راه روشن: ترجمه المحجه البیضاء فی تهذیب الحیاء جلد 3

مشخصات کتاب

سرشناسه:فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، 1006-1091ق.

عنوان قراردادی:المحجه البیضاء فی احیاء الاحیاء . فارسی

عنوان و نام پدیدآور:راه روشن/ محمدبن مرتضی معروف به مولی محسن کاشانی؛ ترجمه محمدصادق عارف.

مشخصات نشر:مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1373 - 1379.

مشخصات ظاهری:8ج.

شابک:دوره 964-444-004-8 : ؛ ج.2 964-444-312-8 : ؛ ج.3 964-444-317-9 : ؛ ج.4 964-444-311-x : ؛ 256000 ریال: ج.5 ، چاپ چهارم: 978-964-971-272-7 ؛ ج.6 964-444-005-6 : ؛ 16500 ریال (ج.6، چاپ دوم) ؛ 73000 ریال: ج.6، چاپ چهارم 978-964-444-005-2 : ؛ ج.7 964-444-306-3 : ؛ 17500 ریال (ج.7، چاپ دوم) ؛ 268000 ریال: ج.7 ،چاپ پنجم: 978-964-444-314-5 ؛ ج.8 964-444-313-6 : ؛ 15000 ریال (ج.8، چاپ دوم)

یادداشت:پشت جلد لاتینی شده: Mawla Muhsen Kashani, Rah-i-Rawshan.

یادداشت:جلدهای اول، دوم، هفتم و هشتم ترجمه محمدصادق عارف، جلدهای سوم و چهارم ترجمه محمدرضا عطایی، جلدهای پنجم و ششم ترجمه عبدالعلی صاحبی است.

یادداشت:ج. 3 (چاپ دوم: 1381).

یادداشت:ج. 6 (چاپ دوم: 1379).

یادداشت:ج.6 (چاپ چهارم: 1389).

یادداشت:ج.7 (چاپ دوم: 1379).

یادداشت:ج. 8 (چاپ دوم: 1379).

یادداشت:کتابنامه.

موضوع:اخلاق اسلامی

موضوع:عرفان

شناسه افزوده:عارف، محمد صادق، 1299 - ، مترجم

شناسه افزوده:عطائی، محمدرضا، 1315 -، مترجم

شناسه افزوده:صاحبی، عبدالعلی، 1312 - ، مترجم

شناسه افزوده:بنیاد پژوهش های اسلامی

رده بندی کنگره:BP247/65/ف 9م 3041 1373

رده بندی دیویی:297/61

شماره کتابشناسی ملی:م 77-3955

ص :1

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

ص :2

محمد بن مرتضی معروف به مولی محسن کاشانی قدس سره متوفی 1091 ه- . ق

راه روشن : ترجمه کتاب المحجه البیضاء فی تهذیب الحیاء

جلد سوم

ترجمه سید محمد صادق عارف

ص :3

ص :4

فهرست مطالب

ص :5

فهرست مطالب

ص :6

کتاب آداب غذا خوردن

اشاره

(1)بخش اول از کتاب محجّه البیضاء فی تهذیب الاحیاء پیرامون آداب غذا خوردن بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس ویژۀ خداوندی است که مخلوقات را به بهترین صورت تدبیر فرمود و زمین و آسمانها را آفرید،و آب گوارا از عصارۀ بخارات نازل کرد و بدان وسیله دانه ها و گیاهان را به وجود آورد،و روزیها و خوردنیها را مقدّر و به وسیلۀ خوردنیها قوای جانداران را حفظ کرد و با اطعام بندگان با غذاهای پاکیزه به طاعات و اعمال شایستۀ آنان کمک کرد.

درود پایان ناپذیر خداوند بر حضرت محمّد(ص)صاحب معجزات درخشان و بر خاندان او،و سلام فراوان بر ایشان باد! باری،هدف خردمندان،دیدار(رحمت)خدای سبحان در سرای آخرت است؛و هیچ راهی جز علم و عمل برای رسیدن به این هدف وجود ندارد؛از سویی مراقبت بر

ص:7

علم و عمل جز با تندرستی ممکن نیست،و تندرستی نیز جز با تناول کردن غذا و خوراک به مقدار حاجت در هر شبانه روز میسّر نمی شود.از این روست که بعضی از نیاکان صالح گفته اند:«غذا خوردن نیز از امور دینی است»،و بر این اساس است که خداوند متعال می فرماید: کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً. (1)بنابراین هر کس که اقدام به خوردن غذا می کند تا بدان وسیله به علم و عمل خود یاری رساند و تقوایش را تقویت کند،سزاوار نیست که زمام نفس را رها کند و آن را همانند چهارپایان در چراگاه آزاد بگذارد تا هر چه می خواهد بخورد؛زیرا آنچه باعث دینداری و وسیلۀ رسیدن به دیانت است شایسته است که مظهر انوار و آداب و سنن دینی باشد،به طوری که بندۀ خدا را پایبند کند و انسان متقی بدان وسیله از گناهان مصون بماند؛تا آنجا که اشتهای به غذا را در خوردن و نخوردن با میزان شرع بسنجد تا بدان وسیله گناه و معصیتی را از خود دور سازد و اجر و ثوابی را کسب کند؛هر چند که در آن غذا بیشترین لذّت نفسانی باشد.

پیامبر اکرم(ص)فرمود:«همانا مرد حتی به خاطر لقمۀ غذایی که به طرف دهان خود و همسرش می برد اجر می برد.» (2)البتّه این اجر و ثواب در صورتی است که لقمۀ غذا را به دستور دین و به خاطر دین بردارد و آداب دینی را رعایت و به وظایف دینی عمل کند.

اینک ما بر آنیم که وظایف دینی فرد را در هنگام غذا خوردن بیان کنیم؛از این رو واجبات و مستحبّات و آداب غذا خوردن و گوارایی آن و کیفیت غذا خوردن را در چهار فصل و همچنین فصل دیگری در پایان می آوریم.

باب اول،در وظایف کسی که تنها غذا می خورد.

باب دوم،آدابی که رعایت آنها چه در صرف غذا به صورت فردی و چه به صورت

ص:8


1- (1) مؤمنون/51:از خوردنیهای پاکیزه بخورید و کارهای شایسته به جا آورید.همچنین در آیه دیگر می فرماید:ای پیامبران از غذاهای پاکیزه بخورید و کارهای نیک انجام دهید.
2- (2) بخاری در صحیح خود(ص 80 و 81)این حدیث را نقل کرده است،و در حدیث دیگری چنین آمده است:هر چه را که انفاق کنی،برای تو صدقه محسوب می شود،حتی لقمه ای را که در دهان همسرت قرار می دهی...

دسته جمعی الزامی است.

باب سوم،در آداب خاص غذا دادن به برادرانی که به دیدن انسان می آیند.

باب چهارم،در آداب خاص دعوت،مهمانی و عوامل آن. (1)

باب اول:دربارۀ وظایف کسی که تنها غذا می خورد

اشاره

(1)این وظایف سه دسته اند:وظایف مربوط به پیش از غذا خوردن،موقع غذا خوردن و پس از غذا خوردن.

دستۀ اول:آداب و وظایف پیش از خوردن غذا که هفت چیز است: (2)

1-غذا علاوه بر حلال بودن،باید از راه حلال و موافق با سنت و پارسایی کسب و

تهیه شده باشد

(3) و از راهی که در شریعت ناپسند و مکروه است فراهم نیامده باشد؛و نیز، چنان که در معنای«طیّب مطلق»،در بخش حلال و حرام این کتاب،خواهد آمد،بر طبق هوای نفس و دغلبازی و بی بندوباری به دست نیامده باشد،زیرا خدای متعال به خوردن غذای پاکیزه یعنی حلال امر فرموده و منع از خوردن بنا حق را به-سبب اهمیّت امر حرام و بزرگداشت ارزش مال حلال-بر منع از قتل نفس مقدّم داشته و فرموده است:

وَ لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ... (2).

بنابراین،در خوراک اصل آن است که پاک و پاکیزه باشد و این خود از واجبات و اصول دیانت است.

ص:9


1- (3) فصل پایانی نیز در آداب متفرقۀ غذا خوردن است که در آخر این بخش خواهد آمد.-م
2- (4) بقره/188:اموال همدیگر را بنا حق نخورید.

در کافی از حضرت ابو جعفر(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:عبادت هفتاد بخش است که بالاتر از همه کسب حلال است.» (1)در مصباح الشّریعه از قول امام صادق(علیه السلام)آمده است:«تقوا بر سه گونه است:

1-تقوای بالله،که عبارت از ترک حلال است تا چه رسد به امور شبهه انگیز و این نوع تقوا،تقوای خاص الخاص است.2-تقوای من الله،که عبارت از ترک شبهات است تا چه رسد به حرام.این تقوا،تقوای خاص است.3-تقوای از ترس آتش و عذاب که عبارت از ترک حرام است و تقوای عام می باشد.» (2)در من لا یحضره الفقیه از امام صادق(علیه السلام)به نقل از پدرانش از قول حسن بن علی(علیه السلام)آمده است:«آداب غذا خوردن دوازده چیز است که بر هر مسلمانی واجب است آنها را بداند،چهار مورد از آنها واجب و چهار مورد مستحب و چهار مورد از ادب است.اما موارد واجب،عبارت است از معرفت،رضا،بسم الله گفتن و شکر خدا را به جا آوردن،موارد سنت عبارت است از وضو گرفتن پیش از غذا،نشستن به پهلوی چپ، خوردن غذا با سه انگشت و لیسیدن آنها،و اما چهار موردی که از ادب است:خوردن غذا(در صورت مشترک بودن ظرف غذا)از جلوی خود،کوچک برداشتن لقمه،خوب جویدن غذا و کمتر نگاه کردن به صورت دیگران.» (3)مقصود از معرفت در این حدیث،اطّلاع از حلال بودن و مقصود از شکر،الحمد لله گفتن است.شکر و سپاس کامل،دانستن حرمت غذا و صرف کردن قوت و توان آن در راه اطاعت خداست.غرض از وضو،آن گونه که در حدیث دیگری آمده است،همان شستن دست می باشد،و مقصود از خوردن با سه انگشت آن است که همچون جبّاران، کسی با دو انگشت نخورد،غرض آن نیست که با بیش از سه انگشت نمی توان غذا

ص:10


1- (5) کافی،ج 5،ص 78،حدیث شمارۀ 6.
2- (6) مصباح الشّریعه،باب 82.
3- (7) من لا یحضره الفقیه،ص 403 به شمارۀ 33 و در ص 573 با اندک اختلاف و در محاسن برقی، ص 459.

خورد،بلکه اگر با همۀ انگشتان غذا بخورند،بهتر و کامل تر خواهد بود،زیرا در این صورت احترام غذا بیشتر رعایت شده است.بنابراین تعیین سه انگشت حد اقل است، یعنی با کمتر از سه انگشت نباید غذا بخورند.از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل کرده اند:«آن حضرت با همۀ انگشتها غذا میل می فرمود.» (1)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است:«همچون بنده ای می نشست و دستش را روی زمین می گذاشت و با سه انگشت غذا می خورد.رسول خدا(ص)نیز چنین غذا می خورد،نه آن گونه که یکی از ستمگران با دو انگشت غذا می خورد.» (2)

2-شستن دست،

(1)رسول خدا(ص)فرمود:«وضو گرفتن پیش از غذا تنگدستی را از بین می برد و پس از آن جنون ادواری را نابود می کند و موجب سلامتی چشم می شود»؛ و در روایت دیگری آمده است:«وضو پیش از غذا خوردن و پس از آن،فقر را می زداید.» (3)چون دست در ارتباط با کارهای مختلف ممکن نیست آلوده نباشد،بنابراین شستن آن قرین پاکیزگی و شادابی است.و از طرفی خوردن غذا با قصد کمک به دین،عبادت است،بنابراین سزاوار است که پیش از غذا هر چه به منزلۀ پاکیزگی در نماز است انجام دهند.

این دو روایت از طریق خاصه(شیعه)نیز نقل شده است: (4)در کتاب من لا یحضره الفقیه آمده است که پیامبر(ص)فرمود:«هر کس مایل است که خیر بیشتری نصیبش شود،باید موقع غذا خوردن وضو بگیرد.» از امام صادق(علیه السلام)است:«کسی که پیش از غذا و بعد از آن دستش را بشوید،غذا

ص:11


1- (8) کلینی در کتاب کافی،ج 6،ص 297 به شمارۀ 5 این حدیث را آورده است.
2- (9) برقی آن را در صفحۀ 441 کتاب محاسن به شمارۀ 307 آورده و در کافی،ج 6،ص 297 این روایت آمده است.
3- (10) این روایت را طبرسی مرسلا در کتاب مکارم،ص 159 و طبرانی در اوسط و صغیر،همچنین در مجامع الصغیر(باب واو)و مجمع الزوائد،ج 5،ص 23 نقل کرده اند.
4- (11) کافی،ج 6،ص 290؛محاسن،ص 424.

در اول و آخر با برکت باشد و آن شخص تا وقتی که زندگی کند در گشایش و تندرستی خواهد بود.» (1)و از آن بزرگوار روایت کرده اند:«هر کس پیش از غذا خوردن دستش را بشوید،با حوله آن را خشک نکند چرا که تا آن رطوبت در دست باقی است همواره غذا برکت پیدا می کند.» (2)از صفوان جمال نقل کرده اند که می گوید:«در خدمت امام صادق(علیه السلام)بودیم؛ سفره آوردند،خدمتگزار آب آورد،امام(علیه السلام)دستش را شست.آنگاه حوله آورد، امام(علیه السلام)نپذیرفت.صفوان می گوید:ما نیز از آن آب دستمان را شستیم.» (3)

3-غذا را بر سفره ای که روی زمین گسترده است قرار دهند

(1) که این عمل به رفتار رسول خدا(ص)نزدیکتر است تا بالا گرفتن غذا.«وقتی که برای رسول خدا(ص)غذا می آوردند،روی زمین می گذاشت.» (4)این کار به تواضع نزدیکتر است.اگر روی زمین ممکن نشد،روی سفره بگذارند که یادآور سفر است و انسان به یاد سفر آخرت و نیازمندی به توشۀ تقوا می افتد.

انس می گوید:«رسول خدا(ص)روی سفره های بزرگ و همچنین در سکرجه (5)غذا میل نکرد.پرسیدند (6):پس روی چه غذا می خوردید؟گفت:روی سفره (کوچک).»

ص:12


1- (12) کافی،ج 6،ص 290؛به شمارۀ حدیث 1؛محاسن،ص 424.
2- (13) همان مأخذ،ج 6،ص 290؛به شمارۀ حدیث 1.
3- (14) طبرسی این روایت را در مکارم الاخلاق،ص 160 نقل کرده است.
4- (15) عراقی می گوید:این حدیث را احمد،در کتاب زهد،از روایت حسن به گونۀ مرسل نقل کرده و بزاز نیز نظیر آن را از ابو هریره روایت کرده است در سند این روایت مجاهد است که احمد وی را توثیق کرده و دار قطنی وی را تضعیف نموده است.
5- (16) سکرجه،ظرف کوچکی است که غذای اندکی در آن می توان خورد.
6- (17) از راوی یعنی قتاده پرسیدند،چون خبر را بخاری در صحیح خود،ج 7،ص 91،از قول قتاده از انس نقل کرده است و در آنجا آمده است:«از قتاده پرسیدند:پس روی چه غذا می خوردند؟او در جواب گفت:روی سفره».در جامع ترمذی،ج 7،ص 282 نیز به همین ترتیب ذکر شده است.
4-ابتدا که می خواهد کنار سفره بنشیند،خوب بنشیند

(1) و همچنان ادامه دهد.

رسول خدا(ص)،بسیاری از اوقات برای غذا خوردن روی زانوهایش می نشست و پشت پاهایش بر روی زمین قرار می گرفت،و چه بسا پای راستش را به زمین می گذاشت و روی پای چپش می نشست. (1)

و می گفت:«من در حال تکیه دادن،غذا نمی خورم،زیرا من بندۀ خدایم همچون بندگان غذا می خورم و چون بندگان می نشینم». (2)

می گویم:از طریق خاصه(شیعه)از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل کرده اند که فرمود:

«هرگاه کسی از شما کنار سفرۀ غذا می نشیند،باید همچون بندگان بنشیند و روی زمین غذا بخورد و نباید یک پا را روی پای دیگر گذاشته،چهار زانو بنشیند که این گونه نشستن را خداوند دوست نمی دارد و صاحبش مورد خشم خداست.» (3)در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«پیامبر از آغاز بعثت تا وقتی که از دنیا رفت،در حال تکیه دادن غذا میل نفرمود؛آن حضرت همچون بندگان غذا می خورد و چون بندگان می نشست.پرسیدند:چرا چنین بود؟فرمود:به خاطر تواضع در

ص:13


1- (18) عراقی می گوید:این حدیث را ابو داود از حدیث عبد الله بن بشیر در ضمن حدیثی،نقل کرده است- آن حدیث چنین است:«سینی چوبی را آوردند،وقتی که حاضران دور سینی جمع شدند،پیامبر(ص)روی دو زانو نشست.»ابو داود و نسائی از حدیث انس چنین نقل کرده اند:«دیدم او غذا میل می کرد در حالی که از گرسنگی رنگش متغیّر بود.»ابو الحسن بن مقری دربارۀ خصلتهای پاک و اخلاق پسندیدۀ آن حضرت از قول انس نقل می کند:«وقتی که کنار سفرۀ غذا می نشست،روی زانوی چپش می نشست و زانوی راست بر پا می داشت.سپس می گفت:«من بنده ای هستم،همچون بندگان غذا می خورم و چون بندگان رفتار می کنم.» اسناد این روایت ضعیف است. می گویم:در سنن ابن ماجه،به شمارۀ 3263 آمده است:«گوسفندی را برای پیامبر خدا(ص)هدیه آوردند.آن حضرت موقع خوردن غذا روی دو زانویش نشست و میل فرمود.»در مورد تمام این روایات به کتاب زاد المعاد ابن قیّم جوزی،ج 3،ص 136 مراجعه کنید.
2- (19) سنن ابو داود،ج 2،ص 313،سنن ابن ماجه به شماره 3262؛طبرسی در مکارم الاخلاق،ص 27،صحیح بخاری،ج 7،ص 93؛و کافی،ج 6،ص 270.
3- (20) کافی،ج 6،ص 272،شمارۀ حدیث 10.

پیشگاه خدا.» (1)در روایت دیگری آمده است:«پیامبر(ص)نمی پسندید که به پادشاهان شباهت پیدا کند،و ما نمی توانیم چنان باشیم.» (2)ابو حامد(غزالی)می گوید:«آب خوردن در حال تکیه دادن مکروه است و برای معده زیان آور است و غذا خوردن در حالی که دراز کشیده باشد نیز کراهت دارد.و همچنین غذا خوردن در حال تکیه دادن خوب نیست مگر از قبیل دانه هایی باشد که به صورت تنقّل می خورند.»

5-از غذا خوردن نیّتش آن باشد که بدان وسیله توان اطاعت و بندگی خدا را پیدا

کند،

(1)نه آن که قصدش لذت بردن و تنعّم باشد.با وجود این،تصمیم بر کم خوری داشته باشد،زیرا اگر به قصد قدرت بر عبادت غذا بخورد،مطابق نیّتش عمل نکرده مگر آن که کمتر از حد سیری غذا بخورد،به سبب آن که پرخوری مانع از عبادت می شود و انسان توان عبادت پیدا نمی کند.بنابراین لازمۀ این نیّت در هم شکستن هوای نفس و ترجیح دادن قناعت بر فزون خواهی است.

رسول خدا(ص)فرمود:«آدمیزاده،هیچ ظرفی را پر نمی کند که بدتر از شکمش

ص:14


1- (21) کافی،ج 6،ص 270.در کتاب نهایه در این حدیث آمده است:«من در حالی که تکیه کرده باشم غذا نمی خورم».در زبان عربی به کسی می گویند تکیه داده است که روی فرش درست و استوار نشسته باشد.اما توده مردم،تکیه دهنده به کسی می گویند که در نشست خود به یک طرف متمایل بوده و روی نیمی از بدن تکیه کرده باشد.تاء در کلمۀ«متکئا»عوض از واو است و اصل آن از وکاء-یعنی چیزی که با آن سر کیسه و غیره را می بندند-گرفته شده است.گویی که او با نشستن روی فرشی که زیر او قرار دارد نشیمنگاه خود را به آن بسته است.معنای حدیث چنین است:من وقت غذا خوردن چنان استوار نمی نشینم مثل کسی که می خواهد زیاد بخورد،بلکه کم می خورم بنابراین نشست من موقّتی است.اما کسی که معنای اتکاء را بر انحراف به یک طرف بدن حمل کرده،بر اساس روش طبی توجیه کرده است؛زیرا در آن صورت،غذا در مجاری خود به سادگی پایین نمی رود و گوارا نمی شود و چه بسا که اذیّت هم می کند. مؤلف(مرحوم فیض)در کتاب وافی پس از نقل این کلام می گوید:ظاهر بعضی از اخبار آن است که مقصود از«متّکئ»معنای متعارف در نزد تودۀ مردم است،هر چند که احتمال دارد با همان تفسیری که در کتاب نهایه آمده است توجیه شود.
2- (22) همان مأخذ،ص 272،شماره 8.

باشد.چند لقمه ای فرزند آدم را بس است که توان او را حفظ کند،اگر نه یک سوّم (ظرفیت شکم)برای غذا و یک سوم برای آشامیدنی و یک سوم برای نفس کشیدن.» (1)لازمۀ چنین نیّتی آن است که دست به طرف غذا دراز نکند،مگر وقتی که گرسنه باشد.بنابراین یکی از چیزهایی که باید پیش از غذا خوردن وجود داشته باشد گرسنگی است.وانگهی شایسته است پیش از آن که سیر شود از غذا خوردن دست بکشد،که هر کس این کار را انجام دهد از پزشک بی نیاز باشد.سخن دربارۀ کم خوردن و کیفیّت تدریجی کم خوری،در کتاب سرکوب کردن میل به غذا در بخش مهلکات خواهد آمد.

می گویم:در مصباح الشّریعه (2)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:

«کم خوردن در همه حال و نزد همۀ اقوام پسندیده است،زیرا که هم مصلحت ظاهری دارد و هم مصلحت باطنی.»چهار نوع از خوردنیها ستوده است:

1-به اندازۀ ضرورت؛ 2-به قدر آمادگی؛ 3-به مقدار روزی خدا دادی؛ 4-به اندازه ای که رمقی باشد.

اما اندازۀ ضرورت برای برگزیدگان است و مقدار آمادگی،از آن پرهیزگاران شب زنده دار،و اندازۀ روزی خدا داده برای متوکلان،و به مقدار رمق برای مؤمنان؛و هیچ چیز برای قلب مؤمن زیانبخش تر از پرخوری نیست،زیرا پرخوری دو پیامد دارد:

یکی قساوت قلب و دیگری انگیزش شهوت.گرسنگی خورش مؤمن و غذای روح و طعام قلب و تندرستی بدن است.رسول خدا(ص)فرمود:«هیچ ظرفی را فرزند آدم پر نکرده است که بدتر از شکمش باشد.»حضرت داود(علیه السلام)فرموده است:«آن لقمه ای که از روی نیاز خورده می شود، (3)نزد من بهتر است از بیست شب عبادت.»پیامبر(ص)

ص:15


1- (23) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 3349 در سنن خود نقل کرده است.
2- (24) باب بیست و یکم.
3- (25) در مأخذ اصلی به جای«یؤکل اللّقمه»،«ترک اللقمه»آمده است که در آن صورت معنای جمله چنین می شود:ترک یک لقمه غذا با وجود نیاز بدان،نزد من پسندیده تر از بیست شب عبادت است.

فرمود:«مؤمن با یک روده می خورد و منافق با هفت روده»؛و نیز پیامبر(ص)فرمود:

«وای به حال مردم از دست دو قبقب»،عرض کردند:یا رسول الله!دو قبقب چیست؟ فرمود:«گلو و فرج.»عیسی بن مریم(علیه السلام)فرمود:«هیچ مرضی برای قلب بدتر از قساوت نیست و هیچ مرض روانی مشکل تر از کینۀ گرسنگی نمی باشد،که این دو باعث دوری(از رحمت حق)و ذلت و خواری است.» در کتاب کافی از ابو جعفر(علیه السلام)رسیده است که فرمود:«هیچ چیز در پیشگاه خداوند،مبغوض تر از شکم پر نیست.» (1)از ابی عبد الله(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«شکم از پرخوری سرکشی می کند.بهترین وقتی که بنده به خدا نزدیکتر می شود وقتی است که شکم سبک باشد و مبغوض ترین هنگام بنده در پیشگاه خدا هنگامی است که شکمش پر است.» (2)از آن بزرگوار است:«خدای متعال پرخوری را دشمن می دارد.» (3)آن حضرت فرمود:«فرزند آدم ناگزیر از صرف غذاست تا بدان وسیله ارکان بدنش استوار بماند.بنابراین هرگاه کسی از شما غذایی می خورد،باید یک سوم شکمش را برای خوراک و یک سوم را برای آشامیدنی و یک سوم را برای نفس کشیدن قرار دهد،نباید چون خوکان برای سر بریدن فربه شوید.» (4)از آن حضرت نقل کرده اند که فرمود:«ابو ذر-خدایش بیامرزد-از رسول خدا نقل کرده است که فرمود:هر کس از شما(در اثر پرخوری)آروغ بیشتری در دنیا بزند،در آخرت-(و یا)در قیامت-زیاد گرسنگی بکشد.» (5)

6-به مقدار موجود از روزی و غذا راضی باشد

(1) و در راه رسیدن به رفاه و افزون طلبی و به انتظار خورش تلاش نکند،بلکه از کرامت نان آن است که با بودن آن منتظر خورش نباشند چرا که خبر در تکریم نان رسیده است. (6)

ص:16


1- (26) کافی،ج 6،ص 270،شمارۀ 11.
2- (27) همان مأخذ،ج 6،ص 270.
3- (28) همان مأخذ،ج 6،ص 270.
4- (29) همان مأخذ،ج 6،ص 270.
5- (30) همان مأخذ،ج 6،ص 270.
6- (31) همان مأخذ،ج 6،ص 303،شمارۀ 4.

می گویم:از طریق شیعه،روایاتی از قول پیامبر(ص)در کافی آمده است که فرمود:«نان را محترم بشمارید،عرض کردند:یا رسول الله!احترام نان چگونه است؟ فرمود:وقتی که روی سفره گذاردند،نباید منتظر چیز دیگری بود.» (1)از پیامبر(ص)نقل شده است،فرمود؛«خدایا!نان را برای ما با برکت فرما و بین ما و او جدایی مینداز؛زیرا اگر نان نبود ما نماز و روزه نداشتیم و واجبات الهی را نمی توانستیم ادا کنیم.» (2)از آن حضرت(ص)است که فرمود:«نان را گرامی بدارید،زیرا آنچه بین عرش تا زمین است و هر چه در آن است و بسیاری از مخلوقات در راه آن کار کرده اند.» (3)از آن بزرگوار است که فرمود:«پیکر آدمی بر نان استوار است.» (4)ابو حامد می گوید:«بنابراین،هر چه باعث دوام قوّت و توانایی بر عبادت گردد خیر کثیر است و شایسته نیست آن را کوچک شمارند،بلکه نباید نان را به خاطر نماز هر چند وقت نماز فرا رسیده-در صورتی که وقت نماز وسیع باشد-معطّل گذاشت.» رسول خدا(ص)فرمود:«وقتی که شام حاضر شد و وقت نماز عشاء نیز فرا رسید، شام را پیش از نماز عشاء بخورید.» (5)هرگاه نفس میلی به غذا نداشت و در تأخیر غذا زیانی نبود بهتر آن است که نماز را مقدم بدارند،اما وقتی که غذا حاضر شود و نماز را به پا دارند،تأخیر غذا باعث سرد شدن آن و یا تشویش فکر شود،مقدم داشتن غذا-در صورت وسعت وقت نماز-بهتر است،چه نفس تاب و توان داشته باشد و یا نداشته باشد،چون این خبر عام است و از طرفی چون غالبا قلب آدمی به غذای سر سفره بی میل نیست،هر چند گرسنه هم نباشد.

ص:17


1- (32) کافی،ج 6،ص 287،شمارۀ 6 و 7،مکارم الاخلاق،ص 176.
2- (33) همان مأخذ،ص 287.
3- (34) همان مأخذ،ص 287.
4- (35) همان مأخذ،ص 287.
5- (36) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 7،ص 107،از انس بن مالک نقل کرده و احمد نیز در مسند خود از او نقل کرده و در کتاب الفتح الربانی،ج 17،ص 91،همین طور است و در جلد اول این کتاب از نسائی و دیگران نیز گذشت.
7-بکوشد تا دستهای زیادی-هر چند از خانواده و فرزندان خودش باشند-به

سمت غذا دراز شود،

(1)رسول خدا-صلی الله علیه و آله-فرمود؛«دسته جمعی غذا بخورید که برای شما با برکت باشد.» (1)انس می گوید:«رسول خدا(ص) هیچ گاه تنها غذا نمی خورد.» (2)می گویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده،می گوید:«رسول خدا(ص)فرمود:

غذایی که چهار خصوصیّت در آن جمع باشد،کامل است:از حلال باشد،خورندگان زیاد باشند،در اول غذا بسم الله بگویند،و در آخر،حمد خدا را بجا آورند.» (3)

دستۀ دوم:

اشاره

(2)در آداب غذا خوردن در آغاز با نام خدا شروع کند و در آخر حمد خدا را بگوید و اگر با هر لقمه یک «بسم الله»بگوید،خوب است،تا میل به غذا او را از یاد خدا باز ندارد.

می گویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که می گوید:«رسول خدا(ص)فرمود:وقتی که سفره پهن می شود چهار فرشته آن را احاطه می کنند.همین که بنده خدا«بسم الله»بگوید،فرشتگان به شیطان می گویند:ای فاسق!بیرون شو که تو را تسلّطی بر ایشان نیست.وقتی که از خوردن غذا فارغ شوند و بگویند:«الحمد لله»، فرشتگان به شیطان می گویند:این ها مردمانی هستند که خداوند به ایشان نعمت داده و شکر پروردگارشان را به جا آوردند،و هرگاه«بسم الله»نگوید،فرشتگان به شیطان می گویند:ای فاسق!نزدیک شو و با ایشان غذا بخور،و چون سفره را جمع کنند و حمد خدا را نگویند،فرشتگان می گویند:این ها گروهی هستند که خداوند به ایشان نعمت داده ولی از پروردگارشان فراموش کردند.» (4)

ص:18


1- (37) ابن ماجه به شمارۀ 3286 نقل کرده است.
2- (38) طبرسی در مکارم الاخلاق،ص 32 در ضمن حدیثی آورده است.
3- (39) مکارم الاخلاق،ج 6،ص 273.
4- (40) همان مأخذ،ص 292 با اختلاف.اما در من لا یحضره الفقیه،ص 402،به شماره 14 با همین عبارت آمده است.

از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«برای کسی که موقع غذا خوردن بسم الله بگوید،ضمانت می کنم که از آن غذا اظهار ناراحتی نکند،»ابن کوّا پس از شنیدن این مطلب عرض کرد:یا امیر المؤمنین!من دیشب غذایی خوردم،با این که بسم الله گفته بودم مرا اذیّت کرد.فرمود:«احمق!تو چند نوع غذا خورده ای،برای بعضی از آنها بسم الله گفته ای و برای بعض دیگر بسم الله نگفته ای.» (1)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«هر کس فراموش کرد،برای هر نوع از غذا یک بسم الله بگوید،باید بگوید:«بسم الله علی اوّله و آخره.» (2)از آن حضرت نقل کرده اند:«هرگز دچار تخمه نشدم،برای این که هیچ غذایی را شروع نکردم مگر آن که بسم الله گفتم و از غذا خوردن فارغ نشدم مگر آن که الحمد الله گفتم.» (3)و نیز فرمود:«به راستی شکم وقتی که سیر شود،طغیان می کند.» (4)در حدیث صحیح از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«هرگاه سفرۀ غذا حاضر شد و یک نفر از حاضران بسم الله گفت،برای همۀ ایشان کافی است.» (5)از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل کرده اند که به پسرش امام حسن(علیه السلام)فرمود:«پسرم، لقمه ای از غذای گرم و سرد را نباید بخوری و جرعۀ آب و هیچ نوشیدنی نباید بیاشامی، مگر آن که پیش از خوردن و آشامیدن بگویی؛خدایا!در این خوردن و آشامیدنم از تو درخواست می کنم که از ناراحتی آنها مرا ایمن داری و بدان وسیله مرا بر طاعت و ذکر خودت نیرومند سازی و توان شکرت را نسبت به آن مقدار که در بدنم جایگزین کردی مرحمت کنی و با نیروی آن بر عبادت خودت مرا واداری و اجتناب صحیح از

ص:19


1- (41) مکارم الاخلاق،ج 6،ص 295.
2- (42) من لا یحضره الفقیه،ص 402،شمارۀ 18.
3- (43) همان مأخذ،شمارۀ 19.
4- (44) من لا یحضره الفقیه.
5- (45) کافی،ج 6،ص 293.

نافرمانی ات را بر دل من بیندازی!زیرا تو اگر این کار را بکنی از ناراحتی و ناگواری آن در امانی.» (1)غزالی می گوید:«با دست راست غذا را خورده و با نمک شروع و ختم کنند.» می گویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)رسیده است«که مکروه است کسی با دست چپ چیزی بخورد و یا بیاشامد و یا تناول کند.» (2)از امیر المؤمنین(علیه السلام)است که فرمود:«در آغاز غذا با نمک شروع کنید،زیرا اگر مردم منافع نمک را می دانستند هرآینه آن را بر پادزهر آزموده،ترجیح می دادند.» (3)از امام صادق(علیه السلام)است که فرموده:«ما[خوردن غذا را]با نمک شروع و با سرکه به پایان می بریم.» (4)غزالی گوید:«لقمه را کوچک برداشته خوب می جود و تا وقتی که آن لقمه را فرونبرده است دست به لقمۀ دیگر دراز نمی کند،زیرا آن شتاب در خوردن است.دیگر آن که هیچ خوردنی را نکوهش نمی کند که رسول خدا(ص)از هیچ خوردنی بد نمی گفت؛ اگر دوست داشت می خورد و اگر نه خودداری می کرد.»؛ (5)و هر چه در جلویش بود از آن بخورد،جز میوه که در میوه حق دارد،دست بگرداند.پیامبر(ص)فرمود:«از آنچه در جلوی توست بخور!امّا خود آن حضرت در میوه دست می گرداند،دراین باره پرسیدند،فرمود:میوه ها یک نوع نیست.» (6)دیگر آن که از بالای بشقاب و از وسط ظرف غذا نخورد،بلکه از کنار نان بخورد،مگر این که کم باشد،در آن صورت نان را

ص:20


1- (46) طبرسی در مکارم الاخلاق ص 164،این روایت را آورده و در آنجا«من وعثه و غائلته»آمده است که وعث به معنی مشقّت است و در اصل دشت شنزار را گویند که عابر برای عبور از آن در زحمت می افتد.
2- (47) کافی،ج 6،ص 272،شماره 1.
3- (48) همان مأخذ،ص 326،شماره 4.
4- (49) همان مأخذ ص 330،به شمارۀ 12 و در من لا یحضره الفقیه ص 403،به شماره 23.
5- (50) مسلم،این حدیث را در صحیح خود،ج 6،ص 135 نقل کرده و در آنجا آمده است:«هرگاه به چیزی میل داشت،می خورد.»
6- (51) ترمذی در کتاب خود(ج 8،ص 40،)از حدیث عکراش بن ذؤیب نقل کرده است.

می شکند اما با کارد آن را نمی برد و گوشت را نیز از هم جدا نمی کند که پیامبر(ص)از آن نهی فرموده و گفته است:«گوشت را به نحوی با دندان جدا کنید،و نباید روی نان قطعه گوشتی و چیز دیگری را بگذارید،مگر آن که با همان نان بخورید.» (1)رسول خدا(ص)فرمود:«حرمت نان را نگه دارید که خدای تعالی آن را از برکات آسمان نازل فرموده است»؛ (2)و نباید انسان دستش را با نان پاک کند و از خوردن ریزه های غذا که می افتد،ننگ نداشته باشد.

رسول خدا(ص)فرمود:«هرگاه یکی از شما لقمه از دستش افتاد باید آن را بردارد، مقدار آسیبی که رسیده به دور اندازد و نباید تمام لقمه را برای شیطان واگذارد؛و دستش را با حوله پاک نکند مگر این که قبلا انگشتانش را بلیسد،زیرا او نمی داند که در کدام غذا برکت است»؛ (3)و نباید به غذای داغ بدمد،زیرا این عمل نهی شده است، (4)بلکه صبر کند تا وقتی که خوردنش آسان شود.و خرما را طاق بخورد؛هفت یا یازده و یا بیست و یک عدد و یا هر مقدار که اتفاق افتاد و خرما و هسته را در یک طبق نریزد و هسته ها را میان دستش جمع نکند،بلکه از دهانش به پشت دستش گذاشته سپس بیندازد و همچنین آن خرمایی که پوستۀ ضخیمی دارد.مبادا هر چه از غذا به نظرش نامرغوب بود رها کند و در کاسه فروگذارد،بلکه آن را کنار سفره می گذارد تا به شخص دیگری امر مشتبه نشود و آن را بخورد؛و نباید در بین غذا خوردن زیاد آب بنوشد،مگر آن که لقمه ای در گلویش گیر کرده باشد و یا به راستی تشنه شده باشد،که در طبّ می گویند

ص:21


1- (52) دربارۀ این مطالب به کتاب الفتح الرّبانی لترتیب مسند احمد بن حنبل شیبانی،ج 17،ص 97-99 مراجعه کنید.در عبارت:«گوشت را با دندان جدا کنید،»،کلمۀ«نهش»در بعضی از مآخذ با سین مهمله آمده که به معنای«با گوشه دندان گرفتن»است اما با شین نقطه دار به معنای«با تمام دندان گرفتن»می باشد که شاید«سین»مناسب تر باشد.
2- (53) به طوری که در مجمع الزوائد،ج 5،ص 34 آمده،بزّاز و طبرانی آن را ضمن حدیثی نقل کرده اند.
3- (54) مسلم در صحیح خود،ج 6،ص 114 و ابن حزم در محلی،ج 7،ص 435 این حدیث را نقل کرده اند.
4- (55) احمد در مسند خود،ج 1،ص 357 از حدیث ابن عباس روایت کرده و ابن ماجه به شمارۀ 3288 از او نقل کرده است.

چنین آب نوشیدن مستحبّ است و معده را دباغی می کند.» می گویم:از جمله آداب غذا خوردن آن است که کنار سفره زیاد بنشیند.از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده اند که فرمود:«کنار سفره ها نشست طولانی داشته باشید،زیرا آن ساعتی است که از عمرتان حساب نمی شود.» (1)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«خداوند هرگز قومی را به هنگام غذا خوردن عذاب نفرمود و خدای متعال بزرگتر از آن است که به مردم روزی دهد و بعد در خلال همان روزی ایشان را عذاب کند،مگر این که از آن فارغ شوند.» (2)

[آداب نوشیدن آب]

(1)[آداب نوشیدن آب]آن است که ظرف آب را به دست راست بگیرد و بسم الله بگوید،و مک بزند نه آن که آب را به یک نفس بیاشامد.

پیامبر(ص)فرمود:«آب را به گونه ای مک بزنید،و مبادا آن را به یک نفس سر بکشید،زیرا درد کبد معلول بی وقفه نوشیدن آب است»؛ (3)و نباید آب را سر پا و در حالی که به پهلو خوابیده بنوشد زیرا پیامبر(ص)از آب خوردن سر پا نهی کرده است.

از آن حضرت نقل کرده اند که آن بزرگوار،سر پا آب نوشید، (4)شاید عذری داشته است! می گویم:در مکارم الاخلاق از امام باقر(علیه السلام)رسیده است که فرمود:«آب خوردن سر پا گواراتر و سالم تر است.» (5)

ص:22


1- (56) طبرسی،این روایت را در کتاب مکارم اخلاق(بخش طب ائمه)،ص 161 نقل کرده است.
2- (57) کافی-باب حرمت طعام-ج 6،ص 274.
3- (58) بیهقی در کتاب شعب الایمان و همچنین در جامع صغیر،در باب میم و کلینی در کافی ج 6،ص 381،این حدیث را نقل کرده اند.
4- (59) حدیث اول را ابو داود در ج 2،ص 302 و ابن ماجه به شمارۀ 3424 نقل کرده و دوّم در سنن ابن ماجه به شمارۀ 3422 چنین آمده است:«پیامبر(ص)در حالی که ایستاده بود،آب نوشید»،و در صحیح بخاری ج 7،ص 143 نیز همین طور نقل شده است.
5- (60) مکارم الاخلاق،ص 180،و در کافی،ج 6،ص 382،شمارۀ حدیث:1 و 2 می باشد.

از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده اند که فرمود:«آب خوردن سر پا در روز،غذا را گوارا می سازد،و آب خوردن سر پا در شب باعث زرداب می شود،و هر کس شب آب بخورد و سه مرتبه بگوید:از زمزم و فرات بر تو درود باد!،آب خوردن در شب به او ضرری نمی رساند.» (1)ابو حامد می گوید:پایین ظرف آب را ملاحظه کند تا آب روی خودش نچکد و پیش از نوشیدن آب داخل ظرف را نگاه کند و داخل ظرف آب آروغ نزند و در آن ندمد؛ بلکه ظرف را از دهانش با حمد خدا جدا سازد و با بسم الله شروع کند.پیامبر(ص)پس از نوشیدن آب،فرمود:«سپاس خدا را که این آب را به رحمت خود،گوارا و شیرین قرار داد،نه به خاطر گناهان ما،شور و تلخ.» (2)هر چه در بین جمع گردانده می شود باید از سمت راست بگردانند.رسول خدا(ص)شیر آشامیدند،ابو بکر سمت چپ او و عربی بیابانی طرف راستش و عمر در کنار او بود.عمر عرض کرد:ظرف شیر را به ابو بکر بدهید،امّا پیامبر به آن عرب داد و فرمود:به ترتیب از راست. (3)آن حضرت آب را در سه نفس می آشامید و در پایان خدا را سپاس می گفت. (4)

می گویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«ممکن است فردی از شما آبی بنوشد که خداوند بدان وسیله بهشت را بر او واجب گرداند،سپس فرمود:او ظرف آب را می گیرد و آن را به دهانش می گذارد و بسم اللّه می گوید و پس از آن می نوشد و از دهانش جدا می کند در حالی که میل دارد و حمد خدا را می گوید،آنگاه دوباره بر می گردد و می نوشد و سپس از دهانش جدا می کند و حمد خدا را می گوید؛

ص:23


1- (61) مکارم الاخلاق،ص 180،و در کافی،ج 6،ص 382،شمارۀ حدیث:1 و 2 می باشد.
2- (62) کافی،ج 6،ص 384،محاسن برقی،ص 448.
3- (63) مالک بن انس بن مالک این روایت را در«موطّأ»ج 2،ص 222 و مسلم در صحیح خود،ج 6، ص 112 نقل کرده اند.
4- (64) به سنن ابن ماجه به شمارۀ 3417 و مجمع الزوائد،ج 5،ص 81 و کافی،ج 6،ص 384 مراجعه کنید.

سپس برمی گردد و می نوشد و باز از دهانش دور می کند و حمد خدا را می گوید.در نتیجه خداوند بدان وسیله بهشت را بر او واجب گرداند.» (1)در کتاب مکارم الاخلاق از قول آن حضرت نقل شده است که فرمود:«گروهی نزد پدرم آمدند و عرض کردند:به اعتقاد شما هر چیزی حدی دارد؟پدرم به ایشان فرمود:آری.(امام صادق(علیه السلام)می فرماید:آنگاه پدرم آبی طلبید تا ایشان بنوشند.عرض کردند:یا ابا جعفر آیا این ظرف آبخوری از آن چیزهاست؟فرمود:آری،پرسیدند:

حد آن چیست؟فرمود:حد آن،این است که از وسط لبۀ آن،آب خورده شود و نام خدا را وقت آشامیدن ببری و سه مرتبه نفسی بکشی و در هر نفسی خدا را حمد بگویی و از طرف دستگیرۀ ظرف آب ننوشی،زیرا آنجا آبشخور شیطان است.آنگاه فرمود:بگو:

«سپاس خدا را که آبی گوارا به من خورانید و آن را به خاطر گناهانم شور و تلخ قرار نداد.»در روایت دیگری نظیر همین با اندک زیادتی آمده است:«سپاس خدا را که مرا آب داد و سیرابم کرد و به من لطف کرد و خوشحالم ساخت و عافیت بخشید و کفایتم نمود.بار خدایا مرا از کسانی قرار ده که در روز قیامت از حوض(کوثر)حضرت محمد(ص)سیراب گردانی و به همراهی آن بزرگوار خوشبخت سازی،به رحمت خود ای بخشنده ترین بخشایندگان.» (2)از موسی بن جعفر(علیه السلام)نقل شده است:«از وی دربارۀ حدّ ظرف آب پرسیدند، فرمود:حدّ آن این است که اگر جایی از آن شکسته از آنجا آب نخوری که جایگاه شیطان است،و هرگاه از ظرفی آب بنوشی بسم الله و چون فارغ شدی،الحمد لله بگویی.» (3)غزالی گوید:«این ها نزدیک به بیست مورد از آداب خوردن و آشامیدن بود که آثار و اخبار بر آنها دلالت می کند.»

ص:24


1- (65) کافی،باب«القول علی شرب الماء»،ج 6،ص 384.
2- (66) کافی،ج 6،ص 173.
3- (67) همان مأخذ،ص 174.

می گویم:بیشتر این آداب از طریق خاصه نیز رسیده است و مواردی هم که نرسیده، خلاف آن نیز وارد نشده است؛عمل به این بخش نیز به علّت اعتماد بر این خبر مستفیض مقبول مانعی ندارد،و آن خبر این است:«هر کس بشنود کاری ثواب دارد و آن کار را انجام دهد به اجر خود می رسد هر چند که حدیث آن گونه که به او رسیده است، نباشد.» (1)

دستۀ سوم:

(1)مستحبات بعد از خوردن غذا 1-پیش از سیر شدن،از غذا دست بکشد؛ 2-کاسۀ غذا را بلیسد؛ 3-انگشتانش را بلیسد و پس از لیسیدن با حوله پاک کند،سپس بشوید؛ 4- خرده ریزه های غذا را جمع کند.

پیامبر(ص)فرمود:«هر کس ریزه های افتادۀ سفره را بخورد،زندگی اش در گشایش و فرزندانش سلامت خواهند بود.» (2)می گویند:بر چیدن خرده ریزه های غذا مهریه های حور العین است. (3)

5-خلال کند،امّا آنچه از میان دندانهایش با خلال در می آورد،نبلعد و بیرون بریزد جز آنچه از پای دندانها با زبانش در می آورد.

6-باید پس از خلال،آب در دهانش بگرداند(مضمضه کند)که این کار پیروی از اهل بیت(علیه السلام)است. (4)

می گویم:در کتاب مکارم الاخلاق آمده است که امام(علیه السلام)فرمود:«هر کس کاسۀ

ص:25


1- (68) کافی،ج 2،ص 87.
2- (69) این حدیث را ابو الشیخ در کتاب الثّواب از حدیث جابر،چنین نقل کرده:«از تنگدستی و پیسی و جذام در امان مانده و اولادش از نادانی مصون خواهند بود.»المغنی امّا طبرسی در مکارم الاخلاق از کتاب الفردوس از پیامبر مطابق متن روایت کرده است.
3- (70) کافی،ج 6،ص 299،باب اکل ما یسقط من الخوان.
4- (71) وسائل الشیعه،ج 3،ص 281.

غذا را بلیسد،فرشتگان بر او درود می فرستند،و برای او از خداوند درخواست گشایش رزق می کنند و چند برابر حسنات برایش نوشته می شود.» (1)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«فرشتگان بر کسی که انگشتانش را در آخر غذا خوردن،بلیسد،درود می فرستند.» در روایت صحیحی از آن حضرت آمده است:«کراهت دارد کسی دستش را در حالی که چیزی از غذا به آن چسبیده باشد،با حوله پاک کند.این کراهت به خاطر بزرگداشت و احترام غذاست،مگر این که خود آن شخص و یا بچه ای که در کنارش نشسته انگشتانش را بلیسد(در آن صورت کراهت برداشته می شود).» (2)امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:«هر خرده ریزه غذا که بر سفره می افتد،برای کسی که طالب شفا باشد باعث شفای هر دردی است.» (3)پیامبر(ص)دید ابو ایّوب انصاری خرده ریزه های سفره را می چیند،فرمود:

«مرحبا به تو،مبارک باد بر تو و با برکت باد دربارۀ تو!ابو ایوب عرض کرد:یا رسول الله!آیا دربارۀ غیر من همین طور است؟فرمود:آری هر کس آنچه تو خوردی،بخورد گفته های من دربارۀ تو شامل حال او نیز هست؛و فرمود:هر کسی چنین کند،خداوند او را از دیوانگی،خوره،پیسی،زرداب و نادانی حفظ می کند.» (4)محمّد بن ولید می گوید:در خدمت امام جواد(علیه السلام)غذا خوردم تا این که فارغ شدم و سفره برداشته شد،غلام شروع کرد به جمع کردن خرده ریزه های غذا،امام(علیه السلام)به او فرمود:«آنچه در بیابان ریخته بود جمع نکنید،هر چند ران گوسفندی باشد؛اما اگر چیزی در خانه بود،جستجو کنید و از زمین بردارید.» (5)

ص:26


1- (72) مکارم الاخلاق.
2- (73) کافی،ج 6،ص 291،شمارۀ 3.
3- (74) همان مأخذ،ص 299،شمارۀ 1.
4- (75) مکارم الاخلاق،ص 167،به نقل از کتاب الفردوس.
5- (76) من لا یحضره الفقیه،ص 402،شمارۀ حدیث:21.

از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده اند:«رسول خدا(ص)فرمود:پس از غذا خوردن، خلال کنید،زیرا خلال باعث بهداشت دهان و دندانهای آسیا می شود و برای انسان جلب روزی می کند.» (1)از امام کاظم(علیه السلام)نقل کرده اند:«رسول خدا(ص)فرمود:خلال کنید،زیرا هیچ چیز برای فرشتگان بدتر از آن نیست که غذایی را در دندان بندۀ خدا ببینند.» (2)از امام رضا(علیه السلام)نقل کرده اند که فرمود:«با چوب انار و ترکۀ ریحان،خلال نکنید، زیرا هر دوی آنها باعث تحریک رگ جذام می شوند.» (3)و نیز فرمود:«رسول خدا(ص)با هر چوبی که دستش می رسید،خلال می کرد،جز با برگ خرما و نیشکر.» (4)ابو حامد می گوید:«در دل خدا را به خاطر غذایی که به او داده،سپاس گوید؛و آن غذا را نعمتی از جانب خدا بداند.خدای متعال فرموده است: کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ وَ اشْکُرُوا لِلّهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّاهُ تَعْبُدُونَ. (5)

و چون غذای حلالی را بخورد،بگوید:«سپاس خدا را که به نعمت او امور شایسته پایان می گیرد و برکات نازل می شود،خدایا همان طوری که غذای پاکیزه به ما خورانیدی،عمل ما را شایسته گردان»؛و اگر غذای شبهه آمیزی خورد،باید بگوید:«در همه حال خدا را سپاس،خدایا این غذا را باعث توانایی من بر نافرمانی خودت قرار مده»،و پس از خوردن غذا سوره های«قل هو الله احد»و«لایلاف قریش»را بخواند و تا سفره را برنداشته اند از سر سفره برنخیزد.و اگر غذای دیگری را بخورد باید برای او دعا کند و بگوید:«خدایا خیر او را افزون گردان،روزی او را با برکت فرما.

ص:27


1- (77) مکارم الاخلاق،ص 175.
2- (78) همان مأخذ،ص 176.
3- (79) کافی،ج 6،ص 377،شمارۀ 7.
4- (80) مکارم الاخلاق،طبرسی،ص 175،به نقل از کتاب طبّ الائمه.
5- (81) بقره/172:از چیزهای پاکیزه ای که روزی کرده ایم بخورید و اگر خدا را می پرستید او را سپاس گویید.

کارهای خیر را برای او میّسر گردان و او را بدانچه داده ای قانع ساز و ما و او را از جمله شکرگزاران قرار ده»؛و اگر نزد گروهی افطار کرد،بگوید:«نزد شما روزه داران افطار می کنم و غذای شما نیکان را می خورم و درود فرشتگان بر شما باد»؛و باید به خاطر غذای شبهه آمیزی که خورده بسیار طلب مغفرت کند و غمگین باشد تا وقتی که با اشک چشمان و اندوه خود حرارت آتشی را که در معرض آن قرار گرفته است خاموش کند؛به دلیل این سخن پیامبر(ص):«هر گوشتی که از حرام بروید،آتش دوزخ سزاوارتر بدان است.» (1)کسی که می خورد و می گرید همچون کسی نیست که می خورد و هرزگی می کند.هرگاه شیری را بخورد باید بگوید:«خدایا در روزیی که به ما داده ای برکت و فزونی مرحمت فرما».و اگر غذای دیگری بخورد،بگوید:«خدایا در این روزی که نصیب ما کرده ای فزونی ده و بهترین از آن را نیز مرحمت کن.» (2)دعای نخست را رسول خدا(ص)به خاطر منفعت فراگیری که در شیر موجود است به آن اختصاص داده بود.

پس از هر غذایی مستحب است،بگویند:«سپاس خدای را که به ما نان و آب داد و ما را سرپرستی کرد و پناه داد؛سرور و مولای ما،ای خدایی که از هر چیزی بی نیازی اما هیچ چیزی از تو بی نیاز نیست،تو از گرسنگی طعامم دادی و از ترس ایمن نمودی پس تو را سپاس!از بی سرپرستی پناه دادی و از گمراهی هدایت فرمودی و نسبت به تنگدستی بی نیازم کردی،پس تو را سپاس،سپاسی فراوان پاکیزه،سودمند و مبارک چنان که در خور شأن تو و سزاوار خداوندی تو است.خدایا خوراک خوب به ما دادی پس در کار شایسته ما را موفّق بدار،خدایا این غذا را کمک بر طاعت خودت برای ما قرار ده و به تو پناه می بریم از این که بر نافرمانیهای تو از آن غذا کمک بگیریم.» می گویم:در کتاب مکارم الاخلاق (3)آمده است که امام علی بن الحسین(علیه السلام)وقتی

ص:28


1- (82) این حدیث را بیهقی در شعب الایمان نقل کرده و در آنجا به جای«من حرام»،«من سحت» آمده است.
2- (83) این حدیث را ابو داود در ج 2،ص 304،و ابن ماجه به شمارۀ 3322،نقل کرده اند.
3- (84) مکارم الاخلاق،ص 164.

که غذا میل می کرد،می گفت:«سپاس ویژۀ خدایی است که به ما غذا و آب داد،کفایت و پشتیبانی کرد و پناه داد و بر ما نعمت بخشید.»و بهترین دعا این است:«سپاس خدا را که غذا می دهد و خود غذا نمی خورد.» از امام باقر(علیه السلام)است که فرمود:«سلیمان (1)وقتی که دست از غذا خوردن می کشید،می گفت:خدایا نعمت زیاد دادی و نعمتهای خوب دادی،پس بیشتر بده و از نان و آب سیرم کردی،پس گوارایم کن!» از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده اند که وقتی غذا میل می کرد،می گفت:«سپاس خدا را که در بین گرسنگان مرا غذا داد و در میان تشنگان آبم داد و در جمع برهنگان،لباسم پوشاند و در بین گمراهان،هدایتم کرد،و در بین پیادگان،سواره ام قرار داد و در جمع بی پناهان،پناهم داد و در میان مردم در رنج و زحمت به من مرحمت کرد و بر بسیاری از مخلوقات جهان فضیلتم بخشید.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«وقتی که سفره را برداشتند بگو:سپاس خدا را که پروردگار جهانیان است.خدایا این سفره را نعمتی سپاسگزاری شده قرار ده.» (3)غزالی گوید:«و اما شستن دست به وسیلۀ اشنان(مادّۀ شوینده)؛کیفیت آن چنین است که آن را روی دست چپ قرار می دهند و نخست سه انگشت دست راست را می شویند و انگشتان را به اشنان خشک می زنند و روی لبها می مالند؛سپس با دو انگشت دهان را می شویند و به جلو و پشت دندانها و زنخ و زبان می مالند،پس از آن انگشتانش را با آب می شویند و بعد،باقیماندۀ اشنان خشک را به پشت و روی انگشتان می مالند و به این ترتیب به بازگرداندن اشنان به دهان و دوباره شستن آن نیازی نخواهد بود.» می گویم:در مکارم الاخلاق از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده اند که فرمود:«هرگاه

ص:29


1- (85) در مکارم الاخلاق،ص 165 به جای«سلیمان»،«سلمان»آمده است.
2- (86) همان مأخذ،ص 164.
3- (87) همان مأخذ،ص 165.

پس از خوردن غذا وضو گرفتی،زیادی آب دستهایت را به چشمانت بکش که باعث ایمنی از درد چشم می شود.» (1)غزالی گوید:در کتاب موالید الصادقین آمده است که پیامبر(ص)وقتی که پس از غذا از شستن دست فارغ می شد،با آب زیادی دست به صورتش می کشید و می گفت:

«سپاس خدا را که ما را هدایت کرد،غذا داد،آب داد و به هر نوع آزمونی که شایسته بود، ما را آزمود.» (2)از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده اند که آن حضرت چربی دستش را شست و بعد،پیش از آن که با حوله خشک کند،دستش را به سر و صورتش کشید و سپس گفت:«خدایا مرا از جملۀ کسانی قرار ده که چهرۀ آنها را فقر و ذلّت در هم نکشد.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«دست کشیدن بعد از وضو به صورت گرفتاری را بر طرف کرده روزی را زیاد می کند.» (4)در کافی از امام رضا(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«وقتی که غذا خوردی به پشت بخواب و پای راستت را روی پای چپت بینداز.» (5)از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل شده است:«رسول خدا(ص)فرمود:حولۀ چرکین را در خانه نگاه ندارید،که جایگاه شیطان است.» (6)

ص:30


1- (88) مکارم الاخلاق،ص 160.
2- (89) همان مأخذ،ص 161.در آنجا به جای«أبلانا»،«أولانا»آمده است.
3- (90) همان مأخذ،ص 160.
4- (91) کافی،ج 6،ص 291،شمارۀ حدیث 4.
5- (92) همان مأخذ،ص 299،تهذیب،ج 2،ص 307.
6- (93) همان مأخذ،ص 299،تهذیب،ج 2،ص 307.

باب دوم:آدابی که به دلیل اجتماع و مشارکت در غذا،علاوه بر

اشاره

آدابی که به دلیل اجتماع و مشارکت در غذا،علاوه بر آداب دیگر باید رعایت شود،هفت تاست:

1-حق ندارد با حضور کسانی که به سبب زیادی عمر و داشتن فضل بیشتر بر او

مقدم اند،قبل از آنها آغاز به خوردن کند،

(1)مگر این که پیشوای دیگران باشد که در آن صورت،آنها را در صورتی که آماده و مهیای غذا خوردن هستند نباید منتظر بگذارد.

2-موقع غذا نباید ساکت بمانند،

(2)زیرا سکوت کنار سفرۀ غذا روش عجم است، بلکه سخن نیک بگویند و از حکایات افراد شایسته و صالح در مورد غذا و دیگر چیزها نقل کنند.

3-در ظرف غذا با رفیقش همراهی کند

(3) و نباید به قصد آن باشد که بیش از رفیقش غذا بخورد،زیرا اگر مطابق رضایت رفیقش نباشد-در صورت مشترک بودن غذا-حرام است بلکه شایسته است قصد ایثار داشته باشد؛و نباید دو خرما را با هم بخورد مگر وقتی که همۀ افراد سر سفره دوتایی بخورند و یا از طرف آنها مجاز باشد.

بنابراین اگر رفیقش،کم خورد او را تشویق و ترغیب به غذا خوردن کند و بگوید:بخور! و نباید بیش از سه مرتبه بگوید بخور،زیرا زیاد گفتن،پا فشاری و سماجت است.

«وقتی که رسول خدا(ص)را سه مرتبه دربارۀ چیزی مخاطب قرار می دادند بعد از سه مرتبه جواب نمی داد» (1)،«و خود رسول اکرم(ص)سخن را تا سه بار تکرار

ص:31


1- (1) ابن قانع از زیاد بن سعد این روایت را نقل کرده،همان طوری که در کتاب جامع الصغیر،باب شمایل آمده است،و احمد از قول جابر در ضمن حدیثی طولانی و از حدیث ابی حدود نیز نقل کرده که سند هر دو نیکوست.

می کرد.» (1)بنابراین بیش از سه مرتبه شرط ادب نیست و اما قسم دادن شخص دربارۀ خوردن چیزی ممنوع است.

حسن بن علی(علیه السلام)فرمود:«غذا کم ارزش تر از آن است که درباره اش قسم یاد کنند.»

4-لازم نباشد که رفیقش به او بگوید:بخور.

(1)یکی از ادبا می گوید:«بهترین شخص در موقع غذا خوردن کسی است که رفیقش ناچار نشود از او بخواهد غذا بخورد و زحمت گفتن غذا بخور،را از او بردارد و سزاوار نیست که چیزی را از آنچه میل دارد،به خاطر این که دیگران نگاه می کنند ترک کند،زیرا این کار خلاف واقعیت است،بلکه بر طبق معمول و عادت خود رفتار کند و از آن عادتی که در تنهایی دارد چیزی کم نکند، لیکن خود را در تنهایی به حسن ادب عادت دهد تا در بین جمع نیاز به انجام عملی خلاف واقع و تصنّعی نداشته باشد.آری اگر به خاطر ایثار به برادران ایمانی و در صورت لزوم با توجّه به آنها غذا کم بخورد خوب است و اگر با نیّت همراهی و تحریک نشاط دیگران در خوردن غذا به خوردن ادامه دهد،اشکالی ندارد بلکه خوب است.» جعفر بن محمّد(علیه السلام)می فرماید:«بهترین دوستانم کسانی هستند که زیاد بخورند و لقمه شان را بزرگ بردارند و سنگین تر از همه کسی است که وقت غذا خوردن مرا وادار به تعارف کند.» (2)تمام این احادیث بر این مطلب دارند که غذا خوردن باید روی جریان عادی باشد،نه تصنّعی.

امام صادق(علیه السلام)فرمود:«محبّت کسی نسبت به برادر مسلمانش با کامل خوردن غذا در منزل او آشکار می شود.» (3)

ص:32


1- (2) حاکم در کتاب مستدرک،ج 4،ص 273،این روایت را نقل کرده و ترمذی نیز در صحیح خود چنین آورده است:«سه مرتبه کلمه را تکرار می کرد تا خوب بفهمند».از قول انس به سند صحیح نقل شده به کتاب الجامع الصغیر باب شمائل مراجعه کنید و بخاری نیز بدون جمله«لتعقل عنه»همان طور نقل کرده است.
2- (3) هر دو روایت را کلینی در کافی،ج 6،ص 278-همان طوری که در عبارت مؤلف هم آمده- با اختلاف نقل کرده و همچنین برقی در کتاب محاسن؛ص 414،روایت کرده است.
3- (4) هر دو روایت را کلینی در کافی،ج 6،ص 278-همان طوری که در عبارت مؤلف هم آمده- با اختلاف نقل کرده و همچنین برقی در کتاب محاسن؛ص 414،روایت کرده است.

می گویم:این خبر با اندک تفاوتی در این زمینه با روایات دیگر در کتاب کافی آمده است.و در همان کتاب از عبد الرحمن بن حجاج نقل کرده اند که می گوید:«با ابو عبد الله-امام صادق(علیه السلام)-غذا می خوردیم،بشقابی برنج آوردند،ما عذر خواستیم.

امام(علیه السلام)فرمود:شما چیزی نخوردید!محبوب ترین شما نزد ما کسی است که در نزد ما از دیگران بیشتر غذا تناول کند.عبد الرحمن می گوید:پس همچون عذابی که بر سفره نازل شود،آن را برداشتم و خوردم.آنگاه امام(علیه السلام)فرمود:حالا خوب شد؛سپس شروع به نقل این حدیث کرد که برای پیامبر خدا(ص)از طرف انصار،یک بشقاب برنج هدیه آورده بودند،پیامبر(ص)سلمان،مقداد و ابو ذر-خدایشان بیامرزد-را دعوت کرد، آنها شروع به عذر خواهی کردند و نخوردند پیامبر فرمود:شما که چیزی نخورده اید، محبوب ترین شما نزد من کسی است که غذا بهتر بخورد.آنها با شنیدن سخن پیامبر(ص) به خوبی غذا را خوردند.سپس امام صادق(علیه السلام)فرمود:خداوند آنها را رحمت کند و از آنها راضی باشد و درود خدا بر آنان باد». (1)

5-اشکالی ندارد که دستش را میان طشت بشوید

(1) و اگر تنها غذا می خورد می تواند(وقت شستن دست)آب بینی یا خلط سینه را در طشت بیندازد و اگر کسی دیگر با او هست شایسته نیست چنین کاری را بکند.و اگر دیگری به احترام او طشت را جلوی او آورد بپذیرد و رد نکند.همچنین اشکالی ندارد که چند نفری با هم دستها را میان طشت بشویند.زیرا این عمل به تواضع نزدیکتر و از انتظار زیاد کشیدن بهتر است و اگر چنین نکردند،لازم نیست آب دست هر کدام را بریزند بلکه آبها در طشت جمع شود.پیامبر(ص)فرمود:«دسته جمعی وضو بگیرید،تا خداوند همۀ شما را متّحد سازد -بعضی گفته اند مقصود پیامبر همین مورد است،بعضی گفته اند منظور این است که آب طشت را جمع کنید-و بر خلاف مجوسیان رفتار کنید». (2)

ص:33


1- (5) کافی،ج 6،ص 278،شمارۀ 2.
2- (6) طبرسی این روایت را در صفحۀ 159 کتاب مکارم الاخلاق نقل کرده و عراقی می گوید:قضاعی این روایت را در مسند شهاب از حدیث ابو هریره با اسنادی نقل کرده است که قابل اعتماد است ولی ابن طاهر به جای ابو هریره ابراهیم را نام برده و می گوید:این حدیث از معضلات است و جای تأمل دارد.

ابن مسعود گوید:«دستهاتان را با هم در یک طشت بشویید و مثل عجمها رفتار نکنید.» می گویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«دستهاتان را در یک ظرف بشویید تا اخلاقتان خوب شود». (1)

در محاسن برقی از عبد الرحمن بن ابی داود نقل شده که می گوید:«خدمت امام صادق(علیه السلام)غذا خوردیم،طشتی آورد و فرمود:اما شما مردم کوفه دستهایتان را نمی شویید،مگر یک نفر یک نفر ولی از نظر ما مانعی ندارد که دسته جمعی دستمان را بشوییم.عبد الرّحمن می گوید:از این رو ما هم همگی در یک طشت دست شستیم.» (2)از فضل بن یونس نقل شده که می گوید:«وقتی که امام ابو الحسن(علیه السلام)در منزل ما غذا میل فرمود،طشتی آوردند و از آن حضرت که در بالای مجلس بود خواستند شروع کند.فرمود:از کسی که طرف راست تو قرار دارد شروع کن!همین که یک نفر دست شست،غلام خواست طشت را بردارد،امام ابو الحسن(علیه السلام)فرمود:طشت را بگذار(و رو به حاضران کرد و فرمود:)دستهایتان را در آن بشویید». (3)

از ابو عبد الله-امام صادق(علیه السلام)نقل کرده اند که فرمود:«پیش از غذا اول باید صاحب خانه دستش را بشوید تا کسی شرم نکند و چون از غذا خوردن فارغ شد،از آن کسی که طرف راست در قرار دارد باید شروع کند،خواه آزاد باشد و یا برده». (4)

در حدیث دیگر،می فرماید:«نخست صاحب خانه دست خود را می شوید،سپس از شخصی که طرف راست اوست شروع می کند و چون سفره را برداشتند از کسی که طرف چپ صاحب منزل است شروع می کنند و آخرین فردی که دست می شوید،

ص:34


1- (7) کافی،ج 6،ص 291،شمارۀ 2.
2- (8) محاسن برقی،ص 426.
3- (9) تهذیب،ج 2،ص 306،محاسن برقی،ص 425،کافی،ج 6،ص 291.
4- (10) کافی،ج 6،ص 290.

صاحب خانه است زیرا او سزاوارتر است که بر چربی دست صبر کند» (1)

6-به همراهان نگاه نکند

(1) و به غذا خوردن آنها چشم ندوزد،مبادا خجالت بکشند،بلکه از آنها چشم بر می دارد و به خودش مشغول می شود و نباید پیش از برادرانش-اگر طوری است که آنها بعد از وی شرم می کنند-دست از غذا بکشد،بلکه شایسته است که دستش را به طرف غذا دراز و کم به کم تناول کند تا آنها غذای کامل بخورند و اگر کم خوراک است،در اوّل شروع به خوردن نکند و یا کم به کم بخورد تا این که آنان از غذا سیر شوند و در آخر با آنها بخورد،زیرا بسیاری از صحابه این طور رفتار می کردند و اگر به دلیلی از خوردن خودداری کرد باید برای رفع شرمساری از ایشان عذر خواهی کند.

7-کاری را که باعث انزجار دیگران است،انجام ندهد

(2) و دستش را داخل ظرف تکان ندهد و موقعی که لقمۀ غذا را در دهانش می گذارد،سرش را به جلوی ظرف نبرد و هنگامی که چیزی را از دهانش بیرون می آورد،صورتش را از سمت غذا برگرداند و با دست چپ بیرون آورد و لقمۀ چرب را در سرکه و سرکه را در چربی فرونبرد،زیرا دیگران ناراحت می شوند،و باقیماندۀ لقمه ای را که با دندان جدا کرده در خورش و سرکه فرونبرد و از چیزهای انزجارآور صحبت نکند.

باب سومدر آداب غذا دادن به برادرانی که به دیدن انسان می آیند

اشاره

در آداب غذا دادن به برادرانی که به دیدن انسان می آیند

(3)بدان،غذا دادن به برادران فضیلت زیادی دارد،امام جعفر بن محمد(علیه السلام) می فرماید:«وقتی که با برادران کنار سفره نشستید،زمان غذا خوردن را طولانی کنید،

ص:35


1- (11) همان مأخذ،همان صفحه.

زیرا آن ساعت از عمرتان حساب نمی شود.» می گویم:این حدیث با اندکی تغییر و به صورت عام که از طریق خاصه(شیعه) نقل شده در صفحات پیش گذشت.

غزالی گوید:«پیامبر(ص)فرمود:فرشتگان وقتی که سفرۀ غذا در برابر شما گسترده است همواره به شما درود می فرستند تا وقتی که سفره را بر دارند.» (1)از یکی از علمای خراسان نقل کرده اند،آن قدر برای برادران دینی اش غذا می آورد که نمی توانستند،همه را بخورند و می گفت:از رسول خدا(ص)رسیده است که فرمود: (2)

«برادران وقتی که دست از غذا کشیدند،مازاد آن غذا را هر کس بخورد،محاسبه نمی شود»از این رو من دوست دارم غذای زیاد برای شما حاضر کنم،تا مازاد آن را خود بخورم!» در خبر است:«بندۀ خدا بر آنچه با برادرانش بخورد،محاسبه نمی شود.» از این رو بعضی از صحابه هنگامی که با جمعی بودند زیاد غذا می خوردند،اما تنها که بودند،کم می خوردند.» و در خبر است:«سه چیز است که بندۀ خدا دربارۀ آنها محاسبه نمی شود:سحری خوردن،افطار کردن و آنچه با برادران می خورد.» (3)علی(علیه السلام)فرمود:«اگر برادرانم پیرامون یک صاع از غذا جمع شوند برای من محبوب تر از آن است که برده ای آزاد کنم.» (4)

ص:36


1- (1) طبرانی این حدیث را از قول عایشه در کتاب الاوسط آورده و در المغنی نیز چنین است.
2- (2) من نه این حدیث و نه حدیث بعدی را هیچ جا ندیده ام.
3- (3) ازدی-در کتاب-المغنی-در باب ضعفا[راویان ضعیف]از قول جابر چنین نقل می کند:«سه دسته اند که از نعمتهای الهی سؤال نمی شوند:روزه دار و کسی که سحری می خورد و آن که با مهمان غذا می خورد»وی این حدیث را در شرح حال سلیمان بن داود جزری نقل کرده و می گوید در سند آن،حدیث منکر وجود دارد،و ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس،از ابو هریره همین طور نقل کرده است.
4- (4) این خبر قبلا گذشت و در محاسن برقی با تفاوت در الفاظ از امام باقر و امام صادق(علیه السلام)نقل شده (ص 393-394).

اصحاب پیامبر(ص)بارها می گفتند که جمع شدن بر سر سفرۀ غذا از جملۀ مکارم اخلاق است.وقتی که برای خواندن قرآن جمع می شدند متفرّق نمی شدند،مگر چیزی بچشند؛و گفته اند:جمع شدن برادران به تعداد کافی همراه با انس و الفت از امور دنیا حساب نمی شود.در خبر است:«خدای متعال در روز قیامت به بنده اش می گوید:

فرزند آدم!گرسنه شدم،غذایم ندادی!می گوید:پروردگارا!چگونه به تو غذا می دادم در حالی که تو پروردگار جهانیانی؟می فرماید:برادر مسلمانت گرسنه بود و تو به او غذا ندادی و اگر به او غذا داده بودی گویا مرا غذا داده بودی.» (1)پیامبر(ص)می فرماید:«هرگاه کسی به دیدار شما آمد او را گرامی بدارید.» (2)و نیز فرمود:«در بهشت غرفه هایی است که از بیرون داخل آنها و از داخل،خارج آنها دیده می شود،این غرفه ها متعلق به کسی است که سخن نرم گوید،و به دیگران اطعام کند و موقعی که مردم خوابیده اند نماز شب بخواند». (3)

و نیز پیامبر(ص)فرمود:«بهترین فرد شما آن کسی است که دیگران را اطعام کند.» (4)و نیز فرمود:«کسی که برادر مؤمنش را آن قدر اطعام کند که سیر شود و آب دهد تا او را سیراب کند،خداوند او را به مقدار هفت خندق از آتش دوزخ دور سازد که فاصلۀ هر خندق با دیگری پانصد سال راه است.» (5)می گویم:از طریق راویان شیعه،روایاتی از امام صادق(علیه السلام)-به شرح زیر-نقل

ص:37


1- (5) این حدیث را مسلم با اندک اختلافی از قول ابو هریره نقل کرده است(ج 8،ص 13).
2- (6) خرائطی در مکارم الاخلاق و دیلمی در الفردوس-آن طوری که در جامع الصغیر باب همزه آمده-از انس نقل کرده است.
3- (7) ترمذی با اندک تفاوت و زیادی در لفظ،ج 10،ص 5،و در معانی الاخبار،ص 251،نقل کرده است.
4- (8) احمد در مسند،ج 6،ص 16،از قول صهیب نقل کرده است.
5- (9) طبرانی این حدیث را از قول عبد الله بن عمر نقل کرده و ابن حبان می گوید:از قول پیامبر(ص) نیست و ذهبی می گوید:این حدیث غریب و منکر است(المغنی).

می کنیم:«خصلتهای نجات دهنده عبارتند از:غذا دادن،سلام را واضح ادا کردن،و نماز شب خواندن در آن وقتی که مردم خوابیده اند». (1)

و نیز فرمود:از جملۀ«محبوب ترین اعمال در پیشگاه خدای عزّ و جلّ،سیر کردن مؤمن گرسنه و بر طرف کردن غم و ادای دین اوست.» (2)از آن بزرگوار نقل شده که فرمود:«خداوند عزّ و جلّ غذا دادن در راه خود و کسی را که در راه وی غذا می دهد،دوست می دارد و تأثیر برکت در خانۀ او سریع تر از تأثیر کارد تیز در کوهان شتر است.» (3)و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرمود:هرگاه در غذا چهار خصوصیت باشد کامل است:حلال باشد،دستهای زیادی به سمت آن دراز شود،در اولش نام خدا و در آخرش حمد خدای عزّ و جلّ گفته شود.» (4)از آن حضرت روایت شده است:«رسول خدا(ص)فرمود:غذای یک نفر برای دو تن بس است و غذای دو تن،برای سه نفر کافی است و غذای سه تن،برای چهار نفر کافی است» (5)اخبار دیگری دراین باره،آنجا که در فضیلت مهمانی سخن می گوییم- ان شاء الله خواهد آمد.

غزالی گوید:

و اما آداب غذا خوردن:

(1)بعضی از آداب مربوط به ورود به مجلس غذا و

ص:38


1- (10) طبرسی این حدیث را در مکارم الاخلاق،ص 153،و صدوق در خصال،ج 1،ص 42،و معانی الاخبار،ص 314،و برقی در محاسن،ص 388،نقل کرده اند.
2- (11) کافی،ج 2،ص 192،و محاسن،ص 388.
3- (12) طبرسی در مکارم،ص 155،نقل کرده و در محاسن،ص 390،به اختصار آمده و ابن ماجه به شمارۀ 3356 روایت کرده است.
4- (13) معانی الاخبار،ص 375،کافی،ج 6،ص 273.
5- (14) کافی،ج 6،ص 273.

بعضی مربوط به غذا دادن است.اما ورود به مجلس غذا؛خلاف سنت است که کسی آهنگ قومی کند و منتظر وقت غذا خوردن آنان بماند و سرانجام به هنگام خوردن وارد شود چرا که این عمل ناگهانی است و از آن نهی شده است.خدای متعال می فرماید:

لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلاّ أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلی طَعامٍ غَیْرَ ناظِرِینَ إِناهُ (1).یعنی:منتظر آماده شدن و پختن آن نباشید».

در خبر است کسی که بی دعوت به طرف غذایی برود،تبهکارانه رفته و غذای حرام خورده است. (2)و لیکن حق شخص تازه وارد است که اگر پیش بینی نشده و منتظر او نبوده اند و اتفاقا بر سر سفرۀ غذا رسیده تا اجازه نداده اند،غذا نخورد و اگر گفتند بخور،و او دانست که از روی محبّت و مساعدت می گویند،باید با آنها هم غذا شود و اگر دانست که از روی شرم می گویند،شایسته نیست که غذا بخورد،بلکه باید به بهانه ای متوسّل شود».

می گویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)رسیده است:«هر کس بدون دعوت غذایی را بخورد،در حقیقت پاره آتشی را خورده است.» (3)از آن حضرت است:«هرگاه یکی از شما را به غذایی دعوت کردند،نباید فرزندش را با خودش ببرد،اگر چنین کند،غذای حرام خورده و مرتکب معصیت شده است.» (4)در مکارم الاخلاق آمده است:«از فضل بن یونس روایت کرده اند که گفت:روزی در منزلم بودم،خدمتگزار وارد شد و گفت:مردی پشت در ایستاده،کنیه اش ابو الحسن، موسوم به موسی بن جعفر است.گفتم:ای غلام!او اگر همان کسی باشد که من تصوّر

ص:39


1- (15) احزاب/53:وارد خانه های پیامبر نشوید،مگر آن که دعوت به غذایی کرده باشد که در آن صورت منتظر پختن نباشید.
2- (16) بیهقی نظیر این خبر را در شعب الایمان از قول عایشه نقل کرده و ضعیف دانسته است.و در کتاب المغنی نیز چنین است.
3- (17) کافی،ج 6،ص 270.
4- (18) کافی،ج 6،ص 270.

می کنم،تو در راه خدا آزادی،می گوید:با شتاب بیرون رفتم دیدم حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام)است،عرض کردم:بفرمایید!تشریف آورد و وارد مجلس شد.رفتم تا آن حضرت را بالای خانه بنشانم،فرمود:ای فضل!صاحب منزل،سزاوارتر به نشستن در بالای مجلس است،مگر این که در میان حاضران مردی از بنی هاشم باشد.عرض کردم:

فدایت شوم،بنابراین شما سزاوارید.آنگاه گفتم:خداوند مرا فدای شما سازد غذایی برای اعضای خانواده حاضر است.اگر میل دارید،بفرمایید.فرمود:ای فضل!مردم به چنین غذایی،غذای بی خبر می گویند و آن را بد می دانند اما من اشکالی نمی بینم.این بود که دستور دادم،خدمتگزار آفتابه لگن آورد،نزدیک آن حضرت که رسید،فرمود:

«سپاس خدا را که برای هر چیزی حدّ و مرزی تعیین کرده است.عرض کردم:فدایت شوم،حدّ و مرز غذا خوردن چیست؟فرمود:آن است که صاحب خانه شروع کند تا روی میهمانها باز شود و هرگاه آفتابه لگن بیاورند،بسم الله بگوید و چون بردارند،الحمد لله گوید»،تا پایان خبر. (1)

غزالی گوید:«اما اگر گرسنه باشد و یکی از برادران ایمانی اش بخواهد به او غذا دهد و او در انتظار وقت غذا خوردن آنان نباشد،بی اشکال است؛و وارد شدن در چنین حالتی کمک به آن برادر مسلمان است به خاطر ثواب غذا دادن که راه و رسم پیشینیان است.

عون بن عبد الله مسعودی،سیصد و شصت دوست داشت که در طول سال با آنها دوره داشت و سی دوست دیگر داشت که در مدّت یک ماه بین آنها دور می زد و هفت دوست دیگر که با آنها روز جمعه انجمن داشت.این برادران به جای کسب و کار به یکدیگر کمک می کردند و این کمک و مساعدت به قصد تبرّک،برای آنها عبادتی بود.

پس اگر وارد شود و صاحبخانه را نبیند امّا اطمینان به دوستی او داشته باشد و بداند که او از ورود این مهمان و غذا خوردنش خوشحال است،حق دارد که بدون اجازۀ او غذا بخورد؛زیرا مقصود از اجازه رضایت است.بخصوص در مورد خوردنیها که جریان در

ص:40


1- (19) مکارم الاخلاق،ص 170،به نقل از مجموعۀ پدرش-قدس سرّهما-این خبر طولانی است،مؤلّف به مقدار نیاز اکتفا کرده است.

این موارد ساده تر است.چه بسا مردی به صراحت اجازه می دهد و قسم هم می خورد در صورتی که او ناراضی است؛از این رو خوردن غذای او کراهت دارد و چه بسا فردی که خود حضور ندارد و اجازه هم نداده امّا خوردن غذای او پسندیده است.از این رو خداوند عزّ و جلّ فرموده است: أَوْ صَدِیقِکُمْ . (1)

پیامبر(ص)به منزل بریره وارد شد و با اینکه بریره حضور نداشت،پیامبر غذا میل کرد. (2)این عمل پیامبر بدان سبب بود که می دانست بریره خوشحال می شود.بنابراین جائز است کسی بدون کسب اجازه وارد منزلی بشود،و به همین مقدار که بداند صاحبخانه راضی است اکتفا کند،امّا اگر نداند ناچار باید اول کسب اجازه کند سپس وارد شود.

می گویم:در کتاب کافی به سند صحیح رسیده است که از امام صادق(علیه السلام)،از تفسیر آیۀ شریفه لیس علیکم جناح أَنْ تَأْکُلُوا مِنْ بُیُوتِکُمْ تا آخر آیه پرسیدند:

أَوْ صَدِیقِکُمْ چه معنی دارد؟فرمود:به خدا قسم،همان است که مردی وارد خانۀ دوستش می شود و بدون اجازۀ او چیزی می خورد.» (3)در روایت دیگری آمده است:«زن حق دارد بخورد،صدقه دهد و دوست حق دارد که از منزل برادر مسلمانش بخورد و صدقه دهد.» (4)

آداب پذیرایی:

(1)1-اما آداب پذیرایی آن است که اوّلا تکلّف را ترک کند و هر چه در خانه موجود است پیش مهمان بگذارد و اگر چیزی حاضر نبود و مالی در اختیار نداشت نباید برای پذیرایی قرض بگیرد و خودش را به زحمت بیندازد.اگر موجودی به مقداری است

ص:41


1- (20) بخشی از آیۀ 61 سورۀ مبارکۀ نور است که می فرماید:بر شما خطایی نیست که از خانۀ پدرانتان.... یا خانۀ دوستتان بخورید.-م.
2- (21) حدیث بریره طبق نقل انس مورد اتفاق است(صحیح بخاری،ج 2،ص 151 و صحیح مسلم،ج 3،ص 120 مراجعه کنید)اما در صحیح مسلم عبارت به لفظ دیگر است زیرا در این کتاب از ورود پیامبر به خانۀ بریره ذکری به میان نیامده است.
3- (22) کافی،ج 6،ص 277،شمارۀ 1 و 3.
4- (23) کافی،ج 6،ص 277،شمارۀ 1 و 3.

که برای خوراک لازم خودش مورد نیاز است و در باطن راضی به دادن آن نباشد؛نباید برای مهمان بیاورد.فضیل،بارها می گفت:همین تکلّفها باعث جدایی بین مردم می شود،کسی برادر مؤمنش را دعوت می کند و در پذیرایی خود را به تکلّف می اندازد، همان تکلّف باعث می شود که دوباره نیاید.یکی از بزرگان می گوید:من باکی ندارم،هر کس از برادران به خانۀ من بیایند،زیرا خودم را به زحمت نمی اندازم،بلکه هر چه دارم با آن پذیرایی می کنم در صورتی که اگر برای او خودم را به زحمت بیندازم از آمدن او ناراضی و ملول خواهم بود.

یکی از بزرگان نقل می کند:به منزل برادر مسلمانی وارد می شدم و او خودش را به زحمت می انداخت،گفتم:برادر!نه تو تنها که هستی چنین غذایی را می خوری و نه من؛ پس چرا وقتی به هم می رسیم غذای غیر معمولی بخوریم؟بنابراین یا باید این تکلّف را از میان برداری و یا من از آمدن خودداری کنم.این بود که او تکلّف را ترک کرد و بدین وسیله دیدار ما پایدار ماند.

از موارد تکلّف آن است که هر چه در خانه باشد همه را برای مهمان بیاورد و به افراد خانواده اجحاف و ستم کند و دل آنها را بیازارد،نقل شده است که مردی،حضرت علی(علیه السلام)را دعوت کرد،آن حضرت فرمود:با سه شرط دعوت تو را می پذیرم و می آیم:

1-از بازار چیزی نیاوری، 2-اگر چیزی در خانه هست مضایقه نکنی، 3-به اعضای خانواده ستم روا نداری، بعضی از بزرگان از آنچه در خانه داشتند،مقداری برای مهمان می آوردند و هیچ نوع خوردنی نبود،مگر این که مقداری از آن را حاضر می کردند.

شخصی می گوید:به اتفاق چند نفر بر جابر بن عبد الله وارد شدیم،جابر مقداری نان و سرکه برای ما آورد و گفت:«اگر ما را از تکلّف،منع نکرده بودند،برای شما خودم را

ص:42

به تکلّف می انداختم.» (1)شخص دیگری می گوید:«هرگاه کسی به دیدن تو آمد،هر چه موجود بود برای پذیرایی او حاضر کن،اما اگر تو،به دیدن کسی رفتی،زیاد نمان و موجبات اذیّت او را فراهم نکن.» سلمان-رضی الله عنه-می گوید؛«رسول خدا(ص)به ما امر کرد که برای آن که چیزی در خانه نداریم تا از مهمان پذیرایی کنیم خودمان را به مشقت نیندازیم و باید با آنچه موجود است از او پذیرایی کنیم.» (2)در حدیث یونس-علی نبیّنا و علیه السلام-آمده است که دوستانش به دیدن او آمدند،پاره نانی و مقداری سبزی که خود کاشته بود،چید و برای ایشان حاضر کرد، سپس گفت:«بخورید،اگر خداوند عزّ و جلّ متکلّفان را لعنت نکرده بود،من خودم را برای شما به زحمت می انداختم.» می گویم:در کتاب کافی به سندی حسن،از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«مؤمن از برادر مؤمنش شرم نمی کند و نمی داند کار کدام یک از آن دو نفر شگفت انگیزتر است؟آن که وقتی بر برادرش وارد می شود وی را وادار می کند تا به خاطر پذیرایی از او به زحمت بیفتد و یا کسی که خود را به خاطر مهمان به مشقّت می اندازد؟». (3)

از آن حضرت است که فرمود:«کسی که آنچه در خانه موجود است برای مهمان حاضر کند،و آن را ناچیز شمارد اهل هلاکت است؛همچنین مهمانی که هر چه برادر میزبانش آورد ناچیز شمارد در هلاکت است.» (4)

ص:43


1- (24) این روایت را جز از طریق سلمان که در مسند احمد،ج 5،ص 441،نقل شده از طریق دیگر ندیده ام.
2- (25) با همین عبارت،خرائطی در مکارم الاخلاق آورده و احمد در مسند،ج 5،ص 441 خود و طبرانی در کتابهای الکبیر و الاوسط با عبارات مختلف-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 179، آمده-نقل کرده اند.
3- (26) کافی،ج 6،ص 276.
4- (27) کافی،ج 6،ص 276.

در حدیث صحیح از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«مرد مسلمانی که موجودی در خانه را برای پذیرایی از مهمان ناچیز شمارد،در هلاکت خواهد بود.» (1)در حدیث حسن از قول آن حضرت نقل شده که فرمود:«وقتی که برادر مؤمن به خانه تو آمد،هر چه موجود داری برای او بیاور ولی اگر دعوت کردی خودت را به زحمت بینداز.» (2)از آن بزرگوار نقل شده است:«رسول خدا(ص)فرمود:از گرامیداشت شخص نسبت به برادر مؤمنش آن است که هدیۀ او را بپذیرد و در مقابل به او هدیه دهد،اما خودش را به زحمت نیندازد؛و رسول خدا(ص)فرموده:من متکلّفان را دوست ندارم.» (3)2-آداب مربوط به مهمان کسی که به دیدن کسی می رود،نباید از او چیزی بخواهد و در مورد چیزی کاملا به دلخواه خود عمل کند.بسا که برای صاحبخانه حاضر کردن آن چیز مشکل باشد،و اگر برادر(میزبان)مهمان را بین دو نوع غذا مخیّر کند،باید نوعی را که برای میزبان آسان تر است انتخاب کند.سنّت اسلامی چنین است.

در خبر است:«رسول خدا(ص)بین دو چیز همیشه آن را که آسان تر بود اختیار می کرد.» (4)اعمش از ابو وائل نقل می کند:«روزی با دوستم به دیدار سلمان رفتیم سلمان یک نان جو و مقداری نمک ساییده آورد.دوستم گفت:اگر با این نمک مقداری آویشن (مرزه)مهیّا می شد بهتر بود.سلمان از خانه بیرون رفت و آفتابۀ خود را به گرو گذاشت و مقداری آویشن گرفت و آورد.وقتی که غذا را خوردیم،دوستم گفت:سپاس خدا را که به آنچه روزی داده،ما را قانع ساخته است.سلمان رو به او کرد و گفت:اگر تو به روزی

ص:44


1- (28) کافی،ج 6،ص 276.
2- (29) کافی،ج 6،ص 276.
3- (30) کافی،ج 6،ص 276.
4- (31) این حدیث از حدیث عایشه و مورد اتّفاق است.احمد در مسند خود،ج 6،ص 113،از قول عایشه نقل کرده با این تفاوت که به جای«ایسرهما»،«ارشدهما»آورده است.

خود قانع بودی آفتابۀ من به گرو نمی رفت.» (1)البتّه در صورتی باید از چنین حالتی دوری جست که شخص احتمال دهد برای برادر مؤمنش ممکن نیست و یا ناراضی است؛امّا اگر بداند که او از پیشنهاد مهمان خوشحال می شود و فراهم آوردنش آسان است،پیشنهاد عیبی ندارد.

یکی از بزرگان می گوید:«غذا خوردن،سه نوع است:با مستمندان ایثارگونه،با برادران با چهرۀ باز و با دنیاداران مؤدبانه!».

3-دیگر از آداب مهمانی آن است که میزبان از برادر مهمانش بخواهد و خواهش کند تا هر چه میلش می کشد پیشنهاد دهد که این کار خوبی است و اجر و فضیلت فراوانی دارد.پیامبر(ص)فرمود:«کسی که با برادر مؤمنش با میل و رغبت روبرو شود، آمرزیده است.» (2)«و هر کس برادر مؤمنش را شادمان کند چنان است که خدای عزّ و جلّ را شادمان کرده است.» (3)پیامبر(ص)در روایتی که جابر نقل کرده،فرموده است:«کسی که به برادر مؤمنش غذای لذیذی بدهد،خداوند،هزار هزار حسنه برای او بنویسد و هزار هزار بدی را از نامۀ عمل او محو کند و هزار هزار درجۀ او را بالا ببرد و از سه بهشت،بهشت فردوس،بهشت خلد و بهشت عدن،او را طعام دهد.» (4)4-دیگر آن که میزبان نباید به مهمان بگوید:آیا غذا بیاورم؟بلکه شایسته است اگر غذا آماده است بیاورد.مهمان اگر خواست می خورد و اگر نه میزبان آن را بر می دارد، و در صورتی که نمی خواهد به مهمانها غذا دهد،سزاوار نیست که اظهار و یا برای

ص:45


1- (32) حاکم در مستدرک،ج 4،ص 123،نقل کرده و می گوید:اسناد این حدیث صحیح است.
2- (33) این حدیث را طبرانی و بزّاز نقل کرده اند و در آنجا-همان طوری که در مجمع الزوائد،ج 5، ص 18 و جامع الصغیر(باب میم)آمده است-به جای من صادف«من وافق»است.ابن جوزی آن را از احادیث مجعوله دانسته است.
3- (34) کلینی در کافی،ج 2،ص 188 این حدیث را با الفاظ مختلف نقل کرده و از طریق اهل سنّت،عقیلی می گوید:باطل و بی اساس است.
4- (35) این حدیث را ابن جوزی در ردیف احادیث ساختگی نقل کرده و احمد بن حنبل می گوید:بیهوده و دروغ است(المغنی).

مهمانها از غذایی تعریف کند.

یکی از صوفیه می گوید:«هرگاه فقرا بر شما وارد شدند بر ایشان غذا بیاورید و هرگاه فقها وارد شدند از آنها مسئله ای بپرسید و هرگاه قاریان قرآن وارد شدند آنها را به محراب عبادت راهنمایی کنید.» می گویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«هرگاه برادر مؤمنت بر تو وارد شد،غذا برایش حاضر کن؛اگر میل نکرد،آب خوردن تعارف کن؛اگر نخورد پیشنهاد وضو کن!». (1)

باب چهارم:در آداب مهمانی

اشاره

در آداب مهمانی

(1)آنچه را می توان از آداب مهمانی برشمرد،شش چیز است:

1-دعوت، 2-قبول دعوت، 3-حضور مهمان، 4-حاضر کردن غذا، 5-غذا خوردن، 6-بازگشت از مهمانی.

پیش از شرح موارد بالا به بیان فضیلت مهمانی می پردازیم:

ص:46


1- (36) کافی،ج 6،ص 275،حدیث شمارۀ 2،وضو به فتح واو یعنی چیزی که با آن صورتش را بشوید و یا این که خودش را خوش بو کند.

فضیلت مهمانی

(1)پیامبر(ص)فرمود:خودتان را برای مهمان به زحمت نیندازید تا از او خشمگین نشوید،زیرا هر که از مهمان خشمگین شود بر خدا خشم گرفته است و هر که بر خدا خشم گیرد،خداوند نیز بر او خشم گیرد.» (1)پیامبر(ص)فرمود:

«کسی که ضیافت به پا نمی دارد،خیری در او نیست.» (2)رسول خدا به مردی گذر کرد که صاحب گاو و شتر فراوان بود،و پیامبر را مهمان نکرد،امّا بر زنی گذر کرد که تنها چند بره داشت و یکی از آنها را برای پیامبر سر برید.

پیامبر فرمود:

«به این دو نفر بنگرید،به راستی که این قبیل خصلتها دست خداست،هر کس را که بخواهد خوی نیک دهد،می دهد.» (3)ابو رافع غلام رسول خدا(ص)می گوید:

«مهمانی بر آن حضرت وارد شد.به من فرمود:برو به فلان یهودی بگو!:مهمانی بر من وارد شده است،مقداری آرد تا ماه رجب نسیه بده!(ابو رافع می گوید:وقتی نزد یهودی رفتم و پیام پیامبر را رساندم)یهودی گفت:به خدا سوگند،نسیه نمی دهم مگر این که چیزی را نزد من گرو بگذارید!رفتم خدمت پیامبر عرض کردم یهودی چنین می گوید.پیامبر(ص)فرمود:به خدا قسم که من در آسمان و زمین امینم.اگر نسیه داده بود به موقع ادا می کردم،زره مرا ببر و نزد او گرو بگذار.» (4)

ص:47


1- (1) عراقی می گوید:ابو بکر بن لال این حدیث را در کتاب مکارم الاخلاق از حدیث سلمان چنین نقل کرده است:لا یتکلّفن احد لضیفه ما لا یقدر علیه،یعنی کسی حق ندارد بیش از حد توانش برای مهمان خود را به زحمت اندازد.
2- (2) این حدیث را احمد در مسند خود و طبرانی در الکبیر به سند حسن از عقبه بن عامر نقل کرده است، همان طوری که در جامع الصغیر آمده است.
3- (3) این حدیث را خرائطی در کتاب مکارم به صورت مرسل نقل کرده است(المغنی).
4- (4) اسحاق بن راهویه در مسند خود و خرائطی در مکارم الاخلاق و ابن مردویه در التّفسیر به اسناد ضعیف این حدیث را نقل کرده اند(المغنی).

ابراهیم خلیل(علیه السلام)وقتی که می خواست غذا بخورد،یک یا دو میل به سراغ کسی می رفت تا با او غذا بخورد؛از این رو به او«ابو الضّیفان»لقب داده بودند،و به خاطر نیّت پاکی که در مهمان نوازی داشت تا به امروز در کنار آرامگاه آن حضرت مهمانی ادامه دارد و هیچ شبی نمی گذرد،مگر این که جمعی بین سه تا ده الی صد نفر آنجا غذا می خورند؛و مأموران آنجا می گویند:تا به امروز هیچ شبی آنجا خالی از مهمان نبوده است.از رسول خدا(ص)پرسیدند:ایمان چیست؟فرمود:«غذا دادن و سلام گفتن.» (1)پیامبر(ص)دربارۀ کفارات و درجات می فرماید:«غذا دادن و نماز شب خواندن وقتی که مردم در خوابند.» (2)از آن حضرت دربارۀ حج مبرور پرسیدند،فرمود:«حج مبرور عبارت است از غذا دادن و سخن خوب گفتن.» (3)می گویم:از طریق شیعه،روایاتی در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده که می فرماید:«رسول خدا(ص)فرموده:وقتی که مهمان می آید و به قومی وارد می شود، روزی اش را با خود از آسمان می آورد و وقتی که آن را می خورد،خداوند به خاطر ورود او برایشان،آنها را می آمرزد.» (4)و نیز از آن حضرت است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده:هیچ میهمانی بر قومی وارد نمی شود،مگر آن که روزی اش به همراه اوست.» (5)از امام کاظم(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«به مردم به قدری که هزینه می کنند، کمک می رسد.به راستی میهمان وقتی که بر کسی وارد می شود،روزیش در کنار او به همراه وی نازل می شود.» (6)

ص:48


1- (5) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 8،ص 65،نقل کرده و ابن ماجه به شمارۀ 3253 با عبارت دیگر آورده است.
2- (6) این حدیث در پیش گذشت.
3- (7) این حدیث را احمد در مسند،ج 3،ص 325 و 334 از قول جابر بن عبد الله نقل کرده و در آنجا «اطعام الطّعام و إفشاء السلام»آمده و در کتاب حج قبلا گذشت.
4- (8) کافی،ج 6،ص 284 باب«ان الضّیف یأتی رزقه معه».
5- (9) کافی،ج 6،ص 284 باب«ان الضّیف یأتی رزقه معه».
6- (10) کافی،ج 6،ص 284 باب«ان الضّیف یأتی رزقه معه».

از محمّد بن قیس به نقل از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده اند که می گوید:«دوستان ما از مردمانی یاد کردند،من گفتم:به خدا قسم که من صبحانه و شام نمی خورم،مگر آن که از ایشان دو،یا سه نفر و یا کمتر و بیشتر با من باشند.امام(علیه السلام)فرمود:بنابراین منّت آنها بر تو بیش از احسان تو بر ایشان است.عرض کردم:فدایت شوم چطور می شود،در حالی که من به آنها غذا می دهم و از مال خودم برای ایشان خرج می کنم و خادمم به ایشان خدمت می کند؟فرمود:وقتی که آنها بر تو وارد می شوند،از جانب خدا روزی فراوانی را با خود وارد می کنند و موقعی که بیرون می روند با آمرزش تو بیرون می روند.» (1)غزالی گوید:اخباری که در فضیلت مهمانی و غذا دادن رسیده است بی شمار است،بنابراین آداب مهمانی را نقل می کنیم:

امّا راجع به دعوت،بهتر است که دعوت کننده پرهیزگاران را دعوت کند نه بدکاران را،پیامبر(ص)ضمن دعای خود دربارۀ شخصی فرمود:«نیکان غذای تو را بخورند!» (2)و نیز پیامبر(ص)فرمود:«جز غذای آدم پرهیزگار را نخور و نباید غذای تو را هم کسی جز شخص پرهیزگار بخورد.» (3)از مستمندان نیز دعوت کند نه این که تنها از توانگران دعوت به عمل آورد.بهتر است در مهمانی از بستگانش فراموش نکند،زیرا دعوت نکردن آنها موجب ترک گفتن آنان و قطع رحم است.همچنین ترتیب را در بین دوستان و آشنایانش رعایت کند،زیرا دعوت گروهی خاص به معنای نادیده گرفتن دیگران است؛و شایسته است که هدف از دعوت فخرفروشی نباشد،بلکه دلجویی برادران و پیروی از سنّت رسول خدا(ص)در

ص:49


1- (11) همان مأخذ،همان صفحه،همان باب.
2- (12) ابو داود در آخر کتاب اطعمه،ج 2،ص 330 آورده است.
3- (13) این حدیث را دارمی در،ج 2،ص 103 از ابو سعید خدری به این عبارت نقل کرده است: «لا تصحب الا مؤمنا و لا تأکل طعامک الا تقی»یعنی:جز با مؤمن رفاقت نکن و غذایت را جز پرهیزگار نباید بخورد.حاکم در مستدرک،ج 4،ص 128 نیز چنین نقل کرده است.

غذا دادن و شادمان کردن دلهای مؤمنان باشد.بهتر است کسی را که می داند پذیرفتن دعوت برایش زحمت دارد و وقتی هم که بیاید به گونه ای باعث ناراحتی حاضران می شود،دعوت نکند؛و خوب است کسی را که علاقمند به پذیرایی اوست دعوت کند.

غذا دادن به آدم پرهیزگار نوعی کمک به او در راه طاعت خدای عزّ و جلّ و غذا دادن به آدم فاسق تقویت او در راه فسق و فجور است.

اما قبول دعوت،سنّت مؤکد است و در برخی موارد بعضی قائل به وجوبند.

پیامبر(ص)فرمود:«اگر مرا به(آبگوشت)پاچه ای دعوت کنند،می پذیرم و اگر به من ذراع(گوسفندی)هدیه دهند،قبول می کنم.» (1)آداب پذیرش دعوت پنج تاست:

1-در پذیرفتن دعوت،بین ثروتمند و فقیر تفاوتی قائل نشود که خود نوعی تکبّر و خود بینی است و از آن نهی شده است.به همین دلیل بعضی از اصل پذیرش دعوت خودداری کرده و گفته اند:انتظار آبگوشت ذلّت است دیگری گوید:وقتی که دستم را میان ظرف دیگری می برم در حقیقت خودم را در نزد او خوار کرده ام.بعضی از خود خواهان،دعوت توانگران را می پذیرند،امّا دعوت مستمندان را رد می کنند که این خلاف سنّت بوده و نهی شده است،«رسول خدا(ص)دعوت آزاد،برده،فقیر و درمانده را می پذیرفت.» (2)حسن بن علی(علیه السلام)به گروهی از مستمندان گذر کرد که در سر گذرگاهی اصلی گدایی می کردند،آنان پاره های نان که روی شنهای زمین انداخته بودند، می خوردند و آن حضرت سوار بر استر بر آنها سلام کرد.آنها گفتند:فرزند دختر پیامبر خدا بفرمایید غذا میل کنید!فرمود:بسیار خوب!خداوند مستکبران را دوست نمی دارد.

از مرکب پیاده شد و با آنها روی زمین نشست و غذا میل کرد؛آنگاه خداحافظی کرد و سوار بر مرکب شد و فرمود:من دعوت شما را قبول کردم.اکنون شما نیز دعوت مرا

ص:50


1- (14) السّنن الکبری بیهقی،ج 7،ص 273 از قول شافعی و بخاری این حدیث را نقل کرده است.
2- (15) ترمذی این حدیث را نقل کرده اما ضعیف شمرده است و ابن ماجه و حاکم نیز نقل کرده اند اما صحیح دانسته اند.

بپذیرید.عرض کردند:بسیار خوب،آنگاه امام(علیه السلام)برای وقت معینی آنها را دعوت کرد و آنها حضور یافتند آن حضرت بهترین غذا را برای آنها آورد و خود نشست و با آنها غذا خورد.» (1)اما سخن آن که گفت:«وقتی که دستم را میان ظرف غذای کسی می برم در حقیقت خودم را در نزد او خوار ساخته ام!»بعضی گفته اند که این سخن خلاف سنّت است و هرگز چنین نیست بلکه در صورتی ذلّت و خواری است که دعوت کننده از پذیرفتن مهمان خوشحال و به دنبال آن از وی ممنون نباشد و این مهمانی را نوعی تسلّط بر مهمان محسوب کند،در حالی که پیامبر خدا(ص)به مهمانی می رفت زیرا می دانست که دعوت کننده منّت او را قبول دارد و مهمانی را نوعی شرافت و اندوخته ای برای خود در دنیا و آخرت می بیند.بنابراین با اختلاف موارد،حکم رفتن به مهمانی فرق می کند.اگر احتمال می دهد که برای شخصی دادن غذا سنگین است و تنها به خاطر فخرفروشی و یا خودنمایی مهمان دعوت می کند،پذیرفتن دعوت او جزو سنّت نیست، بلکه در این صورت بهتر آن است که به بهانه ای نپذیرند.

2-سزاوار نیست که به خاطر دوری راه از قبول دعوت خودداری کند،همان گونه که به دلیل تنگدستی و نداشتن موقعیّت دعوت کننده نباید از دعوت او سر باز زند،بلکه در هر مسافتی که طبق عادت امکان رفتن وجود دارد نباید به خاطر دوری آن خودداری کند.

می گویند:در تورات،یا در کتاب دیگری چنین آمده است:«یک میل برو از مریض عیادت کن؛دو میل برو،تشییع جنازه کن؛سه میل برو،اجابت دعوت کن؛چهار میل برو تا برادر دینی ات را زیارت کنی.»از این رو اجابت دعوت و دیدار برادر دینی را مقدم داشته است که مربوط به ادای حق آدم زنده است،که بر مرده مقدّم می باشد.

پیامبر(ص)فرمود:«اگر مرا به کراع غمیم دعوت کنند،می پذیرم.» (2)کراع غمیم

ص:51


1- (16) این حدیث را احمد بن مؤدّب در کتاب الفنون آورده،همچنان که در مناقب ساروی،ج 4،ص 23 آمده است.
2- (17) این خبر با اختلاف عبارت،قبلا گذشت.

نام محلّی است در چند میلی مدینه که پیامبر(ص)در ماه رمضان موقعی که به آنجا رسید،روزه اش را افطار کرد و نمازش را در سفر به آنجا قصر خواند.

می گویم:در کتاب کافی از ابو جعفر(علیه السلام)رسیده است که گفت:«رسول خدا(ص) فرمود:من به حاضر و غایب امتانم سفارش می کنم که دعوت مسلمان را اگر به فاصلۀ پنج میل هم باشد بپذیرند که این عمل از دیانت است.» (1)از ابو عبد الله(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«از جمله حقوق واجب یک مسلمان بر برادر مؤمنش قبول دعوت اوست.» (2)غزالی گوید:

3-به دلیل روزه داشتن از قبول دعوت خودداری نکند،بلکه حاضر شود اگر دید که افطار کردنش باعث خوشحالی برادر مسلمان می شود باید افطار کند و برای این افطار که به نیّت شاد کردن دل برادر مؤمن است ثواب روزه داشتن و بالاتر از آن حساب می شود-این عمل در روزۀ مستحبی است-اما اگر بر شادی قلب مؤمن یقین نداشت، باید همان ظاهر حرف او را تصدیق کرده و باز هم افطار کند،و اگر ثابت شد که در باطن از افطار کردن او خوشحال نمی شود باید به بهانه ای روزه اش را افطار نکند.رسول خدا(ص)به کسی که به بهانه روزه داشتن از قبول دعوت خودداری کرده بود، فرمود:«برادر دینی ات برای تو خودش را به زحمت انداخته تو می گویی روزه دارم؟» (3)ابن عباس می گوید:«از بالاترین حسنات احترام به همنشینان است،بنابراین افطار (روزۀ مستحبی)به این نیّت و به عنوان حسن خلق یک عبادت است و ثوابش بالاتر از ثواب روزه داشتن است.» می گویم:از طریق شیعه روایتی به سند صحیح از امام صادق(علیه السلام)رسیده است که

ص:52


1- (18) کافی،ج 6،ص 274،شمارۀ 4 و 5.
2- (19) کافی،ج 6،ص 274،شمارۀ 4 و 5.
3- (20) عراقی گوید:این حدیث را بیهقی در شعب الایمان به نقل از ابو سعید خدری آورده و دار قطنی نظیر آن را از قول جابر نقل کرده است.

فرمود:«هر که روزه دار بر برادر مؤمنش وارد شود و در نزد او افطار کند بدون اینکه او را از روزه دار بودن خویش مطّلع ساخته و منّتی بر او گذارد،خداوند ثواب یک سال روزه در نامه عمل او بنویسد.» (1)غزالی گوید:«در صورتی که(روزه مستحبی را)افطار نکند،باید با بوی خوش و بخور و سخنان خوب پذیرایی شود،و بعضی گفته اند:سرمه و روغن هم هر کدام وسیله ای برای پذیرایی هستند.» 4-اگر غذا شبهه آمیز و یا مکان و فرش غیر حلال است و یا در آنجا خلاف شرعی انجام می گیرد،از قبیل استعمال ظروف نقره و یا مجسمۀ حیوانی بر سقف و یا دیوار نصب شده و یا شنیدن تار و تنبور و سرگرمی و نوعی از لهو و هرزگی و بازیچه در کار است، باید از پذیرفتن دعوت خودداری کند،زیرا همه این ها از مواردی است که مانع اجابت و استحباب آن و موجب حرمت و یا کراهت آن می شود؛همچنین اگر دعوت کننده شخصی ستمگر و یا بدعت گذار،یا فاسق و یا تبهکار بوده و یا کسی باشد که به خاطر خودنمایی و فخرفروشی از روی اکراه مهمانی کرده است.» می گویم:«در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«شایسته نیست که مؤمن در مجلسی بنشیند که معصیت خدا می شود و او قادر به جلوگیری از آن نمی باشد.» (2)از هارون بن جهم نقل کرده اند که گفت:«در حیره خدمت ابو عبد الله-امام صادق(علیه السلام)-بودیم موقعی که آن حضرت نزد ابو جعفر(منصور)آمده بود،یکی از سران سپاه پسرش را ختنه می کرد و غذایی فراهم کرده بود.مردم را دعوت کرد و ابو- عبد الله(علیه السلام)نیز از جمله دعوت شدگان بود.در این اثنا که آن حضرت کنار سفره مشغول غذا خوردن بود و جمعی با آن حضرت کنار سفره بودند.مردی آب خواست؛کاسۀ شرابی برای او آوردند وقتی که کاسه را به دست آن مرد دادند،امام ابو عبد الله(علیه السلام)از سر

ص:53


1- (21) من لا یحضره الفقیه،ص 170،شمارۀ 16.
2- (22) کافی،ج 1،ص 374.

سفره بلند شد.علّت بلند شدن را پرسیدند،در پاسخ گفت:رسول خدا(ص)فرموده:کسی که در کنار سفره ای بنشیند و روی آن سفره باده گساری کنند،از رحمت خدا بدور است- و در روایت دیگری آمده است:-ملعون است؛ملعون،کسی که کنار سفره ای به میل خودش بنشیند در حالی که روی آن سفره باده گساری می کنند.» (1)از ابو ابراهیم(امام کاظم)(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«رسول خدا(ص)از خوردن غذای مهمانیی که مخصوص توانگران باشد و مستمندان دعوت نشده باشند،نهی فرموده است.» (2)غزالی گوید:

5-قصدش از قبول دعوت شکم پرستی نباشد که در آن صورت برای دنیا کار کرده است،بلکه نیّت خوب داشته باشد تا با قبول دعوت کار اخروی انجام داده باشد،به این ترتیب که نیّتش پیروی از سنت رسول خدا(ص)باشد که فرمود:«اگر به کراع غمیم دعوت شوم می پذیرم»و نیّتش گرامیداشت برادر مؤمن باشد،زیرا رسول خدا(ص) فرمود:«هر کس به برادر مؤمنش احترام بگذارد،گویی خدا را گرامی داشته است»؛ (3)و نیّتش دوری از معصیت خدا باشد،به دلیل قول پیامبر(ص):«هر کس دعوت دعوت کننده را نپذیرد،در حقیقت از فرمان خدا و پیامبر سر پیچی کرده است.» (4)و نیّتش شادمان کردن قلب مؤمن باشد،مطابق این سخن پیامبر(ص)که فرمود:«هر کس مؤمنی را شاد کند در حقیقت خدا را شاد کرده است»، (5)و با وجود این ها نیّتش زیارت مؤمن باشد تا از جمله دوستداران در راه خدا محسوب شود؛زیرا رسول خدا(ص)شرط دوستی در راه خدا را

ص:54


1- (23) کافی،ج 6،ص 268.
2- (24) همان مأخذ،ص 282،شمارۀ 4.
3- (25) بزاز این حدیث را در مسند خود آورده همان طوری که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 16 آمده است. و از قول امام صادق(علیه السلام)در کافی،ج 2،ص 206 نظیر آن نقل شده است.
4- (26) به اتفاق همه از حدیث ابو هریره نقل شده است به صحیح بخاری،ج 7،ص 32 مراجعه کنید.
5- (27) قبلا این حدیث گذشت.

دیدوبازدید دو طرف و بذل و بخشش طرفین برای رضای خدا دانسته است»؛ (1)چرا که احسان و بخشش از یک طرف که حاصل شده،متقابلا باید از طرف دیگر نیز دیدار حاصل شود.و نیز نیّتش حفظ خویشتن از سوءظنّ دیگران نسبت به نپذیرفتن مهمانی و بد گفتن مردم دربارۀ او باشد تا مبادا حمل بر تکبّر و یا بدخویی و یا کوچک شمردن برادر مسلمان و نظایر این ها کنند.این بود شش نیّت که هر کدامی باعث می شود تا پذیرش دعوت با آن نیّت موجب نزدیکی به خدا شود تا چه رسد به مجموع آنها.یکی از پیشینیان می گفت:«دوست دارم در هر کاری حتی در خوردن و آشامیدن نیّتی داشته باشم.» در چنین مواردی است که پیامبر(ص)می فرماید:«اعمال در گروی نیّتهاست و هر کسی نتیجۀ نیّت خود را می بیند،بنابراین هر که هجرتش به سوی خدا و رسول خدا باشد به مقصد خود می رسد و هر که به سوی دنیا هجرت کند باز هم به آن می رسد و یا به خاطر ازدواج با زنی مهاجرت کند مقصد هجرتش همان است.» (2)نیّت تنها در کارهای مباح و طاعات پروردگار مؤثر است،امّا در کارهای خلاف هیچ تأثیری ندارد،بنابراین اگر کسی نیت کند که برادر مسلمانش را با کمک به شرب خمر و یا وسیلۀ حرام دیگری شادمان سازد،این نیّت هیچ سودی ندارد و جائز نیست که بگوید:اعمال به نیّتها بستگی دارد،بلکه اگر قصدش از جنگ و جهادی که طاعت است، فخرفروشی و طلب مال باشد این نیّت آن را از راه طاعت و عبادت بر می گرداند.تمام امور مباحی که بین جهتهای خوب و بد مردّد است به وسیلۀ نیّتها به جهات خیر و خوبی ملحق می شود و نیّت در این دو نوع از اعمال مؤثر است،نه در قسم سوّم.

اما آداب حضور آن است که وارد خانه شود و در بالای مجلس ننشیند تا بهترین

ص:55


1- (28) مسلم این حدیث را چنین نقل کرده است:«وجبت محبّتی للمتزاورین فی و المتباذلین فی».
2- (29) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 1،ص 4،باب اول کتاب خود و مسلم در صحیح،ج 6،ص 48، آورده اند.

جاها را بگیرد و صاحب خانه را زیاد در انتظار نگذارد و پیش از آماده شدن میزبان برای پذیرایی او را شتابزده و غافلگیر نکند،و با ایجاد زحمت برای حاضران جا را تنگ نکند،بلکه اگر صاحبخانه جایی را برای نشستن نشان داد نباید مخالفت کند،زیرا ممکن است او پیش خود جای هر کسی را معیّن کرده باشد و در صورت مخالفت،برنامۀ او را در هم می ریزد،و اگر بعضی از مهمانها از روی احترام پیشنهاد نشستن در بالای مجلس را بکنند باید تسلیم باشد.رسول خدا(ص)فرمود:«همانا از جمله موارد تواضع برای خدا، راضی بودن به جلوس در پایین مجلس است.» (1)شایسته نیست که در مقابل حجرۀ زنان و جایی که آنها مستورند،بنشیند؛و نباید به جایی که غذا را می آورند،زیاد نگاه کند که این کار دلیل تمایل زیاد است؛و باید وقتی که نشست بیش از همه کسی را که نزدیک او نشسته است.مورد احترام قرار دهد و با او گفتگو کند.موقعی که مهمان به خوابگاه وارد می شود،صاحبخانه باید قبله و دست شویی و وضوخانه را به او نشان دهد و موقعی که وارد شد و خلافی را دید اگر بتواند جلوگیری کند و اگر نه به زبان اعتراض کند و برگردد.

می گویم:یکی از آداب حضور در مهمانی آن است که میزبان،مهمان را به خدمت نگیرد.در کتاب کافی از امام رضا(علیه السلام)نقل شده است:«مهمانی بر آن حضرت وارد شد و امام(علیه السلام)در نزد وی نشسته بود و تا پاسی از شب با او صحبت می کرد،تا این که چراغ نامرتب شد.آن مرد دستش را دراز کرد تا چراغ را درست کند،امام رضا(علیه السلام)مانع شد و بعد خود آن حضرت اقدام فرمود و آن را درست کرد سپس فرمود:«ما مردمانی هستیم که مهمانانمان را به خدمت نمی گیریم.» (2)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که«مهمانی داشت،روزی آن مهمان بلند شد تا

ص:56


1- (30) این حدیث را خرائطی در مکارم الاخلاق و ابو نعیم در ریاضه المتعلمین به طوری که در المغنی آمده-نقل کرده است.
2- (31) کافی،ج 6،ص 283.

کاری انجام دهد.امام(علیه السلام)ممانعت کرد و فرمود:رسول خدا از به خدمت گرفتن مهمان نهی کرده است.» (1)از امام باقر(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«از نشانه های ضعف و ناتوانی پاداش نیکی را ندادن است و از جمله ستمکاری به کار گرفتن مهمان است.پس هرگاه مهمانی بر شما وارد شد،او را یاری کنید و هرگاه خواست برود به رفتنش کمک نکنید که این عمل نشانۀ فرومایگی است و زاد و توشۀ راه به او بدهید و توشۀ خوب همراهش کنید که نشانۀ بخشندگی است.» (2)غزّالی گوید؛

اما آوردن غذا پنج دستور دارد

1-زود آوردن غذا که نوعی احترام گذاشتن به مهمان است.

(1)پیامبر(ص) فرمود:«هر کس به خدا و روز جزا ایمان دارد،باید مهمان را گرامی دارد.» (3)وقتی اکثریّت مهمانها حضور یافتند و یک یا دو نفر حاضر نبودند و از وقت مقرّر تأخیر داشتند،حقّ حاضران مقدّم بر افرادی است که تأخیر دارند،امّا اگر کسی که تأخیر دارد فقیر است و ممکن است دلش بشکند دیر آوردن غذا مانعی ندارد.یکی از دو معنای آیۀ مبارکۀ هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ ضَیْفِ إِبْراهِیمَ الْمُکْرَمِینَ (4)این است که حضرت ابراهیم(علیه السلام)میهمانان را با زود حاضر کردن غذا گرامی داشت،که جملات فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ (5)و فَراغَ إِلی أَهْلِهِ فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمِینٍ (6)دلالت بر آن مطلب دارد.کلمۀ«روغان»یعنی به شتاب رفتن،بعضی گفته اند:مخفیانه رفتن.بعضی گفته اند:

ص:57


1- (32) همان مأخذ،همان صفحه.
2- (33) همان مأخذ،همان صفحه.
3- (34) صحیح مسلم،ج 1،ص 49؛کافی،ج 6،ص 285.
4- (35) ذاریات/24:آیا حکایت مهمانان ارجمند ابراهیم به تو رسیده است.
5- (36) هود/69:طولی نکشید که گوساله بریان پیش آورد.
6- (37) ذاریات/26:مخفیانه نزد کسان خود رفت و گوساله ای فربه آورد.

ران گوشتی آورد به این دلیل«عجل»گفته اند که تعجیل کرد و درنگ جائز نشمرد.

حاتم اصم می گوید:«عجله کار شیطان است جز در پنج چیز که از جمله سنّتهای رسول خداست:غذا دادن به مهمان،تجهیز میّت،به شوهر دادن دختر،ادای دین و توبۀ از گناه.»

2-ترتیب خوراکیها.

(1)باید اوّل-اگر میوه هست-میوه را بیاورد که از نظر طبّی بهتر است،زیرا زودتر هضم می شود،پس بهتر است که در پایین معده قرار گیرد.در قرآن مجید در آیه شریفۀ وَ فاکِهَهٍ مِمّا یَتَخَیَّرُونَ (1)به مقدم داشتن میوه،توجه داده شده است و پس از آن می فرماید: وَ لَحْمِ طَیْرٍ مِمّا یَشْتَهُونَ . (2)

آنگاه بهترین چیزی که پس از میوه،مقدم بر دیگر خوردنیهاست،گوشت و آبگوشت است و اگر بعد از آن،شیرینی هم باشد که تمام غذاهای خوب فراهم است.

دلیل اینکه احترام مهمان با گوشت حاصل است،سخن خدای متعال دربارۀ مهمان حضرت ابراهیم است که فرمود:«طولی نکشید که آن حضرت گوسالۀ بریان پیش آورد.» (3)حنیذ یعنی بریان شده یعنی چیزی که خوب پخته شده باشد،و این یکی از معانی اکرام یعنی پذیرایی با گوشت است.خداوند در توصیف غذاهای خوب می فرماید: وَ أَنْزَلْنا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوی . (4)«منّ»یعنی عسل و«سلوی»یعنی گوشت.گوشت را ازآن رو سلوی گفته اند که جای تمام خورشها را می گیرد و هیچ یک جای آن را نمی گیرد و از این روست که پیامبر(ص)می فرماید:«سرور خورشها گوشت است.» (5)سپس خدای تعالی بعد از ذکر منّ و سلوی می فرماید: کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ .بنابراین گوشت و شیرینی از جمله غذاهای خوب و پاکیزه است.

ص:58


1- (38) واقعه/20:و میوه ای از آنچه بر می گزینند.
2- (39) واقعه/21:و گوشت پرنده ای از آنچه می خواهند.
3- (40) هود/69:عسل و گوشت را بر شما فروفرستادیم.
4- (41) بقره/57.
5- (42) کافی،ج 6،ص 308.که هم«سید الطّعام اللحم»و هم«سید ادام الجنه اللحم»آمده است طبرانی در کتاب الاوسط خود و بیهقی در الشّعب همین طور نقل کرده اند.

ابو سلیمان دارانی می گوید:«خوردن غذاهای خوب باعث خشنودی از خدای عزّ و جلّ می شود و این غذاهای خوب با نوشیدن آب سرد و ریختن آب ولرم موقع شستن بر روی دست کامل می شوند.»می گویند وقتی که سر سفره سبزی باشد،فرشتگان حاضر می شوند،پس بودن سبزی نیز مستحبّ است،علاوه بر آن که سبزی زینت سفره است.

در خبر است:«مائده ای که بر بنی اسرائیل نازل شد همه نوع سبزی داشت،بجز ترّه.از جمله ماهیی در آن مائده بود که کنار سرش سرکه و کنار دمش نمک بود و هفت گردۀ نان بود که روی هر گردۀ نان مقداری زیتون و دانۀ انار وجود داشت.»،و تمام این ها اگر در سفره ای جمع باشد موافق طبع خواهد بود. (1)

3-از انواع غذاها بهترین آنها را مقدّم بدارد

(1) تا اینکه هر کس مایل باشد به مقدار لازم از آن بخورد و پس از آن چیز زیادی نخورد؛حال آن که عادت مردم مرفّه آن است که اول غذاهای عادی را می آورند تا اینکه پس از آن اشتهای انسان با دیدن غذای خوب دوباره تحریک شود که این خلاف سنّت است،زیرا خود حیله ای برای پرخوری است.

روش پیشینیان آن بود که همه نوع غذا را با هم می آوردند و تعداد زیادی بشقاب روی سفره قرار می دادند تا هر کس هر چه مایل است بخورد و اگر تنها یک نوع غذا موجود باشد به آنان یاد آوری کند،تا مهمانان به مقدار نیاز از آن برخوردار شوند و منتظر غذای بهتر نمانند.دربارۀ جوانمردی نقل می کنند که وی روی کاغذی نام غذاهای مختلفی را که حاضر می کرد می نوشت و آنها را به مهمانان عرضه می کرد.

یکی از بزرگان می گوید:«بزرگی در شام نوعی غذا در اوّل برای من آورد.گفتم رسم ما در عراق این است که این نوع غذا را در آخر می آوریم.گفت:رسم ما در شام نیز همین گونه است.امّا او غذای دیگری نداشت و از این جهت من شرمنده شدم!» دیگری می گوید:«گروهی در یک مهمانی شرکت داشتیم.میزبان ما چند نوع کلّه پاچه بریان شده که برخی پخته و برخی خشکیده بود آورد و ما غذا نمی خوردیم و منتظر

ص:59


1- (43) به در المنثور،ج 2،ص 347 مراجعه کنید.

چیز دیگری بودیم تا این که آفتابه لگن آورد.به یکدیگر نگاه کردیم،تا این که یکی از بزرگان که شوخ بود گفت:خداوند قادر است سرهای بی تن بیافریند! آن شب را گرسنه خوابیدیم در حالی که برای سحری پاره نانی می جستیم!»از این رو مستحبّ است که میزبان تمام غذا را حاضر کند و یا هر چه موجود است قبلا به اطّلاع مهمانان برساند.

4-غذاهای مختلف را پیش از آنکه بتوانند استفادۀ کامل ببرند،بر ندارد

(1) تا اینکه از خوردن آنها دست بکشند.شاید در آن میان کسانی باشند که به بعضی از این غذاها علاقه مندتر باشند تا خوردنیهایی که بعد می آورد و هنوز می خواهند از آن بخورند و با برداشتن آنها میل آنها را در هم می شکند در حالی که آنها به سفره ای دسترسی داشته اند که گفته اند:یک غذای کامل بهتر از افزودن دو نوع غذاست.احتمال دارد که مقصود از این جمله عجله نکردن باشد و محتمل است که مقصود آن باشد که وسعت جا بهتر از افزایش دو نوع غذاست.

از سیوری (1)که صوفی شوخ طبعی بوده،نقل کرده اند که در خانۀ مردی از دنیا داران بر سر سفره ای حاضر شد،گوشت بره ای را برای مهمانان آوردند.میزبان مردی فرومایه و بخیل بود.وقتی که دید مهمانها بره را سخت تکه پاره کردند،دلش تنگ شد، رو به غلامش کرد و گفت:بیا این گوشتها را ببر برای بچه ها!غلام آمد تمام گوشت بره را به داخل خانه برد،سیوری بلند شد و دنبال بره می دوید!گفتند کجا می روی؟گفت:

می روم تا با بچه ها غذا بخورم!صاحبخانه خجالت کشید و به غلامش دستور داد گوشتها را برگردان.از این رو دستور داده اند که صاحبخانه حق ندارد پیش از مهمانان از سفره دست بکشد،زیرا آنها خجالت می کشند،بلکه سزاوار است که میزبان آخرین کسی باشد که دست از غذا خوردن می کشد.

یکی از بزرگان،تمام غذاها و خوردنیهایی را که می خواست سر سفره بیاورد،قبلا

ص:60


1- (44) در بعضی نسخه های احیاء العلوم«ستوری»آمده است.

به اطلاع مهمانان می رساند و آنان را تنها می گذاشت تا هر چه می خواهند بخورند.وقتی که نزدیک دست کشیدن آنها می شد،خود روی دو زانو می نشست،دستش را به سمت غذا دراز می کرد و می خورد و به مهمانان می گفت:بسم الله!به من کمک کنید،خداوند به شما برکت دهد.و پیشینیان این روش او را می ستودند.» می گویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)وقتی که با جمعی غذا می خورد نخستین کسی بود که دست به غذا می زد و آخرین کسی بود که دست از خوردن می کشید تا دیگران غذا بخورند.» (1)و نیز از آن بزرگوار است که فرمود:«وقتی که کسی به دیدن کسی رفت،و با او هم غذا شد،شرمش از بین می رود و اگر هم غذا نشود اندکی دلگیر خواهد بود.» (2)غزالی گوید:

5-به مقدار کفایت غذا حاضر کند،

(1)زیرا کمتر از مقدار لازم نقصی در جوانمردی و زیاده از مقدار لازم نیز تصنّع و ریاکاری است.بخصوص اگر میزبان از کسانی باشد که راضی نیست هر چه سر سفره آورده خورده شود.البتّه در صورت رضایت باطنی زیاد آوردن سر سفره مانعی ندارد،هر چند همه را مهمانها بردارند و یا میزبان قصدش آن باشد که از زیادی غذای مهمانان تبرّک جوید،زیرا در حدیث آمده است که نسبت به این مقدار زیادی محاسبه نمی شود.

ابراهیم بن ادهم غذای زیادی سر سفره آماده کرده بود،گفتند:ای ابو اسحاق!آیا نمی ترسی که این کار تو اسراف باشد؟ابراهیم در پاسخ گفت:در غذا(البته برای مهمان آن هم با این نیت)اسراف نیست.امّا اگر با این نیت نباشد زیاد آوردن غذا تکلّف است.

ابن مسعود می گوید:«ما را از پذیرش دعوت کسی که به غذای خودش افتخار می کند،نهی کرده اند.»گروهی از صحابه خوردن غذای فخر و مباهات را مکروه

ص:61


1- (45) کافی،ج 6،ص 285،باب الاکل مع الضیف،شمارۀ 2 و 3.
2- (46) همان مأخذ،ص 285.

می شمردند. (1)از این رو بود که از جلو رسول خدا(ص)هرگز غذای زاید بر نمی گشت زیرا اصحاب جز به مقدار حاجت غذا حاضر نمی کردند و تا حد سیری کامل هم نمی خوردند.» می گویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«در غذا اسراف نیست.» (2)و از آن حضرت است که فرمود:«غذایی فراهم کن و با آن سفره را مرتّب و آراسته گردان و دوستانت را دعوت کن.» (3)و نیز فرمود:«سه چیز است که نسبت به آنها مؤمن را محاسبه نکنند:غذایی که می خورد،لباسی که می پوشد و همسر شایسته ای که او را یاری و آبروی او را حفظ می کند.» (4)و فرمود:«اگر مردی هزار درهم برای غذایی خرج کند و تنها یک مؤمن از آنها بخورد،اسراف نیست،» (5)از ابو حمزه نقل شده است که می گوید:«جمعی خدمت امام صادق(علیه السلام)بودیم.

غذایی برای ما آوردند که نظیر آن را در لذّت و گوارایی ندیده بودیم و خرمایی آوردند که از مرغوبیت و خوبیش صورت خود را در آن می دیدیم.مردی گفت:از این نعمتهایی که نزد پسر پیامبر خدا(ص)برخوردار شدید،روز قیامت می پرسند،امام(علیه السلام)فرمود:

خداوند بالاتر از آن است که به شما غذایی را بدهد و آن را بر شما گوارا گرداند و بعد از شما مؤاخذه کند،بلکه از شما دربارۀ نعمت ولایت محمد و آل محمّد(علیه السلام)می پرسد.» (6)نظیر همین روایت از امام باقر(علیه السلام)نیز رسیده است.

از قول یکی از راویان شیعه نقل شده است:«امام صادق(علیه السلام)چه بسا اوّل به ما شیر و

ص:62


1- (47) به سنن کبرای بیهقی،ج 7،ص 247 و سنن ابی داود،ج 2،ص 390 و مستدرک حاکم،ج 4، ص 129 مراجعه شود.
2- (48) کافی،ج 6،ص 280.
3- (49) کافی،ج 6،ص 280،شمارۀ 6،4،3،2.
4- (50) کافی،ج 6،ص 280،شمارۀ 6،4،3،2.
5- (51) کافی،ج 6،ص 280،شمارۀ 6،4،3،2.
6- (52) کافی،ج 6،ص 280،شمارۀ 6،4،3،2.

شکر و حلوای خرما می خورانید و سپس نان و زیتون می داد.عرض کردند اگر کارتان را پیش بینی می کردید معتدل می شد!فرمود:ما به فرمان خدا کارهای خود را تنظیم می کنیم.هرگاه خداوند بر ما گشایش دهد،ما هم زندگی را فراخ می گیریم و هرگاه بر ما تنگ بگیرد ما نیز در تنگنا به سر می بریم.» (1)یکی از راویان شیعه نقل می کند،ابو الحسن موسی بن جعفر(علیه السلام)برای یکی از فرزندانش و لیمه می داد و تا سه روز مردم مدینه در مساجد و کوچه ها با کاسه های بزرگ فالوده می خوردند.بعضی از مردم به این کار آن حضرت خرده گرفتند.وقتی خبر به آن بزرگوار رسید فرمود:

«خداوند به هیچ پیامبری از پیامبرانش چیزی نداد،مگر اینکه نظیر آن را به محمّد(ص)نیز داده و بعلاوه چیزهایی به او داده که به ایشان نداده است خداوند به حضرت سلیمان فرمود: هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ (2).و به محمّد(ص) فرمود: ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (3)(4)غزالی گوید:«شایسته است که اوّلا سهم افراد خانواده را جدا کند تا آنها چشم به راه این نباشند که غذا از پیش مهمان برگردد زیرا ممکن است غذایی بر نگردد و باعث

ص:63


1- (53) کافی،ج 6،ص 279.
2- (54) ص/39:«این عطای ماست،به هر که خواهی بی حساب ببخش و یا نبخش.»
3- (55) حشر/7:آن چه رسول خدا دستور دهد بگیرید و آن چه نهی کند واگذارید.
4- (56) کافی،ج 6،ص 281،مقصود امام(علیه السلام)آن است همان طوری که خداوند متعال به حضرت سلیمان گشایش بخشید و او را مخیّر ساخت تا وی آنچه را خدا به او داده به دیگران بدهد و یا ندهد همچنین به حضرت محمّد(ص)وسعت و اختیار را داد تا اینکه به هر چه می خواهد امر و یا نهی کند،هر چند که هر دوی این ها هر کاری که می کردند از روی وحی و الهام الهی بود و این با موافقت ارادۀ ایشان با ارادۀ خدای متعال در هر کاری منافات ندارد و از طرفی وحی به یک امر کلّی در حقیقت امر به جزئیّات آن است.وانگهی غذا دادن امام(علیه السلام)به نحو مذکور از اموری نیست که پیامبر(ص)نهی فرموده باشد تا خلاف سنّت باشد،بنابراین عیبی ندارد.و احتمال دارد که مقصود امام(علیه السلام)آن باشد که پیروی از ما و اجرای اوامر و نواهی ما بر شما واجب است،همان طوری که پیروی شما از پیامبر و اجرای اوامر و نواهی او واجب است و حق ندارید که به کارهای ما خرده بگیرید زیرا ما اوصیا و جانشینان اوییم و ارادۀ ما مثل ارادۀ پیامبر در ارادۀ خدای سبحان مستهلک است،و این مطلب را به خاطر تقیه به طور مبهم فرموده است(نقل از کتاب وافی).

دلتنگی آنها شود و علیه مهمانان بدگویی کنند و میزبان به دنبال اطعام به مهمانان نارضایتی خانواده را فراهم کرده باشد که این خود خیانتی دربارۀ آنهاست؛و آنچه از غذا باقی بماند،مهمانان حق بردن آنها را ندارند و این همان است که صوفیان آن را «زلّه»-از سفره دوست چیزی برداشتن-می نامند!مگر اینکه میزبان از روی رضایت قلبی صریحا چنین اجازه ای را داده باشد و یا اینکه از روی قرینۀ حال او به رضایت وی یقین داشته باشند و بدانند که او خوشحال می شود.امّا اگر احتمال می دهد که او ناراضی است نباید ببرند و در صورت علم به رضایت او نیز لازم است که با همراهان رعایت عدل و انصاف بشود.بنابراین شایسته است که یک نفر فقط غذای مخصوص خودش را و یا آن مقداری را که رفیقش از روی میل راضی است نه از روی شرم و حیاء بر دارد و ببرد.»

آداب بازگشت

اشاره

(1)آداب برگشتن از مهمانی سه تاست:

1-میزبان باید تا در منزل با مهمان بیرون رود

(2) که این علاوه بر سنّت بودن به خاطر احترام به مهمان است و میزبان مأمور به این احترام است.

پیامبر(ص)فرموده است:«هر که به خدا و روز جزا ایمان دارد باید مهمانش را گرامی دارد.» (1)می گویم:این حدیث از طریق اهل بیت(علیه السلام)نیز به چند سند روایت شده است که در بعضی چنین آمده است:«از جمله حقوق مهمان،گرامیداشت او و تهیه کردن خلال برای اوست.» (2)

ص:64


1- (57) این روایت را مسلم در صحیح خود،ج 1،ص 49،نقل کرده است.
2- (58) کافی،ج 6،ص 285،محاسن برقی،ص 563.

غزالی گوید:پیامبر(ص)فرموده است:«از جمله آداب مهمان آن است که تا در منزل بدرقه شود.» (1)ابو قتاده گوید:«هیئت فرستادگان نجاشی بر رسول خدا(ص)رد شدند.پیامبر، خود به خدمت آنها پرداخت.اصحاب عرض کردند:یا رسول الله!ما به جای شما این کار را انجام می دهیم.فرمود:«آنها یاران مرا گرامی داشته اند و من دوست دارم خود،از ایشان پذیرایی کنم.»کمال احترام به گشاده رویی و موقع ورود و خروج و سر سفره به خوش سخنی است.

2-مهمان،خوشحال برگردد،

(1)هر چند کوتاهی در حق او کرده باشند،که این خود دلیل خوش خویی و فروتنی است.

پیامبر(ص)فرمود:«همانا یک مرد با خوش خویی خود،مرتبۀ روزه دار را درک می کند.» (2)قاصدی رفت تا یکی از پیشینیان را دعوت کند،ولی او در منزل نبود،وقتی که پیام قاصد را شنید،در آن مهمانی حضور یافت،اما موقعی رسید که مهمانان غذا را خورده و پراکنده شده بودند.صاحبخانه آمد و گفت:مهمانان رفتند.آن شخص گفت:

آیا چیزی باقی مانده است؟گفت:نه.گفت:اگر مانده یک تکه نانی بده گفت:

نمانده است.گفت:بنابراین دیگها را پاک می کنم؟صاحبخانه گفت:دیگها را شسته ایم!آن مرد در حالی که شکر خدا را می گفت،بازگشت.دلیل آن را پرسیدند گفت:این مرد مرا با حسن نیّت دعوت کرد و با حسن نیّت باز گرداند.این است معنای

ص:65


1- (59) کلینی در کافی،ج 2،ص 659،باب«حق الداخل»از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده که آن حضرت می گوید رسول خدا(ص)فرموده:«از جمله حقوق وارد به صاحبخانه آن است که وقت ورود و خروج به عنوان خوشامد با او راه برود.»
2- (60) کافی،ج 2،ص 99،باب حسن خلق.

تواضع و خوش خویی.» نقل کرده اند که کودکی استاد ابو القاسم جنید را چهار مرتبه به مهمانی پدرش دعوت کرد،هر چهار مرتبه،پدرش جنید را برگرداند و او در هر مرتبه به خاطر شاد کردن دل بچه حضور می یافت و برای رضایت پدرش بر می گشت!این قبیل نفسهایند که برای تواضع در پیشگاه خدا سرکوب شده اند و به یکتاپرستی او آرام گرفته اند،به طوری که صاحب چنان نفسی در هر رفت و برگشت فقط به خدا توجه دارد و به بی حرمتی کردن بندگان شکسته نمی شود،همچنان که از احترامات دیگران شادمان نمی گردد بلکه همه را از خداوند قهار می بیند.از این روست که یکی از بزرگان می گوید:«من هیچ مهمانی را قبول نمی کنم مگر به سبب آن که غذای بهشتی را خاطرنشانم می کند یعنی غذای پاک و پاکیزه ای است که رنج و زحمت حساب آن از ما برداشته می شود.»

3-بدون رضایت و اجازۀ صاحبخانه بیرون نرود

(1) و در مدّت توقّف در خانۀ او رضایت قلبی او را در نظر بگیرد و هرگاه به عنوان مهمان وارد شد بیش از سه روز نماند،چه بسا که به ستوه آید آزرده خاطر شود و نیاز به بیرون کردن از منزلش پیدا کند،پیامبر(ص)فرمود:«مهمانی سه روز است،مازاد بر آن،صدقه می باشد.» (1)آری اگر صاحبخانه صمیمانه از او بخواهد که بماند،آن وقت ماندنش مانعی ندارد.می گویم:از طریق راویان شیعه از امام صادق(علیه السلام)،در کتاب کافی نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:روز اول و دوم و سوم مهمانی

ص:66


1- (61) ترمذی این حدیث را در صحیح خود،ج 8،ص 145 نقل کرده و می گوید:این حدیث،حسن و صحیح است.

است و پس از آن صدقه ای است که به مهمان داده می شود.(امام صادق(علیه السلام)فرمود) آنگاه پیامبر،فرمود:نباید کسی از شما به برادر مسلمانش وارد شود تا او را به زحمت و مشقّت اندازد،پرسیدند:یا رسول الله!چگونه او را به زحمت و مشقّت می اندازد؟فرمود:آن قدر بماند که میزبان چیزی برای پذیرایی وی نداشته باشد.» (1)از آن حضرت است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:به مهمان دو شب محبت بیشتری می شود،اما شب سوم که شد او یکی از اعضای خانواده است هر چه در خانه بود می خورد.» (2)و نیز از امام صادق(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:هرگاه کسی وارد شهری شد او مهمان مردم هم کیش خود است،تا وقتی که از نزد ایشان کوچ کند.» (3)غزالی گوید:«مستحب است که صاحبخانه رختخواب مخصوصی برای مهمان داشته باشد.پیامبر(ص)فرموده است:رختخوابی برای مرد و رختخوابی برای زن و یک رختخواب هم برای مهمان لازم است.رختخواب چهارم مال شیطان است.» (4)می گویم:در کتاب کافی از قول حمّاد بن عیسی نقل شده است که گفت:

ابو عبد الله-امام صادق(علیه السلام)در خانۀ مردی به رختخوابی نگاه کرد و فرمود:

«رختخوابی برای مرد و رختخوابی برای خانواده اش و یک رختخواب هم برای مهمانش،رختخواب دیگر از آن شیطان است.» (5)

ص:67


1- (62) کافی،ج 6،ص 283.مسلم نیز در صحیح خود،ج 5،ص 138 نظیر این حدیث را نقل کرده است.
2- (63) کافی،ج 6،ص 283،باب«انّ الضّیافه ثلاثه ایّام».
3- (64) همان مأخذ،ص 282،شمارۀ حدیث 1.
4- (65) این حدیث را احمد در مسند خود و مسلم و نسائی از حدیث جابر-چنان که در جامع صغیر،باب فاء آمده نقل کرده اند.
5- (66) همان مأخذ،ص 479.

باب پنجم:در آداب امور متفرقه ای که از نظر طبّی و شرعی ممنوع است.

1-«از ابراهیم نخعی روایت کرده اند که می گفت:خوردن چیزی در بازار

فرومایگی است.

(1)او این سخن را به رسول خدا(ص)نسبت داده است که این اسناد شگفت آور است، (1)در حالی که از عبد الله بن عمر،خلاف آن را نقل کرده اند؛به این ترتیب که او می گوید:ما در زمان رسول خدا(ص)میان بازار،چیزی می خوردیم و راه می رفتیم و سر پا آب می نوشیدیم. (2)

از یکی از بزرگان معروف صوفیه نقل کرده اند که وی در بازار چیزی می خورد.به او اعتراض کردند!او در پاسخ گفت:وای بر شما،من در بازار گرسنه باشم و در خانه غذا بخورم!گفتند:می توانی وارد مسجد شوی و در آنجا غذا بخوری؟ گفت:من شرم می کنم به خانۀ خدا برای خوردن وارد شوم.

جمع بین این دو نظریه آن است که غذا خوردن در بازار نسبت به بعضی از مردم نوعی فروتنی و بی تکلّفی است؛از این نظر خوب است.اما از طرفی نسبت به بعضی از مردم،چون خلاف معمول و دور از جوانمردی می باشد مکروه است.بنابراین،حکم مسئله به حسب عادات مردم هر دیار و حالات اشخاص تفاوت می کند.کسی که این عمل وی با دیگر اعمالش نامناسب باشد،این رفتار او به کم مروّتی و آزمندی زیاد حمل شده است و در شهادت او نیز خدشه وارد می کند.اما کسی که این عمل با تمام حالات و

ص:68


1- (1) این حدیث را طبرانی در کتاب الکبیر از قول ابو امامه به سند ضعیفی-چنان که در مجمع الزوائد، ج 5،ص 24 آمده است-نقل کرده است.
2- (2) این حدیث را به طوری که در المغنی آمده است،ترمذی و ابن ماجه و ابن حبان نقل کرده اند.

رفتار او که بدور از تکلّف است،سازگار می باشد،این رفتار او تواضع به شمار می آید.» می گویم:در کتاب کافی از قول امام صادق(علیه السلام)آمده است که فرمود:«پیش از طلوع فجر،پیامبر(ص)از خانه بیرون آمد در حالی که پارۀ نانی را که در شیر خیس کرده و به همراه داشت می خورد و راه می رفت در حالی که بلال اذان می گفت،و بعد پیامبر با مردم نماز خواند.» (1)و نیز امام صادق(علیه السلام)می گوید:«امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:اشکالی ندارد که مردی در حال راه رفتن چیزی بخورد،زیرا پیامبر خدا(ص)این کار را می کرد.» (2)غزالی گوید:

2-«علی(علیه السلام)فرموده است:هر کس ناشتای خویش را با نمک شروع کند،

خداوند،هفتاد نوع بلا را از او بر طرف سازد،

(1)و هر که روزی هفت خرمای خشک بخورد،تمام کرمهای داخل شکمش می میرند،و هر کس روزی بیست و یک کشمش سرخ بخورد هیچ نوع ناراحتی در بدنش مشاهده نخواهد کرد.گوشت خوردن باعث روییدن گوشت بدن می شود و آبگوشت خورش عرب است و خوراکیهای متنوّع خوردن باعث بزرگ شدن شکم و نرمی الیتین(کپلها)می شود،و گوشت گاو باعث بیماری،و شیر گاو شفا و روغنش دواست و پیه هم مانند روغن درد را بر طرف می سازد و هیچ چیزی همانند روغن مردم را معالجه نمی کند و زنان زائو با چیزی بهتر از خرمای تازه بهبودی باز نمی یابند؛و ماهی از نیروی بدن می کاهد و خواندن قرآن و مسواک زدن بلغم را از بین می برند و حافظه را زیاد می کنند و درد را از بدن خارج می سازند،هر که طالب بقاست-با اینکه بقای در دنیا ممکن نیست-باید پگاه صبحانه بخورد و کفش بپوشد و شام زیاد بخورد (3)و با زنان کمتر آمیزش کند و باید عبا و ردای سبک بر تن کند.»

ص:69


1- (3) کافی،ج 6،ص 273 شهید-رحمه الله علیه-در کتاب دروس می گوید:غذا خوردن در حال راه رفتن کراهت دارد و عمل پیامبر(ص)در مورد پاره نان آغشته به شیر برای بیان جواز آن و یا از باب ضرورت بوده است.
2- (4) همان مأخذ،ص 273.
3- (5) زیاد خوردن غذا،آن هم شام،خلاف بهداشت است،به فرض صحّت انتساب این روایت به علی(علیه السلام)،بعید نیست که تصرفاتی در آن شده باشد-م.

(غزالی پس از نقل این مطالب منسوب به امیر المؤمنین(علیه السلام)،اضافه می کند:)دین و آیین همین است.

3-حجّاج به یکی از اطبّا گفت:چیزی به من بگو که به آن پایبند باشم

(1) و از آن تجاوز نکنم.

طبیب گفت:با زنی ازدواج نکن مگر با دختران جوان و گوشت نخور مگر گوشت حیوان جوان و غذای پختنی نخور مگر خوب پخته باشد و هیچ وقت دارو مصرف نکن مگر مریض باشی،و جز میوۀ رسیده را نخور،و مبادا غذایی را تا خوب نجویده ای فروبری ؛و هر غذایی را که دوست داری بخور،اما روی غذا آب ننوش و اگر نوشیدی دیگر چیزی پس از آن نخور،و هیچ وقت بول و غائط خود را حبس مکن.در بین روز اگر چیزی خوردی به دنبال آن بخواب و اگر شب پیش از خوابیدن چیزی خوردی راه برو، اگر چه صد گام باشد،از این روست که عرب می گوید:«روز که غذا می خوری دراز بکش،و شب که شام می خوری راه برو»،که در جملۀ اوّل«تمدّ»به معنی تمدّد است همان طوری که در آیه شریفۀ ثُمَّ ذَهَبَ إِلی أَهْلِهِ یَتَمَطّی (1)، یَتَمَطّی به معنی یتمطّط یعنی تکبر می ورزید،می باشد.

می گویم:حدیث استلقاء(به پشت خوابیدن)در هر دو حال از طریق شیعه قبلا گذشت.

غزالی گوید:«می گویند:حبس بول بدن را فاسد می کند همان طوری که آب رودخانه-اگر مجرایش را ببندند-اطراف نهر را خراب می کند.»

4-در خبر آمده است:«آب نیاشامیدن در شب باعث بیماری و شام نخوردن

باعث پیری است.»

(2)

(2)

ص:70


1- (6) قیامه/33:آنگاه به سوی کسانش متکبّرانه روان شد.
2- (7) در احیاء العلوم آمده است:«قطع العروق مسقمه»یعنی رگ زدن بیماری زاست و در سنن ابن ماجه به شمارۀ 3355 آمده:شام را ترک نکنید هر چند که مشتی خرما باشد که ترک آن موجب پیری است.در کتاب کافی،ج 6،ص 289،باب«فضل العشاء و کراهیه ترکه»آمده است:«مبادا کسی از شما شام را ترک کند هر چند که یک لقمه نان و یا جرعه ای آب باشد»اخبار دیگری آنجا هست که بر استحباب شام و کراهت ترک آن دلالت دارد.

عرب می گوید:صبحانه نخوردن پیه سرین را آب می کند.یکی از حکما به پسرش می گوید:پسرم!از خانه ات بیرون نیا تا وقتی که حلم و بردباریت را فراهم کنی یعنی صبحانه بخوری،زیرا که به وسیلۀ صبحانه بردباری می ماند و خشم و عصبانیت از بین می رود و نیز باعث می شود که انسان کمتر به خوردنیهایی که در بازار می بیند تمایل پیدا کند.

حکیمی به آدم چاقی رسید و گفت:می بینم قطیفه ای از بافته های دندانهایت را به دورت پیچیده ای چه خبر است؟!او در جواب گفت:مغز گندم و گوشت بزغاله می خورم و با روغن بنفشه بدنم را چرب می کنم و لباس کتانی می پوشم.

5-پرهیز برای آدم سالم زیان بخش است،

(1)همان طور که پرهیز نکردن برای شخص مریض زیان دارد.بعضی این طور گفته اند و بعضی هم گفته اند:هر که پرهیز کند یقین دارد که مرتکب کار مکروهی شده ولی نسبت به این که تندرستیش در پرهیز کردن است شک دارد،و این در حال سلامتی خوب است،پیامبر خدا(ص)صهیب را دید که خرما می خورد در حالی که یک چشمش درد داشت.فرمود:«با وجود درد چشم خرما می خوری؟»عرض کرد:یا رسول الله!با طرف دیگر می جوم!«یعنی با سمتی که سالم است»،پیامبر(ص)خندید. (1)

6-مستحب است برای صاحبان عزا و خانوادۀ میّت غذا ببرند،

(2)وقتی که خبر شهادت جعفر بن ابی طالب-رضی الله عنه-به رسول خدا(ص)رسید فرمود:

«اعضای خانوادۀ جعفر گرفتار عزاداری بوده اند و نتوانسته اند غذا فراهم کنند،هر غذایی که می خورند برای ایشان ببرید.» (2)این عمل،سنت است و موقعی که این غذا را در

ص:71


1- (8) این حدیث را ابن ماجه نقل کرده و جزری در اسد الغابه،ج 3،ص 33 آورده است.
2- (9) این روایت را ابن ماجه به شمارۀ 1610 و ابو داود در جلد 2،صفحۀ 173 کتاب خود آورده است.

حضور جمع قرار می دهند،خوردن از آن جائز است مگر غذایی که برای زنان نوحه گر و آنهایی که در گریه و بی تابی آنها را یاری می کنند،همچنین شایسته نیست با آنها غذا بخورد.

7-نباید در سر سفره ظالم حضور یابد

(1) و در صورت اجبار باید هر چه کمتر بخورد، و به غذای بهتر توجه نکند.یکی از افراد با تقوا شهادت کسی را که سر سفرۀ پادشاه حاضر شده بود،ردّ کرد.او بهانه آورد که مجبور بودم،در جواب گفت:دیدم که دست به طرف غذای بهتر می بردی و لقمه ها را بزرگ بر می داشتی این ها را که مجبور نبودی! پادشاه آن فرد با تقوا را مجبور به خوردن غذا کرد او در جواب گفت:یا می خورم و تزکیه را ترک می کنم و یا تزکیه را حفظ می کنم و غذای تو را نمی خورم،چون دیدند راهی برای بر هم زدن تزکیۀ او ندارند،وی را به حال خود گذاشتند.

8-از فتح موصلی نقل کرده اند که به قصد دیدار بشر حافی بر او وارد شد.

(2)بشر درهمی را در آورد و به احمد جلاء خدمتگزارش داد و گفت:با آن خوراک خوب و یا خورش گوارایی بخر!غلام می گوید:رفتم و نان تمیزی خریدم و با خود گفتم:

پیامبر(ص)برای هیچ چیز نگفته:«خدایا!بر ما مبارک گردان و افزونی ده»جز شیر.این بود که شیر و خرمای خوبی خریدم و آوردم،پیش مهمان گذاشتم،مقداری را خورد و بقیه را برداشت.

(موصلی می گوید:)بشر رو به غلام کرد و گفت:آیا می دانی که چرا گفتم:خوراک خوب بخر؟گفت:نه.گفت:برای اینکه غذای خوب،شکر و سپاس خالصانه می طلبد.

آیا می دانید که چرا موصلی به من نگفت:بخور!برای اینکه مهمان حق ندارد به صاحبخانه بگوید:بخور.و می دانید که چرا باقیماندۀ غذا را با خود برد؟برای اینکه وقتی که توکّل و اعتماد بود،بردن زیان نمی رساند.

ابو علی رودباری از مردی نقل کرده است که او ضیافتی بر پا کرد که در آن هزار چراغ روشن بود.مردی به او گفت:اسراف کرده ای!در پاسخ گفت:داخل شو و هر

ص:72

چراغی را برای غیر خدا روشن کرده ام خاموش کن.آن مرد وارد شد ولی نتوانست حتی یک چراغ را خاموش کند،لذا بازگشت.

ابو علی رودباری چند بار شکر خرید و به شیرینی سازها دستور داد تا دیواری از قند بسازند که دارای کنگره ها و محرابها باشد با ستونهایی نقاشی شده که تمام آنها از شکر باشد و پس از پایان کار،صوفیان را دعوت کرد تا آن را خراب کرده و به تاراج ببرند. (1)

9-یکی از بزرگان گوید:خوردن غذا چهار نوع است:

(1)الف-خوردن با یک انگشت که دلیل بر نفرت و انزجار است؛ ب-خوردن با دو انگشت که دلیل بر خود خواهی است؛ ج-خوردن با سه انگشت که سنت است؛ د-خوردن با چهار و پنج انگشت که دلیل بر حرص و تمایل زیاد است.

چهار چیز بدن را قوی می کند:

الف-خوردن گوشت؛ ب-بوی خوش استشمام کردن؛ ج-غسل زیاد بدون آمیزش؛ د-لباس کتان پوشیدن.

چهار چیز،بدن را سست می کند:

الف:آمیزش زیاد؛ ب-غم زیاد؛ ج-به ناشتا زیاد آب خوردن؛

ص:73


1- (10) مصحح کتاب آقای علی اکبر غفّاری پس از نقل این بخش از سخنان غزالی در پاورقی چنین نوشته است:«عجب از مؤلف-رحمه الله-است که چگونه امثال این اراجیف را که غزالی در کتاب خود آورده است،بدون هیچ گونه ردّ و تقبیحی ذکر کرده و من نمی دانم که این خرافات چه سودی دارد و چه ارتباطی به علم اخلاق دارد!پناه به خدا از نوشتن سخن بدون تعقّل!».-م

د-ترشی زیاد خوردن.

چهار چیز بینایی را تقویت می کند:

الف-مقابل قبله نشستن؛ ب-وقت خواب سرمه کشیدن؛ ج-به سبزه نگاه کردن؛ د-لباس تمیز پوشیدن.

چهار چیز بینایی را ضعیف می کند:

الف-به کثافت و نجاست نگاه کردن؛ ب-به دارآویخته نگاه کردن؛ ج-به فرج زن نگاه کردن؛ د-پشت به قبله نشستن.

چهار چیز باعث افزایش آمیزش گردد:

الف-گوشت گنجشک؛ ب-معجون هلیله؛ ج-پسته؛ د-تره تیزک.

خوابیدن چهار نوع است:

الف-به پشت خوابیدن،که خواب انبیاست،پیامبران در آن حال در خلقت آسمانها و زمین می اندیشند.

ب-به طرف راست خوابیدن،که خواب دانشمندان و عابدان است.

ج-به طرف چپ خوابیدن،و آن خواب پادشاهان است که به منظور هضم غذا چنین می خوابند.

د-به صورت خوابیدن که خواب شیاطین است.

ص:74

چهار چیز،عقل را زیاد می کند:

الف-سخن بیهوده نگفتن؛ ب-مسواک کردن؛ ج-همنشینی با دانشمندان و نیکان؛ د-مطابق علم سودمند،عمل کردن.

چهار چیز از جمله عبادات است:

الف-قدمی بدون وضو بر نداشتن؛ ب-سجده زیاد کردن؛ ج-زیاد به سر بردن در مسجد؛ د-زیاد خواندن قرآن.

و نیز گوید:تعجّب می کنم از کسی که ناشتا حمام می رود و غذا خوردن را تا بیرون آمدن به تأخیر می اندازد،چگونه نمی میرد،و تعجّب می کنم از کسی که حجامت می کند و بعد اقدام به خوردن غذا نمی کند چگونه نمی میرد.

و نیز گوید:«هیچ چیز را در مورد بیماران مبتلا به وبا مفیدتر از مالیدن روغن بنفشه و نوشیدن آن ندیدم.» می گویم:از این قبیل مطالب طبّی و شرعی از ائمۀ اطهار-صلوات الله علیهم- فراوان است که علمای شیعه در کتابهای مربوط به این موضوعات مانند کتاب طب الائمه و نظایر آن نقل کرده اند.کتاب کافی نیز به مقدار لازم این قبیل مطالب را نقل کرده است، (1)که باید آنها را از آنجا جست،توفیق به دست خداست و اوست که صحت و تندرستی می دهد و سپاس تنها او را سزاست.

در اینجا کتاب آداب خوردن از مجموعۀ کتاب محجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء به پایان می رسد و اگر خدا بخواهد،به دنبال آن کتاب آداب نکاح می آید و در اول و آخر و در ظاهر و باطن سپاس از آن خداست.

ص:75


1- (11) دراین باره به جلد ششم کتاب کافی،صفحۀ 341 و کتاب روضۀ کافی مراجعه کنید.

ص:76

کتاب آداب نکاح

اشاره

(1)بخش دوّم از قسمت مربوط به عادات از کتاب محجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس خدای را که تیرهای اندیشه دربارۀ شگفتیهای آفرینش او به جایی نرسد،و عقل و خرد به هنگام تفکّر در بدایع نخستینش جز آنکه سرگردان و متحیر بماند،راه به جایی نبرد،در صورتی که همواره نعمتهای لطیف او برای جهانیان یکی پس از دیگری، چه بخواهند و چه نخواهند استمرار دارد؛و از جمله الطاف زیبایش آن است که از آب بشری را آفرید و او را وابسته و خویشاوند قرار داد و بر مخلوقات شهوت را مسلّط کرد تا بدان وسیله ناخواسته وادار به تولید مثل شوند و از این راه به حکم جبر و بدون اختیار نسلشان باقی بماند؛وانگهی مسألۀ انساب را مهم شمرده و به آن ارج نهاده است و بدان وسیله زنا را حرام داشته و به خاطر منع و جلوگیری از آن این عمل را سخت زشت شمرده و ارتکاب آن را هرزگی و کار زشت دانسته است و مردم را به ازدواج دعوت کرده و به صورت امری مستحبّ و فرمانی الهی بر آن تشویق کرده است.

ص:77

پاک و منزّه است خداوندی که مرگ را بر بندگان مقرر فرموده و بدان وسیله آنان را محکوم به مرگ و در هم شکستگی کرده و از طرفی بذر نطفه ها را در زمین رحمها پراکنده ساخته و افراد جدیدی از آن به وجود آورده و آن را وسیلۀ جبران مرگ قرار داده است،تا آنان را آگاه کند که دریای مقدّرات او از لحاظ سود و زیان،خیر و شرّ،دشوار و آسان،پیچیده و گسترده،برای جهانیان فیض بخش است.

و درود بر محمّد(ص)که برای بیم و امید دادن بر انگیخته شده است و بر آل و اصحاب او،درودی که حسابگران از عهدۀ شمارش و اندازۀ آن بر نیایند و سلامی فراوان بر ایشان باد! باری،به راستی که ازدواج پشتوانۀ دین و خوارکنندۀ شیاطین و در مقابل دشمن خدا دژ استواری است و وسیله زیاد شدن افرادی است که سرور انبیا(ص)بدان وسیله بر دیگر پیامبران مباهات می کند.بنابراین چقدر بجاست که وسایل ازدواج را فراهم و آداب و سنن آن را حفظ کنند.از این رو باید اهداف و نیازمندیهای آن را شرح و فصول و ابواب آن را تفصیل داد و آن مقدار از احکام نکاح را که دارای اهمیت است در سه باب به شرح زیر بیان می شود:

باب اول در تشویق به ازدواج کردن و ازدواج نکردن.

باب دوم در آدابی که باید در عقد و عقدکنندگان رعایت شود.

باب سوم در آداب معاشرت پس از عقد تا زمان جدایی.

باب اول:در تشویق به ازدواج و یا ترک آن

اشاره

در تشویق به ازدواج و یا ترک آن

(1)بدان که دانشمندان دربارۀ فضیلت ازدواج اختلاف نظر دارند.بعضی از آنها دراین باره تا آنجا مبالغه کرده اند که تصور کرده اند ازدواج بالاتر از اشتغال به عبادت خداست و گروهی دیگر به ارزش آن اعتراف دارند،اما آن را مقدّم بر اشتغال به عبادت ندانسته اند؛

ص:78

البته در صورتی که نفس،اشتیاق زیادی به ازدواج پیدا نکند به حدّی که شخص را پریشان حال کرده به سرکشی وادارد.عدۀ دیگری گفته اند:در این زمان بهتر است ازدواج نکنند،هر چند در زمانهای قدیم ازدواج فضیلت داشته،آن هم موقعی که کار و کسب رونق داشته و اخلاق غالب زنان پسندیده بوده است.

با توجه به این اختلاف نظرها حقیقت روشن نخواهد شد،مگر اینکه نخست اخبار و آثاری را که در تشویق به ازدواج و یا منع از ازدواج رسیده،بیان کنیم و سپس فوائد و پیامدهای ناهنجار آن را توضیح دهیم تا فضیلت ازدواج و یا ترک ازدواج دربارۀ کسی که از آفات آن در امان است و یا در امان نیست،روشن شود.

ترغیب به ازدواج

اشاره

(1)اما از آیات؛خدای متعال فرموده است: وَ أَنْکِحُوا الْأَیامی مِنْکُمْ (1)که امر به ازدواج می فرماید،و نیز فرموده است: فَلا تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ یَنْکِحْنَ أَزْواجَهُنَّ، (2)که از ازدواج نکردن نهی می کند؛و نیز در وصف و ثنای پیامبران می فرماید: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنا لَهُمْ أَزْواجاً وَ ذُرِّیَّهً، (3)که در معرض منّت گذاری و اظهار فضل چنان فرموده است.و نیز به گونۀ درخواست در قالب دعا،اولیای خود را ستوده و می فرماید:

وَ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّیّاتِنا قُرَّهَ أَعْیُنٍ (4)بعضی گفته اند:خدای تعالی در قرآن مجید،هیچ پیامبری را نام نبرده است مگر آن که متأهّل بوده است از این رو گفته اند:یحیی-علی نبیّنا و آله و علیه السلام-ازدواج کرد،اما هم بستر نشد،گفته شد؛حضرت یحیی برای رسیدن به فضیلت و اجرای سنّت ازدواج کرد!و بعضی گفته اند:به خاطر چشم فرو هشتن از نامحرمان ازدواج کرد.و اما

ص:79


1- (1) نور/32:مردان و زنان عزبتان را همسر دهید.
2- (2) بقره/232:(زنان مطلّقه)را مانع نشوید که با شوهران خود زناشویی کنند.
3- (3) رعد/38:پیش از تو پیامبرانی فرستادیم که همسران و فرزندان داشتند.
4- (4) فرقان/74:کسانی که می گویند،پروردگارا ما را از همسران و فرزندانمان روشنی دیدگان عطا کن!

عیسی-علی نبیّنا و علیه السلام-وقتی که از آسمان به زمین فرود آید،ازدواج خواهد کرد و صاحب فرزند خواهد شد.

امّا اخبار:رسول اکرم(ص)فرماید:«نکاح سنّت من است،هر که سنّت مرا دوست دارد پس باید به روش من رفتار کند.» (1)

اخباری که به ازدواج تشویق می کند

(1)و نیز فرمود:«ازدواج کنید تا افزون شوید که من روز قیامت به جمعیّت شما افتخار می کنم حتی به جنینی که سقط شده است.» (2)و فرمود:«هر که از سنّت من اعراض کند،از من نیست،به راستی که نکاح سنت من است و هر که مرا دوست دارد باید به سنت من عمل کند.» (3)و نیز فرمود:«هر که از ترس فقر و عائله مندی ازدواج را ترک کند از ما نیست.» (4)که این حدیث علّت خودداری از ازدواج را نکوهش کرده است نه اصل ازدواج نکردن را و فرمود:«هر که ثروتی دارد باید ازدواج کند.» (5)آن حضرت فرمود:«هر که از شما توان مالی دارد،باید ازدواج کند که ازدواج برای فروهشتن چشم و حفظ ناموس بهتر است و هر که توان مالی ندارد باید روزه بگیرد که روزه داری مانع شهوت است.» (6)این حدیث شریف دلیل بر آن است که علت ترغیب

ص:80


1- (5) بیهقی این حدیث را در سنن کبری،ج 7،ص 78 با مقداری پس و پیش و ابو علی نیز همچنان نقل کرده و رجال این حدیث به طوری که در مجمع الزوائد،ج 4،ص 252 آمده است ثقه می باشند.
2- (6) بیهقی در همان مأخذ و عبد الرزاق در مجامع از سعید بن ابی هلال-به طوری که در جامع الصغیر باب تاء آمده-مرسلا نقل کرده و ابن ماجه تحت شمارۀ 1863 به اختصار آورده است.
3- (7) بخش اول حدیث را بخاری،ج 7،ص 2 نقل کرده است:که نظیر آن اندکی قبل ذکر شد.
4- (8) کلینی در کافی،ج 5،ص 330 این حدیث را چنین روایت کرده است:«هر که از ترس عائله مندی ازدواج نکند به خدا بدگمان است.»در سنن بیهقی آمده است:«هر که بتواند ازدواج کند و نکند از ما نیست.»
5- (9) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 1846 نقل کرده است.
6- (10) این حدیث را بخاری در،ج 7،ص 3 و ابو داود در،ج 1،ص 472 کتاب خود نقل کرده اند.

به ازدواج همان بیم از فساد در چشم و شهوت است.

در این حدیث روزه را باعث«وجاء»دانسته است.وجاء عبارت از کوبیدن خصیتین حیوان نر به منظور از بین بردن نری اوست،بنابراین به طور استعاره برای ناتوانی از آمیزش-به وسیله روزه داری-آورده شده است.

پیامبر(ص)فرمود:«هرگاه کسی که دین و امانتداری اش مورد رضایت شما بود به خواستگاری آمد،با ازدواج با وی موافقت کنید و اگر نکنید روی زمین فتنه و فساد فراوان خواهد شد.» (1)و این حدیث شریف نیز علت و دلیلی برای تشویق و ترغیب به ازدواج به دلیل بیم از فساد است.

و نیز فرمود:«هر که برای رضای خدا ازدواج کند و برای خدا امکانات ازدواج شخصی را فراهم آورد،استحقاق ولایت الهیّه را پیدا می کند.» (2)و آن بزرگوار فرمود:«هر کس ازدواج کند،در حقیقت بخشی از دینش را تأمین کرده است.بنابراین نسبت به بخش دیگر آن باید از خدا بترسد.» (3)این حدیث شریف هم دارد بر اینکه فضیلت ازدواج به خاطر آن است که به منظور جلوگیری از فساد از مخالفت با آن دوری کنند و گویا آنچه بیشتر باعث فساد در دین شخص می شود شهوت و شکم اوست و با تزویج جلوی یکی از این دو گرفته می شود.

و نیز فرمود:«تمام اعمال فرزند آدم(با مردن)گسسته می شود بجز سه چیز-از

ص:81


1- (11) ترمذی در،ج 4،ص 305 ضمن حدیثی از ابو هریره و در حدیث دیگری از ابو حاتم مزنی نقل کرده و نیکو شمرده است و کلینی در،ج 5،ص 347 آن را روایت کرده است.
2- (12) عراقی گوید:این حدیث را با این عبارت جایی ندیده ام و احمد این حدیث را از قول معاذ بن انس چنین نقل کرده است:من أعطی للّه و أحبّ للّه و أبغض للّه و أنکح للّه فقد استکمل ایمانه هر که برای خدا بخشایش کند و دوستی و دشمنیش برای خدا باشد و برای خدا تزویج کند ایمانش کامل است.
3- (13) طبرانی این حدیث شریف را در کتاب الاوسط خود از حدیث انس با سند ضعیفی همان طوری که در جامع الصغیر آمده،نقل کرده است.

جمله فرمود:-فرزند صالحی که برای او دعا کند.تا آخر حدیث» (1)که جز به وسیله نکاح،فرزند صالح به دست نیاید.

می گویم:از طریق خاصه نیز روایتی در کافی با اسناد خود از امام صادق(علیه السلام)،به نقل از پدرانش(علیه السلام)نقل شده که آن حضرت می گوید:«رسول خدا(ص)فرمود:یک فرد مسلمان پس از اسلام هیچ بهره ای به دست نیاورده است که بالاتر از همسر مسلمانی باشد که هرگاه بر او نظر کند باعث شادمانی او گردد و هرگاه دستوری دهد اطاعت کند و در غیاب او،جان و مالش را حفظ کند.» (2)و نیز به اسناد خود از آن حضرت نقل کرده:

«رسول خدا(ص)فرمود:تزویج کنید و به همسری درآورید!بدانید که از بهره مندی و خوشبختی انسان،ازدواج کردن و دادن هزینۀ دامادی است،و هیچ چیزی نزد خدای عزّ و جلّ محبوب تر از خانه ای نیست که در اسلام به وسیلۀ ازدواج آباد شود و هیچ چیزی در نزد خدای عزّ و جلّ مبغوض تر از خانه ای نیست که در اسلام به وسیله جدایی-یعنی طلاق-ویران گردد.سپس امام صادق(علیه السلام)فرمود:خدای متعال دربارۀ طلاق تأکید فرموده و خشم خود را نسبت به جدایی زن و مرد چندین بار بیان کرده است.» (3)و نیز به اسناد خود از آن بزرگوار نقل کرده است:«دو رکعت نمازی را که شخص ازدواج کرده به جا آورد بهتر از هفتاد رکعتی است که فرد مجرّد به جا آورد.» (4)و به اسناد خود از آن حضرت نقل کرده است:«رسول خدا(ص)فرمود:هر کس ازدواج کند نصف دینش را تأمین کرده و باید نسبت به نصف دیگر-و یا باقیماندۀ آن- از خدا بترسد.» (5)و با اسنادی از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده است:«رسول خدا(ص)فرمود:

پست ترین مردگان شما افرادی هستند که عزب بمیرند.» (6)

ص:82


1- (14) این حدیث را ابن عبد البر در کتاب العلم خود،همان طوری که در صفحۀ 14 المختصر آمده،نقل کرده است و بغوی نیز در مصابیح،ج 1،ص 20 آورده است.
2- (15) کافی،ج 5،ص 327.
3- (16) همان مأخذ،ص 328.
4- (17) همان مأخذ،ص 328.
5- (18) همان مأخذ،ص 329.
6- (19) همان مأخذ،ص 329.

و نیز به اسناد خود از آن حضرت نقل کرده است،فرمود:«وقتی که حضرت یوسف برادرش را ملاقات کرد،گفت:برادر چگونه بعد از من توانستی با زنان ازدواج کنی؟جواب داد:پدرم-یعقوب-مرا مأمور به ازدواج کرد و گفت:اگر می توانی دارای فرزندانی باشی که زمین را با تسبیح خدا سنگین کنند،ازدواج کن.» (1)و با اسنادی از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده است:«امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:ازدواج کنید که رسول خدا(ص)فرمود:هر کس دوست دارد از سنّت من پیروی کند،همانا ازدواج از سنت من است.» (2)و به اسناد خود،از آن حضرت نقل کرده است که فرمود:«مردی نزد پدرم آمد، پدرم پرسید:آیا شما همسر دارید؟عرض کرد:خیر.پدرم فرمود:دو رکعت نمازی که مرد همسردار به جا آورد با فضیلت تر از آن است که مرد بدون همسری شبها مشغول عبادت و روزها روزه دار باشد.آنگاه پدرم،هفت دینار به او داد و فرمود:با این مبلغ ازدواج کن،و بعد گفت:رسول خدا(ص)فرموده:تأهّل اختیار کنید که روزیتان بیشتر می شود.» (3)و نیز به اسناد خود از آن حضرت نقل کرده است:«هر که از ترس نیازمندی و فقر ازدواج را ترک کند،به خدا بدبین شده است.» (4)و با اسناد خود از آن حضرت نقل کرده است که فرمود:«مردی خدمت پیامبر(ص)رسید و از نیازی که داشت به حضور آن بزرگوار شکوه کرد،پیامبر فرمود:

ازدواج کن،آن مرد ازدواج کرد و روزی اش فراوان شد.» (5)و نیز به اسناد خود،نقل کرده،می گوید:«از امام صادق(علیه السلام)راجع به این حدیث پرسیدند که مردم نقل می کنند؛مردی خدمت پیامبر(ص)آمد،و از نیازمندی خود، شکایت کرد.پیامبر او را مأمور به ازدواج کرد،و او دستور پیامبر را اجرا کرد،...آیا چنین

ص:83


1- (20) کافی،ج 5،ص 329.
2- (21) کافی،ج 5،ص 329.
3- (22) کافی،ج 5،ص 329.
4- (23) همان مأخذ،ص 330.
5- (24) همان مأخذ،ص 330.

حدیثی درست است یا نه؟امام صادق(علیه السلام)فرمود:آری این حدیث درست است و بعد افزود:روزی به همراه زنان و عیال است.» (1)و با اسناد خود از آن حضرت به نقل از پدرانش آورده است:«رسول خدا(ص) فرمود:هر کس از بیم فقر و تنگدستی ازدواج را ترک کند،به خدا بدگمان شده است، زیرا خداوند عز و جلّ می فرماید: إِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ (2)(3)غزالی گوید:«و امّا آثار:ابن مسعود همواره می گفت:اگر از عمرم بجز ده روز نمانده باشد مایلم که ازدواج کنم،تا خدا را بدون همسر ملاقات نکنم.و این سخن وی دلیل آن است که به عقیدۀ او فضیلتی در ازدواج وجود دارد،نه این که به خاطر پرهیز از فتنه های شهوت این سخن را گفته است.

آورده اند که در امّتهای سلف عابدی بود که در عبادت سرآمد همۀ مردم زمان خود بود به پیامبر آن روزگار گفتند که این عابد چقدر خوب عبادت می کند!پیامبر گفت:

خوب مردی است اگر یک سنّت را ترک نمی کرد!وقتی که عابد این سخن را شنید، بسیار غمگین شد و حضور آن پیامبر رسید و سؤال کرد:آن سنّت چیست؟پیامبر فرمود:

تو ازدواج را ترک کرده ای.گفت:من آن را حرام نمی دانم بلکه تهی دستم و خودم نان خور مردمم.پیامبر گفت:من دخترم را به همسری تو در می آورم و سرانجام پیامبر دخترش را به وی تزویج کرد.بنابراین ازدواج سنّتی است استوار و یکی از خصایل انبیاست.مردی به ابراهیم بن ادهم گفت:خوشا به حال تو که به دلیل نداشتن همسر به عبادت مشغولی!گفت:یک تپش قلب تو به دلیل عیالمندی بالاتر از تمام عبادات من است! آنگاه پرسید:چه چیز مانع ازدواج تو است؟ابراهیم پاسخ داد:من نیازی به زن ندارم و نمی خواهم باعث فریب زنی شوم.

ص:84


1- (25) کافی،ج 5،ص 330.
2- (26) کافی،ج 5،ص 330.
3- (27) نور/32:اگر نیازمند باشند،خداوند ایشان را از لطف و بخشش خود بی نیاز می سازد.

بعضی گفته اند:فضیلت شخص متأهل بر آدم مجرّد همانند فضیلت شخص مجاهد بر غیر مجاهد است،و یک رکعت نماز شخص متأهل بالاتر از هفتاد رکعت آدم مجرّد است.»

در اعراض از ازدواج

اشاره

(1)رسول اکرم(ص)فرموده است:«بهترین مردم پس از سال دویست،شخص سبک بار کم ثروتی است که زن و فرزند ندارد.» (1)و نیز فرموده است:«زمانی برسد که شخص به دست همسر و والدین و فرزندانش هلاک شود،به خاطر تهی دستی او را ملامت کنند و او را به کارهای طاقت فرسا وادارند و در نتیجه به کارهایی وارد شود که باعث از بین رفتن دینش شده به هلاکت افتد.» (2)در خبر است:«کمی عائله،یکی از دو عامل توانگری و زیادی عائله،یکی از دو عامل تنگدستی است.» (3)از دارانی،دربارۀ ازدواج پرسیدند،در پاسخ گفت:«شکیبایی در برابر آنها بهتر است از شکیبایی و تحمل ایشان،و شکیبایی و تحمل ایشان بهتر است از شکیبایی و تحمل آتش دوزخ»،و اضافه کرد:«شخص مجرد شیرینی عمل و آسایش قلب را بیش از شخص متأهل احساس می کند.»و بار دیگر گفت:«من از یارانم کسی را ندیدم که ازدواج کرده باشد و بر آن درجه و مرتبه اولیۀ خود،باقی مانده باشد.» گویند:«هرگاه خداوند خیری را برای بنده ای بخواهد،او را گرفتار زن و مال دنیا،

ص:85


1- (28) این حدیث را ابو یعلی به نقل از حذیفه روایت کرده و خطابی در باب عزلت از حدیث وی و ابو امامه نقل کرده است و هر دوی آنها-به طوری که در المغنی آمده است ضعیف-می باشند.
2- (29) عراقی گوید:این حدیث را خطابی در باب عزلت از حدیث ابن مسعود،و بیهقی در باب زهد،نظیر آن را از قول ابو هریره نقل کرده اند که هر دوی آنها ضعیفند.
3- (30) بخش اول این حدیث را شریف رضی در نهج البلاغه ضمن حکم به شمارۀ 141 و ابن شعبۀ حرانی در صفحۀ 214 تحف العقول از قول علی(علیه السلام)نقل کرده اند.قضاعی،این حدیث را در کتاب مسند الشّهاب از قول حضرت علی(علیه السلام)و دیلمی در کتاب مسند الفردوس از قول عبد الله بن عمر و ابن هلال مزنی،آورده اند که هر دو نقل با این اسناد،ضعیف می باشند.

نگرداند.»معنای این سخن آن است که مفید به حال او باشند نه آنکه باعث گرفتاری او گردند.این مطلب به این سخن دارانی دارد که:«آنچه از زن و فرزند و ثروت که تو را از یاد خدا باز دارد،نامیمون است.» خلاصه آنکه از کسی دربارۀ اعراض از نکاح به طور مطلق روایتی نقل نشده است مگر این که به شرطی مقیّد گردیده است؛اما در مورد تشویق به ازدواج هم به گونۀ مطلق و هم مقرون به شرط،روایاتی آمده است.بنابراین با نقل موارد خاص آفات و فوائد نکاح،پرده ابهام را بر طرف می سازیم.

سود و زیان ازدواج
اشاره

(1)در ازدواج پنج فایده است:

1-فرزند 2-سرکوب کردن شهوت 3-ادارۀ امور منزل 4-افزایش فامیل 5-مجاهدۀ با نفس در رعایت حقوق زنان.

فایدۀ اوّل-فرزند هدف اصلی ازدواج است

(2) و نکاح به همان منظور مقرر شده و مقصود از آن بقای نسل و خالی نماندن جهان از جنس آدمی است.شهوت به عنوان یک انگیزه آفریده شده و همانند موکّلی است برای موجود نر تا بذر را بپاشد و برای ماده تا کشت را بپذیرد؛و این لطفی از جانب خدا برای سوق دادن انسان به فراهم آوردن فرزند به وسیله آمیزش است،همچون رام ساختن پرنده در پراکندن دانه ای که مورد علاقۀ اوست تا به دام افتد و قدرت ازلی پروردگار نارسا نبود که از آغاز بدون تخم افشانی و ازدواج انسان را خلق کند،امّا حکمت چنین اقتضا می کرد که با وجود بی نیازی، به منظور اظهار قدرت و به تمام رساندن عجایب صنعت و به وقوع پیوستن آنچه در مشیّت او گذشته و مقدّر شده و قلم قدرت بر او جاری گشته،اسباب و مسبّباتی را تنظیم فرماید،و از طریق فرزند از چهار جهت-که همانها به هنگام ایمنی از فتنه های شهوت، هدف اصلی در تشویق به ازدواج می باشند-به خدا نزدیک شود،به حدّی که کسی مایل

ص:86

نباشد بدون ازدواج خدا را ملاقات کند.آن چهار جهت عبارتند از:

1-موافقت لطف الهی با کوشش در به دست آوردن فرزند برای بقای نسل انسان؛ 2-طلب محبت رسول خدا(ص)در افزودن به افراد مورد مباهات آن حضرت؛ 3-تبرک جستن به دعای فرزند صالح پس از خود؛ 4-شفاعت طلبی به وسیلۀ مرگ فرزند خردسال،اگر پیش از انسان بمیرد.

اما مورد اول از همۀ موارد ظریف تر و بدور از درک و فهم عموم مردم است و در نزد اهل بینش که در عجایب آفرینش پروردگار و قلمرو حکمتش ژرف می نگرند از همۀ آن موارد شایسته تر و مهم تر است،و هر کسی که از عجایب آفرینش آگاه باشد و به راز خلقت زمین و آسمانها توجه کند می فهمد که خداوند سبحان،اراده فرموده تا نسل آدمی باقی بماند و وسایلی را برای این منظور مرتب کرده است،پس هر کس از ازدواج رو برتابد از هدف الهی رو برتافته و وسایلی را که او فراهم فرموده معطّل کرده است.

بنابراین شایستۀ عذاب الهی است.

توضیح مطلب آن که اگر آقایی به بنده اش،بذر و وسایل کشت بدهد و زمینی را برای کشت آماده کرده باشد و بنده نیز توانایی کشت داشته باشد؛بعلاوه کسی را بر او موکل سازد تا بر انجام کشت نظارت کند،امّا بنده تنبلی کند و ابزار کشت را بی کار گذارد و بذر را بیهوده رها کند تا از بین برود و آن موکل را با نوعی چاره سازی از خود دور سازد،مسلم است که از طرف مولا و آقای خود سزاوار سرزنش و عذاب خواهد بود.

خداوند سبحان دو زوج مرد و زن را آفریده و نطفه را در مهره های کمر خلق کرده و رگ و پیهایی را برای آن فراهم ساخته و رحم زنان را جا و محل نگهداری نطفه آفریده و انگیزۀ شهوت را بر مرد و زن هر دو مسلّط فرموده است؛بنابراین این افعال و ابزار کار به زبان گویا و بدور از ابهام مقصود آفریدگار را بیان می کنند و با معرفی امکانات خود، خردمندان را ندا می دهند،تمام این ها در صورتی است که خداوند مقصود خویش را به زبان پیامبرش بیان نمی کرد،آنجا که فرموده است:«ازدواج کنید تا افزون شوید.»و

ص:87

حال آن که مطلب را روشن گفته و راز را برملا ساخته است.بنابراین هر کس از ازدواج سر باز زند از کشت رو گردانده و بذر را مهمل گذاشته و ابزاری را که خداوند آماده ساخته بود،معطّل گذاشته و بر خلاف مقصود فطرت و حکمتی که از ظواهر آفرینش بر می آید و آن را بر این اعضا با خطّ خدایی-نه با حروف و اصوات-نوشته اند عمل کرده و هر که دارای بینش الهی بوده و در ادراک دقایق حکمت ازلی ژرف نگر باشد،آن خطوط را می خواند.از این روست که شریعت اسلام،کشتن و دفن فرزندان زنده را در زیر خاک گناهی بزرگ شمرده است،زیرا این عمل جلوگیری از به کمال رسیدن وجود است و به این نکته کرده،آنکه گفته است:نطفه را بیرون رحم ریختن،یکی از راههای زنده به گور کردن اولاد است.پس هر که ازدواج کند برای کامل ساختن آنچه خداوند کمال آن را دوست دارد،کوشیده است،هر که خودداری کند،آنچه خداوند ضایع ساختن آن را دوست ندارد ضایع ساخته است.به سبب علاقه مندی به بقای نفوس است که خداوند دستور اطعام داده و بر آن تشویق فرموده و با عبارت قرض،آن را بیان کرده،می گوید: مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً (1)اگر بگویی:این سخن که شما گفتید:بقای نفس و نسل،محبوب خداست می رساند که فنای نفوس خلاف رضای خداست و این خود نوعی تفاوت بین مرگ و زندگی نسبت به ارادۀ پروردگار است؛و واضح است که همۀ این ها بستگی به مشیّت خداوند دارد و خداوند بی نیاز از جهانیان است؛پس مرگ و زندگی و بقا و فنای مردم در پیشگاه او چه فرقی دارد؟ بدان،که این سخن حقی است که از آن قصد باطل کرده اند،زیرا آنچه ما گفتیم با نسبت دادن خیر و شرّ و سود و زیان همۀ موجودات به ارادۀ حق تعالی منافاتی ندارد.

لیکن محبّت و انزجار ضدّ یکدیگرند،با این حال با اراده ضدّیتی ندارند،چه بسا کارهایی که اراده می شوند ولی ناپسندند و چه بسا کارهایی که اراده می شوند و پسندیده

ص:88


1- (31) بقره/245 و حدید/11:کیست که به خداوند وامی نیکو دهد؟

هستند.گناهان با اینکه ناپسندند اراده می شوند ولی طاعات هم اراده می شوند و هم محبوب و پسندیده اند.امّا دربارۀ کفر و شرّ نمی گوییم پسندیده و مورد علاقه اند بلکه اراده می شوند،خدای تعالی فرموده است: وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ (1)چگونه ممکن است فنا نسبت به محبّت و کراهت خدا با بقا همسان باشد،در حالی که حق تعالی می فرماید:«در هیچ چیز مردّد نشدم،آن چنانکه در قبض روح بندۀ مؤمنم مردد شدم در حالی که او از مرگ ناراضی بود و من ناراحتی او را نمی خواستم و از طرفی مرگ برای او حتمی بود.» (2)این حدیث قدسی به این مطلب دارد که اراده و تقدیری که در آیۀ شریفۀ: نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ (3)و همچنین در قول خدای تعالی: اَلَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاهَ (4)آمده،در علم خدا گذشته است،و بین این دو مطلب که یک جا می فرماید«ما مرگ را بین شما مقدر ساختیم»و در جایی می گوید:

«ما ناراحتی بندۀ مؤمن را نمی خواهیم»تعارضی وجود ندارد.با این همه بیان حقیقت مطلب ایجاب می کند تا معنای اراده،محبت و کراهت و حقایق آنها را بررسی کنیم،زیرا آنچه آدمی از این واژه ها درک می کند اموری است که با اراده و محبت و کراهت در مورد مخلوق متناسب است در صورتی که در مورد خالق فاصله زیادی بین آنها وجود دارد.میان صفات خداوند و صفات مخلوق همان قدر فاصله است که ذات خدا با ذات بندگان فاصله دارد،و همان طوری که ذات مخلوق از جوهر و عرض ترکیب یافته و ذات خدا منزّه از آنهاست و آنچه نه جوهر است و نه عرض،تناسبی با جوهر و عرض ندارد،صفات خدای تعالی نیز با صفات مخلوق تناسبی ندارد.این حقایق جزو علم مکاشفه اند که ماورای آن سرّ قدر است و خدای متعال خود مانع افشای آن می باشد.

بنابراین ما عنان گفتار را باید بکشیم و به تفاوت بین اقدام به ازدواج و خودداری از آن

ص:89


1- (32) زمر/7:خداوند کفر و شرک را از بندگانش نمی پسندد.
2- (33) کافی،ج 2،ص 246.
3- (34) واقعه/60:ما مرگ را بر همگان(با اختلاف سن)مقدر ساختیم.
4- (35) ملک/2:خدایی که مرگ و زندگی را آفرید.

که کردیم بسنده کنیم،زیرا خودداری از ازدواج باعث تضییع نسل است نسلی که به سبب آن خداوند وجود او را از آدم(علیه السلام)نسل بعد از نسل تا به خود این شخص ادامه داده است؛به این ترتیب کسی که از نکاح خودداری کند،در حقیقت وجود مستمر از آدم را به وجود خودش ختم کرده و در نتیجه خود بی فرزند و بلا عقب مرده است.

مورد دوّم،تلاش و کوشش در جلب محبّت و خشنودی پیامبر خدا(ص)است با افزودن به کسانی که مورد افتخار آن حضرتند،زیرا رسول خدا(ص)بر این مطلب تصریح فرموده است و روایاتی که در نکوهش زن نازا وارد شده،به طور مطلق از هر جهت دلیل بر اهمیت موضوع داشتن فرزند است.پیامبر(ص)می فرماید:«یک حصیر در گوشۀ خانه بهتر از زن نازاست.» (1)و نیز فرموده است:«بهترین زنان شما زن زایا و زنی است که شوهر خود را خیلی دوست بدارد.» (2)و می فرماید:«زن سیاه زایا بهتر از زن زیبای نازاست.» (3)این روایت دلالت دارد بر این که در ازدواج مسئله داشتن فرزند خیلی مهم تر است از مسئله فرو نشاندن شهوت،زیرا زن زیبا برای شوهرش در مورد عفّت و پاک چشمی و جلوگیری از شهوت شایسته تر است.

مورد سوّم،آن است که پس از آدمی فرزند صالحی باقی بماند تا دعا گوی او باشد؛ به طوری که در خبر آمده است:«تمام اعمال فرزند آدم منقطع می شود جز از سه چیز» (4)

ص:90


1- (36) به طوری که در نقل از کتاب معاشره الاهلین ابو عمر توفانی آمده،این سخن گفتار ابن عمر است،نه سخن پیامبر(ص).
2- (37) این حدیث را بیهقی در سنن کبری،ج 7،ص 82 ضمن خبری آورده است.
3- (38) این حدیث را طبرانی از معاویه بن حیده به سند ضعیفی-به طوری که در جامع صغیر آمده-نقل کرده است.به جای«سوداء»شاید به قرینه«حسناء»سوءاء صحیح تر باشد و مؤید آن سه حدیث کافی است که در، ج 5،ص 335 می باشد.
4- (39) این حدیث اندکی پیش نقل شد.

در خبری آمده است:«دعاها(ی بازماندگان)در طبقهایی از نور بر مردگان عرضه می شود.» (1)امّا اینکه بعضی گفته اند:چه بسیار فرزندانی که صالح نیستند،تأثیری در مطلب ما ندارد،زیرا بنده مؤمن است و معمولا فرزندان مردم دیندار صالحند،بخصوص اگر بر تربیت آنان همّت گمارد و آنها را وادار به صلاح کند.خلاصه آن که دعای مؤمن برای پدر و مادرش،چه فرزند نیکوکار باشد و چه تبهکار،پذیرفته می شود و آنان به وسیلۀ دعاها و خوبیهای فرزند اجر می برند،زیرا فرزند محصول آنهاست ولی به گناهان فرزند مؤاخذه نمی شوند،زیرا هیچ کسی بار گناه دیگری را بر دوش نمی کشد.از این رو خدای متعال فرموده است: أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْ ءٍ. (2)

یعنی چیزی از اعمال ایشان نکاهیم و اولادشان را باعث افزایش در احسان ایشان گردانیم.

مورد چهارم این که فرزند در خردسالی پیش از پدر خود بمیرد:که در این صورت شفیع وی خواهد بود.در خبر از رسول خدا(ص)آمده است که فرمود:«همانا طفل والدینش را به سمت بهشت می کشاند.» (3)در بعضی از اخبار آمده است:«پدر جامۀ کودک خود را می گیرد،همان طوری که اکنون وی جامۀ پدر را می گیرد.» (4)و نیز فرمود:«روز قیامت،به نوزاد گفته می شود:وارد بهشت شو.او بر در بهشت می ایستد و همچنان پرخشم و غضبناک است و می گوید:وارد بهشت نمی شوم مگر این که پدر و مادرم همراه من باشند.خطاب می رسد:پدر و مادرش را با او وارد بهشت

ص:91


1- (40) نظیر این حدیث را طبرانی در الاوسط نقل کرده است،همچنان که در مجمع الزوائد،ج 3،ص 139 آمده است.
2- (41) طور/21:ما(ثواب عمل)فرزندان را به ایشان برسانیم و از پاداش عمل فرزندان چیزی نکاهیم.
3- (42) این حدیث را ابن ماجه با عبارت دیگری به شمارۀ 1608 و 1609 نقل کرده و احمد در مسند، ج 5،ص 241 و طبرانی نیز چنانکه در مجمع الزوائد،ج 3،ص 9 آمده،نقل کرده است.
4- (43) نظیر این حدیث را مسلم،از حدیث ابو هریره نقل کرده است.(ج 8،ص 40).

کنید.» (1)در خبر دیگری آمده است:«کودکان در عرصۀ قیامت موقع عرض خلایق برای حساب،جمع می شوند.آنگاه به فرشتگان خطاب می رسد،اینان را به بهشت ببرید،اما آنها بر در بهشت می ایستند.به آنان گفته می شود:خوش آمدید ای فرزندان مسلمانان، وارد بهشت شوید،برای شما حسابی نیست.آنها در جواب می گویند:پدران و مادران ما کجایند؟خازنان بهشت می گویند:پدران و مادرانتان مثل شما نیستند،زیرا آنان گنهکار و بد کارند،باید محاسبه و مؤاخذه شوند-حضرت می فرماید-(با شنیدن این سخن) کودکان فریاد بر می آورند و بر در بهشت ناله سر می دهند!خدای سبحان که خود به حال ایشان داناتر است،می گوید:این فریاد چیست؟عرض می کنند:پروردگارا!کودکان مسلمانان می گویند ما وارد بهشت نمی شویم مگر با پدران و مادرانمان،آنگاه خداوند متعال می فرماید:میان جمعیت بروید و دست پدرانشان را بگیرید و آنان را وارد بهشت کنید.» پیامبر(ص)فرمود:«هر کس،دو فرزندش مرده باشد در پناهگاهی از آتش دوزخ قرار گرفته است.» (2)و نیز فرمود:«فرزندی که پیش از تو بمیرد بهتر از هفتاد فرزندی است که بعد از تو بماند و در راه خدا جهاد کند» (3)و نیز فرمود:«هیچ شفیعی در روز رستاخیز نداری مگر فرزندی که قبل از تو مرده باشد.» و آن حضرت فرمود:«از هر که،سه فرزندش،پیش از رسیدن به حد گناه،بمیرد،

ص:92


1- (44) این حدیث را احمد و طبرانی در کتاب الاوسط به گونه دیگری-به طوری که در مجمع الزوائد، ج 3،ص 11 آمده نقل کرده اند.
2- (45) این حدیث را،بزّاز به سند صحیحی از زهیر بن ابی علقمه-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 3، ص 8،آمده-نقل کرده است.
3- (46) این حدیث را کلینی در کافی،ج 3،ص 218 از قول امام صادق(علیه السلام)نقل کرده است.

خداوند او را به فضل رحمت خود نسبت به آنها،وارد بهشت گرداند.عرض کردند:یا رسول الله اگر دو فرزندش بمیرد،چه؟فرمود:اگر دو فرزند هم مرده باشد چنین است.» (1)نقل کرده اند،به یکی از صالحان پیشنهاد ازدواج می کردند و او از قبول آن سر باز می زد،تا این که روزی از خواب بیدار شد و گفت:برای من همسر بگیرید!علت را پرسیدند،گفت:شاید خداوند فرزندی نصیبم کند و بعد از دنیا ببرد و مقدّمه ای برای آخرت من باشد.سپس گفت:من در خواب دیدم،گویی قیامت به پا شده است و من در عرصۀ محشر میان خلایق بودم و چنان تشنگی بر من غلبه کرده بود که نزدیک بود جانم را بگیرد،همچنین تمام مردم در شدّت تشنگی و گرفتاری بودند.همه گرفتار بودیم، ناگاه کودکانی را دیدم که جمعیّت را می شکافتند و بر رویشان پارچه هایی از نور و در دستشان ظرفهایی از نقره و جامهایی از طلا،یکی را پس از دیگری سیراب می کردند،از بین جمعیت عبور می کردند و از بیشتر مردم رد می شدند.من به سوی یکی از آنها دستم را دراز کردم و گفتم:آبم بدهید که تشنگی مرا از پا در آورد.او گفت:تو در بین ما فرزندی نداری،ما فقط پدران خودمان را سیراب می کنیم،گفتم:شما چه کسانی هستید؟گفتند:

ما مردگان از کودکان مسلمانانیم.

یکی از معانی که در این آیه آمده است: فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنّی شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ. (2)

پیش از خود فرستادن اطفال به عالم آخرت است.

از مطالبی که در این چهار مورد نقل کردیم،معلوم شد که بیشتر ارزش ازدواج به سبب آن است که باعث به وجود آمدن فرزند می شود.

ص:93


1- (47) این حدیث را احمد در مسند،ج 1،ص 375 و 429 از قول عبد الله بن مسعود و در،ج 2،ص 510 از قول ابو هریره با همان عبارت نقل کرده است.و ابن ماجه تحت شمارۀ 1605 در صحیح خود آورده است.
2- (48) بقره/223:پس برای کشت بدانها نزدیک شوید،هرگاه بخواهید و برای(آخرت)خویش چیزی بفرستید.
فایدۀ دوّم-مصونیّت از شرّ شیطان

(1) و سرکوب شهوت و دفع فتنه های آن و نگهداری چشم از حرام و حفظ هوای نفس.

پیامبر اکرم(ص)نیز به همین مطلب کرده،می فرماید:«هر کس ازدواج کند نصف دینش را حفظ کرده است و باید نسبت به نصف دیگر آن از خدا بترسد» (1)و نیز فرموده،می گوید:«باید تشکیل خانواده دهید،و هر کس قادر بر تشکیل خانواده نیست،باید روزه بگیرد که روزه مانع سرکشی شهوت است.» (2)بیشترین روایات و اخباری که قبلا نقل کردیم به همین معنا دارد و این معنا غیر از معنای اوّل است،زیرا غریزۀ شهوت زمینه ای است برای به دست آوردن فرزند، بنابراین ازدواج برای سرگرمی شهوت و جلوگیری از گرفتاری آن کافی است آدمی را از شرّ سیطرۀ آن باز می دارد،امّا کسی که به خاطر علاقه به جلب رضای مولا،فرمان او را می برد،فرق دارد با کسی که برای نجات از سیطرۀ شهوت،فرمان می برد،شهوت و فرزند هر دو در حدّ توان انسانند و ما بین آنها ارتباط وجود دارد و درست نیست که بگویند:

هدف،کام جویی است و فرزند لازمۀ آن است همان طوری که لازمۀ غذا خوردن،رفع حاجت است و مقصود بالذات آن نیست،بلکه فرزند بالفطره و بر اساس حکمت مورد نظر و هدف است و شهوت انگیزه ای است برای آن.به جان خودم سوگند که در شهوت جز واداشتن به تولید نسل،حکمت دیگری وجود دارد و آن عبارت از این است که در ارضای شهوت لذتی موجود است که اگر دوام داشته باشد،هیچ لذّتی با آن برابری نمی کند،زیرا انسان را به لذّتهای موعود در بهشت متوجّه می سازد!و از طرفی،تشویق به لذّتی که هیچ طعمی نداشته باشد،بی فایده است-به طور مثال-اگر عنّین را وادار به لذّت آمیزش کنند و یا کودک را تشویق به لذّت پادشاهی و سلطنت نمایند،این تشویق و ترغیب بی فایده است.بنابراین یکی از فوائد لذّتهای دنیا،علاقه به دوام آنها در بهشت

ص:94


1- (49) این حدیث در صفحه 55 گذشت.
2- (50) این حدیث را مسلم در صحیح،ج 4،ص 128 و بخاری در صحیح،ج 7،ص 3 و نسائی در،ج 6، ص 57 و بغوی در مصابیح،ج 2،ص 24،همگی از قول ابن مسعود نقل کرده اند.

است،تا انگیزه ای بر عبادت خدا شود.به راستی به حکمت خدا بنگر و بعد رحمت خدا را نگاه کن،سپس زمینه سازی خداوندی را ببین که چگونه در یک غریزۀ واحد دو زندگی ظاهری و باطنی فراهم کرده است؛زندگی ظاهری که حیات هر کسی به بقای نسلش که نوعی از وجود اوست مربوط می شود،و حیات باطنی که همان حیات اخروی است.

بدین جهت،این لذت ناقص با سرعت زوالی که دارد،باعث میل و رغبت به لذت کامل و مداوم شده و انسان را وادار به عبادت می کند تا بدان وسیله به آن لذت برسد به این ترتیب بندۀ خدا با علاقه زیاد به لذّت،مواظبت بر عملی که او را به نعمتهای بهشتی می رساند،بر خود سهل می بیند.هیچ ذره ای از ذرات ظاهری و باطنی بدن انسان بلکه از ذرّات ملکوت آسمانها و زمین نیست،مگر این که از لطائف و شگفتیهای حکمت در آن به قدری نهفته است که عقول را سرگردان می سازد لیکن از آن لطائف،برای دلهای پاک به اندازۀ صفا و به مقدار اعراض آنها از زیبایی و فریب دنیا آشکار می شود.البته ازدواج به خاطر بر طرف کردن غائله شهوت برای کسانی که به دلیل ناتوانی و عنین بودن خودداری نکرده باشند که اکثریت مردم را تشکیل می دهند از نظر دینی واجد اهمیّت است،زیرا شهوت اگر غلبه کند و نیروی تقوا هم در برابر آن مقاومت نکند،به ارتکاب فحشا و منکرات می انجامد و آیۀ مبارکه به آن دارد: إِلاّ تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَهٌ فِی الْأَرْضِ وَ فَسادٌ کَبِیرٌ (1).

اما اگر شهوت با لجام تقوا مهار شود،نتیجه نهایی آن خواهد بود که اعضای بدن را از قبول شهوت باز دارد و چشم و هوای نفس را حفظ کند.امّا نگهداری دل از وسوسه ها و اندیشه های نادرست همیشه در تحت اختیار شخص نیست،بلکه هوای نفس همواره انسان را به خود جذب و امور مربوط به آمیزش را به او تلقین می کند و اکثر اوقات شیطان وسوسه کنندۀ او،آرام نمی گیرد.و گاهی بعضی از امور آمیزش از خاطر او می گذرد به طوری که اگر در برابر پست ترین افراد صراحتا بگوید،شرم می کند و خداوند بر قلب او

ص:95


1- (51) انفال/73:اگر دستور خدا را به کار نبندید،فتنه و فساد بزرگی روی زمین را فرا خواهد گرفت.

آگاه است،زیرا قلب در پیشگاه خدا همانند زبان در نزد مخلوق است و اصل کار برای مرید در سیر و سلوک راه آخرتش،قلب اوست.مداومت بر روزه،مادۀ وسوسه را دربارۀ بیشتر مردم از بین نمی برد،مگر آن که علاوه بر مداومت بر روزه،بدن ضعیف و مزاج فاسد شده باشد،از این روست که ابن عباس گوید:«عبادت عبادت کننده جز با ازدواج کامل نگردد.» این یک گرفتاری عمومی است و کمتر کسی است که از آن رهایی یابد.

قتاده در معنای آیۀ شریفه: وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَهَ لَنا (1)می گوید:آن چیزی که فوق طاقت است عبارت از شدت شهوت جنسی است.که قوی ترین ابزار شیطان بر ضد بنی آدم است و به همین مطلب،پیامبر اکرم(ص) فرموده که می گوید:«هیچ ناقص عقل و ناقص دین را چیره تر از شما زنان بر مردان عاقل ندیده ام» (2)؛و این نیست مگر به خاطر هیجان شهوت.یکی از نیکان زیاد ازدواج می کرد به طوری که هیچ گاه کمتر از دو،سه و چهار زن نداشت.یکی از صوفیان به او اعتراض کرد.او در جواب گفت:آیا کسی از شما به خاطر دارد که وقتی در حضور خدا نشسته باشد و یا موقعی که در حال خریدوفروش در پیشگاه خدا ایستاده است،خاطرۀ شهوت انگیزی بر قلبش خطور کرده باشد؟!گفتند:برای ما از این موارد زیاد اتفاق افتاده است.گفت:اگر راضی می شدم که در تمام عمرم حتی یک لحظه حال شما را می داشتم ازدواج نمی کردم،لیکن هیچ خاطره ای بر قلبم نگذشت که مرا به خود مشغول کند مگر این که پشت سر نهادم تا از آن آسوده باشم و به کار خودم برسم و چهل سال است که بر قلب من معصیتی خطور نکرده است.جنید می گفت:همان طوری که به خوراک نیاز دارم به آمیزش نیز نیازمندم.

بنابراین،همسر،بحق غذا و وسیلۀ پاکی دل است و از این رو رسول خدا(ص)به هر کس که چشمش به زنی بیفتد و متمایل به او شود،دستور داده است تا با همسرش آمیزش

ص:96


1- (52) بقره/286:خدایا آنچه ما را بدان توانایی نیست بر ما تحمیل مکن.
2- (53) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 1،ص 80،ضمن حدیث طولانیی از ابو سعید خدری نقل کرده و احمد و ابو یعلی نیز-چنان که در مجمع الزوائد،ج 3،ص 118 آمده است-آن را نقل کرده اند.

کند،زیرا آمیزش با همسر آن وسوسۀ نفسانی را از بین می برد.

رسول اکرم(ص)فرمود:«وقتی که زن رو می آورد،در صورت شیطانی ظاهر می شود.بنابراین اگر کسی از شما زنی را دید و شیفتۀ او شد،باید به سراغ همسرش برود، زیرا به همراه او نیز همان چیزی است که با آن دیگری است.» (1)و نیز آن حضرت فرمود:«بر زنانی که همسرانشان حضور ندارند،وارد نشوید،زیرا شیطان نسبت به بنی آدم،همانند خون در بدن او روان است.عرض کردیم:حتی نسبت به شما؟فرمود:حتی نسبت به من هم چنان بوده لیکن خداوند مرا در برابر شیطان یاری کرد و او تسلیم شد.» (2)از آنجا که بر مزاج افراد بی همسر،شهوت غالب تر است.شایستگان ایشان بیشتر طالب ازدواجند،و برای آسایش قلب است که به هنگام ترس از فساد همسری با کنیز جائز شده است،با وجود آن که باعث برده شدن فرزند شده و خود نوعی هلاکت است و بر هر کسی که توان ازدواج با زن آزاد دارد حرام،است و لیکن برده شدن فرزند سهل تر از نابود ساختن دین است در صورتی که همسر گرفتن کنیز جز تیره ساختن زندگی برای مدتی بر فرزند،زیان دیگری ندارد،در حالی که ارتکاب خلاف باعث نابود ساختن زندگی اخروی است که عمرهای طولانی در مقایسه با یک روز از روزهای آخرت ناچیز است.

در بعضی از طبیعتها شهوت به حدّی غلبه دارد که یک زن مرد را بس نمی کند بنابراین مستحب است چنین کسانی بیش از یکی تا چهار همسر بگیرند که اگر مشمول لطف و رحمت خدا قرار گیرد قلبش با آنها آرام می گیرد،اگر نه جایگزین کند(!) رسول خدا(ص)به حسن(علیه السلام)فرمود:

ص:97


1- (54) این حدیث را ترمذی در سنن،ج 5،ص 106 و بغوی در مصابیح،ج 1،ص 52 نقل کرده و مسلم نیز مانند آن را از جابر در صحیح،ج 4،ص 130،آورده است.
2- (55) این حدیث را ترمذی در سنن،ج 5،ص 121 از جابر نقل کرده و می گوید:این حدیث عجیبی است.

«در اندام و اخلاقت شبیه منی» (1)و نیز فرمود:«حسن از من است و حسین از علی است.» (2)بعضی گفته اند:یکی از موارد شباهت اخلاقی امام حسن(علیه السلام)به رسول خدا(ص) همین کثرت ازدواج وی بوده است(!).و در بین صحابه کسانی بودند که سه و چهار همسر داشتند و کسانی که دارای دو همسر بوده اند،بی شمارند،به هر حال در صورتی که انگیزۀ ازدواج معلوم باشد،شایسته است که به تعداد نیاز،انجام گیرد،بنابراین مقصود آرامش نفس است.پس باید در کم و زیاد آن دقّت کند.

فایدۀ سوم-آرامش نفس و مأنوس ساختن آن با همنشینی

(1) و دیدار و بازی،تا اینکه دل آرامش یافته برای عبادت نیرومند شود،زیرا نفس افسرده است و از حق به خاطر مخالفت با طبع آن گریزان است.بنابراین اگر به طور مداوم آن را مجبور به چیزی کنند که مخالف طبع آن است،سرکشی و امتناع خواهد کرد.اما اگر بعضی اوقات به وسیلۀ لذّتها آرامش یابد،نیرومند و با نشاط خواهد شد.در انس با زنان آرامشی حاصل می شود که باعث رفع اندوه و آسایش دل است و شایسته است که نفوس پرهیزگاران به وسیله امور مباح آسایش یابند،از این رو خدای متعال فرموده است:

لِیَسْکُنَ إِلَیْها . (3)

حضرت علی(علیه السلام)فرموده است:«دلها را آرامش ببخشید،زیرا اگر ناراحت باشند کور شوند» (4)و در خبر است:«خردمند باید سه ساعت داشته باشد:یک ساعت با خدا راز و نیاز کند و یک ساعت محاسبه نفس نماید و یک ساعت را نیز برای خوردن و آشامیدن قرار دهد که این ساعت پشتوانۀ ساعات دیگر است.» (5)نظیر این روایت با

ص:98


1- (56) این سخن را رسول خدا(ص)-به طوری که در صحیح بخاری،ج 5،ص 24 آمده به جعفر بن ابی طالب گفته ولی امام(علیه السلام)به روایت ترمذی و دیگران شبیه پیامبر بوده است.
2- (57) این حدیث را احمد در مسند خود،ج 4،ص 132 از حدیث مقدام بن معد یکرب گرفته است.
3- (58) اعراف/بخشی از آیۀ 189:تا وسیلۀ همسران آرامش قلب پیدا کنند.
4- (59) به نهج البلاغه باب«گزیده ای از سخنان دلاویز امیر المؤمنین(علیه السلام)شمارۀ 193 مراجعه کنید.
5- (60) این حدیث را ابن حبان در ضمن حدیثی-به طوری که در المغنی آمده-از ابو ذر نقل کرده است.

عبارت دیگر آمده است:

«عاقل وقت خود را نمی گذراند مگر در یکی از سه مورد:توشه گرفتن برای آخرت،تأمین زندگی و یا لذت بردن از غیر حرام.» (1)رسول خدا(ص)فرمود:«هر کارگری کوشش و تلاش دارد و هر کوشش و تلاش، فرصتی برای استراحت می خواهد،پس هر کس که وقت استراحتش بر سنّت من باشد، هدایت شده است.» (2)و نیز فرمود:«سه چیز از دنیای شما نزد من محبوب است:بوی خوش،زنان و روشنی چشمم نماز است.» (3)ابو درداء می گفت:«من به مقداری از لهویّات نفسم را سرگرم می کنم تا بتوانم بعدها در راه حق،نیرومند باشم.» غزالی گوید:«این نیز فایده ای است که هر کس نفس خود را در کارهای فکری و اذکار و امور مختلف به زحمت انداخته و این حالت را آزموده است نمی تواند منکر آن شود و این فایده غیر از دو فایده ای است که قبلا بیان شد،حتی این فایده شامل افراد مقطوع النسل و بدون شهوت نیز می شود،جز این که این فایده،ازدواج با این هدف را یک فضیلت قرار می دهد و کمتر کسی با این هدف ازدواج می کند.اما به هدف داشتن فرزند و به قصد دفع شهوت بسیارند،وانگهی بسا کسانی هستند که به آب روان و سبزی و امثال آن نگاه می کنند و نیازی به گفتگو و بازی با زنان برای خوشی نفس ندارند.پس باید توجه داشت که این هدفها در مورد اشخاص مختلف با حالات گوناگون فرق می کند.

فایدۀ چهارم-خاطر جمع بودن از ادارۀ منزل،

(1)و تعهّد کار آشپزی،جارو کشیدن،

ص:99


1- (61) کلینی در کافی،ج 5،ص 87 و ابن حبان مثل خبر قبلی از ابو ذر آن را نقل کرده است.
2- (62) کلینی،در کافی،ج 2،ص 85 و احمد و طبرانی از حدیث عبد الله بن عمر آن را نقل کرده اند.
3- (63) این حدیث را احمد در مسند،نسائی در سنن،حاکم در مستدرک و بیهقی در الشّعب از حدیث انس با سند نیکو-به طوری که در جامع الصغیر،باب حاء آمده-نقل کرده اند.

فرش کردن و ظرف شستن و فراهم کردن وسایل زندگی؛زیرا اگر انسان علاقه به آمیزش نداشته باشد،زندگی کردن تنها در منزل دشوار خواهد بود و اگر تمام کارهای منزل را خودش انجام دهد بیشتر وقتش از دست خواهد رفت و دیگر برای علم و عمل وقتی نخواهد داشت؛بنابراین،زن شایسته ای که کار منزل را روبه راه می کند،از این طریق کمکی است به انجام امور دینی،در صورتی که بی نظمی این امور باعث گرفتاری و تشویش دل و تیره شدن زندگی است.از این روست که ابو سلیمان دارانی گوید:همسر شایسته مربوط به دنیا نیست،زیرا او باعث توجه تو به آخرت و عهده دار ادارۀ منزل و ارضای شهوت می شود.

محمّد بن کعب قرظیّ در معنای این سخن خدای تعالی: رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَهً (1)می گوید:منظور زن شایسته است.

پیامبر(ص)می فرماید:

«باید هر یک از شما زبانی ذاکر و قلبی شاکر و همسری با ایمان و شایسته داشته باشد تا او را در امر آخرتش یاری کند.» (2)ملاحظه کنید چگونه پیامبر(ص)همسر خوب را با ذکر و سپاس خدا همسان آورده است.

در بعضی از تفاسیر دربارۀ قول خدای تعالی: فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً (3)آمده است که مقصود از حیوه طیّبه،همسر شایسته است.

رسول اکرم(ص)فرمود:«من به سبب دو خصلت بر آدم فضیلت یافتم:همسر او در نافرمانی خدا او را یاری کرد،اما همسران من در طاعت خدا کمکم می کنند و دیگر این که شیطان او کافر بوده و شیطان من مسلمان است که جز به

ص:100


1- (64) بقره/201:خدایا در دنیا حسنه ای و...مرحمت فرما.
2- (65) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 1856 نقل کرده است.
3- (66) سورۀ نحل/97:بیقین او را زندگی خوش می دهیم.

نیکی فرمان نمی دهد.» (1)در این حدیث،پیامبر(ص)کمک همسر را در امر طاعت،فضیلت شمرده است، که این خود از جملۀ فوایدی است که مورد توجّه افراد شایسته است،امّا این فایده مخصوص کسانی است که کمک دهنده و اداره کننده ندارند،پیامبر(ص)در این حدیث به داشتن دو زن دعوت نمی کند،بلکه چه بسا داشتن دو زن باعث تیرگی معیشت شود و امور منزل را بی سروسامان کند؛و شامل این فایده است آنجا که هدف داشتن بستگان و فامیل زیاد،و به وسیلۀ زیاد شدن قبیله،کسب نیرو و توانمندی باشد؛زیرا این خود از چیزهایی است که در دفع شرّ و کسب سلامت لازم است،از این رو گفته اند:آن که یار و یاور ندارد خوار است و هر که بتواند پشتیبانی پیدا کند تا بدان وسیله شرّی را دفع کند، در سلامت و امنیّت و آسوده دل برای عبادت خواهد بود،زیرا خواری باعث نگرانی دل و عزّت به وسیله کثرت فامیل ازبین برندۀ ذلت و خواری است.

فایدۀ پنجم-مجاهدت و ریاضت نفس از طریق رعایت

(1) و سرپرستی و اقدام به حقوق خانواده و تحمّل اخلاق و اذیّت و آزار ایشان،و کوشش در اصلاح و راهنمایی آنان به راه دین و تلاش در کسب حلال به خاطر آنها و تربیت اولاد که در تمامی این اعمال فضیلت بزرگی است،زیرا خانواده و اولاد رعیّت انسانند و مراقبت و سرپرستی آنان خود فضیلت مهمّی است و کسی که از زن و فرزند دوری می کند از آن می ترسد که در انجام حق آنها کوتاهی کند،اگر نه پیامبر(ص)فرموده است:«یک روز سرپرستی از سوی سرپرست عادل بهتر از عبادت هفتادساله است»؛ و بعد فرمود:«بدانید که همۀ شما سرپرستید و همۀ شما راجع به افراد تحت سرپرستیتان مسئولید.» (2)

ص:101


1- (67) این حدیث را بیهقی در کتاب دلائل النبوه-به طوری که در جامع الصغیر،باب فاء آمده-از قول ابن عمر نقل کرده است.
2- (68) این حدیث را طبرانی در کتابهای الکبیر و الاوسط،همان طوری که در مجمع الزوائد،ج 5، ص 197 آمده،نقل کرده است.و ذیل حدیث در الاوسط و الصغیر همچنان است که در المجمع،ج 5، ص 207 آمده و خطیب نیز در تاریخ خود،ج 5،ص 276 آن را نقل کرده است.

آری کسی که به اصلاح خویشتن و دیگران مشغول است همانند کسی نیست که فقط به اصلاح خود همّت دارد،و کسی که بر آزار دیگران صبور است همانند کسی نیست که فقط به رفاه و آسایش خود می پردازد،از این رو تحمّل زحمت زن و فرزند به منزلۀ جهاد در راه خداست.رسول خدا(ص)فرمود:

«کسی که در راه هزینۀ خانواده اش تلاش کند همچون کسی است که در راه خدای عزّ و جلّ جهاد کند» (1)،و نیز فرمود:«آنچه مرد هزینه خانواده کند،صدقه است و همانا مرد در رساندن لقمۀ نانی به دهان زنش مأجور است.» (2)مردی به یکی از دانشمندان گفت:خداوند برای هر عملی بهره ای به من مرحمت کرده است؛و از حج،جهاد و دیگر اعمال نام برد.آن دانشمند گفت:کار تو کجا و عمل ابدال و صالحان کجا؟پرسید:عمل آنها چیست؟گفت:کسب حلال و صرف آن بر عیال.

رسول خدا(ص)فرمود:«هر که صلۀ رحم را خوب رعایت کند و عیالوار و کم بضاعت باشد و غیبت مسلمانان را نکند،(در حالی که پیامبر(ص)دو انگشتش را بهم متصل کرده بود فرمود:)در بهشت با من چون این دو خواهد بود.» (3)در حدیث دیگری آمده است:«خداوند مستمند آبرومند عیالوار را دوست می دارد.» (4)و در حدیثی آمده است:«هرگاه گناهان بنده ای افزون شود،خداوند او را دچار اندوهی کند تا گناه او را ببخشد.» (5)

ص:102


1- (69) این حدیث را،مرحوم کلینی در کافی،ج 5،ص 88 آورده است.
2- (70) این حدیث قبلا گذشت.
3- (71) این حدیث را ابو یعلی در مسند خود از حدیث ابو سعید خدری-به طوری که در المغنی آمده-نقل کرده است.
4- (72) این حدیث را ابن ماجه،به شمارۀ 4121 از عمران بن حصین نقل کرده است.
5- (73) این حدیث را احمد در مسند،ج 6،ص 157 از حدیث عایشه نقل کرده و در آن«ابتلاه الله بالحزن»آمده است.

یکی از پیشینیان گوید:برخی از گناهان جز گرفتاری عیال و اهتمام به ایشان کفّاره ای ندارد.حدیثی از پیامبر اکرم(ص) دراین باره رسیده که فرموده:«از جمله گناهان،گناهانی هستند که جز مشکل کسب معیشت هیچ کفاره ای ندارند.» (1)پیامبر(ص)فرمود:«هر که سه دختر داشته باشد و هزینۀ زندگی آنها را بپردازد و به آنها احسان کند تا وقتی که خداوند آنها را از وی بی نیاز سازد،البته که خداوند بهشت را بر او واجب گرداند،مگر این که کاری بکند که خداوند او را نیامرزد.» (2)ابن عباس هر وقت این حدیث را نقل می کرد،می گفت:«به خدا سوگند که این حدیث از احادیث عجیب و برجسته است.» در اخبار انبیا(علیه السلام)آمده است که گروهی بر حضرت یونس-علی نبیّنا و آله و علیه السلام-وارد شدند،یونس(علیه السلام)از ایشان پذیرایی کرد،آن حضرت هرگاه از خانه بیرون و به آن وارد می شد همسرش او را اذیّت و بر او ستم می کرد و او چیزی نمی گفت!مهمانان از این جریان تعجّب کردند.حضرت یونس(علیه السلام)فرمود:تعجّب نکنید چرا که من از خدای تعالی درخواست کردم و گفتم:خدایا آنچه در آخرت مرا مجازات می کنی،در همین دنیا زودتر مجازات کن.خطاب آمد که عقوبت تو دختر فلان کس است.با او ازدواج کن و من با او ازدواج کردم،در حالی که بر آنچه شما شاهدید من صبر کرده ام،پس فایدۀ این صبر،ریاضت نفس و فرو خوردن خشم و آراستن اخلاق است.

زیرا کسی که تنهاست و یا با آدم خوش اخلاق زندگی می کند،ناپاکیها و معایب باطنی اش،ظاهر نمی شود.بنابراین بر کسی که راه آخرت را می پیماید لازم است تا خویشتن را با برخورد با چنین عوامل محرّک و عادت دادن به صبر و تحمّل بیازماید تا

ص:103


1- (74) این حدیث را طبرانی در الاوسط و ابو نعیم در الحلیه و خطیب در التلخیص المتشابه از حدیث ابو هریره-به طوری که در المغنی آمده-با سندی ضعیف نقل کرده است.
2- (75) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 2،ص 630 از ابو سعید خدری چنین نقل کرده:من عال ثلاث بنات فادّبهن و زوجهن و احسن الیهنّ فله الجنه و گفته،یوسف بن موسی از جریر و او از سهیل با همین سند به این مضمون نقل کرده گوید:ثلاث اخوات او ثلاث بنات او بنتان او اختان.

این که اخلاقش معتدل و نفسش آزموده و باطنش از صفات ناپسند پاک شود.به این ترتیب،تحمّل زحمت خانواده با این که خود مجاهد و ریاضت است،سرپرستی و ادای حقوق ایشان نیز عبادت است،در نتیجه این هم یکی از فوائد است،امّا جز دو دسته کسی از این فایده بهره مند نمی شود:یکی آن مردی که قصد مجاهدت و ریاضت و تهذیب اخلاق دارد،به خاطر این که در اوّل راه است و بعید نیست که چنین شخصی تحمّل زحمت خانواده را راهی برای مجاهدت خود بداند و بدان وسیله ریاضت بکشد، دیگر آن مرد عابدی که سیر باطنی و حرکت فکری و قلبی نداشته و تنها کارش،عمل جوارح،از قبیل نماز،حجّ و امثال این ها بوده است،در این صورت عمل او برای زن و فرزند با کسب حلال و اقدام به تربیت ایشان بالاتر از عبادتهای وابسته به بدن اوست که خیرش به دیگری نمی رسد.امّا مردی که به دلیل کفایت در اصل خلقت و یا به وسیلۀ مجاهدت قبلی دارای اخلاق پاکیزه است،هرگاه ارادۀ سیر باطنی و حرکت فکری در علوم و مکاشفات دارد،سزاوار نیست که به این منظور ازدواج کند،زیرا کار او به مقدار لازم ریاضت دارد و امّا عبادت در عمل مربوط به کسب و کاری که برای عائله خود دارد، علم،از آنها بالاتر است،زیرا کسب علم،خود عملی است که فایده اش برای دیگران بیشتر از فایدۀ کسب معاش برای خانواده است.این بود فوائد ازدواج در دینی که آن را یک فضیلت می داند.

آفتهای ازدواج
اشاره

(1)آفات ازدواج سه چیز است:

1-مهم ترین آفت آن ناتوانی بر کسب حلال است،

(2)زیرا کسب حلال برای همه کس میّسر نیست،بخصوص در این زمان با تنگی معیشت.در این صورت ازدواج باعث می شود که بیشتر در صدد خورانیدن غذای حرام شده باعث هلاکت خود و خانواده اش شود در صورتی که شخص بدون همسر از این مشکل در امان است.اما کسی که دارای

ص:104

همسر است بیشتر اوقات دست به کارهای ناپسند زده از خواستۀ زنش پیروی می کند و آخرتش را به دنیایش می فروشد.در خبر است:

«همانا بندۀ خدا در نزد میزان با وجود این که حسناتش به قدر کوههاست بازداشت می شود و از سرپرستی و ادارۀ خانواده و مالش پرسیده می شود که از کجا آورده و در کجا صرف کرده است؟تا آنجا که این کمبودها تمام اعمال او را از بین می برد و حسنه ای برایش نمی ماند.آنگاه فرشته ای صدا می زند:این است آن کسی که خانواده اش حسنات او را در دنیا خورده اند و او امروز در گرو اعمالش است.» (1)گویند:نخستین چیزی که در روز قیامت باعث گرفتاری انسان می شود زن و فرزند است؛او را در محضر خدا نگاه می دارند و می گویند:پروردگارا حق ما را از او بگیر،زیرا او آنچه را نمی دانستیم به ما نیاموخت و از راه حرام به ما غذا می داد و ما بی اطّلاع بودیم.

پس خداوند از او انتقام می گیرد.

یکی از پیشینیان می گوید:هرگاه خداوند برای بنده ای بدی را مقرّر فرماید، نیشهایی را در این دنیا بر او مسلّط گرداند تا او را بگزد-یعنی خانواده را.

پیامبر(ص)فرمود:«هیچ کس خدای سبحان را با گناهی بزرگتر از نادانی زن و فرزندش دیدار نکند.» (2)بنابراین،این یک آفت همگانی است و کمتر کسی است که از این آفت رها شود، مگر کسی که مال ارثی و یا کسب حلالی داشته باشد و راه قناعت در پیش گیرد تا بتواند به آنچه دارد بسنده کند،پس چنین کسی و یا شخص پیشه وری که توان کسب حلال از راه مباح دارد،از آن آفت در امان خواهد بود.

آفت دوّم،کوتاهی از ادای حقوق

(1) و عدم تحمّل اخلاق و آزار ایشان است.این آفت کمتر از آفت اوّل عمومیّت دارد،زیرا دفع آن برای انسان آسان تر از دفع آفت اوّل

ص:105


1- (76) عراقی می گوید:من در کتاب معتبری این حدیث را نیافتم.
2- (77) این حدیث را صاحب کتاب الفردوس از قول ابو سعید نقل کرده است.امّا بنا به نوشتۀ المغنی- پسرش ابو منصور آن را در مسند وی نیافته است.

است.به عبارت دیگر خوش خویی با زنان و اقدام به حقوق ایشان ساده تر از کسب حلال است،در حالی که آن نیز خطرناک است زیرا این شخص سرپرست بوده و نسبت به زیردستان خود مسئول است.پیامبر(ص)فرمود:«در گنهکاری یک شخص همین بس که حق عائله خود را ضایع کند.» (1)نقل کرده اند کسی که از خانواده اش فرار کند همانند بردۀ فراری گریزپاست،نه نمازش قبول است و نه روزه اش،تا وقتی که نزد ایشان برگردد و هر کس از انجام حقوق ایشان کوتاهی کند هر چند در نزد آنان حاضر باشد مثل کسی است که فرار کرده باشد.

خدای تعالی فرموده است:

قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً . (2)

بنابراین ما مأموریم همچنان که خودمان را از آتش دوزخ حفظ می کنیم آنها را نیز از آتش حفظ کنیم.انسان گاهی از انجام امور خود ناتوان است و اگر ازدواج کند این حقّ دو برابر می شود و به خودش یک فرد دیگر نیز افزوده می گردد و از سویی نفس امّاره آدمی را به بدی جلب می کند،حال اگر تعداد عائله افزون شود کشش به سمت بدی غالبا بیشتر می شود،از این رو بعضی از ازدواج خودداری کرده می گویند:من گرفتار خودم هستم چگونه دیگری را هم بر آن بیفزایم! ابراهیم بن ادهم از ازدواج سر باز می زد و می گفت:من زنی را به دست خودم گول نمی زنم و نیازی هم به آنان ندارم.یعنی از جملۀ حقوق آنان عفیف نگه داشتن و بهره مند ساختن ایشان است،در حالی که من از انجام آن ناتوانم؛از این رو به صورت مشروط پوزش خواست و گفت:این سخن خدای تعالی،مرا از ازدواج منع می کند که فرمود:

وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِی عَلَیْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ . (3)

ص:106


1- (78) این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 1،ص 415 نقل کرده و به جای«من یعول»من یقوت،آورده است و طبرانی نیز-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 4،ص 325 آمده-از اسماعیل بن عیاش همین طور نقل کرده است.
2- (79) تحریم/6:خود و خانواده تان را از آتش دوزخ بازدارید.
3- (80) بقره/228:زنان را بر شوهران حقوق مشروعی است،همان طوری که شوهران را بر ایشان حقوقی مشروع است.

پس این نیز آفتی فراگیر است،هر چند که از آفت اوّل شمول کمتری دارد.انسان از این آفت در امان نمی ماند مگر دانای خردمند،خوشخو و آشنا به عادات زنان؛همچنین کسی که در برابر بدیهای آنان بردبار،و کاملا از هواپرستی ایشان مطّلع،و سخت به ایفای حقوق آنان پایبند است و لغزشهای ایشان را نادیده می گیرد و خردمندانه با خلق و خوی آنان رفتار می کند؛زیرا صفات غالب بر زنان،نادانی،درشتی،تندی، پرخاشگری،بداخلاقی و-با وجود توقع داشتن نهایت انصاف-بی انصافی است؛و چنین صفاتی در ازدواج،ناگزیر باعث فساد بیشتری می شود؛پس در این گونه شرائط تنهایی برای مرد بهتر است.

آفت سوّم که در مرتبۀ پایین تر از آفات اول و دوم قرار دارد،آن است که زن و

فرزند،شخص را از یاد خدا باز می دارند

(1) و او را به طلب دنیا و فراهم آوردن زندگی خوب برای اولاد،از طریق جمع آوری مال و اندوختن برای ایشان و نیز به فخرفروشی و افزون طلبی وامی دارند،حال آن که هر چه آدمی را-چه زن،چه مال و اولاد-از یاد خدا باز دارد،برایش نامیمون است.مقصود من آن نیست که او را وادار به خلاف می کنند،زیرا این موضوع در آفت اوّل و دوّم مندرج بود،بلکه مقصود آن است که او را به برخورداری از امور مباح بلکه تمام اوقات او را به خوش گذرانی و همدمی با زنان و غرق شدن در کام جویی از ایشان وامی دارد و از ازدواج انواع گرفتاریهایی از این قبیل بر می آید که دل را فرا می گیرد در نتیجه انسان شب و روز را سپری می کند و در تمام شبانه روز فرصتی برای اندیشیدن در امر آخرت و آمادگی برای فردای قیامت پیدا نمی کند.

این بود،مجموعۀ آفتها و فایده های ازدواج.بنابراین قضاوت مطلق که ازدواج بهتر است و یا عزوبت دلیل بر احاطه نداشتن به تمام این آفات و فوائد است؛بلکه شخص باید این آفتها و فوائد را معیار و محکی قرار دهد و نفس خود را بر آنها عرضه کند.اگر این آفات دربارۀ او منتفی و فوائد برای او جمع است،به این ترتیب که مال حلال و

ص:107

حسن خلق دارد و در دین به حدّی کوشاست که ازدواج او را از یاد خدا باز نمی دارد و با وجود این ها جوانی است که نیاز به آرام ساختن شهوت دارد و تنهاست و نیازمند کسی است که امور منزل را اداره کند و نیز نیاز به رابطۀ فامیلی دارد.در این صورت نباید لجبازی کند،زیرا ازدواج با فوایدی که دارد،از قبیل به دست آوردن فرزند،برای او بهتر است.اما اگر فاقد این فوائد و دارای آفات است،عزوبت برای او بهتر است.ولی اگر سود و زیان برابر است که بیشتر هم چنین است،لازم است که در ترازوی عدالت هم سهم آن فایده را در افزایش دینش و هم سهم این آفت را در کاستن از دینش بسنجد،اگر برتری یکی از آنها بر دیگری به گمان او بیشتر است به همان طرف حکم کند.و روشن ترین فایده ها داشتن فرزند و آرام ساختن شهوت و ظاهرترین آفتها نیاز پیدا کردن به کسب حرام و رو برتافتن از خدای تعالی است امّا به فرض برخورد این امور با یکدیگر،می گوییم:کسی که از شهوت در رنج نباشد و مقصود از ازدواجش کوشش برای فراهم آمدن فرزند باشد و آفت نیاز به کسب حرام،یا رو تافتن از یاد خدا در کار باشد، عزوبت برای چنین کسی بهترین کارهاست،زیرا در چیزی که انسان را از یاد خدا باز دارد و همچنین در کسب حرام،خیری نیست،و موضوع داشتن اولاد نقصان این دو آفت را جبران نمی کند؛لذا ازدواج به منظور داشتن فرزند،تلاش موهومی است در جستجوی داشتن فرزند.اما این کاستی در دین امری کنونی است،پس حفظ حیات خویشتن و پرهیز از هلاکت مهم تر از تلاش در راه داشتن فرزند است،زیرا فرزند سود زندگی است؛ اما دین اصل و سرمایۀ آن است و از میان رفتن دیانت باعث نابودی حیات اخروی و از بین رفتن اصل سرمایه است.بنابراین،چنین فایده ای(داشتن فرزند)در برابر هیچ یک از این دو زیان ارزش ندارد.اما اگر به امر داشتن فرزند،نیاز به سرکوب شهوت نیز-به خاطر شوق نفس به ازدواج-اضافه شود،مطلب دیگری است که باید ببیند اگر تقوا او را مهار نکرده و می ترسد که مرتکب زنا شود،در این صورت ازدواج برای او بهتر است، زیرا او بر سر دو راهی مانده است یا این که مرتکب زنا شود و یا این که مال حرام بخورد،

ص:108

در این صورت شرّ کسب حرام کمتر است و اگر اطمینان به خود دارد که مرتکب زنا نمی شود و با وجود این قادر بر چشم پوشی از نامحرم نیست،ازدواج نکردن برای چنین کسی بهتر است،زیرا نگاه به حرام و کسب از راه خلاف هر دو حرام است،اما کسب همیشگی است که به سبب آن خود و خانواده اش در معصیتند.اما نگاه به نامحرم گاهی اتّفاق می افتد و تنها خود معصیت می کند و زودگذر است و نگاه کردن،زنای چشم است،لیکن در صورتی که به زنای آلت نینجامد از خوردن مال حرام به عفو و بخشش نزدیکتر است؛مگر بترسد که نگاه کردن،منجر به زنا شود،در این صورت مربوط می شود به خوف ارتکاب چنین گناهی و هرگاه چنین مطلبی ثابت شود پس حالت سوّم، یعنی توانایی بر چشم پوشی از نامحرم را دارد،اما افکاری که دل را مشغول کرده نمی تواند از خود دفع کند در این صورت ترک ازدواج بهتر است،زیرا عمل قلبی به عفو خداوندی نزدیکتر است و تنها هدفش فراغت دل است برای عبادت در صورتی که با کسب حرام و با خوردن و خورانیدن حرام عبادت ناتمام است.همین طور لازم است آفتها و فوائد را بسنجد و به هر طرف که بیشتر است حکم کند.و هر که به این ها احاطه داشته باشد هیچ یک از مشکلات پیشینیان را-که یک بار تشویق به ازدواج و یک بار از آن منع می کردند-نخواهد داشت زیرا بر حسب حالات مختلف اشخاص متفاوت است.

می گویم:راه چاره برای کسی که تنها به سرکوب شهوت نیازمند است یا خوف دچار شدن بر آفات نکاح،آن است که وسیلۀ عقد منقطع(صیغه)از زنان بهره گرفته و جدا شود،اگر قصدش مصون ماندن از زنا و امثال آن و نیز اجتناب از زیانهای ازدواج نکردن است،برای چنین مواردی است که به عنوان نعمتی از جانب خدا و پیامبرش(ص)برای مردم،عقد موقّت(صیغه)در شرع مقرّر شده است،لیکن اهل تسنّن به دلیل پیروی از عمر از برکت این نعمت مشروع محروم گشته و در مهالک افتاده اند،عمر گفت:«دو متعه،در زمان رسول خدا بودند که من آنها را حرام کردم و مرتکب آنها را مجازات می کنم.»مقصود عمر از آنها:متعه(عقد موقّت)زنان و حج

ص:109

تمتّع(طواف النساء است)که این سخن وی گستاخی از جانب او بر خدا و رسول خداست. (1)

ص:110


1- (81) این سخن از عمر مشهور است و گروه زیادی از دانشمندان عامه آن را نقل کرده اند و ابو هلال عسکری-به طوری که سیوطی در تاریخ الخلفاء:ص 137 نقل کرده-آن را از سخنان قطعی عمر به شمار آورده است. یکی از فضلا می گوید:ازدواج دائم به منزلۀ مالک شدن شرمگاه زن و ازدواج موقّت به منزلۀ اجارۀ آن است،از این رو تمام احکام اجاره بر آن جاری است.بنابراین چنان که به مقتضای حال شارع مقدّس به جواز ملک و اجاره در سایر کالاها حکم کرده است،همچنین در مورد شرمگاه زن به اقتضای ضرورت و نیاز،حکم می کند و دلیل بر این مطلب دو آیه از آیات قرآن است: آیۀ اوّل: وَ أُحِلَّ لَکُمْ ما وَراءَ ذلِکُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوالِکُمْ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسافِحِینَ،فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَهً... (نساء/24): «هر زنی را جز آنهایی که ذکر شد با مال خود به عنوان زناشویی بگیرید،نه آن که زنا کنید،پس از آن که بهره مند شدید واجب است آن مهر معین را که مزد آنهاست به ایشان بپردازید.» این آیه،پس از آن که نکاح با محارم را حرام و جز آنها را به صورت مطلق حلال شمرده است در حالی که مرد در مقابل مالی که-چه مهر و چه اجرت-پرداخته همسرش را در پوششی از نکاح-نه زنا-آشکارا به زناشویی گرفته است.آنگاه خدای تعالی به جواز بهره بری تا مدّت معین تصریح فرموده،می گوید:پس از آن که به عنوان زناشویی از آنان بهره گرفتید و مدت قرار دادتان منقضی شد،باید اجرت ایشان را بپردازید. بنابراین جملۀ«ما استمتعتم به منهنّ»با لفظ استمتاع و صیغۀ ماضی و«ما»توقیتیّه دلالت صریح دارد که این بهره بری تا مدّت معینی است(و از این رو ابن مسعود و دیگران به منظور شرح این دلالت«فما استمتعتم به منهنّ الی اجل مسمّی»قرائت کرده اند). و جملۀ«فآتوهنّ اجورهنّ»با لفظ اجرت،در برابر آیۀ وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَهً (نساء/4):«مهر زنان را با طیب خاطر به آنها بپردازید.»در مورد نکاح دائم دلیل بر آن است که این تمتّع مشروع به صورت اجاره محقق می شود از این رو دستور داده تا تمام اجرت را-در صورتی که صیغۀ تمتع را اجرا کرده-چه دخول کرده باشد و یا نکرده باشد،بپردازد. آیۀ دوّم: اَلْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ وَ طَعامُ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حِلٌّ لَکُمْ وَ طَعامُکُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ إِذا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسافِحِینَ وَ لا مُتَّخِذِی أَخْدانٍ... (مائده/5):«امروز هر چه پاکیزه است بر شما حلال شد و طعام اهل کتاب برای شما و طعام شما برای اهل کتاب و نکاح زنان پارسای مؤمن و پارسای از اهل کتاب نیز-در صورتی که اجرت و مهر آنان را بدهید و آنها هم زناکار نباشند و رفیق نگیرند-حلال شد...» این آیۀ شریفۀ،برای مؤمن تمتع از زنان با ایمانی که در خانه هایشان تحصّن دارند و زنان پارسای در منازلشان از اهل کتاب را حلال شمرده در صورتی که اجرت آن تمتّع را بپردازند و به شرط پارسایی همسرشان در پوشش و خانه،در حالی که این تمتّع زنای آشکار نباشد و نیز موضوع نکاح متعه را از همسایگان زن مخفی نکند که به عنوان رفیق مخفیانه رفت و آمد کند. بنابراین کلمۀ«اجرت»بوضوح بیان می کند که این ازدواج همان ازدواج موقت است که در آیۀ پیش به عنوان استمتاع ذکر شد.همچنین هرجا که در قرآن مجید راجع به نکاح کلمۀ«اجورهنّ»آمده،دلیل بر نکاح موقّت و همسر بودن زن است،همان طوری که در آیۀ یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَحْلَلْنا لَکَ أَزْواجَکَ اللاّتِی آتَیْتَ أُجُورَهُنَّ وَ ما مَلَکَتْ یَمِینُکَ مِمّا أَفاءَ اللّهُ عَلَیْکَ وَ بَناتِ عَمِّکَ وَ بَناتِ عَمّاتِکَ.. (احزاب/50):«ای پیامبر، زنانی را که مهرشان را پرداختی و کنیزانی را که به غنیمت خدا نصیب تو کرد و ملک تو شد و دختران عمو و عمه ات را بر تو حلال کردیم...».خداوند ازدواج موقّت را حلال فرموده و در صورتی که پیامبر مهر آنها را بپردازد،حکم به همسری آنان برای پیامبر داده است.به این نتیجه می رسیم که زن با زناشویی موقّت نیز همسر است لیکن همسری او با گسستن رشتۀ زناشویی موقّت به وسیله مردن گسسته می شود؛از این رو از یکدیگر ارث نمی برند،چنان که طلاق هم ندارد زیرا با پایان گرفتن مدّت و یا صرف نظر کردن از مدّت، زوجیّت نیز منقطع می شود و تنها احتیاج به استبراء به مدت یک ماه و نیم دارد و بس،و اما اخباری که از طریق اهل سنّت رسیده و فتواهایی که از فقهای ایشان بر خلاف قرآن صادر شده است ناگزیر باید آنها را به دور انداخت.

در کافی به سندهای صحیح از امام باقر(علیه السلام)روایت شده است که فرمود:

امیر المؤمنین علی(علیه السلام)می گفت:

«اگر آن سخنی که پسر خطاب پیش از این گفت نبود،جز فرد شقاوت پیشه کسی مرتکب زنا نمی شد» (1)یعنی کمتر کسی سراغ زنا می رفت.

و نیز از آن حضرت:«دربارۀ متعه پرسیدند؛فرمود:در قرآن نازل شده است:

فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَهً وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ فِیما تَراضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِیضَهِ . (2)

از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«آیۀ مبارکه چنین نازل شد: فما استمتعتم به منهنّ(الی اجل مسمّی)فآتوهنّ اجورهنّ فریضه . (3)

از زراره نقل شده که گفت:«عبد الله بن عمر لیثی به خدمت امام باقر(علیه السلام)رسید و عرض کرد:نظر شما دربارۀ متعۀ زنان چیست؟امام(علیه السلام)فرمود:

خداوند در کتاب خود به زبان پیامبرش آن را حلال کرده؛بنابراین تا روز قیامت حلال است.عبد الله گفت:ای ابو جعفر!آیا چون شما کسی بر این عقیده است؟در

ص:111


1- (82) کافی،ج 5،ص 448.
2- (83) کافی،ج 5،ص 448.
3- (84) همان مأخذ،ج 5،ص 449،شمارۀ حدیث 3.آیۀ مبارکه با ترجمۀ آن در صفحات قبل گذشت.

حالی که عمر،آن را حرام دانست و از آن نهی کرد.امام(علیه السلام)فرمود:هر چند که او چنین کاری را کرده باشد.عبد الله گفت:من تو را در پناه خدا می دانم از این که حرام عمر را حلال شماری.امام(علیه السلام)فرمود:تو به عقیدۀ اربابت باش و من بر گفتار رسول خدا(ص) هستم و بر این اساس من حاضرم یکدیگر را لعن کنیم که گفتۀ رسول خدا(ص)حق است و سخن ارباب تو بر باطل است...» (1)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«قانون متعه در قرآن نازل شده و سنّت رسول خدا(ص)نیز بر آن جاری گشته است.» (2)از آن حضرت منقول است:«ابو حنیفه دربارۀ متعه پرسید،فرمود:از کدام متعه می پرسی؟عرض کرد:از حجّ تمتع پرسیدم،حالا شما بفرمایید،آیا متعۀ زنان حقّ است یا نه؟فرمود:سبحان الله،آیا قرآن نخوانده ای: فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَهً ؟ابو حنیفه گفت:گویا این آیه را هرگز نخوانده ام!» (3)اخبار در فضیلت متعه،از قول اهل بیت(علیه السلام)زیاد رسیده است.

غزالی گوید:اگر بپرسی:آیا کسی که از آفات ازدواج در امان است بهتر است که ازدواج نکند تا تمام اوقاتش برای عبادت خدا صرف شود،یا بهتر است ازدواج کند؟ می گویم:هر دو را انجام دهد،زیرا که ازدواج از جهت این که یک عقد است مانع صرف تمام وقت در عبادت خدا نیست،و امّا از جهت نیاز به کسب اگر می تواند کسب حلال کند،ازدواج برایش بهتر است،زیرا شب و سایر اوقات روز برای اشتغال به عبادت باقی می ماند و مواظبت بر عبادت بدون استراحت غیر ممکن است.بنابراین اگر فرض شود که کسی تمام وقتش به کسب و کار می گذرد به حدّی که جز اوقات نماز،خواب، خوراک و قضای حاجت وقتی ندارد،اگر از کسانی است که جز با نماز نافله،یا حج و نظایر آن از کارهای بدنی راه آخرت را نمی پیماید،ازدواج کردن برایش بهتر است،زیرا کسب حلال،ادارۀ خانواده و در پی داشتن فرزند بر آمدن و تحمّل اخلاق زنان هر کدام

ص:112


1- (85) کافی،ج 5،ص 449 به شمارۀ 5،4 و 6.ترجمه آیه در صفحات قبل گذشت.
2- (86) کافی،ج 5،ص 449 به شمارۀ 5،4 و 6.ترجمه آیه در صفحات قبل گذشت.
3- (87) کافی،ج 5،ص 449 به شمارۀ 5،4 و 6.ترجمه آیه در صفحات قبل گذشت.

نوعی عبادت است که فضیلت آنها کمتر از عبادات مستحبی نیست؛اما اگر عبادتش به وسیله کسب دانش،تفکّر،سیر و سلوک باطنی است و کسب مانع اینهاست در این صورت ازدواج نکردن بهتر است.

اگر بگویی:چرا حضرت عیسی(علیه السلام)با وجود فضیلت نکاح،ازدواج نکرد؟و از طرفی اگر فراغت برای عبادت خدای تعالی بهتر است،پس چرا پیامبر(ص)چندین همسر گرفت؟ بدان که در مورد کسی که قدرت و توانایی دارد و دارای علوّ همّت است و هیچ چیز او را از یاد خدا باز نمی دارد،بهتر آن است که هر دو را انجام دهد؛رسول خدا به دلیل داشتن قدرت،فضیلت عبادت و ازدواج را با هم تلفیق کرد؛با داشتن نه همسر، آمادۀ عبادت خدا بود،بر آوردن نیاز زناشویی دربارۀ او مانع از عبادتش نبود،همان طوری که قضای حاجت دربارۀ شاغلین به امور دنیا مانع از تدبیر امور زندگی نیست،تا آنجا که در ظاهر مشغول قضای حاجتند با وجود آن،دلهایشان سخت متوجه اموری است که قصد انجام آنها را دارند و از آنها غافل نیستند.بنابراین رسول خدا(ص)با مقام والایی که داشت،امور این دنیا او را از حضور قلب نسبت به خدای تعالی باز نمی داشت.

کی به دیگری چنین منصبی را می دهند؟و همچنان که نمی توان جویهای کوچک را با دریای بزرگ مقایسه کرد،شایسته نیست که دیگران را با آن حضرت مقایسه کنند.امّا عیسی(علیه السلام)راه حزم و تدبیر را پیشه کرد نه راه قدرت و توان را،و نسبت به نفس خود جانب احتیاط را پیش گرفت و شاید حال آن حضرت چنان بود که سرگرمی به زن و فرزند در او مؤثر می شد و یا کسب حلال با وجود آنها غیر ممکن بود و یا آن که جمع بین ازدواج و آمادگی برای عبادت در آن حال امکان نداشت؛از این رو فراغت برای عبادت را انتخاب کرد.در هر حال آنان به اسرار کارهای خود و احکام روزگار خویش راجع به کسبهای درست و خصلتهای زنان و سود و زیان ازدواج برای کسی که تزویج می کند، آگاهترند و چون احوال اشخاص متفاوت است به حدی که برای بعضی ازدواج کردن و

ص:113

برای بعضی ازدواج نکردن بهتر است،بنابراین شایسته است که ما کارهای انبیا(علیه السلام)را در هر حال بهترین عمل بدانیم.

باب دوم

اشاره

دربارۀ آنچه از حالات زن و شرائط عقد،باید رعایت شود

امّا عقد و ارکان و شرائط آن

(1) که باید مراعات شوند تا عقد صحیح باشد و باعث حلیّت گردد چهارتاست:

می گویم:بلکه ارکان و شرائط لازم سه تاست،زیرا حضور دو شاهد از نظر ما-هر چند مستحب است-شرط لازم نیست،آری در عقد منقطع ذکر مهر و تعیین مدّت شرط لازم است.در روایت صحیح از امام صادق(علیه السلام)آمده است که فرمود:«عقد موقّت ممکن نیست مگر با دو چیز:مدت معین و اجرت معین.» (1)غزالی گوید:«شرط اوّل اجازۀ ولی است،اگر ولی نبود،باید سلطان اجازه دهد.» می گویم:این شرط از نظر ما-شیعه-مخصوص افراد صغیر و سفیه و مجنون است چه پسر و چه دختر باشند،و در مورد دوشیزۀ بالغ رشید از نظر فقهای شیعه،اختلاف است،امّا زن غیر دوشیزۀ بالغ رشید،همچون مرد بالغ رشید صاحب اختیار خود است.

غزالی گوید:«شرط دوم،رضایت زن است،اگر زن غیر دوشیزۀ بالغی باشد و یا دوشیزۀ بالغ باشد امّا کسی غیر از پدر و جد او را به شوهر دهد.» می گویم:احتیاط آن است که هر چند پدر و یا جد او را به شوهر داده باشند، رضایت او را کسب کنند.

غزالی گوید:«شرط سوّم،ایجاب و قبول است بدون آن که بین این دو لفظ فاصله

ص:114


1- (1) کافی،ج 5،ص 455،شمارۀ 1.

شود،با لفظ انکاح یا تزویج و یا کلمه ای که معنای مخصوص آنها را بدهد به هر زبانی که باشد از طرف دو شخص مکلّف که هیچ کدام زن نباشند،چه طرف عقد زوج یا ولیّ و یا وکیل آنها باشد.» می گویم:از نظر ما-شیعه-اگر اجراکننده صیغۀ عقد،زن باشد مانعی ندارد.

غزالی گوید:«اما آداب ازدواج،پیشنهاد و خواستگاری توسط ولی قبل از هر چیز انجام می گیرد،اگر زن عدّه باشد باید پس از پایان عده باشد نه در حال عده،همچنین در حالی که دیگری خواستگاری کرده نباید خواستگاری کند زیرا از این کار نهی شده است.

از جملۀ آداب ازدواج،خواندن خطبه پیش از نکاح و ضمیمه کردن حمد الهی به ایجاب و قبول است،به این ترتیب که تزویج کننده می گوید:سپاس خدای را و درود بر رسول خدا(ص)فلان دخترم را بر صداق معیّن به همسری تو در آوردم آنگاه همسر می گوید:سپاس خدای را و درود بر رسول خدا(ص)همسری او را با این صداق قبول کردم.و صداق باید معیّن و سبک باشد و گفتن حمد پیش از خطبه نیز مستحب است.

از جمله آداب ازدواج آن است که اگر زن دوشیزه است،وضع همسر به اطّلاع زن برسد که این برای سازش و الفت بهتر است؛از این رو نگاه کردن به زن پیش از ازدواج جائز است،زیرا این عمل میان آنها تقرب ایجاب می کند.

از جمله آداب ازدواج آن است که،علاوه بر دو شاهد،جمعی از مردمان صالح نیز حضور داشته باشند.و نیز از جمله آداب ازدواج آن است که هدف مرد از نکاح به پا داشتن سنّت،و نگه داشتن چشم از حرام،و کسب فرزند و سایر فوایدی باشد که ذکر کردیم و قصدش تنها هوای نفس و کام جویی نباشد که در این صورت عملش از اعمال دنیوی خواهد بود در صورتی که این نیّتها مانع کام جویی نیست،چه بسا حقی که مطابق هوای نفس است و محال نیست که انگیزۀ وی کام جویی و حق دینی هر دو باشد.

ص:115

اما زنی که ازدواج می کند:دو نوع احکام دارد
اشاره

(1):نوع اول به خاطر حلال بودن و نوع دوّم برای زندگی خوب و فراهم آمدن مقاصد است.

نوع اوّل که به منظور حلیّت است،باید زن از موانع نکاح بر کنار باشد

(2) و موانع نکاح نوزده چیز است:

1-همسر دیگری باشد؛ 2-از همسر دیگر،عادت ماهیانه باشد؛چه عدّه وفات باشد،یا طلاق،وطی به شبهه و یا در حال استبراء مربوط به آمیزش از راه ملکیّت؛ 3-مرتد از دین باشد؛ 4-مجوسی باشد؛ می گویم:از نظر ما-شیعه-در ازدواج با زن مجوسی اختلاف است،به طوری که تفصیل آن خواهد آمد.

5- دوگانه پرست و یا زندیق (1)نبوده،زندیق یعنی کسی که به هیچ کتاب آسمانی و پیامبری منسوب نیست و نیز از جمله معتقدان به مذهب اشتراکی نباشد که ازدواج با هیچ یک از اینان جائز نیست همچنین هر معتقد به مذهب فاسدی که افراد معتقد بدان محکوم به کفرند.

6-اهل کتاب(یهودی یا نصرانی)باشد که پس از تحریف آن ادیان و یا بعد از بعثت پیامبر(ص)به آن دین گرویده باشد و با وجود آن از نژاد بنی اسرائیل هم نباشد.

بنابراین اگر این دو خصلت را نداشت ازدواجش روا نیست اما اگر تنها فاقد نسبت به بنی اسرائیل بود مورد اختلاف است.

می گویم:اما از نظر ما(شیعه)در ازدواج با زنان اهل کتاب به طور مطلق اختلاف است و مشهورترین قول در مورد عقد دائم حرمت و عدم جواز است امّا در عقد موقّت و

ص:116


1- (2) این نام ابتدا به پیروان زند(شرح اوستا)و زردشتیان گفته می شد ولی بعدها آن را بر هر بی دینی اطلاق کرده اند.-م

ملک یمین و در مورد زن مجوسی،جواز است.روشن ترین قول،در تمام این موارد به طور مطلق کراهت است،هر چند که در زن مجوسی این کراهت شدیدتر و در عقد دائم- به دلیل جمع بین روایات و نصوص-کراهت مؤکدتر است.

7-زن،برده باشد و همسرش آزاد و قادر بر ادارۀ زن آزاد باشد و یا آن که بیمی از سختی معیشت نداشته باشد؛ می گویم:دراین باره نیز،ما(شیعه)نظر مخالفی داریم و ازدواج کنیز به شرط حلال کردن از نظر ما جائز است،همان طوری که از اهل بیت(علیه السلام)در اخبار زیادی رسیده است،البته نه مهریه دارد و نه مدّت.در کتاب کافی از فضیل بن یسار نقل شده که گفت:

«به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:فدایت شوم،بعضی از شیعیان از شما نقل کرده اند که شما فرموده اید:هرگاه مردی کنیزش را حلال کند،ازدواج با او حلال است؟فرمود:

آری ای فضیل.

گفتم:پس چه می فرمایید دربارۀ مردی که کنیزی دارد گرانبها و آن دوشیزه است وی به برادر مسلمانش بجز آمیزش با او را حلال می کند،آیا او حق دارد هم بستر شود؟ فرمود:خیر،بجز آنچه حلال کرده است او حق ندارد و اگر تنها بوسیدن او را اجازه داده باشد،جز آن حق را ندارد.» (1)8-تمام و یا مقداری از کنیز در ملک یمین مردی باشد که با او ازدواج می کند؛ 9-از خویشان نزدیک مرد یعنی از اصول و یا فروع او،و یا فروع درجۀ اول از اصول او و یا فرع اول از هر اصلی باشد که پس از آن نیز اصلی است.مقصود من از اصول؛مادران و مادربزرگهاست و از فروع اولاد و نوادگان است و غرض از فرع درجۀ اوّل اصول،خواهران و خواهرزادگان است،و فرع اول از هر اصلی که پس از آن نیز اصلی باشد،عمه ها و خاله هاست نه اولاد ایشان؛ 10-زنی که به خاطر شیر دادن حرام شده باشد،و هر زنی که به دلیل نسب از

ص:117


1- (3) کافی،ج 5،ص 428.

اصول و فروع-چنان که گذشت-حرام است،از طریق شیر دادن نیز همان زن حرام می شود و لیکن علّت حرمت پنج نوبت شیر دادن است و کمتر از آن باعث حرمت نمی شود؛ می گویم:بلکه از نظر ما(شیعه)پانزده مرتبه به قول مشهور و یا یک شبانه روز متوالی شیر بخورد و غذای دیگر نخورد و یا به مقداری شیر بخورد که گوشت بروید و استخوان بچه استحکام گیرد.بیشتر علمای شیعه اتحاد صاحب شیر را به دلیل خبر صحیحی که از اهل بیت(علیه السلام)رسیده،شرط حرمت دانسته اند و این قول خلاف احتیاط است،و بعضی از فقها اولاد صاحب شیر را چه از طریق ولادت باشد و یا شیر دادن و اولاد زن شیردهنده را تنها از راه ولادت بر پدر شیرخواره حرام دانسته اند به دلیل اخبار صحیحی که از اهل بیت(علیه السلام) دراین باره رسیده است (1)و این قول مطابق احتیاط است؛ 11-زنی که به خاطر آن که مرد داماد او شده است حرام می شود،به این ترتیب که زوج دختر آن زن را به همسری گرفته و یا قبلا با نوۀ آن زن ازدواج کرده و یا آن که با یکی از آنها به شبهه در حال عقد،هم بستر شده و یا آن که با مادر آنها و یا یکی از مادربزرگهایشان به وسیلۀ عقد و یا شبهۀ عقد هم بستر شده باشد در این صورت به مجرد عقد کردن آن زن،مادران وی حرام می شوند ولی اولاد آنها حرام نمی شوند مگر به وسیلۀ هم بستر شدن؛ می گویم:در مورد وطی به شبهه دیدگاه فقهای شیعه مختلف است و امّا در مورد زنا اگر عارضی باشد-مثل کسی که با زنی ازدواج کند سپس با مادر آن زن زنا کند-و زنش بر او حرام نمی شود،اما اگر قبلا با مادر زنا کرده بود،دختر بر او حرام می شود و نظیر همین است آنجایی که اگر مردی با پسربچه ای لواط کند،بدون هیچ اختلاف نظری، مادر،دختر و خواهرش بر آن مرد حرام می شود،مگر آن که قبلا آنها را به عقد خود در آورده باشد،در آن صورت استصحاب حلیّت می شود،زیرا که حرام،حلال را حرام

ص:118


1- (4) به کافی،ج 5،ص 440 و استبصار،ج 3،ص 192 و تهذیب،ج 2،ص 204 مراجعه کنید.

نمی کند،همان طوری که از اهل بیت(علیه السلام)رسیده است. (1)

12-زنی که قصد ازدواج با وی را دارد،زن پنجم باشد یعنی مرد چهار زن دیگر به ازدواج دائم و یا در عدۀ طلاق رجعی داشته باشد؛اما اگر یکی از زنان در عدۀ طلاق باین باشد،مانعی ندارد؛ 13-خواهر،یا عمه و یا خالۀ آن زن در ازدواج مرد باشد و ازدواج با وی باعث جمع با آنها شود و در مورد هر دو شخصی که بین آنها خویشاوندی است اگر یکی مرد و دیگری زن باشد ازدواج آن دو با یکدیگر جائز نیست.بنابراین جمع بین زن با هر یک از خواهر،عمه و خاله اش نیز جائز نیست؛ می گویم:از نظر ما(شیعه)در مورد عمه و خاله وقتی که بعد از ازدواج با دختر برادر و خواهر به ازدواج در آیند این قاعده،نقض می شود و همین طور به عکس،که از نظر ما اگر راضی باشند جائز است.

14-شوهر،زن خود را سه مرتبه قبلا طلاق داده باشد؛در این صورت تا همسر مرد دیگری نشده،و در ازدواج صحیحی با وی هم بستر نشود،با شوهر اوّلی نمی تواند ازدواج کند؛ 15-زوج وی او را لعان کرده باشد که پس از لعان برای همیشه بر آن مرد حرام می شود؛ 16-زن در احرام حج یا عمره باشد و یا مرد محرم باشد عقد ازدواج صورت نمی گیرد،مگر پس از پایان یافتن احرام؛ 17-زن غیر دوشیزه نابالغ باشد،در این صورت ازدواج با وی درست نیست،مگر پس از بلوغ؛ می گویم:این مطلب در صورتی درست است که ولیّ نداشته باشد،اگر نه با اذن

ص:119


1- (5) در کافی،ج 5،ص 415،تهذیب،ج 2،ص 208 و استبصار،ج 3،ص 167 از امام صادق(علیه السلام) روایت شده و ابن ماجه این حدیث را به شمارۀ 2015 از پیامبر(ص)نقل کرده است.

ولیّ ازدواج وی صحیح است و در اقدام حاکم به جای ولیّ نیز احتمال قوی بر جواز است.در روایت صحیحی از اهل بیت(علیه السلام)رسیده است:آن کسی که اختیار پیمان ازدواج به دست اوست ولیّ امر زن است (1)و حاکم ولیّ کسی است که سرپرست ندارد. (2)

18-زنی که یتیم است،ازدواجش درست نیست،مگر پس از آن که بالغ شود؛ می گویم:مطلب بالا عینا در اینجا نیز صادق است.

19-یکی از همسران پیامبر(ص)باشد،اعمّ از این که پیامبر(ص)با او هم بستر نشده و از دنیا رفته باشد و یا با او هم بستر شده باشد؛زیرا اینان مادران مؤمنین اند.البته چنین زنی در زمان ما وجود ندارد.این ها بودند موانعی که باعث حرمت می شد.

امّا خصلتهایی که باعث سعادت زندگی است

(1) و باید در مورد زن رعایت شود تا ازدواج دوام یابد و هدفهای آن کاملا بر آورده شود،هشت چیز است:دینداری،اخلاق، زیبایی،کمی مهریّه،زایا بودن،دوشیزگی و دارای نسب بودن و دیگر این که از خویشان نزدیک نباشد.

1-زن صالح و دیندار باشد.

(2)این مسئله مهمی است و لازم است به آن توجّه شود، زیرا اگر زن در خویشتن داری و حفظ عفّت خود،دینداری اش سست باشد،همسرش را به چیزی نشمرد و او را در بین مردم روسیاه کند و دل او را با نخوت خود نگران کند و زندگی را بر او تیره گرداند.با این حال اگر شوهر،راه حمیّت و غیرت پیش گیرد،باید همیشه در گرفتاری و اندوه به سر برد و اگر بی تفاوت باشد نسبت به دین و ناموسش سهل انگار است و به کم حمیّتی و بی غیرتی متهم خواهد شد.اگر زن علاوه بر ناشایستگی زیبا هم باشد،گرفتاری بیشتر و سخت تر خواهد شد،زیرا برای شوهر جدا شدن از او دشوار می شود و نمی تواند از او دل بکند و نمی تواند خطری که او را تهدید

ص:120


1- (6) التهذیب،ج 2،ص 224.
2- (7) این حدیث را در کتب شیعه نیافتم،ابو داود در سنن،ج 1،ص 481 و ابن ماجه به شمارۀ 1879 نقل کرده اند در حالی که این حدیث مخالف اصول شیعه است مگر مقصود از سلطان امام یا حاکم شرع باشد به کتاب مختلف الشیعه،ج 2،ص 90 مراجعه کنید.

می کند تحمل کند و همچون مردی خواهد بود که خدمت رسول خدا(ص)آمد،عرض کرد:«یا رسول الله!من زنی دارم که دست هیچ کسی را ردّ نمی کند.رسول خدا(ص) فرمود.طلاقش بده:عرض کرد:او را دوست می دارم.فرمود:نگه دارش.» (1)این که پیامبر (ص)دستور داده است تا آن زن را نگه دارد به این سبب بوده که مبادا اگر او را طلاق دهد،خود نیز به دنبال آن زن برود و او نیز به فساد مبتلا شود.این است که ادامۀ همسری او را با دل تنگی اش سزاوارتر برای دفع فساد دیده است و هرگاه زن با فساد دینی خود باعث از بین رفتن مال شوهر شود همواره زندگی همسرش را تیره خواهد کرد؛و اگر شوهر در برابر خلاف او خاموش باشد و اعتراض نکند،شریک جرم و مخالف این آیۀ شریفه خواهد بود:

قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً . (2)و اگر اعتراض کند و با او بستیزد و مانع شود؛ زندگی اش تلخ می شود،از این رو پیامبر(ص)بیشتر بر ازدواج با زن دیندار تأکید می کند و می فرماید:«با زن،به خاطر مال،جمال،فامیل و دینش ازدواج می کنند تو فقط با دیندار ازدواج کن.» (3)در حدیث دیگری گوید:«هر کس با زنی به خاطر مال و زیبایی اش ازدواج کند،از مال و زیبایی او محروم خواهد بود و هر که با زنی به خاطر دینداری اش ازدواج کند، خداوند مال و جمال او را نصیب وی گرداند.» (4)پیامبر(ص)فرمود:«زنی را به خاطر زیبایی اش تزویج نکنید،زیرا شاید زیبایی او

ص:121


1- (8) این حدیث را نسائی در سنن،ج 6،ص 67،از حدیث ابن عباس نقل کرده است و ابن جوزی آن را از احادیث ساختگی شمرده،امّا شیخ نور الدین بن عبد الهادی سندی حنفی به او اعتراض کرده می گوید:رجال سند این حدیث همان رجال صحیح بخاری و صحیح مسلم است بنابراین نباید به حرف کسی که حکم به ساختگی این حدیث کرده است،توجه کرد.
2- (9) تحریم/6:خود و خانواده تان را از آتش(دوزخ)نگاه دارید.
3- (10) این حدیث را مسلم در صحیح خود،ج 4،ص 175 و ابو داود در سنن،ج 1،ص 427 آورده اند.
4- (11) کلینی این حدیث را در کافی،ج 5،ص 333 از قول امام صادق(علیه السلام)و طبرانی نظیر آن را با سند ضعیفی چنان که در مجمع الزوائد،ج 4،ص 254 آمده نقل کرده اند.

باعث هلاکت او شود،و به خاطر مالش تزویج نکنید که شاید باعث سرکشی او گردد، بلکه زن را به خاطر دینش به همسری بگیرید» (1)؛و تنها از این جهت بیشتر بر دیانت زن تأکید فرموده است که چنان زنی به دینداری مرد کمک می کند.اما اگر زن دیندار نباشد خود از دین روگردان است و باعث نابسامانی دین همسر نیز می شود.

2-خوش خویی

(1) که خود اصل مهمّی است در کسب فراغت و کمک به دیانت شخص؛زیرا اگر زن سلیطه و بدزبان و بدخو و ناسپاس باشد،زیانش بیشتر از سودش خواهد بود و تحمّل بدزبانی زنان از موارد امتحان اولیای خداست.یکی از عربها می گوید:با شش زن ازدواج نکن:زنی که زیاد می نالد؛زنی که زیاد منّت می گذارد؛زنی که به مرد دیگری تمایل پیدا می کند؛زنی که به هر چیزی خیره می شود آن را می خواهد؛ زنی که زیاد آرایش می کند؛و زنی که به دیگران دهن کجی می کند و پرحرف است.

امّا«انّانه»زنی است که زیاد ناله و شکوه دارد و هر ساعت سرش را می بندد؛ بنابراین در ازدواج با زنی که زیاد مریض شود و یا خود را به مریضی بزند خیری نیست.

و«منّانه»زنی است که بر سر شوهرش منّت می گذارد و می گوید:به خاطر تو چنین و چنان کردم.

«حنّانه»زنی است که به همسر قبلی و یا بچه هایی که از شوهر قبلی اش دارد علاقۀ زیاد نشان دهد؛از چنین زنی نیز باید اجتناب کرد.

و«حدّاقه»زنی است که به هر چیزی چشم می دوزد و هوس آن می کند و شوهرش را وامی دارد که آن را بخرد.

«برّاقه»احتمال دو معنی دارد:یکی زنی که سراسر روز به آرایش و زینت سر و صورتش می پردازد تا صورتش درخشندگی مصنوعی داشته باشد؛دیگر زنی که از خوردن غذا قهر می کند و به تنهایی غذا می خورد و در هر چیزی سهم خودش را جدا می کند.برّاقه لغت مردم یمن است که می گویند:«برقت المرأه و برق الصّبی الطّعام»؛

ص:122


1- (12) این حدیث را ابن ماجه با عبارت دیگری به شمارۀ 1859 نقل کرده است.

وقتی که موقع غذا خوردن قهر کنند.

و«شدّاقه»زن پرحرف است که بی مهابا حرف می زند و به دیگران دهن کجی می کند.و مربوط به این است سخن پیامبر(ص)که می فرماید:«خداوند افراد یاوه گوی پرحرف را دشمن می دارد.» (1)آورده اند که جهانگردی از قبیلۀ ازد به حضرت الیاس(علیه السلام)در ضمن سیر و گردشش برخورد کرد.الیاس(علیه السلام)او را به ازدواج امر و از مجرّد زیستن نهی کرد،سپس فرمود:با چهار دسته از زنان ازدواج نکن:مختلعه،مباریه،عاهره و ناشزه.اما مختلعه زنی است که هر ساعت بی دلیل طلاق می خواهد؛مباریه زنی است که به دیگران فخرفروشی و به وسایل دنیایی افتخار می کند؛عاهره زن فاسقی است که دوست و رفیق برای خود دارد؛ خدای تعالی فرموده است: وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ (2)؛و ناشزه زنی است که در رفتار و گفتار نسبت به همسرش برتری می جوید که از مصدر نشز به معنی زمین بلند گرفته شده است.

علی(علیه السلام)می فرمود:«بدترین خصلتهای مرد،بهترین خصلتهای زنان است و آنها عبارتند از:بخل،کبر و ترس،زیرا زن اگر بخیل باشد مال خود و همسرش را نگاه می دارد و اگر متکبر باشد،حاضر نمی شود با کسی سخن نرم و شائبه دار بزند و اگر ترسو باشد از همه چیز بیمناک بوده و از خانه اش بیرون نمی رود و از رفتن به جایی که در معرض تهمت باشد به خاطر ترس از شوهرش پرهیز می کند.» می گویم:در کتاب کافی از ابراهیم کرخی نقل شده که می گوید:خدمت امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:همسرم از دنیا رفته است در حالی که اخلاقش با من سازگار بود و تصمیم دارم ازدواج کنم.امام(علیه السلام)فرمود:«ببین به چه کسی علاقه مندی و چه کسی را شریک مال و محرم دین و اسرارت قرار می دهی.پس اگر ناچار به انتخاب همسری،با

ص:123


1- (13) این حدیث را ترمذی چنین نقل کرده است:«مبغوض ترین و دورترین شما از من در روز قیامت، یاوه گویان،پرحرفند.»
2- (14) نساء/25:نه زنانی که رفیق و دوست دارند.

دوشیزه ای ازدواج کن که به نیکی و حسن خلق منسوب باشد و بدان که زنان،آن چنانند که این شاعر گفته است:

بدان که زنان به گونه های مختلف آفریده شده اند:بعضی از زنان،غنیمت و برخی موجب خسارت و زیانند.بعضی چون هلال ماهند.وقتی که برای همسرشان تجلی می کنند و بعضی نیز ظلمت و تاریکی محضند،هر کس به زن خوبی دست یابد، سعادتمند است و هر کس از آن محروم باشد نمی تواند انتقام بگیرد.

آنان سه نوع اند:زنی که اولادآور و مهربان است،همسرش را در برابر مشکلات روزگار و در امور دنیا و آخرتش یاری می کند،نه آن که زمانه را در برابر شوهرش یاری کند؛زنی که نه اولادآور است و نه جمال و اخلاق دارد و نه شوهرش را در کار خیر یاری می کند؛و زنی که اهل سر و صدا و پررفت وآمد و عیبجوست،زیاد را اندک می شمرد و اندک را نمی پذیرد.» (1)از ابو عبد الله-امام صادق-(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«رسول خدا(ص)فرمود:

زنان چهار دسته اند:جامع مجمع،ربیع مربع،خرقاء مقمع و غلّ قمل.» (2)در تفسیر این حدیث گفته اند:جامع مجمع یعنی پرخیر،عفیف و شوهر دار؛ ربیع و مربع زنی که یک بچه در بغل و یکی هم در شکم دارد؛خرقاء مقمع-و به روایتی کرب مقمع یعنی زنی که با شوهرش بدخویی کند و غلّ قمل،یعنی زنی که نزد شوهرش مانند پایبندی از پوست است که شپش در آن افتاده و آن را خورده باشد و نتواند هیچ چیز را از خود بر حذر دارد که این جمله ضرب المثلی است عربی. (3)

از ابو حمزه نقل کرده اند که می گوید:از جابر بن عبد الله شنیدم که می گفت:خدمت

ص:124


1- (15) کافی،ج 5،ص 323.در بعضی نسخه های کتاب کافی و همین کتاب محجه البیضاء به جای «ولاّجه»در متن حدیث،«ولاّحه»با حای بدون نقطه آمده است یعنی زنی که شوهرش را وادار به کارهای طاقت فرسا و غیر قابل تحمل می کند.(مصحّح کتاب می نویسد:)این عبارت درست تر است.
2- (16) همان مأخذ،ص 324،شمارۀ 4.
3- (17) احتمالا کنایه از بی بندوباری و مدافع نبودن زن از حقوق شوهر و عفت خویش باشد.-م

پیامبر(ص)بودیم،فرمود:«بهترین زنان شما،زنی است که اولادآور،مهربان و پاک دامن، در میان فامیل محترم و در برابر همسرش افتاده و فروتن،نزد شوهر بی حجاب و در برابر دیگران پوشیده باشد؛زنی که از همسرش حرف شنوایی دارد و مطیع فرمان اوست؛ در هنگام خلوت با او در اختیار اوست و بمانند اظهار اشتیاق مرد،او اظهار نمی کند.آیا شما را از بدترین زنانتان آگاه نسازم،زنی که در بین خانواده اش ذلیل و در برابر شوهرش بزرگمنش،نازا و کینه توز است؛زنی که از کار زشت پرهیز ندارد؛به هنگام نبودن شوهر بی حجاب و در حضور او در حجاب است؛به حرف شوهر گوش نمی دهد و فرمان او را نمی برد و هنگامی که همسرش با او خلوت کند از خواستۀ او سر باز زند چنان که مرکب ناهموار از سوار شدن سر باز زند و هیچ عذری را از شوهر پذیرا نباشد و هیچ گناهی را بر او نبخشد.» (1)از ابو عبد الله(علیه السلام)است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:بهترین زنان شما زنی است که پاک دامن و در عین حال شهوت انگیز باشد.» (2)از ابو الحسن الرّضا(علیه السلام)نقل کرده اند:«امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:بهترین زنان شما خمس است.عرض کردند:یا امیر المؤمنین!خمس چگونه زنی است؟فرمود:زنی که متواضع،نرم خو و مطیع شوهر است؛موقعی که همسرش خشمگین شود،از چشم او دور نشود تا وقتی که او خشنود شود و در وقتی که شوهرش بیرون منزل است در نبودن او، حرمت او را حفظ کند که چنین زنی از جمله کارگزاران خداست و کارگزار الهی از رحمت خدا ناامید نمی شود.» (3)از ابو عبد الله(علیه السلام)است که فرمود:«بهترین زنان شما زنی است که خوش بو و آشپز خوبی باشد؛زنی که اگر بخشش کند در راه خیر بخشش کند و اگر چیزی ندهد باز هم درست عمل کرده است.چنین زنی کارگزاری از کارگزاران خداست و کارگزار الهی از

ص:125


1- (18) کافی،ج 5،ص 324.
2- (19) همان مأخذ،همان صفحه.
3- (20) همان مأخذ،ص 324 و 325،شمارۀ 5 و 6.

رحمت او ناامید نمی باشد.» (1)و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«همانا بهترین زنان زنی است که به هنگام خلوت با همسرش پوشش حیا را به دور افکند و چون با دیگران باشد سپر حیا را در پوشد.» (2)از پیامبر(ص)نقل شده است که فرمود:«بدترین زنان شما زن نازای آلوده،لج باز سرکشی است که در میان فامیلش زبون و در نزد خود بزرگمنش،در برابر شوهرش عفیف و در برابر دیگران بی عفت باشد.» (3)از امام صادق(علیه السلام)روایت است که فرمود:«از جمله دعاهای پیامبر(ص)این بود:

خدایا به تو پناه می برم از دست زنی که پیش از وقت پیری مرا پیر کند.» (4)

غزالی گوید:3-زیبایی که خود مطلوب و قابل توجه است،

(1)زیرا که بدان وسیله مرد از گرایش به دیگران محفوظ می ماند،چه آن که بیشتر اوقات مرد به زن بدریخت بسنده نمی کند،چگونه اکتفا کند در صورتی که غالبا خوش خویی با زیبایی همراه است.

اما آنچه ما دربارۀ دینداری تأکید کردیم و گفتیم که با زن نباید برای زیبایی اش ازدواج کرد،مانع از رعایت زیبایی نیست،بلکه آن مطالب منع از ازدواجی است که تنها به خاطر زیبایی زن با وجود فساد دینی اش باشد،زیرا بیشتر اوقات زیبایی تنها انگیزۀ ازدواج می شود و موضوع دینداری را بی اهمیّت می سازد و دلیل بر توجه به معنای زیبایی آن است که غالبا انس و محبّت بدان وسیله فراهم می آید و شرع مقدس نیز نسبت به رعایت عوامل انس و الفت دعوت کرده و به همین خاطر است که دیدن زن،پیش از عقد استحباب دارد.

پیامبر(ص)فرمود:«هرگاه محبّت زنی را خداوند به دل فردی از شما انداخت،

ص:126


1- (21) کافی،ج 5،ص 324 و 325،شمارۀ 5 و 6.
2- (22) همان مأخذ،ص 334،شمارۀ 2.
3- (23) همان مأخذ،ص 326،شمارۀ 2.
4- (24) همان مأخذ،ص 326،شمارۀ 3.

باید صورت آن زن را ببیند که این دیدن برای الفت ما بین آنها بهتر است.» (1)؛یعنی از این که روبرو شدن دو طرف باعث انس و الفت می گردد.در این حدیث کلمۀ«یؤدم»از ادمه به معنی پوست باطن در برابر بشره که به معنی پوست ظاهر است،برای مبالغۀ بیشتر در انس گرفتن آمده است.

پیامبر(ص)فرمود:«به راستی که در چشمان انصار چیزی است؛پس هرگاه کسی از شما خواست با زنان ایشان ازدواج کند باید به ایشان نگاه کند.» (2)بعضی گفته اند:در چشمان ایشان ضعفی بوده است،و بعضی گفته اند:چشمان آنها ریز بوده است.

بعضی از پرهیزگاران دخترانشان را به ازدواج کسی در نمی آوردند مگر پس از دیدن طرف؛به سبب آن که مبادا فریب بخورد.اعمش می گوید:هر ازدواجی که بدون دیدار باشد سرانجامش غم و گرفتاری است.بدیهی است که در نگاه کردن و دیدن،خلق و خو و دیانت و ثروت را نمی توان دید بلکه از زشتی و زیبایی می توان اطّلاع یافت و فریب خوردن هم در مورد جمال ممکن است و هم در مورد اخلاق.بنابراین مستحبّ است فریب خوردن دربارۀ جمال را با دیدن و دربارۀ خلق و خو را با وصف و تحقیق از اوصاف طرف از بین ببرند؛و باید،این کار پیش از ازدواج صورت پذیرد و اوصاف طرف را از کسی بپرسد که بصیر،راستگو و از ظاهر و باطن وی با خبر است و طرفدار او نباشد تا در تعریف از او زیاده روی کند و نسبت به او حسد هم نداشته باشد تا کوتاهی کند زیرا طبیعت آدمیان در مقدمات ازدواج و توصیف زنان مورد نکاح به افراط و تفریط مایل است و کمتر کسی پیدا می شود که در آن باره راست بگوید و به حقیقت و اعتدال اکتفا کند،بلکه بیشتر بر فریب و خلاف واقع استوار است.بنابراین برای کسی که می ترسد به جای همسرش دل در گرو دیگران داشته باشد،احتیاط مهمّ است.اما کسی که

ص:127


1- (25) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 1864 و 1865 نقل کرده و در آنجا به جای«اذا اوقع الله»، «اذا القی الله»آمده است.و بیهقی در سنن کبری،ج 8،ص 84 و 85 با کمی اختلاف آورده است.
2- (26) این حدیث را مسلم در صحیح خود،ج 4،ص 143 از قول ابو هریره نقل کرده است.و در بعضی نسخه ها به جای«شیئا»کلمۀ«شینا»آمده است.

از همسر داشتن تنها اجرای سنّت و یا داشتن فرزند و یا ادارۀ منزل را می خواهد،اگر به زیبایی زن بی توجه باشد،به پارسایی نزدیکتر است،زیرا زیبایی تا حدی مربوط به دنیاست،هر چند که در حق بعضی از اشخاص پشتوانۀ دینی می باشد.

ابو سلیمان دارانی می گوید:یکی از نشانه های پارسایی در دنیا ازدواج با دختر یتیم است.زیرا به سبب غذا و لباسی که به او می دهد،اجر می برد و از طرفی چون چنین زنی به اندک چیزی قناعت می کند،کم خرج است؛در صورتی که اگر با دختر مردمان دنیادار ازدواج کند،چنین دختری خواسته های خودش را بر او تحمیل می کند و می گوید:چنین لباس و چنان غذا را برایم فراهم کن.البتّه این روش کسانی است که به قصد تمتّع ازدواج نکنند،اما کسانی که تا کام جویی نکنند نسبت به دینشان ایمن نیستند،باید به سراغ جمال و زیبایی بروند،زیرا کامیابی به وسیله مباح دژی برای دین آدمی است.

بعضی گفته اند:هرگاه زن،زیبا،خوش خوی،چشم و مو سیاه،فراخ چشم،سفید رنگ،دوستدار همسر و به غیر همسر خود بی اعتنا باشد،به صورت حور العین است، زیرا خدای تعالی در توصیف زنان بهشت،همین اوصاف را آورده و می فرماید: عُرُباً أَتْراباً (1)،«عروبه»یعنی زنی که عاشق همسر خویش و علاقمند به آمیزش با اوست و تمام لذتش به وسیلۀ او حاصل می شود،و حوراء یعنی سفید(مؤنث است)و حور به معنای سفید(برای مذکر).معنای دیگر«حوراء»،چشمی که بشدّت سفید باشد و مویی که بشدّت سیاه باشد؛عیناء یعنی زن درشت چشم.

پیامبر(ص)فرمود:«بهترین زنان شما زنی است که هرگاه همسرش به او نگاه کند باعث خوشحالی او شود و هرگاه دستوری دهد،اطاعت کند و اگر به جایی رود پشت سر او خود و مال شوهر را حفظ کند.» (2)؛البته موقعی که زن دوستدار همسر باشد،شوهر با نگاه کردن به او شادمان می شود.

ص:128


1- (27) واقعه/37:زنان شوهردوست(باغنج دلال)و جوان همسالان.
2- (28) این خبر از کافی قبلا گذشت و حاکم و نسائی و احمد-به نقل جامع صغیر-با اندک اختلافی نقل کرده اند.
4-زنی که مهرش سبک باشد،

(1)رسول خدا(ص)فرموده:«بهترین زنان شما زنی است که از همه زیباتر و از همه مهرش کمتر باشد.» (1)پیامبر خدا(ص)برای بعضی از زنان خود ده درهم مهریه قرار داد و نیز وسایل خانه اش که یک آسیای دستی و یک کوزه و بالشی از چرم بود و داخل بالش از لیف خرما پر شده بود؛برای یکی از زنانش دو پیمانه جو و برای دیگری دو پیمانه خرما و دو پیمانه آرد سبوس گرفته،ولیمه داد.در صورتی که اگر زیاد بودن مهریّۀ زنان،یک ارزش بود،پیامبر خدا(ص)پیش از دیگران این کار را کرده بود.در خبر است:«از برکات زن آن است که زود ازدواج کند و زود صاحب فرزند شود و مهرش کم باشد.» (2)رسول خدا(ص)فرمود:«بابرکت ترین زنان آن زنی است که کمترین مهریه را داشته باشد.» (3)می گویم:مهر السّنه پانصد درهم است.

در کافی با اسناد صحیح به نقل از ابی عبد الله-امام صادق(علیه السلام)-آمده است که فرمود:«رسول خدا(ص)برای همسرانش دوازده اوقیه و نشّی تعیین کرد،هر اوقیه چهل درهم و هر نشّی نصف اوقیه یعنی بیست درهم است.که مجموع آن پانصد درهم می شود.پرسیدند با همین واحدهای وزنی که ما داریم؟فرمود:آری با همین واحدهای وزن.» (4)و نیز به اسناد خود از امام باقر(علیه السلام)نقل کرده است که فرمود:«رسول خدا(ص)مهر هیچ کدام از دختران خود را بیش از دوازده اوقیه و یک نشّ قرار نداد و هیچ یک از زنان

ص:129


1- (29) به مأخذ این روایت دست نیافتم جز این که طبرانی از ابن عباس،از قول پیامبر(ص)نقل کرده است که فرمود:«بهترین زنان،زنی است که مهرش اندک باشد»و از عایشه به نقل از پیامبر(ص)آمده است«که میمنت زن در آن است که به سادگی خواستگاری کنند و مهریۀ او سبک و اولاد آوریش سهل باشد.» (مجمع الزوائد،ج 4،ص 281).
2- (30) این دو روایت در ذیل خبر قبلی گذشت و بیهقی روایت را چنین نقل کرده است:« پربرکت ترین زنان زنی است که کمترین مهریّه را دارد.»
3- (31) این دو روایت در ذیل خبر قبلی گذشت و بیهقی روایت را چنین نقل کرده است:« پربرکت ترین زنان زنی است که کمترین مهریّه را دارد.»
4- (32) کافی،ج 5،ص 376،شمارۀ 2.

خود را نیز به بیش از دوازده اوقیه و یک نشّ تزویج نکرد(اضافه کرد:)اوقیه چهل درهم و هر نشّی بیست درهم است.» (1)و به اسناد خود از حسین بن خالد نقل کرده،می گوید:«از ابو الحسن(علیه السلام)راجع به مهر السّنه پرسیدم که چگونه پانصد درهم می شود؟فرمود:خدای تعالی بر خود واجب کرده است که هیچ مؤمنی نیست که صد مرتبه اللّه اکبر و صد مرتبه سبحان اللّه،و صد مرتبه الحمد للّه و صد مرتبه لا إله إلاّ الله و صد مرتبه اللهمّ صل علی محمد و آل محمد بگوید و بعد بگوید:بار خدایا از حور العین به همسری من درآور!مگر این که،خداوند از حور العین به همسری او در آورده و مهریۀ او را این مبلغ قرار دهد.سپس خداوند به پیامبرش(ص)وحی فرمود که مهر السّنه زنان مؤمنه را پانصد درهم قرار دهد و رسول خدا(ص)نیز چنین کرد؛و هر مؤمنی که دختر برادر مؤمنش را خواستگاری کند و بگوید:پانصد درهم مهر اوست و او موافقت با تزویج وی نکند،در حقیقت او را عاق کرده است و او سزاوار است که خدای تعالی از حوریان به همسریش در نیاورد.» (2)از آن حضرت منقول است که فرمود:«مهریه همان است که مردم توافق کنند و یا دوازده اوقیه و یک نشّ و یا پانصد درهم است.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«علی(علیه السلام)وقتی با فاطمه ازدواج کرد،مهریه اش را یک جامۀ ساده و یک پیراهن و یک فرش از پوست گوسفند قرار داد.» (4)از ابو جعفر(علیه السلام)روایت شده است که فرمود:«مهریّۀ حضرت فاطمه(علیه السلام)یک جامۀ ساده و چادر پشمی سیاه و یک زره حطمی بود و فرش ایشان از پوست گوسفند بود که آن را روی زمین می انداختند و فرش می کردند و هم روی آن می خوابیدند،درود خدا بر ایشان باد.» (5)در روایت دیگری آمده است:«پیراهن حطمی معادل سی درهم است.» (6)

ص:130


1- (33) کافی،ج 5،ص 376،شمارۀ 6،5 و 3.
2- (34) کافی،ج 5،ص 376،شمارۀ 6،5 و 3.
3- (35) کافی،ج 5،ص 376،شمارۀ 6،5 و 3.
4- (36) همان مأخذ،ص 377،شمارۀ 1 و 5.
5- (37) همان مأخذ،ص 377،شمارۀ 1 و 5.
6- (38) همان مأخذ،همان صفحه.زره حطمی زرهی بود که شمشیرها را می شکست و بعضی گفته اند:یعنی زره پهن و سنگین و بقولی نوعی زره منسوب به تیره ای از قبیله عبد القیس که به حطمه بن محارب می رسند و ایشان زره ساز بودند که این قول درست تر است.

غزالی گوید:«همان طوری که زیاده روی در مهر از طرف زن کراهت دارد،از طرف شوهر نیز پرسش از ثروت زن،کراهت دارد.بنابراین سزاوار نیست که به طمع مال با زنی ازدواج کند و اگر چیزی از طرف شوهر هدیه دادند بر خانوادۀ زن لازم نیست در برابر آن بیشتر بدهند و همچنین اگر از طرف زن،به شوهر هدیه ای دادند،باز همین طور.بنابراین نیت درخواست بیشتر نیّت فاسدی است،اما هدیه دادن دو طرف به یکدیگر عملی مستحبّ و باعث محبت است رسول خدا(ص)فرمود:«به یکدیگر هدیه دهید،تا میان شما محبت ایجاد شود.» (1)اما افزون طلبی در این آیۀ شریفه آمده است: وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَکْثِرُ (2).یعنی به کسی چیزی مده برای این که بیشتر از آن را بطلبی،و نیز در این آیه: وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوالِ النّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللّهِ . (3)زیرا ربا یعنی فزونی و به طور اجمال شامل هر نوع افزون طلبی است هر چند که در اموال ربوی هم نباشد.پس تمام این ها در ازدواج کراهت دارد و بدعت است و نظیر تجارت و قمار می باشد و با هدفهای ازدواج منافات دارد.

5-زن،اولادآور باشد.

(1)بنابراین اگر به نازایی معروف است نباید با او ازدواج کرد.

پیامبر(ص)فرمود:«به شما توصیه می کنم با زنان اولادآور مهربان ازدواج کنید» (4)؛و اگر همسر نداشته و کسی خبر از عقیم بودنش ندارد باید تندرستی و جوانی اش مورد توجّه قرار گیرد،زیرا زن با وجود این دو صفت غالبا اولادآور است.

ص:131


1- (39) این حدیث را کلینی در کافی،ج 5،ص 144 روایت کرده است.عراقی گوید:بخاری آن را در کتاب الادب المفرد و بیهقی از قول ابو هریره نقل کرده اند.
2- (40) مدّثر/6:(بر هر که احسان می کنی)منّت مگذار و عوض بیشتر نطلب.
3- (41) روم/38:آن سودی که شما به رسم ربا(هدیه)دادید تا بر اموال مردم رباخوار بیفزایید،در نزد خدا هرگز نیفزاید.
4- (42) این حدیث را نسائی در صحیح خود،ج 6،ص 65 و ابو داود در سنن،ج 1،ص 473 نقل کرده اند.
6-باکره باشد.

(1)پیامبر(ص)به جابر که با زن غیره باکره ازدواج کرده بود،فرمود:«چرا با زن باکره ازدواج نکردی تا او با تو،و تو با او ملاعبه کنی.» (1)باکره بودن سه فایده دارد:

اوّل،آن که همسرش را دوست دارد و با او انس می گیرد که این خود در معنای مودّت مؤثر است.پیامبر(ص)فرمود:«با زن مهربان ازدواج کنید»و طبیعت آدمیان بر انس با نخستین کسی که الفت می گیرد سرشته شده است و اما زنی که مردان را آزموده و با حالات مختلف سر و کار داشته است چه بسا به بعضی از اوصافی که مخالف با میل اوست راضی نباشد و باعث خشم شوهر گردد.

دوم،آن است که باعث کمال دوستی مرد نسبت به همسرش می گردد،زیرا طبع مرد از زنی که شخص دیگری با او تماس گرفته به نحوی متنفّر است و هر وقت این مطلب را به خاطر بیاورد بر طبعش سنگینی می کند و بعضی طبیعتها در این مورد حساسیّت بیشتری دارند.

سوّم،به همسر قبلی دلبستگی ندارد،در صورتی که معمولا علاقۀ شدید در مورد نخستین دوست صورت می گیرد.

7-زن باید نسیبه،یعنی از خانواده خیر و صلاح باشد،

(2)زیرا چنین خانواده ای دختران و پسران خود را با ادب تربیت می کند و اگر خانواده با ادب نباشد نمی تواند فرزند را خوب تربیت کند و با ادب بار آورد.از این رو،رسول خدا(ص)فرمود:

«بپرهیزید از خضراء دمن،پرسیدند:یا رسول الله!خضراء دمن چیست؟فرمود:زن زیبایی که از رویشگاه(خانوادۀ)بد،باشد.» (2)

ص:132


1- (43) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 7،ص 6 و مسلم در صحیح،ج 4،ص 177 و ابن ماجه به شمارۀ 1860 نقل کرده اند.
2- (44) این حدیث را کلینی در کافی،ج 5،ص 332،به شمارۀ 4 نقل کرده است و جزری دربارۀ«ایّاکم و خضراء الدمن»می گوید:دمن جمع دمنه است و چیزی است که شتر و گوسفند با بول و فضولات خود، کود می دهد،یعنی در آغل حیوانات به وجود می آید،و چه بسا اتفاق می افتد که گیاهان زیبا و سر سبز در آنجا می روید.

و نیز فرمود:«برای نطفه هایتان(همسری)گزینش کنید،زیرا رگ و ریشه ها نقش دارند» (1)؛و بعضی به جای«دسّاس»کلمۀ«نزّاع»آورده اند،یعنی دارای گرایش مختلف و رغبت خاصّ.

8-زن از خویشاوندان نزدیک نباشد،

(1)زیرا که قرابت زیاد باعث کم شدن میل و شهوت می شود.پیامبر(ص)فرمود:«با خویشان نزدیک ازدواج نکنید که فرزند ضعیف و لاغر به دنیا می آید» (2)ناتوانی فرزند به خاطر آن است که خویشاوندی در کم کردن شهوت تأثیر دارد،زیرا شهوت از قوۀ احساس به وسیلۀ نگاه کردن و تماس گرفتن برانگیخته می شود و احساس نیز به وسیلۀ امر شگفت و تازه تقویت می شود،اما چیزی که مدتی در دیدگاه انسان بوده باعث می شود تا حس آدمی از ادراک کامل آن ناتوان گشته و کمتر تحت تأثیر آن قرار بگیرد و در نتیجه میل و کشش به آن بر انگیخته نشود.

این بود خصلتهای قابل توجه در زنان و نیز بر ولیّ دختر واجب است تا دربارۀ ویژگیهای مردان دقّت کند و به خاطر دخترش مواظب باشد تا مبادا او را به همسری مردان بدخو،یا بدقیافه،یا سست ایمان،یا مردی که در

ص:133


1- (45) کلینی در کافی،ج 5،ص 332 نظیر این روایت را نقل کرده است.و در آنجا آمده است«ان الخال احد الضّجیعین»کنایه از این که دایی فرزند می تواند ملاک خلق و خوی وی باشد.ابن ماجه این حدیث را به شمارۀ 1968 بدون جمله«فانّ العرق دسّاس»نقل کرده است و ابو منصور دیلمی در کتاب مسند الفردوس از حدیث انس چنین روایت کرده:«تزوّجوا فی الحجر الصّالح فانّ العرق دسّاس»و ابو موسی مدینی در کتاب تضییع العمر و الایّام از قول ابن عمر چنین آورده است: و انظر فی ایّ نصاب تضع ولدک فان العرق دسّاس،این هر دو روایت به طوری که در المغنی آمده، ضعیف است.
2- (46) این روایت را در هیچ مأخذی نیافتم.

حق وی کوتاهی کند و یا از نظر خانوادگی هم طراز او نباشد،در آورد.

پیامبر(ص)فرمود:ازدواج نوعی بردگی است،پس باید هر کسی توجّه کند که دخترش را در چه خانواده ای قرار می دهد» (1)؛و دربارۀ حقّ زن جانب احتیاط را باید گرفت،زیرا زن با ازدواج کردن حالت وابستگی پیدا می کند و راه نجات هم ندارد.

بنابراین شوهر در هر حال می تواند او را طلاق دهد[ولی از ناحیۀ زن چنین نیست؛]حال اگر ولی دختری فرزند خودش را به ستمگر،یا فاسق و یا بدعت گذار و یا میگساری تزویج کند،نسبت به دین خود جنایت کرده و به خاطر قطع رحم که به وسیلۀ انتخاب و گزینش نادرست مرتکب شده،خود را در معرض خشم خدا قرار داده است.پیامبر(ص) فرمود:«هر کس دخترش را به همسری مرد تبهکاری در آورد به یقین قطع رحم کرده است.» (2)

باب سوم

اشاره

در آداب معاشرت و آنچه در دوام ازدواج دخالت دارد و زن و مرد

باید مراعات کنند.

امّا شوهر:باید در دوازده مورد اعتدال و ادب را رعایت کند:

(1)1-ولیمه 2-معاشرت 3-شوخی 4-سیاست 5-غیرت 6-هزینه 7-تعلیم

ص:134


1- (47) عراقی می گوید:این روایت را ابو عمر توقانی در کتاب معاشره الاهلین از قول عایشه و اسماء دختران ابو بکر نقل کرده است.بیهقی این روایت را به صورت مرفوعه نقل کرده در حالی که موقوفه بودن آن درست تر است.
2- (48) این حدیث را ابن حبان از قول انس جزو احادیث ضعیف آورده است در صورتی که-به طوری که در المغنی آمده است-همین حدیث را از قول شعبی با اسناد صحیح جزو روایات موثق نقل کرده است.

8-تقسیم 9-ادب کردن زن نافرمان 10-آمیزش 11-زایمان 12-جدایی به وسیلۀ طلاق.

اوّل،ولیمه:

(1)ولیمه مستحب است:«رسول خدا(ص)بر چهرۀ عبد الرحمن بن عوف اثر زردی مشاهده فرمود:پرسید:این زردی چیست؟عرض کرد:با زنی ازدواج کردم در برابر وزن هستۀ خرمایی از طلا؛رسول خدا(ص)فرمود:خداوند مبارک کند، ولیمه بده،هر چند به گوشت گوسفندی باشد.» (1)رسول خدا(ص)در ازدواج با صفیّه،با شربت و خرما ولیمه داد.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«غذا دادن در روز اول عروسی حق و روز دوم سنّت است امّا روز سوم سمعه (3)می باشد و هر که منظورش سمعه باشد،خداوند او را به هدفش که همان سمعه است برساند.» (4)این حدیث را به صورت مرفوع کسی جز زیاد بن عبد الله نقل نکرده و آن حدیث غریبی است.» می گویم:در کتاب کافی از قول یکی از راویان شیعه نقل شده که می گوید:

«حضرت ابو الحسن،موسی بن جعفر(علیه السلام)برای یکی از فرزندانش ولیمه داد؛سه روز به تمام مردم مدینه در مساجد و میان کوچه ها با کاسه های بزرگ فالوده داد بعضی از مردم مدینه راجع به این کار عیبجویی کردند،به اطّلاع آن حضرت رسید،فرمود:

ص:135


1- (1) این حدیث را بخاری در صحیح خود،ج 7،ص 30،و مسلم در صحیح،ج 4،ص 144 و نسایی در سنن،ج 6،ص 137 نقل کرده اند.
2- (2) این حدیث را ابن ماجه در سنن خود،به شمارۀ 1909 و ترمذی در سنن،ج 5،ص 3 روایت کرده اند.
3- (3) سمعه،یکی از صفات رذیله است که ریاکار عمل خود را به نحوی به گوش مردم می رساند.-م.
4- (4) این حدیث را ترمذی در سنن،ج 5،ص 4 کتاب خود آورده و می گوید:این حدیث جز از قول زیاد بن عبد الله از کس دیگری نقل نشده و پر از مطالب عجیب و باورنکردنی است،و ابن ماجه نیز این حدیث را با عبارت دیگری از قول ابو هریره به شمارۀ 1915 در کتاب خود نقل کرده است.

«خداوند به هیچ پیامبری از پیامبران خود چیزی نداده مگر این که به حضرت محمّد(ص)نظیر آن را داده،علاوه بر آن،آنچه به آنها نداده بود نیز به وی مرحمت کرد،به سلیمان(علیه السلام)فرمود: هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ (1).و به حضرت محمّد(ص)فرمود: ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (2)و (3)از ابو عبد الله-امام صادق(علیه السلام)-نقل شده است،فرمود:«دعوت به مهمانی جز در چهار مورد،پسندیده نیست:عروسی،مولود تازه،از سفر برگشتن و ختنه کردن کودک.» و از آن حضرت است که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:ولیمه در چهار چیز است:عروسی،کسی مولودی را عقیقه کند و طعام دهد،ختنه کردن پسر بچّه و هنگامی که کسی از سفر بر می گردد،دوستانش را دعوت کند.» (4)در روایت دیگری

ص:136


1- (5) ص/39:این بخشش ماست،اینک بی حساب به هر که می خواهی بده و یا نده.
2- (6) حشر/7:آنچه پیامبر دستور دهد(منع یا عطا کند)بگیرید و هر چه نهی کند واگذارید.
3- (7) این حدیث در کافی،ج 6،ص 281،آمده است،مؤلف-خدایش بیامرزد-در کتاب وافی می گوید:مقصود امام(علیه السلام)آن است که همان طور که خداوند به سلیمان(علیه السلام)گشایش و اختیار داد یعنی اختیار داشت از نعمتهای خدا داده،به دیگران بدهد و یا ندهد همچنین به حضرت محمّد(ص)وسعت و اختیار داده تا هر چه را بخواهد فرمان دهد،هر چند که هر دوی آنها مطابق وحی و الهام الهی عمل می کردند زیرا عمل ایشان منافاتی ندارد،چون ارادۀ ایشان در همه چیز ارادۀ خداست و نیز وحی به امر کلّی در حقیقت وحی به جزء جزء آن است،وانگهی اطعام امام(علیه السلام)به صورتی که ذکر شد از مواردی نبوده که پیامبر نهی کرده باشد،بنابراین عمل مباحی بوده و یا از جمله چیزهایی بوده که پیامبر آورده بوده است پس سنّت بوده و عیبی نداشته است.احتمال دارد که مقصود امام(علیه السلام)آن باشد که پیروی شما از ما و عمل بر طبق اوامر و نواهی ما همانند پیروی از پیامبر و عمل به اوامر و نواهی او بر شما واجب است و شما حق ندارید که از کارهای ما عیبجویی کنید،زیرا ما اوصیا و جانشینان او هستیم و ارادۀ ما همچون ارادۀ پیامبر در ارادۀ خدا مستهلک است،از این رو آن حضرت این مطلب را از باب تقیّه سر بسته و به طور اجمال فرموده است.
4- (8) کافی،ج 6،ص 281.

آمده است:«و یا در ساختن خانه و نظایر آن.» (1)از ابو ابراهیم-حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام)-نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)از خوردن ولیمه ای که منحصر به ثروتمندان باشد و مستمندان دعوت نشوند، منع کرده است.» (2)از معاویه بن عمّار روایت شده است:«مردی خدمت امام صادق(علیه السلام)عرض کرد، من از غذای عروسی بویی استشمام می کنم که غذاهای دیگر آن بوی را ندارند؟امام(علیه السلام) در پاسخ فرمود:«هیچ عروسی نیست که بچه شتر و یا گاو و گوسفندی را سر ببرند،مگر این که خداوند فرشته ای را با قیراطی از مشک بهشتی می فرستد تا آن را به غذای ایشان مخلوط کند،پس آن بو از آن مشک به مشام می رسد.» (3)غزالی گوید:«مستحب است تبریک بگویند؛هر که بر تازه داماد وارد شود بگوید:

خداوند برای تو و بر تو مبارک کند و شما دو نفر را به خیر و نیکی برساند.و مستحبّ است که ازدواج آشکارا صورت گیرد،پیامبر(ص)فرمود:«فرق بین نکاح حلال و حرام به این است که در حلال دف و آواز در کار است.» (4)

دوم،خوشرفتاری با زنان

(1) و از باب ترحّم به ایشان-به دلیل نارسا بودن عقل آنها- اذیت و آزار ایشان را تحمّل کردن؛خدای تعالی فرموده است: وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ (5).دربارۀ بزرگداشت حقوق زنان می فرماید: وَ أَخَذْنَ مِنْکُمْ مِیثاقاً غَلِیظاً (6).و نیز فرموده است: وَ الصّاحِبِ بِالْجَنْبِ (7).بعضی گفته اند؛مقصود زن انسان

ص:137


1- (9) کافی،ج 6،ص 281.
2- (10) همان مأخذ،ص 282.
3- (11) همان مأخذ،ص 381.
4- (12) این حدیث را ابن ماجه،به شمارۀ 1896 نقل کرده است.
5- (13) نساء/19:با زنان با انصاف و خوشرفتار باشید.
6- (14) نساء/21:در صورتی که در برابر عقد زوجیّت از شما عهد محکمی(مهر)گرفته اند.
7- (15) نساء/36:و دوست موافق.

است.و آخرین چیزی که رسول خدا(ص)دربارۀ آن سفارش کرده،سه چیز است که دربارۀ آنها سخن می گفت تا زبان مبارکش بند آمد و کلامش شنیده نشد،می فرمود:

«نماز،نماز!و مبادا دربارۀ بردگانتان تکلیف طاقت فرسا بکنید،خدا را،خدا را دربارۀ زنان،که ایشان در دست شما اسیرند و آنها را با پیمان الهی گرفته اید و با کلمۀ الهی آمیزش با ایشان را بر خود حلال کرده اید.» (1)پیامبر(ص)فرمود:«هر کس با بداخلاقی زنش بسازد خدا به اندازۀ اجر و ثواب ایوب که در گرفتاری صبر کرد به او مرحمت کند و هر زنی که بداخلاقی شوهرش را تحمّل کند خداوند به او ثوابی مانند ثواب آسیه همسر فرعون بدهد.» (2)بدان که خوشرفتاری با زن تنها آن نیست که به او آزار نرسانند،بلکه اذیت و آزار او را تحمل کنند.و موقع سبک عقلی و خشم او شکیبا باشند.

انس می گوید:«رسول خدا(ص)از همه کس به زنان و کودکان مهربان تر بود.» (3)

سوم،علاوه بر تحمّل آزار زن،با او بیشتر خوشرفتاری و مهربانی کند

(1) که این قبیل رفتار باعث دلشادی زنان می شود؛رسول خدا(ص)با زنان خود در رفتار و اخلاق در خور فهم و عقل آنان،با آنها برخورد می کرد.

پیامبر(ص)فرمود:«از همۀ مؤمنان آن کس ایمانش کامل تر است که با خانواده اش خوشخوتر و مهربان تر باشد.» (4)پیامبر(ص)فرمود:«بهترین شما کسی است که به زنانش بیشتر نیکی کند و من از

ص:138


1- (16) اول این حدیث را احمد بن حنبل از قول امّ سلمه در مسند،ج 6،ص 290 و ذیل آن را که در حدیث حجه الوداع آمده است ابن هشام در سیرۀ نبویّه،ج 2،ص 604 روایت کرده است.
2- (17) این حدیث را طبرسی در مکارم الاخلاق،ص 245،نقل کرده و در آنجا«ثواب آسیه بنت مزاحم» آمده است.
3- (18) در صحیح مسلم،ج 7،ص 76 آمده است:«کسی را مهربان تر از پیامبر(ص)به خانواده خود ندیدم» بغوی«کودکان»را نیز افزوده است.
4- (19) این حدیث را ترمذی در سنن،ج 5،ص 110 و بغوی نیز در کتاب مصابیح،ج 2،ص 36 نقل کرده و چنان که در مجمع الزوائد آمده احمد نیز آن را نقل کرده است.

همۀ شما با زنانم خوش رفتارترم.» (1)عمر با وجود خشونتش می گوید:سزاوار است که مرد در خانواده مانند کودکی باشد،اما وقتی که از شخصیّت او جستجو کنند مردانگی بیابند.لقمان می گفت:شایسته است که خردمند در میان خانواده اش چون کودکی باشد،اما وقتی که بین مردم می آید، مرد و مردانه باشد.در خبر آمده است:«همانا خدای تعالی جعظری جوّاظ را دشمن می دارد.» (2)بعضی گفته اند مقصود کسی است که بر خانواده سختگیر و در ذات خود متکبر است،و یکی از کسانی است که در آیۀ مبارکه آمده است: عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنِیمٍ (3)بعضی گفته اند:عتلّ یعنی کسی که نسبت به خانواده اش تندزبان و سخت دل باشد.

پیامبر(ص)به جابر فرمود:«چرا با دوشیزه ای ازدواج نکردی تا تو با او و او با تو ملاعبه کند.» (4)زن بادیه نشینی همسرش را که از دنیا رفته بود،توصیف می کرد و می گفت:به خدا سوگند وقتی که خانه می آمد خندان و در خارج منزل کم حرف و خاموش بود،هر چه می یافت می خورد و اگر چیزی نداشت از کسی درخواست نمی کرد.

ص:139


1- (20) این حدیث را بزّاز به عبارت دیگر نقل کرده به طوری که در مجمع الزوائد،ج 4،ص 303 آمده در طریق این حدیث مصعب است که وی ضعیف می باشد.
2- (21) عراقی می گوید:این حدیث را ابو بکر بن لال در مکارم الاخلاق از قول ابو هریره به سند ضعیفی نقل کرده است.می گویم:سیوطی در درّ المنثور،ج 6،ص 252 از احمد و عبد بن حمید و ابن ابی حاتم و ابن مردویه و ابن عساکر از شهر بن حوشب نقل کرده می گوید:عبد الرحمن بن غنم از پیامبر(ص)نقل کرده فرمود:جوّاظ،جعظری و عتلّ زنیم وارد بهشت نمی شوند مردی از مسلمین پرسید:جوّاظ،جعظری و عتلّ زنیم کیستند؟رسول خدا(ص)فرمود:جوّاظ کسی است که جمع می کند و به کسی نمی دهد که مشمول سوره (معارج/16)آتش دوزخ بر او شعله ور است تا سر و صورت و اندامش را بسوزاند.اما جعظری کسی است که سخن درشت گوید،خدای تعالی فرموده است:«لطف خدا تو را با مردم مهربان کرد در صورتی که اگر تندخو و سخت دل بودی مردم از اطراف تو پراکنده می شدند.»(آل عمران/159)،اما عتلّ زنیم،آدم تندخو،شکم گنده کسی که زیاد می خورد و می آشامد و به مردم ظلم و ستم فراوان روا می دارد.
3- (22) قلم/13:و با این همه خشن است و حرام زاده.
4- (23) این خبر چند بار قبلا ذکر شده است.
چهارم این که شوخی و خوش خویی و موافقت با خواسته های زنش را تا آنجا

گسترش ندهد که باعث فساد اخلاق همسرش شود

(1) و به طور کلی شکوه و ابهتش را در نزد او از دست بدهد؛بلکه دراین باره اعتدال را رعایت کند و آنجا که خلاف شرعی ببیند نباید هیبت و شدّت خود را از دست بدهد و نباید راه کمک به کارهای ناپسند را به روی او بگشاید،بلکه هرگاه خلاف شرع و خلاف مروتی را از او دید اعتراض کند و خشمگین شود.پیامبر(ص)فرمود:«مرده باد کسی که بندۀ زنش باشد.» (1)پیامبر(ص)بدان سبب این جمله را فرموده است که مرد هرگاه در مورد خواسته های زن از او اطاعت کند در حقیقت او را پرستیده و خود به هلاکت افتاده است.خدای متعال او را صاحب اختیار زن قرار داده در صورتی که چنین مردی خودش را به دست خویش در اختیار زن گذاشته و درست قضیه را به عکس کرده و از شیطان پیروی کرده است،زیرا خداوند به نقل از شیطان گفته: وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ (2)؛چه آن که حق مرد آن است که متبوع باشد،نه تابع.خدای تعالی مردان را بالا دست زنان قرار داده و شوهر را آقا و سرور نامیده و می فرماید: وَ أَلْفَیا سَیِّدَها لَدَی الْبابِ (3)حال اگر سیّد و سرور مسخّر شود،نعمت الهی را تبدیل به کفران و ناسپاسی کرده است.هوای نفس زن همانند هوای نفس تو است،اگر اندکی لجام نفس خویش را رها کنی بی اختیار،چون مرکب سرکشی، تو را تا مسافت دوری ببرد و اگر لجام را مقداری سست کنی چندین ذراع تو را بکشد،اما اگر لجام را آنجا که باید بکشی سخت در دست گیری،در اختیار تو خواهد بود.

آسمانها و زمین به عدالت پابرجایند و هر چه از حدّ خود بگذرد به ضد خود مبدّل شود؛بنابراین سزاوار است که آدمی در مخالفت و موافقت با همسرش راه اعتدال در پیش گیرد و در تمام این موارد از حق پیروی کند تا از شرّ زنان در امان ماند،زیرا مکر ایشان بزرگ و شرّ ایشان فراگیر است و خلق و خوی آنان معتدل نمی شود مگر با نوعی

ص:140


1- (24) بر مدرک این حدیث دست نیافتم.
2- (25) نساء/119.
3- (26) یوسف/25.

لطف و محبت آمیخته با سیاست.

از آن حضرت نقل است که می گوید:«رسول خدا(ص)فرمود:اهل نجات از مردان کم و از زنان کمترند.عرض کردند:چرا یا رسول الله؟فرمود:زیرا زنان به هنگام خشم چون کافران و به هنگام خوشنودی همانند مؤمنانند.» (1)در حدیث صحیح از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«در نزد رسول خدا(ص)سخن از زنان به میان آمد،فرمود:در کارهای خوب از ایشان فرمان نبرید تا شما را به بدی فرمان ندهند؛از زنان بد به خدا پناه ببرید و از خوبان ایشان نیز بر حذر باشید.» (2)؛و به همین مضمون از امیر المؤمنین(علیه السلام)نیز نقل شده است. (3)

در کافی با سندی که دارد،می گوید:«رسول خدا(ص)فرمود:اطاعت زن باعث پشیمانی است.» (4)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:«زنهار از مشورت با زنان،زیرا در زنان ضعف، عجز و سستی وجود دارد.» (5)غزالی گوید:

«در وصیت لقمان به پسرش آمده است:پسر عزیزم!از زن بد بپرهیز زیرا زن بد، قبل از پیری تو را پیر می کند،و از زنان بد بترس زیرا آنها تو را به نیکی دعوت نمی کنند و از زنان خوب نیز بر حذر باش.» پیامبر(ص)فرمود:از سه مصیبت بزرگ به خدا پناه ببرید-از جمله فرمود-

ص:141


1- (27) کافی،ج 5،ص 514،شمارۀ 1:معنای جمله آن است که زنان موقع خشم کافرند و جلو خشم خود را نمی توانند بگیرند و خویشتن دار نیستند سخنانی به زبان جاری می کنند که باعث کفر-اصطلاحی و یا به معنای نافرمانی-می شود.
2- (28) همان مأخذ،ص 516؛معنای«مخالفت در کارهای خوب»آن است که نوعی از کار نیک را به نوع دیگر تبدیل کنند و یا این که در امور مستحبی مخالفت کنند تا طمعش بریده شود،در این صورت ترک اولی شده است.
3- (29) به نهج البلاغه کلام امام(علیه السلام)؛پس از جنگ جمل در نکوهش زنان،به شمارۀ 78 مراجعه کنید.
4- (30) کافی،ج 5،ص 517.
5- (31) کافی،ج 5،ص 517.

زن بد،زیرا که پیش از پیری آدمی را پیر می کند،و در عبارت دیگر آمده است:«اگر بر او وارد شوی دشنامت دهد و اگر از نزد او غایب شوی به تو خیانت کند.» (1)پیامبر(ص)به یکی از زنانش فرمود:«شما همسران یوسف هستید» (2)؛یعنی اگر ابو بکر مانع از جلو افتادن شما در نماز شود بعضی از شما از حق به سمت هوای نفس متمایل خواهید شد.

می گویم:این حدیث دراین باره وارد شده که زنان پیامبر(ص)در نماز در جلو ابو بکر می ایستادند،نه آن که ایشان را از نماز منع کند،همان طوری که در کتاب«ذکر الموت»-ان شاء الله-بیان این حدیث خواهد آمد.غزالی به خاطر تصدیق کسانی که به پیامبر خدا(ص)دروغ گفته و به او افترا زده اند این حدیث را از معنای اصلی اش منحرف کرده است.

غزالی گوید:«خدای متعال موقعی که آنها راز پیامبر خدا(ص)را فاش کردند فرمود: إِنْ تَتُوبا إِلَی اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُما (3)،یعنی دلهای شما متمایل شده است.

رسول خدا(ص)فرمود:«قومی که زمامدارشان زنی باشد رستگار نمی شوند» (4)؛ بنابراین در وجود ایشان شر و ضعف است.علاج شر،سیاست و خشونت و علاج ضعف، مزاح و محبّت است.پس پزشک حاذق کسی است که به مقدار درد و متناسب با آن از عهدۀ معالجه برآید.مرد باتجربه باید نخست به اخلاق زن پی ببرد،سپس به اقتضای حال وی آن گونه که مصلحت است با او رفتار کند.

ص:142


1- (32) عراقی گوید:این حدیث را دیلمی در مسند الفردوس از حدیث ابو هریره به سند ضعیفی نقل کرده است،و طبرانی به عبارت دیگری آن را از حدیث فضاله بن عبید چنین نقل کرده است:«سه چیز از مصائب است-از جمله نام برده است-زنی که اگر حاضر باشد تو را بیازارد و اگر از او دور باشی به تو خیانت کند.» سند این حدیث خوب است.
2- (33) این حدیث را مسلم در صحیح خود،ج 2،ص 23 و بخاری در،ج 1،ص 160 و اعلام الوری، ص 141 نقل کرده اند.
3- (34) تحریم/4:اگر شما دو تن توبه کنید،دلهای شما گرایش خواهد یافت.
4- (35) این حدیث را بیهقی در سنن کبری،ج 10،ص 118 به نقل از بخاری و احمد،در ج 5،ص 38، 43 و 45 و نسائی در سنن،ج 8،ص 228 و ترمذی در سنن،ج 9،ص 119 کتاب خود نقل کرده اند.
پنجم در غیرت نسبت به همسرش میانه رو باشد؛

(1)به این ترتیب که نه از مقدّمات کارهایی که عواقب بیمناکی دارند غافل بماند و نه زیاد بدگمان و سخت گیر و کنجکاو باشد«که رسول خدا(ص)از تجسّس اسرار زنان نهی فرموده»؛به عبارت دیگر«از سختگیری با زنان منع کرده است.» (1)رسول خدا(ص)وقتی که از مسافرت باز می گشت،پیش از ورود به مدینه،فرمود:

«شب هنگام بر زنان وارد نشوید.دو مرد بر خلاف دستور پیامبر به منزلشان رفتند و هر کدام چیزی دیدند که از آن کراهت داشتند.» (2)می گویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«کراهت دارد که مرد وقتی از سفر بر می گردد شب هنگام،تا صبح نشده بر خانواده اش وارد شود.» (3)غزالی گوید:«در خبر مشهوری آمده است:زن همچون استخوان دنده است.اگر بخواهی آن را راست کنی می شکند،پس در همان حالت کجی از آن استفاده کن. (4)

این مطلب راجع به تهذیب اخلاق زن می باشد.» می گویم:این حدیث در کافی نیز به سندهای متعدّد نقل شده است. (5)

غزالی گوید:پیامبر(ص)فرموده است:«نوعی از غیرت وجود دارد که باعث خشم خدا و رسول خدا می شود و آن غیرت مرد نسبت به خانواده اش در جایی است که هیچ زمینۀ شکی وجود ندارد.» (6)زیرا این نوع غیرت برخاسته از بدگمانی است که ما را از

ص:143


1- (36) این حدیث را طبرانی در کتاب الاوسط از حدیث جابر چنین نقل کرده است:«پیامبر(ص)از پی گیری لغزشهای زنان نهی کرده است.»-(المغنی)و در کتاب الاحیاء آمده است:«از ورود ناگهانی بر زنان نهی فرموده است.»
2- (37) این حدیث را احمد از حدیث عبد الله بن عمر در ج 2،ص 104 از مسند خود نقل کرده است.
3- (38) کافی،ج 5،ص 499،شمارۀ 4.
4- (39) این حدیث را مسلم در ج 5،ص 178 کتاب خود نقل کرده است.
5- (40) کافی،ج 5،ص 513،باب مداراه الزّوجه.
6- (41) این حدیث را دارمی در ج 2،ص 149 کتاب خود و حاکم در مستدرک،ج 1،ص 418 و ابو داود و نسائی و احمد و طبرانی-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 4،ص 329 آمده-در کتب خود نقل کرده اند.

آن نهی کرده اند،خدای تعالی فرموده است: إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ (1)علی(علیه السلام)می فرماید:«نسبت به خانواده ات زیاد غیور مباش که با بدگمانی ات او را متهم خواهی کرد.»اما غیرت در جای خود لازم و ضروری است و از آن ستایش کرده اند.

پیامبر(ص)فرموده است:«همانا خداوند غیور است و مؤمن نیز غیرتمند است و غیرت خدا آن است که مبادا مرد مؤمن مرتکب محرّمات الهی گردد.» (2)می گویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«خداوند تبارک و تعالی غیور است و غیرت را دوست می دارد و به دلیل غیور بودن خداست که کارهای زشت را چه آشکار و چه پنهان،حرام کرده است.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«هرگاه مردی بی غیرت باشد دلش واژگون گردد.» (4)امام صادق(علیه السلام)می گوید:«امیر المؤمنین(علیه السلام)فرمود:ای مردم عراق!به من خبر دادند که زنان شما در بین راه مزاحم مردان می شوند،آیا خجالت نمی کشید؟» (5)در حدیث دیگری از امیر المؤمنین(علیه السلام)آمده است که فرمود:«آیا شرم نمی کنید و بر سر غیرت نمی آیید در حالی که زنان شما به بازار می آیند و مزاحم افراد بی دین می شوند؟» (6)از آن حضرت و از پدر بزرگوارش نقل کرده اند:«امیر المؤمنین-صلوات الله و سلامه علیه-در نامه ای که به امام حسن(علیه السلام)نوشته،می فرماید:بپرهیز از اظهار غیرت نابجا به این ترتیب که زن بی گناهی را مورد سرزنش قرار دهی،در نتیجه او گناه را بزرگ شمرد و به سرزنش کردن تو بی اعتنا شود؛این عمل زنان درستکار را به نادرستی می کشاند؛پس کار آنان را استوار کن و اگر عیبی در آنها دیدی،عیب کوچک یا بزرگ

ص:144


1- (42) حجرات/12:همانا بعضی از گمانها گناه است.
2- (43) صحیح بخاری،ج 7،ص 45 و ترمذی،سنن،ج 5،ص 114.
3- (44) کافی،ج 5،ص 536.
4- (45) کافی،ج 5،ص 536.
5- (46) کافی،ج 5،ص 536.
6- (47) کافی،ج 5،ص 536.

به شدت با آن برخورد کن.» (1)غزالی گوید:«راه پیشگیری از بدگمانی آن است که مردان نزد زن نیایند و زن نیز به بازار نرود.» رسول خدا(ص)به دخترش فاطمه(علیه السلام)فرمود:«برای زن چه چیز بهتر است؟ عرض کرد:این که نه او مردی را ببیند و نه مردی او را ببیند.پیامبر(ص)فاطمه را در آغوش گرفت و فرمود:فرزندانی هستند برخی از نسل برخی،و سخن او را تحسین کرد.» (2)اصحاب رسول خدا(ص)تمام سوراخها و روزنه های منزل را می بستند تا مبادا زنان،مردان را ببینند.

رسول خدا(ص)به زنان اجازه داد تا در مساجد حاضر شوند و فرمود:«کنیزان خدا را از حضور در مساجد خدا مانع نشوید.» (3)در صورتی که امروز حقّ آن است که از رفتن زنان بجز پیر زنان به مساجد جلوگیری کنند و در دوران صحابه نیز،منع زنان از مساجد کار خوبی شمرده می شد، می گفتند:اگر رسول خدا می دانست که به وسیلۀ زنان پس از آن حضرت چه اتفاقاتی می افتد هرآینه آنان را از رفتن به بیرون منزل مانع می شد.» می گویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است:«از آن حضرت دربارۀ بیرون رفتن زنان از خانه ها در عید فطر و عید قربان پرسیدند،فرمود:نباید بیرون روند مگر پیر زنان با کفش.» (4)در روایت دیگری آمده است:«دربارۀ بیرون رفتن زنان در عید فطر و قربان و روز

ص:145


1- (48) کافی،ج 5،ص 536.
2- (49) این حدیث را بزّاز و دار قطنی در افراد-به طوری که در المغنی آمده-از حدیث علی(علیه السلام)به سند ضعیف نقل کرده اند و ابو نعیم در حلیه از قول انس به عبارت دیگر روایت کرده است.
3- (50) به صحیح مسلم،ج 2،ص 32 و صحیح بخاری،ج 1،ص 207،باب خرج النساء الی المساجد مراجعه کنید.
4- (51) کافی،ج 5،ص 538.

جمعه پرسیدند،فرمود:نباید بیرون روند مگر زنان سالخورده.» (1)غزالی گوید:

ششم،میانه روی در خرج؛

(1)بنابراین سزاوار نیست که بر زنان در خرج دادن سخت بگیرد و نه هم زیاده روی کند،بلکه میانه رو باشد.خدای تعالی فرموده است: کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا (2)و نیز می فرماید: وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَهً إِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ . (3)

پیامبر می فرماید:«بهترین شما کسی است که با خانواده اش بهترین رفتار را داشته باشد.» (4)پیامبر(ص)فرمود:«از چهار دینار که اوّلی به خانواده ات انفاق کنی،دومی در راه خدا بدهی،سومی در راه آزاد کردن بنده صرف کنی و چهارمی به مستمندان صدقه دهی،اجر و پاداش آن دیناری از همه بیشتر است که به خانواده ات انفاق کرده ای.» (5)نقل کرده اند که حضرت علی(علیه السلام)چهار زن داشت؛برای هر کدام از آنها در هر چهار روز یک درهم گوشت می خرید.

لازم است که به زنش دستور دهد تا باقیماندۀ غذا و هر چه را که در صورت ماندن فاسد می شود به مستمندان صدقه دهد.این کمترین مرتبۀ کار خیر است،و بر زن لازم است که هر چند شوهر به صراحت اجازه نداده باشد،به مقتضای حال،آن کار را بکند.

سزاوار نیست که مرد در خوردن غذای خوب خود را بر دیگر اعضای خانواده مقدّم بدارد و از آن خوراکی به ایشان ندهد،چرا که این عمل باعث کینه می شود و از زندگی و معاشرت خوب بدور است.پس اگر نمی خواهد به آنان چیزی بدهد باید

ص:146


1- (52) کافی،ج 5،ص 538.
2- (53) اعراف/32:بخورید و بیاشامید و زیاده روی نکنید.
3- (54) اسراء/29:نه هرگز(در خرج و صرف)دست خود را محکم بسته دار و نه بسیار باز و گشاده بدار (و ولخرجی کن).
4- (55) این خبر،در صفحات قبل گذشت.
5- (56) این حدیث را مسلم در صحیح،ج 3،ص 78 از قول ابو هریره نقل کرده است.

به نحوی مخفیانه بخورد که خانواده اش نفهمند و نباید نزد ایشان از طعامی که نمی خواهد به آنها بخوراند،تعریف کند و هنگام غذا خوردن تمام اعضای خانواده را بر سر سفره بنشاند که می گویند خداوند و فرشتگانش بر اهل آن خانه ای درود می فرستند که با هم غذا می خورند.و مهم ترین امر واجب بر مرد که باید در مخارج خانواده رعایت کند،آن است که خوراک از مال حلال تهیه کند و به خاطر آنها دست به درآمدهای حرام دراز نکند زیرا این عمل جنایت است نسبت به آنها نه مراعات حال ایشان.ما اخباری را که دراین باره وارد شده است در ذکر آفات نکاح،نقل کردیم.

هفتم،باید شوهر مسائل و احکام حیض را به مقداری که زن تکلیف واجبش را

بداند به او بیاموزد

(1) و احکام نماز و آنچه پس از انقضای زمان حیض،باید قضا کند(مثل روزه)و آنچه را قضا ندارد(مانند نماز)به او تعلیم دهد،زیرا شوهر مأمور است تا خود و خانواده اش را از آتش دوزخ باز دارد: قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً. (1)بنابراین لازم است که مرد به همسرش عقاید اهل حق را تلقین کند و هر بدعتی را که به گوش او خورده از دل او خارج سازد و او را-در صورت سهل انگاری در امور دینی-از عذاب خدا بترساند و احکام لازم و ضروری حیض و نفاس را به وی بیاموزد چرا که تعلیم مسائل استحاضه به طول می انجامد.اما آنچه دربارۀ حیض لازم است به زن بیاموزند بیان نمازهایی است که باید به جا آورد،زیرا به مجرد این که خون قطع شد اگر به مقدار طهارت و یک رکعت نماز وقت باقی است باید آن نماز را به جا آورد،همچنین اگر به مقدار طهارت و خواندن نماز از اول وقت بگذرد و حایض شود،قضای آن نماز بر او واجب است.این مقدار کمترین حدّی است که باید زنان رعایت کنند.پس اگر مرد به همسرش تعلیم داد،زن حق ندارد که برای پرسش از علما از خانه بیرون رود؛همچنین اگر مرد مسائل را نداند و از طرف زن مسائل را از صاحب فتوا بپرسد و جواب را به زنش برساند باز هم حق بیرون شدن از خانه را ندارد.ولی اگر هیچ کدام از این ها نباشد،زن حق

ص:147


1- (57) تحریم/6:خودتان را و اعضای خانواده تان را از آتش دوزخ بازدارید.

دارد که برای پرسیدن مسأله اش از خانه بیرون رود،بلکه واجب است برود و مرد اگر مانع شود گنهکار است و هر وقت واجبات را آموخت حق ندارد بدون رضای شوهر به مجلس ذکر و یا برای آموختن مسائل بیشتر بیرون رود و هرگاه زن در حکمی از احکام حیض و استحاضه کوتاهی کند و مرد نیز به او تعلیم ندهد بلکه به همراه زن از خانه بیرون رود با وی در گناه شریک است.

هشتم،هرگاه مردی چندین زن داشته باشد،باید عدالت را در میان آنها رعایت

کند

(1) و مبادا به یکی بیشتر از دیگران علاقه نشان دهد؛پس اگر به سفری رفت و خواست یکی از آنها را به همراه خود ببرد باید میان آنها قرعه بزند چرا که رسول خدا(ص)چنین می کرد. (1)و اگر شبی را که متعلّق به زنی است در حق وی ستم روا داشته و حقش را ضایع کرده است باید قضای آن را به جا آورد زیرا قضای عمل بر او واجب است و در این مورد لازم است که مرد احکام تقسیم کردن شبها را بین همسرانش بداند و بیان آن به درازا می کشد.

پیامبر(ص)فرمود:«هر کس دو زن داشته باشد و به یکی بیشتر علاقه مند باشد-و به عبارت دیگر:بین آنها به عدالت رفتار نکند-روز قیامت در حالی بیاید که یک طرف طرف بدنش کج باشد.» (2)البته این عدالت مربوط می شود به دادن چیزی و بیتوته در شب امّا عدالت در دوست داشتن و آمیزش خارج از حد اختیار است.خدای متعال می فرماید: وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ (3):در علاقۀ نفسانی و گرایش قلبی هرگز نمی توانید به عدالت رفتار کنید و این تفاوت،باعث تفاوت در آمیزش می شود.

ص:148


1- (58) به صحیح بخاری،ج 7،ص 43 و سنن دارمی،ج 2،ص 144 و مسند احمد،ج 6،ص 114 مراجعه کنید.
2- (59) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 1،ص 492 و ابن ماجه به شمارۀ 1969 و ترمذی در سنن، ج 5،ص 80 و نسایی در سنن،ج 7،ص 63 کتاب خود نقل کرده اند.
3- (60) نساء/129:شما هرگز نمی توانید میان زنان به عدالت رفتار کنید هر چند که حریص بر عدالت باشید.

رسول خدا(ص)همواره میان زنان خود در بخشش و بیتوته در شبها با عدالت رفتار می کرد و می گفت:«خدایا این تلاش و کوشش من است در مورد آنچه در اختیار من است امّا دربارۀ آنچه در اختیار تو است و من اختیاری ندارم،مرا توانی نیست.» (1)یعنی محبت از اختیار من خارج است.

هرگاه یکی از زنان یک شب خودش را به هوویش ببخشد و شوهر هم راضی باشد حق بیتوته برای هوو ثابت می شود.

نهم،در نافرمانی زنان،

(1) هرگاه بین زن و شوهر اختلافی پیش آید و سازش نکنند؛ اگر ناسازگاری از هر دو طرف و یا تنها از طرف مرد باشد و زن نتواند همسرش را به سازش بکشاند و مرد نیز قادر نباشد که اصلاح کند ناگزیر باید دو نفر از طرف مرد و زن انتخاب شوند تا بین آنها داوری کنند و سازش دهند که اگر آنها قصد اصلاح داشته باشند خداوند آنان را موفّق خواهد کرد.اما اگر نافرمانی تنها از طرف زن باشد،پس مردان بر زنان مسلّطند و آن مرد می تواند همسرش را ادب و به زور وادار به اطاعت کند،با وجود این باید به تدریج او را ادب کند به این ترتیب که نخست موعظه کند و بترساند و تهدید کند و اگر موفق نشد موقع خوابیدن در بستر بی اعتنایی کند و صورتش را برگرداند و یا جدا بخوابد و در حالی که خود در خانه است،از یک شب تا سه شب او را در خوابیدن تنها بگذارد،و اگر این هم مفید واقع نشد کتک نه چندان سختی بزند به طوری که او را برنجاند اما استخوانی نشکند و جایی از بدنش خونی نشود و حق ندارد به صورتش لطمه ای بزند که از آن نهی شده است.

از رسول خدا(ص)پرسیدند:«حق زن بر همسرش چیست؟فرمود:وقت غذا، خوراک او را بدهد و به هنگام احتیاج به لباس،برای او لباس فراهم کند و با او تندی نکند و کتک نزند،مگر-در صورت ضرورت-تنبیه کم آزاری کند و جز در خانه از او

ص:149


1- (61) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 1971 و ترمذی در سنن،ج 5،ص 80 و نسایی در سنن،ج 7، ص 64 کتاب خود نقل کرده اند.

جدا نشود.» (1)مرد،حق دارد که بر زنش خشم بگیرد و به خاطر کوتاهی در امری از امور دینی تا ده روز و تا یک ماه از او دوری کند.» می گویم:در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)رسیده است که فرمود:«زنی خدمت پیامبر(ص)آمد و از آن حضرت دربارۀ حق شوهر بر زن پرسید،پیامبر(ص)جواب داد.

سپس سؤال کرد:پس حق زن بر شوهر چیست؟فرمود:لباس برای پوشیدنش فراهم کند و وقت گرسنگی غذا دهد و اگر خطایی کرد ببخشد.آنگاه پرسید:آیا حق دیگری جز این ها بر شوهرش ندارد؟فرمود:نه،آن زن با شنیدن این کلمه گفت:نه به خدا سوگند من هرگز همسر انتخاب نمی کنم!این جمله را گفت و به راه افتاد.پیامبر(ص)فرمود:برگرد! آن زن برگشت،فرمود:خدای متعال می فرماید: وَ أَنْ یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ (2).

از آن حضرت دربارۀ حق زن بر شوهرش نقل شده است که فرمود:«مرد خوراک و لباس زنش را فراهم کند و با او تندی نکند که اگر این کارها را بکند به خدا قسم که حق زن را ادا کرده است.» (3)

غزالی گوید:«دوازدهم درباره»

طلاق

(1)باید توجه داشت که طلاق مباح است،لیکن در نزد خدا ناپسندترین مباحات است.البته وقتی مباح می شود که بیهوده باعث اذیت کسی نشود.بنابراین اگر زن را طلاق

ص:150


1- (62) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 1،ص 494 با عبارت دیگر نقل کرده و به مصابیح السنّه بغوی، ج 2،ص 34 و 35 مراجعه کنید.
2- (63) کافی،ج 5،ص 511،آیۀ 60 از سورۀ نور:اگر پاکدامنی و تقوا پیشه کنند برای ایشان بهتر است.در تفسیر آیه گفته اند:زنانی که از زایمان و عادت ماهیانه بازنشسته شده اند و امید ازدواج ندارند،تقوا داشتن از طریق پوشیدن لباسهای گشاد،بهتر از نپوشیدن است هر چند که تکلیف از ایشان برداشته است.علی بن ابراهیم می گوید:یعنی نباید در انظار مردان ظاهر شوند علامۀ مجلسی پس از نقل این سخن در مرآه الکلام می گوید:احتمال دارد که مقصود از استعفاف بیرون نرفتن از منزل و در مجالس مردان حاضر نشدن و نگفتن سخنان ناروا باشد که برای آنها بهتر است،اما تفسیر استعفاف به ازدواج کردن-چنان که از ظاهر خبر بر می آید-با اول آیه نمی سازد،زیرا سخن دربارۀ زنانی است که از ازدواج ناامیدند.
3- (64) همان مأخذ،همان صفحه،شمارۀ حدیث 5.

داد در حقیقت او را آزرده است و آزردن دیگری مجاز نیست.مگر به دلیل جنایتی از جانب آن شخص و یا به مقتضای ضرورتی از طرف آزاردهنده.خدای متعال فرموده است: فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً (1)،یعنی در صدد بهانه جویی برای جدایی بر نیایید.

می گویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«چیزی نیست که خداوند حلال کرده باشد و به قدر طلاق در نزد او مبغوض باشد و خداوند دشمن می دارد کسانی را که زود طلاق می دهند و زود ازدواج می کنند.» (2)و نیز از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«خداوند خانه ای را که در آن ولیمۀ عروسی داده شود،دوست می دارد و خانه ای را که در آن طلاق دهند،دشمن می دارد و چیزی در نزد خدا مبغوض تر از طلاق نیست.» (3)غزالی گوید:«اگر زن را پدرش مجبور کند،باید مرد او را طلاق دهد،زیرا حق پدر مقدم است.لیکن پدر در صورتی می تواند او را مجبور به طلاق کند که هدف ناروایی نداشته باشد،امّا اگر زن شوهرش را بیازارد و به فامیل همسرش ناسزا گوید جنایتکار است همچنین وقتی که بدخو یا از نظر دینی فاسد باشد.» می گویم،کلینی از حضرت ابو جعفر(علیه السلام)نقل کرده است:«آن حضرت زنی داشت که مورد علاقه اش بود.روزی فرا رسید که او را طلاق داد و از این بابت غمگین شد.یکی از موالیانش عرض کرد:فدایت شوم چرا آن زن را طلاق دادید؟فرمود:من نام علی(علیه السلام) را بردم و او از آن حضرت عیبجویی کرد و بد گفت؛از این رو نخواستم که پاره ای از آتش جهنم بر بدنم بچسبد!» (4)

ص:151


1- (65) نساء/34:اگر زنان فرمان بردند،بر آنها بهانه نجویید.
2- (66) کافی،ج 5،ص 54.در النهایه می گوید:ان الله لا یحبّ الذّواقین،یعنی خداوند دوست ندارد کسانی را که زود ازدواج می کنند و زود طلاق می دهند.
3- (67) همان مأخذ،ص 54،شمارۀ 3.
4- (68) همان مأخذ،ص 55،باب تطلیق المرأه الغیر الموافقه.

از خطّاب بن سلمه نقل کرده اند که گفت:«خدمت حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام) رسیدم در حالی که قصد داشتم از بداخلاقی زنم به آن بزرگوار شکایت کنم.قبل از این که من چیزی بگویم،فرمود:پدرم یک بار زن بداخلاقی را برای من تزویج کرده بود،من خدمت آن حضرت از بدخویی وی شکایت کردم،به من فرمود:چه چیز تو را مانع از جدایی او شده است؟خداوند این را به اختیار تو گذاشته است.پس من با خود گفتم:غم و اندوهم بر طرف شد.» (1)غزالی گوید:«اگر اذیّت از طرف شوهر باشد،زن حق دارد که مبلغی از مال خودش را بپردازد و برای مرد مکروه است که بیش از آنچه داده است از زن بگیرد،زیرا این عمل ظلم و تجاوز به حق زن و نوعی تجارت بر ناموس است.خدای متعال فرموده است: فَلا جُناحَ عَلَیْهِما فِیمَا افْتَدَتْ بِهِ (2).بنابراین پس گرفتن مبلغی که زن دریافت کرده و حتی کمتر از آن شایسته است.اگر زن از همسرش بدون هیچ آزار و اذیّتی درخواست طلاق کند،گنهکار است.رسول خدا(ص)فرموده است:«هر زنی که از همسرش بدون چیزی که باعث ناراحتی او شده باشد درخواست طلاق کند،بوی بهشت را استشمام نمی کند» (3)؛و در روایت دیگر:«بهشت بر او حرام است.» (4)پیامبر(ص)فرمود:«زنانی که مالی را به شوهر خود می بخشند تا طلاق بگیرند، منافقند.» (5)وانگهی شوهر باید چهار چیز را در طلاق دادن رعایت کند:

«اوّل،آن که زن را در زمان پاکی از عادت ماهیانه طلاق دهد که در آن زمان پاکی هم بستر نشده باشد،زیرا طلاق در زمان حیض و پاکی که مجامعت صورت گرفته باشد

ص:152


1- (69) کافی،ج 6،ص 55،باب تطلیق المرأه الغیر الموافقه.
2- (70) بقره/229:در آنچه زن به عوض خویش دهد،گناهی بر آنها نیست.
3- (71) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 1،ص 516 و ترمذی در سنن،ج 5،ص 162 و دارمی در سنن،ج 2،ص 162 از قول ثوبان نقل کرده اند.
4- (72) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 1،ص 516 و ترمذی در سنن،ج 5،ص 162 و دارمی در سنن،ج 2،ص 162 از قول ثوبان نقل کرده اند.
5- (73) این حدیث را نسائی در سنن،ج 6،ص 168 از قول ابو هریره و ترمذی در سنن،ج 5،ص 162 از قول ثوبان نقل کرده اند.

بدعت و حرام است،هر چند این طلاق انجام می گیرد به خاطر این که عدّۀ چنین طلاقی طولانی است.» می گویم:بلکه قول درست آن است که طلاق در چنین مواردی واقع نمی شود، چنان که علمای شیعه اتفاق نظر دارند،و روایات صریح از اهل بیت(علیه السلام) دراین باره رسیده است،مگر طلاق زن غیر مدخوله و بار دار و زنی که به حد حیض نرسیده و زنی که یائسه شده و از حدّ حیض گذشته و زنی که شوهرش ناپیداست و کسی از او خبر ندارد، طلاق این قبیل زنان به هر حال جائز است.

غزالی گوید:«دوم،آن که به یک طلاق اکتفا کند و بین سه طلاق در یک مجلس جمع نکند.» می گویم:از نظر ما(فقهای شیعه)این شرط بی معنی است،زیرا اگر هزار طلاق هم در یک مجلس بدهد،جز یکی واقع نمی شود،به طوری که از اهل بیت(علیه السلام)وارد شده است؛بنابراین بهتر بود که به جای این شرط،وقوع طلاق در حضور دو شاهد عادل را می آورد،همان طوری که خدای تعالی فرموده است: وَ أَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُمْ (1)و دراین باره،بر خلاف قول عامه،نصوص و روایات زیادی از اهل بیت عصمت صلوات الله علیهم،رسیده است.

غزالی گوید:«سوم آن که در اقدام به طلاق،سخت نگیرد و سرزنش نکند بلکه مقداری نرمش به خرج دهد و مدارا کند و دل زنش را با دادن هدیه ای بر خلاف میل قلبی و ناخواسته،به دست آورد به خاطر این که با رنج طلاق دل او را رنجانده است خدای تعالی می فرماید: وَ مَتِّعُوهُنَّ (2)و این دادن هدیه،در صورتی که مهریّه در اصل ازدواج نداده باشد،واجب است.

از آن حضرت نقل شده است که فرمود:سه کس اند که دعای آنها به خودشان

ص:153


1- (74) طلاق/3:و دو تن عادل از خودتان را گواه بگیرید.
2- (75) بقره/236:بهره ورشان کنید.

برمی گردد:یکی از آنها مردی است که بر زنش نفرین می کند در حالی که نسبت به زنش ستم روا می دارد،گفته می شود:مگر ما امر آن زن را در اختیار تو قرار ندادیم؟» (1)غزالی گوید:«مقصود از این مطالب بیان آن است که طلاق امر مباحی است و خداوند متعال هم در جدایی و هم در ازدواج وعدۀ بی نیازی داده و فرموده است:

وَ أَنْکِحُوا الْأَیامی مِنْکُمْ وَ الصّالِحِینَ مِنْ عِبادِکُمْ وَ إِمائِکُمْ إِنْ یَکُونُوا فُقَراءَ یُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ (2)و فرموده است: وَ إِنْ یَتَفَرَّقا یُغْنِ اللّهُ کُلاًّ مِنْ سَعَتِهِ (3).

چهارم،راز زنش را نه در طلاق فاش کند و نه در ازدواج،زیرا دربارۀ فاش کردن راز زنان در خبر صحیح وعدۀ عذاب بزرگ داده شده است. (4)

از یکی از صالحان نقل شده است که می خواست زنش را طلاق دهد،پرسیدند چه چیز دل تو را نسبت به او بد کرد؟گفت:آدم عاقل،پرده از راز همسر خودش بر نمی دارد؛و پس از آن که او را طلاق داد،پرسیدند:چرا او را طلاق دادی؟در جواب گفت:مرا چه کار به زن دیگری؟! این بود مطالب مربوط به شوهر.

قسم دوم از این باب دربارۀ حقوق شوهر بر زن و بیان کافی راجع به آن

(1)به راستی نکاح نوعی بردگی است و زن بردۀ مرد است و باید از شوهر،هر چه بخواهد در تمام اموری که مربوط به زن است،اموری که مستلزم معصیت نباشد،بدون قید و شرط اطاعت کند.در بزرگداشت حقّ شوهر نسبت به زن،اخبار زیادی رسیده

ص:154


1- (76) همان مأخذ،همان صفحه،شمارۀ 4.
2- (77) نور/32:زنان و مردان مجرد و غلامان و کنیزان شایسته خود را به همسری یکدیگر درآورید.اگر تنگدست باشند،خداوند از کرم خویش توانگرشان کند.
3- (78) نساء/130:و اگر با طلاق از یکدیگر جدا شوند،خداوند همه را از گشایش خویش بی نیاز کند.
4- (79) مسلم،در صحیح خود،ج 4،ص 157 آورده است:«بزرگترین امانت روز قیامت در نزد خدا آن است که مرد راز خودش را به زن،و زن راز خودش را به مرد بگوید،آنگاه مرد،راز زنش را فاش کند.»

است.رسول خدا(ص)می فرماید:«هر زنی که از دنیا برود و همسرش از او خشنود باشد، وارد بهشت شود.» (1)و نیز آن حضرت می فرماید:«هرگاه زن پنج وقت نمازش را بخواند و روزۀ ماه رمضان را بگیرد و عفّت خود را حفظ و از همسرش اطاعت کند،به بهشت پروردگارش وارد می شود.» (2)در این روایت امام(علیه السلام)اطاعت شوهر را در ردیف واجبات اساسی اسلام آورده است.

می گویم:اخباری که غزالی در این باب نقل کرده،بیشترشان از طریق اهل بیت(علیه السلام)-با تفاوت در عبارت-نقل شده است و ما از کتابهای شیعه-رحمهم الله- به علاوۀ روایاتی که قریب به آنهاست،از قول ائمّه(علیه السلام)نقل می کنیم چون اعتماد به این ها بیشتر است.

می گوییم:در کافی از قول امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«مردی از انصار در زمان رسول خدا(ص)برای کار لازمی از خانه بیرون رفت و با زنش شرط کرد که تا برگردد حق ندارد از خانه بیرون رود،می گوید:پدر زن مریض شد،زن کسی را نزد رسول خدا(ص)فرستاد و گفت:همسرم از خانه بیرون رفته و از من پیمان گرفته است که تا بر می گردد از خانه بیرون نروم و اکنون پدرم مریض شده،اجازه می فرمایید از او عیادت کنم؟رسول خدا(ص)فرمود:خیر،در خانه ات بنشین و از دستور شوهرت اطاعت کن.می گوید:بیماری پدرش شدّت یافت؛دوباره آن زن کسی را نزد پیامبر(ص)فرستاد و پرسید که اجازه می فرمایید،عیادت کنم؟فرمود:در خانه ات بنشین و به دستور شوهرت عمل کن.می گوید:تا این که پدرش مرد،کسی را نزد پیامبر(ص) فرستاد که پدرم مرده است حال اجازه می دهی که بر او نماز بخوانم؟فرمود:خیر،در

ص:155


1- (80) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 1854 و ترمذی در سنن،ج 5،ص 110 از حدیث ام سلمه نقل کرده و می گوید:این حدیث حسن و غریب است.
2- (81) این حدیث را طبرانی از حدیث عبد الرحمن بن حسنه به سند صحیح و احمد نیز از عبد الرحمن زهری و بزّاز از قول انس-به طوری که در جامع صغیر باب همزه آمده-نقل کرده اند.

خانه ات بنشین و از شوهرت اطاعت کن.می گوید:آن مرد را دفن کردند،رسول خدا(ص)به آن زن پیغام داد که خداوند به خاطر اطاعت کردن از شوهرت تو و پدرت را آمرزید.» (1)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)برای زنان سخنرانی کرد و فرمود:ای تودۀ زنان،صدقه دهید هر چند از زر و زیورتان است،اگر چه یک خرما و یا نصف خرما باشد،زیرا بیشتر شما هیزم جهنّمید،به خاطر آن که زیاد نفرین می کنید و نسبت به همنشینتان ناسپاسید.زنی از قبیله بنی سلیم که زن عاقلی بود عرض کرد:یا رسول اللّه!مگر ما آن مادرانی نیستیم که حامله می شویم و پس از وضع حمل شیر می دهیم؟مگر این دختران ارزشمند و خواهران مهربان از ما نیستند؟رسول خدا(ص) فرمود:چرا شما زنان،مادرانی هستید که به فرزندان حامله می شوید و آنها را شیر می دهید و دلسوزی می کنید،اگر نبود رفتاری که زنان با شوهرانشان دارند،هرآینه هیچ زن نمازگزاری وارد آتش دوزخ نمی شد.» (2)غزالی دربارۀ جمله«و تکفرنّ العشیر»در حدیث امام(علیه السلام)می گوید:یعنی با همسری که معاشرت دارد،ناسپاسی می کند.

می گویم:از ابو جعفر(امام باقر(علیه السلام)است که فرمود:«روز عید قربان رسول خدا(ص)سوار بر شتر برهنه ای بیرون شهر مدینه رفت و بر گروهی از زنان گذر کرد و ایستاد؛سپس فرمود:ای گروه زنان،صدقه بدهید و از شوهرانتان اطاعت کنید،زیرا اکثر شما در آتش دوزخید.وقتی که زنان این سخن را از پیامبر(ص)شنیدند،گریه کردند، سپس زنی از زنان رو به پیامبر(ص)کرد و گفت:یا رسول الله در آتش دوزخ با مردمان کافر خواهیم بود؟به خدا سوگند که ما کافر نیستیم تا از اهل آتش باشیم.رسول خدا(ص)در پاسخ آن زن فرمود:شما به حق شوهرانتان ناسپاسید.» (3)

ص:156


1- (82) کافی،ج 5،ص 513.
2- (83) همان مأخذ،ص 514.
3- (84) همان مأخذ،همان صفحه.

در روایت صحیح از قول آن حضرت رسیده است که فرمود:«زنی خدمت پیامبر(ص)رسید،عرض کرد:یا رسول الله!حق شوهر بر زن چیست؟فرمود:آن است که از او اطاعت کند و نافرمانی نکند،و از خانه او چیزی بدون اجازه،صدقه ندهد و روزۀ مستحبی نگیرد مگر به اذن او،و به هنگام نیاز او را از وجود خویش متمتع کند،هر چند در پشت پالان شتری باشد و از خانه اش بدون اجازۀ او بیرون نرود،زیرا اگر بدون اذن او بیرون رود،فرشتگان آسمان و زمین و فرشتگان غضب و رحمت او را لعنت می کنند تا وقتی که به خانه اش برگردد.عرض کرد:یا رسول الله چه کسی بیش از همۀ مردم به گردن مرد حق دارد؟فرمود:پدرش.عرض کرد:چه کسی بیش از همه،بر زن حق دارد؟ فرمود:شوهرش...» از آن حضرت است که فرمود:هر زنی که شب را به صبح رساند در حالی که شوهرش بحق از او خشمگین باشد،نمازی از او پذیرفته نمی شود تا وقتی که شوهرش راضی شود و هر زنی که خودش را برای غیر شوهرش خوش بو کند،نمازی از او قبول نمی شود تا وقتی که غسل کند همان گونه که غسل جنابت می کند.» (1)در کتاب کافی از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«گروهی خدمت رسول خدا(ص)رسیدند و عرض کردند:یا رسول الله ما مردمانی را دیدیم که یکدیگر را سجده می کردند؛رسول خدا(ص)فرمود:اگر من بنا بود دستور دهم که کسی کس دیگری را سجده کند،هرآینه دستور می دادم که زن،شوهرش را سجده کند.» (2)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«زنی خدمت رسول خدا(ص)رسید و عرض کرد:شوهر چه حقی بر زنش دارد؟فرمود:نیاز او را بر آورده کند هر چند که پشت پالان شتر باشد و چیزی به کسی ندهد مگر به اذن او،و اگر بدون اجازۀ شوهر چیزی بدهد،گناهش به گردن او و اجر و پاداشش مال شوهر است.و دیگر این که شبی را به صبح نرساند در حالی که شوهرش از او خشمگین باشد...»

ص:157


1- (85) کافی،ج 5،ص 507.
2- (86) کافی،ج 5،ص 507.

در روایتی آمده است:«باید زن برای شوهرش خود را به بهترین عطرها معطّر کند و بهترین لباسهایش را بپوشد و بهترین آرایشها را بکند و صبح و شام خودش را بر شوهرش،عرضه کند و حقوق شوهر بر زن بیشتر از اینهاست.» (1)از آن حضرت است:«زن بدون اجازۀ شوهرش،حق آزاد کردن برده،صدقه دادن، بخشیدن چیزی به کسی و نذر کردن از مال خودش ندارد مگر در مورد زکات و یا احسان به پدر و مادر و یا برای صلۀ رحم(که نیازی به اذن شوهر ندارد) (2).

غزالی گوید:«بنابراین حقوق مرد بر زنش بسیار است.و مهم ترین آنها دو چیز است:یکی آن که خودش را حفظ کند و از نامحرم بپوشد و دیگر آن که بیش از حد نیاز درخواست نکند و از مصرف مالی که شوهر از راه حرام به دست آورد بپرهیزد.زنان قدیم همین روش را داشتند؛وقتی که مرد از منزلش بیرون می رفت،زن و دخترش به او می گفتند:مبادا کسب حرام کنی که ما بر گرسنگی و سختی صبر می کنیم امّا بر آتش دوزخ نمی توانیم صبر کنیم.

مردی از پیشینیان عازم سفر شد،همسایه ها راضی به مسافرت او نبودند به همسرش گفتند:با این که او برای تو خرجی نگذاشته است،چرا تو راضی شدی که او به سفر برود؟زن گفت:از زمانی که من او را شناخته ام او روزی خوار بوده است،نه روزی دهنده ولی من پروردگار روزی دهنده ای دارم؛اکنون روزی خوار می رود اما روزی دهنده می ماند.

رابعه دختر اسماعیل به احمد بن ابی الحواری پیشنهاد ازدواج داد امّا احمد به خاطر عبادتی که داشت راضی نشد و به او گفت:به خدا قسم که من به دلیل گرفتاری به حال خودم میلی به زنان ندارم.رابعه در جواب گفت:به خدا سوگند که من به خودم مشغول ترم تا شما و تمایلی هم به ازدواج ندارم،اما از همسر قبلی ام به من مال زیادی به ارث رسیده

ص:158


1- (87) کافی،ج 5،ص 508.
2- (88) همان مأخذ،ص 514،مشهور-به طوری که مجلسی(رحمه الله)در مرآه العقول نقل کرده است- این حدیث را حمل بر استحباب کرده اند.

است می خواستم آنها را بین برادران تو تقسیم کنم و به وسیلۀ تو افراد شایسته را شناسایی کنم و آن راهی به سوی خدا باشد.احمد گفت:مگر استادم اجازه دهد.به ابو سلیمان دارانی مراجعه کرد که او را از ازدواج منع می کرد و می گفت:هر کس از یاران ما ازدواج کرد اوضاعش دگرگون شد.دارانی وقتی که سخنان رابعه را از احمد شنید،گفت:با او ازدواج کن،که او ولیّ خدای سبحان است و این سخن او،کلام صدّیقین است.احمد می گوید:من با رابعه ازدواج کردم و در میان خانۀ ما یک پایۀ گچی بود،این پایه از آب دست کسانی که پس از خوردن غذا دستشان را روی آن می شستند و با عجله می خواستند بیرون روند،و نیز از آب دست کسانی که دستشان را با اشنان می شستند،از بین رفت.

احمد گفت:بعد از او من با سه زن ازدواج کردم و او بهترین غذاها را به ما می خورانید و مرا معطّر می کرد و می گفت:برو با نشاط و قوّت به همسرانت برس و این رابعه در میان مردم شام،نظیر رابعۀ عدویه در بین مردم بصره بود.

از جمله واجباتی که بر عهدۀ زن است،آن است که در مال شوهر ولخرجی نکند بلکه از آن نگهداری کند؛رسول خدا(ص)فرمود:«برای زن حلال نیست که از خانۀ شوهر بدون اجازۀ او اطعام کند مگر خرمایی را که می ترسد،فاسد شود.بنابراین اگر با رضایت شوهر اطعام کند،اجر و پاداشی همانند او دارد و اگر بدون اجازۀ او اطعام کند، اجر و پاداشش مال شوهر و گناهش به گردن او خواهد بود.» (1)

ص:159


1- (89) مسلم در صحیح،ج 3،ص 90 و ابو داود در سنن،ج 1،ص 392 این حدیث را از حدیث عایشه نقل کرده اند:«هرگاه زنی از خانۀ شوهرش بدون ایجاد مفسده،چیزی را انفاق کند،اجر انفاق از او و اجر کسب آن مال از آن شوهر خواهد بود...»و در سنن ابی داود،ج 1،ص 392 از قول سعد آمده،می گوید:وقتی که زنان با رسول خدا(ص)بیعت کردند زن مجلّله ای از زنان قبیلۀ مضر برخاست و عرض کرد:یا نبی الله !ما زنان که از مال پدران و فرزندانمان(از مال شوهرمان)می خوریم و سربار آنان هستیم(ابو داود می گوید:به نظر من در این حدیث،و شوهرانمان بوده است)آیا از اموال ایشان چه چیزهایی بر ما حلال است؟پیامبر(ص) فرمود:چیزهای تازه را هم می توانید بخورید و هم به دیگران هدیه کنید».ابو داود می گوید:کلمه«رطب»به فتح راء و سکون طاء شامل نان،سبزی و خرماست.در سنن کبرای بیهقی،ج 4،ص 194 از لیث بن ابی سلیم از قول عطا به نقل از ابن عمر از پیامبر(ص)در حق مرد بر زنش آمده،می گوید:«زن حق ندارد چیزی بدون اجازه او بدهد،اگر داد اجرش مال شوهر و گناهش به گردن اوست.»

از جمله حقوق زن بر پدر و مادر آن است که به او حسن معاشرت و آداب زندگی با شوهر را بیاموزند همان گونه که در روایت آمده است اسماء بن خارجۀ فزاری موقع ازدواج دخترش به او گفت:تو از لانه ای که در آن زندگی می کردی بیرون شدی و به جانب بستری می روی که آشنا نبودی و به سوی همدمی می روی که با او انس نداشتی.تو در برابر او زمین باش و او برای تو آسمان؛تو برای او گهواره و او برای تو تکیه گاه باشد؛ تو برای او کنیز باش تا او هم غلام تو باشد؛زیاد خودت را به او نچسبان تا بر تو خشم نگیرد و آن قدر فاصله نگیر تا فراموشت کند.اما اگر او به تو نزدیک شد تو هم نزدیک شو و اگر فاصله گرفت تو نیز از او فاصله بگیر؛قوای بویای،شنوایی و بینایی اش را پاس دار که جز بوی خوش از تو استشمام نکند و جز خوبی از تو خشنود و جز به زیبایی زیبایی تو را نبیند.

مردی به همسرش می گفت:

نسبت به من عفو و چشم پوشی داشته باش تا مورد محبت و علاقۀ دائمی من باشی و هنگامی که خشمگینم در موقع قهر و سلطۀ من حرف نزن،و یک باره چنان که دف را به صدا می آوری مرا به صدا در نیاور،زیرا که تو بی خبری از حال کسی که دور افتاده است!همانا من دیده ام که محبت و دوستی وقتی که با اذیت و آزار در قلب جمع شوند، محبت درنگ نکرده،از میان می رود و چنان از بین می رود که دوباره نمی توانی آن را بازگردانی،چنان که شکاف موجود در سنگ سخت ممکن نیست دوباره به هم بیاید و درست شود. (1)

سخن کامل و جامع دربارۀ وظیفه و ادب زن بدون طول و تفصیل آن است که در میان خانه بنشیند و سرگرم کار(کنار دوک و چرخ ریسندگی خود)باشد،زیاد بالا نرود و با همسایه ها کم حرف بزند و جز در موارد ضروری به خانۀ آنها نرود و در حضور و

ص:160


1- (90) در کتاب احیاء العلوم،بعد از شعر دوم،این بیت را افزوده است:«مبادا زیاد گله و شکوه کنی که بی تأثیر شده و از بین می رود و از دلم مهر و محبّت تو بیرون رود چرا که دلها دگرگون می شوند.»و شعر آخر را در آنجا نیاورده است.

غیاب شوهر،او را پاس بدارد و در تمام کارهایش در پی خوشحالی و مسرّت همسرش باشد،در مورد عفّت خود و مال شوهر به او خیانت نکند و از خانه بیرون نرود،و اگر رفت به صورت پوشیده در هیئتی که جلب توجه نکند،در پی جاهای خلوت بوده باشد نه خیابانها و بازارها مبادا بیگانه ای صدای او را بشنود و یا شخصا او را بشناسد،در موارد نیاز مبادا به دوست شوهرش،خود را معرفی کند،بلکه به هر کسی که گمان می کند او را می شناسد،خود را ناشناخته بگیرد؛همّتش اصلاح امور خویش و تدبیر منزل باشد؛به روزه و نمازش توجه کند؛وقتی که دوست همسرش در منزل را زد و اجازۀ ورود خواست،در صورتی که شوهرش در خانه نیست حق ندارد چیزی از او بپرسد و به خاطر حمیت نسبت به خود و شوهرش نباید با او گفتگو کند و به آنچه خداوند روزی کرده، نسبت به همسرش قانع باشد و حق شوهرش را بر حق خود و سایر خویشاوندان مقدّم بدارد،همیشه تمیز و پاکیزه و در هر حال آمادۀ بهره برداری باشد که اگر شوهرش خواست،برخوردار شود؛به فرزندانش دلسوز باشد و به لباس آنها توجه کند،زبانش را از دشنام به فرزندان و برگرداندن حرف شوهر نگه دارد،پیامبر(ص)فرموده است:«من با زن گندمگون که علاقمند به فرزندان باشد مانند این دو(در حالی که انگشتانش را به هم متصل کرده بود)هستیم،یعنی زنی که از شوهر بیوه شده و به خاطر دخترانش بیوه مانده تا آنها همسر گزیده و جدا شده و یا مرده اند.» (1)از جمله آداب زن آن است که هر چه می تواند در منزل خدمت کند و به زیبایی و جمال خودش به شوهر فخرفروشی نکند و شوهرش را به خاطر زشتی سرزنش ننماید.

آورده اند که اصمعی می گوید:وارد بادیه شدم دیدم،زنی از زیباترین زنان،همسر مردی از بدشکل ترین مردان است،گفتم:آیا راضی هستی که همسر چنین مردی باشی؟ گفت:خاموش باش حرف نادرستی زدی،شاید او بین خود و خدایش بهترین کس باشد

ص:161


1- (91) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 2،ص 631 از حدیث عوف بن مالک اشجعی به سند ضعیفی نقل کرده است.

شاید من بین خود و آفریدگار خودم بد عمل کرده باشم خداوند همسری او را مجازات من قرار داده باشد و آیا من نباید راضی به رضای خدا باشم؟به این ترتیب مرا خاموش کرد.

از جمله آداب زن،آن است که همواره در صلاح و آراستگی باشد،در نبودن شوهرش گرفته و در وقت حضور همسر به شوخی و گشاده رویی و اسباب و عوامل لذّت روآورد،و سزاوار است که هیچ گاه شوهرش را نیازارد.از پیامبر(ص)نقل شده است:

«هیچ زنی در دنیا همسرش را نمی آزارد مگر این که همسر حور العین وی می گوید:خدا تو را بکشد او را میازار او اکنون نزد تو غریب است و نزدیک است که از تو جدا شود و نزد ما بیاید.» (1)از جمله حقوق نکاح که بر زن واجب است آن است که وقتی شوهرش از دنیا رفت چهار ماه و ده روز عدّه نگاه دارد،و منتظر بماند و برای او سوگوار باشد به این ترتیب که در این مدت از بوی خوش و زر و زیور اجتناب کند و بیش از این عزادار نماند.زینب دختر ام سلمه می گوید:بر ام حبیبه همسر پیامبر(ص)وقتی که پدرش ابو سفیان بن حرب مرده بود،وارد شدم،عطری طلبید که در آن مقداری خلوق (2)و یا چیز دیگری بود،کنیزی بر بدن او مالید و بعد مقداری به گونه هایش زد،آنگاه گفت:به خدا سوگند من به بوی خوش نیازی ندارم جز این که از رسول خدا(ص)شنیدم که می فرمود:

«روا نیست برای زنی که به خدا و روز جزا ایمان دارد،بیش از سه روز برای مرده عزادار باشد مگر برای شوهر که چهار ماه و ده روز باید سیاه بپوشد» (3)و باید تا آخر عده ساکن خانه باشد و حق ندارد به نزد فامیلش منتقل شود و جز در موارد ضروری بیرون نرود.

این است پایان کتاب آداب نکاح از محجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء و به دنبال آن ان شاء اللّه کتاب کسب و معاش می آید و الحمد اللّه اوّلا و آخرا.

ص:162


1- (28) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 2014 و ترمذی در سنن،ج 5،ص 122 کتاب خود نقل کرده و می گوید:این حدیث حسن اما غریب است.
2- (29) نوعی عطر که مخلوطی از مواد،مختلف است و عمده اجزای آن زعفران می باشد.
3- (30) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 2،ص 94 و مسلم در صحیح،ج 4،ص 202 و ابو داود در سنن،ج 1،ص 535 نقل کرده اند.

کتاب آداب کسب و معاش

اشاره

(1)این سومین کتاب پیرامون بخش عادات از محجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء است بسم اللّه الرحمن الرحیم سپاس خدای را؛او را سپاس می گوییم همچون سپاس گفتن انسان موحّد که در توحید او جز پادشاه حقیقی،همه چیز محو و متلاشی است و او را به بزرگی می ستاییم همچون ستایش کسی که بوضوح می گوید:همه چیز بجز خدای تعالی بیهوده و پوچ است و باکی هم ندارد؛به راستی که تمام موجودات آسمانها و زمین هرگز مگس و پروانه ای را نیافریده اند هر چند که همه با هم برای چنین کاری همدست شوند و او را سپاس می گوییم،زیرا که او آسمان را چون سقفی برای بندگانش برافراشته و زمین را چون بساط و فرشی برای ایشان مهیّا کرده است و شب را بر روز پوشانده،پس شب را پوشش و روز را وسیلۀ زندگی قرار داده است تا در جستجوی احسان او پراکنده شوند و برای رفع نیازها به پاخیزند؛و بر پیامبر خدا(ص)که مؤمنان با لب تشنه بر حوض (کوثر)او وارد می شوند و سیراب از آن خارج می گردند و بر خاندان و اصحابش درود می فرستیم،آن اصحابی که در راه نصرت دین وی کمر بسته بودند و هیچ گاه اظهار

ص:163

گرفتگی و خستگی نکردند و سلام فراوان ابلاغ می کنیم.

باری خداوند یکتای بخشنده،ربّ الارباب و مسبّب اسباب،آخرت را سرای پاداش و کیفر و دنیا را سرای اندوه و دلهره و کوشش و اکتساب قرار داده است و تلاش و کوشش در دنیا محدود به معاد بدون معاش نیست بلکه معاش وسیله و کمکی است برای معاد.بنابراین دنیا کشتزار آخرت و راه رسیدن به معاد است.در این مورد مردم سه دسته اند:

1-فردی که معاش او را از معادش بازداشته و او از جملۀ هالکان است.

2-کسی که معادش او را از معاش بازداشته و او از جملۀ سبقت گیرندگان و رستگاران است.

3-کسی که به اعتدال نزدیکتر است؛چنین شخصی به امر معاش به خاطر معادش مشغول شده و از جملۀ مقتصدان است و هرگز به مقام و مرتبۀ اقتصاد نمی رسد کسی که در کسب معاش راه صحیح را نپیماید و ملازم تقوا نباشد و تا وقتی که در کسب معیشت مؤدّب به آداب شریعت نباشد،هرگز از راه طلب دنیا نمی تواند وسیله ای برای آخرت فراهم کند.

اینک آداب تجارت و صنعت و انواع کسب و راه و روش اشتغال به کار را مطرح می کنیم و در پنج باب آنها را شرح می دهیم:باب اول در فضیلت کسب و تشویق به آن.

باب دوم دربارۀ علم و آگاهی به درستی خریدوفروش و معاملات.باب سوم راجع به بیان عدالت در معامله.باب چهارم راجع به بیان احسان در معامله.باب پنجم دربارۀ دلسوزی بازرگان نسبت به دینش.

ص:164

باب اول:در فضیلت کسب و تشویق به آن

اشاره

در فضیلت کسب و تشویق به آن

(1)اما از قرآن مجید،قول خدای تعالی: وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً (1)که خدا این آیه را از باب امتنان و قدردانی ذکر کرده است.

و فرموده است: وَ جَعَلْنا لَکُمْ فِیها مَعایِشَ قَلِیلاً ما تَشْکُرُونَ (2)قدرت بر تصرّف زمین را نعمتی دانسته و شکر آن را خواسته است؛ و فرموده است: لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّکُمْ (3)؛ و نیز فرموده است: وَ آخَرُونَ یَضْرِبُونَ فِی الْأَرْضِ یَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ (4)؛ و فرموده است: فَانْتَشِرُوا فِی الْأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّهِ (5).

اما اخبار،رسول خدا(ص)فرمود:«بعضی از گناهان است که جز تلاش برای معاش،آنها را محو نمی کند.» (6)پیامبر(ص)فرمود:«تاجر راستگو در روز قیامت با صدّیقین و شهیدان محشور می شود.» (7)

ص:165


1- (1) نبأ/11:و روز را(وقت)معاش قرار دادیم.
2- (2) اعراف/10:و در آن برای شما معیشتها قرار دادیم ولی شما کمتر سپاس می گزارید.
3- (3) بقره/198:گناهی بر شما نیست اگر از پروردگارتان فزونی خواهید.
4- (4) مزمل/20:و دیگرانی که در زمین راه می روند و از فضل خدا(روزی)می طلبند.
5- (5) جمعه/10:پس در زمین پراکنده شوید و از کرم خدا(روزی)بخواهید.
6- (6) این حدیث را ابو نعیم در حلیه و ابن عساکر-به طوری که در جامع الصغیر باب همزه آمده-از قول ابو هریره به سند ضعیفی نقل کرده است و طبرانی در الاوسط آن را نقل کرده و در سند این حدیث محمّد بن سلام مصری می باشد.ذهبی گوید:از یحیی بن بکیر خبر مجعولی نقل شده است و این حدیث به گفتۀ او از یحیی بن بکیر نقل شده به مجمع الزوائد،ج 4،ص 64 مراجعه کنید.
7- (7) این حدیث را ترمذی در سنن،ج 5،ص 213 کتاب خود از حدیث ابو سعید نقل کرده و گفته:این حدیث حسن است.

و آن حضرت فرمود:«هرگاه از راه حلال و برای حفظ آبرو و خودداری از خواستن چیزی از مردم و به خاطر گشایش بر اعضای خانواده و کمک به همسایگان دنیا را بطلبد خدا را در حالی ملاقات کند که صورتش چون ماه شب چهارده می درخشد.» (1)پیامبر(ص)روزی با اصحابش نشسته بود.چشمش به جوان چابک و نیرومندی افتاد که با شتاب از دیگران سبقت می گرفت؛اصحاب گفتند:وای بر این جوان چقدر خوب بود که جوانی و چابکی وی در راه خدا می بود.پیامبر(ص)فرمود:«این حرف را نزنید،زیرا اگر او برای خودش می کوشد تا خود را از درخواست از مردم باز دارد و از مردم بی نیاز کند در حقیقت او در راه خداست و اگر برای پدر و مادر ناتوان و یا فرزندان خود که توان کار ندارند تلاش می کند تا آنها را بی نیاز کند و کفایت کند بحقّ در راه خداست و اگر تلاش وی برای فخرفروشی و افزون طلبی باشد در راه شیطان است.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«خداوند بنده ای را دوست می دارد که شغل و حرفه ای می گیرد تا بدان وسیله از مردم بی نیاز شود و بنده ای را دشمن می دارد که علم می آموزد و علم را حرفه و شغل خود قرار می دهد.» (3)در خبر است:«خداوند مؤمن پیشه ور را دوست می دارد.» (4)پیامبر(ص)فرمود:«حلالترین چیزی که مرد از آن تغذیه می کند مالی است که از

ص:166


1- (8) این حدیث را ابو شیخ در کتاب الثّواب،و ابو نعیم در الحلیه و بیهقی در شعب الایمان چنان که در المغنی آمده است-از حدیث ابو هریره به سند ضعیف نقل کرده اند و کلینی در کافی،ج 5،ص 78 از ابو جعفر(امام باقر(علیه السلام)نقل کرده است.
2- (9) این حدیث را-به طوری که در المغنی آمده-طبرانی در سه کتاب لغت خود از کعب بن حجره به سند ضعیفی نقل کرده است.
3- (10) با این لفظ در جایی بر نخوردم جز این که دیلمی در مسند الفردوس از علی(علیه السلام)نقل کرده است: «خداوند دوست دارد که بنده اش را ببیند در راه کسب حلال در زحمت است»به طوری که در کتاب جامع صغیر آمده،سند این حدیث ضعیف است.
4- (11) طبرانی در الکبیر و بیهقی در الشّعب از قول ابن عمر-به طوری که در جامع صغیر آمده-به سند ضعیفی آن را نقل کرده و کلینی در کافی،ج 5،ص 113 روایت کرده است.

راه کسب و هر نوع خریدوفروش پسندیده به دست آورد.» (1)در خبر دیگری است:«حلالترین مالی که بندۀ خدا می خورد کسب دست سازنده است وقتی که خالص باشد.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«به دنبال شغل تجارت بروید که نه دهم روزی در آن است.» (3)روایت شده است که عیسی-علی نبیّنا و آله و علیه السلام-مردی را دید،فرمود:

«چه می کنی؟گفت:عبادت می کنم.پرسید:زندگی تو را چه کسی اداره می کند؟گفت:

برادرم.فرمود:برادرت از تو عابدتر است.» پیامبر ما(ص)فرمود:«همانا من چیزی را نمی شناسم که شما را به بهشت نزدیک کند و از آتش دوزخ دور سازد مگر این که به شما انجام آن را دستور دادم و چیزی را سراغ ندارم که باعث دوری شما از بهشت و نزدیکی شما به آتش جهنّم گردد مگر آن که شما را نهی کردم و جبرئیل امین در دلم انداخت که هیچ کس هرگز نمی میرد مگر این که روزی اش را کامل بخورد و اگر روزی بموقع نرسید از خدا بترسید و در طلب روزی حد اعتدال پیشه کنید.»آن بزرگوار در طلب روزی به حدّ اعتدال دستور داده و نگفته است طلب نکنید،آنگاه در پایان سخن فرموده است:«مبادا دیر رسیدن روزی شما را وادارد تا از راه معصیت خدا آن را طلب کنید زیرا به وسیلۀ معصیت به روزیی که در نزد خداست کسی نمی تواند برسد.» (4)پیامبر(ص)فرمود:«بازارها سفره های الهی هستند؛هر کس در آنجا حاضر شد،

ص:167


1- (12) بیهقی در سنن،ج 5،ص 263 و احمد در مسند،ج 4،ص 141 آن را نقل کرده است.
2- (13) احمد در مسند خویش به سند صحیح از قول ابو هریره-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 4، ص 61 آمده-این حدیث را نقل کرده است و در آنجا به جای سازنده،کارگر آمده است.
3- (14) این حدیث را ابراهیم حربی در غریب الحدیث نقل کرده(المغنی)و در کافی نظیر آن را در،ج 5، ص 319 آورده است.
4- (15) طبرانی در الکبیر بخش اول حدیث را با عبارت دیگر،و بزاز و همچنین طبرانی-چنانکه در مجمع الزوائد،ج 4،ص 71 آمده-بخش پایانی را نقل کرده اند و از کافی با بیان و توضیح خواهد آمد.

از آنها بهره برد.» (1)پیامبر(ص)فرمود:«اگر کسی از شما ریسمانش را بردارد و پشتۀ هیزمی بر دوش بگیرد بهتر است از این که پیش مردی بیاید که خداوند از لطف خود مالی به او مرحمت کرده است و از او چیزی بخواهد:آن هم بدهد و یا ندهد.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«هر کس به روی خودش دری از درخواست بگشاید،خداوند هفتاد در از تنگدستی به روی او باز کند.» (3)می گویم:از طریق شیعه،روایاتی را کافی با سند صحیح از قول ابو حمزۀ ثمالی از امام باقر(علیه السلام)نقل کرده،می فرماید:«رسول خدا(ص)در حجه الوداع فرمود:بدانید که جبرئیل در دلم انداخت که کسی تا روزیش را به طور کامل نخورده از دنیا نمی رود.پس از خدای عز و جلّ بترسید و در طلب روزی رعایت اعتدال کنید،مبادا دیر رسیدن مقداری از روزی شما را وادار کند تا از راه معصیت خدا آن را بطلبید؛زیرا خدای تبارک و تعالی روزی را به طور حلال ما بین مردم تقسیم کرده،نه به طور حرام.بنابراین هر کس از خدای عز و جلّ بترسید و صبر کند،خداوند از راه حلال روزی او را می دهد،و هر کس پردۀ حرمت را بدرد،عجله کند و از راه حرام روزی به دست آورد،خداوند از روزی حلال وی به همان اندازه بکاهد و در روز قیامت از او حساب کشیده شود.» (4)

ص:168


1- (16) این سخن حسن بصری است مصنّف اشتباها آن را به پیامبر(ص)نسبت داده است.
2- (17) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 3،ص 71 و نسائی در سنن،ج 5،ص 96 و ترمذی در سنن، ج 3،ص 193 کتاب خود نقل کرده اند.
3- (18) این حدیث را کلینی در کافی،ج 4،ص 19 نقل کرده و در آنجا آمده است:«خداوند در تنگدستی به روی او بگشاید.»
4- (19) کافی،ج 5،ص 80 مؤلف در کتاب وافی می گوید:...«و اجملوا فی الطّلب»یعنی نباید بیش از اندازه خودتان را به زحمت بیندازید،و عطف این جمله بر«اتّقوا اللّه»دو احتمال دارد:یکی آن که مقصود این باشد که از خدا دربارۀ این زحمت و رنج زیاد بترسید و خودتان را در شبهات نیندازید،یعنی چنین کاری را نکنید و دوم این که اگر شما از خدا بترسید محتاج به این رنج و زحمت نیستید و دارد به آیۀ شریفۀ وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً. وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ ،یعنی هر که از خدا بترسد خداوند راه نجاتی برایش فراهم کند و او را از جایی که گمان ندارد،روزی دهد.(طلاق/2 و 3).

در حدیث صحیح از عبد الرحمن بن حجاج به نقل از امام صادق(علیه السلام)رسیده است که فرمود:«محمد بن منکدر همواره می گفت:من تصور نمی کردم که علی بن حسین(علیه السلام) فرزندی برتر از خود به جا گذاشته باشد تا این که پسرش محمّد بن علی را دیدم.

می خواستم او را موعظه کنم،اما او مرا موعظه کرد.یارانش از او پرسیدند:چگونه تو را موعظه کرد؟گفت:در وقتی که هوا گرم بود به یکی از نواحی مدینه رفتم؛ابو جعفر محمد بن علی به من برخورد.او که مردی تنومند و سنگین وزن بود،در حالی به من رسید که بر دو غلام سیاه و یا دو برده تکیه داده بود،با خودم گفتم:سبحان اللّه،پیرمردی از بزرگان قریش در این ساعت گرما با این حالت در پی دنیاست!من باید او را نصیحت کنم.نزدیک او رفتم و به او سلام دادم،سلامم را به گرمی (1)پاسخ داد در حالی که عرق می ریخت گفتم:خداوند،تو را بهبود بخشد،تو یکی از پیر مردان و بزرگان قریشی در این ساعت روز با این حال در پی دنیایی،آیا توجه داری که اگر اجلت فرارسد،تو با این حال چه می کنی:؟امام(علیه السلام)فرمود:اگر مرگم فرارسد و من با این حال باشم؛من در حال طاعت،طاعت خدای عز و جلّ خواهم بود،در حالی که خود و خانواده ام را از تو و از مردم دیگر بی نیاز می گردانم،و تنها ترسم از آن است که مبادا مرگم فرارسد در حالی که من در معصیتی از معاصی پروردگار باشم!گفتم:راست گفتی،خداوند تو را مشمول رحمت خود گرداند،من می خواستم شما را موعظه کنم،شما مرا موعظه کردید.» (2)در روایت صحیح از فضیل بن یسار به نقل از امام صادق(علیه السلام)آمده است که فرمود:

«مردی که تنگدست شود و به مقدار نیاز خود و خانواده اش کار کند و در پی مال حرام نرود،همچون کسی است که در راه خدا جهاد کند.» (3)در روایت حسن از قول زراره از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است:«مردی خدمت آن

ص:169


1- (20) در بعضی نسخه ها به جای«بنهر»،«ببهر»آمده است،به معنی نفسهای پیاپی می باشد که در وقت تلاش زیاد و دویدن عارض می شود.
2- (21) کافی،ج 5،ص 73.
3- (22) همان مأخذ،ص 88،شمارۀ 3.

حضرت رسید و عرض کرد:من با وجود این که محروم و نیازمندم،از عهدۀ کاری به خوبی بر نمی آیم و به امر تجارت خوب وارد نیستم.امام(علیه السلام)فرمود:کار کن و روی سرت بار بکش و در پی بی نیازی از مردم باش،زیرا رسول خدا(ص)سنگی را روی شانه اش حمل کرد و آن را روی دیواری گذاشت و سنگ در جای خود قرار گرفت در حالی که پیامبر(ص)از عمق رخنه آن بی خبر بود با وجود این سنگ جای مناسب خود را یافت.» (1)در روایت حسن به نقل از حلبی از امام صادق(علیه السلام)،آمده است:«کسی که برای خانواده اش زحمت می کشد مانند کسی است که در راه خدا جهاد می کند.» (2)در روایت حسن،زراره از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده که می گوید:«هر کس در وضو گرفتن و نماز خواندنش تنبلی کند،برای امر آخرتش خیری نیست و هر که نسبت به آنچه باعث اصلاح امر زندگی اوست تنبلی کند،خیری در او برای امر دنیوی اش نمی باشد.» (3)از آن حضرت است که فرمود:«امیر المؤمنین فرموده است:خداوند عز و جلّ به داود(علیه السلام)وحی کرد که تو اگر از بیت المال نمی خوردی و به دست خودت کاری انجام می دادی،بندۀ خوبی بودی.امام(علیه السلام)فرمود:داود(علیه السلام)چهل بامداد گریه کرد،خداوند به آهن دستور داد که برای بنده ام،داود،نرم شو.به این ترتیب خداوند آهن را برای داود نرم ساخت و او هر روز زرهی می ساخت و به هزار درهم می فروخت در نتیجه سیصد و شصت زره ساخت و آنها را به سیصد و شصت هزار درهم فروخت و از بیت المال بی نیازی جست.» (4)از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«در اوقات زندگی از بخشی برای

ص:170


1- (23) کافی،ج 5،ص 76،شمارۀ 14.
2- (24) همان مأخذ،ص 88،شمارۀ 1.
3- (25) همان مأخذ،ص 85،شمارۀ 3.
4- (26) همان مأخذ،ص 75،شمارۀ 5.

بخش دیگر کمک بگیرید و سربار دیگران نباشید.» (1)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«رسول خدا(ص)می فرماید:کسی که بار زندگی خود را به دوش دیگران بیندازد،از رحمت خدا بدور است.» (2)از آن حضرت نقل شده است:«دربارۀ مردی پرسید،عرض کردند:نیازمند شده است،فرمود:اکنون چه می کند؟گفتند:در خانه اش به عبادت خدا مشغول است.

فرمود:پس هزینۀ زندگی اش از کجا تأمین می شود؟گفتند:یکی از برادران دینی اش زندگی او را تأمین می کند.فرمود:به خدا سوگند،آن که زندگی او را اداره می کند عبادت بیشتری انجام می دهد تا خود او.» (3)اخبار از ائمه(علیه السلام)در این زمینه فراوان است.

غزالی گوید:امّا آثار واردۀ از بزرگان؛لقمان حکیم به پسرش گفت:پسر عزیزم!از کسب حلال در برابر تنگدستی کمک بگیر،زیرا کسی هرگز دچار تنگدستی نشد مگر آن که به سه خصلت مبتلا شد:سستی در دین و ضعف در عقل و بی مروّتی و مهمّ تر از این سه خصلت بی اعتباری او در نظر مردم است.

ابن مسعود می گوید:همانا من دوست ندارم مردی را ببینم که نه به امر دینی اش مشغول باشد و نه به امر دنیوی اش.

نقل کرده اند که اوزاعی،ابراهیم بن ادهم را دید که پشتۀ هیزمی روی شانه اش حمل می کند.رو به او کرد و گفت:ابو اسحاق این پشته را کجا می بری؟دوستانت کارها را انجام می دهند.ابراهیم گفت:ای ابو عمرو،این حرف را نزن،زیرا من شنیده ام هر کسی در راه کسب حلال در معرض خواری و مذلّت قرار گیرد،وارد بهشت می شود.

ابو سلیمان دارانی می گوید:از نظر ما عبادت آن نیست که پاهایت را دراز کنی در حالی که دیگری زندگی تو را تأمین می کند،بلکه نخست باید دو قرص نان برای خودت فراهم کنی و پس از تهیۀ آنها عبادت کنی.

ص:171


1- (27) کافی،ج 5،ص 72،شمارۀ 6 و 7.
2- (28) کافی،ج 5،ص 72،شمارۀ 6 و 7.
3- (29) همان مأخذ،ص 78،شمارۀ 4.

گویند:روز قیامت منادیی فریاد می زند:کجایند کسانی که در روی زمین مورد خشم خدا شدند،کسانی به پا می خیزند که در مسجدها گدایی می کردند.این مطلب نکوهشی است از طرف شرع نسبت به گدایی و تکیه داشتن بر کمک دیگران،در صورتی که هر کس مال موروثی نداشته باشد،جز کسب و تجارت چیزی او را از گدایی و سربار دیگران شدن نجات نمی دهد.

پاسخ به اشکال

(1)اگر بگویی پیامبر(ص)فرموده است:«به من وحی نشده که مال و ثروت جمع کن و از جملۀ بازرگانان باش،لیکن به من وحی شده که با حمد و سپاس،پروردگارت را تسبیح گوی و از جمله سجده کنندگان باش و پروردگارت را چنان پرستش کن که مقام یقین برای تو حاصل شود.» (1)به سلمان فارسی-خدایش بیامرزد-گفتند:ما را نصیحت کن،فرمود:هر کس از شما در حال مراسم حج و یا در حال جهاد و یا تعمیر مسجد خدا بمیرد،به مقاماتی خواهد رسید و مبادا در حال تجارت و در حال خیانت از دنیا برود.

پاسخ آن است که راه جمع بین این اخبار به این است که حالات مختلف را شرح دهیم:ما نمی گوییم که تجارت به طور مطلق و یا بی کاری بی قید و شرط از هر جهت بالاترین صفت است،بلکه می گوییم تجارت یا برای تحصیل مال به مقدار نیاز است،یا برای فراهم آوردن ثروت بیش از حد نیاز؛اگر تجارت برای افزون خواهی از مقدار احتیاج،یعنی برای زیاد کردن مال و اندوختن ثروت باشد نه برای صرف در راه خیرات و صدقات،در این صورت نکوهیده است زیرا چنین تجارتی رو آوردن به دنیاست؛ دنیایی که دلبستگی بدان در رأس همۀ خطاهاست و اگر علاوه بر آن خیانتکار هم باشد

ص:172


1- (30) این مطلب در سورۀ حجر،آیات 98 و 99 است.امّا خبر را ابن منذر و حاکم در تاریخ خود و دیلمی از ابو مسلم خولانی و ابن مردویه از وی و از ابن مسعود-به طوری که در درّ المنثور،ج 4،ص 109 آمده-نقل کرده اند.

که خود ظلم و تبهکاری است و مقصود سلمان هم که فرمود:«نباید در حال تجارت و خیانت بمیری».همین است و از تاجر،قصدش آدم افزون طلب است.

و اما اگر انسان به وسیلۀ تجارت بخواهد زندگی خود و فرزندانش را اداره کند در حالی که می توانست از راه گدایی هم آنها را اداره کند،در این صورت به خاطر حفظ آبرو و احتراز از گدایی،تجارت بهترین کار است و اگر محتاج به گدایی نیست و بدون درخواست،دیگران به او کمک می کنند باز هم کسب برای او بهتر است چرا که دیگران به خاطر درخواست به زبان حالش به او کمک می کنند و در بین مردم،خود منادی تنگدستی خویش است.بنابراین پرهیزگاری و حفظ آبرو بهتر از بیکاری بلکه بهتر از اشتغال به عبادت بدنی است.

نرفتن به دنبال کسب برای چهار گروه بهتر است:1-عابدی که به عبادتهای بدنی [باطنی]مشغول است،2-مردی که در سیر و سلوک باطنی است و به عمل قلبی در علوم احوال و مکاشفات اشتغال دارد،3-دانشمندی که سرگرم تربیت علم ظاهر است در اموری که مردم در دین خود از آن بهره مند می شوند مانند کسی که صاحب فتواست و مفسّر،محدّث و نظایر آنها،4-مردی که دست اندرکار مصالح مسلمین و عهده دار امور مسلمانان است مانند سلطان،قاضی و ناظر بر اموال که این افراد هرگاه اموالی را که برای مصالح عمومی و یا موقوفاتی که وقف علما و فقراست سرپرستی می کنند،توجّه ایشان بر این امور بالاتر از اشتغال به کسب است؛از این رو به رسول خدا(ص)وحی شد که با حمد و سپاس پروردگارت را تسبیح گوی و از جملۀ سجده کنندگان باش و وحی نشد که ثروت جمع کن و در زمرۀ بازرگانان باش،زیرا آن حضرت جامع اوصاف این چهار گروه بود،با اوصاف بیشتری که در وصف نگنجد.و این چهار دسته دو حالت دیگر نیز دارند:

یکی آن که زندگی آنان وقتی که کسبی ندارند از دست مردم و زکات و یا صدقه ای است که بدون نیاز به درخواست به خاطر خدا می دهند،در این صورت کسب نکردن و اشتغال به همان کاری که دارند بهتر است زیرا عمل آنها کمک به مردم در امور خیر است و به

ص:173

دلیل این که قبول زکات و صدقات از سوی آنان حقی است بر گردن مردم که ادا می شود و یا فضیلتی است برای آنان؛حالت دوم آن است که آنان برای اداره معیشت خود نیازمند به درخواست از دیگران شوند،در این صورت جای اشکال و سختگیریهایی است که در مورد سؤال از مردم نقل کردیم و نکوهش سؤال ظاهرا دلیل بر آن است که خودداری از سؤال بهتر است و نظر دادن دربارۀ سؤال بدون توجّه به احوال و اشخاص دشوار است بلکه اظهار نظر در این مورد موکول به درک موقعیّت و توجه انسان به وضع خود می باشد؛به این ترتیب که حالت ذلّت و آبروریزی و نیاز به گران باری و خواهشی را که در سؤال پیش می آید با فایده ای که برای او و دیگری از اشتغال وی به علم و یا عمل حاصل می شود،با هم بسنجد.چه بسا کسی که مردم بهرۀ زیادی از او می برند،خود نیز از اشتغال به علم و عمل بهرۀ فراوان می برد و کسب معیشت با کمترین عرض حاجت بر او سهل می شود و چه بسا قضیه بر عکس باشد و در مواردی هم سود و زیان با هم برابر باشند.بنابراین شایسته است که شخص تصمیم گیرنده به قلبش مراجعه کند،هر چند که مفتیان در آن مورد فتوا داده باشند،زیرا فتواها تمام جهات و جزئیات احوال را به تفصیل بیان نمی کنند.

در میان پیشینیان کسی بود که سیصد و شصت دوست داشت هر شب به منزل یکی از آنها وارد می شد و کسی بود که سی دوست داشت،آنان مشغول عبادت می شدند با علم به این که میزبانان ایشان از این که اینان احسان آنها را پذیرایند ممنون هستند،از این رو پذیرفتن احسان میزبان از جانب آنها،علاوه بر عبادات آنان،خود خیر و نیکی بود.بنابراین در این امور باید دقّت لازم صورت گیرد؛زیرا پاداش گیرنده، وقتی که از آن برای امر دینی کمک بگیرد،و احسان کننده نیز از روی میل احسان کند،همانند بخشنده است و هر کس بر این مطالب آگاهی داشته باشد،می تواند

ص:174

وضع خودش را دریابد و از دل خودش بپرسد که چه چیز نسبت به حال و وقت او بهتر است،و الله اعلم.» می گویم:آنچه از اخبار اهل بیت(علیه السلام)به دست می آید این است که به طور کلّی کسب و تجارت افضل است حتی برای شخص متعبّد و اهل علم و صاحبان ریاست، همان طوری که از خبر داود و اخباری که گذشت استفاده می شود.

در کتاب من لا یحضره الفقیه آمده است:امام صادق(علیه السلام)دربارۀ آیۀ مبارکۀ:

رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ (1)فرمود:بازرگانانی بودند که موقع نماز تجارت را رها می کردند و به سوی نماز می شتافتند،اینان پاداش بیشتری دارند تا کسی که تجارت نمی کند.» (2)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:عمر بن مسلم چه می کند؟گفتند،رو به عبادت آورده و تجارت را ترک کرده است.فرمود:وای بر او آیا نمی داند که هر که از طلب روزی بازایستد،عبادتش قبول نمی شود؟همانا گروهی از اصحاب رسول خدا(ص)وقتی که آیۀ شریفۀ: وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ (3)نازل شد،در خانه هایشان را بستند و رو به عبادت آوردند و گفتند:ما را خداوند کفایت می کند،این قضیّه به رسول خدا(ص)رسید به ایشان پیغام داد که چه چیز باعث شد که شما این کار را بکنید؟گفتند:یا رسول الله! خدای عزّ و جلّ روزی ما را بر عهده گرفته است و ما رو به عبادت آوردیم.

پیامبر فرمود:همانا کسی که چنین کاری بکند،خداوند عبادت او را نمی پذیرد، باید شما دنبال روزی بروید زیرا من دشمن می دارم آن مردی را که دهانش را

ص:175


1- (31) نور/37:مردانی که بازرگانی و سوداگری آنان را از یاد خدا باز ندارد.
2- (32) من لا یحضره الفقیه،ص 362،باب التجاره و آدابها،شمارۀ 4.
3- (33) طلاق/3،2:ترجمه آن در صفحات قبل گذشت.-م.

به سمت پروردگار باز کند و بگوید:پروردگارا به من روزی بده،روزی بده، در حالی که دنبال روزی نمی رود.» (1)از علی بن ابی حمزه روایت شده است که می گوید:«حضرت ابو الحسن(علیه السلام)را دیدم در میان زمینی که متعلّق به ایشان بود کار می کرد،در حالی که پاهایش غرق در عرق بود.عرض کردم:فدایت شوم،کارگران شما کجا هستند؟فرمود:

علی بن حمزه،کسانی که از من و از پدرم بهتر بودند در زمین خود،کار می کردند.

عرض کردم:مقصود شما کیست؟فرمود:رسول خدا(ص)و امیر المؤمنین(علیه السلام) و همۀ نیاکانم که به دست خود،کار می کردند،کار کردن،روش انبیا و مرسلین و صالحان است.» (2)از فضل بن ابی قره نقل شده است که می گوید:«بر امام صادق(علیه السلام)وارد شدیم در حالی که روی دیوار مشغول کار بود،عرض کردیم:فدایت شویم،اجازه بفرمایید این کار را ما انجام دهیم و یا غلامانتان انجام بدهند،فرمود:نه،مرا به حال خودم بگذارید زیرا من مایلم که خدای عزّ و جلّ مرا در حالی ببیند که کار می کنم و برای کسب حلال خودم را به زحمت انداخته ام»؛و«امیر المؤمنین(علیه السلام)در شدّت گرما به دنبال رفع نیازهای زندگی اش می رفت به این منظور که خداوند ببیند او در راه کسب حلال خود را زحمت می دهد.» (3)غزالی گوید:«این بود،فضیلت کسب،لیکن عقدی که بدان وسیله کسب صورت می گیرد باید دارای چهار ویژگی باشد:درستی،عدالت،احسان و دلسوزی نسبت به دین، و ما راجع به هر کدام از آنها یک باب فراهم کرده ایم،اینک از عوامل و اسباب صحّت و درستی کسب در باب دوّم شروع می کنیم و آنها را نام می بریم.»

ص:176


1- (33) من لا یحضره الفقیه،ص 362،شمارۀ 4،باب التجاره و آدابها.
2- (34) من لا یحضره الفقیه،ص 355،شمارۀ 24 و 26،باب المعایش و المکاسب.
3- (35) من لا یحضره الفقیه،ص 355،شمارۀ 24 و 26،باب المعایش و المکاسب.

باب دوّم:دربارۀ آشنایی با کسب

اشاره

دربارۀ آشنایی با کسب

(1)به صورت بیع،ربا،سلم،اجاره،قراض، شرکت،و بیان شرایطی که شرع مقدس دربارۀ صحت این تصرفات دارد که همین صحّت،در شرع مقدس مدار و ملاک همۀ کسبهاست.

بدان که تحصیل علم این باب بر هر کسی که در صدد کسب می باشد واجب است، زیرا طلب علم بر هر مسلمانی واجب است.منظور طلب علمی است که مورد نیاز است و شخص کاسب هم به علم کسب نیاز دارد و هرگاه با علم مربوط به این باب آشنا شود با عوامل فساد معامله آشنا می شود و در نتیجه از آنها پرهیز می کند و در موارد نادر و مشکلات فرعی که پیش می آید،تأمّل می کند تا آن که بپرسد،زیرا اگر او به علم اجمالی با اسباب و عوامل فساد آشنا نباشد نمی داند که چه وقت باید توقّف کند و بپرسد و اگر بگوید:من اقدام بر فراگیری نمی کنم بلکه صبر می کنم تا وقتی که موردی پیش بیاید،آن وقت می آموزم و می پرسم،در پاسخ وی گفته می شود:اگر تو موارد فساد عقدها را ندانی از کجا می دانی که اشکالی پیش آمده است،زیرا شخص کاسب به طور مداوم تصرّفاتی می کند و نمی داند در کجا باید توقّف کند در حالی که تمام این تصرّفات را صحیح و مباح می پندارد.پس ناگزیر باید این مقدار از علم تجارت را داشته باشد تا بتواند موارد مباح و جائز را از غیر جائز و جای اشکال را از جای واضح و غیر مشکل تشخیص دهد.» می گویم:در کتاب من لا یحضره الفقیه از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«هر کس بدون علم و آگاهی تجارت کند،در ربا بیفتد،باز هم دچار ربا گردد، بنابراین نباید کسی در بازار به کسب و تجارت بپردازد مگر آن که به مسائل خریدوفروش آشنا باشد.» (1)

ص:177


1- (1) من لا یحضره الفقیه،ص 363،شمارۀ 9،باب التجاره و آدابها؛تهذیب،ج 2،ص 120،کافی، ج 5،ص 154.

از اصبغ بن نباته نقل شده که می گوید:«از علی(علیه السلام)شنیدم که روی منبر می گفت:

ای گروه بازرگانان،اوّل آشنایی با مسائل،آنگاه تجارت؛به خدا سوگند که ربا در میان این امّت مخفی تر از راه رفتن مورچه روی سنگ صاف است.اموالتان را با صدقه دادن حفظ کنید،تاجر تبهکار است و تبهکار در آتش است جز آن تاجری که حق را بگیرد و حق را بدهد.» (1)غزالی گوید:«علم عقود زیاد است لیکن این شش عقدی که از مکاسب جدا نیستند،عبارتند از بیع،ربا،سلم،اجاره،شرکت و قراض که ما باید شرائط آنها را شرح دهیم.»

عقد بیع و شرائط آن

[ارکان عقد بیع]
اشاره

(1)اولین عقد،بیع است،خداوند آن را حلال فرموده است و آن سه رکن دارد:عاقد، معقود علیه،و عبارت عقد؛

رکن اوّل-عاقد.

(2)می گویم:مقصود غزالی از عاقد،شامل بایع و مشتری است.ما شرائط آن دو را به روش اهل بیت(علیه السلام)نقل می کنیم و از نقل گفتۀ وی اعراض می کنیم،و به توفیق الهی می گوییم:شرط فروشنده و خریدار آن است که دارای بلوغ،عقل و رشد و مالکیّت باشند و یا چیزی که جایگزین مالکیّت باشد مانند وکالت،ولایت و وصایت،و دیگر آن که دو طرف راضی باشند.بنابراین خریدوفروش کودک،دیوانه،بی هوش،مست و سفیه درست نیست،و نیز بیع فضولی و بیع کسی را که به ناحق مجبور کنند جائز نیست،چه کودک ممیّز باشد و چه نباشد و چه به اجازۀ ولی باشد یا نه،همچنین در مورد شخصی که دیوانه است.بعضی از علمای شیعه معاملۀ کودک عاقلی را که به ده سالگی رسیده باشد جائز دانسته اند و بعضی خریدوفروش او را برای آزمایش و تمرین اجازه داده اند ولی اظهر آن است که خریدوفروش کودک در اشیای کم ارزش در مواردی که عرف عادت بر آن جاری

ص:178


1- (2) من لا یحضره الفقیه،ص 363،شمارۀ 15؛تهذیب،ج 2،ص 120؛کافی،ج 5،ص 150.

گشته،برای رفع مشکل در بعضی اوقات جائز است.همچنین در موردی که کودک به منزلۀ آلت و ابزار برای کسی است که اهلیّت دارد،مگر آن که خریدوفروش از قبیل معاطاه باشد که سخن در آن خواهد آمد.و در بیع فضولی و شخص مجبور اگر مالک و یا ولیّ او اجازه دهد و یا راضی شوند،از نظر اکثر علما به دلیل وجود مقتضی صحّت، معامله درست است یعنی عقدی است با تمام شرائط و مانعی نیز در اینجا وجود ندارد جز اجازه ندادن و رضایت نداشتن آن هم که مرتفع گشته است.و نیز به دلیل خبر عروۀ بارقی، (1)که پیامبر(ص)او را مأمور کرد تا گوسفندی را به یک دینار بخرد و او دو گوسفند با آن یک دینار خرید سپس یکی از آنها را به یک دینار فروخت و یک دینار را با گوسفند دیگر باز آورد.پیامبر(ص)اجازه داد و او را برای این معامله تبریک گفت و برای منع از بیع فضولی اخباری از طریق اهل سنّت وجود دارد جز این که خبر مربوط به جواز مشهورتر و دلالتش روشن تر است.اما کسی را که به حق مجبور کنند مانند کسی که به خاطر ادای دینی که دارد مجبور به فروش مالش کنند و یا مجبور به خرید مالی شود که در مقابل طلبش به او داده اند که حاکم او را مجبور بر خرید کند و نظایر این بدون خلاف صحیح است.

غزالی گوید:«شرط خریدار بردۀ مسلمان و قرآن مجید آن است که مسلمان باشد مگر دربارۀ کسی که با خریدن او،بردۀ مسلمان آزاد شود.

رکن دوّم مورد عقد،

(1)مال معیّنی است که از یک طرف به عنوان ثمن و یا مثمن به طرف دیگر معامله منتقل می شود که شش شرط دارد.» می گویم:بلکه نه شرط-بر اساس روش شیعه-دارد،چنان که بیان خواهیم کرد:

اوّل-آن که عین مال باشد،

(2)بنابراین فروش منفعت مال درست نیست بر خلاف نظر شیخ در کتاب مبسوط که در مورد خدمت عبد،معامله را جائز می داند،این قول

ص:179


1- (3) این خبر را بیهقی در سنن خود،ج 6،ص 112 و احمد در مسند،ج 4،ص 375 نقل کرده است ولی من از طریق شیعه در جایی نیافتم.

خلاف قاعده است.

دوّم-آن که دارای منفعت حلالی باشد که مقصود عقلاست.

(1)بنابراین فروش چیزی که منفعت مشروع ندارد نظیر مردار،بدون هیچ اختلافی درست نیست،بلکه فقها منع بیع را نسبت به فروش اعیان نجسه و مایعاتی که نجس شوند و به خاطر پلیدی و نجاست آنها قابل تطهیر نباشد،تعمیم داده اند،بجز سگ شکاری به دلیل فایدۀ شکار و روغن نجس به خاطر فایده مصرفش در روشنایی که در این دو مورد روایت صریح مبنی بر جواز بیع رسیده و بعضی از فقیهان جواز فروش را مخصوص سگ تازی دانسته اند و بعضی فروش سگ گلّه و زراعت و باغ را نیز مجاز دانسته اند به دلیل مشارکت این ها با سگ شکاری در هدفی که باعث جواز بیع آن است.همچنین فقیهان فروش مسوخات را به طور کلّی، بنابراین که قابل تذکیه نیستند-بجز فیل به قول بعضی و به خاطر روایتی که مبنی بر جواز بیع فیل رسیده-جائز ندانسته اند و نیز به منع فروش قورباغه ها،لاک پشتها و تمام درندگان فتوا داده اند.بجز گربه-به دلیل نصی که به جواز بیع آن رسیده-و به استثنای یوز پلنگ به خاطر صلاحیت آن برای شکار.و بعضی از علما به دلیل خبر صحیح،پرندگان درنده را نیز استثنا کرده اند و بعضی گفته اند تمام درندگان به دلیل استفاده از پوست و پرشان که تذکیه بر آنها واقع می شود و پاک و مورد استفاده واقع می شوند،جایزالبیع اند،و دربارۀ پوست دباغی شدۀ پلنگ روایت صریح بر جواز بیع رسیده است و بعضی فروش سرگین و بول را چه پاک و چه نجس به دلیل پلیدی آنها منع کرده اند جز بول شتر را که به عنوان دارو-به طوری که در خبر وارد شده-مجاز شمرده اند و اخبار با وجود ضعف اسناد دربارۀ عذره مختلف است و بعضی از فقها منع بیع را به هر چیزی که مانند آلات لهو به منظور حرام استفاده می شود تعمیم داده اند،هر چند که به ندرت در غیر راه حرام نیز قابل استفاده باشد.چون مورد ندرت باعث جواز نمی شود و همچنین بیع مجسمه هایی مانند صلیب و بت که برای پرستش ساخته شده اند و بعضی از اساتید ما از متأخرین-خدا بیامرزدشان-به جواز بیع هر آنچه سود حلال مورد نظر عقلا را داشته باشد که به دلیل

ص:180

اصالت جواز و نبودن دلیل قابل توجهی بر منع بیع،مورد اعتماد بوده گرایش یافته اند.

زیرا نجاست و پلید دانستن چیزی باعث منع بیع نمی شود و به دلیل فرمودۀ امام صادق(علیه السلام):«هر چیزی مطلق است مگر آن که نهیی در آن باره رسیده باشد» (1)،و به دلیل ظواهر نصوصی که در موارد استثنای یاد شده وارد است زیرا که جواز در این موارد -چنان که ظاهر است-جز برای منفعت حلال نمی باشد تنها به دلیل مخصوص بودن مورد سؤال است که پاسخ نیز محدود و مخصوص به مورد خاص است،و نیز به دلیل عموم:و احلّ اللّه البیع.

سوم-مورد معامله مملوکی باشد که ملکیّت آن کامل باشد

(1)بنابراین فروش شخص آزاد و چیزهایی که تمام مسلمانان پیش از حیازت در آنها شریکند مانند آب و علف، ماهیها و حیوانات وحشی را پیش از آن که شکار کنند-وقتی که در زمین مباح باشند- صحیح نیست و نیز فروختن مال وقف جائز نیست به دلیل تمام نبودن ملکیّت آن مگر موردی باشد که خبر صحیح-در صورت اختلاف صاحبان وقف-دلالت بر جواز بیع آن دارد به این دلیل که چه بسا اختلاف باعث از بین رفتن اموال و نفوس می شود. (2)

در خبر دیگری آمده است:«هرگاه نیازمند باشند و پس از آن درآمد ملک کفایت نکند و همۀ اصحاب وقف راضی باشند و فروختن بهتر باشد،بفروشند.»بعضی از فقها به این خبر عمل کرده اند در حالی که سند آن مجهول است؛بعضی از ایشان موردی را که ملک وقف مخروبه شده و مهمل مانده و به آن صورت هیچ نفعی نداشته باشد،به مورد فوق ملحق کرده اند و شهید ثانی-خدایش بیامرزد-این قول را پسندیده به دلیل آن که در این حال مقصود وقف که باقی داشتن اصل ملک و مصرف کردن منفعت می باشد از

ص:181


1- (4) در غوالی اللّئالی ابن ابی جمهور احسائی از آن حضرت چنین آمده است:«هر چیزی مطلق است مگر این که در آن باره نصی رسیده باشد»و در جلد اوّل بحار اواخر کتاب علم،باب آنچه از آیات و اخبار قابل استنباط است.
2- (5) به استبصار،ج 4،ص 99 کتاب وقف مراجعه کنید و خبر دیگری نیز در استبصار،ج 4،ص 99 و تهذیب،ج 2،ص 316 آمده است.

میان رفته است،چنان که اگر حصیر مسجد کهنه شود و یا درخت خرمایش فرسوده گردد به نحوی که قابل استفاده نباشد،برای سوختن و امثال آن فروخته می شود و این کار خوب است و در این مسئله اقوال ضعیف دیگری وجود دارد،در حالی که دلیل منع عام است.

و نظیر آن است،فروختن امّ ولد تا وقتی که فرزندش زنده است،فروختن او جائز نیست مگر برای ادای مبلغی که بر ذمّه دارد،با وجود ناداری و تنگدستی مولایش-بنا به قول مشهور-به دلیل خبر صحیحی که از امام کاظم(علیه السلام)رسیده است:«هر مردی که کنیزی را بخرد و از او صاحب فرزندی شود و بعد،بهای آن کنیز را نپردازد و آن قدر مال هم از خود به جا نگذارد که آن مبلغ را بپردازند،فرزندش را از آن زن می گیرند و خود او را می فروشند و بهایش را می پردازند،سؤال کردند:آیا در غیر این صورت نیز فروخته می شود؟فرمود:خیر». (1)و بعضی فروختن او را مشروط به مردن مالک کرده اند،و بعضی موارد دیگر را نیز بر این مورد افزوده اند.در روایت صحیح آمده است:«ام ولد فروخته می شود و به ارث می رسد و هبه می شود و از هر جهت مثل کنیز است.» (2)و اگر فتوای فقهای شیعه نبود که از فروش ام ولد منع کرده اند،ما نهی روایت اول را حمل بر کراهت می کردیم.

چهارم-مال مورد معامله معلوم باشد،

(1)بنابراین فروختن چیز نامعلوم و مبهم صحیح نیست به دو جهت یکی از ترس این که مبادا دچار فریب شود که از آن نهی شده و دیگر

ص:182


1- (6) کافی،ج 6،ص 193،شمارۀ 5.
2- (7) همان مأخذ،ص 191.در آنجا آمده است:«امه تباع...»یعنی تنها داشتن فرزند سبب عدم جواز بیع نمی شود بلکه در برخی از صورتها فروخته می شود چنان که اگر فرزندش بمیرد و یا در مورد مبلغ بهای خودش و موارد استثنای دیگر.و در حقیقت این مطلب در رد بر عامّه است که به طور مطلق فروختن امّ ولد را منع کرده اند و اما به ارث بردن او نیز با وجود فرزند صحیح است زیرا که او در سهمیۀ فرزندش قرار می گیرد سپس آزاد می شود،و عبارت«حدّها حدّ الامه»احتمالا به این معنی باشد که حکم امّ ولد در سایر امور نظیر امه است به عنوان تأکید بر مطالب قبلی و یا به این معنی است که هرگاه عملی مرتکب شود که باعث حدّ شرعی گردد،حکمش نظیر امه است(این سخن علامۀ مجلسی-رحمه الله-است).

برای جلوگیری از نزاع،لیکن معلوم بودن هر چیز مناسب خود آن است،به این ترتیب فروختن چیزهایی که باید کیل،وزن و یا شمرده شوند بدون وزن و پیمانه و یا شمارش، هر چند که دیده شوند صحیح نیست-به طوری که در خبر صحیح آمده است- (1)بر خلاف نظر ابن جنید که در مورد معامله دو کالایی که جنسا مغایر و در معرض مشاهده اند،به دلیل این که مشاهده باعث رفع غرر و اختلاف جنسیّت نیز باعث از میان رفتن ربا می شود،معامله را جائز می داند،در حالی که حدیث مخالف نظر وی و حجّت بر اوست.

در حدیث حسن از امام صادق(علیه السلام)است:«از آن حضرت دربارۀ گردو پرسیدند که شمردن آن ممکن نیست از این رو پیمانه می کنند سپس گردوهای داخل پیمانه را می شمارند و بعد بقیّه را بر اساس همان پیمانه محاسبه می کنند،درست است یا نه؟ فرمود:اشکالی ندارد.» (2)امثال جامه و زمین را با مشاهده می توان معامله کرد هر چند که متر نکرده باشند،و جز از افراد کمی،در این مسئله اختلافی وجود ندارد و خریدن مقدار معیّنی از جامه و زمین تا وقتی که تمام اجزایش برابر نباشد جائز نیست مگر به صورت مشاع،و فروختن میوه و برگ درختان به مدّت یک سال و یا بیشتر،همچنین سبزی روی زمین،یک نوبت چیدن و یا چند نوبت را پس از ظاهر شدن و به وجود آمدن در تمام این ها جائز است، اگر چه میوه ها هنوز شکوفه نکرده و یا زراعت خوشه نبسته باشد،هر چند که معاملۀ میوه ها به مدّت یک سال در صورتی که وضعیّت میوه به درستی ظاهر نگشته کراهت دارد،به این ترتیب که به حدی رسیده باشد که اطمینان حاصل شود،آفت نمی زند،یا خرما زرد و قرمز و یا میوه ها دانه بسته باشد.

در روایت صحیح از امام صادق(علیه السلام)رسیده است که فرمود:«پدرم خریدن درخت

ص:183


1- (8) به تهذیب،ج 2،ص 151 و استبصار،ج 4،ص 102 مراجعه کنید.
2- (9) کافی،ج 5،ص 193،شمارۀ 3.

خرما را پیش از ظاهر شدن میوۀ آن سال کراهت داشت امّا به مدّت دو سال و سه سال می فرمود:اگر امسال میوه نداد در سال دیگر میوه خواهد داد سپس در مورد میوه و درخت خرما فرمود:خرید یک ساله پیش از آن که میوه ظاهر شود کراهت دارد به دلیل این که مبادا آفت بزند اما اگر ظاهر شود اشکالی ندارد.» (1)اما فروش میوه پیش از ظاهر شدن آن بر درخت،مشهور آن است که به طور مطلق جائز نیست و قول صحیح تر آن است که معامله به بیش از یک سال و یا با ضمیمه کردن مقداری میوۀ معلوم و یا به شرط چیدن،به طوری که از اخبار استفاده می شود، جائز است.

معاملۀ پشم،کرک و موی بدن گوسفند و شتر به طور جداگانه و یا به ضمیمۀ خود حیوان با مشاهدۀ از نظر شیخ مفید،علامه و جمعی از فقها جائز است هر چند وزن آنان معلوم نباشد زیرا آنها نیز در این حال مثل میوۀ درخت،در حکم چیزهای موزون نیستند.

از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است:«از آن حضرت پرسیدند،نظر شما دربارۀ مردی که پشمهای صد گوسفند را با بره هایی که در رحم دارند به فلان مبلغ بخرد چیست؟ فرمود:اشکالی ندارد،اگر بچّه ای در رحم نداشته باشند،رأس المال همان پشم خواهد بود.» (2)و بعضی گفته اند:بدون ضمیمۀ معلوم معامله جائز نیست و احوط همین است.

پنجم-آنکه به طور محسوس و از نظر شرعی بر تسلیم کالای مورد معامله قادر

باشد

(1)بنابراین فروش برده ای که فرار کرده،جائز نیست مگر با ضمیمۀ چیزی که قدرت بر تسلیم دارد و همچنین فروختن مال گروگان جائز نیست مگر با اجازۀ گرودار زیرا آن مال وثیقۀ طلب اوست.در روایت صحیحی از امام کاظم(علیه السلام)نقل شده است:«راوی از آن حضرت پرسید:آیا درست است که از مردم،کنیز گریخته ای را بخرم و بهای آن را

ص:184


1- (10) تهذیب،ج 2،ص 142،استبصار،ج 3،ص 86.
2- (11) کافی،ج 5،ص 194،شمارۀ 8؛تهذیب،ج 2،ص 151.

بپردازم و خود به دنبال یافتن کنیز باشم؟فرمود:خریدن آن جائز نیست مگر آن که به همراه آن چیزی از قبیل جامه و یا کالایی از ایشان بخری و بگویی:فلان کنیز را با این جنس به فلان مبلغ از شما می خرم،در این صورت جائز است.» (1)امّا معاملۀ چیزی که طبق جریان عادی بر می گردد مانند کبوتر پرندۀ اهلی بدون ضمیمه درست است به دلیل قرار دادن جریان عادی به منزلۀ واقع زیرا در این صورت به منزلۀ برده ای است که او را به دنبال کاری فرستاده اند و مانند چهارپایی است که به چراگاه گسیل شده باشد.همچنین جائز است معاملۀ آن چیزی که تسلیمش تا مدّتی ممکن نیست،مانند قرضی که مدّت دار است،ولی در این دو مورد قولی نیز بر منع معامله وجود دارد.

ششم-این که مال مورد فروش را قبض کند،

(1)اگر ملکیّت به وسیلۀ بیع حاصل شود و از چیزهایی قابل کیل و وزن باشد و آن را برای سود و یا با تخفیف بفروشد،غیر از موردی که جنسی را سر بسر بفروشد که اصطلاحا به آن تولیه می گویند،چنان که در اخبار زیادی از جمله در حدیث صحیحی از امام صادق(علیه السلام)رسیده است که فرمود:«هرگاه جنسی را که قابل پیمانه و وزن است خریدی،آن را تا نگرفته ای نفروش مگر آن که به طریق تولیه باشد،اما اگر کیل و وزن ندارد،بفروش.» (2)بعضی از فقهای شیعه،به دلیل اطلاق بعضی از اخبار،معاملۀ به صورت تولیه را نیز منع کرده اند و بعضی به طور مطلق تجویز کرده اند اما مکروه شمرده اند و بعضی کراهت را مخصوص به موارد غیر تولیت دانسته اند و این مورد را مباح شمرده اند و در خوراکیها به کراهت شدید قائل شده اند،به دلیل جمع بین اخبار.

هفتم-آن که پیش از جدا شدن فروشنده و خریدار،کالای مورد معامله را اگر نقد

است با بهای آن از دو طرف مبادله کنند،

(2)بنابراین اگر قبض و اقباض صورت نگیرد

ص:185


1- (12) کافی،ج 5،ص 194 و در من لا یحضره الفقیه از امام صادق(علیه السلام)نظیر این روایت نقل شده است، به صفحۀ 371،شمارۀ 59 مراجعه کنید.
2- (13) من لا یحضره الفقیه،ص 366،باب حکم القباله المعدله بین الرّجلین.

معامله باطل می شود،و اگر مقداری را خریدار قبض کرده باشد تنها نسبت به همان مقدار معامله درست است و در بین اخبار عباراتی است که بر حرمت عمل وی نیز دارد؛از نظر فقهای شیعه بدون هیچ اختلاف نظری درهم و دینار باید مشخّص باشد و عوض کردن آن دو جائز نیست و اگر پیش از قبض،جنس از بین رفت،معامله خود به خود فسخ می شود و خریدار لازم نیست که عوض آن را-هر چند که برابر باشند-بپردازد و فروشنده هم حق ندارد از وی مطالبه کند.

هشتم-آن که معامله نباید از دو طرف مدّت دار باشد

(1) در صورتی که بر ذمّۀ طرفین بماند زیرا چنین معامله ای کالی به کالی است و از آن نهی شده است.بعضی گفته اند کالی به کالی خریدوفروش وام به وام است چه مدّت دار باشد و یا نباشد در حالی که اصل ملکیّت بر محور تأخیر باشد و شاید مقصود از مورد نهی دین باشد از آن جهت که اجناس دین بر تأخیر است.و اگر یکی از ثمن و مثمن تنها مدّت دار باشد به شرط آن که مدّت معلوم باشد بدون هیچ اختلافی معامله صحیح است،پس اگر مثمن مدّت دار باشد به آن سلم و سلف می گویند که شرائط آن خواهد آمد و اگر ثمن مدّت دار باشد،نسیه نامیده می شود و هر کس کالایی را به طور مطلق بفروشد و یا فوریت را قید کند باید مشتری قیمت را نقد بپردازد و اگر به دو مبلغ متفاوت با دو مدت مختلف و یا مبلغی را نقد و مبلغی را مدّت دار بفروشد،به دلیل نامعلوم بودن مدّت و مبلغ و به جهت رسیدن نهی از دو معامله در یک عقد،این معامله صحیح نیست و بعضی گفته اند؛پرداختن کمترین مبلغ در درازترین مدّت قطعیّت پیدا می کند،به دلیل اخباری که در این مورد رسیده است،ولی سند آنها ضعیف است. (1)

نهم-آن که رأس المال از نظر مقدار و نقد و نسیه بودن معلوم باشد

(2) در صورتی که به سود و یا به تخفیف بفروشد،همچنین مقدار سود و یا تخفیف باید معیّن باشد،و اگر تمام جنس را یکجا بخرد،فروش مقداری با سود و یا به تخفیف جائز نیست هر چند که

ص:186


1- (14) کافی،ج 5،ص 206،باب الشرطین فی البیع.

قیمت گذاری کرده باشد؛همچنین است دلاّل اگر تاجر قیمت جنس را تعیین کرده باشد و اگر کالایی را نسیه بخرد،باید فروشنده مدّت را اعلام کند و اگر مدّت را تعیین نکند، خریدار حق دارد معامله را ردّ کند و یا کالا را نقد بگیرد.

غزالی گوید:«رکن سوّم،اجرای صیغۀ عقد است،

(1)از این رو باید ایجاب و قبول با عبارتی که-به طور صریح و یا به کنایه-مقصود را برساند،و متصل به عقد باشد،اجرا شود.پس اگر فروشنده بگوید:این جنس را به آن مبلغ دادم،عوض عبارت:بعتک و طرف بگوید:قبلت اگر قصد بیع کرده باشند،جائز است،زیرا احتمال دارد که قصد عاریه کرده باشند در صورتی که معامله در مورد دو جامه و یا دو حیوان باشد.در حالی که نیّت جلو احتمال را می گیرد امّا عبارت صریح و روشن بهتر رفع اختلاف و خصومت می کند.» می گویم:آنچه برای من روشن است این است که صرف رضایت طرفین و قبض و اقباض در صحّت بیع کافی است به شرط آن که قرینه ای بر خریدوفروش باشد به طوری که اشتباه از میان برداشته شود و فرصت مخاصمه و نزاع بین فروشنده و خریدار نماند،امّا بیع گاهی با همان لفظ دو طرف حاصل می شود لفظی که بر آن دلالت داشته باشد مانند بعتک و یا ملّکتک و نظایر این ها در ایجاب و اشتریت و قبلت و نظایر این ها در قبول و گاهی به چیز دیگری غیر از لفظ حاصل می شود مثل این که خریدار نزد گندم فروش می آید و می گوید:یک من از این گندمها را چند می فروشی؟او می گوید:به یک درهم، مشتری یک درهم را می دهد و یک من گندم را می گیرد بدون این که حرف دیگری بین آنها رد و بدل شود.و گاهی نرخ جنس بین خریدار و فروشنده معلوم است در اینجا به سؤال و جواب نیز نیازی نیست،زیرا چنین عملی صریح در معامله است و هیچ احتمال دیگری نمی رود،بخصوص وقتی که فروشنده در دکانش برای فروش نشسته است؛نه برای هبه و عاریه و ودیعه و نظیر این ها و احتمال بعید هیچ زیانی در چنین موردی ندارد، زیرا این مقدار احتمال در لفظ نیز وارد است،زیرا فروشنده حق دارد که بگوید:من از

ص:187

کلمۀ بعت قصد انشای بیع را نداشتم بلکه می خواستم از بیع گذشته خبر دهم،و دروغ گفتم.و یا این که بگوید:می خواستم بگویم عاریه دادم اشتباه کردم و گفتم فروختم،و نظیر چنین دعاوی که قابل قبول نیست؛زیرا خلاف ظاهر است و از طرفی این صیغۀ مخصوص برای این نوع عقد مخصوص وضع شده و همچنین داد و ستد با دست با قراین حالی و یا مقالی در عرف و عادت برای این نوع معامله وضع شده است.در تمام زمانها عادات بر این جاری بوده است که با نانوا،قصّاب،بزّاز و نظایر این ها به داد و ستد اکتفا می کنند و نام آن را بیع می گذارند و شیخ مفید،طاب ثراه،بر این عقیده است و می گوید:

عقد بیع به رضایت طرفین در آنچه مالکند و مورد معامله است منعقد می شود،وقتی که در مجموع آن را بشناسند و به معامله راضی باشند و داد و ستد کنند و از یکدیگر جدا شوند.بعضی از متأخرین با نظر شیخ مفید موافقند با این تفاوت که آنان لفظی را که دال بر رضایت طرفین باشد،شرط صحت می دانند در حالی که اطلاق کلام شیخ مفید اعم از آن است.این نظریۀ شیخ از سخنان اهل بیت(علیه السلام)و قدمای علمای شیعه نیز مستفاد می شود به این دلیل که ایشان با وجود به استیفای شرائط و بیان واضح ترین شرائط، اصلا به لفظ و صیغه در شرائط عقود نکرده اند همان طوری که کتاب تهذیب، کافی،من لا یحضره الفقیه و نظایر این ها گواه بر این مطلبند و اطلاق نصوص کتاب و سنّت که دال بر حلیّت بیع و انعقاد آن بدون تقیید به صیغۀ مخصوص است نیز بر این مطلب دلالت دارد،مضافا آن که دلیل عقلی و نقلی دیگری بر خلاف آن وجود ندارد.و تکلیف فهمیدن آن شرط از کلمۀ بیع از قبیل لغز و پوشیده سخن گفتن است و زیبندۀ شارع مقدّس نمی باشد.بیع،هر چند که نامی است برای ایجاب و قبول،جز این که ایجاب و قبول اعمّ از لفظ و غیر لفظ است؛و لفظ،خود سبب انتقال نیست،بلکه دلالت بر انتقال دارد.فعل خاص نیز بر حسب معمول دلالت مستمرّی بر مقصود دارد و احساس نیاز،عادت پیشینیان و رواج همۀ رسوم و عادات بر قبول هدایا بدون ایجاب و قبول لفظی با تصرّف در آن را نیز باید به دلایل فوق بیفزاییم؛و چه تفاوتی است میان هدایای

ص:188

عوض دار و بلا عوض،زمانی که در شرع لفظی دربارۀ آن وارد نشده باشد،زیرا ملک در هبه نیز باید منتقل شود،و مطلب در سایر عقود نیز چنین است،جز این که بیشتر فقهای متأخّر شیعه در تمام عقود،بخصوص عقود لازمه،لفظی را واجب شمرده اند که دال بر ایجاب بوده و لفظ دیگری را که دال بر قبول به دنبال لفظ قبلی آورده و هر دو به صیغۀ ماضی باشد،زیرا صیغۀ ماضی به انشای مقصود نزدیکتر است،به طوری که بر انجام مدلول خود در زمان ماضی دلالت دارد و اگر وقوع در ماضی مورد نظر نباشد،هم اکنون در ضمن این خبر عقد حاصل شده است،به خلاف صیغۀ مستقبل که احتمال دارد وعدۀ به آینده و امری باشد که مقتضی انشای بیع از طرف آمر نیست.بعضی وقوع عقد را مشروط به عربی کرده اند مگر برای کسی که یادگرفتنش دشوار باشد.و بعضی از فقها مقدم داشتن ایجاب را بر قبول واجب دانسته اند،و بعضی مطابق آوردن لفظ آنها را واجب شمرده و بعضی شرائط دیگری قائل شده اند و بر اساس گفتۀ اینان اگر توافق بر معامله میان طرفین حاصل شد و هر یک از رضایت طرف دیگر مطّلع شد و فهمید که وی می داند با تمام شرائط بیع سرانجام عوض معیّن چه می شود،با این همه بدون آن لفظ مخصوص معامله قطعی نمی شود،لکن با توجّه به اذن تصرّفی که هر کدام به دیگری داده آیا مفید اباحۀ تصرّف هر یک در آن مالی که به عوض مال خودشان در اختیار دارند، می شود یا نه،هر چند که تا عین باقی است رجوع جائز است.یا این که معامله از نظر اختلال به شرط یعنی همان صیغۀ مخصوص،فاسد است؟مشهور،همان اول(یعنی صحت)است مالک و احمد از بزرگان عامه بر این عقیده اند و علامۀ حلی-رحمه الله- و جماعتی بر نظریّۀ دوّم(یعنی فساد بیع)هستند و شافعی از عامه نیز بر این عقیده است.

غزالی گوید:«هنگامی که بین دو طرف داد و ستد بدون تلفّظ به زبان معامله صورت گرفته باشد از نظر شافعی اصلا بیعی منعقد نشده است؛اما از نظر ابو حنیفه در معاملات کم ارزش درست است.آنگاه تعیین معاملات کم ارزش مشکل است؛اگر قضیه را به عرف مردم واگذار کنیم مردم آن را در مورد تمام داد و ستدها جاری

ص:189

می سازند؛به طور مثال دلاّلی جلو می افتد،از بزاز جامۀ ابریشمی به ده دینار می خرد و آن را نزد مشتری می برد و بعد نزد بزاز بر می گردد و می گوید:مشتری راضی است ده دینار را بگیر،و از صاحبش ده دینار را می گیرد و بزاز تسلیم می کند و او هم می گیرد و تصرّف می کند و خریدار جامه،بیع را قطعی می داند در صورتی که بین آنها هرگز ایجاب و قبولی جاری نشده است.همچنین عده ای برای خرید به مغازۀ فروشنده مراجعه می کنند و او کالایی را عرضه می کند که بهایش به طور مثال صد دینار است و هر که بیشتر بخرد به او می دهد.یکی می گوید:به نود دینار مال من،دیگری می گوید:به نود و پنج دینار،مال من و دیگری می گوید:صد دینار،بعد می گوید:وزن کن،وزن می کند و تسلیم می کند؛بدون ایجاب و قبول کالا را می گیرد و عادت به همین منوال جریان یافته است.این یکی از مشکلات غیر قابل علاج است،زیرا سه احتمال وجود دارد:احتمال اول آن است که باب معاطات به طور مطلق چه در کالای کم بها و چه در پربها،باز باشد که این محال است،زیرا در معاطات نقل ملکیت است بدون لفظی که بر آن دلالت کند و حال این که خداوند بیع را حلال کرده است و بیع نام ایجاب و قبول است و ایجاب و قبول نیز جاری نشده،و نام بیع به صرف عمل داد و ستد اطلاق نمی شود.پس به چه دلیل حکم به انتقال ملک از دو طرف می شود بخصوص در کنیزان و غلامان،زمینهای کشاورزی و چهار پایان گران قیمت و هر چیزی که بیشتر باعث اختلاف و نزاع می شود،زیرا در وقت اختلاف باید تسلیم کنندۀ متاع برگردد و بگوید:پشیمان شده ام و نفروخته ام؛چون جز تسلیم صرف کار دیگری نکرده ام و این بیع نیست.احتمال دوّم آن است که به طور کلّی باب معاطات را مسدود کنیم،همان طوری که شافعی این عقد را باطل می داند.در این مورد نیز از دو جهت اشکال وجود دارد:یکی این که ممکن است معاملات در مورد اشیای کم ارزش بوده است که در زمان صحابه امر معمولی بود و اگر آنان با بقّال،نانوا و قصّاب مکلّف به ایجاب و قبول می بودند برای ایشان سخت بود و به طور گسترده در همۀ موارد باید انجام می گرفت و در وقت اعراض کلّی از این عادت هم باید شهرت

ص:190

می یافت(نه زمانی دون زمانی)زیرا در چنین مسأله ای تمام زمانها نظیر همند.جهت دوّم آن است که هم اکنون مردم گرفتار این نوع معامله هستند و انسان از خوراکیها و نظایر آن چیزی نمی خرد،مگر این که می داند فروشنده با همین داد و ستد،کالا را به او تملیک کرده است.بنابراین اگر چنین است ادای عبارات عقد چه فایده ای دارد.احتمال سوّم آن است که بین کالاهای کم ارزش و پرارزش تفاوت باشد،همان طوری که ابو حنیفه معتقد است.در این صورت تشخیص کالاهای کم ارزش دشوار می شود و بدون هیچ لفظی مبنی بر انتقال ملک،علّت انتقال آن مشکل می شود».

می گویم:به یاری خدای تعالی و لطف او،ما این گره کور را باز کرده و این مشکل پیچیده را که غیر قابل علاج می نمود،به برکت پیروی از اهل بیت(علیه السلام)و ترک سخنان زاید و سکوت نسبت به آنچه خداوند در آن باره چیزی نگفته است،حلّ کردیم و دلیل نقل ملکیت بدون لفظ را بیان کردیم و احتمال دوم را نیز باطل کردیم؛با وجود این که این احتمال مستلزم حرج و مشقّت است،یعنی آن چیزی که در قرآن صریحا نفی شده است.چگونه به کار بردن لفظ لازم باشد در حالی که اگر با بقال و قصاب صیغۀ عقد لازم بود،این عمل وی بسیار بی معنی و بی نهایت سنگین می شد و به انجام دهندۀ عمل نسبت می دادند که برای چیز بی ارزشی ارزش قائل می شود،بخصوص بنا به قول متأخرین علمای شیعه که انجام صیغۀ عقد باید به عربی و با رعایت اعراب و بناء و با قصد انشاء از لفظ خبر،باشد و شرائط دیگری که درک آنها از حوصلۀ عوام خارج است تا چه رسد به این که عمل کنند.بسیاری از مردم عربی نمی دانند،حتی برای ایشان تلفّظ به عربی ممکن نیست و اگر مکلّف شوند که در مورد هر دانق(ده پولی)که معامله می کنند،وکیل بگیرند و یا تلفّظ عربی را یاد بگیرند تکلیف ظالمانه ای است،با این که وکیل گرفتن نیز از عقدهایی است که نیاز به ایجاب و قبول دارد،چه دلیلی برای وجوب لفظ عربی در بیع است که در وکیل گرفتن نیست.اما احتمال سوّم تا آنجا که من می دانم هیچ یک از علمای شیعه بر آن عقیده نیست،زیرا امکان تعیین کالای کم ارزش وجود ندارد و ارزانی

ص:191

و گرانی نسبت به اشخاص بلکه نسبت به طرفین معامله در یک چیز نیز متفاوت است.

بعلاوه این سخن یک زور گویی مسلّم است و دلیلی ندارد،زیرا اگر مجرد گرفتن و دادن در کالاهای کوچک بیع و یا قرینۀ بیع باشد،چه مانعی دارد که در کالای بزرگ هم صرف داد و ستد،بیع و یا قرینۀ بیع باشد،و اگر در کالاهای کوچک،نه بیع است و نه قرینۀ بیع،پس چه چیز باعث نقل ملکیّت می شود و به این ترتیب بیع معاطاتی که متداول کرده اند باطل خواهد بود.بنابراین می گوییم:اگر صرف داد و ستد قرینۀ اذن و اباحۀ تصرف است پس چرا قرینۀ بیع و انتقال ملکیّت نباشد با وجود این که دلالت آن بر بیع روشن تر است،بلکه بر اذن در تصرف دلالت نمی کند مگر از آن جهت که بیع صورت گرفته است.از این رو اگر از قصاب بپرسند که آیا به مشتری گوشت را فروختی و یا به او اجازۀ تصرّف دادی؟خواهد گفت:بلکه به او فروختم؛و این از مطالبی است که بر هیچ کس پوشیده نیست در صورتی که اگر برای قصاب روا باشد که بیع را انکار کند هرآینه جائز بود که اذن در تصرف را نیز منکر شود و بگوید:چگونه تصرّف کردی در صورتی که من به صراحت اجازۀ تصرف نداده بودم؛شاید من آن را به تو امانت داده بودم و نظیر این سخنان.حاصل مطلب آن که مردم در مورد اباحۀ تصرّف بی نیاز از اعتماد به قراین نیستند و باید در انعقاد و قطعیّت بیع بر آن قراین اعتماد کنند.خلاصۀ بحث آن که،شرط کردن صیغۀ در انعقاد عقد و یا در قطعیت آن سخنی است بی دلیل و تکلیف به چیزی است که هیچ راهی برای شناخت آن از طریق شرع و عقل وجود ندارد.ما به این دلیل سخن را در این مسئله به درازا کشاندیم که معرکۀ آرای بزرگان و مورد مشاجرۀ فضیلت مآبان است.علاوه بر آن هر چه از شرائط مجاز در ضمن عقد گفته شود مانند شرط شستن جامه(کوبیدن جامه)و آزاد کردن برده و نظایر آن،شرط لازم است و وفای به آن واجب می باشد،زیرا مؤمنان به شرائط خود آن پایبند می باشند،مگر آن که این پایبندی،به جهالت در مورد یکی از دو عوض منجر شود؛و اگر شرط غیر مجاز بود عقد باطل است و اگر طرف شرطکننده به شرط خود وفا نکرد،طرف دیگر اختیار فسخ دارد.

ص:192

خیارات

(1)حال می گویم در بیع،خیاراتی به شرح زیر ثابت است:خیار مجلس تا وقتی که دو طرف معامله از هم جدا نشده اند؛خیار حیوان که برای مشتری تا سه روز و به قول بعضی برای طرفین تا سه روز حق فسخ معامله است؛خیار شرط برای کسی که طرفین تا مدّت معیّنی برای او چنین حقّی را شرط کرده اند؛خیار عیب در مورد نقص و یا زیادی در چیزی روی جریان طبیعی؛خیار رؤیت در کالایی بر خلاف آنچه تعریف شده؛خیار غبن،به مقداری که بیش از حدّ معمول گول بخورند و خیار تأخیر بعد از سه روز در صورتی که ثمن و مثمن را تسلیم نکرده باشند و شرط تأخیر در میان نباشد و در مورد کالایی که اگر شب مانده شود فاسد می شود،یک روز نگذشته باشد.چهار مورد اوّل به وسیلۀ ایجاب و اسقاط و تصرّف ساقط می شود و چهارمی نیز یعنی خیار عیب با حدوث عیبی پس از دریافت کالا از بین می رود،زیرا عیب جدید مانع از ردّ کالا به سبب عیب سابق می شود و فقط تفاوت قیمت(ارش)ثابت می شود؛و اگر عیب حامله بودن کنیز و تصرّف به وطی باشد،مانع از ردّ نمی شود،به طوری که در اخبار صحیحه رسیده است.

در این صورت مورد معامله یعنی کنیز را بر می گرداند و به همراه او یک دوّم از عشر قیمت آن را نیز پس می دهد. (1)اما خیار پنجمی یعنی خیار رؤیت با اسقاط از بین نمی رود و خیار ششم یعنی خیار غبن با تصرّف ساقط نمی شود تا وقتی که از ملک او خارج نشده است و یا مانعی از رد مبیع باشد،مانند باردار ساختن در مورد کنیز؛این دو نوع از خیارات به دلایل دیگر(غیر از این دو مورد)ساقط می شود؛و نماء در زمان خیار-هر چند که عقد خود به خود فسخ شود-مال مشتری است.اما تلف شدن کالا بدون تفریط،مربوط به کسی است که خیار ندارد و اگر هر دو خیار داشتند مربوط به مشتری است و تلف پیش از قبض به طور مطلق مربوط به فروشنده است.

ص:193


1- (15) به کافی،ج 5،ص 213،باب من یشتری الرّقیق فیظهر به عیب و ما یرد منه و ما لا یرد،و به صفحۀ 206 باب الرجل یبیع البیع ثم یوجد فیه عیب،مراجعه کنید.

ربا و تحریم آن

(1)غزالی گوید:«عقد دوم،ریاست که خدای تعالی آن را حرام کرده است و کار را در آن باره سخت گرفته است.بر صرّافانی که طلا و نقره خریدوفروش می کنند و بر کسانی که خوردنیها را مبادله و داد و ستد می کنند واجب است که از ربا دوری کنند،زیرا جز در نقد و خوراکی ربا نیست.» می گویم:ربا از نظر اهل بیت(علیه السلام)در هر مکیل و موزونی جریان دارد؛چه خوراکی باشد چه غیر خوراکی و چه نقد باشد و چه غیر نقد و در چیزهای قابل شمارش علمای ما اختلاف نظر دارند،و اجتناب از آن بهتر است.

در حدیث صحیح از امام صادق(علیه السلام)نقل شده است که فرمود:«یک درهم ربا خواری بدتر از هفتاد بار زنا کردن است که تمام آنها با محارم باشد.» (1)ربا در داد و ستد چیزهایی که از نظر جنسیت همسان باشند با مقدار زایدی در یک طرف ثابت می شود و این زیادی یا از عین جنس است مانند معامله یک من گندم به یک من و نیم و یا در حکم آن است مانند خریدوفروش یک من نقد به یک من مدّت دار،و به سبب اختلاف در اوصاف عرضی،اختلاف در جنس پیدا نمی شود.بنابراین،گندم و آرد گندم یک جنس است و خرما و شیرۀ خرما نیز یکی؛انگور و کشمش یک جنس و شیر و دوغ و فله نیز یک جنس است؛و بالاخره مرغوب یک جنس با نامرغوب آن یکی است، میوۀ درخت خرما و همچنین میوۀ تاک هر کدام یک جنس است،اما گوشتها با اختلاف نام حیوانات مختلف است و همچنین شیر هر حیوانی با حیوان دیگر متفاوت است.

بنابراین گوشت گاو و گاومیش یکی است،اما گوشت گاو از گوسفند متفاوت است و همچنین شیر و انواع سرکه تابع اصل خود می باشد اما گندم و جو از نظر علمای شیعه-به دلیل اخبار زیادی که از اهل بیت(علیه السلام)دربارۀ عدم جواز زیادت در آنها رسیده-یک

ص:194


1- (16) کافی،ج 5،ص 187 باب المعاوضه فی الطعام مراجعه کنید.

جنس است و گویی این دو از حکم کلیّه کالاهایی که دارای جنس متفاوت هستند، خارجند.اگر مقدار یکی از دو عوض هم جنس نامعلوم باشد معامله ربا خواهد بود؛ همچنین اگر یکی از آنها تر و دیگری خشک باشد؛چه یکی بیشتر از دیگری و یا هر دو برابر باشند.اما در مورد زیادت یکی از دیگری هیچ اختلاف نظری نیست هر چند که زیادت مربوط به آن طرفی باشد که تر است به دلیل نامعیّن بودن مقدارش رباست و اما در صورت برابر بودن دو طرف،به دلیل اخبار صحیحه ای که دربارۀ ممنوعیّت معاملۀ خرمای تازه با خرمای خشک رسیده است (1)به این جهت که اگر خرمای تازه بخشکد وزنش کم می شود و بعضی از علمای شیعه این احادیث را مخصوص موردی دانسته اند که اخبار در آن مورد صادر شده است و در غیر خرمای تازه و خشک،تساوی را در مثل انگور و کشمش و گندم تر را به خشک و نظیر این ها،جائز شمرده اند که این نظریه قابل توجه نیست،زیرا علت حکم به صراحت بیان شده است.بنابراین حکم کلیّت دارد و به موارد دیگر سرایت پیدا می کند و پیروی از آنچه به صورت عادت معمول شده از قبیل گرههای کاه و کاه ریزه های موجود در گندم اشکالی ندارد.

در مورد این که آیا گوشت حیوانی را با خود حیوان از همان جنس جائز است معامله کنند یا نه،دو قول وجود دارد که مشهورترین آنها عدم جواز است و هرگاه دو شیء ربوی در جنس تفاوت داشته باشند زیادی یکی بر دیگری در معاملۀ نقدی مانعی ندارد.

اما نسیه دادن دو جنس با زیادت بر یکدیگر مورد اختلاف است و اخبار صحیحی بر منع چنین معامله ای دلالت دارد و چه بسا این اخبار را به کراهت حمل کرده اند ولی احوط اجتناب از چنین معامله ای است.

بین پدر با فرزندان و شوهر با همسرش و مسلمان با کافر حربی ربا نیست.

گاهی می توان از ربا نجات یافت به این ترتیب که از خریدار و فروشنده،یکی کالای خودش را به دیگری در برابر جنس دیگری بفروشد سپس جنس دیگر را با پول

ص:195


1- (17) کافی،ج 5،ص 189،شمارۀ 12،و تهذیب،ج 2،ص 143 و استبصار،ج 3،ص 93 مراجعه کنید.

بخرد،در این صورت در نظر گرفتن مساوات از بین می رود.همچنین اگر کالای خودش را به طرف دیگر ببخشد و بعد طرف دیگر نیز به او ببخشد و یا قرض دهد و بعد از یکدیگر بگذرند و یا این که خریدوفروش کنند اما مقدار زاید را ببخشد و نیز با نظایر این ها می توان از ربا نجات یافت،امّا بدون این که در تمام این موارد مشروط کند،و اشکالی ندارد که هیچ یک از این امور هدف اصلی نباشد و این که گفته اند عقدها تابع قصد و نیّتهاست درست است؛زیرا قصد عقد صحیح در این موارد کافی است،و شرط نشده که تمام نتایج حاصل از عقد مورد قصد باشد بلکه قصد یک نتیجۀ درست از نتایج حاصل از عقد کافی است؛چون اگر کسی اراده کند که خانه ای را بخرد و آن را اجاره دهد و از آن راه درآمدی کسب کند همین قدر در درستی عقد کافی است،هر چند که هدفهای دیگری مهمّ تر و واضح تر از این هم در نظر عقلا-مانند سکونت و نظیر آن-داشته باشد.

در نصوص فراوانی از اهل بیت(علیه السلام)مطالبی رسیده است که برای جلوگیری از رباخواری،چاره جویی را در چنین مواردی جائز شمرده است.از جمله روایت اسحاق بن عمّار است که می گوید:«به موسی بن جعفر(علیه السلام)عرض کردم:من از مردی چند درهم طلبکارم،او می گوید:طلبت را به تأخیر بینداز و من سود آن را به تو می دهم آنگاه من جامه ای را که هزار درهم می ارزد به ده هزار-و یا این که گفت:بیست هزار-درهم به او می فروشم و طلبی را که داشتم به تأخیر می اندازم.امام(علیه السلام)فرمود:اشکالی ندارد». (1)

از محمّد بن اسحاق بن عمّار نقل شده است که گفت:«خدمت امام رضا(علیه السلام) عرض کردم:مردی مالی دارد بر ذمۀ کسی.وقت ادای آن رسیده است.آیا ممکن است که او مرواریدی را که به صد درهم می ارزد،به هزار درهم به بدهکار بفروشد تا پرداخت بدهی را به تأخیر بیندازد؟فرمود:اشکالی ندارد.پدرم به من دستور داد و من خود چنین کاری را کردم.راوی پنداشت که امام رضا(علیه السلام)از پدرش امام کاظم(علیه السلام)چنین

ص:196


1- (18) کافی،ج 5،ص 205،شمارۀ 11،باب العینه،در آنجا به جای اسحاق بن عمّار،محمد بن اسحاق بن عمار آمده است و همچنین است در کتاب من لا یحضره الفقیه،ص 386،باب العینه.

سؤالی کرده و آن حضرت نیز چنین گفته است.» (1)در روایت صحیح از امام صادق(علیه السلام)قریب به این مضمون رسیده است. (2)و از اسحاق بن عمار به نقل از امام موسی کاظم(علیه السلام)رسیده که می گوید:«از آن حضرت دربارۀ مردی پرسیدم که از کسی مالی طلب دارد.بدهکار از ترس این که مبادا مالش را قرض ندهد،مبلغی به عنوان ربح به او می دهد و مال را از او بدون هیچ شرطی می گیرد؛امام(علیه السلام)فرمود:تا وقتی که مشروط به دادن ربح نکرده است،اشکالی ندارد.» (3)

بیع سلم و شرائط آن

اشاره

(1)غزالی گوید:«عقد سوّم،بیع سلم است و بازرگان در این عقد باید ده شرط را رعایت کند.» می گویم:بلکه نه شرط را باید رعایت کند.

غزالی می گوید:«شرط اول،آن است که اصل مال مورد معامله از روی علم به مثل

و مانند آن،معلوم باشد

(2) تا اگر در موقع معین تسلیم نشد.طرف مقابل بتواند به قیمت آن مال مراجعه کند.بنابراین اگر یک مشت درهم بدون شمارش را در برابر یک کرّ گندم بدهد بنا به یکی از دو قول صحیح نیست.

دوّم،آن است که رأس المال مورد معامله را در مجلس عقد پیش از این که مجلس

به هم بخورد،تسلیم کنند.

(3)بنابراین اگر پیش از دریافت مال طرفین از هم جدا شوند بیع سلم فسخ می شود.

سوّم،آن که مال مورد بیع سلم،از چیزهایی باشد که تعریف اوصاف آن ممکن

باشد،

(4)مانند حبوبات،حیوانات،مواد معدنی،پنبه و ابریشم،لبنیّات،و کالاهای عطاری و

ص:197


1- (19) کافی،ج 5،ص 205،شمارۀ 10 و 7؛من لا یحضره الفقیه،ص 386.
2- (20) کافی،ج 5،ص 205،شمارۀ 10 و 7؛من لا یحضره الفقیه،ص 386.
3- (21) من لا یحضره الفقیه،ص 386،شمارۀ 37.

نظایر آنها.اما در معجونات و مرکبّات و چیزهایی که از اجزای مختلف فراهم آمده مانند کمانهای مصنوعی و تیرهای معمولی و کفش و نعلین که دارای اجزای مختلف و ساختهای گوناگونی است و نیز در پوست حیوانات جائز نیست.

چهارم،اوصاف چیزهایی را که قابل توصیفند،به طور کامل بیان کنند

(1) تا صفت خاصی باقی نماند که باعث آن مقدار تفاوت قیمتی باشد که مردم در آن حد مغبون می شوند،زیرا این تعریف و توصیف در حقیقت به جای دیدن در معامله است.بنابراین بیان عدد در متاع قابل شمارش کافی است،بلکه ناگزیر باید در مواردی مثل خربزه، بادنجان،تخم مرغ و انار وزن شود؛البته در بیع غیر سلم تنها دیدن جنس کافی است.

پنجم،آن که مدت را-اگر مدّت دار است-معیّن کند

(2) نه آن که بگوید:تا وقت درو و یا تا وقت چیدن میوه ها بلکه با ماه و روز تعیین کند،زیرا چیدن میوه ها گاهی جلو و گاهی عقب می افتد.

ششم،مال مورد معاملۀ سلم از چیزهایی باشد که در سر آمد وقت بتواند آن را

تسلیم کند

(3) و غالبا یقین به وجود آن باشد.بنابراین در مثل دری که می گویند کم نظیر است و یا کنیز زیبایی که فرزند هم داشته باشد و نظایر این ها که غالبا تسلیم آنها غیر ممکن است،صحیح نیست.همچنین در مورد انگور و سایر میوه ها،پیش فروش آن تا مدّتی که امکان رسیدن آن نباشد،معاملۀ سلم درست نیست.بنابراین اگر غالبا در زمان معهود آن متاع وجود دارد ولی در سرآمد وقت،به سبب آفتی امکان تسلیم نباشد،در این مورد اگر خواست می تواند مهلت بدهد تا فراهم کند و می تواند معامله را به هم بزند و به رأس المال رجوع کند.

هفتم،آن که محلّ تسلیم را در مواردی که مقصود بدان وسیله فرق می کند باید نام

ببرند

(4) تا باعث اختلاف نشود.بعضی گفته اند:تعیین محلّ در صورتی لازم است که فروشنده و خریدار در بیابان و یا در شهر غربت باشند و بخواهند آنجا را ترک کنند،و

ص:198

گرنه لازم نیست و اطلاق نیز منصرف به موضع و محلّی است که در آن عقد جاری می شود.

هشتم،آن که مورد معامله را به عین مخصوصی،مقیّد نسازد

(1) و بگوید:یک من گندم این زراعت و یا میوۀ این باغ،زیرا این قید،وام بودن آن را به هم می زند،آری اگر بگوید:میوۀ شهر و یا روستای بزرگی مانعی ندارد.

نهم،هرگاه که اصل مال ربوی باشد بیع سلم در مال ربوی درست نیست

(2) و ما این مطلب را در مبحث ربا با اختلافی که در غیر نقد و متجانسین بود گفتیم.

اجاره و احکام آن

(3)غزالی گوید:«عقد چهارم،اجاره است که دارای دو رکن است:یکی اجرت و دیگری منفعت.امّا کسی که عقد را منعقد می کند و لفظ عقد اجاره همان شرایطی را دارد که در مورد عقد بیع گفتیم.و اجرت،همانند ثمن در صورتی که عین باشد،شایسته است که معلوم و با تمام شرایطی که در بیع گفتیم:توصیف شود و نیز اگر دین بود، شایسته است که از نظر اوصاف و مقدار معین باشد.» می گویم:همچنین در مورد منفعت نیز باید معلوم و اوصاف آن معیّن باشد و این تعیین،یا با سنجش مقدار کار است مانند دوختن جامۀ معیّن و سوار شدن بر مرکبی تا مقصد معیّنی و یا با تعیین مدت است مانند خیاطی به مدت یک ماه و استفاده از مرکب تا یک ماه؛و در مواردی که جز به وسیلۀ زمان نمی توان سنجید،مثل سکونت در منزل و شیر دادن به طفل و نظایر این ها ناچار باید مدّت تعیین شود.خلاصه آن که باید برای رفع ابهام و فریب به گونه ای تعیین شود و به هر آنچه معمولا باعث خصومت و نزاع می شود نباید بی توجه بود و یا آن را به صورت مجمل بیان کرد.و اگر بگوید:هر ماهی تو را به این مبلغ اجیر کردم بنا به قولی باطل است،ولی اگر بگوید در یک ماه این قدر اجرت به تو می دهم،به قولی صحیح است،و شرط است در منفعت که مباح و در ملک شخص باشد و او هم به ظاهر و هم از نظر شرعی،بتواند آن را تسلیم کند و از اموری نباشد که بر

ص:199

اجیر واجب است و از چیزهایی که نیابت در آنها معمول نیست نیز نباشد؛و از نظر علمای شیعه زن آزاد می تواند برای شیر دادن و نظیر آن،در صورتی که چیزی از حقوق شوهرش،ضایع نشود خود را اجیر دیگری کند،در غیر این صورت موقوف به اجازۀ شوهر است و کسی که مدت معینی خود را اجیر دیگری قرار داده است نمی تواند در آن مدت جز به اذن کارفرما برای دیگری کار کند و یا در وقتی باید کار کند که طبق عادت در آن وقت-مثلا در شب-برای کارفرما کار نمی کند البته این شیوه در صورتی مجاز است که منجر به سستی در کار کارفرما نشود.

در عین مورد اجاره شرط است که با وجود بقای عین استفادۀ از آن درست باشد و یا از قبیل آب چاه و شیر زن شیرده و رنگ آمیزی رنگرز از چیزهایی که عین آنها از بین می رود ولی جایگزین می شود و یا آن که خود از قبیل منافع است.اجاره گرفتن درهم و دینار(سکه های نقره و طلا)برای تزیین و آرایش و اظهار توانگری و امثال آن و همچنین اجاره کردن سیب برای بوییدن و درختان برای استفادۀ از سایۀ آنها و شمع برای زینت و نظایر این ها جائز است،زیرا تمام این ها از اموری است که مورد توجّه عقلا بوده و درست است که در برابر آنها پولی پرداخت شود؛و هر چیزی که بهره برداری از منفعت در گرو آن باشد،بنا به قولی بر عهدۀ انجام دهندۀ کار است مانند نخ و مرکّب که بر عهدۀ دوزنده و نویسنده است،و بهتر آن است که در این مورد مطابق عرف و عادت عمل شود، با وجود این،شرط کردن استوارتر است و اگر شرط مربوط به کسی شود که منفعت از او نیست باز هم درست است،ولی در این صورت ناگزیر باید مقدار و اوصاف آن بیان شود و هرجا که عقد در آنجا باطل شود،با برخورداری از تمام و یا مقداری از منفعت چه از مقدار معیّن بیشتر باشد و یا کمتر،اجرت المثل ثابت می شود و پیش از قرار داد پیمانکاری،به کار گرفتن اجیر،مکروه است.

قراض و احکام آن

(1)غزالی گوید:«عقد پنجم،قراض(سرمایه از یکی و کار تجارت از دیگری)است و

ص:200

در این عقد باید سه اصل رعایت شود:

اوّل،سرمایه که مشروط است بر این که نقد و معیّن باشد و به کسی که کار می کند تسلیم شود.بنابراین،قراض بر اساس فلوس(پول سیاه)و کالاها جائز نیست،زیرا تجارت در این دو مورد به سختی انجام می گیرد و محدود است و همچنین در سرمایۀ محسوسی که مقدارش معلوم نباشد و نیز در سرمایۀ غش دار و بر ذمّه جائز نیست.

دوّم،سود که باید به صورت مجزّا و جزئی تعیین شود،به این ترتیب که یک سوّم و یا نصف و یا هر مقدار که بخواهد باید شرط کند.بنابراین اگر بگوید:صد تومان از سود مال تو و بقیۀ آن مال من درست نیست،زیرا چه بسا سود بیش از صد تومان نباشد و تعیین یک اندازۀ معیّن نیز جائز نیست،بلکه باید مقدار رایج تعیین شود.

سوّم،کاری که بر عهدۀ کارگزار تجارت است.

می گویم:در مورد کارگزار شرط است از آن حدی که مالک تعیین می کند تجاوز نکند.بنابراین اگر شرط کرد که مسافرت نکند،مگر به سمت معیّنی و یا آن که غیر از فلان کس از دیگری خرید نکند و یا این که غیر از فلانی به دیگری نفروشد و یا فقط فلان نوع جامه تجارت کند،لازم الاجر است،بدون هیچ اختلافی در میان علمای شیعه به دلیل اخباری که از اهل بیت(علیه السلام)رسیده است.مسافرت کردن او بدون اجازۀ مالک و آمیختن سرمایه،به مال خودش بی اذن وی جائز نیست ولی حق دارد هر چه را که مالک در تجارت می تواند شخصا انجام دهد،از قبیل عرضه کردن و باز کردن قماش و کارگر گرفتن در مواردی که معمولا کارگر می گیرند و خرید جنس معیوب و پس دادن آن به خاطر عیبش و نظایر این کارها را انجام دهد.البته تمام این ها باید با رعایت حال و غبطه باشد و باید با عین مال خرید کند نه بر ذمّه،زیرا در آن صورت احتمال زیان و ضرر است و از طرفی حاصل خرید بر ذمّه سود این مال مورد عقد نیست و در مسافرت هزینۀ خود را از اصل مال خرج می کند اگر هزینه صرفا مربوط به تجارت باشد و پس از مراجعت باقیماندۀ وسایل سفر از قبیل آفتابه و سفره و دیگر چیزها را باید باز گرداند،و هرگاه

ص:201

عقد به هم بخورد تمام سود از آن مالک است ولی مزد کارگزار را باید بپردازد.

غزالی گوید:«عقد ششم،شرکت است

(1) که خود چهار نوع دارد و سه نوع از آن باطل است:

اوّل،شرکت مفاوضه(به طور تساوی)به این ترتیب دو طرف می گویند:ما متعهّد می شویم که در سود و زیان با هم شریک باشیم ولی مال ما از یکدیگر جدا باشد این باطل است.

دوم،شرکت در کار جسمانی بدین نحو که شرط کنند که هر چه کار کردند در دستمزد آن شریک باشند،این هم باطل است.

سوم،شرکت در وجهه و اعتبار،به این ترتیب که یکی شوکت و جلالی دارد و حرفش مورد قبول است پس جهت اجرایی با اوست و دیگری کار کند و یا پول و سرمایه از او باشد،این هم باطل است».

می گویم:علمای شیعه نیز در این سه نوع همین طور گفته اند،ولی نصّی در این مورد نیافتم و آنچه به عنوان دلیل بر منع و بطلان آورده اند ضعیف است و با وجود رضایت و شرکت و سازش طرفین مانعی وجود ندارد غزالی گوید:«تنها مورد صحیح،نوع چهارم از عقد شرکت به نام شرکت عنان است و آن چنین است که طرفین مالشان را به طوری مخلوط کنند که جز با تقسیم،امکان تمیز دادن نباشد و هر کدام از آنها به دیگری اجازۀ تصرّف می دهد،سپس حکم ایشان تقسیم سود و زیان بر حسب سرمایۀ طرفین است،وانگهی با بر کناری هر کدام از شرکاء، تصرّف شخص معزول ممنوع است و با تقسیم مال مشترک،ملک هر یک جدا می شود و صحیح آن است که عقد شرکت نسبت به کالای مشترک جائز است و مشروط بر این نیست که وجه نقد باشد،بر خلاف قراض(سرمایه از یکی و کار از دیگری)که در آن وجه نقد شرط است.»

ص:202

فصل

(1)غزالی گوید:«این مقدار از علم فقه را هر کسی که در پی کسب و کار است باید بیاموزد و گرنه از روی ناآگاهی به حرام خواهد افتاد.و امّا در معاملۀ با قصّاب و بقّال و نانوا،کاسب و غیر کاسب بی نیاز از آنها نمی باشد و اختلاف آرا در این نوع مشاغل به سه علّت است؛1-برای سهل انگاری در شرائط بیع 2-توجه نکردن به شرائط بیع سلم 3-برای اکتفا کردن بر معاطات،زیرا عادات بر این جاری است که همه روزه این نیازها را سیاهه برداری و پس از مدّتی محاسبه می کنند،وانگهی بر حسب آنچه طرفین توافق کنند قیمت گذاری می شود؛به نظر می رسد در اینجا به دلیل نیاز مردم،حکم به اباحه داده شده و احتمال می رود که فروشندگان جنس را بنا بر اباحه دریافت و با انتظار عوض تسلیم کنند.در این صورت خوردن و استفادۀ از آن جائز است.اما با خوردن آن،ذمّۀ طرف مشغول می شود و روزی که جنس را تلف کرده،قیمت همان روز در ذمّۀ طرف می آید و هرگاه دو طرف بر یک مقدار معیّن توافق کردند،لازم است که از ایشان درخواست برائت مطلق کند تا اگر تفاوت قیمتی پدید آید،چیزی به گردن او نماند.این حد اقلی است که باید رعایت شود،زیرا تکلیف نسبت به سنجش بها برای هر حاجتی از حوائج در هر روز و هر ساعت تکلیف نابجایی است.همچنین تکلیف نسبت به ایجاب و قبول و سنجیدن مبلغ به مقدار اندک،دشوار است.اما در صورتی که زیاد باشد از هر نوعی که باشد،تعیین مقدار آن آسان است.»می گویم:تحقیق این مسئله در ذکر ارکان بیع،گذشت.

باب سوم«در بیان عدالت در معامله و اجتناب از ظلم»

«در بیان عدالت در معامله و اجتناب از ظلم»

(2)غزالی گفته:بدان که معامله گاهی به گونه ای انجام می گیرد که مفتی به درستی و

ص:203

انعقاد آن حکم می کند،لیکن همین معامله مشتمل بر ظلم و ستمی است که شخص معامله گر خود را در معرض خشم خداوند قرار می دهد،زیرا هر نهیی مقتضی نادرستی عقد نیست و این ظلم مورد نظر ما یعنی چیزی که باعث زیان غیر می شود بر دو قسم است:یکی آن که زیان عمومی دارد و دیگر آن که زیانش تنها به معامله گر می رسد.

باب چهارماحسان در معامله

اشاره

احسان در معامله

(1)خدای تعالی هم به عدالت امر فرموده است و هم به احسان،در حالی که عدالت تنها وسیلۀ نجات و در تجارت به منزلۀ درستی سرمایه است.اما احسان باعث رستگاری و رسیدن به سعادت است و نسبت به تجارت به منزلۀ سود است،و کسی که در معاملات دنیا به سرمایه قناعت کند،از عقلا شمرده نمی شود؛همین طور در معاملات اخروی.از این رو برای شخص دیندار سزاوار نیست که بر عدالت و اجتناب از ظلم و جور بسنده کند و راههای احسان را ترک گوید،در حالی که خدای تعالی فرموده است: وَ أَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللّهُ إِلَیْکَ (1).و نیز فرموده است: إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ (2).و باز می فرماید: إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ . (3)مقصود ما از احسان،انجام دادن عملی است که باعث منفعت طرف معامله باشد در حالی که آن کار واجب نبوده،بلکه از راه لطف انجام شده است،زیرا که واجب در باب عدالت و ترک ظلم وارد است که ما گفتیم،و شخص با یکی از شش کار ذیل به مقام احسان می رسد:

ص:204


1- (1) قصص/77:و همان گونه که خدا به تو نیکی کرده است،نیکی کن.
2- (2) نحل/90:خداوند به عدل و احسان...فرمان می دهد.
3- (3) اعراف/56:زیرا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.

اوّل،در مغبون ساختن یکدیگر،

(1)شایسته آن است که بیش از حد معمول طرف معامله را مغبون نکند؛اما اصل مغبون ساختن مجاز است،زیرا بیع برای منفعت است و منفعت جز با مغبون کردن اندکی امکان ندارد ولی باید حدّ تقریبی آن رعایت شود؛زیرا مشتری وقتی بیش از سود معمول می پردازد یا به دلیل علاقۀ زیاد او به آن جنس است و یا به خاطر نیاز فراوان او به آن در آن لحظه.در هر صورت شایسته است که از قبول آن مبلغ زاید خودداری شود و این از جمله موارد احسان است و هرگاه کتمان حقیقت نباشد،دریافت سود بیش از حدّ معمول،ظلم نخواهد بود.بعضی از علما بر این عقیده اند که مبلغ غبن اگر بیش از یک سوّم بهای جنس باشد مستلزم خیار فسخ می شود،البتّه ما این را قبول نداریم،لیکن شرط احسان آن است که غبن را از آن حدّ تنزّل دهد.نقل می کنند که یونس بن عبید،لباسهای فروشی با نرخهای متفاوتی داشت،هر کدام را چهار صد درهم نرخ گذاشته بود در صورتی که نرخ نوعی از آنها دویست درهم بود؛خودش به نماز رفت و برادرزاده اش را در مغازه گذاشت مرد بادیه نشینی آمد یک لباس به چهار صد درهم خواست و او یکی از لباسهای دویست درهمی را عرضه کرد اعرابی آن را پسندید و خرید و با خود برد؛همین طور که لباس را در دستش داشت و می رفت،یونس با او روبرو شد،و لباس را شناخت پرسید:چند خریدی؟گفت:چهار صد درهم،گفت:

بیشتر از دویست درهم نمی ارزد،برگرد تا بقیۀ پولت را پس بگیری؛او گفت:این لباس در دیار ما به پانصد درهم می ارزد و من راضی ام.یونس گفت:برگرد،که خیر خواهی در راه دین بهتر از تمام موجودی دنیاست.سپس او را به مغازه برگرداند و دویست درهم را به او پس داد و برادرزاده اش را سرزنش کرد و گفت:آیا خجالت نکشیدی؟!آیا از خدا نترسیدی که چنین استفاده ای را ببری و خیر خواهی مسلمانان را ترک کنی؟!او گفت:به خدا سوگند تا راضی نشد نخرید.یونس گفت:تو چرا برای او نپسندیدی آنچه را برای خودت می پسندی؟.در این قبیل موارد اگر پنهان داشتن نرخ و کتمان حقیقت در میان باشد،از باب ظلم بر دیگران است که قبلا بحث آن گذشت.

ص:205

در حدیث آمده است:«فریب دادن کسی که در قیمت جنس به فروشنده اعتماد می کند،حرام است»؛ (1)زبیر بن عدی می گفت:«من هیجده تن از صحابه را درک کردم که هیچ کدام از آنها دوست نداشت که گوشتی را به درهمی بخرد.بنابراین گول زدن چنین کسانی که اعتماد می کنند حرام است.» می گویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)رسیده است:«فریب دادن کسی که در نرخ کالا اعتماد می کند،حرام است» (2)و در روایت دیگری آمده است:«گول زدن مؤمن حرام است.» (3)و از آن حضرت نقل است که فرمود:«سود دادن مؤمن به مؤمن رباست،مگر آن که بیش از صد درهم خرید کند،در آن صورت به قدر خوراک همان روز سود گرفتن مانعی ندارد،و یا این که برای تجارت بخرد،در آن صورت سود بگیرید ولی با ایشان مدارا کنید. (4)

از آن حضرت نقل است که فرمود:«هرگاه کسی به دیگری بگوید:بیا با تو خوب معامله خواهم کرد،سود گرفتن از او حرام است.» (5)میسّر گوید:«به امام باقر(علیه السلام)عرض کردم:همۀ مشتریهای من،برادران ایمانی من هستند،یک حدّی برای معامله با آنان تعیین بفرمایید که من از آن حدّ تجاوز نکنم؛ فرمود:اگر برادرت را دوست داری بسیار خوب،اگر نه همچون بینای با دقّت جنس را بفروش.» (6)

ص:206


1- (4) این حدیث را طبرانی در الکبیر از امامه-چنان که در الجامع الصغیر باب غین آمده-به سند ضعیف،نقل کرده است.
2- (5) کافی،ج 5،ص 153،شماره های 14 و 15.
3- (6) کافی،ج 5،ص 153،شماره های 14 و 15.
4- (7) همان مأخذ،ص 154؛شهید اوّل در دروس می گوید:سود بردن مؤمن از مؤمن مکروه است،مگر آن که بیش از صد درهم خرید کند که در این صورت به قدر خرج روزش سود می برد و یا آن که برای تجارت بخرد که در آن صورت باید مدارا کند و یا این که برای ضرورتی باشد.از امام صادق(علیه السلام)نقل است که فرمود: «در زمان غیبت قائم(علیه السلام)سود گرفتن از مؤمن اشکالی ندارد ولی در زمان حضور آن حضرت،سود مکروه است و سود بردن از کسی که وعدۀ احسان به وی داده شده و مدح و ذمّ بیع برای طرفین معامله مکروه است.
5- (8) همان مأخذ،ص 152،شمارۀ 9؛اصحاب(علمای شیعه)این حدیث را حمل بر کراهت کرده اند.
6- (9) همان مأخذ،ص 153،شمارۀ 19.

غزالی گوید:«اگر حق پوشی نباشد،احسان است،در صورتی که کمتر معامله ای است که جز با نوعی از کتمان حق و پنهان داشتن نرخ روز انجام گیرد،در صورتی که احسان محض آن است که از سری سقطی نقل کرده اند که وی یک کر بادام به بهای شصت دینار خرید و در یادداشت روزانه اش نوشت،سه درهم سود آن باشد و گویا نظر وی این بود که هر ده دینار،نیم دینار سود ببرد،قیمت بادام به نود دینار ترقی کرد،دلاّل که خود از خوبان بود نزد سرّی آمد و بادام ها را به نود دینار درخواست کرد.سرّی گفت:

من با خود قرار دادی بسته ام و دیگر آن را به هم نمی زنم و جز به شصت و سه درهم آنها را نمی فروشم دلاّل گفت:من بین خود و خدا عهد کرده ام که با هیچ مسلمانی تقلّب نکنم،از این رو جز به نود دینار از تو نمی گیرم.می گوید:نه دلاّل از او کمتر خرید و نه او به بیشتر فروخت.این احسان محض از دو طرف بود،زیرا که با علم و آگاهی به حقیقت قضیّه صورت گرفته است؛و هر کس به منفعت کم بسنده کند معاملاتش زیاد خواهد بود و از معاملات مکرّر سود زیاد خواهد برد،و به این سبب برکت ظاهر خواهد شد.

علی(علیه السلام)در میان بازار کوفه،مرواریدی را می گرداند،و می گفت:«ای گروه بازرگانان،حق را بگیرید و حق را بدهید تا در امان باشید،منفعت کم را از دست ندهید تا از منافع زیاد محروم بمانید.» از کسی پرسیدند:علت ثروتمندی تو چه بود؟گفت:سه چیز:هیچ نوعی سودی را هرگز ردّ نکردم،و هیچ گاه درخواست فروش حیوانی نشد که من آن را تأخیر بیندازم،و نسیه فروشی هم نکردم.می گویند:وی هزار شتر فروخت و هیچ سود نبرد مگر زانوبند شتران که برای او ماند.وی هر کدام را به یک درهم فروخت و از این راه هزار درهم منفعت عایدش شد و هزار درهم نیز مخارج آن روز شتران به نفع او شد.

دوّم،در تحمل غبن؛

(1)مشتری اگر طعامی و یا چیزی را از ضعیف و تنگدستی خریداری کرد،اشکالی ندارد که غبن را تحمّل کند و سهل بینگارد و دربارۀ فروشنده احسان کند و مشمول سخن پیامبر(ص)شود که فرمود:«خدا بیامرزد آن کس را که

ص:207

خریدوفروش را ساده و آسان بگیرد.» (1)امّا اگر از تاجر توانگری چیزی خرید که بیش از حد نیاز،سود می جوید،تحمّل غبن از چنین کسی پسندیده نیست بلکه تضییع مال بدون اجر و سپاس است در حدیثی از طریق اهل بیت(علیه السلام)رسیده است:«آدمی که مغبون شده،اجر و سپاس ندارد.» (2)می گویم:این حدیث به طریق ما(شیعه)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده است. (3)

غزالی گوید:«حسن و حسین(علیه السلام)و دیگر برگزیدگان پیشین در خرید،دقّت کامل می کردند،با وجود این،مال زیادی را می بخشیدند.به یکی از ایشان گفتند:در خرید، روی مقدار اندک دقّت زیادی می کنی و سپس مقدار زیادی را می بخشی و اهمیّت نمی دهی؟فرمود:کسی که می بخشد،از زیادی مالش می دهد امّا کسی که مغبون می شود در حقیقت عقلش را فریب داده است.یکی از این بزرگان گوید:همانا من عقل و بصیرتم را فریب می دهم ولی فریب دهنده را بر آن مسلّط نمی کنم و هرگاه بخششی می کنم در حقیقت برای خدای تعالی داده ام و برای او کار زیادی انجام نداده ام.

سوم،دریافت کامل بهای کالا و سایر مطالبات و احسان در آن،

(1)گاهی به سهل انگاری و چشم پوشی از مقداری است و گاهی نیز با مهلت و تأخیر دریافت وجه است و گاهی با مسامحه در مطالبه پول نقد(و کیفیّت طلا و نقره)است،همۀ این ها مستحب و در مورد آن تأکید شده،پیامبر(ص)فرمود:«خدا بیامرزد کسی که فروش را نیز بمانند خرید و درخواست خرید آسان بگیرد.» (4)پس باید دعای پیامبر خدا(ص)را مغتنم شمارد.

ص:208


1- (10) این حدیث را بخاری در ج 3،ص 71 چنین نقل کرده:«خدا بیامرزد مردی را که به وقت فروش، خرید و در وقت مقتضی بخشنده باشد»حاکم نیز در مستدرک،ج 2،ص 54 همین طور نقل کرده است.
2- (11) این حدیث را ترمذی حکیم در نوادر به نقل از عبید الله بن حسن از پدر و او از جدّش(علیه السلام)نقل کرده و ابو یعلی مرفوعا از حسین بن علی(علیه السلام)روایت کرده و خطیب در تاریخ،ج 3،ص 180 از پیامبر(ص) نقل کرده است.
3- (12) کافی،ج 4،ص 496،شمارۀ 3.
4- (13) این حدیث اندکی پیش از بخاری و دیگران نقل شد.

پیامبر(ص)فرمود:«ببخش تا به تو ببخشند» (1)،و آن حضرت فرمود:«هر که تنگدستی را مهلت دهد و یا از او بگذرد،خداوند محاسبۀ او را آسان بگیرد»و در عبارت دیگر آمده:«خداوند او را در روزی که هیچ سایه ای جز سایۀ عرش خدا نیست،در سایۀ عرش خود قرار دهد.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«مردی بود که بر خود ستم کرده بود،به حساب وی رسیدند و حسنه ای در نامۀ عملش نیافتند.از او پرسیدند:آیا هرگز کار نیکی انجام داده ای؟گفت:

خیر،جز این که من مردی بودم که از مردم طلبکار بودم و به غلامانم می گفتم:با توانگران مسامحه کنید و به تنگدستان مهلت دهید-و در عبارت دیگر-گفت:از تنگدست چشم پوشی کنید،پس خدای تعالی فرمود:ما به گذشت از تو سزاوارتریم،این بود که خداوند از او در گذشت و او را آمرزید.» (3)و آن حضرت(ص)فرمود:«هر کس یک دینار مدّتی وام دهد،برای هر روز تا آخر آن مدّت ثواب صدقه در نامۀ عملش نوشته می شود و چون موعد آن سر آید و مهلت دهد،در برابر هر روز به قدر آن وام ثواب صدقه دارد.» (4)یکی از پیشینیان به خاطر این خبر،دوست نمی داشت که بدهکار وامش را بپردازد تا این که هر روز مطابق تمام وام ثواب صدقه را دریافت کند.

و آن حضرت(ص)فرمود:«دیدم روی در بهشت نوشته اند،صدقه ده برابر ثواب دارد و قرض،هیجده برابر» (5).بعضی در معنای این حدیث گفته اند:صدقه به دست

ص:209


1- (14) این حدیث را بیهقی در الشّعب و طبرانی در الکبیر و احمد در مسند خود-به طوری که در الجامع الصغیر آمده است-به نقل از ابن عبّاس به سند حسن،نقل کرده اند.
2- (15) احمد این خبر را به عبارت دیگر،در مسند خود از حدیث ابی الیسر کعب بن عمرو و مسلم به سند صحیح در صحیح خود،ج 4،ص 32 نقل کرده است.
3- (16) این حدیث را بخاری در ج 3،ص 72 به نقل از حذیفه به گونه ای که در متن است و نیز حاکم در مستدرک،ج 2،ص 28 و بیهقی در سنن کبری،ج 5،ص 356 نظیر آن را نقل کرده اند.
4- (17) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 2418 نقل کرده است.
5- (18) این حدیث را نیز ابن ماجه به شمارۀ 2431 و کلینی در کافی،ج 4،ص 33 از قول امام صادق(علیه السلام) نقل کرده اند.

نیازمند و غیر نیازمند می رسد ولی جز شخص نیازمند ذلّت درخواست وام را تحمّل نمی کند.

رسول خدا(ص)به مردی نگریست که از مرد دیگری به خاطر طلبی که داشت جدا نمی شد.با دست مبارکش به طلبکار کرد:قسمتی از وامت را واگذار،آن مرد، چنان کرد،آنگاه پیامبر(ص)رو به بدهکار کرد و فرمود:برخیز طلب او را بده.» (1)هر کس چیزی بفروشد و بهای آن را در آن حال ترک گوید و در مطالبۀ آن شتاب نکند،چنین کسی در معنا وام دهنده است.

در خبر است:«هرگاه حق خود را با خویشتن داری،کامل و یا غیر کامل بگیری خداوند،حساب تو را آسان بگیرد.» (2)می گویم:در کافی، (3)از حمّاد بن عثمان روایت شده که می گوید:«مردی بر ابو عبد الله(امام صادق)(علیه السلام)وارد شد،یکی از اصحاب امام(علیه السلام)به آن حضرت شکایت کرد و چیزی نگذشت مردی که از وی شکایت شده بود آمد.امام صادق(علیه السلام)فرمود:چرا فلانی از تو شکایت می کند؟عرض کرد:شکایت می کند که چرا من پافشاری می کنم که او حقّم را ادا کند. (4)راوی گوید:امام صادق(علیه السلام)به حالت خشم نشست،آنگاه فرمود:

گویا تو وقتی که اصرار در ادای حق خود می کردی کار بدی نکرده ای!آیا آنچه را خدای تعالی حکایت فرموده است،دیده ای که می فرماید: وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ ؛آیا توجّه داری که آنان از خدای عزّ و جلّ می ترسند که مبادا بر ایشان ستم کند،نه به خدا

ص:210


1- (19) این حدیث را بخاری در ج 3،ص 151 و مسلم در ج 4،ص 30 از حدیث کعب بن مالک و ابن ماجه به شمارۀ 2429 در کتابهای خود نقل کرده اند.
2- (20) این حدیث را حاکم در ج 2،ص 32 از قول ابو هریره بعد از این عبارت«یحاسبک الله حسابا یسیرا»نقل کرده و ابن ماجه نیز به شمارۀ 2421 از وی و از عایشه این چنین نقل کرده است.
3- (21) کافی،ج 5،ص 100.
4- (22) در بعضی نسخه های کافی به جای«استقصیت منه»با ضاد نقطه دار«استقضیت منه»یعنی از او حقّم را مطالبه کردم،آمده است.و در روایتی هم که خواهد آمد همین طور است.

سوگند که ایشان نمی ترسند مگر از پافشاری پروردگار بر ادای حق،که خدای متعال آن را حساب بد نامیده است،پس هر کس در ادای حق اصرار ورزد،کار بدی کرده است.» در کافی آمده است:«مردی خدمت امام صادق(علیه السلام)عرض کرد:من مالی از یکی از سادات حسنی طلب دارم و گرفتن آن مال مرا خسته کرده در حالی که میان من و او سخنانی ردّ و بدل شد و من از این که چیزی بین من و او بگذرد که باعث اندوه او شود، مطمئن نیستم.امام صادق(علیه السلام)فرمود:راه و روش مطالبۀ مال این نیست،بلکه موقعی که نزد او رفتی،بیشتر بنشین و چیزی نگو،آن مرد می گوید:چند باری این کار را کردم،مالم را دریافت کردم.» (1)

[چهارم ادا کردن دین]

(1)غزالی گوید:«چهارم،ادا کردن دین،از جمله موارد احسان دربارۀ دین،خوب ادا کردن دین است و آن به این ترتیب است که نزد صاحب حق برود،و کاری نکند که او نزد وی بیاید و درخواست ادای حق کند.»پیامبر(ص)فرمود:«بهترین شما کسی است که از همه کس بهتر ادای دین کند.» (2)؛و هر وقت که توان ادای دین را داشت باید فوری اقدام کند هر چند که پیش از وقت ادا باشد و باید بهتر از آنچه شرط کرده و به بهترین صورت تسلیم کند و اگر توانایی نداشت باید نیّت کند که هر وقت قدرت داشت، ادا کند.رسول خدا(ص)فرمود:«هر که دینی بر گردنش باشد و او قصد دادن آن را داشته باشد خداوند فرشتگانی را موکّل او کند تا از او حفاظت کنند و برای او دعا کنند تا وقتی که او ادای دین کند.» (3)و هر وقت صاحب حق سخن درشتی به او بگوید باید تحمّل کند و به پیروی از رسول خدا(ص)با لطف و مدارا با او مقابله کند.گویند شخص طلبکاری وقت سر رسید طلبش نزد پیامبر(ص)آمد و آن حضرت امکان پرداخت حق او را نداشت،آن مرد با

ص:211


1- (23) کافی،ج 5،ص 100.
2- (24) این حدیث را بخاری در ج 3،ص 145 از قول ابو هریره نقل کرده است.
3- (25) این حدیث را نسائی در سنن،ج 7،ص 316 و احمد در مسند،ج 6،ص 99 و 131 با اندک تفاوتی از قول عایشه نقل کرده اند.و در کافی،ج 5،ص 95 با عبارت دیگری آمده است.

رسول خدا(ص)به درشتی سخن گفت:اصحاب قصد او را کردند؛پیامبر(ص)فرمود:او را واگذارید،زیرا صاحب حق را گفتاری است.» (1)هر وقت بین طلبکار و بدهکار سخنی رد و بدل شود،احسان اقتضا می کند که میل بیش از حد متوسّط به سمت کسی باشد که بدهکار است،زیرا کسی که وام می دهد از روی بی نیازی است ولی کسی که وام می گیرد از روی نیاز وام می گیرد؛همچنین شایسته است که به مشتری بیشتر کمک کنند،زیرا فروشنده دلبستگی به کالا ندارد،بلکه طالب فروش و منفعت آن است ولی خریدار نیازمند به آن است.این شیوه بهتر است مگر آن که بدهکار از اندازۀ خود تجاوز کند که در این صورت،کمک به او در جلوگیری از تجاوز اوست و در نتیجه کمک به طلبکار است،زیرا پیامبر(ص)فرمود:«برادرت را-چه ظالم باشد و چه مظلوم-یاری کن،پرسیدند:چگونه ظالم را یاری کنند؟فرمود:جلوگیری وی از ظلم یاری کردن به اوست.» (2)

[پنجم قبول اقاله]

(1)پنجم،این که کالا را از خریداری که تقاضای پس گرفتن آن را دارد،پس بگیرد، زیرا کسی درخواست پس گرفتن چیزی نمی کند،مگر آن که پشیمان باشد و از خرید جنس احساس ضرر و زیان کند.بنابراین سزاوار نیست که فروشنده بر خود بپسندد که سبب زیان برادر مسلمان خویش شود.پیامبر(ص)فرمود:«هر کس از خریدار پشیمانی کالایش را باز پس بگیرد،-خداوند در روز قیامت از لغزش او در گذرد-و یا خدا از وی در گذرد همان طوری که او گذشت کرده است.» (3)

ص:212


1- (26) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 3،ص 147 از حدیث ابو هریره نقل کرده است.
2- (27) این حدیث را دارمی در سنن،ج 2،ص 311 در حدیثی از جابر و-به طوری که در الجامع الصغیر آمده-ابن عساکر نیز به سند حسن نقل کرده است.
3- (28) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 2199 نقل کرده و ابن داود در ج 2،ص 246 و حاکم در ج 2، ص 45 و بیهقی در ج 6،ص 27 از سنن و احمد در ج 2،ص 252 نظیر آن را آورده اند.

می گویم:از طریق شیعه،روایتی در کافی آمده است:«رسول خدا(ص)به حکیم بن حزام،اجازۀ تجارت نداد تا این که قول داد،از خریداری که پشیمان شود،جنس را باز پس بگیرد و به بدهکار تنگدست مهلت دهد و حق را چه کامل و چه ناقص بگیرد.» (1)از امام صادق(علیه السلام)است:«هر بندۀ خدا که در معامله ای،کالا را از مسلمانی باز پس بگیرد،خداوند در روز قیامت از لغزش او در گذرد.» (2)

[ششم نسیه دادن به تهیدستان]

(1)غزالی گوید:«ششم،در معاملۀ خود قصدش این باشد که با گروهی از تهیدستان به نسیه معامله کند و در همان حال تصمیم بگیرد تا وقتی که توانگر نشوند مطالبه نکند،زیرا در میان پیشینیان صالح کسانی بوده اند که دو دفتر حساب داشتند، یکی از آنها وضعش نامعلوم و در آن اسامی کسانی از ناتوانان و تنگدستان بود توضیح آن که فقیر غذا و میوه ای را می بیند و هوس می کند و می گوید:-به طور مثال-پنج پیمانه از این متاع می خواهم ولی پول همراهم نیست.فروشنده می گوید:بگیر و هر وقت داشتی پولش را بده و این شخص از نیکان نیست، بلکه آن کسی از نیکان به شمار می آید که نام او را در دفتر اصلا ننویسد و آن را قرض محسوب نکند بلکه بگوید:هر چه می خواهی بگیر و اگر خداوند به تو داد،ادا کن،اگر نه آن را به تو حلال کردم و تو آزادی،این بود راههای تجارت پیشینیان که امروزه از بین رفته و هر کس اقدام به این کارها بکند در حقیقت این سنّت را زنده کرده است.

خلاصه،تجارت وسیلۀ آزمایش مردان است که بدان وسیله دیانت و تقوای مرد آزموده می شود،از این رو گفته اند:

ص:213


1- (29) کافی،ج 5،ص 151،شمارۀ 4.
2- (30) کافی،ج 5،ص 153،شمارۀ 16.

نباید پیراهن وصله دار و یا پوشش بلند مردی که تا بالای پایش آویخته و یا پیشانی او که در آن اثر برجسته ای پدیدار است،فریبت دهد،بلکه در برابر پول گمراهی و یا پرهیزگاری او را مورد توجّه قرار بده.

از این روست که گفته اند:هرگاه همسایه های کسی در شهر و دیار او و همراهان او در سفر و طرفهای معاملۀ با او در بازارها از وی تعریف کنند،از خوبی و درستی او نپرسید.

در نزد یکی از بزرگان کسی شهادت داد.وی گفت:کسی را بیاور که تو را بشناسد،او مردی را آورد که از او به نیکی یاد کرد؛پرسید:آیا تو همسایۀ نزدیک او هستی که رفت و آمد او را می دانی؟گفت:خیر،پرسید:در مسافرتی هم سفر بودی که رفتار او را در سفر دلیل بر مکارم اخلاق وی می دانی؟گفت:

خیر.پرسید:آیا به درهم و دیناری با او معامله کرده ای که بدان وسیله پی به پرهیزگاری این مرد برده ای؟گفت:خیر،آنگاه گفت:من تصوّر می کنم که تو او را دیده ای در مسجد ایستاده،در حالی که با خواندن قرآن همهمه می کند و آواز می دهد گاهی سرش را بالا می برد و گاهی پایین می آورد؟گفت:آری همین طور است،آن بزرگ گفت:برو،تو این مرد را نمی شناسی و به آن مرد گفت:برو کسی را نزد من بیاور که تو را بشناسد.

باب پنجم

در دلسوزی تاجر نسبت به امور مربوط به دین و اهتمام به آخرتش

(1)سزاوار نیست که امر معاش تاجر،او را از معادش باز دارد و در نتیجه عمرش ضایع و کالایش زیانبار باشد؛زیرا آنچه در دنیا نصیب او می شود،با آنچه از منفعت اخروی از

ص:214

دست می دهد برابری نمی کند و در نتیجه از جملۀ کسانی می شود که زندگانی دنیا را به بهای آخرت می خرند،بلکه عاقل باید،دلسوز خویش باشد و دلسوزی او بر خود به وسیلۀ حفظ سرمایه،میسّر است و سرمایۀ او،دین او و تجارت در فضای دین است.

یکی از پیشینیان می گفت:سزاوارترین چیز برای عاقل همان است که بیش از هر چیز دنیا به آن نیاز دارد و ضروری ترین چیز در دنیا همان است که در تجارت آخرت به او کمک کند.خدای تعالی فرمود: وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنْیا (1)یعنی در دنیا بهره ات را دربارۀ آخرت فراموش مکن،زیرا دنیا کشتزار آخرت است و در آنجا نیکیها و بدیها فراهم می شود.امّا دلسوزی تاجر نسبت به دین خود با رعایت هفت چیز میسّر می شود:

اوّل،حسن نیّت و عقیده در آغاز کار تجارت،که باید نیّتش حفظ آبرو و خودداری از گدایی به وسیلۀ تجارت و بریدن طمع از مردم،و بی نیازی با کسب حلال از ایشان و کمک گرفتن از امکانات کسب برای امور دینی و فراهم کردن هزینۀ خانواده باشد تا بدان وسیله در شمار مجاهدان قرار بگیرد؛و باید اعتقادش خیر خواهی نسبت به مسلمانان باشد و برای دیگران دوست بدارد آنچه برای خود دوست می دارد و قصدش -چنان که قبلا گفتیم-در معاملات پیروی از طریق عدل و احسان باشد و باید دربارۀ آنچه در بازار می بیند تصمیم بگیرد که امر به معروف و نهی از منکر کند و چون این عقاید و نیّات را در دل داشت کارش در راه آخرت خواهد بود،پس اگر مالی کسب کرد در حقیقت،زیادی است و اگر در دنیا ضرر کند،در آخرت سود خواهد برد.

دوّم،هدفش در صنعت و یا تجارتی که می کند ادای واجبی از واجبات کفایی

ص:215


1- (1) قصص/77:بهره ات را از دنیا فراموش نکن.

باشد،زیرا اگر مردم تجارت و صنعت را ترک گویند زندگیها فلج و مردمان نابود شوند.

بنابراین مرتب شدن امور جامعه بستگی به همیاری همگان دارد و باید هر کسی کاری را عهده دار شود،و اگر همگی به یک صنعت رو آورند،باقی کارها تعطیل خواهد شد و همۀ مردم نابود می شوند و بعضی از مردم،این سخن پیامبر(ص):«اختلاف امّتم رحمت است» (1)را بر این مورد حمل کرده اند،یعنی اختلاف همّت مردم در صنعتها و حرفه هایشان؛بعضی از صناعات مهمّند و برخی از آنها چندان مورد نیاز نیست،چون مربوط به رفاه طلبی و آرایش در دنیا می شود.پس باید به صناعت مهمی اشتغال پیدا کند تا در اقدام به آن مشکلی را از نظر دینی از مسلمانان حلّ کند و باید از شغل نقّاشی و ریخته گری و گچ کاری ساختمان و زینت کاری و هر چه باعث آرایش دنیا شود،دوری کند زیرا دینداران همۀ این ها را بد می دانند،اما ساختن ابزار موسیقی و آلاتی که استعمال آنها حرام است،اجتناب از آنها از قبیل ترک ظلم است و از آن جمله است دوختن قبای ابریشمی برای مردان و ریخته گری هر نوع مرکب از طلا و یا انگشترهای طلا برای مردان که تمامی این ها از گناهان است و گرفتن مزد برای آنها حرام می باشد و قبلا گفتیم که فروختن طعام و کفن فروشی مکروه است،زیرا باعث می شود صاحبان این شغلها منتظر مرگ مردم و نیازمندی آنان-به خاطر گرانی نرخ-باشند و قصّابی نیز به خاطر قساوت قلبی که به همراه می آورد،و حجامت و رفتگری به دلیل آلودگی و کثافت آن و همچنین دبّاغی و نظایر آن مکروه است.ابن سیرین واسطه گری و دلاّلی را نیز مکروه دانسته و

ص:216


1- (2) این حدیث را مقدّسی در کتاب الحجه و بیهقی در رسالۀ اشعریّه بدون سند نقل کرده اند و حلیمی،قاضی حسین،امام الحرمین و دیگران آن را آورده اند و شاید این حدیث در کتب بعضی از حافظان نقل شده باشد که به ما نرسیده و این حرفی است که سیوطی در الجامع الصغیر گفته است و خبر را صدوق در المعانی،ص 157 نقل کرده و به فرض درستی صدور آن محتمل است که مقصود از اختلاف آمد و رفت و کنایه از دیدوبازدید و مهمانی باشد چنان که در آیۀ إِنَّ فِی اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ یعنی در پی هم آمدن شب و روز و در سخن ائمه(علیه السلام)«و مختلف الملائکه»به معنای پیاپی آمدن فرشتگان است.

قتاده اجرت گرفتن دلاّل را مکروه می داند و شاید سبب کراهت آن باشد که دلال کمتر اتفاق می افتد که دروغ نگوید و اغلب از کالا به خاطر تبلیغ،تعریف می کند و برای این که این عمل حدّ و اندازه ای ندارد،گاهی اجرت کم و گاهی زیاد است و مقدار اجرت به عمل مربوط نمی شود،بلکه به مقدار ارزش جامه مربوط است،مطابق معمول این طور است و این ظلم است.بلکه باید به مقدار زحمت توجه شود،و علما خرید حیوان را برای تجارت نیز مکروه دانسته اند،زیرا خریدار نمی خواهد حکم الهی-یعنی مرگی که ناگزیر در پی آن است-جاری شود.بعضی گفته اند:حیوان را بفروش و زمین و نظایر آن چیزهای بی جان را بخر،و صرّافی را مکروه دانسته اند،زیرا در عمل صرّافی بدور ماندن از ریزه کاریهای ربا،دشوار است و از طرفی صرّافی در حقیقت،جستن صفات دقیق در چیزهایی است که توجّهی به جنسیّت آنها نیست،بلکه توجّه به رایج بودن آنهاست و کمتر اتفاق می افتد که صرّاف سودی ببرد،مگر با تکیه بر ناآگاه بودن طرف معامله نسبت به صفات دقیق پول؛و صرّاف هر چند که محتاط باشد،کمتر اتّفاق می افتد که از ربا بری بماند.و برای صرّاف و دیگران شکستن درهم و دینار سالم کراهت دارد،مگر جایی که در مرغوبیّت آن شک داشته باشد و یا در وقت ضرورت که مانعی ندارد؛و علما تجارت لباس پنبه و کتانی را مستحبّ دانسته اند.سعید بن مسیّب گوید:هیچ تجارتی در نزد من محبوب تر از تجارت لباس پنبه ای و کتانی نیست به شرط آن که در آن سوگند خوردن نباشد،و در روایت آمده است:«بهترین تجارت شما لباس پنبه ای و کتانی است و بهترین صناعت شما پوست و چرم دوزی است.» (1)در حدیث دیگری آمده است:«اگر اهل بهشت تجارت داشتند هرآینه پارچه پنبه و کتان تجارت می کردند و اگر اهل دوزخ تجارت داشتند هرآینه شغل صرّافی را قبول می کردند.» (2)

ص:217


1- (3) این حدیث را صاحب الفردوس-به طوری که در المغنی آمده-از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل کرده است.
2- (4) این حدیث را ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس-به طوری که در المغنی آمده است-به سند ضعیفی از قول ابو سعید نقل کرده است.

بیشتر کارهای نیکان از مردمان پیشین ده صنعت بود:صنعت پوست دوزی، تجارت،باربری،دوزندگی،کفش دوزی،لباس شویی،کفش فروشی،آهنگری،شکار و صید در خشکی و دریا و کاغذفروشی.و چهار تن از صاحبان مشاغل در نظر مردم،از آنان به ضعف فکری یاد می شود:بافندگان،پنبه فروشان،ریسندگان و آموزگاران؛و شاید از آن جهت باشد که غالبا برخورد این اشخاص با زنان و کودکان است و بر خورد با افراد ضعیف العقل باعث ضعف عقل می شود،چنان که سرو کار با خردمندان باعث فزونی عقل می گردد.

از مجاهد نقل شده است که مریم(علیه السلام)در جستجوی عیسی(علیه السلام)بود.به بافندگانی گذر کرد و از آنها راه را پرسید،و آنان او را به غلط راهنمایی کردند.مریم گفت:

«خداوندا برکت را از کسب ایشان بردار و آنان را با تنگدستی از دنیا ببر،و در نظر مردم بی ارزش گردان»و دعای مریم(علیه السلام)به اجابت رسید.پیشینیان گرفتن اجرت برای کارهایی از قبیل عبادات و واجبات کفایی نظیر غسل اموات و دفن مردگان و اذان گفتن را مکروه می دانستند،هر چند که حکم اجیر شدن در این امور را صحیح می شمردند؛ همچنین اجرت گرفتن برای آموزش قرآن و علوم شرعی را مکروه می دانستند،زیرا حق این اعمال آن است که بدان وسیله آخرت کسب شود.بنابراین گرفتن اجرت بر این اعمال عوض کردن دنیا با آخرت است پس چنین کاری پسندیده نیست.» می گویم:بیشتر مواردی را که غزّالی از صناعات مکروهه ذکر کرده،از طریق اهل بیت(علیه السلام)نیز کراهت آنها رسیده و علاوه بر آنها برده فروشی نیز آمده است به این دلیل که رسول خدا(ص)فرمود:«بدترین مردم کسی است که مردمان را بفروشد.» (1)از حسان معلم نقل شده که می گوید:«از امام صادق(علیه السلام)دربارۀ تعلیم پرسیدم، فرمود:برای تعلیم مزد نگیر؛عرض کردم:برای تعلیم شعر و نامه نگاری و نظایر این ها با

ص:218


1- (5) این روایت را در ضمن جعفریات به اسناد خود از پیامبر(ص)نقل کرده است همچنان که در مستدرک الوسائل،ج 2،ص 431 و در تهذیب،ج 2،ص 109 آمده است.

ایشان شرط مزد بکنم؟فرمود:آری،پس از آن که کودکان در نزد تو،از نظر آموزش یکسان باشند و یکی را بر دیگری برتری ندهی.» (1)و از آن حضرت نقل است که فرمود:«معلّم برای مزد تعلیم نمی دهد،امّا اگر هدیه ای به او بدهند،قبول می کند.» (2)از آن حضرت دربارۀ خریدوفروش قرآن پرسیدند؛فرمود:«کتاب خدا را نخر، بلکه آن آهنی را که برای باز و بسته کردن به قرآن می آویزند و جلد و دفتر را خریداری کن و بگو این را از تو به این قدر می خرم.» (3)و در روایت دیگری آمده است:«قرآن را بخرم در نظر من بهتر از آن است که آن را بفروشم.» (4)درباره مردی پرسیدند که یک دهم بهای قرآنها را به صورت طلا می گرفت، فرمود:«کار خوبی نیست،اما آن مرد گفت:آخر این راه زندگی من است،فرمود:اگر این کار را ترک کنی خداوند راهی برای زندگی تو فراهم کند.» (5)و از آن حضرت است که فرمود:«زن آوازه خوان از رحمت خدا بدور است و هر کس از کسب او تغذیه کند نیز از رحمت خدا دور است» (6)و در روایت دیگری آمده است:«کسب زن خواننده ای که عروسها را همراهی کند (7)،اشکالی ندارد.» (8)در روایت دیگری آمده است زن خواننده ای که مردها به مجلس او در آیند حرام

ص:219


1- (6) کافی،ج 5،ص 121؛شهید-رحمه الله-در دروس می گوید:اگر برای مازاد بر واجب از فقه و قرآن،کسی مزد بگیرد،جائز است اما کراهت دارد،و با قرار داد و شرط مزد،کراهت شدید دارد اما حرام نیست،و اگر کسی اجیر شود تا قرآن را بخواند و ثواب آن را به مرده و یا زنده ای هدیه کند،حرام نیست،هر چند که ترک آن بهتر است،و اما این که فرمود:«همۀ کودکان در نزد تو یکسان باشند»در قول مشهور بر استحباب حمل شده است.
2- (7) تهذیب،ج 2،ص 110؛استبصار،ج 3،ص 66.
3- (8) کافی،ج 5،ص 121،شمارۀ 2 و 3.
4- (9) کافی،ج 5،ص 121،شمارۀ 2 و 3.
5- (10) تهذیب،ج 2،ص 110.
6- (11) کافی،ج 5،ص 120،شمارۀ 2 و 6؛تهذیب،ج 2،ص 108.
7- (12) کافی،ج 5،ص 120،شمارۀ 2 و 6؛تهذیب،ج 2،ص 108.
8- (13) بدیهی است که همراه عروس و در مجلس زنان،یعنی بدور از سمع و نظر مردان باشد بلامانع است.-م.

است،اما زنی که به عروسیها دعوت شود اشکالی ندارد،و همان است معنای قول خدای تعالی: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ (1).

از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«مزد گرفتن زن نوحه گر که برای میّت نوحه سرایی می کند اشکالی ندارد.» (2)از آن حضرت نقل است:«از اجرت گرفتن قاری قرآن که تنها به شرط مزد قرائت می کند نهی شده است.» (3)از آن حضرت نقل شده که از او پرسیدند:چه بسا که مردی را مأموریت می دهیم تا برای ما زمین و یا چهارپا،غلام و یا خدمتگزاری را بخرد و برای او مبلغی تعیین می کنیم؟امام صادق(علیه السلام)فرمود:مانعی ندارد.» (4)از ابو جعفر(علیه السلام):«دربارۀ کسب حجامت پرسیدند،فرمود:اگر شرط مزد نکند اشکالی ندارد.» (5)در روایت دیگری آمده است:«بر تو باکی نیست که با حجامت کننده شرط کنی و دربارۀ مزد کارش چانه بزنی بلکه برای او کراهت دارد و بر تو باکی نیست.» (6)

غزالی گوید:«سوّم،آن که بازار دنیا او را از بازار آخرت باز ندارد؛

(1)بازارهای آخرت همان مسجدهایند.خدای تعالی فرموده است: رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ (7)؛و نیز فرموده است: فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ.. (8).

ص:220


1- (13) لقمان/5:بعضی از مردم سخنان باطل و بیهوده خریداری می کنند تا مردم را از روی نادانی گمراه سازند؛کافی،ج 5،ص 119.
2- (14) تهذیب،ج 2،ص 108.
3- (15) همان مأخذ،ص 112.
4- (16) همان مأخذ،ص 114.
5- (17) کافی،ج 5،ص 115.
6- (18) همان مأخذ،ص 116،شمارۀ 4؛شهید ثانی در مسالک گوید:حجامت با شرط مزد برای عمل چه تعیین کند و چه نکند،کراهت دارد اما اگر مشروط نکند-هر چند که بعدا چیزی بدهند-چنان که اخبار دلالت دارند،مانعی ندارد،این راجع به حجامت کننده،اما کسی که حجامت می شود بعکس اگر بدون شرط باشد مکروه است و اگر نه مکروه نیست.
7- (19) نور/36 و 37:مردانی که نه تجارت و نه معامله آنها را از یاد خدا...غافل نمی کند.در
8- (20) نور/36 و 37:مردانی که نه تجارت و نه معامله آنها را از یاد خدا...غافل نمی کند.در خانه هایی که خداوند اذن داده تا دیوارهای آن را بالا ببرند و نام خدا در آن برده شود...

بنابراین شایسته است که اوّل روز را تا وقتی که وارد بازار می شود برای آخرتش قرار دهد و همواره مسجد برود و به اذکار و اوراد بپردازد،و پیشینیان صالح اول و آخر روز را به امور مربوط به آخرت و وسط روز را به تجارت اختصاص می دادند،به طوری که بامدادان کسی حلیم و کله پاچه نمی فروخت،مگر کودکان و اهل ذمّه،زیرا مردم مسلمان در آن وقت در مساجد بودند.

در خبر است:«وقتی فرشتگان در اول و آخر روز،نامۀ عمل بنده ای را بالا می برند؛ اگر در اول و آخر آن ذکر خدا و کار خیری باشد خداوند هر عمل بدی را که در آن میان باشد می آمرزد.» (1)وانگهی هرگاه وسط روز صدای اذان را برای نماز ظهر و عصر شنید،سزاوار است که پی شغلی نرود و از جا بلند شود و هر کاری که دارد بگذارد تا فضیلت تکبیره الاحرام اوّل وقت را با امام جماعت از دست ندهد که تمام دنیا با آنچه دارد با آن برابری نمی کند؛و از نظر بعضی از علما اگر در نماز جماعت حاضر نشود گنهکار است.پیشینیان به هنگام اذان به مساجد می شتافتند و بازارها را به بچه ها و اهل ذمّه وامی گذاشتند و در اوقات نماز به مبلغ ناچیزی کسی را برای نگهداری مغازه ها اجیر می گرفتند و امرار معاش ایشان این گونه بوده است.در تفسیر قول خدای تعالی: لا تُلْهِیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ ؛آمده است که آنان آهنگران و چرم دوزان بودند؛و چنان بوده که هرگاه یکی از ایشان پتکی را بلند کرده بود و یا درفش را در چرم فروبرده بود و اذان را می شنید،درفش را از سوراخ چرم در نمی آورد و پتک را بر نمی گرداند و آنها را کناری می انداخت و به سراغ نماز می رفت.» می گویم:از طریق شیعه دربارۀ این آیۀ شریفه آمده است:«ایشان بازرگانانی هستند که بازرگانی و داد و ستد آنان را از یاد خدا باز نمی دارد؛هرگاه وقت نماز فرا

ص:221


1- (21) این حدیث را ابو یعلی با مقداری اختلاف به طوری که در المغنی آمده است-از قول انس به سند ضعیف نقل کرده است.

رسد،حق خدا را دربارۀ نماز ادا کند.» (1)

غزالی گوید:«چهارم آن که به این مقدار اکتفا نکند،بلکه در بازار نیز همواره به

یاد خدا باشد

(1) و به تسبیح و تهلیل مشغول باشد،زیرا یاد خدا در بازار در میان غافلان، فضیلت بیشتری دارد.پیامبر(ص)فرمود:«کسی که در میان غافلان به یاد خداست همانند مبارزی است که در میان فراریان از جنگ باشد و مانند زنده در بین مردگان است»؛و به عبارت دیگر«همانند درخت سر سبزی در میان گیاهان خشک است.» (2)پیامبر(ص)فرمود:«هر کس وارد بازار شود و بگوید:لا إله الاّ اللّه وحده لا شریک له،له الملک و له الحمد،یحیی و یمیت و هو حیّ لا یموت،بیده الخیر،و هو علی کلّ شیء قدیر،خداوند برایش دو هزار هزار حسنه بنویسد.» (3)می گویم:از طریق شیعه،روایتی،در کافی از حنّان،به نقل از پدرش آمده است که می گوید:ابو جعفر(علیه السلام)به من فرمود:«ای ابو الفضل آیا جایی داری که در آنجا بنشینی و با مردم معامله کنی؟عرض کردم:آری،فرمود:هیچ مرد مؤمنی نیست که شب و روز به محل کار خود و بازار برود و موقعی که قدم در بازار می گذارد،بگوید:اللّهمّ انّی أسألک من خیرها و خیر اهلها مگر این که خداوند عزّ و جلّ فرشتگانی را بگمارد که او را تا وقتی که به منزلش بر می گردد،حفظ کنند و به او بگوید:من تو را امروز به اذن خدای عزّ و جلّ از شرّ بازار و اهل بازار حفظ کردم و امروز از خیر آن و خیر مردم آن به تو روزی دادم،و موقعی که در جای خود می نشیند بگوید:اشهد ان لا إله الاّ اللّه وحده لا شریک له و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله اللّهمّ انّی أسألک من فضلک حلالا طیّبا و اعوذ من ان اظلم او اظلم،و أعوذ بک من صفقه خاسره و یمین کاذبه.پس اگر این کلمات را بگوید،فرشته ای که موکل به اوست،گوید:مژده باد تو را که امروز کسی در بازار پربهره تر از تو نیست،تو بر حسنات شتافتی و بدیها را از خودت محو کردی،بزودی آنچه

ص:222


1- (22) کافی،ج 5،ص 154؛من لا یحضره الفقیه،ص 362.
2- (23) این خبر در جلد دوّم،صفحۀ 267 از طبرانی و دیگران گذشت.
3- (24) این روایت را ابن سنّی در کتاب عمل الیوم و اللیله،ص 51 از قول ابن عباس نقل کرده است.

خداوند نصیب تو کرده به طور فراوان،حلال و پاک،با برکت به تو خواهد رسید.» (1)از امام صادق(علیه السلام)است که فرمود:هرگاه کالا و یا چیز دیگری خریدی،الله اکبر بگو (2)و سپس بگو:«اللّهمّ انّی اشتریته التمس فیه من فضلک فصلّ علی محمّد و آل محمّد و اجعل لی فیه فضلا،اللّهمّ انّی اشتریته التمس فیه من رزقک فاجعل لی فیه رزقا،و بعد،هر قسمتی را سه بار تکرار کن» (3)غزالی گوید:«هر کس دنیا را برای کمک به آخرت بطلبد،چگونه ممکن است منفعت آخرت را از دست داده باشد؟در حالی که بازار،مسجد و خانه برای او یک حکم دارد،و نجات و خلاصی تنها در گرو تقواست.پیامبر(ص)فرمود:«هرجا که هستی از خدا بترس» (4).بنابراین،وظیفۀ تقوا از کسانی که خود را برای دین آماده کرده اند در هیچ زمانی گسسته نمی شود،در حالی که زندگی و زندگانی آنها به تقوا بستگی دارد،زیرا خلاصی و منفعت خود را در این وظیفه می بینند.بعضی گفته اند:هر که خدای تعالی و آخرت را دوست دارد زنده است و هر که دنیا را دوست بدارد هلاک شده است،و کسی که عقل دارد به نسبت دینش جستجوگر و ژرف نگر است و آن که احمق است صبح و شام در نگرانی به سر می برد.

پنجم،زیاد به بازار و تجارت حریص نباشد؛

(1)به این ترتیب که وی نخستین فردی باشد که وارد بازار می شود و آخرین کسی باشد که از بازار بیرون می رود و برای تجارت از راه دریا سفر نکند که هر دوی این ها کراهت دارد و گفته می شود:هر که سفر دریا کند،در کسب روزی،نهایت تلاش را کرده است،و در خبر است:«جز برای اعمال حج،

ص:223


1- (25) کافی،ج 5،ص 156.
2- (26) یعنی پس از خرید،همان طوری که از مضمون دعا و سخن دانشمندان استفاده می شود.
3- (27) کافی،ج 5،ص 156.
4- (28) این حدیث را احمد و ترمذی و بیهقی از ابو ذر با عبارت«هرجا که باشی»نقل کرده اند،و همچنین معاذ و حاکم تنها از ابو ذر نقل کرده اند ولی ابن عساکر-چنان که در الجامع الصغیر آمده است-از انس نقل کرده است.

عمره و یا جهاد،نباید به سفر دریا رفت.» (1)در خبر است:«بدترین جاها،بازارهاست و بدترین بازاریها نخستین کسانی هستند که به بازار وارد و بعد از همه خارج می شوند.» (2)و کمال احتراز آن است که مواظب باشد هر وقت نیازش بر آورده شد از بازار برگردد و به تجارت آخرت مشغول شود.صالحان پیشین چنین بودند؛بعضی از آنها چنان بودند که هرگاه یک دانگ استفاده می کردند،قناعت کرده و باز می گشتند و بعضی از ایشان بعد از ظهر و برخی پس از عصر بر می گشتند و بعضی بودند که فقط یک و یا دو روز در هفته،کار می کردند و به همین مقدار بسنده می نمودند.» می گویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)وارد شده است که فرمود:«هر که در راه کسب بیدار خوابی کشد و چشمش بهرۀ لازم را از خواب نبرد،چنین کسبی حرام است.» (3)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«صنعتگران اگر تمام شب را بیدار خوابی بکشند،حرام است.» (4)و از آن حضرت نقل است:«هر که روزی کم را ناچیز شمارد،از رزق زیاد محروم خواهد شد.» (5)در مصباح الشریعه (6)از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«همانا خدای تعالی به بندگانش لطف کرده که به ایشان اجازۀ کسب و جنب و جوش در راه زندگی را داده تا وقتی که از حدود آن تجاوز نکنند و واجبات الهی و سنّتهای پیامبر خدا(ص)را در تمام

ص:224


1- (29) این حدیث را ابو داود در سنن،ج 2،ص 6 از قول عبد الله بن حمزه نقل کرده است.
2- (30) این حدیث را ابو نعیم در کتاب حمره المساجد از قول ابن عباس چنین نقل کرده:«مبغوض ترین جاها نزد خدا بازارها است و مبغوض ترین بازاریها در نزد خدا کسانی هستند که پیش از همه وارد بازار و بعد از همه خارج شوند»-المغنی-اوّل حدیث را حاکم در مستدرک،ج 2،ص 8 نقل کرده است.
3- (31) کافی،ج 5،ص 127،در بعضی نسخه ها به جای حظها،حقها(حق چشم)آمده؛تهذیب،ج 2،ص 111.
4- (32) کافی،ج 5،ص 127.
5- (33) این حدیث قبلا گذشت.
6- (34) باب هشتاد و هفتم.

حرکاتشان ترک نگویند و از دلیل توکّل عدول ننمایند و در میدان حرص و آز نایستند.

امّا اگر از این دستور سر پیچی کنند و بر خلاف آن حدّی که تعیین شده حرکت کنند،از جملۀ هلاک شوندگانی خواهند بود که نهایتا جز ادّعاهای دروغین به همراه نخواهند داشت و هر صاحب شغلی که دارای صفت توکّل نباشد،از کسب خویش جز حرام و شبهه چیزی برای خود فراهم نمی کند و نشانۀ کاسب دارای توکّل آن است که آنچه از کسبش فراهم می کند ایثار می نماید و خود گرسنگی می کشد و در راه دین انفاق می کند و نگاه نمی دارد و کسی از طرف خدا اجازۀ کسب دارد که خود به کسب مشغول و قلبش به خدا توکّل داشته باشد،و هر چند مال در نزد او فراوان باشد او خود را چون امانتداری می بیند،و توجّه دارد که بودن آن مال و نبودنش یکسان است،و اگر آن مال را نگه دارد، برای خدا نگه می دارد و اگر انفاق کند،در اجرای امر خدای عزّ و جلّ انفاق می کند و ندادن و دادنش در راه خداست.»

غزالی گوید:«ششم،این که نباید به دوری کردن از حرام اکتفا کند،

(1)بلکه باید از موارد مشتبه و مشکوک و از جاهایی که احتمال شبهه می رود بپرهیزد،به فتواها و نظرات دیگران نگاه نکند بلکه به قلبش مراجعه کند؛اگر نارضایتی در آن دید،دوری کند،و هرگاه کالایی نزد او بردند و مشکوک بود،از آن جویا شود تا وضعیّت آن را بداند اگر نه مال شبهه ناک را خورده است،ما در کتاب حلال و حرام محل وجوب این پرسش و جستجو را توضیح خواهیم داد؛بلکه بر تاجر واجب است که به طرف معامله بنگرد و با کسی که به ظلم،خیانت،سرقت و یا ربا منسوب است معامله نکند و همچنین با سپاهیان و ستمگران نباید معامله کند و نیز با اصحاب و یاران ظالمان به دلیل آن که معامله با ایشان کمک به ظلم است داد و ستد نکند.

در خبر است:«هر که دعا کند که ظالم زنده بماند در حقیقت معصیت خدا را دوست می دارد.» (1)

ص:225


1- (35) عراقی گوید:این حدیث را به صورت مرفوع ندیده ام بلکه آن را ابن ابی الدّنیا در کتاب الصّمت از قول حسن نقل کرده است و غزالی نیز در آفات اللّسان همین طور روایت کرده است.

و در خبر دیگری است:«هر کس فاسق و تبهکاری را گرامی دارد به نابودی اسلام کمک کرده است.» (1)خلاصه آن که سزاوار است مردم در نظر او به دو گروه تقسیم شوند؛یک گروهی که با آنها می توان معامله کرد و گروه دیگر که با آنان نمی شود معامله کرد لیکن در این زمان گروهی که بتوان با آنان معامله کرد کمترند از گروهی که نمی توان با آنها معامله کرد.

یکی از بزرگان می گوید:زمانی بر مردم بیاید که مرد وارد بازار شود و بگوید:به نظر شما با چه کسی از مردم من می توانم معامله کنم؟در جواب گفته می شود:با هر که می خواهی معامله کن،سپس زمانی دیگر فرارسد که بگویند:با هر که می خواهی معامله کن جز فلانی و فلانی،و سپس زمان دیگری بیاید که بگویند:جز با فلانی و فلانی با کس دیگر معامله نکن و از آن می ترسم که زمانی فرارسد که این مقدار نیز از بین برود،و گویا واقع شده آنچه او از وقوع آن می ترسید(انّا للّه و انّا الیه راجعون).

هفتم،شایسته است تا تمام جنبه های معامله خود را با هر یک از طرفهای معامله

در نظر بگیرد،

(1)زیرا خداوند ناظر بر اعمال اوست و او در معرض حساب قرار دارد پس باید برای روز حساب و روز جزا در تمام گفتار و رفتارش،جوابی آماده کند که چرا آن کار را کرده و برای چه نکرده است.

می گویند:در روز قیامت،تاجر را با تمام افرادی که به آنان چیزی فروخته است نگاه می دارند و از هر کدام به تعداد کسانی که با آنان معامله کرده است حساب مخصوصی می کشند.

این بود واجباتی که شخص کاسب در معامله ای که انجام می دهد از عدالت،احسان و دلسوزی برای دین باید رعایت کند،پس اگر تنها به عدالت اکتفا کند از صالحان خواهد بود،و اگر علاوه بر آن،احسان را نیز رعایت کند،از جمله مقربان درگاه خدا

ص:226


1- (36) در هیچ اصلی به این روایت برخورد نکردم.

خواهد بود،و اگر علاوه بر این ها وظایفی را که در باب پنجم گفتیم رعایت کند از جمله صدّیقین خواهد بود.

این بود پایان گفتار در کتاب آداب کسب و معاش از بخش مربوط به عادات از کتاب محجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء و به دنبال آن-اگر خدای تعالی بخواهد-کتاب حلال و حرام می آید و سپاس خدای را اوّلا و آخرا و ظاهرا و باطنا و درود بر محمّد(ص)و اهل بیت او باد.

ص:227

ص:228

کتاب حلال و حرام

اشاره

(1)کتاب چهارم از بخش عادات کتاب محجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس خدای را که انسان را از گل چسبنده و بدبو آفرید،سپس آن را در بهترین نظام و کاملترین اعتدال شکل داد؛وانگهی در آغاز تولّدش او را به وسیلۀ شیری گوارا که از میان سرگین و خون همانند آبی زلال تصفیه کرده بود،غذایش داد و بعد او را با دادن روزیهای پاکیزه در برابر عوامل ضعف و نابودی حفاظت کرد،و سپس شهوت و میل تجاوزگر او را از سطوت و غلبه باز داشت و با واجب ساختن کسب روزی حلال آن را مغلوب گردانید و با سرکوب کردن شهوت،سپاه شیطان را که کمر بر گمراه ساختن او بسته بودند پراکنده ساخت؛شیطانی که همچون خون در سراسر پیکر آدمیزاد در جریان است؛پس عزّت و ارزشمندی حلال مجال ورود را بر او تنگ گرداند،چه آن که شیطان را چیزی تا ژرفای رگ و پی ندواند،مگر شهواتی که گرایش به غلبه و خود سری دارد؛ به این ترتیب شیطان در آنجا که آدمی پایبند حلال باشد،ناامید و زیانکار،بی یار و یاور می ماند.

ص:229

و درود بر محمّد(ص)-راهنما و نجاتبخش از گمراهی-و بر خاندان او که بهترین خاندان است و سلام فراوان بر ایشان باد.

باری رسول خدا(ص)فرمود:«پی روزی حلال رفتن بر هر فرد مسلمانی واجب است.» (1)درک این واجب در میان سایر واجبات بر عقلها ناهموارتر و عمل برای تحصیل آن نیز بر اعضا و جوارح انسان سنگین تر است؛از این روست که به طور کلی عمل به این فریضه و علم بدان از میان رفته و دشواری علم به آن باعث از بین رفتن عملش شده است،زیرا به گمان نادانان،حلال نایاب و راه رسیدن بدان بسته است.به تصور آنها از خوردنیهای حلال جز آب فرات و علفهای خشکی که در زمینهای بایر روییده است، چیزی نمانده و جز این ها را دست تجاوزگران آلوده کرده اند و معاملات نادرست به تباهی کشانده است و چون قناعت به علفهای خشک ممکن نیست راهی جز باز گذاشتن دست در محرّمات نمی ماند.آنان به این دلیل واهی این فریضۀ بزرگ دینی را به طور کلّی ترک گفته اند و هیچ فرق و تفاوتی بین اموال نگذاشته اند،و هیهات هیهات!زیرا حلال آشکار و حرام آشکار است و در آن میان امور شبهه ناکی وجود دارد و هر شرائط و دگرگونی که به وجود آید در همه حال این سه مورد کنار همند.و چون این روش بدعتی است که ضررش به تمام امور دینی سرایت کرده و شراره اش تمام خلق را فرا گرفته است،پرده از چهره فاسد آن-به وسیلۀ ارشاد به مدرک تفاوت میان حلال،حرام و شبهه به گونۀ تحقیقی-بر گرفتن،واجب و لازم است.و علی رغم این که تشخیص موارد آنها دشوار است،بیان و توضیح آن ممکن است.و ما-اگر خدا بخواهد-این مطلب را در هفت باب شرح می دهیم:

ص:230


1- (1) این حدیث را دیلمی در کتاب مسند الفردوس به طوری که در الجامع الصغیر آمده به سند حسن نقل کرده است و عبارت آن چنین است:«واجب علی کل مسلم»و بزودی از طبرانی نیز با همین عبارت خواهد آمد.

باب اول در فضیلت حلال و مذمّت حرام و درجات حلال و حرام.

باب دوم در مراتب و منشأ شبهه ها و تمیز آنها از حلال و حرام.

باب سوم در بحث و پرسش و هجوم و سهل انگاری و احتمال آنها در حلال و حرام.

باب چهارم در کیفیت پاک شدن شخص توبه کننده از مظلمه های مالی.

باب پنجم در ماهیانه و حقوقی که شاهان می دهند و بیان حلال و حرام آنها.

باب ششم در وارد شدن بر پادشاهان و معاشرت با ایشان.

باب هفتم در مسائل متفرّقه.

باب اوّل:در فضیلت حلال و مذمّت حرام

اشاره

در فضیلت حلال و مذمّت حرام و بیان اقسام حلال و درجات آن و انواع حرام و مراتب پرهیز از آن

فضیلت حلال و مذمت حرام

(1)خدای تعالی فرموده: کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً . (1)خداوند دستور داده است،پیش از آن که عمل صالح انجام دهند از طیّبات بخورند؛بعضی گفته اند:مقصود از طیّبات همان حلال است.

و خدای تعالی فرموده است: وَ لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ (2).

و نیز فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً... (3)

و نیز می فرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ

ص:231


1- (2) مؤمنون/51:ای پیامبران از غذاهای پاکیزه بخورید و عمل صالح انجام دهید.
2- (3) بقره/188:اموال یکدیگر را به باطل و ناحق در میان خود نخورید.
3- (4) نساء/10:کسانی که اموال یتیمان را از روی ظلم و ستم می خورند.

(1)آنگاه می فرماید: فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ (2).سپس فرموده است: وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَکُمْ رُؤُسُ أَمْوالِکُمْ (3)و بعد از آن فرموده است: وَ مَنْ عادَ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النّارِ (4).خداوند آغاز کار رباخواری را در حکم اعلام جنگ با خدا و پایان آن را به منزلۀ در معرض آتش قرار گرفتن ربا خوار مقرر فرموده است،و آیات وارده دربارۀ حلال و حرام بی شمار است.

اما اخبار:ابن مسعود از پیامبر(ص)روایت کرده است که فرمود:«طلب مال حلال بر هر مسلمانی واجب است.» (5)و چون پیامبر(ص)فرموده است:«طلب دانش بر هر مسلمانی واجب است» (6)بعضی از دانشمندان گفته اند:مقصود پیامبر(ص)در آن حدیث نیز این است که طلب علم حلال و حرام واجب است و مقصود از هر دو حدیث را یکی دانسته اند.

پیامبر(ص)فرمود:«هر کس از راه حلال برای معاش خانواده اش تلاش کند مانند کسی است که در راه خدا جهاد کند و هر که با آبرومندی در پی حلال دنیا باشد،در مرتبۀ شهدا خواهد بود.» (7)و پیامبر(ص)فرمود:«هر کس چهل روز خوراک حلال بخورد،خداوند قلبش را

ص:232


1- (5) بقره/278:ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا بپرهیزید و آنچه از(مطالبات)ربا باقی مانده رها کنید،اگر ایمان دارید.
2- (6) بقره/279:اگر(چنین)نمی کنید،بدانید با جنگ با خدا و رسول روبرو خواهید بود.
3- (7) بقره/279:و اگر توبه کنید سرمایه های شما از آن شماست(اصل سرمایۀ بدون سود).
4- (8) بقره/275:اما کسانی که باز گردند(و مجدّدا مرتکب این گناه شوند)اهل آتش خواهند بود.
5- (9) این حدیث را طبرانی در الاوسط به سند حسن نقل کرده است،همان طوری که در مجمع الزوائد، ج 10،ص 291 آمده است.
6- (10) این حدیث در جلد اول ابواب علم گذشت.
7- (11) این حدیث را طبرانی در الاوسط چنین نقل کرده:«هر که برای عیالش بکوشد پس در راه خداست» و ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس نقل کرده:«هر که از راه حلال کسب کند تا از مردم بی نیاز شود و آبروی خود و زن و بچه اش را حفظ کند،روز قیامت با پیامبران و صدیقان باشد»؛المغنی.

نورانی کند و چشمه سارهای حکمت را از دل بر زبانش جاری سازد» (1)و در روایتی آمده است:«خداوند او را پارسای در دنیا قرار دهد.» آورده اند که سعد از رسول خدا(ص)درخواست کرد تا خدا او را چنان قرار دهد که دعایش به اجابت رسد؛فرمود:«غذای پاک بخور تا دعایت مستجاب گردد.» (2)وقتی که پیامبر(ص)از حریص بر دنیا یاد می کرد می فرمود:«چه بسیار آدم ژولیده موی،خاک آلوده و دور افتاده در سفرها،که طعام و لباسش حرام و خوراکش حرام است و دستهایش را بلند می کند و یا رب یا رب می گوید،پس کجا آن دعا مستجاب می شود.» (3)در حدیث ابن عباس از پیامبر(ص)آمده است:«خداوند فرشته ای در بالای بیت المقدس دارد که هر شب صدا می زند:هر کس مال حرام بخورد،صرف و عدل (انفاق و عدالت)وی پذیرفته نیست.» (4)بعضی گفته اند:مقصود از صرف مستحبّات و مقصود از عدل واجبات است.

پیامبر(ص)فرمود:«هر که جامه ای به ده درهم بخرد و در میان بهای آن یک درهم حرام باشد،تا وقتی از آن جامه چیزی در تن وی باشد،خداوند متعال نماز او را قبول نمی کند.» (5)و آن حضرت فرمود:«هر که پروایی نداشته باشد که از کجا مال را به دست آورد،

ص:233


1- (12) این حدیث را ابو نعیم در الحلیه از ابو ایّوب به سند ضعیف-چنان که در الجامع الصغیر آمده-نقل کرده.و عبارت آن چنین است:«من اخلص للّه اربعین یوما ظهرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه».
2- (13) این حدیث را طبرانی در الاوسط از قول ابن عباس و ابن مردویه نیز-چنان که در الدّر المنثور،ج 1، ص 167 آمده-نقل کرده است.
3- (14) این حدیث را مسلم و ترمذی از ابو هریره-به طوری که در التّرغیب و التّرهیب،ج 2،ص 546 آمده است-نقل کرده اند.
4- (15) از منبع این حدیث اطلاع نیافتم.
5- (16) این حدیث را احمد از قول ابن عمر نقل کرده و-چنان که در الجامع الصغیر آمده-سند آن ضعیف است.

خدای متعال اهمیّت نخواهد داد که او را از کجا وارد آتش دوزخ کند.» (1)و نیز فرمود«هر گوشتی که از حرام بروید،آتش او را سزاوارتر است.» (2)و فرمود:«عبادت ده جزء دارد،نه جزء آن در طلب حلال است.» (3)و این روایت به صورت مرفوع و موقوف از بعضی از صحابه نیز نقل شده است.و آن حضرت فرمود:

«هر که روز را شب کند در حالی که از طلب حلال خسته باشد،شب را بگذراند در حالی که آمرزیده باشد و صبح کند در حالی که خدا از او راضی است.» (4)و نیز فرمود:«هر که از راه گناه به مالی دست یابد و بدان وسیله صلۀ رحم کند و یا صدقه دهد و یا در راه خدا انفاق کند،خداوند همۀ آنها را جمع کند و سپس او را در آتش افکند.» (5)و آن حضرت فرمود:«بهترین راه و روش شما پرهیزگاری است.» (6)و فرمود:«هر که خدای سبحان را در حال پارسایی ملاقات کند،خداوند اجر و مزد کامل اسلام را به او مرحمت کند.» (7)نقل می کنند که خدای متعال در یکی از کتابهای آسمانی فرموده است:«و امّا پرهیزکاران را من شرم می کنم که محاسبه کنم.»همچنین پیامبر(ص)فرمود:«یک

ص:234


1- (17) این حدیث را ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس نقل کرده و ابن عربی در عارضه الاحوذی شرح الترمذی-به طوری که در المغنی آمده-می گوید:باطل است درست نبوده و نیست.
2- (18) این حدیث را طبرانی در الجامع الصغیر روایت کرده،چنان که در مجمع الزوائد،ج 10،ص 291 آمده است،به جای حرام کلمۀ«سحت»نقل شده است.
3- (19) این حدیث را ابو منصور دیلمی از قول انس نقل کرده با این تفاوت که آنجا آمده است:«نه جزء آن در خاموشی و دهمی در کسب روزی از حلال است»؛در کافی،ج 5،ص 78 خواهد آمد:«عبادت هفتاد جزء است بالاتر از همه طلب حلال است.»
4- (20) این حدیث را طبرانی در الاوسط از قول ابن عباس چنین نقل کرده:«هر که شب کند،در حالی که دستانش از کار خسته باشد،آمرزیده وارد شب شود»و چنان که در الجامع الصغیر آمده،سند آن ضعیف است.
5- (21) این حدیث را ابو داود در مراسیل-به طوری که در التّرغیب،ج 2،ص 548 آمده است-از قول قاسم بن مخیمره نقل کرده است.
6- (22) این حدیث را چنان که در الجامع الصغیر آمده-ابو الشّیخ در الثّواب از سعد به سند حسن،نقل کرده است.
7- (23) به این حدیث و حدیث بعدی در هیچ منبعی برخورد نکردم.

درهم از راه ربا در اسلام بدتر از سی زناست.» (1)و در حدیث است:«هر کس مالی را از راه حرام به دست آورد،اگر آن را صدقه دهد پذیرفته نشود،و اگر به ارث گذارد،توشۀ وی به سمت آتش خواهد بود.» (2)ما برخی از اخبار را در کتاب آداب کسب نقل کردیم که حکایت از فضیلت کسب حلال می کنند.» می گویم:ما نیز در آنجا از طریق خاصه(شیعه)روایاتی را نقل کردیم که بیانگر همین مطلب است.

در کافی از امام باقر(علیه السلام)نقل شده که فرمود:«رسول خدا(ص)فرموده است:

عبادت هفتاد جزء دارد که بالاتر از همه طلب حلال است.» (3)از خالد بن نجیح نقل شده که امام صادق(علیه السلام)فرمود:«با هر که از یارانتان برخوردید،سلام دهید و به ایشان بگویید:فلانی پسر فلانی به شما سلام می رساند و به آنها بگویید:بر شما باد تقوای الهی و آنچه به سبب آن می توان به خدا نزدیک شد به خدا سوگند که من به شما دستور نمی دهم مگر آنچه ما خود بدان مأموریم،پس بر شما باد به تلاش و کوشش،و چون نماز صبح را خواندید و برگشتید،صبح زود در پی روزی بروید و در طلب حلال باشید،زیرا خدای عزّ و جلّ شما را روزی خواهد داد و بر آن کار یاری خواهد کرد.» (4)و از آن حضرت نقل است که می گوید:«رسول خدا(ص)فرمود:بعد از من بیش از هر چیز بر امّتم از این کسبهای حرام و شهوت پنهانی و ربا بیمناکم.» (5)

ص:235


1- (24) این حدیث را احمد و طبرانی از حدیث عبد الله بن حنظله-به طوری که در الجامع الصغیر آمده-به سند صحیح و دار قطنی نیز از ابن حنظله و بیهقی در الشّعب-به طوری که در مشکاه المصابیح،ص 246 آمده است-از ابن عباس نقل کرده اند.
2- (25) این حدیث را احمد از قول ابن مسعود به عبارت دیگر و بغوی در شرح السّنه نقل کرده اند،همان طوری که در مشکاه المصابیح،ص 242 آمده است.
3- (26) کافی،ج 5،ص 78،شمارۀ 6 و 8.
4- (27) کافی،ج 5،ص 78،شمارۀ 6 و 8.
5- (28) کافی،ج 5،ص 124،شمارۀ 1.

و فرمود:«وقتی که مردی از غیر راه حلال مالی را کسب کند سپس با آن مال به حجّ رود و لبّیک گوید،ندا می آید لا لبّیک و لا سعدیک اما اگر از راه حلال باشد،ندا شود؛ لبّیک و سعدیک.» (1)و از آن حضرت نقل است که فرمود:«کسب حرام پیامدش در اولاد انسان آشکار می شود.» (2)از ابو الحسن(علیه السلام)است که فرمود:«مال حرام رشد نمی کند و اگر هم رشد کند برکت در آن نخواهد بود و اگر انفاق کنند،اجری ندارد و هر چه هم که به جا گذارند،زاد و توشۀ شخص به سوی آتش دوزخ می باشد.» (3)از ابو عبد الله(علیه السلام)دربارۀ قول خدای عزّ و جلّ: وَ قَدِمْنا إِلی ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً (4)؛نقل شده است که فرمود:«اگر اعمالشان سفیدتر از جامه های بسیار سفید قبطی(مصری)باشد،خدای عزّ و جلّ می فرماید:غبار پراکنده شوید،به آن دلیل است که ایشان همین که راه باز شد مال حرام را می گرفتند.» (5)و از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«دنیا برای گروهی به صورت حلال محض جلوه کرد،و آنها نخواستند و به راه خودشان رفتند،سپس برای گروهی به صورت حلال و شبهه ناک جلوه گر شد،گفتند:ما نیازی به مال مشکوک نداریم و از حلال برخوردار شدند،آنگاه برای گروهی به صورت حرام و شبهه ناک جلوه کرد،گفتند:ما به حرام نیازی نداریم و از شبهه برخوردار شدند و بعد برای گروهی به صورت حرام محض جلوه گر شد و خواستند و آن را نیافتند،اما مؤمن در دنیا همانند شخص ناچار و مجبور

ص:236


1- (29) کافی،ج 5،ص 124،شمارۀ 3.
2- (30) همان مأخذ،همان صفحه؛مقصود آن است که اثر مال حرام از فقر و نابسامانی در اولاد و نوادگان و نسلهای بعدی ظاهر می شود.و یا این که اثرش از ناپاکی و بدباطنی در اولاد و فرزندان آشکار می شود.
3- (31) همان مأخذ،ص 125،شمارۀ 7.
4- (32) فرقان/23:و ما به سراغ اعمالی که آنها انجام داده اند می رویم و همه را چون ذرات پراکنده در هوا می کنیم.
5- (33) کافی،ج 5،ص 126.

چیزی را می خورد.» (1)از احمد بن محمد بن ابی نصر نقل شده است می گوید:«به ابو الحسن-امام هفتم(علیه السلام)-عرض کردم:فدایت شوم،از خدا بخواهید که روزی حلال نصیبم کند،فرمود:

آیا می دانی که حلال چیست؟عرض کردم:فدایت شوم،اما آنچه نزد ماست همین کسب پاک و پاکیزه است؛فرمود:علی بن حسین(علیه السلام)می فرمود:حلال قوت برگزیدگان است،بلکه تو بگو:خداوندا از روزی گسترده ات درخواست دارم.» (2)غزالی گوید:«و اما آثار،ابن عباس می گوید:خداوند نماز کسی را که در شکمش مال حرام باشد،قبول نمی کند.» سهل بن عبد الله شوشتری می گوید:بنده ای به حقیقت ایمان نمی رسد،مگر این که در او چهار خصلت باشد:واجبات را مطابق سنّت انجام دهد،و حلال را با پرهیزگاری بخورد و از موارد نهی در ظاهر و باطن دوری کند و تا هنگام مرگ بر این ها پایدار بماند.

و گوید:هر که دوست دارد با آیات صدّیقین آشنا شود،نباید جز حلال بخورد و کاری جز مطابق سنّت و یا ضرورت انجام دهد.

می گویند:هر کس چهل روز مال شبهه ناک بخورد،دلش را تیره و تار ساخته است و همین است تأویل قول خدای تعالی: کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ (3)ابن مبارک گوید:واگذاشتن یک درهم شبهه ناک در نظر من محبوب تر است از صدقه دادن صد هزار درهم.

سهل می گوید:هر که مال حرام بخورد،اعضا و جوارحش بر او نافرمانی کنند،چه بداند و یا نداند عملی انجام ندهد،و هر که خوراکش از راه حلال باشد،جوارح او فرمان ببرند و موفق به انجام کارهای نیک شود.

ص:237


1- (34) کافی،ج 5،ص 125،شمارۀ 6.
2- (35) همان مأخذ،ص 89،شمارۀ 1.
3- (36) مطفّفین/14:چنین نیست که آنها خیال می کنند،بلکه اعمالشان چون زنگاری بر دلهایشان نشسته!

گویند:نخستین لقمۀ کوچکی که بنده ای از مال حلال می خورد خداوند گناهان او را می آمرزد و هر که خود را در راه به دست آوردن حلال به ذلت و خواری بیندازد، گناهانش همانند ریزش برگ درخت،فروریزد.

بشر حافی از پرهیزکاران بود.به او گفتند:از کجا می خوری؟جواب داد:از آنجایی که شما می خورید لیکن آن که می خورد و می گرید با آن که می خورد و می خندد یکسان نیست،و گفت:دستی کوتاه تر از دستی است و لقمه ای کوچکتر از لقمه ای.

انواع حلال و راههای درآمد آن

اشاره

(1)بدان که بیان و تفصیل حلال و حرام را کتابهای فقهی به عهده دارند و شخص علاقمند در صورتی که به وسیله فتوا بداند غذای معینی حلال است و از غیر آن تغذیه نکند،از تفصیل آن کتابها بی نیاز است؛و اما کسی که از راههای مختلفی خوراکش فراهم می شود،باید به تمام علم حلال و حرام آشنا باشد،همان طوری که در کتابهای فقه بیان کرده ایم و اکنون در جریان تقسیمی به مجموع آن موارد می کنیم و آن چنین است که مال یا به دلیل ذاتی خود حرام است و یا برای اشکالاتی که در جهت اکتساب آن وجود دارد.

بخش اول:

(2)مالی که به دلیل داشتن صفتی در ذات خود حرام است مانند شراب و خوک و دیگر چیزها.توضیح مطلب از این قرار است که مواد خوردنی روی زمین از سه نوع تجاوز نمی کند:آنها یا مانند نمک و گل و دیگر چیزها از مواد معدنی هستند و یا از روییدنیها و یا از جانداران.اما در مورد معادن که جزء زمین و فرآورده های زمین هستند،خوردن مواد حاصل از آنها در صورتی که خوردنشان زیان بخش نباشد،حرام نیست و بعضی از این مواد معدنی به منزلۀ زهر است.بنابراین نان اگر زیان بخش بود، خوردنش حرام می شد و گلی که به خوردنش عادت می کنند جز از بابت ضرررسانی حرام نمی باشد و فایدۀ این سخن ما که مواد معدنی حرام نیستند با وجود این که خورده

ص:238

هم نمی شوند،این است که اگر مقداری از آنها در خورشی و یا خوراکی بیفتد نمی توان گفت حرام است.» می گویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)روایت شده است که فرمود:«خوردن گل مانند گوشت خوک حرام است و هر که بخورد و در آن حال بمیرد من بر او نماز نمی خوانم،مگر خاک قبر(امام حسین(علیه السلام)که شفای هر دردی در آن است و هر که آن را روی میل نفسانی بخورد،شفا برای او نخواهد بود.» (1)غزالی گوید:«امّا از روییدنیها هیچ کدام حرام نیست،مگر آنچه باعث زوال عقل و یا زوال حیات و یا از دست دادن سلامتی باشد:زایل کننده عقل مانند بنگ و می و سایر مسکرات و ازبین برندۀ حیات زهرها،و نابودکننده سلامتی مانند مصرف بی موقع داروها و تمام این ها به ضرر و زیان بر می گردد.در مورد شراب و مسکرات مقدار کمتر از حد مسکر آنها نیز با وجود اندک بودن آن حرام است،به دلیل حرمت ذاتی و داشتن آن صفت یعنی شدّت نشاط و شادمانی،اما سمّ اگر به دلیل کمی و یا مخلوط شدن آن با چیز دیگر از حالت زیان رسانی بیرون شود،حرام نیست.

اما حیوانات به دو قسم خوردنی و نخوردنی تقسیم می شوند و تفصیل آن در کتاب اطعمه آمده است.قسم خوردنی،وقتی است که حیوان ذبح شرعی شود و شرائط ذبح کننده و ابزار و نحوۀ ذبح در آن رعایت شده باشد و تمام این ها در کتاب صید و ذبایح ذکر شده است و تا وقتی که ذبح شرعی نشده باشد و یا خود حیوان بمیرد،حرام است و جز مردۀ ماهی و ملخ حلال نیست.» می گویم:بر شرط آن که ماهی از آب زنده بیرون بیاید و ملخ را زنده بگیرند.

غزالی گوید:«و هر حیوانی که خون جهنده نداشته باشد دلیلی جز تنفّر طبع آدمی بر تحریم آن وجود ندارد،و اگر تنفّر نباشد،خوردن آنها بد نخواهد بود و اگر کسی هم پیدا شد که طبعش تنفّر نداشت به او اعتنا نمی شود،زیرا این نوع از حیوانات جزو پلیدیها

ص:239


1- (37) کافی،ج 6،ص 265.

شمرده شده اند به دلیل شمول تنفّر بر همۀ آنها،بنابراین خوردن این نوع از حیوانات مکروه است.کراهت خوردن این قبیل حیوانات برای نجس بودن آنها نیست،زیرا صحیح آن است که این ها با مردن نجس نمی شوند.و امّا حیوانات خوردنی،وقتی که با شرط شرعی ذبح شود باز هم تمام اجزای بدن آنها حلال نیست بلکه بعضی از اجزای آن مانند خون و سرگین و هر چه که حکم به نجاست آن شده نیز حرام است،بلکه خوردن هر نجاستی به طور مطلق حرام است لیکن در ذات اشیای غیر از حیوانات،شیء نجس وجود ندارد.

اما از روییدنی ها،فقط مسکرات آنها-غیر از آنچه مثل بنگ باعث زوال عقل می شود و مست کننده نیست-حرام است،زیرا نجاست مسکر تأکیدی بر نهی از آن است به دلیل آن که امکان زیاده روی در آن وجود دارد.و هرگاه جزئی از نجاست جامد (مانند بنگ)و یا قطره ای از نجاست مایع(مانند شراب)در خورش و یا خوراک و یا روغنی بیفتد،خوردن تمام آن حرام است؛اما استفادۀ دیگری غیر از خوردن حرام نیست،بنابراین از روغن نجس برای روشنایی و همچنین روغن کاری کشتیها و چرب کردن حیوانات و دیگر چیزها می توان استفاده کرد.این بود مجموعۀ چیزهایی که به خاطر صفت و خصوصیتی در ذات خود حرام می باشد.

بخش دوم:

(1)مالی که به سبب اشکالی که در مورد اثبات مالکیت آن وجود دارد حرام است و دراین باره بحث دامنه داری شده است از این رو می گوییم:در اختیار گرفتن مال یا از روی اختیار شخص تملّک کننده است و یا بدون اختیار وی،مانند ارث و آنچه در اختیار اوست،یا آن که مالکی ندارد مانند دست یافتن انسان به معدن و یا آن که دارای مالک است؛و آنچه از مالکی گرفته می شود یا به زور و قهر گرفته می شود و یا به رضایت دو طرف.آنچه از روی قهر و جبر گرفته می شود،یا برای آن است که حق نگهداری مالک از بین رفته است،مانند غنایم جنگی و یا به خاطر آن است که استحقاق داشته تا به جبر بگیرند،مانند زکات و نفقات واجبه نسبت به کسانی که نمی دهند که باید

ص:240

به قهر و زور گرفت؛و اما آنچه به رضایت طرفین گرفته می شود؛یا در عوض آن چیزی گرفته می شود،مانند خریدوفروش و مهریه و مزد کار و یا بدون عوض گرفته می شود، مانند بخشش،و وصیّت،پس به این ترتیب شش قسم حاصل می شود:

اوّل،آنچه از مالک گرفته نشود مانند دست یافتن به معادن و آباد کردن زمینهای بایر و شکار و جمع آوری هیزم و آبیاری از رودخانه ها و جمع کردن علوفه حلال است، به شرط آن که مخصوص فردی با حرمت از آدمیان نباشد پس اگر از حیطۀ ملک او جدا شد،می تواند تصرّف کند و تفصیل آن در کتاب احیای موات آمده است.

دوّم،مالی که از اشخاص بی حرمت،به زور و جبر گرفته شود،مانند خراج و غنیمت و سایر اموال کفّار حربی که برای مسلمانان-در صورتی که پنج یک آنها را جدا کرده و بین مردم مستحقّ به عدالت تقسیم کنند-حلال است به شرط این،که از کافری که حرمت،امان و پیمانی با مسلمانان دارد نگرفته باشند.تفصیل این شرائط در کتاب الفیء و الغنیمه و کتاب الجزیه آمده است.

سوم،مالی که از روی استحقاق بزور گرفته می شود،از کسی که واجب است ادا کند ولی خودداری می کند.از این رو بدون رضای او گرفته می شود و این مال در صورتی حلال است که سبب استحقاق،کامل باشد و شخص مستحق،اوصاف کامل استحقاق را داشته باشد و به مقداری که استحقاق دارد اکتفا کند و کسی که اختیار استیفا را دارد از قبیل قاضی،یا سلطان و یا شخص مستحق،آن را استیفا کند و تفصیل آن در کتاب تفریق الصّدقات و کتابهای وقف و نفقات آمده است،زیرا در آنجا به صفت مستحقین زکات و وقف و نفقه و دیگر حقوق توجّه می شود،به این ترتیب اگر شرائط کامل آنها را داشت آنچه گرفته حلال است.

چهارم،مالی را که از روی رضایت طرفین در برابر چیزی می گیرند،در صورتی حلال است که شرائط دو عوض و دو طرف عقد و دو لفظ یعنی ایجاب و قبول با آنچه که پایبندی شرعی بدانها لازم است از قبیل دوری از شرائط فاسدکننده،رعایت شده

ص:241

باشد،توضیح این مطالب در کتاب بیع،سلم،اجاره،حواله،ضمان،قراض،شرکت، مساقات،شفعه،صلح،خلع،کتابت،صداق و سایر معاوضات آمده است.

پنجم،مالی که با رضایت،بدون عوض گرفته می شود حلال است،اگر شرائط مربوط به مورد عقد و طرفین و صیغه رعایت شود و به ضرر وارث و یا دیگری منتهی نشود و این هم در کتاب هبات،وصایا و صدقات ذکر شده است.

ششم،مالی که بدون اختیار به دست آید،مانند میراث،حلال است در صورتی که مورّث،مال را از یکی از جهات پنجگانه(نامبرده فوق)به گونۀ حلال کسب کرده باشد؛ علاوه بر آن پس از پرداخت و تنفیذ وصایا و فرائض باشد.این بود مجموعۀ درآمدهای حلال که ما به تمام آنها کردیم تا این که شخص علاقه مند بداند که اگر خوراکش از موارد مختلف باشد نه از یک جهت معیّنی،از دانستن این امور بی نیاز نیست،زیرا هر چیزی را که او می خورد،از یکی از این جهات است،باید از اهل علم بپرسد و ندانسته اقدام بر آن نکند،زیرا همان طوری که به دانشمند می گویند:چرا خلاف علمت عمل کردی؟همچنین به نادان می گویند:چرا به نادانی خود ماندی و نرفتی یاد بگیری،پس از آن که به تو گفتند:«طلب دانش بر هر مسلمانی واجب است.»

بیان درجات حلال و حرام

(1)بدان که هر نوع حرامی پلید است،و لیکن بعضی پلیدتر از برخی دیگر است و تمام حلالها پاکیزه است،اما بعضی پاک تر از برخی دیگر است.همچنان که پزشک هر مادۀ شیرینی را گرم می داند،ولی می گوید:بعضی مانند شکر در درجۀ اوّل و بعضی مانند فانیذ(نوعی حلوا)در درجۀ دوم و بعضی مانند شیرۀ انگور در درجۀ سوم و بعضی مثل عسل در درجۀ چهارم است،همچنین حرام؛بعضی در درجۀ اوّل پلیدی و بعضی در درجۀ دوم،سوم و یا چهارم است و نیز حلال از نظر صفا و پاکی درجات مختلفی دارد.

باید به پزشکان در این اصطلاح-به چهار درجۀ تقریبی-اقتدا کنیم،هر چند که

ص:242

تحقیق و بررسی،انحصار به این چهار درجه را تأیید نمی کند،زیرا هر درجه ای از این درجات نیز اختلاف زیادی می تواند داشته باشد.چه بسا نوعی از شکر کم حرارت تر از نوع دیگر باشد و همین طور در چیزهای دیگر.همچنین می گوییم:پرهیز از حرام،چهار درجه دارد:

اوّل،پرهیز عدالت پیشگان.این حرامی است که ارتکاب آن باعث فسق شده و عدالت بدان وسیله از بین می رود و نشانۀ معصیت و آمادگی برای ورود به آتش دوزخ است و این درجه پرهیز از هر چیزی است که فتاوی فقها آن را حرام می داند.

دوّم،پرهیز صالحان و شایستگان که عبارت از خودداری از هر چیزی است که احتمال تحریم در آن راه دارد،ولی صاحب فتوا بر اساس ظاهر اجازۀ ارتکاب آن را می دهد،و چون به طور اجمال از موارد شبهه است از این رو اجتناب از آن پرهیز صالحان نام گرفته و این در درجۀ دوّم است.

سوّم،آنچه فتوا آن را حرام نمی داند و هیچ شبهه ای در حلال بودن آن نیست و لیکن بیم آن می رود که انجام آن به حرام بینجامد،و آن ترک عمل بی اشکالی است به خاطر ترس از ارتکاب عملی که دارای اشکال است،و این پرهیز متّقین و تقواپیشگان است.

چهارم،آن چیزی که هیچ اشکالی ندارد و بیم آن هم نمی رود که منجر به عملی شود که اشکالی داشته باشد،لیکن برای غیر خدا و بدون داشتن نیّت قدرت بر عبادت خدا،به آن دست می یازد و یا آن که باعث می شود تا برای دستیابی به وسایل مقدماتی آن مرتکب کراهت و یا معصیتی شوند،از این رو خودداری از آن،پرهیز صدّیقین است.

این بود درجات حلال به نحو اجمال تا در آینده آن را با مثالها و شواهد به تفصیل بیان کنیم.

امّا حرامی که ما آن را در درجۀ اول بیان کردیم،حرامی است که هر کس از آن پرهیز کند عادل می گردد و اثر فسق از او ساقط می شود و این حرام نیز درجات پلیدی

ص:243

متفاوتی دارد.بنابراین آنچه از راه عقد فاسد به دست آید حرام است لیکن به درجۀ مال غصبی که از راه زور و جبر گرفته شده باشد نمی رسد،بلکه مال غصب شده،پلیدتر است،زیرا در کسب آن قانون شرع را پشت پا زده و باعث آزار دیگری شده در حالی که در معاملۀ فاسد آزار دیگری نیست و تنها راه قبول بندگی و طاعت را ترک گفته است، سپس ترک راه تعبّد به وسیلۀ عقد فاسدی غیر از ربا سهل تر است از ترک آن به وسیلۀ ربا و این تفاوت را می توان از شدّت عمل شرع و وعدۀ عذاب و تأکید آن دربارۀ بعضی از موارد نهی فهمید،آن طوری که در کتاب توبه آنجا که فرق بین گناه صغیره و کبیره را می گوییم،خواهد آمد،بلکه گرفتن چیزی از روی ظلم از فقیر،یا از شخص صالح و یا از یتیمی پلیدتر و بدتر است از آنچه از شخص نیرومند یا ثروتمند و یا فاسقی گرفته می شود،زیرا که درجات آزار با اختلاف درجات فردی که آزرده می شود،فرق می کند.

این دقّتها در موارد تفصیل پلیدیها وجود دارد،سزاوار نیست که از آنها غفلت کنند و اگر درجات گنهکاران اختلاف نداشت،درجات آتش دوزخ نیز تفاوت نمی داشت،و اکنون که از انگیزه ها و علل بد بودن آگاه شدید،پس نیازی به محدود کردن در سه و یا چهار درجه نیست،زیرا اعتقاد به محدودیت به منزلۀ زورگویی و به دلخواه چیزی را گفتن است،یعنی محدود دانستن چیزی که محدود نیست،مطلبی که در باب تعارض محذورات و برتری بعضی از آنها بر بعضی خواهد آمد،رهنمودی برای شما در تشخیص درجات حرام در پلیدی خواهد بود،تا آنجا که هرگاه اضطرار به خوردن مردار و یا مال غیر و یا شکار در حرم پیش آید،بعضی از این ها را بر بعضی مقدّم می داریم.

نمونه های درجات چهارگانه در پارسایی و شواهد آنها

(1)اما درجۀ اوّل یعنی پارسایی عدالت پیشگان،هر چه فتوا بر حرمت آن باشد؛از چیزهایی که در مداخل شش گانه ای که از مداخل حرام شمردیم وارد باشد با فقدان یک شرط،به طور مطلق حرام است و مرتکب آن به فسق و گناه نسبت داده می شود و مقصود

ص:244

ما از حرام مطلق همین است از این رو نیازی به ذکر نمونه ها و شواهد ندارد.

اما نمونه های درجه دوم،-همان طور که در باب شبهات خواهد آمد-هر شبهه ای است که اجتناب از آنها لازم نیست،زیرا بعضی از شبهات است که باید از آنها اجتناب کرد و ملحق به حرام است و از بعضی،اجتناب کراهت دارد و پرهیز از آنها مانند پرهیز افراد مبتلا به وسواس است،مانند کسی که از شکار کردن به این دلیل خودداری می کند که مبادا شکار از دست انسانی فرار کرده باشد که قبلا او را گرفته و مالک بوده است؛این شخص گرفتار وسواس است،و بعضی از شبهات است که اجتناب از آنها مستحب است نه واجب و این موردی است که مشمول سخن پیامبر(ص)است که فرمود:«آنچه (حرمت آن)برای تو مشکوک است رها کن تا بدانچه در حرمت آن یقین داری دچار نشوی» (1)و این نهی بر نهی تنزیهی حمل می شود،مثالها و نمونه های این درجه را آنجا که درجات شبهه را مطرح می کنیم بیان خواهیم کرد،بنابراین هر چه شبهه داشت اجتناب از آن در مثل این درجه،واجب نیست.

اما درجه سوم،یعنی پرهیزگاران،شاهد بر آن این سخن پیامبر(ص)است، که فرمود:«بندۀ خدا به درجۀ پرهیزگاران نمی رسد تا این که آنچه را اشکالی ندارد از بیم آنچه اشکال دارد ترک گوید.» (2)ابو درداء گوید:تمام تقوا آن است که بندۀ خدا از ذرۀ ناچیزی بپرهیزد حتی بعضی چیزهایی را که حلال می داند از بیم آن که مبادا حرام باشد،ترک کند تا حجابی میان او و آتش دوزخ شود،از این رو بود که یکی از آنها صد درهم از کسی طلب داشت،وقتی که بدهکار صد درهم را نزد او برد او نود و نه درهم را گرفت و از بیم آن که مبادا زیادی گرفته باشد از گرفتن تمام مبلغ خودداری کرد.بعضی تجارت می کردند و هر چه می گرفتند یک دانه کمتر می گرفتند و آنچه را که می دادند یک دانه بیشتر می دادند تا این

ص:245


1- (38) این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 2،ص 13 از قول حسن بن علی(علیه السلام)نقل کرده و می گوید: حدیث صحیح است در حالی که مسلم و بخاری آن را نقل نکرده اند،این حدیث در جلد اول کتاب گذشت.
2- (39) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 4215 نقل کرده است.

کار مانع از آتش دوزخ باشد.

آنچه مردم نسبت به آن سهل انگارند از این درجه است،زیرا در جهت تقوا این نوع چیزها حلال است،لیکن بیم آن می رود که این سهل انگاری وسیله ای شود که به دیگر محرمات منجر شود و آدمی به بی بندوباری خو کند و دست از پرهیزگاری بردارد.

از این قبیل است داستانی که علی بن معبد نقل کرده و می گوید:در خانۀ بکر نشسته بودم،نامه ای را نوشتم و خواستم از خاک دیوار مقداری بر دارم تا نوشته را خشک کنم؛ سپس گفتم:این دیوار که مال من نیست،اما نفس من گفت:خاک دیوار چه ارزشی دارد،این بود به مقدار نیازم خاک برداشتم،همین که خوابیدم در خواب دیدم شخصی ایستاده می گوید:فردای قیامت خواهند فهمید کسانی که می گویند خاک دیوار چه ارزشی دارد! شاید معنای این حرف آن باشد که فردای قیامت می بیند چگونه مقام و منزلتش پایین می آید،زیرا تقوا مقامی دارد که با از میان رفتن پرهیز پرهیزگاران از بین می رود و مقصود آن نیست که به خاطر انجام آن مستحق مجازات می شود.

نقل کرده اند:یکی از بزرگان کنار محتضری بود که در شب از دنیا رفت گفت:

چراغ را خاموش کنید که از این لحظه برای ورثه در روغن چراغ حقی پیدا شده است.

از یکی از بزرگان راجع به مردی پرسیدند که در مسجد است،در آن حال برای یکی از پادشاهان عودسوزی می آورند،مسجد را بخور عود می گیرد؟گفت:سزاوار است که از مسجد بیرون شود،زیرا از عود سودی غیر از بوی آن نمی برند.و این عمل گاهی نزدیک به حرام می شود،زیرا آن مقداری از بوی خوش که در لباس وی می ماند گاهی مورد قصد و رضایت می باشد و گاهی از روی بخل و نارضایتی است و شخصی که در مسجد است نمی داند که طرف نسبت به این مقدار رضایت دارد یا نه.

و نیز راجع به کسی که یک برگ از احادیث وی افتاده بود،پرسیدند که آیا کسی که آن را یافته می تواند رونویسی کند،سپس باز گرداند؟فرمود:نه،اوّل اجازه بگیرد و

ص:246

بعد بنویسد،و این مورد نیز معلوم نیست که صاحبش راضی به رونویسی هست یا نه،از این رو آنچه مورد شک است،اصل تحریم است،پس آن حرام و ترک آن از درجۀ اول می باشد.

از این قبیل است،خودداری از آرایش زیرا بیم آن می رود که به کار دیگر منتهی شود،اگر چه زینت و آرایش در ذات خود مباح است،اما بیشتر امور مباح سرانجام به امور خلاف می انجامد،حتی پرخوری و مصرف بوی خوش برای آدم مجرّد شایسته نیست زیرا باعث تحریک شهوت می شود و شهوت به فکر وامی دارد و فکر به نگاه و نگاه به کار دیگر می انجامد.همچنین نگاه کردن به خانه های توانگران و تجمّل ایشان در ذات خود مباح است و لیکن حرص آدمی را برمی انگیزد و وادار می کند تا در صدد رسیدن به موقعیتی نظیر آن باشد و لازمۀ آن مرتکب شدن اموری است که تحصیل آن جائز نیست،همچنین تمام امور مباح هرگاه به مقدار نیاز استفاده نشود و در وقت حاجت با وجود اجتناب از پیامدهای آنها-اوّلا به وسیلۀ معرفت و ثانیا دوری گزیدن از آنها-کمتر اتفاق می افتد که عاقبت آن بی خطر باشد؛همچنین هر چیزی که به عنوان تفریح انجام می گیرد کمتر بدون خطر است،تا آنجا که یکی از بزرگان گچ کاری دیوارها را مکروه دانسته و می گوید:اما گچ کردن روی زمین برای جلوگیری از خاک است،ولی گچ کاری دیوار زینت است و فایده ای ندارد.حتی گچ کردن و تزیین مسجد را بد دانسته و به روایتی از پیامبر(ص)استدلال کرده است که از آن حضرت راجع به اندود کردن مسجد با ماده ای سرمه گون پرسیدند،فرمود:نه بلکه سایبانی باشد چون کومۀ موسی (1).و آن چیزی نظیر سرمه بوده است که با آن خانه ها را اندود می کردند،و رسول خدا(ص)اجازه نداد؛همۀ این ها از بیم آن بود که مبادا پیروی از هوسها در امور مباح منتهی به چیزهای دیگر شود،زیرا تمایل به مباح و مورد حرام از یک میل بر می خیزد و اگر میل آدمی به سهل انگاری عادت کند،بی بندوبار می شود،در حالی که بیم تقوا حکم

ص:247


1- (40) عریش یا کومه سایبانی است که از شاخ و برگ درختان درست می شود برای اقامت موقت-م.

می کند تا از همۀ این ها بپرهیزد.پس هر حلالی که از چنین بیمی بر کنار باشد،حلال پاکیزه داخل در درجۀ سوم است و آن تمام چیزهایی است که به طور قطع می دانیم انجام آنها به معصیت منتهی نمی شود.

اما درجه چهارم،پرهیز صدّیقین است.پس حلال مطلق از نظر ایشان هر چیزی است که در مقدمات آن معصیتی صورت نگرفته و بدان وسیله به معصیتی کمک نشود و در زمان حال و آینده قصد ظلمی از آن نباشد،بلکه تنها برای خدای تعالی و برای پرهیزگاری بر اساس عبادت او و ادامۀ حیات به خاطر او استفاده می کند و این ها کسانی هستند که هر چه را جز برای خدا باشد حرام می دانند از باب امتثال این سخن خدای تعالی: قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ . (1)این مقام موحّدانی است که خود را از بهره های نفسانی تهی کرده اند و هدفشان تنها برای خداست،و تردیدی نیست که هر کس دوری گزیند از آنچه به معصیت منتهی می شود و یا کمک به معصیت می کند،بدین ترتیب از آنچه در اثر اکتساب آن به معصیت و یا عمل ناپسندی نزدیک می شود نیز دوری خواهد جست؛از این قبیل است،داستانی که از یحیی بن یحیی (2)روایت کرده اند که او دارویی را نوشید؛زنش به او گفت:اگر داخل منزل اندکی راه می رفتی تا دوا کارگر می شد بهتر بود،او در جواب گفت:حکم این راه رفتن را نمی دانم،من سی سال است که محاسبۀ نفس می کنم.گویا او در این راه رفتن نیتی که مربوط به دین باشد نیافت و در نتیجه اقدام بر آن را جائز ندانست.

از سری نقل شده که می گوید:در کوه به گیاه خشکی رسیدم و آبی از آن کوه بیرون می شد؛از آن گیاه خوردم و از آن آب نوشیدم و با خود گفتم:اگر من در عمرم روزی حلال پاکیزه ای خورده باشم،همین امروز است.پس هاتفی ندا داد:آن نیرویی که تو را به اینجا رساند از کجا آمد؟پس برگشتم و از فکری که به سرم آمده بود پشیمان شدم.

ص:248


1- (41) انعام/91:بگو خدا...و سپس آنها را در گفتگوهای لجاجت آمیزشان رها کن تا بازی کنند!
2- (42) در کتاب احیاء،«یحیی بن کثیر»آمده است.

آورده اند که ذو النّون مصری گرسنه و زندانی بود.زن صالحه ای غذایی به وسیلۀ زندانبان برای وی فرستاد؛او نخورد و بعد عذرخواهی کرد و گفت:غذا را روی طبق ستمگری آوردند،یعنی نیرویی که غذا را به من رساند پاک نبود،این حدّ نهایی در ورع است.

از این قبیل است داستان بلابشر که از نهرهایی که فرمانروایان حفر کرده بودند آب نمی آشامید،زیرا حفر،باعث جریان آب و رسیدن آن به دست او می شد،هر چند که خود آب مباح بود در نتیجه مانند کسی بود که از رودی بهره مند شود که آن را مزدورانی کنده اند که مزد آنها را از حرام داده باشند!از این رو یکی از ایشان از انگور حلالی که از تاک حلال چیده بودند نخورد و به صاحب انگور گفت:آن را فاسد کرده ای چون تاکش را از آب رودی آبیاری کرده ای که آن را ستمگران حفر کرده اند.و این در مقایسه با آشامیدن خود آب،دورتر از ظلم است،زیرا در این مورد اجتناب به خاطر بهره مندی انگور از آن آب است.

و برخی از ایشان در راه سفر حجّ هرگاه از آبگیرهایی گذر می کردند که ستمگران ساخته بودند،آب نمی خوردند،با وجود این که آب مباح بود،لیکن در آبگیری نگهداری می شد که آن آبگیر از مال حرام ساخته شده بود و گویا در صورت استفاده از آب از خود آبگیر بهره مند می شدند.

خودداری ذو النّون از غذای دست زندانبان مهم تر از تمام اینهاست زیرا دست زندانبان قابل توصیف به حرام نیست به خلاف طبق غصبی که غذا را روی آن برده اند، لیکن غذا با نیرویی به دست او رسیده که از غذای حرام فراهم شده است؛از این رو یکی از ایشان شیر حرام را با وجود این که با جهل به حرمتش آشامیده بود،قی کرد از بیم آن که مبادا نیرویی به وسیلۀ حرام در او ایجاد شود با این که قی کردن آن واجب نبود،لیکن تهی کردن درون از پلیدی جزو پرهیز صدّیقین است.» می گویم:«همچنین ابو الحسن(علیه السلام)تخم مرغی را که میل فرموده بود استفراغ کرد.

ص:249

بعدا معلوم شد-مطابق روایتی که در کافی (1)آمده است-علّت استفراغ آن بوده است که غلام پس از خرید با آن قمار زده بود.

غزّالی گوید:«از آن قبیل است پرهیز از کسب حلال،مثل این که دوزنده ای در مسجد دوزندگی کند،به خاطر کراهتی که نشستن خیّاط برای دوزندگی در مسجد دارد،و (نمونۀ دیگر)یکی از بزرگان،چراغی را که غلامش روشن کرده بود،خاموش کرد زیرا چراغ متعلّق به کسانی بود که مالشان کراهت داشت؛و نیز از افروختن تنور برای پخت نان که مقداری آتش از هیزم مکروه در آن باقی بود جلوگیری کرد و یکی از ایشان از این که بند کفش خود را در نور چراغ مربوط به پادشاه محکم کند،خودداری کرد.» می گویم:از چیزهایی که از طریق شیعه در همین زمینه رسیده روایتی است که در فقیه به سند صحیح از ابراهیم بن هاشم نقل شده (2)و در تهذیب نیز آن را نقل کرده است (3)که محمد بن ابی عمیر-رضی الله عنه-مرد بزّازی بود،ثروتش را از دست داد و تهی دست شد.و از مردی ده هزار درهم طلب داشت،و آن مرد خانۀ مسکونی خود را به ده هزار درهم فروخت و پولها را به خانۀ او برد.محمّد بن ابی عمیر از خانه بیرون آمد و رو به آن مرد کرد و گفت:این چیست؟گفت:این پولی است که از من طلب داشتی،گفت:

این مبلغ از راه ارث نصیب شد؟گفت:خیر،پرسید:کسی به تو بخشیده است؟گفت:

خیر،گفت:بنابراین بهای مزرعه ای است که فروخته ای؟گفت:خیر،پرسید:پس آن پول چیست؟گفت:خانه ای را که ساکن بودم فروختم تا دینم را ادا کنم.این بود که محمد بن ابی عمیر گفت:ذریح محاربی،برایم از ابو عبد الله(علیه السلام)نقل کرد که آن حضرت فرمود:نباید مردی را از محل زادگاهش به دلیل بدهکاری بیرون کنند،اکنون این مالها را ببر و من نیازی بدانها ندارم،به خدا سوگند من هم اکنون به یک درهم نیازمندم،اما یک درهم از آن وارد ملک من نخواهد شد.

ص:250


1- (43) کافی،ج 5،ص 123،شمارۀ 3.
2- (44) من لا یحضره الفقیه،ص 262،شمارۀ 35.
3- (45) تهذیب،ج 2،ص 63.

امّا آنچه غزالی به عنوان نمونه نقل کرده است،بعضی از آنها نظیر پرهیز وسوسه داران است مثل راه رفتن یحیی و قضیۀ زندانبان،و داستان نخوردن انگور و حتی نخوردن آب در راه مکّه،زیرا ظاهرا احوال ائمّۀ ما(علیه السلام)حاکی از پرهیز نکردن از چنین مواردی است،در حالی که آنان صدّیقین واقعی بوده اند و صدّیقی بالاتر از ایشان وجود ندارد،و نهایت چیزی که از ایشان در این باب رسیده روایتی است که در مصباح الشریعه (1)از امام صادق(علیه السلام)رسیده است:که فرمود:«تقوا بر سه گونه است.

1-تقوای به خاطر خدا و در راه خدا،و آن عبارت از ترک حلال است تا چه رسد به خودداری از شبهه و این نوع تقوا،تقوای خاصّ الخاصّ می باشد.2-تقوا و ترس از خدا، و آن ترک شبهات است تا چه رسد به حرام و آن تقوای خاص است.3-تقوای از ترس آتش و مجازات الهی و آن عبارت از ترک حرام است و تقوای عام می باشد.مثل تقوا بمانند آبی است که در رودی روان است و مثل مراتب سه گانه تقوا مانند درختانی است که در کنار این رود کاشته شده،هر کدام جوهر،مزه و لطافت و درشتی خودش را دارد و بهرۀ مردم از آن درختان و میوه ها به قدر و قیمت آنها مربوط می شود».خداوند عزّ و جلّ فرمود: صِنْوانٌ وَ غَیْرُ صِنْوانٍ یُسْقی بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلی بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ... (2)

بنابراین تقوا برای طاعتها همانند آب برای درختان است و مثل طبیعت.درختان و میوه ها در رنگ و طعمشان مثل مراتب و اندازه های ایمان است؛پس هر کس بالاترین مرتبۀ ایمان را دارد و جوهر روح و روانش از همه صاف تر است،از همه کس پرهیزگارتر است و هر کس پرهیزگارتر باشد عبادتش خالص تر و پاک تر خواهد بود و هر کس چنین باشد از همه کس به خدا نزدیکتر می باشد و هر عبادتی که بر اساس غیر تقوا باشد گرد و

ص:251


1- (46) باب هشتاد و دوّم.
2- (47) رعد/4:گاهی بر یک پایه می رویند و گاهی بر دو پایه،همۀ آنها از یک آب سیراب می شوند و با این حال بعضی از آنها را از جهت میوه بر دیگری برتری می دهیم.

غبار بر باد رفته خواهد بود.خدای عزّ و جلّ می فرماید: أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی تَقْوی مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِی نارِ جَهَنَّمَ... (1)و تفسیر تقوا عبارت است از ترک چیزی که گرفتن آن مانعی ندارد از ترس آن که مبادا مرتکب خلافی بشود و آن در حقیقت طاعت و ذکر است بدون نسیان و علم است بدون جهل که پذیرفته و غیر مردود است.

غزالی گوید:«این بود موارد دقیق پارسایی و تقوا از نظر سالکان راه آخرت،و تحقیق در آن باره چنین است که پرهیزگاری آغازی دارد که عبارت است از خودداری از آنچه فتوا حرام کرده و آن پرهیزگاری مردمان عادل می باشد و انتهایی دارد که عبارت از پرهیز صدیقین است و آن خودداری از تمام چیزهایی است که برای خدا نباشد؛از چیزهایی که روی هوای نفس انجام گیرد و یا آن که به واسطۀ عمل ناپسندی به او برسند و یا خود واسطۀ عمل ناشایستی باشد و بین این دو،مراتب مختلفی در احتیاط وجود دارد.پس هر چه بنده نسبت به نفس خود سختگیرتر باشد در روز قیامت سبکبارتر و از صراط زودگذرتر و دورتر از آن خواهد بود که کفّه بدیهایش بر کفۀ خوبیهایش بچربد و تفاوت منازل در آخرت بر حسب تفاوت این درجات پرهیز است همچنان که درکات آتش دوزخ درباره ستمگران نیز بر حسب تفاوت پلیدی درجات حرام،فرق می کند،و هرگاه حقیقت کار را فهمیدی اختیار و انتخاب با تو است؛اگر خواستی بیشتر احتیاط کن و اگر مایلی جلو هوای نفست را رها کن،اگر احتیاط کنی به نفع خودت عمل کرده ای و اگر بی بندوبار باشی به زیان خودت عمل کرده ای.

ص:252


1- (48) توبه/109:آیا کسی که شالودۀ آن را بر پرهیز از خدا و خشنودی او بنا کرده،بهتر است،یا کسی که اساس آن را بر کنار پرتگاه سستی بنا نموده که ناگهان در آتش دوزخ فرومی ریزد...

باب دوّم:در مراتب شبهات و منشأ پیدایش آنها و تمیز آنها از حلال و حرام

اشاره

در مراتب شبهات و منشأ پیدایش آنها و تمیز آنها از حلال و حرام

(1)رسول خدا(ص)فرمود:«حلال آشکار و حرام نیز روشن است ولی در بین آنها امور مشتبهی وجود دارد که بسیاری از مردم نمی دانند،پس هر کس از شبهات پرهیز کند آبرو و دین خود،را حفظ کرده است و هر که وارد شبهات شود در حرام افتد مانند چوپانی که گوسفندانش را در اطراف قرقگاه می چراند ممکن است وارد قرقگاه شود.» (1)این حدیث در اثبات سه قسم،صراحت دارد و مورد اشکال قسم متوسّط یعنی شبهه است که بسیاری از مردم آن را نمی شناسند.پس ناگزیر باید بیان شود و پردۀ ابهام از آن دور گردد؛زیرا چیزی را که بسیاری از مردم نمی شناسند گاهی عدّۀ قلیلی آن را می شناسند؛بنابراین می گوییم:حلال مطلق آن است که در ذات خود از صفاتی که باعث تحریم عین آن باشد،خالی است و از اسباب تحریم آنچه سرانجام منتهی به حرمت و یا کراهت شود بدور است.نمونه اش آبی است که آدمی از باران پیش از آن ملک کسی شود بر می دارد و او خود به هنگام برداشت آب و جمع آوری آن از هوا در میان ملک خویش و یا در زمین مباحی ایستاده است؛و حرام محض چیزی است که بی تردید دارای صفت حرامی باشد مانند شدّت احساس شادی در شراب و نجاست در بول و یا آن که از راهی به دست آمده باشد که به طور قطع نهی شده است،نظیر مالی که از راه ظلم و غصب و ربا و نظایر آن به دست آید.پس این دو طرف روشن و آشکار است و به این دو طرف مربوط می شود آنچه حکم آن ثابت و محقّق بوده،اما احتمال دارد دگرگون شده باشد و برای این احتمال نیز دلیلی که مؤیّد آن باشد وجود ندارد،پس شکار در صحرا و

ص:253


1- (1) این حدیث را مسلم در ج 4،ص 50 و بیهقی در الکبری،ج 5،ص 246 نقل کرده اند.

دریا حلال است و نیز هر کس آهویی را بگیرد و احتمال دهد که شکارچیی مالک آن بوده،سپس از دست او فرار کرده است همچنین ماهیی که تصوّر می شود پس از افتادن به دست ماهیگیر و تور او،جسته باشد و نظیر این احتمال در آب بارانی که از هوا گرفته می شود حرمت راهی ندارد،بلکه این موارد نیز نظیر آب باران است و اجتناب از آنها وسواس است و باید این نوع را پرهیز وسواس داران بنامیم تا آن که نظایر آن را به آن ملحق سازیم زیرا این یک توهّم محض است و هیچ دلیلی ندارد،آری اگر دلیلی داشته باشد،اگر آن دلیل قطعی باشد چنان که اگر در گوش ماهی حلقه ای یافت شود و یا راه احتمالی وجود داشته باشد همان طوری که اگر آهو زخمی دارد که احتمال می رود داغ کرده باشند و این عمل بدون گرفتن آهو امکان ندارد و احتمال دارد جراحت دیگری باشد،این مورد جای پرهیز است و هرگاه دلالت از هر جهت منتفی باشد،در این صورت،احتمالی که بی دلیل است مثل آن است که اصلا وجود ندارد و از این قبیل است؛کسی که منزلی را عاریه می گیرد و عاریه دهنده از آنجا می رود و او نیز از منزل بیرون می رود و می گوید:شاید صاحب منزل مرده باشد و حق به وارث منتقل شده باشد، این کار وسواس است هرگاه هیچ دلیلی قطعی و یا غیر قطعی بر مردن او نباشد،زیرا شبهۀ مورد اجتناب چیزی است که از شکّ نشأت بگیرد و شک عبارت است از دو اعتقاد متقابل که از دو سبب مختلف به وجود آمده باشد.بنابراین چیزی که سبب ندارد،در دل آدمی جایی پیدا نمی کند تا با عقیدۀ مقابل خود برابری و ایجاد شک کند،از این رو می گوییم:هر که شک کند که سه رکعت نماز خوانده و یا چهار رکعت،بنا را بر سه می گذارد،زیرا که اصل عدم زیادت است.و اگر از کسی دربارۀ نماز ظهری که چندین سال پیش از این به جا آورده سؤال کنند چهار رکعت بوده است و یا سه رکعت،برایش قطع حاصل نمی شود که چهار رکعت بوده است و چون قطع ندارد احتمال می دهد که سه رکعت باشد،این احتمال شک نمی باشد،زیرا سببی که باعث اعتقاد وی به سه رکعت باشد برای او حاصل نشده است.بنابراین حقیقت شک باید معلوم باشد تا با وهم

ص:254

و احتمال بدون دلیل اشتباه نشود زیرا این موارد جزو حلال مطلق می باشد در حالی که آنچه تحریمش مسلّم است جزو حرام محض است هر چند که ممکن است دلیلی برای حلیّت آن پیدا شود لیکن سببی که دلالت بر پیدایش آن دلیل کند وجود ندارد،مثل کسی که غذایی در دست او از مورّثش باشد که وارثی دیگر جز او ندارد،پس مورّث از نظر او غایب گردد و وارث بگوید:احتمال می رود که او مرده باشد و ملکیّت این غذا به من انتقال یافته است پس آن را بخورم،بنابراین اقدام این شخص بر خوردن آن غذا حرام محض است زیرا احتمال مرگ مورّث بدون دلیل است و سزاوار نیست که این نوع احتمال از اقسام شبهه به حساب آید،زیرا مقصود از شبهه چیزی است که امر آن بر ما مشتبه باشد به این ترتیب که دو عقیده برای ما پیدا شود که از دو سبب مقتضی نشأت گرفته باشند.

منشأ پیدایش شبهه پنج تاست

منشأ اوّل:شک در سببی است که باعث حلال و حرام می شود

(1) و این از دو صورت بیرون نیست یا این که دو طرف شک برابرند و یا آن که یکی از دو احتمال غلبه دارد.اگر دو احتمال برابر باشند،حکم،همان خواهد بود که قبلا بوده و باید استصحاب کرد و به دلیل شکّ حکم قبلی را ترک نکرد؛و اگر یکی از دو طرف غلبه کند؛به این ترتیب که از دلالت معتبری صادر شده باشد،حکم،همان حکم طرف غالب خواهد بود،و این مطلب جز با مثال و شواهد روشن نمی شود،بنابراین آن را به چهار قسم تقسیم می کنیم:

قسم اوّل،آن است که قبلا حلیّت معلوم نباشد،سپس شک در وجود محلّل پیدا شود،این شبهه ای است که اجتناب از آن واجب،و اقدام بر آن حرام است.مثل این که کسی تیری به سمت شکاری می اندازد و او را زخمی می کند و شکار داخل آب می افتد و بعد شکارچی با مردۀ او مواجه می شود و نمی داند که علّت مرگ او،غرق شدن است و یا

ص:255

زخمی است که خورده؟این شکار حرام است،زیرا اصل تحریم است مگر آن که به جهت معیّنی مرده باشد و شکّ در آن جهت باشد در این صورت نباید یقین را به خاطر شکّ ترک کند،همچنان که در موارد حدث و نجاست و رکعتهای نماز و امثال این ها اتّفاق می افتد و سخن پیامبر(ص)را به عدیّ بن حاتم مشعر بر این می دانیم که فرمود:

«آن را نخور که شاید چیزی غیر از سگ تو باعث قتل آن شده باشد» (1)همچنین سیرۀ آن حضرت چنان بود که هرگاه چیزی می آوردند مشتبه بود که صدقه است یا هبه،می پرسید تا معلوم شود که کدام یک از آنهاست؟ (2)قسم دوّم،آن که بداند حلال بوده و شکّ در حرمت آن کند،پس اصل حلیّت است و حکم شرع بر آن است،زیرا در مورد آبها،نجاسات و حدثها و دربارۀ نمازها ثابت شده است که یقین را نباید به خاطر شک رها کرد و این مورد داخل در معنای اصاله الیقین است،لذا هرگاه یقین به پاکی آب داشته باشد سپس در نجاست آن شک کند،برای او وضو ساختن با آن آب جائز است پس چگونه جائز نیست که آن را بنوشد و هرگاه نوشیدن آن روا باشد،مسلّم خواهد بود که یقین را نباید به خاطر شک رها کرد.

قسم سوّم،آن که اصل تحریم باشد،لیکن چیزی که به ظنّ غالب باعث حلال شدن است بر آن عارض شده باشد.بنابراین مورد شک است اما حلال بودنش غلبه دارد.پس در آن باره دقّت می کند؛اگر ظنّ مستند به یک سبب معتبر شرعی بود،حلیّت آن را اختیار می کند و اجتناب از آن مربوط به ورع و تقواست،به عنوان مثال؛کسی به سمت شکاری تیری می اندازد،شکار می رود از نظر او غایب می شود و بعد آن را مرده می یابد در حالی که جز اثر تیر وی اثر دیگری در آن نیست،لیکن احتمال می رود که در اثر سقوط از بلندی و یا علت دیگری مرده باشد.پس اگر اثر صدمه و یا زخم دیگری بر آن ظاهر بود،به قسم اوّل مربوط می شود،و امّا این که بعضی گفته اند:چون ثابت نشده است

ص:256


1- (2) این عبارت را بخاری،در ج 3،ص 67 ضمن حدیثی آورده است.
2- (3) این حدیث را بخاری نقل کرده و احمد و طبرانی-به طوری که در مجمع الزوائد،ج 3،ص 89 آمده-روایت کرده اند.

که مرگ او در همان لحظه بر اساس حلیّت بوده باشد،بنابراین جزو شکّ در سبب است، این طور نیست بلکه سبب مسلّم شده،زیرا همان جراحت سبب مرگ است و این که آیا چیز دیگری عارض شده یا نه مورد شک است.و دلیل بر صحّت این مطلب اجماع علما بر آن است که هر کس مجروح گردد و از انظار دور شود و بعد او را مرده بیابند،آن کسی که زخم زده،واجب است قصاص شود،بلکه اگر از انظار دور نشده بود احتمال می رفت به علّت هیجان درونی مرده باشد،چنان که انسان ناگهان می میرد،در این صورت نباید قصاص کرد مگر گردن مجروح را بریده و یا به قصد کشتن بر او حمله ور شده باشد،زیرا از علتهای کشنده در باطن انسان ایمنی نیست و به همین خاطر آدم سالم ناگهان می میرد و هیچ کس در این مورد قائل به قصاص نشده است،با این که اساس قصاص بر شبهه است.همچنین جنین در رحم حیوانی که ذبح شرعی شده حلال است،در حالی که شاید پیش از ذبح مادرش و نه به علت ذبح او،مرده باشد و یا آن که روح در آن دمیده نشده باشد در حالی که ظهور جنین لازم است و شاید جنین درست شده اما روح در آن دمیده نشده است.و یا آن که شخص پیش از وقوع جنایت به علت دیگری مرده باشد،لیکن بنا را بر اساس اسباب و عوامل ظاهری می گذارند زیرا احتمال دیگر هرگاه مستند به دلیلی نباشد که بیانگر واقعیت باشد-چنان که گفتیم-جزو وهم و وسواس خواهد بود،در این مورد نیز همان طور است.

قسم چهارم،آن است که حلال معلوم و مشخص است ولی احتمال قوی می رود که علّت تحریم عارض شده باشد،آن هم به سبب معتبری که شرعا باعث غلبۀ ظن شود در این صورت استصحاب از بین می رود و حکم به تحریم می شود،زیرا برای ما روشن شد که استصحاب ضعیف است و در برابر ظنّ غالب حکومتی ندارد و مثال آن چنین است:

اجتهاد کسی به نجاست یکی از دو ظرف منتهی شود با تکیه بر علامت معیّنی که باعث غلبۀ ظنّ می گردد پس این غلبه ظنّ حرمت شرب از آن ظرف را ایجاب می کند همان طوری که وضو نگرفتن با آن را ایجاب کرده و هرگاه آن علامت مربوط به عینی که در

ص:257

دسترس است نباشد،موجب رفع حکم اصل-مانند آب خوردن از ظروف مشرکین و افراد می گسار-نمی شود،و توضیح این مطلب در منشأ دوم شبهه،یعنی شبهه آمیختگی حلال و حرام خواهد آمد.از روی این مثال معلوم شد حکم حلالی که در عروض علّت حرمت بر آن،شک کنند و یا ظن ببرند،همچنین حکم حرامی که در عروض علّت حلیّت بر آن شک کنند و یا ظن ببرند،و فرق بین ظنّی که مستند به علامتی در عین شیئی باشد و بین آنچه مستند به آن نباشد نیز روشن شد.» می گویم:از جمله چیزهایی که از طریق خاصّه(شیعه)مناسب این مقام است روایتی است که در کتاب کافی به سند صحیح از ابو جعفر باقر(علیه السلام)نقل شده دربارۀ کسی که پس از یقین به وضو،شک کند که آیا به خواب رفته است یا نه؟فرمود هرگز نباید یقین خود را با شک بشکند لیکن با یقین دیگر می تواند آن را نقص کند. (1)

و در روایت صحیح از ابو عبد الله صادق(علیه السلام)رسیده است:«دربارۀ جامه ای که به کافر ذمّی عاریه داده اند در حالی که او شراب می نوشد و گوشت خوک می خورد،فرمود:

در آن جامه نماز بخوان و از آن جهت که در دست ذمّی بوده است آن را نشوی زیرا تو آن را در حالی که پاک بوده به وی عاریه داده ای و به نجاست آن یقین نداری پس باکی نیست که در آن جامه نماز بخوانی مگر این که یقین پیدا کنی که آن را نجس کرده است.» (2)در روایت صحیحی از آن حضرت نقل شده است:«وی جامه ای را که یک فرد مجوسی پلید و می گسار ساخته بود،پیش از آن که بشوید،بر تن کرد.» (3)و در حدیث موثّقی از آن حضرت است که فرمود:«هر چیزی پاک و نظیف است تا بدانی که آلوده و پلید است و تا وقتی که ندانی ایرادی بر تو نیست.» (4)

ص:258


1- (4) این خبر را شیخ در تهذیب،ج 1،ص 3 نقل کرده است و در کافی جاهایی که گمان می رفت پیدا نشد،شاید اشتباه از مؤلف و یا نسّاخ باشد!
2- (5) تهذیب،ج 1،ص 239.
3- (6) همان مأخذ،همان صفحه.
4- (7) همان مأخذ،ص 81.

از امیر المؤمنین(علیه السلام)نقل شده است:«تا وقتی که ندانم آیا آب بر(بدن و لباس)من رسیده یا بول،باکی ندارم.» (1)مخفی نماند که نوشیدن آب نجس حلال نیست،در این صورت مأخذ نجس بودن و حلال بودن یکی است و شک در یکی از آنها باعث شک در دیگری است.

غزالی گوید:«هر چه را در این چهار قسم به حلال بودنش حکم کردیم،در درجۀ اول حلال است و احتیاط ترک آن است.پس هر کس اقدام به انجام آن کند در زمرۀ اهل تقوا و صالحان نیست،بلکه در زمرۀ عدالت پیشگان-که در فتوای شرع به فسق و عصیان وی و استحقاق عقوبتش حکم نکنند-خواهد بود،جز آن مواردی که به درجۀ وسواس مربوط دانستیم که اجتناب از آن از اصل،جزو ورع نیست.

منشاء دوم شبهه:

(1)«شکی است که منشاء پیدایش آن در هم بودن و آمیختگی است به این ترتیب که حلال با حرام درهم آمیزد و امر مشتبه شود به طوری که قابل تشخیص نباشد.» می گویم:غزالی در این مورد سخن را به درازا کشانده و در طول و تفصیل مطلب زیاده روی کرده و ما دراین باره به یک قاعدۀ کلّی مختصر از اهل بیت(علیه السلام)اکتفا می کنیم و آن قاعده روایتی است در کافی به سند صحیح از مولایمان امام صادق(علیه السلام)که فرمود:

«هر چیزی که داخل آن حلال و حرام باشد،همواره برای تو حلال است تا وقتی که قسمت حرام آن را عینا بشناسی،پس آن را ترک گویی.» (2)در حدیث موثقی از آن حضرت نقل شده است که فرمود:«همه چیز برای تو حلال است تا بدانی که آن چیز بعینه حرام است.در آن صورت خودت آن را رها کن؛ مانند جامه ای که خریده ای در حالی که دزدی بوده،و یا غلامی را خریدی،شاید آزاد بوده و خود را فروخته و یا حیله ای به کار برده شده و او را فروخته اند و یا وی را مجبور به

ص:259


1- (8) تهذیب،ج 1،ص 72.
2- (9) کافی،ج 5،ص 313؛تهذیب،ج 2،ص 179 و 302.

فروش کرده اند،و یا زنی که داری معلوم شد خواهر تو و یا خواهر رضاعی تو بوده است، و تمام امور بر این منوال است تا غیر از آن برای تو آشکار شود و یا شاهد و دلیلی بر آن دلالت کند.» (1)و در حدیث موثقی از آن حضرت نقل است:«دربارۀ مردی پرسیدند که از پول اجرت کاری که برای بنی امیه کرده،صدقه می دهند و صلۀ رحم می کند و حجّ می گزارد تا باعث آمرزش گناهانش شود و او می گوید:خوبیها بدیها را از بین می برند! امام صادق(علیه السلام)فرمود:گناه باعث محو گناه نمی شود بلکه نیکی باعث محو گناه می شود، سپس فرمود:اگر حلال با حرام مخلوط شده باشد به طوری که ممکن نیست حلال را از حرام شناخت پس باکی نیست.» (2)در روایت صحیح از ابو بصیر نقل شده که می گوید از امام باقر،یا امام صادق(علیه السلام) دربارۀ خریدن مال خیانت و دزدی پرسیدم،فرمود:جائز نیست مگر این که مال دیگری با آن مخلوط شده باشد.اما خریدن مال دزدی بعینه جائز نیست مگر این که از مال پادشاه باشد،در آن صورت باکی نیست.» (3)در روایت حسن از حلبی به نقل از آن حضرت(علیه السلام)می گوید:مردی نزد پدرم آمد و عرض کرد:مالی به ارث به من رسیده و می دانم صاحب مال که من از او به ارث برده ام، رباخوار بوده است و اعتراف دارم که در آن ربا وجود دارد و به آن یقین دارم و به خاطر علمی که دربارۀ آن دارم،مقدار حلال آن نیز بر من گوارا نیست؛از فقهای عراق و حجاز راجع به آن پرسیدم،گفتند:خوردن آن حلال نیست؛امام باقر(علیه السلام)فرمود:اگر به یقین

ص:260


1- (10) کافی،ج 5،ص 313؛تهذیب،ج 2،ص 179 و 302.
2- (11) همان مأخذ،ص 126؛شاید منظور موردی باشد که مقدار مال و مالک معلوم نیست و آنچه در راه خیر مصرف می شود به مقدار خمس باشد و شاید این حدیث بر عدم وجوب دادن این خمس به بنی هاشم دلالت دارد.
3- (12) همان مأخذ،ص 228؛شاید مقصود این باشد که اگر به فرض پادشاه اموال جمعی از مردم را غصب کرده و یکی از ایشان عین و یا مثل متاع خود را دیده و دزدیده باشد سپس برای فروش عرضه کند،جائز است کسی آن را بخرد.

می دانی که در میان آن مال مشخصی از رباست و صاحب مال هم معلوم است،اصل مالت را بردار و بقیه را به صاحبش ردّ کن.اما اگر مخلوط است،بخور،گوارایت باد زیرا مال،مال تو است و از آنچه صاحب مال انجام می داد،دوری کن،زیرا رسول خدا(ص) آنچه از ربا در گذشته صورت گرفته بود،کناری گذاشت و باقیمانده را بر ایشان حرام کرد،پس هر کس جاهل به مورد ربا باشد،جهل او باعث می شود که در وسعت باشد مگر آن که موردی را بداند رباست و چون از تحریم آن آگاه شد،بر او حرام می شود و در صورتی که مرتکب حرام شود مجازات او حتمی است،چنان که برای رباخواران حتمی است. (1)

از حلبی به نقل از آن حضرت آمده است که فرمود:«هر کسی که از پدرش مالی به ارث برد و بداند که داخل آن مال،ربا وجود دارد لیکن در تجارت با مال دیگری که حلال بوده است مخلوط شده باشد،حلال و پاکیزه خواهد بود و باید بخورد و اگر بداند که مقدار معیّنی از آن رباست باید اصل مال خودش را بر دارد و آن مقدار ربا را باز پس دهد.» (2)غزالی آن جایی را که عین حرام با تعداد محدود مخلوط شود حرام شمرده است چنان که اگر گوشت مرداری با گوشت یک،یا ده حیوانی که ذبح شرعی شده مخلوط شود و یا زنی که خواهر رضاعی است با ده زن مشتبه شده باشد و یا آن که با یکی از دو خواهر ازدواج می کند سپس امر مشتبه می شود با این استدلال که مجموع به منزلۀ یک چیز است و یقین به حرمت،و حلیّت در برابر هم قرار گرفته اند،سپس تعداد محدود را به چیزی تفسیر کرده است که اگر روی یک قطعه زمین جمع باشد شمردن آنها به مجرّد نگاه برای بیننده آسان باشد مانند ده و بیست،و غیر محدود را به چیزی که شمارش آنها در آن هنگام دشوار باشد مانند شمارش هزار و دو هزار،و حد وسطهایی در بین آن دو به عنوان متشابه قرار داده است که به وسیله ظن به یکی از دو طرف ملحق می شود و حکم

ص:261


1- (13) کافی،ج 5،ص 145.
2- (14) تهذیب،ج 2،ص 123،کافی،ج 5،ص 145.

آنچه مورد شک واقع می شود به تشخیص دل واگذار می کند؛اما این قول بر اساس اصول و قواعد ما(شیعه)درست نیست زیرا ما با وجود منضبط نبودن آن،دلیلی نقلی دراین باره نداریم،و از اهل بیت(علیه السلام)نقل شده است در آن جایی که«هرگاه گوشت مردار با گوشت حیوانی که ذبح شرعی شده مخلوط شده باشد،آنها را به کسی که مردار را حلال می داند و بهای مردار و ذبیحۀ شرعی را نیز حلال می شمارد می توان فروخت» (1)و غزالی در مال مخلوط به غیر محصور از حلال استدلال به نفی حرج در دین کرده است،زیرا کسی که بداند مال دنیا به یقین با حرام مخلوط است،لازم نیست که خریدن و خوردن آن را ترک گوید زیرا این باعث حرج است و در دین حرج وجود ندارد و البته دنیا وقتی از حرام جدا می شود که همۀ مردم از گناهان مصون باشند و آن هم محال است!و هرگاه در مورد تمام دنیا چنین شرطی(عصمت تمام مردم از گناه)نباشد،در مورد یک شهر نیز چنین شرطی نخواهد بود،مگر وقتی که شبهه در میان جمع محدودی واقع شود،بلکه اجتناب از چنین موردی در زمرۀ ورع مردمان وسواس خواهد بود،و به دلیل آنچه در

ص:262


1- (15) کافی،ج 6،ص 260؛محقّق در شرایع گوید:هرگاه گوشت حیوانی که ذبح شرعی شده با مردار مخلوط شود،خودداری از آن واجب است تا این که بعینه معلوم شود.و آیا به کسی که گوشت مردار را حلال می داند می توان فروخت؟بعضی گفته اند:آری،و چه بسا این سخن خوب است در صورتی که قصد فروشنده فقط گوشت ذبیحۀ شرعی باشد.شهید در مسالک می گوید:اشکالی در وجوب امتناع از بیع مختلط نیست و قول به جواز بیع آن به کسی که گوشت مردار را حلال می داند مربوط به شیخ در النهایه است و ابن حمزه و علاّمه در مختلف از او پیروی کرده اند و مصنّف(یعنی محقّق)با قصد شخص به بیع مذکّی،متمایل به این قول شده و مستند ایشان صحیحۀ حلبی و حسنۀ اوست،ابن ادریس از بیع و انتفاع آن به طور مطلق منع کرده است به دلیل مخالفت آن با اصول مذهب شیعه،اما مصنّف روایت را فقط به بیع مذکّی مرتبط دانسته،و از آن جایی که مبیع مجهول است اشکال می کند و در مختلف(علاّمه)جواب داده است که آن در حقیقت بیع نیست بلکه بیرون آوردن مال کافر از دست اوست،و اشکالی که می شود این است:کسی که مردار را حلال می داند اعم از کسی است که مالش مباح است،و بهتر آن است که یا به مضمون روایت-به دلیل صحت آن-عمل شود و یا آن که آن را به دلیل مخالفتش با اصول،کنار بزنیم.و شهید در دروس به این مطلب متمایل شده است که گوشتهای مخلوط شده را به آتش بگیرند و با انبساط و انقباض در برابر آتش آن را آزمایش کنند،چنان که در مورد گوشت دور انداخته مشتبه خواهد آمد،و این کلام شهید با وجود قبول داشتن مدرک آن،به علّت بطلان قیاس مع الفارق،سست و بی پایه است!

زمان رسول خدا(ص)و خلفا معلوم شد زیرا بهای مشروبات و پول ربا در دست اهل ذمّه مخلوط با اموال ایشان بود همچنین تقلّب در غنایم جنگی،و از زمانی که رسول خدا(ص)از رباخواری منع کرد،زیرا فرمود:«نخستین ربایی را که من جلوگیری می کنم رباخواری عباس است». (1)همۀ مردم ربا را ترک نکردند،همان طوری که میگساری و سایر گناهان را ترک نکردند،تا آنجا که بعضی از راویان نقل کرده اند که یکی از صحابه شراب را فروخت،چون نمی دانستند که حرمت خمر باعث حرمت پول ما به ازای آن است،و رسول خدا(ص)فرمود:«فلان کس در آتش است،عبایی را بر دوش می کشد که از راه تقلّب به دست آورده است.» (2)و«مردی کشته شد،وقتی که وسایل زندگی او را بازرسی کردند،در میان آنها مهره ای از مهره های یهود یافتند که به دو درهم نمی ارزید،در حالی که آن را از راه غیر صحیح به دست آورده بود» (3)همچنین اصحاب پیامبر(ص)رهبران جور را درک کردند در حالی که هیچ یک از ایشان-به دلیل غارت مدینه که یاران یزید سه روز آنجا را غارت کردند-از خرید در بازار خودداری نکرد و هر کس از آن اموال خودداری می کرد،در ورع و تقوا مشار الیه بود ولی بیشتر مردم خودداری نکردند.و هر که واجب کند آنچه را که پیشینیان صالح واجب نکرده بودند و گمان کند که او در شرع چیزی را فهمیده که آنان نفهمیده بودند،چنین کسی دارای وسواس و بی خرد است با توجه به این که اگر او این باب را بگشاید هرآینه باب همۀ تصرّفات بسته شده و دنیا ویران خواهد شد و در این صورت تباهی بر مردم غلبه می کند و بدان جهت مردم در شرائط و عقود شرع سهل انگاری می کنند و این خود ناگزیر به آمیختن حلال و حرام می انجامد.

غزالی گوید:و اما سخن کسی که می گوید:بیشتر اموال در زمان ما حرام است اشتباه

ص:263


1- (16) این حدیث را مسلم در ج 3،ص 41 از حدیث جابر نقل کرده است.
2- (17) این حدیث را بخاری در ج 4،ص 91 از حدیث عبد الله بن عمیر نقل کرده است و ابن ماجه به شمارۀ 2849 آورده است.
3- (18) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 2848 نقل کرده است.

محض است و منشأ این اشتباه نیز غفلت از تفاوت بین کثیر و اکثر است،بیشتر مردم گمان می کنند مالی که کمیاب نباشد اکثر است و تصوّر می کنند که آنها دو قسم،متقابل هستند و میان آنها قسم سوم وجود ندارد در صورتی که چنین نیست بلکه اموال بر سه قسم است؛ قلیل یعنی کمیاب،کثیر و اکثر.

غزالی گوید:پس اگر بگویند،با فرض غلبۀ حرام،غیر محصوری با غیر محصوری مخلوط شده است هرگاه در عین موجود علامت مخصوصی نباشد،نظر شما در آن باره چیست؟ می گویم:آنچه نظر من است،این است که ترک آن ورع و تقواست؛با وجود این گرفتنش حرام نیست،چون اصل حلیّت است و جز با نشانه های معیّن این اصل دفع نمی شود،مانند گل خیابانها و نظایر آن.

وی اضافه می کند؛اگر کسی بگوید:مقایسۀ حلّیت با نجاست درست نیست،زیرا بزرگان در امور طهارت ساده می گرفتند ولی از موارد شبهۀ حرام،سخت دوری می گزیدند،شما چطور این دو را با هم مقایسه می کنید؟می گوییم:اگر مقصود آن است که با نجاست نماز می خواندند که نماز با نجاست معصیت است،در حالی که نماز ستون دین است،این بدگمانی است؛بلکه باید دربارۀ ایشان معتقد بود که آنان از هر نجاستی که اجتناب از آن واجب است دوری می کردند و تنها آنجایی سهل انگاری می کردند که بین اصل و غالب تعارض بود و غالب به علامتی که در عین مورد نظر باشد استناد نداشت،و اما پارسایی ایشان در حلال به طریق تقوا بوده است.یعنی ترک چیزی که بی اشکال است از ترس چیزی که اشکال دارد؛زیرا انسان باید از نزدیک شدن به اموال احساس بیم کند و نفس آدمی اگر مراقبت نشود،مایل به تملک آن است در حالی که امر طهارت چنین نیست.گروهی از بزرگان از ترس این که دلبستگی پیدا نکنند از حلال محض خودداری کرده اند و آیا از کسی نقل کرده اند که از وضو با آب دریا که پاک محض است خودداری کرده باشد؟بنابراین تفاوت آنها در غرضی که ما از مجموع آنها

ص:264

داشتیم ضرری ندارد.

منشأ سوّم:

(1)شبهه ای است که به وسیلۀ سبب محلّل با معصیتی ارتباط و پیوستگی دارد و این ارتباط یا از طریق لواحق،یا مقدمات و یا در جهت عوض است و این معصیت از جمله معاصیی است که باعث فساد عقل و باطل ساختن سبب محلّل نمی شود؛مثال برای آنجا که معصیت در قراین باشد:خریدوفروش در روز جمعه وقتی که دعوت به نماز می کنند و ذبح حیوان با کارد غصبی و جمع کردن هیزم با تبر غصبی و خریدوفروش روی خریدوفروش دیگری و هر نهیی که در عقود رسیده و باعث به هم خوردن عقد نمی شود،خودداری از همۀ این ها پرهیزگاری است،اگر چه با این وسایل آنچه به دست می آید محکوم به تحریم نمی باشد و نامیدن این نوع چیزها به شبهه از باب تسامح است،زیرا شبهه در غالب اوقات شامل چیزی است که اشتباه و ناآگاهی در کار باشد و در اینجا اشتباهی در کار نیست،بلکه معصیت بودن در ذبح با کارد دیگران معلوم است و حلال بودن حیوانی که سر بریده شده نیز معلوم است،لیکن شبهه گاهی از یک مشابهت پیدا می شود؛و استفاده از بعضی از این امور کراهت دارد و از طرفی کراهت به تحریم شباهت دارد،و اگر مقصود از شبهه این باشد،نامیدن به شبهه در اینجا بی جهت نیست،اگر نه باید این مورد را کراهت نامید،نه شبهه،و چون مقصود معلوم است ایرادی در نامها نیست.این کراهت درجاتی دارد؛از آن جمله کراهت نزدیک به حرام است که پرهیز از آن در دین اهمیّت دارد و از جمله کراهتی است که به نوعی از مبالغه می انجامد و در نتیجه به ورع مردم وسواس منتهی می شود و بین این دو مرتبه، درجاتی است که به یکی از آنها متمایل است؛بنابراین،کراهت در خوردن شکار سگ غصبی بیش از خوردن گوشت حیوانی است که با کارد غصبی سر بریده اند و یا شکاری که هدف تیر غصبی گردد،زیرا سگ دارای اختیار است؛و اختلاف است در این که آیا شکار مال صاحب سگ است،یا مال صیّاد،و به دنبال این،بحث بذری است که در زمین غصبی بکارند،زیرا زراعت مال صاحب بذر است،ولی شبهه دار است.

ص:265

می گویم:از اهل بیت(علیه السلام)در چنین مواردی کراهت ثابت نشده است لیکن پاکی و احتیاط از باب تقوا چنان اقتضایی را دارد،بخصوص که اگر در دل چیزی از آن بابت خلجان کند زیرا گناه اندک اندک دلها را تصرّف می کند.

غزالی گوید:«و امّا مثال لواحق،عبارت از هر نوع تصرّفی است که در جریان خود به معصیت انجامد و نوع برجستۀ آن فروختن انگور به باده فروش و فروش غلامان به کسی که معروف به فسق و فجور با غلامان است و نیز فروش شمشیر به راهزن می باشد، دانشمندان در صحت بیع و حلیّت پولی که از این معاملات به دست آید اختلاف نظر دارند.» می گویم:در کافی به سند صحیح از محمد حلبی نقل شده که،می گوید:«از ابو عبد الله-امام صادق-(علیه السلام)راجع به فروش آب انگور هب کسی که آن را حرام می سازد، پرسیدم،فرمود:اشکالی ندارد،تو به او حلال می فروشی و او حرام می سازد،خداوند او را از رحمت خود دور گرداند و هلاکش کند.» (1)در روایت صحیح از ابن اذینه رسیده است که گوید:«خدمت امام صادق(علیه السلام) دربارۀ مردی پرسیدم که درخت انگور دارد،آیا می تواند انگور و خرما به کسی بفروشد که می داند از آن شراب و مادۀ مخدّر می سازد؟فرمود:او در هنگامی می فروشد که آشامیدن و یا خوردنش حلال است.بنابراین فروش او اشکالی ندارد»و در روایت دیگری است که آن حضرت فرمود:«چنان است که ما خرماهای خودمان را می فروشیم به کسی که می دانیم از آن شراب می سازد.» (2)در حدیث صحیح از احمد بن محمد بن ابی نصر نقل شد که می گوید:«از ابو الحسن(علیه السلام)راجع به فروش آب انگوری پرسیدم که پیش از دریافت بهای آن،شراب می شود؟-می گوید:حضرت در پاسخ من-فرمود:اگر میوۀ خود را به شخصی بفروشد که می داند آن را حرام می سازد،اشکالی ندارد و اما اگر آب انگور یا خرماست جز به

ص:266


1- (19) کافی،ج 5،ص 231،در نزد فقها این روایت حمل بر عدم شرط شده است.
2- (20) همان مأخذ،ص 232،شمارۀ 12.

بهای نقد نباید بفروشد.» (1)غزالی گوید:«اما مقدّمات،برای سرایت معصیت بدانها نیز درجات و مراتبی وجود دارد و آنچه کراهت شدید دارد موردی است که اثر آن در شیء مورد استفاده باقی می ماند مثل خوردن از گوشت گوسفندی که از علف غصبی تغذیه کرده و یا در چراگاه حرام چرانیده شده است،زیرا آن کار معصیت بوده و باعث بقای آن گوسفند می باشد و چه بسا از آن علف در گوشت و اجزای بدن او باقی است،و این پرهیز هر چند واجب نیست اما مهم است و آن را از گروهی از پیشینیان نقل کرده اند.» غزالی گوید:«اما معصیت در عوض،نیز درجاتی دارد؛موردی که کراهت شدید دارد آن است که چیزی را نسیه بخرد و بهای آن را از مال غصبی و یا حرام بپردازد.

بنابراین ببیند اگر فروشنده پیش از دریافت ثمن،طعام را با رضایت قلبی به او داد و او پیش از پرداخت بها،آن را خورد،حلال است و ترک آن پیش از پرداخت ثمن به اجماع فقها واجب نیست و در زمرۀ ورع و پرهیز مؤکّد نمی باشد.اما اگر بهای آن را پس از خوردن از مال حرام پرداخت مثل آن است که نپرداخته است و اگر اصلا آن را نپردازد،به دلیل ترک دینی که به عهده دارد،مظلمه بر گردن او می ماند ولی آن خوراکی که خورده بود مبدّل به حرام نمی شود،پس اگر بها را از حرام بپردازد و فروشنده با علم به این که حرام است او را بریء الذمه کند،دین از گردن او برداشته شده است و جز مظلمۀ تصرّف وی در پول حرام که به فروشنده داده است چیزی بر او نیست،و اگر فروشنده به گمان آن که ثمن،حلال است او را بریء الذّمه کند،برائت حاصل نمی شود زیرا وی به این گمان که آنچه دریافت کرده تمام حق اوست او را بریء الذمه می کند در حالی که پولی که داده صلاحیّت ادای دین او را نداشته است.پس این است حکم مشتری و خوردن از طعامی که خریده و حکم بدهی،اما اگر از روی رضایت قلبی به مشتری ندهد

ص:267


1- (21) کافی،ج 3،ص 130؛توضیح آن که اگر آن را یک ساله بفروشد،در حال دریافت بها ممکن است آب انگور یا آب خرما شراب شده باشد و او بهای شراب را دریافت کند.

ولی او بگیرد،خوردن چنین خوراکی حرام است،چه پیش از پرداخت بها از حرام باشد و چه پس از پرداخت آن.» می گویم:در این مورد،به دلیل آن که عقد به رضایت طرفین نبوده باطل است(در نتیجه اکل آن حرام می باشد)همچنین است اگر به وسیله عین مال حرام،طعامی را بخرد، چه فروشنده بداند که حرام است یا نداند،جز این که اگر فروشنده نداند که حرام است ایرادی بر او نیست.

بقیۀ سخن غزالی در این مسئله بر اساس قواعد خودش درست است ولی حق آن است که ما بیان کردیم.

محمّد بن حسن صفّار به خدمت امام عسکری(علیه السلام)نوشت:«مردی باغی و یا خدمتگزاری را با پول راهزنی و یا دزدی خریده است،آیا در آمدی که از میوۀ این باغ عاید او می شود بر او حلال است و یا بهره بری از کنیزی که با پول دزدی یا راهزنی خریده،حلال است؟امام(علیه السلام)در پاسخ نوشت:چیزی که در اصل حرام است،خیر ندارد و استعمال آن حلال نیست.»این حدیث در کافی به سند صحیح نقل شده است. (1)

در روایت سکونی از امام صادق(علیه السلام)به نقل از پدر و از نیاکانش،از قول علی(علیه السلام) آمده است که فرمود:«اگر مردی هزار درهم بدزدد و با آن کنیزی بخرد و یا آن را مهریۀ زنی قرار دهد،آن زن بر او حلال است ولی عقوبت آن مال به گردن اوست.» (2)هماهنگی بین این دو خبر به این ترتیب ممکن است که اوّلی را به آن مورد حمل کنیم که با عین آن مال خریده باشد و دومی را به آن صورتی که ابتدا نسیه خریده سپس این مال را به عنوان بها پرداخته است.

از جمله چیزهایی که مناسب است در اینجا ذکر شود،روایتی است که به سند حسن در کافی از قول محمّد بن مسلم به نقل از امام باقر(علیه السلام)آمده است:«دربارۀ مردی

ص:268


1- (22) کافی،ج 5،ص 125،شمارۀ 8.
2- (23) استبصار،ج 3،ص 97؛تهذیب،ج 2،ص 115.

که مبلغی از مرد دیگری طلب داشت،این مرد طلبکار در حالی که شاهد بود بدهکارش شراب یا خوکهایی را فروخت و دین او را پرداخت امام(علیه السلام)فرمود:باکی بر او نیست،اما برای کسی که طلبش را گرفته حلال است و اما برای فروشنده حرام است.» (1)در روایتی با سند حسن از زراره به نقل از امام صادق(علیه السلام)آمده است:«دربارۀ مردی که مبلغی از او طلبکارم و در برابر آن مبلغ،شراب و یا خوکی را می فروشد سپس از آن طریق طلب مرا می دهد؟فرمود:اشکالی ندارد.یا این که فرمود:آن مبلغ را بگیر.» (2)و در روایتی با سند حسن از محمّد بن مسلم نقل شده که می گوید:«از امام صادق(علیه السلام)دربارۀ صدقه های اهل ذمّه و آنچه از راه جزیه از ایشان گرفته می شود که آنها را از بهای شراب فروشی و گوشت خوک و مردار فراهم می آورند،سؤال کردم؟فرمود:

آنها باید از مالشان جزیه بدهند که از بهای گوشت خوک و یا شراب از ایشان گرفته می شود،و هر چه که از ایشان بگیرند گناهش به گردن آنها و پولش برای مسلمین حلال است و ایشان آن پول را بابت جزیه می گیرند.» (3)غزالی گوید:«باری این بود مقتضای فقه و بیان حکم دربارۀ نخستین مرتبۀ از حلیّت و حرمت،اما خودداری از آن،بخشی از تقوا و پرهیزگاری با اهمیّت است زیرا معصیت هرگاه سبب رسیدن به چیزی را در اختیار داشته باشد،چنان که گذشت کراهت در مورد آن شدیدتر خواهد بود،و قوی ترین اسباب رساننده،پول است و اگر بهای متاع حرام نباشد،فروشنده راضی به تسلیم کالای حرام نخواهد شد.بنابراین رضایت فروشنده به تسلیم کالا،از کراهت شدید عمل مکروه نمی کاهد؛لیکن به عدالت

ص:269


1- (24) کافی،ج 5،ص 231،شمارۀ 6.
2- (25) کافی،ج 5،ص 231،شمارۀ 6.
3- (26) کافی،ج 3،ص 568؛فاضل شوشتری-رحمه الله-می گوید:این روایت دلیل بر آن است که کافر به خاطر آنچه حلال می داند،اگر در شریعت اسلام حرام باشد،مؤاخذه می شود و البتّه آنچه را که آنان به اعتقاد این که حلال است می گیرند بر ما حلال است اگر چه از نظر شرع ما حرام باشد،و شاید مالیات و سهمیه ها و نظایر این ها را که پادشاه ستمگر می گیرد از این قبیل باشد:(علاّمۀ مجلسی این مطلب را در مرآه العقول نقل کرده است.)

صدمه ای نمی خورد در حالی که مقام تقوا و پرهیزگاری از بین می رود.اگر پادشاهی -مثلا-جامه یا زمینی نسیه بخرد و پیش از پرداخت بهای آن با رضایت فروشنده آن را بگیرد و به فقیهی یا به دیگری به عنوان صله یا خلعتی بدهد در حالی که فروشنده شک دارد آیا بهای آن را از حلال خواهد پرداخت یا از حرام،کراهت این کمتر است زیرا شک در سرایت معصیت به بها واقع شده است و کمی کراهت با تفاوت زیادی و کمی حرام در مال آن پادشاه و آنچه مورد ظنّ غالب است تفاوت می کند و بعضی از موارد شدیدتر از بعضی دیگر است،و در این مورد به میزان نارضایتی در دل باید رجوع کرد.

منشأ چهارم شبهه:

(1)اختلاف در ادلّه است،زیرا اختلاف در آن مانند اختلاف در سبب می باشد،چه آنکه سبب،وسیلۀ حکم حلال و حرام است و دلیل،وسیله برای شناخت حلال و حرام،پس دلیل وسیله ای است در حق معرفت و تا وقتی که در معرفت عبد ثابت نگشته،ثبوت خود آن فایده ای ندارد،هر چند که سبب حکم در علم خدای تعالی گذشته باشد،و اختلاف یا به خاطر تعارض ادلّۀ شرع است و یا به خاطر تعارض علامتهایی است که بر حلیّت و حرمت دلالت دارند و یا به جهت تعارض دو موردی که در صفات مشابهند.

قسم اول آن که ادلّۀ شرع با هم در تعارض باشند مثل تعارض دو مفهوم عام از قرآن یا سنّت،پس چون چنین تعارضی باعث شک می گردد،اگر ترجیحی نبود به استصحاب و یا به اصلی که پیش از آن معلوم بوده است رجوع می شود و اگر در طرف احتیاط ترجیحی ظاهر شد باید آن را گرفت و اگر در جهت حلیّت ترجیحی بود،عمل به آن جائز است،هر چند که اقتضای تقوا ترک آن است و پرهیز در موارد اختلاف برای مرجع تقلید و مقلّد اهمیّت دارد،هر چند که مقلّد هر چه را که مرجع تقلیدش فتوا دهد می تواند به آن عمل کند،مرجعی که به گمان او از همۀ علمای بلد بالاتر است و آگاهی به این برتری از راه شنیدن از این و آن حاصل می شود،همان طور که بالاترین پزشک آن دیار را از راه شنیدن و به قراین می شناسند هر چند که پزشک خوبی هم نباشد و مقلّد

ص:270

حق ندارد از مذاهبی که در انتخابش آزاد است،انتقاد کند بلکه لازم است کنجکاوی کند تا به ظنّ غالب مذهب بالاتر را پیدا کند و آنگاه از آن پیروی کند و هرگز مخالفت نکند.

آری اگر مرجع تقلید او فتوایی بدهد و در برابر او نظر مخالفی باشد،فرار از مورد اختلاف به مورد اجماع از ورع مؤکّد است،همچنین وقتی ادلّه در نزد مجتهد با یکدیگر تعارض پیدا کنند و به حدس و تخمین و ظن،جانب حلیّت را ترجیح دهد،اقتضای ورع، اجتناب است،و صاحبان فتوا که به حلیّت اشیا فتوا می دهند،-به دلیل پرهیزگاری آنان و دوری از شبهه ای که در آن است-هرگز خود به آن عمل نمی کنند.و این نیز چندین مرتبه دارد،در بعضی مراتب آن،پرهیز کردن مستحب مؤکّد است و این موردی است که دلیل مخالف قوی است و جهت رجحان عقیدۀ مخالف مشکل است و برخی از مراتب پایین تر از درجۀ وسواس و بعضی در مرتبۀ وسواس است».

می گویم:مثال برای مرتبۀ اول موردی است که در آن ربا وجود دارد از قبیل معدودات،در صورتی که مجتهد،ظن بر عدم جریان ربا در آن داشته باشد و(مثال دیگر) اجزایی از حیوان حلال گوشت که حرمت یا کراهتش مورد اختلاف است و مجتهد معتقد به حرمت آن نباشد؛مانند پی گردن،غدّه ها و دانه هایی که داخل مغز است و مثال برای مرتبۀ دوّم،کشمشی که داخل غذا پخته شود بیم آن می رود که مبادا از عصاره های حرام شده باشد و مثال برای مرتبه سوّم سرکه ای که از خمرۀ بزرگی درآورند وقتی که به بالاهای خمره ها می رسد-در حالی که قبلا که شراب بوده و خمره آلوده شده باشد-با این ترس که مبادا بالای خمره نجس باشد در صورتی که بدون هیچ اختلاف نظری پاک است و پرهیز از آن وسواس است.

غزالی گوید:«قسم دوم آن است که علامتهایی که بر حلیّت و حرمت دلالت دارند با هم در تعارض باشند؛چرا که گاهی نوعی از کالا در وقت خاصّی غارت می شود و نظیر آن بدون غارت کمیاب می شود،به طور مثال در دست مردی از اهل صلاح آن کالا دیده می شود؛صلاحیت آن مرد،دلیل بر حلال بودن آن کالا تلقّی می شود،و نوع آن کالا و

ص:271

کمیابی آن بدون این که غارت شده باشد موجب حرمت آن می شود در نتیجه تعارض بوجود می آید.همچنین عادلی خبر می دهد که فلان چیز حرام و دیگری می گوید حلال است و یا آن که شهادت دو فاسق یا قول کودک و بالغ با هم تعارض پیدا می کند،پس اگر ترجیحی آشکار بود حکم به مورد ترجیح می شود و اقتضای پرهیز اجتناب است،و اگر ترجیحی ظاهر نبود،توقّف لازم است و تفصیل آن در باب التّعرف بال