دانشنامه امام هادی علیه السلام

مشخصات کتاب

نویسنده : جمعی از نویسندگان
ناشر : پایگاه تخصصی عاشورا

آ

آسانگیری در آنچه خدا آسان گرفته

کافور خادم می‌گوید: یک شب امام هادی علیه‌السلام به من فرمود فلان سطل آب را در فلان محل بگذار، تا وقتی از خواب برخاستم، آب وضو فراهم باشد، آن حضرت به بستر خواب رفت و من به دنبال کاری رفتم و فراموش کردم که سطل آب را در محل معهود بگذارم، ناراحت بودم که امام وقتی از خواب برخیزد، به زحمت خواهد افتاد، در حالی که نگران بودم به محضرش رفتم، به من فرمود: «وای بر تو! آیا عادت مرا نمی‌دانی که من با آب سرد وضو می‌گیرم، تو آب را گرم کرده‌ای و در سطل ریخته‌ای؟»
عرض کردم: «سوگند به خدا، آی آقای من، نه سطل را و نه آب را، من به جایی نگذاشتم.»
آن حضرت (در این هنگام دریافت که امداد غیبی، این کار را کرده است، به شکر الهی پرداخت و) گفت: حمد و سپاس مخصوص خداوند است، سوگند به خدا، کاری را که خداوند بر ما آسان نموده، ترک نخواهم کرد، حمد و سپاس خداوندی را که ما را از اهل اطاعت خود گردانید و ما را برای کمک بر عبادتش موفق نمود، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:
ان الله یغضب علی من لا یقبل رخصته:
«همانا خداوند خشم می‌کند بر کسی که کار آسان کرده‌ی او را نپذیرد.» [و این یک درس و پند بزرگ از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امام هادی علیه‌السلام است که ما در مواردی که خداوند رخصت داده و آسان گرفته، بر خود سخت نگیریم، امام هادی علیه‌السلام با همان آب گرمی که دست غیبی آن را برایش آماده کرده بود، وضو ساخت و آسان گیری خدا را ترک ننمود.] [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 50، ص 126.
منبع: نگاهی بر زندگی امام هادی؛ محمد محمدی اشتهاردی؛ نشر مطهر چاپ دوم بهار 1377.

آگاهی از اسرار

براساس روایات فراوان، امام معصوم (ع) هر گاه بخواهد از چیزی که بر او پوشیده است، آگاه شود، خداوند او را بدان آگاه خواهد ساخت. امام علی النقی (ع) نیز به سان دیگر پیشوایان، از غیب خبر می‌داد، آینده را به وضوح می‌دید. از درون افراد آگاه بود و زمان مرگ افراد را می‌دانست.
«ابوالعباس احمد ابی‌النصر» و «ابو جعفر محمد بن علویه» می‌گویند: «شخصی از شیعیان اهل‌بیت (ع) به نام عبدالرحمان در اصفهان می‌زیست. روزی از او پرسیدند: سبب شیعه شدن تو در این شهر چه بود؟ گفت: من مردی نیازمند، ولی سخنگو و با جرئت بودم. سالی با جمعی از اهل شهر برای دادخواهی به دربار متوکل رفتم. به در کاخ او که رسیدیم، شنیدیم دستور داده امام هادی (ع) را احضار کنند. پرسیدم: علی بن محمد کیست که متوکل چنین دستوری داده؟ گفتند: او از علویان است و رافضی‌ها او را امام خود می‌خوانند. پیش خود گفتم شاید متوکل او را خواسته تا به قتل برساند. تصمیم گرفتم همان جا بمانم تا او را ملاقات کنم. مدتی بعد سواری آهسته به کاخ متوکل نزدیک شد. با وقار و شکوهی خاص بر اسب نشسته بود و مردم از دو طرف او را همراهی می‌کردند. به چهره‌اش که نگاه کردم، محبتی عجیب از او در دلم افتاد. ناخواسته به او علاقه‌مند شدم و از خدا خواستم که شر دشمنش را از او دور گرداند. او از میان جمعیت گذشت تا به من رسید. من در سیمایش محو بودم و برایش دعا می‌کردم. مقابلم که رسید، در چشمانم نگریست و با مهربانی فرمود: خداوند دعاهای تو را در حق من مستجاب کند، عمرت را طولانی سازد و مال و اولادت را بسیار گرداند.
وقتی سخنانش را شنیدم، از تعجب ـ که چگونه از دل من آگاه است؟ ـ ترس وجودم را فرا گرفت. تعادل خود را از دست دادم و بر زمین افتادم. مردم اطرافم را گرفتند و پرسیدند چه شد. من کتمان کردم و گفتم: خیر است ان شاء الله و چیزی به کسی نگفتم تا اینکه به خانه‌ام بازگشتم. دعای امام هادی (ع) در حق من مستجاب شد. خدا دارایی‌ام را فراوان کرد. به من ده فرزند عطا فرمود و عمرم نیز اکنون از هفتاد سال فزون شده است. من نیز امامت کسی را که از دلم آگاه بود، پذیرفتم و شیعه شدم.[1] .
«خیران اسباطی» نیز در زمینه‌ی آگاهی امام از اسرار می‌گوید: نزد ابوالحسن الهادی (ع)، در مدینه رفتم و خدمت ایشان نشستم. امام پرسید: از واثق (خلیفه عباسی) چه خبر داری؟ گفتم: قربانت شوم! او سلامت بود و ملاقات من با او از همه بیشتر و نزدیک‌تر است. اما الآن حدود ده روز است که او را ندیده‌ام. امام فرمود: مردم مدینه می‌گویند: او مرده است. گفتم: ولی من از همه او را بیشتر می‌بینم و اگر چنین بود، باید من هم آگاه می‌بودم. ایشان دوباره فرمودند: مردم مدینه می‌گویند او مرده! از تأکید امام براین کلمه فهمیدم منظور امام از مردم، خودشان هستند.
سپس فرمود: جعفر (متوکل عباسی) چه؟ عرض کردم: او در زندان و در بدترین شرایط است. فرمود: بدان که او هم اکنون خلیفه است. سپس پرسید: ابن زیات [2] (وزیر واثق) چه شد؟ گفتم: مردم پشتیبان او و فرمانبردارش هستند. امام فرمود: این قدرت برایش شوم بود. پس از مدتی سکوت فرمود: دستور خدا و فرمان‌های او باید اجرا شوند و گزیری از مقدرات او نیست. ای خیران، بدان که واثق مرده، متوکل به جای او نشسته و ابن زیات نیز کشته شده است. عرض کردم: فدایت شوم، چه وقت؟! با اطمینان فرمود: شش روز پس از اینکه از آنجا خارج شدی».[3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] سفینة البحار، شیخ عباس قمی، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، بی‌جا، ج 2، ص 240.
[2] او وزیر معتصم و واثق بود که مخالفان را در تنوری می‌انداخت که کف آن میخ‌های آهنی بزرگی قرارداشت. مردم به شدت از او متنفر بودند. متوکل بعد از به قدرت رسیدن او را در همان تنور انداخت. علی بن الحسین المسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، برگردان: ابوالقاسم پاینده، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، ج 2، ص 489.
[3] الارشاد، محمد بن محمد بن النعمان المفید، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1378 ش، ج 2، ص 424؛ کشف الغمة فی معرفة الائمه، علی بن عیسی الاربلی، تهران، دار الکتب الاسلامیة، بی تا، ج 3، ص 236.
منبع: ویژگی‌های اخلاقی امام هادی؛ ماهنامه پاسدار اسلام؛ ابوالفضل هادی منش.

آگاهی از درون اشخاص

همچنین مرحوم شیخ طوسی، راوندی و دیگر بزرگان به نقل از اسحاق بن عبدالله علوی حکایت کند: روزی از روزها پدرم با عمویم با یکدیگر اختلاف کردند، درباره‌ی آن چهار روزی که در طول سال برای روزه گرفتن، نسبت به بقیه‌ی روزها فضیلت و اهمیتی بیشتر دارد. لذا برای حل اختلاف و گرفتن جواب صحیح تصمیم گرفتند تا به ملاقات و زیارت حضرت ابوالحسن، امام هادی علیه‌السلام بروند. و در آن روزها، حضرت در محلی - به نام صریا - نزدیک مدینه ساکن بود؛ و هنوز به شهر سامراء منتقل نشده بود. به همین جهت، به قصد زیارت و ملاقات آن حضرت حرکت نمودند، هنگامی که وارد منزل امام هادی علیه‌السلام شدند و در محضر شریفش نشستند، حضرت قبل از هر سخنی اظهار فرمود: نزد من آمده‌اید تا از روزهائی که در طول سال بهتر است، در آن‌ها روزه گرفته شود، سؤال نمائید؟ عرضه داشتند: بلی، یا ابن‌رسول الله! ما از محل خود فقط برای همین موضوع، آمده‌ایم. حضرت فرمود: پس بدانید که آن‌ها چهار روز است: روز هفدهم ربیع الاول - سالزور میلاد مسعود پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، روز بیست و هفتم رجب سالروز بعثت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، روز بیست و پنجم ذی القعده سالروز دحو الأرض؛ و آن روزی است که زمین از زیر کعبه الهی پهن و گسترده شد.
و روز هیجدهم ذی الحجه سالروز غدیر خم - که پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از طرف خداوند متعال، حضرت علی بن ابی طالب علیه‌السلام را به عنوان «أمیرالمؤمنین» و خلیفه‌ی بلافصل خویش، منصوب و معرفی نمود [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اثبات الهداة: ج 3، ص 363، ح 15، به نقل از تهذیب الأحکام، بحارالأنوار: ج 50، ص 157، ح 47، به نقل از مصباح المتهجد و خرائج.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

آشنائی به زبان‌ها و تعلیم به دیگران

مرحوم طبرسی، راوندی، ابن‌شهرآشوب و برخی دیگر از بزرگان رضوان الله علیهم آورده‌اند:
ابوهاشم جعفری یکی از اصحاب امام علی هادی علیه‌السلام به نام ابوهاشم جعفری حکایت کند: در آن زمانی که عده‌ای از آشوب گران در زمان ریاست و حکومت واثق - خلیفه‌ی عباسی - برای دست گیری عرب‌های بیابان نشین و ظلم و اذیت آن‌ها، وارد شهر مدینه‌ی منوره شدند.
در آن روز، من در محضر شریف حضرت ابوالحسن، امام هادی علیه‌السلام بودم، به من خطاب کرد و فرمود: ای ابوهاشم! برخیز، تا با همدیگر بیرون برویم و این افراد آشوب گر و نیز سر دسته‌ی آن‌ها را ببینیم که در چه وضعیتی هستند.
من نیز به همراه حضرت حرکت کردم و چون از منزل خارج شدیم، مختصری راه رفتیم و کناری ایستادیم. در همین بین، سردسته‌ی آن‌ها رسید و امام علیه‌السلام به زبان ترکی با او صحبت کرد، ناگهان متوجه شدم که او از اسب خود پیاده شد و دو دست مبارک حضرت را گرفت و بوسید. من جلو رفتم و او را قسم دادم و اصرار کردم که بگو: این مرد چه سخنی با تو گفت که از اسب پیاده شدی و این چنین تواضع کردی؟ گفت: این مرد پیغمبر است؟ گفتم: خیر، پیغمبر نیست. سپس اظهار داشت: این مرد مرا با نامی صدا کرد که در طفولیت، در شهرهای خودمان مرا به آن نام صدا می‌کردند و کسی از آن اطلاعی نداشت و آن را نمی‌دانست، مگر این مرد. [1] . - همچنین مرحوم قطب الدین راوندی و ابوحمزه‌ی طوسی به نقل ازابوهاشم جعفری حکایت کند: روزی از روزها به محضر مبارک حضرت ابوالحسن هادی صلوات الله علیه وارد شدم و پس از عرض سلام نشستم. پس از گذشت لحظاتی، حضرت با من به زبان هندی صحبت فرمود؛ ولی من نتوانستم پاسخ فرمایشات وی را بدهم، چون به زبان هندی آشنا نبودم. در همین اثناء، متوجه شدم که ظرفی پر از سنگ ریزه در کنار امام علیه‌السلام قرار دارد، حضرت یکی از آن ریگ‌ها را برداشت و درون دهان مبارکش نهاد و آن را مقداری مکید و سپس همان ریگ را به من عطا نمود و فرمود داخل دهان خود بگذار.
من نیز طبق دستور حضرت، آن ریگ را داخل دهان خود نهادم و قبل از آن که از محضر شریف آن حضرت مرخص شوم، حالتی را در خود احساس کردم، مثل این که می‌توانم غیر از عربی هم سخن بگویم و در همان موقع به هفتاد و سه زبان، سخن گفتن را فراگرفتم که یکی از آن‌ها زبان هندی بود [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اعلام الوری طبرسی: ج 2، ص 117، الخرایج و الجرائح: ج 2، ص 674، ح 4، الثاقب فی المناقب: ص 538، ح 478.
[2] الخرایج و الجرائح: ج 2، ص 673، ح 3، الثاقب فی المناقب: ص 532، ح 467، بحارالأنوار: ج 50، ص 138، ح 32، مناقب ابن‌شهرآشوب: ج 4، ص 409.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

آموزش در کنار بستر شهادت

امام هادی علیه‌السلام بیمار و در بستر شهادت آرمیده بود، یکی از دوستان به نام ابودعامه به عنوان عیادت به محضرش آمد و پس از احوال‌پرسی برخاست تا خداحافظی کرده و مراجعت کند، امام هادی علیه‌السلام به او فرمود: «حق تو بر من واجب شد، می‌خواهی حدیثی را برای تو نقل کنم تا شاد گردی؟» ابودعامه عرض کرد: آری، بسیار دوست دارم و به آن نیازمندم.
امام هادی علیه‌السلام فرمود: پدرم از پدرش و او از پدرش تا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل کردند اکنون بنویس. ابودعامه عرض کرد: چه بنویسم؟ امام هادی علیه‌السلام فرمود: بنویس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: بسم الله الرحمن الرحیم؛ الایمان ما و قرته القلوب و صدقته الاعمال، و الاسلام ما جری باللسان و حلت به المناکحة:
«ایمان آن است که دلها آن را با کمال احترام بپذیرد و رفتارها آن را تصدیق نماید ولی اسلام آن است که زبان به آن حرکت کند و ازدواج به آن حلال شود.» ابودعامه به امام عرض کرد: نمی‌دانم کدامیک از این دو بهتر است؛ سلسله سند حدیث (که همه از معصومان هستند) یا خود حدیث؟ امام هادی علیه‌السلام فرمود: «این حدیث در صحیفه‌ای است به خط امیرمؤمنان علی علیه‌السلام و املاء رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که به هر یک از ما امامان، به ارث رسیده است.» [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مروج الذهب، ج 4، ص 85 - تتمة المنتهی، ص 252.
منبع: نگاهی بر زندگی امام هادی؛ محمد محمدی اشتهاردی؛ نشر مطهر چاپ دوم بهار 1377.

آفتاب پاییزی جانشینی

جاسوسان وصیف، در درون و بیرون کاخ پراکنده‌اند و تصویری مخوف و هراس انگیز از منتصر ترسیم می‌کنند. خلیفه در اندیشه‌ی پراکنده ساختن جمع ترک‌ها در نخستین فرصت است. آنچه بر هراس ترکان افزوده است، آشکارا سخن گفتن خلیفه است. خلیفه‌ای که با دیدن سپهسالار برجسته‌ی ترک نژاد، خشمش شعله بر می‌کشد. [1] . بنابراین، ترکان نیز در اندیشه‌ی آن هستند که پیش از دریده شدن، منتصر را بدرند؛ اما چگونه؟
این پرسشی است که پاسخ آن برای ترک‌ها دشوار است. هوشمندی و دلیری منتصر، ترور وی را دشوار می‌سازد؛ اما نقطه ضعفی هست و آن حالت نومیدی ویرانگری است که به جان خلیفه در افتاده و سوهان روح و جان وی شده است. او امیدی به آینده ندارد. آتشفشانی که در آن شب طوفانی طغیان کرد، ناگهان فرو نشست و خاکستری شد که بر دوش باد، رهسپار نیستی شد. خلیفه، نادم و سخت پشیمان است؛ اما برای خویش محافظان ویژه نخواسته است. سیاست معتدل اقتصادی خلیفه، عدم تعقیب دولتمردان سابق و فقدان شبکه‌ی جاسوسی، کار ترور او را آسان کرده است. اگر چه خلیفه، محبوب مردم است، اما تا زمانی که مردم سلاحی ندارند و نمی‌توانند جان خلیفه را پاس دارند، این علاقه را چه سود و چه بهره‌ای؟
نیروی کارآمد نظامی همچنان تحت نظر ترکان است. محافظان و سپاهیان، گوش به فرمان و مأمور فرماندهان ترک هستند؛ ترکان از نابودی خلیفه استقبال می‌کنند. البته در این میان، بغای بزرگ مخالف آنان است؛ زیرا وجود خلیفه‌ای نیرومند را باعث تثبیت حکومت و مانع هرج و مرج می‌داند. اما وصیف و بغاشرابی، به شیوه‌ای دیگر می‌اندیشند: خلیفه‌ی ضعیف، تضمین استمرار نفوذ ترک‌هاست. آنان در انتظار نخستین و بهترین فرصت برای فرود آوردن ضربه‌ی نهایی‌اند.
تا زمانی که برق طلا، چشم‌ها و عقل‌ها را می‌رباید، همه چیز خرید و فروش می‌شود و هیچ چیز محال نیست؛ هر لامحالی در باور می‌گنجد. منتصر رنجور و خسته از تفریح روزانه بازگشته است. به نظر می‌رسد او با پناه بردن به دشت‌های شرق سامرا از خویش می‌گریزد. هر گاه موجی از اندوه تلخ او را فرا می‌گیرد، به انزوا و عزلت پناه می‌برد. خلیفه، خود را بر مخده‌های سبزفام و ارغوانی رنگ فرو می‌افکند. نسیم بهاری در ایوان‌های کاخ گردش می‌کند. پرده‌ی نازک ابریشمین، همراه با نسیم روحنواز به این سو و آن سو می‌رود. با این همه، عرق از سر و روی منتصر ریزان است. گویی از کابوسی رنج می‌برد؛ [2] از تب می‌سوزد. طیفوری، طبیب دربار، را به بالین می‌خواند تا معاینه‌اش کند. آتش دسیسه در اندیشه ترکان شعله‌ور می‌شود. پیش از ورود پزشک بر خلیفه، بزرگان ترک با او دیدار می‌کنند. نگاه‌هایشان آشکارا او را تحریک می‌کند. سرش را به زیر می‌افکند و وارد می‌شود. پس از معاینه، می‌گوید: «خلیفه باید با رگزنی، خون آلوده‌اش را از بدن خارج سازد.» با هم توافق می‌کنند تا شب هنگام، طبیب برای رگزنی به سرای خلیفه باز گردد. هنگامی که طیفوری به خانه می‌رسد، کسی را منتظر خویش می‌بیند. مرد ترک، جامه‌ای از ابریشم زرد پوشیده و خاموش است. سی هزار دینار طلا به طبیب می‌دهد [3] این مقدار زر و مال، بیشترین ثروتی است که پزشک در همه عمر، به چشم خویش دیده است. می‌تواند باقی عمر را در آسایش و آرامش به سر برد. کافی است تا تیغ جراحی خویش را به سم آلوده کند و بر رگ خلیفه آشنا سازد. [4] طبیب نمی‌تواند برابر درخشش زر پایداری ورزد. وسوسه‌ها او را در آغوش می‌گیرند. برق طلا، خرد و اندیشه او را نابود و زایل کرده است.
جراحی انجام می‌شود. طیفوری تمام تلاش ابلیسانه‌ی خویش را به کار می‌بندد تا قساوتش را در برابر نگاه‌های نافذ و زیرک منتصر پنهان کند. هنگامی که کاخ را به عزم خانه‌ی خویش ترک می‌کند، همه جا را تاریکی در برگرفته است. نیمه‌های راه حس می‌کند کسی گام به گام از پی اوست. پس از رگزنی، خلیفه احساس بهبودی نمی‌کند. میوه‌ی گلابی می‌طلبد. پس از خوردن قطعه از آن، درد در درونش می‌پیچد. [5] . مادرش نگاهی اندوهگنانه به وی می‌افکند. بی صدا به جوانی پسرش می‌گرید؛ پسری بی بهره از این جهان؛ حتی پدرش نیز با وی سر دشمنی داشت و علیه او دسیسه می‌کرد. در جهان گرگ‌ها، برای زیستن باید گرگ بود. منتصر زردگونه و غمگین می‌گوید:
- مادر! نه دنیا داشتم و نه آخرت دارم. پدرم را از پای درآوردم و به دست دیگری از پای درآمدم! [6] . مادرش اشک از چشمان می‌زداید و می‌گوید:
- با من و با مردم مهربان، و با خویش صادق بودی. مردمان بسیارند، همه می‌میرند، اما کسانی که دلیرانه با مرگ رو به رو می‌شوند، اندک شمارند.
منتصر چشمانش را فرو می‌بندد و در بیهوشی ژرفی غوطه‌ور می‌شود. مادر، دنیایی از اشتیاق و مهر را در بوسه‌ای می‌ریزد و بر پیشانی پسرش می‌نشاند. فردا خلیفه پسر کوچکش، عبدالوهاب، را فرا می‌خواند. او را می‌بوسد و با واژگانی بیمناک، برایش دعا می‌کند تا خداوند او را از شر گرگ‌هایی که در کاخش زوزه می‌کشند، محافظت نماید. هنگام زوال آفتاب روز شنبه، چهارم شوال سال دویست و چهل و هشت هجری قمری، منتصر زندگی را بدرود می‌گوید. ماه در آسمان تابستانی مهتاب می‌تراود و خلیفه پیش از مرگ شعری را که از دل شکسته‌اش جوشیده، نجوا می‌کند: «شادمانی دنیا را گرفتم، اما به سوی خدای بزرگوار رهسپارم.» [7] . و چشمانش را برای همیشه فرو می‌بندد. کاخ و دربار، مهیای خاک سپاری پنهانی خلیفه است. این عمل در میان عباسیان مرسوم است که خلفا باید محرمانه دفن شوند؛ اما مادر بر آشکارا بودن گور پسر پای می‌فشارد، تا او نخستین خلیفه‌ی عباسی باشد که قبرش شناخته شده است. [8] . او را در کاخ «جوسق خاقانی» به خاک می‌سپارند. [9] جایی که در آن چشم به جهان گشوده بود. منتصر، نخستین خلیفه‌ای است که در سامرا دیده به جهان گشود و هم در آن شهر دیده از جهان فرو بست.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مروج الذهب، ج 4، ص 146.
[2] تاریخ طبری، ج 7، ص 414.
[3] تاریخ الخلفاء، ص 357.
[4] مروج الذهب، ج 4، ص 146.
[5] تاریخ الخلفاء، ص 357.
[6] همان.
[7] تاریخ طبری، ج 7، ص 415.
[8] همان، ص 417.
[9] موسوعة العتبات المقدسه، سامراء، جعفر خلیلی، ج 12، ص 95.
منبع: سوار سبزپوش آرزوها (روایتی نو از زندگی و زمانه امامان هادی، عسکری و مهدی)؛ کمال السید؛ مترجم حسین سیدی؛ نسیم اندیشه؛ چاپ دوم 1385.

آسمان، تیره از ابر فتنه

آسمان زندگی شیعیان، تیره و تار است. دستاوردهای سال‌ها تعقیب و گریز، دغدغه‌های فکری است: «چه کسی جانشین امام حسن می‌شود؟» از سویی دیگر، میلاد پنهان محمد مهدی، بر این ابهام می‌افزاید. بنابراین، با همه‌ی دشواری، عسکری (ع) ناگزیر می‌شود تا در برابر انسان‌های سرگردان، پنجره‌های امید به رهایی را بگشاید.
مردی که او را ابراهیم می‌نامند، آمده است تا با امام خداحافظی کند. او تحت پیگرد است. باید پنهان شود؛ گناهش ایمان به مذهب تشیع است. هنگامی که وارد خانه‌ی امام یازدهم می‌شود، کودکی نیکو صورت می‌بیند. دلش آن چنان می‌تپد که گویا نگرانی‌هایش را فراموش کرده است. کودک خجسته پی، بدون مقدمه لب به سخن می‌گشاید:
-ای ابراهیم! نگریز. خداوند خجسته و والا، تو را از شر او در امان خواهد داشت. ابراهیم حیرت می‌کند. این چه کودکی است که دغدغه‌های درون و آنچه را که در دلش می‌گذرد، می‌داند؟ امام حسن لبخند می‌زند و می‌فرماید: - او پسرم و جانشین پس از من است؛ اوست آن که او را غیبتی طولانی است. پس از آن که زمین از ستم لبریز شد، قامت برافرازد و به ظهور خویش، جهان از عدل و داد بیاکند.
- سرورم! نامش چیست؟
- او همنام و هم لقب رسول خدا (ص) است. هیچ کس تا هنگام ظهور وی، روا نیست که به نام بخواندش.ای ابراهیم! آنچه امروز دیدی و شنیدی، پنهان دار؛ مگر آن که به شایستگان بازگویی.
ابراهیم فروتنانه می‌گوید:
- درود آفریدگار بر شما و جانشینت باد. ابراهیم، شادمان رهسپار می‌شود. با امید به زندگی می‌نگرد. اینک با چشم و دلش افق سبز پنهان در ورای دریاهای ظلمت را دیده است. چند روزی بیش نمی‌گذرد که عمرو بن عوف - که او را تهدید کرده بود - به دستور خلیفه کشته می‌شود. [1] «و فرمان خدا روی حساب و برنامه‌ی دقیقی است.» [2] . خطر همه جا را در برگرفته است. جعفر، چون انسان تب زده‌ای دست به هر کاری می‌زند. امام از مادرش می‌خواهد تا مهیای حج شود و نوه‌ی عزیزش را نیز با خویش ببرد. [3] . امام به کرانه‌های دور دست می‌نگرد. او می‌داند که کوچ نزدیک است: - در سال دویست و شصت، حرارتی را حس خواهم کرد که می‌هراسم به زندگی‌ام پایان دهد. مادر به پسر نگاهی می‌افکند. پسری که هنوز سی بهار از عمرش نگذشته، اما رنج‌ها او را مردی سالخورده کرده‌اند. اشک‌ها چون ابرهای بارانی در چشمان مادر حلقه می‌زنند. بی اختیار می‌گرید. پسر با شکیبایی پیامبران می‌گوید:
- مادر مویه مکن. فرمان خدا را می‌باید گردن نهاد. و پسرش را می‌طلبد. او را در دامان گرمش می‌نشاند. می‌بوسد و می‌گوید: - ستایش ویژه‌ی خداوندی است که مرا از جهان نبرد، تا آن که جانشینم را به من نمایاند. کسی که در منش و سرشت همانندترین مردم به پیامبر خداست. پروردگار او را در غیبتش حفظ می‌کند و او را آشکار می‌سازد؛ پس زمین را از داد لبریز می‌کند، آن چنان که از ستم پر شده است. در فرجامین لحظه‌های وداع، عسکری (ع) به پسرش شمشیری می‌دهد که از نیاکانش به میراث برده است. شمشیری که همه رنج‌های قیام بر ضد ستم و ستم پیشگان را با خویش دارد و آینه‌ی خشم شکست خوردگان و مستضعفان است.
بانوی نوبه‌ای با نوه‌اش به کاروانی می‌پیوندد که ابا علی، محمد بن مطهر، به عنوان نماینده‌ی امام و مسؤول خدمت به آنان همراهی‌شان می‌کند. بادهای سرد پاییزی، خبر از زمهریر زمستانی می‌دهند. آسمان، میدان گاه ابرهای پاره پاره‌ای است که همانند کشتی‌های شکست خورده جنگی در حال فرارند. در کاروانسراها، حاجیان نفسی تازه می‌کنند. آب و غذایی فراهم می‌آورند. پرسش مهم آن‌ها، مقدار آب در اتراقگاه بعدی است. امنیت راه‌ها نیز فکرها را به خود مشغول کرده است. در خشکسالی، رهزنان بیشتر کاروان‌های حاجیان را غارت می‌کنند. کاروانی که از سامرا رهسپار شده، به منطقه‌ی «قرعاء» می‌رسد. اشتران بار می‌افکنند.
شب، سخن از مراسم حج امسال است. عرب‌های بدوی و بیابان نشین، آنان را از تشنگی بیم می‌دهند. در فصل باران، باران اندکی می‌بارد. برکه‌هایی کوچک شکل می‌گیرند؛ اما به زودی خشک می‌شوند. سخن از یورش رهزنان نیز هست. مردم با نگاه‌های هراسانی به یکدیگر می‌نگرند. علایم حیرانی بر چهره‌شان نقش بسته است. کاروانسالارانی که سفر در بیابان‌ها را تجربه کرده‌اند، از دشواری آن آگاهند و تشنگی در ریگستان و شنزار را کاملا درک می‌کنند. حیرت چندان به درازا نمی‌کشد. گفت و گو به بازگشت می‌انجامد. اشتران به سوی سرزمین‌های باز آمده، گردن می‌کشند. بانو به نوه‌اش می‌نگرد. در چشمانش اراده‌ای پولادین و ایمانی تا سر حد یقین نهفته است؛ خدا با آنان است و آن‌ها آهنگ دیدار خانه‌اش را دارند. [4] تعدادی از حاجیان به ایشان می‌پیوندند؛ با اعتماد بر آفریدگاری که آنان را از هراس در امان می‌دارد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اثبات الوصیة، ص 256.
[2] سوره احزاب / 38.
[3] منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر، صافی، ص 428.
[4] اثبات الوصیة، ص 256.
منبع: سوار سبزپوش آرزوها (روایتی نو از زندگی و زمانه امامان هادی، عسکری و مهدی)؛ کمال السید؛ مترجم حسین سیدی؛ نسیم اندیشه؛ چاپ دوم 1385.

آسمان زندگی ابری است

برگ‌های دفتر ایام، یکی پس از دیگری نمودار می‌شوند. بر سینه‌ی خود، حوادث و رویدادها را می‌نگارند و به قافله‌ی یادها می‌پیوندند. سال دویست و هشتاد و پنج هجری قمری نمودار شده است. نبردهای دریایی میان نیروی دریایی اسلام و روم در دریای مدیترانه در می‌گیرد و به سود مسلمانان پایان می‌پذیرد. در اندلس خشکسالی است و پس از آن، وبا در منطقه وسیعی شیوع می‌کند و بسیاری را با خود می‌برد. جنوب عراق، شاهد طوفان‌های سختی است و صدها نخل ریشه کن شده‌اند. باران و رعد در ساعت‌های متوالی و طولانی در کوفه می‌بارد. پس از سکوت باران، سنگ سیاه و سفیدی در دهکده‌ی «احمد آباد» کوفه فرو می‌افتد. [1] . حج به پایان رسیده و رهزنی قبیله‌ی «طی» در جاده عراق آغاز شده است. «حسن بن وجناء نصیبی»، در پنجاه و چهارمین حج خود، بر گرد کعبه می‌چرخد. آرزویش دیدار امام غایبی است که می‌داند برای حج می‌آید. «آه! به من اعتنایی نخواهد کرد! دیگر از این دنیای سراسر وهم و باطل خسته شده‌ام.» نماز عشا پایان یافته است. حسن زیر ناودان و در حال سجده، صدای بانویی را می‌شنود که او را به نام می‌خواند:
- برخیز ای حسن بن وجناء نصیبی! حسن سربلند می‌کند، کنیزی است که افزون بر چهل سال دارد. کنیز راه می‌افتد. حسن به دنبال او روان می‌شود. به خانه‌ی خدیجه می‌رسند. دری بالاتر از سطح کوچه قرار دارد. کنیز از پله‌ها بالا می‌رود و وارد خانه می‌شود. حسن می‌شنود کسی او را می‌خواند: - حسن بالا بیا! پیرمرد از پله‌ها بالا می‌آید. نزدیک در نفسی تازه می‌کند تا به دیدار امام غایبش نایل شود. حسن آرزو دارد تا در این پایان عمر، در این جهان سراسر آشوب و آکنده از ابر، اندکی بیاساید. وارد که می‌شود، امام بدو می‌گوید:
- حسن! گمان می‌بری از چشم ما پنهان بوده‌ای؟ سوگند به خداوند که لحظه‌ای در حج نبود، جز آن که با تو بودم! خاطره‌های کهن در ذهن پیرمرد جان می‌گیرند. حس می‌کند فکرش بسان قایق میان امواج به این سو و آن سو می‌رود. نمی‌داند چه مدت می‌گذرد که دستی گرم چهره‌اش را نوازش می‌کند و زمزمه‌ی امام مهرورزانه در گوشش چنین می‌گوید:
- حسن! ساکن خانه‌ی جعفر بن محمد (ع) شو. در اندیشه‌ی غذا، نوشیدنی و تن پوش مباش.
سپس حضرت دفتر کوچکی از دعا به او می‌دهد و می‌گوید:
- بدینسان نیایش کن. آن را جز با دوستان راستین ما در میان مگذار. خداوند والا تو را موفق گرداند.
- سرورم! آیا باز هم شما را خواهم دید؟
- اگر خدا بخواهد.
روز بعد، پسر وجناء بیابان را در می‌نوردد تا به مدینه برسد؛ به خانه‌ی امام صادق (ع) و سال‌های پایان عمرش را با آرامش در آن بگذراند. [2] .
با فرا رسیدن سال دویست و هشتاد و شش، زنجیره‌ی حوادث به گونه‌ای حیرت انگیز رخ می‌دهند. قرامطیان از بحرین می‌آیند تا دولتی نوبنیان را بنا نهند. در خاطره‌ها، شوربختی‌های شورش زنگیان در جنوب عراق و آشوب‌هایی که سرزمین‌های اسلامی را تکان داده است، زنده می‌کند. سال دویست و هشتاد و هفت، نبردهای ویرانگر، شمال ایران را فرا می‌گیرد و آتش آن به خراسان نیز سرایت می‌کند. در این ستیزها، محمد بن زید علوی بر خاک می‌غلتد و با شهرتش، دولت علویان در طبرستان به پایان می‌رسد و سامانیان از میان ویرانه‌های آن بپا می‌خیزند. همچنین در این سال، شاهزاده قطری الندی که هنوز بیست بهار از عمرش نگذشته بود، به آغوش خاک خفت. مرگ او شایعاتی را در داخل و خارج کاخ بر می‌انگیزاند. سال دویست و هشتاد و هشت فرا می‌رسد؛ شمال آفریقا، شاهد ظهور مردی است که ادعا می‌کند «مهدی» است! [3] . زمین لرزه‌های ویرانگر با طوفان دیوانه، بار دیگر بصره را می‌لرزاند و نخل‌ها را ریشه کن می‌کند. بیماری وبا بخش‌هایی از آذربایجان را فرا می‌گیرد. یک سال دیگر نیز می‌گذرد، سال دویست و هشتاد و نه است. سالی که معتضد چشم از جهان فرو بسته است. پادشاهی بر ممالک و سرزمین‌های گسترده و کاخ‌ها را وا می‌نهد و عریان از جهان می‌رود؛ آن چنان که آمده بود! روزگار ابراهیم اغلبی، فرمانروای کل آفریقا نیز به پایان می‌رسد. او پیش از مرگ به بیماری دو شخصیتی دچار شد و دست به کشتار وحشتناکی زد. بسیاری از کاتبان او، سرنگهبانان، برخی از همسرانش، دو پسر، هشت برادر و شانزده دخترش از جمله قربانیان او هستند. او در یک روز دستور کشتار هزار سرباز را صادر کرد و سرانجام در قلعه‌ی «کسوستنزا» در صقلیه (جنوب ایتالیا) در گذشت. قرامطیان، دمشق را غارت کرده و پس از تبهکاری، اینک کوفه را نیز تهدید به حمله کرده‌اند. [4] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تاریخ طبری، ج 10، ص 67.
[2] الغیبة الصغری، ص 574؛ بحارالانوار، ج 13، ص 112؛ ینابیع المودة، قندوزی، ص 464.
[3] احداث التاریخ الاسلامی، ج 2، ص 315.
[4] تاریخ طبری، حوادث سال 289.
منبع: سوار سبزپوش آرزوها (روایتی نو از زندگی و زمانه امامان هادی، عسکری و مهدی)؛ کمال السید؛ مترجم حسین سیدی؛ نسیم اندیشه؛ چاپ دوم 1385.

آن عصر پاییزی

بغداد، مهیای پذیرایی سفیر امپراطور (کنستانتین هفتم) برای امضای قرارداد ترک مخاصمه و پایان درگیری‌های مرزی است.
از چیرگی عبیدالله مهدی، بنیانگذار دولت فاطمیان بر تمام سرزمین‌های فرمانروایی دولت ادارسه و تسلیم یحیی بن ادریس، خبرهایی می‌رسد. اطروش، دانشمند نامور زیدی و انقلابی بزرگ، چشم از جهان فرو بسته و عمر دولت علویان در طبرستان به پایان رسیده است.
محمد بن عثمان، که با کهولت دست به گریبان است، به پایان عمر خویش نزدیک می‌شود. او کسانی را که برای پرداخت حقوق شرعی می‌آیند، به فرمان امام، نزد حسین بن روح نوبختی (از دانشمندان بغداد) می‌فرستد. [1] .
اینک ربیع الاول سال سیصد و پنج هجری قمری است. محمد بن عثمان، قرآن را در جای شگفت انگیزی می‌خواند. در قبری که در خانه‌اش؛ در خیابان باب الکوفه، حفر کرده است. [2] . در یک عصر پاییزی، مردانی به دیدن او آمده‌اند. یکی از ایشان راز این کارش را جویا می‌شود. به ویژه آن که چشم مرد به تابوتی چوبی می‌افتد که بر آن آیاتی از قرآن کریم و اسامی اهل بیت (ع) نقش و حک شده است.
- چرا برای خود قبر کنده‌ای؟ این تابوت چیست؟
- علتی دارد.
- می‌دانم؛ اما بگو علت چیست؟
- پیر با لحن کسی که در آستانه‌ی کوچ است، می‌گوید:
- به من فرمان داده‌اند تا کارهایم را برچینم.
- پس از تو، [نماینده‌ی حضرت مهدی] کیست؟
- کار دست اباالقاسم، حسین بن روح نوبختی است. به من دستور داده‌اند او را به جای خویش منصوب کنم. در کارهایتان به او مراجعه کرده و او را امین خود بشمارید. [3] .
همان روز مردی دیگر به دیدنش می‌آید. با خود چهارصد دینار دارد. مرد، که نامش اباعبدالله جعفر مدائنی است می‌گوید:
- این چهار صد دینار برای امام است.
- آن را نزد حسین بن روح ببر. مدائنی، حیرت زده، می‌پرسد:
- در گذشته هماره پول‌ها را به تو می‌دادم.
- برخیز، خدایت موفق گرداند؛ آن را به حسین بن روح بپرداز.
مرد می‌خواهد با او ستیز کند؛ اما ابر خشم را بر چهره‌ی پیرمرد با وقار می‌بیند. سوار استرش می‌شود و به سوی منزل پسر روح رهسپار می‌شود. تردیدها او را فرا گرفته‌اند. ابن‌روح، از دوستان نزدیک محمد بن عثمان نیست. اگر محمد از مرد می‌خواست تا پول را نزد اباجعفر، احمد بن متیل، یا پسرش جعفر ببرد، برایش پذیرفتنی بود. همه چشم انتظار آن هستند که یکی از این دو نفر پس از محمد، نماینده باشد. افسار استر را به سوی منزل محمد بر می‌گرداند. بار دیگر کوبه‌ی در را می‌کوبد. فرمانبری بیرون می‌آید. مرد می‌گوید:
- بگو مدائنی اجازه ورود می‌خواهد. خدمتکار چند لحظه بعد بر می‌گردد.
- آقا از بازگشت تو شگفت زده است.
- برایم اجازه‌ی ورود بگیر؛ باید او را ببینم. بار دیگر فرمانبر به درون می‌رود؛ سپس بازگشته و می‌گوید:
- داخل شو! او را به اتاق پذیرایی می‌برد. محمد بر حصیری بافته از برگ و شاخه‌ی خرما نشسته است. نعلین برپا دارد، زیرا از اندرونی آمده است. محمد، شگفت زده از بازگشت او می‌پرسد:
- چه چیزی باعث شد تا باز گردی؟ چرا آن چه گفتم، انجام ندادی؟
- نتوانستم؟ محمد با خشم می‌گوید:
- برخیز! خدای موفقت کند! اباالقاسم حسین بن روح را به جای خود منصوب کرده‌ام.
- به فرمان امام؟
پیرمرد بر می‌خیزد تا ختم گفت و گو را اعلام کرده و مدائنی را مرخص کند.
- برخیز! خدای موفقت گرداند. مطلب همان است که با تو گفتم. مدائنی بر می‌خیزد. ابرهای تردید در ژرفایش متلاشی شده‌اند. سجده‌ی شکر به جای می‌آورد و به طرف خانه‌ی ابن‌روح می‌رود. دو ماه بعد، محمد سخت بیمار می‌شود. به دنبال بزرگان شیعه می‌فرستد؛ اباسهل اسماعیل نوبختی، اباجعفر احمد بن متیل، اباعبدالله بن محمد کاتب، عبدالله بن وجناء و حسین بن روح. پیرمرد در آستانه کوچ است. ابن‌متیل بر بالینش، حسین بن روح پایین پایش، و دیگران در اطراف او نشسته‌اند. پیرمرد با آوایی سست، فرجامین پیغام را بازگو می‌کند:
- این، اباالقاسم حسین بن روح پسر ابی‌بحر نوبختی، جانشین من و سفیر میان شما و صاحب امر است. او، کارگزار کارهای پیش آمده است. به من فرمان داده‌اند و من آن را [به شما] گفتم.
ابن‌متیل بر می‌خیزد؛ دست حسین بن روح را می‌گیرد و او را به جای خود در بالای مجلس می‌نشاند. سپس خود در جای او می‌نشیند. پیرمرد از شادمانی لبخند می‌زند و چشمانش از نوری آسمانی می‌درخشد. اینک، روزگار تعصب‌های قبیله‌ای در بغداد است و این کار پسر متیل، حاضران را شادمان کرده است. او اینک از بهترین یاران ابن‌روح خواهد بود. [4] .
خلافت، بازیچه‌ی دست زنان و فرمانبران شده است. شغب (مادر خلیفه) که پیش از این کنیزی بیش نبود، صحنه گردان نمایش حکومت است. خدمتکاران فرودست، اینک از تصمیم گیرندگان خلافت اسلامی برای سرزمین‌های بزرگ هستند. ثمل، فرمانده‌ی نیروی دریایی، و ثمال، رییس دادگاه تجدید نظر کل سرزمین‌های اسلامی شده‌اند! [5] .
سال سیصد و شش هجری است. بغداد را هجوم آشوب‌ها در برگرفته است. بحران حنبلی‌ها از یک سو و غارت بازار از طرف سارقان و عیاران از سویی دیگر، به فتنه‌ها دامن زده است. در سال سیصد و هفت، خلیفه مسؤولیت مالیات عراق و قسمت‌های وسیعی از ایران را به نخست وزیر می‌سپارد. حامد بن عباس از این پست سوء استفاده کرده و غلات را احتکار می‌نماید. قیمت مواد غذایی به گونه‌ای سرسام‌آور افزایش یافته است. مردم در بغداد شورش می‌کنند. پل‌های چوبی را آتش می‌زنند و درب زندان‌ها را می‌شکنند. خلیفه فرمانش را باز پس می‌گیرد و در انبارهای نخست وزیر و شغب را می‌گشاید. قیمت‌ها کاهش می‌یابد. و بحران به پایان می‌رسد. امسال قرامطیان به بصره حمله‌ور شدند؛ غارت کردند و برخی از ساکنان آن را کشتند. سال سیصد و هشت است. ستاره‌ی بخت حمدانیان در تأسیس دولتی در شمال عراق و سوریه، درافشان است. پسران «بویه» نیز با ورود به سپاه عباسی، وارد تاریخ می‌شوند. در آغاز سال سیصد و نه، هیأتی از مملکت بلغارستان وارد بغداد می‌شود؛ تا تمایل پادشاه این کشور را برای شناخت اسلام ابلاغ کند. محاکمه‌ی حلاج به اتهام الحاد آغاز شده است. بازجویی جنجالی است. آیا او قدیسی پارساست یا زندیقی کفر پیشه؟! [6] . حامد (نخست وزیر) پیشاهنگ کسانی است که حلاج را تکفیر کرده‌اند. از خلیفه می‌خواهد تا نظارت بر بازجویی و محاکمه حلاج را به او واگذارد. [7] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الغیبة، ص 224؛ الغیبة الصغری، ص 407.
[2] این مکان را اینک «جامع خلانی» می‌نامند.
[3] الغیبة، ص 227.
[4] همان، ص 369.
[5] احداث التاریخ الاسلامی، ج 2، ص 425.
[6] همان، ص 434 و 436.
[7] برخی می‌گویند از امام مهدی (عج) فرمانی بر لعن حلاج صادر شده است؛ نک: روضات الجنات، ج 3، ص 144.
منبع: سوار سبزپوش آرزوها (روایتی نو از زندگی و زمانه امامان هادی، عسکری و مهدی)؛ کمال السید؛ مترجم حسین سیدی؛ نسیم اندیشه؛ چاپ دوم 1385.

آسمان، باژگونه دریاچه

نهم شعبان سال سیصد و بیست و نه هجری قمری است. خبر بسیار مهمی برای شیعیان می‌رسد. خبری که بالاترین تأثیر را در آینده‌ی ایشان دارد. عصر امروز، علی بن محمد سمری، چهارمین نماینده‌ی مهدی (عج) گروهی از شخصیت‌های شیعه را می‌طلبد و فرمان مهم حضرت را به آنان ابلاغ می‌کند: به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان. ای علی بن محمد سمری! آفریدگار برادرانت را به خاطر [سوگ] تو پاداش بزرگی دهاد. همانا شش روز دیگر چشم از جهان فرو خواهی بست. کارهایت را سامان ده و کسی را به جانشینی خود مگمار. غیبت کامل فرا رسیده است؛ دیگر جز با دستور پروردگار - که نامش بلند باد - ظهوری نخواهم داشت. این [ظهور] پس از زمانی طولانی، هنگام قساوت‌ها و سرشاری زمین از ستم خواهد بود. زمانی می‌رسد که کسی نزد پیروانم ادعای دیدار مرا می‌کند؛ آگاه باشید! هر کس پیش از «خروج سفیانی» و بانگ [جهانی]، ادعای دیدن مرا کرد، دروغگوی تهمت زن است.
آگاه! که نیرویی جز [نیروی] خداوند بزرگ بلند پایه نیست. [1] . ذهن اندیشناک حاضران، این فرمان را شنیده و بی درنگ یادداشت بر می‌دارند. تنها شش روز و سپس رشته‌ای که کشتی شیعیان را به کشتیبان بزرگ پیوند می‌دهد، بریده خواهد شد. اینک کشتی در میان امواج متلاطم و سهمگین زندگی به سوی ساحل سبز آرزوها رها خواهد شد. آنان باید به تنهایی، بار مسؤولیت انتظار و آمادگی لحظه‌ی ظهور و حضور را بر دوش کشند. مهدی از نظرها پنهان خواهد شد؛ زیرا در زمانه‌ای است که پیامبران را بر صلیب می‌کشند. بادهای ادبار سرد و دیوانه‌وش می‌خروشند. شمع‌های روشنگر و حقیقت‌جو را می‌کشند و پروانه‌های بشارتگر بهار را بال و پر می‌پراکنند. او باید پنهان شود؛ اما در پنهانی و غیبت نیز امیدی گرم و فردایی روشن در دل امیدواران و رنجبران زمین است. روزهای اندوه درگذرند؛ همانند گروهی از گوسپندان که به سوی قربانگاه خود روانند. نیمه‌ی شعبان فرا رسیده است. غم به خانه‌ی سمری سایه افکنده است. پیرمرد محتضر، آرمیده در بستر، چنان نفس می‌کشد که گویی بیابان خشکی را در می‌نوردد. آسمان اندکی باران می‌بارد؛ به مقدار اشکی که نمازگزاران نماز باران باریده‌اند. [2] .
چشمان شیخ بسته است. لحظه‌ی جدایی با مهدی (عج) فرا رسیده است؛ سرمایی که می‌وزد، بس هراسناک است. ابرها لحظه به لحظه متراکم‌تر می‌شوند و خورشید را بیشتر می‌پوشانند. کسی به پیرمرد می‌گوید:
- زین پس، چه کسی را جانشین خویش قرار می‌دهی؟ پیرمرد اندوهگنانه پاسخ می‌دهد:
- همه کس و همه چیز را به پروردگار می‌سپارم. این واژگان، فرجامین گفته‌های او هستند؛ زیرا چشمانش از پنجره‌ی باز به افق دور دست می‌نگرد و دیگر باز نمی‌گردد. آسمان آرام آرام گریان است. هنگام تشییع پیکر آخرین سفیر مهدی، زمزمه‌ی نزدیک شدن نیروهای بریدی به گوش می‌رسد. به زودی شهر، جولانگه یغماگری و هرج و مرج خواهد شد. دیگر روزگار آرامش رخت بربسته و آن دوران کوتاه امنیت سپری شده است. پس از چند روز ابرها بر شانه‌ی یکدیگر سوار می‌شوند. آسمان، از هزاران آذرخش آکنده می‌شود. ابرها به کوه‌های سیاه سر به فلک کشیده می‌مانند. آسمان، دیگر دریاچه‌ی نیلگون نیست. صاعقه‌ها شعله برمی‌کشند. رعدها می‌خروشد و باران خشم فرو می‌بارد. گویی آسمان، سر آن دارد که شهر را در کام طوفانی خویش فرو برد. اینک مردی چهل ساله، یکه و تنها، زیر فوج فوج باران، غریبانه در کوچه‌های تنهایی ره می‌سپرد. خیل باران، کوچه‌ها را از همه چیز و همه کس شسته است. جز باران، چیزی که به چشم نمی‌آید. اگر پابرهنگان تاریخ، گوش می‌سپردند، زمزمه‌ی مردی را می‌شنیدند که گویی می‌گوید: - در روزگاری چشم به جهان گشودم که پیامبران بر چلیپا کشیده می‌شوند و پروانگان به آتش بیداد می‌سوزند. پس، پنهان شدم. من همانند شما چشم انتظار لحظه‌ی ظهورم. سرزمین‌ها را در می‌نوردم؛ و با زمان همراه می‌شوم.
من چهره‌ی سبز تاریخم.
به زودی برگ‌های پاییزی تاریخ، فرو خواهند ریخت،
و صفحه‌ی سپید من بر جای خواهد ماند.
صفحه‌ای سپید به رنگ یاس؛
صفحه‌ای سبز به رنگ بهار،
به رنگ زندگی،
همرنگ مینو.
من، آینده‌ی انسانم
من آفتاب برآمده از دل ابرهای منجمدم.
من گرمای پس از شب‌های زمهریرم.
مرا در حصار افسانه‌ها میفکنید!
من میان شما زندگی می‌کنم.
من گواه و مرهم خواه زخم شما هستم.
برای رنج‌هایتان اشک می‌بارم.
و رنج گم شدنتان را به دوش می‌کشم.
به سوی من بیایید،
تا به سوی شما بیایم.
مرد همچنان به سوی افق دور دست، ره می‌سپارد.
فرا پشت او، شب بغداد در طوفان آذرخش‌ها هویداست.
آسمان از صاعقه‌ها شعله‌ور است. صاعقه‌ای بر گنبد سبز فرود می‌آید و تندیس سبزش را - که از سال یکصد و چهل و پنج هجری قمری تا حال بر فراز آن پابرجا بود - سرنگون می‌کند. [3] .
آب‌های دجله‌ی طغیانگر، کوی و برزن را چون رودخانه‌ای خروشان کرده‌اند.
خانه‌ها چون قایق‌های سرگردان، به دامان آب‌های شناور نشسته‌اند. باران، سیل‌آسا می‌بارد و آذرخش، کران تا کران آسمان پهناور را زیر تازیانه‌های مهیب خود به فریاد و خروش وا داشته است.
آفتاب در پشت ابرها پیچان است.
خورشید پنهان است.
خورشید پنهان است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الغیبة، ص 395، شورش شخصی به نام سفیانی و بانگی بزرگ، که مردم جهان آن را بشنوند، دو نشانه از نشانه‌های پیش از ظهور امام زمان (عج) است. در این نامه، حضرت هر گونه ادعای دیدارش را از سوی مردمان تکذیب می‌کند. از سویی دیگر به یقین می‌دانیم از هزار و اندی سال پیش تاکنون، مردانی پاکنهاد با حضرت دیدار داشته‌اند؛ جمع این دو موضوع چگونه است؟ برخی از بزرگان فرموده‌اند در یک جمع بندی باید گفت: اگر کسی ادعا کند که هر گاه دلش خواست، می‌تواند با حضرت دیدار کند، باید او را تکذیب کرد، اما دلایلی محکم بر دیدار انسان‌های پاک اندیش و پاکیزه‌گوی و پاکیزه رفتار و بی‌ادعا با حضرت وجود دارد. (مترجم).
[2] در سال 329، نماز بارانی در بغداد برپا شد و باران اندکی بارید که از ناودان‌ها جاری نشد؛ نک: الکامل، ج 8، ص 377.
[3] تاریخ بغداد، ج 1، ص 73.
منبع: سوار سبزپوش آرزوها (روایتی نو از زندگی و زمانه امامان هادی، عسکری و مهدی)؛ کمال السید؛ مترجم حسین سیدی؛ نسیم اندیشه؛ چاپ دوم 1385.

آدم بی‌شخصیت

من هانت علیه نفسه فلا تأمن شره. [1] .
هر که خود را سبک شمارد از گزند او ایمن مباش.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تحف العقول، ص 483.
منبع: سیره و سخن پیشوایان؛ محمد علی کوشا؛ حلم؛ چاپ اول زمستان 1384.

آثار گوشتخواری

من ترک اللحم أربعین صباحا ساء خلقه و من أکل اللحم أربعین صباحا ساء خلقه. [1] .
کسی که چهل روز گوشت نخورد بد خلقی پیدا کند، و کسی که چهل روز پی در پی نیز گوشت بخورد اخلاقش بد شود.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بحارالانوار، ج 56، ص 326.
منبع: سیره و سخن پیشوایان؛ محمد علی کوشا؛ حلم؛ چاپ اول زمستان 1384.

آنچه بر آن سجده می‌شود

طوسی می‌گوید: داود بن یزید از امام هادی علیه‌السلام پرسید: آیا به کاغذها، و برگه‌های نوشته شده می‌توان سجده کرد؟ در پاسخ نوشت: جایز است.
و نیز با سند خود از حسین بن علی بن کیسان صنعانی نقل می‌کند که گفت! به امام هادی علیه‌السلام نامه نوشتم، و از او درباره سجده بر پنبه و کتان، بدون آن که تقیه و عذری داشته باشم پرسیدم، امام علیه‌السلام در پاسخم نوشت: جایز است.
و نیز با سند خود از داود صرمی نقل می‌کند که گفت:
از امام هادی علیه‌السلام پرسیدم: آیا سجده بر پنبه و کتان، بدون آنکه تقیه‌ای باشد، جایز است؟ فرمود: جایز است [1] .
کلینی با سند خود از داود صرمی نقل می‌کند که گفت:
از امام هادی علیه‌السلام پرسیدم: من از دیار خود به مقصد شما راه می‌افتم، چه بسا در راه که برفی است جایی که نماز بخوانم پیدا نمی‌کنم [چه کنم]؟ فرمود: اگر توانستی بر برف سجده نکنی، انجام ده، و اگر نتوانستی، برف را هموار کن و بر آن سجده نما، و در حدیث دیگری آمده است که: بر لباس خود سجده کن.
و قال أیضا:
و سأل داود بن یزید أباالحسن الثالث علیه‌السلام عن القراطیس و الکواغذ المکتوبة علیها، هل یجوز السجود علیها؟ فکتب: یجوز [2] .
و قال أیضا: روی سعد بن عبدالله، عن عبدالله بن جعفر، عن الحسین بن علی بن کیسان الصنعانی قال: کتبت الی أبی‌الحسن الثالث علیه‌السلام أسأله عن السجود علی القطن و الکتان من غیر تقیة و لا ضرورة. فکتب الی: ذلک جائز [3] .
و قال أیضا: روی سعد بن عبدالله، عن أحمد بن محمد، عن داود الصرمی قال: سألت أباالحسن الثالث علیه‌السلام هل یجوز السجود علی الکتان و القطن من غیر تقیة؟ فقال: جائز [4] .
روی الکلینی: عن محمد بن یحیی، عن أحمد بن محمد، عن داود الصرمی قال: سألت أباالحسن علیه‌السلام قلت: انی أخرج فی هذا الوجه، و ربما لم یکن موضع أصلی فیه من الثلج، فقال: ان أمکنک أن لا تسجد علی الثلج فلا تسجد، و ان لم یمکنک فسوه، و اسجد علیه. و فی حدیث آخر: اسجد علی ثوبک [5] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] شیخ می‌فرماید: سجده بر این دو بدون تقیه جایز است در صورتی که ضرورت دیگری مثل گرما یا سرما یا شبیه اینها باشد.
[2] تهذیب الأحکام 2: 235 ح 137، الاستبصار 1: 334 ح 2، من لا یحضره الفقیه 1: 270 ح 834.
[3] الاستبصار 1: 333 ح 13، تهذیب الأحکام 2: 308 ح 104.
[4] الاستبصار 1: 332 ح 6، تهذیب الأحکام 2: 307 ح 102.
قال الشیخ: فالوجه فی هذا الخبر أنه یجوز السجود علی هذین الشیئین و ان لم یکن هناک تقیة اذا کان هناک ضرورة أخری من حر أو برد و ما یجری مجراهما...
[5] الکافی 3: 390 ح 14، من لا یحضره الفقیه 1: 261 ح 802، تهذیب الأحکام 2: 0 ح 112، الاستبصار 1: 336 ح 1. 31.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

آب‌

کلینی با سند خود از ابوطیفور که ادعای طبابت داشت نقل می‌کند که گفت:
خدمت امام هادی علیه‌السلام رسیدم، و از آشامیدن آب بازش داشتم، فرمود: آب که زیانی ندارد، حرکت غذا را در معده روان می‌سازد، خشم را فرومی‌نشاند، و بر خردورزی می‌افزاید، و صفرای غیر طبیعی را خاموش می‌کند.
روی الکلینی:
عن سهل بن زیاد، عن محمد بن الحسن بن شمون البصری، عن أبی‌طیفور المتطبب قال: دخلت علی أبی‌الحسن الماضی علیه‌السلام فنهیته عن شرب الماء، فقال: و ما بأس بالماء، و هو یدیر الطعام فی المعدة، و یسکن الغضب، و یزید فی اللب، و یطفی المرار [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الکافی 6: 381 ح 2، الامام الهادی علیه‌السلام من المهد الی اللحد: 463.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

آگاهی ابوهاشم به زبان های مختلف

ابوهاشم جعفری می‌گوید: خدمت حضرت شرفیاب شدم و با من با زبان هندی سخن گفت؛ من از پاسخ درماندم. پیش حضرت کوزه‌ای بود پر از سنگریزه، سپس یکی از سنگریزه‌ها را برداشت و مکید و به من داد و من آن را در دهان گذاشتم. به خدا سوگند که از خدمت آن جناب برنخواستم مگر آن که به 73 زبان که اول آن زبان هندی بود، گفت و گو می‌کردم. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 50، ص 139.
منبع: آینه کمال، سیری گذرا در سیره امامان معصوم در عراق؛ اکبر دهقان؛ زائر آستانه مقدسه؛ چاپ اول تابستان 1380.

آشکار کردن قصرها و حوریان بهشتی

صالح بن سعید می‌گوید: روزی داخل سامراء شدم و به خدمت حضرت امام هادی علیه‌السلام رسیدم و گفتم: «این ستمکاران در خاموش کردن نور تو و پنهان کردن نام تو در همه‌ی جهات کوشیده‌اند تا اینکه تو را در چنین جائی فرود آورده‌اند که محل اقامت گدایان و غریبان بی‌نام و نشان است.» حضرت فرمود: «ای پسر سعید! هنوز تو در شناخت ارزش و منزلت ما در این پایه هستی، و گمان می‌کنی که اینها با مقام بالای ما منافات دارد و نمی‌دانی کسی را که خدا بلند کرد، با این چیزها پست نمی‌شود؟»
پس با دست مبارک خود به جانبی اشاره کرد و من به آنجا نگاه کردم. ناگهان بستانهایی را دیدم که به انواع ریحانها آراسته بود و باغهایی دیدم که به انواع میوه‌ها پیراسته شده و نهرهایی که در صحن باغها جاری بود، و قصرها و حوریان و غلمانهایی در آنها مشاهده کردم که هرگز نظیر آنها را تصور هم نکرده بودم. از مشاهده‌ی این صحنه‌ها، دیده‌ام حیران و عقلم پریشان شد. پس حضرت فرمود: «ما هر جا که باشیم اینها از برای ما مهیا است و در کنار سرای گدایان نیستم.» [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] کافی.
منبع: عجایب و معجزات شگفت‌انگیزی از امام هادی؛ واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386.

آگاه کردن محمد بن فرج را از مرگش

ابویعقوب می‌گوید: محمد بن فرج را پیش از مردنش در سامرا دیدم که به استقبال امام هادی علیه‌السلام آمده بود حضرت به او نظری با دقت نمود فردای آن روز محمد بن فرج مریض شد بعد از چند روزی به عیادت وی رفتم به من گفت: امام هادی علیه‌السلام برای او پارچه‌ای فرستاده و آن را به من نشان داد زیر سرش گذاشته بود، به خدا سوگند در همان پارچه کفن شد. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] ارشاد شیخ مفید، ص 331.
منبع: زندگانی عسکریین: امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام چاپ اول 1386.

آشنا کردن ابوهاشم جعفری با 73 زبان

مرحوم مستنبط اعلی الله مقامه از کتاب مناقب ابن شهرآشوب و کتاب الخرائج نقل می‌نماید که ابوهاشم جعفری گفته: خدمت امام هادی علیه‌السلام شرفیاب شدم حضرت با زبان هندی با من سخن گفت، من نتوانستم به حضرت جواب دهم، پیش روی حضرت کوزه‌ای پر از سنگ ریزه بود یکی از آنها را برداشت و در دهان مبارک گذاشت و آن را آرام آرام مکید سپس به طرف من پرت نمود. آن را در دهانم گذاردم به خدا سوگند از خدمت او بیرون نرفته بودم مگر اینکه با هفتاد و سه زبان سخن می‌گفتم که نخستین آنها زبان هندی بود. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] القطرة، ج 1، ص 425.
منبع: زندگانی عسکریین امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام چاپ اول 1386.

آگاهی از پنهان درون خاک

ابن‌حمزه از منتصر [1] فرزند متوکل نقل می‌کند که گفت:
پدر من در بستان، سبزی ریحان بسیاری کاشته بود، چون همه سبزی‌ها برآمدند و سرسبز شدند، به فراشان دستور داد تا برایش بر سکویی که در وسط بستان بود فرشی بگسترند، من بالای سر او ایستاده بودم، سر برداشت و به من گفت: ای رافضی! از این مولای سیاه پوست خود که می‌پندارد غیب می‌داند بپرس که چرا این قسمت از سبزی‌های بستانم از ریشه زرد است؟ من گفتم: ای امیر! او غیب نمی‌داند. فردای آن روز نزد امام هادی علیه‌السلام رفتم، و جریان را به او گفتم: فرمود: فرزندم! تو خود برو، و آن قسمت زمین را بکن که در زیر آن جمجمه پوسیده‌ای است، و زردی سبزی از بخار و بوی بد آن است. من آن را انجام دادم، و دیدم به همانگونه است که امام علیه‌السلام فرمود. سپس به من فرمود: فرزندم! این خبر را جز به کسی که همانند آن را برای تو بگوید اظهار مکن.
و نیز از عبدالله بن طاهر نقل می‌کند که گفت: برای کاری که متوکل خواسته بود به سامرا رفتم، و مدتی در آنجا ماندم، سپس خداحافظی کردم، و خواستم که به بغداد بروم، به امام هادی علیه‌السلام نوشتم و از او برای رفتن اجازه خواستم و خداحافظی کردم. در پاسخم نوشت: بعد از سه روز به تو محتاج می‌شوند، و دو حادثه رخ می‌دهد. من رفتم، و آن را به فال نیک گرفتم، به شکار رفته بودم، و آنچه را امام علیه‌السلام اشاره فرموده بود فراموش کرده بودم، به روستای مطیره برگشتم، و در دیار خود با آشنایان خود نشسته بودم که ناگاه هشت اسب سوار آمدند و گفتند: امیر منتصر تو را می‌خواهد [زود بیا]. گفتم: چه خبر؟ گفتند: متوکل کشته شد، و منتصر به تخت نشست، و احمد بن محمد بن خصیب را وزیر خود کرد، و من همان لحظه برخاستم و به سامرا برگشتم.
حسین بن عبدالوهاب از حمار خراسانی، و او از حسن بن اسماعیل، بزرگ اهل نهرین نقل می‌کند که گفت: من و یکی از هم روستائیانم چیزی را برای امام هادی علیه‌السلام بردیم، یکی از هم روستائیان نیز نامه‌ای و چیزی داد تا به حضرت علیه‌السلام برسانیم، و گفت: سلام مرا به او برسانید، و بپرسید که آیا خوردن تخم فلان پرنده جنگلی جایز است یا نه؟ چون به خدمت حضرت علیه‌السلام رسیدیم آنچه با خود داشتیم به کنیزی دادیم، و فرستاده خلیفه آمد، و حضرت علیه‌السلام برخاست تا سوار شود، ما نیز از خدمت او بیرون آمدیم و چیزی نپرسیدیم، چون در راه قرار گرفتیم به ما رسید و با زبان نبطی به رفیقم فرمود: از من نیز سلام به او برسان و بگو: تخم فلان پرنده جنگلی را نخورد که از حرام گوشتان است.
روی ابن‌حمزة:
عن المنتصر بن المتوکل قال: زرع والدی الآس [2] فی بستان و أکثر منه، فلما استوی الآس کله و حسن، أمر الفراشین أن یفرشوا له علی دکان فی وسط البستان و أنا قائم علی رأسه، فرفع رأسه الی و قال: یا رافضی! سل ربک الأسود عن هذا الأصل الأصفر ماله من بین ما بقی من هذا البستان قد اصفرنی، فانک تزعم أنه یعلم الغیب؟ فقلت: یا أمیرالمؤمنین! انه لیس یعلم الغیب. فأصبحت [وغدوت] الی أبی‌الحسن علیه‌السلام من الغد و أخبرته بالأمر، فقال: یا بنی! امض أنت، و احفر الأصل الأصفر، فان تحته جمجمة نخرة، و اصفراره لبخارها و نتنها. قال: ففعلت ذلک فوجدته کما قال علیه‌السلام، ثم قال لی: یا بنی! لا تخبرن أحدا بهذا الأمر الا لمن یحدثک بمثله [3] .
و روی أیضا: عن عبدالله بن طاهر، قال: خرجت الی سر من رأی لأمر من الأمور أحضرنی المتوکل، فأقمت مدة ثم ودعت و عزمت علی الانحدار الی بغداد، فکتبت الی أبی‌الحسن علیه‌السلام أستأذنه فی ذلک و أودعه، فکتب لی: فانک بعد ثلاث یحتاج الیک، و یحدث أمران.
فانحدرت و استحسنته، فخرجت الی الصید و نسیت ما أشار الی أبوالحسن علیه‌السلام، فعدلت الی المطیرة [4] و قد صرت الی مصری، و أنا جالس مع خاصتی (اذ ثمانیة فوارس) یقولون: أجب أمیرالمؤمنین المنتصر، فقلت: ما الخبر؟ فقالوا: قتل المتوکل، و جلس المنتصر، و استوزر أحمد بن محمد بن الخصیب، فقمت من فوری راجعا [5] .
روی حسین بن عبدالوهاب:
عن حمار الخراسانی، عن الحسن بن اسماعیل، شیخ من أهل النهرین، قال: خرجت أنا و رجل من أهل قریتی الی أبی‌الحسن علیه‌السلام بشی‌ء کان معنا، و کان بعض أهل القریة قد حملنا رسالة و دفع الینا ما أوصلناه، و قال: تقرؤنه منی السلام، و تسألونه عن بیض الطائر الفلانی من طیور الآجام، هل یجوز أکلها، أم لا؟ فسلمنا ما کان معنا الی جاریة، و أتاه رسول السلطان فنهض لیرکب، و خرجنا من عنده و لم نسأله عن شی‌ء، فلما صرنا فی الشارع لحقنا علیه‌السلام و قال لرفیقی بالنبطیة: اقرأه منی السلام، و قل له: بیض الطائر الفلانی لا یأکله، فانه من المسوخ [6] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] منتصر بالله یازدهمین خلیفه عباسی، مردی عدالت پیشه و پاکیزه سیرت بود، و با مردم به عدل و انصاف رفتار می‌کرد، نسبت به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله عطوف و مهربان بود، ابواب احسان به روی ایشان بگشود، و برای علویین و علویات اموالی به مدینه فرستاد، فدک را به اولاد امام حسن علیه‌السلام و امام حسین علیه‌السلام بازگردانید، و کسی را از زیارت قبر امام حسین علیه‌السلام منع نکرد، اوقاف آل ابوطالب را آزاد کرد، و در حکومت او کسی متعرض شیعیان نمی‌شد، مدت خلافت او شش ماه بود. [اقتباس از معارف و معاریف 9 / 629].
[2] جنس نبات من فصیلة الاکبیات، ورقها دائم الخضرة، و یسمی أیضا «الریحان»، المصدر.
[3] الثاقب فی المناقب: 538 ح 1، مدینة المعاجز 7: 494 ح 66، الامام الهادی علیه‌السلام من المهد الی اللحد: 62.
[4] قریة من نواحی سامراء. معجم البلدان 5: 151، مطیرة.
[5] الثاقب فی المناقب: 539 ح 4، مدینة المعاجز 7: 495 ح 68.
[6] عیون المعجزات: 230، بحارالأنوار 50: 185 ذ ح 63، مدینة المعاجز 7: 459 ح 44.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

آگاهی امام هادی از امور غیبی‌

راوندی از محمد بن عبدالله نقل می‌کند که گفت:
پسر بچه‌ای از امام هادی علیه‌السلام گم شد، هر چه گشتند پیدا نکردند، به حضرت علیه‌السلام خبر دادند فرمود: حوض خانه را بگردید، پس گشتند، و جسد او را پیدا کردند و ابومحمد [امام عسکری علیه‌السلام] که کوچک بود در آب چاه افتاد، امام هادی علیه‌السلام در نماز بود، و زنان شیون می‌کردند، چون سلام نماز را داد، فرمود: مهم نیست [نترسید]، پس دیدند که آب تا سر چاه بالا آمده، و ابومحمد بر روی آب، با آب بازی می‌کند.
راوندی از ابوسلیمان، و او از ابن‌اورمه نقل می‌کند که گفت:
در روزگار متوکل به سامرا، و نزد سعید دربان رفتم، متوکل امام هادی علیه‌السلام را به او سپرده بود تا به قتل برساند، چون نزد او رفتم گفت: آیا دوست داری الاه خود را ببینی؟ گفتم: سبحان الله! الاه من دیدنی نیست. گفت: این آقایی که گمان دارید امام شما است! گفتم: بدم نمی‌آید. گفت: مامورم که او را به قتل برسانم، و من این کار را فردا خواهم کرد، اینک پیام رسان نزد اوست، چون بیرون آمد داخل شو. چیزی نگذشت که بیرون آمد، گفت: داخل شو.
من به آن خانه‌ای که حضرت علیه‌السلام در آن زندانی بود درآمدم. دیدم جلو او قبری کنده‌اند، سلام کردم و سخت گریستم، امام علیه‌السلام فرمود: چرا گریه می‌کنی؟ عرض کردم: برای آنچه می‌بینم. فرمود: برای این گریه مکن زیرا به این کار موفق نمی‌شوند، پس آرام گرفتم. و فرمود: بیش از دو روز نمی‌گذرد مگر آنکه خدا خون متوکل، و این دربانش را که دیدی می‌ریزد. سوگند به خدا دو روز نگذشته بود که متوکل و دربان او به قتل رسیدند.
از امام هادی علیه‌السلام پرسیدم: معنای حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله که می‌فرماید: «با روزهای دشمنی نکنید که با شما دشمنی می‌کنند» چیست؟ فرمود: آری، این حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله تأویل دارد، اما [تأویل] شنبه رسول خداست، و یکشنبه امیرمؤمنان علیه‌السلام است و دوشنبه، حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام است، و سه‌شنبه، علی بن الحسین علیهماالسلام و محمد بن علی علیهماالسلام و جعفر بن محمد علیهماالسلام است، و چهارشنبه، موسی بن جعفر علیهماالسلام و علی بن موسی علیهماالسلام و محمد بن علی علیهماالسلام و من علی بن محمد علیهماالسلام است، و پنجشنبه، فرزندم حسن علیه‌السلام است، و جمعه قائم ما آل محمد است.
کلینی رحمه الله با سند خود از علی بن محمد نوفلی، و او از محمد بن فرج نقل می‌کند که گفت: امام هادی علیه‌السلام به من نوشت: ای محمد! کارهایت را به سامان رسان، و آمادگی خود را حفظ کن. من مشغول سامان دادن کارهایم بودم، و نمی‌دانستم که مقصود حضرت علیه‌السلام چیست تا روزی مأموری آمد و مرا از مصر دست بسته حرکت داد، و تمام داراییم را توقیف کرد. و هشت سال در زندان بودم، سپس نامه‌ای از حضرت علیه‌السلام در زندان به من رسید که: ای محمد! در ناحیه بخش غربی، منزل مکن، نامه را خواندم و گفتم: من در زندانم و او به من چنین می‌نویسد؟! این عجیب است! چیزی نگذشت که - الحمد لله - آزادم کردند.علی بن محمد نوفلی می‌گوید: محمد بن فرج به امام علیه‌السلام نوشت که: اموالم چه می‌شود؟ حضرت در پاسخ نوشت: به زودی به تو برمی‌گردانند، و اگر هم برنگردانند زیانی به تو نرسد. چون محمد بن فرج به سامرا حرکت کند، برایش نامه آمد که اموال به تو برگشت، ولی او پیش از آن درگذشت.
و احمد بن خصیب به محمد بن فرج نوشت و از او درخواست کرد به سامرا رود، محمد با نامه از امام هادی علیه‌السلام نظر خواست، امام علیه‌السلام در پاسخ نوشت: برو که به خواست خدا فرج تو در آنست. او رفت، و پس از اندکی [از این دار ظلمات خلاصی یافت و] درگذشت.
قال الراوندی:
روی عن محمد بن عبدالله، قال: وفقد غلام لأبی‌الحسن صغیر فلم یوجد فأخبر بذلک. فقال: اطلبوه فی البرکة، فطلب فوجد فی برکة الدار میتا. و وقع أبومحمد علیه‌السلام و هو صغیر فی بئر الماء و أبوالحسن علیه‌السلام فی الصلاة و النسوان یصرخن، فلما سلم قال: لا بأس، فرأوه و قد ارتفع الماء الی رأس البئر، و أبومحمد علی رأس الماء یلعب بالماء [1] .
قال الراوندی: روی أبوسلیمان قال: حدثنا ابن أورمة، قال: خرجت أیام المتوکل الی سر من رأی، فدخلت علی سعید الحاجب و دفع المتوکل أباالحسن علیه‌السلام الیه لیقتله، فلما دخلت علیه قال: تحب أن تنظر الی الهک؟
قلت: سبحان الله! الهی لا تدرکه الأبصار.
قال: هذا الذی تزعمون أنه امامکم! قلت: ما أکره ذلک.
قال: قد أمرت بقتله و أنا فاعله غدا و عنده صاحب البرید فاذا خرج فادخل الیه. فلم ألبث أن خرج، قال: ادخل.
فدخلت الدار التی کان فیها محبوسا، فاذا هو ذا بحیاله قبر یحفر فدخلت و سلمت و بکیت بکاء شدیدا قال: ما یبکیک؟ قلت: لما أری.
قال: لا تبک لذلک فانه لا یتم لهم ذلک، فسکن ما کان بی.
فقال: انه لا یلبث أکثر من یومین حتی یسفک الله دمه و دم صاحبه الذی رأیته.
قال: فوالله ما مضی غیر یومین حتی قتل، و قتل صاحبه.
قلت لأبی الحسن علیه‌السلام: حدیث رسول الله صلی الله علیه و آله: لا تعادوا الأیام فتعادیکم؟
قال: نعم، أن لحدیث رسول الله صلی الله علیه و آله تأویلا أما السبت فرسول الله صلی الله علیه و آله، و الأحد أمیرالمؤمنین علیه‌السلام، و الاثنین الحسن و الحسین علیه‌السلام، و الثلاثاء علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد، و الأربعاء موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و أنا علی بن محمد، و الخمیس ابنی الحسن، و الجمعة القائم منا أهل البیت علیهم‌السلام [2] .
روی الکلینی:
عن الحسین بن محمد، عن المعلی بن محمد، عن أحمد بن محمد بن عبدالله، عن علی بن محمد النوفلی قال: قال لی محمد بن الفرج: ان أباالحسن علیه‌السلام کتب الیه: یا محمد! أجمع أمرک، وخذ حذرک.
قال: فأنا فی جمع أمری و لیس أدری ما کتب الی حتی ورد علی رسول حملنی من مصر مقیدا، و ضرب علی کل ما أملک، و کنت فی السجن ثمان سنین ثم ورد علی منه فی السجن کتاب فیه: یا محمد! لا تنزل فی ناحیة الجانب الغربی.
فقرأت الکتاب فقلت: یکتب الی بهذا و أنا فی السجن ان هذا لعجب، فما مکثت أن خلی عنی، و الحمدلله.
قال: و کتب الیه محمد بن الفرج یسأله عن ضیاعه، فکتب الیه: سوف ترد علیک، و ما یضرک أن لا ترد علیک، فلما شخص محمد بن الفرج الی العسکر کتب الیه برد ضیاعه و مات قبل ذلک.
قال: و کتب أحمد بن الخضیب الی محمد بن الفرج یسأله الخروج الی العسکر، فکتب الی أبی‌الحسن علیه‌السلام یشاوره، فکتب الیه: اخرج، فان فیه فرجک ان شاء الله تعالی، فخرج فلم یلبث الا یسیرا حتی مات [3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الخرائج و الجرائح 1: 451 ح 36، بحارالأنوار 50: 274 ح 45.
[2] الخرائج و الجرائح 1: 412 ح 17، کشف الغمة 2: 394 مختصرا، حلیة الابرار 2: 465، بحارالأنوار 50: 195 ح 7، مدینة المعاجز 7: 383 ح 59.
[3] الکافی 1: 500 ح 5، الارشاد: 330، الخرائج و الجرائح 2: 679، المناقب لابن شهرآشوب 4: 409، و 414، اعلام الوری 2: 115، الثاقب فی المناقب: 534 ح 2، مدینة المعاجز 7: 426، بحارالأنوار 50: 140 ح 25.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

آگاهی امام هادی از شهادت پدر

صفار با سند خود از برادر رضاعی امام جواد علیه‌السلام نقل می‌کند که گفت:
امام هادی علیه‌السلام با مربی خود ابوزکریا نشسته بود، و امام جواد علیه‌السلام در بغداد بود، امام هادی علیه‌السلام از لوح برای مربی خود می‌خواند که ناگهان سخت به گریه افتاد، مربی پرسید! چرا گریه می‌کنی؟ پاسخ نداد، و فرمود: بگذار به اندرونی بروم، اجازه داد، حضرت علیه‌السلام به اندرون رفت و ناگان شیون و گریه از خانه او برخاست، سپس بیرون آمد، ما علت گریه را پرسیدیم، فرمود: هم اکنون پدرم از دنیا رفت. پرسیدم: چگونه دانستی؟ فرمود: از شکوه و کبریایی خدا آنچنان بر جانم نشست که پیش از این سراغ نداشتم، از این رو پی بردم که او در گذشته است. و ما تاریخ شهادت امام جواد علیه‌السلام را پی گرفتیم دیدیم همان لحظه بوده که او فرمود. و نیز با سند خود از هارون بن فضل نقل می‌کند که گفت:
در آن روزی که امام جواد علیه‌السلام از دنیا رفت، امام هادی علیه‌السلام را دیدم که فرمود: انا لله و انا الیه راجعون، امام جواد علیه‌السلام درگذشت. پرسیدند: چگونه دانستی؟ فرمود: آنچنان ذلت [و فنایی] در برابر خدا با جانم آمیخت که سراغ نداشتم. طبری با سند خود از ام‌محمد کنیز امام رضا علیه‌السلام، و همسر حسن بن موسی نقل می‌کند که گفت:
امام هادی علیه‌السلام نزدیک در شد، و آنچنان هراس داشت که بر دامن ام ابیها دخت موسی نشست، او پرسید: فدایت شوم! چرا هراسانی؟ فرمود: سوگند به خدا! هم اکنون پدرم درگذشت.
ما آن روز را یادداشت کردیم تا خبر درگذشت امام جواد علیه‌السلام رسید، دیدیم همان روزی بوده که او فرمود.
قال الصفار:
حدثنا محمد بن عیسی، عن قارن، عن رجل أنه کان رضیع أبی‌جعفر علیه‌السلام قال: بینا أبوالحسن علیه‌السلام جالس مع مؤدب له، یکنی أبازکریا، و أبوجعفر علیه‌السلام عندنا أنه ببغداد و أبوالحسن علیه‌السلام یقرأ من اللوح الی مؤدبه اذ بکی بکاء شدیدا، سأله المؤدب: ما بکاؤک؟ فلم یجبه.
فقال: ائذن لی بالدخول، فأذن له، فارتفع الصیاح و البکاء من منزله، ثم خرج الینا فسألناه عن البکاء، فقال: ان أبی قد توفی الساعة. فقلنا: بما علمت؟ قال: قد دخلنی من اجلال الله ما لم أکن أعرفه قبل ذلک، فعلمت أنه قد مضی، فتعرفنا ذلک الوقت من الیوم و الشهر فاذا هو قد مضی فی ذلک الوقت [1] .
و قال أیضا: حدثنا محمد بن أحمد، عن بعض أصحابنا، عن معاویة بن حکیم، عن أبی‌الفضل الشیبانی، عن هارون بن الفضل قال: رأیت أباالحسن علیه‌السلام فی الیوم الذی توفی فیه أبوجعفر علیه‌السلام فقال: انا لله و انا الیه راجعون، مضی أبوجعفر، فقیل له: و کیف عرفت ذلک؟ قال: تداخلنی ذلة لله لم أکن أعرفها [2] . [150] -150- قال الطبری:
روی محمد بن الحسن، الملقب بسجادة، عن الحسن بن علی الوشاء قال: حدثتنی أم‌محمد مولاة أبی‌الحسن الرضا علیه‌السلام بالخبر، و هی مع الحسن بن موسی قالت: دنا أبوالحسن علی بن محمد علیهماالسلام من الباب و قد ذعر حتی جلس فی حجر أم أبیها بنت موسی، فقالت له: فدیتک، ما لک؟ قال لها: مات أبی والله! الساعة.
فکتبنا ذلک الیوم فجاءت وفاة أبی‌جعفر، و أنه توفی فی ذلک الیوم الذی أخبر [3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بصائر الدرجات: 467 ح 2، دلائل الامامة: 415 ح 12، بحارالأنوار 27: 291 ح 2 و 3، مدینة المعاجز 7: 445 ح 28.
[2] بصائر الدرجات: 467 ح 3، دلائل الامامة: 415 ح 11، مدینة المعاجز 7: 431 ح 14، بحارالأنوار 50: 14 ح 15.
[3] دلائل الامامة: 413 ح 7، عیون المعجزات: 130، کشف الغمة 2: 384، مدینة المعاجز 7: 443 ح 25، بحارالأنوار 50: 15 ح 21، و 175 ذ ح 55.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

آگاهی امام هادی از حوادث آینده‌

راوندی از یحیی بن هرثمه نقل می‌کند که گفت:
متوکل مرا خواست، و گفت: سیصد نفر از هر که می‌خواهی انتخاب کن، بروید به کوفه، در آنجا بارهای خود را بگذارید، و از راه صحرا به مدینه بروید، و علی بن محمد بن الرضا علیهماالسلام را با احترام و تجلیل بیاورید. من به دستور او عمل کردم و بیرون رفتیم، در میان همراهانم فرماندهی از خوارج [1] ، و نویسنده‌ای از شیعه بود، و خود نیز حشوی [2] مذهب بودم، آن خارجی با آن نویسنده مناظره می‌کردند، و با این کار، پیمودن راه برای من آسان می‌شد، چون نصف راه را پیمودیم، خارجی به نویسنده گفت: آیا این سخن، فرموده مولای شما علی بن ابی‌طالب نیست که: هیچ قطعه‌ای از زمین نیست مگر آنکه قبر است، یا در آینده قبر خواهد شد؟ به این صحرا بنگر، اینجا کیست که بمیرد تا چنانکه می‌پندارید خدای سبحان آن را پر از قبر کند؟
من از نویسنده پرسیدم: آیا این سخن شما است؟ گفت: آری. گفتم: او راست می‌گوید، در این صحرای بزرگ کیست که بمیرد تا پر از قبر شود؟ و مدتی خندیدیم که نویسنده به دست ما شکست خورده است. رفتیم تا به مدینه رسیدیم، من به در خانه امام هادی علیه‌السلام رفتم، و داخل شدم، امام علیه‌السلام نامه متوکل را خواند، و فرمود: من حرفی ندارم، بفرمایید.
چون فردا خدمتش رسیدم، تابستان بسیار گرمی بود دیدم نزد حضرت علیه‌السلام، خیاطی است که برای حضرت علیه‌السلام و غلامانش لباس‌های کلفت [و زمستانی] می‌برد، به خیاط فرمود: خیاط ها را جمع کن، و همین امروز لباس‌ها را بدوز، و فردا همین وقت برایم بیاور، سپس رو به من کرد و فرمود: یحیی! امروز کارهای خود را در مدینه انجام دهید، و فردا همین وقت، کاروان را حرکت ده.
من از نزد او بیرون آمدم در حالی که از لباس‌های زمستانی در شگفت بودم، با خود گفتم: تابستان است و گرمای حجاز، و مسافت میان ما و عراق، ده روز [بیش نیست]، این لباس‌ها را چه کار دارد؟! سپس با خود گفتم: این کسی است که مسافرت نکرده، خیال می‌کند، در هر سفری این‌ها لازم است، و من در شگفتم از رافضه که چنین کسی را امام می‌دانند.
فردای آن روز همان ساعت آمدم، دیدم لباس‌ها آماده است، به غلامان خود گفت: بروید داخل، و لباده و کلاه‌ها را نیز بردارید. سپس فرمود: یحیی! حرکت کن. من با خود گفتم: این از اولی شگفت‌تر است، آیا می‌ترسد که در راه، زمستان فرارسد که لباده و کلاه‌ها را برمی‌دارد؟
به راه افتادیم در حالی که من فهم او را ناچیز می‌شمردم، رفتیم تا به آن جایی که درباره قبرها بحث می‌کردیم رسیدیم، ناگاه، ابر سیاه [پرباری] بالا آمد، و با رعد و برق، بالای سر ما قرار گرفت، و همچون پاره سنگ، تگرگ بارید، امام علیه‌السلام و غلامانش آن لباس‌های ضخیم، و لباده‌ها را پوشیدند، و کلاه بر سر نهادند، و به غلامان خود فرمود: به یحیی یک لباده، و به نویسنده هم یک کلاه بدهید. ما دور هم جمع شدیم، و تگرگ بر ما باریدن گرفت تا هشتاد نفر از همراهانم را کشت، سپس برطرف شد و گرما برگشت. امام علیه‌السلام به من فرمود: یحیی! پیاده شو، و با همراهان باقیمانده خود، این مردها را دفن کن.
سپس فرمود: خدا اینگونه این صحرا را پر از قبر می‌کند.
از اسبم پیاده شدم، و به سوی حضرت علیه‌السلام دویدم، و رکاب و پایش را بوسیدم، و گفتم: من شهادت می‌دهم که هیچ معبود به حقی جز خدا نیست، و محمد، بنده و فرستاده اوست، و شما [خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله]، جانشینان او در زمین هستید، مولایم! من کافر بودم، اینک به دست تو اسلام آوردم. و من شیعه شدم، و در خدمت حضرت علیه‌السلام بودم تا درگذشت.
ابن شهرآشوب می‌گوید: متوکل، عتاب بن ابی‌عتاب را به مدینه فرستاد تا امام هادی علیه‌السلام را به سامرا بیاورد، شیعیان می‌گفتند که حضرت علیه‌السلام، غیب می‌داند، و عتاب تردید داشت، چون از مدینه جدا شدند دید که حضرت علیه‌السلام، لباده پوشیده است، با اینکه آسمان، صاف [، و فصل تابستان، و هوا گرم] بود، چیزی نگذشت که آسمان ابری شد، و [تگرگ] باریدن گرفت. عتاب گفت: این یک نشانه. چون به شط قاطول رسیدند، حضرت علیه‌السلام او را پریشان خاطر دید، فرمود: ابا احمد! چرا آشفته‌ای؟ گفت: آشفتگیم به خاطر حوائجی است که از امیر خواسته‌ام، فرمود: حوائجت برآورده شده است. چیزی نگذشت که بشارت آوردند: حوائجت برآورده شد. عتاب گفت: مردم می‌گویند تو غیب می‌دانی، و من به دو مورد آن پی بردم.
قال الراوندی:
روی عن یحیی بن هرثمة، قال: دعانی المتوکل فقال: اختر ثلاثمائة رجل ممن ترید و اخرجوا الی الکوفة فخلفوا أثقالکم فیها، و اخرجوا علی طریق البادیة الی المدینة فأحضروا علی بن محمد بن الرضا علیهم‌السلام الی عندی مکرما معظما مبجلا.
قال: ففعلت و خرجنا، و کان فی أصحابی قائد من الشراة [3] ، و کان لی کاتب یتشیع، و أنا علی مذهب الحشویة [4] ، و کان ذلک الشاری یناظر ذلک الکاتب، و کنت أستریح الی مناظرتهما لقطع الطریق. فلما صرنا الی وسط الطریق قال الشاری للکاتب: ألیس من قول صاحبکم علی بن أبی‌طالب: انه لیس من الأرض بقعة الا و هی قبر، أو ستکون قبرا، فانظر الی هذه البریة أین من یموت فیها حتی یملأها الله قبورا، کما تزعمون؟
قال: فقلت للکاتب: أهذا من قولکم؟ قال: نعم، قلت: صدق أین من یموت فی هذه البریة العظیمة حتی تمتلی قبورا، و تضاحکنا ساعة اذ انخذل الکاتب فی أیدینا.
قال: وسرنا حتی دخلنا المدینة، فقصدت باب أبی‌الحسن علی بن محمد بن الرضا علیهم‌السلام فدخلت الیه، فقرأ کتاب المتوکل فقال: انزلوا، و لیس من جهتی خلاف.
قال: فلما صرت الیه من الغد، وکنا فی تموز أشد ما یکون من الحر، فاذا بین یدیه خیاط و هو یقطع من ثیاب غلاظ خفاتین [5] له و لغلمانه، ثم قال للخیاط: أجمع علیها جماعة من الخیاطین، و اعمد علی الفراغ منها یومک هذا، وبکر بها الی فی هذا الوقت، ثم نظر الی و قال: یا یحیی! اقضوا وطرکم من المدینة فی هذا الیوم، و اعمل علی الرحیل غدا فی هذا الوقت.
قال: فخرجت من عنده و أنا أتعجب منه من الخفاتین، و أقول فی نفسی: نحن فی تموز وحر الحجاز، و انما بیننا و بین العراق مسیرة عشرة أیام، فما یصنع بهذه الثیاب، ثم قلت فی نفسی: هذا رجل لم یسافر و هو یقدر أن کل سفر یحتاج فیه الی هذه الثیاب، و أتعجب من الرافضة حیث یقولون بامامة هذا مع فهمه هذا.
فعدت الیه فی الغد فی ذلک الوقت، فاذا الثیاب قد أحضرت فقال لغلمانه: ادخلوا، وخذوا لنا معکم لبابید و برانس، ثم قال: ارحل، یا یحیی! فقلت فی نفسی: و هذا أعجب من الأول، أیخاف أن یلحقنا الشتاء فی الطریق حتی أخذ معه اللبابید و البرانس!
فخرجت و أنا أستصغر فهمه، فسرنا حتی وصلنا الی موضع المناظرة فی القبور، ارتفعت سحابة، و اسودت و أرعدت و أبرقت حتی اذا صارت علی رؤوسنا أرسلت علینا بردا مثل الصخور، و قد شد علی نفسه و علی غلمانه الخفاتین، و لبسوا اللبابید و البرانس، و قال لغلمانه: ادفعوا الی یحیی لبادة، و الی الکاتب برنسا.
و تجمعنا و البرد یأخذنا حتی قتل من أصحابی ثمانین رجلا، و زالت و رجع الحر کما کان.
فقال لی: یا یحیی! انزل أنت و من بقی من أصحابک، لیدفن من قد مات من أصحابک، ثم قال: فهکذا یملأ الله هذه البریة قبورا.
قال یحیی: فرمیت بنفسی عن دابتی و عدوت الیه فقبلت رکابه و رجله، و قلت: أنا أشهد أن لا اله الا الله، و أن محمدا عبده و رسوله و أنکم خلفاء الله فی أرضه، و قد کنت کافرا، و اننی الآن قد أسلمت علی یدیک یا مولای! قال یحیی: و تشیعت و لزمت خدمته الی أن مضی [6] .
قال ابن شهرآشوب: وجه المتوکل عتاب بن أبی‌عتاب الی المدینة یحمل علی بن محمد الی سر من رأی، و کانت الشیعة یتحدثون أنه یعلم الغیب، فکان فی نفس عتاب من هذا شی‌ء، فلما فصل من المدینة رآه و قد لبس لبادة و السماء صاحیة، فما کان أسرع من أن تغیمت و أمطرت و قال عتاب: هذا واحد. ثم لما وافی شط القاطول، رآه مقلق القلب، فقال له: ما لک یا أبا أحمد؟! فقال: قلبی مقلق بحوائج التمستها من أمیرالمؤمنین، قال له: فان حوائجک قد قضیت، فما کان بأسرع من أن جاءته البشارات بقضاء حوائجه، قال: الناس یقولون: انک تعلم الغیب، و قد تبینت من ذلک خلتین [7] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] خوارج: نام فرقه‌ایست از مسلمانان که پس از جنگ صفین و مسئله حکمیت [که خود بر امیرمؤمنان علیه‌السلام تحمیل کردند] به مخالفت علی علیه‌السلام برخاستند.
[2] حشویه: ظاهر گرایان افراطی که به معنی ظاهری آیات و روایات - هر چند مختلف و ناسازگار، و یا دال بر جسمانیت خدا - عمل می‌کردند.
[3] الشراة: الخوارج، (مجمع البحرین - شری).
[4] الحشویة: طائفة من أصحاب الحدیث، تمسکوا بالظاهر.
[5] یحتمل کونه: «الخفتان» کما فی هامش المصدر، و هی ضرب من الثیاب (فارسیة). المنجد: 188، (خفت).
[6] الخرائج و الجرائح 1: 393 ح 2، الثاقب فی المناقب: 551 ح 12، بحارالأنوار 50: 142 ح 27، الامام الهادی علیه‌السلام من المهد الی اللحد: 440.
[7] المناقب 4: 413، بحارالأنوار 50: 173 ح 53، و 80: 117 ح 5، مدینة المعاجز 7: 505 ح 78.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

آگاهی از آمدن باران‌

مجلسی رحمه الله از کتاب عتیق غروی، با سند از علی بن یقطین اهوازی نقل می‌کند که گفت: من عقائد معتزله را داشتم، و از امامت امام هادی علیه‌السلام چیزهایی می‌شنیدم که مسخره‌ام می‌آمد، و نمی‌پذیرفتم، وضعم وادارم کرد تا برای دیدار خلیفه به سامرا بروم،
رفتم، و چون [مصادف با] ایامی بود که خلیفه با مردم قرار داشت تا سواره به صحرا روند، فردای آن روز مردم با لباس‌های نازک و بدن نما، و باد بزن به دست بیرون آمدند، و امام هادی علیه‌السلام با لباس زمستانی و لباده و کلاه بیرون آمد در حالی که بر زین خود سپری بلند، و دم اسبش را گره زده بود. مردم حضرت علیه‌السلام را مسخره می‌کردند، و حضرت علیه‌السلام می‌فرمود: آگاه باشید، «موعد آن‌ها صبح است، آیا صبح نزدیک نیست؟» چون به وسط صحرا رسیدند و از میان آن دو باغ گذشتند، ابری برخاست، و آسمان به شدت باریدن گرفت، اسب‌ها تا زانو به گل فرو رفتند، و دم‌های آن‌ها آلوده شد، پس آنان، در بدترین هیئت [، خیس و آلوده] برگشتند، و امام هادی علیه‌السلام در بهترین هیئت، و آنچه به آنان رسید، به ایشان نرسید.
با خود گفتم: اگر خدای سبحان از این راز آگاهش کرده، پس او حجت خداست.
سپس زیر سقفی رفت، و چون نزدیک شد، سه بار کلاه خود را برداشت، و بر قسمت جلو و برآمده زین گذاشت، و به من [که در دلم از پی حکم عرق جنب از حرام بودم]، رو کرد و فرمود: اگر از حلال باشد، نماز در آن لباس جایز است، و اگر از حرام باشد، نماز در آن جایز نیست. پس به او ایمان آوردم و به فضیلتش اعتراف کردم، و ملتزم رکابش شدم.
ابن‌حمزه از طیب بن محمد نقل می‌کند که گفت: روزی متوکل سوار شد [که به صحرا رود]، مردم نیز پشت سرش بودند، آل ابی‌طالب نزد امام هادی علیه‌السلام رفتند تا در رکاب او باشند، و امام علیه‌السلام در یک روز بسیار گرم تابستانی، که آسمان، صاف و بی‌ابر بود بیرون آمد در حالی که دم اسبش گره خورده، و زین آن چرمی بلند، و خود کلاه و لباس بارانی پوشیده بود. زید بن موسی بن جعفر به جماعت آل ابی‌طالب گفت: به این مرد بنگرید که در چنین روزی گویی که در وسط زمستان بیرون می‌آید! همه به راه افتادند، از پل عبور نکرده بودند که آسمان ابری شد، و همچون دهان مشک، باران بارید، لباس همه خیس شد [به جز امام هادی علیه‌السلام]، زید بن موسی به امام علیه‌السلام نزدیک شد، و گفت: سرورم! تو که می‌دانستی آسمان باران می‌بارد، چرا به ما نفرمودی؟ نابود شدیم!
مجلسی رحمه الله با سند، از یحیی بن هرثمه نقل می‌کند که گفت:
متوکل مرا به مدینه فرستاد تا امام هادی علیه‌السلام را به خاطر بدگویی که از او شده بود، به سامرا بیاورم، چون به مدینه رفتم، مردمش، چنان فریاد و شیون کردند که نشنیده بودم، آنان را آرام کردم، و سوگند خوردم که مأمور نیستم به او بدی برسانم، و خانه حضرت علیه‌السلام را تفتیش کردم و چیزی جز قرآن و دعا و همانند این‌ها نیافتم.
پس او را به راه انداختم، و خود خدمت به او را به عهده گرفتم، و با او خوشرفتاری کردم، در بین راه، روزی که آسمان صاف، و آفتاب، تابان بود، دیدم سوار شد در حالی که لباس بارانی پوشیده، و دم اسب خود را گره زده است. از کار او تعجب کردیم. چیزی نگذشت که ابری آسمان را پوشاند، و به شدت باران آمد، و ما خیلی در سختی افتادیم.
حضرت علیه‌السلام، رو به من کرد و فرمود: می‌دانم آنچه دیدی نپذیرفتی، و [سپس] گمان کردی که من چیزی می‌دانم که تو نمی‌دانی، چنان نیست که پنداشتی، بلکه من در صحرا بزرگ شده‌ام، و آن بادهایی را که از پی آن‌ها باران است می‌شناسم، از این رو خود را آماده کردم.
و چون به بغداد رسیدم نزد اسحاق به ابراهیم طاهری که در آنجا بود رفتم، گفت: یحیی! این مرد، فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله است، و متوکل کسی است که خود می‌شناسی، اگر متوکل را تحریک کنی، او را به قتل می‌رساند، و رسول خدا صلی الله علیه و آله دشمن تو خواهد بود. گفتم: سوگند به خدا از او جز نیکی ندیده‌ام. و به سامرا وارد شدم و نزد وصیف ترکی که از یارانش بودم رفتم، گفت: سوگند به خدا اگر از سر این مرد، مویی کم شود، خودم خونخواهش خواهم بود، من از سخن این دو نفر تعجب کردم، و همه آنچه از خوبی و تعریف که درباره حضرت علیه‌السلام می‌دانستم، و شنیده بودم به متوکل گفتم، متوکل نیز با تجلیل و احترام از حضرت علیه‌السلام پذیرایی کرد.
و نیز از علی بن مهزیار نقل می‌کند که گفت: به سامرا وارد شدم در حالی که شک در امامت [امام هادی علیه‌السلام] داشتم، خلیفه را دیدم که در یک روز بهاری به شکار می‌رود، هوا گرم بود، و مردم لباس تابستانی پوشیده بودند، امام هادی علیه‌السلام لباده پوشیده بود، و بر روی اسب خود پوشش نمدی انداخته، دم اسب خود را گره زده بود، مردم تعجب می‌کردند و می‌گفتند: آیا این مدنی را نمی‌بینید که با خود چه کرده است؟! و من با خود گفتم: اگر این امام بود، این کار را نمی‌کرد. چون مردم به صحرا رسیدند چیزی نگذشت که ابری بزرگ برخاست، و سیل آسا باران آمد، همه خیس و غرق در باران شدند، ولی امام از میان آن همه سالم ماند، با خود گفتم: گویا او امام باشد. سپس گفتم: می‌خواهم از او درباره لباس آلوده به عرق جنابت بپرسم، اگر نقاب از چهره برگرفت امام است، و چون نزدیک من شد، نقاب از چهره برگرفت و گفت: اگر در لباس، عرق جنب از حرام باشد نماز در آن جایز نیست، و اگر عرق جنب از حلال باشد، نماز در آن، جایز است. پس دیگر در امام او شکی برایم باقی نماند.
روی المجلسی:
عن کتاب «العتیق الغروی» أبوالفتح غازی بن محمد الطرائفی، عن علی بن عبدالله المیمونی، عن محمد بن علی بن معمر، عن علی بن یقطین بن موسی الأهوازی قال: کنت رجلا أذهب مذاهب المعتزلة، و کان یبلغنی من أمر أبی‌الحسن علی بن محمد علیهماالسلام ما أستهزی به و لا أقبله، فدعتنی الحال الی دخولی بسر من رأی للقاء السلطان فدخلتها، فلما کان یوم وعد السلطان الناس أن یرکبوا الی المیدان. فلما کان من غد رکب الناس فی غلائل القصب، بأیدیهم المراوح، و رکب أبوالحسن علیه‌السلام فی زی الشتاء، و علیه لباد و برنس، و علی سرجه تجفاف طویل، و قد عقد ذنب دابته، و الناس یهزءون به، و هو یقول: ألا (ان موعدهم الصبح ألیس الصبح بقریب) [1] . فلما توسطوا الصحراء و جازوا بین الحائطین ارتفعت سحابة، و أرخت السماء عزالیها، و خاضت الدواب الی رکبها فی الطین، و لوثتهم أذنابها، فرجعوا فی أقبح زی، و رجع أبوالحسن علیه‌السلام فی أحسن زی، و لم یصبه شی‌ء مما أصابهم. فقلت: ان کان الله عزوجل أطلعه علی هذا السر فهو حجة. ثم أنه لجأ الی بعض السقائف، فلما قرب نحی البرنس، و جعله علی قربوس سرجه ثلاث مرات، ثم التفت الی و قال: ان کان من حلال فالصلاة فی الثوب حلال، و ان کان من حرام فالصلاة فی الثوب حرام، فصدقته و قلت بفضله و لزمته [2] .
روی ابن‌حمزة: عن الطیب بن محمد بن الحسن بن شمون قال: رکب المتوکل ذات یوم، و خلفه الناس، و رکب آل أبی‌طالب الی أبی‌الحسن علیه‌السلام لیرکبوا برکوبه، فخرج فی یوم صائف شدید الحر، و السماء صافیة ما فیها غیم، و هو علیه‌السلام معقود ذنب الدابة بسرج جلود طویل، و علیه ممطر و برنس. فقال زید بن موسی بن جعفر لجماعة آل أبی‌طالب: انظروا الی هذا الرجل یخرج مثل هذا الیوم، کأنه وسط الشتاء، قال: فساروا جمیعا فما جاوزوا الجسر و لا خرجوا عنه حتی تغیمت السماء و أرخت عزالیها کأفواه القرب، و ابتلت ثیاب الناس، فدنا منه زید بن موسی بن جعفر و قال: یا سیدی! أنت قد علمت أن السماء قد تمطر، فهلا أعلمتنا، فقد هلکنا و عطبنا [3] .
روی المجلسی: عن المسعودی، حدثنا ابن أبی‌الأزهر، عن القاسم بن أبی‌عباد، عن یحیی بن هرثمة قال: وجهنی المتوکل الی المدینة لاشخاص علی بن محمد بن علی بن موسی علیهم‌السلام لشی‌ء بلغه عنه، فلما صرت الیها ضج أهلها وعجوا ضجیجا و عجیجا ما سمعت مثله، فجعلت أسکنهم و أحلف أنی لم أؤمر فیه بمکروه، و فتشت منزله، فلم أصب فیه الا مصاحف، و دعاء، و ما أشبه ذلک.
فأشخصته و تولیت خدمته و أحسنت عشرته، فبینا أنا فی یوم من الأیام و السماء صاحیة، و الشمس طالعة اذا رکب، و علیه ممطر قد عقد ذنب دابته، فتعجبت من فعله، فلم یکن من ذلک الا هنیئة حتی جاءت سحابة، فأرخت عزالیها، و نالنا من المطر أمر عظیم جدا.
فالتفت الی فقال: أنا أعلم أنک أنکرت ما رأیت، و توهمت أنی أعلم من الأمر ما لم تعلم، و لیس ذلک کما ظننت، و لکنی نشأت بالبادیة، فأنا أعرف الریاح التی تکون فی عقبها المطر، فتأهبت لذلک. فلما قدمت الی مدینة السلام بدأت باسحاق بن ابراهیم الطاهری، و کان علی بغداد، فقال: یا یحیی! ان هذا الرجل قد ولده رسول الله صلی الله علیه و آله، و المتوکل من تعلم، و ان حرضته علیه قتله، و کان رسول الله صلی الله علیه و آله خصمک.
فقلت: والله ما وقفت منه الا علی أمر جمیل، فصرت الی سامراء فبدأت بوصیف الترکی و کنت من أصحابه، فقال لی: والله! لئن سقط من رأس هذا الرجل شعرة لا یکون الطالب بها غیری، فتعجبت من قولهما و عرفت المتوکل ما وقفت علیه من أمره و سمعته من الثناء، فأحسن جائزته و أظهر بره و تکرمته [4] .
و قال أیضا: «المعتمد فی الأصول» قال علی بن مهزیار: وردت العسکر، و أنا شاک فی الامامة، فرأیت السلطان قد خرج الی الصید فی یوم من الربیع، الا أنه صائف و الناس علیهم ثیاب الصیف، و علی أبی‌الحسن علیه‌السلام لبادة و علی فرسه تجفاف لبود، و قد عقد ذنب الفرس، و الناس یتعجبون منه و یقولون: ألا ترون الی هذا المدنی، و ما قد فعل بنفسه؟ فقلت فی نفسی: لو کان هذا اماما ما فعل هذا.
فلما خرج الناس الی الصحراء لم یلبثوا [الا] أن ارتفعت سحابة عظیمة هطلت، فلم یبق أحد الا ابتل حتی غرق بالمطر، وعاد علیه‌السلام و هو سالم من جمیعه، فقلت فی نفسی: یوشک أن یکون هو الامام، ثم قلت: أرید أن أسأله عن الجنب اذا عرق فی الثوب، فقلت فی نفسی: ان کشف وجهه فهو الامام، فلما قرب منی کشف وجهه، ثم قال: ان کان عرق الجنب فی الثوب و جنابته من حرام لا یجوز الصلاة فیه، و ان کانت جنابته من حلال فلا بأس، فلم یبق فی نفسی بعد ذلک شبهة [5] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] هود: 81.
[2] بحارالأنوار 50: 187 ح 65، و 90 : 142 ، مدینة المعاجز 7: 496 ح 69. قال المجلسی بیان: الغلالة بالکسر شعار تحت الثوب، و القصب محرکة: ثیاب ناعمة من کتان، و التجفاف بالکسر آلة للحرب یلبسه الفرس و الانسان، لیقیه فی الحرب، و المراد هنا ما یلقی علی السرج وقایة من المطر، و الظاهر أن المراد بالسر ما أضمر من حکم عرق الجنب، و یحتمل أن یکون المراد به نزول المطر.
[3] الثاقب فی المناقب: 540 ح 5، مدینة المعاجز 7: 499 ح 71.
[4] بحارالأنوار 50: 207 ح 22، الامام الهادی علیه‌السلام من المهد الی اللحد: 438.
[5] المناقب 4: 413، بحارالأنوار 50: 173 ح 53، و 80: 117 ح 5، مدینة المعاجز 7: 498 ح 70.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

آگاهی از زبانهای گوناگون‌

صفار قمی با سند خود از علی بن مهزیار نقل می‌کند که گفت:
نزد امام هادی علیه‌السلام رفتم، آغاز به سخن کرد، و با زبان فارسی با من سخن گفت.
ابوهاشم می‌گوید: در خدمت امام هادی علیه‌السلام - که بیماری آبله داشت - بودم، به پزشکیارش گفتم: «آب گرفت»، حضرت علیه‌السلام با تبسم رو به من کرد و فرمود: آیا گمان داری که فقط تو فارسی می‌دانی؟ پزشکیار گفت: فدایت شوم، آیا تو فارسی می‌دانی؟ فرمود: این فارسی را آری، به تو گفت: بیماری آبله آب گرفت.
و نیز می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام که بر بالینش غلامی حضور داشت - به من فرمود: با این غلام با فارسی نیکو و فصیح سخن بگو، به غلام گفتم: ناف تو چیست؟ غلام ساکت شد، امام به او فرمود: درباره نافت از تو می‌پرسد.
و نیز می‌گوید: خدمت امام هادی علیه‌السلام رسیدم فرمود: اباهاشم! با این خادم با زبان فارسی سخن بگو که او می‌پندارد آن را خوب می‌داند. من به خادم گفتم: زانویت چیست؟ پاسخم نداد، امام فرمود: زانویت؟ و گفتم: نافت چیست؟ پاسخ نداد، و امام علیه‌السلام فرمود: نافت؟
و نیز صفار از ابراهیم بن مهزیار نقل می‌کند که گفت:
امام هادی علیه‌السلام به علی بن مهزیار نوشت تا برای او زمان سنج [ساعت] بسازد، و ما آن را در سال 28 برایش بردیم، چون به سیاله رسیدیم خبر آمدن خود را به حضرت علیه‌السلام داد، و خواست تا اجازه دهد او و من به خدمتش برسیم، و نیز زمان تشرف ما را مشخص کند، پاسخ آمد که بعد از ظهر می‌توانیم به خدمتش برسیم، ما همه در حالی که مسرور، غلام علی بن مهزیار نیز با ما بود در یک روز تابستانی بسیار گرم به راه افتادیم. چون به خانه امام علیه‌السلام نزدیک شدیم دیدیم بلال غلام امام هادی علیه‌السلام ایستاده انتظار ما را می‌کشد، بلال گفت: بفرمایید، ما در حالی که بسیار تشنه بودیم به اتاقی داخل شدیم، چندان ننشسته بودیم که خادمی آبی بسیار خنک آورد، و نوشیدیم، سپس حضرت علیه‌السلام، علی بن مهزیار را خواست، و او تا بعد از عصر در خدمت حضرت علیه‌السلام بود، سپس مرا خواست، سلام کردم و خواستم تا اجازه فرماید دستش را ببوسم، اجازه داد و بوسیدم، و برایم دعا فرمود و نشستم، سپس برخاستم و خداحافظی کردم، چون از در بیرون آمدم صدا زد: ابراهیم! عرض کردم: بله، سرورم! فرمود: بمان، نشستم، مسرور نیز با ما بود، و فرمود تا زمان سنج به کار گذاشته شود، سپس بیرون آمد، و بر تختی که نهاده بودند نشست، و در جانب چپ خود برای علی بن مهزیار تختی گذاشت و او نیز نشست، و من در کنار ساعت [- که با افتادن سنگ زمان را مشخص می‌کرد -] ایستاده بودم، سنگی افتاد، و مسرور گفت: هشت، امام فرمود: هشت، ثمانیه؟ عرض کردیم: آری آقاجان! و نزد حضرت علیه‌السلام تا شب ماندیم، سپس بیرون آمدیم، به علی بن مهزیار فرمود: فردا مسرور را نزد من بفرست. علی بن مهزیار مسرور را فرستاد، چون خدمت حضرت علیه‌السلام رسید، با زبان فارسی فرمود: بار خدایا! چون؟ [مسرور می‌گوید:] عرض کردم: نیک، سرورم! پس نصر عبور کرد، حضرت علیه‌السلام فرمود: در ببند، در ببند، در بسته شد، و ردای خود را بر من افکند تا نصر مرا نبیند، و آنچه خواست از من پرسید، علی بن مهزیار به دیدار امام علیه‌السلام آمد، امام علیه‌السلام به او فرمود: همه این‌ها از ترس نصر است، علی بن مهزیار گفت: همچون عمرو بن قرح از او می‌ترسم.
راوندی از احمد بن هارون نقل می‌کند که گفت:
زیر چادری که در بستان خانه او بود نشسته بود، و یکی از غلامانش را تعلیم می‌دادم که دیدم امام هادی علیه‌السلام سوار بر اسب نزد ما آمد، ما برخاستیم تا نزد او بشتابیم که پیش از نزدیک شدن ما پیاده شد، و افسار اسب خود را گرفت، و به یکی از طناب‌های چادر بست، سپس آمد و نزد ما نشست، و به من رو کرد و فرمود: در نظر داری چه زمانی به مدینه برگردی؟
عرض کردم: امشب. فرمود: نامه‌ای بنویسم که آن را به دست فلان تاجر برسانی؟ عرض کردم: آری. فرمود: غلام! دوات و کاغذ بیاور. غلام رفت تا از خانه دیگر دوات و کاغذ بیاورد، چون از دید ما پنهان شد، اسب شیهه کشید و دم خود را تکان داد.
حضرت علیه‌السلام با زبان فارسی به اسب فرمود: این آشفتگی چیست؟ اسب دوباره شیهه کشید و دم خود را تکان داد، و حضرت علیه‌السلام به زبان فارسی به او فرمود: کاری دارم، می‌خواهم نامه‌ای به مدینه بنویسم، صبر کن، تا تمام کنم. اسب برای بار سوم شیهه کشید و دستان خود را تکان داد، حضرت علیه‌السلام با زبان فارسی به او فرمود: [افسار را] در آور، و به گوشه بستان برو، و همانجا بول و پشگل بکن، و برگرد و در جای خود بایست.
اسب سر خود را بلند کرد و افسار را در آورد، سپس به گوشه بستان در پشت چادر که ما او را نمی‌دیدیم رفت، و قضای حاجت کرد و به جای خود برگشت.
من در دلم آنچنان شور، و وسوسه شیطان افتاد که خدا می‌داند، حضرت علیه‌السلام رو به من کرد و فرمود: احمد! آنچه دیدی دشوارت نباشد، آنچه خدا به محمد و آل محمد علیهم‌السلام داده، بیش از آنست که به داود و آل داود داده بود.
عرض کردم: فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله راست می‌گوید، با اسب چه گفتگویی داشتید، من نفهمیدم؟
فرمود: اسب به من گفت: سوار شو خانه برویم تا از من آسوده شوی، گفتم: این آشفتگی چیست؟ گفت: در رنجم. گفتم: کار دارم، می‌خواهم نامه‌ای به مدینه بنویسم، چون تمام کردم سوار می‌شوم. گفت: می‌خواهم قضای حاجت کنم، و دوست ندارم این کار را پیش شما انجام دهم. گفتم: به گوشه بستان برو، کار خود را انجام ده، و سر جای خود برگرد، و اسب چنانکه دیدی انجام داد. غلام دوات و کاغذ را آورد، آفتاب غروب کرده بود، او آن‌ها را پیش امام علیه‌السلام گذاشت، و امام علیه‌السلام سرگرم نوشتن نامه شد، تاریکی چنان شد که دیگر او و نامه او را نمی‌دیدم، پنداشتم که او نیز مثل من است. به غلام گفتم: برو شمع بیاور تا آقا ببیند چه می‌نویسد، غلام به راه افتاد، امام علیه‌السلام به او فرمود: نیازی نیست. و نامه‌ای طولانی نوشت تا سرخی شفق نیز رفت، سپس آن را برید، و به غلام فرمود: اصلاحش کن، غلام نامه را گرفت، رفت و اصلاح کرد و آورد تا مهر بزند، حضرت علیه‌السلام بدون آنکه وارونه یا وارونه نبودن مهر را ببیند نامه را مهر زد، و به من داد، من آن را گرفتم و برخاستم که بروم، پیش از آن که از چادر بیرون شوم در دلم افتاد که نماز را قبل از آن که به مدینه درآیم می‌خوانم. امام علیه‌السلام فرمود: احمد! نماز مغرب و عشا را در مسجد الرسول صلی الله علیه و آله بخوان، و در همانجا از پی آن مرد تاجر باش که به خواست خدا به او می‌رسی. من به راه افتادم تا به [مدینه و] مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله رسیدم، اذان نماز عشا را گفته بودند، نماز مغرب را خواندم و با آنان نماز عشا را گزاردم، و همانجا در جستجوی آن مرد برآمدم، و او را پیدا کردم و نامه امام را به او دادم، آن را گرفت و باز کرد تا بخواند، در آن وقت نتوانست، چراغی خواست، من نامه را گرفتم، و در مسجد در نور چراغ آن را برای او خواندم، دیدم خط امام علیه‌السلام، هماهنگ [و زیبا]، و هیچ حرفی به حرف دیگر نچسبیده است، و مهر امام علیه‌السلام نیز درست بود، وارونه نبود.
آن مرد گفت: فردا بیا تا جواب نامه را بنویسم، فردا رفتم، جواب را نوشت، و آن را برای امام علیه‌السلام آوردم، امام علیه‌السلام فرمود: آیا به هماهنگونه که گفتم مرد تاجر را پیدا کردی؟ عرض کردم: آری. فرمود: آفرین.
طبرسی با سند خود از ابوهاشم جعفری نقل می‌کند که گفت:
من در روزگار واثق خلیفه، در مدینه بودم که بغا در جستجوی اعراب به آنجا آمد، امام هادی علیه‌السلام فرمود: با ما بیرون مدینه بیایید تا بسیج عمومی این ترک را بنگریم، بیرون رفتیم و ایستادیم تا سپاه او از پیش ما گذشت، چون فرمانده ترک به ما رسید، امام علیه‌السلام با او به ترکی سخن گفت، او از اسب پیاده شد، و سم اسب حضرت را بوسید.
من به آن فرمانده ترک سوگند دادم که این مرد با تو چه گفت؟ او گفت: آیا این پیامبر است؟ گفتم: نه، گفت: مرا با اسمی که در کودکی در سرزمین ترک داشتم صدا کرد، تاکنون هیچ کس آن را نمی‌داند.
و نیز از ابوهاشم جعفری نقل می‌کند که گفت:
نزد امام هادی علیه‌السلام رفتم، او با من به زبان هندی سخن گفت: نتوانستم پاسخش دهم، پیش حضرت علیه‌السلام، ظرفی پر از سنگریزه بود، سنگریزه‌ای را برداشت، و سه بار آن را مکید، و به طرف من انداخت، آن را برداشتم و در دهان خود گذاشتم، سوگند به خدا! از نزد او بیرون نیامده بودم مگر آنکه به هفتاد و سه زبان سخن می‌گفتم که اولین آن هندی بود.
علی بن مهزیار می‌گوید: نزد امام هادی علیه‌السلام غلامی که از نژاد سقلبی بود فرستادم، شگفت زده برگشت، گفتم: چیست فرزندم؟ گفت: چگونه متعجب نباشم، با من پیوسته به زبان سقلابی سخن گفت، گویی که او یکی از ما است! به گمانم او در میان ایشان زندگی کرده است.
قال الصفار القمی:
عن محمد بن الحسین، عن علی بن مهزیار، عن الطیب الهادی علیه‌السلام قال: دخلت علیه، فابتدأنی و کلمنی بالفارسیة [1] .
قال الراوندی:
قال أبوهاشم: کنت عند أبی‌الحسن علیه‌السلام و هو مجدر، فقلت للمتطبب: «آب گرفت» ثم التفت الی و تبسم فقال: تظن ألا یحسن الفارسیة غیرک؟
فقال له المتطبب: جعلت فداک تحسنها؟ فقال: أما فارسیة هذا فنعم، قال لک: احتمل الجدری ماء [2] .
و قال أیضا: قال أبوهاشم: قال لی أبوالحسن علیه‌السلام و علی رأسه غلام: کلم هذا الغلام بالفارسیة، و أعرب له فیها. فقلت للغلام: ناف تو چیست؟ فسکت الغلام، فقال له أبوالحسن علیه‌السلام: یسألک عن سرتک [3] .
قال الصفار: حدثنا عبدالله بن جعفر، عن أبی‌هاشم الجعفری قال: دخلت علی أبی‌الحسن علیه‌السلام فقال: یا أباهاشم! کلم هذا الخادم بالفارسیة، فانه یزعم أنه یحسنها، فقلت للخادم: زانویت چیست؟ فلم یجبنی فقال علیه‌السلام: یقول: رکبتک؟ ثم قلت: نافت چیست؟ فلم یجبنی فقال: یقول: سرتک؟ [4] .
و قال أیضا: حدثنا الحسن بن علی السرسونی، عن ابراهیم بن مهزیار قال: کان أبوالحسن علیه‌السلام کتب الی علی بن مهزیار یأمره أن یعمل له مقدار الساعات، فحملناه الیه فی سنة ثمان و عشرین، فلما صرنا بسیالة کتب یعلمه قدومه، و یستأذنه فی المصیر الیه و عن الوقت الذی نسیر الیه فیه، و استأذن لابراهیم، فورد الجواب بالاذن أنا نصیر الیه بعد الظهر، فخرجنا جمیعا الی أن صرنا فی یوم صائف شدید الحر، و معنا مسرور غلام علی بن مهزیار، فلما أن دنوا من قصره اذا بلال قائم ینتظرنا، و کان بلال غلام أبی الحسن علیه‌السلام، فقال: ادخلوا.
فدخلنا حجرة و قد نالنا من العطش أمر عظیم، فما قعدنا حینا حتی خرج الینا بعض الخدم و معه قلال من ماء أبرد ما یکون فشربنا، ثم دعا بعلی بن مهزیار فلبث عنده الی بعد العصر، ثم دعانی فسلمت علیه و استأذنته أن یناولنی یده فأقبلها، فمد یده فقبلتها و دعانی وقعدت، ثم قمت فودعته، فلما خرجت من باب البیت نادانی فقال: یا ابراهیم!
فقلت: لبیک یا سیدی! فقال: لا تبرح، فلم نزل جالسا و مسرور غلامنا معنا، فأمر أن ینصب المقدار ثم خرج علیه‌السلام فألقی له کرسی فجلس علیه، و ألقی لعلی بن مهزیار کرسی عن یساره فجلس، و کنت أنا بجنب المقدار فسقطت حصاة، فقال مسرور: هشت، فقال: هشت، ثمانیة؟
فقلنا: نعم، یا سیدنا! فلبثنا عنده الی المساء. ثم خرجنا فقال لعلی: رد الی مسرورا بالغداة، فوجهه الیه، فلما أن دخل قال له بالفارسیة: بار خدایا چون؟
فقلت له: نیک، یا سیدی! فمر نصر فقال لمسرور: در به بند در ببند، فأغلق الباب، ثم ألقی رداه علی یخفینی من نصر حتی سألنی عما أراد، فلقیه علی بن مهزیار فقال له: کل هذا خوفا من نصر. فقال: یا أباالحسن! یکاد خوفی منه خوفی من عمرو بن قرح [5] .
قال الراوندی: أن أحمد بن هارون قال: کنت جالسا أعلم غلاما من غلمانه فی فازة داره، فیها بستان اذ دخل علینا أبوالحسن علیه‌السلام راکبا علی فرس له، فقمنا الیه فسبقنا فنزل قبل أن ندنو منه، فأخذ بعنان فرسه بیده فعلقه فی طنب من أطناب الفازة، ثم دخل و جلس معنا فأقبل علی فقال: متی رأیک تنصرف الی المدینة؟ فقلت: اللیلة، قال: فأکتب اذا کتابا معک توصله الی فلان التاجر، قلت نعم. قال: یا غلام! هات الدواة و القرطاس، فخرج الغلام لیأتی بهما من دار أخری. فلما غاب الغلام صهل الفرس و ضرب بذنبه فقال له بالفارسیة: ما هذا القلق؟ فصهل الثانیة فضرب بذنبه فقال له بالفارسیة: لی حاجة أرید أن أکتب کتابا الی المدینة فاصبر حتی أفرغ، فصهل الثالثة و ضرب بیدیه فقال له بالفارسیة: اقلع فامض الی ناحیة البستان، وبل هناک. ورث و ارجع، فقف هناک مکانک.
فرفع الفرس رأسه و أخرج العنان من موضعه ثم مضی الی ناحیة البستان حتی لا نراه فی ظهر الفازة فبال وراث وعاد الی مکانه. فدخلنی من ذلک ما الله به علیم، و وسوس الشیطان فی قلبی، فأقبل الی فقال: یا أحمد! لا یعظم علیک ما رأیت، ان ما أعطی الله محمدا و آل محمد أکثر مما أعطی داود و آل داود. قلت: صدق ابن رسول الله صلی الله علیه و آله، فما قال لک و ما قلت له، فما فهمته؟ فقال: قال لی الفرس: قم فارکب الی البیت حتی تفرغ عنی، قلت: ما هذا القلق؟ قال: قد تعبت، فقلت: لی حاجة أرید أن أکتب کتابا الی المدینة فاذا فرغت رکبتک، قال: انی أرید أن أروث و أبول و أکره أن أفعل ذلک بین یدیک، فقلت له: اذهب الی ناحیة البستان فافعل ما أردت ثم عد الی مکانک، ففعل الذی رأیت.
ثم أقبل الغلام بالدواة و القرطاس، و قد غابت الشمس فوضعها بین یدیه فأخذ فی الکتابة حتی أظلم اللیل فیما بینی و بینه، فلم أر الکتاب و ظننت أنه قد أصابه الذی أصابنی.
فقلت للغلام: قم، فهات بشمعة من الدار حتی یبصر مولاک کیف یکتب، فمضی فقال للغلام: لیس لی الی ذلک حاجة.
ثم کتب کتابا طویلا الی أن غاب الشفق ثم قطعه، فقال للغلام: أصلحه، فأخذ الغلام الکتاب و خرج من الفازة لیصلحه ثم عاد الیه و ناوله لیختمه، فختمه من غیر أن ینظر الخاتم مقلوبا أو غیر مقلوب فناولنی الکتاب فأخذت فقمت لأذهب فعرض فی قلبی قبل أن أخرج من الفازة أصلی قبل أن آتی المدینة. قال: یا أحمد! صل المغرب و العشاء الآخرة فی مسجد الرسول صلی الله علیه و آله، ثم اطلب الرجل فی الروضة، فانک توافیه ان شاء الله.
قال: فخرجت مبادرا فأتیت المسجد و قد نودی للعشاء الآخرة، فصلیت المغرب ثم صلیت معهم العتمة، و طلبت الرجل حیث أمرنی فوجدته فأعطیته الکتاب، فأخذه ففضه لیقرأه فلم یتبین قراءة فی ذلک الوقت، فدعا بسراج فأخذته فقرأته علیه فی السراج فی المسجد، فاذا خط مستولیس حرف ملتصقا بحرف، و اذا الخاتم مستولیس بمقلوب، فقال لی الرجل: عد الی غدا حتی أکتب جواب الکتاب، فغدوت فکتب الجواب فمضیت به الیه، فقال: ألیس قد وجدت الرجل حیث قلت لک؟
فقلت: نعم، قال: أحسنت [6] .
روی الطبرسی: عن السید الصالح أبی‌طالب الحسینی القصی رحمه الله، عن والده الحسین بن الحسن، عن أبی‌الحسین طاهر بن محمد الجعفری، عن أحمد بن محمد بن عیاش، عن عبدالله بن أحمد بن یعقوب، عن الحسین بن أحمد المالکی الاسدی، قال: أخبرنی أبوهاشم الجعفری قال: کنت بالمدینة حین مر بها بغا، أیام الواثق فی طلب الأعراب، فقال أبوالحسن علیه‌السلام: اخرجوا بنا حتی ننظر الی تعبئة هذا الترکی، فخرجنا فوقفنا فمرت بنا تعبئته، فمر بنا ترکی فکلمه أبوالحسن علیه‌السلام بالترکیة، فنزل عن فرسه فقبل حافر دابته. قال: فحلفت الترکی و قلت له: ما قال لک الرجل؟ قال: هذا نبی؟ قلت: لیس هذا بنبی، قال: دعانی باسم سمیت به فی صغری فی بلاد الترک، ما علمه أحد الی الساعة [7] .
و قال أیضا: قال أبوعبدالله بن عیاش: و حدثنی علی بن حبشی بن قونی، قال: حدثنا جعفر بن محمد بن مالک قال: حدثنا أبوهاشم الجعفری قال: دخلت علی أبی‌الحسن علیه‌السلام فکلمنی بالهندیة، فلم أحسن أن أرد علیه، و کان بین یدیه رکوة ملأی حصا، فتناول حصاة واحدة و وضعها فی فیه فمصها «ثلاثا»، ثم رمی بها الی، فوضعتها فی فمی فوالله! ما برحت من عنده حتی تکلمت بثلاثة و سبعین لسانا، أولها الهندیة [8] .
قال الصفار: حدثنا محمد بن عیسی، عن علی بن مهزیار قال: أرسلت الی أبی‌الحسن علیه‌السلام غلامی و کان سقلابیا فرجع الغلام الی متعجبا، فقلت له: ما لک یا بنی؟ قال: کیف لا أتعجب ما زال یکلمنی بالسقلابیة کأنه واحدا منا فظننت أنه انما دار بینهم [9] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بصائر الدرجات: 333 ح 1، بحارالأنوار 50: 130 ح 10.
[2] الخرائج و الجرائح 2: 675 ح 5، بحارالأنوار 50: 136 ح 18.
[3] الخرائج و الجرائح 2: 675 ح 6، بحارالأنوار 50: 137 ح 19.
[4] بصائر الدرجات: 338 ح 2 الخرائج و الجرائح 2: 760 ح 79، بحارالأنوار 49: 88 ح 7 و 50: 157 ح 46.
[5] بصائر الدرجات: 337 ح 15، بحارالأنوار 50: 131 ح 13، مسند الامام الهادی علیه‌السلام: 107 ح 11.
[6] الخرائج و الجرائح 1: 408 ح 14، بحارالأنوار 50: 153 ح 40.
[7] اعلام الوری 2: 117، المناقب لابن شهرآشوب 4: 408 اختصارا، الثاقب فی المناقب: 538، بحارالأنوار 50: 124 ح 1.
[8] اعلام الوری 2: 117، الخرائج و الجرائح 2: 673 ح 2، المناقب لابن شهرآشوب 4: 408، الثاقب فی المناقب: 533، بحارالأنوار 50: 136 ح 17.
[9] بصائر الدرجات: 333 ح 3، الاختصاص: 289، المناقب لابن شهرآشوب 4: 408، کشف الغمة 2: 389، بحارالأنوار 50: 130 ح 11، و 26: 191 ح 3.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

آستانه سامرا

در عصر حاضر، آستان قدس عسکریین، در قلب شهر سامرا واقع شده است.
این بارگاه مقدس، مدفن امام علی الهادی علیه السلام و مدفن امام حسن عسکری علیه السلام است، همچنین مقبرة نرگس خاتون، مادر حضرت مهدی روحی فداه و مرقد بانوی بزرگوار حضرت حکیمه خاتون، دختر امام جواد علیه السلام، و مزار سمانه مادر امام هادی علیه السلام و سوسن مادر امام حسن عسکری علیه السلام در این آستانه ی مقدسه واقع شده است و در ضلع غربی آستانه سرداب معروف به سرداب غیبت، محل غیبت حضرت مهدی (عج) واقع است.
چنان که حسین بن علی فرزند امام علی الهادی و ابو الهاشم جعفری و جعفر کذاب نیز در همین آستانه مدفونند. و خیلی از خوبان و کثیری از بزرگان و دانشمندان شیعه نیز در طول تاریخ در اطراف حرم عسکریین علیهماالسلام به خاک سپرده شده اند و امروزه آستان سامرا، آسمانی است با سه آفتاب همیشه فروزان و با هزاران ستاره ی تابان و درخشان.
حرم آستانه ی سامرا که در وسط صحن شریف قرار دارد، از آثار عضدالدوله ی بویهی است و صحن شریف در قرون گذشته تغییراتی یافته که در آن از آثار صفویه و قاجاریه تا دوران معاصر به هم آمیخته گشته است. قبر مقدس در وسط حرم آستانه واقع است. بر روی مزار مطهر صندوق نفیس خاتم کاری نصب شده که ساخته ی دست هنرمندان ایرانی است. ضریح نقره و طلا صندوق را در بردارد که در سال 1380 ق به دست هنرمندان اصفهانی در اصفهان ساخته شده است. حرم مطهر دارای گنبد بزرگ طلایی است که از بزرگترین گنبدهای جهان محسوب می گردد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: گزیده سیمای سامرا سینای سه موسی؛ محمد صحتی سردرودی؛ نشر مشعر چاپ اول بهار 1388.

آستانه سید محمد

عمارت اول
این آستانه ی مبارکه چون در مسیر اصلی راه سامرا نبوده و با راه اصلی فاصله داشته، بر اثر ناامن بودن آن منطقه تا عصر صفویه متروک مانده بود، لذا به طور دقیق از تاریخ بنای آن اطلاعی در دست نیست، جز این که در تعمیرات اساسی که در سالها ی 1379 - 1384 ق. در این آستانه انجام گشت و از قرائن و پی هایی که مشاهده شده بعضی از اهل اطلاع اظهار می دارند که عمارت اول این آستانه متعلق به قرن چهارم است که توسط عضدالدوله دیلمی انجام گرفت.
عمارت دوم
در قرن دهم هجری، عمارت دوم، توسط شاه اسماعیل صفوی، پس از فتح بغداد انجام گشت که در آن هنگام قسمتی هم جهت سکونت زائرین این آستانه بنا شد.
عمارت سوم
در سال 1198 ق، توسط ملا محمد رفیع فرزند محمد شفیع خراسانی تبریزی، به هزینه احمد خان دنبلی انجام گشت.
عمارت چهارم
حدود 1208 ق. توسط شیخ زین العابدین کاظمی آل سلماسی انجام گرفت و گنبدی از گچ و آجر بر روی قبر شریف بنا شد و همچنین کاروانسرای بزرگی در جهت شرقی آستانه برای سکونت زائرین ساخته شد که قسمتی از هزینه ی آن را احمد خان دنبلی تقبل کرد.
عمارت پنجم
در سال 1244 ق. توسط ملا محمد صالح برغانی قزوینی حائری و با نظارت سردار حسن خان و حسین خان قزوینی انجام گشت که تمامی عمارت سابق را خراب نمودند و آستانه ی مجللی با گنبد کاشیکاری شده بنا کردند که شروع آن در سال 1244 ق. و پایان عمارت در سال 1250 ق. بود.
عمارت ششم
این عمارت در سال 1310 ق. توسط علامه میرزا حسین طبرسی معروف به محدث نوری گردآورنده ی آخرین مجموعه ی بزرگ احادیث شیعه (مستدرک الوسائل) ، با تعمیرات زیادی انجام پذیرفت، قسمتهایی از کاشیکاری گنبد که ریخته بود مرمت شد و تاریخ آن در پیشانی گنبد ثبت شده و هشت حجره در جنوب صحن احداث گردید و پس از هجرت میرزای شیرازی به سامرا، در یکی از مسافرتهای میرزا که همراه شاگردانش پیاده از سامرا بر آستانه ی سید محمد مشرف گشتند، تعمیراتی انجام داده و چند حجره به حجرات صحن افزودند.
مرحوم محلاتی در تاریخ سامرا، در خصوص این عمارت می نویسد:
«علامه ی خبیر میرزا حسین نوری، هشت حجره در جنوب صحن شریف و چهار حجره در طرف غرب بنا کرد، در حالی که پیش از آن، تنها چند کلبه ی کوچکی بود که عرضشان بیشتر از چهار وجب نبود، و طول صحن شریف بیش از 50 متر، و عرض آن زیاده از 28 متر، و درازی ای دیوارش بالاتر از حد قامت یک انسان و دو وجب نمی شد تا این که علامه ی نوری قدس سره، آستین همت را بالا زد و گنبد را با کاشیکاری رنگینی پوشاند و بر روی مرقد مطهر ضریحی از پولاد زرد نصب کرد و کف صحن شریف را با سنگ مرمر مفروش ساخت، و دیوارهایش را به مقدار یک قامت با سنگ مرمر مزین کرد و سطح بالای دیوارها را نیز با آینه های نگارین آینه کاری کرد.» [1] .
سپس میرزا محمد تهرانی عسکری، گردآورنده ی مستدرک البحار، صحن شریف را توسعه داده، حجراتی دیگر بدان افزود، در عصر مرجعیت حاج آقا حسین قمی (م 1366 ق) جمعی از مردم خیرخواه تهران و دیگر شهرهای ایران اموال زیادی جهت تعمیرات آستانه ی سید محمد ارسال داشتند، به ویژه بین سالهای 1380 تا 1384 ق. این آستانه با شکل باشکوهی تکامل یافت.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مأثر الکبراء فی تاریخ سامرا، ج 2، ص 301 - 300.
منبع: گزیده سیمای سامرا سینای سه موسی؛ محمد صحتی سردرودی؛ نشر مشعر چاپ اول بهار 1388.

آستانه ابراهیم اشتر نخعی

ابراهیم اشتر معروف به ابو النعمان ابراهیم نخعی (م 72 ق) پسر مالک اشتر نخعی است، همراه پدر بزرگوارش که از یاران دلیر و برجسته ی مولا علی علیه السلام بود و در جنگ صفین، با سپاه معاویه جنگید، پس از شهادت امیر المؤمنین علیه السلام در شهر کوفه اقامت گزید و زمانی که مختار ثقفی می خواست برای خونخواهی از کشندگان امام حسین علیه السلام قیام کند پیش از هر چیز او را که رئیس قبیله ی نخع و جنگاوری دلیر و شجاع بود به همراهی خویش خواند و با یاری او و در سایه ی رشادتهای او توانست دمار از روزگار ابن زیاد و دیگر جانیان فاجعه کربلا درآورد. ابراهیم اشتر در عاشورای سال 67 ق. درست پس از گذشت شش سال از شهادت امام حسین علیه السلام، در حوالی شهر موصل، پس از جنگ جانانه ای که میان او و سپاه شام درگرفت به ابن زیاد و حصین بن نمیر و شراحیل بن ذی الکلاع و ابن حوشب و غالب بن باهلی و... دست یافت و آنها را به سزای اعمال بسیار ننگین شان رسانید و با این کار چشم شیعیان را روشن و دل امام سجاد علیه السلام و اهل بیت را شاد کرد. [1] .
سرانجام در جنگی که میان سپاهیان شام و لشگر مصعب بن زبیر در گرفت ابراهیم اشتر توسط نیروهای شامی کشته شد، سربازان اموی پیکرش سوختند و سرش را پیش عبدالملک مروانی بردند. در حق ابراهیم اشتر حرفها زیاد و سخن بسیار است و ما به نقل دو سخن بسنده می کنیم: «ابراهیم اشتر یکی از نیکنامان شیعه و از دلاوران تاریخ تشیع است، وی در انتقام کشیدن از کشندگان امام حسین علیه السلام و یارانش شجاعت و حرارت زیادی از خود نشان داده بود.» [2] . «ابراهیم سوارکاری شجاع و باشهامت، رئیسی پیشرو، دارای روحی بزرگ و همتی بلند، و مردی بسیار با وفا، و شاعری فصیح و زبان آور، و دوستدار اهل بیت علیهم السلام بود چنان که پدرش مالک اشتر نیز با همین صفات ممتاز و معروف بود.» [3] . مرقد وی امروزه در استان صلاح الدین، در جنوب شهر دجیل در حدود هشت فرسخی سامرا در نزدیکی جاده ی قدیم بغداد - سامرا، یکی از زیارت گاه های شیعیان می باشد، آستانه ی مبارکه در عصر صفویه تجدید بنا گشته و بر سر در ورودی آن نوشته شده: «هذا قبر المرحوم السید ابراهیم بن مالک الاشتر النخعی، علمدار رسول الله صلی الله علیه و سلم، 1089» . [4] .
این آستانه ی مبارکه که در میان مردم آن منطقه به آستانه ی شیخ ابراهیم معروف است دارای حرمی وسیع و گنبدی از گچ و آجر است و شیعیان از عوام و خواص به زیارت آن می شتابند. [5] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مراقد المعارف، ج 1، ص 39؛ دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 268.
[2] دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 268.
[3] مأثر الکبراء فی تاریخ سامرا، ج 2، ص 219.
[4] مراقد المعارف، ج 1، ص 40 - 36؛ دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 64.
[5] مراقد المعارف، ج 1، ص 40 - 36؛ دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 64.
منبع: گزیده سیمای سامرا سینای سه موسی؛ محمد صحتی سردرودی؛ نشر مشعر چاپ اول بهار 1388.

آستانه شیخ جمیل

ابو محمد شیخ جمیل بن دراج نخعی کوفی، از رجال بزرگ شیعه و شاگرد نزدیک زرارة بن اعین، و از یاران و اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام است. او از اصحاب اجماع یعنی از افراد انگشت شماری است که تمام بزرگان شیعه اتفاق نظر دارند که هر چه را آنها صحیح بدانند صحیح خواهد بود و همگی آنها را تصدیق می کنند و همگان به فقه و فقاهت آنها اقرار می کنند، و شش بزرگوار از آنها را از اصحاب امام صادق علیه السلام نام می برند، اولین اسمی که به چشم می خورد نام جمیل بن دراج است و برخی را عقیده بر این است که شیخ جمیل از بین آن شش نفر از همه فقیه تر است. [1] . رجالی معروف، مرحوم نجاشی، از ابن فضال نقل می کند که گفت: «ابو محمد بزرگ ما و آبروی طائفه ی شیعه مردی موثق است و برادرش نوح بن دراج قاضی نیز از یاوران ما بود که عقیده ی خویش را مخفی می کرد.» [2] .
از ابن ابی عمیر نقل شده که گفت: «به جمیل بن دراج گفتم: محضر تو چه زیبا و مجلس تو چقدر باصفاست؟! جواب داد: خدا را قسم که ما پیش زرارة بن اعین چیزی نبودیم مگر چون طفلان ابجد خوانی که دور معلم جمع می شوند.» [3] . شیخ جمیل و فقیه فروتن، براستی که شیخ جمیل شیعه بود و ذکر خیرش بیشتر از آن است که در این مختصر بگنجد، چه روایتهای درخشانی که در طول سجود او، و اخلاص او نسبت به آل پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم قناعت و عزت و زهد او، و الطاف امام صادق علیه السلام نسبت به او، و رنجها و سختی هایی که او در راه عقیده پاک خویش کشید و... و... نقل شده است. شیخ جمیل شیعه، در سرزمین «دجیل «از توابع سامرا، در روستای «سمیکه» اقامت داشت و همانجا نیز سرای خاکی را بدرود گفت و امروزه قبرش در قریه ای به نام «طارمیه» نزدیک «سمیکه» ، در ساحل دجله، معروف و مشهور است. بر روی قبرش گنبدی است که از روزگاران قدیم به جا مانده و دارای حرمی است کوچک که با صفا و سادگی مطاف مردان است و مردم از اطراف و اکناف به زیارتش می شتابند. [4] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] کلیات فی علم الرجال، ص 166 به نقل از رجال کشی.
[2] قاموس الرجال، ج 2، ص 712، به نقل از رجال نجاشی.
[3] تنقیح المقال و قاموس الرجال، ج 2، ص 714، به نقل از رجال کشی.
[4] مراقد المعارف، ج 1، ص 230 و ج 2، ص 352.
منبع: گزیده سیمای سامرا سینای سه موسی؛ محمد صحتی سردرودی؛ نشر مشعر چاپ اول بهار 1388.

آستانه ابو هاشم جعفری

داود بن قاسم فرزند اسحاق بن عبدالله بن جعفر بن ابی طالب علیه السلام که نسب شریفش با سه واسطه به برادر مولای متقیان علی علیه السلام، یعنی جعفرطیار می رسد و از طرف مادر نیز نسبت به محمد بن ابی بکر می برد که مادرش ام حکیم، دختر قاسم پسر محمد بن ابی بکر است شگفتا که این سلسله ی نورانی با این که جد پدری شان محمد، فرزند خلیفه بود اما همگی از شیعیان خالص مولا علی علیه السلام و از پیروان اولاد اطهار او هستند چنان که جدشان محمد بن ابی بکر تا آخرین قطره ی خون، مدافع مولی علی علیه السلام بود و در این راه نیز به شهادت رسید.
داود بن قاسم را به یاد جد بزرگوارش جعفر طیار و شاید هم به خاطر جعفری مذهب بودنش، ابو هاشم جعفری می خوانند و با اسم پدرش قاسم نیز که والی یمن بود، «ابن قاسم» یا «داود بن قاسم» می گویند. او از شخصیتهای مشهور طالبیان و از محدثان نامدار شیعیان می باشد و محضر منور چهار امام بلکه پنج امام را درک کرده و از اصحاب امام رضا، امام جواد، امام هادی و امام حسن عسکری علیهم السلام شناخته می شود و به روایت بعضی منابع به فیض بزرگ دیدار با امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و زیارت بقیة الله الاعظم نیز رسیده است، نقل می کنند: «ابو هاشم مردی فاضل و پرهیزکار و صریح اللسان بود و در گفتن حق هیچ باکی به دل پاکش راه نمی یافت و مجاهد افضل الجهاد - که گفتن حرف حق در برابر سلطان ستمگر باشد - بود.» [1] . به اهل بیت رسالت، علاقه ای فراوان داشت و کتابی در اخبار و مدایح ائمة اطهار علیهم السلام نوشت و گویند هنگامی که سر یحیی بن عمر بن یحیی (م 248) را در بغداد پیش محمد بن عبدالله بن طاهر، امیر عراق و رئیس شرطه ها آوردند، برخلاف مردم که گروه گروه پیش امیر رفته و این فاجعه بزرگ را به او تبریک گفته و او را فاتح می خواندند، ابو هاشم جعفری بر امیر وارد شد و گفت «ای امیر! مردم درباره ی قتل کسی به تو تبریک می گویند که اگر پیامبر خدا زنده بود قتل او (شهادت فرزندش) را به پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم تسلیت می گفتند.» ابو هاشم احادیث فراوانی از امام هادی علیه السلام و امام عسکری علیه السلام روایت کرده و چون پسرخاله ی امام صادق علیه السلام بود و روابط نزدیکی با اهل بیت اطهار داشت اخبار فراوانی درباره ی آنان به دست می دهد، همه ی رجال نویسان شیعه وی را مورد اعتماد و مردی موثق دانسته و می دانند و از او با صفاتی چون: عالم، عاقل، متقی، شریف و جلیل القدر یاد می کنند. علامه شوشتری دام ظله از تاریخ بغداد نقل می کند که ابو هاشم جعفری را دستگیر کرده و از بغداد به سامرا بردند و این کار در سال 252 ق. بود تا این که خبر رسید در سال 261 ق. درگذشته است. [2] .
ابو هاشم را پس از رحلتش در سامرا، کنار مزار امام حسن عسکری به خاک سپردند. [3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اشاره به سخن معروف امام علی که فرمود: افضل الجهاد کلمة حق عند سلطان جائر. ر. ک.: میزان الحکمه، ج 2، ص 470.
[2] قاموس الرجال، ج 4، ص 256.
[3] دائرة المعارف تشیع، ج 1، ص 447.
منبع: گزیده سیمای سامرا سینای سه موسی؛ محمد صحتی سردرودی؛ نشر مشعر چاپ اول بهار 1388.

ا

اسامی شروع شده با «ذ» و «ر»

1 - «رجاء بن یحیی»: رجاء بن یحیی بن سامان، ابوالحسین عبرقائی کاتب، از امام هادی - علیه‌السلام - روایت کرده است. رجاء رساله‌ای به نام «المقنعه فی ابواب الشریعه» روایت کرده که ابوالمفضل شیبانی از او نقل کرده است. [1] .
2 - «ریان بن الصلت»: شیخ او را از اصحاب امام رضا و امام هادی - علیهماالسلام - یاد می‌کند و او را ثقه می‌شمارد. [2] کشی به سند خود از معمر بن خلاد نقل می‌کند که گفت: پس از آن که فضل بن سهل، ریان بن صلت را به امارت یکی از توابع خراسان تعیین کرد نزد من آمد و گفت: دوست دارم برایم از حضرت امام هادی - علیه‌السلام - اذن دخول بگیری تا بر او وارد شوم و به حضرت سلامی کنم و با ایشان وداع نمایم. همچنین دلم می‌خواهد امام یکی از پیراهن‌های خود را به من بپوشاند و از مسکوکاتی که به نام ایشان ضرب شده است مقداری به عنوان تبرک به من بدهد.
معمر می‌گوید: نزد حضرت رفتم و ایشان بی‌مقدمه فرمود: «ای معمر! ریان کجاست؟ آیا دوست دارد بر ما داخل شود تا از پیراهن‌هایم او را بپوشانم و از دراهم خود به او مبلغی ببخشم؟». گفتم: سبحان‌الله! به خدا سوگند ریان درست همین درخواست را از شما دارد.
حضرت فرمود: ای مغمر! مؤمن موفق است (و به خواسته‌ی خود می‌رسد) به او بگو بیاید.
معمر می‌گوید: به او گفتم داخل شود و ریان داخل شد و به حضرت سلام کرد امام دستور داد تا پیراهنی از پیراهنهایش را برای او آوردند، همین که خارج شد گفتم: امام به تو چه داد که دیدم مبلغ سی درهم در دست او است. [3] . این قضیه نشانه حسن اعتقاد و ایمان درست ریان است و بر جلالت او گواهی می‌دهد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال نجاشی.
[2] رجال طوسی.
[3] رجال کشی.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

اسامی شروع شده با «ز»«س»«ش»

1 - «سری بن سلامه اصفهانی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - یاد می‌کند و می‌گوید: او را کتابی است که گروهی به نقل از ابی‌المفضل از ابن‌بطه از احمد بن ابی‌عبدالله خبر آن را به ما داده‌اند [1] .
2 - «سلیمان بن حفصویه»: شیخ و برقی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام برده‌اند. [2] .
3 - «سلیمان بن داوود مروزی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [3] .
4 - «سندی بن محمد»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد و می‌گوید او برادر علی است. [4] .
5 - «سهل بن زیاد»: سهل بن زیاد رازی کنیه‌اش ابوسعید است. شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - و ثقه می‌داند [5] ولی نجاشی می‌گوید، او ضعیف و غیرقابل اعتماد در حدیث است و احمد بن محمد بن عیسی به غلو و دروغگویی او شهادت داد و او را از قم به ری اخراج کرد که در آنجا ماندگار شد. سهل به وسیله محمد بن عبدالحمید عطار در نیمه ماه ربیع‌الآخر سال 255 ه با امام حسن عسکری مکاتبه نمود که آن را احمد بن علی بن نوح و احمد بن الحسین نقل کرده‌اند. او کتاب نوادر و التوحید را نوشت که دومی را ابوالحسن عباس بن احمد بن فضل بن محمد هاشمی صالحی از پدرش از ابوسعید آدمی روایت کرده است [6] . ابن‌غضائری درباره‌ی سهل می‌گوید: «وی بشدت ضعیف بود و روایات فاسدی نقل می‌کرد و فاسدالمذهب بشمار می‌رفت. احمد بن محمد بن عیسی اشعری او را از قم بیرون کرد و از او ابراز انزجار نمود و مردم را از شنیدن و نقل روایات او بازداشت. سهل روایات مرسله و مجهوله را نقل می‌کرد و به آنان اعتماد می‌ورزید. [7] .
6 - «سهل بن یعقوب»: سهل بن یعقوب بن اسحاق ملقب به ابونواس کنیه‌اش ابونسری از اصحاب امام هادی بشمار می‌رود. شیخ پس از معرفی او در حاشیه رجال خود می‌گوید که: سهل در سامرا به خدمتگزاری امام هادی و انجام دستورات و حوایج ایشان مشغول بود و حضرت به او می‌گفتند: تو به حق، ابونواس هستی. [8] .
7 - «شاهویه بن عبدالله»: شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد. [9] او از امام روایت می‌کرد و اسحاق بن محمد نص بر امامت امام حسن عسکری - علیه‌السلام - را از او نقل کرده است. [10] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال طوسی.
[2] رجال طوسی و برقی.
[3] رجال طوسی.
[4] رجال طوسی.
[5] رجال طوسی.
[6] رجال نجاشی.
[7] معجم رجال الحدیث، ج 8، ص 340.
[8] رجال طوسی، ص 415.
[9] رجال طوسی.
[10] اصول کافی.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

اسامی شروع شده با «ص»

1 - «صالح بن سلمه رازی»: کنیه‌اش ابوالخیر است و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [1] .
2 - «صالح بن عیسی»: صالح بن عیسی بن عمر بن بزیع است و شیخ او را از اصحاب امام هادی نام می‌برد. [2] .
3 - «صالح بن محمد همدانی»: ثقه است و شیخ و برقی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برند. [3] ابن‌شهرآشوب او را یکی از افراد ثقه و مورد اعتماد امام هادی - علیه‌السلام - معرفی می‌کند. [4] .
پی نوشت ها:
[1] رجال طوسی.
[2] رجال طوسی.
[3] رجال طوسی.
[4] المناقب.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

اسامی شروع شده با «ط»«ظ»«ع»

1 - «عبدوس عطار کوفی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی نام می‌برد. [1] .
2 - «عبدالرحمن بن محمد»: عبدالرحمن بن محمد بن طیفور متطبب، شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - معرفی می‌کند. [2] .
3 - «عبدالرحمن بن محمد قمی»: عبدالرحمن بن محمد بن معروف قمی است و شیخ او را از امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [3] .
4 - «عبدالصمد قمی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد. [4] .
5 - «عبدالعظیم حسنی»: او سید بزرگوار و حسب و نسب‌دار از مفاخر علمی خاندان نبوت و از نمونه‌های والای تقوا و پرهیزگاری و تقید به اصول و مبانی دیانت بشمار می‌رود و ما در این جا به گوشه‌هایی از شخصیت این بزرگ‌مرد اشاره می‌کنیم:
الف - دودمان درخشان: نسب شریف ایشان به ریحانه‌ی رسول خدا و سرور جوانان بهشت امام مجتبی حسن بن علی بن ابی‌طالب می‌رسد. عبدالعظیم حسنی فرزند عبدالله بن علی بن الحسن بن زید بن الحسن بن علی بن ابی‌طالب امیرالمؤمنین - علیه‌السلام - [5] می‌باشد و در دنیای حسب و نسب، دودمان و نژادی از این والاتر و جلیل‌تر که خداوند بدانان عرب و مسلمین را سرافراز ساخت وجود ندارد.
ب - دانش و اعتبار ایشان: عبدالعظیم حسنی مردی ثقه، عادل، متعهد، عالم، فقیه و فاضل بود. ابوتراب رویانی می‌گوید: شنیدم که ابوحماد رازی می‌گفت: خدمت امام هادی - علیه‌السلام - در سامرا رسیدم و سؤالاتی از احکام شرعی کردم و پاسخ گرفتم هنگامی که خواستم با حضرت وداع کنم ایشان گفتند:
ای حماد! اگر در شهر و ناحیه‌ی خودت دچار مشکلی درباره‌ی احکام دین شدی درباره‌ی آن از عبدالعظیم حسنی بپرس و سلام مرا به او برسان. [6] این روایت فقاهت و دانش ایشان را بیان می‌کند.
ج - عرضه‌ی عقیده‌ی خرد بر امام هادی: سید بزرگوار و جلیل‌القدر عبدالعظیم حسنی خدمت امام هادی - علیه‌السلام - مشرف شد و اعتقادات خود را بر ایشان عرضه کرد. در این جا این گفتگو را نقل می‌کنیم: - یابن رسول‌الله - صلی الله علیه و آله - می‌خواهم عقیده‌ام را بر تو عرضه کنم تا آنچه را درست می‌دانی تأیید و تقویت کنی تا آن را همچنان حفظ کنم. امام با تبسم فرمود: «ای ابوالقاسم بگو...» (عرضه کن). و عبدالعظیم به بیان یکایک معتقدات خود پرداخته چنین گفت: «من می‌گویم: خداوند متعال هیچ مانندی و شبیهی ندارد و فراتر از حد تعطیل (سکوت و توقف درباره‌ی صفات خدا بطور کامل) و تشبیه (تشبیه خداوند به مادیات و دادن صفات موجودات محدود به خداوند) است، نه جسم است و نه صورت می‌باشد، نه عرض است و نه جوهر بلکه او آفریننده و جسم‌دهنده اجسام و صورتگر صورتها است و خالق عرض‌ها و جواهر می‌باشد. او پروردگار، ایجادکننده و پدیدآورنده همه چیز است. و می‌گویم: محمد بنده و فرستاده‌ی خدا و خاتم پیامبران است و تا روز قیامت پس از او پیامبری نخواهد آمد و شریعت او را خاتم شرایع و ادیان سابقه می‌دانم و پس از اسلام تا روز قیامت شریعت جدیدی نخواهد آمد. و معتقدم: امام، جانشین و ولی‌امر پس از پیامبر، امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب است و پس از او به ترتیب: حسن، حسین، علی بن الحسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی امام هستند و پس از آنها امام ما تو هستی ای مولای من. حضرت متوجه او شده و فرمود: «و پس از من فرزندم حسن امام است پس چه جانشینی مردم پس از او خواهند داشت!». و عبدالعظیم از امام پس از امام حسن عسکری پرسش کرد و گفت: مولای من مگر این امام چگونه خواهد بود؟.
امام پاسخ داد: «امام دوازدهم در خفا بسر می‌برد و دیده نمی‌شود نامش را نیز نمی‌توان به تصریح به زبان آورد تا آن که خروج کند و زمین را پس از آن که از ستم و حق‌کشی و ظلم پر شده باشد، از داد و عدالت پر کند...». فورا عبدالعظیم حسنی ایمان و اعتقاد خود را به گفته‌های حضرت چنین بیان کرد،: «اقرار می‌کنم و می‌گویم: دوستدار آنان دوستدار خدا است و دشمن آنان دشمن خدا، اطاعت از آنان اطاعت از خدا و معصیت کردن آنان معصیت خدا بشمار می‌رود... و معتقدم: معراج حق است، سؤال در قبر حق است، بهشت حق است، دوزخ حق است، صراط حق است و میزان حق است و ساعت (جزا) بدون تردید فراخواهد رسید و خداوند همه‌ی مردگان را از گورها برخواهد انگیخت. و معتقدم: پس از ولایت - اهل بیت علیهم‌السلام - واجبات عبارتند از: نماز، زکات، روزه، حج، جهاد، امر به معروف، نهی از منکر و...».
امام هادی - علیه‌السلام - اعتقادات او را تأکید کرده و بر او آفرین گفت و فرمود: «ای اباالقاسم! به خدا سوگند این همان دین خدا است که آن را برای بندگانش پسندیده و خواسته است پس همین عقیده را حفظ کن خداوند در دنیا و آخرت تو را با قول و عقیده‌ی ثابت استوار بدارد...» [7] . گریز عبدالعظیم به ری: هنگامی که حکومت جنایتکار عباسی عرصه را بر علویان تنگ کرد وبه تعقیب آنان پرداخت سید شریف عبدالعظیم حسنی برای رهایی از چنگال خونین بنی‌عباس به ری رفت و در خانه مردی شریف از شیعیان اهل بیت اقامت گزید. مورخان درباره‌ی ایشان می‌گویند: وی مانند پدران شب زنده‌دار خود، تن را با عبادات شبانه و با روزه گرفتن روزانه رنجه می‌ساخت و تیرگی شب را نیایش‌های عارفانه روشن می‌نمود. در اثنای اقامت در ری به قصد زیارت یکی از فرزندان امام موسی بن جعفر - علیه‌السلام - [8] - تا آنجا که می‌دانیم او سید بزرگوار سید احمد بن موسی کاظم معروف به شاهچراغ است - مخفیانه به راه افتاد شیعیان، ایشان را شناختند و پس از آن با احتیاط و ترس از حکومت در خفا به زیارت و ملاقات عبدالعظیم حسنی می‌رفتند. [9] . وفات ایشان: ایشان مدتی را ترسان و هراسان در ری زیست و شاهد دردمند مصائب و شکنجه‌هایی بود که پسران عموهایش سادات علوی، از دست حکومت ستمگر عباسی می‌کشیدند آنان که تمام کینه‌های فروکوفته خود را با قتل و حبس ابناء صدیقه زهرا آرام می‌کردند و انواع فشارها را درباره‌ی سلاله‌ی پیامبران اعمال می‌نمودند. حضرت عبدالعظیم در غربت و دور از خانواده بیمار گشت و درد و رنج جسمی بر اندوه غربت افزوده شد و ایشان به سختی بستری گشتند لیکن در همه حال به یاد خدا بودند و ذکر حق بر لب داشتند تا آن که دست اجل در غربت ایشان را فراگرفت و حضرت به رفیق اعلی پیوست. با مرگ ایشان یکی از صفحات درخشان پیکار و جهاد اسلامی ورق خورد و چراغ تابناکی که در تیرگی‌ها راه عزت و سربلندی را به مردم نشان می‌داد خاموش گشت. خبر مرگ حضرت، شهر را در ماتم فروبرد و همه‌ی مردم از طبقات مختلف برای تشییع این علوی غریب گرد آمدند و او را در آرامگاهش به خاک سپردند و در حقیقت پاره‌ی جگر پیامبر و میوه‌ای از درخت رسالت را در آنجا به امانت گذاشتند و مقبره‌ای مجلل در آنجا ساختند که روزانه هزاران تن بدان جا رفته و از آن مرقد مقدس تبرک می‌جویند.
6 - «عثمان بن سعید» عثمان بن سعید عمری سمان، کنیه‌اش ابوعمرو و ثقه و بزرگوار است. از سن یازده سالگی به خدمت امام هادی - علیه‌السلام - قیام کرد [10] و نزد حضرت موقعیت ممتازی کسب نمود.
احمد بن اسحاق قمی می‌گوید: یکی از روزها خدمت امام هادی - علیه‌السلام - مشرف شدم و گفتم: آقای من! گاهی هستم و گاهی شرف حضور ندارم و امکان دسترسی به شما همیشه برایم میسر نیست سخن شما را از زبان که بشنوم و دستور چه کسی را اطاعت کنم؟ حضرت فرمود: این ابوعمرو مردی است ثقه و امین هر چه به شما بگوید سخن من است و از طرف من ابلاغ می‌کند. پس از آن که امام هادی - علیه‌السلام - وفات نمود سؤالی را که از ایشان کرده بودم از امام حسن عسکری نیز پرسیدم.
حضرت پاسخ داد: این ابوعمرو است ثقه و امین می‌باشد مورد اعتماد گذشتگان بوده و مورد اعتمادم در زمان حیات و پس از مرگ نیز خواهد بود هر چه به شما بگوید سخن من است و پیام مرا ابلاغ کرده است [11] .
این روایت منزلت والای ابوعمرو و موقعیت برجسته او را نزد ائمه اطهار - علیهم‌السلام - نشان می‌دهد و دلیل علم، فضل و امانت در فتوای او می‌باشد و این که او مرجع فتوا و بیان احکام بوده است.
7 - «عروة بن یحیی الدهقان»: برقی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد [12] و شیخ نیز او را از اصحاب حضرت نام می‌برد و می‌افزاید: او ملعون و فریبکار است [13] . کشی به سند خود از محمد بن موسی همدانی روایت می‌کند که گفت: عروة بن یحیی بغدادی معروف به دهقان - لعنةالله - بر امام علی هادی و امام حسن عسکری - علیهماالسلام - دروغ می‌بست و اموال ایشان را - که در اختیار داشت - برای خود برمی‌داشت تا آن که امام حسن عسکری او را لعنت کرد و به شیعیان دستور داد او را لعن و نفرین کنند. [14] . علی بن سلیمان رشید بغدادی می‌گوید: امام حسن عسکری - علیه‌السلام - عروه را لعن می‌کرد. حضرت خزانه‌ای داشت که در دست ابوعلی بن راشد بود پس از آن که این خزانه را به عروه سپردند مقداری از آن را برداشت و باقی را آتش زد تا آن که امام را خشمگین سازد حضرت نیز او را لعنت کرد و از او بیزاری جست و بر او نفرین نمود.
عروه شب را بسر نیاورده بود که دعای امام به هدف اجابت رسید و او به درک واصل شد. پس از آن حضرت فرمود: شب را با خدایم خلوت کردم و از او مرگ عروه - لعنةالله - را خواستم هنوز سپیده ندمیده بود و آتش خاموش نشده بود که خداوند عروه را هلاک نمود. [15] .
8 - «علی بن ابراهیم همدانی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد [16] او از عبدالله بن حماد انصاری روایت می‌کرد و فرزندش محمد نیز از پدرش - علی - نقل کرده است [17] .
9 - «علی بن ابراهیم قمی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [18] و استاد ما آیةالله خوئی استظهار نموده است که او همان علی بن ابراهیم بن هاشم قمی صاحب تألیفات بسیار و یکی از شخصیت‌های علمی و بارز زمان خود می‌باشد. [19] .
10 - «علی بن ابی‌قره»: کنیه‌اش ابوالحسن است و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [20] .
11 - «علی بن بلال بغدادی»: او از بغداد به واسط منتقل شد و در آنجا بزیست. علی از امام هادی - علیه‌السلام - روایت می‌کرد و کتابی دارد. [21] .
کشی می‌گوید: دیدم به خط جبرئیل بن احمد نوشته شده است: محمد بن عیسی یقطینی برایم گفت که: امام هادی - علیه‌السلام - در سال 232 به علی بن بلال چنین نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم ستایش خدا را بخاطر داشتن تو و شکر می‌کنم خدا را به خاطر تفضل و نعمت‌هایش و بر پیامبر و خاندانش درود می‌فرستم، درود و رحمت خداوند بر آنان باد.
اما بعد: آگاه باش که ابوعلی را به جای حسین بن عبدربه منصوب نمودم و با معرفت و شناحتی که از او دارم بدو اعتماد ورزیده و کسی را بر او مقدم نمی‌دارم و می‌دانم که تو بزرگ و رئیس ناحیه‌ی خود هستی، افرادت را دوست داری و آنان را با مکاتبات خود گرامی داشته‌ای لذا بر تو باد اطاعت از ابوعلی و پرداخت هر چه از حقوق شرعیه نزد تو موجود است به او. همچنین افراد خود و اطرافیانت را به پرداخت و تسلیم حقوق خود به او تشویق کن و او را به آنان چنان معرفی کن که به کمک او بشتابند و او را کفایت کنند که این کار محبوب ما است و خداوند به تو جزای خیر عطا می‌کند. خداوند به هر که بخواهد عطا می‌کند زیرا اوست صاحب عطا و جزا، تو در پناه خدا هستی این نامه را به دست و خط خود نوشتم و حمد بسیار خدا را» [22] . امام او را از آن جهت مخاطب خود ساخت و به نامه نگاشتن مخصوص داشت که او را فردی ثقه و عادل و از متمسکین به اهل بیت می‌دانست.
علی بن بلال از محمد بن اسماعیل بن بزیع روایت می‌کرد و محمد بن احمد بن یحیی فضیلت و کیفیت زیارت مؤمنین را از علی بن بلال روایت کرده است. [23] .
12 - «علی بن جعفر همانی» [24] : شیخ او را از اصحاب ثقه و مورد اعتماد امام و وکیل آن حضرت برمی‌شمارد و او را از سفیران ستوده شده دانسته و می‌گوید: او وکیلی دانشمند و مورد رضایت از وکلای امام هادی و امام حسن عسکری - علیهماالسلام - بشمار می‌رفت. [25] . نجاشی می‌گوید: او مسائلی از امام هادی - علیه‌السلام - روایت کرده است. [26] احمد بن علی رازی از علی بن مخلد ایادی نقل می‌کند که گفت: او ابوجعفر عمری برایم نقل کرد که ابوطاهر بن بلال به سفر حج رفت و در آنجا علی بن جعفر را دید که انفاق‌های کلان می‌کند، در بازگشت ماجرا را طی نامه‌ای به امام گزارش داد و حضرت در پاسخ به ابوطاهر فرمود که: مبلغ دویست هزار دینار به علی بپردازد لیکن وی برای حفظ اموال و حقوق مردم نزد خود و این که این دستور تقریبا بی‌سابقه به نظر می‌رسید از انجام آن طفره رفت پس از آن که علی خدمت امام شرفیاب شد حضرت دستور دادند مبلغ سی هزار دینار به او پرداخت کنند. [27] . علی بن جعفر از موقعیت ممتازی نزد امام برخوردار بود زمانی میان او و «فارس» کشاکشی رخ داده بود ابراهیم بن محمد نامه‌ای به امام نوشت و در آن خواستار حکمت و داوری گشته و پرسید: وظیفه ما اطاعت از کدام یک است؟
حضرت در پاسخ فرمود: «علی بن جعفر - که خداوند ما را همچنان از او بهره‌مند سازد - نه درباره‌اش شکی روا است و نه پرسشی سزا و بالاتر از آن است که با «فارس» سنجیده شود. علی را نزد ما منزلتی است والا پس خواسته‌های خود را از او طلب کنید و از «فارس» بترسید و مانع از دخالت وی در کارهایتان شوید. این دستور را تو و همه‌ی پیروان و مطیعان اهل ناحیه و شهرت بکار بندید. اخبار فریبکاری و شبهه‌انگیزی فارس به دستم رسیده است به او کمترین اهمیتی ندهید ان‌شاءالله» [28] . گفتگو و نزاعی نیز میان علی و ابن‌القزوینی روی داد؛ ابراهیم بن محمد همدانی در نامه‌ای امام را از واقعه مطلع ساخت و پرسید در این میان از چه کسی باید اطاعت کرد. امام - علیه‌السلام - پاسخ داد: «مسأله واضح و بدیهی است و جای شک نیست خداوند متعال احترام علیل - علی بن جعفر - را بالاتر از آن قرار داده است که با ابن‌القزوینی برابر گردد و با او مقایسه شود لذا تو و تمامی همشهریانت به علی رجوع کنید و حاجات خود را از او بخواهید و از ابن‌القزوینی پرهیز کرده و اجازه‌ی دخالت در کارها را به او مدهید. گزارش‌های مربوط به عوام‌فریبی و شبهه‌انگیزی ابن‌القزوینی به دستم رسیده است پس به او توجه و التفاتی نکنید - ان‌شاءالله» [29] . این همان علی بن جعفر است که در زندان متوکل بسر می‌برد و از امام تقاضای نجات خود کرد و حضرت دعا کرده و او را آزاد ساخت و ما در مباحث سابق به آن اشاره کردیم.
13 - «علی بن الحسن»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - یاد می‌کند. [30] .
14 - «علی بن الحسن بن فضال»: شیخ او را از اصحاب امام هادی نام می‌برد [31] و نجاشی درباره‌اش می‌گوید: او فقیه اصحاب ما در کوفه بود و ثقه، محترم، موجه و حدیث‌شناس بشمار می‌رفت و سخنانش درباره‌ی حدیث، مقبول همگان واقع می‌شد. علی احادیث بسیاری شنید و لغزشی یا خطایی که بتوان به او نسبت داد وجود ندارد. خیلی کم از افراد ضعیف حدیث نقل کرده است. او در آغاز فطحی مذهب بود و از پدرش که فطحی است روایت نکرده است خود می‌گوید: «در سن هیجده سالگی به مقابله کتب پدرم مشغول بودم و در آن زمان معنای روایات را درک نمی‌کردم و اینک روا نمی‌دارم از پدرم روایت کنم».
علی مستقیما از پدرش نقل نمی‌کند بلکه از دو برادرش روایت می‌کند که آنان از پدرشان نقل کرده‌اند. علی کتب زیادی تصنیف کرد که از آن‌ها کتب زیر به دست ما رسیده است:
کتاب الوضوء، کتاب الحیض و النفاس، کتاب الصلاة، کتاب الزکاة و الخمس، کتاب الصیام، کتاب مناسک الحج، کتاب الطلاق، کتاب النکاح و چند کتاب دیگر. [32] . کشی می‌گوید: «ابوعمرو نقل می‌کند که از ابونصر محمد بن مسعود درباره‌ی تمام روات سؤال کردم او پاسخ داد: اما درباره‌ی علی بن الحسن بن علی بن فضال باید بگویم در عراق و ناحیه خراسان فقیه‌تر و فاضل‌تر از او - که در کوفه می‌زیست - کسی را ندیدم و کتابی از ائمه اطهار در زمینه‌ای نوشته نشده بود مگر آن که علی آن را نزد خود نگهداری می‌کرد و از همه مردم حدیث بیشتری در حافظه داشت جز آن که وی فطحی بود و به امامت عبدالله بن جعفر صادق و پس از آن به امامت موسی بن جعفر قائل بود. علی از ثقات بشمار می‌رود» [33] .
15 - «علی بن الحسین»: علی بن الحسین بن عبدربه، شیخ و برقی او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارند. [34] .
16 - «علی بن الحسین همدانی»: ثقه است و شیخ و برقی او را با همین عنوان «ثقه» از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - یاد می‌کنند. [35] .
17 - «علی بن رمیس بغدادی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی نام می‌برد و می‌افزاید که او ضعیف است. [36] .
18 - «علی بن ریان»: علی بن ریان بن الصلت اشعری قمی ثقه است و نسخه‌ای از امام هادی - علیه‌السلام - در اختیار داشت. او کتاب منثورالاحادیث را نوشت. [37] شیخ طوسی و برقی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - یاد می‌کنند. [38] .
19 - «علی بن زیاد صیمری»: شیخ او را از اصحاب امام هادی نام می‌برد [39] و محمد بن یعقوب از علی بن محمد از ابوعقیل عیسی بن منصور نقل می‌کند که گفت: علی بن زیاد صیمری نامه‌ای به حضرت نوشت و کفنی درخواست نمود. [40] .
حضرت هادی - علیه‌السلام - در پاسخ به او نوشت: «تو در سال هشتاد (از زندگی خود) به کفن نیاز داری» و چند روز قبل از مرگش امام کفن را برای او فرستاد. [41] .
20 - «علی بن شیره»: شیخ او را از اصحاب امام هادی و ثقه و مورد اعتماد می‌داند. [42] .
21 - «علی بن عبدالغفار»: شیخ و برقی او را از اصحاب امام هادی نام می‌برند. [43] .
22 - «علی بن عبدالله»: شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد. [44] .
23 - «علی بن عبدالله»: علی بن عبدالله بن جعفر حمیری است و شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد. [45] .
24 - «علی بن عبدالله زبیری»: شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد. [46] .
25 - «علی بن عبیدالله»: شیخ و برقی او را از اصحاب امام هادی نام می‌برند. [47] .
26 - «علی بن عمرو»: علی بن عمرو قزوینی العطار، شیخ و برقی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - یاد می‌کنند و او کسی است که نص بر امامت امام حسن عسکری را روایت کرده است. [48] .
27 - «علی بن محمد»: علی بن محمد بن زیاد صیمری، شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - معرفی می‌کند [49] و استاد ما آیةالله خوئی بر آن است که علی بن زیاد صیمری که نامش گذشت و علی بن محمد صیمری هر دو یک تن هستند نه دو تن. [50] .
28 - «علی بن محمد»: علی بن محمد بن شجاع نیشابوری است و از امام هادی روایت می‌کرد. [51] .
29 - «علی بن محمد قاشانی»: علی بن محمد بن شیره کاشانی است و شیخ می‌گوید: او ضعیف است و اصفهانی. علی از فرزندان زیاد مولای عبدالله بن عباس از خاندان خالد بن الازهر بشمار می‌رود. [52] برقی نیز او را از اصحاب امام برمی‌شمارد [53] و نجاشی درباره‌اش می‌گوید: علی فقیهی فاضل و پرحدیث بشمار می‌رفت و احمد بن محمد بن عیسی از او بدگوئی کرد و گفت از او آراء و نظرات منحرف و مطرود شنیده است ولی در کتب او چنین مطالبی یافت نمی‌شود. از او کتاب التأدیب که همان کتاب صلاة است بجا مانده است و این کتاب موافق کتاب ابن‌خابنه می‌باشد به اضافه‌ی مسائلی در باب حج. همچنین او کتاب بزرگ دیگری به نام «الجامع فی الفقه» تألیف کرده است. [54] .
30 - «علی بن محمد المنقری»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [55] و نجاشی درباره‌ی او می‌گوید: ثقه است و اهل کوفه می‌باشد و کتاب نوادر از او است [56] .
31 - «علی بن محمد نوفلی»: شیخ و برقی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارند [57] علی از امام هادی - علیه‌السلام - روایت می‌کرد و احمد بن محمد از او نقل روایت کرده است. [58] .
32 - «علی بن مهزیار»: علی بن مهزیار اهوازی دورقی از مفاخر علما و مشهورترین شاگردان امام هادی بشمار می‌رفت و ما در این جا به اختصار به جنبه‌های مختلف شخصیت این بزرگوار اشاره‌ای می‌کنیم:
الف - عبادت:
علی از بزرگان پرهیزگار و پاکدامن بود و راویان درباره‌ی او گفته‌اند: «هنگام طلوع خورشید در پیشگاه عظمت الهی سر به زمین می‌سایید و سجده می‌کرد و تنها پس از دعا برای هزار تن از برادران دینی به همان گونه که برای خود دعا کرده بود سر از خاک برمی‌داشت و بر پیشانی او همچون زانوی شتران پینه بسته بود و این نبود مگر به خاطر عبادت بسیار و سجده در پیشگاه حق» [59] .
ب - ستایش امام جواد (ع):
امام جواد - علیه‌السلام - علی را با پیام‌ها و نامه‌های عطرآگینی ستود از جمله حضرت در نامه‌ی ذیل او را چنین تحسین می‌کند: » ای علی! در پیروی کردن، انجام دستورات، خیرخواهی و پندگویی تو را آزمودم (و تو سرافراز از بوته آزمایش بیرون آمدی) پس اگر بگویم کسی را مانند تو ندیده‌ام چه بسا راست گفته باشم، خداوند به تو بهشت برین و آن مقامات والایی که نمی‌دانی پاداش دهد، من مقام تو و خدمات شبانه‌روزی تو را در سرما و گرما از نظر دور نداشته‌ام از خداوند می‌خواهم در روز قیامت که همه را گرد می‌آورد آنچنان مخلوقات خود را شیفته و دوستدار تو کند که مایه رشک باشد، بدرستی که خداوند شنونده دعاها است...» [60] . این نامه تجلیل، تقدیر و بزرگداشت امام را نسبت به علی به خوبی نشان می‌دهد و می‌بینیم که حضرت می‌فرماید در میان اصحاب خود کسی را مانند ابن‌مهزیار در دانش، پرهیزگاری و ورع ندیده است.
ج - تألیفات:
علی بن مهزیار مجموعه‌ای مشتمل بر بیش از سی عنوان کتاب که عمدتا در فقه می‌باشند تألیف کرد از جمله کتب زیر را می‌توان از او یاد کرد: کتاب الوضوء، کتاب الصلاة، کتاب الزکاة، کتاب الصوم، کتاب الحج، کتاب الطلاق، کتاب الحدود، کتاب الدیات، کتاب التفسیر، کتاب الفضائل، کتاب العتق و التدبیر، کتاب التجارات و الاجارات، کتاب المکاسب، کتاب المثالب، کتاب الدعاء، کتاب التجمل و المروة و کتاب المزار. [61] .
د - طبقه او در حدیث:
علی بن مهزیار در اسناد حدود 437 روایت واقع شده است و از امام رضا، امام جواد و امام هادی - علیهم‌السلام - و دیگران حدیث نقل کرده است. [62] علی یکی از ارکان تفکر شیعی و اندیشمندان بزرگ زمان خود و شخصیت‌های بارز علمی بشمار می‌رفت.
33 - «علی بن یحیی دهقان»: شیخ او را از اصحاب امام هادی نام می‌برد و می‌افزاید که او متهم به غلو بوده است. [63] .
34 - «عیسی بن احمد»: شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد. [64] او مجموعه‌ای از اخبار از جمله این حدیث شریف را روایت کرده است:
«حضرت امام علی هادی از پدرش از پدرانش از امیرالمؤمنین - علیهم‌السلام - برایم گفت که پیامبر اکرم - صلی الله علیه و آله - فرمود: (ای علی!) هر کس می‌خواهد خداوند را پاک و باایمنی دیدار کند و بیمی از هراس روز بزرگ و دهشت عظیم نداشته باشد، باید تو و فرزندانت: حسن، حسین، علی بن الحسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد، علی، حسن و مهدی را که خاتم آنان است دوست بدارد و به ولایت شما معتصم گردد» [65] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال طوسی.
[2] رجال طوسی.
[3] رجال طوسی.
[4] رجال طوسی.
[5] رجال نجاشی.
[6] معجم رجال الحدیث، ج 10، ص 52.
[7] امالی صدوق و خلاصه آن در وسائل الشیعه، ج 1، ص 13.
[8] رجال نجاشی.
[9] رجال نجاشی.
[10] رجال طوسی.
[11] الغیبه.
[12] رجال برقی.
[13] رجال طوسی.
[14] رجال کشی.
[15] رجال کشی.
[16] رجال طوسی.
[17] معجم رجال الحدیث، ج 11، ص 222.
[18] رجال طوسی.
[19] معجم رجال الحدیث، ج 11، ص 203.
[20] رجال طوسی.
[21] رجال نجاشی.
[22] رجال کشی.
[23] معجم الرجال الحدیث، ج 11، ص 301.
[24] منسوب به همانیه یا همینیا روستایی از توابع بغداد است (تنقیح المقال).
[25] رجال و الغیبه شیخ طوسی.
[26] رجال نجاشی.
[27] رجال کشی.
[28] رجال کشی.
[29] رجال کشی.
[30] رجال طوسی.
[31] رجال طوسی.
[32] رجال نجاشی.
[33] رجال کشی.
[34] رجال طوسی و برقی.
[35] رجال طوسی.
[36] رجال طوسی.
[37] رجال طوسی.
[38] رجال طوسی و برقی.
[39] رجال طوسی و برقی.
[40] اصول کافی.
[41] رجال طوسی.
[42] رجال طوسی.
[43] رجال طوسی و برقی.
[44] رجال طوسی.
[45] رجال طوسی.
[46] رجال طوسی.
[47] رجال طوسی و برقی.
[48] معجم رجال الحدیث، ج 11، ص 114.
[49] رجال طوسی.
[50] معجم رجال الحدیث، ج 12، ص 154.
[51] معجم رجال الحدیث، ج 12، ص 60.
[52] رجال طوسی.
[53] رجال طوسی.
[54] رجال برقی.
[55] رجال نجاشی.
[56] رجال طوسی و برقی.
[57] رجال طوسی و برقی.
[58] معجم رجال الحدیث، ج 12، ص 193.
[59] الکنی و القاب، ج 1، ص 432 به نقل از کشی.
[60] رجال کشی.
[61] رجال نجاشی.
[62] معجم رجال الحدیث، ج 12، ص 149.
[63] رجال طوسی.
[64] رجال طوسی.
[65] الغیبه.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

اسامی شروع شده با «غ»«ف»

1 - «فارس بن حاتم قزوینی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی نام می‌برد و می‌افزاید او غلوکننده و ملعون است [1] کشی می‌گوید: نصر بن الصباح می‌گفت: امام هادی - علیه‌السلام - حسن بن معروف بن ابن‌بابا، محمد بن نصیر النمری و فارس بن حاتم قزوینی را لعن کرد. [2] .
از امام هادی - علیه‌السلام - اخبار زیادی در لعن فارس و اجتناب و دوری شیعیان از او وارد شده است زیرا او عامل گمراهی و انحراف بشمار می‌رفت. در این جا به پاره‌ای از اخبار محکوم‌کننده‌ی ابن‌حاتم اشاره می‌کنیم:
1 - عروه طی نامه‌ای از امام هادی - علیه‌السلام - درباره‌ی فارس استفسار نمود و حضرت چنین پاسخ داد:
«او را تکذیب کنید و رسوا نمایید. خداوند او را از رحمت خویش دور کند و خوار نماید او در تمام ادعاها و گفته‌ها و توصیفاتش دروغ می‌گوید لیکن شما از هم سخنی و برخورد کلامی با وی خودداری نمایید و با او مشورت و گفتگو نکنید و راهی برای فتنه‌انگیزی او بازمگذارید خداوند شر او و امثال او را از سر ما و شما دور کند و خود ایشان را دفع نماید» [3] .
2 - ابراهیم بن داوود یعقوبی با ارسال نامه‌ای از حضرت امام هادی - علیه‌السلام - درباره‌ی فارس پرسش کرد و حضرت پاسخ داد: «به او توجهی مکن و اگر نزدت آمد او را سبک و خوار کن» [4] .
3 - امام هادی - علیه‌السلام - نامه‌ای درباره‌ی فارس بدین مضمون به علی بن عمر قزوینی نگاشت: «درباره‌ی فارس پرسیده بودی به یقین بدان تنها آن چیزی را خواهم گفت که مطابق واقع و راه صحیح باشد و تو را به امری خلاف واقع و مغضوب خداوند رهنمون نخواهم شد اما آنچه باید انجام دهی آن است که با تمام کوشش و توان خود، فارس را لعن کنی و دشمنی او را پیشه نمایی و به هر وسیله بتوانی شر او را دفع نمایی؛ زیرا تو را به دیانت حقیقی دستور می‌دهم پس بکوش و با شدت او را لعن و رسوا کن، عرصه را بر او تنگ کن و راهی برای نفوذ او در میان اصحاب ما بازمگذار و کوشش‌های او را تباه ساز به یاران ما در آن جا نیز همین را بگو و آن را برایشان استوار کن زیرا من فردای قیامت در پیشگاه خداوند از این امر مؤکد و مهم پرسش خواهم کرد. پس وای بر منکر و سرکش. (این نامه را) به خط خود در شب سه‌شنبه نهم ربیع‌الاول سال 250 ه نگاشتم. به خدا توکل می‌کنم و او را سزاوار ستایش بسیار می‌دانم...» [5] . این‌ها برخی از نامه‌هایی بودند که امام درباره‌ی این شخص منحرف و از دین خارج شده و دشمن اسلام نگاشتند. «فارس» بدعتگری گمراه بود که مردم را به خروج از حدود دین و تحریف آیات و مسخ اسلام فرامی‌خواند و ما آراء او را هنگام بحث از دوران امام خواهیم آورد. به هر حال خیانت این شخص مسخ شده و حیوان‌صفت تا بدان جا رسیده بود که امام خواستار هلاکت وی شده و می‌فرمود: «کیست آن که مرا از او راحت کند و او را بکشد تا من نزد خداوند ضامن بهشت برای او باشم» [6] .
2 - «فتح بن یزید جرجانی»: شیخ و برقی او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارند [7] و نجاشی او را صاحب مسائل - فکر می‌کنیم پاسخ‌هایی است که امام هادی - علیه‌السلام - در برابر پرسش‌هایی که از ایشان شد فرمودند - می‌داند.
3 - «فضل بن شاذان نیشابوری»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [8] فضل یکی از برجسته‌ترین و چیره‌دست‌ترین عالمان اسلامی و متفکران شیعی بشمار می‌رود و در عصر خود در علوم و فنون مختلف آثار ارزشمندی بجا گذاشت و ما در این جا فهرست‌وار برخی از جنبه‌های شخصیتی این بزرگوار را می‌آوریم:
ستایش امام حسن عسکری (ع):
امام حسن عسکری هنگام ملاحظه یکی از آثار این بزرگوار با الفاظی عبیرآمیز و عطرآلود بر او درود و رحمت فرستاد و فرمود: «بر اهل خراسان به خاطر بودن فضل و اقامت او در آنجا غبطه می‌خورم و رشک می‌برم» [9] . بار دیگری که امام یکی از تألیفات فضل را مشاهده فرمود، سه مرتبه بر او درود فرستاد و طلب رحمت نمود و سپس این گونه کتابش را تأیید کرد: «مطالب این کتاب صحیح و شایسته عمل کردن است» [10] .
رد بر مخالفین:
فضل بر دفاع از اعتقادات خود و زدودن شبهه‌ای که پیرامونش به وجود آمده بود پرداخت و گفت: «من جانشین گذشتگان هستم. محمد بن ابی‌عمیر، صفوان بن یحیی و دیگران را درک کردم و از آنان از پنجاه سال پیش تاکنون حدیث نقل کرده‌ام. هشام بن حکم - رحمةالله‌علیه - که درگذشت یونس بن عبدالرحمن - رحمةالله - جانشین او گشت و با مخالفان به جدال و جهاد علمی برخاست تا آن که او نیز درگذشت و کسی را جز سکاک بجا نگذاشت و او نیز به نبرد فکری با مخالفان برخاست تا آن که درگذشت - خدایش رحمت کند - و من پس از آنان - رحمت خدا بر آنان باد - جانشین آنها هستم» [11] . فضل جانشین به حق این بزرگان بود و مانند آنان به دفاع از ارزش‌های اسلامی و حریم اعتقادی اهل بیت و اصولی که آنان بنیان نهادند پرداخت و مخالفان را محکوم ساخت.
تألیفات:
این دانشمند بزرگوار در زمینه‌های مختلفی مانند فقه، تفسیر، کلام، فلسفه، علم‌اللغه و منطق آثاری به وجود آورد که از 150 نوشته و تألیف تجاوز می‌کند. [12] برخی از تألیفات او را شیخ [13] ، نجاشی [14] ، ابن‌ندیم [15] و دیگران نقل کرده‌اند.
4 - «فضل بن کثیر بغدادی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - یاد می‌کند. [16] .
5 - «فضل بن مبارک»: از امام هادی - علیه‌السلام - نقل کرده است و محمد بن عیسی عبیدی نیز از او روایت می‌کند. [17] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال طوسی.
[2] رجال کشی.
[3] رجال کشی.
[4] رجال کشی.
[5] رجال کشی.
[6] رجال کشی.
[7] رجال طوسی و برقی.
[8] رجال طوسی.
[9] رجال کشی.
[10] رجال کشی.
[11] رجال کشی.
[12] رجال نجاشی.
[13] الفهرست شیخ طوسی.
[14] رجال نجاشی.
[15] الفهرست ابن‌ندیم.
[16] رجال طوسی.
[17] معجم رجال الحدیث، ج 12، ص 339.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

اسامی شروع شده با «ق»

1 - «قاسم شعرانی یقطینی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد و اضافه می‌کند که او متهم به غلو است. [1] .
2 - «قاسم صیقل»: برقی و شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارند. [2] او از امام رضا و امام جواد روایت می‌کرد و محمد بن عبدالله واسطی از او روایت کرده است. [3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال طوسی.
[2] رجال طوسی.
[3] معجم رجال الحدیث، ج 13، ص 73.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

اسامی شروع شده با «ک»

«کافور خادم»: شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد [1] و ابن‌داوود او را در قسم اول کتابش آورده و از اصحاب امام می‌داند و می‌افزاید که او ثقه است. [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال طوسی.
[2] معجم رجال الحدیث.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

اسامی شروع شده با «ل»«م»

1 - «محمد بن ابی‌طیفور متطبب»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [1] .
2 - «محمد بن احمد بن ابراهیم»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [2] .
3 - ««محمد بن احمد محمودی»: کنیه‌اش ابوعلی است و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [3] کشی می‌گوید: دیدم ابوعبدالله شاذانی در کتاب خود چنین نوشته بود: «از فضل بن هاشم هروی شنیدم که می‌گفت: کثرت و زیادی حج محمودی را شنیده بودم لذا درصدد برآمدم از تعداد آنها باخبر شوم لیکن حاضر نشد دفعات سفرش را به مکه نام ببرد و گفت: الحمدلله که خیر بیشماری نصیبم شده است. از او پرسیدم: برای خودت حج می‌کنی یا به نیابت از دیگری به مکه مشرف می‌شوی؟ گفت: اولین حج را که واجب بود برای خودم انجام دادم و باقی را به نیابت از رسول‌الله بجا می‌آورم پاداش و ثواب آن‌ها را به اولیاءالله و زنان و مردان مؤمن می‌دهم. گفتم: در مراسم حجت چه می‌گویی؟ گفت: می‌گویم: پروردگارا! دعوت پیامبرت را پاسخ مثبت دادم و به ندایش لبیک گفتم و پاداش خود را از تو و او نثار اولیائت کردم و ثوابم را به زنان و مردان مؤمن به کتابت و سنت پیامبرت - صلی الله علیه و آله - و بندگانت بخشیدم - تا آخر دعا» [4] . این روایت روح پاک و نیک‌دلی او را به خوبی نشان می‌دهد و گویای تلاش و فعالیت این انسان آرمانی و نمونه که دست‌پروده‌ی اهل بیت نبوت و رسالت است می‌باشد.
4 - «محمد بن احمد بن عبیدالله»: محمد بن احمد بن عبیدالله بن منصور کنیه‌اش ابوالحسن است و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [5] .
5 - «محمد بن احمد بن مطهر»: شیخ او را از اصحاب امام هادی معرفی می‌کند [6] وی از امام هادی روایت می‌کرد و عبدالله بن جعفر از او روایت کرده است. [7] .
6 - «محمد بن احمد بن مهران»: برقی او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد. [8] .
7 - «محمد بن اسماعیل صیمری قمی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی معرفی می‌کند. [9] .
8 - «محمد بن جزک جمال»: ثقه است و شیخ او را با عنوان ثقه از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [10] ابن‌شهرآشوب او را از افراد ثقه و مورد اعتماد امام هادی نام می‌برد.
9 - «محمد بن الحسن»: نامش محمد بن الحسن بن شمون بصری است و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [11] . نجاشی می‌گوید: او واقفی بود سپس غلو کرد و به شدت ضعیف بود، مذهبش فاسد و روایاتش سست است و احادیثی در زمینه واقفیه بدو نسبت داده‌اند. از او کتاب‌هایی بجا مانده است، از جمله: «السنن و الآداب و مکارم الاخلاق» و کتاب «المعرفه» [12] . کشی به سند خود از او روایت می‌کند که گفت: به امام هادی - علیه‌السلام - نامه‌ای نوشتم و در آن از تهیدستی شکایت کردم سپس به خودم گفتم: مگر امام صادق - علیه‌السلام - نفرموده است: «فقر با ما بهتر از دارایی با دشمنان ما و کشته شدن با ما برتر از زندگی با دشمنان ما است». پس از مدتی نامه حضرت رسید که در آن نوشته بود: «خداوند متعال به وسیله فقر گناهان متراکم شده اولیای ما را پاک می‌کند و می‌زداید و از بسیاری لغزشها درمی‌گذرد، و همان گونه که با خودت حدیث نفس کرده‌ای فقر و تهیدستی با ما و در کنار ما بهتر از ثروت در کنار دشمنان ما است. ما پناهگاه پناه‌جویان، چراغ روشنی خواهان و بازدارنده لغزندگان هستیم، هر که به ما اعتصام جوید از گمراهی نجات خواهد یافت و از تاریکی انحراف ایمن خواهد شد هر که ما را دوست بدارد به قله ایمان و سربلندی دست خواهد یافت و در بهشت برین خواهد بود و هر که از ما منحرف گردد و راهی دیگر در پیش گیرد در دوزخ سرنگون خواهد شد». همو نقل می‌کند که: امام صادق - علیه‌السلام - فرمود: «بر دشمنانتان گواهی می‌دهید که دوزخی هستند لیکن شهادت نمی‌دهید که دوستانتان اهل بهشت می‌باشند جز ضعف چیزی شما را از این اعتراف بازنمی‌دارد» [13] .
محمد در 120 سالگی درگذشت و می‌گویند: از هشتاد تن از اصحاب امام صادق - علیه‌السلام - روایت می‌کرد [14] .
10 - «محمد بن الحسن»: ابن‌ابی‌خطاب زیات کوفی، ثقه
می‌باشد. شیخ او را از اصحاب امام علی - علیه‌السلام - شمرده است. نجاشی گفته است او از افراد جلیل‌القدر اصحاب ما است که عظیم‌القدر، کثیرالروایة، ثقه، عین و صاحب تصانیف نیکو است و به روایتش اعتماد می‌باشد. دارای کتاب‌های ذیل می‌باشد:
کتاب توحید، کتاب معرفت و بداء، کتاب الرد علی اهل القدر، کتاب الامامة، کتاب لؤلؤ، کتاب وصایا الأئمة و کتاب النوادر [15] .
11 - «محمد بن حمزة قمی»: شیخ او را با همین عنوان (قمی) از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [16] .
12 - «محمد بن الحصین الفهری»: شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد و می‌افزاید که او ملعون است. [17] .
13 - «محمد بن الحصین»: شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد و او را اهوازی می‌داند. [18] .
14 - «محمد بن خالد رازی»: کنیه‌اش ابوالعباس است و شیخ او را از اصحاب امام هادی یاد می‌کند. [19] .
15 - «محمد بن رجاء خیاط»: شیخ و برقی او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارند. [20] .
16 - «محمد بن ریان بن الصلت»: شیخ او را از اصحاب امام هادی و ثقه می‌داند [21] و نجاشی می‌گوید: او مسائل - پاسخ‌های حضرت - امام را گرد آورده است. [22] .
17 - «محمد بن سعید»: محمد بن سعید بن کلثوم مروزی است و شیخ او را از اصحاب امام هادی نام می‌برد و می‌افزاید که او متکلم بود [23] کشی به سند خود از نصر بن الصباح نقل می‌کند که: محمد بن سعید مروزی از اجله و
18 - «محمد بن عبدالله»: نامش محمد بن عبدالله نوفلی همدانی است و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [31] . بزرگان متکلمین در نیشابور بود. [24] .
19 - «محمد بن سلیمان جلاب»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [25] .
20 - «محمد بن صیفی کوفی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - یاد می‌کند. [26] .
21 - «محمد بن عبدالجبار»: شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد و می‌افزاید که او قمی است و ثقه و مورد اعتماد می‌باشد. [27] .
22 - «محمد بن عبدالرحمان»: محمد بن عبدالرحمان همدانی نوفلی است و برقی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - یاد می‌کند و می‌افزاید که او را مکاتبه‌ای با حضرت بوده است. [28] .
23 - «محمد بن عبدالله»: نامش محمد بن عبدالله بن مهران کرخی است و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد و می‌افزاید که او متهم به غلو و ضعف است. [29] نجاشی درباره‌ی او می‌گوید: «او دروغگو، غلوکننده، فاسد المذهب و روایاتش نادرست می‌باشد و بدین صفات مشهور است.
او را کتاب‌هایی است از جمله: کتاب الممدوحین و المذمومین، کتاب مقتل ابی‌الخطاب، کتاب مناقب ابی‌الخطاب، کتاب الملاحم، کتاب التبصره، کتاب القباب و کتاب النوادر. به جز این کتاب آخر که به واقع نزدیک است باقی کتب او مخلوطی از درست و نادرست می‌باشد و سخنان باطل بر حق چیره شده است» [30] .
24 - «محمد بن عبیدالله»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد [32] وی از اهالی طاهی می‌باشد.
25 - «محمد بن علی بن عیسی»: او محمد بن علی بن عیسی اشعری قمی است و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - معرفی می‌کند. [33] نجاشی درباره‌اش می‌گوید: «او در شهر قم از بزرگان بشمار می‌رفت و از طرف سلطان بر آنجا حکم می‌راند. پدرش نیز که معروف به «طلحی» بود از موقعیت ممتازی برخوردار بود و پرسش و پاسخ‌هایی به امام علی هادی - علیه‌السلام - داشت. [34] .
26 - «محمد بن علی بن مهزیار»: شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد و می‌افزاید: او ثقه است [35] از ابن‌طاووس نقل شده است که محمد از سفیران و واسطه‌های امام - که امامیه قائل به امام حسن عسکری درباره‌ی آنان اختلاف ندارند - بشمار می‌رفت. [36] .
27 - «محمد بن عیسی»: نامش محمد بن عیسی بن عبید یقطینی است و شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد و می‌افزاید که او ضعیف است [37] کشی مجموعه‌ای از تألیفات او را نام می‌برد از جمله: کتاب الامامه، کتاب الواضح المکشوف فی الرد علی اهل الوقوف، کتاب المعرفة، کتاب بعد الاسناد، کتاب قرب الاسناد، کتاب الوصایا، کتاب اللؤلؤ، کتاب المسائل المحرمه، کتاب الضیاء، کتاب الظرائف، کتاب التوقیعات، کتاب التجمل و المعرفة، کتاب الفی‌ء و الخمس، کتاب الرجال، کتاب الزکاة، کتاب ثواب الاعمال و کتاب النوادر [38] .
28 - «محمد بن الفرج رخجی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [39] وی پیوندی استوار با امام - علیه‌السلام - داشت و نامه‌هایی میان آنان رد و بدل شد که پاره‌ای از آنها به شرح زیر است:
1 - کشی به سند خود از محمد بن فرج نقل می‌کند که گفت:
«به امام هادی - علیه‌السلام - نامه‌ای نوشتم و در آن از ابوعلی بن راشد، عیسی بن جعفر بن عاصم و ابن‌بند (و اعتقادشان) پرسیدم حضرت برایم نوشت: ابن‌راشد را یاد کردی، خدایش بیامرزد که سعادتمند بزیست و شهید از دنیا رفت. سپس بری ابن‌بند و عاصمی دعا نمود» [40] .
2 - کلینی به اسناد خود از علی بن محمد نوفلی نقل می‌کند که گفت: «محمد بن الفرج به من گفت: امام هادی - علیه‌السلام - به من نوشت: ای محمد! حواست جمع باشد و هوشیار باش. محمد می‌گوید: من همچنان در اندیشه معنی جملات فوق بودم و مقصود از آنها را نمی‌دانستم لیکن خود را جمع و جور کرده بودم که پیکی از طرف حکومت به سراغم آمد و مرا دست بسته از شهر خارج کرد و تمام اموالم را توقیف نمود و مرا به زندان انداخت که هشت سال در آنجا بسر بردم. پس از این مدت مجددا نامه حضرت به دستم رسید که در آن نوشته شده بود: ای محمد! در جانب ناحیه‌ی باختری، منزل مکن. نامه را خواندم و گفتم: این دستور را به من می‌دهی، در صورتی که من با این حالت در زندان بسر می‌برم جدا که مسأله‌ی شگفت‌آوری است! اندک مدتی نگذشته بود که مرا رها کردند - الحمدلله -. محمد نامه‌ای به حضرت نوشت و در آن از املاک خود و سرنوشت آنها جویا شد و حضرت پاسخ داد: به زودی املاکت به تو داده خواهد شد. همین که محمد به سوی عسکر رفت دستور داد که املاک او را بازگردانند لیکن محمد قبل از آن مرده بود» [41] . این نامه اعتماد حضرت به محمد و پیوند استوار آنها را به خوبی نشان می‌دهد هنگامی که محمد بیمار گشت امام هادی - علیه‌السلام - یکی از پیراهن‌های خود را برایش فرستاد و او آن را زیر سر خود گذاشت و پس از فوت از پیراهن حضرت به عنوان کفن محمد استفاده کردند.
29 - «محمد بن الفضل»: شیخ و برقی او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارند.
30 - «محمد بن الفضل بغدادی»: از امام هادی هدایت می‌کرد و عبدالله بن جعفر حمیری از او روایت کرده است [42] .
31 - «محمد بن القاسم»: نامش محمد بن القاسم بن حمزة بن موسی، ابوعبدالله علوی است و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [43] .
32 - «محمد بن مروان جلاب»: برقی او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - دانسته و می‌افزاید که او ثقه است. [44] .
33 - «محمد بن مروان الخطاب»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [45] .
34 - «محمد بن موسی بن فرات»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [46] .
35 - «محمد بن موسی الربعی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - یاد می‌کند. [47] .
36 - «محمد بن یحیی بن دریاب»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [48] .
37 - «مصقلة بن اسحاق»: مصقلة بن اسحاق قمی اشعری است و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [49] .
38 - «معاویة بن حکیم»: او معاویة بن حکیم بن معاویة بن عمار کوفی است و شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد. [50] .
نجاشی درباره‌اش می‌گوید: او ثقه و بزرگواری است از اصحاب امام رضا - علیه‌السلام - ابوعبدالله الحسین می‌گوید: مشایخ و بزرگانمان را شنیدم می‌گفتند: معاویة بن حکیم 24 اصل روایت کرده است. او را کتاب‌هایی است از جمله: کتاب الطلاق، کتاب الحیض، کتاب الفرائض، کتاب النکاح، کتاب الحدود و کتاب الدیات، حدیث نوادری نیز دارد. [51] .
39 - «منصور بن عباس رازی»: خانه‌اش کنار دروازه کوفه به بغداد بود. شیخ او را از اصحاب امام هادی نام می‌برد. [52] و نجاشی درباره او می‌گوید: متزلزل و سست عقیده بود و او را کتاب نوادر بزرگی است. [53] .
40 - «موسی بن داوود یعقوبی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد و او امامی مجهول‌الحالی است.
41 - «موسی بن عمر»: موسی بن عمر بن بزیع، مولای منصور، مردی است ثقه و شیخ او را از اصحاب امام هادی یاد می‌کند [54] و می‌گوید: او را «کتاب النوادر» است [55] .
42 - «موسی بن عمر الحضین»: شیخ او را از اصحاب امام هادی نام می‌برد. [56] .
43 - «موسی بن مرشد وراق نیشابوری»: شیخ او را از اصحاب امام هادی یادی می‌کند [57] او امامی مجهول‌الحالی است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال طوسی.
[2] رجال طوسی.
[3] رجال طوسی.
[4] رجال کشی.
[5] رجال طوسی.
[6] رجال طوسی.
[7] معجم رجال الحدیث، ج 15، ص 26.
[8] رجال برقی.
[9] رجال برقی.
[10] رجال طوسی.
[11] رجال طوسی.
[12] رجال نجاشی.
[13] رجال کشی.
[14] رجال نجاشی.
[15] همان مدرک.
[16] رجال طوسی.
[17] رجال طوسی.
[18] رجال طوسی.
[19] رجال طوسی.
[20] رجال طوسی.
[21] رجال طوسی.
[22] رجال نجاشی.
[23] رجال طوسی.
[24] رجال کشی.
[25] رجال طوسی.
[26] رجال طوسی.
[27] رجال طوسی.
[28] رجال برقی.
[29] رجال طوسی.
[30] رجال نجاشی.
[31] رجال نجاشی.
[32] رجال طوسی.
[33] رجال طوسی.
[34] رجال نجاشی.
[35] رجال طوسی.
[36] معجم رجال الحدیث، ج 17، ص 34.
[37] رجال طوسی.
[38] رجال طوسی.
[39] رجال طوسی و کشی.
[40] رجال طوسی و کشی.
[41] اصول کافی.
[42] معجم رجال الحدیث.
[43] رجال طوسی.
[44] رجال طوسی.
[45] رجال طوسی.
[46] رجال طوسی.
[47] رجال طوسی.
[48] رجال طوسی.
[49] رجال طوسی.
[50] رجال طوسی.
[51] رجال نجاشی.
[52] رجال طوسی.
[53] رجال نجاشی.
[54] رجال طوسی.
[55] الفهرست شیخ طوسی.
[56] رجال طوسی.
[57] رجال طوسی.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

اسامی شروع شده با «ن»

1 - «نصر بن حازم قمی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [1] .
2 - «نضر بن محمد همدانی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی یاد می‌کند و می‌افزاید که او ثقه است [2] علامه نیز او را توثیق نموده و او را در کتاب الحاوی در فصل ثقات آورده است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] فهرست شیخ طوسی.
[2] رجال طوسی.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

اسامی شروع شده با «هـ»«ی»

1 - «یحیی بن ابی‌بکر رازی»: معروف به ضریر و شیخ او را با همین عنوان از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [1] .
2 - «یحیی بن محمد»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد [2] لیکن حال او مجهول و ناشناخته است.
3 - «یعقوب بن اسحاق»: نامش، یعقوب بن اسحاق ابویوسف دورقی اهوازی مشهور به ابن‌سکیت است و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد [3] او نزد امام جواد و امام هادی - علیهماالسلام - از احترام زیادی برخوردار بود و از خصیصین ایشان بشمار می‌رفت. همچنین او از امام جواد روایات و مسائلی نقل کرده است. [4] .
ابن‌سکیت پرچمدار عربیت، ادبیات، شعر، لغت و نحو بشمار می‌رفت و تألیفات متعددی از جمله: تهذیب‌الالفاظ و اصلاح‌المنطق از خود بجا گذاشت. ابن‌خلکان از یکی از علما چنین نقل می‌کند: کتابی در لغت بهتر از اصلاح‌المنطق از جسر (پل) بغداد نگذشته است. شک نیست که این کتاب سودمند و جامع بوده و بسیاری از لغات را گرد آورده است و در نوع خودش با این حجم بی‌نظیر است. گروهی به این کتاب پرداخته‌اند. وزیر مغربی آن را مختصر نموده و خطیب تبریزی به تنقیح و تهذیب این کتاب دست یازیده است. ابن‌خلکان به نقل از ابوالعباس المبرد می‌گوید: «کتابی بهتر از اصلاح‌المنطق ابن‌سکیت در میان مؤلفین بغداد ندیدم». و ثعلب می‌گوید: اصحاب ما اتفاق نظر دارند که پس از ابن‌اعرابی کسی آگاهتر از ابن‌سکیت در علم لغت یافت نشده است. [5] . متوکل او را به خاطر ولای اهل بیت و به جرم تشیع به شهادت رساند - که ما تفصیل آن را در فصول آینده بیان خواهیم کرد.
4 - «یعقوب بجلی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد [6] او امامی مجهول‌الحالی است.
5 - «یعقوب بن منقوش»: شیخ او را از اصحاب امام هادی و امام حسن عسکری - علیهماالسلام - نام می‌برد. [7] .
6 - «یعقوب بن یزید»: یعقوب بن یزید بن حماد انباری سلمی کاتب، کنیه‌اش ابویوسف است و شیخ او را از اصحاب ثقه‌ی امام هادی نام می‌برد [8] و می‌گوید: او دارای کتاب‌هایی از جمله: کتاب النوادر است [9] . نجاشی می‌گوید: یعقوب کاتب منتصر بود و از امام جواد - علیه‌السلام - روایت می‌کرد و به بغداد رفته در آن جا ساکن شد. او ثقه و راستگو است و کتابهایی به شرح زیر دارد: البداء، المسائل، نوادر الحج، و الطعن علی یونس» [10] .
صاحبان کنیه:
یاران امام هادی که با کنیه معروف شده‌اند عبارتند از:
7 - «ابوبکر فهکی»: او ابن‌ابی‌طیفور متطبب است و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [11] او از جمله کسانی است که نص بر امامت حضرت عسکری را روایت کرده است و می‌گوید: امام هادی - علیه‌السلام - برایم نوشت: «ابومحمد (حسن عسکری) فرزندم، ناصح‌ترین فرد از خاندان آل‌محمد و موثق‌ترین آنان است. او بزرگترین پسرم و جانشین پس از من است. امامت به او می‌رسد و احکام آن به عهده‌ی او است. هر چه از من می‌پرسی پس از من از او بپرس و هر چه را خواهانی او دارا است». [12] .
8 - «ابوالحسین بن هلال»: شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد. [13] و علامه [14] و مجلسی [15] او را توثیق نموده‌اند.
9 - «ابوالحصین الحضینی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد و می‌افزاید او ثقه است و در اهواز ساکن شده بود. [16] .
10 - «ابوطاهر»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد و می‌افزاید که او برادر محمد بن محمد می‌باشد. [17] .
11 - «ابوطاهر بن حمزة»: او ابوطاهر بن حمزة بن الیسع اشعری و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - ثقه و اهل قم معرفی می‌کند. [18] .
12 - «ابوطاهر محمد»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [19] .
13 - «ابوعبدالله المغازی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد و می‌افزاید که او غلوکننده است. [20] .
14 - «ابوعبدالله مکاری»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - یاد می‌کند. [21] .
15 - «ابومحمد بن ابراهیم»: شیخ بدون کمترین اظهار نظری او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - یاد می‌کند و دیگر چیزی اضافه نمی‌کند. [22] .
16 - «ابویحیی جرجانی»: ابویحیی همان احمد بن داوود بن سعید فزاری است و از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - بشمار می‌رود. [23] . زنان: شیخ طوسی از زنانی که از امام هادی - علیه‌السلام - روایت کرده‌اند تنها یک بانو را نام می‌برد:
17 - «کلثوم الکرخیه: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد و می‌افزاید که عبدالرحمن الشعیری - ابوعبدالله، رحمن بن داوود بغدادی - از او روایت کرده است. [24] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال طوسی.
[2] رجال طوسی.
[3] رجال طوسی.
[4] تنقیح المقال، ج 3، ص 329.
[5] الکنی و الالقاب، ج 1، ص 314.
[6] رجال طوسی.
[7] رجال طوسی.
[8] رجال طوسی.
[9] فهرست طوسی.
[10] رجال نجاشی.
[11] رجال طوسی.
[12] اصول کافی.
[13] رجال طوسی.
[14] الخلاصه.
[15] الوجیزه.
[16] رجال طوسی.
[17] رجال طوسی.
[18] رجال طوسی.
[19] رجال طوسی.
[20] رجال طوسی.
[21] رجال طوسی.
[22] رجال طوسی.
[23] تنقیح المقال، ج 4، ص 39.
[24] رجال طوسی.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

ابراهیم بن ادریس

شیخ طوسی و برقی او را در ردیف اصحاب آن حضرت قرار داده‌اند. [1] و مرحوم ثقة الاسلام کلینی در کتاب شریف کافی او را از کسانی به شمار آورده که حضرت حجة بن الحسن المهدی عجل الله تعالی فرجه را دیده‌اند، می‌نویسد: انه قال: «رأیته علیه‌السلام بعد مضی أبی‌محمد حین ایفع و قبلت یدیه و رجلیه». [2] . «حضرت مهدی علیه‌السلام را بعد از شهادت امام عسکری علیه‌السلام در وقتی که بیست سال از عمرش گذشته بود دیدم و دست و پای وی را بوسیدم».
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 202.
[2] کافی، ج 1، ص 331.
منبع: زندگانی عسکریین: امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام؛ چاپ اول 1386.

ابراهیم بن داود الیعقوبی

شیخ و برقی او را از اصحاب امام جواد و امام هادی علیه‌السلام به شمار آورده‌اند. [1] .
و کشی از وی نقل کرده: به امام هادی علیه‌السلام نوشتم و جریان (انحراف) فارس بن حاتم را به حضرت گزارش نمودم حضرت نوشت: «لا تحفلن به و ان أتاک فاستخف به». [2] .
شرح حال فارس بن حاتم را در آینده خواهم نوشت و او از افرادی بود که انحراف پیدا کرد.
از نامه‌ای که ابراهیم بن داود به امام علی النقی علیه‌السلام نوشته معلوم می‌گردد که وی از افرادی بوده که غم و غصه دین و مذهب دارند و در مقابل اشخاص فاسد و گمراه و گمراه کننده بی‌تفاوت نبوده است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] کافی، ج 1، ص 221.
[2] معجم رجال الحدیث، ج 13، ص 239.
منبع: زندگانی عسکریین: امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام؛ چاپ اول 1386.

ابراهیم بن عبده نیشابوری

شیخ طوسی رحمه الله وی را از اصحاب امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام به شمار آورده است. [1] و رجالی معروف کشی در کتابش نوشته‌هایی از امام عسکری علیه‌السلام نقل نموده که جلالت و عظمت ابراهیم به روشنی از آن استفاده می‌گردد:
1 - از بعض افراد ثقه از اهل نیشابور نقل نموده که امام عسکری علیه‌السلام به اسحاق بن اسماعیل نوشت:
ای اسحاق تو از طرف من قاصدی به سوی ابراهیم بن عبده - خدا او را توفیق دهد - به او برسان که به آنچه توسط محمد بن موسی نیشابوری به او نوشته‌ام عمل نماید و آن نامه را برای کسانی که نزد او هستند از همشهریانش قرائت نماید تا دیگر از من نپرسند و خدا را اطاعت نمایند و به او پناه برند و شیطان را از خود برانند و از او فرمان نبرند.
سلام و درود فراوان خدا بر ابراهیم بن عبده و بر تو ای اسحاق و بر همه دوستانم. خدا شما را توفیق ارزانی دارد. [2] .
2 - نامه‌ای دیگر را از امام عسکری علیه‌السلام نقل نموده که حضرت در آن نامه به شیعیان دستور داده که حقوق مالی خود را به ابراهیم بن عبده بدهند که او وکیل من است و باطل را ادعا نمی‌نماید. [3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] کافی، ج 1، ص 250.
[2] همان، ص 250 - 253.
[3] همان، ص 253 و 254.
منبع: زندگانی عسکریین: امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام؛ چاپ اول 1386.

ابراهیم بن عقبه

شیخ طوسی و برقی وی را از اصحاب امام هادی علیه‌السلام به شمار آورده‌اند. [1] .
چند حدیث از احادیثی که از حضرت روایت نموده ذکر می‌نمایم:
حدیث اول
مرحوم کشی در بخش واقفه از ابراهیم بن عقبه نقل نموده که به امام هادی علیه‌السلام نوشتم: فدایت گردم شما این واقفیه را می‌شناسید، در نماز آنان را نفرین نمایم؟
قال علیه‌السلام: «نعم اقنت علیهم فی الصلاة». [2] .
حضرت فرمود: «آری در نماز آنان را نفرین کن». در نامه‌ای که ابراهیم بن عقبه به امام علیه‌السلام نوشته است از واقفیه تعبیر به ممطوره شده است. مرحوم سید محمد کاظم قزوینی گوید: از واقفیه تعبیر به ممطوره شده است برای این جهت که آنان را به سگی تشبیه نماید که بر آن باران باریده و بیشتر موجب نجاست انسان می‌گردد زیرا اگر سگ تر گردید قطرات آب از بدن آن به انسان اصابت می‌نماید. [3] . و مرحوم شیخ طریحی می‌نویسد: واقفیه کسانی می‌باشند که از پذیرفتن امامت امام رضا علیه‌السلام سر باز زدند و بر موسی بن جعفر علیهماالسلام متوقف شدند و در وفات وی توقف نمودند و علت توقف آنان این بود: وقتی که حضرت کاظم علیه‌السلام به شهادت رسید نزد همه‌ی وکلای حضرت مال فراوانی بود برای اینکه آن اموال را بخورند منکر شهادت امام موسی بن جعفر علیهماالسلام شدند. نزد زیاد قندی هفتاد هزار دینار بود و یکی از وکلای حضرت عثمان بن عیسی رواسی بود که مال فراوانی و شش کنیز نزد وی بود او در مصر وکیل موسی بن جعفر علیهماالسلام بود وقتی حضرت به شهادت رسید امام رضا علیه‌السلام شخصی را نزد وی فرستاد و آنچه نزد او بود درخواست نمود. به حضرت نوشت: پدرت وفات ننموده است، امام رضا علیه‌السلام به عثمان نوشت: «ان أبی قد مات و قد اقتسمنا میراثه، و قد صحت الاخبار بموته». «پدرم وفات نمود و میراث او را قسمت نمودیم و اخبار صحیح و درست در وفات او رسیده است». آن ملعون به حضرت نوشت: اگر پدرت وفات ننموده باشد تو در این اموال حقی نداری و اگر وفات نموده باشد - آن گونه که تو می‌گویی - باز حق نداری زیرا به من دستور نداده که آن اموال را به تو بدهم و کنیزان را آزاد نمودم و آنان را تزویج نمودم. [4] . دقت فرمایید محبت دنیا و مال کار انسان را به کجا می‌کشاند برای زندگی چند روزه امر مسلم را انکار نمودند و امامت امام هشتم علیه‌السلام را نپذیرفتند، خدا ما را از لغزش‌ها حفظ نماید.
حدیث دوم
مرحوم ثقة الاسلام کلینی با ذکر سند از ابراهیم بن عقبه نقل نموده که به امام هادی علیه‌السلام نامه نوشتم و از زیارت امام حسین و زیارت امام موسی بن جعفر و زیارت امام جواد علیهم‌السلام پرسیدم (که کدام یک برتر است) حضرت در جواب نوشت:
«أبوعبدالله علیه‌السلام المقدم و هذا أجمع و أعظم أجرا». [5] .
مرحوم علامه مجلسی در معنای این جمله چند احتمال را ذکر نموده است:
1- امام حسین علیه‌السلام مقدم‌تر و افضل از آنان است.
2- اگر امر دایر شود میان زیارت امام حسین علیه‌السلام تنها و زیارت هر یک از معصومین علیهم‌السلام که نتوانی همه را زیارت نمایی، زیارت امام حسین علیه‌السلام برتری دارد ولی زیارت امام موسی بن جعفر و امام جواد علیهم‌السلام با هم جامع‌تر و افضل است از زیارت امام حسین علیه‌السلام به تنهایی.
3 - سزاوار است زیارت امام حسین علیه‌السلام را مقدم بداری اگر پس از آن موسی بن جعفر و امام جواد علیهم‌السلام را نیز زیارت نمایی جامع‌تر و مزد بیشتری نصیبت می‌گردد.
4 - از بعضی نقل نموده که مراد این است: زیارت امام کاظم علیه‌السلام و امام جواد علیه‌السلام از زیارت امام حسین علیه‌السلام جامع‌تر است زیرا اعتقاد به امامت امام کاظم و امام جواد علیهماالسلام مستلزم اعتقاد به امامت امام حسین علیه‌السلام می‌باشد به این توضیح که هر کس امامت این دو بزرگوار را معتقد بود به امامت امام حسین علیه‌السلام نیز عقیده دارد ولی ممکن است کسی به امامت امام حسین علیه‌السلام معتقد باشد و امامت این دو بزرگوار را انکار نماید مانند زیدیه، بنابر این زیارت آن دو امام علیهماالسلام مانند اصل اعتقاد به امامت آنان می‌باشد. افزون بر این زیارت آن دو بزرگوار مانند زیارت امام رضا علیه‌السلام به خواص از شیعه اختصاص دارد ولی زیارت امام حسین علیه‌السلام را همه شیعیان قبول دارند ولی این معنای اخیر مورد ایراد است. [6] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 259.
[2] معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 259.
[3] الامام الهادی من المهد الی اللحد، ص 145.
[4] مجمع البحرین، ج 5، ص 130 و 131، واژه‌ی «وقف».
[5] کافی، ج 4، ص 583 و 584.
[6] همان پاورقی.
منبع: زندگانی عسکریین: امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام؛ چاپ اول 1386.

ابراهیم بن مهزیار

شیخ طوسی وی را از اصحاب امام هادی علیه‌السلام به شمار آورده است. [1] .
از بعضی روایات استفاده می‌شود که از وکلای حضرت مهدی علیه‌السلام بوده. مرحوم ثقة الاسلام کلینی با ذکر سند از محمد بن ابراهیم بن مهزیار نقل می‌نماید که وقت شهادت امام حسن عسکری علیه‌السلام در اینکه بعد از او امام کیست دچار شک شدم و مال فراوانی نزد پدرم (ابراهیم بن مهزیار) جمع شده بود پس آن اموال را برداشت و بر کشتی سوار گردید من نیز به عنوان بدرقه او به راه افتادم. در میان راه تب سختی بر وی عارض گردید، به من گفت: پسرم مرا به منزلم برگردان می‌دانم که می‌میرم. و به من گفت: در ارتباط با این مال از خدا بترس (به امام علیه‌السلام برسان) به من وصیت نمود و درگذشت. پیش خود فکر کردم و گفتم: پدرم کاری نادرست نمی‌نمود، این اموال را بار می‌نمایم و به عراق می‌برم و کنار شط خانه‌ای را کرایه می‌نمایم و هیچ کس را در جریان نمی‌گذارم اگر امر امامت و امام برایم مانند زمان امام حسن عسکری علیه‌السلام روشن گردید اموال را به آن امام تحویل می‌دهم وگرنه آن را برای خود برمی‌دارم. با این انگیزه به عراق وارد شدم و کنار شط خانه‌ای را اجاره نمودم و چند روزی ماندم.
ناگهان قاصدی نزد من آمد که نامه‌ای داشت و در آن نامه نوشته شده بود: ای محمد فلان مقدار مال در فلان مقدار کیسه با توست، تمام ریزه‌کاری‌های آن اموال نوشته شده بود - حتی بعضی چیزها که من از آن آگاه نبودم -. اموال را به قاصد دادم و چند روزی دیگر ماندم و متحیر و اندوهناک بودم پس نامه‌ای به دستم رسید که: تو را به منصب پدرت ابقا نمودیم پس خدا را حمد نما. [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] معجم رجال الحدیث، ج 1، ص 303.
[2] کافی، ج 1، ص 518، ح 5.
منبع: زندگانی عسکریین: امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام؛ چاپ اول 1386.

احکم بن یسار

از روایتی که کشی نقل نموده است استفاده می‌گردد که احکم بن یسار از اصحاب امام هادی علیه‌السلام است روایت چنین است: احکم بن یسار از ابی‌الحسن صاحب عسکر (امام هادی علیه‌السلام) روایت نموده که قنبر غلام امیرالمؤمنین علیه‌السلام بر حجاج بن یوسف وارد گردید. حجاج از او پرسید: تو برای علی بن ابی‌طالب علیهماالسلام چه خدمتی می‌نمودی؟ گفت: در کار وضو به او خدمت می‌کردم. حجاج گفت: وقتی که از وضو فراغت می‌یافت چه می‌گفت؟ قنبر گفت: این آیه را می‌خواند: (فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم أبواب کل شی‌ء حتی اذا فرحوا بما اوتوا أخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون - فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمدلله رب العالمین). [1] . «پس همین که آیه‌هایی که بدان پندشان داده بودند به فراموشی سپردند، درهای همه چیز را بر آنها گشودیم و چون به آنچه به آنان داده شد شادمان شدند ناگهان آنان را گرفتیم پس آنان نومید شدند. و بنیاد گروهی که ستم نمودند قطع گردید و سپاس مخصوص پروردگار جهانیان است». حجاج لعنة الله علیه گفت: گمان می‌کنم که این را بر ما تأویل می‌کرده است؟ قنبر فرمود: آری. ملعون گفت: وقتی تو را گردن بزنم چه می‌کنی؟ فرمود: اگر چنین کنی من خوشبختم و تو بدبختی. [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] انعام / 44 و 45.
[2] معجم رجال الحدیث، ج 14، ص 88.
منبع: زندگانی عسکریین: امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام؛ چاپ اول 1386.

احمد بن اسحاق قمی

مرحوم نجاشی او را از اصحاب امام جواد و امام هادی و امام عسکری به شمار آورده است و فرموده از یاران خاص امام عسکری علیه‌السلام و نماینده اهل قم بوده است. [1] .
یعنی از جانب اهل قم خدمت امام علیه‌السلام رفت و آمد داشته. و شیخ طوسی فرموده: مردی جلیل القدر و ثقه و از یاران خاص امام عسکری علیه‌السلام و شیخ قمی‌ها و نماینده آنها بوده و خدمت امام زمان علیه‌السلام شرفیاب شده است. [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] معجم رجال الحدیث، ج 2، ص 47.
[2] همان، ص 47 و 48.
منبع: زندگانی عسکریین: امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام؛ چاپ اول 1386.

احمد بن حاتم بن ماهویه

مرحوم کشی روایتی را نقل کرده است از آن استفاده می‌گردد که احمد بن حاتم از اصحاب امام علی النقی علیه‌السلام است روایت این است: احمد بن حاتم بن ماهویه می‌گوید: به امام هادی علیه‌السلام نامه‌ای نوشتم - و برادر احمد بن حاتم نیز به آن حضرت نامه نوشته بود -: از آن حضرت پرسیدم: احکام دینم را از چه شخصی بگیرم؟ حضرت به احمد بن حاتم و برادرش نوشت: «فهمت ما ذکرتما فاعتمدا فی دینکما علی کبیر فی حبنا و کل کثیر القدم فی أمرنا فانهم کافو کما ان شاء الله تعالی». [1] . «آنچه را ذکر نموده بودید دانستم، در دینتان به کسی که در محبت ما عمری را گذرانده و به هر که در امر امامت ما را مقدم بدارد اعتماد نمایید که آنان برای شما کافی هستند ان شاء الله».
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] همان، ص 62.
منبع: زندگانی عسکریین: امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام؛ چاپ اول 1386.

اسماعیل بن علی بن الحکم

مرحوم قزوینی او را در شمار اصحاب امام هادی علیه‌السلام ذکر نموده است کنیه‌ی وی ابودعامه است وی از قضات اهل سنت است، چنانچه در لسان المیزان آمده است.
نویسنده: گویا عقیده‌ی مرحوم قزوینی این است که هر کس از یکی از امامان علیهم‌السلام نقل حدیث نموده از اصحاب او به شمار می‌آید و اسماعیل بن علی از امام هادی علیه‌السلام حدیث زیر را روایت نموده است: می‌گوید: خدمت امام علی بن محمد النقی علیهماالسلام شرفیاب شدم در آن بیماری که به آن وفات نمود تا از وی عیادت نمایم وقتی خواستم از خدمت آن حضرت بیرون روم به من فرمود: ای ابودعامه حق تو بر من واجب گردید، آیا برایت حدیثی نقل ننمایم که با شنیدن آن شادمان شوی؟ عرض کردم: یابن رسول‌الله صلی الله علیه و آله و سلم نیاز فراوان به آن دارم. حضرت از پدرش از پدرانش تا از رسول‌الله صلی الله علیه و آله و سلم حدیث نمود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه‌السلام فرمود: ای علی بنویس. علی علیه‌السلام عرض کرد: چه بنویسم؟ فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم
«الایمان ما و قر فی القلوب و صدقته الاعمال و الاسلام ما جری علی اللسان و حلت به المناکحة». «ایمان چیزی است که در دل‌ها استقرار پیدا نماید و کارهای انسان آن را تصدیق نماید و اسلام چیزی است که بر زبان جاری می‌شود و ازدواج با مسلمان در پرتو آن جایز می‌گردد». ابودعامه می‌گوید: عرض کردم: ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خدا سوگند نمی‌دانم کدام یک بهتر است متن حدیث یا اسناد آن (که از امام جواد علیه‌السلام شروع و به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ختم می‌شود).
حضرت فرمود: این صحیفه‌ای است به خط علی بن ابی‌طالب علیهماالسلام و املای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که صغیران ما از بزرگان به ارث برده‌اند. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بحارالانوار، ج 50، ص 208.
منبع: زندگانی عسکریین: امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام؛ چاپ اول 1386.

ایوب بن نوح بن دراج النخعی ابوالحسین

نجاشی فرموده: وکیل امام رضا و امام حسن عسکری علیهماالسلام بود و نزد آنان جایگاهی عظیم و مورد اطمینان داشت.
سخت با ورع بود زیاد عبادت می‌نمود در روایاتش ثقه بود و پدرش نوح بن دراج درست اعتقاد و در کوفه قاضی بود. مرحوم شیخ وی را توثیق نموده و از اصحاب امام علی النقی علیه‌السلام به شمار آورده است. و مرحوم کشی از حمدان قلانسی نقل کرده که ایوب بن نوح از صالحان بوده و از دنیا رفت در حالی که مقدار صد و پنجاه دینار باقی گذاشت و مردم می‌پنداشتند که مال فراوانی نزد اوست زیرا از امامان علیهم‌السلام سمت وکالت داشت. [1] .
از امام هادی علیه‌السلام دو اخبار به غیب نقل نموده است:
1 - می‌گوید: به امام علی النقی علیه‌السلام نوشتم: زوجه من حامله است از خدا درخواست کن پسری روزی من نماید. حضرت نوشت: وقتی به دنیا آمد او را محمد نام بگذار. پس از آن پسری متولد شد او را محمد نامیدم. [2] .
2 - می‌گوید: جعفر بن عبدالواحد قاضی کوفه مرا اذیت می‌نمود جریان آزار و اذیت وی را به امام هادی علیه‌السلام نوشتم. حضرت به من نوشت: دو ماه دیگر شر او از تو دفع می‌گردد. در اثنای دو ماه از قضاوت کوفه عزل شد و از او راحت شدم. [3] .
و امام هادی علیه‌السلام طبق روایت زیر شهادت داده که ایوب بن نوح از اهل بهشت است: عمرو بن سعید مداینی می‌گوید: در صریا خدمت امام علی النقی علیه‌السلام بودم که ایوب بن نوح خدمت حضرت شرفیاب شد و مقابل وی ایستاد. حضرت به او دستوری داد و ایوب از خدمت آن حضرت بیرون رفت. امام هادی رو به من نمود و فرمود: ای عمرو اگر دوست داری به مردی از اهل بهشت نظر نمایی به این مرد نگاه کن. [4] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] معجم رجال الحدیث، ج 3، ص 260 - 262.
[2] بحارالانوار، ج 50، ص 77.
[3] همان.
[4] همان.
منبع: زندگانی عسکریین: امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام؛ چاپ اول 1386.

ابراهیم بن اسحاق

شیخ او را از اصحاب امام ابوالحسن الهادی علیه‌السلام شمرد و افزوده است که وی ثقه است [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال شیخ طوسی: ص 409.
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ باقر شریف قرشی؛ ترجمه محمدرضا عطائی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

ابراهیم بن ابی‌بکر

ابراهیم بن ابی‌بکر رازی مکنی به ابومحمد، برقی او را از اصحاب امام هادی علیه‌السلام آورده است. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال برقی.
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ باقر شریف قرشی؛ ترجمه محمدرضا عطائی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

ابراهیم بن ادریس

شیخ او را از جمله اصحاب امام ابوالحسن الهادی علیه‌السلام دانسته [1] و همچنین برقی نیز او را از یاران امام هادی شمرده است [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال شیخ طوسی: ص 409.
[2] رجال برقی.
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ باقر شریف قرشی؛ ترجمه محمدرضا عطائی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

ابراهیم بن اسحاق

شیخ او را از اصحاب امام هادی علیه‌السلام شمرده و افزوده است که وی ثقه است [1] و همچنین برقی، می‌گوید: «او بزرگ است و هیچ ایرادی بر او نیست.» [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال طوسی.
[2] رجال برقی.
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ باقر شریف قرشی؛ ترجمه محمدرضا عطائی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

ابراهیم بن داوود یعقوبی

ابراهیم بن داوود یعقوبی

ابراهیم بن شیبه

شیخ او را از اصحاب امام ابوالحسن الهادی علیه‌السلام دانسته است [1] که نامه‌ای به امام علیه‌السلام نوشت و از گروهی از بی‌دینان که آثار فکری اسلام را درهم می‌کردند، در آن نامه گله و شکوه کرد و ما آن جا که درباره عصر امام سخن می‌گوییم در این باره بحث خواهیم کرد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال شیخ طوسی.
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ باقر شریف قرشی؛ ترجمه محمدرضا عطائی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

ابراهیم بن عبده نیشابوری

شیخ او را از اصحاب امام هادی علیه‌السلام و نیز از اصحاب امام حسن عسکری علیه‌السلام شمرده است [1] و کشی می‌گوید: امام حسن عسکری علیه‌السلام نامه‌ای به اسحاق بن اسماعیل نوشت و در آن نامه به ابراهیم بن عبده سلام رسانده و او را برای دریافت حقوق شرعیه وکیل خود قرار داد [2] ، و او را نزد عبدالله بن حمدویه بیهقی فرستاد و به او نامه‌ای داد که در آن نامه آمده بود:
«باری ابراهیم بن عبده را به سوی شما فرستادم تا آن نواحی و مردم ناحیه شما حقوقی را که از ما به گردن شماست به او بپردازند، و او مورد اطمینان و امین من در نزد دوستان ما در آن جاست پس باید از خدا بترسند و حقوق واجبه را به او بپردازند و هیچ بهانه‌ای در ترک و تأخیر آن ندارند و خداوند آنان را به وسیله نافرمانی اولیایش نگونبخت نسازد و خداوند ایشان و تو را نیز با ایشان با طلب مغفرت ما بیامرزد که خداوند دارای کرم فراوان و گسترده است...» [3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال شیخ طوسی.
[2] رجال کشی.
[3] معجم رجال الحدیث: 1 / 118.
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ باقر شریف قرشی؛ ترجمه محمدرضا عطائی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

ابراهیم بن عقبه

شیخ او را از اصحاب امام ابوالحسن الهادی علیه‌السلام دانسته است [1] .
و همچنین برخی او را از اصحاب امام هادی شمرده‌اند [2] ابراهیم از امام ابوجعفر الجواد علیه‌السلام و امام ابوالحسن الهادی علیه‌السلام روایت کرده، و سهل بن زیاد و گروهی دیگر از وی نقل حدیث کرده‌اند [3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال طوسی.
[2] رجال برقی.
[3] معجم رجال الحدیث: 1 / 222 - 221.
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ باقر شریف قرشی؛ ترجمه محمدرضا عطائی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

ابراهیم بن محمد بن فارس نیشابوری

شیخ او را از جمله اصحاب امام ابوالحسن الهادی و امام حسن عسکری علیهماالسلام نام برده است. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال شیخ طوسی.
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ باقر شریف قرشی؛ ترجمه محمدرضا عطائی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

ابراهیم بن محمد همدانی

شیخ او را از اصحاب امام رضا علیه‌السلام و همچنین از اصحاب امام جواد و امام هادی علیهماالسلام دانسته است [1] و کشی می‌گوید: وکیل امام علیه‌السلام بوده و چهل مرتبه به حج رفته است [2] ، و همچنین وکیل امام جواد علیه‌السلام بوده است و امام در نامه‌ای به او نوشت: (حساب تو رسید، خداوند از تو بپذیرد و از ایشان خشنود گردد و آنان را در دنیا و آخرت با ما محشور سازد، و این مبلغ وجه نقد و این قدر پارچه برای تو فرستاده شد، خداوند آنها و تمام نعمتهایش را بر تو مبارک گرداند و به - آن شخص - نضر، نوشتیم و دستور دادیم که مزاحم تو نشود و برخلاف تو کاری نکند و به دوستانمان در همدان نامه‌ای نوشته و به آنها دستور دادیم که از تو اطاعت کنند و از فرمان تو پیروی کنند و وکیلی جز تو نداریم.» [3] .
این روایت دلیل بر وثاقت و عظمت مقام و قدر و منزلت وی در نزد امام علیه‌السلام است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال طوسی.
[2] رجال کشی.
[3] رجال کشی.
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ باقر شریف قرشی؛ ترجمه محمدرضا عطائی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

احترام به امام هادی

به متوکل گفتند: چرا مأموران تو تا این اندازه به حضرت هادی احترام می‌کنند و اجازه نمی‌دهند به هنگام ورود خودش پرده را بلند کرده یا در را باز کند. اگر مردم بفهمند، می‌گویند: خلیفه او را شایسته می‌داند، وگرنه با او این گونه رفتار نمی‌کرد.
متوکل دستور داد که دیگر کسی برای امام علیه‌السلام پرده را بلند نکند، اما پس از آن هر گاه امام وارد می‌شد، بادی می‌وزید و پرده خود به خود بلند می‌شد و به هنگام خروج نیز این عمل تکرار می‌شد. متوکل وقتی این فضیلت را مشاهده کرد، به درباریان دستور داد که مانند گذشته با وی رفتار کنند و به امام احترام بگذارید.% [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 50، ص 128.
منبع: آینه کمال، سیری گذرا در سیره امامان معصوم در عراق؛ اکبر دهقان؛ زائر آستانه مقدسه؛ چاپ اول تابستان 1380.

ابهت و عظمت امام هادی

راوی می‌گوید: هر زمانی که حضرت هادی علیه‌السلام وارد می‌شد، تمامی مردم در برابر او از مرکب خود پیاده می‌شدند. بعضی گفتند: ما چرا در برابر این پسر پیاده شویم که نه شرافت او از ما بیشتر است و نه سن او از ما زیادتر است. به خدا سوگند که برای او پیاده نمی‌شویم.
ابوهاشم جعفری می‌گوید: به خدا سوگند! وقتی او را ببینید، پیاده خواهید شد، در حالی که خوار باشید. وقتی امام علیه‌السلام وارد شد، همگی به احترام حضرت پیاده شدند. ابوهاشم به آنان گفت: پس سوگندتان چه شد؟ آنان گفتند: به خدا قسم! نتوانستیم خودداری کنیم و بی‌اختیار پیاده شدیم؛ «و الله ما ملکنا أنفسنا حتی ترجلنا». [1] .شیخ طوسی قدس سره از اسحق بن عبدالله علوی نقل می‌کند: میان پدرم و عموهایم در چهار روزی که روزه مستحب است. اختلاف پدید آمد. در آن هنگام حضرت در «صریا» می‌زیستند. پدر و عموهایم خدمت امام علیه‌السلام رسیدند. حضرت فرمود: برای پرسش از چهار روزی که در ایام سال روزه‌اش مستحب است. پیش من آمده‌اید. آنان گفتند: آری! حضرت فرمود: در 17 ربیع‌الأول روز تولد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و 27 رجب مبعث آن حضرت 25 ذی‌القعده روز دحوالأرض (شکافته شدن و بیرون آمدن زمین از میان آب) و 18 ذی‌الحجه روز غدیر. [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 50، ص 137.
[2] بحار، ج 50، ص 157.
منبع: آینه کمال، سیری گذرا در سیره امامان معصوم در عراق؛ اکبر دهقان؛ زائر آستانه مقدسه؛ چاپ اول تابستان 1380.

استجابت دعای امام هادی

شخصی به نام ابوموسی می‌گوید: خدمت امام هادی علیه‌السلام رسیدم و عرض کردم: متوکل حقوق مرا قطع کرده و این به سبب ارادتی است که من به شما دارم. دستور فرمایید تا حقوق مرا بدهند. حضرت فرمود: کار تو ان شاء الله درست خواهد شد. وقتی شب شد، چند نفر از جانب متوکل پی در پی به طلب من آمدند و مرا نزد او بردند. چون نزدیک منزل او شدم، فتح بن خاقان مرا دید و گفت: ای مرد! شب در منزل خود قرار نمی‌گیری و مرا به زحمت انداختی. سپس پیش متوکل رفتم، وی گفت: ما از تو غافل شدیم! پس، چرا تو از ما یاد نمی‌کنی و حقوق خود را متذکر نمی‌شوی؟ چقدر از ما می‌خواهی؟ من نیز مقدار آن را گفتم. آن گاه متوکل دستور داد که دو برابر آنچه را طلب داشتم، به من دادند هنگام بیرون رفتن به فتح بن خاقان گفتم: امام هادی علیه‌السلام به اینجا آمد؟ گفت: نه. ... متوکل فرستاد؟ ... فتح بن خاقان گفت: شک ندارم که امام هادی علیه‌السلام برای تو دعا کرده است به ایشان بگو برای من نیز دعا کند. چون خدمت حضرت رسیدم. فرمود: ای ابوموسی «هذا وجه الرضا» یعنی علامت خشنودی را در چهره‌ی تو می‌بینم. گفتم: آری. به برکت شما، اما شنیدم که شما نزد متوکل نرفتید و از او تقاضا نکردید! فرمود: خداوند می‌داند به هنگام مشکلات ما جز به او پناه نمی‌بریم و بر غیر او توکل نمی‌کنیم. گفتم: فتح بن خاقان نیز التماس دعا داشت. حضرت فرمود: او ما را در ظاهر دوست دارد و در باطن چنین نیست و دعا برای او فایده‌ای ندارد. گفتم: ای مولای من! دعایی به من بیاموز. فرمود: دعایی است که من بسیار می‌خوانم و از خداوند خواسته‌ام که محروم نفرماید کسی که بعد از من و در مشهد من آن را بخواند و آن دعا این است: «یا عدتی عند العدد و یا رجائی و المعتمد و یا کهفی و السند و یا واحد یا أحد، یا قل هو الله أحد أسئلک اللهم بحق من خلقته من خلقک و لم تجعل فی خلقک مثلهم أحدا، أن تصلی علیهم و افعل بی کیت و کیت». [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 50، ص 127؛ مناقب، ج 4، ص 411.
منبع: آینه کمال، سیری گذرا در سیره امامان معصوم در عراق؛ اکبر دهقان؛ زائر آستانه مقدسه؛ چاپ اول تابستان 1380.

امام هادی در سرای گدایان

روزی که حضرت هادی علیه‌السلام وارد شهر سامرا شدند، متوکل در منزلی مخفی شد و امام علیه‌السلام را به سرای فقرا بردند تا به حضرت توهین شود. امام یک روز در آنجا ماند، سپس متوکل خانه‌ی جداگانه‌ای در اختیار امام قرار داد. شخصی به نام صالح بن سعید می‌گوید: من خدمت امام رسیدم و عرض کردم: فدایت شوم! در همه‌ی امور می‌خواهند نور شما را خاموش کنند و در حق شما کوتاهی می‌کنند، به گونه‌ای که شما را در مکانی نامناسب جای دادند! حضرت فرمود: ای سعید! چنین نیست که تو تصور می‌کنی، هنوز نسبت به ما شناخت پیدا نکرده‌ای. سپس امام علیه‌السلام با دست مبارکش اشاره‌ای کرد و ناگاه باغ‌های خرم و سرسبز و نهرهایی پر از آب را مشاهده کردم. چشمانم حیرت زده شد و بسیار تعجب کردم. آن حضرت فرمود: ای سعید! ما هر جا باشیم، چنین قدرتی را داریم و چنین امکاناتی برای ما فراهم است و در خانه‌ی گدایان نیستیم. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] کشف الغمة، ج 3، ص 243؛ بحار، ج 50، ص 133.
منبع: آینه کمال، سیری گذرا در سیره امامان معصوم در عراق؛ اکبر دهقان؛ زائر آستانه مقدسه؛ چاپ اول تابستان 1380.

اقامت در سامرا

آیت الله العظمی سید شهاب‌الدین نجفی مرعشی رحمه الله نقل کرده‌اند که:
وقتی در سامرا اقامت داشتم شبی برای زیارت حضرت سید محمد علیه‌السلام از سامرا بیرون رفتم و راه را گم نمودم. پس از یأس از زندگی خود به واسطه‌ی تشنگی فوق‌العاده و گرسنگی و وزیدن باد سموم در قلب الاسد بی‌هوش شده روی خاک‌های گرم افتادم.
ولی دفعتا چشم باز کردم و سر خود را بر روی زانوی شخصی دیدم. آن شخص کوزه‌ی آبی به لب من رسانید که تا کنون نظیر آن آب را در گوارایی و شیرینی نیاشامیده بودم. پس از خوردن آب سفره‌ی نان را باز نمود. دو - سه قرص نان ارزن در آن بود. پس از صرف غذا آن مرد عرب به من فرمود: نهری جاری در این جا وجود دارد خود را در آن شست و شو بده.
من گفتم: در این جا نهری نیست و گرنه من این قدر تشنه نمی‌شدم که مشرف به هلاکت باشم. آن مرد عرب فرمود: این آب است که در این جا جاری است. من به مجرد صادر شدن این کلمه از آن شخص عرب دیدم در آن جا نهر باصفایی است و تعجب کردم که نهر آب در کنار من بوده و من از تشنگی و عطش بسیار نزدیک به هلاک شدن بودم! آن مرد عرب سپس از من پرسید: قصد کجا داری؟ گفتم: حرم مطهر سید محمد علیه‌السلام. آن شخص عرب فرمود: این هم حرم سید محمد است. من مشاهده کردم و دیدم نزدیک بقعه‌ی سید محمد علیه‌السلام هستم و حال آن که محلی را که در آن جا راه گم کرده بودم قادسیه بود و مسافت فراوانی از آنجا تا مرقد سید محمد علیه‌السلام وجود داشت. در فاصله‌ی مصاحبت با آن مرد عرب از وی استفاده‌ی فراوان بردم و مطالب چندی برایم توضیح داد. از سفارش‌ها و توصیه‌های وی: تأکید بر تلاوت قرآن مجید.
- انکار تحریف قرآن.
- نیکی به والدین.
- رفتن به زیارت بقاع متبرکه و امامزادگان.
- احترام به ذریه‌ی علوی.
- خواندن نماز شب.
- ذکر تسبیح حضرت زهرا علیهاالسلام.
- تأکید در زیارت حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام بود. در این هنگام از فکرم خطور کرد که نکند این شخص امام زمان علیه‌السلام باشد. با بروز این فکر در ذهنم ناگاه آن شخص عرب از نظرم ناپدید گردید و چقدر متأسف شدم که یار در کنارم بوده است و گمشده را یافته بودم اما او را نشناختم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: چهره‌های درخشان سامراء؛ علی ربانی خلخالی؛ انتشارات مکتب الحسین چاپ اول اردیبهشت 1386.

الان موقع فریادرسی است‌

مناسب است قضیه‌ای که از برای فرزند دوم آیت الله شاهرودی جناب حاج آقا سید علی شاهرودی اتفاق افتاده شرح داده شود.
حاج آقا سید علی شاهرودی قضیه‌ای را این گونه نقل می‌کند:
در حدود چهل - یا چهل و پنج - سال [1] پیش من و حاج عبدالرحمان از اهالی بوشهر و حاج شیخ موسی از اهالی سعادت آباد سیرجان کرمان سه نفری از کربلا به نجف پیاده مشغول آمدن بودیم، حاج عبدالرحمان و حاج شیخ موسی افراد متدین و با اخلاص و فقیر حال و زاهد با نیت‌های پاک بودند که از اوتاد به شمار می‌رفتند. طریق حرکت هم بدین صورت بود که ما از راه ماشین رو نمی‌رفتیم، بلکه همیشه در طول اسفار متعدده - که شاید حدود دویست سفر می‌شد - راه را میان بر می‌زدیم و از آخر نهر عمران آل حاجی سعدون - که معروف است - بعد از خوان سید نور در مقابل «چفل» که شهری است به نام «نبی الله ذوالکفل علیه‌السلام» که مقبره ذوالکفل و چند عدد از انبیا و اوصیا در آنجا مدفون هستند بنا شده است تا آخر که نهر باریک می‌شود و همه آب مصرف باغستان‌ها و مزارع می‌گردد، طی طریق می‌کردیم.
در آن سفر هوا به غایت گرم بود، ظهر هم گذشته بود، چون به آخر نهر رسیدیم و به این نهر جدول هندیه می‌گفتند، من گفتم: بیایید لباس‌های خود را خیس کنیم که تا وقتی به طرف خوان مصلی شاه عباسی که نزدیک نجف است برسیم بتوانیم در مقابل باد سموم و هوای داغ مقاومت کنیم. دو همسفر من هم قبول کردند، لباس‌ها را خیس کرده و یک کتری مسی کوچکی هم داشتم که آن را پر آب نموده به طرف بیابان به راه افتادیم.
من به دو همسفر خود تذکر دادم که این راه خوب نیست بیایید از طرف کوفه برویم، چون هوا خیلی گرم و احتمالا خطر مرگ به علت بی‌آبی راه وجود دارد.
آن دو نفر قبول نکردند و من چون کوچکتر از آنها بودم حرف ایشان را گوش داده و حرکت نمودیم، حدود یک فرسخ که رفتیم علاوه بر این که لباس‌ها خشک شد آب موجود در کتری مسی را که کم‌کم می‌خوردند به علت گرمی هوا مقدار یک بند انگشت بیشتر باقی نمانده بود که هر کدام که تشنگی غلبه می‌کرد فقط لب‌ها را تر می‌کردیم. در همین حال حاج عبدالرحمان اشاره کرد که سید علی من از تشنگی مردم، یک مقدار آب بده بخورم.
من خواستم به او آب بدهم، دیدم همان مختصر آب ته کتری در اثر باد داغ خشکیده و آب نداریم، گفتم: حاج عبدالرحمان متأسفانه آب نیست. تا این حرف را شنید به زمین نشست، ما هم نشستیم، کم‌کم تشنگی بر حاج عبدالرحمان غلبه کرد و از حرکت و تکلم افتاد، ما دو نفر برای این که یک قدری از تشنگی ایشان کم کنیم عبا را بر سر او نگاه داشتیم که شاید با سایه‌ی عبا از حرارت آفتاب جلوگیری کنیم.
چند لحظه‌ای به همین حال بودیم، دیدیم که خبر نمی‌شود و حاج عبدالرحمان مشرف به موت است. پاهای او را رو به قبله کشیدیم.
حاج شیخ موسی گفت: آقا سید علی! حالا چه باید بکنیم؟ گفتم: تو عبا را به هر طوری که می‌دانی روی ایشان نگهدار تا من بروم شاید بتوانم وسیله‌ای یا ماشینی تهیه کنم، چون در آن زمان جاده‌ها آسفالته نبود، ماشین‌ها برای این که در رمل‌ها گیر نکنند، هر کدام از جایی حرکت می‌کردند با این که ایام زیارتی نجف بود بعد از اربعین حسینی علیه‌السلام در ماه صفر و به مناسبت وفات حضرت رسول الله صلی الله علیه و اله ایاب و ذهاب زیاد بود؛ ولی من هر چه به طرف ماشین‌ها می‌دویدم هیچ کس اعتنایی نمی‌کرد با این که ماشین‌ها مسافرکش بودند بالأخره مأیوس شده برگشتم که خبری از حاج عبدالرحمان بگیرم، اما آنقدر گرما به من اثر کرده بود که چشمم آن دید اولیه را نداشت و گمان می‌کردم که آسمان را دود فرا گرفته است، در همان حال یادم از عبارت مقتل حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام آمد که:
حال العطش بینه و بین السماء کالدخان. «حالت عطش طوری به آن حضرت اثر کرده بود که جلوی چشمش تیره‌تار شده بود مثل آن که بین او و آسمان را دود پر کرده است».
به هر حال رسیدم و دیدم که حاج عبدالرحمان فوت نموده و حاج موسی هم قریب الموت است، پاهایش را به سمت قبله دراز کشیده و قادر به حرکت و صحبت نیست، تقریبا دو ساعت به غروب آفتاب بود و یک فرسخ و نیم تا نجف اشرف فاصله بود، در آن هوای گرم حاج عبدالرحمان مرده و حاج موسی هم نفس‌های آخر را می‌کشید، من هم قدرت به حرکت نداشتم از ته دل صدا زدم: یا صاحب الزمان! الآن موقع آن است که به فریاد برسی. الله اکبر عجب حالی؟! که هیچ وقت فراموش نمی‌شود، ناگاه یک ماشین کوچک سیاه رنگ که به آن «فورد آلمانی» می‌گفتند از طرف کربلا به نظر رسید، با زحمت زیاد عبا را روی سر حرکت دادم، خدا را شاهد و گواه می‌گیرم که گویا این گرداندن عبا سکان و فرمان ماشین بود که دور زد طرف ما آمد در داخل ماشین راننده و یک نفر در صدر ماشین نشسته بود که یک شال سبز چفیه و لباس سفیدی پوشیده بود، ابروها پیوسته دندان‌ها گشاده و در سمت راست صورت خالی سیاه، صورت نورانی و حدود سی الی چهل ساله به نظر می‌رسید، با دیدن این شخص از همه بدبختی‌هایی که داشتم فراموشم شد و محو تماشای آن قیافه رحمانی، آن جلوه‌ی نورانی و صمدانی و نور الهی شده بودم.
آن شخص بزرگوار با زبان فارسی فرمود: سید علی فرزند سید محمود شاهرودی چه کار داری.
عرض کردم: حاج عبدالرحمان مرده و حاج موسی یا مرده یا در شرف مرگ است.
آن آقا دستور فرمودند جنازه حاج عبدالرحمان را بیاورند. بنده و آقای راننده رفتیم و او را آوردیم و در قسمت عقب ماشین خواباندیم و دو نفری حاج موسی را در ماشین نشانیده به امر آن آقا که فرمودند: شما هم سوار شوید. من هم سوار شدم و ماشین حرکت نمود.
آن آقا با روی باز و لبخند زنان با کمال رأفت و مهربانی فرمودند: این پنج عدد آب نبات را بگیر نفری یکی شماها، یکی به پدرت آقا سید محمود و یک دانه هم به مادرت زهرا بده و سلام مرا به پدرت آقا سید محمود شاهرودی برسان.
بنده عرض کردم: آقا! حاج عبدالرحمان دیر وقت است که مرده است.
فرمود: در دهان او بگذار. والله، والله، والله به زحمت لب و دهان او را باز کردم چون خشک شده بود و آب نبات را به زور به داخل دهان او گذاشتم. آب نبات‌های آن وقت دراز و زرد رنگ بود، همین که آب نبات وارد دهانش شد، مثل بچه که پستانک را در دهانش می‌گذارند، شروع به مک زدن کرد و برخاست و نشست که من خندیدم و گفتم: ای خدا مرگت بدهد، ای جانور حرام شده! زنده شدی؟! تو که مرده بودی. از حرف من آن آقا تبسم فرمود و فرمودند که این عجیب نیست.
اما من و حاج موسی وقتی آن آب نبات را در دهان گذاشتیم، مثل این بود که ابدا تشنه و گرسنه نبودیم و احساس کردیم که در کمال نشاط هستیم، چون وارد نجف شدیم آنها ما را تا جلوی بازار بزرگ آوردند و فرمودند که سلام مرا به پدرت برسان، و راننده گفت: امر خدمه (یعنی امری و فرمایشی). عرض کردم: از هر دوی شما متشکرم و هر کسی دنبال کار خودش رفت و من وارد خانه شدم، دیدم که آقای حاج سید محمود تازه از سرداب بیرون آمده و مشغول خوردن چای بودند، با همان کوله پشتی و کتری وارد شدم، سلام و دست بوسی کردم و خدمت والده نیز عرض ادب نمودم و آب نبات‌ها را تقدیم و موضوع را مفصلا خدمت ایشان شرح دادم. مرحوم آقای والد فرمود: یقینا آن آقا حضرت حجت علیه‌السلام بود بلا شک؛ چرا پای ایشان را نبوسیدی، اما همان که آن حضرت را خندانیدی موجب دخول در بهشت خواهد بود، چون خندانیدن پیامبر و امام علیهم‌السلام سبب غفران ذنوب و دخول در جنت است. آقا سید علی می‌گوید: خدا کند که اعمال بد من سبب خرابی کار نشود.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] منظور قبل از نگارش این تاریخچه.
منبع: چهره‌های درخشان سامراء؛ علی ربانی خلخالی؛ انتشارات مکتب الحسین چاپ اول اردیبهشت 1386.

از این جا نمی‌روم تا پذیرایی شوم‌

آیت الله حرم پناهی قضیه‌ای را از آیة الله سید صادق شریعتمداری تبریزی و ایشان از آیت الله حاج شیخ محمد علی صفایی حائری این گونه نقل کردند:
در دوران طلبگی به سامرا رفتم. تابستان بود علمای اعلام هم به سامرا می‌آمدند از جمله میرزای نائینی رحمه الله هم به سامرا آمده بود. من وضع مالی خوبی نداشتم، یکی از شب‌ها گرسنه خوابیدم، صبح پیش خود گفتم: به بیرونی آقای... بروم تا پذیرایی شوم و از گرسنگی بیرون آیم. اما به خود گفتم: نه آنجا نمی‌روم، به بیرونی امام حسن عسکری علیه‌السلام که همان صحن مطهر است می‌روم تا از من پذیرایی کنند. به صحن رفت تا ظهر نشستم خبری نشد، با خود گفتم: از اینجا نمی‌روم تا پذیرایی شوم. ناگاه دیدم مرحوم میرزای نائینی از حرم بیرون آمد و تنها بود، به طرف من آمد و دو لیره در کف دست من گذاشت و فرمود: ما در این بیرونی نشسته‌ایم. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] روزنه‌هایی از عالم غیب: ص 115.
منبع: چهره‌های درخشان سامراء؛ علی ربانی خلخالی؛ انتشارات مکتب الحسین چاپ اول اردیبهشت 1386.

احترام پرندگان به امام هادی

ابوهاشم جعفری می‌گوید: متوکل، جایگاهی را برای خود داشت که دور دیوار آن، مرغهای خواننده‌ای بود و شبکه‌های درب آنجا را به نحوی ساخته بودند که اشعه‌های آفتاب در داخل اتاق حرکت می‌کرد.بعضی از روزها، متوکل در آنجا می‌نشست و به خاطر صدای آن پرندگان صدای هیچ کسی را نمی‌شنید. چون امام هادی علیه‌السلام به آن مجلس می‌آمد، پرندگان ساکت می‌شدند به نحوی که صدای هیچ یک از آن پرندگان شنیده نمی‌شد و چون آن حضرت از مجلس بیرون می‌رفت پرندگان شروع به سروصدا می‌کردند. همچنین نزد متوکل چند عدد کبک بود که وقتی امام هادی علیه‌السلام تشریف داشت، آنها حرکت نمی‌کردند و چون آن حضرت می‌رفت آنها شروع می‌کردند به جنگ کردن با یکدیگر.» [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] منتهی الآمال.
منبع: عجایب و معجزات شگفت‌انگیزی از امام هادی؛ واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386.

اطاعت شیر وحشی و شفای جن مریض

یکی از خدمتکاران امام هادی علیه‌السلام می‌گوید: من از امام هادی علیه‌السلام اجازه گرفتم تا به زیارت قبر مطهر امام رضا علیه‌السلام بروم. آن حضرت فرمود: «انگشتری را همراه خود بردار، که نگینش زرد باشد و بر روی آن چنین نوشته شده باشد: «ماشاء الله، لا قوة الا بالله، استغفر الله» و در طرف دیگر آن نام محمد صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه‌السلام نقش بسته باشد، زیرا چنین انگشتری موجب حفظ از خطر دستبرد جاده‌ها بوده و برای سلامتی بدن کامل‌تر و برای حفظ دین نیکوتر می‌باشد.»
پس من چنین انگشتری را مطابق اوصافی که امام هادی علیه‌السلام فرموده بود فراهم نمودم، سپس برای خداحافظی نزد آن حضرت بازگشتم، و با ایشان وداع کرده و به طرف خراسان، حرکت نمودم. وقتی که دور شدم، امام پیام داد که: «بازگرد.» پس من به محضرش بازگشتم، حضرت فرمود: «باید انگشتر دیگری از فیروزه، همراه داشته باشی، زیرا در بین طوس و نیشابور، شیری را می‌بینی که جلو کاروان را می‌گیرد، تو نزد آن شیر برو و انگشتر را به او نشان بده و بگو مولای من امام هادی می‌گوید: از جاده دور شو.»
سپس فرمود: «باید نقش این فیروزه، چنین باشد: در یک طرف آن نوشته شده باشد: «الله الملک» و در طرف دیگرش نوشته شده باشد: «الملک لللّه الواحد القهار»، زیرا در نقش انگشتر امیرمؤمنان علی علیه‌السلام، قبل از خلافت «الله الملک» بود، و بعد از خلافت، بر انگشت خود که فیروزه بود، «الملک للله الواحد القهار» را نقش بست، و چنین انگشتری موجب ایمنی از درندگان و پیروزی در جنگها است.» سپس من به طرف طوس رهسپار شدم. سوگند به خدا که طبق پیش‌بینی امام هادی علیه‌السلام شیری را در مسیر راه دیدم، پس دستور آن حضرت را اجرا نمودم و آن شیر مزاحم ما نشد. هنگامی که به محضر امام هادی علیه‌السلام بازگشتم و ماجرا را برای آن حضرت شرح دادم، آن حضرت فرمود: «یک موضوع باقی مانده که نگفتی، اگر بخواهی تو را به آن خبر می‌دهم!» عرض کردم: «ای آقای من! شاید آن را فراموش نموده‌ام.»
حضرت فرمود: «آری! شبی در طوس، در کنار قبر امام رضا علیه‌السلام خوابیده بودی، گروهی از جنیان برای زیارت قبر آن حضرت آمدند و به نگین انگشتر دست تو نگاه کرده نوشته‌ی آن را خواندند. پس آن انگشتر را از دستت گرفتند و نزد بیماری که داشتند بردند و آن انگشتر را با آب شسته و آن آب را به بیمارشان نوشاندند و او سلامتی خود را بازیافت.
بعد انگشتر را به دست تو بازگرداندند. آن انگشتر قبلا در دست راست تو بود ولی آنها آن را در دست چپ تو کردند و تو از این موضوع بسیار تعجب کردی و علت آن را نفهمیدی.
همچنین در کنار سرت، سنگ یاقوتی دیدی، آن را برداشتی که اکنون همراه تو است. آن را به بازار ببر که به زودی آن را به هشتاد دینار می‌فروشی.» من آن سنگ یاقوت را به بازار بردم، و هشتاد دینار فروختم. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] امان الاخطار.
منبع: عجایب و معجزات شگفت‌انگیزی از امام هادی؛ واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386.

این چنین صحرا از قبرها پر می‌شود

یحیی ابن هرثمه می‌گوید: متوکل مرا طلب کرد و به من گفت: «سیصد نفر سرباز سوار انتخاب کن که به کوفه بروید! اسباب سفر را تهیه نموده و از طریق صحرا به مدینه بروید و علی بن محمد علیه‌السلام را با اعزاز و احترام نزد من حاضر کنید.» من قبول کرده و روانه شدیم. در اصحاب من یک نفر ناصبی بود، ولی نویسنده‌ی من، شیعه و از دوستان حضرت علی علیه‌السلام بود، و من مذهب حشویه داشتم. آن شخص ناصبی با کاتب من که شیعه بود گفتگوهائی داشتند. من هم برای آنکه راه سبک‌تر شود به صحبت آنها گوش می‌کردم تا اینکه به صحرای وسیعی رسیدم و تقریبا نصف راه را رفته بودیم. ناصبی به نویسنده‌ی من گفت: «آیا این گفته‌ی علی علیه‌السلام نیست که فرموده: «نیست از زمین بقعه‌ای مگر آنکه قبری بوده یا بعدا قبر خواهد شد.» نگاه کن ببین که صحرای به این وسعت، کیست که بمیرد تا این صحرای بی‌پایان پر از قبر شود.»
همراهان از این حرف به آن شیعه خندیدند و او را مسخره کردند تا اینکه وارد شهر مدینه شده خدمت امام هادی علیه‌السلام مشرف شدیم.
من نامه‌ی متوکل را خدمتش تقدیم نمودم. وقتی قرائت کرد، گفت: «من مخالفت نمی‌کنم و می‌آیم.» پس آن روز ما استراحت کردیم. صبح روز بعد باز به خدمت آن حضرت مشرف شدم و آن موقع، ایام تابستان بود. دیدم چند نفر خیاط نشسته‌اند و لباس پشمی ضخیمی در مقابلشان قرار دارد. حضرت به آن خیاطها فرمود: «دسته جمعی در دوختن این لباسها شرکت کنید تا فردا آماده شود.»
بعد رو کرد به من و فرمود: «یحیی بن هرثمه! امروز هر کاری در شهر داری انجام بده که انشاء الله فردا صبح در همین موقع حرکت می‌کنیم.» من از خدمتش بیرون آمدم ولی از آماده کردن آن لباسهای پشمی زمستانی و آن چکمه‌ها و آن کلاه‌ها برای پا و سر، در این هوای گرم تابستان تعجب کرده بودم. پیش خودم حساب می‌کردم که: «فاصله‌ی مدینه و عراق پانزده روز بیشتر نیست و اینجا حجاز است، این لباسها را می‌خواهد چه کند؟! ظاهرا این آقا سفر نکرده و خیال کرده هر سفری احتیاج به چنین لباسهای زمستانی دارد.»
باز تعجب می‌کردم از شیعیانی که اعتقاد به امامت چنین آقائی دارند.
فردا صبح رفتیم، دیدم آن حضرت آماده‌ی سفر شده است، پس به غلامانش فرمود: «از آن لباسها و کلاه‌ها بردارید و سوار شوید.» امروز باز از دیروز بیشتر متعجب شدم. به من فرمود: «ای یحیی! حرکت کن.» من اطاعت کردم و حرکت نمودم. با همان سیصد نفر همراهانم می‌آمدیم تا اینکه به همان صحرا رسیدیم ناگهان ابر سیاهی در آسمان پیدا شد و رعد و برق فراوانی آنجا را فراگرفت و هوا بسیار سرد شد. امام هادی علیه‌السلام به غلامانش دستور داد که لباسهای پشمی و کلاه را بپوشند. و بعد یکدست از آن لباسها را برای من و یکدست را برای نویسنده‌ی من فرستاد. ناگهان چنان تگرگ بر سر ما بارید که هشتاد نفر از همراهان من هلاک شدند و از بین رفتند.
بعد از ساعتی آفتاب شد. امام هادی علیه‌السلام به من فرمود: «ای یحیی! دستور بده که زنده‌ها، مرده‌ها را دفن کنند.» سپس فرمود: «این چنین صحرا پر می‌شود از قبرها.» وقتی دیدم که از ضمائر ما خبر داد، از اسب پائین آمدم و رکابش را بوسیدم، گفتم: «شهادت می‌دهم که نیست معبودی غیر از خداوند و شهادت می‌دهم به اینکه محمد بنده و فرستاده‌ی خداوند است و اینکه شما، خلفا و جانشینان خداوند در روی زمین هستید. ای مولایم! من از مذهب حشویه برگشتم و از دوستان شما شدم.» مرویست که او ملازم خدمت امام علی النقی علیه‌السلام بود تا اینکه به شهادت رسید. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مدینة المعاجز.
منبع: عجایب و معجزات شگفت‌انگیزی از امام هادی؛ واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386.

از گفتار و رفتار فتح قلانسی خبر داد

مقبل دیلمی می‌گوید: در سامرا درب منزل خود نشسته بودم، امام هادی علیه‌السلام بر مرکب سوار بود به طرف منزل متوکل می‌رفت، فتح قلانسی که مدتی در خدمت امام هادی علیه‌السلام بود، آمد و در کنار من نشست و گفت: چهارصد درهم از مولایم طلب کارم اگر به من می‌داد از آن نفع می‌بردم.
به او گفتم: می‌خواهی با آن چه کاری انجام دهی؟ گفت: با دویست درهم پارچه خریداری کنم و کلاه بدوزم تا بفروشم و با دویست درهم آن مقداری خرما خریداری کنم و شراب بسازم! این را که به من گفت از او روی برگرداندم و با او سخن نگفتم، امام هادی علیه‌السلام که سخن وی را نشنیده بود تشریف آورد وقتی که چشمم به حضرت افتاد برای احترام وی برخاستم، تشریف برد مرکبش را در طویله بست و با حالت غضب که از چهره‌اش نمایان بود مرا خواست و فرمود: ای مقبل برو چهارصد درهم بیاور و به فتح ملعون بده و به او بگو: این حقت را بگیر و با دویست درهم آن پارچه بخر و در ارتباط با دویست درهم دیگر که می‌خواهی آن کار را انجام دهی از خدا بترس.
مقبل می‌گوید: چهارصد درهم را به فتح دادم و سخن حضرت را به او گفتم پس گریه کرد و گفت: به خدا سوگند از این پس شراب و مسکر نمی‌آشامم امامت می‌داند ما چه کاری انجام می‌دهیم. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] دلائل الامامة، ص 417 و 418.
منبع: زندگانی عسکریین: امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام چاپ اول 1386.

استر ابوهاشم را راهوار نمود

و نیز از الخرائج نقل نموده که ابوهاشم جعفری بعد از شهادت امام جواد و رضا علیهماالسلام تنها به امام هادی علیه‌السلام دلبستگی داشت روزی به امام علیه‌السلام شکایت نمود از اینکه وقتی که از سامرا به بغداد برمی‌گردد شوق زیادی به تشرف خدمت آن حضرت دارد ولی قدرت بازگشت دوباره ندارد.
سپس عرض نمود: ای سید من! همه وقت برایم مقدور نیست که با کشتی از طریق آب شرفیاب خدمتت گردم، با مرکب سواری می‌آیم و مرکبی غیر از استرم ندارم آن هم ضعیف است پس برایم دعا کن که خداوند توان زیارت شما را به من عنایت نماید. حضرت فرمود: «قواک الله یا أباهاشم و قوی برذونک؛ ای اباهاشم خدا تو و استرت را نیرومند گرداند».
پس از آن ابوهاشم نماز صبح را در بغداد می‌خواند و با همان استر به سامرا می‌آمد و ظهر را در سامرا درک می‌نمود و اگر می‌خواست همان روز به بغداد برمی‌گشت و این از شگفت انگیزترین کراماتی است که دیده شده. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] القطرة، ج 1، ص 425.
منبع: زندگانی عسکریین امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام چاپ اول 1386.

از مرگ جوانی جسور خبر داد

از کتاب «الواحدة» از سعید بن سهل بصری در ارتباط با مستبصر شدن یکی از واقفه نقل می‌نماید که یکی از اولاد متوکل مجلس جشن و سروری ترتیب داد و ما را دعوت نمود. امام هادی علیه‌السلام را نیز با ما دعوت نمود. وقتی که به آن مجلس وارد شدیم همه حاضران به احترام حضرت سکوت نمودند ولی یک جوان به حضرت احترام نکرد و بیهوده می‌گفت و می‌خندید حضرت به او رو نمود و فرمود: ای مرد! آیا دهان به خنده پر می‌کنی و از یاد خدا غافلی در صورتی که بعد از سه روز از اهل قبوری؟! سعید می‌گوید: گفتیم این دلیلی است ببینیم چه می‌شود. آن جوان ساکت گردید و از کار خود دست برداشت، ما غذا خوردیم و از مجلس بیرون آمدیم روز بعد آن جوان مریض شد و روز سوم در ابتدای روز مرد و در آخر همان روز دفن گردید. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مدینة المعاجز، ج 7، ص 456 و 457.
منبع: زندگانی عسکریین امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام چاپ اول 1386.

الاغ مرد خراسانی را زنده نمود

کتاب عیون المعجزات از محمد بن سنان زاهری نقل می‌نماید که امام هادی علیه‌السلام به حج آمده بود در بین راه که به مدینه برمی‌گشت مردی از اهل خراسان را دید که کنار مرده‌ی الاغی ایستاده و گریه می‌کند و می‌گوید: بارم را بر چه حمل نمایم؟! حضرت بر او عبور کرد به حضرت عرض شد: این مرد خراسانی از کسانی است که شما اهل‌بیت را دوست دارد، امام علیه‌السلام نزدیک آن لاشه‌ی حیوان تشریف آورد و فرمود: گاو بنی‌اسرائیل نزد خدای تعالی از من گرامی‌تر نبود، که عضوی از آن را به مرده‌ای زدند زنده گردید پس با پای راست خود به آن حیوان مرده زد و فرمود: به اذن خدا بلند شو، آن لاشه حرکتی کرد و بلند شد. پس خراسانی اثاث خود را بر آن بار کرد و آن را به مدینه آورد. در بین راه حضرت بر او عبور می‌کرد مردم به سوی آن حضرت اشاره می‌کردند و می‌گفتند: این همان شخصی است که الاغ خراسانی را زنده نمود. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مدینة المعاجز، ج 7، ص 459.
منبع: زندگانی عسکریین امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام چاپ اول 1386.

ابوبکر احمد بن علی الخطیب البغدادی

صاحب کتاب «تاریخ بغداد» (م 463) درباره امام هادی علیه‌السلام چنین گفته است:
«علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی‌طالب، ابوالحسن الهاشمی اشخصه جعفر المتوکل علی الله من مدینة رسول الله صلی الله علیه و آله الی بغداد، ثم الی «سر من رآی» و أقام بها عشرین سنة و تسعة أشهر الی أن توفی و دفن بها فی ایام «المعتز بالله» و هو أحد من یعتقد الشیعة الإمامی: فیه و یعرف بأبی الحسن العسکری علیه‌السلام».
«علی بن محمد بن علی... ابوالحسن هاشمی که جعفر متوکل او را از مدینه به بغداد و سپس به «سر من رأی» (سامرا) آورد و در آنجا بیست سال و نه ماه اقامت گزید تا این که در ایام خلافت «معتز» در همان شهر رحلت فرمود و در همانجا دفن گردید او یکی از کسانی است که شیعه امامیه به امامت او قائلند و به ابوالحسن عسکری معروف است».
«خطیب» به سند خود از «محمد ابن یحیی معاذی» نقل کرده که «یحیی بن اکثم» در مجلس «واثق» که جمعی از فقهاء نیز حضور داشتند، گفت: «من حلق رأس آدم حین حج؟ فتعابی القوم عن الجواب...»: «چه کسی سر آدم را تراشید هنگامی که حج کرد؟ تمامی حاضرین جلسه از جواب عاجز ماندند». «واثق» گفت: من حاضر می‌کنم کسی را که جواب این سؤال را بگوید پس فرستاد به سوی حضرت هادی علیه‌السلام و او را حاضر کرد و پرسید که ای ابوالحسن خبر بده ما را که چه کسی سر آدم را تراشید وقتی که حج گذاشت؟
فرمود: ای امیرالمؤمنین از تو می‌خواهم که مرا از پاسخ دادن به این سؤال عفو نمائید. گفت: تو را به خدا جواب بگوئید؟ فرمود: حالا که قبول نمی‌کنی، پس پدرم خبر داد مرا از جدم از پدرش از جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله که فرمود: برای تراشیدن سر آدم جبرئیل مأمور شد یاقوتی از بهشت آورد و به سر آدم کشید و موهای سرش ریخت و به هر کجا که نور آن یاقوت رسید، آنجا حرم گردید [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تاریخ بغداد، ج 12، ص 56.
منبع: امامان اهل‌بیت در گفتار اهل سنت؛ داود الهامی؛ مکتب اسلام چاپ اول پاییز 1377.

احمد بن محمد ابن‌خلکان

مؤلف «و فیات الأعیان»(618 - 608 هـ) نیز گوید:
«ابوالحسن علی الهادی بن محمد الجواد بن علی الرضا... و هو أحد الأئمة الإثنی عشر عند الإمامیة، و کان قد سعی به الی المتوکل و قیل: إن فی منزله سلاحا و کتبا و غیرها من شیعته و اوهموه انه یطلب الأمر لنفسه، فوجه الیه بعدة من الأتراک لیلا...».
«ابوالحسن علی هادی فرزند محمدجواد علیه‌السلام یکی از ائمه دوازده‌گانه نزد امامیه است نزد متوکل از او سعایت گردید و گفته شد که در منزل او اسلحه و نوشته‌ها و اشیاء دیگری است که از شیعیان او رسیده و برای به دست گرفتن حکومت قصد شورش دارد، متوکل عده‌ای را ناگهان به منزل او فرستاد و آنان شبانه به خانه او هجوم بردند ولی هر چه جستجو کردند چیزی به دست نیاوردند. آنگاه آن حضرت را در اطاقی تنها دیدند که در به روی خود بسته و جامه پشمین بر تن دارد و بر زمین مفروش از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است. مأموران متوکل، امام را با همان حال که قرآن در لب داشت، نزد متوکل بردند. وقتی امام را وارد مجلس متوکل کردند او بزم شراب آراسته و جام شرابی در دست داشت و چون امام را دید، عظمت و هیبت وی متوکل را فرا گرفت و بی‌اختیار حضرت را احترام کرد و در کنار خود نشانید و جام شرابی را که در دست داشت، به آن حضرت تعارف کرد امام سوگند یاد کرد و گفت: گوشت و خون من با چنین چیزی آمیخته نشده است، مرا معذور بدار! او دست برداشت و گفت: پس شعری برای من بخوان! امام فرمود: من شعر کم از بر دارم.
گفت: باید بخوانی، آن قدر اصرار کرد که حضرت این ابیات را که (منسوب به جدش امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام است)، در آن مجلس خواند:
1 - با توا علی قلل الجبال تحرسهم
غلب الرجال فما اغنتهم القلل
2 - و استزلوا بعد عز من معاقلهم
فاودعوا حفرا یا بئس ما نزلوا
3 - ناداهم صارخ من بعد ما قبروا
این الأسرة و التیجان و الحلل؟
4 - این الوجوه التی کانت منعمة
من دونها تضر الأستار و الکلل
5 - فافصح القبر عنهم حین سائلهم
تلک الوجوه علیها الدود یقتتل
6 - قد طالما أکلوا دهرا و ما شربوا
فاصبحوا بعد طول الأکل قد أکلوا [1] .
7 - و طالما عمروا دورا لتحصنهم
ففارقوا الدور و الأهلین و انتقلوا
8 - و طالما کنزوا الأموال و ادخروا
فخلفوها علی الأعداء و ارتحلوا
9 - أضحت منازلهم قفرا معطلة
و ساکنوها الی الأجداث قد رحلوا [2] .
ترجمه:
1 - (پادشاهان) بر قله کوهسارها شب را به روز آوردند در حالی که مردان نیرومند از آنان پاسداری می‌کردند ولی قله‌ها نتوانستند آنان را (از خطر مرگ) برهانند.
2 - آنان پس از مدتها عزت از جایگاههای امنشان به زیر کشیده شدند و در گودالها (گورها) جا گرفتند که چه منزل و آرامگاه بدی!.
3 - پس از آن که به خاک سپرده شدند، فریادگری فریاد برآورد: کجاست آن دست بندها و تاجها و لباسهای فاخر؟.
4 - کجاست آن چهره‌های در ناز و نعمت پرورش یافته که به احترامشان پرده‌ها می‌زدند.
5 - گور از طرف آنها پاسخ داد: اکنون کرمها بر سر خوردن آن چهره‌ها با هم به ستیزه برخاسته‌اند.
6 - آنان مدت درازی در دنیا خوردند و آشامیدند ولی امروز آنان که خورنده همه چیز بودند، خود غذای حشرات و کرمهای قبر شدند!.
7 - چه خانه‌هایی ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ کند ولی سرانجام پس از مدتی، این خانه‌ها و خانواده‌ها را ترک گفته به منزل قبر شتافتند!.
8 - چه اموال و ذخائری انبار کردند ولی همه آنها را ترک گفته رفتند و آنها را برای دشمنان خود واگذاشتند!
9 - خانه‌ها و کاخهای آباد آنان به ویرانه‌ها تبدیل شد و ساکنان آنها به سوی گورهای تاریک شتافتند. «فبکی المتوکل بکاء کثیرا حتی بلت دموعه لحیته و بکی من حضره، ثم أمر برفع الشراب ثم قال: یا أباالحسن، أعلیک دین؟ قال: نعم. أربعة آلاف دینار فأمر بدفعها الیه و رده الی منزله مکرما» [3] . «متوکل از شنیدن این اشعار به شدت گریست به طوری که اشک چشمش ریشش را تر کرد حاضرین نیز به گریه افتادند. متوکل دستور داد بساط شراب را جمع کنند. از آن حضرت پرسید قرض داری؟. امام فرمود: چهار هزار دینار قرض دارم دستور داد این مبلغ را به او بدهند و او را با احترام به منزل خود باز گردانید».
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] و فیات الأعیان، ج 2، ص 435 - ش 397 - مروج الذهب، ج 4، ص 94 - دیوان امیرمؤمنان علی، حرف اللام، ص 79 - 80.
[2] و فیات الأعیان، ج 2، ص 435 - ش 397 - مروج الذهب، ج 4، ص 94 - دیوان امیرمؤمنان علی، حرف اللام، ص 79 - 80.
[3] مروج الذهب، ج 4، ص 94 - و فیات، ج 2، ص 435 - نورالأبصار، ص 166 - تذکرة الخاص، ص 361.
منبع: امامان اهل‌بیت در گفتار اهل سنت؛ داود الهامی؛ مکتب اسلام چاپ اول پاییز 1377.

احمد بن یوسف القرمانی

صاحب کتاب «اخبار الدول و آثار الاول» (م 1019 هـ) گوید:
«و اما مناقبه فنفیسة و اوصافه شریفة» [1] .
«مناقبش گرانبها و اوصافش شریف می‌باشد».
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اخبار الدول، ص 116.
منبع: امامان اهل‌بیت در گفتار اهل سنت؛ داود الهامی؛ مکتب اسلام چاپ اول پاییز 1377.

ابن روزبهان خنجی اصفهانی

وی (م 927) در شرح صلوات بر حضرت امام علی‌نقی هادی می‌گوید:
«اللهم و صل و سلم علی الإمام العاشر مقتدی الحی و النادی سید الحاضر و البادی، حارز نتیجة الوصایة و الإمامة من المبادی السیف الغاضب علی رقبة کل مخالف معادی کهف الملهوفین فی النوائب و العوادی قاطع العطش من الأکباد الصوادی، الشاهد بکمال فضله الأحباب و الأعادی، ملجأ اولیائه بولائه یوم ینادی المنادی أبی‌الحسن علی النقی هادی بن محمد «النقی» الشهید بکید الأعداء المقبور «بسر من رأی».
«بار خدایا درود و صلوات بفرست بر امام دهم مقتدای حاضر و بادیه‌نشین جمع کننده نتیجه وصایت و امامت از مبادی، شمشیر برنده بر گردن هر مخالفی که دشمنی کند، پناه ضعیفان و عاجزان در حوادث و نوائب روزگار، باز نشاننده تشنگی از جگرهای تشنه، کسی که بر کمال فضل و بزرگیش دوستان و دشمنان گواه است، آن حضرت پناهگاه دوستان خود است به دوستی و محبتی که با ایشان دارند، کینه او ابوالحسن است و از جمله القابش «نقی» (یعنی پاکیزه از تمام عیوب) و «هادی» است آن حضرت شهید به کید دشمنان است. هنگامی که آن بزرگوار وفات فرمود، اضطرابی در «سر من رأی» افتاد که گویا صبح قیامت است و خلیفه و لشگر و اکابر بر در خانه آن حضرت آمدند و آن حضرت را در موضع «سر من رأی» در مشهد مقدس که منسوب به آن حضرت است، دفن کردند. و آن مزار مشهور است» [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] وسیلة الخادم الی المخدوم، ص 262 - 257.
منبع: امامان اهل‌بیت در گفتار اهل سنت؛ داود الهامی؛ مکتب اسلام چاپ اول پاییز 1377.

احمد بن حجر الهیثمی المکی

قال فی الصواعق المحرقة: «کان أبوالحسن العسکری وارث ابیه علما و سخاء و من ثم جاء أعرابی من أعراب الکوفة و قال: انی من المتمسکین بولاء جدک و قد رکبنی دین اثقلنی حمله و لم اقصد لقضائه سواک، فقال: کم دینک؟ فقال: عشرة آلاف درهم فقال: طب نفسا بقضائه إن شاء الله تعالی، ثم کتب له ورقة فیها ذلک المبلغ دینا علیه...»
«ابن‌حجر»(م 974 هـ) در «الصواعق» آورده: «ابوالحسن علی عسکری در علم و سخاوت وارث پدرش بود از اینجا بود که عربی از عربهای کوفه پیش او آمد و گفت: من از چنگ زده‌گان به ولایت جد تو هستم و دین سنگینی به دوش می‌کشم که حمل آن بر من سنگینی می‌کند و برای ادای آن جز تو کسی را قصد نکرده‌ام. فرمود: فرضت چقدر است؟ گفت: ده هزار درهم. حضرت هادی علیه‌السلام ادای دین او را به عهده گرفت و سپس به همین مبلغ ورقه‌ای نوشت و خود را بدهکار آن اعرابی ساخت. و به او اجازه داد در مجلس عمومی از او مطالبه نماید و استیفای آن سختگیری از خود نشان دهد. آن شخص این کار را کرد و حضرت از او سه روز مهلت خواست این خبر به اطلاع متوکل رسید و دستور داد سی هزار درهم به آن حضرت بپردازند و همین که آن وجه به دست حضرت رسید، همه آن را به اعرابی داد. و او گفت: یابن رسول الله من ده هزار بیشتر بدهکار نیستم همین مبلغ برای من کافی است و بقیه مال تو باشد ولی حضرت نپذیرفت و اجازه نداد از آن سی هزار درهم چیزی به او برگرداند، اعرابی برگشت در حالی که می‌گفت: «الله أعلم حیث یجعل رسالته» [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الصواعق المحرقة، ص 205.
منبع: امامان اهل‌بیت در گفتار اهل سنت؛ داود الهامی؛ مکتب اسلام چاپ اول پاییز 1377.

ابوهاشم داود بن قاسم جعفری

محدثی از اهالی بغداد و مردی متقی، صاحب زهد و ورع و عالمی برجسته در میان اصحاب بوده است. از ویژگی‌های دیگر او، نزدیکی و خویشاوندی با آل ابی طالب (ع) می باشد؛ زیرا پدرش قاسم بن اسحاق، امیر یمن و مردی جلیل‌القدر و مادرش ام حکیم، دختر قاسم بن محمد بن ابی‌بکر بود و قاسم بن اسحاق پسر خاله‌ی امام صادق (ع) و برادرزاده ابوهاشم، محمد بن جعفر بن قاسم، همسر فاطمه دختر امام رضا (ع) است.[1] .
ابوهاشم نزد اصحاب، شخصی کاملاً مورد اطمینان و ثقه بوده و منزلتی والا داشته و نزد اهل‌بیت (ع) نیز از احترام و جایگاهی خاص برخوردار بوده و توانسته طی عمر پر برکت خویش، امام رضا (ع) تا امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را درک و از همه‌ی آنان کسب فیض و حدیث روایت کند. این ارتباط با خاندان نبوت (ع) در او آن‌چنان ریشه داشته که حتی برخی از علما، مانند سید بن طاووس او را جزء وکلای خاص حضرت بقیة الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) برشمرده‌اند و ابـن عیاش کتابی در اخبار ابوهاشم نوشته که مرحوم شیخ طبرسی در إعـلام الوری از آن نقل می‌کند.[2] . ابوهاشم به سبب دلباختگی و ارادت ویژه‌ای که به ائمه در دل داشت، از جانب آن بزرگواران نیز پیوسته مورد لطف و عنایت قرار می‌گرفت و از این‌رو، بین او و آن خاندان ارتباطی عمیق و نورانی برقرار بود. در همین زمینه داستان‌هایی از ابوهاشم نقل شده که علاوه بر بیان جایگاه والای او، نشان دهنده‌ی برخی از معجزات ائمه (ع) است که به عنوان نمونه به برخی از آنان اشاره می‌کنیم: ابوهاشم جعفری گوید: روزی خدمت امام عسکری (ع) بودم و از ایشان شنیدم که فرمودند: از گناهانی که آمرزیده نمی شود، قول آدمی است که می گوید: «کاش مؤاخذه نمی‌شدم، مگر به همین گناه». (یعنی کاش گناه من فقط همین بود).
ابوهاشم می گوید: پس از این سخن حضرت (ع)، با خودم گفتم این مطلبی، بسیار دقیق و شایسته است که انسان هر چیزی در این زمینه را در وجود خود جستجو کند. در همین حال بودم که ناگهان آن حضرت به من رو کرد و فرمود: راست گفتی، ای ابوهاشم! به آن چیزی که در دلت گذشت، عمل کن. پس به درستی که شرک در میان مردم، پنهان‌تر است از حرکت مورچه بر سنگ سیاه در شب تاریک و بر روی پلاس سیاه.
مرحوم صدوق با سند خود از ابوهاشم جعفری نقل می‌کند که گفت: مدتی بسیار تنگدست شدم. خدمت امام هادی (ع) رسیدم؛ اجازه داد و نشستم. فرمود: اباهاشم! شکر کدام یک از نعمت‌های خدای سبحان را می‌خواهی به جا آوری؟ سر به زیر افکندم و ندانستم چه بگویم. حضرت خود آغاز به سخن کرد و فرمود: ایمان را روزی‌ات کرد و با آن بدنت را بر آتش حرام ساخت و عافیت را روزی‌ات کرد تا بر طاعت، تو را یاری رساند و قناعت را روزی‌ات کرد تا آبرویت را حفظ کند. اباهاشم! به این سخنان آغاز کردم؛ زیرا گمان بردم می‌خواهی از کسی که این همه نعمت به تو داده است، شکوه کنی. دستور دادم که صد دینار به تو بدهند، آن را بگیر.[3] .
همچنین وی می‌گوید: روزی امام عسکری (ع) سوار بر مرکب شد و به سوی صحرا حرکت کرد و من نیز ایشان را همراهی می کردم. در بین راه که من پشت سر حضرت حرکت می‌کردم به یاد قرض خود افتادم که وقتش رسیده بود و اینکه چگونه باید آن را بپردازم.
در این افکار بودم که ناگهان حضرت رو به من کردند و فرمودند: خدا آن را ادا می کند. و در همان حال مقداری از روی مرکب خم شدند و با تازیانه‌ای که در دست داشتند، خطی روی زمین کشیدند و فرمودند: ای ابوهاشم! پیاده شو و آن را بردار و کتمان کن. هنگامی که پیاده شدم، دیدم که شمشی از طلا در آنجا قرار دارد و من آن را برداشتم و در کیف خود قرار دادم و دوباره همراه ایشان به حرکت پرداختیم. ابوهاشم می گوید: مدتی که از این ماجرا گذشت و ما در حال طی مسیر بودیم، باز هم به فکر فرو رفتم و به اندیشه‌ی مخارج فصل زمستان، مانند لباس و غیره افتادم. این‌بار هم، همین که این افکار در ذهنم خطور کرد، حضرت رو کردند به من و برای بار دوم از روی مرکب خم شدند و با تازیانه خطی روی زمین کشیدند و فرمودند: پیاده شو و بردار و کتمان کن. هنگامی که پیاده شدم، باز هم دیدم که شمش طلایی در آنجا وجود دارد و آن را نیز برداشتم. ابوهاشم در ادامه می گوید: پس از اینکه به مقصد رسیدم و از حضرت جدا شدم و به منزل رسیدم، مبلغ قرض خود را حساب کردم و دیدم که کاملاً با ارزش آن شمش طلای اولی برابر است. هنگامی که مخارج فصل زمستان را بدون افراط و تفریط حساب کردم، باز هم با کمال تعجب دیدم که با شمش طلای دیگر، بدون هیچ زیاد و کمی برابر است.
این شیعه و یار با وفای ائمه (ع) در سال261 هجری وفات یافت و در بغداد به خاک سپرده شد. از او علاوه بر روایاتی صحیح و بسیار در ابواب مختلف، اشعاری نیکو در حق اهل‌بیت (ع) نیز به جای مانده است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] ر.ک: تنقیح المقال، ج1، ص412ـ413.
[2] شیخ طبرسی، إعلام الوری، ج2، ص136.
[3] امالی صدوق، ص497، ح682.
منبع: جرعه نوشان اقیانوس بی کران امام هادی؛ عسکری اسلامپور کریمی.

ابن سکیت یعقوب بن اسحاق اهوازی

ابن سکیت، نزد امام جواد و امام هادی (ع) از احترام زیادی برخوردار بود و از یاران خاص ایشان به شمار می‌رفت. همچنین او از امام جواد (ع) روایات و مسائلی نقل کرده است.[1] .
محل ولادت او «دورق اهواز» بود. دورق یکی از مراکز علمی و فرهنگی کهن ایران اسلامی است و علما، خطبا و شعرای شهیری از این منطقه برخاستند؛ چنان که امروزه کلمه‌ی «دورقی» را در پی نام بسیاری از علمای بزرگ می‌بینیم. البته برخی بغداد را محل ولادت این شخصیت بزرگ شیعی می‌دانند. نام او را «یعقوب» و کنیه‌اش را ابویوسف نهادند. پدرش اسحاق نام داشت. این مرد صالح و درستکار در فنون ادبیات عرب، به ویژه لغت و شعر، استاد شمرده می‌شد. دوستدار دانشمندان بود و از اصحاب کسائی، یکی از قرای سبعه، به شمار می‌آمد.
اسحاق ادیبی فرزانه و شاعری زبردست بود؛ ولی براساس آموزه‌های اسلامی سکوت را بر سخن ترجیح می‌داد. به تدریج در سایه‌ی افراط درسکوت، به «سکیت» (بسیار سکوت کننده) شهرت یافت. بدین سبب، فرزندش را ابن سکیت خواندند.
ابن سکیت بر اثر دعای پدر و تلاش‌های مستمرش در علوم مختلف اسلامی صاحب نظر گردید؛ به طوری که وی از علمای برجسته‌ی ادبیات عرب به شمار می‌رفت و در علم فصاحت و بلاغت و اشعار عرب ید طولایی داشت و کتاب مشهور «تهذیب الالفاظ و اصلاح المنطق» در ادبیات، اثر او است. ابن خلکان از یکی از علما چنین نقل می‌کند: کتابی در لغت بهتر از «اصلاح المنطق» از جسر (پل) بغداد نگذشته است. بدون تردید در این کتاب سودمند و جامع، بسیاری از لغات گردآمده است و در نوع خود با این حجم بی‌نظیر است. «وزیر مغربی» این کتاب را مختصر کرده و «خطیب تبریزی» به تنقیح و تهذیب این کتاب پرداخته است. ابن خلکان به نقل از ابوالعباس المبرد می‌گوید: «کتابی بهتر از اصلاح المنطق ابن سکیت در میان مؤلفین بغداد ندیدم». و ثعلب می‌گوید: اصحاب ما اتفاق نظر دارند که پس از ابن اعرابی، کسی آگاه‌تر از ابن سکیت در علم لغت یافت نشده است.[2] . سرانجام این یار وفادار و عالم بزرگ شیعی، به دست متوکل ملعون به شهادت رسید و در این هیچ اختلافی وجود ندارد؛ اما در چگونگی شهادتش اختلاف است. عبدالرحمان بن محمد بن انباری در کتاب نزهةالالباء و محمد بن احمد ازهری در کتاب تهذیب اللغه چنین آورده‌اند: علت خشم متوکل که باعث قتل ابن سکیت شد، این بود که روزی مردی قرشی و ابن سکیت و متوکل مشغول سخن گفتن بودند خلیفه که در پی آزار مرد قرشی بود، ابن سکیت را فرمان داد تا به وی دشنام دهد. ابن سکیت که این را خلاف اخلاق می‌دانست، به امر خلیفه توجه نکرد و ناسزا نگفت؛ خلیفه این عمل ابن سکیت را ناپسند شمرده، به مرد قرشی گفت: همان کاری که ابن سکیت درباره‌ی تو انجام نداد، انجام ده.
مرد قرشی که از متوکل می‌ترسید، به فرمانش عمل کرد و لب به یاوه‌گویی گشاد. ابن سکیت با مشاهده‌ی این بی‌احترامی، از کرده‌ی خود پشیمان شد و گفت: ای خلیفه! اینک به فرمانت عمل می‌کنم و او را ناسزا می‌گویم. متوکل گفت: آنچه اکنون می‌گویی، انتقام است، نه اطاعت امر من. سپس به نوکران تُرکش فرمان داد تا ابن سکیت را بزنند. آنها چنان لگد بر شکمش کوفتند که بیهوش گردید. سپس او را بر دوش گذاشته، به خانه‌اش بردند. استاد دو روز بعد، به سبب صدمات و جراحات عمیق به شهادت رسید. درباره‌ی شهادت این بزرگ‌مرد، روایت مشهور دیگری نیز وجود دارد که اکثر منابع نیز آن را تأیید می‌کنند. روزی متوکل وارد کلاس فرزندانش شد و با ایشان گفتگو کرد و به ابن سکیت گفت: از تو می‌خواهم آنچه در دلت پنهان کرده‌ای، آشکار کنی. بگو بدانم آیا فرزندان مرا بیشتر دوست داری یا فرزندان علی بن ابی‌طالب: حسن و حسین را؟ ابن سکیت از این سخن گستاخانه سخت عصبانی شده و گفت: به خدای علی اعلی سوگند، رتبه و مقام کمترین غلامان آن حضرت که قنبرحبشی است، از تو و فرزندانت بسی بالاتر و عظیم‌تر است. این عقیده با وجودم آمیخته و از من جدا نمی‌شود. متوکل که انتظار چنین صراحتی را نداشت، خشمگین شد و به غلامانش دستور داد زبان استاد را از پشت سرش بیرون آورند. گروهی براین عقیده‌اند که گردآوری اشعار «کمیت اسدی» بزرگ شاعر شهید شیعه، از سوی «ابن سکیت» سبب شهادت او شد؛ این کار، مذهب واقعی‌اش را نمایان ساخت. متوکل در پی بهانه‌ای بود تا ابن سکیت را به اظهار عقیده ناگزیر سازد. بنابراین به کلاس درس فرزندانش رفت و آن پرسش را مطرح کرد. افزون براین، گروهی سودجو و شیعه‌ستیز که چه بسا به مذهب واقعی ابن سکیت پی برده بودند، در پی تحریک متوکل علیه او بودند.
«ازهری» در «تهذیب اللغه» می‌گوید: پس از شهادت استاد بی‌درنگ ده هزار درهم دیه او را به خانواده‌اش پرداخت کردند. این کردار نشان می‌دهد که نقشه‌ی قتل ابن سکیت از پیش طراحی شده بود. شهادت آن بزرگوار در دوشنبه پنجم رجب سال 243 یا 244 یا 246هجری تحقق یافت.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تنقیح المقال، ج3، ص329.
[2] الکنی و الالقاب، ج1، ص314.
منبع: جرعه نوشان اقیانوس بی کران امام هادی؛ عسکری اسلامپور کریمی.

احمد بن اسحاق اشعری قمی

احمد بن اسحاق اشعری قمی

ابراهیم بن مهزیار

شیخ طوسی او را از اصحاب امام جواد و امام هادی (ع) برمی‌شمارد[1] و نجاشی می‌گوید: کتاب «البشارات» از او است.[2] کشی به سند خود از محمد بن ابراهیم بن مهزیار نقل می‌کند که گفت: «پدرم هنگام مرگ، اموالی به من سپرد و علامت و نشانه‌ای که جز خداوند آن را نمی‌دانست، به من داد و گفت: هر کس این نشانه را گفت، اموال را به او واگذار کن. محمد می‌گوید: من نیز به بغداد رفتم و در کاروان‌سرایی منزل گرفتم. روز دوم پیرمردی آمده، در را کوفت. به غلامم گفتم: ببین چه کسی است. او بیرون رفت و برگشت و گفت: پیرمردی بر در است. من هم به او اجازه دادم داخل شود و او داخل شد و گفت: من «عمری» هستم، اموالی را که نزد خودت داری، به من بده و سپس مقدار اموال و نشانه را گفت. من نیز اموال را به او پرداختم.[3] . این روایت دلیل بر آن است که ابراهیم بن مهزیار وکیل امام (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در گرفتن حقوق شرعیه بوده است و طبیعتاً امام (عجل الله تعالی فرجه الشریف) کسی را وکیل قرار می‌دهد که ثقه و امین و عادل باشد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال کشی.
[2] رجال نجاشی.
[3] رجال کشی؛ الإرشاد، ص351؛ اعلام الوری، ص445.
منبع: جرعه نوشان اقیانوس بی کران امام هادی؛ عسکری اسلامپور کریمی.

ایوب بن نوح

وی مردی امین و مورد وثوق بود و در عبادت و تقوا رتبه‌ی والایی داشت؛ چندان که دانشمندان رجال او را در زمره‌ی بندگان صالح خدا شمرده‌اند. او وکیل امام هادی و امام عسکری (ع) بود و روایات زیادی از پیشوای دهم (ع) نقل کرده است. ایوب به هنگام درگذشت فقط 150 دینار از خود به جای گذاشت؛ در حالی که مردم گمان می‌کردند او پول زیادی دارد.[1] . عمرو بن سعید مدائنی می‌گوید: در «صریا» نزد امام هادی (ع) بودم که ایوب بن نوح داخل شد و پیش روی آن حضرت ایستاد. امام (ع) دستوری به او داد، سپس بازگشت. امام (ع) رو به من کرد و فرمود: ای عمرو! اگر دوست داری به مردی از اهل بهشت بنگری، به این مرد (ایوب بن نوح) بنگر.[2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] ر.ک: معجم رجال الحدیث، ج3، ص260ـ262.
[2] الغیبه شیخ طوسی، ص212.
منبع: جرعه نوشان اقیانوس بی کران امام هادی؛ عسکری اسلامپور کریمی

ابوعلی حسن بن راشد

وی از اصحاب امام جواد و امام هادی (ع) شمرده شده و نزد آن دو بزرگوار منزلت و مقام والایی داشته است. شیخ مفید او را از زمره‌ی فقیهان برجسته و شخصیت‌های تراز اول دانسته که عالم به حلال و حرام الهی بود و راهی برای مذمت و طعن بر آنان وجود نداشت.[1] .
شیخ طوسی نیز به هنگام بحث از سفرا و وکلای ممدوح امامان (ع)، از حسن بن راشد به عنوان وکیل امام هادی (ع) نام برده و نامه‌های آن حضرت را به او یاد آور شده است.[2] .
شیخ طوسی نقل می‌کند که: امام هادی (ع) در سال 232 به علی بن بلال نوشت: «به نام خداوند بخشنده مهربان در نزد شما خدا را ستایش می‌کنم و او را بر بخشندگی و منت دیرینش سپاس می‌گویم و بر پیامبرش محمد و آل او ـ که صلوات و رحمت خدا بر ایشان باد ـ درود می‌فرستم. من، ابوعلی [راشد] را به جای حسین عبد ربه نصب کردم و او را ـ که فضل و ایمان بی‌نظیرش را می‌شناسم ـ امین خود قرار دادم و می‌دانم که تو بزرگِ دیار خود هستی. دوست داشتم به تو احترام گذارم و در این‌باره به تو نامه بنویسم. پس، از او پیروی کن و همه حقوق پیش خود را به او بسپار و اصحاب مرا نیز بر آن ترغیب کن و ایشان را در این‌باره چنان آگاه ساز که به یاری او برخیزند که این، رعایت احترام کامل ما و محبوب پیش ما خواهد بود و در برابر آن، از جانب خدا اجر و پاداش خواهی داشت که خدا به رحمت خود، بهترین بخشش و پاداش خود را به هر که خواهد، می‌دهد. در پناه خدا باشی! این نامه را با خط خود نوشتم و بسیار خدا را سپاسگزارم».[3] . محمد بن فرج، می‌گوید: «در نامه‌ای به امام هادی (ع) از ابوعلی و... پرسیدم؟ امام (ع) در پاسخم نوشت: از ابن راشد ـ که رحمت خدا بر او باد ـ یاد کردی. او سعادتمندانه زندگی کرد و شهید از دنیا رفت...»[4] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] معجم رجال الحدیث، ج4، ص324.
[2] الغیبه، ص212ـ213.
[3] اختیار معرفة الرجال، ج2، ص799، ح199.
[4] رجال کشی، ج6، ص603، ردیف 1122.
منبع: جرعه نوشان اقیانوس بی کران امام هادی؛ عسکری اسلامپور کریمی

اسامی شروع شده با «ب»

«بشر بن بشار نیشابوری»: او عموی ابوعبدالله شاذانی و از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - بشمار می‌رفت. این مطلب را شیخ در رجال خود نقل می‌کند. بشر نامه‌ای را از امام روایت کرده است، سهل نیز از او روایت می‌کند. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] معجم رجال الحدیث، ج 3، ص 307.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

اسامی شروع شده با «ت»«ث»«ج»

1 - «جعفر بن احمد»: شیخ طوسی [1] و برقی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برند. جعفر از محمد بن علی روایت می‌کند و علی بن ابراهیم قمی نیز در تفسیر خود از او روایت کرده است. [2] .
2 - «جعفر بن ابراهیم»: جعفر بن ابراهیم بن نوح، شیخ طوسی و برقی [3] او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارند.
3- «جعفر بن عبدالله»: جعفر بن عبدالله بن الحسین بن جامع، قمی حمیدی، شیخ طوسی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارند. او را با حضرت قائم - عجل الله تعالی فرجه - مکاتبه‌ای بوده است. [4] .
4 - «جعفر بن محمد»: جعفر بن محمد بن اسماعیل بن الخطاب، شیخ طوسی [5] و برقی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارند و شیخ می‌گوید: «حضرت به او نامه‌ای نوشت» [6] .
5 - «جعفر بن محمد»: جعفر بن محمد بن یونس الاحول صیرفی، مولای بجیله از امام جواد - علیه‌السلام - روایت می‌کرد و کتابی دارد [7] شیخ طوسی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [8] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال طوسی، ص 411.
[2] معجم رجال الحدیث، ج 4، ص 49.
[3] رجال برقی.
[4] رجال طوسی.
[5] معجم رجال الحدیث، ج 4، ص 307.
[6] تهذیب شیخ طوسی.
[7] رجال نجاشی.
[8] رجال شیخ طوسی.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

اسامی شروع شده با «ح»

1 - «حاتم بن الفرج»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - معرفی می‌کند [1] .
2 - «حسن بن جعفر»: حسن بن جعفر معروف به ابوطالب الفانانی
بغدادی، شیخ او را از اصحاب امام علی هادی و امام حسن عسکری - علیهماالسلام - نام می‌برد. [2] .
3 - «حسن بن الحسن علوی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - معرفی می‌کند. [3] .
4 - «حسن بن الحسین علوی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [4] .
5 - «حسن بن خرزاد»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [5] و نجاشی می‌گوید: احادیث بسیاری نقل می‌کرد و کتابی نوشت به نام: «اسماء رسول‌الله صلی الله علیه و آله و سلم» و کتاب دیگری به نام: «المتعه» نگاشت. می‌گویند در اواخر عمر خود به غلو (گزافه‌گویی درباره‌ی ائمه) پرداخت. [6] .
6 - «حسن بن راشد»: کنیه‌اش ابوعلی مولای آل‌المهلب، بغدادی و ثقه است. شیخ او را از اصحاب امام هادی می‌شمارد [7] و شیخ مفید او را از فقیهان بزرگ و مراجعی می‌داند که حرام و حلال دیانت از آنان اخذ شده است و کمترین خدشه‌ای بدانان وارد نمی‌شود و سرزنشی متوجه آنان نمی‌باشد. [8] امام هادی او را وکیل خود ساخت و نامه‌هایی به او نوشت از جمله:
1 - کشی به سند خود از محمد بن عیسی یقطینی روایت می‌کند که گفت: امام هادی در سال 232 ه نامه‌ای به ابوعلی بن بلال نوشت که در آن آمده بود:
«خدای را به داشتن تو سپاسگزارم و شکر نعمات و بخشش او را بر خود لازم می‌دانم و بر محمد پیامبر و آل او درود می‌فرستم - درود و رحمت خداوند بر آنان باد - پس من ابوعلی را به جای حسین بن عبدر به نصب نمودم و او را بر این جایگاه، امین می‌دانم و معرفت کافی از او دارم و کسی سزاوارتر از او نیست. همچنین می‌دانم که تو رئیس و شیخ ناحیه‌ی خود هستی به افرادت مهر می‌ورزی و نامه‌هایت گواه مدعا است، پس از ابوعلی اطاعت کن و همه‌ی حقوق شرعیه‌ی موجود نزد خودت را به او بسپار و افرادت و موالی را نیز بدین کار تشویق کن و موقعیت و مقام ابوعلی را به آنان یادآور شو تا آنان به نیکی او را یاری کنند و بدان که ابوعلی نزد ما محبوب و مورد احترام است اجر و پاداشت با خدا باد. خداوند به هر که بخواهد عطا می‌کند که اوست با رحمت خویش و عطابخش و پاداش‌دهنده، و تو تحت حمایت خداوند هستی. این نامه را به دست و خط خود نوشته‌ام و حمد می‌کنم خدا را بسیار...» [9] . این نامه به خوبی فضل، وثاقت و امانت ابن راشد را بیان می‌کند زیرا حضرت، شیعیان را به او ارجاع داده از آنان خواست از او اطاعت کنند و حقوق شرعیه‌ی خود را به او بپردازند.
2 - کشی به سند خود از احمد بن محمد بن عیسی روایت می‌کند که گفت: من و ابن‌راشد نامه‌ی حضرت امام هادی به موالی ساکن در بغداد، مدائن و سواد (کوفه و توابع آن) را استنساخ کردیم که متن آن چنین است: «خداوند را بخاطر داشتن شما و سلامتی خود ستایش و حمد می‌کنم و بر پیامبر اکرم و خاندانش برترین و کاملترین درود را می‌فرستم و از خدا خواستار بهترین توجه، رأفت و رحمت به این خاندان می‌باشم. من ابوعلی بن راشد را بجای علی بن الحسین عبدربه و هر کس دیگر از وکلایم نصب کردم و اختیاراتی به او تفویض نمودم که در دست دیگر وکلایم بود تا حقم را استیفا کند از او خشنودم و دیگری را بر او مقدم نمی‌دارم و شایستگی آن را هم دارد و منزلت او مانند علی بن حسین است پس - خداوند شما را رحمت کند - حقوق شرعیه را به او بپردازید و از او سرپیچی نکنید و شتابان به پیروی از خداوند و اوامرش روی آورید، اموال خود را حلال و خون خود را حفظ کنید. و بر نیکی و تقوا همکاری کنید و از خدا بترسید باشد که مورد رحمت حق قرار گیرید و به ایمان الهی چنگ بزنید و در حال مسلمانی بمیرید. اطاعت از ابن‌راشد را مانند اطاعت خود بر شما واجب کردم و سرپیچی و عصیان او مانند سرپیچی از دستورات من می‌باشد. پس جاده‌ی حق را همچنان ملازم باشید خداوند به شما پاداش دهد و از فضل خود شما را بی‌نیاز سازد که خداوند داشته‌های خود را با کرامت عطا می‌کند و به بندگان بخشش می‌کند و به آنان مهربان است. ما و شما در پناه خداوند هستیم. این نامه را به خط خود نگاشتم و حمد و سپاس بسیار خدای را سزا است...» [10] . این نامه جلالت و مکانت والای ابن‌راشد را نزد امام بیان می‌کند تا آن جا که اطاعت از او مانند پیروی از امام و سرکشی از اوامرش مساوی مخالفت با حضرت گشته است.
3 - امام هادی - علیه‌السلام - نامه زیر را درباره‌ی او به ایوب بن نوح و او فرستاد:
«بسم الله الرحمن الرحیم ای ایوب بن نوح! به تو دستور می‌دهم از اختلاف و منازعه با ابوعلی دست برداری و بیش از این از او گله نکنی، تو و او هر یک مسؤولیت خود را انجام دهید و به امور ناحیه تحت وکالت خویش برسید، اگر شما هر یک در محدوده‌ی اختیارات خود عمل کنید وظایف خود را خوب انجام داده‌اید و دیگر نیازی به مراجعه به من ندارید. به تو ای ابوعلی! نیز همان دستور را می‌دهم که به ایوب گفته‌ام تو حقوق شرعیه‌ی اهالی بغداد و مدائن را وصول مکن و بر آنان از طرف من سرپرستی کن و هر کسی از ناحیه‌ی دیگری نزدت آمد او را نزد وکیل همان ناحیه بفرست تا حقوق را به او بسپارد. ای ایوب بن نوح و ای ابوعلی دستور من به شما یکسان است هر کدام در محدوده‌ی وظایف خویش عمل کنید...» [11] .
ابن‌راشد از موقعیت ممتازی نزد امام - علیه‌السلام - برخوردار بود و طبیعتا این منزلت را تنها با تقوای زیاد، ورع و پایبندی به دین و مبانی آن به دست آورده بود و هنگامی که او درگذشت، حضرت امام هادی - علیه‌السلام - اظهار تألم فرمود و برای او طلب مغفرت و آمرزش نمود.
7 - «حسن بن ظریف»: شیخ طوسی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - می‌شمارد [12] و نجاشی می‌گوید:
«حسن بن ظریف بن ناصح کوفی، کنیه‌اش ابومحمد و ثقه است. او و پدرش در بغداد می‌زیستند. می‌گویند: احادیثی نادر روایت کرده است و راویان بسیاری از او روایت کرده‌اند» [13] .
8 - «حسن بن علی»: حسن بن علی بن عمر بن علی بن الحسین بن علی بن ابی‌طالب، معروف به «الناصر للحق» از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - بشمار می‌رود [14] وی پدر جد مادری سید مرتضی است، سید درباره‌ی او در آغاز کتابش به نام «شرح المسائل الناصریات» می‌گوید: «و اما ابومحمد ناصر بزرگ، حسن بن علی، فضیلت علمی، زهد و فقاهتش از خورشید تابان آشکارتر است، هموست که اسلام را در میان دیلمان گسترش داد و آنان را به جاده‌ی حقیقت رهنمون شد و از ضلالت به هدایتشان بازآورد، سیره‌ی زیبای این بزرگوار بیش از آن است که بشمار آید و عیان‌تر از آن است که پنهان ماند» [15] .
9 - «حسن بن علی الوشاء»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد [16] و نجاشی می‌گوید: او نوه‌ی دختری الیاس صیرفی خزاز است. حسن از جدش الیاس روایت می‌کند که هنگام مرگ گفت: گواه سخنانم باشید الآن ساعتی نیست که دروغ بگویم (زیرا در حال احتضارم) شنیدم امام صادق - علیه‌السلام - می‌فرمود:
«به خدا سوگند بنده‌ای که خدا و رسولش و ائمه اطهار را دوست می‌دارد پس از مرگ آتش دوزخ را نخواهد دید و تنش بر آن حرام خواهد بود». احمد بن محمد بن عیسی می‌گوید: در جستجوی حدیث به کوفه رفتم و در آنجا حسن به علی الوشاء را دیدم از او خواستم کتاب علاء بن رزین القلا و ابان بن عثمان احمر را برایم نقل کند و او برایم نقل کرد سپس از او خواستم اجازه‌ی روایت کردن آن دو را به من بدهد حسن گفت: خدا خیرت دهد چرا این قدر عجله می‌کنی فعلا برو تا من این دو حدیث را برایت بنویسم و بعدا به تو بدهم. لیکن من گفتم: از حوادث روزگار ایمن نیستم. پس گفت: اگر می‌دانستم این حدیث چنین مورد توجه و طلب قرار می‌گیرد بیش از آن فرامی‌گرفتم. من در همین مسجد - مسجد کوفه - نهصد تن از روات و مشایخ حدیث را دیدم که همگی می‌گفتند: «جعفر بن محمد» برایم حدیث گفت...
این حسن بن علی از بزرگان شیعه بشمار می‌رفت و کتاب‌هایی از جمله، ثواب الحج، المناسک و النوادر به یادگار گذاشت. [17] .
10 - «حسن بن علی»: حسن بن علی بن ابوعثمان السجادة غلوکننده است و شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد [18] از نمونه‌های غلو این شخص ماجرای زیر قابل ذکر است: نصر بن الصباح می‌گوید: «السجادة، حسن بن علی بن ابوعثمان روزی به من گفت: نظرت درباره‌ی محمد بن ابوزینب و محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب - صلی الله علیه و آله - چیست؟ و کدام یک را افضل می‌دانی؟
گفتم: خودت بگو. گفت: من محمد بن ابوزینب را افضل می‌دانم! نمی‌بینی که خداوند متعال در مواضع متعددی از قرآن محمد بن عبدالله - صلی الله علیه و آله - را سرزنش کرده است ولی چیزی درباره‌ی محمد بن ابی‌زینب نگفته است. خداوند به محمد بن عبدالله می‌گوید:
«اگر نه آن بود که تو را تثبیت کردیم و استوار نمودیم هر آینه نزدیک بود به آنان کمی تمایل پیدا کنی». و باز می‌گوید: «اگر شرک بورزی عملت حبط (تباه) خواهد شد» و موارد دیگر، لیکن محمد بن ابی‌زینب را بدین گونه هرگز سرزنش نکرده است.
ابوعمرو می‌گوید: لعنت خدا و لعنت لعنت‌کنندگان و ملائکه و همه مردم بر سجاده باد زیرا از «علیائیه» که بر پیامبر عیب وارد می‌کردند و کمترین بهره‌ای از اسلام نبرده‌اند [19] بشمار می‌رفت. ماجرای فوق به خوبی بیانگر فساد عقیده و الحاد او است.
11 - «حسن بن محمد قمی»: حسن بن محمد بن بابای قمی، شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد [20] و کشی می‌گوید: ابومحمد فضل بن شاذان در برخی نوشته‌های خود ابن‌بابای قمی را از دروغ‌پردازان مشهور معرفی می‌کند. سعد می‌گوید: عبیدی برایم نقل کرد که: «حضرت عسکری نامه‌ای برایم نگاشت که در آن آمده بود: من از فهری و حسن بن محمد بن بابای قمی به خداوند پناه می‌برم و از آنان بیزاری می‌جویم و تو و جمیع موالیان خود را از آنان برحذر می‌دارم و آنان را لعنت می‌کنم، لعنت خدا بر آنان باد (که نام ما را دکان گدائی خود ساخته‌اند) که به فتنه‌انگیزی مشغول بوده و مردم را نسبت به ما بدبین می‌کنند و ما را آزار می‌دهند. خدا آنان را بیازارد و آنان را اسیر فتنه خود کند. ابن بابا می‌پندارد من او را به پیامبری برانگیخته‌ام و او باب (علم است) لعنت خدا بر او باد. شیطان او را فریفته و گمراه کرده است خداوند هر کسی را که سخنان او را می‌پذیرد لعنت کند. ای محمد! اگر بتوانی سرش را به سنگ بکوبی دریغ مکن که او مرا آزار داده است. خداوند او را در دنیا و آخرت بیازارد» [21] . ابن بابا از راه حق منحرف گشت و از دین خارج شد و به امام جسارت کرد و با بدعت‌های خود حضرت را آزرده ساخت.
12 - «حسن بن محمد»: حسن بن محمد بن حی ظاهرا امام مجهول‌الحالی است و شیخ او را از اصحاب امام هادی برمی‌شمارد [22] .
13 - «حسن بن محمد مدائنی»: از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - بشمار می‌رود. [23] .
14 - «حسین بن اسد نهدی»: شیخ طوسی و برقی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برند. [24] .
15 - «حسین بن اسد بصری»: شیخ طوسی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برد. [25] و برقی او را از اصحاب امام جواد برمی‌شمارد و می‌افزاید: او ثقه و صحیح‌الروایه است [26] .
16 - «حسین بن اشکیب»: نجاشی می‌گوید: حسین بن اشکیب شیخ ما، خراسانی، ثقه و محترم است. ابوعمرو در کتاب رجال خویش او را از اصحاب حضرت ابوالحسن صاحب العسکر - علیه‌السلام - می‌داند. عیاشی از او روایات زیادی نقل می‌کند و او را ثقه و مورد اعتماد معرفی می‌کند. [27] و کشی او را عالمی متکلم و مصنف کتاب برمی‌شمارد [28] .
17 - «حسین بن عبیدالله قمی»: شیخ طوسی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد و اضافه می‌کند که او متهم به غلو است [29] و کشی می‌گوید: او هنگامی که متهمین به غلو را از شهر قم می‌راندند و اخراج می‌کردند از آن شهر خارج شد [30] .
18 - «حسین بن مالک قمی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - و ثقه معرفی می‌کند. [31] .
19 - «حسین بن محمد مدائنی»: شیخ طوسی و برقی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برند. [32] .
20 - «حفص مروزی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [33] .
21 - «حمدان بن سلیمان»: حمدان بن سلیمان بن عیمره‌ی نیسابوری معروف به تاجر است و شیخ او را با همین عنوان از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - یاد می‌کند [34] و نجاشی می‌گوید: «حمدان بن سلیمان، ابوسعید نیشابوری باشین ثقه است و از بزرگان بشمار می‌رود» [35] .
22 - «حمزه مولی علی»: حمزة بن سلیمان بن رشید بغدادی، شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [36] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال شیخ طوسی.
[2] رجال طوسی.
[3] رجال طوسی.
[4] رجال طوسی.
[5] رجال طوسی.
[6] رجال نجاشی.
[7] رجال طوسی.
[8] الرسالة العددیة.
[9] رجال کشی.
[10] رجال کشی.
[11] رجال کشی.
[12] رجال طوسی.
[13] رجال نجاشی.
[14] رجال طوسی.
[15] معجم رجال الحدیث، ج 5، ص 31 - 30.
[16] رجال طوسی.
[17] رجال نجاشی.
[18] رجال طوسی.
[19] رجال کشی.
[20] رجال طوسی.
[21] رجال کشی.
[22] رجال طوسی.
[23] رجال طوسی.
[24] رجال طوسی.
[25] رجال طوسی.
[26] رجال برقی.
[27] رجال نجاشی.
[28] رجال کشی.
[29] رجال طوسی.
[30] رجال کشی.
[31] رجال طوسی.
[32] رجال طوسی.
[33] رجال طوسی.
[34] رجال طوسی.
[35] رجال نجاشی.
[36] رجال طوسی.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

اسامی شروع شده با «خ»

1 - «خلیل بن هاشم فارسی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد [1] .
2 - «خیران بن اسحاق زاکانی»: شیخ او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - برمی‌شمارد. [2] .
3 - «خیران خادم»: شیخ و برقی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - یاد می‌کنند و شیخ می‌افزاید او ثقه است. [3] خیران از موقعیت ممتازی نزد امام جواد - علیه‌السلام - برخوردار بود و کشی گروهی از اخبار او را با حضرت آورده است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رجال طوسی.
[2] رجال طوسی.
[3] رجال طوسی.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

اسامی شروع شده با «د»

دارد که کشی و ابن‌الندیم آنها را نام برده‌اند. [1] .
2 - «داوود بن القاسم»: داوود بن القاسم جعفری کنیه‌اش ابوهاشم از اهالی بغداد بود و مردی جلیل‌القدر و صاحب موقعیت والا نزد ائمه بشمار می‌رفت. داوود امام رضا، امام جواد، حضرت هادی، امام حسن عسکری و امام عصر صاحب‌الزمان - علیهم‌السلام - را ملاقات کرده و شرف حضور آنان را داشت و از همه آنان احادیثی نقل کرده است و اشعار خوبی در مدح آنان دارد. او نزد خلیفه مورد احترام بود [2] و برقی او را از اصحاب امام جواد، امام هادی و امام حسن عسکری - علیهم‌السلام - نام می‌برد. [3] .
کشی می‌گوید: ابوعمرو می‌گوید: داوود از موقعیت خوبی نزد امام محمد تقی و امام علی نقی و امام حسن عسکری برخوردار بود. [4] .
3 - «داوود بن ساخنه صرمی»: شیخ و برقی او را از اصحاب امام هادی - علیه‌السلام - نام می‌برند [5] و نجاشی می‌گوید: داوود از امام رضا - علیه‌السلام - روایت می‌کرد و تا زمان امامت امام هادی عسکری - علیه‌السلام - بزیست و مسائلی از ایشان نقل نمود. [6] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] معجم رجال الحدیث، ج 7، ص 121.
[2] معجم رجال الحدیث، ج 7، ص 121.
[3] رجال برقی.
[4] رجال کشی.
[5] رجال طوسی.
[6] رجال نجاشی.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی؛ مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

احترام به اهل دانش

امام، به مردم به ویژه دانشمندان و اهل علم احترام فراوان می‌گذاشت. در تاریخ آمده است: روزی امام در مجلسی نشسته بودند و جمعی از بنی هاشم، علویان و دیگر مردم نیز در آن مجلس حضور داشتند که دانشمندی از شیعیان وارد شد. او در مناظره‌ای اعتقادی و کلامی، تعدادی از ناصبیان و دشمنان اهل‌بیت را مجاب و رسوا ساخته بود. به محض ورود این شخص به مجلس، امام از جای خود برخاست و به نشانه‌ی احترام به سویش رفت و او را نزد خود در بالای مجلس نشانید و با او مشغول صحبت شد. برخی از حاضران از این رفتار امام ناراحت شده و اعتراض کردند. امام در پاسخ آنان فرمود: اگر با قرآن داوری کنم، راضی می‌شوید؟ گفتند: آری. امام تلاوت فرمود: (ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هنگامی که به شما گفته شد: در مجلس جا برای دیگران باز نمایید، باز کنید. تا خداوند [رحمتش را] برایتان گسترده سازد. و چون گفته شد برخیزید، برخیزید تا خداوند به مراتبی [منزلت] مؤمنانتان و کسانی را که علم یافته‌اند بالا برد)[1] و نیز فرموده است: (آیا کسانی که دانشمند هستند با آنان که نیستند برابرند؟)[2] خداوند مؤمن دانشمند را بر مؤمن غیر دانشمند مقدم داشته، همچنان که مؤمن را بر غیر مؤمن برتری داده است. آیا به راستی آنکه می‌داند و آنکه نمی‌داند، مساوی است؟ پس چرا انکار و اعتراض می‌کنید؟ خدا به این مؤمن دانشمند برتری داده است. شرف مرد به دانش اوست، نه به نسب و خویشاوندی‌اش. او نیز با دلایلی محکم که خدا به او آموخته، دشمنان ما را شکست داده است.[3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مجادلة: 11.
[2] زمر: 9.
[3] الإحتجاج، احمد بن علی بن ابی طالب الطبرسی، قم، انتشارات اسوه، 1416، چاپ دوم، ج 2، ص309.
منبع: ویژگی‌های اخلاقی امام هادی؛ ماهنامه پاسدار اسلام؛ ابوالفضل هادی منش.

اهمیت عقیق و فیروز در نجات از درندگان

یکی از بزرگان شیعه به نام ابومحمد، قاسم مدائنی گوید:
روزی خادم حضرت ابوالحسن، امام هادی علیه‌السلام به نام صافی، برای من حکایت کرد:
در یکی از روزها خواستم به زیارت قبر امام علی بن موسی الرضا صلوات الله علیهما شرفیاب شوم، نزد مولایم امام هادی علیه‌السلام رفتم و از آن حضرت اجازه گرفتم.
امام علیه‌السلام ضمن دادن اجازه، فرمود: سعی کن انگشتر عقیق زرد رنگ همراه داشته باشی که بر یک طرف آن «ماشاءالله، لا قوة الا بالله، أستغفر الله» و بر طرف دیگرش «محمد، علی» نوشته شده باشد، تا از هر حادثه‌ای در أمان گردی. و سپس افزود: این انگشتر موجب سلامتی جسم و دین و دنیا خواهد بود. پس طبق دستور حضرت، انگشتری با همان اوصاف تهیه کردم و برای خداحافظی نزد آن بزرگوار آمدم، وقتی از خدمت آن حضرت مرخص گشتم و مقداری راه رفتم، پیامی برای من آمد که برگرد. هنگامی که بازگشتم، مرا مخاطب قرار داد و فرمود: ای صافی! سعی کن انگشتری فیروزه، تهیه نمائی و همراه خود داشته باشی، چون در که مسیر راه طوس و نیشابور شیری درنده سر راه قافله است و مانع از حرکت افراد می‌باشد.
وقتی به آن محل رسیدی، جلو برو؛ و آن انگشتر فیروزه را نشان بده و بگو: مولایم پیام داد: از سر راه زوار کنار برو، تا بتوانند حرکت نمایند. سپس در ادامه‌ی فرمایش خود افزود: سعی کن نقش انگشتر فیروزه‌ات بر یک طرف آن «الله الملک» و بر طرف دیگرش «الملک لله الواحد القهار» باشد.
و پس از آن، فرمود: نقش انگشتر امیرالمؤمنین امام علی علیه‌السلام چنین بوده است و خاصیت فیرزوه، امنیت و نجات یافتن از درندگان و پیروزی بر دشمن خواهد بود.
صافی گفت: بعد از آن، خداحافظی نموده و به سمت خراسان حرکت کردم و آنچه را حضرت دستور داده بود، انجام دادم. و هنگامی که از خراسان مراجعت نمودم، حضور امام علیه‌السلام شرفیاب شدم و بعضی جریانات را تعریف کردم. حضرت فرمود: مابقی حوادث را خودت می‌گوئی یا من بیان کنم؟ عرض کردم: شما بفرمائید تا استفاده کنم. فرمود: یک شب در طوس کنار قبر مطهر - حضرت رضا علیه‌السلام - بیتوته کردی و عده‌ای از جنیان به زیارت آن حضرت آمده بودند، وقتی فیروزه را در دست تو دیدند آن را گرفتند و برای مریضی که داشتند بردند و در آب شستند و آبش را، مریض آشامید و سلامتی خود را بازیافت، سپس انگشتر فیروزه را برایت برگرداندند و با این که انگشتر در دست راست تو بود، در دست چپ تو قرار دادند.
و وقتی از خواب بیدار شدی، تعجب کردی که چگونه انگشتر از دست راست به دست چپ منتقل شده است. پس از آن، کنار بالین خود سنگ یاقوتی را یافتی که جنیان آورده بودند، آن را برداشتی و اکنون به همراه داری، آن یاقوت را بردار و به بازار عرضه کن، به هشتاد دینار خواهند خرید. خادم گوید: آن هدیه‌ی جنیان را به بازار بردم و به همان مبلغی که حضرت فرموده بود، فروختم [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الأمان من أخطار الأسفار: ص 48، فصل سوم.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

استجابت بعد از سه روز

مرحوم شیخ حر عاملی به نقل از مرحوم طبرسی رضوان الله تعالی علیهما آورده است:
شخصی به نام حسن بن محمد حکایت کند:
دوستی داشتم که معلم و مربی فرزندان وزیر دربار خلیفه‌ی عباسی بود، روزی به من گفت: خلیفه‌ی عباسی، ابن‌الرضا (یعنی؛ حضرت ابوالحسن، امام علی هادی علیه‌السلام) را تحویل زندان بان خود - به نام علی ابن کرکر - داده است و من سخت برای آن حضرت می‌ترسم، زیرا که علی بن کرکر شخصی بی‌رحم و بی‌باک است.
پس شنیدم که حضرت هادی علیه‌السلام با خدای خویش راز و نیاز و مناجات می‌کرد؛ و در ضمن مناجات اظهار داشت:
«أنا أکرم علی الله تعالی من ناقة صالح (تمتعوا فی دارکم ثلثة أیام ذلک وعد غیر مکذوب)» [1] .
یعنی؛ من در مقابل خداوند متعال از شتر و ناقه‌ی حضرت صالح علیه‌السلام گرامی‌تر و برتر هستم، در این دنیا بهره ببرید به مدت سه روز، که این و عده‌ای حتمی و تخلف ناپذیر است.
سپس حسین بن محمد به نقل از دوستش افزود: من کلام و مفهوم سخن امام هادی علیه‌السلام را نفهمیدم که چه منظوری دارد و مقصودش چیست؟
به حضرت عرضه داشتم یا ابن‌رسول الله! خداوند تو را عزیز و بزرگ قرار داده است؛ منظورت از این سخنان چه بود؟! حضرت در جواب اظهار فرمود: منتظر باش، بعد از سه روز، متوجه خواهی شد.
و چون روز دوم فرارسید، حضرت را ضمن عذرخواهی، آزاد کردند.
همچنین روز سوم عده‌ای بر خلیفه هجوم آورده و او را به قتل رساندند؛ و سپس فرزندش منتصر را به جای او نشاندند [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] سوره‌ی هود: آیه‌ی 65.
[2] اثبات الهداة: ج 3، ص 370، ح 34، به نقل از اعلام الروی طبرسی.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

از ولادت جعفر خوشحال نمی‌شود

صدوق رحمه الله با سند خود از صالح بن محمد، و او از مادر خود فاطمه دخت محمد بن هیثم نقل می‌کند که گفت:
آن روز که جعفر به دنیا آمد من در خانه امام هادی علیه‌السلام بودم، همه اهل خانه خوشحال بودند، نزد امام هادی علیه‌السلام رفتم، و او را خوشحال ندیدم، عرض کردم: سرورم! چرا برای این نوزاد خوشحال نیستی؟! فرمود: برای او جوش نزن که او خلق فراوانی را گمراه خواهد کرد.
شیخ طوسی رحمه الله می‌گوید: روایت شده که چون جعفر به دنیا آمد، به امام هادی علیه‌السلام تبریک گفتند، ولی خوشحالش نیافتند، علت را پرسیدند، فرمود: برای او جوش نزن که او در آینده عده فراوانی را گمراه می‌کند.
قال الصدوق:
حدثنا محمد بن الحسن بن أحمد بن الولید رضی الله عنه، قال: حدثنا سعد بن عبدالله، قال: حدثنا جعفر بن محمد بن الحسن بن الفرات، قال: أخبرنا صالح بن محمد بن عبدالله بن محمد بن زیاد، عن أمه فاطمة بنت محمد بن الهیثم، المعروف بابن سیابة، قالت: کنت فی دار أبی‌الحسن علی بن محمد العسکری علیهماالسلام فی الوقت الذی ولد فیه جعفر، فرأیت أهل الدار قد سروا به، فصرت الی أبی‌الحسن علیه‌السلام فلم أره مسرورا بذلک، فقلت له: یا سیدی! ما لی أراک غیر مسرور بهذا المولود؟
فقال علیه‌السلام: یهون علیک أمره، فانه سیضل خلقا کثیرا [1] .
قال الطوسی: و قد روی أنه لما ولد لأبی‌الحسن علیه‌السلام جعفر هنئوه به، فلم یروا به سرورا، فقیل له فی ذلک؟! فقال: هون علیک أمره، سیضل خلقا کثیرا [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اکمال الدین: 321 ذ ح 2، بحارالأنوار 50: 231 ح 5.
[2] الغیبة: 226 ح 193، اثبات الوصیة: 231.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

اسطوره حقیقت

حسین بن روح، نه تنها از زندان آزاد شد، بلکه شخصیتی یافت، مورد احترام خلیفه و دستگاه حکومتی. این روزها، بغداد در آتش نبردهای فرقه‌ای می‌سوزد و حنبلی‌ها به این آتش دامن می‌زنند. در حالی که شیعه، قرامطه و غلاة را یک فرقه می‌شمارند، ابن‌روح با موضع گیری متعادل خود، بسیاری از بدبینی‌ها را به خوش بینی تبدیل کرده است. مردم، داستان دربان خانه‌ی ابن‌روح را نقل می‌کنند که به خاطر دشنام به معاویه، پسر روح او را از کار برکنار کرد و وساطت‌های دیگران و خواهش‌های دربان در بازگشتش به کار سودی نبخشید! [1] .
حسین، پای بند تقیه‌ای است که سخت در احادیث بر آن تأکید شده است. [2] او وانمود می‌کند که از اهل سنت است. بی تردید این موضع او به خواست امام مهدی بوده است؛ امامی که او عهده‌دار کارگزاری وی است. [3] . اینک همه فرقه‌های اسلامی با دیده احترام در وی می‌نگرند. گاه در محافل اهل سنت حضور می‌یابد. روزی میان دو نفر، بحث و جدل بالا گرفت. یکی از ایشان گفت:
- پس از پیامبر اسلام (ص)، ابابکر برترین مردمان است، پس عمر و بعد علی.
دیگری پاسخ داد:
- خیر، بلکه علی از عمر برتر است. مناظره با ستیز اوج گرفت. ابن‌روح گفت: - آنچه یاران رسول خدا بر آن یکدلند، آن است که ابتدا صدیق [: از دیدگاه اهل سنت: ابابکر] برتر است و سپس فاروق [از دیدگاه اهل سنت: عمر]، بعد عثمان (ذوالنورین) [4] و آنگاه علی که جانشین [پیغمبر] است. اصحاب حدیث بر این باورند و ما نیز این سخن را صحیح می‌دانیم! دهان همه از حیرت باز می‌ماند. چگونه مردی که متهم به تشیع است، چنین با صراحت سخن می‌گوید؟ مردی شیعی که نشسته است، خنده‌اش می‌گیرد. به سختی خود را نگه می‌دارد و از این رو، آستین در دهانش رو می‌برد؛ اما سودی ندارد. برای پیشگیری از رسوایی، بر می‌خیزد و با شتاب از محفل به سوی خانه‌اش می‌رود. نام مرد اباعبدالله بن غالب است. از آن چه از سفیر امام مهدی شنیده، گیج و منگ است. نیمه‌ی روز است، کوبه‌ی در به صدا در می‌آید. مرد در را می‌گشاید و حسین بن روح را می‌بیند که به استرش سوار است و به او می‌گوید: - اباعبدالله! خدایت توفیق دهد؛ چرا خندیدی؟ می‌خواستی بر سر من فریاد بکشی؛ انگار چیزی را که من گفتم، قبول نداری؟! ابا عبدالله بی تردید می‌گوید: به راستی چنین می‌اندیشی؟ ابن‌روح تهدید می‌کند که چه بسا دوستی‌اش را با او قطع کند:- از خدا بترس شیخ! اگر سخنی را که گفتم، در دهان خلایق اندازی، حلالت نمی‌کنم! ابن‌غالب حیرت زده می‌گوید:
- سرورم! چگونه خاموش بمانم وقتی می‌بینم مردی که می‌گویند همراه و کارگزار امام است، چنین سخنی بر زبان می‌راند؟ جای شگفتی نیست؟! پسر روح پاسخی می‌دهد تا بحث پایان یابد: - به جانت سوگند! اگر بار دیگر این سخنان را تکرار کنی، با تو قطع رابطه می‌کنم!
سپس با مرد سرگردان خداحافظی می‌کند و به سوی خانه رهسپار می‌شود. [5] .
بدیل هروی، حدیث دان، از او می‌پرسد: - رسول خدا (ص) چند دختر داشت؟
- چهار دختر.
- کدام یک از آنان برتر است؟
- فاطمه.
- فاطمه از همه‌ی خواهرانش کوچک‌تر و مدت زمانی را که کنار رسول خدا گذرانید، کمتر بود؛ پس چرا از خواهرانش برتر است؟
- به سبب دو ویژگی که پروردگار برای او برگزید و به سبب آن‌ها مورد لطف و احترام قرار داد: یکی آن که او تنها وارث رسول خداست و دیگری آن که آفریدگار بلند پایه، تبار پیامبر گرامی (ص) را با او تداوم بخشید. و چنین نشد جز به خاطر اخلاق برتر و نیت پاکیزه‌اش. هروی از این پاسخ کوتاه و مستدل شگفت زده می‌شود و می‌گوید: - کسی را ندیدم در این موضوع زیباتر و چکیده‌تر از این، پاسخ داده باشد! اکنون در سال سیصد و چهارده هجری قمری، شلمغانی پنهانی به بغداد آمده است و مخفیانه به فتنه افکنی و تفرقه می‌پردازد. او از بودن کتاب‌های حدیثش در خانه‌ی شیعیان سوء استفاده می‌کند؛ کتاب‌هایی که دربردارنده‌ی روایاتی از امامان (ع) هستند؛ به ویژه کتاب التکلیف که پیشاهنگ کتاب‌های حدیثی این روزگار است. این کتاب، در محافل شیعی، بحث بسیاری برانگیخته است. آنانی که سرنوشت آن را می‌دانند، می‌گویند:
- مگر این کتاب چه دارد؟ او آن را مقابله و فصولش را اصلاح کرد و نزد حسین بن روح برد. حسین آن را تأیید و به ما فرمان داد تا از آن به عنوان روایت صحیح یادداشت برداریم.
همانگونه که پس از لعن ابن ابی‌عزاقر، از حسین بن روح پرسیدند:
- خانه‌های ما پر از کتاب‌های اوست؛ با آن‌ها چه کنیم؟
- به شما سخنی می‌گویم؛ همین مشکل را با محمد، حسن بن علی - که درود خداوند بر آنان باد - درباره‌ی کتاب‌های بنو فضال، در میان گذاشتند؛ فرمود:
- آن چه [از ما] نقل کرده، بگیرید و آن چه را نظر شخصی‌اش بوده است، رها کنید. در چنین امواج فتنه‌ای، مقتدر به تعویض پی در پی وزیران مشغول است. [6] . اینک خاقانی را عزل و خصیبی را به جای وی منصوب کرده است. بیشترین دغدغه بغدادیان وجود قرامطیان است. به ویژه غارت‌های آنان در ایام حج، که فرجام سفرهای حاجیان را مبهم کرده است. مدتی بعد، خصیبی به خاطر اعتیاد و زیاده روی در میگساری، از وزارت خلع و آن را به عیسی بن جراح می‌سپارند. عیسی به زندان می‌افتد. خلیفه فرمان می‌دهد تا محاکمه‌ای با حضور فقیهان و قاضیان، برای بازجویی عیسی تشکیل شود. بحث مقدار درآمد دولت از زمین‌های کشاورزی و غلات است. خصیبی می‌گوید:
- نمی‌دانم.
- چه مقدار به خزانه رسیده است؟
- نمی‌دانم!
- با آنکه می‌دانستی سربازان ابن ابی‌ساج عادت دارند در مناطق سردسیر و پر آب بجنگند، چرا آن‌ها را برای نبرد با قرامطیان به مناطق گرمسیر و بیابانی فرستادی؟ چرا تدارکات کافی برایشان فراهم نکردی؟
- فکر می‌کردم می‌توانند با قرامطه بجنگند. چیزی هم برای تدارکات نداشتیم!
- چطور اجازه دادی زنان اسیر را کتک بزنند و آنان را به دست محافظان بسپارند؟ بانوانی مثل همسر ابن‌فرات و مانند او. آیا اگر محافظان کار ناشایستی کرده باشند، تو مسؤول نیستی؟ چگونه دین و جوانمردی‌ات اجازه‌ی چنین کاری داد؟
-... - امسال چقدر غلات برای خزانه‌ی دولت [به عنوان مالیات] آوردی؟ -... ابن‌جراح که سکوت عیسی را می‌بیند، می‌گوید: هم خودت را فریفتی و هم امیرمؤمنان را. مگر خویشتن نگفتی:
«من مناسب وزارت نیستم.» ایرانیان هر گاه بخواهند وزیری تعیین کنند، می‌بینند با خودش چگونه رفتار می‌کند. اگر انسانی دور اندیش و کاردان است، او را به وزارت می‌گمارند؛ در غیر این صورت می‌گویند: «کسی که از مدیریت بر خود ناتوان است، از مدیریت بر دیگران ناتوان‌تر است.»
محاکمه، بدون نتیجه پایان می‌یابد. و عیسی را به زندان باز می‌گردانند. همچنین امسال، سامانیان بر سرزمین ری چیره شده‌اند. رومیان با همدستی ملیح ارمنی به شهر ملطیه حمله کرده‌اند؛ اما با پایداری مردم شهر، متجاوزان عقب نشسته‌اند. گرچه ملطیان تقاضای کمک کرده‌اند، اما دولتمردان بغداد به آنان اعتنایی نکردند. [7] . بغداد، همچنان با خبرهایی که راجع به قرامطیان می‌رسد، نگران و مضطرب، در انتظار پایان کار است. بیم و هراس از قرامطیان در جای جای بغداد رخنه کرده است. مکیان شنیده‌اند که اباطاهر قرمطی به سوی شهرستان لشکرکشی کرده است. مکیان از مکه گریختند و به طائف پناه برده‌اند؛ اما به ناگاه خبر می‌رسد که او به سوی عراق می‌رود و نخستین هدفش، کوفه است. خلیفه به یوسف بن ابی‌ساج - که در شهر واسط عراق مستقر است - فرمان می‌دهد تا با شتاب به کوفه برود و چند تن تدارکات، که شامل گندم و جو نیز می‌شود، دریافت کند. عباسیان هشتم شوال به جاده کوفه می‌رسند، می‌بینند راه در دست قرامطیان است. تدارکات به دست آنان افتاده است. سپاهیان عباسی چند برابر قرامطیانند. بنابراین، ابن ابی‌ساج گردن فرازی می‌کند و پیش از آغاز نبرد، نامه‌ی پیروزی‌اش را به خلیفه می‌نویسد! [8] . مصاف در روز شنبه، نهم شوال آغاز می‌شود و تا غروب ادامه می‌یابد. اباطاهر چنان حمله می‌کند که خطوط مقدم عباسیان فرو می‌ریزد. یوسف در دست قرامطیان اسیر می‌شود و اباطاهر، طبیبی را برای مداوای جراحت او معین می‌کند. سربازان شکست خورده عباسی، پابرهنه و عریان به بغداد می‌رسند. ظاهر شوربختانه سربازان، تأثیر منفی بسیاری بر بغدادیان می‌گذارد و هراس بر شهر سایه می‌افکند. نازک (رییس گزمگان) فرمان منع رفت و آمد شبانه می‌دهد و متخلفان را تهدید به اعدام می‌کند.
مردم بغداد، مهیای گریختن به شهر همدان در ایران می‌شوند. خبرهای موثق حاکی از آنند که قرامطیان به سوی شهر «انبار» حرکت کرده‌اند. خلیفه، مونس (مظفر)، فرمانده نظامی، را به حضور می‌طلبد و از وی می‌خواهد تا مانع پیشروی آن‌ها شود. مونس به همراه سربازان بسیار، بر پانصد قایق نشسته و برای جلوگیری از عبور قرامطیان، فرات را قرق می‌کند. قسمت‌هایی از نیروهایش را برای تقویت نیروهای دفاعی انباریان - که ارتباط پل را با شهر قطع کرده‌اند - به سوی انبار می‌فرستد. نیروهای جنگی قرامطیان، در قسمت غربی رودخانه مستقر شده‌اند، آنها با استفاده از قایق‌های موجود در شهر حدیثه، که در دست آنان سقوط کرده است، بی درنگ سیصد رزمنده را به انبار می‌رسانند. سربازان خلیفه شتابناک می‌گریزند. بار دیگر پل بر پا می‌شود و نیروهای قرامطه، فاتحانه به شهر انبار وارد می‌شوند. هراس بر بغداد مستولی شده است. مردی قرمطی در این شهر به اتهام جاسوسی برای اباطاهر دستگیر می‌شود. مرد دستگیر شده را به کاخ نخست وزیر آورده و به بازجویی از او می‌پردازند؛
- آیا به فرستادن اخبار مهم و سری اعتراف می‌کنی؟
- آری!
- چرا چنین می‌کردی؟
- چون اباطاهر را بر حق، و شما و خلیفه‌تان را کافر می‌دانم. شما هر آن چه را که حقتان نیست، غصب می‌کنید. مرد اندکی خاموش می‌ماند؛ سپس ادامه می‌دهد:
- خدا باید ناگزیر حجتی در زمین داشته باشد؛ امام ما مهدی، محمد بن احمد بن عبدالله بن محمد بن اسماعیل بن جعفر صادق، ساکن سرزمین مغرب است! ما همانند رافضیان و دوازده امامی‌ها نیستیم؛ نادان‌هایی که می‌گویند امامی دارند و منتظر آمدن او هستند. گاه شیعیان یکدیگر را تکذیب می‌کنند. شیعیان به سبب نادانی و حماقتشان، می‌پذیرند کسی این اندازه عمر کند. نخست وزیر می‌گوید:
- تو خیلی چیزها از سپاهیان ما می‌دانی. میان سپاه چه کسانی با تو هم عقیده هستند؟
مرد به نخست وزیر می‌نگرد و پوزخندی می‌زند:
- تو با این عقلت وزارت می‌کنی؟! خیال می‌کنی من مردم مؤمن را تسلیم کافران می‌کنم تا آنها را بکشند. هرگز چنین نخواهم کرد! نخست وزیر از این توهین به خشم می‌آید و فرمان می‌دهد تا وی را شکنجه کنند و از آب و غذا محرومش نمایند. مرد قرمطی، سه شبانه روز بی آب و غذا می‌ماند و جان می‌سپارد. [9] . آه ای صاحب الزمان! مردمان تو را اسطوره، وهم و خیال، و باورداران تو را نادان و احمق می‌انگارند! سرورم! چه اندوهی! و چه شوربختی‌ای برای مردمانی که تو را نمی‌شناسند! نفرین بر آنانی که نام تو را بر خویش می‌نهند و سپس در زمین به تباهی می‌پردازند. اما شما، همان آفتاب پس ابری [10] که برخلاف وزش بادهای سرد، گرما می‌پراکنی و نور می‌فشانی؛ تا زمین در دریای ظلمت غرق نشود؛ تا رؤیای سبزی باشی مهمان تخیل دلشکستگان.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الغیبة، ص 386؛ بحارالانوار، ج 51، ص 357.
[2] الغیبة الصغری، ص 411.
[3] الغیبة، ص 384.
[4] یعنی صاحب دو نور؛ از آن جهت اهل سنت، عثمان را چنین می‌نامند که بر این باورند او با یکی از دختران رسول خدا (ص) ازدواج کرد و پس از درگذشت همسرش، با دختر دیگر پیامبر ازدواج کرد و به خاطر این شرافت، او را ذوالنورین می‌نامند. (مترجم).
[5] الغیبة، ص 388؛ بحارالانوار، ج 43، ص 37؛ مناقب، ج 3، ص 323.
[6] مقتدر در دوران خلافت خود، حدود سی وزیر را نصب و عزل کرد! فرجام برخی از آنان کشته شدن، بعضی زندان و تعدادی مصادره اموال بوده است. حداکثر مدت وزارت یک وزیر را تاریخدانان دو سال نوشته‌اند؛ نک: احداث التاریخ الاسلامی از سال 289 تا مرگ مقتدر.
[7] الکامل، ج 8، ص 167.
[8] همان، ص 171.
[9] همان، ص 174.
[10] امام مهدی (عج) می‌فرماید: «اما بهره‌مندی از من در زمان غیبتم، همانند بهره‌مندی از آفتابی است که ابرها آن را از چشم‌ها پنهان کرده‌اند [اما همچنان باعث روشنایی، گرما بخشی، رشد جانداران و... می‌شود]؛ نک: کمال الدین، صدوق، ج 2، ص 483 و 485.
منبع: سوار سبزپوش آرزوها (روایتی نو از زندگی و زمانه امامان هادی، عسکری و مهدی)؛ کمال السید؛ مترجم حسین سیدی؛ نسیم اندیشه؛ چاپ دوم 1385.

اطاعت خیرخواه

من جمع لک وده و رأیه فاجمع له طاعتک. [1] .
هر که دوستی و نظر نهایی‌اش را برای تو همه جانبه گرداند، طاعتت را برای او همه جانبه گردان.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تحف العقول، ص 483.
منبع: سیره و سخن پیشوایان؛ محمد علی کوشا؛ حلم؛ چاپ اول زمستان 1384.

اوصاف پروردگار

ان الله لا یوصف الا بما وصف به نفسه. و أنی یوصف الذی تعجز الحواس أن تدرکه و الأوهام أن تناله و الخطرات أن تحده و الأبصار عن الاحاطة به؟!
نأی فی قربه و قرب فی نأیه. کیف الکیف بغیر أن یقال: کیف. و أین الأین بلا أن یقال: أین. هو منقطع الکیفیة و الأینیة، الواحد الأحد، جل جلاله و تقدست أسماؤه. [1] .
بی‌گمان که خدا، جز بدانچه خودش را وصف کرده، وصف نشود. کجا وصف شود آنکه حواس از درکش عاجز است، و تصورات به کنه او پی نبرند، و در دیده‌ها نگنجد؟ او با همه نزدیکی‌اش دور است و با همه دوری‌اش نزدیک. کیفیت و چگونگی را پدید کرده، بدون اینکه خود کیفیت و چگونگی داشته باشد. مکان را آفریده بدون اینکه خود مکانی داشته باشد. او از چگونگی و مکان برکنار است. یگانه‌ی یکتاست، شکوهش بزرگ و نامهایش پاکیزه است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تحف العقول، ص 482.
منبع: سیره و سخن پیشوایان؛ محمد علی کوشا؛ حلم؛ چاپ اول زمستان 1384.

اثر بخش خداست، نه روزگار

لا تعد و لا تجعل للأیام صنعا فی حکم الله. [1] .
از حد خود تجاوز نکن و برای روزگار هیچ اثری در حکم خدا قرار نده.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تحف العقول، ص 483.
منبع: سیره و سخن پیشوایان؛ محمد علی کوشا؛ حلم؛ چاپ اول زمستان 1384.

اسیر زبان

راکب الحرون أسیر نفسه، و الجاهل أسیر لسانه. [1] .
کسی که بر اسب سرکش سوار است اسیر هوای نفس خویش، و نادان، اسیر زبان خویش است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مسند الامام الهادی، ص 304.
منبع: سیره و سخن پیشوایان؛ محمد علی کوشا؛ حلم؛ چاپ اول زمستان 1384.

او را با عقول نتوان شناخت‌

صدوق با سند خود از امام هادی علیه‌السلام نقل می‌کند که فرمود:
معبودا! عقول خردورزان، سرگردان، و نو (اندیشی) های نوآوران، کوتاه، و اوصاف توصیف کنندگان، (ناتوان و) از هم گسسته، و سخنان بیهوده گویان، (بی‌ربط و) ناچیزند از این که ژرفای شگفتی مرتبه وجودی تو را دریابند، یا به بلندای منزلت تو برسند، تو (بی‌انتهایی و) مقام نامتناهی داری، و هیچ چشمی تو را با اشاره خود، و (هیچ زبانی تو را) با تعبیر خود درنیابد، چه دوری (از ادراک حسی و وهمی ما آدمیان) چه دوری! ای آغاز (همه آغازها)! ای یکتا! ای یگانه! تو با عزت کبریایی خود در بلندای عظمت‌ها جا داری، و با جبروت فخر (و جلال) خود از هر آفتاب و حد پذیری برتری.
طبرسی می‌گوید:
از ابوالحسن امام هادی علیه‌السلام پرسیدند: آیا خدا پیوسته بوده است و هیچ چیز با او نبوده است، سپس موجودات را از نو بیافرید و بهترین اسماء را برای خود برگزید، یا اسماء و حروف نیز با او پیوسته بوده‌اند و قدیمند؟
امام علیه‌السلام فرمود: خدا (در مرتبه ذاتی خود) پیوسته (یگانه) بوده است، سپس آنچه را خواست بیافرید، هیچ چیزی بازدارنده قضا، و مانع حکم او نیست، عقول خرد ورزان سرگردان، و نو (اندیشی) های نوآوران، کوتاه، و اوصاف توصیف کنندگان، (ناتوان و) از هم گسسته، و سخنان بیهوده گویان، (بی‌ربط و) ناچیزند از این که ژرفای شگفتی مرتبه وجودی او را دریابند، یا به بلندای منزلت او برسند، او (بی‌انتهاست و) مقام نامتناهی دارد، و هیچ چشمی با اشاره خود، و (هیچ زبانی) با تعبیر خود، او را درنیابد، او چه دور است (از ادراک حسی و وهمی ما)! چه دور است!
قال الصدوق:
حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق رحمه الله قال: حدثنا محمد بن أبی عبدالله الکوفی قال: حدثنی محمد بن جعفر البغدادی، عن سهل بن زیاد، عن أبی‌الحسن علی بن محمد علیهماالسلام أنه قال: الهی تاهت أوهام المتوهمین، و قصر طرف الطارفین، و تلاشت أوصاف الواصفین، و اضمحلت أقاویل المبطلین عن الدرک لعجیب شأنک، أو الوقوع بالبلوغ الی علوک، فأنت فی المکان الذی لا یتناهی، و لم تقع علیک عیون باشارة و لا عبارة، هیهات ثم هیهات، یا أولی یا وحدانی یا فردانی، شمخت فی العلو بعز الکبر، و ارتفعت من وراء کل غورة [1] و نهایة بجبروت الفخر [2] .
قال الطبرسی: سئل أبوالحسن الهادی علیه‌السلام عن التوحید؟ فقیل له: لم یزل الله وحده، لا شی‌ء معه، ثم خلق الأشیاء بدیعا، و اختار لنفسه أحسن الأسماء، و لم تزل الأسماء و الحروف معه قدیمة. فکتب: لم یزل الله موجودا، ثم کون ما أراد، لا راد لقضائه، و لا معقب لحکمه، تاهت أوهام المتوهمین، و قصر طرف الطارفین، و تلاشت أوصاف الواصفین، و اضمحلت أقاویل المبطلین عن الدرک لعجیب شأنه، أو الوقوع بالبلوغ علی علو مکانه، فهو بالموضع الذی لا یتناهی، و بالمکان الذی لم یقع علیه عیون باشارة و لا عبارة، هیهات هیهات [3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الغورة: هی الشمس (لسان العرب 10: 143 - غور).
[2] التوحید: 66 ح 19، بحارالأنوار 3: 298 ح 27 و 94: 179 ح 3.
[3] الاحتجاج 2: 485 ح 325، التوحید 66 ح 19 و بحارالأنوار 4: 160 ح 83574 ح 64، مختصرا.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

اسم اعظم خدا

صفار قمی با سند خود از علی بن محمد نوفلی نقل می‌کند که گفت:
از امام هادی علیه‌السلام شنیدم که می‌فرمود: اسم اعظم خدا هفتاد دو سه حرف است، آصف [1] تنها یک حرف از آن را می‌دانست، چون آن را به زبان آورد زمین میان او، و [شهر] سبا برایش شکافت، و او تخت بلقیس را گرفت، و در کمتر از چشم به هم زدنی نزد سلیمان علیه‌السلام آورد، سپس زمین باز شد، و در نزد ما هفتاد و دو حرف آن موجود است، و یک حرف نزد خداست که آن را در علم غیب خود، مخصوص خود کرده است.
قال الصفار القمی:
حدثنا الحسین بن محمد بن عامر، عن معلی بن محمد، عن أحمد بن محمد بن عبدالله، عن علی بن محمد النوفلی:
عن أبی‌الحسن العسکری علیه‌السلام قال: سمعته یقول: اسم الله الأعظم ثلاثة و سبعون حرفا، و انما کان عند آصف [2] منه حرف واحد، فتکلم به فانخرقت له الأرض فیما بینه و بین سبأ، فتناول عرش بلقیس حتی صیره الی سلیمان، ثم انبسطت الأرض فی أقل من طرفة عین، و عندنا منه اثنتان و سبعون حرفا، و حرف عندالله استأثر به فی علم الغیب [3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] آصف بن برخیا، وزیر و خواهرزاده حضرت سلیمان علیه‌السلام است، و صدیقی است که اسم اعظم را می‌شناخت.
[2] هو آصف بن برخیا، و کان وزیر سلیمان علیه‌السلام و ابن اخته، و کان صدیقا یعرف اسم الله الاعظم.
[3] بصائر الدرجات: 231 ح 3، الکافی 1: 230 ح 3، المناقب لابن شهرآشوب 4: 406، اثبات الوصیة: 231، بحارالأنوار 50: 176 ذیل ح 55 و 14: 113 ح 6.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

اشتیاق ساقه نخل به پیامبر

امام عسکری علیه‌السلام از امام هادی علیه‌السلام نقل می‌کند که فرمود:
و اما داستان اشتیاق ساقه درخت خرما به رسول خدا صلی الله علیه و آله این است: رسول خدا صلی الله علیه و آله در صحن مسجد مدینه، با تکیه بر ساقه نخلی خطبه می‌خواند، یکی از اصحاب گفت: ای رسول خدا! مردم زیاد شده‌اند، و دوست دارند که هنگام خطبه شما را ببینند، اگر اجازه فرمایی منبری پله‌دار بسازیم تا هنگام خطبه از بلندی آن شما را ببیند، پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه داد [، و آن را ساختند]، چون روز جمعه فرارسید، و پیامبر از آن ساقه عبور کرد، و [برای ایراد خطبه‌ها] بر بالای منبر قرار گرفت، آن ساقه نخل همچون مادر فرزند از دست داده، آه شوق وصال سر داد، و همچون آبستن ناله کرد، گریه و آه و ناله مردم برخاست، و آه و ناله آن ساقه، در میان آه و ناله مردم آشکارتر بود، چون پیامبر صلی الله علیه و آله این را دید، از منبر پایین آمد، و رفت و آن ساقه را در آغوش گرفت، و با دست، نوازش کرد، و فرمود: آرام باش، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نه از روی خوار، و سبک شمردن تو، از تو گذشت، بلکه برای اتمام مصالح بندگان خدا این کار را کرد، تو [برای همیشه] شکوه و فضیلت خود را داری، زیرا تکیه گاه محمد - رسول خدا صلی الله علیه و آله - بوده‌ای پس آه و ناله ساقه آرام گرفت، و پیامبر به فراز منبر برگشت. سپس فرمود: ای جماعت مسلمانان! این ساقه، از شوق وصال رسول خدا صلی الله علیه و آله ناله می‌کند، و از فراق او محزون می‌شود، و در میان بندگان خدا که بر خود ستم می‌کنند، کسانی هستند که باکشان نیست آیا به پیامبر نزدیک‌اند، یا از او دور، و چنانچه آن را در آغوش نمی‌گرفتم، و نوازش نمی‌کردم، تا قیامت آه و ناله‌اش آرام نمی‌گرفت.
و در میان بندگان خدا، مردان و زنانی هستند که به محمد پیامبر خدا، و به علی ولی خدا، همچون این ساقه اشتیاق دارند، و مؤمن را همین بس که در قلب خود، [محبت و] ولایت محمد و علی و خاندان پاکشان را جای داده است، آیا دیدید که ناله شوق این ساقه - چون پیامبر در آغوشش گرفت، و نوازش کرد - چگونه آرام گرفت؟ گفتند: آری، ای رسول خدا!
فرمود: سوگند به خدایی که به حق، مرا به پیامبری برانگیخت، اشتیاق فرشتگان نگهبان بهشت و حوریان، و قصرها و کاخ‌های بهشتی، به کسی که محمد و علی و خاندان پاکشان را سرور می‌گیرد، و از دشمنانشان بیزاری می‌جوید، از اشتیاق این ساقه که دیدید بیشتر است، و آنچه [سوز] اشتیاق آنان را تسکین می‌دهد، صلوات یکی از شما شیعیان ما، بر محمد و آل پاک او، یا نماز نافله او، یا روزه، یا صدقه او برای خداست، که به آنان می‌رسد.
و عمل مهمی که [سوز] اشتیاق آنان را به شیعیان محمد صلی الله علیه و آله و علی علیه‌السلام تسکین می‌دهد، آن احسان، و کمکی است که شیعیان ما در طول عمر خود به برادران ایمانی خود می‌کنند، و [پی در پی] به بهشتیان می‌رسد، آنان به هم می‌گویند: برای صاحب خود شتاب نکنید، این تأخیر او برای آنست که با یاری رساندن به برادران ایمانی خود، بر درجات بلند بهشتی‌اش افزوده گردد، و بزرگ‌ترین چیزی که [سوز] اشتیاق بهشتیان و حوریان را به شیعیان ما آرام می‌کند، صبر شیعیان ما در برابر تقیه، و عمل به توریه است، تا از شر کافران و فاسقان ایمن باشند، و خدا از صبر ایشان آگاهشان می‌کند، در این هنگام، خازنان بهشت و حوریان می‌گویند: ما نیز در برابر شوق خود به ایشان صبر می‌کنیم، همچون صبری که ایشان در برابر سخنان ناروای دشمنان درباره بزرگان، و امامانشان دارند، [آری، صبر می‌کنیم] همانگونه که ایشان به خاطر نداشتن قدرت در برابر ظالمان، خشم خود را فرو می‌برند، و از اظهار حق، لب می‌بندند. اینجا خدای سبحان ندا می‌کند! ای ساکنان بهشتم! و ای خازنان رحمتم! من وصال همسران و سروران شما را نه از روی بخل به تأخیر می‌افکنم، بلکه تا آنان از راه مساوات با برادران ایمانی خود، و دستگیری از ستمدیدگان فریادخواه، و شاد کردن بلا دیده‌های غمگین، و صبر کردن در برابر تقیه از فاسقان و کافران، بهره‌های تکریمی مرا به خود، کامل کنند، تا چون به بالاترین درجه تکریم من رسیدند، ایشان را در شادترین، و رشک‌آورترین احوال نزد شما آورم، پس خرسند باشید. و آنان نیز آرام می‌گیرند.
و قال علیه‌السلام أیضا:
قال علی بن محمد علیهماالسلام: و أما حنین العود الی رسول الله صلی الله علیه و آله،: فان رسول الله کان یخطب بالمدینة الی جذع نخلة، فی صحن مسجدها، فقال له بعض أصحابه: یا رسول الله! ان الناس قد کثروا، و انهم یحبون النظر الیک اذا خطبت، فلو أذنت [فی] أن نعمل لک منبرا له مراق ترقاها، فیراک الناس اذا خطبت. فأذن فی ذلک، فلما کان یوم الجمعة مر بالجذع، فتجاوزه الی المنبر فصعده، فلما استوی علیه حن الیه ذلک الجذع حنین الثکلی، و أن أنین الحبلی، فارتفع بکاء الناس و حنینهم و أنینهم، و ارتفع حنین الجذع و أنینه فی حنین الناس و أنینهم ارتفاعا بینا، فلما رأی رسول الله صلی الله علیه و آله ذلک نزل عن المنبر، و أتی الجذع فاحتضنه و مسح علیه یده، و قال: اسکن، فما تجاوزک رسول الله تهاونا بک، و لا استخفافا بحرمتک، و لکن لیتم لعباد الله مصلحتهم، و لک جلالک و فضلک اذ کنت مستند محمد رسول الله.
فهدأ حنینه و أنینه، و عاد رسول الله صلی الله علیه و آله الی منبره، ثم قال: معاشر المسلمین! هذا الجذع یحن الی رسول رب العالمین، و یحزن لبعده عنه، و فی عباد الله الظالمین أنفسهم من لا یبالی قرب من رسول الله صلی الله علیه و آله، أو بعد [و] لو لا أنی ما احتضنت هذا الجذع، و مسحت یدی علیه ما هدأ حنینه [و أنینه] الی یوم القیامة.
و ان من عباد الله و امائه لمن یحن الی محمد رسول الله و الی علی ولی الله، کحنین هذا الجذع، و حسب المؤمن أن یکون قلبه علی موالاة محمد و علی و آلهما الطیبین [الطاهرین] منطویا، أرأیتم شدة حنین هذا الجذع الی محمد رسول الله کیف هدأ لما احتضنه محمد رسول الله، و مسح یده علیه؟ قالوا: بلی، یا رسول الله! قال رسول الله صلی الله علیه و آله: والذی بعثنی بالحق نبیا!، ان حنین خزان الجنان، وحور عینها، و سائر قصورها و منازلها الی من یتولی محمدا و علیا و آلهما الطیبین، و یبرأ من أعدائهم، لأشد من حنین هذا الجذع الذی رأیتموه الی رسول الله.
و ان الذی یسکن حنینهم و أنینهم، ما یرد علیهم من صلاة أحدکم معاشر شیعتنا، علی محمد و آله الطیبین، أو صلاته لله نافلة، أو صوم، أو صدقة. و ان من عظیم ما یسکن حنینهم الی شیعة محمد و علی ما یتصل [بهم] من احسانهم الی اخوانهم المؤمنین، و معونتهم لهم علی دهرهم، یقول أهل الجنان بعضهم لبعض: لا تستعجلوا صاحبکم، فما یبطی عنکم الا للزیادة فی الدرجات العالیات، فی هذه الجنان باسداء المعروف الی اخوانه المؤمنین، و أعظم من ذلک مما یسکن حنین سکان الجنان و حورها الی شیعتنا ما یعرفهم الله من صبر شیعتنا علی التقیة، و استعمالهم التوریة لیسلموا بها من کفرة عباد الله و فسقتهم، فحینئذ یقول خزان الجنان و حورها: لنصبرن علی شوقنا الیهم [وحنیننا]، کما یصبرون علی سماع المکروه فی ساداتهم و أئمتهم، و کما یتجرعون الغیظ و یسکتون عن اظهار الحق لما یشاهدون من ظلم من لا یقدرون علی دفع مضرته. فعند ذلک ینادیهم ربنا عزوجل: یا سکان جنانی! و یا خزان رحمتی! ما لبخل أخرت عنکم أزواجکم و ساداتکم، و لکن لیستکملوا نصیبهم من کرامتی بمواساتهم اخوانهم المؤمنین، و الأخذ بأیدی الملهوفین، و التنفیس عن المکروبین، و بالصبر علی التقیة من الفاسقین و الکافرین، حتی اذا استکملوا أجزل کراماتی نقلتهم الیکم علی أسر الأحوال و أغبطها، فأبشروا.
فعند ذلک یسکن حنینهم و أنینهم [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] التفسیر المنسوب الی الامام العسکری علیه‌السلام: 188 ح 88، بحارالأنوار 17: 326.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

احتجاج پیامبر با مشرکان بوسیله قرآن‌

امام عسکری علیه‌السلام می‌فرماید: به پدرم امام هادی علیه‌السلام عرض کردم آیا پیامبر صلی الله علیه و آله که مشرکان در سختی و فشار [های گوناگون و تبلیغاتی]اش قرار می‌دادند، با ایشان مناظره و محاجه می‌کرد؟
فرمود: آری، بسیار زیاد، از جمله، در مسائلی است که خدا از مشرکان نقل فرموده، که: «و گفتند: این چه پیامبری است که غذا می‌خورد، و در بازارها راه می‌رود؟ چرا فرشته‌ای به سوی او نازل نشده تا همراه وی هشدار دهنده باشد؟ یا گنجی به طرف او افکنده نشده؟ یا باغی ندارد که از [بار و بر] آن بخورد؟ و ستمکاران گفتند جز مردی افسون شده را دنبال نمی‌کنید»، و «گفتند چرا این قرآن بر مردی بزرگ از آن دو شهر فرود نیامده است؟»، و نیز «و گفتند هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد تا از زمین چشمه‌ای برای ما بجوشانی، یا برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد، و آشکارا از میان آن‌ها جویبارها روان سازی، یا چنانکه ادعا می‌کنی آسمان را پاره پاره بر [سر] ما فرواندازی، یا فرشتگان و خدا را در برابر [ما حاضر] آوری، یا برای تو خانه‌ای از طلا باشد، یا به آسمان بالا روی، و به بالا رفتن تو [هم] اطمینان نخواهیم داشت، تا بر ما کتابی نازل کنی که آن را بخوانیم»، و در آخر گفتند: اگر همچون موسی، پیامبر باشی باید بخاطر این خواسته‌هایمان، صاعقه بر ما فرود آوری، زیرا خواسته‌های ما از تو، از خواسته بنی اسرائیل از موسی، شدیدتر است.
امام علیه‌السلام فرمود: و تفصیل آن این است که روزی، پیامبر صلی الله علیه و آله، در مکه، در فضای باز جلوی کعبه نشسته بود، که ناگاه عده‌ای از سران قریش همچون لید بن مغیره مخزومی، ابوالبختری بن هشام، ابوجهل بن هشام، عاص بن وائل سهمی، و عبدالله بن ابی‌امیه مخزومی با گروه بسیاری از پیروان خود جمع شدند، پیامبر صلی الله علیه و آله برای چند نفر از اصحاب خود قرآن می‌خواند، و امر و نهی الهی می‌گفت، مشرکان به هم گفتند: کار محمد، بالا گرفته، و مقامش بزرگ شده است، بیایید به سرکوفت، و توبیخش بپردازیم، و با احتجاج خود، ادعایش را باطل کنیم، تا در میان اصحاب خود، مقامش بشکند، و منزلتش ناچیز شود، به این امید که از گمراهی، و باطل و سرکشی، و طغیان دست بردارد، اگر دست برداشت، [به مقصود خود رسیده‌ایم]، و اگر دست برنداشت ، با شمشیر بران با او روبرو می‌شویم.
ابوجهل گفت: اینک کیست که بتواند با او سخن بگوید؟ عبدالله بن ابی‌امیه مخزومی گفت: من، آیا مرا برای او، همتایی بی‌نیاز، و ستیزه‌جویی بسنده نمی‌بینی؟ ابوجهل گفت: آری. پس همه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند، عبدالله بن ابی‌امیه آغاز سخن کرد و گفت: ای محمد! تو ادعای بزرگی داری، و سخن نگران کننده‌ای می‌زنی، آیا می‌پنداری که تو فرستاده خدا پروردگار جهانیانی؟ پروردگار جهان، و آفریدگار مخلوقات را نسزد که همچون تویی را رسول خود کند، تو همچون ما بشری، همچون ما می‌خوری، و همچون ما در کوچه و بازار راه می‌روی، این پادشاه روم، و این پادشاه فارس است، که از جانب خود، رسولی را نمی‌فرستند مگر آن که مال فراوان، و موقعیت بزرگ داشته باشد، قصرها، خانه‌ها، باغ‌ها، خیمه و خرگاه‌ها، برده‌ها و خادمان [فراوان] داشته باشد، پروردگار جهانیان که از همه این پادشاهان بالاتر است، و اینان بندگان اویند، چنانچه تو پیامبر او بودی، بایستی فرشته‌ای همراه تو بود تا تصدیقت می‌کرد و ما می‌دیدیم، بلکه اگر خدا می‌خواست پیامبری برای ما بفرستد، باید فرشته می‌فرستاد، نه بشری همچون ما، ای محمد! تو را افسون کرده‌اند، تو پیامبر نیستی. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا سخن دیگر داری؟
گفت: آری، اگر خدا می‌خواست پیامبر بفرستد، کسی را می‌فرستاد که مال بیشتر، و موقعیت بهتری داشته باشد، چرا این قرآن - که تو می‌پنداری خدا بر تو فروفرستاد - بر مردی بزرگ از آن دو شهر فرود نیامد، یا ولید بن مغیره در مکه، یا عروه بن مسعود ثقفی در طائف؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عبدالله! آیا سخن دیگر داری؟ عبدالله گفت: آری، ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، تا از [همین] زمین [مکه] - که سنگلاخ، ناهموار، و کوهستانی است - چشمه‌ای برای ما بجوشانی، آن را وجین کنی، و بشکافی، و از آن چشمه‌ها روان سازی، که ما به آن‌ها نیازمندیم، یا برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد، که از آن بخوری، و به ما بخورانی، و آشکارا از میان آن‌ها، جویبارها روان سازی، یا چنانکه ادعا می‌کنی آسمان را پاره پاره بر سر ما فرو اندازی، که خود به ما گفتی: «و اگر پاره سنگی را در حال سقوط از آسمان ببینند، می‌گویند: ابری متراکم است»، شاید ما نیز آن را بگوییم. و گفت: و ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آنکه خدا و فرشتگان را در برابر ما حاضر کنی، یا برایت خانه‌ای از طلا باشد، که از آن به ما دهی، و بی‌نیازمان کنی، شاید سرکشی کنیم، که خود به ما گفتی: «حقا که انسان، سرکشی می‌کند، همین که خود را بی‌نیاز پندارد».
و گفت: یا به آسمان بالا روی، و به بالا رفتن تو هم اطمینان نخواهیم داشت، تا بر ما کتابی [با این مضمون] که آن را بخوانیم، فرود آوری: از جانب خدای عزیز حکیم، به عبدالله بن ابی‌امیه مخزومی، و همراهان! به محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب ایمان آورید، که رسول من است، و گفتار او را تصدیق کنید، که از جانب من است. با این همه، نمی‌دانیم ای محمد! چنانچه همه این‌ها را بیاوری، به تو ایمان بیاوریم یا نه بلکه اگر ما را به آسمان بالا ببری، و درهای آن را بگشایی، و ما را در آن‌ها وارد کنی، باز می‌گوییم: تو ما را چشم بندی، و افسون کرده‌ای. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عبدالله! آیا سخن دیگر داری؟ عبدالله گفت: آیا همین‌ها که گفتم بس نیست؟ دیگر سخنی ندارم، اگر دلیل و حجتی داری، بگو و آشکار کن و پاسخ ما را بده. پیامبر عرض کرد: خدایا! تو هر صدا را شنوا، و به هر چیز دانایی، خود می‌دانی که بندگانت چه گفتند. پس خداوند [این آیات را] بر او نازل کرد که: ای محمد! «و گفتند این چه پیامبری است که غذا می‌خورد، و در بازارها راه می‌رود؟ چرا فرشته‌ای به سوی او نازل نشده تا همراه وی هشدار دهنده باشد؟ یا [چرا] گنجی به طرف او افکنده نشده؟ یا [چرا] باغی ندارد که از آن بخورد؟ و ستمکاران گفتند: جز مردی افسون شده را پیروی نمی‌کنید، سپس فرمود: «بنگر چگونه برای تو مثل‌ها زدند، و گمراه شدند، و در نتیجه نمی‌توانند راهی بیابند»، و فرمود: ای محمد! «بزرگ و خجسته است او که اگر بخواهد بهتر از این را برای تو قرار می‌دهد: باغ‌هایی که جویبارها از زیر [درختان] آن روان خواهد بود، و برای تو کاخ‌ها پدید می‌آورد»، و بر او نازل کرد که: ای محمد! «و شاید تو برخی از آنچه را که به سویت وحی می‌شود، ترک گویی، و سینه‌ات بدان تنگ گردد که می‌گویند: چرا گنجی بر او فروفرستاده نشده، یا فرشته‌ای با او نیامده است؟ تو فقط هشدار دهنده‌ای، و خدا بر هر چیزی نگهبان [و ناظر] است»، و بر او فروفرستاد که: ای محمد! «و گفتند: چرا فرشته‌ای بر او نازل نشده است؟ و اگر فرشته‌ای فرود می‌آوردیم، قطعا کار، تمام شده بود، سپس مهلت نمیافتند، و اگر او را فرشته‌ای قرار می‌دادیم، حتما وی را [به صورت] مردی درمی‌آوردیم، و امر را بر آنان مشتبه می‌ساختیم، همان طور که آنان کار را بر دیگران مشتبه می‌سازند.» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عبدالله! اما این که گفتی: تو همچون ما می‌خوری، و می‌پنداری که: بدین سبب، نمی‌توانم پیامبر خدا باشم، [بدان که] کار [، تنها] دست خداست، هر چه بخواهد انجام می‌دهد، و آنچه بخواهد حکم می‌کند، و اوست که [همه کارهایش زیبا و] پسندیده است، تو، و هیچ کس دیگر با چرا و چگونه، نمی‌تواند به او اعتراض کند، آیا نمی‌بینی که چگونه خدای سبحان [، برای آزمون، و به کمال رساندن بندگان خود]، یکی را فقیر، و دیگری را غنی، فردی را ذلیل، و دیگری را عزیز، بعضی را سالم، و بعضی را بیمار، برخی را با آوازه، برخی را گمنام، قرار داده است؟ و همه از روزی خوران [خدای] اند، فقرا نباید بگویند: چرا ما را فقیر، و ایشان را غنی کرده‌ای؟ و گمنامان نباید بگویند: چرا ما را گمنام، و ایشان را با آوازه کرده‌ای؟ و آسیب دیدگان و بیماران نباید بگویند: چرا ما را آسیب دیده و بیمار، و ایشان را سالم کرده‌ای؟ و ذلیلان نباید بگویند: چرا ما را ذلیل، و ایشان را عزیز کرده‌ای؟ و زشت رویان نباید بگویند: چرا ما را زشت رو، و ایشان را زیبا کرده‌ای؟ اگر اعتراض کنند، [پروردگاری] پروردگارشان را نپذیرفته، با احکام [تقدیری] او، به ستیز برخاسته‌اند، و ناسپاسند.
و پاسخ خدای سبحان به ایشان این است که: منم صاحب اختیاری که [هر کس را بخواهد] پائین می‌آورد، بالا می‌برد، بی‌نیاز می‌کند، نیازمند می‌سازد، عزیز می‌کند، ذلیل می‌سازد، سالم می‌کند، بیمار می‌سازد، و شما بندگان [آفریده] من هستید، که جز تسلیم، و فرمانبری از حکم من، چاره ندارید، اگر [حکمت‌های پر اسرار مرا] پذیرفتید، بندگان مؤمن من هستید، و اگر نپذیرفتید، ناسپاسانید که با کیفر من هلاک می‌شوید.
سپس خدای سبحان بر پیامبر نازل کرد که: ای محمد! «بگو من مثل شما بشرم» یعنی می‌خورم [و زندگی می‌کنم]، «و [لی] به من وحی می‌شود که: خدای شما، خدای یگانه است»، یعنی به ایشان بگو: من در بشر بودن، مثل شما هستم، [نباید بگویید: حال که در بشر بودن، مثل هم هستیم، چون ما نبوت نداریم پس تو هم نداری، زیرا] پروردگارم، نبوت را ویژه من گردانیده است، نه شما، همان طور که غنا، و صحت، و جمال را ویژه برخی از بشر می‌کند، نه برخی دیگر. پس انکار نکنید که پیامبری را ویژه من کرده است.
و اما این که گفتی: این پادشاه روم، و این پادشاه فارس است، که از جانب خود رسولی را نمی‌فرستند مگر آن که مال فراوان، و موقعیت بزرگ داشته باشد، قصرها، خانه‌ها [باغ‌ها]، خیمه و خرگاه، برده‌ها و خادمان [فراوان] داشته باشد، پروردگار جهانیان که از همه اینان بالاتر است، و اینان بندگان اویند، [بدان که:] تدبیر و حکم، تنها دست خداست، او طبق گمان و پندار و پیشنهاد تو عمل نمی‌کند، بلکه هر چه بخواهد انجام می‌دهد، و آنچه را بخواهد حکم می‌کند، و اوست که [همه کارهایش زیبا و] پسندیده است، ای عبدالله! او پیامبر خود را مبعوث کرد تا به مردم دینشان را بیاموزد، و به سوی پروردگارشان فرابخواند، و در این راه، در اوقات شب و روز بکوشد، اگر او قصرهایی داشت که در آن مخفی، و بردگان و خادمانی داشت که از مردم، مستورش می‌کردند، آیا رسالت خداوندی ضایع نمی‌شد، و کارها کند [و معطل] نمی‌گشت؟ آیا پادشاهان را نمی‌بینی که چون در حجاب [کاخ‌های] خود قرار گیرند، چگونه فساد و زشتی‌ها، از بی‌خبری آنان، رواج میابد؟ ای عبدالله! خدا مرا که ثروتی ندارم مبعوث کرد تا قدرت و شوکت خود را بر شما بشناساند، و شما را آگاه کند که او یاور پیامبر خود است، نه می‌توانید که او را بکشید، و نه از رسالتش بازدارید، که این بیشتر، قدرت خدا و عجز شما را نمایان می‌سازد، و خدا به زودی مرا بر شما پیروز می‌کند، و توان قتل و اسارت شما را [که سد راه کمال و حقید] پیدا می‌کنم، سپس مرا بر سرزمین‌های شما پیروز، و مؤمنان را که جز شما و هم کیشان شماست، بر آن چیره می‌سازد. و اما این که گفتی: اگر پیامبر بودی، بایستی فرشته‌ای همراه تو بود، تا تصدیقت می‌کرد و ما می‌دیدیم، بلکه اگر خدا می‌خواست پیامبری برای ما بفرستد، باید فرشته‌ای می‌فرستاد، نه بشری همچون ما، [بدان که] شما فرشته را با حواس خود نمی‌بینید، زیرا جسم ندارد، و در نامرئی بودن همچون هوای این عالم است، و چنانچه به توانایی دید شما افزوده گردد، و فرشته را ببینید، باز به شکل بشر که می‌شناسید جلوه می‌کند، تا سخنش را بفهمید، و خطاب و مرادش را دریابید، در این صورت، چگونه به صدق فرشته و حقانیت سخنش پی می‌برید؟ بلکه خداوند بشری را مبعوث کرد، و به دست او معجزاتی را - که از توانایی بشر بیرون است، و شما عمیقا از آن آگاهید، - آشکار کرد، تا از راه عجز بشری خود، پی ببرید که آنچه او آورده است معجزه است، و خود این، شهادت خدا به صدق پیامبر خواهد بود، و اگر این معجزات، به دست فرشته‌ای انجام می‌گرفت، چنان نبود که فرشتگان هم نوع او نتوانند انجام دهند، تا معجزه بشمار آید، آیا نمی‌بینی که پرواز پرندگان معجزه نیست؟ زیرا هر پرنده‌ای می‌تواند پرواز کند، آری اگر بشری، [بدون هیچ ابزار مادی،] همچون پرندگان پرواز کند، معجزه خواهد بود، پس خدای سبحان [که بشری را مبعوث کرده، نه فرشته‌ای را]، در اقامه حجت بر پیامبری، کار را بر شما آسان کرده است، [و این لطف خداست،] با این حال، شما پیشنهاد پیچیده‌ای می‌کنید که هیچ حجتی در آن نیست؟! و اما این که گفتی: تو مردی افسون شده‌ای [که نمی‌دانی چه می‌گویی]، چگونه چنین باشم با این که می‌دانید من در هوشمندی و خردمندی، بیش از شما سلامت دارم، آیا از لحظه تولد تا چهل سالگی [که مبعوث شدم]، گناهی، لغزشی، دروغی، خیانتی، گفتار اشتباهی، و یا نابخردی از من سراغ دارید؟ آیا می‌پندارید کسی در این مدت طولانی، با نیرو و توان خود مصون می‌ماند، یا با نیرو و توان خدایی؟
و این است فرموده خدای سبحان که: «بنگر چگونه برای تو مثل‌ها زدند، و گمراه شدند، در نتیجه نمی‌توانند» برای اثبات [افسون شدگی و] نابینایی تو، «راهی» و حجتی - بیش از ادعاهای باطلی که بطلانشان برایت محقق و آشکار است - «پیدا کنند».
و اما این که گفتی: چرا این قرآن بر مرد بزرگی از آن دو شهر: ولید بن مغیره در مکه، یا عروه در طائف، نازل نشد؟ برای این است که خدای سبحان همچون تو مال دنیا را بزرگ نمی‌بیند، مال دنیا آنگونه که نزد تو مهم است نزد خدا مهم نیست، بلکه اگر دنیا در نزد او به اندازه بال پشه‌ای ارزش داشت، هیچ کافر و مخالفی را یک جرعه آب نمی‌داد، و [از سوی دیگر] تقسیم رحمت خداوندی با تو نیست، این خداست که رحمت‌های خود را، آنگونه که بخواهد، میان بندگانش تقسیم می‌کند، و او همچون تو از مال و موقعیت کسی حساب نمی‌برد، و به مال و موقعیت کسی طمع ندارد، تا به خاطر آن، پیامبرش کند، و همچون تو از روی هوا و هوس، کسی را دوست نمی‌دارد، تا ناشایسته را بر شایسته مقدم کند، رفتار خدا عادلانه است، و برای برترین مرتبه دین و کمال خود، کسی را برنمی‌گزیند مگر آن که بهترین مطیع، و کوشاترین خدمتگزار درگاهش باشد، و کسی را در پائین‌ترین مرتبه دین و کمال قرار نمی‌دهد مگر آن که سهل انگارترین مطیع درگاهش باشد، پس دیگر، خدا به مال و موقعیت کسی نگاه نمی‌کند، بلکه این مال و موقعیت نیز از فضل اوست و او به کسی بدهکار نیست.
بنابراین نباید گفت: چون به بنده‌ای ثروت داده، پس بایستی پیامبری را هم به او دهد، نمی‌شود خدا را بر خلاف خواسته‌اش، مجبور و یا مازاد و تفضلات پیشینش، بر تفضل دیگری ملزم نمود، ای عبدالله! آیا نمی‌بینی که چگونه خداوند یکی را پولدار، ولی زشت رو، و یا زیبا، ولی فقیر، و یا شریف و بزرگوار، ولی نیازمند، و یا ثروتمند، ولی بی‌مقدار قرار داده است؟ نباید این ثروتمند بگوید، چرا به دارائیم زیبایی فلانی افزوده نشد؟ و یا زیبارو بگوید چرا به زیبائیم دارایی فلانی افزوده نشد؟ و یا شرافتمند بگوید: چرا به شرافتم ثروت فلانی افزوده نشد؟ و یا بی‌مقدار [و گمنام] بگوید: چرا به گمنامیم بزرگواری فلانی افزوده نشد؟ حکم [و تقدیر]، دست خداست، هر گونه بخواهد، تقسیم، و برابر خواسته خود عمل می‌کند، همه افعال او حکیمانه، و همه کارهایش [زیبا و] پسندیده است.
و این است فرموده خدای سبحان که: «گفتند: چرا این قرآن بر مرد بزرگی از آن دو شهر نازل نشد؟» خدا [در پاسخ] فرمود: «آیا آنانند که رحمت پروردگارت را» ای محمد! «تقسیم می‌کنند؟ ما ابزار معاش آنان را در زندگی دنیا، میانشان تقسیم کرده‌ایم»، و آنان را به هم محتاج ساخته‌ایم، این را به مال او، و او را به کالای این، این را به خدمات او [، و او را به دارایی این]، پادشاهان مقتدر، و داراترین سرمایه داران را می‌بینی که به نوعی، به فقیرترین فقرا نیازمندند: یا به کالایی که این دارد، و او ندارد، و یا به خدماتی که این توانش را دارد، و پادشاه جز با او نمی‌تواند نیاز خود را برطرف کند، یا به علمی از علوم و حکمت‌ها که پادشاه ناچار است آن را از این فقیری که به پول او نیازمند است فراگیرد، و از دانش و رأی و معرفت او بهره برد، پادشاه نباید بگوید: چرا به دارایی من، دانش این فقیر نیفزود؟ و فقیر نباید بگوید: چرا به رأی و دانش، و فنون معرفتی من، دارایی این پادشاه اضافه نشد؟ خداوند می‌فرماید: «و برخی از آنان را از نظر درجات، بالاتر از بعضی دیگر قرار داده‌ایم، تا بعضی از آن‌ها بعضی دیگر را در خدمت گیرند»، سپس می‌فرماید: ای محمد! «و رحمت پروردگار تو از آنچه آنان» از اموال دنیا «می‌اندوزند بهتر است». و اما این که گفتی: «ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد تا از این زمین، چشمه‌ای برای ما بجوشانی، و...» تو به پیامبر خدا چیزهایی را پیشنهاد می‌کنی، که اگر برخی را بیاورد، دلیل پیامبریش نخواهد بود، شأن پیامبر خدا برتر از این است که از جهل جاهلان بهره ببرد، و با چیزی که حجبیت ندارد احتجاج کند، و برخی دیگر را اگر بیاورد تو هلاک خواهی شد، حجج و براهینی را باید آورد که بندگان خدا را به ایمان وادارد، نه هلاک کند، تو هلاکت خود می‌خواهی، در حالی که پروردگار عالمیان، به بندگان خود مهربان‌تر، و به مصالح آنان داناتر از آن است که آنچنان که خود می‌خواهند هلاکشان کند، و برخی نیز محال و غیر ممکن است، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله این [ها] را به تو می‌شناساند، و عذر و بهانه‌ات را بر می‌دارد، و بر تو راه مخالفت را می‌بندد، و با احتجاجات خود چنان وادار به تصدیقت می‌کند که مفری نداشته باشی، و برخی را نیز خود معترفی که در آن عناد و تمرد داری، نه حجتی را می‌پذیری، و نه به دلیلی گوش می‌دهی، و هر که چنین باشد، درمانش، کیفر آتش آسمانی خدا، یا دوزخ خدا، یا شمشیر اولیای خداست.
پس این سخن تو - ای عبدالله! - که: «ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، تا از همین زمین مکه - که سنگلاخ، ناهموار، و کوهستانی است - چشمه‌ای برای ما بجوشانی، آن را وجین کن، و بشکافی، و از آن چشمه‌ها روان سازی، که ما به آن‌ها نیازمندیم»، تو این‌ها را می‌خواهی در حالی که نمی‌دانی معجزات خداوندی چیست؟
عبدالله! بگو ببینم چنانچه من خواسته تو را انجام دهم، آیا به همین سبب، پیامبر خواهم بود؟ به طائف که در آن، باغ‌ها داری بنگر، آیا تو زمین‌های ناهموار، و سخت [، و سنگلاخ] آنجا را اصلاح نکردی، و با وجین کردن، آماده [ی کشت] نساختی، و از آن چشمه‌ها نجوشاندی؟
گفت: آری.
فرمود: آیا در این زمینه، همتایانی نیز داری؟
گفت: آری.
فرمود: پس آیا با این کار، تو و ایشان، پیامبر شده‌اید؟
گفت: نه.
فرمود: پس من نیز اگر آن را انجام دهم، دلیل بر پیامبریم نخواهد بود، این سخن تو جز این نیست که بگویی: ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، تا برخیزی، و راه بروی، یا همچون مردم، غذا بخوری. و اما این سخن تو - ای عبدالله! - که: [ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که] برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد، که از آن بخوری، و به ما بخورانی، و آشکارا از میان آن‌ها جویبارها روان سازی، آیا تو و همراهانت، در طائف، باغ‌های خرما و انگور - که از آن می‌خورید، و به دیگران می‌خورانید، آشکارا و از میان آن‌ها جویبارها روان می‌سازید - ندارید؟ آیا با این کار، پیامبر شده‌اید؟
گفت: نه.
فرمود: پس چرا از رسول خدا چیزهایی را می‌طلبید که اگر بیاورد، دلیل بر صدقش نخواهد بود، بلکه اگر هم بیاورد، دلیل بر کذبش خواهد بود، زیرا به چیزی احتجاج می‌کند که دلیل بر پیامبری نیست، و با این کار، مردمان ساده در عقل و دین را فریب می‌دهد، در حالی که شأن رسول خدا برتر از این فریب‌هاست.
و اما این سخن تو - ای عبدالله! - که: «یا چنان که ادعا می‌کنی، آسمان را پاره پاره بر سر ما فرواندازی، که خود به ما گفتی: و اگر پاره سنگی را در حال سقوط از آسمان ببینند، می‌گویند: ابری متراکم است»، [ای عبدالله!] در سقوط آسمان بر سر شما، نابودی و هلاکت است، آیا از رسول خدا می‌خواهی که با این کار، نابودت کند؟ رسول خدا به تو مهربانتر از این است، و تو را نابود نمی‌کند، بلکه حجت‌های خدا را بر تو اقامه می‌کند، و حجج الهی پیامبر تنها آنچه بندگان، پیشنهاد می‌کنند نیست، که آنان از مصالح و مفاسد [حقیقی] خود بی‌خبرند، و چه بسا پیشنهادهایشان با هم مختلف و متضاد است، که وقوع آن محال خواهد بود، زیرا ممکن است تو سقوط آسمان را بخواهی، و دیگری آن را نخواهد، بلکه بالا رفتن زمین به آسمان را بخواهد، که این خواسته‌ها، متفاوت و متضاد، و در نتیجه، وقوع آن غیر ممکن است، و [قدرت و] تدبیر خدا، بر محال، تعلق نمی‌گیرد. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: عبدالله! آیا طبیبی را دیده‌ای که بیماران خود را طبق پیشنهاد آنان مداوا کند؟ طبیب، برابر تشخیص خود، و مصلحت بیمار، درمان می‌دهد، خواه بیمار بپسندد، یا نه، و شما آن بیمارانید [که در ظلمات گمراهی و جهل و رذائل غوطه‌ورید]، و خدا طبیب شماست، اگر درمانش را بکار گیرید، شفایتان می‌دهد، و اگر سرپیچی کنید، بیمارتان گذارد، و بعد، ای عبدالله! تاکنون کجا دیده‌ای که قاضی، از مدعی حقی، برابر خواسته مدعی علیه، بینه بخواهد؟ که در این صورت، برای کسی بر دیگری، هیچ ادعا و حقی ثابت نخواهد شد، و میان ظالم و مظلوم، و راستگو و دروغگو فرقی نخواهد بود.
و اما - ای عبدالله! - این سخن تو که: [ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد،] مگر آن که خدا و فرشتگان را در برابر ما حاضر کنی، آنچنان که آنان ما را، و ما ایشان را ببینیم، این از محال‌های آشکار است، پروردگار ما همچون آفریده‌های [جسمانی] خود نیست که بیاید و برود، و حرکت کند و برابر چیزی بایستد، تا بتوان او را حاضر کرد، این خواسته محالی است که وصف بت‌های ناتوان، ناقص، ناشنوا، نابینا، ناآگاه، و بی‌سود شماست.
عبدالله! آیا در طائف، زمین‌های حاصلخیز و باغ‌ها، و در مکه، خانه‌ها و لوازم مورد نیازی که خدمتکارانی بر آن‌ها گمارده‌ای نداری؟ گفت: آری. فرمود: آیا به همه احوال [و امور] آنان خود رسیدگی می‌کنی، یا با نماینده‌های میان خود، و خدمتکاران؟ گفت: با نماینده‌ها. فرمود: اگر کارگران، کشاورزان، و خادمان تو به نماینده‌ها بگویند: ما نمایندگی شما را قبول نداریم، مگر آن که عبدالله بن ابی‌امیه را حاضر کنید، تا او را ببینیم، و هر چه از جانب او می‌گوئید از خودش بشنویم، آیا این را می‌پسندی، و به ایشان این حق را می‌دهی؟
گفت: نه. فرمود: پس نماینده‌های تو بایستی چه کنند؟ آیا نباید نشان صحیحی از تو بیاورند، تا صدقشان را برساند، و از ایشان بپذیرند؟ گفت: آری. فرمود: عبدالله! چنانچه نماینده تو با شنیدن آن بهانه، نزد تو برگردد، و بگوید: برخیز، و با من بیا، که آنان حضور تو را می‌خواهند، آیا این رفتار او ناپسند نیست؟ نمی‌گویی: تو نماینده من هستی، نه نصیحت کننده، یا امر کننده؟
گفت: آری. فرمود: پس چگونه به پیامبر خدا پیشنهادی می‌کنی که آن را از کشاورزان و کارگران، نسبت به نماینده خود نمی‌پذیری؟ و چگونه از پیامبر خدا می‌خواهی که نسبت به پروردگار خود، رفتار ناپسند کند، امرش دهد، نهیش کند، با این که این رفتار را از کشاورزان و کارگران، نسبت به نماینده خود نمی‌پسندی؟ این دلیل قاطعی است بر بی‌اساس بودن همه آنچه پیشنهاد کردی، ای عبدالله! و اما این سخن تو - ای عبدالله! - که: [ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که] برای تو خانه‌ای از طلا باشد، مگر خبر خانه‌های پر طلای عزیز مصر به تو نرسیده است؟
گفت: آری. فرمود: آیا عزیز مصر، به سبب آن‌ها پیامبر شد؟ گفت: نه. فرمود: پس خانه‌ای از طلا، برای من نیز دلیل پیامبری نخواهد بود، و محمد، برای حجج الهی، از نادانی تو بهره نمی‌برد.
و اما این سخن تو که، [هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که] به آسمان بالا روی، و به بالا رفتن تو هم اطمینان نخواهیم داشت، مگر آن که بر ما کتابی که آن را بخوانیم فرود آوری، ای عبدالله! به آسمان بالا رفتن، از فرود آمدن دشوارتر است، و چنانچه تو - به اعتراف خودت - به بالا رفتن من ایمان نیاوری، به فرود آمدنم نیز ایمان نخواهی آورد. و گفتی: مگر آن که بر ما کتابی که آن را بخوانیم فرود آوری، با این همه، نمی‌دانم آیا ایمان بیاورم یا نه، عبدالله! تو خود [، با این سخن خود] معترفی که با حجت قائمه خداوند، عناد می‌ورزی، بنابراین [چاره و] درمانی نداری جز آن که با دست اولیای بشرش، یا فرشتگان آتشبانش، ادب شوی، و خدا سبحان برای ابطال هر آنچه پیشنهاد کردی، سخنی جامع و حکیمانه بر من نازل کرد، و فرمود: بگو - ای محمد! - پاک است پروردگار من، آیا من جز بشری که پیامبر است هستم؟ [آری] چه والا است شأن پروردگار من از این که - برابر پیشنهاد نادانان - هر ممکن و غیر ممکن را انجام دهد، آیا من جز بشری که پیامبر است هستم؟ جز حجت خدا را که عطایم فرموده نباید بیاورم، حق ندارم به پروردگار خود امر و نهی کنم، و پند دهم، تا همچون فرستاده پادشاهی به سوی مخالفانش باشم، که برگردد، و به پادشاه فرمان دهد تا برابر پیشنهاد آنان عمل کند.
ابوجهل گفت: ای محمد! سخنی دارم، آیا قبول نداری که قوم موسی چون خواستند تا خدا را آشکارا به ایشان نشان دهد، با صاعقه، آتش گرفتند و سوختند؟ فرمود: آری. ابوجهل گفت: چنانچه پیامبر باشی، ما نیز بایستی آتش گرفته، بسوزیم، زیرا دشوارتر از خواسته آنان از تو می‌خواهیم، ایشان گفتند: «خدا را آشکارا به ما نشان ده»، و ما می‌گوئیم: هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که خدا و فرشتگان را حاضر کنی تا ببینیم.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اباجهل! آیا قصه ابراهیم خلیل را چون به ملکوت عوالم عروج کرد نشنیده‌ای؟ این سخن پروردگار من است که: «و این گونه، ملکوت آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین کنندگان باشد»، خداوند چون او را به آسمان برد، آنچنان بینایی او را نیرو داد که موجودات روی زمین، و درون آن را می‌دید، مرد و زنی را دید که زنا می‌کنند، نفرین کرد، و نابود شدند، مرد و زن دیگری را دید که زنا می‌کنند، باز نفرین کرد، و نابود شدند، مرد و زن سومی را دید که زنا می‌کنند، خواست تا نفرین کند، که خدای سبحان به او وحی فرمود: ای ابراهیم! از نفرین بر بندگانم دست بردار، که منم آن آمرزنده مهربان دلسوز بردبار، گناهان ایشان به من زیانی نمی‌رساند، همانگونه که طاعتشان نیز مرا سودی نمی‌بخشد، و من همچون تو برای تسکین خشم خود،با ایشان رفتار نمی‌کنم، از نفرین بندگانم دست بردار، که تو، تنها، بنده هشدار دهنده [هستی]، نه آن که در قلمرو ملک من، شریک، و یا بر من و بندگانم اختیاردار باشی، ارتباط بندگانم با من، در یکی از این سه حالت است:
[1] - یا توبه می‌کنند، و از ایشان می‌پذیرم، و گناهانشان را می‌آمرزم، و عیب‌هایشان را می‌پوشانم.
[2] - و یا کیفر خود را از ایشان باز می‌دارم، زیرا می‌دانم که در آینده، نسل ایشان، مؤمن خواهد بود، از این رو با پدران و مادران کافر ایشان مدارا می‌کنم، و کیفر خود را از ایشان برمی‌دارم، تا آن نسل مؤمن از ایشان به ظهور رسد، و چون از هم جدا شدند، عذابم به ایشان فرود آید، و بلایم ایشان را فراگیرد.
[3] - و چنانچه این دو نبود، کیفری که [در آخرت] برای آنان آماده کرده‌ام، بزرگ‌تر از آن است که تو می‌خواهی، زیرا کیفر من بر طبق جلال و کبریاییم خواهد بود.
ای ابراهیم! مرا با بندگانم بگذار، که به ایشان، من از تو مهربانترم، مرا با ایشان بگذار، که من آن مقتدر بردبار دانای حکیمی هستم، که با علم خود، ایشان را تدبیر، و قضا و قدر خود را در میانشان اجرا می‌کنم.
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اباجهل! خدای سبحان از تو عذاب را برداشت، چون می‌داند که از صلب تو فرزند پاکیزه‌ای همچون عکرمه بیرون می‌آید، و در آینده، مسئولیتی از مسلمین را عهده‌دار می‌شود که اگر به قصد پیروی از خدا و پیامبرش باشد، نزد خدا، [محترم و] بزرگ خواهد بود، و اگر این نبود، عذاب بر تو نازل می‌شد.
و نیز مهلت بقیه قریش که همچون خواسته تو را دارند، از آنروست که خدا می‌داند، در آینده برخی ایمان می‌آورند، و با ایمان خود به سعادت می‌رسند، پس خدای سبحان از سعادتش باز نمی‌دارد، و به او بخل نمی‌ورزد، و یا [می‌داند که] نسل او مؤمن است، از اینرو به پدرش فرصت می‌دهد، تا فرزندش را به سعادت برساند، اگر این محاسبه‌ها نبود، عذاب خدا بر همه شما فرود می‌آمد، به سوی آسمان بنگر! ابوجهل نگاه کرد، و دید از درهای گشوده آسمان، آتش‌ها [ی خشم خداوندی] فرود آمده، و آنچنان بالای سر ایشان نزدیک است، که حرارت آن را با شانه‌های خود حس می‌کنند، اندام ابوجهل و آن جماعت لرزید، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نترسید، خدا با آن هلاکتان نمی‌کند، آن را تنها برای عبرت شما آشکار کرد، سپس نگریستند، و ناگاه از پشت [و صلب] خود، انواری را دیدند که بیرون آمد، و با ایشان روبرو شد، و بالایشان برد، و دور کرد، تا به آسمانی که از آن آمده بودند برگرداند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: برخی از این انوار، انوار کسانی از شماست که در آینده با ایمان به من، خدا به سعادتشان خواهد رساند، و برخی دیگر، انوار فرزندان پاک آینده، و با ایمان کسانی از شماست که به من ایمان نمی‌آورند.
عن الامام العسکری علیه‌السلام:
...: فقلت لأبی علی بن محمد علیهماالسلام: فهل کان رسول الله صلی الله علیه و آله یناظرهم اذ عانتوه و یحاجهم؟ قال: بلی، مرارا کثیرة، منها ما حکی الله من قولهم: (و قالوا ما لهذا الرسول یأکل الطعام و یمشی فی الأسواق لولا أنزل الیه ملک - الی قوله - رجلا مسحورا) [1] ، (و قالوا لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم) [2] ، (و قالوا لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا - الی قوله - کتابا نقرؤه) [3] . ثم قیل له فی آخر ذلک: لو کنت نبیا کموسی لنزلت علینا الصاعقة فی مسألتنا الیک، لأن مسألتنا أشد من مسألة قوم موسی لموسی. قال: و ذلک أن رسول الله صلی الله علیه و آله کان قاعدا ذات یوم بمکة، بفناء الکعبة، اذ اجتمع جماعة من رؤساء قریش منهم الولید بن المغیرة المخزومی، و أبوالبختری بن هشام، و أبوجهل بن هشام، و العاص بن وائل السهمی، و عبدالله بن أبی‌أمیة المخزومی، و کان معهم جمع ممن یلیهم کثیر، و رسول الله صلی الله علیه و آله فی نفر من أصحابه یقرأ علیهم کتاب الله و یؤدی الیهم عن الله أمره و نهیه. فقال المشرکون بعضهم لبعض: لقد استفحل [4] أمر محمد، و عظم خطبه، فتعالوا نبدأ بتقریعه و تبکیته [5] و توبیخه، و الاحتجاج علیه، و ابطال ما جاء به لیهون خطبه علی أصحابه، و یصغر قدره عندهم، فلعله ینزع عما هو فیه من غیه و باطله و تمرده و طغیانه، فان انتهی و الا عاملناه بالسیف الباتر. قال أبوجهل: فمن [ذا] الذی یلی کلامه و مجادلته؟ قال عبدالله بن أبی‌أمیة المخزومی: أنا الی ذلک، أفما ترضانی له قرنا حسیبا، و مجادلا کفیا.
قال أبوجهل: بلی. فأتوه بأجمعهم، فابتدأ عبدالله بن أبی‌أمیة المخزومی، فقال: یا محمد! لقد ادعیت دعوی عظیمة، و قلت مقالا هائلا، زعمت أنک رسول الله رب العالمین، و ما ینبغی لرب العالمین و خالق الخلق أجمعین أن یکون مثلک رسولا له بشر مثلنا، تأکل کما نأکل، و تمشی فی الأسواق کما نمشی، فهذا ملک الروم، و هذا ملک الفرس لا یبعثان رسولا الا کثیر المال، عظیم الحال، له قصور و دور [و بساتین] و فساطیط و خیام و عبید و خدام، و رب العالمین فوق هؤلاء کلهم أجمعین، فهم عبیده، و لو کنت نبیا لکان معک ملک یصدقک و نشاهده، بل لو أراد الله أن یبعث الینا نبیا لکان انما یبعث الینا ملکا، لا بشرا مثلنا، ما أنت یا محمد! الا مسحورا، ولست بنبی. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: هل بقی من کلامک شی‌ء؟ قال: بلی، لو أراد الله أن یبعث رسولا لبعث أجل من فیما بیننا مالا، و أحسنه حالا، فهلا نزل هذا القران الذی تزعم أن الله أنزله علیک، و ابتعثک به رسولا (علی رجل من القریتین عظیم) [6] اما الولید بن المغیرة بمکة، و اما عروة بن مسعود الثقفی بالطائف. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: هل بقی من کلامک شی‌ء یا عبدالله؟! قال: بلی، (لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا) [7] بمکة هذه، فانها ذات حجارة و وعرة و جبال، تکسح أرضها و تحفرها، و تجری فیها العیون، فاننا الی ذلک محتاجون، أو تکون لک جنة من نخیل و عنب، فتأکل منها و تطعمنا، فتفجر الأنهار خلالها خلال تلک النخیل و الأعناب تفجیرا، أو تسقط السماء کما زعمت علینا کسفا، فانک قلت لنا: (و ان یروا کسفا من السماء ساقطا یقولوا سحاب مرکوم) [8] و لعلنا نقول ذلک.
ثم قال: و لن نؤمن لک أو تأتی بالله و الملائکة قبیلا، تأتی به و بهم، و هم لنا مقابلون، أو یکون لک بیت من زخرف تعطینا منه، و تغنینا به، فلعلنا نطغی، فانک قلت لنا: (کلا ان الانسان لیطغی - أن رآه استغنی) [9] . ثم قال: أو ترقی فی السماء - أی تصعد فی السماء - ولن نؤمن لرقیک - لصعودک - حتی تنزل علینا کتابا نقرؤه من الله العزیز الحکیم، الی عبدالله بن أبی‌أمیة المخزومی و من معه بأن آمنوا بمحمد بن عبدالله بن عبدالمطلب، فانه رسولی، و صدقوه فی مقاله، فانه من عندی. ثم لا أدری یا محمد! اذا فعلت هذا کله أو من بک، أو لا أو من بک، بل لو رفعتنا الی السماء، و فتحت أبوابها، و أدخلتناها لقلنا انما سکرت أبصارنا و سحرتنا. فقال رسول‌الله صلی الله علیه و آله: یا عبدالله! أبقی شی‌ء من کلامک؟ قال: یا محمد! و لیس فیما أوردته علیک کفایة و بلاغ، ما بقی شی‌ء، فقل ما بدا لک، و أفصح عن نفسک ان کانت لک حجة، و آتنا بما سألناک.
فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: اللهم! أنت السامع لکل صوت، و العالم بکل شی‌ء، تعلم ما قاله عبادک، فأنزل الله علیه: یا محمد! (و قالوا ما لهذا الرسول یأکل الطعام و یمشی فی الأسواق - الی قوله - رجلا مسحورا) [10] .
ثم قال الله تعالی: (انظر کیف ضربوا لک الأمثال فضلوا فلا یستطیعون سبیلا) [11] ثم قال الله: یا محمد! (تبارک الذی ان شاء جعل لک خیرا من ذلک جنات تجری من تحتها الأنهار و یجعل لک قصورا) [12] ، و أنزل علیه: یا محمد! (فلعلک تارک بعض ما یوحی الیک و ضائق به صدرک) الآیة [13] ، و أنزل علیه: یا محمد! (و قالوا لولا أنزل علیه ملک ولو أنزلنا ملکا لقضی الأمر - الی قوله - و للبسنا علیهم ما یلبسون) [14] .
فقال له رسول الله صلی الله علیه و آله: یا عبدالله! أما ما ذکرت من أنی آکل الطعام کما تأکلون، و زعمت أنه لا یجوز لأجل هذه أن أکون لله رسولا، فانما الأمر لله یفعل ما یشاء ویحکم ما یرید، و هو محمود، و لیس لک و لا لأحد الاعتراض علیه بلم و کیف. ألا تری أن الله تعالی کیف أفقر بعضا و أغنی بعضا، و أعز بعضا، و أذل بعضا، و أصح بعضا، و أسقم بعضا، و شرف بعضا، و وضع بعضا، و کلهم ممن یأکل الطعام. ثم لیس للفقراء أن یقولوا: لم أفقرتنا و أغنیتهم، و لا للوضعاء أن یقولوا: لم وضعتنا و شرفتهم، و لا للزمنی و الضعفاء أن یقولوا: لم أزمنتنا و أضعفتنا و صححتهم، و لا للأذلاء أن یقولوا: لم أذللتنا و أعززتهم، و لا لقبائح الصور أن یقولوا: لم قبحتنا و جملتهم، بل ان قالوا ذلک کانوا علی ربهم رادین، و له فی أحکامه منازعین، و به کافرین، و لکان جوابه لهم: [انی] انا الملک، الخافض، الرافع، المغنی، المفقر، المعز، المذل، المصحح، المسقم و أنتم العبید لیس لکم الا التسلیم لی، و الانقیاد لحکمی، فان سلمتم کنتم عبادا مؤمنین، و ان أبیتم کنتم بی کافرین، و بعقوباتی من الهالکین. ثم أنزل الله تعالی علیه: یا محمد! (قل انما أنا بشر مثلکم)، یعنی آکل الطعام (یوحی الی أنما الهلکم اله واحد) [15] ، یعنی قل لهم: أنا فی البشریة مثلکم، و لکن ربی خصنی بالنبوة دونکم، کما یخص بعض البشر بالغناء، و الصحة، و الجمال دون بعض من البشر، فلا تنکروا أن یخصنی أیضا بالنبوة. ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک: [ان] هذا ملک الروم، و ملک الفرس لا یبعثان رسولا الا کثیر المال، عظیم الحال، له قصور و دور و فساطیط و خیام و عبید و خدام، و رب العالمین فوق هؤلاء کلهم، فهم عبیده فان الله له التدبیر و الحکم، لا یفعل علی ظنک و حسبانک، و لا باقتراحک، بل یفعل ما یشاء، ویحکم ما یرید، و هو محمود، یا عبدالله! انما بعث الله نبیه لیعلم الناس دینهم، و یدعوهم الی ربهم، و یکد نفسه فی ذلک آناء اللیل و أطراف النهار، فلو کان صاحب قصور یحتجب فیها، و عبید و خدم یسترونه عن الناس ألیس کانت الرسالة تضیع، و الأمور تتباطأ، أو ما تری الملوک اذا احتجبوا کیف یجری الفساد و القبائح من حیث لا یعلمون به و لا یشعرون؟
یا عبدالله! و انما بعثنی الله و لا مال لی لیعرفکم قدرته و قوته، و أنه هو الناصر لرسوله، لا تقدرون علی قتله، و لا منعه من رسالته، فهذا أبین فی قدرته و فی عجزکم، و سوف یظفرنی الله بکم، فأوسعکم قتلا و أسرا، ثم یظفرنی الله ببلادکم، و یستولی علیها المؤمنون من دونکم، و دون من یوافقکم علی دینکم. ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک لی: ولو کنت نبیا لکان معک ملک یصدقک و نشاهده، بل لو أراد الله أن یبعث الینا نبیا لکان انما یبعث ملکا لا بشرا مثلنا، فالملک لا تشاهده حواسکم، لأنه من جنس هذا الهواء، لا لاعیان منه، و لو شاهدتموه - بأن یزاد فی قوی أبصارکم - لقلتم لیس هذا ملکا، بل هذا بشر، لأنه انما کان یظهر لکم بصورة البشر الذی قد ألفتموه، لتفهموا عنه مقاله، و تعرفوا به خطابه و مراده، فکیف کنتم تعلمون صدق الملک و أن ما یقوله حق؟ بل انما بعث الله بشرا، و أظهر علی یده المعجزات التی لیست فی طبائع البشر الذین قد علمتم ضمائر قلوبهم، فتعلمون بعجزکم عما جاء به أنه معجزة، و أن ذلک شهادة من الله تعالی بالصدق له، ولو ظهر لکم ملک علی یده ما یعجز عنه البشر، لم یکن فی ذلک ما یدلکم أن ذلک لیس فی طبائع سائر أجناسه من الملائکة حتی یصیر ذلک معجزا. ألا ترون أن الطیور التی تطیر لیس ذلک منها بمعجز، لأن لها أجناسا یقع منها مثل طیرانها، و لو أن آدمیا طار کطیرانها کان ذلک معجزا، فالله عزوجل سهل علیکم الأمر، و جعله بحیث تقوم علیکم حجته، و أنتم تقترحون عمل الصعب الذی لا حجة فیه؟!
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک: ما أنت الا رجلا مسحورا، فکیف أکون کذلک، وقد تعلمون أنی فی صحة التمییز و العقل فوقکم؟ فهل جربتم علی منذ نشأت الی أن استکملت أربعین سنة جریرة، أو زلة، أو کذبة، أو خیانة، أو خطأ من القول، أو سفها من الرأی، أتظنون أن رجلا یعتصم طول هذه المدة بحول نفسه وقوتها، أو بحول الله وقوته، و ذلک ما قال الله تعالی: (انظر کیف ضربوا لک الأمثال فضلوا فلا یستطیعون سبیلا) [16] ، الی أن یثبتوا علیک عمی بحجة أکثر من دعاویهم الباطلة التی تبین علیک تحصیل بطلانها.
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله و أما قولک: (لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم)، الولید بن المغیرة بمکة، أو عروة بالطائف، فان الله تعالی لیس یستعظم مال الدنیا کما تستعظمه أنت، و لا خطر له عنده کما [له] عندک، بل لو کانت الدنیا عنده تعدل جناح بعوضة لما سقی کافرا به، مخالفا شربة ماء، و لیس قسمة رحمة الله الیک، بل الله [هو] القاسم للرحمات، و الفاعل لما یشاء فی عبیده و امائه، و لیس هو عزوجل ممن یخاف أحدا، کما تخافه [أنت] لماله و حاله، فتعرفه بالنبوة لذلک، و لا ممن یطمع فی أحد فی ماله [أو فی حاله]، کما تطمع، فتخصه بالنبوة لذلک، و لا ممن یحب أحدا محبة الهوی کما تحب، فتقدم من لا یستحق التقدیم. و انما معاملته بالعدل، فلا یؤثر بأفضل مراتب الدین و جلاله الا الأفضل فی طاعته، و الأجد فی خدمته، و کذلک لا یؤخر فی مراتب الدین و جلاله الا أشدهم تباطئوا عن طاعته، و اذا کان هذا صفته لم ینظر الی مال و لا الی حال، بل هذا المال و الحال من تفضله، و لیس لأحد من عباده علیه ضربة لازب. فلا یقال اذا تفضل بالمال علی عبده: فلابد [من] أن یتفضل علیه بالنبوة أیضا، لأنه لیس لأحد اکراهه، علی خلاف مراده و لا الزامه تفضلا، لأنه تفضل قبله بنعمه. ألا تری یا عبدالله! کیف أغنی واحدا و قبح صورته؟ و یکف حسن صورة واحد و أفقره؟ و کیف شرف واحدا و أفقره؟ و کیف أغنی واحد و وضعه، ثم لیس لهذا الغنی أن یقول: وهلا أضیف الی یساری جمال فلان، و لا للجمیل أن یقول: هلا أضیف الی جمالی مال فلان، و لا للشریف أن یقول: هلا أضیف الی شرفی مال فلان، و لا للوضیع أن یقول: هلا أضیف الی ضعتی شرف فلان، ولکن الحکم لله، یقسم کیف یشاء و یفعل کما یشاء، و هو حکیم فی أفعاله، محمود فی أعماله.
و ذلک قوله تعالی: (و قالوا لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم) [17] قال الله تعالی: (أهم یقسمون رحمت ربک - یا محمد - نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیاة الدنیا) [18] فأحوجنا بعضا الی بعض، أحوجنا هذا الی مال ذلک، و أحوج ذاک الی سلعة هذا [و هذا] الی خدمته، فتری أجل الملوک و أغنی الأغنیاء محتاجا الی أفقر الفقراء فی ضرب من الضروب، اما سلعة معه لیست معه، و اما خدمة یصلح لها لا یتهیأ لذلک الملک أن یستغنی [الا] به، و اما باب من العلوم و الحکم، فهو فقیر الی أن یستفیدها من هذا الفقیر، فهذا الفقیر یحتاج الی مال ذلک الملک الغنی، و ذلک الملک یحتاج الی علم هذا الفقیر، أو رأیه، أو معرفته، ثم لیس للفقیر أن یقول: هلا اجتمع الی رأیی و علمی و ما أتصرف فیه من فنون الحکم مال هذا الملک الغنی، و لا للملک أن یقول: هلا اجتمع الی ملکی علم هذا الفقیر. ثم قال: (و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات لیتخذ بعضهم بعضا سخریا). ثم قال: یا محمد! (و رحمت ربک خیر مما یجمعون) [19] ، یجمع هؤلاء من أموال الدنیا.
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک: (لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا) الی آخر ما قتلته، فانک اقترحت علی محمد رسول الله أشیاء: منها ما لو جاءک به لم یکن برهانا لنبوته، و رسول الله یرتفع عن أن یغتنم جهل الجاهلین، و یحتج علیهم بما لا حجة فیه.
و منها ما لو جاءک به لکان معه هلاکک، و انما یؤتی بالحجج و البراهین لیلزم عباد الله الایمان بها، لا لیهلکوا بها، فانما اقترحت هلاکک، و رب العالمین أرحم بعباده، و أعلم بمصالحهم من أن یهلکهم کما یقترحون. و منها المحال الذی لا یصح و لا یجوز کونه، و رسول [الله] رب العالمین یعرفک ذلک، و یقطع معاذیرک، و یضیق علیک سبیل مخالفته، و یلجئک بحجج الله الی تصدیقه حتی لا یکون لک عنه محید و لا محیص. و منها ما قد اعترفت علی نفسک أنک فیه معاند متمرد، لا تقبل حجة، و لا تصغی الی برهان، و من کان کذلک فدواؤه عقاب النار، النازل من سمائه، أو فی جحیمه، أو بسیوف أولیائه.
و أما قولک یا عبدالله!: (لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا) بمکة، فانها ذات حجارة و صخور و جبال، تکسح أرضها و تحفرها، و تجری فیها العیون، فاننا الی ذلک محتاجون، فانک سألت هذا و أنت جاهل بدلائل الله تعالی.
یا عبدالله! أرأیت لو فعلت هذا، کنت من أجل هذا نبیا، أرأیت الطائف التی لک فیها بساتین، أما کان هناک مواضع فاسدة صعبة أصلحتها، و ذللتها، و کسحتها، و أجریت فیها عیونا استنبطتها؟
قال: بلی. قال: و هل لک فی هذا نظراء؟ قال: بلی. [قال:] أفصرت بذلک أنت و هم أنبیاء؟ قال: لا. قال: فکذلک لا یصیر هذا حجة لمحمد لو فعله علی نبوته، فما هو الا کقولک: لن نؤمن لک حتی تقوم و تمشی علی الأرض، أو حتی تأکل الطعام کما یأکل الناس.
و أما قولک یا عبدالله!: أو تکون لک جنة من نخیل و عنب فتأکل منها و تطعمنا و تفجر الأنهار خلالها تفجیرا، أو لیس لأصحابک ولک جنات من نخیل و عنب بالطائف تأکلون و تطعمون منها، و تفجرون الأنهار خلالها تفجیرا، أفصرتم أنبیاء بهذا؟
قال: لا. قال: فما بال اقتراحکم علی رسول الله أشیاء، لو کانت کما تقترحون لما دلت علی صدقه، بل لو تعاطاها لدل تعاطیه ایاها علی کذبه، لأنه حینئذ یحتج بما لا حجة فی

اندیشه امام هادی بر شعر ابن ابی‌حفصه‌

شیخ مفید رحمه الله با سند خود از سلیمان بن جعفر نقل می‌کند که گفت:
امام هادی علیه‌السلام به من فرمود:
در حالی که پیرامون این شعر ابن ابی‌حفصه فکر می‌کردم به خواب رفتم: «چگونه می‌شود - با این که نشدنی است - که وراثت عموها به پسران دختر برسد» [1] . ناگاه، انسانی را دیدم که می‌گوید: این امر شدنی است، زیرا [آیات] کتاب آسمانی در فضیلت او نازل، و احکام قضا [و قدر] خداوندی آن را قطعی کرده است. آری فرزند فاطمه [ی بنت اسد، امیرمؤمنان علی علیه‌السلام]، او که نامش بلند آوازه است، وراثت [و خلافت] را از [یگانه] عموزادگان خود [یعنی پیامبر صلی الله علیه و آله]، به دست آورد [، و از او به فرزندانش بنی فاطمه رسید]، [2] و فرزند نثله [3] [یعنی عباس]، سرگشته و گریان ماند، در حالی که خویشان، به او کمک می‌کردند.
قال المفید:
أخبرنی الشیخ أدام الله عزه، مرسلا عن محمد بن عیسی بن عبید الیقطینی، عن سعد بن جناح، عن سلیمان بن جعفر قال: قال لی أبوالحسن العسکری علیه‌السلام: نمت، و أنا أفکر فی بیت ابن أبی‌حفصة
أنی یکون و لیس ذاک بکائن
لبنی البنات وراثة الأعمام
فاذا انسان یقول لی:
قد کان اذ نزل الکتاب بفضله
و مضی القضاء به من الأحکام
ان ابن فاطمة المنوه باسمه
حاز الوراثة عن بنی الأعمام
و بقی ابن نثلة [4] واقفا متحیرا
یبکی و یسعده ذووا الأرحام [5] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] کنایه از این که: بنی الاعمام پیامبر صلی الله علیه و آله که بنی العباس‌اند، از بنی البنات پیامبر که فرزندان فاطمه علیهاالسلام و علویان‌اند، به وراثت [و خلافت] پیامبر صلی الله علیه و آله، سزاوارترند.
[2] پس وراثت فرزندان فاطمه علیهاالسلام یعنی علویان، نیز از بنی الاعمام است.
[3] نثله، نام مادر عباس است.
[4] قال المجلسی: نثلة اسم أم العباس، و یقال: نثیلة، و لعل المراد بابن فاطمة، أمیرالمؤمنین علیه‌السلام، و یحتمل أن یکون المراد بفاطمة البتول علیهاالسلام و بابنها نجس الابن، أو القائم علیه‌السلام و الأول أظهر.
[5] الفصول المختارة: 96، بحارالأنوار 10: 391 ح 3 باختلاف یسیر.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

امام هادی و نرگس و مژده او

صدوق رحمه الله با سند خود از ابوالحسین محمد بن بهرشیبانی نقل می‌کند که گفت: در سال دویست و هشتاد و شش هجری قمری وارد کربلا شدم، و قبر غریب رسول خدا علیه‌السلام [امام حسین علیه‌السلام] را زیارت کردم، سپس به مدینه السلام [بغداد]، رو آوردم، و در [نیمه روز،] وقتی که شراره‌های گرما شعله‌ور بود، و بادهای سوزان می‌وزید، به قبرستان قریش رفتم، در آنجا چون به مرقد امام کاظم علیه‌السلام رسیدم، و نسیم تربت غرق در رحمت، و پوشیده در باغ‌های مغفرت را بوییدم، خود را بر آن افکندم در حالی که اشک‌هایم سرازیر، و [فغان و] آههای بلندم پی‌درپی بود، اشک‌ها مانع از دیدم شده بودند، چون اشکم بند آمد، و فغانم فرونشست، چشمم را باز کردم، ناگاه پیرمردی را دیدم که کمرش خمیده، و شانه‌هایش کمانی، و پیشانی و کف دستانش پینه بسته بود، و نزد قبر، به همراه خود می‌گفت: فرزند برادرم! عمویت با این علوم غیبی [، و اسرار] سربسته، و معارف گرانقدر که این دو سرور عطایش کرده‌اند، و همانندش را جز سلمان ندارد، به شرافتی بزرگ دست یافته است، اینک عموی تو در حال تمام کردن روزگار، و پایان عمر خود است، و از اهل ولایت، کسی را نمیابد تا راز خود را به او گوید.
من با خود گفتم: ای نفس! در طلب علم، پیوسته در معرض رنج و مشقتی، و در این راه، شتران و اسب‌ها را از پا درمی‌آوری، حال از این پیرمرد، سخنی به گوشت خورد که بر دانشی بزرگ، و میراثی عظیم دلالت دارد. پس گفتم: جناب شیخ! آن دو سرور [که گفتی] چه کسانی‌اند؟
گفت: آن دو ستاره پنهان [، و آرمیده] در خاک سامرا.
عرض کردم: من به دوستی، و شرافت مقام امامت و وراثت ایشان سوگند یاد می‌کنم که خواستار دانش، و جویای آثار ایشانم، و موکدا خود را فدا می‌کنم تا اسرار ایشان را حفظ کنم.
گفت: اگر راست می‌گویی، آثار همراه خود را که از ناقلان اخبار ایشان داری بیاور. چون [آوردم، و] نوشته‌ها را بررسی، و روایات را با دقت رسیدگی کرد، گفت: راست گفتی، من بشر بن سلیمان نخاس، از نوادگان ابوایوب انصاری، و یکی از موالیان امام هادی علیه‌السلام، و امام حسن عسگری علیه‌السلام هستم که در جوارشان زندگی می‌کنم.
عرض کردم: برادر دینی خود را منت گذار، و برخی از آثار ایشان را که مشاهده کرده‌ای بیان فرما.
گفت: مولای ما امام هادی علیه‌السلام، [مرا] در معامله بردها [زیر نظر گرفت، تا] فقیهم کرد، جز با اجازه او خرید و فروش نمی‌کردم، و بدینسان از موارد شبهه‌ناک پرهیز کردم تا معرفتم کامل شد. و فرق میان حلال و حرام را خوب پی بردم.
شبی در منزل خود در سامرا بودم، پاسی از شب گذشته بود که کسی در زد، با شتاب رفتم [و در را باز کردم]، دیدم کافور خادم و فرستاده مولایمان امام هادی علیه‌السلام است که مرا نزد حضرت علیه‌السلام، می‌طلبد، جامه خود را پوشیدم، و به خدمت حضرت علیه‌السلام رسیدم، دیدم با فرزند خود ابومحمد [امام حسن عسکری علیه‌السلام]، و خواهرش حکیمه، از پشت پرده سخن می‌گوید، چون نشستم فرمود: بشر! تو از نوادگان انصاری، و [محبت و] ولایت اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله، پیوسته در میان شما از گذشتگان به آیندگان رسیده است، پس شما مورد وثوق ما خاندان پیامبرید، و من تو را روسفید، و مفتخر می‌کنم به فضیلتی که به سبب آن بر شیعیان بلند همت اهل ولایت، سبقت گیری [آری تو را مفتخر می‌کنم] به رازی که تو را از آن آگاه کرده، و برای خرید کنیزی می‌فرستم.
پس نامه‌ای با خط و زبان رومی، نوشت، و بر آن مهر زد، و کیسه زردی را که دویست و بیست دینار داشت، بیرون آورد، و فرمود: این را بگیر، و به بغداد برو، و در بامداد فلان روز کنار پل فرات حاضر شو، چون کشتی‌های اسیران را به ساحل رسید، و کنیزان نمایان شدند، خریدارانی را به نمایندگی از امرای بنی العباس، و نیز چند نفری از جوانان عرب را می‌بینی که گرد ایشان جمع می‌شوند، تو در تمام روز، از دور، مراقب برده فروشی به نام عمر بن یزید نخاس باش، تا این که برای مشتریان خود کنیزی را بیاورد که فلان و فلان صفت را دارد، دو لباس ابریشمی کلفت دربر دارد، و از این که حجاب خود را برگیرد، و بگذارد مشتریان، او را لمس، و بینندگان جستجوگر، چهره در نقابش را بنگرند، امتناع می‌ورزد، از این رو نخاس او را می‌زند، و او با فریاد جمله‌ای را به زبان رومی می‌گوید که معنایش این است: ای وای حجابم! در این هنگام یکی از مشتریان می‌گوید: من او را سیصد دینار می‌خرم، که عفافش بر رغبت من افزود، آن کنیز به زبان عربی می‌گوید: اگر در شمایل سلیمان پیامبر، و بر همچون تخت پادشاهی او تکیه زده باشی هیچ میلی به تو پیدا نخواهم کرد، پول خود را بیهوده تباه مکن.
نخاس می‌گوید: پس چاره چیست؟ تو که باید به فروش روی؟
کنیز می‌گوید: چه شتابی داری؟ بایستی خریداری پیدا شود که دل من به او آرام، و از امانت و دینداریش مطمئن گردم.
در این هنگام تو برخیز و نزد عمر بن یزید نخاس برو و به او بگو: با من نامه یکی از بزرگان است که آن را به خط و زبان رومی نوشته، و در آن از بزرگواری و وفاداری و شرافت و سخاوتمندی خود یاد کرده است، این نامه را به کنیز بده تا در اخلاق صاحب خود بنگرد، اگر مایل شد، و رضا داد، من وکیلم که او را از تو خریداری کنم.
بشر می‌گوید: من مأموریت خود را انجام دادم، و همه آنچه آقایم امام هادی علیه‌السلام فرموده بود واقع شد، و کنیز چون به نامه نگریست، بسیار گریست، و به عمر بن یزید نخاس گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش، و سوگندهای عظیم یاد کرد که اگر نفروشد، خود را خواهد کشت، من نیز در قیمت او چانه زدم تا نخاس به همان اندازه که سرورم در آن کیسه طلایی همراهم کرده بود راضی شد، او پول را گرفت، و من کنیز را، کنیز، خندان و شادمان، با من به حجره‌ای که در بغداد گرفته بودم آمد، تا به آنجا رسیدیم نامه امام علیه‌السلام را بیرون آورد، و می‌بوسید، و بر گونه و دیدگان خود می‌نهاد، و بر بدن خود می‌مالید، با تعجب گفتم: نامه‌ای را می‌بوسی که صاحبش را نمی‌شناسی؟!
گفت: ای ناتوان ناآگاه به مقام اولاد پیامبران! گوش بسپار، و دل خالی دار تا برایت این راز بسیار شگفت آور را بگویم! من ملیکه دختر یشوعا فرزند قیصر، پادشاه روم، و مادرم از نواده‌های حواریون یعنی شمعون وصی حضرت عیسی است، جدم قیصر خواست تا مرا که در این سیزده سالگی بودم، به همسری فرزند برادرش درآورد، در قصر [مجلل] خود سیصد تن از نوادگان حواریون، و کشیشان و رهبانان، هفتصدتن از صاحب منصبان، و چهار هزار تن از فرماندهان ارتش، و سرداران و بزرگان لشکر، و سران عشایر را جمع کرد، و از تالار کاخش تختی را به صحن قصر آورد که به انواع جواهرات آراسته، و بر چهل پله استوار بود.
پس چون برادرزاده قیصر بالا رفت و بر تخت نشست، و صلیب‌ها را در اطرافش چیدند، و اسقف‌ها طبق عادت ایستادند، و انجیل‌ها را گشودند، صلیب‌ها سرنگون گشته، به زمین پیوستند، و پایه‌ها فرو ریخته، تخت بر زمین افتاد، و برادرزاده او بیهوش شد، رنگ از چهره اسقف‌ها پرید، و لرزه بر اندامشان افتاد، بزرگ ایشان به جدم گفت: پادشاها! ما را معاف دار از برخورد با این حوادث شومی که بر زوال دین مسیحی، و آئین پادشاهی دلالت دارم، جدم جدا آن را به فال بد گرفت، و به اسقف‌ها گفت: این پایه‌ها را برپا کنید، و صلیب‌ها را برافرازید، و برادر این بدبخت، بخت برگشته را بیاورید، تا این دختر را به همسری او درآورم، تا نحوست او با خوشبختی این برطرف گردد. چون وضع را به حال پیشین برگرداندند، به برادر دوم نیز همان رفت که به برادر اول. مردم پراکنده شدند، و جدم قیصر، غمگین به قصر داخل شد، و پرده‌ها را بیاویخت.
من در آن شب در خواب دیدم که مسیح و شمعون و گروهی از حواریون در کاخ جدم جمع شده بودند، و در جای تخت جدم منبری [از نور] نهاده بودند که در بلندی با آسمان، رقابت داشت، پس محمد صلی الله علیه و آله، با بانویی جوان، و چند نفر از فرزندانش وارد شدند، و عیسی مسیح به احترام ایشان برخاست، و محمد صلی الله علیه و آله را در آغوش گرفت، پس محمد صلی الله علیه و آله گفت: ای روح الله! من آمده‌ام تا از ملیکه دختر وصی تو شمعون برای این فرزندم خواستگاری کنم، و با دست اشاره به ابومحمد [امام حسن عسکری علیه‌السلام]، صاحب این نامه کرد، مسیح علیه‌السلام به شمعون نگریست، و گفت: شرافت به تو روی آورده است، خویشی با رسول خدا صلی الله علیه و آله را بپذیر، شمعون گفت: پذیرفتم، پس برفراز منبر رفت، و محمد صلی الله علیه و آله در حالی که مسیح، و فرزندان محمد صلی الله علیه و آله، و حواریون شاهد بودند، خطبه عقد را جاری کرد.
من چون بیدار شدم نگران بودم که آن را برای پدر و جدم نقل کنم، زیرا می‌ترسیدم مرا بکشند، پس این راز را در دل خود پنهان داشتم، و برای کسی نگفتم، اما در سینه‌ام محبت ابومحمد [، و در قلبم عشق او] آنچنان افتاد که از خوردن و آشامیدن باز ماندم، افسرده و لاغر، و سخت بیمار شدم، از شهرهای روم هیچ پزشکی نماند مگر آن که برای مداوای من آوردند [، و سودی نداد]، جدم چون ناامید شد، [روزی به من] گفت: نور دیده‌ام! آیا هیچ آرزویی در دنیا داری تا برایت برآورم؟
گفتم: پدربزرگ جان! به روی خود همه درهای فرج را بسته می‌بینم، ای کاش شکنجه را از اسیران مسلمان و زندانی خود بر می‌داشتی، و بندها و زنجیرها را از ایشان می‌گشودی، و به ایشان نیکی می‌کردی، و آزادشان می‌ساختی، به این امید که مسیح علیه‌السلام و مادرش مریم، عافیت و شفایم بخشند.
چون جدم چنان کرد، به سختی از خود، صحت نشان دادم، و کمی غذا خوردم، جدم خوشحال شد، و به احترام و تجلیل اسیران پرداخت.
پس از چهار شب [یا طبق نسخه دیگر: پس از چهارده شب]، باز در خواب دیدم: گویا سرور بانوان عالم [فاطمه زهرا علیهاالسلام]، همراه مریم دخت عمران، و هزار نفر از کنیزان بهشتی به دیدنم آمده‌اند، مریم به من گفت: این سرور بانوان عالم، مادر ابومحمد همسر تو است، من دست به دامن او آویختم، می‌گریستم و از فراق ابومحمد شکوه می‌کردم.
فاطمه علیهاالسلام فرمود: تا تو در شرک، و بر دین [تحریف شده] نصارا هستی، فرزندم ابومحمد به دیدار تو نخواهد آمد، و این خواهرم مریم است که از دین تو بیزاری می‌جوید، پس چنانچه به خوشنودی خدای سبحان، و خوشنودی مسیح علیه‌السلام و مریم از خود، و به دیدار ابومحمد مشتاقی، بگو: اشهد ان لا الله الا الله، و اشهد ان ابی، محمدا رسول الله.
چون این دو کلمه طیبه را بر زبان راندم، فاطمه زهرا علیهاالسلام مرا به سینه خود چسبانید ، و آرامم کرد، و فرمود: اینک منتظر دیدار ابومحمد باش، که من او را می‌فرستم.
بیدار شدم در حالی که [غرق در لذت این رویا بودم، و] می‌گفتم: آه چه به دیدار ابومحمد مشتاقم! و چون شب دیگر شد، ابومحمد به خوابم آمد، و من [که نگران هجران پس از وصال او بودم] به او گفتم! ای محبوب من! پس از آن که دلم را اسیر محبت خود کردی، با فراق خود جفایم می‌کنی؟! فرمود: تأخیر من تنها برای شرک تو بود، حال که اسلام آورده‌ای، هر شب به دیدارت می‌آیم، تا خدای سبحان در عالم بیداری، ما را به هم برساند، و از آن شب تاکنون، هیچ شبی دیدار خود را از من دریغ نداشته است. بشر می‌گوید: به او گفتم: چگونه در اسیران واقع شدی؟ گفت: شبی [در رؤیا]، ابومحمد به من فرمود: جدت [قیصر]، در فلان روز لشکری به جنگ مسلمانان خواهد فرستاد، و خود نیز از پی ایشان خواهد رفت، تو خود را به صورت ناشناس در شمایل کنیزان خدمتکار او درآور، و از فلان راه به ایشان ملحق شو. من نیز چنان کردم، جلوداران سپاه اسلام [، به ما برخوردند]، و ما را اسیر کردند، و سرانجام این شد که می‌بینی، و تا این لحظه کسی جز تو نمی‌داند که من دختر پادشاه رومم، و پیرمردی که من در سهم غنائم او واقع شدم نامم را پرسید، من شناسایی ندادم، و گفتم: نرجس. گفت! نام کنیزان؟!
بشر می‌گوید: گفتم: عجیب است! تو رومی هستی، و زبانت عربی؟!
گفت: جدم از بسیاری علاقه که به من، و تربیتم داشت، به زن مترجم خود اشاره کرد تا با من رفت و آمد کند، او هر صبح و شام نزد من می‌آمد، و به من عربی می‌آموخت، تا خوب یاد گرفتم.
بشر می‌گوید: چون او را به سامرا نزد مولایمان امام هادی علیه‌السلام آوردم، به او فرمود: خدای سبحان، عزت اسلام، و ذلت نصرانیت، و شرافت خاندان محمد صلی الله علیه و آله را چگونه برایت جلوه داد؟ گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله! چه بگویم درباره چیزی که تو بهتر از من می‌دانی؟ حضرت علیه‌السلام فرمود: می‌خواهم تو را اکرام [، و به تو هدیه‌ای] دهم، آیا ده هزار درهم را بیشتر دوست داری، یا بشارت شرافت ابدی را؟
گفت: بشارت را. فرمود: تو را به فرزندی بشارت می‌دهم که شرق و غرب عالم را صاحب، و زمین را پر از عدل و داد می‌کند بعد از آن که پر از ظلم و جور شده باشد.
گفت: از چه کسی؟ فرمود: از کسی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در فلان تاریخ میلادی، تو را برای او خواستگاری کرد. گفت: از مسیح و وصیش؟ فرمود: پس مسیح و وصیش تو را به همسری که درآوردند؟ گفت: فرزند شما ابومحمد. فرمود: آیا او را می‌شناسی؟ گفت: از آنشب که به دست سرور بانوان عالم، اسلام آوردم، آیا شده که شبی او را نبینم؟
امام هادی علیه‌السلام فرمود: کافور! خواهرم حکیمه را فراخوان. چون حکیمه خاتون آمد، فرمود: این همان کنیز است حکیمه خاتون او را در آغوش گرفت، و بسیار نوازش کرد، امام علیه‌السلام فرمود: ای دختر رسول خدا! او را به خانه خود ببر، واجبات و آداب را به او بیاموز، که او همسر فرزندم ابومحمد، و مادر قائم آل محمد صلی الله علیه و آله است.
قال الصدوق:
حدثنا محمد بن علی بن حاتم النوفلی، قال: حدثنا أبوالعباس أحمد بن عیسی الوشاء البغدادی، قال: حدثنا أحمد بن طاهر القمی، قال: حدثنا أبوالحسین محمد بن بحر الشیبانی، قال:
وردت کربلاء سنة ست و ثمانین و مائتین، قال: وزرت قبر غریب رسول الله صلی الله علیه و آله، ثم انکفأت الی مدینة السلام متوجها الی مقابر قریش فی وقت قد تضرمت الهواجر، و توقدت السمائم، فلما وصلت منها الی مشهد الکاظم علیه‌السلام، و استنشقت نسیم تربته المغمورة من الرحمة المحفوفة بحدائق الغفران، أکببت علیها بعبرات متقاطرة، و زفرات متتابعة، و قد حجت الدمع طرفی عن النظر، فلما رقأت العبرة، و انقطع النحیب، فتحت بصری فاذا أنا بشیخ قد انحنی صلبه و تقوس منکباه، وثفنت جبهته و راحتاه، و هو یقول لآخر معه عند القبر:
یا ابن أخی! لقد نال عمک شرفا بما حمله السیدان من غوامض الغیوب و شرائف العلوم التی لم یحمل مثلها الا سلمان، و قد أشرف عمک علی استکمال المدة و انقضاء العمر، و لیس یجد فی أهل الولایة رجلا یفضی الیه بسره، قلت: یا نفس! لا یزال العناء و المشقة ینالان منک باتعابی الخف و الحافر فی طلب العلم، و قد قرع سمعی من هذا الشیخ لفظ یدل علی علم جسیم، و أثر عظیم، فقلت: أیها الشیخ! و من السیدان؟
قال: النجمان المغیبان فی الثری بسر من رأی، فقلت: انی أقسم بالموالاة و شرف محل هذین السیدین من الامامة و الوراثة انی خاطب علمهما، و طالب آثارهما، و باذل من نفسی ألایمان المؤکدة علی حفظ أسرارهما.
قال: ان کنت صادقا فیما تقول، فاحضر ما صحبک من الآثار عن نقلة أخبارهم، فلما فتش الکتب و تصفح الروایات منها، قال: صدقت، أنا بشر بن سلیمان النخاس، من ولد أبی‌أیوب الأنصاری، أحد موالی أبی‌الحسن و أبی‌محمد علیهماالسلام، و جارهما بسر من رأی، قلت: فأکرم أخاک ببعض ما شاهدت من آثارهما. قال: کان مولانا أبوالحسن علی بن محمد العسکری علیهماالسلام فقهنی فی أمر الرقیق فکنت لا أبتاع و لا أبیع لا باذنه، فاجتنبت بذلک موارد الشبهات حتی کملت معرفتی فیه، فأحسنت الفرق فیما بین الحلال و الحرام فبینما أنا ذات لیلة فی منزلی بسر من رأی و قد مضی هوی من اللیل اذ قرع الباب قارع، فعدوت مسرعا فاذا أنا بکافور الخادم رسول مولانا أبی‌الحسن علی بن محمد علیهماالسلام یدعونی الیه، فلبست ثیابی و دخلت علیه، فرأیته یحدث ابنه أبامحمد و أخته حکیمة من وراء الستر، فلما جلست قال: یا بشر! انک من ولد الأنصار، و هذه الولایة لم تزل فیکم یرثها خلف عن سلف، فأنتم ثقاتنا أهل البیت، و انی مزکیک و مشرفک بفضیلة تسبق بها شأو [1] الشیعة فی الموالاة بها، بسر أطلعک علیه، و أنفذک فی ابتیاع أمة. فکتب کتابا ملصقا بخط رومی و لغة رومیة، و طبع علیه بخاتمه، و أخرج شستقة [2] صفراء فیها مائتان و عشرون دینارا، فقال: خذها و توجه بها الی بغداد، واحضر معبر الفرات ضحوة [3] کذا، فاذا وصلت الی جانبک زوارق السبایا، و برزن الجواری منها، فستحدق بهم طوائف المبتاعین من وکلاء قواد بنی العباس، و شراذم من فتیان العراق، فاذا رأیت ذلک فأشرف من البعد علی المسمی عمر بن یزید النخاس عامة نهارک، الی أن یبرز للمبتاعین جاریة صفتها کذا و کذا، لابسة حریرتین صفیقتین، تمتنع من السفور و لمس المعترض و الانقیاد لمن یحاول لمسها، و یشغل نظره بتأمل مکاشفها من وراء الستر الرقیق، فیضربها النخاس فتصرخ صرخة رومیة، فاعلم أنها تقول: وا هتک ستراه، فیقول بعض المبتاعین: علی بثلاثمائة دینار، فقد زادنی العفاف فیها رغبة، فتقول بالعربیة: لو برزت فی زی سلیمان و علی مثل سریر ملکه ما بدت لی فیک رغبة، فأشفق علی مالک.
فیقول النخاس: فما الحیلة و لابد من بیعک؟ فتقول الجاریة: و ما العجلة، و لابد من اختیار مبتاع یسکن قلبی الیه، و الی أمانته و دیانته، فعند ذلک قم الی عمر بن یزید النخاس و قل له: ان معی کتابا ملصقا لبعض الأشراف، کلبه بلغة رومیة و خط رومی، و وصف فیه کرمه و وفاؤه و نبله و سخاؤه، فناولها لتتأمل منه أخلاق صاحبه، فان مالت الیه و رضیته فأنا وکیله فی ابتیاعها منک.
قال بشر بن سلیمان النخاس: فامتثلت جمیع ما حده لی مولای أبوالحسن علیه‌السلام فی أمر الجاریة، فلما نظرت فی الکتاب بکت بکاء شدیدا، و قالت لعمر بن یزید النخاس: بعنی من صاحب هذا الکتاب و حلفت بالمحرجة المغلظة: انه متی امتنع من بیعها منه قتلت نفسها، فما زلت أشاحه فی ثمنها حتی استقر الأمر فیه علی مقدار ما کان أصحبنیه مولای علیه‌السلام من الدنانیر فی الشستقة الصفراء، فاستوفاه منی و تسلمت منه الجاریة ضاحکة مستبشرة، و انصرفت بها الی حجرتی التی کنت آوی الیها ببغداد، فما أخذها القرار حتی أخرجت کتاب مولاها علیه‌السلام من جیبها و هی تلثمه و تضعه علی خدها، و تطبقه علی جفنها، و تمسحه علی بدنها، فقلت تعجبا منها: أتلثمین کتابا، و لا تعرفین صاحبه؟
قالت: أیها العاجز الضعیف المعرفة! بمحل أولاد الأنبیاء، أعرنی سمعک، و فرغ لی قلبک أنا ملیکة بنت یشوعا بن قیصر ملک الروم، و أمی من ولد الحواریین تنسب الی وصی المسیح شمعون، أنبئک العجب العجیب: ان جدی قیصر أراد أن یزوجنی من ابن أخیه، و أنا من بنات ثلاثة عشرة سنة، فجمع فی قصره من نسل الحواریین و من القسیسین و الرهبان ثلاثمائة رجل، و من ذوی الأخطار سبعمائة رجل، و جمع من أمراء الأجناد، و قواد العساکر، و نقباء الجیوش، و ملوک العشائر أربعة آلاف، و أبرز من بهو ملکه عرشا مسوغا من أصناف الجواهر الی صحن القصر، فرفعه فوق أربعین مرقاة.
فلما صعد ابن أخیه و أحدقت به الصلبان، و قامت الأساقفة عکفا و نشرت أسفار الانجیل، تسافلت الصلبان من الأعالی فلصقت بالأرض، و تقوضت الأعمدة فانهارت الی القرار، وخر الصاعد من العرش مغشیا علیه، فتغیرت ألوان الأساقفة، و ارتعدت فرائصهم، فقال کبیرهم لجدی:
أیها الملک! أعفنا من ملاقاة هذه النحوس الدالة علی زوال هذا الدین المسیحی و المذهب الملکانی، فتطیر جدی من ذلک تطیرا شدیدا، و قال للأساقفة: أقیموا هذه الأعمدة، و ارفعوا الصلبان: و أحضروا أخا هذا المدبر العاثر المنکوس جده لأزوج منه هذه الصبیة، فیدفع نحوسه عنکم بسعوده. فلما فعلوا ذلک حدث علی الثانی ما حدث علی الأول، و تفرق الناس، و قام جدی قیصر مغتما و دخل قصره و أرخیت الستور، فأریت فی تلک اللیلة کان المسیح و الشمعون و عدة من الحواریین قد اجتمعوا فی قصر جدی، و نصبوا فیه منبرا یباری السماء علوا و ارتفاعا فی الموضع الذی کان جدی نصب فیه عرشه، فدخل علیهم محمد صلی الله علیه و آله مع فتیة وعدة من بنیه، فیقوم الیه المسیح فیعتنقه فیقول:
یا روح الله! انی جئتک خاطبا من وصیک شمعون فتاته ملیکة لابنی هذا، و أومأ بیده الی أبی‌محمد [ابن] [4] صاحب هذا الکتاب، فنظر المسیح الی شمعون فقال له: قد أتاک الشرف فصل رحمک برحم رسول الله صلی الله علیه و آله.
قال: قد فعلت، فصعد ذلک المنبر و خطب محمد صلی الله علیه و آله و زوجنی و شهد المسیح علیه‌السلام و شهد بنو محمد صلی الله علیه و آله و الحواریون.
فلما استیقظت من نومی أشفقت أن أقص هذه الرؤیا علی أبی وجدی مخافة القتل، فکنت أسرها فی نفسی و لا أبدیها لهم، و ضرب صدری بمحبة أبی‌محمد حتی امتنعت من الطعام و الشراب وضعفت نفسی و دق شخصی و مرضت مرضا شدیدا، فما بقی من مدائن الروم طبیب، الا أحضره جدی و سأله عن دوائی، فلما برح به الیأس قال: یا قرة عینی! فهل تخطر ببالک شهوة، فأزودکها فی هذه الدنیا؟
فقلت: یا جدی! أری أبواب الفرج علی مغلقة، فلو کشفت العذاب عمن فی سجنک من أساری المسلمین، و فککت عنهم الأغلال، و تصدقت علیهم و مننتهم بالخلاص، لرجوت أن یهب المسیح و أمه لی عافیة و شفاء. فلما فعل ذلک جدی تجلدت فی اظهار الصحة فی بدنی، و تناولت یسیرا من الطعام، فسر بذلک جدی و أقبل علی اکرام الأساری [و] اعزازهم، فرأیت أیضا بعد أربع لیال کأن سیدة النساء قد زارتنی، و معها مریم بنت عمران و ألف وصیفة من وصائف الجنان، فتقول لی مریم: هذه سیدة النساء أم زوجک أبی‌محمد، فأتعلق بها و أبکی و أشکو الیها امتناع أبی‌محمد من زیارتی.
فقالت لی سیدة النساء علیه‌السلام: ان ابنی أبامحمد لا یزورک و أنت مشرکة بالله و علی مذهب النصاری، و هذه أختی مریم تبرأ الی الله تعالی من دینک، فان ملت الی رضا الله عزوجل، و رضا المسیح و مریم عنک، و زیارة أبی‌محمد ایاک، فتقولی: أشهد أن لا اله الا الله، و أشهد أن أبی‌محمدا رسول الله.
فلما تکلمت بهذه الکلمة ضمتنی سیدة النساء الی صدرها، فطیبت لی نفسی و قالت: الآن توقعی زیارة أبی‌محمد ایاک، فانی منفذه الیک.
فانتبهت و أنا أقول: و اشوقاه الی لقاء أبی‌محمد، فلما کانت اللیلة القابلة جاءنی أبومحمد علیه‌السلام فی منامی فرأیته کأنی أقول له: جفوتنی یا حبیبی! بعد أن شغلت قلبی بجوامع حبک. قال: ما کان تأخیری عنک الا لشرکک، و اذ قد أسلمت فانی زائرک فی کل لیلة الی أن یجمع الله شملنا فی العیان، فما قطع عنی زیارته بعد ذلک الی هذه الغایة.
قال بشر: فقلت لها: و کیف وقعت فی الأسر؟ فقالت: أخبرنی أبومحمد لیلة من الیالی أن جدک سیسرب جیوشا الی قتال المسلمین یوم کذا، ثم یتبعهم، فعلیک باللحاق بهم، متنکرة فی زی الخدم مع عدة من الوصائف من طریق کذا. ففعلت فوقعت علینا طلائع المسلمین، حتی کان من أمری ما رأیت و ما شاهدت، و ما شعر أحد بی بأنی ابنة ملک الروم الی هذه الغایة سواک، و ذلک باطلاعی ایاک علیه، و قد سألنی الشیخ الذی وقعت الیه فی سهم الغنیمة عن اسمی فأنکرته و قلت: نرجس، فقال: اسم الجواری؟ فقلت: العجب انک رومیة و لسانک عربی؟ قالت: بلغ من ولوع جدی و حمله ایای علی تعلم الآداب أن أوعز الی امرأة ترجمان له فی الاختلاف الی، فکانت تقصدنی صباحا و مساء و تفیدنی العربیة حتی استمر علیها لسانی و استقام.
قال بشر: فلما انکفأت بها الی سر من رأی دخلت علی مولانا أبی‌الحسن العسکری علیه‌السلام، فقال لها: کیف أراک الله عز الاسلام، و ذل النصرانیة، و شرف أهل بیت محمد صلی الله علیه و آله؟ قالت: کیف أصف لک یا ابن رسول الله! ما أنت أعلم به منی؟
قال: فانی أرید أن أکرمک، فأیما أحب الیک عشرة آلاف درهم، أم بشری لک فیها شرف الأبد؟
قالت: بل البشری. قال علیه‌السلام: فأبشری بولد یملک الدنیا شرقا و غربا، و یملأ الأرض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا، قالت: ممن؟
قال علیه‌السلام: ممن خطبک رسول الله صلی الله علیه و آله له من لیلة کذا، من شهر کذا، من سنة کذا بالرومیة، قالت: من المسیح و وصیه؟ قال: فممن زوجک المسیح و وصیه، قالت: من ابنک أبی محمد؟ قال: فهل تعرفینه؟ قالت: و هل خلوت لیلة من زیارته ایای منذ اللیلة التی أسلمت فیها علی ید سیدة النساء أمه؟
فقال أبوالحسن علیه‌السلام: یا کافور! ادع لی أختی حکیمة، فلما دخلت علیه، قال علیه‌السلام لها: ها هیه، فاعتنقتها طویلا و سرت بها کثیرا، فقال لها مولانا: یا بنت رسول الله! أخرجیها الی منزلک، و علمیها الفرائض و السنن، فانها زوجة أبی‌محمد، و أم القائم علیه‌السلام [5] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] یقال: فلان بعید الشأو، أی عالی الهمة. المنجد: 370، (شأی).
[2] فی الغیبة و البحار: الشقة، و هی ما شق من ثوب او نحوه. المصدر: 396، (شق). و علی أی تقدیر أی تقدیر فالمراد: الصرة التی یجعل فیها الدنانیر و الدراهم.
[3] الضحو و الضحوة: ارتفاع النهار.المصدر: 447 (ضحا).
[4] الزیادة من کتاب الغیبة، و هو الصحیح.
[5] اکمال الدین: 417 ح 1، الغیبة للطوسی: 208 ح 178، بحارالأنوار 51: 6 ح 12 و 13.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

انتظار فرج‌

کلینی رحمه الله با سند از امام هادی علیه‌السلام نقل می‌کند که فرمود:
هرگاه بیرق [امامت، و معارف و هویت الهی] شما را از میان برداشتند، از زیر گام‌های خود منتظر فرج باشید.
صدوق رحمه الله با سند خود از علی بن مهزیار نقل می‌کند که گفت:
به امام هادی علیه‌السلام نامه نوشتم، و درباره فرج پرسیدم، در پاسخم نوشت: چون صاحب [و امام] شما از دیار ظالمان، غیبت کرد، منتظر فرج باشید.
روی الکلینی:
عن علی بن محمد، عن بعض أصحابنا، عن أیوب بن نوح، عن أبی‌الحسن الثالث علیه‌السلام قال:
اذا رفع علمکم من بین أظهرکم فتوقعوا الفرج من تحت أقدامکم [1] .
قال الصدوق: حدثنا أبی رضی الله عنه قال: حدثنا عبدالله بن جعفر الحمیری، عن محمد بن عمر الکاتب، عن علی بن محمد الصیمری، عن علی بن مهزیار قال:
کتبت الی أبی‌الحسن، صاحب العسکر علیه‌السلام أسأله عن الفرج؟ فکتب الی: اذا غاب صاحبکم عن دار الظالمین فتوقعوا الفرج [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الکافی 1: 341 ح 24، اکمال الدین: 381 ح 4، بحارالأنوار 51: 159 ح 4.
[2] اکمال الدین: 380 ح 2 و 3 عن علی بن مهزیار عن محمد بن زیاد، بحارالأنوار 51: 159 ح 2، و 52: 150 ح 77.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

ایمان ابوطالب‌

بحرانی از «هدایة الکبری» حضینی، و او با سند خود از علی بن عبیدالله حسینی نقل می‌کند که گفت:
در روز سلام، در رکاب مولا امام هادی علیه‌السلام به خانه متوکل رفتیم، پس از سلام، امام علیه‌السلام خواست برخیزد که متوکل گفت: ای اباالحسن! بنشین، سئوالی دارم. فرمود: بپرس. گفت: در آخرت غیر از بهشت و دوزخ چیست که مردم در آن قرار می‌گیرند؟
امام علیه‌السلام فرمود: از آن، کسی جز خدا آگاه نیست.
متوکل گفت: جویای علم خدا هستم. امام علیه‌السلام فرمود: از علم خدا آگاهت می‌کنم. گفت: اباالحسن! چیست این نقل مردم که: [در قیامت،] چون به حساب خلائق می‌رسند، ابوطالب را در میان بهشت و دوزخ نگه می‌دارند، و در حالی که پاهایش در کفش آتشین است، و مغزش از آن به جوش می‌آید، بخاطر کفرش داخل بهشت نمی‌شود، و به خاطر سرپرستی رسول خدا صلی الله علیه و آله، و بازداشتن آزار قریش از او داخل آتش نمی‌شود، با این که راز [خداوندی، و وصایت پیامبران پیشین] در اختیار ابوطالب بود تا پیامبر صلی الله علیه و آله مبعوث شد؟! امام علیه‌السلام فرمود: وای بر تو! اگر ایمان ابوطالب را در کفه‌ای، و ایمان همه مردم را در کفه دیگر بگذارند، ایمان ابوطالب، بر ایمان همه برتری پیدا می‌کند.
متوکل گفت: چه زمانی مؤمن بوده است؟ امام علیه‌السلام فرمود: از آنچه خبر نداری دست بردار، و آنچه را که همه مسلمین قبول دارند بشنو: بدان که رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از فتح مکه، در سفر حجة الوداع، به سرزمین ابطح فرود آمد، چون شب شد به قبرستان بنی هاشم آمد، و سخت به یاد پدر و مادر، و عمویش ابوطالب افتاد، و برای ایشان بسیار محزون و متأثر شد، خدا به او وحی فرمود که: بهشت بر هر که به من شرک ورزد حرام است، و ای محمد! من به تو چیزی می‌دهم که به غیر تو نداده‌ام، پدر و مادر و عمویت را بخوان تا پاسخت دهند، و زنده از قبر بیرون آیند، به احترام تو کیفر من به ایشان نرسیده است، ایشان را بخوان تا به [یگانگی] خدا، و پیامبری تو، و ولایت برادرت علی، و اوصیایش تا قیامت، ایمان بیاورند، که می‌پذیرند و ایمان می‌آورند، من هر چه بخواهی به تو می‌بخشم، و به احترام تو ای محمد! ایشان را پادشاهان بهشت می‌کنم. پیامبر صلی الله علیه و آله نزد علی آمد و گفت: اباالحسن! برخیز که امشب خدا درباره پدر و مادر و عمویم به من لطفی بی‌نظیر کرد، و ماجرا را نقل فرمود، و دست علی را گرفت، و نزد قبر ایشان برد، پس ایشان را به ایمان به خدا و پیامبر و امامت علی و اوصیا فراخواند، و آنان به خدا و پیامبر و تک تک امامان تا قیامت، ایمان آوردند، پیامبر به ایشان فرمود: به سوی پروردگارتان خداوند سبحان، و به بهشت برگردید، که خداوند شما را پادشاهان بهشت قرار داد. و ایشان به قبرهای خود برگشتند. سوگند به خدا امیرمؤمنان علیه‌السلام [در طول زندگی،] از جانب پدر و مادر خود، و پدر و مادر رسول خدا صلی الله علیه و آله حج انجام می‌داد تا به شهادت رسید، و به حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام نیز وصیت فرمود تا چنان کنند، و هر امامی از ما آن را انجام می‌دهد تا خدا امر خود را آشکار کند.
متوکل گفت: من این حدیث را شنیده‌ام که: ابوطالب در اندکی از آتش است ای اباالحسن! آیا می‌توانی ابوطالب را برایم حاضر کنی تا از خودش بپرسم و بشنوم؟
امام علیه‌السلام فرمود: خدا امشب ابوطالب را به خواب تو می‌آورد، و می‌پرسی و می‌شنوی.
متوکل گفت: درستی سخن تو آشکار خواهد شد، اگر حق باشد هرچه بگویی می‌پذیرم.
امام علیه‌السلام فرمود: من جز حق نمی‌گویم، و از من جز سخن راست نمی‌شنوی.
متوکل گفت: آیا امشب در خوابم نخواهد بود؟
فرمود: آری. چون شب شد متوکل [که در تحقق فرموده امام علیه‌السلام شکی نداشت، با خود] گفت: می‌خواهم امشب ابوطالب به خوابم نیاید، تا علی بن محمد را به سبب ادعای غیب، و دروغش بکشم، اینک چکار کنم؟ چاره‌ای ندارم جز آن که شراب بنوشم، و با پسران لواط کنم، و با زنان حرام زنا کنم تا خواب ابوطالب را نبینم، همه این محرمات را مرتکب شد، و با جنابت خوابید، پس ابوطالب را در خواب دید! به او گفت: عمو! به من بگو پس از مرگ خود چگونه به خدا و پیامبر ایمان آوردی؟ ابوطالب گفت: به همانگونه که فرزندم علی بن محمد برایت بیان کرد.
متوکل گفت: عمو! خود برایم بیان کن.
ابوطالب فرمود: اگر نگویم علی را می‌کشی، خدا تو را بکشد. پس آن را به تفصیل بیان کرد.
صبح شد، امام هادی علیه‌السلام تا سه روز دیر کرد، نه سراغ متوکل رفت، و نه از او پرسید.
و برای ما فرمود که متوکل در آن شب چه گناهانی را مرتکب شد تا ابوطالب را در خواب نبیند، اما سرانجام خواب را دید.
متوکل بعد از سه روز امام علیه‌السلام را خواست و گفت: اباالحسن! ریختن خونت بر من رواست. امام علیه‌السلام فرمود: چرا؟ گفت: به خاطر ادعای غیب و دروغی که بر خدا بستی، آیا نگفتی که آن شب من ابوطالب را می‌بینم و می‌گویم و می‌شنوم؟ من وضو ساختم، و صدقه دادم، و نماز گزاردم، و تعقیبات انجام دادم تا ابوطالب را در خواب ببینم و بپرسم، ولی آن شب ندیدم، شب دوم و سوم نیز چنان کردم، و ندیدم، اینک کشتن و ریختن خون تو بر من رواست.
امام علیه‌السلام فرمود: سبحان الله! چه جراتی بر خدا داری! وای بر تو! نفس اماره تو [زشتی‌ها را] برایت آراست، تا جایی که با پسران لواط، و با زنان حرام زنا کردی، و شراب نوشیدی تا ابوطالب را در خواب نبینی، و مرا بکشی، اما ابوطالب به خوابت آمد، و گفت و شنید.
امام علیه‌السلام آنچه را که میان متوکل و ابوطالب در خواب گذشته بود، برایش بی کم و کاست بیان فرمود، و متوکل سر به زیر افکند و گفت: همه ما بنی هاشم هستیم، اما سحر شما - نه ما - ای آل ابوطالب! بزرگ است. و امام علیه‌السلام، [بی‌اعتنا به او] برخاست، و رفت.
روی البحرانی:
عن «هدایة الکبری» للحضینی، باسناده، عن علی بن عبیدالله الحسینی قال: رکبنا مع سیدنا أبی‌الحسن علیه‌السلام الی دار المتوکل فی یوم السلام، فسلم سیدنا أبوالحسن علیه‌السلام و أراد أن ینهض، فقال له المتوکل: اجلس، یا أبا الحسن! انی أرید أن أسألک، فقال له: سل!
فقال له: ما فی الآخرة شی‌ء غیر الجنة، أو النار یحلون فیه الناس؟
فقال أبوالحسن علیه‌السلام: ما یعلمه الا الله، فقال له: فعن علم الله أسالک؟
فقال له: و من علم الله أخبرک، قال: یا أباالحسن! ما رواه الناس أن أباطالب یوقف اذا حوسب الخلائق بین الجنة و النار، و فی رجله نعلان من نار یغلی منهما دماغه، لا یدخل الجنة لکفره و لا یدخل النار لکفالته رسول الله صلی الله علیه و آله و صده قریشا عنه، و السر علی یده حتی ظهر أمره؟ قال له أبوالحسن علیه‌السلام: ویحک! لو وضع ایمان أبی‌طالب فی کفة، و وضع ایمان الخلائق فی الکفة الأخری لرجح ایمان أبی‌طالب علی ایمانهم جمیعا، قال له المتوکل: و متی کان مؤمنا؟ قال له: دع ما لا تعلم، و اسمع ما لا ترده المسلمون [جمیعا] و لا یکذبون به، اعلم أن رسول الله صلی الله علیه و آله حج حجة الوداع، فنزل بالأبطح بعد فتح مکة، فلما جن علیه اللیل أتی القبور، قبور بنی هاشم، و قد ذکر أباه و أمه و عمه أباطالب، فداخله حزن عظیم علیهم ورقة، فأوحی الله الیه: أن الجنة محرمة علی من أشرک بی، و أنی اعطیک یا محمد! ما لم اعطه أحدا غیرک، فادع أباک و أمک و عمک، فانهم یجیبونک، و یخرجون من قبورهم أحیاء لم یمسهم عذابی لکرامتک علی، فادعهم الی الایمان [بالله، و الی] رسالتک، و [الی] موالاة أخیک علی و الأوصیاء منه الی یوم القیامة، فیجیبونک و یؤمنون بک.
فأهب لک کل ما سالت و أجعلهم ملوک الجنة کرامة لک یا محمد. فرجع النبی صلی الله علیه و آله الی أمیرالمؤمنین علیه‌السلام فقال له: قم، یا أباالحسن! فقد أعطانی ربی هذه اللیلة مالم یعطه أحدا من خلقه فی أبی و أمی و أبیک عمی، و حدثه بما أوحی الله الیه و خاطبه به، و أخذ بیده و صار الی قبورهم، فدعاهم الی الایمان بالله و به و بآله (علیهم‌السلام)، و الاقرار بولایة علی بن أبی‌طالب أمیرالمؤمنین علیه‌السلام و الأوصیاء منه، فآمنوا بالله و برسوله و أمیرالمؤمنین و الأئمة منه، واحدا بعد واحد، الی یوم القیامة. فقال لهم رسول الله صلی الله علیه و آله: عودوا الی الله ربکم، و الی الجنة، فقد جعلکم الله ملوکها، فعادوا الی قبورهم، فکان والله أمیرالمؤمنین علیه‌السلام یحج عن أبیه و أمه و عن أب رسول الله صلی الله علیه و آله و أمه، حتی مضی و وصی الحسن و الحسین علیهماالسلام بمثل ذلک، و کل امام منا یفعل ذلک الی أن یظهر الله أمره. فقال له المتوکل: قد سمعت هذا الحدیث: أن أباطالب فی ضحضاح من نار، أفتقدر یا أباالحسن! أن ترینی أباطالب بصفته حتی أقول له، و یقول لی؟ قال أبوالحسن علیه‌السلام: ان الله سیریک أباطالب فی منامک اللیلة، و تقول له و یقول لک، قال له المتوکل: سیظهر صدق ما تقول، فان کان حقا صدقتک فی کل ما تقول، قال له أبوالحسن علیه‌السلام: ما أقول لک الا حقا، و لا تسمع منی الا صدقا. قال له المتوکل: ألیس فی هذه اللیلة فی منامی؟ قال له: بلی. قال: فلما أقبل اللیل، قال المتوکل: أرید أن لا أری أباطالب اللیلة فی منامی، فأقتل علی بن محمد بادعائه الغیب و کذبه، فماذا أصنع؟ فما لی الا أن أشرب الخمر، و آتی الذکور من الرجال و الحرام من النساء، فلعل أباطالب لا یأتینی، ففعل ذلک کله و بات فی جنابات، فرأی أباطالب فی النوم فقال له: یا عم! حدثنی کیف کان ایمانک بالله و برسوله بعد موتک؟ قال: ما حدثک به ابنی علی بن محمد فی یوم کذا و کذا؟ فقال: یا عم! تشرحه لی. فقال له أبوطالب: فان لم أشرحه لک تقتل علیا، والله قاتلک، فحدثه، فأصبح، فأخر أبوالحسن علیه‌السلام ثلاثا لا یطلبه و لا یسأله. فحدثنا أبوالحسن علیه‌السلام بما رآه المتوکل فی منامه و ما فعله من القبائح، لئلا یری أباطالب فی نومه، فلما کان بعد ثلاثة [أیام] أحضره، فقال له: یا أباالحسن! قد حل لی دمک، قال له: و لم؟
قال: فی ادعائک الغیب، و کذبک علی الله، ألیس قلت لی: انی أری أباطالب فی منامی [تلک اللیلة فأقول له و یقول لی؟ فتطهرت و تصدقت و صلیت و عقبت لکی أری أباطالب فی منامی]
فأسأله، فلم أره فی لیلتی، و عملت هذه الأعمال الصالحة فی اللیلة الثانیة و الثالثة فلم أره، فقد حل لی قتلک وسفک دمک.
فقال له أبوالحسن علیه‌السلام: یا سبحان الله! ویحک، ما أجرأک علی الله؟ ویحک! سولت [لک] نفسک اللوامة حتی أتیت الذکور من الغلمان و المحرمات من النساء، و شربت الخمر لئلا تری أباطالب فی منامک فتقتلنی، فأتاک و قال لک و قلت له: و قص علیه ما کان بینه و بین أبی‌طالب فی منامه، حتی لم یغادر منه حرفا، فأطرق المتوکل [ثم] قال: کلنا بنوهاشم و سحرکم یا آل [أبی] طالب! من دوننا عظیم، فنهض [عنه] أبوالحسن علیه‌السلام [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مدینة المعاجز 7: 535 ح 98، حلیة الأبرار 2: 460، الباب الثامن.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

ابوعلی بن راشد

طوسی از محمد بن فرج نقل می‌کند که گفت:
به امام هادی علیه‌السلام نامه نوشتم، و از او درباره ابوعلی بن راشد، و عیسی بن جعفر بن عاصم، و ابن‌بند پرسیدم، در پاسخم نوشت: از ابن‌راشد - که رحمت خدا بر او باد - یاد کردی، او سعادتمند زیست، و شهید از دنیا رفت. و برای ابن‌بند [1] دعا فرمود. ابن‌بند را با گرز کشتند، و ابن‌عاصم را بر روی پل، سیصد تازیانه زدند، و در دجله انداختند.
طوسی رحمه الله با مدرک نقل می‌کند که:
امام هادی علیه‌السلام در سال 232 به علی بن بلال نوشت: به نام خداوند بخشنده مهربان، نزد شما خدا را ستایش می‌کنم، و او را بر بخشندگی و منت دیرینش سپاس می‌گویم، و بر پیامبرش محمد و آل او - که صلوات و رحمت خدا بر ایشان باد - درود می‌فرستم، من ابوعلی [راشد] را به جای حسین عبدربه نصب کردم، و او را - که فضل و ایمان بی‌نظیرش را می‌شناسم - امین خود قرار دادم، و می‌دانم که تو بزرگ دیار خود هستی، دوست داشتم به تو احترام گذارم، و در این باره نامه به تو بنویسم، پس از او پیروی کن، و همه حقوق پیش از خود را به او بسپار، و اصحاب مرا نیز بر آن ترغیب کن، و ایشان را در این باره چنان آگاه کن که به یاری و کفایتش برخیزند، که این رعایت احترام کامل ما، و محبوب پیش ما خواهد بود، و در برابر آن، از جانب خدا اجر و پاداش خواهی داشت، که خدا به رحمت خود بهترین بخشش و پاداش خود را به هر که خواهد می‌دهد، در پناه خدا باشی این نامه را با خط خود نوشتم، و بسیار خدا را سپاسگزارم.
و نیز با سند خود از احمد بن محمد بن عیسی نقل می‌کند که گفت:
نسخه نامه امام هادی علیه‌السلام که همراه ابن‌راشد برای گروهی از اصحاب خود در بغداد و مدائن و اطراف فرستاد این است: نزد شما خدا را بر این عافیت و منت دیرینش سپاس می‌گویم، و بر پیامبر و آلش بهترین صلوات، و کاملترین رحمت و رافت او را می‌فرستم، من ابوعلی بن راشد را به جای حسین بن عبدربه، و وکلای پیشینم نصب کردم، او نزد من منزلت او را دارد، او را بر همه آنچه وکلای پیشینم مأمور بودند گماشتم، تا حق مرا دریافت کند، من او را برای شما پسندیدم، و بر دیگران مقدمش داشتم، زیرا شایستگی آن را دارد.
رحمت خدا بر شما باد! در پرداخت حقوق، [و ارجاع امور،] به او و به من رو آورید، و در پیروی او برای خود بهانه نتراشید، از این حالت درآیید، و به اطاعت خدا شتاب گیرید، و اموال خود را حلال کنید، و خونتان را حفظ کنید، «و در راه نیکی و تقوا به هم یاری رسانید»، «و تقوای الهی پیشه کنید، باشد که مشمول رحمت او شوید»، «و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید»، و «جز به آیین اسلام [ مساوی تسلیم در برابر فرمان خدا] از دنیا نروید». طاعت او طاعت من، و معصیت او معصیت من است، ملازم راه خدا باشید تا پاداشتان دهد، و از فضل خود بر شما بیفزاید، که خدا گشایشگر، کریم، بخشنده، و بر بندگان خود مهربان است، ما و شما در پناه خدا. این نامه را با خط خود و در نامه دیگری آمده است: ایوب بن نوح! من به تو دستور می‌دهم که [به خاطر مسائل امنیتی] از ارتباط بسیار میان خود و ابوعلی دست برداری، هر کدام، وظیفه و مأموریت ویژه ناحیه خود را انجام دهید، که در این صورت از مراجعه به من بی‌نیاز می‌شوید. اباعلی! به تو فرمان می‌دهم همین را که به تو ای ایوب! دستور می‌دهم، [ایوب! به تو دستور می‌دهم] که از هیچ یک از اهالی بغداد و مدائن چیزی را که می‌آورند، نپذیری و به عهده نگیری که برای ایشان از من اجازه بگیری، و به کسی که خارج از بخش مأموریت تو چیزی نزد تو می‌آورد بگو که آن را نزد مسئول ناحیه مربوطه خود ببرد، و نیز به تو ای ابوعلی! همین دستور را می‌دهم، باید هر یک از شما دستوری را که داده‌ام بپذیرد.
قال الطوسی:
روی محمد بن یعقوب رفعه الی محمد بن فرج قال: کتبت الیه [الهادی علیه‌السلام] أسأله عن أبی‌علی بن راشد، و عن عیسی بن جعفر بن عاصم، و عن ابن بند، و کتب الی: ذکرت ابن‌راشد رحمه الله فانه عاش سعیدا، و مات شهیدا.
و دعا لابن بند و العاصمی [2] ، و ابن بند ضرب بعمود و قتل، و ابن‌عاصم ضرب بالسیاط علی الجسر ثلاثمائة سوط ورمی به فی الدجلة [3] .
قال الطوسی: وجدت بخط جبریل بن أحمد، حدثنی محمد بن عیسی الیقطینی، قال: کتب علیه‌السلام الی علی بن بلال فی سنة اثنتین و ثلاثین و مائتین: بسم الله الرحمن الرحیم، أحمد الله الیک، و أشکر طوله وعوده، و أصلی علی النبی محمد و آله، صلوات الله و رحمته علیهم، ثم انی أقمت أباعلی [ابن‌راشد] مقام الحسین بن عبد ربه و ائتمنته علی ذلک بالمعرفة بما عنده، الذی لا یتقدمه أحد، و قد أعلم أنک شیخ ناحیتک، فأحببت افرادک و اکرامک بالکتاب بذلک، فعلیک بالطاعة له، و التسلیم الیه جمیع الحق قبلک، و أن تحض موالی علی ذلک، و تعرفهم من ذلک ما یصیر سببا الی عونه و کفایته، فذلک توفیر علینا، و محبوب لدینا، و لک به جزاء من الله و أجر، فان الله یعطی من یشاء، أفضل الاعطاء و الجزاء برحمته، و أنت فی ودیعة الله، و کتبت بخطی، و أحمد الله کثیرا [4] .
و روی أیضا: عن محمد بن مسعود، قال: حدثنی محمد بن نصیر، قال: حدثنی أحمد بن محمد بن عیسی، قال: نسخة الکتاب مع ابن‌راشد الی جماعة الموالی الذین هم ببغداد، المقیمین بها، و المدائن، و السواد، و ما یلیها: أحمد الله الیکم ما أنا علیه من عافیته و حسن عادته، و أصلی علی نبیه و آله أفضل صلواته، و أکمل رحمته و رأفته، و انی أقمت أباعلی بن راشد مقام علی بن الحسین [5] بن عبد ربه و من کان قبله من وکلائی، و صار فی منزلته عندی، و ولیته ما کان یتولاه غیره من وکلائی قبلکم، لیقبض حقی، و ارتضیته لکم، و قدمته علی غیره فی ذلک، و هو أهله و موضعه. فصیروا رحمکم الله، الی الدفع الیه ذلک و الی، و أن لا تجعلوا له علی أنفسکم علة، فعلیکم بالخروج عن ذلک، و التسرع الی طاعة الله و تحلیل أموالکم، و الحقن لدمائکم، (و تعاونوا علی البر و التقوی) [6] (و اتقوا الله لعلکم ترحمون) [7] (و اعتصموا بحبل الله جمیعا) [8] و (لا تموتن الا و أنتم مسلمون) [9] ، فقد أوجبت فی طاعته طاعتی، و الخروج الی عصیانه الخروج الی عصیانی، فألزموا الطریق یأجرکم الله، و یزیدکم من فضله، فان الله بما عنده واسع کریم، متطول علی عباده رحیم، نحن و أنتم فی ودیعة الله و حفظه، و کتبته بخطی، والحمد لله کثیرا. وفی کتاب آخر: و أنا آمرک یا أیوب بن نوح! أن تقطع الاکثار بینک و بین أبی علی، و أن یلزم کل واحد منکما ما وکل به، و أمر بالقیام فیه بأمر ناحیته، فانکم اذا انتهیتم الی کل ما أمرتم به استغنیتم بذلک عن معاودتی.
و آمرک یا أباعلی! بمثل ما آمرک به یا أیوب أن لا تقبل من أحد من أهل بغداد و المدائن شیئا یحملونه، و لا تلی لهم استیذانا علی، و مر من أتاک بشی‌ء من غیر أهل ناحیتک أن یصیره الی الموکل بناحیته، و آمرک یا أباعلی! فی ذلک بمثل ما أمرت به أیوب، و لیقبل کل واحد منکما ما أمرته به [10] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] ابن‌بند، و ابن‌عاصم هر دو از اصحاب امام هادی علیه‌السلام بودند.
[2] العاصمی و ابن‌عاصم هو عیسی بن جعفر بن عاصم، و هو و ابن بند من اصحاب الامام الهادی علیه‌السلام.
[3] الغیبة: 351 ح 310؛ اختیار معرفة الرجال 2: 863 ح 1122؛ بحارالأنوار 50: 221 ذ ح 7.
[4] اختیار معرفة الرجال 2: 799 ح 991، بحارالأنوار 50: 221 ح 8.
[5] هو الحسین بن عبد ربه سمی باسم جده.
[6] المائدة: 2.
[7] الحجرات: 10.
[8] آل عمران: 103.
[9] البقرة: 132.
[10] اختیار معرفة الرجال 2: 800 ح 992، عنه بحارالأنوار 50: 223 ح 11، الغیبة: 350 ح 309 مختصرا، عنه بحارالأنوار 50: 220 ح 7، الامام الهادی علیه‌السلام من المهد الی اللحد: 217.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

ابوعمرو عثمان بن سعید عمری

و نیز با سند از احمد بن اسحاق قمی نقل می‌کند که گفت:
روزی خدمت امام هادی علیه‌السلام رسیدم، و عرض کردم: سرورم! من می‌روم و می‌آیم، و چون می‌آیم، همیشه نمی‌توانم خدمت شما برسم، سخن چه کسی را بپذیریم، و فرمان چه کسی را ببریم؟ فرمود: این ابوعمرو، که ثقه امین است، آنچه به شما می‌گوید، از من می‌گوید، و آنچه به شما می‌رساند از من می‌رساند.
و چون امام هادی علیه‌السلام از دنیا رفت، روزی خدمت فرزندش امام حسن عسگری علیه‌السلام رسیدم، و همان سؤال را کردم، در پاسخ فرمود: این ابوعمرو، که ثقه امین است، هم مورد وثوق امام هادی علیه‌السلام، هم مورد وثوق من، در زندگی و مرگ ما است، پس آنچه به شما می‌گوید از من می‌گوید، و آنچه به شما می‌رساند از من می‌رساند.
ابومحمد هارون از ابوعلی نقل می‌کند که: ابوعباس حمیری گفت: ما از این سخن امام علیه‌السلام بسیار یاد می‌کردیم، و آن را نشانه بزرگی مقام ابوعمرو می‌شمردیم.
کلینی رحمه الله با سند خود از عبدالله بن جعفر حمیری نقل می‌کند که گفت:
من و شیخ ابوعمرو، نزد احمد بن اسحاق بودیم، احمد بن اسحاق به من اشاره کرد که از ابوعمرو [نایب اول امام عصر علیه‌السلام]، درباره جانشین امام حسن عسکری علیه‌السلام بپرسم. به او گفتم: ای اباعمرو! من می‌خواهم از شما چیزی بپرسم که در آن شکی ندارم، زیرا اعتقاد و دین من این است که زمین از حجت خدا خالی نمی‌ماند مگر چهل روز پیش از قیامت، و چون آن روز فرارسد، حجت از زمین برداشته، و راه توبه بسته می‌شود، دیگر «کسی که قبلا ایمان نیاورده، یا خیری در ایمان آوردن خود به دست نیاورده، ایمان آوردنش سود نمی‌بخشد»، و ایشان بدترین خلق خدای سبحان‌اند، و ایشانند که قیامت علیه آنان بر پا می‌شود، ولی من دوست دارم که یقینم افزوده گردد، ابراهیم علیه‌السلام از پروردگار خود خواست که به او نشان دهد چگونه مردگان را زنده می‌کند، «گفت: چگونه مردگان را زنده می‌کنی؟ فرمود: مگر ایمان نداری؟ گفت: چرا، ولی تا دلم آرامش یابد».
ابوعلی احمد بن اسحاق به من خبر داد که از امام هادی علیه‌السلام سؤال کردم: با که معامله کنم؟ یا [احکام دینم را] از که به دست آورم؟ و سخن که را بپذیرم؟ فرمود: عمری مورد اعتماد من است، آنچه از جانب من به تو می‌رساند، به راستی از من می‌رساند، و آنچه از جانب من می‌گوید، به راستی از من می‌گوید، از او بشنو، و اطاعت کن که او مورد وثوق و امین من است.
و نیز ابوعلی به من خبر داد که از امام حسن عسکری علیه‌السلام نیز همین سؤال را کردم، فرمود: عمری، و پسرش [محمد بن عثمان، نایب دوم] مورد اعتماد هستند، هر چه از من به تو می‌رسانند، به راستی از من می‌رسانند، و آنچه به تو می‌گویند، به راستی از من می‌گویند، از ایشان بشنو، و اطاعت کن، که ایشان مورد وثوق، و امین‌اند. این سخن دو امام علیه‌السلام درباره شما است. ابوعمرو به سجده افتاد و گریه کرد، سپس گفت: حاجتت را بخواه، گفتم: شما جانشین پس از امام عسکری علیه‌السلام را دیده‌ای،؟ گفت: آری به خدا! و با دست اشاره کرد و گفت: گردن [و شانه] او این چنین [زیبا و قوی] بود گفتم: یک سؤال دیگر مانده است، گفت: بگو، گفتم: نامش چیست؟ گفت: شما حرام است که نام او را بپرسید، و من این را از پیش خود نمی‌گویم، زیرا بر من روا نیست که چیزی را حلال یا حرام کنم، بلکه این سخن خود آن حضرت علیه‌السلام است، زیرا مطلب نزد سلطان [معتمد عباسی] چنین وانمود شده که امام حسن عسکری علیه‌السلام وفات نموده، و فرزندی از خود به جا نگذاشته، و میراثش را تقسیم کرده است، و کسی که حق نداشته [جعفر کذاب]، آن را برده و خورده است و عیالش در به در شده‌اند، و کسی جرات ندارد با ایشان آشنا شود، و یا چیزی به آنان برساند، [آری] اگر نامش در زبان‌ها بیفتد تعقیبش می‌کنند، از خدا بترسید، و از این موضوع دست بردارید.
کلینی رحمه الله می‌گوید: شیخی از اصحاب ما [شیعیان] که نامش را از یاد برده‌ام، به من گفت: اباعمرو از احمد بن اسحاق همین سئوال را کرد، و او هم همین جواب را داد.
و قال أیضا:
أخبرنی جماعة، عن أبی‌محمد هارون بن موسی، عن أبی‌علی محمد بن همام الأسکافی، قال: حدثنا عبدالله بن جعفر الحمیری، قال: حدثنا أحمد بن اسحاق بن سعد القمی، قال:
دخلت علی أبی الحسن علی بن محمد علیهم‌السلام فی یوم من الأیام فقلت: یا سیدی! أنا أغیب و أشهد، و لا یتهیأ لی الوصول الیک، اذا شهدت فی کل وقت، فقول من نقبل، و أمر من نمتثل؟ فقال علیه‌السلام لی: هذا أبوعمرو، الثقة الأمین، ما قاله لکم فعنی یقوله، و ما أداه الیکم فعنی یؤدیه، فلما مضی أبوالحسن علیه‌السلام وصلت الی أبی‌محمد ابنه الحسن العسکری علیه‌السلام ذات یوم، فقلت له علیه‌السلام: مثل قولی لأبیه، فقال لی: هذا أبوعمرو، الثقة الأمین، ثقة الماضی، وثقتی فی المحیا و الممات، فما قاله لکم فعنی یقوله، و ما أدی الیکم فعنی یؤدیه. قال أبومحمد هارون: قال أبوعلی: قال أبوالعباس الحمیری: فکنا کثیرا ما نتذاکر هذا القول، و نتواصف جلالة محل أبی‌عمرو [1] .
روی الکلینی: عن محمد بن عبدالله و محمد بن یحیی جمیعا، عن عبدالله بن جعفر الحمیری قال: اجتمعت أنا و الشیخ أبوعمرو رحمه الله عند أحمد بن اسحاق، فغمزنی أحمد بن اسحاق أن أسأله عن الخلف، فقلت له: یا أباعمرو! انی أرید أن أسألک عن شی‌ء، و ما أنا بشاک فیما أرید أن أسألک عنه، فان اعتقادی و دینی أن الأرض لا تخلو من حجة الا اذا کان قبل یوم القیامة بأربعین یوما، فاذا کان ذلک رفعت الحجة، و أغلق باب التوبة، فلم یک (ینفع نفسا ایمانها لم تکن آمنت من قبل أو کسبت فی ایمانها خیرا) [2] فأولئک أشرار من خلق الله عزوجل، و هم الذین تقوم علیهم القیامة، و لکنی أحببت أن أزداد یقینا، و ان ابراهیم علیه‌السلام سأل ربه عزوجل أن یریه کیف یحیی الموتی، قال: (کیف تحی الموتی قال أولم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئن قلبی) [3] . و قد أخبرنی أبوعلی أحمد بن اسحاق، عن أبی‌الحسن علیه‌السلام قال: سألته و قلت: من أعامل، أو عمن آخذ، و قول من أقبل؟
فقال له: العمری ثقتی، فما أدی الیک عنی فعنی یؤدی، و ما قال لک عنی فعنی یقول، فاسمع له و أطع، فانه الثقة المأمون. و أخبرنی أبوعلی أنه سأل أبامحمد علیه‌السلام عن مثل ذلک، فقال له: العمری و ابنه ثقتان فما أدیا الیک عنی فعنی یؤدیان و ما قالا لک فعنی یقولان، فاسمع لهما و أطعمها فانهما الثقتان المأمونان، فهذا قول امامین قد مضیا فیک. قال: فخر أبوعمرو ساجدا و بکی ثم قال: سل حاجتک فقلت له: أنت رأیت الخلف من بعد أبی‌محمد علیه‌السلام؟ فقال: ای والله و رقبته مثل ذا - و أو مأبیده - فقلت له: فبقیت واحدة فقال لی: هات، قلت: فالاسم؟ قال: محرم علیکم أن تسألوا عن ذلک، و لا أقول هذا من عندی، فلیس لی أن أحلل و لا أحرم، و لکن عنه علیه‌السلام، فان الأمر عند السلطان، أن أبامحمد مضی و لم یخلف ولدا و قسم میراثه و أخذه من لا حق له فیه و هو ذا، عیاله یجولون لیس أحد یجسر أن یتعرف الیهم أو ینیلهم شیئا، و اذا وقع الاسم وقع الطلب، فاتقوا الله و أمسکوا عن ذلک. ثم قال الکلینی رحمه الله: و حدثنی شیخ من أصحابنا - ذهب عنی اسمه - أن أباعمرو سأل عن أحمد بن اسحاق عن مثل هذا فأجاب بمثل هذا [4] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الغیبة: 354 ح 315، اعلام الوری 2: 219 بتفاوت، بحارالأنوار 51: 344.
[2] الانعام: 158.
[3] البقرة: 260.
[4] الکافی 1: 329 ح 1، بحارالأنوار 51: 346 ح 1.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

ابوهاشم جعفری‌

صدوق رحمه الله با سند خود از ابوهاشم جعفری نقل می‌کند که گفت:
مدتی، بسیار تنگدست شدم، خدمت امام هادی علیه‌السلام رسیدم، اجازه داد و نشستم، فرمود: اباهاشم! شکر کدامیک از نعمت‌های خدای سبحان را می‌خواهی بجا آوری؟ سر به زیر افکندم، و ندانستم چه بگویم، خود آغاز به سخن کرد و فرمود: ایمان را روزیت کرد، و با آن بدنت را بر آتش حرام کرد، و عافیت را روزیت کرد تا بر طاعت یاریت رساند، و قناعت را روزیت کرد تا آبرویت را حفظ کند، اباهاشم! به این سخنان آغاز کردم، زیرا گمان بردم می‌خواهی از کسی که این همه نعمت به تو داده شکوه کنی، دستور دادم که صد دینار به تو بدهند، آن را بگیر.
قال الصدوق:
حدثنا الحسین بن أحمد بن ادریس رضی الله عنه قال: حدثنا أبی، عن محمد بن أحمد العلوی، قال: حدثنی أحمد بن القاسم، عن أبی‌هاشم الجعفری قال: أصابتنی ضیقة شدیدة، فصرت الی أبی‌الحسن علی بن محمد علیهماالسلام فأذن لی، فلما جلست قال:
یا أباهاشم! أی نعم الله عزوجل علیک ترید أن تؤدی شکرها؟ قال أبوهاشم: فوجمت [1] ، فلم أدر ما أقول له. فابتدأ علیه‌السلام فقال: رزقک الایمان فحرم به بدنک علی النار، و رزقک العافیة فأعانتک علی الطاعة، و رزقک القنوع فصانک عن التبذل، یا أباهاشم! انما ابتدأتک بهذا لأنی ظننت أنک ترید أن تشکو الی من فعل بک هذا، و قد أمرت لک بمائة دینار فخذها [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] وجم: اطرق وسکت عن الکلام، هامش الامالی.
[2] الأمالی: 497 ح 682، من لا یحضره الفقیه 4: 401 ح 5863، مرسلا بحارالأنوار 50: 129 ح 7.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

احمد بن حماد

طوسی رحمه الله با سند خود از حسن بن حسین نقل می‌کند که گفت:
احمد بن حماد مال بسیاری را از من [برای خود] روا شمرد، به امام هادی علیه‌السلام نامه‌ای نوشتم، و از او شکایت کردم، در پاسخم نوشت: او را از خدا بترسان. انجام دادم و سودی نبخشید، نامه دیگری به امام علیه‌السلام نوشتم، و خبر دادم که دستور شما را عمل کردم و نتیجه نگرفتم، در پاسخم نوشت: وقتی ترس خدا در او اثر نگذارد چگونه او را از خود بترسانیم؟
روی الطوسی:
عن علی بن محمد القتیبی، عن الزفری بکر بن زفر الفارسی، عن الحسن بن الحسین، أنه قال: استحل أحمد بن حماد منی مالا له خطر، فکتبت رقعة الی أبی‌الحسن علیه‌السلام و شکوت فیها أحمد بن حماد، فوقع فیها: خوفه بالله، ففعلت و لم ینفع، فعاودته برقعة أخری، أعلمته أنی قد فعلت ما أمرتنی به فلم أنتفع، فوقع: اذا لم یحل فیه التخویف بالله فکیف تخوفه بأنفسنا؟ [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اختیار معرفة الرجال 2: 834 ح 1059.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

ایوب بن نوح‌

و نیز می‌گوید: عمرو بن سعید مدائنی که فطحی بود که گفت: در صریا نزد امام هادی علیه‌السلام بودم که ایوب بن نوح داخل شد، و رو به روی حضرت علیه‌السلام ایستاد، حضرت علیه‌السلام دستوری به او داد، و او رفت، امام هادی علیه‌السلام به من رو کرد و فرمود: عمرو! اگر می‌خواهی یکی از بهشتیان را ببینی، به این مرد بنگر.
و قال أیضا:
ذکر عمرو بن سعید المدائنی، و کان فطحیا قال: کنت عند أبی‌الحسن العسکری علیه‌السلام بصریا اذ دخل أیوب بن نوح، و وقف قدامه فأمره بشی‌ء، ثم انصرف و التفت الی أبوالحسن علیه‌السلام و قال: یا عمرو! ان أحببت أن تنظر الی رجل من أهل الجنة، فانظر الی هذا [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الغیبة: 349 ح 307، بحارالأنوار 50: 220 ح 7، الامام الهادی علیه‌السلام من المهد الی اللحد: 331 ح 200.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

اکرام فقیه‌

امام عسکری علیه‌السلام می‌فرماید: یکی از فقهای شیعه که با یک نفر ناصبی، بحث، و با دلیل و برهان او را خاموش، و رسوا کرده بود نزد امام هادی علیه‌السلام آمد، در صدر مجلس امام علیه‌السلام، بالش بزرگی نهاده بودند که امام علیه‌السلام کنار آن نشسته، و در خدمتش بسیاری از علویون و بنی هاشم حضور داشتند، امام علیه‌السلام پیوسته او را بلند کرد تا [در صدر مجلس] بر آن بالش نشاند، و بر او اقبال [و احترام فراوان] کرد، این رفتار امام علیه‌السلام بر بزرگان مجلس سخت آمد، علویون حرمت امام علیه‌السلام را نگهداشتند و چیزی نگفتند، ولی بزرگ هاشمیون گفت: ای فرزند رسول خدا! آیا این چنین یک فرد عادی را بر بزرگان بنی هاشم از فرزندان ابوطالب و عباس بن عبدالمطلب، مقدم می‌داری؟!امام علیه‌السلام فرمود: مبادا از کسانی باشید که خدای سبحان درباره ایشان می‌فرماید: «آیا ندیدی کسانی را که بهره‌ای از کتاب [آسمانی] داشتند، به سوی کتاب الهی دعوت شدند تا در میان آن‌ها داوری کند، سپس گروهی از آنان به حال اعراض، روی برمی‌تابند؟». آیا به داوری کتاب خدای سبحان رضا می‌دهید؟ عرض کردند: آری، فرمود: آیا خدای سبحان نمی‌فرماید: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، چون به شما گفته شود: در مجالس جای باز کنید، پس جای باز کنید، تا خدای برای شما گشایش حاصل کند، و چون گفته شود: برخیزید، پس برخیزید، تا خدا رتبه کسانی از شما را که ایمان آورده، و کسانی را که علم دارند بر حسب درجات بلند گرداند»، پس خدا نمی‌پسندد مگر آن که عالم مؤمن، بر مؤمن غیر عالم، برتری یابد، چنانکه نمی‌پسندد مگر آن که مؤمن، بر کسی که مؤمن نیست، مقدم شود، به من بگویید: آیا خدا می‌فرماید: رتبه عالمان را بر حسب درجات بالا می‌برد؟ یا رتبه کسانی را که [فقط] شرافت نسبی [و فامیلی] دارند؟! آیا خدا نمی‌فرماید: «بگو [ای پیامبر!]، آیا کسانی که می‌دانند، و کسانی که نمی‌دانند یکسانند؟»، پس چرا از احترام من به این فقیه که خدا والامقامش کرده ناراحتید؟ همانا شکست دادن این مؤمن، آن مرد ناصبی را با [براهین و] حجج الهی که خدا به او آموخته، از هر شرافت نسبی برایش بهتر است.
عباس گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله! تو کسی را که همچون ما [شرافت] نسبی ندارد، بر ما فضیلت می‌دهی، با این که از صدر اسلام تاکنون کسی که شرافت نسبی بیشتری دارد، مقدم می‌شده است؟
امام علیه‌السلام فرمود: سبحان الله! آیا عباس [بن عبدالمطلب] با ابوبکر بیعت نکرد، با اینکه او تیمی بود و عباس هاشمی؟ آیا عبدالله بن عباس به عمر بن خطاب خدمت نمی‌کرد، با این که او هاشمی و [قهرا] ابوالخلفا بوده، و عمر عدوی؟
چرا عمر کسانی را که دور از قریش‌اند در شورا آورد، ولی عباس را نیاورد؟ اگر مقدم داشتن ما غیر هاشمی را بر هاشمی، کار نادرستی است، پس بیعت عباس با ابوبکر، و خدمت پس از بیعت عبدالله بن عباس به عمر را نیز نادرست بدانید، و اگر آن‌ها درست است، پس این نیز درست است. عباسی هاشمی، دیگر خاموش شد و چیزی نگفت.
عنه علیه‌السلام أیضا:
[قال:] و اتصل بأبی الحسن علی بن محمد العسکری علیهماالسلام أن رجلا من فقهاء شیعته کلم بعض النصاب، فأفحمه بحجته حتی أبان عن فضیحته، فدخل علی علی بن محمد علیهماالسلام و فی صدر مجلسه دست عظیم منصوب [1] ، و هو قاعد خارج الدست، و بحضرته خلق [کثیر] من العلویین و بنی هاشم، فما زال یرفعه حتی أجلسه فی ذلک الدست، و أقبل علیه فاشتد ذلک علی أولئک الأشراف، فأما العلویة فأجلوه عن العتاب، و أما الهاشمیون فقال له شیخهم: یا ابن رسول الله! هکذا تؤثر عامیا علی سادات بنی هاشم من الطالبیین و العباسیین؟
فقال علیه‌السلام: ایاکم! و أن تکونوا من الذین قال الله تعالی فیهم: (ألم تر الی الذین أوتوا نصیبا من الکتاب یدعون الی کتاب الله لیحکم بینهم ثم یتولی فریق منهم و هم معرضون) [2] ، أترضون بکتاب الله عزوجل حکما؟ قالوا بلی، قال: ألیس الله تعالی یقول: (یا أیها الذین آمنوا اذا قیل لکم تفسحوا فی المجالس فافسحوا یفسح الله لکم و اذا قیل انشزوا فانشزوا یرفع الله الذین آمنوا منکم و الذین أوتوا العلم درجات) [3] ، فلم یرض للعالم المؤمن الا أن یرفع علی المؤمن غیر العالم، کما لم یرض للمؤمن الا أن یرفع علی من لیس بمؤمن، أخبرونی عنه، أ
قال یرفع الله الذین أوتوا العلم درجات؟ أو قال: یرفع الله الذین أتوا شرف النسب درجات؟ أو لیس قال الله: (قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون) [4] ، فکیف تنکرون رفعی لهذا لما رفعه الله ان کسر هذا لفلان الناصب بحجج الله التی علمه ایاها لأفضل له من کل شرف فی النسب. فقال العباسی: یا ابن رسول الله! قد شرفت علینا من هو ذو نسب یقصر بنا، و من لیس له نسب کنسبنا، و ما زال منذ أول الاسلام یقدم الأفضل فی الشرف علی من دونه. فقال علیه‌السلام: سبحان الله! ألیس العباس بایع لأبی‌بکر، و هو تیمی و العباس هاشمی، أو لیس عبدالله بن العباس کان یخدم عمر بن الخطاب، و هو هاشمی و أبوالخلفاء و عمر عدوی؟ و ما بال عمر أدخل البعداء من قریش فی الشوری، و لم یدخل العباس، فان کان رفعنا لمن لیس بهاشمی علی هاشمی منکرا، فأنکروا علی العباس بیعته لأبی‌بکر، و علی عبدالله بن العباس خدمته لعمر بعد بیعته له، فان کان ذلک جائزا فهذا جائز.
فکأنما ألقم هذا الهاشمی حجرا [5] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الدست: الوسادة. المنجند: 214، (دست).
[2] آل عمران: 23.
[3] المجادلة: 11.
[4] الزمر: 9.
[5] التفسیر المنسوب الی الامام العسکری علیه‌السلام: 351 ح 238، الاحتجاج 2: 500 ح 332، بحارالأنوار 2: 13 ح 25.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

اذکار امام علی پس از وضو

و نیز با سند خود از امام هادی علیه‌السلام نقل می‌کند که فرمود:
قنبر غلام امیرمؤمنان علیه‌السلام چون به حجاج بن یوسف درآمد، حجاج از او پرسید: در خدمت علی علیه‌السلام چه می‌کردی؟ قنبر گفت: آب وضو برایش فراهم می‌ساختم، حجاج گفت: پس از وضو چه می‌گفت؟ قنبر گفت: این آیه شریفه را می‌خواند: «پس چون آنچه را که بدان پند داده شده بودند فراموش کردند، درهای هر چیزی [از نعمت‌ها] را بر آنان گشودیم، تا هنگامی که به آنچه داده شده بودند شاد گردیدند، ناگهان [گریبان] آنان را گرفتیم، و یکباره نومید شدند، پس ریشه آن گروهی که ستم کردند برکنده شد، و ستایش برای خداوند، پروردگار جهانیان است.»
حجاج گفت: گمان دارم، این آیه را به ما تأویل می‌کرد. قنبر گفت: آری. حجاج گفت: چه می‌کنی چون گردنت را بزنم؟ قنبر گفت: در این صورت من خوشبخت، و تو بدبخت خواهی شد. پس دستور داد تا گردنش را زدند.
و قال أیضا:
حدثنی محمد بن مسعود، قال: حدثنی علی بن قیس القومسی، قال: حدثنی أحکم بن یسار، عن أبی‌الحسن صاحب العسکر علیه‌السلام: أن قنبرا مولی أمیرالمؤمنین علیه‌السلام دخل علی الحجاج بن یوسف، فقال له: ما الذی کنت تلی من علی بن أبی‌طالب؟
فقال: کنت أوضئه، فقال له: ما کان یقول اذا فرغ من وضوءه؟
فقال: کان یتلو هذه الآیة: (فلما نسوا ما ذکروا به فتحنا علیهم أبواب کل شی‌ء حتی اذا فرحوا بما أوتوا أخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون - فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمد لله رب العالمین) [1] ، فقال الحجاج: أظنه کان یتأولها علینا، قال: نعم. فقال: ما أنت صانع اذا ضربت علاوتک؟ قال: اذا أسعد و تشقی، فأمر به [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الأنعام: 44 - 45.
[2] اختیار معرفة الرجال 2: 289 ح 130، تفسیر العیاشی 1: 359 ح 22، بحارالأنوار 42: 135 ح 16.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

اوقات نماز

طوسی با سند خود از علی بن ریان نقل می‌کند که گفت:
به امام هادی علیه‌السلام نوشتم: دیوارهای [بلند] خانه کسی نمی‌گذارد که او سرخی مغرب را ببیند تا بشناسد که چه زمانی سرخی شفق از بین می‌رود، و وقت نماز عشاء می‌رسد، او چه کند؟ و چه زمانی نماز عشاء را بخواند؟ امام علیه‌السلام در پاسخم نوشت: چون چنین بود، نماز مغرب را هنگام نمایان شدن ستاره‌ها بخواند، و نماز عشا را وقتی بخواند که ستارگان [، از فراوانی،] درهم آمیزند، و سفیدی مغرب نمودار گردد.
روی الطوسی:
عن سهل بن زیاد، عن علی بن الریان قال: کتبت الیه: الرجل یکون فی الدار تمنعه حیطانها النظر الی حمرة المغرب، و معرفة مغیب الشفق، و وقت صلاة العشاء الآخرة، متی یصلیها و کیف یصنع؟
فوقع علیه‌السلام: یصلیها اذا کان علی هذه الصفة عند قصر النجوم، و العشاء عند اشتباکها و بیاض مغیب الشمس [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تهذیب الأحکام 2: 261 ح 75، بحارالأنوار 83: 67 ح 38.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

اجاره

صدوق می‌گوید: محمد بن عیسی به امام هادی علیه‌السلام نوشت:
شخصی، پسر خود را به کسی سپرده، تا در برابر مزد معینی، یکسال برای او خیاطی کند، سپس شخصی دیگری آمده می‌گوید: فرزند خود را تا یکسال، به مزد بیشتر از او به من بسپار، آیا پدر، خیار [فسخ] دارد، و می‌تواند اجاره اول را فسخ کند یا نه؟ امام علیه‌السلام با خط خود نوشت: تا بیماری یا ضعفی به فرزندش عارض نشده باید به قرارداد اول عمل کند.
کلینی با سند خو از ابراهیم همدانی نقل می‌کند که گفت:
به امام هادی علیه‌السلام نامه نوشتم، و از او پرسیدم: زنی زمین زراعتی خود را تا ده سال اجاره داده با این شرط که در پایان هر سال، مال الاجاره [همان سال] پرداخت شد نه پیش از آن، و آن زن قبل از سه سال یا بعد از آن می‌میرد، آیا بر ورثه او واجب است که تا پایان وقت به قرارداد اجاره عمل کنند، یا با مرگ زن اجاره باطل می‌شود؟ امام در پاسخ نوشت: اگر اجاره، وقت معینی دارد که [هنوز] به پایان آن نرسیده، و زن مرد، [اجاره باطل نیست، و] همان مال الاجاره به ورثه او می‌رسد، و اگر به پایان آن نرسد، و به یک سوم، یا نصف، یا مقداری از آن برسد [، و با رضایت طرفین اجاره فسخ شود]، مال الاجاره همان مقدار از وقت را به ورثه او می‌دهند.
کلینی با سند خود از احمد بن اسحاق رازی نقل می‌کند که گفت:
مردی به امام هادی علیه‌السلام نوشت: شخصی یک زمین زراعتی را از کسی اجاره می‌کند، اجاره دهنده در حضور مستأجر همان زمین را می‌فروشد، و مستأجر با اینکه شاهد و حاضر بوده چیزی نمی‌گوید، خریدار زمین می‌میرد، و ورثه دارد، آیا این زمین به اموال ارثی او برمی‌گردد، یا در دست مستأجر می‌ماند تا زمان اجاره‌اش سرآید؟ امام علیه‌السلام در پاسخ نوشت: می‌ماند تا اجاره‌اش سرآید.
قال الصدوق:
کتب محمد بن عیسی بن عبید الیقطینی الی أبی‌الحسن علی بن محمد العسکری علیهم‌السلام فی رجل دفع ابنه الی رجل و سلمه منه سنة بأجرة معلومة لیخیط له، ثم جاء رجل آخر، فقال له: سلم ابنک منی سنة بزیادة، هل له الخیار فی ذلک، و هل یجوز له أن یفسخ ما وافق علیه الأول، أم لا؟ فکتب علیه‌السلام بخطه: یجب علیه الوفاء للأول ما لم یعرض لابنه مرض، أو ضعف [1] .
روی الکلینی: عن عدة من أصحابنا، عن سهل بن زیاد و أحمد بن محمد، عن علی بن مهزیار، عن ابراهیم بن محمد الهمدانی و محمد بن جعفر الرزاز، عن محمد بن عیسی، عن ابراهیم الهمدانی، قال: کتبت الی أبی‌الحسن علیه‌السلام و سألته عن امرأة آجرت ضیعتها عشر سنین علی أن تعطی الأجرة فی کل سنة عند انقضائها لا یقدم لها شی‌ء من الأجرة مالم یمض الوقت، فماتت قبل ثلاث سنین أو بعدها، هل یجب علی ورثتها انفاذ الاجارة الی الوقت، أم تکون الاجارة منتقضة بموت المرأة؟ فکتب علیه‌السلام: ان کان لها وقت مسمی لم یبلغ، فماتت فلورثتها تلک الاجارة، فان لم تبلغ ذلک الوقت و بلغت ثلثه أو نصفه أو شیئا منه فیعطی ورثتها بقدر ما بلغت من ذلک الوقت ان شاء الله [2] .
و روی أیضا: عن سهل بن زیاد، عن أحمد بن اسحاق الرازی، قال: کتب رجل الی أبی‌الحسن الثالث علیه‌السلام رجل استأجر ضیعة من رجل فباع المؤاجر تلک الضیعة التی آجرها بحضرة المستأجر، و لم ینکر المستأجر البیع، و کان حاضرا له شاهدا علیه، فمات المشتری و له ورثة، أیرجع ذلک فی المیراث، أو یبقی فی ید المستأجر الی أن تنقضی اجارته؟
فکتب علیه‌السلام: الی أن تنقضی اجارته [3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] من لا یحضره الفقیه 3: 173 ح 3654، وسائل الشیعة 254 باب 15 ح 1.
[2] الکافی 5: 270 ح 2، تهذیب الأحکام 7: 207 ح 58 باختلاف فی السند، وسائل الشیعة 13: 268 ح 1.
[3] الکافی 5: 271 ح 3، من لا یحضره الفقیه 3: 252 ح 3914، مع اختلاف فی السند، تهذیب الأحکام 7: 207 ح 56، مع اختلاف فی السند، وسائل الشیعة 13: 268 ح 5، و 266 ح 1.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

اندرزهای امام

حرانی می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام به یکی از دوستانش فرمود:
فلانی را توبیخ کن و بگو: هرگاه خدا برای بنده‌ای خیر خواهد، چون توبیخش کنند بپذیرد.
و نیز نقل می‌کند که امام هادی علیه‌السلام فرمود:
خدا سرزمین‌هایی دارد که دوست دارد در آنجاها خوانده شود، تا هر که بخواندش اجابت فرماید، حرم امام حسین علیه‌السلام از آن جمله است.
و نیز نقل می‌کند که امام هادی علیه‌السلام فرمود:
هر که از خدا حساب برد، از او حساب برند و هر که اطاعت خدا کند، از او اطاعت کنند، و هر که خالق را اطاعت کند از خشم مخلوق نهراسد، و هر که آفریدگار را به خشم آرد باور کند که خشم خلق بر او فروآید.
و نیز نقل می‌کند که امام هادی علیه‌السلام فرمود:
هر که از مکر و مؤاخذه دردناک خدا ایمن شود، تکبر کند تا قضا و فرمان نافذ خدا بر سرش فرود آید، و هر که از جانب پروردگارش دلیلی روشن دارد، مصائب دنیا آسانش باشد هر چند [با] قیچی و اره [تکه تکه] شود.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
شکرگزار، سعادت شکرش از سعادت نعمتی که موجب شکر شده بیشتر است، زیرا نعمت‌ها بهره فناپذیر دنیا هستند، و شکر هم نعمت است، وهم پاداش ماندگار.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
خدا دنیا را جای گرفتاری قرار داده، و آخرت را سرای پاداش، گرفتاری دنیا را سبب پاداش آخرت قرار داده، و ثواب آخرت را عوض گرفتاری دنیا.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
ظالم خردمند ممکن است با عقل خود ظلم خود را مستور دارد، ولی حق به جانب نابخرد، ممکن است با نادانی خود نور حقش را خاموش کند.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
آنکه محبت و اندیشه خود را برایت همت کند، پیرویش را همت کن.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
هر که خود را سبک شمارد از شرش ایمن مباش.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
دنیا بازاری است، جمعی در آن سود برند، و گروهی زیان بینند.
دیلمی می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
هر که از خود راضی باشد، ناراضیان او فراوان خواهند بود.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
مقدرات، آنچه را که به ذهنت خطور نکرده به تو نشان می‌دهد.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
هر که با چیزی [و خواسته‌ای] بیاید، با سپری شدن آن، می‌رود.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
سوار اسب چموش، اسیر خود است، و نادان، اسیر زبان خود است.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
مردم در دنیا با مال خود ارزیابی می‌شوند، و در آخرت با عمل خود.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
جدال، صمیمیت کهن را تباه می‌سازد، و پیمان محکم را می‌گسلد، و کمترین اثر آن ستیزگری است، و ستیزگری مهمترین عامل جدایی است.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
سرزنش کردن کلید بگو مگو [و جدال] است، و ملامت کردن بهتر از کینه [به دل گرفتن] است.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
مصیبت برای صبر کننده، یکی است، و برای بیتابی کننده دو تا.
و از یحیی بن عبدالحمید نقل می‌کند که گفت:
امام هادی علیه‌السلام به مردی که در خدمت حضرت علیه‌السلام، از فرزند خود بدگویی می‌کرد، فرمود:
نافرمانی فرزند، فرزند مردگی کسی است که فرزندش نمرده است.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
هذیان گویی، شوخی نابخردان، و کار نیک نادانان است.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام در یکی از مواعظ خود - به انگیزه ترغیب بر شب زنده داری و روزه داری - فرمود:
شب زنده داری، خواب را لذیذتر می‌کند، و گرسنگی به گوارایی طعام می‌افزاید.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
یاد بیاور زمانی را که در جلو خانواده خود [، بر بستر احتضار]، افتاده‌ای، نه طبیبی می‌تواند درمانت کند، و نه دوستی می‌تواند سودت بخشد.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
حسرت‌های کوتاهی کردن‌ها را یاد بیاور، تا آیین دور اندیشی را بکارگیری.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
خشم گرفتن بر آزاده‌ها ناتوانی است، و بر برده‌ها پستی.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
سخنان حکمت آمیز، در خوی‌های تباه شده [، و زمینه از دست داده] سودی نمی‌بخشد.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
نیک‌تر از نیک، انجام دهنده کار نیک است، و زیباتر از زیبایی، گوینده [سخن] زیبا است، و بهتر از دانش، دارنده دانش است، و بدتر از بدی، انجام دهنده [کار] بد است، هراس انگیزتر از هراس، سوار بر هراس [، و انجام دهنده آن] است.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
مبادا حسد بورزی، زیرا حسد [آثار رنج آور] خود را در تو آشکار می‌سازد، و در دشمنت اثری نمی‌کند.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام در پاسخ سخنی که میان او و متوکل رد و بدل شد می‌فرمود:
از کسی که دلت به او کدورت دارد، صفا مطلب، و از کسی که به او خیانت کرده‌ای [، و پیمانش شکسته‌ای]، وفا داری مخواه، و از کسی که سوء ظنت را به او متوجه کرده‌ای، خیر خواهی مجوی، زیرا [حال و هوای] قلب دیگری نسبت به تو، همچون [حال و هوای] قلب تو نسبت به اوست.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
دیدار نعمت‌ها را با نیک نگهداری آن‌ها بجویید، و فزونی نعمت‌ها را با شکر بر آن‌ها به دست آورید، و بدانید که آنچه به نفس بدهند، بیشتر می‌پذیرد، و آنچه از آن بازش دارند بیشتر باز می‌ماند.
امام عسکری علیه‌السلام می‌فرماید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
اگر مردم در دره‌ها، و کوه‌ها [از پی مقاصد خود] راه پیمایند، من راه کسی را می‌پیمایم که خالص و پاک، خدای یگانه را می‌پرستد.
مجلسی می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
حسد، نابود کننده کارهای نیک، و خودبرتر بینی، جلب کننده خشم مردم، و خودپسندی، باز دارنده از طلب علم، و وادار کننده به تحقیر دیگران است، و نادانی و بخل نکوهیده‌ترین اخلاق است، و طمع، خوی بدی است.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
ثروتمندی، کم‌آرزویی تو، و راضی بودن به اندازه کفاف است، و فقیری، سیری ناپذیری نفس، و نا امیدی بسیار است.
و می‌گوید: امام هادی علیه‌السلام فرمود:
نافرمانی [پدر و مادر]، از پی نداری می‌رود، و به خواری می‌رسد.
و از «الدرة الباهرة» نقل می‌کند که: امام هادی علیه‌السلام به کسی که بیش از حد، او را می‌ستود فرمود:
به کار خود بپرداز، که تملق بسیار، شک و بدگمانیم را برمی‌انگیزد، و چون از جانب برادر ایمانی خود مورد وثوق قرار گرفتی، از تملق گویی او، به حسن نیت او رو کن.
حرانی می‌گوید: حسن بن مسعود گفت: خدمت امام هادی علیه‌السلام رسیدم، آن روز انگشتم ضربه دیده بود، با سواری تصادف کرده بودم، و به دوشم آسیب رسانده بود، در جنجال و ازدحامی وارد شده بودم، و برخی لباس‌هایم را پاره کرده بودند، گفتم: خدا شر تو روز را از سر من کوتاه کند، چه روز شومی هستی! امام علیه‌السلام فرمود: حسن! تو و این سخن! با اینکه با ما رفت و آمد داری؟ گناه خود را به گردن بی‌گناهی می‌افکنی؟!
حسن می‌گوید: [با شنیدن این سخن] عقل به سرم باز گشت، و فهمیدم اشتباه کرده‌ام، عرض کردم: سرورم! استغفرالله. امام علیه‌السلام فرمود: حسن! گناه روزها چیست که شما چون به کیفر اعمال خود می‌رسید به آن‌ها دشنام می‌دهید؟ عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! من برای همیشه استغفار می‌کنم، و این توبه من است. امام علیه‌السلام فرمود:
سوگند به خدا! [این ناسزاگویی‌ها] سودتان نبخشد، و خدا بر مذمت بی‌گناهان کیفرتان دهد، حسن! آیا نمی‌دانی که ثواب و عقاب، و مکافات عمل در دنیا و آخرت به دست خداست؟ عرض کردم: چرا، سرورم! فرمود: دیگر تکرار مکن، و برای روزها نقشی در حکم خدا قائل مشو. عرض کردم: آری، سرورم!
قال الحرانی:
قال علیه‌السلام لبعض موالیه: عاتب فلانا، و قل له ان الله اذا أراد بعبد خیرا اذا عوقب [عوتب] قبل [1] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: ان لله بقاعا یحب أن یدعی فیها، فیستجیب لمن دعاه، و الحیر [2] منها [3] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: من اتقی الله یتقی، و من أطاع الله یطاع، و من أطاع الخالق لم یبال سخط المخلوقین، و من أسخط الخالق فلییقن أن یحل به سخط المخلوقین [4] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: من أمن مکر الله و ألیم أخذه، تکبر حتی یحل به قضاؤه، و نافذ أمره، و من کان علی بینة من ربه، هانت علیه مصائب الدنیا، و لو قرض و نشر [5] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: الشاکر أسعد بالشکر منه بالنعمة التی أوجبت الشکر، لأن النعم متاع، و الشکر نعم و عقبی [6] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: ان الله جعل الدنیا دار بلوی و الآخرة دار عقبی، و جعل بلوی الدنیا لثواب الآخرة سببا، و ثواب الآخرة من بلوی الدنیا عوضا [7] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: ان الظالم الحالم یکاد أن یعفی علی ظلمه بحلمه، و ان المحق السفیه یکاد أن یطفی نور حقه بسفهه [8] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: من جمع لک وده و رأیه، فاجمع له طاعتک [9] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: من هانت علیه نفسه فلا تأمن شره [10] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: الدنیا سوق ربح فیها قوم و خسر آخرون [11] .
قال الدیلمی:
قال علیه‌السلام: من رضی عن نفسه کثر الساخطون علیه [12] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: المقادیر تریک ما لم یخطر ببالک [13] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: من أقبل مع أمر ولی مع انقضائه [14] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: راکب الحرون [15] أسیر نفسه، و الجاهل أسیر لسانه [16] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: الناس فی الدنیا بالأموال، و فی الآخرة بالأعمال [17] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: المراء یفسد الصداقة القدیمة، و یحلل العقدة الوثیقة، و أقل ما فیه أن تکون فیه المغالبة، و المغالبة أس أسباب القطیعة [18] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: العتاب مفتاح المقال، و العتاب خیر من الحقد [19] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: المصیبة للصابر واحدة، و للجازع اثنتان [20] .
و قال أیضا: قال یحیی بن عبدالحمید: سمعت أباالحسن علیه‌السلام یقول لرجل ذم الیه ولدا له، فقال: العقوق ثکل من لم یثکل [21] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: الهزل فکاهة السفهاء، و صناعة الجهال [22] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام فی بعض مواعظه: السهر ألذ للمنام، و الجوع یزید فی طیب الطعام یرید به الحث علی قیام اللیل و صیام النهار [23] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: اذکر مصرعک بین یدی أهلک، و لا طبیب یمنعک، و لا حبیب ینفعک [24] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: اذکر حسرات التفریط تأخذ بقدیم الحزم [25] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: الغضب علی من لا تملک عجز، و علی من تملک لؤم [26] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: الحکمة لا تنجع فی الطباع الفاسدة [27] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: خیر من الخیر فاعله، و أجمل من الجمیل قائله، و أرجح من العلم حامله، و شر من السوء جالبه، و أهول من الهول راکبه [28] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: ایاک والحسد، فانه یبین فیک، و لا یعمل فی عدوک [29] .
و قال أیضا:
و قال للمتوکل، جواب کلام دار بینهما: لا تطلب الصفاء ممن کدرت علیه، و لا الوفاء ممن غدرت به، و لا النصح ممن صرفت سوء ظنک الیه، فانما قلب غیرک لک کقلبک له [30] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: القوا النعم بحسن مجاورتها، و التمسوا الزیادة فیها بالشکر علیها، و اعلموا أن النفس أقبل شی‌ء لما أعطیت، و أمنع شی‌ء لما منعت [31] .
و عن الامام العسکری علیه‌السلام:
قال علی بن محمد علیهماالسلام: لو سلک الناس وادیا و شعبا لسلکت وادی رجل عبدالله وحده خالصا مخلصا [32] .
قال المجلسی:
قال أبوالحسن الثالث علیه‌السلام: الحسد ما حق الحسنات، و الزهو جالب المقت، و العجب صارف عن طلب العلم، داع الی الغمط، و الجهل و البخل أذم الأخلاق، و الطمع سجیة سیئة [33] .
و قال أیضا:
قال أبوالحسن الثالث علیه‌السلام: الغناء قلة تمنیک، و الرضا بما یکفیک، و الفقر شره [34] النفس و شدة القنوط [35] .
و قال أیضا:
و قال علیه‌السلام: العقوق یعقب القلة، و یؤدی الی الذلة [36] .
و روی أیضا:
عن «الدرة الباهرة»، قال أبوالحسن الثالث علیه‌السلام لرجل، و قد أکثر من افراط الثناء علیه: أقبل علی شأنک، فان کثرة الملق یهجم علی الظنة، و اذا حللت من أخیک فی محل الثقة فاعدل عن الملق الی حسن النیة [37] .
قال الحرانی:
قال الحسن بن مسعود: دخلت علی أبی‌الحسن علی بن محمد علیهماالسلام، و قد نکبت اصبعی، و تلقانی راکب، و صدم کتفی و دخلت فی زحمة، فخرقوا علی بعض ثیابی، فقلت: کفانی الله شرک من یوم فما شأنک؟ فقال علیه‌السلام لی: یا حسن! هذا و أنت تغشانا، ترمی بذنبک من لا ذنب له؟! قال الحسن: فأثاب الی عقلی و تبینت خطئی، فقلت: یا مولای! أستغفر الله، فقال: یا حسن! ما ذنب الأیام حتی صرتم تتشأمون بها اذا جوزیتم بأعمالکم فیها؟!
قال الحسن: أنا أستغفر الله أبدا، و هی توبتی یا ابن رسول الله! قال علیه‌السلام: والله! ما ینفعکم، و لکن الله یعاقبکم بذمها علی ما لا ذم علیها فیه، أما علمت یا حسن! أن الله هو المثیب و المعاقب و المجازی بالأعمال عاجلا و آجلا؟ قلت: بلی، یا مولای! قال علیه‌السلام: لا تعد، و لا تجعل للأیام صنعا فی حکم الله.
قال الحسن: بلی، یا مولای! [38] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تحف العقول: 360، بحارالأنوار 75: 65 ح 4.
[2] المراد من الحیر حرم الامام الحسین علیه‌السلام.
[3] تحف العقول: 361.
[4] تحف العقول: 361، بحارالأنوار 71: 182 ح 41.
[5] تحف العقول: 362.
[6] تحف العقول: 362، بحارالأنوار 78: 365 ح 1.
[7] المصدر السابق.
[8] المصدر السابق.
[9] المصدر السابق.
[10] المصدر السابق.
[11] المصدر السابق.
[12] أعلام الدین: 311، بحارالأنوار 78: 369، و 72: 316 ح 24.
[13] أعلام الدین: 311، بحارالأنوار 78: 369.
[14] أعلام الدین: 311، بحارالأنوار 78: 369.
[15] الحرون: الفرس الحرون، الذی لا ینقاد، و اذا اشتد به الجری وقف. «نفس المصدر».
[16] أعلام الدین: 311، بحارالأنوار 78: 369، و 368 ح 3.
[17] أعلام الدین: 311، بحارالأنوار 78: 369، و 368 ح 3.
[18] أعلام الدین: 311، بحارالأنوار 78: 369.
[19] المصدر السابق.
[20] أعلام الدین: 311، بحارالأنوار 78: 369، و 368 ح 3، و 82: 88 ح 38.
[21] أعلام الدین: 311، بحارالأنوار 78: 369.
[22] المصدر السابق.
[23] المصدر السابق.
[24] المصدر السابق.
[25] المصدر السابق.
[26] المصدر السابق.
[27] المصدر السابق.
[28] المصدر السابق.
[29] المصدر السابق.
[30] أعلام الدین: 312، بحارالأنوار 74: 181، و 78: 370.
[31] أعلام الدین: 312، بحارالأنوار 78: 370.
[32] التفسیر المنسوب الی الامام العسکری 7: 329 ح 187، بحارالأنوار 70: 245 ح 19.
[33] بحارالأنوار 72: 199، و 1: 94 ح 26 قطعة منه، و 78: 368 ح 3.
[34] الشره: طلب المال مع عدم القناعة. مجمع البحرین 1: 507، (شره).
[35] بحارالأنوار 75: 109 ح 12 عن درة الباهرة، و 78: 368 ح 3.
[36] بحارالأنوار 74: 84 ح 95 و 78: 368 ح 3.
[37] بحارالأنوار 73: 295، و 78: 368 ح 3.
[38] تحف العقول: 361، بحارالأنوار 59: 2 ح 6.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

امکان رؤیت خدای بزرگ

احمد بن اسحاق گوید: به آن حضرت نامه نوشته و از مسأله‌ی رؤیت خدا سؤال کردم، مرقوم فرمود: رؤیت ممکن نیست مگر آن که بین بیننده و چیزی که دیده می‌شود هوایی قرار داشته باشد، تا چشم از آن بگذرد، و هر گاه هوائی نبوده و پرتوی وجود نداشته باشد رویت و دیدار ممکن نیست، و لازمه‌ی بودن هوا بین این دو شباهت داشتن آنها به یکدیگر است، چرا که هر گاه بیننده با دیده شده در سبب موجب دیدارشان مساوی و برابر گردید پس آنان مشابه یکدیگرند، و لازمه‌ی آن شباهت داشتن آنها به یکدیگر است، چرا که اسباب می‌بایست به مسببات خود متصل گردند.
کلامه فی عدم رؤیة الله سبحانه
عن أحمد بن اسحاق قال: کتبت الی ابی‌الحسن الثالث علیه‌السلام اسأله عن الرؤیة و ما فیه الناس، فکتب: لا تجوز الرؤیة ما لم یکن بین الرائی و المرئی هواء ینفذه البصر، فاذا انقطع الهواء و عدم الضیاء عن الرائی و المرئی لم تصح الرؤیة، و کان فی ذلک الاشتباه، لان الرائی متی ساوی المرئی فی السبب الموجب بینهما فی الرؤیة وجب الاشتباه، و کان فی ذلک التشبیه، لان الاسباب لابد من اتصالها بالمسببات.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

اعمال و کردار

مردم در دنیا با اموال و دارائی‌شان شناخته می‌شوند، و در آخرت با اعمال و کردارشان.
قوله فی الترغیب الی العمل
الناس فی الدنیا بالاموال، و فی الاخرة بالاعمال.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

اخبار غیبی

الف: سعید ملاح می‌گوید: جمعی از ما به خانه‌ای برای ولیمه دعوت شدیم. امام هادی علیه‌السلام نیز در آن مجلس بود. جوانی مکرر شوخی می‌کرد و می‌خندید. حضرت فرمود: این جوان موفق به غذا خوردن نمی‌شود زیرا خبر ناگواری به او می‌رسد، تا سفره را انداختند، به جوان خبر دادند که مادرت از پشت بام افتاده و از دنیا رفته است او بدون آن که غذا بخورد، مجلس را ترک کرد. [1] .
ب: مجلس باشکوهی منسوب به یکی از خلفا تشکیل و امام هادی علیه‌السلام نیز در آن مجلس دعوت شده بود. وقتی حضرت وارد شد همه به احترام امام علیه‌السلام برخاستند.
در میان آنان جوانی بود که مکرر سخنان بیهوده می‌گفت و می‌خندید. حضرت خطاب به او فرمود: چرا می‌خندی و از یاد خدا غافلی؟ با این که پس از سه روز، تو از اهل قبور هستی.
حاضران تعجب کردند. همه منتظر بودند تا ببینند پس از سه روز چه حادثه‌ای رخ می‌دهد. پس از سه روز آن جوان از دنیا رفت و در قبرستان دفن گردید و از اهل قبور شد. [2] .
ج: خیران اسباطی می‌گوید: وارد مدینه شدم و خدمت امام هادی علیه‌السلام رسیدم. حضرت از من پرسید: واثق حالش چگونه بود؟ گفتم: در عافیت و سلامتی. فرمود: جعفر چه می‌کند؟ گفتم: به بدترین حال در زندان محبوس بود. فرمود: ابن‌زیات (وزیر سابق) چه می‌کند؟ گفتم: فرمان او مطاع بود و امر او را اجرا می‌شد. حضرت فرمود: واثق که در عافیت بود، از دنیا رفت و جعفر (متوکل) که در زندان بود، به جای او نشست و ابن‌زیات هم کشته شد. عرض کردم: این حوادث کی اتفاق افتاد؟ فرمود: پس از آمدن تو، در فاصله‌ی 6 روز. [3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 50، ص 183؛ کشف الغمة، ج 3، ص 266.
[2] بحار، ج 50، ص 182؛ کشف الغمة، ج 3، ص 265.
[3] کافی، ج 1، ص 502.
منبع: آینه کمال، سیری گذرا در سیره امامان معصوم در عراق؛ اکبر دهقان؛ زائر آستانه مقدسه؛ چاپ اول تابستان 1380.

ب

بی اختیار پیاده شدن از اسب

محمد بن حسن اشتر علوی می‌گوید: من و پدرم بر درب خانه‌ی متوکل بودیم و من در آن وقت کودک بودم و جماعتی از طالبین و عباسیان و آل جعفر حضور داشتند و ما ایستاده بودیم که حضرت امام هادی علیه‌السلام وارد شد. تمامی مردم به احترام او پیاده شدند تا اینکه آن حضرت داخل خانه شد. پس بعضی از آن جماعت به بعضی دیگر گفتند: «چرا برای این شخص پیاده شویم، نه شرافتش از ما بیشتر است و نه سنش زیادتر است، به خدا سوگند که برای او پیاده نخواهیم شد.» ابوهاشم جعفری گفت: «به خدا سوگند که وقتی او را ببینید برای او پیاده خواهید شد در حالی که خوار باشید.» پس زمانی نگذشت که امام هادی علیه‌السلام تشریف آورد. وقتی نگاه آنها به آن حضرت افتاد همگی ناخودآگاه به احترام ایشان پیاده شدند. ابوهاشم به آنها گفت: «آیا شما نگفتید که ما برای او پیاده نمی‌شویم، پس چه شد که پیاده شدید؟»
آنها گفتند: «به خدا سوگند که نتوانستیم خودمان را نگه داریم و بی‌اختیار پیاده شدیم.» [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] منتهی الآمال.
منبع: عجایب و معجزات شگفت‌انگیزی از امام هادی؛ واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386

بیرون آوردن خرما و انگور و موز از ستون

عمارة بن زید می‌گوید: به امام هادی علیه‌السلام عرض کردم: می‌توانی از این ستون انار بیرون آوری؟ فرمود: آری و می‌توانم انگور و خرما و موز را بیرون آورم. پس این کار را انجام داد و ما از آنها خوردیم و با خود برداشتیم. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] دلائل الامامة، ص 412.
منبع: زندگانی عسکریین امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام چاپ اول 1386.

بیان کردن سؤال محمد بن شرف را پیش از پرسیدن

مرحوم شیخ حر عاملی از کتاب کشف الغمة نقل می‌کند که محمد بن شرف گفته: در مدینه با امام هادی علیه‌السلام راه می‌رفتم حضرت به من فرمود: مگر تو ابن شرف نیستی؟ عرض کردم: بلی. خواستم از حضرت مسأله‌ای بپرسم خود حضرت بدون اینکه بپرسم آن را بیان نمود سپس فرمود: ما در میانه راه هستیم و اینجا جای سؤال نیست. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اثباة الهداة، ج 3، ص 381، ح 53.
منبع: زندگانی عسکریین امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام چاپ اول 1386.

بشر بن سلیمان از نسل ابوایوب انصاری

جریان مادر حضرت مهدی علیه‌السلام را نقل نموده است:
بشر بن سلیمان برده فروش که از فرزندان ابوایوب انصاری و یکی از موالیان امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام و همسایه‌ی آن دو بزرگوار بوده، می‌گوید: کافور خادم نزد من آمد و گفت: مولای ما امام هادی علیه‌السلام تو را خواسته است. خدمت حضرت شرفیاب شدم.
هنگامی که پیش روی وی نشستم به من فرمود: ای بشر تو از فرزندان انصار هستی و ولایت و محبت ما اهل‌بیت همیشه در میان شما بوده است، آینده‌ها از گذشته‌ها میراث برده‌اند و شما مورد اطمینان و وثوق ما هستید. من تو را (از میان سایرین) برمی‌گزینم و به شرافتی مشرف می‌گردانم که در پرتو آن بر شیعیان برتری یابی در ولایت و دوستی ما. با تو رازی در میان می‌نهم و تو را برای خریدن کنیزی می‌فرستم. آن گاه نامه‌ای زیبا با خط رومی و زبان رومی نوشت و آن را به مهر خود ممهور نمود سپس پارچه‌ی زردی بیرون آورد که در آن دویست و بیست دینار بود و فرمود: این را بگیر و به بغداد برو و در فلان روز (که معین کرد) وقت چاشت، کنار پل فرات حاضر می‌شوی. وقتی که رسیدی از جانب راستت کشتی‌هایی می‌یابی که حامل اسراست و در آنها کنیزانی خواهی دید و جمعی از مشتریان، نمایندگان فرماندهان بنی‌عباس و اندکی از جوانان عرب را مشاهده خواهی کرد (که برای خرید کنیزان آمده‌اند). هنگامی که چنین دیدی از دور به شخصی که عمر بن یزید برده فروش نام دارد نظر کن تا هنگامی که کنیزی را که دارای این اوصاف است (حضرت اوصافی ذکر نمودند) به معرض فروش درآورد، آن کنیز دو جامه‌ی حریر بر روی هم پوشیده است از عرضه‌ی خود به مشتریان خودداری می‌کند و نمی‌گذارد کسی به بدن وی دست بگذارد و از پشت پرده‌ای نازک، صدای او را که به زبان رومی سخن می‌گوید می‌شنوی. او به زبان رومی می‌گوید: وای که آبرویم ریخته شد.
بعضی از خریداران به مالک آن کنیز می‌گویند: او را با سیصد دینار به من بفروش، زیرا که عفت او موجب رغبت من در او گردید. آن کنیز با زبان عربی به آن خریدار می‌گوید: اگر در لباس سلیمان بن داود درآیی و مانند سلطنت او را به دست آوری من به تو رغبت نکنم مال خود را هدر نده.
برده فروش به آن کنیز می‌گوید: چاره‌ای نیست، ناگزیر باید تو را بفروشم. آن کنیز در جوابش گوید: چرا شتاب می‌کنی؟ باید مشتری‌ای پیدا شود که دل من به او میل پیدا کند و به وفا و امانت داری وی اطمینان پیدا کنم. در این وقت به نزد عمر بن یزید برده فروش برو و به او بگو که با تو نامه‌ای پاکیزه است که یکی از اشراف آن را به خط و لغت رومی نوشته است و در آن کرم، وفا، بزرگواری و سخاوت خود را شرح داده است. نامه را به آن کنیز بده تا در اخلاق نویسنده‌ی آن دقت کند، اگر به او میل پیدا کرد و پسندید، من وکیل او هستم که کنیز را از تو بخرم.
بشر بن سلیمان می‌گوید: همه‌ی آنچه که امام هادی علیه‌السلام فرموده بود رخ داد و من به دستورات حضرت عمل کردم. وقتی که نامه را به دست آن کنیز دادم، کنیز در آن نگاه کرد و با شدت گریه نمود و به عمر بن یزید فرمود: مرا به صاحب این نامه بفروش. و سوگندهای مؤکد یاد کرد که اگر از فروختن وی به صاحب نامه امتناع ورزد، خودش را می‌کشد. من با عمر بن یزید در قیمت آن کنیز وارد گفت و گو شدم تا به همان مقدار که امام هادی علیه‌السلام به من داده بود راضی شد و آن را تحویل گرفت و جاریه را به من داد. آن کنیز شاد و خندان گردید و من او را با خود به اطاقی که در بغداد تهیه کرده بودم آوردم. آن کنیز آرام نگرفت و نامه‌ی امام هادی علیه‌السلام را از گریبانش بیرون آورد، آن را بوسید و بر دیده‌ها و چهره و بدنش مالید. با تعجب به او گفتم: نامه‌ای را می‌بوسی که صاحب آن را نمی‌شناسی؟ گفت: ای درمانده‌ی کم‌معرفت به اولاد پیامبران، گوش خود را به من بسپار و حواست را جمع کن تا برایت شرح دهم. من ملیکه دختر یشوعا، پسر قیصر، پادشاه روم هستم مادر من از فرزندان شمعون وصی حضرت مسیح است. همانا جدم تصمیم گرفت که مرا به ازدواج پسر برادرش درآورد و در آن هنگام عمر من سیزده سال بود. او سیصد نفر از نسل حواریون از کشیشان و رهبانان و هفتصد نفر از افراد نامدار و باجلال و چهار هزار نفر از فرماندهان و صاحب منصبان ارتش را در کاخ خود دعوت کرد. تختی را که در ایام پادشاهیش به انواع جواهرات آراسته بود، بیرون آورد و آن را بالای چهل پایه برپا ساخت هنگامی که پسر برادرش بر بالای آن تخت قرار گرفت و صلیب‌ها را آویختند و کشیشان انجیل‌ها را روی دست گرفتند که بخوانند، صلیب‌ها از بالای تخت روی زمین فرود آمد و پایه‌های تخت خراب گردید و قرار نگرفت و پسر برادرش از بالای تخت سرنگون شد و بیهوش روی زمین افتاد. رنگ کشیشان پرید و بدن آنها به لرزه افتاد، بزرگ آنها به جدم گفت: ای پادشاه ما را از انجام این مراسم معذور بدار، که این حوادث نحوست دارد و دلالت بر نابودی دین مسیحی و مذهب پادشاهی می‌کند. جدم این جریان را به فال بد گرفت و به کشیشان گفت: این تخت و صلیب‌ها را از نو برپا کنید و برادر این بخت برگشته‌ی تباه روزگار را بیاورید تا این دختر را به ازدواج او درآورم و سعادت آن برادر رفع میشومی این برادر را از شما بنماید.
وقتی که مراسم از نو برگزار کردند همان جریانی که در مراسم برادر اول پیش آمد در مراسم این برادر نیز رخ داد. مردم متفرق شدند و جدم قیصر غمناک برخاست و به حرم‌سرا رفت و پرده‌ها آویخته شد.
من آن شب در خواب دیدم که گویا حضرت مسیح و عده‌ای از حواریون و شمعون در قصر جدم گرد هم آمده‌اند و منبری از نور نصب کرده‌اند که از رفعت و بلندی بر آسمان می‌فرازد و محل نصب آن همان جایی بود که تخت جدم نصب شده بود و محمد صلی الله علیه و آله و سلم با دامادش و وصیش و عده‌ای از فرزندانش به آنجا وارد شدند.
حضرت مسیح به خدمت آن حضرت رسید و با وی معانقه کرد. گویا حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم به مسیح فرمود: من نزد تو آمده‌ام تا از وصی تو شمعون، دخترش ملیکه را برای این پسرم خواستگاری کنم و با دست به امام عسکری علیه‌السلام پسر صاحب این نامه اشاره کرد. حضرت مسیح به شمعون نگاهی کرد و به او گفت: شرافت به تو روی آورده است رحم خویش را به رحم آل محمد علیهم‌السلام پیوند کن. شمعون گفت: این کار را انجام دادم سپس بر آن منبر بالا رفت و محمد صلی الله علیه و آله و سلم خطبه خواند و مرا به ازدواج پسرش درآورد و حضرت مسیح و فرزندان پیامبر و حواریون گواهی دادند.
وقتی از خواب بیدار شدم، از ترس اینکه مرا بکشند خواب خود را برای پدر و جدم بازگو نکردم و آن را در دل نگه داشتم و آتش محبت امام عسکری علیه‌السلام روز به روز در کانون جانم مشتعل می‌گردید تا جایی که خوردن و آشامیدن بر من ناگوار شد. از نظر روحی و از نظر جسمی ضعیف شدم و به شدت مریض گردیدم. در شهرهای روم پزشکی نبود مگر اینکه جدم آنها را برای مداوای من احضار کرد ولی سودی نداد. بعد از آنکه از خوب شدن من نومید گردید به من گفت: ای نور دیده! آیا در این دنیا آرزویی داری تا برایت برآورده سازم؟
گفتم: می‌بینم که راه‌های فرج و گشایش بر من بسته شده است اگر عذاب و شکنجه و زنجیر اسارت را از گردن مسلمانانی که در زندان تو هستند برداری و بر آنها منت نهی و آزادشان کنی، امیدوارم که مسیح و مادرش مرا شفا دهند. جدم چنین کاری را انجام داد. هنگامی که آنها را در رفاه قرار داد، اظهار تندرستی کردم و اندکی طعام خوردم، او خوشحال گردید و اسیران مسلمان را مورد اکرام قرار داد. بعد از چهارده شب در خواب دیدم که گویا سیده‌ی زنان فاطمه علیهاالسلام به دیدن من آمد و مریم دختر عمران و هزار تن از حوریان بهشت همراه او بودند. مریم به من گفت: این سیده‌ی زنان مادر شوهر تو امام عسکری علیه‌السلام است.
من به او آویختم و گریه کردم و از امتناع امام عسکری علیه‌السلام از دیدار خود به او شکایت کردم. حضرت فاطمه علیهاالسلام به من فرمود: همانا فرزندم به دیدن تو نمی‌آید به این خاطر که تو مشرک و بر دین نصارایی و اینک خواهرم مریم از دین تو بیزاری می‌جوید، اگر میل داری که خدا و مریم از تو خشنود گردند و امام عسکری علیه‌السلام به دیدن تو آید پس بگو: «اشهد أن لا اله الا الله و أن أبی محمدا رسول‌الله». هنگامی که این شهادتین را بر زبان جاری کردم، حضرت فاطمه علیهاالسلام مرا به سینه چسبانید و من شادمان شدم و او فرمود: اکنون انتظار دیدار امام عسکری علیه‌السلام را داشته باش که من او را به دیدار تو می‌فرستم.
از خواب بیدار شدم و به خود وعده می‌دادم و به انتظار آن حضرت بودم. چون شب فرارسید، حضرت امام عسکری علیه‌السلام را در خواب دیدم و گویا به او می‌گفتم: ای حبیب من! بر من جفا کردی بعد از آنکه دلم را اسیر محبت خویش نمودی.
حضرت فرمود: دیر آمدن من به نزد تو به خاطر این بود که تو مشرک بودی اکنون که مسلمان شدی هر شب به دیدن تو خواهم آمد تا خداوند در ظاهر ما را به هم رساند. از آن شب تاکنون هیچ شبی نگذشته مگر اینکه به دیدنم آمده است.
بشر می‌گوید: به او گفتم: چگونه در میان اسیران افتادی؟ فرمود: شبی از شب‌ها امام عسکری علیه‌السلام به من خبر داد که در فلان روز جدت لشکری را به جنگ مسلمانان خواهد فرستاد و خود از عقب آنان خواهد رفت، تو خود را به صورتی درآر که تو را نشناسند و با جمعی از کنیزان و خدمت‌کاران از فلان راه برو و خود را به لشکر برسان.
من چنان کردم که حضرت فرموده بود. طلایه داران و پیشروان لشکر مسلمانان به ما برخورد کردند و ما را اسیر کردند و آخر کار من آن بود که دیدی و تاکنون کسی جز تو خبر ندارد که من دختر پادشاه روم هستم و تو نیز از خبر دادن خود من مطلع شدی و این پیرمردی که من در سهم غنایم او قرار گرفتم از اسم من سؤال کرد، اما من اسم اصلیم را به او نگفتم بلکه گفتم اسمم نرجس است و پیرمرد گفت: این اسم کنیزان است.
بشر می‌گوید: به او گفتم: عجیب است که تو رومی هستی و زبانت عربی است! گفت: آری! جدم مرا زیاد دوست می‌داشت و مرا به آموختن ادب وامی‌داشت به خاطر همین زنی را که عربی می‌دانست استخدام کرد که هر صبح و شام نزد من می‌آمد و به من عربی می‌آموخت تا آنکه زبان عربی را کاملا فراگرفتم.
بشر می‌گوید: وقتی که او را به سامرا بردم او را خدمت امام هادی علیه‌السلام بردم حضرت به او فرمود: چگونه خداوند عزت اسلام و ذلت نصرانیت و شرافت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اهل‌بیت او علیهم‌السلام را بر تو ظاهر گردانید؟! عرض کرد: چگونه جریانی را که تو از من بهتر می‌دانی توصیف کنم. حضرت فرمود: می‌خواهم تو را به وسیله‌ی یکی از دو چیز اکرام کنم کدام یک را بیشتر دوست می‌داری: ده هزار دینار به تو بدهم یا تو را به شرافت ابدی مژده دهم؟
عرض کرد: بشارت به فرزند (بشارت ابدی). حضرت فرمود: مژده باد تو را به فرزندی که شرق و غرب دنیا را مالک خواهد شد و زمین را پر از عدل و داد خواهد نمود همان گونه که پر از ظلم و جور شده باشد.
عرض کرد: این فرزند از کیست؟ فرمود: از همان کسی که در فلان شب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تو را برای وی خواستگاری نمود، در فلان ماه از فلان سال رومی.
حضرت فرمود: مسیح و وصیش تو را به که تزویج کردند؟ گفت: پسرت امام عسکری علیه‌السلام. حضرت فرمود: او را می‌شناسی؟ عرض کرد: بعد از آن شبی که به دست سیده‌ی زنان علیهاالسلام اسلام اختیار کردم، حتی یک شب هم نشده که به دیدن من نیاید.
سپس امام هادی علیه‌السلام فرمود: ای کافور به خواهرم حکیمه بگو که بیاید. وقتی که حکیمه آمد، حضرت فرمود: این همان کنیز است که می‌گفتم. حکیمه دست به گردن نرجس انداخت و شادمان گردید.
امام هادی علیه‌السلام به خواهرش فرمود: ای دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را به خانه‌ی خودت ببر و واجبات را به او یاد بده که او همسر ابی‌محمد و مادر قائم علیه‌السلام است. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بحارالانوار، ج 51، ص 6 - 10؛ مجالس شب‌های شنبه، ج 3، ص 19 - 28.
منبع: زندگانی عسکریین: امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام؛ چاپ اول 1386.

بشر بن بشار نیشابوری

بشر عموی عبدالله شاذانی، از اصحاب امام هادی علیه‌السلام است. شیخ در رجال خود نام او را آورده است، وی از امام علیه‌السلام به صورت مکاتبه روایت کرده، و سهل از او نقل روایت می‌کند. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] معجم رجال الحدیث: 3 / 307.
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ باقر شریف قرشی؛ ترجمه محمدرضا عطائی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

بیرون آوردن نقره خالص از زمین‌

ابن‌حمزه از ابوهاشم جعفری نقل می‌کند که گفت:
در سالی که بغا [1] حج کرد، به حج رفته بودم، چون به مدینه آمدم به در خانه امام هادی علیه‌السلام رفتم، دیدم سوار شده می‌خواهد به استقبال بغا برود، سلام کردم، [پاسخ داد] و فرمود: چنانچه می‌خواهی با ما بیا، همراه حضرت علیه‌السلام شدم تا از مدینه بیرون رفتیم، چون به بیابان رسیدیم به غلام خود فرمود: برو و منتظر طلیعه سپاه [بغا] باش، سپس فرمود: اباهاشم! با ما فرود بیا پیاده شدم، در دلم چیزی بود که می‌خواستم از حضرت علیه‌السلام درخواست کنم ولی خجالت می‌کشیدم، و پا به پا می‌کردم. پس حضرت علیه‌السلام با تازیانه خود بر زمین، انگشتر سلیمان ساخت، و من نگریستم و دیدم که در پایان حرف‌ها [ی نگینش] نوشته شده: بگیر، و در پایان دیگری: بپوشان، و در پایان سومی: ببخش، سپس آن را با تازیانه درآورد و به من داد، نگاه کردم دیدم شمشی است که چهارصد مثقال نقره دارد. عرض کردم! پدر و مادرم فدایت، من خیلی به این، نیاز داشتم، و می‌خواستم با شما در میان بگذارم ولی مردد بودم، و خدا بهتر می‌داند که رسالت خود را کجا قرار دهد. سپس سوار شدیم.
روی ابن‌حمزة:
عن أبی‌هاشم الجعفری قال: حججت سنة حج فیها بغا، فلما صرت الی المدینة الی باب أبی‌الحسن علیه‌السلام وجدته راکبا فی استقبال بغا، فسلمت علیه، فقال: امض بنا اذا شئت. فمضیت معه حتی خرجنا من المدینة، فلما أصحرنا التفت الی غلامه و قال: اذهب فانظر فی أوائل العسکر، ثم قال: انزل بنا، یا أباهاشم!
قال: فنزلت و فی نفسی أن أسأله شیئا و أنا أستحیی منه، و أقدم و أؤخر.
قال: فعمل بسوطه فی الأرض خاتم سلیمان، فنظرت فاذا فی آخر الأحرف مکتوب: خذ، و فی الآخر: اکتم، و فی الآخر: اعذر، ثم اقتلعه بسوطه و ناولنیه فنظرت، فاذا بنقرة [2] صافیة فیها أربعمائة مثقال، فقلت: بأبی أنت و أمی، لقد کنت شدید الحاجة الیها، و أردت کلامک و أقدم و أؤخر، والله أعلم حیث یجعل رسالته، ثم رکبنا [3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بغا: نام یکی از غلامان ترک [و فرماندهان سپاه] معتصم عباسی بوده که نسبت به سادات و علویون مهربان بوده است.
[2] النقرة: قلمة فارسیة و هی الفضة.
[3] الثاقب فی المناقب: 532 ح 468، مدینة المعاجز 7: 493 ح 65.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

بیرون آوردن میوه از ستون‌

و نیز با سند از عمارة بن زید نقل می‌کند که گفت:
به امام هادی علیه‌السلام عرض کردم: آیا می‌توانی از این ستون انار بیرون بیاوری؟ فرمود: آری، و خرما، و انگور، و موز. پس این کار را انجام داد، و ما خوردیم و برداشتیم.
و قال أیضا:
حدثنا أبومحمد عبدالله بن محمد البلوی، قال: حدثنا عمارة بن زید، قال: قلت لعلی بن محمد الوفی علیهماالسلام: هل تستطیع أن تخرج من هذه الأسطوانة رمانا؟
قال: نعم، و تمرا، و عنبا، و موزا، ففعل ذلک، و أکلنا، و حملنا [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] دلائل الامامة: 412 ح 4، مدینة المعاجز 7: 442 ح 22.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

بالا رفتن امام هادی به آسمان‌

و نیز با سند خود از عمارة بن زید نقل می‌کند که گفت:
به امام هادی علیه‌السلام عرض کردم: آیا می‌توانی به آسمان صعود کنی، و چیزی بیاوری که در زمین نیست تا یقین پیدا کنیم؟
پس به هوا برخاست، و من به او نگاه می‌کردم تا از دیدم پنهان شد، سپس برگشت، و با خود پرنده‌ای طلایی آورد که در گوش‌هایش گوشواره طلا، و در منقارش در بود، و می‌گفت: هیچ معبود به حقی جز خدا نیست، محمد پیامبر خدا، و علی ولی خداست.
امام علیه‌السلام فرمود: این یکی از پرندگان بهشت است. سپس رهایش کرد، و او برگشت.
و قال أیضا:
حدثنا عبدالله بن محمد، قال: حدثنا عمارة بن زید، قال: قلت لأبی الحسن علیه‌السلام: أتقدر أن تصعد الی السماء حتی تأتی بشی‌ء لیس فی الأرض حتی نعلم ذلک؟
فارتفع فی الهواء، و أنا أنظر الیه حتی غاب، ثم رجع و معه طیر من ذهب فی أذنیه أشنقة من ذهب، و فی منقاره درة، و هو یقول: لا اله الا الله، محمد رسول الله، علی ولی الله.
فقال: هذا طیر من طیور الجنة: ثم سیبه، فرجع [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] دلائل الامامة: 413 ح 5، مدینة المعاجز 7: 442 ح 23.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

برطرف شدن بیماری با نهیب امام هادی

در شهر سامرا یکی از شیعیان به بیماری برص گرفتار شد، زندگیش سخت و تنگ گردید، روزی به یکی از دوستانش به نام ابوعلی فهری گفت: «به چنین دردی گرفتار هستم و زندگیم تلخ و پر از رنج شده است.» ابوعلی به او گفت: یک روز سر راه امام هادی علیه‌السلام بنشین، وقتی که آن حضرت را دیدی، از او درخواست کن برای رفع بیماریت تو را دعا کند. او یک روز بر سر راه امام هادی علیه‌السلام نشست، هنگامی که امام هادی علیه‌السلام را دید که در آنجا عبور می‌کند، به سویش جهید تا از او تقاضای دعا کند، امام هادی علیه‌السلام که مهر و لطفش شامل حال همه بود، با دست به او اشاره کرد و سه بار فریاد زد:
تنح عافاک الله: «دور شو! خدا تو را عافیت بخشد»! بیمار دور شد و نزدیک نیامد و با ابوعلی ملاقات کرده و ماجرا را به او گفت، ابوعلی گفت: امام هادی علیه‌السلام قبل از آنکه تو تقاضای دعا کنی، برای تو دعا کرده و فرموده: «برو که به زودی عافیت می‌یابی.»
بیمار به خانه‌ی خود بازگشت و شب را خوابید، وقتی که صبح شد، در بدن خود هیچ گونه آثار بیماری ندید و خود را به طور کامل سالم یافت. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] خرائج راوندی، مطابق نقل بحار، ج 50، ص 146.
منبع: نگاهی بر زندگی امام هادی؛ محمد محمدی اشتهاردی؛ نشر مطهر چاپ دوم بهار 1377.

بلد سید محمد

بلد نام شهری است در حوالی دجیل در جنوب سامرا که در گذشته از اعمال بغداد و امروز از توابع استان صلاح الدین است و مرقد شریف ابو جعفر سید محمد علیه السلام، فرزند بزرگ امام هادی علیه السلام در همین بلد مبارک واقع شده است.
و این همان قبر مقدسی است که مرحوم محدث نوری علیه الرحمه آن را در زمان میرزای بزرگ شیرازی، شناسایی کرده و بنای آن را سید محمد فرزند علامه آقا حسین قمی حسنی تجدید نموده است، و درست به خاطر این که قبر آن مرد بزرگ (فرزند امام هادی علیه السلام) در این شهر واقع شده است آن را «بلد سید محمد» می نامند.
فاصله بلد سید محمد تا بغداد حدود 80 کیلو متر است و مقبره ی سید محمد مناره ای به ارتفاع 40 متر دارد که در سال 1339 ش. ساخته شده است و هر روزه مطاف مردمان زیادی از شیعیان جهان است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: گزیده سیمای سامرا سینای سه موسی؛ محمد صحتی سردرودی؛ نشر مشعر چاپ اول بهار 1388.

بابی انتم وامی واهلی ومالی واسرتی

«ابی» مفعول دوم «افدی»، و «انتم» مفعول اوّل «افدی» است، و «باء» به معنی فدا نمودم بوده و «باء تقدیه» است. «اسرة» به معنی گروه، خانواده، خاندان و خویشان می‌باشد.
این جملات را عرب‌ها برای هر کس که محترم می‌دانند و مقام او را عظیم می‌شمارند و خود را فدایی او می‌دانند، استفاده می‌کنند و نشانه از کوچکی گوینده در برابر عظمت و بزرگی مخاطب و نشان از محبّت وافر گوینده به مخاطب است. در این جا نیز زائر اعتقاد به علوِّ مقام امامان یافته و با محبّتی وصف‌ناشدنی، همه چیز و عزیزترین کسان را فدایی آنان می‌داند و معتقد است در برابر عظمت آنان، جان خود و کسانش ارزشی ندارند. در این جمله حقیقتی نهفته است و آن این است که زائر، حقیقت ایمان را درک کرده و دوست داشتن و دشمن داشتنش برای خداوند است.
قال النبی صلی الله علیه وآله: «لا یطعم أحدکُم طَعْم الإیمان حتّی یحبّ فی اللّه و یبغض فی اللّه».[1] . پیامبر صلی الله علیه وآله فرمودند: هیچ یک از شما مردم، طعم ایمان را نمی‌چشد، مگر آنکه برای خدا دوست داشته باشد و برای خدا دشمن بدارد. لذا در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه وآله، پیرامون محبّت به فرزندانشان آمده است: قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله: «لا یؤْمن عَبد حتّی أکون احبّ إلیه مِنْ نَفْسه و أهلی احبّ إلیه مِن أهله و عِتْرَتی احبّ الیه مِنْ عِتْرَتِهِ و ذاتی احبّ إلیه مِنْ ذاتِهِ».[2] . پیامبر خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: ایمان نیاورده شخصی، مگر آنکه مرا بیشتر از خودش دوست دارد و خاندان مرا بیشتر از خاندانش دوست دارد و فرزندان مرا بیشتر از فرزندان خود دوست دارد و وجود مرا بیشتر از وجود خودش دوست دارد.
لذا زائر که سرشار از محبّت خاندان پیامبر صلی الله علیه وآله گردیده، جان خود و خاندانش را فدای خاندان رسالت می‌داند. این علاقه و محبّت، نسبت به ائمّه معصومین علیهم السلام فقط در بین مردم رایج نبوده، بلکه ائمّه اطهار علیهم السلام نسبت به یکدیگر همین محبّت را داشته و در بین آنها نیز این جملات مرسوم بوده و نسبت به امامان پس از خود همین‌گونه ابراز علاقه و محبّت می‌فرمودند.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تخرج احادیث و الآثار، ج 2، ص 61.
[2] بحارالانوار، ج 27، ص 76.
منبع: پرچم‌داران هدایت، تدبری در زیارت جامعه کبیره؛ سید احمد سجادی؛ انتشارات اسوه؛ چاپ اول خرداد 1388.

به معنی روح و جان

«وَ إِذْ زَاغَتِ الْأَبْصَارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ».[1] .
و هنگامی که چشم‌ها از وحشت فرومانده، و جان‌ها به لب رسیده بود.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] سوره مبارکه احزاب، آیه 10.
منبع: پرچم‌داران هدایت، تدبری در زیارت جامعه کبیره؛ سید احمد سجادی؛ انتشارات اسوه؛ چاپ اول خرداد 1388.

به معنی مرکز عواطف

«وَ لَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ».[1] .
و اگر سنگ‌دل بودی (و عاطفه نداشتی)، از اطرافت پراکنده می‌شدند. روشن است که منظور از «قلب» در این فراز، معانی اوّل و دوّم است. یعنی زائر اقرار می‌نماید عقل و فکر من و از طرفی روح و جان من، در برابر شما امامانِ معصوم علیهم السلام تسلیم است. و قلبی که تسلیم اوامر ائمّه معصومین علیهم السلام شد، «قلب سلیم» است. قرآن کریم بعضی از قلوب را به عنوان قاسیه (قساوتمند) توصیف کرده است.[2] و گاه قلوبی را بیمار معرفی می‌کند.[3] و قلب‌هایی را به عنوان ناپاک خوانده[4] و در بعضی از آیات، قلب‌ها را مُهر خورده توصیف کرده[5] و در مقابل آنها قلب سلیم را مطرح کرده است.[6] قلب سلیم قلبی است که جز محبّت خداوند و اولیای الهی در آن نباشد و تسلیم امر خدا و رسول او و اولی‌الامر باشد. شیعه آنچنان تسلیم امام است که در تمام حرکات و سکنات، تابع امام معصوم می‌باشد. چرا که شیعه از امام است و امام از او. عن مفضل قال: قال صادق علیه السلام: «یا مفضّل شیعتنا منّا و نَحْن مِنْ شیعتنا، أ ماتری هذه الشَمْس أین تبدو؟ قلت: مِنْ مَشْرق. قال: وَإلی أین تعود؟ قلت: إلی مَغْرب قال: هکذا شیعَتنا مِنّا بدؤا و إلینا یعودون».[7] . مفضل می‌گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمودند: ای مفضل، شیعیان ما از ما هستند و ما از آنها. (سپس اشاره به آسمان کرده، فرمودند) آیا این خورشید را می‌بینی از کجا سر برآورده؟ عرض کردم: از مشرق. فرمودند: به کجا می‌رود؟ گفتم: به سوی مغرب. فرمودند: همین‌گونه شیعیان ما از ما سر برآوردند و به سوی ما سیر می‌نمایند.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] سوره مبارکه آل عمران، آیه 159.
[2] سوره مبارکه مائده، آیه 13.
[3] سوره مبارکه بقره، آیه 10.
[4] سوره مبارکه مائده، آیه 41.
[5] سوره مبارکه توبه، آیه 87.
[6] سوره مبارکه شعراء، آیه 89.
[7] بحارالانوار، ج 25، ص 21.
منبع: پرچم‌داران هدایت، تدبری در زیارت جامعه کبیره؛ سید احمد سجادی؛ انتشارات اسوه؛ چاپ اول خرداد 1388.

بابی انتم وامی ونفسی واهلی ومالی

این عبارت با کمی اختلاف و کاستی و اضافی، پنج بار بر زبان زائر که زیارت جامعه را زمزمه می‌کند، جاری می‌شود.
البتّه این تکرار به جهت ابراز ارادت و مودّت به خاندان رسالت است. چرا که زائر حاضر است پدر، مادر، خویشتن و تمام اهل و خاندان خود را به فدای امام نموده، تمام مال و هستی خود را به پای آنان فدا نماید. در فرازهای قبل، کلمه «نَفْسی» وجود نداشت و در این فرازْ زائر که معرفت بیشتری به امام یافته، حاضر گردیده عزیزترین اشیا که جان خویشتن است را تقدیم امام خویش نماید. لذا مجدّداً تفدیه کرده است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: پرچم‌داران هدایت، تدبری در زیارت جامعه کبیره؛ سید احمد سجادی؛ انتشارات اسوه؛ چاپ اول خرداد 1388.

بکم فتح الله وبکم یختم

یعنی خداوند متعال آفرینش خود را به وسیله و به سبب شما امامان معصوم علیهم السلام آغاز نمود و ابتدای خلقت با خلقت شما آغاز کرد و در پایان جهان نیز، خداوند با دولت کریمه اهل بیت علیهم السلام، جهان را به پایان خواهد رساند.
عَن جابر بن عبداللّه قال: قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله: «اوّل ما خَلَقَ اللّه نُوری... فَفتق مِنْه نُور علی علیه السلام،... ثُمّ خَلَقَ العَرْش و اللَوْح و الشَمْس و ضوء النَّهار و نور الأَبْصار و العَقْل و المَعْرفة.... فَنَحْن الأوَّلون و نَحْن الآخِرون و نَحْن السَّابِقون».[1] . جابر بن عبداللّه می‌گوید: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند: اوّل چیزی که خداوند آفرید نور من بود. پس از آن، نور علی را خلق کرد. سپس عرش و لوح و خورشید و روشنی روز و نور دیدگان و عقل و معرفت را آفرید. پس ما هستیم اوّلین‌ها و ما هستیم آخرین‌ها و ما هستیم سبقت‌گرفتگان.
در حدیثی دیگر به علّت بودنِ امامانْ در خلقت اشاره شده است. قال ابوجعفر علیه السلام: «... فَنَحْنُ أوّل خَلْق اللّه، و أَوَّل خَلْق عبداللّه و سبحه و نَحْن سَبَب الخَلْق و سَبب تَسْبیحهم و عِبادَتهم مِنْ المَلائکة و الآدَمیین».[2] . امام باقر علیه السلام فرمودند:... پس ما اوّل آفریده خداوند هستیم و اوّل آفریده‌ای که خداوند را عبادت و تسبیح کرد و ما سبب و علّتِ آفریده‌شدگانیم و علّت و سببِ تسبیح گفتن آنها و عبادت آنهاییم، چه از ملائکه و چه از انسان‌ها.
همچنین شاید منظور از «بِکُم فَتَحَ اللّه و بِکُم یخْتِم» آن است که به واسطه و به سبب شما کتاب خداوند آغاز شد و به وسیله شما خاتمه می‌یابد. پس عبارت بدین گونه است: «بِکُم فَتَحَ کِتاب اللّه و خَتْمه». منظور از آغاز کردن کتاب خداوند و پایان دادن آن به ائمّه معصومین علیهم السلام، آن است که به ائمّه علیهم السلام عرضه می‌داریم؛ شما هستید بیان‌کنندگان و مفسّران واقعی کتاب خداوند که اگر شما نبودید، فهم کتاب خدا مفتوح نمی‌شد و فهم آن به پایان نمی‌رسید. قال موسی بن جعفر علیه السلام: «... نَحْن مِفْتاح الکِتاب فبنا نطق العُلَماء و لَوْلا ذلک لخرسُوا...».[3] . امام کاظم علیه السلام فرمودند:... ما کلید قرآن هستیم علما و دانشمندان، در پرتو ما سخن می‌گویند و اگر این نبود، همگی لال می‌شدند (و حرفی برای گفتن نداشتند).... شاید هم منظور از این فراز آن است که خداوند حکومت جهانی و عدالت‌محورِ خود را به شما آغاز کرد و حکومت خویش را به شما پایان خواهد داد که ابتدای آن حکومت از قیام حضرت مهدی علیه السلام آغاز خواهد شد و با رجعت بقیه معصومین و برپایی قیامت به‌پایان خواهد رسید. پس عبارت بدین‌گونه است:«بِکُم فَتَحَ حُکومَة اللّه وخَتْمها».
قال علی علیه السلام: قال لی رَسول اللّه صلی الله علیه وآله: «یا عَلی بِکُم یفْتح هذا الأمْر و بِکم یخْتم عَلَیکم بِالصَّبر فَان العاقِبة لِلْمُتَّقین».[4] .
حضرت علی علیه السلام فرمودند: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به من فرمود: ای علی، این امر با شما آغاز می‌شود و با شما پایان می‌پذیرد. صبر در پیش گیرید که پایان کار، از آن پرهیزکاران است. ظاهراً منظور پیامبر از امر در حدیث مذکور، امر دین و حکومت دینی است.
در نهایت می‌توان گفت شاید منظور از «بِکُم فَتَحَ اللّه و بِکُم یخْتم» آن است که به واسطه شما، خداوند ارشادها و راهنمایی‌ها را آغاز کرد و به وسیله شما آنها را پایان خواهد داد.
قال علی علیه السلام: «أیها النَّاس أَنا اَهْل البَیتِ بِنا میز اللّه الکذب و بنا یفرِّج اللّه الزَمان الکلب و بِنا ینزع اللّه ربق الذل مِنْ أَعْناقکم و بنا یفْتح اللّه و بِنا یخْتم اللّه».[5] .
حضرت علی علیه السلام فرمود: ای مردم ما خاندانی هستیم که خداوند دروغ را با ما مشخص می‌سازد و بیماری سخت را با ما از میان می‌برد و ریسمان خواری را با ما از گردن‌های شما می‌گشاید و با ما آغاز می‌کند و با ما به پایان می‌برد.
منظور از بیماری‌ها، مریضی‌های معنوی و کدورت‌های قلب است و منظور از ریسمانِ خواری، همان ریسمان شیطان است که بر گردن مریدان خود انداخته و آنان را به سوی ظلمات و آتش دوزخ می‌کشاند.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بحارالانوار، ج 25، ص 22.
[2] بحارالانوار، ج 25، ص 20.
[3] الاختصاص، ص 90.
[4] الامالی، مفید، ص 110.
[5] مصباح‌البلاغة، ج 2، ص 352.
منبع: پرچم‌داران هدایت، تدبری در زیارت جامعه کبیره؛ سید احمد سجادی؛ انتشارات اسوه؛ چاپ اول خرداد 1388.

بابی انتم وامی ونفسی واهلی ومالی

عزیزترین امور برای هر کس، جان اوست و پس از آن، جان بستگان نزدیک مانند پدر، مادر و فرزندان برایش بسیار عزیز است و طاقت رنجش آنان را ندارد و اگر یکی از آنها به سختی بیفتند، حاضر است برای رهایی آنها از سختی تمام هستی خود را بدهد. پس از جان خود و نزدیکان، عزیزترین امور، اموال و دارایی‌های هر کس است که برای به دست آوردن آنها دچار مشقّت‌های فراوان گشته و از دست دادن مال، برای بسیاری از افراد گران و درد آور است.
پس همه این امور عزیز و گرامی هستند، لذا فدا نمودن جان و اعطای مال در راه حق، نوعی مجاهدت است و بعضی از افرادِ مخلص با خداوند معامله کرده، جان و مال خود را می‌دهند و به ازای آن بهشت و رضوان الهی را دریافت می‌نمایند. «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ».[1] . خداوند از مؤمنان، جانها و اموالشان را خریداری کرده، که (در برابرش) بهشت برای آنان باشد. زائر همانند مجاهد در راه خداوند که جان و مال خود را به خدا تقدیم می‌نماید، جان خود، پدر، مادر و خاندان خود را تقدیمِ ولی خدا و فدای او می‌داند و از اموال خود در این راه می‌گذرد. چون معتقد است جان و مال خود و نزدیکانش، در برابر عظمت ائمّه معصومین علیهم السلام ارزشی ندارد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] سوره مبارکه توبه، آیه 111.
منبع: پرچم‌داران هدایت، تدبری در زیارت جامعه کبیره؛ سید احمد سجادی؛ انتشارات اسوه؛ چاپ اول خرداد 1388.

بزم شراب در هم ریخت

گروهی از دشمنان ناپاک امام هادی (علیه‌السلام) که هر لحظه در صدد قتل آن حضرت بودند به متوکل، راجع به امام (علیه‌السلام) سعایت کردند که در منزلش نامه‌ها و اسلحه‌ها از شیعیانش (از مردم قم) موجود است و او قصد شورش و قیام دارد، متوکل از این گزارش سخت ناراحت شد و جماعتی را فرستاد تا شبانه از پشت‌بام سرزده وارد خانه امام شوند و حضرت را با توطئه‌گران و اسلحه‌ها دستگیر کنند.
سعید حاجب می‌گوید: نردبان گذاشتیم و مخفیانه وارد منزل امام شدیم و من در تاریکی نمی‌دانستم به کدام سو می‌روم، حضرت با مهربانی از میان حجره صدا زد: «ای سعید! بجای باش تا برای تو شمعی بیاورند.» چیزی نگذشت که برای من شمع آوردند و من بر آن جناب وارد شدم که آن جناب لباسی پشمین پوشیده و سجاده‌ای از بوریا در زیر پای اوست، رو به قبله نشسته و قرآن تلاوت می‌کند، به من فرمود که داخل حجره‌ها شو، یکی یکی آنها را بازرسی کن، من داخل حجره‌ها شدم چیزی نیافتم جز کیسه سر به مهری را که به مهر مادر متوکل مهر شده بود، آنرا برداشته نزد متوکل آوردم، متوکل راجع به آن کیسه از مادرش سؤال کرد، مادرش گفت: «آن وقت که مریض بودی من نذر کردم هرگاه بهبودی یابی ده هزار دینار از مال خودم به آن حضرت ارسال دارم، در این کیسه همان ده هزار دینار است.»
متوکل دستور داد تا آنحضرت را در آن وقت شب به حضورش بیاورند در حالی که کنار سفره‌ی باده گساری نشسته بود و مشغول لهو و لعب بود، امام هادی (علیه‌السلام) را بر او وارد کردند، ناگاه هیبت و شکوه امام، متوکل را گرفت، و او با آنکه در دست، جامی از شراب داشت تمام قامت بلند شد و آن حضرت را پهلوی خود نشاند. در این هنگام، متوکل بی‌حیائی را از حد گذراند، آن جام شراب را که در دست داشت به امام تعارف کرد تا از شراب آن بخورد، حضرت فرمود: «خدا می‌داند که هرگز شراب با گوشت و خون ما آمیخته نشده و نخواهد شد، مرا از این کار معاف کن.» متوکل گفت: «پس برای من شعری و آوازی بخوان.»
حضرت فرمودند: «من از شعر کم بهره هستم.» متوکل در این بابت اصرار کرد و گفت: «ناچار باید بزم ما را با اشعار خود طراوت بخشی.» حضرت چون خود را ناگزیر دید، به ناچار اشعاری را که مشتمل بر بی‌وفایی دنیا و ذلت زمامداران هوسباز بود انشاء نمود، وقتی آن اشعار را با آن سوز
دل خواند متوکل بلرزه درآمد و چنان در خود فرو رفت که به شدت گریان شد.
آن اشعار را با دقت توجه فرمایید:
باتوا علی قلل الجبال تحرسهم
غلب الرجال فما اغنتهم القلل
و استنزلوا بعد عز من معاقلهم
و اسکنوا حفراً یا بئس ما نزلوا
ناداهم صارخ من بعد دفنهم
این الاساور و التیجان و الحلل
این الوجوه التی کانت منعمة
من دونها تضرب الاستار و الکلل؟
فافصح القبر عنهم حین سائلهم
تلک الوجوه علیها الدود تنتقل
قد طال ما اکلوا دهراً و ما شربوا
فاصبحوا الیوم بعد الاکل قد اکلوا
و طالما عمروا دورا لتحصنهم
ففارقوا الدور و الاهلین و انتقلوا
و طالما کنزوا الأموال و ادخروا
فخلفوها علی الأعداء و ارتحلوا
اضحت منازلهم قفراً معطلةً
و ساکنوها الی الأجداث قد رحلوا
گردنکشان زورمند و جهانخوار بر بلندای کوه‌ها برای حفظ خود خانه‌ها ساختند در حالی که مردان نیرومندی از آنان پاسداری می‌کردند.
ولی آن بلندی‌ها سودی به حال آنان نبخشید و پس از آن همه عزت و جلال، از پناهگاه‌های رفیع خویش به پایین کشیده شدند و در گودال‌های قبر مسکن گزیدند و به راستی چه بد منزلگاهی است برای آنان قبر. آنگاه فریادگری به آنان گفت: «کجا رفت آن دستبندهای طلایی و تاج‌ها و زیورها؟!
کجا رفت آن صورت‌های مرفه که در پشت پرده‌های زیبا پنهان شده بودند؟!» گور به جای آنان پاسخ گوید: «اکنون بر روی آن صورت‌های نازپرورده، کرم‌ها در حال تاخت و تازند!» آنان مدت درازی در دنیا خوردند و آشامیدند؛ ولی امروز آنان که خورنده‌ی همه چیز بودند، خود خوراک حشرات و کرم‌های گور شده‌اند! چه خانه‌هایی ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ کند، ولی سرانجام پس از مدتی، این خانه‌ها و خانواده‌ها را ترک گفتند و به خانه‌ی گور شتافتند! چه اموال و ذخائری انبار کردند، ولی همه‌ی آنها را ترک گفته و رفتند و آنها را برای دشمنان خود واگذاشتند!خانه‌ها و کاخ‌های آباد آنان به ویرانه‌ها تبدیل شد و ساکنان آنها به سوی گورهای تاریک شتافتند!» باری، تأثیر اشعار سوزناک امام (علیه‌السلام) که از دلی سوزناک برآمده بود آنچنان بود که متوکل سنگدل به سختی گریست بدانگونه که ریشش از اشک‌هایش تر شد و جام شراب را بر زمین کوبید و مجلس عیش او عزا شد و همه‌ی اهل مجلس نیز به صدای بلند به گریه افتادند. آنگاه متوکل دستور داد بساط عیش و بزم شراب را جمع کنند و چهار هزار درهم به امام (علیه‌السلام) تقدیم کرد و آن حضرت را با احترام تمام به منزل بازگرداند.[1] [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] ترجمه‌ی اشعار امام (علیه‌السلام) به فارسی چنین است:
چه بسیار مردان پرقدرتی
که در این جهان از پی راحتی
به کوه و کمر قصرها ساختند
همه قصرها را بیاراستند
در اطراف هر قصر از بیم جان
گروهی مسلح، نگهبانشان
که تا این همه قدرت و ساز و برگ
کند دور، آن مردم از دست مرگ
ولی مرگ ناگه رسید و گرفت
گریبان آن نابکاران زشت
چو گیرد گریبان گردن‌کشان
به ذلت برون راند از قصرشان
به همراه اعمال خود، عاقبت
برفتند در منزل آخرت
شده جسم آن نازپروردگان
هم‌آغوش خاک، از نظرها نهان
از آن زشت‌کاران افسرده‌حال
به بانگ بلندی شود این سؤال
چه شد آن همه سرکشی و غرور
که صورت نهادید بر خاک گور؟
چه شد آن همه خودپسندی و ناز
که گشتید با بی‌کسان هم‌طراز؟
چه شد آن همه مستی و عیش و نوش؟
چه شد آن همه جنب و جوش و خروش؟
چه شد چهره‌هایی که آراستید؟
سر و صورتی را که پیراستید؟
اجل چشم بی‌شرمتان را ببست
به رخسارتان خاک ذلت نشست
نه تخت و نه بستر، نه آسایشی
نه عطر و نه زیور، نه آرایشی
به جای کرم‌های مردم‌پسند
بر آن چهره‌ها کرم‌ها می‌خزند
نهادید دارایی خویشتن
نبردید با خود به غیر از کفن!.
[2] مروج الذهب، مسعودی، ج 4، ص 11 - تذکرة الخواص، ابن جوزی، ص 361.
منبع: کرامات و مقامات عرفانی امام هادی؛ سید علی حسینی قمی؛ نبوغ چاپ اول 1381.

به روزگار بد مگو

حسن بن مسعود می‌گوید:
در یکی از روزها که به قصد زیارت حضرت هادی (علیه‌السلام) می‌رفتم به سختی زمین خوردم و انگشتم ضربه دید و لحظاتی بعد بر اثر برخورد با یک نفر سواره، شانه‌ام نیز صدمه دید و غیر از اینها در میان ازدحام جمعیت لباسم پاره شد، از این‌رو با عصبانیت گفتم: «ای روزگار بد! خداوند مرا از شر تو حفظ کند. عجب روز بدی هستی!!» حضرت هادی (علیه‌السلام) در این باره مرا ملامت کرده و فرمود: «از تو که با ما در رابطه هستی اینگونه سخنان بعید است، چرا گناهان و اشتباهات (وبی‌دقتی‌های) خود را بر گردن روزگار می‌اندازی؟ زمانه که تقصیری ندارد.» [1] .
ای که گویی سیزده نحس است نحسی‌ها ز چیست؟ از تو نحسی‌ها زند سر، سیزده‌ها نحس نیست و در روایتی دیگر در معنای «با روزها دشمنی نکنید.» از حضرت هادی (علیه‌السلام) آمده است که: «منظور از ایام و روزها ما هستیم؛ شنبه رسول خداست؛ یکشنبه امیرمؤمنان علی بن ابیطالب (علیه‌السلام) و حضرت زهرا (علیهاالسلام)می‌باشد؛ دوشنبه امام حسن و امام حسین (علیهم‌السلام) می‌باشد؛ سه‌شنبه امام سجاد و امام باقر و امام صادق (علیهم‌السلام) است؛
چهارشنبه حضرت موسی بن جعفر و امام رضا و حضرت جواد (علیهم‌السلام) و من (حضرت هادی علیه‌السلام) می‌باشد؛ پنج شنبه پسرم امام حسن عسکری (علیه‌السلام) است؛
و جمعه قائم ما خاندان، پسر پسرم حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می‌باشد که جمعیت حق نزد او اجتماع می‌کنند و او جهان را پر از عدل و داد می‌کند بعد از آنکه از ظلم و جور پر شده باشد. پس هرگز با روزها دشمنی نکن که آخرتت تباه می‌شود.» [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] ترجمه تحف العقول، ص 571.
[2] بحارالانوار، ج 50، ص 196.
منبع: کرامات و مقامات عرفانی امام هادی؛ سید علی حسینی قمی؛ نبوغ چاپ اول 1381.

بابی انتم وامی ونفسی

در این فراز زائر برای چهارمین مرتبه جان خود و پدر و مادرش که از عزیزترین افراد نزد او هستند را تقدیم و فدای ائمّه طاهرین علیهم السلام می‌نماید.
تأکید بر تفدیه، بیانگر عشق و محبّت زائر نسبت به امام معصوم علیهم السلام می‌باشد که قلب و دل او مالامال از عشق و محبّتی خدادادی گردیده است. لذا هر چه این کلمات را بر لب جاری می‌سازد، دل او آرامش نمی‌یابد و باز بر لبان خود فدایی بودن خود و عزیزترین افراد را اعلام می‌دارد و حاضر است در این راه، نیستی را بچشد و فنای در این راه را عین بقا می‌داند.
هوشیاری من بگیر و مستم بنما
سر مست ز باده الستم بنما
بر نیستیم فزون کن از راه کرم
در دیده خودْ هر آنچه هستم بنما[1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] نقطه عطف، اشعار عارفانه امام خمینی.
منبع: پرچم‌داران هدایت، تدبری در زیارت جامعه کبیره؛ سید احمد سجادی؛ انتشارات اسوه؛ چاپ اول خرداد 1388.

بابی انتم وامی ونفسی

این جمله - که زائر قبلاً چهار بار بر زبان جاری ساخته بود - در اصل این‌گونه بوده است: «افدَیتکم بِاَبی و اُمّی و نَفْسی» یعنی پدر، مادر و خودم را فدای شما می‌نمایم. پس این فراز جمله فعلیه است که فعل آن حذف شده و «انتم» نائب از ضمیر منصوبی گردیده است. در این صورت «باء» در «بِأبی» برای تعدیه است. برخی نیز گفته‌اند: جمله اسمیه است و «انتم» مبتدا و «بأبی» خبر آن است و «باء» برای تفدیه می‌باشد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: پرچم‌داران هدایت، تدبری در زیارت جامعه کبیره؛ سید احمد سجادی؛ انتشارات اسوه؛ چاپ اول خرداد 1388.

بموالاتکم علمنا الله معالم دیننا

زائر در این فراز به آثار موالات و محبّت ائمّه اطهار علیهم السلام پرداخته و در اوّلین اثر آن می‌گوید: به واسطه قبول ولایت و پیروی از شما، خداوند به ما معارف و معلومات دینمان را می‌فهماند و به واسطه علومی که از طرف شماست، خداوند به ما علم و آگاهی می‌دهد و این علوم همان علم‌هایی است که خداوند به هر که لایق بداند، عطا می‌نماید.
تعلیم معارف دین به واسطه ولایت ائمّه علیهم السلام به دو صورت است:
1 - علم به احکام دین و معارف و اعتقادات و علم به کیفیت سلوک به سوی خداوند و دوری از صفات رذیله و پیوند به صفات حمیده، به واسطه تعلیم ائمّه علیهم السلام و یا علم و دانش‌های ظاهری و معنوی که از طرف ائمّه علیهم السلام به ما رسیده است، می‌باشد.
پس ما علوم احکام، اخلاق و اعتقادی و... را از ائمّه علیهم السلام کسب نموده و بر دین خود علم و آگاهی یافته‌ایم.
2 - به واسطه محبّت کاملی که به ائمّه علیهم السلام حاصل می‌گردد، حقیقت توحید، نبوّت و ولایت درک می‌شود و از همان محبّت، به مسائل اعتقادی دیگر پی خواهیم برد.
پس این معرفت از باب تعلیم نیست، بلکه از باب جزا و هدیه الهی به واسطه محبّت ائمّه علیهم السلام است که خیر دنیا و آخرت را به محبّ می‌دهد و یکی از این خیرها، معرفت به دین است. قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله: «مَن رَزَقَه اللّه تَعالی حبّ الأئمَّة مِن أَهْل بَیتی فَقَدْ أَصابَ خَیر الدُّنیا و الآخِرة».[1] . پیامبر خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: هر کس که خداوند روزی‌اش گرداند که دوستار ائمّه علیهم السلام از اهل بیت من گردد، به تحقیق خیر دنیا و آخرت به او رسیده است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] روضة الواعظین، ص 271.
منبع: پرچم‌داران هدایت، تدبری در زیارت جامعه کبیره؛ سید احمد سجادی؛ انتشارات اسوه؛ چاپ اول خرداد 1388.

بخشش و کرم حضرت هادی‌

یکی دیگر از خصوصیات بارز حضرت، بخشش و عطای ایشان است که همانند اجداد خود در این میدان گوی سبقت را از همگان ربوده است. حضرت مثل پدران خود تنها برای جلب رضای پروردگار مسکین، یتیم و اسیر را بر خانواده خود مقدم داشته و اطعام آنان را در درجه‌ی اول اهمیت قرار می‌دادند تا جایی که غذایی برای خانواده‌شان باقی نمی‌ماند و در مورد لباس نیز بدین گونه عمل می‌کردند. امام صادق - علیه‌السلام - نیز آنقدر به مستحقین انفاق می‌کرد و لباس می‌داد که دیگر برای افراد خانواده‌اش چیزی یافت نمی‌شد. [1] . مورخان موارد بی‌شماری از بخشش‌های کلان حضرت امام هادی - علیه‌السلام - نسبت به فقرا و درماندگان را نقل کرده‌اند که ما به نمونه‌های زیر اکتفا می‌کنیم:
1 - هیأتی از شیعیان بلندپایه مرکب از ابوعمرو عثمان بن سعید، احمد بن اسحاق اشعری و علی بن جعفر حمدانی به دیدار امام هادی - علیه‌السلام - رفتند، احمد بن اسحاق از وامی که در گردن داشت به حضرت شکایت برد ایشان به وکیل خود عمرو رو کرده فرمودند: به احمد سی هزار دینار و به علی بن جعفر نیز همان مقدار بپرداز. سپس حضرت به خود عمرو - وکیل حضرت - نیز سی هزار دینار بخشیدند. ابن‌شهرآشوب پس از نقل این عطا و بزرگ‌منشی علوی می‌گوید: «این عمل معجزگونه است و جز پادشاهان را نرسد که چنین بخشش کنند و ما هرگز این گونه عطایی نشنیده‌ایم» [2] . حضرت برای این بزرگان زندگانی مرفهی فراهم آورده بود و غبار فقر را از خانه‌شان رفته بود. و طبیعی است که بهترین بخشش، آن است که اثری نیکو و ماندگار از خود بجا گذارد.
2 - یک نمونه دیگر از کرم حضرت را اسحاق جلاب چنین نقل می‌کند: «در یوم‌الترویه (هشتم ذی‌الحجة) برای ابوالحسن هادی - علیه‌السلام - تعداد زیادی گوسفند خریدم و ایشان تمام گوسفندان را میان خویشان خود تقسیم کردند» [3] .
3 - مورد دیگر که اعجاب مورخان را برانگیخته است چنین می‌باشد که: «حضرت به قصد روستایی متعلق به خودشان از سامرا خارج شدند چندی بعد یکی از بادیه‌نشینان به در خانه حضرت آمد خانواده‌ی حضرت به آن مرد گفتند که ایشان به زمینی خارج از شهر رفته‌اند و آن مرد هم متوجه محل حضرت شده و پس از دیدن ایشان با صدایی ضعیف گفت: یابن رسول‌الله من مردی از اعراب کوفه و از موالیان و محبان جدت علی بن ابی‌طالب هستم، سنگینی قرض مرا از پا درآورده است و جز تو گره‌گشایی نمی‌شناسم...
حضرت متأثر شدند و دیدند وی متمسک به ولایت علی - علیه‌السلام - است لیکن خود حضرت در آن هنگام در تنگنا بودند و کمی از دستشان ساخته نبود لذا به دست خودشان ورقه‌ای نوشتند مبنی بر آن که: اعرابی از حضرت مبلغ معینی طلبکار است، سپس کاغذ را به او داده گفتند: این کاغذ را نزد خودت داشته باش و به سامرا برو، هر وقت دیدی عده‌ای نزد من جمع شده‌اند برخیز و طلبی را که در این کاغذ است از من بخواه و بر من سخت بگیر که چرا بدهی‌ام را نپرداخته‌ام و تمامی دستورات مرا انجام بده. اعرابی ورقه را گرفت و هنگامی که حضرت به سامرا بازگشت عده‌ای به دیدن او آمدند که در میان آنان جاسوسان و مأموران حکومت عباسی هم حضور داشتند، چندی نگذشت که اعرابی از راه رسید و کاغذ را نشان داده خواستار پرداخت مبلغ مذکور در آن شد، امام - علیه‌السلام - به عذرخواهی پرداخت لیکن اعرابی با اصرار خواستار پول خود بود و همچنان تأکید می‌کرد. حاضرین در مجلس متفرق شدند و جاسوسان متوکل شتابان ماجرا را به گوش خلیفه رساندند او نیز دستور داد تا سی هزار درهم نزد حضرت ببرند، وقتی که اعرابی آمد حضرت پول‌ها را به او داده فرمودند: «این پول‌ها را بگیر و بدهی خود را بپرداز و باقی‌مانده را خرج خانواده‌ات کن...». اعرابی مبلغ را بسیار دیده گفت: یابن رسول‌الله بدهی من کمتر از یک‌سوم این مبلغ است... لیکن خداوند بهتر می‌داند که رسالت خود را میان چه کسانی قرار دهد [4] و پول‌ها را برداشته با خشنودی تمام و با خیال راحت به سوی خانواده‌اش رفت و همچنان برای ناجی خود امام هادی که او را از فقر و سختی نجات داده بود دعا می‌کرد».
4 - راویان ذکر کرده‌اند که ابوهاشم جعفری دچار سختی معیشت شده بود لذا به زیارت امام شتافت، هنگامی که حضرت موقعیت دشوار وی را دریافت برای تسکین و سبک کردن رنجهایش چنین فرمود: «ای ابوهاشم! ادای شکر کدام یک از نعمت‌های الهی را می‌خواهی بجا آوری؟ خداوند به تو نعمت ایمان را عطا فرموده و بدینسان بدنت را بر آتش جهنم حرام ساخته است و تنی سالم به تو داده است تا بتوانی به طاعات الهی بپردازی و با دادن صفت قناعت تو را از ذلت سؤال و مرحمت‌خواهی نجات داده است...». نعمت‌هایی را که امام برمی‌شمارد از مهمترین عطایای الهی برای کسی که از آن‌ها استفاده کند بشمار می‌رود. سپس حضرت دستور دادند تا به ابوهاشم یک صد دینار بپردازند. [5] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] صفوة الصفوة، ج 2، ص 98.
[2] المناقب، ابن‌شهرآشوب، ج 4، ص 409.
[3] بحارالانوار، ج 50، ص 132 - مناقب، ابن‌شهرآشوب، ج 4، ص 411.
[4] الاتحاف بحب الاشراف، ص 68 - 67، شرح شافیه ابی‌فراس، ج 2، ص 167. جوهرة الکلام، ص 151.
[5] امالی صدوق ص 412 و بحارالانوار ج 50، ص 129.
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

بخشندگی امام هادی

یکی از صفات امام هادی علیه‌السلام، بزرگواری و بخشندگی اوست، زیرا او بخشنده‌ترین مردم بود، به همان روالی که پدران بزرگوارش بودند که به خاطر خدا خوراک خودشان را به فقیر، یتیم و اسیر می‌دادند و آن قدر به دیگران می‌دادند که در خانواده خودشان خوراکی نمی‌ماند و به قدری به دیگران پوشاک می‌دادند که برای خودشان نمی‌ماند، و امام صادق علیه‌السلام خوراک و لباس آن قدر به مردم می‌داد که برای اعضای خانواده‌اش چیزی نمی‌ماند. [1] .
مورخان موارد زیادی از احسان امام هادی علیه‌السلام به فقرا و درماندگان نقل کرده‌اند که ما به چند مورد اکتفا می‌کنیم:
1- گروه از بزرگان شیعه به خدمت امام هادی علیه‌السلام آمدند، آنها عبارت بودند از: ابوعمرو عثمان بن سعید، احمد بن اسحاق اشعری و علی بن جعفر حمدانی. احمد بن اسحاق در حضور امام از وامی که داشت شکوه کرد، امام علیه‌السلام به وکیلش عمرو نگاهی کرد و فرمود:
«سی هزار درهم به او، و سی هزار درهم به علی بن جعفر بده» به وکیل خود نیز همین مبلغ را پرداخت.
ابن‌شهرآشوب در ذیل این بخشش علوی می‌گوید: «این معجزه‌ای است که جز از پادشاهان، دیگران از چنین بخششی عاجزند، و ما هرگز چنین بخشندگی را از کسی نشنیده‌ایم» [2] امام علیه‌السلام به زندگی این بزرگان گشایشی بخشید که برخوردار شدند و تنگدستی را از آنها برطرف ساخت و طبیعی است که بهترین بخشش آن است که دوام داشته باشد.
2- از موارد بخشندگی امام علیه‌السلام، داستانی است که اسحاق جلاب نقل کرده، می‌گوید: برای ابوالحسن هادی علیه‌السلام در روز ترویه چندین گوسفند خریدم، و امام، همه را بین خویشاوندانش تقسیم کرد [3] .
3- و از جمله بخشش امام علیه‌السلام، داستانی است که مورخان نقل کرده‌اند که آن بزرگوار از سامرا به قصد قریه‌ای که متعلق به آن حضرت بود بیرون شد، مرد عربی به قصد دیدار آن حضرت به خانه او رفت و او را ندید و اهل منزل گفتند امام به مزرعه رفته است و آن مرد راهی آن جا شد وقتی که به حضور امام شرفیاب شد، امام علیه‌السلام پرسید چه حاجتی داری؟ او با صدای آهسته، عرض کرد: «من مردی از عربهای کوفه و از متمسکین به ولایت جد شما علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام هستم و دینی به گردن دارم که بر من سنگینی می‌کند و کسی را نیافتم جز آن که به سراغ شما آمدم...» امام علیه‌السلام دلش به حال او سوخت و خواست او را مورد توجه قرار دهد ولی در مضیقه بود و چیزی در اختیار نداشت تا نیاز او را برآورده سازد، این بود که دست خطی نوشت که در آن آمده بود این عرب بادیه‌نشین، از من طلبی دارد - مبلغ وام را تعیین کرد - و فرمود این نوشته را بگیر وقتی که به شهر سامرا رسیدم و جماعتی نزد من بودند تو این مبلغ وامی را که در نوشته آمده است از من مطالبه کن و به من به خاطر تأخیر در پرداخت و امت پرخاش کن، و آن چه می‌گویم برخلاف آن عمل مکن. مرد عرب، نوشته را گرفت، وقتی که امام علیه‌السلام به سرمن رأی رفت، گروهی از رجال دولتی و مأموران انتظامی به حضور امام رسیدند آن مرد عرب آمد و نوشته را عرضه کرد و از امام علیه‌السلام خواست تا مبلغ وامی که در ورقه نوشته شده، پرداخت کند و امام شروع به عذرخواهی کرد اما عرب بادیه نشین به امام پرخاش می‌کرد، وقتی که مجلس به هم خورد مأموران انتظامی نزد متوکل رفتند و جریان را به اطلاع او رساندند، متوکل دستور داد، سی هزار درهم خدمت امام ببرند و آن مبلغ را آوردند، و چون مرد عرب آمد، امام علیه‌السلام فرمود: «این مبلغ را بگیر و دین خودت را با آن ادا کن و بقیه را صرف خانواده‌ات بنما...» [4] . مرد عرب این بزرگواری را واجد اهمیت دانست و عرض کرد: دینی که من داشتم کمتر از یک سوم این مبلغ بود... ولی خدا بهتر می‌داند که رسالت خود را به کدام خانواده واگذارد. [5] پولها را گرفت و خوشحال و آسوده خاطر به نزد خانواده‌اش بازگشت، در حالی که به امام علیه‌السلام که او را از تنگدستی و محرومیت نجات داد، دعا می‌کرد.
4- از جمله داستانهایی که راویان درباره نیکی و احسان امام علیه‌السلام نقل کرده‌اند، آن است که ابوهاشم جعفری سخت دچار تنگدستی شد، به خدمت امام علیه‌السلام رسید، وقتی که چشم امام به او افتاد و از فقر و تنگدستی او مطلع شد خواست تا مقداری از بار اندوه او را بکاهد، فرمود: «ای ابوهاشم، از کدام نعمت خدا برخورداری که می‌خواهی سپاس گویی؟ خداوند به تو نعمت ایمان را ارزانی داشته و بدنت را بر آتش دوزخ حرام کرده و سلامتی داده و بر اطاعت و بندگیش یاریت نموده و قناعت داده است تا توانسته‌ای دچار اسرافکاری نشوی...» براستی این نعمتها را که امام علیه‌السلام برشمرده است از جمله بزرگترین نعمتهای الهی در دست انسان است، آن گاه امام دستور داد تا صد دینار به او دادند. [6] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] صفة الصفوه: 2 / 98.
[2] مناقب.
[3] بحارالانوار.
[4] بدیهی است که امام علیه‌السلام با توجه به این که خلیفه غاصب، بیت‌المال مسلمین را غاصبانه به اختیار خود گرفته و موجودی بیت‌المال از صدقات و غیره متعلق به توده مسلمین و از جمله مورد مصرفش ادای دین چنین کسانی است، با این توریه حقی را به حقدار رسانده است - م.
[5] الاتحاف: بحب الاشراف: ص 68 -67، شرح شافیه ابوفراس: 2 / ورقه 167، جوهرة الکلام: ص 151.
[6] امالی صدوق، بحارالانوار.
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ مؤلف: باقر شریف قرشی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

بهره مندی از نعمتهای الهی

ابوموسی می‌گوید: یک روز امام هادی علیه‌السلام را در سامرا دیدم، به من فرمود: «ای ابوموسی! من از روی اجبار از مدینه به سوی سامرا خارج شدم، و اینک اگر مرا از سامرا بیرون کنند نیز از روی اجبار خواهد بود (و گرنه می‌خواهم همین جا بمانم). عرض کردم: ای آقای من! چرا؟ فرمود: لطیب هوائها و عذوبة مائها و قلة دائها: «به خاطر پاکیزگی هوای سامرا و گوارایی و شیرینی آب آن و اندک بودن بیماری در آن.» [1] . به این ترتیب امام هادی علیه‌السلام با آشکار نمودن نعمتهای الهی، شکرانه و خشنودی خود را آشکار می‌ساخت و این درس را به ما آموخت که از نعمتهای الهی مانند خوش آب و هوایی و سلامتی محیط زیست، استفاده کرده و در به وجود آوردن چنین محیطها و جلوگیری از عوامل کثیف نمودن هوا کوشا باشیم و از نعمتهای الهی به طور صحیح بهره‌مند گردیم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مناقب آل ابی‌طالب، ج 4، ص 417.
منبع: نگاهی بر زندگی امام هادی؛ محمد محمدی اشتهاردی؛ نشر مطهر چاپ دوم بهار 1377.

بخشش

بخشندگی با خون و گوشت اهل بیت: آمیخته بود. آنان همواره با بخشش‌های خود، دیگران را به شگفتی وا می‌داشتند. گاه آن قدر می‌بخشیدند که رفتارشان در شمار معجزه به شمار می‌آمد، تا آنجا که در این مقام در توصیف حضرت هادی (ع) می‌گفتند: «انفاق امام هادی (ع) به قدری بود که جز پادشاهان کسی توانایی انجام آن را نداشت و مقدار بخشش‌های ایشان تا آن زمان از کسی دیده نشده بود و در جغرافیای اندیشه‌ها نمی‌گنجید».[1] .
اسحاق جلاب می‌گوید: «برای ابوالحسن (ع) گوسفندان بسیاری خریدم. سپس مرا خواست و از منزلش مرا به جایی برد که بلد نبودم و فرمود تا تمامی این گوسفندان را میان افرادی که خود دستور داده بود، پخش کنم».[2] .
بی آنکه دیگران متوجه شوند، آنان را از نسیم بخشندگی خود می‌نواخت و مورد تفقد قرار می‌داد.[3] .
ابوهاشم جعفری نقل می‌کند که: «مدتی بسیار تنگدست شدم. خدمت امام هادی (ع) رسیدم؛ اجازه داد و نشستم. فرمود: اباهاشم! شکر کدام یک از نعمت‌های خدای سبحان را می‌خواهی به جا آوری؟ سر به زیر افکندم و ندانستم چه بگویم. حضرت خود آغاز به سخن کرد و فرمود: ایمان را روزی‌ات کرد و با آن بدنت را بر آتش حرام ساخت و عافیت را روزی‌ات کرد تا بر طاعت، تو را یاری رساند و قناعت را روزی‌ات کرد تا آبرویت را حفظ کند. ای ابا هاشم! علت آنکه من سخن آغاز کردم، آن است که گمان کردم می‌خواهی از برخی مشکلات خود شکایت کنی. دستور داده‌ام دویست دینار طلا به شما بدهند که با آن مشقت را بر طرف سازی. آن را بگیر و به همان مقدار بسنده کن».[4] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 409.
[2] اصول کافی، ج 1، ص 498.
[3] اعیان الشیعة، سید محسن امین، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، بی‌تا، ج 2، ص 37.
[4] بحار الانوار، ج 50، ص 129.
منبع: ویژگی‌های اخلاقی امام هادی؛ ماهنامه پاسدار اسلام؛ ابوالفضل هادی منش.

بردباری

شکیبایی از برجسته‌ترین صفات مردان بزرگ الهی است؛ زیرا برخوردهای آنان با مردم نادان بیشتر از همه است و آنان برای هدایت‌شان باید صبر پیشه سازند تا این‌گونه دروازه‌ای از رستگاری را به رویشان بگشایند.
«بریحه عباسی»، گماشته دستگاه حکومتی و امام جماعت دو شهر مکه و مدینه بود. او از امام هادی (ع) نزد متوکل سخن چینی و سعایت کرد و برای او نگاشت: «اگر مکه و مدینه را می‌خواهی، علی بن محمد (ع) را از این دو شهر دور ساز؛ زیرا مردم را به سوی خود فرا خوانده و گروه بسیاری نیز به او گرایش یافته و از او پیروی می‌کنند».
در اثر سعایت‌های بریحه، متوکل امام را از جوار پر فیض و ملکوتی رسول خدا (ص) تبعید کرد و ایشان را به سامرا فرستاد. در طول این مسیر، بریحه نیز با ایشان همراه شد.
در بین راه رو به امام کرد و گفت: «تو خود بهتر می‌دانی که من عامل تبعید تو بودم. سوگندهای محکم و استوار خورده‌ام که چنانچه شکایت مرا نزد امیرالمؤمنین (متوکل) و یا حتی یکی از درباریان و فرزندان او کنی، تمامی درختانت را در مدینه به آتش کشم و خدمت‌کارانت را بکشم و چشمه‌ها و قنات‌های مزرعه‌ات را ویران سازم. بدان که در تصمیم خود مصمم خواهم بود». امام (ع) با چهره‌ای گشاده در پاسخ بریحه فرمود: «نزدیک‌ترین راه برای شکایت از تو، این بود که دیشب شکایت تو را به درگاه خدا عرضه کنم و من شکایتی را که نزد خدا کرده‌ام، نزد غیر خدا و پیش بندگانش عرضه نخواهم کرد».
بریحه که رأفت و بردباری امام را در مقابل سعایت‌ها و موضع زشتی که در برابر امام گرفته بود دید، به دست و پای حضرت افتاد و با تضرع و زاری از امام درخواست بخشش کرد. امام نیز با بزرگواری تمام فرمود: «تو را بخشیدم!» [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اثبات الوصیة، علی بن الحسین المسعودی، تهران، کتاب فروشی اسلامیه، 1343 ش، ص 196.
منبع: ویژگی‌های اخلاقی امام هادی؛ ماهنامه پاسدار اسلام؛ ابوالفضل هادی منش.

بلند شدن بزرگان به احترام امام هادی

محمد بن حسن علوی حکایت کند:
در زمان طفولیت به همراه پدرم جلوی درب ورودی ملاقات کنندگان متوکل عباسی ایستاده بودم و جمعیت انبوهی از اقشار مختلف نیز آماده‌ی ورود و ملاقات بودند.
در این بین، خبر آوردند که حضرت ابوالحسن، امام هادی علیه‌السلام می‌خواهد وارد شود.
و دیده بودم که هر موقع حضرت از جلوی جمعیتی عبور می‌نمود جمعیت به پاس احترام و عظمت او سرپا می‌ایستادند. در آن روز عده‌ای تا شنیدند که امام هادی علیه‌السلام تشریف می‌آورد، گفتند: ما از جای خود حرکت نمی‌کنیم،چون او یک نوجوانی بیش نیست و بر ما هیچ مزیت و فضیلتی ندارد. ابوهاشم جعفری که در آن جمع نیز حضور داشت و سخن آن‌ها را شنید، گفت: به خدا قسم! همه‌ی ما و شما در مقابل او کوچک و ذلیل هستیم و هر وقت تشریف بیاورد و او را ببینید، از جای خود حرکت می‌کنید و به احترام او خواهید ایستاد تا عبور نماید. در همین بین، حضرت وارد شد و همین که جمعیت چشمشان به وجود مبارک و جمال نورانی آن حضرت افتاد، از جای برخاستند و با احترام و ادب ایستادند. هنگامی که حضرت عبور نمود و رفت، ابوهاشم به افرادی که در اطراف او بودند، گفت: پس چه شد، شما که می‌گفتید: ما حرکت نمی‌کنیم؟!
در پاسخ گفتند: به خدا قسم! همین که چشممان به حضرت افتاد و او را دیدم، عظمت و شوکت او، ما را گرفت و بی‌اختیار از جا برخاستیم و احترام به جا آوردیم [1] .
- همچنین مسعودی و دیگران حکایت کنند: روزی از روزها متوکل عباسی به بعضی از اطرافیان خود دستور داد تا چند حیوان از درندگان را از جایگاه مخصوصشان - که در آنجا نگه داری می‌شدند، در حالتی که سخت گرسنه باشند - داخل حیات و صحن ساختمان مسکونی او بیاورند. و چون حیوانات درنده را در آن محل آوردند، دستور داد تا حضرت ابوالحسن، امام هادی علیه‌السلام را نیز احضار نمایند. همین که حضرت وارد صحن منزل متوکل گردید، درب‌ها را بستند و درندگان را با حضرت هادی علیه‌السلام تنها رها کرده تا آن که درندگان گرسنه، او را طعمه‌ی خود قرار دهند. ولی هنگامی که حضرت نزدیک درندگان رسید، تمامی درندگان، اطراف حضرت به طور متواضعانه حلقه زدند و حضرت با دست مبارک خود آن‌ها را نوازش می‌نمود و به همین منوال، لحظاتی را در جمع آن حیوانات سپری نمود؛ و سپس نزد متوکل رفت و ساعتی را با یکدیگر صحبت و مذاکره کردند. و چون از نزد متوکل خارج شد، دو مرتبه نزد درندگان آمد و همانند مرحله‌ی اول درندگان، اطراف حضرت اظهار تواضع و فروتنی کرده و حضرت با دست مبارک خویش یکایک آن‌ها را نوازش نمود و از نزد آن‌ها بیرون رفت. سپس متوکل هدایای نفیسی را توسط یکی از مأمورین خود، برای حضرت روانه کرد. بعضی از اطرافیان متوکل، به وی گفتند: پسر عمویت ابوالحسن، هادی نزد درندگان رفت و صدمه‌ای به او نرسید، تو هم مانند او نزد درندگان برو و آن‌ها را نوازش کن. متوکل اظهار داشت: آیا شماها در انتظار مرگ من نشسته‌اید؟! و سپس از تمامی افراد تعهد گرفت که این راز را فاش نگردانند و کسی متوجه آن جریان نشود [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الخرایج و الجرایح: ج 2، ص 675، ح 7، اثبات الهداة: ج 3، ص 369، ح 32.
[2] اثبات الهداة: ج 3، ص 390، ینابیع المودة: ج 3، ص 129.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

بالا رفتن پرده با قدوم مبارک امام هادی

مرحوم شیخ طوسی، ابن‌شهرآشوب و برخی دیگر از بزرگان رضوان الله علیهم آورده‌اند:
متوکل عباسی برای ایراد خطبه و سخنرانی در مسجد جامع حضور می‌یافت و بعد از آن، نماز جماعت را اقامه می‌نمود. یکی از روزها هنگامی که وارد مسجد جامع شد، دید شخصی به نام عباس بن محمد - ملقب به هریسة - بالای منبر نشسته و مشغول سخنرانی و خطبه خواندن است؛ پس متوکل صبر کرد تا سخنرانی او پایان یافت، بعد از آن خواست که نماز را به جماعت اقامه نماید، آن شخص از منبر فرود آمد و گفت: هر که خطبه خوانده است، نیز باید نماز را اقامه نماید. این شخص روزی به دربار متوکل آمد و به او گفت: چرا علی بن محمد - امام هادی علیه‌السلام - را اکرام و احترام می‌نمائی و هنگام ورود به دارالخلافه پیش خدمتان شما پرده را برایش، بالا می‌زنند، مردم با چنین برخوردی از طرف خلیفه، فکر می‌کنند که او مستحق خلافت است. بنابراین بهتر است که او هنگام ورود با دیگر افراد و اقشار مختلف مردم یکسان باشد.
پس از گذشت چند روزی از این جریان، امام هادی علیه‌السلام خواست وارد دارالخلافه‌ی متوکل عباسی شود؛ و کسی نبود که پرده را برای حضرت بالا بزند، پس ناگهان بادی وزید و پرده را بالا برد و حضرت با حالتی آسوده، به مجلس متوکل وارد شد.
بعضی از افرادی که در مجلس حضور داشتند و بالا رفتن پرده را به وسیله‌ی وزش باد مشاهده کردند، به یکدیگر گفتند: این حالات - وزش باد - عادی است؛ پس هنگامی هم که حضرت خواست خارج شود نیز باد دیگری وزید و پرده را بالا برد و در نتیجه، آن افراد در تعجب و حیرت قرار گرفتند [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] أمالی شیخ طوسی: ج 1، ص 292، بحارالأنوار: ج 50، ص 128، ح 6، مدینة المعاجز: ج 7، ص 434، ح 2436، مناقب ابن‌شهرآشوب: ج 4، ص 406.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

بادهای سرد شمالی

پنج ماه است که خلیفه در این کاخ به سر می‌برد.
ناآرامی بر سرتاسر قصر سایه افکنده است. گناهی بزرگ بر روح منتصر سنگینی می‌کند. دیدارهای ترکان، رنگ نیرنگ دارد؛ جابه‌جا نیرنگ و دسیسه بر ضد خلیفه‌ای که هر لحظه ممکن است بر آنان هجوم برد.
هر کس وصیف و بغاشرابی را ببیند، درمی‌یابد که آنها با پنجه‌های ظلم بر سرزمین‌ها حکمرانی می‌کنند. همچنین در می‌یابد که دیدارهای پی در پی آن دو با یکدیگر، نمایانگر هراس از خلیفه‌ای است که نمی‌توانند بر وی چیره شوند. آنچه بر بیمشان می‌افزاید، آن است که نمی‌توانند کمر به قتل وی بندند. زیرا خلیفه، جوانی با ابهت، دلیر و باهوش [1] است؛ بنابراین در جست و جوی راهی دیگر بر می‌آیند. [2] .
ایوانی که خلیفه در آن جلوس می‌کند، بی اثاث است. خلیفه‌ی غمگین روزها بر اسب خویش می‌نشیند و به سوی هدفی نامشخص می‌گریزد. بغا و وصیف در ایوان‌ها قدم می‌زنند؛ با کاتبی روبه‌رو می‌شوند که در بخش دبیری سپاه «شاکریه» [3] کار می‌کند و فارسی را به خوبی می‌داند. کاتب از وصیف می‌پرسد:
- آیا مسؤول فرش‌ها، جز این قالیچه، مفرشی ندارد که زیر پای امیرمؤمنان بیفکند؟ وصیف می‌پرسد:
- برای چه؟
- زیرا در این قالیچه تصویر شیرویه نقش بسته است با قاتل پدرش، پرویز.
دو فرمانده به یکدیگر می‌نگرند. بغا می‌گوید:
- هم اینک باید سوزانده شود.
بی درنگ قالیچه جمع شده و پیش از بازگشت منتصر در حضور دو فرمانده آتش زده می‌شود. آنها به شعله‌هایی می‌نگرند که از سوختن تارهای زربفت و پودهای طلاکوب، شراره می‌جهانند. [4] . منتصر، خسته از سفر روزانه باز می‌گردد. قالیچه‌ی تازه‌ی ایوان نظرش را به خود جلب می‌کند. مسؤول فرش‌ها را طلب کرده، می‌پرسد:
- می‌خواهم همان قالیچه را بگسترانی.
- دیگر آن را کجا بجویم؟
- مگر چه شده؟
- وصیف و بغا به من دستور دادند تا آن را آتش بزنم.
منتصر خاموش می‌ماند و زخم خونریز درون خویش را پنهان می‌کند. در همین مدت کوتاه، در طی پنج ماه گذشته، روشن شده است که اگر چه خلیفه در به دست گرفتن قدرت، دلیرانه جنگیده است، به معنای واقعی کلمه، خلیفه، بغاشرابی است. کارها طبق خواست رهبران ترک پیش می‌رود؛ رهبرانی که در تعقیب و ترور دولتمردان خلیفه‌ی سابق هستند. دولتمردان متواری شده‌اند. حتی محبوبه، کنیز زیبای متوکل، نیز از این هنگامه جان سالم به در نبرده است؛ او را برای آوازه خوانی احضار کردند؛ به پایکوبی گردن ننهاد. ناگزیرش کردند؛ پس آوایی غمگین سر داد و از شبی یاد کرد که در آن، سرورش را کشتند. وصیف دستور بازداشت او را داد و از آن زمان تاکنون دیگر خبری از وی نیست.[5] . در چنین شهری که مردمانش خدا را به فراموشی سپرده‌اند، امام هادی (ع) به دور دست می‌نگرد و افق را خونین و ملتهب می‌بیند. می‌بیند ابرهایی تیره می‌آیند. به زودی تاریکی‌ها زمین را فرا می‌گیرند و کاروان بشر، راه را گم می‌کند.
در حالی که آوای خنیاگران بر بام و روزن کاخ‌ها جاری است، زمزمه‌های نیایش از خانه‌ای در محله‌ی «درب الحصا» اوج می‌گیرد؛ از سرایی که پانزده سال است امام ساکن آن جاست. کافور (خادم حضرت) خسته باز می‌گردد. بادهای سرد شمالی امشب بسیار می‌وزند؛ می‌آید و خویشتن را در بستر گرم می‌افکند. او در این هنگام شب، باید سطل آبی از سرداب بیاورد تا سرورش برای نماز شب تجدید وضو کند؛ اما گرمای بستر و اطمینان و آرامش خاطر از بزرگواری مولایش، موجب می‌شود تا بار مسؤولیت خویش را به فراموشی بسپارد. هنوز چشمانش گرم نشده‌اند که صدای گام‌هایی را می‌شنود که به اتاقش نزدیک می‌شوند. امام با آوایی نکوهش‌گر می‌پرسد:
- عادتم را نمی‌دانی؟ نمی‌دانی جز با آب سرد وضو نمی‌گیرم؛ چرا آن را گرم کرده‌ای؟ کافور هراسان پاسخ می‌دهد:
- سرورم! من امشب اصلا آب نیاورده‌ام!
امام از روزنی که گشوده است، به آسمان می‌نگرد و می‌گوید:
- سپاس از آن خداست؛ سوگند به خدا ما کاری را به خاطر مستحب بودن (واجب نبودن) ترک نکردیم. سپاس برای خدایی است که ما را از پیروانش قرار داد و ما را بر این پیروی یاری کرد.
جان کافور از شکوه انسان پاک نهادی لبریز شد که تنها خدا را می‌پرستد و آفریدگار نیز با الطاف خویش - چون آب گرمی که به دست فرشتگان می‌فرستد - او را گرامی می‌دارد. [6] . شب به نیمه رسیده است. صدای دق الباب، سکوت شبانه‌ی خانه را در هم می‌شکند. پشت در، یونس نقاش ایستاده است؛ می‌لرزد، اما نه از سرما. کافور در را می‌گشاید تا او وارد شود. باید مطلب مهمی باشد که او چنین آسیمه‌سر، آن هم در چنین ساعتی، آمده است. یونس لرزان می‌گوید:
- سرورم! خانواده‌ام را دریاب. امام می‌پرسد:
- چه روی داده؟
- می‌خواهم بگریزم.
امام لبخند زنان می‌فرماید:
- چرا یونس؟
- بغاشرابی، نگین گرانمایه‌ای نزدم فرستاد و از من خواست تا آن را حکاکی کنم. نگینی ارزشمند که قیمتی بر آن متصور نیست. اما دریغ که شکست و دو نیمه شد. فردا، روز بازپس دادن آن است. سرورم، تو که او را می‌شناسی، مجازات من یا کشته شدن است یا هزار تازیانه.
- برو به خانه‌ات؛ فردا جز نیکی نمی‌یابی! - اگر پیک او آمد، چه بگویم؟
- به آنچه می‌گوید، گوش فرادار؛ جز نیکی چیزی نیست.
لبخند و درخشش چشمان امام، آرامش را به مرد هراسان بر می‌گرداند. به خانه باز می‌گردد. او سال‌هاست که امام را می‌شناسد؛ مردی که دلش برای همه می‌تپد. سپیده سر می‌زند؛ یونس گشاده روست. ساعتی بعد کافور از راه می‌رسد تا از سوی امام، احوال وی را جویا شود.
یونس با خشنودی می‌گوید:
- پیک آمد و گفت: «سرورم می‌گوید کنیزکان با هم دعوایشان شد. می‌توانی نگین را دو نیمه کنی؟ دستمزدت را دو برابر خواهیم پرداخت.»
- به او چه پاسخ گفتی؟
- او را گفتم: «مهلتی بایست تا بیندیشم. باید ببینم چگونه چنین خواسته‌ای عملی است.» [7] کافور و یونس می‌خندند و چشمه‌ی عشق به امام می‌جوشد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص 357.
[2] همان جا.
[3] «شاکریه» واژه‌ای است فارسی، و چه بسا از «شاگردیه» اخذ شده باشد که به معنای اجیر و خدمتکار بوده و در بغداد به مزدوران نظامی می‌گفتند؛
نک: مروج الذهب، ج 4، ص 142.
[4] مروج الذهب، ج 4، ص 144.
[5] همان، ص 149.
[6] بحار الانوار، مجلسی، ج 5، ص 126.
[7] همان، ص 125.
منبع: سوار سبزپوش آرزوها (روایتی نو از زندگی و زمانه امامان هادی، عسکری و مهدی)؛ کمال السید؛ مترجم حسین سیدی؛ نسیم اندیشه؛ چاپ دوم 1385.

بازیچه دست آزمندان

مرگ منتصر، پرده از حقیقت‌های پنهان خلافت عباسیان و نفوذ ناگفته‌ی ترک‌ها در دستگاه حکومتی بر می‌دارد. حکومتی که بازیچه‌ی دست افسران ترک شده است. پس از دفن منتصر، میان ترکانی که در کاخ «هارونیه»، برای برگزیدن جانشین حکومت، گرد هم آمده بودند، اختلاف در گرفت. روز یکشنبه، ده‌ها تن از افسران ترک و آفریقایی - که ستون فقرات ارتش و محافظان هستند - هم رأی و هم پیمان می‌شوند تا بغای بزرگ، بغای کوچک (شرابی)، وصیف، اوتامش و احمد بن خصیب نماینده‌ی آنها باشند. اما باغر، افسر ترکی که فرمانده‌ی عملیات ترور متوکل بود، را به این نشست راه ندادند. این کار، باعث ناخرسندی، کینه و حسادت باغر به آنها، به ویژه به وصیف می‌شود. او تصمیم می‌گیرد بر نفوذ خود میان ترکان بیفزاید و آنان را علیه وصیف خودخواه بشوراند. او از حمایت گروه بزرگی از سپاهیان ترک به فرماندهی بایکبال، افسر دلیر ترک، مطمئن است. بغای بزرگ طرفدار خلیفه‌ای نیرومند است که تمام فرماندهان از او پیروی کنند؛ زیرا برگزیدن خلیفه‌ای ضعیف باعث درگیری فرماندهان ترک با یکدیگر می‌شود. اما احمد بن خصیب به همه می‌قبولاند که بیعت با یکی از فرزندان متوکل، به معنای پایان نفوذ ترکان است. چه بسا آنان در اندیشه‌ی انتقام خون خلیفه‌ی مقتول از ترک‌ها باشند. سرانجام، رأی بر انتخاب احمد بن محمد بن معتصم، به عنوان خلیفه، قرار می‌گیرد؛ زیرا معتصم، بنیانگذار شکوه فرمانروایی ترکان و ولی نعمت آنان است. خلیفه تازه، ویژگی خاصی، جز بازیچه‌ی دست ترکان بودن، ندارد. در مراسمی غیر رسمی، لقب «المستعین بالله» بدو می‌بخشند! در سامرا حرکتی برای تحمیل خلافت معتز به جای احمد صورت می‌گیرد؛ سردمداران آن، دولتمردان رژیم سابق هستند. مزدوران به هیأت همراه خلیفه حمله‌ور می‌شوند. [1] درگیری میان آنها و طرفداران خلیفه تازه سه ساعت به طول می‌انجامد. خلیفه را به کاخ هارونیه بر می‌گردانند. در این درگیری یکی از کاخ‌های خلفا به دست مردم سقوط می‌کند و خزانه‌ی دولت غارت می‌شود. عده‌ای به انبار اسلحه دست می‌یابند و درهای زندان بزرگ را درهم می‌شکنند. سرانجام فرماندهان ترک، با وعده‌ی پرداخت حقوق ماهیانه در مراسم بیعت عمومی، به غائله پایان می‌دهند. خلیفه‌ی شکست خورده را، احمد بن خصیب، (نخست وزیر) و گروهی از افسران ترک که در رأس آنان اوتامش، وصیف، بغاشرابی قرار دارند، همراهی می‌کنند. خلیفه نوتخت، فرمان‌هایی صادر می‌کند. دو ولیعهد مخلوع (معتز و مؤید) را دستگیر و در کاخ جوسق خاقانی تحت نظر نگه می‌دارند. آنها را ناگزیر می‌کنند که زمین‌های کشاورزی و باغ‌هایشان را به بهای اندکی بفروشند. اما احمد بن خصیب، همچنان خلیفه را بر تشدید محاصره منزل امام هادی (ع)، حتی اجبار وی به فروختن خانه‌اش به دولت تشویق می‌کند. [2] . مقارن همین ایام، احمد بن خصیب، نامه‌ای به محمد بن فرج می‌نگارد و از او دعوت می‌کند به سامرا بیاید تا از وجودش بهره گیرند. محمد، از زندان آزاد شد، اما اموالش را که از سال دویست و سی و دو هجری، یعنی از زمان زمامداری متوکل مصادره شده است، باز نستانده است. محمد، نامه‌ای به امام دهم می‌نویسد و درباره‌ی رد یا قبول پیشنهاد نخست وزیر چاره جویی می‌کند؛ پاسخ می‌آید: - برو، به خواست خدا آسایش تو در آن است. [3] . محمد به سامرا می‌رسد. تلاش می‌کند تا اموالش را بازستاند. فرمان باز پس دادن صادر می‌شود؛ اما پیش از وصول، چشم از جهان فرو می‌بندد. [4] .
بغای کبیر در بستر بیماری افتاده است. مستعین به دیدارش می‌شتابد. روز بعد بغا جان می‌سپارد و اینک فرماندهان ترک به گرگ‌هایی درنده تبدیل شده‌اند. احمد بن خصیب در منزل امام هادی (ع) حضور می‌یابد و امام را تهدید به فروش خانه‌اش می‌کند. او در روزگار منتصر و زمان حیات بغای کبیر جرأت چنین گستاخی‌ای را نداشت. او واقف بود که بغای کبیر از یک ربع قرن پیش - از زمانی که خواب شگفتی دیده بود [5] - احترام فوق العاده‌ای برای علویان قائل می‌شد. در این روزگار، بار دیگر، فرار علویان آغاز می‌شود. حلقه‌ی تازه‌ای از زنجیره‌ی آوارگی شروع می‌شود. علی بن محمد، که در دربار منتصر به سر می‌برد، سامرا را ترک می‌کند و آهنگ بحرین و احساء می‌کند و از آنجا به بصره می‌رود تا پس از پنج سال، آتش شورش زنگیان را در هورهای جنوب عراق شعله‌ور سازد. [6] .
بیداد و گردن فرازی ابن‌خصیب روز به روز بیشتر می‌شود. او به کمک خبرچینان و جاسوسان، از مقدار وجهی که به خانه‌ی امام - به ویژه در دوران منتصر، تعلق داشته و دارد، آگاه است. او به خوبی می‌داند که امام آن را به مصرف بینوایان می‌رساند. که به سبب هرج و مرج موجود و آوارگی و غارت زدگی همواره تعدادشان رو به فزونی است. امام، محبوب مردمان است؛ اما اندیشه‌اش حکومت را تهدید می‌کند. نخست وزیر به دیدار رسمی امام می‌رود. امام به پیشواز او می‌آید. ابن‌خصیب می‌گوید:
- بفرما، جانم به فدایت. و امام به کنایه می‌گوید:
- تو جلوتری! [7] .
ابن‌خصیب می‌نشیند و چشمانش خانه را می‌کاوند.
ناگهان می‌گوید:
- باید خانه را تخلیه کرده، به من واگذاری.
امام با آرامش او را می‌نگرد. این موجود بی ارزش، قدرتش را در منصبی می‌بیند که تکیه بر قدرت ترکان دارد؛ اما از چیرگی مطلق خداوندی غافل است، سپس می‌فرماید:
- از خداوند می‌خواهم چنان ضربتی بر تو فرود آورد که نابود شوی! بیش از چهار روز سپری نشده است که ابن‌خصیب از نخست وزیری خلع می‌شود؛ زیرا اوتامش با تکیه بر قابلیت‌های کاتبش، شجاع بن قاسم، تصمیم می‌گیرد خودش نخست وزیر شود. [8] . تمام دارایی ابن‌خصیب و فرزندانش مصادره و به جزیره «کریت» تبعید می‌شود. [9] اوتامش فرمانروای بی‌چون و چرای ممالک شده است. شاهک خدمتکار را وزیر دربار کرده است. درباری که خزانه‌ی کل در آن جاست. مادر مستعین نیز در شبکه‌ی اختلاس عضویت دارد. خلیفه در شط لذات غوطه‌ور است و کارها را به اوتامش سپرده است. نخست وزیر، تربیت پسر خلیفه را عهده‌دار است و دست وی بر خزانه‌ی انبوه گشاده. وصیف و بغا نیز ساکت نشسته‌اند. برخی از سپاهیان ناراضی را تحریک می‌کنند. سپاهیان، کاخ جوسق خاقانی را محاصره می‌کنند. قصری که اوتامش و کاتبش ساکن آن هستند. در ابتدا نخست وزیر سعی می‌کند بگریزد؛ اما ناکام می‌ماند؛ پس از خلیفه پناه می‌جوید؛ خلیفه بدو پناه نمی‌دهد. محاصره‌ی کاخ سه روز طول می‌کشد. روز سوم (شنبه)، محاصره کنندگان یورش می‌برند و او را که در سردابی پنهان شده، دستگیر و به همراه کاتبش کشان کشان به در کشیده، به دار می‌آویزند. اموال او نیز مصادره می‌شود [10] . در چنین روزگار تباهی و هرج و مرج، انقلابی علوی و بزرگ به فرماندهی یحیی بن عمر [11] (از تبار زید شهید) با شعار تابناک «الرضا من آل محمد» شعله بر می‌کشد. کوفه، مرکز منظومه‌ی انقلاب است. زبانه‌ی آن بی درنگ به بغداد کشانده می‌شود؛ زیرا این انقلابی علوی زندانیان کوفه را آزاد می‌کند و اهل سنت با وی همدلی می‌کنند. هدف شورش، رهایی از یلدای دیرهنگام عباسیان است؛ اما فقدان مهارت نظامی و ظرافت‌های جنگی، با وجود پیروزی‌های درخشان علویان، آنان را به شکست می‌کشاند. سر یحیی را - در روزی که عزای عمومی بوده است - بر نیزه‌ی بلندی نشانده، به شهر سامرا می‌آورند. بغداد را نفرت فرا گرفته و کوفه از خشم می‌جوشد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] نیروهایی از شاکریه بودند؛ نک: تاریخ طبری، ج 7، ص 418.
[2] بحار الانوار، ج 13، ص 132.
[3] الکافی، کلینی، ج 1، ص 500.
[4] همان جا؛ حضرت در همین باره به وی نوشت:«به زودی به تو باز می‌گردد و اگر هم باز نگردد، چه زیانی برایت دارد؟».
[5] بغا در نبردها زره نمی‌پوشید. هنگامی که علت را از وی جویا شدند، گفت:
خواب رسول خدا (ص) را دیدم، با گروهی از یارانش؛ به من فرمود: «ای بغا؛ به یکی از پیروانم نیکی کردی، در حقت دعاهایی کرد که پذیرفتم.»
پرسیدم: ای رسول خدا! آن مرد کیست؟ فرمود: «کسی که او را از گزند درندگان رهاندی.» گفتم: ای پیامبر گرامی! از خدایت بخواه تا بر عمرم بیفزاید. حضرت دستانش را به سوی آسمان گشود و فرمود: «خداوندگارا! عمرش را طولانی گردان! و پیمانه [ی عمر]ش را کامل ساز! گفتم: ای رسول خدا! نود و پنج سال باشد!
مردی که برابرش بود، افزود: «و از گزندها محفوظ ماند.» به مرد گفتم: تو کیستی؟ گفت: «من علی بن ابی‌طالب هستم!»
از خواب بیدار شدم، در حالی که نام علی بن ابی‌طالب را زیر لب زمزمه می‌کردم.
نک: مروج الذهب، ج 4، ص 174.
[6] تاریخ ابن‌وردی، ابن‌وردی، ج 1، ص 350.
[7] الکافی، ج 1، ص 501.
[8] همان جا، مروج الذهب، ج 4، ص 156.
[9] تاریخ طبری، ج 7، ص 424.
[10] یحیی بن عمر بن یحیی بن الحسین بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابی‌طالب، نام مادرش فاطمه، از نوادگان جعفر بن ابیطالب است. او انقلابی‌ای خواری ناپذیر بود. انقلابش در دوران آشوبزده‌ی عباسی (خلافت متوکل: دویست و سی و پنج) شعله‌ور شد. به سوی خراسان رهسپار شد. عبدالله بن طاهر او را دستگیر و به بغداد فرستاد. او را در زندان هراسناک «مطبق» افکندند و شکنجه دادند. به روزگار المستعین آزاد شد و به کوفه رفت. گروهی را سازماندهی و سپس قیام کرد. بر شهر چیره شد و زندانیان را آزاد کرد. شعارش بیعت با «الرضا من آل محمد» بود. مردم با او بیعت کردند و نمایندگان خلیفه را راندند. در «فوجه» چادر زدند و با سپاهیان عباسی درگیر شدند و آنان را به سختی شکست دادند. تدارکات سنگینی برای عباسیان رسید. در نبردی دیگر انقلابی‌ها شکست خوردند. یحیی از اسب افتاد؛ سرش را بریدند و برای مستعین فرستادند. یحیی انسانی دین باور، خوشرفتار و دارای عضلاتی پولادین بود؛ به گونه‌ای که روزی بر یکی از فرمانبرانش خشم گرفت، طوقی آهنین بر گردن او پیچاند که کسی نتوانست آن را بگشاید! شاعران بسیاری در سوگش مرثیه سرودند؛ نک: تاریخ طبری، حوادث سال‌های 250 - 235، مروج الذهب، ج 4، ص 160.
[11] تاریخ طبری، ج 7، ص 458.
منبع: سوار سبزپوش آرزوها (روایتی نو از زندگی و زمانه امامان هادی، عسکری و مهدی)؛ کمال السید؛ مترجم حسین سیدی؛ نسیم اندیشه؛ چاپ دوم 1385.

باران و کویر

بازجویی و بازپرسی از حلاج، با حضور دانشمندان اسلامی و قاضیان خبره، چندین جلسه به طول می‌انجامد و دلیل کافی بر محکومیت وی ارائه نمی‌شود. در این چند هفته، نخست وزیر با انگیزه‌ای نامعلوم برای یافتن مدرکی نیرومند در تلاش بود تا حلاج به اعدام محکوم شود. سرانجام او به نوشته‌ای به خط حلاج دست می‌یابد. محاکمه‌ای دیگر با حضور دانشمندان و قاضیان برپا می‌شود. نوشته را برگرفته و خطاب به حلاج می‌گوید:
- این نوشته‌ی توست؟
حلاج به نخست وزیر و سپس آن مکتوب می‌نگرد و می‌گوید:
- آری، نوشته من است.
وزیر، فرازی از آن را می‌خواند:
کسی که نمی‌تواند حج به جای آورد، اگر در خانه‌اش جایی پاکیزه و مناسب را انتخاب کند که انسانی وارد آن نشود و ایام حج بر گرد آن طواف کند و آن چه که حاجیان به جای می‌آورند، به جای آورد و سپس سی یتیم را جمع آورد و در آن خانه از بهترین غذاها به آنها بخوراند و آنان را بپوشاند و به هر کدام هفت درهم بدهد، بدیهی است که او نیز مانند کسی است که [در حجاز] حج گزارده است! قاضی، اباعمر به حلاج خیره می‌ماند:
- این [فتوا] را از کجا آورده‌ای؟!
- در کتاب الاخلاص حسن بصری یافته‌ام.
قاضی به انکار، صدایش را بلند می‌کند:
- دروغ می‌گویی ای مهدورالدم! در مکه نوشته بصری را شنیدم و این مطلب در آن نبود.
نخست وزیر فرصت را غنیمت می‌شمارد و به قاضی می‌گوید:
- با خط و قلم خود بنویس که او مهدورالدم است!
قاضی دو دل می‌شود. پافشاری حامد روزها ادامه می‌یابد و سرانجام محمد بن یوسف بن یعقوب، طی نامه‌ای به نخست وزیر، فرمان به الحاد و روا بودن کشتن حلاج می‌دهد.
دوشنبه، ششم ذی قعده‌ی سیصد و نه، نخست وزیر، فرجامین جلسه‌ی محاکمه‌ی حلاج را تشکیل می‌دهد. حامد حکم قاضی را می‌خواند. حلاج در می‌یابد که بر آستانه‌ی گور خویش ایستاده است. بانگ بر می‌دارد:
- چگونه خونم را حلال می‌شمارید، در حالی که کیش من اسلام، مذهبم سنت و کتابم نزد رونویسان است. [1] خدا را! خدا را! در کشتنم [به اشتباه می‌روید]. نخست وزیر از دانشمندان می‌خواهد تا حکم اعدام او را امضا کنند. در کتاب گزارش روزانه به ثبت می‌رسد. حلاج همچنان فریاد می‌کشد: - مذهبم سنت، و گواهی‌ام به برتری خلفای راشدین و ده نفری است که بهشتی بودن آنان مژده داده شده است. [2] . اما کسی به او اعتنایی نمی‌کند. گزارش را تکمیل می‌کنند و نزد خلیفه می‌برند. مجلسیان پراکنده می‌شوند و حلاج را به زندان باز می‌گردانند. ساعتی بعد پاسخ خلیفه می‌آید: - اگر قاضیان کشور به کشتن این مرد فتوا داده‌اند، پس باید آن را به رییس گزمگان تسلیم کرد. پیش از کشتن باید هزار ضربه شلاق بر او بزنند؛ اگر جان نسپرد، هزار ضربه‌ی دیگر بر وی زنند و سرانجام سرش را جدا کنند. نیمه شب است و حامد حلاج را به گزمه‌ی آهندلی به نام نازک تحویل می‌دهد؛ تا حکم اعدام اجرا شود. نخست وزیر به نازک می‌گوید: - اگر با شلاق جان نسپرد، دستانش و سپس پاهایش، و آنگاه سرش را از بدن جدا کن و پیکرش را بسوزان. او شعبده بازی خطرناک است. اعتنایی به سخنانش نکن؛ حتی اگر به تو بگوید: «من برایت دجله را از زر و فرات را از سیم لبریز می‌کنم.» از او نپذیر و دست از شکنجه‌اش مکش! صبح سه‌شنبه هفتم ذی‌قعده، حلاج را برای اجرای حکم، به «دروازه طاق» می‌آورند. حلاج گردن فرازانه پا در زنجیر ره می‌سپارد. جمعیت بسیاری گرد آمده‌اند. جلاد اجرای حکم را آغاز می‌کند. پشت حلاج از شلاق آماس کرده است؛ اما مویه نمی‌کند؛ بلکه پس از ششصد ضربه شلاق به جلاد می‌گوید: - بگذار به تو پندی بدهم که با فتح قسطنطنیه برابری می‌کند! جلاد به یاد سخن نخست وزیر می‌افتد و می‌گوید:
- حامد به من گفته است که تو چنین، بلکه برتر از آن خواهی گفت. من ناگزیر به شلاق زدن هستم. هزار ضربه به پایان رسیده است. دستان و سپس پاها بریده می‌شوند. مردمان می‌شنوند که حلاج شعری را زمزمه می‌کند، که از درون او حکایت می‌کند: همه‌ی سرزمین‌ها را برای آرمیدن زیر پا گذاشتم؛ اما زمینی نیافتم. از آزهایم پیروی کردم، مرا به بردگی کشید.
اگر قانع بودم، آزاده بودم. [3] . سر از پیکرش جدا و به پل آویخته می‌شود. پیکرش را می‌سوزانند و خاکسترش را به دجله می‌ریزند. خواهر حلاج، سر برهنه به سوی چوبه‌ی‌دار می‌شتابد. به او می‌گویند: چهره‌ات را از مردان بپوشان! و او فریاد می‌زند:
- من جز نیمه مردی بر چوبه‌ی دار، مردی نمی‌بینم!
زندگانی حلاج به پایان می‌رسد، اما یاد و خاطره‌اش در دل‌های پیروانش همچنان باقی است:
- آب دجله به برکت خاکستر حلاج امسال بالا آمده است!
- پس از چهل روز بر می‌گردد! - حلاج را نکشته‌اند. خداوند دشمنش را مانند او نمایاند و او را به جای حلاج کشتند! هنوز آشوب حلاج به پایان نرسیده است که فتنه‌ای دیگر رخ می‌دهد. این بار محمد بن علی شلمغانی نقش آفرین است. جریان بدین قرار است:
محمد در دهکده‌ی شلمغان، در حومه شهر عراقی واسط چشم به جهان گشوده است. او از حدیث گران است و دارای کتاب‌هایی در این زمینه می‌باشد. ستاره‌ی اقبالش آن گاه درخشیدن گرفت که حسین بن روح او را امین و مورد اعتماد خود شمرد. محمد از این ستایش برای پراکندن باورهای انحرافی‌اش استفاده کرد. آن چه او را یاری کرد، شرایط سیاسی ضد حسین بن روح است که باعث شده است تا سفیر پنهان شود. این روزها بغداد جولانگاه دسیسه‌هاست.
با پنهان شدن کارگزار حضرت، شلمغانی در محافل شیعه اعلام می‌کند که او نماینده‌ی مهدی است. حسین با آگاهی از این موضوع، دیگران را از شلمغانی بر حذر می‌دارد؛ غافل که او توانسته است بسیاری را به خود جلب کند و در این راه از وزارت علی بن فرات سوم نیز بهره بگیرد. ابن‌فرات سر سپرده‌ی فرقه‌ی نصیریه، [4] است [5] و پسرش از آهندلان و خونریزان به شمار می‌آید. در این هنگام، حسین بن روح دستگیر و به زندان افکنده شده است. شیعیان ناامید شده و شلمغانی به دستاویز دوستی‌اش با محسن (پسر گستاخ وزیر) فعالیت خود را گسترش می‌دهد. دوران وزارت ابن‌فرات، از بدترین دوره‌های وزارت در خلافت مقتدر به شمار می‌آید. [6] . شلمغانی اعلام کرده که لاهوت در او حلول کرده است. اباعلی بن همام، یکی از رهبران شیعه، برخی از افکار خطرناک شلمغانی را در زندان به سفیر اطلاع می‌دهد. حسین بن روح نفرین و بیزاری خود را از شلمغانی اعلام می‌کند؛ اما شلمغانی با رندی لعن حسین را توجیه و بر ضد او به کار می‌گیرد! [7] . در واپسین روزهای سال سیصد و دوازده، نامه‌ای مهم از امام مهدی (عج) به حسین بن روح، می‌رسد. او نامه را به اباعلی بن همام می‌دهد و می‌خواهد تا به همه‌ی شیعیان ابلاغ کند. متن آن نامه چنین است: خدای، عمرت را بلند گرداند؛ نیکی را به تو بشناساند و فرجام کارت را نیکو گرداند. به کسی از برادرانمان، که به دینداری و [پاکی] نیتش اطمینان داری، بگوی: «محمد بن علی (شهره به شلمغانی) - که خداوند کیفرش را شتاب دهد و مهلتش ندهد - از اسلام روی گردانده و [از آن] جدا شده و ملحد گردیده است و چیزی را ادعا کرده که با آن به خداوند بلند پایه کافر گردیده و تهمت زده و گناه بزرگی مرتکب شده است.
... و ما نزد خداوند والا و پیامبر و خاندانش - که درود و آمرزش و برکاتش بر آنان باد - از شلمغانی بیزاری می‌جوییم و نفرینش می‌کنیم. پیوسته و مدام، نفرین آشکار و پنهان ما و لعن‌های پروردگار بر او باد. [همچنین] کسانی را که سخن ما به ایشان برسد، اما باز از وی طرفداری کنند، آگاه کن. خدایت [در دین] استوار دارد، همانا ما از او بیزاریم؛ همچنان که پیش از این از شریعی، نمیری، هلالی، بلالی و مانند آنان بیزار بوده‌ایم. و شیوه‌ی آفریدگار - که ستایشش بزرگ باد - پیش از این و بعد از این، نزد ما زیباست و به آن اعتماد داریم و از وی یاری می‌جوییم؛ او در هر کاری ما را کفایت می‌کند. [او] بهترین کارگزار است. [8] . حادثه‌ای رخ می‌دهد و حسین بن روح از زندان آزاد می‌شود و شلمغانی می‌گریزد. آفت‌ها به کشتزاران حمله‌ور شده‌اند. مردی ایرانی در کاخ ثریای خلیفه دستگیر می‌شود. او لباس گران قیمتی روی تن پوش پشمینه‌اش پوشیده است و با خود کبریت، دوات، چند قلم، کارد، کاغذ و طنابی بلند دارد. تحقیق‌ها نشانگر آنند که چه بسا او با صنعتگران وارد کاخ شده و سپس در باغ پنهان شده است. تشنه می‌شود و برای خوردن آب بیرون می‌آید و دستگیر می‌شود. مرد را دست بسته نزد نخست وزیر می‌آورند. ابن‌فرات از او می‌پرسد کیست و در کاخ چه می‌کند؟ مرد به سکوت پناه می‌برد. سپس می‌گوید: او جز برابر صاحب خانه (خلیفه) لب نگشاید. مرد را کتک می‌زنند و فریاد می‌زند:
- بسم الله؛ پرس و جو را با زشتی آغاز کردید. و به فارسی می‌گوید: «ندانم!» این واژه را بارها بازگو می‌کند. نخست وزیر دستور آتش زدنش را می‌دهد و نزد خلیفه می‌رود و می‌گوید: «نصر (وزیر دربار) پشت قضیه است و قصد ترور خلیفه را داشته است.» نصر از این سخن تکان می‌خورد و خشمگینانه می‌گوید: - چرا امیرمؤمنان را بکشم؟ اوست که مرا از فرش به عرش رسانده است. کسی دست به ترور او می‌زند که اموالش مصادره شده و سال‌ها در زندان به سر برده است. پژواک سخنان نصر، از دیوارهای کاخ می‌گذرد و ضمن شایعات باعث نفرت عمومی از نخست وزیر و پسر بدنامش، که هماره اموال را مصادره و مردم را به بدترین شیوه شکنجه می‌دهند، می‌شود. ابن‌فرات در نامه‌ای خطاب به خلیفه، ضمن اظهار بی گناهی، می‌نویسد: «من بهای وفاداری‌ام را به خلیفه می‌پردازم.» خلیفه در پاسخی، او را مطمئن می‌کند که شایعات را نمی‌پذیرد. ابن‌فرات برای تثبیت موقعیت خود و پسرش، به دیدن خلیفه می‌رود. خلیفه از آنان استقبال می‌کند. نصر مانع خروج آنان می‌شود و دستگیرشان می‌کند؛ اما خلیفه، فرمان آزادی آنها را صادر می‌کند. پسر تصمیم می‌گیرد پنهان شود، اما پدر به سوی کاخ می‌رود و تا شب به کار می‌پردازد. هزاران دلپریشی، خاطر پراکنده‌اش را نگران‌تر می‌کنند. به یاد چند هفته‌ی پیش می‌افتد که روزی با گروهی از جایی می‌گذشت. زنی او را صدا زد:
- تو را قسم به خدا یک کلمه از حرف‌هایم را بشنو! هنگامی که او ایستاد، زن گفت:
- چند بار به خاطر ستمی که بر من رفت، به تو نامه نوشتم، پاسخم را ندادی؛ دیگر کاری به کارت ندارم، به خداوند نامه نوشتم و شکایت تو را کردم.
وجدان بی جان ابن‌فرات از شکوه به پروردگار نلرزید. زن یکی از قربانیان دوران سیاه وزارت او بود. اینک دریافته است که دعای زن، پاسخ مثبت یافته است. به زیر دستانش می‌گوید:
- فکر می‌کنم جواب نامه‌ی آن زن داده شد! [9] . صبح می‌شود. نازک، فرمانده گزمگان را می‌طلبد و با گروهی از نیروها، ابن‌فرات را از اندرونی بیرون می‌کشند. با سر و پایی برهنه. او را کشان کشان تا ساحل دجله می‌برند. پسر فرات در آن جا مونس را می‌بیند؛ با دیدن این فرمانبر، در می‌یابد که به پایان عمرش رسیده است. زبان به التماس و التجا می‌گشاید. فرمانده با خشم می‌گوید: - اینک مرا استاد می‌نامی؛ اما دیروز «خائن تلاشگر در تباهی دولت» می‌نامیدی! مرا و سربازانم را زیر باران از بغداد بیرون راندی و مهلت ندادی. آفتاب به میانه سقف آسمان نرسیده است. تمام دوستان نخست وزیر و همه‌ی پسرانش به جز محسن، که در منزل مادر همسرش پنهان شده، دستگیر می‌شوند. محسن لباس زنانه می‌پوشد و روزها به قبرستان می‌رود و شب‌ها باز می‌گردد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] رونویسان: استنساخ گران، کسانی بودند که کتاب را به خط خوش خود در نسخه‌های متعدد کتابت می‌کردند. رونویسان در آن روزگار بازار بزرگی در بغداد داشتند.
[2] اهل سنت روایتی را از رسول خدا (ص) نقل کرده‌اند که براساس آن، ده نفر را پیامبر نام برده که از بهشتیان هستند: طلحه، زبیر، عمر، ابابکر و... از جمله آن ده تن هستند. این حدیث ساختگی، رفتار غیر اسلامی افراد نامبرده را توجیه می‌کند. حلاج اشاره به پذیرفتن این حدیث دارد. (مترجم).
[3] وفیات الاعیان، ج 1، ص 405؛ روضات الجنات، ج 3، ص 148 و 149.
[4] درباره نصیریه سخنان ضد و نقیضی گفته شده است. گروهی می‌گویند: «آنها منشعب از اسماعیلیه بودند و ائمه را برتر از حد خودشان می‌دانند.» بعضی آنان را از فرقه زیدیه شمرده‌اند. تعدادی آنها را مانند علی اللهی می‌انگارند. بعضی نوشته‌اند نصیریه تابع «محمد بن نصیر نمیری»اند و او امام هادی (ع) را خدا و خود را فرستاده او اعلام کرد. بعضی گویند نام فرقه‌ای است که به نبوت محمد بن نصیر معتقد هستند و... (مترجم)؛ نک: فرهنگ معین، ج 6، ص 2127 و 2128.
[5] الکامل، ج 8، ص 294.
[6] همان جا.
[7] همان، ص 292.
[8] الاحتجاج، طبرسی، ج 2، ص 474.
[9] الکامل، ج 8، ص 155.
منبع: سوار سبزپوش آرزوها (روایتی نو از زندگی و زمانه امامان هادی، عسکری و مهدی)؛ کمال السید؛ مترجم حسین سیدی؛ نسیم اندیشه؛ چاپ دوم 1385.

بهتر از نیکی و زیباتر از زیبایی

خیر من الخیر فاعله، و أجمل من الجمیل قائله، و أرجح من العلم حامله، و شر من الشر جالبه، و أهول من الهول راکبه. [1] . بهتر از نیکی، نیکوکار است، و زیباتر از زیبایی، گوینده‌ی آن است، و برتر از علم، حامل آن است، و بدتر از بدی، عامل آن است، و وحشتناک‌تر از وحشت، آورنده‌ی آن است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مسند الامام الهادی، ص 304.
منبع: سیره و سخن پیشوایان؛ محمد علی کوشا؛ حلم؛ چاپ اول زمستان 1384.

برداشت نیکو از نعمت ها

ألقوا النعم بحسن مجاورتها و التمسوا الزیادة فیها بالشکر علیها، واعلموا أن النفس أقبل شی‌ء لما أعطیت و أمنع شی‌ء لما منعت. [1] . نعمت‌ها را با برداشت خوب از آنها به دیگران ارائه دهید و با شکرگزاری افزون کنید، و بدانید که نفس آدمی رو آورنده‌ترین چیز است به آنچه به او بدهی، و بازدارنده‌ترین چیز است از آنچه که از او بازداری.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مسند الامام الهادی، ص 305.
منبع: سیره و سخن پیشوایان؛ محمد علی کوشا؛ حلم؛ چاپ اول زمستان 1384.

بی‌طاقتی در مصیبت

ألمصیبة للصابر واحدة و للجازع اثنان. [1] . مصیبت برای صابر یکی است و برای کسی که بی‌طاقتی می‌کند دوتاست.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مسند الامام الهادی، ص 304.
منبع: سیره و سخن پیشوایان؛ محمد علی کوشا؛ حلم؛ چاپ اول زمستان 1384.

بطیخ

روزی امام هادی علیه‌السلام فرمود: بطیخ [خربزه، یا کدو، یا هندوانه، یا خیار که معلوم نیست کدام مراد است] باعث خوره است، یکی گفت: مگر مؤمن پس از چهل سالگی از دیوانگی، و خوره و پیسی در امان نیست؟ فرمود: آری، ولی اگر مؤمن هم از دستور آن [خدایی] که ایمنش داشته تخلف کند از کیفر خلاف در امان نخواهد بود.
قال الحرانی:
قال [الهادی] علیه‌السلام یوما: ان أکل البطیخ یورث الجذام، فقیل له: ألیس قد أمن المؤمن اذا أتی علیه أربعون سنة من الجنون و الجذام و البرص؟ قال علیه‌السلام: نعم، و لکن اذا خالف المؤمن ما أمر به ممن آمنه لم یأمن أن تصیبه عقوبة الخلاف [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تحف العقول: 362، بحارالأنوار 6: 119 ح 6، و 66: 196 ح 15.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

بادنجان‌

کلینی با سند خود نقل می‌کند که:
امام هادی علیه‌السلام به یکی از وکلای مخارج خود فرمود: بادنجان، برای ما زیاد فراهم کنید زیرا وقت گرما گرم است، و وقت سرما، سرد در همه اوقات معتدل و در هر حال خوب است.
روی الکلینی:
عن عدة من أصحابنا، عن سهل بن زیاد، عن بعض أصحابنا قال: قال أبوالحسن الثالث علیه‌السلام لبعض قهارمته: استکثروا لنا من الباذنجان فانه حار فی وقت الحرارة، و بارد فی وقت البرودة، معتدل فی الأوقات کلها، جید علی کل حال [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الکافی 6: 373، بحارالأنوار 66: 222 ح 5.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

بدگمانی‌

کلینی با سند خود از محمد بن هارون نقل می‌کند که گفت:
از امام هادی علیه‌السلام شنیدم می‌فرمود: چون جور و ستم، بیشتر از حق [و عدل در میان مردم،] رواج داشت، روا نیست که کسی به کسی خوش گمان باشد تا در عمل، او را بشناسد.
روی الکلینی:
عن سهل بن زیاد، عن محمد بن الحسن بن شمون، عن محمد بن هارون الجلاب، قال: سمعت أباالحسن علیه‌السلام یقول: اذا کان الجور أغلب من الحق لم یحل لأحد أن یظن بأحد خیرا حتی یعرف ذلک منه [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الکافی 5: 298 ح 2: أعلام الدین: 312، بحارالأنوار 75: 197 ح 17، و 78: 370 و 88: 92 ح 56، الامام الهادی علیه‌السلام من المهد الی اللحد: 409.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

بردباری

بردباری آن است که بر خود مسلط باشی و خشمت را فروبری، و این امر جز با قدرت داشتن محقق نمی‌شود.
قوله فی فضل الحلم
الحلم هو ان تملک نفسک و تکظم غیظک، و لا یکون ذلک الا مع القدرة.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

بهتر از خوب و بدتر از بد

بهتر از کار نیک عمل کننده‌ی به آن، و زیباتر از زیبا گوینده‌ی آن، و برتر از دانش دانشمند اوست، و شرتر از هر شری کسی است که بدنبال شر است و ترسناک‌تر از ترس آن است که در امور ترسناک زندگی می‌کند.
قوله فی الخیر من الخیر و الشر من الشر
خیر من الخیر فاعله، و اجمل من الجمیل قائله، و ارجح من العلم حامله، و شر من الشر جالبه، و اهول من الهول راکبه.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

بر حذر بودن از مخالفت اوامر الهی‌

روزی آن حضرت فرمود: خوردن خربزه جذام می‌آورد، به ایشان گفته شد: آیا مؤمن که به چهل سال رسید از جنون و جذام و برص در امان نیست؟ فرمود: آری، اما هر گاه مؤمن با آنچه موجب امنیت بودنش است مخالفت می‌کند از وارد آمدن عقوبت آن در امان نیست.
قوله فی التحذیر عن مخالفة الاوامر الالهیة
قال علیه‌السلام یوما: ان اکل البطیخ یورث الجذام، فقیل له: الیس قد امن المؤمن اذا اتی علیه اربعون سنة من الجنون و الجذام و البرص؟ قال علیه‌السلام: نعم، و لکن اذا خالف المؤمن ما امر به ممن امنه لم یأمن ان تصیبه عقوبة الخلاف.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

بر حذر داشتن از احساس امنیت از مکر الهی

هر که از مکر الهی و عذاب دردناکش احساس ایمنی نماید مبتلا به تکبر شود تا آنجا که حکم الهی و امر قطعی او در مورد او اجرا شود، و هر که نشانه‌ای از خداوند در اختیار داشته باشد مصائب دنیا بر او آسان جلوه نماید، اگر چه با قیچی بریده شده و پراکنده گردد.
قوله فی التحذیر من الامن من مکر الله
من امن مکر الله و الیم اخذه تکبر حتی یحل به قضاؤه و نافذ امره، و من کان علی بینة من ربه هانت علیه مصائب الدنیا و لو قرض و نشر.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

بر حذر داشتن از خودپسندی

خودبینی انسان را از دانش آموختن بازمی‌دارد، و آدمی را در جهل و نادانی غوطه‌ور می‌نماید.
قوله فی التحذیر من العجب
العجب صارف عن طلب العلم داع الی التخبط فی الجهل.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

بر حذر داشتن از جدل کردن‌

جدل کردن دوستی دیرینه را زائل می‌سازد، و ارتباط محکم را از بین می‌برد، و کمترین چیزی که در آن است خود را برترگرداندن است، و این امر مهمترین راه‌های قطع ارتباط می‌باشد.
قوله فی التحذیر من المراء
المراء یفسد الصداقة القدیمة، و یحل العقدة الوثیقة، و اقل ما فیه ان تکون المغالبة، و المغالبة امتن اسباب القطیعة.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

بر حذر داشتن از حسد

از حسد بر حذر باش، چرا که آن در خودت ظاهر شده و در دشمنت بی‌اثر است.
قوله فی التحذیر من الحسد
ایاک و الحسد، فانه یبین فیک و لا یعمل فی عدوک.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

بر حذر داشتن از خشم

خشم بر آن که قدرتی بر او نداری ناتوانی، و بر هرکه در اختیار توست موجب ملامت است.
قوله فی التحذیر من الغضب
الغضب علی من لا تملک عجز، و علی من تملک لؤم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

بر حذر داشتن از سرزنش کردن

سرزنش کردن کلید دشمنی است، و سرزنش کردن بهتر از کینه ورزیدن می‌باشد.
قوله فی التحذیر من العتاب
العتاب مفتاح التقالی، و العتاب خیر من الحقد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

بر حذر داشتن از بخل و طمع‌

بخل مذموم‌ترین اخلاق بوده، و طمع از اخلاق‌های زشت است.
قوله فی التحذیر من البخل و الطمع
البخل اذم الاخلاق، و الطمع سجیة سیئة.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

بر حذر داشتن از سستی کردن‌

افسوس تفریط کردن را به یادآور تا از دوراندیشی بهره‌مند گردی.
قوله فی التحذیر من التفریط
اذکر حسرات التفریط تلذ بقدیم الحزم
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

بر حذر داشتن از چاپلوسی‌

آن حضرت به یکی از دوستانش که بسیار تعریف و ستایش می‌کرد فرمود:
بر دهانت مهر قرار ده، بسیار چاپلوسی نمودن گمان آدمی را نسبت به امور تغییر می‌دهد، و اگر در موضع اعتماد به برادرت قرار داشتی از چاپلوسی دست برداشته و به سوی گمان نیک حرکت کن.
قوله فی التحذیر من الملق
قال علیه‌السلام لبعض الثقات عنده و قد أکثر من تقریظه:
اوک علی ما فی شفتک، فان کثرة الملق تهجم علی الظنة، و اذا حللت من اخیک فی محل الثقة فاعدل عن الملق الی حسن النیة.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

بر حذر داشتن از بیتابی در مصیبت‌

احساس مصیبت نسبت به صبور و بردبار یکی است، و برای بیتابی کننده دو تاست.
قوله فی التحذیر من الجزع فی المصیبة
المصیبة للصابر واحدة، و للجازع اثنتان.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

بی نیازی و فقر

بی‌نیازی کمی آرزو و خشنودی به آنچه تو را کفایت می‌کند می‌باشد، و فقر حرص جان آدمی و ناامیدی بسیار می‌باشد، و ذلت و درماندگی کوتاه نگری و چشم‌داشت به اشیای کوچک است.
قوله فی الغنی و الفقر
الغنی قلة تمنیک، و الرضا بما یکفیک، و الفقر شره النفس و شدة القنوط، و المذلة اتباع الیسیر و النظر فی الحقیر.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

بیابان قبرستان شد

«یحیی بن هرثمه» نقل می‌کند که متوکل مرا مأمور ساخت که به همراه سیصد تن دیگر به مدینه عزیمت نموده و حضرت امام علی النقی (علیه‌السلام) را با احترام و عظمت خاص به عراق بیاوریم. او می‌گوید: من پس از انتخاب افرادم، به سوی مدینه رهسپار شدم، و در کاروان من نویسنده‌ای که از شیعیان و علاقه‌مندان اهل بیت بود و شخص دیگری که از دشمنان ائمه که مذهب خوارج را داشت ما را همراهی می‌کردند، آنان در طول راه با هم بحث و مناظره داشتند، و سرانجام در سرزمینی که به استراحت پرداخته بودیم، آن شخصی که دشمن اهل بیت بود، از مرد شیعی پرسید: «مگر صاحب شما علی بن ابیطالب نگفته است که هیچ سرزمینی نیست مگر اینکه آنجا محل دفن اموات بوده و یا خواهد بود؟ حالا بگو ببینم این مکان پهناور با این وسعتش چگونه قبرستان خواهد شد؟!» من که مذهب «حشویه» را داشتم با دیگر همراهان خود به سخنان آنان گوش می‌دادیم و گاهی می‌خندیدیم تا با این کیفیت وارد مدینه شده و خدمت حضرت امام هادی (علیه‌السلام) رسیدیم، پس نامه‌ی متوکل را به محضرش تقدیم داشته و پیغام او را رسانیدیم، آن حضرت با مضمون نامه مخالفتی نکرده و فرمود: «آماده سفر شوید.»
یحیی می‌گوید: من دقیقاً حرکات آن سرور را زیر نظر داشتم و دیدم لباسهای زمستانی و ضخیم برای خود و غلامانش آماده می‌کند، در حالی که آن زمان، فصل تابستان و تیرماه (گرمترین ایام سال) بود! من با خود گفتم: «این مرد شخص بی‌تجربه‌ای است، و خیال می‌کند به این نوع لباسها همیشه احتیاج است!» و از طرفی عقاید شیعه را به باد استهزاء می‌گرفتم و با خود می‌گفتم: «چقدر آنان ساده هستند که یک شخص ساده و نعوذ بالله کم فهم را امام خود می‌دانند!!» سرانجام امام هادی (علیه‌السلام) آماده‌ی حرکت شد، پس راه بغداد را پیش گرفتیم و مقداری از راه را پیمودیم تا به آن مکانی رسیدیم که آن دو مرد شیعی و مخالف با هم مناظره و بحث داشتند، ناگاه هوا به شدت دگرگون شد، و ابرهای متراکم در آسمان پدیدار گشت و بارش شدید شروع گردید، و آن چنان سرما و یخبندان شد که از شدت آن، هشتاد نفر از همراهانم به، هلاکت رسیدند!! در حالی که امام، یاران خود را با لباسهای گرم و مناسب پوشانیده بود، و کوچکترین خطری متوجه آنان نمی‌گشت و حضرتش دستور داد با لباسهای اضافی عده‌ای از یاران مرا نیز تجهیز نموده تا از خطر سرما نجات یابیم. مدتی گذشت بار دیگر هوا گرم شد، آن حضرت خطاب به من فرمودند: «یا یحیی انزل من بقی من اصحابک فادفن من مات منهم، فهکذا یملاء الله هذه البریة قبوراً.» «ای یحیی با یاران باقیمانده‌ات پیاده شوید تا این مردگان را دفن کنید، و بدانید که خداوند همینگونه سرزمینها را به قبرستان تبدیل می‌کند!!» یحیی چون این سخن غیبی امام (علیه‌السلام) را شنید متوجه بحث همراهان گشت و پای رکاب حضرتش را بوسه زد و به ولایت و امامت آن حضرت ایمان آورده و راه خطا را ترک گفت.[1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] کشف الغمه، ج 2، ص 39 - خرائج راوندی، ص 393، س 20.
منبع: کرامات و مقامات عرفانی امام هادی؛ سید علی حسینی قمی؛ نبوغ چاپ اول اردیبهشت 1381.

بردن شخصی با طی الارض به بغداد

اسحاق حلاب می‌گوید: من برای ابی‌الحسن امام علی النقی علیه‌السلام گوسفند زیادی گرفته بودم. پس آن حضرت مرا طلب کرده و داخل طویله وسیعی گردانید که آن را نمی‌شناختم. ما، برای هر کسی که آن حضرت امر می‌فرمود گوسفند را جدا می‌کردیم.
سپس مرا به سوی والده‌اش و غیر آنها از هر کسی که امر فرموده بود فرستاد. بعد من از آن حضرت اجازه‌ی مرخصی گرفتم که به بغداد، خدمت پدرم بروم و آن روز، روز قبل از عید قربان بود.
آن حضرت فرمود: «فردا پیش ما باش بعد از آن برگرد و برو.»
پس من در آن روز به بغداد نرفتم و فردای آن روز که روز عرفه بود را پیش آن حضرت ماندم. در شب عید قربان پیش آن حضرت خوابیدم. چون وقت سحر شد آن حضرت فرمود: «ای اسحاق! برخیز.» من برخاستم و چشمهایم را گشودم، ناگهان خود را در خانه‌ی خود در بغداد دیدم. پس مشغول خدمت پدرم شدم و رفقای من به نزد می‌آمدند. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] خلاصة الأخبار.
منبع: عجایب و معجزات شگفت‌انگیزی از امام هادی؛ واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386.

پ

پرهیز از بد گفتن به روزگار

حسن بن مسعود می‌گوید: یک روز به محضر امام هادی علیه‌السلام رسیدم، در آن روز بر اثر زمین خوردگی، انگشتم ضربه دیده بود و بر اثر تصادف با یک نفر سوار، دوشم نیز آسیب دیده بود، غیر از اینها، در میان ازدحام جمعیت، لباسهایم نیز پاره شده بود، از هر سو به تنگ آمده بودم، با عصبانیت گفتم: «ای روزگار، خدا شر تو را از سر من کوتاه کند، ای روز! عجب روز بدی هستی!!» امام هادی علیه‌السلام به من رو کرد و فرمود: «تو هم با اینکه با ما رفت و آمد می‌کنی، این حرفها را می‌زنی و گناه خود را بر گردن بی‌گناهی می‌افکنی؟!»
با شنیدن این سخن، عقل به سرم بازگشت، فهمیدم اشتباه کرده‌ام، گفتم: «ای مولا و آقای من، از درگاه خدا استغفار و طلب آمرزش می‌کنم.»
فرمود: «سوگند به خدا، این دشنامها سودی به حال شما نمی‌بخشد، بلکه خداوند به خاطر این کار که بی‌گناهی را سرزنش می‌کنید، شما را مجازات خواهد کرد، مگر نمی‌دانی که پاداش و کیفر در دنیا و آخرت به دست خدا است.» گفتم چرا مولای من! فرمود: لا تعد و لا تجعل للایام صنعاً فی حکم الله: «تکرار نکن و برای روزها دخالت و نقشی در حکم خدا قائل نشو.» گفتم: به چشم ای آقای من. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تحف العقول (ترجمه شده)، ص 571 و 572.
منبع: نگاهی بر زندگی امام هادی؛ محمد محمدی اشتهاردی؛ نشر مطهر چاپ دوم بهار 1377.

پیدایش دو درخت بزرگ

همچنین یکی از درباریان متوکل، معروف به ابوالعباس - که دائی نویسنده‌ی خلیفه بود - حکایت کند: من با ابوالحسن، علی هادی علیه‌السلام سخت مخالف و نسبت به او بدبین بودم، تا آن که روزی متوکل مرا به همراه عده‌ای برای احضار آن حضرت از شهر مدینه به سامراء بسیج کرد.
پس از آن که وارد شهر مدینه شدیم، به منزل حضرت وارد شده و پیام متوکل عباسی را ابلاغ کردیم؛ و حضرت هادی علیه‌السلام موافقت نمود که به سوی شهر سامراء حرکت کنیم.
پس از آن، از شهر مدینه به سمت سامراء خارج شدیم، هوا بسیار گرم و ناراحت کننده بود؛ و چون موقع حرکت، آب و غذا نخورده بودیم، مقداری راه را که پیمودیم، پیشنهاد دادیم تا پیاده شویم و اندکی استراحت کنیم؟ امام هادی علیه‌السلام فرمود: در این جا مناسب نیست، بهتر است که به راه خود ادامه دهیم تا به محلی مناسب برسیم. به همین جهت به حرکت خود ادامه دادیم تا این که در بیابانی قرار گرفتیم که هیچ آب و گیاهی یافت نمی‌شد و گرمی هوا و تشنگی و گرسنگی تمام افراد را بی‌طاقت کرده بود. در این هنگام حضرت توجهی به افراد نمود و اظهار داشت: چرا این قدر بی‌حال و ناتوان شده‌اید، چنانچه خسته، تشنه و گرسنه هستید، همین جا اتراق کنید. ابوالعباس گوید: من گفتم: یا اباالحسن! در این صحرای بزرگ چگونه استراحت کنیم؟ حضرت فرمود: همین جا مناسب است.
بنابراین، طبق دستور حضرت در حال بار انداختن بودیم که ناگهان متوجه شدیم در همان نزدیکی - کنار ما - دو درخت بسیار بزرگ با شاخه‌های زیاد بر زمین سایه افکنده و کنار یکی از آن‌ها چشمه‌ای است و آب آن بر زمین جاری می‌باشد، که بسیار سرد و گوارا بود.
بسیاری از همراهان با حالت تعجب گفتند: ما چندین مرتبه از این مسیر رفت و آمد کرده‌ایم؛ ولی هرگز چنین چشمه و درختانی را در این مکان ندیده‌ایم.
و من بسیار در تعجب فرو رفته و با تمام وجود، به آن حضرت خیره شده بودم که ناگهان تبسمی نمود، و سپس روی مبارک خود را از من برگرداند.
با خود گفتم: این موضوع را باید خوب بررسی کنم؛ لذا از جای خود برخاستم و کنار یکی از آن دو درخت آمدم و شمشیر خود را زیر خاک پنهان نموده و دو سنگ به عنوان علامت و نشانه روی آن‌ها نهادم، و بعد از آن آماده نماز شدم. و چون افراد استراحت کردند، حضرت فرمود: چنانچه خستگی افراد بر طرف شده است، حرکت کنیم. پس قافله حرکت کرد و چون مقداری راه رفتیم، من بازگشتم؛ ولیکن هیچ اثری از درخت و چشمه‌ی آب نیافتم و شمشیر خود را برداشتم و به قافله، ملحق شدم و بسیار در فکر فرورفتم و دست به سمت آسمان بلند کرده و از خداوند خواستم که مرا از دوستان و معتقدان به حضرت ابوالحسن، امام هادی علیه‌السلام قرار دهد.
در همین لحظه، حضرت متوجه من شد و فرمود: ای ابوالعباس! بالأخره کار خود را کردی؟
عرضه داشتم: بلی، یا ابن‌رسول الله! من نسبت به شما مشکوک بودم و الآن به حقانیت شما معتقد گشتم و به لطف خداوند منان هدایت یافتم. حضرت فرمود: آری چنین است، همانا افراد مؤمن و اهل معرفت، کمیاب هستند [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اثبات الهداة: ج 3، ص 378، ص 47، به نقل از خرائج راوندی.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

پیش گوئی از مرگ فرمانده گارد

همچنین مرحوم شیخ حر عاملی، به نقل از کتاب رجال مرحوم نجاشی رضوان الله تعالی علیهما آورده است: یکی از دوستان حضرت ابوالحسن، امام علی هادی صلوات الله علیه که در همسایگی آن حضرت زندگی می‌کرده، حکایت کند: ما شب‌ها با حضرت علی بن محمد هادی علیه‌السلام جلوی منزلش جلسه و شب نشینی داشتیم و در مسائل مختلف، بحث می‌کردیم تا آن که شبی از شب‌ها حادثه‌ای رخ داد: فرمانده‌ی گارد خلیفه‌ی عباسی که شخصی معروف بود، با غرور و تکبر از جلوی ما به سوی منزلش رهسپار بود و مقداری هدایای ارزشمند که از خلیفه گرفته بود، به همراه داشت. و نیز تعدادی سرهنگ و دیگر درجه داران و نگهبانان و پیش خدمتان، او را همراهی می‌کردند. همین که چشمش به حضرت هادی علیه‌السلام افتاد، نزد وی آمد و به آن حضرت سلام کرد و سپس رفت. هنگامی که از ما دور شد، حضرت اظهار داشت: او با این حشم خدم و به این تجملات مادی دل خوش کرده و شادمان است؛ ولی خبر ندارد که در همین شب، مرگ او را می‌رباید و پیش از نماز صبح او را زیر خاک‌ها دفن می‌کنند. من و بقیه افرادی که در آن مجلس حضور داشتیم، از این پیش گوئی حضرت سخت در تعجب قرار گرفتیم.
و چون از جای خود برخاستیم و از حضور آن حضرت خداحافظی کرده و رفتیم، با یکدیگر گفتیم: این یک پیش گوئی مهم و علم غیب بود که علی بن محمد صلوات الله علیهما از آن خبر داد. و بر همین اساس با یکدیگر متعهد شدیم که چنانچه گفته‌ی حضرت صحت نیافت و واقع نشد، او را به قتل رسانده و نابودش کنیم؛ و سپس هر یک به منزل خود رفتیم. موقعی که نماز صبح را خواندم صدای داد و فریاد بسیاری از اهالی محل را شنیدم، برخاستم و از خانه بیرون آمدم تا ببینم چه خبر است، جمعیت زیادی را دیدم، که به همراه سربازان و نیروهای حکومتی شور و شیون می‌کنند و می‌گویند: فرمانده‌ی گارد خلیفه، شب گذشته به جهت آن که خمر و شراب بسیاری نوشیده بود، هلاک گشته است و آماده‌ی تشییع و دفن او بودند.
من با خود گفتم: «أشهد أن لا اله الا الله» و به سوی منزل او حکومت کردم و صحت پیش گوئی حضرت، برایم روشن گردید و از علاقه‌مندان و شیفتگان حضرتش گشتم [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اثبات الهداة: ج 3، ص 383، ح 68.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

پوشش و پیش بینی باران

علی بن مهزیار اهوازی حکایت کند:
در یکی از روزها وارد شهر سامراء شدم در حالتی که مشکوک بودم که آیا می‌توانم خدمت امام هادی علیه‌السلام برسم و او را ببینم و بشناسم، یا خیر؟
هنگام ورود به شهر سامراء متوجه شدم که خلیفه‌ی عباسی در آن روز بهاری، قصد رفتن به صحرا و شکار دارد و مردم همگی لباس بهاری پوشیده‌اند.
در همین لحظات، شخصی را دیدم که لباس گرم زمستانی پوشیده و سوار بر اسبی می باشد و موهای دم آن اسب را گره زده است. مردم با حالت تعجب به او نگاه می‌کردند و با یکدیگر می‌گفتند: این هوای صاف بدون آن که ابری در آسمان باشد، مگر زمستان است که حضرت ابوالحسن هادی علیه‌السلام با این وضع و با این لباس از منزل بیرون آمده است؟ و خلاصه هر کس به نوعی زخم زبان می‌زد، تا این که همگی روانه‌ی صحرا شدند. و من با مشاهده‌ی این جریان، با خود گفتم: اگر او امام باشد، پس چرا چنین لباسی پوشیده است؟! همین که اهالی شهر بیرون رفتند و در صحرا مشغول تفریح گشتند، ناگهان ابری عظیم نمایان شد و به شدت باران بارید، که تمامی مردم خیس شدند و چون لباس چندانی نپوشیده بودند بسیار ناراحت شده و در زحمت قرار گرفتند، لیکن حضرت ابوالحسن، امام هادی علیه‌السلام کمترین آسیبی ندید. در این موقع با خود گفتم: ممکن است او امام باشد و من باید از او سؤالی کنم و ببینم چه عکس العملی را انجام می‌دهد. در همین لحظه که چنین فکری به ذهنم خطور کرد، ناگهان از دور متوجه شدم که آن حضرت نقاب بر صورت افکنده است، نیز با خود گفتم: اگر به من رسید و نقاب را از صورت خود برداشت، می‌فهمم که او امام است. پس چون نزدیک من آمد، نقاب را از چهره‌ی نورانیش برداشت و بدون آن که سؤال خود را مطرح کنم، مرا مخاطب قرار داد و فرمود: ای علی مهزیار! چنانچه عرق، جنابت از حرام و غیر مشروع باشد و به لباس سرایت کرده باشد نمی‌توان با آن لباس نماز خواند؛ و اگر جنابت از حلال باشد، مانعی ندارد. به همین جهت، یقین پیدا کردم که او حضرت ابوالحسن امام علی هادی علیه‌السلام است و دیگر شبهه‌ای نداشتم [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مستدرک الوسائل: ج 2، ص 569، ح 5، مناقب ابن‌شهرآشوب ج 3، ص 413، مدینة المعاجز: ج 7، ص 498، ح 2490.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

پیامبران و منصب امامت

ابویوسف یعقوب اهوازی معروف به ابن‌سکیت گوید:
روزی به محضر مبارک امام علی هادی علیه‌السلام وارد شدم و عرض کردم: یا ابن‌رسول الله! چرا خداوند متعال، حضرت عیسی مسیح علیه‌السلام را به همراه لوازم و علوم طب و طبابت، و حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم را به همراه فصاحت و بلاغت مبعوث نمود؟
امام هادی علیه‌السلام فرمود: در زمانی که حضرت موسی علیه‌السلام مبعوث گردید بیشترین افراد آن زمان، اهل سحر و جادو بودند و حضرت به مقتضای همان زمان آمد و سحر تمام ساحران را باطل نمود و حجت خدا را بر ایشان ثابت کرد. و در زمان حضرت عیسی علیه‌السلام مردم مبتلا به امراض و ناراحتی‌های جسمی شده بودند که از درمان آن‌ها عاجز و ناتوان بودند، پس حضرت عیسی آمد و امراض صعب العلاجی را مانند پیسی و جذام و نابینایی را - که از درمان آن‌ها عاجز بودند - شفا داد و حتی مردگان را به اذن خداوند متعال، زنده کرد. و در زمانی که پیغمبر اسلام، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم مبعوث گردید، مردم ادیب و خطیب و شاعر بودند که با تمام فصاحت و بلاغت سخن می‌گفتند و شعر می‌سرودند، پس آن حضرت با کلامی بلیغ و فصیح و رسا در قالب موعظه و ارشاد، از طرف خداوند سبحان آمد که سخنش سرآمد تمام سخن‌ها بود و حجت الهی را بر تمامی آن افراد تمام نمود.
ابن‌سکیت گفت: به خدا قسم! تا کنون شخصی مثل تو را، که این چنین پاسخ روشن و کافی گفتی، ندیده بودم؛ اکنون می‌خواهم بدانم که امروز حجت خدا بر مردم چگونه است؟
امام هادی علیه‌السلام فرمود: عقل - سالم - که به وسیله‌ی او بتوان صداقت و یا دروغ گوئی و نفاق افراد را شناخت و در نتیجه این که از هر کس و از هر سخنی تبعیت ننماید [1] .
- همچنین آورده‌اند: محمد بن حسن صفار از شخصی که برادر رضاعی امام جواد صلوات الله علیه می‌باشد، حکایت کند: حضرت ابوالحسن، امام هادی علیه‌السلام در دورانی که پدرش در بغداد تحت نظر دستگاه حکومتی بود، به مکتب می‌رفت و در کنار دیگران، نزد معلم نامه می‌نوشت و می‌خواند. روزی از روزها در حالی که مشغول خواندن نوشته‌ی خود بود، ناگهان مشغول گریستن گردید و سخت گریه می‌نمود. خویش، به منزل برود. همین که وارد منزل شد، صدای گریه و شیون تمام افراد منزل به گوش رسید و پس از گذشت لحظاتی امام علیه‌السلام دو مرتبه به مکتب بازگشت. پس علت گریه‌اش را سؤال کردیم؟
اظهار داشت: پدرم حضرت ابوجعفر، امام محمد جواد صلوات الله علیه وفات یافت. سؤال کردیم: از کجا و چگونه متوجه شدی که پدرت رحلت نموده است؟ فرمود: جلال و عظمتی از طرف خداوند متعال در من ظاهر گردید و در خود، یک نوع احساسی کردم - که قبل از آن چنین احساسی رنداشتم - و فهمیدم که پدرم وفات یافته و رحلت نموده است. راوی گوید: سپس تاریخ روز و ماه را ثبت کردیم و پس از مدتی که تحقیق کردیم معلوم شد، در همان روز و همان ساعتی که امام هادی علیه‌السلام گریان و غمگین شده بود، پدرش حضرت جوادالأئمه صلوات الله علیه وفات یافته بود [2] . معلم علت گریه‌ی او را سؤال کرد؛ ولی حضرت جواب او را نداد و اجازه خواست تا نزد خانواده‌ی
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اصول کافی: ج 1، ص 24، ح 20.
[2] اثبات الهداة: ج 3، ص 338، ح 26، مدینة المعاجز: ج 7، ص 445، ح 4448، و ص 431، ح 2433 و 2434، به نقل از کافی و دلائل الامامة طبری با تفاوت مختصر.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

پیدایش آب و نجات همراهان

مرحوم شیخ حر عاملی به نقل از علی بن الحسین مسعودی از کتاب اثبات الوصیه آورده است:
یکی از وزرای متوکل عباسی - که به نام یحیی بن هرثمه معروف می‌باشد - حکایت کند:
در آن مسافرتی که از شهر مدینه‌ی منوره حضرت ابوالحسن، امام هادی علیه‌السلام را به سوی شهر سامراء به همراه تعدادی از افراد حرکت می‌دادیم، در مسیر راه کرامات و کارهای عجیبی از آن حضرت نمایان شد که همگان را به حیرت و تعجب درآورد.
یکی از آن کرامات و معجزات حضرت، این بود که در مسیر راه، هوا بسیار گرم و نیز آب قافله تمام شده بود، به حضرت عرضه داشتیم که تشنگی و گرمای هوا افراد را از پای درآورده است، اگر ممکن است چاره‌ای بیندیشید. امام علیه‌السلام فرمود: در همین نزدیکی‌ها آب گوارائی است و سپس دستور داد که مسیر انحرافی را برویم، پس مقداری راه رفتیم و به صحرائی رسیدیم که بسیار سرسبز و خرم، دارای درختان و گیاهان و چشمه‌های زلالی بود.
تمام افراد از دیدن آن در تعجب قرار گرفتند، چون تاکنون در آن حوالی، چنان درختان و چشمه‌هائی را ندیده و نشنیده بودند. پس تمامی افراد از مرکب‌های خود پیاده شده و آب نوشیدیم و نیز حیوانات خود را آب داده و ظرف‌های خود را که همراه داشتیم، پر از آب کرده و حرکت نمودیم. یحیی گوید: مقداری که راه رفتیم و از آن محل دور شدیم، ناگهان متوجه شدم که شمشیرم را کنار چشمه‌ی آب نهاده و فراموش کرده ام که آن را بردارم.
لذا به غلام خود گفتم که بازگرد و شمشیر مرا بیاور، هنگامی که غلام رفت و شمشیر را آورد، گفت هیچ اثری از درخت و چشمه و آب وجود نداشت. پس نزدیک حضرت ابوالحسن، امام هادی علیه‌السلام آمدم و چون خبر غلام را برایش نقل کردم، حضرت نگاهی به من کرد و سپس تبسمی نمود [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مدینة المعاجز: ج 7، ص 486، ح 2481، به نقل از خرائج؛ و ص 492، ح 2484، به نقل از الثاقب؛ و اثبات الهداة: ج 3، ص 378، ح 89، با مختصر تفاوت.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

پیش بینی مهم در آزادی از زندان

مرحوم طبرسی، راوندی، اربلی، ابن‌شهرآشوب و برخی دیگر از بزرگان آورده‌اند:
یکی از اصحاب حضرت ابوالحسن، امام هادی صلوات الله علیه به نام محمد بن فرج رخجی حکایت کند: روزی امام علیه‌السلام برایم نامه‌ای را به این مضمون فرستاد:
ای محمد! مسائل و امور خود را بررسی کن و تجهیزات لازم را فراهم ساز. هر چه فکر کردم منظور امام علیه‌السلام چیست، متوجه نشدم تا آن که پس از گذشت چند روز، مأموری از طرف حکومت آمد و مرا به زندان برد و دست و پایم را با زنجیر بستند و تمام اموالم را ممنوع التصرف اعلام کردند. مدت هشت روز با چنان حالتی در زندان به سر بردم، تا این که نامه‌ای دیگر از آن حضرت در زندان به دستم رسید که در آن مرقوم فرموده بود: ای محمد! سعی کن در ضلع غربی زندان سکنی و منزل ننمائی. هنگامی که نامه را خواندم بسیار تعجب کردم و با خود گفتم: من در زندان هستم و امام علیه‌السلام برای من چنین مطلبی را می‌نویسد، در صورتی که سرنوشت من معلوم نیست. چون دو سه روزی از آمدن نامه‌ی حضرت گذشت، مأموری آمد و زنجیرهائی که بر دست و پای من بود باز کرد و مرا از زندان آزاد گردانید، بعد از آن، نامه‌ای برای امام هادی علیه‌السلام فرستادم تا از خداوند متعال درخواست نماید اموال و ثروتم را بازگردانند.
حضرت در جواب نامه‌ی من، مرقوم فرمود: به همین زودی اموال تو را به تو برمی گردانند و اگر هم آن‌ها را به تو ندهند، ضرر و زیانی به تو نخواهد رسید، چون تو از آن‌ها بهره‌ای نخواهی برد.
نوفلی - که راوی این حکایت است - گوید، هنوز محمد بن فرج به عسکر - یعنی سامراء - نرسیده بود که دستور آزادی کلیه‌ی اموالش صادر شد، ولی پیش از آن که نامه‌ی رفع ممنوعیت از اموال به دستش برسد مرگ او را ربائید و از دنیا رفت و طبق پیش بینی امام علیه‌السلام بهره‌ای از أموال خود نبرد [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اعلام الوری طبرسی: ج 2، ص 115، الخرایج و الجرائح: ج 2، ص 679، ح 9، مناقب ابن‌شهرآشوب: ج 4، ص 409، کشف الغمة: ج 2، ص 380، بحار: ج 50، ص 140، ح 25.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

پنج حکایت آموزنده از امام هادی

1- یکی از اصحاب حضرت ابوالحسن، امام هادی صلوات الله علیه به نام اسحاق بن ابراهیم حکایت کند: روزی به محضر مبارک آن حضرت شرفیاب شدم، شخصی را دیدم که در مجلس حضرت اظهار داشت: مدتی است که مبتلا به سردرد شدیدی گشته ام.
امام علیه‌السلام فرمود: ظرفی را با مقداری آب بردار و این آیه‌ی شریفه‌ی قرآن را بر آن بخوان:
(أولم یر الذین کفروا ان السموات و الأرض کانتا رتقا ففتقنا هما و جعلنا من الماء کل شی‌ء حی أفلا یؤمنون) [1] . و سپس آن را بیاشام، که انشاءالله سردرد بر طرف خواهد شد [2] .
2- روزی از روزها امام علی هادی صلوات الله علیه در جمع بعضی از اصحابش که در منزل آن حضرت حضور داشتند، چنین فرمود: اسم اعظم خداوند متعال، دارای هفتاد و سه حرف می‌باشد که آصف بن برخیا - وصی حضرت سلیمان علیه‌السلام - یک حرف از مجموع آن‌ها را می‌دانست و زمین برایش کوچک شد، به طوری که توانست در کمتر از یک لحظه عرش بلقیس را نزد حضرت سلیمان علیه‌السلام آورد. ولیکن نزد ما اهل بیت رسالت هفتاد و دو حرف موجود است و یک حرف آن نزد خداوند متعال محفوظ می‌باشد [3] .
3- هنگامی که خداوند متعال نوزادی به حضرت ابوالحسن، امام هادی علیه‌السلام عطا نمود، عده‌ای از اصحاب، خدمت حضرت آمدند تا تهنیت و تبریک گویند. وقتی بر حضرت وارد شدند، او را شادمان و مسرور نیافتند؛ علت را جویا شدند؟ امام علیه‌السلام فرمود: به نوزاد امیدی ندارم، چون که او عده‌ی بسیاری را گمراه می‌گرداند. پس پیش گوئی حضرت و علت ناراحتی آن بزرگوار تحقق یافت و این نوزاد همان جعفر کذاب شد [4] .
4- ابوهاشم جعفری حکایت کند:
روزی در محضر شریف امام هادی علیه‌السلام شرفیاب شدم، کودکی وارد شد و شاخه‌ی گلی را تقدیم آن حضرکرد.
امام علیه‌السلام آن شاخه‌ی گل را گرفت و بوئید و بر چشم خود نهاد و بوسید؛ و سپس آن را به من اهداء نمود و اظهار داشت:
هر که شاخه‌ی گلی را ببوید و بر چشم خویش بگذارد و ببوسد و سپس صلوات بر محمد و آلش فرستد، خداوند متعال حسنات بی‌شماری را در نامه‌ی اعمالش ثبت می نماید؛ و نیز بسیاری از خطاها و لغزش هایش را مورد عفو قرار می‌دهد [5] .
5- یکی از اهالی کوفه در شهر سامراء خدمت حضرت ابوالحسن، امام علی هادی علیه‌السلام شرفیاب شد و اظهار داشت: یا ابن‌رسول الله! من از دوستان و علاقه‌مندان به شما و اجدادتان می‌باشم، و دارای قرض سنگینی هستم و چون توان پرداخت آن را ندارم به قصد شما آمده ام.
امام هادی علیه‌السلام فرمود: همین جا بایست تا چاره‌ای بیندیشم. پس از گذشت لحظاتی، مقدار سی هزار دینار از طرف متوکل - خلیفه‌ی عباسی - برای حضرت آوردند. حضرت سلام الله علیه آن پول‌ها را از مأمور متوکل گرفت و بی‌درنگ و بدون آن که محاسبه نماید، تمامی آن سی هزار دینار را تحویل آن شخص کوفی داد. پس آن مرد کوفی مقدار ده هزار دینار از آن‌ها را برداشت و اظهار نمود: یا ابن‌رسول الله! من بیش از ده هزار دینار نیاز ندارم، چون به همان مقدار بدهکار هستم و برای من همین مقدار کافی است. ولی امام علیه‌السلام از پس گرفتن آن بیست هزار دینار خودداری و امتناع نمود. لذا آن مرد کوفی تمامی آن هدیه را گرفت و گفت: خداوند بهتر می‌داند که چه کسانی را امام و حجت خود بر انسان‌ها قرار بدهد، و سپس عازم شهر کوفه شد [6] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] سوره‌ی انبیاء: آیه‌ی 30.
[2] بحارالأنوار: ج 92، ص 51، ح 7.
[3] بحارالأنوار: ج 27، ص 26، ح 3.
[4] عیون المعجزات: ص 135.
[5] کافی، ج 6، ص 525، ح 5، حلیة الأبرار: ج 5، ص 37، ح 3.
[6] ینابیع المودة: ج 3، ص 128.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

پرهیز از تملق

قال أبوالحسن الثالث علیه‌السلام لرجل و قد أکثر من افراط الثناء علیه: أقبل علی شأنک، فان کثرة الملق یهجم علی الظنة و اذا حللت من أخیک فی محل الثقة، فاعدل عن الملق الی حسن النیة. [1] . امام هادی علیه‌السلام به کسی که در ستایش از ایشان افراط کرده بود فرمودند:
از این کار خودداری کن که مدح و ثنای بسیار، بدگمانی به بار می‌آورد و اگر اعتماد برادر مؤمنت از تو سلب شد از تملق او دست بردار و حسن نیت نشان ده.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مسند الامام الهادی، ص 302.
منبع: سیره و سخن پیشوایان؛ محمد علی کوشا؛ حلم؛ چاپ اول زمستان 1384.

پاسخ امام هادی به پرسش یحیی بن اکثم

موسی بن محمد بن الرضا علیهماالسلام [1] گوید: یحیی بن اکثم [2] را در دارالعامه [3] ملاقات کردم، [به صورت کتبی] سؤالاتی از من کرد، سپس خدمت برادرم علی بن محمد علیهماالسلام رسیدم، حضرت علیه‌السلام اندرزهایی به من کرد که سبب شد در حق آن جناب بصیرت یابم، و لزوم اطاعتش را بشناسم، پس عرض کردم: فدایت شوم، ابن اکثم از من سؤالاتی کرده، و خواسته تا نظر خود را بگویم، حضرت علیه‌السلام خندید و فرمود: نظر دادی؟ عرض کردم: نه، نمی‌دانستم، فرمود: چه بود؟ عرض کردم: سؤالات کتبی او از این قرار است:
1- خداوند می‌فرماید: «کسی که نزد او دانشی از کتاب الهی بود، گفت: من آن [تخت بلقیس] را پیش از آن که چشم خود را بر هم زنی برایت می‌آورم»، مگر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به علم آصف محتاج بود؟
2- و خداوند می‌فرماید: «و [یوسف] پدر و مادرش را به تخت برنشانید، و [همه آنان] برای او به سجده درافتادند»، آیا یعقوب و فرزندانش که پیامبر بودند، برای یوسف سجده کردند؟
3- و می‌فرماید: «و اگر از آنچه بر تو نازل کرده‌ایم در شکی، از کسانی که پیش از تو کتاب الهی را می‌خوانده‌اند بپرس»، مخاطب آیه کیست؟ اگر پیامبر صلی الله علیه و آله است، پس به شک افتاده است، و اگر دیگری است، پس قرآن بر که نازل شده است؟
4- و می‌فرماید: «و اگر آنچه درخت در زمین است قلم باشد، و دریا را هفت دریای دیگر به یاری آید، سخنان خدا پایان نپذیرد»، این دریاها چیست؟ و کجاست؟
5- و می‌فرماید: «و در آن [بهشت]، آنچه را که دل‌ها بخواهند، و دیدگان را خوش آید هست»، دل آدم علیه‌السلام گندم خواست، و خورد، پس چرا کیفرش دادند؟
6- و می‌فرماید: «یا پسران و دختران را به آن‌ها تزویج می‌کنیم»، خدا پسران را به بندگانش تزویج می‌کند، پس چرا قوم لوط را کیفر داد؟
7- و چگونه شهادت زن تنها، جایز است، با اینکه خداوند می‌فرماید: «و دو مرد عادل را به شهادت گیرید»؟
8- و علی علیه‌السلام در ارث خنثی، می‌فرماید: «[تعیین] ارث [مرد یا زن بودن] او، طبق مجرای بول اوست»، جریان بول او را چه کسی باید ببیند؟ اگر مرد بیند شاید او زن باشد، و اگر زن بیند شاید او مرد باشد، و شهادت [خودش هم که] ذی نفع [است]، قبول نیست.
9- و مردی که سراغ گله گوسفندان آمد، و چوپان را دید که با گوسفندی آمیزش کرده، و چون چشمش به صاحب گله افتاد، کنار رفت، و آن گوسفند در میان گوسفندان دیگر گم شد، این گوسفندان را چگونه سر ببرند؟ آیا خوردن [گوشت] آن‌ها جایز است یا نه؟
10- و نماز صبح چرا بلند خوانده می‌شود، با اینکه از نمازهای روز است، و این نماز شب است که بلند خوانده می‌شود؟
11- علی علیه‌السلام به ابن جرموز [قاتل زبیر] فرمود: قاتل ابن‌صفیه را به آتش بشارت ده، چگونه او که امام بود قاتل را نکشت؟
12- باز چرا علی علیه‌السلام در جنگ صفین، همه مهاجمان، و فراریان، و مجروحان را کشت، ولی در جنگ جمل فراریان و مجروحان را نکشت، و اعلان کرد: هر که به خانه‌اش رود، ایمن است، و هر که سلاحش را افکند، ایمن است، این اختلاف رویه برای چه بود؟ اگر حکم اول درست بود، پس دومی اشتباه بوده است.
13- و اگر کسی اقرار به لواط کند، آیا حد می‌خورد یا نه؟
امام هادی علیه‌السلام فرمود: بنویس. عرض کردم: چه بنویسم؟ فرمود: بنویس. به نام خداوند بخشنده مهربان خدا تو را به راه راست هدایت کند، نامه تو رسید، با خرده‌گیری‌های خود، ما را آزموده‌ای تا اگر [در پاسخ گویی] کوتاهی کردیم، بهانه‌ای برای عیبجویی ما به دست آوری، خدا طبق نیتی که داری، سزایت دهد، اینک به پاسخ پرسش‌هایت گوش فرا ده، فهمت را برای درک آن‌ها آماده و حواست را جمع کن، که حجت بر تو تمام شد، والسلام.
1- آنکه نزد او دانشی از کتاب الهی بود، آصف بن برخیا بود، و سلیمان علیه‌السلام از علم به آنچه آصف می‌شناخت عاجز نبود، بلکه می‌خواست به امت خود از جن و انس، معرفی کند که حجت بعد از او آصف است، و آن علم را سلیمان - به امر خدا - به وی سپرده و تعلیم داده بود تا در امامت و رهبریش اختلاف نکنند، چنانکه در زمان حضرت داود علیه‌السلام هم، به سلیمان تعلیم شده بود، تا پیامبری و امامت او پس از پدر معلوم شود، و حجت بر مردم تمام گردد.
2- اما سجده یعقوب و فرزندانش، برای اطاعت خدا، و محبت به یوسف بود [، نه برای یوسف]، چنانکه سجده فرشتگان به آدم علیه‌السلام نیز برای آدم نبود، بلکه برای اطاعت خدا، و محبت به آدم بود، پس سجده یعقوب و فرزندانش به همراه یوسف، به شکرانه گرد هم آمدن دوباره [، و پایان دوره فراق] بود، آیا نمی‌بینی که همان دم در مقام شکر می‌گوید: «پروردگارا! تو به من دولت دادی، و از تعبیر خواب‌ها به من آموختی...»
3- و اما مخاطب در آیه «فان کنت فی شک...»، پیامبر خداست، او در وحیی که بر او نازل شده بود شک نداشت، نادانان می‌گفتند: چرا خدا از فرشتگان، پیامبری نفرستاد، و پیغمبرش را با ما فرق نگذاشت تا از خوردن و آشامیدن و راه رفتن در بازارها بی‌نیاز باشد؟ خداوند به پیامبرش وحی کرد که در حضور این جاهلان، از کسانی که پیش از تو با کتاب‌های آسمانی آشنا بوده‌اند بپرس آیا خدا تاکنون پیامبری برای بشر فرستاده که نخورد و ننوشد و در بازارها راه نرود؟ تو هم مثل آن‌ها. و این که فرمود: «و اگر شک داری...» با اینکه او شک نداشت، برای مماشات با خصم است، چنانکه [در آیه مباهله] می‌فرماید: «بیایید پسرانمان و پسرانتان، و زنانمان و زنانتان، و ما خویشان نزدیک و شما خویشان نزدیک خود را فرا خوانیم، سپس مباهله کنیم، و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم»، [البته دروغگویان، نصارا بودند، ولی] اگر می‌گفت: [لعنت خدا را] بر شما [قرار دهیم]، برای مباهله حاضر نمی‌شدند، و خدا می‌دانست پیغمبرش رسالتهای او را ابلاغ می‌کند، و دروغگو نیست، و پیامبر هم به راستگویی خود یقین داشت، ولی می‌خواست که [به قصد بی‌طرفی، و نرم کردن دل خصم با او]، همراهی و مماشات کند.
4- و اما آیه (و لو أن ما فی الأرض من شجرة أقلام...)، آری چنین است، اگر درخت‌های دنیا قلم شوند، و دریا را هفت دریای دیگر به یاری آید، و چشمه‌های زمین بجوشد، همه این‌ها تمام شوند پیش از آن که کلمات خدا پایان پذیرد، و [اینکه پرسیدی: هفت دریا چیست؟ مراد از] آن‌ها [هر آبی است که منبع دارد،] همچون چشمه کبریت، چشمه یمن [یا: نمر]، چشمه برهوت، و چشمه طبریه، و آب گرم ماسبندان، آب گرم افریقیه معروف به لسان، و چشمه بحرون. و ما کلمات پایان ناپذیر خدائیم که فضائلمان از درک بیرون است.
5- و اما بهشت، البته هر گونه خوراکی، نوشابه، و سرگرمی که دل‌ها بخواهند، و چشم‌ها لذت برند، در آن هست، و همه را هم خدا برای آدم علیه‌السلام حلال کرده بود، و درختی که آدم و همسرش را از آن نهی فرمود، درخت حسد بود، به آن‌ها توصیه کرده بود که به چشم حسد بر کسانی که خدا بر دیگران فضیلتشان داده، ننگرند، ولی آدم علیه‌السلام فراموش کرد، و بر آنان حسد برد، و خدا او را با همت و اراده نیافت.
6- و اما آیه «او یزوجهم ذکرانا و اناثا»، مفهومش این است که فرزندان برخی مردم هم پسر است، و هم دختر، [که در یک خانه همنشین‌اند]، به دو همنشین نیز «زوجان» گفته می‌شود که هر یک «زوج» دیگری است، [نه آن که مراد، ازدواج باشد]، پناه بر خدا که مراد پروردگار جلیل، نیرنگ‌هایی باشد که تو بر خود ساخته‌ای تا مجوز گناهان [، لواط کاری] امت باشد، «و هر که مرتکب این گناه شود، کیفر بیند، روز قیامت، عذابش دو چندان شود، و پیوسته در آن، خوار بماند»، مگر آن که توبه کند.
7- و اما قبول شهادت یک زن، این مربوط به «قابله» است، که شهادت او [به زنده یا مرده بودن نوزاد در هنگام زایمان]، اگر پسندیده [و موثق] باشد، پذیرفته است، وگرنه، کمتر از دو زن کافی نیست، و به حکم ضرورت به جای دو مرد محسوب می‌شوند، زیرا اینجا مرد نمی‌تواند کار زن را به عهده بگیرد، و اگر یک زن [ناموثق] بیش نبود، شهادتش با قسم پذیرفته است.
8- و اما مسئله خنثی همان است که علی علیه‌السلام فرموده، اما به این صورت که: مردان عادلی جلو آیینه می‌ایستند، خنثی پشت سر آن‌ها برهنه می‌شود، آنان عکس او را در آیینه می‌بینند و شهادت می‌دهند.
9- و اما در موضوع صاحب گله، و چوپان، اگر گوسفندی را که چوپان با آن آمیزش کرده بود می‌شناسد، همان را سر می‌برد، و می‌سوزاند، و اگر نمی‌شناسد [با قرعه تعیین می‌کند]، گله را دو نصف می‌کند، و قرعه می‌کشد، به نام هر یک درآمد، نصف دیگر آزاد است، باز همین نصف را دو نیمه می‌کند و قرعه می‌کشد، و عمل را ادامه می‌دهد تا دو تا بیشتر نماند، و قرعه آخرین به نام هر یک افتاد، همان را سر می‌برد، و می‌سوزاند، و بقیه آزاد می‌شوند.
10- و اما بلند خواندن نماز صبح، برای این است که پیامبر صلی الله علیه و آله آن را وقتی می‌خواند که هوا تاریک بود، از این جهت به حکم قرائت‌های شبانه است.
11- و اما فرموده علی علیه‌السلام که: «قاتل ابن صفیه را به آتش بشارت ده»، این مژده‌ای بود که قبلا پیغمبر داده بود، و قاتل از خوارج بود که در جنگ نهروان شرکت کرد، و علی علیه‌السلام او را در بصره نکشت، زیرا می‌دانست که در فتنه نهروان کشته می‌شود.
12- و اما این که، علی علیه‌السلام، مهاجم و فراری، و زخمی در نبرد صفین را می‌کشت، و فراری جنگ جمل را تعقیب نمی‌کرد، و زخمی ایشان را نمی‌کشت، و هر که سلاح می‌افکند، و به خانه خود می‌رفت، امان می‌داد، سرش این بود که اهل جمل، رهبرشان [طلحه و زبیر]، کشته شدند، و دیگر [پایگاه و تشکل و] جمعیتی نداشتند که به آن بازگردند، [و فتنه را از سر گیرند،] همه دست از جنگ، و مخالفت، و پیمان شکنی کشیده به خانه‌های خود برگشتند، راضی بودند که کسی با آن‌ها کاری نداشته باشد، از این رو حکم ایشان که دیگر در اندیشه یارگیری، [و جنگ مجدد نبودند،] برداشتن شمشیر، و خودداری از آزارشان بود، اما اهل صفین به [پایگاه، و] اردوگاهی مجهز برمی‌گشتند، و رهبری داشتند که اسلحه، زره، نیزه و شمشیر برایشان فراهم می‌کرد، و جوائز گرانبها به ایشان می‌داد، و آذوقه برایشان تهیه می‌دید، بیماران را عیادت، و دست و پا شکستگان را شکسته بندی، و زخمی‌ها را مداوا، و پیاده‌ها را مرکب، و برهنگان را جامه می‌داد، و باز به میدان نبرد می‌فرستاد، از این رو علی علیه‌السلام - که به حکم خدا در نبرد با [سرکشان] اهل توحید آگاه بود - میان این دو گروه، برابر رفتار نکرد، بلکه حق را بر ایشان شرح می‌داد، هر که نمی‌پذیرفت با شمشیر روبرو می‌شد، مگر آنکه توبه می‌کرد.
13- و اما مردی که به لواط اقرار کند، اگر شاهدی در کار نباشد، و به دلخواه اقرار کند، حاکم شرعی که از جانب خدا کیفر می‌دهد، می‌تواند بر او منت بگذارد، [و چون خود اقرار کرده، معافش دارد،] آیا نشنیده‌ای که خداوند [به حضرت سلیمان] می‌فرماید: «این عطای ما است...»، به همه پرسش‌هایت پاسخ دادیم، این را بدان.
و قال أیضا:
قال موسی بن محمد بن الرضا علیهم‌السلام: لقیت یحیی بن أکثم فی دار العامة، فسألنی عن مسائل فجئت الی أخی علی بن محمد علیهماالسلام فدار بینی و بینه من المواعظ ما حملنی و بصرنی طاعته، فقلت له: جعلت فداک! ان ابن أکثم کتب یسألنی عن مسائل لأفتیه فیها، فضحک علیه‌السلام ثم قال: فهل أفتیته؟
قلت: لا، لم أعرفها. قال علیه‌السلام: و ما هی؟ قلت: کتب یسألنی عن قول الله: (قال الذی عنده علم من الکتاب أنا آتیک به قبل أن یرتد الیک طرفک) [4] ، نبی الله کان محتاجا الی علم آصف؟ و عن قوله: (و رفع أبویه علی العرش و خروا له سجدا) [5] سجد یعقوب و ولده لیوسف و هم أنبیاء؟ و عن قوله: (فان کنت فی شک مما أنزلنا الیک فسئل الذین یقرؤن الکتاب) [6] من المخاطب بالآیة؟ فان کان المخاطب النبی صلی الله علیه و آله فقد شک، و ان کان المخاطب غیره فعلی من اذا أنزل الکتاب. و عن قوله: (و لو أن ما فی الأرض من شجرة أقلام و البحر یمده من بعده سبعة أبحر ما نفدت کلمات الله) [7] ما هذه الأبحر، و أین هی؟
و عن قوله: (و فیها ما تشتهیه الأنفس و تلذ الأعین) [8] ، فاشتهت نفس آدم علیه‌السلام أکل البر فأکل و أطعم، و فیها ما تشتهی الأنفس، فکیف عوقب؟!
و عن قوله: (أو یزوجهم ذکرانا و اناثا) [9] یزوج الله عباده الذکران، و قد عاقب قوما فعلوا ذلک؟
و عن شهادة المرأة، جازت وحدها، و قد قال الله: (و أشهدوا ذوی عدل منکم)؟ [10] .
و عن الخنثی و قول علی علیه‌السلام یورث من المبال، فمن ینظر اذا بال الیه مع أنه عسی أن یکون امرأة و قد نظر الیها الرجال، أو عسی أن یکون رجلا و قد نظرت الیه النساء، و هذا ما لا یحل، و شهادة الجار الی نفسه لا تقبل؟ و عن رجل أتی الی قطیع غنم فرأی الراعی ینزو علی شاة منها، فلما بصر بصاحبها خلی سبیلها فدخلت بین الغنم، کیف تذبح، و هل یجوز أکلها، أم لا؟
و عن صلاة الفجر لم یجهر فیها بالقراءة و هی من صلاة النهار، و انما یجهر فی صلاة اللیل؟
و عن قول علی علیه‌السلام لابن جرموز: بشر قاتل ابن صفیة بالنار فلم یقتله و هو امام؟
و أخبرنی عن علی علیه‌السلام لم قتل أهل صفین و أمر بذلک مقبلین و مدبرین، و أجاز علی الجرحی و کان حکمه یوم الجمل أنه لم یقتل مولیا و لم یجز علی جریح، و لم یأمر بذلک و قال: من دخل داره فهو آمن، و من ألقی سلاحه فهو آمن، لم فعل ذلک؟ فان کان الحکم الأول صوابا فالثانی خطأ؟ و أخبرنی عن رجل أقر باللواط علی نفسه، أیحد، أم یدرأ عنه الحد؟ قال علیه‌السلام: اکتب الیه، قلت: و ما أکتب؟ قال علیه‌السلام: اکتب: بسم الله الرحمن الرحیم، و أنت فألهمک الله الرشد، أتانی کتابک، فامتحنتنا به من تعنتک لتجد الی الطعن سبیلا، ان قصرنا فیها، والله یکافیک علی نیتک، و قد شرحنا مسائلک فأصغ الیها سمعک، و ذلل لها فهمک، و أشغل بها قلبک، فقد لزمتک الحجة، والسلام. سألت عن قول الله جل و عز: (قال الذی عنده علم من الکتاب) فهو آصف بن برخیا، و لم یعجز سلیمان علیه‌السلام عن معرفة ما عرف آصف، لکنه صلوات الله علیه أحب أن یعرف أمته من الجن و الانس أنه الحجة من بعده، و ذلک من علم سلیمان أودعه عند آصف بأمر الله، ففهمه ذلک لئلا یختلف علیه فی امامته و دلالته، کما فهم سلیمان علیه‌السلام فی حیاة داود علیه‌السلام لتعرف نبوته و امامته من بعده، لتأکد الحجة علی الخلق. و أما سجود یعقوب علیه‌السلام و ولده فکان طاعة لله، و محبة لیوسف علیه‌السلام، کما أن السجود من الملائکة لآدم علیه‌السلام لم یکن لآدم علیه‌السلام و انما کان ذلک طاعة لله و محبة منهم لآدم علیه‌السلام، فسجود یعقوب علیه‌السلام و ولده و یوسف علیه‌السلام معهم کان شکرا لله باجتماع شملهم، ألم تره یقول فی شکره ذلک الوقت: (رب قد آتیتنی من الملک و علمتنی من تأویل الأحادیث) [11] الی آخر الآیة.
و أما قوله: (فان کنت فی شک مما أنزلنا الیک فسئل الذین یقرؤن الکتاب) [12] فان المخاطب به رسول الله صلی الله علیه و آله و لم یکن فی شک مما أنزل الیه، و لکن قالت الجهلة: کیف لم یبعث الله نبیا من الملائکة اذا لم یفرق بین نبیه و بیننا فی الاستغناء عن المآکل و المشارب و المشی فی الأسواق؟
فأوحی الله الی نبیه: (فسئل الذین یقرؤن الکتاب) بمحضر الجهلة، هل بعث الله رسولا قبلک الا و هو یأکل الطعام و یمشی فی الأسواق، ولک بهم أسوة. و انما قال: (فان کنت فی شک) و لم یکن شک و لکن للنصفة، کما قال: (تعالوا ندع أبناءنا و أبناءکم و نساءنا و نساءکم و أنفسنا و أنفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علی الکاذبین) [13] ، و لو قال علیکم لم یجیبوا الی المباهلة، و قد علم الله أن نبیه یؤدی عنه رسالاته، و ما هو من الکاذبین، فکذلک عرف النبی أنه صادق فیما یقول، ولکن أحب أن ینصف من نفسه.
و أما قوله: (و لو أن ما فی الأرض من شجرة أقلام و البحر یمده من بعده سبعة أبحر ما نفدت کلمات الله) فهو کذلک لو أن أشجار الدنیا أقلام و البحر یمده سبعة أبحر، و انفجرت الأرض عیونا لنفدت قبل أن تنفد کلمات الله، و هی عین الکبریت، و عین الیمن [14] ، و عین البرهوت، و عین طبریة و حمة ماسبندان [15] وحمة افریقیة یدعی لسان، و عین بحرون. و نحن کلمات الله التی لا تنفد، و لا تدرک فضائلنا. و أما الجنة: فان فیها من المآکل و المشارب و الملاهی ما تشتهی الأنفس و تلذ الأعین، و أباح الله ذلک کله لآدم علیه‌السلام، و الشجرة التی نهی الله عنها آدم علیه‌السلام و زوجته أن یأکلا منها، شجرة الحسد عهد الیهما أن لا ینظرا الی من فضل الله علی خلائقه بعین الحسد فنسی و نظر بعین الحسد و لم یجد له عزما.
و أما قوله: (أو یزوجهم ذکرانا و اناثا) أی یولد له ذکور و یولد له اناث یقال لکل اثنین مقرنین زوجان کل واحد منهما زوج، و معاذ الله أن یکون عنی الجلیل ما لبست به علی نفسک تطلب الرخص لارتکاب المآثم: (و من یفعل ذلک یلق أثاما - یضاعف له العذاب یوم القیامة و یخلد فیه مهانا) [16] ان لم یتب. و أما شهادة المرأة وحدها التی جازت فهی القابلة جازت شهادتها مع الرضا، فان لم یکن رضا فلا أقل من امرأتین، تقوم المرأتان بدل الرجل للضرورة لأن الرجل لا یمکنه أن یقوم مقامها، فان کانت وحدها قبل قولها مع یمینها.
و أما قول علی علیه‌السلام فی الخنثی، فهی کما قال: ینظر قوم عدول یأخذ کل واحد منهم مرآة، و تقوم الخنثی خلفهم عریانة و ینظرون فی المرایا، فیرون الشبح فیحکمون علیه.
و أما الرجل الناظر الی الراعی و قد نزا علی شاة، فان عرفها ذبحها و أحرقها، و ان لم یعرفها قسم الغنم نصفین وساهم بینهما، فاذا وقع علی أحد النصفین فقد نجا النصف الآخر، ثم یفرق النصف الآخر، فلا یزال کذلک حتی تبقی شاتان فیقرع بینهما، فأیتها وقع السهم بها ذبحت و أحرقت، و نجا سائر الغنم.
و أما صلاة الفجر فالجهر فیها بالقراءة، لأن النبی صلی الله علیه و آله کان یغلس [17] بها، فقراءتها من اللیل. و أما قول علی علیه‌السلام: بشر قاتل ابن صفیة بالنار، فهو لقول رسول الله صلی الله علیه و آله و کان ممن خرج یوم النهروان، فلم یقتله أمیرالمؤمنین علیه‌السلام بالبصرة، لأنه علم أنه یقتل فی فتنة النهروان. و أما قولک: ان علیا علیه‌السلام قتل أهل الصفین مقبلین و مدبرین، و أجاز علی جریحهم، و انه یوم الجمل لم یتبع مولیا، و لم یجز علی جریح، و من ألقی سلاحه آمنه و من دخل داره آمنه، فان أهل الجمل قتل امامهم، و لم تکن لهم فئة یرجعون الیها، و انما رجع القوم الی منازلهم غیر محاربین و لا مخالفین و لا منابذین رضوا بالکف عنهم، فکان الحکم فیهم رفع السیف عنهم و الکف عن أذاهم، اذ لم یطلبوا علیه أعوانا، و أهل صفین کانوا یرجعون الی فئة مستعدة، و امام یجمع لهم السلاح و الدروع و الرماح و السیوف و یسنی لهم العطاء، یهیی‌ء لهم الأنزال، و یعود مریضهم، و یجبر کسیرهم، و یداوی جریحهم، و یحمل راجلهم، و یکسو حاسرهم، و یردهم فیرجعون الی محاربتهم و قتالهم، فلم یساو بین الفریقین فی الحکم لما عرف من الحکم فی قتال أهل التوحید لکنه شرح ذلک لهم، فمن رغب عرض علی السیف أو یتوب من ذلک.
و أما الرجل الذی اعترف باللواط، فانه لم تقم علیه بینة و انما تطوع بالاقرار من نفسه، و اذا کان للامام الذی من الله أن یعاقب عن الله کان له أن یمن عن الله، أما سمعت قول الله: (هذا عطاؤنا) [18] ، قد أنبأناک بجمیع ما سألتنا عنه، فاعلم ذلک [19] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] موسی بن محمد بن الرضا علیه‌السلام، برادر حضرت هادی علیه‌السلام معروف به موسی مبرقع است، که در قم مدفون است.
[2] یحیی بن اکثم تمیمی، قاضی القضاة مأمون عباسی، و محبوب‌ترین کس نزد او بوده است، ابن‌خلکان و مسعودی گویند: کان ألوط قاض نعرفه فی العراق.
[3] شاید بیرونی خلیفه باشد.
[4] النمل: 40.
[5] یوسف: 100.
[6] یونس: 94.
[7] لقمان: 27.
[8] الزخرف: 71.
[9] الشوری: 50.
[10] الطلاق: 2.
[11] یوسف: 101.
[12] الأنفال: 41.
[13] آل عمران: 61.
[14] فی البحار: النمر.
[25] فی البحار: ماسبذان.
[16] الفرقان: 68 و 69.
[17] الغلس بالتحریک: الظلمة آخر اللیل، مجمع البحرین 2: 323، (غلس).
[18] ص: 39.
[19] تحف العقول: 356، علل الشرائع: 129 ح 1 مختصرا، تفسیر القمی 2: 278 و تفسیر العیاشی 2: 128 ح 42 مع اختصار، بحارالأنوار 10: 386، و فی العلل: حدثنا المظفر بن جعفر بن المظفر العلوی رضی الله عنه قال: حدثنا جعفر بن محمد بن مسعود، عن أبیه، قال: حدثنا علی بن عبدالله، عن بکر بن صالح، عن أبی‌الخیر، عن محمد بن حسان، عن محمد بن عیسی، عن محمد بن اسماعیل الدارمی، عن محمد بن سعید الاذخری.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

پیروی از گفتار امامان‌

صفار می‌گوید: محمد بن عیسی به من گفت: داود بن فرقد فارسی نامه خود به امام هادی علیه‌السلام، و پاسخ به خط امام علیه‌السلام را داد تا من بخوانم. پرسیده بود: درباره علومی که از آبا و اجداد [بزرگوار] شما، با اختلاف به ما می‌رسد چه کنیم؟ چون با اختلاف نقل شده، به شما برگردانیم؟
نوشته امام هادی علیه‌السلام در پاسخ که من آن را خواندم این بود: آنچه را که می‌دانید سخن ما است، به آن عمل کنید، و آنچه را نمی‌دانید به ما برگردانید.
قال الصفار:
حدثنا محمد بن عیسی قال: أقرأنی داود بن فرقد الفارسی کتابه الی أبی‌الحسن الثالث علیه‌السلام، و جوابه بخطه.
فقال: نسألک عن العلم المنقول الینا عن آبائک و أجدادک، قد اختلفوا علینا فیه، کیف العمل به علی اختلافه؟ اذا نرد الیک؟ فقد اختلف فیه. فکتب و قرأته: ما علمتم أنه قولنا فالزموه، و ما لم تعلموا فردوه الینا [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بصائر الدرجات 524 ح 26، مستطرفات السرائر: 584، بحارالأنوار 2: 241 ح 33، و 245 ح 55.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

پاسخ به پرسش شیعیان‌

ابن‌حمزه از محمد بن فرج نقل می‌کند که گفت:
امام هادی علیه‌السلام به من فرمود: هرگاه خواستی سؤالی بپرسی، آن را در نامه‌ای بنویس، و نامه را زیر سجاده خود بگذار، و ساعتی صبر کن، سپس آن را بیرون بیاور، و بنگر. محمد بن فرج می‌گوید: من انجام دادم، و پاسخ سئوال خود را نوشته شده، در آن یافتم.
مجلسی رحمه الله از «کشف المحجة» سید ابن‌طاووس، و او با سند خود از «الرسائل» کلینی، و او از کسی که نامش را می‌برد نقل می‌کند که گفت: به امام هادی علیه‌السلام نوشتم که: آدمی دوست دارد به امامش برساند آن مطلبی را که می‌خواهد به پروردگارش برساند. امام علیه‌السلام در پاسخ نوشت: اگر حاجتی داشتی، لبان خود را بجنبان، که پاسخت آماده است.
روی ابن‌حمزة:
عن محمد بن الفرج، قال: قال لی علی بن محمد علیهماالسلام: اذا أردت أن تسأل مسألة، فاکتبها وضع الکتاب تحت مصلاک، ودعه ساعة، ثم أخرجه و انظر الیه.
قال محمد: ففعلت، فوجدت جواب ما سألت عنه موقعا فی الکتاب [1] .
قال المجلسی:
روی السید ابن‌طاوس فی «کشف المحجة» باسناده من کتاب «الرسائل» للکلینی عمن سماه، قال: کتبت الی أبی‌الحسن علیه‌السلام: أن الرجل یحب أن یفضی الی امامه ما یحب أن یفضی الی ربه.
قال: فکتب: ان کان لک حاجة فحرک شفتیک، فان الجواب یأتیک [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الثاقب فی المناقب: 548 ح 7، کشف الغمة 2: 395، بحارالأنوار 50: 155 ح 41.
[2] بحارالأنوار 50: 155 ح 42، و 53: 306 و 94: 22 ح 18.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

پرداخت مال به فرزند دختر

کلینی با سند خود از محمد بن جزک نقل می‌کند که گفت:
از امام هادی علیه‌السلام پرسیدم: آیا یکدهم مالم را به فرزند دخترم بپردازم؟ امام علیه‌السلام فرمود: آری، ایرادی ندارد. [شاید مراد پرداخت زکات باشد].
روی الکلینی:
عن أحمد بن ادریس و غیره، عن محمد بن أحمد، عن بعض أصحابنا، عن محمد بن جزک قال: سألت الصادق علیه‌السلام [1] أدفع عشر مالی الی ولد ابنتی؟ قال: نعم، لا بأس [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] المراد من الصادق هنا هو علی بن محمد الهادی علیهماالسلام، لأن محمد بن جزک کان من أصحابه علیه‌السلام «معجم رجال الحدیث 15: 148».
[2] الکافی 3: 552 ح 10، وسائل الشیعة 6: 167 ح 4.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

پرهیز از زیان به مؤمن‌

صدوق از محمد بن علی بن محبوب نقل می‌کند که گفت:
مردی به امام هادی علیه‌السلام نوشت: شخصی کنار نهر قریه‌ای آسیاب [آبی] دارد، مالک قریه می‌خواهد آب را از مسیر دیگری غیر از این نهر به قریه آورد، و آسیاب از کار می‌افتد، آیا این کار جایز است یا نه؟ امام علیه‌السلام در پاسخ نوشت: از خدا بترسد، و در این باره خداپسندانه عمل کند، و به برادر ایمانی خود زیان نرساند. و نیز پرسید: شخصی در قریه‌ای قنات دارد، شخص دیگری می‌خواهد بالاتر از آن، قنات دیگری حفر کند، میان این دو قنات، در زمین سفت یا نرم چقدر فاصله باشد تا به دیگری زیان نرساند؟ امام علیه‌السلام در پاسخ نوشت: به آن مقدار که به خواست خدا هیچ یک به دیگری زیان نرساند.
قال الصدوق:
روی عن محمد بن علی بن محبوب قال: کتب رجل الی الفقیه علیه‌السلام فی رجل کانت له رحی علی نهر قریة و القریة لرجل أو رجلین، فأراد صاحب القریة أن یسوق الماء الی قریته فی غیر هذا النهر الذی علیه هذه الرحی، و یعطل هذه الرحی، أله ذلک، أم لا؟
فوقع علیه‌السلام: یتقی الله و یعمل فی ذلک بالمعروف، و لا یضار أخاه المؤمن.
و فی رجل کانت له قناة فی قریة فأراد رجل آخر أن یحفر قناة أخری فوقها، کم یکون بینهما فی البعد حتی لا یضر بالأخری فی أرض اذا کانت صعبة أو رخوة؟
فوقع علیه‌السلام: علی حسب أن لا یضر أحدهما بالآخر ان شاء الله تعالی [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] من لا یحضره الفقیه 3: 238 ح 3870، تهذیب الأحکام 7: 146 ح 32.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

پاسخ امام هادی به پرسش یحیی بن اکثم

یحیی بن اکثم، از قاضیان عصر مأمون، چند سؤال مشکل را تنظیم کرد و توسط موسای مبرقع، برادر امام هادی علیه‌السلام، برای حضرت فرستاد و پاسخ همه را دریافت کرد. توجه شما را به این پرسش و پاسخ مکتوب جلب می‌کنیم:
سؤال: آیا حضرت سلیمان علیه‌السلام به علم آصف بن برخیا نیازمند بود که به وی گفت: تخت بلقیس را به یک چشم هم زدن حاضر کند؟
جواب: حضرت سلیمان علیه‌السلام نیازمند به علم اصف نبود، بلکه می‌خواست به امت خود از جن و انس بفهماند که حجت پس از من آصف بن برخیا است. پرسش: چگونه حضرت یعقوب و فرزندانش حضرت یوسف را سجده کردند؟
پاسخ: سجده‌ی آنان سجده‌ی شکر بود، نه سجده‌ی عبادت و پرستش. سؤال: خداوند در آیه‌ی نود و چهارم سوره‌ی یونس گوید: اگر از آنچه بر تو نازل کردیم، در تردید هستی، از آنان که پیش از تو بودند، بپرس؛ اگر مخاطب پیامبر صلی الله علیه و آله است، چگونه او شک دارد و اگر خطاب به دیگری است، قرآن بر چه کسی جز پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است؟
جواب: پیامبر هیچ تردید نداشت، این گونه خطاب برای مماشات و همراهی با طرف مقابل است. مانند دعوت به مباهله که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: لعنت خدا بر دروغگویان، با این که خود پیامبر می‌داند که دروغگو نیست.
پرسش: مراد از هفت دریا در آیه‌ی بیست و هفتم سوره‌ی لقمان؛ (و لو أن ما فی الأرض من شجرة أقلام و البحر یمده من بعده سبعة أبحر ما نفدت کلمات الله) چیست و در کجا قرار دارد؟
پاسخ: چشمه‌ی کبریت، چشمه‌ی یمن، چشمه‌ی برهوت، چشمه‌ی طبریه، آب گرم ماسپندان (محلی در خوزستان)، آب گرم آفریقیه، چشمه‌ی بحرون و کلمات پایان ناپذیر خدا ما اهل‌بیت هستیم.
سؤال: خداوند در آیه‌ی هفتاد و یکم سوره‌ی زخرف می‌فرماید: (و فیها ما تشتهیه الأنفس و تلذ الأعین)؛ هر چه دل بخواهد و چشم از آن لذت ببرد، در بهشت موجود است. پس چرا خداوند آدم را که تنها گندم خورده بود عذاب و کیفر نمود.
جواب: خوردن هر چیز در بهشت حلال است، اما خداوند آدم علیه‌السلام را از حسد ورزیدن نهی کرده بود که به مخلوقات بزرگ‌تر از خود حسد نورزد (برای استعاره بر آن نام درخت نهاده شده است).
پرسش: در آیه‌ی شریفه (أو یزوجهم ذکرانا و أناثا)؛ [1] خداوند اگر بخواهد پسر و دختر را برای آنان جمع می‌کند، جایی که خداوند پسر را به بندگانش تزویج کند، چگونه قومی را به سبب این عمل (لواط) کیفر داده است؟
پاسخ: مراد از جمع کردن میان پسران و دختران این است که خداوند گاهی دو نوزاد (دو قلو پسر و دختر) عطا می‌کند و اعدادی که با هم قرین باشند، جفت نامیده می‌شوند، هر یکی جفت دیگری است.
سؤال: چرا گاهی گواهی یک زن کافی است، با این که خداوند می‌فرماید: باید دو مرد عادل شهادت بدهند؛ (و أشهدوا ذوی عدل منکم). [2] .
جواب: گواهی یک زن در مورد قابله (ماما) در موضوع زنده یا مرده بودن نوزاد در هنگام ولادت است؛ در صورتی که مورد اطمینان باشد.
پرسش: حضرت علی علیه‌السلام دستور داده بود که راه تشخیص خنثی شناختن مجرای ادرار او است. چه کسی باید این تحقیق را بکند، زن یا مرد؟ اگر زن نگاه کند، شاید او مرد باشد و اگر مرد نگاه کند، شاید او زن باشد و در هر دو صورت جایز نیست؟
پاسخ: باید مردان عادلی جلوی آینه بایستند و خنثی پشت سر آنان برهنه شود، دو شاهد عکس آن را در آیینه می‌بینند و شهادت می‌دهند.
سؤال: مردی دید که چوپانی با یکی از گوسفندان خود آمیزش می‌کند؛ چون نگاه چوپان به آن مرد افتاد، وی کنار رفت و آن گوسفند نیز در میان گوسفندان دیگر گم شد. این گوسفندها حلال است یا حرام؟
جواب: اگر آن گوسفندان را شناسایی کنند، باید آن را بسوزانند، وگرنه قرعه می‌اندازند به این ترتیب که گله را دو نیم می‌کنند و قرعه می‌کشند، به نام هر یک درآمد، نصف دیگر آزاد است و همینطور ادامه می‌دهند تا به یک گوسفند برسد. وقتی قرعه به نام آن افتاد، او را می‌سوزانند و دیگر گوسفندان آزاد می‌شوند.
پرسش: چرا نماز صبح بلند خوانده می‌شود، با این که از نمازهای روزانه است و بلند خواندن مربوط به نماز شب است؟
پاسخ: چون پیامبر صلی الله علیه و آله در تاریکی هوا نماز صبح را می‌خواند، در حکم قرائت‌های شبانه قرار دارد.
سؤال: چرا حضرت علی علیه‌السلام قاتل زبیر، ابن‌جرموز، را نکشت و تنها بشارت دوزخ به او داد؟
جواب: قاتل از خوارج بود و علی علیه‌السلام می‌دانست که در جنگ نهروان کشته خواهد شد.
پرسش: چرا حضرت علی علیه‌السلام در جنگ صفین با معاویه همه‌ی افراد سپاه معاویه را می‌کشت، مهاجم و فراری و زخمی؛ ولی در جنگ جمل (جنگ با طلحه و زبیر) به افراد فراری و زخمی کار نداشت، این اختلاف روش برای چه بود؟
پاسخ: از آنجا که در جنگ جمل، فرمانده سپاه دشمن، طلحه و زبیر، کشته شده بود و پایگاه و جمعیتی نداشتند که به آن بازگردند و فتنه را از سر گیرند، کاری به فراریان و زخمی‌ها نداشت، لیکن در جنگ صفین فرمانده سپاه زنده بود و زخمی‌ها را مداوا می‌کردند و دوباره به جنگ می‌فرستاد. [3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] شوری، آیه‌ی 50.
[2] طلاق، آیه‌ی 2.
[3] تحف العقول، ص 476.
منبع: آینه کمال، سیری گذرا در سیره امامان معصوم در عراق؛ اکبر دهقان؛ زائر آستانه مقدسه؛ چاپ اول تابستان 1380.

پیدا شدن دزد پول

در خزائن نراقی رحمه الله این گونه آمده است: در سال 1210 هجری به عزم زیارت بیت الله الحرام وارد بغداد شدم. چند روزی در بقعه متبرکه کاظمین علیهماالسلام به جهت اجتماع کاروان توقف کردم. شب جمعه‌ای با جمعی از احباء و همسفران در روضه متبرکه امامین همامین بودم. بعد از آن که از تعقیب نماز عشاء فارغ شدم و ازدحام مردم کم شد، برخاستم و به بالای سر مبارک آمدم که دعای کمیل را در آن جا با حضور قلب کامل تلاوت نمایم.
آواز جمعی از زنان و مردان عرب را بر در روضه مقدسه شنیدم به نحوی که مانع حضور قلب شد و صدا بسیار بلند شد. به یکی از رفقا گفتم: سوء ادب اعراب را ببینید که در چنین موضعی، در چنین وقتی، چنین صدا را بلند می‌کنند؟! چون صدای ایشان طول کشید، من با یکی از رفقا برخاستم که به پایین پای مقدس آمدیم تا ببینیم علت غوغا چیست.
دیدم شیخ محمد کلیددار بر در روضه مقدسه ایستاده و چند زن عرب داخل روضه مقدسه شدند و یکی از آنها گریبان سه زن دیگر را گرفته و می‌گوید: کیسه پول مرا یکی از شما دزدیده‌اید و ایشان منکر بودند. آن زن گفت: در همین موضع متبرک قفل ضریح را گرفته، قسم به این دو بزرگوار یاد کنید تا من از شما مطمئن شوم و گریبان شما را رها کنم.
من و رفقا ایستادیم که ببینیم کار ایشان به کجا می‌رسد. یکی از زنان در نهایت اطمینان قدم پیش نهاده و قفل را گرفته و گفت: یا أباالجوادین! أنت تعلم انی بریئة؛ ای پدر دو جواد! تو می‌دانی که من از این تهمت بری هستم. آن زن صاحب پول گفت: برو که من از تو مطمئن شدم.
آن دیگری قدم پیش گذارده همان گونه تکلم کرد و رفت. زن سومی آمد و قفل را گرفته، همین که گفت: «یا أباالجوادین! أنت تعلم انی بریئة» دیدم از زمین به نحوی بلند شد که گویا از سر ضریح مقدس گذشته و بر زمین خورد و یک دفعه رنگ او مانند خون بسته و چشم‌های او نیز چنین شد و زبان او بالا آمد. شیخ محمد صدا به تکبیر بلند کرد و سایر اهل روضه نیز تکبیر گفتند. شیخ محمد دستور داد که آن زن را کشیده و در یکی از صفه رواق مقدس گذاردند.
ما نیز ماندیم که ببینیم امر به کجا منتهی می‌شود. آن زن هم چنان بی‌هوش بود. تا نزدیکی‌های سحر این قدر به هوش آمد که با اشاره فهمانید که کیسه پول آن زن را کجا گذارده‌ام. بیاورید و بدهید.خانواده‌ی او چند گوسفند به جهت کفاره‌ی عمل او ذبح کرده، تصدق کردند که آن زن خلاص شود و تا صبح در همان حال بود که در همان روز وفات یافت. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] خزائن مرحوم نراقی: ص 392.
منبع: چهره‌های درخشان سامراء؛ علی ربانی خلخالی؛ انتشارات مکتب الحسین چاپ اول اردیبهشت 1386.

پر شدن ملائکه مسلح مابین آسمان و زمین

می‌گویند: روزی متوکل یا کس دیگری از خلفاء بنی‌عباس به لشگر خود که نود هزار نفر از ترکها بودند و در سامراء قرار داشتند دستور داد که هر کدام توبره‌ی اسب خود را از گل سرخ پر کنند و در میان بیابان وسیعی در یک جا روی هم بریزند. آنها هم چنین کردند و آن گل‌ها مثل کوه بزرگی شد و اسم آن را تل توبره‌ها نهادند. آنگاه متوکل بالای آن تل رفت و حضرت امام علی النقی علیه‌السلام را نیز به آنجا طلبید و گفت: «شما را اینجا خواستم تا لشگرهای مرا مشاهده کنی.» و دستور داده بود که لشگریان با زینت و اسلحه‌ی تمام حاضر باشند و می‌خواست شوکت و اقتدار خود را نشان دهد تا مبادا آن حضرت یا یکی از اهل‌بیت او، قصد قیام علیه او را بنماید. امام هادی علیه‌السلام فرمود: «می‌خواهی من هم لشگر خود را به تو نشان بدهم؟»
او گفت: «بلی.» پس حضرت دعا کرد و فرمود: «نگاه کن.» وقتی او نگاه کرد دید مابین آسمان و زمین، از مشرق تا مغرب پر از ملائکه‌ی مسلح بودند. خلیفه‌ی عباسی وقتی این منظره را دید غش کرد و بیهوش شد. وقتی به هوش آمد، حضرت فرمود: «ما به دنیای شما کاری نداریم، ما مشغول امر آخرت می باشیم. بر تو باکی نباشد از آنچه گمان کرده‌ای.» یعنی اگر گمان می‌کنی که ما برعلیه تو قیام خواهیم کرد از این خیال راحت باش که ما چنین اراده‌ای را نداریم. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] منتهی الآمال.
منبع: عجایب و معجزات شگفت‌انگیزی از امام هادی؛ واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386.

پرواز به آسمان پرواز

و او می‌گوید: به امام علی النقی علیه‌السلام عرض کردم: می‌توانی به آسمان بروی و چیزی بیاوری که در زمین مانند نداشته باشد تا برای ما برهانی باشد؟ حضرت به هوا پرواز نمود و من به او نگاه می‌کردم تا از نظرم غایب گردید پس برگشت و با وی پرنده‌ای از طلا بود. در گوشش گوشواره و در منقارش دری بود و می‌گفت: لا اله الا الله محمد رسول‌الله علی ولی الله پس حضرت فرمود: این پرنده‌ای از پرنده‌های بهشت است. سپس او را رها نمود تا برگشت. [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] دلائل الامامة، ص 413.
منبع: زندگانی عسکریین امام علی النقی؛ عباس حاجیانی دشتی؛ موعود اسلام چاپ اول 1386.

پاداش زیارت امام رضا

صدوق با سند خود از صقر بن دلف نقل می‌کند که گفت:
از سرورم امام هادی علیه‌السلام شنیدم می‌فرمود: هر کس به سوی خدا حاجتی دارد، در طوس، قبر جدم امام رضا علیه‌السلام را با غسل، زیارت کند، و بالا سر او دو رکعت نماز بخواند، و در قنوت آن از خدا حاجتش را بخواهد، که اگر خواسته او در گناه، و قطع رحم نباشد به اجابت می‌رسد. جای قبر او قطعه‌ای از بهشت است که هیچ مؤمنی آن را زیارت نمی‌کند مگر آن که خدا او را از آتش آزاد می‌کند، و به بهشت فرود می‌آورد.
و نیز صدوق با سند خود از عبدالعظیم حسنی نقل می‌کند که فرمود:
از امام هادی علیه‌السلام شنیدم می‌فرمود: اهل قم، و اهل آوه مورد مغفرت خداوندی‌اند، زیرا در طوس، قبر جدم علی بن موسی الرضا علیه‌السلام را زیارت می‌کنند، آگاه باشید هر که به زیارت آن حضرت علیه‌السلام برود، و در راه، قطره‌ای از آسمان بر او ببارد خدا جسدش را بر آتش حرام می‌کند.
قال الصدوق:
حدثنا الحسین بن ابراهیم بن أحمد بن هشام المکتب، و محمد بن علی ماجیلویه، و أحمد بن علی بن ابراهیم بن هاشم، و الحسین بن ابراهیم تاتانة، و علی بن عبدالله الوارق رضی الله عنهم، قالوا: حدثنا علی بن ابراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن الصقر بن دلف قال: سمعت سیدی علی بن محمد بن علی الرضا علیهم‌السلام یقول:
من کانت له الی الله حاجة فلیزر قبر جدی الرضا علیه‌السلام بطوس، و هو علی غسل، و لیصل عند رأسه رکعتین، و لیسأل الله حاجته فی قنوته، فانه یستجیب له ما لم یسأل فی مأثم، أو قطیعة رحم، و ان موضع قبره لبقعة من بقاع الجنة لا یزورها مؤمن الا أعتقه الله من النار، و أحله الی دار القرار [1] .
و قال أیضا:
حدثنا محمد بن أحمد السنانی رضی الله عنه، قال: حدثنا أبوالحسین محمد بن جعفر الأسدی، قال: حدثنی سهل بن زیاد الآدمی، عن عبدالعظیم بن عبدالله الحسنی، قال: سمعت علی بن محمد العسکری علیهماالسلام یقول:
أهل قم، و أهل آبة [2] مغفور لهم لزیارتهم لجدی علی بن موسی الرضا علیهماالسلام بطوس، ألا و من زاره فأصابه فی طریقه قطرة من السماء حرم الله جسده علی النار [3] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] عیون أخبار الرضا علیه‌السلام 2: 293 ح 32، الأمالی للصدوق: 684 ح 939، بحارالأنوار 102: 49 ح 4.
[2] آبة: قریة قرب ساوه، قرب قم. (نفس المصدر).
[3] عیون أخبار الرضا علیه‌السلام 2: 291 ح 22، بحارالأنوار 60: 231 ح 73.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

پاداش زیارت امامان

طوسی با سند خود از داود صرمی نقل می‌کند که گفت:
به امام هادی علیه‌السلام عرض کردم: من پدر [بزرگوار] شما را زیارت کردم، و آن را برای شما قرار دادم. امام علیه‌السلام فرمود: از جانب خدا اجر و پاداش بزرگی داری، و ما نیز سپاست می‌گوئیم.
روی الطوسی:
عن محمد بن أحمد بن داود، عن محمد بن الحسن، عن عبدالله، عن أحمد بن محمد، عن داود الصرمی، قال: قلت له - یعنی أباالحسن العسکری علیه‌السلام -: انی زرت أباک و جعلت ذلک لکم، فقال:
لک من الله أجر و ثواب عظیم، و منا المحمدة [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تهذیب الأحکام 6: 110 ح 299، بحارالأنوار 102: 256 ح 34.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

پوشیده ماندن از دشمنان

و هنگامی که قرآن خواندی بین تو و کسانی که به آخرت ایمان نمی‌آورند حجابی پوشاننده قرار دادیم، و بر قلبهایشان مانعی ایجاد کردیم که نفهمند و در گوشهایشان سنگینی است، و هنگامی که قرآن خواندی از شیطان رانده شده به خدا پناهنده شو، به درستی که او تسلطی بر کسانی که ایمان آورده‌اند و بر پروردگارشان توکل نموده‌اند ندارد.
ای مولایم! توکلم بر توست، و تو مرا کافی بوده و آرزوی منی، و هر که بر خدا توکل کند او را کفایت می‌نماید، بزرگ است معبود ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب، پروردگار پرورندگان، و فرمانروای پادشاهان، و قدرتمند زورمندان، و پادشاه دنیا و آخرت، پروردگارا از جانب خود رحمتی را بر من گسیل دار ای مهربان، از جانب خود تندرستی بر من بپوشان و از نورت در قلبم بکار، و مرا از دشمنت پوشیده‌دار، و در شب و روزم با توجهت مرا محافظت فرما.
ای مونس هر بیمناک، و معبود جهانیان، بگو چه کسی شما را در شب و روز از خداوند محافظت می‌کند، بلکه آنان از یاد پروردگارشان روی می‌گردانند.
خداوند مرا کافی است از جهت کفایت کردن و یاری نمودن و تندرستی عطا کردن، پس اگر روی گرداندند بگو خدا ما را کافی است معبودی جز او نیست بر او توکل کرده و او پروردگار عرش بزرگ است.
دعاؤه فی الاحتجاب
و اذا قرأت القران جعلنا بینک و بین الذین لا یؤمنون بالاخرة حجابا مستورا، و جعلنا علی قلوبهم اکنة ان یفقهوه و فی اذانهم وقرا، و اذا قرأت القران فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم، انه لیس له سلطان علی الذین امنوا و علی ربهم یتوکلون.
علیک یا مولای توکلی، و انت حسبی و املی، و من یتوکل علی الله فهو حسبه، تبارک اله ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب، رب الأرباب و مالک الملوک، و جبار الجبابرة، و ملک الدنیا و الاخرة، رب ارسل الی منک رحمة یا رحیم،البسنی منک عافیة و ازرع فی قلبی من نورک، و اخبأنی من عدوک، و احفظنی فی لیلی و نهاری بعینک.
یا انس کل مستوحش واله العالمین، قل من یکلؤکم باللیل و النهار من الرحمان، بل هم عن ذکر ربهم معرضون.
حسبی الله کافیا و معینا و معافیا، فان تولوا فقل حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت و هو رب العرش العظیم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم چاپ اول 1381.

پایتخت هشت خلیفه

پس از منتصر سامرا مرکز چند خلیفه ی عباسی بوده و در کل بیش از نیم قرن پایتخت خلفای عباسی شمرده می شده است که ما تنها به ذکر فهرست آنها بسنده می کنیم و می گذریم:
1 - معتصم عباسی (218 - 227 ق) .
2 - واثق (227 - 232 ق) .
3 - متوکل (232 - 247 ق) .
4 - منتصر بالله (247 - 248 ق) .
5 - مستعین (248 - 252 ق) .
6 - معتز (252 - 255 ق) ، سیزدهمین خلیفه عباسی و قاتل امام هادی علیه السلام.
7 -مهتدی (255 - 256 ق) .
8 - معتمد (256 - 279 ق) ، پانزدهمین خلیفه از بنی عباس و آخرین کسی که از آنها در سامرا درگذشت و مدفون شد، پس از معتمد، برادرزاده اش معتضد به خلافت رسید و بغداد را مرکز حکومت خویش ساخت و با انتقال پایتخت از سامرا به بغداد، سامرا که روزگاری پر رونق ترین شهر محسوب می شد رونق خویش را از دست داد و ستاره بختش افول کرد چنان که در اندک زمانی به شهری کوچک و مخروبه بدل گشت.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: گزیده سیمای سامرا سینای سه موسی؛ محمد صحتی سردرودی؛ نشر مشعر چاپ اول بهار 1388.

پارسایی و زهد

حضرت از تمام لذات زودگذر و مادی این جهان روی گردانده و به ضروریات آن اکتفا کرده بود، کمترین توجهی به جلوه‌های فریبنده نشان نمی‌داد و زندگی خود را وقف عبادت خدای متعال کرده بود، کار را در زهد و ورع تا بدانجا رسانده بود که خانه‌ی مسکونی حضرت در سامرا و مدینه از اثاثیه معمولی نیز خالی بود و هنگامی که مأموران متوکل شبانگاه به منزل ایشان هجوم آوردند و به بازرسی آن مشغول شدند چیزی قابل توجه در آن نیافتند. بار دیگر که به خانه حضرت در سامرا هجوم آوردند ایشان را در اتاقی دربسته مشاهده کردند در حالی که با لباسی پشمین بدون هیچ فرشی بر شن و سنگریزه نشسته بود. سبط بن جوزی درباره‌ی زهد امام می‌گوید: «امام علی هادی که کمترین میل و گرایشی به دنیا نداشت و همیشه ملازم مسجد بود، هنگامی که خانه‌اش را بازرسی کردند جز قرآن، کتب دعا و چند کتاب علمی در آن چیزی نیافتند.
حضرت مانند اجداد طاهرین خود زندگی بی‌آلایشی را پیش گرفته بود و اهمیتی به مسائل مادی نمی‌داد بلکه وجهه‌ی نظرش اتصال دائمی به حق تعالی بود. جدش مولای متقیان و امیرمؤمنان نیز از پارساترین مردم بود و در ایام خلافت خویش هیچ اندوخته‌ی مادی برای خود فراهم نکرد و کفش و کمربندش از لیف خرما بود و کفشش را خود تعمیر می‌کرد بر شکم خود سنگی می‌بست تا فشار گرسنگی را کاهش دهد و همسرش دخت گرامی پیامبر زهرا - علیهاالسلام - نیز مانند پدر و شوهر والامقامش زندگی زاهدانه‌ای را دنبال می‌کرد و در خانه‌اش از اثاث‌البیت خبری نبود و دستانش از آسیا کردن گندم تاول زده بود. ائمه این چنین زیستند و نعم مادی را کنار گذاشته کریمانه از مظاهر فریبنده‌ی حیات گذشتند و تنها به کاری پرداختند که آنان را به خداوند نزدیک کند».
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قریشی مترجم: سید حسن اسلامی؛ دفتر انتشارات اسلامی.

پارسایی امام هادی

امام هادی علیه‌السلام از تمام جاذبه‌ها و لذایذ زندگی کناره گرفت و در نهایت پارسایی زندگی می‌کرد، همواره در حال عبادت و پارسایی و زهد بود، به هیچ یک از مظاهر زندگی دل نبست و اطاعت خدا را بر هر چیزی مقدم می‌داشت، منزل امام علیه‌السلام در مدینه و در سرمن رأی از هر نوع وسایل تهی بود مأمورین متوکل سرزده به منزل امام وارد شدند و منزل را به دقت بازرسی کردند، چیزی از تجملات زندگی را در آن جا نیافتند و همین طور در سرمن رأی مأمورین متوکل خانه امام را بازرسی کردند، امام علیه‌السلام را دیدند که تنها در خانه‌ای در بسته در حالی که ردایی پشمینه بر تن دارد بر روی ریگ و شن نشسته و فرشی زیر پا ندارد.
سبط بن جوزی می‌گوید: «علی الهادی، هیچ گرایشی به دنیا نداشت و همواره در مسجد بود، وقتی که مأموران خانه او را بازرسی کردند جز چند جلد قرآن و کتاب دعا و کتابهای علمی چیزی نیافتند». امام علیه‌السلام در پرتو همان زندگی شرافتمندانه‌ای زیست که پدران بزرگوارش با آن پارسایی در دنیا زیستند و خود را به چیزی از امور مادی، جز همان حال ارتباط و اتصال به حق نیالود. جدش امیرالمؤمنین علیه‌السلام از همه مردم پارساتر بود، در زمان خلافت و حکومتش از غنایم حکومت بهره‌ای نگرفت، کفشهایش از لیف خرما بود و با دست خود وصله می‌زد و بند کفشها نیز از لیف خرما بود. از گرسنگی سنگ به شکم می‌بست، و همسرش بانوی زنان جهان فاطمه زهرا - سلام الله علیها - دنیا را ترک گفته بود و در خانه‌ای تنگ و بدون اثاثیه زندگی می‌کرد و دستهای مبارکش از بس که آسیا کرده بود، پینه بسته بود... ائمه طاهرین در این راستا حرکت کردند، دنیا را طلاق دادند و از زر و زیور آن دوری جستند و به خدای تعالی پیوستند و آن چه را که باعث تقرب به او بود انجام دادند.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ مؤلف: باقر شریف قرشی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

پناه بردن به خدا از شر شیطان

امام علیه‌السلام، به وسیله این دعای شریف از شر شیطان رجیم به خدا پناه می‌برد، پس از بسم الله الرحمن الرحیم، عرض می‌کرد: «یا عزیز، العز فی عزه، یا اعز عزیز فی عزه و یا عزیز اعزنی بعزک، وایدنی بنصرک، وادفع عنی همزات الشیاطین وادفع عنی بدفعک، وامنع بصنعک، واجعلنی من خیار خلقک، یا واحد، یا أحد، یا فرد، یا صمد.» «ای عزیزی که در عزتی مخصوص به خود، عزیزی، ای عزیزترین عزیزان در عزت مخصوص به خود، ای عزیز مرا به عزت خودت عزیز فرما و با یاری خودت، یاری کن. و شر شیاطن را از من دور کن و با دفاع خود از من دفاع کن و با قدرت خود از من باز دار، و مرا از بهترین بندگانت قرار ده، ای یگانه یکتا ای تنهای بی‌نیاز.»
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ باقر شریف قرشی؛ مترجم محمدرضا عطائی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

ت

تأیید کتاب یونس بن عبدالرحمن‌

طوسی رحمه الله با سند خود از ابوجعفر جعفری نقل می‌کند که گفت:
کتاب یوم و لیلة، تألیف یونس بن عبدالرحمن را خدمت امام هادی علیه‌السلام بردم، به آن نگاه کرد، و از همه مطالب آن آگاهی یافت، و فرمود: این دین من، و دین پدران من است، همه آن حق است.
قال الطوسی:
روی عن أبی‌بصیر حماد بن عبیدالله بن أسید الهروی، عن داود بن القاسم، أن أباجعفر الجعفری قال: أدخلت کتاب یوم و لیلة الذی ألفه یونس بن عبدالرحمن علی أبی الحسن العسکری علیه‌السلام، فنظر فیه، و تصفحه کله، ثم قال:
هذا دینی و دین آبائی، و هو الحق کله [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اختیار معرفة الرجال 2: 780 ح 915.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

تطهیر با آب سرد

طوسی رحمه الله با سند خود از کافور خادم نقل می‌کند که گفت:
امام هادی علیه‌السلام به من فرمود: فلان سطل را در فلان جا بگذار تا با آن برای نماز وضو بگیرم. و مرا از پی کاری فرستاد و فرمود: چون برگشتی این کار را انجام ده تا چون برای نماز برخاستم آماده باشد، و دراز کشید تا بخوابد، من فرموده او را فراموش کردم، شب سردی بود، احساس کردم که برای نماز برخاسته است، و یاد آوردم که سطل را آنجا نگذاشته‌ام، بخاطر ترس از ملامت امام علیه‌السلام از آنجا دور شدم، و ناراحت بودم که امام علیه‌السلام برای پیدا کردن آب به زحمت بیفتد، امام علیه‌السلام با ناراحتی مرا صدا زد، با خود گفتم: انا لله، این چه بهانه‌ای است که بگویم همچون چیزی را فراموش کرده‌ام، از پاسخش چاره‌ای نداشتم، با ترس به خدمتش رسیدم، فرمود: تو مگر عادت مرا نمی‌دانی، من جز با آب سرد وضو نمی‌گیرم، آب برایم گرم کرده‌ای و در سطل ریخته‌ای؟ عرض کردم: سرورم! سوگند به خدا! نه سطل آنجا گذاشته‌ام، نه آب. فرمود: الحمدلله! سوگند به خدا! ما نه آسان گرفتنی را ترک کرده‌ایم، و نه هدیه‌ای را پس داده‌ایم، سپاس خدا را که ما را از بندگان مطیع خود قرار داد، و برای کمک به بندگیش توفیق بخشید، پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرمود: خدا بر کسی که تخفیفی را نمی‌پذیرد خشم می‌گیرد.
روی الطوسی
عن أبی‌محمد الفحام، قال: حدثنی عمی عمر بن یحیی، قال: حدثنا کافور الخادم، قال: قال لی الامام علی بن محمد علیهماالسلام: اترک السطل الفلانی فی الموضع الفلانی، لأتطهر منه للصلاة، و أنفذنی فی حاجة، و قال: اذا عدت فافعل ذلک لیکون معدا اذا تأهبت للصلاة.
و استلقی علیه‌السلام لینام، و أنسیت ما قال لی، و کانت لیلة باردة، فحسست به و قد قام الی الصلاة، و ذکرت أننی لم أترک السطل، فبعدت عن الموضع خوفا من لومه، و تألمت له حیث یشقی بطلب الاناء، فنادانی نداء مغضب، فقلت: انا لله أیش عذری أن أقول نسیت مثل هذا، و لم أجد بدا من اجابته. فجئت مرعوبا فقال لی: یا ویلک! أما عرفت رسمی، أننی لا أتطهر الا بماء بارد، فسخنت لی ماء، و ترکته فی السطل؟ قلت: والله، یا سیدی! ما ترکت السطل و لا الماء. قال: الحمدلله، والله! لا ترکنا رخصة و لا رددنا منحة، الحمد لله الذی جعلنا من أهل طاعته، و وفقنا للعون علی عبادته، ان النبی صلی الله علیه و آله یقول: ان الله یغضب علی من لا یقبل رخصة [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الأمالی: 298 ح 587، المناقب لابن شهرآشوب 4: 414 مرسلا، بحارالأنوار 50: 126 ح 4، الامام الهادی علیه‌السلام من المهد الی اللحد: 364.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

تقیه در غسل میت و گذاشتن جریده‌

و نیز با سند خود از ایوب بن نوح نقل می‌کند که گفت:
احمد بن قاسم به امام هادی علیه‌السلام نامه نوشت، و پرسید که مؤمنی از دنیا می‌رود، و غاسل می‌آید تا غسلش دهد، در آنجا گروهی از مرجئه [1] حضور دارند، آیا به روش اهل سنت غسلش دهد، و عمامه و جریده [2] برایش نگذارد؟ امام علیه‌السلام در پاسخ نوشت: به روش امامیه غسلش دهد هر چند مرجئه در آنجا باشند، ولی جریده را پنهانی بگذارد، و تلاش کند که کسی آن را نبیند.
کلینی با سند خود از علی بن بلال نقل می‌کند که گفت:
به امام هادی علیه‌السلام نام نوشت و پرسید: در جایی که درخت خرما نیست آیا به جای جریده [و شاخه نخل] از درخت دیگری می‌شود گذاشت؟ امام علیه‌السلام در پاسخ نوشت: اگر جریده به دست نیامد، غیر آن جایز است، ولی جریده بهتر است، و روایت [از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله] نیز همین را می‌گوید.
صدوق رحمه الله می‌گوید: علی بن بلال به امام هادی علیه‌السلام نوشت: کسی در سرزمینی از دنیا رفته که نخل ندارد، آیا می‌شود به جای جریده، چیزی از درخت دیگر گذاشت؟ زیرا از پدران بزرگوار شما نقل شده که تا این دو جریده، تر هستند عذاب از میت برداشته می‌شود، و جریده، مؤمن و کافر را سود می‌بخشد.
امام علیه‌السلام پاسخ داد: می‌شود از درخت تر دیگری بهره گرفت، و چنانچه در غسل میت، عده‌ای مخالف حضور دارند لازم است تلاش شود تا میت به روش امامیه غسل داده شود، و جریده از ایشان پنهان بماند.
و روی أیضا:
عن علی، عن سعد بن عبدالله، عن أیوب بن نوح قال: کتب أحمد بن القاسم الی أبی‌الحسن الثالث علیه‌السلام یسأله عن المؤمن یموت فیأتیه الغاسل یغسله، و عنده جماعة من المرجئة، هل یغسله غسل العامة، و لا یعممه، و لا یصیر معه جریدة؟
فکتب: یغسله غسل المؤمن، و ان کانوا حضورا، و أما الجریدة فلیستخف بها، و لا یرونه، و لیجهد فی ذلک جهده [3] .
روی الکلینی: عن علی بن ابراهیم، عن علی بن محمد القاسانی، عن محمد بن محمد، عن علی بن بلال أنه کتب الیه یسأله عن الجریدة، اذا لم نجد نجعل بدلها غیرها فی موضع لا یمکن النخل؟ فکتب: یجوز اذا أعوزت الجریدة، و الجریدة أفضل، و به جاءت الروایة [4] .
قال الصدوق:
کتب علی بن بلال الی أبی‌الحسن الثالث علیه‌السلام: الرجل یموت فی بلاد لیس فیها نخل، فهل یجوز مکان الجریدة شی‌ء من الشجر غیر النخل، فانه قد روی عن آبائکم علیهم‌السلام أنه یتجافی عنه العذاب ما دامت الجریدتان رطبتین، و أنها تنفع المؤمن و الکافر.
فأجاب علیه‌السلام: یجوز من شجر آخر رطب، و متی حضر غسل المیت قوم مخالفون وجب أن یقع الاجتهاد فی أن یغسل غسل المؤمن، و تخفی الجریدة عنهم [5] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] مرجئه: فرقه‌ای از فرق اسلامی، و گروهی از خوارج‌اند که مرتکب گناهان کبیره را مخلد در آتش نمی‌دانند، و بعضی می‌گویند هر کس به قرآن و سنت عمل کند، می‌تواند امام باشد، امویان از ایشان پشتیبانی می‌کردند. [اقتباس از معارف و معاریف 9 / 268].
[2] جریده: شاخه تر درخت خرما و سدر و غیره که زیر بغل میت می‌نهند، و مستحب است.
[3] تهذیب الأحکام 1: 448 ح 96، وسائل الشیعة 2: 737 ح 9.
[4] الکافی 3: 153 ح 11، تهذیب الأحکام 1: 294 ح 860.
[5] من لا یحضره الفقیه 1: 144 ح 404، وسائل الشیعة 2: 738 ح 1.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

تعقیب نماز

کلینی با سند خود از علی بن مهزیار نقل می‌کند که گفت:
محمد بن ابراهیم به امام هادی علیه‌السلام نوشت: سرورم! اگر مصلحت بدانی دعایی به من بیاموز که آن را در تعقیب نمازهای خود بخوانم، و خدا با آن خیر دنیا و آخرت را برایم فراهم آورد.
امام علیه‌السلام در پاسخ نوشت: می‌گویی: پناه می‌برم به ذات بزرگوارت، و عزتت فوق آرزویت، و قدرت [فراگیر] تو که هیچ چیز از آن سرباز نمی‌زند، از شر دنیا و آخرت، و از شر همه نوع گرسنگی‌ها.
روی الکلینی:
عن علی بن محمد، عن سهل بن زیاد، عن علی بن مهزیار قال: کتب محمد بن ابراهیم الی أبی‌الحسن علیه‌السلام: ان رأیت یا سیدی! أن تعلمنی دعاء أدعو به فی دبر صلواتی، یجمع الله لی به خیر الدنیا و الآخرة. فکتب علیه‌السلام: تقول: أعوذ بوجهک الکریم، و عزتک التی لا ترام، و قدرتک التی لا یمتنع منها شی‌ء، من شر الدنیا و الآخرة، و من شر الأوجاع کلها [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الکافی 3: 346 ح 28، وسائل الشیعة 4: 1045 ح 7، بحارالأنوار 86: 48.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

تصرف در خمس‌

صدوق با سند خود از محمد بن عیسی نقل می‌کند که گفت:
به امام هادی علیه‌السلام نوشتم: فدایت شوم! کسی مقداری از مال خود را [به عنوان خمس] برای شما قرار داده، به آن محتاج می‌شود، آیا آن را برای خود بردارد، یا برای شما بفرستد؟
امام علیه‌السلام فرمود: تا از دست خود بیرون نیاورده، در تصرف آن مجاز است، اگر هم به ما می‌رسید، چون نیاز به آن داشت، به او می‌دادیم.
قال الصدوق:
حدثنا محمد بن محمد بن عصام الکلینی رضی الله عنه، قال: حدثنا محمد بن یعقوب الکلینی، عن محمد بن یحیی العطار، عن محمد بن عیسی بن عبید الیقطینی، قال: کتبت الی علی بن محمد بن علی علیهم‌السلام: رجل جعل لک جعلنی الله فداک، شیئا من ماله ثم احتاج الیه، أیأخذه لنفسه، أو یبعث به الیک؟ قال: هو بالخیار فی ذلک ما لم یخرجه عن یده، ولو وصل الینا لرأینا أن نواسیه به و قد احتاج الیه [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اکمال الدین: 522 ح 52، بحارالأنوار 96: 187 ح 12.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

تقیه‌

امام عسکری علیه‌السلام می‌فرماید: شخصی نزد امام هادی علیه‌السلام آمد و گفت: ای فرزند رسول خدا! امروز به عده‌ای از مردم عوام این شهر گرفتار شدم، آنان مرا گرفتند و گفتند: آیا به امامت ابوبکر بن ابی‌قحافه اعتقاد نداری؟ ای فرزند رسول خدا! من ترسیدم، و خواستم بگویم: نه، از باب تقیه گفتم: آری. یکی از آنان دست خود را بر دهانم گذاشت و گفت: تو دروغ می‌گویی، به آنچه من می‌گویم پاسخ ده. گفتم: بگو.
گفت: آیا باور داری که پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله، امام به حق و عادل، ابوبکر بن ابی‌قحافه است، و علی در امامت، حقی نداشته است؟ من گفتم: نعم، ولی از آن یکی از چهار پایان شتر، گاو، و گوسفند را در نظر گرفتم [، نه «آری» را].
او گفت: به این قانع نمی‌شوم تا قسم بخوری، بگو: سوگند به خدایی که هیچ معبودی جز او نیست که جوینده، غالب، عادل، دریابنده، هلاک کننده، و دانای نهان و آشکار است.
گفتم: نعم، و باز یکی از چهارپایان را در نظر گرفتم. گفت: من قانع نمی‌شوم مگر آن که بگویی: سوگند به خدایی که هیچ معبود به حقی جز او نیست - و قسم را ادامه داد - ابوبکر بن ابی‌قحافه امام است. گفتم: سوگند به خدایی که هیچ معبود به حقی جز او نیست که چنین و چنان صفات دارد، ابوبکر بن ابی‌قحافه امام است. و از آن، امام پیروانش را که به امامت او باور دارند در نظر گرفتم. آنان پذیرفتند، و پاداش نیک به من دادند، و رها شدم، اینک حال من نزد خدا چگونه است؟ امام علیه‌السلام فرمود: بهترین حال است، خدا به خاطر رفتار نیک تقیه، همراهی با ما در اعلی علیین را واجبت کرد.
در تفسیر منسوب به امام عسکری علیه‌السلام آمده است که: از امام هادی علیه‌السلام پرسیدند: در خصال نیک، کاملترین مردم کیست؟ فرمود: آنکه از همه بیشتر به تقیه عمل می‌کند، و از همه بیشتر حقوق برادران ایمانی خود را می‌پردازد.
روی عن الامام العسکری علیه‌السلام:
جاء رجل الی علی بن محمد علیهماالسلام و قال: یا ابن رسول الله صلی الله علیه و آله! بلیت الیوم بقوم من عوام البلد، أخذونی فقالوا: أنت لا تقول بامامة أبی‌بکر بن أبی‌قحافة، فخفتهم یا ابن رسول الله صلی الله علیه و آله! و أردت أن أقول: [لا، قلت:] بلی، أقولها للتقیة. فقال لی بعضهم - و وضع یده علی فمی و قال -: أنت لا تتکلم الا بمخرقة، أجب عما ألقنک.
قلت: قل، فقال لی: أتقول: ان أبابکر بن أبی‌قحافة هو الامام بعد رسول الله صلی الله علیه و آله، امام حق عدل، ولم یکن لعلی فی الامامة حق، البتة؟
قلت: نعم، و انا أرید نعما من الأنعام: الابل و البقر و الغنم. فقال: [لا] أقنع بهذا حتی تحلف، قل: والله الذی لا اله الا هو الطالب الغالب (العدل) المدرک المهلک العالم من السر ما یعلم من العلانیة. فقلت: نعم، و أرید نعما من الأنعام. فقال: لا أقنع منک الا بأن تقول: أبوبکر بن أبی‌قحافة هو الامام والله! الذی لا اله الا هو. و ساق الیمین، فقلت: أبوبکر بن أبی‌قحافة امام - أی هو امام من ائتم به و اتخذه اماما - والله! الذی لا اله الا هو، و مضیت فی صفات الله. فقنعوا بهذا منی، و جزونی خیرا، و نجوت منهم، فکیف حالی عندالله؟ قال: خیر حال، قد أوجب الله لک مرافقتنا فی أعلی علیین لحسن تقیتک [1] .
و فیه أیضا: قیل لعلی بن محمد علیهماالسلام: من أکمل الناس [فی] خصال الخیر؟
قال: أعملهم بالتقیة، و أقضاهم لحقوق اخوانه [2] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] التفسیر المنسوب الی الامام العسکری علیه‌السلام: 362 ح 251، بحارالأنوار 75: 405.
[2] التفسیر المنسوب الی الامام العسکری علیه‌السلام: 324 ح 172، بحارالأنوار 75: 417.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

توبه نصوح‌

صدوق با سند خود از احمد بن هلال نقل می‌کند که گفت:
از امام هادی علیه‌السلام پرسیدم: توبه نصوح چیست؟ امام علیه‌السلام در پاسخ نوشت: این است که باطن انسان همچون ظاهرش، و بهتر از آن شود.
قال الصدوق:
حدثنی أبی رحمه الله قال: حدثنا محمد بن یحیی، عن محمد بن أحمد، عن أحمد بن هلال، قال: سألت أباالحسن الأخیر علیه‌السلام عن التوبة النصوح ما هی؟ فکتب علیه‌السلام: أن یکون الباطن کالظاهر، و أفضل من ذلک [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] معانی الأخبار: 174 ح 1، بحارالأنوار 6: 22 ح 20.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

توحید و نفی تشبیه‌

فتح بن یزید جرجانی گوید: هنگامی که از مکه به خراسان بازمی‌گشتم آن حضرت را دیدم که به سوی عراق می‌رفت، شنیدم که می‌فرمود: «هر که جانب خدای را رعایت کند و تقوا پیشه سازد محافظت کرده شده و جانبش رعایت می‌شود، و هر که فرمانبری خداوند را نماید از او اطاعت کرده می‌شود. آرام حرکت کردم تا به آن حضرت برسم، هنگامی که به ایشان رسیدم بر آن حضرت سلام کردم و امام پاسخ گفت، سپس فرمود: ای فتح! هر که خداوند را خشنود سازد به غضب و خشم مخلوقات اعتنا نمی‌کند، و هر که خداوند را خشمگین نماید شایسته است که خشم مخلوقات بر او مسلط گردد، و خداوند جز به آنچه خود را بدان توصیف نموده وصف نمی‌گردد، و چگونه توصیف شود کسی که حواس از درکش عاجز، و اوهام از رسیدن به آن ناتوان، و خطورات ذهنی از محدود ساختنش حیران، و دیدگان یارای دیدارش نیستند، از آنچه توصیف گران او را توصیف کنند برتر، و از آنچه ستایشگران او را بستایند والاتر است، در نزدیکیش دور، و در دوریش نزدیک است، پس او در دوریش نزدیک بوده و در نزدیکیش دور است، کیفیت‌ها را به وجود آورد از این رو کیفیتی برای او نیست، و مکان را خلق کرد از این رو مکانی برایش متصور نمی‌باشد، چرا که او ایجاد کننده‌ی کیفیت و چگونگی، و بوجود آورنده‌ی مکانها است.
ای فتح! هر موجودی غذائی دارد که او را تقویت می‌کند جز خدای آفریدگار روزی دهنده، به درستی که او به اجسام جسمیت داد و او جسم نبوده و صورتی ندارد جزئی نداشته و نهایتی برای او نیست، و افزایش نیافته و کاستی در او صورت نگیرد، از آنچه در موجودات قرار داده مرکب نمی‌باشد، و او مهربان، آگاه، شنوا و بینا، یگانه، یکتا و مقصود نیازمندان است، نزاده و زائیده نشده، و همتائی برای او نیست.
ایجاد کننده‌ی موجودات، و جسم دهنده به اجسام است، و تصویرگر صورت‌هاست، اگر او همانگونه باشد که گروه مشبهه، که خدا را به موجودات تشبیه می‌کنند، می‌گویند: آفریدگار از آفریده، و روزی دهنده از روزی خورنده، و ایجاد کننده از ایجاد شونده شناخته نشود، لیکن خداوند ایجاد کننده است، فرق است بین آن که موجودات را جسمیت داد، و تصویرگری نمود، و آنها را تحقق بخشید، و بین کسی که چیزی همانند او نیست.
گفتم: پس خدای یکتا بوده و انسان نیز یکی است، پس یگانگی این دو یکسان است؟
فرمود: امر محالی را بیان کردی، خداوند تو را ثابت قدم بدارد، تشبیهی که از خداوند منع می‌نمائیم در حقائق است اما در الفاظ تشبیه وجود دارد، و الفاظ دلالت بر مفاهیم می‌کند زیرا انسان اگر چه گفته شده است یکی می‌باشد با این کلام خبر داده می‌شود که جسم او یکی است و دو گونه نمی‌باشد، در حالی که جان آدمی یگانه نیست، چرا که اعضای بدنش گوناگون است و رنگ‌های او یکسان نمی‌باشد، و انسان از اجزائی مجزا از یکدیگر ساخته شده است، خونش غیر از گوشتش، و گوشتش غیر از خونش است، و اعصابش غیر از رگهایش، و مویش غیر از پوستش، و بدنش غیر از افکارش می‌باشد، و همین گونه است دیگر موجوداتی که خدا خلق کرده است. پس انسان در لفظ یکی است نه این که حقیقتا یگانه باشد، و خدای بزرگ یگانه است و جز او یگانه‌ای وجود ندارد، و اختلاف و تفاوت و زیاده و نقصانی در او راه ندارد، اما انسان از اجزای مختلف و عناصر گوناگون آفریده شده و ایجاد شده و گردآوری شده است، جز آن که با قرار گرفتن اعضا کنار یکدیگر یک چیز به حساب می‌آیند.
گفتم: خدای را لطیف معرفی کردی معنایش چیست، می‌دانم الطاف الهی غیر از لطف دیگران است، جز آن که می‌خواهم که آن را برایم شرح بدهی. فرمود: ای فتح! خدای را لطیف نامیدم به خاطر لطفش به مخلوقات و به خاطر دانائیش به اشیای کوچک، آیا اثر خلقت او را در گیاهان کوچک و بزرگ نمی‌بینی، و در اجسام حیوانات کوچک از جرجیس و پشه و حشرات کوچکتر از این‌ها که چشم‌ها قادر به دیدنش نیستند بلکه به خاطر کوچکیش مؤنث از مذکرش قابل تشخیص نیست، و نیز فرزند از والدین قابل تمیز دادن نمی‌باشد، هنگامی که کوچکی آنها را در خلقت الهی دیدیم، و راهنمائی آنها به نزدیکی کردن با یکدیگر، و فرار از مرگ، و گردآوری آنچه نیازمند آنند، از امواج دریاها و بین درختان و بیابان‌ها و دشت‌ها، و نیز سخن گفتن آنها با یکدیگر، و فهماندن مطالب به فرزندانشان، و آوردن غذا برای آنان، و گوناگون بودن رنگهایشان قرمزی با زردی، و سفیدی با قرمزی، با این امور می‌یابیم که خالق و آفریدگار این مخلوق به امور ریز آگاه است، و ایجاد کننده‌ی هر چیز او را از موادی ایجاد می‌کند، و خدای آفریدگار آگاه بزرگ خلق کرد و آفرید بدون آن که مواد اولیه داشته باشد. گفتم: فدایت شوم آیا غیر خدای بزرگ، خالق و آفریدگاری داریم؟ فرمود: خدای بزرگ می‌فرماید: «بزرگ است خداوند که بهترین آفریدگاران است»، که با این گفتار خبر داد که در میان بندگانش آفریدگارانی است، از گروه ایشان عیسی بن مریم است، که از گل به اذن خدا همانند جسم پرنده‌ای را آفرید و در آن دمید و به اذن الهی پرنده‌ای شد، و سامری برای یهودیان گوساله‌ای آفرید که صدا می‌کرد.
گفتم: عیسی از گل پرنده‌ای را خلق کرد تا دلیلی برای نبوت او باشد، و سامری گوساله‌ای را آفرید تا نبوت موسی را درهم بشکند، و خداوند خواست که اینگونه تحقق یابد، و بسیار عجیب است. فرمود: وای بر تو ای فتح، خداوند دوگونه اراده و خواست دارد، اراده‌ی قطعی و تحقق یابنده و اراده‌ای که با آن امر و نهی می‌نماید، نهی می‌کند در حالی که اراده‌ی قطعی‌اش انجام دادن بوده، و امر می‌کند در حالی که اراده‌ی قعطی‌اش تحقق نیافتن است، آیا ندیده‌ای که حضرت آدم و زنش را از خوردن درخت منع کرد در حالی که اراده‌ی قطعی‌اش خوردن آن بود، و اگر اراده‌ی قطعی‌اش نخوردن بود نمی‌خوردند، و اگر با این حال می‌خوردند خواستشان بر خواست خدا غالب می‌گردید، و حضرت ابراهیم را به سر بریدن پسرش اسماعیل امر نمود ولی اراده‌اش تحقق نیافتن این عمل بود، و اگر اراده نمی‌کرد که سر اسماعیل بریده نشود خواست ابراهیم بر خواست خدای بزرگ غالب می‌گردید.
گفتم: بر من گشایش وارد ساختی خداوند بر تو گشایش وارد سازد، جز آن که خدا را شنوا و بینا نامیدی آیا منظور شنوا با گوش و بینا بودن با چشم است؟ فرمود: خداوند می‌شنود با آنچه می‌بیند، و می‌بیند با آنچه می‌شنود، بیناست نه با چشمی همانند چشم مخلوقات، و شنواست نه با گوش شنوندگان، لکن چون چیزی از دید او مخفی نمی‌باشد، حتی جای پای مورچه‌ی سیاه بر سنگ سیاه در شب بسیار تاریک در زیر خاک و دریا از دیدش پنهان نیست، از این رو او را بینا نامیدیم، نه آن که چشمی همانند مخلوقات دارد، و چون الفاظ گوناگون بر او مشتبه نمی‌گردد، و سخنی او را از شنیدن سخن دیگری بازنمی‌دارد او را شنوا نامیدیم، نه این که گوشی همانند گوش شنوندگان داشته باشد. گفتم: فدایت شوم مسأله‌ای باقی مانده است؟ فرمود: خداوند پدرت را بیامرزد مسأله‌ات را بگو. گفتم: آیا خداوند در گذشته می‌دانسته چیزی که نبوده بعد از تحقق یافتن چگونه می‌باشد؟ فرمود: وای بر تو مسأله‌هایت سنگین است، آیا نشنیده‌ای خداوند می‌فرماید: «اگر در دو جهان معبودهائی جز خدا وجود داشت فساد در جهان تحقق می‌یافت»، و فرمود: «و گروهی بر گروه دیگر برتری می‌جستند»، و از قول جهنمیان فرموده: «ما را خارج ساز تا کار نیک انجام دهیم بر خلاف آنچه در گذشته انجام می‌دادیم»، و فرمود: «و اگر بازگردانده شوند به آنچه از آن منع شدند بازگشته و آن امور را انجام می‌دهند»، پس خداوند آگاه است به چیزهائی که نبوده است که پس از تحقق یافتن چگونه می‌باشند. برخاستم تا دست و پای امام را ببوسم، سرشان را پیش آوردند و چهره و دست آن حضرت را بوسیده و از نزد ایشان خارج شدم، در حالی که بر اثر خیر و برکتی که به من رسیده بود خرسندی و خوشحالی بسیاری بر من عارض شده بود که قادر به بیان آن نیستم.
کلامه فی التوحید و نفی التشبیه
عن الفتح بن یزید الجرجانی قال: لقیته علیه‌السلام علی الطریق عند منصرفی من مکة الی خراسان، و هو سائر الی العراق، فسمعته یقول: من اتقی الله یتقی، و من اطاع الله یطاع.
فتلطفت فی الوصول الیه، فوصلت فسلمت، فرد علی السلام، ثم قال:
یا فتح! من ارضی الخالق لم یبال بسخط المخلوق، و من اسخط الخالق فقمن ان یسلط علیه سخط المخلوق، و ان الخالق لا یوصف الا بما وصف به نفسه، و انی یوصف الذی تعجز الحواس ان تدرکه، و الاوهام ان تناله، و الخطرات ان تحده، و الابصار عن الاحاطة به، جل عما وصفه الواصفون، و تعالی عما ینعته الناعتون، نأی فی قربه، و قرب فی نأیه، فهو فی بعده قریب، و فی قربه بعید، کیف الکیف فلا یقال له: کیف، و این الاین فلا یقال له: این، اذ هو مبدع الکیفوفیة و الا ینونیة.
یا فتح! کل جسم مغذی بغذاء الا الخالق الرزاق، فانه جسم الاجسام، و هو لیس بجسم و لا صورة، لم یتجزأ، و لم یتناه، و لم یتزاید، و لم یتناقص، مبرء من ذات ما رکب من جسمه، و هو اللطیف الخبیر، السمیع البصیر، الواحد الاحد، الصمد لم یلد و لم یولد، و لم یکن له کفوا احد.
منشی‌ء الاشیاء، و مجسم الاجسام، و مصور الصور، لو کان کما یقول المشبهة لم یعرف الخالق من المخلوق، و لا الرازق من المرزوق، و لا المنشی‌ء من المنشأ، لکنه المنشی‌ء، فرق بین من جسمه و صوره و شیئه و بینه، اذ کان لا یشبهه شی‌ء.
قلت: فالله واحد و الانسان واحد، فلیس قد تشابهت الوحدانیة؟
فقال: احلت ثبتک الله، انما التشبیه فی المعانی، فاما فی الاسماء فهی واحدة، و هی دلالة علی المسمی، و ذلک ان الانسان و ان قیل واحد، فانه یخبر انه جثة واحدة و لیس باثنین، و الانسان نفسه لیس بواحد، لان اعضاءه مختلفة، و الوانه مختلفة غیر واحدة، و هو اجزاء مجزأة لیس سواء، دمه غیر لحمه، و لحمه غیر دمه، و عصبه غیر عروقه، و شعره غیر بشره، و سواده غیر بیاضه، و کذلک سائر جمیع الخلق.
فالانسان واحد فی الاسم، لا واحد فی المعنی، و الله جل جلاله واحد لا واحد غیره، و لا اختلاف فیه، و لا تفاوت، و لا زیادة، و لا نقصان، فاما الانسان المخلوق المصنوع المؤلف فمن اجزاء مختلفة و جواهر شتی، غیر انه بالاجتماع شی‌ء واحد.
قلت: فقولک اللطیف، فسره لی، فانی اعلم ان لطفه خلاف لطف غیره للفصل، غیر انی احب ان تشرح لی. فقال: یا فتح! انما قلت: اللطیف للخلق و لعلمه بالشی‌ء اللطیف، الا تری الی اثر صنعه فی النبات اللطیف و غیر اللطیف، و فی الخلق اللطیف من اجسام الحیوان من الجرجس و البعوض، و ما هو اصغر منهما مما لا یکاد تستبینه العیون، بل لا یکاد یستبان لصغره الذکر من الانثی، و المولود من القدیم، فلما رأینا صغر ذلک فی لطفه و اهتدائه للسفاد، و الهرب من الموت، و الجمع لما یصلحه بما فی لجج البحار، و ما فی لحاء الاشجار و المفاوز و القفار، و افهام بعضها عن بعض منطقها، و ما تفهم به اولادها عنها، و نقلها الغذاء الیها، ثم تألیف الوانها حمرة مع صفرة، و بیاض مع حمرة، علمنا ان خالق هذا لطیف، و ان کل صانع شی‌ء فمن شی‌ء صنع، و الله الخالق اللطیف الجلیل خلق و صنع لا من شی‌ء. قلت: جعلت فداک، و غیر الخالق الجلیل خالق؟ قال: ان الله تبارک و تعالی یقول: «تبارک الله احسن الخالقین» [1] ، فقد اخبر ان فی عباده خالقین، منهم عیسی بن مریم خلق من الطین کهیئة الطیر باذن الله، فنفخ فیه فصار طائرا باذن الله، و السامری خلق لهم عجلا جسدا له خوار. قلت: ان عیسی خلق من الطین طیرا دلیلا علی نبوته، و السامری خلق عجلا جسدا لنقض نبوة موسی علیه‌السلام و شاء الله ان یکون ذلک کذلک، ان هذا لهو العجب. فقال: و یحک یا فتح ان لله ارادتین و مشیتین: ارادة حتم و ارادة عزم، ینهی و هو یشاء و یأمر و هو لا یشاء، او ما رأیت انه نهی آدم و زوجته عن ان یأکلا من الشجرة و هو شاء ذلک، و لو لم یشأ لم یأکلا و لو اکلا لغلبت مشیتهما مشیة الله، و امر ابراهیم بذبح ابنه اسماعیل علیهماالسلام و شاء ان لا یذبحه، و لو لم یشأ ان لا یذبحه لغلبت مشیة ابراهیم مشیة الله عزوجل. قلت: فرجت عنی فرج الله عنک، غیر انک قلت: السمیع البصیر، سمیع بالاذن و بصیر بالعین؟
فقال: انه یسمع بما یبصر، و یری بما یسمع، بصیر لا بعین مثل عین المخلوقین، و سمیع لا بمثل سمع السامعین، لکن لما لم یخف علیه خافیة من اثر الذرة السوداء علی الصخرة الصماء فی اللیلة الظلماء تحت الثری و البحار، قلنا بصیر لا بمثل عین المخلوقین، و لما لم یشتبه علیه ضروب اللغات و لم یشغله سمع عن سمع قلنا سمیع لا بمثل سمع السامعین.
قلت: جعلت فداک قد بقیت مسألة؟ قال: هات، لله ابوک. قلت: یعلم القدیم الشی‌ء الذی لم یکن ان لو کان کیف کان یکون؟ قال: ویحک، ان مسائلک لصعبة، اما سمعت الله یقول: «لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا» [2] ، و قوله: «و لعلا بعضهم علی بعض» [3] ، و قال یحکی قول اهل النار: «اخرجنا نعمل صالحا غیر الذی نعمل» [4] ، و قال: «و لو ردوه لعادوا لما نهوا عنه» [5] ، فقد علم الشی‌ء الذی لم یکن ان لو کان کیف کان یکون. فقمت لاقبل یده و رجله، فادنی رأسه فقبلت وجهه و رأسه، و خرجت و بی من السرور و الفرح ما اعجز عن وصفه، لما تبینت من الخیر و الحظ.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] المؤمنون: 14.
[2] الانبیاء: 22.
[3] المؤمنون: 91.
[4] فاطر: 37.
[5] الانعام: 28.
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

توحید

آن حضرت از توحید مورد سؤال قرار گرفت و به ایشان گفته شد: خداوند از ازل بوده و چیزی با او نبوده است، سپس اشیا را ایجاد کرد و برای خود بهترین نام‌ها را برگزید، پس از ازل نام‌ها و حروف با خداوند همراه بوده‌اند؟ امام در پاسخ مرقوم فرمود: خداوند از ازل بود سپس آنچه خواست را خلق کرد، برای تقدیرات الهی بازگرداننده و برای احکامش رد کننده‌ای نیست، اوهام توهم کنندگان در تو حیران گردیده، و دیده‌ی بینندگان از دیدار تو کوتاه شده، و اوصاف توصیف‌گران در توصیفت درهم ریخته، و گفتارهای خطاروندگان از درک منزلت والایت و رسیدن به جایگاه برترت به نابودی گرائیده است. پس او در جایگاهی است که نهایتی برای آن نبوده، و در مکانی است که دیده یارای دیدار او به اشاره و عبارتی نیست، و دور باد دور باد.
کلامه فی التوحید
سئل علیه‌السلام عن التوحید، فقیل له: لم یزل الله وحده، لا شی‌ء معه ثم خلق الاشیاء بدیعا، و اختار لنفسه احسن الاسماء، اولم تزل الاسماء و الحروف معه قدیمة؟ فکتب:
لم یزل الله موجودا، ثم کون ما اراد، لا راد لقضائه، و لا معقب لحکمه، تاهت اوهام المتوهمین، و قصرت طرف الطارفین، و تلاشت اوصاف الواصفین، و اضمحلت اقاویل المبطلین عن الدرک لعجیب شأنه، و الوقوع بالبلوغ علی علو مکانه، فهو بالموضع الذی لا یتناهی، و بالمکان الذی لم تقع علیه الناعتون باشارة و لا عبارة، هیهات هیهات.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه‌ی امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

ترغیب به آخرت‌

خداوند دنیا را سرای آزمایش و آخرت را سرای پایانی قرار داد، و بلاهای دنیایی را سبب ثواب آخرت قرار داد، و ثواب آخرت را پاداش بلاهای دنیا مقرر داشت.
قوله فی الترغیب فی الاخرة
ان الله جعل الدنیا دار بلوی و الاخرة دار عقبی، و جعل بلوی الدنیا لثواب الاخرة سببا و ثواب الاخرة من بلوی الدنیا عوضا.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

توبه نصوح

حقیقت توبه آن است که باطن با ظاهر مطابقت داشته باشد و حتی بهتر از آن باشد.
قوله فی التوبة النصوح
ان یکون الباطن کالظاهر و افضل من ذلک.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

ترغیب به نماز شب و روزه روز

شب بیداری خواب را شیرینتر، و گرسنگی غذا را گواراتر می‌سازد.
قوله فی الحث علی قیام اللیل و صیام النهار
السهر الذ للمنام، و الجوع یزید فی طیب الطعام.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

ترغیب به عمل

بستر مرگت را در میان خانواده‌ات به یاد آور، که نه پزشکی مانع مرگ تو خواهد بود، و نه دوستی به تو سودی تواند رساند.
قوله فی الترغیب الی العمل
اذکر مصرعک بین یدی اهلک، لا طبیب یمنعک، و لا حبیب ینفعک.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم؛ چاپ اول 1381.

تکلم به زبان ترکی

ابوهاشم جعفری می‌گوید: هنگامی که «بغا» سردار سپاه واثق، برای دستگیری اعراب از مدینه عبور می‌کرد، در مدینه بودم. امام هادی علیه‌السلام به ما فرمود: «برویم تجهیزات این ترک را ببینیم». بیرون آمدیم و توقف کردیم. سپاه آماده او از نزد ما گذشتند و ترک رسید. امام با او چند کلمه به زبان ترکی صحبت کردند. او از اسب پیاده شد و پای مرکوب امام را بوسید.
ابوهاشم می‌گوید: «ترک را قسم دادم که با تو چه گفت». ترک پرسید: «این مرد پیامبر است؟»
گفتم: «نه». گفت: «مرا به اسمی خواند که در کوچکی در بلاد ترک به آن نامیده می‌شدم و تا این ساعت هیچ کس از آن اطلاع نداشت». [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اعلام الوری، ص 359.
منبع: زندگانی چهارده معصوم؛ سید محسن خرازی و سایر هیئت تحریریه مؤسسه در راه حق؛ مسجد مقدس جمکران چاپ اول پاییز 1386.

تواضع و محبت شیران درنده

می‌گویند: در زمان متوکل زنی ادعا کرد که: «من زینب دختر فاطمه‌ی زهرا علیهاالسلام می‌باشم.» متوکل گفت: «از زمان زینب تا به حال سالها گذشته است ولی تو جوان هستی.»
او گفت: «رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دست بر سر من کشید و دعا کرد که در هر چهل سال، جوانی من برگردد.» متوکل، بزرگان آل ابوطالب و اولاد عباس و قریش را طلبید. همه گفتند: «این زن دروغ می‌گوید، حضرت زینب علیهاالسلام در فلان سال وفات کرده است.»
آن زن گفت: «اینها خودشان دروغ می‌گویند، من از مردم پنهان بودم و کسی از حال من مطلع نبود تا اینکه اکنون ظاهر شده‌ام.» متوکل قسم خورد که باید از روی حجت و دلیل، ادعای او را باطل کرد. آنها گفتند: «بفرست تا امام هادی علیه‌السلام بیاید، شاید او از روی حجت، ادعای این زن را باطل کند.» پس متوکل، امام هادی علیه‌السلام را طلبید و جریان را با وی مطرح کرد. حضرت فرمود: «دروغ می‌گوید، زینب در فلان سال وفات کرد.» متوکل گفت: «دلیلی بر بطلان حرف او بیان کن.» حضرت فرمود: «حجت بر بطلان سخن او این است که گوشت فرزندان فاطمه علیهاالسلام بر درندگان حرام است، او را نزد شیران بفرست، اگر راست گفته باشد شیران او را نمی‌خورند.» متوکل به آن زن گفت: «چه می‌گوئی؟» زن گفت: «می‌خواهد مرا به این وسیله بکشد.» حضرت فرمود: «اینجا گروهی از فرزندان فاطمه می‌باشند، هر کدام را که می‌خواهی بفرست تا این مطلب برایت روشن شود.» در این هنگام صورتهای همه تغییر یافت، بعضی گفتند: «چرا به دیگری حواله می‌کند و خودش نمی‌رود؟» متوکل گفت: «ای اباالحسن! چرا خود به نزد شیران نمی‌روی؟» حضرت فرمود: «هر گونه میل تو است، اگر می‌خواهی من به نزد درندگان می‌روم.» متوکل این مطلب را غنیمت دانست و گفت: «خود شما نزد درندگان بروید.»
پس نردبانی گذاشتند و حضرت داخل آن درندگان شد و در آنجا نشست. شیران خدمت آن حضرت آمدند و از روی خضوع سر خود را در جلوی آن حضرت بر زمین می‌نهادند. آن حضرت دست بر سر شیران می‌مالید و امر کرد که کنار بروند.
پس همگی از آن حضرت اطاعت کردند و به کناری رفتند. وزیر متوکل گفت: «این کار به صلاح ما نیست، زود آن حضرت را بیرون بیاور تا مردم این مطلب را از او مشاهده نکنند.»
پس متوکل از امام هادی علیه‌السلام درخواست کرد که بیرون بیاید، همین که آن حضرت پا بر نردبان گذاشت، شیران دور آن حضرت جمع شدند و خود را بر جامه‌ی آن حضرت می‌مالیدند. حضرت اشاره کرد که برگردند. پس آنها برگشتند و حضرت بالا آمد و فرمود: «هر کس گمان می‌کند که از اولاد فاطمه است، داخل اینجا شود.»
در این هنگام آن زن گفت: «من ادعای باطلی کردم و من دختر فلان مرد هستم و فقر باعث شد که من این نیرنگ را بزنم.» متوکل گفت: «او را نزد شیران بیفکنید تا او را بدرند.»
پس مادر متوکل شفاعت او را نمود و متوکل او را بخشید. [1] . (در زمان امام رضا علیه‌السلام نیز زنی، یک چنین ادعایی نمود و به وسیله‌ی درندگان، هلاک گردید.)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] منتهی الآمال.
منبع: عجایب و معجزات شگفت‌انگیزی از امام هادی؛ واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386.

تبدیل ریگها به طلاهای خالص

ابوهاشم می‌گوید: در خدمت امام هادی علیه‌السلام برای دیدن یکی از طالبین به بیرون شهر رفتم. در میان راه حرف قرض و پریشانی به میان آمد، پس آن حضرت دست مبارکش را دراز کرده و مشتی ریگ برداشت و به من گفت: «این را خرج کن اما به کسی نگو.» وقتی که به خانه آمدم، دیدم آن ریگها، رنگ سرخ آتشی دارد. پس آنها را پیش زرگری بردم. آن زرگر گفت: «تا به حال در عمر خود طلای به این خوبی ندیده‌ام. این را از کجا آورده‌ای؟!»
گفتم: «از زمانهای قدیم به من رسیده است.» [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] حدیقة الشیعه.
منبع: عجایب و معجزات شگفت‌انگیزی از امام هادی؛ واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386.

تصویر و شیر درنده

خلفای عباسی هر چند از نظر نسب، قرابت و خویشاوندی با ائمه اطهار علیهم‌السلام داشتند و در حضرت «عبد المطلب» که پدر عباس و ابوطالب بود، مشترک بودند، ولی با این حال، بدتر از بنی امیه عمل کردند. و ظلم و ستمهای فراوانی به اولاد علی علیه‌السلام روا داشتند و از هیچ‌گونه تحقیر و ستم در مورد خاندان عصمت فروگذار نکردند.
متوکل یکی از خلفای عباسی است که از هر راهی تلاش داشت امام هادی علیه‌السلام را تحقیر کند و شخصیت و عظمت او را درهم شکند. از جمله، روزی فردی را به سراغ شعبده باز و جادوگر بی‌نظیری فرستاد که اهل هندوستان و از دشمنان اهل بیت علیهم‌السلام به شمار می‌آمد. متوکل به او هزار دینار طلا داد که حضرت هادی علیه‌السلام را تحقیر و شرمنده کند. او نیز قبول کرد و در مجلس مهمانی خلیفه در کنار حضرت هادی علیه‌السلام نشست. و در قرص نانی عمل سحر انجام داد؛ به گونه‌ای که وقتی حضرت هادی علیه‌السلام دست مبارک خود را به طرف آن نان دراز کرد؛ نان به هوا پرید. و حاضران خندیدند و حضرت را به خیال خامشان تحقیر کردند.در کنار شعبده باز هندی بالشی قرار داشت که روی آن تصویر شیر بود. امامِ کائنات و صاحب ولایت تکوینی، دست مبارکش را بر آن تصویر نهاد و فرمود: این فاسق را بگیر! [با عنایت الهی و کرامت امام هادی علیه‌السلام] آن تصویر به شیر درنده تبدیل شد و در جا ساحر هندی را پاره کرد و بلعید! [و جریان مجلس هارون و امام موسی بن جعفر علیهماالسلام و امام رضا علیه‌السلام و مأمون تکرار شد] و شرکت کنندگان در مجلس مبهوت و متحیر ماندند. متوکل از آن امام بزرگوار درخواست کرد که دستور دهد آن شیر، ساحر هندی را برگرداند.
حضرت فرمود: «او را دیگر نخواهی دید. آیا تو دشمنان خدا را بر دوستان او مسلط می‌کنی!» این جمله را فرمود و مجلس متوکل را ترک گفت.
[1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] بحار الانوار، ج 50، ص 144، ح 28؛ کشف الغمّة، ج 2، ص 392؛ تجلیات ولایت، ص 480.
منبع: گوشه‌ای از کرامات امام هادی؛ حسین تربتی برگرفته از ماهنامه مبلغان.

تأویل لا حول و لا قوة الا بالله‌

طبرسی می‌گوید: یکی از مطالبی که امام هادی علیه‌السلام به اهوازی‌ها نوشت این بود: عبایه اسدی از امیرمؤمنان علیه‌السلام، پیرامون تفسیر لا حول و لا قوة الا بالله پرسید: حضرت علیه‌السلام فرمود: هیچ [حاجب و] حائلی از معصیت‌های خدا نداریم مگر با عصمت [و نگهداری] خدا، و هیچ توانی بر اطاعت خدا نداریم مگر با یاری خدا.
قال الطبرسی: فیما کتب أبوالحسن العسکری علیه‌السلام الی أهل الأهواز: سأل عبایة الأسدی أمیرالمؤمنین علیه‌السلام عن تأویل «لا حول و لا قوة الا بالله» فقال علیه‌السلام:
لا حول لنا من معاصی الله الا بعصمة الله، و لا قوة لنا علی طاعة الله الا بعون الله [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الاحتجاج 2: 494، بحارالأنوار 93: 186 ح 4.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

تسبیح امام هادی

راوندی می‌گوید:
تسبیح امام هادی علیه‌السلام در روز چهاردهم و پانزدهم این است: پاک و منزه است خدایی که همیشه هست، و فراموش نمی‌کند، پاک و منزه است خدایی که قائم [به ذات خود] است، و بیهوده عمل نمی‌کند، پاک و منزه است خدایی که [ذاتا] بی‌نیاز است، و محتاج نمی‌شود، خدا را پاک و منزه می‌شمارم، و ستایشش می‌کنم.
قال الراوندی:
تسبیح علی بن محمد النقی علیهماالسلام فی الیوم الرابع عشر و الخامس عشر:
سبحان من هو دائم لا یسهو، سبحان من هو قائم لا یلهو، سبحان من هو غنی لا یفتقر، سبحان الله و بحمده [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الدعوات: 94، بحارالأنوار 94: 207.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

تربت امامان یکی است‌

طوسی با سند خود از محمد بن سلیمان زرقان نقل می‌کند که گفت:
امام هادی علیه‌السلام به من فرمود: ای زرقان! تربت ما یکی بود، چون روزگار طوفان نوح فرارسید، تربت، پراکنده شد، و قبرهای ما گوناگون شد، و تربت ما یکی است.
و روی أیضا:
عن محمد بن أحمد بن داود القمی، عن الحسن بن أحمد بن ادریس القمی، قال: حدثنا أبی، قال: حدثنا الحسن بن علی الدقاق، عن ابراهیم بن الزیات، قال: حدثنی محمد بن سلیمان زرقان، وکیل الجعفری الیمانی، قال: حدثنی الصادق بن الصادق علی بن محمد صاحب العسکر علیهماالسلام قال: قال لی:
یا زرقان! ان تربتنا کانت واحدة، فلما کان أیام الطوفان افترقت التربة، فصارت قبورنا شتی، و التربة واحدة [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] تهذیب الأحکام 6: 109 ح 194.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.

توحید خدای بزرگ

خدایا! اوهام توهم کنندگان در تو حیران گردیده، و دیده‌ی بینندگان از دیدار تو کوتاه شده، و اوصاف توصیف گران در توصیفت در هم ریخته، و گفتارهای خطا روندگان از درک منزلت والایت و رسیدن به جایگاه برترت به نابودی گرائیده است.
تو در جایگاهی هستی که نهایتی برای آن نبوده، و دیدگان را یارای احساس تو با اشاره و عبارت نیست، و دور باد و دور باد، ای آغازگر ای یکتا ای یگانه، به عزت و بزرگواری در مقام والایی قرار گرفتی و با افتخار و قدرت در ورای هر نهایت و پایانی در منزلت برتری استوار یافتی.
دعاؤه فی التوحید لله تعالی
الهی تاهت اوهام المتوهمین، و قصر طرف الطارفین، و تلاشت اوصاف الواصفین، و اضمحلت اقاویل المبطلین عن الدرک لعجیب شأنک، او الوقوع بالبلوغ الی علوک.
فانت فی المکان الذی لا یتناهی، و لم تقع علیک عیون باشارة و لا عبارة، هیهات ثم هیهات، یا اولی، یا وحدانی، یا فردانی، شمخت فی العلو بعز الکبر، و ارتفعت من وراء کل غورة و نهایة بجبروت الفخر.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم چاپ اول 1381.

تسبیح خدای سبحان

پاک و منزه است آن که تعریف و توصیف نمی‌شود، و شبیهی ندارد، و چیزی همانند او نیست، و او شنوا و بیناست.
پاک و منزه است آن که همانندی برای او نیست، و جسم و صورتی ندارد.
دعاؤه فی التسبیح لله سبحانه
سبحان من لا یحد و لا یوصف، و لا یشبهه شی‌ء، و لیس کمثله شی‌ء، و هو السمیع البصیر.
سبحان من لیس کمثله شی‌ء، لا جسم و لا صورة.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم چاپ اول 1381.

تمجید خدا قبل از ذکر دعا

از آن حضرت روایت شده که فرمود: هر که این دعا را پیشاپیش دعاهایش بخواند خواسته‌اش اجابت می‌شود: آنچه خداوند بخواهد تحقق می‌یابد در حالی که به خدا روی می‌کنم، آنچه خداوند بخواهد تحقق می‌یابد در حالی که خداوند را پرستش می‌کنم، آنچه خداوند بخواهد تحقق می‌یابد در حالی که از خداوند انتظار لطف و رحمت دارم، آنچه خداوند بخواهد تحقق می‌یابد در حالی که در برابر خداوند اظهار ذلت و خواری می‌کنم، آنچه خداوند بخواهد تحقق می‌یابد در حالی که از خداوند طلب یاری می‌نمایم، آنچه خداوند بخواهد تحقق می‌یابد در حالی که از خداوند آرامش می‌خواهم، آنچه خداوند بخواهد تحقق می‌یابد در حالی که در برابر خداوند خضوع می‌کنم، آنچه خداوند بخواهد تحقق می‌یابد در حالی که در برابر خداوند زاری می‌نمایم، آنچه خداوند بخواهد تحقق می‌یابد در حالی که از خداوند یاری می‌جویم، آنچه خداوند بخواهد تحقق می‌یابد در حالی که از خداوند فریادرسی می‌طلبم، آنچه خداوند بخواهد تحقق می‌یابد در حالی که نیرو و توانی جز به خدای برتر و والاتر نمی‌باشد.
دعاؤه فی تمجید الله قبل ذکر الدعاء
عنه علیه‌السلام: من قدم هذا الدعاء امام دعائه استجیب له:
ماشاءالله توجها الی الله، ماشاءالله تعبدا لله، ماشاءالله تلطفا لله، ماشاءالله تذللا لله، ماشاءالله استنصارا بالله، ماشاءالله استکانة لله، ماشاءالله تضرعا الی الله، ماشاءالله استعانة بالله، ماشاءالله استغاثة بالله، ما شاء الله، لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم چاپ اول 1381.

تعویذ برای درد سر

اسحاق بن ابراهیم از آن حضرت نقل می‌کند: روزی نزد ایشان بودم یکی از دوستانمان از بیماری خود سخن گفت و عرضه داشت: ای پسر پیامبر خدا خانواده‌ام به این بیماری ملعون بسیار دچار می‌شوند فرمود آن چیست؟ گفت: سردرد، فرمود: کاسه‌ای از آب بردار و این آیه را بر آن بخوان:
آیا کافران نمی‌نگرند که آسمان‌ها و زمین بسته بودند و ما آنها را گشودیم و از آب هر چیزی را زنده گرداندیم آیا پس ایمان نمی‌آورند.
سپس آن را بنوش که اگر خدا بخواهد ضرر نمی‌رساند.
دعاؤه فی العوذة لوجع الرأس
عن اسحاق بن ابراهیم، عن ابی‌الحسن العسکری علیه‌السلام قال: حضرته یوما و قد شکی الیه بعض اخواننا، فقال: یا بن رسول‌الله ان اهلی یصیبهم کثیرا هذا الوجع الملعون، قال: و ما هو؟ قال: وجع الرأس، قال: خذ قدحا من ماء و اقرء علیه:
اولم یر الذین کفروا ان السموات و الارض کانتا رتقا ففتقناهما و جعلنا من المآء کل شی‌ء حی افلا یؤمنون. [1] . ثم اشربه، فانه لا یضر ان‌شاءالله تعالی.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الانبیاء: 30.
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم چاپ اول 1381.

تعویذ برای بیماری ام‌صبیان

یکی از اصحاب به آن حضرت نامه نوشت در مورد کودکی که بیماری ام‌صبیان او را آزار می‌دهد، فرمود: در برگه‌ای این را بنویس و بر او آویزان نما:
به نام خدای برتر و بزرگ، بردبار و بزرگوار، دیرینه‌ای که زوال نپذیرد، پناه می‌برم به عزت زنده‌ای که نمی‌میرد از شر هر زنده‌ای که می‌میرد.
دعاؤه فی العوذة لریح ام‌الصبیان
کتب بعضهم الی ابی‌الحسن العسکری علیه‌السلام فی صبی له یشتکی ریح ام‌الصبیان، فقال: اکتب فی ورق و علقه علیه:
بسم الله العلی العظیم، الحلیم الکریم، القدیم الذی لا یزول، اعوذ بعزة الحی الذی لا یموت من شر کل حی یموت.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: صحیفه امام هادی؛ جواد قیومی اصفهانی؛ دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم چاپ اول 1381.

تاویل و تفسیر قرآن

ائمّه علیهم السلام تمامی قرآن و تأویل و تفسیر قرآن را آن‌گونه که منظور خداوند از نزول آن بوده، می‌دانند.
قال الباقر علیه السلام: «ما اِدَّعی اَحَدٌ مِن النَّاسِ اَنَّهُ جَمَعَ القُرآنُ کله کما اَنزَلَ الاَّ کَذَّابٌ و ما جَمَعَهُ و حَفَظَهُ کما نَزَلَه اللَّهُ تَعالی الاَّ علی بن ابی‌طالب علیه السلام و الائمّةُ مِن بَعدِهِ علیهم السلام».[1] امام باقر علیه السلام فرمودند: کسی از مردم ادعا نکرده است که همه قرآن را آن چنان که فرود آمده جمع‌آوری کرده است، مگر آنکه دروغ می‌گوید. قرآن را آن‌گونه که خداوند متعال فروفرستاد جمع نکرد و حفظ ننمود، مگر علی بن ابی‌طالب، و امامان پس از او.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] کافی، ج 1، ص 228.
منبع: پرچم‌داران هدایت، تدبری در زیارت جامعه کبیره؛ سید احمد سجادی؛ انتشارات اسوه؛ چاپ اول خرداد 1388.

تقسیم کننده بهشت و دوزخ بودن

خداوند آنها را در روز رستاخیز به مقامی نائل می‌فرماید که دوزخ وبهشت را در بین مردم تقسیم می‌نمایند و این مقام مختص به ائمّه طاهرین علیهم السلام است.
قال علی علیه السلام: «أنا قَسیم بَین الجَنَّة و النَّار».[1] .
حضرت علی علیه السلام فرمودند: من (از طرف خداوند) بهشت و دوزخ را تقسیم می‌نمایم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] کافی، ج 1، ص 196.
منبع: پرچم‌داران هدایت، تدبری در زیارت جامعه کبیره؛ سید احمد سجادی؛ انتشارات اسوه؛ چاپ اول خرداد 1388.

تصریح بر امامت حضرت هادی

بزرگان شیعه به مسأله امامت اهمیت زیادی داده‌اند، زیرا که امامت از نظر آنها یکی از اصول اسلام است. این بزرگان همواره از امام حاضر، درباره امام بعدی سؤال می‌کردند تا پس از وی به او مراجعه کنند و به ولایت و اطاعت تسلیم شوند. گروهی از فرزانگان و افراد موثق اسلامی، احادیثی درباره امامت امام هادی علیه‌السلام از پدرش امام جواد علیه‌السلام به شرح ذیل نقل کرده‌اند:
1- اسماعیل بن مهران
اسماعیل بن مهران، در نخستین سفرش موقعی که وارد بغداد شد، به خدمت امام جواد علیه‌السلام شتافت و عرض کرد: «فدایت شوم، من در این حال بر شما بیمناکم، پس از شما چه کسی عهده‌دار امامت است؟» امام علیه‌السلام با لبخندی شیرین رو به وی کرد و فرمود: «در این سال، آن پیشامدی که تو تصور کرده‌ای اتفاق نخواهد افتاد.» [1] . امام علیه‌السلام با این سخن آن ترسی را که اسماعیل، از سوء نیتی که خلیفه عباسی درباره امام داشت، برطرف کرد. و چون معتصم امام علیه‌السلام را احضار کرد، دوباره اسماعیل خواست امام پس از آن بزرگوار را بشناسد این بود که پرسید: «شما تشریف می‌برید، پس امام بعد از شما کیست؟...»
این مرتبه امام علیه‌السلام گریه کرد، و از سفر خود بیمناک بود، و احساس می‌کرد که دوباره به مدینه برنمی‌گردد، از این رو امام پس از خود - یعنی فرزندش امام هادی علیه‌السلام - را تعیین کرد و فرمود: «اکنون که بیم جان من می‌رود، امر امامت پس از من بر عهده پسرم علی است...» [2] . پیشگویی امام به حقیقت پیوست و معتصم عباسی، امام علیه‌السلام را در اوان جوانی و نشاط زندگی، مخفیانه کشت.
2- خیرانی
از جمله راویان حدیث بر امامت امام هادی علیه‌السلام، یکی از خیرانی است که از پدرش امام جواد علیه‌السلام روایت کرده که ما حدیث او را در بحثهای آینده نقل خواهیم کرد.
3- صقر بن ابی‌دلف
صقر بن ابی‌دلف از امام جواد علیه‌السلام حدیثی را بر امامت امام هادی علیه‌السلام نقل کرده، می‌گوید: از ابوجعفر محمد بن علی الرضا علیه‌السلام، شنیدم که می‌فرمود: «امام پس از من، پسرم علی است، فرمان او فرمان من، سخن او سخن من و اطاعت از او اطاعت من است و پس از وی امامت از آن فرزندش حسن است.» [3] .
4- یکی از شیعیان
امام جواد علیه‌السلام موقعی که عازم بغداد بود، بصراحت به یکی از شیعیانش امامت فرزندش هادی علیه‌السلام را بیان کرد و فرمود: «من می‌روم و امر امامت به پسرم علی محول است و او همان سمتی را پس از من نسبت به شما دارد که من پس از پدرم بر شما داشتم.» [4] .
امام جواد علیه‌السلام در این حدیث بر ضرورت اطاعت از فرزندش تأکید فرموده و همان حقی را برای او نسبت به شیعیان قائل شده که عین همان را خود پس از پدر بزرگوارش داشته است.
5- احمد بن ابی‌خالد
احمد بن ابی‌خالد نصی را از امام جواد علیه‌السلام بر امامت فرزندش نقل کرده و می‌گوید که ابوجعفر علیه‌السلام پسرش امام هادی را وصی خود قرار داد. ما فرازهای این وصیت را در مباحث آینده نقل می‌کنیم. [5] . شایان ذکر است که شیعه معتقد است که تعیین امام برخاسته از عواطف و تمایلات نفسانی نیست، بلکه امر امامت به دست خدای تعالی است و اوست که امام را برمی‌گزیند و تعیین می‌کند و پیامبر - صلی الله علیه و آله - فرمان خدا را ابلاغ می‌کند. و پیامبر (صلی الله علیه و آله) اعلان فرموده است که جانشینانش دوازده تن می‌باشند و نصوص فراوانی در این باره به تواتر رسیده است [6] ، و امام هادی علیه‌السلام یکی از آن دوازده تن می‌باشد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] حیاة الامام محمد الجواد: ص 70.
[2] ارشاد: ص 369 و اصول کافی: 1 / 323.
[3] بحارالانوار: 13 / 127، اکمال الدین صدوق.
[4] اعیان الشیعه: 4 / ق 2 / 256.
[5] اصول کافی.
[6] صحیح مسلم، کتاب الامارة مسند امام احمد بن حنبل: 5 / 89 صحیح بخاری: ص 164.
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ مؤلف: باقر شریف قرشی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

توبه نصوح

احمد بن هلال از امام ابوالحسن الهادی علیه‌السلام، درباره توبه نصوح پرسید، امام در پاسخ وی فرمود: «توبه نصوح آن است که باطن چون ظاهر، و بلکه بهتر از ظاهر گردد.» [1] .
البته حقیقت توبه ریشه کن ساختن گناهان و پاک ساختن نفس از هواجس نفسانی است و آن است که باطن چون ظاهر و بلکه بهتر از آن گردد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] معانی الاخبار صدوق.
منبع: تحلیلی از زندگانی امام هادی؛ باقر شریف قرشی؛ مترجم محمدرضا عطائی؛ کنگره جهانی حضرت رضا 1371.

تبلیغ دین و زنده کردن پنجاه غلام

مرحوم ابن حمزه‌ی طوسی - که یکی از علماء قرن ششم است - در کتاب خود آورده است:
شخصی به نام بلطون حکایت کند: من مسئول حفاظت خلیفه - متوکل عباسی - بودم و نیروهای لازم را پرورش و آموزش می‌دادم تا آن که روزی، پنجاه نفر غلام از اهل خزر برای خلیفه هدیه آوردند.
متوکل آن‌ها را تحویل من داد و گفت: آموزش‌های لازم را به آن‌ها بده تا در انجام هر نوع دستوری آمادگی کامل داشته باشند، همچین دستور داد تا نسبت به آن‌ها محبت و از هر جهت کمک شود تا خود را مطیع و فدائی خلیفه بدانند. پس از آن که یک سال سپری شد و سعی و تلاش بسیاری در آموزش و پرورش و تربیت آن‌ها انجام گرفت، روزی در حضور خلیفه ایستاده بودم که ناگهان حضرت ابوالحسن، علی هادی علیه‌السلام وارد شد. هنگامی که حضرت در جایگاه مخصوص قرار گرفت، خلیفه دستور داد تا تمام پنجاه غلام را در حضور ایشان احضار کنم. پس وقتی آن‌ها در مجلس خلیفه حضور یافتند و چشمشان به حضرت هادی علیه‌السلام افتاد، برای احترام و تعظیم در مقابل حضرت روی زمین به سجده افتادند. متوکل با دیدن چنین صحنه‌ای بی‌حال و سرافکنده شد و در حالی که توان راه رفتن نداشت، با زحمت مجلس را ترک کرد و با بیرون رفتن متوکل، حضرت هم از مجلس خارج شد. پس از گذشت ساعتی متوکل مراجعت کرد و به من گفت: وای به حال تو! این چه کاری بود که غلام‌ها انجام دادند؟ از آن‌ها سؤال کن که چرا چنین کردند؟! هنگامی که از غلامان سؤال کردم، که چرا چنین تواضعی را در مقابل آن شخص ناشناس انجام دادید؟ اظهار داشتند: این شخص در هر سال یک مرتبه نزد ما می‌آید و مسائل دین را به ما می‌آموزد و مدت ده روز برای تبلیغ احکام و معارف دین، نزد ما می‌ماند، ما او را می‌شناسیم، او خلیفه و وصی پیغمبر اسلام می‌باشد.
هنگامی که متوکل عباسی این مطالب را شنید، دستور داد تا تمامی آن پنجاه نفر کشته شوند، به همین جهت تمامی آن غلامان را سر بریدند؛ و فردای آن روز من به سمت منزل حضرت ابوالحسن هادی علیه‌السلام رفتم، همین که نزدیک منزل رسیدم، دیدم شخصی جلوی منزل ایستاده که ظاهراً خادم حضرت بود، پس نگاهی عمیق به من کرد و گفت: وارد شو! موقعی که وارد منزل شدم، دیدم حضرت در گوشه‌ای نشسته و مشغول دعا و تسبیح می باشد، به من خطاب نمود و فرمود: ای بلطوم! با آن غلامان چه کردند؟ عرضه داشتم: یا ابن‌رسول الله! تمامی آن‌ها را سر بریدند. فرمود: آیا خودت دیدی که سر تمامی آن‌ها را بریدند و همه‌ی آن‌ها کشته شدند؟ پاسخ دادم: بلی، به خدا سوگند، من خودم شاهد بودم. فرمود: آیا مایل هستی آن‌ها را زنده ببینی؟ گفتم: آری، دوست دارم. سپس حضرت به من اشاره نمود که آن پرده را کنار بزن و داخل برو تا آن‌ها را ببینی. هنگامی که پرده را کنار زدم و وارد شدم، ناگهان دیدم که تمام آن افراد زنده شده‌اند و صحیح و سالم کنار هم نشسته‌اند و مشغول خوردن میوه می‌باشند [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] الثاقب فی المناقب: ص 529، ح 465، مدینة المعاجز: ج 7، ص 491، ح 2483.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

تقسیم گوسفند و طی الارض

شخصی از اصحاب امام علی هادی علیه‌السلام - به نام اسحاق جلاب (گلاب گیر) - حکایت کند:
روزی طبق دستور آن حضرت، تعداد بسیاری گوسفند خریداری کردم و سپس آن‌ها را در طویله‌ای بزرگ - که در گوشه‌ای از منزل ایشان بود - بردم.
پس از گذشت چند روز، امام علیه‌السلام مرا احضار نمود و به همراه یکدیگر وارد طویله شدیم و با کمک هم، گوسفندان را جدا و تقسیم می‌کردیم و برای هر کسی که مورد نظر حضرت بود علامتی را قرار می‌دادیم. بعد از آن، تعدادی از آن گوسفندان را برای فرزندش و مادر او فرستاد، همچنین تعدادی دیگر از آن‌ها را برای اشخاصی که مورد نظر حضرت بودند، فرستاده شد.
سپس به محضر مبارک آن امام همام رفتم و اجازه خواستم تا به بغداد جهت زیارت و دیدار پدر و مادرم بروم؟ حضرت فرمود: فردا را که روز عرفه است صبر کن و نزد ما باش، بعد از آن به دیار خویش خواهی رفت. پس طبق فرمان حضرت، روز عرفه را در خدمت امام هادی علیه‌السلام بودم، همچنین شب عید قربان را هم در منزل آن حضرت ماندم و چون هنگام شب عید قربان را هم در منزل آن حضرت ماندم و چون هنگام سحر فرارسید، نزد من آمد و اظهار نمود: ای اسحاق! بلند شو. هنگامی که از خواب بلند شدم و چشم‌های خود را باز کردم، متوجه شدم که در بغداد جلوی منزل پدرم می‌باشم. پس وارد منزل شدم و بر پدرم سلام کردم و با وی دیداری تازه نمودم. بعد از آن، چون دوستان و رفقایم به دیدار من آمدند، به آن‌ها گفتم: من روز عرفه را در شهر سامراء سپری کردم؛ و اکنون روز قربان را در بغداد نزد شماها هستم [1] .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] اصول کافی: ج 1، ص 498، ح 3، اختصاص شیخ مفید: ص 325، اثبات الهداة: ج 3، ص 360، ح 6، مدینة المعاجز: ج 7، ص 423، ح 2425.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی هادی؛ عبدالله صالحی؛ مهدی یار.

تعیین و خریداری همسر در بغداد

یکی از اصحاب و همسایگان امام هادی علیه‌السلام به نام بشر بن سلیمان حکایت نماید:
روزی حضرت ابوالحسن، امام هادی علیه‌السلام مرا به حضور طلبید، همین که نزد آن حضرت وارد شدم، فرمود: تو از خانواده‌ی انصار و از دوستان و علاقه‌مندان ما هستی، شما مورد اطمینان و وثوق ما بوده‌اید، چنانچه ممکن باشد، امروز مأموریتی محرمانه برای ما انجام بده و در آن فضیلتی را برای خود کسب نما. سپس نامه‌ای به زبان رومی مرقوم نمود و با کیسه‌ای که در آن مقدار دویست و بیست دینار بود، تحویل من داد و سپس اظهار داشت: به سمت بغداد حرکت کن، چون وارد بغداد شدی کنار لنگرگاه رود دجله می‌روی؛ در آنجا کنیزفروشان، کنیزان خود را عرضه کرده‌اند و مأمورین حکومتی و نیز عده‌ای از اشراف زادگان مشغول انتخاب و خرید کنیزان دلخواه خود هستند. تو نزدیک نمی‌روی، بلکه از دور شاهد جریان باش تا آن که شخصی به نام عمر بن زید نخاس، کنیزی را با این خصوصیات که دو پیراهن ابریشمین پوشیده برای فروش عرضه می‌کند. ولی کنیز امتناع می‌ورزد و قبول نمی‌کند و هیچ کدام از خریداران را نمی‌پسندد؛ در همین موقع صدائی را به زبان رومی می‌شنوی که می‌گوید: به من بی‌حرمتی شد و آبرویم رفت.
و خریداران با شنیدن این سخن، سعی می‌کنند که او را به هر قیمتی که شده خریداری کنند؛ ولی او نمی‌پذیرد. فروشنده به کنیز گوید: چاره‌ای جز فروش تو ندارم. کنیز جواب دهد: صبر کن، شخص مورد علاقه‌ام خواهد آمد. پس تو در همین لحظه نزد فروشنده می‌روی و می‌گوئی نامه‌ای برایت آورده‌ام و من وکیل صاحب نامه هستم، اگر مایل باشید من کنیز را برای صاحب نامه خریداری می‌کنم. بشر بن سلیمان گوید: تمام آنچه را مولایم فرمود، انجام دادم و چون کنیز چشمش به نامه افتاد، گفت: مرا به صاحب همین نامه بفروش که من پذیرای او هستم و اگر چنین نکنی من خودکشی می‌نمایم. بعد از آن، کنیز را به همان مقدار پولی که حضرت داده بود خریدم و کنیز بسیار خوشحال و مسرور گشت و آن نامه را گرفت و مرتب می‌بوسید و بر چشم و صورت خود می‌نهاد. گفتم: ای کنیز! نامه‌ای که صاحب آن را نمی‌شناسی، چگونه برایش این همه احترام می‌گذاری؟! گفت: تو نسبت به اولیاء خدا و فرزندان پیغمبران (صلوات الله علیهم) معرفت و شناخت کافی نداری، پس خوب گوش کن، تا تو را آگاه سازم.
و سپس افزود: من ملیکه، دختر یشوعا - پسر قیصر روم - هستم و جد مادریم، شمعون وصی و جانشین حضرت عیسی مسیح علیه‌السلام می‌باشد. جد من - قیصر - خواست تا مرا با پسر برادرش تزویج نماید که موانعی غیر طبیعی مانع آن شد و مجلس عقد و نیز مراسم جشن متلاشی گردید. در آن شب، حضرت عیسی و شمعون علیهماالسلام را در خواب دیدم که در قصر جدم - حضور دارند و حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم و نیز دامادش علی بن ابی طالب و تعدادی از فرزندانش علیهم‌السلام وارد قصر شدند و با عیسی و شمعون مصافحه و معانقه کردند. سپس حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم اظهار داشت:
ما آمده‌ایم تا ملیکه - نوه‌ی شمعون - را برای فرزندم ابومحمد - امام حسن عسکری علیه‌السلام - خواستگاری نمائیم. حضرت عیسی به شمعون فرمود: شرافت و فضیلت، به تو روی آورده است؛ شمعون نیز پذیرفت و در همان مجلس خطبه‌ی عقد مرا جاری کردند.
از آن لحظه به بعد،من نسبت به ابومحمد - امام حسن عسکری علیه‌السلام - عشق و علاقه‌ی شدیدی در درون خود احساس کردم و این راز را مخفی نگه داشتم. و هر روز و هر لحظه محبت و علاقه‌ام شدت می‌گرفت تا جائی که سخت مریض شدم و تمام پزشکان را برای معالجه و درمانم آوردند؛ ولی از درمان ناراحتی من ناتوان گشتند. پس از گذشت چند شب، حضرت فاطمه‌ی زهراء سلام الله علیها را در خواب دیدم که به همراه حضرت مریم سلام الله علیها به دیدار من آمده‌اند.
من به حضرت زهراء سلام الله علیها عرضه داشتم: چرا فرزندت ابومحمد با من قطع رابطه کرده است؛ و او را نمی‌بینم؟ حضرت زهراء سلام الله علیها فرمود: تا هنگامی که مشرک و بر دین نصاری باشی،او نزد تو نخواهد آمد. و سپس حضرت زهرا سلام الله علیه شهادتین را بر من تلقین نمودند و من گفتم: «أشهد أن لا اله الا الله، و أن محمداً رسول الله» و با اقرار و اعتقاد بر این کلمات، مسلمان شدم. شب بعد که بسیار شیفته‌ی دیدار حضرت ابومحمد علیه‌السلام بودم، او را در خواب دیدم و گفتم: بر من جفا نمودی، که مرا در آتش محبت و عشق خودت رها کرده ای؟ فرمود: چون مسلمان شدی، هر شب به دیدار تو خواهم آمد تا خداوند وسیله‌ی زناشوئی ما را فراهم نماید. و مدتی بعد از آن، لشکر اسلام بر ما هجوم آورد و با پیروزی آن‌ها ما اسیر شدیم، که امروز وضعیت مرا این چنین مشاهده می‌کنی؛ و تا به حال هر که نام مرا جویا شده، گفته‌ام من نرجس هستم. بشر بن سلیمان در پایان افزود: وقتی آن بانو را نزد حضرت ابوالحسن، امام هادی علیه‌السلام آوردم، خواهرش حکیمه را خواست و به او فرمود: این همان زنی است که قبلاً اوصاف او را گفته بودم، پس آن دو - حکیمه و نرجس - همدیگر را در آغوش گرفته و یکدیگر را بوسیدند. سپس امام هادی علیه‌السلام خواهرش حکیمه را مخاطب قرار داد و فرمود: ای حکیمه! ملیکه را همراه خود ببر و احکام دین اسلام را به او بیاموز تا فراگیرد [1] .