پیام قرآن

مشخصات کتاب

سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور : پیام قرآن: روش تازه‌ای در تفسیر موضوعی قرآن / ناصر مکارم‌شیرازی، با همکاری جمعی از فضلا.
مشخصات نشر : تهران: دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۷۷.
مشخصات ظاهری : ۱۰ج.
شابک : دوره 964-440-061-5 : ؛ ۲۵۰۰۰ ریال: ج.۱، چاپ هفتم: 964-440-050-X ؛ ۶۰۰۰۰ ریال (ج.۱، چاپ دهم) ؛ ج.۲: 964-440-052-6 ؛ ۲۵۰۰۰ ریال (ج.۲، چاپ هفتم) ؛ ۲۵۰۰۰ ریال (ج.۲، چاپ هشتم) ؛ ۴۰۰۰۰ ریال (ج. ۳، چاپ هشتم) ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج.۳، چاپ نهم‌964-440-053-4 : ؛ ۲۰۰۰۰۰ ریال(ج.۳، چاپ یازدهم) ؛ ج.۴‌964-440-054-2 : ؛ ۶۰۰۰۰ ریال : ج.۴ ٬چاپ هشتم‌964-440-054-2 : ؛ ج.۵: 964-440-055-0 ؛ ۲۵۰۰۰ ریال (ج.۵، چاپ ششم) ؛ ۶۰۰۰۰ ریال (ج.۵، چاپ هشتم) ؛ ۲۰۰۰۰۰۰ ریال ( ج.۵، چاپ نهم ) ؛ ج.۶: 964-440-056-9 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال (ج.۶ ٬ چاپ هشتم) ؛ ج.۷‌964-440-057-7 : ؛ ۶۰۰۰۰ ریال (ج.۷، چاپ هفتم) ؛ ج.۸: 964-440-058-5 ؛ ۴۰۰۰۰ ریال (ج.۸، چاپ ششم) ؛ ج.۹‌964-440-059-3 : ؛ ۲۵۰۰ ریال (ج.۹، چاپ پنجم) ؛ ۶۰۰۰۰ ریال (ج.۹، چاپ هفتم) ؛ ج.۱۰‌964-440-060-7 : ؛ ۴۰۰۰۰ ریال (ج.۱۰ ٬ چاپ پنجم)
یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، ۱۳۷۶.
یادداشت : ج.۱ (چاپ هفتم: ۱۳۸۱).
یادداشت : ج.۱ (چاپ هشتم: ۱۳۸۴).
یادداشت : ج. ۱ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۱ (چاپ دهم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۲ (چاپ چهارم: ۱۳۸۱).
یادداشت : ج.۲ (چاپ هشتم: ۱۳۸۱).
یادداشت : ج.۲ (چاپ نهم: ۱۳۸۶).
یادداشت : ج. ۳ (چاپ هشتم: ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۳ (چاپ نهم: ۱۳۸۸).
یادداشت : ج.۳(چاپ یازدهم: ۱۳۹۲).
یادداشت : ج.۴ (چاپ هشتم: ۱۳۸۹).
یادداشت : ج.۵ (چاپ ششم: ۱۳۸۱).
یادداشت : ج.۵ ( چاپ نهم: ۱۳۹۲ ).
یادداشت : ج.۵ (چاپ هفتم: ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۵ و ۶ (چاپ هشتم : ۱۳۸۹).
یادداشت : ج.۷ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹)
یادداشت : ج.۸ (چاپ ششم: ۱۳۸۶).
یادداشت : ج.۹ (چاپ پنجم: ۱۳۸۱).
یادداشت : ج.۹ (چاپ هفتم: ۱۳۸۹).
یادداشت : ج.۱۰ (چاپ پنجم : ۱۳۸۶).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. ۱. معرفت و شناخت در قرآن مجید.- ج. ۲. خداجویی و خداشناسی در قرآن.- ج.۳. طرق معرفت‌الله در قرآن مجید.- ج. ۴. صفات جمال و جلال در قرآن مجید.- ج. ۵. معاد در قرآن مجید (۱).- ج. ۶. معاد در قران مجید (۲).- ج. ۷. نبوت خاصه در قرآن مجید (۱).- ج. ۸. نبوت خاصه در قرآن مجید (۲).- ج. ۹. امامت و ولایت در قرآن مجید .- ج. ۱۰. حکومت اسلامی در قرآن مجید.
موضوع : قرآن-- تحقیق
موضوع : الهیات
رده بندی کنگره : BP۶۵/۴/م۷پ۹ ۱۳۰۰ی ب
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۵
شماره کتابشناسی ملی : م‌۷۷-۳۵۶۷
ص: 1

جلد 1

نکاتی پیرامون تفسیر موضوعی

اشاره

ص: 2
ص: 3
ص: 4
ص: 5
ص: 6
ص: 7
ص: 8
ص: 9
ص: 10
ص: 11
ص: 12
ص: 13
ص: 14
ص: 15
ص: 16
ص: 17
ص: 18

پیشگفتار

1- انواع مختلف تفسیر
2- تفسیر موضوعی چیست؟
3- چه مشکلاتی را با تفسیر موضوعی می‌توان حل کرد؟ (کاربرد تفسیر موضوعی)
4- سابقه تفسیر موضوعی
5- روش صحیح در تفسیر موضوعی
6- مشکلات تفسیر موضوعی
7- چرا این بخش از تفسیر قرآن نموّ کافی نکرده است!
***

* انواع مختلف تفسیر

هنگامی که سخن از تفسیر قرآن به میان می‌آید فوراً نظرها به همان تفسیر معمولی (تفسیر ترتیبی) جلب می‌شود که آیات قرآن را به ترتیب مورد بحث و بررسی قرار می‌دهد و محتوا و حقیقت آنها را روشن می‌سازد، همان کاری که از صدر اسلام تا کنون در تفسیر قرآن معمول بوده است، و دانشمندان و علمای بزرگ اسلام صدها یا هزاران کتاب به نام «تفسیر قرآن مجید» در زمینه آن تألیف کرده‌اند.
البتّه نوع دیگری از تفسیر نیز کم و بیش رایج بوده، که ناظر به تفسیر «مفردات قرآن» است، یعنی واژه‌های قرآنی را جداگانه، به صورت معجم، و به ترتیب الفبا مورد بحث قرار می‌دهد که نمونه روشن آن کتاب «مفردات راغب» و کتاب «وجوه القرآن» و «تفسیر غریب القرآن طریحی» و در این اواخر نیز کتاب «التحقیق فی کلمات القرآن الکریم» و «نثر طوبی یا دائرة المعارف قرآن مجید» است.

ص: 19
در حالی که برای قرآن انواع دیگری از تفسیر نیز وجود دارد که از جمله «تفسیر موضوعی» است که آیات قرآن را براساس موضوعات مختلف مربوط به اصول و فروع اسلام، و مسائل اجتماعی، اقتصادی، و سیاسی، و اخلاقی، مورد مطالعه و بررسی قرار می‌دهد.
نوعی دیگر از تفسیر که ما نامش را «تفسیر ارتباطی» یا زنجیره‌ای نهاده‌ایم آن است که موضوعات مختلف قرآن را در ارتباط با یکدیگر ببینیم.
مثلًا بعد از آن‌که موضوع «ایمان» و موضوع «تقوی» و موضوع «عمل صالح» را به طور جداگانه در تفسیر موضوعی مورد بررسی قرار گرفت، این سه مطلب را در ارتباط با یکدیگر توجه به آیات قرآن و اشاراتی که در آن است تفسیر می‌کند و ارتباط این سه را با یکدیگر روشن می‌سازد، و مسلّماً در این صورت حقایق تازه‌ای از چگونگی رابطه این موضوعات با یکدیگر برای ما کشف می‌شود که بسیار ارزنده و راهگشا است.
می‌دانیم طرز صحیح مطالعه عالم آفرینش و موجودات عالم هستی آن است که آنها را در رابطه با یکدیگر ببینیم، خورشید و ماه و زمین و انسان و جوامع انسانی در حقیقت موضوعاتی جدا از هم نیستند، و در مجموع یک واحد به هم پیوسته را تشکیل می‌دهند، و طرز مطالعه صحیح آنها این است که همه را در ارتباط با هم مورد بررسی قرار دهیم.
در کتاب «تدوین» یعنی قرآن مجید نیز مطلب همین گونه است، و رابط دقیق و ظریفی در میان تمام موضوعات قرآنی وجود دارد، و باید آنها را در ارتباط با یکدیگر مورد تفسیر قرار داد.
نوع دیگر از تفسیر، «تفسیر کلی» یا «جهان بینی قرآن» است، در اینجا مفسّر تمام محتوای قرآن را در رابطه با عالم هستی در نظر می‌گیرد، و به تعبیر زنده‌تر کتاب «تکوین» و «تدوین» را به یکدیگر پیوند می‌دهد، و هر دو را در کنار هم می‌بیند، و هر دو را در ارتباط با هم تفسیر می‌کند.
طبق این حساب در مجموع پنج گونه تفسیر برای قرآن تصور می‌شود.
ص: 20
1- تفسیر مفردات قرآن
2- تفسیر ترتیبی
3- تفسیر موضوعی
4- تفسیر ارتباطی
5- تفسیر کلی، یا جهان بینی قرآن
و از این اقسام پنجگانه تنها قسم اوّل و دوّم در میان ما شناخته شده است، و تا حدّ کمی قسم سوّم، یعنی تفسیر موضوعی که هنوز مراحل ابتدایی خود را طی می‌کند، و امید است با توجهی که در این اواخر از سوی دانشمندان و علمای اسلامی نسبت به آن شده است با کار و زحمت بیشتر تدریجاً مراحل تکاملی خود را طی کند، و در آینده محل شایسته خود را احراز نماید.
و اما قسم سوّم و چهارم تفسیر قرآن هنوز مورد توجه مفسّران واقع نشده است، و این کاری است که بر عهده نسل حاضر و نسل‌های آینده است که بعد از رشد کافی تفسیر موضوعی به آن بپردازند، و حق آن را تا آنجا که ممکن است ادا کنند.
***

* تفسیر موضوعی چیست؟

قبل از پاسخ این سؤال لازم است سؤال دیگری را مطرح کنیم، و آن این‌که: چرا قرآن به سبک موضوعی جمع‌آوری نشده، و شبیه کتاب‌های معمولی نیست؟
بلکه با تمام آنها تفاوت دارد.
پاسخ این است که: برای تهیه کتاب‌های معمولی مؤلف یا مؤلفان، موضوعات مختلفی را که در یک قدر جامع شریکند در نظر می‌گیرند، مثلًا «بیماری‌های مختلف» که همه آنها به مسأله «سلامت انسان» ارتباط دارد در علم طب در نظر گرفته می‌شود، سپس مسائل مربوط به این موضوعات را به فصول و ابواب مختلف تقسیم می‌کنند (بیماری‌های قلبی، بیماری‌های عصبی، بیماری‌های

ص: 21
گوارشی، بیماری‌های دستگاه تنفسی، بیماری‌های پوستی، و بیماری‌های دیگر،) بعد از آن هر فصل و هر باب را با توجه به مقدمات و نتایج آن مورد بررسی قرار می‌دهند، و به این ترتیب کتاب بنام کتاب «طب» تدوین می‌شود.
ولی قرآن هرگز چنین نیست، کتابی است که در طول 23 سال با توجه به نیازها و شرایط مختلف اجتماعی و حوادث گوناگون، و مراحل مختلف تربیتی نازل شده است، و همگام با حیات جامعه اسلامی پیش رفته، و در عین حال بسته به زمان و مکان خاصی نیست!
یک روز تمام بحث‌های قرآن بر محور مبارزه با بت‌پرستی و شرک و آموزش توحید با تمام شاخه‌هایش دور می‌زد، و سوره‌ها و آیاتی که در این دوران نازل شد همگی بحث از مبدأ و معاد می‌کرد (مانند سوره‌هایی که در مکه در سیزده سال اول بعثت نازل شد).
روز دیگر بحث‌های داغ و پر حرارتی پیرامون جهاد، و مقابله با دشمنان داخلی و خارجی و منافقان مطرح بود.
یک روز ماجرای جنگ احزاب جلو آمد، سوره احزاب نازل شد، و حدّاقل تعداد 17 آیه آن، از این جنگ حوادث آموزنده و مسائل تربیتی و پیامدهای آن سخن گفت.
روز دیگر داستان صلح حدیبیه فرا رسید و سوره فتح نازل شد، و بعد از آن ماجرای فتح مکه و غزوه حنین پیش آمد، و آیات سوره «اذا جاء نصراللَّه» و آیات دیگر نازل گردید.
خلاصه هم زمان با شکوفایی اسلام و حرکت عمومی جامعه اسلامی آیات مناسبی از قرآن نازل و دستورات لازم داده می‌شد و این برنامه دقیق انسانی را تکمیل می‌کرد
با توجه به آنچه در بالا گفته شد.
منظور از تفسیر موضوعی روشن می‌شود، و آن این‌که آیات مختلفی که درباره یک موضوع در سرتاسر قرآن مجید در حوادث و فرصت‌های مختلف آمده
ص: 22
است جمع‌آوری و جمع‌بندی گردد، و از مجموع آن نظر قرآن درباره آن موضوع و ابعاد آن روشن شود.
مثلًا آیات مربوط به دلایل خداشناسی از قبیل فطرت، برهان نظم، برهان وجوب و امکان، و سایر براهین در کنار هم چیده شود، و از آنجا که «القرآن یفسر بعضه بعضا؛ آیات قرآن یکدیگر را تفسیر می‌کنند» ابعاد این موضوع روشن می‌گردد.(1)
همچنین آیات مربوط به بهشت یا دوزخ، صراط، نامه اعمال آیات مربوط به مسائل اخلاقی، تقوی، حسن خلق، شجاعت و ... آیات مربوط به احکام: نماز، روزه، زکات و خمس و انفاق، آیات مربوط به عدالت اجتماعی و جهاد با دشمن و جهاد با نفس و ...
مسلّماً هرگاه این آیات که در قرآن مجید به مناسبت‌های گوناگون نازل شده است هر گروه جداگانه‌ای جمع‌آوری، و در کنار هم چیده شود، و تفسیر گردد حقایق تازه‌ای از آن کشف خواهد شد و از این‌جا ضرورت تفسیر موضوعی روشن می‌شود که شرح آن در بحث آینده به خواست خدا می‌آید.
***

* چه مشکلاتی را با تفسیر موضوعی می‌توان حل کرد؟

پاسخ این سؤال با توجه به آنچه در بالا ذکر شد به خوبی روشن است، ولی برای


1- جمله« الْقرآنُ یْفَسِرُ بَعْضه بَعْضاً» از ابن عباس نقل شده و بعید نیست با توجه به ارتباط شدید او در مسائل قرآنی با شخص پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امیر مؤمنان علی علیه السلام از آن بزرگواران گرفته باشد، محتوای آن نیز در نهج‌البلاغه آمده است آن‌جا که می‌فرماید:« وَ ذَکَرَ انَّ الکِتابَ یُصَدِّقُ بَعْضُه بَعْضاً؛ خداوند به پیامبرش فرموده که قسمت‌های مختلف قرآن یکدیگر را تصدیق می‌کند و هماهنگ است»( نهج‌البلاغه خطبه 18) بعضی از علما در آثار خود جمله« القرآن یفسر بعضه بعضا» را به عنوان حدیث آورده‌اند، چنانکه در« تنزیه التنزیل» مرحوم شهرستانی صفحه 106 این جمله به عنوان روایت آمده بدون این‌که مأخذی برای آن ذکر شده باشد، در نهج‌البلاغه اشاره دیگری نیز به این مطلب دیده می‌شود، آن‌جا که درباره قرآن مجید می‌فرماید:« و ینطق بعضه ببعض و یشهد بعضه علی بعض؛ بعضی از این آیات از بعضی دیگر سخن می‌گوید و بعضی گواه بر بعض دیگر است»( نهج‌البلاغه خطبه 133).

ص: 23
توضیح بیشتر باید به این امر توجه کرد که:
در بسیاری از آیات قرآن تنها یک بعد از ابعاد یک موضوع آمده است مثلًا در مورد مسأله «شفاعت» در بعضی از آیات اصل امکان شفاعت آمده است.
در بعضی دیگر شرایط «شفاعت کنندگان» (سبأ 23 و مریم 87).
در بعضی شرایط «شفاعت شوندگان» (انبیا 28، غافر 18).
در بعضی شفاعت از همه نفی شده جز از خداوند (زمر 44).
و در بعضی دیگر شفاعت برای غیر خداوند اثبات شده است (مدثر 48).
در این‌جا می‌بینیم هاله‌ای از ابهام مسائل مربوط به شفاعت را در برگرفته، از حقیقت شفاعت گرفته، تا شرایط و خصوصیات دیگر، ولی هنگامی که آیات شفاعت را از قرآن برداریم و در کنار هم بچینیم، و آنها را در پرتو هم تفسیر کنیم این ابهام بر طرف شده و مشکل به خوبی حل می‌گردد.
همچنین آیات مربوط به ابعاد جهاد، یا فلسفه احکام اسلام، یا آیات مربوط به برزخ، یا مسأله علم خدا، و همچنین موضوع علم غیب و این‌که آیا برای غیر خدا آگاهی بر غیب ممکن است یا نه؟ اگر آیات هریک، یک جا مورد توجه قرار گیرد ممکن است حق مطلب ادا شود و ابهامات موجود همه از طریق تفسیر موضوعی حل شود.
اصولًا آیات مربوط به «محکم» و «متشابه» که دستور می‌دهد آیات «متشابه» قرآن را در پرتو «محکمات» تفسیر کنید خود نوعی تفسیر موضوعی است.
به هر حال با تفسیر آیات مربوط به یک موضوع در پرتو هم، جرقه‌های تازه‌ای از میان آنها جستن می‌کند، جرقه‌هایی که در میان آنها معارف قرآن است و راهگشای بسیاری از مشکلات عقیدتی و احکام اسلامی می‌باشد.
آیات قرآن را از این نظر می‌توان به کلمات جداگانه‌ای تشبیه کرد که هر کدام برای خود مفهومی دارد اما وقتی آنها را در کنار هم بچینند مفاهیم تازه‌ای می‌بخشد.
یا آنها را به موارد حیات‌بخشی مانند «اکسیژن» و «ئیدروژن» تشبیه کرد که وقتی
ص: 24
با هم ترکیب شوند آب که ماده حیات بخش دیگری است به دست می‌آید.
خلاصه بسیاری از اسرار قرآن را جز از این طریق نمی‌توان گشود، و به عمق آنها، جز از این مسیر نمی‌توان راه پیدا کرد، و فکر می‌کنیم برای بیان اهمیّت تفسیر موضوعی همین قدر کافی باشد.
به طور خلاصه فایده تفسیر موضوعی را می‌توان در امور زیر خلاصه کرد:
1- رفع ابهام‌هایی که در بدو نظر در بعضی از آیات به چشم می‌خورد، گشودن، متشابهات قرآن.
2- به دست آوردن یک تفسیر جامع درباره موضوعاتی مانند «توحید» و خداشناسی و «معاد» و «عبادت» و «جهاد» و «حکومت اسلامی» و موضوعات مهم دیگر.
3- آگاهی از شرایط، خصوصیات، علل و نتایج موضوعات و مسائل مختلفی که در قرآن مطرح است.
4- به دست آوردن اسرار، و پیام‌های تازه قرآن از طریق انضمام آیات به یکدیگر.
***

سابقه تفسیر موضوعی

جوانه‌های تفسیر موضوعی قبل از هر چیز در خود قرآن دیده می‌شود، و چنانکه گفتیم دستور قرآن در زمینه تفسیر آیات «متشابه» به وسیله آیات «محکم» نوعی از تفسیر موضوعی است.
سپس در کلمات ائمه هدی علیهم السلام نیز نمونه‌های فراوانی آمده که طرز و گردآوری آیات مربوط به یک موضوع، و جمع‌بندی، و سپس استفاده از آن را به ما آموخته است که شاید چند نمونه زیر برای اثبات این مطلب کافی باشد.
1- در روایت معروفی که بعنوان وصیّت و موعظه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به «عبداللَّه

ص: 25
بن مسعود» در «بحارالانوار» آمده،
(1) و روایتی است بسیار طولانی و پر معنا، نمونه‌های زیادی از این معنا وجود دارد، به طوری که می‌توان گفت این روایت به طور کلی بر محور تفسیر موضوعی دور می‌زند، از جمله هنگامی که در نکوهش دنیا سخن می‌گوید می‌فرماید: ای ابن مسعود! احمق کسی است که طالب دنیای زودگذر باشد سپس برای بی‌اعتبار بودن زرق و برق این جهان به آیات زیر استدلال می‌نماید:
«انَّما الحَیوةُ الدُنْیا لَعِبُّ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَتَکاثُرٌ فی الامْوالِ وَالاوْلادِ ...؛ بدانید زندگی دنیا بازی، و سرگرمی، و زینت، و وسیله تفاخر، و برتری‌جویی در اموال و اولاد است ...».(2)
«وَلَوَلا انْ یَکُونَ النّاسُ امَّةً واحِدةً لَجَعلْنا لِمَنْ یَکْفُرٌ بِالَّرحمنٍ لِبیُوتِهم سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَمَعارِجَ عَلَیْها یَظْهَروُنَ وَلِبُیوتِهم ابواباً وَسُرُراً عَلَیْها یَتًّکِئُونَ؛
اگر بهره‌مندی کفار از مواهب مادی سبب نمی‌شد که همه مردم امت یکپارچه «گمراه» شوند ما برای کسانی که کافر می‌شدند خانه‌هایی قرار می‌دادیم با سقف‌هایی از نقره و نردبان‌هایی که از آن بالا روند، و برای خانه‌های آنها درها و تخت‌هایی (زیبا و نقره گون) قرار می‌دادیم که بر آن تکیه کنند».(3)
«مَنْ کانَ یُریدُ العاجِلَةَ عَجَّلْنا لَه فیها ما نَشاءُ لِمَنْ نُریدُ ثُمَّ جَعَلنا لَه جَهَنَّم یَصْلاها مَذمُوماً مَدْحوراً؛ کسی که زندگی زودگذر دنیای مادی را می‌طلبد مقداری از آن را که اراده کنیم به او می‌دهیم سپس دوزخ را برای او قرار


1- بحارالانوار، جلد 74، صفحه 94.

2- حدید 19.

3- زخرف 33 و 34.

ص: 26
خواهیم داد که در آتش سوزانش پیوسته می‌سوزد در حالی که مذموم و رانده درگاه خداست».
(1)
در جایی دیگر پیرامون «قول به غیر علم» ای ابن مسعود! بدون آگاهی درباره چیزی سخن مگوی، و تا نشنوی و نبینی حرف مزن، سپس آیات متعددی از قرآن را در زمینه همین موضوع ارائه می‌فرماید:
«وَلا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِه عِلْمٌ انَّ السَّمْعَ وَالبَصَرَ وَالفُؤادَ کُلُّ اولئِکَ کانَ عَنْه مَسْئولًا؛ از آنچه نمی‌دانی پیروی مکن چرا که گوش و چشم و دل‌ها همه مسئولند».(2) و نیز می‌فرماید:
«سَتُکْتَبُ شَهادَتُهُم وَیُسْئَلُونَ؛» به زودی گواهی آنها نوشته می‌شود و از آن بازخواست خواهند شد».(3)
و نیز می‌فرماید:
«ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ الّا لَدَیهِ رَقیبٌ عَتَیدٌ؛ هیچ سخنی را انسان تلفظ نمی‌کند مگر آنکه نزد آن فرشته‌ای مراقب و آماده است».(4)
و نیز فرمود:
«وَ نَحْنُ اقْرَبُ الَیْه مِنْ حَبْلِ الوَرید؛ ما به انسان از رگ قلبش (یا رگ گردنش) به او نزدیکتریم».(5)
و همچنین بحث‌های دیگری پیرامون «ذکر اللَّه» و «انفاق در راه خدا» و «مکارم اخلاق» و غیر آن با اتکای به جمع‌بندی آیات قرآن در این حدیث شریف مطرح شده است.(6)
2- در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است که در یک جمع‌بندی از معنی «کفر در قرآن مجید» می‌فرماید:
«کفر» در قرآن پنج گونه است:
نخست کفر جحود و انکار است که آن خود بر دو گونه است: یکی انکار اصل وجود خداوند و بهشت و دوزخ و قیامت، همانگونه که قرآن از زبان آنها نقل


1- اسراء 19.

2- اسراء 36.

3- زخرف 19.

4- ق 18.

5- ق 16.

6- بحارالانوار، جلد 74، از صفحه 92 تا 110.

ص: 27
می‌کند: و ما یهلکنا الا الدهر «تنها طبیعت است که ما را می‌میراند»
(1)
شاخه دیگر: کفر به معنی «انکار توأم با معرفت و یقین است، همانگونه که در قرآن آمده است: وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَیْقَنَتْها انْفسُهُم ظُلْماً وَعُلوّاً:
آیا الهی را از روی ظلم و برتری جوئی انکار کردند در حالی که در دل به آن یقین داشتند.(2)
سوم «کفر معصیت و ترک طاعت» است، همانگونه که خداوند درباره گروهی از بنی‌اسرائیل که بعضی از دستورات الهی را عمل می‌کردند و بعضی دیگر را ترک می‌گفتند، می‌فرماید: افَتُؤِمنُنَ بِبَعْضِ الکِتابِ وَتَکْفُرونَ بِبَعضٍ: «آیا به قسمتی از کتاب خدا ایمان می‌آورید و به قسمتی کافر می‌شوید»؟!(3)
«قسم چهارم» کفر به معنی برائت و بیزاری است، همان‌گونه که خداوند از قول ابراهیم در برابر بت‌پرستان نقل فرموده است: «کَفَرْنابِکُمُ» یعنی «ما از شما بیزاریم»(4) و نیز فرموده است: «یَوْمَ القیامَةِ یَکْفُرُ بَعْضُکُم بِبَعضٍ «در قیامت بعضی از شما از بعضی دیگر (به خاطر عقائد و اعمالشان) بیزار می‌شوند»!(5)
و اما قسمت پنجم از کفر «کفر به معنی ناسپاسی نعمت» است، همان‌گونه که خداوند فرموده: لَئِنْ شَکَرتُم لَازیَدنَّکُم وَلَئِنْ کَفَرتُم انَّ عَذابی لَشَدیدٌ: «اگر شکرگزاری کنید نعمت را بر شما افزون می‌کنم، و اگر کفران کنید عذاب من دردناک است».(6)
سپس امام علیه السلام اقسام «شرک» را که در قرآن مجید آمده است، جمع‌آوری فرموده و آنها را به عنوان «شرک اعتقادی» «شرک عملی» «شرک اطاعت» «شرک ریا» با ذکر آیاتی از قرآن مجید شرح می‌دهد.(7)


1- جاثیه 24.

2- نمل 14.

3- بقره 85.

4- ممتحنه 4.

5- عنکبوت 25.

6- ابراهیم 7.

7- بحارالانوار، جلد 69، صفحه 100 تا 102( با تلخیص فراوان)

ص: 28
همان‌گونه که ملاحظه می‌کنید امام علیه السلام با جمع‌بندی آیات «کفر» و «شرک» یک نظر کلی بر این دو موضوع افکنده، و روشن می‌سازد که این دو واژه، مفهوم وسیع و گسترده‌ای دارند، «کفر» هرگونه پوشانیدن حق را شامل می‌شود، خواه در مسأله اعتقادات باشد یا در عمل یا در زمینه مواهب الهی و «شرک» هرگونه همتا قرار دادن برای خداوند را در بر می‌گیرد خواه در مسائل اعتقادی باشد یا عملی یا اطاعت از قوانین، و مانند آن چهره زیبای تفسیر موضوعی در کلمات امام علیه السلام از دو نمونه فوق به خوبی روشن می‌شود که چه اثری در وسعت بینش انسان و فهم عمیق آیات قرآن می‌بخشد.
نمونه جالب دیگر همان چیزی است که در حدیث معروف موسی بن جعفر علیه السلام برای «هشام بن حکم» بیان شده است:
امام علیه السلام در بخشی از این حدیث، برای اثبات مقام عقل و خرد آیات مربوط به «اولو الالباب» را در قرآن جمع‌آوری فرموده، و به هشام می‌گوید:
ببین خداوند چگونه اولوالالباب (خردمندان و صاحبان مغز) را به بهترین وجهی یاد کرده، و بر قامت آنها بهترین لباس را پوشانیده است، سپس هفت آیه از قرآن مجید را که از اهمیّت مقام اولوالالباب سخن می‌گوید در کنار هم ارائه می‌دهد (آیات، بقره- 269، آل عمران- 7، آل عمران- 190، زمر- 9، ص- 29، مؤمن- 54)
(1)
جمع‌بندی آیات فوق و ملاحظه آنها در کنار هم بینش عمیقی به انسان در مورد فهم معنای «اولوالالباب» و مقام و موقعیت آنها می‌دهد، و این کاری است که فقط از تفسیر موضوعی ساخته است.
اینها نمونه‌هایی بود از شکوفه‌های تفسیر موضوعی در کلمات پیشوایان بزرگ اسلام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه هدی علیهم السلام و نمونه‌های متعدد دیگری نیز وجود دارد که برای پرهیز از طولانی شدن بحث از ذکر آنها خودداری می‌کنیم.


1- اصول کافی جلد 1، صفحه 15( کتاب العقل و الجهل).

ص: 29

* تفسیر موضوعی در کلمات علما و بزرگان پیشین:

تفسیر موضوعی هرچند به صورت مقطعی و بر محور موضوعات خاص در کلمات علمای گذشته نیز بسیار دیده می‌شود، ولی باید اعتراف کرد که هیچ‌کدام لااقل تا آن‌جا که ما سراغ داریم تفسیر موضوعی را بر تمام محورها مطرح نکرده‌اند.
از کسانی که در این موضوع پیشگام بوده است مرحوم «علامه مجلسی» است که در هریک از فصول بحارالانوار وارد می‌شود آیات مربوط به آن موضوع را جمع‌آوری می‌کند، سپس یک دید کلی بر همه آنها می‌افکند، در بعضی از موارد نظرات مفسّران را نقل می‌کند و در تبیین این آیات می‌کوشد.
مثلًا در جلد 67 هنگامی که درباره «قلب» و «سمع» و «بصر» و معنای آنها در قرآن مجید سخن می‌گوید ده‌ها آیه در این زمینه از قرآن جمع‌آوری کرده، و بعد از ذکر روایتی از کافی به تبیین کلی معنی آنها پرداخته، و در حدود ده صفحه در این زمینه بحث می‌کند
(1)
در جلد 58 در فصل حقیقت «خواب» و تعبیر آن نخست بیش از ده آیه از آیات قرآن را در این موضوع جمع‌آوری کرده سپس چندین صفحه به تفسیر آن می‌پردازد(2)
در جلد 22 در نخستین باب که از ماجراهای یهود و نصارا و مشرکان بعد از هجرت بحث می‌کند ده‌ها آیه از سوره‌های مختلف قرآن را در همین موضوع جمع‌آوری کرده، سپس به بحث و تفسیر آنها پرداخته است (3) این محقق بزرگ همین کار را در فصول دیگر این کتاب عظیم انجام داده است.
از نمونه‌های دیگر از تفسیر موضوعی در کلمات بزرگان پیشین کتاب‌هایی است که تحت عنوان «آیات الاحکام» نوشته شده، در این کتاب‌ها آیات مربوط


1- بحارالانوار، جلد 67، صفحه 27 تا 43.

2- بحارالانوار، جلد 58، صفحه 151 تا 158.

3- همان بحارالانوار مدرک، جلد 22، صفحه 1 تا 62.

ص: 30
به احکام فقهی مثلًا آیات مربوط به اجزاء و شرایط نماز، و اجزا و شرایط روزه و حج و نکاح و طلاق، احکام حدود ودیات و قضاوت اسلامی و غیر اینها به صورت موضوعی جمع‌آوری و در کنار هم مورد بررسی قرار گرفته است.
ظاهراً اوّلین کتابی که در این زمینه تألیف شده کتاب «احکام القرآن» «محمّد بن صائب کلبی» است که از یاران امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام بوده، او که در سال 146 وفات کرد حتی قبل از شافعی امام معروف اهل سنت (متوفای 204) به تألیف چنین کتابی پرداخت.
بعد از او نیز گروه زیادی از بزرگان فقها و دانشمندان دست به تألیف کتاب‌هایی در زمینه آیات الاحکام (گاه به همین نام، و گاه به نام‌های دیگر) زدند که مرحوم محدّث تهرانی در کتاب «الذّریعة»، بالغ بر 30 کتاب از این سلسله را نام می‌برد.
(1) که مشهورترین آنها در میان علما و فقهای امروز کتاب آیات الاحکام مرحوم محقق اردبیلی، موسوم به «زبدة البیان» و آیات الاحکام مرحوم فاضل مقداد موسوم به «کنز العرفان» است.
در کتاب اخیر آمده است که مشهور در میان دانشمندان این است که تعداد پانصد آیه در قرآن مجید درباره احکام فقهی وجود دارد و این با محاسبه آیات مکرر در این زمینه است والا عدد آن کمتر از این می‌شود.(2)
و نیز کتاب‌هایی هم چون «اعجاز قرآن از نظر علوم امروز» که در آن آیاتی که مربوط به اکتشافات علمی امروز است و جزء معجزات علمی قرآن محسوب می‌شود و «جامعه و تاریخ یا حقوق در قرآن مجید» عناوینی است که برای تلاش‌های مستمر در زمینه تفسیر موضوعی دیده می‌شود.
کتاب‌هایی در زمینه قصص قرآن نیز تألیف یافته که داستان‌های انبیا را با گردآوری آیات قرآن تشریح می‌کند.
ولی با این همه باید اعتراف کرد هریک از این کتاب‌ها ناظر به تفسیر موضوعی


1- الذریعة الی تصانیف الشیعه، جلد 1، صفحه 40- 44.

2- کنزالعرفان، جلد 1، صفحه 5.

ص: 31
در یک شاخه محدود معین است، نه یک تفسیر کلی و جامع پیرامون تمام موضوعات قرآن در این اواخر تلاش‌ها و کوشش‌های قابل توجهی برای تفسیر موضوعی قرآن به طور گسترده صورت گرفته است که شایان هرگونه تقدیر است.
و از جمله کتاب‌هایی را که در این زمینه می‌توان نام برد کتاب «مفاهیم القرآن» می‌باشد که تاکنون چندین جلد آن به فارسی و عربی انتشار یافته و کتاب با ارزشی است.
ولی با تمام این تلاش‌ها و کوشش‌های شایان تقدیر باید اعتراف کرد که هنوز مسأله تفسیر قرآن به شکل «موضوعی» دوران طفولیت خود را می‌گذراند، و سال‌ها طول خواهد کشید تا هم چون تفسیر «ترتیبی» مقام شایسته خود را پیدا کند، و این ممکن نیست مگر با تلاش‌های پی‌گیر دانشمندان و مفسّران که با استفاده از تجارب گذشتگان این موضوع را پیش برند و به کمال مطلوب برسانند.
آنچه را در کتاب حاضر نیز ملاحظه می‌کنید حلقه‌ای از این زنجیر است که امید است با ضمیمه شدن به حلقه‌های دیگر سلسله قابل ملاحظه‌ای را تشکیل دهد.
مهم این است که صاحب نظران از کارهای تکراری در این زمینه بپرهیزند، و هر کدام به ابداع و ابتکار تازه‌ای دست زنند، تا در پرتو ابداعات و این ابتکارات این راه طولانی طی شود.
***

* روش صحیح در تفسیر موضوعی:

برای تفسیر موضوعی دو روش وجود دارد:
روش اوّل که بعضی از مفسّران برای کار خود انتخاب کرده‌اند که موضوعات مختلف را اعم از موضوعات اعتقادی (توحید و معاد و ...) یا موضوعات اخلاقی (تقوا، حسن خلق و ...) را در کلام خود مطرح می‌کنند و بعد از

ص: 32
تحلیل‌های فلسفی و کلامی، یا تحلیل‌های اخلاقی، بعضی از آیات قرآن را که در این زمینه وارد شده است به عنوان شاهد ذکر می‌کند.
روش دوّم این است که ما قبل از هر چیز به گردآوری تمام آیاتی که درباره یک موضوع در سرتاسر قرآن وارد شده است بپردازیم و بدون پیش‌داوری‌های قبل این آیات را در کنار هم چیده یک و یک تفسیر کنیم، و بعد در یک جمع‌بندی رابطه آنها را با یکدیگر در نظر گرفته، و از مجموع آنها به یک ترسیم کلی دست یابیم.
در اینجا مفسّر مطلقا از خود چیزی ندارد، و هم چون سایه به دنبال آیات قرآن می‌رود، همه چیز را از قرآن می‌فهمد، و تمام همّت او کشف محتوای آیات است، و اگر از کلمات دیگران حتی از احادیث کمک می‌گیرد در مرحله بعد و جداگانه خواهد بود.
در «پیام قرآن» این روش را انتخاب کرده‌ایم، در این کتاب همه جا آیات قرآن که درباره یک موضوع وارد شده است در پیشانی بحث قرار گرفته، و تمام مطالب در سایه آن آیات پیش می‌رود، و فکر می‌کنیم این راه بهتر ما را به حقایق قرآنی می‌رساند، تا راه اوّل اتفاقاً این دو روش در تفسیر معمولی (همان تفسیرهای «ترتیبی» که به ترتیب آیه‌ها و سوره‌ها نوشته شده است) نیز وجود دارد گروهی آیات قرآن را بر نظرات خود تطبیق می‌کنند، و گروه دیگری نظرات خود را تابع آیات قرآن قرار می‌دهند، و مسلماً راه صحیح تفسیری راه دوّم است.
قرآن «نور و کتاب مبین» است، قرآن بیانگر همه حقایق مربوط به سعادت انسان‌ها است «قَدْ جائَکُم مِنَ اللَّه نُورٌ وَ کتابٌ مُبینٌ
(1)؛ از سوی خدا نور و کتاب آشکاری به سراغ شما آمد».
***

* مشکلات تفسیر موضوعی



1- مائده 15.

ص: 33
تفسیر موضوعی حدّاقل سه مشکل عمده دارد که بر سر راه «مفسّر» خودنمایی می‌کند:
1- تفسیر موضوعی این نیست که انسان کتاب‌های معجم قرآن مجید را در برابر خود بگذارد و مثلًا برای تفسیر موضوع جهاد، یا تقوا آیاتی که تحت همین عنوان (جهاد و تقوا) در معجم آمده است جمع‌آوری کند.
زیرا بسیار می‌شود که آیاتی از قرآن پیرامون این سه موضوع سخن می‌گوید بی‌آنکه کلمه «تقوا» یا «جهاد» در آن به کار رفته باشد، و این فراوان است،
بد نیست در اینجا از یک مثال استفاده کنیم می‌دانیم خداوند، «رحمن» و «رحیم» و «ارحم الراحمین» است و این معنا در بسیاری از آیات قرآن منعکس می‌باشد، ولی آیاتی در قرآن داریم که این حقیقت را بیان می‌کند بی‌آن‌که ماده «رحم» در آن به کار رفته باشد، از جمله آیه 61 سوره نحل است که می‌گوید: «وَلَوْ یؤاخِذُ اللَّه النّاسَ بِظُلمُهِمِ ما تَرَکَ عَلَیْها مِنْ دابَّةِ؛ اگر خداوند مردم را به خاطر ظلمشان مجازات کند جنبنده‌ای را روی باقی نخواهد گذارد».
(1)
همین مطلب در آیه 45 فاطر با تفاوت مختصری آمده است «وَلَوْیُؤاخِذُ اللَّه النّاسَ بِما کَسَبُوا ما تَرَکَ عَلی ظَهْرِها مِنْ دابَّةٍ».
این دو آیه نهایت لطف و رحمت الهی را نسبت به بندگانش نشان می‌دهد بی‌آن‌که در این دو آیه اشاره‌ای به واژه «رحم» شده باشد.
2- مشکل دیگر تفسیر موضوعی همان مشکل جمع‌بندی آیات و نتیجه‌گیری از آنها است، که نیاز به دقت و ظرافت و ذوق و آگاهی بسیار و احاطه فراوان به آیات قرآن و تفاسیر دارد، و در آنجا که آیات مربوط به یک موضوع متعدد و هر کدام بعد خاصی دارد این جمع‌بندی پیچیده‌تر می‌شود.
بعلاوه همان‌گونه که گفتیم تفسیر موضوعی تفسیر نوپایی است که کوشش و کار فراوانی روی آن انجام نشده، و همین امر کار کسانی را که در رده آغاز


1- قابل توجه این‌که در آیه نخست اشاره به« ظلم» مردم شده، و در آیه دوّم به جای آن« اکتساب» آمده است، هنگامی که این دو در کنار هم گذارده شود معلوم می‌گردد که بسیاری از کارهایی که از مردم سر می‌زند خالی از نوعی از ظلم نیست!

ص: 34
گرانند مشکل و پیچیده می‌سازند، و یا تفسیر معمولی که از همان آغاز نزول قرآن روی آن کار شده است تفاوت بسیار دارد.
3- مشکل بزرگ این است که موضوعاتی که در قرآن مجید این کتاب بزرگ آسمانی مطرح شده حدّ و حسابی ندارد، از مسائل اعتقادی گرفته تا مسائل عملی، و از مسائل اخلاقی گرفته یا سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و آداب معاشرت و جنگ و صلح و تاریخ انبیا و اسرار آفرینش و ... در هریک از این زمینه‌ها موضوعات فراوانی است که قرآن از آنها بحث کرده، و بررسی همه اینها وقت و حوصله زیادی لازم دارد.
گاه یک آیه در تفسیر موضوعی در چندین بحث مورد توجه واقع می‌شود و هریک از ابعاد آن را در فصل خاصی باید مطرح کرد در حالی که در تفسیر ترتیبی یکبار آن آیه تفسیر می‌شود و تمام.
***

* چرا این بخش از تفسیر قرآن نموّ کافی نکرده است!

ظاهراً جواب این سؤال تا حدّ زیادی از بحث‌های گذشته روشن شد، و آن این‌که مشکلات فراوانی که بر سر راه تفسیر موضوعی بوده، همواره مانع از نموّ آن گشته است، بخصوص این‌که تفسیر موضوعی نیاز به معجم‌های دقیق و جامعی دارد که بتوان هر آیه را به آسانی از آن استخراج کرد در زمان‌های گذشته وجود نداشته، و امروز بحمداللَّه در دسترس ماست.
جالب این‌که در مقدمه معجم معروف قرآن بنام «المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم» می‌خوانیم: «اگر پیشینیان به سایر علوم قرآن اهمیّت فراوان داده‌اند ولی به تهیه معجم‌هایی که بتواند آیات قرآن را در هر سوره دقیقاً تعیین کند اهمیّت نداده‌اند به خاطر آن است که غالباً حافظ قرآن بوده‌اند.»!
ما نمی‌دانیم این قضاوت تا چه حدّ قابل قبول باشد، ولی به فرض که انسان حافظ قرآن باشد باز وجود معجم به هر حال یکی از ابزارهای لازم برای تفسیر

ص: 35
موضوعی است (هر چند به تنهایی کافی نیست). و این کار در گذشته صورت نگرفته مگر به شکل ناقص و گاه بسیار نارسا.
این نکته نیز قابل توجه است که جمعی از دانشمندان غربی و خارجی علاقه‌مند به قرآن مجید جهت تهیّه معجم‌هایی برای این کتاب آسمانی زحمت کشیده‌اند که یکی از نمونه‌های قابل ملاحظه آن کتاب «نجوم الفرقان فی اطراف القرآن» نوشته مستشرق آلمانی «فلوگل» است و نوشته‌های دیگری نیز از ناحیه مسلمانان مانند «مفتاح کنوز القرآن» و کتاب «فتح الرحمن» تهیه شده است.
و بنابه تصریح مقدمه «المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم» هم اینها بوده است که به مؤلف آن امکان داده است که بتواند این معجم غنی و جالب را تهیه و در دسترس علمای اسلام قرار دهد.
آخرین سخن در این‌جا این است که علی رغم تمام مشکلاتی که در تفسیر موضوعی وجود دارد آثار و برکات آن به همین نسبت زیاد است، به خصوص برای دانشمندان و محققان، و حقایقی که در پرتو آن کشف می‌گردد ایمان و نشاط و علاقه آنها را به ادامه کار افزون می‌کند، و آتش عشق را در دل‌شان شعله‌ورتر می‌سازد.
زیرا آیات قرآن مجید درباره یک موضوع هرکدام جداگانه به صورت نقطه‌ای است که وقتی هم آنها جمع‌آوری و کنار هم قرار داده شود از مجموع این نقطه‌ها شکل و ترسیم تازه‌ای به دست می‌آید که قبلًا وجود نداشت و این بسیار مهم و جالب و نشاطانگیز است. و همان‌گونه که گفتیم شخص پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان اهل بیت علیه السلام از همان آغاز ما را به تفسیر موضوعی راهنمایی کرده‌اند، و نمونه‌های مختلفی در کلام خودشان از این کار ارائه داده‌اند که بسیار دلپذیر و زیبا است و قبلًا به بعضی از آنها اشاره شد.
***
اکنون که این مقدمه را به پایان می‌بریم خود را در مقابل کار بسیار بزرگ و مشکلی می‌بینیم که مسلماً هرگز با اتکای نیروی خود نمی‌توانیم این بار را به
ص: 36
مقصد برسانیم مگر اینکه لطف خدا یار، و عنایت او مدد کار گردد و این‌جاست که با تمام وجود خود به او رو می‌آوریم و دست به درگاهش برداشته، عرض می‌کنیم:
خداوندا! در این راه تو دستگیر ما باش، و ما را به صراط مستقیم، راه کسانی که به آنها نعمت بخشیده‌ای، هدایت فرما در این مسیر لغزشگاه‌های فراوانی است، تو ما را از لغزش‌ها و سقوط در دره گمراهی حفظ فرما و توفیق اتمام این کار را به نحو احسن مرحمت نما.
آمین یا رب العالمین

ص: 37

همه کار به نام خدا

اشاره

قرآن در آغاز هر سوره (به جز سوره برائت) و در خلال چندین آیه دیگر به ما آموخته که هر کار را با نام خدا آغاز کنیم، و فضای روح و جان خویش را با نامش عطرآگین سازیم.
به نام «اللَّه» که جامع همه صفات کمالیه است.
به نام خداوندی که «رحمن» و «رحیم» است.
به نام او که بر هر چیز قادر و تواناست.
به نام او که از همه چیز و از همگان با خبر و آگاه است.
این نام مقدّس قلب را جلا، روح را صفا، و جان را نشاط می‌بخشد.
یادآوری رحمت عام و خاصش دنیایی از امید به همراه می‌آورد.
و یادآوری قدرت و تواناییش به انسان در برابر انبوه مشکلات قدرت و توان می‌دهد.
و بالاخره یادآوری علم و آگاهیش از همه کس و از همه چیز به ما نوید می‌دهد که ما هرگز تنها نیستیم.
مسلّماً هر کاری را با این روحیه آغاز کنیم به انجام می‌رسد، و هر جهاد و تلاشی را با این برنامه شروع نماییم پیروز خواهیم شد.
به همین دلیل بهتر است که نخستین بحث این کتاب را همین موضوع (آغاز هر کار به نام خدا) قرار دهیم.
نخست آیات مربوط به این معنا مورد بررسی قرار می‌گیرد. سپس ترجمه‌های آن، و بعد از آن «تفسیر و جمع‌بندی» مورد توجه خواهد بود و در مرحله چهارم که آخرین مرحله است بحث‌هایی را که مکمل این مطالب است تحت

ص: 38
عنوان «توضیحات» خواهیم داشت، و این طرز ورود و خروج در بحث‌ها را تا آخر کتاب به همین سبک به خواست خدا ادامه می‌دهیم.
آیات
1- بِسمِ اللَّه الرَّحمنِ الرَّحیم (تمام سوره‌های قرآن جز سوره برائت)
2- إِقْرَأ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّدی خَلَقَ (علق/ 1)
3- وَقالَ أرکَبُوا فِیها بِسمِ اللَّه مَجراها وَمُرْساها انَّ ربّی لَغَفُورٌ رَحیم (هود 41)
4- قالَتْ یا أیُّها الْمَلأُ انِّی الْقِیَ الیَّ کِتابٌ کَریمٌ- انَّهُ مِن سُلَیمانَ وَانَّه بِسمِ اللَّه الرَّحمن الرَّحیم- الّا تَعُلُوا عَلیَّ وَأتُونی مُسلِمین (نمل/ 29 و 30 و 31)
ترجمه
1- به نام خداوند بخشنده مهربان
2- بخوان بنام پروردگارت که آفرید
3- (نوح) گفت: به نام خدا بر آن کشتی سوار شوید، و هنگام حرکت و توقف آن، یاد او کنید که پروردگارم آمرزنده و مهربان است.
4- (ملکه سبا) گفت: ای اشراف! نامه با ارزشی به سوی من افکنده شده!، این نامه از سلیمان است، و چنین می‌باشد: به نام خداوند بخشنده مهربان، پیام من این است که برتری جویی نسبت به من نکنید و به سوی من آیید در حالی که تسلیم (حق) هستید!
***

شرح مفردات

اسم- بسیاری از علمای لغت معتقدند که این واژه در اصل از ماده «سمو» (بر وزن عُلّو) به معنی ارتفاع و بلندی گرفته شده، و از آنجا که نامگذاری سبب معرفت و شناخت و علّو مقام هر چیز است واژه اسم در این معنی به کار

ص: 39
رفته.
(1)
«رحمان» و «رحیم»- این دو واژه از ماده «رحمت» گرفته شده، و معروف این است که «رحمان» کسی است که رحمتش عام است، و همگان را شامل می‌شود، در حالی که «رحیم» به کسی گفته می‌شود که رحمتش خاص است، بنابراین رحمانیت خداوند سبب شده است که فیض نعمتش دوست و دشمن، و مؤمن و کافر را شامل شود، ولی رحیمیت او ایجاب می‌کند که مؤمنان را مشمول مواهب خاصی در دنیا و آخرت قرار دهد که دور افتادگان از خدا و بی خبران از آن محرومند.
شاهد این تفاوت امور زیر است:
1- «رحمان» صیغه مبالغه است، و رحیم صفت مشبهه، و صیغه مبالغه تأکید بیشتری را می‌رساند و دلیل بر گستردگی این نوع رحمت است، ولی بعضی هر دو را صفت مشبهه و یا هر دو را صیغه مبالغه دانسته‌اند، اما با این حال تصریح کرده‌اند که رحمان مبالغه بیشتری را می‌رساند.(2)
2- بعضی نیز گفته‌اند چون «رحیم» صفت مشبهه است و دلالت بر ثبات و استمرار دارد مخصوص مؤمنان است ولی «رحمان» که صیغه مبالغه است چنین دلالتی ندارد.
3- «رحمان» نام مخصوص خداست و به غیر او اطلاق نمی‌شود، در حالی که «رحیم» هم به او گفته می‌شود و هم به غیر او، و این دلیل بر آن است که مفهوم «رحمان» رحمت گسترده‌تری است.


1- بعضی آن را از ماده« وَسْم» به معنای« علامت» می‌دانند، ولی این صحیح به نظر نمی‌رسد، زیرا جمع آن که به صورت« اسماء» و تصغیر آن« سُمّی» و« سُمیّة» می‌آید، دلیل بر این است که« واو» در آغاز ریشه آن نیست، بعضی نیز آن را از کلمه« شِما» که لغتی است آرامی و عبری مشتق می‌دانند که به هنگام تعریب به صورت اسم و سماء درآمده است( التحقیق فی کلمات القرآن الکریم) ولی این نیز بعید به نظر می‌رسد، و گواهی بر آن در دست نیست، شاهد دیگر بر این‌که از ماده« وسم» گرفته نشده این است که همزه« اسم» در درج کلام ساقط می‌شود در حالی که اگر از ماده« وسم» بود همزه به جای واو بود و نباید ساقط شود.

2- به تفسیر مجمع البیان، روح المعانی و المیزان، جلد 1، به ترتیب صفحه 20 و 55 و 16 مراجعه شود.

ص: 40
4- این قاعده در ادبیات عرب معروف است که «زیادةُ المّبانی تَدُلُّ عَلی زِیادَةِ المَعانِی؛ واژه‌ای که حروفش بیشتر است مفهوم آن نیز بیشتر است و چون «رحمان» پنج حرفی، و «رحیم» چهار حرفی است بنابراین مفهوم رحمان وسعت بیشتری دارد».
(1)
5- این تفاوت را بعضی، از آیات قرآن نیز استفاده کرده‌اند، زیرا «رحمان» در قرآن غالباً به صورت مطلق آمده، در حالی که «رحیم» در بسیاری از موارد مقید است، مانند «انَّ اللَّه بِالنّاسِ لَرَؤوفٌ رَحیمٌ خداوند نسبت به مردم مهربان و رحیم است» (بقره 143) «وَکانَ بِالْمُؤمِنینَ رَحیما؛ خداوند نسبت به مؤمنان رحیم است» (احزاب 43) «انَّ اللَّه کانَ بِکُمْ رَحیما؛ «خداوند نسبت به شما رحیم است» (نساء 29)
در حالی که «رحمان» بدون این قیود ذکر شده و دلیل بر عمومیت رحمت او است.
6- بعضی از روایات نیز شاهد این تفاوت است، در حدیث پر معنایی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: «الرَّحمنُ اسْمٌ خاصٌ بِصِفَةٍ عامَّةٍ، وَالرَّحیمُ اسمٌ عامٌ بِصِفَةٍ خاصَّةٍ؛ «رحمن» اسم خاص است (مخصوص خداوند) اما با وصفی عام (مفهوم رحمتش دوست و دشمن را در بر می‌گیرد) ولی رحیم اسم عام است به صفت خاص (این اسم هم بر خداوند و هم غیر او اطلاق می‌شود، ولی مفهومش رحمتی است مخصوص مؤمنان)».(2)
اما با تمام اینها نمی‌توان انکار کرد که گاهی این دو واژه به یک معنی به کار می‌رود، مانند آنچه در دعای عرفه از امام حسین علیه السلام نقل شده است: «یا رحمنَ الدُّنیا وَالآخِرةَ وَرَحْیمَهُما؛ ای خدایی که رحمان دنیا و آخرت و رحیم هر دویی» ولی این ممکن است یک استثنا بوده باشد، بنابراین منافاتی با تفاوت فوق ندارد.


1- تفسیر شُبر صفحه 38 و روح المعانی، جلد 1، صفحه 56.

2- مجمع البیان، جلد 1، صفحه 21.

ص: 41
4 و 5- «مَجراها» وَ «مُرساها»
این هر دو واژه اسم زمان یا اسم مکان است به معنای «موقع حرکت» و «موقت توقف» یا «محل این دو»
(1)
اوّلی از ماده «جریان» و دوّمی از ماده «رسو» (بر وزن رَسم) به معنی ثبات و قرار است، و لذا به کوه‌ها «رواسی» (جمع راسیه) گفته می‌شود، زیرا دارای ثبات و استقرار کامل هستند.
***

تفسیر و جمع‌بندی آیات

چرا فقط با نام خدا شروع می‌کنیم؟!

در آیه اوّل (بسم اللَّه الرحمن الرحیم) که در آغاز تمام سوره‌های قرآن (جز سوره برائت) آمده، اعلام می‌کنیم که کار خود را به نام خداوند رحمن رحیم آغاز می‌کنیم، و در انجام برنامه‌های خویش از او یاری می‌جوییم.(2)
کار و برنامه ما هرچه باشد فانی و ناپایدار است، محدود و کوچک است، اما هنگامی که آن را به ذات پاکی پیوند می‌دهیم که پایدار و جاویدان و نامحدود و بی‌انتها است، رنگ او را به خود می‌گیرد، و از عظمت و جاودانگی او بهره‌مند می‌شود.
نیروی ما هرچه باشد ضعیف است، اما هنگامی که این قطره‌های ناچیز به اقیانوس پر عظمت قدرت الهی ضمیمه شود عظمت پیدا می‌کند، و روح و


1- بعضی از مفسّران فقط آن را اسم زمان ذکر کرده‌اند( مانند مجمع‌البیان) و بعضی فقط اسم مکان( مانند المیزان) و بعضی، هم اسم زمان و هم اسم مکان( مانند تفسیر شُبّر)

2- بعضی معتقدند جمله محذوف در این‌جا« ابتداء»( ابتدا می‌کنم) بوده، و بعضی می‌گویند:« استعین»( یاری می‌جویم) است، البتّه در صورتی که این جمله را خداوند بیان کند( مانند تمام سوره‌های قرآن جز سوره حمد) باید به معنی اوّل باشد، ولی در خصوص سوره حمد که از زبان بندگان است می‌تواند به معنای اوّل یا دوّم و یا هر دو بوده باشد، بنابراین« با» در بسم اللَّه یا به معنای« استعانت» است یا به معنای« مصاحبت»( دقت کنید)

ص: 42
درک و آمادگی تازه‌ای به ما می‌بخشد، و این است رمز بسم اللَّه در آغاز هر کار!
***
در آیه دوّم سخن از خطاب «جبرئیل امین» در آغاز بعثت به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است، آنجا که پیامبر را در آغوش گرفت و فشرد، و گفت: «بخوان بنام پروردگارت که جهان را آفرید».
و به این ترتیب جبرئیل نیز نخستین برنامه رسالت خود را به هنگام بعثت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با نام خدا شروع کرد.
***
آیه سوّم از داستان نوح سخن می‌گوید: هنگامی که لحظه طوفان و مجازات‌های کوبنده الهی نسبت به قوم کافر و سرکش فرا رسید و کشتی را آماده حرکت ساخت و به یاران اندک خود که از هشتاد نفر تجاوز نمی‌کردند دستور داد سوار کشتی شوند، و گفت: «به نام خدا بر آن کشتی سوار شوید، هم حرکت شما با نام خدا باشد، و هم توقف شما با یاد او» سپس از غفران و رحمت الهی کمک می‌گیرد و می‌گوید: «انَّ ربِّی لَغَفُورٌ رَحیمٌ».
***
در آخرین آیه سخن از نامه است که «سلیمان»، بعد از آن‌که «هد هد» او را از قوم «سبا» و بت‌پرستی آنان با خبر ساخت، برای ملکه سبا نوشت.
هنگامی که این نامه به دست ملکه سبا رسید اطرافیان و درباریان را جمع کرد و به آنها گفت: «این نامه با ارزشی است که از سلیمان به من رسیده است، و مضمون آن این است: به نام خداوند بخشنده مهربان، برتری جویی بر من نکنید و به سوی من آیید و تسلیم حق باشید».
***
از مجموع چهار آیه فوق به خوبی استفاده می‌شود که آغاز هر کار باید به نام خدا صورت گیرد، خواه این کار تعلیم و هدایت الهی باشد (مانند سوره‌های قرآن) یا نیایش بندگان در برابر ذات پاک او (سوره حمد) یا آغاز دعوت رسالت
ص: 43
و نخستین پیام وحی (مانند آغاز سوره علق) و یا این کار آغاز حرکت برای نجات از بحران و طوفان و آغاز توقف برای پیاده شدن از کشتی و شروع برنامه جدید باشد (مانند داستان نوح) و یا آغاز نامه و دعوت به تسلیم در برابر حق (مانند نامه سلیمان برای ملکه سبا).
خلاصه خواه آغاز کار از سوی «خدا» باشد، یا از سوی «خلق» یا از سوی «جبرئیل» باشد، و یا پیامبرانی همچون «نوح» و «سلیمان» یا افرادی عادی انسان‌ها همه در آغاز هر کار بدون استثنا باید به نام او شروع کنند، و خود را به ذات پاک او مرتبط سازند و از این دریای بیکران علم و قدت آگاهی و توانایی جویند.
و این است معنای حدیث معروف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم «کُلُّ أَمْرٍذِی بالٍ لَم یُذْکَرْفِیهِ بِسم اللَّه فَهُوَ أَبْتَرْ؛ «هر کار با اهمیّتی نام خدا بر آن برده نشود بی‌عاقبت و نافرجام است».
(1)
نکته قابل توجه این‌که اوصافی که بعد از نام خدا در آیات فوق ذکر شده درست مناسب همان کاری است که بسم اللَّه در آغاز آن گرفته، مثلًا در داستان نوح سخن از «غفور و رحیم» بودن خداوند به میان آمده، که اشاره‌ای است به شمول رحمت الهی نسبت به یاران نوح، و در داستان نزول اوّلین بارقه وحی سخن از خداوندی به میان آمده که خالق انسان و مربی و پروردگار اوست، و می‌دانیم مسأله وحی نیز آغاز یک تربیت است، بنابراین «تربیت تشریعی» با «تربیت تکوینی» هماهنگ می‌شود.
و به هر حال استفاده از اوصاف مناسب آموزشی است برای همه ما و همه انسان‌ها به هنگام یاد خدا در آغاز کارها.


1- سفینة البحار، جلد 1، ماده سما.

ص: 44

توضیحات

1- اهمیّت فوق‌العاده «بسم‌اللَّه»

در روایات اسلامی به قدری به این آیه از قرآن مجید اهمیّت داده شده است که آن را چیزی هم ردیف «اسم اعظم الهی» معرفی می‌کند، چنان‌که در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: «بِسم اللَّه الرَّحمن الرَّحیم أَقْرَبُ الی اسمِ اللَّهِ الأَعَظَمِ مِنْ ناظِرِ الْعَیَنِ الی بَیاضِها؛ بسم اللَّه الرحمن الرحیم به اسم اعظم خدا نزدیکتر است از مردمک چشم به سفیدی آن»!(1)
و در حدیث دیگری از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام آمده است: «اقرب من سواد العین الی بیاضها؛ از سیاهی چشم به سفیدی آن نزدیکتر است».(2)
اهمیّت شروع به «بسم اللَّه» تا آن حد است که از بعض از روایات استفاده می‌شود که در صورت ترک آن ممکن است انسان مشمول مجازات‌های الهی گردد، چنانکه در حدیثی می‌خوانیم: عبداللَّه بن یحیی وارد مجلس امیرمؤمنان علی علیه السلام شد و در برابر او تختی بود، حضرت دستور فرمود روی آن بنشیند، ناگهان تخت واژگون شد و او به زمین افتاد و سرش شکست و خون جاری شد.
امیر مؤمنان علیه السلام دستور داد آب آوردند و خون را شستند سپس فرمود نزدیک بیا دست مبارک را بر آن گذاشت نخست احساس درد شدید کرد، و بعد شفا یافت! سپس فرمود: «شکر خدایی را که گناهان شیعیان ما را در دنیا با حوادث ناگواری که برای آنها پیش می‌آید می‌شوید و پاک می‌کند»!
«عبداللَّه» عرض کرد: ای امیرمؤمنان! مرا آگاه کردید، اگر بفرمایید من چه گناهی مرتکب شده‌ام که این حادثه ناگوار برایم پیش آمد تا دیگر تکرار نکنم خوشوقت می‌شوم، فرمود: هنگامی که نشستی «بسم اللَّه الرحمن الرحیم»


1- تفسیر برهان، جلد 1، صفحه 41، حدیث 2 و 9.

2- تفسیر برهان، جلد 1، صفحه 41، حدیث 2 و 9.

ص: 45
نگفتی، مگر نمی‌دانی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از ذات پاک پروردگار برای من چنین نقل فرموده: «هرکار با اهمیّتی بسم اللَّه در آن گفته نشود نافرجام و بی‌عاقبت است».
عبداللَّه گفت: فدایت شوم من بعد از این هرگز آن را ترک نمی‌کنم.
امام فرمود: «در این صورت بهره‌مند و سعادتمند خواهی شد».
(1)
ولی می‌دانیم «اسم اعظم» یا «بسم اللَّه» که فوق‌العاده به آن نزدیک است تنها الفاظی نیست که بر زبان جاری شود، و چنین نیست که فقط با تلفظ به آنها مشکلات حل گردد، درهای خیرات و برکات گشوده شود، و نابسامانی‌ها سامان یابد، بلکه تخلّق به آنها شرط است.
یعنی باید مفهوم «بسم اللَّه» در روح و جان انسان پیاده شود، به هنگامی که این جمله را بر زبان جاری می‌کند تمام وجود خویش را در پناه خدا ببیند، و از ذات پاکش با تمام هستی خویش مدد طلبد. این نکته نیز قابل توجه است که نه تنها در گفتن که در نوشتن نیز تأکید شده است با نام خدا شروع کنند، همان‌گونه که در نامه سلیمان به بلقیس آمده بود.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که فرمود: «لا تَدَعِ الْبَسْمَلَةَ وَ لَوْ کَتَبْتَ شِعْراً؛ بسم اللَّه را ترک مکن ولو یک شعر بنویسی» سپس افزود: قبل از اسلام نامه‌های خود را جمله «بِسمِکَ اللّهُمَّ» آغاز می‌کردند، هنگامی که آیه «إنَّهُ مِن سُلَیمان و إنَّه بسمِ اللَّه الرّحمنِ الرّحیم» نال شد، نامه‌های خود را با «بسم اللَّه» آغاز کردند.(2)
در حدیث دیگری می‌خوانیم که امام علی الهادی علیه السلام به یکی از کارگزاران خود مسائل متعددی را خاطر نشان ساخت، بعد به او فرمود: حال بگو ببینم چه می‌گویی؟ او نتوانست آنچه را شنیده بود تکرار کند، امام دوات را پیش کشید و نوشت «بسم اللَّه الرحمن الرحیم ان شاء اللَّه به خاطر داشته باش که همه کارها به دست خداست ...»


1- بحارالانوار، جلد 73، صفحه 305( با تلخیص)

2- سفینة البحار ماده سما.

ص: 46
او می‌گوید: من این ماجرا را که دیدم تبسّم کردم، امام فرمود: چرا تبسّم کردی؟
عرض کردم خیر است.
فرمود: توضیح بده
گفتم: فدایت شوم این کار شما مرا به یاد حدیثی که یکی از اصحاب از جدّت علی بن موسی الرضا علیه السلام نقل کرد انداخت، او هنگامی که دستور برای انجام کاری می‌داد می‌نوشت بسم اللَّه الرحمن الرحیم به خاطر داشته باش ان شاء اللَّه ... (سپس مطالب مورد نیاز را می‌نوشت) لذا تبسّم کردم.
امام به من فرمود: «لَوْ قُلْتُ انَّ تارِکَ التَّسْمِیَةِ کَتارِکِ الصَّلاةِ لَکُنْتُ صادِقاً؛ اگر بگویم ترک کننده بسم اللَّه مانند ترک کننده نماز است راست گفته‌ام».
اهمیّت «بسم اللَّه» تا آن اندازه است که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌خوانیم: «اذْا قالَ المُعلِّمُ لِلصَّبِیِّ بسم اللَّه الرحمن الرحیم (و قالَ الصِّبیُّ بسم اللَّه الرحمن الرحیم) کَتَبَ اللَّه بَرَائَةً لِلصَّبِیِّ وَبَرَائَةً لأَبَوَیْهِ وَ بَرائَةً لِلمُعَلِّم؛ هنگامی که معلم به کودک بگوید: بسم اللَّه الرحمن الرحیم (و او تکرار کند) خداوند فرمان آزادی از دوزخ برای کودک و پدر و مادرش و معلّم می‌نویسد».
(1)
این سخن را با گفتاری که در میان جمعی از مفسّران مشهور است پایان می‌دهیم: معانی تمام کتب آسمانی در قرآن جمع است.
و معانی تمام قرآن در سوره حمد
و معانی تمام سوره حمد در بسم اللَّه
و معنای بسم اللَّه در همان باء جمع است!(2)
تمرکز مفاهیم قرآن و کتب آسمانی در «باء بسم اللَّه» ممکن است از این جهت باشد که تمام مخلوقات در عالم آفرینش، و تمام تعلیمات در عالم تشریع، همه با استمداد از ذات پاک خدا تحقق می‌یابد چرا که علة العلل در تمام عوالم او است، و می‌دانیم «باء بسم اللَّه» برای استعانت و یاری جستن از خداست، و این


1- تفسیر برهان، جلد 1، صفحه 43، حدیث 32.

2- تفسیر روح المعانی، جلد 1، صفحه 37.

ص: 47
مطلبی است شایان دقت و تأمل.
***

2- آیا بسم اللَّه جزء تمام سوره‌های قرآن است؟

مفسّران و علمای علوم قرآن معمولًا در شمارش آیات سوره‌ها «بسم اللَّه» را یکی از آیات سوره به حساب نیاورده‌اند، جز در سوره حمد که تقریباً به اتفاق و اجماع همه فقها بسم اللَّه جزء آن است، و لذا عدد آیات سوره «حمد» را «هفت آیه» شمرده‌اند که یکی از آنها بسم اللَّه است.
و نیز یکی از نام‌های معروف این سوره «السَّبُعُ الْمثانی» است ( «سبع» به خاطر آیات هفتگانه آن، و تعبیر به «مثانی» به خاطر این‌که این سوره به لحاظ اهمیّتش دو بار بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است).
ولی به هر حال نوشتن «بسم اللَّه» در تمام قرآن‌های قدیم و جدید دلیل قاطعی بر جزئیت آن نسبت به هر سوره است.
از «عبداللَّه بن عمر» نقل شده است که وقتی نماز را آغاز می‌کرد بعد از تکبیر بسم اللَّه الرحمن الرحیم می‌گفت ... و می‌گفت اگر بسم اللَّه را نخوانیم پس چرا در قرآن نوشته شده است؟!
(1)
«سیوطی» دانشمند معروف اهل سنت روایات زیادی در مورد جزء بودن بسم اللَّه در سوره حمد، در جلد اوّل تفسیر «در المنثور» آورده است.
روایات متعددی نیز از طرق اهل بیت و ائمه هدی علیهم السلام در جزء بودن بسم اللَّه نسبت به سوره حمد و سایر سوره‌های قرآن وارد شده است، و لذا اجماع و اتفاق علمای شیعه بر جزئیت آن در تمام موارد است.(2)
به عنوان نمونه در حدیثی از طرق اهل سنت از «جابر بن عبداللَّه» می‌خوانیم که می‌گوید: پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: «هنگامی که به نماز برمی‌خیزی چگونه


1- سنن بیهقی، جلد 2، صفحه 43- 47.

2- به کتاب‌های خلاف شیخ طوسی، جلد 1، صفحه 102 مسأله 82، و سنن بیهقی، جلد 2، صفحه 44 و 45 و 46، و در المنثور، جلد 1، صفحه 7 و 8، و البیان فی تفسیر القرآن صفحه 552 مراجعه شود.

ص: 48
قرائت نماز را می‌خوانی» جابر می‌گوید: عرض کردم: «می‌گویم الحمد للَّه‌رب العالمین (و بسم اللَّه را ترک می‌کنم) پیغمبر فرمود: بسم اللَّه الرحمن الرحیم را بگو».
مخصوصاً برای رفع هرگونه سوء تفاهم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اصرار داشت که در بسیاری از نمازها «بسم اللَّه» را بلند بخواند، عایشه می‌گوید: «انَّ رَسُولَ اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم کانَ یَجْهَرُ بِبِسْمِ اللَّه الرَّحمنِ الرَّحیم؛ رسول خدا همواره بسم اللَّه را بلند می‌خواند»
(1).
در حدیث دیگری آمده است که یکی از یاران پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می‌گوید: من پشت سر آن حضرت نماز می‌خواندم او بسم اللَّه را در نماز مغرب و عشا و صبح و نماز جمعه مخصوصاً بلند می‌خواند.(2)
جالب توجه این‌که در روایتی که بیهقی نقل کرده، می‌خوانیم: «معاویه» با مردم مدینه نماز می‌خواند، بسم اللَّه الرحمن الرحیم را در اوّل سوره حمد تلاوت کرد، ولی در سوره بعد از آن نخواند و تکبیر نیز نگفت تا به رکوع رفت، هنگامی که سلام نماز را گفت، گروهی از مهاجرین از صفوف جماعت از هر طرف به او اعتراض کردند، و گفتند: «اسَرَقْتَ الصّلَاةَ امْ نَسیت»؟؛ آیا از نماز دزدیدی، یا فراموش کردی»؟! «و معاویه بعد از آن هر وقت نماز می‌خواند بسم اللَّه را برای سوره بعد از حمد نیز قرائت می‌کرد».(3)
ولی با این همه جای تعجب است که گروهی از علمای سنت هنوز بسم اللَّه را در نماز حتی در سوره حمد ترک می‌کنند و یا آن را آهسته می‌خوانند!
قابل توجه این‌که «فخر رازی» در تفسیر خود شانزده دلیل برای اثبات این حقیقت که بسم اللَّه الرحمن الرحیم جزئی از سوره حمد است بیان کرده که بسیاری از آنها روایاتی است که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌باشد.


1- درالمنثور، جلد 1، صفحه 8.

2- همان مدرک.

3- این روایت را« حاکم» در« مستدرک» جلد 1، صفحه 233 نقل کرده، و اعتبار سند آن را پذیرفته است، و همین مضمون با تفاوت مختصری در« درالمنثور» جلد 1، صفحه 8 و تفسیر« روح المعانی» جلد 1، صفحه 39 آمده.

ص: 49
مفسّر معروف «آلوسی» در «روح البیان» هر چند این دلایل را زیر سئوال برده ولی به هر حال تصریح می‌کند که بسم اللَّه آیه مستقلی از قرآن است هر چند جزء سوره حمد نیست!
(1)
بنابراین در حقیقت او این مطلب را پذیرفته که بسم اللَّه جزء قرآن است ولی معلوم نیست چرا اصرار دارد که آیه مستقلی باشد، و نه جزء سوره حمد؟
در هر صورت چیزی از این روشن‌تر نیست که «بسم اللَّه» در تمام قرآن‌ها در طول تاریخ اسلام، در آغاز همه سوره‌ها، جز سوره برائت، نوشته شده است، و این چیزی است که مسلماً به دستور پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم بوده، و نمی‌توان پذیرفت که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور داده باشد چیزی را که جزء قرآن نیست در لابه‌لای آیات قرآن وارد کنند، بنابر این به هیچ بهانه‌ای نمی‌توانیم «بسم اللَّه» را از سوره‌ها جدا کنیم که این نوعی تحریف قرآن است.
به همین دلیل امام باقر علیه السلام درباره این‌گونه اشخاص می‌فرماید:
«سَرَقُوا اکْرَمَ آیَةٍ فی کِتابِ اللَّه: بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحیم؛ آنها با ارزش‌ترین آیه قرآن «بسم اللَّه الرحمن الرحیم» را سرقت کردند»!(2)
و امام صادق علیه السلام می‌افزاید: «ما لَهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّه عَمَدُوا الی اعْظَمِ آیة فی کِتابِ اللَّه فَزَعَمُوا انَّها بِدْعَةٌ اذا اظْهَروُها وَ هِیَ بِسْم اللَّه الرحمن الرحیم!؛ خداوند آنها را بکشد آنها به مخالفت با بزرگترین آیه قرآن برخاستند، و گمان کردند اگر آن را آشکار بگویند بدعت است، و آن بسم اللَّه الرحمن الرحیم است».(3)
و به همین جهت ائمه اهل بیت علیه السلام اصرار داشتند که مخصوصاً بسم اللَّه را در تمام نمازهای شب و روز جهراً و با صدای بلند بخوانند، تا این بدعت زشت و شوم درهم شکسته شود.
کوتاه سخن این‌که: اهمیّت «بسم اللَّه» در میان آیات قرآن از آن روشن‌تر است که نیاز به بحث داشته باشد، و به همین دلیل باید به آن اهمیّت فراوان داد.


1- روح المعانی، جلد 1، صفحه 37.

2- تفسیر برهان، جلد 1، صفحه 42، حدیث 15.

3- همان مدرک حدیث 26.

ص: 50
متأسفانه بعضی از افراد بی‌سلیقه به خاطر این‌که مبادا نوشته‌های آنها به دست افراد بی وضو برسد، و یا زیر دست و پا، و یا کوچه و بازار بیفتد از نوشتن بسم اللَّه در آغاز نامه‌ها و نوشته‌ها، خودداری می‌کنند، و یا به جای آن چند نقطه می‌گذارند، غافل از این‌که اگر این امور ایرادی داشته باشد حذف کردن بسم اللَّه و سانسور کردن اسم خدا ایرادش به مراتب بیشتر است.
ما مأموریم بنویسیم، و در حفظ و احترام آن نیز بکوشیم، و اگر دیگران احترام لازم را رعایت نکنند ما مسئول کار آنها نیستیم و ما نباید بسم اللَّه را به این بهانه حذف کنیم که ضررش بیشتر است.
لذا در تواریخ آمده است. نخستین بار که دراسلام سکه عمومی و مستقل زده شد در زمان «عبدالملک بن مروان» و به دستور امام باقر علیه السلام بود، در یک طرف آن سکه «لا الهَ الَّا اللَّه» و در طرف دیگر «مُحَمَّد رَسُول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم» نوشته شده بود، و روشن است که این سکه به دست هرکس می‌افتاد، حتی غیر مسلمانانی که در محیط اسلام زندگی داشتند، و هرگز این ملاحظات که مبادا هتک به این نام‌های مقدّس شود یا بدون وضو دست بر آن بگذارند مانع از ضرب سکه یا شعارهای زنده اسلامی نمی‌شد و نباید بشود.
(1)
***

3- چرا در آغاز سوره برائت بسم اللَّه نیست؟

پاسخ این سؤال صریحاً در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام چنین نقل شده است:
«لَمْ تُنْزَلْ بسم اللَّه الرحمن الرحیم عَلی رَأسِ سُورَةِ بَراءة لِانَّ بِسم اللَّه لِلأَمانِ وَالرَّحْمَةِ، و نُزِلَتْ براءة لِرَفْعِ اْلَامانِ، وَالسَّیْف؛ بسم اللَّه الرحمن الرحیم در آغاز سوره برائت نازل نشده است، زیرا «بسم اللَّه» برای امان و رحمت است، و سوره برائت برای رفع امام (از کفار پیمان شکن) نازل شده و شمشیر در آن نهفته است»!(2)


1- تاریخ تمدن اسلامی جرجی زیدان، جلد 1، صفحه 143( متن عربی).

2- مجمع البیان جلد 5، صفحه 2- همین حدیث را فخر رازی از ابن عباس از علی علیه السلام با کمی تفاوت نقل کرده، آن‌جا که فرمود: لِانَ بسم اللَّه الرحمن الرحیم امانٌ وهذِهِ السورَةُ نُزِلَتْ یا لسَیْفِ و نَبْذِ الْعُهُود وَلَیْسَ فیها امان( جلد 15، صفحه 216).

ص: 51
جمعی عقیده دارند که این سوره دنباله سوره انفال است، چرا که در سوره انفال سخن از پیمان‌هاست، و در این سوره سخن پیرامون الغای پیمانِ، پیمان شکنان است، و به همین دلیل «بسم اللَّه» در میان آن دو ذکر نشده.
این معنی در روایتی از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «الانفال و براءة واحدة؛ سوره انفال و برائت یکی است!».
(1)
این احتمال نیز داده شده که خداوند مخصوصاً برای تبیین این حقیقت که «بسم اللَّه» جزء تمام سوره‌های قرآن است آن را در آغاز این سوره نازل نفرموده است.
جمع میان این سه فلسفه نیز کاملًا ممکن است.
درباره «بسم اللَّه» مخصوصاً در مورد ذبح حیوانات آیات متعددی در قرآن وجود دارد که در جای دیگر باید از آن سخن گفت.
***

4- نام خدا را با نام غیر او قرین نکنید!

از آن‌جا که قادر مطلق، و رحمن و رحیم واقعی، تنها ذات پاک خداست، و عالم هستی سفره احسان اوست، و هرکس هرچه دارد از او دارد، باید فقط از او استمداد جست، و به نام او آغاز کرد، آیات مربوط به «بسم اللَّه» و روایاتی که در این زمینه وارد شده نیز همه بر همین معنا تأکید می‌کند.
بنابراین کسانی که غیر نام خدا را در کنار نام او می‌نهند، مانند طاغوتیانی که نام‌های سلاطین جبّار و خود کامه را در کنار نام او می‌نهادند و بنام خدا و بنام آنها افتتاح و آغاز می‌کردند، و یا کسانی که بنام «خدا» و «خلق» برنامه‌های خود را شروع می‌کنند، در حقیقت گرفتار نوعی شرک هستند، حتی نام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را نیز در این زمینه نمی‌توان در کنار نام خدا قرار داد، و گفت بنام خدا


1- مجمع‌البیان، جلد 5، صفحه 1.

ص: 52
و پیامبرش.
در حدیثی در تفسیر امام حسن عسکری آمده است که روزی رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم با امیرمؤمنان علی علیه السلام نشسته بود این جمله به گوشش رسید که شخص می‌گوید «ماشا اللَّه و شاءَ محمّد؛ آنچه خدا بخواهد و محمد بخواهد» و دیگری می‌گوید:
«ماشاء اللَّه و شاء علی؛ آنچه خدا بخواهد و علی بخواهد».
رسول خدا فرمود: «لا تَقّرْنوا مُحَمَّداً وَلا عَلیاً باللَّه عزوجل؛ نام محمّد و علی را قرین نام خداوند متعال قرار ندهید».
سپس افزود: ولی (اگر می‌خواهید) بگویید: «ماشاء اللَّه ثم شاء محمّد، ما شاء اللَّه ثم شاء علی؛ چیزی که خدا بخواهد، سپس چیزی که محمد یا علی اراده کند» بدانید مشیّت خدا آن چنان مشیّت قاهر و غالبی است که چیزی مساوی و مشابه و قرین ندارد، محمّد در دین خداوند و در برابر قدرت او همانند پرنده است که در این ممالک گسترده پرواز می‌کند و همچنین علی.
(1)


1- اثبات الهداة جلد 7، صفحه 482، حدیث 79( با کمی تلخیص).

ص: 53

مسأله معرفت (شناخت)

اشاره

ص: 54

اشاره:

نخستین مسأله‌ای که انسان در تمام بحث‌های علمی با آن روبه‌رو است همین مسأله شناخت و معرفت است.
و نخستین سؤال‌هایی که قبل از هر سؤال دیگر در ذهن انسان جوانه می‌زند این سؤالات است:
1- آیا در خارج از وجود ما جهانی وجود دارد، یا آنچه را می‌بینیم همانند رؤیاهایی است که در حال خواب در نظر مجسم می‌شود، و جهان خارجی خواب و خیالی بیش نیست؟!
2- اگر چنین جهانی وجود دارد آیا برای ما امکان راه‌یابی به این دنیای خارجی و معرفت و شناخت آن هست یا نه؟!
3- اگر پاسخ دو سؤال فوق مثبت است، یعنی هم جهان در بیرون وجود ماست و هم شناخت آن امکان دارد، این سؤال پیش می‌آید که طرق و منابع شناخت آن کدام است؟
از طریق استدلال‌های عقلی؟
از طریق تجربه و علوم تجربی؟
از طریق وحی یا طرق دیگر؟ و کدامیک از این طرق مطمئن‌تر است؟
4- از همه اینها گذشته با چه ابزاری باید این جهان را شناخت؟
5- سپس این مسأله مطرح می‌شود که بعد از قبول مسائل فوق چه اموری می‌تواند زمینه‌های معرفت و شناخت را در انسان تقویت کند، و روح و جان را آماده معرفت سازد؟
و چه موانعی بر سر راه شناخت وجود دارد، و انسان را از معرفت واقعیت‌های عالم هستی باز می‌دارد و به گمراهی می‌کشاند؟
***

ص: 55

* آیا جهانی در خارج از ذهن ما وجود دارد؟

در مورد مسأله اوّل (یعنی وجود جهانی بیرون ذهن و اندیشه ما) فلاسفه به دو گروه تقسیم شده‌اند:
1- «واقع گرایان» (رئالیست‌ها)
2- «پندارگرایان» (ایده آلیست‌ها)
گروه دوّم در واقع شاخه‌ای از سوفسطاییان هستند که همه حقایق را منکرند، بلکه بعضی معتقدند سوفسطاییان همان پندار گرایانند که اصل وجود خویشتن و ذهن را قبل دارند، و بقیه را خواب و خیال می‌دانند، وگرنه چگونه ممکن است انسان عاقلی همه چیز حتی وجود خود را نیز انکار کند، مگر این‌که گرفتار بیماری روانی باشد!
به هر حال برای پی‌بردن به وجود خارجی اشیا بهترین راه این است که این امر را موکول به وجدان کنیم، وجدان عمومی مردم جهان و تمامی عقلا و خردمندان، و حتی وجدان خود ایده آلیست‌ها که همه چیز را منکرند شاهد این مدعاست.
زیرا همه انسان‌ها هنگامی که تشنه می‌شوند به سراغ آب می‌روند، یعنی عملًا وجود تشنگی، وجود آب، و تأثیر آب در رفع تشنگی را همه، حتی کودکان و حتی حیوانات قبول دارند، سوفسطاییان نیز در عمل با دیگران هیچ تفاوتی ندارند. و یا هنگامی که انسان می‌خواهد از خیابان پر رفت و آمدی عبور کند نخست در کنار خیابان می‌ایستد، به طرف چپ و راست نگاه می‌کند، وسایل نقلیه یکی پس از دیگری می‌آیند و می‌گذرند، خیابان کمی خلوت و آماده عبور می‌شود، و او با احتیاط از خیابان می‌گذرد، مبادا تصادفی پیش آید و او را مجروح و گرفتار کند.
این طرز عمل در میان واقع گرایان و پندارگرایان یکسان است، یعنی همه آنها عملًا وجود خارجی خیابان، اتومبیل‌ها، خطرات ناشی از تصادف و بسیاری از

ص: 56
مسائل دیگر را در این رابطه پذیرفته‌اند. و با دقت و احتیاط مراقب آن هستند.
یا این‌که وقتی انسان بیمار می‌شود و آثار مختلف بیماری را در خود می‌بیند، به طبیب مراجعه می‌کند، طبیب دستور آزمایش می‌دهد. و بعد از انجام آزمایش‌ها، دستورات دارویی و غذایی می‌نویسد، و دقیقاً همه را زمان‌بندی و اندازه‌گیری می‌کند، و بیمار نیز برای به دست آوردن سلامت از دست رفته، خود را موظّف به رعایت همه این دستورات می‌بیند.
در تمام این امور «رئالیست‌ها» و «ایده آلیست‌ها» یکسانند، یعنی همگی از طریق درک وجدانی، نسبت به بیماری خود واکنش نشان می‌دهند، و ده‌ها واقعیت عینی را از آثار بیماری گرفته، تا وجود طبّ و طبیب، و آزمایش‌ها، و مواد دارویی و غذایی را، پذیرا می‌شوند.
به همین دلیل می‌گوییم: «ایده آلیست‌ها در عمل رئالیست هستند»! و پندارگرایان به هنگامی که وارد صحنه زندگی می‌شوند تمام سخنان خود را فراموش کرده، و خویش را با واقعیت‌های عینی روبه‌رو می‌بینند، و موافق آن عکس العمل نشان می‌دهند.
قرآن مجید نیز در آیات خود به وضوح بر این معنا صحه نهاده، و سرتاسر آیات قرآن از واقعیت‌های عینی خارجی، آسمان و زمین، انسان‌ها و فرشتگان، جهان طبیعت و ماورای طبیعت دنیا و آخرت خبر می‌دهد.
و به قدری این مطلب از دیدگاه قرآن آشکار و روشن است که نیاز بیشتری به بحث درباره آن نمی‌بینیم، لذا این مسأله را همین‌جا پایان داده، و به سراغ مسأله دوّم امکان معرفت و شناخت می‌رویم.
(1)


1- در این‌جا بار دیگر مؤکداً یادآور می‌شویم که هدف در تمام مباحث این کتاب در اصل تعقیب یک دیدگاه فلسفی یا تاریخی یا ... نیست، بلکه هدف تفسیر موضوعی است، یعنی تعقیب بحث‌ها از دیدگاه قرآن مجید، و انعکاس این بحث‌ها در آیات مختلف قرآن، و اگر ضرورتی بر بحث‌های فلسفی و غیر آن احساس شود جداگانه در پایان بحث‌ها تحت عنوان« توضیحات» خواهد آمد.

ص: 57

قرآن و لزوم معرفت (40 نکته قرآنی درباره اهمیّت علم و آگاهی)

اشاره

ص: 58

اشاره:

قرآن مجید نه تنها مسأله شناخت و معرفت انسان را نسبت به جهان خارج یک امر ممکن می‌شمرد بلکه آن را از اهم واجبات معرفی می‌کند.
قرآن با انواع بیانات صریح، ظاهر، و کنایی، پیروان خود را به فراگیری علم و دانش و شناخت رازهای هستی و اسرار عالم آفرینش دعوت می‌کند.
بررسی تعبیرات قرآن در این زمینه افق تازه‌ای در برابر چشمان ما می‌گشاید، و مسأله معرفت و شناخت را در سطحی بسیار بالا به عنوان یک وظیفه قطعی منعکس می‌کند.
جالب این‌که: این دعوت در زمان و مکانی صورت گرفت که ابرهای سیاه و تاریک جهل و بی‌خبری افق را پوشانده بود، و به راستی عمق و گستردگی این تعبیرات قبل از هر چیز دلیل عظمت قرآن و حقانیت آورنده آن است.
با توجه به این نکته به سراغ تعبیرات مختلف قرآن در این زمینه می‌رویم.
این دعوت به صورت‌های کاملًا متنوعی است که «چهل نمونه» آن را از آیات مختلف جمع‌آوری کرده‌ایم، و هریک از این چهل نمونه این مسأله سرنوشت ساز را از زوایه خاصی مورد توجه قرار می‌دهد.
ضمناً به تناسب این آیات روایات ارزنده‌ای در پاورقی‌ها آمده است که هماهنگی کامل «کتاب» و «سنت» را در این زمینه روشن می‌سازد.
***

1- لزوم فراگیری علم

در 27 آیه از قرآن مجید با استفاده از جمله «اعلموا» (بدانید) دعوت صریح به فراگیری علم شده است که نمونه‌هایی از آن را ذیلًا می‌خوانیم.
1- «فَاعْلَمُوا انَّ اللَّه عَزیزٌ حکیمٌ؛ بدانید خداوند شکست‌ناپذیر و حکیم

ص: 59
است» (بقره 209)
2- «وَاعْلَمُوا انَّ اللَّه بِکُلِ شَی‌ءٍ عَلیمٌ؛ بدانید خداوند بر هر چیزی آگاه است» (بقره 231)
3- «وَاعْلَمُوا انَّ اللَّه بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ؛ بدانید خداوند به هر کاری انجام می‌دهید بینا است» (بقره 233)
4- «اعْلَمُوا انَّ اللَّه یُحْیی اْلَارْضَ بَعْدَ مَوْتِها؛ بدانید خداوند زمین را بعد از مردنش زنده می‌کند» (حدید 17)
5- «وَاعْلَمُوا أَنَکُمْ الَیْهِ تُحْشَرونَ؛ بدانید شما به سوی خدا محشور می‌شوید» (بقره 203)
6- «فَاعْلَمُوا انّما عَلی رَسُولِنا الْبَلاغُ الْمُبین؛ بدانید بر عهده رسول ما ابلاغ آشکار است» (مائده 92)
7- «وَاعْلَمُوا انَّما غَنِمتُم مِنْ شَی‌ءٍ فَانَّ للَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرِّسُولِ ...؛ بدانید هر غنیمتی نصیب شما می‌شود خمس آن از آن خدا و پیغمبرش ... می‌باشد» (انفال 41)
8- «اعْلَمُوا انَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَلَهْوٌ ...؛ بدانید زندگی دنیا فقط بازی و سرگرمی ... است» (حدید 20)
آیه اوّل و دوّم و سوّم توجه به «ذات» پاک خدا و صفات او اعم از «صفات ذات» و «صفات فعل» می‌دهد.
و آیه چهارم سخن از آفرینش حیات به میان می‌آورد
در آیه پنجم بحث از قیامت و رستاخیز است.
در آیه ششم سخن از نبوت و وظیفه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است.
آیه هفتم بحث از احکام عملی اسلام می‌کند.
و آیه هشتم چهره واقعی زندگی دنیا و بی‌ارزش بودن آن را مجسم می‌سازد، که وسیله‌ای است برای دعوت به زهد و پارسایی و نجات از دنیا پرستی و گناهان ناشی از آن.
ص: 60
به این ترتیب تمام آنچه مربوط به عقاید و اعمال و برنامه زندگی است همراه با خطاب «اعْلَمُوا» مورد توجه قرار گرفته و دعوت به آگاهی هرچه بیشتر در تمام این زمینه‌ها شده است.
(1)
***

2- سرزنش‌های مکررّ برترک تفکّر

گاه می‌فرماید: «افَلا تَتَفَکَّروُنَ آیا اندیشه نمی‌کنید» (انعام 50)
و گاه بعد از تبیین آیات مختلف الهی اعم از تکوینی و تشریعی می‌فرماید:
«لعلهم یتفکرون اینها به خاطر آن است که شاید اندیشه کنند» (بقره 219، اعراف 176)
و گاه می‌گوید: «اوَلَمْ یَتَفَکرّوُا؛ «آیا آنها فکر و اندیشه خود را به راه نینداختند»؟
(روم 8)
همه این تعبیرات دعوتی است به لزوم اندیشه و لزوم اندیشه دلیلی است بر امکان شناخت.(2)
***

3- تأکید بر لزوم «تعلیم» و «تعلّم»

در سوره توبه آمده است:
«فَلَوْلا نَفَرَمِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقّهُوا فِی الّدیِنِ وَلیُنْذِرُوُا قَوُمَهُمْ اذا رَجَعُوا الَیُهِمُ لَعَلَّهُمْ یَحْذَروُنَ؛


1- در روایات اسلامی نیز در این زمینه تأکید فراوان شده است و حدیث معروف« طَلَبُ الْعِلْمِ فَریضَةٌ عَلی کُلِّ مُسْلِمِ و مسلمة» که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده گواه روشن این معنی است( بحارالانوار، ج 1، ص 117) و امام صادق می‌فرماید« طَلَبُ الْعِلمِ فَریضَةٌ عَلی کُلِّ حالِ»( بحارج 2، ص 172).

2- در حدیثی از پیغمبر اکرم می‌خوانیم:« اعْدُ عالِماً اوْ مُتَعلَمِاً اوْ مُسْتَمِعاً اوْ مُحّباً وَلا تَکِنُ الْخامِس؛ همیشه یا دانشمند باش یا دانش طلب و یا شنوا از دانشمندان، و یا دوستدار آنان، هرگز نفر پنجمی نباش که هلاک خواهی شد»( محجة، جلد 1، صفحه 22)

ص: 61
چرا از هر گروهی طایفه‌ای از آنان کوچ نمی‌کنند تا در دین آگاهی یابند، و به هنگام بازگشت به سوی قوم خود آنها را انذار نمایند، شاید از مخالفت فرمان الهی حذر نمایند» (توبه 122)
این آیه نه تنها فراگیری آیین الهی را واجب می‌شمرد بلکه تعلیم دادن آن را بعد از فراگیری نیز لازم می‌داند.
تعبیر به «نَفْر» نشان می‌دهد که منظور کوچ کردن به سوی میدان جهاد است، زیرا این تعبیر در آیات مختلف قرآن در همین معنا به کار رفته بنابراین مسلمانان موظف بودند که در غیر موارد ضرورت همگی به میدان جهاد با دشمن نروند، بلکه گروهی به جهاد روند و گروهی برای جهاد با جهل در مدینه بمانند و احکام الهی را فرا گیرند و به دیگران بعد از بازگشت تعلیم دهند.
تفسیر دیگر آیه این است که مسلمانان به دو گروه تقسیم شوند: گروهی برای حفظ مدینه در آن‌جا بمانند و گروهی که به میدان جهاد رفته‌اند آثار عظمت الهی و امدادهای غیبی و پیروزی‌های اعجازآمیز مسلمین را با چشم خود در میدان جهاد مشاهده کنند، و به هنگام بازگشت به دیگران بیاموزند.
احتمال سوّمی در تفسیر آیه نیز داده شده است که بر مردم اطراف مدینه لازم بود گروهی در شهر و آبادی خود برای حفظ نظم زندگی عمومی بمانند، و گروهی به مدینه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آیند و احکام الهی را فرا گیرند و به دیگران برسانند.
(1)
هریک از این تفسیرهای سه گانه مزیتی دارد که در دیگری نیست (2) ولی هر


1- تفسیر فخر رازی، جلد 16، صفحه 225، و المیزان جلد 9، صفحه 427- مجمع البیان، جلد 5، صفحه 83.

2- در تفسیر اوّل مرجع ضمیر« ها» در جمله« لیتفقهوا» و« لینذروا» اسم محذوفی است و درتقدیر چنین است و« تبقی طائفة»، و این مخالف ظاهر محسوب می‌شود، در حالی که« نفر» به معنی جهاد آمده، و این نقطه قوّت آن است. در تفسیر دوّم مرجع ضمایر همان مذکور است( طائفة) ولی مشکل این تفسیر آن است که میدان جهاد مرکز فراگیری احکام دین نیست مگر با توجیهی که در بالا ذکر شد، و در تفسیر سوّم باز محذوفی در تقدیر است ولی با روایات زیادی که« نفر» را به معنای( کوچ برای تفقه در دین) تفسیر می‌کند هماهنگ است( در تفسیر نورالثقلین 9 روایت در این زمینه نقل شده است).

ص: 62
کدام را بپذیریم برای آنچه ما به دنبال آن هستیم تفاوتی ندارد که هم فراگیری علم واجب است و هم تعلیم دادن به دیگران، و تأکید بر این دو واجب دلیل روشنی بر امکان و لزوم مسأله معرفت و شناخت است.
(1)
***

4- هدف آفرینش جهان علم و معرفت است

«اللَّهُ الَّذی خَلَقَ سَبْعَ سَمواتٍ وَ مِنَ اْلَارْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ اْلَامْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا انَّ اللَّهُ عَلی کُلِّ شَی‌ءٍ قَدیرٌ وَانَّ اللَّه قَدْ احاطَ بِکُلِّ شَی‌ءٍ عِلْماً؛ خداوند کسی است که هفت آسمان را آفرید، و از زمین نیز همانند آن را، فرمان او پیوسته در میان آنها نازل می‌شود، این برای آن است که بدانید خداوند بر هر چیز تواناست و علم او به همه چیز احاطه دارد» (طلاق 12)
در این‌که منظور از آسمان‌های هفتگانه و زمین‌های هفتگانه چیست؟ در «تفسیر نمونه» بحث کافی داشته‌ایم (2) ولی به هر حال آیه به وضوح این حقیقت را می‌رساند که یکی از اهداف آفرینش جهان آگاه ساختن انسان‌ها از علم و قدرت خداوند و معرفت ذات و صفات اوست، و این با صراحت امکان معرفت را در سطح وسیع بازگو می‌کند.(3)

5- هدف بعثت انبیا تعلیم و تربیت است



1- امام صادق می‌فرماید:« لَوَدِدْتُ انَ اصْحابی ضُرِبَتْ رُؤُسُهم باسیاط حَتی یَتَفَقَهُوا؛ من دوست می‌دارم یارانم را با تازیانه به دنبال علم و دانش بفرستم»( کافی، جلد 1، صفحه 8)

2- درباره آسمان‌های هفتگانه به جلد 1( ذیل آیه 29، سوره بقره، صفحه 165( چاپ جدید) و در مورد زمین‌های هفتگانه به جلد 24، صفحه 261، ذیل آیه 12 سوره طلاق مراجعه فرمایید.

3- در حدیثی می‌خوانیم که امام حسین بن علی علیه السلام به یارانش فرمود:« ایُّها الناسُ انَّ اللَّه جَلٌ ذکرُه ما خلق الْعِبادَ الّا لِیَعْرِفُوهُ، فَاذِا عَرَفُوهُ عَبَدوُهُ، فاذا عَبَدُوُه اسْتَغْنَوْا بِعبادَتِهِ عَنْ عِبادَةِ ماسِواهُ؛ ای مردم! خداوند متعال بندگان را نیافرید مگر برای این‌که او را بشناسند، هنگامی که او را شناختند او را عبادت می‌کنند، و هنگامی که عبادتش کردند از بندگی غیر او بی نیاز می‌شوند»( بحار الانوار، جلد 5، صفحه 312).

ص: 63
قرآن مجید کراراً این مطلب را در مورد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم یادآور می‌شود، از جمله در سوره بقره می‌فرماید:
«کَما ارْسَلْنا فِیکُمْ رَسُولًا مِنْکُمْ یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِنا و یُزَکیْکُمُ وَیُعَلِّمُکُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُعَلِّمُکُم ما لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ همان‌گونه که رسولی در میان شما از خودتان فرستادیم تا آیات ما را بر شما بخواند، و شما را تزکیه کند، و کتاب و حکمت بیاموزد، و آنچه را نمی‌دانستید به شما تعلیم دهد» (بقره 151)
همین معنا در سوره بقره 129، و آل‌عمران 164، و جمعه 2 آمده است.
اگر معرفت و شناخت امکان نداشت چگونه ممکن بود یکی از اهداف مهم بعثت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را تشکیل دهد؟
(1)
***

6- هدف از نزول قرآن اندیشه و تدبیر است

«کِتابٌ انْزَلْناهُ الَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدبَرَّوُا آیاتِهِ وَلیَتَذَکَرَ اوُلُواْ لَا لْباب؛ این کتابی است پر برکت که بر تو نازل کردیم، تا در آیات آن تدبر کنند، و صاحبان مغز (و اندیشه) متذکر شوند» (ص 29)
«افَلا یَتَدَبَروُنَ الْقُرآنَ امْ عَلی قلُوبٍ اقْفالُها؛ آیا آنها در قرآن تدبر نمی‌کنند یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است»؟! (محمّد 24)
«لیدبروا» از ماده «دبر» (بر وزن شتر) به معنای پشت هر چیز است، سپس به معنای تفکر و عاقبت اندیشی به کار رفته، چرا که با اندیشه، عواقب و نتایج و پشت و روی مطالب روشن می‌شود.
در آیه نخست هدف از نزول قرآن را تدبر بیان کرده، تا مردم تنها به خواندن آیات به عنوان یک سلسله کلمات مقدّس قناعت نکنند، و هدف نهایی را به


1- امیرمؤمنان علیه السلام می‌فرماید:« کَفی بِالْعِلْمِ شَرَفاً انْ یَدَعیه مَنْ لایُحْسِنُهُ وَ یَفرَحُ اذا نُسِب الَیْهِ وَ کَفَی بِالْجَهْلِ ذماً یبرأ منه من هو فیه؛« در شرافت علم همین بس که افرادی که از آن آگاه نیستند آن را ادعا می‌کنند، و اگر به آنان نسبت داده شود خوشحال می‌شوند، و در مذمت جهل همین بس که حتی دارندگانش از آن تبری می‌جویند»( بحارالانوار، جلد 1، صفحه 185).

ص: 64
دست فراموشی نسپارند.
و در آیه دوّم ترک اندیشه را دلیل بر وجود قفل بر دل‌ها و از کار افتادن حس تشخیص می‌گیرد، و در هر حال این آیات دعوتی است عام به اندیشه، دعوتی که امکان شناخت را به وضوح می‌کند.
(1)
***

7- هدف از معراج پیامبر معرفت بود

«سُبْحانَ الَّذِی اسْری بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَی الْمَسْجِدِ اْلَاقْصَا الَّذِی بَارَکُنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا انَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیر؛ پاک و منزه است خدایی که بنده‌اش را در یک شب از مسجد الحرام به مسجد اقصی که گردا گردش را پر برکت ساختیم، برد، تا آیات خود را به او نشان دهیم او شنوا و بیناست» (اسراء 1)
همین معنی در سوره نجم که از معراج پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سخن می‌گوید به تعبیر دیگری آمده است:
«لَقَدْ رَآین مِنْ آیاتِ رَبّهِ الْکُبْربی او قسمت‌هایی از آیات و نشانه‌های بزرگ پروردگارش را مشاهده کرده» (نجم 18)
این آیات حدّاقل یکی از اهداف مهم معراج پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مسأله مشاهده آیات بزرگ حق معرفی می‌کند، مشاهده‌ای که یکی از منابع مهم معرفت است.(2)
***

8- دعوت اسلام با دعوت به علم آغاز شد.



1- امام موسی بن جعفر علیه السلام به هشام بن حکم فرمود:« ما بَعَثَ انبیائَه الی عِبادِهِ الّا لِیعْقِلُوا عن اللَّهِ فَأَحْسَنُهُمْ إسْتِجابَةً أحْسَنَهمْ مَعْرِفةً؛ خداوند پیامبران و رسولانش را برای این به سوی بندگانش فرستاد که خدا را بشناسند کسی از همه بهتر دعوت آنها را اجابت کرده که معرفتش بیشتر باشد»( اصول کافی، جلد 1، صفحه 16).

2- شرح بیشتر در این باره را در تفسیر نمونه، جلد 12، صفحه 16 مطالعه فرمایید.

ص: 65
«اقْرَاْ بِاسْمِ رَبّکَ الَّذی خَلَقَ- خَلَقَ اْلِانْسانَ مِنْ عَلَقٍ- اقْرَأْ وَ رَبُکَ اْلَاکْرَمُ- الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ- عَلَّمَ اْلِانْسانَ ما لَمْ یَعْلَم؛ بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید- همان کس که انسان را از خون بسته‌ای خلق کرد- بخوان که پروردگارت از همه گرامی‌تر است- همان کسی که به وسیله قلم تعلیم داد، و به انسان آنچه را نمی‌دانست آموخت» (علق 1- 5)
این آیات که از نخستین جرقه‌های وحی بر قلب پاک پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جبل النور، و در کنار غار «حرا» حکایت می‌کند با مسأله معرفت شروع و با معرفت پایان می‌گیرد.
نخست از قرائت که یکی از ابزار شناخت است، سخن می‌گوید، و در آخر نیز از معلم بزرگ عالم هستی یعنی خداوند که انسان شاگرد کوچک دبستان او است بحث می‌کند.
آیا اینها دلیل روشنی بر امکان و لزوم شناخت نیست؟
***

9- علم، نور و روشنایی است

«قُلْ هَلْ یَسْتَوِی اْلَاعْمی وَ الْبَصیر امْ هَلْ تَسْتَوِی الظُلُماتُ وَالنُّورُ؟؛ بگو آیا نابینا و بینا یکسانند؟ یا ظلمات و نور مساویند؟» (رعد 16).
«وَما یَسْتَوِی اْلَاعْمی وَالبْصَیرُ- وَلَا الظُلُماتُ وَلَاالنُورُ- وَلَا الّظِلُّ وَلَا الْحَروُرُ؛
هرگز نابینا و بینا مساوی نیستند، و نه ظلمت‌ها و روشنائی، و نه سایه آرام‌بخش و بادهای داغ و سوزان» (فاطر 19- 21).
در این آیات ظلمت را هم ردیف نابینایی، و نور را هم ردیف بصیرت و بینایی قرار داده، اشاره به این‌که علم و معرفت، نور و روشنایی است، جهل و ناآگاهی مساوی با کوری است، و این از زیباترین تعبیرات برای تشویق به معرفت و

ص: 66
شناخت است.
(1)
***

10- درک اسرار هستی ویژه عالمان است

«وَمِنْ آیاتِهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَ اْلَارْضِ وَ اخْتِلافِ الْسِنَتِکُمْ وَالْوانِکُمْ انَّ فِی ذلِکَ لآیاتٍ لِلْعالَمِینَ؛ از نشانه‌های او آفرینش آسمان‌ها و زمین، و تفاوت زبان‌ها و رنگ‌های شما است، در این نشانه‌هایی است برای عالمان» (روم 22)
«وَتِلْکَ اْلأَ مثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَمایَعْقِلُها الَّا الْعالِمُونَ؛ اینها مثال‌هایی است که برای مردم می‌زنیم و جز عالمان آن را درک نمی‌کنند» (عنکبوت 43)
در آیه اوّل فهم اسرار کتاب تکوین را ویژه عالمان می‌شمرد، و در آیه دوّم درک رازهای کتاب تدوین یعنی قرآن را مخصوص آنها.
و اینها از یک سو تشویقی است برای علم و معرفت و از سوی دیگر دلیلی است بر مسأله شناخت.
***

11- خداوند نخستین معلّم است

«وَعَلَّمَ آدَمَ اْلَاسْماءَ کُلَّها؛ خداوند علم اسما (علم اسرار آفرینش) را همگی به آدم تعلیم داد» (بقره 31)
«الْرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرآنَ خَلَقَ اْلِانْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ؛ خداوند رحمان قرآن را تعلیم داد، انسان را آفرید، و سخن گفتن را به او آموخت» (الرحمن 1- 4)
«عَلَّمَ اْلِانْسانَ مالَمْ یَعْلَمْ؛ آنچه را انسان نمی‌دانست به او آموخت» (علق 5)


1- پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:« العلمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّه فی قَلْبِ مَنْ یُریدُ انْ یَهْدِیَهُ؛ علم نوری است که خداوند در قلب هرکسی که بخواهد او را هدایت کند می‌افکند»( وافی، ج 1، ص 7).

ص: 67
«الَّذِی عَلَّمَ یا لْقَلَمِ؛ آنکس که به وسیله قلم تعلیم داد» (علق 4)
این معلم بزرگ عالم هستی گاه به «آدم» تمامی علم اسما را می‌آموزد، و گاه به نوع انسان آنچه را که نمی‌داند و به آن نیاز دارد (از طریق تکوین و تشریع) تعلیم می‌دهد.
گاه قلم به دست او می‌دهد، نوشتن را می‌آموزد، و گاه یک حرف و دو حرف بر زبانش می‌نهد و شیوه سخن گفتن را به او تعلیم می‌دهد، و اینها همه حاکی از آن است که یکی از بزرگترین اوصاف او تعلیم دادن بندگان است، تعلیمی که وسیله شناخت و معرفت آنها می‌شود.
***

12- امتیاز انسان بر سایر موجودات به علم است

«قالَ یا آدَمُ انْبِئهم بِاسْمائِهِمْ فَلَمّا انْبَأَهُمْ بِاسْمائِهِم قالَ الَمْ اقُلْ لَکُمْ انّی اعْلَمُ غَیْبَ السَّمواتِ وَاْلَارْضِ وَاعْلَمُ ما تُبْدوُنَ وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ: فرمود: ای آدم! آنها را از اسامی و اسرار موجودات آگاه کن، و هنگامی که آدم آنها را آگاه ساخت، فرمود: نگفتم من غیب آسمان‌ها و زمین را می‌دانم، و نیز آنچه را شما (فرشتگان) آشکار می‌کنید یا پنهان می‌داشتید» (بقره 33)
این سخن بعد از آن گفته شد که خداوند به فرشتگان دستور داد هنگامی که خلیفه و نماینده خودم «آدم» را آفریدم، همه در برابر او سجده و خضوع کنید، و از این طریق برتری او را آشکار سازید، فرشتگان هنگامی که آمادگی و استعداد آدم را برای علم و معرفت در بالاترین حدّ یافتند پی به این حقیقت بردند که چرا او خلیفة اللَّه و گل سر سبد عالم هستی است و از گفتگویی که قبلًا در این زمینه کرده بودند نادم و پشیمان گشتند.
(1)
***

13- درجات قُرب به خدا متناسب با درجات معرفت است



1- پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:« اکْثَرُ النّاسِ قَیمةً اکْثَرُهُمْ علماً وَاقَلُ النّاسِ قَیمةً اقُلُهُمْ عِلْماً؛« آن‌کس که علمش از همه افزون‌تر باشد قیمتش از همه بیشتر است، و آن کس که علمش از همه کمتر باشد قیمتش از همه کمتر»( بحارالانوار، جلد 1، صفحه 164).

ص: 68
«... یَرْفَعِ اللَّهُ الذَّینَ امَنُوا مِنْکُمْ وَالَّذینَ اوُتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ؛ (اگر به دستورات الهی عمل کنید) خداوند کسانی را که از میان شما ایمان آورده‌اند، و آنها که از علم بهره دارند به درجات عظیمی بالا می‌برد» (مجادله 11)
در آغاز این آیه سخن از چند دستور اخلاقی درباره آداب مجلس است، و به دنبال آن درجات عالمان و مؤمنان را در پیشگاه خداوند به عنوان نتیجه و پاداش کسانی که به این دستورات عمل کنند ذکر می‌کند.
«درجات» جمع «درجه» به معنای پله‌هایی است که به طرف بالا می‌رود، در مقابل «درکات» جمع «درکه» که به معنای پله‌هایی است که رو به پایین می‌رود (مانند پله‌های سرداب)
تعبیر «درجات» به صورت «نکره» اشاره‌ای است به عظمت این درجات، و جمع بودن آن شاید اشاره‌ای است به تفاوت میان عالمان در این درجات.
و به هر حال منظور از بالا بردن درجات مسلماً بالا بردن مکانی نیست، بلکه بالا بردن از نظر مقام قرّب در درگاه خداوند است.
در تفسیر «المیزان» آمده است که از این آیه استفاده می‌شود که مؤمنان دو گروهند: «مؤمنان عالم» و «مؤمنان غیر عالم» و مؤمنان عالم برترند، سپس به آیه شریفه «هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذینَ لا یَعْلَمُونَ؛ آیا کسانی که می‌دانند با کسانی که نمی‌دانند یکسانند» (زمر 9) استدلال می‌کند.
(1)
این احتمال نیز وجود دارد که آیه رابطه ایمان و علم را بیان می‌کند، و بعداً به خواست خدا مشروحاً به این معنا اشاره می‌شود.(2)
***

14- انبیا خواهان علم بیشترند



1- المیزان، جلد 19، صفحه 216.

2- در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود« انَّ الثَّوابَ بِقَدْرِ الْعَقْلِ؛ پاداش هرکس به اندازه عقل( و دانش) اوست»( بحارالانوار، ج 1، صفحه 84).

ص: 69
«وَقُلْ رَبِّ زِدْنی عِلْماً؛ بگو پروردگارا علم مرا زیادتر کن»! (طه 114)
این آیه که مخاطب در آن شخص پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است می‌گوید حتی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با آن مقام علم عظیم باز مأمور بود علم بیشتری را طلب کند، و این نشان می‌دهد که انسان در هیچ مرحله از عمر «فارغ التحصیل» نمی‌شود، و مسیر علم و دانش و معرفت نقطه پایانی ندارد.
«قالَ لَهُ مُوسی هَلْ اتَّبِعُکَ عَلی انْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً؛ موسی به آن مرد عالم الهی (خضر) گفت: آیا من از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده است و مایه رشد و هدایت است به من بیاموزی»؟ (کهف 66)
و به این ترتیب موسی آن پیامبر اولوالعزم علیه السلام با آن شرح صدری که به مقتضای «رَبّ اشْرَحْ لی صَدْری؛ پروردگارا سینه مرا گشاده‌دار» (طه 25) و به مقتضای ولَمّا بَلغَ اشُدَهُ وَاسْتَوی آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً؛ هنگامی که او نیرومند و کامل شد حکمت و دانش به او بخشیدیم» (قصص 14) مقام علمی بلندی داشت باز مأمور می‌شود که در برابر «خضر» زانو زند، و هم‌چون یک شاگرد از او درس بیاموزد.
به هر حال این آیات دلیل روشنی بر مسأله امکان و لزوم معرفت و تلاش مستمر و توقف‌ناپذیر در مسیر فراگیری علم و شناخت است.
(1)
***

15- کلید نجات انسان معرفت است

«قُلْ انَّما اعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ انْ تَقُومُوا للَّهِ مَثْنی وَ فُرادی ثُمَّ تَتَفَکَرُوا؛ بگو: من تنها شما را به یک چیز موعظه می‌کنم و آن این‌که دو نفر دو نفر، یا یک نفر یک نفر (گروهی یا انفرادی) برای خدا بپا خیزد سپس تفکر و اندیشه کنید» (سبا 46)
این سخن را پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به دانشمندان لجوج و سرسختی می‌گوید که


1- امیرمؤمنان علیه السلام می‌فرماید:« الْعِلُمُ میراثُ اْلَانَبْیاءِ وَالْمالُ میراثُ الْفَراعِنَةِ؛ علم میراث پیغمبران، و مال میراث فراعنه است»( بحارالانوار، جلد 1، صفحه 185).

ص: 70
آلوده کفر و شرک و همه گونه فساد اخلاق بودند، و به این ترتیب کلید نجات آنها را از این گرداب‌های خطرناک در تفکر و اندیشه که طریق و مسیر معرفت است، معرفی می‌کند.
و درست به همین دلیل ریشه هر انقلاب و هرگونه تحول اساسی در اجتماعات بشری‌را باید در انقلاب فکری و فرهنگی جستجو کرد.
اگر معرفت امکان نداشت، اندیشه برای چه بود؟ به خصوص این‌که با تعبیر به «انّما» که برای حصر است روشن می‌سازد که کلید اصلی نجات همین است و بس!
ولی این تفکر خواه گروهی باشد یا انفرادی، باید جدی باشد و توأم با قیام الهی باشد و برای خدا، لذا می‌گوید: «انْ تَقومُوا للَّه» و دور از تعصب‌ها و لجاجت‌ها و هوا و هوس‌ها که شرح آن در موانع شناخت به خواست خدا خواهد آمد.
یوسف پیامبر علیه السلام نیز بر این موضوع تأکید کرده، به هنگام تکیه بر تخت حکومت مصر عرضه می‌دارد:
«رَبِ قَدْ اتَیْتَنی مِنَ اْلمُلْکِ وَعَلَمْتَنی مِنْ تأویل اْلَاحادیثِ فاطِرَ السّمواتِ وَاْلَارْضِ انْتَ وَلیّی فِی الدُنْیا وَاْلآخِرِةِ تَوَفَنی مُسْلِماً وَالْحِقْنی بِالصالِحینَ؛
پروردگارا! بخش (عظیمی) از حکومت به من بخشیدی، و مرا از علم تعبیر خواب‌ها آگاه ساختی، تویی آفریننده آسمان‌ها و زمین، و تویی سرپرست من در دنیا و آخرت، مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق کن» (یوسف 101)
جالب این‌که علم تعبیر خواب از علوم بسیار کم اهمیّت است، ولی با این همه داستان یوسف در قرآن مجید به خوبی نشان می‌دهد که آگاهی این پیغمبر بزرگ از این علم سبب شد که هم خودش از زندان عزیز مصر رهایی یابد، و به مقام حکومت رسد، و هم این کشور پهناور را از قحطی خطرناکی رهایی یابد، و به مقام حکومت رسد، و هم این کشور پهناور را از قحطی خطرناکی رهایی بخشد زیرا در آن هنگام که یوسف در زندان بود سلطان مصر خواب عجیبی
ص: 71
می‌بیند که معبّران در تعبیر آن عاجز می‌مانند، یکی از زندانیان که پس از تعبیر خوابش به وسیله یوسف از زندان آزاد شده بود، و در دربار مصر حضور داشت، گفت: من کسی را سراغ دارم که به خوبی از تعبیر خواب آگاه است، و هنگامی که یوسف آن خواب را که ارتباط با مسائل اقتصادی مصر در طول هفت سال آینده داشت تعبیر کرد، هم خودش از زندان آزاد شد و مقدمات حکومتش فراهم گشت، و هم برنامه ریزی دقیقی برای نجات مردم مصر در برابر سال‌های قحطی آینده انجام داد.
آیه فوق که بعد از مسأله نائل شدن یوسف به حکومت سخن از علم تعبیر خواب او می‌گوید ممکن است اشاره به رابطه این دو با یکدیگر باشد.
و به هر حال این آیه نشان می‌دهد کلید نجات در علم و معرفت است، حتی ساده‌ترین علوم ممکن است مایه نجات کشوری گردد.
(1)
***

16- علم در تمام اشکال افتخار است

«وَلَقْدَ آتَیْنا داوُدَ وَ سُلَیْمانَ عِلْماً وَ قالا الْحَمْدُللَّهِ الذَّی فَضَّلَنا عَلی کَثِیر مِنْ عِبادِهِ الْمُومنینَ- وَوَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ وَ قالَ یا ایُّها النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَیْرِ وَاوتِینا مِنْ کُلِ شَی‌ءٍ انّ هَذا لَهُو الْفَضْلُ الْمُبینُ؛
ما به داوود و سلیمان علم و دانش فراوانی بخشیدیم، و آنها گفتند: سپاس خداوندی را که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمنش برتری بخشیده- سلیمان وارث داود شد، و گفت: ای مردم! سخن گفتن پرندگان به ما تعلیم داده شده است، و از هر چیز به ما عطا گردیده، این فضیلت آشکاری است» (نمل 15 و 16)
با این‌که ملک و حشمت «سلیمان» و «داوود» در جهان شبیه و نظیری نداشت، و


1- علی علیه السلام به کمیل فرمود:« یا کُمیل ما مِنْ حَرَکَةٍ الا وَانْتَ مُحْتاجُ فیها الی مَعْرِفَةٍ؛ ای کمیل هیچ حرکتی نیست مگر این‌که تو در آن نیازمند به معرفت و شناخت هستی»!( تحف العقول، صفحه 119).

ص: 72
حتی به گونه‌ای که از آیه 35 سوره ص «وَهَبْ لی مُلْکاً لا یَنْبَغی لِاحَدٍ مِنْ بَعْدی» احتمالًا استفاده می‌شود در آینده جهان نیز چنین حکومت گسترده‌ای تحقق نخواهد یافت به خصوص این‌که ابعاد حکومت سلیمان و داوود از انسان‌ها گذشته و جن و حیوانات و حتی نیروهای طبیعت را مانند باد شامل می‌شد، باز هنگامی که خداوند نعمت و موهبت خودش را بر این پدر و فرزند می‌شمرد نخست از نعمت علم و معرفت سخن می‌گوید، و آنها نیز به همین دلیل خدا را سپاس گفتند که خداوند آنها را بر بسیاری از بندگانش برتری بخشیده (شاید این تعبیر به خاطر آن است که افرادی که از آن دو در جهان علم بیشتری داشته باشند از آنها برترند) و نیز قابل توجه این‌که سلیمان با آن حشمت عظیم که «هرکس که شک نماید» «بر عقل و فکرت او خندند مرغ و ماهی» به علم کم اهمیّتی مانند آشنایی به سخن گفتن پرندگان افتخار می‌کند، قبل از آن‌که به حکومت عظیم و سایر مواهبش افتخار کند!
این تعبیرات لطیف همه حاکی از عظمت مقام علم در تمامی ابعاد آن است، و خود دلیل روشنی است بر امکان و لزوم شناخت و معرفت.
(1)
***

17- شرط اصلی مدیریت و رهبری شناخت است

«یوسف» هنگامی که پیشنهاد مقام مهمی در حکومت مصر به او شد چنین گفت «اجْعَلِنی عَلی خَزائِنِ اْلَارْضِ انّی حَفیظٌ عَلیمٌ؛ مرا سر پرست خزاین این سرزمین قرار ده، چرا که من حفظ کننده آگاهی هستم»! (یوسف 55)
در داستان بنی‌اسرائیل نیز می‌خوانیم هنگامی که آمادگی خود را برای پیکار با پادشاه ظالمی به نام «جالوت» که آنها را در به در ساخته بود به پیامبر عصر خود اعلام کردند، و تقاضا نمودند رهبر و فرماندهی برای آنان برگزیند، تا تحت


1- در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است:« الْعِلْمُ کُلُ حالِ سنیّ و مُنْتَهی کُل مَنْزَلَةِ رَفیعَة؛ علم ریشه هر حالت با ارزش، و آخرین مرتبه هر مقام بلند است»( محجة البیضاء، جلد 1، صفحه 68).

ص: 73
فرمان او با «جالوت» ستمگر پیکار کنند پیامبرشان به آنها چنین گفت: «انَ اللَّه قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً قالُوا أَنَّی یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ احَقُ بِالْمُلکِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤُتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ انَّ اللَّه اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادهُ بَسُطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسمِ وَ اللَّه یُؤتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَاللَّه واسِعٌ عَلیمٌ؛ خداوند طالوت را برای زمامداری شما مبعوث کرده، آنها گفتند:
چگونه او بر ما حکومت کند با این‌که ما از او شایسته تریم، و او ثروت زیادی ندارد؟! گفت: خداوند او را بر شما برگزیده و علم و قدرت جسمی او را وسعت بخشیده، و خداوند ملکش را به هرکس بخواهد (و لایق بداند) می‌بخشد و خداوند احسانش وسیع و (از شایستگی‌های افراد) آگاه است» (بقره 247)
بل توجه این‌که «طالوت» که به زمامداری بنی‌اسرائیل برای رسالت مهمی یعنی پیکار با یک پادشاه مقتدر ظالم برگزیده شد یک نفر روستایی زاده بود که در یکی از دهکده‌ها در ساحل رودخانه‌ای به صورت گمنام می‌زیست، و چار پایان پدر را به چرا می‌برد و کشاورزی می‌کرد!
اما قلبی آگاه، و جسمی نیرومند داشت، و شناخت و معرفت او نسبت به مسائل بسیار دقیق و عمیق بود، به همین جهت هنگامی که چشم «اشموئیل» پیامبر بنی‌اسرائیل بر او افتاد او را به عنوان زمامداری بنی‌اسرائیل برگزید، و هر قدر سران بنی‌اسرائیل که معیار ارزش و گزینش را موهوماتی همچون فزونی ثروت و یا اسم و رسم پدر و مادر و فامیل می‌دانستند به اشموئیل اعتراض کردند که با وجود ما افراد ثروتمند سرشناس بنی‌اسرائیل، طالوت شایستگی این مقام را ندارد، او اعتنا نکرد، و گفت: این یک انتخاب الهی است و همه شما باید در برابر آن تسلیم باشید.
این دو آیه به خوبی نشان می‌دهد که علم و آگاهی و معرفت از اساسی‌ترین عناصر رهبری و زمامداری و مدیریت است، و تأکیدی است با آنچه تا کنون در زمینه شناخت گفتیم.
(1)


1- امام صادق علیه السلام می‌فرماید:« الْمُلُکُ حُکامُ عَلیَ النّاسِ وَالْعُلماءُ حُکامٌ عَلیَ الْمُلوک؛ زمامداران بر مردم حکومت می‌کنند و دانشمندان بر زمامداران»!( بحارالانوار، جلد 1، صفحه 183)

ص: 74

***

18- علم سرچشمه ایمان است.

«وَیَرَی الذَّینَ اوُتُوا الْعِلْمَ الَذی انْزِلَ الَیْکَ مِنْ رَبِکَ هُوَ الْحَقُّ وَ یَهْدی الی صِراطِ الْعَزیزٍ الْحَمید؛ آنها که دارای علمند آنچه را از سوی پروردگارت بر تو نازل شده حق و هادی راه خداوند عزیز و حمید می‌دانند» (و از جان و دل ایمان می‌آورند) (سبا 6)
«انَّ الَذینَ أُوتوا الْعِلْمَ مِنَ قَبْلِهِ اذا یُتْلی عَلَیْهِمْ یَخرُّونَ للَاذْقانِ سُجَّداً- وَ یَقُولُونَ سَبْحانَ رَبِنا انْ کانَ وَعْدُ رَبِنا لَمَفعولًا؛ آنها که پیش از آن علم و دانش دریافت داشته‌اند هنگامی که قرآن بر آنها تلاوت می‌شود به خاک می‌افتند و سجده می‌کنند، و می‌گویند: منزه است پروردگار ما که وعده‌هایش قطعاً انجام شدنی است» (اسراء 107- 108)
«فَالْقِیَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قالُوا آمَنا بِرَبِّ هاروُنَ وَ مُوسی
(ساحران هنگامی که معجزه موسی را مشاهده کردند و با علم و آگاهی که از سحر داشتند دانستند موسی ساحر نیست) به سجده افتادند و گفتند: ما ایمان به پروردگار هارون و موسی آوردیم» (طه 70)
«وَلِیَعْلَمَ الَّذینَ اوتُوالْعِلْمَ انهُ الْحَقُ مِنْ رَبِکَ فَیُؤمِنوا بِهِ فَتُخْبتَ لَهُ قُلُوبُهُمُ؛
هدف این است که آنها که دارای علمند بدانند این قرآن حقی است از سوی پروردگارت، و به آن ایمان بیاورند و دل‌هایشان در برابر آن خاضع گردد» (حج 54)
«والراسخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنّا بِهِ کُلٌ مِنْ عِنْدِ رَبِنا وَ ما یَذَکّرُ الّا اوُلُو اْلَاْلباب؛ راسخان در علم می‌گویند: ما به همه آیات الهی ایمان آورده‌ایم، همه از سوی پروردگار ماست و تنها صاحبان عقل متذکر می‌شوند» (آل‌عمران 7)

ص: 75
این آیه به خوبی رابطه علم و ایمان و پیوند محکم این دو را روشن می‌سازد و می‌گوید آنها که آگاه‌ترند ایمان و تسلیم فزونتری دارند.
(1)
این آیات به خوبی گواهی می‌دهد که معرفت و آگاهی یکی از سرچشمه‌های مهم ایمان است، و ایمانی که از آن بر می‌خیزد بسیار عمیق و ریشه‌دار خواهد بود، تا آن‌جا که در ذیل داستان ساحران عصر فرعون می‌خوانیم: هنگامی که فرعون مشاهده کرد ساحران به خاطر آگاهی از فن سحر دریافتند که آنچه را موسی نشان داده معجزه است، و به او ایمان آوردند، به شدت آنها را تهدید کرد و گفت: پیش از آن‌که من به شما اجازه دهم چگونه به او ایمان می‌آورید؟! (طاغوت‌ها انتظار دارند حتی اندیشه و فهم ایمان قلبی مردم هم به اجازه آنها باشد!) اکنون که چنین کردی من دست و پای شما را به طور مختلف قطع می‌کنم و بر فراز شاخه‌های نخل به دار می‌آویزم ولی آنها به اندازه‌ای ثابت قدم بودند که در پاسخ او گفتند: هر کاری از دست تو ساخته است انجام ده، به خدایی که ما را آفریده ما هرگز تو را بر «دلایل روشنی» که سراغ ما آمده است مقدم نخواهیم داشت
فرعون سرانجام تهدید خود را عملی کرد، و آنها را شهید نمود، آنان نیز در این راه عاشقانه ایستادگی کردند و شربت شهادت را با میل و رغبت نوشیدند.
مفسّر بزرگ مرحوم طبرسی درباره آنها می‌گوید: «کانُوا اوَّلَ النَّهارِ کُفّاراً سَحَرةً، و آخِرَ النَّهارِ شُهَداءَ بَررَة؛ در آغاز آن روز، کافر و ساحر بودند، اما در پایان همان روز شهیدان ابرار»؟
به این ترتیب علم نه تنها ایمان آفرین است بلکه استقامت و پایمردی نیز از ثمرات آن می‌باشد.(2) و(3)


1- آنچه در بالا گفته شد حقیقتی است که از این آیه استفاده می‌شود خواه« والراسخون» فی العلم را معطوف بر« اللَّه» بدانیم، و یا مبتدا برای جمله بعد، زیرا به هر حال ضمیر در« یقولون» به« الراسخون فی العلم» بر می‌گردد و رابطه علم و ایمان را مشخص می‌سازد.

2- بعضی بر این باورند که« علم» و« ایمان» یکی است؛ یعنی اگر ما یقین داشته باشیم که در این جهان خداوند عالم و قادری است این علم و یقین ما همان ایمان ما خواهد بود، ولی محققان را عقیده بر این است که این دو از هم جداست، ایمان ممکن است ثمره علم باشد( البتّه نه ثمره الزامی و همیشگی) ولی به هر حال عین علم نیست، و ایمان تسلیم قلبی و به رسمیت شناختن و پذیرش و قبول است، بسیار می‌شود که انسان چیزی را می‌داند ولی در مقابل آن تسلیم نیست، همان‌گونه که قرآن درباره گروهی می‌گوید و« وجحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا؛ آنها( قوم فرعون) آیات الهی را به خاطر ظلم و سرکشی انکار کردند در حالی که در دل به آن یقین داشتند»( نمل 14)

3- پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:« الْعِلْمُ حَیاةُ اْلِاسْلامِ وَعِمادُ اْلایمانِ؛ علم مایه حیات اسلام و ستون ایمان است»( کنز العمال، جلد 10، صفحه 181).

ص: 76

***

19- علم سرچشمه تقوی و خشیت است.

«انَّما یَخْشی اللَّه مِنْ عِبادِه الْعُلَماءُ؛
از میان بندگان خدا تنها دانشمندان از او خشیت دارند» (فاطر 28)
خشیت» به گفته راغب در مفردات «خوف و ترسی است که آمیخته با تعظیم باشد، و غالباً از علم سرچشمه می‌گیرد»!
* «وَاتَقُونِ یا اولیِ اْلَالْبابِ؛ پرهیزگاری را پیشه کنید ای صاحبان عقل و فکر» (آل عمران 197)
اگر رابطه‌ای در میان «علم» و «تقوا» وجود نداشت، خداوند در این دستور «اولوالالباب» را مخاطب نمی‌ساخت، این خطاب نشانه‌ای از این پیوند مبارک است.
«فَاتَقُوا اللَّه یا اولیِ اْلَالْبابِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ؛ پرهیزگاری پیشه کنید ای صاحبان عقل تا رستگار شوید» (مائده 100)
«کَذلِکَ یُبَیِّن اللَّه آیاتِهِ لِلناسِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ؛ خداوند این‌گونه آیاتش را برای مردم تبیین می‌کند تا پرهیزگاری پیشه کنند»
(بقره 187)
این تعبیر به خوبی نشان می‌دهد که تبیین آیات مقدمه‌ای برای آگاهی است، و آگاهی وسیله‌ای برای تقوا.

ص: 77
مسلماً هرجا علم است الزاماً تقوا نیست، چرا که عالم بی عمل نیز پیدا می‌شود، ولی بدون شک علم مقدمه‌ای و زمینه‌ای است برای تقوا و از سرچشمه های اصلی آن محسوب می‌شود. علم غالباً تقوا را همراه می‌آورد، علمی که سرچشمه ایمان است، سرچشمه تقوا نیز خواهد بود، و به عکس جهل غالباً عامل بی‌تقوایی و نا پرهیزگاری است.
(1)
***

20- علم سرچشمه زهد است

«وَ قالَ الَّذین اوتوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوابُ اللَّه خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صالِحاً وَلایُلَقّاها الّا الصابِروُنَ؛
آنها که از علم و دانش بهره داشتند گفتند: وای بر شما! پاداش الهی برای کسانی که ایمان آورده‌اند و عمل صالح انجام می‌دهند بهتر است، اما جز صابران آن را دریافت نمی‌دارند» (قصص 80)
این آیه که در اواخر سوره قصص در داستان قارون آمده، نصیحت علمای بنی‌اسرائیل را به توده مردم نقل می‌کند، همان مردمی که وقتی نمایش ثروت قارون آن ثروتمند خودخواه را دیدند آرزو کردند که ای کاش آنها به جای قارون بودند!
هنگامی که عالمان وارسته بنی‌اسرائیل این صحنه را که بیانگر دنیاپرستی شدید آن گروه بود تماشا کردند بر آنان بانک زدند که‌ای وای بر شما دنیا پرستان! فریب این زرق و برق را نخورید، اگر ایمان و عمل صالح داشته باشید پاداش‌های الهی در هر دو جهان از همه اینها بهتر و برتر است، ولی برای رسیدن به این پاداش‌ها صبر و شکیبایی و عدم تسلیم در برابر زر و زور لازم است.


1- امیرمؤمنان علیه السلام می‌فرماید:« اعْظَمُ النّاسِ عِلْماً اشَدُهُمُ خَوُفاً مِنَ اللَّه؛ آن‌کس که علمش از همه بیشتر است خدا ترسیش از همه شدیدتر می‌باشد»( غرر الحکم، حکمت 326).

ص: 78
جمله «اوتوا العلم» (علم به آنها داده شده بود) به خوبی نشان می‌دهد که رابطه‌ای میان «زهد و وارستگی» و «علم و آگاهی» وجود دارد، و به راستی کسانی که از ناپایداری دنیا و جاودانگی آخرت، و حقارت سرمایه‌های مادی در برابر عظمت پاداش الهی آگاه باشند هرگز فریب زرق و برق جهان مادی را نمی‌خورند، و هیچ‌گاه آرزوی ثروت قارون نمی‌کنند.
(1)
***

21- علم سرچشمه پیشرفت‌های مادی است

«قالَ انَما اوتیتُهُ عَلی عِلْمٍ عِنْدی؛
قارون گفت این ثروت را به وسیله دانشی که نزد من است به دست آورده‌ام» (قصص 78)
این سخن را قارون ثروتمند مغرور و خودخواه بنی‌اسرائیل زمانی گفت که آگاهان قوم موسی او را نصیحت کردند که از ثروتت برای منفعت جامعه استفاده کن، و نصیب خویش را از دنیا فراموش منما، و همان‌گونه که خدا به تو نیکی کرده است به بندگان خدا نیکی کن، و این ثروت را مایه فساد در زمین قرار مده.
ولی او در پاسخ گفت: «من این ثروت را با قدرت علم و دانشم اندوخته‌ام»
قابل توجه این‌که قرآن این ادعای او را نفی نمی‌کند، بلکه بلافاصله می‌گوید:
«اوَلَمْ یَعْلَمْ انَّ اللَّه قَدْ اهْلَکَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُروُنِ مَنْ هُوَ اشَدُ مِنْهُ قُوِّةً وَ اکْثَرُ جَمْعاً؛
آیا او نمی‌دانست خداوند اقوامی را پیش از او هلاک کرد که از او نیرومندتر و ثروتمندتر بودند» (قصص 78)
این تأیید ضمنی نشان می‌دهد که قارون علم و دانشی داشت که توانست ثروت عظیمی به آن وسیله به دست آورد (خواه این علم، علم کیمیا باشد که بعضی از


1- امام صادق علیه السلام می‌فرماید: از جمله سخنانی که خداوند به موسی بن عمران فرمود این بود:« انَّ عبادی الصالحین زهدوا فیها بقدر علمهم بی؛ بندگان صالح من به اندازه علمشان نسبت به من زهد در دنیا را پیشه کردند»( بحار، جلد 18، صفحه 339).

ص: 79
مفسران گفته‌اند یا آگاهی به اصول تجارت و فوت و فن کسب و کار).
ولی مسلماً این ادعای قارون مانع از آن نبود که ثروت خویش را در طریق منافع مردم به کار گیرد، زیرا یک انسان هر قدر آگاه و با استعداد باشد باز به تنهایی نمی‌تواند ثروت زیادی به دست آورد، حتماً این کار را با استفاده از نیروی دیگران انجام می‌دهد، و به همین دلیل مدیون جامعه و همکاری مردم است.
به هر حال این آیه نشان می‌دهد که رابطه‌ای میان «علم مادی» و «پیشرفت مادی» وجود دارد این حقیقتی است که در جهان امروز به خوبی دیده می‌شود که اقوامی در پرتو علوم و صنایع به پیشرفت‌های عظیمی در تمدن مادی نایل شده‌اند.
(1)
***

22- علم سرچشمه قدرت است (و دانایی توانایی است)

«قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ انَا آتیکَ بِه قَبْلَ انْ یَرْتَدَّ الَیْکَ طَرْفُکَ فَلَما رَآهُ مُسْتَقَراً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَصْلِ رَبّی؛ کسی که دانشی از کتاب نزد او بود گفت:
من آن (تخت ملکه سبا، بلقیس) را پیش از آنکه چشم برهم زنی نزد تو (سلیمان) می‌آورم!، و هنگامی که آن را نزد خود مستقر دید گفت: این از فضل پروردگار من است»! (نمل 40)
این آیه مربوط به داستان سلیمان و ملکه سباست، هنگامی که می‌خواست تخت او را نزد خود آورد، نخست یکی از سران زورمند جنّ پیشنهاد کرد که من پیش از آن‌که از این مجلس برخیزی آن را برای تو می‌آورم، ولی آن مرد که علم کتاب داشت (وزیر سلیمان آصف بن برخیا) و این علم و آگاهی به او امکان می‌داد که دست به کارهای خارق عادت زند گفت من تخت او را پیش از


1- امام صادق علیه السلام فرمود:« لاغِنی أَخْصَبْ مِنْ العَقْلِ وَلا فَتْرَأَ حْط مِنْ الحُمْقِ؛ هیچ غنایی پر بارتر از، عقل نیست و هیچ فقری بدتر از حماقت نیست»( اصول کافی، جلد 1، صفحه 29).

ص: 80
آن‌که چشم برهم زنی نزد تو خواهم آورد، و سرانجام چنین کرد، و سلیمان سپاس خدا گفت که چنین دوستان و یاورانی دارد.
این آیه هرچند در مورد خاصی وارد شده ولی اجمالًا رابطه علم و قدرت را به خوبی آشکار می‌سازد و تشویق و ترغیبی است برای کسب علم بیشتر
(1)
***

23- علم سرچشمه تزکیه است

«رَبَّنا وَابْعَثْ فیهِمُ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَ یُزَکیهِمْ انّکَ انْتَ الْعَزیزُ الْحَکیم؛ پروردگارا در میان آنها (دودمان من) پیامبری از خودشان مبعوث کن تا آیات تو را بر آنها بخواند، و آنها را کتاب و حکمت بیاموزد، و تزکیه و تربیت کند، زیرا تو توانا و حکیمی» (بقره 129)
این سخن را «ابراهیم» و «اسماعیل» بعد از انجام بنای خانه کعبه ضمن دعاهای دیگری به پیشگاه خدا عرضه داشتند، سخنی که رابطه «علم و حکمت» و «تزکیه و تربیت» را آشکار می‌سازد، در این‌جا علم بر تزکیه مقدّم داشته شده.
ولی در دو آیه دیگر از قرآن مجید به هنگام شرح برنامه پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم موضوع «تزکیه» بر «علم» مقدّم شده است، آن‌جا که می‌فرماید:
«لَقَدْ منَّ اللَّه عَلَی الْمُؤْمِنینَ اذْبَعَثَ فیهِمْ رَسُولًا مِنْ انْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ و یُزَکیّهِمْ و یُعَلِمُهُمُ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَانْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبینٍ؛
خداوند بر مؤمنان منّت گذارد (و نعمت بزرگی بخشید) هنگامی که در میان آنها پیامبری از خودشان برانگیخت، تا آیات او را بر آنها بخواند، و آنها را تزکیه و تربیت کند، و کتاب و حکمت بیاموزد، هرچند پیش از آن در گمراهی آشکار بودند» (آل‌عمران 164)
شبیه همین مضمون در آغاز سوره جمعه آیه 2 نیز آمده است.


1- امام صادق علیه السلام فرمود« العالم بزمانه لاتهجم علیه اللوابس؛« آن‌کس که به زمان خود آگاه باشد امور پیچیده به او حمله ور نمی‌شود»( کافی جلد 1، صفحه 27).

ص: 81
این تفاوت تعبیر که گاهی تعلیم بر تربیت مقدّم است و گاه تربیت بر تعلیم ظاهراً به خاطر آن است که این دو در یکدیگر تأثیر متقابل دارند. علم سرچشمه تربیت و رشد اخلاقی است، و رشد و تربیت نیز در مراحلی می‌تواند سرچشمه فراگیری علم بیشتر باشد.
بنابراین هرکدام زمینه ساز دیگری در یک مرحله هستند، و این است معنای تأثیر متقابل آنها در یکدیگر (شرح این موضوع به خواست خدا در بحث زمینه‌های شناخت خواهد آمد).
(1)
***

24- علم سرچشمه صبر و شکیبایی است

«وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلی مالَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً؛ تو چگونه می‌توانی در برابر چیزی که از آن آگاه نیستی شکیبا باشی؟!» (کهف 68)
این سخن را آن مرد عالم الهی (خضر) به موسی بن عمران گفت، در آن هنگام که موسی به سراغ او آمد و از او تقاضا کرد که از علومش به وی تعلیم دهد، و خضر به او گفت تو نمی‌توانی با من شکیبایی کنی، چرا که اسرار و رموز کارهای مرا نمی‌دانی، و همین عدم آگاهی مایه عدم شکیبایی تو است!
این تعبیر به خوبی می‌رساند که آگاهی سرچشمه شکیبایی است، و ناآگاهی موجب بی‌صبری و ناشکیبایی خواهد بود.
البته صبر و شکیبایی نیز به نوبه خود می‌تواند سرچشمه علم و آگاهی بیشتر گردد و به این ترتیب این دو نیز در یکدیگر تأثیر متقابل دارند، چنان‌که قرآن در چند آیه می‌گوید:
«انَّ فی ذلِکَ لآیاتٍ لِکُلِّ صَبّارٍ شَکُوُرٍ؛ در اینها آیات و نشانه‌هایی است برای هر صبر کننده شکرگزار» (ابراهیم 5، لقمان 31، سبا 19، شورا 33)


1- در حدیثی از امیرمؤمنان می‌خوانیم که درباره علم فرمود:« و من ثمراته التقوی، و اجتناب الهوی و مجانبة الذنوب؛ از ثمرات علم تقوی و دوری از هوا پرستی و کناره‌گیری از گناه است»( بحارالانوار، جلد 78، صفحه 6).

ص: 82
ناگفته پیداست راه علم و معرفت راه پر پیچ و خم، و پر فراز و نشیبی است که بدون استقامت و پایمردی و صبر و حوصله کسی به جایی نمی‌رسد، همیشه دانشمندان بزرگ و مخترعان و مکتشفان در سایه شکیبایی خود به جایی رسیدند.
***

25- علم و معرفت خیر کثیر است

«یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَمَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثیرا؛ خداوند دانش و حکمت را به هرکس بخواهد (و لایق ببیند) عطا می‌کند، و به هرکس حکمت عطا شده است خیر فراوان عطا شده»! (بقره 269)
«حکمت» از ماده «حَکْم» (بر وزن خَتْم) به معنی جلوگیری به قصد اصلاح است، و افسار حیوان را نیز به همین جهت «حکمه» (بر وزن شجره) می‌گویند، و از آن‌جا که علم و دانش انسان را از کارهای خلاف باز می‌دارد به آن «حکمت» گفته شده است همان‌گونه که «عقل» در اصل به معنی «امساک و نگهداری» است، و لذا به طنابی که بر پای شتر می‌بندند تا از حرکت باز ماند «عقال» گفته می‌شود، و «خرد» را از این رو «عقل» می‌گویند که انسان را از خلاف‌کاری باز می‌دارد.
به هر حال تعبیری از این جالب‌تر نیست که قرآن درباره علم و حکمت گفته چرا که خیر کثیرش نامیده است، تعبیری که تمام مواهب و نعمت‌های الهی اعم از معنوی و مادی در آن جمع است.
از مجموع آنچه تا کنون تحت عناوین بیست و پنجگانه فوق گفته شد این حقیقت به وضوح به چشم می‌خورد که قرآن با استفاده از انواع عبارات و لطایف البیان انسان را به سوی معرفت و دانش سوق می‌دهد، و علم و آگاهی را برترین موهبت و افتخار، و کارسازترین نعمت‌های الهی می‌شمرد، این تصریحات و کنایات به دلالت التزامی نشان می‌دهد که راه معرفت و شناخت به

ص: 83
روی همگان باز است، و چیزی از آن مفیدتر نیست، و این همان چیزی است که ما درصدد آن هستیم.
(1)
***
اکنون به سراغ عناوین دیگری که بر محور آثار «جهل» دور می‌زند، می‌رویم، تا با توجه به آثار منفی و مرگبار جهل، راه خود را به سوی علم و معرفت و آثار مثبت و حیات‌بخش آن بگشاییم.
***

26- دوزخیان جاهلانند

«وَلَقَدْ ذَرَأنا لِجَهَنَمَ کَثیراً مِنَ الْجِنِ وَاْلِانْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمُ اعْیُنٌ لا یُبْصِروُنَ بها وَلَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها اولِئکَ کَاْلَانْعامِ بَلْ هُمْ اضَلُ اولِئکَ هُمُ الْغافِلُونَ؛ ما بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم آنها دل‌هایی (عقل‌هایی) دارند که با آن اندیشه نمی‌کنند و نمی‌فهمند، و چشمانی که با آن نمی‌بینند، و گوش‌هایی که با آن نمی‌شنوند، آنها همچون چار پایانند، بلکه گمراهتر! آنها همان غافلانند» (اعراف 179)
«ذَرَأ» از ماده «ذراْ (بر وزن زَرْع) به معنی خلقت و ایجاد و آفرینش است، ولی به طوری که از «مقاییس اللغة» برمی‌آید ریشه آن به معنی «بذر افشاندن» می‌باشد، و شاید به همین دلیل «راغب» در «مفردات» معنی اصلی آن را «اظهار و آشکار ساختن» ذکر کرده، و بعضی مانند «التحقیق فی کلمات القرآن الکریم» معنای اصلی آن را «بسط و گسترش» می‌دانند.
و در آیه مورد بحث اگر منظور «خلقت و آفرینش» باشد معنای آیه این است که این‌گونه افراد که از مواهب خداداد که منابع و ابزار معرفت و شناخت است مانند قلب و گوش و چشم بهره نمی‌گیرند سرنوشتی جز دوزخ ندارند، گویی


1- علی علیه السلام فرمود:« لاکنز انفع من العلم؛ هیچ گنجی سودمندتر از گنج علم نیست»( بحارالانوار جلد 1، صفحه 183).

ص: 84
برای آن آفریده شده‌اند، و اگر به معنای بسط و گسترش باشد باز اشاره به این است که این‌گونه افراد به صورت گسترده در دوزخ پخش می‌شوند.
و به هر حال بیانگر این واقعیت است که سرانجام جهل و از کار انداختن وسایل و ابزار شناخت چیزی جز آتش جهنم نخواهد بود.
«وَقالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ اوْ نَعْقِلُ ما کُنَّا فِی اصْحابِ السَّعیرِ- فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهم فُسُحْقاً لِاصْحابِ السَّعیر؛
آنها می‌گویند: ما اگر گوش شنوا داشتیم یا اندیشه می‌کردیم جزء دوزخیان نبودیم، این- جاست که به گناه خود اعتراف می‌کنند، دور باشند دوزخیان از رحمت خدا» (ملک 10 و 11)
آری گناه بزرگ آنها همین است که عقل خود را به کار نینداختند و به سخنان حق گوش فرا ندادند، و به این ترتیب درهای معرفت و دانش را به روی خود بستند و درهای دوزخ را گشودند.
لحن آیه دوّم که گناه را نسبت به دوزخیان می‌دهد و آنها اعتراف می‌کنند که اگر عقل خود را به کار انداخته بودند جای آنان در دوزخ نبود اعترافی که حاکی از ندامت و پشیمانی است، دلیل بر آن است که آنها این راه را با اختیار خود برگزیدند، و اگر به زعم بعضی هم‌چون فخر رازی آیه اوّل را دلیل بر جبر گرفته‌اند آیه دوّم می‌تواند مفسّر آن باشد چرا که «الْقُرآنُ یُفَسِّرْ بَعْضُه بعضاً».
به هر حال رابطه میان «دوزخ» و «جهل» از دیدگاه قرآن مسلّم است و بحث‌های آینده آن را آشکارتر می‌سازد.
(1)
***

27- جهل مایه سقوط آدمی است

«انَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِنْدَ اللَّه الصُّمُّ الْبُکُمُ لا یَعْقِلُونَ؛ بدترین جنبندگان نزد خداوند افراد کر


1- در حدیثی از پیغمبر اکرم آمده است که فرمود خداوند به من چنین وحی کرد:« انَّه مَنْ سَلَک مَسْلَکاً یَطُلُبْ فیهِ العِلم سَهَلْتُ له طریقاً الی الجنة؛ هرکس در طریقی گام بگذارد که علم و دانش طلبد راهی به سوی بهشت برای او می‌گشایم»( بحارالانوار، جلد 1، صفحه 173).

ص: 85
و لالی هستند که تعقل نمی‌کنند (انفال- 22)
این آیه صریحاً، و آیه قبل تلویحاً این مطلب را بیان می‌کند که هرگاه انسان از اسباب و ابزار شناخت که خدا در اختیارش قرار داده، استفاده نکند، چنان سقوط می‌کند که از تمام جنبندگان روی زمین پست‌تر می‌شود، چرا چنین نباشد که او می‌توانست به اوج قلّه افتخار و اعْلی عِلیینْ و جوار قرب حق پرواز کند، و به جایی رسد که «جز خدا نبیند» ولی چون به همه این امکانات پشت پا زند به اسْفَلُ السّافِلین سقوط می‌کند.
بعلاوه انسان هنگامی که در طریق خیر و هدایت قرار نگیرد آن مواهب بزرگ و استعدادهای خدا داد را در طریق شرّ به کار می‌گیرد، دست به جنایات هولناک و اختراع اسباب و وسایل وحشتناکی می‌زند که مسلّماً هیچ حیوان درنده‌ای به پای او نمی‌رسد، همان‌گونه که نمونه‌های آن را در عصر خود، در میان انسان‌های دور افتاده از خدا و خلق مشاهده می‌کنیم.
(1)
***

28- جهل نابینایی است!

«افَمَنْ یَعْلَمُ انَّما انْزِلَ الْیکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ اعْمی انَّما یَتَذَکَّرُ اولُوا اْلَالْبابِ؛
آیا کسی که می‌داند آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده حقل است همانند کسی است که نابیناست، تنها صاحبان عقل متذکر می‌شوند» (رعد- 19)
در این‌جا در یک طرف عالمان و آگاهان قرار گرفته‌اند و در نقطه مقابل آنها نابینایان!
این تقابل نشان می‌دهد که جهل با نابینایی یکسان است.


1- امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: الجَهْلُ مَطِّیة شُموس مَن رَکَبها زَلّ، وَمَن صَحبها ضّل؛ جهل مرکب سرکشی است، هرکس بر آن سوار شود زمین می‌خورد، و هرکس با آن همراه گردد گمراه می‌شود»( غررالحکم، جلد 1، صفحه 85).

ص: 86
همین معنا به تعبیر دیگر در آیات دیگر قرآن آمده است:
«ما یَسْتَوِی اْلَاعْمی وَالْبَصیرُ- وَ لَا الظلُّماتُ وَلَا النُّورُ- وَلا الضِّلُّ وَلَا اْلحَروُرُ- وَما یَسْتَوِی اْلَاحْیاءُ وَلَا اْلأمْواتُ؛ نابینا و بینا هرگز مساوی نیستند، و نه ظلمات و روشنایی و نه سایه آرام‌بخش و باد داغ و سوزان (همان‌گونه که) مردگان و زندگان هرگز یکسان نیستند» (فاطر 19- 22).
(1)
***

29- زندگی با جهل ارذل العمر است

«وَمِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ الی ارْذَلِ الْعُمرِ لِکَیْلا یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئاً:
و بعضی آن‌قدر عمر می‌کنند که به بدترین مرحله زندگی و پیری می‌رسند آن‌چنان که چیزی از علوم خود را به خاطر نخواهند داشت» (حج- 5)
همین معنا با تفاوت بسیار کمی در سوره نحل آیه 70 نیز آمده است
«ارذل» از ماده «رذل» به طوری که از بسیاری از منابع لغت مانند «مقاییس» و «صحاح اللغة» و «مفردات» و غیر آنها استفاده می‌شود به معنای موجود پست است، یا به تعبیر دیگر موجودی که قابل اعتنا نیست و ارزشی ندارد، بنابراین منظور از «ارذل العمر» بی ارزش‌ترین روزهای عمر انسانی است، قرآن روزهای نهایت پیری را که غالباً توأم با فراموش و از دست دادن علوم و دانش‌های گذشته است. «ارذل العمر» شمرده، بنابراین بهترین روزها و ساعات عمر انسان ساعات علم و آگاهی و معرفت است.(2)


1- پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:« من لم یصَبر عَلی ذُلّ التعلم ساعة بقی فی ذُل الجهل ابداً؛ کسی که ساعتی تن به زحمت تعلم ندهد تا ابد در ذلت و زحمت جهل باقی می‌ماند»!( بحارالانوار، جلد 1، صفحه 177).

2- علی علیه السلام فرمود:« الْجَهُل فی الانسان اضَرَّمِنت اْلآ کلة فی اْلابدان؛« جهل در انسان زیانش از خوره بیشتر است»( غرر الحکم)

ص: 87

30- جهل سرچشمه کفر است

«وَجاوَزْنابِبَنی اسْرائیلَ اْلَبْحرَ فَأَتوْا عَلی قَومٍ یَعْکُفُونَ عَلی اصْنامٍ لَهُمْ قالُوا یا مُوسیَ اجْعَلْ لناالهاً کَما لَهُم آلِهَةٌ قالَ انَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ؛
ما بنی اسرائیل را (سالم) از دریا عبور دادیم در مسیر خود به جمعیتی رسیدند که اطراف بت‌هایشان گرد آمده و عبادت و خضوع می‌کردند، آنها (بنی‌اسرائیل) به موسی گفتند تو نیز برای ما معبودی قرار ده، همان‌گونه که آنها معبودانی دارند (موسی) گفت: شما جمعیتی جاهل هستید» (اعراف 138)
حیرت‌آور است جمعیتی که اعجاز الهی را در غرق فرعونیان، و نجات خودشان از امواج نیل، تازه مشاهده کرده، و عظمت خداوند را به رأی العین دیده‌اند، پیشنهاد بت سازی و بت‌پرستی به موسی می‌کنند.
ولی موسی در پاسخ می‌گوید این جهل و نادانی شما است که شما را به بت‌پرستی دعوت می‌کند، و در واقع سرچشمه بت‌پرستی همیشه و در هر زمان چیزی جز جهل نیست، وگرنه چگونه ممکن است انسان آگاه، مصنوع خود را بپرستد؟ و از موجود بیجانی هم‌چون یک قطع چوب و فلز حل مشکلات بزرگ خویش را بطلبد؟!
تاریخچه بت‌پرستی نیز نشان می‌دهد که همیشه این کار زشت در سایه خرافات و موهومات پیش رفته، و هر قدر علم و دانش اقوام افزون گشته بت‌پرستی و شرک عقب نشینی کرده، و انوار توحید فروزان گشته است.
پیامبر بزرگ خدا «هود» نیز به قوم «عاد» همین سخن را می‌گوید، وقتی اصرار آنها را در بت پرستی و تقاضای عذاب الهی مشاهده کرد، گفت:
«انَّما الْعِلْمُ عِنْدَ اللَّه وَأبَلِّغُکُم ما ارْسِلْتُ بِهِ وَلکِنّی اراکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ؛
علم و آگاهی تنها نزد خداست (او می‌داند در چه زمانی و با چه شرایطی مشرکان و گناهکاران را عذاب کند) وظیفه من این است که آنچه را به آن فرستاده شده‌ام به شما ابلاغ کنم، ولی من شما را جمعیتی می‌بینم که پیوسته

ص: 88
جهل می‌ورزید» (احقاف 23)
تعبیر به «تَجْهَلُون» به صورت فعل مضارع که معمولًا دلیل بر استمرار است نشان می‌دهد که «جهل مستمر» سرچشمه شرک و بت‌پرستی بوده است، و در حقیقت سه نوع جهل دست به دست هم می‌دهد و این پدیده را به وجود می‌آورد: جهل نسبت به خداوند و این‌که هیچ‌گونه همتا و شبیه مانند نمی‌تواند داشته باشد، و جهل انسان نسبت به مقام خودش، انسانی که برتر از همه مخلوقات الهی و گل سرسبد آفرینش است، و جهل نسبت به جهان طبیعت و بی‌ارزش بودن جمادات در برابر موجودی هم‌چون انسان.
راستی چگونه ممکن است انسان قطعه سنگی را از کوه جدا کند قسمتی از آن را پله‌های منزل خود کند، و دائماً زیر پای او باشد، و قسمت دیگری را به صورت بت بتراشد که در مقابل آن به خاک بیفتد و حل مشکلات بزرگ را از او بخواهد، این جهل نیست؟!
(1)
***

31- جهل عامل اصلی شکست است

«یا ایُّهَا النَّبِیُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنینَ عَلای لْقِتالِ انْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرونَ صابِرُونَ یَغْلِبُوا مِأَتَیْنِ وَ إِن یَکُنْ مِنُکُمْ مأَةٌ یَغْلِبُوا الْفاً مِنَ الذَّینَ کَفَروا بِانَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُون؛
ای پیغمبر! مؤمنان را به جنگ با دشمن تحریص کن، اگر بیست نفر با استقامت از شما باشند بر دویست نفر غلبه می‌کنند، و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانی که کافرند غالب می‌گردند! چرا که آنها گروهی هستند جاهل و نادان» (انفال 65)


1- امیرمؤمنان علیه السلام می‌فرماید:« الجاهِل لا یَرتْدَعُ، وبِالْمُواعظِ لا یَنْتَفَغ؛ جاهل را از راهی که می‌رود بازگشتی نیست و از موعظه‌ها بهره نمی‌گیرد»( غرر الحکم، جلد 1، صفحه 68)- امام صادق علیه السلام فرمود« لَیْسَ بَین الایمان والْکُفْر اّلاقلّة العَقْل؛ میان ایمان و کفر فاصله‌ای جز جهل و کم عقلی نیست»!( اصول کافی، جلد 1، صفحه 28).

ص: 89
این آیه که ظاهراً در مورد جنگ «بدر» نازل شده و ناظر به نابرابری تعداد مسلمانان با مشرکان مکه است افسانه موازنه قوا را درهم می‌شکند، و به عنوان یک دستور اسلامی فرمان می‌دهد که حتی اگر تعداد سپاهیان اسلام یک دهم سپاهیان دشمن باشد از میان جنگ عقب نشینی نکنند!، اما آنچه این نابرابری صوری و ظاهری را جبران می‌کند- طبق صریح خود آیه- دو چیز است:
نخست صبر و استقامت و پایمردی در مؤمنان، و دوّم جهل و نادانی و بی‌خبری در دشمنان، و این به خوبی نشان می‌دهد که استقامت و صبر سرچشمه پیروزی، و جهل و نادانی عامل شکست است.
جهل به استعدادها و نیروهای خداداد وجود خویش.
جهل به قدرت و توانایی پروردگار
جهل به فنون و اصول جنگی و جهل‌های دیگر
(1)
***

32- جهل سرچشمه اشاعه فساد است

«أَئِنَّکُمْ لَتَاتونَ الّرِجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّسآءِ بَلْ انْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ؛ آیا شما به جای زنان، از روی شهوت، به سراغ مردان می‌روید؟ بلکه شما جمعیتی هستید که پیوسته جهل می‌ورزید» (نمل 55)
جهل به خداوند و هدف آفرینش و قوانین خلقت او و جهل به آثار شوم این گناه ننگین (همجنس‌گرایی).
این سخن که از زبان حضرت «لوط» پیغمبر بزرگ خداست نشان می‌دهد که گرایش آن قوم منحرف به عمل زشت و شنیع همجنس گرایی از جهل و بی‌خبری آنها سرچشمه می‌گرفت.
یوسف پیامبر علیه السلام نیز همین معنی را به صورت دیگری بازگو می‌کند:


1- پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:« مَن عَمل عَلَی غَیر عِلْم کانَ ما یُفْسدُ اکْثَر مِمّا یُصْلحِ؛ هرکس بدون آگاهی عمل کند خرابکاریش بیش از اصلاحات اوست»!( مُشکاة الانوار، صفحه 135).

ص: 90
«قالَ رَبِّ السِّجْنُ احَبُّ الیَّ مِمَّا یَدْعُونَنی الَیْهِ وَالَّا تَصْرِفْ عَنّی کَیْدَهُنَّ اصْبُ الَیْهِنَّ و أکُن مِنَ الْجاهِلینَ؛ او گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوب‌تر است از آنچه این زنان مرا به سوی آن می‌خوانند، و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من بازنگردانی به آنها متمایل می‌شوم، و از جاهلان خواهم بود» (یوسف 33)
تعبیری که در این آیه آمده (زنان به صورت جمع ذکر شده) نشان می‌دهد نه تنها همسر عزیز (زلیخا) که زنان دیگر مصر نیز یوسف را دعوت به بیرون رفتن از جاده عفاف و پاکدامنی می‌کردند، ولی او آماده شد با آغوش باز از زندان استقبال کند و روح و جانش در زندان هوس‌های زنان مصر گرفتار نشود.
آخرین جمله آیه فوق نیز نشان می‌دهد که عشق‌های گناه آلود و انحرافات جنسی (حدّاقل در بسیاری از موارد) از جهل و نادانی سرچشمه می‌گیرد، جهل به ارزش‌های وجودی انسان، جهل به آثار ارزنده پاکدامنی و عفت، و جهل به عواقب گناه و در آخر جهل به اوامر و نواهی الهی
باز در همین داستان یوسف به روشنی می‌بینیم که عامل اصلی جنایات برادرانش جهل و نادانی آنها بود.
«قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسف وَاخِیهِ اذْ انْتُمْ جاهِلُونَ؛ یوسف (در آن زمان که عزیز مصر شده، و بر تخت قدرت نشسته بود، و به طور ناشناس در برابر برادرانش که برای گرفتن مقداری گندم از «کنعان» به «مصر» آمده بودند ظاهر گشت) و چنین گفت: آیا شما می‌دانید چه با یوسف و برادرش (بنیامین) کردید هنگامی که جاهل بودید»؟! (یوسف 89)
آری شما بودید که برادر خویش را از روی نادانی نخست شکنجه کردید و سپس در چاه افکندید!
به پدر پیر دروغ گفتید، قلب او را در فراق فرزند دلبندش آتش زدید، و سرانجام برادرتان را به صورت برده‌ای به چند درهم بی‌ارزش فروختید، نسبت به برادر دیگر «بنیامین» نیز بی‌وفایی کردید، هنگامی که او را متهم به دزدی کردند تنهایش گذاردید، و عهد و پیمانی را که با پدر درباره حفظ او بسته
ص: 91
بودید به فراموشی سپردید.
و سرچشمه همه اینها جهل و نادانی شما بود!
(1)
***

33- جهل مایه تعصب و لجاجت است

«اذْ جَعَلَ الَّذینَ کَفَرُوا فی قُلُوبِهِمُ الحَمیَّةَ حَمِیَّةَ الْجاهِلیَّةِ فَانْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَعَلَی الْمُؤْمنینَ؛
به خاطر بیاورید هنگامی را که کافران در دل‌های خود تعصب و خشم جاهلیت پروراندند، در این هنگام خداوند سکینه و آرامش خود را بر پیامبرش و بر مؤمنان نازل فرمود: (تا آرامش خویش را در مقابل آنها حفظ کنند)» (فتح 26)
«حمیة» از ماده «حَمْی» (بر وزن حَمْد) به طوری که «راغب» در «مفردات» می‌گوید: در اصل به معنی حرارتی است که از اشیایی هم‌چون آتش و خورشید و نیروی درونی بدن تولید می‌شود (حرارت درون ذاتی اشیا) و به همین جهت به حالت تب «حُمّی» (بر وزن کبری) می‌گویند، و از آن‌جا که تعصب و خشم، حرارت سوزانی در درون وجود انسان ایجاد می‌کند به این حالت «حمیّت» گفته می‌شود در کتاب «التحقیق فی کلمات القرآن الحکیم» نیز آمده است «حمیت» به معنی شدت حرارت، و علاقه و تعصب در دفاع از خود، و تکبر و خود برتر بینی است.(2)
این آیه از آیاتی است که در جریان صلح حدیبیة نازل شد، توضیح این‌که: در سال ششم هجرت که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به قصد مراسم عمره آماده زیارت خانه خدا گردید. مشرکان مکه مانع ورود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان به مکه شدند، و تعصب جاهلیت به آنان اجازه نداد که حتی قوانین مسلّم خود را، دائر به آزادی زیارت


1- در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌خوانیم:« فَقیْه وَاحِد اشَدُّ عَلی ابْلیسْ مِنْ الْف عابِدْ؛ یک دانشمند برای ابلیس زحمتش از هزار عابد بیشتر است»( بحارالانوار، جلد 1، صفحه 177).

2- « هَی شِدَةُ الحَرارَة وَالعَلاقة وَالتَعصَب فی ادَّفاع عَنْ نَفْسِه وَالتَّعَنُّفْ والَترَّفُّع»( ماده حمی).

ص: 92
خانه خدا برای همگان، محترم بشمرند آنها با این عمل خود هم احترام خانه خدا و حرم امن او را شکستند، و هم قوانین و سنت‌های خویش را زیر پا نهادند، بعلاوه پرده ضخیمی میان خود و حقایق کشیدند.
اضافه «حمیت» به «جاهلیت» از قبیل اضافه «سبب» به «مسبب» است، زیرا همیشه تعصب‌ها و لجاجت‌ها و خشم‌های آتشین از جهل برمی‌خیزد، چرا که جهل به انسان اجازه نمی‌دهد پایان و عواقب کار را ببیند، و نیز اجازه نمی‌دهد که این معنا را بپذیرد که ممکن است او در تشخیص خود اشتباه کرده باشد، و دانشی بالاتر از دانش او باشد، به همین دلیل همیشه شدت تعصب و لجاجت در میان اقوام جاهل و نادان بیش از دیگران است.
و نیز به همین دلیل هنگامی که پیامبران الهی با در دست داشتن کتب آسمانی و مشعل انوار هدایت به سراغ آنها می‌آمدند سخت در برابر آنان مقاومت می‌کردند، و با انواع تهمت‌ها به مبارزه با آنان برمی‌خاستند، نمونه آن را قرآن در سوره «ص» آورده است:
«آنها تعجب کردند که چرا پیامبر انذار کننده‌ای از میان آنها برخاسته، و کافران گفتند: این ساحر دروغگویی است! آیا او به جای این همه خدایان خدای واحدی قرار داده؟ این راستی چیز عجیبی است! و سران آنها گفتند: بروید و خدایانتان را محکم بچسبید که این مرد می‌خواهد ما را به بدبختی کشاند، ما هرگز چنین چیزی را از پدران خود نشنیده‌ام، این فقط یک دروغ بزرگ است»! (سوره ص 4 تا 7)
آثار لجاجت از تمام این سخنان می‌بارد، لجاجتی ناشی از جهل و غرور.
(1)
***

34- جهل سرچشمه بهانه جویی است



1- امیرمؤمنان می‌فرماید:« الْعِلْم اصْلُ کلِ خَیْرِ ... وَالْجَهلُ اصْلُ کلِ شَرٍ؛ علم ریشه هر خیر، و جهل ریشه هر شری است»( غرر الحکم، صفحه 20 و 12).

ص: 93
«وَقالَ الَّذین لا یَعْلَمُونَ لَوْلا یُکَلِّمُنا اللَّه اوْتَاتْینا آیَةٌ کَذلِکَ قالَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِّثْلَ قَوْلِهِمَ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَیَّنَّا اْلآیاتِ لِقَوْمٍ یُؤُقِنُونَ؛
افراد جاهل و ناآگاه گفتند: چرا خدا با ما سخن نمی‌گوید؟! چرا آیه و نشانه‌های برخود ما نازل نمی‌کند؟ پیشینیان آنها نیز همین گونه سخن می‌گفتند، دل‌ها (و افکارشان) مشابه است، ولی ما (به اندازه کافی) آیات و نشانه‌های خود را برای اهل یقین روشن ساختیم» (بقره 118)
در تاریخ انبیا کراراً به این نکته برخورد می‌کنیم که افراد جاهل و نادان با انواع بهانه جویی‌ها از ایمان آوردن طفره می‌رفتند، و در برابر دلایل روشن و کتب آسمانی و معجزات صریح آنها، بهانه‌های رنگارنگ عنوان می‌کردند:
گاه می‌گفتند: چرا تو انسانی؟ چرا فرشته‌ای به جای تو نیامد؟!
گاه می‌گفتند: چرا نامه‌ای از خدا بر ما نازل نمی‌شود؟!
گاه می‌گفتند: تا خدا و فرشتگان را در برابر ما رویارو نیاوری ما ایمان نمی‌آوریم!
و گاه می‌گفتند تا سرزمین بی آب و علف ما را تبدیل به یک باغستان با نهرهای آب جاری، و انواع درختان و گل‌ها و میوه‌ها نکنی، ما به تو ایمان نخواهیم آورد! (نمونه روشن این معنا در سوره اسری آیه 90 تا 93 آمده است، و در آیات دیگر قرآن نیز نمونه‌های متعددی دارد).
در حقیقت افراد آگاه برای رسیدن به یک حقیقت به یک دلیل منطقی بسنده می‌کنند، و اگر دلایل متعدد شود راسخ‌تر خواهند شد، ولی متعصبان لجوج و جاهل چون حاضر نیستند دست از عقاید خرافی خود بردارند برای طفره رفتن از حقیقت هر روز به بهانه‌ای متوسل می‌شوند، حتی اگر به بهانه‌های آنها نیز عمل شود آن را رها کرده، سراغ بهانه دیگری می‌روند، چرا که هدف پی‌جویی حقیقت نیست، بلکه طفره رفتن از حقیقت است.
(1)


1- امیرمؤمنان فرمود:« الْجاهِلُ صَغْیرٌ وَانْ کانَ شَیْخاً وَالْعالِم کَبیر و انْ کانَ حَدَثاً؛ جاهل کودک است هرچند پیر باشد، و عالم بزرگ است هر چند کم سن و سال باشد»( بحارالانوار، جلد 1، صفحه 183).

ص: 94

***

35- جهل عامل تقلید کورکورانه است

«اذْ قالَ لِابیهِ وَقَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثیلُ الَّتی انْتُمْ لَها عا کِفُونَ قالُوا وَجَدْنا آبائَنا لَها عابِدینَ- قالَ لَقَدْ کُنْتُمْ انْتُمْ وَآبائُکُمْ فی ضَلالٍ مُبینٍ؛ (به خاطر بیاورید) هنگامی را که ابراهیم به پدرش (عمویش آزر) و قوم او گفت: این مجسمه‌های بی روحی را که شما پیوسته پرستش می‌کنید چیست؟
گفتند: ما پدران خود را دیدیم که آنها را عبادت می‌کنند.
گفت: مسلماً شما و پدرانتان در گمراهی آشکاری بوده‌اید»؟ (انبیاء 52- 54)
«تماثیل» جمع «تمثال» به معنی موجودی است که صورتی دارد، و به مجسمه و عکس‌های نقاشی شده هر دو گفته می‌شود.
«عاکفون» از ماده «عکوف» به معنای توجه مستمر آمیخته به تعظیم است و واژه «اعتکاف» برای عبادت مخصوصی که در مسجد انجام می‌شود نیز از همین ریشه مشتق شده است.
آری در حقیقت بت پرستان هیچ دلیل منطقی بر این عمل زشت خود نداشتند، و غالباً به تقلید کورکورانه از نیاکان قناعت می‌کردند، و به همین دلیل ابراهیم علیه السلام آنها را در ضلال مبین و گمراهی آشکار می‌شمرد.
و لذا ابراهیم علیه السلام در ادامه همین آیات که بیانگر محاکمه تاریخیش در برابر بت پرستان بابل است می‌گوید: «آیا شما جز خدا موجوداتی را می‌پرستید که نه کمترین سودی برای شما دارند، و نه زیانی می‌رسانند»؟! و بعد می‌افزاید: «افٍّ لَکُمْ وَلِما تَعْبُدوُنَ مِنْ دُونِ اللَّه افَلا تَعْقِلُونَ؛ اف بر شما و بر آنچه پرستش می‌کنید آیا اندیشه نمی‌کنید و عقل ندارید»؟! (انبیاء 67)
یعنی این تقلید کورکورانه از عدم تعقل و تفکر سرچشمه می‌گیرد و مولود جهل است. دلیل آن نیز روشن است افراد عالم و آگاه دارای استقلال فکری هستند، و استقلال فکری به آنها اجازه تقلید کوکورانه نمی‌دهد، این جاهلانند

ص: 95
که همواره وابسته به این و آن می‌شوند و کورکورانه دنبال هر برنامه‌ای می‌افتد.
***

36- جهل موجب پراکندگی و اختلاف است

«لایُقاتِلُونَکُمْ جَمیعاً الّا فی قُریً مُحَصَّنَةٍ اوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍبَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمیعاً وَقُلُوبُهُمْ شَتّی ذلِکَ بِانَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ؛
آنها هرگز با شما به صورت دست جمعی نمی‌جنگند، جز در دژهای محکم یا از پشت دیوارها، پیکارشان در میان خودشان شدید است (اما در برابر شما ناتوانند) آنها را متحد گمان می‌کنی، در حالی که دل‌های آنان پراکنده است، این به خاطر آن است که قومی بی‌تعقل و جاهلند» (حشر 14)
«قری» جمع «قریه» به معنی آبادی است، اعم از شهر و روستا، و گاه به گروهی از انسان‌ها که در یک محل جمعند نیز گفته می‌شود. و «قری محصنة» به آبادی‌هایی گفته می‌شود که به وسیله برج و بارو یا خندق و موانع دیگر از هجوم دشمن در امان است.
این آیه که پیرامون طایفه «بنی‌نضیر» (یکی از طوایف سه گانه یهود در مدینه) سخن می‌گوید از ترس و وحشت درونی و اختلاف پراکندگی باطن آنها پرده بر می‌دارد، می‌گوید: به ظاهر پرهیاهو و متحد آنها نگاه نکن، آنها در واقع جمعیتی پراکنده‌اند، و این به دلیل جهل و نادانی آنها است.
همیشه اختلافات از جهل، و اتحاد و اتفاق از آگاهی سرچشمه می‌گیرد، افراد جاهل نه تنها خطرات عظیم پراکندگی را نمی‌بینند، و از برکات اتحاد بی‌خبرند، بلکه از اصول هم‌زیستی سالم و طرز همکاری و شرایط فعالیت دست جمعی صحیح نیز اطلاعی ندارند، و همین امر آنها را به پراکندگی می‌کشاند.
هرگز افراد متعصب و لجوج و خودخواه و خود محور و کینه توز بی‌گذشت نمی‌توانند از اتحاد و اتفاق برخوردار باشند چرا که هریک از این امور مانع بزرگی در راه وحدت است و می‌دانیم این پدیده‌ها همه از جهل ناشی

ص: 96
می‌شود.
(1)
***

37- جهل عامل سوء ظن و بدبینی است

* ثُمَّ انْزَلَ عَلَیْکُمْ مِن بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً یغْشی طائِفَةً مِنْکُمْ وَطائِفَةٌ قَدْ اهَمَتْهُمْ انْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللَّه غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ ألجاهِلِیَّةِ:
سپس به دنبال این غم و اندوه آرامش بر شما فرستاد، این آرامش به صورت خواب سبکی بود که جمعی از شما را فرا گرفت، اما جمع دیگری در فکر جان خویش بودند (و خواب به چشمانشان نمی‌رفت!) آنها گمان‌های نادرستی درباره خدا هم چون گمان‌های دوران جاهلیت داشتند» (آل‌عمران 154)
این آیه به ماجرای شب بعد از جنگ احد که شب دردناک و پر اضطرابی بود اشاره می‌کند، زیرا گروهی از مسلمانان بعد از تحمل آن ضربه سنگین دشمن احتمال می‌دادند سربازان فاتح قریش بار دیگر به مدینه باز گردند و آخرین مقاومت‌های مسلمانان را که بر اثر حوادث میدان احد در حال ضعف بودند در هم بشکنند.
در این هنگام خداوند خوابی آرام‌بخش بر آنان مسلط ساخت و اضطرابشان فرو نشست، ولی افراد ضعیف الایمان در میان انبوهی از افکار وحشتناک تمام شب را بیدار ماندند، گاه با خود سخن می‌گفتند، گاه پیش خود فکر می‌کردند آیا وعده‌های پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم واقعاً راست بوده؟ آیا ممکن است با این وضع دلخراش که در احد پیش آمد سرانجام ما پیروز شویم؟ آیا جان سالم از این مهلکه بِدَر خواهیم برد؟ و یا همه آنچه به ما گفته شده است، دروغ است؟
و امثال این وسوسه‌های شیطانی، و سوء ظن‌های جاهلی.


1- علی علیه السلام فرمود:« لَوسَکَتَ الجاهِلُ ما اخْتَلَف النّاس؛ اگر جاهل سکوت اختیار کند اختلافی در میان مردم پیدا نمی‌شود»!( بحارالانوار، جلد 78، صفحه 81).

ص: 97
ولی حوادث آینده نشان داد که آنها سخت در اشتباه بودند، وعده‌های الهی همه راست بوده، اما چون آنها هنوز پیوندهایشان را از دوران جاهلیت نبریده بودند این‌گونه درباره خدا و رسولش بدگمان بودند.
این تعبیر نشان می‌دهد که یکی از سرچشمه‌های سوء ظن، جهل و نادانی و عدم توانایی بر تجزیه و تحلیل صحیح حوادث است که اگر انسان در پرتو آگاهی قدرت کافی برای تحلیل حوادث داشته باشد این‌چنین گرفتار سوء ظن و بدگمانی نمی‌شود.
***

38- جهل سرچشمه بی‌ادبی است

«انَّ الَّذینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الحُجراتِ اکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُون؛
کسانی که از پشت حجره‌ها تو را بلند صدا می‌زنند اکثرشان نمی‌فهمند» (حجرات 4)
گروهی از اعراب بودند که وقت و بی‌وقت پشت در خانه پیامبر می‌آمدند و بلند صدا می‌زدند: «یا محمّد! یا محمّد! اخرُجُ الَیْنا؛ «ای محمّد، ای محمّد، بیرون بیا»! (با تو کار داریم) و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از بی ادبی و مزاحمت‌های آنها سخت آزرده می‌شد، ولی بر اثر حجب ذاتی سکوت می‌کرد، تا این‌که آیات سوره حجرات نازل شد و آداب سخن گفتن و مخاطبه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را شرح داد.
تعبیر به اکثرهم لایعقلون (غالب آنها نمی‌فهمند) اشاره لطیفی است به این‌که بی‌ادبی افراد جسور و مزاحم غالباً از جهل سرچشمه می‌گیرد، خلاصه هرجا علم درآید ادب همراه آن وارد می‌شود، و هر جا جهل حلول کند بی‌ادبی همراه آن.
«وَاذْقالَ مُوسی لِقُوْمِهِ انَّ اللَّه یَأْمرُکُم انْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أتتخِذنا هُزُواً قالَ اعُوذُ بِاللَّهِ انْ اکُونَ مِنَ الْجاهِلینَ؛
و (به خاطر بیاور) هنگامی را که موسی به قوم خود گفت: خداوند به شما

ص: 98
دستور می‌دهد ماده گاوی را ذبح کنید، گفتند: آیا ما را مسخره می‌کنی؟
موسی گفت: به خدا پناه می‌برم از این‌که از جاهلان باشم»! (بقره 67)
این آیه مربوط به ماجرای قتلی است که در بنی‌اسرائیل اتفاق افتاد، و چون قاتل شناخته نشد، و می‌رفت که منشأ درگیری‌های عظیمی میان قبائل بنی‌اسرائیل گردد، دستوری از سوی خداوند رسید که ماده گاوی را ذبح کنند، و قسمتی از بدن آن را به بدن مقتول زنند تا به سخن آید، و قاتل خود را معرفی کند.
از آن‌جا که این امر بسیار عجیب و اعجازآمیزی بود بنی‌اسرائیل در آغاز با تعجب از موسی پرسیدند: آیا تو ما را مسخره می‌کنی؟!
موسی علیه السلام در پاسخ گفت: من پناه به خدا می‌برم از این‌که از جاهلان باشم، یعنی استهزا نشانه جهل و نادانی است و دلیل بر خود برتربینی و کبر و غرور است، این‌گونه افراد برای تحقیر دیگران آنها را مسخره می‌کنند و می‌دانیم تکبر و خود برتربینی نیز از جهل و نادانی سرچشمه می‌گیرد حتی گاهی بسیاری از جاهلان، دانایان را به باد استهزا می‌گیرند.
(1)
***

39- جهل عامل مصایب اجتماعی و ندامت‌ها است

* یا ایُها الَّذینَ امَنُوا انْ جائَکُمْ فاسِقٌ بنباً فَتَبَیَّنوا انْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلتُمْ نادِمینَ:
«ای کسانی که ایمان آورده‌اید! اگر شخص فاسقی برای شما خبری بیاورید درباره آن تحقیق کنید، مبادا به سبب نادانی آسیب و مصیبتی به قومی برسانید و از کرده خود نادم شوید» (حجرات 6)
این آیه به عنوان یک اصل اساسی به مسلمانان دستور می‌دهد که در قبول اخبار به وثاقت را وی توجه کنند، و اگر خبری از شخص فاسق و غیر قابل اعتمادی


1- امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:« الْعُلماءُ غُرباءٌ لِکِثره الْجهالَ بَینهم؛ دانشمندان غریبند چون جاهلان در میان آنها فراوانند»( بحارالانوار، جلد 78، صفحه 81).

ص: 99
به آنها رسید پیرامون آن تحقیق نمایند، و پیش از تحقیق دست به هیچ اقدامی نزنند که ممکن است مایه انواع مصایب و موجب ندامت گردد.
بدیهی است شخص جاهل نمی‌تواند موضع‌گیری صحیحی در برابر حوادث مختلف داشته باشد، و ندانم کاری او سرچشمه انواع زیان‌ها و مصیبت‌ها می‌شود، کاری که نتیجه‌ای جز پشیمانی و ندامت ندارد.
***

40- جهل و دگرگون شدن ارزش‌ها

«کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقتالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ و عَسی انْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسی انْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرُّ لَکُمْ وَاللَّه یَعْلَمُ و انتُمُ لا تَعْلَمُونَ؛
جهاد (در راه خدا) بر شما فرض شده، در حالی که از آن اکراه دارید، و چه بسا از چیزی اکراه داشته باشید در حالی که خیر شما در آن است، و یا چیزی را دوست داشته باشید، در حالی که شر شما در آن است، و خدا می‌داند و شما نمی‌دانید» (بقره 216)
حرکت انسان همیشه متوجه ارزش‌هایی است که او در نظر دارد، و تشیخص ارزش‌ها همیشه در جهت‌گیری حرکات انسان نقش اسای را دارد، جهل و نادانی سبب می‌شود که انسان در تشیخص «ارزش» از «ضد ارزش» گرفتار اشتباه شود، آنچه مایه پیشرفت و خیر و برکت است شر یا ضدّ ارزش بداند و به عکس آنچه مایه بدبختی او است عامل خوشبختی بشمرد.
آیه فوق می‌گوید جهاد در راه خدا یک ارزش است (مایه عزت و آبرو، افتخار و موفقیت است) اما شما بر اثر نادانی از آن اکراه دارید، چرا که از آثار و برکاتش بی‌خبرید، و به عکس سکوت و خاموشی و ترک جهاد را مایه سلامت و سعادت و یک ارزش می‌پندارید در حالی که مایه بدبختی شماست.
به این ترتیب جهل سرچشمه اشتباه در تشخیص ارزش‌هاست، و آن نیز به نوبه خود عامل موضع‌گیری‌های نادرست و غلط در برابر مسائل مختلف، و

ص: 100
حوادث گوناگون زندگی و انواع افراط و تفریطهاست.
(1)
***
جمع‌بندی و نتیجه
از بحث‌های قرآنی که تحت عناوین چهل گانه فوق پیرامون تشویق به علم و معرفت و شناخت بیان شد (و هرگز ادعا نمی‌کنیم منحصر به این چهل عنوان باشد) اهتمام فوق‌العاده قرآن و اسلام را به این مسأله در تمام زمینی می‌توان به دست آورد، اعم از معرفت ذات پاک پروردگار و صفات او، و شناخت جهان آفرینش، آسمان و زمین و سایر کائنات، و آگاهی از اسرار موجودات زمین و آسمانی، طبیعی و ماوراء طبیعی، و شناختن خویشتن و احاطه بر علوم و دانش‌های مختلف.
از بررسی مجموع این آیات امور زیر به خوبی روشن می‌شود:
1- راه شناخت به روی همه انسان‌ها باز است، و هرکس به فراخور استعداد و تلاش و کوشش خود می‌تواند این راه را بپیماید، وگرنه دعوت به سوی آن با این‌همه تأکید و اهمیّت معنا و مفهومی نداشت.
2- ارزش انسان‌ها رابطه مستقیمی‌با میزان معرفت و شناخت آنها از خدا و اسرار جهان هستی و خویش دارد.
3- علی رغم ضعف‌های جسمانی انسان بزرگترین افتخار و موهبت او همین آمادگی برای شناخت هرچه بیشتر است.
4- راه وصول به پیروزی‌ها و غلبه بر انواع مشکلات و تزکیه و ساختن خویشتن، راه علم و معرفت است.
5- برای مبارزه با انواع مفاسد و بدبختی‌ها و ناکامی‌ها قبل از هر چیز باید به سراغ شناخت و معرفت رفت.


1- امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود:« لاتَری الْجاهِلْ الّا مُفْرِطاً اوْ مُفَرِّطاً؛« جاهل همیشه یا در طریق افراط است یا تفریط»( نهج‌البلاغه کلمات قصار جمله 70).

ص: 101
تکرار می‌کنیم این بحث‌های قرآنی در زمان و در محیطی نازل شد که ابرهای تیره و تار جهل و نادانی افق منطقه بلکه جهان را تاریک کرده بود، آفتاب علم و دانش غروب نموده، و مردم در امواج جهل غوطه‌ور بودند.
و این راستی عجیب است که از چنان محیطی چنین تعلیماتی برخیزد، و اینها دلیل زنده‌ای است بر اصالت و حقانیت قرآن که انسان درس نخوانده‌ای در چنان شرایطی پیام‌آور چنین مکتبی باشد.
قابل توجه این‌که بعضی از محققان که آیات قرآن را در زمینه علم و معرفت و زمینه‌ها و منابع آن بررسی کرده‌اند به بیش از هفتصد آیه در این زمینه دست یافته‌اند که با مقایسه آنها با آیات احکام قرآن که حدود پانصد آیه است چنین معلوم می‌شود که قرآن برای علم و معرفت ارزشی بیش از مجموعه احکام دین قائل شده است!
***

ص: 102
توضیحات

1- امکان شناخت از دیدگاه «فلسفه»

اشاره


همان‌گونه که در آغاز بحث نیز گفتیم وجود جهانی در خارج از دستگاه فکر و ادراک ما مطلبی نیست که قابل بحث و گفتگو باشد، حتی «سوفسطائیان» یا «ایده‌آلیست‌ها» (ذهن گرایان) که منکر واقعیت‌های عینی و خارجی هستند نیز در عمل به آن معترفند.
ولی سخن در این است که آیا ما راهی برای شناخت این واقعیت‌ها داریم یا نه؟
و اگر جواب این سئوال مثبت است طرق و ابزار این شناخت چیست؟
و سرانجام برای وصول به آن چه شرایطی لازم است؟
یا به تعبیر دیگر آیا ما می‌توانیم «واقعیت» عینی خارجی را تبدیل به «حقیقت» یعنی انعکاسی در ذهن ما که مطابق با خارج باشد بنماییم، یا نه؟ تمام تعریف شناخت و دعوایی که بر سر این مسأله است بازگشت به همین مطلب می‌کند.
(1)
و از سوی دیگر ریشه اصلی تمام علوم و دانش‌های بشری در پاسخ به این سئوال نهفته است.
گرچه فلسفه اعم از الهی و مادی غالباً طرفدار امکان شناخت واقعیت‌های عینی هستند، ولی انکار نمی‌توان کرد که از میان آنها گروهی منکر این مطلبند منکران شناخت دلایلی برای اثبات مقصود خود آورده‌اند که عمدتاً چهار دلیل زیر است:
1- مهمترین ابزار شناخت ما، حواس ماست، و از میان تمام حواس حس بینایی در درجه اوّل اهمیّت است، ولی ما می‌دانیم همین چشم چه خطاهایی که از او


1- بنابراین تعریف شناخت عبارت است از: تبدیل واقعیت‌های خارجی به حقیقت‌های ذهنی و انعکاس آنها- چنانکه هست- در آیینه فکر.

ص: 103
سر نمی‌زند؟
شهاب شعله‌وری که در آسمان به صورت یک خط آتشین ممتد در چشم ما منعکس می‌شود و در واقع یک نقطه نورانی بیش نیست!
اگر در یک خیابان مستقیم و طولانی که دو طرف آن را درخت فرا گرفته بایستیم، به نظر می‌رسد که درخت‌ها هرچه از ما دورتر می‌شوند به یکدیگر نزدیک می‌گردند، و در نقطه‌های بسیار دور این دو خط موازی را به هم متصل می‌بینیم، و تصور می‌کنیم زاویه‌ای تشکیل داده‌اند! در حالی که فاصله میان دو طرف خیابان در تمام طول مسیر دقیقاً یکسان است.
اگر یک دست ما گرم و دست دیگر سرد باشد و هر دو را در آن واحد در آب ولرمی وارد کنیم با آن دستی که سرد بوده احساس گرمی می‌کنیم، و با آن دستی که گرم بوده احساس سردی، یعنی دو احساس کاملًا متضاد در آن واحد از شی‌ء واحد در فکر ما ترسیم می‌شود!
و از این قبیل مثال‌ها درباره حس بینایی و سایر حواس اعم از لامسه و غیر آن فراوان داریم، با این حال، چه اعتمادی می‌توان بر حواس کرد؟! اصلًا شاید عالم خارجی خواب و خیالی بیش نباشد، مگر آنچه را ما در خواب می‌بینیم و در همان لحظه عینیّت برای آن قایلیم واقعیت دارد؟!
2- در میان متفکران و دانشمندان و فلاسفه جهان دو نفر را نمی‌توان یافت که در تمام مسائل هم عقیده باشند، آیا این همه تضاد و اختلاف در میان آنها دلیل بر این نیست که ما راهی به سوی شناخت حقایق نداریم، و آنچه را من واقعیت می‌پندارم ممکن است در نظر دیگری خیالی بیش نباشد، و بالعکس.
حتی یک انسان در حالات و شرایط مختلف ممکن است عقاید مختلفی داشته باشد، و این امر ضربه‌ای است بر پایه‌های مسأله شناخت.
3- می‌دانیم همه موجودات جهان در حال حرکتند، و در این حرکت عمومی همه اشیا دگرگون می‌شوند حتی افکار و علوم و معارف و دانش‌های ما.
با این حال چگونه می‌توان پذیرفت که ما درباره موجودات عالم هستی و
ص: 104
روابط آنها، شناخت صحیحی داشته باشیم؟ در حالی که برای شناخت لازم است یک موضوع ثابت را در نظر بگیریم.
4- می‌دانیم جهان هستی یک واحد به هم پیوسته است، بنابراین شناخت یک جزء از شناخت کل نمی‌تواند جدا باشد بنابراین اگر ما حتی یک حلقه از این سلسله را نشناسیم نمی‌توانیم شناختی درباره هیچ قسمت پیدا کنیم.
از سوی دیگر می‌دانیم هنوز فراوان است واقعیت‌هایی که درک آن برای بشر غیر ممکن است، و هنوز آمار مجهولات قابل مقایسه با آمار اندک معلومات نیست.
با این حال چگونه ما می‌توانیم شناخت جهان را ممکن بدانیم؟ پس باید قبول کرد آنچه به ذهن ما می‌آید تصوراتی است که فقط ارزش علمی دارد، نه ارزش واقعی!
***
پاسخ
این استدلالات را از سه راه می‌توان پاسخ گفت:
1- تمام کسانی که سخن از عدم امکان شناخت می‌گویند در همان حال که در برابر مخالفان مشغول به استدلال هستند یا قلم به دست گرفته دلایل خویش را در مؤلفات خود می‌نویسند، صدها واقعیت خارجی را شناخته‌اند، و با شناخت آنها، و بهره‌گیری از آنها، به جنگ مسأله شناخت رفته‌اند، قلم، کاغذ، خطوط، کلمات، جمله‌بندی‌ها، دستگاه چاپ، نشر، کتاب، کتابخانه‌ها، تک تک مخالفان، امواج صوتی، مخارج حروف، نور و روشنایی، تأثیرگذاری در افکار دیگران، همه و همه را به عنوان واقعیت‌های عینی قبول دارند.
آری اینها با شناخت این واقعیت‌ها به جنگ شناخت می‌روند، و با استمداد از این معارف درصدد نفی معرفتند، و چه اشتباه عجیبی؟! (دقت کنید).
2- اشتباه بزرگ آنها این است که محدود بودن علم و شناخت انسان را با «اصل
ص: 105
مسأله شناخت» اشتباه کرده‌اند، استدلالات آنها هرگز امکان شناخت را نفی نمی‌کند، بلکه در نهایت ثابت می‌کند معارف انسان محدود و گاهی آلوده به پاره‌ای از خطاهاست.
آنها نمی‌توانند انکار کنند که «شهاب» وجود خارجی دارد، بلکه می‌گویند یک نقطه نورانی بیش نیست که بر اثر خطای باصره به صورت یک خط ممتد آتشین در نظر ما مجسم می‌شود پس خطا در اصل وجود شهاب نیست، بلکه در این خط ممتد آتشین است.
همچنین خطا در اصل وجود خیابان و درختان در دو طرف آنها نیست، خطا در این است که هرچه درخت‌ها از ما دورتر می‌شود آنها را به یکدیگر نزدیک‌تر می‌بینیم، همچنین در اصل وجود آب، و درجه معینی از حرارت، مرتکب خطایی نشده‌ایم، بلکه خطا در تشخیص کمیّت این حرارت است.
ولی همان‌گونه که قبلًا اشاره کردیم ما هرگز مدعی نیستیم که همه حقایق جهان را درک می‌کنیم، و یا همه آنچه را درک می‌کنیم خالی از هرگونه خطاست، هدف اثبات امکان معرفت و شناخت به صورت قضیه جزئیه است، و تمام اشتباه آنها در همین‌جاست.
جالب این است که دلیلی را که طرفداران عدم امکان شناخت آورده‌اند به خوبی می‌تواند دلیلی بر ضد آنها بوده باشد، زیرا وقتی آنها پای خطای حواسّ را به میان می‌کشند، مفهومش این است که ما واقعیت را با حواس دیگرمان یا طریق عقلی کشف کرده‌ایم، و از آن پی می‌بریم که حسّ ما در فلان مورد خطا کرده است، این عین اعتراف به درستی قسمتی از شناخت‌هاست.
مثلًا هنگامی که می‌گوییم این خط ممتد آتشینی را که به هنگام ظهور شهاب در آسمان می‌بینیم خطاست، به خاطر آن است که ما از طرق دیگر به این واقعیت پی برده‌ایم که شهاب قطعه سنگی است که وقتی وارد جو زمین می‌شود بر اثر حرکت سریع و برخورد با قشرهای هوا، داغ و سوزان و مشتعل می‌شود و به صورت یک نقطه نورانی در می‌آید و چون این نقطه نورانی فوق‌العاده سریع
ص: 106
حرکت می‌کند چشم ما خطا کرده، آن را به صورت یک خط مستقیم با منحنی می‌بیند.
بنابراین در کنار یک خطا چندین واقعیت شناخته شده وجود دارد که ما از آنها آگاهیم، و همان‌ها را وسیله‌ای برای اصلاح خطاهای خود قرار می‌داده‌ایم.
همچنین در مورد خطای چشم در دیدن دو خط موازی به صورت یک زاویه نیز مسأله همین است ما قبلًا موازی بودن خط دو طرف خیابان و درختان آن را از نزدیک با چشم دیده‌ایم، و اندازه‌گیری نموده‌ایم، هنگامی که از دور آن را به صورت دو خط متقاطع می‌بینیم با معلوماتی که قبلًا از نزدیک به دست آورده‌ایم مقایسه کرده، به این خطا پی می‌بریم.
پس باید گفت هر حکم به وجود خطا دلیل بر شناخت بسیاری از واقعیت‌ها است (دقت کنید)
3- آنها در حقیقت مرز میان «بدیهیات» و «نظریات» و «امور مطلق» و «نسبی» و «معرفت اجمالی» و «تفصیلی» را نشناخته‌اند، و بر اثر عدم شناخت دقیق این سه موضوع ره افسانه می‌زنند.
توضیح این‌که:
ما یک سلسله حقایق داریم که هیچ‌کس جز سوفسطائیان که از موضوع بحث ما خارجند در آن تردید ندارد، (حتی به گونه‌ای که قبلًا گفته‌ایم سوفسطائیان اگر چه با زبان منکرند ولی قلباً آنها نیز قبول دارند) حقایقی که نیاز به تفکر و اندیشه ندارد، مثلًا هرکس می‌داند که دو به اضافه دو مساوی با چهار است، هرکس می‌داند در زمان واحد و مکان واحد ممکن نیست هم شب باشد هم روز، هم تابستان باشد هم زمستان، و یا یک شخص معین در آن واحد هم در مکّه باشد و هم در مدینه، حتی کسانی که اجتماع ضدین یا نقیضین را ممکن می‌شمرند در مفهوم این الفاظ تصرف می‌کنند، و گفتار آنها بیشتر بازی با لفظ است وگرنه اصل مطلب را قبول دارند، مثلًا برای «اجتماع ضدین» می‌گویند
ص: 107
ممکن است یک ساعت باران بیاید و ساعت بعد آفتابی باشد، پس اجتماع ضدین ممکن است اما اگر بپرسیم در جای معین و ساعت معین آیا این دو جمع می‌شوند؟ می‌گوید نه.
و در مقابل این معلومات بدیهی یک سلسله «معلومات نظری» است که خطا و اشتباه در آن راه دارد، و تمام آنچه را این آقایان درباره عدم امکان شناخت گفته‌اند مربوط به بخش معلومات نظری انسان است.
هم‌چنین ما یک سلسله واقعیت‌ها را می‌شناسیم که مطلق است، و هیچ‌گونه نسبیت در آن راه ندارد، مانند مثال‌هایی که در بالا زدیم (رابطه‌های ریاضی میان اعداد، عدم امکان جمع ضدین یا جمع نقیضین)
ولی انکار نمی‌توان کرد که یک سلسله مفاهیم نسبی نیز وجود دارد که با دگرگون شدن شرایط دگرگون می‌شود، مثلًا سردی و گرمی به یک معنا یک امر نسبی است، هر چیز که حرارت آن بیشتر از حرارت بدن انسان باشد می‌گوییم گرم است، و هر چیز که حرارت آن کمتر از بدن ماست می‌گوییم سرد است، بنابراین اگر درجه حرارت بدن ما دگرگون شود مفهوم گرمی و سردی نیز برای ما دگرگون خواهد شد، و لذا گاه دو نفر در یک اتاق نشسته‌اند یکی احساس گرما می‌کند و می‌گوید درها را باز کنید، و دیگری احساس سرما و می‌گوید بخاری بیاورید!
البتّه در تمام این موارد یک واقعیت وجود دارد و آن درجه حرارت اتاق است، و یک واقعیت دیگر که درجه حرارت بدن ماست، منتها برداشت گرمی و سردی امر دگرگونی است که از مقایسه آن دو به دست می‌آید و قضاوت‌ها درباره آن متفاوت است.
هم‌چنین در جهان یک سلسله واقعیت‌های ثابت داریم، و یک سلسله واقعیت‌های متغیر، مثال‌هایی که در بالا گفتیم و هر چه مانند آن است جزء واقعیت‌های ثابت است، حتی مارکسیست‌ها که همه چیز را متغیر می‌دانند باز اصل تغییر و تحول را به عنوان یک اصل ثابت استثنا می‌کنند، و می‌گویند: همه
ص: 108
جهان در حال تغییر است جز قانون تغییر و تحول که همواره ثابت است (البتّه در کنار این اصل یک سلسله اصول دیگری نیز وجود دارد که آنها را نیز ثابت می‌دانند).
از اینها که بگذریم ما دو رقم معرفت داریم «معرفت اجمالی» و «معرفت تفصیلی» واقعیت‌هایی وجود دارد که درباره آنها فقط معرفت اجمالی داریم، اما از خصوصیات و روابط آن با اشیا دیگر جهان بی‌خبریم، ولی عدم شناخت تفصیلی هرگز دلیل بر عدم شناخت اجمالی نمی‌شود.
چشم ما جزیی از بدن ماست، و مسلّماً تا تمام بدن را به خوبی نشناسیم شناختن چشم با تمام روابطش با سایر اعضا ممکن نیست.
ولی این عدم شناخت تفصیلی مانع از آن نیست که بدانیم چشم در قسمت سر و زیر پیشانی قرار دارد، دارای هفت طبقه است، و هر کدام از طبقات هفتگانه آن وظیفه معینی دارد، و فایده آن دیدن مناظر و صحنه‌های مختلف است.
با توجه به این توضیحات روشن می‌شود که دلایل منکران شناخت در حقیقت به خاطر عدم دقت در این تقسیم‌بندی‌ها صورت گرفته، مثلًا وقتی می‌گویند عالم هستی یک واحد بیش نیست، و اگر ما یک حلقه از آن را نشناسیم هیچ قسمت آن را نمی‌توان شناخت در واقع معرفت اجمالی و تفصیلی را با هم اشتباه کرده‌اند، زیرا اگر ما بخواهیم یک جزء از این عالم را به طور کامل و دقیق با تمام روابطش با اجزاء دیگر جهان بشناسیم باید همه جهان را بشناسیم ولی هرگز معرفت اجمالی نیاز به این مطلب ندارد، همین‌گونه است معرفت ما درباره زمین و آسمان و افراد بشر و موجوداتی که در اطراف ما وجود دارد.
(1)
در این باره توضیحات بیشتری به خواست خدا در فصل آینده خواهد آمد.


1- گاه گفته می‌شود که منکران شناخت نیز آن را به طور کامل نفی نمی‌کنند بنابراین جنگ آنها با طرفداران شناخت یک نزاع لفظی است و داستان« عنب» و« انگور» را تداعی می‌کند.

ص: 109

«دانش محدود بشری»

1- وَیَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ امْرِ رَبّیِ وَما اوتیتُمْ مِنَ العِلْمِ الّا قَلیلًا (اسراء/ 85)
2- وَما تَدْرِی نَفْسٌ ماذَا تَکْسِبُ غَداً وَما تَدْری نَفْسٌ بِایِّ ارْضٍ تَمُوتُ (لقمان/ 34)
3- وَانْ مِنْ شَیْ‌ءٍ الّا یُسَبِحُّ بِحَمْدِهِ وَلکِنْ لا تَفْقَهُونَ تسْبیحَهُمْ (اسراء- 44)
4- وَعَسی انْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَعَسی انْ تُحبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَاللَّه یَعْلَمُ وَانْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (بقره/ 216)
5- لَخَلْقُ السَّمواتِ وَالارْضِ اکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النّاسِ وَلکِنَّ اکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ (غافر/ 57)
6- لا تَدْری لَعَلّ اللَّهَ یُحْدِثُ بَعْدَ ذلِکَ امْراً (طلاق/ 1)
7- قُل لَّا امْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَلا ضَرّاً الّا ماشآءَ اللَّهُ وَلَوْ کُنتُ اعْلَمُ الْغَیْبَ لَا اسْتَکْثَرتُ مِنَ الْخَیْرِ وَما مَسَّنِیَ السُّوءُ (اعراف/ 188)
8- آبائُکُمْ وَابْنائُکُمْ لا تَدْرُونَ ایُّهُمْ اقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً (نساء/ 11)
9- وَلَوْ انَّما فی اْلَارْضِ مِنْ شَجَرَةٍ اقْلامٌ وَالْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةَ ابْحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللَّه انَّ اللَّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ (لقمان- 27)
ترجمه:
1- از تو درباره «روح» سؤال می‌کنند، بگو «روح» از فرمان پروردگار من است، و از دانش جز اندکی به شما داده نشده است.
2- هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه می‌کند؟ و هیچ‌کس نمی‌داند در چه سرزمینی می‌میرد؟!
3- هر موجودی تسبیح و حمد او می‌گوید، ولی شما تسبیح آنها را نمی‌فهمید
4- چه بسا از چیزی اکراه دارید که «خیر» شما در آن است، و یا چیزی را دوست داردی که «شرّ» شما در آن است، خدا می‌داند و شما نمی‌دانید!

ص: 110
5- آفرینش آسمان‌ها و زمین، از آفرینش انسان‌ها مهم‌تر است، ولی اکثر مردم نمی‌دانند
6- تو نمی‌دانی شاید خداوند بعد از این، وضع تازه (وسیله اصلاحی برای زنان مطلّقه) فراهم کند.
7- بگو من مالک سود و زیان خویش نیستم، مگر آنچه را خدا بخواهد (و از غیب و اسرار نهان نیز با خبر نیستم مگر آنچه را خدا بخواهد) و اگر از غیب با خبر بودم، منافع فراوانی برای خود فراهم می‌ساختیم و هیچ بدی (و زیانی) به من نمی‌رسید.
8- شما نمی‌دانید پدران و مادران و فرزندانتان کدام‌یک برای شما سودمند ترند؟
9- اگر آنچه روی زمین از درختان است قلم شوند، و دریا مرکب گردد، و هفت دریا به آن افزوده شود، اینها همه تمام می‌شوند امّا کلمات خدا پایان نمی‌گیرد، خداوند عزیز و حکیم است.
***

شرح مفردات

«رُوح» به طوری که در «مقاییس اللغة» آمده است در اصل از ماده «ریح» به معنای «باد» است، و به «تنفس» و «دمیدن» نیز اطلاق شده، و از آن‌جا که رابطه نزدیکی میان نفس کشیدن و بقای حیات و جان انسان است روح به معنای جان و حیات، و سپس به حقیقت مجردی که بقای حیات با آن است اطلاق نشده.
«روح» (بر وزن لوح) به معنای نسیم خنک و همچنین مهربانی و رحمت آمده، و «رائحه» به معنای بو و «مروحه» به معنای بادزن همه از این ریشه است.
«تفهون» از ماده «فقه» به طوری که در «لسان العرب» آمده به معنای آگاهی بر چیزی و فهمیدن آن است، ولی به طور خاص به علم دین (یا علم احکام) اطلاق می‌شود، و این به خاطر اهمّیت و شرافت آن است «راغب» در «مفردات»

ص: 111
می‌گوید: «فقه به معنای آگاهی بر چیزی پنهان به وسیله آگاهی از امر ظاهر و آشکار است» بنابراین مفهوم آن اخص از مفهوم علم است.
«غَیْب» به طوری که «ابن منظور» در «لسان العرب» آورده در اصل به معنی «شک» است و به هر چیزی که از انسان پنهان باشد نیز اطلاق می‌شود (شاید به خاطر این‌که اشیا پنهان بیشترمورد شک واقع می‌شوند) «راغب» در تفسیر «یُومنون بالغیب» می‌گوید: غیب چیزی است که از دایره حس بیرون است و از دسترس عقل ابتدایی نیز خارج می‌باشد، و به وسیله اخبار انبیا شناخته می‌شود.
«نفدت» از ماده «نَفَد» (بر وزن حسد) و «نفاد» به طوری که از لسان العرب و مفردات استفاده می‌شود به معنای فنا و نابودی است، و «منافِد» به کسی گفته می‌شود که در استدلال فوق‌العاده قوی است به طوری که طرف را کاملًا محکوم می‌کند. «انفاد» به معنای خشک شدن آب چاه نیز آمده است.
***

تفسیر و جمع‌بندی

جمعی از مشرکان یا اهل کتاب پیوسته از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم درباره «روح» سؤال می‌کردند طبقه «آیه نخست» پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مأمور می‌شود که به آنها بگوید «روح» از فرمان پروردگار من است، و سپس اضافه کند که بهره شما از علم بسیار کم است، لذا توانایی درک حقیقت «روح» را ندارید.(1)
این اشاره روشنی به محدودیت علم بشر می‌باشد، چرا که روح (بنابر این‌که منظور از آن در آیه فوق روح انسانی باشد) از همه چیز به انسان نزدیک‌تر است، هنگامی که انسان نتواند گوهر روح خویش را بشناسد و تنها اطلاعش از آن یک اطلاع سطحی و اجمالی باشد، چه انتظاری درباره سایر واقعیت‌های جهان می‌تواند داشته باشد.


1- جمله« ما اوْ تَیِتُمْ مِنَ الْعِلْم الّا قَلیلًا» را غالب مفسّران به معنای« قلیلًا من العلم» تفسیر کرده‌اند، ولی بعضی گفته‌اند: منظور از آن« قَلیلا منکم» است، اما این تفسیر با ظاهر آیه که مخاطب در آن سؤال کنندگان از مسأله روحند سازگار نیست( دقت کنید).

ص: 112

***
دوّمین آیه که آخرین آیه سوره لقمان است، از علومی که خاصّ خداوند می‌باشد پرده بر می‌دارد، و در آن، اشاره به پنج علم شده: قیام قیامت، نزول باران، جنین‌هایی که در رحم مادرانند، حوادث آینده مربوط به اعمال آدمی، و سرزمین مرگ هرکس. که در بعضی از روایات اسلامی نیز به عنوان «مفاتیح خمسه غیب» که جز خدا کسی نمی‌داند، از آنها یاد شده است.
(1)
ممکن است انسان از روی قرائن، کلیاتی درباره این امور بداند، ولی جزئیات هیچ‌یک از این امور پنجگانه، بر احدی روشن نیست، مثلًا هیچ‌کس نمی‌داند جنینی که در شکم مادر است دارای چه استعدادهای جسمانی، و کیفیات روحی و زشتی و زیبایی، و انواع بیماری‌ها و یا سلامت کامل است، حتّی هیچ‌کس از جنسیت آن (مذکر و مؤنث بودن) در بسیاری از مراحل با خبر نیست.
قرآن در این آیه می‌گوید: ای انسان تو حتی خبر از فردای خود، و سرزمینی که عمرت در آن پایان می‌گیرد، نداری، چگونه می‌توانی انتظار داشته باشی از تمام عالم هستی، آگاه گردی؟! به همین دلیل علم تو محدود است.
***
در آیه سوّم، سخن از تسبیح و حمد عمومی موجودات است که همگی با زبان حال و با نظم شگرف و عجیبی که بر آنها حکمفرماست، حمد و ثنای حق می‌گویند و به پاکی او از هر عیب و نقصان گواهی می‌دهند، و با زبان بی‌زبانی، عالم را از غلغله تسبیح خود پر کرده‌اند، و یا این‌که زبان قالی دارند، علاوه بر زبان حال، و هر ذرّه‌ای از موجودات این جهان بدون استثنا به سهم خود، دارای عقل و عرفان و شعوری است، و آگاهانه «حمد» و «تسبیح» خدا می‌گوید، که شرح این دو نظر را در تفسیر نمونه داده‌ایم.(2)


1- مجمع البیان، جلد 8، ذیل آیه 34 سوره لقمان.

2- به جلد 12، صفحه 133، ذیل آیه 44 سوره اسراء مراجعه فرمایید.

ص: 113
ولی به هر حال ما نه توانایی داریم که زبان حال آنها را بفهمیم، چون از همه اسرار جهان و نظامات حاکم بر موجودات عالم با خبر نیستیم، و نه زبان قال آنها را که تکلیفش روشن است.
به این ترتیب جهان پر از غلغله و شور و نواست و ما از آن بی‌خبرع و این خود دلیل روشنی است بر محدودیت علم و دانش ما.
***
چهارمین آیه، سخن از «جهاد» می‌گوید، برای کسانی که از آن «اکراه» داشتند، می‌گوید شما حتّی «خیر» و «شرّ» خود را به خوبی درک نمی‌کنید، به همین دلیل گاهی با منافع خود در ستیزید، و گاه به سوی زیان‌های خود با عشق و علاقه می‌دوید، این دلیل روشنی بر محدودیت علم شماست که حتی گاهی سود و زیان خود را تشخیص نمی‌دهید، ولی خداوند بزرگ از آن آگاه است و از طریق وحی که یکی از منابع مهمّ شناخت است، تمام اموری را که با سود و زیان شما در ارتباط می‌باشد برای شما روشن ساخته است.
***
در آیه پنجم ضمن اشاره به عظمت آفرینش آسمان‌ها و زمین، و بیان این واقعیت که آفرینش آنها از آفرینش انسان نیز بزرگ‌تر و پر اهمیّت‌تر است، به عدم آگاهی اکثریت مردم از این مسأله اشاره می‌کند، و این در زمانی بود که معلومات انسان‌ها عموماً، و محیط جزیره عربستان خصوصاً، درباره آفرینش آسمان‌ها بسیار محدود بود، و شاید ستارگان را میخ‌های نقره‌ای بر سقف آسمان می‌پنداشتند و امروز نیز با تمام اطلاعاتی که ما درباره خلقت آسمان‌ها داریم باز معلومات ما در این زمینه محدود است.
***
و در آیه ششم بعد از آن‌که به مسأله طلاق و عدّه، و لزوم باقیماندن زنان مطلّقه در مدت عده رجعی در خانه شوهرانشان می‌فرماید: «تو نمی‌دانی» شاید
ص: 114
خداوند بعد از این وضع تازه‌ای برای آنها فراهم سازد، و گذراندن دوران عده، مخصوصاً در کنار شوهران سابق، سبب تجدید نظر و آشتی کردن و بازگشت به دوران زناشویی گردد.
جالب این‌که مخاطب در این خطاب شخص پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است، وقتی او مخاطب به چنین خطابی باشد حال بقیّه پیداست، و دلیلی است بر محدودیت علم بشر تا آن‌جا که مسائل مربوط به زندگی فردای خود را نیز نمی‌تواند پیش بینی کند.
***
در هفتمین آیه به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دستور می‌دهد که بگوید: من مالک سود و زیانی از خود نسیتم، و اعتراف کند که من علم غیب ندارم (جز آنچه خدا به من بیاموزد) که اگر علم غیب می‌داشتم هیچ مشکلی در زندگی برای من پیش نمی‌آمد.
این سخن را هنگامی فرمود که اهل مکه گفتند تو اگر با خدا ارتباط داری چرا از گرانی و ارزانی اجناس در آینده با خبر نمی‌شوی، یا از خشکسالی و پر آبی مناطق مختلف، تا از این طریق بتوانی سود فراوان ببری؟! او در جواب فرمود عالم الغیب خداست، اوست که عملش بی پایان و ذاتی است.
هنگامی که پیامبر با آن علم عظیمش که خداوند درباره او می‌فرماید: «وَعَلَّمَکَ مالَمْ تَکُنْ تَعْلَمْ» (نساء- 113) چنین اعترافی کند و بگوید من از غیب (آنچه از دایره حسّ بیرون است) چیزی نمی‌دانم (جز آنچه را خدا به من بیاموزد) وضع دانش دیگران روشن می‌شود.
***
و در آیه هشتم بعد از آن‌که دستوراتی در زمینه ارث اولاد، و پدر و مادر در شرایط مختلف بیان می‌کند، می‌گوید: حتی شما نمی‌دانید که پدران و مادران و فرزندانتان کدام‌یک برای شما مفیدترند؟ و کدام‌یک استحقاق بیشتری در اموال شما دارند؟ تا سهم بیشتری برای آنها قایل شوید.
ص: 115
آری شما از مصالح خویش به خوبی آگاه نیستید، و به همین دلیل نمی‌توانید قوانین دقیق و شایسته در زمینه ارث و غیر آن برای خود تنظیم کنید، قانونگذار شما باید خدایی باشد که از اسرار تمام هستی شما آگاه است. آری محدودیت علم انسان تا این حدّ است حتی قادر نیست قوانینی که دقیقاً حافظ منافع او است برای خود وضع کند، و لذا قانون‌های بشری- به خاطر کمبودهایی که در عمل از آنها ظاهر می‌شود- پیوسته در حال تغییر است، وقتی علم انسان درباره سرنوشت خودش چنین باشد نسبت به سایر موجودات عالم معلوم است چگونه خواهد بود؟
***
و بالاخره نهمین و آخرین آیه مورد بحث از علم بی‌پایان خدا سخن می‌گوید و مسأله بی‌نهایت را که تصورش برای بزرگترین دانشمندان نیز مشکل است با بیان زیبا و شیرینی چنان ترسیم می‌کند که حتی افراد کم سواد و بی‌سواد هم به عمق آن می‌رسند، می‌گوید: اگر همه درختان روی زمین در تمامی باغ‌ها و جنگل‌ها که بالغ بر میلیاردها درخت می‌شود قلم گردد (و گاه از هر درختی میلیون‌ها یا میلیاردها قلم می‌توان تهیه کرد) و اگر تمام دریاها و اقیانوس‌ها مرکب و جوهر برای نوشتن باشند (با توجه به این‌که یک استخر کوچک میلیون‌ها دوات را پر می‌کند) و بعد تمام نویسندگان جهان اعم از فرشتگان و لشکر جنّ و انس بخواهند با آن قلم‌ها و این مرکب‌ها کلمات و علوم الهی را بنویسند قادر نخواهند بود، همه این قلم‌ها فرسوده و تمام می‌شود، و مرکب‌ها پایان می‌گیرد اما هنوز علوم الهی و کلمات او نوشته نشده و آغاز دفتر است.
این از یک سو، از سوی دیگر: می‌دانیم که منظور از «کلمات خداوند» همین موجودات عالم هستی است، بنابراین آیه فوق دلیل روشنی بر وسعت بی‌حساب جهان و محدودیت علم و دانش بشر در برابر آن است.
***

ص: 116

نتیجه بحث

از مجموع آیات به خوبی نتیجه‌گیری می‌شود که معرفت و شناخت انسان هرچند در حد ذات خود زیاد باشد، و علوم و دانش‌های بشر روز به روز گسترده‌تر شود، دنیا پر از مدرسه و دانشگاه و کتابخانه و مراکز تحقیقات گردد، باز حجم این معلومات نسبت به مجهولات قطره‌ای در برابر دریاست.
جایی که انسان خیر و شر خود را نمی‌داند، و از سود و زیان خود آگاه نیست، جایی که جوهر روح خویش را که از همه چیز به او نزدیکتر است هنوز نشناخته، جایی که از حوادث فردا و لحظه مگر خود بی‌خبر است، چگونه می‌توان انتظار داشت که از حوادثی که در کهکشان‌های دور دست و این عالم گسترده بی‌انتها می‌گذرد آگاه باشد.
بدون شک اینها به خاطر آن نیست که انسان از معرفت و شناخت عاجز است، بلکه به خاطر وسعت عالم هستی است، و شاید بسیاری از کسانی که منکر شناخت شده‌اند این محدودیت علم بشر و آلودگی بعضی از علومش را با خطاها با اصل مسأله شناخت اشتباه کرده‌اند.
به هر حال قرآن مجید همان‌گونه که راه معرفت را به روی همگان باز می‌شمرد و با تأکید هرچه بیشتر انسان‌ها را به آن دعوت می‌کند، علم بشر را محدود می‌خواند، محدودیتی که او را وادار به اعتراف به عظمت این جهان و خدای آن و نیاز به پیغمبران و صاحبان وحی می‌کند.
این سخن را به جمله پرمحتوایی از دعای معروف امام حسین علیه السلام در روز عرفه پایان می‌دهیم، آن‌جا که عرض می‌کند: «الهی انا الفقیر غنای، فکیف لا اکْونُ فقیراً فی فقری، الهی انا الجاهِلُ فی عِلمی، فَکْیفَ لا اکونُ جهولًا فی جهلی؛
خداوندا! من در عین بی‌نیازیم سرتا پا فقر و نیازم، پس چگونه در حالت فقر فقیر نباشم؟! خداوندا! من در عین علم و دانش جاهلم پس چگونه در جهلم جاهل و نادان نباشم؟!»

ص: 117

گواهی فلاسفه و دانشمندان بر محدودیت علم بشر

دلیل بر محدود بودن علم بشر روشن است، و نیاز به بحث زیادی ندارد، ولی با توجه به نکات زیر روشن‌تر می‌شود.
1- قدرت حواس انسان محدود است، چشم که مهمترین ابزار معرفت در امور حسی است توانایی دید محدودی دارد، و گاه از چند کیلومتر که بگذرد چیزی را نمی‌بیند، بعلاوه رنگ‌هایی که انسان می‌تواند مشاهده کند بسیار محدود است، زیرا بالاتر از رنگ بنفش، و مادون قرمز، رنگ‌های فراوانی وجود دارد که چشم هیچ انسانی قادر بر درک آن نیست.
همچنین گوش انسان هر صدایی را نمی‌شنود، و تنها امواج محدودی است که برای او قابل درک است، و ارتعاشاتی که شدت نوسان آنها بالاتر یا کمتر از آن باشد مطلقاً غیر مسموع است، و به همین ترتیب حواس دیگر.
ما با چشم غیر مسلح تنها چند هزار ستاره را در آسمان تمام کره زمین می‌توانیم ببینیم، در حالی که می‌دانیم میلیاردها ستاره در آسمان وجود دارد.
درست است که ابزارهای علمی قدرت حواس انسان را افزایش داده است، ولی قدرت دید و درک این ابزارها نیز محدود است.
2- ادراک و تفکر ما نیز قدرت محدودی دارد، و ماورای آن از نظر ما در تاریکی مطلق فرو رفته، و حتی ژرف اندیش‌ترین دانشمندان هرگز نمی‌توانند از آن فراتر روند.
3- از سوی سوم عالم هستی بقدری پهناور است که وسعت آن در اندیشه‌های ما نمی‌گنجد، همین اندازه می‌توانیم بگوییم هر قدر دامنه علم و دانش بشری وسیع‌تر می‌شود عظمت این جهان در نظر او بیشتر می‌گردد.
برای پی بردن به عظمت این عالَم (البتّه تا آن‌جا که امروز فکر ما می‌رسد) کافی است که بدانیم منظومه شمسی ما و تمام ستارگانی که در آسمان به چشم می‌خورد جزیی از یک کهکشان است که بنام کهکشان راه شیری معروف است،

ص: 118
(کهکشان یا شهرهای ستارگان، مجموعه عظیمی از ستاره‌هاست که برای خود عالمی را تشکیل می‌دهد) در این کهکشان طبق محاسبه دانشمندان بیش از یک صد میلیارد!! ستاره وجود دارد که خورشید ما با آن همه عظمت و نورانیتش یکی از ستارگان متوسط این کهکشان است!
و باز همین دانشمندان به ما می‌گویند تا آن‌جا که توانسته‌اند وسیله تلسکوپ‌ها و با استفاده از کامپیوترها محاسبه کنند حدّاقل حدود یک میلیارد کهکشان در این عالم موجود است!
(1)
راستی گفتن این اعداد و ارقام با زبان چه آسان است، و تصور آن چه مشکل؟!
ولی فراموش نکنید که از این همه کهکشان‌های عظیم و این همه ستارگان بی‌شمار معلومات ما غالباً بر محور همین کره خاکی دور می‌زند که تازه همه آن را نیز نشناخته‌ایم!
4- از سوی چهارم عالمی که ما در آن زندگی می‌کنیم گذشته و آینده‌ای دارد، هیچ‌کس نمی‌داند چند میلیارد سال از عمر آن گذشته، همان‌گونه که هیچ‌کس از آینده آن نیز آگاه نیست، همچون رشته زنجیر مانندی است که از ازل کشیده شده، و در اعماق ابد پیش می‌رود، و تمام آگاهی ما فقط مربوط به یک حلقه از این زنجیر است که در آن زندگی می‌کنیم، و از آینده و گذشته جز شبحی مبهم چیزی در نظر ما مجسم نیست.
درست است که انسان بر اثر ندای فطرت و انگیزه درونی از روزی که خود را شناخته است با تلاش پی‌گیر و مستمر، و کوشش‌های خستگی‌ناپذیر، عاشقانه دنبال شناخت بیشتر از خود و این جهان بوده است، و در طول هزاران سال تلاش پیگیر معلوماتی فراهم ساخته که هم اکنون در گنجینه کتابخانه‌های بزرگ و کوچک جهان ذخیره شده است.


1- در کتاب« آیا؟ چگونه؟ چرا؟» آمده است امروز اخترشناسان معتقدند کهکشان‌های زیادی در کنار کهکشان ما قرار دارد که بعضی کوچک‌تر، و بعضی بزرگتر است تلسکوپ‌های قوی، و ماشین‌های شمارشگر ستارگان نشان داده‌اند که تقریباً یک میلیارد کهکشان در جهان وجود داشته باشد.

ص: 119
و درست است که بعضی از این کتابخانه‌ها به اندازه‌ای عظیم است که طول مجموع قفسه‌های آن (مانند کتابخانه موزه انگلستان) یکصد کیلومتر است!، و تعداد کتاب‌های بعضی مانند (کتابخانه ملی پارسی) شش میلیون و بعضی دیگر (مانند کتابخانه معروف آمریکا) را بیست و پنج میلیون جلد نوشته‌اند، و بعضی از آنها به قدری وسیع است که تنها فهرستش، خود کتابخانه نسبتاً بزرگی تشکیل می‌دهد، و مجموع کتابخانه برای خود تقریباً مانند شهرکی که میان بخش‌های آن با وسیله نقلیه باید رفت و آمد کرد!
ولی با این همه مجموع این یافته‌های بشری در زمینه شناخت جهان، رازها و اسرار عالم آفرینش، قطره بسیار کوچکی از یک اقیانوس فوق‌العاده عظیم.
***
بد نیست در این‌جا به بعضی از گواهی‌های صریح دانشمندان در این زمینه اشاره کنیم تا معلوم شود این سخن «قولی است که جملگی برآنند».
1- «کرسی موریسن» طبیب و روانشناس معروف در کتاب خود بنام «راز آفرینش انسان» چنین می‌نویسد:
«وقتی درباره فضای نامتناهی، یا زمان بی‌آغاز و انجام، یا نیروی شگرفی که درون هسته اتم ذخیره شده، یا به عوالم نا محدود که منظومه‌های بی‌شمار و سیارات و ثوابت بی‌حساب در آن شناورند، یا به قدرت تشعشع سیارات، یا به قوه جاذبه زمین، و قوانین دیگری که نظام عالم بسته به وجود آن است، می‌اندیشیم، آن وقت به حقارت وجود خود و نقصان دانش خویش پی می‌بریم».
(1)
2- دکتر «الکسیس کارل» در کتاب خود «انسان موجود ناشناخته» می‌نویسد:
«به خوبی واضح است که مساعی تمام علومی که انسان را مورد مطالعه قرار داده است، تا کنون به جایی نرسیده، و شناسایی ما از خود هنوز نقایص زیادی


1- راز آفرینش انسان، صفحه 87.

ص: 120
در بر دارد»
(1)
جالب این است که او به همین دلیل نام «انسان موجود ناشناخته» را برای کتاب با ارزش خود انتخاب کرده است، وقتی شناخت انسان از خودش تا این حدّ محدود باشد وضع دانش او درباره سایر جهان هستی روشن است.
3- «ویلیام جیمس» عالم معروف می‌گوید:
«علم ما همچون قطره‌ای است ولی جهل ما همچون یک دریای عظیم!»
4- «فلا ماریون» عالم معروف فلکی می‌نویسد:
«من می‌توانم ده سال از مجهولات سؤال کنم که شما هیچ‌یک از آنها را نتوانید جواب دهید!»(2)
5- او در کلام دیگری می‌افزاید:
«ما فکر می‌کنیم، اما همین فکر چیست؟ و راه می‌رویم، اما این عمل عضلانی چیست؟ هیچ‌کس آن را نمی‌داند!».
من اراده خود را یک قوه غیر مادی می‌بینیم، اما هر وقت اراده می‌کنم دستم را بلند کنم می‌بینم اراده غیر مادی من دست مرا که عضو مادی است حرکت می‌دهد، این مطلوب چطور صورت می‌گیرد، و آن واسطه که قوای عقلی من نتیجه مادی می‌دهد چیست؟ کسی پیدا نمی‌شود که جوابی از این سؤال بدهد».(3)
وقتی معلومات ما درباره روشن‌ترین مسائل روزمرّه چنین باشد تکلیف مسائل پیچیده، یا دور دست مکانی و زمانی ناگفته پیداست.
6- «انشتین» ریاضی دان معروف مبدع نظریه «نسبیت و بعد چهارم» در یکی


1- انسان موجود ناشناخته، صفحه 5.

2- علی الطلال المذهب المادی، صفحه 138.

3- همان مدرک.

ص: 121
از کتاب‌های خود می‌گوید:
«آنچه تا کنون از کتاب طبیعت خوانده‌ایم بسیار چیزها به ما آموخته است و ما به اصول زبان طبیعت آشنا شده‌ایم ... ولی با این همه می‌دانیم که درباره مجلداتی که خوانده و فهمیده شده هنوز از حل و کشف کامل اسرار طبیعت دوریم».
(1)
و بر این گواهی‌ها باید این جمله را بیفزاییم.
عجب این است که هر کشف تازه‌ای می‌شود بر حجم مجهولات انسان افزوده می‌گردد، یا به تعبیر دیگر کشف‌های جدید دانشمندان در زمینه‌های مختلف مانند کشف کتابخانه‌های تازه، یا کشف گنج‌های گرانبهایی در نقاط مختلف روی زمین است.
بدیهی است اگر ما از وجود کتابخانه‌ای در یکی از شهرها، و یا گنج مهمی در یکی از ویرانه‌ها آگاه شویم یک مجهول را کشف کرده‌ایم، ولی هزاران مجهول در اطراف آن خودنمایی می‌کند، تعداد کتاب‌ها، محتوای آنها، نویسندگان این کتاب‌ها، و مشخصات آنها، و امور دیگری از این قبیل، و همچنین مشخصات محتویات آن گنج‌ها.
راه دور نمی‌رویم، آن روز که جهان جاندارن ذره‌بینی (میکروب‌ها و باکتری‌ها و ویروس‌ها) هنوز کشف نشده بود این مطلب بر انسان کاملًا مجهول بود، اما همین‌که «پاستور» نخستین گام در این زمینه برداشت، عالم بزرگی با هزاران هزار مجهول در برابر او خودنمایی کرد.
کشف سیاره «اورانوس» و «نپتون» و «پلوتون» در منظومه شمسی، و کشف کهکشان‌های جدید همه از این قبیل است اینجاست که باید با نهایت خضوع اعتراف کنیم که تمام علوم و دانش‌های بشری همانند نور یک شمع است، و حقایق این جهان همچون نور آفتاب و از آن عظیم‌تر!
و اینجاست که باید بگوییم: سُبْحانَکَ اللّهُمَّ لا عِلْمَ لَنا الَّا ما عَلّمتَنا
این سخن را با کلام عظیمی از یک گوینده‌ای عظیم یعنی سخنی از خطبه اشباح امیرمؤمنان علی علیه السلام پایان می‌دهیم آنجا که می‌فرماید:
«وَاْعْلَمْ انْ الّراسخینَ فی الْعِلمِ هُمُ الّذینَ اغناهُمْ عَنِ اقتحامِ السُّدَدِ الْمَضْروَبِة


1- خلاصه فلسفه نسبیت.

ص: 122
دُونَ الغُیُوبِ، الاقرارُ بِجُمْلَةِ ما جَهِلُوا تفسیرَهُ مِنَ الغیب المَحجُوب، فَمَدح اللَّه تَعالی- اعترافَهُمْ بالعَجزِ عَنْ تناوُلِ مالَم یُحیطُوا بِه عِلْماً، وَسَمّی تَرْکِهِمْ التَعَمُقِّ فِیما لَمْ یُکَلِّفُهُم الْبَحثَ عَنْ کنهه رُسُوخاً، فاقتصر عَلَی ذلِک وَلاتُقَدّر عَظَمَةَ اللَّه سُبحانَهُ علی قَدْرِ عَقْلِکَ فَتَکُونَ مِنَ الهالکینَ!؛
آگاه باش راسخان در علم آنها هستند که خداوند آن را با اقرار اجمالی به تمام آنچه از آنها پوشیده است، از فرو رفتن در اسرار نهانی بی‌نیاز ساخته، و خدا آنان را از این جهت که در برابر آنچه از تفسیر آن بی‌خبرند به عجز و ناتوانی خویش اعتراف دارند، ستوده است، و ترک بحث و تعمق در آنچه خداوند بر عهده آنان نگذاشته است رسوخ در علم نامیده (و آنان را «راسخان در علم» خوانده) به همین مقدار اکتفا کن و عظمت خداوند سبحان را با مقیاس عقل خود اندازه مگیر که هلاک خواهی شد».
(1)
***
یادآوری
توجه به محدودیت علم بشر، آثار مثبت و نتایج سازنده زیر را همراه دارد:
1- جلوگیری از غرور علمی- می‌دانیم بشر بر اثر غرور علمی مصایب زیادی را متحمل شده است که نمونه آن در حدود قرن هجدهم میلادی در اروپا ظاهر گشت، هنگامی که جهشی در علوم طبیعی به وجود آمد، بعضی از دانشمندان چنان گرفتار غرور شدند که گمان کردند تمام رازها و اسرار جهان هستی را گشوده‌اند، به همین دلیل ماورای معلومات خود را انکار کرده، و حتّی گاه آن را به باد سخریّه می‌گرفتند، تا آنجا که بعضی گفتند: ما تا روح را زیر چاقوی جراحی در سالن تشریح مشاهده نکنیم باور نمی‌کنیم! و نیز چون «خدا» به وسیله حواس ما قابل درک نیست می‌گوییم وجود ندارد!
این غرور علمی مشکلات و گرفتاری‌های فراوانی به وجود آورده، و تنها


1- نهج‌البلاغه، خطبه 91.

ص: 123
چیزی که می‌تواند آن را در هم بشکند توجه به ناچیز بودن دانش‌های بشری در برابر مجهولات است، به دلایلی که در بالا ذکر شد.
توجه به این واقعیت است که دانشمند ژرف بین را وادار به این اعتراف می‌کند که «دانش من به جایی رسیده که می‌دانم نادانم» و معلومات خود را صفر و مجهولات را در برابر آن بی‌نهایت می‌بیند.
2- حرکت علمی سریعتر- توجه به این واقعیت انسان را به تلاش و کوشش بیشتر و جهاد مخلصانه‌تر برای گشودن رازهای عالم هستی وادار می‌کند، به خصوص این‌که درهای معرفت و شناخت را به روی خود گشوده می‌بیند، و هرگز از درک بیشتر مأیوس نیست.
روشن است تا انسان احساس نقص نکند به سوی کمال نمی‌رود، و تا درد را حس نکند به دنبال درمان نمی‌شتابد، و این است که می‌گویند احساس درد یکی از نعمت‌های بزرگ خداست، و بدترین بیماری‌ها آن بیماری است که با درد همراه نباشد! زیرا هنگامی انسان با خبر می‌شود که او را از پای در آورده است.
توجه به ناچیز بودن دانش‌های بشری این واکنش مثبت را در وجود انسان دارد که او را به دنبال تحقیق بیشتری می‌فرستد و شاید تأکیدهای قرآن روی نقصان علم بشر یکی از اهدافش باشد.
3- توجه به مبدأ والاتر- تأثیر مثبت دیگری که احساس کمبود علمی و محدودیت دانش بشر روی هر انسانی می‌گذارد این است که خواه ناخواه خود را نیازمند به مبدأ والاتری می‌بیند که همه اسرار و رازهای جهان نزد او روشن است، این مسأله زمینه را برای پذیرش دعوت انبیا آماده می‌سازد، و راه توجه به منابع و طرق فوق بشری را به روی او می‌گشاید.
به هر حال توجه به محدودیت علم بشر قطع نظر از این که یک واقعیت است آثار تربیتی مثبت فراوانی نیز دارد.
ص: 124

2- منابع و طرق معرفت (راه‌های ششگانه شناخت)

اشاره


* احساس و تجربه
* عقل و تحلیل‌های منطقی
* تاریخ مدوّن و غیر مدوّن
* فطرت و وجدان
* وحی و پیام‌های الهی
* کشف و شهود

ص: 125

اشاره

اکنون که امکان شناخت و وصول به معرفت اجمالًا ثابت شد، باید به دنبال طرق شناخت، یا به تعبیر دیگر منابعی که می‌تواند ما را از واقعیت‌های موجود این جهان با خبر سازد برویم، و برای تبدیل «واقعیت» به «حقیقت» از این معلمان بهره‌گیری کامل کنیم، چرا که هریک از طرق و منابع معرفت معلمی است که قسمتی از پرده‌ها را از روی رازهای جهان هستی بر می‌دارد.
قبل از هر چیز باید ببینیم قرآن در این زمینه چه می‌گوید، چرا که محور اصلی بحث ما همان تفسیر موضوعی و تحقیق روی تعلیمات قرآن است.
با یک بررسی دقیق روی آیات مختلف قرآن مجید که در سراسر این کتاب آسمانی پخش است به این واقعیت می‌رسیم که طرق و منابع معرفت از نظر قرآن در شش چیز خلاصه می‌شود:
1- احساس و تجربه (یا طبیعت)
2- عقل و تحلیل‌های منطقی
3- تاریخ مدوّن و غیر مدوّن
4- فطرت و وجدان
5- وحی و پیام الهی
6- کشف و شهود

ص: 126

اولین منبع معرفت: «احساس و تجربه»

اشاره


نخست به آیات زیر گوش فرا می‌دهیم:
1- افَلَمْ یَنْظُرُوا الی السَمَاءِ فَوقَهُم کَیْفَ بَنینها وَزَیَّنَّاها و مَالَهَا مِنْ فُرُوجٍ (ق/)
2- اوَلَمْ یَنْظُروا فی مَلَکُوتِ السَّمواتِ وَالارْضِ وَما خَلَقَ اللَّهُ مِن شَیٍ‌ء (اعراف/ 185)
3- افَلا یَنْظُرونَ الَی الابلِ کَیْفَ خُلِقَتْ- وَ الی السَّماءِ کَیْفَ رُفِعَتْ وَ الیَ الجبال کیف نُصِبَتْ وَالِی الارْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ (غاشیه 17 تا 20)
4- فَانْظُر الی آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ کَیْفَ یُحْییِ الارْضَ بَعْدَ مَوتِها (روم/ 50)
5- فَلْیَنْظُرِ اْلِانسانُ مِمَّ خُلِقَ- خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافقٍ (طارق/ 5 و 6)
6- فَلْیَنْظُرِ اْلِانسانُ الی طَغامِهِ- انَّا صَبَبْنَا المَاءَ صَبّاً- ثُمَّ شَقَقْنا الارضَ شَقّاً- فَأَنْبَتنا فیها حَبّاً- وَ عِنَباً وَ قضْباً (عبس/ 24 و 28)
7- اوَلَمْ یَروا الیَ الارْضِ کَمْ انْبتَنا فِیَها مِنْ کُلِّ زَوجٍ کَرِیمٍ (شعرا/ 7)
8- اوَلَمْ یَرَوا انَّا نَسُوقُ المَاءَ الیَ الارْضِ الجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً تأکُلُ مِنهُ انعامُهُم وَ انْفُسُهُمْ افَلا یُبْصِروُنَ (الم سجده/ 27)
9- سَنُرِیِهم آیَاتِنا فی الآفاقِ وَ فِی انْفُسِهِم حَتَّی یَتَبیّنَ لَهُمْ انَّهُ الحَقُ (فصلت/ 53)
10- اوَلَمْ یَرَوا الَی الطَّیرِ فَوْقَهُم صَافَّاتٍ وَیَقْبِضْنَ مایُمْسِکُهُنَّ الّا الرَّحَمنُ انَّه بِکُلِّ شَی‌ءِ بَصیرٌ (ملک/ 19)
11- وَ فِی الارْضِ آیَاتٌ لِلْمُوقنِیْنَ- وَفِی انْفُسِکُمْ أَفَلا تُبِصروُنَ (ذاریات/ 20 و 21)
12- وَاللَّهُ اخْرَجَکُم مِنْ بُطُونِ امَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شیئاً وَجَعَلَ لَکُمُ الْسَمْعَ

ص: 127
وَالابصَارَ وَالأَفئِدةَ لَعَلَّکُمْ تَشکُروُنَ (نحل/ 78)
(البتّه آیات در این زمینه در قرآن مجید بسیار فراوان است، و آنچه در بالا ذکر شد نمونه‌های روشنی در زمینه‌های گوناگون است).
(1)
ترجمه:
1- آیا آنها به آسمانی که بالای سرشان است نگاه نکردند که چگونه ما آن را بنا کرده‌ایم؟ و چگونه به وسیله ستارگان زینت بخشیده‌ایم! و هیچ شکاف و ناموزونی در آن نیست!
2- آیا آنها در ملکوت آسمان‌ها و زمین و آنچه را خدا آفریده است (از روی دقت و عبرت) نظر نیفکندند؟
3- آیا آنها به شتر نمی‌نگرند چگونه آفریده شده؟ و به آسمان نگاه نمی‌کنند که چگونه برپا شده؟ و به کوه‌ها که چگونه در جای خود نصب گردیده؟ و به زمین که چگونه مسطح گشته است؟
4- به آثار رحمت الهی بنگر که چگونه زمین را بعد از مردنش زنده می‌کند.
5- انسان باید نگاه کند که از چه چیز آفریده شده؟!- از یک آب جهنده آفریده شده است.
6- انسان باید به غذای خویش بنگرد- ما آب فراوانی از آسمان فرو ریختیم- سپس زمین را از هم شکافتیم- و در آن دانه‌های فراوانی رویاندیم- و انگور و سبزی بسیار!
7- آیا آنها به زمین نگاه نکردند، چه اندازه در آن انواع گیاهان آفریدیم؟
8- آیا ندیدند که ما آب را به سوی زمین‌های خشک می‌رانیم، و به وسیله آن زراعت‌هایی را می‌رویانیم که هم چار پایانشان از آن می‌خورند، و هم خودشان تغذیه می‌کنند، آیا نمی‌بینند؟!


1- به آیات اعراف 185- یوسف 109- روم 9- غافر 6- نحل 79- شعرا 7- احقاف 33 مُلک 19- یس 77- انعام 6- نحل 78- مؤمنون 78- ق 37- احقاف 26- هود 24- غافر 21- محمّد 10- مراجعه شود.

ص: 128
9- به زودی نشانه‌های خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان می‌دهیم تا آشکار گردد که او حق است.
10- آیا به پرندگانی که بالای سرشان گاه بال‌های خود را گسترده، و گاه جمع می‌کنند، نگاه نکردند؟ جز خداوند رحمان کسی آنها را بر فراز آسمان نگه نمی‌دارد، چرا که او به هر چیز بینا است.
11- و در زمین آیاتی برای طالبان یقین است، و در وجود خود شما (نیز آیاتی است) آیا نمی‌بینید؟!
12- و خداوند شما را از شکم مادران خارج نمود در حالی که هیچ نمی‌دانستید امّا برای شما گوش و چشم و عقل قرارداد تا شکر نعمت او را به جا آورید.
***

شرح مفردات:

«ملکوت» به گفته «راغب» در «مفردات» مصدر «مَلَکَ» می‌باشد که «تا» به آن اضافه شده است، و تنها در مورد «مالکیت خداوند» به کار می‌رود، و در «مجمع البحرین» و «لسان العرب» آمده است که «ملکوت» به معنای «عزت و سلطان» است. بعضی نیز گفته‌اند: از ریشه «ملک» (بر وزن حکم) به معنای «حکومت و مالکیت است، و اضافه «واو» و «تا» به آن برای تأکید و مبالغه می‌باشد.
«قَضْب» (بر وزن جَذْب) به گفته «لسان العرب» در اصل به معنی «قطع» است و به طوری که جمعی مفسّرین گفته‌اند به معنی سبزی‌هایی است که آنها را در نوبت‌های مختلف می‌چینند.
(1)


1- المیزان جلد 20، صفحه 316 و مجمع‌البیان جلد 10، صفحه 440- و از ابن عباس نقل شده که منظور از« قضب» در آیه فوق« رُطَب» است که از درخت می‌چینند، ولی با توجه به این‌که در آیه بعد جداگانه به آن اشاره شده است این تفسیر بعید به نظر می‌رسد، بعضی نیز احتمال داده‌اند که منظور از« قضب» میوه‌های بوته‌ای می‌باشد، مانند خیار و هندوانه، و یا ریشه‌های گیاهی مانند هویج و کلم.

ص: 129
«جُرُز» (بر وزن شتر) به معنای سرزمینی است فاقد گیاه، و یا سرزمین که هیچ گیاهی از آن نمی‌روید، و «جَزَر» (بر وزن مَرَض) به معنای بریدن و قطع کردن است، در «لسان العرب» از بعضی از ارباب لغت نقل شده که زمین «جرز» به زمینی می‌گویند که گیاه از آن قطع شده، و یا باران.
«افئده» جمع «فؤاد» به گفته «راغب» به معنای «قلب» است با این تفاوت که این واژه به قلبی گفته می‌شود که حالت روشنایی و «توقد» پیدا کرده است، و این قابل توجه است که خداوند قلبی را به عنوان موهبت خویش می‌شمرد که هم روشن است و هم روشنگر، قابل توجه این‌که که «لسان العرب» این واژه را از ریشه «فأد» (بر وزن وعد) به معنای بریان شدن می‌داند، و بنابراین «فؤاد» اشاره به عقل‌هایی است که دارای افکار پخته است!
***

تفسیر و جمع‌بندی

در آیه نخست توجه انسان‌ها را به آسمان و زیبایی‌های آن و چگونگی ساختمان کرات آسمانی و مخصوصاً توجه آنها را به عدم وجود ناموزونی‌ها در آن جلب می‌کند که هم زیباست، هم محکم، هم منظم، و خالی از عیب و نقص.
و در آیه دوّم برای بیداری دل‌ها و پیمودن راه توحید و خداشناسی همه انسان‌ها را دعوت به مشاهده نظام آسمان‌ها و زمین و مخلوقات پروردگار کرده است و در سومیّن آیه از آسمان به زمین می‌پردازد، و توجه انسان‌ها را به دو چیز: یکی آفرینش «شتر» با آن عجایب فراوانی که دارد (مخصوصاً برای مردمی که در محیط نزول قرآن زندگی می‌کردند) و دیگر تسطیح کره زمین به طوری که قابل زندگی برای انسان‌ها باشد، جلب می‌کند، و مشاهده را در تمام این مراحل به عنوان یک منبع مؤثر معرفت می‌نماید.
در چهارمین آیه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را مخاطب قرار داده، و او را به مسأله نزول

ص: 130
باران‌ها و زنده شدن زمینه‌های مرده توجه می‌دهد و می‌گوید آثار رحمت الهی را بنگر که چگونه زمین مرده را زنده می‌کند.
در پنجمین آیه، به سراغ انسان می‌رود و مخصوصاً روی مبدأ آفرینش او انگشت می‌گذارد، و می‌گوید هر انسانی باید بنگرد از چه چیز آفریده شده است، از آن آب جهنده بی‌ارزش؟! و باز در این‌جا حس و مشاهده به عنوان وسیله معرفت ذکر شده.
در ششمین آیه به انسان دستور می‌دهد چشم بگشا و غذا و طعام خودت را ببین، و چگونگی پرورش آن را از طریق نزول باران، و شکافتن زمین، و سر بر آوردن گیاهان و دانه‌های غذایی، میوه‌ها، و سبزی‌های خوراکی که اگر هر ورقی از آن را درست بنگری کتاب و دفتری بزرگ از معرفت پروردگار در آن می‌بینی.
***
آیات ششگانه فوق دعوت به «نظر» می‌کند در حالی که پنج آیه بعد از آن دعوت به «رؤیت» می‌کند، گرچه این دو واژه در بسیاری از موارد به یک معنا به کار می‌رود، ولی به طوری که از بعضی منابع معروف لغت استفاده می‌شود «نظر» به معنای گردش چشم و کنجکاوی و دقت برای مشاهده چیزی است، در حالی که «رؤیت» به خود مشاهده گفته می‌شود.
(1) و البتّه هریک از این دو واژه گاهی در معنای مشاهده حسی به کار می‌رود، و گاه در مشاهده فکری و ذهنی، اما باید توجه داشت که معنای اصلی آن همان مشاهده حسی است.
به هر حال در هفتمین آیه مشرکان را به مشاهده انواع مختلف گیاهان که به صورت «زوج» «زوج» در هر گوشه و کنار زمین می‌روید فرا می‌خواند.
و در آیه هشتم آنها را به تماشای چگونگی حرکت آب دریاها در لابه‌لای ذرات ابر، و فرو ریختن آنها بر سرزمین‌های خشک و بی‌گیاه، و روییدن


1- به مفردات راغب و لسان العرب ماده نظر مراجعه شود.

ص: 131
گیاهانی که هم انسان از آن استفاده می‌کند و هم چار پایان فرا می‌خواند.
در نهمین آیه به تمام آیات «آفاقی» و «انفسی» یعنی نشانه‌های خدا در عالم بزرگ، و در جهان کوچک یعنی وجود انسان، اشاره کرده، می‌گوید: ما این آیات را پیوسته و به طور مستمر یکی بعد از دیگری به انسان‌ها نشان می‌دهیم تا به وجود خدا پی برند و حق بر آنها آشکار شود.
در دهمین آیه سخن از «مشاهده» پرندگان است که چگونه بالای سرما پرواز می‌کنند گاه بال‌ها را می‌گشایند و گاه می‌بندند، و این گشودن و بستن آنها را به سرعت بر فراز آسمان به حرکت در می‌آورد، و برخلاف قانون جاذبه به راحتی خود را در میان زمین و آسمان نگه می‌دارند، گاه بال‌ها را گشوده و در عین حال به سرعت حرکت می‌کنند، گویی نیروی مرموزی آنها را به پیش می‌راند و گاه بال‌ها را بسته و به سرعت پیش می‌روند، هرکدام برای خود راه و رسم و ساختمان و شکل مخصوصی دارند و هرکدام وسایل و ابزار لازم برای زندگی و برنامه خود.
در آیه یازدهم بار دیگر به آفرینش زمین، و سپس به آفرینش وجود خود انسان که در عین کوچکی دنیای عظیم و پرغوغایی است توجه می‌دهد و با جمله «افلا تبصرون» کسانی را که چشم باز دارند و این واقعیات را نمی‌بینند مورد سرزنش قرار می‌دهد.
(باید توجه داشت «بصیرت» از ماده «بصر» به معنای «چشم» یا «دید چشم» گرفته شده، و در عین این‌که به معنی «نظر» و «رؤیت» به کار می‌رود با آن متفاوت است، چرا که بیشتر تکیه روی عضو بینایی و نیروی آن دارد، ولی مانند آن دو واژه گاه به معنی مشاهده درونی و تفکر نیز استعمال می‌شود).
و بالاخره آخرین آیه مورد بحث روی مسأله گوش و چشم و دل به عنوان سه وسیله اصلی شناخت و معرفت تکیه می‌کند که دلیل روشنی است بر اعتبار مشاهده و حسّ به عنوان یک منبع اصلی شناخت.
***

ص: 132

نتیجه:

آیات فوق که بیشتر پیرامون مسأله توحید و خداشناسی سخن می‌گوید برای پیمودن این راه و رسیدن به مقصد به انسان‌ها دستور می‌دهد که درست چشم‌های خود را بگشایند، و نام «اللَّه» را بر پیشانی یک یک موجودات جهان بنگرند، عجایب و شگفتی‌های آنها را ببینند، نظامات دقیق حاکم بر آنها را تماشا کنند، و بعد از طریق برهان نظم نه تنها بر ذات خدا که صفات و توحید و تدبیر و قدرت و علم بی‌پایانش را نیز دریابند.
با توجه به این‌که مهم‌ترین مسأله در اسلام مسأله توحید و خداشناسی است، و مهم‌ترین دلیل آن در قرآن برهان نظم، و مهم‌ترین منبع برهان نظم جهان طبیعت و آفرینش است، اهمیّت حسّ و مشاهده و تجربه از نظر قرآن روشن می‌شود.
نه تنها در مسأله خداشناسی که در مسأله معاد که دوّمین مسأله مهم است قرآن نیز از این «مشاهدات حسّی» بهره فراوان می‌گیرد، و صحنه‌های معاد را در آیات فراوانی در همین جهان طبیعت در مقابل چشم انسان مجسم می‌کند، به عنوان نمونه در سوره ق می‌خوانیم: «وَنَزَّلْنا مِنْ السَمَآءِ ماءً مُبارَکاً فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنّاتٍ وَحَبَّ الحَصِیدِ- وَاحْیَیْنا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً کَذَلکَ الخُروُجُ؛ ما از آسمان آب پر برکتی فرستادیم و به وسیله آن باغ‌ها و دانه‌های غذایی را رویاندیم، و زمین‌های مرده را با آن زنده کردیم، زنده شدن مردگان در قیامت نیز همین‌گونه است»! (ق 9 و 11)
همچنین برای روشن ساختن سرانجام ظلم و ستم و عاقبت کار بد کاران مردم را به مشاهده آثار باقیمانده از آنان، و ویرانه‌های شهرهای در هم کوبیده شده آنها، دعوت می‌کند.
اینها همه تأکیدی است از سوی قرآن بر لزوم استفاده از «حسّ و مشاهده» به عنوان یک منبع «معرفت» و شناخت (دقت کنید)
***

ص: 133
توضیحات:

فلاسفه و منبع حس:

در این‌که آگاهی ما از دنیای خارج چه مراحلی را طی می‌کند، و از کدام گذرگاه‌ها وارد درون ما می‌شود؟ در میان فلاسفه اختلاف نظر بسیار است، ولی اکثر فلاسفه جهان «حس و تجربه حسی» را به عنوان یکی از طرق و منابع شناخت می‌شناسند، هرچند در برابر آنها دو گروه دیگر از فلاسفه در دو قطب افراط و تفریط ظاهر شده‌اند.
1- گروهی که از آنها به عنوان «حسیّون» یاد می‌کنند حس را یگانه راه شناخت می‌دانند، و هرگونه منبع دیگری را از عقل و خرد و غیر آن را مورد انکار قرار می‌دهند.
آنها که از قرن هفدهم به بعد پدید آمدند ارزش برهان قیاس عقلی را به کلی انکار کرده، و اسلوب تجربی را تنها اسلوب صحیح و قابل اعتماد دانستند، به عقیده این گروه، فلسفه نظری و تعقلی که مستقل از علم (علوم تجربی) باشد، پایه و اساسی ندارد، و علم هم محصول حواس است، و حواس جز به ظواهر و عوارض طبیعت تعلق نمی‌گیرد، پس مسائل فلسفه اولی که صرفاً نظری و تعقلی است، و مربوط به امور غیر محسوس است بی‌اعتبار می‌باشد، و این‌گونه مسائل برای بشر نفیاً و اثباتاً درک نشدنی است.
(1)
مادیین (ماتریالیست‌ها) و از جمله پیروان مکتب «دیالیک تیک» نیز از طرفداران محکم این نظریه‌اند آنها می‌گویند:
«اگر تمام کانال‌های تأثیر اشیا خارجی بر حس ما قطع شود، یعنی هیچ‌یک از آنها کار نکند، ما هیچ اطلاعی به دست نخواهیم آورد و مغز از هرگونه فعالیتی عاجز می‌ماند، و با این حال شناخت واقعیت‌ها خارجی غیر ممکن است،


1- اصول فلسفه و روش رئالیسم، جلد 1، صفحه 6( با کمی تلخیص).

ص: 134
بنابراین احساس منشأ شناخت و مبنای قضاوت ما در هر چیزی است، و بنابراین باید گفت احساس سرچشمه شناخت و یگانه سرچشمه آن است».
(1)
2- گروه دیگری که در مقابل آنها قرار گرفته، حس و تجربه را به کلّی از کار انداخته‌اند و کمترین بهایی برای آن در معرفت قایل نیستند.
«دکارت» می‌گوید: «مفهوماتی که از خارج به وسیله حواس پنجگانه وارد ذهن می‌شوند نمی‌توانیم مطمئن باشیم که مصداق حقیقتی در خارج دارند، و اگر هم داشته باشند یقین نیست که صورت موجود در ذهن با امر خارجی مطابقت دارد».(2)
نویسنده «سیر حکمت» در این‌جا می‌افزاید: «دکارت» معتقد بود که محسوسات انسان با واقع مطابق نیست، فقط وسیله ارتباط بدن با عالم جسمانی است، و تصویری از عالم برای ما می‌سازد که حقیقت ندارد ... او معتقد است فقط مفهومات نظری اساس علم واقعی است.(3)
خلاصه عقیده این گروه بر این است که تنها معقولات ارزشی یقینی و معرفتی دارند، اما محسوسات تنها ارزش علم دارند نه ارزش یقینی.(4)
گروه اوّل روی خطاهای عقل نظری و اختلاف عمیقی که میان دانشمندان در مسائل عقلی وجود دارد تکیه می‌کنند در حالی که گروه دوّم روی خطاهای حواس، تا آن‌جا که تنها بر حس باصره (بینایی) که مهمترین و گسترده‌ترین حس انسان است انواع بیشماری از خطا ذکر کرده‌اند.
ولی بی‌شک هر دو گروه در اشتباهند و در توضیح فشرده‌ای درباره منشأ خطای آنها چنین می‌توان گفت:
اما در مورد حسیون مهم‌ترین اشکال کارشان چند نکته است:
1- همه ما در برخورد با موجودات خارجی پیوسته با یک سلسله حوادث


1- ماتریالیسم دیالیک تیک( نیک آیین) صفحه 302( با کمی تلخیص).

2- سیر حکمت در اروپا، جلد 1، صفحه 172( با تلخیص)

3- سیر حکمت در اروپا، جلد 1، صفحه 172( با تلخیص)

4- اصول فلسفه مقاله چهارم( ارزش معلومات).

ص: 135
جزئی روبه‌رو هستیم که به هیچ وجه قابل استفاده برای استدلال نیست، زیرا هر استدلالی باید متکی به یک قضیه کلی باشد.
اینجاست که ناچار پای عقل در میان می‌آید، و از جزئیات یک کلی می‌سازد، مثلًا ما در شرایط مختلف می‌بینیم که سنگ شیشه معمولی را می‌شکند، این حوادث جزئی که از طریق حس به دست آمده به عقل منتقل می‌شود، و از آن یک قاعده کلی در مورد این مسأله می‌سازد، یا این‌که تجربیات مختلف در شرایط و زمان‌ها و مکان‌های متفاوت نشان می‌دهد که نور با خط مستقیم منتشر می‌شود، عقل ما از این حوادث جزئی، یک قانون کلّی می‌سازد که هرگز در خارج وجود ندارد، آنچه در خارج است مصداق‌های آن است.
بنابراین دریافت‌های حسی همچون مواد خامی است که در آزمایشگاه‌های عقل گاهی «تجزیه» و گاه «ترکیب» می‌شود، و از تجزیه و ترکیب آنها مفاهیم کلی عقلی به دست می‌آید که در منطق و استدلال از آنها استفاده می‌شود.
2- بدون شک حس خطاهای زیادی دارد که برای اصلاح آنها باید از عقل استفاده کرد، وقتی می‌گوییم حسّ ما درختان موازی دو طرف خیابان را به صورت متقاطع می‌بیند که در دور دست به هم می‌رسند و این یک خطاست معیار ما در تشخیص این خطا همان عقل است.
درست است که ما در تشخیص این خطا بر حسّ خود نیز تکیه می‌کنیم و می‌گوییم ما بارها این خیابان را پیموده‌ایم و فاصله درختان را همه جا از نزدیک یکسان دیده‌ایم ولی این استدلال هنگامی قدرت پیدا می‌کند که ما مسأله اجتماع نقیضین را باطل بشمریم، و بگوییم محال است این درخت‌ها هم موازی باشند، هم نباشند، و این‌که از نزدیک دیده‌ایم موازی هستند، دلیل بر این می‌شود که اگر آنها را از دو متقاطع می‌بینیم خطاست.
اصولًا مسأله محال بودن اجتماع نقیضین که تنها از طریق خرد و عقل قابل درک است، پایه‌ای است برای همه استدلال‌ها، بنابراین هیچ دلیل حسی نیز بدون آن قابل قبول نیست.
ص: 136
3- از همه اینها گذشته حسّ ما تنها سطح اشیا را درک می‌کند، و از یک جسم تنها سطوح آن را ما می‌بینیم، بنابراین اگر ادراکات عقلی در این‌جا پا در میانی نکنند پی بردن به حقیقت جسم هم امکان‌پذیر نیست.
ممکن است گفته شود درست است که حواس به تنهایی کارآیی ندارند، و باید از ادراکات عقلی حتی در علوم تجربی کمک گرفت، ولی این واقعیت را نیز باید پذیرفت که تمام ادراکات عقلی از طریق حسّ پیدا می‌شود، و به گفته «ژان لاک» فیلسوف معروف انگلیسی در عقل چیزی نیست که قبل از آن در حس وجود نداشته باشد!
این جمله که به صورت ضرب المثلی از او به یادگار مانده نشان می‌دهد که ذهن در ابتدا به منزله لوح سفید و بی‌نقشی است که از طریق حواس، نقش‌هایی را به خود می‌پذیرد، و کار عقل چیزی جز «تجرید» و «تعمیم» یا «تجزیه» و «ترکیب» آنچه را از راه حواس دریافته، نیست.
ولی این سخن نیز اشتباه بزرگی است، چرا که علم ما به وجود خودمان (که یک علم حضوری است) هرگز از طریق حواس حاصل نشده است، هم‌چنین علم ما به وجود حواس و مسائل فطری، مانند محال بودن اجتماع نقیضین، نیز از طریق حس نیست، ما اگر هیچ حسی نمی‌داشتیم، می‌توانستیم بفهمیم ممکن نیست هم موجود باشیم و هم نباشیم، و به دنبال این قضیه قضایای دیگری را نیز می‌توان دریافت که نیازی به حس ندارد.
در این زمینه بحث‌های فراوانی است که ورود در آنها ما را از هدف این کتاب دور می‌سازد هدف این بود که روشن شود نظریه «حسیون» و «تعقلیون» که منبع ادراک را منحصر در یک بعد می‌کنند هیچ‌کدام قابل قبول نیست، و هریک از «حس» و «عقل» یکی از منابع ادراک را تشکیل می‌دهد، همان‌گونه که در آیات قرآن مجید به خوبی منعکس است.
ص: 137

دوّمین منبع معرفت: عقل و خرد

اشاره

ص: 138

اشاره

در قرآن تعبیرات فراوانی از این منبع دیده می‌شود و آیات بسیاری از قرآن مجید همه انسان‌ها را برای «شناخت و معرفت» به «تفکر و اندیشه» دعوت می‌کند.
تعبیراتی که در قرآن برای این منبع هم معرفت به کار رفته است بسیار از جمله:
1- عقل
2- لبّ (که جمع آن الباب است)
3- فؤاد
4- قلب
5- نهی (بر وزن شما)
6- صدر
7- روح
8- نفس
علاوه بر این تعبیرات، تعبیرات دیگری درباره «کار عقل» نیز در قرآن وجود دارد مانند:
9- ذکر
10- فکر
11- فقه
12- شعور
13- بصیرت
14- درایت
اکنون باید نمونه‌هایی از هریک از عناوین فوق را از آیات قرآن مورد توجه و بررسی قرار دهیم.
(1)


1- علاوه بر این، واژه‌های متعددی در قرآن مجید درباره مراتب ادراک آمده است، مانند: ظن، زعم، حسبان، یقین، عین الیقین، حق الیقین که از مرحله پندارهای خام وسست شروع می‌شود و تا آخرین مرحله یقین که برتر از آن تصور نمی‌شود ادامه می‌یابد.

ص: 139
نخست به آیات زیر گوش فرا می‌دهیم:
1- کَذلِکَ یُبَیّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (بقره/ 242)
2- انَّ فی خَلْق السَموَاتِ وَالارْضِ وَاْختِلافِ الَّیْلِ وَالنَّهارِ لآیاتٍ لِاوُلِی الأَلْبَابِ (آل‌عمران/ 190)
3- وَاللَّهُ اخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ امَّهاتِکُم لاتَعْلَمُونَ شَیئاً وَجَعَلَ لَکُمْ الْسَّمْعَ وَالابصَارَ وَالأَفْئِدةَ لَعَلَّکُم تَّشکُرُونَ (نحل- 78)
4- وَکَمْ اهْلَکنَا قَبْلَهُم مِنْ قَرْنْ هُمْ اشَدُّ مِنْهُم بَطْشاً فَنَقَّبوُا فی البِلادِ هَلِ مِنْ محیصٍ- انَّ فِی ذلِکِ لَذِکری لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ اوْ القَی السَّمعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ (ق/ 36 و 37)
5- کُلُوا وَارْعَوا انْعامَکُمْ انَّ فِی ذلِکَ لَایاتٍ لُاوُلِی النُّهی (طه/ 54)
6- بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فی صُدُورِ الَّذینَ اوتُوا الْعِلْمَ وَما یَجحَد بآیاتنا اّلا الظّالِمُونَ (عنکبوت/ 49)
7- فَاذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیه مِنْ رُّوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ (حجر/ 29 و ص/ 72)
8- وَنَفْسٍ وَما سَوَّاها- فَأَلْهَمَا فُجُورَها وَتَقْواها (شمس/ 8 و 7)
9- وَیُبَّیِنُ آیاتِهِ لِلّناسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَروّن (بقره/ 221)
10- قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الاعْمَی وَالْبَصِیرُ افَلا تَتَفَکَّروُن (انعام/ 50)
11- انْظُرْ کَیْفَ نُصَرِّفُ الْایَاتِ لَعَلَّهُمْ یَفْقَهُونَ (انعام/ 65)
12- وَلَا تُقولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فی سَبیلِ اللَّهِ امواتٌ بَلْ احیاءٌ وَلکِن لّا تَشْعُروُنَ (بقره/ 154)
13- انَّ الّذینَ اتَّقَوا اذَا مَسَّهُم طائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإُذا هُمّ مُّبْصِرونَ (اعراف/ 201)
14- وَما تَدْرِی نَفْسٌ مَّاذَا تَکْسِبُ غَدَاً وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بأیِّ ارْضٍ تَمُوتُ (لقمان/ 34)
ص: 140
ترجمه:
1- این‌گونه خداوند آیاتش را برای شما تعیین می‌کند تا عقل خود را به کار گیرید و اندیشه کنید.
2- در آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمد و شد شب و روز نشانه‌هایی است (از عظمت و قدرت و علم پروردگار) برای صاحبان مغز.
3- خداوند شما را از شکم مادران بیرون آورد در حالی که هیچ نمی‌دانستید و برای شما گوش و چشم و عقل قرارداد (تا علم و آگاهی یابید) شاید شکر نعمت‌های او را بجا آورید.
4- چه بسیار اقوامی را که قبل از آنها هلاک کردیم اقوامی که از آنان قوی‌تر بودند و شهرها (و کشورها) را گشودند، آیا راه فراری وجود داشت؟ در این تذکری است برای آن‌کس که عقل دارد یا گوش فرا می‌دهد و حضور می‌یابد.
5- از این میوه‌ها و گیاهان که خدا با نزول باران از زمین رویانیده بخورید، و چار پایان خود را نیز به چرا برید که در این نشانه‌هایی است (از عظمت او) برای صاحبان خرد.
6- (این قرآن زاییده فکر بشر نیست) بلکه آیات روشنی است که در سینه‌های صاحبان علم جای دارد»
7- هنگامی که آفرینش آدم را موزون ساختیم و از روحم در او دمیدم برای او سجده کنید».
8- سوگند به روح و جان آدمی، و آن کسی را که آن را موزون ساخت و سپس گناه و تقوایش (راه‌های خیر و شر) را به او الهام کرد.
9- خداوند آیاتش را برای مردم تبیین می‌کند تا متذکر شوند (اندیشه کنند و به راه آیند).
10- بگو آیا نابینا و بینا (نادان و دانا) یکسانند آیا فکر نمی‌کنید؟!
ص: 141
11- بنگر چگونه آیات را برای آنها با تعبیرات گوناگون بیان می‌کنیم شاید بفهمند.
12- «و به آنها که در راه خدا کشته می‌شوند مرده مگویید بلکه آنها زندگانند ولی شما نمی‌فهمید.
13- پرهیزکاران هنگامی که گرفتار وسوسه‌های شیطان می‌شوند به یاد (خدا) می‌افتند و بینا می‌گردند.
14- و هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه می‌کند؟ و هیچ‌کس نمی‌داند در چه سرزمینی می‌میرد؟ (فقط خداوند عالم و آگاه است).
***

شرح مفردات

* «عقل» به گفته «لسان العرب» و «مفردات راغب» در اصل از «عقال» به معنای طنابی است که بر پای شتر می‌بندند تا حرکت نکند، و از آن‌جا که نیروی خرد، انسان را از کارهای ناهنجار باز می‌دارد این واژه بر آن اطلاق شده است، بعضی دیگر از کتب لغت مانند «صحاح» «عقل» را به معنای «حَجْر» و «مَنع» تفسیر کرده‌اند، و بعضی مانند «قاموس» به معنای «علم به صفات اشیا از حسن و قبح و کمال و نقصان» و در «مجمع البحرین» در تفسیر عاقل می‌گوید: «او کسی است که می‌تواند نفس خویش را کنترل کند، و از هوی و هوس باز دارد».
به نظر می‌رسد که ریشه اصلی همان منع و باز داشتن است، و لذا هنگامی که زبان کسی بند می‌آید عرب می‌گوید: «اعتقل لسانه» و به «دیه» نیز «عقل» می‌گویند چرا که جلوی خونریزی بیشتر را می‌گیرد، و «عقیله» به زنی گفته می‌شود که دارای عِفت و حجاب و پاکدامنی است.
به گفته «خلیل بن احمد» در کتاب «العین» «عقل» به قلعه و دژ نیز گفته می‌شود.
و همان‌گونه که ملاحظه می‌کنیم مفهوم منع و بازداری در همه این معانی نهفته

ص: 142
است پس ریشه اصلی همان منع است.
* «لب» و «لبا» به گفته بسیاری از ارباب لغت به معنای خالص و برگزیده هر چیزی است، و لذا به مرحله عالی خرد و عقل نیز «لب» اطلاق می‌شود، و به همین دلیل هر لبی عقل است، اما هر عقلی، لب نخواهد بود، چرا که لب عقل در مراحل عالی و خلوص آن است، لذا در قرآن مجید مسائلی به «اولواالالباب» نسبت داده شده که جز با عقل در مراحل عالی قابل درک نیست، و به مغز بسیاری از میوه‌ها نیز لب گفته می‌شود چرا که خالص از پوست است.
(1)
* «فؤاد» چنان‌که قبلًا نیز اشاره کرده‌ایم از ماده «فأد» (بر وزن وَعْد) در اصل به معنای گذاردن نان بر خاکستر یا ریگ داغ است تا این‌که خوب پخته شود، و همچنین به پختن و بریان کردن گوشت گفته می‌شود.(2)
بنابراین هنگامی که عقل به مراحل پختگی برسد به آن «فؤاد» می‌گویند، و جمع آن «افئده» است.
راغب در مفردات می‌افزاید: «فؤاد» به معنای قلب است با این اضافه که مفهوم درخشندگی و برافروختگی نیز در آن وجود دارد.
* «قلب» چنان‌که در «قاموس» و «مفردات» و «العین» و «لسان العرب» آمده است در اصل به معنای دگرگون ساختن چیزی است، و معمولًا به دو معنا استعمال می‌شود: گاه به آن عضوی که وسیله رسانیدن خون به تمام بدن است، و گاه به روح و عقل و علم و فهم و شعور اطلاق می‌گردد، و این به خاطر آن است که هم قلب جسمانی و هم قلب روحانی دائماً در دگرگونی و حرکت و تغییر است، چنان‌که بعضی از ارباب لغت گفته‌اند:
ماسمی القلب الامن تقلبه‌والرأی یصرف بالانسان اطوارا!
«قلب» را به این خاطر قلب نامیده‌اند که دائماً دگرگون می‌شود و عقیده و رأی انسان را به اشکال مختلف در می‌آورد».


1- لسان العرب، مفردات و مجمع البحرین.

2- لسان العرب و تاج العروس و مفردات راغب.

ص: 143
ضمناً «قلب» به مرکز، و مغز هر چیزی نیز گفته می‌شود، مانند قلب لشکر، زیرا قلب انسان مرکز جسم و جان اوست، و در قاموس نیز آمده که خالص هر چیزی را قلب آن می‌گویند.
* «نهی (بر وزن هُما) به معنای «عقل» از ماده «نهی» (بر وزن سعی) به معنای بازداشتن از چیزی گرفته شده، و بسیاری از ارباب لغت (مانند مفردات راغب و مجمع البحرین و لسان العرب و شرح قاموس) تصریح کرده‌اند به این‌که این نامگذاری به خاطر آن است که عقل انسان را از کارهای زشت و ناپسند باز می‌دارد و نهی می‌کند.
* «صدر» در اصل به معنای سینه و سپس به آغاز و قسمت اعلا و مقدّم بر چیزی اطلاق شده است، مثلًا صدر مجلس به بالای مجلس، و صدر کلام به آغاز سخن، و صدر نهار به اوّل روز گفته می‌شود (قاموس و مفردات و لسان العرب).
ولی از بعضی از لغات استفاده می‌شود که معنای اصلی همان مقدّم و آغاز هر چیزی است، امّا به هر حال از آن‌جا که عقل انسانی قسمت مهم و اعلای وجود او را تشکیل می‌دهد به آن صدر گفته می‌شود، به خصوص این‌که قلب جسمانی نیز در وسط سینه قرار دارد، و بعداً خواهیم گفت که رابطه بسیار نزدیکی میان دگرگونی‌های عقلی و روحی با دگرگونی‌های همین قلب جسمانی وجود دارد.
«روح» در اصل به معنای «تنفس» است، و از آن‌جا که ارتباط نزدیکی میان تنفس و بقای حیات وجود دارد روح به معنای جان و مرکز عقل و فهم انسان نیز اطلاق شده است.
بعضی تصریح کرده‌اند که «روح» و «ریح» (به معنای باد) هر دو از یک معنا مشتق است، و اگر روح انسان که گوهر مستقل و مجردی است به این نام نامیده شده، به خاطر آن است که از نظر تحرک و ایجاد حیات و ناپیدا بودن همچون باد و تنفس است.
* «نفس» به گفته «راغب» و «لسان العرب» و «قاموس» و «کتاب العین» و دیگران
ص: 144
به معنای «روح» است که مرکز ادراکات انسان می‌باشد، منتها در قرآن مجید مراحلی برای نفس ذکر شده: نفس اماره، همان روح سرکشی که انسان را به کارهای زشت و گناه ترغیب می‌کند، و «نفس لوامة» که بعد از آلودگی به گناه پشیمان می‌گردد و در مقام سرزنش و ملامت خود بر می‌آید که در این مرحله در فارسی امروز به آن وجدان می‌گوییم، و «نفس مطمئنه» همان روحی که کاملًا بر شهوات مسلّط است و به مرحله اطمینان و آرامش رسیده است.
***
از مجموع آنچه گفته شد به خوبی استفاده می‌شود که قرآن مجید تعبیرهای بسیار متنوعی از عقل و خرد دارد که هر کدام به یکی از ابعاد این گوهر نفسانی اشاره می‌کند، و به تعبیر دیگر هر کدام از این واژه‌ها به یکی از ابعاد عقل و خرد آدمی مربوط است.
از آن‌جا که این قوه مرموز الهی انسان را از زشتی‌ها باز می‌دارد به آن عقل و نهی گفته می‌شود.
و از آن‌جا که دائماً در دگرگونی است به آن «قلب»، و از آن‌جا که قسمت اعلای وجود انسان به آن «صدر» گفته‌اند.
و از آن‌جا که رابطه نزدیکی با حیات دارد «روح» و «نفس» و هنگامی که به مرحله خلوص برسد و خالص گردد به آن «لب» می‌گویند و سرانجام هنگامی که پخته شود به آن «فؤاد» اطلاق می‌شود.
و از این بیان نتیجه می‌گیریم که به کار بردن این واژه‌های گوناگون و متنوع بی‌حساب نیست، و کاملًا هماهنگ با مطلبی است که در هر آیه تعقیب می‌شود، و این از شگفتی‌های قرآن مجید است که انسان در بررسی‌های تفسیر موضوعی به آن واقف می‌گردد.
***

ص: 145

افعال عقل

* «ذکر» نقطه مقابل نسیان است، و به گفته راغب در مفردات حالتی است که به انسان امکان می‌دهد معارفی را که دریافته است حفظ و نگهداری کند، و به هنگام نیاز آن را در ذهن حاضر سازد، و این معنا گاهی با «قلب» و گاهی با زبان انجام می‌گیرد.
* «فکر» به معنای اندیشیدن و فعالیت عقل است، و به گفته راغب، نیرویی است که «علم» را به سوی «معلوم» می‌برد و به عقیده جمعی از فلاسفه حقیقت تفکر و اندیشیدن مرکب از دو حرکت است: حرکتی به سوی مقدمات هر مطلب، سپس حرکتی از آن مقدمات به سوی نتیجه، مجموعه این دو حرکت که سبب شناخت و معرفت اشیا است «فکر» نام دارد.
* «فقه» گاهی به معنای «فهم» به طور مطلق تفسیر شده همان‌گونه که در لسان العرب آمده است، اما به گفته «مفردات» «فقه» عبارت است از آگاهی بر مطلب پنهان به کمک مطلب حاضر و موجود، بنابراین «فقه» علمی است که از روی ادله به دست آید (البتّه فقه به معنای اصطلاحی علم به احکام اسلامی است).
* «شعور» بطوری که جمعی از اهل لغت مانند صاحب «قاموس» و «لسان العرب» و «مقاییس اللغة» و غیر آنها گفته‌اند به معنای علم و آگاهی است، ولی راغب در مفردات آن را به معنای «احساس» ذکر کرده، و اگر منظور احساس درونی باشد با تفسیری که دیگران گفته‌اند چندان تفاوتی نخواهد داشت، در بسیاری از آیات قرآن مجید نیز به همین معنا (علم) به کار رفته هر چند در بعضی دیگر از آیات به معنای احساس خارجی است.
* «بصیرت» از «بصر» گرفته شده است که به گفته راغب به سه معنا آمده: به معنای «چشم» و «نیروی چشم» و «قوه ادراک و علم».
بعضی گفته‌اند: معنای اصلی آن علم است خواه از طریق مشاهده حسی حاصل شود، یا از طریق علم و عقل.
(1)
واژه «بصیرت» بالخصوص در «ادراک قلبی و علم» به کار می‌رود، و لذا در لسان


1- التحقیق فی کلمات القرآن الکریم ماده« بصر».

ص: 146
العرب آمده که «بصیرت» به معنای اعتقاد قلبی است، و بعضی آن را به معنای ذکاوت و هوش تفسیر کرده‌اند.
در آیات قرآن نیز این واژه در این معنا به کار رفته است مانند: «قُلْ هَذِهِ سَبِیلِی ادْعُوا الَی اللَّهِ عَلَی بَصِیَرةٍ؛ بگو این راه من است که به سوی خدا دعوت می‌کنم با آگاهی» (یوسف 108)
(1)
* «درایت» به معنای علم و آگاهی بطور مطلق، یا علم و آگاهی در مسائل مخفی پنهان است، و به معنای «هوشیاری» نیز آمده است، از «مقاییس اللغة» استفاده می‌شود که در اصل به معنای «توجه» به چیزی است، و سپس به معنای «آگاهی» نسبت به چیزی آمده، در قرآن مجید نیز بطور مکرر در مفهوم «علم» استعمال شده است از آنچه در این بخش گفتیم نیز به خوبی استفاده می‌شود که الفاظی که در قرآن مجید برای «کار عقل و خرد» استعمال شده و مفهوم علم و ادراک را می‌رساند نیز الفاظ متنوعی است که هر کدام از آنها به یکی از ابعاد علم اشاره می‌کند و در هر مورد متناسب با آن بکار رفته!
آن‌جا که سخن از آگاهی توأم با موشکافی است واژه «درایت» و آن‌جا که سخن از تجزیه و تحلیل است کلمه «فکر» و آن‌جا که منظور آگاهی از یک امر پنهانی به کمک یک امر محسوس است واژه «فقه» استعمال شده، و آن‌جا که هدف آگاهی توأم با حفظ و یادآوری است کلمه «ذکر» و به همین ترتیب هر واژه جایی دارد و هر لفظ مقامی دارد.
این نکته نیز قابل توجه است: تعبیراتی که در قرآن مجید در زمینه «کار عقل» آمده سلسله مراتبی دارد که از «شعور» به معنای درک ساده، شروع می‌شود سپس به مرحله «فقه» می‌رسد که درک مسائل نظری از مسائل آشکار است و بعد از آن مرحله «فکر» است که ناظر به تجزیه و تحلیل حقایق می‌باشد، مرحله بعد مرحله «ذکر» یعنی حفظ و یادآوری است، و از آن بالاتر مرحله «نُهی


1- از جمله آیات دیگری که این معنا در آن به کار رفته 14 قیامت، انعام، 203 اعراف و 102 اسراء است.

ص: 147
یعنی درک عمیق حقایق، و از آن نیز فراتر مرحله «بصیرت» یعنی بینش عمیق است.
و این است معنای فصاحت و بلاغت!
***

تفسیر و جمع‌بندی آیات

1- ارزش خرد در میزان قرآن

نخستین آیه مورد بحث، هدف از نزول آیات الهی را تعقل و اندیشه مردم ذکر می‌کند و با تعبیر به «لعلّ» که در این‌گونه موارد برای بیان هدف است این حقیقت را آشکار می‌سازد.
بعضی دیگر از آیات قرآن، مطلب را از این فراتر برده و با لحن سرزنش باری مردم را به خاطر عدم تفکر و تعقّل، مورد مؤاخذه قرار داده، می‌گوید: «افلا تَعقلونَ».
(1)
و در آیات دیگری، همین معنا را به صورت جمله شرطیه ذکر کرده، می‌فرماید:
«قَدْ بَیَّنَا لَکُمُ الآیَاتِ إِنْ کُنْتُم تَعْقِلُونَ؛ ما آیات را برای شما تبیین کردیم اگر تعقل کنید».(2)
این سه تعبیر مختلف (لعلکم تعقلون- افلا تعقلون- انْ کُنتم تعقلون) به وضوح این حقیقت را روشن می‌سازد، که خداوند، نیروی تعقل را در اختیار انسان نهاده که برای درک واقعیت‌ها از آن استفاده کند، و اگر نکند در خور ملامت و توبیخ است.


1- آل‌عمران، 65، انعام 32، یونس 16، هود 51، یوسف 109، انبیا 10 و 67، مؤمنون 80، قصص 60، صافات 138.

2- آل‌عمران، 118.

ص: 148
در دوّمین آیه، با اشاره به نشانه‌های خدا، در آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمد و شد شب و روز می‌گوید: درک این آیات، برای «اولواالالباب» میّسر است، و چنان‌که در تفسیر مفردات آیه گفتیم «اولوالالباب» اندیشمندانی هستند که فکر و عقلشان به مرحله خلوص رسیده و از شوائب اوهام پاک شده، آنها هستند که از دقایق نظام آفرینش آگاه می‌شوند، و در ماورای آن، جمال دل آرای خدا را می‌بینند، و این خود اهمیّت عقل و خرد را در طریق شناخت حق روشن می‌سازد.
***
در سوّمین آیه پس از اشاره به خارج شدن انسان از شکم مادر، در حالی که هیچ نمی‌دانست، ابزار شناخت و معرفت را، شرح می‌دهد، نخست سمع (نیروی شنوایی) که با آن «علوم نقلی» و تجارب دیگران را می‌شنود، سپس نیروی «بینایی» که با آن «امور حسّی» و قابل مشاهده را در پهنه جهان درک می کند و سپس «افئده» (دل ها و خردها) که با آن واقعیات ماورای حس را ادراک می‌نماید، و چنان‌که گفتیم «فؤاد» عقل بر افروخته و پخته است، و مفهومی والاتر از «عقل» دارد.
***
در آیه چهارم، پس از اشاره به سرنوشت اقوام نیرومندی که قبل از این در کره خاکی زندگی داشتند و بر اثر طغیانگری و فساد نابود شدند، و راهی برای فرار پیدا نکردند، می‌فرماید: «سرنوشت آنها باعث تذکّر و بیداری است، برای آنها که قلب (عقل) دارند و گوش شنوا»!
***
در پنجمین آیه، پس از اشاره به زنده شدن زمین های مرده و روییدن گیاهانی که غذای انسان ها و چارپایان را که در اختیار انسان است تشکیل می دهد می‌فرماید: «در اینها نشانه‌های خدا برای صاحبان «نُهی» است و چنان که گفتیم
ص: 149
«نُهی» (بر وزن شما) به عقل گفته می‌شود، از این نظر که انسان را از زشتی ها و قبایح باز می‌دارد.
در ششمین آیه، پس از اشاره به آیات با عظمت و روشنگر قرآن، می‌گوید: اینها در سینه‌های کسانی است که علم و دانش به آنها عطا شده، و چنان‌که گفتیم، «صدر» (سینه) در اصل به معنای بخش مقدّم و اعلای هر چیز است، و نشان می‌دهد گوهر عقل که از منابع مهّم شناخت است، برترین بخش وجود انسان را تشکیل می‌دهد.
***
در آیه هفتم، ضمن اشاره به آفرینش آدم از خاک می‌فرماید: «هنگامی که خلقت او موزون شد، و از روح خودم در آن دمیدم، شما ای فرشتگان برای عظمت او سجده کنید».
این «روح الهی» همان «گوهر عقل» است که به خاطر اهمیّتش، به خداوند اضافه شده (این اضافه را اضافه تشریفی می‌نامند) وگرنه خداوند نه روح دارد و نه جسم، و درست به خاطر همین روح الهی بود که تمام ملائکه مقربین و فرشتگان با عظمت بارگاه حق می‌بایست برای آدم سجده کنند، والّا خاک و گل هرگز چنین ارزشی را نداشت و این تأکید مهمی است بر ارزش عقل و خرد.
***
در هشتمین آیه، به آفرینش «نفس» (روح و عقل) انسان، و آفریدگار نفس قسم یاد می‌کند، و سپس می‌افزاید: بعد از آن‌که خداوند، این روح را آفرید و موزون ساخت، طرق فجور و تقوا (راه‌های کجی و راستی) را به او الهام کرد، که این خود اشاره لطیفی است به ادراکات فطری انسان، که از روز نخست در درون جان او از طریق تعلیم الهی، نهاده شده است.
این بود مجموعه هشت عنوان مختلفی که در قرآن مجید، برای اشاره به گوهر عقل و خرد از آنها استفاده شده، و اهمیّت این منبع شناخت را در ابعاد مختلفش روشن می‌سازد.
ص: 150

***
آنچه در بالا گفته شد و نمونه‌هایی از آیات آن ذکر گردید در مورد اصل گوهر عقل بود، و اما در مورد کار و فعالیت آن نیز، تعبیرات متعددی در قرآن مجید آمده است که هریک از این تعبیرات یکی از ابعاد و زوایای آن را روشن می‌سازد به این ترتیب که:
در نهمین آیه مورد بحث سخن از «تذکر» است می‌فرماید: خدا به این منظور آیاتش رای برای مردم تبیین می‌کند که متذکر شوند، تذکر به معنای حفظ و یادآوری مطالب یکی از کارهای مهم عقل است که اگر نبود انسان از علوم خود هیچ بهره‌ای نمی‌برد.
باز در این‌جا به تعبیرات مختلفی در قرآن برخورد می‌کنیم: گاه مطلب را مانند آیه فوق با جمله «لعل» که در این‌گونه موارد برای بیان هدف است مطرح می‌کند، و گاه به صورت توبیخ و سرزنش «أفَلا تَتَذَکَّروُن».
(1)
و گاه به عنوان سرزنش از افرادی که اندیشه خود را به کار نمی‌اندازند و حقایق را حفظ و یادآوری نمی‌کنند «قَلِیْلًا ما تَذَکَّروُن»(2)
***
در دهمین آیه سخن از «تفکر» است، و بعد از آن‌که در یک استفهام انکاری می‌پرسد آیا «نابینا» و «بینا» یکسان است؟ با لحن سرزنش‌آمیزی می‌گوید: «آیا فکر نمی‌کنید» و همان‌گونه که اشاره کردیم «فکر» در واقع به معنای «تجزیه و تحلیل» مسائل مختلف برای راهیابی به عمق آنهاست، و طریقی است برای فهم بهتر و بیشتر.
باز در این‌جا تعبیرات متنوع است گاه می‌گوید: لَعَلَّکُمْ تَتَفکَّروُن؛ شاید شما اندیشه کنید» (بقره 219) گاه می‌گوید: «لَقْومٍ یَتَفَکَّروُن؛ برای جمعیتی که تفکر می‌کنند» (یونس 24، رعد 3، نحل 11) و گاه می‌فرماید: «أَوْلَمْ یَتَفَکَّروُا فی أنْفُسِهِمْ؛ آیا آنها در


1- انعام 80، هود 24، نحل 90، مؤمنون، 85، صافات 155.

2- نمل 62.

ص: 151
دل خود نیندیشیدند؟» (روم 8)
***
در یازدهمین آیه سخن از «فقه» به معنای فهم و درک عمیق است، می‌گوید:
«ببین ما چگونه آیات خود را برای آنها با انواع بیان ذکر می‌کنیم شاید آنها بفهمند و درک کنند».
در این‌جا نیز گاه «لَعَلَّهُم یَفْقَهُون» آمده (مانند آیه فوق) و گاه «لِقَومٍ یَفْقَهُونَ؛ برای گروهی که می‌فهمند» (انعام 98)
و در جای دیگر «لَوْ کانُوا یَفْقَهُون اگر آنها می‌فهمیدند» (توبه 81)
و در موارد دیگر «بَلْ کانُوا لا یَفْقَهُونَ الّا قَلیْلا؛ آنها جز کمی نمی‌فهمند» (فتح 15) که همه بیانگر اهمیّت فوق‌العاده مسأله تفقه و ادراکات عقلی است.
و همان‌گونه که اشاره شد «فقه» به معنای «درک مسائل پنهانی از طریق مشاهده مسائل اشکار» است که این یکی از ابعاد درک عقلی است.
***
در دوازدهمین آیه بحث از «شعور» است که پس از نهی مؤمنان از این‌که شهیدان راه خدا را مرده نگویند، می‌فرماید: «آنها زندگانند ولی شما درک نمی‌کنید»
البتّه «شعور» گاه به معنای احساس ظاهری می‌آید، و گاه به معنای احساس درونی که همان درک عقلی است، و در قرآن مجید در هر دو معنا به کار رفته است.
قرآن در آیات زیادی گروهی را که «شعور» خود را به کار نمی‌گیرند با تعبیراتی مختلفی مورد مذمت قرار داده.
(1)
***
در سیزدهمین آیه گفتگو از «بصیرت» است، ضمن اشاره به یکی از آثار تقوا می‌فرماید: «افراد متقّی هنگامی که گرفتار وسوسه‌های شیطان شوند ناگهان به


1- شعرا 113، حجرات 2، بقره 9، آل‌عمران 69، انعام 26، انعام 123، مؤمنون 56.

ص: 152
یاد خدا می‌افتند و بصیرت می‌یابند و حقیقت را درک می‌کنند و از دام وسوسه‌های شیاطین رهایی می‌یابند».
«بصیرت» و «ابصار» که به معنای بینایی است گاه با چشم ظاهر صورت می‌گیرد و جنبه حسی دارد، و گاه با چشم درون و عقل خرد و به معنای ادراکات عقلی است، و آیه مورد بحث از آیاتی است که این واژه در آن به معنای دوّم به کار رفته است.
قرآن مجید گاه می‌گوید: «انسان نسبت به خویشتن بصیرت و آگاهی دارد؛ بَلِ الأَنسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصِیْرُةٌ» (قیامت 14) و گاه به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌گوید: «به مردم بگو: این راه من است که من و پیروانم با بصیرت کامل همگان را به سوی خدا دعوت می‌کنیم؛ قُلْ هذِهِ سَبِیْلیِ أَدُعُوْا إلَی اللَّهِ عَلی بَصِیَرةٍ أَنا وَمَنِ اتَّبَعنَی» (یوسف 108).
مسلّماً در تمام این موارد بصیرت به معنای آگاهی‌هایی است که از طریق خرد برای انسان پیدا می‌شود.
***
و سرانجام در چهاردهمین و آخرین آیه سخن از «دِرایَت» است، درایت به معنای هوشیاری و آگاهی بر مسائل پنهان یا غیر محسوس، می‌فرماید:
«هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه می‌کند؟ و هیچ‌کس نمی‌داند در کدام سرزمین از دنیا می‌رود؟»
قابل توجه این‌که ماده «درایت» در قرآن مجید همواره به صورت منفی به کار رفته، یعنی در مواردی که صحبت از عدم درایت انسان است و این نشان می‌دهد که درایت مفهوم عمیقی از درک و فهم دارد که برای همه‌کس حاصل نمی‌شود.
***
از مجموع آیات چهاردهگانه بالا نتایج زیر به دست می‌آید:
1- قرآن «عقل و خرد» انسان را به عنوان یکی از منابع اصیل، معرفت شناخته، و
ص: 153
اهمیّت فوق‌العاده‌ای برای آن قائل شده است.
2- قرآن همگان را به تعقل و تفکّر بیشتر در همه مسائل دعوت می‌کند.
3- قرآن به ابعاد گوناگون روح آدمی، توجه خاصی کرده و روی هریک از آنها تأکید می‌کند.
4- قرآن فعالیت‌های روح را در زمینه ادراک واقعیات با تعبیرات مختلفی ذکر کرده و روی هریک در جای خود تکیه می‌کند.
ولی با این حال قرآن موانع متعددی برای ادراک صحیح عقلی بر شمرده که در بحث «موانع معرفت» به خواست خدا مطرح خواهد شد.
***
توضیحات:
1- ادراکات عقلی از دیدگاه فلسفه.
با اینکه ادراکات عقلی از نظر غالب فلاسفه به عنوان یک منبع مهم معرفت شناخته شده، «فلاسفه حسی» چنان‌که قبلًا نیز اشاره کردیم با این امر به مخالفت برخاسته، و ادراکات عقلی را به کلی از درجه اعتبار ساقط دانسته، و راه شناخت واقعیت‌ها را منحصر به تجربه‌های حسی می‌دانند.
بیشترین بهانه آنها در این زمینه چند امر است:
1- اختلاف میان فلاسفه در مسائل عقلی با این‌که هر کدام برای اثبات عقیده خود دلایلی ظاهراً منطقی ذکر می‌کنند.
2- وقوع خطا در اعتقادات بسیاری از دانشمندان به گونه‌ای که در موارد فراوانی خودشان اعتراف به اشتباه خود نموده، و در مقام اصلاح بر آمده‌اند.
3- این موضوع را نیز باید بر دو امر سابق اضافه کرد که جهش و پیشرفت سریعی که در علوم طبیعی در قرون اخیر رخ داده و بسیاری از رازهای جهان طبیعت از طریق تجربه‌های حسی گشوده شده، این فکر را تقویت کرده که تنها می‌توان بر همین منبع حسّ تکیه کرد، و بر هر چه غیر آن است باید قلم بطلان
ص: 154
کشید.
در «تاریخ فلسفه» می‌خوانیم: بهانه‌هایی شبیه همین موضوعات سبب شد که در یونان قدیم افکار سوفسطایی که همه واقعیات را اعم از حسی و غیر حسی انکار می‌کرد قوت گیرد: از یک سو اختلاف فلاسفه را دیدند، و از سوی دیگر در دعاوی زیادی که در دادگاه‌ها مطرح می‌شد وکلای زبردستی به دفاع از موکل خود بر می‌خاستند که هرکس از افراد عادی استدلال آنها را می‌شنید حق را به موکل آنها می‌داد، آن چنانکه گاه شنوندگان هر دو طرف را با این‌که در دو جهت مخالف قرار داشتند صاحب حق می‌شمردند! و این فکر قوت گرفت که ممکن است اصلًا واقعیتی وجود نداشته باشد!
ولی برای رفع همه این اشتباهات باید در بررسی مسأله ادراکات عقلی اولًا «ادراکات بدیهی» را از «نظری» جدا کرد، چرا که خطاها مربوط به قسمت بدیهی نیست، هیچ‌کس در این‌که عدد 2 نصف 4 است، و یا این‌که شی‌ء واحد در آن واحد و مکان واحد نمی‌تواند هم موجود و هم معدوم بوده باشد، خطا نمی‌کند، و اگر بعضی در این‌گونه موارد نیز اظهار تردید یا اظهار اعتقاد خلاف کرده‌اند در واقع با الفاظ بازی می‌کنند، و مثلًا «ضدین» و «نقیضین» را طور دیگری تفسیر می‌نمایند، وگرنه در اصل مطلب هیچ اختلافی نیست.
ثانیاً در امور استدلالی نیز اگر میزان دقیقی به کار رود خطا رخ نمی‌دهد، خطا از آن‌جا سر می‌زند که میزان‌ها نمی‌تواند دقیق باشد، و لذا در مسائل ریاضی که میزان دقیقی برای سنجش در دست است اختلافی میان ریاضیدان‌ها نیست، و نتیجه‌ها قطعی است، چرا که معیارهای روشن برای امتحان صحیح و باطل بودن نتیجه هر مسأله‌ای در دست است.
ثالثاً این‌که ما می‌گوییم در ادراکات عقلی خطا وجود دارد این خود دلیلی بر قبول ادراکات عقلی است نه بر نفی آنها، چرا که وقتی سخن از خطا می‌گوییم مفهومش این است که واقعیت‌هایی را پذیرفته‌ایم که با توجه به آنها می‌توان پی برد که فلان عقیده خطاست.
ص: 155
مثلًا همین که می‌گوییم چون میان فلاسفه اختلاف است معلوم می‌شود گروهی بر خطا هستند به خاطر آن است که پذیرفته‌ایم محال است دو اعتقاد متضاد هر دو صحیح باشد، این خود یک ادراک عقلی بدیهی است و لذا شبیه همین نکته را در مورد کسانی که می‌گویند: «چون حس خطا می‌کند پس از درجه اعتبار ساقط است» ذکر کردیم و گفتیم وقتی می‌گوییم: حسّ بینایی گرفتار خطا می‌شود، زیرا مثلًا یک نقطه نورانی اگر به سرعت حرکت کند آن را به صورت یک خط آتشین ممتد می‌بیند، مفهومش این است که به عنوان یک واقعیت، وجود نقطه نورانی و حرکت آن درک کرده‌ایم، و چون «نقطه» و «خط» متضادند پس آنچه را به صورت خط آتشین می‌بینیم خطاست، اینها همه اعتراف ضمنی به وجود واقعیت‌ها و امکان درک آنهاست.
آخرین سخن این‌که تمام کسانی که به مخالفت با «ادراکات عقلی» برخاسته‌اند در حقیقت با کمک همین ادراکات عقلی می‌خواهند مدعای خود را اثبات کنند، یعنی عملًا ادعای خود را نقض کرده، و با ادراکات عقلی به جنگ ادراکات عقلی رفته‌اند.
***

2- مقام عقل در روایات اسلامی

در روایات اسلامی بیش از آنچه تصور شود به گوهر عقل و خرد بها داده شده، و به عنوان اساس دین، بزرگترین غنا، برترین سرمایه، راهوارترین مرکب، بهترین دوست، و بالاخره معیار و میزان برای تَقَّرِب الی اللَّه و کسب پاداش معرفی گردیده است.
از میان ده‌ها یا صدها روایت پر ارزش که در منابع مختلف در این زمینه از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه هدی علیه السلام رسیده است تنها به ذکر دوازده روایت نمونه قناعت می‌کنیم.
1- پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «قِوامُ الْمَرءِ عَقْلُهُ، وَلادِیْنَ لِمنْ لا عَقْلَ لَهُ؛ اساس

ص: 156
موجودیت انسان عقل اوست، و آن‌کس که عقل ندارد دین ندارد»!
(1)
2- امیرمؤمنان علی علیه السلام می‌فرماید: «لا غِنی کَالْعَقْلِ وَلا فَقْرَ کَالْجَهْلِ؛ «هیچ بی‌نیازی همچون عقل نیست، و هیچ فقری همچون جهل»!(2)
3- در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام می‌خوانیم: «ان اللَّه تبارَکَ وَ تَعالی یُحاسِبُ الناسَ علین قَدرِ ما آتاهُمْ مِنَ العُقولِ فی دارِ الدُّنیا؛ «خداوند متعال مردم را به مقدار عقلی که در دنیا به آنها داده است محاسبه می‌کند».(3)
4- در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است: «انَّ الثَّوابَ عَلی قَدَرِ الْعَقْلِ؛ ثواب و پاداش عمل به نسبت عقل است».(4)
5- در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌خوانیم: «ما قَسَّمَ اللَّه لِلعِبادِ شَیئاً أَفْضَلَ مِنَ الْعَقْلِ ... وَما أَدّی الْعَبْدُ فَرائضَ اللَّه حَتی عَقَلَ عَنُه، وَلا بَلَغَ جَمْیعُ الْعایِنَ فی فَضْلِ عِبادَتِهِمْ ما بَلَغَ العاقِلُ؛ خدا در میان بندگانش نعمتی برتر از عقل تقسیم نکرده، و بندگان فرایض الهی را بجا نمی‌آورند تا آنها را با عقل خود دریابند، و تمام عابدان در فضیلت عبادتشان به پایه عاقل نمی‌رسند».(5)
6- در حدیثی می‌خوانیم که امام موسی بن جعفر علیه السلام به «هشام بن حکم» فرمود:
«یا هِشام! ما بَعَثَ اللَّه أَنْبِیائَه وَرُسُلَه عِبادِهِ الّا لِیَعْقِلُوا عَنِ اللَّه، فَأحْسَنُهُمْ إسْتِجابَةً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَةً، وأَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّه أحْسَنُهْم عَقَلًا، وَأکْمَلُهُم عَقْلًا أَرفَعُهم دَرَجَةً فی الدُّنیا وَالآخِرَة؛ خداوند پیامبران و رسولانش را به سوی بندگانش نفرستاد مگر به این منظور که درباره خداوند عاقل‌تر شوند، بنابراین بهترین بندگانی که دعوت آنها را اجابت کردند کسانی هستند که معرفت بهتر داشته باشند، و آنها که از کار خدا آگاهترند عاقل‌ترند، و آنها که عقلشان کامل‌تر است مقامشان در دنیا و آخرت برتر است».(6)


1- بحارالانوار، جلد 1 صفحه 94، حدیث 19.

2- نهج‌البلاغه، کلمات قصار، جمله 54.

3- بحارالانوار، جلد 1، صفحه 106، حدیث 2.

4- اصول کافی، جلد 1، صفحه 12، حدیث 8،( کتاب العقل و الجهل).

5- اصول کافی، جلد 1، صفحه 12، حدیث 11.

6- کافی، جلد 1، صفحه 16.

ص: 157
7- در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده است که فرمود: «لِکُلِّ شَی‌ءٍ آلَةٌ وعُدَّةٌ، وآلَةُ المُؤْمِنِ وَعُدَّته العَقلُ ولِکُلِّ شَی‌ءٍ مَطِیَّةُ الْمَرءِ الْعَقُلُ، وَلِکُلِّ شَی‌ءٍ غَایةٌ وَغایَةُ العِبادَةِ الْعَقْلُ ...؛ برای هر چیز ابزار و وسایلی است، و ابزار و وسایل مؤمن عقل است، و برای هر چیز مرکبی است و مرکب راهوار انسان عقل است، و برای هر چیز هدفی و هدف از عبادت عقل است»!
(1)
8- در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است: «اذا أَرادَ اللَّه أنْ یُزِیْلَ مِنَ عَبْدٍ نِعْمَةً کانَ اوَّلُ ما یُغَیِّرُ مِنْهُ عَقْلُهُ؛ هنگامی که خداوند بخواهند نعمتی را از بنده‌اش (به خاطر ناسپاسی) بگیرد اوّلین چیزی را که از او دگرگون می‌سازد عقل اوست»(2).
9- در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام آمده است: «العَقْلُ صاحِبُ جَیْشِ الرَّحْمنِ، وَالهَوی قَائدُ جَیْشِ الشَّیْطانِ والنَّفْسُ مُتَجاذَبَةٌ بَیْنَهما، فَایُّهما غَلَبَ کانَ فی حَیِّزِهِ؛ «عقل فرمانده لشکر خدای رحمان است، و هوا پرستی فرمانده لشکر شیطان، و نفس انسانی در میان این دو در کشمکش است، هر کدام غالب شوند انسان در قلمرو او قرار می‌گیرد»!(3)
10- در حدیث دیگری از علی علیه السلام آمده است: «الْعُقُولُ ائمَةُ الأَفْکارِ، واْلأَفْکارُ أئَمةُ الْقُلُوبِ، وَالقُلُوبُ أئَمةُ الحَوَاسِّ، وَالحَوَاسُّ ائمَةُ الاعضاءِ؛ عقل‌ها پیشوایان افکارند، و افکار پیشوایان عواطفند، و عواطف پیشوایان حواسند، و حواس پیشوایان اعضایند»(4) (به این ترتیب اعضای انسان بر حواس او تکیه می‌کنند، و حواس او از عواطف او کمک می‌گیرند و عواطف بر افکار تکیه می‌کنند، و افکار بر عقل‌ها!).
11- در حدیثی از رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم آمده است: «إنَّ الرَّجُلَ لَیَکُونَ مِنْ أَهْلِ الجِهاد، وَ مِنْ


1- بحارالانوار، جلد 1، صفحه 95، حدیث 34.

2- بحارالانوار، جلد 1، صفحه 94، حدیث 20.

3- غرر الحکم.

4- بحارالانوار، جلد 1، صفحه 96، حدیث 40.

ص: 158
أَهْلِ الصَّلاةِ وَ الصِّیامِ، وَمِمَّنُ یَاْمُرُ بِالْمَعرُوفِ وَ یْنهی عَنِ المُنکَرِ، وَلا یُجْزی یَومُ الْقِیامَةِ الّا عَلی قَدْرِ عَقْله؛ انسان ممکن است اهل جهاد و اهل نماز و روزه و از امر کنندگان به معروف و نهی کنندگان از منکر باشد، اما روز قیامت تنها به اندازه عقلش به او پاداش داده می‌شود»!
(1)
12- و در حدیثی از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم: «لا مُصِیْبَةَ کَعَدَمِ الْعَقْلِ؛ هیچ مصیبتی مانند بی‌عقلی نیست»!(2)
***

3- مخالفان حاکمیت عقل

با تمام اوصافی که درباره «عقل» گفته شد، و با تمام موقعیتی که این گوهر گرانبهای انسانی در آیات و روایات دارد با کمال تعجب افرادی را در گوشه و کنار می‌بینیم که زبان به مذمت عقل گشوده، و از این‌که عاقلند نالیده‌اند؟ و از این سخن عجیب‌تر دلایلی است- یا صحیح‌تر بهانه‌هایی است- که برای آن ذکر می‌کنند.
گاه می‌گویند «عقل» انسان را محدود می‌کند، و خوب و بد و حلال و حرام و درست و نادرست بر سر راه انسان می‌گذارد، و آزادی انسان را تا حد زیادی سلب می‌کند! چه خوب که این عقل نبود و ما از هر نظر آزاد بودیم، آزاد! ...
و گاه می‌گویند این عقل درد آفرین است، انسان هوشیار و حساس آسایشی ندارد، ولی آدم کم عقل و بی عقل شاد و خرم و خندان است، و به گفته شاعر آنها:
دشمن جان من است، عقل من و هوش من‌کاش گشاده نبود چشم من و گوش من!
یا به گفته دیگری:
عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری‌دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند!
یا به گفته دیگری:


1- مجمع البیان، جلد 10، صفحه 324.

2- بحارالانوار، جلد 78، صفحه 165.

ص: 159

خوش عالمی است عالم دیوانگی اگرموی دماغ ما نشود شخص عاقلی!
ولی روشن است که اینها جز یک مشت سفسطه یا مزاح یا کنایه برای مفاهیم دیگری نیست، و گویندگان اشعار فوق نیز بسیار بعید به نظر می‌رسد که منظوشان مذمت عقل باشد، بلکه بطور کنایه می‌خواهند این واقعیت را تفهیم کنند که در اطراف خود مسائل دردناکی را می‌بینند که مردم از آن غافلند.
یا این‌که منظورشان از این دیوانگی نوعی مفهوم عرفانی آن است یعنی عاشق بی‌قرار حق بودن، و همه چیز دنیای مادی را در پای او قربانی کردن.
به هر حال، درست است که عقل انسان را محدود می‌کند، ولی این محدودیت افتخار انسان و مایه تکامل او است این درست به این می‌ماند که کسی بگوید:
آگاهی بر علم طب، انسان را در انتخاب نوع غذا، و مسائل دیگر زندگی، تا حد زیادی محدود می‌کند، آیا این محدودیت عیب است؟ یا سبب سلامت انسان و نجات او از بیماری‌ها و گاه مسمومیت‌های کشنده است.
و اما این‌که عقل همیشه باری از غم بر دل انسان می‌گذارد این غم نیز افتخار است، و نشانه کمال، آیا انسان اگر طبق مثل معروف سقراطی باشد؟ «ضعیف و لاغر بهتر است، یا خوکی باشد فربه و چاق»؟!
بله اگر ما مسأله تکامل انسان را به کلی نادیده بگیریم، و اصل را بر لذت مادی زودگذر بگذاریم، آن چنان که گروهی از مادیین که طرفدار اصالت لذتند می‌گویند، ممکن است بعضی از این سخنان درست باشد، ولی با دیدگاه یک انسان موحد که برای بشر حرکت و رسالت و هدف و تکامل قائل است این حرف‌ها مسخره و چندش‌آور است.
تازه مادیین طرفدار اصل لذت نیز مجبورند برای همان حفظ لذت محدودیت‌های زیادی را از طریق قوانین اجتماعی بپذیرند، و غم و اندوه‌هایی را از این رهگذر برخود هموار کنند، و اینجاست که می‌فهمیم اگر انسان از سرچشمه وحی و تعلیمات انبیا دور بیفتد در چه پرتگاه‌هایی سقوط خواهد کرد؟!
مسائل مربوط به دوّمین منبع شناخت یعنی «عقل و خرد» را در این‌جا پایان داده به سراغ سوّمین منبع می‌رویم، هر چند مسائل گفتنی هنوز در این‌جا بسیار است.
ص: 160

سوّمین منبع معرفت: «تاریخ و آثار تاریخی»

اشاره


ص: 161

اشاره

در قرآن مسائل تاریخی به دو صورت مطرح شده است:
1- به صورت مدون، یعنی قرآن مجید قسمت‌های زیادی از تاریخ اقوام پیشین را برای مسلمانان با الفاظ و عبارات ظریف و دقیقی بازگو می‌کند، و نقاط تاریک و روشن زندگانی آنها با ذکر پیامدهای آنها نشان می‌دهد، تا سبب آگاهی و بیداری و معرفت نسبت به مسائل مختلف گردد، و انسان‌ها حقایق زندگی خویش را در آیینه تاریخ پیشینیان ببینند.
2- به صورت تکوین، یعنی ارائه آثار تاریخی بازمانده از اقوام پیشین، آثاری که خاموش است اما یک دنیا غوغا دارد، آثاری که می‌تواند تاریخ گذشته را به روشنی ترسیم کند، و آیینه‌ای می‌گردد پیشاپیش روی انسان تا چهره زندگی خود و آینده خویش را در آن ببیند.
نخست سراغ نمونه‌هایی از هر دو بخش می‌رویم:
1- لَقَدْ کانَ فِی قِصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِاوْلیِ الأَلبابِ (یوسف/ 111).
2- فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعلّهُم یَتَفکَّروُن (اعراف/ 176).
3- ذلِکَ مِنْ أنباءِ الْقُری نَقُصُّه عَلَیکَ مِنها قائمٌ وَحصِیدٌ (هود- 100)
4- نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیکَ احَسنَ القَصَصِ بَما أَوْحَیْنا الَیْکَ هَذا الْقُرآنَ وَ إنْ کُنْتَ مِنْ قَبلِهِ لَمِنَ الغافِلین (یوسف/ 3)
5- فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَکالَ الآخِرَةِ وَ الاولی إنَّ فی ذلِک لَعِبْرَةً لِمنْ یَخْشَی (نازعات/ 25 و 26)
6- أَفَلَمْ یَسِیُروا فِی الأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُم قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بها أَو آذانٌ یَسَمَعَونَ بِها (حج/ 46)

ص: 162
7- افَلَمْ یَسِیرُوا فِی الأَرِضِ فَیَنْظُروا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّدِیْنَ مِن قَبْلِهْم دَمَّرَ اللَّهُ عَلَیِهم وَللِکافِرینَ أَمْثالُها (محمّد/ 10)
8- قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ سَنَنٌ فَسِیرُوا فِی الأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ (آل‌عمران/ 137)
9- قَلْ سِیرُوا فی الأَرْضِ فَأنْظُروا کَیْفَ بَدَءَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنْشِی‌ءُ الْنَّشْأَةَ الأَخِرةَ انَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَی‌ءٍ قَدیْرٌ (عنکبوت/ 20)
10- الَمْ تَرَ الی الَّذِی حَاجَّ إبراهیْمَ فی رَبِّهِ أَنْ اتاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ (بقره- 258)
11- أَلَمْ تَرَکَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعَادٍ- إرَمَ ذاتِ الْعِمَادِ (فجر/ 6 و 7)
12- الَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحابِ الفِیْل (فیل/ 1)
ترجمه
1- در سرگذشت‌های آنها درس عبرتی برای صاحبان اندیشه است.
2- این داستان‌ها را (برای آنها بازگو کن شاید بیندیشند (و بیدار شوند).
3- این از خبرهای شهرها و آبادی هاست که ما برای تو بازگو می‌کنیم، که بعضی (هنوز) برپا هستند و بعضی از میان رفته‌اند.
4- ما بهترین سرگذشت‌ها را از طریق وحی کردن این قرآن برای تو بازگو می‌کنیم، هرچند پیش از آن از غافلان بودی.
5- خداوند او را به عذاب آخرت و دنیا گرفتار ساخت- و در آن عبرتی است برای آنها که (از خدا) می‌ترسند.
***
6- آیا آنها سیر در زمین نکردند تا دل‌هایی داشته باشند که با آن حقیقت را درک کنند، یا گوش‌های شنوایی که ندای حق را بشنوند.
7- آیا در زمین سیر نکردند تا ببینند عاقبت کار کسانی که قبل از آنها بودند به کجا رسید؟ خداوند آنها را هلاک کرد، و برای کافران امثال این مجازات‌ها خواهد بود!
ص: 163
8- بیش از شما سنت‌هایی وجود داشت (و هر قوم طبق اعمال و صفات خود سرنوشت‌هایی داشتند) پس روی زمین گردش کنید و ببینید سرانجام تکذیب کنندگان (آیات خدا) چگونه بود؟!
9- بگو: در زمین سیر کنید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرد؟
سپس خداوند (به همین گونه) جهان آخرت را ایجاد می‌کند، خداوند بر هر چیز قادر است.
10- آیا ندیدی کسی را که با ابراهیم درباره پروردگارش محاجّه و گفتگو کرد.
11- آیا ندیدی پروردگارت با عاد آن شهر پر قدرت چه کرد؟
12- آیا ندیدی پروردگارت با اصحاب فیل (لشکر ابرهه) چه کرد؟
***

شرح مفردات:

«قصص» (بر وزن قفس) به معنای جستجو کردن و از آثار چیزی است(1) و «قصّه» را از این جهت «قصّه» گویند که در آن پی‌گیری از اخبار و حوادث گوناگون می‌شود، بنابراین «قصّه» تنها به معنای داستان نیست، بلکه از نظر ریشه لغت به معنای جستجو از اشیا است.
و به هر چیزی که پشت سر هم قرار می‌گیرد، نیز «قصص» گفته می‌شود.
و به قیچی از این نظر «مِقَصّ» گفته می‌شود که موها را پشت سر هم می‌چیند، و «قُصّه» (بر وزن غصّه) به معنای مجموعه موهای پیش سر است.(2)
«عبرت» در اصل از ماده «عبور» و «عبر» (بر وزن ابر) به معنای انتقال از حالتی به حالت دیگر است، و «عبور» در اصل در لغت عرب به معنای گذشتن از آب است، بوسیله شنا کردن، یا کشتی، یا پل و مانند آن، ولی بعداً در معنای


1- باید توجّه داشت که« قصص» هم معنای مصدری دارد، و هم جمع« قصّه» است، و در آیه 3 و 111 سوره یوسف که در بالا آوردیم، معنای جمعی دارد.

2- لسان العرب، مفردات راغب، مجمع البحرین.

ص: 164
گسترده‌تری به کار رفته است و به معنای انتقال از حالتی به حالت دیگر استعمال شده. سخن را از این جهت «عبارت» گویند که گذراست، و از زبان گوینده به گوش شنونده می‌رسد.
اما «عبرت» به معنای کیفیّت قابل مشاهده‌ای است که انسان بوسیله آن منتقل به چیزی که قابل مشاهده نیست می‌شود.
(1)
بعضی نیز گفته‌اند: «عبرت» به معنای دلالتی است که انسان را به مقصود می‌رساند(2) این واژه به معنای تعجب نیز آمده است (3) (شاید از این جهت که بسیاری از حوادثی را که انسان از طریق حوادث مهم و آشکار کشف می‌کند تعجب‌آمیز است).
«سَیْر» به معنای حرکت روی زمین است، بنابراین وقتی گفته شود «سیر فی الارض» جنبه تأکید پیدا می‌کند، راغب در مفردات می‌گوید: برای سیر در ارض دو معنا ذکر کرده‌اند: یکی حرکت جسمانی در روی زمین (و مشاهده موجودات و آثار مختلف آنها) و دیگر حرکت فکری و مطالعه درباره این موجودات جهان، بعضی نیز گفته‌اند سیر به معنای عبور ممتد در یک جهت است.(4)
«سیره» به معنای «روش» یا به معنای تاریخ زندگی افراد نیز از همین معنا گرفته شده است.
«رؤیت» در لغت به دو معنا آمده است به معنای مشاهده با چشم، و به معنای علم و آگاهی و مشاهده باطنی(5) و در قرآن مجید در بسیاری از موارد به معنای دوّم یعنی علم و آگاهی به کار رفته است و «رأی» نیز به معنای اعتقاد قلبی و نظریه است خواه اعتقاد قطعی بوده باشد یا اعتقاد ظنّی، و «رویه» و


1- مفردات راغب.

2- مجمع البیان، جلد 5، صفحه 271.

3- لسان العرب.

4- مجمع البیان، جلد 5، صفحه 268.

5- اوّلی متعدی به یک مفعول و دوّمی به دو مفعول( لسان العرب و مفردات).

ص: 165
«تروی» به معنای تفکر و یا تلاش و جستجو برای به دست آوردن یک نظریه است.
«نظر» نظر در اصل به معنای گردش چشم، و یا گردش فکر برای پی بُردن به چیزی، یا مشاهده آن است، و گاه به معنای جستجو و تفحص آمده، و گاه به معرفتی که بعد از فحص حاصل می‌شود.
(1)
در مجمع البحرین سه معنا برای «نظر» ذکر شده است: مشاهده چیزی، و دقت در چیزی با چشم، و تفکر برای به دست آوردن علم یا گمان.
«لسان العرب» نخست نظر را به «احساس چشم» معنا می‌کند، و سپس آن را به دو شاخه «نگاه کردن با چشم» و نگاه کردن با قلب، تفسیر کرده، و جالب توجه این است بعداً به حدیث پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: «النَّظَرُ عَلی وَجْهِ عَلیٍّ علیه السلام عِبادَةٌ» اشاره کرده، و در تفسیر آن از «ابن اثیر» نقل می‌کند که گفته‌اند: معنای حدیث این است که وقتی چشم مردم به علی علیه السلام می‌افتاد می‌گفتند:
«لا الهَ الّا اللَّه ما أَشْرَفَ هَذا الْفَتی لااله الا اللَّه ما أعَلَمَ هذا الفتی ...؛ لا اله الّا اللَّه، چقدر این جوان شریف است؟ لا اله الا اللَّه چقدر این جوان عالم و آگاه است) و به این ترتیب مشاهده علی 7 آنها را به عبادت و کلمه توحید دعوت می‌کرد.(2)
***

تفسیر و جمع‌بندی آیات

در نخستین آیه مورد بحث بعد از اشاره به سرنوشت دردناک گروهی از اقوام پیشین می‌فرماید: پی‌گیری آثار آنها و دقت در سرگذشت و سرنوشت این اقوام مایه عبرت برای صاحبان مغز و اندیشه است، آنها می‌تواند از این طریق به عوامل بدبختی و خوشبختی خویش پی ببرند، و راه نجات و هلاکت را از یکدیگر باز شناسند


1- مفردات راغب ماده نظر.

2- لسان العرب، جلد 5، ماده نظر.

ص: 166

***
و در دوّمین آیه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را مخاطب قرار داده، می‌گوید: برای این‌که اندیشه آنها را زنده کنی و به تفکر وادارشان نمایی سرگذشت اقوام پیشین و داستان‌های آنها را بر شمار و این خود می‌رساند که بیان صحیح تاریخ گذشتگان موجب بیداری افکار و منبع معرفت است.
***
و در سوّمین آیه بعد از بیان سرگذشت گروهی از اقوام پیشین مانند قوم نوح و قوم شعیب و قوم فرعون و لوط و عاد و ثمود می‌فرماید: این از خبرهای شهرها و آبادی‌هایی است که ما برای تو بازگو می‌کنیم که بعضی هنوز برپا هستند و بعضی در هم کوبیده و نابود شده‌اند. ما به آنها ستم نکردیم، آنها خودشان بر خویش ستم روا داشتند، و در آخر می‌افزاید: در اینها نشانه‌ای است برای کسانی که از عذاب آخرت می‌ترسد.
و در چهارمین آیه که در آغاز سوره یوسف آمده برای آماده ساختن شنوندگان می‌فرماید: ما بهترین داستان‌ها و سرگذشت‌ها را در این وحی آسمانی قرآن برای تو بیان می‌کنیم و از حقایقی با خبر می‌شوی که قبلًا آگاه نبودی، و از این طریق معرفت بیشتر می‌اندوزی.
در این چهار آیه روی موضوع «قصه» یا «قصص» که به معنای پی‌گیری و جستجو و تحلیل اخبار و حوادث پیشین است به عنوان یک وسیله معرفت تکیه شده.
***
در پنجمین آیه بعد از اشاره به عذاب دردناک فرعون می‌فرماید: خداوند او را به عذاب آخرت و دنیا مجازات کرد و در این ماجرا عبرتی است که برای صاحبان خشیت و خدا ترسان.
در این آیه روی عنوان «عبرت» که به معنای انتقال و عبور از حالت قابل مشاهده به حقایقی که قابل مشاهده نیست تکیه شده است
ص: 167

***
در ششمین و هفتمین و هشتمین و نهمین آیات روی مسأله «سیر در ارض» تکیه شده، در یک جا می‌گوید: اگر آنها در روی زمین به گردش می‌پرداختند و آثار باقیمانده پیشینیان را تماشا می‌کردند قلب و عقل آنها بیدار می‌شد و گوش‌های شنوایی برای درک حق پیدا می‌کردند.
در جای دیگر کافران را مورد سرزنش قرار می‌دهد که چرا جهانگردی و سیر در ارض نکردند تا عاقبت اقوامی را که به عذاب الهی گرفتار شدند، با چشم خود ببینند، و بدانند امثال آن در انتظار آنهاست.
و در جای دیگر همه مردم، یا همه مسلمان‌ها را مخاطب ساخته، می‌گوید: پیش از شما سنت‌هایی وجود داشت و اقوامی با اعمال و کردارهای مختلف روی کار آمدند، برخیزند و آثار آنها را در نقاط مختلف جهان ببینید، تا بدانید عاقبت کار کسانی که دعوت انبیای الهی را تکذیب کردند به کجا منتهی شد؟
و در یک جا نیز، مردم را به سیر در ارض برای جستجوی آغاز آفرینش و پی بردن از آن به مسأله معاد دعوت می‌کند.
***
آیات دهم و یازدهم و دوازدهم تکیه روی مسأله مشاهده و «رؤیت» می‌کند، اما نه با چشم ظاهر که با چشم دل.
و در هر سه آیه ظاهراً روی سخن به شخص پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است، ولی منظور همه مؤمنان بلکه همه انسان‌ها می‌باشد، به عنوان استفهام تقریری او را مخاطب ساخته، گاه می‌گوید: آیا تاریخ این مردی را که بر اثر غرور سلطنت به محاجّه درباره خدا با ابراهیم علیه السلام برخاسته بود، ندیدی که عاقبت کارش به کجا رسید؟ همان «نمرود» گردنکش و مغرور و طغیانگر
و گاه می‌گوید: آیا ندیدی خدا به قوم عاد و شهرهای آباد آنها چه کرد؟!
و آیا ندیدی بر سر اصحاب فیل چه آمد، همان‌ها که به قصد درهم کوبیدن خانه کعبه با لشکر انبوه فراوان از سرزمین «یمن» به راه افتادند، و خداوند آن لشکر
ص: 168
عظیم قدرتمند را با سنگریزه‌های کوچکی که به وسیله پرندگان ضعیف و ناچیزی پرتاب می‌شد در هم کوبید؟
مسلّماً نه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و نه مسلمانان، ابراهیم و نمرود و محاجّه آنها را با چشم ندیده بودند، و هم‌چنین قوم عاد و شهرهای آبادشان را، شخص پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در همان سالی که داستان فیل واقع شد طبق روایت مشهور متولّد شد، و طبعاً این ماجرا را ندیده و اکثریت مسلمانان نیز چنین بودند. بنابراین منظور از رؤیت دقت در تاریخ آنها و سرگذشت آنان است.
نکته قابل توجه این‌که در پنج آیه اوّل تکیه بر تاریخ مدوّن یعنی آنچه در صفحات کتب تاریخی آمده است شده، و در چهار آیه بعد تکیه بر تاریخ زنده تکوینی، یعنی آثاری که از اقوام پیشین در نقاط مختلف جهان باقی مانده.
سه آیه اخیر نیز ممکن است اشاره به تاریخ مدوّن باشد یا تاریخ زنده خارجی و یا هر دو، و از مجموع این آیات (و نظایر آن در قرآن مجید) ارزشی را که قرآن برای هر دو قسم تاریخ به عنوان منبع معرفت و آگاهی قائل است روشن می‌شود.
در یک جا مردم را بسیج می‌کند که شخصاً بروند و قصرهای فراعنه، ویرانه‌های شهرهای عاد و ثمود، کاخ‌های نمرودیان، و سرزمین زیر و رو شده قوم لوط را با چشم خویش ببینند، و معرفت بیندوزند.
و در جای دیگر قرآن خودش این سرگذشت‌ها را با دقت و موشکافی شرح می‌دهد و نکات عبرت‌آموز آنها را یک به یک بازگو می‌کند، و عاقبت «مکذبان» و «کافران» و «ظالمان» و «هوسبازان» را در لابه‌لای این بحث‌های تاریخی روشن می‌سازد.
در حقیقت گاه مردم را به «مصر» می‌برد، و آثار باستان را به آنان نشان می‌دهد، و خفتگان در دل خاک را در برابر آنها مجسم می‌کند، و تخت‌های رفته بر تاراج را در برابر دیدگان آنها قرار می‌دهد و گاه بخت‌های واژگون شده از تخت‌ها را،
ص: 169
خلاصه آنچه گذشته در دل آینده پنهان داشته بر عیان نشان می‌دهد.
(1)
و گاه دست آنها را می‌گیرد و به شهرهای ویران شده «سدوم» مرکز زندگانی قوم لوط می‌برد، و از آن‌جا به بهشت شدّاد، و از آن‌جا به سرزمین بابل، مرکز فرمانروایی نمرود، و از آن‌جا به مناطق دیگر.
ایوان مدائن را آیینه عبرت می‌کند و از کنگره هر قصری پندی نو می‌دهد، خلاصه قرآن در مسأله تعلیم و تربیت و آگاهی و معرفت تکیه فراوانی بر تاریخ و سرگذشت پیشینیان در کتاب‌ها و در صفحه زمین دارد، و این مسأله در خور دقت فراوان است.
***
توضیحات

1- آیینه جهان نمای تاریخ!

مهمترین محصول عمر انسان «تَجارِب» اوست تجاربی که می‌تواند برای زندگی بهتر، و جهاد بیشتر، و تکامل فزونتر راهگشا باشد.
ولی یک انسان مگر چقدر می‌تواند در عمر کوتاه خود تجربه کند؟ بیست سال؟



1- تعبیرات فوق اشاره به شعر معروف« سرمد» است که می‌گوید:
به مصر رفتم و آثار باستان دیدم‌به چشم آنچه شنیدم زداستان، دیدیم!
بسی چنین و چنان خوانده بودم از تاریخ‌چنین فتاد نصیبم که آن‌چنان دیدم
گذشته در دل آینده هر چه پنهان داشت‌به بصر از تو چه پنهان که بر عیان دیدم
تو تخت دیدی و من بخت واژگون از تخت‌تو نقش ظاهر و من نقش ناتوان دیدم!
تو تاج دیدی و من تخت رفته بر تاراج‌تو عاج دیدی و من مشت استخوان دیدم
تو چشم دیدی و من دیده حریصان بازهنوز در طمع ملک جاودان دیدم؟ 144- نهج‌البلاغه، خطبه 157.

ص: 170
پنجاه سال؟ هشتاد سال؟
تازه اگر در کوران‌های شدیدی که میدان تجربه است قرار گیرد، و عمر او به صورت یکنواخت نگذرد.
حال فکر کنید اگر بتوانیم تجربیات همه انسان‌ها را که در یک عصر زندگی می‌کنند یک‌جا جمع کنیم، و از آن بالاتر تجارب همه انسان‌ها را در تمام قرون و اعصار، راستی چه حجم زیادی را تشکیل می‌دهد؟ و مسلّماً مبدأ معرفت و آگاهی بسیار عظیمی است.
تاریخ- به شرط این‌که به صورت کامل و صحیحی تنظیم شود- مجموعه تجارب همه انسان‌ها را در تمام قرون و اعصار پیش روی مطالعه کنندگان می‌گذارد؛ حتی اگر ناقص هم باشد به نسبت در برگیرنده تجارب ادوار پیشین است.
اهمیّت تاریخ از این نظر روشن‌تر می‌شود که بدانیم کمتر حادثه‌ای در زندگی امروز می‌توان یافت که نمونه، یا نمونه‌هایی از آن در گذشت واقع نشده باشد. و این‌که می‌گویند: «تاریخ پیوسته تکرار می‌شود» یک واقعیت است، البتّه ممکن است موارد استثنایی داشته باشد ولی اکثریت قریب به اتفاق حوادث در این قانون کلی جمع است.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در سخنان گرانبهایش به وضوح به این مطلب اشاره کرده، می‌فرماید: «عِبادَ اللَّه انَّ الدَّهْرَیَجْری بِالباقینَ کَجَرِیهِ بِالْماضینَ؛ ای بندگان خدا! روزگار در مورد بازماندگان همان‌گونه جریان می‌کند که درباره گذشتگان جریان داشت»!(144)
و در حدیث معروفی آمده است که آنچه در این امت اسلامی واقع می‌شود نمونه‌ای از آن در بنی‌اسرائیل تحقق یافته است.
این‌جاست که اهمیّت و موقعیت تاریخ و مقام آن در عرصه معرفت و شناخت کاملًا روشن می‌شود.
ص: 171
به جرأت می‌توان گفت که با تحلیل و بررسی دقیق تاریخ بشر عوامل شکست‌ها و ناکامی‌ها پیروزی‌ها و کامیابی‌ها شکوفایی تمدن‌ها سقوط و انقراض حکومت‌ها. سرانجام ظلم و بیدادگری. عاقبت عدل و داد. آثار اتحاد کلمه و حرکت و تلاش و کوشش. نقش علم و آگاهی:
و عواقب دردناک جهل و سستی و تنبلی، همه در آیینه جهان نمای تاریخ منعکس است.
اگر آن شاعر دانشمند از خدا عمر دوباره می‌خواست و می‌گفت:
مرد خردمند پسندیده راعمر دو بایست در این روزگار
تا به یکی تجربه اندوختن‌با دگری تجربه بستن به کار
باید به او گفت: اگر تاریخ را دقیقاً بررسی کند عمر دوباره که سهل است عمر صد باره، و هزار باره به تو داده می‌شود!
و چه زیبا فرمود امیرمؤمنان علی علیه السلام به فرزند گرامیش امام حسن مجتبی علیه السلام:
«ای بُنَیْ! إنِّی وَإنْ لَمْ اکُنْ عُمِّرْتُ عُمُرَ مَنْ کانَ قَبْلِی، فَقَدْ نَظَرتُ فی أعمالِهِمْ، وَفَکَّرتُ فی أَخبارِهِمْ، وَسِرْتُ فی آثارِهِمْ، حَتّی عُدْتُ کَاحَدِهِمْ، بَلْ کَأنِّی بِما إنْتَهی الیَّ مِنْ امُورِهِم قَدْ عُمِّرْتُ مَعَ اوَّلِهِمْ الی آخِرِهِم؛
فرزندم! من اگر چه تمام عمر پیشینیان را نداشته‌ام، ولی در اعمال آنها نظر افکنده‌ام، و در اخبارشان اندیشه نمودم، و در آثارشان سیر کردم آن چنان‌که گویی یکی از آنان شده‌ام، بلکه گویی به خاطر آنچه از تاریخ زندگی آنها به دست من رسیده، با همه آنها از آغاز تا آن‌جا من عمر کرده‌ام».
(1)
با توجه به آنچه گفته شد به خوبی روشن می‌شود که «تأسف» آن شاعر نکته سنج که می‌گوید:
افسوس که سودای من سوخته خام است‌تا پخته شود خامی من عمر تمام است
یا دیگری که می‌گوید:


1- نهج‌البلاغه، وصیت به امام حسن مجتبی علیه السلام.

ص: 172

تا توانستم ندانستم چه سودچون که دانستم توانستم نبود!
چندان موجّه به نظر نمی‌رسد، چرا که تاریخ بشریت می‌تواند بسیاری از این مشکلات را حل کند، و بسیاری از این کمبودها را جبران نماید.
البته ما منکر ضعف‌ها و نارسایی‌های تاریخ موجود کنونی نیستیم، ولی با همه موجود کنونی نیستیم، ولی با همه اشکالاتی که در تاریخ وجود دارد (و به زودی به آن اشاره خواهیم کرد) باز منبع غنی و پر فیضی است برای آگاهی و معرفت.
***

2- جاذبه‌های تاریخ

چرا تاریخ آموزنده است؟ پاسخ این سؤال چندان مشکل نیست، زیرا تاریخ را می‌توان به آزمایشگاه بزرگی تشبیه کرد که مسائل مختلف زندگی انسان در این آزمایشگاه به آزمون سپرده می‌شود.
بنابراین همان‌گونه که علوم آزمایشگاهی بسیاری از مسائل را در محدوده خود حل کرده، و براهین و دلایل زنده‌ای از طریق آزمون برای اثبات بسیاری از واقعیات ارائه داده است، تاریخ این آزمایشگاه بزرگ نیز مسائل مختلفی را در بوته خود آزمایش می‌کند، و «سیاه سیم زراندود» را از «طلای ناب» جدا می‌سازد، و پندارها را از میان می‌برد.
اگر در آزمایشگاه فیزیک و شیمی ظواهر یا ترکیب اجسام مورد بررسی قرار می‌گیرد در آزمایشگاه تاریخ، رمز پیروزی‌ها و شکست اقوام، دلیل پیشرفت و سقوط تمدن‌ها، و عکس العمل و واکنش صفات و روحیات مختلف اقوام و اشخاص، و نحوه عملکردها، به محک آزمایش زده می‌شود، آن هم با شیرینی و جاذبه بسیار.
به این ترتیب تاریخ وسیله خوبی است برای بررسی عوامل خوشبختی و بدبختی بشر.

ص: 173
و اگر می‌بینیم قرآن مجید این‌همه بروی تاریخ پیشینیان تکیه می‌کند، و بسیاری از سوره‌های قرآن ناظر به مباحث تاریخی است، و حتی گاهی اکثریت قریب به اتفاق آیات یک سوره را تاریخ پیشینیان تشکیل می‌دهد، ناشی از همین نکته است.
افراد لجوج و عنود ممکن است بسیاری از مسائل نظری را منکر شوند اما واقعیات مسلّم و قطعی تارخی را نمی‌توانند انکار کنند، به خصوص این‌که قرآن غالباً دست مردم را می‌گیرد و به سراغ آثار باقیمانده اقوام پیشین می‌برد و گفتنی‌ها را بر سر قبرهای آنان و بر فراز ویرانه‌های شهرهایشان باز می‌گوید.
تاریخ در حقیقت شاخه‌ای از مسائل تجربی است و از یک نظر می‌توان آن را در منبع «حس و تجربه» برای معرفت ادغام کرد، با این تفاوت که حس و تجربه مربوط به حال است، و تاریخ مربوط به گذشته، حس و تجربه ممکن است مربوط به خود ما باشد اما تاریخ مربوط به همه انسان‌هاست.
ولی اهمیّت فوق‌العاده این شاخه از تجربه ایجاب می‌کند که به صورت یک منبع مستقل معرفت مورد بررسی قرار گیرد.
***

3- دافعه‌ها و ناخالصی‌های تاریخ

با این‌که تاریخ آیینه بزرگ و جالبی برای نشان دادن، بسیاری از واقعیات است، ولی با نهایت تأسف همیشه دست‌های آلوده‌ای برای دگرگون ساختن چهره این آیینه شفاف مشغول فعالیت بوده است، به همین دلیل تاریخ ناخالصی‌های زیادی دارد که گاه شناخت «سره» از «ناسره» آن بسیار مشکل می‌شود.
دلیل آن نیز روشن است زیرا از یک سو نویسندگان تاریخ همیشه افراد بی‌طرف نبوده‌اند، بلکه با گرایش‌های شخصی یا گروهی خود تاریخ را به همان صورت که می‌خواستند نوشته‌اند و از سوی دیگر سلطه‌های جبّار در هر زمان تلاش و کوشش داشتند که تاریخ نویسان را تحت نفوذ خود درآورند و آنچه را

ص: 174
می‌خواهند به آنها دیکته کنند، و آنها نیز آنچه را آنها می‌خواهند بنویسند.
گرچه بعد از زوال حکومت هریک از این جبّاران و فراهم شدن جوّ آزادتر تلاش‌هایی برای اصلاح اشتباهات و ترمیم خرابی‌های گذشته تاریخ می‌شده است، ولی با این همه گاه این توفیق نصیب آنها نمی‌شد، و یا اصلاح و ترمیم‌ها کافی نبود.
جالب این‌که گاه با رفت و آمد حکومت‌های خود کامه که گرایش‌های متضاد داشتند چند بار مسائل تاریخی دگرگون می‌شد، فی المثل «بنی‌امیه» تاریخ اسلام را به شکلی تحریف می‌کردند و «بنی‌عباس» می‌آمدند و آن را به شکل دیگر دگرگون می‌ساختند، جانشینان «بنی‌عباس» نیز بار دیگر آن را به شکل جدیدی در آوردند.
یک روز استالین دیکتاتور روسیه تاریخ انقلاب کمونیستی را آن‌چنانکه می‌خواهد می‌نویسد، و حتی در مدارس در سرتاسر کشور تدریس می‌کند، جانشینان او که وی را جلاد خون آشامی می‌دانستند آن کتاب‌ها را جمع‌آوری کرده تاریخ انقلاب را به شکل دیگری نوشتند، و هم‌چنین هر گروهی سر کار می‌آمد طبق گرایش و مذاهب خود تاریخ این کشور را بازنویسی می‌کرد.
به همین دلیل بعضی به قدری به تاریخ بدبین شده‌اند که این جمله معروف را به عنوان مبالغه درباره آن گفته‌اند که: «تاریخ مجموعه حوادث و سرگذشت‌هایی است که هرگز واقع نشده، درباره اقوامی که هرگز وجود نداشته‌اند»!!
ولی انصاف باید داد که با تمام این ناخالصی‌ها باز هم تاریخ در جهات زیادی هنوز به عنوان یک منبع معرفت و شناخت قابل قبول است. چرا که تاریخ نیز مانند هر خبر دیگری دارای «متواتر» و «موثق» و «ضعیف» و «مجهول» است.
متواترات تاریخ را درباره کسانی امثال لشکر مغول و هیتلر و حوادث دردناک «اندلس» و صدها مانند آن نمی‌توان انکار کرد، آنچه بیشتر قابل نفی و اثبات و اشکال و ایراد است جزئیات تاریخ است که اگر آن هم با اخبار ثقات ثابت شود قابل قبول است، البتّه اخبار ضعاف آن نیز کم نیست.
ص: 175
این یک قضاوت عادلانه درباره تاریخ است، بنابراین نباید چشم و گوش بسته همه آنچه را گفته‌اند پذیرفت، و نه خط بطلان بر همه کتب تاریخی کشید.
از این گذشته دو بخش از تاریخ است که از هرگونه دستبرد محفوظ است:
تاریخی‌هایی که به صورت آثار خارجی و تکوینی در جهان باقیمانده که به سادگی نمی‌توان آنها را تحریف کرد، و قرآن مجید مخصوصاً روی این قسمت تکیه بسیار کرده، و آیات «سیر در ارض» به منظور آگاهی از تاریخ گذشتگان ناظر به این قسمت است.
و از آن بالاتر تاریخ‌هایی است که از طریق «وحی» به ما می‌رسد، مانند تواریخ قرآن که از هر نظر اصیل و ناب است، اصولًا همان‌گونه که بهترین قانون‌گذار خداست، بهترین «مورخ» نیز اوست، چرا که بر همه جزئیات احاطه دارد و گرایش‌های شخصی و گروهی درباره او بی‌مفهوم است، و با وجود این دو شرط اساسی او بهتر از هرکس می‌تواند تاریخ را بازگو کند.
جالب این‌که قرآن مجید گاهی یک داستان تاریخی را چندین بار تکرار می‌کند بعضی تعجب می‌کنند که چرا مثلًا داستان نوح یا موسی و فرعون، و رویارویی این پیامبران با مستکبران و جباران این‌همه تکرار شده، بی‌خبر از این‌که هرکدام از این آیات از یک بُعد به این حوادث تاریخی می‌نگرد، زیرا یک حادثه تاریخی گاهی چندین بعد دارد، مثلًا در مورد تاریخ بنی‌اسرائیل گاه از بعد مبارزه با طاغوت زمان به آن می‌نگریم، و گاه از بُعد لجاجت این قوم لجوج، گاه عواقب اختلاف کلمه را در میان آنها می‌بینیم، و گاه آثار کفران و ناسپاسی نعمت‌ها را، خلاصه، بسیاری از حوادث تاریخی همچون آیینه‌های چند بعدی است که هر کدام روشنگر واقعیتی است (شرح بیشتر را به خواست خدا در فصل تواریخ قرآن خواهید خواند).
***

ص: 176

4- فلسفه تاریخ

آنچه در تاریخ اهمیّت فراوان دارد یافتن «ریشه‌های» حوادث و «نتایج» آنها است.
مثلًا اگر انقلابی در نقطه‌ای از جهان رخ می‌دهد نخست باید مسائلی را که به آن انقلاب منتهی شده است دقیقاً مورد بررسی قرار داد، و تمام حوادث گذشته را از این نظر دقیقاً مطالعه کرد.
سپس ثمرات و نتایج آن انقلاب و پیامدهای آن را بنگریم، آنچه به تاریخ هدف می‌دهد، و آن را از صورت یک سلسله حکایات سرگرم کننده بیرون آورده، و آن را به منبع قابل توجهی برای معرفت و شناخت مبدل می‌سازد همین است.
ولی تاریخ نویسان متأسفانه بیشتر به ذکر وقایع تاریخی، آن همه در مرحله ظهور و بروز، قناعت کرده، و کمتر به سراغ ریشه‌ها و نتیجه‌ها رفته‌اند، و در تجزیه و تحلیل مسایل اثر چشمگیری از خود نشان نداده‌اند.
ولی جالب این‌که قرآن مجید حوادث تاریخی را با ریشه یابی و نتیجه‌گیری توأم می‌کند، گاه بعد از ذکر بخشی از تاریخ گذشتگان می‌گوید: «فانظُروا کیف کانَ عاقبةُ الْمُکّذِبین؛ بنگرید عاقبت کار تکذیب کنندگان به کجا رسید»؟ (آل‌عمران 137).
گاه می‌گوید: «وانظروا کیف کان عاقبة المفسدین؛ بنگرید عاقبت کار مفسدان و تبهکاران به کجا منتهی شد»؟ (اعراف 86)
و گاه می‌فرماید: «فانظروا کیف کانَ عاقِبةُ الْمُجرِمین؛ بنگرید عاقبت کار مجرمان به کجا رسید»؟ (نمل 69)
و گاه می‌گوید: «انَّ اللَّه لا یُغَیِّرُ مآ بَقَومٍ حَتّی یُغیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِم؛ خداوند وضع هیچ قوم و ملتی را دگرگون نمی‌سازد مگر اینکه خودشان وضع خود را تغییر دهند»! (رعد 11)
این نکته نیز قابل توجه است که تاریخ شاخه‌های زیادی دارد که مهمترین شاخه آن تاریخ انسان و جوامع انسانی، تاریخ تمدن‌ها، و تاریخ علوم و فنون بشری است. تواریخی که محور اصلی آن را انسان تشکیل می‌دهد و گرداننده

ص: 177
چرخ‌های آن انسان است.
و عجب خام و ساده اندیشند، آنها که تاریخ را با تمام شاخ و برگ‌هایش مولود جبری مسائل اقتصادی، و بالخصوص ابزار تولید، می‌دانند، یعنی تاریخ انسان را مخلوق و محکوم بی‌اراده مشتی ابزار و دستگاه‌های تولیدی می‌پندارند که خود انسان آن را ساخته است.
این گروه با این طرز تفکر نه انسان را شناخته‌اند و نه تاریخ را.
***

5- تاریخ «نقلی» و «علمی» و «فلسفه تاریخ»

اشاره

یکی از اندیشمندان معاصر تاریخ را از یک نظر به سه شاخه تقسیم می‌کند:
1- تاریخ نقلی: که مجموعه حوادث جزئی و مشخصی است که در گذشته واقع شده، و در حقیقت شبیه فیلمی است که از حادثه یا حوادثی بردارند، و لذا همیشه جزئی است، نه کلی، و سخن از بودن‌ها می‌کند، نه شدن‌ها، و متعلق به گذشته است نه امروز و نقلی است نه عقلی
این شاخه از تاریخ می‌تواند از طریق محاکمات، شبیه تأثیر پذیری انسان از همنشین، و عبرت آموزی از مردم زمان، مفید و آموزنده باشد، همان‌گونه که قرآن مجید «اسوه‌ها» را طرح می‌کند، تا مردم از آن پند گیرند.
2- تاریخ علمی: که از قواعد و سنت‌های حاکم بر زندگی انسان‌ها سخن می‌گوید، قواعدی که از بررسی و تحلیل حوادث گذشته، به دست می‌آید، و در حقیقت تاریخ نقلی ماده خامی است برای این قسمت.
از ویژگی‌های این قواعد، قابل تعمیم بودن، علمی بودن، و به صورت یکی از منابع معرفت و شناخت در آمدن، و انسان را مسلط بر آینده ساختن است.
ولی با این حال این قسم از تاریخ نیز علم به بودن‌ها است، نه شدن‌ها، هر چند کلی و عقلی است.
3- فلسفه تاریخ: که سخن از تحول جامعه‌ها، از مرحله‌ای به مرحله دیگر

ص: 178
می‌گوید، یا به تعبیر دیگر علم به شدن‌هاست.
این سخن را با ذکر یک مثال می‌توان روشن ساخت:
«زیست‌شناسی» از قواعد کلی حاکم بر زندگی موجودات زنده بحث می‌کند، اما نظریه «تکامل انواع» (اگر قائل به آن باشیم) سخن از چگونگی تحول و تبدیل نوع موجود زنده‌ای به نوع دیگر می‌گوید، و در واقع موضوع بحث در این‌جا چگونگی حرکت و تکامل تاریخ است، این شاخه از تاریخ جنبه کلیت دارد، و عقلی است، و در عین حال ناظر به جریان تاریخ از گذشته تا آینده است.
فایده این قسم از تاریخ نیز بر کسی پوشیده نیست
(1)
اما این نکته لازم به یادآوری است که آنچه در بررسی و تقسیمات فوق درباره شاخه‌های سه گانه تاریخ آمده صحیح است، ولی اصطلاحات «علم» و «فلسفه» که در آن ذکر شده، اصطلاحات جدیدی است که گوینده برای ادای مقصودش برگزیده، و با اصطلاحات معمول روزسازگار نمی‌باشد.
از این گذشته بخش دوّم و سوّم را می‌توان به صورتی در هم ادغام کرد چرا که قوانین کلی حاکم بر تاریخ که از تاریخ نقلی به دست می‌آید گاه ناظر به وضع موجود جامعه‌هاست و گاه ناظر به تحول و تکامل جامعه‌ها
آنچه در این‌جا مهم است این است که قرآن مجید تنها به نقل حوادث تاریخی قناعت نکرده بلکه به قوانین کلی حاکم بر جامعه‌ها نیز اشاره می‌کند، قوانینی که می‌تواند از بودن‌ها و شدن‌ها و تغییر و تحول‌های تاریخی و پیشرفت و سقوط جامعه‌ها پرده بردارد.
مثلًا در یک جا قرآن می‌گوید: «ذلِکَ بِانَّ اللَّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلَی قَوْمٍ حْتَیّ یُغَیِّروا ما بِأَنْفُسِهم؛ این به خاطر آن است که خداوند هیچ نعمتی را که به گروهی داده، تغییر نمی‌دهد، جز آن‌که آنها خودشان را تغییر دهند»! (انفال 53)
توجه داشته باشید که قرآن این اصل کلی را بعد از داستان قوم فرعون و عذاب آنها به خاطر گناهانشان بیان می‌کند.


1- خلاصه‌ای از کتاب فلسفه تاریخ نوشته مرحوم شهید مطهری.

ص: 179
و در جای دیگر بعد از اشاره به تاریخ اقوام نیرومندی که بر اثر تکذیب پیامبران و شرک و گناه و ظلم نابود شدند، می‌فرماید: «فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ ایمانُهُمْ لمَّا رَأَوابأسَنا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبادِهِ؛ آنها هنگامی که عذاب شدید ما را مشاهده کردند اظهار ایمان نمودند، اما به حالشان سودی نداشت، این همان سنت الهی است که در مورد بندگان پیشین او جاری شده» (مؤمن «غافر» 85)
آری این یک قانون کلی است که علاج حوادث را قبل از وقوع باید کرد، هنگامی که عواقب اعمال انسان دامنگیرش گردد دیگر کار از کار گذشته، و راهی برای جبران نیست.
***

پاسخ به یک اشکال

در این‌جا ممکن است گفته شود که قبول وجود قواعد کلی در تاریخ بشر ممکن است مفهوم جبر تاریخ را در نظر مجسم کند، و با آزادی اراده و اختیار بشر سازگار نیست.
ولی با توجه به یک نکته پاسخ این ایراد روشن می‌شود و آن این‌که: منظور از وجود قواعد و سنت‌های کلی آن است که اعمال افراد و جامعه‌های انسانی که از روی اراده و اختیار آنها سر می‌زند بازتاب‌های قهری دارد، مثلًا اقوام مقاوم و آگاه و پرتلاش پیروزند، و افراد پراکنده و سست و ناآگاه محکوم به شکست.
این یک سنت تاریخی است، آیا این قاعده کلی مفهومش مجبور بودن انسان در چنگال حوادث تارخی است، یا تأکیدی است بر تأثیر و نفوذ اراده انسان در سرنوشت او؟!
این درست به آن می‌ماند که بگوییم اگر کسی غذای مسمومی را بخورد بیمار یا تلف می‌شود این قاعده کلی به صورت یک اثر قهری است هرگز منافاتی با اصل اراده و اختیار انسان ندارد.
***

ص: 180

6- تاریخ در نهج‌البلاغه و روایات اسلامی

از آن‌جا که نهج‌البلاغه کتاب عظیمی است با محتوای تربیتی بسیار غنی و قوی، و تربیت بدون معرفت، و معرفت بدون منابع آن ممکن نیست، روی مسائل تاریخی تأکید بسیار کرده است.
سخنان امیرمؤمنان علی علیه السلام در نهج‌البلاغه آنچنان حوادث تاریخی را شرح می‌دهد که گویی دست آنسان‌ها را گرفته، و با خود به زمان‌های گذشته دور دست می‌برد، و صحنه‌ها را به روشنی در برابر آنها مجسم می‌سازد، گویی لشکر فرعون را با چشم خود می‌بیند که در تعقیب مستضعفین بنی اسرائیلند، و سپس غرق آنها را در دریای «نیل» با چشم می‌نگرد!
شهرهای قوم عاد و ثمود و قوم لوط را زیر ضربات ضدید تند بادهای سرکش، صاعقه‌ها، زلزله‌ها، و بارانی از سنگ تماشا می‌کنند که در یک چشم بر هم زدن چنان در هم کوبیده و زیرو رو می‌شود که از این اقوام سرکش و طغیانگر و ستمکار و هوسباز و کاخ‌ها و قصرها و زندگانی آبادشان چیزی جز ویرانه‌هایی خاموش، و اجسادی بی‌جان که سکوت مرگباری بر آنها حاکم است دیده نمی‌شود. و سپس هر مسافری را از این صحنه‌ها با کوله باری از معرفت و آگاهی باز می‌گرداند. راستی که قدرت نهج‌البلاغه در نشان دادن صحنه‌های تاریخی عجیب است و همچنین در بیان فلسفه تاریخ.
قبلًا گفتار پر محتوای علی علیه السلام را به فرزندش امام مجتبی علیه السلام درباره تأثیر تاریخ در افزایش عمر انسان، افزایشی به اندازه همه عمر انسان‌ها از نظر تجربه و معرفت، شرح دادیم.
درباره حاکمیت قوانین کلی تاریخی در کلام آن حضرت نیز تعبیرات بسیار جالبی است، می‌فرماید:
«عِبادَ اللَّه! إِنَّ الدَّهْرَ یَجْرِی بِالبَاقِیْنَ کَجَرْیِهِ بِالماضینَ، لا یَعُودُ ما قَدْ وَلّیْ مِنُه، وَلایَبْقی سَرْمَداً ما فیه، آخِرُ فَعَالِهِ کاَوَّلِهِ، مُتشابِهَةٌ امُورُه، مُتضاهِرَةٌ أعْلامُهُ؛

ص: 181
ای بندگان خدا! روزگار بر بازماندگان آن گونه می‌گذرد که بر پیشینیان گذشت، آنچه گذشته باز نمی‌گردد، و آنچه هم اکنون موجود است جاودان نمی‌ماند، آخر کارش همچون اوّل کار اوست، و اعمال و رفتارش همانند یکدیگر و نشانه‌هایش روشن و آشکار است»!
(1)
و در تفسیر معنای ایمان بعد از این‌که برای آن چهار ستون قائل می‌شود (صبر و یقین و عدل و جهاد) می‌فرماید:
«وَالیَقینُ منها عَلَی ارْبَعِ شُعَبٍ: عَلی تَبْصِرَةِ الفِطْنَةِ، وَتأَوَّلِ الْحِکْمَةِ، وَمَوْعِظَةِ العِبَرةِ، وَسُنَّةِ الأَوَّلینَ؛ یقین چهار شعبه دارد (بر چهار پایه استوار است): بر بینش و هوشیاری، و رسیدن به دقایق حکمت، پند گرفتن از عبرت‌ها، و توجه به سنت‌های پیشینیان».(2)
و در جای دیگر می‌فرماید:
«وَاعْلَمُوا عِبادَ اللَّهِ وَما أَنْتُمْ فِیهِ مِنْ هذِهِ الدُّنْیا عَلی سَبِیلِ مَنْ قَدْ مَضی قَبْلَکُم، مِمَّنْ کانَ أَطْوَلَ مِنْکُمْ اعْماراً، وأعْمَرَ دِیَاراً، وأَبْعَدَ آثاراً، اصْبَحَتْ أَصَواتُهُم هامِدَةً، وَرِیاحُهُمْ راکِدَةً، وَأَجسادُهُمْ بالِیَةً، وَدِیارُهُمْ خالِیَةً، وَآثارُهُمْ عافِیةً، فَاسْتَبْدَلُوا بالْقُصُورِ المُشَیَّدَةِ، وَالنَّمارِقِ الْمُمَهَّدةِ، الصُّخُورَ وَلأَحجارَ المُسنَّدَةَ، وَالْقُبُورَ اللاطِئَةَ المُلْحَدَةَ، التَّی قَدْ بُنِیَ عَلَی الْخَرابِ فِنائُها وَ شُیِّدَ بالتُّراب بِنائُها؛
بدانید ای بندگان خدا! شما و آنچه از این دنیا دارید، به همان راهی می‌رود که پیشینیان شما رفتند، آنها که عمرشان از شما طولانی‌تر، سرزمین‌شان آبادتر، و آثارشان بیشتر بود، ناگهان صداهایشان خاموش، و قدرتشان نابود، و اجسادشان پوسیده، و سرزمینشان خالی و آثارشان ویران گشت.
قصرهای بلند و محکم و پشتی‌های راحت و نرم آنها، به سنگ و آجر و لحدهای گورستان مبدل شد، همان گورهایی که بنایش بر ویرانی است و بار


1- نهج‌البلاغه، خطبه 157.

2- نهج‌البلاغه، کلمات قصار جمله 31.

ص: 182
گل آن را محکم کرده‌اند».
(1)
در خطبه دیگری می‌فرماید:
«فَاْعْتَبِرُوا بِما أَصابَ الأُمَمَ المُسْتَکْبِرینَ مِنْ قَبلِکُمْ، مِنْ بأسِ اللَّه وَصَولاتِهِ، وَ وَقائِعهِ وَ مَثُلاتِهِ، واتَّعِظُوا بِمَثَاوِی خُدُودِهِم وَ مَصارِع جُنُوبِهِم؛
از آنچه برامت‌های مستکبر پیشین از عذاب الهی و کیفرها و عقوبت‌های او رسید عبرت گیرید، و از قبرهای آنها و آرامگاهشان در زیر خاک پند پذیرید».(2)
باز در همان خطبه می‌افزاید:
«فَانْظُروا کَیْفَ کانُوا، حَیْثُ کانَتِ الأَمْلاءُ مُجتَمِعةً، والأَهواءُ مُؤَتلفَةً وَالقُلوبُ مُعتَدِلةً، والأَیْدی مُتَرادِفَةً، وَالسُّیُوفُ مُتَناصِرَةً، والبَصایرُ نافِذَةً وَالْعَزَائِمُ واحِدةً، أَلَم یَکُونُوا أَرباباً فی اقْطارِ الأَرَضِینَ؟ وَمُلُوکاً عَلَی رِقَابِ العالَمِینَ؟! فَانْظُرُوا إِلَی مَاصارُوا إلَیْهِ فی آخِرِ أُمورِهِم، حِینَ وَقَعَتِ الفُرقَةُ، و تَشَتَّتِ الأُلْفَةُ، وَاخْتَلَفَتِ الکَلِمَةُ، والأَفْئِدَةُ، وَتَشَعَّبُوا مُخْتَلِفِینَ، وَتَفَرَّقُوا مَتحارِبِینَ، قَدْ خَلَعَ اللَّهُ عَنْهُم لِباسَ کَرامَته، و سَلَبَهُمْ غَضارَةَ نِعْمَتِه، وَ بَقِیَ قَصَصُ أَخبَارِهِمْ فِیکُم عِبَراً لِلمُعتَبِرینَ!؛
امام علیه السلام در این بخش از سخنانش اشاره به گروهی از اقوام پیشین کرده می‌فرماید:
«بنگرید آنها چگونه بودند در آن هنگام که جمعیت‌هایشان متحد، خواسته‌ها متفق قلب‌ها و اندیشه معتدل، دست‌ها پشتیبان هم، شمشیرها یاری کننده یکدیگر، دیده نافذ، عزم‌ها قوی، و اهدافشان یکی بود، آیا آنها مالک اقطار زمین نشدند؟ و آیا زمامدار و حکمفرما بر همه جهانیان نگشتند؟!
ولی پایان کارشان را نیز بنگرید، در آن هنگام که پراکندگی جای اتحاد را


1- نهج‌البلاغه، خطبه 226.

2- نهج‌البلاغه، خطبه 192،( خطبه قاصعه)

ص: 183
گرفت، الفت به تشتت گرایید، اهداف و دل‌ها مختلف شد، و به گروه‌های متعددی تقسیم شدند، و در عین پراکندگی به نبرد با یکدیگر پرداختند، در این هنگام خدا لباس کرامت و عزّت را از تنشان بیرون کرد، و نعمت‌های گسترده را از آنها سلب نمود، و تنها چیزی که از آنها در میان شما باقیمانده، داستان و سرگذشت آنهاست که عبرتی است برای عبرت گیرندگان».
(1)
در خطبه دیگری می‌فرماید:
«وَإِنَّ لَکُمْ فِی الْقُروُنِ السالِفَةِ لَعِبْرةً، ایْنَ العَمالِقَةُ ایْنَ الفَراعِنَةُ وَ ابْناءُ اْلَفراعِنَةِ؟
ایْنَ اصْحابُ مَدائِنِ الرَّسِّ الَّدِینَ قَتَلُوا النَّبِیِّینَ، وَاطفَئُوا سُنَنَ المُرسَلِینَ، وَاحْیَوْا سُنَنَ اْلجَبّارِینَ؟ ایْنَ الَّذِینَ سارُوا بِالجُیُوشِ، و هَزَمُوا بِالأُلُوفِ، وَعَسْکَرُوا الْعَساکِرَ، وَ مَدِّنُوا اْلَمدائِنَ؟!؛
در تاریخ قرون گذشته درس‌های عبرت مهمی است، کجا هستند عمالقه و فرزندان عمالقه؟(2) کجایند فرعون‌ها و فرزندانشان؟ کجا هستند اصحاب شهرهای رس؟(3) همان‌ها که پیامبران را کشتند، و چراغ پر فروغ سنت‌های آنان را خاموش، و راه و رسم جباران را زنده ساختند، کجایند آنها که با لشکرهای گران به راه افتاده‌اند، و هزاران هزار نفر را شکست دادند؟
سپاهیان فراوان گرد آوردند، و شهرهای عظیم بنا نهادند»!(4)
در سایر روایات اسلامی نیز به این معنا توجه فراوان داده شده، و تاریخ به عنوان یک منبع الهام بخش «معرفت» معرفی گردیده است، مخصوصاً برای مسائل اخلاقی و تهذیب نفوس و توجه به واقعیات زندگی بشر.
در حدیثی می‌خوانیم: «امیرمؤمنان علی علیه السلام هنگامی که با لشکریان خود به


1- نهج‌البلاغه، خطبه 192.

2- « عمالقه» از اقوام باستانی و ساکن شمال حجاز بودند، در عهد فراعنه، مصر را گشودند، ودر آن کشور فرمانروایی می‌کردند( قومی نیرومند و بسیار قوی و جبّار و ستمگر بودند).

3- بسیاری معتقدند که« اصحاب رس» قومی بودند که در سرزمین یمامه در جنوب‌عربستان می‌زیستند و پیامبری بنام حنظله داشتند در حالی که بعضی دیگر آنها را قوم شعیب می‌دانند و بعضی محل آنها را آبادی‌هایی میان شام و حجاز شمرده‌اند( برای توضیح بیشتر به تفسیر نمونه، جلد 15، صفحه 92، مراجعه شود).

4- نهج‌البلاغه، خطبه 182.

ص: 184
سوی میدان صفین پیش می‌رفت به شهر «ساباط» و از آن‌جا به شهر «بهرسیر»
(1) رسید (مناطقی که مرکز حکومت شاهان مقتدر ساسانی بود) ناگهان یکی از یارانش نظرش به آثار کسری (پادشاه ساسانی) افتاد و به این شعر معروف عرب تمثّل جست:
«جَرَتِ الرِیاحُ عَلی مَکانِ دِیارِهمْ‌فَکَأنَّهُمُ کانُوا عَلی مِیعادِ؛
بادها محل خانه‌ها و قصرهای آنها وزیدگویی همه آنها میعادی داشتند (و رفتند)».
علی علیه السلام فرمود: چرا این آیات را نخواندی: «کم تَرَکوا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ وَزُرُوعٍ وَمَقامٍ کَرِیمٍ وَنَعْمَةٍ کانُوا فِیها فاکِهِینَ کَذلِکَ وَاورَثْناها قَوماً آخَرِینَ فَما بَکَتْ عَلَیهِمُ السَّماءُ وَاْلَارْضُ وَما کانُوا مُنَظَرِینَ؛
چه بسیار باغ‌ها و چشمه‌ها که از خود بجای گذاشتند و زراعت‌ها و قصرهای جالب و گرانقیمت، و نعمت‌های فراوان دیگر که در آن متنعم بودند، این‌چنین بود ماجرای آنها و ما اینها را میراث برای اقوام دیگری قرار دادیم، اما نه آسمان بر آنها گریست و نه زمین! (و به هنگامی که فرمان مرگشان فرا رسید) به آنها مهلتی داده نشد»!
سپس افزود: «اینها یک روز وارث ملک دیگران بودند، روز دیگر همه چیز خود را برای دیگران به ارث گذاشتند، آنها شکر نعمت را به جا نیاوردند، و دنیای آنها بر اثر معصیت بر باد رفت، بپرهیز از کفران نعمت، تا نقمت‌ها بر تو فرود نیاید»!(2)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است: «که حضرت «داوود» روزی از شهر بیرون آمد در حالی که «زبور» می‌خواند، و هنگامی که زبور می‌خواند هر کوه و سنگ و پرنده و حیوان وحشی با او هم صدا می‌شد، او همچنان به راه خود ادامه داد، تا به کوهی رسید که بر فراز آن پیامبری عابد زندگی می‌کرد که به او «حزقیل» می‌گفتند، هنگامی که صدای زمزمه کوه‌ها و پرندگان و درندگان را شنید فهمید داوود آن‌جا آمده، داوود به او گفت آیا اجازه می‌دهی من بالا


1- بعضی گفته‌اند این نام از واژه فارسی« به اردشیر» یا« ده اردشیر» گرفته شده، و این شهریکی از شهرهای هفتگانه مدائن بوده است که در غرب دجله قرار داشت( معجم البلدان، جلد 1، صفحه 515).

2- بحارالانوار، جلد 68، صفحه 327.

ص: 185
بیایم؟! گفت: نه، داوود گریه کرد، خداوند به «حزقیل» وحی کرد که «داوود» را سرزنش مکن، و از من عافیت بخواه، «حزقیل» برخاست و دست داوود را گرفت، و به محل خود آورد.
«داوود» از او پرسید آیا هرگز تصمیم بر گناه گرفته‌ای؟ گفت: نه
پرسید: آیا هرگز عجب و خودپسندی به خاطر عبادتهایت در تو پیدا شده؟
گفت: نه
گفت: هرگز تمایل به دنیا پیدا کرده‌ای؟ تا شهوات و لذت‌های آن را دوست داشته باشی؟ گفت: آری، گاهی به قلب من خطور می‌کند.
پرسید در آن حال چه می‌کنی؟ گفت: وارد این درّه که می‌بینی می‌شوم، و از آنچه در آن است عبرت می‌گیرم.
«داوود» وارد درّه شد، در آن‌جا تختی از آهن دید، که جمجمه پوسیده، و استخوان‌های متلاشی شده، و لوحی در آنجاست که چیزی بر آن نوشته شده، «داوود» آن را خواند و معلوم شد، اینها همه مربوط به پادشاه بسیار قدرتمندی است که سال‌های طولانی حکومت کرده، شهرهای بسیاری فراهم نموده، حرمسرای گسترده‌ای داشته، و سرانجام کارش به این‌جا رسیده است ...».
(1)
آخرین سخن پیرامون تاریخ معرفت ساز
آنچه پیرامون تاریخ به عنوان یک منبع معرفت و شناخت بیان شد مشروط به این است که:
اولًا انسان تاریخ را به صورت سرگرمی مورد بررسی قرار ندهد.
ثانیاً رابطه واقعی مسائل تاریخی را با اعمال انسان‌ها دقیقاً مورد بررسی قرار دهد، و با توجیهات موهوم و باطلی همچون بخت و اتفاق و یا سرنوشت اجباری و قضا و قدر (طبق تفسیر نادرستی که ناآگاهان برای آن می‌کنند و آن را به معنای سلب قدرت از انسان‌ها تفسیر می‌نمایند) مسائل تاریخی را مورد


1- بحارالانوار، جلد 14، صفحه 22( با تلخیص).

ص: 186
تحلیل قرار ندهد.
ثالثاً قوانین کلی تاریخ را از حوادث جزئی استنباط کند، و ریشه‌ها و نتیجه‌ها را در هر حادثه مورد بررسی قرار دهد، سپس خود را به عنوان یک مصداق مشمول این قوانین شناخته، و از آن نتیجه‌گیری کند.
رابعاً انتظار نداشته باشد که شخصاً هر حادثه‌ای را که دیگران بارها آزموده‌اند در زندگی خود بیازماید تا به مصداق «مَنْ جَرَّبَ المُجَّرَبُ حَلَّتْ بِهِ النَّدامَةُ» پشیمانی دامان او را بگیرد.
خامساً در مسائل تاریخی نقّاد باشد و مسلّمات را از مشکوک‌ها، و افسانه‌ها را از واقعیت‌ها، و سره را از ناسره، جدا سازد.
کوتاه سخن این‌که تاریخ را به عنوان یک منبع الهام بخش معرفت و شناخت در زندگی خویش مورد بهره‌برداری قرار دهد، نه به صورت انحرافی.
ص: 187

چهارمین منبع معرفت: «فطرت و وجدان و شعور باطن»

اشاره


ص: 188

اشاره:

انسان هنگامی به سن رشد می‌رسد یک سلسله حقایق را بدون احتیاج به معلّم و استاد می‌داند.
مسائل بدیهی مانند محال بودن اجتماع دو ضد، یا دو نقیض برای او روشن است.
حسن و قبح بسیاری از اشیا را درک می‌کند، ظلم و بیدادگری بد، و عدل و احسان نزد او نیکوست.
هنگامی که خلافی از او سر بزند از درون خود آوازی می‌شنود که او را سرزنش می‌کند، و به عکس اگر کار خوبی انجام دهد احساس آرامش و خشنودی دارد.
از زیبایی‌ها لذت می‌برد، به علم و دانایی علاقه‌مند است.
و در درون جان احساس تعلق به یک مبدأ مقدّس می‌کند و یا به تعبیر دیگر در عمق جان کششی به سوی خدا دارد.
اینها نشان می‌دهد که منبع بزرگی برای معرفت- غیر از آنچه تا کنون گفته شد در درون جان انسان وجود دارد که ما آن را «فطرت» و گاه «وجدان» و گاه «شعور باطن» نام می‌نهیم.
برای این‌که قلمرو عقل از قلمرو فطرت و وجدان مشخص شود به توضیح زیر توجه کنید:
روح انسان پدیده عجیبی است، زوایای فراوانی دارد که بعضی شناخته و پاره‌ای هنوز ناشناخته است و به موازات ابعاد و زوایای مختلفش فعالیت‌های گوناگونی دارد.
بخشی از آن را دستگاه «عقل» و «خرد» تشکیل می‌دهد، و کار آن تفکر و اندیشه است بخش دیگری حافظه است که معلومات انسانی را گردآوری، طبقه‌بندی و بایگانی می‌کند، و به هنگام نیاز به طرز معجز آسایی آنچه مورد حاجت است از لابه‌لای میلیون‌ها میلیون مطلب و خاطره و حادثه، بیرون می‌کشد.

ص: 189
بخش دیگری مربوط به عواطف و کانون علاقه‌ها دوستی‌ها دشمنی‌ها و عشق و محبّت است.
بخش دیگری به اعمال درونی همچون انتخاب و اراده و تصمیم‌گیری مربوط است.
خلاصه باید گفت روح دریایی است که دیار عجایب و شگفتی‌هاست، و قوانینی که بر آن حاکم است فوق‌العاده متنوع و پیچیده است.
اما از یک نظر می‌توان روح را به دو بخش عمده تقسیم کرد:
1- بخش مربوط به تفکر و اندیشه و ادراکات نظری یعنی آنچه را انسان از طریق استدلال به دست می‌آورد.
2- بخش مربوط به ادراکات بدیهی و ضروری و وجدانی یعنی آنچه را بدون نیاز به دلیل و برهان در اختیار دارد.
ما هر وقت سخن از فطرت و وجدان به میان می‌آوریم اشاره به این بخش از ادراکات انسان است.
«فطرت» یعنی آفرینش نخستین، یعنی خلقت روح و جان آمیخته با یک سلسله معلومات ضروری.
«وجدان» یعنی آنچه را انسان در خود می‌یابد، و نیاز به فراگیری در مورد آن ندارد.
«شعور باطن» یعنی درک و دیدی که در عمق جان انسان قرار دارد و از آن الهام می‌گیرد. به هر حال بدون شک یکی از منابع الهام بخش معرفت و شناخت حقایق همین منبع است که گاه از آن تعبیر به «قلب» نیز می‌شود و با «عقل» که مرکز تفکر تو ادراکات نظری است تفاوت روشنی دارد هرچند همه اینها شاخه‌های یک درخت، و ثمره‌های شجره روح انسانند (دقت کنید).
البتّه چنان نیست که آنچه در بالا گفته شد مورد قبول همه فلاسفه باشد، منظور تنها اشاره‌ای بود و در آینده نیز به این بحث به طور مستدل باز خواهیم گشت ان شاء اللَّه.
ص: 190
اکنون با توجه به این اشاره به سراغ آیات قرآن می‌رویم تا ببینیم چگونه از این منبع معرفت پرده برداشته است.
قبلًا به آیات زیر، گوش فرا می‌دهیم:

1- وَنَفسٍ وَما سَوَّاها فَالْهَمَها فُجُورَها وَتَقْوَاها (شمس 7 و 8)
2- فَرَجَعُوا الی انْفُسِهِم فَقَالُوا انَّکُم انْتُمُ الظّالِمُونَ (انبیاء 64)
3- وَلَئِنْ سَأَلْتَهُم مَنْ خَلَقَ السَّموَاتِ وَاْلأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ (لقمان 25)
4- فَاذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکَ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُم الَی الْبَّرِ اذا هُم یُشْرِکُونَ (عنکبوت 65)
5- صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ احْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُون (بقره 138)
6- خَلَقَ اْلِانْسانَ- عَلَّمَهُ الْبَیانَ (الرحمن 3 و 4)
7- عَلَّمَ الانْسانَ مالَمْ یَعْلَمُ (علق 5)
8- فَاقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطُرَتَ اللَّهِ الَّتیِ فَطَرَ الناسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلقِ اللَّهِ ذلِکَ الِدّینُ القَّیِمُ وَلکِنَّ اکْثَرَ الناسِ لا یَعْلَمُونَ (روم 30)
ترجمه
1- سوگند به روح آدمی، و آن کس که روح را موزون ساخت، سپس راه فجور و تقوا را به او الهام کرد.
2- (بت‌پرستان بابل بعد از دلایل دندان شکن ابراهیم) به وجدان خود بازگشتند و به خود گفتند شما ظالم و ستمگرید!
3- و اگر از آنها سؤال کنی چه کسی آسمان‌ها و زمین را آفریده است؟ مسلماً می‌گویند: خدا!
4- هنگامی که سوار بر کشتی می‌شوند خدا را با اخلاص می‌خوانند، اما هنگامی که آنها را به خشکی می‌رساند و نجات می‌دهد، باز مشرک می‌شوند.
ص: 191
5- ما رنگ خدایی را می‌پذیریم (رنگ توحید و اسلام) و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر و ما تنها او را پرستش می‌کنیم.
6- خداوند انسان را آفرید و سخن گفتن را به او آموخت
7- خداوند به انسان آنچه را نمی‌دانست تعلیم داد
8- روی خود را متوجه آیین خالص پروردگار کن، این فطرتی است که خدا انسان‌ها را بر آن آفریده، و دگرگونی در آفرینش خدا نیست، این است آیین محکم و جاودانی، ولی اکثر مردم نمی‌دانند!
***

شرح مفردات

«الهمها» از مادّه «الهام» چنان‌که بزرگان اهل لغت گفته‌اند به معنای چیزی است که به قلب انسان می‌افتد، و به گفته راغب در مفردات، این واژه تنها در مورد چیزی به کار می‌رود که از سوی خداوند و جهان بالا به قلب آدمی می‌افتد.(1)
او سپس آیه «فالهمها فجورها و تقواها» را شاهد بر این معنا ذکر می‌کند.
در «لسان العرب» آمده است که «ریشه این لغت یعنی «لَهْم» (بر وزن فَهْم) به معنای بلعیدن است، و الهام به معنای تلقین الهی است، و آن نوعی از وحی است» (وحی به معنای وسیع کلمه)
با توجه به آنچه در ریشه این کلمه گفته شده تناسب معنای موجود با آن روشن می‌شود، گویی روح انسان دهان باز می‌کند، و حقیقتی را از طریق تعلیم الهی فرو می‌بلعد.
«فطرت» از ماده فَطْر (بر وزن سطر) به عقیده بعضی در اصل به معنای شکافتن است.(2) و به عقیده بعضی دیگر به معنای شکافتن از طول است، سپس به معنای آفرینش خلقت به کار رفته، گویی پرده عدم شکافته می‌شود و


1- « الْالهامُ، الْقاءُ الشَّی‌ء فِی الرُوعَ وَ یَخْتَصُّ ذلِکَ بِما کانَ مِنْ جَهَة اللَّه وَ جَهَة اْلملأ الأَعْلی روع بر وزن نوح) به معنای قلب است و بر وزن( شوق) به معنای ترس یا اعجاب است.

2- لسان العرب.

ص: 192
موجودات بیرون می‌آیند، به شکستن روزه «افطار» گفته می‌شود به خاطر این‌که گوئی روزه یک امر متصل و ممتد که به این وسیله از هم شکافته می‌شود.
به قارچ‌هایی که از زمین می‌روید «فُطر» (بر وزن قُطر) می‌گویند از جهت این‌که زمین را به سرعت می‌شکافد و بیرون می‌آید، و نیز به همین مناسبت به دوشیدن پستان حیوانات با سر انگشتان «فطر» (بر وزن سطر) اطلاق می‌گردد.
این واژه در مورد خمیر کردن آرد نیز به کار می‌رود در آن‌جا که آرد را خمیر کنند و به سرعت نان بپزند.
(1)
به هر حال منظور از این واژه در آیات مورد بحث همان خلقت الهی، و آفرینش نخستین، و هدایت تکوینی به سوی یک سلسله از حقایق است که از آغاز در درون جان انسان به ودیعت نهاده شده، و با خمیره وجود او آمیخته و عجین گردیده است.
«نفس» چنانکه قبلًا نیز اشاره کرده‌ایم به معنای «روح» انسان است، و گاه به ذات چیزی «نفس» نیز گفته می‌شود، چنانکه در قرآن مجید می‌خوانیم: «وَیُحذَّرُکُمُ اللَّه نَفْسَه؛ خداوند شما را از خودش (از مخالفتش) بر حذر می‌دارد» این واژه به معنای «خون» و «چشم» و «شخص» نیز آمده است.(2)
گاه نیز به خصوص «نفس امّاره» و سرکش نیز اطلاق می‌گردد.
ولی در آیات مورد بحث به معنای «وجدان» آمده که بخشی از روح آدمی را تشکیل می‌دهد.
«صِبْغَة» از ماده «صَبَغَ» در اصل به معنای «رنگ کردن» است و به نتیجه آن «صبغة» گفته می‌شود و «صِبغ» (بر وزن صدق) به معنای «نان خورش» و غذایی است که انسان با نان می‌خورد چرا که نان با آن رنگین می‌شود، و بعضی آن را به معنای روغ زیتون که نان را به آن آغشته کرده و می‌خوردند می‌دانند.
به گفته راغب صبغه در آیه مورد بحث اشاره به عقل است که خداوند در وجود


1- کتاب العین، لسان العرب، و مفردات راغب.

2- مجمع البحرین طریحی ماده نفس، و مفردات راغب.

ص: 193
انسان‌ها قرار داده، و از بهایم و چار پایان جدا ساخته است همانند فطرت.
(1)
این تعبیر در آیه مورد بحث- همان‌گونه که جمعی از ارباب لغت گفته‌اند- شاید به خاطر آن است که «نصارا» هنگامی که نوزادی پیدا می‌کردند بعد از روز هفتم او را با آبی که مادّه زرد رنگی به آن آمیخته بود غسل می‌دادند (منظور غسل تعمید است) و معتقد بودند که این رنگ او را پاک و پاکیزه می‌کند، قرآن می‌گوید: رنگ الهی که همان اسلام و توحید است از همه اینها بهتر و بالاتر است.
به این ترتیب تعبیر «صبغه» در آیه فوق تناسب زیادی با فطرت و خلقت نخستین دارد، به خصوص که در تعدادی از روایات به «اسلام و ولایت» نیز تفسیر شده است.(2)
***

تفسیر و جمع‌بندی

در نخستین آیه بعد از سوگند به آفرینش «روح انسان» و خداوندی که روح را با استعدادهای فراوان نظام بخشیده، به منبع الهام بخش «وجدان اخلاقی» و آگاهی انسان از «فجور» و «تقوا» اشاره می‌کند، و می‌گوید: آگاهی بر این امور به صورت یک الهام از آغاز در درون جان انسان بوده است.
نظیر این معنا در آیه دیگر بعد از اشاره به آفرینش انسان نیز آمده است: «وهدیناه النجدین؛ ما او را به خیر و شر هدایت کردیم».
باید توجه داشت که «نجد» در لغت در اصل به معنای مکان مرتفع است در مقابل «تهامه» (بر وزن علاقه) که به معنای سرزمین پست است، و در این‌جا به قرینه آیات قبل و بعد و همچنین پاره‌ای از روایات که در تفسیر آن وارد شده است کنایه از خیر و شر و عوامل خوشبختی و بدبختی است.(3)


1- مفردات راغب ماده صیغ.

2- تفسیر برهان، جلد 1، صفحه 157 و 158.

3- تفسیر قرطبی، جلد 10، صفحه 7155، مجمع البیان، جلد 10، صفحه 494.

ص: 194
آیا «انْا هَدَینَاه السَبِیلَ امَّا شَاکِراً وَ امَّا کَفُوراً؛ ما راه را به انسان نشان دادیم خواه شاکر باشد، و یا کفران کننده» (انسان 3) نیز ممکن است اشاره به همین معنا بوده باشد، حدّاقل «هدایت فطری» در مفهوم کلی هدایت که در این آیه آمده است مندرج می‌گردد.
***
آیه دوم ناظر به ماجرای «بت شکنی» ابراهیم قهرمان توحید و محاکمه او از سوی بت‌پرستان بابل است، هنگامی که آنها ابراهیم را در میان جمعیّت حاضر ساختند و از او پرسیدند: «آیا تو با خدایان ما چنین کرده‌ای»؟ او در پاسخ گفت:
«بلکه بزرگشان چنین کرده باشد، از آنها سؤال کنید، اگر سخن می‌گویند»!
در این‌جا آیه مورد بحث می‌گوید: «آنها به وجدان خود باز گشتند، و به خود گفتند: حقا که شما ستمگرید» (هم به خویشتن ستم کرده‌اید، هم به جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنید، هم نسبت به ساحت قدّس پروردگار آفریننده خود و بخشنده همه نعمت‌ها».
گرچه بعضی از مفسّران احتمال داده‌اند که منظور از جمله «فَرَجَعُوا الی انْفُسِهِمْ» این است که آنها یکدیگر را ملامت و سرزنش کردند، ولی این تفسیر با ظاهر آیه موافق نیست، و معنای اوّل صحیح‌تر به نظر می‌رسد.
آری این وجدان است که حتی بت‌پرستان مغرور و خودخواه را زیر ضربات تازیانه ملامت می‌گیرد و آنها را صریحاً محکوم می‌کند.
تعبیر به «نفس لوامه» در آیه شریفه «وَلا اقسِمُ بالنَفسِ اللَّوامة؛ و سوگند به وجدان ملامتگر» (قیامت 2) مخصوصاً با توجه به این‌که آن را قرین روز قیامت قرار داده است، اشاره روشنی به همین دادگاه درون و وجدان فطری است.
***

ص: 195
در سوّمین آیه بعد از اشاره به وضع مشرکان عرب که وقتی به آنها گفته می‌شد:
از آیات الهی پیروی کنید، می‌گفتند: ما از نیاکانمان پیروی می‌کنیم، می‌فرماید:
«اگر از آنها درباره آفرینش آسمان‌ها و زمین سؤال کنی می‌گویند: خالق همه آنها خداست» و عجب این است که در مقابل این خالق بزرگ سر تعظیم فرود نمی‌آورند، و به جای آن در مقابل مجسمه‌ها یا عکس‌هایی که با دست خود ساخته یا ترسیم کرده‌اند سجده می‌کنند زهی نادانی و بی‌خبری «الْحَمْدُللَّه بلَ اکْثَرُهُمْ لایَعْلَمُونَ».
این پاسخی است که آنها درباره آفریننده آسمان‌ها و زمین می‌دهند ممکن است از «فطرت» آنها برخاسته باشد، و بیانگر این حقیقت گردد که تجلّی این نور الهی در سرشت همه انسان‌هاست، آنها این حکم فطری را نادیده می‌گیرند، و در بیراهه‌ها سرگردان می‌شوند.
***
در چهارمین آیه باز همین معنا تعقیب می‌شود و برای روشن ساختن توحید فطری که در بحرانی‌ترین حالات در درون جان انسان‌ها تجلی می‌کند به سراغ مثال گویایی می‌رود «حالتی را که بر کشتی سوار شده‌اند، و در میان امواج و گرداب‌ها و طوفان‌ها گرفتارند و هیچ قدرتی نمی‌تواند آنها را به ساحل نجات برساند» مجسم می‌کند، اینجاست که پرده‌های تقالید و رسوم خرافی و تعلیمات غلط و تربیت‌های نادرست کنار می‌رود، فطرت خدا جویی نمایان و شکوفا می‌گردد، و بی اختیار به یاد خدا می‌افتند و او را با اخلاص کامل می‌خوانند.
اما همین که طوفان فرو نشست و به ساحل نجات رسیدند بار دیگر افکار شرک آلود به قلب آنها هجوم می‌آورد و بت‌ها در درون وجودشان جان می‌گیرند، چرا پرده‌ها مجدداً بر فطرت آنها فرو می‌افتد.
***
در پنجمین آیه بعد از آن‌که توحید را آیین ابراهیم و انبیای بزرگ دیگری
ص: 196
همچون اسماعیل و اسحاق و یعقوب و عیسی می‌شمرد، می‌گوید: «شما به بت‌پرستان بگویید ما رنگ خدایی را می‌پذیریم، و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر، ما فقط او را پرستش می‌کنیم».
مسیحیان مشرک که خدایان سه گانه را به جای توحید گذارده بودند کودکان خود را بعد از تولّد غسل تعمید می‌دادند، گاه ادویه مخصوص زرد رنگی به آن اضافه می‌کردند و نوزاد را به نام «اب» و «ابن» و «روح القدس» غسل داده، و می‌گفتند: این غسل باعث تطهیر نوزاد از گناهان است گناهی که از آدم به اثر برده‌اند!
(1)
قرآن خط بطلان بر این افکار کشیده، می‌گوید: بجای این رنگ‌های خرافی رنگ توحید، رنگ خدایی را بپذیرید، تا روح و جانتان را از هرگونه شرک و بت پرستی و گناه پاک سازد.
در روایات متعددی همان‌گونه که در بالا گفتیم آمده است که منظور از رنگ الهی همان اسلام و رنگ ولایت است(2) و این تأکیدی است بر وجود الهامات فطری در ذات انسان.
***
ششمین و هفتمین آیه بعد از اشاره به خلقت انسان سخن از تعلیم بیان به وسیله پروردگار است، و تعلیم آنچه را انسان نمی‌دانسته و لازم داشته است.
در جای دیگر نیز معلّم انسان در نویسندگی خدا معرفی شده است «الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ» (علق 4)
به این ترتیب او هم معلّم بیان است، و هم معلّم قلم، و هم معلّم اموری که انسان از آن آگاهی نداشته است، این تعلیمات ممکن است اشاره به تعلیمات فطری


1- در قاموس کتاب مقدّس آمده است:« تعمید» یکی از قواعد مقدّسه دینیه است که قبل از ظهور مسیح معروف بود، و آنچنان آن از جمله فرائض کلیسا قرار دارد که چون آب را به رسم تثلیث الوحده مقدّس استعمال نمایند علامت طهارت از نجاست و ناپاکی گناه بوده ... و بسیاری از مسیحیان گمان می‌برند که تعمید اطفال مؤمنین واجب( است)( قاموس صفحه 257- 258).

2- تفسیر المیزان، جلد 1، صفحه 316، و تفسیر در المنثور، جلد 1، صفحه 141.

ص: 197
باشد که به صورت خلاصه و سربسته در درون جان انسان است، و نیز ممکن است اشاره به وجود ابزار و اسباب و مقدماتی باشد که خدا در انسان آفریده، و او را قادر بر اختراع زبان و خط و کشف سایر واقعیات جهان هستی کرده است.
در صورت اوّل گواه بحث ماست.
***
در «هشتمین» و آخرین آیات مورد بحث سخن از آیین فطرت است، به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دستور می‌دهد که به آیین خالص پروردگار توجه کن همان آیینی که خداوند در درون فطرت همه انسان‌ها به ودیعه گذارده، آیینی که هرگز دگرگون نمی‌شود و استوار و جاودانی است.
جالب این‌که: قرآن در این‌جا نمی‌گوید خداشناسی فطری است، بلکه می‌گوید:
دین و آیین به طور کلی و در تمام ابعادش یک امر فطری می‌باشد.
و البتّه از نظر هماهنگی دستگاه «تکوین» و «تشریع» باید چنین باشد یعنی آنچه در عالم تشریع به صورت مفصل و گسترده آمده است، در عالم تکوین و نهاد آدمی به صورت مجمل و خلاصه نهاده شده، و هنگامی که ندای فطرت با ندای انبیا و شریعت هماهنگ می‌شود انسان را در مسیر حق رهبری می‌کند و در راه صحیح قرار می‌دهد.
به خواست خدا در مباحث توحید فطری (در جلد بعد تفسیر موضوعی) به طور مشروح در این باره سخن خواهیم گفت.
نتیجه
به این ترتیب قرآن مجید «فطرت» و «وجدان» را به عنوان یک منبع غنی و سرشار برای معرفت پذیرفته، و با تعبیرات مختلف در آیات متعدد همگان را به اهمیّت این منبع متوجه ساخته است.
***

ص: 198
توضیحات:

1- شاخه‌های فطرت و وجدان

آگاهی‌های برخواسته از فطرت و وجدان شاخه‌های مختلفی دارد که عمده آن چهار شاخه زیر است، و جالب این‌که آیاتی که در بالا آمد هرکدام اشاره به یکی از این شاخه‌هاست:
1- درک حسن و قبح و زیبایی‌ها و زشتی‌های اخلاقی که گاه از آن به «وجدان اخلاقی» تعبیر می‌شود، به این معنا که انسان بدون نیاز به معلّم و استاد بسیاری از صفات را جزء صفات نیک می‌شمرد، مانند «نیکوکاری» و «احسان» و «عدل و داد» و «شجاعت» و «ایثار» و «عفو» و «راستگویی» و «امانت» و مانند اینها.
و در مقابل صفاتی را با همان الهام وجدانی و درونی جزء رذایل و قبایح می‌شمرد، مانند «ظلم و بیدادگری» و «بخل» و «حسد» و «کینه‌توزی» و «دروغ» و «خیانت» و امثال آن.
آیه «فَالْهَمَها فُجُورَها» اشاره به این قسمت می‌کند.
2- درک بدیهیات عقلی که پایه استدلال‌های نظری است، و بدون آن اقامه هیچ دلیل و برهان برای هیچ موضوعی امکان‌پذیر نیست.
توضیح این‌که در علم ریاضی یک سلسه قضایای بدیهی است که تمام استدلال‌های ریاضی بالاخره به آن منتهی می‌گردد، و جنبه وجدانی دارد، مانند این‌که کل از جزء بزرگتر است، دو شی‌ء مساوی با یک شی‌ء با یکدیگر مساوی هستند، یا اگر از دو چیز مساوی مقداری مساوی کم کنیم یا مقداری مساوی بر هر کدام بیفزاییم نتیجه باز متساوی است و امثال اینها.
همچنین در استدلالات عقلی و فلسفی بدون استفاده از چنین اصول مسلّم و بدیهی پای همه استدلالات لنگ است، مانند محال بودن اجتماع ضدین و نقیضین و ...
قرآن گاه از همین اصول بدیهی برای اثبات مسائل مهمی کمک می‌گیرد، مثلًا

ص: 199
می‌گوید: «قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ؛ بگو آیا کسانی که می‌دانند و کسانی که نمی‌دانند مساویند»؟ (زمر 9) و در جای دیگر می‌فرماید: «قُلْ هَلْ یَسْتَوِی ألَاعْمَی وَالْبَصِیرُ امْ هَلْ تَستَوِی الظُّلُماتُ وَلنُّورُ؛ بگو آیا نابینا و بینا یکسانند؟ یا ظلمات و نور برابرند»؟! (رعد 16)
3- فطرت مذهبی یعنی او یک سلسله مسائل عقیدتی را بدون نیاز به معلّم و استاد می‌داند، از جمله مسأله خداشناسی و معاد، و قسمت‌های دیگری از مفاهیم عقیدتی است که شرح آن به خواست خدا در جلد دوّم این کتاب خواهد آمد.
آیه «فَاذا رَکِبُوا فِی الُفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخلِصینَ لَهُ الدِّینَ» و مانند آن اشاره به همین است.
به همین دلیل ایمان به یک مبدأ مقدّس در تمام دوران تاریخ بشر وجود داشته، و حتی نشانه‌هایی در دست است که در دوران‌هایی قبل از تاریخ نیز اعتقاد به این مبدأ در میان انسان‌ها موجود بوده است، و چنانکه بعداً شرح خواهیم داد امکان ندارد چیزی بدون داشتن یک ریشه فطری از این گستردگی و دوام عجیب برخوردار باشد.
4- محکمه وجدان در درون وجود انسان دادگاهی عجیب مستقر است که می‌توان آن را «قیامت صغری» نامید، دادگاهی که انسان را در مقابل اعمالش محاکمه می‌کند، در برابر خوبی‌ها تشویق، و در برابر بدی‌ها مجازات می‌نماید، این تشویق و مجازات را همه ما- البتّه با تفاوت‌هایی- در درون جان خود می‌یابیم، گاه می‌گوییم وجدانمان از این کار راضی است، و گاه می‌گوییم وجدان ما شدیداً ناراحت است، تا آن‌جا که گاهی خواب و استراحت را از انسان می‌گیرد، و حتی اگر شدید باشد سر از عواقب دردناکی مانند خودکشی و انتحار و جنون و بیماری‌های روانی در می‌آورد آیه «فَرَجَعُوا الی انْفُسِهِمْ ...» اشاره به این معنا است
***

ص: 200

2- آیا شناخت فطری وجود دارد؟

اشاره

با این‌که هرکس اجمالًا وجود چنین منبعی را در خود احساس می‌کند، یعنی یک سلسله پیام‌های درونی و الهام‌های باطنی و یا به تعبیر دیگر ادراکاتی که نیاز به معلّم و استاد ندارد در وجود خود می‌یابد، ولی با این حال بعضی فلاسفه (مخصوصاً مادیین) در اصل وجود چنین منبع شناختی تردید کرده‌اند، و روی هم رفته سه عقیده متفاوت در این‌جا اظهار شده است:
الف نظریه کسانی که می‌گویند: انسان همه معلومات را بدون استثنا در درون جان خود دارد، و آنچه را در این دنیا یاد می‌گیرد در حقیقت تذکر و یادآوری آن معلومات است، نه تعلیم جدید! این عقیده است که از افلاطون و پیروان او نقل شده.
(1)
ب- نظریه کسانی که می‌گویند: انسان هیچ‌گونه شناخت و معرفت فطری ندارد، هرچند استعداد و آمادگی برای یادگیری مسائل مختلف دارد، آنها همه ادراکات فطری انسان را بازتاب تجربیات، نیازها، و ضرورت‌های اجتماعی او می‌دانند.
«فروید» روانکاو معروف، «وجدان اخلاقی» را مجموعه منهیات اجتماعی، و تمایلات سرکوفته‌ای می‌داند که در ضمیر مخفی انسان وجود دارد، او می‌گوید. «وجدان اخلاقی» نماینده یک عمل ذاتی و عمیق روح بشری نیست، بلکه درون بینی ساده منهیات، اجتماعی می‌باشد نه در تاریخ بشریت، و نه در تاریخ فرد، تصورات ابتدایی خوب و بد وجود ندارد، این تصورات منحصراً از خارج یعنی محیط اجتماعی منشعب می‌شوند!(2)


1- افلاطون می‌گوید روح انسان پیش از حلول در بدن، و ورود به دنیای مجازی در عالم مجردات و معقولات بوده، و« مثل» یعنی حقایق را درک نموده، و چون به عالم کون و فساد آمد آن حقایق فراموش شد، اما به کلی محو و نابود نگردید، این است که چون انسان سایه و اشباح، یعنی چیزهایی را که از« مثل» بهره‌ای دارند می‌بیند به اندک توجهی حقایق را به یاد می‌آورد، پس کسب علم و معرفت در واقع تذکر است و اگر یکسره نادان بود و مایه علم در او موجود نبود حصول علم برای او میسر نمی‌شد( سیر حکمت در اروپا جلد 1، صفحه 23، نظرات افلاطون).

2- اندیشه‌های فروید، صفحه 105، و سری چه می‌دانم بیماری‌های روحی، صفحه 64.

ص: 201
طرفداران مکتب «ماتریالیسم و دیالیک تیک» نیز طبق اصل مشهور خود که «همه چیز را مولود وضع اقتصادی می‌دانند» مسائل فطری را از همین راه تفسیر می‌کنند.
ج- عقیده کسانی که معتقدند: قسمتی از معلومات ما ریشه فطری دارد در حالی که قسمتی دیگر جنبه اکتسابی دارد، و ادراکات اکتسابی ما متکی به همان پایه‌های فطری است، دلایل منطقی عقلی، و دلایل نقلی از آیات و روایات اسلامی این نظر را اثبات می‌کند، زیرا:
اولًا همان‌گونه که اگر در ریاضیات یک سلسله اصول مسلم و بدیهی نداشته باشیم هیچ قضیه ریاضی قابل اثبات نیست، در مسائل استدلالی دیگر نیز حتماً نیاز به یک سلسله از بدیهیات است که با فطرت درک شود، و بر پایه آن استدلالات نظری بنا گردد.
به عبارت دیگر: اگر ما اصول فطری را به کلی منکر شویم هیچ‌گونه جهان بینی نمی‌توانیم داشته باشیم، و تمام مسائل عقلی، مشکوک می‌شود، و در درّه سفسطه سقوط خواهیم کرد.
فی‌المثل اگر ما به وسیله حس و تجربه یا یک دلیل عقلی ثابت کردیم که فلان موضوع وجود دارد، اگر اصل «عدم اجتماع نقیضین» را که از بدیهی‌ترین اصل است با وجدان خود نپذیرفته باشیم ممکن است بگوییم چه مانعی دارد که آن موضوع هم موجود باشد و هم موجود نباشد!
و اگر بخواهیم این اصول بدیهی را نیز از طریق تجربه و استدلال اثبات کنیم سر از دور و تسلسلی بیرون می‌آورد که بر کسی مخفی نیست.
ثانیاً از این گذشته ما همان‌گونه که در مقابل سوفسطایی‌ها که وجود همه چیز را منکرند، و ایده آلیست‌ها که وجود اشیا خارجی را انکار می‌کنند و تنها معتقد به وجود ذهن هستند، تکیه بر وجدان می‌کنیم و می‌گوییم وجدان ما گواه بر بطلان این‌گونه عقاید است، چون ما به روشنی هستی خویش و جهان خارج را درک
ص: 202
می‌کنیم، همین ضرورت وجدانی نیز نشان می‌دهد که بسیاری از ادراکات در درون جان ما هست.
و همان‌گونه که ما خواسته‌های جسمی و روحی بسیاری را در خود احساس می‌کنیم (نیازهای جسمی همچون نیاز به غذا و خواب، و نیازهای روحی همانند تمایل و علاقه به علم، نیکی و زیبایی و پرستش و قداست، که به گفته بعضی از روانشناسان بزرگ ابعاد چهارگانه روح انسان را تشکیل می‌دهد).
همین وجدان به ما می‌گوید که نیکی و عدالت خوب است، و ظلم و تعدی و تجاوزبد، و در این گونه ادراکات خود را نیازمند به هیچ منبعی اعم از منابع اجتماعی و اقتصادی و غیر آن نمی‌بینیم.
عذر امثال «فروید» و «مارکس» نیز معلوم است، آنها یک اصل را با پیش‌داوری خود قبلًا پذیرفته‌اند که مثلًا همه پدیده‌های فکری و اجتماعی به علاقه جنسی یا مسائل اقتصادی باز می‌گردد، سپس اصرار دارند همه چیز را با آن توجیه کنند.
ثالثاً مطلب از نظر جهان بینی توحیدی وضوح بیشتری دارد، زیرا هنگامی که پذیرفتیم که انسان بر طبق یک سنت الهی برای پیمودن راه تکامل آفریده شده است، بدون شک انگیزه‌ها و وسایل لازم برای پیمودن این راه در درون وجود او باید آماده شده باشد، و آنچه انبیا و کتب آسمانی می‌آورند هماهنگ با ساختار تکوینی اوست.
به این ترتیب جهان تکوین و خلقت با جهان وحی و تشریع هماهنگ می‌شود.
یا به تعبیر دیگر: عصاره و خلاصه و خمیر مایه این تعلیمات در درون جان انسان وجود دارد و آنچه در شرایع آسمانی آمده شرح مفصلی برای این خلاصه است.
لذا در وجود شناخت‌های فطری نمی‌توان تردید داشت که هم دلیل عقل و هم جهان بینی توحیدی آن را تأیید می‌کند.
***

ص: 203

[سؤال و پاسخ

سؤال:
در این‌جا ممکن است سؤالی مطرح شود که چرا قرآن مجید صریحاً می‌گوید:
«وَاللَّهُ اخْرَجَکُم مِن بُطُونِ امَّهاتِکُمْ لا تَعَلمُونَ شَیئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَاْلَابْصارَ وَالافِئْدَةَ؛ خداوند شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که هیچ نمی‌دانستید، و برای شما گوش و چشم و عقل قرارداد» (نحل- 78)
آیا از این تعبیر استفاده نمی‌شود که چیزی بنام معلومات فطری وجود ندارد؟؟
پاسخ
اولًا در آن لحظه که انسان از مادر متولّد می‌شود مسلّماً چیزی نمی‌داند، و حتی معلومات فطری برای او به صورت فعلیت حاصل نیست، بعداً که خود را شناخت و عقل و تمیز پیدا کرد معلومات فطری بدون نیاز به معلّم و استاد و حس و تجربه در او جوانه می‌زند، والّا چگونه می‌توان گفت که انسان همه چیز حتی علم به وجود خودش را از طریق آزمایش و تجربه و مانند آن می‌فهمد.
(1)
ثانیاً مگر نمی‌گوییم آیات قرآن یکدیگر را تفسیر می‌کنند؟ آیاتی که می‌گوید خداوند انسان را آفرید و نیک و بد را به او الهام کرد، یا آیین الهی را به صورت یک فطرت در درون جان انسان قرار داد، و آیات دیگری مانند آن که در آغاز این بحث آمد، آیه «وَاللَّهُ اخْرَجَکُم مِنْ بُطُونِ امَّهاتِکُم ...» را تفسیر می‌کند، معلومات فطری را از آن مستثنا می‌داند.
سؤال دیگر:
در این‌جا سؤال دیگری عکس سؤال اوّل است، و آن این‌که قرآن در بسیاری از


1- جمله معروفی از« دکارت» نقل شده که می‌گوید:« من حتی در وجود خود شک و تردید داشتم، بعد دیدم می‌اندیشم و از آن فهمیدم هستم» جمله‌ای است پر از اشتباه، زیرا کسی که پمی‌گوید من می‌اندیشم قبلًا به وجود« من» اعتراف کرده و بعد اندیشه را شناخته نه این‌که اوّل اندیشه را شناخته و بعد من را!

ص: 204
آیات در مورد علوم انسان تعبیر به «تذکر» می‌کند، مانند «انَّ فِی ذلِکَ لآیةً لِقُومٍ یَذَّکَّروُنَ؛ در این نشانه‌ای است برای جمعیتی که متذکر می‌شوند» (نحل- 13) و نیز می‌فرماید: «وَما یَذَکَّرُ الّا اولوُا الالْبابِ؛ هیچ‌کس جز اندیشمندان متذکر نمی‌شود» (آل‌عمران 7) و نیز می‌فرماید: «وَیُبَیِّنُ آیاتِهِ لِلّناسِ لَعَلَّهُمْ یَتَّذَکَّروُنَ؛ خداوند آیاتش را برای مردم تبیین می‌کند شاید متذکر شوند» (بقره- 221)
آیا مفهوم تذکر همان یادآوری نیست؟ و اعتقاد معروف افلاطون را که هرگونه علم را یادآوری می‌داند تداعی نمی‌کند؟!
پاسخ
«تذکر» از ماده «ذکر» است، و ارباب لغت معنای اصلی ذکر را «حفظ» گفته‌اند، چنانکه راغب در مفردات می‌گوید: «ذکر گاهی به حالت و کیفیت نفسانی گفته می‌شود که انسان به کمک آن قادر بر حفظ معارف و علوم است و گاه به حضور چیز در قلب، و یا بیان»، نظیر همین معنا نیز در «لسان العرب» نیز آمده است که می‌گوید: «ذکر به معنای حفظ چیزی است و نیز به معنای مطلبی است که بر زبان جاری می‌شود».
بنابراین معنای «ذکر» و «تذکر» تنها یادآوری بعد از فراموشی، و یا تجدید یک خاطره در ذهن نیست همه معلومات را شامل می‌شود.
***

3- «فطرت» و «وجدان» در روایات اسلامی

وجود این منبع شناخت در نهاد آدمی از مسائلی است که در روایات اسلامی نیز اشارات فراوانی به آن شده است، به عنوان نمونه به احادیث زیر توجه کنید:
1- پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در حدیث معروفی می‌فرماید: «کلُّ مُولُودٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَةِ حَتی یَکُونَ ابَواهُ یُهَوِدّانِهِ وَ یُنَصِّرانِهِ؛ هر نوزادی بر فطرت (توحید و اسلام) متولّد می‌شود و این فطرت همچنان ادامه دارد تا پدر و مادر او را به آیین دیگری،

ص: 205
آیین یهود و نصرانیت بار آورند».
(1)
این حدیث به خوبی دلالت دارد که نه تنها توحید بلکه اصولی اساسی اسلام در درون فطرت همه انسان‌ها وجود دارد.(2)
2- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که شخصی از آیه «فِطَرَةَ اللَّه الَّتی فَطَرَ الناسَ عَلَیْها» سؤال کرد، امام علیه السلام در پاسخ فرمود: «التوحید فطرت همان توحید است».(3)
3- در حدیث دیگری از همان حضرت علیه السلام می‌خوانیم که در پاسخ چنین سؤالی فرمود: «هی الاسلام؛ فطرت اسلام است».(4)
4- در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام آمده است که فرمود: «فَطَرَهُمْ عَلَی الْمَعْرِفَةِ به؛ خداوند مردم را با معرفت به خودش آفرید».(5)
5- در تفسیر آیه «صِبْغَةَ اللَّه وَ مَنْ احْسَنُ مِنَ اللَّه صِبْغَةً» نیز روایات متعددی داریم، از امام صادق علیه السلام داریم که می‌گوید: «منظور از «صِبْغَةَ اللَّه» (رنگ الهی) همان اسلام است».(6)
6- در حدیث قدّسی آمده است که خداوند می‌فرماید: «خَلَقْتُ عِبادِی حُنَفاءَ»، در «مجمع البحرین» بعد از ذکر این حدیث می‌گوید: «یعنی مستعد برای قبول حق» سپس آن را با حدیث «کُلُّ مُولُودٍ یُولَدْ عَلَی الْفِطْرةِ» برابر می‌شمرد.
این نکته نیز قابل توجه است که در آیات قرآن و روایات اسلامی کارهای نیک


1- بحارالانوار، جلد 3، صفحه 281.

2- شرح بیشتر این سخن به خواست خدا در جلد دوّم این تفسیر خواهد آمد.

3- اصول کافی، جلد 2،« باب فطرة الخلق علی التوحید» حدیث 1 و 2 و 4( روایات در زمینه فطرت فراوان است که با مراجعه به جلد 3، بحارالانوار باب 11، از ابواب توحید، و اصول کافی، جلد 2 باب« فَطَرَةَ الخَلَقِ عَلَی التوحیدِ» روشن می‌شود).

4- اصول کافی، جلد 2،« باب فطرة الخلق علی التوحید» حدیث 1 و 2 و 4( روایات در زمینه فطرت فراوان است که با مراجعه به جلد 3، بحارالانوار باب 11، از ابواب توحید، و اصول کافی، جلد 2 باب« فَطَرَةَ الخَلَقِ عَلَی التوحیدِ» روشن می‌شود).

5- اصول کافی، جلد 2،« باب فطرة الخلق علی التوحید» حدیث 1 و 2 و 4( روایات در زمینه فطرت فراوان است که با مراجعه به جلد 3، بحارالانوار باب 11، از ابواب توحید، و اصول کافی، جلد 2 باب« فَطَرَةَ الخَلَقِ عَلَی التوحیدِ» روشن می‌شود).

6- بحارالانوار، جلد 3، صفحه 280.

ص: 206
به عنوان معروف (شناخته شده) تعبیر شده، لذا امر به معروف گفته می‌شود، و از کارهای زشت و قبیح به عنوان منکر (ناشناخته) تعبیر شده است، این نشان می‌دهد که مفاهیم فضائل اخلاقی چیزی است که با روح انسان آشناست، و برای او شناخته شده است، به عکس قبایح و زشتی‌ها مورد تنفر و انزجار او است و برای او ناشناخته است.
ص: 207

پنجمین منبع معرفت: «وحی آسمانی»

اشاره


ص: 208

اشاره

در قرآن مجید آیات بسیار فراوانی پیرامون این منبع وجود دارد، نه تنها در قرآن که در تمام کتب آسمانی این منبع معرفت مطرح است، و اصولًا پیروان ادیان آسمانی «وحی» را مهمترین منابع معرفت می‌شناسد، چرا که منبعی است که از علم بی‌پایان خداوند سرچشمه می‌گیرد، در حالی که سایر منابع معرفت مربوط به انسان‌هاست، و در برابر آن بسیار محدود و ناچیز است.
جهان‌بینی الهی می‌گوید: خداوند همیشه برای هدایت بندگان (هدایت به معنای ارائه طریق) آنچه را مورد نیاز انسان‌ها در پیمودن مسیر تکامل و سعادت بوده است به وسیله رجال «وحی» یعنی پیامبران بزرگ فرستاده است.
در حقیقت اگر عقل ما به منزله نورافکن نیرومندی باشد، و فطرت و وجدان و تجربه نیز به منزله نورافکن‌های دیگری، «وحی» همچون خورشید عالم‌تاب است، و قلمرو آن بسیار وسیع‌تر و گسترده‌تر.
بنابراین «وحی» از نظر خداپرستان مهمترین و غنی‌ترین منبع معرفت و شناخت محسوب می‌شود.
اکنون با هم به آیات زیرگوش فرا می‌دهیم:
1- وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ انْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ الَّا وَحْیاً اوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ او یُرْسِلَ رَسُولًا فَیُوحِیَ بِإِذِنِهِ ما یَشَاءُ انَّهُ عَلِیٌ حَکِیمٌ (شوری 51)
2- وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی انْ هُوَ الَّا وَحیٌ یُوحَی (نجم 3 و 4)
3- قُلْ انَّمَا انَا بَشَرٌ مِثْلُکُمُ یُوحی الَیَ (فصلت 6)
4- ذلِکَ مِمَّا اوْحَی الَیکَ رَبُّکَ مِنَ الحِکْمَةِ (اسراء 39)
5- قُلْ مَنْ کانَ عَدُّواً لِجِبْرِیلَ فَانَّهُ نَزَّلّهُ عَلی قَلْبَکَ بِاذْنِ اللَّه (بقره 97)
6- وَنَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلِّ شَی‌ءٍ (نحل 89)

ص: 209
7- وَکَذلِکَ اوْحَیْنَا الَیْکَ رُوحاً مِن امْرِنَا مَا کُنْتَ تَدْرِی مَا الکِتابُ وَلا اْلإِیمَانُ وَلکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَّهدِی بِهِ مَنْ نَّشاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إنَّکَ لَتَهْدِی الَی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (شوری 52)
8- وَمَا ارْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ الَّا رِجالًا نُوحیِ الَیْهِمْ (نحل 43)
9- لَقَدْ ارْسَلْنَا رُسُلَنا بِالبَیِّناتِ وَ انْزَلْنا مَعَهُمُ الکِتابَ وَالْمِیِزانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ (حدید 25)
10- انَّا نَحْنُ نَزَّلّنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (حجر 9)
11- قَدْ بَیِّنَّا لَکُمُ اْلأَیاتِ انْ کُنْتُمْ تَعقِلُونَ (آل‌عمران 118)
12- وَکَلَّمَ اللَّهُ مُوسَی تَکْلِیماً (نساء 164)
ترجمه
1- شایسته هیچ انسانی نیست که خدا با او سخن بگوید، مگر از طریق وحی، یا از پشت حجاب، یا رسولی می‌فرستد و به فرمان او آنچه را بخواهد وحی می‌کند، چرا که او بلند مقام حکیم است.
2- او هرگز از روی هوای نفس سخن نمی‌گوید، آنچه آورده چیزی جز وحی نیست.
3- بگو من فقط انسانی مثل شما هستم که این حقیقت بر من وحی می‌شود.
4- این احکام از حکمت‌هایی است که پروردگارت به تو وحی فرستاده است.
5- (آنها می‌گویند چون فرشته‌ای که وحی بر تو نازل می‌کند جبرئیل است و ما با جبرئیل دشمن هستیم لذا به تو ایمان نمی‌آوریم) بگو کسی که دشمن جبرئیل باشد (در حقیقت دشمن خداست) چرا که او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل کرده است.
6- و ما این کتاب (آسمانی) را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز است.
7- همان‌گونه که بر پیامبران پیشین، وحی فرستادیم، به تو نیز روحی را به
ص: 210
فرمان خود وحی کردیم، تو پیش از این نمی‌دانستی کتاب و ایمان چیست (و از محتوای قرآن آگاه نبودی) ولی ما آن را نوری قرار دادیم که به وسیله آن هرکس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت می‌کنیم، و تو مسلّماً به سوی راه مستقیم، هدایت می‌کنی.
8- و ما پیش از تو، جز مردانی که به آنها وحی می‌کردیم نفرستادیم.
9- ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آنها کتاب (آسمانی) و میزان (شناسایی حق از باطن و قوانین عادلانه) نازل کردیم، تا مردم قیام به عدالت کنند.
10- ما قرآن را نازل کردیم و ما بطور قطع آن را پاسداری می‌کنیم.
11- ما آیات (و راه‌های پیشگیری از شرّ آنها) را برای شما بیان کردیم اگر اندیشه کنید.
12- و خداوند با موسی علیه السلام سخن گفت.
***

شرح مفردات

«وحی» وحی در قرآن مجید و روایات اسلامی و ادبیات عرب در معانی زیادی به کار رفته است، ولی اصل «وحی» چنانکه راغب در مفردات می‌گوید به معنای «اشاره سریع» است، و به همین جهت به کارهای سریع وحی گفته می‌شود، و به سخنان رمزی و آمیخته با کنایه که با سرعت رد و بدل می‌گردد نیز این واژه اطلاق می‌گردد که گاه با اشاره و گاه با کتابت حاصل می‌شود، سپس به معارف الهیّه که به انبیا و اولیا القا می‌گردد واژه وحی اطلاق شده است.
برای وحی اشکال مختلفی است گاه با مشاهده فرشته وحی، و شنیدن سخن او است، مانند وحی‌هایی که وسیله جبرئیل به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نازل می‌شد.
گاه تنها با شنیدن سخن است بدون مشاهده فرشته مانند چیزی که موسی علیه السلام از کلام خدا می‌شنید.

ص: 211
گاه تنها از طریق افتادن مطلبی به قلب است.
و گاه از طریق الهام است آن‌چنانکه در داستان مادر موسی علیه السلام آمده.
و گاه از طریق تسخیر است، مانند «وَاوْحی رَبُّکَ الیَ الْنَحْلِ؛ پروردگار تو به زنبور عسل وحی فرستاد».
و گاه از طریق خواب است (مانند رؤیاهای صادقانه)
(1)
ولی «خلیل بن احمد» در کتاب «العین» معنای اصلی وحی را «نوشتن و کتابت» گرفته است، ابن منظور در «لسان العرب» «وحی» را به معنای «اشاره» و «کتابت» و «رسالت» و «الهام» و «سخن پنهانی» و «هر چیزی که به دیگری القا شود» ذکر کرده.
از مجموع این سخنان استفاده می‌شود که «وحی» در اصل همان اشاره سریع، و سخنان رمزی، و پیام‌های مخفیانه وسیله نامه یا اشاره است، و از آن‌جا که تعلیم معارف الهیّه پیامبران بزرگ به صورت مرموزی انجام گرفته، این واژه در آن بکار رفته است.
زیرا می‌دانیم: الفاظی که ما از آن استفاده می‌کنیم برای زندگانی روزمرّه ما وضع شده است، لذا هنگامی که می‌خواهیم مطالب و معارفی را در ماورای زندگی و روزمرّه بیان کنیم باید مفاهیم این الفاظ را توسعه دهیم، و گاه تجرید کنیم، یا به مناسبت‌هایی در آنها به کار بریم.
مرحوم شیخ مفید در «شرح اعتقادات» می‌گوید: اصل «وحی» به معنای کلام مخفی است، سپس به هر چیزی که مقصود از آن فهماندن مطلبی به مخاطب است به گونه‌ای که از دیگران پنهان بماند اطلاق شده، و هنگامی که وحی به خداوند نسبت داده شود منظور از آن پیام‌هایی است که مخصوص رسولان و پیامبران است.(2)
«انْزال وَ تَنْزِیْل»- این دو واژه هر دو از ماده «نزول» گرفته شده که در اصل به


1- مفردات راغب ماده« وحی».

2- سفینة البحار، جلد 2، صفحه 638.

ص: 212
معنی آمدن از بالا به پایین (فرود آمدن) است، و چون این دو واژه معنای متعددی دارد به معنای پایین آوردن و فرو فرستادن است.
گاه نزول یا فرو فرستادن از بالا به پایین جنبه حسی دارد، مانند: «وَانْزَلْنا مِنْ السَماءِ ماءٍ اطَهُوراً؛ ما از آسمان آب پاکیزه، پاک کننده فرستادیم» (فرقان 48).
گاه به معنای موهبتی است که از مقام بالا به مقام پایین‌تری اعطا می‌شود، مانند:
«وَانْزَلَ لَکُمْ مِنَ الأَنْعامِ ثَمانیةَ ازْواجٍ؛ او برای شما هشت جفت از چار پایان نازل کرد» (بخشید) (زمر 6)
و گاه به معنای القای مطالب و معارف الهیّه از سوی خداوند است که در قرآن مجید کراراً در این معنا به کار رفته است.
در این‌که آیا واژه «انْزال» و «تَنزِیل» به یک معنا است یا نه؟ میان ارباب لغت گفتگو است، بعضی معتقدند که تفاوتی میان این دو وجود ندارد جز این‌که تنزیل معنای کثرت و فزونی را در بر دارد.
(1) در حالی که بعضی دیگر معتقدند میان این دو تفاوت اساسی است «تنزیل» به معنای فرو فرستادن تدریجی است، در حالی که «انزال» هم تدریجی را شامل می‌شود و هم دفعی را، راغب در مفردات از آیه زیر برای این تفاوت استفاده کرده است:
«وَیَقُولُ الَّذِینَ آمَنُوا لَوْلَا نُزِلَتُ سُورَةٌ فَإِذِا انْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْکَمَةٌ وَ ذُکِرَ فِیها اْلقِتالُ رَأَیْتَ الَّذینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ یَنْظُرُونَ الَیکَ نَظَر الْمَغْشِیِّ عَلَیهِ مِنَ الْمُوتِ؛ مؤمنان پیوسته می‌گویند: چرا سوره‌ای نازل نمی‌شود (سوره‌ای که در آن فرمان جهاد باشد) اما هنگامی که سوره محکمی نازل می‌گردد که در آن نامی از جنگ برده شده، منافقان بیمار دل را می‌بینی همچون کسی که در آستانه مرگ قرار گرفته است به تو نگاه می‌کنند»! (محمد 20)
در این آیه نخست سخن از تقاضای نزول تدریجی آیات جهاد است، ولی بعداً اشاره به نزول این فرمان به صورت یک حکم قاطع و جامع می‌کند، و در اینجاست که منافقان به وحشت می‌افتند که در برابر این فرمان جهاد غافلگیر


1- این عقیده را لسان العرب از ابوالحسن نقل کرده است.

ص: 213
شده‌اند.
«تبیین» از ماده «بین» به معنای فاصله میان دو چیزی است، سپس به معنای «جدایی» و «آشکار شدن» آمده، چرا که فاصله افتادن میان دو چیز، این دو نتیجه را دارد، بعداً در هر کدام از این دو معنا به طور جداگانه به کار رفته، گاه به معنای «جدایی» و گاه به معنای «ظهور» و آشکار شدن.
در «صحاح اللغة» آمده است که «بین» به دو معنای متضاد می‌آید: گاه به معنای جدایی، و گاه به معنای اتصال است (ولی به نظر می‌رسد که معنای اصلی همان‌گونه که در دیگر کتب لغت آمده است به معنای جدایی و فراق است،) منتها چون جدایی از چیزی چه بسا باعث پیوستن به امری دیگر می‌شود به لازمه آن نیز اطلاق شده است.
به هر حال این واژه (تبیین) در بسیاری از آیات قرآن به معنای ظهور و انکشاف و وضوح آمده است، لذا «بیّنه» به چیزی گفته می‌شود که دلیل روشن و آشکاری است، خواه عقلی باشد، یا محسوس، به همین دلیل به دو شاهد عادل که در امور قضایی شهادتشان مدرک است «بینه» اطلاق می‌شود، به معجزات انبیا نیز «بینه» گفته شده است، و «بیان» به معنای پرده برداری از چیزی است، خواه به وسیله نطق بوده باشد یا نوشتن یا اشاره یا شاهد حال.
تَکْلیِمُ» و «تَکَلَّمُّ» از ماده «کلم» (بر وزن زخم) در اصل به گفته راغب در مفردات به معنای تأثیر گذاشتن بر چیزی است، تأثیری که با چشم یا گوش احساس شود، آنچه با چشم احساس می‌شود مانند زخم و جراحتی است که بر بدن کسی وارد می‌شود، و آنچه با گوش درک می‌شود سخنی است که از دیگری می‌شنویم.
«خلیل بن احمد» در کتاب «العین» اصل آن را به معنای «مجروح ساختن» می‌داند، بنابراین اطلاق این واژه بر سخن گفتن به خاطر تأثیر عمیقی است که کلام در شنونده می‌گذارد، بلکه گاهی تأثیر سخن از تأثیر شمشیر و خنجر بیشتر است، چنان‌که در شعر معروف عرب آمده:
«جَراحاتُ السَّنانِ لَها الِتیامٌ‌وَلا یَلْتامُ ما جَرحَ اللسانُ!؛
زخم‌های نیزه التیام می‌پذیردولی زخم‌های زبان التیام‌پذیر نیست»
از بعضی تعبیرات استفاده می‌شود که «تکلم» و «تکلیم» یک معنا دارد، و هر دو به معنای سخن گفتن است، و لذا یکی از اوصاف خدا را متکلم می‌شمارند، با این‌که اگر بر اساس آیه «وَکلَّمَ اللَّهُ مُوسَی تَکْلیماً» بخواهیم حساب کنیم باید بگوییم خدا «مکلّم» است.
این احتمال نیز بعید نیست که واژه «تکلّم» در مواردی به کار رود که یک نفر برای دیگری سخن بگوید، اما «تکلیم» مانند «مکالمه» سخنی است که میان دو نفر رد و بدل شود، و سخن گفتن خداوند با موسی علیه السلام در کوه طور نیز از همین قبیل بوده است.
«علم عقاید» را از این رو «علم کلام» گفته‌اند که نخستین بحث آن در اسلام در مورد «کلام اللَّه» (قرآن) به ظهور پیوست که جمعی معتقد بودند کلام اللَّه قدیم است و ازلی، و بعضی آن را حادث می‌شمردند، جرّ و بحث‌های زیادی در این زمینه در قرون نخستین اسلام رخ داد و نزاع‌ها و مشاجراتی به وقوع می‌پیوست.
(1)
و ما امروز می‌دانیم این نزاع، نزاع بی حاصل و بی‌اساسی بوده است، اگر منظور از قرآن محتوای آن باشد که مسلّماً در علم خدا از ازل بوده، و اگر منظور الفاظ و کتابت و نزول وحی بوده باشد که بدون شک از زمان بعثت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تحقق یافت، به هر حال هدف بیان علّت نام گذاری «علم عقاید» به علم کلام است.
***

تفسیر و جمع‌بندی



1- در دائرة المعارف قرن بیستم این موضوع به عنوان نخستین احتمال در وجه تسمیه« علم کلام» ذکر شده( دائرة المعارف فرید و جدی، جلد 8 ماده کلم).

ص: 214

آفتاب عالم‌تاب وحی

مسأله «وحی» در قرآن مجید بازتاب وسیع و گسترده‌ای دارد.
صدها آیه در قرآن به مسأله وحی، به عنوان یک منبع عظیم معرفت و شناخت، اشاره می‌کند که گاه با همین عنوان «وحی» است، و گاه با عنوان «تنزیل» و «انزال» و بعضی تحت عنوان «تبیین آیات الهی» و بعضی با عنوان «تکلم خداوند» با پیامبران، و گاه با عناوین دیگر.
بهترین تعبیر در این زمینه این است که گفته شود اگر عقل از نظر قرآن مانند یک «نورافکن» پر فروغ برای نشان دادن حقایق است وحی همچون «خورشید فروزان و عالم‌تاب» است.
در نخستین آیه مورد بحث به سه طریق از طرق ارتباط پیامبران با خداوند اشاره شده، می‌فرماید: هیچ انسانی نمی‌تواند با خداوند مواجه گردد، چرا که او منزه از جسم و جسمانیت است، مگر از طریق وحی و الهام مرموز به قلب او، سپس می‌افزاید: یا با شنیدن سخنان پروردگار از پشت حجاب (آن‌گونه که خدا با موسی بن عمران در کوه طور سخن می‌گفت، امواج صوتی را در فضا ایجاد می‌کرد، و از این طریق پیام خود را به موسی می‌رسانید).
و یا از طریق فرستادن رسولی که پیام الهی را به پیامبرش ابلاغ کند، همان‌گونه که فرشته وحی جبرئیل امین بر پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نازل می‌شد.
بنابراین «الهام قلبی» و «ایجاد امواج صوتی» و «نزول فرشته وحی» سه طریق مختلف برای ارتباط پیامبران با علم ماورای طبیعت است.
***
در آیه دوم بعد از سوگند به ستاره هنگامی که افول کند، می‌فرماید: پیامبر اسلام هرگز گمراه نشده، و مقصدش را گم نکرده و او هرگز از روی هوای نفس سخن نمی‌گوید، هرچه می‌گوید وحی آسمانی است.
سوگند به ستارگان در حالی که غروب کنند ممکن است اشاره به غروب نور

ص: 215
هدایت و ایمان از صحنه افکار در عصر جاهلیت باشد، غروبی که مقدمه‌ای برای طلوع دیگر، یعنی طلوع آفتاب وحی از زبان پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بود.
به این ترتیب این آیه همه سخنان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را طبق یک اصل کلی مولود وحی و ارتباط با عالم غیبی می‌شمرد.
***
سوّمین آیه در برابر تقاضاهای عجیب و غریبی که مردم از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم داشتند به او دستور می‌دهد که موقعیت خود را مشخص کند، می‌گوید: بگو من نه مدعی هستم که فرشته‌ام، و نه موجودی ما فوق بشر، نه فرزند خدایم و نه شریک او، من فقط انسانی مثل شما هستم با این تفاوت که بر من وحی نازل می‌شود و با عالم ماورای طبیعت مربوطم.
به این ترتیب پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مهمترین امتیاز و تفاوت خود را با دیگران دسترسی به این منبع می‌شمرد.
***
و در چهارمین آیه بعد از ذکر شش حکم از احکام مهم اسلامی (حرمت قتل اولاد، حرمت زنا، حرمت قتل نفس، پرهیز از تجاوز به اموال یتیمان، وجوب وفای به عهد، حرمت کم فروشی) پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را مخاطب ساخته می‌فرماید: این احکام از حکمت‌هایی است که پروردگارت به تو وحی فرستاده.
طبق این آیه نه تنها اصول عقاید که حتی جزئیات احکام اسلام نیز از طریق وحی بر پیغمبر اکرم نازل می‌شد.
***
پنجمین آیه در پاسخ گروهی از یهود که وقتی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شنیدند پیک وحی که بر او نازل می‌شود «جبرئیل» است گفتند: او دشمن ماست! می‌فرماید:
بگو کسی که دشمن جبرئیل باشد (در واقع دشمن خداست) چرا که او به فرمان الهی این آیات قرآن و تعلیمات اسلام، و دستورات آن را بر قلب تو نازل کرده
ص: 216
است.
این تعبیر نشان می‌دهد که «جبرئیل» گاه آیات قرآن را مستقیماً بر قلب پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل می‌کرد، در حالی که از روایاتی استفاده می‌شود که گاه به صورت انسانی مجسم گشته، و در برابر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ظاهر می‌شده، و پیام الهی را به او ابلاغ می‌کرده است.
(1)
***
ششمین آیه این حقیقت را به وضوح بیان می‌کند که این قرآن را که تبیین کننده و بیانگر همه چیز است، و مایه هدایت و رحمت و بشارت برای همه مسلمانان می‌باشد، ما بر تو نازل کردیم، بنابراین تمام این معارف از منبع وحی است.
بدیهی است منظور از «هر چیز» تمام اموری است که به سعادت انسان ارتباط دارد، آری اصول همه این امور، چه مربوط به مسائل معنوی باشد و چه مادی و دنیایی، در قرآن مجید به صورت یک سلسله قوانین کلی آمده است.
***
هفتمین آیه با صراحت می‌گوید: قرآن روحی است از جانب خدا که بر تو نازل شده، و تو پیش از آن نه از محتوای این کتاب آسمانی با خبر بودی، و نه از ایمان به محتوای این کتاب این‌که قرآن را «روح» نامیده، به خاطر آن است که مایه حیات دل‌ها و زندگی جان‌ها و حیات جامعه بشری است، این سخن است که بسیاری از مفسران آن را پذیرفته‌اند.(2)
و این‌که می‌گوید: تو قبلًا از آن آگاه نبودی، منظور عدم آگاهی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از محتوای این آیات قبل از بعثت است، وگرنه شواهد تاریخی بسیار و روایات


1- فخر رازی در تفسیر آیه اصرار دارد که آیه را توجیه کند و بگوید:« جبرئیل» بر شخص پیغمبر نازل می‌شد، و آیات الهی را بیان می‌کرد نه بر قلب او، منتها چون مرکز حفظ این آیات قلب مقدّس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده تعبیر« فانه نزله علی قلبک» شده است( تفسیر کبیر فخررازی، جلد 3، صفحه 196) ولی ما لزومی برای این توجیه و ارتکاب خلاف ظاهر نمی‌بینیم و همان‌گونه که گفتیم ممکن است ارتباط جبرئیل با پیامبر گاه ارتباط روحانی بوده و گاه جسمانی.

2- راغب در مفردات می‌گوید:« سمّی القرآن روحا ... لکون القرآن سببا للحیاة الاخرویة».

ص: 217
متعدد به خوبی نشان می‌دهد که آن حضرت از همان آغاز عمر در «معرفت اللَّه» ثابت قدم بود.
به هر حال این آیه تأکید دیگری است بر مسأله پذیرش وحی به عنوان مهمترین منبع معرفت، چرا که قرآن را هم «روح» نامیده، و هم «نور» و هم مایه «هدایت»
***
در هشتمین آیه از پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز فراتر رفته، و با اشاره کوتاهی به تمام انبیا پیشین می‌گوید: آنها نیز مردانی بودند که بر آنها وحی فرستاده می‌شد، و اگر نمی‌دانید بروید و از اهل اطلاع بپرسید، آنها نیز همگی با این منبع معرفت در ارتباط بودند.
***
نهمین آیه سخن از «بینات» و نزول کتب آسمانی و قوانین حق و عدالت بر رسولان الهی می‌گوید که در یک دست «معجزات» و در دست دیگر «کتاب» و «قانون» داشتند، تا مردم قیام به عدالت کنند، و ظلم و بیدادگری برچیده شود، آری آنها هم این امور مهم را از منبع وحی دریافت می‌داشتند.
***
دهمین آیه از تنزیل و فرو فرستادن «ذکر» یعنی آیاتی که مایه بیداری است سخن می‌گوید، و در عین حال وعده می‌دهد که خدا حفظ این آیات را از هرگونه تحریف و اضافه و نقصان و محو نابودی بر عهده گرفته است، پس وسیله بیداری و آگاهی مردم وحی است، و چون خداوند حافظ آن است اصالت آن به عنوان یک منبع معرفت محفوظ می‌ماند.
***
در آیه یازدهم می‌فرماید: ما آیات را برای شما تبیین کردیم اگر اهل تعقل باشید، و این خود دلیل روشنی است بر این‌که آیات الهی عقل‌ها را بیدار می‌سازد و مایه حرکت اندیشه هاست.
***

ص: 218
وبالاخره در دوازدهمین آیه بحث از سخن گفتن خدا با موسی علیه السلام است سخنانی که منبع معارف این پیغمبر بزرگ بود و سخن گفتن او نوعی وحی است.
اینها نمونه‌هایی است از آیات قرآن مجید که با صراحت و وضوح و خالی از هرگونه ابهام مسأله وحی را به عنوان یک منبع شناخت بسیار عمده معرفی می‌نماید.
این در حالی است که فلاسفه مادی مطلقاً با این منبع مخالفند، و برای وحی تفسیرهایی دارند که در بحث‌های آینده می‌شنوید.
اکنون با روشن شدن اصل این منبع به سراغ مسائل مختلفی که پیرامون آن ترسیم می‌شود می‌رویم
***
توضیحات

1- اقسام «وحی» در قرآن مجید

از آیات قرآن به خوبی بر می‌آید که «وحی» معانی مختلفی دارد، بعضی تکوینی است، و بعضی تشریعی، و روی هم رفته در هفت معنا زیر به کار رفته است:
1- «وَحْیِ تَشریعی» که بر پیامبران نازل می‌شد، و نمونه‌ای از آیات آن را در آغاز این بحث آوردیم.
2- وحی به معنای «الهامهایی که به غیر انبیا می‌شد» مانند آنچه درباره «مادر موسی» آمده است، «وَاوْحَیْنا الَی امِّ مُوسَی انْ ارْضِعِیْهِ ...؛ ما به مادر موسی وحی (الهام) فرستادیم که او را شیرده، و هنگامی که بر او ترسیدی او را در دریا بیفکن، و نترس و غمگین مباش که ما او را به تو باز می‌گردانیم، و او را از رسولان قرار می‌دهیم» (قصص- 7)
نظیر همین معنا، بلکه به صورت کاملتر در مورد «مریم» در سوره مریم آمده

ص: 219
است که فرشته وحی در برابر او ظاهر شد و بشارت تولّد عیسی را به او داد (مریم 17- 19)
3- «وحی فرشتگان» یعنی پیام الهی به خود آنها، چنانکه در داستان غزوه بدر در سوره انفال آمده است: «اذْ یُوحِی رَبُّکَ الیَ الْمَلائِکةِ أَنّیِ مَعَکُمْ فَثَبِتُوُا الَّذِینَ آمَنوا؛ به خاطر بیاور زمانی را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد که من با شما هستم، پس کسانی را که ایمان آورده‌اند ثابت قدم دارید» (انفال- 12)
4- وحی به معنای «پیام با اشاره» مطلبی که در داستان زکریا آمده است: «فَخَرَجَ عَلَی قَومِهِ مِنَ الْمِحْرابِ فَأَوُحَی الَیهِم انْ سَبِّحوا بُکُرَةً وَ عَشِیّاً؛ از محراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد و با اشاره به آنها گفت صبح و شام (خدا را) تسبیح گویید» (مریم- 11)
5- وحی به معنای «القائات مرموز شیطانی» مانند: «وَکَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبیٍّ عَدُوّاً شَیاطِینَ اْلِانْسِ وَالْجِنِّ یُوحِی بَعضُهُمْ الَی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقولِ غُروُراً؛ این‌گونه برای هرپیامبری دشمن از شیاطین انس و جن قرار دادیم که سخنان فریبنده و بی‌اساس را (برای اغفال مردم) به طوری سری به یکدیگر می‌گفتند» (انعام- 112)
6- وحی به معنای «تقدیر قوانین الهی در جهان تکوین» مانند: «وَاوْحَی فِی کُلِّ سَمَاءٍ امْرَهَا؛ خداوند در هر آسمانی تقدیر و تدبیر لازم را فرمود» (فصلت 12)
آنچه درباره شهادت زمین در قیامت آمده است: «یُومَئِذٍ تُحَدِّثُ اخْبارَها- بِانَّ رَبَّکَ اوْحی لَها؛ در آن روز زمین اخبارش را باز می‌گوید، چرا که پروردگارت به او وحی کرده» (زلزله 4 و 5) سوره اذا زلزلت نیز ممکن است اشاره به همین معنا باشد.
7- وحی به معنای «آفرینش غریزه‌ها» مانند: «وَاوْحَی رَبُّکَ الَی النَّحْلِ انِ اتَّخِذِی مِنَ الجِبَالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَمِمّا یَعْرِشُونَ؛ پروردگارت به زنبور عسل وحی (الهام غریزی) فرستاد که از کوه‌ها و درختان و داربست‌هایی که مردم درست می‌کنند خانه‌هایی برگزیند» (نحل- 68)
ص: 220
اینها همه از یک سو، از سوی دیگر نزول وحی بر پیامبران نیز به صورت‌های مختلفی صورت گرفته است که در قرآن مجید و روایات حدّاقل به چهار صورت آن اشاره شده است:
1- گاه به صورت نزول ملک و مشاهده فرشته وحی
2- گاه به صورت شنیدن صدای فرشته بدون مشاهده او
3- گاه به صورت الهام به قلب
4- گاه به صورت خواب رؤیای صادقه، مانند آنچه در داستان ابراهیم علیه السلام درباره ذبح فرزندش اسماعیل علیه السلام آمده (صافات 102) یا آنچه در مورد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم درباره بشارت ورود مسلمین در نهایت امنیّت در مکّه برای زیارت خانه خدا در «سوره فتح آیه 27» دیده می‌شود.
در روایتی آمده است که یکی از اصحاب از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سؤال کرد وحی بر شما چگونه نازل می‌شود؟
حضرت فرمود: «احیاناً یأتِینیِ مِثْلُ صُلصِلَةُ الجَرَسَ، وَهُوَ اشّدُهُ عَلَیَّ، فَیَفُصِمُ عَنّیِ فَقَدْ وعُیَتُ ما قَالَ، و احیاناً یتمثل لی الملک رجلًا فَیُکِلّمنِیُ فَاعِی ما یقول؛ گاهی وحی همانند صدای زنگ به سراغ من می‌آید، و این از همه بر من سخت‌تر است، حقایق را بر من روشن می‌کند، و من آنچه را می‌گوید حفظ می‌کنم، و گاه فرشته وحی به صورت مردی در مقابل من مجسم می‌گردد و با من سخن می‌گوید و من آنچه را می‌گوید حفظ می‌نمایم».
(1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: «انبیا و رسولان بر چهار طبقه‌اند:
بعضی از آنها الهام بقلب او می‌شود و از خودش تجاوز نمی‌کند، و بعضی در خواب می‌بیند و صدا را در بیداری می‌شنود، ولی او را نمی‌بیند، و مبعوث به هیچ‌کس نیست ... بعضی در خواب می‌بینند و در بیداری نیز صدای ملک را می‌شنوند و او را نیز مشاهده می‌کنند و تنها مأمور هدایت طایفه‌ای هستند کم


1- « بحارالانوار»، جلد 18، صفحه 260.

ص: 221
باشند یا زیاد .... و بعضی در خواب می‌بینند صدا را در بیداری می‌شنوند و فرشته را مشاهده می‌کنند و امام و پیشوای (عموم مردم جهان) هستند».
(1)
***

2- حقیقت وحی چیست؟

درباره حقیقت وحی سخن بسیار گفته‌اند، ولی ناگفته پیداست راه یافتن به عالمی که ما را به آن راه نیست و به کلی از آن بیگانه‌ایم ممکن نیست، حتی اگر شخص پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز برای ما شرح دهد، ما جز شبحی از این جهان مرموز و اسرارآمیز نخواهیم دید.
این به آن می‌ماند که یک فرد «بینا» بخواهد برای کسی که «نابینای مادرزاد» است منظره اشعه زیبای آفتاب، و امواج لرزان دریا، و بال‌های رنگارنگ طاووس، و منظره جالب گل‌ها و شکوفه‌ها را در یک باغ خرم و سرسبز توضیح دهد.
ممکن است این الفاظ تصورات مبهمی برای او ایجاد کند، ولی قطعاً حقیقت این مسائل را نابینا در نمی‌یابد.
ولی ما می‌توانیم وحی را از طریق آثار و اهداف و نتایجش توضیح دهیم، و بگوییم وحی همان القای الهی است که به منظور تحقق نبوت و بشارت و انذار صورت می‌گیرد، یا بگوییم نوری است که خداوند به آن هرکسی از بندگانش را اراده کند هدایت می‌کند، یا بگوییم وسیله‌ای است برای ارتباط با عالم غیب و درک معارف از آن عالم.
و شاید به همین دلیل است که قرآن مجید تنها از آثار وحی سخن گفته، نه از حقیقت آن!
و ما نباید از این معنا دچار شگفتی شویم، و یا عدم درک حقیقت آن را دلیل بر نفی وجود آن بگیریم، و یا توجیهات مادی و جسمانی برای آن کنیم، عالم نبوت که سهل است گاه در جهان حیوانات ما آنها را موجوداتی پست‌تر از خود


1- اصول کافی باب طبقات الانبیاء، جلد 1.

ص: 222
می‌دانیم احساسات و ادراکاتی دیده می‌شود که برای ما قابل درک نیست، همه می‌دانیم، مدتی قبل از وقوع زلزله بسیاری از حیوانات بوسیله حس مرموزی که ما از آن بی‌خبریم کاملًا با خبر می‌شوند، حالت اضطراب به آنها دست می‌دهد، گاهی دست جمعی فریاد می‌کشند، و صدای دلخراشی که حکایت از حادثه ناگواری که در شرف تکوین است می‌کند، سر می‌دهند، گاه بندها را پاره کرده، فرار می‌کنند، در حالی که حتی زلزله سنج‌های دقیق ما اثری از آن زلزله را هنوز ثبت نکرده است!
یا این‌که پاره‌ای از حیوانات وضع هوا را از ماه‌ها قبل پیش بینی می‌کنند، و خانه‌ها و لانه‌های خود را بر وفق آن می‌سازند، و آذوقه‌های لازم را تهیه می‌کنند، مثلًا اگر زمستان سخت و بسیار سردی در پیش باشد یکنوع واکنش نشان می‌دهند که موافق آن است و اگر کم باران و کم سرماست واکنش دیگر!
حرکت دست جمعی پرندگان مهاجر و پیمودن مسافتی طولانی از منطقه استوایی به مناطق قطبی، یا از منطقه قطب به منطقه استوا که گاه حتی شب‌ها در هوای ابری به این حرکت ادامه می‌دهند در حالی که هیچ انسانی بدون وسایل دقیق راهیابی حتی نمی‌تواند یک صدم آن راه را طی کند، و حرکت شب پرده‌ها در تاریکی کامل شب، و عبور از لابه‌لای موانع زیادی، و پیدا کردن شکارهای خود در تاریکی و ظلمت مطلق، و احیاناً در زیر امواج آب! و امثال آن، مطالبی است که برای ما انسان‌ها باور کردنش بسیار مشکل است در حالی که علم آنها را ثابت کرده است.
وجود این واقعیت‌ها که علم و تجربه و مشاهده از آن پرده برداشته، نشان می‌دهد که آنها درک و شعور مرموزی دارند که ما از آن بی‌بهره‌ایم، البتّه راه یافتن به جهان اسرارآمیز حواس حیوانات برای ما ممکن نیست ولی با این حال واقعیتی است که نمی‌توان آن را انکار کرد.
(1)
با این‌که حواس حیوانات جنبه مادی و طبیعی دارد، نه ماوراء طبیعی ما از


1- به کتاب حواس اسرارآمیز حیوانات مراجعه کنید.

ص: 223
حقیقت آن بی‌اطلاعیم با این حال چگونه ما می‌توانیم به خاطر عدم درک جهان اسرارآمیز وحی که مربوط به عالم ماورای طبیعت است آن را نفی کنیم، و یا زیر سؤال بریم؟
هدف از آنچه گفته شد استدلال بر ثبوت مسأله وحی نبود، بلکه برای رفع استبعاد و پاسخ به کسانی است که وحی را به خاطر عدم ادراک حقیقت آن انکار می‌کنند.
برای اثبات مسأله وحی ما راه‌های روشنی داریم که از جمله این‌که:
1- از یکسو می‌بینیم مردانی با دعوی نبوت ظاهر شده‌اند و کتاب‌ها و تعلیماتی با خود آورده‌اند که مافوق قدرت و فکر بشر است، یک انسان درس نخوانده و از محیط فوق‌العاده عقب افتاده‌ای مانند محیط حجاز در عصر جاهلیت چگونه ممکن است کتابی همچون قرآن با این محتوای عظیم بیاورد؟!
2- از سوی دیگر دعوی وحی از طرف انبیا همواره قرین با معجزات و خارق عاداتی بوده که نشان می‌داده آنها به عالم ماورای طبیعت ارتباط دارند.
3- از سوی مردم جهان بینی توحیدی می‌گوید خداوند ما را برای تکامل و حرکت به سوی ذات پاکش که ذاتی است بی نهایت آفریده، و مسلّماً پیمودن این راه با تمام پیچ و خم‌ها، فراز و نشیب‌ها، و مشکلات و خطرات تنها با پای عقل امکان‌پذیر نیست، چرا که عجز و ناتوانی عقل را از درک بسیاری از حقایق به خوبی می‌بینیم، و اختلافات عظیم دانشمندان و متفکران را مشاهده می‌کنیم، و محصول زندگی جوامعی را که تنها با عقل خود و قوانینی که خود وضع کرده‌اند می‌خواهند زندگی فردی و اجتماعی را اداره کننده مشاهده می‌کنیم.
بنابراین یقین داریم که خدا نوع انسان را تنها نمی‌گذارد و علاوه بر نیروی عقل او را به وسیله رهبرانی که با عالم غیب ارتباط دارند، و از دریای علم الهی سیراب می‌شوند، مدد می‌کند، و دستش را می‌گیرد و به سوی منزل مقصود رهنمون می‌گردد.
ما با این سه قرینه به خوبی می‌توانیم رابطه میان جهان انسانیت و عالم ماورای
ص: 224
طبیعت درک کنیم، و به پدیده وحی ایمان بیاوریم، هر چند ماهیت آن را نشناسیم و به تعبیر دیگر علم ما در این‌جا مانند بسیاری از موارد دیگر علم اجمالی است و نه علم تفصیلی.

3- وحی در میان فلاسفه غرب و شرق

بسیاری از فلاسفه، اعم از قدیم و جدید، شرقی و غربی، کوشیده‌اند که به جهان اسرارآمیز وحی راه یابند، و آن را طبق مبانی فلسفی خود تفسیر کنند، ولی مطالعه نتایج بحث‌های آنها نشان می‌دهد که غالباً در بیراهه گرفتار شده‌اند، و یا اگر مسیر اصلی را ادامه داده‌اند جز به جهانی اسرارآمیز که تنها شبحی از آن نمایان است، راه نیافته‌اند.
یکی از دانشمندان می‌گوید: «فلاسفه غرب تا قرن شانزدهم مانند اقوام دیگر به «وحی» ایمان داشتند، چرا که کتب آنها مملو از اخبار انبیا بود، هنگامی که علوم جدید (علوم طبیعی و تجربی) شکوفا گشت و همه مسائل بر محور ماده دور زد، فلاسفه غرب مسأله وحی را به کلی انکار کردند، و احیاناً آن را در شمار خرافات و اسطوره‌های کهن شمردند و به دنبال آن، خدا و روح و جهان ماورایطبیعت را نیز منکر شدند، و تا آن‌جا جسارت به خرج دادند که خواستند وحی را با تخیلات و یا بیماری‌های عصبی تفسیر کنند!
این امر تا اواسط قرن نوزدهم ادامه یافت، تا این‌که جهان ارواح از طرق تجربی و علمی برای آنها کشف شد، و مسأله عالم ماورای طبیعت برای آنها در ردیف مسائل تجربی قرار گرفت، و صدها یا هزاران کتاب و مقاله در این زمینه نوشته شد.
(1)
این‌جا بود که مسأله «وحی» شکل تازه‌ای به خود گرفت، گرچه آنها باز به حقیقت وحی آن‌چنانکه پیروان ادیان، مخصوصاً مسلمانان به پیروی از قرآن


1- دائرة المعارف، قرن بیستم، جلد 10، صفحه 712.

ص: 225
می‌گویند، نرسیده‌اند، ولی گام مهمی در این زمینه به پیش برداشتند.
(1)
به طور کلی برای توجیه پدیده وحی دو نظریه متفاوت میان جمعی از فلاسفه قدیم و جدید وجود دارد که هیچ کدام با حقیقت وحی، آن گونه که از قرآن استفاده می‌شود، منطبق نیست.
1- جمعی از فلاسفه قدیم می‌گویند: سرچشمه وحی همان «عقل فعال» است، و عقل فعال را وجودی روحانی و مستقل از وجود ما می‌دانند که خزانه و منبع تمام علوم و دانش‌هاست، آنها معتقدند پیامبران با «عقل فعال» رابطه نزدیک داشتند، و از آن الهام می‌گرفتند، و حقیقت وحی چیزی جز این رابطه نیست، این گروه در حقیقت دلیلی بر ادعای خود ندارند که وحی همان ارتباط با «عقل فعال» است، و از این گذشته دلیلی بر اثبات خود عقل فعال به عنوان یک منبع مستقل علم و دانش در دست نیست، همان‌گونه که در مباحث فلسفی گفته شده است.
به این ترتیب نظریه فوق احتمالی است بر پایه یک احتمال، و فرضیه‌ای است متکی به فرضیه دیگر، و هیچ‌کدام از این دو فرضیه به ثبوت نرسیده است، و اصولًا چه اصراری داریم که دست به چنین توجیهاتی بزنیم؟ همین اندازه باید گفت: وحی ارتباطی است با جهان ماورای طبیعت و ذات مقدّس پروردگار، اما چگونه؟ و با چه کیفیت؟ برای ما روشن نیست، ما تنها آثار آن را می‌بینیم، و به وجود آن پی می‌بریم، بی‌آن‌که از ماهیت آن آگاه باشیم، و بسیارند حقایقی که در جهان به این صورتند.
2- عقیده جمعی از فلاسفه امروز این است که «وحی» همان تجلّی «شعور ناآگاه» یا رابطه مرموزی با حقایق این جهان است که گاه از «نبوغ باطنی» و گاه


1- دائرة المعارف، قرن بیستم، جلد 10، صفحه 712.

ص: 226
«ریاضت» و تلاش و کوشش‌های دیگری از این قبیل حاصل می‌شود، روانشناسان جدید برای انسان دو شخصیت قائلند «شخصیت ظاهر و آگاه» که همان دستگاه ادراک و تفکر و معلومات برخاسته از حواس معمولی است، و «شخصیت نامرئی و نا آگاه» که گاهی از آن به «وجدان مخفی» یا «ضمیر باطن» یا «شعور ناآگاه» تعبیر می‌کنند، و آن را کلید حل بسیاری از مسائل روحی و روانشناسی می‌شمرند.
آنها معتقدند: منطقه نفوذ و فعالیت شخصیت دوّم انسان به مراتب بیش از شخصیت اوّل و ظاهر اوست.
یکی از روانشناسان معروف در این باره چنین می‌نویسد:
«ما می‌توانیم شعور آگاه را به قطعه یخی تشبیه کنیم که در آب شناور است، و معمولًا یک نهم آن از آب بیرون است قسمت بیرون از آب همان بخش از شخصیت ماست که بر وجودش واقفیم در مقابل، «شعور ناآگاه» قسمت دیگری از فعالیت ذهنی ماست که بر وجودش آگاهی نداریم، و اختیارش نیز در دست ما نیست، و قسمت بزرگ شخصیت انسانی را تشکیل می‌دهد، و به منزله هشت نهم باقیمانده قطع یخ شناوری است که نمی‌شود آن را دید و زیر آب قراردارد
(1)».
کار نداریم که شخصیت دوّم انسانی را چه کسی کشف کرد؟ «فروید» یا غیر او؟
و آیا در سخنان پیشینیان و قدما، اشاراتی به وجود آن بوده یا نه؟ آنچه برای ما مهم است این است که بسیاری از روانشناسان بعد از کشف شعور ناآگاه و حل بعضی از مسائل روحی و روانی به وسیله آن، سعی کرده‌اند مسأله وحی را نیز با آن توجیه کنند، و بگویند: وحی همان تراوشات شعور ناآگاه پیامبران است که به صورت جهش‌های فکری ناگهانی بر آنها ظاهر می‌شده است!
نبوغ فکری پیامبران از یک سو، و ریاضت‌ها و تفکرات مداوم آنها از سوی دیگر نیز احیاناً به این امر کمک کرده است.
مطابق این فرضیه، «وحی» یک رابطه خاص با جهان ماورای طبیعت و مغایر روابط فکری و عقلی سایر افراد انسان نیست، و به وسیله یک موجود روحانی مستقل از وجود ما بنام پیک وحی یا فرشته صورت نمی‌گیرد، بلکه بازتاب و


1- خودشناسی ترجمه دکتر ساعدی، صفحات 6 و 7( با کمی توضیح).

ص: 227
انعکاس ضمیر مخفی خود پیامبران است، این نظریه و یا صحیح‌تر این «فرضیه» درست مانند فرضیه فلاسفه پیشین که وحی را همان ارتباط با عقل فعال می‌دانستند فاقد هرگونه دلیل است، شاید آنها هم که وحی را چنین تفسیر کرده‌اند قصد ندارند آن را به عنوان یک حقیقت اثبات شده معرفی کنند، همین قدر خواسته‌اند بگویند که پدیده «وحی» با علوم جدید سازگار است، و می‌توان آن را به عنوان تجلی شعور ناآگاه پیامبران تفسیر کرد.
واضح‌تر بگوییم بسیاری از دانشمندان اصرار دارند که تمام پدیده‌های جهان را با اصولی که از علم شناخته‌اند، تطبیق دهند، و به همین دلیل با هر پدیده تازه‌ای روبه‌رو شوند تلاش می‌کنند آن را در چهارچوبه اصول شناخته شده علمی خود جای دهند، حتی اگر دلیلی برای اثبات مقصد خود نداشته باشند به بیان فرضیه‌ها قناعت می‌کنند.
ولی اشکال ما این است که اینچنین برخورد با پدیده‌های جهان صحیح نیست، چرا که مفهومش این است که ما تمام اصول اساسی حاکم بر عالم هستی را شناخته‌ایم، و هیچ موضوعی نمی‌تواند بیرون از دایره اصول شناخته شده ما باشد!
این ادعای بزرگی است که نه تنها دلیلی بر آن نداریم، بلکه دلیل بر ضد آن هم داریم زیرا ما مشاهده می‌کنیم که با گذشت زمان مرتباً اصول تازه‌ای از نظامات این جهان کشف می‌شود و قرائن موجود نشان می‌دهد که آنچه ما از این جهان می‌دانیم در برابر آنچه نمی‌دانیم همچون قطره در برابر دریاست.
ما حتی از شناخت دقیق حواس اسرارآمیز حیوانات عاجزیم و از آن بالاتر از شناخت اسرار وجود خود نیز ناتوان هستیم تنها می‌توانیم ادعا کنیم قسمتی از این اسرار را می‌دانیم.
با این حال چرا اصرار داشته باشیم همه پدیده‌ها را در چهار چوبه اصول فکری شناخته خود بریزیم و تفسیر کنیم باید بگوییم وحی یک واقعیت است که آثار آن را مشاهده می‌کنیم اما از اسرار آن بی‌خبریم.
ص: 228

***

4- فرضیه غریزی بودن وحی؟

بعضی از متفکران اسلامی تحت تأثیر افکار دانشمندان غربی در زمینه وحی فرضیه دیگری اظهار داشته‌اند که از نظر اصولی با آنها یکسان است، هرچند از نظر ظاهر متفاوت می‌باشد.
این فرضیه بر اصول زیر مبتنی است:
1- «وحی» در لغت به معنای «آهسته و به نجوی سخن گفتن» است، و در قرآن مفهوم گسترده‌ای دارد که شامل انواع هدایت‌های مرموز، از هدایت جماد و نبات و حیوان گرفته، تا هدایت انسان به وسیله وحی می‌باشد.
2- وحی چیزی از نوع «غریزه» است، و هدایت وحی چیزی جز هدایت غریزی نیست.
3- وحی هدایت انسان است از نظر جمعی، یعنی جامعه انسانی از نظر آن‌که یک واحد است، و راه و مسیر و قوانین و حرکتی دارد، نیازمند است که هدایت شود، «نبی» آن دستگاه گیرنده‌ای است که به طور غریزی آنچه مورد نیاز نوع است می‌گیرد.
4- جانداران در مراحل اوّلی به وسیله غریزه هدایت می‌شوند، هرچه در درجات تکامل بالا می‌روند و نیروی حس و تخیل و اندیشه در آنها رشد می‌کند از قدرت غریزه کاسته می‌شود، و در حقیقت حس و اندیشه جانشین غریزه می‌گردد، از این رو حشرات بیشترین و قوی‌ترین غرایز را دارند و انسان کمترین آنها را.
5- جامعه انسانی از نظر اجتماعی در یک مسیر تکاملی است، و همان‌طور که حیوانات در مراحل ابتدایی نیازمند به غریزه بوده‌اند و تدریجاً که نیروی حس و تخیل و احیاناً تفکر در آنها رشد یافته، هدایت‌های حسی و فکری جانشین هدایت غریزه شده است، جامعه انسانی نیز در مسیر تکاملی خود کم کم به

ص: 229
جایی رسیده است نیروی تعقل در او رشد یافته، و به همین جهت سبب ضعف غریزه (وحی) شده است!
6- جهان بشریت دو دوره اساسی دارد: دوره هدایت وحی، و دوره هدایت تعقل و تفکر در طبیعت تاریخ.
7- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که پیامبری به او پایان رسیده، هم به جهان قدیم تعلق دارد، و هم به جهان جدید، از جهت منبع الهامش که وحی است، نه مطالعه تجربی طبیعت و تاریخ، به جهان قدیم تعلق دارد، و از جهت روح تعلیماتش که دعوت به تفکر و تعقل و مطالعه طبیعت و تاریخ است و با تولّد این امور کار وحی متوقف می‌شود، به جهان جدید تعلق دارد»!
(1)
عصاره این فریضه این است که وحی نوعی معرفت ناخودآگاه شبیه غرایز، و مادون معرفت خود آگاه است که از طریق حس و تجربه و عقل به دست می‌آید، و با تکامل تفکر و عقل دستگاه وحی ضعیف می‌شود، و عقل جای آن را می‌گیرد، و خاتمه یافتن نبوت به وسیله پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز از همین جا سرچشمه می‌گیرد!
این فرضیه با این‌که از سوی یک نویسنده اسلامی اظهار شده است از جهاتی از فرضیاتی که دانشمندان و نویسندگان غربی در زمینه وحی دارند ضعیف‌تر و پایین‌تر است، هرچند از نظر فقدان دلیل تفاوتی با آنها ندارد، و می‌توان گفت بدترین نظریه‌ای است که تاکنون درباره وحی داده شده است، زیرا:
اولًا: دانشمندان غربی وحی را مافوق درک حسی و عقلی انسان می‌دانستند، در حالی که طبق این فرضیه، دستگاه وحی مادون حس و عقل است، و این راستی پندار عجیبی است.
ثانیاً: متفکران غربی هرگز وحی را از جنس غریزه موجود در حیوانات نمی‌شمردند، در حالی که طبق این فرضیه از همان جنس است!


1- مقدمه‌ای بر جهان بینی اسلامی شهید مطهری( مرحوم شهید مطهری امور هفتگانه فوق را که منعکس کننده نظریه« اقبال لاهوری» در زمینه مسأله وحی است، از کتاب او بنام« احیای فکر دینی در اسلام» تلخیص کرده، و مورد قرار داده است.

ص: 230
ثالثاً: برای یک مسلمان که آشنا به قرآن است این مطلب کاملًا واضح است که «وحی» از نظر قرآن نوعی ارتباط با علم خداوند است، و دریافت معارف فوق‌العاده عظیمی که انسان هرگز نمی‌تواند با پای عقل به آن برسد از این دریای بیکران ست.
وحی از نظر قرآن یک هدایت کاملًا خود آگاه به درجات بالاتر از «هدایت عقلی» است، و همان‌گونه که در یک تشبیه ساده گفتیم هدایت عقلی را اگر به منزله یک چراغ فروزان بدانیم هدایت وحی به منزله خورشید جهان افروز است.
قرآن از یک سو انسان‌ها را مخاطب ساخته می‌گوید: «وَما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ الّا قَلیلًا؛ شما جز بهره کمی از علم و دانش ندارید» (سراء 85).
و از سوی دیگر دامنه علم خدا را آن‌چنان گسترده معرفی می‌کند که اگر تمام اقیانوس‌ها مرکب شوند، و تمام درخت‌ها قلم، هرگز نمی‌توانند آن علم بی‌پایان را بنگارند (لقمان 27) و وحی نبوت ارتباطی است با این علم بی‌پایان، و لذا قرآن با صراحت می‌گوید که معلّم پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خدا است:
«وَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَعَلَّمَکَ مالَمْ تَکُن تَعْلَمُ؛ خداوند کتاب و حکمت بر تو نازل کرد و آنچه را نمی‌دانستی به تو تعلیم داد» (نساء 113).
عقل و دانش بشری هر قدر هم پیش برود ضعیف‌تر و ناتوان‌تر از آن است که بتواند مسیر پر پیچ و خم سعادت را بدون هدایت وحی به انسان نشان دهد، و انحرافات عجیب و غریبی که دامن جمعی از فلاسفه را گرفته است دلیل زنده این معنا است.
حقیقت این است جمعی از کسانی که به عنوان «متفکر اسلامی» معروف شده‌اند بیش از آنچه متفکر اسلامی هستند «متفکر غربی» می‌باشند! و نظرات آنها رنگ تند و زننده‌ای از افکار آنها دارد، به همین دلیل همیشه تلاش و کوشش آنها این است که برای حقایق مافوق طبیعی توجیهات طبیعی درست کنند.
ص: 231
اگر غربی‌ها اصرار بر این معنا دارند دلیلش آن است که جهان ماورای طبیعت را منکرند، ولی هیچ مسلمانی با داشتن دیدگاه اسلامی و ایمان به عالم وسیع ماورای طبیعت نباید از آنها دنباله روی کرده و اصرار بر توجیه طبیعی برای همه این مسائل داشته باشند.
متأسفانه آثار سوء این دنباله روی در بسیاری از نوشته‌های امروز که عمدتاً متعلق به کسانی است که تحصیلات خود را در غرب گذرانده‌اند و اطلاعات اسلامی آنها نسبت به آن ضعیف‌تر است دیده می‌شود.
***

5- پیامبر چگونه یقین می‌کند وحی از سوی خداست؟

از جمله سئوالاتی که درباره وحی مطرح است سئوال فوق است که چگونه نخستین بار که وحی بر پیامبر نازل می‌شود یقین پیدا می‌کند که از سوی خدا است، نه القائات شیطانی؟ سرچشمه این علم و یقین کجاست؟
پاسخ این سئوال روشن است، زیرا گذشته از این‌که پیام‌های رحمانی با القائات شیطانی از نظر محتوا و ماهیت، زمین تا آسمان فرق دارد، و محتوای هریک معرّف آن است، باید گفت: هنگامی که پیامبر با جهان ماورای طبیعت یا پیک وحی تماس پیدا می‌کند با شهود درونی این حقیقت را به وضوح در می‌یابد که ارتباط او با خداست، درست همانند این‌که ما قرص خورشید را می‌بینیم، اگر کسی بگوید شما از کجا می‌دانی که الان در بیداری قرص آفتاب را می‌بینی؟
شاید خواب باشی!، مسلماً به چنین گفته‌ای هرگز اعتنا نمی‌کنیم، چون احساسی را که داریم برای ماقطعی و غیر قابل تردید است.
به گفته مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر آیه: «فَلَمّا أَتاهَانُودیَ یا مُوسی إِنّیِ أَنَاْ رَبُّکَ» (طه/ 11 و 12) «هنگامی که پیامبر و رسول خدا اوّلین بار با وحی و رسالت مواجه می‌شود هیچ شک و تردیدی برای او باقی نمی‌ماند که وحی کننده خداوند سبحان است، بی‌آن‌که احتیاج به بررسی و استدلال و اقامه حجت

ص: 232
داشته باشد، و اگر نیازی به چنین مطلبی داشت وحی غیبی و بی‌واسطه نبود، بلکه نوعی استدلال و استفاده از برهان عقلی بود».
(1)
و از این‌جا روشن می‌شود بعضی از روایات که می‌گوید وقتی نخستین وحی بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و از کوه «حرا» به خانه خدیجه آمد و آنچه را دیده بود برای او تعریف کرد، اضافه فرمود: «من برخودم می‌ترسم» (یعنی از این می‌ترسم که آیه وحی الهی نباشد!) «خدیجه» او را دلداری داد و نزد «وَرَقَةِ بْنِ نَوْفِل» که پسر عمویش بود برد، ورقه کسی بود که در زمان جاهلیت آیین مسیحیت را انتخاب کرده بود، با سواد بود، و به زبان عربی و عبری آشنا بود، او از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خواست که آنچه را دیده شرح دهد، وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنچه را دیده بود شرح داد، ورقه گفت: «این همان ناموس (پیک وحی) است که بر موسی علیه السلام نازل می‌شد، و سپس گفت: کاش من زنده می‌ماندم تا هنگامی که قومت می‌خواهند ترا از این شهر بیرون کنند یاریت کنم».(2)
این‌گونه احادیث بدون شک جزء مجعولات است، پیامبری که به وضوح با عالم غیب ارتباط می‌گیرد و با تمام وجودش این رابطه را احساس می‌کند، چه نیازی به ورقة بن نوفل، کاهن نصرانی، دارد؟ و چگونه می‌توان بر چنین وحیی اعتماد کرد؟ چرا موسی بن عمران که در وادی طور نخستین وحی را دریافت داشت هرگز چنین شکی به خود راه نداد؟ با این‌که موسی تنها صدا را شنید و فرشته وحی را ندید، آیا اینها دلیل بر آن نمی‌شود که دست‌های مرموز دشمنان برای سست کردن پایه‌های وحی و نبوت اسلامی چنین خرافاتی را جعل و به کتب اسلامی کشانیده است؟!
***

6- قرآن غنی‌ترین منبع «معرفت» در احادیث اسلامی



1- المیزان، جلد 14، صفحه 149.

2- این مضمون را بسیاری از محدثان و مفسّران اهل سنت نقل کرده‌اند، از جمله در« صحیح بخاری» و« مسلم» و« تفسیر فی ضلال القرآن»( در آغاز سوره علق) و دائرة المعارف قرن بیستم ماده وحی آمده است!

ص: 233
این بحث را با اشاره به اهمیّت و غنای بزرگترین مصداق وحی یعنی قرآن مجید در کلمات پیشوایان بزرگ ادامه می‌دهیم، تا هم تأکیدی باشد بر اصل مسأله، و موقعیت این منبع عظیم معرفت، و هم پاسخی باشد به کج اندیشانی که وحی را در ردیف «غرایز حیوانات» و پایین‌تر از ادراکات عقلی می‌شمارند، و معتقدند با پیشرفت عقول انسان‌ها نیازی به وحی معارفی که از آن سرچشمه می‌گیرد، نخواهیم داشت!
تا معلوم شود:
صلاح کار و من خراب کجا؟ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟
1- پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به مسلمانان فرمود:
«اذا الْتَبَسَتْ عَلَیْکُمُ الْامُورُ کَقِطَعِ الَّیلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَیْکُمْ بِالْقُرآنِ ... مَنْ جَعَلَهُ أَمامَهُ قادَهُ الی الْجَنَّةِ، وَ مَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُ ساقَهُ الی الْنّارِ، وَ هُوَ أَوضَحُ دَلْیلٍ الی خَیْرِ سَبیْل، مَنْ قالَ بِه صَدَقَ، وَمَنْ عَمِلَ بِهِ أُجِرَ، وَ مَنْ حَکَمَ بِهِ عَدَلَ؛
هنگامی که امور بر شما مشتبه شود همچون پاره‌های شب تاریک، بر شما باد که به سراغ قرآن روید ... کسی که قرآن را پیشاپیش روی خود قرار دهد او را به بهشت هدایت می‌کند، و کسی که آن را پشت سر افکند او را به دوزخ می‌راند، قرآن بهترین راهنما به سوی بهترین راه‌هاست، هرکس بر طبق آن سخن گوید راستگوست، و هرکس به آن عمل کند مأجور است، و هرکس مطابق آن حکم کند عادل است».
(1)
2- امیرمؤمنان علی علیه السلام در یکی از خطبه‌های نهج‌البلاغه می‌فرماید:
«ثُمَّ أنْزَلَ عَلَیْهِ الْکِتابَ نُوراً لا تَطْفَأُ مَصابِیْحُهُ، وَسِراجاً لا یَخْبُو تَوَقُّدُهُ، وَ بَحْراً لا یُدْرَکُ قَعْرُهُ، وَ مِنهاجاً لا یُضِلُّ نَهْجُهُ، وَ شُعَاعاً لا یُظْلْمُ ضَوْئُهُ، وَ فُرْقاناً لا یُخْمَدُ بُرهانُهُ، وَتِبیاناً لا تُهْدَمُ أرْکانُهُ، وَشِفاءً لا تُخْشَی أَسْقَامُهُ، و عِزَّاً لَا تُهْزَمُ انْصارُهُ، وَ حَقّاً لا تُخْذَلُ أَعْوانُهُ».


1- این حدیث را مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار از ابوسعید خدری ضمن یکی از خطبه‌های پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده است( جلد 74، صفحه 177).

ص: 234
«فَهُوَ مَعْدِنُ الإِیمَانِ وَ بُحْبُوحَتُهُ وَیَنابِیْعُ الْعِلْمِ وَ بُحُوُرُه، وَ رِیَاضُ الْعَدْلِ وَغُدْرَانُهُ، و فِیُّ أَثا الإِسْلامِ وَ بُنْیانُهُ»:
«سپس خداوند کتابی بر او نازل فرمود، همان نوری که خاموشی ندارد و چراغی که فروغش زوال نمی‌پذیرد، دریایی که اعماقش را نتوان یافت، و راهی که گمراهی در آن وجود ندارد، شعاعی که روشناییش را تیرگی نگیرد، و فرقان و جدا کننده حق از باطل که درخشش دلیلش به خاموش نگراید، بنیانی که ارکانش منهدم نگردد، شفابخشی است که با وجود آن بیماری‌ها وحشت نیاورد، قدرتی است که یاورانش را شکست نیست، و حقی است که مددکارانش هرگز تنها نمی‌مانند».
«قرآن معدن ایمان و مرکز آن است، چشمه‌های دانش و دریاهای آن است، منابع عدالت و غدیرهای آن است، و نیز پایه‌های اسلام و شالوده آن است».
(1)
3- امام علی بن موسی الرضا علیه السلام می‌فرماید: مردی از امام صادق علیه السلام پرسید:
«ما بالُ الْقُرْآنِ لا یَزْدادُ عَلَی النَّشْرِ وَالدَّرْسِ الّا غَضاضَةً؛ چرا قرآن با افزایش نشر و مطالعه چیزی جز طراوت پیدا نمی‌کند»؟!
امام علیه السلام فرمود:
«لِانَّ اللَّه تَبارَکَ وَتَعالی لَمْ یَجْعَلْهُ لِزَمانٍ، وَلا لِناسٍ دُوْنَ ناسٍ، فَهُوَ فَی کُلِّ زَمانٍ جَدِیْدٌ، وَعِنْدَ کُلِّ قَوْمٍ غَضٌّ الی یَوْمِ الْقِیامَةِ؛
زیرا خداوند متعال آن را برای زمان معینی قرار نداده، و نه برای قوم خاصی، و لذا در هر زمانی تازه، و نزد هر جمعیتی شاداب و با طراوت است تا روز قیامت».(2)
روایات در این زمینه بسیار فراوان است هم در منابع شیعه و هم در منابع اهل سنت، فقط به عنوان نمونه سه حدیث فوق: حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و


1- « نهج‌البلاغه، خطبه 198.

2- بحارالانوار، جلد 89، صفحه 15.

ص: 235
حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام و حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌آوردیم.
***

7- وحی غیر پیامبران (وحی الهامی)

چنانکه در آغاز این بحث گفتیم «وحی» معنای گسترده‌ای دارد که یکی از شاخه‌های آن وحی نبوت و رسالت است، ولی شاخه، دیگر آن الهامی است که به قلب غیر انبیا می‌افتد، و یا پیامی است که به وسیله بعضی از فرشتگان به غیر پیامبران ابلاغ می‌شود.
نمونه اوّل همان است که قرآن درباره مادر موسی می‌گوید: «وَأَوْحَیْنا الی أُمِّ مُوْسی أَنْ ارْضِعِیهِ فَاذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَالْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلا تَخَافِی وَلا تَحْزَنِی؛ ما به قلب مادر موسی الهام کردیم که نوزادت را شیرده، و هنگامی که بر او (از دشمنان) ترسیدی او را در دریا (نیل) بیفکن، و نترس غمگین مباش» (قصص 7). نظیر همین معنا درباره حواریون حضرت مسیح علیه السلام نیز آمده است، آن‌جا که می‌فرماید: «وَ اذْ أَوْحَیْتُ الَی الْحَوَارِیِّینَ انْ آمِنُوا بِی وَبِرَسُولِی قَالُوا آمَنَّا وَاشْهَدْ بِانَّنَا مُسْلِمُون؛ و بیاد آور هنگامی را که به حواریون وحی فرستادم که بمن و فرستاده‌ام ایمان آورید، گفتند آوردیم و گواه باش که ما مسلمانیم (مائده 111).
و نیز درباره حضرت یوسف، پیش از آن‌که به مقام نبوت برسد تعبیر به وحی شده است، در آن هنگام که برادران تصمیم گرفتند، او را در چاه بیفکنند، قرآن می‌گوید: «وَأَوْحَیْنَا الَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُون؛ ما به یوسف در این هنگام وحی فرستادیم که در آینده (هنگامی که بقدرت خواهی رسید) آنها را از این کارشان با خبر خواهی ساخت، در حالی که آنها تو را نمی‌شناسند» (یوسف 15).
این وحی الهی به قرینه آیه 22 همین سوره، «وحی نبوت» نبوده، بلکه الهامی بود از سوی خداوند به قلب یوسف، برای این‌که بداند او تنها نیست، و خداوند او را حفظ می‌کند و به قدرت می‌رساند و برادران از این عمل خود پشیمان

ص: 236
خواهند شد، و همین وحی بود که در آن شرایط دردناک، نور امیدی بر قلب یوسف پاشید.
«فخر رازی» ذیل آیه 38 سوره طه که درباره وحی مادر موسی سخن می‌گوید شش احتمال ذکر کرده است که غالب آنها خلاف ظاهر است، زیرا ظاهر آن همان القا به قلب، با شنیدن صورت فرشته است که با معنای لغوی آن نیز سازگار است.
(1)
و نمونه قسم دوّمی پیامی است که یکی از فرشتگان الهی برای مریم علیها السلام راجع به تولّد فرزندان او (حضرت مسیح) آورد، و قرآن در اوایل سوره مریم گفتگوی او را با فرشته الهی که به صورت انسان خوش اندامی در برابرش مجسم شده بود مشروحاً بازگو می‌کند.
نمونه روشن این‌گونه وحی، الهامی است که به قلب امامان معصوم علیه السلام می‌شود که در روایات کراراً به آن اشاره شده است.
هنگامی که از امام صادق علیه السلام درباره منبع علم امامان سئوال شد، فرمود:
«مَبْلَغُ عِلْمِنا ثَلاثَهُ وُجُوْهٍ: ماضٍ، وَ غابِرٍ، وَحادِثٌ فَامّا الْماضِی فَمُسَّرٌ و امّا الْغابِرُ فَمَزْبُورٌ، وَامّا الْحادِثُ فقذف فِی الْقُلُوبِ، وَنَقْرٌفِی الْاسْماعِ وَ هُوَ أَفْضَلُ عِلْمِنا وَلانَبِیَّ بَعْدَ نبِیِّنا؛ حدود علم ما (و منبع آن) بر سه گونه است: گذشته و آینده و حادث، اما گذشته چیزی است که (برای ما از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان پیشین) تفسیر شده، اما آینده چیزی است که نوشته شده (و تعلیماتی است که معصومین گذشته به یادگار مانده است) و اما حادث چیزی است که در قلب‌های ما می‌افتند (و الهام می‌شود) و صدای آهسته‌ای است که در گوش ما قرار می‌گیرد، و این برترین علوم ماست، امّا هیچ پیغمبری بعد از پیامبر ما نیامده و نخواهد آمد».(2)
در حدیث دیگری، امام علی بن موسی الرضا علیه السلام می‌فرماید: «وَامّا النَّکْتُ فِی الْقُلُوبِ فَهُوَ الإِلْهامُ، وَأَمّا النَّقْرُ فِی الْاسْماعِ فَحَدِیْثُ الْمَلائِکَةِ، نَسْمَعُ کَلامَهُمْ وَلانَرَی أَشْخاصَهُمْ؛ و اما اشاره به دل‌ها، همان الهام است، و اشاره در گوش، سخن فرشتگان است، ما


1- برای توضیح بیشتر به جلد 22 تفسیر کبیر، صفحه 51 مراجعه شود.

2- بحارالانوار، جلد 26، صفحه 59.

ص: 237
کلامشان را می‌شنویم و اشخاصشان را نمی‌بینیم».
(1)
روی هم رفته، از روایات متعددی استفاده می‌شود که علوم امام معصوم علیه السلام از چند طریق حاصل می‌شود: علومی که به وراثت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان پیشین به آنها رسیده، و یا به صورت دستور العمل‌هایی نوشته شده و در اختیارشان است که گاهی در اخبار از آن به عنوان «جامعه» یاد شده است، و هرگاه مسأله‌ای برای آنان پیش آید که در این منابع نیست، از سوی خداوند از طریق الهام به قلب یا شنیدن صدای فرشته آگاه می‌شوند (همان‌گونه که حضرت مریم علیها السلام آگاه شد).
ولی مسلّم است که این وحی، هیچ‌گونه ارتباطی با وحی نبوت ندارد، و از قبیل وحی حواریین مسیح علیه السلام و مانند آن است، اصولًا در اصطلاح امروز «وحی» معمولًا به «وحی نبوت» اطلاق می‌شود، و اینها را «الهام» می‌نامند، و به گفته مرحوم علامه طباطبایی، چه بهتر که ما نیز اینها را الهام بنامیم که با ادب دینی مناسب‌تر است.(2)
برای توضیح بیشتر در این زمینه به جلد 26 بحارالانوار، بحث ابواب علوم ائمه علیه السلام و جلد اوّل اصول کافی باب ان الائمه علیهم السلام محدثون، مراجعه شود.
***

8- چگونگی نزول وحی بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

همان‌گونه که قبلًا گفتیم حقیقت وحی برای ما ناشناخته است، چرا که مربوط به نوعی درک و دید است که از عالم احساس و عقل ما بیرون می‌باشد، ما تنها آثار وحی را می‌بینیم، و از اثر پی به مؤثر می‌بریم، بنابراین تلاش برای راه یافتن به این جهان مرموز بیهوده است، ولی با این حال پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم یا امامان معصوم هنگامی که با سئوالات مربوط به کیفیت وحی رو به رو می‌شدند


1- ارشاد مفید، جلد 2، صفحه 80 بحارالانوار، جلد 26، ص 18.

2- المیزان، جلد 12، صفحه 312.

ص: 238
پاسخ‌های سربسته‌ای بیان می‌داشتند که شبحی از «وحی» راترسیم می‌کند، فقط شبحی!
مرحوم «صدوق» در «اعتقادات» درباره نزول وحی سخنی دارد که قاعدتاً از محتوای اخبار جمع‌آوری شده، و حاصل آن چنین است: «ما عقیده داریم که پیش روی اسرافیل لوحی است هنگامی که خداوند متعال می‌خواهد وحی بفرستد لوح به پیشانی اسرافیل می‌خورد، و او به آن نگاه می‌کند، و آنچه را در آن است می‌خواند، سپس او به میکائیل القا می‌کند، میکائیل هم به جبرئیل، و جبرئیل آن را به انبیا القا می‌کند، اما آن حالت بیهوشی که عارض پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌شد، بدن سنگین می‌گشت و عرق می‌نمود مربوط به موقعی است که خداوند مستقیماً او را مخاطب می‌ساخت، اما جبرئیل برای احترام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هرگز بدون اجازه وارد نمی‌شد، و نزد حضرت بسیار مؤدب می‌نشست».
(1)
مضمون این حدیث اجمالًا در روایات آمده است.(2)
در حدیث دیگری می‌خوانیم هنگامی که وحی بر آن حضرت نازل می‌شد صدای زمزمه آرامی نزدیک صورت خود می‌شنید و باز در حدیثی آمده است که وقتی وحی بر آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم نازل می‌شد، حتی در روزی که هوا کاملًا سرد بود، از پیشانی مبارکش عرق جاری می‌شد.(3)
روی هم رفته از روایات استفاده می‌شود که وحی به اشکال مختلفی بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل می‌شد، و هر کدام آثاری همراه داشته است.
و نیز استفاده می‌شود که جبرئیل گاه به صورت اصلی که خدا او را به آن صورت آفریده بود و بر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل می‌شد، و این احتمالًا در طول عمر پیامبر تنها دوبار صورت گرفت (همان‌گونه که در سوره نجم بنابر بعضی از تفاسیر به آن


1- اعتقادات صدوق، صفحه 100.

2- بحارالانوار جلد 18، صفحه 254، حدیث 9 صفحه 256، حدیث 6.

3- بحارالانوار، جلد 18، صفحه 261.

ص: 239
اشاره شده)
(1) و گاه فرشته وحی به صورت «دحیه کلبی» نمایان می‌گشت(2) و(3).
***

9- الهامات غریزی

گفتیم «وحی» در آیات قرآن، و همچنین در کتب لغت، مفهوم وسیع و گسترده‌ای دارد که یکی از مصداق‌های آن درک غریزی خاصی است که در حیوانات وجود دارد، و آن را با هیچ تفسیر مادی نمی‌توان تفسیر کرد، بلکه وجود آنها دلیلی است بر وجود آن منبع عظیم علم و قدرت در ماورای عالم طبیعت.
قرآن مجید درباره زنبور عسل این تعبیر را به کار برده، چنانکه در آیات 68 و 69 سوره نحل اشاره‌ای پر معنا به وضع شگفت‌انگیز این حیوان می‌کند.
امروز که زندگی زنبوران عسل از سوی دانشمندان مورد بررسی دقیق قرار گرفته است به وضوح معلوم شده که این حشره آن‌چنان زندگی اجتماعی و تمدن شگرف و شگفت انگیزی دارد که از جهاتی بر زندگی اجتماعی و تمدن انسان برتری دارد، خانه سازی زنبوران عسل با آن دقت و ظرافتی که موازین هندسی عمیقاً در آن رعایت شده، طرز جمع‌آوری عسل و آماده ساختن و


1- فی ضلال القرآن، جلد 7، صفحه 306.

2- بحارالانوار، جلد 18، صفحه 267، حدیث 29.

3- « دحیة بن خلیفة الکلبی» برادر رضاعی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود، و از زیباترین مردم آن زمان محسوب می‌شد، و هنگامی که جبرئیل به سراغ پیامبر می‌آمد در آن چهره نمایان می‌گشت( مجمع البحرین ماده دحی) اواز مشاهیر صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و به حسن صورت معروف بود، پیامبر اکرم او را به رسالت نزد قیصر روم« هرقل» فرستاد در سال 6 یا 7 هجری، و تا زمان خلافت معاویه زنده بود( لغتنامه دهخدا).

ص: 240
ذخیره کردن و محفوظ نمودن از هرگونه آلودگی، طرز تربیت فرزندان، تغذیه مخصوص ملکه، بازرسی از زنبورهایی که از گل‌های آلوده استفاده کرده‌اند، دفاع در مقابل دشمنان، پرورش نوزادان، طرز با خبر ساختن افراد کندو از وجود منابع گل از سوی زنبوران کاوشگر، و دادن مشخصات دقیق محل از نظر مقدار فاصله و درجه و زاویه، برای حرکت دست‌جمعی به سوی آن، و امثال این امور که هر کدام بحث‌های مفصلی را در کتب مربوط به زندگی زنبوران عسل به خود تخصیص داده، اموری است که توجیه آنها جز از طریق الهام غریزی امکان‌پذیر نیست.
به گفته بعضی از آگاهان تا به حال 4500 نوع! زنبور عسل وحشی شناخته شده، اما شگفتی در این است که همه آنها یک نوع مهاجرت و کندوسازی و مکیدن و خوردن از گل‌ها را دارند.
(1)
متأسفانه وضع بحث‌های ما ایجاب نمی‌کند که از موضوع اصلی زیاد کنار رویم، وگرنه درباره زنبور عسل و زندگی اسرارآمیز او سخن بسیار است که تنها یک نمونه آن مسأله ساختن خانه‌های 6 ضلعی با آن زوایای بسیار دقیق هندسی است، دانشمندان با مطالعات زیاد دریافته‌اند که ساختن این حجره‌های کاملًا مساوی و مشابه به این صورت بیشترین ظرفیت را، در عین به کار گرفتن کمترین مصالح، دارد، چرا که از میان اشکال هندسی تنها سه شکل است که می‌تواند خانه‌هایی ارائه دهد که هیچ فاصله‌ای در میان آنها نباشد (مثلث متساوی الاضلاع، چهار ضلعی و شش ضلعی) ولی مطالعات هندسی نشان داده که ساختن حجره 6 ضلعی مصالح کمتری می‌خواهد و قدرت مقاومت بیشتری دارد، و به همین دلیل زنبور عسل آن را بر دو شکل دیگر ترجیح داده است.
او این الهامات غریزی را از کجا پیدا کرده؟ و در کدام مکتب این درس را فرا گرفته است؟
ولی این الهام غریزی منحصر به زنبوران عسل نیست، در بسیاری از انواع حیوانات نمونه‌های شگفت آوری از آن دیده می‌شود که هریک از دیگری جالب‌تر است به عنوان نمونه:


1- اوّلین دانشگاه، جلد 5، صفحه 55.

ص: 241
یکی از دانشمندان در کتاب خود بنام «دریا دیار عجائب» می‌نویسد: «رفتار بعضی از ماهی‌ها یکی از اسرار طبیعت است که کسی قادر به بیان علت آن نیست! ماهی قزل آلا، دریا را ترک می‌کند، و به آب شیرین نهرهایی که در آن زندگی را آغاز کرده بود باز می‌گردد، در جهت مخالف جریان آب با کوشش تمام شنا می‌کند، و از روی صخره‌ها می‌جهد، و حتی از زیر آبشار بالا می‌پرد!، تعداد آنها گاهی آن‌قدر زیاد است که نهر را پر می‌کنند، این ماهی‌ها وقتی که به آن محلی که در جستجویش بودند رسیدند، تخم گذاری می‌کنند، و می‌میرند!
این‌که چگونه این ماهی‌ها نهر یا رودخانه مناسب را می‌یابند، از کار رادیو و تلویزیون هم عجیب‌تر است، زیرا آنها نقشه ندارند، و زیر آب دید آنها زیاد نیست، و کسی هم راه را به آنها نشان نمی‌دهد.
وی سپس می‌افزاید: «از این عجیب‌تر رفتار «مار ماهی» است، مار ماهی‌های انگلیس وقتی به هشت سالگی می‌رسند آبگیر یا نهری را که محل زندگی آنها است رها می‌کنند، و مثل مار در شب روی علف‌های مرطوب می‌خزند، تا به کنار دریا برسند، سپس (تمام عرض) اقیانوس اطلس را به شنا طی می‌کنند، و به آب‌های نزدیک «برمودا» می‌روند! آن‌جا به زیر آب فرو رفته، تخم می‌گذارند، و می‌میرند ... بچه‌های مار ماهی به سطح آب می‌آیند سپس سفر خود را به سوی وطن آغاز می‌کنند، این مسافرت دو یا سه سال طول می‌کشد (تا به وطن باز گردند).
مارماهی چگونه مقصد خود را می‌داند با این‌که هرگز آن مسیر را طی نکرده؟
این سئوالی است که شما نیز مانند عاقل‌ترین دانشمندان می‌توانید به آن پاسخ دهید، (جواب منفی) زیرا هیچ‌کس جواب آن را نمی‌داند»!
(1)
بسیاری از پرندگان مهاجر راه‌های بسیار طولانی را طی می‌کنند و گاه از «اروپا» تا «جنوب آفریقا» این راه دور و دراز را می‌پیمایند، و در مسیر خود هرگز دچار اشتباه نمی‌شوند، تا مدتی این موضوع که چگونه این پرندگان موفق می‌شوند


1- دریا دیار عجائب، صفحه 116 و 117.

ص: 242
راهی به این دشواری را پیدا کنند؟ معلوم نبود.
بعضی از دانشمندان با آزمایش‌های مفصل و پیچیده ثابت کردند که گروهی از آنها مسیرخود را از وضع ستارگان آسمان تشخیص می‌دهند.
آزمایش‌ها نشان داد که آنها به طور غریزی مجموعه‌های ستاره‌ها را می‌شناسند، و می‌دانند آنها چگونه در آسمان جا به جا می‌شوند، و چگونه برحسب فصول سال محل آنها عوض می‌گردد، حتی هنگامی که چند ستاره تک تک از زیر ابرهای انبوه چشمک بزنند این گروه از پرندگان می‌توانند راه خود را پیدا کنند!
آزمایش‌های دیگر نشان داد که شناخت آنها از آسمان و صورت‌های فلکی و حرکت ستاره‌ها از طریق ارث به آنها منتقل شده، یعنی اگر هرگز هم آسمان را ندیده باشند، در اوّلین برخورد با وضع آسمان همه چیز برای آنها معلوم است، هنوز هم دانشمندان نمی‌دانند چگونه تصویرهایی به این مفصلی از محیطهای اطراف و آسمان ممکن است به حیوان به ارث برسد؟ بخصوص این‌که شکل آسمان با گذشت قرن‌ها عوض می‌شود (وآنگهی) نسل‌های نخستین این اطلاعات را از کجا در یافته‌اند؟!
(1)
دیگر از نمونه‌های روشن این موضوع عملی است که پرنده‌ای بنام «آکسیک لوپ» هنگام تخم‌گذاری انجام می‌دهد یکی از دانشمندان فرانسه بنام «وارد» درباره این حیوانات می‌گوید:
«من در حالات این پرنده مطالعاتی کرده‌ام، از خصایص او این است که وقتی تخم‌گذاری او تمام شد می‌میرد، یعنی هرگز روی نوزادان خود را نمی‌بیند، همچنین نوزادان هیچ‌گاه روی پر مهر مادران خود را نخواهند دید، هنگام بیرون آمدن از تخم به صورت کرم‌هایی هستند بی‌بال و پر که قدرت تحصیل آذوقه و مایحتاج زندگانی را نداشته، و حتی قدرت دفاع از خود را در مقابل حوادثی که با حیات آنها می‌جنگد، ندارند، لذا باید تا یکسال به همین حالت در


1- حواس اسرارآمیز حیوانات نوشته ویتوس دروشر ترجمه لاله زاری، صفحه 167- 171( با تلخیص).

ص: 243
یک مکان محفوظ بمانند، و غذای آنها مرتباً در کنار آنها باشد، به همین جهت وقتی مادر احساس می‌کند که موقع تخم‌گذاری او فرار رسیده است، قطعه چوبی پیدا کرده و سوراخ عمیقی در آن احداث می‌کند، سپس مشغول جمع‌آوری آذوقه می‌شود، و از برگ‌ها و شکوفه‌هایی که قابل استفاده برای تغذیه نوزادان اوست به اندازه آذوقه یک سال به جهت یکی از آنها تهیه کرده و در انتهای سوراخ می‌ریزد، سپس یک تخم روی آن می‌گذارد، و سقف نسبتاً محکمی از خمیرهای چوب بر بالای آن بنا می‌کند، باز مشغول جمع‌آوری آذوقه می‌شود، و پس از تأمین احتیاجات یک سال برای یک نوزاد دیگر و ریختن آن در روی طاق اتاق اوّل، تخم دیگر بالای آن گذارده و طاق دوّم را روی آن می‌سازد، به همین ترتیب چند طبقه را ساخته و پرداخته و بعد از اتمام عمل می‌میرد.
(1)
این اطلاعات وسیع و گسترده را چه کسی به این حیوان که هرگز مادر خود را ندیده و فرزندانش را نیز نمی‌بیند داده است؟ هیچ‌کس پاسخی برای این سئوال ندارد، جز از طریق الهامات غریزی از ناحیه خداوند بزرگ.


1- فیلسوف نماها، صفحه 229.

ص: 244

منبع ششم: «کشف و شهود»

اشاره


ص: 245

* اشاره

ششمین و آخرین منبع معرفت مسأله «شهود قلبی و مکاشفه» است.
قبل از هر چیز لازم است تعریفی برای این منبع که برای بسیاری ناشناخته است بشود، تا هم تفاوت آن با مسأله «وحی» و «الهام» و «فطرت» و «ادراکات عقلی» روشن گردد، و هم ناآگاهان آن را به «پندار گرایی» حمل نکنند.
و از سوی دیگر راه برای سوء استفاده‌هایی که از این عنوان شده، و جمعی را بر این داشته که با دیده تردید و بدبینی به آن نگاه کنند ببندد.
اصولًا موجودات جهان بر دو دسته‌اند:
1- موجوداتی که با حس قابل درکند و آن را «عالم حس» می‌نامند.
2- موجوداتی که از حس ما پنهانند و آن را «عالم غیب» می‌نامند.
ولی گاه می‌شود که انسان درک و دید تازه‌ای پیدا می‌کند که می‌تواند با دیده خود به جهان غیب راه یابد و قسمتی از این جهان را (به مقدار توانایی و قدرت خویش) مشاهده کند، و به تعبیر دیگری پرده‌ها کنار می‌رود، و بعضی از حقایق جهان غیب بر او کشف می‌گردد به همان روشنی که انسان با چشم خود محسوسات را می‌بیند، بلکه به مراتب از آن روشن‌تر و اطمینان بخش‌تر.
این حالت را «مکاشفه» یا «شهود باطن» می‌گویند.
این همان مطلبی است که در قرآن مجید در آیه 5 و 6 سوره تکاثر منعکس است «کَلّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِیْنِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِیْمَ اینگونه نیست که شما می‌پنداردید، اگر علم الیقین داشته باشید دوزخ را با چشم خود می‌بینید»!
و در مورد «مجرمان» و «مؤمنان» در منابع مختلف اسلامی وارد شده است که در آستانه مرگ حالت شهودی به آنها دست می‌دهد، و فرشتگان یا ارواح مقدّس اولیای خدا را مشاهده می‌کنند در حالی که اطرافیان آنها از درک چنین مطلبی عاجزند.
این همان مطلبی است که در غزوه خندق برای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دست داد و

ص: 246
فرمود در میان جرقه‌ای که از اصابت کلنگ به قطعه سنگی برخاست: قصرهای کسری یا قیصر روم یا کاخ‌های ملوک یمن را دیدم (چنانکه شرح آن خواهد آمد).
(1)
و همان است که در آن حدیث معروف در مورد «آمنه» مادر گرامی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده است که در دوران حمل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گفت: «نوری را دیدم که از من خارج شد و قصرهای سرزمین «بصری» در شام را با آن مشاهده کردم» و نمونه‌های فراوانی که از آیات و روایات بعداً به خواست خدا به همه آنها اشاره می‌شود، اینها نه وحی است، و نه الهام قلبی، بلکه نوعی مشاهده و درک و دید است که با مشاهده حسی فرق بسیار دارد.
این همان است که آن سخن سنج معروف می‌گوید: «گر تو را چشمی از غیب باز شود، ذرات این جهان با تو همراز می‌گردد، آن گاه است که نطق آب و گل را می‌شنوی، و با شنیدن غلغله تسبیح موجودات جهان وسوسه تأویل‌ها از تو زدوده می‌شود، گوش نامحرمان این حقایق را نمی‌شنوند اما انسانی که محرم راز گردد لایق شنیدن این آوازها و رازهاست».(2)
بنابراین «کشف و شهود» را در یک عبارت کوتاه چنین می‌توان تعریف کرد: راه یافتن به عالم ماورای حس، و مشاهده حقایق آن عالم با چشم درون، درست مانند مشاهده حسی، بلکه قوی‌تر، یا شنیدن آن زمزمه‌ها با گوش جان.
البتّه نه هرکس چنین ادعایی را کند می‌توان از او پذیرفت، و نه به سخنان هر مدعی می‌توان گوش فرا داد، ولی به هر حال سخن از اصل وجود چنین منبع معرفتی است، و بعد در چگونگی وصول آن و سپس طرق شناختن مدعیان راستین از دروغین. اکنون با توجه به آنچه در اشاره بالا گفته شد به سراغ آیات می‌رویم:


1- کامل ابن اثیر، جلد 2، صفحه 179.

2- تلخیص از اشعار معروف.

ص: 247
نخست با هم به آیات زیر گوش جان فرا می‌دهیم:
1- «وَکَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیْمَ مَلَکُوتَ السَّمَوْاتِ وَالأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوْقِنِینَ» (انعام/ 75).
2- «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ الَی عالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبَئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُوْنَ» (توبه/ 105).
3- «مَا کَذَبَ الْفُؤَادُ فَیُنَبِّئُکُمْ مَارَأَی أفَتُمَارُونَهُ عَلَی ما یَرَی وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَی (نجم/ 11 تا 14).
4- «کَلّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِیْنِ- لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ» (تکاثر/ 5 و 6)
5- «یَوْمَ یَرَوْنَ الْمَلائکَةَ لا بُشْرَی یَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِیْنَ وَ یَقُولُوْنَ حِجْراً مَحْجُوراً» (فرقان/ 22).
6- «واذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمَالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَکُمُ الْیَومَ مِنَ النّاسِ وَانِّی جارٌلَّکُمْ فَلَمَّا تَرَائَتِ الْفِئَتَانِ نَکَصَ عَلی عَقِبَیْهِ وَ قَالَ انِّی بَرِیٌ مِنْکُمْ انِّی أَرَی مَا لا تَرَوْنَ انِّی أَخافُ اللَّهَ وَاللَّهُ شَدیْدُ الْعِقابِ» (انفال/ 48).
7- «وَلَمّا فَصَلَتِ الْعِیْرُ قالَ أَبُوهُمْ انِّی لَاَجِدُ رِیْحَ یُوْسُفَ لَوْلا أَنْ تُفَنِّدُوْنِ» (یوسف/ 94).
8- «فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَأَرْسَلْنَا الَیْها رُوْحَنَا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیّاً» (مریم/ 17).
ترجمه:
1- این‌چنین ملکوت آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا اهل یقین گردد.
2- بگو: عمل کنید خداوند، و فرستاده او، و مؤمنان، اعمال شما را می‌بینند، و به زودی به سوی کسی باز می‌گردند که پنهان و آشکارا می‌داند و شما را به آنچه عمل می‌کردید خبر می‌دهد.
3- قلب او (پیامبر) در آنچه دید هرگز دروغ نمی‌گفت، آیا با او درباره آنچه دیده مجادله می‌کنید، و بار دیگر او را مشاهده کرد، نزد سدرة المنتهی.
ص: 248
4- چنین نیست که شما می‌پندارید، اگر علم الیقین داشته باشید دوزخ را با چشم خود می‌بینید.
5- روزی که فرشتگان را می‌بینند روز بشارت مجرمان نخواهد بود (بلکه روز مجازات و کیفر آنان است) و می‌گویند ما را امان دهید، ما را معاف دارید.
6- و (به یادآور روز جنگ بدر را) هنگامی که شیطان اعمال آنها (مشرکان) را در نظرشان جلوه داد، و گفت: امروز هیچ‌کس از مردم بر شما پیروز نمی‌گردد، و من در کنار شما (و پناه دهنده) شما هستم، اما هنگامی که آن دو گروه (جنگجویان مسلمان و فرشتگان حامی مؤمنان) را دید، به عقب بازگشت، و گفت: من از شما بیزارم، من چیزی را می‌بینم که شما نمی‌بینید، من از خدا می‌ترسم و خدا شدید العقاب است.
7- هنگامی که کاروان (از سرزمین مصر) جدا شد پدرشان (یعقوب) گفت:
من بوی یوسف را احساس می‌کنم اگر مرا به نادانی و کم عقلی نسبت دهید!
8- و (مریم) حجابی میان خود و آنها افکند (تا خلوتگاهش از هر نظر برای عبادت آماده باشد) در این هنگام ما روح خود را به سوی او فرستادیم، و او در شکل انسانی بی‌عیب و نقص بر مریم ظاهر شد.
***

شرح مفردات

* «ملکوت» در اصل از ریشه «ملک» (بر وزن حکم) گرفته شده که به معنای حاکمیت و مالکیت است و «و» و «ت» برای تأکید و مبالغه به آن افزوده شده است و مَلْکُوَة (بر وزن مَردْمک) به معنای «حکوت و عزت» است.
«طریحی» در «مجمع البحرین» می‌گوید: ملکوت (بر وزن برهوت) به معنای عزت و سلطنت و مملکت آمده است، بعضی از ارباب لغت نیز آن را به معنای «حکومت عظیم» معنا کرده‌اند که با آنچه راغب در مفردات گفته نیز موافق

ص: 249
است، در تفسیر «المیزان» چنین آمده است که «ملکوت» در عرف قرآن چنانکه از آیه (83 یس) «فَسُبْحانَ الَّذِیِ بِیَدِهِ مَلَکُوْتُ کُلِّ شَیْئیٍ؛ منزه است آن کس که حکومت هر چیزی در دست اوست» به معنای صورت باطن اشیا است که ارتباط با پروردگار دارد، و همواره مشاهده این صورت باطن با ایمان یقینی همراه است.
(1)
* «فُوأد» چنانکه قبلًا به طور مشروح بیان کردیم به معنای قلب و روح است هنگامی که افروختگی و پختگی پیدا کرده باشد، از ماده فَأْد» (بر وزن ابْر) به معنای برشته کردن است.
«اجِدُ» از ماده «وجود» به معنای یافتن است، گاه این یافتن به وسیله یکی از حواس ظاهر صورت می‌گیرد، مانند دیدن با چشم، و شنیدن با گوش، یا احساس بو به وسیله شامه، و گاه به وسیله حواس درون صورت می‌گیرد، مانند احساس گرسنگی یا سیری و یا غم و اندوه و گاه به وسیله عقل صورت می‌گیرد مانند یافتن خداوند از طریق دلایل مختلف.
* «تمثل» از ماده «مُثُول» (بر وزن عقول) به معنای ایستادن در برابر شخص یا چیزی است که مُمَثَّل (بر وزن مفصل) به شخص یا چیزی می‌گویند که به شکل شخص یا چیزی دیگری نمایان گردد. در روایات اسلامی و تواریخ موضوع تمثل مکرر آمده است، از جمله در مورد ظاهر شدن ابلیس در «دارالندوه» در مقابل مشرکان عرب، آن روز که برای نابودی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقشه می‌کشیدند، او در شکل پیر مردی خیراندیش و خیرخواه ممثل شد!
و همچنین ممثل شدن دنیا به صورت یک زن زیبا و دلربا در برابر علی علیه السلام که قدرت نفوذ در آن حضرت را نیافت که داستانش معروف است، و یا مجسم شدن اعمال انسان در قبر و در قیامت، هر کدام در صورت مناسبی، که در روایات اسلامی از آن تعبیر به تمثیل شده است، و مفهوم همه آنها این است که چیز یا شخصی صورتاً به شکل موجود دیگری در می‌آید بی‌آن‌که باطن و


1- المیزان، جلد 8، صفحه 364.

ص: 250
ماهیت آن تغییر یافته باشد.
(1)
***

جمع‌بندی و تفسیر

گر تو را از غیب چشمی باز شد!

* نخستین آیه مورد بحث بعد از اشاره به مبارزه ابراهیم علیه السلام، قهرمان توحید، با شرک و بت‌پرستی، از مقام والای یقین و ایمان ابراهیم و دلیل آن سخن می‌گوید، و شاید این پاداشی بود که خدا به ابراهیم علیه السلام در برابر مبارزه با بت‌پرستی عطا کرد که ملکوت آسمان‌ها و زمین را به او نشان داد و ابراهیم اهل یقین شد یعنی به مقام عین‌الیقین و حق‌الیقین رسید، با توجه به این‌که «السموات» به صورت «جمع» همراه با «الف و لام» ذکر شده، و می‌دانیم به معنای عموم است، معلوم می‌شود که ابراهیم از ملکوت یعنی حاکمیت خداوند بر تمام آسمان‌ها و کواکب و ستارگان ثابت و سیار و کهکشان‌ها و غیر آنها، و همچنین حاکمیت او بر تمام پهنه زمین، اعم از ظاهر و باطن، آگاه ساخت، و قرآن از این آگاه سازی تعبیر به ارائه (نشان دادن) می‌کند.
و با توجه به این‌که انسان با چشم ظاهر و استدلالات عقلی نمی‌تواند همه این حقایق را مشاهده کند پس معلوم می‌شود که خداوند از طریق شهود درون و کنار زدن پرده‌هایی که در حال عادی در برابر چشم ما افتاده و بسیاری از حقایق را مکتوم می‌دارد این حقایق را بر ابراهیم ارائه داد.
«فخر رازی» در تفسیر خود درباره این «ارائه» دو احتمال ذکر می‌کند: نخست این‌که مراد ارائه حسی است، و دیگر ارائه از طریق دلائل عقلی، سپس با «نُه دلیل مختلف» احتمال دوّم را در تفسیر آیه توضیح می‌دهد.(2)
ولی همان‌گونه که گفتیم انسان نه از طریق حس، و نه از طریق عقل نمی‌تواند به


1- المیزان، جلد 14، صفحه 37.

2- تفسیر کبیر، جلد 13، صفحه 43.

ص: 251
تمام اسرار حاکمیت خداوند بر همه جهان احاطه پیدا کند، و این موضوع درک و دید دیگری لازم دارد، و لذا در تفسیر «فی ضلال القرآن» می‌خوانیم که منظور آگاه ساختن ابراهیم علیه السلام بر امر پنهانی آفرینش و پرده‌برداری از آیاتی که در اوراق کتاب هستی نشر شده است می‌باشد تا ابراهیم به درجه یقین کامل برسد.
(1)
به تعبیر دیگر ابراهیم علیه السلام نخست مراحل توحید فطری و استدلالی را از مشاهده طلوع و غروب خورشید و ماه و ستارگان دریافت، و به مبارزه با بت‌پرستان شتافت،، و پیوسته مدارج توحید را در پرتو این جهاد بزرگ یکی پس از دیگری پیمود تا به مرحله‌ای رسید که خداوند پرده‌ها را از قلبش کنار زد، و او را به مرحله شهود باطن عالم رسانید.
لذا در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که در تفسیر این آیه فرمود: «کُشِطَ لِابْراهِیْمَ السَّمَواتُ السَّبْعُ حَتّی نَظَرَ مافَوْقَ الْعَرْشِ وَ کُشِطَ لَهُ الْارَضُوْنَ السَّبْعُ وَ فُعِلَ بِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم مِثلُ ذلِکَ ... وَالْائَمَةُ مِنْ بَعْدِهِ قَدْ فُعِلَ بِهِمْ مِثْلُ ذلِکَ؛ خداوند پرده‌ها را از آسمان‌های هفتگانه از برابر دیدگان ابراهیم کنار زد تا نگاه به مافوق عرض افکند، همچنین پرده‌ها را از زمین‌های هفتگانه برای او کنار زد، و همین کار را با محمد صلی الله علیه و آله و سلم انجام ... و با امامان بعد از او».(2)
در تفسیر «برهان» احادیث متعددی در این زمینه نقل شده است که همگی نشان می‌دهد این درک و دید نوع دیگری غیر از درک و دید حسی و عقلانی است، همان‌گونه که قبلًا اشاره شد در تفسیرالمیزان نیز آمده است که «ملکوت» اشاره به وجود اشیا از جهت انتساب آنها به خداوند و وابستگی آنها به ذات پاک اوست، و این همان چیزی بود که ابراهیم علیه السلام آن را مشاهده کرد و از آن به توحید خالص آشنا شد.(3)
در تفسیر «دارالمنثور» نیز روایتی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و روایتی از ابن عباس


1- فی ضلال القرآن، جلد 3، صفحه 291.

2- تفسیر برهان، جلد 1، صفحه 531، حدیث 2( حدیث 3 و 4 نیز همین معنا را می‌رساند).

3- المیزان، جلد 7، صفحه 178.

ص: 252
نقل شده که نشان می‌دهد خداوند پرده‌ها را کنار زد، و ملکوت آسمان یعنی اسرار قدرت و حاکمیت خود را بر سراسر عالم هستی به ابراهیم نشان داد.
(1)
***
* در دوّمین آیه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را مخاطب ساخته و بعد از ذکر دستور «زکات و صدقات و توبه» می‌فرماید: «به مؤمنان بگو: عمل کنید که خدا و رسول او و مؤمنان اعمال شما را می‌بینند».
بدون شک مراد از مشاهده اعمال از سوی خداوند مشاهده همه اعمال انسان‌ها است، اعم از آنچه از نیک و بد در حضور جمع انجام می‌دهند و یا در پنهانی، به همین دلیل باید (به خاطر اتحاد سیاق) مشاهده پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز همین گونه بوده باشد، چرا که آیه مطلق است و هیچ‌گونه قید و شرطی در آن نیست، و اما منظور از «مؤمنان» با توجه به قراین مختلف همان جانشینان معصوم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است (نه همه مؤمنان).
و با توجه به این‌که با مشاهده حسی، یا دلایل عقلی، نمی‌توان از همه اعمال انسان‌ها آگاه شد این نیز بیانگر این حقیقت است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امامان علیهم السلام درک و دید دیگری دارند که اعمال مؤمنان را از نیک و بد مشاهده می‌کنند.
و این‌که «فخر رازی» در تفسیر خود می‌گوید: منظور همه مؤمنان است، و بعد گرفتار این مشکل می‌شود که همه مؤمنان از اعمال نیک و بد یکدیگر آگاه نمی‌گردند، سپس در پاسخ می‌گوید: منظور این است که خبرش به آنها می‌رسد، تکلفی است بی‌حاصل، و توجیهی است کاملًا برخلاف ظاهر.
به علاوه روایات فراوانی از ائمه اهل بیت علیهم السلام در ذیل این آیه نقل شده است که همگی نشان می‌دهد اعمال بندگان هر صبحگاهان (یا بدون ذکر صبحگاهان) بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیه السلام عرضه می‌شود، و آنها این اعمال را می‌بینند، اگر معصیت باشد ناراحت می‌شوند (و اگر اطاعت باشد خوشحال


1- درالمنثور، جلد 3، صفحه 24.

ص: 253
می‌گردند).
(1)
این آیه با این‌همه روایات درس بزرگی به همه رهروان راه حق می‌دهد که بدانند مراقبین بزرگواری همواره مراقب اعمال آنها هستند، ایمان به این حقیقت می‌تواند اثر تربیتی فوق‌العاده‌ای داشته باشد، و لذا در روایات متعددی از امام صادق علیه السلام این مضمون نقل شده است که درباره امام معصوم می‌فرماید:
«اذا صارَ الْامْرُ الَیْهِ جَعَلَ اللَّهُ لَهُ عَموُداً مِنْ نورٍ یُبْصِرُ بِه ما یَعْمَلُ بِه أَهْلُ کُلِّ بَلْدَةٍ؛ هنگامی که امامت به او می‌رسد خداوند ستونی از نور برای او قرار می‌دهد که به کمک آن می‌تواند اعمال اهل هر شهری را ببیند»!(2)
***
* سوّمین آیه مورد بحث طبق عقیده جمعی از مفسّران اشاره به شهود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به جبرئیل است، و او را دوبار در تمام عمرش در صورت اصلی‌اش مشاهده کرد، مرتبه اوّل در آغاز بعثت بود که «جبرئیل» در افق بالا ظاهر گشت، و تمامی شرق و غرب را پوشاند، و آن‌چنان با عظمت بود که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به هیجان آمد، و مرتبه دوّم جریان معراج پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم واقع شد که در آیات سوره نجم هم اشاره به دیدار نخستین و هم اشاره به دیدار دوّم شده است.
تفسیر دیگری که در زمینه این دو مشاهده وجود دارد شهودی است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به ذات پاک خداوند پیدا کرد، شهودی نه با چشم ظاهر که با


1- در تفسیر« برهان» ذیل آیه فوق، و در بحارالانوار، جلد 23، صفحه 326 به بعد ده‌ها روایت در این زمینه نقل شده است که می‌توان گفت مجموعاً به حدّ تواتر می‌رسد و در جلد 2، صفحه 157 به بعد، و در جلد 1، اصول کافی« باب عرض الاعمال» به طور مشروح آمده است.

2- منهاج البراغة فی شرح نهج‌البلاغه، جلد 5، صفحه 200( همان‌گونه که در بالا گفته شد احادیث به این معنا متعدد است که در همان کتاب جمع آوری شده است) و در تفسیر برهان به بعضی از آنها اشاره شده است.

ص: 254
چشم باطن، و مصداق روشنی از «لقاء اللَّه» در این جهان بود که شرح مفصل آن در تفسیر نمونه ذیل آیات سوره نجم بیان شده است.
(1)
به هر حال آیه مورد بحث می‌گوید آنچه را که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با چشم دل دید واقعیت داشت، و قلبش در آنچه دیده بود صادق بود و هرگز دروغ نمی‌گفت.
این تعبیر به هر حال شاهدی است بر مسأله کشف و شهود باطنی که یکی از منابع معرفت انسان است، انسانی همچون پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم.
در تفسیر المیزان می‌خوانیم تعجب ندارد که خداوند در این‌جا مشاهده را به قلب نسبت داده است، زیرا انسان دارای نوع دیگری ادراک شهودی است که ماورای ادراک با حواس ظاهر و تخیل و تفکر با قوای باطن است، چنان که با همین شهود، وجود خودمان را در می‌یابیم، می‌دانیم که موجود هستیم این آگاهی بر وجود خویش نه با چشم ظاهر است و نه از طریق تفکر، بلکه نوعی حضور و ظهور در برابر نفس است که در قرآن مجید از آن تعبیر به «فؤاد» شده است.(2)
بعضی از مفسّران دیگر نیز صریحاً گفته‌اند که منظور از رؤیت در این آیه همان مشاهده با چشم دل است.
در حدیثی از ابوالحسن امام علی بن موسی الرضا علیه السلام می‌خوانیم که یکی از یارانش سؤال کرد:
«هَلْ رَأی رَسوُلُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم رَبَّهُ عَزَّوَجَلِّ؟؛ آیا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پروردگار خویش را مشاهده کرد»؟ فرمود: «نَعَمْ بِقَلْبِهِ رَآه، أما سَمِعْتَ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ یَقُولُ: ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَای لَمْ یَرَهُ بِالْبَصَر وَلکِنْ رأهُ بِالْفُوأدِ؛ آری او با چشم قلب خدا را دید آیا نمی‌شنوی خداوند می‌گوید قلب آنچه را دید دروغ نمی‌گوید، آری پیامبر، خدا را با چشم ظاهر ندید، ولی با چشم دل مشاهده نمود»(3).
مسلّماً منظور از «مشاهده قلبی» تفکر و استدلال نیست، چرا که این معنا برای همه خداپرستان جهان و همه مؤمنان واقع می‌شود و اختصاصی به پیغمبر


1- تفسیر نمونه، جلد 22، صفحه 484 تا 494.

2- تفسیر المیزان، جلد 19، صفحه 29.

3- نورالثقلین، جلد 5، صفحه 153، حدیث 34.

ص: 255
اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ندارد.
***
* در چهارمین آیه، مؤمنان یا همه انسان‌ها را مخاطب ساخته می‌گوید:
«این‌چنین نیست که شما می‌پندارید اگر شما علم الیقین می‌داشتید جهنم را مشاهده می‌کردید».
سپس می‌افزاید: «ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَیْنَ الْیَقِیْنِ؛ سپس شما بعد از آن جهنم را به عین الیقین خواهید یافت»!
در این‌که آیا این مشاهده در دنیا روی می‌دهد یا آخرت، و یا اوّلی در دنیا و دوّمی در آخرت است؟ میان مفسّران گفتگو است، آنچه از ظاهر آیات به نظر می‌رسد این است که آیه دوّم «ثُّمَ لَتَرونَها عَینَ الْیَقین» اشاره به مشاهده دوزخ در آخرت است، چرا که بعد از آن می‌فرماید: «ثَّمَ لَتُسْئَلُنَّ یَومَئِذ عَنِ النَّعیمِ؛ سپس در آن روز از نعمت‌های الهی از شما سؤال می‌شود» بنابراین آیه قبل یعنی (لترون الجحیم) قاعدتاً اشاره به دنیاست.
در تفسیر المیزان نیز آمده که ظاهر این آیه مشاهده دوزخ قبل از روز قیامت است، مشاهده‌ای با چشم دل که از آثار ایمان و یقین می‌باشد آن‌چنانکه در داستان ابراهیم درباره مشاهده ملکوت آسمان و زمین آمده است.
البتّه همان‌گونه که گفتیم بعضی هر دو رؤیت را مربوط به قیامت می‌دانند، ولی در بیان تفاوت میان آن دو سخت به زحمت افتاده‌اند، چنانکه از مطالعه گفته‌های فخر رازی در تفسیرش این مطلب به وضوح معلوم می‌شود.
(1)
به هر حال ظاهر آیه مورد بحث نیز تأکیدی است بر این واقعیت که انسان ممکن است به مرحله‌ای از یقین برسد که پرده‌ها از مقابل چشمش کنار رود و بعضی از حقایق عالم غیب را ببیند.
***
* پنجمین آیه اشاره به تقاضای مکرر کافران می‌کند که آنها می‌گفتند: چرا فرشتگان بر ما نازل نمی‌شوند؟ یا چرا خدا را نمی‌بینیم؟ (فرقان/ 21).


1- تفسیر کبیر فخررازی، جلد 32، صفحه 80.

ص: 256
قرآن در پاسخ این سئوال می‌گوید: آن روز که فرشتگان را می‌بینند دیگر کار از کار گذشته، و در چنگال عذاب و مجازات الهی گرفتار شده‌اند، و در آن روز بشارتی برای مجرمان نخواهد بود.
در این‌که منظور از آن روز کدام روز است؟ در میان مفسّران دو عقیده وجود دارد: جمعی آن را اشاره به روز قیامت می‌دانند که انسان‌ها فرشتگان را مشاهده می‌کنند، ولی بعضی دیگر با توجه به آیاتی که درباره «فرشتگان قبض ارواح» سخن می‌گوید از جمله این آیه که می‌فرماید: «وَلَوْ تَرَی اذِ الظَّالِمُوْنَ فِی غَمَراتِ الْمَوْتِ وَالْمَلائِکَةُ بَاسِطُوا أَیْدِیْهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمْ؛ اگر ظالمان را ببینی هنگامی که در امواج مرگ قرار گرفته‌اند و فرشتگان دست‌های خود را گشوده و به آنها می‌گویند جان خود را بیرون کنید» (انعام/ 93) معتقدند که منظور مشاهده فرشتگان در لحظه جان دادن، یا بعد از مردن و قبل از روز قیامت است.
این عقیده از ابن عباس مفسّر معروف نقل شده است.
(1)
در حدیثی از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم: هنگامی که جان به گلوی کفار می‌رسد فرشتگان به صورت و پشت آنها می‌زنند و می‌گویند: جان‌های خود را خارج کنید .. و این است معنای آیه «یَوْمَ الْمَلائکَةَ لا بُشْرَی یَوْمَئذٍ لِلْمُجْرِمِیْنَ»(2)
مطابق این تفسیر، در آستانه مرگ پرده‌ها از مقابل چشمان انسان کنار می‌رود و فرشتگان خدا را می‌بیند و حالت کشف و شهودی به او دست می‌دهد.
***
* ششمین آیه مربوط به جنگ «بدر» است که شیطان در آن روز اعمال مشرکان را در برابر چشمان آنها زینت می‌داد، تا به کارهای خود امیدوار و دلگرم و خوش بین باشند.
از سوی دیگر سپاه مشرکان، قریش با جمعیت و نیروی کافی (در حدود چند برابر مسلمانان) در مقابل صفوف مسلمین ایستاده بودند، و شیطان پیوسته آنها


1- تفسیر کبیر فخر رازی، جلد 24، صفحه 70.

2- تفسیر برهان، جلد 3، صفحه 158، حدیث 1.

ص: 257
را وسوسه می‌کرد که با داشتن این نیروی وسیع و مجهز هیچ‌کس امروز بر شما پیروز نخواهد شد، من نیز در کنار شما هستم و حمایت می‌کنم.
ولی هنگامی که آتش جنگ شعله‌ور شد و فرشتگان به فرمان خدا به حمایت لشکر توحید برخاستند شیطان به عقب برگشت و صدا زد: ای مشرکان! من از شما بیزارم! من چیزهایی می‌بینم که شما نمی‌بینید، من نشانه‌های پیروزی مسلمین و آثار رحمت الهی و امدادهای غیبی را می‌بینم، من از مجازات دردناک خداوند می‌ترسم و می‌دانم کیفر خداوند شدید است!
درباره این آیه در دو قسمت میان مفسّران گفتگو است:
نخستین این‌که آیا واقعاً «شیطان» در شکل انسانی مجسم شد، و در برابر آنها نمایان گردید، و به وسوسه مشرکان پرداخت؟ و یا از طریق نفوذ باطنی همان‌گونه که همیشه معمول اوست در دل آنها اثر گذارد.
بسیاری از مفسّران قول اوّل را اختیار کرده‌اند، و روایات معروفی نیز آن را تأیید می‌کند که شیطان در چهره «سُراقَةِ بنِ مالِک» که از افراد سرشناس قبیله «بنی کنانه» بود در برابر آنها ظاهر گشت، همان‌گونه که در داستان هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به هنگامی که مشرکان در «دارالندوه» به شور پرداخته بودند به صورت پیرمردی از اهالی «نجد» در مجلس مشورتی آنها شرکت نمود، و این محال نیست که شیطان چنین تجسمی پیدا کند، همان‌گونه که درباره فرشتگان هم امکان دارد (چنانکه در داستان حضرت ابراهیم و مریم آمده است).
دیگر این‌که آیا شیطان واقعاً فرشتگان را دید که در آن صحنه نازل شده‌اند، یا به هنگامی که آثار پیروزی غیر منتظره را در این میدان مشاهده نمود یقین به نزول فرشتگان و امدادهای غیبی کرد؟ باز در این‌جا دو نظریه وجود دارد:
بسیاری از مفسّران معتقدند که منظور همان مشاهده فرشتگان است و ظاهر آیات با توجه به آیات بعد که صریحاً از ورود فرشتگان در میدان بدر سخن می‌گوید نیز همین است.
به این ترتیب، «مؤمنان» و «مشرکان» هیچ‌کدام حضور فرشتگان را در میدان بدر
ص: 258
نمی‌دیدند، در حالی که پرده‌ها از مقابل چشم شیطان کنار رفته بود و این حضور را با چشم خود می‌دید.
این نوعی کشف و شهود برای شیطان بود که به فرمان خدا برای هدف معلومی تحقق یافت.
***
* هفتمین آیه اشاره به داستان یوسف می‌کند، در آن زمان که فرزندان یعقوب با خوشحالی تمام همراه کاروانی از مصر حرکت کردند، و در حالی که برادر خود یوسف را بر تخت قدرت مشاهده نموده بودند پیراهن او را با خود بر داشته، برای «چشم روشنی» و «روشنی چشم» پدر، به سوی کنعان می‌آمدند، همین که کاروان از مصر حرکت کرد، یعقوب به اطرافیان خود گفت «من بوی یوسف را می‌شنوم اگر مرا به نادانی نسبت ندهید» مسلماً یعقوب راست می‌گفت، و بوی پیراهن یوسف را از فاصله زیاد می‌شنید، کاری که با شامه معمولی ممکن نیست، به همین دلیل هیچ یک از اطرافیان او این امر را باور نکردند، چون این احساس برای آنها حاصل نشده بود، تا آن‌جا که پیر کنعان پیغمبر بزرگ الهی را به گمراهی نسبت دادند و گفتند:
«تَاللَّهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلالِک الْقَدِیْم؛ به خدا سوگند تو در همان اشتباه و گمراهی سابق خود هستی»؟ (یوسف- 95)
اما هنگامی که برادران آمدند معلوم شد حق با پیرکنعان بود.
در بعضی از روایات آمده است که فاصله میان «مصر» و «کنعان ده روز، و در بعضی هشت روز راه، و در بعضی هشتاد فرسخ بوده است.
(1)
هیچ دلیلی ندارد که ما این آیه را حمل بر مجاز کنیم و بگوییم شنیدن بوی پیراهن یوسف کنایه از لقای قریب الوقوع او بوده که به قلب پدر الهام شده بود (مثل اینکه گاه می‌گوییم بوی پیروزی اسلام بر دشمنان، به مشام می‌رسد) چرا که طبق قواعد مسلم ادبیات تا الفاظ را ممکن است بر حقیقت حمل کنیم حمل


1- تفسیر مجمع‌البیان، جلد 5، صفحه 262، تفسیر فخر رازی، جلد 18، صفحه 207.

ص: 259
بر مجاز جایز نیست:
و در نهایت چنین نتیجه می‌گیریم که برای «یعقوب» مکاشفه‌ای واقع شد، پرده‌ها کنار رفت و با احساسی مافوق این احساس ظاهری توانست بوی پیراهن فرزند را از آن فاصله دور بشنود.
***
* در هشتمین و آخرین آیه مورد بحث به داستان تمثل و تجسم فرشته الهی در برابر «مریم» می‌رسیم که قرآن صریحاً می‌گوید:
مریم از خانواده‌اش جدا شده، و در ناحیه شرقی (بیت‌المقدس) قرار گرفته بود، حجابی میان خود و مردم افکند (این حجاب یا برای این بوده که با فراغت خاطر کامل به عبادت پروردگار و راز نیاز با او پردازد، و یا برای شستشو و غسل کردن) هرچه بود در این هنگام روح الهی، آن فرشته بزرگ، به سوی او آمد، و در حالی که در شکل انسان کامل و بی‌عیب و نقص و خوش قیافه‌ای بود بر مریم ظاهر شد، مریم نخست وحشت کرد، اما به زودی فهمید که او رسول الهی است و برای بشارت تولّد مسیح آمده است، و با او در این زمینه به گفتگو پرداخت، که داستانش مشروحاً در تفسیر آیات سوره مریم آمده است.
(1)
بعضی گفته‌اند فرشته الهی در حس بینایی مریم چنین مجسم شد (و نه در خارج!) ولی این سخنی است مخالف ظاهر آیه که هیچ دلیلی بر آن نیست.
قراین نشان می‌دهد که این شهود فقط برای مریم واقع شد، و اگر دیگری در آن‌جا حاضر بود شاید قادر بر دیدن نبود، بنابراین آیه فوق ممکن است قرینه دیگری بر مسأله امکان شهود حتی برای غیر پیامبران باشد.
***
نتیجه
از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه می‌گیریم که غیر از منابعی که تاکنون برای


1- به تفسیر« نمونه»، جلد 13، صفحه 32 به بعد مراجعه فرمائید.

ص: 260
معرفت و شناخت شمرده‌ایم منبع دیگری وجود دارد که از جهاتی برای ما مبهم و ناشناخته است، ولی از آیات قرآن به خوبی استفاده می‌شود که چنین منبعی وجود دارد، نه تنها در مورد پیغمبران و امامان که گاه درباره بعضی از انسان‌های دیگر نیز حاصل می‌شود، زیرا اگر در دلالت بعضی از آیات فوق تردید کنیم مجموع آنها روی هم رفته برای اثبات این مطلب کافی است.
البتّه این به آن معنا نیست که سخنان هر مدعی را در این زمینه بپذیریم و راه را برای سوء استفاده کنندگان باز بگذاریم، این موضوع نشانه‌هایی دارد که بعداً به خواست خدا به آن اشاره می‌شود.
***

توضیحات

1- نمونه‌های جالبی از کشف و شهود در احادیث اسلامی

روایاتی که دلالت بر وجود این منبع معرفت می‌کند کم نیست، و به اصطلاح اهل حدیث در حدّ «استفاضه» است، احادیث زیر نمونه‌هایی از آن است:
1- در تاریخ جنگ «احزاب» چنین آمده است که روزی در اثنای حفر خندق اطراف مدینه (به عنوان یک وسیله دفاعی در مقابل تهاجم لشکر مشرکان) قطعه سنگ سخت و بزرگی پیدا شد که جنگجویان اسلام نه قدرت حرکت آن را داشتند، و نه هیچ کلنگی در آن اثر می‌کرد، مسلمانان به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خبر دادند و آن حضرت شخصاً وارد خندق شد، کلنگ را بر مغز سنگ کوبید، قسمتی از آن متلاشی شد، و برقی از آن جستن کرد، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تکبیر پیروزی گفت مسلمانان نیز همگی تکبیر گفتند.
بار دیگر ضربه شدید دیگری بر سنگ فرود آورد، بخش دیگری از آن متلاشی شد، و برقی جستن کرد، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند.
سوّمین بار همین کار تکرار شد و باقیمانده سنگ متلاشی گشت، و باز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان تکبیر گفتند:

ص: 261
«سلمان» می‌گوید: از آن حضرت دلیل این تکبیرها را پرسیدم، و او فرمود:
در میان برق اوّل سرزمین «حیره» و «قصرهای شاهان ایران» را مشاهده کردم! و جبرئیل به من بشارت داد که امتم آنها را فتح می‌کنند، در برق دوّم «قصرهای سرخ رنگ شام و روم» نمایان گشت، و جبرئیل به من بشارت داد که امتم آنها را نیز فتح می‌کنند، در برق سوّم «قصرهای صنعا و یمن» را دیدم و باز جبرئیل به من خبر داد که امتم آنها را فتح خواهند کرد، بشارت باد بر شما ای مسلمانان!
(1)
البتّه منافقان آن روز نتوانستند این حقایق را باور کنند، و از در سُخریه و استهزا درآمدند و گفتند: راستی عجیب است، او از مدینه دارد قصرهای شاهان ایران و روم و یمن را بشارت می‌دهد، در حالی که هم اکنون در چنگال مشتی عرب گرفتار است، چه سخن بی‌اساسی؟!
ولی حوادث آینده ثابت کرد که آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آن شهود خاص با چشم دید، عین واقعیت بود.
ممکن است کسانی مشاهده و رؤیت را در این‌جا بر معنای مجازی آن حمل کنند، ولی دلیلی ندارد که ما مرتکب مجاز شویم در آن‌جا که حمل بر معنای حقیقی ممکن است.
2- در داستان جنگ «مُوته» (جنگی که میان مسلمانان و لشکر روم شرقی در شمال شبه جزیره در گرفت) چنین می‌خوانیم که امام صادق علیه السلام فرمود:
(هنگامی که مسلمانان به فرماندهی جعفر بن ابیطالب برای جنگ با سپاه روم به «موته» رفته بودند) روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد بود، ناگهان پستی‌ها و بلندی‌ها در برابر او مسطح گشت، چنانکه جعفر را (در میدان موته) مشاهده کرد که با کفار مشغول پیکار است، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: جعفر کشته شد!(2)


1- کامل ابن اثیر، جلد 2، صفحه 179 در سیره ابن هشام نیز همین ماجرا با مختصر تفاوتی آمده است.

2- بحارالانوار، جلد 21، صفحه 58، حدیث 9.

ص: 262
در بعضی از روایات تفصیل بیشتری در این زمینه وارد شده است که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بعد از نماز صبح برفراز منبر آمد، و صحنه جنگ موته را دقیقاً برای آنها ترسیم کرد، و از شهادت «جعفر» و «زید بن حارثه» و «عبداللَّه بن رواحه» به تفصیل سخن گفت، آن گونه که نشان می‌داد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صحنه پیکار را با چشم می‌دید، و جالب این‌که در تواریخ معروف آمده است که در ضمن این داستان می‌فرماید: این هر سه شهید بر تخت‌هایی از طلا به سوی جنت برده شدند، و من در تخت «عبداللَّه بن رواحه» مختصر کسر و کمبودی نسبت به تخت «جعفر» و «زید» دیدم، از آن سئوال کردم، گفتند: آن دو نفر با عزم راسخ گام برداشتند، ولی این یکی مختصر تردیدی به خود راه داد، و بعد روانه شد (تعبیر دیدم در این قسمت روایت نیز پر معنا است، و نمونه‌ای از شهود است).
(1)
3- در حدیثی در تفسیر آیه «وَ انَّ مِنْ اهْلِ الْکِتابِ لَمَنْ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ الَیْکُمْ وَ ما أُنْزِلَ الَیْهِم» آمده است که شأن نزول این آیه «نجاشی» سلطان «حبشه» است، هنگامی که از دنیا رفت خبر مرگ او را جبرئیل به رسول خدا رسانید، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: بیرون آیید و بر یکی از برادرانتان که در سرزمین دیگری از دنیا رفته است نماز بخوانید، یاران گفتند: او کیست؟ فرمود: نجاشی است.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به قبرستان بقیع آمد، و از مدینه، سرزمین حبشه در مقابل چشمش نمایان گشت، تابوت نجاشی را دید و بر آن نماز خواند!(2)
4- در تاریخ زندگی مادر گرامی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمنه علیها السلام چنین آمده است که در آن هنگام که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را در رحم داشت فرشته‌ای به او گفت: و تو آقای این امت را در رحم داری، هنگامی که متولّد شد بگو: من او را به خداوند یگانه از شرّ هر حسودی پناه می‌دهم، سپس نام او را «محمّد» بگذار، این بانو در


1- کامل ابن اثیر، جلد 2، صفحه 237.

2- بحارالانوار، جلد 8، صفحه 411.

ص: 263
هنگام حمل مشاهده کرد نوری از او خارج شد و به وسیله آن نور قصرهای «بصری» را در سرزمین شام مشاهده کرد!
(1)
این تعبیر نشان می‌دهد که حالت کشف و شهود برای غیر انبیا و امامان نیز امکان‌پذیر است.
5- در حدیثی معروفی از امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است که می‌فرماید: «من روزی در یکی از باغات فدک بودم که به حضرت فاطمه علیها السلام منتقل شده بود، ناگهان زن بیگانه‌ای را دیدم که بی‌پروا وارد شد، در حالی که من بیلی در دست داشتم و مشغول کار بودم ... گفت ای فرزند ابوطالب! حاضری با من ازدواج کنی و تو را از این بیل زدن بی‌نیاز کنم، و خزائن زمین را به تو نشان دهم، تا در تمام عمر خود و بعد از آن برای فرزندانت ثروت داشته باشی؟!
گفتم: تو کیستی که از خانواده‌ات خواستگاریت کنم؟!
گفت: من دنیا هستم!
به او گفتم: برگرد و همسری غیر از من انتخاب کن سپس این اشعار را خواندم (مضمون اشعار این است که امام علیه السلام مردم را به شدت از فریب دنیا بر حذر می‌دارد، و آگاهی خود را از ناپایدار بودن زندگی این جهان بیان می‌کند، و به او می‌گوید برو دیگری را فریب ده که من تو را به خوبی می‌شناسم).(2)
ممکن است بعضی این روایت را بر نوعی «تشبیه» و «تمثیل» و «مجاز» حمل کنند، ولی اگر بخواهیم ظاهر روایت را حفظ کنیم مفهومش این است که حقیقت دنیا در عالم مکاشفه به صورت زن زیبای فریبنده‌ای در مقابل امام علیه السلام ظاهر گشت و حضرت جواب رد به او داد.
شبیه همین معنا با تفاوت‌هایی درباره حضرت مسیح و تجسم دنیا در برابر حضرت به صورت زن فریبکاری آمده است.(3)
6- در حالات امام سجاد علی بن الحسین علیه السلام (در آن هنگام که فتنه عبداللَّه بن


1- سیره ابن هشام، جلد 1، صفحه 166.

2- مکاسب شیخ انصاری نقل از رساله امام صادق علیه السلام به« نجاشی» والی اهواز( بحث ولایت جائز).

3- بحارالانوار، جلد 70، صفحه 126،« باب حب الدنیا و ذمها»، حدیث 120.

ص: 264
زبیر حجاز را فرا گرفته بود و همه در فکر بودند که پایان کار به کجا می‌رسد) آمده است که امام علیه السلام فرمود: من از خانه بیرون آمده بودم، به نزدیک دیواری رسیدم بر آن تکیه کردم (و در فکر بودم) ناگهان مردی را دیدم که دو جامه سپید در تن داشت و به من نگاه می‌کرد و گفت: «ای علی به الحسین! چرا غمگین و محزونی؟ آیا غم دنیا می‌خوری که رزق خداوند برای خوبان و بدان آماده است؟» گفتم: نه غم دنیا نمی‌خورم، همین گونه است که می‌گویی. گفت: غم آخرت را می‌خوری که وعده خداوند حقّ است، سلطان قاهری (یا قادری) در آن داوری می‌کند.
گفتم: نه غم این را نیز نمی‌خورم و همان‌گونه است که تو می‌گویی
گفت: پس از چه اندوهناکی؟
گفتم: از فتنه «عبداللَّه بن زبیر» بیمناک هستم و اوضاعی که در میان مردم است.
او خندید و گفت: ای علی بن الحسین! آیا هرگز کسی را دیده‌ای که خدا را بخواند و او جوابش ندهد؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز کسی را دیده‌ای که توکّل بر خدا کند و او مشکلش را کفایت نکند؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز کسی را دیده‌ای که از خدا تقاضایی کند، و خداوند به او عطا نکند؟
گفتم: نه.
او این سخنان را گفت و از نظرم ناپدید گشت!
(1)
7- در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام آمده است که فرمود: «گویا می‌بینم قصرها و خانه‌های زیبا در اطراف قبر حسین علیه السلام بنا شده، و گویا می‌بینم که بازارها از هر طرف، اطراف قبر او را فرا گرفته است، شب‌ها و روزها نمی‌گذرد تا این‌که از مناطق مختلف روی زمین به سراغ آن می‌آیند و این هنگامی است که حکومت بنی‌مروان منقرض می‌شود».(2)


1- اصول کافی، جلد 2، باب تفویض الی اللَّه، حدیث 2.

2- بحارالانوار، جلد 98، صفحه 114،« کتاب المزار»، حدیث 36.

ص: 265
8- در حالات «حربن یزید ریاحی» در امالی صدوق چنین آمده است که می‌گوید:
«لَمّا خَرَجْتُ مِنَ الْکُوْفَةِ نُوْدِیْتْ أَبْشِرْ یا حُرْ بِالْجَنَّةِ، فَقُلْتُ وَیْلٌ لِلْحُر یُبَشَّرُ بِالْجَنَّةِ وَ هُوَ یَسِیْرُ الی حَرْبِ ابْنِ بِنْتِ رَسَوْلِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم؛ هنگامی که از کوفه بیرون آمدم صدایی به گوش خورد که حُر بشارت باد بر تو به بهشت! به خودم گفتم: وای بر حُر، چگونه بشارت به بهشت داده می‌شود با این‌که او به جنگ پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‌رود؟!».
(1)
9- در حدیث معروف دیگری نیز درباره گفتگوی «ام سلمه» همسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با امام حسین علیه السلام آمده است که حضرت سرزمین کربلا و محل شهادت خود را به او نشان داد.(2)
10- در حالات علمای بزرگ و افراد با تقوی و مؤمنان راستین نیز داستان‌های بسیاری در زمینه مکاشفات نقل شده است که ذکر آنها به طول می‌انجامد ولی باید گفت آنها نیز در حدّی است که از شکل خبر واحد بیرون است و به اصطلاح به صورت خبر مستفیض درآمده و می‌تواند مؤید خوبی در این بحث باشد.
***

2- چگونه پرده‌ها کنار می‌رود؟

علاوه بر احادیث فوق که نمونه‌های علمی از مسأله کشف و شهود را نشان می‌دهد تعبیراتی در روایات وارد شده که روشن می‌سازد هر قدر ایمان و یقین انسان بالا رود، و حجاب‌هایی که بر اثر گناهان و روحیات و صفات زشت، اطراف دل را می‌گیرد کنار زده شود، حقایق بیشتری از جهان هستی برای انسان مکشوف می‌گردد، تا آن‌جا که می‌تواند ابراهیم وار بر ملکوت آسمان‌ها و زمین نظر کند.


1- امالی صدوق، صفحه 93، مجلس 30.

2- مدینة المعاجز، صفحه 244.

ص: 266
قلب و روح آدمی همچون آینه‌ای است که گاه بر اثر غبار معصیت و زنگار اخلاق سوء، هیچ حقیقتی را منعکس نمی‌کند، ولی هنگامی که با آب توبه این گرد و غبار شسته شد، و زنگارها به وسیله تهذیب نفس زدوده گشت و دل صیقل یافت، حقیقت در آن پرتو افکن می‌شود، و صاحب آن محرم اسرار الهی می‌گردد، و پیام‌هایی را که گوش نامحرمان از شنیدن آن محروم است می‌شنود.
احادیث زیر می‌تواند گواهی بر این معنا باشد:
1- در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌خوانیم: «لَوْلا أَنَّ الشَّیاطِیْنَ یَحُومُونَ الی قُلُوبِ بَنِی آدَمَ لَنَظَرُوا الی الْمَلَکُوتِ؛ اگر شیاطین دل‌های فرزندان آدم را احاطه نکنند می‌توانند به جهان ملکوت نظر افکنند».
(1)
2- در خبر دیگری از همان حضرت صلی الله علیه و آله و سلم آمده است:
«لَیْسَ الْعِلْمُ بِکَثْرَةِ التَّعَلّمُ، وَإنَّما الْعِلْمُ نُورٌ یَقْذِفُهُ اللَّهُ فی قَلْبِ مَنْ یُحِبُّ، فَیَنْفَتِحُ لَهُ، وَیُشاهِدُ الْغَیْبَ، وَ یَنْشَرِحُ صَدْرُهُ فَیَتَحَمَّلُ الْبَلا، قِیل یا رَسُوْلَ اللَّهِ وَ هَلْ لِذلِکَ مِنْ عَلامةٍ؟ قالَ صلی الله علیه و آله و سلم التَّجافِیُ عَنْ دارِ الْغُرُورِ، وَالإِنابَةُ إِلَی دارِ الْخُلُودِ، وَالْاسْتِعْدادُ لِلِمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِهِ؛
«علم (حقیقی) به کثرت تعلم نیست، بلکه نوری است که خداوند در قلب کسانی که دوست دارد می‌افکند، و به دنبال آن درهای قلب گشوده می‌شود، و غیب را می‌بیند، سینه او گشاده می‌گردد، و در برابر بلا و آزمون الهی مقاوم می‌شود، کسی گفت: ای رسول خدا! این نشانه‌ای دارد؟ فرمود: نشانه‌اش بی‌اعتنایی به دنیا، و توجه به آخرت، و آمادگی برای مردن (با اعمال صالح) قبل از نزول آن است».(2)
3- در نهج‌البلاغه در توصیف کسانی که حجت خدا بر مردم در زمینند چنین آمده است:
«هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقِیْقَةِ الْبَصِیْرَةِ وَباشَرُوا رُوْحَ الْیَقِیْنِ، وَاسْتَلانُوا ما


1- بحارالانوار، جلد 70، صفحه 59، باب القلب و صلاحه حدیث 39.

2- تفسیر الصراط المستقیم، جلد 1، صفحه 267.

ص: 267
اسْتَعْوَرَهُ الْمُتْرَفُونَ، وَأَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجاهِلُونَ، وَ صَحِبُوا الدُّنْیا بِأَبْدانٍ أَرُواحُها مُعَلَّقةٌ بِالْمَحَلِّ الأَعْلی أُولئکَ خُلَفاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَالدُّعاةُ إلی دِینِهِ؛
علم و دانش با حقیقت بینایی به آنها روی آورده، و روح یقین را لمس کرده‌اند، و آنچه را دنیا پرستان هوسباز مشکل می‌شمرند بر آنها آسان است، آنها به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفته‌اند، و در دنیا با بدن‌هایی زندگی می‌کنند که ارواحشان به جهان بالا پیوند دارد، آنها خلفای الهی در زمینند و دعوت کنندگان به سوی دین خدا».
(1)
4- در حدیث دیگری در نهج‌البلاغه در داستان معروف «ذعلب یمانی» آن مرد سخنور و هوشیار از یاران علی علیه السلام آمده است که روزی از آن حضرت این سئوال عجیب را کرد:
«هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ یا أَمِیْرَ الْمُؤْمِنْیِنَ؛ آیا هرگز پروردگارت را دیده‌ای ای امیرمؤمنان»؟!
امام فرمود:
«عْبُدُ أَفَا مالا أَرَی آیا پرستش کنم چیزی را که نمی‌بینم»؟
عرض کرد:
«وَکَیْفَ تَراهُ؛ چگونه او را می‌بینی»؟!
امام فرمود:
«لا تُدْرِکُهُ الْعُیُونَ بِمُشاهَدَةِ الْعِیانِ، وَلکِنْ تُدْرِکُهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الإِیْمانِ؛
چشم‌های ظاهر با مشاهده حسی او را درک نمی‌کنند، و لکن دل‌ها با حقایق ایمان او را درک می‌کنند (و می‌بینند)».
سپس افزود:
«قَرِیْبٌ مِنَ الأَشْیاءِ غَیْرَ مُلابِسٍ، بَعِیْدٌ مِنْها غَیْرَ مُبایِنٍ؛
به همه چیز نزدیک است اما نه آن‌گونه که به آنها چسبیده باشد، و از همه چیز


1- نهج‌البلاغه، کلمات قصار، 147.

ص: 268
دور است اما نه آن‌چنان که از آنها بیگانه باشد».
(1)
روشن است منظور امام علیه السلام پی بردن به وجود پاک خداوند از روی دلایل عقلی نیست، چرا که این مقام برای همه خداپرستان حاصل است، حتی آن پیر زن با استدلال معروفش که از چرخ نخ‌ریسی برای اثبات وجود خدا از چرخ عظیم آسمان‌ها نیز همین راه را پیمود.
پس منظور، درک و دیدی است مافوق آن و شهودی است از درون، آن‌چنان روشن که گویی با چشم او را می‌بیند. (دقت کنید).
5- در حدیث معروف دیگری از امام امیرمؤمنان علیه السلام آمده است که فرمود:
«لَوْ کُشِفَ الْغِطاءُ لَمَا ازْدَدْتُ یَقِیْنا؛ اگر پرده‌ها کنار رود ایمان من افزوده نخواهد شد»!(2)
یعنی همه حقایق را هم اکنون از پشت پرده غیب با شهود درونی می‌بینم، و چشم بصیرتم پرده‌ها را می‌شکافد و به پشت پرده‌های غیب نفوذ می‌کند.
6- امام علی بن الحسین علیه السلام می‌فرماید:
«أَلا إنَّ لِلْعَبْدِ أَرَبَع أَعْیُنٍ: عَیْنانِ یُبْصِرُ بهما أَمْرَ دِیْنِهِ وَ دُنْیاهُ، وَ عَیْنانِ یُبْصِرُ بِهِما أَمْرَ آخِرَتِهِ، فَإذا أَرادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَتَحَ لَهُ الْعَیْنَیْنِ اللَّتَیْنِ فِی قَلْبِهِ، فَأَبْصَرَ بِهِما الْغَیْبَ وَ أَمْرَ آخِرَتِهِ؛ بدانید برای هر بنده‌ای چهار چشم است: دو چشم که با آن کار دین و دنیا را می‌نگرد، و دو چشم که با آن کار آخرتش را می‌بیند، هنگامی که خداوند بخواهد به بنده‌ای نیکی کند دو چشم درون قلب او را می‌گشاید تا با آن غیب و امر آخرت را ببیند».(3)


1- نهج البلاغه خطبه 179.

2- در کتاب« معراج نامه» ابن سینا بنا به نقل« علی بن فضل اللّه جیلانی» ضمن بحثی این حدیث آمده است، آنجا که می‌گوید: لاجرم چون با دیده بصیرت عقل مدرک اسرار گشت هه حقائق را دریافت و دیدن حکم داد، و برای این بود که گفت: و لو کشف الغطاء ما ازادت یقینا( بنا به نقل ترجمه و تفسیر نهج البلاغه جلد 7 صفحه 149).

3- خصال صدوق، صفحه 265، حدیث 90.

ص: 269
شبیه همین معنا در روایت دیگری درباره شیعیان حقیقی وارد شده است.
(1)
7- در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با یکی از یارانش به نام حارثه روبه‌رو شد فرمود: حالت چطور است ای حارثه!
عرض کرد:
«یا رَسُولَ اللَّهِ مُؤْمِنٌ حَقّا؛ ای رسول خدا من به راستی مؤمنم»!
فرمود:
«لِکُلِّ شَیْ‌ءٍ حَقِیْقَةٌ وَ ما حَقِیْقَةُ قَوْلِک؟؛ هر چیزی واقعیت و نشانه‌ای دارد، واقعیت و نشانه این سخن تو چیست»؟
عرض کرد: «نشانه‌اش این است که من نسبت به دنیا بی‌اعتنا هستم، شب بیدار می‌مانم (و عبادت می‌کنم) و در گرمای سخت تشنه‌ام (و روزه می‌گیرم) گویی می‌بینم عرش پروردگارم برای حساب، آماده است، و گویی اهل بهشت را می‌بینم که در بهشت با یکدیگر ملاقات می‌کنند، و گویی صدا و ناله فریاد اهل دوزخ را در دوزخ می‌شنوم».
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
«عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَه، أَبْصَرْتَ فَاثْبُتْ؛ این بنده‌ای است که خداوند قلبش را نورانی ساخته، حقیقت را دیده‌ای ثابت قدم باش»!
عرض کرد:
«یا رَسُوْلَ اللَّهِ أُدْعُ اللَّهَ لْیِ أَنْ یَرْزُقَنِیَ الشَّهادَةَ مَعَکَ؛ ای رسول خدا از خدا برای من بخواه که در طریق یاری تو شهید شوم».
فرمود:
«اللَّهُمَ ارْزُقْ حارِثَةَ الشَّهادَةَ؛ خداوندا شهادت را روزی حارثه کن».
سپس چند روزی بیشتر نگذشت که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گروهی را به یکی از جنگ‌ها فرستاد که «حارثه» در میان آنها بود، و پیکار کرد و 9 یا 8 نفر از دشمنان را کشت و سپس شهید شد!(2)
8- در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در کتب اهل سنت آمده است:


1- بحارالانوار، جلد 67، صفحه 58، حدیث 35.

2- اصول کافی، جلد 2، باب حقیقة الایمان و الیقین، حدیث 3.

ص: 270
«لَوْلا تَکْثِیْرٌ فی کَلامِکُمْ وَ تَمْرِیْجٌ فِی قُلُوبِکُمْ لَرأَیْتُمْ ما أَرَی وَلَسَمِعْتُمْ ما أَسْمَع؛ اگر زیاده روی در سخنان شما و آزادی دل‌هایتان در برابر فساد نبود، آنچه را من می‌بینم مشاهده می‌کردید، و آنچه را من می‌شنوم شما هم می‌شنیدید».
(1)
این احادیث، و احادیث دیگری از این قبیل، رابطه مکاشفات روحانی را با ایمان و یقین روشن می‌سازد، و نشان می‌دهد با تکامل معنوی انسان امکان دارد این درک و دید برای او حاصل شود درک و دیدی که اطلاع زیادی از آن نداریم همین اندازه می‌دانیم هست.
***

3- هفت رؤیای صادقه در قرآن مجید

اشاره

یکی از شاخه‌های شهود و مکاشفه «رؤیاهای صادقه» است یعنی خواب‌هایی که به حقیقت می‌پیوندد و درست مطابق واقع می‌باشد، چنین خواب‌هایی را نوعی مکاشفه می‌نامند.
می‌دانیم فلاسفه روحی- برخلاف فلاسفه مادی که خواب و رؤیا را نتیجه مستقیم کارهای روزانه یا نتیجه آرزوهای برآورده نشده یا حاصل ترس و وحشت از امور مختلف معرفی می‌کنند- معتقدند که خواب و رؤیا بر چند قسم است:
1- خواب‌هایی که مربوط به زندگانی گذشته و امیال آرزوهاست.
2- خواب‌های پریشان و نامفهوم که عرب آن را «أضْغاثُ أَخلام» می‌گوید، و نتیجه فعالیت قوه توهم و خیال است.
3- خواب‌هایی که مربوط به آینده می‌باشد و پرده از روی اسراری بر می‌دارد، و یا به تعبیر دیگر شهودی است که در حالت خواب صورت می‌گیرد.
فلاسفه مادی هیچ دلیلی بر نفی قسم سوّم ندارند، و به عکس مدارک زیادی در


1- تفسیر المیزان، جلد 5، صفحه 292.

ص: 271
دست داریم که نشان می‌دهد این قسم سوّم نیز واقعیت دارد، و ما چندین نمونه زنده آن را که قابل انکار نیست در تفسیر نمونه آورده‌ایم.
(1)
جالب این‌که در قرآن مجید نیز حدّاقل به هفت مورد از این رؤیاهای صادقه اشاره شده است که ذکر آنها در یک بحث تفسیر موضوعی کاملًا مناسب است:
1- قرآن مجید در سوره فتح، از یک از رؤیاهای صادقه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سخن می‌گوید که در خواب دید به اتفاق یارانش برای انجام مناسک عمره و زیارت خانه خدا، وارد مکه شدند، این خواب را برای یاران بیان کرد، همگی شاد گشتند، ولی در آغاز گمان می‌کردند تعبیر این خواب در سال ششم هجرت که صلح حدیبیه در آن واقع شد صورت می‌پذیرد، و صورت نپذیرفت، ولی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آنها اطمینان داد که این رؤیای صادقه بوده و حتماً تحقق خواهد یافت.
قرآن در پاسخ کسانی که در این زمینه، تردید به خود راه داده بودند می‌گوید:
«لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الُّرْؤیا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إنَ شاءَ اللَّهُ آمِنِیْنَ مُحَلِّقِیْنَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ مالَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُوْنِ ذلِکَ فَتْحاً قَرِیْبا؛
رؤیایی را که خداوند به پیامبرش نشان داد، راست است، مسلّماً همه شما به خواست خدا وارد مسجدالحرام خواهید شد در حالی که در امنیّت هستید، سرهای خود را (طبق مناسک عمره) تراشیده، و ناخن‌های خود را کوتاه کرده‌اید، و از هیچ‌کس ترس و وحشتی ندارید، خداوند چیزهایی را می‌دانست که شما نمی‌دانستید (و در این تأخیر، حکمتی است و قبل از آن فتح نزدیکی قرار دارد (فتح دژهای نیرومند خیبر یا صلح حدیبیه که خود یکی از فتح‌های بزرگ بود). (فتح 27).
این خواب با تمام خصوصیاتش در ذی القعده سال هفتم هجرت تحقق یافت که در تاریخ اسلام به عنوان «عمرة القضاء» معروف شده است، زیرا مسلمانان


1- تفسیر نمونه، جلد 9، صفحه 315 تا 317.

ص: 272
می‌خواستند آن را در سال قبل بجا آورند و بر اثر ممانعت قریش تحقق نیافت.
و با این‌که مسلمانان بدون سلاح در مکه که مرکز قدرت دشمن بود وارد شدند چنان ابهت آنها سراسر محیط را فرا گرفت که تعبیر «آمنین» و «لاتخافون» در مورد آنها کاملًا تحقق یافت، بدون هیچ ترس و واهمه‌ای از دشمن، مراسم زیارت خانه خدا را انجام دادند و این از عجایب تاریخ اسلام است، به این ترتیب آن رؤیا با تمام خصوصیاتش که در آن شرایط به هیچ وجه قابل پیش بینی نبود، به وقوع پیوست.
2- در سوره اسراء اشاره به رؤیای دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شده است، اشاره‌ای بسیار کوتاه و سربسته، می‌فرماید:
«ما جَعَلْنا الرُّؤْیا الَّتِی أَرَیْناکَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرآنِ وَ نُخُوِّفُهُم فَما یَزیْدُ هُمْ إِلَّا طُغْیاناً کَبِیْرا؛
ما آن رویایی را که به تو نشان دادیم فقط برای آزمایش مردم بود، همچنین شجره ملعونه (درخت نفرین شده) را که در قرآن ذکر کرده‌ایم، ما آنها را تخویف و انذار می‌کنیم، اما جز بر طغیانشان افزوده نمی‌شود». (اسراء 60).
در حدیث معروفی که بسیاری از مفسّران شیعه و اهل سنت نقل کرده‌اند آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خواب دید میمون‌هایی از منبر او پایین می‌آیند و بالا می‌روند، او بسیار از این مسأله غمگین شد، زیرا این خواب خبر از حوادث ناگواری در رهبری مسلمین بعد از شخص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‌داد (بسیاری این خواب را به حکومت بنی‌امیه تفسیر کرده‌اند که یکی بعد از دیگری بر جای پیامبر نشستند و حکومت اسلامی و خلافت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به فساد کشیدند، آنها افرادی فاقد شخصیت بودند و از راه و رسم جاهلیت تقلید می‌کردند).
(1)
ولی بعضی این رؤیا را همان رؤیای ورود در مسجد الحرام دانسته‌اند در حالی که سوره اسراء در مکه نازل شده و این رؤیا مسلّماً در مدینه و قبل از ماجرای


1- تفسیر فخر رازی، جلد 20، صفحه 236.

ص: 273
حدیبیه در سال ششم بود.
بعضی دیگر مانند «فخر رازی» ترجیح داده‌اند که رؤیا به معنای رؤیت و مشاهده کردن در حال بیداری باشد و آن را اشاره به مسأله معراج می‌دانند.
(1)
این احتمال بسیار ضعیف است چرا که مفهوم اصلی «رؤیا» از نظر متون لغت همان مشاهده در حال خواب است و نه بیداری، بنابراین صحیح همان تفسیر اوّل است.
در این‌که منظور از «شجره ملعونه» (درخت نفرین شده) چیست بعضی آن را به «شجره زقوم» که درختی است که مطابق آیه 64 سوره صافات در قعر جهنم می‌روید، و میوه‌ای بسیار بد طعم ناگوار دارد و طبق آیات 46 و 47 سوره دخان خوراک گنهکاران است.
در حالی که بعضی آن را به قوم سرکش یهود تفسیر کرده‌اند آنها همانند درختی بودند با شاخ و برگ فراوان اما مطرود درگاه خداوند.
ولی در بسیاری از کتب معروف تفسیر شیعه و اهل سنت «شجره ملعونه» به «بنی‌امیه» تفسیر شده است، و فخر رازی آن را از ابن عباس، مفسّر معروف اسلامی نقل کرده است (2) و این تفسیر با آنچه درباره رؤیای پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم ذکر شد کاملًا هماهنگ است.
ممکن است گفته شود که در قرآن مجید ذکری از این شجره ملعونه به میان نیامده است، ولی با توجه به این‌که قرآن شدیداً منافقان را لعن کرده (محمّد 23) و بنی‌امیه از سردمداران نفاق در اسلام بودند این مشکل حل می‌شود.
از این گذشته تعبیر «نُخَوِّفُهُم فَما یَزِیْدُهُمْ إلّا طُغْیاناً کَبِیرا؛ ما آنها را انذار می‌کنیم ولی جز بر طغیان عظیمشان افزوده نمی‌شود» کاملًا درباره آنها صادق است.


1- این روایت در تفسیر« قرطبی» و« مجمع‌البیان» و تفسیر« صافی» و« فخر رازی» آمده است، و مرحوم« فیض کاشانی» می‌گوید از روایاتی است که میان خاصه و عامه معروف است.

2- قرطبی این روایت را از ابن عباس در تفسیر خود جلد 6، صفحه 3902 و فخررازی نیزآن را از ابن عباس نقل می‌کند، جلد 20، صفحه 237.

ص: 274
در روایتی آمده است که جمعی از یاران امام صادق علیه السلام از آن حضرت (یا از پدرش امام باقر علیه السلام) درباره این آیه سؤال کردند، فرمود: «منظور از شجره معلونه بنی‌امیه است».
(1)
همین معنا از امیرمؤمنان علی علیه السلام و در روایت دیگری از امام باقر علیه السلام نقل شده و علی بن ابراهیم نیز آن را در تفسیرش آورده است.(2)
«سیوطی» در «درالمنثور» نیز روایات متعددی در زمینه «شجره ملعونه» و «رؤیای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم» آورده که گاه به «بنی‌امیه» و گاه به «بنی‌الحکم» و «بنی‌العاص» (که همه از یک شجره خبیثه بودند) تفسیر شده است.(3)
به هر حال این رؤیا بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به تحقق پیوست، و این شجره ملعونه سرانجام بر جای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم یکی بعد از دیگری تکیه زدند، و فتنه و بلای عظیمی به وجود آوردند و آزمون مهمی برای مسلمانان شدند.
3- رؤیای صادقانه دیگر رؤیای ابراهیم خلیل علیه السلام در مورد فرمان ذبح فرزندش اسماعیل است، او که در یک میدان آزمایش بزرگ به منظور رسیدن به مقام والای امامت و رهبری خلق گام نهاده بود مأمور ذبح فرزند بسیار عزیزش «اسماعیل» شد، و عجب این‌که این مأموریت بزرگ و عجیب در عالم خواب به او داده شد، خوابی که همچون وحی برای او واقعیت داشت و مسؤلیت آفرین بود، چنانکه قرآن در سوره صافات می‌گوید:
«فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنیَّ إنَّی أَرَی فِی الْمَنامِ أَنّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ماذا تَرَی قَالَ یا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِیْنَ؛
هنگامی که (ابراهیم) با او (اسماعیل) به مقام سعی رسید گفت فرزندم من در خواب می‌بینم که باید ترا ذبح کنم، ببین نظر تو چیست؟ گفتم: پدرم آنچه به تو دستور داده شده اجرا کن بخواست من خدا مرا از صابران خواهی یافت».
(صافات 102).


1- نورالثقلین، جلد 3، صفحه 180، حدیث 278.

2- همان مدرک، صفحه 180 و 181 حدیث 282 و 283 و 286.

3- تفسیر المیزان، جلد 13، صفحه 157.

ص: 275
تعبیر به «أری» (می‌بینم) که فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد، نشان می‌دهد که ابراهیم این خواب را مکرر دید، آن‌چنان که اطمینان کامل پیدا کرد که فرمان خداست، و لذا فرزندش اسماعیل به او گفت ای پدر! آنچه به تو دستور داده شده است اجرا کن، من تسلیمم و شکیبایی می‌کنم.
و نیز به همین دلیل در آیه 104 و 105 همین سوره آمده است «ما او را ندا دادیم که‌ای ابراهیم مأموریتی را که در خواب به تو داده شده بود، انجام دادی؛ ونادَیْناهُ أَنْ یا إبْراهیِمُ- قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا».
این ماجرا دلیل روشنی است برای آنها که می‌گویند خواب می‌تواند به عنوان نوعی وحی نسبت به انبیا و پیامبران تلقی شود، و در اخبار اسلامی نیز آمده است «إنَّ الرُّؤْیا الصّادِقَةُ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِینَ جُزءً مِنَ النُّبُوَةِ؛
رؤیای صادقه جزئی از هفتاد جز از نبوت است».
(1)
گرچه بعضی از اصولیون در این دستور تردید کرده‌اند که چگونه ممکن است حکم الهی قبل از عمل نسخ گردد ولی همان‌گونه که در جای خود گفته شده این در غیر مورد «احکام امتحانی» است که هدف از آن آزمودن شخص یا چیزی می‌باشد، و تعبیر به «قَدْ صدَّقْتَ الرُّؤْیا» (خوابی را که دیده بودی تصدیق کردی و تحقق بخشیدی) دلیل بر این است که ابراهیم با آماده کردن تمام مقدمات ذبح فرزندش اسماعیل، و مهیا شدن برای این ایثار بزرگ و بی‌نظیر، تمام آنچه را که وظیفه او بود، انجام داد.
4- خواب یوسف در خانه پدر یکی دیگر از رؤیاهای صادقه بود که در آغاز سوره یوسف به آن اشاره شده است:
«إذْ قالَ یُوْسُفُ لِابِیْهِ یا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِیْ ساجِدْیِنَ؛ بخاطر بیاور زمانی را که یوسف به پدرش گفت: پدرم من در خواب دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه را در برابرم سجده می‌کنند»! (یوسف 4).


1- بحارالانوار، جلد 58، صفحه 167 و 177 و 178.

ص: 276
پدر با شنیدن این خواب حوادث آینده را پیش‌بینی کرد و به او بشارت داد که خدا مقام والایی به تو می‌دهد و نعمتش را بر تو و آل یعقوب تمام خواهد کرد.
بعضی از مفسّران گفته‌اند: «یوسف این خواب را در دوازده سالگی دید، و چهل سال بعد تعبیر آن تحقق یافت! آن زمان که بر اریکه حکومت مصر تکیه زده بود، و یازده برادر به اتفاق پدر و مادر از کنعان نزد او آمدند، و برای او خضوع کردند، یا به شکرانه این نعمت برای خدا سجده نمودند، چنانکه در اواخر همین سوره به آن اشاره شده است».
«وَرَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً و قالَ یا أَبَتِ هَذا تَأْوِیْلُ رُؤْیایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها ربِّی حَقّا؛
و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگی به خاطر او به سجده افتادند و گفت پدر! این تحقق همان خوابی است که قبلًا دیدم خداوند آن را به حقیقت پیوست». (یوسف 100).
این ماجرا نیز به خوبی حکایت می‌کند که ممکن است حوادثی که در چهل سال بعد واقع می‌شود در یک رؤیای صادقانه در یک قلب پاک و آماده منعکس گردد، گرچه عدد 40 سال در متن آیات قرآن نیامده، ولی از قراین آیات به خوبی نمایان است که در میان این دو حادثه فاصله بسیار بود.
قابل توجه این‌که یعقوب از بشارت‌هایی که پس از این رؤیا به فرزند خردسالش می‌دهد این است که می‌گوید: «و یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیْلِ الأَحادیْثِ؛ خداوند علم تعبیر را به تو می‌آموزد». (یوسف 6).
این جمله خواه به معنای علم تعبیر خواب تفسیر شود، آن‌چنانکه بسیاری از مفسّران گفته‌اند، و یا آن‌چنانکه در تفسیر المیزان آمده مفهومی گسترده‌تر از علم تعبیر خواب داشته باشد، و آگاهی بر ریشه حوادث و نتایج آن را نیز شامل شود.
(1)
در هر حال دلیل بر این است که بعضی از رؤیاها ممکن است صادقه باشد و


1- المیزان، جلد 11، صفحه 86.

ص: 277
دارای تأویل‌های عینی و واقعی.
5 و 6- خواب‌هایی که هم‌بندهای زندانی یوسف در آن هنگام که به جرم پاکدامنی در زندان عزیز مصر گرفتار بود دیدند، قرآن در همان سوره یوسف این معنا را چنین بازگو می‌کند:
«وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّی أَرَانِی أَعْصِرُ خَمْراً وَ قَالَ الآخَرُ إِنِّی أَرانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ نِبِّئْنا بِتَأْوِیلِهِ انَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِیْنَ؛ دو جوان همراه او وارد زندان شدند، یکی از آن دو گفت: من در خواب دیدم که (انگور برای) شراب می‌فشارم، و دیگری گفت: من در خواب دیدم که نان بر سرم حمل می‌کنم، و پرندگان از آن می‌خورند، ما را از تعبیر آن آگاه ساز که تو را از نیکوکاران می‌بینیم». (یوسف 36).
یوسف نخست آنها را دعوت به توحید و پرستش خداوند یگانه کرد، سپس به تعبیر خواب آنها پرداخت؛ به آن کس که خواب دیده بود انگور برای شراب می‌فشارد گفت: تو از زندان خلاص خواهی شد، ولی به نفر دوّم که خواب دیده بود نان بر سر دارد و پرندگان از آن می‌خورند گفت: تو محکوم به اعدام خواهی شد، و سرانجام هر دو تعبیر تحقق یافت (و طبیعی است که در محیط فاسدی همچون محیط مصر، با آن حکومت خود کامه جبّار، که یوسف‌ها را به جرم پاکدامنی به زندان می‌افکنند، سازش با حکام ظالم و آماده کردن شراب برای آنها موجب آزادی شود، اما کسانی که روح حمایت از ضعیفان داشته باشند و نان به پرندگان دهند محکوم به اعدام گردند).
به هر حال این دو رؤیا که شرح آن با صراحت در قرآن آمده، نشان می‌دهد که رؤیاها می‌تواند گاهی به عنوان منبعی برای معرفت تلقی گردد، اما البتّه نه هر رؤیا، و نه برای هر معبّر و تفسیر کننده خواب.
7- رؤیای سلطان مصر: در همین داستان یوسف، در قرآن مجید خواب دیگری منعکس است که نمونه روشنی از رؤیاهای صادقه است.
او در خواب می‌بیند که هفت گاو لاغر به هفت گاو چاق حمله کردند و آنها را
ص: 278
خوردند، و هفت خوشه خشکیده برگرد هفت خوشه سبز پیچید و آنها را از میان برد، از این خواب در وحشت فرو رفت، و از اطرافیان خود تعبیر آن خواب را مطالبه کرد:
«وَقالَ الْمَلِکُ انِّی أَرَی سَبْعَ بَقَراتٍ سِمَانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ و اخَرَ یابِساتٍ یا أَیُّها الْمَلأُ أَفْتُونِی فِی رُؤْیایَ انْ کُنْتُمْ لِلرُّؤْیا تَعْبُرُونَ؛ و از آن‌جا که اطرافیان او از تعبیر خواب آگاهی نداشتند به او گفتند: اینها خواب‌های پریشانی است که قاعدتاً تعبیری ندارد، و ما نیز از تأویل خواب آگاه نیستیم». (یوسف 43).
شاید می‌خواستند با این سخن سلطان مصر را از نگرانی بیرون آورند (توجه داشته باشید سلطان و فرعون مصر حاکم بر کل این کشور بود، و اما عزیز مصر به گفته بعضی از مفسّران وزیرخزانه داری مصر بود، نام فرعون معاصر یوسف را «ریّان بن ولید» و نام عزیز معاصر «قطفیر یا عطفیر» نوشته‌اند).
(1)
ولی در این‌جا ساقی شاه که بعد از ماجرای خوابش از زندان آزاد شده بود به یاد یوسف صِدِّیق آن مرد آگاه بیدار و راستگو افتاد، و ماجرا را به سلطان گفت، کسی را نزد یوسف فرستادند و خواب را چنین تعبیر کرد و گفت: «شما هفت سال پر برکت در پیش دارید، همراه با زندگی فراوان، با جدیت زراعت کنید و آنچه را درو می‌کنید به صورت خوشه در انبارها ذخیره نمایید، جز به مقدار کمی که برای خوردن نیاز دارید، زیرا بعد از آن هفت سال خشک و کم باران و سخت در پیش است تنها باید از آنچه در سال‌های قبل ذخیره کرده‌اید استفاده کنید، وگرنه هلاک خواهید شد، با این حال نباید در آن هفت سال قحطی تمام موجودی انبارها را مصرف کنید، بلکه باید کمی از آن را برای زراعت سال بعد که سال بعد که سال خوب و پربارانی خواهد بود ذخیره نمایید» (یوسف 47-


1- در تفسیر کبیر فخر رازی این معنا از مفسّران نقل شده است، جلد 18، صفحه 108( برای توضیح بیشتر در این زمینه به کتاب« اعلام القرآن» صفحه 673 مراجعه شود،« ابوالفتوح رازی» نیز تصریح می‌کند یوسف سرانجام به مقام سلطنت مصر رسید) ابوالفتوح، جلد 6، صفحه 401.

ص: 279
49).
این تعبیر نیز دقیقاً به وقوع پیوست و چون نشانه‌های صدق و راستی و آگاهی و هوشیاری در آن نمایان بود سبب آزادی یوسف و رسیدن او به مقام خزانه داری مصر، و سپس حکومت او بر کل این کشور پهناور و آباد گردید.
***

نتیجه

از مجموع این آیات به خوبی استفاده می‌شود که قسمتی از رؤیاها ممکن است منبعی برای درک پاره‌ای از حقایق گردد، و یا به تعبیر دیگر امکان دارد مسأله کشف و شهود در رؤیا تحقق یابد و نه در بیداری فقط این‌گونه رؤیاها طبق آیات فوق بر سه گونه است:
1- بعضی عیناً و بدون هیچ‌گونه تغییری در بیداری رخ می‌دهد، مانند رؤیای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مورد زیارت خانه خدا که در سوره فتح آمده است.
2- خواب‌هایی که به صورت تعبیر تحقق می‌یابد، یعنی حتماً نیازمند به تفسیر است، تفسیری که جز معبِّر آگاه، از آن با خبر نیست (مانند رؤیاهای چهارگانه یوسف و سلطان مصر و زندانیان که همه در سوره یوسف منعکس است).
3- رؤیاهای که جنبه حکم و فرمان دارد و نوعی از وحی در حالت خواب محسوب می‌شود (مانند رؤیای ابراهیم علیه السلام).
ولی مفهوم این سخن آن نیست که هر خوابی می‌تواند به عنوان شکف و شهود تلقی شود، بلکه بسیاری از رؤیاها مصداق همان «أَضُغاثُ أَحْلام» (خواب‌های پریشان) و فاقد تعبیر، رؤیاهایی که نتیجه فعالیت نیروی توهم و یا محرومیّت‌ها و ناکامی‌ها و ناراحتی‌هاست.

[سؤال و پاسخ

سئوال؟
در این‌جا ممکن است سئوال کنند که آیا ارتباط رؤیاها با حوادث آینده می‌توان

ص: 280
جنبه علمی داشته باشد؟ با این‌که جمعی به پیروی «فروید» روانشناس معروف معتقدند خواب‌ها تفسیری جز ارضای تمایلات واپس زده و سر کوفته ندارند، که با تغییر و تبدیل‌هایی برای فریب «من» به عرصه خود آگاه ذهن روی می‌آورند، یا به تعبیر دیگر آنچه در ضمیر باطن به صورت یک میل ارضا نشده پنهان گردیده است در حالت خواب برای یکنوع اشباع تخیلی به مرحله خود آگاه روی می‌آورد، گاه بدون تعبیر منعکس می‌شود (همانند عاشقی که محبوب از دست رفته خود را در خواب مشاهده می‌کند) و گاه تغییر صورت می‌دهد و به شکل مناسبی منعکس می‌گردد که در این صورت نیاز به تعبیر دارد.
پاسخ:
این یک فرضیه بیشن نیست، و در واقع آنها هیچ دلیلی برای این سخن ندارند، ممکن است قسمتی از خواب‌ها چنین باشد، ولی این ادعا که همه خواب‌ها چنین است کاملًا فاقد دلیل و برهان می‌باشد.
(1)
ما شک نداریم که رؤیاها چند گونه است، تنها یک بخش از آن است که رؤیای صادقه نام دارد، و کلیدی است برای کشف بعضی از حقایق، ما این عقیده را در درجه اوّل از قرآن که وحی الهی است گرفته‌ایم، و در درجه بعد از تجربیاتی که در این زمینه صورت گرفته، منظور حکایت‌های بی‌مأخذ نیست، بلکه منظور حوادثی است که دقیقاً برای افراد بزرگ و شناخته شده‌ای در عصر ما، یا قبل از عصر ما، واقع شده، و در کتاب‌های خود نوشته‌اند (در تفسیر نمونه در جلد نهم نمونه‌های روشنی از آن را آورده‌ایم).
ضمناً از این‌جا معلوم می‌شود که خواب را به تنهایی به عنوان یک «منبع معرفت» نمی‌توان تلقی کرد، و به همین دلیل می‌گویند خواب حجیت ندارد،


1- دانشمندان امروز حتی در این‌که منشأ خود خواب( نه رؤیا و خواب دیدن) چیست هنوز به نتیجه روشنی نرسیده‌اند که آیا واقعاً بر اثر یک عامل« فیزیکی» انسان به خواب می‌رود، یا یک عامل« شیمیایی» و یا هر دو، و یا یک سیستم فعالیت عصبی است، جایی که اصل مسأله« خواب» هنوز به صورت یک معماست چگونه می‌توان انتظار داشت که موضوع« رؤیا» که به مراتب از آن پیچیده‌تر است حل شده باشد.

ص: 281
بلکه باید قراین و شواهدی از خارج به آن ضمیمه شود تا بتواند مدرک گردد قراینی روشن و انکارناپذیر.
***

4- مکاشفات «رحمانی» و «شیطانی»!

اشاره

شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که در برابر کشف و شهود واقعی که گاه بر اثر ایمان و یقین کامل، و گاه به خاطر ریاضّت‌هایی حاصل می‌شود، کشف و شهودهای خیالی و پنداری نیز فراوان است که گاه بر اثر تلقین‌های مکرّر و انحراف فکر و ذهن از جاده صواب، و گاه بر اثر القائات شیطان، صحنه‌هایی در نظر انسان مجسم می‌شود که هرگز با واقعیت تطبیق نمی‌کند، و چیزی بیش از مشتی خیال و اوهام نیست، و از این قبیل است کشف و شهودهایی که بسیار از «صوفیه» ادعا می‌کنند، مرید ساده لوح در آغاز کار بر اثر تبلیغات عده‌ای متعقد می‌شود که باید بوسیله خواب و رؤیا «مرشد» و راهنمای حقیقی را پیدا کرد، و روز به روز این فکر برای او قوت می‌گیرد، او همیشه منتظر است در عالم خواب، جمال مرشد را زیارت کند، (غالباً اشخاصی را در نظرش برای این منصب برگزیده و اگر هم دقیقاً تعیین نکرده باشد حدود و مشخصات او را از جهاتی در نظر می‌گیرد).
گاه بر اثر ریاضّت‌های مشقّت بار وانحراف مزاج، تعادل طبیعی فکری را از دست داده، و قدرت تخیّل در او زیاد می‌شود، ناگهان یک شب در عالم خواب اشخاص را در حدود مقصودش می‌بیند و اگر هم کاملًا بر آن منطبق نباشد با مقداری توجیه و تفسیر آن را ترمیم کرده و به این وسیله شالوده ارادت او ریخته می‌شود. ممکن است نظیر این قضیه در عالم بیداری نیز اتفاق بیفتد، زیرا چشم و گوش این سالک ساده ذهن به راه دوخته شده، و متوجه عالم غیب است، همواره انتظار دارد دری از آن جهان بر او گشوده شود یا سروشی به گوش او رسد، پیوسته این معنا را به خود تلقین می‌کند و در عالم ذهن پرورش

ص: 282
می‌دهد و شب و روز به آن می‌اندیشد، ناگاه در اثر فعالیت قوه خیال صدایی به گوشش می‌خورد، و یا صورتی در برابر او مجسم می‌گردد، و آن را گرفته و پایه اعتقادی خود قرار می‌دهد.
شنیدن مطالبی ذوقی و نشاط آور که گاه با اشعار جالب و آهنگ‌های مخدِّر نیز همراه است اثر تلقینات را چند برابر می‌کند.
آن گروه از صوفیه که طرفدار وجد و سماعند
(1) چنان در حالت وجد و سماع داغ می‌شوند و جوش می‌یابند و از خود بی خود می‌شوند که قوه عاقله کاملًا از کار می‌افتد، و میدان برای فعالیت قوه وهمیه خالی می‌شود، و آنها را که دائماً در خیال کشف و مشاهده عوالم غیبی هستند در عالم‌هایی سیر می‌دهد که بستگی به قدرت تخیل آنها دارد، دریاهای نور و کوه طور، سماوات سبع وارضین سبع، را در برابر چشمان خود مجسم می‌بینند، و هر شکل و صورتی که قوه وهمیه آنان به آن تمایل داشته باشد در مقابل چشمانشان خودنمایی می‌کند.
آنها با دیدن این صحنه‌ها به شدت فرحناک شده، و به گمان این‌که شاهد مطلوب را در آغوش کشیده‌اند نعره می‌کشند و فریاد سر می‌دهند، و همین امر موجب تشدید این حالت می‌گردد، و بالاخره در حالتی شبیه به اغما فرو می‌روند، و وقتی از آن حالت آرامش می‌یابند آنچه را دیده بودند به عنوان مکاشفات خود برای دیگران بازگو می‌کنند!
آنها در حقیقت به گمان آب به دنبال سراب می‌روند، و بی‌آن‌که به جایی رسیده باشند در اموری که به کلی عاری از حقیقت است گرفتار می‌شوند.
کوتاه سخن این‌که چنان نیست که هرکس ادعای کشف و شهود کند بتوان از او پذیرفت، و یا اگر صورتی در نظرش مجسم شود و یا سروشی به گوش او رسد بتوان آن را الهی و واقعی دانست، چرا که مکاشفات شیطانی نیز بسیار است.
در حدیثی در احتجاج طبرسی از «ابن عباس» نقل شده است که امیرمؤمنان


1- منظور از« سماع» آهنگ‌های مختلف موسیقی یا نغمه خوانندگان است که در بعضی‌مجالس صوفیان رایج است است و منظور از« وجد» حالت ذوق و شوقی است که برای صوفیان سماع پسند حاصل می‌شود و مقارن با حرکاتی شبیه رقص است.

ص: 283
علی علیه السلام از کنار «حسن بصری» گذشت در حالی که مشغول وضو گرفتن بود (و در ریختن آب وضو سخت‌گیری می‌کرد) امام علیه السلام فرمود: ای حسن! وضو را پر آب بگیر، حسن بصری گفت: ای امیرمؤمنان! تو دیروز (در میدان جنگ جمل) کسانی را کشتی که شهادت به وحدانیت خداوند و رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم می‌دادند و نمازهای پنجگانه را به جا می‌آوردند، وضوی پر آب می‌گرفتند امام فرمود: اگر چنین بود تو چرا دشمنان ما را یاری نکردی؟!
«حسن بصری» گفت: به خدا سوگند من تو را تصدیق می‌کنم، ای امیرمؤمنان! در اوّلین روز بیرون آمدم، غسل کردم و حنوط بر خود پاشیدم و سلاح در تن کردم و شک نداشتم که تخلف از یاری عایشه کفر است! هنگامی که به محلی از «حُزَیْبَه» (نزدیکی بصره) رسیدم صدای منادی به گوشم خورد که ای حسن! کجا می‌روی؟ برگرد که قاتل و مقتول هر دو در دوزخند! من وحشت زده بازگشتم و در خانه نشستم، روز دیگر باز یقین کردم که تخلف از یاری عایشه کفر است، و دگر بار بر خود حنوط پاشیدم و سلاح در تن کردم و به سوی میدان حرکت نمودم تا به همان محل دیروز رسیدم صدای منادی از پشت سرم شنیدم که‌ای حسن! پشت سر هم به کجا می‌روی که قاتل و مقتول در دوزخند!
علی علیه السلام فرمود: راست گفتی، اما می‌دانی آن منادی چه کسی بود؟ گفت: نه، فرمود: آن برادرت شیطان بود! و در واقع هم راست گفته چرا که قاتلین و مقتولین آن گروه (بلواگران جمل که بر ضد حکومت مسلمین و امام وقت علی علیه السلام قیام کرده بودند) همه در دوزخ بودند.
(1)
این‌گونه سروش‌های غیبی و مکاشفاتی شبیه آن همان است که در قرآن مجید به عنوان وحی شیاطین به آن اشاره شده است، در سوره انعام می‌خوانیم:
«وَکَذلِک جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِی‌ءٍ عَدُوّاً شَیاطِیْنَ الأنْسِ وَالْجِنِّ یُوْحِی بَعْضُهُمْ الی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا؛
این‌گونه در برابر هر پیامبری شیاطین انس و جن قرار دادیم که سخنان


1- احتجاج طبرسی، جلد 1، صفحه 250.

ص: 284
فریبنده بی‌اساس را به طور سرِّی به یکدیگر می‌گفتند» (انعام 112).
اینها در واقع یک نوع آزمون و امتحان است تا صفوف مؤمنان و غیر مؤمنان از هم جدا شود، و نیز در همین سوره می‌خوانیم:
«وَ انَّ الشَّیاطِیْنَ لَیُوحُونَ الی أَوْلِیائهِم؛
شیاطین مطالبی را به دوستان خود به طور سری القاء می‌کنند»! (انعام 121).
به همین دلیل انسان وقتی به کتب «صوفیه» مراجعه می‌کند آنها را مملو از مکاشفاتی می‌بیند بسیار وحشتناک که آثار نادرستی از آنها نمایان است، در این‌جا فقط به چند نمونه مختصر اشاره می‌کنیم مبادا از اصل مطلب دور بمانیم، ولی تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
1- در کتاب «صفوة الصفا» که در شرح حالات «شیخ صفی الدین اردبیلی» به قلم یکی از مریدان او نوشته شده، چنین آمده است: یکی از مردان کار کرده به شیخ گفت: در عالم خواب دیدم سرآستین شیخ از عرش بود تا ثری (خاک) شیخ گفت: این را به قدر حوصله تو، به تو نشان داده‌اند!
2- محی‌الدین عربی در کتاب «مُسامَرَة الأَبْرار» می‌گوید: رجبیون کسانی هستند که دارای یک نوع ریاضتند و از آثار آن این است که در حالت مکاشفه «رافضی‌ها» (شیعه‌ها) را به صورت خوک می‌بینند!!
3- شیخ عطار در کتاب «تَذْکِرةُ الأَوْلیأ» در حالات «با یزید بسطامی» می‌نویسد:
مدتی خانه را طواف می‌کردم، چون به حق رسیدم خانه را دیدم که گرد من طواف می‌کرد! ... حق تعالی مرا به جایی رسانید که خلایق را به جملگی در میان دو انگشت خود دیدم!!
(1)
4- در همان کتاب آمده است که «با یزید» گفت: حق تعالی مرا دو هزار مقام پیش خود حاضر کرد و در هر مقام مملکتی بر من عرضه داشت، من قبول نکردم!(2)


1- تذکرة الاولیاء، صفحه 102.

2- تذکرة الاولیاء، صفحه 101.

ص: 285
اینها ادعاهایی است که از هیچ پیامبر مرسل و امام معصوم شنیده نشده، بلکه دعا و مناجات‌های آنان در پیشگاه خدا و در کنار خانه او که دلیل بر نهایت خضوع و تواضع و تذلل است نشان می‌دهد که این‌گونه مکاشفات هرگاه دروغ تعمدی نباشد حتماً اوهام و خیالات شیطانی است که بر اثر عوامل مختلف که در گذشته به گوشه‌ای از آن اشاره شد در ذهن بعضی نقش می‌بندد، و وسعت آن بستگی به میزان تخیلات و بلند پروازی‌های صاحبان آنها دارد.

[سؤال و پاسخ

سؤال؟
در این‌جا یک سؤال پیش می‌آید که آیا راهی برای شناخت «مکاشفات رحمانی» از «مکاشفات شیطانی» و «واقعیت» از «پندار» وجود دارد یا نه؟!
پاسخ:
آری، سه نشانه عمده وجود دارد که اجمالًا فرق این دو را با آن می‌توان شناخت: مکاشفات رحمانی علاوه بر یقینی و قطعی بودن همیشه همراه با سطح بسیار والایی از ایمان، و یقین و معرفت و اخلاص و توحید و عمل صالح است، در حالی که «مکاشفات شیطانی» و خیال‌پردازی‌ها، فاقد آن می‌باشد، بنابراین اگر این‌گونه مطالب از غیر واجدین این صفات دیده یا شنیده شود به هیچ وجه قابل اعتبار نیست.
قبلًا در روایتی که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل کردیم چنین آمده بود که می‌فرمود:
«علم نوری است که خداوند در قلب هرکس که دوست دارد می‌افکند، درهای قلب او گشوده می‌شود، و غیب را می‌بیند، سینه او گشاده می‌گردد، و مشکلات و آزمون‌ها را متحمل می‌شود، گفته شد ای رسول خدا! آیا این امر نشانه‌ای دارد؟ فرمود: (آری نشانه‌اش) بی اعتنایی به سرای فریبنده، و توجه به سرای جاویدان، و آمادگی برای مرگ (از طریق ایمان و عمل صالح) قبل از نزول آن است».
(1)
دیگر این‌که «مکاشفات حقیقی» همواره هماهنگ با کتاب و سنت است، و در


1- تفسیر الصراط المستقیم، جلد 1، صفحه 267.

ص: 286
مسیر آیات الهی و سخنان قطعی پیشوایان معصوم می‌باشد، هرگز سر سوزنی از جاده اطاعت الهی خارج نیست، و کمترین آلودگی با عصیان و گناه ندارد.
سوّم این‌که محتوای آن با عقل کاملًا سازگار است و از بلند پروازی‌های نامعقول و خیال بافی بر کنار می‌باشد، آن‌کس که می‌گوید «رافضی‌ها» را در حال مکاشفه به صورت خوک دیدم در واقع صورت خویش را در آیینه درونش دیده و آن‌کس که می‌گوید هنگامی که به خدا رسیدم خانه کعبه را دیدم که بر گرد وجود من می‌چرخد گرفتار سرگیجه بوده چنین کسی خود را از طواف خانه خدا بی نیاز و آن را مادون شأن خود می‌پندارد، در حالی که پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در آخرین سال عمرش به «حجة الوداع» رفت، و مراسم حج و طواف خانه خدا را انجام داد.
به همین دلیل است که این‌گونه مکاشفات را پندارهای بی‌اساس و یا القائات شیطانی باید شمرد.
آخرین سخن درباره کشف و شهود این است که این یک «منبع معرفت عمومی» مانند «عقل» و «حس» و «تاریخ» نیست، بلکه منبعی است خصوصی دارای شرایطی بسیار سنگین (دقت کنید)
ص: 287

3- موانع و آفات معرفت

اشاره


ص: 288

* اشاره

تاکنون در پیمودن منازل معرفت و شناخت، منزلگاه‌هایی را پشت سر گذارده‌ایم.
وجود واقعیات را در بیرون دستگاه فکر و اندیشه خود پذیرفته‌ایم، و امکان پی بردن به این واقعیات را تا حدودی برای انسان قبول کرده‌ایم.
و منابع ششگانه معرفت و شناخت حقایق را دقیقاً شناخته‌ایم.
و می‌دانیم پنج قسمت از این منابع یعنی «حس» و «عقل» و «فطرت» و «تاریخ» و «وحی» جنبه عمومی دارد و همگان می‌توانند از این منابع پنجگانه بهره گیرند، ولی منبع ششم که شهود باطنی است جنبه عمومی ندارد، و مخصوص به گروه خاصی از مؤمنان و اولیاء اللَّه است.
اکنون دو منزلگاه دیگر در پیش داریم که باید از آنها بگذریم و به سر منزل مقصود برسیم: یکی «موانع راه معرفت» است، و دیگر «زمینه‌ها» و اکنون موضوع بحث ما «موانع» است.
بی شک برای دیدن چهره اشخاص و موجودات مختلف جهان، داشتن چشم به تنهایی کافی نیست، بلکه باید مانع و حجابی نیز در میان نباشد، اگر فضای اطراف ما را دود سیاه یا گرد و غبار غلیظ گرفته باشد ما حتی جلو پای خود را نمی‌بینیم، اگر آفتاب عالم‌تاب با آن همه روشنایی که همه جا ضرب‌المثل است پشت حجاب ابرهای تیره قرار گیرد قادر به مشاهده آن نیستیم.
اگر کسی عینک سیاهی بر چشم زند مسلماً چیزی نمی‌بیند، و اگر رنگین باشد همه چیز را به همان رنگ خواهد دید، و اگر شیشه‌های آن ناصاف و ناموزون باشد چهره اشیا را کج و معوج مشاهده می‌کند، و اگر کسی مبتلا به یرقان (بیماری زردی) شود همه چیز را به رنگ زرد می‌بیند، و اگر چشم احول (دوبین) باشد آنچه را انسان می‌بیند با واقعیت تطبیق نمی‌کند.
درست همین گونه موانع برای عقل و فطرت آدمی نیز ممکن است ایجاد شود،

ص: 289
در مقابل آیینه تاریخ نیز ممکن است موانعی وجود داشته باشد، و حتی درک و فهم صحیح محتوای وحی و کلمات معصومین علیه السلام نیز بر اثر وجود این موانع غیر ممکن است، و از این‌جا به خوبی می‌فهمیم که بررسی بحث موانع شناخت تا چه اندازه لازم به نظر می‌رسد، و برای وصول به معرفت صحیح ضروری است.
و از آن‌جا که ما در بحث‌های تفسیر موضوعی به دنبال نظرات قرآن هستیم قبل از هر چیز باید به سراغ آیات برویم، ما تنها از موانع و آفاتی بحث می‌کنیم که در قرآن منعکس است و کار اساسی همین است.
آیات قرآن دو گونه بحث درباره موانع شناخت دارد: نخست بحث‌های کلی و «هشدار دهنده» و دیگر بحث‌های جزئی و «آگاه کننده» است فعلًا به سراغ بحث‌های کلی می‌رویم.
«حجاب‌های معرفت (بطور کلی)
نخست با هم به آیات زیر گوش جان فرا می‌دهیم:
1- افَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوُ عَمَلِهِ فَرَأهُ حَسَناً» (فاطر/ 8)
2- «وَلکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» (انعام/ 43)
3- «فَأمَّا الَّذِیْنَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ» (آل‌عمران/ 7).
4- کَلَّابَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِم ما کانُوا یَکْسِبُونَ» (مطففین/ 14).
5- «لِیَجْعَلَ ما یُلْقِی الشَّیْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِیْنَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ (حج/ 53).
6- «وَجَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِم أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فی آذانِهِم وَ قْرَاً» (اسراء/ 46)
7- «وَقالُوا قُلُوبُنَا غُلْفُ بَلْ لَّعَنَهُمُ اللَّهُ بِکُفْرِهِمْ فَقَلِیْلًا ما یُؤمِنُون» (بقره/ 88).
8- «وَنَطْبَعُ عَلی قُلُوبِهِم فَهُمْ لایَسْمَعُونَ (اعراف/ 100).
9- «وَطُبعَ عَلی قُلُوبِهِم فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ» (توبه/ 87).
10- «خَتَمَ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَعَلَی أَبْصارِهِمْ غِشَاوَةٌ»
ص: 290
(بقره/ 7).
11- «أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ الهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلَی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً» (جاثیه/ 23).
12- «أَفَلا یَتَدَبَّروُنَ الْقُرآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفالُها» (محمّد/ 24).
13- فَإِنَّها لا تَعَمَی اْلأَبصارُ وَلکِنْ تَعَمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ» (حج/ 46).
14- «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعیُنٌ لاَّ یُبْصِروُنَ بِها وَلَهُمْ آذانٌ لَّا یَسْمَعُونَ بِها أُوْلئِکَ کَالانْعامِ بَلْ هُمْ اضَلُّ اوْلئِکَ هُمُ الْغافِلونَ» (اعراف/ 179).
ترجمه:
1- آیا کسی که عمل بدش برای او تزیین شده، و آن را خوب و زیبا می‌بیند ...
2- ولی دل‌های آنها قساوت پیدا کرد، و شیطان هرکاری را که می‌کردند در نظرشان زینت داد.
3- اما آنها که در قلوبشان انحراف است، پیروی از متشابهات می‌کنند تا فتنه انگیزی کنند.
4- چنین نیست که آنها خیال می‌کنند، بلکه اعمالشان چون زنگاری بر دل‌هایشان نشسته!
5- هدف این بود که خداوند، القای شیطان را آزمونی برای آنها که در قلبشان بیماری است، قرار دهد.
6- و بر دل‌های آنها پوشش‌هایی قرار دادیم تا آن را نفهمند، و در گوش هایشان سنگینی.
7- (و آنها از روی استهزا) گفتند: دل‌های ما در غلاف است، خداوند آنها را به خاطر کفرشان از رحمت خود دور ساخته (به همین دلیل چیزی را درک نمی‌کنند) و کمتر ایمان می‌آورند.
8- و بر دل‌هایشان مهر می‌نهیم تا (صدای حق را) نشنوند.
9- و بر دل‌هایشان مهر نهاده شده لذا نمی‌فهمند.
10- خدا بر دل‌ها و گوش‌های آنان مهر نهاده، و بر چشم‌های آنها پرده افتاده.
11- آیا دیدی آن کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده؟! و خداوند او را با آگاهی (بر این که شایسته هدایت نیست) گمراه ساخته، و بر گوش و قلبش مهر زده، و بر
ص: 291
چشمش پرده افکنده!
12- آیا آنها در قرآن تدبّر نمی‌کنند؟ یا بر دل‌هایشان قفل نهاده شده است؟
13- چشم‌های ظاهری نابینا نمی‌شود، بلکه دل‌هایی که در سینه‌ها جای دارد بینایی و بصیرت را از دست می‌دهد.
14- آنها دل‌ها (عقل‌ها) یی دارند که با آن نمی‌فهمند، و چشمانی دارند که با آن نمی‌بینند، و گوش‌هایی که با آن نمی‌شنوند، آنها همچون چار پایانند بلکه گمراه‌تر، آنها همان غافلانند.
***

شرح مفردات:

قبل از هر چیز باید واژه‌های مختلف و ظریفی را که در آیات فوق، در مورد موانع شناخت و محروم شدن انسان از معرفت به کار رفته، مورد بررسی قرار دهیم، چرا که هرکدام از آنها اشاره به مرحله‌ای از انحراف فکر انسان و محرومیت او از شناخت است، از مراحل ضعیف‌تر شروع می‌شود و به مراحل سخت و خطرناک می‌رسد، آن‌چنانکه به کلی حسّ تشخیص از او گرفته می‌شود، بلکه چهره حقیقت واژگونه در نظرش مجسم می‌شود، دیو را فرشته می‌بیند، زشتی‌ها را زیبایی، و باطل را به صورت حق.
* «زَیْغ» به طوری که بسیاری از ارباب لغت گفته‌اند، به معنای «انحراف»، یا «انحراف از حق و راستی» است، و لذا در قرآن می‌خوانیم: «رَبَّنا لا تُزغْ قُلُوبَنا؛ پروردگارا! دل‌های ما را از ایمان و حق، منحرف مفرما».
(1)
* «رانَ» از ماده «رَیْن» (بر وزن عَین) به معنای زنگاری است که روی اشیای قیمتی می‌نشیند، این سخن را «راغب» در «مفردات» آورده، و بعضی دیگر از اهل لغت گفته‌اند: «قشر قرمز رنگی است که بر اثر رسوبات هوا، روی بعضی از فلزات مانند آهن ظاهر می‌شود» که ما در فارسی آن را «زنگ» یا «زنگار» می‌گوییم و معمولًا نشانه پوسیدن و ضایع شدن، و سبب از بین رفتن شفافیت و


1- آل‌عمران، آیه 8.

ص: 292
درخشندگی آن فلز است.
بعضی نیز آن را به معنای «سلطه» چیزی بر چیز دیگر» یا «افتادن در حادثه‌ای که راه خلاصی از آن نیست» تفسیر کرده‌اند.
و لذا به شراب نیز «رَیْنه» گفته‌اند چرا که بر عقل آدمی چیره می‌شود.
(1)
* «وَقْر» بر وزن (عقل) به معنای سنگینی گوش است به طوری که انسان به زحمت چیزی را بشنود.
* «وِقْر» بر وزن (فِکر) به معنای هرگونه سنگینی است که بر پشت یا روی سر انسان قرار می‌گیرد، و به بارهای سنگین «وقر» می‌گویند، و به همین دلیل افراد صاحب عقل و متین را صاحب «وقار» می‌نامند.
* «غِشاوَة» به معنای هر چیزی است که شی‌ء دیگری را بپوشاند، و لذا به پرده، غشاوه گفته می‌شود، و قیامت را از این جهت «غاشیه» گفته‌اند که وحشت و اضطراب ناشی از آن همه را می‌پوشاند، و نیز به تاریکی شدید شب که همچون پرده‌ای بر صفحه زمین می‌افتد «غشاوه» می‌گویند این واژه به «خیمه» نیز اطلاق می‌گردد.
* «اکِنَّه» جمع کِنان (بر وزن زیان) در اصل به معنای هرگونه پوششی است که چیزی را با آن مستور کنند ( «کِنّ» بر وزن جِنّ) به معنای ظرفی است که چیزی را در آن محفوظ می‌دارند، و به خانه و هر چیز که انسان را از سرما و گرما حفظ کند، اطلاق شده است، افتادن «اکِنّه» بر قلب‌ها به معنای سلب قدرت تشخیص است.
* «غلف» (بر وزن قفل) جمع «اغلف» از ماده «غلاف» به معنای پوشش شمشیر و یا اشیای دیگر است، و «قلوب غلف» اشاره به دل‌هایی است که قادر به درک واقعیت نیست، گویی در غلافی فرو رفته است.
* «نَطْبَع» از ماده «طَبْع» در اصل به معنای نقش زدن بر چیزی است، و لذا در مورد ضرب سکه‌های پول و نقشی که بر آنهاست به کار می‌رود، و به مهرهایی


1- تفسیر فخر رازی، ذیل آیه 14، سوره مطففین والمنجد ماده رین.

ص: 293
که نامه‌ها را با آنها مهر می‌کنند «طابَع» (بر وزن خاتَم) گفته می‌شود، این واژه هنگامی که در مورد عقل و دل به کار می‌رود اشاره به عدم درک حقیقت است، گویی درهای آن را بسته‌اند و مهر و موم کرده‌اند، واژه «طَبَع» (بر وزن عَمَل) به معنای زنگاری است که روی شمشیر را می‌پوشاند و به معاصی و گناهان که قلب آدمی را می‌پوشاند نیز اطلاق شده.
* «خَتْم» (بر وزن حَتْم) در اصل به معنای پایان دادن چیزی است، و از آن‌جا که نامه‌ها را با مهر زدن پایان می‌دهند به مهر، «خاتَم» گفته می‌شود، و چون در گذشته مهر اسم بسیاری از افراد روی نگین انگشترشان بود و با انگشتر خود نامه‌ها را مهر می‌کردند به انگشتر نیز «خاتم» گفته شده است.
در گذشته و امروز معمول بوده و هست که وقتی بخواهند نامه یا صندوق یا خانه‌ای را ببندند، و کسی آن را باز نکند، نخست آن را با نخ یا قفل می‌بستند، سپس روی نخ یا قفل ماده چسبنده‌ای شبیه لاک یا گل چسبنده می‌گذاردند، و روی آن را مهر می‌کردند، به طوری که اگر کسی می‌خواست در آن خانه یا آن صندوق را باز کند حتماً باید آن لاک و مهر را بشکند.
به کار گرفته شدن این تعبیر درباره دل‌ها و عقل‌ها اشاره به این است که چنان از کار افتاده است که به هیچ‌وجه نمی‌توان آن را گشود و راه معرفت و شناخت را به سوی آن باز کرد.
***

تفسیر و جمع‌بندی

* نفوذ تدریجی آفات معرفت

(کجی‌ها، زنگارها، بیماری‌ها، پرده‌ها، و قفل‌ها)
گفتیم اهمیّت بحث «موانع شناخت» ایجاب می‌کند که آن را در دو مرحله، مطرح کنیم:
مرحله اوّل، وجود اجمالی این موانع و آفات است که از کیفیت تأثیر آنها روی عقل و درک و فطرت آدمی، و چگونگی آلوده ساختن تدریجی این

ص: 294
سرچشه‌های بزرگ معرفت، پرده برمی دارد، تا آن‌جا که منتهی به از کار انداختن آنها می‌شود.
مرحله دوّم بحث از جزئیات و خصوصیات و بررسی یک یک این موانع و آفات است، و آیات قرآن، در این زمینه، بحث گسترده و لطیف و بسیار آموزنده‌ای دارد.
نخست به سراغ مرحله اوّل می‌رویم: جالب این‌که قرآن مجید به قدری دقیق از نفوذ تدریجی و مرموز این آفات، سخن می‌گوید که رهروان راه معرفت و علم و دانش را کاملًا به این خطرات بزرگ آشنا می‌سازد، و پی در پی هشدار می‌دهد، مبادا عمری در بیراهه‌ها در جستجوی آب، به دنبال سراب باشیم، و بعد از سال‌ها تلاش در طریق دستیابی به حقیقت، سر از باطل درآوریم.
***
اکنون به اتفاق هم به بررسی آیات فوق می‌پردازیم:
در آیه اوّل و دوّم سخن از تزیین اعمال آدمی است، این تزیین گاهی به وسیله شیطان صورت می‌گیرد (همان‌گونه که در آیه دوّم آمده) و گاه به وسیله ذهنیات خود انسان یا هر عامل دیگر (همان‌گونه که در آیه اوّل به صورت سربسته و فعل مجهول مطرح شده) می‌فرماید: «آیا کسی که عمل بدش برای او تزیین شده و آن را زیبا می‌بیند، همانند کسی است که این چنین نیست، مسلّم است نفر اوّل به سوی پرتگاه پیش می‌رود، در حالی که نفر دوّم، در صراط مستقیم الهی است، و اگر کار بدی از او سر زده، فوراً به فکر توبه و بازگشت و جبران خواهد بود.
و در آیه دوّم اضافه می‌کند که نخست قلب انسان سخت و انعطاف‌ناپذیر می‌شود و به دنبال آن، آماده برای پذیرش وسوسه‌های شیطانی و زشتی‌ها در لباس زیبایی‌ها نمایان شده است، و این‌جا است که می‌بینیم گروهی از مردم نه تنها از اعمال زشت خود، ناراحت نیستند، بلکه گاه به آن افتخار و مباهات می‌کنند، و اصرار در منطقی و مفید بودن آن نیز دارند.
ص: 295
همین معنا در داستان برادران یوسف آمده است، هنگامی که یوسف را در چاه افکندند و پیراهن او را با خونی دروغین آغشته کرده برای پدر آوردند و مدعی بودند گرگ یوسف را خورده و ما در گفتار خود صادقیم، پدر پیر روشن ضمیر به آنها گفت: «بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً؛ هوای نفس شما این کار را برای شما زینت داده است» (یوسف/ 18).
یعنی شما خیال می‌کنید با این جنایت بزرگ کار صحیحی انجام داده‌اید، و با فقدان یوسف جای او را در قلب پدر خواهید گرفت و یوسف برای همیشه از بین خواهد رفت غافل از اینکه با دست خود مقدمات عزت و سلطنت او را فراهم می سازید، و جای او نیز در قلب پدر برای همیشه خالی خواهد ماند تا «بار دیگر گمشده پیدا شود».
جالب این‌که در آیات قرآن گاه این تزیین به شیطان نسبت داده شده، و گاه به نفس، و گاه به صورت فعل مجهول آمده، و گاه به خداوند مانند: «انَّ الَّذِیْنَ لایُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ زَیَّنا لَهُمْ اعمالَهم»؛ کسانی که ایمان به آخرت نمی‌آورند و از حساب و جزا و دادگاه عدل الهی بی‌خبرند اعمالشان را در نظر آنها زینت می‌دهیم» (نمل/ 4) و اینها در واقع همه به یک چیز باز می‌گردد، مقدمات کار از خود انسان شروع می‌شود، و شیطان به آن دامن می‌زند، و از آن‌جا که خداوند مسبب الاسباب و آفریننده این علت و معلول‌هاست نتیجه فعل نیز به او نسبت داده می‌شود، حکمت او نیز ایجاب می‌کند که چنین افرادی به چنان سرنوشتی گرفتار شوند، و چه دردناک است حال کسی که زشتی‌ها در نظرش زیبایی جلوه کند.
***
در سوّمین آیه سخن از نخستین مراحل انحراف قلب است، و بعد از آن‌که آیات قرآن را به «محکمات» (آیاتی که مفاهیم آن کاملًا روشن است) و «متشابهات» (آیاتی که معنای آن پیچیده است) تقسیم می‌کند می‌فرماید:
راسخان در علم و دانش به همه این آیات ایمان می‌آورند (و آیات متشابه را به کمک آیات محکم تفسیر می‌کنند) ولی آنها که قلبشان دارای «زیغ» و «انحراف»
ص: 296
است با تفسیرهای دلخواه برای آیات متشابه به فتنه‌گری مشغول می‌شوند.
آنها همیشه برای توجیه مقاصد سوء خود دست به دامن آیات متشابه با تفسیرهای انحرافی می‌زنند، و به همین دلیل بسیاری از منافقان و صاحبان بدعت و پیروان مکتب‌های انحرافی در محیطهایی که مردمِ مخلص به آیات قرآن ایمان کامل دارند از این اعتقاد پاک سوء استفاده کرده و به کمک «تفسیر به رأی» با آیات متشابه بدعت‌های خود را توجیه می‌کنند، درست همچون آیینه کج و معوجی که تصویرها را کج و معوج نشان می‌دهد.
***
در چهارمین آیه مسأله زنگار دل‌ها مطرح است، گرد و غباری که از اعمال گناه‌آلود بر دل نشسته، و بر اثر مرور زمان متراکم و متحجر شده، و همچون زنگاری سراسر قلب را می‌پوشاند، می‌فرماید: «چنین نیست که آنها می‌پندارند بلکه اعمال سوئشان همچون زنگاری بر دل‌های آنها نشسته است و تعجب نیست اگر نتوانند چهره حقیقت را ببینند و تشخیص دهند.
***
در پنجمین آیه سخن از تشدید این حالت و تبدیل آن به یک بیماری درونی است، و پس از اشاره به القائات و وسوسه‌های شیاطین حتی در برابر انبیا و فرستادگان الهی، می‌فرماید: این ماجرا برای این است که خداوند القای شیطان را فتنه‌ای برای آنها که در قلبشان بیماری است قرار دهد.
آری این دل‌های بیمار که طعم لذت بخش حقیقت به خاطر بیماری درکامشان تلخ است و تلخی‌ها شیرین، آماده و وسوسه‌های شیطانند.
جالب این‌که در دوازده آیه از آیات قرآن جمله «فی قلوبهم مرض» یا «فی قلبه مرض» آمده است، و این تکرار دلیل اهمیّتی است که قرآن به این معنا می‌دهد، و قابل توجه این‌که غالب این آیات درباره منافقان است، و در چندین آیه از این دوازده آیه تصریح به نام منافقان شده.
(1)


1- انفال/ 49، احزاب/ 12، احزاب/ 32.

ص: 297
ولی در کمی از این آیات نیز این «مرض» به معنای «شهوات سرکش و تمایلات هوس آلود» است، چنانکه در «سوره احزاب» آیه 32 همسران پیغمبر را مخاطب ساخته می‌فرماید: «فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَولِ فِیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ؛ به طور هوس‌انگیز سخن نگویید که بیمار دلان در شما طمع کنند».
به هر حال از این آیات به خوبی استفاده می‌شود که علاوه بر بیماری جسم، نوعی دیگر از بیماری عارض انسان می‌شود که بیماری روح و دل است، این بیماری که گاه بر اثر «نفاق» و گاه بر اثر «هوی و هوس‌های سرکش» پیدا می‌شود ذائقه روح آدمی را به کلی دگرگون می‌کند، همان گونه که در بسیاری از بیماران جسمی می‌بینیم که از غذاهای شیرین و لذیذ متنفرند و گاه اظهار علاقه به غذاهای تنفرانگیز می‌کنند، چنین افرادی مسلّماً قادر به درک حقایق نیستند و از معارف صحیح و راستین محجوب و بیگانه‌اند.
و اسف انگیزتر این‌که هر قدر به راه خود ادامه می‌دهند این مرض تشدید می‌شود گاه در مرحله شک‌اند ولی کم کم به انکار می‌رسند، و از انکار فراتر رفته به استهزا و مخالفت با حق می‌رسند، قرآن می‌گوید: «فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزادَهُمْ اللَّهُ مَرَضاً وَلَهُمْ عَذابٌ أَلیْمٌ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ؛ در دل‌های آن‌ها بیماری است، و خداوند بر بیماری آنها می‌افزاید و برای آنها عذاب دردناکی است به خاطر دروغ‌هایی که می‌گویند» (بقره- 10)
***
در ششمین آیه سخن از پوشش‌ها و پرده‌های گوناگونی است که بر دل می‌افتد، نه یک پرده که پرده‌ها، می‌فرماید: «ما بر دل‌های آنها پرده‌ها افکندیم تا قرآن را نفهمند و در گوش آنها سنگینی قرار دادیم».
بعضی از مفسّرین گفته‌اند تعبیر به «اکِنَّه» دلالت بر پرده‌های متعدد و زیاد دارد.
(1) بدون شک گوش ظاهر آنها سنگین نیست، گوش جانشان سنگین


1- تفسیر روح المعانی، جلد 15، صفحه 82.

ص: 298
می‌شود و حرف‌های حق را نمی‌شنوند، همچنین پرده بر قلبی که وسیله گردش خون در بدن است نمی‌افتد بلکه بر عقل و روح آنها می‌افتد.
ولی این سؤال پیش می‌آید که آیا ممکن است خداوند پرده بر قلب و سنگینی در گوش جان کسی بیفکند تا حق را نشنود و درک نکند؟
بسیاری از مفسّران در پاسخ این سؤال گرفتار اشکال شده‌اند: گاه گفته‌اند این یک معجزه بود که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از دیدگاه دشمنان لجوج مستور می‌ماند و سخنان او را نمی‌شنیدند! تا مزاحم حضرتش نشوند و او را آزار ندهند، و گاه گفته‌اند خداوند الطافش را از این‌گونه افراد بر می‌گرفت، و آنها را به حال خود وا می‌گذاشت و این است معنای پرده افکندن بر دل‌ها و سنگینی در گوش آنها.
ولی ظاهر این است که معنای این آیه که نظائر فراوانی در قرآن دارد چیز دیگری است، در حقیقت این مجازاتی است که خداوند برای افراد لجوج و متعصب و خودخواه و مغرور و آلوده گناه قرار داده، یا به تعبیر دیگر این محروم ماندن از درک حقیقت نتیجه آن صفات شوم و آن افعال زشت است، خداوند این خاصیت را در این اعمال آفریده، درست همانند خاصیتی که در سم کشنده آفریده است، هرگاه انسان آگاهانه سم کشنده‌ای بخورد یا خود را در آتش بیفکند خالق آتش و سم مورد ایراد و ملامت نیست، باید چنین شخصی را مورد سرزنش قرار داد که چرا چنین کرده است.
***
در هفتمین آیه از زبان یهود نقل می‌کند که آنها از روی استهزا به پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم (یا انبیای دیگر) می‌گفتند: «تو که می‌دانی دل‌های ما در غلاف است، و ما چیزی از سخنان تو را درک نمی‌کنیم» قرآن در پایان این آیه می‌فرماید: «بَلْ لَعَنَهُم اللَّهُ بِکُفْرهِمْ فَقَلِیلًا ما یُؤْمِنُونَ» آری همین‌طور است خداوند آنها را به خاطر کفرشان لعنت کرده، و از رحمتش دور ساخته است، و چنین افرادی چگونه می‌توانند چهره زیبای حقیقت را ببینند».
ممکن است تعبیر به «غِلاف» مفهومی بالاتر از مفهوم «اکِنَّه» (پرده‌ها) داشته باشد، چرا که «غلاف» از تمام اطراف چیزی را می‌پوشاند در حالی که پرده
ص: 299
ممکن است تنها از یک طرف مانع مشاهده گردد، یا به تعبیر دیگر: گاه مانع شناخت تنها از یک سو حاصل می‌شود، مثلًا تنها مسائل فطری یا مسائل عقلی از کار می‌افتد، ولی گاه می‌شود که از تمام جهات پرده بر روی منابع معرفت و شناخت می‌افتد، و تمام ادراکات انسانی در غلافی فرو می‌رود.
آری چنین است هر قدر انسان آلوده‌تر و فاسدتر شود قلب و روح او از مشاهده حقایق دورتر و محروم‌تر می‌گردد.
***
در هشتمین و نهمین آیه سخن از مهر نهادن بر دل‌هاست که سبب می‌شود واقعیت‌ها را درک نکنند (در آیه هشتم) می‌فرماید: «فهم لایَسْمَعُونَ؛ آنها نمی‌شنوند» و در آیه نهم «فهم لا یفقهون؛ آنها نمی‌فهمند»، و چون منظور شنیدن با گوش جان است هر دو یک معنا می‌دهد.
و این مرحله‌ای است شدیدتر، و نخست پرده بر دل می‌افتد، سپس در غلافی فرو می‌رود، و سرانجام برای این‌که هیچ‌کس نتواند در آن نفوذ کند آن را به اصطلاح مهر و موم می‌کنند، همان‌گونه که قبلًا در شرح مفردات آیات بیان شد.
البتّه آنها بی‌جهت گرفتار این سرنوشت نکبت بار نشده‌اند، آیات قبل می‌گوید:
این گروه از منافقان هنگامی که دستوری درباره جهاد صادر می‌شود در عین این‌که همه گونه قدرت دارند، می‌گویند: بگذار ما با قاعدین باشیم، با آنها که از جهاد معافند، سپس می‌افزاید: آنها راضی شده‌اند که با متخلفان از جهاد باشند، کسی که در عین قدرت و توانایی از جهاد سرباز زند تعجب نیست که بر دلش مهر نهاده شود.
و در آیه دیگر می‌گوید آنها با این‌که وضع پیشینیان را دیدند که چگونه به خاطر گناهانشان گرفتار عذاب الهی گشتند با این حال بیدار نشدند، البتّه بر چنین دل‌هایی مهر نهاده می‌شود.
و جالب این‌که در یک‌جا (آیه هشتم) می‌فرماید: «ما بر دل‌های آنها مهر می‌نهیم»، و در جای دیگر (آیه نهم) می‌فرماید: «بر دل‌های آنها مهر نهاده شده»،
ص: 300
اشاره به این‌که این نتیجه اعمال زشت و رفتار سوء آنهاست.
بعضی از مفسّران گفته‌اند منظور از «طبع» در این‌گونه آیات همان نقشی است که بر سکه می‌زنند که نقشی است پایدار و باقی و با دوام، و به این آسانی دگرگون نمی‌شود
(1) سکه‌های قلب آنها نیز نقش کفر و نفاق و گناه به خود گرفته و به این آسانی دگرگون نخواهد شد.
در دهمین و یازدهمین آیه سخن از «ختم» است و ختم همان‌گونه که در شرح مفردات بیان شد به معنای خاتمه دادن و پایان دادن به چیزی است، و از آن‌جا که نامه‌ها را در پایان مهر می‌کنند این واژه به معنای مهر نهادن نیز آمده است، مهر نهادن به معنای بستن چیزی و آن را مهر و موم کردن به طوری که کسی نتواند آن را باز کند، و منظور در آیات فوق که می‌فرماید: خداوند بر دل‌ها و گوش‌ها و چشم‌های گروهی از کفّار لجوج مهر می‌نهد این است که حس تشخیص را بر اثر اعمالشان به کلی از آنها می‌گیرد به گونه‌ای که حق از باطل و و نیک را از بد تشخیص نمی‌دهند، و لذا در آیه قبل از آن می‌فرماید: «انَّ الَّذِیْنَ کَفَرُوا سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَانْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لایُؤْمِنُونَ؛ کسانی که کافر شدند برای آنها تفاوت نمی‌کند که آنان را از عذاب الهی بیم دهی یا ندهی ایمان نخواهند آورد» (بقره/ 6)
مسلّماً این درباره همه کفار نیست، بلکه منظور آن جمعیّت لجوج و متعصبی است که با حق دشمنی و عناد دارند، و آن‌چنان آلوده گناه و ظلم و فساد شده‌اند که قلبشان به کلی ظلمانی و تاریک گشته است، وگرنه کار پیامبر انذار و بشارت و هدایت منحرفان و کافران است.
قابل توجه این‌که در این آیات تنها سخن از مهر نهادن بر قلب نیست، بلکه می‌گوید: چشم‌ها و گوش‌ها نیز به همین سرنوشت گرفتار می‌شوند، اشاره به این‌که نه تنها ادراکات عقلی آنها از کار می‌افتد بلکه آنچه را با حس می‌بینند یا می‌شنوند چنان بی اثر است که گویی ندیده‌اند و نشنیده‌اند، و می‌دانیم عمده علوم انسان‌ها از این دو راه حاصل می‌شود، حتی حقانیّت وحی و دعوت انبیا


1- تفسیر المنار، جلد 9، صفحه 33.

ص: 301
را نیز از این دو راه پیدا می‌کند، و با از کار افتادن این دو وسیله بزرگ، راه‌های هدایت و نجات به روی آنان کاملًا بسته می‌شود، و این چیزی است که خودشان خواسته‌اند، و آتشی است که خود افروخته‌اند، و هرگز مستلزم جبر نیست آن‌چنانکه بعضی از بی‌خبران پنداشته‌اند.
همین معنا در مورد «طبع» در بعضی از آیات قرآن آمده است آن‌جا که می‌فرماید: «اوْلئِکَ الذَّیِنَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَیَ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ ابْصارِهِمْ؛ آنها کسانی هستند که خداوند بر «قلب» و «گوش» و «چشمانشان» مهر نهاده و غافلان واقعی آنهایند» (نحل/ 108).
آیات قبل از آن نیز نشان می‌دهد که درباره همه کفار نیست، بلکه برای کسانی است که سینه خود را برای پذیرش کفر گشوده‌اند و با تمام توان به استقبال آن رفته اند: «ولکِن مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً ...» (نحل/ 106)
***
در دوازدهمین آیه سخن از قفل‌هایی است که بر دل‌ها نهاده می‌شود قفل‌هایی که گاه تأثیر آن از مهرها بیشتر است
(1) می‌فرماید: «آیا آنها در قرآن تدبر نمی‌کنند، یا این‌که بر دلهایشان قفل‌ها است»؟ یعنی آیات قرآن آن‌چنان است که اگر کمترین روزنه‌ای از قلب و عقل انسان باز باشد در آن نفوذ می‌کند، منطق قرآن، بیان جذاب و شیرین قرآن، تحلیل‌های عمیق و دقیق قرآن و آن نور و روشنایی مخصوص قرآن، هر دلی را که آمادگی داشته باشد تحت تأثیر و سیطره خود قرار می‌دهد، و آنها که می‌شنوند و تکان نمی‌خورند کمترین آمادگی برای پذیرش حق ندارند.
«اقفال» جمع «قُفل» در اصل از ماده «قُفول» به معنای بازگشت کردن است و از آن‌جا که وقتی در را ببندند و بر آن قفل زنند هرکس بیاید از آن‌جا باز می‌گردد این واژه به قفل معمولی اطلاق شده است.
تعبیر به «اقفال» به صورت «صیغه جمع» شاید اشاره به این باشد که تنها یک قفل بر دل نمی‌خورد، گاهی چندین قفل پی در پی بر آن می‌خورد که اگر یکی


1- فخر رازی نیز در تفسیر خود به این نکته اشاره کرده( ج 28، ص 66).

ص: 302
هم گشوده شود وجود بقیه قفل‌ها اجازه باز شدن درهای قلب را نمی‌دهد، و این در حقیقت مرحله بالاتری از محرومیت درک حقایق است.
این نکته نیز قابل ذکر است که «قلوب» را به آنها اضافه نمی‌کند، بلکه آن را به صورت «نکره» آورده است، اشاره با این‌که این چنین دل که به هیچ کار ناید گویی دل آنها نیست، و عجیب‌تر این‌که «اقفال» را به «قلوب» اضافه می‌کند گویی آن‌چنان دل‌ها سزاوار آن‌چنان قفل‌هایند، و این قفل‌ها مال آنهاست و مخصوص آنها.
***
در سیزدهمین آیه تعبیر تکان دهنده دیگری به چشم می‌خورد، می‌گوید:
چشم‌ها کور نمی‌شود، دل‌هایی که درون سینه‌هاست نابینا می‌گردد، یعنی اگر چشم ظاهر نابینا گردد غمی نیست، عقل بیدار می‌تواند جانشین آن گردد، بدبختی و بیچارگی آن روز است که چشم دل نابینا شود، این کور دلی بزرگترین مانع درک حقیقت است، و آن چیزی است که به دست خود انسان فراهم می‌گردد زیرا تجربه نشان داده است اگر انسان مدت زیادی در تاریکی بماند یا چشم را محکم ببندد حس بینایی خود را تدریجاً از دست خواهد داد، همچنین کسانی که چشم دل را از دیدن حقایق فرو می‌بندند و مدتی مدیدی در ظلمات جهل و خودخواهی و غرور و گناه فرو می‌روند بینایی دل را از دست می‌دهند!
بعضی ایراد می‌کنند آن قلبی که درون سینه است نمی‌تواند به معنای روح و عقل باشد آن همان قطعه گوشتی است که مأمور رسانیدن خون به تمام اعضای بدن است. ولی با توجه به یک نکته پاسخ این سؤال روشن می‌شود که یکی از معانی «صدر» ذات و سرشت انسان است بنابراین «الْقُلُوبِ الَّتِی فِی الصَّدُورِ» اشاره به درک و عقلی است که در سرشت آدمی به ودیعت نهاده شده.
اضافه بر این، قلب نخستین عضوی از بدن انسان است که عواطف و ادراکات و احساسات در آن منعکس می‌شود، یک تصمیم مهم، یک حالت خشم شدید، یک احساس دوستی و محبّت قوی، فوراً ضربان قلب را دگرگون می‌سازد و
ص: 303
اگر همین قلب ظاهری کنایه از عقل باشد به خاطر ارتباط نزدیک آن با روح و جان است.
(1)
***
در چهاردهمین و آخرین آیه مورد بحث آخرین مرحله محرومیت از معرفت به حد نهایی می‌رسد، و عقل و فطرت و چشم و گوش به کلی از کار می‌افتد، آن‌چنانکه انسان تا سرحد چار پایان، بلکه پایین‌تر، سقوط می‌کند.
این آیه اشاره به گروهی از جهنمیان، که گویی برای دوزخ آفریده شده‌اند، کرده می‌فرماید: «برای آنها دل‌هایی است که با آن نمی‌فهمند، و چشمانی دارند که با آن نمی‌بینند، و گوش‌هایی دارند که با آن نمی‌شنوند» مسلّماً با این وضع امتیاز خود را بر حیوانات از دست داده‌اند و لذا می‌افزاید: «آنها همچون چار پایانند» و از آن‌جا که چار پایان فاقد استعدادهای انسانی هستند ولی این گروه با داشتن امکانات به چنان سرنوشتی گرفتار شده‌اند باز می‌افزاید: «بلکه از آنها نیز گمراه ترند، و غافلان حقیقی آنهایند»!
به این ترتیب آنها «هویت انسانی» خود را از دست می‌دهند، و راه‌های بازگشت را به روی خود می‌بندند، از اوج آسمان سعادت به حضیض بدبختی و نکبت سقوط می‌کنند و تمام درهای معارف به روی آنان بسته می‌شود، این سرنوشتی است که آنها با دست خود و با اعمال خود برای خویش فراهم ساخته‌اند.
***

نتیجه نهایی

آیات چهارده گانه فوق که نمونه‌های آن در قرآن فراوان است، و ما به خاطر ویژگی‌هایی که در این آیات بود آنها را برای این بحث برگزیدیم، در مجموع


1- برای توضیح بیشتر به تفسیر نمونه، جلد 1، ذیل آیه 7 سوره بقره، جلد 14، صفحه 131 مراجعه شود.

ص: 304
این حقیقت را به روشنی ثابت می‌کند که منابع معرفت انسان مخصوصاً عقل و فطرت و احساس ممکن است گرفتار آفاتی گردد که گاه خفیف و گاه شدید است و گاه آنچنان آفت چیره شود که آدمی را در ظلمت جهل کامل فرو می‌برد به گونه‌ای که روشن‌ترین حقایق حسی را نیز نتواند درک کند.
سعی ما بر این بود که این انحراف تدریجی را از نخستین مرحله تا آخرین مرحله همگام با آیات قرآن تعقیب کنیم، ما اصرار نداریم که ترتیب طبیعی عیناً همان است که در ترتیب آیات فوق آمده است، ولی می‌گوییم این آیات می‌تواند نفوذ آفات فوق را در تمام مراحل نشان دهد.
و چقدر زیباست تعبیرات قرآن در این زمینه، و چقدر حساب شده است؟ گاه سخن از عوامل بیرونی مانند «تزیین شیطان» می‌گوید:
گاه سخن از انحراف دل و فکر است.
گاه به مرحله زنگار می‌رسد.
گاه این انحراف شکل یک بیماری و مرض مزمن به خود می‌گیرد.
گاه پرده‌هایی بر دل می‌افتد.
گاه قلب به کلی در غلافی فرو می‌رود.
گاه مهر بر دل می‌زند و نقش ثابت به خود می‌گیرد.
گاه آن را در محفظه‌ای قرار می‌دهد و مهر و موم می‌کند.
گاه از این هم فراتر می‌رود و چشم و گوش نیز زیر پرده‌ها قرار می‌گیرد.
گاه قفل‌های محکم بر دل می‌زند.
گاه به مرحله نابینایی مطلق می‌رسد.
و سرانجام هویت انسانی را از او می‌گیرد، و تا مرحله چارپایان و از آن پایین‌تر سقوطش می‌دهد.
اما چه عواملی اسباب این بدبختی‌های رنگارنگ و مصایب گوناگون را برای
ص: 305
انسان فراهم می‌سازد؟ این موضوع بحث‌های آینده است، هدف در این‌جا تنها این بود که موضوع از کار افتادن این منابع معرفت اجمالًا روشن شود، تا برسیم به علل و عوامل مختلف آن.
سپس راه درمان این بیماری و دریدن این پرده‌ها و از بین بردن این زنگارها و پیش‌گیری از رسیدن به مرحله‌ای که راه بازگشت در آن نیست را دریابیم.
این بحث را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان می‌دهیم، فرمود:
«انَّ لَکَ قَلْباً وَ مَسامِعَ وانَّ اللَّهَ اذا أَرادَ أَنْ یَهْدِیَ عَبْداً فَتَحَ مَسامِعَ قَلْبِهِ، وَ اذا أَرادَ بِهِ غَیْرَ ذلِکَ خَتَمَ مَسامِعَ قَلْبِهِ فَلا یَصْلَحُ أبَداً وَ هُؤ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ أمْ علی قُلُوبٍ أَقْفالُها؛ برای تو قلبی است و گوش‌هایی (که راه نفوذ قلب تو است) و خداوند هرگاه بخواهد بنده‌ای را (به خاطر تقوی و جهادش) هدایت کند گوش‌های قلبش را می‌گشاید، و هنگامی که غیر از این را بخواهد بر گوش‌های دلش مهر می‌نهد، به طوری که هرگز اصلاح نخواهد شد، و این است معنای سخن خداوند: «أَم علی قُلُوب أَقْفالُها».
(1)



1- تفسیر نورالثقلین، جلد 5، صفحه 41.

ص: 306

4- موانع و آفات معرفت (بطور تفصیل)

اشاره


ص: 307

اشاره:

در بحث گذشته سخن از بسته شدن درهای منابع شناخت و طرق معرفت و انواع آگاهی‌ها به روی انسان بطور اجمالی بود.
ولی اکنون سخن از «عوامل و علل» این پدیده دردناک است، پدیده‌ای که می‌تواند انسان را تا سرحد یک چار پا یا کمتر از آن سقوط دهد.
سخن در این است که چه اموری سبب می‌شود که بر دل انسان زنگار نشیند، گوش و جانش سنگین شود، چشم قلبش نابینا گردد، ترازوی سنجش عقلش توازن خود را از دست دهد، و سرانجام حق را نبیند یا وارونه ببیند؟!
در قرآن مجید این مسأله مهم در آیات فراوانی تعقیب شده، و عوامل اصلی این معنا تبیین گشته است که در یک گروه‌بندی ساده می‌توان آن را در سه گروه خلاصه کرد:
1- صفات و کیفیات روحی و اخلاقی که حجاب دیده جان می‌شود.
2- اعمال و کارهایی که آیینه دل را تاریک می‌سازد.
3- عوامل بیرونی که روی فکر و عقل و عواطف و فطرت انسان اثر می‌گذارد و پرده بر آن می‌افکند.
هریک از این عناوین سه گانه را جداگانه مورد بحث قرار می‌دهیم (و مؤکّداً یادآور می‌شویم مواردی مطرح می‌شود که در آیات قرآن منعکس است و به وضوح به آن اشاره شده).
***

الف- صفاتی که مانع شناخت است

اشاره

این صفات که گاهی صریحاً و گاهی با اشاره در آیات قرآن روی آن تکیه شده است عبارت است از:

ص: 308

1- حجاب هوی پرستی

اشاره

قبل از هر چیز به آیات زیر گوش جان فرا می‌دهیم:
1- «أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ الهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلا تَذَکَّرُون» (جاثیه/ 23).
2- «کُلَّمَا جائَهُمْ رَسُولُ بِمَا لا تَهْوَی أَنْفُسُهُمْ فَریْقاً کَذَّبُوا وَ فَرِیقاً یَقْتُلُون- وَ حَسِبُوا أَلَّا تَکُونَ فَتْنَةٌ فَعَمُوا وَ صَمُّوا ثُمَّ تابَ اللَّهُ عَلَیْهِم ثُمّ عَمُوا وَ صَمُّوا کَثِیْرٌ مِنْهُمْ وَاللَّهُ بَصیْرُ بِما یَعْمَلُونَ» (مائده/ 70 و 71).
3- «وَمِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ الَیْکَ حَتّی اذا خَرَجُوا مِنْ عِنْدِکَ قالُوا لِلَّذِینَ اوتُوا الْعِلْمَ ماذا قَالَ آنِفاً اولئِکَ الَّذِیْنَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَاتَّبَعُوا أَهْوائَهُمْ» (محمّد/ 16).
ترجمه
1- آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده؟ و خداوند او را با آگاهی (بر این که شایسته هدایت نیست) گمراه ساخته، و بر گوش و قلبش مهر زده، و بر چشمش پرده افکنده، با این حال چه کسی می‌تواند غیر از خدا او را هدایت کند؟ آیا متذکر نمی‌شوید؟!
2- هر زمان پیامبری برخلاف هوس‌ها و تمایلات آنها می‌آمد، گروهی را تکذیب می‌کردند و جمعی را می‌کشتند، و گمان کردند مجازاتی در کار نخواهد بود، لذا (از دیدن حقایق و شنیدن سخنان حق) نابینا و کر شدند، سپس (بیدار گشتند و) خداوند توبه آنها را پذیرفت، دگر بار (به خواب غفلت فرو رفتند و) بسیاری از آنها کور و کر شدند و خداوند به آنچه انجام می‌دهند داناست.
گروهی از آنان به سخنانت گوش فرا می‌دهند، اما هنگامی که از نزد تو خارج می‌شوند، به کسانی که خداوند به آنها علم و دانش بخشیده (از روی

ص: 309
استهزا) می‌گویند: این مرد (پیامبر) الان چه گفت؟! آنها کسانی هستند که خداوند بر قلب‌هایشان مهر نهاده، و از هوای نفسشان پیروی کرده‌اند (لذا چیزی نمی‌فهمند).
***

شرح مفردات

«هَوی : به معنای تمایل نفس به شهوات است، و گفته‌اند در اصل از هَوْی (بر وزن نَهْی) به معنای سقوط از بلندی به پایین گرفته شده، چرا که سبب می‌شود انسان سقوط کند و در دنیا گرفتار انواع مصایب و در آخرت گرفتار آتش دوزخ شود، و جهنم را از این جهت «هاویة» گفته‌اند که قعر آن به قدری پایین است که حساب ندارد.
بعضی نیز برای این واژه دو معنا ذکر کرده‌اند: «بالا بردن» و «ساقط کردن» و گاهی ترکیبی از هر دو را ذکر کرده‌اند (بالا بردن و سپس فرو افکندن).
بعضی نیز گفته‌اند که هُویّ (بر وزن تُهی) به معنای سقوط است و هَویّ (بر وزن قَویّ) به معنای بالا رفتن است.
(1)
***

تفسیر و جمع‌بندی

* هوی‌پرستی چشم دل را کور می‌کند.

نخستین آیه مورد بحث سخن از کسانی می‌گوید که هوای نفس را به عنوان «معبود» خود برگزیده، و هر چه دارند در پای این معبود قربانی کرده‌اند، و چون خدا می‌داند چنین کسانی شایسته هدایت نیستند گمراهشان ساخته، بر قلب و گوش آنها مهر نهاده، و بر چشمانشان پرده افکنده است، و مسلّماً چنین کسانی شایسته هدایت نیستند.


1- مفردات راغب، مجمع البحرین، کتاب العین، اقرب الموارد، والمنجد.

ص: 310
در آیه دوّم به جمعی از یهودیان لجوج، اشاره می‌کند که هر وقت رسولان و فرستادگان الهی دستوری برخلاف هوای نفس آنها می‌آوردند، در مقابل آنها ایستاده، گروهی را تکذیب می‌کردند، و گروهی را به قتل می‌رساندند، این لجاجت و خیره سری در مقابل حق، به اضافه این‌که خود را از مجازات الهی ایمن می‌دانستند سرانجام سبب شد که در برابر حقایق، نابینا و کر شوند، نخستین بار خداوند آنها را مشمول رحمت خویش ساخت و توبه آنها را پذیرفت، ولی بار دیگر گروهی از آنان پیمان الهی را شکستند و راه طغیان پیش گرفتند و دگر بار چشم و گوش جانشان از کار افتاد.
این است، یکی از آثار شوم هواپرستی که حتی خون پیامبران خدا را می‌ریزند و زشتی این عمل را درک نمی‌کنند.
تعبیر به «یَقْتُلون» به صورت «فعل مضارع» دلیل بر این است که این شیوه مستمر آن گروه از یهود بود که هر پیامبری با هوا و هوس‌های آنها مخالفت می‌کرد درصدد قتل او بر می‌آمدند.
***
سوّمین آیه به جمعی از منافقان کور دل اشاره می‌کند که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‌آمدند و به سخنانش گوش فرا می‌دادند، ولی همین که از نزد او بیرون می‌رفتند در برابر مؤمنان آگاه به استهزا و سخریه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می‌پرداختند.
قرآن می‌گوید: «خداوند بر دل‌های این گروه مهر نهاد، زیرا از هوای نفس خود پیروی می‌کنند.»
این سه آیه همگی رابطه هواپرستی را، با از دست دادن قدرت تشخیص به وصول نشان می‌دهد.
چرا هواپرستی مانع درک حقیقت نباشد؟ در حالی که علاقه افراطی به چیزی تمام وجود انسان را به خود جلب می‌کند، جز آن نمی‌بیند، و به غیر آن نمی‌اندیشد، این حدیث پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را بسیاری شنیده‌ایم که «حُبُّکَ لِلشَّی‌ءٍ
ص: 311
یُعْمِی وَیُصِمُّ؛ علاقه تو به چیزی چشم را کور و گوش را کر می‌کند».
(1)
این سخن نورانی که همه از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و هم از امیرمؤمان علی علیه السلام نقل شده است نیز غالباً شنیده‌ایم که فرمودند: «أَمَّا اتِّباعُ الْهَوی فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ؛ اما پیروی از هوی، انسان را از حق باز می‌دارد»(2).
این مسأله به قدری روشن است که به صورت ضرب‌المثلی درآمده است که عرب می‌گوید: «صاحِبُ الْحاجَةِ أَعْمَی لا یَرَی الَّا حاجَتَهُ؛ نیازمند، نابیناست جز نیاز خود را نمی‌بیند»!(3)
انسانی که دل و جان را در عشق مقام و مال و شهوت باخته و تمام سرمایه‌های وجودش خویش را برای نیل به آن بسیج کرده، چیزی جز آن را نمی‌تواند ببیند، و این عشق هوس آلود پرده ضخیمی بر عقل و فکر او می‌افکند.
و چه زیبا فرمود امیرمؤمنان علی علیه السلام در یکی از خطبه‌های نورانیش: «مَنْ عَشِقَ شَیْئاً أَعْشَی بَصَرَهُ؛ کسی که به چیزی عشق ورزد چشم او را کم نور می‌کند».(4)
در شأن نزول آیه 23 سوره جاثیه که در بالا به آن اشاره شد چنین نقل کرده‌اند:
شبی از شب‌ها «ابوجهل» به اتفاق «ولید بن مغیره» به طواف خانه کعبه مشغول بود (در جاهلیت کعبه را نیز احترام می‌کردن و طواف می‌نمودند) و ضمن طواف درباره پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با هم سخن می‌گفتند، ابوجهل رو به ولید کرد و گفت: «وَاللَّهِ انِّی أَعْلَمُ أَنَّهُ لَصادِقٌ؛ به خدا سوگند که من می‌دانم که او راست می‌گوید».
ولید به او نهیب زد و گفت: ساکت باش! تو از کجا این سخن را می‌گویی؟!
«ابوجهل» ای ولید ما او را در خردسالی و جوانی صادقِ امین می‌نامیدیم،


1- روضة المتقین، جلد 13، صفحه 21.

2- بحارالانوار، جلد 70، صفحه 75، و نهج‌البلاغه، خطبه 42.

3- نهج‌البلاغه، خطبه 109.

4- تفسیر مراغی، جلد 25، صفحه 27.

ص: 312
چگونه بعد از کمال عقل و رشد او را دروغگو و خائن بنامیم؟ باز تأکید می‌کنم من می‌دانم او راست می‌گوید!
ولید (با عصبانیت)- پس چرا او را تصدیق نمی‌کنی و ایمان به او نمی‌آوری؟!
ابوجهل- می‌خواهی دختران قریش بنشینند و بگویند از ترس شکست تسلیم برادر زاده ابوطالب شدم؟ سوگند به بت «لات» و «عزی» هرگز از او پیروی نخواهم کرد، و این‌جا بود که آیه «وَ خَتَمَ عَلَیَ سَمْعِهِ وَ قَلْبِه؛ خداوند بر گوش و قلب او مهر نهاده» نازل شد.
(1)
و چه زیبا فرموده امیرمؤمنان علی علیه السلام: «آفَةُ الْعَقْلِ الْهَوَی آفت عقل آدمی هواپرستی است» و در عبارت دیگر فرمود: «الْهَوی آفَةُ اْلأَلْبابِ؛ هواپرستی آفت عقل هاست».(2)

2- حجاب حب دنیا

اشاره

قرآن در این زمینه می‌گوید:
«ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَی الآخِرَةِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِیْنَ- أُولئِکَ الَّذِیْنَ طَبَعَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ وَ أؤلئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ» (نحل/ 107- 108)
ترجمه:
این به خاطر آن است که زندگی دنیا بر آخرت ترجیح دادند، و خداوند افراد بی‌ایمان (و لجوج) را هدایت نمی‌کند آنها کسانی هستند که خدا (بر اثر فزونی گناه) بر قلب و چشمانشان مهر نهاده (به همین دلیل چیزی را نمی‌فهمند) و غافلان واقعی آنهایند.
***

تفسیر و جمع‌بندی

این آیه اشاره به گروهی می‌کند که نخست اسلام را از جان و دل پذیرا گشتند، و


1- تفسیر مراغی، جلد 25، صفحه 27.

2- غرر الحکم.

ص: 313
بعد مرتد شدند، می‌گوید: این ارتداد به خاطر آن نیست که چیزی بر خلاف حق در اسلام دیده باشند، بلکه آنها زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح دادند، و به همین جهت با اسلام وداع گفتند، و به وادی کفر قدم نهادند، و چون شایسته هدایت نیستند خداوند هدایتشان نمی‌کند، بلکه به خاطر دنیا پرستی بر قلب و گوش و چشم آنها مهر می‌نهد، و درهای معرفت را به روی آنها می‌بندد، در نتیجه در غفلت کامل فرو می‌روند.
حبّ دنیا خواه در شاخه عشق به مال و ثروت باشد، یا مقام و جاه، و یا انواع شهوات دیگر، به طوفانی می‌ماند که در درون جان انسان می‌وزد و تعادل ترازوی عقل را به کلی بر هم می‌زند.
می‌دانیم ترازوهای دقیق را در محفظه‌ای می‌گذارند که کمترین نسیم به آن نوزد و حتی کسی که مشغول سنجش با آنها موقتاً نفس را در سینه حبس می‌کند مبادا امواج هوایی که از ریه او خارج می‌شود تعادل آن را بر هم زند، آیا از چنین ترازویی در برابر یک طوفان شدید کاری ساخته است؟!
دنیاپرستی خواه شکل قارونی داشته باشد، و یا فرعونی، یا سامری و یا غیر آنها، مسلّماً به انسان اجازه تفکر سالم و قضاوت صحیح را نمی‌دهد، اگر آیه فوق می‌گوید خداوند بر قلب و گوش و چشم آنها مهر می‌نهد این در واقع همان تأثیری است که در دنیاپرستی قرار داده، و چون آنها به سراغ سبب می‌روند گرفتار چنین مسببی می‌شوند.
در احادیث اسلامی تعبیرات جالبی در این زمینه دیده می‌شود از جمله در حدیثی امام باقر علیه السلام می‌گوید:
«مَثَلُ الْحَریص عَلَی لدُّنْیا کَمَثَلِ دُوْدَةِ القز کُلَّمَا ازْدادَتْ مِنَ القَزِّ عَلی نَفْسِها لَفّاً کانَ أَبْعَدَ لَها مِنَ الْخُرُوجِ حَتّی تَمُوتَ غمّا؛ حریص بر دنیا همچون کرم ابریم است، هر قدر بیشتر ابریشم برگرد خود می‌تند زندانی‌تر می‌شود، و راه خروج بر او مسدودتر می‌گردد، تا از غم و اندوه بمیرد».
(1)


1- « بحارالانوار»، جلد 70، صفحه 23، حدیث 13.

ص: 314
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم «الدُّنیا تَقُرُّ وَ تَضُرُّ و تَمُرُّ؛ دنیا می‌فریبد، زیان می‌رساند و می‌گذرد».
(1)
در حدیث دیگری می‌خوانیم که امیرمؤمنان علی علیه السلام نامه‌ای به یکی از یارانش نوشت و او را نصیحت فرمود از جمله نصایح امام علیه السلام این بود:
«فَارْفُضِ الدُّنْیا فَانَّ حُبَّ الدُّنْیا یُعْمِی، وَ یُصِّمٌ وَیُبْکِمٌ وَ یُذِلُّ الرِّقابٌ فَتَدارَکْ مابِقَیَ مِنْ عُمُرِکَ وَلا تَقُلْ غَداً أَوْ بَعْدَ غَدٍ، فَانَّما هَلَکَ مَنْ کانَ قَبْلَکَ بِاقامَتِهِمْ عَلی الأَمانِیِّ وَالتَّسْوِیْفِ؛
دنیا را رها کن که حب دنیا، چشم را کور، و گوش را کر، و زبان را لال، و گردن‌ها را به زیر می‌آورد، در باقی مانده عمرت، گذشته را جبران کن، و نگو فردا و پس فردا، زیرا کسانی که پیش از شما بودند به خاطر تکیه بر آرزوها و امروز و فردا کردن هلاک شدند».(2)

3- حجاب کبر و غرور مستی قدرت!

اشاره

1- «الَّذِیْنَ یُجادِلُونَ فِی آیاتِ اللَّهِ بِغَیْرِ سُلْطانٍ آتاهُمْ کَبُرَ مَقَتاً عِنْدَ اللَّهِ وَ عِنْدَ الَّذِیْنَ آمَنُوا کَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلی کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّارٍ» (غافر/ 35)
2- «وَلَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِیَّاً لَقَالُوا لَوْلا فُصِّلَتْ آیاتُه أَعْجَمِیٌّ وَ عَرَبِیٌّ قَلْ هُوَ لِلَّذِیْنَ آمَنُوا هُدَیً وَ شَفاءٌ وَالَّذِیْنَ لا یُؤْمِنُونَ فِی آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمیً اولئِکَ یُنادَوْنَ مِنْ مَکانِ بَعِیْدٍ». (فصلت/ 44)
ترجمه
1- آنها که در آیات الهی به مجادله بر می‌خیزند بی‌آن‌که دلیلی برای آنها آمده


1- نهج‌البلاغه.

2- بحارالانوار، جلد 70، صفحه 75، اصول کافی، جلد 2، باب ذم الدنیا و الزهد فیها حدیث 23.

ص: 315
باشد این جدال بی‌اساس خشم عظیمی نزد خدا و نزد کسانی که ایمان آورده‌اند بر می‌انگیزد، این گونه خداوند بر هر قلب متکبر جباری مهر می‌نهد»
2- «هرگاه آن را قرآنی عجمی قرار می‌دادیم حتماً می‌گفتند چرا آیاتش روشن نیست؟ آیا قرآن عجمی از پیغمبری عربی درست است؟ بگو: این برای کسانی که ایمان آورده‌اند هدایت و درمان است ولی کسانی که ایمان نمی‌آورند گوش‌هایشان سنگین است، گویی نابینا هستند و آن را نمی‌بینند آنها همچون کسانی هستند که از راه دور صدا زده می‌شوند».
***

تفسیر و جمع‌بندی

جباران مغرور حق را درک نمی‌کنند!

آیه نخست در تعقیب سخنان «مؤمن آل فرعون» است آن مرد بیدار دلی که در دربار فرعون بود، و در پنهانی حمایت از موسی بن عمران می‌کرد، این آیه با صراحت می‌گوید: «آنها که از روی کبر و غرور و خودخواهی و خودپسندی در برابر آیات الهی به مجادله بر می‌خیزند دل‌هایی محجوب و تاریک دارند، کبر و غرورشان اجازه نمی‌دهد حق را درک کنند و از فهم واقعیت‌ها محرومند».
آری لجاجت‌ها و عناد در برابر حق پرده‌ای ظلمانی بر فکر انسان می‌افکند و حس تشخیص را از او می‌گیرد، کارش به جایی می‌رسد که قلبش همچون یک ظرف در بسته می‌شود نه محتوای فاسد آن بیرون می‌آید و نه محتوای صحیح جان پروری وارد آن می‌گردد.
بعضی گفته‌اند فرق «متکبر» و «جبار» این است که تکبر ضد خضوع در مقابل حق است، و جباریت ضد شفقت و محبّت درباره خلق است، ظالمان مغرور چنینند نه نسبت به بالا دست خود خضوع دارند و نه به زیر دست خود رحم و شفقتی!

ص: 316

***
آیه دوّم گفتار گروهی از متکبران لجوج را در برابر قرآن نقل می‌کند که گاه می‌گفتند: «چرا قرآن به زبان عجم نازل نشده! تا اهمیّت بیشتری برای آن قائل باشیم! و اقوام غیر عرب نیز بتواند از آنها بهره گیرند» (و شاید هدف اصلیشان این بود که توده‌های مردم نفهمند و بی خبر بمانند).
قرآن می‌گوید: اگر قرآن به زبان غیر عربی نازل می‌شد حتماً ایراد دیگری می‌گرفتد و می‌گفتند چرا آیاتش روشن نیست؟ چرا محتوایش پیچیده است؟
ما از آن سردر نمی‌آوریم، سپس ایراد می‌کردند که راستی عجیب است قرآن عجمی از پیغمبر عربی؟!
سپس قرآن به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور می‌دهد به این مغروران بهانه‌گیر بگوید: این قرآن برای مؤمنان هدایت و شفاست، و کسانی که تسلیم حق نیستند گوش‌هایشان از شنیدن آن سنگین است، و چشم‌هایشان از دیدن آن محروم است، درست مثل کسانی که آنها را دور صدار می‌زنند و معلوم است چنین افراد دور افتاده‌ای نه می‌شنوند و نه می‌بینند.
آفتاب قرآن پرده ندارد، اینها نابینا هستند، جهان هستی پر از زمزمه حق است، گوش آنها ناشنواست.

حجاب غرور در احادیث اسلامی

1- در حدیثی از امام باقر علیه السلام می‌خوانیم: «ما دَخَلَ قَلْبُ امْرِی‌ءٍ شَی‌ءٌ مِنَ الْکِبْرِ الَّا نَقَصَ مِنْ عَقْلِهِ مِثْلُ ما دَخَلَهُ مِنْ ذلِکَ قَلَّ ذَلِکَ أوْ کَثُرَ؛ در قلب هیچ‌کس چیزی از کبر داخل نمی‌شود مگر این‌که به همان اندازه از عقلش می‌کاهد، کم باشد یا زیاد!».(1)
2- در یکی از کلمات قصار امیرمؤمنان علیه السلام آمده است که (خطاب به گروهی از آلودگان و منحرفان کرد و) فرمود: «بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الْمَوْعِظَةِ حِجابٌ مِنَ الْغِرَّة؛ میان شما و


1- بحارالانوار، جلد 75، صفحه 186، باب وصایای امام باقر علیه السلام حدیث 26.

ص: 317
موعظه حجابی است از غرور».
(1)
آن روز که حب ذات به صورت «خود محوری» درآید انسان سعی می‌کند همه چیز را در خویش خلاصه کند، و آن روز که به صورت «خود برتر بینی» درآید خویشتن را از همه کس برتر و پر ارزش‌تر می‌پندارد، و آن روز که شکل «خودپسندی» به خود گیرد معیار زیبایی و ارزش را تنها خودش می‌داند و لاغیر.
در این حالات پرده عجیبی بر عقل انسان فرو می‌افتد و حجابی میان او و حقیقت می‌شود، تمام ارزش‌ها را در خود خلاصه می‌کند و هر چه غیر از او است به فراموشی می‌سپارد
به همین دلیل نخستین گام در مسیر تهذیب نفس و درک حقایق عالم پایین آمدن از این مرکب «کبر و غرور» است، و بدون آن محال است انسان لایق قرب خدا شود و جلوه‌های ذات پاکش بر قلب او بتابد.
3- لذا در کلام امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است: «شَرُّ آفاتِ الْعَقْلِ الْکِبْرُ؛ بدترین آفت عقل انسانی تکبر است».(2) و باز در کلام مبارک همان حضرت می‌خوانیم: «الْعُجْبُ آفةٌ؛ خودپسندی آفت خرد است».(3)

4- حجاب جهل و غفلت

اشاره

1- «کَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِ الَّذِیْنَ لایَعْلَمُونَ» (روم/ 59).
2- «لِتُنْذِرَ قَوْماً مَا أُنْذِرَ آبائُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ- وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدِیْهِمْ سَدّاً وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنا فَهُمْ لایُبْصِروُنَ- وَسواءٌ عَلَیْهِمْ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لایُؤْمِنُونَ» (یس/ 6 و 9، و 10).
ترجمه:
1- این‌گونه خداوند بر دل‌های کسانی که آگاهی ندارند مهر می‌نهد!
2- تا قومی را انذار کنی که پدران آنها انذار نشدند و لذا غافلند- ما در پیش


1- نهج‌البلاغه کلمات قصار، شماره 282.

2- غرر الحکم.

3- غرر الحکم.

ص: 318
روی آنها سدّی قرار دادیم، و در پشت سرشان سدّی، و چشمان آنها را پوشاندیم، لذا چیزی را نمی‌بینند و برای آنها یکسان است و چه انذارشان کنی یا نکنی، ایمان نمی‌آورند!
***

تفسیر و جمع‌بندی

در نخستین آیه مورد بحث بعد از تأکید بر این‌که در این قرآن برای مردم هرگونه مثالی زدیم و حقایق را در لباس‌های مختلف، گاه آیات آفاقی و انفس، گاه وعده و عید، و زمانی امر و نهی، گاهی بشارت و انذار، گاه از طرق فطری و عاطفی، و گاه از راه‌های استدلالی برای مردم بیان کردیم ولی گروهی آنچنان جاهل و غافلند که اگر هر آیه و نشانه‌ای بیاوری باز می‌گویند شما اهل باطلید، می‌افزاید: اینها همه به خاطر آن است که خداوند بر دل‌های کسانی که نمی‌دانند و در جهل خویش اصرار دارند و هرگز حاضر نیستند با بی نظری و بی طرفی جویای حق باشند مهر می‌نهد و درک و تشخیص را از آنان می‌گیرد»
در حقیقت این آیه اشاره به یکی از بدترین انواع جهل می‌کند که آن را «جهل مرکب» می‌نامند، یعنی در عین این‌که جاهل است خود را عالم می‌پندارد، و اگر هم کسی بخواهد او را از جهلش بیدار کند گوش شنوایی ندارد، به همین دلیل چنین شخصی در جهل مرکبش ابدالدهر می‌ماند.
اگر طرف خطاب «جاهل بسیط» باشد یعنی کسی که می‌داند که نمی‌داند و در عین حال حاضر به پذیرش حق باشد هدایت او بسیار آسان است، هنگامی حجاب بر دل می‌افتد و مهر بر قلب نهاده می‌شود که جهل به صورت مرکب آمیخته با روح عدم تسلیم گردد.
در این‌جا شعر لطیفی از بعضی از شعرای عرب در بعضی از تفاسیر نقل شده است:
«قَالَ حِمارُ الْحَکِیْمِ یَوْماًلَوْ أَنْصَفُونی لَکُنْتُ أَرْکَبُ!

ص: 319

لِانَّنِی جاهِلٌ بَسِیْطٌوَ صاحِبِی جاهِلٌ مُرَکَّبُ!»
«روزی الاغ آن مرد دانشمند (مغرور و منحرف) چنین گفت: اگر در حق من انصاف دهند باید سوار شوم!
چرا که من جاهل بسیطم در حالی که صاحب من جاهل مرکب است»!
(1)
***
قسمت دوّم از این آیه اشاره به گروهی از غافلان می‌کند که بر اثر جهل و غفلت و لجاجت، فرمان عذاب الهی درباره آنها صادر شده و قابل هدایت نیستند.
سپس قرآن ترسیم عجیبی از حجاب‌هایی که اطراف عقل آنها را احاطه کرده دارد، می‌گوید: ما در گردن آنها غل‌هایی قرار داده‌ایم که تا چانه‌ها ادامه دارد و سرهایشان را بالا نگه می‌دارد، و در پیش روی آنها و پشت سرشان سدّی قرار دادیم و بر چشم‌هایشان پرده افکندیم، لذا چیزی را نمی‌بینند.
سدّهای پیش رو و پشت سر، اشاره به حجاب‌هایی است که آنها را از مشاهده آیات آفاقی و آثار خدا در پهنه هستی باز می‌دارد.
و غل‌های که بر گردنشان است و سرشان را به بالا نگه می‌دارد شاید اشاره به محرومیت آنها از مشاهده آیات انفسی و نشانه‌های خدا در وجود خودشان است و از آن بدتر این‌که بر چشم‌هایشان پرده افتاده، پرده‌ای از جهل و غرور و غفلت.
بدیهی است با این همه حجاب‌ها چه انذارشان بکنند و چه نکنند، چه آیات قرآن را از لب‌های پاک محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بشنوند یا نشنوند، هرگز هدایت نخواهند شد، آنها نه تنها اسیر یک زنجیر که اسیر زنجیرها و زندان‌ها هستند (توجه داشته باشید که «اغلال» جمع است) بعضی از مفسّران سدهای پیش رو را اشاره به موانعی می‌دانند که آنها را از هدایت نظری و استدلالی محروم می‌کند و سدّهای پشت سرا را به موانعی که آنها را از بازگشت هدایت فطری باز


1- روح المعانی، جلد 21، صفحه 55، ذیل آیه مورد بحث.

ص: 320
می‌دارد.
(1)

حجاب جهل در احادیث اسلامی

1- در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم که درباره جاهل فرمود: «الْجاهِلُ مَیِّتٌ بَیْنَ الأَحْیاءِ؛ جاهل مرده‌ای است در میان زندگان».(2)
2- در جای دیگر فرمود: «الْحَمْقُ مِنْ ثِمارِ الْجَهْلِ؛ حماقت از میوه‌های جهالت است».(3)
روشن است همان‌گونه که مرده درک و احساس ندارد از جاهل لجوج و بی‌خبر نیز نمی‌توان انتظار فهم حقیقی داشت.
3- افراد جاهل مرکب لجوج آن‌چنان هستند که حتی بر عالمان واقعی خرده می‌گیرند نه تنها خود را گمراه نمی‌دانند، بلکه آنها را گمراه می‌شمرند، لذا در حدیثی از امام موسی بن جعفر علیه السلام آمده است: «تَعَجُّبُ الْجاهِلِ مِنَ الْعاقِلِ اکْثَرُ مِنْ تَعَجُّبِ الْعاقِلِ مِنَ الْجاهِلْ؛ تعجب جاهل از عاقل بیشتر است از تعجب عاقل از جاهل».(4)
4- این سخن را با حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام پایان می‌دهیم فرمود: «انَّ قُلُوبَ الْجُهّالِ تَسْتَفِزُّها الأَطْماعُ وَتَرْتَهِنُهَا الْمُنی وَ تَسْتَغْلِقُها الْخَدایعُ؛ دل‌های جاهلان را طمع‌ها به حرکت در می‌آورد، آرزوها آن را در گرو خویش می‌گیرد، و خدعه‌ها و نیرنگ‌ها آن را به خود مربوط می‌سازد».(5)
و تعجب نیست چنین دلی از درک حقیقت محجوب باشد.


1- تفسیر فخر رازی، جلد 26، صفحه 45، ذیل آیات مورد بحث.

2- غرر الحکم، صفحه 99.

3- همان مدرک، صفحه 41.

4- سفینة البحار، جلد 1، صفحه 199.

5- کافی، جلد 1، صفحه 23( کتاب العقل و الجهل، حدیث 18).

ص: 321

5- حجاب نفاق

اشاره

1- «یُخادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَ ما یَخْدَعُونَ الَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُروُنَ- فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیْمٌ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ» (بقره/ 9 و 10).
2- «مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمّا أَضائَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فِی ظُلُماتٍ لا یُبْصِرُونَ- صُمُّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَرْجِعُونَ» (بقره/ 17 و 18).
3- «اذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذِیْنَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ غَرَّهؤُلأِ دِیْنُهُمْ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَانَّ اللَّهَ عَزِیْزٌ حکیم» (انفال/ 49).
4- «وَاذْ یَقُولُ الْمُنافِقُوْنَ وَالَّذِیْنَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ مَا وَعَدَنا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ الَّا غُرُورا» (احزاب/ 12).
ترجمه
1- می‌خواهند خدا و مؤمنان را فریب دهند (ولی) جز خودشان را فریب نمی‌دهند (اما) نمی‌فهمند- در دل‌های آنها یک نوع بیماری است، خداوند بر بیماری آنها می‌افزاید و عذاب دردناک به خاطر دروغ‌هایی که می‌گویند در انتظار آنهاست.
2- آنها (منافقان) همانند کسی هستند که آتشی افروخته (تا در بیابان تاریک راه خود را پیدا کند) ولی هنگامی که آتش اطراف خود را روشن ساخت خداوند (طوفانی می‌فرستد و) آن را خاموش می‌کند و در تاریکی وحشتناکی که چشم کار نمی‌کند آنها را رها می‌سازد- آنها کر و گنگ و کورند، بنابراین از راه خطا باز نمی‌گردند.
3- (به خاطر بیاور) هنگامی را که منافقان و آنها که در دل‌هایشان بیماری است می‌گفتند: این گروه (مسلمانان) را دین‌شان مغرور ساخته، و هرکس بر خدا توکّل کند (پیروز می‌گردد) خداوند عزیز و حکیم است.
4- (به خاطر بیاورید) زمانی را که منافقان و آنها که در دل‌هایشان بیماری است می‌گفتند: خدا و پیامبرش جز وعده‌های دروغین به ما نداده‌اند!
***

ص: 322

تفسیر و جمع‌بندی

منافقان کوردل!

در اوایل سوره بقره سیزده آیه پیرامون منافقان بحث می‌کند، و با تعبیرات بسیار گویا ترسیم دقیقی از نفاق و منافقان دارد، نخستین آیه مورد بحث در زمره این آیات است.
قرآن در این آیه می‌گوید: یکی از اشتباهات بزرگ آنها این است که می‌خواهند خدا را فریب دهند و همچنین مؤمنان را، در حالی که فقط خودشان را فریب می‌دهند، ولی نمی‌فهمند، چرا که روح نفاق پرده‌ای بر فهم و درک آنها انداخته است، سپس می‌افزاید اینها نوعی بیماری در دل دارند و بر اثر اصرار در ادامه این راه، خداوند بر بیماریشان نیز می‌افزاید.
مسلّماً مراد از این بیماری همان بیماری نفاق است که بر دل آنها مسلط شده، و می‌دانیم یک انسان بیمار نه فکر او خوب قضاوت می‌کند (چرا که عقل سالم در بدن سالم است) و نه حتی حواس ظاهر او، و لذا بسیاری می‌شود لذیذترین غذاها در ذائقه بیماران تلخ و بد مزه است، و گاه اشیای بد طعم در ذائقه آنها لذیذ است.
***
دوّمین آیه منافقان را به کسی تشبیه می‌کند که در میان انبوه تاریکی، در یک شب ظلمانی گرفتار شده، مختصر آتشی بر می‌افروزد تا کمی اطراف خود را ببیند و گام بردارد، اما ناگهان تند بادی می‌وزد، و همان مختصر نور را خاموش می‌کند و باز آنها را در ظلمات فرو می‌برد، آنها نمی‌توانند ببینند و نه بشنوند و حتی زبان آنها نیز از کار می‌افتد و راهی به سوی بازگشت نیز ندارند»
منظور از این نور شاید همان ایمان ظاهری است که ابراز می‌کنند و در پناه آن کمی اطراف خود را روشن می‌سازند و جان و مالشان در پناه حمایت اسلام محفوظ می‌ماند.

ص: 323
یا این‌که منظور روشنایی نور فطرت است که در آغاز در قلوب همه جای دارد، منافقان نیز در آغاز از این نور بهره مختصری می‌گیرند، ولی چیزی نمی‌گذرد که تندباد نفاق آن را زیر انبوهی از خاک‌ها می‌پوشاند و یا آن را به کلی خاموش می‌کند.
***
در آیه سوّم و چهارم باز سخن از منافقان بیمار دل است، و به قرینه آیات گذشته به نظر می‌رسد که تعبیر «وَالَّذینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» از قبیل عطف تفسیری است، و بیماردلان همان منافقانند و منافقان همان بیماردلانند
(1) منتها آیه سوّم به موضع‌گیری‌های آنها در جنگ بدر و آیه چهارم به موضع‌گیری آنها در جنگ احزاب اشاره می‌کند، با این تفاوت که منافقان در «بدر» در صفوف لشگر شرک بودند، زیرا مشرکان در آن زمان نیروی مسلط محسوب می‌شدند، و در جنگ احزاب در صفوف مسلمین قرار داشتند.
آنها می‌گفتند «این مسلمانان به آیین خود مغرور شده‌اند و با این گروه اندک و اسلحه ناچیز به گمان پیروزی، یا به خیال شهادت، در این صحنه خطرناک که پایانش مرگ است گام نهاده‌اند»!
البتّه آنها بر اثر بیماری دل قادر بر درک صحیح نبودند، و عوامل حقیقی پیروزی را که ایمان و استقامت، و پایمردی مولود ایمان است، نمی‌شناختند، و نمی‌دانستند کسی که بر خدا توکّل کند خداوند قادر متعال یار اوست گواه این سخن آن است که در تاریخ آمده است که بعضی از مسلمانان بعد از پذیرفتن اسلام همچنان در مکه ماندند، و حاضر به هجرت نشدند، و عجیب‌تر این‌که وقتی لشکریان قریش به سوی میدان بدر حرکت کردند، در میان صفوف آنها


1- در تفسیر المیزان، جلد 16، صفحه 302 و همچنین تفسیر فخر رازی، جلد 15، صفحه 176 آمده است: که مراد از« الذین فی قلوبهم مرض» افراد ضعیف الایمان است که غیر از منافقانند، در حالی که ضعیف الایمان بودن تناسب چندانی با بیماری دل ندارد، بعلاوه در آیات سیزده گانه اوایل بقره که سخن درباره منافقان است این تعبیر در مورد آنها به کار رفته، و این‌که بعضی اصرار دارند که بیماری را به شک و تردید تفسیر کنند جالب به نظر نمی‌رسد، چرا که بیماری یکنوع انحراف است و شک نوعی فقدان.

ص: 324
جای گرفتند و با خود می‌گفتند: «ما به سوی میدان نبرد پیش می‌رویم اگر لشگر محمّد در فزونی بود به او می‌پیوندیم، و اگر آنها در اقلیت و لشگر قریش در اکثریت بود در میان آنها می‌مانیم».
(1)
آیا نفاق مفهومی جز این می‌تواند داشته باشد؟ اگر اینها منافق نبودند چه کسانی منافقند؟
این قماش افراد در جنگ احزاب که اسلام در مدینه قوت گرفته بود در صفوف مسلمانان جای داشتند، اما هنگامی که لشگر احزاب مدینه را سخت محاصره کرد و انبوه و کثرت آنها را با چشم خود مشاهده کردند سخت متزلزل گشتند، و با صراحت گفتند: «خدا و رسولش جز وعده‌های دروغین به ما نداده‌اند».
این همان حجاب نفاق بود که به آنها اجازه درک حق را نمی‌داد، با این‌که بارها آزموده بودند که پیروزی به کثرت نفرات نیست پیروزی در سایه ایمان و استقامت زاییده از ایمان است.

سؤال

در این‌جا این سئوال مطرح است که چگونه نفاق حجابی در مقابل درک حقیقت می‌شود؟

پاسخ

این سؤال را با توجه به یک نکته می‌توان پاسخ داد، و آن این‌که: روح نفاق سبب می‌شود که انسان با هر دو دسته و گروه هم صدا گردد، و در هر محیطی به رنگ آن محیط در آید، و با هر جریانی حرکت کند، و در نتیجه اصالت و استقلال فکر و روح خود را از دست دهد، روشن است چنین انسانی همیشه مطابق گروهی فکر می‌کند که با آنها هم صداست، و دائماً تغییر فکر و روش می‌دهد، و تعجب نیست که انسانی با این اوصاف قدرت بر قضاوت صحیح نداشته باشد.


1- تفسیر فخر رازی، جلد 15، صفحه 176( ذیل آیه 49 انفال).

ص: 325
در بعضی از تفاسیر آمده است که تعبیر به «بیماری قلب» در این‌گونه موارد به خاطر آن است که اثر ویژه قلب (عقل) معرفت اللَّه و عبودیت اوست، هرگاه در قلب انسان صفاتی به وجود آید که مانع از این آثار گردد بیماری دل محسوب می‌شود (چرا که آن را از اثر ویژه‌اش بازداشته و حجابی شده است).
(1)
و لذا در سوره منافقون نیز آمده است که می‌فرماید: «وَلکِنَّ الْمُنافِقِیْنَ لایَفْقَهُونَ؛ ولی منافقان واقعیت را درک نمی‌کنند» (منافقون/ 7).
در حدیثی از امام باقر علیه السلام آمده است که فرمود: «انَّ الْقُلُوبَ أرْبَعَةٌ: قَلْبٌ فِیْهِ نِفاقٌ وَ أَیمانٌ وَ قَلْبٌ مَنْکُوسٌ وَ قَلْبٌ مَطُبوعٌ وَ قَلْبٌ أَزَهَرُ أَجَرَدُ.
فَقُلتُ مَا الأَزْهَرْ؟ قالَ: فِیْهِ کَهَیْئَةِ السِّراجِ
فَأمّا الْمَطُبوعُ فَقَلْبُ الْمنافِقِ، و أَمّا الأَزْهَرُ فَقَلْبُ الْمُؤْمِنِ انْ أَعْطاهُ شَکَرَ وَ انْ ابْتَلاهُ صَبَرَ وَ أَمّا الْمَنْکُوسُ فَقَلْبُ الْمُشْرِکِ؛
دل‌ها بر چهار گونه است: قلبی که در آن نفاق و ایمان است، و قلب وارونه، و قلبی که بر آن مهر نهاده شده، و قلب نورانی پاک».
راوی می‌گوید: سؤال کردم قلب نورانی چیست؟ فرمود: «در آن حقیقتی است که مانند چراغ می‌درخشد!
اما قلبی که مهر بر آن نهاده شده قلب منافق است، و اما قلب نورانی قلب مؤمن می‌باشد، اگر خدا به او نعمتی دهد شکر می‌گوید، و اگر مصیبتی به او برسد صابر و شکیباست، و اما قلب وارونه قلب مشرک است».(2)
این سخن را با حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام پایان می‌دهیم آن‌جا که فرمود: «وَالنِّفاقُ عَلَی أَرْبَعِ دَعائمٍ عَلَی الْهَوَی وَالْهُوَیْنا وَالْحَفِیْضةِ وَالطَّمَعِ؛ سرچشمه نفاق یکی از چهار چیز است: هوی پرستی، تهاون و سستی در امر دین، غضب، و طمع».(3)
و می‌دانیم هریک از این امور چهارگانه خود حجابی است ضخیم در برابر دیدگاه عقل انسان.


1- تفسیر فخر رازی، جلد 2، صفحه 64، ذیل آیه 10 سوره بقره.

2- اصول کافی، جلد 2، صفحه 442 باب فی ظلمة قلب المنافق حدیث 1.

3- اصول کافی، جلد 2، صفحه 393، باب صفة المنافق و النفاق.

ص: 326

6- حجاب تعصب و لجاجت

اشاره

1- «وَمِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ الَیْکَ وَجَعَلْنا عَلَی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً وَ انْ یَرَوا کُلَّ آیَةٍ لا یُؤْمِنُوا بِها حَتّی اذا جائُوکَ یُجادِلُوْنَکَ یَقُوْلُ الَّذِیْنَ کَفَرُوا انْ هذا أَساطِیْرُ الأَوَّلِیْنَ» (انعام/ 25).
2- «وَاذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِیْنَ لا یُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً- وَجَعْلنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً انْ یَفْقَهُوْهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَ قْراً و اذا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرآنِ وَحَدَهُ وَلَّوا عَلَی أَدْبارِهِمْ نُفُورا» (اسرأ/ 45 و 46).
3- «فَانَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَلا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ اذا وَلَّوا مُدْبِرِیْنَ- وَ ما أَنْتَ بِهادِ الْعُمْیِ عَن ضَلالَتِهِمْ انْ تُسْمِعُ الَّا مَنْ یُؤْمِنُ بِآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ» (روم/ 52 و 53)
4- «وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنّاسِ فِی هَذا الْقُرآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ وَلَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآیةٍ لَیَقُولَنَّ الَّذِیْنَ کَفَرُوا انْ أَنْتُمْ الَّا مُبْطِلُونَ- کَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِ الَّذِیْنَ لا یَعْلَمُونَ» (روم/ 58 و 59).
5- «وَقَالَوا قُلُوبُنا أَکِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونا الَیْهِ وَ فِی آذانِنا وَ قْرٌوَ مِنْ بَیْنِنا وَ بَیْنِکَ حِجابٌ فَأعْمَلْ انَّنا عَامِلُونَ» (فصلت/ 5).
ترجمه:
1- پاره‌ای از آنها به تو گوش فرا می‌دهند ولی بر دل‌های آنان پرده‌ها افکنده‌ایم تا آن را نفهمند، و در گوش آنها سنگینی قرار داده‌ایم (آنها بقدری لجوجند) که اگر تمام نشانه‌های حق را ببینند ایمان نمی‌آورند، تا آن‌جا که وقتی به سراغ تو می‌آیند به پرخاشگری بر می‌خیزند، و کافران می‌گویند اینها افسانه‌های پیشنیان است!
2- و هنگامی که قرآن را می‌خوانی میان تو و آنها که ایمان به آخرت ندارند حجاب ناپیدایی قرار می‌دهیم. و بر دل‌های آنها پوشش‌هایی، تا آن را نفهمند، و در گوش‌هایشان سنگینی، و هنگامی که پروردگارت را در قرآن به

ص: 327
یگانگی یاد می‌کنی پشت می‌کنند و از تو روی بر می‌گردانند.
3- تو نمی‌توانی صدای خود را به گوش مردگان برسانی، و نه سخنت را به گوش کران هنگامی که روی بر می‌گردانند، و (نیز) نمی‌توانی نابینایان را از گمراهیشان هدایت کنی، تو فقط سخنت را به گوش می‌رسانی که ایمان به آیات می‌آورند و در برابر حق تسلیمند.
4- ما برای مردم در این قرآن از هرگونه مثال و مطلبی بیان کردیم، و اگر آیه‌ای برای آنها بیاوری کافران می‌گویند شما اهل باطل هستید (و اینها سحر و جاده است) این‌گونه خداوند بر دل‌های کسانی که آگاهی ندارند مهر می‌نهد.
5- آنها گفتند: قلب‌های ما در پوشش‌هایی قرار گرفته، و گوش‌های ما سنگین است، و میان ما و تو حجابی وجود دارد، حالا که چنین است برای خود عمل کن ما هم برای خود عمل می‌کنیم!

تفسیر و جمع‌بندی

مرده‌های متحرک!

در شأن نزول نخستین آیه مورد بحث چنین آمده است که گروهی از سران مشرکان قریش مانند «ابوسفیان» و «ولید بن مغیره» و «ابوجهل» و جمعی دیگر خدمت رسول خدا آمدند و به سخنان او گوش فرا دادند، سپس رو به «نضر بن حارث» که در جمع آنها حضار بود کردند (نضر بن حارث مرد تاجری بود که به ایران سفر می‌کرد و از داستان‌های قدیم ایرانیان اطلاع فراوان داشت) و گفتند:
محمد صلی الله علیه و آله و سلم چه می‌گوید: گفت: من نمی‌دانم چه می‌گوید، ولی می‌بینم لب‌های خود را تکان می‌دهد، و همان افسانه‌های پیشینیان را که من برای شما بازگو می‌کردم بیان می‌کند، سپس ابوسفیان گفت: من بعضی از سخنان او را حق نمی‌بینم، ابوجهل گفت: ابدا

ص: 328
در این‌جا آیه فوق نازل شد
(1) و با صراحت گفت: که بر دل‌های این لجوجان متعصب و خود خواه پرده افتاده است، گوش‌هایشان سنگین، و عقل‌هایشان قادر به درک حقیقت نیست، ولذا پیوسته به جدال با تو بر می‌خیزند جدالی از سر لجاجت و خودخواهی و غرور.
بعضی از مفسّران در تفسیر این آیه که چگونه خداوند می‌فرماید: «ما بر دل‌های آنها پوشش و پرده‌ای قرار دادیم گفته‌اند منظور این است که اصرار و لجاجت آنها بر کفر و عداوت نسبت به حق همانند پرده‌ای بود که مانع از ایمان می‌گردید».(2)
***
در دوّمین آیه سخن از حجابی است که میان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و گروهی از کفار قرار داشت، به هنگامی که او مشغول تلاوت قرآن می‌شد.
بعضی گفته‌اند منظور این است که واقعاً خداوند پرده‌ای میان حضرتش و آنان ایجاد می‌کرد به گونه‌ای که او را نمی‌دیدند، ولی با توجه به آیاتی که در ادامه همین مطلب در همین سوره اسراء آمده است به خوبی روشن می‌شود که این حجاب و پرده چیزی جز حجاب لجاجت و تعصب و غرور و جهل و نادانی نبوده است که حقایق قرآن را از دیدگاه فکر و عقل آنها مکتوم می‌داشت و به آنها اجازه نمی‌داد آن را به خوبی درک کنند.
شاهد این سخن این است که در همین آیات می‌خوانیم: هنگامی که پروردگارت را به یگانگی یاد می‌کنی آنها پشت کرده و فرار می‌کنند از این تعبیر معلوم می‌شود که نخست کمی با سخنان حضرتش گوش فرا می‌دادند بی‌آن‌که لجاجت به آنها اجازه درک آن را دهد سپس وقتی سخن از توحید به میان


1- تفسیر فخر رازی، جلد 12، صفحه 186.

2- همان مدرک، صفحه 187.

ص: 329
می‌آمد پا به فرار می‌گذاشتند «وَلَّوْا عَلی ادْبارِ هم نُفُوراً»
در ادامه همین آیات در همان سوره تعبیرات دیگری دیده می‌شود که همه حاکی‌از روح لجاجت و عناد آنهاست، آیا با این حال ممکن است کسی حقیقتی را درک کند؟
***
در سوّمین آیه پیامبر را مخاطب ساخته می‌گوید سخنان تو به گوش مردگان، و همچنین کران به هنگامی که فرار می‌کنند نمی‌رسد، کوران را نیز نمی‌توانی از گمراهی نجات دهی، گوش شنوا برای سخنان تو تنها گوش کسانی است که در برابر حق تسلیمند (یعنی قلب و جانشان تشنه حق است، این قلوب همچون زمین‌های مستعد و آماده‌ای است که در برابر تابش آفتاب و قطرات حیات‌بخش باران قرار گرفته، بذرهای معرفت به سرعت در آن نمو می‌کند، اما قلب‌هایی که انواع حجاب‌های تعصب و جهل و لجاجت بر آن افتاده از این حقایق محرومند).
(1)
***
در قسمت چهارم از این آیات نیز سخن از کسانی است که سرسختانه در مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قیام کرده و هرچه می‌شنیدند به مخالفت بر می‌خاستند و می‌گفتند:
شما فقط اهل باطلید، و اینها همه سحر و جادو و افسانه‌های پیشین است که هیچ سخن حقی در آن یافت نمی‌شود!
قرآن می‌گوید بر دل‌های این جاهلان مهر نهاده شده، و لذا چیزی از این کتاب آسمانی که منبع حقایق است عایدشان نمی‌شود.
این آیه ضمناً رابطه «جهل» و «لجاجت» را روشن می‌سازد.
***
در پنجمین و آخرین آیه مورد بحث نمونه اتَّمِ لجاجت مخالفان منعکس است، تا به حال آنچه گفته می‌شد از سوی خدا با پیامبرش بود، در این‌جا از قول خود آنهاست که اعتراف می‌کنند قلب‌های ما در زیر پوشش‌ها قرار گرفته، و گوش‌های ما سنگین است و میان ما و تو حجاب است، ما هرگز تسلیم سخنان


1- نظیر همین آیه با اندکی تفاوت در سوره نمل آیه 81 آمده است.

ص: 330
تو نخواهیم شد، تو به دنبال عمل خود باش و ما هم دنبال عمل خویش هستیم.
این تعبیرات به خوبی نشان می‌دهد که عامل اصلی پوشش‌ها و حجاب‌ها و سنگینی گوش آنها چه بوده است؟ تعبیراتی است که تعصب و لجاجت از آن می‌بارد، و سرچشمه اصلی بدبختی آنها را روشن می‌سازد.
ضمناً «تعصب» از ماده «عصب» در اصل به معنای پی‌هایی است که عضلات را به یکدیگر و یا به استخوان‌ها متصل می‌کند، و وسیله انتقال فرمان مغز به آنها است، و از آن‌جا که ساختمان محکمی و شدیدی دارد به معنای شدت و استحکام به کار رفته است، و یوم عصیب به معنای روز شدید و سخت است، و به همین جهت به حالت وابستگی شدید به چیزی «تعصب» اطلاق شده است، و «عُصبه» (بر وزن أسوه) به معنای گروهی از مردان (نیرومند) است که کمتر از ده نفر نباشند، و عَصَبه (بر وزن قَصَبه) به معنای خویشاوندان مرد از سوی پدر است.
(1)
«لجاجت» از ماده «لجّ» به معنای اصرار بی‌جا درباره چیزی، و عدم انصراف از آن است، «لُجَّه» (بر وزن حُجّه» به معنای حرکت دریا و امواج تاریک شب است و «بَحْر لجُیّ» به معنای دریای عظیم و متلاطم است و «تَلَجْلُج در کلام» به معنای لکنت و یا تکرار آن و یا آمیختن صداها به یکدیگر است.(2)
تعصب و لجاجت در حقیقت لازم و ملزوم یکدیگرند، زیرا وابستگی به چیزی انسان را وادار می‌کند که در مورد آن اصرار ورزد و پافشاری کند و دفاع بی قید و شرط نماید.
البتّه گاهی تعصب به معنای وابستگی به امر حق، استعمال می‌شود، ولی غالباً در مورد وابستگی به باطل است.
سرچشمه لجاجت و تعصب هر چه باشد غالباً جهل و کوتاه فکری آمیخته با آن است، چرا که درانده آن چنین می‌پندارد که اگر دست از عقیده خود بر دارد همه


1- کتاب العین، مفردات مجمع البحرین و لسان العرب.

2- کتاب العین، مفردات، مجمع البحرین، لسان العرب.

ص: 331
چیز را از دست می‌دهد، یا شخصیت او را در هم می‌شکند.
گاه سرچشمه آن تکبر و خودخواهی است به طوری که حاضر نیست در مقابل حق خضوع کند، و گاه عوامل دیگر.
تعصب و لجاجت حجاب ضخیمی در مقابل دیدگان عقل انسان‌ها فرو می‌کشد و به آنها اجازه نمی‌دهد واقعیت‌ها را ببینند، افرادی را می‌بینیم که به هیچ قیمت حاضر نیستند از عقیده و حرف خود دست بردارند هرچند دلایل قطعی بر بطلان آن اقامه شود، و به اصطلاح اگر با هزار و یک دلیل ثابت کنیم مرغ دو پا دارد باز می‌گویند فقط یک پا دارد! و اگر دستشان را بگیریم و مقابل آفتاب بریم چشم خود را می‌بندند و می‌گویند شب است!
آیات فوق به خوبی این حقیقت را منعکس کرده و این‌گونه افراد را کوران و کردن، و گاه مردگان، معرفی می‌کند، و گاه می‌گوید بر دل‌های آنها مهر نهاده شده و در محفظه‌ای قرار گرفته و از هر سو بسته شده است.
در روایات اسلامی نیز روی این معنا تکیه بسیار شده تا آن‌جا که امیرمؤمنان علیه السلام می‌فرماید: «اللَّجُوجُ لا رَأْیَ لَهُ؛ افراد لجوج نظر صائبی ندارند».
(1)
و در جای دیگر می‌فرماید: «اللَّجاجُ یُفْسِدُ الرَّأْیَ؛ لجاجت نظر صائب را از میان می‌برد».(2)
یا می‌فرماید: «لَیْسَ لِلِلَّجُوج تَدْبیْرٌ؛ لجوج تدبیری ندارد».(3)
و نیز امیرمؤمنان علیه السلام در خطبه قاصعه می‌فرماید: «فَاللَّهَ اللَّهَ فِی کِبْرِ الْحَمِیَّةِ وَ فَخْرِ الْجاهِلِیَّةِ فَانَّهُ مَلاقِحُ الشَّنَئانِ، وَمَنافِخُ الشَّیْطانِ، الَّتِی خَدَعَ بِهَا اْلأُمَمَ الْماضِیَةَ وَالْقُرُونَ الخالِیَةَ حَتّی أَعْنَقُوا فِی حَنادِسِ جَهَالَتِهِ وَ مَهاوری ضَلالَتِه؛ شما را به خدا سوگند از کبر و نخوت تعصب و تفاخر جاهلی بر حذر باشید که مرکز پرورش کینه و بغض، و کانون وسوسه‌های شیطان است، که ملت‌های پیشین و امت‌های قرون گذشته را با آن فریفته است تا آن‌جا که در


1- غررالحکم.

2- غررالحکم.

3- غررالحکم.

ص: 332
تاریکی‌های جهالت فرو رفتند و در گودال‌های هلاکت سقوط کردند».
(1)
این سخن را با کلام دیگری از همان امام بزرگوار پایان می‌دهیم که در نامه خود به گروهی از اهل شهرهای مختلف در گزارش ماجرای صفین چنین نوشت:
«مَنْ لَجَّ وَتَمادَی فَهُوَ الرّاکِسُ الَّذِی رانَ اللَّهُ عَلَی قَلْبِهِ وَ صارَتْ دائِرَةُ السَّوْءِ عَلی رَأْسِهِ؛ کسی که (در امور باطل) لجاجت و پافشاری کند پیمان شکنی است که خدا زنگار بر قلبش نهاده، و حکومت خود کامگان بر سر او سایه اندخته است».(2)
البتّه همان‌گونه که گفته شد اصرار و پافشاری بر حق، تعصب نیست، و اگر آن را تعصب نام گذاریم «تعصب ممدوح» است، لذا در حدیثی از امام علی بن الحسین علیه السلام آمده است: وقتی از مفهوم عصبیّت از آن حضرت سؤال کردند فرمود: «الْعَصَبِیَّةُ الَّتِی یَأْثِمُ عَلَیْها صاحِبُها أَنْ یَرَی الرَّجُلُ شِرارَ قَومِهِ خَیْراً مِنْ خِیار قَومٍ آخَریْنَ، وَلَیْسَ مِنَ الْعصَبِیَّةِ أَنْ یُحِبَّ الرَّجُلُ قَوْمَهُ وَلکِنْ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُعِیْنَ قَوْمَهُ عَلی الظُّلْمِ؛ عصبیتی که انسان به خاطر آن گناه می‌کند این است که بدان قوم خود را بهتر از نیکان اقوام دیگر بداند ولی این عصبیّت نیست که انسان قوم خود را دوست دارد عصبیّت این است که آنها را اعانت بر ظلم کند».(3)

7- حجاب تقلید کورکورانه

اشاره

قبلًا به این آیات گوش جان قرا می‌دهیم:
1- «قالُوا سَواءٌ عَلَیْنا أَوَ عَظْتَ أَمْ لَمْ تَکُنْ مِنَ الْواعِظِیْنَ- انْ هذا الَّا خُلُقُ اْلأَوَّلِیْنَ- وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِیْنَ» (شعراء/ 136 تا 138).
2- «وَاذا قِیْلَ لَهُمْ تَعَالَوا الی مَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَ الَی الرَّسُولِ قَالُوا حَسْبُنَا ما وَجَدْنا


1- نهج‌البلاغه، خطبه 192.

2- همان مدرک نامه 58.

3- بحارالانوار، جلد 73، صفحه 288.

ص: 333
عَلَیْهِ آبائَنا أَوَلَوْ کانَ آبائُهُم لا یَعْلَمُونَ شیئاً وَ لا یَهْتَدُونَ» (مائده/ 104)
3- «وَاذا فَعَلُوا فاحِشَةً قَالُوا وَجَدْنا عَلَیْها آبائَنا وَاللَّهُ أَمَرَنَا بِها قُلْ انَّ اللَّهَ لا یِأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ أَتَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» (اعراف/ 28).
4- «وَاذا قِیْلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما وَجَدْنا عَلَیْهِ آبائَنا أَوَلَوْ کانَ الشَّیْطانُ یَدْعُوهُمْ الی عَذابِ السَّعِیْر (لقمان/ 21).
5- «وَکَذلِکَ ما ارْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَذِیْرٍ الَّا قالَ مُتْرَفُوهَا انَّا وَجَدْنا آبائَنا عَلی أُمَّةٍ وَانَّا عَلی آثارِهِمْ مُقْتَدُوْنَ» (زخرف/ 23).
ترجمه
1- آنها (قوم عاد) گفتند: برای ما تفاوت نمی‌کند چه ما را اندرز بدهی یا ندهی، این همان روش و اخلاق پیشینیان است و ما هرگز مجازات نخواهیم شد.
2- و هنگامی که به آنها گفته شود بیایید به سوی آنچه خدا نازل کرده و به سوی پیامبرش، می‌گویند آنچه را از پدران خود یافته‌ایم ما را بس است! آیا نه چنین است که پدران آنها چیزی نمی‌دانستند و هدایت نیافته بودند؟
3- و هنگامی که کار زشتی انجام می‌دهند می‌گویند پدران خود را بر این عمل دیدیم، و خدا به ما دستور داده است، بگو: خداوند هرگز دستور به عمل زشت نمی‌دهد، آیا چیزی بر خدا می‌بندید که نمی‌دانید؟
4- و هنگامی که به آنها گفته شود از آنچه خدا نازل کرده، پیروی کنید، می‌گویند: نه، ما از چیزی پیروی می‌کنیم که پدران خود را بر آن یافتیم، آیا حتی اگر شیطان آنها را دعوت به عذاب آتش فروزان کند (باز هم تبعیت می‌کنند)؟!
5- همین گونه در هیچ شهر و دیاری پیش از تو پیامبری انذار کننده نفرستادیم مگر این که ثروتمندان مست و مغرور گفتند: ما پدران خود را بر مذهبی یافتیم و به آثار آنها اقتدا می‌کنیم.
***

ص: 334

شرح مفردات

گرچه واژه «تقلید» در آیات فوق به کار نرفته است بلکه به جای آن «اقْتِداء یا اهْتِداء» به آثار پیشینیان و نیاکان، یا اتباع از پدران و مانند آن به کار رفته است، ولی بد نیست که مفهوم این کلمه نیز دقیقاً روشن شود.
این واژه از ماده «قَلْد» (بر وزن قند) است، در اصل طبق گفته راغب در مفردات به معنای تابیدن طناب است، و قلاده را از این جهت «قلاده» گویند که رشته تابیده‌ای است که در گردن می‌نهند، و قلائد جمع قلاده در آیات قرآن به معنای چار پایانی است که برای قربانی در مراسم حج چیزی به گردنشان می‌آویختند تا شناخته شوند (مائده/ 2) و پیروی از دیگری را از این نظر تقلید می‌نامند که سخن او را همچون قلاده‌ای بر گردن خویش می‌نهند، و یا مسؤولیت را همچون قلاده‌ای بر گردن کسی می‌نهند که از او پیروی می‌کنند.
اما «مَقالِیْد» به گفته بسیاری از لغویین جمع مقلید یا مِقْلَد (بر وزن مِحنت) است، (زمخشری در کشاف می‌گوید این واژه مفردی از جنس خود ندارد).
و مقلید و «اقلید» هر دو به معنای «کلید» است، حتی بعضی از ارباب لغت مانند «ابن منظور» در «لسان العرب» نقل می‌کند که اصل آن از «کلید» فارسی گرفته شده، و در عربی نیز به همین معنا استعمال می‌شود، «مقالید» به معنای خزاین نیز به کار می‌رود از این جهت که خزاین را قفل می‌کنند و جز با در دست داشتن کلید راهی به آن نیست.
بنابراین «مقالید» ارتباطی با ماده «تقلید» «قلاده» ندارد.
(1)
ولی این احتمال وجود دارد که هر دو به یک ماده باز گردد زیرا کلید را بسیاری از مردم در رشته‌ای می‌کنند و آن را به گردن خویش می‌آویزند.(2)
به هر حال این پیروی از دیگران که نامش تقلید است گاه مذموم است و گاه ممدوح و مطلوب که شرح آن به خواست خدا در پایان همین بحث خواهد آمد


1- مفردات راغب، مجمع البحرین، لسان العرب، و برهان قاطع و کتب دیگر.

2- بعضی نیز اقلید را واژه‌ای به لغت یمن یا به لغت روم می‌دانند( مجمع البحرین و لسان العرب ماده قلد).

ص: 335
و در این‌جا منظور همان قسم مذموم است که از آن تعبیر به تقلید کورکورانه می‌کنیم.

تفسیر و جمع‌بندی

خلق را تقلیدشان بر باد داد!

در نخستین قسمت از آیات فوق به قسمتی از سخنان قوم «عاد» برخورد می‌کنیم که در مقابل پیامبر دلسوز و مهربانشان «هود» علیه السلام بیان داشتند، آنها در پاسخ دعوت هود به توحید و ترک ظلم و ستم و تجمل پرستی گفتند: «برای ما هیچ تفاوت نمی‌کند، چه ما را اندرز دهی و چه ندهی، ما هرگز به تو ایمان نمی‌آوریم، این کارها را که می‌بینی اعم از بت‌پرستی و غیر آن روش و اخلاق پیشینیان ماست، و ما به خاطر سخنان تو دست از آنها بر نمی‌داریم، و برخلاف آنچه تو خیال می‌کنی ما هرگز از سوی خدا مجازات نخواهیم شد!
و به این ترتیب نفوذ ناپذیری خود را در مقابل سخنان منطقی این پیامبر بزرگ آشکار ساختند چرا که حجاب تقلید به آنها اجازه نمی‌داد واقعیت‌ها را ببینند.
***
در دوّمین آیه حال مشرکان عرب بازگو شده که وقتی به آنها گفته می‌شد به سوی آنچه خدا نازل کرده بیایید، و دست از بت‌ها و بدعت‌های خود درباره تحریم بسیاری از حیوانات حلال بردارید آنها می‌گفتند: همین سنت‌های نیاکان، ما را کافی است، ما نیاز به هیچ هدایت دیگری نداریم، نه آیات قرآن و نه غیر آن!
ولی قرآن برای بیدار کردن آنها از این خواب غفلت و پاره کردن حجاب تقلید می‌گوید: «مگر نه چیزی است که پدران آنها چیزی نمی‌دانستند و هدایت نیافته بودند»؟ آیا تقلید و پیروی بی‌قید و شرط از جاهل و گمراه جایز است؟
***
در سوّمین آیه باز اشاره به مشرکان عرب (یا جمعی از انسان‌های شیطان

ص: 336
صفت) می‌کند که وقتی عمل زشت و قبیحی را انجام می‌دهند اگر از دلیل آن سؤال شود جوابی جز این ندارند که بگویند: «این راه و رسم پدران ماست» به همین نیز قناعت نمی‌کنند بلکه گاه می‌گویند: «خدا نیز ما را به همین دستور داده است» (وَاللَّهُ امَرَنْا بِها)
قرآن بلافاصله این تهمت بزرگ را نفی می‌کند و می‌گوید:
«خدا هرگز به کارهای زشت دستور نمی‌دهد چرا به او نسبت‌هایی می‌دهید که نمی‌دانید»؟
در این‌که منظور از فحشا (کار زشت و قبیح) در این آیه چیست؟ بسیاری از مفسران گفته‌اند اشاره به رسم جمعی از اعراب در عصر جاهلیت است که زن و مرد آنها لخت و برهنه مادر زاد به طواف خانه خدا می‌پرداختند، به گمان این‌که در لباس‌هایی که مرتکب گناه شده‌اند شایسته نیست خانه خدا را طواف کنند.
و به این ترتیب عملی به این زشتی با تقلید کورکورانه در میان آنها از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد و حجاب تقلید اجازه نمی‌داد که قبح و زشتی این عمل را درک کنند.
***
در چهارمین و پنجمین آیه سخن از گروهی از مشرکان عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا بت‌پرستان و گمراهان اعصار پیشین است که در برابر دعوت پیامبر اسلام و یا انبیای سلف می‌گفتند: «ما آداب و رسوم و عقایدی را از نیاکان خود به ارث برده‌ایم، و از آنها پیروی، و به آثار آنها اقتدا خواهیم کرد» یعنی تنها دلیل‌شان برای مخالفت با انبیا همین مسأله تقلید کورکورانه از پدران و نیاکان بود.
به این ترتیب کفر و بت‌پرستی و انواع گناهان و عادات زشت از طریق تقلید کورکورانه از نسلی به نسلی منتقل می‌شد، و روح تقلید چنان حجاب ضخیمی بر عقل و فکر آنها می‌انداخت که هر حقیقتی را منکر می‌شدند، قرآن در مقابل اینگونه افراد، گاه می‌گوید: «مگر نیاکان شما جاهل و گمراه نبودند»؟ آیا تقلید جاهل از جاهل صحیح است؟ «أَوَلَوْ کانَ آبائُهُمْ لا یَعْلَمُونَ شَیْئاً وَلا یَهْتَدوُن»؟ (مائده/
ص: 337
104).
و گاه می‌گوید: «آیا پدران شما آلت دست شیطان نبودند؟ و شیطان آنها را به آتش سوزان فرا نمی‌خواند»؟ چگونه از آنها پیروی می‌کنید؟؛ أَوَلَوْ کانَ الشَّیْطانُ یَدْعُوهُمْ الی عَذابِ السَّعِیْرِ»؟ (لقمان/ 21).
و گاه می‌گوید: «آنچه را پیامبر بر شما آورده از راه و رسم نیاکانتان هدایت بخش‌تر است» چرا از آن پیروی نمی‌کنید؟ «قالَ أَوَلَوْ جِئْتُکُمْ بِأَهْدَی مِمّا وجدتم عَلَیْهِ آبائُکُمْ»؟ (زخرف/ 24).

توضیحات:

1- انواع مختلف تقلید

پیروی از دیگران، خواه پیروی از افراد زنده باشد یا از گذشتگان، و خواه پیروی از یک فرد باشد یا از یک گروه، از چهار صورت خارج نیست:
1- تقلید جاهل از عالم- یعنی پیروی کسی که چیزی را نمی‌داند از متخصص و آگاه آن فن، همچون مراجعه بیمار ناآگاه از طب به طبیب آگاه و دلسوز.
2- تقلید عالم از عالم- یعنی مراجعه اهل فن به یکدیگر و پیروی بعضی از بعضی دیگر.
3- تقلید عالم از جاهل- که یک انسان آگاه، علم خود را رها کند و چشم و گوش بسته دنبال جاهلان افتد.
4- تقلید جاهل از جاهل- که گروهی نادان رسم و سنت اعتقادی را بدون دلیل برای خود انتخاب کنند و گروه نادان دیگری چشم و گوش بسته به دنبال آنها به حرکت درآیند و بیشترین عامل انتقال عقاید فاسد و رسوم غلط از قومی به قومی دیگر در همین قسم داخل است و بیشترین مذمت قرآن نیز از همین است.
روشن است از این چهار قسم تنها قسم اوّل است که می‌تواند منطقی و ممدوح باشد و اصولًا محور زندگی انسان‌ها را در مسائل تخصصی این‌گونه

ص: 338
پیروی‌های عاقلانه و منطقی تشکیل می‌دهد، زیرا مسلّم است هیچ‌کس هر چند بزرگترین نابغه جهان باشد نمی‌تواند در همه چیز صاحب تخصص شود، مخصوصاً در عصر و زمانی که رشته‌های تخصصی آن‌قدر گسترش پیدا کرده که تنها در رشته طب مثلًا صدها گونه تخصص وجود دارد که عادتاً محال است یک فرد در تمام رشته‌های همین یک فن متخصص شود تا چه رسد به فنون دیگر.
با این حال هرکس در رشته‌ای متخصص است به اجتهاد خود در آن رشته عمل می‌کند و آنها که در آن رشته مجتهد و صاحب نظر نیستند راهی جز این ندارند که به صاحبنظران و متخصصان آن فن مراجعه کنند.
یک مهندس ساختمان اگر بیمار شود به طبیب مراجعه می‌کند، و اگر آن طبیب بخواهد ساختمانی بسازد از این مهندس دستور می‌گیرد، یعنی هر کدام در یک رشته «مجتهد» و در رشته‌ای دیگر «مقلد» هستند، و این اصلی است عقلایی (رجوع جاهل به عالم، و غیر مجتهد به مجتهد، یا غیر متخصص به متخصص) که همیشه در میان انسان‌ها بوده و هست، و اصولًا چرخ‌های زندگی بشر بدون آن گردش نمی‌کند، البتّه صاحب‌نظران و مجتهدانی که به آنها مراجعه می‌شود شرایطی دارند که بعداً به آن اشاره خواهد شد.
این همان است که گاهی از آن تعبیر به «أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» می‌شود همان‌گونه که قرآن مجید می‌گوید:
«لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهَ أُسْوةٌ حَسَنَةٌ؛ برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بود» (احزاب/ 21)
و در سوره انعام می‌خوانیم: «أَولئِکَ الَّذِیْنَ هَدَی اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِه؛ آنها (گروهی از انبیای پیشین مانند اسماعیل و یونس و یحیی و یوسف و موسی) کسانی هستند که خداوند هدایتشان کرده، پس به هدایت آنان اقتدا کن» (انعام/ 90).
خطاب در این آیه گرچه به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است ولی بعید نیست منظور امت باشد.
ص: 339
و اما سه قسم دیگر از اقسام چهارگانه تقلید همه باطل و بی‌اساس و غیر منطقی است، اما «تقلید عالم از جاهل» و «تقلید جاهل از جاهل، کاملًا معلوم است، ولی در مورد تقلید «عالمان» از «عالمان» هرگاه مراجعه عالمی به عالم دیگر برای مشاوه و به دست آوردن اطلاعات بیشتر در آن رشته تخصصی بوده باشد، این مسلماً مذموم نیست، امّا نام آن را «تقلید» نمی‌توان گذاشت، بلکه نوعی «تحقیق» و تکمیل تخصص است.
تقلید آن است که عمل و آگاهی خود را در آن رشته به کلی نادیده بگیرد و چشم و گوش بسته از دیگری پیروی کند، مسلّماً برای چنین شخصی که قادر بر تحقیق و اجتهاد است چنین تقلیدی مذموم و نادرست است، به همین دلیل در فقه اسلامی تقلید کردن برای مجتهدان حرام است.
از آنچه گفتیم فلسفه تقلید افراد غیر فقیه در مسائل فقهی از مجتهدان و فقهای آگاه کاملًا روشن شد، و شبیه آن در تمام رشته‌های علمی رواج دارد، و از آن‌جا که فقه اسلامی به قدری گسترده است که هرکس بخواهد در آن صاحب‌نظر شود باید تمام عمر خود را وقف تحصیل و تحقیق در این رشته کند و این امر برای همه مردم امکان‌پذیر نیست، ناچار باید گروهی به این رشته پردازند، و افراد دیگر در مسائل فقهی از آنها پیروی کنند، ولی در اصول اسلام (اصول دین) که همه به فراخور حال خویش قادر بر تحقیق در آن هستند تقلید جایز نیست.
***

2- شرایط تقلید ممدوح

معمولًا در تعریف «تقلید» می‌گویند عبارت است از: «قبول گفتار دیگری بدون دلیل تفصیلی» و گاه بعضی آن را توسعه داده، و پیروی عملی را نیز جزء آن دانسته‌اند، بدون آن‌که سخن و گفتاری در میان باشد، و گاه تأثیرات ناخود آگاهی را که اعمال و رفتار و صفات دیگران در انسان می‌گذارد نیز جزء آن

ص: 340
دانسته‌اند.
البتّه قسمت اخیر که به صورت تأثیر ناخود آگاه تحقق می‌یابد از موضوع بحث ما خارج است، ولی در قسمت اوّل و دوّم در صورتی تقلید می‌تواند ممدوح باشد که از یک سو شخص مورد تقلید (به اصطلاح مرجع تقلید) دارای این دو شرط عمده باشد: آگاهی و صداقت، یعنی صاحب‌نظر باشد و تشخیص خود را نیز با صداقت منتقل کند، هرگاه یکی از این دو از میان برود تقلید وارد قسم مذموم خواهد شد.
از سوی دیگر موضوع مورد تقلید باید از موضوعات تخصصی باشد تا تقلید در آن جایز گردد، اما در مسائل عمومی که همه توانایی بر تحقیق دارند (مانند مسائل مربوط به اصول اعتقادی، و آن قسمت از امور اخلاقی و اجتماعی که جنبه تخصصی ندارد) هرکس باید به سهم خود در آن تحقیق کند.
از سوی سوّم مقلِّد نیز خود باید قادر به استنباط نباشد که اگر قادر باشد و بتواند یک مسأله تخصصی را با تحقیق مورد بررسی قرار دهد تقلید برای او ممنوع است.
و از این‌جا مرز میان تقلید ممدوح و مذموم در جهات سه گانه (شرایط مرجع، شرایط مقلد، شرایط موضوعی که در آن تقلید صورت می‌گیرد) روشن می‌شود.
این بحث را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان می‌دهیم:
کسی به امام عرض کرد: با این‌که عوام اطلاعی از کتاب آسمانی خود جز از طریق علمایشان نداشتند چگونه خداوند آنها را به خاطر تقلیدشان از علما و پذیرش از آنان مذمت فرموده؟! (اشاره به آیه: وَ مِنهُمْ أُمِیُّونَ لا یَعْلَمُونَ الْکِتابَ الّا أَمانِیَّ ...» و آیه «فَوَیْلٌ لِلَّذِیْنَ یَکْتُبُونَ الْکِتابِ بِأَیْدِیْهِمْ ...) (بقره/ 78 و 79).
آیا عوام یهود با عوام ما که از علمای قریش خویش تقلید می‌کنند تفاوتی دارند؟
امام صادق علیه السلام در جواب فرمود: «میان عوام ما و عوام یهود از یک جهت تفاوت
ص: 341
است، و از یک جهت برابر، از آن جهت که مساوی هستند خداوند عوام ما را نیز نکوهش کرده همان‌گونه که عوام یهود را مذمت کرده است.
اما آن جهت که با هم تفاوت دارند این است که عوام یهود از وضع علمای خود آگاه بودند به خوبی می‌دانستند که آنها در نقل مطالب دروغ می‌گویند، حرام و رشوه می‌خورند، و احکام خدا را تغییر می‌دهند.
آنها با فطرت خود این حقیقت را دریافته بودند که این‌گونه اشخاص فاسقند و جایز نیست گفتار آنها را درباره خدا و احکامش بپذیرند، و شایسته نیست گواهی آنها را درباره پیامبران خدا قبول کنند به این دلیل خداوند آنها را مذمت کرده است.
و اگر عوام ما نیز از علمای خود فسق آشکار و تعصب شدید و حرص بر دنیا و اموال حرام ببینند، هرکس از آنها تبعیت کنند همانند یهود است که خداوند آنان را به خاطر پیروی از علمای فاسق مذمت کرده است.
سپس اضافه فرمود: «فَأمّا مَنْ کانَ مِنَ الْفُقَهاءِ صائِناً لِنَفْسِهِ حافِظاً لِدِیْنِهِ مُخالِفاً عَلی هَواهُ مُطِیْعاً لِامْرِ مَوْلاهُ فَلِلْعَوامِ أَنْ یُقَلِّدُوْهُ؛
اما دانشمندانی که نفس خویش را حفظ کرده و دین خدا را نگهداشته‌اند، مخالف هوای نفس و مطیع فرمان مولای خود باشند مردم عوام می‌توانند از آنها تقلید کنند».
(1)
***

3- انگیزه‌های تقلید کورکورانه

تقلید کورکورانه یا به تعبیر دیگر: «تقلید جاهل از جاهل»، و از آن بدتر «تقلید عالم از جاهل»، نشانه وابستگی فکری است و این امر عوامل زیادی دارد که به طور فشرده به قسمتی از آن ذیلًا اشاره می‌شود:


1- وسائل الشیعه، جلد 18، صفحه 94، باب 10، از ابواب صفات القاضی، حدیث 20 البتّه در کتاب وسائل بخشی از این حدیث آمده حدیث به طور کامل در احتجاج طبرسی و تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام نقل شده، مرحوم علامه مجلسی در جلد 2 بحارالانوار، صفحه 86 تا 89 نیز آن را نقل کرده است.

ص: 342
1- عدم بلوغ فکری- ممکن است افرادی باشند از نظر جسمی بالغ شوند اما تا آخر عمر به مرحله بلوغ و استقلال فکری نرسند، آنها به همین دلیل همیشه در زندگی پیرو این و آنند و هیچ‌گاه شخصاً به تحلیل مسائل نمی‌پردازند.
چشم آنها پیوسته به دیگران دوخته شده، و هرچه آنها گفته‌اند تکرار می‌کنند، بی‌آن‌که از خود اراده‌ای داشته باشد، به همین دلیل گاه به خاطر تغییر محیط خود ممکن است مسیر را احیاناً به کلی عوض کنند، و به اصطلاح صد و هشتاد درجه تغییر جهت دهند.
راه مبارزه با این نوع تقلید کورکورانه بالا بردن سطح فرهنگ جامعه و شکوفایی افکار و استعدادهاست.
2- شخصیت زدگی، به این ترتیب که کسی را به عنوان قهرمان بی‌نظیر بپذیرد، به گونه‌ای که برای خود در برابر او هیچ‌گونه قدرت اظهار نظر نبیند، در این حال چشم و گوش بسته به دنبال او حرکت می‌کند هرچند آن شخصیت شایسته پیروی و تقلید هم نباشد.
3- علاقه شدید به نیاکان و پیشینیان که گاهی در هاله‌ای از عظمت و قداست فرو می‌روند، هرچند هیچ‌گونه شایستگی نداشته باشند، در این جا نسل‌های بعد چشم و گوش بسته به دنبال آنها حرکت می‌کنند، و با این‌که معمولًا نسل‌های بعد که وارث علوم گذشتگان هستند و خود نیز مسائل تازه‌ای بر آن می‌افزایند از گذشتگان آگاهترند در عین حال مقلّد چشم و گوش بسته آنها می‌شوند.
4- گروه گرایی با تعصب‌های قبیله‌ای- این‌گونه گرایش‌ها و تعصب‌ها نیز سبب می‌شود که جمعی چشم و گوش بسته دنبال گروه و حزب و قبیله و دار و دسته خود حرکت کنند، و هرچه را آنها می‌گویند تکرار نمایند، و هرگز حق تجزیه و تحلیل مستقل مسائل و استقلال در تفکر به خود ندهند.
این عوامل چهارگانه و پاره‌ای عوامل دیگر سبب می‌شود که بسیاری از خرافات، موهومات، عقاید باطل، رسوم و آداب غلط، سنت‌های جاهلی و
ص: 343
اعمال زشت، از جمعی به جمع دیگر و از نسلی به نسلی دیگر منتقل گردد.
یا به تعبیر دیگر گرایش‌های نادرست بالا حجابی در مقابل دیدگان فکر آنها می‌شود و از معرفت حق باز می‌مانند.

8- حجاب رفاه طلبی

اشاره

نخست با هم به آیات زیر گوش جان فرا می‌دهیم:
1- «وَاذا انْزِلَتْ سُوَرةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللَّهِ وَجاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَکَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَقالُوا ذَرْنَا نَکُنْ مَعَ الْقاعِدِیْنَ- رَضُو بِانْ یُکُونُوا مَعَ الْخَوَالِفِ وَ طُبعَ عَلی قُلُوبِهمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ (توبه/ 86 و 87).
2- «إنَّما السَّبِیلُ عَلَی الَّذِیْنَ یَسْتأ ذِنُونَکَ وَ هُمْ أَغِنیاءُ رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَعْلَمُونَ» (توبه/ 93).
ترجمه:
1- و هنگامی که سوره‌ای نازل گردد که به خدا ایمان بیاورید، و همراه پیامبرش جهاد کنید، کسانی از آنها (گروه منافقان) که توانایی دارند از تو اجازه می‌خواهند و می‌گویند: بگذار ما با قاعدین (آنها که از جهاد معافند) بوده باشیم آنها راضی شدند که با متخلفان باشند و بر دل‌هایشان مهر نهاده شده، لذا نمی‌فهمند.
2- راه مؤاخذه تنها به روی کسانی باز است که از تو اجازه می‌خواهند در حالی که بی‌نیازند (و امکانات کافی دارند) آنها راضی شدند که با متخلفان بمانند و خداوند بر دل‌هایشان مهر نهاده لذا چیزی نمی‌دانند.

تفسیر و جمع‌بندی

* ما را همانند کودکان از جهاد معاف کنید!

قسمت اوّل از این آیات ناظر به کسانی است که حاضر نبودند به دستورات الهی در زمینه جهاد عمل کنند، و با این‌که هم دارای قدرت جسمانی و هم قدرت

ص: 344
مادی کافی برای حضور در میدان جنگ داشتند، سعی می‌کردند خود را در صف افراد ناتوان، یعنی کسانی که از نظر جسمی یا مالی توانایی جهاد نداشتند، جا دهند.
آنها اصرار داشتند که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آنها اجازه دهد در صف «قاعدین» و «خوالف» درآیند.
«قاعدین» جمع «قاعد» (نشسته) به معنای کسانی است که از جهاد معذورند.
«خَوالِفْ» جمع «خالفه» از ماده خَلْف (بر وزن حرف) به معنای پشت سر است به همین جهت به زنان که به هنگام رفتن مردان به خارج منزل در منزل باقی می‌مانند «خالفه» گفته می‌شود، بعید نیست در این‌جا مفهوم اعمی داشته باشد که تمام کسانی را که به نحوی از حضور در میدان جهاد معذور بودند شامل گردد اعم از زنان و کودکان و پیران و بیماران.
«راغب» در «مفردات» می‌گوید: «خالفه» به معنای ستونی است که در انتهای خیمه قرار می‌گیرد و از آن‌جا که زنان در منزل می‌مانند گاهی این لفظ کنایه از زنان است.
بعضی نیز گفته‌اند «خالف» به معنای کسی است که تخلفات فراوان می‌کند.
(1)
گاهی این واژه به معنای «بد بو» نیز آمده است، نظر به این‌که بوی بد جانشین بوی خوب شده است.
بعضی نیز آن را به معنای انحطاط و گرایش به پستی نیز تفسیر کرده‌اند چرا که لازمه تخلف است(2) ولی معنای اوّل از همه مناسب‌تر به نظر می‌رسد.
به هر حال هدف این است که این رفاه طلبان و عافیت جویان که هرگز حاضر نیستند در بحران‌ها و طوفان‌های اجتماعی مانند سایرین ایثارگری کنند حاضرند در صف کودکان و بیماران درآیند ولی از جهاد معاف شوند، قرآن در پایان آیه می‌گوید: «بر دل‌های آنها مهر نهاده شده، و به همین دلیل چیزی


1- المنار، جلد 10، صفحه 572.

2- تفسیر فخر رازی، جلد 16، صفحه 163.

ص: 345
نمی‌فهمند».
آری علاقه به راحت‌طلبی و تن پروری و زندگی مرفه آمیخته به عیش و نوش همچون حجابی بر دیدگان فکر آنها افتاده، آنها نمی‌فهمند که سعادت انسان در خور و خواب نیست، گاه سعادتش این است که در میدان جهاد گام بگذارد و پیکر خونینش بر صفحه میدان جهاد بیفتد، و به لقا اللَّه و جوار قرب حق و ضیافت پر افتخار او راه یابد، ولی کسی که این مسائل را نمی‌فهمد حتی ممکن است آن را به باد استهزا و سخریه گیرد.
***
در دوّمین آیه به دنبال معاف شمردن گروهی از حکم جهاد مانند ضعیفان و بیماران، و کسانی که هیچ‌گونه وسیله‌ای برای شرکت در میدان جهاد ندارند در حالی که قلبشان مشتاقانه در عشق جهاد می‌طپد و سیلاب اشک از چشمانشان به خاطر عدم قدرت بر انفاق در این راه جاری است، می‌فرماید: «اینها موأخذه ندارند، مؤاخذه مخصوص کسانی است که ثروتمند و توانا هستند و با این حال می‌خواهند با متخلفان بمانند».
باز در این‌جا قرآن می‌گوید: «خداوند بر دل‌های آنها مهر نهاده و لذا چیزی نمی‌دانند» چرا که این راحت‌طلبی حجاب ضخیمی بر چشمان قلبشان افکنده است، به این ترتیب هر دو آیه یک حقیقت را تعقیب می‌کند و روشن می‌سازد که رابطه‌ای میان تخلف از جهاد به خاطر راحت‌طلبی و عافیت جویی با عدم درک حقیقت وجود دارد.

9- حجاب امانی

اشاره

«یُنادُونَهُمْ أَلَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قالُوا بَلی وَلکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَتَرَبَّصْتُمْ وَارْتَبْتُمْ وَغَرَّتْکُمُ الأَمَانِیُّ حَتَّی جاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَغَرَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُوْرُ» (حدید/ 14).
ترجمه
«آنها (منافقان، در روز قیامت) مؤمنان را صدا می‌زنند آیا ما با شما نبودیم؟

ص: 346
می‌گویند آری، ولی شما خود را به هلاکت افکندید و انتظار (مرگ پیامبر را) می‌کشیدید و شک و تردید داشتید، و آرزوهای دراز شما را فریب داد تا زمانی که فرمان خدا (مرگتان) فرا رسد، و شیطان شما را در برابر خداوند فریب داد».

تفسیر و جمع‌بندی

* آرزوهای دور و دراز!

«امانِی» جمع «امِنیَّه» به معنای حالتی است که در نفس انسان از تمنای چیزی حاصل می‌شود(1) که ما در فارسی به آن «آرزو» می‌گوییم، منتها از آن‌جا که آرزو به صورت معقول نه تنها عیب نیست، بلکه عامل حرکت برای ساختن آینده است، آنچه عیب است آرزوهای دور و دراز و غیر منطقی است و لذا امنیه و امانی را، در این‌گونه موارد، به آرزوهای دور و دراز که انسان را از همه چیز غافل می‌کند و پرده بر روی عقل و فکر آدمی می‌افکند تفسیر می‌کنند.
«ابن اثیر» می‌گوید: «تمنی» به معنای علاقه به حصول امر مطلوبی است، و همچنین به حدیث نفس درباره حوادثی که در آینده واقع می‌شود یا نمی‌شود، اطلاق می‌گردد و «مُنْیَه» (بر وزن کُنیه) و «امنیّه» به یک معنا آمده است.(2) ولی بعضی امنیه را به معنای «دروغ» ذکر کرده‌اند زیرا شخص دروغگو مطلبی در دل خود پرورش می‌دهد.(3)
راغب می‌گوید: از آن‌جا که دروغ تصور چیزی است که حقیقت ندارد آرزوها نیز همچون سرچشمه‌ای برای دروغ محسوب می‌شود، و اگر به دروغ «امنیه» گفته می‌شود از این رهگذر است.


1- مفردات راغب- باید توجه داشت که امانی جمع امنیه است و مُنی( بر وزن شما) جمع‌مُنیه( بر وزن کنیه) است.

2- لسان العرب.

3- المنجد، ماده منی.

ص: 347
بعضی نیز ریشه اصلی این کلمه را تقدیر و فرض و تصویر می‌دانند
(1) و آرزوها را از این نظر امانی می‌گویند که انسان در دل خویش آنها را تقدیر و تصویر می‌کند.
به هر حال هنگامی که مؤمنان در قیامت در پرتو ایمان به سرعت صحنه محشر را به سوی بهشت می‌پیمایند منافقان فریاد می‌زنند: نگاهی هم به ما کنید تا از نور شما استفاده کنیم، آنها می‌گویند به پشت سرباز گردید (به دنیا) و از آن‌جا نوری فراهم سازید، در این موقع دیواری میان آنها زده می‌شود که دری دارد، درونش رحمت است و برونش عذاب. (حدید/ 13)
این‌جا است که فریاد منافقان بلند می‌شود می‌گویند مگر ما با شما نبودیم؟ مگر ما با شما در دنیا در یک جامعه زندگی نمی‌کردیم؟ در این‌جا نیز مقداری از راه را با شما بودیم چه شد ناگهان از ما جدا شدید شما به سوی رحمت الهی رفتید و ما را در چنگال عذاب رها ساختید؟!
این‌جاست که در پاسخ به آنها می‌گویند: درست است همه با هم بودیم، در کوچه و بازار، گاه در سفر و حضر و گاه همسایه هم بودیم و حتی گاهی در یک خانه زندگی می‌کردیم، ولی شما گرفتار پنج خطای بزرگ شدید نخست این‌که با پیمودن طریق کفر و نفاق خود را به هلاکت افکندید و فتنه‌گری داشتید (ولِکنَّکُمْ فَتَنْتُم انْفُسَکم).
دیگر این‌که پیوسته انتظار شکست مسلمانان و حتی مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را داشتید و در هر کار خیر تعلل می‌ورزیدید (وَتَرَبَّصتُم).
سوّم این‌که شما در همه چیز تردید می‌کردید خصوصاً در امر معاد و حقانیت اسلام (وَارْتَبْتُم).
چهارم این‌که آرزوهای دور و دراز شما را فریب داد و پرده بر عقل و فکرتان


1- مجمع البحرین طریحی.

ص: 348
افکند تا زمان مرگتان فرا رسید (وَغَرَّتْکُمُ الأَمانیُّ حَتّی جاءَ أَمُراللَّه).
پنجم علاوه بر همه اینها شیطان فریبکار نیز شما را در برابر خداوند فریب داد، به شما گفت: به عفو خدا دلگرم باشید هرگز مجازاتتان نخواهد کرد (وَغَرّکُمْ بِاللَّه الْغَرُورُ).
آری این عوامل دست به دست هم داد، و صحنه‌ای را که هم اکنون مشاهده می‌کنید به وجود آورد و دیواری را که می‌بینید میان ما و شما ایجاد نمود!
شاهد سخن جمله چهارم است که می‌گوید آرزوهای دور و دراز شما را فریب داد، آری گاه دامنه آرزو و امنیه‌ها به قدری وسیع و گسترده می‌شود که تمام فکر انسان را به خود مشغول می‌دارد، او را از همه چیز غافل و بی‌خبر می‌سازد، و در عالمی از خیال و پندار فرو می‌برد، چشم و گوش را کور و کر می‌کند، و افراد دانا و هوشیار را از همه جا بی‌خبر می‌سازد.
تا آن‌جا که گاهی نقشه‌هایی برای خود در زندگی می‌کشند که در عمر نوح نیز قابل عمل نیست، گاه مقدمه چینی‌هایی برای رسیدن به اهداف مادی می‌کنند که هرکس با یک محاسبه ساده می‌فهمد در قرن‌ها نیز قابل وصول نمی‌باشد، و این است معنای حجاب معرفت.
بعضی مفسّران در تفسیر امانی علاوه بر آرزوهای دراز پنج قول نقل کرده‌اند:
«آرزوی ضعف و شکست مؤمنان، فریب‌های شیطان دنیا، انتظار استغفار پیامبر برای آنها، به یاد داشتن حسنات و فراموش کردن سیئات
(1) بعضی نیز آن را به معنای «اباطیل» تفسیر کرده‌اند.
ولی ناگفته پیداست که همه اینها در مفهوم جامع آرزوهای دور و دراز جمع است.
***

توضیحات

حجاب آرزوها در روایات اسلامی

این واقعیت که آرزوهای آمیخته با خیال‌پردازی و دور از واقع بینی پرده‌ای بر


1- تفسیر قرطبی، جلد 9، صفحه 6417.

ص: 349
عقل و شعور می‌افکند نه تنها در قرآن مجید که در روایات اسلامی و تواریخ نیز شاهد فراوان دارد حدیث معروف امیرمؤمنان علی علیه السلام: «انَّ أَخْوَفَ ما أَخافُ عَلَیْکُمْ اثْنانِ، اتِّباعُ الْهَوی وَطُولُ الأَمَلِ، فَامّا اتِّبَاعُ الْهَوی فَیصُدُّ عَنِ الْحَقِّ و أَمَّا طُولُ الأَمَلِ فَیُنْسِی الأَخِرَةَ؛ خطرناکترین چیزی که بر شما از آن می‌ترسم دو چیز است: پیروی از هوای نفس و درازی آرزوهاست، اما پیروی از هوی نفس مانع حق می‌شود و اما درازی آرزوها آخرت را به فراموشی می‌سپارد».
(1)
در حدیث دیگری در کلمات قصار امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است: «الأَمانِیُّ تُعْمِی أَعْیُنَ الْبَصَائِرِ؛ آرزوی دراز چشم‌های بصیرت را کور می‌کند».(2)
و نیز در حدیث دیگری از همان حضرت می‌خوانیم: «جماعُ الشُرَّ فِی الأَغْتِرارِ بِالْمُهَلِ وَاْلإتِکالِ عَلَی اْلأَمَلِ؛ مجموعه شر و فساد در مغرور شدن به مهلت‌های الهی و تکیه کردن بر آرزوهاست»(3)
و باز در همین زمینه از آن حضرت علیه السلام آمده است: «غُرورُ اْلأمَلِ یُفْسِدُ الْعَمَلَ؛ غرور و فریب آرزو اعمال را فاسد می‌کند».(4)
کوتاه سخن این‌که کسی می‌تواند چهره زیبای حقیقت را آن‌چنان که هست ببیند و به سرچشمه زلال معرفت برسد که دیده عقل خود را حجاب آرزوها نپوشاند و در میان این ابر تیره و تار قرار نگیرد.
این بحث را با حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام پایان می‌دهیم آن‌جا که فرمود: «وَأَعْلَموا أَنَّ الأَمَلَ یُسْهِی الْعَقْلَ وَیُنْسِی الذِّکْرَ فَأَکْذِبُوا الأَمَلَ فَانَّهُ غُرُورٌ وَصاحِبُه مَغْرُورٌ؛ بدانید آرزوهای دراز عقل را گمراه می‌سازد و یاد خدا را به فراموشی می‌سپارد، بنابراین به آرزوها اعتنا نکنید که فریبنده است و صاحبش فریب خورده».(5)


1- نهج‌البلاغه، خطبه 42.

2- کلمات قصار، جمله 275.

3- غرر الحکم( حرف ج، شماره 55).

4- غرر الحکم.

5- نهج‌البلاغه، خطبه 86.

ص: 350

بخش دوّم: اعمالی که حجاب معرفت می‌شود

10- حجاب گناهان

اشاره

با هم به آیات زیر گوش جان فرا می‌دهیم:
1- «الَّذِیْنَ یُکَذِّبُوْنَ بِیَومْ الْدِّیْنِ- وَ ما یُکَذِّبُ بِهِ الَّا کُلُّ مَعْتَدٍ أَثِیْمٍ- اذا تُتْلَی عَلَیهِ آیاتُنا قالَ أَساطِیْرُ الأَوَّلِیْنَ- کَلّا بَلْ رانَ عَلَی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ» (مطففین/ 11 تا 14).
2- «فَهَلْ عَسَیْتُمْ إنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِی الأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ- أُوْلئِکَ الَّذِیْنَ لَعَنَهُم اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَأَعْمَی أَبْصارَهُمْ» (محمّد/ 22 تا 23).
3- «أَوَلَمْ یَهْدِ لِلَّذِیْنَ یَرِثُونَ الأَرْضَ مِنْ بِعْدِ أَهْلِها أَنْ لَوْ نَشاءُ أَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَنَطْبَعُ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُم لایَسْمَعُونَ» (اعراف/ 100).
4- «ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِیْنَ أَساؤُا السَّوأَی أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ الیه (روم/ 10).
ترجمه:
1- همان‌ها که روز قیامت را انکار می‌کنند- و تنها کسانی آن را انکار می‌کنند که متجاوز و گنهکارند- همان کسانی که وقتی آیات ما بر آنها خوانده می‌شود می‌گویند: این افسانه‌های پیشینیان است- چنین نیست که آنها خیال می‌کنند، بلکه اعمالشان چون زنگاری بر دل‌هایشان نشسته!
2- اگر روی گردان شوید آیا جز این انتظار می‌رود که در زمین فساد کنید و قطع رحم نمایید؟ آنها کسانی هستند که خداوند از رحمت خویش دورشان ساخته، گوش‌هایشان را کر و چشم‌هایشان را کور نموده است.
3- آیا کسانی که وارث روی زمین بعد از صاحبان قبلی آن می‌شوند عبرت نمی‌گیرند که اگر بخواهیم آنها را نیز به گناهانشان هلاک می‌کنیم و بر دل‌هایشان مهر می‌نهیم تا (صدای حق را) نشنوند.

ص: 351
4- سرانجام کار کسانی که بدی کردند این شد که آیات ما را تکذیب نمودند (و راه هدایت را گم کردند).

تفسیر و جمع‌بندی

* گناه انسان را کور و کر می‌کند.

در نخستین آیات مورد بحث، قرآن اشاره به کسانی می‌کند که قیامت را به کلی منکرند سپس می‌گوید دلایل قیامت روشن است تنها کسانی به انکار بر می‌خیزند که متجاوز و گنهکارند، آنها هیچ‌گاه در برابر آیات الهی تسلیم نمی‌شوند، لذا وقتی آیات خدا بر آنها خوانده می‌شود برای این‌که آن را نپذیرند می‌گویند: اینها افسانه‌ها و اساطیر پیشینیان است!
قرآن با صراحت می‌گوید چنین نیست که آنها گمان می‌کنند این سخنان به خاطر آن است که اعمال زشت و گناهانشان چون زنگاری بر دل‌هایشان نشسته.
در این‌جا قرآن واژه «رَیْن» را به کار برده و چنانکه قبلًا گفتیم سه تفسیر از سوی ارباب لغت برای آن شده: نخست زنگاری که روی اشیای قیمتی می‌نشیند، دیگری زنگاری که روی فلزات می‌نشیند و دلیل بر پوسیدگی آن است، سوّم هر چیزی که سلطه و غلبه بر شیئی دیگر پیدا می‌کند، لذا واژه را در غلبه شراب بر عقل، و موت بر انسان‌های زنده، و خواب بر چشمان به کار می‌برند.
(1)
البتّه همه این معانی در یک مفهوم جامع است و آن زنگارهایی است که بر اشیا غلبه می‌کند، سپس به هرگونه غلبه شیئی بر شیئی دیگر اطلاق شده است.
از این آیه به خوبی استفاده می‌شود که گناه صفای قلب را می‌گیرد، به گونه‌ای که حقایق در این آیینه الهی منعکس نمی‌شود، وگرنه آیات حق مخصوصاً در زمینه مبدا و معاد روشن و آشکار است.
لذا بعضی از مفسّران گفته‌اند که از این آیه ظاهر می‌شود اولًا اعمال بد، نقوش و صورت‌هایی در نفس ایجاد می‌کند، و ثانیاً این نقش‌ها و صورت‌ها مانع از


1- تفسیر فخر رازی، جلد 31، صفحه 94 و روح المعانی، جلد 30، صفحه 72.

ص: 352
ادراک حق می‌شود، و ثالثاً روح آدمی به حسب طبیعت نخستینش دارای صفا و جلایی است که حقیقت را چنانکه هست درک می‌کند و میان حق و باطل جدایی می‌افکند و تقوا را از فجور و بی‌تقوایی تشخیص می‌دهد، همان‌گونه که در آیه 7 و 8 سوره شمس آمده: «وَنَفْسٍ وَ ما سَوّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها؛ سوگند به روح آدمی و آن کس که آن را آفرید، و سپس فجور و تقوایش را به آن الهام کرده است».
(1)
بعضی دیگر از مفسّران تحلیل دیگری در این زمینه دارند که خلاصه‌اش این است:
«هنگامی که انسان اعمالی را تکرار می‌کند تدریجاً حالت ملکه نفسانی پیدا می‌کند، مانند خواندن و نوشتن که در آغاز انسان با زحمت زیاد آن را انجام می‌دهد ولی بعد از تکرار و ممارست چنان بر این کار مسلّط می‌شود که بدون احتیاج به فکر و مطالعه آن را انجام می‌دهد.
در مورد گناهان نیز چنین است هنگامی که انسان کراراً مرتکب معاصی شود در قلبش ملکه گناه حاصل می‌گردد، و می‌دانیم حقیقت گناه چیزی جز این نیست که انسان را به غیر خدا مشغول می‌کند، و توجه به غیر خدا ظلمت است، هنگامی که این ظلمت‌ها یکی بعد از دیگری بر قلب چیره شد صفای اوّلی را از آن می‌گیرد، و این ظلمت‌ها سلسله مراتب دارد، در مرحله اوّل «رَیْن» یا زنگار است و در مرحله دیگری «طَبْع» (مهر نهادن) است و در مرحله بالاتر «قفل‌ها»!
***
قسمت دوّم از آیات ناظر به وضع منافقان است که به دروغ دعوی ایمان می‌کردند اما هنگامی که آیات جهاد نازل می‌شد این بیمار دلان حالتی شبیه کسی که در آستانه مرگ قرار گرفته و نزدیک است قبض روحش شود پیدا می‌کردند، قرآن به آنها می‌گوید: اگر شما به مخالفت خود ادامه دهید و از فرمان خدا و عمل به کتاب او روی برگردانید، انتظاری جز این نخواهد بود که در زمین فساد کنید، و حتی بر خویشاوندان خویش رحم ننمایید، بعد می‌افزاید:


1- المیزان، جلد 20، صفحه 349.

ص: 353
خداوند این گروه را (به جرم این گناهانشان) مورد لعن قرار داده، و شنوایی و بینایی آنها را گرفته، چشم‌هایشان کور و گوش‌هایشان کر است، چهره حق را نمی‌بینند و صدای حق را نمی‌شنوند.
این آیات نیز از یک سو نشان می‌دهد که نفاق حجابی است بر دل و جان، و از سوی دیگر بیانگر تأثیر گناهان مخصوصاً «فساد در زمین» و «قطع رحم» و «ظلم و ستم» روی ادراک و تشخیص انسان است.
جمله «ان تولیتم» را بعضی به معنای «روی گردانیدن» تفسیر کرده‌اند، و بعضی دیگر به معنای رسیدن به مقام ولایت و حکومت، یعنی اگر روزی زمام حکومت به دست شما بیفتد دست به فساد و خونریزی و قطع رحم خواهید زد
(1) لذا در بعضی از روایات از علی علیه السلام آمده است که این آیه درباره بنی‌امیه نازل شده است.(2) اشاره به این‌که هنگامی که زمام حکومت را در دست گرفتند نه بر صغیر رحم کردند و نه به کبیر، حتی خویشاوندان خود را به خاک و خون کشیدند.
ولی «تولی» خواه به معنای اعراض از جهاد باشد، و خواه به معنای رسیدن به مقام حکومت و دست به ظلم و فساد زدن، تفاوتی در بحث ما نخواهد داشت و در هر حال نشان می‌دهد که گناهان حجاب قلوبند.
***
در سوّمین آیه به کسانی اشاره می‌کند که وارث پیشینیان و گذشتگان شده‌اند بی‌آن‌که از سرنوشت آنها درس عبرتی بگیرند، می‌فرماید: «ما اگر بخواهیم می‌توانیم آنها را به گناهانشان کیفر دهیم و عذاب کنیم، و بر دل‌هایشان مهر نهیم و گوش‌های شنوا را از آنها بگیریم».
ذکر مجازات بر گناهان همراه با مهر نهادن بر دل‌ها و گوش‌ها، اشاره به رابطه‌ای در میان این دو است.


1- در تفسیر روح‌المعانی، و تفسیر مجمع‌البیان و تفسیر المیزان ذیل آیات مورد بحث هردو تفسیر ذکر شده است.

2- تفسیر نورالثقلین، جلد 5، صفحه 40، حدیث 59.

ص: 354
بعضی گفته‌اند این آیه اشاره به آن است که اگر بخواهیم آنها را به یکی از دو عذاب مجازات می‌کنیم: یا به خاطر گناهانشان نابودشان می‌سازیم، یا آنها را زنده نگه می‌داریم اما حس تشخیص حق از از باطل را از آنها سلب می‌کنیم و این مجازاتی است دردناکتر از نابود شدن با عذاب‌های الهی!
ولی با توجه به این‌که «أَصَبْناهُمْ» به صورت فعل ماضی است و «نَطْبَعُ عَلی قُلُوبهم» به صورت فعل مضارع است معلوم می‌شود که جمله دوّم جمله مستقلی است و عطف بر ما قبل نمی‌باشد بنابراین معنای آیه چنین می‌شود: «ما به هر حال بر دل‌های این گروه مهر می‌نهیم و حجابی بر آن می‌افکنیم» (خواه در عذاب آنها تعجیل کنیم یا نه).
(1)
***
در چهارمین و آخرین آیه مورد بحث به عاقبت کار کسانی اشاره می‌کند که اعمال بدی مرتکب شده‌اند می‌گوید: «سرانجام، آنها آیات الهی را تکذیب کردند و به باد استهزا گرفتند» که بالاترین مرحله کفر است.
چگونه چنین نباشد و حال آن‌که گناهان همچون بیماری خوره به جان انسان می‌افتد و ایمان او را تدریجاً از بین می‌برد، حجابی بر قلب و جانش می‌افکند، و او را کور و کر می‌کند، نه تنها ایمان نمی‌آورد، بلکه به کفر خویش افتخار می‌کند، و تاریخ امثال این‌گونه اشخاص را بسیار به خاطر دارد.
کوتاه سخن این‌که آیات مختلف قرآن مجید گناهان و معاصی را یکی از موانع عمده معرفت می‌شمرد، حقیقتی که برای بسیاری از مردم قابل لمس است و آن را تجربه کرده‌اند که وقتی گناهی از آنها سر می‌زند تاریکی خاصی در قلب و جان خود می‌بینند، و به عکس به هنگام گرایش به پاکی و تقوا احساس روشنایی و آمادگی برای معرفت بیشتر دارند.


1- این تفسیر به صورت یک احتمال در تفسیر فخر رازی ذیل آیه مورد بحث آمده است، ولی تفسیر المیزان این جمله را معطوف بر اصَبْنا می‌داند که در معنای، مستقبل است، اما تفسیر اوّل مناسب‌تر به نظر می‌رسد.

ص: 355

توضیحات

حجاب بودن گناه در روایات اسلامی

این حقیقت به طور گسترده در روایات اسلامی مورد توجه قرار گرفته و احادیث زیر نمونه‌هایی از آن است:
1- در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده است که فرمود:
«انَّ الْعَبْدَ اذا أَخْطَأَ خَطِیْئَةً نُکِتَتْ فِی قَلْبِهِ نُکْتَةٌ سَودأء فَاذا هُؤ نَزَعَ وَاسْتَغْفَرَ اللَّه وَتابَ صَقُلَ قَلْبُهُ فأِنْ عادَ زِیْدَ فِیْها حَتّی تَعْلُو عَلَی قَلْبِهِ، وَ هُوَ الرَّانْ (الرَّیْن) الَّذِیْ ذَکَرَ اللَّهُ فِی کِتابِه کَلاّ بَلْ رانَ عَلَی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ؛
هنگامی که انسان گناهی می‌کند نقطه سیاهی در قلب او ظاهر می‌گردد، اگر از آن گناه خودداری کرده و استغفار و توبه کند صیقل داده می‌شود، اما اگر مجدداً ادامه داده، گناه را تکرار کند، آن نقطه سیاه زیادتر می‌شود، تا تمام قلبش را فرا گیرد، و این همان زنگاری است که خداوند در کتابش ذکر فرموده است: «کَلّا بَلْ رانَ عَلَی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ»
(1)
2- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که فرمود:
«کانَ أَبِی یَقُولُ ما مِنْ شَیْ‌ءٍ افْسَدُ لِلْقَلْبِ مِنْ خَطِیتئَةٍ انَّ الْقَلْبَ لَیُواقِعُ الْخَطِیْئَةَ فَما تَزالُ بِه حَتّی تَغْلِبَ عَلَیْهِ فَیَصِیْرُ اعْلاهُ اسْفَلَهُ؛
پدرم می‌فرمود: چیزی بدتر از گناه قلب را فاسد نمی‌کند، قلب تحت تأثیر گناه واقع می‌شود و تدریجاً گناه در آن اثر می‌گذارد تا بر آن غالب گردد، در این هنگام قلب وارونه می‌شود و بالای آن پایین قرار می‌گیرد!»(2)
بدیهی است منظور از وارونه شدن قلب دگرگون شدن حس تشخیص آدمی است، تا آن‌جا که بر اثر انس به گناه زشتی‌ها را زیبایی، و اعمال حسنه و زیبا را زشت می‌بیند، و این خطرناکترین مرحله است.


1- تفسیر قرطبی، جلد 10، صفحه 7050- روح‌المعانی، جلد 30، صفحه 73- تفسیر فخر رازی، جلد 31، صفحه 94.

2- اصول کافی، جلد 2 باب الذنوب، حدیث 1.

ص: 356
3- باز در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: «اذا أَذْنَبَ الرَّجُلُ خَرَجَ فِی قَلْبِهِ نُکْتَةٌ سَوْدَاءٌ فَانْ تابَ انْمَحَتْ، وَانُ زادَ زادَتْ حَتّی تَغْلِبَ عَلی قَلْبِهِ فَلا یُفْلِحُ بَعْدَها أَبَدا؛ هنگامی که انسان گناه می‌کند نکته سیاهی در قلب او پیدا می‌شود، اگر توبه کند محو می‌گردد، و اگر بر گناه بیفزاید زیادتر می‌شود تا تمام قلبش را فرا می‌گیرد، و بعد از آن هرگز روی رستگاری را نخواهد دید!».
(1)
روشن است که نخستین شرط رستگاری درک حقایق است، آن‌کس که قلب یعنی عقلش از کار افتاده است چگونه می‌تواند سعادتمند و رستگار شود؟
همین معنا در روایتی از امام باقر علیه السلام با مختصر تفاوتی در تفسیر آیه «کَلّا بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُوْنَ» نقل شده و در آن تعبیر به نقطه سیاه و سفید شده است که بر اثر گناه نقطه سیاه غالب می‌شود و نقطه سفید و نورانی را می‌پوشاند.(2)
4- در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌خوانیم: «کَثْرَةُ الذٌنٌوبِ مُفْسِدةٌ لِلْقَلْبِ؛ کثرت گناهان قلب (عقل) انسان را تباه و فاسد می‌کند».(3)
5- در کتاب خصال در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمده است: «أَرْبَعُ خِصالٍ یُمِتْنَ الْقَلْبِ: الذَّنْبُ عَلَی الذَّنْبِ ...؛ چهار خصلت است که قلب را می‌میراند: گناه بعد از گناه ...».(4)
و لذا برای از میان بردن آثاری که از گناهان بر دل می‌نشیند علاوه بر توبه دستور داده شده است کلمات پیشوایان دین را بخوانند چنانکه در تفسیر «نورالثقلین» از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده است: «تَذاکَروُا وَتَلاقُوا وَتَحَدَّثُوا فَانَّ الْحَدِیْثَ جلاءٌ لِلْقُلُوبِ، انَّ الْقُلُوبَ لَتِرَیْنُ کما یَرِیْنُ السَّیْفُ، وَ جَلائُهُ الْحَدِیْثُ؛ با یکدیگر گفتگو کنید و برادران دینی را ملاقات نمایید و احادیث (پیشوایان دین را) نقل کنید که حدیث مایه جلای دل‌هاست، دل آدمی زنگار می‌گیرد همان‌گونه که شمشیر زنگار می‌گیرد و صیقل آن حدیث است».(5)
6- امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز ضمن خطبه‌ای اشاره به این حقیقت کرده درباره


1- اصول کافی، جلد 2، باب الذنوب، حدیث 13.

2- همان مدرک، حدیث 20، در مجمع البحرین ماده رین نیز همین معنا نقل شده است.

3- درالمنثور، جلد 6، صفحه 326.

4- خصال، جلد 1، صفحه 252، حدیث 65، شبیه همین معنا در درالمنثور، جلد 6، صفحه 326 نیز آمده است.

5- نورالثقلین، جلد 5، صفحه 531، حدیث 23.

ص: 357
گروهی از بیماردلان می‌فرماید: «قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَواتُ عَقْلَهُ وَأَماتَتِ الدُّنْیا قَلْبَهُ وَ وَلَهَتْ عَلَیْها نَفْسُهُ فَهُوَ عَبْدٌ لَها؛ شهوترانی‌ها عقل او را دریده، و دنیا قلبش را میرانده، و نفس او عاشقانه به دنیا کشیده شده، و او برده دنیاست»!
(1)
7- امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل می‌کند که فرمود: «اذا ظَهَرَ الْعِلْمُ وَاحْتُرِزَ الْعَمَلُ وَائْتَلَفَتِ الأَلْسُنُ وَاخْتَلَفَتِ الْقُلُوبُ وَتَقاطَعَتِ الأَرْحامُ هُنالِکَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَّمَهُمْ وَأَعْمَی أَبْصارَهُمْ؛ هنگامی که علم آشکار گردد و عمل کنار رود، زبان‌ها متحد و دل‌ها مختلف باشد، و نسبت به خویشاوندان قطع رحم شود، در این هنگام خداوند آنها را لعن می‌کند، گوش‌هایشان را کر و چشم‌هایشان را کور می‌نماید».(2)
8- این معنا در خصوص بعضی از گناهان نیز مورد تصریح قرار گرفته، چنانکه امیرمؤمنان علی علیه السلام درباره کسانی که جهاد را ترک می‌کنند می‌فرماید: «الْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّلِ ... وَضُرِبَ عَلَی قَلْبِهِ بِالأَ سْهابِ وَأُدِیْلَ الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْییْعِ الْجِهادِ؛ خداوند لباس ذلت بر تن آنها می‌پوشاند و عقل و فهمشان تباه می‌گردد و حق آنها به خاطر تشییع جهاد پایمال می‌شود».(3)
***

11- حجاب کفر و اعراض

اشاره

نخست به این آیات گوش جان فرا دهیم:
1- «تِلْکَ الْقُرَی نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْبائِها وَلَقَدْ جائَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ کَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِ الْکافِرِیْنَ» (اعراف/ 101).
2- «فَبِما نَقْضِهِمْ مِیْثاقَهُمْ وَکُفْرِهِمْ بِآیاتِ اللَّهِ وَقَتْلِهِمُ الأَنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ وُقَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَیْها بُکُفْرِهِمْ فَلا یُؤْمِنُونَ الّا قَلِیْلا» (نساء/ 155).
3- «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیاتِ رَبِّهِ فأَعْرَضَ عَنْها وَنَسِیَ ما قَدَّمَتْ یَداهُ انّا


1- نهج‌البلاغه، خطبه 103.

2- نورالثقلین، جلد 5، صفحه 41، حدیث 63.

3- نهج‌البلاغه، خطبه 27.

ص: 358
جَعَلْنا عَلَی قُلُوبِهِمْ اکِنَّةً یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً وَ انْ تَدْعُهُمْ الَی الْهُدَی فَلَنْ یَهْتَدُوا اذاً أَبَدا» (کهف/ 57).
4- «... وَالَّذِیْنَ لا یُؤْمِنُونَ فِی آذانِهِم وَ قْرٌ وَ هُوَ عَلَیِهْم عَمیً اوْلئِکَ یُنادَوْنَ مِنْ مَکانِ بَعِیْدٍ» (فصلت/ 44).
ترجمه
1- اینها آبادی‌هایی است که اخبار آن را برای تو شرح می‌دهیم، آنها (چنان لجوج بودند که) به آنچه قبلًا تکذیب کرده بودند ایمان نمی‌آوردند، این چنین خداوند بر دل‌های کافران مهر می‌نهد (و بر اثر لجاجت و ادامه گناه حس تشخیص را از آنها سلب می‌کند).
2- به خاطر این‌که پیمانشان را شکستند و آیات خدا را انکار کردند و پیامبران را به ناحق کشتند، و به خاطر این‌که از روی استهزا می‌گفتند: بر دل‌های ما پرده افکنده شده (و سخنان پیامبران را درک نمی‌کنیم مطرود درگاه خدا شدند) آری خداوند به علت کفرشان بر دل‌های آنها مهر زده، و لذا جز عده کمی ایمان نمی‌آورند.
3- چه کسی ستمکارتر است از آنها هنگام یادآوری آیات پروردگارشان از آن روی می‌گردانند، و گناهانی را که انجام داده فراموش می‌کنند، ما بر دل‌هایشان پرده افکنده‌ایم تا نفهمند، و در گوش‌هایشان سنگینی قرار داده‌ایم (تا صدای حق را نشنوند) و لذا اگر آنها را به سوی هدایت بخواند هرگز هدایت نمی‌شوند.
4- ... ولی کسانی که ایمان نمی‌آورند در گوش‌هایشان سنگینی است، و چنان در اشتباهند که گویی نابینا هستند، (صدای حق را نمی‌شنوند) همچون کسانی که از راه دور صدا زده می‌شوند.

تفسیر و جمع‌بندی

چرا گناه حجاب دیده جان است؟

ص: 359
در نخستین آیه مورد بحث، بعد از اشاره به سرگذشت پنج گروه از اقوام پیشین (قوم نوح، هود، صالح، لوط و شعیب) که بر اثر تکذیب آیات الهی، گرفتار عذاب‌های الهی شدند، می‌فرماید: این اقوامی که ما اخبارش را برای تو بازگو می‌کنیم، کسانی نبودند که اتمام حجت بر آنها نشده باشد، بلکه پیامبران با دلایل روشن به سراغ آنها آمدند، ولی آنها بر اثر لجاجت، بر کفر و تکذیب خود اصرار ورزیدند و همین اصرار بر کفر سبب شد که خداوند بر دل‌های آنها مهر نهد، و حس تشخیص را از آنان بگیرد.
جمله: «وَکَذلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِ الْکَافِریْنَ؛ این گونه خداوند بر دل‌های کافران مهر می‌نهد» اشاره به هر کافری نیست، زیرا بسیاری از حق طلبان قبل از شنیدن دعوت انبیا در صف کافران بودند و بعد به صف مؤمنان پیوستند، بلکه منظور کسانی است که در کفر خود اصرار و لجاجت دارند، و همین کفر مانع درک و دید آنها می‌شود شاهد این سخن، جمله:
«فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ» می‌باشد، زیرا این جمله می‌گوید: «آنها هرگز به آنچه قبلًا تکذیب کرده بودند ایمان نمی‌آورند» یعنی چنان متعصبند که هرگز حاضر به تغییر روش و بازگشت از باطل به سوی حق نیستند، در تفسیر المیزان و فخر رازی هر کدام پنج معنا برای این جمله ذکر شده است
(1) ولی ظاهر از مفهوم آیه همان است که در بالا گفتیم.
***
در دوّمین آیه پس از اشاره به خلافکاری‌های جمعی از یهود و دشمنی‌های آنها نسبت به پیامبران خدا می‌فرماید: ما آنها را به خاطر پیمان شکنی و انکار آیات خدا و قتل پیامبران، لعن کردیم و از رحمت خود دور ساختیم، و همچنین به خاطر این‌که از روی استهزا می‌گفتند دل‌های ما در غلاف است و چیزی از سخنان تو، ای موسی نمی‌فهمیم.
قرآن می‌گوید درست است آنها چیزی درک نمی‌کنند این به خاطر آن است که خداوند به سبب کفرشان بر دل‌هایشان مهر نهاده!


1- المیزان، جلد 8، صفحه 215، تفسیر فخر رازی، جلد 14، صفحه 186.

ص: 360
بدیهی است منظور از کفر در این‌جا کفری است آمیخته با لجاجت، کفری است آمیخته با عناد و دشمنی نسبت به انبیا، و کفری است آمیخته با پیمان شکنی‌های پی در پی و استهزای آیات الهی، مسلماً چنین کفری حجاب است، حجابی سخت که اجازه درک حقایق را به انسان نمی‌دهد، و این چیزی است که آنها برای خود پسندیده‌اند، و جبری در کار نیست.
ظاهر این است که منظور آنها از جمله «قُلُوبُنا غُلْفٌ؛ دل‌های ما در غلاف است» استهزا و مسخره آیات الهی و شخص موسی بن عمران است، نه این‌که آنها واقعاً درباره خود چنین اعتقادی را داشته باشند و بگویند ما چنین آفریده شده‌ایم که حقیقتی را درک نمی‌کنیم (آن‌چنان که از بعضی تفسیرها استفاده می‌شود)
(1) ولی خداوند این سخن آنها را جدی گرفته، و به آنها می‌گوید: آری خداوند بر دل‌های شما به واسطه کفر و لجاجتان مهر نهاده و چیزی نمی‌فهمید!
این احتمال نیز داده شده است که منظور از این جمله این است که دل‌های ما ظرف‌هایی مملوّ از علم و دانش است همچون غلافی که شمشیر در آن باشد پس ما نیازی به علم و دانش دیگری نداریم.(2) ولی این احتمال نیز بسیار بعید به نظر می‌رسد.
به این ترتیب در تفسیر آیه سه احتمال ذکر شده که از همه مناسب‌تر معنای اوّل است، در بعضی از تفاسیر در این‌جا روایتی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده که بسیار پر معنا است فرمود: «الطّابَعُ مُعَلَّقٌ بِقائِمَةِ الْعَرْشِ فَاذا انْتُهِکَتِ الْحُرمَةُ وَ عُمِلَ بِالْمَعاصِی واجْتُرِی‌ءَ عَلی اللَّهِ تَعالَی بَعَثَ اللَّهُ تَعالی الطّابعَ فَطَبَعَ عَلی قَلْبِهِ فَلا یَعْقِلُ بَعْدَ ذلِکَ شَیْئاً؛ مهر خداوند به ستون عرش آویخته است، هنگامی که هتک حرمت و عمل به معاصی و جرئت در برابر خداوند صورت گیرد خداوند مهر کننده را می‌فرستد که با آن مهر قلب این شخص را مهر می‌زند و بعد از آن چیزی درک نخواهد کرد».(3)


1- المیزان، جلد 5، صفحه 138، و قرطبی، جلد 3، صفحه 2004.

2- این احتمال در تفسیر فخر رازی، جلد 11، صفحه 87، و تفسیر قرطبی، جلد 3، صفحه 2004، و روح المعانی، جلد 6، صفحه 8 آمده است.

3- روح المعانی، جلد 6، صفحه 8.

ص: 361
قابل ذکر است که «طابع» (بر وزن قابل) به معنای مهر زننده است و «طابَعْ» (بر وزن آتش) به معنای خودِ مهر است و به نظر می‌رسد که حدیث فوق، اوّلی با فتح و دوّمی با کسر باء می‌باشد.
این حدیث بار دیگر این حقیقت را به وضوع ثابت می‌کند که در این موضوع مسأله جبر در کار نیست، بلکه حجاب‌های دل نتیجه اعمال خود انسان است.
***
در سوّمین آیه مورد بحث به عنوان یک استفهام تقریری می‌گوید: آیا از کسانی که آیات الهی را می‌شنوند و اعراض می‌کنند و گناهان خود را به فراموشی می‌سپارند کسی ظالم‌تر پیدا می‌شود؟ ما بر دل‌های این گونه افراد فراموش‌کار لجوج که اصرار بر کفر و انکار و تکذیب دارند پرده می‌افکنیم، تا آن را نفهمند و از فیض و سعادت ایمان محروم گردند، و گوش‌هایشان را از شنیدن صدای حق محروم می‌سازیم، و لذا هرچه دعوت به سوی آن شوند هرگز هدایت نمی‌پذیرند.
و این‌که قرآن آنها را ظالم‌ترین افراد شمرده، دلیلش روشن است، چرا که هم به خویش ظلم می‌کنند و هم به دیگران، و هم در برابر ساحت قدّس خداوند و آیین او ظالمند، بنابراین آیه فوق نه تنها دلالتی بر جبر ندارد که دلیل بر اصل اختیار است.
از نکات جالب این‌که فخر رازی که خود از طرفداران مسلک جبر است هنگامی که به این آیه می‌رسد می‌گوید: آخر این آیه دلیل طرفداران جبر است در حالی که صدر آیه دلیل طرفداران اختیار! سپس می‌افزاید: ما کمتر آیه‌ای در قرآن به نفع یکی از این دو گروه پیدا می‌کنیم مگر این‌که در کنار آن آیه‌ای به نفع گروه دیگر است، و تجربه گواه صدق گفتار ماست، این امتحان شدیدی از سوی خدا برای بندگان است، تا علمای راسخون در علم را از مقلدین جدا سازد!
(1) چه اعتراف عجیبی؟!


1- تفسیر فخر رازی، جلد 21، صفحه 142-/ عجب این‌که آلوسی در روح المعانی هنگامی که این جمله را نقل کرده گفته است: فخر رازی می‌گوید این آیه جزء دلایل قائلین به جبر است و آیه قبل از آن جزء دلایل قائلین به اختیار، در تفسیر المیزان نیز همین مطلب از روح المعانی اخذ شده، در حالی که فخر رازی صدر و ذیل یک آیه را می‌گوید( دقت کنید).

ص: 362
و مطلبی را که باید بر گفتار «فخر رازی» بیفزاییم این است که هرگز آیات قرآن را نمی‌شود جدا از هم مورد توجه قرار داد، تا چه رسد به صدر و ذیل یک آیه، و اگر ما صدر و ذیل آیه مورد بحث را با هم مورد مطالعه قرار دهیم مجموعاً تأکیدی است بر مسأله اختیار، زیرا آغاز آیه می‌گوید اعراض از آیات خدا و انجام گناهان فعل خود انسان است، و اوست که فاعل بالاختیار این امور می‌باشد، و ذیل آن می‌گوید: خداوند کسانی را که در این راه اصرار ورزند مجازات می‌کند و مجازاتش پرده افکندن بر دل‌های آنهاست.
به تعبیر دیگر: خداوند در این گناهان این اثر را آفریده که صفای قلب را از میان می‌برد، قدرت تشخیص را از انسان سلب می‌کند، کجای این سخن می‌تواند دلیل بر جبر باشد؟ اگر سم کشنده است و انسان آگاهانه به سراغ آن برود آیا این تأثیر قهری را می‌توان جبر نام نهاد؟!
آخرین آیه مورد بحث به افراد بهانه جو و لجوجی اشاره می‌کند که گاه می‌گفتند چرا قرآن به زبان عجم نازل نشده؟ تا ما برای آن اهمیّت بیشتری قائل باشیم و فایده آن محدود به قوم عرب نباشد! (و شاید غرضشان این بود که توده مردم از آن چیزی نفهمند و جذب آن نشوند).
قرآن در پاسخ آنها در صدر این آیه می‌گوید: «وَلَوْ جَعَلْناهُ قُرآناً أَعْجَمِیَّا لَقالُوا لَوْلا فُصِّلَتْ آیاتُهُ؛ اگر آن را قرآن عجمی قرار می‌دادیم حتماً می‌گفتند چرا آیاتش روشن نیست؟» و سپس می‌افزودند «ءَأَعْجَمِیٌّ وَ عَرَبِیٌّ؛ آیا قرآن عجمی از پیغمبر عربی درست است»؟!
سپس خدا به پیامبرش دستور می‌دهد: «بگو این برای کسانی که ایمان می‌آورند مایه هدایت و شفاست ولی افراد لجوجی که اصرار بر عدم ایمان دارند گوش‌هایشان سنگین است و حق را نمی‌شنوند، گویی از نقطه دور دستی آنها را صدا می‌زنند، تنها زمزمه‌ای می‌شنوند اما مطلبی از آن عایدشان نمی‌شود».
این آیه نیز به خوبی روشن می‌سازد که بهانه‌جویی‌ها، لجاجت‌ها و اصرار در
ص: 363
کفر حجابی بر گوش جان انسان می‌افکند و بینایی دل را از او می‌گیرد.
(1)

12- حجاب تجاوز و عدوان

اشاره

ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِ رُسُلًا إِلَی قَومِهِمْ فَجاؤُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ کَذلِکَ نَطْبَعُ عَلی قُلُوبِ الْمُعْتَدِیْنَ» (یونس/ 74).
ترجمه
* «سپس بعد از او (بعد از نوح) رسولانی به سوی قومشان فرستادیم، و با دلایل روشن به سراغ آنها آمدند، ولی آنان به چیزی که پیش از آن تکذیب کرده بودند ایمان نیاوردند، این چنین بر دل‌های تجاوزکاران مهر می‌نهیم».

تفسیر و نتیجه:

در سوره یونس قبل از این آیه سرگذشت «نوح» را بیان می‌کند که در میان قوم خود به امر هدایت و انذار برخاست، ولی آنها به تکذیب او پرداختند، اما خداوند آن قوم سرکش را با طوفان هلاک کرد، و مؤمنانی را که همراهش بودند به وسیله کشتی نجات داد و وارثان روی زمین قرار داد.
سپس می‌افزاید: بعد از نوح رسولانی را به سوی اقوامشان فرستادیم هر رسولی به سوی قوم خود آمد و دلایل روشن از معجزات و دلایل منطقی و آیینی که محتوایش بر حقانیتش شهادت می‌داد برای آنها آوردند، ولی آنها سر تسلیم فرود نیاوردند، و همچنان بر تکذیبی که از قبل داشتند پافشاری کردند.
پایان آیه که شاهد سخن ماست می‌فرماید: «این گونه بر دل‌های تجاوزکاران مهر می‌نهیم؛ کَذلِکَ نَطْبَعُ عَلی قُلُوبِ الْمُعْتَدِیْنَ» اشاره به این‌که تجاوزگری و اعتدا حجابی بر دل می‌افکند و مهری بر قلب می‌نهد که انسان هر قدر آیات الهی را


1- جمله« وَ هُوَ عَلیْهِمْ عَمَی را بعضی از مفسّران چنین معنا کرده‌اند که« قرآن سبب نابینایی این گروه می‌شود در حالی که هم ابن منظور در لسان العرب و هم راغب در مفردات تصریح کرده‌اند که جمله عَمی عَلیه به معنای اشْتَبَهَ عَلَیْهِ حَتّی صارَ کَالأَعْمَی است یعنی مطلب چنان بر او مشتبه شد که گویی نابیناست( دقت کنید).

ص: 364
هم ببیند حق را از باطل تشخیص نمی‌دهد.
این مهر الهی که بر دل‌های این گروه تجاوزگر می‌خورد هم ممکن است جنبه مجازات الهی داشته باشد، و هم اثری از آثار ادامه تجاوز، و منظور از تجاوز در این‌جا تجاوز در برابر حق و ادامه عصیان و گناه دشمنی با رسولان الهی است.
جمله «فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا بِه مِنْ قَبْلُ؛ آنها که به چیزی که پیش از آن تکذیب کرده بودند ایمان نیاوردند» اشاره به این است که نخست بعضی از انبیا به سراغ آنان آمدند آنها به تکذیب پرداختند، بار دیگر انبیای دیگری آمدند و دلایل روشنی برای آنها آوردند باز ایمان نیاوردند، و این به خاطر آن بود که عناد و لجاج پرده‌های ضخیمی بر عقلشان افکنده بود.
بعضی نیز گفته‌اند منظور از تکذیب کنندگان همان قوم نوح است که در طوفان از بین رفتند و منظور از قومی که ایمان نیاوردند کسانی هستند که بعد از آنها به وجود آمدند ولی راه قوم تجاوز گر نوح را ادامه دادند.
(1)
(ولی لازمه این تفسیر این است که مرجع‌های ضمیر در جمله‌های «کذبوا» و «لیؤمنوا» متفاوت باشد و این بعید به نظر می‌رسد بنابر این بهتر همان تفسیر اوّل است).
این احتمال نیز داده شده است که منظور اقوامی است که بعد از نوح به وجود آمدند و حقایقی از دعوت انبیای پیشین برای آنها نقل شد و آنها به تکذیب برخاستند، سپس پیامبرانی با بینات آمدند باز هم همان تکذیب را ادامه دادند، به این ترتیب تکذیب اوّل مربوط به مطالبی بوده که به صورت نقل به آنها رسیده بود، و تکذیب دوّم مربوط به مطالبی بوده که خودشان از انبیا دیدند.(2)
این تفسیر نیز مناسب به نظر می‌رسد و جمع میان هر دو تفسیر نیز بعید نیست.

13- حجاب سطحی نگری و ترک تدبر

اشاره



1- مجمع البیان، جلد 5، صفحه 125.

2- روح المعانی، جلد 11، صفحه 143.

ص: 365
1- «وَیَدْعُ الأنْسانُ بالشَّرِ دُعائَهُ بِالْخَیْرِ وَ کانَ الأنْسانُ عَجُولا» (اسراء/ 11).
2- «أَفَلا یَتَدبَّرُونَ الْقَرُآنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقُفالُهَا» (محمّد/ 24).
ترجمه
1- و انسان (وابسته شتابزدگی) به سراغ بدی‌ها می‌رود آن گونه که نیکی‌ها را می‌طلبد.
2- آیا آنها در قرآن تدبر نمی‌کنند یا بر دل‌هایشان قفل نهاده شده است؟!

تفسیر و جمع‌بندی

* قفل‌های سنگین بر دل‌ها!

در نخستین آیه به یکی از علل مهم بی‌ایمانی کافران که عدم مطالعه کافی در امور است اشاره می‌کند، می‌فرماید: آنها به خاطر دستپاچگی و عجله و عدم دقت و تدبر در امور، گاه چنان به دنبال بدی‌ها می‌شتابند که گویی به دنبال خیرات و سعادت‌ها می‌روند، چنان به سوی پرتگاه پیش می‌روند که گویی بهترین محل امن و امان است، و چنان به سوی ننگ و عار می‌دوند که گویی مسیر افتخار است.
یعنی عجله و سطحی نگری و ترک تدبر حجاب بر درک و دید آنها می‌افکند، تا آن‌جا که بدی را نیکی، و بدبختی را خوشبختی، و بیراهه را صراط مستقیم می‌پندارند.
در تفسیر «المیزان» آمده است که منظور از عجول بودن انسان این است که هرگاه چیزی را می‌طلبد با خونسردی به سراغ آن نمی‌رود و پیرامون جهات صلاح و فساد آن اندیشه و تفکر نمی‌کند، تا جهات خیر آشکار گردد و آن را طلب کند، بلکه به محض این‌که چیزی توجه او را به خود جلب می‌کند بی‌مطالعه به دنبال آن می‌رود، و چه بسا شر است و زیان می‌بیند، انسان عجول نمی‌تواند فرقی میان خیر و شر بگذارد و چنان به باطل هجوم می‌برد که گویی

ص: 366
به سوی حق می‌رود.
(1)
در این‌که منظور از «یَدْعُ» (می‌خواند) در این‌جا چیست؟ بعضی از مفسّران گفته‌اند مراد هرگونه طلب کردن است، خواه به لفظ دعا باشد که از خدا بخواهد، یا عملًا به دنبال آن برود، چرا که همه اینها را دعا می‌گویند.(2)
ولی از بعضی از تفاسیر استفاده می‌شود که منظور همان دعا کردن و تقاضا از خدا نمودن است، و لذا در شأن نزول آیه گفته‌اند که این آیه درباره «نضر بن حارث» از مشرکان معروف عرب نازل شد که گفت: «اللّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنا حِجارَةًمِنَ السَّماءِ؛ خداوندا اگر آنچه را محمّد صلی الله علیه و آله و سلم می‌گوید حق است و از ناحیه تو، بارانی از سنگ از آسمان بر سر ما نازل کن» (انفال/ 32). این دعا مستجاب شد و او هلاک گشت.(3)
مرحوم طبرسی در مجمع البیان نیز هر دو تفسیر را ذکر کرده، و ظاهراً مفهوم آیه گسترده است و هر دو را شامل می‌شود.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیه می‌خوانیم که فرمود: «وَاعْرِفْ طَرِیْقَ نَجاتِکَ وَهَلاکِکَ، کَیْ لا تَدْعُوا اللَّهَ بِشَیٍ عَسی فِیْهِ هَلاکُکَ وَأَنْتَ تُظُنُّ أَنَّ فِیْهِ نَجاتُکَ، قالَ اللَّهُ تَعالی وَیَدْعُ الأَنْسانُ بِالشَّرِ دُعائَهُ بِالْخَیْرِ وَ کانَ الأَنْسانُ عَجُولًا؛
راه نجات و هلاک خود را (با دقت و بررسی کامل) بشناس، مبادا چیزی از خدا طلب کنی که هلاک تو در آن است، در حالی که گمان می‌کنی مایه نجات توست، خداوند متعال می‌فرماید:
انسان شر را آن گونه طلب می‌کند که خیر را می‌طلبد و انسان عجول است».(4)
در حدیث دیگری آمده است که حضرت آدم به فرزندان خود چنین نصیحت کرد: «کُلَّ عَمَلٍ تُریْدُونَ أَنْ تَعْمَلُوا فَقِفُوا لَهُ ساعةً فَانِّی لَوْ وَقَفْتُ ساعةً لَمْ یَکُنْ أَصابَنِی ما أَصابَنِی!؛ هر کاری را که می‌خواهید انجام دهید ساعتی درنگ و اندیشه کنید، چرا که اگر من


1- المیزان، جلد 13، صفحه 51( با تلخیص).

2- همان مدرک، صفحه 50- و از آن‌جا که باء در« بالشر و بالخیر» باء صله است معنای جمله این می‌شود یدع الشر کدعائه الخیر.

3- تفسیر قرطبی، جلد 6، صفحه 3841 و فخر رازی، جلد 20 صفحه 162.

4- نورالثقلین، جلد 3، صفحه 141.

ص: 367
ساعتی تامل و اندیشه کرده بودم آنچه بر سرم آمد، نمی‌آمد»!
(1)
و به همین جهت عرب عجله را «أُمُّ النَّداماتِ» (مادر پشیمانی‌ها) نام نهاده است!
و نیز گفته‌اند: «عجله از شیطان است مگر در شش مورد: ادای نماز، هنگامی که وقت داخل شود، دفن میّت هنگامی که حضور به هم رساند، تزویج دختر بکر هنگامی که بالغ گردد، و ادای دین هنگامی که وقتش فرا رسد و اطعام میهمان هنگامی که وارد شود و تعجیل در توبه هنگامی که گناهی از او سرزند».
در این‌که منظور از جمله «وَکانَ الأنْسانُ عَجُولا» و جمله‌های دیگری از این قبیل در آیات قرآن مجید که نقاط ضعف مهمی را برای طبیعت انسان می‌شمرد چیست؟ در تفسیر نمونه گفته‌ایم که منظور انسان‌هایی است که تحت تربیت مربیان الهی قرار نگرفته‌اند و به صورت خودرو بار آمده‌اند، نه انسان‌های تربیت یافته و مهذب.
***
در دوّمین آیه مورد بحث سخن از گروهی از منافقان لجوج است که در آیات قبل آنها را به عنوان کوردلان، و نابینایانی، معرفی کرده که اگر به حکومت رسند بر هیچ کس رحم نخواهند کرد و آنها رانده شدگان درگاه خدایند، سپس در این آیه می‌گوید: «آیا آنها در آیات قرآن تدبر نمی‌کنند تا حقیقت را دریابند، یا بر دل‌های آنها قفل نهاده شده است؟ نه یک قفل که قفل‌ها، و با وجود این قفل‌ها چگونه توانایی بر درک حقیقت دارند؟!
در این‌که «امْ» در این‌جا متصله است یا منقطعه در میان مفسّران گفتگو است.(2) اگر متصله باشد معنای آیه چنین می‌شود: آیا آنها در قرآن تدبر نمی‌کنند یا بر دل‌های آنها قفل‌ها است، و اگر منقطعه باشد معنای آیه چنین می‌شود: آیا آنها در قرآن تدبر نمی‌کنند، نه، بلکه بر دل‌هایشان قفل‌هاست.
و در هر صورت دلیل بر این است که میان «تدبر» و «حجاب بر دل‌ها» تضادی


1- روح البیان، جلد 5، صفحه 137.

2- آلوسی در روح المعانی از سیبویه نقل می‌کند که ام متصله است، و از ابوحیان و گروهی‌دیگر نقل می‌کند که منقطعه است( جلد 26، صفحه 67).

ص: 368
وجود دارد و آن را می‌توان اشاره‌ای به حجاب بودن ترک تدبر دانست.
در تفسیر «فی ظلال القرآن» آمده است، طبق این آیه تدبر در قرآن حجاب‌ها را از بین می‌برد، روزنه‌های دل را باز می‌کند، نور معرفت بر قلب جاری می‌سازد، افکار را به حرکت در می‌آورد، عقل‌ها را به جوشش وا می‌دارد، درون را خالص، و روح را زنده و روشن و نورانی می‌سازد.
(1)
در این‌که چرا «قلوب» در این ایه به صورت نکره ذکر شده؟ جمعی از مفسّران گفته‌اند دو دلیل می‌تواند داشته باشد: نخست این‌که وضع وحشتناک دل‌های آنها را مشخص کند که دل‌هایی است نکره و ناشناخته، پر قساوت و ظلمانی.
دیگر این‌که منظور قلوب گروهی از آنان است، زیرا همه آنها هنوز به مرحله‌ای نرسیده‌اند که درک و دیدشان به کلی از کار بیفتد و قفل‌ها بر دل‌هایشان قرار گیرد.
ذکر «اقفال» به صورت جمع اشاره به حجاب‌های گوناگونی است که بر دل‌هایشان افتاده، مانند نفاق و عناد و لجاجت و خودخواهی و غرور.
این نکته نیز قابل توجه است که «ترک تدبر» و «حجاب دل» روی یکدیگر تأثیر متقابل دارند. هریک نسبت به دیگری می‌تواند در یک مرحله علت و در مرحله دیگر معلول باشد، گاه ترک تدبر سبب تاریکی قلب می‌شود، و گاه تاریکی قلب سبب ترک تدبر بیشتر می‌گردد.
این سخن را با حدیثی از امام باقر علیه السلام پایان می‌دهیم، می‌فرماید:
«قاریان و خوانندگان قرآن سه گروهند: گروهی آن را می‌خوانند و سرمایه خود قرار داده و به وسیله آن شاهان را می‌دوشند! و آن را وسیله برتری جویی بر مردم قرار می‌دهند!
و گروهی قرآن را می‌خوانند و تنها الفاظ آن را حفظ می‌کنند و حدودش را ضایع می‌سازند، و آن هرگز به هدف نمی‌رسند، خدا امثال آنها را در میان حاملان قرآن زیاد نکند!


1- فی ظلال القرآن، جلد 7، صفحه 462.

ص: 369
و گروهی دیگر قرآن را می‌خوانند و دوایش را بر دردهای قلبشان می‌نهند، با آن شب بیدار می‌مانند (و عبادت می‌کنند) و روز را تشنه می‌مانند و روزه می‌گیرند، به وسیله آن در مساجدشان قیام می‌کنند، و از بستر برمی‌خیزند، خداوند عزیز جبار به وسیله آنها بلاها را دفع می‌کند و با آنان بر دشمنانش هجوم می‌برد، و به خاطر آنان خداوند باران از آسمان نازل می‌کند، ولی به خدا سوگند این گونه قاریان قرآن از کبریت احمر (گوگرد سرخ) کمیاب ترند (فَوَاللَّهِ لَهؤُلاءِ فِی قُرّاءِ الْقُرآنِ أَعَزُّمِنَ الْکِبْرِیْتِ الأَحْمَرِ)
(1)

14- حجاب ارتداد

اشاره

نخست به آیه زیر گوش جان فرا می‌دهیم:
«اتَّخَذُوا ایْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیْلِ اللَّهِ انَّهُمْ ساءَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ- ذلِکَ بِانَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا فَطُبعَ عَلَی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُوْنَ» (منافقون/ 2 و 3).
«آنها (منافقان) سوگندهایشان را سپر ساخته‌اند تا مردم را از راه خدا باز دارند، آنها کار بدی انجام می‌دهند- این به خاطر آن است که نخست ایمان آوردند، سپس کافر شدند- لذا بر دل‌های آنها مهر نهاده شده است به همین دلیل چیزی نمی‌فهمند».

تفسیر و توضیح

این آیات ناظر به حال منافقان است، گرچه نفاق خود یکی از حجاب‌های معرفت است ولی قرآن در این‌جا تکیه بر مطلب دیگری می‌کند، می‌گوید: آنها در آغاز ایمان آوردند، سپس راه کفر را پیش گرفتند لذا بر دل‌هایشان مهر نهاده شد، به گونه‌ای که قادر به درک حقیقتی نیستند.
در این‌که آنها چه اشخاصی بودند؟ گروهی از مفسّران معتقدند آنها گروهی بودند که ظاهراً ایمان آوردند ولی در باطن کفر می‌ورزیدند.


1- اصول کافی، جلد 2، صفحه 627 کتاب فضل القرآن، باب النوادر، حدیث 1.

ص: 370
در حالی که ظاهر آیه نشان می‌دهد که آنها در آغاز حقیقتاً مؤمن شدند بعد راه کفر را پیش گرفتند، اما کفری توأم با نفاق و پنهان کاری، زیرا تعبیر به «ثُمَّ» نشان می‌دهد که کفر آنها بعد از ایمان صورت گرفته، نه همراه با ایمان که یکی ظاهری باشد و دیگر باطنی، و به این ترتیب آیه سخن از حجاب ارتداد به میان آورده است.
و جای تعجب نیست که وقتی انسان طعم ایمان را چشید و نشانه‌های حقانیت آیین خدا را مشاهده کرد اگر راه کفر پیش گیرد، آن هم کفر توأم با نفاق، خداوند بر عقل و فکر او پرده بیفکند، و بر قلبش مهر نهد.
اگر کسی از اوّل حق را تشخیص نداده ممکن است عذری داشته باشد، اما هرگاه بعد از شناخت حق و ایمان آوردن به آن پشت پا زند غالباً دلیل بر عناد و لجاجت اوست، و خداوند نعمت معرفت را از چنین انسانی می‌گیرد و حجابی بر قلبش فرو می‌افکند.
البتّه هیچ دلیلی نداریم که همه منافقان از آغاز کار بی‌ایمان باشند، بلکه گروهی هستند که در آغاز واقعاً ایمان می‌آورند همان گونه که در سوره توبه آیه 74 نیز آمده است: «وَکَفَروُا بَعْدَ اسَلامِهْم؛ آنها بعد از قبول اسلام کافر شدند» و این ارتداد توأم با لجاجت حجابی است بر دل‌ها.
بار دیگر تکرار می‌کنیم که این معنا هرگز دلیل بر جبر نخواهد بود، چرا که مقدمات آن محرومیت از مشاهده حق را خودشان فراهم ساخته‌اند.

15- حجاب دروغ و افترا

اشاره

قبلًا به این آیات گوش جان فرا می‌دهیم:
1- «الَمْ تَرَ الَی الَّذِیْنَ أوتُوانَصِیْباً مِنَ الْکِتابِ یُدْعَوْنَ الی کِتابِ اللَّهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ ثَمَّ یَتَوَلّی فَرْیقٌ مِنْهُمْ وَهُمْ مُعْرِضُونَ- ذلِکَ بِانَّهُمْ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ الّا ایّاماً مَعْدُوْداتٍ وَغَرَّهُمْ فِی دیْنِهِمْ ما کانُوا یَفْتَرُوْنَ» (آل‌عمران/ 23 و 24).
2- «وَلَقَدْ مَکَّناهُمْ فِیْما انْ مَکَّنا کُمْ فِیْهِ وَجَعَلْنا لَهُمْ سَمْعاً وَ أَبْصاراً وَافْئِدةً فَما

ص: 371
أَغْنی عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَلا ابْصارُهُمْ وَ لا افْئِدَتُهُمْ مِنْ شَئیٍ اذْ کانُوا یَجْحَدُوْنَ بِآیاتِ اللَّهِ وَحاقَ بِهِمْ ما کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُوْنَ» (احقاف/ 26).
ترجمه
1- آیا ندیدی کسانی را که بهره‌ای از کتاب (آسمانی) داشتند و دعوت به سوی کتاب الهی شدند تا در میان آنها داوری کند (ولی آنها با علم و آگاهی) پشت کردند در حالی که (از قبول حق) اعراض داشتند- این عمل به خاطر آن است که می‌گفتند: جز چند روزی آتش (دوزخ) به ما نمی‌رسد (و مجازات ما به واسطه امتیازی که بر اقوام دیگر داریم بسیار محدود است) و این افترا (و دروغی را که به خدا بستند) آنها را در دینشان مغرور ساخته بود.
2- ما به آنها (قوم عاد) قدرتی دادیم که به شما ندادیم، و برای آنها گوش و چشم و قلب قرار دادیم (اما به هنگام نزول عذاب) نه گوش‌ها و چشم‌ها، و نه عقل‌هایشان برای آنها سودی نداشت، چرا که پیوسته آیات خدا را انکار می‌کردند و سرانجام آنچه را استهزا می‌کردند بر آنها وارد شد.

تفسیر و جمع‌بندی

* فریبندگی دروغ

جمعی از مفسّران در شأن نزول آیه اوّل گفته‌اند:
مرد و زنی از یهود مرتکب زنای محصنه شده بودند، و با این‌که در تورات، دستورات مجازات «رجم» درباره چنین اشخاصی داده شده بود، آنها از اجرای این حد سرباز زدند، چرا که مرتکبان گناه از طبقه اشراف بودند، کسی پیشنهاد کرد که در این زمینه به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مراجعه کنند، به این امید که مجازات خفیفی درباره آنها، تعیین شود.
ولی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز همان مجازات را دستور داد، و هنگامی که مورد اعتراض آنان واقع شد، فرمود: تورات فعلی شما را به داوری می‌طلبم، آنها پذیرفتند و ابن صوریا از دانشمندان آنها بود، برای این کار به داوری طلبیده شد، اما او به

ص: 372
هنگام قرائت تورات، این قسمت را نخواند، و عبداللَّه بن سلام مسلمانی که قبلًا بر آیین یهود بود، پرده از راز او برداشت!
قرآن می‌گوید: «آیا ندیدی کسانی را که بهره‌ای از کتاب الهی داشتند، هنگامی که برای داوری به این کتاب، دعوت می‌شوند سر پیچی و اعراض می‌کنند.
بعد می‌فرماید: «این به خاطر آن است که خود را از عذاب الهی در امان می‌دانستند و می‌گفتند جز چند روز، آتش دوزخ به ما نمی‌رسد سرانجام افترایها و دروغهایشان آنها را فریب داد، و از معرفت باز داشت.
«یفترون» از ماده «افترا» در اصل از ریشه «فری» (بر وزن نهی) به معنای بریدن پوست به منظور اصلاح گرفته شده، ولی هنگامی که به صورت «افراء» (باب افعال) به کار می‌رود، به معنای بریدن به منظور فساد است، و «افترا» هم بریدن به منظور اصلاح و هم فساد را شامل می‌شود هر چند غالباً در مورد افساد و خرابکاری به کار می‌رود، این واژه در مورد دروغ و شرک و ظلم نیز به کار رفته است.
(1)
«غَرّهم» از ماده «غرور» در اصل از غُرّ (بر وزن حُرّ) به معنای اثر آشکار چیزی است لذا اثری که در پیشانی اسب است «غره» نامیده می‌شود، و هنگامی که پارچه را طوری تا کنند که اثر تا کردن در آن آشکار گردد این تعبیر در مورد آن به کار می‌رود، سپس این واژه در مورد فریب دادن به کار رفته گویی طرف مقابل را همچون پارچه‌ای تا می‌کند.(2)
و «غَرور» بر وزن «شَرور» به معنای هر شخص یا چیزی است که انسان را فریب دهد، به معنای شیطان فریبکار نیز به کار می‌رود.(3)
در این‌که چگونه دروغ و افترا ممکن است انسان را فریب بدهد و از معرفت حقایق باز دارد بعضی چنین گفتند: «انسان در اعمال و افعال خود براساس حالات و ملکات نفسانی و صورت‌های ذهنی که نفس او آنها را زینت داده


1- مفردات راغب ماده فری.

2- مفردات راغب ماده غرور.

3- لسان العرب ماده غرور.

ص: 373
است، گام بر می‌دارد، نه براساس علم و درک خود، همان‌گونه که بسیاری از افراد معتاد به مواد مخدر با علم و آگاهی به ضرر این امور و این‌که استعمال چنین موادی شایسته انسان نیست، به سراغ آن می‌روند، چرا که حالت و ملکه نفسانی آنها این امور را لذتبخش نشان داده، و جاذبه برای آنها ایجاد کرده است، به گونه‌ای که مجالی برای تفکر و اجتناب باقی نمانده!
به تعبیر دیگر این گونه افراد گاهی آن قدر دروغ را تکرار و به خود تلقین می‌نمایند که تدریجاً باور می‌کنند و به آن مطمئن می‌شوند، همان‌گونه که روانشاسان گفته‌اند تلقین گاهی اثر علم و یقین دارد، لذا تلقین مکرر دروغ در امور دین، آنها را فریفته و از تسلیم در برابر خداوند و خضوع در مقابل حق باز می‌داشت.
(1)
این سخن تجربه شده است که گاه افرادی دروغی می‌گویند و در آغاز می‌دانند دروغ و افترا است، ولی با تکرار آن کم کم به شک می‌افتند که شاید راست باشد! و باز با ادامه این دروغ تدریجاً باور می‌کند که خبری است، و به این ترتیب تکرار و ادامه دروغ سبب اعتقاد به امور غیر واقعی و فریب انسان و حجابی در برابر دیدگان او می‌شود.
بنابراین نوبتی برای تفسیر کسانی که گفته‌اند دروغگویان گروهی از یهود بودند و فریب خوردگان گروهی دیگر، نمی‌رسد.
***
دوّمین آیه اشاره به قوم «عاد» می‌کند، قوم نیرومندی که در سرزمین «احقاف» بودند (در جنوب جزیره عربستان و بعضی آن را منطقه‌ای در شمال جزیره دانسته‌اند) و بر اثر تکذیب پیامبرشان «هود» و ظلم و فساد فراوان به تند باد مرگباری گرفتار و نابود شدند.
این آیه می‌گوید: ما به آنها قدرتی بیش از شما دادیم، چشم و گوش و عقل نیز داشتند، ولی انکار آیات الهی و تکذیب پیامبران پرده‌ای بر چشم و گوش و


1- المیزان، جلد 3، صفحه 132.

ص: 374
عقل آنها افکند، و این وسائل معرفت به حال آنها مفید واقع نشد، و سرانجام همان عذاب‌هایی را که به باد استهزا می‌گرفتند، دامانشان را گرفت.
این آیه نیز تأکید می‌کند که تکذیب و انکار پی در پی آیات الهی، سبب شد که این قوم درک و معرفت را از دست دهند، چشم‌ها ظاهراً باز و گوش‌ها شنوا، و از نظر فکری نیز ظاهراً عاقل بودند، ولی در واقع پرده‌ای روی آنها افتاده بود، و لذا این وسائل و ابزار و منابع شناخت به حال آنها سودی نبخشید و عذاب الهی آنها را در هم کوبید و نابود ساخت.
«یَجْحَدُوْنَ» از ماده «جُحُودْ» در اصل به معنای نفی کردن چیزی است که انسان به آن یقین دارد، یا اثبات چیزی که به نفی آن ایمان دارد، و به تعبیر دیگر انکار واقعیت‌ها از روی عمد و آگاه است.
(1)
تجربه نشان می‌دهد که اگر انسان به چنین کاری ادامه دهد، کم کم مسائلی را که قطع به آن داشت، شکل مشکوک به خود می‌گیرد، و اگر باز هم ادامه دهد تشخیص او دگرگون می‌شود و باطل را واقعیت می‌پندارد.
این کار یعنی انکار واقعیت‌ها توأم با آگاهی سرچشمه‌های مختلفی ممکن است داشته باشد: گاه از لجاجت ناشی می‌شود، گاه از تعصب، گاه از کبر و غرور، گاه از علاقه به حفظ منافع مادی که به خاطر آشکار شدن حقیقتی به خطر می‌افتد، و گاه به خاطر شهوات دیگر، ولی به هر حال این اثر را دارد که بر اثر تداوم حجابی برای عقل و فطرت می‌شود و تشخیص را وارونه می‌کند.

16- حجاب ضخیم پندار

اشاره

پیروی از گمان‌های بی‌اساس و پندارهای باطل و خیالبافی نیز تدریجاً عقل آدمی را دگرگون می‌سازد، و او را از معارف ناب و خالص منحرف می‌کند و پرده بر چشم و گوش او می‌افکند.


1- مفردات راغب ماده جحد- جوهری نیز می‌گوید:« الجُحُوْدُ: الْانْکارُ مَعَ الْعِلْمِ»- مجمع البحرین نیز همین معنا را در ماده جحد ذکر کرده است.

ص: 375
اکنون با هم به آیه زیر گوش جان فرا می‌دهیم:
«وَحَسِبُوا الّا تَکُونَ فِتْنَةٌ فَعَمُوا وَصَمُّوا ثُمَّ تَابَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ ثُمَّ عَمُوا وَصَمُّوا کَثِیْرٌ مِنْهُمْ وَاللَّهُ بَصِیْرٌ بِما یَعْمَلُونَ» (مائده/ 71).
ترجمه:
و گمان کردند مجازاتی در کار نخواهد بود، لذا (از دیدن حقائق و شنیدن سخنان حق) نابینا و کر شدند، سپس (بیدار گشتند) و خداوند توبه آنها را پذیرفت، دگر بار (بخواب غفلت فرو رفتند و) بسیاری از آنها کور و کر شدند، و خداوند به آنچه انجام می‌دهند، داناست».

تفسیر و جمع‌بندی

این آیه ناظر به حال گروهی از یهود است که با خدا پیمان بسته بودند که در برابر دعوت انبیا و فرمان‌های او سر تعظیم فرود آورند ولی آنها هر زمان پیامبری دستوری بر خلاف هوای نفسشان می‌آورد در برابر او قیام می‌کردند و حتی گروهی را کشتند.
آیه در ادامه این بحث می‌فرماید: آنها گمان می‌کردند مجازاتی در کار نیست گمان باطلی که از حب ذات و کبر و غرور برخاسته بود، گمان باطلی که شیطان و هوای نفس به آن دامن می‌زد، و این گمان باطل و خیال خام پرده بر چشم و گوش آنها انداخت، نه سرنوشت دردناک اقوام دیگر را که آثاری از آنها در جهان باقی مانده، با چشم خود دیدند، و نه آنچه را در تاریخ آنها نقل می‌شد، با گوش شنیدند، و به این ترتیب این دو ابزار مهم شناخت یعنی چشم و گوش را عملًا از دست دادند، و خود را از عذاب الهی در امان شمردند.
اما بعد از مدتی متوجه خطای خویش شده را توبه پیش گرفتند، و از آن‌جا که لطف خداوند بیکران است توبه آنها را پذیرفت.
بار دیگر همان پندارهای خام و امتیازات بی‌دلیلی که برای خود بر سایر اقوام قایل بودند (تا آن‌جا که خود را فرزندان خدا! می‌نامیدند) پرده بر روی چشم و

ص: 376
گوش آنها افکند و مجدداً بسیاری از آنها کور و کر شدند و رانده درگاه خداوند.
این آیه به روشنی نشان می‌دهد که گمان‌های باطل مخصوصاً گمان ایمن بودن از عذاب الهی حجابی است بر چشم و گوش انسان.
بنابراین منظور از جمله «فعموا و صموا؛ پس آنها نابینا و کر شدند» این است که چشمشان آیات الهی و آثار بازمانده از اقوام پیشین را ندید، و گوششان مواعظ را نمی‌پذیرفت.
بدیهی است تنها با یک یا چند مرتبه پیروی از خیال بی‌اساس و پندار باطل چنین حالتی پیدا نمی‌شود، بلکه تکرار و تداوم آن، این پیامدهای دردناک را به دنبال دارد.
در این‌که تکرار این جمله آن هم با ذکر کلمه «ثم» که معمولًا دلالت بر فاصله زمانی دارد برای چیست؟ مفسّران درباره آن گفتگو بسیار کرده‌اند.
بعضی گفته‌اند اشاره به دو سرگذشت مختلف است که برای بنی‌اسرائیل پیش آمد یکی به هنگامی که اهل بابل به آنها حمله کردند، و دیگر به هنگامی که ایرانیان و رومیان به آنان حمله ور شدند و حکومت آنها را بر باد دادند
(1) که شرح آن در آغاز سوره بنی‌اسرائیل در تفسیر نمونه بیان کردیم.
بعضی نیز گفته‌اند که جمله اوّل اشاره به زمان زکریا و یحیی و عیسی است که بنی‌اسرائیل در مقام مخالفت با این پیامبران برآمدند، و جمله دوّم اشاره به مخالفت‌های آنها با شخص پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و انکار نبوت و رسالت او است.(2)
بعضی نیز گفته‌اند که جمله اوّل نشان می‌دهد که خداوند متعال به خاطر این پندار باطل که آنها ملتی برگزیده خدا هستند و هر کاری انجام دهند مجازات نخواهند شد آنها را از رحمت خویش دور ساخت و کور و کر شدند، ولی بار دیگر لطف و رحمتش شامل حال آنها گردید و این پندار باطل را از قلب آنها


1- المنار، جلد 6، صفحه 481.

2- در تفسیر فخر رازی، جلد 12، صفحه 57، و روح المعانی، جلد 6، صفحه 184، این تفسیر به عنوان یک احتمال ذکر شده است.

ص: 377
برکند، و چشم و گوش قلبشان را بینا و شنوا ساخت، تا به این حقیقت توجه کردند که آنها نیز بندگانی از بندگان خدا هستند و امتیازی جز به تقوی نخواهند داشت.
ولی این حالت بیداری و آگاهی ادامه نیافت، باز گروهی گرفتار همان پندارهای غلط امتیاز نژادی شدند و دگر بار خداوند پرده بر گوش و چشمشان افکند.
(1)
جمع میان این تفاسیر نیز بعید نیست، و نتیجه همه آنها یک چیز است و آن اینکه پندارهای باطل (همانند آنچه یهود از امتیازات دروغین برای خود قایل بودند) تدریجاً روی عقل و شعور و درک و دید انسان اثر می‌گذارد و او را منحرف می‌سازد، در آغاز که ریشه‌دار نشده است ممکن است بیدار شود و باز گردد اما وقتی این خیالات خام در وجود انسان ریشه دواند بازگشت برای او ناممکن می‌شود.


1- المیزان، جلد 6، صفحه 71.

ص: 378

حجاب‌های برونی

17- حجاب رهبران فاسد و گمراه

اشاره

اشاره
حجاب‌های برونی، حجاب‌هایی هستند ماورای صفات و اعمال خود انسان که روی عقل و درک و حس تشخیص او اثر می‌گذارند و مانع معرفت و شناخت حقایق می‌شوند، آنها نیز متعددند و طیف وسیع و گسترده‌ای را تشکیل می‌دهند که قرآن در آیات مختلف به طرز بسیار جالبی به آنها اشاره کرده است.
1- «وَقالُوا رَبَّنا انّا اطَعْنا سادَتَنا وکُبَرائَنا فَاضَلُّونا ألسَّبِیلَاْ- رَبَّنا آتِهِم ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیْراً» (احزاب/ 67 و 68).
2- «وَلَوْتَرَی اذِ الظّالِمُوْنَ مَوقُوْفُوْنَ عِنْدَرَبَّهِمْ یَرْجِعُ بعْضُهُمْ الی بَعْضٍ الْقَوْلَ یَقُوْلُ الَّذِیْنَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِیْنَ اسْتَکْبَرُوا لَوْلا انْتُمْ لَکُنّا مُؤْمِنِیْنَ- قالَ الَّذِیْنَ اسْتَکْبَرُوا لِلَّذِیْنَ اسْتُضْعِفُوا أَنَحْنُ صَدَدْنا کُمْ عَنِ الْهُدَی بَعْدَ اذ جائَکُم بَلْ کُنْتُمْ مُجْرِمِیْنَ» (سبأ/ 31 و 32).
3- «قالَ ادْخُلُوا فِی امَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ مِنَ الْجِنِّ وَالأنْسِ فِی النّارِ کُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها حَتّی ادا اذّا رَکُوْا فِیْها جَمِیْعاً قالَتْ اخْریهُمْ لِاوْلیهُمْ رَبَّنا هَؤَلاءِ اضَلُّونا فَآتِهِم عَذاباً ضِعْفاً مِنَ النّارِ قالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَلکِنْ لا تَعْلَمُونَ» (اعراف/ 38).
ترجمه
1- و می‌گویند: پروردگارا! ما از رؤسا و بزرگان خود اطاعت کردیم و آنها ما را گمراه ساختند- پروردگارا! آنها را عذاب، دو چندان ده، و آنها را لعن بزرگی فرما.
2- اگر هنگامی که این ستمگران در پیشگاه پروردگارشان (برای حساب و

ص: 379
جزا) بازداشت شده‌اند آنها را ببینی که هر کدام گناه خود را به گردن دیگری می‌اندازد تعجب خواهی کرد، در این حال مستضعفان به مستکبران می‌گویند: اگر شما نبودید ما مؤمن بودیم.
اما مستکبران به مستضعفان پاسخ می‌دهند: آیا ما شما را از هدایت بازداشتیم بعد از آن که به سراغ شما آمد (و آن را به خوبی دریافتید) بلکه شما خود مجرم بودید.
3- (خداوند به آنها) می‌گوید: داخل شوید در صف گروه‌های مشابه خود از جن و انس در آتش، هر زمان گروهی وارد می‌شوند گروهی دیگری را لعن می‌کنند تا همگی با ذلت در آن قرار گیرند، (در این هنگام) گروه پیروان درباره پیشوایان خود می‌گویند: خداوندا اینها بودند که ما را گمراه ساختند، پس کیفر آنها را از آتش دو برابر کن خداوند می‌گوید هر کدام (از شما) عذاب مضاعف است ولی نمی‌دانید!

تفسیر و جمع‌بندی

مشاجره دوزخیان!

نخستین بخش از آیات فوق حال گروهی از کفار دوزخی را بیان می‌کند که وقتی نتیجه کار خود را می‌بینند به پیشگاه خدا عرصه می‌دارند: این سرنوشت شوم را، ما بر اثر پیروی از روسا و بزرگترهای خود پیدا کردیم، آنها بر ما مسلط بودند و قیادت فکری ما را در اختیار داشتند، ما نیز به آنها تکیه کردیم و گمراه شدیم، پروردگارا! عذابشان را دو چندان کن (عذابی بر کفرشان و عذابی بر گمراه کردن ما) و آنها مورد لعن کبیر قرار ده.
آنها می‌خواهند به این صورت خود را تبرئه کنند ولی درست است که رؤسای گمراه نقش مؤثری در انحراف آنها داشتند اما این هرگز به معنای سلب مسؤولیت از آنها نخواهد بود.
درست است که وسوسه این پیشوایان فاسد و رهبری زعمای ضال و مضل

ص: 380
حجابی بر عقل و فکر آنها افکند، ولی مقدمات این کار را خودشان فراهم ساختند، چرا که در بست تسلیم آنها گشتند بی‌آن‌که صلاحیتشان را برای رهبری احراز کرده باشند.
در این‌که آیا واژه «سادتنا» و «کبرائیا» دو مفهوم مختلف دارد یا نه؟ در میان مفسّران گفتگو است.
جمعی معتقدند که «سادتنا» اشاره به پادشاهان و سلاطینی است که بر شهرها و کشورها مسلط بودند، و «کبرائنا» اشاره به رؤسای محلی و منطقه‌ای است که اطاعت گروه اوّل را به جای اطاعت خدا، و اطاعت گروه دوّم را به جای اطاعت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم قرار دادند، بنابراین اوّلی از قدرت بیشتری برخوردار است، و به همین دلیل در عبارت مقدم داشته شده.
بعضی نیز اوّلی را اشاره به پادشاهان و صاحبان قدرت دانسته‌اند، و دوّمی به کسانی که از نظر سنی بزرگترند، و مردم به همین دلیل از آنها تبعیت می‌کنند.
بعضی نیز احتمال داده‌اند که هر دو یک معنا دارد و تأکید است.
(1)
معنای اخیر مناسب‌تر به نظر می‌رسد.
این نکته نیز قابل توجه است که «سادة» جمع «سیّد» و سید به معنای کسی است که سرپرستی «سواد» (جمعیت انبوهی) را به عهده دارد (جمعیت انبوه را نیز از این رو «سواد» گویند که از کثرت به سیاهی می‌زند) سپس به هر شخص بزرگی کلمه «سید» اطلاق شده است.
***
در آیه دوّم نیز سخن از کفار ستمگری است که در قیامت در دادگاه عدل الهی حاضر می‌شوند و هر کدام می‌خواهند گناه خویش را به گردن دیگری بیندازند، در این حال، «مستضعفین» یعنی افراد بی‌خبری که چشم و گوش بسته دنباله‌رو دیگران بوده‌اند رو به «مستکبرین» یعنی سلطه جویان ظالم که با دادن خط


1- به تفسیر روح المعانی، جلد 22، صفحه 87، و تفسیر المیزان، جلد 16، صفحه 369، و تفسیر فخر رازی، جلد 25، صفحه 232، مراجعه شود.

ص: 381
فکری شیطانی، دیگران را گمراه کردند، نموده، می‌گویند: اگر وسوسه‌های فریبنده و شیطنت‌آمیز شما نبود ما در صف مؤمنان بودیم، شما ما را شستشوی مغزی دادید و ناآگاهانه به دنبال خود کشاندید و آلت دست خود ساختید و وسیله نیل به هوس‌های شیطانی، و اکنون می‌فهمیم چقدر در اشتباه بودیم.
البتّه مستکبران نیز خاموش نمی‌مانند در جواب می‌گویند: چگونه ما شما را از هدایت باز داشتیم؟ در حالی که پیامبران گفتنی‌ها را گفتند و به قدر کافی اتمام حجت کردند، اشتباه می‌کنید، ما مسؤل گمراهی شما نیستیم، خود شما گناهکار بودید که با داشتن اراده و اختیار سخنان منطقی انبیا را رها کرده و به دنبال گفتار بی‌اساس ما افتادید!
***
سوّمین آیه نیز به درگیری «پیشوایان» و «پیروان» گمراه در دوزخ اشاره می‌کند که هر گروهی وارد می‌شوند دیگری را لعن و نفرین می‌کنند، و او را مسؤل بدبختی‌های خویش می‌شمرند، پیروان گمراه به پیشگاه خداوند عرضه می‌دارند: این اغوا گران بودند که ما را گمراه ساختند، عذابشان را مضاعف فرما! عذابی به خاطر گمراهی خودشان و عذابی به خاطر گمراه ساختن ما!
ولی خداوند خطاب می‌کند که هر دو گروه عذاب مضاعف دارید ولی نمی‌دانید: (قال لکل ضعف ولکن لا تعلمون).
مضاعف بودن عذاب سردمداران باطل تعجبی ندارد، ولی مضاعف بودند پیروان گمراه در ظاهر عجیب به نظر می‌رسد، هر چند با دقت روشن می‌شود که آنها نیز باید دو گونه عذاب داشته باشند عذابی به خاطر گمراهی خودشان و عذاب دیگری به خاطر ریختن آب به آسیاب سردمداران کفر، و داغ کردن تنور آنها، و سینه زدن پای پرچم‌های آنان، چنانکه در حدیث معروف آمده است که امام صادق علیه السلام به یکی از عمال بنی‌امیه که همراه یکی از یارانش به قصد توبه خدمت امام علیه السلام رسیده بود، فرمود:
«لَوْلا أَنَّ بَنِی امَیَّةَ وَجَدُوا مَنْ یَکْتُبُ لَهُمٌ وَیُجْبِیْ لَهُمْ الفَیُ‌ءَ وَ یُقاتِلُ عَنْهُمْ
ص: 382
وَیَشْهَدُ جَماعَتَهُمْ لَما سَلَبُونا حَقَّنا؛ اگر «بنی‌امیه» افرادی را پیدا نمی‌کردند که برای آنها نویسندگی کنند، و خراج جمع‌آوری نمایند، و از طرف آنها بجنگند، و در جماعتشان حضور یابند هرگز نمی‌توانستند حق ما را سلب کنند».
(1)

توضیحات

1- «مستضعفان» و «مستکبران» در قرآن مجید

در آیات قرآن مجید کراراً سخن از «مستکبران» و «مستضعفان» به میان آمده است و موضوعی است مهم و قابل ملاحظه که می‌تواند مستقلًا در مباحث آینده تفسیر موضوعی مورد توجه قرار گیرد ولی در این‌جا باید اشاره‌ای گذرا برای تبیین آیات فوق به این مسأله داشته باشیم.
راغب در مفردات می‌گوید: کبر و تکبر و استکبار معانی نزدیک به هم دارد، سپس می‌افزاید: «استکبار» دو معنا دارد نخست این‌که انسان تلاش و کوشش کُند که بزرگ شود و به اصطلاح شرایط لازم را برای بزرگی از هر نظر آماده کند این استکباری است ممدوح، دیگر این‌که بزرگی را بخود ببندد بی‌آن‌که شایسته آن باشد، و این مذموم است و در قرآن مجید از آن مذمت شده، چنانکه درباره شیطان می‌خوانیم: «أَبَی و استْکْبَرَ؛ او از سجده کردن بر آدم ابا کرد و تکبر نمود» (بقره/ 34).
سپس می‌افزاید: گاه قرآن مجید مستکبران را در مقابل ضعفا قرار داده، اشاره به این‌که برتری جویی آنها به خاطر قوت جسمانی یا مال و ثروت بوده است.(2)
نقطه مقابل استکبار، استضعاف است که به معنای «طلب کردن ضعف و ناتوانی» است، منتها چون این ماده غالباً در قرآن مجید به صورت «فعل مجهول» یا «اسم مفعول» به کار رفته به معنای ضعفی است که از سوی


1- بحارالانوار، جلد 72( 75)( صفحه 375، سفینة البحار، جلد 2، صفحه 107 ماده ظلمه.

2- مفردات راغب ماده کبر.

ص: 383
مستکبران بر گروهی تحمیل می‌شود، و آنها را به ناتوانی می‌کشانند، البتّه گاهی به صورت فعل معلوم درباره مثل فرعون که بنی‌اسرائیل را به ضعف و ناتوانی و بردگی کشانده بود به کار رفته است: «انَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الأَرْضِ وَجَعَلَ أهْلَها شِیَعاً یَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُم (قصص/ 4).
این نکته نیز قابل توجه است که «مستضعف» در قرآن مجید به دو معنا به کار رفته است: نخست افراد مظلومی که به ناحق تحت ستم قرار گرفته‌اند و مورد الطاف الهی هستند، چنانکه درباره ستمدیدگان بنی‌اسرائیل می‌فرماید: «وَنُرِیْدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِیْنَ اسْتُضْعِفُوا فِی الارْضِ وَنَجْعَلَهُمْ ائِمَّةَ وَنَجْعَلَهُمُ الوارِثیْنَ؛ ما اراده کرده‌ایم بر مستضعفان در زمین منت گذاریم و آنها را پیشوایان و وارثان حکومت قرار دهیم» (قصص/ 5).
معنای دوّمی که غالباً در قرآن مجید در آن استعمال شده کسانی هستند که بر اثر جهل و نادانی و تقلید و تعصب به ناتوانی فکری کشیده شده‌اند، و چشم و گوش بسته دنبال سران ظالم و رهبران گمراه حرکت می‌کنند، و همین‌ها هستند که آیات فوق به مخاصمه و مجادله آنها با مستکبران در روز قیامت اشاره می‌کند، و تصریح می‌نماید که آنها همچون مستکبران عذاب مضاعف دارند:
عذابی به خاطر گمراهیشان و عذابی به خاطر آن تنور مستکبران را داغ کردند و پایه‌های حکومت جبار آنها را محکم نمودند.
***

2- نقش رهبران در روایات اسلامی

در روایتی از امیرمؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: «النّاسُ بِأُمَرائِهِمْ اشْبَهُ مِنْهُمْ بِآبائِهِمْ؛ شباهت مردم به امیران و حکمفرایانشان بیشتر است از شباهت به پدرانشان»!(1)
این شباهت ممکن است از این طریق باشد که گروهی چشم و گوش بسته به دنبال امرا حرکت می‌کنند و دین و دل در گرو فرمان آنها دارند تا آن‌جا که


1- بحارالانوار، جلد 75، صفحه 46، کتاب الروضه کلمات علی علیه السلام، حدیث 57.

ص: 384
ضرب‌المثل مشهور شده است که «الناس علی دین ملوکهم» مردم بر دین پادشاهان و زمامدارانشان هستند.
آنها در نظر گروهی از مردم قهرمان و الگو و اسوه‌اند، و حتی بعضی از کم خردان آنها را برتر از آن می‌دانند که اعمالشان مورد نقد و بررسی قرار گیرد، و گاه زمامداران خود کامه با قرار دادن خویش در هاله‌ای از قداست این معنا را در مغز عوام بی‌خبر تقویت می‌کنند، و حجابی بر فکر و عقل آنها می‌افکنند.
اصولًا گروهی «قدرت» را دلیل بر «حقانیت» می‌دانند، و هر فرد یا گروه پیروز را محق می‌شمرند، و همین طرز تفکر سبب می‌شود که در محاسبات اجتماعی خود گرفتار انحراف و اشتباه فراوان گردند.
پادشاهان و زمامداران جبار با استفاده از این ضعف و ناتوانی فکری که در گروهی وجود دارد هرجا گام می‌نهند آنجا را به فساد می‌کشانند، چنانچه در قرآن مجید از زبان ملکه سبأ این سخن نقل شده است: «قَالَتْ انَّ الْمُلُوْکَ اذا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوْها وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ اهْلِها اذِلَّةً وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ؛ پادشاهان در هر منطقه آبادی وارد شوند آن را به فساد و تباهی می‌کشانند و عزیزانشان را ذلیل می‌کنند و کار آنها همین است» (نمل/ 34).
گرچه این سخن خود از زبان پادشاه ظالمی است، ولی ذکر آن در قرآن مجید بدون انتقاد از یک سو، و شناختی که آن پادشاه ظالم از امثال خودش داشته است از سوی دیگر، دلیل بر واقعیت این تعبیر اعتراف گونه است.
و لذا ملکه سبأ گفت من سلیمان را امتحان می‌کنم ببینم واقعاً پیامبر است یا پادشاه؟ هدایایی برای او می‌فرستم تا عکس‌العمل او را ببینم، زیرا می‌دانم شاهان فکر و قلبشان در گرو مقام و هدایا و زر و زیور است، در حالی که پیامبران جز به صالح امت‌ها نمی‌اندیشند!

18- حجاب دوستان گمراه!

اشاره

«وَیَومَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ یَقُوْلُ یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیْلا- یا

ص: 385
وَیْلَتی لَیْتَنِی لَمْ اتَّخِذْ فُلاناً خَلِیْلا- لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ اذْ جائَنِی وَکانَ الشَّیْطانُ لِلأَنْسانِ خَذُوْلا» (فرقان/ 27 تا 29).
ترجمه:
«به خاطر بیاورید روزی را که ظالم دست خویش را از شدت حسرت به دندان می‌گزد و می‌گوید ای‌کاش با رسول خدا راهی داشتم- ای وای بر من کاش فلان (فرد منحرف) را دوست خود انتخاب نکرده بودم، او مرا از یاد حق گمراه ساخت بعد از آن‌که آگاهی به سراغ من آمده بود، و شیطان همیشه مخذول کننده انسان بوده است».

تفسیر و جمع‌بندی

این آیات یکی از صحنه‌های قیامت را نشان می‌دهد، صحنه تأسف و تأثر شدید ظالمان از کارهای خود به اندازه‌ای که هر دو دست خویش را با دندان می‌گزند.
«یَعَضُّ» از ماده عَضّ (بر وزن حَظّ) به معنای گاز گرفتن با دندان است و این تعبیر هم در عربی و هم در فارسی کنایه از شدت تأسف و ناراحتی است، زیرا بسیار دیده شده افرادی که گرفتار حادثه سختی می‌شوند (حادثه‌ای که بر اثر ندانم‌کاری خودشان پیش آمده) یا انگشتشان را به دندان می‌گزند، و یا پشت دست‌ها را، شاید به این جهت که می‌خواهند دست خود را تنبیه کنند که چرا چنین کاری را انجام داده است!
منتها اگر حادثه زیاد شدید نباشد ممکن است تنها سرانگشت را به دندان بگزند، همان گونه که درباره جمعی از کفار در سوره آل‌عمران آیه 119 آمده است «وَاذا خَلَوا عَضُّوا عَلَیْکُمُ الأَنامِلَ مِنَ الْغَیْظِ؛ هنگامی که تنها می‌شوند از شدت خشم بر شما سرانگشتان را به دندان می‌گزند» و یا پشت یکی از دست‌ها را، اما اگر بسیار شدید باشد گاه این دست و گاه آن دست را می‌گزند، و در آیه مورد بحث «یَدَیْه» (هر دو دست) آمده است که نشان می‌دهد حسرت و تأسف روز قیامت فوق‌العاده شدید است. معمولًا همراه این کار جمله‌هایی گفته می‌شود که مفهومش سرزنش خویشتن است، و گفتار و عمل در ابراز تعصب هماهنگ

ص: 386
می‌گردد.
آنها نیز در قیامت چنین می‌گویند: «ای کاش ما راهی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داشتیم، و ای کاش فلان شخص را به دوستی خود انتخاب نکرده بودیم، چرا که او ما را گمراه کرد، با این‌که آیات الهی که رمز سعادت و پرتو خوشبختی بود به ما رسید ولی این دوست گمراه اجازه بیداری به ما نداد».
و به این ترتیب عامل اصلی بدبختی خود را همان دوست اغواگر و گمراه کننده می‌شمرند که حجابی در مقابل دیدگان آنها ایجاد کرده بود، که از مشاهده جمال حق محروم ماندند.
در این‌که منظور از «فلان» کیست؟ در میان مفسّران گفتگوست:
بعضی احتمال داده‌اند منظور شیطان است که او را به عنوان دوست برای خود برگزیدند، زیرا در ذیل آیه می‌خوانیم: «وَکانَ الشَّیْطانُ لِلأَنْسانِ خَذُوْلا؛ شیطان انسان را مخذول و در مشکلات رها می‌سازد».
بعضی دیگر گفته‌اند: منظور همان کسی است که در شأن نزول آیه آمده است (یعنی «عَقَبَه» یکی از کفار معروف که اسلام را پذیرفت ولی به خاطر دوستش «ابِیّ» دست از دامان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برداشت و مرتد شد و در جنگ بدر به قتل رسید، رفیقش «ابی» نیز در جنگ احد کشته شد).
(1)
ولی ظاهر این است که مفهوم آیه- همان‌گونه که گروهی از مفسّران انتخاب کرده‌اند- کلّی است و همه دوستان اغوا کننده و وسوسه گر را شامل می‌شود، و این شأن نزول هرگز آیه را تخصیص نمی‌زند، به خصوص این‌که «شیطان» معنای وسیعی دارد و همه شیاطین انس و جن را شامل می‌شود، مخصوصاً تکیه روی کلمه «فلان» آن هم به صورت نکره قرینه روشنی بر عمومیت مفهوم آیه است.(2)


1- تفسیر مجمع البیان( ذیل آیات مورد بحث) بعضی گفته‌اند ابی تنها کسی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در طول عمرش او را با دست خود به قتل رسانید( تفسیر روح البیان، ج 6، صفحه 205).

2- تفسیر فی ظلال القرآن، جلد 6، صفحه 156.

ص: 387
در سوره انعام آیه 137 می‌خوانیم: «وَکَذلِکَ زَیَّنَ لِکَثِیْرٍ مِنَ الْمُشْرِکیْنَ قَتْلَ أَوْلادِهِمْ شُرَکائُهُمْ لِیُرْدُوْهُمْ وَلِیَلْبِسُؤا عَلَیْهِمْ دِیْنَهُمْ؛ این گونه شرکای مشرکین قتل فرزندانشان را در نظرشان جلوه دادند تا آنها را به هلاکت بیفکنند و آیینشان را بر آنها مشتبه سازند»، در تفسیر این آیه گفته شده است که منظور از شرکای مشرکین، متولیان بتخانه و بتکده است که آنها را اغوا می‌کردند تا فرزندانشان را برای بت‌ها قربانی کنند و از این راه حق را بر آنها مشتبه سازند و حجابی بر عقل و فکرشان بیفکنند.
طبق این تفسیر آیه مزبور نیز شاهد روشنی برای بحث ما یعنی حجاب بودن دوستان گمراه است.

توضیحات

نقش دوستان در طرز تفکر ما

در روایات اسلامی تعبیرات زیادی در این باره دیده می‌شود که نشان می‌دهد چگونه دوستان منحرف و مشاوران گمراه می‌توانند فکر انسان را بدزدند و تشخیص او را دگرگون سازند، و در نتیجه راه وصول به حق را به روی او ببندند.
از جمله روایات زیر است:
1- در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام می‌خوانیم: که فرزندش امام حسن علیه السلام را چنین نصیحت فرمود:
«یا بُنَیَّ ایّاکَ وَمُصادَقَةَ الأَحْمَقِ فَانَّهُ یُرِیْدُ أَنْ یَنْفَعَکَ فَیَصرَّکَ ... وَایّاکَ وَ مُصادِقَةَ الْکَذّابِ فَانَّهُ کَالسَّرابِ یُقَرِّبُ عَلَیْکَ الْبَعِیدَ وَیُبَّعِدُ عَلیْکَ الْقِرَیْبَ؛
ای فرزندم! از دوستی با احمق بر حذر باش که می‌خواهد به تو نفع رساند اما زیان می‌رساند ... و از دوستی با دروغگو بر حذر باش که مثل سراب است، دور را در نظر تو نزدیک، و نزدیک را دور می‌سازد».
(1)


1- نهج‌البلاغه، کلمات قصار، جمله 38.

ص: 388
2- در فرمان تاریخی مالک اشتر درباره «مشاوران» تعبیراتی بیان فرموده که شاهد مدعای ماست:
«وَلا تُدْخِلَّنَّ فِی مَشْوَرَتِکَ بَخِیْلًا یَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ وَیَعِدُکَ الْفَقْرَ وَلا جَباناً یُضْعِفُکَ عَنْ الأُمُوْرِ وَلا حَرِیْصاً یُزَّیْنُ لَکَ الشَّرَهَ بِالْجَوْرِ؛
هرگز بخیلی را در مشورت خود را مده زیرا که تو را از احسان و نیکی باز می‌دارد و از فقر می‌ترساند، با افراد ترسو نیز مشورت مکن چرا که در کارهای مهم روحیه تو را تضعیف می‌کنند، حریصان را نیز به مشاورت مگیر که حرص توأم با ستمگری را در نظرت زینت می‌دهند».
(1)
از این تعبیر به خوبی استفاده می‌شود که مشاوران منحرف چگونه می‌توانند در فکر انسان اثر بگذارند و حجاب معرفتش شوند.
3- در حدیث دیگری از آن حضرت می‌خوانیم:
«مُجالَسَةُ اْلأَ شْرارِ تُورِثُ سُؤَالظَّنِّ بَاْلأ خْیار؛ همنشینی با بدان، انسان را به نیکان بدبین می‌کند».(2)
4- در حدیثی نیز از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده است:
«الْمَرءُ عَلی دِینِ خَلِیْلِهِ وَقَرِینِهِ؛ انسان بر دین دوست و همنشین اوست»(3)
و به این ترتیب، تأثیری را که یک دوست صالح و یا ناصالح می‌تواند در کیفیت شناخت و طرز تفکر دوست خود بگذارد روشن می‌شود.

19- حجاب تبلیغات و محیط

اشاره

قبلًا به آیات زیر گوش جان فرا می‌دهیم:
1- «قالَ فَانّا قَدْ فَتَنّا قَومَکَ مِنْ بَعْدِکَ فَأضَلَّهُمُ السّامِریُّ ... فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقَالُوا هذا الهُکُمْ وَالهُ مُوْسَی فَنَسِیَ» (طه/ 85 و 88).
2- «فَخَرَجَ عَلَی قَومِهِ فِی زِیْنَتِهِ قالَ الَّذِیْنَ یُریْدُوْنَ الحَیاةَ الدُّنْیا یالَیْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوْتِیَ قارُوْنَ انّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیْم» (قصص/ 79).


1- نهج‌البلاغه، نامه 53.

2- سفینة البحار، جلد 1، صفحه 168.

3- اصول کافی، جلد 2، صفحه 375 باب مجالسة اهل المعاصی، حدیث 3.

ص: 389
3- «فَلَمّا الْقَوا سَحَرُوا أَعْیُنَ النّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجاؤا بِسِحْرٍ عَظِیْمٍ» (اعراف/ 116).
4- «وَقالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أهْلِ الْکِتابِ آمِنُوا بِالَّذِی انْزِلَ عَلَی الَّدِیْنَ آمنوا وَجْهَ النَّهارِ وَاکْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» (آل‌عمران/ 72).
5- «أَمْ انَا خَیْرٌ مِنْ هذا الَّذِیْ هُوَ مَهِیْنٌ وَلا یَکادُ یُبِیْنُ- فَلَوْلا أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جاءَمَعَهُ الْمَلائِکَةُ مُقْتَرِنِیْنَ- فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ انَّهُمْ کانُوا قَوْماً فاسِقِیْنَ» (زخرف/ 52 تا 54).
ترجمه:
1- فرمود ما قوم تو را بعد از تو، به آزمایشی گذاردیم، و سامری آنها را گمراه کرد و برای آنها مجسمه‌ای از گوساله که صدایی همچون صدای گوساله داشت خارج ساخت، و گفتند این خدای شما و خدای موسی است و او فراموش کرد (پیمانی را که با خدا بسته بود).
2- (قارون) با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر شد، آنها که طالب حیات دنیا بودند گفتند: ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نیز داشتیم، به راستی که او بهره عظیمی دارد!
3- (موسی) گفت: شما بیفکنید، و هنگامی‌که (وسائل سحر خود را) افکندند مردم را چشم‌بندی کردند و ترساندند و سحر عظیمی به وجود آوردند.
4- و جمعی از اهل کتاب (از یهود) گفتند (بروید و ظاهراً) به آنچه بر مؤمنان نازل شده در آغاز روز ایمان بیاورید، و در پایان روز کافر شوید، شاید آنها (از آیین خود) باز گردند.
5- (فرعون گفت:) من از این مرد که از خانواده و طبقه پستی است و هرگز نمی‌تواند فصیح سخن بگوید برترم، اگر راست می‌گوید چرا دستبندهای طلا به او داده نشده؟ یا این‌که چرا فرشتگان همراه او نیامده‌اند- او (فرعون) قوم خود را تحمیق کرد و از وی اطاعت کردند چرا که آنها قوم فاسقی بودند.
ص: 390

تفسیر و جمع‌بندی

* تبلیغات مسموم

نخستین آیه اشاره به داستان سامری می‌کند، همان مرد جاه طلب و خودخواهی که از غیبت موسی علیه السلام که برای چهل روز به کوه طور (میعاد گاه الهی) رفته بود استفاده کرد، و زر و زیور آلات بنی‌اسرائیل را جمع‌آوری نمود و از آن بتی ساخت به شکل گوساله! که گویا آن را به شکل مخصوصی در مسیر باد قرار می‌داد و صدایی شبیه صدای گوساله از آن بر می‌خاست، قرآن از این صدا تعبیر به «خُوار» (بر وزن غُبار) که به معنای صدای آهسته گاو است می‌کند.
او برای کار خود از فرصت خاصی استفاده کرد، هنگامی که 35 روز از غیبت موسی گذشت، و آثار تبلیغات توحیدی مستمر موسی در دل آنان کم فروغ شد دست به کار گشت، به خصوص این‌که قبلًا بنا بود میعاد موسی یک ماه بیشتر نباشد اما خداوند برای امتحان بنی‌اسرائیل ده شب بر آن افزود و چهل شب کامل شد.
قرآن می‌گوید: خداوند به موسی فرمود: ما قوم تو را بعد از تو آزمایش کردیم و سامری آنها را گمراه ساخت.
به هر حال منحرف ساختن یک گروه عظیم (یعنی اکثریت بنی اسرائیل که طبق نقل بعضی از مفسّران ششصد هزار نفر بودند) از مسیر توحید خالص به شرک و کفر و بت پرستی خالص، مطلب ساده‌ای نیست قراینی که در آیات مربوط به این ماجرا در سوره طه و سوره‌های دیگر قرآن، و در تواریخ و تفاسیر آمده نشان می‌دهد که او از تبلیغات خاصی برای دزدیدن افکار مردم و شستشوی مغزی آنان استفاده کرد، به گونه‌ای که حجابی بر عقل جمعیت افتاد و آنها کم‌کم باور کردند این گوساله خدای موسی است؟!
جالب این‌که در آیه فوق می‌خوانیم که این سخن را تنها سامری نگفت، بلکه بنی‌اسرائیل نیز با او هم صدا شدند که این خدای بنی‌اسرائیل و موسی است

ص: 391
(تعبیر به «قالوا» گواه بر این مطلب است).
این تعبیر دلیل روشنی بر تأثیر تبلیغات سامری است، او از جهات زیر بهره‌گیری کرد:
1- استفاده از غیبت موسی.
2- تمدید مأموریت او به چهل شب.
3- استفاده از زر و زیورآلاتی که برای توده عوام مخصوصاً بنی‌اسرائیل ارزش زیادی داشت و چشم و دل آنها را پر می‌کرد.
4- بهره‌گیری از زمینه‌های مساعد انحرافی که وقتی بنی‌اسرائیل از دریای نیل نجات یافتند و از کنار قومی بت‌پرست عبور کردند از موسی تقاضای ساختن بت کردند. «قالُوا یا مُوسی إجْعَلْ لَنا الهاً کَما لاهُمْ لِهَةٌ» (اعراف/ 138)
5- موقعیت اجتماعی سامری در میان بنی‌اسرائیل و اعتماد آنان به او تا آن‌جا که قداست خاصی برای او قائل بودند و او را پرورش یافته جبرئیل می‌خواندند!
(1)
6- علاقه افراد ضعیف الفکر به خدای محسوس، و عدم توجه آنها به خدایی که از صفات جسمانی کاملًا دور است، تا آن‌جا که بنی‌اسرائیل از موسی تقاضا کردند خدا را به آنها نشان دهد تا با چشم خود ببینند (بقره/ 55).
این جهات و جهات مختلف دیگر سبب شد که آنها به کلی از خداوند واحد یکتا منحرف شوند و فریب تبلیغات مسموم سامری را بخورند و به بت‌پرستی روی آورند.
و لذا هنگامی که موسی بازگشت و بر سر آنها فریاد کشید و زشتی فوق‌العاده این حرکت انحرافی را برای آنها بازگو کرد همچون افراد خفته‌ای که ناگهان بیدار شوند فریاد ندامت را بلند کردند، و حتی حاضر شدند برای قبولی توبه و کفاره این گناه بزرگ شمشیر بر یکدیگر کشند و خون گروهی از مرتدین


1- تفسیر ابوالفتوح رازی، جلد 7، صفحه 482، تفسیر روح البیان، جلد 5، صفحه 414، دائرة المعارف دهخدا ماده سامری.

ص: 392
ریخته‌شود (بقره/ 54).
به هر حال این آیه دلیل روشنی بر حجاب تبلیغات فریبنده است.
***
در دوّمین بخش از آیات فوق سخن از قارون ثروتمند معروف بنی‌اسرائیل است که روزی به نمایش ثروت خویش در برابر بنی‌اسرائیل برخاست.
در تواریخ داستان‌ها یا افسانه‌های زیادی در این زمینه نقل شده، از جمله بعضی نوشته‌اند: قارون با یک گروه چهار هزار نفری از یاران و خدمتکاران خویش در میان بنی‌اسرائیل ظاهر شد، در حالی که هر کدام از آنها بر اسب گران قیمتی با پوشش سرخ سوار بودند، کنیزان زیادی را نیز با خود آورد که بر استرهای سفید رنگ با زین طلایی سوار بودند و همه غرق انواع زینت آلات طلا و جواهرات.
(1)
بعضی تعداد نفرات او را هفتاد هزار نوشته‌اند، و اگر ما این ارقام را قطعی و واقعی ندانیم تعبیر قرآن «فَخَرَجَ عَلی قَومِهِ فَی زِیْنَتِهِ» (او با تمام زینت خویش در برابر قومش ظاهر شد) نشان می‌دهد که صحنه ساده‌ای نبود، او شاید این کار را برای زهر چشم گرفتن از موسی علیه السلام و یا تثبیت قدرت خود در میان بنی‌اسرائیل انجام داد، و یا انگیزه‌اش همان جنون نمایش قدرت و ثروت بود که در بسیاری از قدرتمندان و ثروتمندان وجود دارد، هرچه بود صحنه مزبور و تبلیغات هماهنگ با آن چنان بود که عقل گروه عظیمی از بنی اسرائیل را دزدید، و پرده بر روح و فکر آنها افکند، آن‌چنان که او را ذوحظ عظیم (بهره‌مند بزرگ) و خوشبخت و سعادتمند پنداشتند، و آرزو کردند ای کاش جای او بودند.
به همین دلیل فردای آن روز که خداوند قارون و گنجهایش را به جرم جنایات و اعمال خلافش به قعر زمین فرستاد همگی از خواب غفلت بیدار شدند و از این‌که جای او نبودند اظهار خوشحالی کردند!
تأثیر این‌گونه تبلیغات نه در آن زمان که در هر زمانی قابل انکار نیست، و


1- به تفسیر فخر رازی و قرطبی و روح المعانی ذیل آیات سوره قصص مراجعه فرمایید.

ص: 393
بسیاری از جباران گذشته و امروز برای تخدیر افکار مردم، و تحمیق آنها، از این‌گونه نمایش‌ها و حرکت‌های تبلیغاتی بهره فراوان برده و می‌برند، تنها متفکران و اندیشمندان قوی هستند که می‌توانند این‌گونه حجاب‌ها را از مغز خود و دیگران کنار بزنند و چهره واقعی اینگونه اشخاص را در پشت این صحنه‌ها ببینند.
***
آیه سوّم گوشه‌ای از صحنه مبارزه موسی علیه السلام را با ساحران بیان می‌کند، ساحرانی که به دعوت فرعون از تمام نقاط کشور مصر با تطمیع فراوان گردآوری شده بودند، و طبق بعضی از روایات عدد آنها به ده‌ها هزار نفر، و طبق روایتی به پانزده هزار نفر بالغ می‌شد (این عدد ممکن است مربوط به خود ساحران و دستیاران و کارکنان آنها بوده باشد، و باید توجه داشت که در آن عصر مسأله سحر و ساحری رواج فراوان داشت).
گروه زیادی از مردم نیز در یک روز عید هنگامی که آفتاب بالا آمده بود برای تماشای این مبارزه حاضر شده بودند (همان‌گونه که تعبیر «یَوْمَ الزِّیْنَةِ» و تعبیر «ضُحَیً» در آیه 59 سوره طه گواهی می‌دهد) و قرائن نشان می‌دهد که فرعون مطمئن بود در این مبارزه پیروز می‌شود، چرا که وسائل تبلیغاتی گسترده‌ای برای تحت تأثیر قرار دادن مردم فراهم ساخته بود.
آیه فوق می‌گوید: هنگامی که ساحران وسائل و ابزار فراوانی را که آماده کرده بودند افکندند، چشم مردم را مسحور ساخته، آنها را در وحشت فرو برده، و سحر عظیمی ارائه دادند.
برای روشن شدن مفهوم آیه باید واژه «سحر» و «استرهاب» دقیقاً معلوم شود:
«سحر» از نظر لغت به دو معنا آمده است یکی خدعه کردن، و دیگری آنچه عوامل وجود آن نامرئی و مرموز است، و بعضی این هر دو را به یک ریشه برگردانده‌اند و گفته‌اند: در حقیقت سحر دگرگون ساختن چیزی از واقعیتش و
ص: 394
به صورت دیگری ارائه دادن است.
(1)
همان‌گونه که در جلد اوّل تفسیر نمونه در تفسیر آیه 102 سوره بقره بیان کرده‌ایم، سحر غالباً از طریق استفاده از خواص و آثار ناشناخته فیزیکی و شیمیایی اجسام صورت می‌گرفته، و ساحران کسانی بودند که به این خواص آشنایی فراوان داشتند و از آن بهره کامل می‌گرفتند، همان‌گونه که در همین داستان مبارزه موسی و ساحران در تفاسیر آمده است که ساحران احتمالًا از خواص فیزیکی جیوه برای ارائه سحر خود بهره گرفتند، عصاهای تو خالی و طناب‌های چرمی که درون آنها نیز خالی بود فراهم ساخته، و جیوه در آن ریختند، و چون جیوه ماده بسیار فرّاری است هنگامی که آفتاب بر این اشیا تابید، و یا احتمالًا زیر میدان مبارزه وسائل گرم کننده‌ای قرار داده شده بود آنها شروع به حرکت و جست و خیز کردند.(2)
گاهی نیز ممکن است ساحران از طریق تردستی و حرکات سریع صحنه‌هایی ارائه دهند که هیچ‌گونه واقعیت ندارد، و بسیاری از ما نمونه‌های آن را دیده‌ایم، و گاه ممکن است با پخش مواد مخصوص شیمیایی از طریق عطرها و دود کردن گیاهان مخصوص در قوه بینایی و شنوایی و یا حتی اعصاب حاضران تصرف کنند و صحنه‌های غیر واقعی به آنها ارائه دهند.
این نیز امکان دارد که با استفاده از مغناطیس چشم و هیپنوتیزم، تلقین‌هایی که در این حالت، فوق‌العاده مؤثر است، صحنه‌هایی را به آنها نشان دهند که واقعیت ندارد.


1- به قاموس اللغة و مفردات راغب و التحقیق فی کلمات القرآن الکریم و تاج العروس مراجعه شود.

2- روح المعانی، جلد 9، صفحه 22، فخر رازی، جلد 14، صفحه 203 و روح البیان جلد 3، صفحه 213 و تفسیر المنار جلد 9، صفحه 66 و تفاسیر دیگر.

ص: 395
البتّه بخش دیگری از سحر نیز هست که احتمالًا با استفاده از جن و یا بعضی ارواح نیز انجام می‌گیرد (این پنج طریق عمده برای سحر ساحران است).
گاهی «سحر» به معنای وسیع‌تری از همه اینها اطلاق شده، مثلًا به کسی که بیان بسیار قوی دارد می‌گویند: دارای سحر بیان است، و در حدیث وارد شده که «سخن چینی» نیز نوعی از «سحر» است چرا که میان دوستان جدایی می‌افکند، ولی آنچه در آیه فوق مطرح است «سَحَرُوا اعْیُنَ النّاسِ» (چشم مردم را سحر کردند) همان تصرف در حس بینایی و دگرگون ساختن صحنه‌های واقعی در چشم مردم است نه این‌که واقعاً مار و اژدهایی تولید کرده باشند، شاهد این سخن آیه 66 سوره طه است «فَاذاً حِبالُهُمْ وَعِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ الَیْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعَی در آن هنگام طناب‌ها و عصاهایشان بر اثر سحر آنان چنان به نظر می‌رسید که به سرعت راه می‌روند» (در حالی که راه نمی‌رفتند شاید حرکتی بر اثر همان خواص جیوه و مانند آن داشتند).
و اما «اسْتَرْهَبُوا» از ماده «رَهْب» (بر وزن عَهد و بر وزن قُبح) در اصل به معنای ترسیدن توأم با پرهیز و اضطراب است (چنانکه راغب در مفردات گفته) و «استرهاب» را بسیاری از مفسّران به معنای «ارهاب» یعنی تولید ترس و اضطراب کرده‌اند. این تعبیر به خوبی گواهی می‌دهد که آنها علاوه بر استفاده از منابع سحر که در بالا اشاره شد از تبلیغ و تلقین وسیع و گسترده‌ای نیز بهره گرفتند (و غالباً ساحران چنین می‌کنند و قسمت مهمی از موفقیت آنان در سایه همین تلقینات و تبلیغات است).
در بعضی از نقل‌ها آمده است که میدانی را که برای این کار انتخاب کرده بودند یک میل در یک میل وسعت داشت
(1) و باز طبق بعضی از نقل‌ها کوهی از طناب‌ها و چوب‌هایی که به شکل مار افعی و اژدها بود در آن‌جا آماده کرده بودند.(2)
سپس با سخنانی مانند این‌که: ای مردم! از اطراف میدان دور شوید مارها وافعی‌ها به شما حمله نکنند، چرا که بسیار خطرناک و وحشتناکند! ... و امثال این تعبیرات که اشاره‌های کوتاهی نیز در بعضی از تفاسیر به آن آمده است (3)


1- روح المعانی، جلد 9، صفحه 22.

2- المنار این سخن را از یکی از مفسّران بنام ابن اسحاق نقل کرده است( جلد 9، صفحه 66).

3- فخر رازی، جلد 14، صفحه 203.

ص: 396
مردم را فوق‌العاده تحت تأثیر قرار داده و عقل و فکر آنها را دزدیدند و به این ترتیب حجابی بر عقل و حس آنها افکندند تا قدرت شناخت واقعیت‌ها را از دست بدهند.
***
چهارمین آیه از یکی از توطئه‌های تبلیغاتی یهود در برابر اسلام پرده بر می‌دارد که برای متزلزل ساختن توده مردم، با هم تبانی کردند، که صبحگاهان نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بیایند و ظاهراً اسلام آورند، ولی در پایان همان روز از اسلام برگردند، و هنگامی که از آنها سؤال شود چرا برگشتید؟ بگویند: ما صفات محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را از نزدیک ملاحظه کردیم با کتب دینی ما و سخنان دانشمندانمان تطبیق نمی‌کرد، لذا برگشتیم.
این شگرد تبلیغاتی سبب می‌شود که گروهی بگویند: آنها که اهل کتاب و با سواد بودند و از ما بهتر می‌فهمیدند این آیین را باطل یافتند، لابد پایه محکمی ندارد، و به این ترتیب افکار مردم ساده ذهن را بدزدند و پرده بر تشخیص و عقل آنها بیفکنند.
واژه «طائِفةٌ» در جمله «وَقالَتْ طائِفَةٌ» از ماده «طواف» به معنای گروهی است که حلقه‌ای را تشکیل می‌دهند و گویی بر گرد مطلبی طواف می‌کنند، و منظور در این‌جا به گفته جمعی از مفسّران دوازده نفر از یهود خیبر، یا یهود مدینه یا نجران است، که بعد از تغییر قبله از بیت‌المقدس به سوی کعبه سخت ناراحت شدند و این توطئه را چیدند.
(1)
تعبیر به «وجه النهار» (صورت روز) اشاره به آغاز روز است چرا که صورت نخستین چیزی است که انسان با آن روبه‌رو می‌شود و شریفترین عضو است، البتّه این آیه بیش از این نمی‌گوید که آنها چنین پیشنهادی را به یکدیگر کردند،


1- تفسیر فخر رازی، جلد 8، صفحه 85- روح المعانی، جلد 3، صفحه 176- تفسیر قرطبی، جلد 2، صفحه 1354.

ص: 397
ولی قرائن نشان می‌دهد که این پیشنهاد عملی شده است، وگرنه بعید به نظر می‌رسد در قرآن با این اهمیّت مطرح گردد که آیات بعد از آن حکایت از آن می‌کند.
ولی به هر حال می‌دانیم این نقشه تبلیغاتی نیز اثر قابل ملاحظه‌ای نداشت و در مؤمنان پاکدل و پاکباز نخستین، اثری نبخشید.
***
پنجمین و آخرین بخش از این آیات باز گوشه دیگری از مبارزات فرعون را با موسی بن عمران علیه السلام بیان می‌کند که وقتی می‌خواست با تبلیغات خود افکار مردم را که می‌رفت تحت تأثیر آیین موسی قرار گیرد، منحرف سازد دست به تبلیغات گوناگونی زد که یکی از آنها در این آیات منعکس است.
او نخست بر شرافت خاندان خود به اصطلاح تکیه کرد، و گفت مسلماً من نسبت به این مرد (موسی) که از خانواده پایینی می‌باشد (از بردگان بنی‌اسرائیل و از طبقه چوپان!) برتری دارم.
به علاوه او نمی‌تواند با فصاحت سخن بگوید و من از او فصیح ترم!
از همه اینها گذشته او چرا دست بند طلا ندارد که نشانه شخصیت او باشد؟
و از این گذشته، اگر او راست می‌گوید فرستاده خداست پس چرا فرشتگان همراه او نیامده‌اند تا سخنش را تصدیق کنند؟!
و به اصطلاح با این چهار دلیل به ابطال ادعای نبوت موسی پرداخت.
قرآن در این آیات می‌گوید: او قوم خود را «استخفاف» کرد لذا از او اطاعت کردند.
«اسْتَخَفَّ» از ماده «خفیف» به معنای سبک است، و در این‌جا منظور این است که فرعون تلاش کرد آنها را به سبک مغزی بکشاند، لذا در تفسیر «مجمع البیان» می‌خوانیم: به معنای جمله این است که فرعون عقل‌های قوم خود را سبک شمرد، یا سبک کرد، تا از او پیروی نمایند.
(1)
در تفسیر «فی ظلال القرآن» آمده است که استخفاف طغیانگران نسبت به


1- تفسیر مجمع البیان، جلد 9، صفحه 51.

ص: 398
توده‌های مردم چیز عجیبی نیست، آنها توده‌های جمعیت را نخست از تمام طرق معرفت باز می‌دارند و حجابی در میان آنان و حقایق ایجاد می‌کنند، تا همه را به فراموشی بسپارند و از آن بحث نکنند، سپس آنچه از مسائل مورد نظرشان است به افکار آنان القا می‌کنند تا فکر آنها بر طبق این شکل گیرد، و بعد از این استخفاف گروه مردم کار آسانی است، و حکومت بر آنها نرم و راحت، و به هر سو بخواهند آنان را حرکت می‌دهند.
(1)
ولی جالب این است که قرآن در پایان آیه می‌گوید: اگر قوم فرعون در برابر این تبلیغات تسلیم شدند و اطاعتش کردند به خاطر این بود که قوم گنهکار و فاسقی بودند، اشاره به این‌که افراد مؤمن و با هدف و آگاه هرگز چنین شستشوی مغزی نمی‌شوند، این فسق و گناه است که زمینه‌ها را برای این‌گونه تبلیغات بی‌اساس آماده می‌سازد.
و به تعبیر دیگر «نفس اماره» از درون، و «وسوسه‌های شیطانی» امثال فرعون از برون، دست به دست هم می‌دهند و چهره حقیقت را می‌پوشانند.

توضیحات:

* ابعاد گسترده تبلیغات در پرده پوشی بر حقایق

این مسأله در عصر و زمان ما واضح‌تر از آن است که نیاز به بحث و گفتگو داشته باشد و در گذشته نیز چندان مخفی نبوده است.
جبارانی که می‌خواستند خود و حکومت خود را بر مردم تحمیل کنند به انواع وسائل تبلیغاتی برای شستشوی مغزی مردم دست می‌زدند، از مکتب خانه‌های قدیم گرفته، تا محراب و منبر، و از داستان‌هایی که افسانه سرایان در قهوه خانه‌ها می‌گفتند گرفته تا کتاب‌های علمی!
خلاصه از تحریف تاریخ، و اشعار شعرای ثناخوان و مداح، و مراکز مورد تقدیس و احترام مردم، و از ساختن افسانه‌های دروغین و کرامت‌ها و


1- فی ظلال القرآن، جلد 7، صفحه 340.

ص: 399
ارزش‌های غیر واقعی، و از هر وسیله‌ای دیگر برای نیل به مقصد خود بهره‌گیری می‌کردند، گاه دیوی را با موج عظیمی از تبلیغات به صورت فرشته نشان می‌دادند و شیطانی را به لباس انسان برگزیده‌ای در می‌آوردند.
در بعضی تواریخ معروف اسلامی آمده است که اطاعت مردم شام از معاویه به آن حد رسیده بود که وقتی خواست به سوی صفین حرکت کند به خاطر تنگی وقت! نماز جمعه را برای مردم روز چهارشنبه! اقامه کرد (و مردم نیز در آن نماز جمعه شرکت کردند) متن عبارت مسعودی در مروج الذهب چنین است:
«وَلَقَدْ بَلَغَ مِنْ أَمْرِهِمْ فِی اطاعَتِهِمْ لَهُ أَنَّهُ صَلّی بِهِمْ عِنْدَ مَسِیِر هِمْ الی صِفِّیْنَ الْجُمُعَةَ فِی یَوْمِ الأَرْبَعاءِ؛ اطاعت مردم از بنی‌امیه تا آن حد بود که به هنگام حرکت معاویه به سوی صفین نماز جمعه را روز چهارشنبه با مردم خواند»!
(1)
این داستان نیز معروف است (و اگر در کتب مشهور تاریخ نبود پذیرفتن آن مشکل به نظر می‌رسید) که مردی از اهل کوفه سوار بر شتری بود و وارد دمشق شد در حالی که مردم شام از صفین باز می‌گشتند، ناگهان یک مرد دمشقی دامان او را گرفت، و گفت این ناقه (شتر ماده) از من است که تو در صفین از من گرفتی، کار منازعه بالا گرفت، و شکایت در حضور معاویه مطرح شد (شاید به خاطر اینکه مسأله شکل سیاسی داشت) مرد شامی پنجاه نفر شاهد آورد که این شتر ماده از من است و معاویه بر طبق شهادت آنها قضاوت کرد که شتر را به مرد شامی دهند.
مرد کوفی صدا زد این معاویه! این ناقه نیست بلکه جمل است (شتر نر است! و از او خواست که شتر را شخصاً ملاحظه کند، معاویه فهمید که مرد کوفی حقیقت می‌گوید راستی شتر ماده نیست) به او گفت این حکمی است که داده‌ام و تمام شده است، بعد از پراکنده شدن جمعیت کسی را نزد او فرستاد و احضارش کرد، و دو برابر پول شتر را به او داد، و گفت: این پیام را به علی برسان که من با صد هزار نفر از افرادی به جنگ تو می‌آیم که میان آنها کسی نیست که


1- مروج الذهب، جلد 2، صفحه 72( چاپ مصر، سال 1346).

ص: 400
فرق بین شتر نر و ماده بگذارد! (أبْلِغْ عَلِیّاً انِّی اقَابِلُهُ بِمِأةَ أَلفٍ ما فیِهِمْ مَنْ یُفَرِّقُ بَیْنَ النّاقَةِ وَالْجَمَلِ)
(1)
کوتاه سخن این‌که در تاریخ گذشته شواهد و نمونه‌های زیادی وجود دارد که چگونه سردمداران سیاسی افکار ملت عظیمی را چنان شستشو دادند که سالیان دراز در بدترین بیراهه‌ها سرگردان بودند، و گرفتار مصائب زیادی شدند، و بعد که اوضاع سیاسی برگشت و آن فرد جبار سقوط کرد و حجاب‌های تبلیغات کنار رفت مانند کسانی که از خواب بیدار شده باشند، به گذشته خود می‌نگریستند و سخن متأسف و نادام بودند.
در دنیای امروز قدرت تبلیغات به قدری زیاد است که در بعضی از کشورهای به اصطلاح پیشرفته وسائل ارتباط جمعی افراد با سواد و نسبتاً آگاه را برای انتخاب افرادی که مورد نظر گردانندگان آن وسائل است به پای صندوق‌های رأی می‌برند، تا به افراد مورد نظرشان رأی دهند، و در حالی که گمان می‌کنند کاملًا آزادند مطلقاً اختیاری از خود ندارند.
گسترش وسائل تبلیغاتی سمعی و بصری، و استفاده از فنون ظریف روانکاوی، تأثیر این تبلیغات را به قدری گسترش داده که افراد بیرون از آن طیف که می‌توانند با بی‌نظری مسائل را تعقیب کنند گرفتار حیرت می‌شوند.
این مسأله منحصر به امور سیاسی نیست، در امور اقتصادی نیز وسعت زیادی پیدا کرده، به گونه‌ای که ناگهان با یک موج تبلیغاتی جامعه‌ای را به سوی مصرف فرآورده‌ای می‌فرستند که گاه بیهوده و یا حتی زیانبار است، و از این راه، اقتصاد نا سالم را بر آنها تحمیل می‌کنند.
استفاده از عناوین «ارزش‌های کاذب» (مانند استفاده از عنوان «مد») یکی از وسیع‌ترین و پیچیده‌ترین طرق وصول به همین اهداف نامشروع است.
و همچنین در مورد تحمیل مکتب‌های مختلف فکری با استفاده از امواج


1- مروج الذهب، جلد 2، صفحه 72- الامام علی صوت العدالة الانسانیة، جلد 4، صفحه 956.

ص: 401
مرموز تبلیغات فرهنگی گاهی یک مکتب کاملًا بی‌پایه و بی‌اساس را در شکل یک مکتب منطقی و فلسفی و انسانی عرضه می‌کنند.
ولی به هر حال شک نیست که برای تقویت پایه‌های شناخت یک جامعه، و سالم سازی مسیر معرفت آنها، باید این حجاب‌ها دریده شود، باید وسائل گسترده تبلیغاتی به جای مردم فکر نکنند، و در عوض آنها تصمیم نگیرند، بلکه کارشان آگاهی بیشتر دادن، و آماده سازی برای تصمیم‌گیری صحیح باشد و بس.
تبلیغات هرگز نباید بر افکار مردم پرده بیفکند، بلکه باید پرده‌های جهل و تعصب و کوته بینی و تقلید کورکورانه و مانند آن را بدرد، و این است برنامه مترقی وسائل ارتباط جمعی در یک جامعه رشد و نمونه، و متأسفانه در دنیای امروز چنین جوامعی بسیار کم است.
عیب کار این است که وسائل تبلیغاتی غالباً ابزار دست سیاست‌مداران، و از آن بدتر آلت دست غول‌های اقتصادی است، و رشته‌ای برگردن جوامع افکنده‌اند و می‌برند آن‌جا که خاطر خواه آنهاست.

20- حجاب وسوسه‌های شیاطین

اشاره

نخست به آیات زیر گوش جان فرا دهیم:
1- «فَلَوْلا اذْ جائَهُمْ بَأْسُنا وَلکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ ماکانُوا یَعْمَلُوْنَ» (انعام/ 43).
2- «وَجَدْتُها وَقَ