین خواهد بود؛ اگر در منطقه یا محلی احساس شود به ابو هریره ها و عبداللّه بن أبیّ ها کوچکترین جسارتی شده: عوامل مرموز، بلادرنگ وارد عمل شده مردم بی گناه و بی دفاع و یا عزاداران سید شباب اهل الجنّه رابه رگبار


1- صحابه از دید گاه نهج البلاغه: 20؛ بنقل از تشریح و محاکمه در تاریخ آل محمد علیهم السلام ص 27- 30.

ص: 66

بسته به خاک و خون می کشند.(1)

نفرین بر این اجتهاد و مجتهد و أفّ بر این خواب خانمانسوز و ریشه بر باد ده، که بزرگترین مانع درک حقایق بوده و هست و خواهد بود).

بدون تردید مصاحبت و دیدن پیامبر بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله یکی از امتیازات بزرگی است که نصیب مسلمانان صدر اسلام گردیده است و گروه زیادی از صحابه در پرتو وجود آن حضرت به کمالات والایی دست یافتند اما در عین حال با توجه به بررسی آیات قرآن و روایات به دست می آید که صرف رؤیت و مصاحبت با آن حضرت انسان را مصون از گناه و اهل بهشت نمی کند بلکه نیاز به ایمان و عمل صالح دارد:

«والعصران الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملواالصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر» در هیچ آیه و یا روایتی نیامده است که صحابه بودن، سبب عصمت یا عدالت و تقواست بلکه بر عکس آیاتی در قرآن وجود دارد که گروهی که مصاحبت با پیامبر صلی الله علیه و آله را داشته و آن حضرت را دیده اند، راه نفاق را برگزیده اند و تاآخر عمر ادامه دادند از این رو این دیدگاه که همه صحابه عادل و واجب الاتباع هستند صحیح نیست بلکه خلاف قرآن است.

چگونه همه صحابه را عادل بدانیم در صورتی که برخی از آنان به همسر پیامبر صلی الله علیه و آله درجریان «افک» نسبت رابطه نامشروع دادند؟!. و خداوند از او دفاع نمود و تبرئه کرد، در سوره نور فرمود: تهمت سازان از خود شما (صحابه) بودند، «إِنَّ الَّذِینَ جاؤُ بِالْإِفْکِ عُصْبَهٌ مِنْکُمْ» و برخی از آنان مثل قدامه بن مظعون شراب نوشیده و حد خورد و برخی مثل ولید بن عقبه آیه: «إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ» در مورد او نازل شده و او رافاسق معرفی نموده و مثل مغیره زنا کرده و و ...(2)

چگونه همه صحابه را واجب الاتباع بدانیم در صورتی که بسیاری از آنان در


1- در سال 1425 هجری قمری برابر با 12/ 12/ 1382 خورشیدی روز عاشورا، در جاهای مختلف، کربلا و کاظمین در میان میلیونها عزادار، بمب گذاشته و راکت پرتاب کردند؛ مشروح آن در پاورقی بخش مولود وحی گذشت.
2- مراجعه شود به اسدالغابه، جلد 5 و 4 ذیل اسامی مذکور.

ص: 67

گفتار و کردار و رفتار دارای اشتباه بوده و بایکدیگر اختلافات فکری، عقیدتی و سیاسی داشتند؟ امیر مؤمنان علی علیه السلام در شورای شش نفره فرمود: من به قرآن و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و نظر خودم عمل می کنم و از عمل به روش شیخین امتناع کرد در صورتی که خود اهل سّنت قائلند که اصحاب حق اجتهاد دارند.

مگر علی علیه السلام نمی توانست اجتهاد نماید، در حالی که در بیش از 70 مورد عمر گفت: «لولا علیّ لهلک عمر» اگر علی نبود عمر هلاک می گشت!!.

اختلاف روش سایر صحابه در مسایل فقهی وسیاسی نیاز به توضیح ندارد بر این اساس.

آیا- مطالعه و بررسی زندگی صحابه و بیان کارهای خوب و نقد کارهای اشتباه آنان خلاف قرآن است یا هماهنگ با آن؟ این روش با کدامیک از اصول اسلام ناسازگار است؟ این روش را خود قرآن به ما آموخته است که به یک مورد اشاره می کنیم در سوره توبه آیات 97 101 می فرماید: «الْأَعْرابُ أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلَّا یَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلی رَسُولِهِ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ...» 97 وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ مَغْرَماً وَ یَتَرَبَّصُ بِکُمُ الدَّوائِرَ عَلَیْهِمْ دائِرَهُ السَّوْءِ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ... 98 وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللَّهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّها قُرْبَهٌ لَهُمْ سَیُدْخِلُهُمُ اللَّهُ فِی رَحْمَتِهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ... 99 وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ ... 100 وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلی عَذابٍ عَظِیمٍ» 101.

در این آیات همانطور که از یک گروه از صحابه ستایش و تمجید شده از چهره گروهی دیگر نیز پرده برداشته است و هشدار می دهد که همه کسانی که اطراف تو را فرا گرفته اند طرفدار خود ندانی بلکه بخشی از اعراب و بادیه نشینان منافق اند همچنانکه برخی از مردمان مدینه بر نفاق خو گرفته اند و تو ای رسول ما! هر چند پیامبری اما آنان را نمی شناسی و ما می دانیم و به تو معرفی می کنیم و بزودی خداوند در دو نوبت آنان را عذاب می کند سپس به عذابی بزرگ باز گردانده می شوند.

بنابراین گروهی از اطرافیان پیامبر که خود آن حضرت بی خبر بوده و از (عوامل نفوذی بودند و) از صحابه نیز به شمار می آیند به عنوان منافق معرفی شده اند.

ص: 68

در آیات فراوان دیگر چهره برخی را افشا فرموده از جمله: «إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا» که درباره ولید بن عقبه واردشده است چنان که در روایات خود اهل سنت نیز به این مطلب پرداخته شده است مگر این روایت در صحیح بخاری کتاب الدعوات، باب فی الحوض نیامده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «روز قیامت گروهی از صحابه بر من وارد می شوند آنگاه به سرعت آنان را از نزد حوض کوثر دور می کنند می گویم، چرا دور می کنید، آنان از اصحاب من هستند؟ می گویند: تو نمی دانی که پس از شما چه چیزهایی در دین اسلام پدید آورده و به دوران جاهلیت بازگشته و مرتد شدند» چندین روایت دیگر به این مضمون در کتابهای حدیثی اهل سنت آمده است که تعدادی از آنها قبلًا گذشت.

بنابراین مطلق نگری به صحابه دیدگاهی است که خلاف آیات قرآن می باشد و صحیح آن است که بگوییم: بسیاری از صحابه مؤمن و عادل بوده و گروهی نیز فقط ایمان ظاهری داشته اند نه ایمان واقعی چنان که روش عملی آنان در تاریخ ثبت و ضبط شده و بیانگر همین حقیقت است، پس با توجه به مطالب گذشته.

آیا- درست است که چشم و گوش را بسته و بگوییم همه صحابه افراد خوبی بوده و آنچه گفته و عمل کرده اند برای مادلیل و حجت است هر چند اعمال خلاف شرع باشد؟!.

آیا- صحیح است که همه اشتباهات آنان را توجیه کرده و بگوییم اجتهاد کرده اند؟ اگر آنان اجتهاد کردند

چرا ما اجتهادنکنیم؟ و اگر دیگران اجتهاد می کنند؛

چرا تکفیر می شوند؟

چرا کسانی را که بر اساس ادله قرآن و سنت بر صحابه نقدی می زنند تکفیر می کنید؟ به راستی چه خوب گفت ابن عابدین عالم بزرگ حنفی که: «تکفیرهای بی جا کار افراد جاهل و نادان است نه کار مجتهدان».

آیا- این روش به غلو و زیاده روی کشیده نمی شود؟

چطور به دیگران نسبت غلو می دهند اما از رفتار خود غافل هستند؟ در الفاظ نمی گویند صحابه معصوم هستند اما در عمل آنان را در حد معصوم و پیامبر بالا می

ص: 69

برند و هرچه آنان گفته یا عمل نموده اند حجت می دانند! اهل تشیع را به خاطر آن که برای ائمه علیهم السلام عصمت قایل اند نکوهش می کنند اما خودشان «عمر» را به حد پیامبر صلی الله علیه و آله بلکه بالاتر می برند و در احوالات او می گویند: بسیاری از اوقات بر اساس آنچه ایشان اراده کرده آیه قرآن نازل شده است و خود اهل سنت کتابهایی به نام «موافقات عمر» نوشته اند!.

اهل سنت به کارهای عمر هرچند بدعت باشد عمل می نمایند، مانند نماز تراویح که در شبهای ماه رمضان به جماعت می خوانند،

آیا- این عمل تشریع نیست؟!.

چگونه اگر شیعیان به گفته امام صادق علیه السلام عمل نمایند اهل سنت می گویند شیعیان عقیده دارند که احکام دین به امامان آنان تفویض شده اما در مورد صحابه به چیزی بالاتر از آنچه به شیعیان نسبت می دهندباور دارند؟.

آنهایی که هر نوع نسبتی را به شیعه می دهند بهتر نیست که با یک مقایسه، به رفتار و اعتقادات خود بنگرند؟ چه خوب فرمود حضرت علی علیه السلام که:

«حبّ الشّئ یُعمی و یُصِمّ»،

دوست داشتن چیزی، انسان را کر و کور می نماید با کدام مبنای علمی از قرآن و روایات می توان جنگ معاویه با حضرت علی علیه السلام را، اجتهاد توجیه نمود که در آن جنگ بسیاری از صحابه به شهادت رسیدند؟.

اگر در برخی آیات از امت اسلامی، یا انصار و مهاجرین تمجید و تعریف شده به معنای آن نیست که همه صحابه عادل وقابل مدح هستند، نظیر آیه «کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّهً وَسَطاً» هیچیک از این آیات دلالت بر عدالت صحابه ندارد بلکه دلالت بر تمام امت دارد و مجموع امت را تمجید می کند نه فرد فرد را به تعبیر علم اصول فقه به نحو عام مجموعی است نه استغراقی وقتی کسی بگوید مردم فلان شهر از فلان شهر بهتر و افضل هستند مجموع را در نظر دارد نه یکایک افراد را زیرا ممکن است بعضی افراد آن شهر از این شهر بهتر باشند و ثانیا افضلیت نسبی کفایت می کند، نه در همه افراد و در همه حالات، زیرا ممکن است یک نفر در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله خوب بوده و تمجید شده اما پس از ارتحال آن حضرت حالش تغییر نماید چنانکه در روایات گذشته روشن گردید.

ص: 70

(کار شکنی هائی در حال حیات وبعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم»

اشاره

این کار شکنی ها و اعتراض و مخالفت ها به دو دسته تقسیم می شود.

1- در حال حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله

2- پس از مرگ آن حضرت صلی الله علیه و آله.

«کار شکنی های حال حیات»

اشاره

نمونه هائی ازکار شکنی ها و جرئت و جسارت عاملین آنها، در دوران زندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله را بخوانید و باوجدان سالم و بیدار که نیازی نباشد سر هر مطلبی، آیا و چرا را تکرار نمائیم و ملال آور نباشد.

1 «اسلامت را مخفی دار»

النص ص 309

وقتی که عمر بنا به اظهار خودش، مسلمان شد حضرت به او دستور داد أستر إسلامک و إنّ عمر أبی إلّا إعلامه اسلامت را پنهان بدار ولی او سرپیچی کرده اعلان نمود(1).

آیا- عدم اطاعت از این دستور و نخستین برخورد منفی اش با رسول خدا صلی الله علیه و آله، کاشف از هویت و شخصیت درونی او نبود؟!. پس

چرا بزرگان اهل سنت در این باره سکوت اختیار کرده اند؟!.

2 «خود کم بود؟! می خواهد ...»

بعد از نزول آیه مبارکه (قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ)(2) نازل شد منافقین (همان ستون پنجمی ها) به همدیگر گفتند: أما یکفی محمّداً أن یکون قَهَرَنا عشرین سنه حتّی یرید أن یحمل أهل بیته علی رقابنا، فقالوا ماأنزل اللّه هذا و ما


1- تاریخ فلسفه الإسلام ص 301 محمد لطفی جمعه؛ النص والإجتهاد: ص 177؛ از محی الدین عربی.
2- ص: 86؛

ص: 71

هو الّا شی ء ینفق به، یرید أن یحمل أهلبیته علی رقابنا، ولئن قتل محمد أو مات، لننزعنّها من أهلبیته، ثمّ لانعیدها فیهم أبداً برای محمد کافی نبود که بیست سال با قهر و غلبه به گردنهای ما سوار شده است!؟ حالا هم می خواهد اهلبیت خود را نیز به کولهای ما سوار نماید، نه خداوند دراین باره چیزی نازل کرده و نه چیزی است که اجرتی (و ارزشی) داشته باشد؛

حالا که او می خواهد اهلبیت خود را به گردنهای ما سوار کند، ماهم تصمیم می گیریم اگر او کشته شود و یا بمیرد، به طور یقین ریاست وخلافت را از خانواده او بیرون بکشیم دیگر! به هیچوجه برآنها برنمی گردانیم (1).

آیا- این گفته آنها «خداوند چنین چیزی نازل نکرده است»، تکذیب رسول خدا صلی الله علیه و آله نبود؟.

یا اساساً ایستادگی در برابر آن حضرت و اعتراض به صاحب شریعت و ادای وظایف محوله به آن حضرت، از سوی خداوند نبود؟!.

3 «نماز بر منافق»

النص ص 186 مراجعه

وقتی که عبداللّه بن ابیّ (منافق) فوت کرد پسرش (که از هوا خواهان پیامبر بود) پیش حضرت آمد و عرض کرد ای رسول خدا، یکی از پیراهنت را بده برای پدرم کفن نمایم و استدعا دارم براو نماز خوانده و برای او طلب مغفرت نمایی حضرت پیرهنش را داد و فرمود: هروقت آماده شد به ما خبر بده، بعد از آماده شدن جنازه، پیغمبر صلی الله علیه و آله به نماز ایستاد.

فجذبه عمر فقال له: ألیس قد نهاک اللّه أن تصلّی علی المنافقین!؟ فقال لک إستغفر لهم أو لا تستغفر لهم إن تستغفر لهم سبعین مرّه، لن یغفراللّه لهم عمر حضرت را گرفته به کنار کشید و گفت: آیا خداوند ترا از خواندن نماز بر منافقین، نهی


1- تفسیر نورالثقلین ج 1 ص 399؛ تفسیر کنزالدّقایق ج 2 ص 248/ 10؛ این جملات همان مواد و متن صحیفه ملعونه یا پیمان نامه ضد أهل بیت است.

ص: 72

نکرده و گفته است: «خواه برآنها طلب مغفرت کنی یا نکنی، اگر هفتاد بار هم برای آنها طلب بخشش نمائی خدا آنها را نخواهد بخشید»(1).

حضرت با حلم بزرگ و با حکمت بالغه خود با عمر مدارا کرد و او نیز از این حالت رسول خدا صلی الله علیه و آله سوء استفاده کرده و در برابر آن حضرت ایستاده و اجازه نمی داد نماز را شروع نماید (جسارت را به جائی رسانید که بنا بر حدیث صحیح، حضرت فرمود: (أخِّر عنّی یاعمر إنّی خُیِّرتُ، قیل لی

«إستغفر لهم أولا تستغفر لهم الخ»

فلو أعلم أنّی إن زدت علی السّبعین غفراللّه لهم لزدت، ثمّ صلّی علیه، و مشی خلفه و قام علی قبره الحدیث) ای عمر برو کنار!! من در استغفار بر آنها مخیرم، اگر می دانستم که با استغفار بیش از هفتاد، خدا آنها را می بخشد، این کار را می کردم.

پس نماز گذارد و پشت سر جنازه رفت تا در کنار قبر ایستاد فعجب النّاس من جرأه عمر علی رسول اللّه پس مردم از جرئت عمر به رسول خدا تعجب نمودند. تا آخر حدیث.(2)

آیا- در این جریان عمر باکمال جسارت، برای رسول خدا صلی الله علیه و آله تعیین تکلیف و تعلیم وظیفه نمی کند و در مقابل او ایستاده و از آیه ای استشهاد مینماید که هیچگونه ربطی به موضوع نداشت چون از استغفار بر منافق نهی نشده بود بلکه اخباری بود براینکه استغفار تو به حال آنها فائده ای نخواهد داشت، مضافاً بر اینکه، مؤمن واقعی هیچوقت نمی توانست به خود این جرئت را بدهد که قرآن را به آورنده


1- النص والإجتهاد ص 107؛ بنقل از صحیح بخاری ج 4 ص 18 و ج 3 ص 92 در تفسیر آیه فوق و بنقل از جمع بین الصحیحین حمیدی؛ اهل سنت، برصحت این روایت اتفاق نظر دارند؛ الطرائف ص 443
2- ابن ابی الحدید: 3/ 107؛ أسباب النّزول للواحدی: ص 141 مسند امام أحمد: 1/ 16؛ سنن ابن ماجه: للقزوینی: 1/ 487؛ مسند أحمد بن شعیب النّسائی: 4/ 67؛ حلیه الأولیاء لأبی نعیم: 1/ 43؛ السّنن الکبری للبیهقی: 3/ 403 ط هند: سیره النّبویّه ابن هشام: 4/ 197 ط مصر؛ الرّیاض النّضره محب طبری: 1/ 294؛ النّص و الإجتهاد: ص 108؛ من حیاهالخلیفه: 90؛ این جریان را متقی هندی در کتاب کنزالعمال: 2/ 418 ح 4403 از صحیح بخاری در حاشیه السّندی: 1/ 163- 3/ 137 و مسلم و ترمذی و امام احمد و ابن جریر و ابن أبی حاتم وابن مردویه و غیر آنها، نقل نموده است.

ص: 73

قرآن تفهیم نماید غافل از اینکه در این قضیه، رسول خدا صلی الله علیه و آله مصالح زیادی را در نظر گرفته بود! از جمله آنها.

1- بنا به اجماع امت (آیه مبارکه «وَ لا تُصَلِّ عَلی أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَ لا تَقُمْ عَلی قَبْرِهِ» بعد از آن واقعه نازل شده است پس تا آنوقت خواندن نماز بر منافقین ممنوع نبود.(1)

2- حضرت در آیه مورد نظر با کلمه «أو» به معنای (یا) اختیار داشت که برای آنها استغفار کند و یانه، به حال آنها فایده ای نخواهد داشت.

3- عبد اللّه پسر عبد اللّه ابیّ از مخلصان حضرت بود، نخواست او را در میان دوست و دشمن سرافکنده نماید.

4- به خاطر حضور آنها در مجامع مسلمین و اظهار شهادتینشان، با آنها مدارا می کرد و حکم کفاری که از دعوت به اسلام ابا نماید، نبود بلکه به ظاهر شهادتین گفته و در عداد رد کنندگان علنی به شمار نمی آمد.

5- عبداللّه بن ابیّ در جامعه آن روز شخصیت با نفوذی بود و قبیله پرجمعیتی داشت، در آن برهه از زمان، نماز خواندن بر او، از نظر سیاسی اهمیّت زیادی داشت، رسول خدا صلی الله علیه و آله بااین کار می خواست آنها را، تألیف قلب کرده و به سوی اسلام ترغیب نماید.

در پاسخ به اعتراض عمر فرمود: پیراهن من در مقابل خدا به حال او نفعی نخواهد داشت وإنّی أرجو أن یدخل به فی الإسلام خلق کثیر من امید دارم که به وسیله او خلق زیادی بدین اسلام درآید.

واقعاًاین طور هم شد، در مقابل این همه لطف رسول خدا، گروه زیادی و بنا بروایتی هزار نفر ایمان آوردند و طائفه خزرج همگی به اسلام گرویدند.(2)

آیا- از این جریان چه برداشتی دارید و چگونه قضاوت می کنید؟؛ میان خود و خدایتان، نظر دهید و سکوت را بشکنید.


1- النّصّ و الإجتهاد: 108 مطبعه النّجف 1375 هجری قمری.
2- کسی پیدا نشد به او بگوید: که چرا در کارهای رسول الهی دخالت می کنی؟!.

ص: 74

4 «او یکی از آنها بود»

النص ص 189

مردی پیش رسول خدا آمد و گفت: ای رسول خدا! فلانی وفات کرد تشریف آورده به او نماز بخوانید، عمر گفت: إنّه فاجر فلاتصلّ علیه او شخص دریده ای بود براو نماز نخوان! آن مرد گفت: ای رسول خدا یادت هست که در فلان جنگ و فلان شب، چند نفر کشیک ترا میکشیدند؟! او یکی ازآنها بود، پیغمبر بلند شد و به کنار قبر او آمد آنقدر نشست تا از دفن او فارغ شدند، حضرت سه بار به قبر او خاک ریخت، فرمود: مردم به او بدبین هستند ولی من خوشبینم!؛

عمر گفت: آن خوشبینی یا آن خیری که از او سراغ دارید چیست!؟ فقال رسول اللّه دعنا منک یاعمر! من جاهد فی سبیل اللّه وجبت له الجنّه ای عمر! رها کن مارا، هرکس در راه خدا بجنگد بهشت براو واجب میشود(1).

در حدیث دیگر است که عمر به حضرت گفت: براو نماز نخوان! فرمود: هل رآه أحد علی شی ء من أعمال الخیر!؟ آیا کسی او را در کار نیکوئی دیده است؟ آن مرد گفت: در فلان شب باما کشیک ترا می کشید، حضرت براو نماز خواند و همراه جنازه او تا کنار قبر آمد و برقبر او خاک ریخت و فرمود: إنّ أصحابک یظنّون أنّک من أصحاب النّار، وأنا أشهد أنّک من أصحاب الجنّه! اطرافیان تو (و هم نشینانت) گمان می کنند تو از اهل آتشی؟! اما من شهادت میدهم تو از اهل بهشتی.

سپس به عمر رو کرد و فرمود: إنّک لاتُسئل عن أعمال النّاس، و إنّما تُسئل عن الغیبه تو مسؤل اعمال مردم نیستی! بلکه از غیبت کردنت مسؤل خواهی شد.(2)

آیا- این حدیث میزان فهم دینی و اسلامی عمر را تعیین نمی کند؟.


1- النّص والإجتهاد ص 109؛ نقلًا از اسانید مختلف اهل سنت.
2- النص و الإجتهاد ص 109؛ بنقل از الإصابه: ابن حجرالعسقلانی ج 4، از البغوی و أبواحمد الحاکم و طبرانی از راویان متعدداز منابع مختلف اهل سنت؛

ص: 75

5- «تأخیر تا به کی!؟»

حمیدی در کتاب جمع بین الصحیحین در حدیث 34 از مسند عایشه که در صحت آن اعتقاد دارند می نویسد، عروه از عایشه نقل می کند که، شبی پیغمبر به نماز «عُتَمه»(1) مشغول بود به طوری که نماز عشاء به تأخیر افتاد تا اینکه عمر او را صدا زد و گفت: آخر زنها و بچه ها خوابیدند؟! پس حضرت در حالی که به سوی اهل مسجد بیرون می آمد، فرمود:

ماینتظرها أحد من أهل الأرض غیرکم؟!

در روایت ابن شهاب است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

«و ماکان لکم أن تُنزُروا(2) رسول اللّه صلی الله علیه و آله علی الصّلاه و ذاک حین صاح عمر بن الخطاب

آیا بجز شما در روی زمین کسی انتظار این نماز را نمی کشد؟ به شما نیامده است که به پیامبر این همه اصرار کنید؟!

این کلمه را آن وقت فرمود که عمر بر روی حضرت صیحه زد (و داد کشید!).(3)

آیا- این آقای کاسه داغ تر از آش، برای رسول خدای عالمیان، تکلیف تعیین نمی کند و میزان جرأت اورا، روشن نمی سازد؟!.

6 «من فال نزدم»

النص ص 308

رسول خدا صلی الله علیه و آله به امراء خود نوشت هر وقت پیش من پیکی اعزام می کنید فرد خوش صورت و خوش نام بفرستید! عمر این را که شنید بلند شده گفت: من نمی دانم حرف بزنم یا ساکت شوم؟! حضرت فرمود: ای عمر هرچه میخواهی بگو! عمر گفت: چگونه است ما را از فال زدن نهی کردی، اما خودت فال میزنی!؟

حضرت فرمود: من فال نزدم بلکه اختیار نمودم.(4)


1- نمازی که اهل سنت قبل از نماز عشاء بجا می آورند.
2- ای لا تلحّوا علیه. به او اصرار نکنید( حاشیه صحیح مسلم: کتاب مساجد 441/ 442.
3- صحیح مسلم: 1 ص 441؛ من حیاهالخلیفه: ص 100.
4- النص والأجتهاد ص 177 بنقل از مالک و بزار از حیات الحیوان دمیری در ماده لِقحه بر وزن بِرکه. در باره سیمای خوش آمده است إنّ اللّه جمیلٌ یحبّ الجمال خداوند زیباست و زیبائی را دوست دارد؛ خوشنامی هم خود یکی از ارکان زندگی است؛ چون معیار و میزان شخصیت آدمی را با چند چیز می سنجند؛ 1- با رفیق و دوست 2- با نامه وخط و مطالب آن 3- با کیفیت پوشیدن لباس.

ص: 76

آیا- جای تأسف است یا خنده؟ خود دانید.

7 «حدیبیه»

النص ص 163 مراجعه

درسال ششم و بنا به قول بعضی، درسال پنجم هجرت: حضرت با گروهی از مسلمانان برای ادای مناسک حج به سوی مکه معظمه حرکت نمودند وقتی که حرکت رسول خدا به قرشیان رسید، خالد بن ولید را با گروهی از ورزیدگان جنگ برای از بین بردن مسلمانان فرستادند، ولی او باهرتاکتیکی که پیش آورد شکست خورد تااینکه حضرت به محلی در نزدیکی مکه بنام (حدیبیه) رسید.

مشرکین قریش، عده ای ازبزرگان خود را متناوباً به حضور حضرت فرستادند تابالأخره حضرت را به صلح و شرطهائی که قبول آنها برای مسلمانان سخت بود، راضی نمودند که، آن سال را از همانجا برگردند، و آنها نیز، سال آینده سه روز مکه را به طور کلی تخلیه نمایند تا مسلمانها آزادانه، مناسک حج را بجا آورند.

چون این عمل رسول خدا صلی الله علیه و آله با دستور مستقیم پروردگار انجام گرفت، پایان ونتایج خوبی برای مسلمانها داشت که درکتابهای مربوطه به طور مشروح بیان شده است، اما رئیس گروه فشار با مخالفتهای مکرر خواست جلوی این کار حضرت را بگیرد، گفت: اگر چهل نفر(1) در روایت دیگر است، گفت: اگر یکصد(2) نفر بامن همکاری کنند، من بااین دستور مخالفت کرده و جلوی این کار را می گیرم.

بلی این گونه گفتار، ماهیت درونی گوینده اش را روشن می سازد، او علناً در


1- بحارالأنوار: ج 20 ص 350/ 10؛( لو أنّ معی أربعین رجلًا لخالفته)
2- من حیات الخلیفه عمربن الخطاب: ص 147/ 15 بنقل از کتاب المغازی واقدی: ج 2 ص 607؛( لو کنّامأه رجل علی مثل رأیی مادخلنا فیه أبداً؛ ...)

ص: 77

آرزوی کمک و فراهم آوردن نیروئی است که در مقابل رسول خدا صلی الله علیه و آله ایستادگی کرده و اعلام جنگ نماید!! اما خوشبختانه برای همچون کاری در حال حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله موفق نشد ولی بعد از رحلت، برای او فرصتی پیش آمد و دَرِ رسول خدارا تخته کرد و خلافت را تصاحب نمود با اینکه «بیعت غدیر» در گردنش بود.

8 «مانند آن روز شک نکرده بودم»

شیخ عبدالرحمن سیوطی درتفسیر سوره فتح می نویسد: فقال عمر: ماشککت منذ أسلمت إلّا یومئذ(1) از روزی که مسلمان شدم شک نکرده بودم مگرآن روز (بقیه

روایت را متعاقباً می خوانید

ابن عباس گوید در زمان خلافت عمر (خودش جریان حدیبیه راپیش کشید وگفت:) ارتبت إرتیاباً لم أرتبه منذ أسلمت إلّایومئذ، و لو وجدت ذالک الیوم شیعه تخرج عنهم رغبه عن القضیه، لخرجت (2) از روزی که مسلمان شده ام، مانند آن روز به شک نیفتاده بودم، اگر آن روز پیروانی پیدا می کردم که از آن قضیه دلگیر شوند، و بتوانم با یاری آنها در برابر آن پیمان جبهه گیری نمایم، و آن را از بین ببرم، می کردم!

ابو سعید خدری گوید: روزی در نزد عمر نشسته بودم آن جریان را یاد آوری کرد و گفت: دخلنی یومئذ من الشّک، و راجعت النبیّ صلی الله علیه و آله یومئذ مراجعه مارجعته مثلها قط ... فینبغی للعباد أن یتّهموا الرّأی؛ و اللّه دخلنی من الشّک حتی قلت فی نفسی: لو کنّا مأه رجل علی مثل رأیی مادخلنا فیه أبداً ...(3) آن روز شکی برای من پیش آمد که، باقیافه ای با رسول خدا مواجه شده (وجبهه گرفتم که) سابقه ای نداشت، پس سزاوار است هرکسی به نظر خویش بدبین باشد، به خدا قسم شکی برای من رخ


1- تفسیر الدرّالمنثور: ج 6 ص 77؛ عمرابن الخطاب: استادعبدالکریم الخطیب ص 63؛ تاریخ الخلفاءسیوطی ص 43؛ الطرائف سید ابن طاووس با تغییر کمی تا پایان روایت بنقل از تفسیر ثعلبی و ابن عباس و جابر وسهل بن حنیف و ابووائل وقاضی عبدالجبار وعده زیاد دیگر
2- کتاب المغازی: واقدی ج 2 ص 607؛ من حیات الخلیفه ص 147؛
3- کتاب المغازی: ج 2 ص 607؛

ص: 78

داد که به خودم می گفتم اگر صد نفر مانند من با آن جریان نظر مخالف داشت، ابداً آن کار را نمی پذیرفتم (آن را باطل اعلام می کردم) برگردیم به بقیه روایت سیوطی

فأتیت النبّی صلی الله علیه و آله فقلت ألست نبی اللّه؟ قال: بلی، فقلت: ألسنا علی الحق، وعدوّنا علی الباطل؟ قال: بلی، قلت: فلم نعطی الدّنیّه فی دیننا إذن؟ قال: إنّی رسول اللّه، ولست أعصیه، و هو ناصری. خدمت پیامبر آمدم، گفتم: آیاتو پیغمبر خدا نیستی؟! فرمود: بلی. گفتم: آیا ما برحق و دشمن ما بر باطل، نیست؟! گفت: بلی، گفتم: پس چرا ما، پستی و خواری را برای دینمان بپذیریم؟ (کاسه داغ تر از آش شده)

فرمود: من فرستاده خدایم و هیچ وقت براو نافرمانی نمی کنم، و خود او یاور من است.

گفتم: آیا به ما خبر ندادی (وعده نکردی) که، ما بزودی برکعبه آمده و آن را طواف خواهیم نمود؟!

فرمود: آری، اما، آیامن گفتم که امسال داخل آن خواهید شد؟!

گفتم: نه فرمود (نگران نباش) تو می آئی و طواف هم میکنی؛

عمر گوید: (من قانع نشدم) پیش ابوبکر آمدم همان سؤالهارا تکرار نمودم! گفت: ای مرد او رسول خداست و به خدا نافرمانی نمی کند و خدا نیز به او کمک خواهد نمود (از ابوبکر نیز همان پاسخ هارا شنیدم)(1).

ابن أبی الحدید گوید:

قول عمر للنّبی صلی الله علیه و آله «ألم تقل لنا ستدخلونها» فی ألفاظ نکره حکایتها حتّی شکاه النّبیّ الی ابی بکر، و حتی قال ابی بکر: إلزم بغرزه فواللّه أنه رسول اللّه عمر بگونه ای باپیغمبر حرف زده (و با کلماتی به او اعتراض نموده است که) مااز آوردن آن کراهت داریم (وشرم می کنیم) به طوری که شکایت بی ادبی او را پیش ابوبکر برده (وجریان را به او بازگو نمود) ابوبکر به عمر گفت: بچسب به حرف پیغمبر و با


1- جلال الدین سیوطی: درتفسیر الدرالمنثور ج 6 ص 77؛ کتاب: عمربن خطاب عبدالکریم خطیب ص 63؛ تاریخ الخلفاء سیوطی ص 43؛ من حیات الخلیفه ص 148؛ صحیح بخاری: ج 2 ص 81 درآخر کتاب الشروط

ص: 79

او مخالفت نکن، او رسول خداست.(1)

أحمد زینی دحلان مفتی مکه گوید: وجعل عمر یردّ علی رسول اللّه صلی الله علیه و آله الکلام، حتّی قال له أبوعبیدهالجراح: ألاتسمع یابن الخطاب رسول اللّه یقول ما یقول نعوذ باللّه من الشّیطان الرجیم، حتّی قال رسول اللّه: صلی الله علیه و آله یا عمر: رضیتُ؟ و تأبی أنت! (الحدیث) عمر پیغمبر را به گونه ای رد می کرد که ابوعبیده جراح (که از دار و دسته خود او بود) به سخن آمد وگفت: ای پسر خطاب نمی شنوی آنچه را که رسول خدا می گوید!؟ من از شیطان رجیم (و وسوسه های او که دل ترا فرا گرفته است) به خدا پناه می برم (کار به جائی رسید که حضرت رو به عمر کرد وگفت:) ای عمر من (به فرمان خدا) راضی شدم (تو راضی نمی شوی؟!) وگردن فرازی می کنی! (تاآخرخبر(2).

بامراجعه به تفاسیر فریقین قبح گفتار و ضعف ایمان و شاید عدم وجود آن در کالبد گوینده آن به وضوح دیده می شود، بدانسان که مانند ابن ابی الحدید هااز درج آن اظهار شرمندگی می کنند، و به طوری که عبدالمحمود می گوید: چه ضرورتی


1- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ج 1 ص 61 چاپ اول مصر؛ ودر ج 3 ص 117- 118 چاپ اول می نویسد: قال النقیب: ممّا جرّأ عمر علی بیعه ابی بکر، والعدول عن علیّ ماکان یسمعه من الرسول صلی اللّه علیه و سلم فی أمره. أنّه أنکر علی رسول اللّه أموراً ... از استاد خود نقیب نقل می کند: از چیزهائی که به عمر جرئت داد خلافت را از علی دور نماید و به گفته های رسول خدا در باره علی اعتنا نکند، انکارها( وجسارتهای او) در حال حیات رسول خدا بود که کراراً بکارهای حضرت بی اعتنائی کرده و رد می نمود سپس ابن ابی الحدید به شمردن موارد، رد و اعتراض عمر در مواقع مختلف می پردازد، از جمله انکار او به نماز حضرت، به عبد اللّه ابن ابیّ منافق و به وفد اسیرا ن بدر تبرج زنان او به مردم و جریان حدیبیه وامان عباس به ابی سفیان و واقعه ابی حذیفه بن عتبه و نداء هرکس لااله الّاالله گوید: به بهشت میرود وبه دستور ذبح شتران آب کش ودر حضور حضرت اعتراض او به زنان بدون رعایت احترام آنحضرت وو ..( نمونه هائی از آنها را دراین فصل خواهید خواند) وبه جسارت نهائی او در هنگام رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله که گفت( دعوالرّجل فإنّه لیهجر) اشاره می کند که پرده از روی خیلی از اسرار، را کنار می زند.
2- سیره حلبیه ج 3 ص 19 چاپ مصر؛ من حیات الخلیفه ص 149؛

ص: 80

داشت مسلمانها این روایت را نقل کنند و تصحیح نمایند و شهادت دهند که عمر بارسول خدا موافق نبود و با او معارضه می کرد و در تدبیر بااو مخالفت می کرد و خودش را به درک حق، از رسول خدا عارف تر می دید در حالی که خدا فرموده: وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی (1)

بعد از این کارشکنی و اعتراض، دست برنداشته باز، مترصد فرصت دیگری بود، که برایش پیش آمد و زمینه مخالفت برایش فراهم شد، آن وقت که،

9 «این هم مخالفت دیگر»

حضرت دستور داد انحروا بُدُنکم واحلقوا رؤسکم قربانی هارا بکشید و سرهایتانرا بتراشید، باز لب به اعتراض گشود که (فأمتنعوا و قالوا: کیف ننحر و نحلق ولم نطف بالبیت ولم نسع بین الصفاء والمروه،) امتناع کردند و گفتند: ما چگونه قربانی کرده و سربتراشیم در حالی که نه به بیت (خدا) طواف کرده ایم ونه میان صفا ومروه سعی نموده ایم!،

با این گفتار مجدداً خود را با رسول خدا در کفه ترازو قرار داد و متأسفانه موفق هم شد چون حتی یکنفر هم اقدام به کشتن قربانی نکرد به طوری که حضرت با ناراحتی تمام به چادر «ام سلمه» زوجه خویش آمد و جریان را گفت: ام سلمه پیشنهاد خوبی کرد و گفت: ای رسول خدا انحر أنت و احلق، فنحر رسول اللّه و حلق، فنحرالقوم علی خبث (علی غیر) یقین و شک و إرتیاب تو خودت نحر کن و سربتراش (هرکس از تو اطاعت می کند مشخص بشود) حضرت قربانی راکشت و سر تراشید و آنها نیز بدون یقین وباشک و شبهه (بناچار و برای ترس از پیامدهای بعدی) تبعیت کردند.(2)


1- الطرائف ص 441؛ سوره نجم آیه 3 و 4؛
2- بحارالأنوار ج 20 ص 353/ 13؛ با تفاوت کمی در مسند امام احمد از حدیث مسوّربن مخرمه و مروان بن حکم، نقل کرده و حلبی نیز در سیرهالنّبی از اهل اخبار آورده است که« انّ عمر جعل یردّ علی رسول اللّه الکلام» همانا عمر کلام رسول خدا را ردّ می کرد( النص و الاجتهاد: ص 97.

ص: 81

ابن سعد در طبقات از ابی سعید خدری نقل می کند: أنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله رأی أصحابه قد حلقوا رؤسهم عام الحدیبیه غیر عثمان و أبی قتاده الأنصاری، فاستغفر رسول اللّه للمحلقین ثلاث مرّات وللمقصرین مرّه رسول خدا دید اصحاب سرتراشیده اند غیر از عثمان (بن عفان) و ابی قتاده انصاری، پس برای سرتراشنده ها سه بار طلب مغفرت کرد وبرای کوتاه کننده های مو یکبار(1).

حضرت 19 روز در حدیبید ماند سپس به سوی مدینه حرکت کرد، وقتی که به (محلی بنام) کراع الغمیم رسید سوره مبارکه فتح نازل شد، عمر از این پیشامد و از جلوگیری مشرکین، باتأسف زیاد راه میرفت (و به فکر فرو رفته بود حضرت خواست این ناراحتی را از دل او در آورد آنطور که در صحیح بخاری آمده است فرمود: سوره ای نازل شده است، که برای من دوست داشتنی تر است از آنچه که آفتاب برآن میتابد!، مردی از اصحاب گفت: این را فتح نمی گویند که راه «بیت» را به روی ما بستند و نگذاشتند در آنجا قربانی کنیم، و دو نفر از مؤمنین که به سوی ما آمده بودند، برگشت داده شدند!.

رسول خدافرمود: چه بد گفتاری است این، بلی آن پیشامد بزرگترین پیروزی است برای ما، مشرکین رضایت دادند که مسلمانها را (برسمیت بشناسند و) در شهرهای خود آزاد گذارند، از شما امان می خواهند و شما بر آنها فاتح شدید (از موضع قدرت سخن گفتید) بااجر خدائی، سالم برگشتید، آیااین بزرگترین پیروزی نیست؟! آیا فراموش کرده اید روزاحد را که فرار می کردید و به پشت سرتان نگاه نمی کردید آیا روز احزاب را از یاد بردید چشمها زایل و از بالا و پایین محاصره شده بودید وو ...

مسلمانها گفتند: گفته خدا و رسول راست و درست است، به خدا قسم ای رسول خدا ما، مانند تو فکر نمی کردیم البته تو اعلم از مائی (2).

باز عمر گفت: یارسول اللّه ألم تقل إنّک تدخل مکه آمناً؟ قال بلی، أفقلت لکم عامی


1- طبقات ابن سعد ج 2 ص 75؛ من حیات الخلیفه ص 151؛
2- النّص والإجتهاد ص 103 بنقل از جزء سوم صحیح بخاری: درغزوه حدیبیه.

ص: 82

هذا؟ قال: لا (الحدیث)(1) آیا تونگفتی باامنیت داخل مکه می شوی؟ فرمود: بلی آیا من گفتم امسال داخل می شوید؟! گفت: نه (تاآخرخبر)

شما را به خدا آیا- اذیت وآزاری که خدا به رسولش نهی نموده و لعنت کرده است، مصداقی روشن تر از این پیدا می کنید؟.

10 «رو به زندگی عادی»

النص ص 194 متعه الحج و ص 207 متعه النساء

رسول خدا صلی الله علیه و آله بعد از اتمام عمره تمتع طبق آیه مبارکه وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَهِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ (2) دستور داد هرکس مایل باشد می تواند تاموقع احرام حج، متعه کند (یعنی برای استراحت و آرامش گرفتن از زحمات احرام عمره میتواند با زوجه خود مباشرت داشته باشد و یا برای خود متعه، دست و پا کند)

مردی گفت: أنخرج حجاجاً و رؤسنا تقطر؟ و انّ النبی صلی الله علیه و آله قال له: إنّک لن تؤمن بها أبداً آیا ما به حج، رویم در حالی که از سَرِ ما (آب غسل) می ریزد رسول خدا به او فرمود: تو ابداً به آن، ایمان نخواهی آورد(3).

وهذا ماکرهه عمر وبعض أتباعه، فقال قائلهم: کما أخرجه أبو داود فی سننه، أننطلق و ذکورنا تقطر عمر و بعض از یاران او از این دستور بدشان آمد بدانسان که ابوداود در کتاب سنن آورده است عمر یا یکی از یاران او گفت: آیا ما در حالی برای احرام حج برویم که از ذکرها (و اندام های جنسی) ما، منی میریزد!(4) زهی بی ادبی.


1- النص و الإجتهاد ص 103 بنقل از سیره حلبیه در قضیه حدیبیه.
2- بقره: 195؛
3- النّص والإجتهاد ص 120؛ بنقل از تفسیر مجمع البیان درتفسیر آیه فوق.
4- النّص و الإجتهاد ص 120 بنقل از سنن ابوداود چاپ شده در حاشیه شرح زرقانی برموطاء مالک وعین همین جمله را در خود حاشیه زرقانی ج 2 ص 103 می یابید؛

ص: 83

روایات فراوان در منابع اهل سنت، تصریح دارد که آن مرد عمر بود؛ و تاریخ نیز، با گذشت زمان از روی آن پرده برداشته است (1).

سخنان و اعترافات زیادی که از خود عمر نقل شده است که او روزی دربالای منبر خطبه می خواند باآزادی و صراحت کامل گفت: متعتان کانتا علی عهد رسول اللّه و أنا أنهی عنهما و أعاقب علیهما: متعه الحج و متعه النساء(2).

و در روایت دیگر است که گفت: أیّهاالنّاس ثلاث کنّ علی عهد رسول اللّه و أنا أنهی عنهنّ، وأحرّمهنّ، وأعاقب علیهنّ: متعه الحج، ومتعه النّساء، و حیّ علی خیر العمل ای مردم! سه چیز در عهد رسول خدا بود (و به آنها عمل می کردند) من از بجا آوردن آنها نهی کرده و تحریم مینمایم و هرکس مرتکب آنها شود عذابش می کنم متعه حج، ومتعه زنها، و کلمه حیّ علی خیر العمل (دراذان).(3)

11 «سخن چینی حاطب»

النص ص 307

یکی از اصحاب، به نام حاطب بن ابی بلتعه میخواست قریش و مکیان را، از تصمیم های خصوصی رسول خدا آگاه نماید، به این امید که در گردن قریش حقی داشته باشد، تا زن و بچه او را در مکه نیازارند، و اموال او را غارت ننمایند، رسول خدا صلی الله علیه و آله امیرمؤمنان علیه السلام را با دو نفر دیگر فرستاد تا آن نامه را از زنی که آن را در میان موی سرش مخفی کرده بود تا به قریش برساند، گرفتند و آوردند، فوراً عمر از جا برخاست و گفت: یارسول اللّه! حاطب به خدا و رسولش خیانت کرده اجازه بدهید


1- مسند أحمد بن حنبل ج 1 ص 49 و 50؛ صحیح مسلم ج 1 ص 467 در باب( فی المتعه بالحج) شرح الزرقانی ج 2 ص 103؛ سنن ابی داود چاپ شده در حاشیه شرح زرقانی.
2- النص والإجتهاد بنقل ازمنابع اهل سنت باجمله وهومستفیض عنه یعنی این گفتار از او فراوان نقل شده است و در تفسیر فخررازی در ذیل آیه فوق.
3- شرح تجرید قوشجی( از بزرگان و پیشوایان أشاعره) در مبحث امامت؛ او این حدیث را از ارسال مسلّمات دانسته است؛ النص والإجتهاد ص 121 قسمت پاورقی

ص: 84

گردن او را بزنم!.

رسول خدا رو به حاطب کرده پرسید برای چه دست به این کار زدی؟ گفت: مرا از ایمان آوردن به خدا و رسولش چه مانع شده است (یعنی از ایمان خود متزلزل نشده ام) ولی هریک از یاران تو در مکه، کسی را دارد که از ناموس و مال او دفاع نماید اما من بیکس هستم، و می دانم که تو بر آنها غالب خواهی شد، فقط خواستم در گردن آنها حقی و منتی داشته باشم تا متعرض اهل و عیال و اموال من نشوند، حضرت فرمود:

صدق لاتقولوا له إلّا خیراً،

راست می گوید: در باره او جز خیر، چیزی نگویید (او را به نیکی یادکنید) دوباره عمر گفت: ای رسول خدا او به خدا و رسولش و مؤمنان خیانت کرده است اجازه بده گردنش را بزنم (تاآخرخبر).(1)

با اینکه حضرت گفته حاطب را تأیید نمود، و اجازه نداد کسی در باره او جز نیکی، چیزی بگوید اما عمر علاوه بر اینکه به حرف رسول خدا صلی الله علیه و آله گوش نداد دوباره خواسته خود را تکرار کرد.

12 «ما رشوه نمی دهیم!»

استاد محمد خالد گوید: لقد ترک عمر بن الخطاب النصوص الدینیه المقدسه من القرآن و السّنه عند مادعته إلی ذالک المصلحه فلبّاها، فبینما یقسم القرآن للمؤلفه قلوبهم حظاً من الزّکاه و یؤدّیه الرّسول، و یلتزمه أبوبکر، یأتی عمر فیقول: إنّا لانعطی علی الإسلام شیئاً، فمن شاء فلیؤمن ومن شاء فلیکفر البته عمر بن خطاب نص های دین مقدس را از قرآن و سنت، وقتی که به نظرش مصلحت می آمد، ترک کرده است، هنگامی رسول خدا صلی الله علیه و آله طبق تقسیم بندی مستحقین زکوه در قرآن، می خواست برای تألیف قلوب عده ای از گردنکشان پولی پرداخت کند و ابوبکر هم به حضرت کمک می کرد، عمر صدایش را برای اعتراض بلند کرده و می گفت:

مابرای مسلمان شدن به کسی، (رشوه یا) چیزی نمی دهیم هر کس میخواهد ایمان


1- النص والإجتهاد ص 176 بنقل از صحیح بخاری ج 4؛

ص: 85

بیاورد و نخواست کافر بماند!.(1)

آیا- واقعاً گردن فرازی می کرد یا می خواست آنها را از ایمان آوردن جلو گیری نماید، وانگهی مگر گفتار و کردار رسول خدا را، خداوند طبق آیات قرآن، امضا وتأیید نکرده است؟!.

13 «نیازمندتر از اینها هست!!»

النص ص 308

عمر گوید: روزی رسول خدا مالی را تقسیم نمود من به او گفتم: و اللّه یارسول اللّه لَغیر هؤلاء کان أحق به منهم! فقال: إنّهم خیّرونی بین أن یسئلونی بالفحش و بین أن یبخلونی، فلست بباخل به خدا سوگند ای رسول خدا به یقین کسانی هستند که خیلی مستحق تر از اینهایند!، فرمود: آنها مرا مخیر کردند میان سؤال کردن باخشونت یا نسبت دادن مرا بربخالت، من بخیل نیستم (و صفت بخالت را بر خود نمی پذیرم)(2).

آیا- این کارها و اعتراض های مکرر او، به ایستادگی در برابر دستورهای خدا و رسول خدا، دلالت نمی کند؟!!، روایت بعدی را هم ببینید و قضاوت نمائید.

در روایت دیگر است که عمر گفت: قسّم رسول اللّه قسمه، فقلت یا رسواللّه! لغیر هؤلاء من اهل الصّفّه. قال فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: إنّکم تسئلونی بالفحش، و تبخلونی و لست بباخل رسول خدا چیزهائی تقسیم می کرد من گفتم: ای رسول خدا، غیر از اینها کسانی از اهل صفّه (مستحق ترند) رسول خدا فرمود: شما از من با خشونت (و سرسختی) میخواهید و مرا به بخالت نسبت میدهید در حالی که بخالتی، در من وجود ندارد(3).


1- الدیموقراطیه أبداً: خالد محمد خالد ص 155 چاپ عمومیه دمشق؛ من حیات الخلیفه ص 387
2- صحیح مسلم ج 3 ص 730؛ الطّرائف: ص 469؛ النّص والإجتهاد: 177.
3- النص و الإجتهاد ص بنقل از مسند احمدبن حنبل ص 177؛ من حیاهالخلیفه: ص 90 بنقل از مسند احمد بن حنبل: 1/ 20 ط مصر.

ص: 86

14 «چگونه بخوابم؟!»

النص ص 314

پس از خاتمه جنگ بدر، اسیران جنگی را آوردند، حضرت به اصحاب فرمود:

من مردانی از بنی هاشم و غیر بنی هاشم را میشناسم، بااجبار و اکراه آمده اند دلشان نمی خواست با ما بجنگند، پس هرکس از بنی هاشم را دیدید، او را نکشید و هر کس ابوالبختری بن هشام بن حارث بن اسد را دید او را نکشد، (چون ازاو گزندی و بدی به حضرت نرسیده بود و اولین کسی بود که صحیفه قریش را باطل اعلان کرد و سبب بیرون آمدن بنی هاشم از شعب ابیطالب شد)

و هرکس عباس بن عبدالمطلب را دید او را نکشد چون او مُکرَهاً با آنها بیرون آمده است، (در مقابل این همه تأکیدات، اولین عکس العمل که عمر نشان داد) به شدت عباس عموی پیغمبر را به طناب بست بطوری که او طول شب را تا بصبح ناله میکرد و رسول خدا هم نمی خوابید، گفتند: ای رسول خدا چرا نمی خوابی؟! فرمود: کیف أنام و أنا أسمع أنین عمّی؛ فأطلقه الأنصار من چگونه بخوابم در حالی که ناله عمویم را می شنوم، بعد از این سخن بود که طائفه انصار او را آزاد کردند(1).

در همین موقع بود که عمر برخاست و گفت: ای رسول خدا اینها ترا تکذیب کردند ترا بیرون کرده و باتو جنگیدند پس برای من امکان دهید فلانی را بکشم و علی را اجازه دهید برادرش عقیل را بکشد و به حمزه رخصت دهید برادرش عباس را به قتل برساند!.(2)

ملاحظه می فرمائید باچه جرئتی، کسانی را که حضرت شهادت میدهد مجبوراً آمده اند و بسیاری از مؤرخین قائل به ایمان عباس هستند، ولی با اشاره حضرت ایمان خود را پنهان می کرد، حکم به کشتن او (آنهم بادست برادرش) را صادر می


1- کنز العمال ج 5 حدیث 5391؛ النص و الإجتهاد: ص 180؛ بنقل از ابن عساکر.
2- النص والإجتهاد ص 181؛

ص: 87

کند (و برادر کشی راه می اندازد).(1)

آیا- نقشه ای دقیق تر از این که هم عوام پسند و هم در نهان کینه و عقده خالی کردن، خبث سریره را نگر که می خواهد با براه اداختن برادر کشی، بزرگان بنی هاشم را قتل عام کرده و از سر راه بردارد و در آینده رسول خدا صلی الله علیه و آله را خلع سلاح نماید و بدون خونریزی و مزاحمت، به هدف شوم خود برسد.

15 «کشتن اسیر»

1- پس از فتح قبیله هوازن در جنگ حنین، حضرت دستور داد: منادی ندا کرد که هیچ اسیری را نکشید! در این حال عمر بن خطاب از کنار اسیری بنام ابن أکوع که به زنجیر کشیده شده بود گذشت، (این مرد را قبیله بنی هذیل برای جاسوسی از اوضاع و احوال رسول خدا پس از فتح مکه، به مکه فرستاده بودند او هم این کار را کرده بود،) وقتی که عمر اورا دید (آن طور که شیخ مفید در کتاب ارشاد ضمن غزوه حنین آورده است) گفت: این دشمن خدا جاسوس بود حال که اسیر شده است بکشیدش، (ابگفتار او) مردی از انصار او را گردن زد، هنگامی که این قضیه به گوش حضرت رسید (به عنوان اعتراض) فرمود: آیا دستور نداده بودم که، اسیری را نکشید؟!.

2- باز در همان جنگ یکی از اسراء بنام جمیل بن معمر بن زهیر را به قتل رساندند، حضرت در حالی که خیلی خشمناک بود، به سوی انصار فرستاد که چه چیزی سبب کشتن او شد، بااینکه فرستاده من به شما ابلاغ کرده بود که اسیری را نکشید؟! عذر آوردند: ای رسول خدا ما با گفته عمر او را کشتیم (2) حضرت

(باناراحتی تمام) از آنها روگردانید، تا اینکه عمیر بن وهب خواهش کرد که از تقصیر آنها درگذرد.


1- النص والإجتهاد ص 182 و در پاورقی بنقل از زینی دحلان و غیراو.
2- این قضیه میزان نفوذ ستون پنجم را در میان گروهی از مردم روشن می سازد، آنهابه دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله بی اعتنائی کرده دستور عمر را به مرحله اجرا می گذارند.

ص: 88

3- از جمله کشته شدگان جنگ حنین زن زیبائی بود که خالد بن ولید (هوسباز و عیاش که حتماً به درخواست او تن درنداده بود) او را کشته بود، مردم دور آنزن را گرفته به زیبائی و تناسب أندام وخوش هیکلی او تماشا می کردند که حضرت سررسید بلافاصله آنها متفرق شدند، حضرت فرمود: به خالد بگویید (سه گروه) زن و بچه و مزد بگیر را به قتل نرساند(1).

16 «جز عمر کسی نجات نمی یابد»

بعد از همان جنگ حضرت طبق صلاحدید اصحاب، قرار براین گذاشتند که، از اسراء فداء بگیرند، ولی عمر برقلع و قمع آنها اصرار می ورزید، در تأیید نظر عمر این حدیث را هم ساختند که (فردای آنروز عمر دید پیغمبر با ابوبکر گریه میکنند جلو آمد و گفت: برای چه گریه می کنید به من هم بگویید اگر گریستنی باشد منهم بگریم و إلّا تباکی کنم! رسول خدا فرمود: نزدیک است در مجازات مخالفت با نظر عمر عذاب عظیم مرا بگیرد!! واگر عذابی فرود آید کسی ازآن عذاب نجات نمی یابد مگر عمر)(2) واقعاً که!!.

17 «هرکس شهادتین گوید»

النص ص 119 و ص 359

أبوهریره گوید: پیش رسول خدا وارد شدم فرمود: ابوهریره، توئی؟! عرض کردم، بلی ای رسول خدا، فرمود: سبب آمدنت چیست؟! گفتم: با تو با هم بودیم ولی بلند شده رفتی و تأخیرکردی، ما ترسیدیم که از ما (دور افتاده و) بریده باشی؛ بدینجهت نگران شدیم و من اولین ترسنده بودم که به پشت این دیوار رسیدم، و من


1- النص و الإجتهاد: ص 186؛ از منابع اهل سنت؛
2- سیره نبویه دحلانی ج 1 ص 512؛ ودر همین زمینه در سیره حلبیه والبدایه والنهایه ابن کثیر بنقل از احمد حنبل و مسلم و ابی داود وترمذی همگی با اسناد خود از عمر بن خطاب؛ النص والإجتهاد: ص 182؛

ص: 89

مانند روباه از میان آنها خزیده خود را زودتر از همه به تو رساندم و عده زیادی نیز در پشت این دیوارند، فرمود: ای ابو هریره! إذهب بنعلیّ هاتین فمن لقیت من وراء هذالحائط یشهد أن لا إله إلّااللّه مستیقناً قلبه، فبشّره بالجنّه، با این دو نعلین من برو، هرکه را در پشت این دیوار دیدی بگو: هرکس با یقین قلبی به یگانگی خدا شهادت دهد، به او مژده بهشت بده!

(ابوهریره گوید) اول کسی که مرا دید عمر بود پرسید این نعلین ها چیست؟

گفتم این نعلین های رسول خداست آنها را (برای نشانه و راستی گفتار من به من داده) به کسانی که به وحدانیت خدا شهادت دهد، به او مژده بهشت دهم؛

عمر طوری دستانش را به سینه من کوبید که فخررت لأُستی فقال إرجع یا اباهریره خودم را کثیف کردم،! و به من گفت: برگرد!، برگشتم در حالی که (از درد وترس به خود می پیچیده و) می گریستم! عمر هم پشت سر من رسید؛

حضرت از من پرسید اباهریره چه شده است؟ جریان را شرح دادم قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله ماحملک علی مافعلت؟ ای عمر چه چیزی ترا به این کار واداشت؟ گفت:

پدر و مادرم فدایت،! آیا تو ابو هریره را با نعلین هایت فرستاده ای که، این مژده را به مردم دهد؟ فرمود: بلی؛ قال: فلا تفعل فإنّی أخشی أن یتّکل النّاس علیها فخلّهم یعملون، قال رسول اللّه فخلّهم عمر گفت: این کار را نکن! میترسم مردم به این سخن متکی (و امیدوار) شوند (و اعمال خود را رها سازند) بگذار کارشان را بکنند؛ فرمود: پس آنها را به حال خود بگذارید!(1).

شمارا به خدا! این حدیث را بادقت مطالعه کرده سپس با وجدان سالم قضاوت نمائید که

آیا- آن حضرت به اندازه این شخص صلاح دین و مصلحت اسلام و مسلمین را نمی دانست؟ پناه بر خدا!!.


1- صحیح مسلم ابن الحجاج قشیری: ج 1 ص 44- 45 باب من لقی اللّه تعالی بالإیمان وهو غیر شاکّ فیه دخل الجنه وحرم علی النّار؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 3 ص 103؛ الریاض النضره ج 1 ص 334؛ النص والإجتهاد ص 110؛ من حیاه الخلیفه ص 98؛ ومنابع زیاد دیگر.

ص: 90

و ببینید که او با رسول خدا چه قدر سر ستیز و پیکار داشته و چه اندازه جرئت پیدا کرده و جلوی خیر را گرفته و نگذارد مردم با این نویدها به سوی توحید و خداشناسی تشویق و ترغیب شوند و گفتن شهادتین رواج یابد و پیغمبر را از کاری که در پیش گرفته بود، منصرف سازد و برای صیانت از شر او، تسلیم گفته او شود!!.

18 «سخن چینی منافقانه»

النص ص 341

پس از شکست مسلمانها در جنگ احد، ابوسفیان به مسلمانها رو کرد وگفت:

أفی القوم محمد آیا محمد در میان شماست!؟ سه بار این جمله را تکرار کرد، حضرت فرمود: جوابش ندهید، ابوسفیان گفت: أنشدک اللّه یاعمر أقتلنا محمداً؟ قال عمر: أللّهم لا و هو یسمع کلامک! ترا به خدا ای عمر محمد را کشتیم یانه!؟ عمر گفت: نه به خدا بلکه او حرفهای شمارا می شنود!(1)

با اینکه حضرت اجازه نداده بود، کسی خبر سلامتی آنحضرت را به آنها اطلاع دهد و کشته نشدن او را به آنها برساند،

آیا- کسی که به سؤال ابوسفیان جواب می دهد، چه هدفی را تعقیب می کرد و چه منظوری داشت؟

آیا- نمی خواست به آنها بفهماند، حالا که شما فاتح هستید و به کشتن رسول خدا موفق نشده اید، دست به کار شوید غائله را ختم کنید؛

آیا- منظور حضرت این نبود که آنها از سلامتی حضرت خبردار نشوند، تا دوباره حمله کرده و کار را یکسره، کنند؟!

آیا- روی این اعمال، جز دو روئی و نفاق، چه نامی میتوان گذاشت،

آیا- در میان آن همه مردم، چرا فقط عمر را صدا می زند و سوژه به دست می آورد، قضاوت در باره این خلاف کاری ها با وجدانهای سالم و صاحبان دین خالص است.


1- النص والإجتهاد: ص 232؛

ص: 91

19 «صحیفه ملعونه»
اشاره

پیمان نامه ای که در زبان أئمّه علیهم السلام به (صحیفه ملعونه) و (صحیفه مشئومه) شهرت یافته است بر دو گونه بوده است.

1- پیمان نامه هفت نفری که در کعبه معظمه، میان (عمر و ابوبکر و سالم و أبو عبیده بن جراح (و معاذ بن جبل (1)) و عبدالرحمن بن عوف و مغیره بن شعبه) نوشته شده (و در آنجا نیز دفن شده بود).(2)

در تفسیر آیه 7 سوره مبارکه مجادله: از ابی بصیر از امام صادق علیه السلام آمده است که این آیه در باره فلان و فلان و أبی عبیده الجراح و عبدالرّحمن بن عوف و سالم مولی أبی حذیفه و مغیره بن شعبه نازل شده است؛

حیث کتبوا الکتاب بینهم و تعاهدوا و توافقوا (و تواثقوا): لئن مضی محمّد لا تکون الخلافه فی بنی هاشم و لا النّبوّه أبداً آن وقت که در میان خود پیمان بستند و توافق نمودند که اگر محمد از دنیا برود خلافت و نبوت به هیچوجه در بنی هاشم نخواهد بود، پس این آیه نازل شد؛

راوی گوید: از آن حضرت پرسیدم؟ گفته خدای عزّ وجلّ «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنَّا مُبْرِمُونَ أَمْ یَحْسَبُونَ أَنَّا لا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ، بَلی وَ رُسُلُنا لَدَیْهِمْ یَکْتُبُونَ»(3) در چه موردی فرود آمد؟! فرمود: این دو آیه در آن روز در باره آنها فرود آمد امام صادق علیه السلام فرمود:

«لعلّک تری أنّه کان یومٌ یُشبِهُ (4) یومَ کُتِبَ اْلکِتابُ إلّا یومٌ قتل الحسین علیه السلام و هکذا کان فی سابق علم اللّه عزّ و جلّ الّذی أعلمه رسول اللّه صلی الله علیه و آله أن إذا کُتِبَ الکتابُ قُتِلَ الحسین و خرج الملک من بنی هاشم فقد کان ذالک کلّه (5)

. تو چگونه


1- الهجوم: ص 51.
2- الهجوم: ص 51؛ بنقل از کافی: 8/ 179- 180 و 334؛ صراط مستقیم: 3/ 153.
3- زخرف: 79- 80 قوله أبرموا ای أحکموا.
4- ای هل تری یوم یشبه ذالک الیوم؟! الّا یومٌ قتل الحسین علیه السلام.
5- اصول کافی: 8/ 179- 180؛ نور الثّقلین: 5/ 259 و 4/ 616؛ بحارالأنوار: 24/ 365 و 28/ 123- 122 و 31/ 634 و 17/ 205؛ تفسیر صافی: 5/ 145؛ تفسیر قمی: ص 357 در ضمن حدیث طولانی و مستقل؛ تأویل الایات شرف الدّین الحسینی: 2/ 672 با این بیان: تأویله، ابوجعفر طوسی از ابوجعفر( محمدبن جریر) طبری با سند خود از ابن عباس: وقتی که قریش تصمیم نهانی گرفتند که علی علیه السلام را به قتل برسانند وکتبوا صحیفه دفعواها الی أبی عبیده ابن الجراح فأنزل اللّه جبرئیل علی رسوله فخبّرهم بخبره صحیفه ای نوشته به ابو عبیده دادند، خداوند جبرئیل را فرستاده جریان را به رسولش گزارش داد، آنها گفتند: این را چگونه فهمید کسی که از آن بوئی نبرده بود؟! پس خداوند این آیه( 7 مجادله) را در آن باره نازل فرمود؛ و کتابهای فراوان دیگر.

ص: 92

می بینی (آیا) روزی پیدا میشد با روزی که آن نوشته را نوشتند (و تعهد نمودند که خلافت را از اهل بیت علیهم السلام گرفته و خاندان نبوت را برای همیشه از آن مقام منزوی نموده و کنار بزنند) شباهت داشته باشد؟! مگر روزی که حسین علیه السلام (به شهادت رسید و) کشته شد (یعنی روز شهادت امام حسین و روز نوشتن آن پیمان از نظر ماهیّت و أهمیّت، شبیه همند چون در واقع حسین در روز نوشته شدن همان پیمان، شهید گشت،

«روزولت» رئیس جمهور أسبق آمریکاگوید: (هیچ حادثه بی مقدمه و خلق السّاعه به وجود نمی آید بلکه پس از گذشت زمانی و دست به دست هم دادن جریاناتی، حادثه ای چه مثبت و چه منفی، رُخ می دهد و به منصه ظهور می رسد).

و این گونه بود در علم گذشته خدای عزّ وجلّ که آن را به رسول خود صلی الله علیه و آله تعلیم نموده بود، اینکه هر وقت آن نوشته به کتابت رسید (و به مرحله عمل آمد) حسین (تو نیز) کشته شد و ریاست (و خلافت) از خاندان بنی هاشم، بیرون رفت و این کارها همگی به حقیقت پیوست.

حارث بن حصیره أسدی گوید: أبی جعفر (امام باقر) علیه السلام فرمود: با پدرم داخل کعبه شدم بر (سنگ مر مر، سرخ، میان دو ستون، نماز خواند و فرمود: فی هذا الموضع تعاقد القوم، إن مات رسول اللّه صلی الله علیه و آله أن لا یردّوا هذا الأمر فی أحد من أهل بیته أبداً قال: قلت: و من کان؟، قال الأول و الثّانی وأبو عبیده بن الجراح و سالم بن الحبیبه(1)


1- بحارالأنوار: 28/ 85 ح 1 بنقل از کافی: 4/ 545 و مثل آن در ج 8/ 334.

ص: 93

این همان مکانی است که که قوم، با هم، پیمان بستند اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات کرد، این کار خلافت را هیچوقت و بر هیچ یک از اهلبیت وانگذارند، پرسیدم کهِ ها بودند؟ فرمود: اوّلی و دومی و ابوعبیده و سالم پسر حبیبه.

سُلیم بن قیس گوید: معاذ بن جبل هنگام مرگش به خود نفرین می کرد و می گفت وای برمن، پرسیدند برای چه؟! گفت: به خاطر همدست شدنم با عتیق (ابوبکر) و عمر برای کنار گذاشتن علی از خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله.

و همین گونه از پسر عمر نقل شده است که پدرش همین حرف را می زد و همچنین ابوبکر در حال جان دادن می گفت: این است رسول خدا و علی هم در کناراوست و صحیفه ای را که در کعبه به آن تعهد کردیم در دست اوست و می گوید:

قد وفیتَ بها و تظاهرت علی ولیّ اللّه أنت و أصحابک، فابشر بالنّار فی أسفل السّافلین، ثمّ لعن ابن صهّاک، و قال هو الّذی صدّنی عن الذّکر بعد اذ جائنی (ای ابوبکر) به یقین به این تعهد نامه وفا داری کردی، تو و همدستانت به ولی خدا (علی) غلبه کردید، پس مژده باد برتو سوختن در آتش، در اسفل سافلین، سپس (ابوبکر) به پسر صهّاک (عمر) لعنت فرستاد و گفت: اوست که مرا از (عمل کردن به) ذکر (قرآن) بازداشت بعد از آنکه برایم (حق و حقیقت) روشن بود(1).

قال العباس بن الحارث لمّا تعاقدوا علیها، نزلت «إِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلی أَدْبارِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْهُدَی الشَّیْطانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلی لَهُمْ»(2) عباس پسر حارث گوید:

زمانی که (در کعبه) آن صحیفه را نوشتند، این آیه (آیه فوق) نازل شد؛

این حدیث را أبو اسحاق در کتابش و احمد بن حنبل در «مسندش» و حافظ أبونعیم اصفهانی در «حلیه الأولیاء» و زمخشری در «الفائق» ذکر کرده اند و باز این آیه فرود آمد «وَ مَکَرُوا مَکْراً وَ مَکَرْنا مَکْراً»(3)

عمر موقع مرگش می گفت: ای کاش از دنیا آزاد بیرون می رفتم نه بر من و نه برای


1- بحار الأنوار: 31/ 634 و 28/ 122 ح 5؛ از صراط المستقیم: 3/ 151- 152 با تلخیص.
2- محمد: 25.
3- نمل: 50.

ص: 94

من، پسرش گفت: أتقول هذا؟! فقال دعنی؛ نحن أعلم بما صنعنا أنا و صاحبیی و أبوعبیده و معاذ(1). تو این را می گوئی؟! گفت: رهایم کن من خوب می دانم با دو یار خود و با همکاری ابوعبیده و معاذ بن جبل چِه کارها کرده ایم.

2- دومین پیمان بعد از جریان غدیرخم بود، گروهی از منافقین شب همان روز گردهم آمدند و سوگند یاد کرده، و باهم پیمان بستند که، رسول خدا را در باره تعیین خلافت علی بن ابیطالب علیه السلام در غدیر خم، اطاعت نکرده و بعد از او آن بیعت را نادیده گرفته، و اجراء ننمایند.

پس وقتی که وارد مدینه شدند در خانه (ابوبکر) یک صحیفه (پیمان نامه) نوشتند که بند اول آن شکستن ولایت علی علیه السلام بود و این که خلافت و ولایت از آن ابوبکر و عمر وابوعبیده و سالم می باشد و بیرون از این چند نفر نخواهد شد؛

فلمّا رجعوا من الحج و دخلوا المدینه کتبوا صحیفه بینهم و کان أوّل ما فی الصّحیفه النّکث لولایه علیّ بن أبی طالب علیه السلام و أنّ الأمر الی أبی بکر و عمر و أبی عبیده و سالم معهم لیس بخارج منهم و شهد بذالک أربعه و ثلاثون رجلًا أصحاب العقبه و عشرون رجلًا آخرون و استودعوا الصّحیفه أبا عبیده ابن الجرّاح و جعلوه أمینهم علیها.(2) شاید سرّ اینکه عمر پیش از وفاتش می گفت: اگر أبو عبیده زنده بود او را جانشین معرفی می کردم و اگر سالم زنده بود اورا به خلافت تعیین می نمودم و در بعض مصادر معاذ بن جبل را نیز نام می برد.

عمر بعدها از ابوبکر بابدی یاد می کرد که من در سقیفه بنابه قرار قبلی که داشتیم، دستم را به سوی ابوبکر دراز کردم که بظاهر بیعت کنم و او بگوید: نه من برتو بیعت میکنم، که به دستم بزند و بیعت کند اما برخلاف قرار قبلی این کار را


1- بحار الأنوار: 31/ 634 و 28/ 122؛ صراط المستقیم: 3/ 151.
2- مسند أحمد: 1/ 18؛ الإمامه و السّیاسه: 1/ 28؛ الطبری: 4/ 277؛ الکامل ابن اثیر: 3/ 65؛ مستدرک حاکم: 3/ 268؛ تاریخ الإسلام ذهبی: 3/ 56 و 172؛ شرح نهج البلاغه: 1/ 190 و 16/ 265؛ کنز العمال: 5/ 738 و 12/ 675 و 13/ 215- 216؛ عقدالفرید: 4/ 274؛ جامع الأحادیث: 13/ 369، 373، 379، 382، 399؛ الهجوم: 48.

ص: 95

نکرد و بر خود بیعت گرفت.

زیر این عهد نامه را سی وچهار نفر مردان عقبه (آنهائی که در گردنه خطرناک براندازی راه تبوک بودند) و بیست و چهارنفر از دیگران، امضاء کردند.

این صحیفه را به ابوعبیده بن جراح که (امین نامیدند) سپردند.

حذیفه گوید: اسماء بنت عمیس که آنوقت زن ابوبکر بود می گفت: آن گروه در منزل ابی بکر گرد آمدند (و در باره غدیر خم) به مشاوره پرداختند و اسماء نیز به تمام سخنان آنان گوش می داد تا اینکه پس از این رایزنی، همگی تصمیم گرفتند که جریان غدیر خم را نادیده گرفته و لوث نمایند، و سعید بن عاص اموی را مأمور کردند صحیفه را بنویسد او هم نوشت (وهمگی شهادت دادند) و مهمترین بندهای آن عبارت از این بود.

مواد پیمان نامه

این (عهدنامه ایست که) گروهی از اصحاب محمد رسول خدا از مهاجرین و انصار پس از جدیت و رایزنی و مشاوره زیاد و برای حفظ کیان اسلام و مسلمین به اتفاق آراء (مطالب ذیل را) به تصویب رساندند تا آیندگان از آن تبعیت نموده و به مفاد آن عمل نمایند.

1- به طور یقین وقتی که خداوند دین خود را تکمیل نمود، پیامبرش را به سوی خود برد، بدون اینکه کسی را جانشین خود قرار دهد (چون در دین نقصانی نمانده بود در حالی عدم تعیین جانشین برای امت نقصان بزرگی بود)؛

2- مسلمانها را به اختیار خود گذاشت تا کسی را که مورد وثوق و اعتماد و خیر خواه آنان باشد، برای رهبری خود انتخاب نمایند؛

3- بر همه مسلمانان واجب است هرگاه خلیفه ای از خلفاء بمیرد صاحبان رأی سلیم و نظر صائب، (فوراً گرد هم آمده) به مشورت پرداخته و هرکس را، برای خلافت و رهبری خود شایسته تشخیص دادند، او را برگزینند و امور کشور را به دست او بسپارند.

4- اگر کسی ادعاء نماید که رسول خدا او را جانشین خود قرار داده و او را با نام

ص: 96

و نشان، به مردم شناسانده است (چنین شخصی) به راه باطل رفته و بر خلاف نظر اصحاب رسول خدا سخن گفته است (و چنین حرفی توطئه ای بیش نیست)؛

5- هیچیک از نزدیکان پیغمبر (به خاطر ذوالقربی بودن) مستحق خلافت و امامت نیستند زیرا خداوند می فرماید: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ (1) همانا گرامی ترین شما در پیش خدا با تقوی ترین شمااست.

(در پایان یاد آور و تأکید می شود) هرکس با آنچه که در این صحیفه نوشته شده مخالفت ورزیده و با اجماع مسلمین همسو نشود، او را (در هر موقعیتی هم بوده باشد) بکشید هرچه باداباد.

سپس این پیمان نامه را به ابی عبیده جراح تحویل دادند تا آن را به مکه بفرستد تا در آنجا نگهداری شود.(2) پس از تنظیم این صحیفه، شبانه از مجلس، متفرق شدند.

«امین امّت!!»

صبح همان شب رسول خدا نماز صبح را خواند و در محراب نشست و مشغول ذکرخدا بود تا آفتاب در آمد، به سوی ابوعبیده متوجه شده و فرمود: بخ بخ من مثلک و قد أصبحت أمین هذه الأمّه، مبارک است مبارک است برای مثل تو که، صبح کرده، در حالی که امین این امت شده است!! (توبیخ شدید توأم با استفهام انکاری) سپس این آیه را تلاوت نمود: فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلًا فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا یَکْسِبُونَ (3) پس وای بر آنها که نوشته ای با دست خود می نویسند، سپس می گویند: «این، از


1- حجرات: 13.
2- این صحیفه تا اوائل دوران خلافت عمر در کعبه مدفون بود تا اینکه عمر آن رابیرون آورد و این همان صحیفه ایست که وقتی عمر از دنیا رفت در حالی که به لباس خودش پیچیده شده بود، أمیر مؤمنان علیه السلام در بالای سر او ایستاد فرمود: ما أحبّ إلیّ أن ألقی اللّه بصحیفه هذالمسجّی چقدر برایم دوست داشتنی است که خدا را با صحیفه ای که در زیر لباس این فرد خوابیده، پنهان شده است، ملاقات نمایم( تا حساب خود را با اوتصفیه نمایم)
3- بقره: 79.

ص: 97

طرف خداست» تا آن را به بهای کمی بفروشند. پس وای بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند؛ و وای بر آنان از آنچه از این راه به دست می آورند!.

این مردان (صاحبان پیمان) در این امت مانند کسانی اند که قرآن می فرماید:

یَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا یَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ یُبَیِّتُونَ ما لا یَرْضی مِنَ الْقَوْلِ وَ کانَ اللَّهُ بِما یَعْمَلُونَ مُحِیطاً(1). آنها زشتکاری خود را از مردم پنهان می دارند؛ امّا از خداپنهان نمی دارند؛ و هنگامی که در مجالس شبانه، سخنانی که خدا از آن راضی نبود، می گفتند؛ در حالی که خدا با آنها بود؛ خدا به آنچه انجام می دهند، احاطه دارد. سپس فرمود: در این امت امروز اتفاقی افتاده که در جاهلیت اتفاق افتاده بود صحیفه ای نوشته (برای نگهداری به مکه فرستاده اند که) مانند همان صحیفه را در جاهلیت نوشته و در سقف کعبه آویزان کرده و از آن نگهداری می کردند.

خداوند اینهارا زنده نگهمیدارد تا آنها را امتحان کرده، خبیث را از طیّب بسنجد و اگر نبود که خداوند مرا دستور داده است از (اعمال) اینها اعراض نمایم، آنها را احضار نموده و همه را گردن می زدم (اما چکنم) خدا باید خواسته خود را انجام داده و پاکان را از ناپاکان تمییز دهد.

حذیفه گوید: به خدا قسم حضرت که این حرف را زد (رنگ از روی آنها

پرید) و طوری به رعشه افتادند که نمیتوانستند خود را نگهدارند و همه حاضرین در مسجد، آنهارا (به خوبی) شناختند و فهمیدند که منظور رسول خدا از این گفتارها و تهدیدها، آنها بودند.(2)

أبیّ بن کعب به این جریان اشاره کرده است در سخن مشهورش: ألا هلک أهل العقده واللّه ما آسی علیهم إنّما آسی علی من یضلّون (3) آگاه باش صاحبان پیمان (با


1- نساء: 108.
2- إرشادالقلوب ص 333- 336؛ بحار: 28/ 101- 106.
3- سنن نسائی: 2/ 88؛ مسند أحمد: 5/ 140؛ مستدرک حاکم: 2/ 226؛ طبقات ابن سعد: 3/ ق 2/ 61؛ حلیه الأولیاء: 1/ 252؛ شرح نهج البلاغه: 20/ 24؛ نهایه ابن أثیر: 3/ 270؛ و دهها مصادر دیگر اهل سنت و الإیضاح: ص 378؛ المسترشد: ص 28- 29؛ فصول المختاره: ص 90؛ الصراط المستقیم: 3/ 154 و 257؛ بحارالأنوار: 28/ 122 و 10/ 296؛ و صدها مدارک از شیعه در این مورد که مجالی برای آوردن بیش از این نمی باشد، طالبین به کتاب الهجوم علی بیت فاطمه علیها السلام و غیر آن مراجعه نمایند.

ص: 98

این عمل شرم آورشان) به هلاکت رسیدند. به خدا قسم از (گمراهی خود) آنها تأسّف نمی خورم تأسّف من برای کسانی است که (بعد از این) با این عمل اینها، به تباهی کشیده شده و به هلاکت خواهند رسید.

در نامه ای که عمر به معاویه نوشته بود خود او و جمعی دیگر (به دروغ) شهادت دادند که؛ پیغمر فرمود: امامت با اختیار مسلمانها است بدین جهت بود ک انصار گفتند: ما از قریش أولی تریم و گروهی گفتند: «منّا أمیر و منکم أمیر»(1)

این جریان ها و جریان های بعدی را بخوانید و خود قضاوت نمائید که فردا با قضاوت خویش در پیشگاه خداوند حاضر خواهید شد.

20 «براندازی در پرتگاه»
اشاره

جریان بر اندازی و کودتای رسول خدا صلی الله علیه و آله و رَم دادن ناقه آن حضرت، توسط هیئت رئیسه گروه فشار، در دو پرتگاه خطرناک اقدام ولی هر دو نافرجام ماند؛

1- عقبه راه تبوک هنگامی که از جنگ تبوک بر می گشتند.

2- عقبه أرشی میان جحفه و أبواء در راه مدینه، موقعی که از جریان غدیر خم فارغ شدند و رهسپار مدینه بودند.

اجرای این دو کودتا با دست 12 یا 14 نفر، از مسلّمات تاریخ است (2).

کودتای اول

1- ابن حزم محلّی از ولید بن جُمیع نقل می کند: إنّ أبابکر و عمر و عثمان و


1- بحار: 30/ 290- 291.
2- بحار الأنوار: 31/ 636 و 21/ 193- 196؛ مجمع البیان: 5/ 36 از ابن جبیر و ابن جریح، و منابع زیاد تاریخی که نیازی به اطاله کلام نیست طالبین به کتاب المحن والفتن بحار و سائر مصادر مراجعه نمایند

ص: 99

طلحه و سعد ابن أبی وقاص أرادوا قتل النّبیّ و إلقائه من العقبه فی تبوک (1) ابابکر و عمر و عثمان و طلحه و سعد ابن وقاص می خواستند پیغمبر را (موقع برگشتن از جنگ) تبوک از پرتگاه «عقبه» پرت نموده و از میان بردارند.

راوی این روایت، ولید بن جُمیع را بسیاری از علماء جرح و تعدیل (اهل سنت) موثق (2) و صدوق (3) و صالح الحدیث (4) و لیس به بأس (5) ذکر نموده اند.

2- عبد القاهر بن طاهر بغدادی متوفای 429 در باره این حادثه چنین گوید: ثمّ إنّ النّظّام (6) ... کان طعن فی الفاروق عمر، و زعم ... أنه شک یوم الحدیبیه فی دینه، و شک یوم وفاه النّبی صلی الله علیه و آله، و أنّه کان فیمن نفر بالنّبی صلی الله علیه و آله لیله العقبه، و أنّه ضرب فاطمه علیها السلام و منع میراث العتره(7) سپس نظّام در کار های فاروق عمر، به او طعنه میزد و (چندتای آنها را می شمرد که عمر) گمان میکرد در روز صلح حدیبیه در دینش شک نمود و در روز وفات رسول خدا شک کرد و او با کسانی بود که در عقبه تبوک می خواستند شتر پیامبر را رم داده و هلاک نمایند و فاطمه را زد و عترت را از ارث پدری مانع شد (و محروم ساخت.)

3- صدوق قدس سره با إسناد خود، از حذیفه بن یمان روایت کرده است:

الّذین نفروا برسول اللّه ناقته فی منصرفه من تبوک أربعه عشر: أبوالشّرور، و أبوالدّواهی، و أبواالمعازف و أبوه، و طلحه و سعد بن أبی وقّاص، و أبوعبیده، و


1- ابن حزم محلّی ج 11 ص 224؛ من حیات الخلیفه ص 343؛
2- کتاب الجرح والتعدیل عبدالرحمن بن أبی حاتم ج 9 ص 8 باب العین؛ میزان الإعتدال فی نقدالرجال، ذهبی ج 4 ص 337؛ تهذیب الکمال فی أسماءالرجال ج 31 ص 37
3- تقریب التهذیب: ابن حجر عسقلانی ج 2 ص 286
4- میزان الإعتدال ج 4 ص 337؛ الجرح والتعدیل ج 9 ص 8.
5- میزان الإعتدال ج 4 ص 337؛ الجرح و التّعدیل ج 9 ص 8؛
6- نامش أبو اسحاق ابراهیم بن سیار استاد جاحظ بود- جاحظ گوید: کان النظّام أشدّ النّاس إنکاراً علی الرّافضه لطعنهم فی الصّحابه.( شرح نهج البلاغه 20/ 31- 32.)
7- الفرق بین الفرق: ص 141- 140( چاپ دار المعرفه بیروت) الهجوم ص 178.

ص: 100

أبوالأعور، والمغیره، و سالم مولی أبی حذیفه، و خالدبن الولید، و عمرو بن العاص، و أبو موسی الأشعری، و عبدالرّحمن بن عوف و هم الّذین أنزل اللّه عزّ و جلّ فیهم «وَ هَمُّوا بِما لَمْ یَنالُوا(1) ..» کسانی که در بازگشت از تبوک، شتر رسول خدا را رَمْ دادند 14 نفرند 1- ابوشرور 2- ابو دواهی 3 و 4- ابومعازف و پدرش 5- طلحه 6- سعدبن ابی وقاش 7- ابوعبیده 8 ابوالأعور 9- مغیره 10- سالم غلام ابی حذیفه 11- خالد بن ولید 12- عمروبن عاص 13- ابو موسی اشعری 14- عبدالرحمن بن عوف و آنهایند که خدای عزّ و جلّ در باره آنها آیه 74 سوره توبه نازل کرد.

علامه مجلسی بعد از نقل این حدیث گوید: (بیان) ابوشرور و ابودواهی و ابومعازف، ابوبکر و عمر و عثمان در این صورت مراد از پدرش، پدر مجازی یا اینکه او ولد زنا است یا مراد از ابومعازف معویه و ابوسفیان است که این معنا به نظر روشن تر می آید.(2)

و در روایات شیعه نیز، جریان عقبه راه تبوک، گاه بطور سربسته و باعنوان گروهی از منافقین و گاهی باتصریح به نام آنها، و همچنین کیفیت وقوع این قضیه در منابع زیادی مشروحاً، بیان گردیده است (3)

«کودتای دوم»

وقتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در حجه الوداع به تبلیغ ولایت أمیرمؤمنان علیه السلام مأمور گردید و آن را یک بار در مسجد خیف (در منا) و بار دوم در غدیر خم، به مسلمانها و


1- توبه: 74.
2- خصال شیخ صدوق: 2/ 91، بحار الأنوار: 31/ 631 و 21/ 222- 223 ح 5.
3- تفسیر عیاشی ج 2 ص 95؛ بحار الأنوار ج 21 ص 233 بنقل از قصص الأنبیاء و الخرایج؛ احتجاج طبرسی ص 30 و 33 و تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیه السلام ص 152 ببعد؛ بحارالأنوار ج 21 ص 247 بنقل از کتاب دلائل النبوه شیخ أبی بکرأحمد البیهقی پس کسانی که برای براندازی و کشتن رسول خدا صلی الله علیه و آله کمر بسته بودند از عبارت( فاجتمعوا أربعه علی أن یسمّوا رسول اللّه و سقتاه و سمتاه) در باب( جفای تاریخ یا سرّ مگو) وحشت نکرده و استبعاد نکنند.

ص: 101

حجاج همراه خود ابلاغ نمود و عمر از آن حضرت توضیح خواست (آیا- این را خدا گفته یا خودت تصمیم گرفته ای!!) و حضرت به او پاسخ دندان شکن داد، او همفکران خود را به دورش گرد آورد و گفت: محمد در باره علی، آنگونه که دلش می خواست در مسجد خیف و همچنین در اینجا به ما گفت و معلوم می شود در این باره، تصمیم جدی گرفته است اگر به مدینه برگردد، برای او از ما بیعت گرفته (و نقشه های مارا تماماً نقش بر آب کند و همه زحمات چندین ساله ما را با یک تاکتیک حساب شده بر باد دهد، پس پیش از ورود به مدینه، با یک حمله ناگهانی، کار را یکسره کنیم).

چهارده نفر دور هم گرد آمدند و تصمیم قطعی گرفتند که آنحضرت را از بین ببرند و به آرزوهای دیرینه خود جامه عمل بپوشانند بدینجهت خود را به گردنه «أرشی» در میان جحفه و أبواء، رساندند و هفت نفر در طرف راست و هفت نفر دیگر نیز در طرف چپ گردنه، کمین کردند تا شتر رسول خدا را؛ رَم داده و آنحضرت را برأندازند هنگامی که تاریکی شب فرا رسید و حضرت نیز با آرامش تمام در پشت شترش، چرت می زد و پیش می رفت، تا اینکه به نزدیکی عقبه رسید، جبرئیل صدا زد: یا محمّد إنّ فلاناً و فلاناً و فلاناً قد قعدوا لک ای محمد همانا فلان و فلان وفلان برای (براندازی) تو در کمین نشسته اند!؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله نگاه کرد وفرمود: کیست پشت سر من؟! حذیفه بن یمان گفت: منم ای رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید شنیدی آنچه را که من شنیدم؟! گفت: بلی فرمود: پنهان دار.

سپس به عقبه نزدیک شده و آنها را با نامهایشان صدا زد، وقتی که نامهای خود را شنیدند همگی فرار کرده داخل جمعیت شدند و مرکبهای خود را که در مخفی گاه بسته بودند، جا گذاشتند.

مردم به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدند و آنها را طلبیدند و آن حضرت مرکبهای آنان را دید و شناخت و از مرکب پایین آمد و گفت: چه شده است به آنهائی که در کعبه هم سوگند شدند که اگر خدا محمد را بکشد و یا بمیراند، این کار (خلافت را) به هیچوجه به خاندان او برنگردانند؟!؛

آنها پیش آنحضرت آمدند و قسم یاد کردند که ما، نه این حرف را زده ایم و نه

ص: 102

می خواهیم و نه برای چیزی (در این باره) نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله تصمیمی گرفته ایم، پس خداوند این آیه را نازل کرد (یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا کَلِمَهَ الْکُفْرِ وَ کَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ یَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ یَتُوبُوا یَکُ خَیْراً لَهُمْ وَ إِنْ یَتَوَلَّوْا یُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذاباً أَلِیماً فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ ما لَهُمْ فِی الْأَرْضِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ(1) پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه بر گشت و محرم و نصف صفر را ناراحتی نداشت و از آن ببعد دردی شروع شد که با آن از دنیا رفت.(2)

21 «بیعت الغدیر»

جریان غدیر خم با روایت ها و احادیث فراوان که در کتاب های فریقین

(سنّی و شیعه) متواتر و به اثبات رسیده است که نیازی به تحقیق و بحث در باره آن نیست، زیرا این جریان از مسلمات تاریخ و در این موضوع کتاب های فراوان نوشته شده است که نمونه آن کتاب پرمحتوای (الغدیر) علامه امینی قدس سره می باشد ولی برای خالی نبودن این فصل به چند روایت ذیل که از منابع موثق شیعیان است توجه نموده و از کیفیت برخورد گروه فشار با این قضیه، آگاه شوید و خود قضاوت نمائید.

1- علی بن ابراهیم در تفسیرش با سند خود از امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است، وقتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در غدیر خم علی علیه السلام را، به ولایت نصب کرد، در برابر او هفت نفر از منافقین، ابوبکر، عمر، عبد الرحمن بن عوف، سعد بن أبی وقاص، و أبوعبیده، وسالم مولی ابو حذیفه، و مغیره بن شعبه (آتش بیاران معرکه) حضور داشتند؛

قال عمر: أما ترون عینیه کأنّهما عینا مجنون یعنی النّبی صلی الله علیه و آله السّاعه یقوم و یقول:

قال لی ربّی، فلمّا قام قال: أیّها النّاس من أولی بکم من أنفسکم؟ قالوا: أللّه و رسوله، قال


1- توبه: 74.
2- بحار الإنوار: 37/ 115- 116 ذیل حدیث 6؛ از تفسیر قمی: 159- 162( 1/ 144- 175.

ص: 103

أللّهمّ فاشهد، ثمّ قال ألا من کنت مولاه فعلیّ مولاه، و سلّموا علیه بإمرت المومنین، فأنزل جبرئیل علیه السلام و أعلم رسول اللّه صلی الله علیه و آله بمقاله القوم، فدعاهم فسألهم، فأنکروا و حلفوا، فأنزل اللّه «یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا»(1) عمر گفت: آیا چشمانش را نمی بینید، به دو چشم دیوانگان میماند؟! (منظورش رسول خدا صلی الله علیه و آله بود) همین الان بلند می شود و می گوید خدای من چنین گفت؛

وقتی که بلند شد فرمود: ای مردم کیست أولی تر از خود شما به خودتان؟! گفتند خدا و رسولش، گفت: خدایا شاهد باش، سپس گفت: آگاه باشید هر کهِ را مولا منم علی مولای اوست (بلند شوید و براو) به أمیر مؤمنانی سلام کنید.

پس جبرئیل نازل شد گفتارهای آنان را به آن حضرت خبر داد و حضرت آنها را پیش خود خواند و سؤال نمود ولی انکار کرده و (به دروغ) قسم خوردند پس آیه «وَ یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ در باره آنان نازل گردید.

2- جعفر بن محمد خزاعی از پدرش، از امام صادق علیه السلام روایت می کند: وقتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در غدیر خم گفتنی ها را گفت و به چادرها وارد شدند، مقداد از کنار جماعتی گذشت که می گفتند: به خدا قسم اگر از یاران کسری و قیصر بودیم الان در لباسهای خز و زربافت و دیباج و بافتنی های زیبا غرق بودیم، در حالی که با اوییم و با سختی ها می سازیم خوردنی های سفت و پوشیدنی های خشن را تحمل کرده ایم، حالا که مرگش فرا رسیده و روزگارش به سر آمده و اجلش نزدیک، می خواهد برای بعد از خود، علی را به خلافت بنشاند (و برگردنهای ما سوار کند) آگاه باشید به خدا سوگند به زودی (نتیجه این کارهایش را می بیند و) می داند (که چه خواهیم کرد و چه عکس العملهائی نشان خواهیم داد!؛

مقداد جریان را به اطلاع آن حضرت رسانید و حضرت دستور داد مردم در مسجد برای نماز حضور یابند؛ آنهااین دستور را شنیدند (در مثل گویند (الخائن خائف خائن همیشه در هراس است) گفتند: مقداد تیر را رها کرد (و پته مارا رو کرد) بلند شده و بر او قسم می خوریم؛ همگی پیش آن حضرت آمده و به زانو نشسته و


1- بحارالأنوار: 31/ 636 و 37/ 119؛ از تفسیر قمی: 277( 1 301.

ص: 104

گفتند: پدران و مادران ما فدای توباد، سوگند به خدائی که ترا فرستاده و گرامی داشته است، آنچه به شما رسیده ما نه گفته ایم، نه قسم به آنکه ترا به بشریت برگزید در این حال پیامبر فرمود: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ ما قالُوا» تا آخر آیه 74 سوره توبه

ای محمد آنها اهتمام ورزیدند که ترا در عقبه، از میان بردارند، در صورتی که خداوند آنها را، در حالی که یکی کلّه پز بود و دیگری دباغ، به برکت توغنی ساخت، اما آنها در برابر این همه خوبیها وقتی که به نوائی رسیدند ثمّ جعلوا حدّهم و حدیدهم علیه، شمشیرهای تیز و تیرهای مسموم خود را به سوی تو نشانه رفتند.

3- أبان بن تغلب از امام صادق علیه السلام: وقتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را در روز غدیر (به خلافت) نصب کرد و فرمود: «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» ضمّ رجلان من قریش رؤسهما و قالا: واللّه لا نسلّم ما قال أبداً دو مرد از قریش سرهایشان را به هم چسبانده و گفتند به خدا قسم بر آنچه که گفت: تسلیم نخواهیم شد؛

جبرئیل آمد و به پیامبر رسانید و آنها انکار کرده قسم خوردند که آیه 74 سوره توبه در باره آنان نازل شد.(1)

22 «تجهیز لشکر اسامه»

النص ص 30

رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از اعلام ولایت در غدیر خم و تبریک ظاهری ستون پنجم، از جریان نوشته شدن (صحیفه ملعونه) یعنی پیمان نامه مخالفت با رسول خدا و اینکه تصمیم برخنثی کردن زحمات پیامبر را دارند، اطلاع یافت، و دانست که اینها بر کرسی نشاندن أهداف خود، از هیچ کاری فروگذار نخواهند شد، اسامه بن زید را خواست و دستور داد که در یک فرسخی مدینه، در محلی بنام «جُرف» لشگر گاه زده و سریعاً مردم را به «مؤته» جائی که پدرش زید بن حارثه شهید شده بود،


1- بحارالأنوار: 31/ 637 و 37/ 154 ح 38؛ تفسیر البرهان: 2/ 147- 146.

ص: 105

حرکت دهد، و مکرر می فرمود:

جهّزوا جیش أسامه لعن اللّه من تخلّف عن جیش أسامه، نفّذوا جیش أسامه

لشکر اسامه را تجهیز کنید! از رحمت خدا دور باد کسی که از لشکر اسامه تخلف نماید، لشکر اسامه را حرکت دهید (معطلش نکنید).

هدف حضرت از این تأکیدات آن بود که مدینه را از وجود اینها، خالی نماید تابرگشتن اینها خلافت علی جا بیفتد و گروه فشار در مقابل عمل انجام شده قرار بگیرند.

این گروه برای اینکه نقطه ضعفی به دست ندهند، بظاهر در جیش اسامه شرکت نمودند اما با بهانه اینکه (چگونه ما پیامبر را در این حال نزار و احتضارترک کنیم به نماز و تجهیز او شرکت نکنیم) قشون را از حرکت باز داشتند و هم به عناصر داخلی خود (دخترانشان) دستور دادند، که فعّال باشند!، لحظه به لحظه حال رسول خدا را به آنان گزارش کنند، مبادا فرصت از دست رفته و زحمات چندین ساله شان محو و نابود گشته و باد هوا شود.

تا اینکه دربیست و هفتم ماه صفر حال حضرت به وخامت گرائید، جریان را به پدرانشان گزارش کردند و آنها را به شهر فراخواندند، حضرت با نا توانی مفرطی که داشت، چشم گشود و فرمود:

أدعوا لی حبیبی

حبیبم را صدا زنید، این را فرمود: و مدهوش شد.

عایشه و حفصه در هرفرصتی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله حبیبش را میخواست فوراً پدران خود را می آوردند، این بار هم پدرانشان را صدا زدند و در کنار رسول خدا حاضر ساختند.

حضرت به آنها فرمود:

فلِمَ تأخّرتم عن أمری؟

چرا از دستور من سرپیچی کردید (با لشکر اسامه نرفتید)!؟ ابوبکر گفت:

إنّی کنت قدخرجت ثمّ رجعت لأُجدّد بک عهداً

من بیرون رفته بودم أما برگشتم تابا شما دیدار تازه کنم! عمر گفت: یارسول اللّه إنّی لم أخرج لأنّنی لم احبّ أن أسئل عنک الرّکب ای رسول خدا! من که نمی روم چون نمیخواهم خبر ترا از دیگران بپرسم! (بدینجهت نتوانستم از تو دور شده و ترا تنها

ص: 106

گذارم.(1)

حضرت باز فرمود: نفّذوا جیش أسامه قشون اسامه را به حرکت در آورید سه مرتبه این جملات را تکرار نمود و غش کرد، وقتی که چشم باز کرد و دید آنها دور و برش را گرفته اند و وخامت اوضاع را، احساس نمود، خواست با سند قطعی و با قاطعیت تمام با اینها رفتار نماید و با مدرک رسمی بااینها مقابله نموده وبکوبد؛

23- «دوات و صحیفه ای بیاورید»
اشاره

النص ص 148

فرمود: إئتونی بدواه و صحیفه أکتب لکم کتاباً لاتضلّون بعده دوات و صحیفه (چرم یاتخته ای) برای من بیاورید، نوشته ای به دست شما دهم که بعد از من گمراه نشوید!.

یافرمود: هلمّ أکتب کتاباً لا تضلّوا بعده یا ائتونی بکتاب أکتب لکم کتاباً لن تضلّوا بعده أبداً تقریباً همگی به یک معناست.(2)

عمر که منتظر بود در همچون موقعیتی به هدف شوم و آرزوی دیرینه خودبرسد، باشنیدن این کلمات زحمات چندین ساله خود را درخطر جدی دید و پشتش لرزید، با کمال بی شرمی و جرئت تمام که از میزان ایمان او پرده برمیداشت گفت: انّ النّبیّ قد غلب علیه الوجع، و عندکم القرآن، حسبنا کتاب اللّه (3) إنّ الوجع قد غلب علی رسول اللّه (4) شدت درد رسول خدا را از پا در آورده است یعنی باحال


1- -( چه حرفهای عاشقانه و شاعرانه ای!!!)
2- النص والإجتهاد: ص 80 ببعد بنقل از صحیح بخاری و صحیح مسلم و جوهری درکتاب السّقیفه و منابع فراوان دیگر.
3- صحیح البخاری: ج 4 باب قول المریض( قوموا عنّی) من کتاب المرضی، و ج 1 کتاب العلم؛ صحیح مسلم: أوائل ج 2 آخر الوصایا؛ السّقیفه: ج 1 ص 325؛ النّص و الإجتهاد: ص 80 ازآن.
4- النص والإجتهاد ص 81 بنقل از منابع معتبر اهل سنت.

ص: 107

عادی و هوش کامل حرف نمی زند.

دعوا الرّجل فانّه لیهجر(1) مرد را رها کنید او هذیان می گوید.

إرجع فإنّه لیهجر(2) (به سر کسی که می خواست دوات و قلم بیاورد داد کشید) برگرد همانا او هذیان می گوید!.

فقالوا هجر رسول اللّه (3) گفتند: رسول خدا هذیان می گوید.

فقالوا إنّ رسول اللّه لیهجر(4) گفتند: به یقین رسول خدا هذیان می گوید.

لاتأتوه شیئاً فإنّه قد غلبه الوجع (5) به او چیزی ندهید، درد او را فرا گرفته و از پا درآورده است.

(خلاصه) او (یعنی رسول خدانعوذ باللّه) هذیان می گوید- درد او را بیخود کرده است چیزی برایش نیاورید وو ...

بااین جمله زهرآگین و خانه خراب کن، (که عبد اللّه بن عبّاس را تا آخر عمرش زجر میداد و به تأسّف و گریه وا میداشت) نوشته حضرت را (اگرهم انجام می گرفت) از حجیّت و سندیّت انداخت، چون نوشته شخص هذیان گو و تب دار ارزش قانونی ندارد، و برای اینکه از شدت ناراحتی مردم که (باگفتن آن جمله کفر آمیز، به وجود آمده بود) بکاهد و هم به گفتار خودش آبرو دهد، بلا فاصله گفت:

عندنا القرآن وحسبنا کتاب اللّه پیش ما قرآن هست (که درحال سلامتی به ما آورده است) و قرآن: برای ما بس است.(6)


1- عمر بن الخطاب: عبدالرحمن أحمد البکری: ص 64؛ أربعین شیخ الماحوذی: ص 150؛ الأربعین محمد طاهرقمی شیرازی.
2- بحارالأنوار: ج 22 ص 468؛
3- النص والإجتهاد ص 82 بنقل از صحیح مسلم و بخاری
4- همان مدرک بنقل از صحاح اهل سنت و مسند احمد و غیر آنها.
5- بحار الأنوار: ج 22 ص 474؛
6- النص و الإجتهاد ص 81 ببعد بنقل از منابع مختلف اهل سنّت، این جمله کفرآمیز او از مسلّمات تاریخ و هیچگونه ابهامی در آن نیست منتهی با تعبیرهای گوناگون، الرجل لیهجر یا نبیّ اللّه لیهجر یا الرجل لیهذی وتعبیرهای مشابه دیگر.

ص: 108

شما را بخدا این روایت ها را در کتاب های معتبر و صحاح اهل سنّت با دقت مطالعه نموده و به این سؤال پاسخ دهید،

آیا- در باره برای گوینده این جملات کفر آور و میزان دین او، چگونه قضاوت می کنید و چه حکم می کنید؟!. و

آیا- با گفتن جمله

«حسبنا کتاب اللّه»

(قرآن برای ما کافی است) خود قرآن را نکوبید و تکذیب نکرد؟!.

چون همان قرآن در باره درخواست کننده دوات و قلم فرموده بود وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی (1) پیغمبر با هوی وهوس حرف نمی زند حرف او وحی است. اگر قرآن را کافی می دانست.

چرا به آن عمل نکرد؟! چرا و چرا های زیاد دیگر.

کسی از عمر نپرسید پس در موقع مرگ ابوبکر که طبق تعهدات صحیفه ملعونه، ترابه خلافت رسانید و به گردن مردم سوار کرد، و به عثمان دستور داد که وصیتنامه اش را بنویسد او شروع به نوشتن کرد تا به جائی رسید که خلیفه بعد از من ... در این حال غش نمود اما عثمان کارش را کرد و نوشت (عمر) است؛ ابوبکر به هوش آمد و پرسید چیزی نوشتی؟ گفت: بلی نوشتم (عمر) است و ابوبکر او را تأیید کرد، و یا در روایت دیگر است که عثمان نوشت: إنّی أستخلفت علیکم عمر بن الخطاب، فاسمعوا له و أطیعوا(2) من عمر را برای شما جانشین تعیین کردم پس به حرفش گوش دهید واز او اطاعت نمائید، آن وقت

چرا نگفتی، کتاب خدا برمعضلات امت کافی است؟! و

چرا کسی نه گفت دعوه إنّه لیهجر؟.(3)


1- نجم: 3 و آیات 115 نساء و 1 حجرات و 36 احزاب و آیات فراوان مشابه دیگر که هرگونه اشتباه وخطا و گزافه گویی را از رسول خدا نفی کرده و بدور داشته است. .
2- تاریخ الخلفاء سیوطی: ص 82.
3- بااینکه هنگام نوشتن وصیتنامه، ابوبکر غش کرد؛ اگر ریگی توی کفش نداشتید چرا یک بام و دو هوا؟!!.

ص: 109

این جملات کفرآمیز و شرم آور، سرو صدای زیادی را بلند ساخت بطوری که حضرت از شدت و سنگینی آن غش کرد، وقتی که به هوش آمد گفتند: ای رسول خدا دوات قلم بیاوریم؟! فرمود: أبعدالّذی قلتم؟! لا، و لکن أوصیکم بأهلبیتی خیراً آیا بعد از حرفی که زدید؟! دیگر نه، اما شما را به نیکی کردن به اهل بیتم وصیت می کنم.(1) روی خود را از آنها برگردانید، همگی بلند شده و متفرق شدند.

در روایت صحیح مسلم است: قال صلی الله علیه و آله دعونی فالذّی أنا فیه خیرممّا تدعونی از من دست بردارید من در حالی که هستم، برایم بهتر ازآن است که مرا برآن وامیدارید.(2) از آن تعبیر شیطانی کار به جایی رسید که زنها از پشت پرده صدا زدند ألاتسمعون ما یقول رسول اللّه!؟ آیا نمی شنوید پیامبر خدا چه می گوید!؟ (او کاغذ قلم میخواهد) عمر دید زنهای دیگر رسول خدا به طرف داری برخاستند ممکن است کار را خراب نمایند بلا فاصله به سرآنها داد زد «شما مانندزنانی هستید که دور یوسف را گرفته بودند، وقتی که پیغمبر مریض می شود چشمانتان رامیفشارید! (آبغوره میگیرید) گریه میکنید و اگر سالم باشد به گردنش سوار می شوید! قال فقال رسول اللّه دعوهنّ فإنّهنّ خیر منکم از آنها دست بردارید آنها از شما بهترند.(3)

در روایت دیگر است که زنی از حاضران گفت: ویحکم عهد رسول اللّه إلیکم فقال بعض القوم: اسکتی لا عقل لک فقال النّبی صلی الله علیه و آله أنتم لا أحلام لکم (4) وای برشما پیغمبر میخواهد برایتان عهدی بنویسد (چرا به حرفش گوش نمی دهید) یکی از حاضران (عمر) گفت: ساکت باش، زن بی عقل! حضرت فرمود: (بلکه) شما عقل ندارید

«بدترین و داعِ بزرگترین امام»

استاد احمد حسین محامی اردنی زیر عنوان: أسوأ وداع لأعظم إمام عرفته البشریّه درطول تاریخ دیده نشده و پیش نیامده است که با بزرگی و یا خلیفه ای در


1- بحار الأنوار: ج 22 ص 468؛
2- النّص والإجتهاد ص 82؛
3- همان مدرک بنقل ازمنابع مختلف.
4- المعجم الکبیر: 11/ 36( ط- دار إحیاء التراث العربی)

ص: 110

هنگام مرگ، مانند موقع رحلت رسول خدا باسنگدلی و بی حیائی رفتار کرده باشند و بر هیچ خلیفه ای آن اعتراضها و یا جسارتها را نکردند که در باره رسول خدا انجام دادند بلکه برعکس!(1).

آیا- پس از گذشت چهارده قرن بر محققین باانصاف و دور از تعصب وقت آن نرسیده است که به صفحات تاریخ فریقین دقت کنند، و ببینند چه حق کشی هائی با دست مدعیان حق مداری و اسلامیت ببار آمده است؛ دیگر وقت آن سپری شده است که نویسنده ها وبزرگان اهل تحقیق به طور گذرا و یا با تعصب قومی به تاریخ بنگرند، و از حق و حقیقت صرف نظر کنند علّامه مجلسی رضی الله عنه درذیل جریان منع عمر از آوردن دوات و قلم می نویسد: أقول خبر طلب رسول اللّه صلی الله علیه و آله الدّواه والکتف ومنع عمر عن ذالک مع إختلاف ألفاظه متواتر بالمعنی، و اورده البخاری والمسلم و غیرهما من محدثی العامه فی صحاحهم و قد أورده البخاری من صحیحه، منها فی الصّفحه الثّانیه من مفتتحه، وکفی بذالک له کفراً و عناداً، و کفی ضلالًا، لمن اتّخذه مع ذالک خلیفهً و إماماً، من می گویم خبر درخواست رسول خدا دوات و چرم شانه و مانع شدن عمر از آوردن آن، با تفاوت کمی درالفاظ، از اخبار متواتر بمعنی است بخاری و مسلم و سایر محدثین اهل سنت در کتابهای صحیحی خودشان آورده اند، بخاری نیز در صفحه دوم از دیباچه کتابش ذکر کرده است، با این وصف، در گمراهی کسانی که او را خلیفه و رهبر می دانند بس است.(2) واقعاً کسی پیدا نشد به این دلسوز اسلام بگوید:

آیا- تو داغ تر از آش بودی رسول خدا صلی الله علیه و آله آورنده دین و مؤسس اسلام، به أندازه تو به دین خود دلسوزی نداشت و آنها را بی سرپرست رها کرد و رفت؟!!. درحالی که هنگام مرگ فرمود: من به شما اعلام می کنم گفتنی ها را (که شما بعد از من به آن احتیاج خواهید داشت) به وصیّ خودم گفته ام ولم اهملکم اهمال البهائم، و لم أترک من أمورکم شیئاً من شما را مانند حیوانات خودسر رها نساخته ام و هرچه که به آن


1- من حیات الخلیفه ص 142؛
2- بحارالأنوار: ج 22 ص 474؛

ص: 111

نیاز دارید، ترک نکرده ام.(1)

آیا- با این گفتارها، جلوی شورش را می گرفت و به سر مردم شیره می مالید؟

آیا- آیه (وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی)(2) و آیات دیگر را نشنیده و به گوشش نه خورده بود که هیچگونه حق اظهار نظر در برابر سفیر الهی را نداشتند.

ابن عباس در طول عمرش تأسف می کرد و می گفت: إنّ الرّزیّه کلّ الرّزیّه ماحال بین رسول اللّه و بین أن یکتب لهم ذالک الکتاب من إختلافهم و لغطهم (3). همانا مصیبت تمام و کامل آن وقت (برامت اسلام) گریبانگیر شد که میان رسول خدا و نوشتن آن سندی که می خواست بنویسد، بخاطر اختلاف و غلطهائی که داشتند، حائل و مانع شدند.

اگر بادقت این جریانهای تاریخی را بررسی کنیم درمی یابیم که سردسته این گروه با صلاحدید مشاورانش، با چه دقتی در هر موردی که پیش می آمد و سر هر فرستی، رسول خدا را خلع سلاح میکرد، وآن حضرت چون خطرهای بعدی را به عیان می دید تا آخرین لحظه عمر مبارکش مبارزه کرد ولی حیف که حیف ...

«آخرین سخن»

پس از جسارت اخیر رئیس گروه با اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله حال سخن گفتن ونوشتن نداشت باز برای آخرین بار این جملات را با تأکید زیاد، از زبان مبارکش جاری ساخت یا أیّهاالنّاس! إنّی تارک فیکم الثّقلین کتاب اللّه و عترتی (أهل بیتی) لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض (4) ای مردم من در میان شما دو وزنه سنگین می گذارم (ومی روم) کتاب خدا و اهل بیت منند، آن دو ابداً از یکدیگر جدا نمی شوند تا در حوض (کوثر) پیش من آیند، (حدیث ثقلین نیز از مسلمات تاریخ اسلام است که


1- بحارالانوار: ج 22 ص 478 بنقل از الطرائف ص 18 ببعد.
2- نجم علیهم السلام علیها السلام.
3- مسند أحمد: 1/ 325- 326؛ صحیح بخاری: 5/ 137 و 7/ 9؛ صحیح مسلم 5 پ/ 76.
4- مجالس المفید ص 79: بحارالأنوار: ج 22 ص 476؛

ص: 112

نیازی به پرداختن. به آن نیست.

درحدیث دیگر فرمود:

أیّهاالناّس یوشک أن أقبض قبضاً سریعاً، فینطلق بی، و قد قدّمت إلیکم القول معذره إلیکم، ألا إنّی مخلف فیکم کتاب اللّه ربّی عزّ و جلّ، و عترتی أهل بیتی، ثمّ أخذ بید علیٍّ فرفعها، فقال: هذا علیّ مع القرآن و القرآن مع علیّ، خلیفتان نصیران، لایفترقا حتیّ یردا علیّ الحوض فأسئلهما ماذا خلّفت فیهما(1)

ای مردم نزدیک است سریعاً قبض روح شده از میان شما بروم، برای شما اتمام حجت نمودم تا در پیشگاه خداوند معذور باشم، آگاه باشید من در میان شما کتاب خدای عز وجل، و اهل بیتم رابه جا گذاشتم (جانشین قرار دادم؛)

سپس دست علی را گرفت و بلند کرد و فرمود: این علی با قرآن و قرآن با علیست، دو جانشین، یاور یکدیگرند، از همدیگر جدا نخواهند شد تا در حوض بر من وارد شوند و از آن دو می پرسم (امت بعد از من) باشما چه رفتاری داشتند (و چگونه رعایت حال شما را کردند).

شمارا به خدا حدیث ذیل را بادقت بخوانید و بحق قضاوت نمایید!.

24 «خاک سپاری من در خانه ام!»

امیر مؤمنان علیه السلام عرض کرد ای رسول خدا مرا امر فرمودی اگر حادثه ای برای شما پیش آید در خانه خودت دفن نمایم؟ فرمود: بلی، ای علی خانه من قبر من است!.

علی علیه السلام گفت: پدر و مادرم فدای توباد حدود آنرا برای من تعیین نمایید، فرمود: تو به همین محلی که نشسته ای، مسخّری (یعنی این خانه کلًاّ دراختیار تو است) عائشه گفت: فأین أسکن أنا؟ پس من درکجا ساکن شوم؟ فرمود: در یکی از خانه ها، این خانه مال من است تو به اندازه دیگران در آن حق داری (یک نهم از


1- کشف الغمّه ص 43: بحار الأنوار: ج 22 ص 476؛

ص: 113

هشت یک آن) فقرّی فی بیتک و لا تبرّجی تبرّج الجاهلیّه الأولی، و لا تقاتلی مولاک و ولیّک ظالمه شاقه، وإنّک لفاعلیه پس درخانه ات قرار بگیر، مانند زمان جاهلیت از خانه بیرون نزن، (مثل زنان جاهلیت پرده دری نکن!) و بامولا و ولیّ خود (علی) پیکار نکن در حالی که تو بر او ستمگری و مشکل تراشی می کنی، ولی حتماً این کار را خواهی کرد.

این گفتگو به گوش عمر رسید به دخترش حفصه گفت: به عائشه بگو، در باره علی با او (یعنی بارسول خدا) سر صحبت باز نکن و آن را رد منما، او هنوز مانند دوران سلامتی اش در دم مرگ نیز، خود باخته و دلباخته علی است إنّما البیت بیتک لاینازعک فیه أحد، فإذا قضت المرئه عدّتها من زوجها کانت أولی ببیتها تسلک إلی أیّ مسالک شائت خانه خانه تواست کسی مزاحم تو نخواهد شد، زن پس از گذراندن دوران عده، درخانه ای که نشسته است متعلق به خود او میباشد در باره آن خانه هر راهی را که دلش خواست تصمیم می گیرد، (بنشیند یا ببخشد و یا بفروشد).(1)

باصراحت می گوید به گفته رسول خدا زیاد اهمیت نده، و نگران نباش خانه مال خودت است! بلافاصله مانند شگرد همیشه گی اش برای ساکت کردن حاضرین و بهره برداری از نفوذ خود حکمی هم صادر کرد، (زن در خانه ای که شوهرش مرده، صاحب اختیار است!.)

«جفای تاریخ»

یا «سرّ مگو»

در قرن اول بویژه نیم قرن، صدر اسلام در أثر ممنوعیت شدید تدوین أحادیث و مواظبت کامل از درز مسائل به بیرون، که در حدود صد سال به درازا کشید، جریانات و حوادث زیادی، در هاله ای از ابهام فرو رفت، بگونه ای که هیچکس، و هیچ وقت، روی مصالحی، نخواستند و یا نتوانستند از روی آنها پرده بردارند و


1- بحار الأنوار: ج 22 ص 494 به نقل از الطرائف سید ابن طاووس ص 46؛

ص: 114

جوامع اسلامی را آگاه سازند و یا اصلًا همچون مسائلی نبوده، بعدها روی اغراض شخصی و یا اعتقادی و مذهبی، أفزوده شده و در مصادر فریقین تزریق گردید؛ ماهم با وجود این همه روایات، درصدد اثبات مطلبی در این باره، نیستیم! فقط می خواهیم درباره آیه مبارکه: أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ اگر پیغمبر بمیرد، یا کشته شود، عقب گرد خواهید کرد و آنها هیچ ضرری به خدا متوجه نمی کنند و به زودی خداوند به سپاس گزاران جزای خیر خواهد داد.(1) مانند گروهی از مفسرین فریقین، بررسی کوتاه داشته باشیم، شاید بعضی از عزیزان، از آوردن این مقدار هم ناخرسند باشد، امااین ناخرسندی ها سبب نادیده گرفتن ارزشها و بها ندادن، به منابع حدیثی خود، نمی باشد؛

وانگهی این مطالب در تفاسیر و کتابهای متقدمین آمده است، اگر دل چرکینی کوچکی هم پیش آید، متوجه بزرگانی مانند شیخ طوسی و علیّ بن ابراهیم قمی و عیاشی و فیض کاشانی و ابن جمعه و مشهدی و سایر مفسّرین رضوان اللّه علیهم أجمعین می باشد نه از همچون ماکوچکان که فقط روایات و نظرهای آنان را آورده و به صورت گذرا رد می شویم.

بزرگانی از مفسرین اهل سنت، مانند امام فخر رازی و جز او هم در تفسیر آیه فوق، سؤالی که ذیلًا می آید را عنوان کرده و مورد بحث و فحص، قرار داده اند.

سؤال این است که خداوند، در باره رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله،

چرا آیه را با تردید، و دو پهلو، نازل فرموده است (مات أو قتل) (بمیرد یا کشته شود)؛ اگر با مرگ طبیعی از دنیا می رفت، دیگر به (أو قتل) نیازی نبود و بالعکس؟!

درست است که این آیه در توبیخ فراریان جنگ أحد نازل شد، اما خداوند که با تردید، سخن نمی گوید. امام فخر رازی: نظرش بر این است که، صدق قضیه شرطیه، صدق هر دو جزء آن را، اقتضاء نمی کند، مثلًا کسی بگوید: اگر عدد

- 5- زوج باشد به طور مساوی، قابل تقسیم است؛ پس شرطیت صادق است


1- آل عمران: 144.

ص: 115

اگرچه دو جزء آن کاذب؛ مانند آیه مبارکه «لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَهٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا»(1) اگر در زمین و آسمان، خدایانی، جز خدای واحد، وجود داشت، هر دوی آنها، به فساد کشیده میشدند این گفتار درست است با اینکه در زمین و آسمان نه دو تا خدا هست و نه فساد (مورد نظر).(2)

در آیه دیگر فرموده است «إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ»(3) تو میمیری، و آنها هم خواهند مرد، پس در این آیه و آیات مشابه آن مرگ طبیعی را برای رسول خدا قطعی در نظر گرفته است.(4)

این استدلال از شخصیتی مانند ایشان بعید است، زیرانظریه، اوّلی ایشان ازجهت اعتقادی صحیح نیست، چون طبق دلائل و براهین مسلّم، شک و تردید بر خدا جایز نیست و راه نمی یابد، در صورتی که خدا میدانست او کشته نمی شود، آوردن جمله «أو قتل» (نعوذ باللّه) عبث به نظر می رسید!.

و دومی هم از نظر لغت مردود است چون؛ مرحوم علامه طباطبائی رضی الله عنه در تفسیر آیه آل عمران می فرماید: اگر لغت «مات» با «قتل» با هم ذکر شوند، هر یک معنای خود را دارد و اگر به تنهائی گفته شود، هم بر مرگ طبیعی معنا دهد و هم بر کشته شدن.(5) پس در آیه مبارکه سوره زمر: کلمه «میّت» عمومیت دارد، هم بر مرگ طبیعی و هم بر قتل، و با آیه آل عمران معنای مشابهی دارد؛

چنانکه در روایت حسین بن منذر و عبدالصّمد بن بشیر از امام صادق علیه السلام نیز در تفسیر آیه، بر شق دوم (قتل)، حمل شده است.(6)


1- أنبیاء: 22.
2- تفسیر کبیر فخر رازی: 9/ 377 طبق تجزئه خودش، در تفسیر آیه مبارکه.
3- الزّمر: 30.
4- همان مصدر.
5- تفسیر المیزان: 4/ 36 در تفسیر آیه مبارکه؛ الموت و القتل، اذا افترقا، کان الموت أعم من القتل، واذا اجتمعا کان الموت هو ما بحتف الأنف و القتل خلافه.
6- تفسیر عیاشی ج 1 ص 200: بحار الأنوار: ج 22 ص 516 و 8/ 6؛ نورالثّقلین ج 1 ص 401؛ تفسیر صافی ج 1 ص 390 تفسیر برهان ج 1 ص 320 تفسیر کنزالدّقائق: 2/ 251.

ص: 116

در بعضی از روایات وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله را این گونه آورده اند: قبض مسموماً یوم الإثنین (1) روز دوشنبه مسموم قبض روح شد و فسمّ قبل الموت (2) پس پیش از

مرگ مسموم شد.

قال الشّیخ فی التّهذیب: قبض مسموماً یوم الإثنین للیلتین بقیتا من صفر سنه احدی عشره من الهجره(3) شیخ (طوسی) در تهذیب فرمود: روز دوشنبه دوروز مانده از صفر سال یازده هجری مسموم قبض روح گردید.

هیچکدام از این بزرگواران در اطراف این روایت ها و روایت های بعدی رد یا قبول و اظهار نظری نکرده اند بلکه، بزرگانی مانند شیخ طوسی رضی الله عنه و جز او، عبارت بالا را در کتابهای حدیثی خود بدون توضیح و سربسته و مبهم آورده اند، اما نه آنها و نه تاریخ نویس ها، کیفیت مسمومیت آن حضرت را، برای بعدی ها بازگو نکرده اند که، چگونه واز دست کهِ مسموم شد، اگر چه در لا بلای کتابها، مندرجات ذیل، یافت می شود، اما مبهم و گذرا.

1- هنگام فتح خیبر: ابی بصیر از امام صادق علیه السلام روایت می کند که آن حضرت فرمود: در روز خیبر، رسول خدا صلی الله علیه و آله را مسموم کردند، گوشت به سخن در آمد: یا رسول اللّه إنّی مسموم ای فرستاده خدا من مسمومم؛ بدینجهت آن حضرت هنگام وفات فرمود: امروز از آن خوردنی که (زن یهودیه پس از فتح خیبر، در ذراع گوسفند به من داد) کمرم شکست و اعضایم ناتوان شد، و هیچ پیغمبر، یا وصیّ پیغمبری نیست، مگر اینکه شهید می شوند.(4)


1- تهذیب شیخ: 2/ 2؛ چاپ قدیم؛ شرح اصول کافی مولی محمد صالح مازندرانی: 7/ 143 بنقل ازتهذیب؛ جواهرالکلام: 20/ 79؛ بنقل از التحریر، بحارالأنوار: 22/ 514 از تهذیب شیخ.
2- بحار الأنوار: ج 22 ص 516 و 8/ 6 و 31/ 641؛ تفسیر عیاشی ج 1 ص 200؛ تفسیر نورالثقلین ج 1 ص 401؛ تفسیر صافی ج 1 ص 390 تفسیر برهان ج 1 ص 320 تفسیر کنزالدّقائق: 2/ 251 و تفاسیر دیگر.
3- التهذیب ج 2 ص 2؛ بحار الأنوار ج 22 ص 514.
4- بصائر الدّرجات: ص 148؛ بحارالأنوار: 22/ 516.

ص: 117

جعفر بن محمد از قداح نیز مشابه این روایت را آورده است.(1)

این روایت، (مسمومیت از دست خیبریه) مورد قبول تمامی آنهائی که از فریقین، قائل به مسمومیت آنحضرتند، می باشد.

اشکالی که پیرامون این روایت به نظر می رسد این است که، «زینب بنت الحارث» دختر برادر، مرحب خیبری ذراع مسموم بریان شده را آورد ولی یکی از اصحاب بنام براء بن معرور(2) یا بشر بن براء بن معرور(3) پیش دستی کرد و یک لقمه خورده بود علی علیه السلام به او فرمود: لا تتقدم رسول اللّه، جائت به یهودیّه و لسنا نعرف حالها فإن أکلته بأمر رسول اللّه فهو الضّامن لسلامتک منه و اذا أکلته بغیر اذنه وکّلک الی نفسک، فنطق الذراع و سقط البراء الی آخرالخبر به رسول خدا پیشی نگیر آن را زن یهودیه آورده است ما در جریانش نیستیم اگر با دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله بخوری، او ضامن سلامتی ات از شرّ آن است و اگر بدون اجازه حضرت بخوری مسؤلش خودت هستی، ذراع سخن گفت و مسمومیتش را اعلان نمود، و براء هم افتاد و مُرد تا آخرخبر(4) حالا این سؤال پیش می آید بنا به فرموده علی علیه السلام اگر براء با امر پیامبر آن را می خورد اثر سم خنثی می شد، چگونه در وجود مبارک خود حضرت اثر گذاشت و با آن سم کمرش شکست و از پا در آمد؛ وانگهی حضرت مسموم شدن و مردن براء را که دید پس،

چگونه خود از آن ذراع مسموم خورد و در واقع خود کشی کرد؟!!.

2- روایات دیگری در این مورد با تفصیلهای گوناگون وارد شده است فقط


1- همان آدرس.
2- بحارالأنوار: 17/ 396.
3- تفسیر مجمع البیان: 9 204 و کتابهای دیگر که ذیلًا می آید.
4- تلخیص از کتابهای: طبقات محمدبن سعد: 2/ 107؛ الثّقات ابن حبّان: ص 16؛ الشّفاء بتعریف حقوق المصطفی: 1/ 107؛ درر السّمط فی خبر السّبط ص 90؛ عون المعبود: 12/ 148؛ فتح الباری: 10/ 209؛ کنز العمال: 7/ 271؛ الدّیباج علی مسلم: 5/ 207 اًالمعجم الکبیر: 2/ 35 شرح مسلم نووی: 14/ بنقل از دلائل النّبوه بیهقی و بحارالأنوار: 170/ 396 و 21/ 6؛ مجمع البیان: 9/ 204؛ المیزان: 18/ 298؛ و 12 کتاب دیگر از فریقین که در دسترس است.

ص: 118

مصادر و آدرس بعضی از آنها را تقدیم می دارم که اهل تحقیق، با مطالعه عناوین «کشف راز» و «براندازی در پرتگاه» و «أندرونی ها» و غیره در کتاب «از مباهله تا عاشورا» ی مؤلّف، و درک مفاهیم آنها، در کنار هم بر رسی وجمع بندی نمایند تا مطلب روشن گردد و یا مانند گذشتگان، برای رعایت مصالح مسلمین و حفظ اتّحاد آنها، لب فرو بندند و مهر سکوت برلب زنند، و مسؤلیت این گونه روایت ها را بر ذمه راویانش بار کرده و کشف حقایق را به روز «یوم تُبْلی السّرائر فما له من قوّه و لا ناصر روزی که در آن اسرارهای نهان (انسانها) آشکار می شود و برای او هیچ نیرو و یاوری نیست (که از خود دفاع نماید)، واگذار کنند(1). واللّه العالم بحقائق الأمور.

«فسُمّ قبل الموت إنّهما سقتاه» پیش از مرگ مسموم شد همانا آن دو، اورا به او نوشاندند!!(2) در بحار با جمله «إنّهما سمّتاه» «آن دو اورا مسموم نمودند» آورده است و در تفسیر صافی ضمیر إنّهما را به إمرئتین دوزن برگردانده است فأجتمعا علی أن یستعجلا ذالک علی أن یسقیاه سمّاً پس دونفری تصمیم گرفتند در باره (به دست آوردن خلافت) شتاب کنند و او را زهر بنوشانند (و زود از میان بردارند).(3)

فاجتمعوا أربعه علی أن یسمّوا(4) رسول اللّه صلی الله علیه و آله پس چهار نفری دست بیکی کردند که رسول خدا را مسموم نمایند!!(5).

قال المجلسی قدس سره یحتمل أن یکون کلا السّمّین دخیلین فی شهادته صلی الله علیه و آله مجلسی فرمود: احتمال دارد هر دو سم (زن خیبریه و آن دو زن) در شهادت (آن حضرت) دخیل باشد.(6)


1- طارق: 9.
2- تفسیر عیاشی ج 1 ص 200: بحار الأنوار: ج 22 ص 516 و 8/ 6؛ نورالثقلین ج 1 ص 401؛ تفسیرصافی ج 1 ص 390 تفسیر برهان ج 1 ص 320 تفسیر کنزالدّقائق: 2/ 251.
3- بحارالأنوار: ج 22 ص 246 بنقل از الصّراط المستقیم؛
4- ای یسقونه سمّاً، پاورقی بحار ج 22 ص 239؛
5- تفسیر قمی: 686- 688؛ بحارالأنوار: 22/ 239.
6- بحارالأنوار: ج 22 ص 516 س 18؛

ص: 119

شبی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در صبح آن از دنیا رحلت نمود، علی و فاطمه و حسن و حسین را خواست و در را بستند، در طول شب با فاطمه علیها السلام راز گفت، چون صحبت به درازا کشید، علی با حسنین بیرون آمده و در جلوی در ایستادند و مردم در پشت در بودند، زنان پیغمبر به علی و فرزندانش نگاه می کردند، عائشه گفت: چرا رسول خدا در این ساعت حسّاس ترا بیرون کرد و بادخترش تنها ماند!؟

علی علیه السلام به او گفت: قد عرفت الّذی خلا بها و أرادها له و هو بعض ما کنتِ فیه و أبوکِ و صاحباه ممّا قد سمّاه، فوجمت أن تردّ علیه کلمهً(1) بتحقیق می شناسی آنچه را که به خاطر آن، بااو خلوت نمود و او را در جریان آن قرار داد، و آن پاره ای از کارهای پدرت و دو رفیقش بود که یقیناً اورا مسموم کردند!!؛ پس (عایشه بعد از این گفتار) زبانش گرفت حتی نتوانست یک کلمه به حضرت جواب گوید. و مدارک دیگر که، نیازی به اطاله کلام نیست!

آیا- این همه مدارک جعلی است؟!!. یا به خاطر رعایت مصالح مسلمین و حفظ اتحاد آنها و یا اساساً ترس از نابودی و تقیه ویا ویا ... است که تاریخ در باره آن سکوت اختیار نموده است؛ خدا می داند.

«ورق برگشت»

چکیده تاریخ های فریقین (شیعه و سنی) گویای این حقیقت است که در واپسین لحظات عمر رسول خدا صلی الله علیه و آله، گروه فشار بر فعالیت های خود شدت بخشیده و به اجرای نقشه های شوم و آرزوهای مسموم و دیرینه خود، جان فشانی می کردند به طوری که همه ارزشهای انسانی و بظاهر اسلامی خود را نیز تماماً زیر پا گذاشته و برای رسیدن به هدف خودتلاش شبانه روزی کردند و متأسفانه، موفق هم شدند.

صبح روز 28 ماه صفر، حضرت ناتوان در بستر خود افتاده بود که عائشه


1- بحارالأنوار: ج 22 ص 490 بنقل از الطرائف ابن طاووس ص 38 ببعد؛ وَجَمَ ازشدت ترس زبانش بند آمد، با ترش رویی سکوت کرد، خاموش گردید از اندوه و از خشم( المنجد).

ص: 120

فرصت را غنیمت شمرده گفت: به پدرم ابوبکر بگویید برود نماز صبح را اقامه کند (البته می دانید که مهمترین تلاش آنها بر این بود که در حال حیات رسول خدا لا أقل یک وعده نماز وسیله یکی از پدرانشان برپا شود که دست آویزکنند رسول خدا صلی الله علیه و آله در حال حیات خود، او را به جانشینی خود تعیین نموده است) وقتی که حضرت از سوء نیت آنها مطلع شد، به علی و فضل بن عباس دستور داد مرا به مسجد ببرید.

وقتی به مسجد رسید ابوبکر یک رکعت از نماز صبح را سپری کرده بود، به او اشاره کرد به عقب برگردد با آن حال نزار و ناتوان، خود به اقامه نماز،

پرداخت.(1)

پس از اتمام نماز همه آنها را به حضور طلبید وفرمود: آیا من به شما نگفته ام که بالشکر اسامه حرکت کنید؟!؛ گفتند بلی ای رسول خدا! پس چرا تأخیرکرده اید!؟

ابوبکر گفت: من رفته بودم برگشتم تا با شما تجدید عهد کنم، عمر گفت: من نرفتم چون نخواستم حال شمارا از دیگران بپرسم، سه مرتبه فرمود: نفّذوا جیش أسامه (به تفصیلی که در عنوان «تجهیز لشکر اسامه» و اسناد آن گذشت).

در روایت دیگر است وقتی که بلال اذان را گفت: عایشه بیرون آمد، به عمر گفت: ای عمر برو نماز مردم را بخوان، عمر گفت: أبوک أولی بها پدر تو به نماز خواندن اولی است.

عایشه گفت: لکنّه رجل لیّن و أکره أن یواثبه القوم فصلّ أنت آخر او؛

مرد نرم خو است می ترسم «آن گروه» به او حمله کرده، از دستش بربایند، تونماز را بجا آور، عمر گفت: بگو او نماز را اقامه کند اگر کسی به او مزاحمت نمود و یا به سوی او حرکت کرد، من جوابش را می دهم و از او کفایت می کنم وانگهی محمد بیهوش افتاده است، گمان ندارم دیگر به هوش آید و آن مرد (یعنی علی علیه السلام به پرستاری) او مشغول است قدرت جدا شدن از او را ندارد، پیش از آنکه بهوش آید پدرت را وادار کن نماز را بجا بیاورد، اگر به هوش آید می ترسم علی را به نماز


1- پر واضح است چون او بدون اجازه امام راتب، اقامه نماز کرده بود و دارای مفسده سیاسی و اجتماعی و غیره هم بود، پس آن نماز از اول باطل بوده و به عقب زدن حضرت او را، پرده ها را برداشت

ص: 121

بفرستد چون دیشب نجوای آن دو را شنیدم، پس ابوبکر به نماز حاضر شد که بعد از بهوش آمدن، حضرت خود به نماز رفت (تاآخرخبر)(1).

پس در حیات رسول خدا به این هدف نرسیدند و به تثبیت موقعیت خود دست نیافتند اما زمینه را طوری فراهم کردند به محض اینکه حضرت چشم از این جهان کجمدار فرو بست، فرصت را غنیمت شمرده از گرفتاریهای امیرمؤمنان علیه السلام که برای امتثال امر رسول خدا صلی الله علیه و آله مشغول و سرگرم تغسیل و تکفین آنحضرت بود و بنی هاشم نیز گرفتار عزای او بودند، استفاده کرده، در سقیفه بنی ساعده گردهم آمدند بالطایف الحیل، انصار را عقب زده و برای تثبیت و محکم کاری، ابوبکر را جلو انداخته و برای او بیعت گرفتند، مردی پیش امیرمؤمنان علیه السلام آمد دید بیلی دردست گرفته، سرگرم ساختن قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله است، جریان بیعت را به حضرت شرح داد، حضرت به بیل تکیه کرده این آیات را تلاوت فرمود: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم الم أحسب النّاس أن یترکوا أن یقولوا آمنّا وهم لایفتنون (الخ)(2) به نام خداوند بخشندء مهربان آیا مردم گمان می کنند همین که بگویند: «ایمان آوردیم» به حال خود رها می شوند و آزمایش نخواهند شد؟! تا آخر آیه مبارکه.

آیا- جنازه رسول خدا را در خانه رها ساخته و از عدم حضور امیرمؤمنان علیه السلام، فرصت را غنیمت شمردن، و در گیر بیعت گرفتن و تمهید ریاست خود کردن، و و ..

سزاوار یک مسلمان است؟!.

«پیغبر نمرده است»

ابن ابی الحدید گوید: جمیع مؤرخین سیره رسول خدا می نویسند: وقتی که حضرت رحلت نمود، ابوبکر در منزل خود، در محلی بنام سُنح (3) (در عوالی مدینه) بود، عمربن خطاب بلند شد (برای اینکه طبق قرار و پیمان های قبلی تا آمدن ابوبکر مردم را از دست زدن به کاری معطل نموده و نگهدارد و هم دو تیرگی


1- بحارالأنوار ج 22 ص 485؛ بنقل از الطرائف سید ابن طاوس ص 29- 34.
2- عنکبوت 1- 4؛ بحار الأنوار ج 22 ص 519 به نقل از ارشاد مفید ص 98- 101؛
3- موضعٌ بعوالی المدینه فیه منازل بنی الحارث بن الخزرج. النّهایه فی غریب الحدیث: 2/ 407.

ص: 122

اساسی میان مسلمانان ایجاد کرده و سر گرم نماید) گفت: (ای مردم) پیغمبر نمُرده است و نخواهد مُرد، تادینش را به تمامی ادیان غلبه دهد، بر میگردد دست وپای کسانی را که به مرگ او معتقد شوند، می بُرد لا أسمع رجلًا یقول مات رسول اللّه إلّا ضربته بسیفی (1) إلّا فلقت هامته بسیفی هذا(2) نشنوم کسی بگوید رسول خدا مرده است و گرنه سرش را با این شمشیر می شکافم و از تنش بر می دارم!،

محمد بن جریر طبری می نویسد: و کان عمر یقول: بعد وفات رسول اللّه صلی الله علیه و آله لم یمت و کان یتوعّد النّاس بالقتل فی ذالک عمر بعد از وفات آن حضرت می گفت: او نمرده است و (عمر) کسی که این حرف را میزد به مرگ تهدید می کرد(3).

البته سخن مؤرخین و نوشته های نویسندگان در این مورد زیاد است، عمر تا آمدن ابوبکر توانست با هر ترفندی که می دانست، مردم را از نشان دادن هرگونه عکس العملی، مهار کرد، گاه گفت: خداوند رسول خدا را مانند عیسی به آسمان برد(4) گاه میگفت: مانند موسی که چهل روز از قوم خود غیبت کرد، غائب شده است امید وارم زنده باشد و بر گردد دست و پای منافقین را قطع کند(5) و امثال این حرفها، تا اینکه ابوبکر از سُنح برگشت و ماجرای گفتارهای عمر را شنید گفت: مه یاعمر(6) ساکت باش ای عمر علی رسلک (7) برو پی کارت، خداوند در قرآن می فرماید أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ (8) إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ عمر گفت: کأنّی ماسمعت هذه الآیه حتّی قرأها أبوبکر مثل اینکه من این آیه را نشنیده بودم تا اینکه ابوبکر آن را


1- من حیات الخلیفه: ص 160 بنقل از شرح نهج البلاغه ج 1 ص 128؛
2- کتاب وِجاء ابوبکر: ص 90 تألیف أستاد خالد محمّد خالد المصری؛ من حیات الخلیفه: ص 160.
3- تاریخ طبری ج 3 ص 198 چاپ اول چاپخانه حسینیه مصر؛ من حیات الخلیفه ص 160؛
4- الملل والّنحل شهرستانی ج 1 ص 23؛
5- من حیات الخلیفه ص 160 بنقل از شیخ محمود أبو ریه در کتاب شیخ المضیره ص 88.
6- الملل ونحل ج 1 ص 24( الخلاف الثانی فی الإمامه)
7- کامل ابن اثیر ج 2 ص 327 چاپ بیروت؛ عقد الفرید ج 6 ص 11 بیروت؛
8- آل عمران 143؛

ص: 123

برای من خواند(1) (ای بنازم به این خلیفه حلیف القرآن چقدر آشنا با قرآن و حافظ آن بوده است).

عمر گوید: به خدا قسم وقتی که آیه را از ابوبکر شنیدم نتوانستم خود داری کنم تا اینکه به زمین افتادم، و دانستم که پیامبر مرده است.(2) این جمله را باعبارات گوناگون روایت کرده اند (سقطتُ الی الأرض،) (فعقرت حتّی ماتقلّت رجلای)، (حتّی (هویتُ الی الأرض)، (و عثرتُ و أنا قائم) (حتّی خررتُ الی الأرض)، و عرفت حین سمعته تلاها أنّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله قد مات (3).

عمر چگونه نمی دانست، در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله همان ساعت های پایانی، در چند مورد به مرگ خود تصریح کرده بود، مخصوصاً در حجهالوداع فرمود: إنّما أنا بشر یوشک أن یأتی رسول ربّی فأُجیب.(4) قطعاً من بشرم نزدیک است فرستاده خدایم آید و من جواب دهم.

در حالی که این آیه در جنگ أحد نازل شده است و عمر موقعی که در آن جنگ فرار می کرد مانند دیگران می گفت: قُتِلَ محمّد(5) در آنجا به کشته شدن رسول خدا فریاد می زند و بعد از مرگ می گوید نمرده است.


1- الملل ونحل شهرستانی: تحقیق محمد گیلانی، ج 1 ص 23؛ البته واضح است که این برنامه ها ازپیش تعیین شده بود که آن چنان بگوید و این، چنین باز دارد، لاسامح اللّه لهم.
2- مسند احمد: 6/ 220؛ سنن دارمی: 1/ 39؛ بخاری: 4/ 194؛ سنن ابن ماجه: 1/ 520؛ یعقوبی: 2/ 114؛ شرح نهج البلاغه: 2/ 40؛ البدایه و النّهایه: 5/ 262- 264؛ الدرالمنثور: 2/ 81 و 4/ 318؛ کنزالعمال: 7/ 226، 232- 235 و 243- 247؛ طبقات ابن سعد: 2/ ق 2/ 53- 57؛ البدء والتاریخ: 5/ 62- 63؛ جامع الأحادیث: 13/ 260- 261 الهجوم: ص 63 بنقل از مدارک فوق.
3- صحیح بخاری: 5/ 143؛ کنزالعمال: 7/ 2240 و 226؛ جامع الأحادیث کبیر سیوطی: 13/ 12 و 17( از عبد الرزاق و ابن سعد و ابن ابی شیبه و محمد و العدنی و بخاری و ابن حبان و ابی نعیم بیهقی).
4- مسند احمد: 4/ 367؛ سنن دارمی: 2/ 432؛ صحیح مسلم: 7/ 122؛ سنن کبری بیهقی: 2/ 148 و 7/ 30 و 10/ 114؛ کنزالعمال: 1/ 178؛ مجمع الزوائد: 9/ 164؛ الهجوم: ص 64 ازآنها.
5- شرح نهج البلاغه: 14/ 276؛ سیره نبویه ابن کثیر: 3/ 61، 68( چاپ دارالفکر) تفسیر ابن کثیر: 1/ 418( ط دارالمعرفه)؛ درّالمنثور: 2/ 81.

ص: 124

ای بسوزد هوا و هوس و حب ریاست وو ..

خود عمر نزول این آیه را در جنگ احد، بعد از آنکه (پس از فرار) به حضور پیامبر برگشت، روایت می کند(1).

بلی عمر با این طرح و اجراها، مردم را مشغول ساخت تا هم پیمانش از سُنح بر گردد بدینجهت است که در برخی از روایات خود به این مطلب تصریح می کند که (بعد از این جریان مردم را بر بیعت ابوبکر دعوت نمود)(2).

ابن ابی الحدید در مقام دفاع گوید: مقام عمر بالاتر از این است که معتقد به (نمردن) پیامبر باشد ولکن او در باره امامت از وقوع فتنه انصار و کسان دیگر، هراسان شد، مصلحت را در این دید که برای تسکین مردم این حرف را بزند(3).

«سقیفه مادر فتنه ها»

النص ص 6

قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله الویل، الویل لأمّتی من الشوّری الکبری و الشوّری الصّغری فسئل عنهما فقال صلی الله علیه و آله أمّا الشّوری الکبری فتنعقد فی بلدتی بعد وفاتی، لغصب خلافه أخی و غصب حقّ إبنتی؛ و أمّا الصّغری فتنعقد فی الغیبه الکبری فی الزّوراء لتغییر سنّتی، و تبدیل أحکامی (4) رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

وای، وای بر امّت من از دو شورا، شورای بزرگ و شورای کوچک،! سؤال کردند آنها چیست؟ فرمود: شورای بزرگ بعد از من در شهر من، منعقد می شود برای غصب خلافت برادرم، و غصب حق دخترم؛


1- مغازی واقدی: 1/ 295؛ شرح نهج البلاغه: 15/ 22، 27؛ کنزالعمال؛ 2/ 375- 376؛ جامع الأحادیث: 14/ 41.
2- مسند احمد/ 220؛ کنزالعمال: 7/ 232؛ جامع الأحادیث: 13/ 16؛ الهجوم: ص 66 از آنها.
3- شرح نهج البلاغه: 2/ 42.
4- بیان الأئمّه: 1/ 292: از کتاب مناقب العتره، و دلائل النّبوّه: هردو نوشته ابن فهد حلّی رحمه اللّه

ص: 125

و اما کوچک در غیبت کبری، در زوراء(1) منعقد می شود، برای تغییر سنت و تبدیل احکام من.

بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوبکر به اهل بیت علیهم السلام گفت: دونکم صاحبکم در بعض نصوص گفت: عندکم صاحبکم یعنی مشغول کارهای صاحب خود شوید.

آنها را به تغسیل و تکفین أمر نمود و بر اهلبیت و لشکر أسامه و به محلهای حسّاس جاسوس (خبرچین) گذاشتند.(2) و خود او با عده ای از مهاجرین و انصار به سوی سقیفه حرکت کرد و گفت: إنطلقوا إلی إخواننا من الأنصار فإنّ لهم فی هذا الحق نصیباً.(3)

بلاذری گوید: مهاجرین به ابوبکر گرایش پیدا کردند، در حالی که جنازه رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانه خود بود، کسی آمد(4) و به ابوبکر گفت: أدرک الناس قبل أن یتفاقم الأمر(5). پیش از آنکه کار مشکل شود، خود را به مردم برسان.

و باز می گوید: در حالی که مهاجرین در حجره رسول خدا بودند و علی بن ابی طالب و عباس مشغول کار (غسل وکفن) او بودند معن بن عدی و عویم بن ساعده آمده و به ابی بکر گفتند: باب فتنه إن لم یغلقه اللّه بک فلن یغلق أبداً فمضی ابوبکر و عمر و ابوعبیده بن جراح حتّی جاؤا السّقیفه(6) درِفتنه باز شده است اگر خداوند با تو آن را نبندد، دیگر ابداً بسته نخواهد شد، پس ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح، رفتند تا خود را به سقیفه رساندند.

و می گوید: مردم به ابوبکر بیعت کردند و او را به مسجد آوردند که بیعت نمایند


1- زوراء را به شهر ری( تهران) و بغداد و جز این دو، معنا کرده اند.
2- محاکمات الخلفاء: 7/ 389 و 9/ 395.
3- سنن الکبری بیهقی: 8/ 145؛ أسد الغابه: 3/ 222؛ مجمع الزوائد: 5/ 182؛ کنز العمال: 5/ 635؛ جامع الأحادیث: 13/ 102؛ بلی انصار دارای حق بودند اما اهل بیت آورنده اسلام صاحب حق نبودند.
4- حتماً آن کس، دست اندر کار سیاست و سنگ زیر بنای ریاست بوده است.
5- أنساب الأشراف: 2/ 164( ط دارالفکر)
6- همان مصدر؛ ألهجوم: ص 69.

ص: 126

عباس و علی هنوز از غسل رسول خدا فارغ نشده بودند!! علی علیه السلام گفت: ما هذا فقال العباس: ما رؤی مثل هذا قطّ، ماقلت لک؟! ...(1) این (سر و صداها) چیست؟! عباس گفت: ابداً مانند این (که مردم با این سرعت از کسی یا خاندانی، رو گردان شوند) دیده نشده است، من به تو نگفتم: خودت را به سقیفه برسان.

واغتنم القوم الفرصه لشغل علیّ بن ابی طالب علیه السلام برسول اللّه صلی الله علیه و آله وانقطاع بنی هاشم عنهم بمصابهم برسول اللّه صلی الله علیه و آله فتبادروا إلی ولایه الأمر، واتّفق لأبی بکر مااتّفق لإختلاف الأنصار فیما بینهم و کراهیه الطّلقاء و المؤلّفه قلوبهم من تأخر الأمرحتّی یفرغ بنو هاشم فیستقرّ الأمر مقرّه (2). سران حزب مخالف، به خاطر اشتغال علی علیه السلام و گرفتاری بنی هاشم در، از دست دادن رسول خدا صلی الله علیه و آله، فرصت را غنیمت شمرده، برای به دست آوردن ریاست مبادرت کردند، و به خاطر اختلاف داخلی انصار و دوست نداشتن آزاد کرده ها و مؤلفهالقلوب، تأخیر در کار را که، مبادا حق به صاحب حق برسد، به ریاست ابی بکر اتفاق کرده (به کرسی نشاندند).

شهرستانی در جریان بیعت گوید: و أمیرمؤمنان با امر پیامبر مشغول تجهیز و تدفین و جدا نشدن از قبرش بود.(3)

هیثمی نیز گوید: ثمّ خلّوا بینه و بین أهل بیته فغسله علی بن ابی طالب علیه السلام رسول خدا را در میان اهل بیتش رها کردند، علی اورا غسل داد.(4)

أحمد امین گوید: علی در آن اجتماع (سقیفه) حضور نداشت چون او و اهل بیتش، به تجهیز رسول خدا مشغول بود و با این نفرات کم او را دفن کردند؛ وقتی که خبر بیعت ابی بکر به او رسید به آن راضی نشد.(5)

حضرت در پاسخ کسانی (مانند عباس و غیره) که به عدم حضور در سقیفه را ایراد می گرفتند می فرمود: أفکنت أدع رسول اللّه مسجّیً و أخرج أنازع سلطانه؟(6)


1- همان مصدر: 2/ 263؛ عقد الفرید: 4/ 246.
2- ارشاد: 1/ 189؛ بحار: 22/ 519.
3- الملل ونحل: 1 24.
4- مجمع الزّوائد: 9/ 33.
5- فجر الإسلام: ص 253.
6- الإمامه و السیاسه: 1/ 19؛ احتجاج: ص 74.

ص: 127

آیا من رسول خدا را بر روی زمین می گذاشتم و برای به دست آوردن سلطنت او بیرون رفته و با دیگران به منازعه می پرداختم؟!!.

واقعاً چه نقشه های دقیق و توطئه های باریکی که اجرای آن نیز دقیق تر بود.

ابی بکر را به سقیفه بردند با هر مشکلی که پیش آمد مقابله نمودند تا اینکه بیعت را به نفع او تمام کردند و او را به طور دسته جمعی به مسجد رسول خدا آورده و برمنبر او نشانیدند، دستور دادند علی را برای بیعت بیاورید.

آیا- از بیعت غدیر چه مدتی گذشته بود؟! پس،

چرا- به آن زودی آن را فراموش کرده و حق را از صاحب حق ربودند!!.

«به نماز و دفن حاضر نبودند»

ابن شیبه متوفای 235 از عروه روایت می کند: إنّ أبابکر و عمر لم یشهدا دفن رسول اللّه صلی الله علیه و آله وکانا فی الأنصار (یعنی السّقیفه) فدفن قبل أن یرجعا(1) همانا ابابکر و عمر برای خاک سپاری رسول خدا حاضر نشدند و هر دو در سقیفه میان انصار بودند، پیش از برگشتن آن دو، پیامبر دفن شده بود.

عبد اللّه بن حسن گوید: واللّه ماصلّیا (ابوبکر و عمر) علی رسول اللّه صلی الله علیه و آله ولقد مکث ثلاثاً مادفنوه!! إنّه شغلهم ماکانایبرمان.(2) به خدا قسم ابوبکر و عمر به رسول خدا نماز (میّت) نخواندند سه روز معطل ماند هنوز دفن نشده بود، کاری که در به دست آوردن آن جدّیّت داشتند، آنها را مشغول ساخته بود.

ابن شهاب زهری گوید: رسول خدا نزدیک ظهر روز دو شنبه رحلت نمود، مردم به خاطر (سر وکله زدن با انصار برای بیعت) تا وقت نماز عتمه (بعد از غروب) از دفن آنحضرت غافل ماندند، کسی غیر از نزدیکانش، به دفن او نرسید، تااینکه قبیله بنی غَنم صدای کلنگ قبر کنان را شنیدند در حالی که توی خانه شان بودند.(3)


1- المصنّف: 14/ 568؛ کنزالعمال: 5/ 652؛ جامع الأحادیث: 13/ 267.
2- تقریب المعارف: ص 251؛ بحار: 30/ 386.
3- طبقات ابن سعد: 2/ ق 2/ 78.

ص: 128

وروی الجمیع عن عائشه أنّها قالت: واللّه ماعلمنا بدفن النّبیّ حتّی سمعنا صوت المساحی لیله الأربعاء(1) جُمَیع از عایشه روایت می کند که او گفت: به خدا سوگند ما خاک سپاری پیامبر را نه دانستیم، تا اینکه شب چهارشنبه صدای بیلها را شنیدیم!، (معلوم می شود او هم در خانه نمانده بود، و در خانه مجاور که متعلّق به حفصه دختر عمر بود، با هم نگران چیز دیگری بودند. روز دوشنبه رحلت فرموده، تازه این خانم شب چهارشنبه صدای بیل زنها را شنیده است!!).

سرّ اینکه کعب الأحبار: کیفیت غسل و دفن پیامبر را از عمر بن خطاب پرسید، او را به أمیرمؤمنان علیه السلام إرجاع داد چون خودش حضور نداشت تا تجهیز حضرت را بداند.(2)

امام محمد باقر علیه السلام فرمود: روزهای دوشنبه و شب سه شنبه تاصبح و روز سه شنبه خاصان ونزدیکان برآنحضرت نماز خواندند، در حالی که اهل سقیفه حاضر نبودند؛ علی علیه السلام بُریده را به سوی آنها فرستاد، (نیامدند) تا بیعت آنها بعد از دفن تمام شد.(3)

أبی ذؤیب هذلی گوید: من هنگامی به مدینه رسیدم که اهل مدینه صدایشان مانند حاجیان محرم، بلند بود گفتم چه خبراست؟ گفتند: رسول خدا از دنیا رفته است.

به مسجد آمدم دیدم خالی است به خانه پیغمبر آمدم دیدم مصیبت زده و خالی از اهل خانه است پرسیدم مردم کجایند؟ گفتند: همه در سقیفه بنی ساعده هستند!(4)


1- مسند أحمد: 6/ 62 و 242 و 274؛ أنساب الأشراف: 2 244؛ طبری: 3/ 213 و 217؛ سنن بیهقی: 3/ 409؛ طبقات: 2/ ق 2/ 79؛ تاریخ الإسلام ذهبی: 1/ 582؛ سیره النّبویه ابن کثیر: 4/ 538؛ الهجوم ص 68.
2- طبقات: 2/ ق 2/ 51؛ کنزالعمال: 7/ 252؛ جامع الأحادیث: 16/ 15.
3- مناقب: 1/ 203؛ بحار: 22/ 524.
4- مختصر تاریخ دمشق: 8/ 93؛ بعضیها در ترجمه أبی ذؤیب نوشته اند.

ص: 129

شیخ مفید رضی الله عنه گوید: اکثر مردم به خاطر کشمکش های زیاد مهاجر و انصار در امر خلافت، به دفن ونماز حضرت حاضر نشدند(1).

از کارهای عجیبی که پیش آمد روایت ابن سعد و غیر اوست که در این جریانات روزی علی بن ابیطالب علیه السلام غمگین و محزون آمد ابوبکر به او گفت، می بینمت غمگینی؟!! علی علیه السلام در جواب او فرمود: آنچیزی که مرا ناراحت و خسته کرده، ترا خسته نکرده است قال ابوبکر: إسمعوا مایقول، أنشدکم باللّه أترون أحداً کان أحزن علی رسول اللّه منّی.(2) ابوبکر گفت: بشنوید چه می گوید! شما را بخدا آیا کسی را برای مرگ رسول خدا غمگین تر از من می بینید؟!.

آیا- ریشخند و دهن کجی بدتر از این؟!!، کسی که برای خلافت جان می داد و چند روز در سقیفه سر و کله می زد و به دفن آن حضرت حاضر نشد، حالا خود را با علی علیه السلام این گونه مقایسه می کند!!.

«نامی از علی درسقیفه»

یعقوبی در تاریخش می نویسد: براءبن عازب آمد ودَرِ بنی هاشم را زد و گفت:

ای گروه بنی هاشم، به ابی بکر بیعت کردند،! بعضی از آنها گفت: مسلماً در جائی که ما نیستیم کاری را انجام نمی دهند، ما به محمد أولی تریم. عباس گفت: فعلوها وربّ الکعبه به خدای کعبه سوگند آن کار را کردند.

و کان المهاجرون و الأنصار لا یشکّون فی علیّ مهاجر و انصار در به خلافت رسیدن علی شکی نداشتند.

هنگامی که از خانه بیرون رفتند فضل بن عباس که سخنگوی قریش بود بلند شد و گفت: ای گروه قریش خلافت را که با فریب و نیرنگ گرفتید حقی در آن ندارید؛ بلکه ما به خلافت سزاوار تریم و صاحب ما (علی) بر خلافت شایسته تر است.


1- ارشاد: 1/ 189؛ بحار: 22/ 519.
2- طبقات: 2/ ق 2/ 84؛ نهایه الإرب: 18/ 396؛ کنز العمال: 7/ 230؛ جامع الأحادیث: 13/ 15.

ص: 130

عتبه پسر ابی لهب بلند شده و این شعر را خواند.

ماکنت أحسب أنّ الأمر منصرف***عن هاشم ثمّ منّا عن أبی الحسن

عن أول النّاس ایماناًو سابقه***و أعلم النّاس بالقرآن و السّنن

و آخر النّاس عهداً بالنّبی، و من***جبریل عون له فی الغسل والکفن

مَن فیه ما فیهم لایمترون به***و لیس فی القوم ما فیه من الحسن (1)

من گمان نمی کردم خلافت از بنی هاشم بیرون رود و در حالی که میان ما ابی الحسن (علی علیه السلام) هست!؛

از اولین کسی که ایمان آورد و سابق بر همه بود و داناترین شخصیت بر قرآن و سنّت های رسول؛

و آخرین کسی که از پیامبر جدا شد و کسی که جبرئیل یاور او بود در غسل دادن و کفن کردن؛

کسی که از کمالات هرچه در آنان بود بدون شک در او هم بود، مضافاً بر زیبائی ها و کمالهائی در او بود که دیگران نداشت.

جوهری از جریر بن مغیره روایت کرده است:

إنّ سلمان و الزّبیر و الأنصار کان هواهم أن یبایعوا علیّاً(2)

همانا سلمان و زبیر و انصار علاقه داشتند باعلی بیعت نمایند.

ابن ابی الحدید از زبیر بن بکار نقل می کند: وقتی که به ابوبکر بیعت شد گروه زیادی از انصار از بیعت خود پشیمان شدند و همدیگر را ملامت می کردند و به نام


1- یعقوبی: 2/ 124؛ المختصر فی تاریخ البشر: 1/ 156. در روایت دیگر: عباس به مسجد آمد و مردم درآن گردآمده بودند و چارچوبه در را گرفت این اشعار را خواند. مثالب النواصب: ص 131. در عده ای از مصادر به کس دیگر نسبت داده اند مانند شرح نهج البلاغه: 6/ 21 و 13/ 232. و مدارک زیاد از شیعه که ذکر آنها ضرورت ندارد.
2- شرح نهج البلاغه: 2/ 49 و 6/ 43؛ به کتاب الإستیعاب ابن عبدالبر در ترجمه نعمان بن عجلان زرقی و اشعار او در سقیفه، مراجعه شود که بعضی از آنها را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه: 6/ 174 آورده است.

ص: 131

علی بن ابی طالب شعار دادند با اینکه او (علی) از خانه اش بیرون نیامده بود، مهاجرین به جزع آمدند و در این باره صحبت زیادی شد.(1)

در سقیفه، همه انصار یا بعضی از آنها گفتند: لانبایع الّا علیّاً(2) جز علی به کسی بیعت نمی کنیم، حتی سعد بن عباده گفت: ما دعوت لنفسی إلّا بعد ما رأیتکم قد دفعتموها عن أهل بیت نبیّکم من خلافت را آن وقت برای خودم خواستم که دیدم آن را از خاندان نبوت دور ساختید.

أنصار هم گفتند: إذا لم تسلّموها لعلیّ فصاحبنا أحقّ بها اگر خلافت را به علی تسلیم نمی کنید پس رئیس ما (سعد بن عباده) برآن سزاوارتر است (3).

گروهی از مهاجر و انصار، (در بعض روایت چهل نفر) پیش علی علیه السلام آمدند که بر او بیعت نمایند و گفتند: أنت و اللّه أمیرالمؤمنین، و أنت و اللّه أحق النّاس و أولاهم بالنّبی هلمّ یدک نبایعک فواللّه لنموتنّ قدّامک، لا واللّه لانعطی أحداً طاعه بعدک؛

قال وَلِمَ؟! قالوا: إنّا سمعنامن رسول اللّه فیک یوم غدیر؛ قال و تفعلون؟! قالوا: نعم. قال إن کنتم صادقین فاغدوا علیّ محلّقین؛ فما أتاه إلّا سلمان و أبوذر و مقداد و فی بعض الروایات: الزّبیر و فی بعضها: جاء عمار بعد الظّهر فضرب یده علی صدره ثمّ قال له: ما آن لک أن تستیقظ من نومه الغفله؟! إرجعوا، فلاحاجه لی فیکم، أنتم لم تطیعونی فی حلق الرأس فکیف تطیعونی فی قتال جبال الحدید؟!(4) به خدا قسم توئی امیرمؤمنان، و سوگند به خدا سزاوار ترین مردم و اولی ترین آنها به پیامبر توئی، دستت را بیاور به تو بیعت کنیم به خدا قسم پیشمرگت می شویم، نه قسم به


1- ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه: 6/ 23.
2- الإکتفاء ... مغازی رسول اللّه و الخلفاء: 2/ 443.
3- المسترشد: ص 410؛ مثالب النواصب: ص 143؛ لوامع الأنوار: 1/ 221؛ کشف المحجه بنقل بحار: 30/ 10- 11.
4- تاریخ یعقوبی: 2/ 126؛ اختصاص: ص 6؛ مناقب: 3/ 194 و 256؛ ارشاد القلوب: ص 397؛ رجال کشّی: 1/ 38؛ کتاب سلیم: ص 130 روضه الواعظین ص 282؛ بحار: 22/ 341 و 28/ 236 و 259، 29/ 471.

ص: 132

خدا کسی را جز تو فرمان نمی بریم.

فرمود: چرا؟! گفتند: برای اینکه روز غدیر ما آنچه را که در باره تو از رسول خدا شنیدیم (ترا در آن روز خود به خلافت نصب کرد).

فرمود: آیا این کار را می کنید؟! گفتند: بلی. فرمود: اگر راست می گویید فردا با سر تراشیده پیش من آیید.

(فردا) جز سلمان و اباذر و مقداد کسی نیامد. در بعض روایات زبیر هم آمد و عمار نیز بعد از ظهر حاضر گردید و حضرت به سینه او زد و گفت: آیا وقت آن نرسیده که از خواب غفلت بیدار شوی؟!.** برگردید من نیازی به شما ندارم؛ شما در دستور تراشیدن سر اطاعت مرا نمی کنید؛ چگونه در برابر کوههای آهن (شمشیر و نیزه بیشمار) فرمان مرا اطاعت خواهید کرد.

در سقیفه میان مهاجر و انصار کشمکش شروع شده بود که عبدالرحمن بن عوف گفت: ای گروه انصار اگرچه شما دارای فضیلت هستید اما در میان شما مانند ابوبکر و عمر و علی پیدا نمی شود! منذر بن أرقم بلند شد و گفت: ماندفع فضل من ذکرت و إنّ فیهم رجلًا لو طلب هذالأمر لم ینازعه فیه أحد، یعنی علیّ بن ابیطالب.(1) علیه السلام ما فضیلت کسانی را که گفتی دور نمی سازیم (ولی) در میان آنها مردی است اگر طالب خلافت باشد؛ حتّی یک نفر مخالفت او را نخواهد کرد، یعنی علیّ بن ابی طالب علیه السلام.

از مجموع تاریخ سقیفه چنین استفاده می شود که باز ماندگان و سرپیچان از بیعت زیاد بود و بر بیعت علی علیه السلام مایل بودند حتی در عبارت بعض روایتها تخلّف جمع کثیر تعبیر شده است. مخصوصاً سعدبن عباده با گروهی از طائفه خزرج و گروهی از قریش و بنی هاشم از بیعت با ابوبکر سر، باز زدند حتی در بعض از روایتها عبارت أنّه إجتمع عنده سبعمأه من الأکابر مریدین إمامته هفتصد نفراز بزرگان نزد علی علیه السلام گرد آمده و امامت او را میخواستند، اما در موقع عمل حضور نمی یافتند!.


1- یعقوبی: 2/ 123.

ص: 133

آیا- این بود اجماع مسلمین در باره خلافت ابوبکر؟!!.

«پایان عمر»

سخن پایانی زندگی رسول خدا صلی الله علیه و آله (إنّی تارک ...) و وصایای او به علی علیه السلام و کیفیت رفتار او با سران قوم، به خوبی ما را به این نکته متوجه می سازد که آن حضرت با نگرانی و دلهره وو ... نسبت به دینش و اولادش، از دنیا چشم پوشید و پر کشید و به سوی خدا رفت، او به علی علیه السلام سفارش اکید داشت که در برابر پیشامدهای ناگوار و کمر شکن، خود را کنترل نماید و به شدّت احتیاط نماید چون کمترین خطا سبب نابودی و اضمحلال خانواده رسالت و بر چیده شدن نتیجه زحمات بیست و سه ساله نبوت منتهی میشد.

تاریخ بعد از رحلت، به خوبی نشان می دهد، که جوّ سیاست به گونه ای افکار عمومی را از خاندان رسالت منحرف ساخت، و تا جائی پیش رفت و به جائی رسید که، أحادیث

(إرتدّ النّاس بعد النّبی الّا ثلاثه) (و إنّی علی الحوض أنتظر من یرد علیّ منکم) .... (ماتدری ما أحدثوا بعدک مازالوا یرجعون علی أعقابهم) ... (إنّهم ارتدّوا علی أعقابهم القهقری) ووو ...

به ما بازگو می کند که خاندان وحی، چه کوران هائی گذراندند و چه خطراتی را پشت سر گذاشتند، اگر علی علیه السلام شمشیر می کشید، جریانهائی پیش می آمد که آن سرش ناپیدا بود.

2 «ستون پنجم پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله»

1 «رسول خدا و تدوین أحادیث»

در زمان خود رسول خدا صلی الله علیه و آله تدوین احادیث مورد توجه و تأکید آنحضرت بود و خیلی سعی داشت تا گفته هایش در صفحات ورقها و پوستها و تخته ها و سنگها و جز آنها محفوظ بماند تا آیندگان از آنها استفاده نمایند.

ص: 134

1- امام احمد بن حنبل از عمروبن شعیب او نیز از پدر بزرگش روایت کرده است که قلت: یارسول اللّه إنّا نسمع منک أحادیث لا نحفظها أفلا نکتبها؟ قال بلی فاکتبوها گفتم: ای رسول خدا حدیثهائی از شما می شنویم نمیتوانیم حفظ کنیم آیا آنها را بنویسم؟! فرمود: بلی آنها را بنویسید.(1)

2- عبداللّه بن عمر گوید: کنت أکتب کلّ شیی ء أسمعه من رسول اللّه صلی الله علیه و آله أُرید حفظه فنهتنی قریش و قالوا أتکتب کلّ شیی ء تسمعه و رسول اللّه بشر یتکلّم فی الغضب و الرّضا؟! فأمسکت عن الکتاب، فذکرت ذالک لرسول اللّه صلی الله علیه و آله فأومأبإصبعه إلی فیه فقال: أکتب فو اللّه الّذی نفسی بیده مایخرج منه إلّاحق! من هرچه از رسول خدا می شنیدم برای اینکه آنها را حفظ کنم، همه را می نوشتم؛ قریش گفتند:(2) آیا هرچیزی را که از رسول خدا می شنوی می نویسی؟! در حالی که او بشر است در هنگام خوشی و بدی حرف می زند! (یعنی ممکن است حرفهای پرت و پلا و بی محتوی هم بزند) پس از نوشتن مطالب خود داری کردم و جریان را به آن حضرت عرض کردم او به دهانش اشاره کرد و فرمود: بنویس به خدائی که جانم دردست قدرت اوست از آن (یعنی از این دهان) غیر از حق، چیزی بیرون نمی آید (یعنی در هر حال حرف من حق است و وحی)(3).

3- أخرج الإمام احمدبن حنبل عن عبداللّه بن عمرو بن العاص قال: قلت: یارسول اللّه إنّی أسمع منک أشیاءاً أفأکتبها؟ قال: نعم. قلت فی الرّضا والغضب قال: نعم. فإنّی لاأقول فیهما إلّا حقّاً عبداللّه پسر عمرو عاص گوید: به رسول خدا عرض کردم چیزهایی از تو می شنوم آیا آنها را یادداشت کنم؟ فرمود: بلی، گفتم در حال خوشی وبدی (و در هرحال) فرمود: بلی. من در حال رضا و غضب نمی گویم مگر حق را.


1- مسند امام احمد ج 2 ص 215؛ من حیات الخلیفه ص 273.
2- از مطالب گذشته، معلوم است که گوینده این سخن پدرش عمر و تابعین او بوده است چون آن نوشته ها بعداً کار به دستشان می داد.
3- من حیات الخلیفه ص 273 بنقل ازسنن ابی داود ج 3 ص 176 در کتاب العلم.

ص: 135

حاکم نیشابوری از عمروبن شعیب از پدر بزرگش گفت: به رسول خدا گفتم آیا برای من اجازه می دهید از شما هرچه می شنوم بنویسم؟ فرمود: بلی گفتم در حال رضا و غضب؟ فرمود: بلی؛ چون برای من در هر حال سزاوار نیست که، غیر از حق چیزی بگویم؛ سپس حاکم گوید: سند این حدیث صحیح است.(1)

4- هیثمی از عبدالله بن عمر نقل می کند: من با عده ای از اصحاب پیش رسول خدا بودیم و کوچکترین آنها، من بودم حضرت فرمود: هرکس عمداًبه من دروغ ببندد نشیمنگاه او از آتش پر می شود.

وقتی که بیرون رفتیم گفتم: چگونه از رسول خدا حدیث نقل می کنید و در آن غوطه میخورید، در حالی که شنیدید چه گفت؟! به من خندیدند سپس گفتند: یابن أخینا إنّ کلّ ما سمعنا منه عندنا فی کتاب ای پسر برادر، ما هر چه از او می شنویم درپیش ما نوشته شده است (یعنی ما همه آنچه را که می شنویم، یاد داشت می کنیم)(2).

5- ابوبکر گوید رسول خدا فرمود: هرکس برای من علم و یا حدیثی بنویسد، مادامی که به نوشتن آن مشغول است و آن علم باقیست بر او ثواب نوشته می شود (تاآخر خبر)(3)

6- از پیامبر أکرم) روایت آمده است که، هرکس چهل حدیث برای (هدایت) امت من حفظ نماید، خداوند روز قیامت او را در دسته فقها و علماء مبعوث می کند، در روایتی فرمود: بعثه اللّه عالماً فقیهاً خداوند او را عالم و فقیه برأنگیخته می کند


1- مسند احمد بن حنبل: ج 2 ص 215.
2- مستدرک: ج 3 ص 528؛ من حیات الخلیفه ص 274 بنقل از آن مصدر.
3- مجمع الزوائد ومنبع الفوائد هیثمی: ج 1 ص 151- 152 ذهبی نیز سند این حدیث را در آورده و گفته: حدیث صحیح است؛ من حیات الخلیفه ص 274 از همان مصدر.

ص: 136

و در روایت ابی الدرداء آمده است کنت له یوم القیامه شاهداً و شفیعاً دروز قیامت برای او شاهد و شفیع می شوم.

و در روایت ابن مسعوداست قیل له أدخل من أیّ ابواب الجنّه شئت به او گفته می شود، از هر دری که می خواهی به بهشت داخل شو!

و در روایت ابن عمر کُتِبَ فی زمره العلماء و حُشِرَ فی زمرهالشّهداء در دسته علماء نوشته می شود و در دسته شهداء محشور می گردد.

أمثال این روایتها را از امیر مؤمنان علیه السلام وابن عباس و ابن عمر و أبی سعید خدری و أبی الدّرداء و أنس بن مالک و معاذبن جبل و أبی هریره باطرق زیادی آورده اند.

ر آیا- این همه تأکید برحفظ و نشر و تدوین أحادیث برای چه بود؟ برای این نبود که امت را از گمراهی و ضلالت نجات داده و از خطا مصون نگهدارند؟

آیا- غیر از این بود که می خواستند خلیفه برحق الهی بعد از رسول خدا برمردم مشخص شود و ارزشهای دینی محفوظ بماند؟! پس

چرا نوشتن احادیث را ممنوع کرد و جلوگیری نمود و در این باره به چند نفر از صحاب تازیانه زد؟!!.

2 «تحریم تدوین أحادیث!»

النص ص 138

پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله اصحاب به اطراف و اکناف کشور اسلامی، مسافرتها کردند بعضی ها در شهر های مختلف سکنی گزیدند و روایاتی که از پیامبر أکرم شنیده بودند برای مسلمانها بازگو کرده و تعلیم می دادند،

سردسته گروه فشار! احساس شر و خطر نمود، که اگر فضائل امیرمؤمنان علیه السلام بوسیله اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله که زانو به زانو و به طور شفاهی و کتبی مستقیماً از آنحضرت دریافت کرده و أخذ نموده اند، به شهرهای دور و نزدیک راه یابد و به گوش فرهیختگان و صاحبان نفوذ برسد، خورد و کلان در مساجد و معابر و اماکن عمومی به همدیگر انتقال داده، و سینه به سینه بگردد، و در چرمها و تخته ها و استخوانها و سنگها ثبت گردد تا أبد به یادگار بماند، چه خطرهای سهمگین و خرد

ص: 137

کننده، آنان را تهدید نموده و اساس خلافت و ریاست آنان را از بیخ و بن، بر خواهد کَند و خطرات مهم دیگر که زندگی را بر آنان تلخ، خوشی و خرمی را از چهره شان خواهد زدود؛

دستور داد اصحاب رسول خدا از شهرها به مدینه بازگشتند وقتی که حضور یافتند عمر به آنها گفت: این احادیث چیست که از رسول خدا در آفاق پخش کرده اید؟! گفتند: آیا مارا از ذکر احادیث نهی می کنی؟! گفت: نه، اما تامن زنده ام باید پیش من باشید در واقع این دستور به خاطر این بود که همه اصحاب در دسترس او بوده و در اختیار او قرار گیرند، تا دست از پا خطا نکنند! چون او به خوبی می دانست که اگر دهان اصحاب باز شود و در سخن گفتن آزاد باشند، مطالبی که از رسول خدا در باره علی و اهلبیتش علیهم السلام شنیده اند را، به مردم برسانند، و به اصطلاح، اطلاع رسانی و افشاگری نمایند، مسلمانها بیدار می شوند، درنهایت کارشان زار خواهد شد.

پس نباید اینها پراکنده باشند، تا به همه جای دنیا علی و اهل بیت او معرفی گردند، روی این اصل برنامه های گوناگونی را پیش پای اینها گذاشت، و به طور کلّی مهارشان کرد، که هیچیک از آنها نمیتوانست لب بگشاید، و سخنی که از رسول خدا شنیده بودند، در اختیار مردم قرار دهند.

از آنجا که کار گردان این صحنه، شگرد های پخته شده ای، برای ساکت کردن مردم و خفه کردن آنها در مغز خود پرورانده بود، از زمان حیات رسول خدا تاالان هم با این مکرها و نیرنگها از خطرات عبور کرده و به مرز موفّقیّت رسید. در این مورد هم بیکار ننشست.

عن عبد الرحمن بن عوف قال: واللّه مامات عمر حتّی بعث الی اصحاب رسول اللّه فجمعهم من الافاق (عبداللّه بن حذیفه و ابی الدّرداء و ابی ذر و عقبه بن عامر) فقال: ما هذه الأحادیث الّتی أفشیتم عن رسول اللّه فی الافاق،؟! قالوا أتنهانا؟! قال لا، أقیموا عندی لا واللّه لا تفارقونی ماعشت (الحدیث) عبد الرحمن بن عوف گوید: به خدا قسم عمر نمرد تا اصحاب رسول خدا را از اطراف و اکناف (کسانی مانند عبدالله بن حذیفه و ابی درداء و اباذر وعقبه بن عامر را) جمع کرد و گفت: این چه حدیثهائی

ص: 138

است که در عالم (و در جاهای مختلف دنیا) از رسول خدا پخش کرده اید گفتند: آیا مارا مانع می شوی!؟ گفت: نه اما به خدا قسم (حق ندارید) تا من زنده ام، از من جدا شوید! (تاآخرخبر).(1)

آیا- از حدیث فوق چه مطلبی به دست می آید و چه سیاستی دنبال می شود و بالأخره چه عنوانی فهمیده می شود؟!

آیا- غیر از این است که رهبر گروه در بیخ گوشش زنگ خطر را احساس می کرد، که اگر احادیث رسول خدا عالمگیر شود، حقانیت حضرت علی علیه السلام برملا شده، بر همگان ثابت خواهد شد؛ و قیامهای خونین شروع شده و در نهایت به متزلزل شدن پایه های حکومت ناحق خود و یا به سقوط قطعی آن خواهد انجامید؟!.

بدینجهت برای کنترل کارها و در اختیار گرفتن اصحاب و در دست داشتن مهار گفتارها، و کنترل اوضاع که رو به وخامت گذاشته بود، همه سخن گویان اصحاب را در مدینه گرد آورد و مهر سکوت بر لب آنها زد و در زیر سیطره خود در آورد؛ لطفاً به احادیث ذیل دقت نمایید.

1- ابوبکر در دوران خلافت خود به تدوین احادیث تصمیم گرفت در مدت کم پانصد حدیث گرد آمد فبات لیلته یتقلّب کثیراً، تاصبح در رختخواب خود این طرف و آن طرف چرخید (ونخوابید) عائشه گفت: این ناراحتی پدرم مرا پریشان کرد، وقتی صبح فرارسید به من گفت: دخترم هرچه از احادیث نزد تو است بیاور، آوردم آنها را از من گرفت و به آتش کشید!(2)

(چرا؟ چون دید در لابلای آن احادیث، چه فضیلتهائی از علی واهل بیت او به میان آمده است و گرنه چه عاملی سبب سوزاندن و از بین بردن آنها شد).

2- أبی وهب گوید: شنیدم مالک می گفت: عمر بن خطاب خواست أحادیث را بنویسد یا نوشت سپس گفت: لا کتاب مع کتاب اللّه کتابی غیر از کتاب خدا نیست (


1- کنز العمال: ج 5 ص 239 حدیث شماره 4865؛ النص و الإجتهاد: ص 77 قسمت پاورقی.
2- تذکره الحفاظ: ج 1 ص 5؛ کنزالعمال ج 5 ص 237 حدیث شماره 4845؛ النص و الإجتهاد: ص 75 به نقل از آن مصدر.

ص: 139

شگرد همیشگی برای اسکات مردم)(1).

3- زهری نقل می کند: عمربن خطاب اراده کرد سنن (رسول خدا) را بنویسد و از اصحاب استفتاء نمود همگی اشاره کردند که بنویسد، یک ماه مردد ماند یک روز صبح گفت: من میخواستم سنت ها را تدوین نمایم به یادم آمد که اقوامی از پیشینیان این کار را کردند، و کتاب خدا را ترک نمودند و به نوشته ها رو آوردند، به خدا سوگند من کتاب خدا را با هیچ چیزی مخلوط نمی کنم (ترفند معمولی او)(2).

4- قاسم بن محمد بن ابی بکر گوید: در زمان عمر بن خطاب احادیث زیاد شد، مردم را سوگند داد آنها را آوردند، وقتی جمع شد همه را آتش زد و سوزاند (تاآخرخبر)(3).

احادیث در این باره متواتر است که عمر از تدوین احادیث رسول خدا ممانعت بعمل آورد، برای اینکه مردم را به سکوت وا دارد و از عکس العمل باز دارد، گفته خود را با کتاب خدا زینت داده و خود را مدافع کتاب خدا، جلوه داده و دلسوز نشان می داد، که مبادا کتاب خدا متروک شود مانند حرفی که در زمان رحلت رسول خدا زد.

آیا- این همه ممانعت ها برای دلسوزی بر کتاب خدابود؟! یا تحکیم پایه های حکومت خود و در دست داشتن زمام امور و خلافت؟!.

وجدان سالم در این باره قاضی خوبی است که قضاوت نماید.

مؤرخین نوشته اند: اول کسی که تدوین دیوان کرد(4) و اول کسی که تاریخ نوشت عمر بود.(5)


1- کنزالعمال: ج 5 ص 239 حدیث 4861؛ مختصر جامع بیان العلم و فضله ص 32.
2- کنزالعمال ج 5 ص 239 حدیث 4860 النص و الإجتهاد ص 76 به نقل از مصدر فوق و از مختصر بیان العلم و ابن سعد از طریق زهری. طبقات ابن سعد ج 5 ص 188 ط بیروت.
3- النص و الإجتهاد ص 76 بنقل از طبقات ابن سعد: ج 5 ص 140 در ترجمه محمد بن ابی بکر.
4- تاریخ طبری ج 4 ص 231.
5- من حیات الخلیفه ص 185 بنقل از نور الأبصار شبلنجی ص 54 ط 1312 و تاریخ مدینه ج 3 ص 857.

ص: 140

او برای خود دیوان ترتیب می دهد و تاریخ می نویسد! اما نوبت به تدوین حدیث که می رسد إعمال قدرت و نهی از کتابت می کند به طوری که رو در روی بزرگان اصحاب ایستاده و او را بدینگونه تهدید می کرد:

لتترکنّ الحدیث أو لألحقنّک بأرض الغرّه(1) حتماً باید حدیث گوئی را ترک کنی یا به زمین دور دستی، تبعیدت می کنم.

جرّدوالقرآن، وأقلّوا الرّوایه عن رسول اللّه (2) قرآن را مجرد نگهدارید و روایت از رسول خدا را کم گوئید!.

أقلّوا الحدیث عن رسول اللّه، و زجر غیر واحد من الصّحابه عن بثّ الحدیث نقل حدیث از رسول خدا را کم کنید و چند نفر از اصحاب را از پخش حدیث ترسانید و اذیتشان کرد (عبداللّه بن مسعود و أبی الدرداء و أبا مسعود أنصاری را به خاطر نقل حدیث سه روز زندانی کرد(3) بعضی آنقدر در زندان ماند تا عمر کشته شد(4) أبی بن کعب را به خاطر نقل حدیث با تازیانه زد(5))

أبو هریره گوید: ما از ترس تازیانه عمر، قدرت گفتن قال رسو ل اللّه را نداشتیم تا عمر از دنیا رفت. همو می گفت: ماکنت محدثکم بهذه الأحادیث و عمر حیّ!؟ أما واللّه لأیقنت أنّ المخفقه ستباشر ظهری و در روایت دیگری او گوید: اگردر زمان عمر مانند امروز حدیث می گفتم تازیانه او به پشتم می نشست.(6)

از این روایتها زیاد است طالبین به کتابهای مربوطه مخصوصاً به کتاب «من حیات الخلیفه عمربن الخطاب» نوشته استاد (عبدالرحمن احمد بکری،) بخش (منعه من


1- منتخب کنزالعمال متقی: ج 4 ص 16
2- من حیات الخلیفه ص 281 بنقل از عبد الرّزاق: المصنف: ج 11 ص 325.
3- تذکره الحفاظ ذهبی: 1/ 7؛ من حیات الخلیفه: 280.
4- مستدرک حاکم نیشابوری: 1/ 110، تلخیص المستدرک: 1/ 110؛ من حیات الخلیفه: 280.
5- تاریخ المدینه المنوّره اابن شبّه: 2/ 691؛ من حیات: 281.
6- شیخ المضیره شیخ محمود ابوالریه: ص 104 ط دار المعارف مصر.

ص: 141

تدوین الأحادیث) ص 279 ببعد و النص والإجتهاد ص 75 ببعد مراجعه نماید.

از این رئیس، کسی سؤال نکرد!.

آیا- متشابهات قرآن و مجمل آن جز با سنت، با بیان چه چیز دیگری روشن می شود؟!

آیا- عام آن با سنت تخصیص نمی یابد و مطلقش با چه بیانی مقیّد می شود؟!

آیا- با حفظ سنت، قرآن حفظ و با از بین رفتن آن خیلی از احکام قرآن از بین نمی رود؟!

اگر دو خلیفه اول با آن قدرتی که داشتند سنن رسول خدا را تدوین می کردند چه اندازه به این امت خدمت کرده بودند، آنها را از شرّ دروغگویان بعدی نگهمیداشتند و چون بیشتر اصحاب حضور داشتند خیلی از مشکلات بعدی حل می شد.

حد أقل اجازه میدادند کسی را که خداوند در آیه 12 سوره مبارکه یس (1) به (امام مبین) تعبیرکرده، کتاب و سنت را در وجود او قرار داده بود، این عمل خطیر را انجام میداد (ولی زهی خیال نا شدنی!

آیا- هدف آنها مرگ سیاسی دادن به همین امام مبین نبود؟!!.

چه ستمهائی دراین مورد به این امت مرحومه مظلومه وارد شد و چه اندازه دست کذّابین بعدی را باز گذاشتند تا در مواقع مقتضی بتوانند، دروغهائی در مدح آنها و پیروانان آنها به رسول خدا نسبت دهند، و هر فرمانروائی، در زمان خود عده ای را بگمارند تا به نفع آنها أخبار وأحادیثی ساخته، به خورد مردم بدهند، و با دلبخواه خود در جامعه رواج دهند.

3 «تغییر مقام ابراهیم»

النص ص 278

مقام ابراهیم علیه السلام سنگی است که حجاج پس از طواف کعبه، بنا به دستور قرآن


1- -\i« وَ کُلَّ شَیْ ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ»\E یس: 12.)\i« لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ»\E فصّلت: 42.

ص: 142

کریم «وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی (1)» از مقام ابراهیم برای خود جای نماز بگیرید.

در پشت آن نماز می خوانند، آن سنگ را در زمان بنای «بیت» حضرت ابراهیم و اسماعیل، زیر پا گذاشته و گل و سنگ به دیوار بلند می کردند، و بر «بیت» چسبیده بود، عربها آن را پس از ابراهیم به محل فعلی آوردند وقتی که رسول خدا مبعوث شد آن را به جای اوّلی بر گرداند یعنی به بیت چسبانید، در زمان رسول خدا و ابوبکر به بیت چسبیده بود، وقتی که عمر به سر کار آمد باز آن را به محل فعلی برگردانید(2).

آیا- این شخص چقدر جرئت داشت که تا این حد به اعمال رسول خدا صلی الله علیه و آله بی اعتنائی کرده و آن را نادیده بگیرد و در برابر او ایستادگی نموده و کارهایش را آشکا را تغییر دهد، کسی هم جرئت اعتراض نداشته باشد.

4 «نهی از دو رکعت نماز تطوع»

با چندین طریق از عائشه روایت شده است که گفت: دو نماز را رسول خدا درسرّ و علانیه در خانه من ترک نکرد، دو رکعت پیش از فجر و دو رکعت بعد از عصر.(3)

اما عمر در دوران زمامداری اش از بجا آوردن آن نهی نمود و اگر کسی به جا می آورد اذیتش می کرد و می گفت: می ترسم بعد از من گروهی آن را برای خود عادت دهند و تا غروب بخوانند و در ساعتی که رسول خدا از عبادت آن نهی کرده، بجا آورند.(4)


1- بقره- 125.
2- طبقات ابن سعد ج 3 ص 204؛ سیوطی در تاریخ الخلفاء ص 52؛ شرح نهج البلاغه: ج 3 ص 113؛ هرسه در احوال عمر حیات الحیوان دمیری: ج 1 ص 366 ماده دیک؛ ابن جوزی ج 1 ص 60؛ النص و الإجتهاد: ص 170.
3- النص و الإجتهادص 168 به نقل از صحیح مسلم ج 1 ص 309.
4- النص و الإجتهادص 168 به نقل از کتاب موطاء مالک ج 1 ص

ص: 143

شمارا بخدا در این روایت دقت نموده و به وجدان خود مراجعه کرده وقضاوت نمائید که بی اعتنائی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تاچه حد؟!!.

باز بازیرکی کامل مردم را از عکس العمل باز میدارد، حتی در این مورد زید بن خالد و ابن محمد بن منکدر را زده است (1).

5 «نهی از متعتان»

النص ص 196 و 207

1- روزی در منبر رسول خدا با کمال جرئت اعلام داشت: متعتان کانتا علی عهد رسول اللّه و أنا أنهی عنهما و أعاقب علیهما متعه الحج و متعه النّساء دو متعه در زمان رسول خدا بود من از آنها نهی کرده و هرکس انجام دهد عذابش می کنم.(2)

در روایت دیگر است که گفت: أیّهاالنّاس ثلاث کنّ علی عهد رسول اللّه و أنا أنهی عنهنّ، و أحرّمهنّ، و أعاقب علیهنّ متعه الحج، و متعه النّساء و حیّ علی خیر العمل ای مردم سه چیز در زمان رسول خدا بود، من از آنها نهی می کرده و حرام می نمایم، و مباشرین را عذاب می کنم، «متعه حج» «متعه زنها» و «حی علی خیرالعمل» را(3).

آیا- می توانید قضاوت نمائید، با اینکه خود او در مسجد رسول خدا و درکنار قبر او در ملأ عام اعتراف می کند که به این سه چیز در زمان رسول خدا عمل می کردند من نهی می کنم، کسی بلند نشد و یا نتوانست بلند شده و بگوید: آخر تو چه کاره ای حلال خدا را حرام کنی، اما چه میشود کرد به جز اهلبیت علیهم السلام گروه زیادی از او پذیرفتند.

2- أبوموسی أشعری به حلّیّت دو متعه فتوی میداد به او گفتند: رویدک ببعض فتیاک فانّک لا تدری ما أحدث امیرالمؤمنین فی النّسک بعدک مواظب خودت باش


1- همان مصدر.
2- النص و الإجتهاد ص 121 بنقل از تفسیر فخر رازی در تفسیر آیه 24 نساء و آیه 196 بقره.
3- النص و الإجتهاد ص 121 بنقل از شرح تجرید قوشچی در بحث امامت؛ من حیات الخلیفه ص 195 بنقل ازاو.

ص: 144

نمی دانی امیرمومنان (یعنی عمر) بعد از تو، به مناسک حج چکار کرده است.

ابوموسی او را ملاقات نموده از جریان جویا شد عمر گفت: من می دانم رسول خدا و اصحابش متعه الحج را انجام می دادند، اما من خوشم نمی آید مردم در زیر درخت أراک با زنها جماع کنند سپس به حج احرام ببندند در حالی که، از سرهایشان آب غسل فرو ریزد.(1)

3- ابن عباس به حلیّت متعه فتوی میداد عروهبن زبیر به او گفت: از خدا نمی ترسی اجازه متعه می دهی در جواب او گفت: سل أمّک کیف سطعت المجامر بینها و بین أبیک! فسألها فقالت: ماولّدتک إلّا بالمتعه از مادرت بپرس چگونه در میان او و پدرت جرقه ها (ی شهوت) بالا گرفته بود، از مادرش پرسید جواب داد: من تو را از متعه به دنیا آورده ام.(2)

4- أبی نضره گوید: به جابر بن عبد الله گفتم: ابن عباس متعه را حلال و ابن زبیر حرام می داند گفت: ما در زمان رسول خدا متعه کردیم، زمانی که عمر به خلافت رسید گفت: خداوند به پیغمبرش هر چه را خواست حلال و حرام کرد، و قرآن هم به طور طبیعی نازل شد، آن طور که خدا گفته است حج و عمره را تمام کنید اما از نکاح زنها دوری جویید! اگر کسی در حج زنی را نکاح کند پیش من آورند سنگسارش می کنم (3).

5- سعید ابن مسیب گوید: در عُسفان، علی با عثمان گرد آمدند، عثمان متعه و عمره را نهی می کرد، علی به او گفت: کاری را که رسول خدا به آن امر کرده تو از آن


1- همان مصدر، بنقل از مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 50. در روایت دیگر گفت: از فرجشان منی می ریزد این حرف به گوش رسول خدا رسید حضرت خطبه خواند و گفت: أباللّه تعلّمونی فأنا واللّه أعلمکم باللّه و أتقاکم له( الحدیث) آیا احکام خدا را به من یاد می دهید به خدا قسم من داناترین و پرهیز کارترین شمایم به خدا( تاآخرخبر). من حیات الخلیفه ص 204 بنقل از درّالمنثور سیوطی ج 1 ص 217.
2- من حیات الخلیفه ص 205 بنقل از راغب اصفهانی و مشابه این حدیث در النص و الإجتهاد ص 124 به نقل از جامع البیان قرطبی( تفسیر قرطبی)
3- 9 النص و الإجتهاد ص 121 به نقل از صحیح مسلم.

ص: 145

نهی می کنی عثمان گفت: دعنا منک، فقال علیّ إنّی لا أستطیع أن أدعک رهایمان کن!، علی گفت: من نمی توانم رهایت سازم (تاآخرخبر).(1)

6- در زمان رسول خدا در ایام حج، متعه بگونه ای رایج بود که حضرت برای عمره به مکه آمده بود زنهای مکه خود را زینت کامل کرده بودند، اصحاب از طولانی شدن جدائی از زنهایشان شکایت کردند در جواب فرمود: إستمتعوا من هذه النّساء از این زنها متعه کنید(2)

در این مورد روایات زیاد هست که این اندازه کفایت می کند که بحوانید و جواب دهید که.

آیا- تحریم حلال خدا را چگونه می شود حرام نمود مگر آنان که پایبند دین نباشد و دستورات آن را، بجا نیاورد و بی اعتنا باشد.

6 «شوری»

النص ص 383

قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله- الویل الویل لأمّتی من شورائین شوریً فی المدینه و أخری بالزّوراء وای وای بر امت من از دو شوراء شورائی، در مدینه و دومی در زوراء.

تا روزی که عمر دستور تشکیل شوری پس از خود را صادر نکرده بود هیچیک از اصحاب به خاطرشان نمی رسید و جرئت آن را نداشت که ادعای خلافت نمایند(3) وقتی که از زنده ماندنش مأیوس شد به او گفتند: کسی را برای بعد از خود جانشین تعیین نما، گفت: اگر ابو عبیده زنده بود او را ولیعهد قرار می دادم چون او


1- من حیات الخلیفه ص 203؛ النص و الإجتهاد ص 122.
2- من حیات الخلیفه ص 197 به نقل از تفسیر فخررازی ج 10 ص 50.
3- به طوری که زبیر می گفت: اگر عمر بمیرد( من میدانم به که) بیعت کنم واللّه لو مات عمر لبایعت علیّاًبه خدا قسم اگر عمر بمیرد حتماً به علی بیعت خواهم کردمن حیات الخلیفه ص 127؛ النص و الإجتهاد ص 116 به نقل از صحیح بخاری و شرح قسطلانی بر بخاری؛ کسی که با این دید زندگی می کرد، آخر سر با همان علی، بنای مخالفت گذاشت و به فکر خلافت افتاد.

ص: 146

امین امت بود!! و اگر سالم مولی ابی حذیفه زنده بود او را به خلافت بر می گزیدم چون او در دوستی خدا شدت داشت، گفتند: پسرت را معین کن، او قبول نکرد، مردم بیرون رفتند دوباره برگشتند گفتند: برای خود ولیعهد تعیین نما در جلسه دوم گفت: من تصمیم گرفتم برای شما کسی را تعیین نمایم که پسندیده ترین و شایسته ترین شماست: که شمارا وادار کند به حق عمل کنید وأشارإلی علیّ به علی اشاره نمود.

گفتند: پس چرا معطلی ترا چه مانع شده است که او را تعیین کنی؟ گفت نمی خواهم در حیات و پس از مرگم مسئولیت زمامداری را به دوش بکشم!!(1) اما دور این گروه را بگیرید. (علی، عثمان، عبدالرحمن، سعد، زبیر و طلحه) با هم مشورت کنند تا یکی را انتخاب کنند که شما نیز حتماً به یاری او برخیزید، سپس آنها را احضار کرد و گفت: وقتی که من مردم، سه روز مشورت کنید روز چهارم نیاید مگر اینکه امیری را تعیین کرده باشید.

سپس به ابی طلحه انصاری گفت: پنجاه نفر مسلح باخود داشته باش و اینها را در خانه ای گرد می آوری و در دَرِ خانه کشیک می دهی، و صهیب هم در این مدت نماز جماعت را به مردم اقامه کند، اگر پنج نفر یکی باشند و یکنفر مخالفت کند با شمشیر سرش را بردار و اگر چهار نفر یکی شدند دونفر دیگر مخالفت کند، آن دو را از میان بردار و چنانکه سه نفر سه نفر باشند خلیفه یکی از آن سه است که عبدالرحمن با آنهاست و اگر آن سه دیگر مخالفت کردند هر سه را اعدام کن و کار را یکسره کرده و به خود مسلمانها واگذار که خود کسی را تعیین کنند.(2)

این خلاصه تشکیل شوری بود، حالا بادقت به بافت این شوری نظر کنید که چگونه باترفند زیرکانه یکی از باندها و مهره های گروه را به کرسی خلافت می نشاند که کسی نتواند دم بیاورد و نفس بکشد؛


1- -( چه شیطنت به ظاهر زیبا و مردم پسند!).
2- النص و الإجتهاد ص 113؛ تاریخ کامل ابن أثیر: 3/ در حوادث سال 36؛ تاریخ طبری: در حوادث همان سال؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: در شرح خطبه شقشقیّه 1/ 62: و مصادر فراوان دیگر.

ص: 147

کسی که ادعاء می کرد (و زر- وبال) خلافت را پس از مرگ، نمی تواند بدوش بکشد، حالا ببین زیر بنای شوری را چه ماهرانه پی ریزی کرده و نقشه را بگونه ای ترسیم نمود که، خلافت را از خاندان بنی هاشم دور کند، چون چهار نفر از اعضای شوری از یک تیم و یک باند بودند فقط زبیر و علی بود که در طرف مقابل، قرار گرفته بودند، اگر کوچک ترین اظهار مخالفت می کردند، بی چون و چرا، بلا درنگ کشته می شدند؛ نقشه طوری طرّاحی شده بود یا باید خلافت بعدی را، می پذیرفتند و یا اعدام می گشتند. ای کاش عمر، باصراحت عثمان را تعیین میکرد و به غائله خاتمه میداد که بعدها آنهمه خونریزی و بد بختیها را برای مسلمانها تحمیل نمی کرد، عمر با این وصیت کار را یکسره کرده بود که تا ابد به هدف خود برسد، زمینه را طوری فراهم ساخت، که حتماً عثمان و بعد از او خاندان أموی (مروان و معایه و و ..) به کرسی خلافت نشینند.

آل رسول برای همیشه از حق مسلّم خود محروم گردید، و فکر های خفته را با این وصیت بیدار نمود، و گرنه کدام یک از بنی امیه و یاعباسیان به فکر خلافت می افتادند، بعد از آن وصیت بود که خیلی ها خود را شایسته خلافت دانستند.

ای کاش عمر ریشه غائله را می سوزاند یکی را از آن شش نفر معیّن می ساخت و این همه گرفتاریها را به خاندان وحی فراهم نمی کرد. و اساساً ای کاش عمر جریان تعیین خلیفه را به خود مردم وامی گذاشت تا مسلمانها خود راه خود را پیدا کند!.

یروی انّ سعید بن العاص جاء مرّه فی حجه فقال له عمر: سیلی الأمر بعدی مَن یصل رحمک و یقضی حاجتک، قال سعید فمکثت خلافه عمر بن الخطاب حتّی استخلف عثمان و أخذها .. فوصلنی و أحسن و قضی حاجتی و أشرکنی فی أمانته روایت شده است که، روزی سعید بن عاص أموی برای کاری پیش عمر آمد، عمر به او گفت: به زودی کسی بعد از من زمام خلافت را به دست می گیرد که رَحِم تو را وصل و نیاز هایت را برطرف می کند!! (بلی تعجبی ندارد چون کارها از پیش تعیین شده بود).

سعید گوید: پس از عمر، عثمان در کرسی خلافت مستقر شد، به رفع احتیاجاتم

ص: 148

اقدام و مرا در امانتهایش شریک و به من خوبی کرد.(1)

روزی عمر به مغیره بن شعبه گفت: هل أبصرت بهذه عینک العوراء منذ اصیبت؟! تو از آن روزی که به چشمت صدمه خورد، با آن چشم معیوبت می بینی؟! گفت: نه، گفت: أما والّله یعوّرنّ بنو أمیّه الإسلام کما اعورّت عینک هذه، ثم لیعمینّه حتّی لایدری أین یذهب و لا أین یجیی ء ... به خدا قسم بنی امیه اسلام را کور می کنند همچنانکه چشم توکور شد و آن را به روزی می أندازند دیگر معلوم نمی شود به کجا می رود و از کجا می آید(2).

چه پیش بینی های زیرکانه و ماهرانه!! آقا نمی خواست وبال خلافت را بعد از مرگ به دوش کشد!!.

در آن شورای کذائی، عبد الرحمن بن عوف با اینکه میدانست که علی علیه السلام به هیچوجه شروط او را نخواهد پذیرفت، به ظاهر سه بار به حضرت پیشنهاد کرد اگر با سیره شیخین رفتار نمائی، من باتو بیعت می کنم؟! فرمود: من با کتاب خدا و سنّت رسول خدا رفتار می نمایم و به او فرمود:

إنّ کتاب اللّه و سنّه نبیّه لایحتاج إلی أجیری (یعنی الی طریقه) أحد؛ أنت مجتهد أن تزوی هذا الأمر عنّی (الحدیث)

به درستی که کتاب خدا و سنت رسول خدا به طریقه کسی احتیاج ندارد، (تو که این همه اصرار در طریقه شیخین داری و میدانی که من قبول نخواهم کرد) پس کوشش تو در این است که مرا از خلافت منزوی کنی (دیگر نیازی به مقدمه چینی ندارد) (تاآخرخبر)(3).

با این صحنه سازی، عثمان کرسی خلافت را تصاحب نمود چون او شروط از پیش تعیین شده، (شوهر خواهرش) عبد الرحمن را پذیرفت.

ستمها و کارهای نا شایست (از قبیل سوار کردن بنی امیه برگردن مسلمانها واجحاف در مصرف بیت المال و بذل و بخشش صدها هزاری به دامادش مروان و دار و دسته های خود و تبعید اباذر صحابه رسول خدا وکتک زدن به عبدالله بن


1- من حیات الخلیفه ص 428 به نقل از کتاب یوم انحدر الجمل ... من السقیفه نبیل فیاض: ص 56 و 67.
2- من حیات الخلیفه ص 370؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 3 ص 115.
3- من حیات الخلیفه ص ص 428.

ص: 149

مسعود و پاره کردن فتق او و غش کردن عمّار در اثر کتک کاری او وو ...) شروع کرد و تادم مرگ هم عقب نشینی ننمود.

روزی به عبدالرحمن گفتند: هذا عمل یدیک فقال: ماکنت أظنّ هذا أبداً! لکن للّه علیّ عَلَیّ أن لا أکلّمه أبداً ثمّ مات عبد الرحمن و هو مهاجر لعثمان حتّی قیل أنّ عثمان دخل علیه فی مرضه یعوده فتحوّل الی الحائط لایکلّمه این نتیجه کار و دست آورد توست گفت: به خدا قسم من این جوری نمی دانستم لکن به خدا سوگند ابداً با او حرف نمیزنم او مُرد و با عثمان حرف نزد،(1) هنگام مرگش، عثمان به عیادتش رفت، او رو به دیوار کرد و با او سخنی نگفت (آیا این ندامت های ظاهری که معلوم نیست از کجا سرچشمه گرفته بود، مگر جواب این همه جنایت هارا میداد هیهات!!).(2)

عمر، خود همه چیز را پیش بینی کرده بود، ابن عباس گوید: با عمر ملاقات کردم پس از صحبت های زیاد در باره اشخاص، گفتم: عثمان بن عفان چطور؟ گفت: اگر به خلافت برسد فرزندان ابی معیط و بنی امیه را برگردنهای مردم سوارمی کند و مال خدا را به آنها می بخشد به خدا اگر به خلافت برسد این کارهارا خواهد کرد و اگر این کارها را انجام دهد عرب به سوی او حرکت کرده و او را خواهند کشت سپس ساکت ماند.(3)

عمر در لحظات آخر زندگی اش گفت: اگر کسی را جانشین تعیین کنم این کار را بهتر از من کرده (یعنی ابی بکر) وإن أترک فقد ترک من هو خیر منّی یعنی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و اگر ترک کنم آنکه از من بهتر بود کرده است (یعنی رسول خدا(4).

6 مالک بن نویره النص ص 116


1- حرف نزدنش چه دردی را دوا می کرد کدام حق را به صاحبش بر می گرداند و یا کدام مظلو می را ازدست ستمگرش رها ساخت وو ..( نوش دارو پس از مرگ سهراب)
2- من حیات الخلیفه ص 430؛ اگر این کتاب در دسترس باشد حتماً مطالعه نمائید.
3- من حیات الخلیفه ص 435 ببعد.
4- من حیات الخلیفه ص 436.

ص: 150

7 امر به قتل ذی الثدیه النص ص 93 و 95

8 تصرف در اذان و اسقاط ... النص 218 و 238

9 منع از گریه بر مرده ها النص ص 279

«خلاصه این بخش»

رسول خدا صلی الله علیه و آله با تشریفات ملکوتی، قدم به عالم ناسوت نهاد و در چهل سالگی با حضور أمین وحی الهی (جبرئیل) در غار حرا، به نبوت مبعوث گردید.

ص: 151

بعد از بعثت، علاوه بر اینکه بیداد گری مشرکان در وطن، او را به ستوه آورد، در نهایت وادارش کرد، به شهر یثرب (مدینه منوره) هجرت کرده و جلای وطن شود.

اما در این شهر غربت نیز، عواملی اطراف او را گرفتند و در واقع عنکبوت وار، دورش را با تارهای فولادین (مکر و فریب و ظاهر سازی) تنیدند.

بنا به گفته ابن حزم اندلسی در پرتگاه راه «تبوک» و گردنه «أرشی» مابین جحفه و أبواء اقدام به ترور و از میان برداشتن او کردند اما موفق نشدند.

درست است دین رسول خدا صلی الله علیه و آله در این شهر با همت و فداکاری افراد شایسته و با ایمان، فراگیر جزیره العرب شد و در این شهر برنامه های آسمانی خود را پیاده نمود و به تمامی ملوک و رؤسای گیتی گردن فرازی کرد وو ..،

اما، نیز در این شهر گروه زیر زمینی، دوشا دوش او با ترفند های گوناگون، به تخریب پایه های ساختمان نوبنیاد اسلام، به نام اسلام مشغول بودند و در هر مقطعی که مناسب می دیدند به کارها و روشهای رسول خدا صلی الله علیه و آله اعتراض داده و برای آینده خود سنگربندی می کردند و پایه های محکم می چیدند. بعضی از آنها دختر به او دادند و بعضی دیگر از او دختر گرفتند؛ تا بدینوسیله از جریانهای اندرونی و نهانی رسول خدا صلی الله علیه و آله اطلاع کافی به دست آورند. از بیرون خود مستقیماً و از درون وسیله دختران خود، به اوضاع سیاسی و اقتصادی و و ..، اشراف کامل داشتند.

برای تحکیم کار و تقسیم مقام بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله، در کعبه، یک پیمان نامه شش نفری نوشتند و در همانجا (اندرون کعبه) دفن کردند.

متعاقباً پس از مدتی یعنی دقیقاً بعداز بیعت غدیر خم که موقعیتهای خود را در خطر جدی دیدند و در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتند، چون هیچ گونه انتظار نداشتند که رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن جمع بیشمار حجاج نواحی مختلف کشور اسلامی، با یک اقدام تاریخی و شجاعانه، و با تصمیم قدرتمندانه، تمامی رشته های چندین ساله اینها را، پنبه کرده و بباد فنا دهد؛

و احتمال نمی دادند رسول خدا صلی الله علیه و آله به همچون عمل مجدانه و ناگهانی دست بزند و در مدت چند دقیقه، به تمام آمال و آرزوهای اینها خط بطلان بکشد.

ص: 152

بالإجبار و بر خلاف میل باطنی خود، مات و مبهوتانه، اولین (بخّ، بخّ) گویان آن معرکه شدند، پس از پایان آن روز تاریخی و فراموش نشدنی که حجاج متفرق شده هر کسی راهی وطن خود شد، اینان نیز سر راه خود به مدینه در «عقبه أرشی» دست به ترور رسول خدا صلی الله علیه و آله زدند اما موفّق نشدند با این دلهره، به مدینه وارد شده و در نیمه همان شب ورود، تشکیل جلسه داده و به شور پرداختند.

بعد از گفتگوهای زیاد به این نتیجه رسیدند که پیمان نامه دوم (صحیفه ملعونه ثانی) را با مواد محکمتر از پیمان نامه قبلی و با امضای تعداد زیاد (44) نفری، نوشته و به وسیله أبوعبیده جراح که، آن شب به او (امین امت) لقب دادند، به مکه فرستاده و در کنار صحیفه قبلی دفن کردند، تا محفوظ بماند و عند اللّزوم، از مفاد آن استفاده نمایند. از آن روز ببعد با کمال هوشیاری مراقب اوضاع بودند و از داخل و خارج اوضاع را زیر نظر داشتند، تا اینکه دو ماه و چند روز بعد از جریان غدیر خم، رسول خدا در أثر مسمویت به بستر بیماری افتاد.

رسول خدا صلی الله علیه و آله با وسیله جبرئیل از کارها و تصمیمات نهانی گروه فشار، اطلاع کافی داشت، بدینجهت خواست در آخرین روزهای عمر خود، افراد گروه را از شهر بیرون فرستد و مسافرت طولانی مؤته (محل شهادت جعفر طیار و یارانش برای انتقام گرفتن بفرستد). دستور داد جوانی بنام أسامه بن زید با درجه فرماندهی سپاه، در یک فرسخی مدینه اردوگاه زند تا همه در آنجا جمع شده و حرکت نمایند.

از این طرف هم، کار گردان گروه فشار، هشیار بود و معنا و منظور پیامبر را از این بسیج و تجهیز لشگر، خوب می فهمید.

لذا با آن شگردهای عامه پسند، هم لشگر اسامه را از حرکت باز داشت و هم خود در صحنه حاضر بود، در نزدیکی های خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله وسیله عوامل اندرونی از ریز و درشت کارها و از وضع عمومی او کاملًا مطلع بودند، تا اینکه از اندرون گزارش دادند که رسول خدا صلی الله علیه و آله دوات قلم می طلبد؛ با شنیدن این خبر دود از کله شان بلند شد، بلا فاصله خود را به کنار بستر پیامبر رساندند یا اساساً از ابتدا، آنجا بودند و از ترس اینکه حادثه غیر مترقبه پیش نیاید، دور آن حضرت را خالی نمی گذاشتند تا حضرت خواست به آوردن دوات قلم لب بگشاید، کار گردان گروه

ص: 153

با یک نسبت کفرآمیز(1) که دور از شأن حتی یک فرد وحشی عرب بود، جلوی تصمیم پیامبر را گرفت و اجازه نداد این تصمیم را اجرا کند.

به اطراف نگاه کرد دید دور و بریها از این سخن نا راحت شدند بلا فاصله گفت:

کفانا کتاب اللّه با این یک جمله احساسات آنها را مهار کرد.

از سنگینی گفتار وحشیانه او حضرت غش نمود وقتی که به هوش آمد، گفتند:

ای رسول خدا کاغذ قلم بیاوریم؟! فرمود: بعد از آن سخن دیگر لازم نیست (2).

باز آنحضرت خواست، حدأقل بطور شفاهی منظورش را به مردم برساند فرمود:

إنّی تارک فیکم الثّقلین کتاب اللّه و عترتی لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض و وصایای فراوان دیگری که در کتابهای مربوطه مشروحاً بیان شده است ولی متأسّفانه دیگر دیر شده بود چون حضرت در داخل و خارج، حضور جدّی اعضای گروه را می دید و به هر کاری که می خواست دست بزند، آن را خنثی می کردند.

تنها کاری که در آن دَمِ واپسین انجام داد، همه را از خانه بیرون کرد و فقط بچه هایش را به آغوش کشید و با چشم گریان آنها را می بوسید و وداع می گفت و به روزهای تاریک آنها أشک می ریخت.

پدر خانمها و دار ودسته آنها، آن پیامبر با عظمت را، این گونه بدرقه کردند! در آن شهر غریب در میان چهار عضو آل عبا علیهم السلام با ریختن أشک حسرت برای گرفتاریهای آینده آنها، چشم از این جهان بیوفا، فرو بست و برای همیشه خدا حافظی کرد و بچه هایش را در میان آن گرگان وحشی بی سر پرست گذاشت و خود به ملکوت أعلی پیوست. (بدترین بدرقه با برترین امام).

تا خبر رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله به شهر و اطراف شهر پیچید، کار گردان گروه، بدون تأخیر، در سقیفه بنی ساعده حضور یافت و زمام امور را در دست گرفت پس از سه روز تلاش و بگیر و ببند و وعده وعید بالأخره شخص مورد نظر و از پیش


1- دعوا الرجل فإنّه لیهجر، رها کنید مرد را دیگر او هذیان می گوید، و عبارت دیگری که در متن کتاب ص خواندید.
2- چون با نسبت دادن هذیان گوئی، نوشته و امضای حضرت را از حجّیت و سندیت انداخت.

ص: 154

تعیین شده را، در کرسی خلافت مستقر کرد تازه به یادشان آمد که پیغمبر از دنیا رفته است. در خانه بظاهر سوت کور و در باطن، پر شور و غوغا، حاضر شدند دیدند علی علیه السلام بدن شریف را غسل داده و کفن کرده و نماز خوانده و آماده دفن، نموده است.

أفّ بر این دنیا و دنیا پرستان باد که همه چیزشان را فدای هدف می کنند. در متن کتاب خواندید که عایشه می گفت: وقتی صدای بیل را شنیدیم فهمیدیم رسول خدا را دفن می کنند. نمی دانم حکمت این پیشامدها چیست که؟!

جنازه أشرف کاینات با حضور چند نفر أعضای خانواده اش، و دختر دلبند او شبانه و مخفیانه باهفت نفر، و وصی او باز شبانه فقط همراه پسرانش پنهانی به خاک سپرده شوند؛ فرزندش حسن نیز باقلب مسموم و جگر پاره پاره و باتن تیر باران شده و در نهایت فرزند دیگرش در ملاء عام و در میان بیش از سی هزار مدعیان اسلام اعدام و بچه هایش اسیر و سر گردان کوه و بیابان شوند!!.

بنازم بر حکمتت ای خدای مهربان در پشت پرده برای صاحبان این عشق سوزان و عاشقان دلسوخته، چه پنهان کرده ای که ما بی خبریم و آنها هشیار، و ما در خواب غفلتیم و آنها بیدار.

این شخصیت که در این بخش قطره ای از دریای بیکران غم او بیان گردید، نفر اول اعضای پنجگانه أهل کساء و (آل عبا علیهم السلام) است که مسیحیان نجران از میدان نفرین آنها عقب نشینی کرده و آماده پرداخت جزیه شدند.

آری این اولین نفر از آل عبا و حاضرین در میدان مباهله بود که با یک دنیا درد و رنج، نگرانی و شکایت، بدرود حیات گفت، و به ملکوتیان پیوست؛

بلی این سلسله جنبان عالم امکان، در دست یک مشت انسان نماها و مدعیان اسلام، عمر پر برکت خود را به گونه ای بپایان برد که با یک جمله کوتاه، خلاصه و چکیده بیست و سه سال دوران مأموریت الهیّه اش را بیان فرمود: ماأوذی نبیٌّ مثل ماأوذیت هیچ پیغمبری، مانند من اذیت نشد.

ص: 155

بخش 2 مولود کعبه

اشاره

«قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله».

«مامن نبیّ الّا و له نظیر فی أمّته و علیّ نظیری».

«الرّیاض النّضره: 2/ 164» ومسند أحمد: 5/ 365.

امیرمؤمنان علی علیه السلام مولود کعبه «تعیین خلیفه و وصی»

اشاره

رسول خدا صلی الله علیه و آله از روز اول ولادت علی علیه السلام (1) تابعثت و از اول بعثت تا آخرین لحظات عمر، در مقاطع مختلف و مناسبت های مقتضی سعی می کرد جانشین خود را به مسلمان ها معرفی و جا افتاده نماید، از اجتماع خانوادگی (یوم الدّار والإنذار) گرفته تااجتماع هفتاد یا صد و بیست هزارنفری غدیر خم و پس از آن تا پایان عمر


1- چنانکه در حدیث آمده است، که علی را در روز اول تولد، روی دست گرفته و فرمود: هذا أخی و ولیّی و ناصری و صفیّی و ذخری و کهفی و ظهری و ظهیری و وصیّی و زوج کریمتی و أمینی علی وصیّتی، و خلیفتی.

ص: 156

شریفش بابیان علو درجات و عظمت مقام خلیفه مورد نظرخود (امیرمؤمنان علی علیه السلام) می خواست تا خودش در قید حیات است، مسئله خلافت جابیفتد، و مسلمانها بسوی علی علیه السلام گرایش پیدا کنند، واختلافی پیش نیاید، اما نتیجه این همه تلاش ها و کوشش ها به کجا انجامید و بعد از این همه کش و قوسها چه نتیجه ای به دست آمد، در خلال این بخش مطالعه خواهید نمود

ولی ابتداءاً لازم است به پاره ای از مطالب مورد قبول همه فرقه های اسلامی اشاره ای داشته، و در نهایت نتیجه گیری کلی نماییم.

1 «باأنبیاء در باطن و بامن در ظاهر» ش

بعث علیّ مع کلّ نبیّ سرّاً و بعث معی جهراً علی با تمامی انبیاء درباطن و با من در ظاهر برانگیخته شده است.(1)

امام صادق علیه السلام: کان علیّ علیه السلام مع رسول اللّه فی غیبته و لم یعلم به أحد علی با رسول خدا در پنهانی اش بود که کسی از آن اطلاعی نداشت.(2)


1- شرح أسماء الحسنی: ملّا هادی سبزواری 1/ 28( شرح جوشن کبیر؛ الإمام علی: أحمد رحمانی همدانی ص 86. این روایت با تعبیرهای گوناگون آمده است که به بعضی از آنها اشاره می شود. عن النّبیّ صلی الله علیه و آله إنّه قال لعلیّ علیه السلام یا علی إنّ اللّه تعالی قال یامحمد بعثت علیّاً مع الأنبیاء باطناً و معک ظاهراً پیغمبر فرمود: ای علی خداوند گفت: ای محمد من علی را با پیامبران در باطن فرستادم و با تو در ظاهر.( أنوار النّعمانیّه جزائری: ج 1/ 30؛ الإمام علی: ص 86 از همان مصدر) وقال 9 ما من نبیّ الّا و بعث معه علیّ باطناً و معی ظاهراً نبود پیغمبری مگر اینکه علی در باطن و با من در ظاهر بود( المجلی ابن ابی جمهور: ص 368؛ الإمام علی: ص 86.) قال جبرئیل علیه السلام للنّبیّ صلی الله علیه و آله إنّ اللّه بعث علیّاً مع الأنبیاء باطناً و بعثه معک ظاهراً جبرئیل به پیغمبر گفت: همانا، خداوند علی را با انبیاء در باطن و با تو در ظاهر برانگیخته کرد( قصص الأنبیاء جزائری ص 105 بنقل از کتاب« القدسیات» نوشته یکی از علماء اهل سنت).
2- بحارالأنوار: 18 176. این روایت با تعابیر گوناگون در همان مصدر آمده است. باز از امام صادق است علیه السلام « قال اکتتم رسول اللّه صلی الله علیه و آله بمکّه مختفیاً خائفاً خمس سنین ( ثلاث سنین، غیبه الطوسی 216» لیس یظهر أمره و علیّ معه و خدیجه، ثمّ أمره اللّه أن یصدع بماأمر به، فظهر رسول اللّه صلی الله علیه و آله و أظهر أمره.( همان مصدر از کمال الدین: ص 197.)

ص: 157

این روایت یکی از مشکلات أخبار و غوامض أسرار أمیر مؤمنان علیه السلام است که برای هر صاحب عقلی دلیل روشن و برهان شفّاف بر ولایت الهیّه اوست.

2 «برادر، وصی، و خلیفه من»

در سال سوم بعثت، وقتی که آ یه شریفه وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (1) یعنی نزدیکان عشیره خود را انذار کن (وبه سوی خدا ونبوت خود دعوت نما) نازل شد، حدود چهل نفر از عمو و عموزادگان خود، از اولاد عبدالمطلب را، گرد آورده و دورهم جمع کرد آن را (یوم الدّار) گویند باشیر و غذای کم (2) از آنها پذیرائی نموده و آنان را سیرنمود، فرمود: کدامیک از شماها می خواهد بعد از من، وارث و برادر و وصی و وزیر و خلیفه من باشد، سه بار این کلمات را تکرار نمود اما هیچیک از آنان جواب ندادند مگر علی بن ابی طالب علیه السلام که در هر سه مورد پاسخ مثبت داد.

فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب، (آگاه و شاهد باشید) هذا أخی و وصیی و خلیفتی فاسمعوا له و أطیعوا این برادر و وصی و خلیفه من بعد از من در میان شما است (اشاره به امیر مؤمنان علی علیه السلام، نمود)(3).


1- شعراء- 214؛
2- یابا یک ذراع گوسفند که به شوخی می گفتند: هریک از ما گوسفندی را درسته می خوریم! تومی خواهی با گوشت یک ذراع ما را سیر نمائی؟! همگی خوردند و سیر شدند و چیزی از گوشت کم نشد که ابولهب گفت: هذا ما سحرکم محمد این چیزی است که شما را محمد سحر کرد! سه روز بدین منوال گذشت روز سوم اظهار بعثت کرد، تا آخر خبر بحارالأنوار: 18/ 181 ببعد از تفسیر قمی.
3- تاریخ طبری: 2/ 319- 321؛ الکامل ابن اثیر: 2/ 62 و 63؛ شرح نهج البلاغه: 13/ 120 و 244؛ سیره الحلبیه: 1/ 311 منتخب کنز العمال در حاشیه مسند أحمد: 5/ 41 و 42؛ شواهد التّنزیل حسکانی: 1/ 371؛ کنز العمال: 6/ 392؛ تاریخ ابن عساکر: 1/ 85؛ حیاهمحمد حسنین هیکل: 104؛ تفسیر الخازن: 3/ 371 و 390؛ التفسیر المنیر حاوی: 2/ 118؛ تفسیر طبری: 19/ 121؛ من حیات الخلیفه ص 134.

ص: 158

این روایت را دانشمندان زیادی از اهل تسنن: درکتابهای حدیثی و تفسیری خود در تفسیر آیه شریفه و قاطبه علماء شیعه بامختصر تغییری آورده اند، که با نص صریح و با ضرس قاطع، خلافت و وصایت امیر مؤمنان علیه السلام را بیان نموده است.

آیا- در برابر این نص صریح و بدون ابهام، چه جوابی دارند؟!

3 « (در مقام هارون به موسی (حدیث منزلت)»

برای روشن شدن معنای حدیث به محتوای آیات ذیل دقت نمائید. حضرت موسی علیه السلام به خدا عرض کرد وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی، هارُونَ أَخِی اشْدُدْ بِهِ أَزْرِی وَ أَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی (1) (خدایا) از اهل بیت خودم برادرم هارون را برای من وزیر قرار ده تا با او کمرم محکم شود، و او را شریک کارم، نما، در جواب آمد قالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یا مُوسی (2) خواسته هایت به اجابت رسید ای موسی، و در جای دیگر خداوند می فرماید: وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ وَ جَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزِیراً(3) همانا به موسی کتاب داده و برادرش هارون را وزیرش قرار دادیم.

در جای دیگر به برادرش می فرماید: اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ (4) در میان قوم من ازسوی من جانشین و اصلاح گر باش و براه مفسدان تبعیت نکن.

در این آیات بر وزارت و خلافت و شرکت حضرت هارون بابرادرش، در امر تبلیغ و رسالت، تصریح شده است، و روایتی که مورد قبول فریقین و از احادیث متواتر به شمار آمده است، حدیث معروف «منزله» است که رسول خدا صلی الله علیه و آله به امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:

اما ترضی أن تکون منّی بمنزله هارون من موسی الّا انّه لا نبیّ بعدی.(5)

آیا راضی نمی شوی این که تو نسبت به من، به منزله هارون به موسی


1- طه: 29 ببعد
2- طه- 36؛
3- فرقان- آیه 35؛
4- أعراف- 142؛
5- حدیث یاد شده، مدارک بی شماری دارد که به برخی از آنها اشاره می کنیم: 1 صحیح بخاری، ج 6، ص 3، ط مصر، باب غزوه تبوک. 2) صحیح مسلم، ج 7، ص 120، ط مصر، باب فضائل علی- ع- 3) سنن ابن ماجه، ج 1، ص 55، ط 1، مصر، باب فضائل اصحاب النبی- ص- 4) مستدرک حاکم، ج 3، ص 109، ط بیروت 5) مسند احمد، ج 1، صفحه های 170 و 177 و 179 و 182 و 184 و 185، و ج 3، ص 632 6) صحیح ترمذی، ج 5، ص 21، ط بیروت، باب مناقب علی بن ابی طالب- ع- 7) مناقب( ابن مغازلی)، ص 27، ط بیروت، سنه 1403 ه. 8) بحار الانوار، ج 37، ص 254، ط 2 بیروت، سنه 1403 ه. 9) معانی الاخبار( صدوق)، ص 74، ط بیروت، سنه 1403 ه. 10) کنز الفوائد، ج 2، ص 168، ط بیروت، سنه 1405 ه. المراجعات ص 136 ببعد؛ این حدیث درهفت مورد با مناسبت های مختلف به علی علیه السلام خطاب گردیده است.

ص: 159

باشی (یعنی همانطور که هارون وصی و جانشین موسی بود، تو نیز خلیفه و جانشین من باشی) جز این که پیامبری پس از من وجود نخواهد داشت پیامبر گرامی صلی اللّه علیه و آله پس از بیان خاتمیت رسالت خویش، علی را به عنوان وصی و جانشین خود معرفی کرد.

این روایت که از نظر سند و متن، مورد اعتماد محدثان بزرگ اسلامی، اعم از شیعه و سنی است، گواه روشنی است بر درستی گفتار شیعه در مورد ولایت و خلافت علی بن ابی طالب علیه السلام

آیا- دور از قضاوت وجدان سالم و دینمداری صحیح نیست که به خاطر تعصب موروثی، آن را رد کرده و راه نادرست را بپیمایند؟!

4 «تو از من و من از توأم»

خطاب به علی فرمود:

أنا منک و أنت منّی ...(1)

ای علی! من از تو و تو از منی ...


1- مسند أحمد: 5/ 204؛ خصائص نسائی: ص 36 و 51.

ص: 160

5 «علی من و من علیم»

فأمّا علیّ فهو أنا و أنا هو،

در جنگ احد هنگامی که همه از میدان جنگ فرار کردند، پیغمبر صلی الله علیه و آله رو به سوی آنها کرده و فرمود: أنا محمد، أنا رسول اللّه لم أقتل و لم أمت، (ای مسلمانهاکجا فرار می کنید) من محمدم، من فرستاده خدایم، من کشته نشده ام و من نمرده ام (من اینجایم).

فلانی و فلانی متوجه رسول خدا شده با لحن استهزاء آمیز گفتند: الان باز مارا، مسخره می کند، (دیگر کار از کار گذشته) چون همگی فرار کردیم کسی با پیغمبر نماند، جز أبودجانه (سماک بن خرشه) و علی علیه السلام.

رسول خدا صلی الله علیه و آله ابو دجانه را صدا زد و فرمود: ای ابودجانه! تو چرا نمی روی؟ تو از بیعت من آزادی، یعنی برو خودت را نجات ده فأمّا علیّ فهو أنا و أنا هو، اما علی (اگر خیال می کنی او چرا نرفته است بدانکه) او منم و من اویم (با همان وضع ماندند تا) لشکر آسمانی رسید و جبرئیل در کنار رسول خدا ایستاد و به علی علیه السلام اشاره نمود و گفت: یا محمّد إنّ هذه لهی المواسات، ای محمد این است (ایثار و) فدا کاری واقعی، حضرت فرمود: إنّ علیّاً منّی و أنا منه، علی از من و من از اویم (تاآخر خبر)(1).

6 «علی از من و من از اویم»

پیغمبر صلی الله علیه و آله دو گروه از لشکریان خود را تحت فرماندهی امیر مؤمنان علیه السلام و خالد بن ولید به سوی یمن گسیل داشت، فرمود: اگر در آنجا گردهم آمدید علی فرمانده همه شماست، و اگر از هم جدا بودید هرکس به لشکر خود، فرمانده است؛


1- تفسیرنورالثّقلین ج 1 ص 397؛ تفسیر صافی ج 1 ص 387؛ تفسیر کنزالدّقائق ج 2 ص 243؛

ص: 161

(بعداز آنکه به یمن رسیده) بابنی زبیده جنگیدند و پیروز شدند علی علیه السلام از اسیران زنی را برای خود اختیار کرد، بریده گوید: خالد در این باره نامه ای برای رسول خدا نوشته با من به مدینه فرستاد، وقتی که نامه را به آن حضرت رساندم آثار غضب در سیمای مبارکش آشکار شد، عرض کردم ای رسول خدا! این جایگاه یک پناهنده است، به من امر فرمودی باکسی بروم و از او اطاعت نمایم من هم اطاعت او کرده نامه اش را آوردم فقال رسول اللّه صلی الله علیه و آله لا تقع فی علیّ فإنّه منّی و أنا منه و هو ولیّکم بعدی از علی بد گویی نکن او از من و من از اویم، او بعداز من ولی (وصاحب اختیار شماست (1).

7 هر پیغمبری همانند دارد و همانند من علیست

ما من نبیّ إلّا و له نظیر فی أمّته و علیّ نظیری هیچ پیامبری نیست جز آنکه در میان امت خویش همانندی دارد، و علی همانند من است.(2)

8 علی از من بمنزله من از پروردگارم است

علیّ منّی بمنزلتی من ربّی مقام علی علیه السلام نزد من بسان مقام من نزد پرورد گار من است.(3)

در مفاد روایات فوق، تأمل و تعمق نموده و سپس قضاوت نمائید.

9- «وصّی من علیست»

احمد بن حنبل در کتاب مسندش از سلمان رضی الله عنه نقل می کند که از پیغمبر سؤال کرد ای رسول خدا وصیّ تو (بعد از تو) کیست؟ فرمود: ای سلمان وصی برادرم


1- النّص و الإجتهاد ص 191 پاورقی بنقل ازمسند احمدبن حنبل ج 5 ص 356 ومنابع دیگر
2- -« الرّیاض النّضره: 2/ 164» و مسند أحمد: 5/ 365.
3- الرّیاض النّضره: 2/ 162؛ سیره حلبی: 3/ 391.

ص: 162

موسی کهِ بود؟ گفت: یوشع بن نون گفت: فإنّ وصیّی و وارثی و من یقض دینی و ینجز موعدی علیّ بن ابیطالب پس همانا وصی، و وارث من، و کسی که قرض مرا ادا کند و و عده هایم رابه انجام برساند، علی ابن ابیطالب است.(1)

10 «هرکه را من مولایم علی مولای اوست»

جریان غدیر خم مورد قبول فریقین می باشد و در این مورد نیازی به طول دادن کلام نیست، هرکس طالب تفصیل است به کتاب الغدیر و مصادر فراوان دیگر مراجعه نماید.

11 سلم علی سلم من و جنگ با او جنگ بامن است

حرب علیّ حربی و سلمه سلمی النص 507

یا علی سلمک سلمی و حربک حربی

12 حق یاعلی، و علی با حق است

الحق مع علی و علی مع الحق یدور حیثما دار

13 من در جنگ با آنانم که باشما بجنگنند!!

أنا حرب لمن حاربکم ... ص 453 النص


1- مسند ابن حنبل ج 15 ص 159 چاپ مصر؛ الطرائف ص 22/ 4.

ص: 163

14 هرکس علی را دوست بدارد مرا دوست دارد

من أحب علیاً فقد أحبنی ... النص 475

15 ای علی خوشا به حا آن که تورا دوست بدارد

یاعلی طوبی لمن أحبک و صدق فیک ... النص 477

16 ای علی تو آقای دنیا و آخرتی

یاعلی أنت سید فی الدنیا و سیّد فی الاخره ... النص 477

17 هرکس عتی را بیازارد مرا آزرده است

من اذی علیاً فقد اذانی ... النص 478

18 ای علی هرکس از تو جدا شود از من جدا شده است

من فارقک یاعلی فقد فارقنی النص 479 و 480

ص: 164

19 همانا علی ازمن و من از علیم

انّ علیّاً منّی و أنا منه ... النص 480

20 هرکس علی را سب نماید مرا سب کرده است

من سبّ علیّاً فقد سبّنی النص 499

21 علی با قرآن و قرآن با علیست

علی مع القران والقران مع علیّ النص 86

22 من شهر علمم و علی دَرِ آن شهرست

أنا مدینه العلم و علیّ بابها

تعدادی از روایات شیعه در این موارد.

1 «دستور خدا» ش

هنگام وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله حضرت زهراء علیها السلام ناتوانی و حالت نزار حضرت را دید، گریه گلویش را گرفته اشک چشمش جاری شد، فرمود: چرا گریه می کنی؟

توکل به خدا کن (تاجائی که فرمود:) ای فاطمه خداوند پدرت را اختیار نمود و او

ص: 165

را پیغمبر قرار داد، و به کافّه خلق مبعوث کرد، سپس علی را اختیار نمود و مرا مأمور کرد تا ترا به او تزویج نمایم و أتّخذته بأمر ربّی وزیراً و وصیّاً إنّ علیّاً أعظم المسلمین علی المسلمین بعدی حقّاً واو را با امر خدایم، وزیر و وصی خود تعیین نمودم به درستی که علی در حقیقت بعد از من بزرگترین مسلمانها است بر همه مسلمانها (تاآخرخبر).(1)

2 «وصی و وارث منی»

عمار گوید: وقتی که وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله، نزدیک شد، به علی علیه السلام راز زیادی گفت، سپس فرمود: یاعلی أنت وصیّی و وارثی، قد أعطاک اللّه علمی و فهمی ای علی وصی و وارث من توئی، خداوند علم و فهم مرا بتو عطانموده است (تاآخرخبر)(2)

3 «پرچم هدایت و نور دین»

هنگام وفاتش به علی علیه السلام فرمود: إعلم یا أخی إنّ القوم سیشغلهم عنّی مایشغلهم، فإنّما مثلک فی الأمّه مثل الکعبه، نصبها اللّه للنّاس علماً، و إنّما تؤتی من کلّ فجٍّ عمیق و نأیٍ سحیق و لاتأتی و إنّما أنت علم الهدی، و نورالدّین و هو نور اللّه یا أخی، والّذی بعثنی بالحق لقد قدّمت إلیهم بالوعید بعد أن أخبرتهم رجلًا رجلًا ما افترض اللّه علیهم من حقّک، و ألزمهم من طاعتک، و کلٌّ أجاب و سلّم إلیک الأمر، و إنّی أعلم خلاف قولهم (3). بدان ای برادر بزودی اینها را چیزی که پیش خواهد آمد (سقیفه و نزاع خلافت و در نهایت ریاست) سرگرم می کند، مثل تو مانند کعبه است که خداوند آن را برای مردم راهنما و نشان قرار داده است، همانا به سوی تو میایند از هر دره و شکاف عمیق و مسافت دور، و اماتو به سوی کسی نمی روی؛

و به یقین تو پرچم هدایت و نور بخش دینی و آن نور خدااست، ای برادر قسم به خدائی که مرا بحق، برانگیخته هر تک تک آنهارا ترسانده و حق واجب ترا برآنها


1- بحارالأنوار ج 22 ص 502
2- بحارالأنوار ج 22 ص 536؛
3- بحارالأنوار ج 22 ص 483؛

ص: 166

خبر داده ولزوم طاعت ترا فهماندم، همه آنها جواب مثبت داده و برتو تسلیم شدند در حالی که من خلاف گفتار آنان را می دانم!.

4 «صفوراء و عائشه» ش

عبد اللّه بن مسعود گوید: از رسول خدا سؤال کردم، وقتی که از دنیا رفتی کهِ ترا غسل می دهد؟ فرمود: هر پیغمبری را وصیّ او غسل میدهد، پرسیدم ای رسول خدا پس وصی تو کیست؟ گفت: وصی من علی بن ابی طالب است، گفتم: ای رسول خدا بعد از تو چند سال میماند؟ فرمود: سی سال، چون یوشع بن نون وصی موسی بعد از او سی سال عمر کرد و زنش صفراء (صفوراء) برعلیه او خروج نمود و گفت: من بر کار خلافت از تو سزاوار ترم و با هارون جنگید و مغلوب و اسیر شد، هارون با او بانیکی رفتار نمود، بعد از من هم دختر ابی بکر با چندین هزار نفر از امتم بر علیه «علی» خروج کرده و جنگ می کند و مغلوب می شود، «علی» او را اسیر مینماید و به خوبی با او رفتار می کند، در باره دختر ابوبکر، خداوند این آیه را نازل فرمود: «وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّهِ الْأُولی (1) و در خانه های خود بمانید، و همچون دوران جاهلیت (در میان مردم) ظاهر نشوید» مراد از أولی، صفوراء دختر شعیب است.(2)

5 «پرچم بزرگ دین» ش

در آخرین خطبه ای که گاه سخن می گفت و گاه ساکت می شد فرمود: ای گروه مهاجرین و انصار و هرکس که امروز از جن و انس در اینجا حضور دارید، حاضرین به غائبین برساند، آگاه باشید کتاب خدا را در میان شما گذاشتم (و به دست شما


1- احزاب- 33؛
2- اکمال الدین ص 17 و 18؛ بحارالأنوار 22/ 512 و 13/ 367؛ در فصل« 73 ملت» مطالبی مناسب این فصل گذشت.

ص: 167

سپردم، این را بدانید که) در آن است نورهدایت و بیان، هیچ چیزی را خداوند در آن فرو نگذاشته است، از طرف من حجت خداست بر شما، و حجّت ولیّ من است، و خلّفت فیکم العلم الأکبر علم الدین و نور الهدی وصیّی علی بن ابیطالب، ألا هو حبل اللّه فأعتصموا به جمیعا و لا تفرّقوا عنه و به جا گذاشتم در میان شما پرچم بزرگ دین و نور هدایت، وصی خودم علی بن ابیطالب را، اوست ریسمان (محکم) خدا (بعد از من)، پس همگی به (دامن) او چنگ زنید و از اطراف او پراکنده نشوید به یاد آورید روزی را که دشمنان همدیگر بودید، خداوند، میان دلهای شما را به وسیله من مهربانی داد و با نعمت خدا برادران یکدیگر شدید

أیها النّاس هذا علی بن أبی طالب کنز اللّه الیوم و مابعد الیوم، ای مردم این علی پسر ابیطالب گنج خداست امروز و بعد از امروز، هرکس او را امروز و بعد از آن، دوست بدارد به عهدی که باخدا بسته وفادار مانده و واجب خود را ادا کرده است، و هرکس او را امروز و بعد از آن دشمن بدارد، در روز قیامت کر و کور می آید و حجتی در پیش خدا ندارد، فرمایش خود را ادامه داد تا به اینجا رسید که فرمود:

«علی أخی و وارثی، و وزیری و أمینی و القائم بأمری و الموف بعهدی علی سنّتی (الخبر) علی برادر و وارث و وزیر و امین من است و انجام دهنده کارهای من است و مانند خودم به جا رساننده تعهدهای من است».(1)

6 «پدران مؤمنان» ش

این روایت باطریق اهل بیت از امیر مؤمنان علیه السلام واردشده است فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله به من امر کرد در میان مردم ندا در دهم: آگاه باشید! هرکس در اجرت اجیری ستم کند از رحمت خدا دور باد، آگاه باشید! هرکس غیر از موالی خود دیگری را دوست بدارد لعنت خدا براو باد.

آگاه باشید هر کس پدران خود را سب نماید لعنت خدا بر او باد


1- الطّرف سید ابن طاووس ص 29 ببعد از خصائص؛ بحارالأنوار ج 22 ص 387 از الطّرف؛

ص: 168

این مأموریت را انجام دادم، عمربن خطاب به من گفت: آیا آنچه را که ابلاغ نمودی تفسیری دارد؟ جواب دادم: خدا و رسولش می داند.

پس عمر با گروهی از اصحاب، پیش رسول خدا رفتند، عمر گفت: ای رسول خدا آیا آنچه که علی بن ابیطالب اعلان می کرد تفسیری دارد؟ فرمود: بلی، من امر کردم آن مطالب را اعلان نماید، آگاه باشید هر کس در مزد اجیری ظلم کند لعنت خدا براو باد خداوند فرمود: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبی (1) پس هرکس دراجرت ما ستم کند لعنت خدا براو باد»

من او را امر کردم نداکند: «من توالی غیر موالیه فعلیه لعنت اللّه، و اللّه یقول «النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(2) و من کنت مولاه فعلیّ مولاه، فمن توالی غیر علیّ و ذرّیّته فعلیه لعنت اللّه» هرکس پدران خود را سب کند بر او باد لعنت خدا، من خدا و شمارا شاهد می گیرم که، من و علی پدران مؤمنان هستیم، هرکس مارا سب کند از رحمت خدا دور باد»

وقتی که از خدمت پیغمبر بیرون آمدند عمر گفت: «یا أصحاب محمّد ما اکد النّبیّ لعلیّ فی الولایه فی غدیر خمّ و لا فی غیره أشدّ من تأکیده من یومنا هذا ای یاران محمد پیامبر در باره علی راجع به ولایت او نه در غدیر خم و نه در جای دیگر مانند امروز باشدت تمام تاکید نکرده بود» خباب بن أرّت گوید: این قضیه نوزده روز پیش از رحلت رسول خدا انجام گرفت (3).

7- «ساکت ای عایشه!»

امیر مؤمنان علیه السلام به منزل رسول خدا آمد، ابوبکر و عمر هم آنجا بودند، میان عایشه و حضرت نشست، عائشه (بعنوان اعتراض) گفت: برای نشیمن گاهت غیراز ران من و رسول خدا جایی پیدا نکردی؟! پیامبرفرمود: مه یا عایشه لا تؤذینی فی علیّ، فإنّه أخی فی الدّنیا و أخی فی الآخره، و هو أمیرالمؤمنین، یجلسه اللّه یوم


1- شوری- 23
2- احزاب- 6
3- الطّرف ص 37 ببعد؛ بحارالأنوار ج 22 ص 489 بنقل از الطرف.

ص: 169

القیامه علی الصّراط فیُدخل أولیائه الجنّه و أعدائه النّار ساکت باش ای عائشه (بابی احترامی وبد گوئی) در باره علی، اذیتم نکن، او برادر من در دنیا و برادرم در آخرت و او امیر مؤمنان است، خداوند او را در روز قیامت بر صراط می نشاند دوستانش را به بهشت و دشمنانش را به جهنّم داخل می نماید.(1)

در روایت دیگر فرمود: «ویک ما تریدین من أمیرالمؤمنین و سیّد الوصیّین، و قائد الغرّ المحجّلین وای برتو!! از امیر مؤمنان و آقای اوصیاء و رهبر سفید پیشانیان، چه می خواهی؟(2). این روایت با عبارتها و طرق گوناگون آمده است.

8 «اگر حادثه ای رخ دهد؟!»

شیخ طوسی رضی الله عنه روایت کرده است در جنگ حنین، صفیه زوجه رسول خدا به خدمت آنجناب آمد و گفت: ای رسول خدا! من به خاطر تو پدر و برادر و عموی خود را به کشتن دادم!، پس اگر ترا حادثه ای رخ دهد خلافت و امامت با که خواهد بود آن حضرت به سوی امیر مؤمنان علیه السلام اشاره کرد و فرمود: امر امامت و اختیار شما و جمیع امت، با او خواهد بود.(3)

9 «بشنو و گواه باش» ش

أم سلمه، شنید که یکی از آزاد کرده های او به امیر مؤمنان علیه السلام ناسزا می گوید!، او را به نزد خود خواند، پس از به میان آوردن و بیان مطلب مفصلی در فضیلت آن حضرت، گفت: پیغمبر صلی الله علیه و آله به من فرمود: ای أم السّلمه! بشنو و گواه باش علی برادر


1- مجالس ابن الشیخ: ص 182؛ بحارالأنوار: ج 22 ص 241 از آن؛
2- الیقین فی إمره امیرالمؤمنین ص 174؛ بحارالأنوار: ج 22 ص 244؛
3- بحارالأنوار: ج 22 ص 196، أمالی ابن الشّیخ ص 20- 21، أمالی مفید ص 158؛

ص: 170

و وزیر و علمدار من است در دنیا وآخرت.

بشنو و گواه باش «علی بن ابی طالب» وصی وجانشین، و بعد از من، وفاکننده به وعده های من است (تاآخرخبر)(1) در روایت دیگر است أم السلمه گفت: من از رسول خدا شنیدم فرمود: علی با قرآن و قرآن با علی است از همدیگر جدا نمی شوند تا در حوض کوثر به نزد من آیند(2).

10 «شما خود سر رها نشده اید

امام موسی کاظم از پدر بزرگوار خود، او هم از پدرش امام محمد باقر علیهما السلام فرمود: روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله مهاجرین را، گردآورد و به آنها وصیت ها وسفارش هائی کرد و فرمود: و إنّی أُعلمکم أنّی قد أوصیت إلی وصیّی، و لم اهملکم إهمال البهائم، ولم أترک من أمورکم شیئاً»

فقام الیه عمر بن الخطاب فقال: یا رسول اللّه أوصیت بما أوصی به الأنبیاء من قبلک؟ قال: نعم، فقال: فبأمر من اللّه أوصیت أم بأمرک؟. قال له «اجلس یاعمر، أوصیت بأمراللّه، وأمرت طاعته، و أوصیت بأمری و أمری طاعهاللّه و من عصانی فقد عصی اللّه، و من عصی وصییّ فقد عصانی و من أطاع وصییّ فقد أطاعنی، و من أطاعنی فقد أطاع اللّه لا ماترید أنت و صاحبک» ثمّ إلتفت الی النّاس و هو مغضب فقال: «أیّهالنّاس اسمعوا وصیّتی، من آمن بی و صدّقنی بالنّبوّه و أنّی رسول اللّه، فأوصیه بولایه علیّ بن أبیطالب و طاعته و التّصدیق له، فإنّ ولایته ولایتی، و ولایه ربّی (الخبر)(3) من به شما اعلام میدارم که (آنچه که بعد از من لازم است به وصیّ خودم گفته ام، شمارا مانند حیوانات بلاتکلیف رها نکرده ام و هیچ کاری از کارهای شمارا (بدون بیان) نگذاشته ام.


1- حیوهالقلوب ج 2 ص 376 به سند معتبر بنقل از ابن بابویه باتلخیص؛ بحارالأنوار ج 22 ص 221؛
2- بحارالأنوار: ج 22 صفحات 222 و 243 و 486؛ حیوهالقلوب ج 2 ص 377/ 7 بنقل از شیخ طوسی.
3- الطُّرف ص 18- 21 بنقل از کتاب الوصیه شیخ عیسی بن المستفاد الضریر؛ بحار الأنوار ج 22 ص 478؛

ص: 171

عمر بلند شد و گفت: ای رسول خدا! آیا مانند وصیت پیامبران پیش از خودت وصیت کردی؟! فرمود بلی.

گفت: این حرفهارا با دستور خدا میزنی یا خواسته خود تو است؟! فرمود: ای عمر بنشین (یعنی شلوغش نکن)(1) همه سخنها و گفتارهای من سخن خداست با اینکه من دستور میدهم اما اطاعت از دستور من اطاعت از خداست، و هرکس بامن مخالفت و نافرمانی کند با خدا نافرمانی نموده است، و هرکس بر وصیّ من (علی) نافرمانی نماید، بر من نافرمانی کرده است و هر کس بر (وصایت) وصیّ من گردن نهد بر من فرمان برده است و هرکس از من فرمان بَرَد، از خدا فرمان برده است نه آنطور که تو و یارت (ابوبکر) میخواهید.

سپس به حالت غضب متوجّه مردم شد و فرمود: ای مردم وصیت مرا بشنوید:

هرکس به خدا ایمان آورده و نبوت مرا تصدیق نموده و پذیرفته است که من فرستاده خدایم (بداندکه من او را) وصیت می کنم به پذیرفتن ولایت علی بن ابی طالب و براطاعت از او و تصدیق کردن او، پس ولایت او ولایت من و ولایت خدای من است تا آخر خبر.

11 «منکرتو منکر من است» ش

امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: وقتی که وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیک شد، مراخواست و فرمود: «یا علی أنت وصیّی و خلیفتی علی أهلی و أمّتی فی حیاتی و بعد موتی، ولیّک ولیّی، و ولیّی ولیّ اللّه، و عدوّک عدوّی و عدوّی عدوّ اللّه

یاعلی المنکر لإمامتک بعدی کالمنکر لرسالتی فی حیاتی لأنّک منّی وأنا منک، ثمّ


1- بخوانید و قضاوت کنید که هنوز یاد نگرفته بود بر فرض اینکه از خودش بود آیا در سوره مبارکه والنّجم خداوند تمامی گفته هایش را امضاء نکرده بود!( و ما ینطق عن الهوی ان هو الّا وحی یوحی) پیغمبر بادلبخواه خود حرف نمیزند- نجم/ 2- 3-).

ص: 172

أدنانی فأسرّ إلیّ ألف باب من العلم کلّ باب یفتح ألف باب (1) ای علی تو وصی و جانشین براهلبیت و امتم هستی در حال زندگی و پس از مرگ من، دوست تو دوست من و دوست من دوست خداست، دشمن تو دشمن من، و دشمن من دشمن خداست؛

ای علی منکر امامت تو بعد از من مانند منکر رسالت من در حیات من است، چون تو از من و من از توأم، سپس مرا به خود نزدیک کرد پس دَرِ هزار دانش را برایم رازگوئی کرد (وگشود) که از هر باب هزار باب دیگر گشوده می شود»

12 «سزاوار نیست»

لاینبغی أن أذهب الّا وأنت خلیفتی (2) ای علی! علیه السلام

سزاوار نیست من از دنیا بروم مگر اینکه تو خلیفه من باشی.

«دور نمای مظلومیت علی علیه السلام»

(صبرت وفی العین قذی وفی الحلق شجی أری تراثی نهباً)

(تهمت کافر شدن بر او زدند دادگاه حکم او داور نداشت)

ابن ابی الحدید گوید: بدانکه اخبار متواتر آمده است که علی علیه السلام مانند این اظهارات را زیاد داشت.

مازلت مظلوماً منذ قبض اللّه رسوله حتّی یومنا هذا. من مدام از روز رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله مظلومم تا به امروز.

وقوله: أللّهم أخز قریشاً فإنّها منعتنی حقّی و غصبتنی أمری. خدایا قریش را خوار نما که آنها از به دست آوردن حقم مانع و خلافتم را غصب نمودند.


1- خصال صدوق: ج 2 ص 179؛ بحارالأنوار ج 22 ص 463؛
2- تاریخ ابن عساکر: 1/ 183؛ أنساب الأشراف: 2/ 106؛ من حیات الخلیفه: ص 134؛ مستدرک الصّحیحین: 3/ 132؛ مسند ابن حنبل: 5/ 25؛ الإصابه للعسقلانی: 2/ 509.

ص: 173

وقوله: فجزی قریشاً عنّی الجوازی فإنّهم ظلمونی حقی واغتصبونی سلطان ابن أمّی. قریش با من بد، مدارا کردند در حق من ظلم نموده و سلطنت پسر مادرم (یعنی رسول خدا) را ازمن به تاراج (و یغما) بردند.

و قوله: و قد سمع صارخاً ینادی: أنامظلوم- فقال: هلمّ فلنصرخ معاً فإنّی مازلت مظلوماً. عربی را دید فریاد میزند، من مظلومم! فرمود: بیا با هم فریاد کنیم چون من هم دائماً مظلومم!.

وقوله: و إنّه لیعلم أنّ محلی منها محلّ القطب من الرّحی. او (ابوبکر) می داند که موقعیت من برای خلافت مانند موقعیت قطب (محور) است بر آسیاب.

وقوله: أری تراثی نهباً ارث خود را غارت شده می بینم.

و قوله: أصغیا بإنائنا و حملا النّاس علی رقابنا. با ظرف ما سیر شدند و

(بجای تشکر و قدر دانی) مردم را به گرده ما سوار کردند.

و قوله: إنّ لناحقّاً إن نُعطه نأخذه و إن نُمنَعهُ نرکب أعجاز الإبل (1) و إن طال السّری اگر حق مارا دادند، می گیریم و اگر مانع شدند، بر پشت شتر سوار می شویم اگر چه (راه و) بیابان طولانی باشد.

فو قوله: مازلت مستأثراً علیّ، مدفوعاً عمّا أستحقه و أستوجبه. دائماً متحمل ستم و از آنچه که مستحق و سزاوارش هستم، بدورم.(2)

قوی ترین دشمنش خلیفه دوم عمر، به مظلومیتش اعتراف مینماید: ابن عباس گوید با عمر بن خطاب در یکی از کوچه های مدینه راه می رفتم ناگهان به من گفت:

یابن عباس! ماأظنّ صاحبک إلّا مظلوماً ای پسر عباس! من صاحبت (علی علیه السلام) رانمی دانم مگر مظلوم (3).


1- یعنی برمرکب ذلت ومشقت، سوار می شویم چون کسی که بر عجز( سرین شتر) سوار شود غیر ازمشقت چیزی نمی یابد، یابه معنای آن است به سختی تبعیت بر دیگران تحمل و صبر می کنیم چون کسی که بر سرین شتر سوار شود در ردیف دیگری سوار شده است.( سفینه البحار: 1/ 6 لغت إبل و المنجد)
2- شرح نهج البلاغه: 9/ 306.
3- شرح نهج البلاغه: 6/ 45 و 12/ 46 بنقل از موفّقیّات زبیر بن بکار به فصل اعترافات عمر مراجعه شود؛ کشف الیقین: ص 175؛ بحارالأنوار: 40/ 125؛.

ص: 174

وقال علیه السلام مالنا ولقریش یخضمون الدّنیا بإسمنا، و یطؤن رقابنا فی اللّه من إسم جلیل لمسمّیً ذلیل.(1) ما با قریش چه خورده حسابی داریم، دنیارا (به احترام) نام ما، می خورند و گردن ما را در راه خدا لگد کوب می کنند، از نام بزرگ (و جلیل) به نفع شخص ذلیل، سود می برند.

و قال کنت فی أیّام رسول اللّه صلی الله علیه و آله کجزء من رسول اللّه، ینظر إلیّ النّاس کما ینظر إلی الکواکب فی أفق السّماء، ثمّ غضّ الدّهر منّی فقرن بی فلان وفلان، ثمّ قرنت بخمسه أمثلهم عثمان، فقلت واذفر رسول اللّه ثمّ لم یرض الدّهر لی حتی أرذلنی فجعلنی نظیراً لإبن هند و ابن النابغه، لقد استنّت الفصال حتّی القرعی.(2) در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله مانند پاره تن او بودم، مردم مانند ستارگان آسمان، با دیده احترام به من می نگریستند؛ سپس روزگار از من، به طوری چشم پوشی کرد که فلان و فلان را همردیف من قرار داد. (به این هم قناعت نکرد تا) مرا با پنج نفری، همطراز نمود که بهترینشان (و آبرومندترشان) عثمان بود پس (با کمال بهت و سرگردانی) گفتم:

وای بر نشانه (و یادگار) رسول خدا.

باز روزگار به این همه (ظلم و نامرادی ها و بیوفائی ها) راضی نشد مرا به گونه ای، کوبید که تا اینکه همانند پسر هند (معاویه) و فرزند نابغه (عمرو عاص) در آورد؛ به آسانی از شیر بازگرفته شد (صاحب حق، به خاطر شمشیر نکشیدنش و حفظ اتّحاد مسلمان ها، پس زده شد و در جمع آنها قرار گرفت با اینکه از نظر مقام) مهتر (و از نظر قدرت بدنی برتر و) حریف آنهابود.

چه خوب گفت امام أحمدبن حنبل: إنّ الخلافه لم تزیّن علیّاً و لکن علیّاً زیّنها خلافت علی را تزیین نکرد (و آرایش ننمود، بلکه) علی خلافت ر ا زینت داد.


1- شرح نهج البلاغه: 20/ 308.
2- شرح نهج البلاغه: 20/ 308.( تسنّی الرّجل: آسانی و سهلی کرد در کارش تسنّی القفل: باز شد قفل.) فصال: از شیر بازگرفتگی کودک- قرعی: مهتر، حریف( المنجد) ابن منظور گوید: مثلی است برای کسی که درجمعی داخل شود و لی از آنها نباشد.( لسان العرب: 13/ 228)

ص: 175

امام شافعی در پاسخ آنهائی که به حضرت ایراد گرفتند که به کسی اعتنائی نداشت! گفت: علی دارای چهار صفت بود که حق داشت بی اعتنا شود

1- زاهد کامل بود، زاهد هیچوقت به دنیا و اهل دنیا اعتنا نمی کند،

2- عالم واقعی بود، عالم اعتنائی به دنیا و مافیها ندارد

3- شجاع به تمام معنی بود، شجاع به کسی اعتنا نمی کند،

4- شریف بود و شریف همیشه بی اعتناست.(1)

و قال المقداد: ما رأیت مثل ماأوذی به أهل هذاالبیت بعد نبیهم صلی الله علیه و آله (2) مقداد گفت: من ندیدم اذیت شونده ای مانند اهل این خانه بعد از پیغمبرشان.

**

ما زلت مظلوماً منذ ولدتنی أمّی (3) أو مذ کنت (4) از روزی که مادرم مرا به دنیا آورد و از روزی که بودم، مظلومم.

و قال إنّی مذلّل مضطهد مظلوم مغصوب مقهور محقور و إنّهم ابتزّوا حقّی واستؤثروا بمیراثی ...(5) من، ذلیل، و ستمدیده، و مظلوم، و حق غصب شده، و مقهور، و تحقیر، شده، هستم، و آنها حقم را از من ربودند و به میراثم دست درازی کردند.

گفته اند که آنحضرت حتی یکبار نشد که از منبر برخیزد مگر اینکه می گفت:


1- این سخنان هردو امام در کتاب( الإمام جعفر الصّادق عبدالحلیم الجندی: ص 45- 46.
2- شرح نهج البلاغه: 1 194؛ أمالی طوسی: 1/ 194؛ أمالی مفید ص 169 الکامل ابن أثیر: 3/ 71؛ طبری: 4 233؛ مروج الذهب: 2/ 343.
3- فضائل ابن شاذان قمی: ص 130؛ علل الشرائع: ص 45؛ بحارالأنوار: 27/ 62، 208 و 67/ 228.
4- مناقب: 2 122/؛ بحارالأنوار: 27/ 207 و 41/ 5.
5- بحار: 29/ 558، 567؛ بنقل از کتاب العددالقویه: ص 195 در ضمن روایت مفصّلی از کتاب ارشادمحمد بن حسن صفار متوفای 29؛ و مختصری از آن را در کتاب مثالب النواصب: ص 148- 144.

ص: 176

مازلت مظلوماً منذ قبض اللّه نبیّه صلی الله علیه و آله.(1) از روزی که پیامبر وفات یافته، دائماً مظلومم.

روایت شده است به أبوذر گفتند: ما می دانیم (از این اهل بیت محبوب ترینشان به رسول خدا، بر تو نیز محبوبتر است؟ گفت: بلی. گفتیم: پس کدامیک از اینها را بیشتر دوست می داری؟ گفت: هذاالشّیخ المظلوم المضطهد حقّه، یعنی علی بن ابی طالب علیه السلام (2). این شیخ مظلوم و حق برده شده یعنی علی بن ابی طالب علیه السلام.

از أبی الحسن علیه السلام روایت است در نزد قبر امیرمؤمنان علیه السلام می گفت: ألسّلام علیک یا ولیّ اللّه، أشهد أنّک أوّل مظلوم و أوّل من غصب حقّه، صبرت و احتسبت حتّی أتاک الیقین.(3) سلام بر تو ای ولیّ خدا من شهادت میدهم تو اولین مظلومی و اول کسی که حقش به یغما رفته است، صبر کردی و برای خدا تحمل نمودی تا مرگت فرا رسید.

عربی در مسجد پیش علی علیه السلام آمد، گفت من مظلومم! فرمود: نزد من بیا؛ نزدیک آمد حضرت دست بروی زانوان او گذاشت و پرسید مظلومیتت درچیست؟ پاسخ گفت: حضرت فرمود: یاأعرابی! أنا أعظم ظلامه منک، ظلمنی المدر و الوبر و لم یبق بیت فی العرب الّا و دخلت مظلمتی علیهم و مازلت مظلوماً حتی قعدت مقعدی هذا.(4) ای اعرابی! مظلومیت من بالاتراز مظلومیت تو است کلوخ و سنگ بیابان، مرا ستم کرد، در عرب، خانه ای نماند مگر اینکه دادخواهی من به آنها رسید، در اینجا که نشسته ام دائم مظلوم و ستمدیده ام.


1- مناقب: 2/ 115؛ احتجاج: ص 190؛ صراط المستقیم: 3/ 150 الشّافی: 3/ 223؛ کتاب سلیم: ص 127، 181؛ بحارالأنوار: 28/ 373 و 29/ 419، 467 و 33/ 142 و 41/ 51.
2- کشف الغمه: 1 344/؛ الطرائف: ص 24؛ الیقین: 144؛ بحارالأنوار: 22/ 432 و 28/ 374.
3- کامل الزّیارات: 45- 41؛ کافی: 4/ 569؛ فرحه الغری: ص 111؛ بحار: 100/ 265؛ وزیارتهای وارده من لا یحضره الفقیه: 2 586؛ تهذیب: 6/ 28: مصباح المتهجد: ص 745؛ بلدالأمین: ص 294؛ بحارالأنوار: 100/ 294 و 320 و 337
4- الخرائج: ص 180؛ بحارالأنوار: 42/ 187.

ص: 177

«شقشقیّه نماد مظلومیّت»

من هرچه جدیّت کنم و کوشش فراوان به کار گیرم که، دورنمای مظلومیّت امام مظلومان را برشته تحریر در آورده و از نظرها بگذرانم، به یقین نمی توانم مانند خود امام ترسیم و بیان نمایم، ولی تأکید من بر این است که لاأقل این مدعیان اسلام وسنّت اگر یکبارهم که شده، خطبه شقشقیه را که نمود و نمونه ای از دریای بیکران درد دل علی علیه السلام است، بادقت تمام بخوانند و به خود آیند و بیش از این از دَرِ عترت و اهلبیت علیهم السلام که یکی از ثقل و وزنه سنگین و آخرین سفارش و وصیت رسول خدا صلی الله علیه و آله در هنگام مرگ است، خود را بدور ندارند.

لعن اللّه من ساواک لمن ناواک تاآخر زیارت غدیریه مراجعه شود.

خطبه شقشقیه پر از این درد دلها و اظهار مظلومیت هاست، وخود امام خلاصه ای از دورنمای مظلومیتش را، در این خطبه به تصویر کشیده و برای آیندگان بعد از خود، تابلو نموده و میزان ستمدیدگی اش را با عبارات فشرده و آسمانی اش، در معرض تماشای جهانیان، قرار داد

قال فی الخطبه الشقشقیه: أما و اللّه لقد تقمّصها ابن أبی قحافه و إنّه لیعلم أنَّ محلّی منها محلّ القطب من الرّحی ینحدر عنّی السیل و لایرقی إلیَّ الطّیر فسدلت دونها ثوبا و طویت عنها کشحاً وطفقت أرتئی بین أن أصول بید جذّاء أو أصبر علی طخیه عمیاء یهرم فیها الکبیر و یشیب فیها الصغیر و یکدح فیها مؤمن حتّی یلقی ربّه فرأیت أنّ الصبر علی هاتا أحجی فصبرت وفی العین قذی وفی الحلق شجی أری تراثی نهباً.

آگاه باش! سوگند به خدا که پسر ابی قحافه (ابوبکر) ردای خلافت را (مانند پیراهن) برتن کرد، در حالی که به خوبی میدانست که من (از جهت کمالات علمی و عملی) برای خلافت مانند قطب وسط آسیاب هستم (و من در گردش حکومت اسلامی همچون محور سنگ های آسیابم که بدون آن آسیاب نمی چرخد).

(او می دانست) سیل ها و چشمه های (علم و فضیلت) از دامن کوهسار وجودم جاری است و مرغان (دور پرواز اندیشه ها) به افکار بلند من راه نتوانند یافت (هیچ پرواز کننده ای در فضای علم و دانش به أوج رفعت من نمی رسد!)

ص: 178

پس من ردای خلافت را رها ساختم و دامن خود را از آن پیچیدم (و عطایش را به لقایش بخشیدم و کنار کشیدم) در حالی که در این اندیشه فرو رفته بودم که: با دست تنها (بابی یاوری) به پا خیزم (و حق خود و مردم را بگیرم) و یا در این محیط خفقان و ظلمتی که پدید آورده اند شکیبا باشم؟! محیطی که: پیران را فرسوده و جوانان را پیر (و پژمرده) و مردان با ایمان را تا واپسین دم زندگی به رنج وا می دارد سرانجام دیدم بردباری و صبر، بر عقل و خرد نزدیکتر است، لذا شکیبائی را پیشه خود ساختم ولی (با این اوضاع و احوال) به کسی میماندم که خاشاک (وگرد و غبار) چشمش را پر کرده و استخوان گلویش را گرفته باشد با چشم خود می دیدم میراثم را به غارت (وتاراج) می برند.

حتّی مضی الأوّل لسبیله فأدلی بها إلی بن الخطّاب بعده ....

فیا عجباً! بیناهو یستقیلها فی حیاته، إذ عقدها لأخر بعد وفاته، لَشدَّ ماتشطّرا ضرعیها ...(1) تا اینکه اوّلی به راه خود رفت (و پس از دو سال و سه ماه و دوازده روز، مرگ دامنش را گرفت) بعد از خودش خلافت را به پسر خطاب سپرد ... شگفتا! او در حیات خود، از مردم می خواست عذرش را بپذیرند (با وجود من) وی را از خلافت معذور دارند، (و می گفت: أقیلونی فلستُ بخیرکم و علیٌّ فیکم مرا از خلافت بر گردانید که من بهتر از شما نیستم در حالی که علی در میان شماست. با این وصف) خود هنگام مرگ عروس خلافت را برای دیگری عقد بست اوه چه عجیب هردو از خلافت به نوبت بهره گیری کرده و مانند دو پستان شتر در میان خود قسمت نمودند باهم به قوت و شدّت پستان خلافت را دوشیدند).

در فراز دیگر این خطبه در باره شوری، رنج خود را آشکارتر کرده و بدینگونه می نالد: فیالِلَّهِ و للشّوری، متی اعترض الرّیب فِیَّ مع الأوّل منهم؟! حتّی صرتُ أُقرَنُ إلی هذه النّظائر، لکنّی أسففتُ اذا أسفّوا، و طِرتُ اذا طاروا، فصغی رجل منهم لضغنه، و


1- خطبه سوم از نهج البلاغه: 1/ 37( چاپ فیض الإسلام سال 1326 شمسی.) شرح نهج البلاغه: 1/ 151. این خطبه مصادر فراوان دارد به کتاب الغدیر: 7/ 84- 85.

ص: 179

مال الأخر لصهره، مع هنٍ و هنٍ.(1) پس بار خدایا از تو یاری می طلبم برای شورائی که تشکیل شد و مشورتی که نمودند، چگونه مردم مرا با ابوبکر مساوی دانسته در باره من شکّ و تردید نمودند تا جائی که امروز با این اشخاص (پنج نفر اهل شوری) همردیف شده ام و لیکن (باز صبر کرده در شوری حاضر شدم) در فراز و نشیب از آنها پیروی کردم (برای مصلحت اسلام) هر جا نشستند نشستم و در هر جا پرواز کردند پرواز نمودم (2) پس مردی از آنها از حسد و کینه ای که داشت، دست از حق شسته به راه باطل قدم نهاد (مراد سعد بن وقاص است که پس از قتل عثمان نیز به آنحضرت بیعت نکرد) و مرد دیگری (عبدالرحمن بن عوف شوهر خواهر مادری عثمان) به خاطر دامادی و خویشاوندی با عثمان، از من اعراض نمود، و همچنین دو نفر دیگر (طلحه و زبیر که از رذالت و پستی) زشت است نام ایشان برده شود.

«اعترافات عمر»

ابن عباس گوید: عمر به من گفت: آگاه باش به خدا سوگند این صاحبت

(پسرعمویت) بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله شایسته ترین فرد برای خلافت بود امّا درباره او از دوچیز ترسیدیم گفتم: ای امیرمؤمنان!! آنها چه بود؟! گفت:

1- جوانی، 2- محبت زیادش به اولاد عبدالمطلب!!.(3)

ابن عباس گوید: در یکی از سفرهای عمر به شام، با او همراه بودم، روزی باشترش تنها می رفت من هم پشت سرش رفتم به من گفت: ای فرزند عباس! شکایت پسر عمویت را به تو می کنم!، من از او خواستم با من همسفر شود، ولی او نپذیرفت، هنوز هم می بینم چه خیالی در سر می پروراند گفتم: ای امیر مؤمنان!، تو


1- نهج البلاغه خطبه سوم: 1/ 40( چاپ فیض الإسلام).
2- ای قربان مظلومیتت مولا، فدای درد دلت علی، که برای حراست، ازهم گسیختگی زنجیر اتّحاد وجلوگیری از پاره شدن شیرازه قرآن، خود را با خواست آنها به گونه ای تطبیق نمودی که پریدند پریدی و نشستند و نشستی که جا دارد شیعیانت بر مظلومیت تو بجای اشک خون بگریند.
3- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 2/ 57 و 6/ 50.

ص: 180

می دانی نظر او را گفت: بلی او هنوز هم از دست دادن خلافت ناراحت است! گفتم بلی او گمان می کند رسول خدا صلی الله علیه و آله او را به خلافت برگزیده است!، گفت: ای پسر عباس!

و أراد رسول اللّه الأمر له فکان ماذا؟!، اذا لم یرداللّه تعالی ذالک!، إنّ رسول اللّه أراد ذالک و أراد، و اللّه أراد غیره، فنفذ مراد اللّه، ولم ینفذ مراد رسوله!، درست است رسول خدا خواست او را به خلافت رساند اما دیدی چه شد و چه پیش آمد، چون خدا نمی خواست او به خلافت رسد خواسته او به جایی نرسید ولی آنکه را که خدا میخواست به (کرسی) خلافت نشست.

آیا- به مفاد روایت دقت فوق می نمائید، پس به نظر ایشان، خواسته رسول خدا صلی الله علیه و آله بر خلاف خواسته خدا بود!! نعوذ باللّه، در حالی که خداوند تمام گفتارهای رسولش را در سوره نجم آیه 3 با یک جمله، امضاء نموده است. وما ینطق عن الهواء ان هو الّا وحی یوحی. حشر 7

در روایت دیگر بااین عبارت گفت: إنّ رسول اللّه أراد أن یذکره للأمر فی مرضه فصدته عنه رسول خدا در هنگام مریضی هم خواست در باره او چیزی بگوید، اما من جلویش را گرفتم (ونگذاشتم سخنی به زبان آورد و حرفی بزند.)(1)

آیا- خداوند نفرموده است. ما أتاکم الرّسول فخذوه، و ما نهاکم عنه، فانتهوا.

و مکرر در قرآن فرمود أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ .. سوره تغابن 12

پس بنا به اعتراف خودش بادستور خدا مخالفت نموده و از کار رسولش جلوگیری نموده و از او اطاعت ننموده است، جایگاه صاحب این اعمال را خود تعیین نمائید و بسنجید!!.

خطیب بغدادی و دیگران روایت نموده اند که عمر به ابن عباس گفت: ای عبد اللّه به گردنت قربانی یک شتر باد اگر حقیقت را از من پنهان داری، آیا باز در فکر او (أمیرمؤمنان علیه السلام) چیزی از جریان خلافت باقی مانده است؟! گفتم: بلی؛ گفت:


1- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ج 3 ص 114؛ من حیات الخلیفه ص 311؛

ص: 181

أیزعم أنّ رسول اللّه نصّ علیه؟! آیا باز گمان می کند رسول خدا او را به خلافت تعیین کرده است؟! گفتم: بلی و زیادتر بگویم من از پدرم صحت ادعای او را سؤال کردم گفت: راست می گوید.

عمر گفت: از رسول خدا در باره او چیزی و گفته ای بود اما نه حجتی را ثابت می کرد و نه عذری را از میان بر می داشت، در بعضی وقتها از او و در باره او می خواست چیزی اظهار دارد أراد فی مرضه أن یصرّح بإسمه فمنعتُ من ذالک إشفاقاً و حیطه علی الإسلام!! حتی در هنگام مرگش خواست نام او را آشکارا گوید (و به زبان آورد اما) من به خاطر دلسوزی و عظمت اسلام، مانع شدم.(1) نه به خدای این بنا (آسمان) سوگند، قریش به دور او گرد نمی آمدند اگر او را به خلافت می رسانید اعراب از هر طرف شکسته می شدند، رسول خدا هم دانست که من منظور او را درک می کنم، خود داری کرد وأبی اللّه إلّا إمضاء ماحتم (2) وخداوند از امضای جز آنچه که مقدر داشته است، ابا دارد.

این حدیث را أحمد بن أبی طاهر در تاریخ بغداد مسنداً نقل کرده است.

طبرانی بااسنادش از عمربن خطاب نقل می کند گفت: لما مرض النّبی صلی الله علیه و آله قال:

أدعوالی بصحیفه و دواه أکتب لکم کتاباً لاتضلّوا بعده أبداً. فکرهنا ذالک أشدّ الکراهه. ثمّ قال: أدعوا لی بصحیفه أکتب لکم کتاباً لاتضلّوا بعد أبداً زمانی که پیامبر بیمار شد دو بار تکرار کرد و گفت: بگویید برای من دوات و کاغذی بیاورند چیزهایی بنویسم که بعد از من ابداً به گمراهی نیفتید؛ ما این حرف راخوش نداشته و باشدّت تمام رد کردیم تا اینکه از پس پرده زنها نیز گفتند: ألا تسمعون ما یقول رسول اللّه صلی الله علیه و آله؟(3) آیا


1- دلسوزی عمر، به اسلام و مسلمین، بیش از رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده است، و آنحضرت مصالح مسلمان ها را رعایت نکرده و با هوا و هوس خود،( پناه بر خدا) می خواست علی علیه السلام را به گردن مردم سوار کند، و از آیه\i وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی\E خبری نبود!!.
2- شرح نهج البلاغه: 12/ 20- 21: بحارالأنوار: 30/ 555- 556 و 38/ 156.
3- المعجم الأوسط: 6/ 162( ط ریاض)؛ جامع الأحادیث: 13/ 163( ص 259)؛ الهجوم علی بیت فاطمه ص 60 بنقل از آن مدارک.

ص: 182

نمی شنوید رسول خدا چه می گوید؟! من گفتم: شمامانند زنان آزار دهنده یوسف علیه السلام هستید هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله مریض میشود چشمانتان را میفشارید چون بهبودی یافت برگردنش سوار می شوید.

فقال رسول اللّه دعوهنّ فإنّهنّ خیر منکم از آنان دست بردارید آنها از شماها بهترند.(1)

با مراجعه به تاریخ های معتبر، روشن می شود که اینهابعد از تکیه زدن بر اریکه خلافت، در باره آن باهمدیگر، چه تعارفاتی داشتند، ابوبکر عمر را بی پروا به خلافت نصب می کند اما کسی نبود که بگوید: إنّ أبابکر قد هجر و لا قالوا إنّ المرض قد إشتدّ به و لا قالوا حسبنا کتاب اللّه ابابکر هذیان می گوید و نه گفتند از شدت مرض (حرف بیهوده میزند) وکسی نگفت: کتاب خدا برای ما بس است.(2)

وعند ماکتب أبوبکر توجیهاته النّهائیه کان عمر یقول: أیّهاالنّاس: إسمعوا، و أطیعوا قول خلیفه رسول اللّه وقتی که ابوبکر حرف آخر را زد عمر می گفت: ای مردم گفتار جانشین رسول خدا را بشنوید و اطاعت نمایید!(3).

به روایات فوق دقت نموده، خود قضاوت نموده و به حال اسلام گریه کنید!!.

«توطئه ای از قبل طراحی شده»

اشاره

سخنان حضرت به وضوح می رساند که آنها چگونه توافقهای قبلی داشتند تا گوی خلافت را از چنگ اهلبیت در آورده به همدیگر پاس دهند که کردند.

استاد اسماعیل میر علی گوید: تسلّم ابوبکر الخلافه .. الخلافه الإسلامیّه .. بعد إتّفاق بینه و بین عمر و أبی عبیده الجرّاح ابوبکر خلافت اسلامی را به خاطر توافق


1- جامع الأحادیث: 12/ 263؛ الهجوم علی بیت فاطمه: ص 61 بنقل از معجم اوسط: 6/ 162 چاپ ریاض؛.
2- تاریخ طبری: ج 3 ص 429؛ سیره عمر ابن جوزی ص 37؛ تاریخ ابن خلدون: ج 2 ص 75؛ النظام السّیاسی سید مرتضی رضوی ص 195؛
3- تاریخ طبری ج 1 ص 138؛ من حیات الخلیفه: ص 142؛

ص: 183

قبلی که میان او و عمر و ابو عبیده جراح بود به عمر تسلیم نمود!.(1)

این ادعارا گفته های استاد احمد شرباصی تأیید می کند که می گوید: عمر دم در مسجد ایستاد و گفت: این نامه (سربسته) از ابوبکر است، یک نفر از حاضرین پرسید آیا می دانی در آن چه نوشته؟ گفت: نه گفت: ترا به خلافت نصب کرده همان گونه که تو در سال اول او را منصوب نمودی! همه حضار مشابه این سخن را گفتند:

وانجلی الأمر عن أنّ عمر تلی کتاب استخلافه من أبی بکر جریان آفتابی شد که عمر نامه را از قبل خوانده و میدانست که چه نوشته شده است.(2)

علّامه شیخ محمود ابو ریه از مستشرق لامنس، نقل می کند: که او براین عقیده بود که، میان ابوبکر، و عمر، و ابوعبیده بن جرّاح، توطئه ای بود که، خلافت را از دست اهلبیت بربایند او چنین میگوید: إنّ الحزب القرشی الّذی یرأسه أبوبکر، و عمر، و أبی عبیده، لم یکن وضع حاضر، و لا ولید مفاجاه، أو ارتجال، و إنّما کان ولید مؤامراه سرّیّه مبرمه حیکت أصولها و ربت أطرافها، بکلّ عنایه، و إحکام، و إنّ أبطال هذه المؤامره: أبوبکر، عمربن الخطاب، أبو عبیده بن الجرّاح ومن أنصار هذا الحزب:

عائشه و حفصه همانا حزب قرشی که گردانندگان آن (سه نفر) ابوبکر و عمر و ابوعبیده بودند مسئله ای نبود که به طور ناخواسته پیش آید و یا ناگهانی زائیده شود و یا چیز پیش پا افتاده ای باشد بلکه زاده توطئه های پنهانی محکمی بود که ریشه آن به طور، قوی تابیده شده بود و اطراف آن با محکم کاری و عنایت تمام، سنجیده شده بود قهرمانان این توطئه ها (سه نفر) ابوبکر، و عمر، و ابوعبیده جراح بودند، و یاوران (چاک گریبان) این حزب، عائشه و حفصه بودند.(3)

در طول دوران نبوت که سردمداران گروه فشار، جلسات سری زیاد و در سالهای اخیر عهدنامه هائی برای بعد از پیغمبر، داشتند.


1- من حیات الخلیفه ص 166؛ بنقل از خلفاء محمد ص 87 ط بیروت.
2- من حیات الخلیفه: ص 166؛ بنقل از مجله لواءالإسلام القاهریه: سال 214، شماره 6/ 287؛
3- من حیات الخلیفه: ص 166 به نقل از کتاب علیّ وما لقیه من صحابه رسول اللّه صلی الله علیه و آله ص 373 مخطوط.

ص: 184

مخصوصاً برای گمراه ساختن اذهان و کوبیدن طرفداران اهل بیت علیهم السلام و برای مشروعیت بخشیدن به کارهای سقیفه و شوراهای بعد از آن خود، حدیث هائی جعل و در آستین خود نگهداشته بودند که با شهادت یاران گروهی و هم حزبان خود، به اثبات می رساندند. مثلًا برای مصادره اموال!: حدیث نحن معاشر الأنبیاء لا نورث (1) ما گروه انبیاء (مانند دیگران ارث برده نمی شویم) هرچه (از اموال منقول و غیر منقول بجا گذاشته ایم) صدقه است یعنی در میان مسلمانان تقسیم خواهد شد!.

یا برای مهر تأیید بر خلافت خود: أصحابی کالنجوم بأیّهم اقتدیتم إهتدیتم اصحاب من مانند ستارگان است به هرکدام آنان تبعیت کنید راه هدایت را می یابید.

یا برای کوبیدن مدعی خلافت (علی علیه السلام: لا تجتمع النّبوه و الخلافه فی بنی هاشم نبوت و خلافت دربنی هاشم جمع نمی شود.

یا أنّ النبی قال الإمامه بالإختیار.(2) رسول اکرم فرمود: امامت با اختیار (خود امت) است.

در حالی که در گذشته نصوص صریح نبوی را در باره خلافت بلافصل امیرمؤمنان علی علیه السلام خواندید و حال به اقدامات بعدی توجه کنید.

«1 تحریم اقتصادی»

برای اینکه امیرمؤمنان علیه السلام را از هرجهت زیر فشار قرار داده و خلع سلاح نمایند، با عناوین گوناگون اموال او را، مصادره کردند، و باجعل حدیث از پیش طراحی شده (نحن معاشر الأنبیاء لانورث ماترکناه صدقه ما دسته پیامبران چیزی به ارث نمی گذاریم (کسی ازما ارث نمی برد) هرچه داشته باشیم صدقه است! باطرح این حدیث، 1- فدک را غصب کردند 2- خمس ذی القربی را که به جای صدقات و زکوات فقرای دیگران به آنها اختصاص یافته است، قطع نمودند!.


1- النصّ والأجتهاد ص 28؛
2- بحارالأنوار: 30/ 290.

ص: 185

با قطع در آمد این منابع، دست مولا را از تأمین نیازهای روز مرّه خود هم کوتاه کردند و در اثر پیامد های این مصادره، اهلبیت رسول خدا صلی الله علیه و آله به مضیقه شدید افتادند.

این سیاست را همه خلفای بنی امیه و بنی العباس اجراء کردند به طوری با زندگی سخت دست و پنجه نرم می کردند که حتّی برای خواندن نماز برای یک خانواده، یک پوشش داشتند که با آن متناوباً (به نوبت) نماز می خواندند.

این فشار اقتصادی در زمانهای مختلف دچار فراز و نشیب بود، مخصوصاً در زمان هارون عباسی به شدّت نهائی خود رسید به طوری تاریخ باز گو می کند که هیچیک از هیجده (1) یا نوزده (2) یابیست و یک نفر (در بعض روایات سی و هفت نفر(3)) دختران امام موسی کاظم علیه السلام ازدواج نکردند(4).

اگرچه بعضی از مورّخین، نظر داده است که رضائیّه (امام رضائی ها) دختران خود را بشوهر نمی دادند زیرا کسی که همسر و هم کفو ایشان بود نمی یافتند.

این مطلب در میان دختران ایشان عادت شده بود، بطوری که امام جواد محمد بن علیّ الرّضا علیهما السلام در مدینه ده روستا وقف کرده است بر دختران و خواهران خود که شوهر نکرده اند و از در آمد آن روستاها، نصیب و سهمی به رضائیّه هائی که در قم ساکن بوده اند از مدینه بجهت ایشان میآوردند.(5)

این مطلب به نظر صحیح نمی آید که خانواده امامت و رسالت، رهبانیت را،


1- کشف الغمه: 3/ 41. بحارالأنوار: 48/ 288.
2- بحارالأنوار: 48/ 288 از المناقب: 3/ 438؛
3- منتهی الامال: ج 2 ص 149 1331 شمسی بنقل از عمدهالطالب؛ امام موسی کاظم علیه السلام با اینکه مدت زیاد از عمر خود را در زندان گذرانده اما هنگامی که آزاد می زیست، برای بقاء نسل و از بین نرفتن آنها سعی در تکثیر اولاد داشت حتی تعداد آنها را مورخینی مانند صاحب عمدهالطالب شصت نفر هم ذکر کرده اند( منتهی الآمال: 2/ 149).
4- منتهی الامال: 2/ 162 چاپ 1331 شمسی بنقل از تاریخ قم.
5- منتهی الآمال: 2/ 162 بنقل از تاریخ قم.

ص: 186

پیشه ساخته و در دین جد خود بنیان گذاری کنند با اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله در جریان عبادت شبانه روزی عثمان بن مظعون و همچنین امیر مؤمنان علیه السلام پس از فتح بصره، عاصم بن زیاد بصری را اکیداً از آن قدغن نموده اند.

یا اینکه بر خلاف تأکیدات شریعت اسلام در باره ازدواج، اینها با بهانه عدم هم کفو، مادام العمر، خود را در خانه ها حبس نموده و غرائز جنسی خود را سرکوب نمایند و بر خلاف اجداد و نیاکان خود قدم بردارند و حتماً اینها از پسر عموها یا غیر آنها از مؤمنین بودند که با آنها ازدواج کنند مگر اینکه مانند بعضی از اخباریها، ازدواج سیده را با غیر سیده حرام بدانند، باز از خویشاوندان و اقربای خودشان به تعداد آنها همتائی وجود داشت، اما آنچه که منطقی و عاقلانه به نظر می آید که در زمان هارون و بعضی از خلفای بعد از او، مانند معتصم و متوکل سخت گیری به اوج خود رسیده و جوّ سیاسی به صورتی در آمده بود که یا کسی جرئت ازدواج با آنهارا نداشت و از ترس حکومت نمی خواستند تن به ازدواج باعلویان بدهند، یا از نظر مالی شوهر دادن آنها ممکن نبوده است.

2 «اعدام دوستان»

برای تحکیم موقعیت خود، دوستداران و هواخواهان امیرمؤمنان علیه السلام را زیر فشارهای گوناگون قرار داده و زیر پای آنان را خالی میکردند، با ایجاد رعب و وحشت آنها را منزوی و تبعید وقطع حقوق و حتی تا مرز اعدام پیش می بردند.

ابوذر صحابی محترم و سنگین وزن را از مرکز حکومت دور کردند اول به شام بعد از مدتی به ربذه بی آب و علف تبعید نمودند و در آن سرزمین مخوف، با تنها دخترش وداع کرده، و او را در آن بیابان بی پایان، تنها گذاشت، و به سوی حق پر کشید و رفت!!.

عمار صحابه دیگر که رسول خدا صلی الله علیه و آله در باره اش فرمود: عمّار مع الحق ...

ارادتمند با اخلاص علی را با بهانه های بی اساس و واهی، تا مرز مرگ کتک زده و از مزایای اجتماعی، محروم ساختند.

بریده اسلمی را تهدید و جلای وطن نمودند و همچنین سایر دوستان مولا را با

ص: 187

هر بهانه ای بود مورد آزار و اذیت قرار داده و اطرافش را خالی ساختند.

مالک بن نویره علی دوست و علی شناس راکه، رسول خدا صلی الله علیه و آله شهادت به اهل بهشت بودن او داده بود، از هستی ساقط کرده، او وتمامی اهل قبیله اش را قتل عام نموده وزن وبچه های آنان را به اسارت بردند، خالد بن ولید همان شب با زن او ام متمّم، (أم تمیم (1)) زنا کرد.

با اینکه عمر پس از تثبیت موقعیت خودبه ابو بکر فشار می آورد، خالد را سنگسار نماید چون از خالد وحشت زیاد داشت، با این بهانه میخواست او را از سر راه بردارد، ولی ابوبکر تسلیم او نمی شد می گفت: لاأشیم ای لا أغمد سیفاً سلّه اللّه علیهم أبداً من شمشیری راکه خدابه سوی آنها کشیده است غلاف نمی کنم!.(2)

در این باره تاریخ سخنان زیاد و شنیدنی دارد که، بامراجعه به منابع موثق مطلب کاملًا روشن می شود.

در زمان خلافت خود عمر جریان مشابهی پیش آمد که چهار نفر به زنای مغیره بن شعبه شهادت دادند، چون عمر با او دوستی دیرینه داشت، طفره رفته و با بهانه ای شهود را تازیانه زد.(3)

3 «والیان هزار فامیل»

اینها مهمترین کاری که انجام دادند، به قدرت رساندن تمام هم پیمانان و دار و دسته های خود بود؛ ولایات اسلامی را، در اختیار خواهان های خود قرار دادند و أمرای ارتش را از کسانی انتخاب نمودند که مربوط به اعضای ستون پنجم بود.

البته این یک مسئله طبیعی است که انسان برای حفظ موقعیت خود، از دور و بر خویش استفاده نماید. اما در اسلام و دولت اسلامی فرق می کند، زیرا اساس و


1- محاکمات الخلفاء: 335.
2- النص و الإجتهاد: ص 61 بنقل از منابع مختلف اهل سنت؛ من حیات الخلیفه ص 336 بنقل از حیات الصحابه کاندهلوی ج 2 ص 413 ط حیدرآباد هند؛
3- النص والإجتهاد: ص 202 بنقل ازمنابع سنی ها؛

ص: 188

بنای اداره حکومت و شایستگی اشغال پستهای مهم را در اسلام، صرفاً میزان کار دانی و عدالت و دینداری اشخاص قرار داده است؛ که نمونه ای از آن استانداران امام مظلومان علی علیه السلام بود.

با مطالعه یکایک حالات باند انحراف، به این نتیجه می رسیم که، همیشه رضای دوستان خود را بر رضای خداوند متعال مقدم می داشتند.

چون سعی بر این داشتند که دل دوستان خود را نرنجانند برای اینکه با همکاری آنها سلطنت خویش را تحکیم بخشیدند و اهلبیت رسول خدا صلی الله علیه و آله را از گردونه خارج کردند

با زیر پا گذاشتن همه ارزشها، مواظبت شدید داشتند که حتی یک نفر از دار و دسته خود، آزرده خاطر نباشد و لو اینکه حق دیگران پایمال شود؛ مانند قتلهای زنجیره ای عمدی خالد بن ولید که تا مرز یک هزار و دویست نفر بالغ شد.(1)

یا کار های خلاف امثال مغیره ها و خالد هاوو ... که هر کس کوچکترین آشنائی با تاریخ اسلامی دارد، از اوضاع خلفای صدر اول تا آخرین باقیمانده آنها باخبر است و میداند که زیر پوششهای اسلامی چه جنایت ها که نکردند و چه پرده ها که دریده نشد و چه ناموسها که مورد تجاوز قرار نگرفت.

اما علی علیه السلام شنید در یمن خلخالی را از پای زنی به زور در آورده اند، ناله سر میدهد که اگر کسی از شنیدن این خبر سکته کند و بمیرد مورد ملامت نیست و حق دارد (صلوات و سلام خدا برتو باد ای روح ایمان و شهامت و شجاعت و غیرت).

مالک بن نویره را با مردان قبیله اش شبانه قتل عام می کنند و به زنش تجاوز مینمایند و زنان و بچگان را به اسیری می برند وو ... اما کسی به حال آنها تأسّف نمی کند و اظهار همدردی نمی نماید.

4 «بیعت شکنان»

بیعت به معنای قبول حقانیت وپذیرفتن فرمانروایی کسی را، گویند.


1- محاکمات الخلفاء: ص 390/ 12.

ص: 189

در میان جامعه بشری مرسوم است کسی که به دیگری بیعت کرد، تاسرحد جان از او دفاع نموده و به فرامین او گردن می نهند و حکم او را بی چون و چرا پذیرفته و به اجراء در می آورد؛ چون قبل از بیعت وظیفه دارد، در باره کسی که می خواهد به او بیعت کند، تحقیق و بررسی کامل به عمل آورد؛ وقتی که شایستگی و لیاقت دینی و اخلاقی بخصوص مدیریّت او به اثبات رسید، آن وقت است که باید در یاری او تاپای جان بایستد، و در این صورت است که، به هیچوجه نمی تواند بیعت خود را بشکند و بر علیه او قیام نماید.

مگر اینکه آن بیعت شونده بر خلاف قوانین مدوّنه عمل نماید و یا اینکه جامعه را به تباهی و استبداد و زورگویی بکشاند و حقوق دینی و دنیوی انسانهارا پایمال کند.

این گونه بیعت آن وقت ارزش واقعی خود را به دست می آورد و به استحکام حقیقی خود می رسد که، از سوی خداوند برای شخص معیّنی، دستور داده شود.

در بیعت این چنینی علاوه بر اینکه با هیچ عنوان و بهانه، مخالفت و سرپیچی از فرمان آن بیعت شونده جایز نیست؛ بلکه نافرمانی او حرام و اطاعت از او واجب الهی می باشد؛ و اگر کسی با او ستیز و بی حرمتی نماید مضافاً بر اینکه باغی و یاغی و متمرد محسوب می شود، باید طبق دستور دینی و شریعت اسلامی، هرچه زود تر او را از میان برداشته و جامعه را از لوث وجود او پاک و آن غده چیرکین را جرّاحی نمایند.

فراموش نشود منظور من از فرمانروای مفترض الطّاعه، کسی است که از سوی خداوند برای هدایت و رهبری جامعه بشری معیّن شده باشد.

مهاجرین و انصار وحجاج سایر مناطق و شهرها، فراموش نکرده بودند که بیش از دو ماه و اندی از بیعت الهی و نبوی خود، در محلی موسوم به غدیر خمّ نگذشته بود که با آن همه تشریفات بی سابقه و زیر آفتاب سوزان و در وسط آن بیابان بی پایان، با سه روز معطلی که، عقب مانده ها برسند و جلو رفته ها بر گردند و یک اجتماع عظیم سرنوشت ساز را تشکیل داده و با حضور آن جمعیت انبوه و نخبه گان بلاد و در میان نژادهای مختلف، برای کسی که، خود خداوند پسندیده و برای

ص: 190

رهبری بندگان خود انتخاب نموده بود؛ بیعت گرفته شود، تا بعدها کسی نتواند ادعاءنماید که من ندیدم و نشیدم و نفهمیدم و نتوانستم.(1)

این بیعت با عباراتی مانند ألست بکم أولی بکم من أنفسکم قالوا بلی آیا (اطاعت از ولایت مطلقه) من، برتر و بالاتر از تصمیم خودتان نیست؟! گفتند: بلی. فرمود:

ألا من کنت مولاه فهذا علیٌّ مولاه أللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه، وانصر من نصره واخذل من خذله (الخبر) آگاه باش هرکهِ را من مولایم، علی مولای اوست (یعنی برابر دستور الهی من ولایت مطلقه الهیّه خود را به او واگذار نمودم سپس رو به آسمان گرفته این گونه دعا کرد) بارخدایا دوست بدار کسی را که علی را دوست بدارد و دشمن بدار آن را که علی را دشمن بدارد، و یاری نما بر کسی که علی را یاری کند و خوار (و ذلیل کن) کسی را که اورا خوار نماید. (البته می دانید که در این باره کتابهای فراوان نوشته شده است مخصوصاً کتاب شریف «الغدیر» و امثال آن، در اختیار همگان قرار گرفته است، و من بنده ناچیز در صدد آوردن اسناد و مدارک این جریان نیستم چون از مسلّمات تاریخ و متواترات أحادیث و أخبار است).

با کمترین دقت در ساختار این بیعت بر هیچکس ابهامی باقی نمی ماند که این بیعت بیعت برای امامت و رهبری بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله بود نه وصی و قیّم خانگی، چون تعیین وصی وقیم عرفی، این همه تشریفات و تأکیدات و اعتراف گرفتن بر ولایت، لازم نبود که، پیامبر خدا سه روز آن همه جمعیّت را زیر آتش شرربار آفتاب عربستان و میان آن هوای گرم طاقت فرسا، نگهدارد که من برای بعد از خودم وصی و قیّم عرفی و خانگی معرّفی می کنم!؛ زهی بی انصافی یا خود باختگی است که کسی واقعه با آن بزرگی را این گونه کوچک نموده و با بی اعتنائی از کنارش رد شود، و پیامد آن را تا ظهور آخرین حجت الهی بر این امت مظلوم تحمیل نماید.


1- قال العلّامه المجلسی قدس سره فصل: و روی أنّ اللّه تعالی عرض علیّاً علی الأعداء یوم الإبتهال، فرجعوا عن العداوه، و عرضه علی الأولیاء یوم الغدیر فصاروا أعداءً علامه مجلسی گوید: روایت شده است خداوند علی را در روز مباهله به دشمنان عرضه کرد، آنها از عداوت دست برداشتند و روز غدیر به دوستان عرضه نمود، آنها دشمن او شدند« بحارالأنوار: 31/ 637».

ص: 191

پس این بیعت رهبری و ولایت مطلقه، یا به عبارت دیگر، بیعت امامت و خلافت، در گردن آن همه جمعیت مخصوصاً در ذمّه نخستین تبریک گویان: «بخٍّ بخٍ لک یا علی أصبحت مولای و مولا کلّ مؤمن و مؤمنه، ثابت و لازم مانده بود که آن همه مصائب را متوجه مقام عظمای ولایت و رهبری کردند.

شما ای صاحبان وجدانهای سالم، از برادران اهل سنّت! چگونه برداشت می کنید؟!

آیا- گویندگان این عبارات تبریک، به وصایت خانگی، این گونه تبریک می گفتند؟! یا مسئله چیز دیگر بود. دوباره به تعبیر آنها دقت نمایید (مولای من و مولای تمامی مؤمنین و مؤمنات قرار گرفتی) برای چندمین بار با دقت بخوانید و قضاوت کنید، تا فردای قیامت از جواب مأمورین خداوند عاجز نمانید چون ندامت آن روز، فائده نبخشیده و به جائی نخواهد رسید.

اما متأسّفانه بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله مشتی از امضا کنندگان صحیفه ملعونه، راه افتاده با مقدمات چیده شده چندین سال قبل، طوری أفکار عمومی را مشوّش ساخته و متوجه خود ساختند که، آن همه وقایع عظیمه را نادیده گرفته، و تمام ارزشها را زیر پا گذاشتند و بطور غاصبانه، بر اریکه قدرت تکیه زدند؛

که نتایج منفی آن تا ظهور دادگستر جهان، مهدی زهراء علیها السلام روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء، گریبان گیر ملّت اسلام خواهد بود.

أمیرمؤمنان علیه السلام در خطبه ها و سخنان خود؛ بیشتر به این می نالد که، هنوز بیعت من در گردن آنها بود که در مقابل چشمان پر از اشک سروران جوانان بهشت (حسن و حسین علیهما السلام) و ناله سوزان (دخت پیامبر) به زور از من بیعت گرفتند.

فصل بعد را که چکیده ای از اسناد و مدارک معتبر و موثق برادران اهل سنت است، با دقت مرور کنید تا قطره ای از دریای بیکران مظلومیّت خاندان و حی، به دست آید.

مطلبی را فراموش نفرمایید که از این ببعد این بخش با بخش بعدی «دختر وحی» ارتباط مستقیم دارد. هردورا در کنار هم قرار دهید، تا اهمیت خیلی از جریانها، روشن شود.

ص: 192

«علی در مسیر بحرانها» «بیعت از امام»

جریان گرفتن بیعت از مظلوم تاریخ را به صورت های گوناگون آورده اند که هر کدام از آنها، از قدرت اهریمنی استبداد و زیر پا گذاشتن همه ارزشهای انسانی را حکایت و بازگو می کند.

در باره چگونگی گرفتن بیعت از امام علیه السلام دو دسته روایت و تاریخ به دست ما رسیده است؛

1- تا «فاطمه علیها السلام» زنده بود، شدّت فشار کم بود چون با بودن «دختر وحی»، نخواستند یا نتوانستند خشونت زیاد نشان دهند، شاید عکس العمل منفی را از سوی مسلمانان، بعید نمی دانستند؛

2- فشار و خشونت و وحشی گری، همان روزهای اول بعد از دفن رسول خدا صلی الله علیه و آله شروع شد و چندین بار، به خانه وحی هجوم برده و با خشونت تمام امام را برای اخذ بیعت بیرون کشیده و به مسجد بردند، به گونه ای که اثر کشیده شدن امام در زمین دیده می شد،

این گونه رفتار به نظر صحیح و منطقی تر می آید، چون آنها کسانی نبودند که منتظر بمانند تا «زهراء علیها السلام» بمیرد پس از آن بیعت بگیرند، لحظه شماری می کردند، تا تحکیم حکومت خود را هرچه زودتر به پایان برسانند و با خیال راحت به کارهای بعدی مشغول شوند.

1- ابن قتیبه دینوری که از بزرگان اهل سنت است در کتاب «الإمامه و السّیاسه» ماجرا را چنین شرح می دهد: ابوبکر از کسانی که در نزد علی کرّم اللّه وجهه بودند، جویا شد، عمر را به سوی آنها فرستاد، او آمد و آنها را صدا زد (و از آنها خواست بیرون آیند) آنها از بیرون آمدن امتناع کردند.

فدعا بالحطب وقال و الّذی نفس عمر بیده: لتخرجنّ أو لأحرقنّها علی من فیها فقیل له یا أبا حفص: إنّ فیها لفاطمه قال و إن!!. پس هیزم خواست و گفت: قسم به کسی که جان عمر در دست اوست یا باید (برای بیعت) بیرون آیید و یا خانه را با هر کهِ در آن است می سوزانم!! گفتند: ای ابا حفص، فاطمه در آن خانه است، گفت: اگرچه (

ص: 193

یعنی او هم باشد مهم نیست!)

جز علی علیه السلام، همه بیرون آمده و بیعت کردند. چون حضرت فرمود: من قسم خورده ام تا قرآن را جمع نکنم لباس نپوشم.

پس فاطمه دمِ دَر ایستاد و گفت: من گروهی بدتر از حضور شما را سراغ ندارم جنازه رسول خدا را روی دست ما گذاشتید و بدون مشورت ما کارهایتان را به پایان رساندید و حق ما را به ما بر نگرداندید.

عمر پیش ابوبکر آمد وگفت: ألا تأخذ هذا المتخلّف عنک بالبیعه؟! آیا این سرپیچی کننده از بیعتت را نمی گیری (خشونت نشان نمی دهی)؟!.

ابوبکر به غلامش قنفذ گفت: برو علی را برای من بیاور؛ وقتی که به علی رسید، پرسید چکار داری؟ گفت: خلیفه رسول خدا ترا می خواهد.

فرمود: چه زود به رسول خدا دروغ بستید (بدروغ خود را به جانشینی او منتسب کردید!)، او برگشت و جریان را باز گوکرد، ابوبکر گریه زیادی کرد!! باز عمر گفت لاتمهل هذا المتخلّف عنک بالبیعه تخلف کننده از بیعتت را مهلت نده!؛

دوباره قنفذ را مأمور کرد و گفت: به او بگو امیرمؤمنان! ترا می خواهد (حضرت) صدایش را بلند کرد و گفت: سبحان اللّه لقد إدعی مالیس له پاک و منزه است خدا! چیزی را ادعا نموده که حقش نبود؟!؛ دوباره برگشت و جواب (حضرت) رارساند؛ باز ابوبکر زیاد گریست.

سپس عمر با عده ای از یارانش بلند شد به جلوی دَرِ فاطمه رسیدند و دَر زدند فاطمه صدای آنها را که شنید (رو به قبر پدر گرفت و) نادت بأعلی صوتها، یا أبت یا رسول اللّه، ماذا لقینا بعدک من ابن الخطاب و ابن ابی قحافه با صدای بلند ندا کرد پدرم! ای رسول خدا بعد از تو از دست پسران خطاب و ابی قحافه چها کشیدیم.

مردم این ناله را که شنیدند نزدیک بود دلهایشان پاره شده از سینه ها بیرون ریزد، گروهی باگریه سوزان، برگشتند ولی عمر با گروه دیگر ایستاد و علی را بیرون آوردند و پیش ابوبکر بردند.

فقالوا: له بایع، قال إن لم أفعل فمه؟ قالوا إذاً و اللّه نضرب عنقک به او گفتند:

بیعت کن، گفت: اگر نکنم چه؟! گفتند: در این صورت به خدا قسم گردنت را می

ص: 194

زنیم! فرمود: پس بنده خدا و برادر رسول خدا را می کشید؟!

عمر گفت: بنده خدا را، بلی، اما برادر رسول خدا را، نه،

ابوبکر ساکت ایستاده و چیزی نمی گفت: عمر رو به او کرد و گفت: ألا تأمر فیه بأمرک در باره او دستوری نمی دهی؟! گفت: لاأکرهه علی شیئی ماکانت فاطمه إلی جنبه مادامی که فاطمه در کنار اوست، او را به چیزی مجبورش، نمیکنم.(1)

علی به سوی قبر رسول خدا برگشت با صدای بلند، ناله سر داد و گفت: یابن أم انّ القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی ای پسر مادرم این گروه مرا ناتوان کردند و نزدیک بود مرا بکشند (سخنی که هارون به موسی گفت،).(2)

شب و روز برای گرفتن بیعت از امیرمؤمنان علیه السلام نقشه ها کشیدند و طرحها ریختند اما آن نیروی قوی و حامی نیرومندی که در کنار امیرمؤمنان علیه السلام وجود داشت (یعنی فاطمه علیها السلام) آنها را خلع سلاح می کرد، وقدرت عملی ساختن نقشه های شوم خود را از آنان سلب می نمود.

ولم یبایع علیٌّ علیه السلام ابابکر بالخلافه إلابعد أن توفّیت (3) علی علیه السلام تا وفات فاطمه علیها السلام به ابوبکر بیعت نکرد.

ولم یبایع علیّ علیه السلام إلابعد ثلاثه أشهر(4) علی علیه السلام بیعت نکرد مگر پس از گذشت


1- از اینجا روشن می شود که فاطمه چه پناهگاهی برای فرزند کعبه بود که بافرویختن این پناهگاه کار علی زار گشت و رو به قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله گرفت و ناله سر داد لقد استرجعت الودیعه تاآخر که در حالات دختر وحی خواهد آمد.
2- تا اینجا روایت« الإمامه والسیاسه»: ج 1 ص 13 ط دوم مصر و امام المتقین: استاد عبدالرّحمن شرقاوی ص 70.
3- التّاریخ السیاسی و الحضری دکتر عبدالعزیز سالم: ص 177؛ وتاریخ دوله عربیه او ص 161.
4- الهجوم علی بیت فاطمه علیها السلام ص 209/ 7 از کتاب« الصدیق ابوبکر» محمد حسنین هیکل: ص 63- 65؛ و بحارالأنوار: 43/ 188 از کشف الغمه او هم از کتاب الذرّیه الطّاهره دولابی؛ در مدت زنده بودن فاطمه علیها السلام بعداز پدر 15، 18، 40، 60، 75، 90، 95 روز، و بالأخره 6 ماه و 8 ماه هم گفته شده است( به بخش دختر وحی فصل رکن استوار علی فروریخت) مراجعه شود.

ص: 195

سه ماه.

بخاری و مسلم و طبری و غیر اینها روایت کرده اند: إنّ علیّ بن أبی طالب و بنو هاشم جمیعاً لم یبایعوا أبابکر فی حیاه فاطمه ای ستّه أشهر علی روایاتهم همانا علی و همه بنی هاشم مادام که فاطمه زنده بود به ابوبکر بیعت نکردند

ولی این حریم را بزودی شکستند، هوای ریاست، انسان را کر و کور می کند، بالأخره دستور صادر شد.

2- وقتی که أمیرمؤمنان علیه السلام از دفن رسول خدا فارغ شد و سقیفه ای ها در سقیفه کارشان را به پایان رسانیده و ابوبکر را به جای پیامبر نشانیدند، شنیدند که بنی هاشم باعدّه ای از مهاجرین و انصار(1) مانند عباس (2) و زبیر(3) و مقداد(4) و طلحه (5) و سعدبن ابی وقاص،(6) اطراف علی علیه السلام را گرفته اند می خواهند به ابوبکر اظهار مخالفت نموده به علی علیه السلام بیعت نمایند.(7)

معاویه در نامه ای که به حضرت فرستاد به این جریان اشاره نمود «وما یوم المسلمین منک بواحد لقد حسدت ابابکر و التویت علیه و رمت افساد أمره، و قعدت فی بیتک عنه و استغویت عصابه من النّاس حتّی تأخّروا عن بیعته تنها یک روز نسیت که مسلمانها از دست تو می کشند، به ابوبکر حسد ورزیده و به کار او پیچیدگی کرده و تصمیم به افساد و تباهی کار اوگرفتی، در خانه ات نشسته، و دسته ای از مردم را


1- الطبری 3/ 202؛ یعقوبی: 2/ 126؛ نهج الحق: ص 271.
2- العقد الفرید: 4/ 259.
3- الطبری: 3/ 202 بیشتر از تاریخ نویسان این را گفته اند.
4- شرح نهج البلاغه: 2/ 56.
5- الطبری: 3/ 203؛ الکامل: 2/ 325؛ این چهار نفر را در سیره حلبیه 3/ 360؛ نیز آورده است.
6- شرح نهج البلاغه: 2/ 56.
7- الهجوم: ص 99؛ از الرّیاض النّضره: 1/ 241؛ تاریخ الخمیس: 2/ 169؛ الجمل ص 117؛ شرح نهج البلاغه: 2/ 56.

ص: 196

فریب داده و به دور خودت گرد آوردی، تا از بیعت او عقب بمانند.(1)

«حریم وحی در معرض یورشها»

«یورش أوّل»

اشاره

عمر پیش أبوبکر آمد و گفت: ازاین متخلف نمی خواهی بیعت بگیری؟!(2)

تا او بیعت نکند ما هنوز کاری نکرده ایم (3) و دست تو به چیزی بند نیست، کسی را بفرست بیاید بیعت کند اینهاکه بیعت کرده اند چوپانی بیش نیستند (اصل و ریشه آنهایند که مانده اند).

قنفذ را فرستاده و به علی علیه السلام پیغام دادند که تو، یکی از مسلمانها هستی اینک مهاجرین و انصار بیعت کرده اند تو هم بیا بیعت نما!.

چیزی نگذشت قنفذ برگشت و به ابی بکر گفت: علی می گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله جز من کسی را، جانشین خود نکرده است (4) چه زود به پیامبر دروغ بستید.(5)

عمر با گروه زیاد که أسیدبن حضیر و سلمه بن سلامه هم جزء آنها بود به دَرِ

خانه علی علیه السلام آمد، دید جمعی آنجا حضور دارند فریاد زد: به ابی بکر بیعت کنید همان طور که مردم بیعت کردند! دید کسی بیرون نیامد فدعا عمر بالحطب فقال والّذی نفس عمر بیده لتخرجنّ أو لأحرقنّها علی من فیها فقیل له: یا أبا حفص، إنّ فیها لفاطمه! فقال و إن!!(6) پس عمر هیزم خواست و گفت به خدا قسم یا باید بیرون آیید یا خانه را با هرکه در آن هست آتش زده و می سوزانم گفتند: ای ابا حفص (کنیه عمر است) فاطمه در آنجاست! گفت: أگر چه! (او هم باشد برایم فرق نمی کند، خانه را به آتش می کشم).


1- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 15/ 186؛ الهجوم: ص 100.
2- الأمامه والسّیایه: 1/ 19.
3- کتاب سلیم: ص 82.
4- تفسیر عیاشی، 2/ 66- 67؛ الإختصاص: ص 185- 186.
5- الإمامه والسّیاسه: 12- 18.
6- الإمامه و السّیاسه 1/ 19؛ احتجاج: 80/ بحارالأنوار: 28/ 204.

ص: 197

زبیر شمشیر خود را به دست گرفت که بیرون آید عمر فریاد زد: بگیرید آن سگ را و شرّش را کم کنید که سلمه بن سلامه، شمشیر را از دست او گرفت و بنی هاشم را محاصره کردند و به جز حضرت، همگی بیعت نمودند.(1)

در روایت ابن قتیبه دینوری آمده است: علی، فاطمه را شبانه بر مرکبی سوار می کرد و در مجالس انصار می گشت و از آنهاکمک می خواست در پاسخ می گفتند: ای دختر رسول خدا بیعت برای این مرد (ابوبکر) تمام شده است اگر شوهر و پسر عمویت پیش از ابوبکر می آمد ما کسی را با او همتا ندانسته و از او رو گردان نمی شدیم (در جواب اینها أمیر آزادگان علی علیه السلام می فرمود: لبیعتی کان فی عنقهم قبل بیعه أبوبکر، شهدها رسول اللّه و أمراللّه بها أو لیس بایعنی؟! فما بالهما یدّعیان ما لیس لهما و لیسا بأهله (2) بیعت من که (در غدیر خم) پیش از بیعت ابی بکر، در گردن آنهابود رسول خدا شاهد آن و خداوند بر آن امر فرموده بود، آیا (ابوبکر) خود به من بیعت نکرد؟! ... پس به چه علت آن دو نفر، چیزی را که نه برای آنها بود و نه شایسته آن بودند، ادعاء کردند.

جریان استنصار و کمک خواستن شبانه که یاعذر می آوردند و یا قول یاری می دادند و فردا نمی آمدند را، منابع زیادی آورده اند ولی ما به خاطر رعایت اختصار، چند مورد از مصادر آن را در پاورقی یاد آور می شویم.(3)


1- آنگونه که از روایت و تاریخ ها استفاده می شود، شمشیر کشیدن زبیر در هجوم دوم و پیش از هجوم سوم بوده است.( الطبری: 3/ 203؛ الکامل: 2/ 325؛ شرح نهج البلاغه: 2/ 45، 50، 56 و 6/ 47- 48؛ المسترشد: ص 378. و اما در هجوم اول تصریح کرده اند به بیعت نکردن امام؛ و امام در پاسخ عمر فرمود:« إذن واللّه لاأقبل قولک و لا أبایعه» در روایت دیگر آمده است که آنها نیز در این حمله و بعد از جواب امام، ساکت ماندند در این باره به مصادر مذکوره در هجوم اول و کتاب الإیضاح: ص 367؛ و المسترشد: ص 381 مراجعه شود. خلاصه آنچه که به دست می آید جریان خروج زبیر از خلط راویان مابین هجوم اول با دوم بوده است.( پاورقی کتاب الهجوم علی بیت فاطمه: ص 100.)
2- مثالب النواصب ص 139؛ الهجوم: ص 102
3- احتجاج: ص 75 و 81؛ و 1/ 190( ط جدید)؛ بحار: 29/ 419؛ هدایه الکبری: ص 178 و 408؛ کامل بهائی: 2/ 4؛ اختصاص: ص 184؛ کتاب سلیم: ص 128؛ صراط المستقیم: 2/ 80؛ مثالب النواصب: ص 233؛ بحار: 30/ 292 بنقل از دلائل الأمامه: ج 2؛ العوالم: 11/ 425؛ دائره المعارف فرید وجدی: 3/ 759؛ موسوعه آل النّبیّ دکترعائشه بنت الشاطی: ص 614؛ تراجم سیّدات بیت النبوه ص 613 باز نوشته او؛ فاطمه بنت محمد صلی الله علیه و آله عمر ابونصر: ص 117؛ السیّده فاطمه الزهراء علیها السلام دکتر بیّومی مهران: ص 137؛ الصدّیق أبوبکر، محمد حسنین هیکل: ص 65؛ حاشیه شفاء صدور الناس ص 384 بنقل از الکامل المنیر؛ الهجوم: ص 444 پا ورقی.

ص: 198

بشیر بن سعد (اوسی) انصاری (برای اینکه سعد بن عباده رئیس (قبیله خزرج) به خلافت نرسد و (قبیله اوس) سرشکسته نشوند کینه دیرینه را زنده کرد و با عمر هم آواز شده، راه پر از سنگ و سنگلاخ خلافت را) به ابوبکر هموار کرده بود، گفت: ای اباالحسن! اگر انصار، این سخن را (یاد آوری بیعت غدیر ترا) پیش از گرایش به ابی بکر می شنیدند، حتی دو نفر در باره تو اختلاف نمی کردند همگی بیعت می نمودند.

علی علیه السلام می فرمود: آیا من جنازه رسول خدا را بدون دفن در خانه اش رها می کردم و در جانشینی اش، با مردم کشمکش می نمودم؟! فاطمه فرمود: علی آنچه که سزاوار بود انجام داد وآنها نیز کاری را پیش آوردند که خدا به حسابشان رسیده و از آنها بازخواست خواهد نمود.(1)

روایات شیعه چه می گوید.

این گونه رفت و برگشت چند بار تکرار گردید و جوابهای مشابه داده شد؛ در یکی از این آمد و شدها، حضرت فرمود: رسول خدا به من وصیت کرده است، وقتی که او را به خاک سپردم از خانه بیرون نروم (و عبا به دوش نیندازم) تا قرآن را از چوبها (و تخته های) درخت خرما و استخوان دوش شتر (که پراکنده است) جمع


1- الإمامه و السیاسه: ص 19.

ص: 199

آوری نمایم.(1) و من هم قسم یاد کرده و خود را متعهد کرده ام که به جز برای نماز از خانه بیرون نروم و لباس نپوشم تا قرآن را (یک جا) گرد آورم.

با این پاسخ چند (سه) روز ساکت ماندند (دیگر حضرت را تعقیب نکردند) تا علی علیه السلام قرآن را جمع نموده و در میان لباسی (بقچه ای) گذاشته و بر آن مهر زد و با خود بیرون آورد، در حالی که مردم اطراف ابوبکر را گرفته بودند با صدای بلند فرمود:

أیّها النّاس إنّی لم أزل منذ قبض رسول اللّه صلی الله علیه و آله مشغولًا بغسله ثمّ بالقرآن حتّی جمعته کلّه فی هذا الثّوب الواحد، فلم ینزل اللّه علی رسوله آیه منه إلّا و قد جمعتها و لیست منه آیه إلّا وقد أقرأنیها رسول اللّه صلی الله علیه و آله و علّمنی تأویلها، ثمّ قال علیّ صلی الله علیه و آله لئلّا تقولوا غداً إنّا کنّا عن هذا غافلین، لا تقولوا یوم القیامه إنّی لم أدعکم إلی نصرتی و لم أذکّرکم حقّی و لم أدعکم إلی کتاب اللّه من فاتحته إلی خاتمته.

فقال له عمر ما أغنانا بما معنا من القرآن عمّا تدعونا إلیه ثمّ دخل علیّ علیه السلام بیته (2) ای مردم! من پس از رحلت رسول خدا مشغول غسل (و کفن و دفن) او بودم و پس از آن به جمع آوری قرآن شروع کردم، تا اینکه همه را در این پارچه جمع آوری نمودم، (این را بدانید) آیه ای نازل نشده است مگر آن را گرد آورده ام و آیه ای نیست، مگر رسول خدا آن آیه و تأویلش را برایم تعلیم نموده است.

سپس علی علیه السلام فرمود: (این قرآن را آورده ام) تا فردا نگویید ما غافل بودیم و روز قیامت نگویید که من شما را به یاریم دعوت نکردم و حق خودم را به شما یاد آوری ننمودم و نگویید که من شما را به کتاب خدا از ابتداء تا انتهایش، فرا نخواندم.

عمر گفت: ما خود آنچه که داریم برایمان بس است نیازی به قرآن تو نداریم.

سپس علی علیه السلام به خانه خود برگشت. (قرآنی که گرد آورده بود در دست خود آنحضرت ماند و پس از شهادتش در میان ائمه اهلبیت علیهم السلام دست بدست گشت، تا


1- تفسیر عیاشی: 2/ 66- 67؛ اختصاص: ص 186.
2- کتاب سلیم: ص 81- 82؛ بحار: 28/ 307 بنقل از إثبات الوصیه مسعودی؛ 92- 52 و از مناقب.

ص: 200

به دست حضرت حجّه بن الحسن روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء، رسید.

سلمان گوید: وقتی که شب فرا رسید علی علیه السلام فاطمه را بر حماری سوار کرد و دست فرزندانش حسن و حسین علیهما السلام را گرفت، از اصحاب رسول خدا کسی را نگذاشت، مگر اینکه به خانه او رفت و آنها را به، برحق بودنش قسم داد و (یکا یک) آنها را به یاری خویش دعوت نمود، کسی دعوت او را اجابت نکرد مگر ما چهار نفر، سرهایما ن را تراشیدیم و فدا کاری خود را اعلام نمودیم، چون حضرت علی علیه السلام بی وفائی مردم و بی اعتنائی آنان و ازدحام آنها را در اطراف ابوبکر، دید لزم بیته خانه نشین شد.(1)

و فرمود: برای خودشان عقدی را بستند که صدایشان بلند و آرایشان بر آن قرار گرفت بدون اینکه حتّی با یک نفر از فرزندان عبدالمطلب مناظره، ای کرده باشند یا آنها را در رأیی شرکت داده باشند و استقاله لما کان فی أعناقهم من بیعتی یابیعتی که من در گردن آنها داشتم پس بگیرند(2) همه کارها را خود سرانه انجام دادند.

«یورش دوم»

اشاره

به ابو بکر خبر دادند که گروهی از بیعت تخلّف کرده و در خانه علی علیه السلام گرد آمده اند پس عمر بن خطاب را با گروه زیادی (3) فرستاد و آنها را صدا زد و گفت: به خدائی که جان عمر در دست اوست، اگر بیرون نیائید، خانه و هر کهِ در آن است به آتش می کشم! گفتند فاطمه در آنجاست، گفت: باشد!!.(4) عمر خواست وارد شود، اجازه ندادند، با سروصدا حمله برد(5) ولی با جریان دیگری، مواجه شد؛

ناگهان زبیر با شمشیر کشیده بیرون جهید و گفت: این شمشیر را غلاف نمی کنم تا بیعت علی تمام شود؛(6) سپس به سوی عمر خیز برداشت که، باشمشیر کار او را


1- کتاب سلیم: ص 81- 83؛ بحارالأنوار: 28/ 264- 268.
2- خصال: ص 372؛ اختصاص: ص 171؛ ارشادالقلوب: ص 349؛ بحارالأنوار: 28/ 207.
3- احتجاج: ص 80.
4- الإمامه و السّیاسه: 12- 18.
5- مثالب النواصب: ص 136- 137؛ الرّسائل الإعتقادیه: 1/ 447.
6- طبری: 3/ 202؛ الکامل: 2/ 325.

ص: 201

یکسره کند، عمر بنا به عادت همیشگی اش، پا به فرار گذاشت و زبیر نیز او را تعقیب نمود ولی پایش به سنگی خورد و برو افتاد،(1) ابوبکر فریاد بر آورد و داد زد علیکم بالکلب بگیرید این سگ را(2) در روایت دیگر: عمر فریاد زد: دونکم الکلب فاکفونا شرّه دستگیر کنید این سگ را(3) و ما را از شر او کفایت و (خلاص) کنید.(4)

به سوی زبیر حمله کرده (5) و چهل نفری او را در میان گرفتند.(6)

زیاد بن لبید انصاری دستانش را با یک نفر دیگر(7) به گردن زبیر پیچانید و شمشیر را از دست او بیرون کشیدند(8) و عمر گفت: آن را به سنگ بکوبید(9) در روایت دیگر ابوبکر از بالای منبر فریاد برداشت، اضربوا به الحجر(10) سلمه أسلم (11) یا محمد بن سلمه(12) یاخود عمر(13) یا سلمه بن سلامه، سر رسید و شمشیر را از دست زبیر گرفت به سنگ زد و شکست. یا طبق روایات دیگر خالد بن ولید


1- مثالب النواصب: ص 136- 137؛ الرّسائل الإعتقادیه: 1/ 447- 448.
2- أمالی مفید: ص 49.
3- مثالب النواصب: 136؛ رسائل اعتقادیه: 1/ 447؛ سپاه صحابه ابن سعود و دست پرورده های پاکستانی آنها کجا بودند که حکم کفر آنها را صادر نمایند و اعدامشان کنند چون عقیده دارند بر اینکه هر کس به یکی از صحابه پیغمبر توهین نماید خونش هدر است زبیر هم پسر عمه رسول خدا صلی الله علیه و آله وهم شمشیر زن در پیشاپیش او و یکی از عشره مبشره یعنی ده نفر که بنا به اعتقاد خودشان پیمبر به اهل بهشت بودنشان شهادت داده است.
4- الهجوم: ص 100.
5- الطبری: 3/ 202.
6- بحارالأنوار: 30/ 291.
7- شاید او هم عبداللّه بن أبی ربیعه، باشد؛ لطفاً به کتاب تثبیت الإمامه: ص 17 رجوع کنید.
8- شرح نهج البلاغه: 2/ 56.
9- الطبری: 3/ 203؛ الکامل: 2/ 325.
10- شرح نهج البلاغه: 2/ 56 و 6/ 48.
11- المسترشد ص 378.
12- شرح نهج البلاغه: 6/ 48.
13- شرح نهج: 6/ 48. ولی خیلی بعید است با آن سوابق شجاعانه که داشت، از زبیر گرفته باشد! حتماً بعد از آنکه از دست زبیر گرفته شد او هم با عصبانیت تمام از نفر دوم گرفته و به سنگ زد و شکست.

ص: 202

سنگی از پشت به او زد و شمشیر از دستش افتاد(1) و یا پایش لیز خورد شمشیر از دستش پرید و فوراً آن را گرفت و به زمین و یا به سنگ و یا به دیوار، کوبیدند و شکستند، و او را دستگیر نمودند، بغیر از علی علیه السلام هرکه در خانه بود بیرون آمده بیعت کردند(2).

فاطمه جلوی دَر ایستاد و فرمود: لاعهد لی بقوم حضروا، أسوء محضراً منکم، ترکتم رسول اللّه جنازهًبین أیدینا و قطعتم أمرکم بینکم، لم تستأمرونا و لم تردّوا لنا حقّاً(3) من گروهی را سراغ ندارم که حضورشان بدتر از شما باشد جنازه پیامبر را روی دست ما گذاشتید نه با ما مشورت کردید و نه حقی برای ما باز گرداندید، کار خودتان را انجام دادید (و به هدف دیرینه خود رسیدید حالا از جان ما چه می خواهید).(4)

«توطئه چینی»

عمر به ابابکر گفت: توراچه مانع شده است که به سوی او بفرستی بیاید بیعت نماید؟!(5) اگر تو این کا را نکنی من خودم می کنم.

سپس با غضب و عصبانیت بیرون رفت و قبایل و عشایر را به یاری خواست و گفت: خلیفه رسول خدا را جواب دهید! مردم از هرطرف نزد مسجد گرد آمدند عمر پیش ابوبکر رفت و گفت: قد جمعت لک الخیل و الرجال (6) من سواره و پیاده را برایت گرد آوردم گفت: کهِ را می فرستی؟! گفت: قنفذ را چون او مرد غلیظ و بی رحم و خشک است و خودش هم از طلقاء و یکی از بنی عدی بن کعب است.

قنفذ را با یاورانی فرستاد و گفت: آنها را از خانه بیرون آور و اگر امتناع کردند، دَمِ درشان هیزم جمع کن که بدانند و برایشان بفهمان که اگر بیرون نیایند خانه را


1- الإختصاص: ص 186.
2- کتاب سلیم: ص 249.
3- الإمامه و السیاسه: 1/ 19.
4- احتجاج: 80؛ الهجوم علی بیت فاطمه علیها السلام ص 109؛ از مصادر گوناگون.
5- احتجاج: ص 80؛ بحارالأنوار: 28/ 204.
6- الکوکب الّدرّی: ص 194.

ص: 203

خواهی سوزاند(1) قنفذ رفت و اجازه ورود خواست، حضرت اجازه نداد.

یاران قنفذ به مسجد برگشته و جریان را به ابوبکر و عمر، گزارش دادند. عمر گفت: بر گردید اگر اجازه نداد بدون اجازه وارد خانه شوید دوباره به سوی خانه برگشتند و اجازه ورود خواستند فاطمه علیها السلام فرمود: من ورود به خانه را برای شما حرام می کنم همه برگشتند و لی قنفذ ماند و باز گفتند: فاطمه ورود به خانه را تحریم نمود.

«یورش سوّم»

أبوبکر به عمر گفت: إئتنی به بأعنف العنف (2) او را بادرشتی و خشونت تمام، بیرون کشیده و بیاور! و اگر سرپیچی نمایند با آنها بجنگ (3) پس با جماعت (4) زیاد(5) از صحابه از مهاجرین و انصار و طلقاء و منافقین و پست ترین اعراب و باقیمانده احزاب (6) که تعدادشان به سیصد نفر(7) و بیشتر می رسید (به خانه یورش بردند).

(8)فأتوا بالحطب (9) و النّار(10) پس هیزم و آتش آوردند.


1- الجمل: ص 117.
2- أنساب الأشراف: 1/ 587.
3- عقد الفرید: 4/ 259( ط مصر)
4- یعقوبی: 2/ 126؛ المسترشد: ص 377.
5- شرح نهج البلاغه: 6/ 49؛ احتجاج: ص 80.
6- الهجوم: ص 111؛ از منابع مختلف.
7- جنات الخلود: ص 19.
8- از جمله آنها بود: 1- عمربن خطاب 2- خالدبن ولید 3- قنفذ 4- عبدالرّحمن بن عوف 5- أسید بن حضیر( حصین) الأشهلی 6- سلمه سلامه بن وقش الأشهلی 7- سلمه بن أسلم بن جریش الأشهلی 8- مغیره شعبه 9- أبو عبیده الجراح 10- ثابت بن قیس بن شماس 11- محمد بن مسلمه 12- سالم مولی ابی حذیفه 13- أسلم العدوی 14- عیاش بن ربیعه 15 هرمز الفارسی جدعمروبن أبی المقدام 16- عثمان 17- زیاد بن لبید 18 عبداللّه بن أبی ربیعه 19- عبداللّه بن زمعه 20- سعد بن مالک 21- حماد 22- أبوبکر 23- زید بن ثابت( الهجوم علی بیت فاطمه علیها السلام ص 112 باذکر مدارک تک تک آنها)
9- الطرائف: ص 239؛ نهج الحق: ص 271؛ مؤتمر علماء بغداد ص 63؛ دلائل الإمامه: ص 242( ط مؤسسه البعثه ص 455)؛ کتاب سلیم: ص 83 و غیر از اینها.
10- تفسیر عیاشی: 2/ 308؛ کتاب سلیم: ص 250؛ الهدایه الکبری، ص 178؛ أنساب الأشراف: 1 586

ص: 204

در روایت دیگر

أقبل بقبس من نار(1) و هو یقول: إن أبوا أن یخرجوا فیبایعوا، أحرقت علیهم البیت فقیل له: إنّ فیه فاطمه، أفتحرقها؟! قال سنلتقی أنا و فاطمه!!(2)

عمر با جرقه ای از آتش آمد و می گفت: اگراز بیرون آمدن برای بیعت، سرپیچی نمودند خانه را بر آنها می سوزانم!

به او گفتند: فاطمه در آنجا است باز هم آتش می زنی؟! گفت: بزودی من و فاطمه به همدیگر می رسیم.

فساروا إلی بیت علیّ و قد عزموا علی إحراق البیت بمن فیه (3) با این تصمیم که خانه را با هرچه در آن است، بسوزانند به سوی خانه علی علیه السلام حرکت کردند!

++ والّذی نفسی بیده لتخرجنّ الی البیعه أو لأحرقنّ البیت علیکم.(4) سوگند به (خدائی) که جانم در دست قدرت اوست یا برای بیعت بیرون می آیید و یا خانه را بر شما می سوزانیم.

أخرج یا علی الی ماأجمع علیه المسلمون و إلّا قتلناک (5) ای علی بیرون آی به سوی آنچه که مسلمانها بر آن گرد آمده اند و گرنه ترا می کشیم.

++ و فی روایه: یابن الخطاب! أتراک محرّقاً علَیِّ بابی؟ قال نعم.(6) در روایت چهارمی آمده است، عمر به فاطمه علیها السلام گفت: هر که در خانه است بیرون کن وگرنه خانه را با هرچه در آن است می سوزانم!.

فاطمه علیها السلام گفت: آیا خانه ای را که علی با فرزندانم (که فرزندان رسول خدا و ثمره دل اویند) در آن است می سوزانی؟! گفت: آری به خدا قسم، مگر بیرون آمده


1- عقد الفرید: 4/ 242( مکتبه النّهضه المصریه) تاریخ أبی الفداء: 1/ 156.
2- الشافی، لإبن حمزه: 4/ 173.
3- عقدالفرید: 4/ 242؛ تاریخ أبی الفداء: 1/ 156؛ أمالی مفید: ص 50؛ الهجوم: ص 114
4- شرح نهج البلاغه: 2/ 56؛ از السّقیفه للجوهری: قریب به این مضمون: الطبری، 3/ 202؛ المسترشد: ص 378 و غیرها.
5- الهدایه الکبری: ص 406؛ بحارالأنوار: 53/ 13.
6- أنساب الأشراف: 1/ 586.

ص: 205

بیعت کند.

در روایت دیگر است فرمود: ای پسر خطاب واقعاً دَرِ خانه مرا می سوزانی؟! (فاطمه که با تعجب این پرسشها را تکرار می کند احتمال نمی داد دَری را که رسول خدا در حال حیات خود مکرر فرموده بود: بابها بابی دَرِ فاطمه دَرِ من است (تا آخر خبر که در حالات فاطمه خواهد آمد) عمر در جلوی دیدگان آ ن همه مسلمانها بتواند آتش زند بدینجهت سؤال پیچش می کرد) عمر گفت: بلی (می سوزانم هیچ إبائی هم ندارم).

فقال لهاعمر: دعی عنک یا فاطمه حمقات النّساء، فلم یکن اللّه لیجمع لکم النبوّه و الخلافه.(1) عمر به او گفت: ای فاطمه این حرفهای أحمقانه زنانه را رها کن!! خداوند، نبوت و سلطنت را برای شما جمع نخواهد نکرد (بیخود آهن سرد نکوبید از اینها گذشته است، شوهرت بیرون آید و بیعت کند!!).

روایات شیعه

قالت: ویحک یا عمر ماهذه الجرئه علی اللّه و علی رسوله صلی الله علیه و آله؟! ترید أن تقطع نسله من الدّنیا و تطفی ء نوراللّه و اللّه متمّ نوره؟ فقال: کفّی یا فاطمه، فلیس محمد حاضراً، و لاالملائکه آتیه بالأمر و النّهی والزّجر من عند اللّه، و ما علیّ إلّا کأحد من المسلمین، فاختاری إن شئت خروجه لبیعه أبی بکر أو إحراقکم جمیعاً.

فقالت و هی باکیه: أللّهمّ إلیک نشکوا فقد نبیّک و رسولک و صفیّک، و ارتداد أمّته علینا و منعهم إیّانا حقّنا الّذی جعلته لنا فی کتابک المنزل علی نبیّک المرسل.

گفت: وای بر تو ای عمر این چه جرئتی است که به خدا و رسولش داری؟! می خواهی نسل او را براندازی و نور خدا را خاموش نمایی؟! در حالی که خدا نور خود را به پایان میرساند، گفت: ای فاطمه! بس کن نه محمد حاضر است و نه ملائکه از طرف خدا برای امر و نهی و ترساندن، خواهد آمد؛ علی هم مانند یکی از مسلمانها است اگر می خواهی برای بیعت ابوبکر بیاید یا همه تان برای سوخته شدن آماده


1- الهدایهالکبری: ص 407؛ بحارالأنوار: 53/ 18.

ص: 206

شوید؟(1) نه محمد حاضر است (از شما دفاع کند نه جبرئیلی خواهد آمد همان حرفی را زد که یزید از اینها ارث برده و در مجلس شوم خود سَرِ امام حسین مظلوم، فرزند این مظلومه را مخاطب قرار داد و گفت:

لعبت هاشم فی الملک فلا***خبر جاء ولا وحی نزل

بنی هاشم به خاطر ریاست این بازیها را در آوردند نه خبری (از آسمان) رسیده و نه وحیی فرود آمده است. یعنی هردو در موقعیت مناسب، عقیده و عُقده درونی خود را ابراز داشتند (از کوزه همان برون تراود که در اوست).

فقالت یاعمر أما تتّقی اللّه عزّ وجلّ تدخل فی بیتی و تهجم علی داری؟! فأبی أن ینصرف (2). فاطمه گفت: ای عمر از خدای عزّ وجلّ نمی ترسی به خانه من

(بی اجازه) وارد شده و یورش می بری (یادت رفته این خانه کیست؟!) عمر از بیرون رفتن از خانه، سرپیچی کرد (و کمترین اعتنائی بر سوز دل زهراء نداشت).

إن لم تخرج یابن أبی طالب و تدخل مع النّاس لأحرقنّ البیت بمن فیه.(3) ای پسر ابیطالب اگر بیرون آمده با مردم همراه نشوی، خانه را با هرچه در آن است آتش می زنیم.

یابن أبی طالب افتح الباب و الّا أحرقت علیک دارک (4) ای پسر ابی طالب اگر در را باز نکنی، خانه ات را می سوزانم.

و اللّه لتخرجن الی البیعه و لتبایعن خلیفه رسول اللّه صلی الله علیه و آله و إلّا أضرمت علیک


1- ای مسلمانهااین همه توپ و تشرها تهدید نبود به خدا قسم این فظّ غلیظ برای حب ریاست که چشمش را کور کرده بود و با جلو انداختن ابوبکر، راه را برای خود هموار می ساخت، گفته هایش را، عملی می کرد و هیچگونه رادع و مانعی نداشت چون پشتش با آنهمه جمعیت، گرم بود آن همه قسم خوردنها، بیخود نبود، و فراتر از آن بود که قصد ترساندن داشته باشد وانگهی اگر برای تهدید باشد، آیا آنگونه قسم یاد کردن برایش جایز نبود وو .. امّا این ستمدیده ها، کهِ را داشتند چون او حرف آخرش را زد حالا چه کار می توانستند بکنند؟!.
2- کتاب سلیم: ص 84 و 250.
3- الکشکول: ص 83- 84.
4- کامل بهائی: ص 305.

ص: 207

النّار(1) بخدا قسم البتّه باید برای بیعت خلیفه رسول خدا بیرون آئی و گرنه ترا به آتش می کشم.

یاعلی أخرج و الّا أحرقنا البیت بالنّار.(2) ای علی بیرون آی و گرنه خانه را با آتش می سوزانیم.

فخرجت فاطمه علیها السلام فوقفت من وراء الباب فقالت: أیّها الضّالون المکذّبون ماذا تقولون و أیّ شی ء تریدون؟! فقال عمر: یا فاطمه فقالت: ما تشاء یاعمر؟

قال: ما بال ابن عمّک قد أوردک للجواب و جلس من وراء الحجاب؟ فقالت: طغیانک یا شقی أخرجنی و ألزمک الحجه و کل ضالّ غوی.

فقال: دعی عنک الأباطیل و أساطیر النّساء و قولی لعلیّ یخرج.

فقالت: لاحبّ و لاکرامه أبحزب الشّیطان تخوّفنی یاعمر؟ وکان حزب الشّیطان ضعیفا.

فقال: ان لم یخرج جئت بالحطب الجزل و أضرمتها نارا علی أهل هذا البیت و أحرق من فیه أو یقاد علیّ الی البیعه.(3) فاطمه علیها السلام از پشت دَر گفت: ای تکذیب (حق) کنندگان گمراه، چه می گویید (و از ما) چه می خواهید؟!

عمر گفت: پسر عمویت چه شده است که پشت پرده نشسته و تو را برای جواب گویی فرستاده است.

گفت: ای شقی طغیان تو مرا بیرون آورده است (که شاید مرا ببینید و از پدر من شرم کنید و با این آمدن من) بر تو و تمام گمراهان از خدا بی خبرت، حجت تمام شود.

گفت: این حرفهای باطل و سخنان بیهوده زنانه را رها ساز و به علی بگو بیرون آید.

گفت: (در این گفتارت بوی) دوستی و کرامت نیست؛ آیا با گروه شیطان مرا می ترسانی ای عمر؟! در حالی که حزب شیطان ضعیف است.


1- کتاب سلیم: ص 83.
2- الکوکب الدّرّی: ص 194- 195.
3- بحارالأنوار: 30/ 293. از دلائل الامامه: ج 2

ص: 208

گفت: اگر بیرون نیاید با هیزم فراوان آمده و آن را آتش زده، اهل خانه را با هرچه در آن است می سوزانم؛ یا او با زور برای بیعت کشیده می شود.

فقالت فاطمه علیها السلام: یاعمر ما لنا و لک لاتدعنا و مانحن فیه؟ فاطمه گفت: ای عمر تو با ما چه خورده حسابی داری که ما را به حالی که در آنیم، رهایمان نمی سازی (نمی گذاری درد این گرفتاریهائی را که برای ما تحمیل کرده ای، بکشیم؟! ما که با تو کاری نداریم).

فقال: افتحی الباب و إلّاأحرقنا علیکم بیتکم.(1) گفت: در را باز کن و گرنه خانه تان را می سوزانیم.

و فی روایه قال: یافاطمه بنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله أخرجی من اعتصم ببیتک لیبایع و یدخل فیما دخل فیه المسلمون و إلّا و اللّه أضرمت علیهم نارا.(2) درروایت دیگرگفت:

ای فاطمه دختر رسول خدا کسانی را که به خانه تو پناهنده شده اند، بیرونشان کن بیایند و با بیعت کردن خود داخل جمع مسلمانها شوند، و گرنه به خدا قسم به همه آنها آتش را شعله ور می سازم.

عمر به آنها گفت: هلمّوا فی جمع الحطب (3) (بامن) برای جمع آوری هیزم بیائید.

قال أبی بن کعب: فسمعنا صهیل الخیل و قعقعه اللجم واصطفاق الأسنه، فخرجنا من منازلنا مشتملین بأردیتنا مع القوم حتی وافوا منزل علیّ (4) أبی بن کعب گوید: (ما در خانه نشسته بودیم که) صدای شیهه اسب و بهم خوردن لجام و نیزه ها را شنیدیم رداها را به خود پیچیده و از خانه ها بیرون آمدیم، به همراه آنان به خانه علی رسیدیم.

عمر عصبانی شد وگفت: ما لنا و للنّساء ما را بازنها چه کار.

سپس دستور داد عده ای برای جمع آوری هیزم پرداختند.(5) در روایت دیگر


1- کتاب سلیم: ص 83- 84، 250.
2- الجمل: ص 117.
3- بحار: 30/ 293؛ بنقل از دلائل الإمامه: ج 2
4- الکوکب دری: ص 194.
5- کتاب سلیم ص 83.

ص: 209

است که، فوثب عمر غضبان فنادی خالدبن الولید و قنفذاً فأمرهما أن یحملا حطباً و ناراً عمر با عصبانیت از جا پرید و خالد بن ولید را با قنفذ خواست و دستور داد هیزم و آتش رابیاورند(1).

وفی روایه: أدخلوا فیما دخلت فیه الأمه(2) در روایت دیگر گفت: داخل شوید بر آنچه که امت داخل شده است.

و فی روایه ثالثه: یا فاطمه! ما هذاالمجموع الّذی یجتمع بین یدیک؟ لئن انتهیت عن هذا و إلّا لأحرقنّ البیت ومن فیه (3) در روایت سومی گفت: این دسته بازیها چیست که در پیش تو گرد آمده اند؟! اگر از این کارت دست برنداری خانه را آتش زده و نابودش می کنم.

و فی روایه رابعه: قال عمر لفاطمه علیها السلام أخرجی مَن فی البیت و إلّا أحرقته و من فیه فقالت فاطمه علیها السلام: أفتحرق علیّ و ولدی (علیاً و ولدی) فقال إی و اللّه أو لیخرجنّ و لیبایعنّ (4)

و کانت فاطمه علیها السلام قاعده خلف الباب قد عصبت رأسها و نحل جسمها فی وفاه رسول الله صلی الله علیه و آله (5) فاطمه با بدن ناتوان که به سبب وفات رسول خدا جسمش به تحلیل رفته و سرش را بسته، پشت دَر نشسته بود. فلما رأتهم أغلقت الباب فی وجوههم و هی لاتشک أن لایدخل علیها إلّا باذنها(6) هنگامی که آنهارا دید، در را بست و شکی نداشت که بدون اجازه وارد خانه نخواهند شد.

فقرعوا الباب قرعا شدیدا(7) در را با شدّت زدند و رفعوا أصواتهم و خاطبوا من


1- کتاب سلیم: ص 250.
2- روضه المناظر: 11/ 113؛ در حاشیه الکامل ابن أثیر.
3- کامل بهائی: 2/ 24.
4- کامل بهائی: ص 239؛ نهج الحق: ص 271.
5- کتاب سلیم: ص 250
6- تفسیر العیاشی: 2/ 67؛ الاختصاص: ص 186.
7- بحارالأنوار: 30/ 29؛ از دلائل الامامه: ج 2؛ کشکول آملی: ص 83- 84.

ص: 210

فی البیت بخطابات شتی (1) و صدایشان را بلند کرده با سخنان گوناگون آنها را مخاطب قرار داده و دعوهم الی بیعه أبی بکر(2) و آنها را برای بیعت با ابوبکر دعوت نمودند و صاح عمر: یابن أبی طالب افتح الباب (3). عمر فریاد برداشت ای پسر ابی طالب در را باز کن!.

و اللّه لئن لم تفتحوا لنحرقنه بالنّار(4). به خدا قسم اگر در را باز نکنید، خانه را به آتش می کشیم

«شمشیر خدا در مسجد»

فاستخرج أمیر المؤمنین (علیّ) علیه السلام من منزله (5) مکرهاً مسحوباً(6) وانطلقوا به (7) یسوقه عمر(8) سوقاً عنیفاً(9) و یقوده آخرون قال علیه السلام: کما یقاد الجمل المخشوش (10) الی بیعتهم، مصله سیوفها، مقذعه أسنتها و هو ساخط القلب، هائج الغضب، شدید الصبر، کاظم الغیظ(11) فجیی ء به تعباً(12) یمضی رکضاً(13) علی را با اکراه و اجبار از خانه بیرون آورده و بر زمین می کشیدند و او را (باوضعی) می بردند که عمر او را با خشونت و شدّت تمام، میراند، (هُل می داد) و دیگران او را مانند شتر دماغ


1- حدیقه الشیعه: ص 30.
2- الشّافی لإبن حمزه: 4/ 171.
3- کتاب سلیم: ص 250.
4- علم الیقین: 2/ 687؛ التّتمّه فی تواریخ الأئمّه: ص 52.
5- المسترشد: ص 381؛ احتجاج: ص 86.
6- الهدایهالکبری: ص 138- 139.
7- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: 6/ 11.
8- المسترشد: ص 378؛ شرح نهج البلاغه: 2/ 50 و 6/ 47.
9- شرح نهج البلاغه: 6/ 49.
10- وقعه صفین: ص 87؛ الفتوح ابن أعثم کوفی: 2/ 578؛ عقد الفرید: 4/ 308؛( ط دارالکتاب العربی) نهج البلاغه: ص 122؛ فصول المختاره ص 287؛ تقریب المعارف: ص 237؛ مناقب خوارزمی: ص 175؛ احتجاج: ص 171؛ شرح نهج البلاغه: 15/ 183؛ صبح الأعشی: 1/ 228؛ جواهر المطالب: 1 357 و 374 صراط المستقیم: 3/ 11.
11- مصباح الزّائر: ص 463.
12- 8- تاریخ طبری: 2/ 203.
13- 9- شرح نهج البلاغه: 6/ 45.

ص: 211

پاره شده (بی دفاع)، به سوی بیعت، می کشیدند. شمشیر ها کشیده، و نیزه ها (به سوی او) نشانه رفته، با دل نالان، و با غضب فوران، و صبر پر توان، و غیظ فرو برده، و خسته و کوفته، به صورت دو (دویدن) می بردند،

(کسی که از ادبیات عرب اطلاع دارد خوب می فهمد جملات (مسحوباً، یسوق، یقود و یمضی رکضاً) در کجاها گفته می شود و چه حالتی را باز گو می کند، (فداک نفسی و أبی وأمّی وأهلی و عیالی و أسرتی أیّهاالمظلوم المقهور.) جانم و پدر و مادرم و اهل و عیالم و تمامی بستگانم، فدایت، ای مظلوم سرکوب شده.(1)

واجتمع النّاس ینظرون و امتلأت شوارع المدینه من الرّجال (2). مردم گرد آمده و به تماشا ایستاده بودند و خیابانهای مدینه از مردم پر شده بود.

++ فما مرّ بمجلس من المجالس إلّایقال له: انطلق فبایع.(3) به مجلسی از مجلسها نگذشت (و از هر کوی و برزنی عبورش ندادند) مگر اینکه به او میگفتند: (علی) برو بیعت کن (و خودت را خلاص کن!، اللّه أکبر چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد هر بی سر و پا و هر رهگذری به علیّ علیه السلام مظلوم تعیین تکلیف می کند).

++ ثمّ إنّ علیّاً کرّم اللّه وجهه اتی به إلی أبی بکر و هو یقول: أنا عبداللّه، و أخو رسوله. فقیل له: بایع أبابکر، فقال أنا أحق بهذالأمر منکم لا أبایعکم، وأنتم أولی بالبیعه لی، أخذتم هذا الأمر من الأنصار، واحتججتم علیهم بالقرابه من النّبی وتأخذونه منّا غصباً!؟ سپس علی کرم اللّه وجهه را آوردند که به ابوبکر بیعت نماید، می فرمود: من بنده خدا و برادر رسول اویم. گفتند به ابوبکر بیعت نما! فرمود: من به خلافت سزاوارتر از شمایم، و این شمائید که باید بامن بیعت نمایید، با گفتن این که ما از نزدیکان پیغمبریم مقام خلافت را، ازانصار گرفتید حالا (همان دلیل را من به خود شما برمیگردانم) آن را از ما اهلبیت از روی غصب میگیرید، ما حیّاً و میّتاً، به رسول خدا نزدیکتریم. پس انصاف دهید (و حق ما را به تاراج نبرید و) اگر نپذیرفتید وکمی هشیار و متوجه باشید، گرفتار (صفت) ستمگری خواهید بود(4).


1- سوز دل مؤلّف کتاب است.
2- شرح نهج البلاغه: 6/ 49.
3- شرح نهج البلاغه: 6/ 45.
4- الإمامه والسّیاسه: ج 1 ص 11 چاپ مصر

ص: 212

++ فقال علیّ کرّم اللّه وجهه اللّه اللّه یا معشر المهاجرین لا تخرجوا سلطان محمد فی العرب عن داره و قعره الی قعر دورکم و قعر بیوتکم پس علی علیه السلام فرمود: شما را به خدا شما را به خدا ای گروه مهاجرین سلطنت و (ولایت) محمد را در عرب، از داخل خانه او بیرون نیاورید تا در داخل خانه های خود قرار دهید، مقام و حق مسلم أهلبیت او را در میان مردم، از آنها دور نکنید پس به خدا قسم ای گروه مهاجرین لنحن أحق النّاس به لأنّا أهل البیت، ونحن أحق بهذاالأمر منکم البته مااز همه مردم به أمر خلافت سزاوار تریم چون مائیم أهلبیت و به یقین، مادامی که قاری قرآن و فقیه در دین خدا و دانای برسنتهای رسول خدا و رسیدگس کننده به أمور رعیت و مدافع کارهای بد و نا خوشایند را از آنها و تقسیم کننده مساوی حقوق آنها از ما در میان شما وجود داشته باشد، ما برای این کار از شما لایق تریم،

به خدا قسم همچون کسی (که دارای این صفتها باشد برای همیشه) در خانواده ما وجود دارد پس پیرو هوا و هوس نباشید که از راه خدا گم شده و روز به روز از حق دور شوید بشیر بن سعد أنصاری گفت: اگر انصار پیش از بیعت با ابابکر این حرفها را از تو می شنیدند حتّی دو نفر هم از بیعت با تو تخلف نمی کردند.(1)

++ فقال عمر: انّک لست متروکاً حتی تبایع! فقال علیّ: إحلب حلباً لک شطره، واشدد له الیوم أمره، یردده علیک غداً ثمّ قال و اللّه یاعمر ما أقبل قولک و لا أبایعه عمر گفت: از تو دست بر دار نیستیم تا بیعت کنی! علی علیه السلام فرمود: بدوش شیری را که مقداری از آن برای توست وامروز کار را بر او (ابوبکر) محکم کن، (وراه خلافت را بر او هموار نما تا) فردا برایت پس دهد

سپس فرمود: به خدا قسم ای عمر من گفته ترا نمی پذیرم و به او بیعت نمی کنم (2).

++ فقالوا له: بایع، قال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا إذاً و اللّه الّذی لا اله الّا هو نضرب عنقک، فقال: اذاً تقتلون عبداللّه و أخا رسوله، قال عمر: أمّا عبداللّه فنعم و أما


1- الإمامه و السّیاسه: ص 12 چاپ دوم مصر.
2- الإمامه والسّیاسه: ج 1 ص 11 چاپ مصر

ص: 213

أخو رسوله فلا، و أبوبکر ساکت لا یتکلم، به امام گفتند: بیعت کن! گفت: اگر نکنم گفتند: در اینصورت به خدای یکتا سوگند گردنت را می زنیم! فرمود: پس بنده خدا و برادر رسول او را میکشید! عمر گفت: بنده خدا بلی! اما برادر رسول خدا،! نه.(1)

++ و کان أمیرالمؤمنین علیه السلام یتألّم و یتظلّم و یستنجد و یستصرخ.(2) امیر مؤمنان علیه السلام درد می کشید و دادخواهی می کرد و کمک میخواست و فریاد میزد (ولی کیست به فریاد و دادخواهی مظلوم تاریخ، جواب دهد، دیگر ورق برگشته، جوّ سیاسی را به گونه ای وارونه کرده اند، هاشمیان و دوستان هم، نزدیک نمی آیند حتّی عمویش عباس (3) که به خاطر کندن عمر، ناودان خانه اش را، کم مانده بود سکته کند و خانه عمر را بر سرش خراب نماید، با استمداد از علی علیه السلام ناودان را به جای اصلی اش برگرداند، او نیز از دور به تماشا ایستاده و به فریاد و ناله های، یک زوج جوان عرشی و ملکوتی گرفتار در دست ناسوتیان بی مروّت و نامرد، گوش می دهد، اما کوچکترین عکس العملی از خود نشان نمی دهد،.

++ و می فرمود: واجعفراه امروز جعفر برای من نیست، واحمزتاه امروز دیگرحمزه برای من وجود ندارد.(4)

++ «فاطمه علیها السلام» در حالی که پیراهن رسول خدا صلی الله علیه و آله را به روی سرش گذاشته و دست بچه هایش را گرفته بود، بیرون آمد و با آن تن ناتوان و با دل سوزان می گریست و مردم را سرزنش کرده به کنار می زد و برای دفاع از حریم ولایت، پیش می رفت.


1- الإمامه والسیاسه: ج 1 ص 13 ط دوم مصر؛ امام المتقین: استاد عبدالرّحمن شرقاوی ص 70.
2- شرح نهج البلاغه: 11/ 111 بنقل از محدّثین زیاد.
3- اپی کاش عباسی وجود نداشت و به صحنه گیتی قدم نمی گذاشت، تا آن همه مصائب از سوی فرزندان او به اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد نمی آمد، کاش در همان جنگ بدر مرده بود!، ولی چه فایده عبداللّه پدر خلفا به دنیا آمده بود و هیچ کاری هم نمی شد کرد!.
4- شرح نهج البلاغه: 11/ 111.

ص: 214

بانوان هاشمی همگی همراه او، بیرون آمدند فریاد می کرد و با آه و ناله سوزان می فرمود: یا أبابکر ما أسرع ما أغرتم علی أهل بیت رسول اللّه، و اللّه لا أکلّم عمر حتّی ألقی اللّه (1)

++ جای تعجب است که قلم به دستان بی انصاف و بی مروّت آن روزهانیز، از تعصب دست برنداشته آن همه جنایت ها و روایت ها را چنین معنا می کنند:

فی واقع الأمر، کان تهدید عمر علیّاً بالإحراق وسیله لإجباره علی المبایعه. فقد قال عمر لعلیّ «و الّذی نفسی بیده لتخرجنّ إلی البیعه أو لأحرقنّ البیت علیکم (2) در واقع تهدید عمر برای سوزاندن خانه، صرفاً برای بیعت گرفتن اجباری از علی (علیه السلام» بود که گفت: «قسم به خدائی که جان من دردست اوست یا برای بیعت بیرون می شوی،! یا خانه را بر شما آتش می زنم»

شیعه چه می گوید

کسی نمی گفت: ای عمر؟! در جنگهای متعدد اولین فرار کننده تو بودی، و تا پای جان ایستادگی کننده این بود پس این شیر بیشه شجاعت و (سیف اللّه المسلول) شمشیر کشیده خدارا این گونه مبر (نامردی نکن) تو خودت خوب می دانی پرهای این شاهباز دور پرواز را، وصیت چه کسی از باز شدن و اوج گرفتن، مهار کرده است، این کشتی نجات سر فراز قاره پیما، بادستور کهِ، به گِل نشسته است تو به خوبی فهمیده بودی که، کدام سفارش، بازوان پر توان او را بست و این شیر هیجا را چه چیزی به زنجیر کشید، تا کار به جائی رسید بر سر تو فریاد کشید:

یابن صهّاک اگر نبود وصیّتی که به من شده است، به تو می فهماندم که با چه جرئتی به دَرِ خانه من آمده ای (و این همه عربده می کشی وحرم مرا به این روز انداخته ای


1- شرح نهج البلاغه: 2/ 56 و 6/ 49.
2- عقد الفرید ابن عبد ربه: ج 4 ص 335؛ شرح نهج البلاغه: ج 3 ص 415؛ من حیات الخلیفه ص 128؛ به صفحه 163.

ص: 215

) اماچکنم!!.(1)

و فرمود: أما و اللّه لولا قضاء من اللّه سبق و عهد عهده إلیّ خلیلی لست أجوزه، لعلمت أیّنا أضعف ناصراً و أقلّ عدداً.(2) آگاه باش به خدا قسم! اگر نبود قضای گذشته الهی و تعهدی که خلیلم از من گرفته که به هیچوجه از آن تجاوز نمی کنم، آن وقت می دانستی، کدام یک از ما، از جهت یاور، ضعیف، و از نظر تعداد، کم است.

لوکان سیفی فی یدی لأوردتهم خلیج المنیّه اگر شمشیرم در دستم بود و (به کشیدن شمشیر مجاز بودم،) آنها را در خلیج آرزوهایشان فرو برده (و در گرداب آمالشان، غرق می کردم).

و اتّبعه سلمان و أبوذر، والمقداد و عمّار و بریده و هم یقولون ما أسرع ماخنتم رسول اللّه صلی الله علیه و آله و أخرجتم الضّغائن الّتی فی صدورکم.

و قال بریدهبن الخصیب الأسلمی: یا عمر أتیت علی أخی رسول اللّه صلی الله علیه و آله و وصیّه و علی إبنته فتضربها و أنت الّذی تعرفک قریش بما تعرف به!!(3) سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و بریده پشت سرش می رفتند و به آن (نامردان) می گفتند چه زود به (گفته ها و وصیتهای) رسول خدا خیانت کردید و کینه های نهفته سینه هایتان را، بیرون ریختید.

بریده بن خصیب اسلمی گفت: ای عمر به سوی برادر و وصیّ رسول خدا صلی الله علیه و آله (علی علیه السلام) آمده و بر سر (یگانه) دختر او (فاطمه علیها السلام فریاد می کشی و) او را میزنی؟! (افتخار کن! چون زدن زن ناتوان و پدر از داده و بی پناه و بی برادر و بی دفاع و زجر کشیده و عزت از دست رفته وو ..، افتخار دارد!!

برخود ببال که جای بالیدن است) در حالی که قریش ماهیت ترا آنگونه که باید شناخته شوی به خوبی میشناسد که، کسیتی و چسیتی و چکاره ای.

گروهی باعمر (باجسارت تمام) حضرت را از خانه بیرون کشیده و پیش ابابکر آوردند،


1- بحار الأنوار ج 43 ص 198 بنقل از کتاب سلیم بن قیس هلالی؛
2- الهجوم: ص 127.
3- کتاب سلیم: ص 251.

ص: 216

بلی در روایتی این گونه آمده است: وقتی که شنید صلی الله علیه و سلم علی علیه السلام رحمهما الله را در مسجد به فشار گذاشته اند که از او به زور بیعت بگیرند، أقبل مسرعاً و هو یهرول و یقول إرفقوا بإبن أخی و لکم علیّ أن یبایعکم شتابان و هروله کنان، خود را به آنجا رسانید و گفت: با پسر برادرم مدا را کنید و بر شماتعهد می کنم که او نیز به شما بیعت نماید، (و از او برای شما بیعت بگیرم) پس دست «علی» را گرفت و به دست ابوبکر مالید و سپس با حال عصبانیت، رهایش کردند.(1)

و هو یقول: أما و اللّه لو وقع سیفی فی یدیی، لعلمتم أنکم لم تصلو إلی هذا أبداً، أما واللّه ما ألوم نفسی فی جهادکم و لو کنت استمسک من أربعین رجلًا؛ لفرّقت جماعتکم و لکن لعن اللّه أقواماً بایعونی ثمّ خذلونی (2) او می گفت: به خدا قسم اگر شمشیرم به دستم می رسید آنوقت می فهمیدید ابداً توان رسیدن به این کارها را نداشتید (به هیچوجه جرئت این را نداشتید که دست علی را ببندید و بر زمین بکشید) و خودم را نیز از جنگیدن با شما ملامت نمی کردم (از پیکار باشما تردیدی به خود راه نمی دادم، چون مرتد شده اید و سزای مرتد اعدام است).

و اگر چهل نفر یاور داشتم این جمعیّت شما را بهم می زدم و لکن خدا لعنت کند کسانی را که (در غدیر خم و در شبهای مدینه) بامن بیعت کردند و می کنند و روز که فرا می رسد، بیوفائی نموده از خانه هایشان بیرون نمی آیند و مرا خوار می کنند.

«خلاصه مطالب بالا»

امیر مؤمنان علیه السلام را مجبوراً و مکرهاً، از خانه اش بیرون آوردند دیگران می کشیدند، عمر با درشتی، میراند(3)، می کشیدند، مانند کشیدن شتر مخشوش، و به


1- تفسیر عیاشی: 2/ 68؛ الإختصاص: ص 187.
2- احتجاج: ص 83.
3- چرا نراند دست علی علیه السلام به خاطر وصیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و حفظ اتحاد مسلمین، بسته است. آری دست علی بسته است و دست أوّلین فرار کننده در جنگها باز، معلوم است، چه کارها که نخواهد کرد. عمر خوب می فهمید علی به هر قیمتی که تمام شود، خلاف وصیت رسول خدا را نخواهد کرد و به این خاطر است که، شیر میدان شده و یکه تاز دوران!!.

ص: 217

سوی بیعتگاه می بردند، مانند بردن متّهمی به قتلگاه،! در حالی که شمشیر هایشان کشیده و بانیزه ها، آن مظلوم تاریخ را، هدف گیری کرده بودند.

حضرت را با دلِ خشمناک، و غضب در سینه حبس شده، و غیظ فرو برده و با صبر نامتناهی، خسته و دوان به سوی مسجد بردند.

مردم گرد آمده تماشا می کردند، چرا تماشا نکنند شیر میدان های جنگ و شاهباز اوج گیرنده رزمگاه های پرخطر و (أسداللّه الغالب)، در دست چه ناکسانی وامانده است، که نمی تواند از خود و حرمش، با قدرت بازو، دفاع کند، و آن نامردها را به آنچه که مستحق آنند، برساند، «علی» حق دارد بنالد و بگرید و بگوید:

روزگار مرا چنان کوبید و به جائی رسانید که گفتند: معاویه و علی (1)؛ یا بفرماید:

سپس روزگار به طوری از من، چشم پوشی کرد که فلان و فلان را همردیف من قرار داد. (به این هم قناعت نکرد تا) مرا با پنج نفری همردیف نمود که بهترینشان (و آبرومندترشان) عثمان بود پس (با کمال بهت و سرگردانی) گفتم وای بر نشانه (و یادگار) رسول خدا.

باز روزگار به این همه (ظلم و نامرادی ها و بی وفائی ها) راضی نشد مرا به گونه ای، کوبید که تا اینکه همانند پسر هند (معاویه) و فرزند نابغه (عمرو عاص) در آورد؛ و کسی را که از آنهابالاتر بود، به آسانی از شیر بازگرفت (و از خلافت کنار زد).(2)

اطراف پر از جمعیت است از هر جا که عبور می دادند، می گفتند: برو بیعت کن (از آنهمه تماشاگر و مردم فقط پنج نفر) سلمان و أباذر و مقداد و عمار و بریده بود که همراه علی (مظلوم) گام بگام میرفتند و میگفتند: (ای بیوفایان و عهد شکنان) چه زود خیانت خود و کینه دلهایتان را بیرون ریختید، بریده أسلمی رو به عمر کرد و


1- فرحهالغری: ص 8؛ الإمام جعفرالصّادق: ص 45.
2- شرح نهج البلاغه: 20/ 308.( تسنّی الرّجل: آسانی و سهلی کرد در کارش تسنّی القفل: باز شد قفل.) فصال: از شیر بازگرفتگی کودک- قرعی: مهتر، حریف( المنجد) ابن منظور گوید: مثلی است برای کسی که در جمعی داخل شود و لی از آنها نباشد.( لسان العرب: 13/ 228)

ص: 218

می گفت: ای عمر برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله و وصی او را آوردی و دخترش را زدی! قریش ترا به خوبی می شناسد که کیستی.

أمیر مؤمنان علیه السلام اظهار درد و مظلومیت می کرد و فریاد رس و دست گیرنده میخواست (ولی کو گوش شنوا!)

می فرمود: آگاه باشید! به خدا قسم اگر شمشیرم به دستم میرسید آنوقت می فهمیدید که این جرئت را نداشتید (بامن این رفتار هارا بکنید) و در جهاد با شماها هم تردیدی به خود راه نمی دادم.

أگر آن چهل نفر به عهد خود وفا می کردند به یقین انجمن شمارا پراگنده میساختم (ولی چکنم) لعنت خدا بر آنان باد که با من، بیعت کرده و مرا خوار کردند (وتنهایم گذاشتند).

«ادامه جریان» به روایت شیعه

پس امام را از کنار قبر رسول خدا گذراندند، در نزد قبر ایستاد و گفت: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلا تُشْمِتْ بِیَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنِی مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (1) دستی را که میشناختند دست رسول خدا است از قبر بیرون آمد و صدائی که می دانستند صدای رسول خدا است به أبوبکر فرمود: یاهذا!! (أکفرت بالّذی خلقک من ترابٍ ثمّ من نطفه ثم سوّاک رجلًا(2) ای شخص آیا کافر شدی، به خدائی که ترا از خاک و سپس از نطفه آفرید و تورابه صورت مرد در آورد،

** عدی بن حاتم گفت: (در دوران زندگیم) دلم به کسی، مانند علی که کشان کشان برای أخذ بیعت آوردند، نسوخت.(3)

سلمان وقتی که آن منظره را دید گفت: آیا با همچون شخصی این رفتار را می کنند؟! به خدا قسم أگر از خدا بخواهد، آن را به این (یعنی آسمان را به زمین) می


1- أعراف: 150.
2- کهف: 37؛ بصائر الدرجات: ص 275؛ اختصاص: ص 275؛ مناقب: 2/ 248؛ کشکول آملی: ص 84
3- الشافی: 3/ 244؛ تلخیص الشافی: 3/ 79.

ص: 219

دوزد.(1) أبوذر گفت: ای کاش شمشیر هایمان دوباره به دستمان می آمد.(2)

خلّوابن عمّی، مالی و لک یا أبابکر أترید أن تؤتم إبنیّ و ترملنی من زوجی؟! و اللّه لئن لم تکف عنه لأنشرنّ شعری و لأشقّنّ جیبی و لآتینّ قبر أبی و لأصیحنّ إلی ربی فما صالح بأکرم علی اللّه من ابن عمّی و لا ناقه صالح بأکرم علی اللّه منّی و لاالفصیل بأکرم علی اللّه من ولدیّ ای ابابکر چه زود به اهل بیت رسول خدا حمله بردید به خدا سوگند تا دم مرگ با عمر حرف نمی زنم؛ از پسر عمویم دست بردارید! ای ابابکر بامن چه خورده حساب داری؟، آیا می خواهی بچه هایم را یتیم و مرا از شوهرم دور کرده و (مرا بیوه گذاری)؟!! به خدا قسم اگر از او دست برنداری موی سرم را پریشان کرده و گریبانم را چاک میزنم (یقه ام را پاره می کنم) و به (کنار) قبر پدرم رفته و به خدایم می نالم (و از خدایم استمداد می کنم).

نه صالح در پیش خدا از پسر عمویم گرامی تر و نه ناقه صالح از من و نه بچه شتر صالح از بچه های من گرامی اند.

در این حال علی علیه السلام به سلمان گفت: أدرک ابنه محمد صلی الله علیه و آله فإنّی أری جنبتی المدینه تکفئان، و اللّه إن نشرت شعرها و شقّت جیبها و أتت قبر أبیها و صاحت إلی ربّها، لا یناظر المدینه أن یخسف بها و بمن فیها، فأدرکها سلمان رضی الله عنه فقال یابنت محمد! إنّ اللّه بعث أباک رحمه فارجعی.

فقال یا سلمان یریدون قتل علیّ، ماعلیّ صبر فقال سلمان: إنّی أخاف أن یخسف بالمدینه، و علیّ بعثنی إلیک یأمرک أن ترجعی إلی بیتک. فقالت و أصبر و أسمع له و أطیع (3)

قال أبوجعفر علیه السلام و اللّه لو نشرت شعرها لماتوا طرّاً(4) دختر محمد را درک کن (خودت را به فاطمه برسان)، من می بینم اطراف مدینه بهم می خورد

(دیوارها از زمین برکنده شده) به خدا سوگند اگر (فاطمه) موهایش را پریشان


1- اختصاص: ص 11.
2- رجال کشی: 1/ 37.
3- تفسیر عیاشی: 2/ 67؛ اختصاص: ص 186؛ کافی: 8 237؛ المسترشد: ص 381؛ مناقب: 3/ 339؛ احتجاج: ص 86.
4- کافی: 8/ 237.

ص: 220

نماید و یقه اش را پاره کند، و به کنار قبر پدرش رفته خدا را بخواند (و شکایت خود را براو بَرَد و نفرین کند) به مدینه و هرکه در آن است مهلت داده نمی شوند، همگی به زمین فرو می روند.

سلمان خود را به فاطمه رسانید و گفت: ای دختر محمد! خداوند پدرت را رحمت (بر عالمیان) فرستاده است بر گَرد.

فرمود: ای سلمان اینها می خواهند علی را بکشند من نمی توانم صبر نمایم سلمان گفت: خود علی مرا به سوی تو فرستاد و ترا أمر میکند به خانه ات بر گردی.

فرمود: صبر می کنم و به حرف او گوش داده اطاعتش میکنم.

امام محمد باقر علیه السلام فرمود: به خدا قسم اگر (زهراء) موهایش را پریشان می کرد یقیناً همه آنها می مردند.

پس از آن به طرف قبر پدرش پیچید و با غم و اندوه به قبر اشاره کرد و گفت:

نفسی علی زفراتها محبوسه***یالیتها خرجت مع الزّفرات

لا خیر بعدک فی الحیاه و إنّما***أبکی مخافه أن تطول حیاتی

سپس گفت: واأسفاه علیک یاأبتاه پدرم وای بر دوریم از تو (از فراق تو متأسفم پدر) وای بر مصیبت أبوالحسن امانت دار و پدر نوه هایت حسن وحسین، و کسی که در بچگی بزرگش کردی و در کهتری برادر خودت قرار دادی با جلالت ترین دوستانت و محبوبترین اصحابت بود، اولین مؤمن و هجرت کننده به سوی تو؛

** ای بهترین جهانیان، این است که او را اسیر کرده و میرانند مانند راندن شتر؛

** سپس فاطمه نالید نالیدنی و با سوز دل گفت: وامحمداه، واحبیباه وا أباه وا أباالقاسماه، وا أحمداه وا قلّه ناصراه وا غوثاه وا طول کربتاه وا حزناه وا مصیبتاه وا سوء صباحاه و افتاد و غشّ کرد.

مردم دسته جمعی ناله شان بلند و فریاد شان به أوج خود رسید و مسجد یکپارچه عزاخانه شد.(1)


1- اشک تمساح ریختن، اگر واقعاً دلشان می سوخت، می توانستند با یک قیام عمومی و درهمان لحظه که دلها از ناله زهرا به هیجان آمده بود، غاصب را از منبربه زیر کشیده و ابوبکر را از تخت به پائین می انداختند، در آن صورت امام نیز کمکشان می کرد،.

ص: 221

صبح که فرا رسید، فاطمه علیها السلام ندا در داد: واسوء صباحاه، أبوبکر این را شنید و گفت: إنّ صباحک لصباح سوء واقعاً صبح تو بد صبحی است.(1)

«منظره بیعت» به روایت شیعه

علی علیه السلام را آورده (در مسجد) پیش روی أبوبکر نشانیدند!(2) عمر با شمشیر بالای سرش ایستاده و خالد بن ولید و أبوعبیده و سالم مولی أبی حذیفه و معاذ بن جبل و مغیره بن شعبه و أسید حضیر و بشیر بن سعد و سائر مردم مسلح اطراف ابوبکر را گرفته بودند حضرت فرمود: ای ابی بکر با چه سرعتی بر اهل بیت پیامبر خیز برداشتید و با چه حق و میراثی و با کدام سابقه ای، مردم را بر بیعت خود تشویق و وادار می کنی؟! آیا با دستور رسول خدا (روز غدیر خم) به من بیعت نکردی؟!(3). (هنوز بیعت من در گردن تو است از من بیعت می طلبی؟!!).

عمرکه بالای سرحضرت ایستاده بود به دو زانو، نشست و آستین های خود را بالا زد(4) و علی را (با خشونت) راند وگفت: بایع ودع عنک هذه الأباطیل بیعت کن، رها کن این افسانه هارا!! فرمود: فإن لم أفعل فما أنتم صانعون؟! قالو نقتلک ذلًّا وصغاراً اگر بیعت نکنی باذلت و خواری، ترا می کشیم!.

در بعض روایت چنین آمده است، ابوبکر یا عمر گفت: إذاً و اللّه الّذی لاإله إلّا هو نضرب عنقک در این صورت به خدای یکتا قسم گردنت را می زنیم.

فرمود: پس بنده خدا و برادر رسول خدا را به قتل می رسانید. ابوبکر (یا در بعض روایات) عمر گفت: بنده خدا بلی، برادر رسول خدا نه.

امام سپس رو به طرف مردم گرفت و فرمود: ای گروه مسلمان و مهاجر و انصار:!


1- مصباح الأنوار: ص 290؛ ارشاد: 1/ 189. طریحی در مجمع البحرین ج 2 ص 283 گوید: هذه کلمه یقولها المستغیث عند وقوع أمر عظیم.
2- المسترشد: ص 377.
3- کتاب سلیم: 84 و 251.
4- الکوکب الّدریّ: 1/ 194.

ص: 222

شمارا به خدا آیا نشنیدید رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز غدیر خم و غزوه تبوک در باره من چنین و چنان فرمود؟!.

حضرت آنچه را که رسول خدا در فضائل امام در طول نبوتش، آشکار کرده و برای عموم اعلان نموده بود، به آنها یاد آوری کرد و استشهاد نمود، همگی گفتند:

أللّهمّ نعم بار خدایا، بلی.

در این حال ابوبکر ترسید که سخنان علی علیه السلام در روحیه آنها تأثیر منفی گذارد و به یاری او برخیزند، خود به جلو آمد و گفت: همه آنچه که گفتی حق است همه را از رسول خدا با گوشهایمان شنیدیم و بادلهایمان ضبط کردیم و لکن شنیدم رسول خدا بعد از آن این را هم گفت: خداوند ما اهل بیت را پسندید و به جای دنیا، آخرت را برای ما اختیار نمود و

انّ اللّه لم یکن لیجمع لنا اهل البیت، النّبوّه و الخلافه و خداوند برای ما اهل بیت نبوت و خلافت را، جمع ننموده است.

علی علیه السلام پرسید آیا از اصحاب رسول خدا کسی این حدیث را با تو شنیده است؟! عمر گفت: صدق خلیفه رسول اللّه قد سمعنا هذامنه کما قال، جانشین رسول خدا راست می گوید ماهم آنگونه که گفت، شنیده ایم. ابوعبیده و سالم و معاذبن جبل هم گفتند: ما نیز این را از رسول خدا شنیدیم!.

فقال علیّ علیه السلام لقد وفیتم بصحیفتکم الملعونه الّتی تعاقدتم علیها فی الکعبه، ان قتل اللّه محمداً أو مات لتزونّ هذا الأمر عنّا أهل البیت علی علیه السلام گفت: به عهد و پیمانی که در صحیفه ملعونه در کعبه نوشتید، که اگر محمد کشته شود یا بمیرد خلافت را از ما اهلبیت دور کنید، وفا کردید.

ابوبکر گفت: تو خبرآن صحیفه را چگونه دانستی؟ ما که به تو نگفته ایم (و از جریان آن پیمان، کسی را مطلع نساخته ایم).

علی علیه السلام گفت: از تو ای زبیر و ای سلمان و اباذر و ای مقداد بحق خدا و اسلام سؤال میکنم، آیا شنیدید رسول خدا این را شرح می داد و شما هم گوش می دادید که همانا فلان و فلان این پنج نفر را شمرد که نوشته ای در میان خودشان نوشتند و عهد و پیمان بستند که این کار ها را بکنند؟ همگی گفتند: أللّهمّ نعم ماشنیدیم که

ص: 223

رسول خدا می گفت: آنها عهد و پیمان بستند که اگر من کشته شوم یا بمیرم، ای علی این (خلافت) را از تو دور سازند، پس من گفتم پدر و مادرم فدای تو باد ای رسول خدا وقتی که این جریان پیش آمد برای مقابله با آن چه دستوری می دهید؟! گفت: اگر یار (وانصاری) پیدا کردی، با آنها بجنگ و پیکار کن و اگر یاوری پیدا نکردی با آنها بیعت کن و خون خود را نگهدار.

پس علی علیه السلام فرمود: به خدا قسم اگر آن چهل نفری که با من بیعت نموده بودند، به بیعت خود وفا می کردند من در راه خدا با شما می جنگیدم و لکن این را بدانید از اعقاب (و اولاد هیچکدامتان تا روز قیامت به آن (خلافت) دست نخواهد یافت.

و امّا آن چیزی که دروغ شما را به رسول خدا روشن می سازد قول خداست آیه (أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً)(1) فالکتاب النّبوّه، و الحکمه السّنّه، و الملک الخلافه، و نحن آل ابراهیم یا اینکه نسبت به مردم (یعنی پیامبر و خاندانش) بر آنچه که خدا از فضلش به آنان بخشیده، حسد می ورزند؟! ما به آل ابراهیم کتاب و حکمت دادیم؛ و حکومت عظیمی در اختیار آنها (پیامبران بنی اسرائیل) قرار دادیم.

پس کتاب نبوت است و حکمت سنّت، و ملک خلافت و ما هم آل ابراهیمیم.

بریده أسلمی، بپا خواست و گفت: ای عمر آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله شما دو نفر را امر نکرد که به علی به مقام امیر مؤمنانی، سلام کنید و شما گفتید: آیا با امر خدا و رسولش؟! گفت: بلی.

ابوبکر گفت: ای بریده این کار بود ولکن تو غایب بودی و ما حاضر، کارها دگرگون می شود (این هم از آن کارهاست).

در روایت دیگر است، ابوبکر گفت: قدکان ذالک ولکن رسول اللّه قال بعد ذالک: لا یجتمع لأهل بیتی الخلافه والنّبوّه این کار (سلام به امرمؤمنانی علی) بود، ولکن رسول خدا بعداً گفت: خلافت ونبوّت در اهلبیت من جمع نمی شود بریده گفت:

به خدا قسم این حرف را رسول خدا نه گفته است. عمر گفت: ای بریده این کار ها


1- نساء: 54.

ص: 224

بتو نیامده است (تو چکاره ای؟!) در این (پا فشاریها) چه به گیر تو می آید؟!.

بریده گفت: به خدا سوگند در شهری که شما فرمانروا باشید ساکن نمی شوم.

عمر دستور داد آن را زده و بیرون کردند(1).

«بقیّه ماجرای بیعت» به روایت شیعه

سپس سلمان بپا خواست و گفت: ای ابابکر! از خدا بترس از این جایگاه بلند شو و آن را به اهلش واگذار، آنها تا روز قیامت با فراخی دنیا را تصاحب

(واداره نمایند بطوری که) در این امت دو شمشیر پیدا نمی شود، با آنها مخالفت نماید.

ابوبکر جوابش نداد، سلمان تکرار کرد، عمر او را با خشونت و شدت، راند و گفت: مالک و لهذاالأمر و ما یدخلک فیما هاهنا؟! این کار به تو چه مربوط است، اصلًا چه چیزی ترا به اینجا آورده است تو چکاره ای؟! گفت: ای عمر آرام باش؛

دوباره رو کرد به ابوبکر همان سخنان را تکرار کرد و گفت: به خدا این کار را بکنی (و خلافت را به نفع مسلمانها رها سازی مردم) تاروز قیامت در رفاه و رخاء زندگی می کنند و اگر این کار را نکنی به جای شیر خون می دوشی و در امر خلافت هرکه از راه رسد، از طلقاء و طرداء و منافقین (آزاد شدگان مکه و تبعیدیهای پیامبر و دو روها) در رسیدن به آن طمع خواهند کرد (هر ناحقی در کرسی خلافت مستقر خواهد شد واقعاً پیش بینی سلمان درست از آب درآمد که تاریخ گویای آن است)

به خدا قسم (ای ابابکر) اگر بدانم که در راه خدا می توانم ستمی را بر طرف کنم و یا دینی را عزّت بخشم به یقین شمشیرم را به کولم می گذارم سپس باآن قدم به قدم (ناکسان را) میزنم (امّا چکنم!) آیا به وصی رسول خدا زور می گویید، آماده بلا و نومیدی از رخاء (و دوری از خوشی و زندگی آرام) شوید.

پس از او اباذر بلند شد و گفت: ای امت سر گردان بعد از پیامبرش و ذلیلان در نتیجه نافرمانیش!، خداوند (در قرآن کریم) می فرماید: (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً


1- سلیم بن قیس هلالی: ص 88 ببعد.

ص: 225

إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ)(1)

آل محمد باقیماندگان نوح و آل ابراهیم از ابراهیم و ذرّیّه خاص و پاکی از اسماعیل است و عترت محمد، اهل بیت نبوت و جایگاه رسالت، و محل رفت و آمد، ملائکه هاست. آنان مانند آسمان بلند و کوههای استوار و کعبه مستوره و چشمه زلال و ستارگان هدایت کننده و شجره مبارکه اند که، نورش همه جارا روشن و نور دهنده اش محمد خاتم پیامبران و سید بنی آدم است. علی وصیّ الأوصیاء و پیشوای پرهیز کاران و رهبر پاکان است اوست صدّیق اکبر و فاروق أعظم و وصیّ محمد صلی الله علیه و آله و وارث علم او، واوست أولی بر مؤمنین از خود مؤمنین چنانچه خدای تعالی گفته است (النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُهاجِرِینَ إِلَّا أَنْ تَفْعَلُوا إِلی أَوْلِیائِکُمْ مَعْرُوفاً کانَ ذلِکَ فِی الْکِتابِ مَسْطُوراً)(2) پس مقدّم دارید آنان را که خدا مقدم داشته، و به عقب بزنید کسانی راکه خدا به عقب زده است، ولایت را به کسانی تحویل دهید که خدا به آنها داده است. سپس اباذر و مقداد و عمار بپا خواستند و به علی علیه السلام گفتند: چه دستور می دهی؟! به خدا سوگند اگر بگوئی با شمشیر می جنگیم تا کشته شویم.

فقال علیٌّ علیه السلام کفّوارحمکم اللّه واذکروا عهد رسول اللّه صلی الله علیه و آله وما أوصاکم به. فکفّوا.

پس علی علیه السلام گفت: خود داری کنید خدایتان رحمت کند، و بیاد آورید سخنان رسول خدا و آنچه را که به شما وصیت کرده است. پس خود داری کرده (و تسلیم فرمان امامت شدند).

أم ایمن نوبیه: خدمتکار رسول خدا و أم سلمه، هر دو آمدند و گفتند: ای عتیق (لقب ابوبکراست) چه زود حسد تان را نسبت به آل محمد آشکار کردید عمر دستور داد، هر دو را از مسجد بیرون کردند و گفت: ما با زنان چکار داریم.

(زنها چرا در این امور دخالت می کنند)(3).

در خطبه شقشقیه سفره درد دلش را باز کرده همانگونه که گذشت، بیان نمود با


1- آل عمران: 33
2- احزاب: 6.
3- کتاب سلیم: ص 86- 87، 251- 252.

ص: 226

مطالعه دقیق خطبه شقشقیه، سرّ خانه نشینی امام، کشف می شود و عذر او روشن می گردد و پاسخ خیلی از سؤالها داده می شود.

«سکوت بالای منبر چرا؟!»

سپس عمر بلند شد و رو به ابابکر کرد و گفت: برای چه در بالای منبر ساکت نشسته ای؟! که این محارب! (علی علیه السلام) نشسته بلند نمی شود با تو بیعت کند!(1) أو تأمر به فتضرب عنقه دستور می دهی گردنش را بزنند، این سخن را وقتی گفت که حسن و حسین ایستاده وناظر جریان بودند.

هنگامی که گفتار عمر را شنیدند، گریستند، حضرت آن دورابه سینه خود چسبانید و گفت: لا تبکیا فواللّه ما یقدران علی قتل أبیکما گریه نکنید به خدا قسم قدرت کشتن پدرتان را ندارند ثمّ قال عمر: قم یابن أبی طالب فبایع. فقال و إن لم أفعل؟ قال إذاً و اللّه نضرب عنقک (2) فاحتجّ علیهم ثلاث مرّات (3) عمر گفت: ای پسر ابیطالب بلند شو و بیعت کن! گفت: اگر نکنم؟! گفت: به خدا قسم گردنت را می زنیم، سه مرتبه با آنها احتجاج نمود، سپس رو به سوی قبر (رسول خدا) کرد و گفت: (یابن أمّ إنّ القوم استضعفونی و کادو یقتلوننی،)(4) پس از آن سرش را به سوی آسمان بلند نمود و گفت: أللّهمّ اشهد خدایا شاهد باش.(5)

پس دست علی را به زور به سوی ابوبکر کشیدند و انگشتانش را بست هرچه سعی کردند آنها را بگشایند، نتوانستند. ابوبکر به مشت بسته حضرت دست کشید


1- -( واقعاً خیلی بیحیائی است که با این تعبیر می خواهد علی را محارب با خدا قلمداد کرده و حکم اعدامش را صادر کند)
2- در روایتی، عمر، به علی و زبیر گفت: شما دو تا، باخوشی و یا جبراً، باید بیعت کنید( طبری: 3/ 203.
3- کتاب سلیم: ص 88- 89.
4- کتاب سلسم: ص 89؛ احتجاج طبرسی: ص 84؛ مسترشد: ص 377- 378 و آیه در سوره اعراف: 150.
5- الشّافی: ص 248.

ص: 227

و گفت: فی هذا کفایه.

** در روایتی، حضرت پس از بیان ماجرای مسجد بردن خود گفت: من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم می گفت: لیجیئنّ قوم من اصحابی من أهل العلیّه و المکانه منّی، لیمرّوا علی الصّراط، فإذا رئیتهم و رأونی و عرفتهم و عرفونی اختلجوا دونی فأقول: أی ربّ أصحابی أصحابی، فیقال: ما تدری ما أحدثوا بعدک، إنّهم ارتدّوا علی أدبارهم حیث فارقتهم، فأقول بعداً و سحقاً گروهی از اصحاب من از صاحبان مقام بلند و جایگاه بالا می آیند که از صراط بگذرند وقتی که آنها مرا دیدند ومن آنها را دیدم من آنها را شناختم و آنها مرا شناخت، در دور و برم پرسه می زنند، من می گویم: ای خدا، اصحابم اصحابم، گفته می شود نمی دانی اینها بعد از تو چه کارهای (زشتی را) ببار آوردند، آنها بعد از اینکه از تو جدا شدند، به عقب برگشتند (مرتد شدند) پس من می گویم از من دور باشید دور باشید.

بقیه و کامل ماجرا را در بخش 4 در حالات دختر وحی فاطمه زهرا علیها السلام بخوانید.

«اختناق و استبداد کامل»

دستور و فرمان، با شدت هرچه تمامتر پشت سرهم صادر می شود وبه شخصیت هافشار می آورد، برای نمونه به دستورات ذیل دقت نمائید.

1- اگر اجازه نداد با زور وارد خانه شوید اگرچه میان در ود یوار دنده هایش خرد شود وبچه اش ساقط و بیهوش بیفتد (مانند سالار بانوان، فاطمه علیها السلام)؛

2- حرفهای أحمقانه را رها کن: دیگر نه محمد می آید و نه جبرئیل، مانند (دختر وحی)؛

3- این اباطیل و حرفهای بیهوده رانزن، تو مانند مسلمانها هستی بیعت کن مانند (علی)؛

4- اگر بیرون نیامد بی چون و چرا، خانه اش راآتش بزنید مانند (امیرمظلومان علی)؛

ص: 228

5- اگر بیعت نکرد، با ذلّت و خواری گردنش را بزنید مانند (علی)؛

6- به زنها نیامده دراین کارها دخالت کنند حقوقش راببرّیدوو .. مانند (أم سلمه)؛

7- شهادت آنها پذیرفته نیست مانند (أمیر مؤمنان علی و أم ایمن که پیامبر به اهل بهشت بودنش شهادت داده و رباح غلام رسول خدا صلی الله علیه و آله)؛

8- هرکس سخنی گفت: بزنید (مانند بریده أسلمی)؛

9- و دنده هایش را بشکنید مانند (عبداللّه بن مسعود)؛

10- و تا سرحد مرگ کتکش بزنید سه روز گیج و منگ بماند و نمازش قضا شود، مانند (عمار)،

11- آن سگ را دستگیر کنید، مانند (زبیر)؛

12- زبانش راببرّید و تبعید کنید و هیچ کس حق بدرقه ومشایعت او را هم ندارد، اگر کسی او را بدرقه کند، مجازات سختی در انتظارش است مانند (ابوذر) 13- تو حق سخن گفتن نداری اساساً تو چکاره ای دراین کارها دخالت کنی مانند (سلمان

14- خود و أهل قبیله اش را قتل عام کنید! مانند (مالک بن نویره)؛

15- بزرگ قبیله بنی حنیف در میان نخلستان راه شام، تیره باران کرده و به گردن أجنّه بیاندازید، مانند (سعدبن عباده)، بزرگ و فرمان روای شاخه خزرج، از قبیله أنصار،

16- مثل اینکه حرف زیادی می زند و سرش به تنش سنگینی می کند، به شام تبعیدش کنید، مانند (بلال) مؤذّن رسول خدا صلی الله علیه و آله؛

17- هرکس یک کلمه از رسول خدا حدیث نقل کند، سر و کارش با تازیانه من است و کسی دَم نزد، مانند أبو هریره دوسی شیخ المضیره،

18- تمامی أصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله را از اطراف وأکناف و شهرها به مدینه احضار کنید باید در مدینه اقامت کنند و حق خروج از آن را ندارند ابلاغنامه کل اصحاب؛

19- هیچکس حق ندارد حدیثی را تدوین نماید و یاد داشت کند و گرنه تنبیه

ص: 229

خواهد شد، مانند (ابن مسعود)؛

20- أحادیث را هرچه گیر آوردید بسوزانید و حتی بنا به روایت عایشه «پدرم در یک روز پانصد حدیث را آتش زد و سوزانید» مانند (خلیفه اول)؛

21- هرکس متعتان محللّتان را حرام نداند، حسابش با من و مستقیماً بامن طرف است، مانند (خلیفه دوم!)

** و صدها مطالب دیگر؛

بزنید و بکشید تبعید نمایید و گوشت رانش از شام تا مدینه در بالای شتر بپوسد و بریزد، اما کسی حق ندارد حرفی بزند (چون آنها اجتهاد کرده اند خود دانند به ما چه ربطی دارد، دلیل و راه فرار متعصّبان قومی)، أفّ بر این خواب گران خانمانسوز و ریشه برکن و بنیاد بر انداز، باد.

هرکس اظهار عقیده کند باید زبانش بریده شود تازیانه بخورد هریک از بانوان رسول خدا صلی الله علیه و آله حرفی بزند از مسجد بیرونشان کنید أم سلمه باشد یا أم ایمن نوبیه، وو ...(1) این است عدالت قریب به عصمت برادران اهل سنت، در باره اصحاب، به ادامه جریان بیعت توجه نمایید.

«علی چرا قیام نکرد؟! روایت شیعه»

پرسشی است که به ذهن خیلی ها خطور می کند و فکرش را مشغول می سازد.

پس از بررسی زیاد آنچه که استفاده می شود چند علت داشته است (2).

1- گروههای انصار به طور شفاهی به حضرت قول مساعدت می دادند ولی در عمل حاضر نمی شدند و حتی حاضر نبودند سرشان را بتراشند تا شناخته نشوند


1- و أقبلت أمّ ایمن النّوبیه حاضنه رسول اللّه و أمّ سلمه فقالتا: یا عتیق ما أسرع ما أبدیتم حسدکم لال محمد، فأمر بها عمر أن تخرجا من المسجد و قال: ما لنا و للنّساء( کتاب سلیم: ص 86- 87، 251- 252؛ کسی حق اعتراض و انتقاد ندارد حتّی زنان رسول خدا صلی الله علیه و آله.
2- در این مورد به کتاب« فلسفه قیام و عدم قیام امامان علیهم السلام که از مؤلّف، به چاپ رسیده است مراجعه شود در این کتاب علت قیام چند نفر از امامان و قعود بیشتر آنان مشروحاًبیان گردیده است.

ص: 230

چنانچه روایات گذشته، به آن تصریح دارد، قسم می خوردند جزتو کسی رانمی خواهیم، چنین است و چنان اما درمقام اقدام، پیدایشان نبود.

حمران بن أعین شیبانی برادر زراره به امام صادق علیه السلام عرض کرد: تعداد ما شیعیان چه قدر کم است لواجتمعنا علی شاهٍ ما أفنیناها اگر برای خوردن گوسفندی گرد هم آییم، نمی توانیم، آن را تمام کنیم.

فرمود: می خواهید من عجیب تر از این را به شما خبر دهم؟ گفتم: بلی فرمود:

مهاجر و انصار همگی کنار رفتند مگر سه نفر و اشاره به دست خود نمود و گفت:

سلمان و اباذر و مقداد گفتم: پس عمّار چه؟! فرمود: کان حاص حیصه ثمّ رجع، ثمّ قال علیه السلام ان أردت الّذی لَم یشکّ و لم یدخله شیی ء فالمقداد.(1) او هم لرزید ولی زود برگشت و اگر می خواهی بدانی کسی که هیچ شکی و چیزی به وجود او راه نیافت، مقداد بود. در روایتی امام باقر علیه السلام فرمود: إرتدّ النّاس الّا ثلثه: سلمان و اباذر و مقداد(2) (بعد از پیامبر) همه مردم مرتد شدند مگر سه نفر: سلمان، اباذر و مقداد.

2- گذشت که حضرت قسم می خورد اگر شمشیرش به دستش برسد و چهل نفر یا کمتر به او کمک نمایند، نمی گذارد حقش ازبین برود و در پیکار با آنها هیچگونه تردیدی، به خود راه نخواهد داد و حاضر است برای گرفتن حقش به طور جدّی قیام نماید(3)

** همچنین گذشت که، شب ها، فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و حسن و حسین علیهما السلام را همراه خود به دَرِانصار و بدریّین می بُرد و از آنها استمداد می کرد، شب وعده یاری می دادند ولی روز کسی نمی آمد مگر سه یا چهار نفر، سلمان و أبوذر و مقداد و احیاناً عمار.

أما واللّه لو کان لی عدّه أصحاب طالوت أو عدّه أهل بدر- وهم أعدائکم- لضربتکم بالسّیف حتّی یؤلوا إلی الحق و تنیبوا للصّدق، فکان أرتق للفتق و آخذ بالرّفق.


1- منتهی الامال: 2/ 113.
2- همان مدرک.
3- احتجاج: ص 84.

ص: 231

أللّهمّ فاحکم بیننا بالحق و أنت خیر الحاکمین* قال ثمّ خرج من المسجد فمرّ بصیره(1) فیها ثلاثون شاهًفقال: واللّه لو أنّ لی رجالًا ینصحون للّه عزّ وجلّ و لرسول اللّه بعدد هذه الشّیاه، لأزلت ابن آکله الذّباب عن ملکه قال فلما أمسی بایعه ثلاثمأه وستّون رجلًا علی الموت، فقال أمیرالمؤمنین علیه السلام أُغدوا بنا إلی أحجار الزّیت محلّقین و حلق أمیرالمؤمنین علیه السلام فماوافی من القوم محلّقاً إلّا أبوذر و المقداد و حذیفه بن الیمان و عمار بن یاسر، و جاء سلمان فی آخر القوم. آگاه باش به خدا قسم اگر یاوری به تعداد اصحاب طالوت، یا نفرات (جنگ) بدر داشتم شما را با شمشیر می زدم (با شما می جنگیدم) تا به سوی حق برگردید و به سمت راستی رو آورید، پس این کار بهترین راه به هم پیوستن شکاف (میان مسلمانها) و برگرداندن آرامش است.

خدایا در میان ما با حق داوری کن؛ بهترین داورها توئی.

راوی گوید: سپس از مسجد بیرون آمد و از کنار آغول گوسفندی گذشت که سی رأس گوسفند را در آن نگهداری می کردند؛ فرمود: به خدا قسم اگر مردانی به تعداد این گوسفندان، برای خدا آماده پیکار بودند من فرزند مگس خوار را از سریر ریاست پایین می کشیدم. راوی گوید: شبانگاه سیصد و شصت نفر با حضرت بیعت مرگ کردند فرمود: وعده ما احجار زیت (2) فردا با سر تراشده حاضر شوید؛ خود حضرت با سر تراشیده حضور یافت و از بیعت کنندگان پیش مرگ فقط سلمان و اباذر و مقداد و حذیفه بن یمان و عمار بن یاسر حاضر شدند که آخرین نفر سلمان بود، (در این حال) دست به آسمان بلند کرد وگفت: خدایا این مردم مرا نا توان کردند مانند به ضعف کشاندن بنی اسرائیل هارون را، پروردگا را تو در زمین و آسمان بر پنهان و آشکار دانائی چیزی بر تو پنهان نیست، مرگ مرا برسان و به صالحان ملحق فرما

** و فرمود: آگاه باش به کعبه و صاحب کعبه سوگند!؛ اگر نبود عهدی که با پیامبر بسته ام به یقین مخالفان را در خلیج آرزوهایشان، غرق می کردم و به طور


1- الصیره: جائی را گویند که دورش را سنگ چینی نموده وبادرخت و چوب اطرافش را بگیرند- مجمع البحرین-.
2- محلی است در کنار مدینه.

ص: 232

حتم صاعقه های مرگ را به سوی آنان می فرستادم و به زودی خواهند دانست (1).

3- در بعضی از روایتها آمده است که هفتصد نفر اطراف امام را گرفته بودند بر فرض تعداد 700 نفرهم درست باشد اما این تعداد در برابر بیش از سی هزار نفر، مسلح و جنگجو چه کاری می توانستند انجام دهند.

4- به احتمال قوی از جمله أسراری که درطول زمان و مخصوصاً درلحظات پایانی عمر، رسول خدا صلی الله علیه و آله با علی علیه السلام در میان گذاشت همین مطلب باشد که علی علیه السلام فریب آنهارا نخورد، چون پایان کار به شکست و ندامت می انجامد و نتیجه این اختلاف، یورش دشمنان دین از داخل و خارج به کشور اسلام و کندن ریشه آن خواهد بود، شاهدش گفتار علی علیه السلام به فاطمه علیها السلام است وقتی خانه نشینی را به او اعتراض کرد، دراین حال صدای أذان بلند شد علی علیه السلام فرمود: (زهراء) باقیماندن این صدابرایت مهم است یا به دست آوردن فدک؟! عرض کرد: باقیماندن صدا.

یعنی کشیدن شمشیر (که معلوم نبود، نهایتاًبه کجا منتهی می شود) مساوی بود با درهم شکستن شوکت اسلام و خوابیدن پرچمش.

بلی اگر آن بی انصافان، بیعت غدیر خم علی را نمی شکستند و حق را به صاحب حق می رساندند و مانند زمان رسول خدا دست بهم میدادند و اتحاد خود را حفظ می کردند هیچکس جرئت عرض أندام نداشت واینکه اگر علی در کرسی خلافت نشیند اعراب بپا میخیزند، بهانه ای بیش نبود

** به امید روزی که یوسف گمگشته اش از راه برسد و اسلام را به سرتاسر گیتی بگستراند و در روی زمین فقط صدای أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه طنین أفکند إنشاءاللّه و تعالی آمین.

«دفتر عمر علی بسته شد»

مشخصّات و امتیازات، علنی و سرّی و فوق سرّی بیشمار، این شخصیت برجسته عالم امکان که، اولین روز ولادت خود را، از بیت اللّه الحرام شروع نمود و


1- کافی: 8/- 31 32؛ بحارالانوار: ج 28 ص 241.

ص: 233

چشم به دنیا باز کرد، تا آخرین روز شهادت که باز در بیت خدا (مسجد کوفه) چشم از دنیا فرو بست، مشحون از عجائب و بیرون از سنجش، درک و فهم ماست؛

شخصیّتی که در علم و عمل، عبادت، و تقوی، زهد، عبادت، فصاحت و بلاغت، شجاعت، رشادت، عدالت، و بالأخره اخلاص، حرف اول را می زد؛

انسان کاملی که در برابر صفات کمال او، جرجی زیدان ها و جرج جرداقها و لوئیس معلوفها و هزاران شخصیتهای علمی و مذهبی، مسلمان و غیر مسلمان، در برابر عظمت وجودی اش، با فروتنی کامل، زانو زده و لب به تعریف و تمجیدی باز نمایند که هیچوقت برای دیگران، در هر مقامی هم باشد، روا نمی دارند، و حق هم همین است برای نمونه، در کجای دنیا، دیده شده است که مردی در میدان جنگ، جنگی که قرآن در باره آن، این گونه سخن می گوید: إِذْ جاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا(1) (به خاطر بیاورید) زمانی را که آنها از طرف بالا و پایین (شهر) بر شما وارد شدند (و مدینه را محاصره کردند) و زمانی را که چشمها از شدت وحشت خیره شده و جانها به لب رسیده بود، وگمانهای گوناگون بدی به خدا می بردید.

جنگ نا برابر و کمر شکن که، دشمن عربده می کشد و اسب جولان می دهد و مبارز می طلبد، افراد خودی از شدت ترس و وحشت، پیامبر را به جلو انداخته و عقب کشیده اند، ناگهان این مرد بیست وپنج ساله آسمانی، قدم به میدان همچون جنگی گذاشت که به خاطر أهمّیّت و بزرگی آن رسول خدا صلی الله علیه و آله پشت سر این جوان، نگاه کرد و باچشمان پر از اشک فرمود: برز الإسلام کلّه علی الشّرک کلّه کلّ اسلام به سوی کلّ شرک، هویداگشت و به مبارزت رفت.

دشمن غدّار مانند، عمرو بن عبدود غرق در آهن و فولاد زره جنگی، بالای اسب کوه پیکر نشسته و با خواندن رجز؛

و لقد بححت من النداء بجمعکم هل من مبارز

و وقف اذ جبن الشّجاع بموقف البطل المناجز


1- حزاب: 10.

ص: 234

همتا می طلبد جوان، بدون فوت وقت خود را به میدان رسانده پاسخ رجز را می دهد

لاتعجلنّ فقد أتاک مجیب صوتک غیر عاجز

ذو نیّه و بصیره و الصّبر منجی کلّ فائز

پس از گفتگوها و مبارزات جانانه، دشمن را به خاک هلاک انداخت و خواست سر از تنش جدا نماید، دیدند جوان مبارز ناگهان، خود را کنار کشید و دقائقی صبر کرد و سپس کار او را تمام نمود؛

ولمّا أدرک «عمروبن عَبْدِ وُدّ» لم یضربه فوقعوا فی علیّ فردّعنه حذیفه فقال النّبی صلی الله علیه و آله مه یا حذیفه فإنّ علیّاً سیذکر سبب وقفته، ثمّ إنّه ضربه، فلمّا سئله النبیّ عن ذالک فقال: قد کان شتم أمّی و تَفَلَ فی وجهی فخشیت أن أضربه لِحَظِّ نفسی فترکته حتّی سکن ما بی ثمّ قتلته فی اللّه (1) وقتی که عمرو بن عبدود را درک کرد (و به او رسید) او را نکشت، (لشکریان حضرت) پشت سر علی علیه السلام به بد گویی پرداختند، حذیفه نیز این کارش را نمی پسندید، پیامبر فرمود: ساکت باش ای حذیفه، علی بزودی سبب تأخیرش را بیان خواهد کرد. سپس علی علیه السلام او را زد و هلاک ساخت.

وقتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله علت تأخیرش را جویا شد گفت: او (عمرو بن عبدود،) به مادرم فحش داد و به صورتم تُف انداخت! ترسیدم اگر او را در آن حال بکشم، به خاطر خواسته دل خودم کشتم، در آنصورت اجر و پاداشی از جانب خدا به من تعلق نمی گرفت، پس او را ترک کردم تا آتش غضب اندرونم خاموش شد و دلم آرام گرفت، سپس او را برای رضای خدا کشتم، تا از خدااجر و مزدی داشته باشم.

اخلاص ناب یعنی این، بجز از علی کِه می توانست، در آن بحران و طوفان، این


1- مناقب ابن شهر آشوب: 1/ 381؛ بحارالأنوار: 41/ 50 بنقل از مناقب او هم از تاریخ طبری؛ مستدرک الوسائل: 3/ 220؛ موسوعه التّاریخ الإسلامی، محمد هادی یوسفی: 2/ 469؛ الأنوار العلویّه جعفر النقدی: ص 116؛ الإمام علی أحمد رحمانی همدانی: ص 631؛ میزان الحکمه ری شهری: 1/ 560؛ حیاه أمیر المؤمنین عن لسانه محمد محمدیان: 1/ 170 از بحار و مناقب؛ پند تاریخ: 5/ 200 بنقل از أنوارالنّعمانیّه جزائری و عین الحیوه مجلسی رحمهم اللّه.

ص: 235

همه دقت و مواظبت داشته باشد؛ و در بحرانها و کورانهای خطرناک، در پی به دست آوردن، رضای دوست، آنگونه استقامت نشان دهد و نفس خودرا مهار کند و رضای دوست را بر همه چیز مقدم بدارد؛

رسول خدا صلی الله علیه و آله با یک مدال جاویدان، او را مفتخر ساخته و پاداش و بهای بزرگی را به او اعطا نمود، و به ارزش خدمت آن روز، أبدیت بخشید.

«ضربه علیّ یوم الخندق أفضل من عباده الثّقلین»

یک ضربت علی روز خندق افضل است از عبادت جنّ و إنس، زیرا بقای اسلام با آن یک ضربت بود و موقع روبرو شدن با دشمن هم فرمود: تمامی اسلام باتمامی کفر روبروگشت.

جرجی زیدان حق دارد دربرابر این عظمت و بزرگی، محو شده، سر تعظیم فرود آورده و از صمیم قلب بگوید: «دنیا مانند لیوانی که توپ بزرگی در آن جانگیرد، نتوانست بزرگی و عظمت علی را در خود جادهد»* حالا این مرد ملکوتی با این عظمت و بزرگواری، این عمر فانی چند روزه را، از ابتدا تا انتها، در میان ناسو تیان چگونه سپری کرد و با چه وضعی گذرانید که، با جمله کوچک فزت بربّ الکعبه(1) پرده از اسرار زندگی خود برداشته و درِ یک دنیا معنا را بروی ما باز کرد.

خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم***راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

یا با گفتن این کلمات غمبار و اللّه لإبن أبی طالب آنس للموت من الطّفل علی ثدی أمّه (2) به خدا قسم یقیناً پسر ابی طالب به مرگ مأنوس تر از بچه شیر خوار است به پستان مادر؛

می خواست چه چیزی را برای ما ناسوتیان بفهماند؛ می خواست بگوید: شما و دل شما شایستگی آن را نداشت که علی را آنگونه که بود بپذیرد،

علی که در خانه خدا و با میهمانداری خدا قدم به دایره وجود گذاشت و در خانه خدا با میزبانش و با معبودش، با محبوبش، نمی دانم خلاصه با همه چیزش، و با


1- أمالی مفید: ص 169؛ أنوار النّعمانیه: 4/ 206.
2- أنوار النّعمانیه: 4/ 206.

ص: 236

همه وجودش وبا خدای خودش گرم نجوی بود، ناگهان بایک ضربت فقط با یک ضربت شمشیر دست اهریمنی، به خاک و خون نشست و در خون خود غلتید، و باگفتن «فزت بربّ الکعبه به خدای کعبه قسم، رستگار شدم» خوشحالی خود را از رهائی این زندگی اندوه بار و پر از رنج و اندوه یا بهتر بگویم: شادمانی خود را از خلاص شدن، از این زندگی نکبت بار، به جهانیان اعلام کرد، او که بقول مرحوم «شهریار»

تا که فجر سینه آفاق شکافت***چشم بیدار علی خفته نیافت

طالب وصلِ، اصل خویش بود در شب 21 رمضان در ماه میهمانی خدا و در خانه خدا به سوی یار، پر کشید و رفت.

«امام حسن عسکری علیه السلام»

«نحن حجّه اللّه علی الخلق و فاطمه حجّهٌ علینا»

«أطیب البیان: 13/ 235.»

بخش 3 دختر وحی

اشاره

ص: 237

بخش 3- «دختر وحی»

اشاره

در باره زندگی پرماجرای دختر وحی، و در فضایل و مناقب آن سالار بانوان هر دو جهان، کتابها نوشته شده و تحقیق ها به عمل آمده و شعرها سروده شده است، که، نمی توان یک میلیونم آن را در این مختصرگنجانید، اما برای اینکه قطره ای از دریا آورده شود و این کتاب، از فیض ذکر فضیلت ها و سر گذشت های تلخ و شیرین او بی بهره نباشد قبل از ورود به مطالب بخش، به چند مطلب ذیل توجه فرمائید.

بنا به مدارک فراوان و روایات خود اهل سنت، شکی نیست که، فاطمه زهرا (علیها السلام) از دست خلیفه اول و دوم ناراحت و ناراضی بود و برآن دو غضب نمود به طوری که تا زنده بود با آنان سخن نگفت و از دنیا رفت.

آیا- پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم نفرمود: «هر کس فاطمه را ناراحت وناخشنود کند مرا ناراحت و آزرده نموده و هرکس مرا غضبناک کند خداوند بزرگ را به غضب آورده است»؟.

از این رو حضرت علی علیه السلام پیکر پاک حضرت فاطمه علیها السلام را شبانه دفن کرده و اجازه ندادند خلیفه اول و دوم در تشییع جنازه شرکت نمایند! این مطلب در کتاب های حدیثی اهل سنت فراوان آمده است.

این سؤال برای مسلمانان وجود دارد که

چرا قبر فاطمه زهرا علیها السلام پنهان و نامعلوم است؟ مگر او یادگار رسول خدا

صلی الله علیه و آله وکوثر، و عضو آیه تطهیر و مباهله نبود؟ تاکنون فکر نشده است که

چرا قبر آن حضرت پنهان است؟!.

چرا حضرت علی و امام حسن و امام حسین و سایر ائمه علیهم السلام آن را پنهان نگهداشته اند؟

آیا- همه این موارد حاکی از این نیست که علت ناراحتی آن حضرت دو چیز

ص: 238

بوده است، یکی مسأله خلافت و حمله و هجوم به خانه حضرت فاطمه زهرا علیها السلام و تهدید به آتش زدن و دوم تحویل ندادن فدک، چنانکه در کتابهای اهل سنت نیز آمده است.

عقد الفرید نوشته احمد بن محمد بن عبد ربه، متوفای (328)، می نویسد:

«عمر با شعله ای آتش روانه خانه فاطمه شده تا آنجا را به آتش بکشد در این هنگام با فاطمه برخورد کرد، فاطمه به وی گفت: ای پسر خطاب!

آیا- برای آتش کشیدن خانه ما آمده ای؟! عمر گفت: آری مگر آن که با ابوبکر بیعت کنید»(1).

جریان حمله و تهدید خلیفه دوم به خانه فاطمه و علی علیه السلام در همه این کتابها آمده است و غیر قابل انکار با توجه به آن که در کتابهای اهل سنت این جریان ذکر شده؛

آیا- می توان گفت این واقعه را شیعیان ساخته اند؟ اگر این جریان ساختگی باشد باید گفت که همه کتابهای اهل سنت نیز ساختگی است!.

«1- اذیت نکردن»

اذیت کردن هر انسانی از صفات ناپسند و رفتار زشت و مصداق بارز مردم آزاریست که همه این خصلت ها، در هر شریعتی از شرایع آسمانی و زمینی و برای هر کسی، مورد مذمّت و توبیخ قرار گرفته و صاحبان عقل و خرد نیز آن را تقبیح نموده و متنفرند.

در قرآن کریم، اذیت کردن بر پیامبر را بطور خاص تحریم کرده و آن را نشانه بی ایمانی دانسته است؛ با صراحت کامل، کسانی را که، به آزار و اذیّت آن حضرت اقدام نمایند، لعنت کرده و عذاب دردناکی را درانتظار آنها قرار داده است، به آیات ذیل توجه نمائید.


1- عقدالفرید: ج 5، ص 13 و 14 چاپ بیروت، و ج سوم، ص 64 چاپ مصر.

ص: 239

1- وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ (1) و آنها که فرستاده خدا را اذیت کرده (و آزار می دهند) برای آنهاست عذاب دردناک.

2- إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِیناً(2) آنانکه خدا و پیامبرش را آزار می دهند، خداوند آنها را در دنیا و آخرت، از رحمت خود دور ساخته، و برای آنها عذاب خوار کننده ای آماده کرده است.

3- وَ ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ (3) شما حق ندارید رسول خدا را آزار دهید.

حفظ حرمت رسالت و عدم آزار او از حقوق مسلّمه نبوّت است،

پس کسانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله را اذیت نمایند طبق نص صریح آیات فوق، ملعون دنیا و آخرت هستند.

«2- مصداق أذیت رسول خدا صلی الله علیه و آله»

++ یکی از نمونه های روشن و مصداق صحیح اذیت و آزار رسول خدا صلی الله علیه و آله، آزار و اذیت اهل بیت او، مخصوصاً پاره تن و تنها دخترش، سالار بانوان هر دو جهان، فاطمه زهراء علیها السلام است که در منابع و مدارک معتبر حدیثی فریقین (سنی و شیعه) در این باره احادیث فراوان و غیر قابل انکاری وجود دارد که در کتاب «از مباهله تاعاشورا» ی مؤلف مقداری از آن را در ذکر حالات آن بانوی دو عالم بخوانید. ولی برای حضور ذهن به دو حدیث ذیل توجه نمایید. فاطمه بضعه منّی من آذاها آذانی و من آذانی فقد آذی اللّه (4) فاطمه پاره تن من است هر کهِ اورا اذیّت کند مرا اذیت نموده و اذیت کننده من خدا را اذیت کرده است. اسماعیل بخاری پس از نقل این حدیث در صحیحش می گوید: إنّ فاطمه ماتت وهی غضبی علی أبی بکر و عمر لأنّهما آذیاها(5) فاطمه از دنیا رفت در حالی که او بر ابو بکر و عمر غضبناک بود، چون آن دو، او را اذیّت کردند.


1- توبه: 61؛
2- احزاب: 57؛
3- احزاب: 53؛
4- صحیح بخاری: 2/ 185 و 3/ 163.
5- صحیح بخاری: 2/ 115 و 3/ 25؛ محاکمات الخلفاء ص 226.

ص: 240

ألا إنّکِ بضعه منّی من آذاکِ فقد آذانی (1) (دخترم) آگاه باش تو پاره تن منی هرکه ترا آزار دهد مرا آزار داده است.

«حدیثی چند از اهل سنت»

اشاره

أحادیثی را در باره أهلبیت علیهم السلام از نظر دور نداریم.

1- قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله أذکّرکم اللّه فی أهل بیتی (2) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: در باره أهل بیتم خدا را به یادتان می آورم (یعنی برای آنها، همیشه رضای خدارا در نظر بگیرید).

2- و قال صلی الله علیه و آله أیّهاالنّاس لاتأتونی غداً بالدّنیا تزفّون زفّاً و یأتی أهل بیتی شعثاً غبراً مظلومین تسیل دمائهم ... أیّهاالنّاس اللّه اللّه فی أهل بیتی (3) و فرمود: ای مردم! نباید فردا شتابان به سوی من آیید در حالی که اهلبیت من، غبار آلوده، خاک گرفته، مظلوم وبابدن خون آلود، پیش من آیند (که به خون خود غلطیده و خون از بدن آنها جاری شود.) ای مردم شما را به خدا، شمارا به خدا، در باره اهل بیت من (حرمت آنهارا نگهدارید و به آنها آزار نرسانید، آنها را گرامی بدارید.)

3- و قال: استوصوا بأهل بیتی خیراً فإنّی أخاصمکم عنهم غداً و من أکن خصمه أخصمه و من أخصمه دخل النّار(4) و فرمود: با اهل بیت من نیکی کنید

(و نگهداشتن حرمت آنها را به همدیگر سفارش نمایید) فردا من (در پیشگاه خدا) مدافع آنها خواهم بود، و هرکس من مدافعش باشم محکوم خواهم نمود و هر کهِ را من محکوم نمایم (و دشمنش من باشم) به آتش (سوزان جهنّم) داخل می شود.

4- و قال: إحفظونی فی عترتی و ذرّیّتی، فمن حفظنی فیهم حفظه اللّه، ألالعنه اللّه


1- کفایه الأثر: 62- 63؛ بحارالأنوار: 36/ 307؛ الهجوم: ص 36.
2- سنن دارمی 2/ 432؛ الهجوم علی بیت فاطمه ص 17.
3- خصائص الأئمّه ص 74- 75؛ الهجوم ص 17.
4- ذخائرالعقبی ص 18. عنه الهجوم ص 17.

ص: 241

علی من آذانی فیهم ... ثلاثاً(1) احترام مرا با (محترم شمردن) عترت و اولاد من نگهدارید، هرکس با در نظر گرفتن من، حرمت آنها را نگهدارد، خداوند او را حفظ خواهد نمود آگاه باش از رحمت خدا دورند کسانی که در باره آنها، مرا آزار دهد.

5- قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله: سیلقی أهل بیتی من بعدی تطریداً وتشریداً(2) رسول خدا فرمود: بزودی بعد از من، اهل بیتم تبعید و دور از وطن بودن و رانده شدن را خواهند دید.

6- وقال صلی الله علیه و آله الویل لظالمی أهل بیتی، عذابهم مع المنافقین فی الدّرک الأسفل من النّار(3) فرمود: وای بر ستمگران اهل بیت من،! آنها در پائین ترین جای آتش با منافقان معذب، خواهند بود

و قال: صلی الله علیه و آله إنّ اللّه حرّم الجنّه علی من ظلم أهل بیتی أوقاتلهم أو أغار علیهم أو سبّهم (4) و فرمود: خداوند به طور یقین، بهشت را برای کسی که به اهل بیت من ستم کند و یا آنها را بکشد و یا آنها را غارت کرده و سبّ نماید، حرام نموده است.

7- و قال صلی الله علیه و آله ستّه لعنتهم، لعنهم اللّه و کلّ نبیّ مجاب ... و المستحلّ من عترتی ما حرّم اللّه ...(5) و فرمود: شش طایفه است که من و خدا و تمامی أنبیاء مستجاب الدعوه، آنها را لعنت کرده است ... و آنهائی که حرام خدا را در باره عترت من، حلال بشمارد.

8- و قال: صلی الله علیه و آله إشتدّ غضب اللّه علی من آذانی فی عترتی (6) فرمود: سخت است غضب خداوند بر کسانی که مرا در باره عترتم أذیت نماید.

9- وقال: من آذانی فی أهلی فقد آذی اللّه (7) و فرمود: هرکس در باره اهل بیتم مرا اذیت نماید، قطعاً خدا را اذیت کرده است.


1- کشف الغمّه 1/ 416.
2- مستدرک حاکم: 4/ 487.
3- مناقب ابن مغازلی ص 66، 403، ح 94؛ الهجوم ص 18.
4- ذخائرالعقبی ص 20.
5- مستدرک حاکم: 1/ 36؛ الهجوم: ص 18.
6- کنزالعمال 12/ 94.
7- کنزالعمال: 12/ 103؛ الهجوم: ص 18.

ص: 242

10- و قال: اشتدّ غضب اللّه علی من أراق دمی و آذانی فی عترتی (1) شدّت یافته است غضب خداوند برکسانی که خون مرا بریزد و در باره اهل بیتم مرا اذیت نماید.

شیعه چه می گوید!

از دهها روایت شیعه در این باره فقط به حدیث ذیل توجه نمائید.

قال: صلی الله علیه و آله إلی اللّه أشکوا المنکرین لفضلهم و المضیّعین لحرمتهم بعدی، کفی باللّه ولیّاً و ناصراً لعترتی و أئمّه أمّتی و منتقماً من الجاحدین لحقّهم

(وسیعلم الّذین ظلموا أیّ منقلب ینقلبون)(2) از منکرین فضائل و ضایع کنندگان حرمت آنها بعد از من، به خدا شکایت خواهم برد. بس است ولیّ و یاور بودن خدابه عترت و امامان امّتم و برای انتقام گرفتن از سرپیچی نمایندگان حق آنها، به زودی ستمگران، کیفر و نتیجه اعمال خود را خواهند دید

از خوانندگان محترم این مجموعه کوچک، استدعا دارد مطالب این چند فصل را در برابر دیدگان خود تابلو قرار داده و به خاطر خود بسپارند و، خود قضاوت نمایند

آیا- در حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله و پس از رحلت او، در هر موقعیتی که، پیش می آمد خود را در کفه دیگر ترازو قرار داده و اظهار وجود می کردند و در موارد گوناگون صریحاً برخلاف رسول خدا، رأی صادر کرده و با نصوص صریح قرآن و سنت، مخالفت علنی می کردند و از هیچ چیز هم إبائی نداشتند حتّی رسول الهی را با کمال بی شرمی زیر سؤال برده و به هذیان گویی متهم می ساختند، و بعد از او، اهلبیت او را، به آن روز انداختند، فرداروز قیامت در پیشگاه خداوند چه جایگاهی خواهند داشت.


1- کنزالعمال 1/ 267 و 10/ 435. الهجوم ص 19.
2- کمال الدین: ص 261؛ شعراء 227.

ص: 243

«سخنگوی بطن مادر»

محبّ الدّین طبری در کتاب ذخائرالعقبی از سیره ملا نقل می کند: که پیامبر أکرم صلی الله علیه و آله فرمود: أتانی جبریل بتفّاحه من الجنّه فأکلتها و واقعت خدیجه فحملت بفاطمه، فقالت: إنی حملت حملًا خفیفاً فاذا خرجتَ، حدّثنی فی بطنی جبرئیل برای من از بهشت سیبی آورد، پس آن را خوردم و با خدیجه هم بستر شدم، به فاطمه بار دار شد او می گفت: بار سبکی برداشتم وقتی که تو بیرون می روی، این بچه در شکمم بامن سخن می گوید:

وقتی که خواست بار نهد به قابله های قریش فرستاد برای مراسم زایمان حضور بهم رسانند، در پاسخ گفتند: چون بر خلاف میل ما، با محمد ازدواج کردی، از ما هم کمک نخواه! خدیجه از پاسخ منفی آنها متحیر مانده بود ناگهان چهار بانوی زیبا و نورانی که قابل توصیف نیست حاضر شدند یکی گفت: من مادرت حوا هستم دومی گفت: من آسیه دختر مزاحم هستم سومی اظهار داشت، من هم کلثوم خواهر موسایم چهارمی خود را مریم، مادر عیسی معرفی کرد که آمده ایم آنچه را که زنها موقع زایمان به همدیگر یاری می رسانند، بتو کمک کنیم

پس فاطمه به زمین گذاشته و دیده به جهان گشود، در حالی که انگشتش را بالا گرفته و به سجده افتاده بود.(1)

وکانت فاطمه تحدّث فی بطن أمّها فاطمه درشکم مادر سخن می گفت (2).

«شافعی» امام اهل سنت، از خدیجه روایت کرده است فرمود: وقتی که من به فاطمه باردار شدم برای من بار سبکی بود و بامن حرف می زد(3)

دهلوی دانشمند سنی گوید: وقتی که خدیجه به فاطمه باردار شد، آن کودک


1- ذخائرالعقبی: ص 44؛ فضائل الخمسه: ج 3 ص 154.
2- ذخائر العقبی: ص 59.
3- نزهه المجالس: 2/ 227.

ص: 244

أرجمند، در شکم او با وی سخن می گفت، و او این رخداد شگرف را از پیامبر پنهان می داشت؛ روزی پیامبر وارد خانه شد و اورا در حالی دید بی آنکه کسی در خانه باشد، سخن می گوید. از او پرسید: با کهِ حرف می زدی؟! گفت: کودکی که درشکم دارم با من سخن می گفت.

فرمود: خدیجه! مژده ات باد! خدا این دختری را که در بطن تو است، مادر یازده تن از جانشینان من قرار داده که بعد از من و پدرشان علی علیه السلام، یکی پس از دیگری خواهند آمد.(1)

شعیب مصری: می نویسد: هنگامی که حق نا پذیران از پیامبر خواستند که ماه شکافته شود، «خدیجه» در حالی که به فاطمه باردار بود، گفت: نومید و سر أفکنده باد آنکه محمّد صلی الله علیه و آله را- که برترین پیامبر پروردگار من است- تکذیب نماید.

درست در این حال بود که فاطمه از درون جان مادر ندا داد که: ای مادر! نگران مباش که خدا با پدر من است.(2)

«به خاطر او»

«یا أحمد لولاک لما خلقت الأفلاک، و لولا علیّ لما خلقتک، و لولا فاطمه لما خلقتکما»(3) هان ای أحمد! اگر به خاطر تو نبود جهان را نمی آفریدم، و اگر علی نبود تو را نمی آفریدم و اگر علی نبود تو را نمی آفریدم، و اگر فاطمه نبود شما را پدید نمی آوردم.

(ای سلمان!)

حبّ فاطمه ینفع فی مأهٍ من المواطن، أیسر تلک المواطن: الموت و القبر

و المیزان و المحشر والصّراط و المحاسبه(4) رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای سلمان


1- الرّوض الفائق زمخشری ص 214؛ بحارالأنوار: 43/ 2؛ جلاءالعیون شبّر: ص 122.
2- الرّوض الفائق: ص 214.
3- الجنّه العاصمه: ص 149.
4- مقتل خوارزمی: 1/ 6؛ فرائدالسّمطین: 2/ 67.

ص: 245

دوستداری فاطمه در صد موطن پر مخاطره سود می بخشد، که آسان ترین آنها، آستانه مرگ، قبر، میزان و محشر، صراط، و به هنگام حساب و کتاب

«انسان حوری خصلت»

خطیب بغدادی، با سند خود از ابن عباس روایت می کند: قال: رسول اللّه صلی الله علیه و آله ابنتی فاطمه حوراء آدمیه لم تحض و لم تطمث و إنّما سمّاها فاطمه لأنّ اللّه فطمها و محبیها من النّار(1) پیامبر أکرم صلی الله علیه و آله فرمود: دخترم فاطمه آدمی حوری صفت است، (مانند زنان دیگر) عادت ماهانه ندارد، همانا او را که فاطمه نامید چون خداوند او و تمامی دوستدارانش را از سوختن با آتش بریده است.

هنگامی که فرزند بزرگ خود امام حسن علیه السلام را به دنیا آورد، اسماء بنت عمیس به پیامبر أکرم صلی الله علیه و آله عرضکرد: یارسول اللّه إنّی لم أر لها دماً فی حیض و لا نفاس، فقال صلی الله علیه و آله أما علمت أن ابنتی طاهره مطهره لا یُری لها دم فی طمث و لا ولاده!.(2) ای رسول خدا من برای او نه حیضی دیدم و نه نفاسی، فرمود: آیا نمی دانی دخترم، پاک و پاکیزه است، بر او خونی در زایمان و حیض دیده نمی شود

«چرا فاطمه و بتول!»

اشاره

چرا او را به این دو نام نامیدند به روایت ذیل که از کتابهای اهل سنت نقل می شود توجه فرمائید.

علی علیه السلام روایت می کند که پیامبر أکرم صلی الله علیه و آله به فاطمه فرمود: یافاطمه تدرین لمَ سُمّیتِ فاطمه؟ قال علیّ علیه السلام یارسول اللّه لم سُمّیتْ فاطمه؟ قال إنّ اللّه عزّ وجلّ قد فطمها و ذرّیتها من النّار ای فاطمه می دانی چرا فاطمه به فاطمه نامیده شده ای؟

علی علیه السلام عرض کرد ای رسول خدا چرا؟! فرمود: خداوند او و ذیه او را از آتش


1- تاریخ بغداد: ج 12 ص 331؛ فضائل الخمسه: ج 3 ص 153؛ صواعق المحرقه ابن حجر: ص 96 واز نسائی نیز نقل کرده است.
2- ذخائرالعقبی ص 44: فضائل الخمسه: ج 3 ص 153.

ص: 246

بریده است.(1)

و از حافظ دمشقی نیز نقل کرده است و در مسند امام رضا علیه السلام است که فرمود:

انّ رسول اللّه صلی الله علیه و آله قال: انّ اللّه عزّ وجلّ فطم ابنتی وولدها و من أحبهم من النّار، فلذالک سمیت فاطمه خدای عز و جل او و اولاد او و دوستداران او را از آتش منقطع کرده است.

إنّما سمّیت فاطمه لأنّ اللّه فطمها و محبّیها عن النّار خداوند او و دوستانش را از آتش دور ساخته است (2).

ابن أثیر درکتاب النّهایه در ماده (بتل) گوید: سمّیت فاطمه البتول لإنقطاعها عن نساء زمانها فضلًا و دیناً و حسباً (و قیل) لِانقطاعها عن الدّنیا الی اللّه (وقال عبیده الهروی فی (الغریبین) سُمِّیْت فاطمه بتولًا لأنّها بَتَلْت عن النّظیر فاطمه را بتول نامیدند، چون او، از زنان زمان خود متمایز است از حیث فضل و دین و حسب (و گفته شده) برای این است که، او از دنیا، به سوی خدامنقطع شد و عبیده هروی هم درکتاب «غریبین» گوید: فاطمه را بتول نامیدند چون بی مانند بود.(3)

«مادر پدر!»

ابن أثیر در ذکر حالات فاطمه علیها السلام می گوید: وکانت فاطمه تکنّی أم أبیها فاطمه را مادر پدرش می گفتند.(4)

عن جعفر بن محمد علیهما السلام أنّه قال: کانت کنیه فاطمه بنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله أم أبیها روایت از امام صادق علیه السلام است که فرمود: کنیه فاطمه دختر رسول خدا، مادر پدرش بود.(5)


1- ذخائرالعقبی: ص 26،
2- کنز العمال: ج 6 ص 219؛ این روایت را دیلمی نیز از ابی هریره از رسول خدا نقل کرده است.
3- فضائل الخمسه: ج 3 ص 156 بنقل از منابع بالا.
4- اسد الغابه فی معرفهالصحابه: ج 5 ص 520.
5- استیعاب ابن عبدالبر: ج 2 ص 752؛ فضائل الخمسه: ج 3 ص 156.

ص: 247

این کلمه خیلی معنا دار و پر مغز است، چرا این کنیه به او داده شد یک دختر چگونه می تواند برای پدر مادر باشد وو .. اظهار نظرهای زیاد و بررسی های بیشتر وجود دارد که برای آوردن آنها، مقام را مجال نمی باشد.

«شبیه پدر»

احمد بن حنبل از مالک بن انس روایت کرده است که: لم یکن أحد أشبه برسول اللّه صلی الله علیه و آله من الحسن بن علی علیه السلام وفاطمه علیها السلام کسی مانند حسن بن علی و فاطمه به رسول خدا شبیه نبود(1).

ترمذی با سند خود از عائشه روایت کرده است که: مارأیت أحداً أشبه سمتاً و دلًا وهدیاً برسول اللّه صلی الله علیه و آله فی قیامها و قعودها من فاطمه علیها السلام بنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله قالت و کانت إذا دَخَلَتْ علی النّبی قام الیها فقبّلها و أجلسها فی مجلسه و کان النّبی اذا دخل علیها قامت من مجلسها فقبّلته و اجلسته فی مجلسها (الحدیث) کسی را ندیدم در صورت، سیرت، راه رفتن، و در خلق و خوی، در نشست و برخواست به رسول خدا صلی الله علیه و آله شبیه تراز فاطمه باشد هر وقت پیش پیامبر أکرم می آمد به احترام او می ایستاد و او را می بوسید ودر جای خود می نشانید و همچنین اگر رسول خدا به محلی که فاطمه بود، داخل می شد؛ فاطمه بلند می شد و آنحضرت را در جای خود می نشاند.(2)

آیا- کسی که شخص اول عالم امکان، به احترام او بپاخیزد و ببوسد و در جای خود بنشاند وو .. در نظر اهل تحقیق، دارای چه جایگاهی و مقام والائیست و باید به او چه ارزش و بها داد؟!، بلی در آینده نزدیک می خوانید که چه رفتاری کردند.

باز روایت از عائشه است که ما رأیت أحداً کان أشبه کلاماً و حدیثاً من فاطمه


1- مسند امام احمد ج 3 ص 164.
2- صحیح ترمذی: ج 2 ص 319؛ صحیح ابو داود: ج 33 ص 223 در باب ماجاء فی القیام؛ مستدرک الصحیحین: ج 4 ص 272؛ صحیح بخاری فی باب الأدب المفرد: ص 136؛ عسقلانی در فتح الباری ج 9 ص 200؛

ص: 248

برسول اللّه (الحدیث) کسی را ندیدم از جهت سخن گفتن و حرف زدن، به رسول خدا از فاطمه شبیه تر باشد (تاآخرخبر).(1)

مسلم در صحیحش، در کتاب فضائل الصحابه، در باب فضایل فاطمه، باسند خودش از عائشه روایت می کند: اجتمع نساء النّبی صلی الله علیه و آله فلم یغدر منهنّ امرأه فجائت فاطمه تمشی کأنّ مشیتها مشیه رسول اللّه فقال مرحباً بابنتی فأجلسها عن یمینه أو عن شماله (الحدیث) زنهای پیامبر أکرم گرد هم آمدند هیچیک ازآنها، از جایش تکان نخورده بود که فاطمه آمد راه رفتنش مانند راه رفتن رسول خدا بود حضرت (او را که دید فرمود:) دخترم خوش آمد پس او را در کنارش راست یا چپ نشانید (تاآخر خبر).(2)

«عزیزترین أهلبیت؟!»

عایشه گوید به خدا قسم: أحبّ النّاس الی رسول اللّه صلی الله علیه و آله من النّساء فاطمه علیها السلام و من الرّجال علیّ علیه السلام درپیشگاه پیامبر، از زنان، کسی را محبوب تر از فاطمه و از مردان علی را ندیدم.(3)

«أدای احترام

عائشه گوید: کانت اذا دخلت علیه رحّب بها و قام إلیها فأخذ بیدها فقبّلها و أجلسها فی مجلسه (الحدیث) هنگامی که فاطمه به پیش رسول خدا می آمد به پاس احترام او، می ایستاد و خوش آمد می گفت، و دست او را می گرفت و می بوسید و در جای خود می نشانید.(4)


1- مستدرک الصحیحین: ج 3 ص 154 و 159؛ بخاری در ادب المفرد: ص 141؛ استیعاب ابو عمرو: ج 2 ص 751؛ سنن بیهقی: ج 7 ص 101.
2- مسند احمد: ج 6 ص 282؛ ابن ماجه در صحیحش در باب ماجاءفی ذکر مرض رسول اللّه؛ وگروه زیادی از ائمه حدیث آورده اند که مجال ذکر نام همه آنها نیست.
3- مستدرک حاکم: 3/ 154؛ العقد الفرید: 2/ 275.
4- مستدرک الصحیحین: ج 3 ص 154؛ بیهقی در سنن: ج 7 ص 101 در آخر روایت می گوید: اذا دخل الیها رحّبت به و قامت فأخذت بیده فقبّلته و زمانی که رسول خدا به پیش فاطمه می آمد، خوش آمد می گفت دستش را گرفته و می بوسید؛ استیعاب: ج 2 ص 751؛ بخاری در ادب المفرد ص 141 و جمعی دیگر.

ص: 249

عن عائشه: وکانت اذا دخلت علیه قام الیها فقبّلها و اجلسها فی مجلسه (الحدیث روایت از عائشه است که هروقت فاطمه پیش رسول خدا می آمد بلند میشد و او را می بوسید و در جای خود می نشانید.(1)

«آخرین، و اولین نفر»

عن ثوبان مولی رسول اللّه صلی الله علیه و آله قال: کان رسول اللّه اذا سافر کان آخر عهده بانسان من اهله، فاطمه؛ وأول من یدخل علیه اذا قدم فاطمه علیها السلام (الحدیث) ثوبان غلام رسول خدا گوید: هروقت حضرت به سفر می رفت آخرین کس که از او جدا میشد فاطمه بود و در باز گشت اولین کسی را که ملاقات می کرد او بود (تاآخر خبر).(2)

حاکم با سند خود از عبد اللّه بن عمر روایت کرده است: إنّ رسول اللّه اذا خرج فی غزاه کان اول عهده بفاطمه رسول خدا هر وقت به جنگی می رفت (در بازگشت) نخستین کسی که او را ملاقات می کرد، فاطمه بود.(3)

در روایت دیگر از ابن عمر مانند جملات بالا آمده است و اضافه کرده موقع رسیدن به فاطمه می گفت: فداک أبی و أمی پدر و مادرم فدای تو (دخترم) باد(4).


1- صحیح ترمذی: ج 2 ص 319.
2- صحیح ابی داوود ج 26 در باب ماجاء فی الإنتفاع بالعاج؛ مسند احمد ج 5 ص 275؛ سنن بیهقی: ج 1 ص 26.
3- مستدرک صحیحین: ج 1 ص 489؛ ذهبی نیز در تلخیص که در حاشیه مستدرک چاپ شده است می نویسد: کان اذا خرج فی غزاه کان آخر عهده بفاطمه و اذا رجع کان اول عهده بفاطمه( الحدیث) حضرت هروقت بجنگ میرفت آخرین نفر و هنگام برگشت نخستین نفر می دید، فاطمه بود( تآخرخبر)
4- مستدرک صحیحین ج 3 ص 156. فضائل الخمسه: ج 3 ص 163؛ کنزالعمال: ج 1 ص 77؛ هیثمی در مجمع ج 8 ص 262 و طبرانی در کتاب کبیرش.

ص: 250

«رضای فاطمه رضای من»

در جریان عیادت ابوبکر و عمر از فاطمه زهراء علیها السلام از جمله اعترافاتی که از آنها گرفت همین جملات بود پیامبر فرمود: رضا فاطمه من رضای و سخط فاطمه من سخطی، فمن أحب فاطمه ابنتی فقد أحبّنی، و من أرضی فاطمه فقد أرضانی، و من أسخط فاطمه فقد أسخطنی ...(1) رضایت فاطمه رضایت من و خشم او خشم من است. هرکس فاطمه را دوست دارد مرا دوست داشته است و هر کس او را راضی کند مرا راضی کرده است، و هر کهِ اورا خشمناک نماید مرا خشمگین ساخته است

«غضب فاطمه، غضب خدا»

روایتی با کمی تفاوت در عبارت، در کتابهای سنّی و شیعه به وفور آورده اند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: یا فاطمه إنّ اللّه یغضب لغضبک و یرضی لرضاک ای فاطمه خداوند با غضب تو غضب می کند و بارضای تو راضی می شود.(2)

در تعبیر دیگر فرمود: إنّ اللّه یغضب لغضب فاطمه و یرضی لرضاها خداوند با غضب فاطمه غضب می کند و با رضای او، راضی می شود.(3)

باز در بیان دیگر فرمود: إنّ اللّه یغضب لغضبک و یرضی لرضاک همانا خداوند متعال با غضب تو غضب و با رضای تو راضی می شود.(4)

و قیل انّ عمر جاء بقبس من نار علی أن یضرم علیهم الدّار، فلقیتهم فاطمه، فقالت:

یابن الخطاب! أجئت لتحرق دارنا؟! قال: نعم! أوتدخلوا فیما دخلت فیه الأمّه گفته


1- الامامه و السّیاسه: ص 17( چاپ مصطفی بابی حلبی 1377 هجری مصر.
2- کنز العمال: ج 6 ص 216 بروایت ابو یعلی و طبرانی و ابو نعیم؛ میزان الإعتدال ذهبی: ج 2 ص 72 از طبرانی و به صحّت روایت اعتراف دارد؛ ذخائرالعقبی: ص 39 به روایت ابو سعید: در کتاب شرف النّبوه و ابن المثنّی درکتاب معجمش.
3- مستدرک الصحیحین: ج 3 ص 153؛ بعد از نقل حدیث می گوید: هذا حدیث صحیح الأسناد این حدیث سندهایش صحیح است؛ أسد الغابه إبن أثیر ج 5 ص 522؛ ابن حجر درکتاب الإصابه ج 8 ص 159؛ تهذیب التهذیب: ج 12 ص 441؛ کنزالعمال متقی: ج 7 ص 111؛ از ابن نجار.
4- همان مصادر

ص: 251

شده که: عمر شعله ای از آتش باخود آورد تا خانه را بسوزاند! فاطمه، جلوی او را گرفت و گفت: ای فرزند خطاب آیا برای آتش زدن خانه ما آمده ای؟! گفت: بلی،! مگر اینکه مانند دیگران بیعت کنید.(1)

«شاخه پیچیده من»

قال صلی الله علیه و آله إنّما فاطمه شجنهٌ(2) منّی یبسطنی مایبسطها و یقبضنی ما یقبضها قطعاًفاطمه شاخه ای ازمن و تکیه گاه من است، او مانند رگهای بدن من، به تمامی وجودم، پیچیده است (3).

«پاره تن پدر»

فاطمه بضعه منّی فمن أغضبها أغضبنی فاطمه، پاره تن من است هرکس او را غضبناک کند مرا غضبناک کرده است (4) این روایت را با کمی تغییر در لفظ، کتابهای فریقین (سنی و شیعه) فراوان آورده اند، و چون صحت آن قابل تردید نیست، به خاطر اختصار، از ذکر مدارک آن خود داری می شود.


1- تاریخ أبی الفداء ج 1 ص 156، العقد الفرید: ج 3 ص 64؛ من حیات الخلیفه: ص 127
2- جزری در نهایه غریب حدیث در ماده( شجن) گوید: فی الحدیث، الرّحم شجنه من الرّحمن ای قربهمشتبکه کاشتباک العروق شبّهه بذالک مجازاً وإتّساعاً؛ و اصل شِجنه بازیر و پیش، بمعنای قسمتی از شاخه های درخت را گویند و ازآن جا است که گفته شده( الحدیث ذو شجون) یعنی حدیث دارای شاخه های انبوه به هم پیچیده و نگهدارنده همدیگراست.
3- کنز العمال: ج 6 ص 219 از طبرانی او هم از مسور، روایت کرده است؛ مستدرک الصحیحین حاکم: ج 3 ص 154 از مسور بن مخرمه او هم از رسول خدا روایت نموده است و در ذیلش گوید: هذا حدیث صحیح الأسناد این روایت از روایتهای صحیح سند است؛ فضائل الخمسه: ج 3 ص 186؛ بحارالأنوار: ج 43 ص 54 ازامام صادق علیه السلام.
4- فضائل الخمسه من الصحاح السّته: ج 3 ص 184 بنقل از صحیح بخاری در باب بدء الخلق؛ کنزالعمال متقی: ج 6 ص 220 از ابن ابی شیبه؛ فیض القدیر مناوی: ج 4 ص 421 می گوید: سهیلی از این حدیث افضلیت فاطمه را از شیخین( ابوبکر و عمر) استدلال کرده است؛ نسائی نیز این روایت را در کتاب خصائص ص 35 آورده است.

ص: 252

«سرور بانوان»

از عائشه روایت شده است که: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مرضی که از دنیا رفت به فاطمه علیها السلام فرمود: یا فاطمه ألا ترضین أن تکونی سیّده نساء العالمین، و سیّده نساء هذه الأمّه و سیّده نساء المؤمنین ای فاطمه! آیا راضی نمی شوی بانوی بانوان عالم و بانوی بانوان این امت و بانوی بانوان مؤمنان باشی؟.(1)

این روایت نیز از روایتهای مورد قبول فریقین است و در صحاح اهل سنت به وفور، مذکور است به آدرس بعضی از آنها در پا ورقی توجه فرمائید.(2)

«بوسه برکاکل زهراء»

عن عائشه انّ رسول اللّه کان کثیراً ما یقبّل عرف فاطمه عائشه می گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله گردن و کاکل (زلف) فاطمه را، زیاد می بوسید.(3)

«بوسه بر دهان فاطمه»

و کان کثیراً ما یقبّلها فی فمها ودهان فاطمه را می بوسید.(4)


1- مستدرک صحیحین: ج 3 ص 156؛ پس از نقل این حدیث می گوید: هذا اسناد صحیح سند این حدیث صحیح است.
2- صحیح بخاری در کتاب الإستئذان، صحیح ترمذی ج 1 ص 306؛ مستدرک صحیحین ج 3 ص 151؛ مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 391؛ حلیهالأولیاء ابی نعیم: ج 4 ص 190 و ج 2 ص 29؛ ابن اثیر در اسدالغابه: ج 5 ص 574: کنزالعمال: ج 6 ص 217 از رویانی و ابن حبان درکتاب صحیحش از حذیفه و در ص 218 از ابن عساکر از حذیفه، و در ج 7 ص 102 از ابن جریر از حذیفه و در ص 111 از ابن ابی کبشه؛ نسائی در خصائص: ص 34؛ طحاوی در کتاب مشکل الاثار ج 1 ص 48 و 49؛ ابو داود طیالسی در مسندش ج 6؛ و صدها مدارک دیگر اهل تسنن و کتابهای فراوان اهل تشیع که مجالی به آوردن مشروح آنها نیست.
3- کنزالعمال: ج 7 ص 111؛ بنقل از ابن عساکر.
4- فیض القدیر مناوی: ج 5 ص 176.

ص: 253

«زبانش را می مکید»

از ابو داود نقل کرده است ویمصّ لسانها و زبان او را می مکید.(1)

«گردن فاطمه را می بوئید»

++ سعد بن مالک از رسول خدا روایت می کند که آنحضرت فرمود: أتانی جبریل علیه الصّلاه و السلام بسفرجله من الجنّه فأکلتها لیله أسری بی فعلقت خدیجه بفاطمه، فکنت إذا اشتقت الی رائحه الجنه شممت رقبه فاطمه شبی که مرا به آسمان بردند، جبرئیل برای من از بهشت یک هلو آورد و آن را خوردم (پس از برگشت به زمین) خدیجه به فاطمه حامله شد من هر وقت مشاق بهشت می شوم گردن فاطمه را می بویم.(2)

«گلوی فاطمه را می بوسید!»

از عایشه روایت شده است که، إنّ النّبیّ صلی الله علیه و آله قبّل یوماً نحر فاطمه فقلت له:

یارسول اللّه فعلت شیئاً لم تفعله! فقال یاعائشه إنّی إذا اشتقت الجنّه قبّلت نحر فاطمه(3) پیامبر أکرم روزی گلوی فاطمه را بوسید گفتم: ای رسول خدا کاری کردی که قبلًا نمی کردی؟! فرمود: ای عائشه من هر وقت اشتیاق بهشت و بوی آن را داشتم، گلوی فاطمه را می بوسم.

«چرا این همه او را می بوسی!)

خطیب در تاریخ بغداد می نویسد: عن عائشه قالت: قلت: یارسول اللّه مالک إذا جائت فاطمه قبّلتها حتی تجعل لسانک فی فیها کلّه کأنّک ترید أن تلعقها عسلًا؟ قال نعم یا عائشه إنّی لمّا أسری بی إلی السّماء أدخلنی جبرئیل إلی الجنّه فناولنی منها تفّاحه


1- فیض القدیر مناوی: ج 5 ص 176.
2- فضائل الخمسه: ج 3 ص 152 بنقل از مستدرک الصحیحین ج 3 ص 156.
3- ذخائرالعقبی ص 36 بنقل از سیره ملّا؛ من حیات الخلیفه ص 159.

ص: 254

فأکلتها فصارت نطفه فی صلبی، فلما نزلت واقعت خدیجه، ففاطمه من تلک النّطفه و هی حوراء إنسیه، کلّما اشتقت الی الجنّه قبّلتها عائشه گوید: گفتم ای رسول خدا هر وقت فاطمه می آید او را می بوسی به طوری که زبانت را دردهان او فرو می بری مثل اینکه به او عسل می خورانی!؟ فرمود: بلی ای عائشه شبی که مرا به آسمان بردند، جبرئیل مرا به بهشت برد، سیبی به من داد که آن را خوردم، در پشت من نطفه گردید به زمین که برگشتم با خدیجه همبستر شدم فاطمه از آن نطفه است او انسان است حوری خصلت، من هر وقت مشتاق بهشت می شوم او را می بوسم.(1)

مشابه این روایت با کمی تغییر در کتابهای زیاد اهل سنت آمده است مانند سیوطی در تفسیر «الدّرّالمنثور» ذیل آیه شریفه (سُبْحانَ الَّذِی أَسْری) تا آخر و «مستدرک صحیحین»: ج 3 ص 156 در روایت این کتاب این طور فرمود: فکنت اذا اشتقت الی رائحه الجنّه شممت رقبه فاطمه هر وقت مشتاق بهشت شوم گردن فاطمه را می بویم.

«أذیّت رسول خدا» صلی الله علیه و آله

++ در اول این بخش آیات مربوط به نهی از اذیت رسول خدا را صلی الله علیه و آله خواندید؛

برای حضور ذهن در مورد قضاوت در باره رهبران و اعضای گروه فشار، به چند حدیث ذیل نیز توجه نمایید.

قال صلی الله علیه و آله اشتدّ غضب اللّه علی من آذانی فی عترتی (2) غضب خداوند شدت یافته بر کسی که مرا با آزار رساندن به اهلبیتم اذیت کند.

و قال صلی الله علیه و آله من آذانی فی أهلی فقد آذی اللّه (3) هرکس مرا با آزار اهل بیتم اذیت نماید، خدارا اذیت کرده است.


1- تاریخ بغداد: ج 5 ص 87؛ ذخائرالعقبی ص 36 بنقل از ابو سعد در کتاب شرف النبوه؛ من حیات الخلیفه ص 153 بنقل از مصادر بالا در این مورد أحادیث از طریق شیعه هم زیاد است کسانی که مایلند برای اطلاع از آنها به ج 43 کتاب شریف بحار الأنوار و امثال آن مراجعه نمایند.
2- کنز العمال: 12/ 93؛ الهجوم: ص 18.
3- همان مصدر ص 103؛ الهجوم: ص 18.

ص: 255

جابر بن عبد الّله انصاری پس از بیان جریان عیادت شیخین از فاطمه را، می گوید: فرفعت یدیها إلی السّماء و قالت: أللّهمّ إنّی أشهدک أنّهما قدآذیانی، و غصبا حقّی. ثمّ أعرضت عنهما فلم تکلّمهما بعد ذالک (1) (فاطمه) دستهایش را به سوی آسمان بلند نمود و گفت: خدایا من ترا شاهد می گیرم آن دو (ابوبکر و عمر) مرا اذیّت کردند و حق مرا غصب نمودند سپس از آنها اعراض نمود (صورتش را برگرداند) بعد از آن (تادم مرگ) با آنها حرف نزد.

به دو نفر اولی فرمود: قالت: أشهداللّه و ملائکته أنّکما أسخطتمانی و ما أرضیتمانی و لئن لقیت النّبیّ لأشکونّکما إلیه ... واللّه لأدعونّ اللّه علیک فی کلّ صلوه أصلّیها (الخبر)(2) گفت: من خدا وملائکانش را شاهد می گیرم که شما (ای عمر و ابوبکر) مرا غضبناک کردید و مرا راضی ننمودید و اگر پیامبر را ملاقات کردم از شما شکایت خواهم کرد به خدا قسم (ای ابوبکر) پشت سر هر نمازی که می خوانم بر تو نفرین خواهم کرد (تاآخر خبر).

ای برادران با انصاف و با وجدان اهل سنّت، شما را به خدا! در برابر این همه نصها و روایتها، به خدا و رسول خدا چه جوابی دارید و چه پاسخی آماده کرده اید.

آخر چرا به خود نمی آیید و با دیده حقیقت بین این اسناد بلاشبهه و معتبر را نمی پذیرید و تعصب را به کنار نمی زنید در باره روایاتی که نسبت به اصحاب ساخته شده است، سخنها داریم که در همین بخش بخوانید و قضاوت کنید.

شیعه چه می گوید.

سعد بن أبی وقاص قال سمعت رسول اللّه یقول ف اطمه بضعه منّی من سرّها فقد سرّنی و من ساءها فقد سائنی فاطمه أعزّالنّاس علیّ (3) فاطمه پاره تن من است هر کهِ او را خشنود کند مرا خشنود نموده و هر کس او را غمگین کند مرا غمگین کرده


1- کفایه الأثر: ص 63؛ بحارالانوار: ج 36 ص 307؛ الهجوم: ص 36.
2- الإمامه والسّیاسه: دینوری ص 14.
3- بحارالأنوار: 43/ 23؛ از مجالس مفید و أمالی شیخ.

ص: 256

است فاطمه عزیزترین مردم است برای من.

ألا إنّکِ بضعه منّی من آذاکِ فقد آذانی (1) (دخترم) آگاه باش تو پاره تن منی هرکه ترا آزار دهد مرا آزار داده است.

«عیادت شیخین»

++ پس از تحکیم حکومت و استقرار در اریکه قدرت و به دست آوردن آرزوهای دیرینه و سوار بر مرکب مرام، تازه به یاد فاطمیه آسیب دیده و رنجور و در بستر مرگ خوابیده، افتادند؛ آنهم با چه هدفی خدا می داند چون رفتار و اعمال بعدی آنها کاشف سوء نیت آنها بود و گرنه حق اورا بر میگردانیدند و دل اورا به دست آورده پدرش رسول خدا را از خود خوشنود می ساختند ....؟!.

عمر به ابوبکر گفت: بلند شو پیش فاطمه برویم او را ناراحت کرده ایم!، باهم آمدند اجازه خواستند ولی دختر وحی به آنها اجازه ورود نداد، تا اینکه امیرمؤمنان علیه السلام را واسطه قرار دادند، وارد شدند، دختر وحی از آنها رو گردانید سلام کردند جوابشان را نداد (دختر وحی مسئله شرعی اش را خوب می فهمید اگر آنها را ...

می دانست باید پاسخ سلام آنها را میداد)

ابوبکر گفت: ای حبیبه رسول خدا، به خدا قسم قرابت رسول خدا برای من دوست داشتنی تر از نزدیکان خودم است!، و تو برایم از عائشه محبوبتری، و دوست داشتم روزی که پدر تو مُرد، من می مردم و بعد از او نمی ماندم، آیا تو خیال میکنی من با اینکه شرف و فضل تو را به خوبی میدانم از گرفتن حقت مانع میشوم!!؟ چکنم از پدرت شنیدم؛

که فرمود: لا نورث ماترکناه صدقه از ما ارث برده نمی شود ماترک ما، صدقه است فقالت: أرأیتکما إن حدثتکما حدیثاً عن رسول اللّه صلی الله علیه و آله تعرفانه و تفعلان به؟

قالا نعم، فقالت: نشدتکما باللّه ألم تسمعا رسول اللّه یقول: رضا فاطمه من رضای و سخط فاطمه من سخطی، فمن أحب فاطمه إبنتی فقد أحبّنی، و من أرضی فاطمه فقد


1- الهجوم: ص 36.

ص: 257

أرضانی، و من أسخط فاطمه فقد أسخطنی؟ قالا نعم سمعناه من رسول اللّه صلی الله علیه و آله قالت: فإنّی أشهداللّه و ملائکته أنّکما أسخطتمانی، و لئن لقیت النّبی لأشکونّکما إلیه پس فرمود: اگر من حدیثی را از رسول خدا برای شما نقل کنم که خود تان هم آن را می شناسید آیا به آن عمل می کنید؟ (یا نه) گفتند: بلی، فرمود: شما را به خدا قسم میدهم آیا نشنیدید که رسول خدا فرمود: رضایت فاطمه از رضای من است و غضب فاطمه، از غضب من است؟ پس هرکس دخترم فاطمه را دوست دارد مرا دوست داشته و هر کس فاطمه را راضی کند مرا راضی نموده است، و هرکس فاطمه را عصبانی (وناراضی کند) مرا عصبانی کرده است هر دو گفتند: بلی آن را از رسول خدا شنیدیم!، فرمود: خدا وفرشته های او را شاهد می گیرم که شما، مرا نا راضی و عصبانی کردید، اگر پیامبر اکرم را ملاقات کردم از هردوی شما شکایت خواهم کرد.

پس ازاین گفتگو و اظهار درد درونی فاطمه علیها السلام، ابوبکر گفت: أنا عائذ باللّه تعالی من سخطه و سخطک یا فاطمه من پناه می برم به خدا از غضب او و غضب تو، ای فاطمه!

أبوبکر باشدت شروع به گریستن کرد در حالی که فاطمه می گفت: واللّه لأدعونّ اللّه علیک فی کلّ صلاه أصلّیها به خدا قسم پشت سر هر نمازی که می خوانم، بر تو نفرین خواهم کرد.

قال: فلم یبایع علیّاً کرّم اللّه وجهه، حتّی ماتت رضی اللّه عنهما ولم تمکث بعد أبیها إلّا خمساً وسبعین لیلهً (الخبر) پس علی علیه السلام بیعت نکرد تافاطمه علیها السلام از دنیا رفت و بعد از پدر بیش از هفتاد و پنج روز زنده نماند (تاآخرخبر)(1)

البته طبق بیشتر روایات اهل سنت، مدت عمر فاطمه بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله ششماه بوده و لکن در این روایت مانند اهل تشیع 75 روز آمده است ترمذی در صحیحش در باب (ما جاء فی ترکه رسول اللّه) نقل می کند: إنّ فاطمه قالت لأبی بکر و عمر و اللّه لاأکلّمکما أبداً فماتت و لا تکلّمهما همانا فاطمه به ابی بکر و عمر گفت


1- الإمامه والسیاسه: ج 1 ص 13 ط دوم مصر؛ إمام المتقین: استاد عبد الرحمن شرقاوی ص 70؛

ص: 258

: به خدا قسم با شما حرف نمی زنم، ازدنیا رفت و با آنها حرف نزد(1)

بخاری در صحیحش در باب خمس می نویسد: إنّ فاطمه بنت رسول اللّه صلی الله علیه و آله غضبت علی أبی بکر فهجرته فلم تزل مهاجرته حتّی توفّیت وباز در باب غزوه خیبر می گوید: إنّ فاطمه علیها السلام وجدت علی أبی بکر فهجرته فلم تکلّمه حتی توفّیت ودر کتاب الفرائض روایت می کند إنّ فاطمه علیها السلام هجرت أبابکر فلم تکلّمه حتی ماتت تمام این روایت ها باصراحت کامل اشعار دارد بر اینکه دختر وحی تادم مرگ باابابکر و عمر سخن نگفت و با حالت غضب از دنیا رفت (2)

شمارا به خدا! این آقایان که، در روزهای واپسینِ عُمرِ پاره تن رسول خدا، که به صحت حدیث فاطمه (دختر وحی)، گواهی و شهادت صریح دادند، و قدم رنجه فرموده!! به عیادت و دلجویی از دخت پیغمبر آمده بودند، باز می گویم واقعاً برای دلجوئی از فاطمه آمده بودند؟! یا می خواستند با کمال بی مهری، به تحریم اقتصادی خود وغصب فدک، صورت شرعی بخشند و در برابر دختر وحی، باسنگدلی تمام، مانند خانه اش، دلش را هم به آتش بکشند، اگر راست می گفتند: و برای دلجوئی و استرحام آمده بودند پس چرا در همان جلسه، با دادن مقداری از حق خود، یا به قول خودشان، از صدقه پدرش که به او حلال بود چیزی به او ارزانی دارند و کمی از درد دلش را التیام می بخشیدند زهی بی انصافی و ..! چه میشد مقداری از ماترک پدر به او می دادند از او دلجوئی نموده و او را از خود راضی می کردند،

ولی پس از قرنها، تاریخ به ما می آموزد که این کارهای بظاهر عیادت از دختر وحی، بازی سیاسی بیش نبوده است اما غافل از اینکه

گیرم که خلق را به فریبت فریفتی***بادست انتقام طبیعت چه می کنی


1- فضائل الخمسه من الصّحاح الستّه ج 3 ص 190 بنقل از صحیح ترمذی؛ قریب به این مضمون را ابن قتبه دینوری در الإمامه و السّیاسه ص 13- 14 چاپ 1377 هجری مصطفی بابی حلبی مصر آورده است.
2- فضائل الخمسه من الصحاح الستّه: ج 3 ص 190؛ بنقل از صحیح بخاری و صحیح مسلم درکتاب جهاد ومسند احمد بن حنبل ج 1 ص 9 وبیهقی در کتاب سنن: ج 6 ص 300 چاپ حیدرآباد.

ص: 259

«- ناله فاطمه»

و أخیراً دخلوا الدّار، فخرجت فاطمه، فقالت: واللّه لتخرجنّ أو لأکشفنّ شعری و لأعجّنّ إلی اللّه! فخرجوا و خرج من فی الدّار درنهایت داخل خانه شدند فاطمه بیرون آمد و گفت: به خدا قسم یا ازخانه بیرون می روید ویا موی سرم را باز میکنم و به خدا شکایت می برم! پس همگی و هرکه درخانه بود بیرون رفتند(1)

بعد از آنکه عمر، أمیرمؤمنان علیه السلام را بازور برای بیعت، به مسجد بردند فلمّا رأت فاطمه ماصنع عمر، صرخت و ولولت، واجتمع معها نساء کثیر من الهاشمیات و غیرهنّ، فخرجت إلی باب حجرتها، و نادت،

یاأبابکر! ماأسرع ماأغرتم علی أهل بیت رسول اللّه! واللّه لا أکلّم عمر حتّی ألقی اللّه فاطمه علیها السلام این صحنه دلخراش را دید؛ ناله کرد وفریاد زد، زنان زیادی از بنی هاشم و غیر بنی هاشم جمع شده (و دور او را گرفتند) پس به دَرِ حجره خود بیرون آمد (و ایستاد) و ندا درداد ای ابابکر! چه زود به اهل بیت رسول خدا غارت آوردید (وهجوم نمودید) به خدا سوگند تا (دَمِ مرگ و روزی که) خدارا ملاقات نمایم، با عمر، حرف نخواهم زد!(2)

منظره جانگداز بردن ولیّ خدا، به طوری دختر وحی را منقلب کرد دردهای (شکستن پهلو، و زخم فرو رفتن مسمارهای دَر، برسینه، ناراحتی های زنانه سقط جنین، و سوزش جای تازیانه قنفذ (غلام و یاور عمر) که در حدیث به کالدُّملج یعنی اثر تازیانه در بازوی زهراء مانند دست بند و النگو جا گذاشت وو .. همه اینها را از یاد برد و فریاد زد) یاقوم خلّوابن عمّی أو لأکشف للدّعاء رأسی وأشکوا إلی اللّه شجونی ای مردم از پسر عمویم دست بردارید و گر نه سرم را برهنه کرده، داغ دلم را برای شکایت، به پیشگاه خداوند می برم.


1- تاریخ یعقوبی: ج 2 ص 85؛ من حیات الخلیفه ص 128.
2- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید: ج 2 ص 19.

ص: 260

«پهلوی شکسته و روی نیلی!!»

این روایات را از مصادر شیعه بخوانید.

از علی بن ابی طالب علیه السلام روایت شده است که فرمود: من و فاطمه و حسن و حسین در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله بودیم به مانگاهی کرد و گریست گفتم: ای رسول خدا چرا گریه میکنی؟! فرمود: بر آنچه که بعد از من به سر شما خواهد آمد.

گفتم چه خواهد شد؟! فرمود: گریه من برای ضربتی است که به سرتو و سیلی که به صورت فاطمه وبه طعنه (یعنی ضربتی که بانیزه) به ران حسن می زنند و زهری که به او می خورانند و برکشته شدن حسین، می باشد.

پس اهل بیت همگی گریستند عرض کردم ای رسول خدا، خدا ما را نیافریده مگر برای بلا! فرمود: مژده باد بر تو ای علی خداوند بر من عهد کرده (قول داده) إنّه لا یحبک الّا مؤمن و لا یبغضک الّا منافق (1) ترا دوست نمی دارد مگر مؤمن و دشمن ندارد مگر منافق.

مرور أیام و گذشت زمان پیشگوئی رسول خدا صلی الله علیه و آله را به مرحله ظهور رسانید.

فدخل عمر و صفق علی خدّها صفقه من ظاهر الخمار، فانقطع قرطها و تناثرت إلی الأرض (2) پس عمر وارد شد و از روی روبند، طوری سیلی به صورت زهراء زد که گوشواره هایش پاره شد و بر زمین ریخت.

پس از بیاناتی فرمود: جبرئیل گفت: ألا أخبرک بما یجری علیهم بعدک؟! فقلت:

بلی یا أخی یا جبرئیل فقال: أمّا إبنتک فهی أول أهلک لحاقاً بک، بعد أن تظلم و یؤخذ حقّها و تمنع إرثها و یظلم بعلها و یکسر ضلعها (الخبر)(3) آیا به جریانات بعد از ترا بازگو کنم؟! گفتم: بلی ای برادر جبرئیل.


1- أمالی صدوق ص 134؛ المناقب: 2/ 209؛ بحار: 27/ 209 و 28/ 51 و 44/ 149.
2- دلائل الإمامه ج 2؛ بحارالأنوار: 30/ 294 و 349.؛ ارشادالقلوب: ج 2؛ الهدایه الکبری: ص 179، 7؛ المحتضر: ص 44- 45- 40؛ و از بعض روایات استفاده می شود هنگامی که امیرمؤمنان علیه السلام را از خانه بیرون می کردند و زهراء مظلومه مانع میشد، عمر به صورتش سیلی زد. به کتاب الکوکب الدُرّیّ ص 195 مراجعه شود.
3- غوالی اللّئالی: 1/ 199.

ص: 261

گفت: اما دخترت نخستین کس از اهلبیت تو است که به تو ملحق می شود بعد از آنکه در باره او ظلم شود و حقش رابگیرند واز ارثش مانع شوند و شوهرش مظلوم شود و پهلویش شکسته شود (تاآخرخبر)

و فی روایه أخری: ألجأها قنفذ إلی عضاده بیتها و دفعها فکسر ضلعاً من جنبها فألقت جنیناً من بطنها، فلم تزل صاحبه فراش حتی ماتت من ذالک شهیدهً(1) در روایت دیگر است: قنفذ (دختر وحی) را چنان به چهارچوب در، فشرد یک دنده از پهلویش، شکست و آن را که در شکمش بود انداخت از آن روز به رختخواب افتاد دیگر بهبودی نیافت و شهیده از دنیا رفت.

«خانه فاطمه خانه رسول خداست»

روایت شده است: پیامبر وقتی که آیه فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ (2) را تلاوت کرد مردی برخاست و گفت این خانه ها کدامند فرمود خانه های پیامبران؛

ابوبکر برخاست و با اشاره به خانه امیر و فاطمه علیهما السلام پرسید؟ آیا این خانه هم از آنهاست؟! فرمود: نعم من أفضلها(3) بلی از بهترینشان.

ابن عباس در این مورد آورده است که در مسجد پیامبر بودیم، یکی از حاضران آیه فی بیوت .... را تلاوت نمود، من از پیامبر سؤال نمودم آنها چه خانه هائی هستند؟! فرمود: بیوت الأنبیاء و أومأ بیده الی منزل فاطمه خانه پیامبران و به خانه


1- کتاب سلیم: ص 85؛ احتجاج: ص 83. در باره شکستن دنده شریفه اش روایات دیگری است که به کتاب سلیم: 2/ 907( چاپ جدید) أمالی صدوق: ص 114( چاپ بیروت ص 100) الفضائل: ص 9؛ المحتضر: ص 61، 109؛ باخط شیخ جبعی که بخاری از آن نقل کرده است: 101/ 44؛ فرائد السّمطین: 2/ 35؛ إرشادالقلوب: ص 295؛ مصباح کفعمی: ص 553 مراجعه شود.
2- نور: 36.
3- کشف الغمّه أربلی: ص 319؛ تفسیر البرهان: 3/ 139.

ص: 262

فاطمه اشاره نمود یعنی این خانه.(1)

جابر أنصاری گوید: روزی با رسول خدا صلی الله علیه و آله به خانه فاطمه رفتیم سه مرتبه سلام کرد و اجازه ورود خواست! در هر سه بار فاطمه جواب سلام و اجاز ه را داد و آن وقت به خانه فاطمه داخل شد.(2)

رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگام رحلت وصیتی که می کرد، رو به انصار نمود، و فرمود:

ألا فاسمعوا و من حضر، ألا إنّ فاطمه بابها بابی بیتها بیتی، فمن هتکه فقد هتک حجاب اللّه آگاه باشید بشنوید و هرکس که حضور دارد، بداند، دَرِ (خانه) فاطمه دَرِ من است و خانه او خانه من است پس هر کس آن خانه را هتک حرمت نماید (پرده احترام آن خانه را بدرد) پرده حرمت خدا را دریده است (عیسی راوی حدیث گوید) فبکی أبوالحسن طویلًا، و قطع عنه بقیّه کلامه و أکثر البکاء، و قال: «هُتک و اللّه حجاب اللّه هُتک واللّه حجاب اللّه، هُتک و اللّه حجاب اللّه، یا أمّه یاأمّه صلوات اللّه علیها پس امام موسی کاظم علیه السلام بقیه حرفش را برید سه بار فرمود: به خدا قسم پرده خدا دریده شد و دو مرتبه فرمود: ای مادر ای مادر! درود خدا بر او باد.(3)

آتش به درِ فاطمه

عبد القاهر بن طاهر بغدادی متوفای 429 در باره این حادثه چنین گوید: ثمّ إنّ النّظّام (4) ... کان طعن فی الفاروق عمر، و زعم ... أنه شک یوم الحدیبیه فی دینه، و شک یوم وفاه النّبی صلی الله علیه و آله، و أنّه کان فیمن نفر بالنّبی صلی الله علیه و آله لیله العقبه، و أنّه ضرب فاطمه علیها السلام و منع میراث العتره(5) سپس نظّام در کار های فاروق عمر، به او طعنه میزد و (


1- کمال الدّین: ص 218؛ کشف الغمّه: ص 125/ 319.
2- فروع کافی: 5/ باب الدّخول علی النّساء حدیث 5.
3- الطرائف ابن طاوس: ص 19؛ بحارالأنوار: ج 22 ص 477/ 20.
4- نامش أبو اسحاق ابراهیم بن سیار استاد جاحظ بود- جاحظ گوید: کان النظّام أشدّ النّاس إنکاراً علی الرّافضه لطعنهم فی الصّحابه.( شرح نهج البلاغه 20/ 31- 32.)
5- الفرق بین الفرق: ص 141- 140( چاپ دار المعرفه بیروت) الهجوم ص 178.

ص: 263

چندتای آنها را می شمرد که عمر) گمان میکرد در روز صلح حدیبیه در دینش شک نمود و در روز وفات رسول خدا شک کرد و او با کسانی بود که در عقبه تبوک می خواستند شتر پیامبر را رم داده و هلاک نمایند و فاطمه را زد و عترت را از ارث پدری مانع شد (و محروم ساخت.)

قال النظّام (1) إنّ عمر ضرب بطن فاطمه یوم البیعه، حتّی ألقت الجنین من بطنها(2) و ألقت المحسن من بطنها و کان یصیح، أحرقوا دارها بمن فیها، و ماکان فی الدّار غیر علی و فاطمه و الحسن و الحسین (3) نظّام گوید: عمر در روز بیعت (چنان) بر شکم فاطمه زد که سقط جنین کرد (محسنش راسقط نمود)، و فریاد می زد خانه را با هرکه در آن است بسوزانید! در حالی در خانه، جز علی و فاطمه و حسن و حسین، کس دیگری نبود!،(4)

بلاذری از سلیمان تیمی، و از ابن عون آورده است: إنّ أبابکر أرسل إلی علیّ یرید البیعه فلم یبایع، فجاء عمر، و معه فتیله فتلقّته فاطمه علی الباب فقالت فاطمه: یابن الخطاب أتراک محرقاً علیّ بابی!؟ قال: نعم، و ذالک أقوی فیما به أبوک! بدرستی که ابابکر کسی را به سوی علی، فرستاد تا از او بیعت گیرد، او هم بیعت نکرد، عمر با فتیله ای (مشعلی از آتش) آمد، فاطمه دَمِ دَر، جلوی او را گرفت و فرمود: ای پسر خطّاب! آیا تصمیم گرفته ای خانه مرا بسوزانی!؟ گفت: بلی، این کار من، آنچه را که پدرت آورده است، تقویت می کند!(5)

(برای بقای دین پدرت باید دَرِ ترا بسوزانم، در واقع دَرِ خود رسول خدا صلی الله علیه و آله را برای تقویت دینش آتش می زنم بنازم به این اجتهاد!!).

استاد عبدالفتاح عبد المقصود می گوید: أتی عمر بن الخطاب منزل علیّ و فیه


1- نظّام در سال 231 هجری وفات یافت.
2- تا اینجا، صفدی در کتاب الوافی بالوفیات ج 6 ص 17 آورده است و اضافه کرده وألقت المحسن من بطنها محسنش را از شکم خود انداخت!.
3- الملل و نحل شهرستانی: ج 1 ص 57.
4- من حیات الخلیفه ص 296؛ بنقل از مصادر بالا.
5- أنساب الأشراف بلاذری: ج 1 ص 587؛ من حیات الخلیفه ص 297.

ص: 264

طلحه، و الّزبیر و فیه رجال من المهاجرین، فقال: و اللّه لأحرقنّ علیکم أولتخرجنّ إلی البیعه عمر به منزل علی آمد، و در آن منزل، طلحه و زبیر و مردانی از انصار بودند گفت: به خدا قسم خانه را آتش می زنم! یا اینکه برای بیعت بیرون آیید!(1).

در مدارک معتبر زیادی از اهل سنت آورده اند: أنّ عمر أتی بالحطب لیحرق باب فاطمه بضعه رسول اللّه صلی الله علیه و آله علی من فیه، و قیل لعمر إنّ فیه فاطمه، قال: و إن.

بدرستی که عمر هیزم آورد تا دَرِفاطمه پاره تن رسول خدا صلی الله علیه و آله را با هر که در آن است، بسوزاند! به او گفتند: فاطمه در آن است، گفت: اگر چه (فاطمه هم در آنجا باشد).(2)

و قیل أیضاً، إنّ عمر جاء بقبس من نار