تفسیر باران جلد 14

مشخصات کتاب

سرشناسه : خدامیان آرانی، مهدی، 1353 -

Khuddamiyan Arani, Mehdi

عنوان و نام پدیدآور : تفسیر باران: نگاهی دیگر به قرآن مجید/ مهدی خدامیان آرانی.

مشخصات نشر : قم : بهار دل ها، 1396.

مشخصات ظاهری : 14 ج.

شابک : دوره 978-600-8449-61-4 : ؛ 50000 ریال، ج.1 978-600-8449-60-7 : ؛ 50000 ریال، ج.2 978-600-8449-62-1 : ؛ 50000 ریال، ج.3 978-600-8449-63-8 : ؛ 50000 ریال، ج.4 978-600-8449-64-5 : ؛ 50000 ریال، ج.5 978-600-8449-65-2 : ؛ 50000 ریال، ج.6 978-600-8449-66-9 : ؛ 50000 ریال، ج.7 978-600-8449-67-6 : ؛ 50000 ریال، ج.8 978-600-8449-68-3 : ؛ 50000 ریال، ج.9 978-600-8449-69-0 : ؛ ج.10 978-600-8449-70-6 : ؛ ج.11 978-600-8449-71-3 :

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

یادداشت : چاپ قبلی: وثوق، 13.

مندرجات : ج. 1. فاتحه، بقره.- ج.2.آل عمران، نساء.- ج.3. مائده، انعام، اعراف.- ج. 4. انفال، توبه، یونس، هود.- ج. 5. یوسف،رعد، ابراهیم، حجر، نحل.- ج. 6. اسرا، کهف، مریم، طه.- ج. 7. انبیا،حج، مومنون، نور، فرقان.- ج.8. شعرا، نمل، قصص، عنکبوت، روم.- ج.9. لقمان، سجده، احزاب، سبا، فاطر.- ج.10. یس، صافات، ص، زمر، غافر.- ج.11. فصلت، شوری، زخرف، دخان، جاثیه، احقاف، محمد، فتح.- ج.12.حجرات،ق،ذاریات،طور،نجم،قمر ....- ج.13.جمعه، منافقون، تغابن، طلاق، تحریم، ملک ....- ج.14.جزء 30 قرآن.

عنوان دیگر : نگاهی دیگر به قرآن مجید.

موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن 14

موضوع : Qur'an -- Shiite hermeneutics -- 20th century

رده بندی کنگره : BP98/خ36ت7 1396

رده بندی دیویی : 297/179

شماره کتابشناسی ملی : 4773604

ص:1

اشاره

خدامیان آرانی، مهدی

تفسیر باران: نگاهی جدید به قرآن مجید، جلد چهاردهم (جزء 30 قرآن) / مهدی خدامیان آرانی . قم: وثوق، 1393.

128 ص. (اندیشه سبز/64) 1 - 162 - 107 - 600 - 978 ISBN:

مندرجات:

جلد 1: حمد، بقره جلد 2: آل عمران، نساء جلد 3: مائده تا اعراف جلد 4: انفال تا هود جلد 5: یوسف تا نحل

جلد 6: اِسراء تا طهجلد 7: انبیاء تا فرقان جلد 8: شعراء تا روم جلد 9: لقمان تا فاطر جلد 10: یس تا غافر

جلد 11: فُصّلت تا فتحجلد 12: حجرات تا صفّ جلد 13: جمعه تا مرسلاتجلد 14: جزء 30 قرآن: (نبأ تا ناس).

فهرست نویسی بر اساس اطلاعات فیپا:

کتابنامه: ص. ]339[ - 349

1. قرآن - - تحقیق2. خداشناسی.الف.عنوان.

1393 ت 8 خ 4/4/65 BP

297/15

تفسیر باران، جلد چهاردهم (نگاهی نو به قرآن مجید)

دکتر مهدی خُدّامیان آرانی

ناشر : انتشارات وثوق

مجری طرح: موسسه فرهنگی هنری پژوهشی نشر گستر وثوق

آماده سازی و تنظیم: محمد شکروی

قیمت دوره 14 جلدی: 160 هزار تومان

شمارگان و نوبت چاپ : 3000 نسخه، چاپ اول ، 1393.

شابک : 1 - 162 - 107 - 600 - 978

آدرس انتشارات : قم ; خ، صفاییه ، کوچه 28 (بیگدلی) ، کوچه نهم، پلاک 159

تلفکس : 37735700 - 025همراه : 39 58 252 0912

Email:Vosoogh_m@yahoo.com www.Nashrvosoogh.com

شماره پیامک انتقادات و پیشنهادات : 30004657735700

مراکز پخش:

 تهران: خیابان انقلاب، خیابان فخر رازی، کوچه انوری، پلاک 13، انتشارات هاتف: 66415420

 تبریز: خیابان امام، چهارراه شهید بهشتی، جنب مسجد حاج احمد، مرکز کتاب رسانی صبا، 3357886

 آران و بیدگل: بلوار مطهری، حکمت هفت، پلاک 62، همراه: 09133631172

 کاشان: میدان کمال الملک، نبش پاساژ شیرین، ساختمان شرکت فرش، واحد 6، کلک زرین4464902

 کاشان: میدان امام خمینی، خ اباذر 2، جنب بیمه البرز، پلاک 32، انتشارات قانون مدار، 4456725

 اهواز: خیابان حافظ، بین نادری و سیروس، کتاب اسوه. تلفن: 2923315 - 2216648

ص:2

مقدمه

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ

شما در حال خواندن جلد چهاردهم کتاب «تفسیر باران» می باشید، من تلاش کرده ام تا برای شما به قلمی روان و شیوا از قرآن بنویسم، همان قرآنی که کتابِ زندگی است و راه و رسم سعادت را به ما یاد می دهد.

خدا را سپاس می گویم که دست مرا گرفت و مرا کنار سفره قرآن نشاند تا پیام های زیبای آن را ساده و روان بازگو کنم و در سایه سخنان اهل بیت(علیهم السلام) آن را تفسیر نمایم.

امیدوارم که این کتاب برای شما مفید باشد و شما را با آموزه های زیبای قرآن، بیشتر آشنا کند.

شما می توانید فهرست راهنمای این کتاب را در صفحه بعدی، مطالعه کنید.

مهدی خُدّامیان آرانی

جهت ارتباط با نویسنده به سایت M12.ir مراجعه کنید

سامانه پیام کوتاه نویسنده: 69 45 3000

ص:7

فهرست

سوره نَبأ

نَبأ آیه 4 - 1…11

نَبأ : آیه 16 - 5…14

نَبأ : آیه 30 - 17…15

نَبأ : آیه 37 - 31…18

نَبأ : آیه 38…19

نَبأ : آیه 40 - 39…21

سوره نازعات

نازعات: آیه 5 - 1…23

نازعات: آیه 9 - 6…24

نازعات: آیه 12 - 10…25

نازعات: آیه 14 - 13…26

نازعات: آیه 19 - 15…27

نازعات: آیه 26 - 20…28

نازعات: آیه 33- 27…32

نازعات: آیه 41 - 34…33

نازعات: آیه 45 - 42…34

نازعات: آیه 46…35

سوره عَبَس

عَبَس: آیه 16 - 1…37

عَبَس: آیه 23 - 17…43

عَبَس: آیه 32 - 24…44

عَبَس: آیه 37 - 33…49

عَبَس: آیه 42 - 38…52

سوره تکویر

تکویر: آیه 6 - 1…54

تکویر: آیه 9 - 7…56

تکویر: آیه 14 - 10…62

تکویر: آیه 25 - 15…63

تکویر: آیه 29 - 26…67

سوره اِنفطار

اِنفطار : آیه 12 - 1…69

اِنفطار: آیه 17 - 13…71

اِنفطار: آیه 19 - 18…72

ص:3

سوره مُطفّفین

مُطفّفین: آیه 5 - 1…74

مُطفّفین: آیه 9 - 6…76

مُطفّفین: آیه 17 - 10…78

مُطفّفین: آیه 21 - 18…79

مُطفّفین: آیه 28 - 22…80

مُطفّفین: آیه 36 - 29…82

سوره اِنشقاق

اِنشقاق: آیه 5 - 1…84

انشقاق: آیه 6…85

انشقاق: آیه 9 - 7…86

انشقاق: آیه 15 - 10…87

انشقاق: آیه 19 - 16…87

انشقاق: آیه 25 - 20…88

سوره بُروج

بُروج: آیه 9 - 1…90

بُروج: آیه 11 - 10…93

بُروج: آیه 22 - 12…95

سوره طارق

طارق: آیه 4 - 1…98

طارق: آیه 8 - 5…100

طارق: آیه 10 - 9…101

طارق: آیه 14 - 11…102

طارق: آیه 17 - 15…104

سوره أعلی

أعلی: آیه 1…106

أعلی: آیه 5 - 2…107

أعلی: آیه 19 - 6…108

سوره غاشیه

غاشیه: آیه 7 - 1…113

غاشیه: آیه 16 - 8…114

غاشیه: آیه 20 - 17…115

غاشیه: آیه 26 - 21…117

سوره فَجر

فَجر: آیه 13 - 1…119

فَجر: آیه 16 - 14…121

فَجر: آیه 20 - 17…123

فَجر: آیه 26 - 21…125

فَجر: آیه 30 - 27…126

سوره بَلَد

بَلَد: آیه 4 - 1…130

بَلَد: آیه 10 - 5…132

بَلَد: آیه 16 - 11…134

ص:4

بَلَد: آیه 20 - 17…138

سوره شَمس

شَمس: آیه 10 - 1…140

شَمس: آیه 15 - 11…142

سوره لیل

لیل: آیه 4 - 1…145

لیل: آیه 11 - 5…146

لیل: آیه 21 - 12…149

سوره ضُحی

ضُحی: آیه 3 - 1…151

ضُحی: آیه 4…153

ضُحی: آیه 5…153

ضُحی: آیه 8 - 6…155

ضُحی: آیه 11 - 9…159

سوره شَرح

شَرح: آیه 3 - 1…164

شَرح: آیه 4…165

شَرح: آیه 6 - 5…166

شَرح: آیه 8 - 7…167

سوره تین

تین: آیه 6 - 1…169

تین: آیه 8 - 7…177

سوره عَلَق

عَلَق: آیه 5 - 1…179

عَلَق: آیه 19 - 6…187

سوره قَدر

قَدر: آیه 5 - 1…193

سوره بَیّنه

بَیّنه: آیه 8 - 1…204

سوره زلزله

زلزله: آیه 8 - 1…211

سوره عادیات

عادیات: آیه 11 - 1…218

سوره قارعه

قارعه: آیه 11 - 1…227

ص:5

سوره تکاثُر

تکاثُر: آیه 8 - 1…231

سوره عَصر

عَصر: آیه 3 - 1…238

سوره هُمَزه

هُمَزه: آیه 9 - 1…246

سوره فیل

فیل: آیه 5 - 1…249

سوره قُریش

قُریش: آیه 4 - 1…254

سوره ماعون

ماعون: آیه 3 - 1…259

ماعون: آیه 7 - 4…261

سوره کوثر

کوثر: آیه 3 - 1…264

سوره کافرون

کافرون: آیه 6 - 1…270

سوره نَصر

نَصر: آیه 3 - 1…277

سوره مَسَد

مَسَد: آیه 5 - 1…282

سوره اخلاص

اخلاص : آیه 4 - 1…290

سوره فَلَق

فَلَق: آیه 5 - 1…302

سوره ناس

ناس: آیه 6 - 1…313

* پیوست های تحقیقی…323

* منابع تحقیق…339

* فهرست کتب نویسنده…351

* بیوگرافی نویسنده…352

ص:6

فهرست راهنما

کدام سوره قرآن در کدام جلد، شرح داده شده است؟

جلد 1 حمد، بقره.

جلد 2 آل عمران، نساء.

جلد 3 مائده، انعام، اعراف.

جلد 4 انفال، توبه، یونس، هود.

جلد 5 یوسف، رعد، ابراهیم، حجر، نحل.

جلد 6 اِسراء، کهف، مریم، طه.

جلد 7 انبیاء، حج، مومنون، نور، فرقان.

جلد 8 شعراء، نمل، قصص، عنکبوت، روم.

جلد 9 لقمان، سجده، احزاب، سبأ، فاطر.

جلد 10یس، صافات، ص، زُمر، غافر.

جلد 11فُصّلت، شوری، زُخرف، دُخان، جاثیه، احقاف، محمّد، فتح.

جلد 12حجرات، ق، ذاریات، طور، نجم، قمر، رحمن، واقعه، حدید، مجادله، حشر، مُمتحنه، صفّ.

جلد 13جمعه، منافقون، تغابُن، طلاق، تحریم، مُلک، قلم، حاقّه، معارج، نوح، جنّ، مُزمّل، مُدثّر، قیامت، انسان، مرسلات.

جلد 14جزء 30 قرآن: نبأ، نازعات، عبس، تکویر، انفطار، مُطفّفین، انشقاق، بروج، طارق، أعلی، غاشیه، فجر، بلد، شمس، لیل، ضحی، شرح، تین، علق، قدر، بیّنه،زلزله، عادیات، قارعه، تکاثر، عصر، همزه، فیل، قریش، ماعون، کوثر، کافرون، نصر، مَسد، اخلاص، فلق، ناس.

ص:8

جزء آخر قرآن

اشاره

ص:9

آشنایی با جزء آخر قرآن

1 - وقتی به این جزء مراجعه می کنیم می بینیم که 37 سوره ذکر شده است.

2 - بیشتر سوره های این جزء در مکّه نازل شده است، فقط دو سوره «بیّنه» و «نصر» در مدینه نازل شده اند.

3 - در این سوره ها بیشتر به موضوع یکتاپرستی، نفی بُت پرستی و روز قیامت پرداخته شده است.

ص:10

سوره نَبأ

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 78 قرآن می باشد.

«نبأ» به معنای «خبر» می باشد. در آیه اول این سوره از «خبر بزرگ» سخن به میان آمده است که همان قیامت است، به همین دلیل این سوره را به این نام خوانده اند.

نَبأ آیه 4 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ عَمَّ یَتَسَاءَلُونَ (1) عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ (2) الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ (3) کَلَّا سَیَعْلَمُونَ (4)

این مردم درباره چه چیز از یکدیگر سؤال می کنند؟

سؤال درباره آن خبرِ بزرگ است.

خبری که بسیاری از مردم، در آن اختلاف دارند، آنچه کافران درباره آن می گویند، درست نیست، به زودی آنان می فهمند که اشتباه کرده اند، البتّه آنان به زودی بر خطای خود آگاه می شوند.

* * *

در ابتدای این سوره از خبری بزرگ، سخن گفته ای، من دوست دارم بدانم

ص:11

این خبر چیست که مردم درباره آن اختلاف دارند؟

باید بررسی و تحقیق کنم.

یکی از یاران امام صادق(علیه السلام) این چند آیه را خواند. او دوست داشت بداند که تفسیر این آیات چه می شود، روزی، نزد آن حضرت رفت و از او درباره «خبر بزرگ» که در اینجا ذکر شده است، سؤال کرد.

امام صادق(علیه السلام) به او رو کرد و فرمود: «خبر بزرگ، ولایت است».(1)

* * *

مردم در ولایت علی(علیه السلام)اختلاف دارند، گروه زیادی از آنان حاضر نیستند ولایت علی(علیه السلام)را بپذیرند.

تو از محمّد(صلی الله علیه وآله) خواسته بودی تا سه سال مردم را مخفیانه به اسلام دعوت کند، پس از آن، از او خواستی تا خویشاوندان خود را به اسلام فرا خواند، سپس آیه 214 سوره شعرا را بر او نازل کردی: ««ای محمّد ! خاندان خویش را از عذاب من بترسان».

محمّد(صلی الله علیه وآله) همه خویشان خود را که بیشتر آنان از بزرگان مکّه بودند، به خانه خود دعوت کرد و با غذایی از آنان پذیرایی نمود و سپس فرمود: «ای خویشان من ! من پیامبر خدا هستم و برای سعادت شما و همه مردم برانگیخته شده ام. پس دست از بُت پرستی بردارید».

سکوت همه جا را فرا گرفت. همه به هم نگاه می کردند، محمّد(صلی الله علیه وآله)سخن خود را چنین ادامه داد: «آیا در میان شما کسی هست که مرا در این راه یاری کند، هر کس که این کار را بکند برادر و جانشین من خواهد بود؟».

هیچ کس جواب نداد، علی(علیه السلام)از جا بلند شد و گفت: «ای پیامبر ! من شما را یاری می کنم».

ص:12

پیامبر سه بار سخن خود را تکرار کرد و فقط علی(علیه السلام) بود که هر سه بار جواب داد. اکنون پیامبر رو به همه می کند و می گوید: «بدانید که این جوان، برادر و وصیّ و جانشین من است. از او اطاعت کنید».(2)

بیشتر کسانی که در این مهمانی بودند سخن پیامبر را نپذیرفتند، ابوطالب، پدر علی(علیه السلام)هم در آنجا حاضر بود، آنان رو به ابوطالب کردند و در حالی که لبخند تمسخرآمیزی بر لب داشتند به ابوطالب گفتند: «ای ابوطالب ! محمّد از تو خواست تا از پسرت، علی اطاعت کنی و گوش به فرمان او باشی !».

آن روز آنان سخن محمّد(صلی الله علیه وآله) را مسخره کردند، او را تنها گذاشتند و یاریش نکردند، امّا در آن شرایط، این علی(علیه السلام) بود که دعوت محمّد(صلی الله علیه وآله)را پذیرفت و در سختی ها و تنهایی ها، یار او بود.

آری، محمّد(صلی الله علیه وآله) از همان آغاز کار، برنامه ای دراز مدّت داشت، او حتّی از همان لحظه، جانشین خود را (به امر تو) مشخّص نمود، امامت، ادامه راه نبوّت است.

ولایت، همان خبر بزرگ است !

همان خبری که مردم درباره آن اختلاف دارند، امّا وقتی روز قیامت فرا رسد، همه چیز بر آنان آشکار می شود.

* * *

راه امامت و ولایت دوازده امام، همان ادامه راه قرآن است، تو پس از پیامبر، علی(علیه السلام)و یازده امام پس از او را برای هدایت مردم برگزیدی، تو انسان ها را بدون امام رها نمی کنی، برای جانشینی پس از پیامبر، برنامه داری.

دوازده امام را از گناه و زشتی ها پاک گردانیدی و به آنان مقام عصمت دادی و وظیفه هدایت مردم را به دوش آنان نهادی و از مردم خواستی تا از آنان پیروی

ص:13

کنند.

امروز راه مهدی(علیه السلام) راهی است که مرا به سعادت می رساند، پیروی از مهدی(علیه السلام)، همان راه شایسته توست.

من شنیده ام اگر کسی در این دنیا عمر طولانی کند و سالیان سال، عبادت خدا را به جا آورد و نماز بخواند و روزه بگیرد و به اندازه کوه بزرگی، صدقه بدهد و هزار حجّ هم به جا آورد و سپس در کنار خانه خدا مظلومانه به قتل برسد، با این همه، اگر ولایت اهل بیت(علیهم السلام)را انکار کند، خدا هیچ کدام از کارهای او را قبول نمی کند و او را وارد بهشت نمی کند.(3)

من باید در راه و مسیر تو باشم، اگر من ولایت اهل بیت(علیهم السلام)را قبول داشته باشم، نشانه این است که در راه صحیح هستم، راه ولایت، امتداد راه قرآن است.

* * *

نَبأ : آیه 16 - 5

ثُمَّ کَلَّا سَیَعْلَمُونَ (5) أَلَمْ نَجْعَلِ الاَْرْضَ مِهَادًا (6) وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا (7) وَخَلَقْنَاکُمْ أَزْوَاجًا (8) وَجَعَلْنَا نَوْمَکُمْ سُبَاتًا (9) وَجَعَلْنَا اللَّیْلَ لِبَاسًا (10) وَجَعَلْنَا النَّهَارَ مَعَاشًا (11) وَبَنَیْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعًا شِدَادًا (12) وَجَعَلْنَا سِرَاجًا وَهَّاجًا (13) وَأَنْزَلْنَا مِنَ الْمُعْصِرَاتِ مَاءً ثَجَّاجًا (14) لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَنَبَاتًا (15) وَجَنَّات أَلْفَافًا (16)

راه راست، همان راه توحید، نبوّت و امامت است، هر کس این راه را در پیش گیرد به رستگاری می رسد، تو می دانی که گروهی از انسان ها از این راه، منحرف می شوند و از سعادت دور می شوند.

ص:14

اکنون می خواهی از قدرت خویش سخن بگویی، تو خدایی هستی که این جهان را آفریده ای و نعمت خویش را بر انسان تمام کرده ای، نعمت امامت هم، بهترین نعمت توست، بشر اگر خواهان رستگاری باشد، باید این راه را بپیماید.

نعمت های بیشمار تو کدام هستند؟

تو زمین را محلّ زندگی و آسایش انسان قرار دادی، کوه ها را همانند میخ های محکمی ایجاد کردی تا زمین را از لرزش حفظ کنند، انسان ها را به دو صورت مرد و زن آفریدی تا مایه آرامش یکدیگر باشند و نسل انسان ها ادامه یابد. خواب را مایه استراحت انسان قرار دادی، تاریکی شب را همچون پوششی قرار دادی که همه جا را تاریک می کند تا انسان به استراحت بپردازد. تو روز را زمان کار و تلاش انسان قرار دادی تا به دنبال روزی برود.

تو بالای سر انسان، هفت آسمان استوار، بنا کردی، خورشید را همچون چراغی فروزان در آسمان قرار دادی، تو از ابرهای باران زا، باران فراوان فرو فرستادی و به وسیله باران، دانه ها و گیاهان فراوان و باغ های پر درخت رویاندی. این ها گوشه هایی از نعمت هایی است که تو به انسان داده ای.

* * *

ننَبأ : آیه 30 - 17

إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ کَانَ مِیقَاتًا (17) یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجًا (18) وَفُتِحَتِ السَّمَاءُ فَکَانَتْ أَبْوَابًا (19) وَسُیِّرَتِ الْجِبَالُ فَکَانَتْ سَرَابًا (20) إِنَّ جَهَنَّمَ کَانَتْ مِرْصَادًا (21) لِلطَّاغِینَ مَآَبًا (22) لَابِثِینَ فِیهَا أَحْقَابًا (23) لَا یَذُوقُونَ فِیهَا بَرْدًا وَلَا شَرَابًا (24) إِلَّا حَمِیًما وَغَسَّاقًا (25) جَزَاءً وِفَاقًا (26) إِنَّهُمْ

ص:15

کَانُوا لَا یَرْجُونَ حِسَابًا (27) وَکَذَّبُوا بِآَیَاتِنَا کِذَّابًا (28) وَکُلَّ شَیْء أَحْصَیْنَاهُ کِتَابًا (29) فَذُوقُوا فَلَنْ نَزِیدَکُمْ إِلَّا عَذَابًا (30)

از امامت سخن گفتی، امامت، ادامه راه توحید و نبوّت است. تو انسان را آفریدی و به او نعمت های فراوان دادی و در این دنیا، راه رستگاری را به او نشان دادی و به او اختیار دادی تا راهش را خودش انتخاب کند، اکنون می خواهی از عدل و قیامت سخن بگویی. (اگر من خوب دقّت کنم می بینم تو از اصول دین در این سوره سخن گفته ای: توحید، عدل، نبوّت، امامت و معاد روز قیامت).

تو در روز قیامت همه انسان ها را زنده می کنی و آنان برای حسابرسی به پیشگاه تو می آیند. این وعده توست.

قیامت، عدالت تو را تکمیل می کند، اگر قیامت نباشد، چه فرقی میان خوب و بد است؟ بعضی در این دنیا، به همه ظلم می کنند و به حقّ دیگران تجاوز می کنند و زندگی راحتی برای خود دست و پا می کنند و پس از مدّتی می میرند، آنان چه زمانی باید نتیجه ظلم خود را ببینند؟

آنان که روز قیامت و معاد را انکار می کنند، می گویند انسان پس از مرگ، نیست و نابود می شود و همه چیز برای او تمام می شود.

چگونه ممکن است سرانجام انسان های خوب با سرانجام انسان های بد، یکسان باشد؟ اگر قیامت نباشد، عدالت تو بی معنا می شود.

آری، روز قیامت، وعده گاه انسان ها می باشد، در آن روز، خوبان از بدان جدا می شوند، خوبان به بهشت می روند و بدان به عذاب جهنّم گرفتار می شوند.

* * *

ص:16

تو بر هر کاری توانا هستی، کافی است اراده کنی تا کاری انجام گیرد. روز قیامت که فرا رسد، تو به اسرافیل فرمان می دهی تا در صور خود بدمد و آنگاه تو فقط اراده می کنی و می گویی: «ای انسان ها ! زنده شوید»، در یک چشم به هم زدن همه زنده می شوند و سر از خاک برمی دارند.

در آن روز مردم، دسته دسته برای حسابرسی به پیشگاه تو می آیند و درهای آسمان گشوده می شود و فرشتگان فرود می آیند. روز قیامت، پرده ها از جلوی چشمان انسان ها برداشته می شود، آنان می توانند فرشتگان را ببینند، روز قیامت، روز «شهود» است. روزِ دیدن !

روزی که انسان، غیب را می بیند و حقایق برای او آشکار می گردد. کوه ها از هم متلاشی می شوند و به صورت گَرد و غبار درمی آیند و سپس همچون سرابی از دور نمایان می شوند.

در آن روز، جهنّم در کمین کافران است، همان کافرانی که به خود و دیگران ستم کردند و سرکشی نمودند. آنان روزگاری بس دراز در جهنّم می مانند.(4)

آنان در جهنّم نوشیدنی خنک و گوارا نمی نوشند، تنها چیزی که می نوشند آبی است که هم داغ است و هم متعفّن و سیاه رنگ !

وقتی آنان در جهنّم می سوزند، جگر آنان از تشنگی می سوزد، آبی که از آن می جوشد هم داغ است و هم متعفّن و آلوده ! آنان بسیار تشنه اند، چاره ای ندارند، از این آب می نوشند و تمام دهان و گلو و درون آنان می سوزد.

این مجازاتی است که مناسب با اعمالی است که در دنیا، انجام داده اند. این عذاب برای این است که آنان روز حساب و جزا را باور نداشتند و قرآن تو را دروغ می پنداشتند، آنان غافل بودند که تو حساب همه چیز را ثبت کرده ای، تو فرمان داده ای تا فرشتگان، اعمال آنان را بنویسند.

ص:17

* * *

آری، فرشتگان غُل و زنجیر به دست و پای آنان بسته اند و آنان را در گوشه تنگ و تاریکی از جهنّم جای داده اند، اینجاست که صدای آه و ناله آنان بلند می شود.(5)

فرشتگان به آنان می گویند: «ای اهل جهنّم ! عذاب و کیفر خود را بچشید، بدانید کار ما، امروز افزودن بر عذاب شماست».

آری، هر چه آنان فریاد بزنند، کسی به فریاد آنان نمی رسد و از عذاب آنان کم نمی شود. آنان در جهنّم همواره زنده خواهند بود، در آنجا از مرگ خبری نیست و عذاب آنان هم کاسته نمی شود. تو این گونه کسانی که نعمت های تو را ناسپاسی کردند، کیفر می دهی.

* * *

ننَبأ : آیه 37 - 31

إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ مَفَازًا (31) حَدَائِقَ وَأَعْنَابًا (32) وَکَوَاعِبَ أَتْرَابًا (33) وَکَأْسًا دِهَاقًا (34) لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلَا کِذَّابًا (35) جَزَاءً مِنْ رَبِّکَ عَطَاءً حِسَابًا (36) رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا الرَّحْمَنِ لَا یَمْلِکُونَ مِنْهُ خِطَابًا (37)

از سرنوشت کافران سخن گفتی، اکنون می خواهی از سرنوشت مؤمنان پرهیزکار سخن بگویی، در روز قیامت مؤمنان به رستگاری بزرگی می رسند و از عذاب رهایی می یابند، آنان به باغ های بهشتی می روند، باغ هایی که انواع درختان انگور دارد.

در بهشت، مردان مؤمن با زنانِ بهشتی ازدواج می کنند، آن زنانِ بهشتی، همگی جوان و زیبا هستند.

ص:18

مؤمنان در سایه درختان بر تخت ها تکیه می دهند و خدمتگزاران جام های لبریز از نوشیدنی های پاک برای آنان می آورند.

مؤمنان در بهشت نه سخن بیهوده ای می شنوند و نه دروغی !

آری، آنجا هیچ اثری از دروغ، بیهوده گویی، تهمت، حسد و کینه نیست، همه با هم دوست هستند و میان آنان صفا و صمیمیّت موج می زند.

همه این نعمت ها، پاداشی از طرف توست که بخشش تو، فراوان است.(6)

تو خدای آسمان ها و زمین می باشی، تو خدای هر چه بین آسمان ها و زمین است می باشی. تو خدای مهربان هستی و به بندگانت مهربانی می کنی.

در روز قیامت که همه برای حسابرسی به پیشگاه تو جمع می شوند، هیچ کس نمی تواند بدون اجازه تو سخن بگوید.

* * *

ننَبأ : آیه 38

یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلَائِکَهُ صَفًّا لَا یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَقَالَ صَوَابًا (38)

در آن روز، «روح» و «فرشتگان» به صف می ایستند و سخنی نمی گویند، فقط کسانی سخن می گویند که تو به آنان اجازه سخن گفتن بدهی، آن وقت است که آنان سخن پسندیده می گویند.

* * *

لازم است در اینجا دو نکته را بنویسم:

* نکته اول

در این آیه از «روح» سخن به میان آمده است. این روح چیست؟

ص:19

یکی از نام های جبرئیل، «روح القُدُس» است، آیا منظور از روح، همان جبرئیل است؟

این سؤالی است که مدّتی ذهن مرا مشغول کرده بود. سخنی از امام صادق(علیه السلام)را خواندم. آن حضرت فرموده است: «روح، فرشته ای است که بزرگ تر از جبرئیل و میکائیل است».(7)

پس معلوم می شود که منظور از روح در اینجا، جبرئیل نیست. او فرشته ای است که مقام و جایگاهش بسیار بالاتر از جبرئیل است.

* نکته دوم

در این آیه از کسانی سخن به میان آمده است که در روز قیامت، خدا به آنان اجازه سخن گفتن می دهد و آنان سخنی شایسته می گویند.

به راستی آنان چه کسانی هستند؟

من باید تحقیق و بررسی کنم تا به جواب این سؤال برسم.

جواب سؤال من در ماجرای ابنوَهب است.

ابنوَهب یکی از یاران امام صادق(علیه السلام) بود، روزی او به آن حضرت رو کرد و گفت:

__ آقای من ! آیه 38 سوره «نبأ» را خوانده ام و سؤالی برایم پیش آمده است.

__ چه سؤالی؟

__ می خواهم بدانم آن کسانی که در روز قیامت، خدا به آنان اجازه می دهد و آنان سخن شایسته می گویند، چه کسانی هستند؟

__ ای ابنوَهب ! آن کسانی که خدا به آنان اجازه سخن گفتن می دهد، ما

ص:20

اهل بیت هستیم، ما در آن روز، سخن شایسته می گوییم.

__ آقای من ! آن سخن شما چیست؟

__ ما خدا را حمد و ستایش می کنیم و بر پیامبر، صلوات می فرستیم و از خدا می خواهیم به ما اجازه دهد شیعیان خود را شفاعت کنیم، خدا هم سخن ما را می پذیرد و به ما اجازه شفاعت می دهد.(8)

اکنون که این مطلب را دانستم از خدا می خواهم که مرا هم در زمره کسانی قرار دهد که شفاعت اهل بیت(علیهم السلام) نصیب آنان می شود.

* * *

نَبأ : آیه 40 - 39

ذَلِکَ الْیَوْمُ الْحَقُّ فَمَنْ شَاءَ اتَّخَذَ إِلَی رَبِّهِ مَآَبًا (39) إِنَّا أَنْذَرْنَاکُمْ عَذَابًا قَرِیبًا یَوْمَ یَنْظُرُ الْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ یَدَاهُ وَیَقُولُ الْکَافِرُ یَا لَیْتَنِی کُنْتُ تُرَابًا (40)

از روز قیامت سخن گفتی، آن روز، حقّ است و قطعاً فرا می رسد، پس هر کس که می خواهد نزد تو مقام و منزلتی پیدا کند، باید در راه دین و ایمان بکوشد و در این دنیا، راه راست را بپیماید.

تو همه انسان ها را از عذابی که در پیش است بیم می دهی، عذاب روز قیامت ! عذاب روزی که نزدیک است.

اگر مدّت زمان عمر دنیا را با مدّت زمان جهان آخرت مقایسه کنیم، می بینیم عمر دنیا، لحظه ای بیش نیست. جهان آخرت، همیشگی است و هرگز پایانی ندارد. ممکن است دنیا، هزاران هزار سال دیگر باشد، امّا وقتی این مدّت را با جهان آخرت مقایسه کنیم، این زمانی بسیار کوتاه است.

ص:21

در روز قیامت، انسانی که راه کفر را پیموده است، نتیجه اعمالی را که در دنیا انجام داده است، می بیند، وقتی او آتش جهنّم را می بیند که شعله می کشد، با افسوس می گوید: «ای کاش خاک بودم و زنده نمی شدم که در این عذاب گرفتار شوم».

آری، او آرزو می کند که ای کاش خاک بود و پس از مردن هرگز زنده نمی شد، امّا زنده شدن انسان ها وعده توست، تو او را زنده کردی تا به سزای کارهایش برسد.

ص:22

سوره نازعات

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 79 قرآن می باشد.

«نازعات» به معنای فرشتگانی است که وقتی مرگ انسان ها فرا می رسد، جانِ انسان ها را می گیرند. در آیه اول، به این فرشتگان سوگند یاد شده است و به همین دلیل این سوره را به این نام خوانده اند.

نازعات: آیه 5 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَالنَّازِعَاتِ غَرْقًا (1) وَالنَّاشِطَاتِ نَشْطًا (2) وَالسَّابِحَاتِ سَبْحًا (3) فَالسَّابِقَاتِ سَبْقًا (4) فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْرًا (5)

تو می خواهی از روز قیامت سخن بگویی تا انسان ها به فکر آن روز باشند، قیامت، حقّ است، سخن تو نیز جز حقّ و راستی نیست، تو نیاز به سوگند نداری، امّا می خواهی کافران را از خواب غفلت بیدار کنی. آنان راه کفر و انکار را می پیمایند و به سخن محمّد(صلی الله علیه وآله)ایمان نمی آورند و او را دروغگو می خوانند.

وقتی مرگ انسان ها فرا می رسد، تو عزرائیل را با گروهی از فرشتگان

ص:23

می فرستی تا جان انسان ها را بگیرند. اکنون به آن فرشتگان سوگند یاد می کنی، همان فرشتگانی که روح کافران را به سختی می گیرند و روح مؤمنان را با مدارا و به آرامی می گیرند.

به فرشتگانی سوگند یاد می کنی که برای انجام فرمان تو، همچون تندباد پرواز می کنند و بر یکدیگر سبقت می گیرند و امور جهان را تدبیر می کنند. آری، فرشتگان، جهان هستی را با دقّت اداره می کنند و هرگز نافرمانی تو را نمی کنند.

تو به این فرشتگان سوگند یاد می کنی که قیامت حقّ است و همه انسان ها زنده خواهند شد و برای حسابرسی به پیشگاه تو خواهند آمد.

* * *

نازعات: آیه 9 - 6

یَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَهُ (6) تَتْبَعُهَا الرَّادِفَهُ (7) قُلُوبٌ یَوْمَئِذ وَاجِفَهٌ (8) أَبْصَارُهَا خَاشِعَهٌ (9)

روز قیامت چه روزی است؟

آن روز، روزی است که پس از اوّلین صور اسرافیل، زمین به شدّت به لرزه در می آید و بانگی دیگر از پی آن می آید که همه مردگان زنده می شوند و سر از قبر برمی دارند. در آن روز، دل ها سخت مضطرب است و ترس و وحشت وجود بعضی انسان ها را فرا می گیرد، چشمان آنان از ترس و شرمساری فرو می افتد.

* * *

«صور» به معنای «شیپور» است. در روزگار قدیم، وقتی لشکری می خواست فرمان حرکت دهد، در شیپور می دمید و همه سربازان آماده حرکت می شدند.

ص:24

صور اسرافیل، ندایی ویژه است که اسرافیل آن را در جهان طنین انداز می کند.

اسرافیل یکی از فرشتگان است. او دو بار در صور خود می دمد، در صور اوّل، که نزدیک برپایی قیامت است همه می میرند و جهان نابود می شود، کوه ها متلاشی می شوند، خورشید خاموش می شود و... خود اسرافیل هم می میرد، هیچ موجود زنده ای باقی نمی ماند.

مدّتی می گذرد، وقتی که خدا بخواهد قیامت را برپا کند، اسرافیل را زنده می کند و او در صور خود می دمد. این صور دوم است.

اینجاست که قیامت برپا می شود، همه زنده می شوند و انسان ها از قبرهای خود خارج می شوند و برای حسابرسی به پیشگاه تو می آیند.

* * *

نازعات: آیه 12 - 10

یَقُولُونَ أَئِنَّا لَمَرْدُودُونَ فِی الْحَافِرَهِ (10) أَئِذَا کُنَّا عِظَامًا نَخِرَهً (11) قَالُوا تِلْکَ إِذًا کَرَّهٌ خَاسِرَهٌ (12)

محمّد(صلی الله علیه وآله) برای بُت پرستان مکّه قرآن می خواند و به آنان خبر می داد که پس از مرگ، بار دیگر زنده خواهند شد و برای حسابرسی به پیشگاه تو خواهند آمد، آنان وقتی این سخنان را می شنیدند می گفتند: «آیا ما پس از مرگ، دوباره زنده خواهیم شد و به زندگی مجدّد باز خواهیم گشت؟ آیا پس از آن که استخوان های ما پوسید و به خاک تبدیل شدیم، بار دیگر زنده خواهیم شد؟».

آنان در این دنیا، ثروت زیادی داشتند و خیال می کردند که ثروت نشانه محبّت و دوستی توست.

محمّد(صلی الله علیه وآله) به آنان گفت که اگر دست از کفر برندارند در قیامت در جهنّم خواهند سوخت.

ص:25

آنان در جواب می گفتند: «ای محمّد ! اگر سخن تو راست باشد، در روز قیامت بسی زیانکار خواهیم بود، امّا سخن تو دروغ است، زیرا خدا هرگز نمی پسندد ما زیانکار شویم. خدا در این دنیا ما را دوست داشته است و به ما ثروت داده است. این ثروت ما، نشانه دوستی خداست. پس در روز قیامت هم ما در آسایش خواهیم بود. تو ما را از جهنّم می ترسانی، امّا ما هرگز به جهنّم نمی رویم، تو به دروغ این سخنان را می گویی».

این چه سخن باطلی بود که آنان می گفتند !

چرا آنان فکر می کردند محمّد(صلی الله علیه وآله) دروغ می گوید؟ چرا فکر می کردند که در روز قیامت، در آسایش خواهند بود؟

هرگز ثروت، نشانه محبّت تو نیست، تو اراده کرده ای تا انسان ها را امتحان کنی و برای همین انسان ها را فقیر یا ثروتمند می کنی، در روز قیامت هرگز به ثروت انسان ها نگاه نمی کنی، آنچه در آنجا ملاک است، ایمان و تقوا می باشد، آن بُت پرستانی که به یگانگی تو ایمان نیاورند، در آتش جهنّم خواهند سوخت و آن وقت خواهند فهمید که سخن محمّد(صلی الله علیه وآله)دروغ نبود، روز قیامت روزی است که آنان بسیار زیانکار خواهند شد.

* * *

نازعات: آیه 14 - 13

فَإِنَّمَا هِیَ زَجْرَهٌ وَاحِدَهٌ (13) فَإِذَا هُمْ بِالسَّاهِرَهِ (14)

اکنون می خواهی با کافرانی که زنده شدن مردگان را عجیب می دانستند، سخن بگویی.

برپایی قیامت برای تو هیچ کاری ندارد، تو همه انسان ها را با یک ندا زنده

ص:26

می کنی.

یک صیحه آسمانی !

تو اسرافیل را زنده می کنی و او برای بار دوم، در صور خود می دمد، ناگهان همه زنده می شوند و سر از قبرها برمی دارند و در صحرای قیامت، حاضر می شوند.

* * *

نازعات: آیه 19 - 15

هَلْ أتَاکَ حَدِیثُ مُوسَی (15) إِذْ نَادَاهُ رَبُّهُ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًی (16) اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی (17) فَقُلْ هَلْ لَکَ إِلَی أَنْ تَزَکَّی (18) وَأَهْدِیَکَ إِلَی رَبِّکَ فَتَخْشَی (19)

با کافرانی که روز قیامت و بهشت و جهنّم را انکار می کردند سخن گفتی، تو می دانی که ریشه همه این انکارها، سرکشی و طغیان انسان است، اکنون می خواهی سرگذشت فرعون را بیان کنی، همان فرعونی که بزرگ ترین طغیانگر تاریخ بود، تو ماجرای او را ذکر می کنی شاید کافران درس بگیرند و از خواب غفلت بیدار شوند.

تو موسی(علیه السلام) را به پیامبری برگزیدی و از او خواستی برای هدایت فرعون به سوی او برود، به داستان آن شبی که موسی(علیه السلام) را به پیامبری انتخاب کردی، اشاره می کنی:

موسی(علیه السلام) در مصر به دنیا آمد و در کاخ فرعون بزرگ شد، وقتی او به سنّ جوانی رسید، برای او حادثه ای پیش آمد که ناچار شد از مصر فرار کند. او از مصر به «مدین» آمد و با شعیب(علیه السلام)که پیامبری از پیامبران تو بود، آشنا شد و با دختر او ازدواج کرد.

ص:27

موسی(علیه السلام) ده سال در مدین ماند و بعد از ده سال تصمیم گرفت به مصر بازگردد، او راهی طولانی تا مصر در پیش داشت. او شبی، در سرما و طوفان گرفتار شد و در آن تاریکی راه را گم کرد، او به جای این که به سوی مصر برود، به سمت جنوب صحرای سینا به پیش رفت تا این که نزدیک رشته کوه «طور» رسید. او به سمت راست خود نگاه کرد، آتشی در تاریکی شب دید. آن نور از «درّه طُوی» بود. (درّه طوی، سمت راستِ کوه طور بود).

موسی(علیه السلام) نمی دانست که به چه مهمانی بزرگی فرا خوانده شده است، او نمی دانست که این گم کردن راه، بهانه ای برای رسیدن به این سرزمین بوده است. او از خانواده خود خواست تا در آنجا منتظر بمانند تا به سوی آتش برود و کمکی بیاورد.

موسی(علیه السلام) به سوی آتش آمد، دید نور از درختی شعلهور است. اینجا بود که تو با او سخن گفتی و او را به پیامبری مبعوث کردی.

یکی از سخنان تو با موسی(علیه السلام)این بود: «ای موسی ! به سوی فرعون برو که او طغیان کرده است. به فرعون بگو آیا می خواهی که از کفر پاک شوی؟ ای موسی ! به فرعون بگو که من تو را به سوی خدایت هدایت می کنم تا از او بترسی و دست از طغیان برداری».

این گونه بود که تو معجزات متعدّدی به موسی(علیه السلام) عطا کردی و او آماده شد تا این مأموریّت تو را انجام دهد.

* * *

نازعات: آیه 26 - 20

فَأَرَاهُ الاَْیَهَ الْکُبْرَی (20) فَکَذَّبَ وَعَصَی (21) ثُمَّ أَدْبَرَ یَسْعَی (22) فَحَشَرَ فَنَادَی (23) فَقَالَ أَنَا

ص:28

رَبُّکُمُ الاَْعْلَی (24) فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَکَالَ الاَْخِرَهِ وَالاُْولَی (25) إِنَّ فِی ذَلِکَ لَعِبْرَهً لِمَنْ یَخْشَی (26)

موسی(علیه السلام) نزد فرعون رفت و به او گفت:

__ ای فرعون ! من فرستاده خدای تو هستم.

__ ای موسی ! بگو بدانم خدای شما کیست؟ مگر غیر از من خدایِ دیگری وجود دارد؟ اگر راست می گویی، معجزه خود را نشان بده !

در این هنگام، موسی(علیه السلام) عصای خود را بر زمین انداخت،

ص:29

به قدرت تو، آن عصا تبدیل به اژدهایی وحشتناک شد، اژدهایی بزرگ که می رفت تخت فرعون را ببلعد. فرعون تا این منظره را دید، فریاد زد: «ای موسی این اژدها را بگیر». موسی(علیه السلام)دست دراز کرد و آن اژدها تبدیل به عصا شد.

آری، موسی(علیه السلام) این معجزه بزرگ را نشان او داد، امّا فرعون این معجزه را جادو خواند و عصیان کرد و از پذیرفتن سخن موسی(علیه السلام) روی گرداند و برای نابودی آیین موسی(علیه السلام)تلاش نمود.

او به موسی(علیه السلام) رو کرد و گفت: «تو به اینجا آمده ای تا با سحر و جادوی خود ما را از وطنمان بیرون کنی، من نیز جادویی برای تو می آورم».

فرعون دستور داد تا جادوگران از سرتاسر کشور مصر جمع شوند و در روز مشخّصی با موسی(علیه السلام) مبارزه کنند. او به پیروان خود گفت: «من پروردگارِ بزرگ شما هستم».

جادوگران به شهر مصر آمدند، همه مردم جمع شدند، جادوگران، بساط جادوگری خود را به زمین انداختند. موسی(علیه السلام) عصایش را به زمین انداخت، ناگهان آن عصا به اژدهایی تبدیل شد و با سرعت همه وسایل جادوگری که در آنجا بود، بلعید. جادوگران که در جادوگری استاد بودند، فهمیدند که عصای موسی(علیه السلام)، جادو نیست، بلکه معجزه است، آنان به موسی(علیه السلام)ایمان آوردند.

فرعون بسیار عصبانی شد و آنان را تهدید کرد، آنان دست از ایمان خود برنداشتند و همگی مظلومانه شهید شدند.

سال های سال گذشت، تو به فرعون مهلت دادی و او در این مدّت به ظلم و ستم خویش ادامه داد، سرانجام تو به موسی(علیه السلام) فرمان دادی تا شب هنگام به سوی فلسطین حرکت کند، موسی(علیه السلام) دستور حرکت داد، او با بنی اسرائیل به رود نیل رسیدند، از موسی(علیه السلام)خواستی عصای خود را به آب بزند، رود نیل شکافته شد و موسی(علیه السلام)و یارانش از آن عبور کردند.

فرعون از پشت سر رسید، نگاه کرد ودید که رود نیل شکافته شده است، همراه با سپاهش وارد شکاف آب شد، وقتی آخرین نفر سپاه او وارد آب شد، به دستور تو، رود نیل به حالت اوّلش بازگشت و همه آن ها در آب غرق شدند و دیگر اثری از آن سپاه باشکوه باقی نماند.

این گونه بود که تو فرعون را به عذاب آخرت و دنیا گرفتار ساختی، او در رود نیل غرق شد و بعد از مرگ نیز روح او در آتشی سوزان گرفتار شد و روز قیامت هم او را به جهنّم گرفتار می سازی.

این سرگذشت فرعون بود، این سرگذشت، مایه عبرت برای کسی است که از عذاب تو می ترسد.

* * *

ص:30

کشور مصر، کشوری آباد بود و آبادانی آن به خاطر رود نیل بود، فرعون خود را صاحبِ رود نیل می دانست. فرعون بُت پرست بود و خودش را پروردگار مردم مصر می دانست.

در آیه 14 این سوره چنین می خوانم: «فرعون به مردم گفت: من پروردگار بزرگ شما هستم».

در آیه 127 سوره اعراف آمده است که پیروان فرعون به فرعون گفتند: «چرا موسی و یارانش را به حال خود رها کرده ای تا در زمین فساد کنند و پرستش تو و خدایان تو را رها کنند؟».

در آیه 38 سوره قصص آمده است که فرعون به موسی(علیه السلام)گفت: «من خدایی غیر از خود نمی شناسم».

وقتی این سه آیه را با هم بررسی می کنیم به این نتیجه می رسیم:

1 - مردم مصر به خدایان آسمان و خدای زمین باور داشتند، آنان فرعون را خدایِ زمین و صاحب رود نیل می دانستند.

2 - مردم مصر و حتّی خود فرعون، خدایان آسمان را می پرستیدند. فرعون قدرت خود را از خدای آسمان ها می دانست.

3 - خدای آسمان ها در نظر آنان در بُت ها جلوه کرده بود، آنان در مقابل بت ها سجده می کردند و بر این باور بودند که روحِ خدایان آسمان در این بت ها جلوه کرده است.

4 - مردم مصر با یکتاپرستی فاصله زیادی داشتند، آنان هم بُت های مختلف را می پرستیدند و هم در مقابل فرعون به عنوان خدایِ زمین سجده می کردند.

ص:31

* * *

نازعات: آیه 33- 27

أَأَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقًا أَمِ السَّمَاءُ بَنَاهَا (27) رَفَعَ سَمْکَهَا فَسَوَّاهَا (28) وَأَغْطَشَ لَیْلَهَا وَأَخْرَجَ ضُحَاهَا (29) وَالاَْرْضَ بَعْدَ ذَلِکَ دَحَاهَا (30) أَخْرَجَ مِنْهَا مَاءَهَا وَمَرْعَاهَا (31) وَالْجِبَالَ أَرْسَاهَا (32) مَتَاعًا لَکُمْ وَلاَِنْعَامِکُمْ (33)

تو محمّد(صلی الله علیه وآله) را برای هدایت مردم فرستادی، امّا انسان های مغرور، سخن او را نپذیرفتند،(صلی الله علیه وآله)محمّد برای آنان از روز قیامت سخن گفت، امّا آنان قیامت را دروغ پنداشتند و گفتند: «خدا چگونه می تواند ما را زنده کند؟».

تو اکنون از محمّد(صلی الله علیه وآله)می خواهی تا از آنان این سؤال را بپرسد: «آیا زنده کردن شما در روز قیامت سخت تر از جهانی است که خدا آفریده است؟».

* * *

زمین در مقابل خورشید ذرّه ای بیش نیست. می توان یک میلیون و سیصد هزار زمین را در خورشید جای داد، امّا تو ستاره ای آفریده ای که می تواند هشت میلیارد خورشید را درون خود جای دهد. نام این ستاره «وی. یو» می باشد، در زمان قدیم به آن «کَلْب اَکبر» می گفتند. این ستاره، ده میلیون میلیارد برابر زمین است. تعداد ستارگان کشف شده این است: «ده هزار میلیارد میلیارد».

این گوشه ای از عظمت جهانی است که تو آن را آفریده ای، امّا این انسان چرا دچار غرور می شود؟

* * *

ص:32

اکنون گوشه ای از نعمت هایی که برای انسان آفریدی ذکر می کنی، شاید اواز خواب غفلت بیدار شود:

تو سقف آسمان را برافراشتی و به آن نظم بخشیدی، شب را تاریک و روز را روشن ساختی. تو زمین را گستراندی، از زمین چشمه سارها و چاه ها بیرون آوردی و بر روی زمین، چراگاه قرار دادی. تو کوه ها را روی زمین ثابت و استوار قرار دادی تا مایه آرامش زمین باشند.

تو نعمت های فراوان برای انسان قرار دادی، غذای چهارپایان را در طبیعت رویاندی تا آن ها از آن بخورند و انسان از شیر و گوشت و پشم آنان بهره ببرد.

* * *

نازعات: آیه 41 - 34

فَإِذَا جَاءَتِ الطَّامَّهُ الْکُبْرَی (34) یَوْمَ یَتَذَکَّرُ الاِْنْسَانُ مَا سَعَی (35) وَبُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِمَنْ یَرَی (36) فَأَمَّا مَنْ طَغَی (37) وَآَثَرَ الْحَیَاهَ الدُّنْیَا (38) فَإِنَّ الْجَحِیمَ هِیَ الْمَأْوَی (39) وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَی (40) فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوَی (41)

بار دیگر از حادثه قیامت سخن می گویی:

هنگامی که آن حادثه بزرگ، روی دهد، هر انسانی به سزایِ اعمال خود می رسد.

در روز قیامت، همه از خواب غفلت بیدار می شوند و انسان هایی که راه کفر را پیموده اند به یاد اعمال خود می افتند، امّا این تذکّر و یادآوری، سودی برای آنان ندارد، آنان هیچ کاری از دستشان برنمی آید، توبه در آن روز فایده ای

ص:33

ندارد، دیگر کار از کار گذشته است، پشیمانی سودی ندارد.

آن روز، پرده ها و حجاب ها کنار می رود، جهنّم در پیش چشم همه آشکار می شود و انسان ها دو گروه می شوند:

گروهی که عصیانگری کرده اند و فقط به فکر زندگی دنیا بوده اند و برای قیامت توشه ای برنگرفته اند. جایگاه چنین افرادی، آتش جهنّم است.

گروهی هم به روز قیامت ایمان داشتند و از عذاب تو هراس داشتند و از گناه دوری کردند، آنان از هوای نفس، دوری نمودند، جایگاه آنان در بهشت خواهد بود.

* * *

نازعات: آیه 45 - 42

یَسْأَلُونَکَ عَنِ السَّاعَهِ أَیَّانَ مُرْسَاهَا (42) فِیمَ أَنْتَ مِنْ ذِکْرَاهَا (43) إِلَی رَبِّکَ مُنْتَهَاهَا (44) إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ یَخْشَاهَا (45)

محمّد(صلی الله علیه وآله) برای کافران مکّه از روز قیامت سخن می گفت، آنان به محمّد(صلی الله علیه وآله)گفتند: «این قیامتی که تو از آن سخن می گویی چه زمانی واقع می شود»؟

علم به زمان برپایی قیامت، فقط مخصوص توست، هیچ کس به غیر از تو نمی داند قیامت چه زمانی برپا می شود، پس تو با محمّد(صلی الله علیه وآله)چنین سخن می گویی:

ای محمّد ! آنان از تو درباره زمان قیامت می پرسند، تو چه اطّلاعی از زمان قیامت داری که بخواهی به آنان جواب دهی ! علم زمان قیامت نزد من است و هیچ کس از آن آگاه نیست.

ای محمّد ! تو فقط وظیفه داری کسانی را که به قیامت عقیده دارند، از عذاب

ص:34

من بترسانی. تو وظیفه نداری کاری کنی که انسان ها به اجبار، ایمان بیاورند. تو پیام مرا به آنان برسان و راه هدایت را برای آنان آشکار کن، مهم این است که حقّ برای آنان روشن شود، وظیفه تو این است، کسانی که به قیامت باور دارند سخن تو را می پذیرند و کسانی هم که به قیامت باور ندارند، حجّت بر آنان تمام می شود و روز قیامت نمی توانند اعتراض کنند که چرا پیامبری برای آنان فرستاده نشد.

* * *

به راستی چرا زمان قیامت نامعلوم است؟ چرا کسی جز تو از آن خبر ندارد؟

این عدم آگاهی بشر از زمان رستاخیز و ناگهانی بودن آن، سبب می شود تا مردم، روز قیامت را دور ندانند و همواره در انتظار آن باشند و خود را برای نجات از سختی های آن روز آماده کنند و از گناهان دوری نمایند.

همه باید خود را برای روز قیامت آماده کنند، تو زمان قیامت را از همه پنهان داشته ای تا هیچ کس خود را در امان نبیند و قیامت را دور نبیند، انسانی که همواره شیفته دنیا می شود، بهتر است نداند قیامت چه زمانی است، این برای سعادت او بهتر است، زیرا هر لحظه که به یاد قیامت می افتد، آن را نزدیک می بیند.

* * *

نازعات: آیه 46

کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَهَا لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا عَشِیَّهً أَوْ ضُحَاهَا (46)

روز قیامت برپا می شود و کافران آن روز را با چشم خود می بینند، آن روز آن قدر برای آنان سخت به نظر می آید که احساس می کنند گویا در دنیا فقط

ص:35

یک شامگاه یا صبح بوده اند.

آری، روز قیامت، روز حسرت کافران است، آنان زندگی آخرت را با زندگی دنیا مقایسه می کنند، همه لذّت ها و خوشی های دنیا کوتاه بود و چقدر زود گذشت، آری، زندگی دنیا نسبت به زندگی آخرت چقدر کوتاه است !

خوشا به حال کسی که سختی این یک روزه را به جان خرید و سعادت همیشگی آخرت را به دست آورد !

وای به حال کسی که خوشی یک روزه دنیا را به دست آورد و خوشی همیشگی آخرت را از دست داد !

ص:36

سوره عَبَس

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 80 قرآن می باشد.

«عَبَس» به این معناست: «اخم کرد و چهره در هم کشید»، در آیه اول این سوره این واژه آمده است، به همین دلیل این سوره را به این نام خوانده اند.

عَبَس: آیه 16 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ عَبَسَ وَتَوَلَّی (1) أَنْ جَاءَهُ الاَْعْمَی (2) وَمَا یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکَّی (3) أَوْ یَذَّکَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّکْرَی (4) أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَی (5) فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّی (6) وَمَا عَلَیْکَ أَلَّا یَزَّکَّی (7) وَأَمَّا مَنْ جَاءَکَ یَسْعَی (8) وَهُوَ یَخْشَی (9) فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّی (10) کَلَّا إِنَّهَا تَذْکِرَهٌ (11) فَمَنْ شَاءَ ذَکَرَهُ (12) فِی صُحُف مُکَرَّمَه (13) مَرْفُوعَه مُطَهَّرَه (14) بِأَیْدِی سَفَرَه (15) کِرَام بَرَرَه (16)

محمّد(صلی الله علیه وآله) در مکّه است و به تازگی حرکت خود را آغاز کرده است، او می خواهد ارزش های جامعه جاهلی را تغییر دهد، ارزش های خرافی را کنار بزند و ارزش های آسمانی را جایگزین آن کند. جامعه ای که سال های سال به

ص:37

دور از دین و مکتبی آسمانی بوده به ثروت و مال دنیا، ارزش داده است، مردم آن جامعه تصوّر می کردند هر کس ثروت بیشتری دارد، نزد تو مقام بالاتری دارد. آنان ثروت را نشانه دوستی تو می دانستند و فقر را نشانه خشم تو !

پیامبر در آن فضا، مردم را به اسلام دعوت کرد، گروهی به او ایمان آوردند، و همراه پیامبر نماز می خواندند، امّا هنوز زمان زیادی لازم بود تا آنان به طور کامل از فرهنگ جاهلیّت فاصله بگیرند.

یکی از آن مسلمانان، «عثمان» بود، او با بزرگان مکّه فامیل بود، بزرگان مکّه ثروت بسیار زیادی داشتند. مدّتی بود که عثمان به این فکر بود تا درباره اسلام با بزرگان مکّه سخن بگوید.

آری، عثمان به دنبال فرصت مناسبی برای این کار بود، روزی او با بزرگان مکّه سخن گفت و از آنان خواست تا همراه او نزد محمّد(صلی الله علیه وآله)بروند و سخن او را بشنوند. بزرگان مکّه سخن عثمان را پذیرفتند، البتّه آنان قصد نداشتند ایمان بیاورند، فقط به خاطر این که دل عثمان نشکند، این پیشنهاد را قبول کردند و گفتند: «نزد محمّد(صلی الله علیه وآله) می رویم و سخن او را می شنویم، امّا به او ایمان نمی آوریم». آنان اسیر لجاجت شده بودند، حقّ را می شناختند ولی تصمیم گرفته بودند آن را انکار کنند.

قرار شد که این جلسه در کنار کعبه برگزار شود. جلسه آغاز شد و محمّد(صلی الله علیه وآله)شروع به سخن نمود و برای آنان قرآن خواند، عثمان خیلی خوشحال بود و امیدوار بود که تلاش او نتیجه دهد و مسلمان شدن بزرگان مکّه به نام او تمام شود.

در این هنگام، فقیری نابینا با عجله به سوی آنان آمد تا مطالبی درباره اسلام بپرسد، گویا آن نابینا خارج از مکّه زندگی می کرد و چیزهایی درباره اسلام

ص:38

شنیده بود، حالا به مکّه آمده است، از مردم سؤال کرده است که محمّد(صلی الله علیه وآله)کجاست.

مردم محمّد(صلی الله علیه وآله) را نشان او داده بودند و او با عجله آمد و صدا زد: «ای محمّد ! من آمده ام تا تو برایم از اسلام بگویی».

محمّد(صلی الله علیه وآله) از جا بلند شد و دست نابینا را گرفت، سپس از عثمان که در کنار او بود، خواست بلند شود تا آن مرد نابینا بنشیند.

عثمان وقتی این صحنه را دید، اخم کرد و از مرد نابینا، رو برگرداند، عثمان با خود گفت: «چرا محمّد(صلی الله علیه وآله) سخن خود را قطع کرد؟ چرا جلسه را به هم زد؟ کاش این نابینا الآن نمی آمد ! کاش پیامبر به سخن خود با بزرگان مکّه ادامه می داد، این بزرگان مکّه، ثروت زیادی دارند و افراد مهمّی هستند و سخن گفتن با آنان لازم تر است».

عثمان ناراحت شد که چرا محمّد(صلی الله علیه وآله) این قدر به این فقیر نابینا، احترام گذاشت، چرا محمّد او را که لباسی پاره و فقیرانه به تن داشت بر عثمان برتری داد، مگر فقر نشانه خشم خدا نیست ! هنوز فرهنگ جاهلیّت در ذهن عثمان بود، او فکر می کرد که آن نابینای فقیر، پیش خدا ارزشی ندارد، اگر خدا او را دوست می داشت او را به فقر و کوری مبتلا نمی کرد !

این فکر خطرناکی بود که در ذهن خیلی ها بود !

وقت آن بود که این باور اصلاح شود، قرآن باید به همه هشدار بدهد که هرگز فقر و بلا، نشانه خشم تو نیست ! ثروت و پول، نشانه شخصیّت و ارزش انسان ها نیست، چه بسا ممکن است خدا به کافری ثروت زیادی دهد و مؤمنی را در فقر نگاه دارد، خدا بر اساس حکمت عمل می کند.

جبرئیل نازل شد و این سوره را برای پیامبر خواند، همه مسلمانان از این

ص:39

ماجرا باخبر شدند و آنان فهمیدند نه ثروت، نشانه دوستی خداست و نه فقر نشانه خشم خدا !

همه نزد خدا یکسان هستند، ارزش انسان ها فقط به ایمان و پرهیزکاری آنان است.

اکنون آیات 1 تا 16 این سوره را می خوانم:

* * *

یکی از مسلمانان، اخم کرد و چهره در هم کشید و روی برگرداند، (وقتی نابینایی نزدش آمد).

ای مسلمانی که چنین رفتار کردی ! تو چه می دانی شاید آن مرد نابینا که نزد محمّد(صلی الله علیه وآله)آمد، می خواست از گناه شرک و بُت پرستی، توبه کند و پاک و پاکیزه شود. شاید او آمده بود تا سخنان محمّد(صلی الله علیه وآله)را بشنود و پند گیرد و آن پند، به حال او، مفید واقع شود، امّا تو به ثروتمندی که خود را بی نیاز از پند و موعظه می داند توجّه می کنی در حالی که اگر آن ثروتمند ایمان نیاورد، تو مسئولیّتی نداری زیرا او اسیر لجاجت شده است، حقّ را می شناسد و آن را انکار می کند.

ای مسلمانی که چنین رفتار کردی ! نابینایی که برای ایمان آوردن به سوی تو می آید و مردی خداترس و پرهیزکار است، از او غافل می شوی ! تو می خواستی بزرگان مکّه را مسلمان کنی، امّا آنان خود را از ایمان بی نیاز می بینند و قرآن را جادو می دانند.

هرگز چنین نیست، قرآن پند و موعظه برای همه است، هر کس که بخواهد از آن پند می گیرد. قرآن در لوح های باارزشی نوشته شده است، این لوح ها بسیار بلندمرتبه و پاکیزه می باشند و در دست فرشتگان وحی است، همان فرشتگانی که گرامی و نیکوکار هستند.

ص:40

* * *

لازم می بینم در اینجا سه نکته بنویسم:

* نکته اوّل

افرادی مانند عثمان، گاهی برای اسلام تبلیغ می کردند، امّا آنان بیشتر دوست داشتند که ثروتمندان مسلمان شوند و بیشتر وقت خود را صرف جذب ثروتمندان می نمودند، ولی اگر شخص فقیری نزد آنان می آمد و از اسلام از آنان سؤال می کرد به آن فقیر توجّهی نمی کردند.

این کار آنان، ریشه در فرهنگ غلط جاهلی داشت که ثروت را ارزش بزرگی می دانستند. یکی از مهم ترین آموزه های قرآن این است که ثروت، نشانه شخصیّت و ارزش انسان ها نیست.

* نکته دوم

با توجّه به مطالبی که بیان شد، روشن شد که عثمان که بعداً خلیفه سوم مسلمانان شد به آن نابینا اخم کرد و از او روی برگرداند، امّا عدّه ای از مفسّران در کتاب های خود نوشته اند: «پیامبر به آن نابینا اخم کرد و از او روبرگرداند».

اصل این مطلب از کتاب های اهل سنّت است. آنان داستان عجیبی را هم نقل کرده اند.

من در ابتدا خلاصه این داستان را نقل می کنم: مفسّران اهل سنّت می گویند: «پیامبر با عدّه ای از بزرگان مکّه که یکی از آنان ابوجهل بود سخن می گفت و آنان را به اسلام دعوت می کرد، در این هنگام نابینایی به نام ابن مکتوم نزد پیامبر آمد و از پیامبر سؤالی نمود، پیامبر اخم کرد و از او رو برگرداند».

آیا این داستان حقیقت دارد؟

در این داستان نام دو نفر را می بینیم:

ص:41

ابوجهل: یکی از بزرگان مکّه.

ابن مکتوم: نابینایی که قصد داشت مسلمان شود.

اکنون تاریخ را بررسی می کنم:

این ماجرا در کجا روی داده است؟

این سؤال من دو جواب دارد:

جواب اوّل: این ماجرا در مدینه روی داده است. اکنون من می گویم: ابوجهل که در جنگ بدر در سال دوم هجری کشته شد و هرگز پایش به مدینه نرسید. پس از آن که پیامبر به مدینه هجرت کرد، هرگز پای ابوجهل به مدینه نرسیده بود !

جواب دوم: این ماجرا در مکّه روی داده است، اکنون من می گویم: ابن مکتوم اهل مدینه است. او بعد از هجرت پیامبر به مدینه، مسلمان شد. ابن مکتوم تا قبل از سال دوم هجری، هرگز به مکّه نیامده بود. ابوجهل در سال دوم کشته شد، پس این حادثه باید قبل از سال دوم، روی داده باشد، هرگز ابن مکتوم قبل از آن تاریخ به مکّه سفر نکرده است !

چه کسی به این دو سؤال من جواب می دهد؟

آنان که این داستان را ساختند، فکر نکردند که داستان خود را به گونه ای بسازند که با واقعیّت های تاریخی، سازگار باشد !

آری، اگر آنان نام ابوجهل و نام ابن مکتوم را ذکر نمی کردند، دروغ آنان آشکار نمی شد.

امّا خدا همواره دین خود را حفظ می کند، از آبروی پیامبر خود دفاع می کند، درست است که عدّه ای خواسته اند با این کار به شخصیّت پیامبر خدشه وارد کنند، امّا خدا حقیقت را آشکار می کند.

ص:42

من احتمال قوی می دهم که وقتی عثمان به عنوان خلیفه سوم، انتخاب شد، طرفداران او این داستان را ساختند. این عثمان بود که حکومت شام (سوریه) را به معاویه داد و پس از آن، حکومت از آنِ معاویه و یزید شد. آنان شنیده بودند این آیات درباره عثمان نازل شده است، برای این که آن ماجرا از یادها برود، چنین داستانی را ساختند و به پیامبر اسلام این نسبت را دادند و گفتند که پیامبر به آن نابینا، اخم کرد و از او روبرگرداند، امّا حقیقت هیچ گاه مخفی نمی ماند، این وعده خداست.

* نکته سوم

عثمان به آن نابینا اخم کرد و این آیه نازل شد، امّا قرآن برای همه زمان ها و مکان ها می باشد، در هر زمانی هر مسلمانی که بخواهد دین اسلام را تبلیغ کند، باید پیام این آیات را به یاد داشته باشد، کسی که از دین خدا دم می زند، باید رفتارش با ثروتمند و فقیر، یکسان باشد. این هشدار بزرگی است.

اگر روزی در جامعه دیدم کسانی که دین را تبلیغ می کنند، به ثروتمندان بیشتر احترام می گذارند، باید بدانم که آنان به خطا رفته اند و راهی را پیموده اند که عثمان پیمود !

* * *

عَبَس: آیه 23 - 17

قُتِلَ الاِْنْسَانُ مَا أَکْفَرَهُ (17) مِنْ أَیِّ شَیْء خَلَقَهُ (18) مِنْ نُطْفَه خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ (19) ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ (20) ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ (21) ثُمَّ إِذَا شَاءَ أَنْشَرَهُ (22) کَلَّا لَمَّا یَقْضِ مَا أَمَرَهُ (23)

ص:43

تو قرآن را برای هدایت مردم فرستادی، امّا بزرگان مکّه آن را دروغ پنداشتند و به آن ایمان نیاوردند، سخن خویش را چنین ادامه می دهی:

مرگ بر کافر و ناسپاسی که حقّ و حقیقت را شناخت و آن را انکار کرد ! به راستی که او چقدر ناسپاس است !

او گرفتار غرور و تکبّر شده است ! چرا او فکر نمی کند که از چه آفریده شده است؟

از نطفه ای بدبو !

تو او را از نطفه ای ناچیز آفریدی و سپس به او تکامل جسم و روح بخشیدی و او را به این صورت درآوردی و راه هدایت را به او نشان دادی، به او مهلت می دهی تا در این دنیا زندگی کند، سپس مرگ او را می رسانی و جانش را می گیری و او را در قبر جای می دهی و هر وقت که بخواهی، قیامت را برپا می کنی و او را زنده می کنی تا به حسابش رسیدگی کنی.

تو این همه نعمت به انسان دادی، زندگی و مرگ او در دست توست، امّا آیا او تو را می پرستد و شکر تو را به جا می آورد؟

هرگز. او راه کفر را برمی گزیند و از فرمان تو اطاعت نمی کند، او گردنکشی می کند و حقّ را انکار می کند و از سعادت و رستگاری محروم می شود.

* * *

عَبَس: آیه 32 - 24

فَلْیَنْظُرِ الاِْنْسَانُ إِلَی طَعَامِهِ (24) أَنَّا صَبَبْنَا الْمَاءَ صَبًّا (25) ثُمَّ شَقَقْنَا الاَْرْضَ شَقًّا (26) فَأَنْبَتْنَا فِیهَا حَبًّا (27) وَعِنَبًا وَقَضْبًا (28) وَزَیْتُونًا وَنَخْلًا (29) وَحَدَائِقَ غُلْبًا (30) وَفَاکِهَهً وَأَبًّا (31) مَتَاعًا لَکُمْ وَلاَِنْعَامِکُمْ (32)

ص:44

اکنون تو از انسان می خواهی تا در غذایی که می خورد اندیشه کند، غذایی که او می خورد، چگونه تهیّه شده است.

تو از آسمان، باران فرو فرستادی و سپس زمین را شکافتی و از آن، دانه های فراوانی رویاندی.

همچنین تو انگور و سبزی ها و زیتون و خرما و باغ هایی پر از درختان را آفریدی، انواع میوه پدیدار ساختی و چراگاه برای چهارپایان آفریدی تا انسان ها چهارپایان خود را در چراگاه بچرانند و از گوشت، شیر و پشم آن هااستفاده کنند، تو انواع رزق و روزی ها را برای انسان ها و چهارپایان آنان قرار دادی. به راستی آیا انسان شکر این نعمت های تو را به جا خواهد آورد؟

* * *

نام او زید بود و در بازار کوفه روغن می فروخت. او یک بار به مدینه آمد و به خانه امام باقر(علیه السلام) رفت و از آن حضرت درباره آیه 24 این سوره سؤال کرد. او رو به آن حضرت کرد و گفت:

__ آقای من ! خدا از انسان می خواهد تا به غذایِ خود نگاه کند، به نظر شما منظور از این سخن چیست؟

__ ای زید ! خدا از انسان می خواهد تا دقّت کند که علم و دانش خود را از کجا می گیرد.

آن روز زید به فکر فرو رفت، او فهمید همان طور که باید به غذایِ جسم خود دقّت کند، باید به غذای روح خود هم توجّه کند، او باید بداند که سرچشمه دانشی که فرا می گیرد، کجاست. خیلی ها برای سعادت انسان، برنامه هایی دارند، امّا این برنامه ها از کجا سرچشمه گرفته است؟

اگر من به این سخن امام باقر(علیه السلام)دقّت کنم، هرگز جذب عرفان های نو ظهور

ص:45

نمی شوم و فریب کسانی که دزد راه هستند، نمی خورم.

روح انسان نیاز به غذایی پاک و پاکیزه دارد، علمی که از قرآن و اهل بیت(علیهم السلام)سرچشمه گرفته است، علمی است واقعی که سبب رستگاری انسان می گردد. نباید برای فراگیری آموزه های دینی به هر سخنی گوش فرا داد، پیامبر مسلمانان را به پیروی از قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) سفارش نمود، هر کس راه قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) را بپیماید به علم حقیقی دست یافته است.

* * *

در آیه 31 واژه «أبّ» ذکر شده است. این واژه تشدید دارد، واژه «أب» اگر بدون تشدید باشد به معنای «پدر» می باشد، امّا اگر تشدید داشته باشد، معنای «چراگاه» را می دهد. این مطلب را در همه کتاب های لغت نوشته اند، هر کس مختصر اطّلاعی از واژه های زبان عربی داشته باشد، این معنا را می داند.

این واژه ماجرای جالبی دارد که آن را در اینجا ذکر می کنم:

روزی، عُمَر (خلیفه دوم) بالای منبر بود و برای مردم سخنرانی می کرد، او این سوره را خواند و به آیه 31 رسید و واژه «أبّ» را خواند و سپس رو به مردم کرد و گفت: «ای مردم ! به خدا قسم ! معنای این آیه سخت است»، بعد با خود چنین گفت: «ای عمر ! چه اشکالی دارد که معنای این واژه را ندانی». سپس به مردم گفت: «ای مردم ! از قرآن چیزی را پیروی کنید که معنای آن را می دانید، امّا آنچه را که معنای آن را نمی دانید به خدا واگذار کنید».(9)

وقتی من این ماجرا را خواندم، تعجّب کردم، به راستی چگونه عُمر، رهبر و خلیفه مسلمانان شده بود در حالی که معنای این واژه را نمی دانست؟

این چه اسلامی است که رهبر آن، معنای واژه های قرآن را نمی داند و بر بالای منبر چنین سخن می گوید؟ هدف او از این سخن چه بود؟ او

ص:46

می خواست روحیّه سؤال کردن را در جامعه کم رنگ کند. او مسلمانان را از سؤال کردن درباره آنچه نمی دانند، نهی کرد.

عُمر می دانست که اگر مردم بخواهند به جواب سؤالهای خود برسند، ناچار هستند به در خانه علی(علیه السلام) بروند، علی(علیه السلام)کسی است که شایستگی رهبری جامعه را دارد. عُمر شیوه ای را در جامعه بنا کرد تا ندانستن، عیب نباشد و دیگر کسی به دنبال جوابِ ندانسته ها نباشد، او فریاد برآورد: «آنچه از آیات قرآن را نمی دانید به خدا واگذار کنید و درباره آن سؤال نکنید».

وقتی این ماجرا به گوش علی(علیه السلام) رسید چنین فرمود: «چقدر عجیب است ! آیا عُمر نمی دانست که أبّ به معنای گیاهان خودرو و چراگاه است؟».(10)

* * *

ماجرایی از عُمر نقل کردم که مردم را از سؤال درباره ندانسته ها نهی کرد، اکنون می خواهم ماجرایی از جنگ جَمل را نیز نقل کنم.

دشمنان به شهر بصره حمله کردند و گروهی از مردم بی گناه را به شهادت رساندند، علی(علیه السلام) با لشکریان خود به سوی بصره حرکت کرد. لشکر او به بصره رسید، علی(علیه السلام)مشغول سامان دهی لشکریان خود بود، او می خواست گروهی از سربازان شجاع خود را به میدان بفرستد.

همه آماده نبرد بودند، در این میان صدایی به گوش می رسد، یکی با علی(علیه السلام)چنین سخن گفت: «آیا تو می گویی خدا یکی است؟».

همه نگاه ها به آن سو خیره شد، جوانی در مقابل علی(علیه السلام)ایستاده بود، او به جای شمشیر، چوبی به دست داشت، همان چوبی که با آن شترهایش را می چراند، او چوپانی بود که فرصت را برای سؤال خود مناسب دیده بود !

چند نفر به سوی او رفتند و گفتند: «ای عرب بیابانی ! این چه وقت سؤال

ص:47

است؟ مگر نمی بینی که علی(علیه السلام) باید لشکریان خود را سامان دهی کند، امروز روز جنگ است، نه روز سؤال !».

مرد عرب سر خود را پایین انداخت، او نمی دانست چه بگوید، مدّت ها بود که این سؤال را در ذهن خود داشت، آن روز، علی(علیه السلام) را پیدا کرده بود و می خواست از او جواب خود را بشنود.

ناگهان صدای مهربان علی(علیه السلام)سکوت را می شکند: «یاران من ! با او کاری نداشته باشید ! این جوان به دنبال فهم دین است. ما هم به خاطر همین به این جنگ آمده ایم. تنها چیزی که ما از کسانی که در این میدان به جنگ ما آمده اند می خواهیم، همین است».

پس از آن علی(علیه السلام) با آن جوان سخن گفت و جواب سؤال او را داد و به او فهماند که منظور از یکی بودن خدا چیست، خدا یکی است یعنی خدا از اجزای مختلفی تشکیل نشده است. انسان از سر و دست و پا تشکیل شده است، امّا خدا هیچ اجزایی ندارد، خدا یکی است.

این سخن علی(علیه السلام) برای همیشه به یادگار ماند، پیروان علی(علیه السلام)هم باید این گونه باشند.(11)

* * *

کسانی که پیرو مکتب علی(علیه السلام)هستند، هرگز از سؤال نمی هراسند. مکتب شیعه از سؤال هراسی ندارد. سؤال، حرمت دارد و کسی که سؤال می کند، احترام دارد، او در جستجوی دانش است. کسی که سؤال می کند و می خواهد بفهمد، باید به سؤال او پاسخ داد.

کسانی که از مکتب اهل بیت(علیهم السلام)دور افتاده اند، از سؤال وحشت دارند، چون از علم و دانش بهره ای ندارند، از سؤال می هراسند.

ص:48

در اینجا ماجرایی از «مالک بن اَنَس» را نقل می کنم، او یکی از بزرگ ترین علمای اهل سنّت است. او پیرو عُمر خلیفه دوم است و راه و روش او را ادامه داده است !

مسافری به شهر مدینه آمده بود، نزد «مالک بن انس» رفت، او سؤالی داشت و به دنبال فرصتی بود تا سؤال خود را مطرح کند.

او می خواست درباره شناخت خدا سؤال کند، او رو به مالک بن انس کرد و سؤال خود را پرسید.

مالک بن انس در جواب او چنین گفت: «مگر نمی دانی که سؤال درباره خدا حرام و بدعت است؟ من می ترسم که تو شیطان باشی». بعد دستور داد تا آن مسافر را از مسجد بیرون کنند.(12)

لحظه ای فکر می کنم، امام من، علی(علیه السلام) است و امامِ سنّی ها، مالک بن انس !

چقدر تفاوت بین این دو امام است !

امام من در میدان جنگ هم به سؤال احترام می گذارد و برای کسی که درباره «خدا» پرسش دارد، جوابی زیبا می دهد، امّا مالک بن انس، رئیس یکی از مذاهب چهارگانه اهل سنّت (که مالکی ها، پیرو او هستند)، سؤال درباره خدا را بدعت می داند و سؤال کننده را شیطان !!

* * *

عَبَس: آیه 37 - 33

فَإِذَا جَاءَتِ الصَّاخَّهُ (33) یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ (34) وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ (35) وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِیهِ (36) لِکُلِّ امْرِئ مِنْهُمْ یَوْمَئِذ شَأْنٌ یُغْنِیهِ (37)

ص:49

اکنون از نعمت هایی که به انسان ها دادی، نام بردی. باران، گیاهان، میوه ها، درختان، چراگاه و... آیا انسان شکر نعمت های تو را به جا خواهد آورد؟

کسانی که راه کفر را برمی گزینند و سپاس تو را به جا نمی آورند، باید بدانند که روزی سخت در پیش دارند، روزی که صدای صور اسرافیل به گوش آنان برسد، در آن روز همه زنده خواهند شد.

این صدای صور دوم اسرافیل است، صدایی که در همه جا طنین می اندازد و به فرمان تو، همه سر از خاک برمی دارند و برای حسابرسی به پیشگاه تو می آیند.

قیامت آن قدر برای انسان سخت است که همه چیز جز خود را فراموش می کند و فقط به فکر نجات خود است، پیوندها در آن روز گسسته می شود. در آن روز، هر کس از برادر و مادر و پدر و زن و فرزندان خود فرار می کند. روز قیامت، هر کس آن چنان به بدبختی خودش گرفتار است که همان گرفتاری ها، برایش کافی است و به دیگری فکر نمی کند.

* * *

وقتی این آیات را خواندم به فکر فرو رفتم.

روز قیامت که فرا رسد، هر کسی به فکر خودش خواهد بود، امّا فقط یک گروه هستند که به فکر دوستان خود خواهند بود.

آنان چه کسانی هستند؟

اکنون وقت آن است که حدیثی از امام رضا(علیه السلام) نقل کنم:

امام رضا(علیه السلام) به یکی از شیعیان خود فرمود:

__ هر کس به زیارت من بیاید، من در روز قیامت در سه جا به دیدار او می روم و او را از ترس و اضطراب نجات می دهم.

ص:50

__ آقای من ! آن سه جا کجاست؟ تو در کجا به یاری آن ها می روی؟

__ روز قیامت فرا می رسد، وقتی نامه اعمال آنان را به دستشان دهند، من به یاری آنان می روم، وقتی که آنان می خواهند از روی پل صراط عبور کنند، من به یاری آنان می روم، وقتی فرشتگان به حساب آنان رسیدگی می کنند، من به یاری آنان می روم.(13)

وقتی این سخن امام رضا(علیه السلام) را خواندم، دانستم که هر کس با پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) او دوست شود، در روز قیامت او را تنها نمی گذارند. آری، خدا به اهل بیت(علیهم السلام) مقامی بس بزرگ داده است و به آنان اجازه شفاعت داده است، آنان شیعیان خود را شفاعت می کنند و در سخت ترین لحظه های روز قیامت به یاری آنان می آیند.

* * *

سخن از زیارت امام رضا(علیه السلام)شد، شنیده ام که زیارت امام رضا(علیه السلام)ثواب یک میلیون حجّ دارد.(14)

چرا یک زیارت، این همه ثواب دارد؟ اصلاً زیارت چیست؟

آیا کسی به این سؤال من پاسخ می دهد؟

زیارت، یعنی این که من در راه راست هستم !

ممکن است کسی نماز بخواند، امّا منافق باشد، کسانی که در روز عاشورا، امام حسین(علیه السلام)را شهید کردند، نماز می خواندند و حجّ هم به جا آورده بودند، بعضی از آنان، چندین بار حجّ رفته بودند، امّا راه را گم کردند.

مهم این است که انسان راه را گم نکند !

زیارت، نشان می دهد که راه را صحیح انتخاب کرده ام، برای همین است که این قدر ثواب دارد.

ص:51

پذیرش امامت، همانند ریشه درخت است، ممکن است کسی همه شاخه های یک درخت را نابود کند، امّا وقتی ریشه آن سالم است، بار دیگر آن درخت رشد می کند و شاخه و برگ می دهد، او در روز قیامت، امام رضا(علیه السلام) را در کنار خود خواهد دید.

امان از وقتی که ریشه خراب شده باشد !

کسی که ولایت ندارد، ریشه ندارد، نمازها و روزه های او، همانند شاخ و برگ درختی است که ریشه اش تباه شده است، به زودی نابود می شود و از بین می رود. او در روز قیامت، هیچ یار و یاوری نخواهد داشت.

* * *

عَبَس: آیه 42 - 38

وُجُوهٌ یَوْمَئِذ مُسْفِرَهٌ (38) ضَاحِکَهٌ مُسْتَبْشِرَهٌ (39) وَوُجُوهٌ یَوْمَئِذ عَلَیْهَا غَبَرَهٌ (40) تَرْهَقُهَا قَتَرَهٌ (41) أُولَئِکَ هُمُ الْکَفَرَهُ الْفَجَرَهُ (42)

مردم در آن روز، دو گروه می شوند: گروه مؤمنان و گروه کافران.

در آن روز، مؤمنان چهره های نورانی دارند و خندان و خوشحال اند زیرا فرشتگان آنان را به سوی بهشت جاودان راهنمایی می کنند.

ولی در آن روز، کافران چهره هایی تیره و تار دارند، آنان رو سیاه و افسرده اند، آنان در دنیا راه کفر را پیمودند و به گناهان رو آوردند. فرشتگان زنجیرهای آهنین بر گردن آنان می بندند و آنان را به سوی جهنّم می کشانند.

* * *

مناسب است در اینجا سخنی را که پیامبر به علی(علیه السلام) فرموده است، بیان کنم، این سخن درباره شیعیان علی(علیه السلام) می باشد، همان کسانی که راه راست را

ص:52

پیمودند، راه راست همان راه توحید، نبوّت و امامت است.

پیامبر به علی(علیه السلام) چنین فرمود: «ای علی ! وقتی روز قیامت فرا رسد، تو و شیعیانت از قبر بیرون می آیید در حالی که چهره های شما مانند ماه شب چهارده می درخشد. غم و غصّه ها از دل های شما دور می شود، مردم همه در ترس و اضطراب هستند امّا شما در امن و امان هستید».(15)

خوشا به حال کسی که شیعه واقعی علی(علیه السلام) است و در راه او گام برمی دارد ! روز قیامت، روز خوشحالی او خواهد بود.

ص:53

سوره تکویر

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 81 قرآن می باشد.

«تکویر» به معنای «تاریک شدن» می باشد، در آیه اول این سوره از تاریک شدن خورشید در آستانه قیامت سخن به میان آمده است و برای همین این سوره را به این نام می نامند.

تکویر: آیه 6 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ (1) وَإِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ (2) وَإِذَا الْجِبَالُ سُیِّرَتْ (3) وَإِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ (4) وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ (5) وَإِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ (6)

اکنون می خواهی از روز قیامت و حوادثی که پیش از برپایی آن روی می دهد سخن بگویی، تو می دانی که هیچ چیز برای سعادت انسان، بهتر از یاد قیامت نیست، کسی که آن روز را به یاد داشته باشد، از گناهان دوری می کند، کسی که به قیامت ایمان داشته باشد، از زشتی ها پرهیز می کند و برای آن روز، توشه برمی گیرد.

ص:54

اکنون نشانه های برپایی قیامت را بازگو می کنی:

آن زمان که خورشید تیره و تار شود;

آن زمان که ستارگان بی نور شوند;

آن زمان که کوه ها متلاشی شوند و مانند گَرد و غبار پراکنده می شوند و به حرکت درآیند.

آن زمان که باارزش ترین اموال به دست فراموشی سپرده شود.

آن زمان که حیوانات وحشی، کنار هم جمع شوند، حیواناتی که از یکدیگر می ترسند و از هم فرار می کنند، امّا وقتی که قیامت برپا شود، ترس و وحشت آنان را هم فرا می گیرد، گوسفند به گرگ پناه می برد و آهو به شیر ! آنان از روی ترس دور هم جمع می شوند و دشمنی ها را فراموش می کنند، آنان دور هم جمع می شوند تا از شدّت ترس خویش کم کنند، وقتی ترس از آن حادثه بزرگ با حیوانات چنین می کند، انسان ها چه خواهند کرد؟

آن زمان که دریاها برافروخته شوند و به جوش آیند.

همه این حوادث نشان از پایان دنیا می دهد، اسرافیل در صور خود می دمد، همه می میرند، پس از آن تو جان اسرافیل را هم می گیری، هیچ موجود زنده ای در دنیا باقی نمی ماند، فقط تو می مانی و بس !

* * *

در اینجا خاطره ای را نقل می کنم: وقتی کودک بودم، یکی از همسایگان ما فوت کرد. وقتی پدرم خبر فوت او را شنید گفت: «این شتری است که درِ خانه همه خوابیده است». من از خانه بیرون آمدم و به در خانه همسایه رفتم تا آن شتر را ببینم !

بعداً فهمیدم که این کنایه است، منظور پدرم این بود که مرگ، برای همه

ص:55

است.

اکنون به آیه چهار دقّت می کنم، در این آیه از «عِشار» سخن به میان آمده است.

عِشار چیست؟

شتری که وقت زاییدن آن، نزدیک است.

در زمانی که قرآن نازل شد، با ارزش ترین چیز در میان مردم، همین شتر بود. چنین شتری بسیار ارزشمند و قیمتی بود، زیرا به زودی، بچّه ای به دنیا می آورد و می توانستند از آن، شیر فراوان بدوشند.

امروزه نقش شتر در زندگی انسان کم رنگ شده است، مردم امروز چیزهای دیگری را باارزش می دانند. امروز ماشین هایی که از بهترین امکانات برخوردار است، برای مردم جلوه دارد.

در این آیه، شتر به عنوان کنایه ذکر شده است، در ترجمه این آیه باید چنین گفت: «وقتی قیامت برپا می شود باارزش ترین اموال به دست فراموشی سپرده می شود»، لازم نیست در هنگام برپایی قیامت، مردم شتر داشته باشند، معنای این آیه این است که انسان ها، ماشین های قیمتی، خانه های باارزش و... را رها می کنند، ترس و وحشت چنان آنان را فرا می گیرد که ثروت های باارزش خود را از یاد می برند، همان ثروت هایی که برای به دست آوردن آن، با یکدیگر رقابت می کردند، در آن روز، خزانه های پر از پول و طلای بانک ها به حال خود رها می شود و کسی سراغ آن ها نمی رود !

* * *

تکویر: آیه 9 - 7

وَإِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ (7) وَإِذَا الْمَوْءُودَهُ

ص:56

سُئِلَتْ (8) بِأَیِّ ذَنْب قُتِلَتْ (9)

همه انسان ها و حتّی فرشتگان و جنّ ها نابود شده اند، هیچ کس زنده نیست. مدّتی می گذرد. تو اراده می کنی تا همه را زنده کنی، ابتدا اسرافیل را زنده می کنی، او در صور خود برای بار دوم می دمد، همه فرشتگان زنده می شوند، انسان ها سر از خاک برمی دارند و برای حسابرسی به پیشگاه تو می آیند. جنّ ها هم زنده می شوند. روز حسابرسی فرا رسیده است.

در آن روز، مؤمنان از کافران جدا می شوند، هر کس با همتای خود همراه می شود، مؤمنان با مؤمنان خواهند بود و کافران با کافران.

در آن روز درباره دخترانی که زنده به گور شده اند، پرسش می شود، فرشتگان از کسانی که دختران خود را زنده به گور کرده اند، سؤال می کنند: «این دختران چه گناهی کرده بودند که آن ها را کشتید؟».

* * *

گروهی از کسانی که در روزگار جاهلیّت زندگی می کردند، دختر داشتن را ننگ می دانستند، وقتی دختری به دنیا می آمد، پدرش او را زنده به گور می کرد. روز قیامت از این پدران بی رحم سؤال خواهد شد.

من دوست دارم بدانم چگونه این رسم غلط در میان آنان رواج پیدا کرد؟

باید تاریخ را بخوانم و تحقیق کنم...

ماجرا از آنجا شروع شد که قبیله «بنی تَمیم» با نُعمان بن مُنذر که در قسمتی از عراق حکومت می کرد درگیر جنگ شدند و در آن جنگ شکست خوردند و دختران آنان به اسارت نعمان در آمدند.

بعد از مدّتی آنان با نعمان صلح کردند، عرب ها از نُعمان خواستند تا

ص:57

دخترانشان را به آنان بازگردانند. او گفت: «من آنان را مجبور به بازگشت نمی کنم، اختیار با خود آنان است، می توانند در اینجا بمانند یا با شما بیایند».

رئیس قبیله رو به دختر خود کرد و گفت:

__ دخترم ! تو آزاد شده ای، با من به وطن بازگرد.

__ پدر ! من می خواهم اینجا بمانم.

رئیس قبیله از این سخن دخترش عصبانی شد و همان جا قسم یاد کرد که هر دختری که خدا به او بدهد، او را زنده به گور کند. وقتی او به وطن بازگشت به این سوگند خود عمل کرد، اهل قبیله هم از او پیروی کردند و کم کم این یک سنّت شد. این سنّت غلط در قبیله های بنی تَمیم، هُذیل و قَیس رواج پیدا کرد.(16)

در اینجا از نعمان بن منذر نام بردم، همان کسی که دختران عرب را به اسارت گرفته بود، او در سال 582 میلادی از دنیا رفت، از طرف دیگر، وفات پیامبر در سال 632 میلادی است. وقتی پیامبر از دنیا رفت همه قبیله های عرب مسلمان شده بودند و دست از این سنّت غلط برداشته بودند. شاید بتوان گفت که این سنّت غلط کمتر از صد سال رواج داشته است.

البتّه همه قبیله های عرب دست به چنین کاری نمی زدند، زیرا در این صورت نسل عرب ها از بین رفته بود. این سنّت در میان چهار قبیله رواج داشت.

* * *

در زبان عربی به دختری که زنده به گور می شود، «مَوْؤُده» می گویند. این واژه در اصل به معنای «سنگینی» می باشد. وقتی دختری را زنده در قبر می گذارند و خاک بر روی او می ریزند، او سنگینی خاک را احساس می کند، به

ص:58

همین خاطر در زبان عربی به دختری که زنده به گور می شد، «مَوْؤُده» می گفتند.

این آیه معنای دیگری هم دارد که از آن به «بطنِ قرآن» یاد می کنیم. «بطنِ قرآن» معنایی است که از نظرها پنهان است: یکی از یاران حضرت صادق(علیه السلام)، آیه 8 این سوره را خواند و از آن حضرت پرسید:

__ آقایِ من ! در روز قیامت از «مَوْؤُده» سؤال می شود که چرا کشته شد. به نظر شما منظور قرآن از این سخن چیست؟

__ این آیه درباره امام حسین(علیه السلام)است که مظلومانه شهید شد.(17)

وقتی من این حدیث را شنیدم به فکر فرو رفتم. من می دانستم که «مَوْؤُده» به معنای کسی است که سنگینی چیزی را احساس می کند. می خواستم بدانم چرا به امام حسین(علیه السلام)«مَوْؤُده» گفته می شود؟

* * *

باید تاریخ را با دقّت بخوانم...

امام حسین(علیه السلام) برای حفظ اسلام قیام کرد، امّا مسلمانانی که نماز می خواندند و حجّ به جا می آوردند، او را به شهادت رساندند، عصر روز عاشورا فرا رسید، یکی از سپاهیان کوفه نزد عمرسعد رفت. عمرسعد فرمانده سپاه بود. آن سرباز گفت:

__ قربان ! یادتان نرود دستور فرماندار کوفه را اجرا کنی؟

__ کدام دستور؟

__ مگر یادتان نیست که فرماندار کوفه در نامه خود دستور داده بود تا بعد از کشتن حسین، بدن او را زیر سم اسب ها پایمال کنیم.

__ راست می گویی.

ص:59

آری ! عمرسعد برای این که مطمئن شود که به حکومت ری می رسد، برای خوشحالی ابن زیاد تصمیم گرفت این دستور را اجرا کند.

در سپاه کوفه اعلام می کنند: «چه کسی حاضر است تا بدن حسین را با اسب لگد مال نماید و جایزه بزرگی از ابن زیاد بگیرد؟».(18)

وسوسه جایزه در دل همه می نشیند، امّا کسی جرأت این کار را ندارد، عمرسعد جایزه را بیشتر و بیشتر می کند، سرانجام ده نفر برای این کار داوطلب می شوند و بدن امام حسین(علیه السلام)را با اسب های خود پایمال می کنند.(19)

پیکر پاک حسین(علیه السلام) زیر سم اسب ها !

الله اکبر !

شهید زنده است و هرگز نمی میرد. این سخن قرآن است.

حسین(علیه السلام) همان شهیدی است که سنگینیِ اسب ها را وقتی بر پیکر او می تاختند، احساس کرد، حسین(علیه السلام) همان «مَوْؤُده» است که در روز قیامت، خدا از مسلمانان کوفه سؤال می کند: «به کدامین گناه او را کُشتید؟».

* * *

به کدامین گناه؟

ای قلم ! بگذار باز هم از کربلا بنویسم !

آن لحظه ای که حسین(علیه السلام) تنها مانده بود و همه یارانش شهید شده بودند، حسین(علیه السلام) آماده است تا با خون خود، درخت اسلام را آبیاری کند، امّا قبل از آن باید، حجّت را بر این مردم تمام کند، او قرآنی را روی سر می گذارد و رو به سپاه کوفه چنین می گوید: «ای مردم ! قرآن، بین من و شما قضاوت می کند. آیا من فرزند دختر پیامبر شما نیستم، چه شده که می خواهید خون مرا

ص:60

بریزید؟»(20)

هیچ کس جوابی نمی دهد. سکوت است و سکوت !

لشکر کوفه به سوی حسین(علیه السلام)حمله می برد. امام دفاع می کند و سپس چون شیر به قلب سپاه حمله می برد.

حسین(علیه السلام) شمشیر می زند و به پیش می رود. تعداد زیادی از نامردان را به خاک و خون می کشد، او برای لحظه ای می ایستد و رو به سپاه کوفه می کند و می گوید: «برای چه به خون من تشنه اید؟ گناه من چیست؟»

آن مسلمانان چه جوابی به حسین(علیه السلام) دادند؟

عمرسعد فرمان داد تا جواب او را بدهند، ناگهان، باران تیر و سنگ و نیزه باریدن گرفت، حسین(علیه السلام)، تک و تنها در میدان ایستاده بود،

آن طرف خیمه ها، اشک ها، سوزها، زنان بی پناه، تشنگی ! این طرف باران سنگ و تیر و نیزه !

سنگی به پیشانی حسین(علیه السلام)اصابت می کند و خون از پیشانی او جاری می شود.(21)

حسین(علیه السلام) لحظه ای صبر می کند، امّا دشمن امان نمی دهد و تیری زهرآلود بر قلب حسین(علیه السلام) می نشیند...(22)

این صدای حسین(علیه السلام) است که در دشت کربلا می پیچد: «خدایا ! من راضی به رضای تو هستم».(23)

لحظه ای می گذرد، حسین(علیه السلام) از روی اسب با صورت به زیر می افتد و دشمنان برای کشتن او، شتاب می کنند...(24)

روز قیامت که فرا رسد، خدا همه کسانی را که در قتل حسین(علیه السلام)دست داشتند را جمع می کند و از آنان سؤال می کند: «به کدام گناه، حسین را کشتید»؟

ص:61

* * *

تکویر: آیه 14 - 10

وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ (10) وَإِذَا السَّمَاءُ کُشِطَتْ (11) وَإِذَا الْجَحِیمُ سُعِّرَتْ (12) وَإِذَا الْجَنَّهُ أُزْلِفَتْ (13) عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ (14)

سخن از حوادث روز قیامت بود، روزی که پرونده اعمال هر انسانی را به دست او می دهند و این پرونده ها گشوده می شوند و آن ها می بینند که همه رفتارها و کردارشان در آن ثبت شده است.

روزی که پرده از آسمان گشوده می شود و فرشتگان فرود می آیند. در آن روز، پرده ها از جلوی چشم انسان ها برداشته می شود، آنان می توانند فرشتگان را ببینند، آری، آن روز، روز «شهود» است. روزِ دیدن ! در آن روز، انسان، غیب را می بیند و حقایق برای او آشکار می گردد.

روزی که دوزخ افروخته و شعلهور گردد تا کافران در آتش آن بسوزند، روزی که بهشت به مؤمنان نزدیک شود و فرشتگان مؤمنان را به بهشت راهنمایی کنند تا در آنجا آسایش یابند.

وقتی همه این حوادث روی دهد، هر کس خواهد دانست که برای آخرت خویش چه چیزی حاضر کرده است، در آن روز، همه، نتیجه کارهای خود را می بینند.

تو خدایی هستی که هرگز به بندگان خود ظلم نمی کنی و در روز قیامت به مؤمنان پاداش می دهی و نمی گذاری اجر آنان از بین برود، وقتی من کار خوبی انجام می دهم، می دانم تو در روز قیامت پاداش مرا می دهی، انسانی که به تو باور دارد، می داند که سرانجام، تو به خوبی های او، پاداش می دهی،

ص:62

کسانی هم که راه کفر را برگزیدند به نتیجه کفر و گناهان خود می رسند و در جهنّم گرفتار آتش می شوند.

* * *

تکویر: آیه 25 - 15

فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ (15) الْجَوَارِ الْکُنَّسِ (16) وَاللَّیْلِ إِذَا عَسْعَسَ (17) وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ (18) إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُول کَرِیم (19) ذِی قُوَّه عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکِین (20) مُطَاع ثَمَّ أَمِین (21) وَمَا صَاحِبُکُمْ بِمَجْنُون (22) وَلَقَدْ رَآَهُ بِالاُْفُقِ الْمُبِینِ (23) وَمَا هُوَ عَلَی الْغَیْبِ بِضَنِین (24) وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَیْطَان رَجِیم (25)

چند نفر از بزرگان مکّه وقتی دیدند که روز به روز بر تعداد مسلمانان افزوده می شود، تصمیم گرفتند تا مانع رشد اسلام شوند، آنان دور هم جمع شدند و با هم چنین گفتگو کردند:

__ ایّام حجّ نزدیک است و این بهترین فرصت برای محمّد است و بزرگ ترین تهدید برای ما ! ما باید فکری بکنیم.

__ محمّد برای مردم قرآن می خواند. نمی دانم چرا همه با شنیدن قرآن شیفته آن می شوند.

__ راست می گویی. خود ما هم در تاریکی شب، نزدیک خانه محمّد می رویم و قرآن می شنویم.

__ مگر قرار نبود این راز را هرگز بر زبان نیاوری؟ اگر مردم بفهمند که ما شب ها قرآن گوش می کنیم، دیگر آبرویی برای ما نمی ماند.

__ حالا باید چه کنیم؟

ص:63

__ باید عظمت قرآن را در چشم این مردم بشکنیم

__ یعنی چه؟ قدری توضیح بده !

__ ما باید به مردم بگوییم: شیطان بر محمّد نازل شده است و این سخنان را به او آموخته است. محمّد(صلی الله علیه وآله) خیال می کند که فرشتگان نزد او آمده اند، محمّد(صلی الله علیه وآله)دیوانه است که چنین سخن می گوید.

__ با این کار، ما عظمت قرآن را از بین می بریم و دیگر مردم به شنیدن قرآن علاقه نشان نمی دهند.

آنان در این جلسه به هدف مشترکی رسیدند و قرار شد که مردم را با این سخنان، از دین اسلام دور کنند.

اکنون می خواهی پاسخ سخن آنان را بدهی، پس این آیات را نازل می کنی و به آنان چنین می گویی:

* * *

ای بُت پرستان ! سوگند به ستارگانی که در روز پنهان می شوند و در آسمان حرکت می کنند و سپس غروب می کنند، سوگند به شب آن هنگام که فرا می رسد، سوگند به صبح آن هنگام که همه جا را روشن می کند، بدانید که این قرآن، سخن فرشته ای بزرگوار است.

ای بُت پرستان ! من جبرئیل را فرستاده ام تا قرآن را بر محمّد نازل کند.

جبرئیل نزد من (که خدای صاحب جهان هستی می باشم)، فرشته ای نیرومند است، او فرمانروای فرشتگان و امین وحی است و هر چه را من به او وحی کرده ام به محمّد می گوید.

ای بُت پرستان ! بدانید که محمّد هرگز دیوانه نیست، او با شما مهربان است و دوست دارد شما هدایت شوید و با شما مهربان است.

ص:64

محمّد جبرئیل را در دامنه افق دیده است، محمّد هرگز در رساندن کلام وحی، بخل نمیورزد و چیزی را از شما پنهان نمی دارد، او همه آیات قرآن را که به او وحی شده است، برای شما می خواند.

چرا شما این قرآن را سخن شیطان می دانید؟ هرگز چنین نیست، این قرآن سخن شیطانی که من او را از رحمت خود دور کردم، نیست.

* * *

لازم است در اینجا چهار نکته بنویسم:

* نکته اوّل

بُت پرستان می گفتند که این قرآن، سخن شیطان است، چرا آنان فکر نمی کردند؟ شیطان مردم را به زشتی ها و فساد فرا می خواند، چگونه ممکن است این قرآن، سخن شیطان باشد حال آن که قرآن مردم را به حق، پاکی، عدالت و تقوا دعوت می کند.

بزرگان مکّه چرا قدری فکر نمی کنند؟ آیا این قرآن می تواند سخن شیطان باشد؟ اگر قرآن سخن شیطان است، پس چرا در سراسر قرآن، سخن از خوبی ها به میان آمده است؟ چرا شیطان در آن لعن و نفرین شده است؟

* نکته دوم

منظور از شیطان در اینجا، همان «ابلیس» است. او از جنّ ها بود، وقتی خدا آدم(علیه السلام) را آفرید از همه فرشتگان خواست تا بر آدم(علیه السلام)سجده کنند، در آن زمان، ابلیس در میان فرشتگان بود، چون بسیار خدا را عبادت می کرد و مقام بالایی داشت، فرشتگان همه تسلیم فرمان خدا شدند و در مقابل آدم(علیه السلام) به سجده افتادند، امّا ابلیس بر آدم(علیه السلام)سجده نکرد و در این امتحان بزرگ مردود شد و از درگاه خدا رانده شد.

ص:65

* نکته سوم

در آیه 20 از «عرش» نام برده شده است، جبرئیل نزد خدای صاحب عرش، مقامی بس بزرگ دارد.

منظور از «عرش» در اینجا «مجموعه جهان» می باشد، خدا جسم نیست تا بخواهد بر روی تختِ پادشاهی خودش بنشیند. او بالاتر از این است که بخواهد در مکانی و جایی قرار بگیرد.

* نکته چهارم

در آیه 23 ذکر شده است که محمّد(صلی الله علیه وآله) جبرئیل را بر کرانه افق دید. در اینجا باید این مطلب را ذکر کنم: خدا جبرئیل را مأمور کرد تا قرآن را بر محمّد(صلی الله علیه وآله)نازل کند، جبرئیل یکی از بزرگ ترین فرشتگان است. خدا به جبرئیل فرمان داد تا بیشتر وقت ها به صورت انسان بر محمّد(صلی الله علیه وآله) جلوه کند و با او سخن بگوید، امّا او چنین صلاح دانست که دو بار جبرئیل به صورت اصلی بر محمّد(صلی الله علیه وآله)جلوه نماید، در اینجا، خدا می خواهد از دو ماجرا سخن بگوید:

ماجرای اوّل: شب معراج

شبی که پیامبر از مکّه به بیت المقدس رفت و سپس تو او را به آسمان ها بردی. در آن شب جبرئیل بر او به صورت اصلی جلوه کرد.

ماجرای دوم: شب مبعث

آن شب، محمّد(صلی الله علیه وآله) در غار «حرا» بود، جبرئیل بر او به صورت اصلی جلوه کرد و خبر داد که او به مقام پیامبری رسیده است. شبی که محمّد(صلی الله علیه وآله)بالای «کوه نور» بود، اتّفاق بزرگی افتاد. نزول قرآن، بزرگ ترین حادثه جهانِ هستی است، چه کسی می تواند عظمت آن را درک کند؟ چه کسی می تواند ماجرای دیدار پیامبر با جبرئیل را شرح دهد؟

ص:66

فرشتگان از دنیای دیگری هستند، دنیایی که درک آن برای ما ممکن نیست، خدا در آن شب از چشم پیامبر، پرده برداشت و او حقیقتی را درک کرد که در اینجا به آن اشاره ای شده است.

* * *

تکویر: آیه 29 - 26

فَأَیْنَ تَذْهَبُونَ (26) إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ (27) لِمَنْ شَاءَ مِنْکُمْ أَنْ یَسْتَقِیمَ (28) وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ یَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ (29)

شما به کجا می روید؟ چرا سخن حقّ را قبول نمی کنید؟

این قرآن، سخن حقّ و پند و موعظه ای برای همه انسان ها می باشد، قرآن پند و موعظه است برای کسانی از شما که بخواهند راه راست را در پیش گیرند، البتّه شما هیچ چیز را اراده نمی کنید مگر این که من آن را اراده کرده باشم.

* * *

در این سه آیه به باطل بودن دو عقیده اشاره شده است:

* عقیده جبرگرایی: گروهی این عقیده باطل را قبول کرده اند و باور دارند انسان در کارهای خود مجبور است و از خود هیچ اختیاری ندارد.

در آیات 27 و 28 این عقیده باطل اعلام می شود، قرآن می گوید: «این قرآن پند و موعظه است برای کسی که بخواهد راه راست را انتخاب کند».

آری، خدا به انسان اختیار داد، راه حقّ و باطل را برای او آشکار ساخت، این انسان است که حقّ یا باطل را انتخاب می کند.

* عقیده تفویض

«تفویض» یعنی «واگذاری انسان به خود». عدّه ای از جاهلان به این عقیده، باور دارند.

باور آنان این است: «انسان به صورت کاملاً مستقل، کارهای خود را انجام می دهد و نیاز به اجازه خدا ندارد، اگر انسان تصمیم به انجام کاری گرفت، خدا نمی تواند جلوی انجام کار او را بگیرد».

این عقیده

ص:67

باطلی است.

خدا هرگز انسان را این گونه به خود واگذار نکرده است.

درست است که خدا به انسان اختیار داده است، امّا هر وقت که خدا بخواهد می تواند مانع کار انسان شود، انسان هرگز از خدا بی نیاز نیست !

* * *

من دانستم که جبرگرایی و تفویض، دو عقیده باطل است.

عقیده صحیح چیست؟

خدا به من اختیار داده است، من خود راه خودم را انتخاب می کنم، هرگز مجبور نیستم، درست است که خدا به من اراده و اختیار داده است، امّا هر وقت بخواهد قدرت دارد مانع انجام کار من شود.

در قرآن از ماجرای نمرود و آتشی که برای سوزاندن ابراهیم(علیه السلام)برافروخت، سخن به میان آمده است.

نمرود آتش بزرگی برافروخت و ابراهیم(علیه السلام) را در میان شعله های آتش افکند، نمرود اراده کرد که ابراهیم(علیه السلام) را بسوزاند، نمرود، این کار را اراده کرد و اقدام به این کار نمود، امّا خدا این قدرت را داشت که مانع سوختن ابراهیم(علیه السلام)شود. نمرود اراده کرد ابراهیم(علیه السلام) را بسوزاند، خدا اراده کرد که ابراهیم(علیه السلام)نسوزد و این گونه بود که آتش بر ابراهیم(علیه السلام)، گلستان شد.

ص:68

سوره اِنفطار

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 82 قرآن می باشد.

«اِنفطار» به معنای «شکافته شدن» می باشد، در آیه اول این سوره درباره شکافته شدن آسمان در آستانه قیامت، سخن به میان آمده است و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

اِنفطار : آیه 12 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ إِذَا السَّمَاءُ انْفَطَرَتْ (1) وَإِذَا الْکَوَاکِبُ انْتَثَرَتْ (2) وَإِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ (3) وَإِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ (4) عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ (5) یَا أَیُّهَا الاِْنْسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ (6) الَّذِی خَلَقَکَ فَسَوَّاکَ فَعَدَلَکَ (7) فِی أَیِّ صُورَه مَا شَاءَ رَکَّبَکَ (8) کَلَّا بَلْ تُکَذِّبُونَ بِالدِّینِ (9) وَإِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ (10) کِرَامًا کَاتِبِینَ (11) یَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ (12) إِنَّ الاَْبْرَارَ لَفِی نَعِیم (13)

باز هم از قیامت سخن می گویی، انسان چقدر زود به خواب غفلت می رود، تو می خواهی با یاد قیامت او را بیدار کنی:

ص:69

زمانی که آسمان شکافته شود، ستارگان پراکنده گردند، آن زمان که دریاها برافروخته گردد و قبرها زیر و رو شود و مردگان سر از قبرها برآورند، آن وقت است که انسان می فهمد که چه اعمالی برای خود فرستاده است.(25)

ای انسان ! چه چیزی تو را در برابر خدای بزرگوار، مغرور ساخته است؟ چه چیزی به تو جرأت داد که گناه کنی؟ چه چیز تو را به هلاکت خود علاقه مند کرده است؟ آیا این خواب غفلت تو به بیداری نمی انجامد؟

ای انسان ! تو که به دیگران رحم می کنی، چرا به خودت رحم نمی کنی؟ تو برای دیگران دلسوزی می کنی، چرا برای خودت دلسوزی نمی کنی؟

به چه می اندیشی؟ چرا نعمت های خدا را از یاد برده ای؟ چرا شکرگزار خدای خود نیستی؟

همان خدایی که تو را آفرید و صورت و اعضای متناسب به تو داد، تو در آغاز نطفه ای ناچیز بودی، این خدا بود که تو را رشد داد و بزرگ کرد و به صورتی که خواست تو را آفرید.

چرا روز قیامت را دروغ می پنداری؟ چرا برای آن روز توشه ای بر نمی گیری؟ مرگ در کمین توست.

بدان که فرشتگان مواظب رفتار تو هستند، فرشتگانی والامقام که همه اعمال تو را می نویسند، آنان می دانند که تو به چه فکر می کنی، چه می گویی و چه انجام می دهی.

* * *

در آیه 5 به این نکته اشاره شده است، در روز قیامت انسان نتیجه دو نوع از کارهای خود را می بیند:

نوع اوّل: کارهایی را که قبل از مرگ انجام داده است. (خود اعمال)

ص:70

نوع دوم: کارهایی که بعد از مرگ، آثار آن را به حساب او می نویسند. (آثار اعمال)

آری، گاهی من کاری انجام می دهم که هیچ اثری از آن در این دنیا باقی نمی ماند، امّا گاهی کاری انجام می دهم که اثر آن حتّی پس از مرگم هم باقی می ماند، اگر کتابی مذهبی و مفید بنویسم، بعد از مرگم، هر کس از آن کتاب بهره ببرد، من در ثواب او شریک هستم.

از طرف دیگر اگر کتابی بر ضدّ اسلام بنویسم، بعد از مرگم، عدّه ای با آن کتاب به گمراهی کشیده می شوند و گناه من ادامه پیدا می کند. ممکن است پانصد سال از مرگ من بگذرد، امّا کسی با خواندن آن کتاب منحرف شود، اینجا باز من گناه کرده ام !

خدا به فرشتگان فرمان داده است تا به صورت دقیق، هم اعمال مرا بنویسند و هم آثار اعمال مرا.

* * *

اِنفطار: آیه 17 - 13

وَإِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی جَحِیم (14) یَصْلَوْنَهَا یَوْمَ الدِّینِ (15) وَمَا هُمْ عَنْهَا بِغَائِبِینَ (16) وَمَا أَدْرَاکَ مَا یَوْمُ الدِّینِ (17)

اگر قیامت نباشد، چه فرقی میان خوب و بد است؟ بعضی در این دنیا، به همه ظلم می کنند و به حقّ دیگران تجاوز می کنند و زندگی راحتی برای خود دست و پا می کنند و پس از مدّتی می میرند، آن ها کِی باید نتیجه ظلم خود را ببینند؟

این وعده توست، هرگز مؤمنان با کافران یکسان نخواهند بود، مؤمنان در

ص:71

بهشت برای همیشه غرق نعمت ها خواهند بود، بهشتی که از زیر درختان آن، نهرهای آب جاری است.

ولی گناهکارانی که راه کفر را برگزیدند، در جهنّم خواهند بود، آنان در روز قیامت، وارد آتش می شوند و در آن می سوزند، حتّی برای یک لحظه هم از عذاب دور نمی شوند، آنان برای همیشه عذاب خواهند دید.

* * *

اِنفطار: آیه 19 - 18

ثُمَّ مَا أَدْرَاکَ مَا یَوْمُ الدِّینِ (18) یَوْمَ لَا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْس شَیْئًا وَالاَْمْرُ یَوْمَئِذ لِلَّهِ (19)

سخن از روز قیامت است، روزی که همه نتیجه کارهای خود را می بینند، خوبان به پاداش می رسند و کافران به کیفر.

چه کسی می داند روز قیامت چه روزی است؟ هیچ کس نمی داند آن روز چه روزی است !

در آن روز، هیچ کس نمی تواند به کافران سودی برساند، در آن روز امید آنان ناامید می شود و هیچ کس به فریادشان نمی رسد، همه امور در آن روز، از آن توست که تو خدای جهانیان هستی.

بُت پرستان به بُت های خود دل بسته بودند و از آنان امید شفاعت داشتند و فکر می کردند که بُت ها می توانند آنان را در سختی ها یاری کنند، امّا در روز قیامت، بُت ها هیچ کاره اند، بُت ها در این دنیا هم قطعه ای سنگ یا چوب، بیشتر نبودند، این جاهلان از روی نادانی این بُت ها را شریک تو می دانستند، امّا در روز قیامت، حقیقت را می فهمند و از نجات خود ناامید می شوند.

روز قیامت، روز حکومت و فرمانروایی توست.

ص:72

شفاعت پیامبران و امامان و گروهی از مؤمنان، جلوه ای از فرمانروایی توست. در آن روز، بندگان خوب تو دست به دعا برمی دارند و از تو می خواهند به آنان اجازه بدهی تا از مؤمنان گناهکار، شفاعت کنند. تو به آنان چنین اجازه ای را می دهی.

شفاعت مانند آبی است که بر پای نهال ضعیفی می ریزند تا رشد کند، امّا درختی که از ریشه خشکیده است، هر چه آب به زیر آن بریزند، فایده ای ندارد !

شفاعت کنندگان فقط می توانند کسی را شفاعت کنند که در راه راست باشد و قسمتی از راه را آمده باشد ولی در فراز و نشیب های راه، وامانده باشد، شفاعت کننده به او یاری می کند تا او بتواند ادامه راه را بپیماید، امّا کسی که راه شیطان را انتخاب کرده است، از شفاعت بهره ای نمی برد.

ص:73

سوره مُطفّفین

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 83 قرآن می باشد.

«مُطفّفین» به معنای «کم فروشان» می باشد، در آیه اول این سوره چنین می خوانیم: «وای بر کم فروشان!»، برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

مُطفّفین: آیه 5 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ (1) الَّذِینَ إِذَا اکْتَالُوا عَلَی النَّاسِ یَسْتَوْفُونَ (2) وَإِذَا کَالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ (3) أَلَا یَظُنُّ أُولَئِکَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ (4) لِیَوْم عَظِیم (5)

آیا دین داری فقط در نماز خواندن و روزه گرفتن است؟ آیا همین که تو را عبادت کنم و کار خیر انجام دهم و به نیازمندان کمک کنم، کافی است؟

هرگز.

دین داری واقعی در این است که من باانصاف باشم. اکنون بر سرم فریاد می زنی: «وای بر کم فروشان ! همان کسانی که وقتی چیزی را خریداری می کنند، آن را با دقّت وزن می کنند و به طور کامل دریافت می کنند، امّا وقتی

ص:74

چیزی را می فروشند از حقّ مردم (در وزن و پیمانه)، کم می گذارند، مگر آنان به قیامت باور ندارند؟ مگر نمی دانند که در روزی بس بزرگ، زنده خواهند شد».

تو عذاب سختی را برای کم فروشان آماده کرده ای، کم فروشی فقط برای خرید و فروش نیست.

وای بر کم فروشان !

استادی که خوب درس نمی دهد و در حقّ شاگردانش کوتاهی می کند، کارمندی که به موقع سر کار خود حاضر نمی شود و دلسوزی لازم را برای کارش ندارد و... هر کس در کار و وظیفه ای که بر عهده دارد، کوتاهی کند، وای بر او ! آتش در انتظار اوست.

* * *

چرا مردم شهر مدین به عذاب گرفتار شدند؟ گناه آنان چه بود؟

قرآن در سوره «شعرا» سرگذشت آنان را بیان می کند: مردمی بُت پرست که در منطقه حسّاس تجاری زندگی می کردند، شهر آنان بر سر راه کاروان ها قرار داشت.

کاروان ها در وسط راه نیاز پیدا می کردند که با آنان داد و ستد کنند، آنان نیز کم فروشی می کردند.

خدا پیامبری به نام شعیب(علیه السلام) را برای هدایت آنان فرستاد، شعیب(علیه السلام)به آنان گفت: «حقِّ پیمانه را کامل ادا کنید. با کم فروشی به خریداران ضرر نزنید. با ترازوی دقیق، اجناس را وزن کنید و کم فروشی نکنید، در زمین فساد نکنید، از خدایی که شما و گذشتگان را آفریده است، بترسید».

ولی آنان به سخنان شعیب(علیه السلام)اعتنا نکردند و سرانجام عذابی هولناک آنان را

ص:75

فرا گرفت، صاعقه ای سهمگین از راه رسید و زلزله ای روی داد و همه آنان نابود شدند.(26)

* * *

وای بر کم فروشان !

آتش جهنّم در انتظار آنان است. آنان فکر نکنند که کسی از کار آنان باخبر نمی شود، تو از همه چیز باخبری ! کار آنان را می بینی و روز قیامت آنان را به سختی عذاب می کنی !

کم فروشان تصوّر نکنند که با نماز و روزه و کار خیر می توانند این عذاب را از خود دور کنند، کم فروشی ظلم به مردم است، حق النّاس است، باید همه کسانی که در حقّ آنان ظلم کرده اند را راضی کنند.

استادی که سر کلاس، حقّ شاگردان را ضایع کرد، باید همه شاگردانش را پیدا کند و از آنان حلالیّت بطلبد، کارمندی که مردم را بدون دلیل معطّل می کند، باید تک تک آنان را پیدا کند و از آنان حلالیّت بطلبد.

* * *

وقتی این سخن را خواندم فهمیدم چرا کم فروشان در زندگی خیر و برکت نمی بینند ! شاید ثروت زیادی جمع کنند، امّا این ثروت برای آنان خیر و برکت ندارد، آنان آسایش ندارند، پول دارند امّا آرامش ندارند، تو آنان را نفرین کرده ای: «وای بر کم فروشان !». چگونه می شود تو کسی را نفرین کنی و او رویِ خوشی ببیند !

* * *

مُطفّفین: آیه 9 - 6

یَوْمَ یَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ (6) کَلَّا إِنَّ

ص:76

کِتَابَ الْفُجَّارِ لَفِی سِجِّین (7) وَمَا أَدْرَاکَ مَا سِجِّینٌ (8) کِتَابٌ مَرْقُومٌ (9)

روز قیامت روز سختی برای کافران و کم فروشان است، در آن روز، همه انسان ها سر از خاک برمی دارند و برای حسابرسی به پیشگاه تو می ایستند.

کافران تصوّر می کنند که قیامتی در کار نیست و می گویند: وقتی ما مُردیم دیگر زنده نمی شویم و با خاک یکسان می شویم و هیچ حساب و کتابی در کار نیست !

هرگز چنین نیست، قیامت حقّ است و حساب و کتابی در کار است و اعمال بدکاران در کتابی نوشته می شود که نام آن کتاب «سِجّین» است. کسی چه می داند آن کتاب چیست؟

کتابی که اعمال همه گناهکاران در آن ثبت شده است.

* * *

خدا برای انسان، دو فرشته قرار داده است. آن دو همه رفتارها و کردارهای او را می نویسند. این پرونده اعمال هر شخص است که در روز قیامت به او خواهند داد.

مردم در روز قیامت دو دسته می شوند: خوبان و بدکاران. (فعلاً در اینجا از پرونده بدکاران سخن به میان می آید، در آیه 18 این سوره از پرونده خوبان سخن گفته می شود).

فرشتگان پرونده هر کدام از بدکاران را به دست چپ آنان می دهند و آنان را به سوی جهنّم می برند، امّا غیر از این پرونده ای که در دست آنان است، یک پرونده کلّی وجود دارد که اعمال بدکاران در آن نوشته شده است.

ص:77

این کتابی است که نام همه بدکاران و گزارش اعمال آنان در آن ثبت است، نام این کتاب «سِجّین» است و در جهنّم قرار دارد.

پس کافران دو پرونده اعمال دارند:

اوّل: پرونده شخصی که به دست چپ آنان داده می شود.

دوم: پرونده عمومی که نامش «سجّین» است و در جهنّم قرار دارد.

قرآن می خواهد به کافران بفهماند که همه کردار آنان، ثبت می شود و هیچ چیز در این جهان بدون حساب و کتاب نیست، همه اعمال آنان با دقّت زیادی در دو کتاب (شخصی، عمومی) نوشته می شود.

* * *

مُطفّفین: آیه 17 - 10

وَیْلٌ یَوْمَئِذ لِلْمُکَذِّبِینَ (10) الَّذِینَ یُکَذِّبُونَ بِیَوْمِ الدِّینِ (11) وَمَا یُکَذِّبُ بِهِ إِلَّا کُلُّ مُعْتَد أَثِیم (12) إِذَا تُتْلَی عَلَیْهِ آَیَاتُنَا قَالَ أَسَاطِیرُ الاَْوَّلِینَ (13) کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِمْ مَا کَانُوا یَکْسِبُونَ (14) کَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذ لََمحْجُوبُونَ (15) ثُمَّ إِنَّهُمْ لَصَالُو الْجَحِیمِ (16) ثُمَّ یُقَالُ هَذَا الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ (17)

وقتی قیامت برپا شود، کسانی که در دنیا حقّ را تکذیب کردند و قیامت را انکار کردند، از رحمت تو دور خواهند بود و به لعنت تو گرفتار خواهند شد.

فقط کسانی قیامت را دروغ می شمارند، ستمکار و گناهکارند و وقتی قرآن برای آنان خوانده می شود، می گویند: «این سخنان، افسانه های گذشتگان است».

هرگز چنین نیست، قرآن افسانه نیست، حقیقتی آشکار است، کسانی که

ص:78

قرآن را افسانه می پندارند، قلبشان سخت تیره شده است زیرا گناهان زیادی انجام داده اند، آنان در روز قیامت از رحمت تو محروم خواهند بود، تو در این دنیا به آنان فرصت دادی و راه حقّ را به آنان نشان دادی، شاید توبه کنند، امّا آنان سرکشی کردند و در روز قیامت، آنان را از رحمت خویش بی نصیب می کنی و فرمان می دهی تا فرشتگان آنان را به جهنّم ببرند.

فرشتگان زنجیرهای آهنین بر گردن آنان می بندند و آنان را به سوی جهنّم می کشانند، وقتی آنان آتش جهنّم را می بینند، وحشت می کنند، فرشتگان به آنان می گویند: «این همان آتشی است که شما آن را دروغ می پنداشتید».

* * *

مُطفّفین: آیه 21 - 18

کَلَّا إِنَّ کِتَابَ الاَْبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ (18) وَمَا أَدْرَاکَ مَا عِلِّیُّونَ (19) کِتَابٌ مَرْقُومٌ (20) یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ (21)

در اینجا می خواهی از پرونده اعمال خوبان و نیکوکاران سخن بگویی:

کافران فکر می کنند که حساب و کتابی در کار نیست و همه چیز بعد از مرگ، تمام می شود، امّا هرگز چنین نیست، قیامت حقّ است و حساب و کتابی در کار است و اعمال خوبان در کتابی نوشته می شود که نام آن کتاب «عِلّیّین» است. چه کسی می داند آن کتاب چیست؟

کتابی که اعمال همه خوبان در آن ثبت شده است و فرشتگانی که به درگاه تو نزدیک هستند و نزد تو مقام دارند، بر آن کتاب، گواهی می دهند.

* * *

خدا برای انسان، دو فرشته قرار داده است و رفتار و کردار او را می نویسند. در روز قیامت پرونده خوبان به دست راست آنان داده می شود و آنان به سوی

ص:79

بهشت می روند.

غیر از این پرونده ای که در دست خوبان است، یک پرونده کلّی وجود دارد که اعمال خوبان در آن نوشته شده است.

این کتابی است که نام همه مؤمنان و گزارش اعمال آنان در آن ثبت شده است، نام این کتاب «عِلّیّین» است و در بهشت قرار دارد.

پس خوبان دو پرونده اعمال دارند:

اوّل: پرونده شخصی که به دست راست آنان داده می شود.

دوم: پرونده عمومی که نامش «عِلّیّین» است و در بهشت قرار دارد.

قرآن می خواهد به همه بفهماند که اگر کسی کار خوبی انجام دهد، پاداش آن را می بیند و هیچ چیز در این جهان بدون حساب و کتاب نیست، همه اعمال خوب مؤمنان با دقّت زیادی در دو کتاب (شخصی، عمومی) نوشته می شود.

* * *

مُطفّفین: آیه 28 - 22

إِنَّ الاَْبْرَارَ لَفِی نَعِیم (22) عَلَی الاَْرَائِکِ یَنْظُرُونَ (23) تَعْرِفُ فِی وُجُوهِهِمْ نَضْرَهَ النَّعِیمِ (24) یُسْقَوْنَ مِنْ رَحِیق مَخْتُوم (25) خِتَامُهُ مِسْکٌ وَفِی ذَلِکَ فَلْیَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ (26) وَمِزَاجُهُ مِنْ تَسْنِیم (27) عَیْنًا یَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ (28)

سرگذشت نیکوکاران چه خواهد بود؟

آنان در بهشت غرق نعمت های آن خواهند بود و بر تخت ها تکیه می زنند و به زیبایی های بهشت می نگرند، هر کس به آنان نگاه کند، آثار شادکامی و خوشحالی را در چهره هاشان می یابد، خدمت گزاران بهشتی برای آنان

ص:80

جام های نوشیدنی پاک می آورند، شرابی طهور ! شرابی که مانند شراب معمولی نیست، نه عقل را از بین می برد و نه مستی می آورد، شرابی که بی نهایت صاف است.(27)

بعد از آن که آنان از شراب می نوشند، دهانشان بوی مُشک می دهد و خوشبو می شود.(28)

مؤمنان در بهشت، بهترین زندگی را دارند و شایسته است که همه برای رسیدن به این نعمت های بهشتی با رغبت تمام بکوشند و بر یکدیگر پیشی بگیرند.

آن نوشیدنی پاک، آمیخته با «تسنیم» است.

«تسنیم» چیست؟

چشمه ای است که در بالاترین جایگاه بهشت قرار دارد و مقرّبان از آن می نوشند.

* * *

ص:81

از این سخن معلوم می شود که چشمه «تسنیم» بهترین نوشیدنی بهشت است و مقرّبان به آن چشمه دسترسی دارند، آن چشمه در بالاترین جایگاه بهشت می باشد. مؤمنان دیگر که مقام پایین تری دارند، مقدار کمتری از «تسنیم» بهره می برند. به آن مؤمنان یک نوشیدنی پاک داده می شود که با «تسنیم» آمیخته شده است.

آری، مؤمنان آن قدر مقامشان بالا نیست که از «تسنیم خالص» بنوشند، آنان شراب پاکی می نوشند که درصدی از آن، تسنیم است.

فقط کسانی که مقرّبان درگاه خدا هستند از «تسنیم خالص» می نوشند.

* * *

مُطفّفین: آیه 36 - 29

إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا کَانُوا مِنَ الَّذِینَ آَمَنُوا یَضْحَکُونَ (29) وَإِذَا مَرُّوا بِهِمْ یَتَغَامَزُونَ (30) وَإِذَا انْقَلَبُوا إِلَی أَهْلِهِمُ انْقَلَبُوا فَکِهِینَ (31) وَإِذَا رَأَوْهُمْ قَالُوا إِنَّ هَؤُلَاءِ لَضَالُّونَ (32) وَمَا أُرْسِلُوا عَلَیْهِمْ حَافِظِینَ (33) فَالْیَوْمَ الَّذِینَ آَمَنُوا مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُونَ (34) عَلَی الاَْرَائِکِ یَنْظُرُونَ (35) هَلْ ثُوِّبَ الْکُفَّارُ مَا کَانُوا یَفْعَلُونَ (36)

محمّد(صلی الله علیه وآله) مردم مکّه را به یکتاپرستی فرا می خواند، گروهی به او ایمان آوردند و اوّلین گروه مؤمنان شکل گرفت.

این مؤمنان سختی های زیادی را تحمّل کردند، کافرانی که غرق گناه بودند به آنان می خندیدند. هنگامی که کافران از کنار مؤمنان عبور می کردند با چشم و ابرو به مؤمنان اشاره می کردند و آنان را مسخره می کردند.

کافران پیروان محمّد(صلی الله علیه وآله) را به هم نشان می دادند و می گفتند: «این بی سر و پاها که در فقر و بیچارگی اند، خیال می کنند بعد از مرگ زنده می شوند و به بهشت می روند».

کافران بعد از مسخره کردن مؤمنان، نزد اهل و خویشان خود می رفتند و از این رفتار زشت خویش، احساس خوشحالی می کردند.

وقتی محمّد(صلی الله علیه وآله) و مؤمنان کنار کعبه به نماز می ایستادند، کافران چنین می گفتند: «اینان گمراه شده اند و از دین پدران خویش دست کشیده اند».

به راستی چرا کافران چنین سخن می گفتند؟ مگر آنان چه کاره بودند؟ مگر اختیار مؤمنان در دست کافران بود؟ به چه حقّی بر مؤمنان خرده می گرفتند؟ برای چه در کار اهل ایمان، دخالت می کردند؟

ص:82

آری، کافران روز قیامت را دروغ می پنداشتند و به مؤمنان می خندیدند، وقتی روز قیامت فرا رسد، تو مؤمنان را در بهشت جای می دهی. تو پرده میان بهشت و جهنّم را برمی داری، مؤمنان به جهنّم نگاه می کنند و کافران را می بینند. آن وقت نوبت آنان است که بر کافران بخندند.

مؤمنان با دوستان خود می نشینند و زیر سایه درختان، کنار نهرهای آب روان، بر تخت ها تکیه می زنند و به جهنّم نگاه می کنند تا ببینند آیا کافران به نتیجه اعمال زشت خود رسیده اند؟

زمانی که مؤمنان در دنیا بودند، در قرآن خوانده بودند که تو کافران را در جهنّم به سختی عذاب خواهی کرد، آنان به جهنّم نگاه می کنند و آن عذاب ها را می بینند، مؤمنان می بینند که تو به وعده ات وفا کردی و دشمنان آنان را به عذابی دردناک گرفتار نموده ای.

آری، مؤمنان به جهنّم نگاه می کنند و می بینند که غُل و زنجیری بر گردن کافران است که زیر چانه آنان آمده است چنان که سرهای آنان بالا مانده است و هیچ کجا را دیگر نمی توانند ببینند. ناله کافران بلند است، تشنگی بیداد می کند، فرشتگان، کافران را در گوشه تنگ و تاریکی از جهنّم جای داده اند و شراره های آتش و مس گداخته بر سر کافران می ریزند.(29)

ص:83

سوره اِنشقاق

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 84 قرآن می باشد.

«انشقاق» به معنای «شکافته شدن» می باشد، در آیه اول این سوره از شکافته شدن آسمان در آستانه روز قیامت سخن به میان آمده است و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

اِنشقاق: آیه 5 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ إِذَا السَّمَاءُ انْشَقَّتْ (1) وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ (2) وَإِذَا الاَْرْضُ مُدَّتْ (3) وَأَلْقَتْ مَا فِیهَا وَتَخَلَّتْ (4) وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ (5)

بار دیگر از قیامت سخن می گویی و انسان را به یاد آن روز می اندازی، وقتی که تو بخواهی قیامت را برپا کنی، آسمان شکافته می شود. به راستی آیا آسمان می تواند از فرمان تو سرپیچی کند؟

هرگز. آسمان تسلیم فرمان توست و سزاوار است که چنین باشد.

در هنگام برپایی قیامت، زمین صاف و گسترده می شود، کوه ها نابود شده اند و دیگر در آن هیچ پستی و بلندی به چشم نمی آید، در آن روز، همه مردگان

ص:84

سر از خاک برمی دارند، زمین آنچه از مردگان درون خود دارد، بیرون می افکند، زمین تسلیم فرمان تو می گردد و شایسته است که چنین باشد. آن روز، قبرها تهی می گردد و همه انسان ها زنده می گردند.

* * *

انشقاق: آیه 6

یَا أَیُّهَا الاِْنْسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَاقِیهِ (6)

در اینجا می خواهی از واقعیّت بزرگی سخن بگویی، تو با انسان چنین سخن می گویی: «ای انسان ! تو تا لحظه مرگ در تلاش و سختی و رنج هستی و سرانجام مرگ سراغ تو می آید. تو در روز قیامت زنده می شوی و پاداش و کیفر می بینی».

به این سخن تو فکر می کنم و از خود می پرسم: آیا دنیا محلّ آسایش و راحتی است؟

خیر.

زندگی این دنیا با سختی هایی همراه است، لحظه ای که انسان از مادر متولّد می شود، گریه می کند و وحشت او را فرا می گیرد، گرسنگی، تشنگی، سرما و گرما او را آزار می دهد، بیماری ها در کمین اوست.

وقتی او بزرگ شد، انواع فشارهای جسمی و روانی به او می رسد، او باید برای کسبِ روزی، زحمت بکشد و کار کند. زندگی انسان با سختی همراه است.

آیا این رنج ها پایانی دارد؟

در هر سنّ و سالی، مشکل برای او پیش می آید، حرص، طمع و حسد، روح

ص:85

او را آزار می دهد، انسان هر چقدر مال دنیا جمع کند، باز هم سیر نمی شود، باز به دنبال ثروت بیشتر می رود، این دنیا هرگز انسان را سیر نمی کند.

این قانون دنیاست، هر کس هر چقدر ثروت دارد، دوبرابر آن، حرص دارد، کسی یک سکّه طلا دارد، به دو سکّه حرص دارد، کسی که هزار سکّه دارد، به دو هزار سکّه حرص دارد، هر کس ثروتش بیشتر، حرص او هم بیشتر و آسایش او هم کمتر !

فرقی نمی کند کافر و مؤمن با این رنج ها روبرو هستند، این رنج ها تا لحظه مرگ ادامه دارد، پس خوشا به حال کسی که ایمان را انتخاب کند و در جهان آخرت به آسایش برسد.

تو انسان را برای آخرت آفریدی و آسایش او را در آن جهان قرار دادی، افسوس که انسان ها در این دنیا به دنبال آسایش هستند !

اکنون که زندگی زنجیره ای از رنج و خستگی است، پس چرا عدّه ای به خاطر دنیا، آخرت را می فروشند؟ چرا راه کفر را برمی گزینند؟

* * *

انشقاق: آیه 9 - 7

فَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ (7) فَسَوْفَ یُحَاسَبُ حِسَابًا یَسِیرًا (8) وَیَنْقَلِبُ إِلَی أَهْلِهِ مَسْرُورًا (9)

تو همه انسان ها را در روز قیامت زنده می کنی. فرشتگان، پرونده اعمال مؤمنان را به دست راستشان می دهند.

رسیدگی به حساب مؤمن با سرعت و به آسانی انجام می گیرد و او با شادی و خوشحالی به سوی بهشت می رود تا در کنار دیگر مؤمنان جای بگیرد، مؤمنان همه با هم برادر هستند و به یکدیگر محبّت دارند و در بهشت زیر

ص:86

درختان بر تخت ها تکیه می زنند و با یکدیگر سخن می گویند.

* * *

انشقاق: آیه 15 - 10

وَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ وَرَاءَ ظَهْرِهِ (10) فَسَوْفَ یَدْعُو ثُبُورًا (11) وَیَصْلَی سَعِیرًا (12) إِنَّهُ کَانَ فِی أَهْلِهِ مَسْرُورًا (13) إِنَّهُ ظَنَّ أَنْ لَنْ یَحُورَ (14) بَلَی إِنَّ رَبَّهُ کَانَ بِهِ بَصِیرًا (15)

در آن روز حال کافر چگونه خواهد بود؟ فرشتگان دو دست او را از پشت سر می بندند و سپس پرونده اعمالش را به دست چپش می دهند، دست چپ او پشت سرش قرار دارد.(30)

در آن هنگام است که او فریاد برمی آورد: «وای بر من که هلاک شدم».

سپس فرشتگان او را به جهنّم می برند و کافر در آتش می سوزد. این آتش سوزان، فقط نتیجه کفر و گناهان اوست، او در دنیا در میان خویشان و دوستان خود، خوش و خرّم بود و به کفر و گناه خود افتخار می کرد، او خیال می کرد که هرگز پس از مرگ زنده نخواهد شد و حساب و کتابی در کار نخواهد بود، امّا تو به اعمال و رفتار او آگاهی داشتی و همه اعمال او را ثبت کردی.

* * *

انشقاق: آیه 19 - 16

فَلَا أُقْسِمُ بِالشَّفَقِ (16) وَاللَّیْلِ وَمَا وَسَقَ (17) وَالْقَمَرِ إِذَا اتَّسَقَ (18) لَتَرْکَبُنَّ طَبَقًا عَنْ طَبَق (19)

سخن تو نیز جز حقّ و راستی نیست، تو نیاز به سوگند نداری، امّا می خواهی کافران را از خواب غفلت بیدار کنی:

ص:87

به سرخی آسمان در هنگام غروب خورشید سوگند یاد می کنی;

به شب و هر آنچه که در تاریکی شب فرو می رود، سوگند یاد می کنی;

به ماه آن وقت که کامل می شود و در آسمان به طور کامل دیده می شود، سوگند یاد می کنی که انسان از مرحله ای به مرحله دیگر می رود، مرگ سراغ او می آید و انسان به برزخ می رود و روح او در آنجا زنده است، سپس صور اوّل اسرافیل دمیده می شود و همه نابود می شوند، هیچ موجود زنده ای در جهان باقی نمی ماند، همه ارواحی که در برزخ هستند نابود می شوند. مدّتی می گذرد، تو اسرافیل را زنده می کنی و او برای بار دوم در صور خود می دمد، آن وقت است که همه زنده می شوند و قیامت برپا می شود، پنجاه هزار سال، قیامت طول می کشد، پس از آن، مرحله بهشت و جهنّم است، مؤمنان به بهشت می روند و کافران به جهنّم.

مرگ، برزخ، قیامت، بهشت و جهنّم.

این ها، مرحله هایی است که در انتظار انسان است و همه این مراحل، حقّ است.

* * *

انشقاق: آیه 25 - 20

فَمَا لَهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ (20) وَإِذَا قُرِئَ عَلَیْهِمُ الْقُرْآَنُ لَا یَسْجُدُونَ (21) بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا یُکَذِّبُونَ (22) وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا یُوعُونَ (23) فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَاب أَلِیم (24) إِلَّا الَّذِینَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُون (25)

تو این قرآن را فرستادی و در آن از روز قیامت سخن گفتی و از محمّد(صلی الله علیه وآله)خواستی تا قرآن را برای مردم مکّه بخواند، امّا گروه زیادی از آنان قرآن را

ص:88

تکذیب کردند و دین حقّ را انکار کردند.

به راستی چرا آنان به قیامت ایمان نمی آورند؟ چرا خود را از سعادت محروم می کنند؟

چرا وقتی قرآن برای آنان خوانده می شود، در برابر عظمت تو، سجده نمی کنند؟

آنان حقّ را شناخته اند و اسیر لجاجت خویش شده اند و قرآن را انکار می کنند، تو بر آنچه در دل های خود پنهان می کنند، دانا هستی، اکنون از محمّد(صلی الله علیه وآله) می خواهی تا آنان را به عذابی دردناک، مژده دهد.

کدام عذاب !

عذاب روز قیامت !

و چه کسی می داند که عذاب آن روز چقدر دردناک است !

کافران در آن روز، برای همیشه در آتش خواهند سوخت، البتّه تو به کسانی که ایمان آوردند و عمل نیک انجام دادند، پاداشی تمام نشدنی عطا خواهی کرد، پاداش آنان، بهشت جاویدان است، بهشتی که نهرهای آب در میان باغ های آن جاری است، در آنجا هر چه بخواهند برایشان فراهم است.(31)

ص:89

سوره بُروج

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 85 قرآن می باشد.

در زبان عربی به ستارگان آسمان، «بروج» می گویند، در آیه اوّل این سوره از ستارگان آسمان، سخن گفته شده است و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

بُروج: آیه 9 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَالسَّمَاءِ ذَاتِ الْبُرُوجِ (1) وَالْیَوْمِ الْمَوْعُودِ (2) وَشَاهِد وَمَشْهُود (3) قُتِلَ أَصْحَابُ الاُْخْدُودِ (4) النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ (5) إِذْ هُمْ عَلَیْهَا قُعُودٌ (6) وَهُمْ عَلَی مَا یَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِینَ شُهُودٌ (7) وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ یُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ (8) الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ وَاللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْء شَهِیدٌ (9)

محمّد(صلی الله علیه وآله) در شهر مکّه بود، گروهی به او ایمان آورده بودند، بُت پرستان روز به روز فشار خود را بر مسلمانان زیاد و زیادتر کردند و آنان را زیر شکنجه های طاقت فرسا قرار دادند، آنان از مسلمانان می خواستند تا از

ص:90

یکتاپرستی دست بردارند و بُت پرست شوند.

اکنون برای تقویت روحیّه مسلمانان ماجرای «اصحاب اُخدود» را ذکر می کنی، این درسی برای همه مسلمانان در طول تاریخ است تا همواره در برابر مشکلات و سختی ها تحمّل کنند و بر دین خود، استقامت ورزند.

امّا ماجرای «اصحاب اخدود» چیست؟

صاحبانِ خندق های پر از آتش !

سال ها قبل از ظهور اسلام، پادشاهی به نام «ذونُواس» در کشور یمن حکومت می کرد، او به دین یهود گروید و از همه خواست تا یهودی شوند.

به او خبر رسید که گروهی از مردم «نجران» که در شمال یمن بودند، به عیسی(علیه السلام) ایمان آورده اند، در آن زمان، دین حق، دین عیسی(علیه السلام) بود و برای همین مردم یمن مسیحی شده بودند.

او با لشکری به سوی نجران حرکت کرد و از مردم آنجا خواست تا یهودی شوند، آنان سخن او را نپذیرفتند.

اینجا بود که ذونُواس به سربازان خود فرمان داد تا آنان را اسیر کنند، سپس دستور داد تا گودال هایی را آماده کنند و داخل آن هیزم بریزند و آن را آتش بزنند، وقتی آتش از آن گودال ها، شعله کشید، فرمان داد تا اسیران را کنار گودال های آتش بیاورند.

ذونُواس و بزرگان سپاه او کنار گودال ها نشستند، سربازان او، اسیران را یکی یکی می آوردند و از آنان می خواستند تا یهودی شوند، اگر آنان قبول نمی کردند، آنان را زنده زنده در گودال های پر از آتش می انداختند. در آن روز، نزدیک به بیست هزار نفر از آن مردمان باایمان مظلومانه شهید شدند و در آتش سوختند، آنان حاضر نشدند دست از دین و آیین خود بردارند.

ص:91

ذونُواس خوشحال بود که یمن را به طور کامل تصرّف کرده است، او به حکومت خود می نازید، مدّتی گذشت، دست انتقام تو آشکار شد، مردم حبشه مسیحی بودند، وقتی این ماجرا را شنیدند با لشکر بزرگی از حبشه به یمن آمدند و با ذونُواس و سپاهیانش جنگیدند و آن ها را شکست دادند و گروه زیادی از آنان را کشتند.(32)

اکنون که این ماجرا را دانستم، آیات این سوره را ذکر می کنم:

* * *

سوگند به آسمانی که ستارگان درخشان دارد، سوگند به روز قیامت که روز موعود است، سوگند به شاهد و به مشهود که من از ستمکاران انتقام می گیرم.

اصحاب اُخدود همه نابود شدند، اصحاب گوال های آتش، هلاک شدند، همان کسانی که آتش برافروختند و کنار گودال های آتش، نشستند و سوختن مؤمنان را تماشا کردند.

چرا آن مؤمنان را در آتش سوزاندند؟ مگر گناه آنان چه بود؟

آن مؤمنان هیچ گناهی نداشتند، فقط به تو که خدای توانا و ستوده می باشی، ایمان آورده بودند، تو آن خدایی هستی که فرمانروایی آسمان ها و زمین از آنِ توست و بر همه کارهای بندگان خود، گواه هستی.

* * *

ذونواس شیفته قدرت و حکومت خود شد، او گودال های آتش را برافروخت و مؤمنان را در آتش سوزاند، نمی دانست که به زودی تو انتقام مؤمنان را از او می گیری !

این کار تو بود که لشکری از حبشه آمد و ذونُواس در جنگ شکست خورد.

تو در این دنیا، او و پیروانش را نابود کردی و حکومت او را سرنگون

ص:92

نمودی و در روز قیامت هم او و پیروانش را به عذاب جهنّم گرفتار خواهی کرد، آنان در آتشی گرفتار خواهند شد که پایانی ندارد، برای همیشه در آن آتش خواهند سوخت و مرگی هم برای آنان نخواهد بود.

* * *

در آیه 3 چنین می خوانم: «سوگند به شاهد و مشهود». دوست دارم بدانم منظور از این سخن چیست؟

حدیثی از امام صادق(علیه السلام)می خوانم که آن حضرت در تفسیر این آیه چنین می فرماید: «شاهد، روز جمعه است و مشهود روز عرفه است».

روز جمعه، روز باعظمتی است و خداوند رحمت خود را بر بندگانش نازل می کند. روز عَرَفه، روز دهم ماه ذی الحجّه که حاجیان به صحرای عرفات می روند. روز عرفه هم روز مهربانی خداوند است و خدا گروه زیادی از بندگانش را از عذاب رهایی می بخشد.(33)

با توجّه به سخن امام صادق(علیه السلام)در این سوره به ستارگان، روز قیامت، روز جمعه و روز عرفه سوگند یاد شده است.

* * *

بُروج: آیه 11 - 10

إِنَّ الَّذِینَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمْ عَذَابُ الْحَرِیقِ (10) إِنَّ الَّذِینَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ ذَلِکَ الْفَوْزُ الْکَبِیرُ (11)

کافران مکّه مسلمانان را شکنجه می دادند و پیروان محمّد(صلی الله علیه وآله) را گمراه می خواندند و به آنان می گفتند: «چرا به محمّد ایمان آورده اید؟».

ص:93

کافرانی که مردان و زنان مؤمن را شکنجه دادند و از این کار خود توبه نکردند، کیفر سختی خواهند دید و عذاب سوزان جهنّم در انتظار آنان است.(34)

تو در روز قیامت به کسانی که ایمان آوردند و عمل نیک انجام دادند، پاداش بزرگی می دهی و آنان را در بهشتی که از زیر درختان آن، نهرهای آب جاری است، جای می دهی و این سعادتی بس بزرگ است.

* * *

سخن از شکنجه مسلمانان به میان آمد، مناسب می بینم در اینجا از یاسر و همسرش (سمیّه) یاد کنم: بُت پرستان مکّه به سوی خانه یاسر هجوم بردند، او و همسرش را از خانه بیرون آوردند.

ابوجهل فریاد زد: «این سزای کسانی است که پیرو محمّد شده اند». آفتاب سوزان مکّه می تابید، یاسر و سمیّه را در آفتاب خواباندند و سنگ ها را بر روی سینه آن ها قرار دادند. لب های آن ها از تشنگی خشک شده بود و هیچ کس به آن ها آب نمی داد. ابوجهل فریاد می زد:

__ بگویید که به بُت ها ایمان دارید.

__ لا إله إلاّ الله.

__ مگر با شما نیستم؟ دست از عقیده خود بردارید !

__ لا إله إلاّ الله.

ابوجهل عصبانی شد، شمشیر خود را برداشت و آن را به سمت قلب سمیّه نشانه گرفت. خون فوّاره زد، این خونِ اوّلین شهید زنِ اسلام است که زمین از خونش سرخ شد. بعد از مدّتی، یاسر هم به سوی بهشت پر کشید.(35)

* * *

ص:94

کافرانی که مؤمنان را شکنجه می کردند، دو گروه بودند:

گروه اوّل: افرادی مثل ابوجهل که تا آخرین لحظه، توبه نکردند و دست آنان به خون افرادی مانند یاسر و سمیّه آغشته شده بود، آنان به عذاب جهنّم گرفتار می شوند.

گروه دوم: افرادی که فریب بزرگان مکّه را خورده بودند و در جهالت بودند، البتّه قلب آنان آن قدر سیاه نبود که خون مسلمانی را بر زمین بریزند، آنان فقط به شکنجه دادن اکتفا کرده بودند و بعضی از مسلمانان را در آفتاب گرم مکّه بر روی سنگ های داغ خوابانده بودند و به آنان تازیانه زده بودند. بعد از مدّتی نور ایمان به قلب آنان تابید و ایمان واقعی آوردند و از گناه خود توبه کردند، خدا گناه آنان را بخشید.

* * *

بُروج: آیه 22 - 12

إِنَّ بَطْشَ رَبِّکَ لَشَدِیدٌ (12) إِنَّهُ هُوَ یُبْدِئُ وَیُعِیدُ (13) وَهُوَ الْغَفُورُ الْوَدُودُ (14) ذُو الْعَرْشِ الَْمجِیدُ (15) فَعَّالٌ لِمَا یُرِیدُ (16) هَلْ أَتَاکَ حَدِیثُ الْجُنُودِ (17) فِرْعَوْنَ وَثَمُودَ (18) بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی تَکْذِیب (19) وَاللَّهُ مِنْ وَرَائِهِمْ مُحِیطٌ (20) بَلْ هُوَ قُرْآَنٌ مَجِیدٌ (21) فِی لَوْح مَحْفُوظ (22)

کافران مکّه می دانستند که قرآن، حقّ است و معجزه محمّد(صلی الله علیه وآله)است، امّا آنان تصمیم گرفته بودند دست از بُت پرستی برندارند، آنان به مردم می گفتند: «محمّد دروغ می گوید، قرآن سخن خدا نیست، بلکه سخن شیطان است، این شیطان است که نزد محمّد می آید و این سخنان را برای او می خواند». آنان با این سخنان، مردم را از حقّ و حقیقت دور می کردند، آنان باید بدانند که کیفر

ص:95

تو، بسیار سخت است و تو آنان را به سختی عذاب خواهی کرد.

به راستی چرا آنان حاضر نیستند تو را بپرستند؟

تو آن خدایی هستی که به انسان هستی می بخشی و پس از مرگ او را در قیامت زنده می کنی.

تو بسیار بخشنده و مهربان هستی. تو صاحب عرش بزرگ می باشی ! هر کاری را که اراده کنی با قدرت انجام می دهی. تو به کافران مهلت می دهی و در عذاب آنان شتاب نمی کنی، امّا این مهلت دادن، نشانه ضعف تو نیست، تو لشکریان زیادی را نابود کردی، آیا کسی داستان آن ها را می داند؟ تو لشکریان فرعون و قوم ثمود را هلاک کردی و آنان در اوج قدرت بودند امّا تو به راحتی آنان را از بین بردی. تو به آنان مهلت دادی، شاید توبه کنند و سعادتمند گردند، وقتی مهلت آنان به پایان رسید، همه را هلاک کردی.

تو به کافران مکّه مهلت می دهی، امّا آنان قرآن را دروغ می شمارند، تو از هر طرف بر آنان، سلطه داری، آنان هرگز نمی توانند از حکومت تو فرار کنند، هر کجا که بروند، تو بر آنان آگاهی و قدرت داری.

کافران، قرآن را جادو می دانند و می گویند که شیطان آن را برای محمّد(صلی الله علیه وآله)می خواند، امّا هرگز چنین نیست، این قرآن، کتاب آسمانی با عظمتی است که تو آن را برای هدایت بشر نازل کرده ای، قرآن در «لوح محفوظ» جای دارد و هرگز شیطان را راهی به آن نیست.

* * *

مناسب است در اینجا سه نکته را بنویسم:

* نکته اوّل

در آیه 15 از «عرش» نام برده شده است، منظور از «عرش» در اینجا

ص:96

«مجموعه جهان» می باشد.

* نکته دوم

بُت پرستان می گفتند که این قرآن، سخن شیطان است، چرا آنان فکر نمی کردند؟ شیطان مردم را به زشتی ها و فساد فرا می خواند، چگونه ممکن است قرآن، سخن شیطان باشد حال آن که قرآن مردم را به حق، پاکی، عدالت و تقوا دعوت می کند.

بزرگان مکّه چرا قدری فکر نمی کنند: آیا قرآن می تواند سخن شیطان باشد؟ اگر قرآن سخن شیطان است، پس چرا در سراسر قرآن، سخن از خوبی ها به میان آمده است؟ چرا شیطان در آن لعن و نفرین شده است؟

* نکته سوم

در آیه 23 چنین می خوانیم: «قرآن در «لوح محفوظ» جای دارد». منظور از «لوح محفوظ» همان علم غیب خداست که هیچ کس از آن خبر ندارد. قرآن در علم خدا، محفوظ بود، هیچ کس از آن خبر نداشت، خدا قرآن را به جبرئیل آموخت و او را مأمور کرد تا آن را بر قلب محمّد(صلی الله علیه وآله)نازل کند.

ص:97

سوره طارق

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 86 قرآن می باشد.

در زبان عربی به ستاره ای که شب در آسمان ظاهر می شود، «طارق» می گویند، در آیه اوّل این سوره به آن ستاره سوگند یاد شده است و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

طارق: آیه 4 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَالسَّمَاءِ وَالطَّارِقِ (1) وَمَا أَدْرَاکَ مَا الطَّارِقُ (2) النَّجْمُ الثَّاقِبُ (3) إِنْ کُلُّ نَفْس لَمَّا عَلَیْهَا حَافِظٌ (4)

انسان ها تصوّر می کنند که بیهوده خلق شده اند و هیچ حساب و کتابی در کار نیست، هرگز چنین نیست، تو این جهان را با هدف آفریدی و بعد از مرگ او را زنده می کنی.

تو نیاز به سوگند نداری، امّا برای بیداری انسان ها از خواب غفلت به آسمان و ستاره ای که شب می آید، سوگند یاد می کنی، کسی چه می داند آن ستاره ای که شب می آید، چیست؟ ستاره ای درخشان که تاریکی ها را می شکافد.(36)

ص:98

تو به آسمان و آن ستاره سوگند یاد می کنی که برای هر انسانی، فرشتگانی قرار داده ای که اعمال او را حفظ کرده و ثبت می کنند، آری، انسان به حال خود رها نشده است، همه چیز در این جهان، حساب و کتاب دارد، تو انسان را بار دیگر زنده می کنی و او نتیجه اعمال خود را در روز قیامت می بیند.

* * *

در اینجا از ستاره ای سخن گفته شده است که تاریکی شب را می شکافد و درخشان است. وقتی در شب به آسمان نگاه می کنم، با چشم عادی می توانم تقریباً پنج هزار ستاره ببینم، اگر درخشان ترین این ستاره ها را بشناسم، می توانم به تفسیر این آیه پی ببرم.

به راستی کدام ستاره از همه درخشان تر است؟

ستاره ای است که در طرف جنوب آسمان واقع است و به آن «شعرای یمانی» می گویند.

اکنون چند ویژگی این ستاره را بیان می کنم:

1 - این ستاره به نام «پادشاه ستارگان» معروف است و درخشندگی زیادی دارد.

2 - حرارت درون این ستاره به 120 هزار درجه سانتیگراد می رسد، یعنی حرارت آن دو هزار برابر حرارت درون خورشید است.

3 - حجم این ستاره، بیست برابر خورشید است، یعنی می توان 26 میلیون کره زمین را در آن جای داد !

4 - این ستاره 10 سال نوری با زمین فاصله دارد، نوری که من امشب از این ستاره در آسمان می بینم، ده سال قبل از آن جدا شده است و اکنون به زمین رسیده است.

ص:99

5 - درخشندگی این ستاره 25 برابر خورشید است، امّا چون فاصله آن از زمین دور است به این صورت به نظر می آید.

این ستاره، نمونه ای از قدرت خدا می باشد، هر کس که اهل فکر و اندیشه باشد با فکر کردن به آن، می تواند درس خداشناسی فرا گیرد.(37)

* * *

طارق: آیه 8 - 5

فَلْیَنْظُرِ الاِْنْسَانُ مِمَّ خُلِقَ (5) خُلِقَ مِنْ مَاء دَافِق (6) یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ (7) إِنَّهُ عَلَی رَجْعِهِ لَقَادِرٌ (8)

محمّد(صلی الله علیه وآله) برای بُت پرستان مکّه از قیامت و زنده شدن انسان ها سخن می گفت، آنان به سخن او می خندیدند و می گفتند: «ای محمّد ! چرا دروغ می گویی؟ چگونه ممکن است وقتی مُردیم و تبدیل به مشتی خاک و استخوان شدیم، باز زنده شویم؟ چنین چیزی ممکن نیست !».

چرا آنان چنین سخنی گفتند؟ آنان به قدرت تو شک داشتند، قدرت تو را نشناخته بودند.

کافی بود آنان به گذشته خود فکر می کردند، به راستی آنان از چه آفریده شده اند؟

از نطفه ای جهنده که از پدر خارج می شود و در رحم مادر ریخته می شود. نطفه ای که از بین استخوان های کمر و دنده های پدر خارج می شود.

در نطفه پدر، بین دو تا پانصد میلیون اسپرم وجود دارد، یکی از این اسپرم ها خود را به تخمک مادر می رساند و با آن ترکیب می شود و رشد می کند و به طور سرسام آوری تکثیر می شود و سلول های بدن ساخته می شود.

ص:100

اصل همه سلول ها از یک سلول است، امّا گروهی از سلول ها قلب را تشکیل می دهند، گروهی دیگر ریه را می سازند، گروهی استخوان ها را می سازند.

تو که چنین قدرتی داری، می توانی بار دیگر او را از خاک بیافرینی و او را زنده کنی ! مگر چه تفاوتی بین خاک و آن نطفه ناچیز است !

* * *

در آیه 7 چنین آمده است: «انسان از نطفه ای خلق شده است که از بین استخوان های کمر و دنده های پدر خارج می شود».

عدّه ای گفته اند: «قرآن بر خلاف علم سخن گفته است، زیرا نطفه مرد از استخوان کمر و دنده ها خارج نمی شود»، در جواب آنان باید چنین بگویم: «قرآن در آیه 7 با زبان کنایه سخن گفته است، کسی که با زبان عربی آشناست، معنای این کنایه را می فهمد. اگر من بخواهم این جمله را به زبان فارسی بیان کنم، چنین می گویم: نطفه از میان مرد خارج می شود. در واقع قرآن در اینجا عفّت کلام را مراعات کرده است و با زبان کنایه سخن گفته است.(38)

* * *

طارق: آیه 10 - 9

یَوْمَ تُبْلَی السَّرَائِرُ (9) فَمَا لَهُ مِنْ قُوَّه وَلَا نَاصِر (10)

روز قیامت چه روزی است؟ روزی که اسرار همگان آشکار می شود و همه نتیجه کارهای خود را می بینند، خوبان به پاداش می رسند و کافران به کیفر.

کسانی که راه کفر را رفته اند، در آن روز هیچ یار و یاوری نخواهند داشت و تو امیدشان را ناامید می کنی و هیچ کس به فریاد آنان نمی رسد.

امروز کافران به بُت های خود دل بسته اند و از آن بُت ها امید شفاعت دارند و

ص:101

تصوّر می کنند که بُت ها آنان را در سختی ها یاری می کنند، امّا در روز قیامت، بُت ها هیچ کاره اند، بُت ها در این دنیا هم قطعه ای سنگ یا چوب، بیشتر نیستند، در آن روز، همه حقیقت را می فهمند و از نجات خود ناامید می شوند.

در آن روز، بندگان خوب تو، دست به دعا برمی دارند و از تو می خواهند به آنان اجازه دهی تا از مؤمنان گناهکار، شفاعت کنند، تو به آنان چنین اجازه ای را می دهی.

* * *

طارق: آیه 14 - 11

وَالسَّمَاءِ ذَاتِ الرَّجْعِ (11) وَالاَْرْضِ ذَاتِ الصَّدْعِ (12) إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ (13) وَمَا هُوَ بِالْهَزْلِ (14)

تو محمّد(صلی الله علیه وآله) را برای هدایت مردم فرستادی امّا بزرگان مکّه با او دشمنی نمودند، زیرا آنان منافع خود را در بُت پرستی مردم می دیدند، پول، ثروت و ریاست آن ها در گرو بُت پرستی مردم بود.

آنان محمّد(صلی الله علیه وآله) را بسیار اذیّت و آزار کردند، به او سنگ پرتاب کردند، خاکستر بر سرش ریختند، یارانش را شکنجه نمودند و به مردم گفتند: «محمّد دیوانه است، سخنش گمراه کننده است، از او پیروی نکنید».

اکنون به آسمان و زمین سوگند یاد می کنی، آسمانی که از آن باران فراوان می بارد و زمینی که گیاهان از دل آن سبز می شوند، جوانه می زنند و رشد می کنند، تو به آسمان و زمین سوگند یاد می کنی که این دو به فرمان تو، رزق و روزی انسان ها را فراهم می کنند، باران بر زمین می بارد، گیاهان جوانه می زنند و رشد می کنند و از دل زمین، سبز می شوند.

به آسمان و زمین سوگند که این قرآن، سخن حقّ است، حقّ را از باطل جدا

ص:102

می کند. این قرآن، سخنی بیهوده نیست، بلکه مایه نجات انسان ها از گمراهی ها می باشد.

قرآن، بزرگ ترین حادثه جهانِ هستی است، بزرگ ترین خبر این جهان است. افسوس که عدّه ای از انسان ها عظمت آن را درک نکردند و به آن ایمان نیاوردند، آنان خود را از سعادت بزرگی محروم کردند، تو قرآن را مایه رحمت و برکت برای انسان ها قرار دادی، آری، قرآن، نوری است که هرگز خاموش نمی شود، چشمه علم و آگاهی است، هر کس به آن پناه برد، سعادتمند می شود و راه خوشبختی را می یابد.

* * *

از آسمان و باران و زمین و گیاهی که از زمین می روید سخن گفتی، چه رازی در این سخن توست؟

قرآن مانند باران است، اگر باران بر زمین آماده و حاصلخیز ببارد، سبب سرسبزی آن می شود و گیاهان زیادی در آن می روید، امّا اگر این باران بر زمین سخت و شوره زار ببارد، جز علف هرز در آن نمی روید.

گروهی از مردم که قلب های پاک داشتند، سخن محمّد(صلی الله علیه وآله) را پذیرفتند و ایمان آوردند و راه هدایت را برگزیدند و رستگار شدند. ولی گروهی که دل های آنان با گناهان سیاه شده بود، وقتی سخنان محمّد(صلی الله علیه وآله) را شنیدند، آن را انکار کردند و راه کفر را برگزیدند.

مهم این است که تو زمینه هدایت را برای همه فراهم می کنی، راه خوب و بد را به همه نشان می دهی، پس از آن دیگر، اختیار با انسان ها می باشد، آنان باید خود راه را انتخاب کنند.

اگر من می بینم که در هر زمانی، عدّه ای قرآن را دروغ می شمارند، باید بدانم

ص:103

اشکال در برنامه تو نبوده است، حکایت آن زمین است که با باریدن باران، تبدیل به شوره زار شد، عیب از باران نیست، عیب از زمینی است که باران بر آن باریده است.

وقتی دل کسی شیفته دنیا و لذّت ها و شهوت های دنیا شد، سخن حقّ در آن اثر نمی کند، چنین انسانی برای این که بتواند به لذّت ها و خوشی های دنیا ادامه دهد، راه کفر را انتخاب می کند و از حقّ بیزار می شود و روز به روز بر نفرتش افزوده می شود.

* * *

طارق: آیه 17 - 15

إِنَّهُمْ یَکِیدُونَ کَیْدًا (15) وَأَکِیدُ کَیْدًا (16) فَمَهِّلِ الْکَافِرِینَ أَمْهِلْهُمْ رُوَیْدًا (17)

اکنون با محمّد(صلی الله علیه وآله) چنین سخن می گویی: «ای محمّد ! دشمنان تو هر چقدر بتوانند برای نابودی اسلام، نقشه می کشند و مکر و حیله به کار می برند، من تمام نقشه های آنان را نقش بر آب می کنم، ای محمّد ! از تو می خواهم به آنان، اندک زمانی مهلت دهی تا زمان کیفرشان فرا رسد».

آری، بزرگان مکّه هر روز، نقشه ای برای مبارزه با پیامبر داشتند:

گاه او و پیروانش را مسخره می کردند، گاه پیروانش را به سختی شکنجه می دادند، گاه قرآن را جادو می خواندند، گاه محمّد(صلی الله علیه وآله) را جادوگر، دیوانه و شاعر می خواندند...

این وعده توست که محمّد(صلی الله علیه وآله)را یاری می کنی و روز به روز بر تعداد پیروان او می افزایی. قرآن، نوری است که هرگز خاموش نمی شود.

این قانون توست: تو در عذاب کافران شتاب نمی کنی، تا زمان مشخّصی به

ص:104

آنان فرصت می دهی تا توبه کنند و از کفر و بُت پرستی دست بردارند، وقتی مهلتشان به پایان رسد، عذاب را بر آنان فرو می فرستی.

تو از محمّد(صلی الله علیه وآله) می خواهی مدّتی صبر کند و آنان را به حال خود رها کند و رفتارشان را زیر نظر داشته باشد که سرانجام آنان عذاب تو را به چشم می بینند.

آری، لحظه مرگ، فرشتگان پرده از چشمان بُت پرستان برمی دارند و آن ها شعله های آتش جهنّم را می بینند، آنان صحنه های هولناکی می بینند، فریاد و ناله های جهنّمیان را می شنوند، گرزهای آتشین و زنجیرهایی از آتش و... وحشتی بر دل آنان می آید که گفتنی نیست.(39)

ص:105

سوره أعلی

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 87 قرآن می باشد.

«أعلی» به معنای «بلندمرتبه» می باشد، در آیه اوّل، قرآن به پیامبر فرمان می دهد: «خدای بلندمرتبه را تسبیح کن» و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

أعلی: آیه 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الاَْعْلَی (1)

بُت پرستان سخنان کفرآمیزی می گفتند و به تو نسبت های ناروایی دادند، آنان گرفتار جهل و نادانی شده بودند و می پنداشتند بُت ها، دختران تو هستند و آنان را شریک تو قرار داده بودند و در برابر بُت ها سجده می کردند و آن ها را می پرستیدند.

اکنون از محمّد(صلی الله علیه وآله) می خواهی تا چنین بگوید:

سبحانَ ربّی الأعلی !

«پاک و منزّه است خدای بی همتای من !».

* * *

ص:106

تو خدای یکتایی و هیچ همتایی نداری، تو هیچ کدام از ویژگی ها و صفات مخلوقات خود را نداری ! تو هرگز شریک نداری، فرزند نداری، از همه عیب ها و نقص ها به دور هستی.

وقتی من به تو فکر می کنم، اوّل باید از عمق وجودم اعتراف کنم که تو بالاتر از هر چیزی هستی که به ذهن من می آید.

اگر برای تو جسم فرض کنم، اگر برای تو، مکان و زمان فرض کنم، این خدایی است که من در ذهن خود ساخته ام.

تو خدای یگانه ای، تو زمان و مکان را آفریده ای، تو بالاتر از آن هستی که به زمان یا مکان وصف شوی. همه ویژگی هایی که من در آفریده ها می بینم، برای تو عیب و نقص محسوب می شود، تو از هر عیب و نقصی پاک و منزّه هستی.

تو خدای منی، به هیچ کس ظلم نمی کنی. جاهل نیستی، ناتوان نیستی، هرگز از بین نمی روی.

همه این صفات در «سبحان الله» گنجانده شده است. یک «سبحان الله» می گویم و معنای آن هزار جمله است. با گفتن این واژه، تو را از تمام عیب ها و نقص ها دور می دانم.(40)

* * *

أعلی: آیه 5 - 2

الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی (2) وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدَی (3) وَالَّذِی أَخْرَجَ الْمَرْعَی (4) فَجَعَلَهُ غُثَاءً أَحْوَی (5)

تو همان خدایی هستی که انسان را آفریدی و آفرینش او را به حدّ کمال رساندی و هر آنچه مناسب حال او بود برای او تقدیر کردی و او را به راه راست هدایت نمودی، تو به او نعمت های فراوان دادی، از آسمان باران نازل

ص:107

کردی و چراگاه های فراوان پدیدار ساختی. زمین به قدرت تو، پوشیده از گیاهان شد، وقتی فصل پاییز فرا می رسد، همه گیاهان خشک می شوند و پوسیده و سیاه می شوند.

هر کس به این گیاهان فکر کند، فنای دنیا را می فهمد، گیاهان جلوه ای از زندگی دنیا هستند، آیا کسی به آن اندیشه می کند؟ آیا کسی از آن درس می گیرد؟

سبزی گیاهان هر چشمی را جذب خود می کند، امّا این سبزی، دوام ندارد، پاییز در کمین است، کسی که خردمند است در سبزی گیاهان، نابودی می بیند، دنیا، هرگز دوام ندارد، زندگی انسان هم چنین است، انسان نباید فریب زیبایی های دنیا را بخورد !

خردمند هرگز شیفته جوانی و قدرت خود نمی گردد، او می داند که در پس این جوانی، روزگار پیری است.

خردمند به زیبایی خود خیره نمی شود، او وقتی در مقابل آینه می ایستد به فکر فرو می رود که دیر یا زود، بدن او در قبر می پوسد و این چهره زیبا به مشتی خاک و استخوان تبدیل می گردد.

خوشا به حال کسی که زندگی را این گونه می بیند، او هرگز فریب دنیا را نمی خورد و به زندگی بیوفا دل نمی بندد.

* * *

أعلی: آیه 19 - 6

سَنُقْرِئُکَ فَلَا تَنْسَی (6) إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ وَمَا یَخْفَی (7) وَنُیَسِّرُکَ لِلْیُسْرَی (8) فَذَکِّرْ إِنْ نَفَعَتِ الذِّکْرَی (9) سَیَذَّکَّرُ مَنْ یَخْشَی (10) وَیَتَجَنَّبُهَا الاَْشْقَی (11) الَّذِی

ص:108

یَصْلَی النَّارَ الْکُبْرَی (12) ثُمَّ لَا یَمُوتُ فِیهَا وَلَا یَحْیَا (13) قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّی (14) وَذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّی (15) بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیَاهَ الدُّنْیَا (16) وَالاَْخِرَهُ خَیْرٌ وَأَبْقَی (17) إِنَّ هَذَا لَفِی الصُّحُفِ الاُْولَی (18) صُحُفِ إِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی (19)

تو انسان ها را آفریدی و هر چه آن ها نیاز داشتند به آن ها عطا کردی، تو پیامبران را برای هدایتشان فرستادی تا راه خوب را به آنان نشان دهند. تو آن ها را به حال خود رها نکردی، فرستادن پیامبران، نشانه مهربانی تو بود و می خواستی انسان ها به کمال و سعادت برسند.

تو محمّد(صلی الله علیه وآله) را به پیامبری برگزیدی و جبرئیل را فرستادی تا قرآن را بر قلب محمّد(صلی الله علیه وآله)نازل کند، تو از محمّد(صلی الله علیه وآله)خواستی تا آیات زیبای قرآن را برای مردم بخواند و آنان را به سوی رستگاری فرا خواند.

وقتی محمّد(صلی الله علیه وآله) اوّلین آیات قرآن را از جبرئیل شنید به فکر فرو رفت، او نگران بود که مبادا این آیات را فراموش کند، تو از این نگرانی او باخبر بودی، پس با او چنین سخن گفتی:

* * *

ای محمّد ! برای حفظ کردن قرآن، نگران نباش ! جبرئیل به فرمان من، آن قدر این قرآن را برایت می خواند که دیگر آن را از یاد نبری ! البتّه تو به اذن من، قرآن را فراموش نمی کنی، من قدرت دارم که هر چه را بخواهم از یاد تو ببرم.

من خدای دانا به آشکار و نهان هستم، می دانم که تو به مشکلات زیادی که در پیش داری، فکر می کنی، امّا بدان که من تو را یاری می کنم و این مشکلات

ص:109

را بر تو آسان می نمایم.

ای محمّد ! این قرآن، پند و موعظه است، وقتی کسانی را دیدی که پندپذیر می باشند، آنان را پند ده و برایشان قرآن بخوان ! کسانی که از عذاب قیامت می ترسند، از قرآن پند و عبرت می گیرند، امّا بدبخت ترین افراد از پذیرفتن قرآن، خودداری می کنند و سرانجام آنان به جهنّم وارد می شوند.

کدام جهنّم؟

همان جهنّمی که آتش بزرگ است و هر کس در آنجا گرفتار شود، نه می میرد که خلاص شود و نه حالتی دارد که بتوان آن را زندگی نامید. او برای همیشه میان مرگ و زندگی، دست و پا می زند و یکسره در حال سوختن و جان کندن است !

ای محمّد ! کسی که از کفر و بُت پرستی پرهیز کرد و با یاد و نام من، نماز خواند، رستگار می شود، در روز قیامت من به او پاداش بزرگی می دهم و او را در بهشتی که نهرهای آب از زیر درختان آن جاری است، جای می دهم !

ای محمّد ! انسان ها زندگی دنیا را بر آخرت مقدّم می دارند، این حقیقت را به انسان ها بگو که آخرت بهتر و پایدارتر است. به انسان ها بگو که این حقیقت در کتاب های آسمانی پیشین نیز آمده است، در کتاب های آسمانی ابراهیم و موسی(علیهما السلام).

آری، آخرت بهتر و پایدارتر است ! زندگی حقیقی در آخرت است و انسان ها در این دنیا به دنبال آن هستند.

* * *

مناسب است در اینجا سه نکته را بیان کنم:

* نکته اوّل

ص:110

در آیه 7 چنین می خوانم: «ای محمّد ! تو قرآن را فراموش نمی کنی مگر آنچه را خدا بخواهد».

منظور از این سخن چیست؟

آیا محمّد(صلی الله علیه وآله) چیزی از آیات قرآن را فراموش کرده است؟

هرگز.

معنای واقعی این جمله این است: خدا چنین اراده کرده است که محمّد(صلی الله علیه وآله)قرآن را فراموش نکند، محمّد(صلی الله علیه وآله)وظیفه اش را به خوبی انجام می دهد، او علم واقعی به قرآن پیدا می کند و آن را از یاد نمی برد، امّا خدا قدرت دارد این علم را از او بگیرد، محمّد(صلی الله علیه وآله)در علم به قرآن، نیاز به خدا دارد، محمّد(صلی الله علیه وآله) از خود هیچ ندارد.

این درس بزرگی برای من است، من باید بدانم که هیچ قدرتی از خود ندارم، اگر من اکنون این کلمات را می نویسم به قدرت و لطف اوست، اگر خدا بخواهد در یک لحظه می تواند توان مرا بگیرد، هر کس هر چه دارد از خدا دارد، اگر کسی کار خوبی انجام می دهد با توفیق او بوده است، اگر توفیق او نباشد، هیچ کس موفّق به انجام کار خوبی نمی شود. این حقیقت است، هر کس به این حقیقت آشنا شد، دچار غرور نمی شود، او شکرگزار نعمت های خدا خواهد بود و موفّقیّت خود را مدیون لطف او خواهد دانست.

* نکته دوم

در آیه 16 چنین می خوانم: «آخرت بهتر و پایدارتر است»، قدری فکر می کنم، این آیه چه پیام مهمّی دارد؟

زندگی ای که من عاشق آن هستم و برای ادامه آن تلاش می کنم، چیست؟ آیا این زندگی، همان زنده بودن است؟ آیا خوردن و آشامیدن و بهره بردن از

ص:111

لذّت های حیوانی، معنای زندگانی است؟

زنده بودن، حرکتی افقی است، از گهواره تا گور، امّا زندگی کردن حرکتی عمودی است، از زمین تا اوج آسمان ها !

خدا انسان را آفرید و در او حسّ کمال گرایی را قرار داد، خدا می داند که زندگی دنیا، هیچ گاه انسان را سیر نمی کند، اگر کسی همه دنیا را هم داشته باشد، باز هم به دنبال چیزی می گردد، او گمشده اش را می جوید !

گمشده انسان چیست؟

گمشده او زندگی واقعی است، زندگی واقعی هم در آخرت است، هر کس که بهشت، منزل و جایگاه او باشد به زندگی واقعی رسیده است و گر نه زندگی دنیا چیزی جز کالایی فریبنده نیست و ارزشِ دل بستن ندارد.

* نکته سوم

بار دیگر آیه 16 را می خوانم: «آخرت بهتر و پایدارتر است»، وقتی بررسی می کنم می فهمم که این آیه، معنای دیگری هم دارد که از آن به «بطنِ قرآن» یاد می شود: یکی از یاران امام صادق(علیه السلام) نزد آن حضرت آمد و از او تفسیر این آیه را پرسید، امام در پاسخ به او فرمود: «منظور از آخرت در این آیه، ولایت علی(علیه السلام)می باشد».(41)

جواب امام صادق(علیه السلام) کوتاه است و پرمعنا. این جواب، بطن این آیه را بازگو می کند، آری، ولایت علی(علیه السلام) به انسان ها زندگی واقعی می بخشد. آری، راه امامت، همان ادامه راه قرآن است، خدا پس از پیامبر، علی(علیه السلام) و یازده امام پس از او را برای هدایت مردم برگزید و آنان را از گناه و زشتی ها پاک گردانید و از مردم خواست تا از آنان پیروی کنند. امروز راه مهدی(علیه السلام) راهی است که هر کس آن را بپیماید به سعادت و به زندگی حقیقی می رسد.

ص:112

سوره غاشیه

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 88 قرآن می باشد.

در زبان عربی به روزی که ترس و وحشت، همه را فرا می گیرد، «غاشیه» می گویند، در آیه اوّل از قیامت با این عنوان یاد شده است و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

غاشیه: آیه 7 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ هَلْ أَتَاکَ حَدِیثُ الْغَاشِیَهِ (1) وُجُوهٌ یَوْمَئِذ خَاشِعَهٌ (2) عَامِلَهٌ نَاصِبَهٌ (3) تَصْلَی نَارًا حَامِیَهً (4) تُسْقَی مِنْ عَیْن آَنِیَه (5) لَیْسَ لَهُمْ طَعَامٌ إِلَّا مِنْ ضَرِیع (6) لَا یُسْمِنُ وَلَا یُغْنِی مِنْ جُوع (7)

آیا انسان آن خبر را شنیده است؟ خبر روزی که حوادث هولناکی روی می دهد و ترس و وحشت کافران را فرا می گیرد.

در آن روز، کافران در ترس و اضطراب خواهند بود، آنان در دنیا تلاش زیادی انجام داده اند، خستگی دنیا از تن آنان بیرون نرفته است، برای به دست آوردن ثروت، زحمت زیادی کشیده اند، امّا در آن روز، هیچ توشه ای با خود

ص:113

ندارند.

همه ثروت های آنان نابود شده است، فرشتگان آنان را به آتشی سوزان وارد می کنند و از آبِ چشمه های جوشان به آنان می نوشانند.

غذای آنان، چیزی جز گیاه خشک خاردار نیست که نه مواد غذایی دارد و نه انسان با خوردن آن سیر می شود.

کافران در جهنّم می سوزند و تشنه و گرسنه هستند، آبی جوشان می نوشند، ولی سیراب نمی شوند، گیاه خشک خاردار می خورند امّا سیر نمی شوند، آنان برای همیشه تشنه و گرسنه خواهند بود. این گوشه ای از کیفر آنان است.

* * *

غاشیه: آیه 16 - 8

وُجُوهٌ یَوْمَئِذ نَاعِمَهٌ (8) لِسَعْیِهَا رَاضِیَهٌ (9) فِی جَنَّه عَالِیَه (10) لَا تَسْمَعُ فِیهَا لَاغِیَهً (11) فِیهَا عَیْنٌ جَارِیَهٌ (12) فِیهَا سُرُرٌ مَرْفُوعَهٌ (13) وَأَکْوَابٌ مَوْضُوعَهٌ (14) وَنَمَارِقُ مَصْفُوفَهٌ (15) وَزَرَابِیُّ مَبْثُوثَهٌ (16)

در روز قیامت، مؤمنان شاداب هستند و از تلاش های خود خرسند و خوشحالند، تو به تلاش های آنان، پاداش بی اندازه می دهی، جایگاه آنان، بهشت بلندمرتبه است و در آنجا هیچ سخن لغو و بیهوده ای نمی شنوند، در آنجا چشمه ای روان است.

مؤمنان زیر درختان بر روی تخت های زیبا و بلند می نشینند، جام های شراب طهور آنجا نهاده شده است و بالش هایی کنار یکدیگر است و آنان به آن بالش ها تکیه می دهند و فرش های گران بها برای آنان گسترده شده است.

ص:114

* * *

غاشیه: آیه 20 - 17

أَفَلَا یَنْظُرُونَ إِلَی الاِْبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ (17) وَإِلَی السَّمَاءِ کَیْفَ رُفِعَتْ (18) وَإِلَی الْجِبَالِ کَیْفَ نُصِبَتْ (19) وَإِلَی الاَْرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ (20)

بزرگان مکّه به پرستش بُت ها مشغول بودند و به تجارت می پرداختند، آنان از مکّه به شام و یمن می رفتند، در طول سفر، آنان فرصتی برای تفکّر و اندیشه داشتند.

در این سفر آنان به چه چیزی می توانستند فکر کنند؟ چه چیزی جلوی آنان بود، قبل از هر چیز نگاه آنان به شتری می افتاد که سوارش بودند، وقتی به بالای سرشان نگاه می کردند، آسمان را می دیدند، وقتی به چپ یا راست خود نگاه می کردند، کوه ها را می دیدند، وقتی به زیر پای خود می نگریستند، زمین را می دیدند.

برای همین تو با آنان چنین سخن می گویی: «آیا به شتر نگاه نمی کنید که چگونه خلق شده است؟ آیا آسمان را نمی بینید که چگونه برافراشته شده است؟ آیا به کوه ها نگاه نمی کنید که چگونه بر پا شده اند؟ آیا به زمین دقّت نمی کنید که چگونه گسترده شده است؟»

بُت پرستان چقدر جاهل و نادان هستند که قطعه های سنگ بی جان را می پرستند، آن بُت ها چه چیزی را آفریده اند تا شایسته پرستش باشند؟ فقط تو شایسته پرستش هستی، زیرا با قدرت خود شتر، آسمان، کوه و زمین را آفریدی.

ص:115

* * *

من امروز که این سخن را می خوانم به فکر فرو می روم، این چهار نعمت را که تو در اینجا ذکر کرده ای:

1 - شتر: شتر نمونه ای از چهارپایان می باشد که تو برای انسان آفریده ای.

شتر حیوانی است که از گوشت و شیر آن استفاده می شود و برای باربری هم مفید است. شتر می تواند تا ده روز، بدون آب در بیابان ها به پیش رود، وقتی او خوابیده است، بار زیادی می توان روی آن گذاشت به گونه ای است که با آن بار سنگین می تواند از جا بلند شود.

2 - آسمان: کانون نور و باران و هوا می باشد.

3 - کوه: کوه ها مرکز آرامش زمین و محلّ ذخیره آب و مواد معدنی می باشند. (اگر کوه ها نبودند، زمین که به دور خودش می چرخید و همواره می لرزید، آرامش زمین به خاطر کوه ها می باشد. برف در کوه ها ذخیره می گردد و کم کم آب می شود و رودها تشکیل می گردد).

4 - زمین: مرکز پرورش انواع گیاهان می باشد، غذاهایی که انسان مصرف می کند از زمین به دست می آید.

وقتی یک بار با دقّت این آیات را می خوانم به فکر فرو می روم و به یاد این نعمت ها می افتم: شیر، گوشت، نور، هوا، باران، آرامش زمین، آب، گیاهان، میوه ها، نان.

من چگونه شکر این نعمت ها را به جا آورم؟

* * *

ص:116

غاشیه: آیه 26 - 21

فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنْتَ مُذَکِّرٌ (21) لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُسَیْطِر (22) إِلَّا مَنْ تَوَلَّی وَکَفَرَ (23) فَیُعَذِّبُهُ اللَّهُ الْعَذَابَ الاَْکْبَرَ (24) إِنَّ إِلَیْنَا إِیَابَهُمْ (25) ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا حِسَابَهُمْ (26)

محمّد(صلی الله علیه وآله) برای مردم مکّه قرآن می خواند، گروهی به او ایمان آوردند و مسلمان شدند، امّا گروهی هم با او دشمنی کردند و راه کفر را برگزیدند، محمّد(صلی الله علیه وآله)از ایمان نیاوردن آنان، اندوهناک بود، او دوست داشت که همه ایمان آورند و به سعادت برسند.

تو انسان را آفریدی، راه حقّ و باطل را به او نشان دادی و او را در انتخاب راه خود آزاد گذاشتی، تو اراده کرده ای که هر کس به اختیار خود ایمان را برگزیند. وقتی تو به انسان ها اختیار دادی، طبیعی است که گروهی از انسان ها، راه کفر را انتخاب می کنند و ایمان نمی آورند، اگر کسی این قانون را بداند دیگر از ایمان نیاوردن کافران حسرت و اندوه به خود راه نمی دهد، او می داند که همه چیز در این دنیا روی حساب و کتاب است و تو از ایمان و کفر بندگان خود باخبری. تو به کافران مهلت می دهی و وقتی مهلت آنان به پایان رسید، عذاب را بر آنان نازل می کنی.

اکنون با محمّد(صلی الله علیه وآله) چنین سخن می گویی:

* * *

ای محمّد ! من تو را نفرستادم تا مراقب مردم باشی، وظیفه تو این است که به آنان پند دهی و راه راست را نشان آنان دهی. من از تو نخواستم آنان را مجبور به ایمان کنی، تو بر آنان تسلّطی نداری، وظیفه تو این نیست که به زور مانع

ص:117

انحراف آنان شوی.

ای محمّد ! آنان را پند ده و برایشان قرآن بخوان، هر کس که کفر ورزید، او را در روز قیامت به شدیدترین عذاب مبتلا خواهم ساخت، بدان که همه آنان در آن روز، زنده خواهند شد.(42)

* * *

کافران خیال می کنند که بیهوده خلق شده اند و هیچ حساب و کتابی در کار نیست، هرگز چنین نیست، تو این جهان را با هدف آفریدی و پس از مرگ انسان ها را زنده می کنی و به حساب آنان رسیدگی می نمایی.

ص:118

سوره فَجر

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 89 قرآن می باشد.

«فَجر» به معنای «سپیده دم» است. در آیه اول به فجر سوگند یاد شده است و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

فَجر: آیه 13 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَالْفَجْرِ (1) وَلَیَال عَشْر (2) وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ (3) وَاللَّیْلِ إِذَا یَسْرِ (4) هَلْ فِی ذَلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْر (5) أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعَاد (6) إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ (7) الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلَادِ (8) وَثَمُودَ الَّذِینَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ (9) وَفِرْعَوْنَ ذِی الاَْوْتَادِ (10) الَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلَادِ (11) فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ (12) فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذَاب (13)

سوگند به سپیده دم،

سوگند به ده شب اوّل ماه ذی الحجّه که حاجیان برای حجّ به مکّه می آیند،

سوگند به روز نهم ماه ذی الحجّه که روز عرفه است،

سوگند به روز دهم آن ماه که روز عید قربان است،

ص:119

سوگند به شب وقتی که به پایان می رسد که تو ستمکاران را عذاب می کنی !

آیا این سوگندها برای خردمندان کافی نیست؟

آیا کسی به یاد می آورد که تو چگونه قوم «عاد» را هلاک کردی؟ همان قومی که در شهر «اِرَم» زندگی می کردند، شهری که بسیار با عظمت بود و نمونه آن در سرزمین های دیگر، ساخته نشده بود.

آیا کسی فکر می کند که تو با قوم «ثمود» چه کردی؟ همان قومی که خانه های خود را در کوه ها می ساختند، آنان صخره های سخت را می تراشیدند و برای خود، خانه هایی محکم و امن در دل کوه می ساختند.

آیا کسی می داند که تو فرعون را چگونه کیفر دادی؟ همان فرعونی که صاحب قدرت و سپاهیان بسیار بود.

قوم عاد و قوم ثمود و فرعون در شهرها، ظلم و ستم نمودند و فساد فراوان در آن شهرها کردند، تو به آنان مهلت دادی و در عذابشان شتاب نکردی، امّا وقتی مهلت آنان به پایان رسید، آنان را زیر تازیانه عذاب خود گرفتی و به راستی که تو مراقب اعمال و رفتار بندگان خود هستی.

* * *

در آیه 3 چنین می خوانم: «سوگند به زوج و فرد»، منظور از این سخن چیست؟

با توجّه به این که در آیه قبل به «ده شب اوّل ماه ذی الحجّه» سوگند یاد شده است، مشخّص می شود که منظور از «فرد» روز عرفه است، زیرا این روز، روز نهم ماه ذی الحجّه است و عدد 9 عدد فرد است.

همچنین منظور از «زوج» روز عید قربان است که روز دهم این ماه است و عدد 10، عدد زوج است.

ص:120

در واقع در این سوره به مراسم حجّ، اشاره شده است:

1 - دهه اوّل ذی الحجّه که حاجیان برای این مراسم در مکّه حاضر می شوند.

2 - روز عرفه که حاجیان در صحرای عرفات جمع می شوند.

3 - روز عید قربان که حاجیان به سرزمین «مِنا» می روند و گوسفند قربانی می کنند و سر خود را می تراشند.

ذکر این نکته هم لازم است که بُت پرستان مراسم حجّ را انجام می دادند و آن را یادگار ابراهیم(علیه السلام) می دانستند، در واقع آنان «خدا» را قبول داشتند ولی بُت ها را شریک خدا می دانستند و مراسم حجّ را با خرافات زیادی آمیخته بودند. قرآن در این سوره با بُت پرستان مکّه از دهه اوّل ذی الحجّه و روز عرفه و عید قربان سخن می گوید، آنان با این زمان ها، آشنا بودند.

* * *

فَجر: آیه 16 - 14

إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ (14) فَأَمَّا الاِْنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ (15) وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ (16)

سخن از عذاب قوم عاد و ثمود و فرعون به میان آمد، به راستی چرا آنان این گونه گرفتار عذاب تو شدند؟

تو آنان را امتحان کردی و آنان در این امتحان، سربلند بیرون نیامدند، البتّه تو از همه چیز باخبر هستی و نیازی به امتحانِ بندگانت نداری، تو می خواهی آنان خودشان را بهتر بشناسند.

تو چگونه انسان ها را امتحان می کنی؟

با ثروت و فقر !

ص:121

اگر تو به انسان پس از آن که سختی و ضرری به او رسیده است، نعمتی عطا کنی، او دچار غرور می شود و می گوید: «خدا مرا گرامی داشت و من شایسته این نعمت بودم»، آری، غرور و خودخواهی، انسان را سرمست می کند و او راه شیطان را برمی گزیند.

اگر تو برای امتحان، او را دچار فقر و تنگی رزق کنی، او ناامید می شود و شکیبایی را از دست می دهد و می گوید: «خدا مرا این گونه فقیر و خوار کرده است».

او فکر می کند که تو به او ظلم کرده ای، در حالی که تو هرگز به بندگان خود ظلم نمی کنی.

او حکمت کار تو و مصلحت خود را نمی داند، پس زود قضاوت می کند و تو را ستمگر می خواند و با اعتراض می گوید: «چرا خدا آن ثروت را از من گرفت؟»،

این گونه است که او از رحمت تو ناامید می شود و راه ناسپاسی در پیش می گیرد، اگر او باور داشته باشد که تو خیر بندگان خود را می خواهی، هرگز چنین نمی گوید.

گاهی تو نعمتی را به صلاح بنده ای نمی دانی پس آن نعمت را از او می گیری، امّا او جزع و فزع می کند.

این حکایت بیشتر انسان ها می باشد، امّا مؤمنانی که در سختی ها صبر پیشه می کنند و عمل نیک انجام می دهند، از ناشکری و غرور و فخرفروشی به دورند، آنان هرگز از محدوده اطاعت و بندگی تو بیرون نمی روند، هنگام سختی ها، صبر می کنند و هنگام نعمت ها شکر تو را به جا می آورند.

* * *

ص:122

فَجر: آیه 20 - 17

کَلَّا بَل لَا تُکْرِمُونَ الْیَتِیمَ (17) وَلَا تَحَاضُّونَ عَلَی طَعَامِ الْمِسْکِینِ (18) وَتَأْکُلُونَ التُّرَاثَ أَکْلًا لَمًّا (19) وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا (20)

بزرگان مکّه، ثروت زیادی داشتند و ثروت خود را نشانه دوستی تو می دانستند و فقر را نشانه خشم تو !

آنان تصوّر می کردند اگر ثروتی به آنان رسید، تو آنان را گرامی داشته ای و اگر فقر به آنان رسید، تو به آنان خشم گرفته ای.

این سخن باطل است، هرگز ثروت، نشانه محبّت تو نیست، همان گونه که فقر نشانه خشم تو نیست. ثروت و فقر فقط وسیله ای برای امتحان انسان ها می باشد، تو یکی را با فقر امتحان می کنی، دیگری را با ثروت، گروهی دیگر را به فقر مبتلا می کنی تا ببینی آیا بر سختی ها صبر خواهند داشت یا نه. به گروهی ثروت می دهی تا ببینی آیا شکرگزار تو خواهند بود یا نه.

ثروت ثروتمندان، وسیله ای برای امتحان آنان است تا معلوم شود چقدر مال خود را دوست دارند و آیا حاضر هستند آن را در راه تو انفاق کنند.

اکنون با ثروتمندان مکّه سخن می گویی، همان کسانی که در این امتحان، سربلند بیرون نیامدند، تو با این سخن به آنان هشدار می دهی، شاید از خواب غفلت بیدار شوند: «ای ثروتمندان مکّه ! شما یتیمان را گرامی نمی دارید و یکدیگر را به اطعام نیازمندان تشویق نمی کنید، ارثِ یتیمان را جمع می کنید و می خورید، شما مال و ثروت دنیا را بسیار دوست می دارید».

* * *

مناسب است در اینجا دو نکته بنویسم:

ص:123

* نکته اوّل

در آیه 17 چنین می خوانم: «شما یتیمان را گرامی نمی دارید»، به فکر فرو می روم، قرآن به ثروتمندان مکّه نمی گوید: «شما به یتیمان غذا نمی دهید»

هدف قرآن از این گونه سخن گفتن چیست؟

قرآن می خواهد به همه بگوید که یتیم فقط نیاز به غذا ندارد، یتیم نیاز به عاطفه پدر و مادر دارد، کمبود عاطفی یتیم، مهم تر از گرسنگی اوست. چرا عدّه ای فقط به فکر غذای شکم او هستند؟

یتیم نباید احساس کند که چون پدر یا مادر ندارد، ضعیف و خوار شده است، او باید چنان مورد احترام قرار گیرد، که جای خالی پدر و مادر را احساس نکند.

* نکته دوم

در آیه 19 چنین می خوانم: «شما ارث را جمع می کنید و می خورید»، منظور از این سخن چیست؟

چه اشکالی دارد که انسان، ارثی را که به او رسیده است، مصرف کند؟

من وقتی می توانم معنای این آیه را بفهمم که با واقعیّت های جامعه ای که قرآن در آن نازل شده است، آشنا باشم: در آن روزگار، وقتی ثروتمندی از دنیا می رفت، ثروتش به فرزندانش می رسید، گاه می شد که از او کودکان یتیم باقی می ماند و ثروت زیادی به آن ها می رسید.

اینجا بود که عدّه ای به فکر ازدواج با مادر آن کودکان می افتادند، آن مادر، خواستگاران زیادی پیدا می کرد، هدف آنان، چیزی جز رسیدن به اموال یتیمان نبود، سرانجام یکی از آنان با آن مادر ازدواج می کرد و اموال یتیمان را غارت می کرد.

ص:124

در واقع قرآن بر سر آنان فریاد می زند که شما ارثِ یتیمان را جمع می کنید و می خورید و این کار گناهی بزرگ است و عذاب سختی در پی دارد.

* * *

فَجر: آیه 26 - 21

کَلَّا إِذَا دُکَّتِ الاَْرْضُ دَکًّا دَکًّا (21) وَجَاءَ رَبُّکَ وَالْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا (22) وَجِیءَ یَوْمَئِذ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذ یَتَذَکَّرُ الاِْنْسَانُ وَأَنَّی لَهُ الذِّکْرَی (23) یَقُولُ یَا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیَاتِی (24) فَیَوْمَئِذ لَا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ (25) وَلَا یُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ (26)

تو از انسان ها می خواهی تا روز قیامت را به یاد آورند، در آن روز، زلزله ای بزرگ می آید، همه کوه ها و ساختمان ها، متلاشی می شود و فرمان تو فرا می رسد و فرشتگان صف در صف، حاضر می شوند و جهنّم را به گناهکاران نزدیک می کنند.

انسان کافر در آن روز از گذشته خود، عبرت می گیرد و از اعمال خویش، پشیمان می شود امّا پشیمانی دیگر هیچ سودی به حال او ندارد، وقتی او جهنّم را می بیند می گوید: «ای کاش در دنیا برای آخرت خود، کار خوبی را از پیش فرستاده بودم».

در آن روز معلوم می شود که هیچ کس همانند تو نمی تواند کافران را عذاب کند و هیچ کس همانند تو نمی تواند کافران را به بند و زنجیر بکشد. تو فرمان می دهی تا فرشتگان زنجیر بر گردن کافران بیندازند و آن ها را با صورت بر روی زمین بکشانند و به سوی جهنّم ببرند.

* * *

ص:125

فَجر: آیه 30 - 27

یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ (27) ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرْضِیَّهً (28) فَادْخُلِی فِی عِبَادِی (29) وَادْخُلِی جَنَّتِی (30)

روز قیامت، روز خوشحالی بنده مؤمن است، تو در آن روز با او چنین سخن می گویی: «ای روحِ آرام یافته و مطمئن ! در حالی که تو از لطف من خشنودی، من هم از تو خشنودم، به سوی ثواب و پاداشی که برای تو آماده کرده ام، باز آی ! به جمع بندگان خوب من در آی ! و به بهشت من داخل شو».

چقدر این سخن دل انگیز و زیباست ! لطف و صفا و آرامش از این سخن می بارد، تو از بندگانت دعوت می کنی تا به بهشتی که نهرهای آب از زیر درختان آن، جاری است وارد شوند، این بهشت را تو برای آنان آماده کرده ای، تو از آنان راضی و خشنود هستی و این بالاترین نعمت است، آنان نیز از لطف و کرم تو، غرق خوشحالی اند، چه لذّتی از این بالاتر و بهتر !

روز قیامت که روز وحشت برای کافران است، مؤمنان هیچ ترسی به دل ندارند، این وعده توست، قلب آنان به یاد تو آرام است، تو آرامش را به آنان هدیه کرده ای، فرشتگان به استقبال آنان می آیند و آنان را به سوی بهشت راهنمایی می کنند.

* * *

«ای روح آرام یافته و مطمئن ! به سوی ثواب و پاداشی که برای تو آماده کرده ام، باز آی !...».

مدّتها بود وقتی من این آیات را می خواندم، خیال می کردم که فقط در روز قیامت خدا با مؤمنان چنین سخن می گوید، ولی وقتی ماجرای «سُدیر» را

ص:126

شنیدم، فهمیدم که در لحظه مرگ هم خدا با مؤمنان چنین سخن می گوید.

ماجرای سُدیر چیست؟ سُدیر کیست؟

او یکی از یاران امام صادق(علیه السلام)بود، روزی نزد آن حضرت رفت و چنین گفت:

__ آقای من ! آیا مؤمن، مرگ را بد می داند؟

__ ای سُدیر ! به خدا قسم مؤمن مرگ را بسیار دوست دارد.

__ آقای من ! چگونه می شود که مؤمن از مرگ نمی هراسد؟ در آن لحظه چه اتّفاقی روی می دهد.

__ عزرائیل برای گرفتن جان مؤمن می آید و به او می گوید: «ای مؤمن ! چشم خود را باز کن ! نگاه کن ! محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین(علیهم السلام) و دیگر امامان به دیدار تو آمده اند».

__ آقای من ! چه چیز می تواند برای مؤمن بهتر از این باشد.

__ بعد از آن ندایی به گوش مؤمن می رسد.

__ چه ندایی؟

__ ای سدیر ! خدا فرمان می دهد تا یکی از فرشتگان از طرف خدا پیامی را به مؤمن برسانند. پیام خدا همان آیات آخر سوره فجر است: «ای روح آرام یافته ! به سوی ثواب و پاداشی که برای تو آماده کرده ام، باز آی !...».

__ آیا مؤمن این صدا را می شنود؟

__ آری. خدا از مؤمن دعوت می کند تا در بهشت وارد شود و همنشین خوبان شود، اینجاست که مؤمن، مرگ را در کام خود شیرین می یابد و عاشق مرگ می شود.(43)

آن روز سُدیر به فکر فرو رفت، او دانست که در لحظه مرگ، هیچ چیز نزد

ص:127

مؤمن، بهتر و لذّت بخش تر از جان دادن نخواهد بود.

* * *

اکنون وقت آن است که این سخن امام صادق(علیه السلام) را نقل کنم:

روزی او به شیعیانش چنین فرمود: «در نمازهای واجب و مستحب خود، سوره فجر را بخوانید. سوره فجر، سوره حسین(علیه السلام)است».(44)

در این هنگام یکی از شیعیان رو به امام صادق(علیه السلام) کرد و گفت:

__ آقای من ! چگونه شده است که این سوره، سوره حسین(علیه السلام) شده است؟

__ مگر آیات این سوره را نشنیده ای؟

__ آقای من ! منظور شما کدام آیه است؟

__ آنجا که خدا می گوید: «ای روح آرام یافته ! به سوی ثواب و پاداشی که برای تو آماده کرده ام، باز آی !...».

__ من بارها این آیات را خوانده ام.

__ منظور از «روح آرام یافته»، حسین(علیه السلام) می باشد. هر کس این سوره را زیاد بخواند، روز قیامت با حسین(علیه السلام) خواهد بود.(45)

وقتی سخن امام صادق(علیه السلام) به اینجا رسید، همه به فکر فرو رفتند، آنان به یاد کربلا و شهادت حسین(علیه السلام) افتادند...

* * *

همه یاران حسین(علیه السلام) شهید شده اند، او تک و تنها در میان دشمنان است، باران تیر و نیزه شروع می شود، تیری به سوی قلب حسین(علیه السلام)می آید... صدای حسین(علیه السلام) در دشت کربلا می پیچد: «خدایا ! راضی به رضای تو هستم».(46)

به راستی حسین(علیه السلام) در آن میدان چه می بیند که این گونه با خدای خویش سخن می گوید... او از اسب بر روی زمین می افتد... صورت بر خاک گرم

ص:128

کربلا می نهد و می گوید: «خدایا ! در راه تو بر همه این سختی ها صبر می کنم».(47)

لحظاتی می گذرد، حسین(علیه السلام) در میدان کربلا بر روی خاک افتاده است، بدنش از زخم شمشیر و تیر چاک چاک شده است، سرش شکسته و سینه اش شکافته است و زبانش از خشکی به کام چسبیده و جگرش از تشنگی می سوزد. قلبش نیز، داغ دار عزیزان است.

او همه نیرو و توان خود را بر شمشیر می آورد و آن را به کمک می گیرد تا برخیزد، امّا همان لحظه ضربه ای از نیزه و شمشیر بار دیگر او را به زمین می زند.

عمرسعد، فرمانده سپاه است، او کناری ایستاده است، فریاد برمی آورد هیچ کس حاضر نیست قاتل حسین باشد؟ او فریاد می زند: «عجله کنید، کار را تمام کنید !».(48)

یکی به سوی حسین(علیه السلام)می رود... آسمان تیره و تار می شود. طوفان سرخی همه جا را فرا می گیرد...(49)

اینجاست که خدا با او سخن می گوید: «ای روح آرام یافته ! به سوی ثواب و پاداشی که برای تو آماده کرده ام، باز آی !».

آری، حسین(علیه السلام) با خون خود، درخت اسلام را سیراب می کند، او شقایق های صحرا را با خون خود، سرخ می کند و از گلوی تشنه خود، آزادی و آزادگی را فریاد می زند.

ص:129

سوره بَلَد

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 90 قرآن می باشد.

«بَلَد» به معنای «شهر» می باشد، در آیه اول قرآن به «شهر مکه» سوگند یاد می کند و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

بَلَد: آیه 4 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ لَا أُقْسِمُ بِهَذَا الْبَلَدِ (1) وَأَنْتَ حِلٌّ بِهَذَا الْبَلَدِ (2) وَوَالِد وَمَا وَلَدَ (3) لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسَانَ فِی کَبَد (4)

به شهر مکّه و به محمّد(صلی الله علیه وآله) که در آن شهر زندگی می کرد سوگند یاد می کنی و سپس به ابراهیم و اسماعیل(علیهما السلام) که کعبه را بازسازی کردند، قسم می خوری و چنین می گویی: «سوگند به شهر مکّه، شهری که محمّد(صلی الله علیه وآله) در آن ساکن است، سوگند به پدر و پسر ! همان پدر و پسری که کعبه را بازسازی کردند که من انسان را در رنج و سختی آفریدم و زندگی او با رنج ها آمیخته است».

لحظه ای به این سخن تو فکر می کنم.

انسان در هر سنّ و سالی که باشد، در رنج است، حرص، طمع و حسد، روح

ص:130

او را آزار می دهد، انسان هر چقدر مال دنیا جمع کند، باز هم سیر نمی شود، این رنج ها تا لحظه مرگ ادامه دارد، حتّی مؤمنانی که حرص و طمع ندارند، در این دنیا در رنج می باشند.

آری، دنیا زندان مؤمن است، روح مؤمن همواره در این دنیا، احساس اسارت می کند و منتظر است تا به عالم ملکوت پرواز کند.

خوشا به حال کسی که ایمان را انتخاب کند و در جهان آخرت به آسایش برسد !

تو انسان را برای آخرت آفریدی و آسایش او را در آن جهان قرار دادی، افسوس که انسان ها در این دنیا به دنبال آسایش هستند ! اکنون که زندگی زنجیره ای است از رنج و خستگی. پس چرا عدّه ای به خاطر دنیا، آخرت را می فروشند؟ چرا راه کفر را برمی گزینند؟

* * *

خدا کعبه را محلّ عبادت قرار داد. شهر مکّه، کانون امن و امان است. زیارت کعبه و انجام مراسم حجّ، یادگار ابراهیم(علیه السلام)است.

ابراهیم(علیه السلام) به مکّه آمد و همراه با پسرش اسماعیل، کعبه را بازسازی نمود، پس از آن ابراهیم(علیه السلام) همه مردم را به زیارت کعبه فرا خواند.

این پدر و پسر با آن مقام بزرگی که داشتند، مأمور شدند تا کعبه و اطراف آن را از همه آلودگی ها پاک کنند، آنان خدمت گزار کعبه بودند، این عظمت کعبه را می رساند. آنان با اخلاص و فروتنی به دستور تو عمل کردند و تو در اینجا به آنان قسم یاد می کنی و این گونه مقامشان را برای همه بیان می کنی.(50)

* * *

ص:131

بَلَد: آیه 10 - 5

أَیَحْسَبُ أَنْ لَنْ یَقْدِرَ عَلَیْهِ أَحَدٌ (5) یَقُولُ أَهْلَکْتُ مَالًا لُبَدًا (6) أَیَحْسَبُ أَنْ لَمْ یَرَهُ أَحَدٌ (7) أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ (8) وَلِسَانًا وَشَفَتَیْنِ (9) وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ (10)

شنیده بودم که بزرگان مکّه، ثروت زیادی داشتند و این ثروت را در راه دشمنی با دین اسلام خرج می کردند.

من دوست داشتم یک نمونه از کارهای آنان را بدانم، تحقیق کردم به ماجرای «نَضر» رسیدم، ماجرای او را در اینجا می نویسم: «نَضر» یکی از ثروتمندان مکّه بود، وقتی دید گروهی از مردم به محمّد(صلی الله علیه وآله)ایمان آورده اند، تصمیم گرفت تا کنیز آوازه خوانی بخرد. او آن کنیز زیبا را با قیمت زیادی خریداری کرد و به خانه اش آورد.

وقتی نَضر خبردار می شد که کسی از مردم مکّه می خواهد مسلمان شود، نزد او می رفت و او را به مهمانی دعوت می کرد. نَضر، آن مرد را به خانه اش می برد. وقتی که نَضر و مهمانش به خانه می رسیدند، نَضر زن آوازه خوان را صدا می زد و به او می گفت: «از مهمان من، پذیرایی کن، به او شراب بده و برای او آواز بخوان».

سپس نَضر به مهمان خود چنین می گفت: «محمّد به تو می گوید اگر مسلمان شوی در بهشت از نعمت های زیبا بهره مند خواهی شد، بیا من همین الان به تو آن نعمت های زیبا را می دهم. این کنیز امشب در اختیار تو باشد، چرا می خواهی یک عمر نماز بخوانی و به خودت زحمت بدهی تا به بهشت برسی؟ من آنچه در بهشت است را امشب به تو می دهم».

اینجا بود که آن زن، شروع به خواندن می کرد و مجلس شراب آماده می شد...

ص:132

او در این راه پول زیادی خرج می کرد، شراب های گران قیمت، شام بسیار مفصّل آماده می کرد و به کسانی که به اسلام علاقه مند شده بودند به صورت رایگان، خدمات می داد. او خیال می کرد که با این کار می تواند مانع رشد اسلام شود.(51)

کم کم تعداد مسلمانان زیاد شد، گویا چند نفر از مسلمانان نزد او رفتند و از او خواستند دست از دشمنی با اسلام بردارد و توبه کند، این زبان حال او بود: «من مال زیادی در راه نابودی این دین، خرج کردم، حالا شما از من می خواهید مسلمان شوم؟».

آری، هر کس از بزرگان مکّه که با اسلام دشمنی می نمود، خیال می کرد که هیچ کس نمی تواند بر او چیره شود و به قدرت خود مغرور بود، وقتی او را به اسلام فرا می خواندند می گفت: «من مال زیادی در راه نابودی اسلام، خرج کردم».

آری، تو به او ثروت دادی و او این ثروت را در راه دشمنی با دین تو به کار برد، او خیال می کرد که هیچ کس، کارهای او را ندیده است، امّا هرگز چنین نبود، تو از همه کارهای او باخبر بودی و تو در روز قیامت از او می پرسی که چرا ثروت خود را در راه دشمنی با دین اسلام، خرج کرده است.

این انسان چقدر جاهل و نادان است، تو نعمت خود را بر او تمام کردی، او با دین تو دشمنی می کند.

تو چقدر نعمت به او دادی !

در اینجا (برای مثال)، نعمت چشم ها و زبان و لب ها را بیان می کنی.

او با چشم همه جا را می بیند، اگر او نابینا بود، چه می کرد؟

به او زبان دادی تا بتواند سخن بگوید و با دیگران ارتباط برقرار کند، اگر او

ص:133

لال بود، چه می کرد؟

به او دو لب دادی، لب ها نقش مؤثّری در سخن گفتن دارند، بسیاری از حروف با کمک لب ها ادا می شود، همچنین لب ها به حفظ رطوبت دهان و نوشیدن آب، کمک می کنند، اگر لب نبود، چهره انسان هرگز زیبا جلوه نمی کرد.

تو به او اختیار دادی و راه خوب و بد را به او نشان دادی و از او خواستی که راه درست را انتخاب کند. آیا راه را از چاه به او نشان ندادی؟

به او نعمت عقل دادی و فطرت پاک و عشق به کمال را در وجودش قرار دادی تا به سوی خوبی ها جذب شود.

* * *

بَلَد: آیه 16 - 11

فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَهَ (11) وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْعَقَبَهُ (12) فَکُّ رَقَبَه (13) أَوْ إِطْعَامٌ فِی یَوْم ذِی مَسْغَبَه (14) یَتِیًما ذَا مَقْرَبَه (15) أَوْ مِسْکِینًا ذَا مَتْرَبَه (16)

سخن از نعمت هایی بود که تو به انسان ها داده ای، امّا او از گذرگاه سخت نگذشت !

گذرگاه سخت، گردنه ای بلند !

کسی چه می داند آن گذرگاه سخت چیست؟

آن گردنه سخت، چهار چیز است:

آزاد کردن بنده.

اطعام گرسنگان.

نیکی به یتیمِ خویشاوند.

ص:134

کمک به فقیرِ زمین گیر.

هر کس این چهار کار را انجام دهد، از آن گذرگاه سخت عبور کرده است و به سعادت و رستگاری رسیده است.

* * *

امروزه انسان ها با وسایل راه سازی، در کوهستان ها راه های وسیعی را ایجاد کرده اند و در دل کوه ها، تونل زده اند و مسافران می توانند به راحتی از کوهستان عبور کنند.

ولی من برای فهمیدن این آیات باید به گذشته برگردم !

به شهر مکّه ! زمانی که هنوز پیامبر به مدینه هجرت نکرده است، (مکّه شهری است که در میان کوه ها واقع شده است).

اگر در آن زمان می خواستم به مسافرت بروم، می توانستم از شتر یا اسب استفاده کنم، شتر برای عبور از بیابان و راه صاف مفید بود، اگر می دانستم که در مسیر من، کوهستان قرار دارد باید از اسب استفاده می کردم.

عبور از کوهستان، کار سختی بود، جاده ها با ابزارهای ابتدایی ساخته شده بودند.

برای عبور از گردنه، باید از اسب پیاده می شدم، خطر در کمین بود، کمی غفلت باعث سقوط من در درّه های عمیق می شد، باید مواظب اسب خود می بودم تا مبادا سقوط کند. آرام آرام از گردنه بالا می رفتم، راهی که عرض آن به کمتر از یک متر می رسید، درّه ای هولناک که کنار من بود.

خستگی بالا رفتن از کوه، ترس از سقوط...

وقتی من از گردنه می گذشتم، احساس آرامش می کردم، هر کس که به سلامت از گردنه می گذشت، خوشحال و خندان بود.

ص:135

قرآن می گوید: «انسان از آن گذرگاه سخت نگذشت».

این گذرگاه و گردنه سخت چیست؟

«محبّت به دنیا».

کسی که دنیا همه چیز اوست، برای به دست آوردن ثروت بیشتر، تلاش می کند. او شیفته مال دنیا می شود، محبّت و عشق به دنیا همه وجود او را پر می کند و حاضر نیست چیزی از آن را به نیازمندان بدهد.

گذشتن از ثروت و کمک به دیگران، همان گردنه سخت است که انسان کافر از آن عبور نکرده است، او عشق به دنیا را پشت سر نگذاشته است.

آری، هر کس بتواند این چهار کار را انجام دهد، از گردنه عشق به دنیا عبور کرده است:

آزاد کردن بنده.

اطعام گرسنگان.

کمک به فقیرِ زمین گیر.

نیکی به یتیمِ خویشاوند (تأکید به یتیمانی که در فامیل هستند برای این است که این یتیمان در اولویّت هستند).

آیا کسی حاضر است این چهار کار را انجام دهد و از آن گردنه سخت عبور کند؟

آری، راه نجات، فقط نماز و روزه و عبادت نیست، راه نجات دو چیز است: عبادت خدا و خدمت به خلق خدا !

* * *

محمّد(صلی الله علیه وآله) ثروتمندان مکّه را به اسلام دعوت کرد، آنان شیفته ثروت خود بودند و می دانستند اگر مسلمان شوند باید مقداری از ثروتشان را به فقیران و

ص:136

نیازمندان بدهند. قرآن از کمک به نیازمندان سخن گفته بود.

بزرگان مکّه به مال و ثروت خویش دل بسته بودند، آن ها دوست نداشتند از ثروت خود به دیگران بدهند، به همین دلیل آنان ایمان نمی آوردند.

انسانی که قلبش از نور ایمان به تو خالی است، همیشه از فقر می ترسد، اگر او همه خزانه های خدا را هم داشته باشد، باز از فقر می ترسد و بخل میورزد. خزانه های خدا، همان اراده خداست ! هرگاه خدا چیزی را اراده کند، آن چیز بدون هیچ فاصله ای به وجود می آید.

اگر انسان چنین قدرتی داشت که هرچه در دنیا اراده می کرد، همان خلق می شد، باز هم این انسان بخل میورزید و از فقر می ترسید !

این راز بزرگی است که قرآن در آیه 100 سوره «اِسرا» از آن سخن گفته است.

من باید در این سخن تو فکر کنم. اگر من همه دنیا را طلا می کردم و همه آن را برای خودم قرار می دادم، باز هم از فقر می ترسیدم.

تو با این سخن چه درسی می خواهی به من بدهی؟

من که شب و روز به فکر دنیا هستم، باید بدانم دنیا هرگز مرا به آرامش نمی رساند، اگر کسی همه دنیا را طلا کند و آن را برای خود قرار دهد، باز هم روی آرامش را نخواهد دید.

* * *

دلی که در جستجوی دنیاست و شیفته دنیا شده است، همواره در ترس از فقر به سر خواهد برد، این قانون توست و قانون تو هرگز تغییر نمی کند.

چرا چنین است؟

تو روح انسان را بزرگ تر از همه دنیا آفریده ای، روح انسان از دنیای ملکوت است، همه دنیا در مقابل دنیای ملکوت، ذرّه ای بیش نیست، روح انسان

ص:137

گمشده ای دارد، کسی که به دنبال دنیاست، فکر می کند که دنیا گمشده اوست، امّا او اشتباه می کند، او اگر همه دنیا را هم به دست آورد، باز هم آرامش ندارد، چون گمشده اش را پیدا نکرده است، او فکر می کند باید ثروت بیشتر به دست آورد، امّا زهی خیال باطل !

هیچ کس با دنیا به آرامش نرسید و هرگز دنیا به کسی وفا نکرده است.

کافران برای این که ثروت خود را از دست ندهند به قرآن ایمان نمی آورند، آنان به ثروت خود دل بسته اند و به همین خاطر همیشه ترس از فقر را تجربه خواهند کرد، امّا مؤمنان به دنیا دل نبسته اند، تو دستور دادی تا به نیازمندان کمک کنند، آنان این کار را با علاقه انجام می دهند، دل های آنان شیفته دنیا نیست، بلکه شیفته توست و تو هم به آنان آرامش را هدیه می کنی.

* * *

بَلَد: آیه 20 - 17

ثُمَّ کَانَ مِنَ الَّذِینَ آَمَنُوا وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَهِ (17) أُولَئِکَ أَصْحَابُ الْمَیْمَنَهِ (18) وَالَّذِینَ کَفَرُوا بِآَیَاتِنَا هُمْ أَصْحَابُ الْمَشْأَمَهِ (19) عَلَیْهِمْ نَارٌ مُؤْصَدَهٌ (20)

سخن از گردنه ای سخت به میان آمد، انسان از آن گردنه سخت نگذشت، او از عشق به دنیا نگذشت، امّا اگر کسی از آن گردنه می گذشت به کجا می رسید؟

عبور از آن گردنه، چه نتیجه ای در پی دارد؟

هر کس از عشق به دنیا بگذرد و به نیازمندان کمک کند از خوشبختان می شود.

همان خوشبختانی که ایمان آوردند و یکدیگر را به استقامت در راه دین و محبّت به مردم، سفارش کردند، همان کسانی که در روز قیامت، پرونده اعمال

ص:138

آنان به دست راستشان داده می شود و فرشتگان به آنان مژده باغ های بهشتی می دهند، باغ هایی که نهرها از زیر درختان آن جاری است و آنان برای همیشه در آنجا از نعمت ها بهره مند خواهند شد و این سعادتی است بس بزرگ !

کسی که از این گردنه سخت عبور نکند، چه سرنوشتی در انتظار اوست؟ او همان کسی است که راه کفر را برگزید و دنیا را بر آخرت برتری داد، او از گروه بدبختان خواهد بود، همان بدبختانی که در روز قیامت، پرونده اعمالشان به دست چپ آنان داده می شود و فرشتگان آنان را به سوی جهنّم می برند، جهنّم آتشی است سرپوشیده. همه درهای جهنّم بسته است و هیچ راه فراری در آنجا نیست. آنان برای همیشه در آنجا می سوزند و هرگز نجات پیدا نمی کنند.(52)

ص:139

سوره شَمس

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 91 قرآن می باشد.

«شمس» به معنای «خورشید» می باشد، در آیه اول، خدا به «خورشید» سوگند یاد می کند و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

شَمس: آیه 10 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا (1) وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا (2) وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا (3) وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا (4) وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا (5) وَالاَْرْضِ وَمَا طَحَاهَا (6) وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا (7) فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (8) قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا (9) وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا (10)

سعادت انسان در پرهیز از گناهان است، کسی که از زشتی ها دوری کند به سعادت و رستگاری می رسد و تو در روز قیامت او را در بهشت جای می دهی، این حقیقتی است که تو می خواهی آن را برای انسان ها بیان کنی، پس چنین سوگند یاد می کنی:

سوگند به خورشید،

ص:140

سوگند به روشنایی خورشید،

سوگند به ماه آن هنگام که بعد از غروب خورشید، در آسمان ظاهر می شود، سوگند به روز هنگامی که فرا می رسد و زمین را روشن می کند،

سوگند به شب آن هنگام که زمین را می پوشاند و همه جا تاریک می شود،

سوگند به آسمان،

سوگند به کسی که آسمان را بنا کرد،

سوگند به زمین،

سوگند به کسی که زمین را گستراند،

سوگند به جانِ انسان،

سوگند به کسی که جان انسان را به خوبی به حد کمال آفرید و راه خوب و بد را به او نشان داد و نور فطرت را در وجودش قرار داد، هر انسان به حکم فطرت خویش، بدی را از خوبی تشخیص می دهد.

تو در اینجا یازده سوگند یاد کردی، هدف تو از این سوگندها دو جمله است: «سوگند به خورشید، ماه، روز، شب و ... که هر کس از گناهان و زشتی ها دوری نمود، رستگار می شود و هر کس که به کفر و گناه رو آورد، زیانکار و ناامید می شود».

آری، کسی که از کفر و بُت پرستی و گناهان دوری کند، به رستگاری می رسد، تو او را در روز قیامت در بهشتی که نهرهای آب از زیر درختان آن جاری است، جای می دهی و برای همیشه در آنجا خواهد بود، امّا کسی که راه کفر را بپیماید و بُت پرستی کند و به گناهان رو آورد در روز قیامت ناامید خواهد شد، او در آتشی سوزان جای خواهد گرفت و هیچ کس یاریش نخواهد کرد، او زیانکار واقعی است زیرا سرمایه وجودی خویش را تباه کرده است و برای

ص:141

همیشه گرفتار عذاب دردناک شده است.

* * *

شَمس: آیه 15 - 11

کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا (11) إِذِ انْبَعَثَ أَشْقَاهَا (12) فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَهَ اللَّهِ وَسُقْیَاهَا (13) فَکَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاهَا (14) وَلَا یَخَافُ عُقْبَاهَا (15)

سخن از سرنوشت کسانی که از زشتی ها پرهیز نمی کنند، به میان آمد، اکنون می خواهی یک نمونه از آنان را برایم بیان کنی و مرا با سرنوشت آنان آشنا کنی:

قوم ثمود !

تو به قوم ثمود نعمت های زیادی داده بودی، آنان از سلامتی و قدرت و روزی فراوان بهره مند بودند، آنان در تابستان ها به مناطق کوهستانی می رفتند و در آنجا خانه هایی در دل کوه تراشیده بودند. وقتی زمستان فرا می رسید از کوهستان به دشت کوچ می کردند و در آنجا خانه های زیبایی برای خود ساخته بودند.

تو صالح(علیه السلام) را برای هدایت آنان فرستادی، صالح(علیه السلام) سالیان سال آنان را به یکتاپرستی فرا خواند و از آنان خواست تا دست از بُت پرستی بردارند، امّا آنان سخن حقّ را نپذیرفتند تا این که آنان با صالح(علیه السلام) قرار گذاشتند که هرکدام از خدای دیگری چیزی را بخواهند تا معلوم شود کدام خدا حقّ است.

قوم ثمود بُت پرست بودند، صالح(علیه السلام) هرکدام از آن بُت ها را صدا زد پاسخی نشنید. بعد از آن بود که آن مردم از صالح(علیه السلام)خواستند تا از خدا بخواهد از دل

ص:142

کوه، شتری بیرون آورد.

اینجا بود که صالح(علیه السلام) دست به آسمان برد و دعا کرد، ناگهان کوه شکافت و شتری از آن بیرون آمد. در این هنگام صالح(علیه السلام)به آنان رو کرد و چنین گفت: «من از طرف خدا برای شما معجزه ای آورده ام، شما دیگر هیچ عذر و بهانه ای ندارید. این شتر، معجزه خدا است، او را به حال خود واگذارید و به او آسیبی نرسانید و او را سیراب سازید».

مدّتی گذشت، بزرگان ثمود تصمیم گرفتند تا شتر صالح(علیه السلام)را از بین ببرند، آنان شخصی به نام «قداره» را تشویق کردند تا آن شتر را از بین ببرد، آری، آنان طغیان گری کردند و بدبخت ترین فرد قوم خود را برای کشتن آن شتر، برانگیختند، آنان سخن صالح(علیه السلام)را فراموش کردند که به آنان گفته بود: «این شتر، معجزه خداست، مبادا به او آسیب برسانید و گرنه عذاب آسمانی بر شما فرود خواهد آمد».

قداره آن شتر را کشت. مردم گوشت آن را میان خود تقسیم کردند و هر کدام قسمتی از گوشت شتر را به خانه بردند. درست است که شتر را یک نفر کشت امّا آن مردم به این کار او راضی بودند، آنان در جرم او شریک شدند.

وقتی صالح(علیه السلام) از ماجرا باخبر شد به مردم رو کرد و گفت: «ای مردم ! عذاب خدا نزدیک است، هنوز فرصت دارید توبه کنید و گرنه گرفتار عذاب سختی می شوید».

ولی آنان به سخن صالح(علیه السلام)توجّه نکردند و به او گفتند: «ای صالح ! اگر تو پیامبر خدا هستی، آن عذابی را که از آن سخن می گویی، بیاور».

اینجا بود که تو بر آنان خشم گرفتی و عذاب را بر آنان نازل کردی، تو صالح(علیه السلام)و کسانی که به او ایمان آورده بودند را از آن عذاب سهمگین نجات

ص:143

دادی، سپس همه آن کافران را به عذاب گرفتار کردی، آنان شب در خانه های خود در خواب خوش بودند که ناگهان صیحه ای آسمانی فرا رسید و زلزله ای سهمگین خانه های آنان را در هم کوبید و شهر آنان را با خاک یکسان کرد. این عذاب تو بود که صالح(علیه السلام)بارها آنان را از آن ترسانده بود، ولی آنان سخن صالح(علیه السلام) را باور نکردند و او را دروغگو پنداشتند.

تو آن قوم کافر را هلاک کردی و هیچ باکی از نابود کردن آنان نداشتی، تو حجّت را بر آنان تمام کردی.

* * *

تو به خورشید، ماه، روز، شب و ... سوگند یاد کردی که هر کس از گناهان و زشتی ها دوری نماید، رستگار می شود و هر کس که به کفر و گناه رو آورد، زیانکار و ناامید می شود.

صالح(علیه السلام) و کسانی که به او ایمان آورده بودند، رستگار شدند و در روز قیامت در بهشت تو جای خواهند داشت و قوم ثمود هم که راه کفر را برگزیدند و معصیت تو را کردند، زیانکار شدند و در آخرت هم به جهنّم گرفتار خواهند شد. این درس بزرگی برای همه انسان ها می باشد، باشد که از این ماجرا درس بگیرند و از خواب غفلت بیدار شوند.

ص:144

سوره لیل

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 92 قرآن می باشد.

«لیل» به معنای «شب» می باشد، در آیه اول، خدا به «شب» سوگند یاد می کند و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

لیل: آیه 4 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَی (1) وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّی (2) وَمَا خَلَقَ الذَّکَرَ وَالاُْنْثَی (3) إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتَّی (4) حقیقت اسلام، پیوند با تو و خلق توست، راه نجات و سعادت از عبادت تو و کمک به نیازمندان می گذرد، هیچ چیز مانند بخل نمی تواند مانع رستگاری انسان شود، اکنون می خواهی این حقیقت را برای همه بیان کنی پس چنین سوگند یاد می کنی:

سوگند به شب آن هنگام که جهان را تاریک می کند،

سوگند به روز هنگامی که هویدا می شود و همه جا را روشن می کند، سوگند به کسی که انسان را به دو صورت مذکّر و مونّث آفرید تا نسل او ادامه پیدا کند.

ص:145

تو در اینجا سه سوگند یاد کردی، سوگند به شب، سوگند به روز و سوگند به خودت که انسان ها در راه و روش زندگی، مختلف هستند ! تو به انسان اختیار دادی و او به اختیار خود، راه خود را انتخاب می کند.

دو راه پیش روی انسان است:

راه اوّل: راه عطا و تقوا و ایمان

راه دوم: راه بخل و کفر.

هر کدام از این دو راه، پویندگانی دارد، هر کس هر کدام از این دو راه را بپیماید، نتیجه آن را می بیند.(53)

* * *

لیل: آیه 11 - 5

فَأَمَّا مَنْ أَعْطَی وَاتَّقَی (5) وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَی (6) فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَی (7) وَأَمَّا مَنْ بَخِلَ وَاسْتَغْنَی (8) وَکَذَّبَ بِالْحُسْنَی (9) فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْرَی (10) وَمَا یُغْنِی عَنْهُ مَالُهُ إِذَا تَرَدَّی (11)

راه اوّل چه بود؟

راه عطا و تقوا و ایمان.

کسی که این راه را انتخاب می کند:

به نیازمندان کمک می کند، از زشتی ها دوری می کند و تقوا پیشه می کند، به نیکویی (پاداش قیامت) ایمان می آورد، تو هم به او پاداش بزرگی می دهی و در روز قیامت راه رسیدن او به بهشت را آسان می کنی.(54)

به فرشتگان فرمان می دهی تا مؤمنان را گروه گروه به سوی بهشت راهنمایی کنند، وقتی آنان نزدیک بهشت می رسند، درهای بهشت گشوده می شود و

ص:146

فرشتگان به آنان می گویند: «سلام بر شما ! گوارای وجودتان باد این نعمت ها ! داخل بهشت شوید و برای همیشه در آنجا بمانید».

آنان وارد بهشت می شوند و به همه نعمت هایی که تو برای آنان آماده کرده ای نگاه می کنند، باغ هایی که از زیر درختان آن، نهرهای آب جاری است، قصرهای باشکوه، همسرانی مهربان که به استقبال آنان آمده اند، میوه های گوناگون بر درختان می بینند، آنان در سایه دلپذیر و نوازشگر درختان بر تخت های خود می نشینند...(55)

* * *

راه دوم چه بود؟

راه بخل و کفر.

هر کسی این راه را انتخاب می کند، بخل میورزد و به نیازمندان کمک نمی کند و خود را از لطف تو و دین و قرآن بی نیاز می داند و نیکویی (پاداش روز قیامت) را دروغ می پندارد و می گوید: «بهشت دروغ است»، تو هم در روز قیامت راه رسیدن او به جهنّم را آسان می کنی.(56)

در آن روز، فرمان می دهی تا فرشتگان، ستمکاران را به سوی جهنّم ببرند، ترس و وحشت، تمام وجود آنان را می گیرد، وقتی به جهنّم می رسند، درهای جهنّم باز می شود، آنان، زیرِ چشمی نگاهی به جهنّم می اندازند و آتش هولناک آن را می بینند.(57)

آن وقت، فرشتگان آنان را به جهنّم می اندازند، وقتی او به قعر جهنّم سقوط می کند، دیگر مال و ثروتش برای او سودی ندارد، به راستی که جهنّم، چه بدجایگاهی است. فرشتگان غُلّ و زنجیر به دست و پای آنان بسته اند و آنان را در گوشه تنگ و تاریکی از جهنّم جای داده اند، صدای آه و ناله آنان بلند

ص:147

می شود، فرشتگان به آنان می گویند: «بچشید آتشی را که آن را دروغ می پنداشتید».

* * *

آیه 6 را یک بار دیگر می خوانم: «هر کس که به نیکویی (پاداش قیامت) ایمان آورد...»، آیه 10 را هم می خوانم: «هر کس که نیکویی (پاداش قیامت) را دروغ بشمارد...».

این دو آیه معنای دیگری هم دارد که از آن به «بطنِ قرآن» یاد می کنیم. «بطنِ قرآن» معنایی است که از نظرها پنهان است: روزی یکی از یاران امام صادق(علیه السلام)نزد او رفت. آن حضرت (علیه السلام)به او چنین فرمود:

__ آیا می خواهی تو را از تفسیر آیه 6 و 10 سوره لیل آگاه کنم؟

__ آری.

__ بدان که منظور خدا از «نیکویی» ولایت و محبّت ما می باشد.(58)

آری، خدا درباره ولایت اهل بیت(علیهم السلام) سفارش بسیاری نموده است، من می دانم اگر کسی در این دنیا عمر طولانی کند و سالیان سال، عبادت خدا را به جا آورد و نماز بخواند و روزه بگیرد و به اندازه کوه بزرگی، صدقه بدهد و هزار حجّ هم به جا آورد و سپس در کنار خانه خدا، مظلومانه به قتل برسد، با این همه، اگر ولایت اهل بیت(علیهم السلام) را انکار کند، وارد بهشت نخواهد شد.(59)

این سخن پیامبر است: «هر کس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد، به مرگ جاهلیّت مرده است».(60)

در اینجا از ولایت اهل بیت(علیهم السلام)سخن گفتی، اگر من در روز قیامت، ولایت را همراه داشته باشم، از عذاب در امن و امان خواهم بود.

آری، نماز و روزه، از بهترین کارهای نیک است، امّا ممکن است یک نفر

ص:148

سال های سال نماز بخواند و روزه بگیرد ولی به جهنّم برود. نماز و روزه، رمز ورود به بهشت نیست.

من باید در راه و مسیر تو باشم، اگر من ولایت اهل بیت(علیهم السلام)را قبول داشته باشم، نشانه این است که در راه صحیح هستم.

* * *

لیل: آیه 21 - 12

إِنَّ عَلَیْنَا لَلْهُدَی (12) وَإِنَّ لَنَا لَلاَْخِرَهَ وَالاُْولَی (13) فَأَنْذَرْتُکُمْ نَارًا تَلَظَّی (14) لَا یَصْلَاهَا إِلَّا الاَْشْقَی (15) الَّذِی کَذَّبَ وَتَوَلَّی (16) وَسَیُجَنَّبُهَا الاَْتْقَی (17) الَّذِی یُؤْتِی مَالَهُ یَتَزَکَّی (18) وَمَا لاَِحَد عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَه تُجْزَی (19) إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الاَْعْلَی (20) وَلَسَوْفَ یَرْضَی (21)

فراهم کردن زمینه هدایت انسان ها بر عهده توست، امّا تو آنان را مجبور نمی کنی. تو انسان را با اختیار آفریدی، به او حقّ انتخاب دادی، خود او باید راه خود را انتخاب کند، تو همواره آن ها را به سوی ایمان فرا می خوانی و وسیله هدایت آن ها را فراهم می سازی.

تو خدای بی نیاز هستی، ایمان یا کفر انسان ها هیچ نفع یا ضرری برای تو ندارد، این انسان ها هستند که به تو نیازمندند، تو خدای بی نیاز هستی، آخرت و دنیا از آن توست، تو به هیچ چیز نیاز نداری.

با آن که بی نیازی امّا به بندگانت مهربان هستی، تو دوست داری آنان به کمال و رستگاری برسند، تو بخشنده و بنده نوازی ! پیامبران را فرستادی، قرآن را نازل کردی تا راه هدایت را به انسان ها نشان دهی. وقتی انسان ها تو را می پرستند، هر لحظه به تو نزدیک تر می شوند و از لطف تو بیشتر بهره مند

ص:149

می گردند.

تو انسان ها را از آتش جهنّم بیم می هی، فقط کسانی که بدبخت ترین انسان ها باشند، در آن آتش برای همیشه خواهند سوخت، آنان کسانی هستند که پیامبران تو را انکار کردند و قرآن را دروغ شمردند و راه کفر را برگزیدند و حقّ را قبول نکردند.

البتّه کسانی که بیش از همه از گناه دوری کنند از آتش به دور خواهند بود، همان کسانی که ثروت خویش را به نیازمندان می دهند تا خود پاک و وارسته گردند، او به نیازمندان کمک می کند در حالی که آن نیازمندان به گردن او حقّی ندارند و او مدیون آنان نیست، او از روی اخلاص و فقط به خاطر رضایت تو،به نیازمندان کمک می کند، این اخلاص اوست که به کار او ارزش می دهد و تو به زودی به او پاداشی بس بزرگ می دهی و او راضی و خشنود می شود.

این وعده توست که به زودی فرا می رسد !

مرگ مؤمن فرا می رسد و تو به وعده ات عمل می کنی، عزرائیل را با پانصد فرشته نزد مؤمن می فرستی، هر کدام از آن ها دو شاخه گل زیبا به همراه دارند.(61)

عزرائیل جلو می آید و به مؤمن چنین می گوید: «نترس ! هراس نداشته باش، من از پدر به تو مهربان ترم، بهشت در انتظار توست».(62)

ناگهان پرده ها از جلوی چشم مؤمن کنار می رود و او نگاه می کند و خانه خودش را در بهشت می بیند، همه دنیا برای او قفسی تنگ جلوه می کند، او با قلبی آرام به سوی بهشت پر می کشد.(63)

ص:150

سوره ضُحی

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 93 قرآن می باشد.

«ضُحی» به معنای «روز روشن» می باشد، در آیه اول، خدا به «روز روشن» سوگند یاد می کند و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

ضُحی: آیه 3 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَالضُّحَی (1) وَاللَّیْلِ إِذَا سَجَی (2) مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَی (3)

محمّد(صلی الله علیه وآله) به بُت پرستان مکّه خبر داد که تو او را به پیامبری برگزیده ای و قرآن را به او نازل کرده ای، محمّد(صلی الله علیه وآله) برای آنان قرآن می خواند و از آنان می خواست تا دست از بُت پرستی بردارند.

بُت پرستان بارها به محمّد(صلی الله علیه وآله)گفتند: «تو قرآن را از پیش خودت می سازی !»، تو تصمیم گرفتی تا چند روزی، آیه جدیدی برای محمّد(صلی الله علیه وآله)نفرستی.

در این مدّت آنان نزد محمّد(صلی الله علیه وآله)می آمدند و به او می گفتند: «ای محمّد ! چرا آیه جدیدی نمی خوانی؟ دیدی که خدا تو را به حال خود رها کرد و بر تو خشم گرفت و دیگر قرآن بر تو نازل نمی کند».

ص:151

آنان با این سخن می خواستند محمّد(صلی الله علیه وآله) را سرزنش کنند، امّا این سخنانشان در واقع اعتراف به حقّ بود.

مگر آنان نمی گفتند: «محمّد قرآن را از پیش خود می سازد»، پس چرا حالا می گویند: «خدا محمّد را به حال خود رها کرده است.»؟

به راستی کدام سخن آنان درست است؟

هر کس که این دو سخن را بشنود، می فهمد که یکی از این دو سخن باطل است. آری، آنان خودشان اعتراف کردند که قرآن، ساخته ذهن محمّد(صلی الله علیه وآله)نیست !

* * *

پانزده روز گذشت و آیه جدیدی بر محمّد(صلی الله علیه وآله) نازل نشد، بُت پرستان به محمّد(صلی الله علیه وآله) گفتند: «خدا تو را به حال خود رها کرده است و بر تو خشم گرفته است»، محمّد(صلی الله علیه وآله) سخن آنان را می شنید و منتظر جبرئیل بود...

ناگهان جبرئیل بر محمّد(صلی الله علیه وآله)نازل شد و این سوره را برای او خواند: «ای محمّد ! سوگند به روز آن هنگام که آفتاب برآید و همه جا را فرا گیرد، سوگند به شب آن هنگام که تاریکی آن همه را فرا گیرد و آرامش بخشد، که من تو را رها نکرده ام و بر تو خشم نگرفته ام».

آری، تو محمّد(صلی الله علیه وآله) را برای پیامبری برگزیدی و هرگز این مقام را از او نمی گیری، اگر در این پانزده روز، جبرئیل را نزد او نفرستادی، مصلحتی در کار بوده است، تو می خواستی هیچ بهانه ای برای بُت پرستان نباشد و آنان بفهمند که قرآن، ساخته ذهن محمّد(صلی الله علیه وآله)نیست.

* * *

ص:152

ضُحی: آیه 4

وَلَلاَْخِرَهُ خَیْرٌ لَکَ مِنَ الاُْولَی (4)

تو می دانی که محمّد(صلی الله علیه وآله) چه راه سختی در پیش دارد، او مردم را به یکتاپرستی فرا می خواند و آنان او را آزار می دهند و بر بدنش سنگ می زنند و خاکستر بر سرش می ریزند، امّا باید این راه را ادامه دهد، راه مبارزه با خرافات جامعه، راه سختی است.

تو می دانی که دشمنان، محمّد(صلی الله علیه وآله) را دیوانه، گمراه، جادوگر و دروغگو می خوانند، امّا او باید در این راه، استقامت کند و مردم را با حقیقت آشنا کند، آری، در این دنیا محمّد(صلی الله علیه وآله)با سختی ها و مشکلات زیادی روبرو خواهد بود، اکنون به او وعده می دهی که آخرت برای او بهتر از دنیا خواهد بود.

دنیا می گذرد، دنیا فانی است و به هیچ کس وفا نکرده است، زندگی دنیا ارزشی ندارد، مهم آخرت است، تو در آخرت برای محمّد(صلی الله علیه وآله)نعمت های فراوان آماده کرده ای.

* * *

ضُحی: آیه 5

وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَی (5)

این سخن تو با محمّد(صلی الله علیه وآله) است: «به زودی آن قدر به تو عطا می کنم که تو خشنود شوی».

منظور تو از این سخن چیست؟ تو چه نعمت و عطایی را به او می دهی؟ از چه حقیقتی سخن می گویی؟ این کدام وعده توست؟

چه کسی این سؤال مرا پاسخ می دهد؟

تحقیق و بررسی می کنم، به سخن علی(علیه السلام) می رسم، این سخن گمشده من

ص:153

است. روزی علی(علیه السلام) برای پسرش که محمّدبن حنفیّه نام داشت، این آیه را تفسیر می کرد. محمّدبن حَنفیّه، پسرِ علی(علیه السلام)بود، امّا چون نام مادرش «حَنفیّه» بود، به او محمّدبن حنفیّه می گویند تا معلوم باشد او فرزند فاطمه(علیها السلام)نیست.

آن روز علی(علیه السلام) به پسرش چنین فرمود: پسرم ! من از پیامبر شنیدم که فرمود: روز قیامت که فرا رسد، خدا به من اجازه می دهد تا از گناهکاران شفاعت کنم، آن روز آن قدر گناهکاران را شفاعت می کنم، که خدا به من گوید: «ای محمّد ! آیا راضی و خشنود شدی؟»، من در جواب او می گویم: «آری، راضی شدم، راضی شدم».

وقتی محمّدبن حنفیه این سخن را شنید، فهمید که منظور از این آیه چه می باشد، این آیه از مقام شفاعت پیامبر در روز قیامت سخن می گوید. در آیه 79 سوره «اِسرا» از مقام شفاعت پیامبر به «مقام محمود» تعبیر شده است.

* * *

روز قیامت فرا می رسد و همه انسان ها سر از خاک برمی دارند، کوه ها متلاشی شده اند، همگان را ترس و اضطراب فرا گرفته، مردم در صحرای قیامت جمع شده اند و تشنگی بر همه غلبه کرده است. گرمای شدید به گونه ای است که نفس کشیدن بر همه سخت شده است.

هر کس با خود فکر می کند که سرانجام من چه خواهد شد؟ آیا خواهم توانست به سلامت از پل صراط عبور کنم؟

مردم به سوی آدم(علیه السلام) می روند تا برای آن ها شفاعت کند امّا آدم(علیه السلام)نمی پذیرد، نزد نوح(علیه السلام)می روند، او آن ها را به پیامبران بعد خود راهنمایی می کند.

سرانجام نزد عیسی(علیه السلام)می روند، از او می خواهند آن ها را شفاعت کند، عیسی(علیه السلام)به آنان می گوید: «نزد محمّد(صلی الله علیه وآله)بروید، او برای همه شفاعت می کند».

ص:154

مردم نزد محمّد(صلی الله علیه وآله) می روند و از او طلب شفاعت می کنند، محمّد(صلی الله علیه وآله) به آنان می گوید: «همراه من بیایید !».

از دور بهشت هویدا و آشکار است، درهای بهشت بسته است، محمّد(صلی الله علیه وآله)مقابل درِ رحمت سر به سجده می گذارد، زمانی می گذرد، صدایی به گوش همه می رسد: «ای محمّد ! من خدای تو هستم، سرت را از سجده بردار و هر کس را می خواهی شفاعت کن که من امروز شفاعت تو را می پذیرم».

آری، در روز قیامت، همه به شفاعت محمّد(صلی الله علیه وآله) نیاز دارند، محمّد(صلی الله علیه وآله) از کسانی شفاعت می کند که پس از او، راه ولایت را پیمودند و از جانشینان معصوم او پیروی کردند. شفاعت محمّد(صلی الله علیه وآله)مخصوص شیعیان اهل بیت(علیهم السلام)اوست. هر کس که دل در گرو محبّت اهل بیت(علیهم السلام)نداشته باشد، از شفاعت او بهره ای نخواهد برد.(64)

* * *

ضُحی: آیه 8 - 6

أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیًما فَآَوَی (6) وَوَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدَی (7) وَوَجَدَکَ عَائِلًا فَأَغْنَی (8)

در آن پانزده روز که آیه جدیدی بر محمّد(صلی الله علیه وآله) نازل نشد، بُت پرستان به محمّد(صلی الله علیه وآله) گفتند: «دیدی که خدا تو را به حال خود رها کرد و بر تو خشم گرفت و دیگر قرآن بر تو نازل نمی کند».

این چه سخن باطلی است که آن مردم می گویند؟ تو آن روز که هنوز محمّد(صلی الله علیه وآله) را به پیامبری انتخاب نکرده بودی، او را رها نکردی، اکنون چگونه می شود که او را رها کنی در حالی که او را به پیامبری برگزیده ای؟

اکنون تو برای محمّد(صلی الله علیه وآله) از سه لطف خود سخن می گویی، این لطف ها برای

ص:155

وقتی است که او هنوز پیامبر نشده است، محمّد(صلی الله علیه وآله)برای تو آن قدر محترم بود که قبل از رسالتش، این گونه او را حمایت کردی.

تو لطف های خود را در سه جمله زیر بیان می کنی:

* جمله اوّل

«ای محمّد ! آیا تو را که یتیم بودی، پناه ندادم؟».

تو هیچ گاه او را فراموش نکرده ای، او در شکم مادر بود که پدرش (عبدالله) از دنیا رفت، محمّد(صلی الله علیه وآله) هرگز پدر خود را ندید، او هنوز کودک بود که مادرش (آمنه) از دنیا رفت، امّا تو او را تنها نگذاشتی، محبّت او را در قلب پدربزرگش (عبدالمُطّلب) قرار دادی. محمّد(صلی الله علیه وآله) هشت ساله بود که پدربزرگ او هم از دنیا رفت، تو محبّت او را در دل عمویش (ابوطالب) قرار دادی، ابوطالب محمّد(صلی الله علیه وآله) را همچون جان خویش دوست می داشت و در همه مراحل زندگی از او حمایت می کرد.

* جمله دوم

«ای محمّد ! آیا تو را که گمشده بودی، راهنمایی نکردم».

وقتی محمّد(صلی الله علیه وآله) نوزاد بود او را به دایه ای به نام حلیمه دادند تا به او شیر بدهد، حلیمه محمّد(صلی الله علیه وآله)را به قبیله خود در خارج از مکّه برد، بعد از پایان دوران شیرخوارگی، حلیمه تصمیم گرفت او را به مکّه بیاورد، در بین راه، محمّد(صلی الله علیه وآله)گم شد و در بیابان ها تنها ماند. این لطف تو بود که او نجات پیدا کرد و نزد حلیمه بازگشت. اگر تو به او لطف نمی کردی، از تشنگی و گرسنگی در آن بیابان های داغ از بین می رفت. یک بار دیگر هم که او تقریباً هفت سال داشت، در کوه های اطراف مکّه، گم شد. هوای گرم مکّه و تشنگی بیداد می کرد، اگر تو به او لطف نمی کردی، او از بین می رفت.

ص:156

آری، محمّد(صلی الله علیه وآله) نزد تو احترام ویژه ای داشت و تو در حقّ او این گونه لطف کردی و وقتی او در کودکی راه را گم کرد او را یاری کردی.

* جمله سوم

«ای محمّد ! آیا من تو را که فقیر بودی، بی نیاز نکردم؟».

محمّد(صلی الله علیه وآله) از مال دنیا چیزی نداشت، او به سنّ 25 سالگی رسیده بود، محمّد(صلی الله علیه وآله) با خدیجه(علیها السلام)ازدواج کرد، خدیجه(علیها السلام) همه ثروت خود را در اختیار محمّد(صلی الله علیه وآله) قرار داد. این هم یکی دیگر از لطف های تو بود.

* * *

بار دیگر آیه 8 را می خوانم، این آیه به خدیجه(علیها السلام) آن همسر باوفای پیامبر اشاره می کند، مناسب می بینم درباره او بیشتر بنویسم:

خدیجه(علیها السلام) زنی زیبا و ثروتمند بود. او در کاروان های تجاری، سرمایه گذاری می کرد و هر سال بیش از هزار سکّه طلا سود نصیب او می شد.(65)

بزرگان مکّه دوست داشتند با او ازدواج کنند، ابوسفیان، ابوجهل و خیلی ها به خواستگاری او آمدند و خدیجه(علیها السلام) به هیچ کدام آن ها روی خوش نشان نداد.(66)

از طرف دیگر، وقت ازدواج محمّد(صلی الله علیه وآله) فرا رسیده بود، امّا او از مال دنیا چیزی نداشت، روزی ابوطالب نزد خدیجه(علیها السلام)رفت و از او خواست تا اجازه بدهد محمّد(صلی الله علیه وآله) برای او کار کند و همراه کاروان تجاری خدیجه(علیها السلام) به شام برود. خدیجه(علیها السلام)این پیشنهاد را پذیرفت. قرار شد محمّد(صلی الله علیه وآله) با سرمایه خدیجه(علیها السلام) به شام برود و تجارت کند و در مقابل دو شتر از خدیجه(علیها السلام)به عنوان مزد بگیرد.

محمّد(صلی الله علیه وآله) به شام رفت و بازگشت و سود تجارت را به خدیجه(علیها السلام)داد و آن دو شتر را تحویل گرفت. اکنون همه دارایی محمّد(صلی الله علیه وآله) دو شتر است.

ص:157

چند روز گذشت و عشق محمّد(صلی الله علیه وآله) در قلب خدیجه(علیها السلام)جای گرفت. سرانجام او راز دل خویش را با خواهرش «هاله» بیان کرد، خدیجه(علیها السلام) خود را منتظر سخنان تندی کرده بود. مثلاً خواهرش به او بگوید: «مگر دیوانه ای که عاشق مردی فقیر شده ای؟». هاله به خوبی حرف خدیجه(علیها السلام)را فهمید و در حقّ او مادری کرد، هاله خواهر بزرگ خدیجه(علیها السلام) بود، مادر آن ها از دنیا رفته بود.

هاله این مطلب را به گوش محمّد(صلی الله علیه وآله) رساند و محمّد(صلی الله علیه وآله)تصمیم گرفت با خدیجه(علیها السلام)ازدواج کند و این مطلب را به عمویش (ابوطالب) گفت. آری محمّد(صلی الله علیه وآله) می دانست هیچ کس به پاکدامنی و نجابت خدیجه(علیها السلام) نمی رسد، خدیجه(علیها السلام)از نسل ابراهیم(علیه السلام) بود، خدیجه(علیها السلام)دختر عمویِ محمّد(صلی الله علیه وآله) بود، خیلی ها آرزو داشتند جای محمّد(صلی الله علیه وآله) باشند، زیباترین و ثروتمندترین بانوی عرب شیفته او شده بود.

مراسم خواستگاری انجام گرفت و سپس خدیجه(علیها السلام) به عقد محمّد(صلی الله علیه وآله)درآمد، مجلس جشنی برگزار شد. خبر به گوش ابوسفیان رسید، او یکی از خواستگاران خدیجه(علیها السلام) بود و از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد.(67)

بعد از مراسم جشن، ابوطالب از جا برمی خیزد تا به خانه خود برود، محمّد(صلی الله علیه وآله) نیز می خواهد همراه او برود، رسم است که باید داماد خانه ای تهیّه کند و بعد از آن عروس را به خانه خود ببرد; امّا محمّد(صلی الله علیه وآله) که خانه ای ندارد، او از کودکی در خانه عمویش بوده است. باید به او فرصت داد تا خانه ای تهیّه کند و همسر خود را با مراسمی به خانه خود ببرد.

محمّد(صلی الله علیه وآله) برای خداحافظی نزد خدیجه(علیها السلام) رفت و خدیجه(علیها السلام)به او گفت:

__ آقای من ! کجا می روی؟

__ به خانه عمویم، ابوطالب.

ص:158

__ مگر نمی دانی که خانه من، خانه توست و من کنیز تو هستم؟ (68)

این چنین بود که محمّد(صلی الله علیه وآله) کنار خدیجه(علیها السلام) ماند و زندگی پر خیر و برکت آن ها آغاز شد.

پانزده سال از زندگی مشترک آنان گذشت و محمّد(صلی الله علیه وآله) به پیامبری رسید، خدیجه(علیها السلام)اوّلین زنی بود که به محمّد(صلی الله علیه وآله) ایمان آورد، علی(علیه السلام)اوّلین مرد مسلمان و خدیجه(علیها السلام) اوّلین زن مسلمان بود. خدیجه(علیها السلام)همه ثروت خویش را به پیامبر تقدیم کرد تا در راه اسلام آن را هزینه کند. (رشد اسلام مدیون دو چیز است: ثروت خدیجه(علیها السلام)، شجاعت علی(علیه السلام)).

اگر ثروت خدیجه(علیها السلام) نبود، هرگز محمّد(صلی الله علیه وآله) در راه تبلیغ اسلام، این گونه موفّق نمی شد.

آری، این خدا بود که عشق محمّد(صلی الله علیه وآله) را در قلب خدیجه(علیها السلام)قرار داد و این گونه او را با ثروت خدیجه(علیها السلام) بی نیاز نمود. برای همین است که خدا در آیه 8 به محمّد(صلی الله علیه وآله) چنین می گوید: «آیا من تو را که فقیر بودی، بی نیاز نکردم؟».

* * *

ضُحی: آیه 11 - 9

فَأَمَّا الْیَتِیمَ فَلَا تَقْهَرْ (9) وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ (10) وَأَمَّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ (11)

از لطف هایی که به محمّد(صلی الله علیه وآله)نمودی سخن گفتی، اکنون به او چنین می گویی: «ای محمّد ! یتیمان را از خود نرنجان، نیازمندان را دست خالی از خود دور نکن، من به تو نعمت پیامبری دادم و قرآن را بر تو نازل کردم، پس این قرآن را برای مردم بازگو کن !».

روی سخن تو با محمّد(صلی الله علیه وآله)است، امّا دستوری برای همه پیروان اوست،

ص:159

مسلمان باید مواظب باشد، مبادا دل یتیم را بشکند، او باید همواره به یتیمان رسیدگی کند، مبادا یتیمی در جامعه، احساس کمبود کند.

مسلمان باید به نیازمندان کمک کند و هیچ گاه فقیری را که از او طلب کمک می کند، ناامید نکند.

مسلمان باید نعمت هایی را که تو داده ای، برای دیگران بازگو کند و همه را به مهربانی و لطف تو، امیدوار نماید.

* * *

بار دیگر آیه 11 را می خوانم: «نعمتی را که به تو دادم، برای مردم بازگو کن»، قدری فکر می کنم، پیام این آیه برای من چیست؟

به هر چه فکر کنم و از هر چه سخن بگویم، آن را به سوی خود جذب می کنم. اگر من همواره از بیماری و فقر سخن بگویم، آن را بیشتر به سوی خود جذب می کنم.

افراد زیادی را دیده ام که همواره دم از یأس و ناامیدی می زنند و هر کجا مجال سخن می یابند «منفی ها» را بیان می کنند، آن ها نمی دانند با این کارشان بدی ها را به سوی خود جذب می کنند.

من در دنیای بیرونی، همان نتیجه ای را برداشت می کنم که در دنیای اندیشه خود کاشته ام ! باید تلاش کنم تا در ذهن خود به زیبایی ها بیندیشم و زبان خود را از بیان بدی ها ببندم.

این آیه از من می خواهد: «از نعمت ها، از زیبایی ها، از داشته هایم سخن بگویم»، تکرار کلام زیبا بر ذهن نیمه هشیار من اثر می گذارد، شاید من در ابتدا نتوانم اندیشه خود را مهار کنم که فقط به خوبی ها بیندیشد، امّا کلام و سخن خود را که می توانم در اختیار بگیرم.

ص:160

اگر فقط کلام زیبا بگویم، اندیشه من هم زیبا می شود.

به راستی جامعه ما چقدر نیازمند عمل نمودن به این آیه است، اگر مردم ما عادت داشتند درباره نعمت هایی که خدا به آن ها داده است، سخن بگویند آیا دیگر این همه ناامیدی و ناشکری در جامعه ما موج می زد؟

ما عادت کرده ایم از اوّل صبح که از خواب بیدار می شویم به فکر نداشته های خود باشیم و تا شب همین طور بدویم تا شاید به نداشته های خود برسیم.

امّا نمی دانیم که نداشته ها، نامحدود است و هیچ وقت تمام نمی شود و برای همین است که جامعه به اصطلاح اسلامی ما در عطش دنیاطلبی می سوزد. باید همه تصمیم بگیریم از اوّل صبح تا آخر شب فقط درباره نعمت هایی که خدا به ما داده است فکر کنیم و سخن بگوییم.(69)

اگر در خانه همسر مهربانی داریم که به ما عشق میورزد، اگر فرزندان سالمی داریم، اگر بدن سالمی داریم و ... درباره این ها فکر کنیم و سخن بگوییم، در این صورت ما خدا را هم بیشتر دوست خواهیم داشت، زیرا وقتی نعمت های خدا را به یاد آوریم، ناخودآگاه به روح خود این پیام را می دهیم که خدا چقدر در حقّ ما مهربانی کرده است.

* * *

این سوره به پایان رسید، اکنون وقت آن است که پیام این سوره را برای زندگی امروز بیان کنم.

گویا خدا در این سوره با همه انسان های مؤمن، در همه زمان ها و مکان ها چنین سخن می گوید:

ای انسان مؤمن ! تو در این دنیا سختی می کشی، دچار فقر و بیماری و مشکلات می شوی، امّا این سختی ها را نشانه این ندان که من به تو خشم

ص:161

گرفته ام و تو را رها کرده ام.

نه، من بندگان مؤمن خویش را دوست دارم و مصلحت آنان را بهتر از هر کس دیگر می دانم، من صلاح می بینم یکی را به فقر و دیگری را به بیماری مبتلا کنم، من می دانم روح انسان فقط در کوره سختی ها می تواند از ضعف ها و کاستی های خود آگاه شود و به اصلاح آن ها بپردازد. سختی بد نیست، بلکه سبب می شود تا تو از دنیا دل بکنی و بیشتر به یاد من باشی.

اگر سختی ها نباشد دل تو اسیر دنیا می شود، ارزش تو کم و کم تر می شود، سختی ها، دل تو را آسمانی می کند. سختی ها سبب می شود تا استعدادهای نهفته تو شکوفا شود.

ای انسان مؤمن ! بدان که قیامت برای تو بهتر از دنیاست، من در آن روز، تو را در بهشت جاودان جای می دهم و هر چه بخواهی در آنجا برای تو فراهم است.

ای انسان مؤمن ! قدری فکر کن، من در زندگی هرگز تو را رها نکرده ام، همواره نعمت خود را به تو عطا کرده ام، بارها تو را از خطرها و بیماری ها نجات داده ام، تو گناه کردی و من آن را پوشاندم، آبروی تو را در میان بندگانم نریختم، من توبه تو را قبول کردم. تو را به راه راست هدایت کردم، تو را با قرآن آشنا نمودم، من به تو ثروت و دارایی دادم و تو را از فقر نجات دادم.

اکنون از تو می خواهم تا به یتیمان نیکی کنی و هرگز فقیری را ناامید نکنی، از تو می خواهم تا همواره زیبایی ها و نعمت هایی را که به تو داده ام، بیان کنی، از نداشته های خود سخن مگو، از داشته هایت سخن بگو ! کاری کن که همه به سوی من بیایند، چرا نعمت هایی را که به تو داده ام، پنهان می کنی؟ چرا به مردم نمی گویی که من چقدر به تو نعمت داده ام؟

ص:162

* * *

من از کدام نعمت تو سخن بگویم؟

اگر من بخواهم نعمت های تو را بشمارم، هرگز نمی توانم آن ها را بشمارم، تو در ریه های من، 750 میلیون بادکنک کوچک قرار دادی که همواره از هوا پر و خالی می شوند و اکسیژن را به خون می رسانند، بشر با تمام پیشرفت های خود هنوز نتوانسته است یکی از آن ها را بسازد.

هر سلول بدن من، نعمت بزرگی است که قلم از نوشتن عظمت آن ناتوان است. کدام نعمت تو را می خواهم بشمارم؟

* * *

سوره «ضُحی» به پایان رسید، پس از آن سوره «شرح» می آید.

نمازگزار باید در نماز، بعد از سوره حمد، یک سوره کامل قرآن را بخواند. اگر نمازگزاری در نماز خود، سوره «ضحی» را بخواند، باید حتماً بعد از آن سوره «شرح» را هم بخواند، زیرا این دو سوره، پیوند بسیار عمیقی با هم دارند.

ص:163

سوره شَرح

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 94 قرآن می باشد.

«شَرح» به معنای «وسیع کردن» می باشد، پیامبر وقتی سخنان دشمنان را شنید، غمناک شد، خدا سینه او را آن چنان وسیع کرد که دیگر این سخنان هرگز او را ناراحت نمی کرد، در آیه اول به این مطلب اشاره شده است و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند. نام دیگر این سوره «اِنشراح» می باشد.

شَرح: آیه 3 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ (1) وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ (2) الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ (3)

این سوره، ادامه سخنانی است که در سوره «ضُحی» بیان کردی، سخن خویش را با محمّد(صلی الله علیه وآله) ادامه می دهی: «ای محمّد ! آیا من سینه تو را برای تحمّل سختی ها، وسعت نبخشیدم؟ آیا بار سنگین مشکلات را از دوش تو برنداشتم؟ همان بار سنگینی که نزدیک بود تو را از پای درآورد».

آری، محمّد(صلی الله علیه وآله) در راه مبارزه با بُت پرستی با مشکلات زیادی روبرو بود،

ص:164

کافران او را دیوانه و گمراه و جادوگر می خواندند و مسخره اش می کردند، به او سنگ می زدند و بر سرش خاکستر می ریختند، این ها، دل محمّد(صلی الله علیه وآله) را به درد آورده بود تا آنجا که نزدیک بود از پا درآید.

او را دریادل کردی، سینه او را آن چنان وسیع کردی که دیگر این سخنان هرگز او را ناراحت نمی کرد.

آری، هیچ طوفانی نمی توانست آرامش اقیانوس روح او را بر هم بزند، دیگر هیچ مشکلی نتوانست او را به زانو درآورد، کارشکنی های دشمنان او را ناامید نکرد و با توکّل به یاری تو راه خود را ادامه داد و سرانجام موفّق شد بُت پرستی را در آن سرزمین ریشه کن کند و خانه کعبه را از همه بُت ها پاک گرداند.

* * *

شَرح: آیه 4

وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ (4)

«ای محمّد ! آیا نام تو را بلند آوازه نساختم؟».

قبل از این که محمّد(صلی الله علیه وآله) به پیامبری مبعوث شود، شخصیّت بانفوذی در میان مردم مکّه نبود، وقتی او به پیامبری مبعوث شد، کم کم مردم به آیین او ایمان آوردند و نام او بلند آوازه شد و به شهرت رسید. بعد از مدّتی، مردم قبیله هایی که در اطراف مکّه زندگی می کردند، به مکّه می آمدند و سخنان او را می شنیدند و به او ایمان می آوردند.

این سوره در مکّه نازل شده است، در همان سال هایی که پیامبر در مکّه بود، نام او بلند آوازه شد، پس از مدّتی مردم مدینه از او خواستند تا به شهر آنان هجرت کند. محمّد(صلی الله علیه وآله) به شهر آنان هجرت کرد و روز به روز بر تعداد

ص:165

مسلمانان افزوده شد و او در سال هشتم با لشکری ده هزار نفری به مکّه آمد و آنجا را فتح کرد. در روزهای آخر عمر پیامبر، هیچ کس به شهرت و قدرت و عظمت او در سرزمین حجاز نبود.

مسلمانان در اذان نماز و در تشهّد نماز چنین می گویند:

أشهدُ انْ لا اله الا الله.

أشهدُ انَّ محمّداً عبدُه و رسولُه.

این دستور توست. مسلمانان باید هر روز در پنج نماز، بعد از بردن نام تو، نام محمّد(صلی الله علیه وآله)را این گونه بااحترام ببرند.

به راستی که تو، نام پیامبر خود را این گونه بلند آوازه ساختی و این به پاس سختی ها و مشکلاتی بود که او در راه دین اسلام تحمّل نمود.

* * *

شَرح: آیه 6 - 5

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا (5) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا (6)

«ای محمّد ! بدان که پس از تحمّل هر سختی، آسانی است، حتماً چنین است، پس از هر سختی، آسانی است».

این سخن تو، درس بزرگی برای همه انسان ها می باشد، تو می دانی که ممکن است سختی ها به انسان فشار آورد و صبر او را از بین ببرد، برای همین، دو بار این جمله را تکرار می کنی: «پس از تحمّل هر سختی، آسانی است»، گویا می خواهی بر این سخن تأکید زیاد کنی تا انسان در هنگام سختی ها، ناامید نشود.

آری، مشکلات و سختی ها به همین شکل باقی نمی ماند، هر کس که مشکلات را تحمّل کند و در برابر طوفان حوادث، ایستادگی نماید، سرانجام

ص:166

طعم شیرین پیروزی را می چشد.

در سال هایی که محمّد(صلی الله علیه وآله) و پیروان او در مکّه بودند با سختی های زیادی روبرو شدند، امّا پس از مدّتی، مردم مدینه از آنان دعوت کردند و آن ها به مدینه هجرت کردند و روز به روز بر قدرت آنان افزوده شد و سرانجام بر همه بُت پرستان پیروز شدند.

* * *

شَرح: آیه 8 - 7

فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ (7) وَإِلَی رَبِّکَ فَارْغَبْ (8)

«ای محمّد ! اکنون از تو می خواهم از تلاش و کوشش دست نکشی و وقتی از کار مهمّی فارغ شدی، به کار مهم دیگری بپردازی و با اشتیاق با من راز و نیاز کنی».

به راستی منظور از این سخن چیست؟

یکی از یاران امام صادق(صلی الله علیه وآله) این آیه را برای آن حضرت خواند و از او خواست تا تفسیر این آیه را بیان کند.

امام صادق(علیه السلام) در پاسخ به او چنین فرمود: «خدا به پیامبر فرمان داد تا مردم را به نماز، زکات، روزه و حجّ فرا خواند و از او خواست که وقتی به این فرمان ها عمل نمود، علی(علیه السلام)را به عنوان خلیفه و جانشین خود به مردم معرّفی کند».(70)

من این سخن امام صادق(علیه السلام) را زمانی بهتر می فهمم که بدانم خدا از محمّد(صلی الله علیه وآله)خواسته بود تا سه سال مردم را مخفیانه به اسلام دعوت کند، پس از آن، از او خواست تا خویشاوندان خود را به اسلام فرا خواند. محمّد(صلی الله علیه وآله) همه خویشان خود را که بیشتر آنان از بزرگان مکّه بودند، به خانه خود دعوت کرد و با

ص:167

غذایی از آنان پذیرایی نمود و آنان را به اسلام دعوت کرد. همه سکوت کردند، محمّد(صلی الله علیه وآله) سخن خود را چنین ادامه داد: «آیا در میان شما کسی هست مرا در این راه یاری کند، هر کس که این کار را کند برادر و جانشین من خواهد بود؟».

فقط علی(علیه السلام) از جا بلند شد و فرمود: «ای پیامبر ! من شما را یاری می کنم». پیامبر سه بار سخن خود را تکرار کرد و هر سه بار فقط علی(علیه السلام) جواب او را داد. اینجا بود که پیامبر فرمود: «بدانید که این جوان، برادر و وصیّ و جانشین من است. از او اطاعت کنید».(71)

آری، در آن شرایط، این علی(علیه السلام) بود که دعوت محمّد(صلی الله علیه وآله) را پذیرفت و در سختی ها و تنهایی ها، یار او بود. آری، محمّد(صلی الله علیه وآله)از همان آغاز کار، برنامه ای دراز مدّت داشت، او حتّی از همان لحظه، جانشین خود را (به امر تو) مشخّص نمود، امامت، ادامه راه نبوّت است.

در آیه 7 این سوره خدا از محمّد(صلی الله علیه وآله) می خواهد دست از تلاش بر ندارد و وقتی از کار مهمّ دعوت مردم به یکتاپرستی فارغ شد، به کار مهم معرّفی علی(علیه السلام) بپردازد.

این سوره در مکّه نازل شد، پس از مدّتی محمّد(صلی الله علیه وآله) به مدینه هجرت کرد، در سال نهم هجری پیامبر با همه مسلمانان برای انجام حجّ به سوی مکّه بازگشت. در آن سال پیامبر حجّ واقعی را برای مردم بیان کرد.

وقتی مراسم حجّ تمام شد، دیگر زمان اجرای این فرمان بزرگ بود، پیامبر به سوی مدینه حرکت کرد، در بین راه به سرزمین «غدیر خُمّ» رسید، آنجا در حضور همه مسلمانان، علی(علیه السلام)را به عنوان خلیفه و جانشین خود معرّفی کرد و از آنان خواست تا با علی(علیه السلام)بیعت کنند.(72)

ص:168

سوره تین

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 95 قرآن می باشد.

در زبان عربی «تین» به معنای «انجیر» می باشد، در آیه اوّل، خدا به «تین» سوگند یاد می کند، برای همین این سوره را به این نام می خوانند.

تین: آیه 6 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَالتِّینِ وَالزَّیْتُونِ (1) وَطُورِ سِینِینَ (2) وَهَذَا الْبَلَدِ الاَْمِینِ (3) لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیم (4) ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ (5) إِلَّا الَّذِینَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُون (6)

تو محمّد(صلی الله علیه وآله) را به پیامبری برگزیدی و او مردم را به سوی یکتاپرستی فرا می خواند، گروهی از مردم مکّه به او ایمان آوردند، امّا گروه زیادی از بزرگان و ثروتمندان او را دروغگو پنداشتند و به او ایمان نیاوردند.

تو به همه کافران استعداد رشد و کمال را دادی امّا آنان خودشان راه شیطان را برگزیدند، در وجود همه، نور فطرت را قرار دادی و راه تشخیص حقّ و باطل را به آنان عطا کردی، فطرت، بزرگ ترین سرمایه هر انسانی است، تو

ص:169

این سرمایه را به همه دادی ولی بیشتر انسان ها از آن بهره نمی برند و این سرمایه را تباه می کنند.

اکنون می خواهی این حقیقت را بیان کنی پس چنین می گویی:

* * *

سوگند به تین،

سوگند به زیتون،

سوگند به طور سینا،

سوگند به مکّه که تو انسان را در نیکوترین ساختار آفریدی، به او استعداد زیادی دادی، او شایستگی مقامی بس بزرگ داشت، او گُل سرسبد جهان آفرینش بود، تو به او اختیار دادی و این راز شُکوه انسان بود، راه حقّ و باطل را به او نشان دادی، امّا انسان با این استعداد فراوان، راه شیطان را برگزید و از پرستش تو دوری کرد و به گناه کفر و بُت پرستی آلوده شد، تو به او مهلت دادی و در عذابش شتاب نکردی، او فکر می کند که بیهوده خلق شده است و هیچ حساب و کتابی در کار نیست، هرگز چنین نیست، تو این جهان را با هدف آفریدی و بعد از مرگ او را زنده می کنی و به پست ترین طبقه های جهنّم می اندازی و او برای همیشه در آنجا عذاب می شود.

آری، جهنّم همان «اَسفَل السافِلین» است.

آری، انسانی که این همه استعداد کمال دارد، وقتی از این استعداد خود بهره نگیرد، به خود ظلم بزرگی می کند، این ظلم بزرگ، نتیجه ای جز عذاب دردناک ندارد.

البتّه همه انسان ها این گونه نیستند، عدّه ای راه راست را برمی گزینند و به تو و

ص:170

قرآن تو ایمان می آورند و عمل نیک انجام می دهند، تو در روز قیامت پاداشی تمام نشدنی به آنان می دهی و آنان را در بهشتی جاویدان جای می دهی، در آنجا هر چه بخواهند برایشان فراهم است و تو این گونه پرهیزکاران را پاداش می دهی.(73)

* * *

در آیات 1 تا 4 این سوره، چهار سوگند بیان شده است. اکنون وقت آن است که درباره این چهار سوگند، توضیح بیشتری بدهم. در این سوره ترتیب سوگندها به این صورت است: تین، زیتون، طور سینا، شهر مکّه، امّا من در ابتدا از سوگند به مکّه سخن می گویم:

* سوگند اوّل: شهر مکّه

شهر مکّه یادگار ابراهیم(علیه السلام) بود، خدا از ابراهیم(علیه السلام) خواست تا از فلسطین به مکّه برود و کعبه را بازسازی کند، بُت پرستان مکّه به کعبه احترام می گذاشتند ولی دچار خرافات شده بودند و در اطراف کعبه بُت های زیادی قرار داده بودند. آنان شهر مکّه را شهر امن و امان می دانستند و هرگز در آن شهر، دست به شمشیر نمی بردند.

* سوگند دوم: طور سینا

موسی(علیه السلام) در مصر به دنیا آمد و وقتی به سنّ جوانی رسید به مدین (شهری در شام) رفت. موسی(علیه السلام) ده سال در آنجا ماند و سپس تصمیم گرفت به مصر بازگردد، او در مسیر بازگشت راه را گم کرد و در شب سرد و طوفانی، به جای این که به مصر برود، به سمت جنوب صحرای سینا به پیش رفت. او نزدیک رشته کوهی رسید که به آن «طور سینا» می گویند.

ص:171

موسی(علیه السلام) نمی دانست که این گم کردن راه، بهانه ای برای رسیدن به این سرزمین بوده است. او از خانواده خود خواست تا در آنجا منتظر بمانند تا به سوی آتش برود و کمکی بیاورد.

موسی(علیه السلام) به سوی آتش آمد، دید نور از درختی شعلهور است. اینجا بود که خدا با او سخن گفت و از او خواست تا کفش خود را بیرون آورد زیرا او به سرزمین مقدّسی آمده بود.

* سوگند سوم و چهارم: تین و زیتون

واژه «تین» به معنای انجیر است، زیتون هم که میوه معروفی است و نیاز به توضیح ندارد. دو میوه انجیر و زیتون ارزش غذایی زیادی دارند.

من در اینجا مثالی می زنم:

به این جمله دقّت کنید: «فاصله تهران تا گلاب 300 کیلومتر است».

منظور از واژه «گلاب» چیست؟

شهر گلاب.

شهر گلاب کجاست؟ پایتخت گلاب ایران کجاست؟

قمصر.

وقتی من می گویم: «از تهران تا گلاب 300 کیلومتر است»، معلوم است که منظورم این است: «از تهران تا قمصر 300 کیلومتر است»، امّا چرا من واژه گلاب را استفاده کردم؟ می خواستم شما را به یاد گلاب خوشبوی قمصر بیندازم. این سخن، کنایه بود.

اکنون که این مثال را متوجّه شدید، به بررسی آیات قرآن می پردازم: قرآن در ابتدای این سوره می گوید: «قسم به انجیر و زیتون». برای کشف منظور واقعی

ص:172

قرآن باید به زمان نزول قرآن بروم.

این آیه در مکّه نازل شده است، شهر مکّه، شهری بود که در آن هیچ اثری از درخت انجیر و زیتون نبود، کاروان هایی که به شام می رفتند از فلسطین انجیر خشک و روغن زیتون خریداری می کردند و به مکّه می آوردند، در واقع بهترین انجیر و زیتون از فلسطین بود و مردم مکّه از این دو محصول استفاده می کردند.

در آن زمان هر کس در شهر مکّه نام انجیر و زیتون را می شنید به یاد فلسطین می افتاد، زیرا فلسطین، مرکز تولید این دو محصول بود.

خدا در این سوره به این دو میوه سوگند یاد می کند، گویا می خواهد به فلسطین اشاره ای داشته باشد. بیت المقدس و مسجد الأقصی در فلسطین قرار دارد، خدا برکت زیادی به سرزمین فلسطین داده است.

در بیت المقدس، پیامبران زیادی زندگی کرده اند، ابراهیم(علیه السلام)از بابل به آنجا هجرت کرد و مدّت زیادی در آنجا بود، پیامبرانی همچون داوود، زکریا، یحیی، سلیمان و عیسی(علیهم السلام)نیز در آنجا زندگی می کردند.

در آیه اوّل سوره «اِسرا» قرآن به این مطلب اشاره می کند: «محمّد(صلی الله علیه وآله)را از مسجدالحرام به بیت المقدس در فلسطین برد، همان بیت المقدس که اطراف آن را خدا برکت داده بود»، منظور از برکت در اطراف بیت المقدس، هم برکت مادی (درختان میوه) و هم برکت معنوی (حضور پیامبران) می باشد.

وقتی واژه «تین و زیتون» را کنایه از «بیت المقدس» بگیریم، ارتباط زیبایی بین آیات 1 تا 3 این سوره ایجاد می شود. قرآن در این سه آیه، به سه مکان مقدّس سوگند یاد کرده است:

ص:173

1 - سوگند به بیت المقدس (که انجیر و زیتون از آنجاست)،

2 - سوگند به طور سینا،

3 - سوگند به مکّه.

اکنون معلوم شد که قرآن از کنایه استفاده کرده است، واژه «انجیر و زیتون» را ذکر کرد امّا منظور او سرزمین بیت المقدس است، همان گونه که من در مثال بالا از واژه «گلاب» استفاده کردم و منظورم شهر قمصر بود.(74)

* * *

ابن فضل یکی از یاران امام صادق(علیه السلام) بود، او شنیده بود که خدا روح انسان ها را ابتدا در عالم مَلَکوت آفرید سپس روح انسان ها را به این دنیایِ خاکی آورد.

او می دانست که عالم ملکوت بسیار بالاتر و برتر از این دنیای خاکی است.

وقتی او این دنیایِ خاکی را با ملکوت مقایسه می کرد، می فهمید که این دنیا همان «اَسفَلَ السافلین» است.

پست ترین جایگاه !

امروزه این دنیای خاکی، پست ترین جایگاه است، روز قیامت هم که فرا برسد، جهنم، پست ترین جایگاه خواهد بود.

ابن فضل با خود فکر کرد و از خود پرسید: «روح انسان از عالَم ملکوت است، برتر از خاک و این جهان مادّی است، پس چرا خدا این روح را در این جسم مادی قرار داد، چرا انسان را به این دنیای خاکی آورد؟، علّت این کار خدا چه بود؟».

او هر چه فکر کرد به نتیجه ای نرسید، سرانجام تصمیم گرفت تا نزد امام صادق(علیه السلام) برود و از او سؤال خود را بپرسد. او به خانه آن حضرت رفت و

ص:174

سؤال خود را پرسید.

امام صادق(علیه السلام) وقتی سؤال او را شنید، به او پاسخی طولانی داد. ابن فضل گمشده خویش را پیدا کرد و دلش آرام شد. او به سرچشمه علم و دانش رسیده بود.

من در اینجا آنچه را از سخن امام صادق(علیه السلام) برداشت کرده ام، بیان می کنم:

خدا روح انسان ها را در ملکوت آفرید، روح انسان ها در آنجا قدرتی عجیب و استعدادی شگرف داشت، خدا می دانست که اگر روح انسان ها در آن ملکوت بماند، دچار غرور می گردد و این غرور باعث می شود تا انسان ها از کمال و سعادت فاصله بگیرند.

چه بسا این روح انسان آن قدر دچار غرور می گردید که ادعای خدایی می کرد و سر از کفر و هلاکت درمی آورد !

آری، در عالم مَلَکوت، هیچ محدودیتی وجود نداشت، هر چه روح انسان می خواست برای او آماده بود، آن دنیا، دنیایی برتر بود و زمینه سختی ها و بلاها در آنجا وجود نداشت.

خدا چنین اراده کرد که انسان را به این دنیایِ مادی بیاورد، دنیایی که در آن، انسان با محدودیت ها و مشکلات روبرو می شود، در این دنیا زمینه پختگی انسان فراهم شد.

در این دنیا، انسان به گرسنگی، تشنگی، فقر و بیماری مبتلا می شود، همه این سختی ها، درمان غرور روح انسان است.

این راز مهمّی است: «این سختی ها، درد نبود، درمانِ روح انسان بود».

هر کس روح او استعداد بیشتری برای کمال دارد، در این دنیا با مشکلات

ص:175

بیشتری روبرو می شود تا آن دردِ غرور که در وجود اوست، بر طرف بشود.

انسانی که در دنیای ملکوت، پادشاهی می کرد، در این دنیا برای سیر کردن شکم خویش، باید کار کند، زحمت بکشد و...

همه این ها باعث می شود تا غرور او درمان شود.

خدا با حکمت خویش می دانست که تنها راه کمال روح انسان، این است که چند روزی در این دنیا، اسیر باشد.

این گونه بود که انسان در این دنیا که «اَسفَل السافلین» است، گرفتار آمد.

آری، روح با آن عظمت اسیر این دنیای خاکی شد !

خدا پیامبران را برای انسان فرستاد، راه خوب و بد را به او نشان داد، به انسان اختیار داد، عدّه ای راه هدایت را انتخاب کردند و دردِ غرور روح آنان، درمان شد و به رستگاری رسیدند، عدّه ای هم راه کفر را خودشان انتخاب کردند.

انسان که در این دنیا، این مشکلات و سختی ها را دید، بعد از مرگ روح او به زندگی ادامه می دهد، مؤمنان به بهشت می روند، بهشتی که همان عالم مَلَکوت است، در آنجا مؤمنان هر چه اراده کنند، برایشان آماده می شود، امّا هرگز دیگر دچار غرور نمی شوند، زیرا به یاد دارند که در دنیا گرسنگی ها و تشنگی ها کشیدند، کسی که برای سیر کردن شکم خویش، محتاج بود، چگونه ممکن است دیگر ادّعای خدایی بکند !

روح انسان، همه سختی ها و مشکلات دنیا را به یاد دارد !

آن کسی که یک دندان درد او را کلافه می کرد، انسانی که یک سردرد او را از دنیا سیر می کرد، دیگر هرگز ادعای خدایی نمی کند !

روح انسان، درس های خود را به خوبی فرا گرفته است !

ص:176

غرور او دیگر درمان شده است.

وقتی این روح به بهشت می رود، دیگر آن بیماری را ندارد.

این برنامه ای است که خدا برای سعادت روح انسان قرار داده است. این راز بزرگ زندگی دنیا می باشد.

انسان برای راحتی و آسایش به این دنیا نیامده است ! انسان به اینجا آمده است تا دردِ او درمان شود و بار دیگر به ملکوت بازگردد.(75)

* * *

تین: آیه 8 - 7

فَمَا یُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِالدِّینِ (7) أَلَیْسَ اللَّهُ بِأَحْکَمِ الْحَاکِمِینَ (8)

محمّد(صلی الله علیه وآله) با بُت پرستان مکّه سخن می گفت و از آنان می خواست تا به قرآن ایمان بیاورند، او به آنان فرمود: «اگر در قرآن شکّی دارید، یک سوره مانند آن بیاورید»، آنان هرگز نتوانستند چنین کاری کنند، معجزه بودن قرآن برای آنان ثابت شد و حقّ را شناختند امّا به آن ایمان نیاوردند.

محمّد(صلی الله علیه وآله) به آنان هشدار می داد که از عذاب روز قیامت بترسید، آنان می گفتند: «قیامت دروغی بیش نیست ! آیا وقتی مردیم و تبدیل به مشتی خاک و استخوان شدیم، باز زنده می شویم؟ چگونه چنین چیزی ممکن است؟».

اکنون تو با تک تک کافران چنین سخن می گویی: «بعد از این همه هشدار، چه چیزی شما را وادار می کند که قیامت را تکذیب کنید؟ چرا خود را از سعادت محروم می کنید؟ به چه قدرتی دل بسته اید؟ آیا نمی دانید که من بر همه فرمانروایان، برتری دارم؟ آیا نمی دانید که هر چه من فرمان دهم، همان

ص:177

خواهد شد، چرا از عذاب من نمی ترسید؟».

آری، روز قیامت که فرا رسد، کافران هیچ یار و یاوری نخواهند داشت، تو فرمان می دهی تا فرشتگان زنجیرهای آهنین بر گردن آن ها بیندازند و آن ها را با صورت بر روی زمین بکشانند و به سوی جهنّم ببرند، وقتی آنان آتش سوزان جهنّم را می بینند، هراسان می شوند و صدای ناله آنان بلند می شود، آن وقت است که تو به آنان می گویی: «بچشید عذاب آتشی را که آن را دروغ می پنداشتید».

ص:178

سوره عَلَق

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 96 قرآن می باشد.

«عَلَق» به معنای «لخته خون» می باشد، در آیه دوم قرآن چنین می گوید: «انسان از لخته خونی آفریده شده است». وقتی نطفه پدر با تخمک مادر ترکیب می شود، بعد از مدتی به لخته خونی تبدیل می شود، خدا انسانِ به این زیبایی را از یک «خون لخته شده» آفریده است.

عَلَق: آیه 5 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ (1) خَلَقَ الاِْنْسَانَ مِنْ عَلَق (2) اقْرَأْ وَرَبُّکَ الاَْکْرَمُ (3) الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (4) عَلَّمَ الاِْنْسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ (5)

این سوره با جمله «إقرَأ بِاسْمِ رَبّکَ الذی خَلَق» آغاز می شود:

«ای محمّد ! به نام من که همه هستی را آفریدم، قرآن بخوان !».

پنج آیه اوّل این سوره، اوّلین آیاتی است که تو بر محمّد(صلی الله علیه وآله)نازل کردی، باید به تاریخ سفر کنم.

سیزده سال قبل از هجرت محمّد(صلی الله علیه وآله) به مدینه.

ص:179

آن زمانی که محمّد(صلی الله علیه وآله) در مکّه بود و بُت پرستی همه جا را فرا گرفته بود و از نور هدایت اثری نبود... باید به آن زمان برگردم...

* * *

محمّد(صلی الله علیه وآله) در آستانه چهل سالگی است، او هر سال در ماه «رجب» به غار «حرا» می رود، غار حرا بالای کوه بلندی است که در اطراف مکّه است، امسال هم او برنامه خود را اجرا می کند.

او در کتاب طبیعت، چیزهایی را می خواند که هیچ کس به آن توجّه ندارد: ستارگان که همچون چراغ هایی بر آسمان شب می درخشند، سپیده صبح که از دل شب طلوع می کند، مهتاب که همه جا را با نور خود روشن می کند و...

این ها نشانه های قدرت توست که با زبان بی زبانی با محمّد(صلی الله علیه وآله)سخن می گویند.(76)

خدیجه(علیها السلام) همسر باوفای محمّد(صلی الله علیه وآله) است، او برای محمّد(صلی الله علیه وآله)آب و غذا می برد، از مکّه تا غار حدود ده کیلومتر است. خدیجه(علیها السلام) به عشق دیدن همسرش این راه را طی می کند. او به کوه می رسد تا قلّه بالا می رود و گاهی علی(علیه السلام)هم همراه خدیجه(علیها السلام) می آید، او هم می خواهد محمّد(صلی الله علیه وآله) را ببیند. کوزه آب در دست علی(علیه السلام) است و غذا در دست خدیجه(علیها السلام).(77)

* * *

شب بیست و هفتم ماه رجب است، محمّد(صلی الله علیه وآله) در غار مشغول عبادت است و با خدای خود راز و نیاز می کند.(78)

محمّد(صلی الله علیه وآله) از شکاف غار به بیرون نگاه می کند، امشب از ماه خبری نیست. همه جا غرق تاریکی است. نسیمی میوزد، هوا قدری خنک می شود.

فقط سکوت است و سکوت !

ص:180

ناگهان در آسمان نوری آشکار می شود، گویی اتّفاق بزرگی در راه است...

آن نور نزدیک و نزدیک تر می شود، از میان آن نور، فرشته ای که از جنس نور است، ظاهر می شود. او جبرئیل است و به محمّد(صلی الله علیه وآله)چنین می گوید:

__ ای محمّد بخوان !

__ چه بخوانم؟

__ نام خدای خود را بخوان !

__ نام او را چگونه بخوانم؟

__ «به نام آن خدایی که همه هستی را آفرید، قرآن را بخوان ! همان خدایی که انسان را از لخته خونی، آفرید. قرآن را بخوان و بدان که خدای تو از همه بزرگوارتر است، خدایِ تو انسان را علمِ نوشتن با قلم آموخت و به او هر آنچه را نمی دانست، یاد داد».

اینجاست که محمّد(صلی الله علیه وآله) شروع به خواندن قرآن می کند...(79)

* * *

آن نور به سوی آسمان می رود و بار دیگر سکوت و تاریکی همه جا را فرا می گیرد.

محمّد(صلی الله علیه وآله) در وجودِ خود، گرمایی می یابد، گویی که آتشی درونش افروخته باشند. او سر به سجده می گذارد و با خدای خویش سخن می گوید.

اکنون او از جا برمی خیزد، عبای خود را بر دوش می اندازد و به راه می افتد. او کجا می خواهد برود؟

او هر سال تا پایان ماه رجب در این غار می ماند; امّا امشب او دیگر نمی تواند اینجا بماند.

آن صدای آسمانی محمّد(صلی الله علیه وآله) را دگرگون کرده است، او می خواهد نزد

ص:181

خدیجه(علیها السلام) برود، فقط خدیجه(علیها السلام) است که می تواند در این لحظات به او کمک کند.

محمّد(صلی الله علیه وآله) از کوه پایین می آید، گویا همه هستی به او سلام می کنند: «سلام بر تو ای رسول خدا».(80)

بار دیگر محمّد(صلی الله علیه وآله) آن فرشته آسمانی را می بیند که با او چنین سخن می گوید: «ای محمّد ! تو پیامبر خدایی و من جبرئیل هستم !».(81)

محمّد(صلی الله علیه وآله) آرام آرام و خسته به سوی خانه می رود، او بزرگ ترین امانت هستی را بر دوش خود می یابد. او برگزیده آسمان است و باید مردم را به سوی نور هدایت کند، مردمی را که در تاریکی و پلیدی ها غرق شده و به عبادت بُت ها رو آورده اند.

* * *

ناگهان صدای درِ خانه به گوش می رسد، در این وقت شب چه کسی درِ خانه خدیجه(علیها السلام)را می کوبد؟

این صدای کوبیدن در برای خدیجه(علیها السلام) آشناست. فقط محمّد(صلی الله علیه وآله) در را این گونه می کوبد. خدیجه(علیها السلام) لبخندی می زند و به سوی در می رود و آن را باز می کند، محمّد(صلی الله علیه وآله) را می بیند که به او سلام می کند و وارد خانه می شود.

چرا محمّد(صلی الله علیه وآله) این چنین بی رمق است؟ چرا بدنش گرمِ گرم است.

لحظاتی می گذرد، محمّد(صلی الله علیه وآله) به خواب می رود، او بسیار خسته است.

صبح فرا می رسد، صدایِ در خانه به گوش می رسد، خدیجه(علیها السلام) از جا برمی خیزد و در را باز می کند و علی(علیه السلام) را می بیند. علی(علیه السلام) به خدیجه(علیها السلام)می گوید:

__ آمده ام تا آب و غذا را به غار «حرا» ببریم.

ص:182

__ امروز لازم نیست به آنجا برویم.

__ برای چه؟

__ محمّد اینجاست. او دیشب به خانه برگشته است.

وقتی علی(علیه السلام) این را می شنود، خیلی خوشحال می شود. او وارد خانه می شود. محمّد(صلی الله علیه وآله)از بستر برمی خیزد، خدیجه(علیها السلام) و علی(علیه السلام) را کنار خود می بیند، به آن ها سلام می کند و می گوید: «جبرئیل بر من نازل شد و قرآن را برای من خواند. اکنون من پیامبر خدا هستم. بگویید: لا إله إلاّ الله، محمّد رسول الله».

علی(علیه السلام) و خدیجه(علیها السلام) این سخن را تکرار می کنند، آری، علی(علیه السلام)اوّلین مرد مسلمان و خدیجه(علیها السلام)اوّلین زن مسلمان است.(82)

خدیجه(علیها السلام) رو به محمّد(صلی الله علیه وآله) می کند و می گوید: «من از خیلی وقت پیش این را می دانستم و منتظر چنین روزی بودم».(83)

* * *

این 5 آیه، اوّلین آیاتی است که بر محمّد(صلی الله علیه وآله) نازل شده است، بسیار مناسب است که درباره آن شرح بیشتری بدهم تا پیام این آیات روشن تر شود.

خدا با محمّد(صلی الله علیه وآله) چنین می گوید:

ای محمّد ! به نام من که همه هستی را آفریدم، قرآن را بخوان ! بسم الله بگو و قرآن را بخوان !

من همان خدایی هستم که انسان را از لخته خونی، آفریدم ! وقتی نطفه پدر در رحم مادر قرار می گیرد، آن نطفه با تخمک مادر، یکی می شود و اوّلین سلول انسان شکل می گیرد، من فرمان می دهم که آن سلول شروع به رشد کند و به سرعت تکثیر شود، آن سلول به لخته خونی ناچیز تبدیل می شود و از آن

ص:183

لخته خون، انسان را می آفرینم.

ای محمّد ! قرآن را بخوان و بدان که من از همه بزرگوارتر هستم، به بندگان خود لطف بیشمار دارم و در حقّ آنان مهربانی می کنم.

ای محمّد ! من انسان را علم نوشتن با قلم آموختم و به او هر آنچه را نمی دانست، یاد دادم.

* * *

از قلم سخن گفتی !

چه سخن عجیبی !

این قلم چیست که تو در اوّلین آیاتی که بر محمّد(صلی الله علیه وآله) نازل کردی از آن سخن می گویی !

از خلقت انسان سخن می گویی و سپس از قلم !

چه رازی در این سخن توست؟ از میان همه نعمت هایی که به انسان داده ای، نعمت قلم را بیان می کنی؟

درست است که در شهر مکّه فقط بیست نفر می توانند بنویسند، بیشتر مردم آن زمان، به سخنرانی اهمیّت می دادند، امّا تو از قلم یاد می کنی، زیرا عظمت آن قلم را به خوبی می دانی.

قلم، سرچشمه پیدایش تمدّن ها می باشد، قلم، ریشه آگاهی بشر است، قلم، پل ارتباط گذشته و آینده بشر است، حتّی ارتباط آسمان و زمین نیز، از طریق نوشتار ایجاد شده است.

قلم، رازدار بشر و خزانه دار دانش ها می باشد و تجربه های قرن ها زندگی انسان را جمع کرده است و برای آیندگان به یادگار گذاشته است.

* * *

ص:184

در شب مبعث که شب 27 رجب (13 سال قبل از هجرت) می باشد، پنج آیه اوّل این سوره بر محمّد(صلی الله علیه وآله) نازل شد و سپس تقریباً بعد از 55 شب، شب قدر (شب 23 رمضان همان سال)، همه قرآن بر او نازل گردید.

البتّه وقتی در شب قدر، همه قرآن بر قلب پیامبر نازل شد، این نزول به صورت رسمی نبود، بلکه مخصوص خود پیامبر بود. آن نازل شدنِ قرآن که جنبه رسمی داشت و مردم با آن روبرو بودند، نزول تدریجی قرآن بود، یعنی آیات قرآن در مناسبت های مختلف، نازل می شد و پیامبر آن آیات را برای مردم می خواند.

خلاصه مطلب آن که قرآن دو نوع نزول دارد:

__ نزول اوّل: نزول مرحله به مرحله

این نزول از شب 27 رجب (شب مبعث) آغاز شد و 23 سال طول کشید و در مناسبت های مختلف، آیات آن نازل می شد، مناسبت ها سبب می شد تا آیات قرآن در ذهن و جان مسلمانان بهتر رسوخ کند و قرآن در واقعیّت زندگی فردی و اجتماعی آنان وارد شود.

__ نزول دوم: نزول یکپارچه

این نزول در شب قدر همان سال (تقریباً 55 شب بعد از شب بعثت) انجام شد و همه قرآن بر قلب پیامبر نازل شد، امّا این نزول، مخصوص خودِ پیامبر بود.

* * *

این سؤال، ذهن مرا مشغول کرده است، وقتی من قرآن را باز می کنم، اوّلین سوره ای که در صفحه اوّل قرآن می بینم سوره حمد است، بعد از آن سوره بقره و بعد سوره آل عمران...

ص:185

اگر این 5 آیه، اوّلین آیاتی است که بر پیامبر نازل شده است، پس چرا این 5 آیه در آخرین قسمت های قرآن، ذکر شده است؟

چه کسی پاسخ این سؤال مرا می دهد؟

نزول قرآن با نظم و ترتیب قرآن فرق می کند !

اینجا سخن از نزول قرآن است، اوّلین آیاتی که نازل شد، پنج آیه اوّل سوره «علق» است.

ولی نظم و ترتیب قرآن، چیز دیگری است.

پیامبر دستور داد تا مسلمانان قرآن را حفظ کنند و فرمان داد عدّه ای هم آن را بنویسند، یکی از نویسندگان، علی(علیه السلام) بود. تعداد نویسندگان قرآن در آخرین سال های عمر پیامبر زیاد شد و به بیش از ده نفر رسید. پیامبر هم نویسندگان را راهنمایی می کرد و هم بر کارشان نظارت داشت.

جبرئیل از طرف خدا فرمان داشت تا ترتیب سوره ها و ترتیب آیه های قرآن را به پیامبر وحی کند. پیامبر هم ترتیب قرآن را برای مردم بیان می کرد، هر وقت آیه ای نازل می شد، به مردم می گفت که این آیه از کدام سوره است و در کجای آن سوره باید قرار گیرد.

مدّتی قبل از وفات پیامبر، آخرین آیه قرآن نازل شد، پیامبر مکان دقیق آن آیه را برای مردم مشخّص کرد و نظم و ترتیب قرآن هم تمام شد. از طرف دیگر، هر سال جبرئیل در شب قدر همه قرآن را بر قلب پیامبر نازل می کرد و در سال آخر عمر پیامبر، خدا دوبار همه قرآن را بر پیامبر عرضه کرد و این نشانه آن بود که مرگ پیامبر نزدیک شده است.(84)

آری، در زمان خود پیامبر به طور بسیار دقیق، قرآن نوشته شد و به همین ترتیبی که امروز در دسترس ما می باشد، آماده شد. قرآن از سوره «حمد» آغاز

ص:186

می شود و با سوره «ناس» به پایان می رسد.

اکنون که این مطلب را دانستم، می توانم از آیه 17 سوره قیامت، معنای دیگری را بفهمم، خدا در آنجا می گوید: «جمع و خواندن قرآن بر عهده من است».

منظور از «جمع قرآن» همان «نظم و ترتیب آن» است.

منظور از «خواندن قرآن» همان نزول قرآن بر قلب پیامبر است.

آری، خدا این دو وظیفه را بر عهده گرفته است، او قرآن را نازل کرده است و خودش آن را حفظ می کند، قرآن برای همیشه باقی می ماند و هیچ وقت در آن تغییری صورت نمی گیرد.(85)

* * *

عَلَق: آیه 19 - 6

کَلَّا إِنَّ الاِْنْسَانَ لَیَطْغَی (6) أَنْ رَآَهُ اسْتَغْنَی (7) إِنَّ إِلَی رَبِّکَ الرُّجْعَی (8) أَرَأَیْتَ الَّذِی یَنْهَی (9) عَبْدًا إِذَا صَلَّی (10) أَرَأَیْتَ إِنْ کَانَ عَلَی الْهُدَی (11) أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوَی (12) أَرَأَیْتَ إِنْ کَذَّبَ وَتَوَلَّی (13) أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَی (14) کَلَّا لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ لَنَسْفَعَنْ بِالنَّاصِیَهِ (15) نَاصِیَه کَاذِبَه خَاطِئَه (16) فَلْیَدْعُ نَادِیَهُ (17) سَنَدْعُ الزَّبَانِیَهَ (18) کَلَّا لَا تُطِعْهُ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْ (19)

تأکید می کنم فقط پنج آیه اوّل این سوره در شب بعثت نازل شده است، پیامبر به مدّت سه سال وظیفه داشت مردم را پنهانی به اسلام دعوت کند، بعد از سه سال، خدا به او فرمان داد تا رسالت خویش را برای همه آشکار نماید و مردم را به صورت عمومی به اسلام فرا خواند.

ص:187

وقتی دعوت پیامبر آشکار شد، بزرگان مکّه با او دشمنی کردند، آنان منافع خود را در بُت پرستی مردم می دیدند. پول، ثروت و ریاست آن ها در گرو بُت پرستی مردم بود، آنان مردم را از شنیدن سخن محمّد(صلی الله علیه وآله) باز می داشتند و با او دشمنی می کردند.

یکی از کسانی که با محمّد(صلی الله علیه وآله)دشمنی زیادی می نمود، ابوجهل بود، ابوجهل به دوستانش چنین گفته بود: «وقتی دیدید که محمّد نماز می خواند به من خبر بدهید تا من وقتی او در سجده است، با پا گردن او را لِه کنم».

روزی، دوستانش به او خبر دادند که محمّد(صلی الله علیه وآله) کنار کعبه نماز می خواند، ابوجهل نزدیک محمّد(صلی الله علیه وآله) رفت و صبر کرد او به سجده برود، آن وقت بود که باعجله به سوی محمّد(صلی الله علیه وآله)رفت تا گردن او را با پای خود بفشارد، همه به او نگاه می کردند، او چند قدم جلو رفت امّا ناگهان عقب نشینی کرد و با دستش گویا چیزی را از خود دور کرد.

ابوجهل با ترس و وحشت نزد دوستانش بازگشت، دوستانش به او گفتند:

__ ابوجهل ! چه شد؟ چرا این قدر ترسیده ای؟

__ وقتی نزدیک محمّد(صلی الله علیه وآله) شدم، ناگهان گودال آتشی میان خود و او دیدم، آتشی که زبانه می کشید و به سوی من می آمد.

این گونه بود که ابوجهل نتوانست مانع نماز خواندن محمّد(صلی الله علیه وآله)شود. اکنون در این آیات درباره ابوجهل سخن می گویی، همان کسی که می خواست محمّد(صلی الله علیه وآله) را از نماز بازدارد.

اکنون تو با محمّد(صلی الله علیه وآله) چنین سخن می گویی:

* * *

ای محمّد ! ابوجهل انسان کافری است، به راستی که هر انسان کافر، وقتی

ص:188

خود را بی نیاز ببیند، طغیان می کند، او خود را از دین و قرآن، بی نیاز می بیند و ثروت زیادی هم جمع کرده است، همین باعث شده است که او سرکشی کند و حقّ را انکار کند.

ای محمّد ! من به او مهلت می دهم و در عذاب او شتاب نمی کنم، امّا او فکر می کند که عذابی در کار نیست، تو برای او از قیامت سخن گفتی ولی او قیامت را دروغ پنداشت، امّا او اشتباه می کند، من در روز قیامت او را زنده می کنم، در آن روز، همه انسان ها برای حسابرسی به پیشگاه من می آیند، آن وقت است که من او را به عذاب سختی گرفتار می سازم.

ای محمّد ! آیا آن کسی را که تو را از نماز باز می داشت، دیدی؟ چرا او تو را از نماز باز می داشت؟ چرا با تو دشمنی می کرد؟ تو بنده من هستی و برای من نماز می خواندی، تو بر راه هدایت هستی و مردم را به پرهیزکاری فرمان می دهی، چرا او با تو دشمنی می کرد؟ آیا او را دیدی که تو را دروغگو شمرد و از پذیرفتن حق، روی گرداند؟

آیا او خیال می کند که من او را نمی بینم و از کارهای او باخبر نیستم؟

هرگز چنین نیست، من همه اعمال او را می بینم، این قانون من است، من در عذاب کافران شتاب نمی کنم، به او فرصت می دهم، امّا اگر او از این کار خود دست برندارد، فرمان می دهم تا در روز قیامت فرشتگان او را به سوی جهنّم ببرند و سپس موی جلوی سر او را بگیرند و او را بلند کنند و در جهنّم اندازند.

ای محمّد ! آیا می دانی آن کسی را که فرشتگان موی سرش را می گیرند و در آتش می اندازند، کیست؟

او دشمن تو (ابوجهل) است، همان که دروغگوی خطاکار است و به دروغ

ص:189

به مردم می گوید: «خدا به ما فرمان داده است تا بُت ها را بپرستیم». او امروز این سخن های دروغ را به مردم می گوید. من هرگز کسی را به عبادت بُت ها فرمان نداده ام. در روز قیامت او را به سختی عذاب می کنم.

ای محمّد ! وقتی او آتش هولناک جهنّم را ببیند، می تواند فریاد برآورد و دوستان و یارانش را صدا زند تا او را کمک کنند، من هم مأموران جهنّم را فرا می خوانم. آری، مأموران جهنّم غُلّ و زنجیر به دست و پای او می بندند و او را در گوشه تنگ و تاریکی از جهنّم جای می دهند، اینجاست که صدای آه و ناله او بلند می شود و برای خود آرزوی مرگ می کند، امّا در آنجا از مرگ خبری نیست، او برای همیشه در آتش خواهد سوخت.(86)

ای محمّد ! او با تو سخن گفت و از تو خواست تا نماز نخوانی و به عبادت بت ها رو آوری، امّا هرگز از او پیروی نکن و به او توجّه نکن، از تو می خواهم در برابر عظمت من سجده کنی و این گونه به لطف من نزدیک شو !

* * *

سخن تو با محمّد(صلی الله علیه وآله) به پایان می رسد، درست است که در این سخن به ابوجهل وعده جهنّم دادی، امّا این سخن فقط برای ابوجهل نیست، هر کس که راه او را بپیماید به جهنّم گرفتار خواهد شد.

آری، در هر زمان و مکان، هر کس با دین تو دشمنی کند و مؤمنان را از نماز بازدارد، راه ابوجهل را پیموده است و آتش جهنّم در انتظار اوست.

* * *

در آیه 19، خدا با محمّد(صلی الله علیه وآله) (و همه مسلمانان) چنین سخن می گوید: «سجده کن و این گونه به لطف من نزدیک شو !».

این آیه، سجده واجب دارد، یعنی اگر کسی متنِ عربی این آیه را بشنود،

ص:190

واجب است به سجده برود و کافی است که سه بار «سُبحانَ الله» بگوید.

اکنون که من این آیه را به زبان فارسی نوشتم، مستحب است به سجده بروم و پیشانی بر خاک گذارم و با سجده نشان بدهم که در برابر خدای خویش، فروتن هستم.

* * *

روزی امام رضا(علیه السلام) به یکی از یاران خود چنین فرمود:

__ آیا می دانی در چه هنگام، انسان به لطف خدا نزدیک تر است؟

__ نه.

__ آیا آخرین آیه سوره «عَلق» را خوانده ای؟

__ آری.

__ وقتی انسان به سجده می رود، در آن حالت او به لطف خدا، بیش از هر وقت دیگر، نزدیک است. خدا در آخرین آیه سوره علق می گوید: «سجده کن و به لطف من نزدیک شو».(87)

آری، انسان در حالت سجده تواضع و فروتنی خود را به نمایش می گذارد و خدا این حالت انسان را بسیار دوست می دارد.

* * *

روزی خدا به موسی(علیه السلام) چنین گفت:

__ ای موسی ! آیا می دانی که چرا من تو را به پیامبری برگزیدم و تو را برای هم صحبتیِ خود انتخاب نمودم؟

__ بارخدایا ! پاسخ این سؤال را نمی دانم.

__ ای موسی ! دیدم که تو در مقابل عظمت من به سجده می روی و صورت خود را بر خاک می نهی، پس تو را از همه مردم دنیا متواضع تر یافتم و برای

ص:191

همین تو را به پیامبری انتخاب نمودم.

اینجا بود که موسی(علیه السلام) به سجده رفت و صورت خود را بر خاک قرار داد، خطاب رسید: «ای موسی ! سر خود را بالا بگیر و این خاک ها که بر صورت داری را بر بدن خود بمال که من این خاک را شفای درد جسم و جان تو قرار داده ام».(88)

چقدر خوب است که وقتی به بیابانی رفتم، مقداری خاک پاک بردارم و آن را به خانه بیاورم و گاهی بر روی آن، سجده کنم، آری، صورتی که در سجده، خاکی شده است، خیلی ارزش پیدا می کند ! وقتی من این گونه به سجده می روم، خاک را بر صورت خود احساس می کنم، به فکر فرو می روم که دیر یا زود، مرگ فرا می رسد و همین صورت را میان قبر بر روی خاک قرار می دهند.

چقدر خوب است گاهی از این زندگی جدا شوم و به بیابان پناه ببرم و بر روی خاک بیابان سجده کنم.

چه کسی می داند که صورتِ خاکی شده، چقدر ارزش دارد؟

من در سجده هستم و بوی خاک به مشامم می رسد و آخرین سفر خود را (که سفر قبر است) به یاد می آورم، دیگر غم و غصّه دنیا را فراموش می کنم و قدری به فکر آخرت می افتم و سعی می کنم برای سفر خود زاد و توشه ای فراهم کنم که سفر بسیار نزدیک است.

ص:192

سوره قَدر

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 97 قرآن می باشد.

یکی از شب های ماه رمضان، شب قدر است، شبی که سرنوشت انسان ها مشخّص می گردد، در این سوره از شب قدر سخن به میان آمده است و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند. نام دیگر این سوره «اِنّا اَنزَلناه» می باشد.

قَدر: آیه 5 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ (1) وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَهُ الْقَدْرِ (2) لَیْلَهُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْر (3) تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَهُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْر (4) سَلَامٌ هِیَ حَتَّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ (5)

در سوره قبل که سوره عَلَق بود، از نزول مرحله به مرحله قرآن سخن گفتی، اکنون می خواهی از نزول یکپارچه قرآن سخن بگویی.

سیزده سال قبل از هجرت پیامبر. در شب 27 رجب، شب مبعث، محمّد(صلی الله علیه وآله)را به پیامبری مبعوث کردی و 5 آیه اوّل سوره «عَلَق» را بر او نازل نمودی. بیش

ص:193

از 50 شب گذشت، ماه رمضان فرا رسیده بود، شب قدر، همه قرآن را یک باره بر قلب محمّد(صلی الله علیه وآله) نازل کردی، این نزول قرآن، مخصوص خودِ پیامبر بود.

شب قدر چه شبی است؟

شب 19 یا 21 یا 23 ماه رمضان.

هیچ کس نمی داند کدام یک از این شب ها، شب قدر است، فقط محمّد(صلی الله علیه وآله)می دانست که آن شب، کدام یک از این شب ها است. آن شب برای او، تجربه ای عجیب بود.

نزول یکپارچه قرآن بر قلب او.

پس از آن شب، نزول مرحله به مرحله قرآن، ادامه پیدا کرد و تو قرآن را در مدّت 23 سال در مناسبت های مختلف بر محمّد(صلی الله علیه وآله) نازل می کردی و محمّد(صلی الله علیه وآله)قرآن را برای مسلمانان می خواند و به آنان فرمان می داد آن را حفظ کنند و بنویسند، مناسبت ها سبب می شد تا آیات قرآن در ذهن و جان مسلمانان بهتر رسوخ کند و قرآن در واقعیّت زندگی فردی و اجتماعی آنان وارد شود.

هر سال خداوند همه قرآن را بر قلب محمّد(صلی الله علیه وآله) نازل می کرد، گویا این اتّفاق در شب قدر، روی می داد، در سال آخرِ عمر پیامبر، خدا دوبار همه قرآن را بر پیامبر عرضه کرد و این نشانه آن بود که مرگ پیامبر نزدیک شده است.(89)

اکنون درباره شب قدر چنین سخن می گویی:

* * *

من قرآن را در شب قدر نازل کردم.

و کسی چه می داند که فضیلت و برتری شب قدر چیست؟

شب قدر بهتر از هزار ماه است.

فرشتگان و روح در آن شب، به اذن من برای تقدیر هر کاری، نازل می شوند.

ص:194

آن شب تا طلوع سپیده، سرشار از سلامتی، برکت و رحمت است.

* * *

در این سوره از سه نکته مهم سخن به میان آمده است:

* نکته اوّل

شب قدر بهتر از هزار ماه است.

معنای این سخن روشن است: عبادتِ شب قدر، بهتر از عبادتِ هزار ماه است.

هزار ماه برابر با 83 سال می باشد. اگر من شب قدر را درک کنم و در آن شب عبادت کنم، به ثواب زیادی رسیده ام و مثل این است که 83 سال عبادت نموده ام.

شب قدر را به این نام، نامیده اند زیرا کسی قدر و عظمت آن را نمی داند، شبی است بسیار با فضیلت. شبی که فرشتگان بزرگ خدا به زمین فرود می آیند. شبی که خدا رحمت و مهربانی خود را برای بندگانش قرار می دهد و گروه زیادی را از عذاب نجات می دهد.

* نکته دوم

در شب قدر، فرشتگان و روح نازل می شوند، منظور از «روح» کیست؟

من می دانم که یکی از نام های جبرئیل، «روح القُدس» است، آیا منظور از «روح» همان جبرئیل است؟

این سؤالی است که مدّتی ذهن مرا مشغول کرده بود. سخنی از امام صادق(علیه السلام)را خواندم. آن حضرت فرموده است: «روح، فرشته ای است که بزرگ تر از جبرئیل و میکائیل است».(90)

پس معلوم می شود که منظور از «روح» در اینجا، جبرئیل نیست. او فرشته ای

ص:195

است که مقام و جایگاهش بسیار بالاتر از جبرئیل است.

نکته مهم این است: در شب قدر که قرآن به طور یکپارچه بر پیامبر نازل شد، جبرئیل هم نزد پیامبر می آمد. جبرئیل یکی از فرشتگان است. در آن شب، فرشتگان (که یکی از آنان جبرئیل ست) همراه با «روح» نازل می شوند.

* نکته سوم

فرشتگان و «روح» برای تقدیر هر کاری، نازل می شوند. منظور از این سخن چیست؟

تقدیر چیست؟

خدا برای انسان ها در شب قدر برنامه ریزی می کند، به این برنامه «تقدیر» می گویند. تقدیر همان سرنوشت هر انسان است که به آن «قضا و قَدَر» هم گفته می شود.

این سخن پیامبر است: «هر کس به تقدیر خدا ایمان نداشته باشد، خدا در روز قیامت به او نظر رحمت نمی کند».(91)

آری، شب قدر، شب مشخّص شدن سرنوشت یک ساله همگان می باشد، برای همین مستحب است که آن شب بیدار باشم و قرآن بخوانم و عبادت کنم و با خدا راز و نیاز کنم و از او خوبی ها و زیبایی ها را طلب کنم.

شب قدر، شبِ مشخّص شدن سرنوشت یک ساله من است.

شبِ قدر، شبِ سرنوشت است.

* * *

اکنون سؤالی در ذهن من نقش می بندد: منظور از این سرنوشت (قضا و قَدَر) چیست؟

اگر خدا به من اختیار داده است و من در انجام کارهای خود اختیار دارم، پس

ص:196

دیگر سرنوشت (قضا و قَدَر) چه معنایی دارد؟

اگر خدا در شب قدر زندگی مرا برنامه ریزی می کند، دیگر اختیار من چه معنایی دارد؟

باید جواب این سؤال را بیابم...

* * *

یکی از یاران امام صادق(علیه السلام)درباره قضا و قَدَر از ایشان سؤال کرد، امام به او فرمود:

__ آیا می خواهی سرنوشت یا قضا و قَدَر را در چند جمله برایت بیان کنم؟

__ آری. مولای من !

__ وقتی روز قیامت فرا رسد و خدا مردم را برای حسابرسی جمع کند، از قضا و قَدَر یا سرنوشتِ آن ها سؤال نمی کند، بلکه از اعمال آنان سؤال می کند.

من باید در این جمله فکر کنم. منظور از این سخن چیست؟

خدا در روز قیامت هنگام حسابرسی از من سؤال می کند: «چرا دروغ گفتی؟ چرا تهمت زدی؟ چرا به دیگران ظلم کردی؟».

این سؤالات درستی است، زیرا خدا از کارهایی سؤال می کند که من انجام داده ام، ولی خدا هرگز در روز قیامت به من نمی گوید: «چرا مریض شدی؟ چرا عمر تو کوتاه بود؟ چرا در ایران به دنیا آمدی؟»، زیرا این ها چیزهایی است که به سرنوشت (قضا و قَدَر) برمی گردد.

روشن است که منظور از مرگ و بیماری در اینجا، چیزی است که من خودم باعث آن نبوده ام. اگر من خودم باعث بیماری یا مرگ خودم بشوم، این دیگر تقدیر نیست، بلکه عمل خود من است. (کسی که خودکشی می کند، خودش چنین اراده کرده است).

ص:197

سخن امام صادق(علیه السلام) را بار دیگر می خوانم: «هرچه خدا درباره آن در روز قیامت سؤال نمی کند، به قضا و قَدَر برمی گردد و هرچه که به اعمال انسان برمی گردد، از قضا و قَدَر نیست».

در شب قدر هر سال، مشخّص می شود که آیا من تا سال بعد زنده می مانم یا نه؟ مریض می شوم یا نه؟ همه این ها به قضا و قَدَر برمی گردد، امّا این که من در این مدّت، چه کارهایی انجام می دهم، به «عمل و کردار» من مربوط می شود و جزء قضا و قَدَر نیست !

* * *

تا اینجا فهمیدم که زندگی من دو محدوده جداگانه دارد:

* محدوده اوّل: محدوده عمل.

در این محدوده همه کردارها و رفتارهای من جای می گیرد (نماز خواندن، کمک به دیگران، روزه گرفتن، دروغ گفتن، غیبت کردن و...).

محدوده دوم: محدوده قضا و قَدَر.

در این محدوده سرنوشت من جای می گیرد (مدّت عمر من، بیماری و سلامتی من، بلاها، سختی ها و...).

این دو محدوده هرگز با هم تداخل پیدا نمی کند.

خدا در روز قیامت فقط و فقط درباره محدوده اوّل از من سؤال می کند، زیرا من مسئول کردار و رفتار خود هستم. خدا هرگز عمل مرا برنامه ریزی و تقدیر نمی کند، این خود من هستم که با اختیار خود، عمل و کردار خود را شکل می دهم.

خدا به حکمت خویش، روزیِ عدّه ای را کم و روزیِ عدّه ای را زیاد می کند، عدّه ای در بیماری و سختی هستند و عدّه ای هم در سلامتی. عدّه ای در جوانی

ص:198

از دنیا می روند و عدّه ای دیگر در پیری.

این ها از قضا و قَدَر است، امّا اعمال من، ربطی به قضا و قَدَر ندارد، اعمال من به اختیار من ارتباط دارد. من در هر شرایطی که باشم، اختیار دارم و می توانم راه خوب یا راه بد را انتخاب کنم.(92)

* * *

یک بار دیگر سوره قدر را می خوانم. خدا در این سوره با انسان ها چنین سخن می گوید: «من قرآن را در شب قدر نازل کردم، کسی چه می داند که فضیلت و برتری شب قدر چیست؟ شب قدر بهتر از هزار ماه است. فرشتگان در آن شب، به اذن من برای تقدیر هر کاری، نازل می شوند. آن شب تا طلوع سپیده، سرشار از سلامتی، برکت و رحمت است».

اکنون می دانم که این سوره از دو اتّفاق مهم در شب قدر سخن می گوید:

1 - نزول یکپارچه قرآن.

محمّد(صلی الله علیه وآله) 23 سال پیامبر بود، در این 23 سال، هر سال شب قدر که فرا می رسید، خدا قرآن را به قلب پیامبر نازل می کرد. فرشتگان نزد محمّد(صلی الله علیه وآله)می آمدند، جبرئیل قرآن را بر محمّد(صلی الله علیه وآله)عرضه می کرد.

2 - مشخّص شدن سرنوشت

فرشتگان از آسمان نازل می شوند تا سرنوشت انسان ها و تقدیر آنان را رقم بزنند.

امّا یک سؤال؟

این فرشتگان وقتی به زمین می آمدند، به کجا می رفتند؟

آنان نزد محمّد(صلی الله علیه وآله) می آمدند، خدا چنین مقامی را به پیامبر داده بود و او باید تقدیر و سرنوشتی را که فرشتگان نوشته اند، تأیید می کرد.

ص:199

در واقع، فرشتگان برای هر کدام از انسان ها، سرنوشتی مشخّص می کردند و آن را نزد پیامبر می آوردند و پیامبر آن را تأیید می کرد. این فرمانروایی معنوی بود که خدا به پیامبر داده بود. مقامی اختصاصی که خیلی ها از آن بی خبر بودند. این جلوه ای از مقام والای پیامبر بود. آری، درست است که جاهلان مقام محمّد(صلی الله علیه وآله) را نمی شناختند، امّا مقامی که خدا به محمّد(صلی الله علیه وآله) داده بود، بالاتر از تصوّر ذهن جاهلان بود.

* * *

سؤالی به ذهن من می رسد: آیا شب قدر، فقط مخصوص زمان پیامبر بود؟ آیا فرشتگان باز هم نازل می شوند؟

قرآن برای یک زمان و مکان خاص نیست. قرآن برای همه زمان ها و مکان ها می باشد. شب قدر در همه سال ها تا روز قیامت وجود دارد. در شب قدر، فرشتگان نازل می شوند، آنان پرونده های سرنوشت هر انسانی را به زمین می آورند.

فرشتگان به کجا می روند؟ آنان نزد چه کسی می روند؟

چه کسی پاسخ سؤال مرا می دهد؟

* * *

یک روز، عدّه ای از شیعیان نزد امام باقر(علیه السلام) بودند، آن حضرت رو به آنان کرد و فرمود: «ای شیعیان ! با کسانی که با عقیده شما مخالف هستند از سوره قدر سخن بگویید و آنان را به چالش بکشید و بدانید که پیروز می شوید. بدانید سوره قدر، بهترین مدرک و دلیل برای دین شماست... این سوره برای کسانی است که خدا (پس از پیامبر) اطاعت آنان را بر مردم واجب کرده است و به آنان مقام عصمت را عطا نموده است».(93)

ص:200

آری، در شب قدر، فرشتگان به زمین می آیند و نزد امام معصوم می روند و پرونده سرنوشت یک ساله انسان ها را به او می دهند تا آن را تأیید کند. امروز هم مهدی(علیه السلام) همان کسی است که هر سال در شب قدر فرشتگان نزد او می روند.

سوره قدر، سوره امامت و ولایت است. راه امامت، ادامه راه توحید و نبوّت است. آن مسلمانی که به امامت اعتقاد ندارد، چه جوابی به این سؤال می دهد: «شب قدر، فرشتگان نزد چه کسی می روند؟». او هیچ جوابی برای این سؤال ندارد.

سوره قدر، سوره مهدی(علیه السلام)است. شب قدر، شب فرمانروایی مهدی(علیه السلام)است.

سوره قدر، حقّ بودن مکتب شیعه را فریاد می زند.

* * *

آیا من فضیلت سوره قدر را می دانم؟

این سخن پیامبر است: «هر کس سوره قدر را با صدای بلند بخواند، همانند کسی است که در راه دین جهاد می کند، اگر کسی این سوره را با صدای آهسته بخواند، همانند کسی است که در راه خدا شهید شده است، هر کس آن را ده بار بخواند، خدا هزار گناه او را می بخشد».(94)

روشن است که این همه ثواب برای کسی که این سوره را می خواند و حقیقت آن را درک نمی کند، نخواهد بود.

این فضیلت ها برای کسی است که سوره قدر را می خواند و با تمام وجود به آن عمل می کند.

این سوره از قرآن، از نبوّت و امامت سخن می گوید، کسی که راه راست را می پیماید و به آموزه های قرآن عمل می کند، هر بار که این سوره را می خواند

ص:201

خدا این ثواب های بزرگ را به او عطا می کند.

* * *

در پایان تفسیر این سوره، مناسب می بینم خاطره ای را نقل کنم: شانزده سال داشتم، شب قدر بود و به مسجد رفته بودم، همه مشغول خواندن دعا بودند. دوستان همه دعا می خواندند، چه حال و هوایی داشت، مناجات با خدا آن هم در شب قدر !

نگاهم به گوشه مسجد افتاد که استادم با عدّه ای از دوستان دور هم جمع شده بودند و مشغول گفتگو بودند. نزدیک رفتم، دیدم آن ها مشغول بحث های علمی هستند.

تعجّب کردم، آخر امشب شب قدر است، همه مشغول دعا و عبادت هستند، چطور شده است که استاد با جمعی مشغول گفتگوی علمی است، من کنار آن ها نشستم، من شرم داشتم چیزی بپرسم.

در این میان استاد نگاهی به من کرد، او فهمید که من از کارِ امشب آن ها تعجّب کرده ام. او رو به من کرد و گفت: برو کتاب «مَفاتیحُ الجنان» را برای من بیاور !

من سریع رفتم و آن را آوردم و به استاد دادم. او کتاب را باز کرد و صفحه ای را آورد و به من گفت تا آن را بخوانم. در آنجا سخنی از «شیخ صدوق» ذکر شده بود.

من به فکر فرو رفتم، استاد رو به من کرد و گفت:

__ آیا شیخ صدوق را می شناسی؟

__ آری ! او یکی از بزرگ ترین علمای شیعه در قرن چهارم است.

__ آیا می دانی که او بهترین عمل شب قدر را چه می داند؟

ص:202

__ خیر.

__ شیخ صدوق که خودش بسیاری از اعمال شب قدر را ذکر کرده است، بهترین عمل چنین شبی را گفتگوی علمی می داند.(95)

__ اگر این طور است، پس بهتر است به جمع شما بیایم.

__ اختیار با خودت است.

آن شب چند ساعتی به بحث های علمی (تفسیر قرآن و شرح احادیث اهل بیت(علیهم السلام)) پرداختیم و در راه فهم بهتر دین خدا گام برداشتیم، در ساعت پایانی شب به مناجات با خدا پرداختیم و دعا خواندیم.

آن شب بود که من از این که پیرو مکتب شیعه هستم، احساس غرور کردم، مکتبی که بزرگ ترین دانشمندان آن، بهترین عمل شب قدر را کسب علم و دانش می دانند.

ص:203

سوره بَیّنه

اشاره

این سوره «مدنیّ» است و سوره شماره 98 قرآن می باشد.

«بَیّنه» به معنایِ «دلیل روشن» می باشد، در آیه اول چنین می خوانیم: کافران چنین می گفتند: «ما دست از آیین خود برنمی داریم تا دلیل روشنی برای ما بیاید». چون در این آیه از «دلیل روشن» سخن به میان آمده است، این سوره را به این نام می خوانند.

بَیّنه: آیه 8 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ وَالْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتَّی تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَهُ (1) رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ یَتْلُو صُحُفًا مُطَهَّرَهً (2) فِیهَا کُتُبٌ قَیِّمَهٌ (3) وَمَا تَفَرَّقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَیِّنَهُ (4) وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفَاءَ وَیُقِیمُوا الصَّلَاهَ وَیُؤْتُوا الزَّکَاهَ وَذَلِکَ دِینُ الْقَیِّمَهِ (5) إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ وَالْمُشْرِکِینَ فِی نَارِ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیهَا أُولَئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّهِ (6) إِنَّ الَّذِینَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ (7) جَزَاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ

ص:204

جَنَّاتُ عَدْن تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَدًا رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذَلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ (8)

این سوره در مدینه نازل شده است، محمّد(صلی الله علیه وآله) به فرمان تو به مدینه هجرت کرد، در آن شهر، گروه زیادی از یهودیان زندگی می کردند. در این سوره درباره آنان سخن می گویی.

به راستی یهودیان در مدینه چه می کردند؟ آنان چرا به آنجا آمده بودند؟

آنان قبلاً در شام زندگی می کردند و در کتاب آسمانی خود خوانده بودند که آخرین پیامبر تو در سرزمین حجاز (عربستان) ظهور خواهد کرد. برای همین از شام به حجاز مهاجرت کردند.

بسیاری از آنان به مدینه آمدند (در آن زمان، شهر مدینه به نام یثرب شناخته می شد) و در آنجا زندگی خود را آغاز کردند. آنان می خواستند اوّلین کسانی باشند که به پیامبر خاتم ایمان می آورند، آنان با تو عهد و پیمان بستند که وقتی پیامبر موعود ظهور کند، به او ایمان آورند و یاریش کنند.

سال ها گذشت تا این که محمّد(صلی الله علیه وآله) به پیامبری مبعوث شد و از مکّه به مدینه هجرت نمود، یهودیان به او ایمان نیاوردند، آنان حقّ را شناختند، آنان می دانستند که محمّد(صلی الله علیه وآله)آخرین پیامبر توست، امّا از پذیرفتن اسلام خودداری کردند.

در اینجا این نکته را هم باید ذکر کنم: محمّد(صلی الله علیه وآله) در مدینه بود و بُت پرستان و بزرگان مکّه به فکر آن بودند که به مدینه حمله کنند و محمّد(صلی الله علیه وآله) را به قتل برسانند و دین اسلام را نابود کنند. آری، بُت پرستان مکّه هم حقّ را انکار کردند.

ص:205

قبل از آن که تو محمّد(صلی الله علیه وآله) را به پیامبری مبعوث کنی، بُت پرستان می گفتند: «اگر پیامبری از میان ما مبعوث شود به او ایمان می آوریم»، امّا وقتی تو محمّد(صلی الله علیه وآله) را برای هدایت آنان فرستادی به او ایمان نیاوردند.

تو انسان ها را با اختیار آفریدی، این قانون توست: تو راه حقّ و باطل را برای آنان آشکار می سازی ولی هیچ کس را مجبور به ایمان آوردن نمی کنی، هر کس باید خودش راهش را انتخاب کند.

یهودیان و بُت پرستان، حقّ را شناختند. خودشان باید راهشان را انتخاب می کردند، گروهی از یهودیان و گروهی از بُت پرستان به محمّد(صلی الله علیه وآله) ایمان آوردند و راه سعادت را برگزیدند، امّا گروه زیادی هم به منافع مادی خود، دل بستند و ثروت و ریاست دنیا را بر ایمان برتری دادند و حقّ را انکار کردند.

آنان در روز قیامت نمی توانند بگویند: «کسی سخن حقّ را برای ما بیان نکرد»، مهم این بود که تو حقّ را با دلیلی روشن برای آنان آشکار کردی و حجّت را بر آنان تمام کردی.

اکنون که این مطلب را دانستم، این آیات را می خوانم:

* * *

کافران به یهودیان و مشرکان چنین می گفتند: «ما دست از آیین خود برنمی داریم تا دلیل روشنی برای ما بیاید. اگر پیامبری برای ما بیاید که او کتاب آسمانی برای ما بخواند، ما از او پیروی می کنیم، وقتی ما کتابی را که از دروغ و نادرستی پاک باشد و در آن نوشته های باارزش باشد، بشنویم، قطعاً به آن کتاب ایمان می آوریم».

این سخن آنان بود، امّا وقتی تو محمّد(صلی الله علیه وآله) را با قرآن برای هدایت آنان فرستادی، آنان حقّ را شناختند و عدّه ای به حقّ ایمان آوردند و عدّه ای هم آن

ص:206

را انکار کردند و این گونه میان آنان اختلاف ایجاد شد.

شایسته بود که همه آنان به قرآن ایمان می آوردند، زیرا حقّ برای همه آشکار شد و دلیل روشن برای آنان آمد، امّا گروهی از پذیرفتن حقّ خودداری کردند.

به راستی چرا آنان به قرآن ایمان نیاوردند؟ چرا اسلام را قبول نکردند؟ مگر قرآن از آنان چه می خواست؟ مگر محمّد(صلی الله علیه وآله)آنان را به چه چیزی دعوت کرد که آنان مخالفت کردند؟

قرآن به آنان فرمان می داد که تنها تو را بپرستند و از عبادت بُت ها پرهیز کنند و دین را برای تو خالص کنند و «لا اله الا الله» بگویند و به این سخن ایمان بیاورند که خدایی جز تو نیست. قرآن از آنان می خواست تا نماز را برپادارند و زکات بدهند و به نیازمندان کمک کنند.

آری، قرآن از آنان سه اصل: «یکتاپرستی»، «نماز» و «زکات» را طلب می کرد. این همان آیین پایدار و استوار است. همه ادیان آسمانی مردم را به این سه اصل دعوت می کردند، سخن همه پیامبران همین بود، پس چرا آنان به قرآن ایمان نیاوردند؟ چرا اسلام را قبول نکردند؟

تو به چیزی نیاز نداری، اگر آنان را به عبادت خود فرا می خوانی، نیازی به عبادت آنان نداری، تو می خواهی تا بندگانت به رشد و کمال و سعادت برسند.

تو راه حقّ را برای بندگانت آشکار می کنی و به آنان مهلت می دهی و در عذابشان شتاب نمی کنی، آنان خیال می کنند که تو در روز قیامت هم به آنان مهلت می دهی، امّا هرگز چنین نیست، در آن روز، آتش جهنّم در انتظار بُت پرستان و یهودیانی است که راه کفر را برگزیدند و قرآن را انکار کردند. آنان برای همیشه در جهنّم خواهند سوخت که آنان بدترین مردم هستند.

ص:207

البتّه کسانی که به تو و قرآن و محمّد(صلی الله علیه وآله) ایمان آوردند و عمل شایسته انجام دادند، بهترین مردم هستند، در روز قیامت، پاداش آنان با توست، تو آنان را در باغ هایی که نهرهای آب در میان آن ها جاری است جای می دهی و آنان برای همیشه در آنجا خواهند بود، در آنجا هر چه بخواهند برایشان فراهم است، آنان غرق نعمت های زیبای تو خواهند بود. تو از آنان خشنود هستی و آنان هم از تو راضی هستند، این مقام والا برای کسانی است که در دنیا از تو خشیّت و بیم داشته باشند.

* * *

مناسب است در اینجا دو نکته بنویسم:

* نکته اوّل

در آیه آخر چنین می خوانم: «خدا از مؤمنان راضی است و مؤمنان نیز از خدا راضی هستند».

چقدر این سخن دل انگیز و زیباست !

لطف و صفا و آرامش از این سخن می بارد، تو از مؤمنان راضی هستی و آنان نیز از تو راضی اند، این بالاترین نعمت است، آنان از لطف و کرم تو، غرق خوشحالی اند، چه لذّتی از این بالاتر و بهتر !

* نکته دوم

در آخرین جمله این سوره چنین می خوانم: «این مقام والا برای کسی است که در دنیا از خدا خشیّت و بیم داشته باشد».

می خواهم بدانم معنای «خشیّت» چیست؟

در زبان عربی برای مفهوم «ترس» دو واژه وجود دارد: «خوف» و «خشیّت»، میان این دو واژه تفاوت دقیقی وجود دارد که باید آن را بررسی کنم.

ص:208

اگر من به جنگل بروم و ناگهان صدای غرّش شیری به گوشم برسد، ترس وجودم را فرا می گیرد، زیرا خطری بزرگ مرا تهدید می کند، من سریع فرار می کنم.

ولی وقتی رانندگی می کنم، پلیس را می بینم که در همه جا، رفت و آمد را کنترل می کند. من از پلیس نمی ترسم. فقط حواس خود را جمع می کنم که مبادا مقابل چشمان پلیس تخلّف کنم، اگر پلیس ببیند که با سرعت زیاد رانندگی می کنم مرا جریمه می کند. وقتی پلیس را می بینم بیشتر دقّت می کنم، در واقع من از سرانجام کار خودم می ترسم که نکند جریمه شوم.

در زبان عربی به ترس من از شیر جنگل «خوف» می گویند امّا برای آن حالتی که در مقابل پلیس دارم، «خشیّت» می گویند.(96)

پس «خشیّت» به معنای «خوف» نیست !

مؤمن از تو بیم و خشیّت دارد، او مواظب است گناه نکند و از مسیر حقّ خارج نشود. او می داند که اگر گناه کند، خودش گرفتار می شود.

پس من نباید از تو بترسم، تو خدای مهربان هستی، از پدر و مادر هم به من مهربان تری !

من باید از تو بیم و خشیّت داشته باشم، مبادا گناهی کنم که به عذاب گرفتار شوم ! من باید از گناه خود بترسم ! (97)

* * *

وقت آن است که ماجرایی را در اینجا نقل کنم:

بیماری پیامبر شدّت گرفته بود و همه نگران حال او بودند، آخرین روزی بود که پیامبر زنده بود.

فاطمه(علیها السلام) در کنار بستر پیامبر بود، گویا تمام غم های دنیا، مهمان دل او بود،

ص:209

حال پیامبر لحظه به لحظه بدتر می شد، پیامبر گاهی از هوش می رفت و گاهی به هوش می آمد، قطرات اشک از چشم فاطمه(علیها السلام)جاری بود.

پیامبر به هوش آمد، رو به فاطمه(علیها السلام) کرد و فرمود: «دخترم ! شوهرت علی را خبر کن تا نزد من بیاید».

فاطمه(علیها السلام) فرزندش حسن(علیه السلام) را به دنبال علی(علیه السلام) فرستاد، علی(علیه السلام) با عجله خود را کنار بستر پیامبر رساند. پیامبر به او گفت: ای علی ! سرت را پایین بیاور می خواهم سخنی با تو بگویم.

علی(علیه السلام) سر خود را پایین آورد و پیامبر به او چنین فرمود:

__ ای علی ! آیا آیه 7 سوره «بیّنه» را خوانده ای؟ آنجا که خدا می گوید: «کسانی که ایمان بیاورند و کارهای نیک انجام دهند، بهترین مردمان هستند».

__ ای رسول خدا ! آری این آیه را خوانده ام.

__ بدان که منظور قرآن از «بهترین مردمان»، تو و شیعیان تو می باشید. در روز قیامت در حالی که صورت های شما از نور می درخشد محشور می شوید و از آب حوض کوثر سیراب می شوید.(98)

وقتی علی(علیه السلام) این سخن را شنید، بسیار خوشحال شد و لبخند بر چهره اش نشست، این مژده ای بزرگ برای او و شیعیانش بود.

خوشا به حال شیعیان واقعی ! آنان در روز قیامت هیچ اندوه و ترسی نخواهند داشت و روز قیامت، روز سرور و شادمانی آنان خواهد بود.

ص:210

سوره زلزله

اشاره

این سوره، سوره شماره 99 قرآن می باشد و بر این نکته تأکید می کنم که این سوره «مکیّ» است.

در آیه اوّل از زلزله بزرگی که در آستانه روز قیامت روی می دهد، سخن به میان آمده است، برای همین این سوره را به این نام خوانده اند. این سوره را با نام «زِلزال» هم می خوانند.

زلزله: آیه 8 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ إِذَا زُلْزِلَتِ الاَْرْضُ زِلْزَالَهَا (1) وَأَخْرَجَتِ الاَْرْضُ أَثْقَالَهَا (2) وَقَالَ الاِْنْسَانُ مَا لَهَا (3) یَوْمَئِذ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا (4) بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَی لَهَا (5) یَوْمَئِذ یَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتَاتًا لِیُرَوْا أَعْمَالَهُمْ (6) فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّه خَیْرًا یَرَهُ (7) وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّه شَرًّا یَرَهُ (8)

بُت پرستان مکّه تصوّر می کردند که بیهوده خلق شده اند و هیچ حساب و کتابی در کار نیست، آنان قیامت را دروغ می پنداشتند، آنان که روز قیامت و معاد را انکار می کردند، می گفتند: «انسان پس از مرگ، نیست و نابود می شود

ص:211

و همه چیز برای او تمام می شود».

چگونه ممکن است سرانجام انسان های خوب با سرانجام انسان های بد، یکسان باشد؟ اگر قیامت نباشد، عدالت تو بی معنا می شود.

قیامت، عدالت تو را تکمیل می کند، اگر قیامت نباشد، چه فرقی میان خوب و بد است؟ بعضی در این دنیا، به همه ظلم می کنند و به حقّ دیگران تجاوز می کنند و زندگی راحتی برای خود دست و پا می کنند و پس از مدّتی می میرند، چه زمانی باید نتیجه ظلم خود را ببینند؟

قیامت حقّ است، حسابرسی در آن روز حقّ است، تو به فرشتگان فرمان داده ای تا اعمال و آثارِ اعمال انسان ها را بنویسند و آنان نتیجه اعمال خود را در آن روز می بینند.

محمّد(صلی الله علیه وآله) هنوز در شهر مکّه است و به مدینه هجرت نکرده است، تو این سوره را بر او نازل می کنی.(99)

این سوره به گوشه ای از حوادثی که در روز قیامت روی می دهد، اشاره می کند:

* * *

هنگامی که زمین با شدیدترین زلزله، به لرزه در آید،

هنگامی که زمین مردگانی که در آن دفن شده اند را بیرون اندازد و همه مردگان سر از خاک بردارند و زنده شوند،

در آن روز، انسان ها از شدّت ترس و وحشت می گویند: «زمین را چه می شود که این گونه می لرزد؟».

در آن روز، زمین از اعمال و کردارهای انسان ها که بر روی آن انجام داده اند، خبر و گواهی می دهد.

ص:212

زلزله زمین برای چه است؟ این زلزله از روی نافرمانی تو نیست، زمین از تو اطاعت می کند، تو به او فرمان دادی که چنین بلرزد و مردگان را بیرون اندازد و بر اعمال آنان گواهی دهد.

در آن روز، انسان ها به صورت گروه های مختلف به پیشگاه تو می آیند تا حاصل اعمال خود را ببینند.

هر کس به قدر ذرّه ای کار نیک انجام داده باشد، در آن روز، پاداش آن را می بیند.

و هر کس به قدر ذرّه ای کار بد انجام داده باشد، کیفر آن را می بیند.

* * *

مناسب است در اینجا سه نکته بنویسم:

* نکته اوّل

در آیه 4 چنین می خوانم: «در آن روز زمین از خبرهای خود می گوید».

روزی، جمعی از یاران پیامبر از او درباره این آیه سؤال کردند، پیامبر در جواب به آنان فرمود: «در روز قیامت، زمین به همه کارهایی که انسان ها بر روی آن انجام داده اند، خبر می دهد. زمین می گوید که فلان شخص در فلان روز فلان کار را انجام داد».(100)

من می دانم که شهادت زمین و سخن گفتن آن برای قدرت بی اندازه خدا، چیزی نیست، خدا بر هر کاری توانا می باشد و قدرت او نامحدود است.

مناسب است که این سخن علی(علیه السلام) را هم نقل کنم: روزی علی(علیه السلام) به یاران خود فرمود: «وقتی وارد مسجدی می شوید، در قسمت های مختلف آن، نماز بخوانید، زیرا هر قطعه از زمین، در قیامت برای کسی که روی آن نماز خوانده است، گواهی می دهد».

ص:213

در تاریخ آمده است وقتی علی(علیه السلام) بیت المال را بین مسلمانان با عدالت تقسیم می کرد، دو رکعت نماز می خواند و به زمین آنجا چنین می گفت: «ای زمین بیت المال ! در روز قیامت در پیش خدا شهادت بده که من همه آنچه در اینجا بود به عدالت بین مسلمانان تقسیم کردم و هیچ چیز از آن را برای خود نگه نداشتم».(101)

* نکته دوم

در آیه 6 چنین می خوانم: «انسان ها به صورت گروه های مختلف محشور می شوند».

وقتی می توانم این مطلب را بهتر بفهمم که آیه 71 سوره «اِسرا» را بخوانم: وقتی روز قیامت برپا شود همه انسان ها سر از خاک برمی دارند و برای حسابرسی به پیشگاه خدا می آیند، در آن روز خدا هر گروهی را با پیشوایانشان فرا می خواند.

مؤمنان همراه با امام یا پیامبر زمان خود به پیشگاه خدا می آیند و همراه با آنان از روی پل صراط عبور می کنند و به بهشت می روند.

ولی کسانی که در دنیا از رهبران باطل پیروی می کردند، همراه آنان فراخوانده می شوند، فرشتگان آنان را همراه با رهبرانشان به جهنّم می برند، آری، سرانجام کسانی که از رهبران باطل پیروی کردند، چیزی جز آتش سوزان نیست.

* نکته سوم

یک روز، مرد عربی از طرف بیابان به مدینه آمد و نزد پیامبر رفت و به او گفت: «از آنچه خدا به تو آموخته است به من بیاموز».

پیامبر به یکی از یاران خود دستور داد تا قرآن را به او یاد دهد. آن یار پیامبر،

ص:214

شروع به خواندن سوره «زلزله» کرد، مرد عرب با دقّت به قرآن گوش کرد، وقتی این سوره به پایان رسید، گفت: «همین سوره مرا کفایت می کند». سپس از جای خود بلند شد و به قبیله خود بازگشت.(102)

آری، هر کس واقعاً به پیام این سوره ایمان بیاورد، به شاه کلید سعادت دست یافته است.

در حدیث دیگری از پیامبر نقل شده است که آن حضرت فرمود: «سوره زلزله، یک چهارم قرآن است».

آری، هر کس عمل خوبی انجام دهد، پاداش آن را می بیند، هر کس عمل بدی انجام دهد، کیفر آن را می بیند. هر کس این را بداند، یک چهارم آموزه های قرآن را دانسته است.(103)

* * *

در روزگار جوانی، شبی مهمان یکی از دوستانم بودم، او به من رو کرد و گفت:

__ من دو آیه از قرآن را خوانده ام و نمی دانم کدام را قبول کنم؟

__ کدام دو آیه؟

__ آیه 7 سوره زلزله می گوید: «هر کس ذرّه ای گناه کند، کیفر آن را در قیامت می بیند». آیه 53 سوره «زُمر» می گوید: «خدا همه گناهان شما را می بخشد».

__ خوب. حالا سؤال شما چیست؟

__ اگر من گناهی انجام دهم و بعداً واقعاً توبه کنم و از خدا بخواهم گناه مرا ببخشد، آیا باز هم، نتیجه آن گناه را در روز قیامت خواهم دید؟ اگر من توبه واقعی کنم، ولی باز هم کیفر گناه خود را ببینم، این توبه چه فایده ای دارد؟

آن شب من هم به فکر فرو رفتم. سؤال او، سؤال من هم شد، برای همین

ص:215

تصمیم گرفتم تا در این زمینه تحقیق و بررسی کنم. بعد از مدّتی به پاسخ رسیدم. پاسخ این بود:

پیام آیه 53 سوره «زُمر» این است: اگر من واقعاً توبه کنم و از گناه فاصله بگیرم، خدا گناه مرا می بخشد.

باید آیات 7 و 8 سوره زلزله را باز هم بخوانم، اشکال در این بود که من فقط به آیه 8 توجّه کردم.

این دو آیه را می خوانم: «هر کس به قدر ذرّه ای کار نیک انجام داده باشد، پاداش آن را می بیند و هر کس به قدر ذرّه ای کار بد انجام داده باشد، کیفر آن را می بیند».

سؤال: آیا توبه من، کار خوبی نبود؟

من گناه کردم، بعد از آن توبه کردم، در روز قیامت من، نتیجه توبه خود را می بینم، توبه یکی از بهترین و باارزش ترین کارهای خوب است.

توبه، نتیجه ای باارزش دارد.

نتیجه توبه چیست؟

همان بخشش و مهربانی خدا !

در روز قیامت، من نتیجه گناه خود را می بینم، امّا نتیجه توبه خود را هم می بینم، نتیجه توبه واقعی، هزاران هزار برابرِ نتیجه گناه است، توبه واقعی می تواند مرا از آتش جهنّم نجات دهد.

در واقع، در روز قیامت مجموعه کارهای خوب من با مجموعه کارهای بد من حساب می شود، اگر کارهای خوب من بیشتر از کارهای بدم باشد، اهل بهشت هستم. در آن وقت معلوم می شود که ارزش توبه واقعی، بسیار زیاد است. حاصل یک توبه واقعی چیزی جز بهشت نیست. این وعده خداست

ص:216

که در آیه 53 سوره «زُمر» از آن سخن گفته است: «ای کسانی که بر خود ظلم کردید و راه شیطان را پیمودید ! از رحمت من ناامید نشوید، من همه گناهان شما را می بخشم، من بخشنده و مهربان هستم». اکنون که جواب سؤال خود را یافتم به راحتی می توانم بفهمم که وقتی کسی یک عمر کار خوب انجام دهد، امّا سرانجام راه کفر را برگزیند، در روز قیامت چه حالی خواهد داشت. درست است که او کارهای خوب زیادی انجام داده است، امّا وقتی کارهای خوب او را با کفر او می سنجند، معلوم می شود که نتیجه کفر آن قدر بزرگ است که همه کارهای خوبش بی فایده است و نمی تواند او را از عذاب نجات دهد، او در آن روز می فهمد که همه کارهای خوب او از بین رفته است.

ص:217

سوره عادیات

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 100 قرآن می باشد.

«عادیات» به معنای شترهایی است که با عجله و نفس زنان می روند. در آیه اول قرآن به شترهای کسانی که به سفر حجّ می رفتند و این مراسم را انجام می دادند، سوگند یاد کرده است، برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

عادیات: آیه 11 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَالْعَادِیَاتِ ضَبْحًا (1) فَالْمُورِیَاتِ قَدْحًا (2) فَالْمُغِیرَاتِ صُبْحًا (3) فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعًا (4) فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعًا (5) إِنَّ الاِْنْسَانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ (6) وَإِنَّهُ عَلَی ذَلِکَ لَشَهِیدٌ (7) وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ (8) أَفَلَا یَعْلَمُ إِذَا بُعْثِرَ مَا فِی الْقُبُورِ (9) وَحُصِّلَ مَا فِی الصُّدُورِ (10) إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یَوْمَئِذ لَخَبِیرٌ (11)

کعبه و مراسم حجّ ، یادگار ابراهیم(علیه السلام) است، مردم مکّه به کعبه احترام زیادی می گذاشتند و مراسم حجّ را به جا می آوردند امّا این مراسم را با خرافات

ص:218

زیادی آمیخته بودند.

تو محمّد(صلی الله علیه وآله) را به پیامبری برگزیدی، بزرگان مکّه با او دشمنی می کنند و از مردم می خواهند به سخن او گوش نکنند، آنان به مردم می گویند: «محمّد می خواهد ما را از آیین های پدرانمان جدا کند». وقتی مردم این سخن بزرگان مکّه را می شنیدند، فکر می کردند که محمّد(صلی الله علیه وآله) با همه مراسم حجّ مخالف است.

آری، محمّد(صلی الله علیه وآله) با خرافاتی که جاهلان در مراسم حجّ ایجاد کرده بودند مخالف بود، امّا با اصل حجّ موافق بود، حجّ یادگار ابراهیم(علیه السلام)است، چگونه می شود که محمّد(صلی الله علیه وآله) با آن مخالف باشد.

آری، بُت پرستان دور کعبه را پر از بُت کرده بودند و وقتی کعبه را طواف می کردند در مقابل بُت ها سجده می کردند، محمّد(صلی الله علیه وآله) با این خرافات مخالف بود.

اکنون تو این سوره را نازل می کنی، در 5 آیه اوّل آن به سه مرحله مهم حجّ قسم یاد می کنی و این گونه به همه مردم مکّه ثابت می کنی که اسلام هرگز با اصل حجّ مخالف نیست.

در این 5 آیه به شترهای حاجیان سوگند یاد می کنی و چنین می گویی: «سوگند به شترهایی که با عجله و نفس زنان می روند و سنگ ها از زیر پای آن ها می پرد و به سنگ های دیگر اصابت می کند و جرقّه تولید می کند و آن شترها صبح هنگام، هجوم می آورند و گَرد و غبار بر پا می کنند و در وسط جمعی آشکار می شوند».

وقتی مردم مکّه این 5 آیه را می شنوند به فکر فرو می روند، آنان با خود می گویند: مراسم حجّ آن قدر قداست دارد که خدا به شترهای حاجیان،

ص:219

سوگند یاد می کند !

مردم مکّه با حجّ آشنا بودند، امّا من باید بیشتر تحقیق کنم، باید به فضای آن زمان بروم تا این سوگندها را بهتر بفهمم...

* * *

من تحقیق می کنم و به این نتیجه می رسم:

در این سوره به سه مرحله از حجّ سوگند یاد شده است و به نکاتی اشاره شده است که با خرافات آمیخته نشده بود، ابراهیم(علیه السلام) این سه مرحله را در حجّ خود انجام داد. (پیامبر هم وقتی در سال دهم هجری با مسلمانان به حجّ آمد این سه مرحله را انجام داد).

در آن زمان وقتی کسی می خواست حجّ به جا آورد، این سه مرحله را انجام می داد:

مرحله اوّل: رفتن به سرزمین عرفات.

مرحله دوم: رفتن به سرزمین مشعر.

مرحله سوم: رفتن به سرزمین منا.

رفتن به این سه سرزمین بیشتر با شتر انجام می شد، در آن زمان فاصله بین مکّه تا عرفات نزدیک به نصف روز طول می کشید. (امروزه در قسمتی از کوه های مکّه تونل ایجاد کرده اند و با پای پیاده هم می توان این مسیر را طی کرد، امّا در آن زمان، این تونل ها وجود نداشت و آنان مسافت زیادی را دور می زدند تا از مکّه به عرفات می رفتند).

* * *

اکنون وقت آن است که این سه مرحله را توضیح دهم:

* مرحله اوّل: عرفات

ص:220

حاجی باید روز نهم ذی الحجّه (که همان روز عرفه است) از ظهر تا غروب، در عرفات می ماند. وقتی آفتاب روز نهم، غروب می کرد و شب دهم (شب عید قربان) فرا می رسید، همه سوار بر شترهای خود می شدند تا با عجله به سوی سرزمین مشعر بروند. این مرحله دوم اعمال حجّ است.

خدا به من توفیق داده است تاکنون چهار بار به سفر حجّ رفته ام، واقعاً لحظه غروب روز عرفه، لحظه عجیبی است، همه عجله دارند ! وقتی به صحرای عرفات نگاه می کنی می بینی هنوز یک ساعت دیگر تا غروب آفتاب مانده است، امّا خیلی ها سوار بر ماشین شده اند و آماده اند تا به سمت مشعر بروند ! میلیون ها نفر به خورشید نگاه می کنند و با غروب آن، با عجله به سوی مشعر می روند.

آیه اوّل این سوره چنین می گوید: «سوگند به شترهایی که با عجله و نفس زنان می روند».

* مرحله دوم: مشعر

حاجی باید شب عید قربان را در سرزمین مشعر بماند، این یکی از سنّت های ابراهیم(علیه السلام)است.

مشعر بین عرفات و منا قرار دارد. همه حاجیان در آنجا می مانند.

فاصله عرفات تا مشعر تقریباً شش کیلومتر است و از دل چند رشته کوه عبور می کند، وقتی در تاریکی شب، حاجیان شترسوار با عجله پیش می رفتند سنگ ها از زیر پای شترها

ص:221

به این طرف و آن طرف، پرتاب می شد و به سنگ های دیگر اصابت می کرد و جرقّه ایجاد می کرد و این جرقّه ها در تاریکی شب در آن زمان، به چشم می آمد.

قرآن در آیه دوم این سوره چنین می گوید: «و سنگ ها از زیر پای شترها می پرد و به سنگ های دیگر اصابت می کند و جرقّه تولید می کند». این اشاره به حرکت حاجیان شترسوار از عرفات به سوی مشعر است.

* مرحله سوم: منا

نزدیک طلوع آفتاب که می شود، همه آماده می شوند تا با بیرون آمدن خورشید به سوی سرزمین منا بروند.

لحظه حرکت از مشعر به منا، لحظه ای عجیب است ! میلیون ها نفر نگاهشان به اوّلین تابش نور خورشید است.

در آیه سوم این سوره چنین می خوانم: «و آن شترها صبح هنگام، هجوم می آورند و گَرد و غبار بر پا می کنند». این اشاره به حاجیان آن روزگار است که با شتر از مشعر به سوی منا می رفتند، چون در آن وقت، هوا روشن شده است، به گَرد و غباری که شترها در فاصله مشعر تا منا ایجاد می کردند، اشاره شده است.

در روز عید قربان، حاجی باید به سرزمین منا برود و در آنجا گوسفند قربانی کند. امّا چرا آنجا را سرزمین منا می گویند؟

منا به معنای آرزوست. وقتی آدم(علیه السلام) به آن سرزمین رسید، جبرئیل به او گفت: «ای آدم ! هر چه می خواهی آرزو کن». آری، در این سرزمین آرزوهای من برآورده می شود.

ابراهیم(علیه السلام) در خواب دید که باید اسماعیل را قربانی کند، او از فرمان خدا اطاعت کرد و پسرش را به این سرزمین آورد تا او را قربانی نماید، خدا برای او گوسفندی فرستاد و ابراهیم(علیه السلام)آن گوسفند را قربانی نمود.

حاجیان روز عید قربان در آن سرزمین باقی می مانند، چه غوغایی در آنجا به پا است !

ص:222

آیه پنجم به این نکته اشاره می کند: «و شترها در وسط جمعی آشکار می شوند». جمعیّت زیادی در سرزمین منا جمع می شوند، البتّه یکی از نام های سرزمین «مِنا» واژه «جمع» می باشد، برای همین می توان این آیه را این گونه معنا کرد: «و شترها در سرزمین منا آشکار می شوند».

اکنون که این سه مرحله را دانستم، می توانم سوگندهای این سوره را بهتر بفهمم.

این منظور واقعی قرآن در این سوره است: «سوگند به حرکت حاجیان از عرفات به مشعر، سوگند به حرکت حاجیان از مشعر به مِنا، سوگند به حضور حاجیان در سرزمین منا».

* * *

مرد عربی دوست داشت تا تفسیر این سوره را بداند، او به مکّه آمده بود، کنار کعبه چشمش به «ابن عبّاس» افتاد. ابن عبّاس، پسرعموی پیامبر بود و مردم او را به عنوان استاد تفسیر می شناختند.

مرد عرب از ابن عبّاس سؤال کرد:

__ خدا در اوّل این سوره به چه سوگند یاد کرده است؟

__ خدا در این سوره به اسب های جهادگران سوگند یاد کرده است که شتابان به سوی دشمن می روند.

مرد عرب از ابن عبّاس تشکّر کرد و به سوی چاه زمزم رفت تا مقداری آب بنوشد. در آنجا علی(علیه السلام) را دید، پیش خود فکر کرد که تفسیر این سوره را از علی(علیه السلام) هم سؤال کند. او رو به علی(علیه السلام) کرد و گفت:

__ خدا در اوّل این سوره به چه سوگند یاد کرده است؟

__ ای مرد عرب ! آیا پیش از این درباره این سوره چیزی شنیده ای؟

ص:223

__ آری. من از ابن عبّاس سؤال کردم، به من گفت که خدا به اسب هایی که در راه جهاد، حمله می کنند، سوگند یاد کرده است.

__ ای مرد عرب ! برو و ابن عبّاس را نزد من بیاور.

مرد عرب به سراغ ابن عبّاس آمد، او را نزد علی(علیه السلام) آورد. اینجا بود که علی(علیه السلام)رو به ابن عبّاس کرد و گفت:

__ چرا چنین سخن گفتی؟ چرا درباره چیزی که نمی دانی، سخن می گویی؟

__ مگر منظور این سوگندها، اسب های جهادگران نیستند؟

__ ای ابن عبّاس ! اوّلین جنگ اسلام، جنگ بدر بود، در آن جنگ مسلمانان فقط 2 اسب داشتند، چرا سوگندهای این سوره را به اسب ها تفسیر کردی؟

__ پس تفسیر این سوگندها چیست؟

__ خدا در این سوره به شترهایی سوگند یاد کرده است که از عرفات به مشعر و از مشعر به منا می روند.

آن روز ابن عبّاس حقیقت را فهمید، به راستی چه کسی می تواند قرآن را بهتر از علی(علیه السلام)تفسیر کند؟

ابن عبّاس سخن علی(علیه السلام) را پذیرفت، با خود پیمان بست که همواره این سوره را، همان گونه تفسیر کند که علی(علیه السلام)بیان کرد.(104)

* * *

اکنون که معنای این سوگندها را دانستم، تفسیر این سوره را بیان می کنم:

* * *

سوگند به حرکت حاجیان از عرفات به مشعر،

سوگند به حرکت حاجیان از مشعر به منا،

سوگند به حضور حاجیان در سرزمین منا،

ص:224

که انسان به نعمت های خدا ناسپاس است.

خدا به او نعمت فراوان می دهد، امّا انسان ناسپاسی می کند و او به این ناسپاسیِ خودش آگاه است.

انسان به مال و ثروت علاقه زیادی دارد.

آیا انسان نمی داند روزی همه برای پاداش و کیفر از قبرها برانگیخته می شوند و سرانجام آنچه در دل های مردم پنهان است، آشکار می شود، به راستی که در آن روز خدا از همه کارهای آنان باخبر است.

* * *

قرآن در این سوره به اعمال حجّ سوگند یاد کرد و بزرگ ترین دشمن سعادت انسان را محبّت به دنیا معرّفی نمود، بیشتر کسانی که قیامت را انکار می کنند، شیفته دنیای زودگذر هستند.

این سوره از روز قیامت سخن گفت تا انسان ها به فکر روز قیامت باشند و از خواب غفلت بیدار شوند، قیامت حقّ است و هیچ شکی در آن نیست، در آن روز خدا همه انسان ها را زنده می کند و آنان حاصل کارهای خود را می بینند.

* * *

وقتی این سوره را خواندم، به فکر فرو رفتم، چه ارتباطی بین آیات اوّل آن با بقیّه آیات آن می تواند باشد؟ در آخر سوره از روز قیامت سخن به میان آمده است، در ابتدای سوره هم از حج.

حجّ و قیامت چه ارتباطی با هم دارند؟

به راستی چرا خدا از ابراهیم(علیه السلام)خواست تا حجّ به جا آورد؟ چرا حجّ در اسلام واجب شده است؟

دنیا مرا به سوی خود می کشد، خیلی زود شیفته زیبایی های آن می شوم و

ص:225

مرگ را فراموش می کنم. گاهی می شود که تصوّر می کنم همیشه در این دنیا خواهم بود و اصلاً مرگ به سراغم نخواهد آمد. غافل از این که اگر من مرگ را فراموش کنم، مرگ مرا فراموش نمی کند، دیر یا زود باید آماده سفر آخرت شوم.

تو می دانستی که من قیامت را فراموش می کنم، برای همین از من خواسته ای تا یک بار مرگ را تجربه کنم !

لباس احرام که همان کفن است به تن نمایم، به سوی تو بیایم، از همه دنیا دل بکنم، وقتی لباس احرام به تن کردم و لبّیک گفتم، در لباس احرام، نباید نگاه به آینه کنم، نباید عطر بزنم، باید از لذّت های دنیا، چشم بپوشم و فقط به تو توجّه کنم و در سفر حج، مرگ را تجربه کنم، این فلسفه این سفرِ زیباست !

حج، نمایشی کوچک از روز قیامت است !

انسان های بیشماری همه با لباس های سفید از هر نژاد و زبان، در یک نقطه جمع می شوند، حرکت این جمعیّت، یادآور روز قیامت است، خصوصاً حرکت آنان در هنگام غروب روز عرفات ! کسی که سفر حجّ را تجربه کرده است، به عمق این سخن من پی می برد.

ص:226

سوره قارعه

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 101 قرآن می باشد.

«قارعه» به معنای «حادثه کوبنده» می باشد، در آیه اول از روز قیامت به عنوان «حادثه کوبنده» یاد شده است و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

قارعه: آیه 11 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ الْقَارِعَهُ (1) مَا الْقَارِعَهُ (2) وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْقَارِعَهُ (3) یَوْمَ یَکُونُ النَّاسُ کَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ (4) وَتَکُونُ الْجِبَالُ کَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ (5) فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ (6) فَهُوَ فِی عِیشَه رَاضِیَه (7) وَأَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ (8) فَأُمُّهُ هَاوِیَهٌ (9) وَمَا أَدْرَاکَ مَا هِیَهْ (10) نَارٌ حَامِیَهٌ (11)

بُت پرستان مکّه به قیامت باور نداشتند، آنان خیال می کردند که بیهوده خلق شده اند و هیچ حساب و کتابی در کار نخواهد بود، وقتی محمّد(صلی الله علیه وآله)برای آنان از برپایی قیامت سخن می گفت به سخنان او می خندیدند و آن را دروغ می پنداشتند.

ص:227

اکنون بار دیگر از روز قیامت یاد می کنی و با انسان ها چنین سخن می گویی:

* * *

چه حادثه کوبنده ای در پیش است !

آن حادثه کوبنده چیست؟

کسی چه می داند که آن حادثه چیست؟

روزی که مردم از ترس و وحشت همانند پروانه ها به هر سو پراکنده می شوند.

کوه ها مانند پشمی که از هم جدا شده است، خواهند شد.

در آن روز اعمال هر کسی سنجیده می شود، هر کسی که اعمال نیک او بیشتر از گناهانش باشد، او به بهشت می رود و در آنجا راضی و خشنود خواهد بود.

ولی کسی که اعمال نیک او کمتر از گناهانش باشد، جایگاه او «هاویه» خواهد بود.

و کسی چه می داند که «هاویه» کجاست؟

هاویه، آتش جهنّم است، آتشی بسیار سوزان است و هرگز شعله آن، کم نمی شود.

* * *

در این سوره از روز قیامت با عنوان «کوبنده» یاد شده است، در آن روز، زلزله ای بزرگ روی می دهد و هر آنچه روی زمین است، نابود می شود، همه ساختمان هایی که بشر ساخته است، همه با خاک یکسان می شود، گویا خدا با قدرت خویش، همه چیز را می کوبد و نابود می کند، حتّی کوه ها هم متلاشی می شوند و زمین، صاف می شود و در آن هیچ پستی و بلندی به چشم نمی آید.

در آیه 4 حالت انسان ها در روز قیامت به حالت ملخ ها، تشبیه شده است. به

ص:228

راستی چه نکته ای در این سخن می تواند باشد؟

پرندگان وقتی به صورت دسته جمعی حرکت می کنند، نظم و ترتیب خاصّی دارند، امّا پروانه ها (و همچنین ملخ ها) در حرکت خود هیچ نظمی ندارند، در هم فرو می روند و بی هدف به هر سو روانه می شوند و به هم برخورد می کنند.

کافران در روز قیامت این گونه خواهند بود، آنان چنان وحشت زده می شوند که بدون هدف به هر سو می دوند، شاید راه نجاتی بیابند.

* * *

در آیه 7 و آیه 8 از واژه «موازین» سخن به میان آمده است، «موازین» به معنای «میزان ها» می باشد.

به راستی واژه «میزان» به چه معناست؟

خیلی ها در ترجمه این آیه واژه «میزان» را به معنای «ترازو» گرفته اند.

در یکی از کتب اهل سنّت چنین می خوانم: «در روز قیامت خدا ترازویی را به صحرای قیامت می آورد، این ترازو دو کفّه دارد، هر کفّه آن به اندازه آسمان و زمین است، خدا آن ترازو را بین بهشت و جهنّم قرار می دهد».(105)

این عقیده اهل سنّت است.

حقیقت مطلب این است که «میزان» در اینجا به معنای «سنجش» است.

در روز قیامت، اعمال بندگان، سنجیده می شود، این سنجش از روی عدالت است. ترازو، وسیله ای برای سنجش کالا می باشد، وقتی به مغازه می روم، وزن نخود و لوبیا و برنج را با ترازو سنجش می کنند.

یادم نمی رود وقتی برای اوّلین بار این دو کلمه را شنیدم: «میزان الحراره»، من آن روز از این واژه فهمیدم: «ترازوی حرارت». خیلی فکر کردم، بعداً فهمیدم که منظور از «میزان الحراره» همان «دماسنج» می باشد. دماسنج،ترازو

ص:229

نیست، دو کفّه ندارد، امّا دما را با آن می سنجند.

در زبان عربی برای «سنجش» از واژه «میزان» استفاده می شود، البتّه هر چیزی وسیله سنجش خود را دارد.

در روز قیامت، ترازویی که دو کفّه بزرگ داشته باشد، وجود ندارد، اعمال پیامبران و امامان، ملاک سنجش هستند، اعمال انسان ها با اعمال آنان سنجیده می شود. این معنای سنجش اعمال است.

آری، در روز قیامت، حسابرسی اعمال در نهایت درستی و به حقّ انجام می گیرد و به هیچ کس ظلم نمی شود، البتّه خدا به همه چیز آگاه است و نیاز به این سنجش ندارد.

این سنجش از روی جهل و نادانی نیست، هیچ چیز از خدا پنهان نیست و علم او حدّ و اندازه ندارد، خدا می خواهد خود انسان ها از اعمال خود باخبر شوند و خودشان نتیجه اعمال خود را به چشم ببینند.

آری، در آن روز کسانی که اعمال نیک آنان، بیشتر از گناهانشان باشد، رستگار می شوند و به بهشت می روند و از نعمت های زیبای آن بهره مند می شوند. امّا کسانی هم که کارهای نیک آنان از گناهانشان کمتر باشد، به عذاب گرفتار می شوند، آنان در دنیا از شیطان پیروی کردند و سخن تو را انکار کردند و با این کار، سرمایه وجودی خود را از دست دادند و به خود ضرر زدند.

ص:230

سوره تکاثُر

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 102 قرآن می باشد.

«تکاثُر» به معنای «زیاده خواهی» می باشد، در آیه اول به زیاده خواهی انسان ها اشاره شده است و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

تکاثُر: آیه 8 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ (1) حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ (2) کَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ (3) ثُمَّ کَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ (4) کَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْیَقِینِ (5) لَتَرَوُنَّ الْجَحِیمَ (6) ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَیْنَ الْیَقِینِ (7) ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ یَوْمَئِذ عَنِ النَّعِیمِ (8)

تو آسمان ها و زمین را بیهوده نیافریدی، بلکه از آفرینش آن هدفی داشتی، تو همه جهان را در خدمت انسان قرار دادی و او را گُل سرسبد همه موجودات قرار دادی، جهان را برای انسان آفریدی و انسان را برای رسیدن به کمال.

امّا راه رسیدن به کمال چیست؟

بندگی و اطاعت از تو.

ص:231

تو قرآن را فرستادی تا راه و روش بندگی را به انسان ها نشان دهد.

اکنون سؤال مهمّی مطرح می شود: بزرگ ترین مانع سعادت انسان چیست؟

سرگرم شدن به دنیا و غافل شدن از هدف اصلی !

چرا انسان ها به کارهای کوچک سرگرم می شوند، چرا شیفته دنیا می شوند، چرا از یاد تو غافل می شوند؟ چرا با موضوعات بی ارزش، فخر می فروشند؟

دو قبیله در مکّه می خواستند ثابت کنند که قبیله آنان بهتر از قبیله دیگری است، آنان ثروت خود را به رخ یکدیگر کشیدند، امّا ثروت آنان هم اندازه بود، بعد تعداد نفرات خود را شمردند، باز آنان با هم مساوی بودند، سرانجام تصمیم گرفتند به قبرستان بروند و تعداد مرده های خود را بشمارند، قرار شد هر قبیله ای که مردگان او بیشتر باشد، آن قبیله بهتر باشد.

آنان به قبرستان رفتند و قبرها را شمردند، در آن آفتاب گرم مکّه، ساعت ها وقت گذاشتند و قبرها را شمردند.

چقدر خوب بود وقتی آنان به قبرستان رفتند، یاد قیامت می کردند، امّا آنان قیامت را باور نداشتند و می گفتند: «وقتی ما مُردیم، هرگز زنده نمی شویم». آری، محمّد(صلی الله علیه وآله)برای آنان از قیامت سخن می گفت، امّا آنان سخن او را دروغ می پنداشتند.

به راستی این چه کاری بود که آنان انجام دادند؟ چرا به کارهای بی ارزش پرداختند؟ چرا مرده پرستی کردند؟ ارزش یک جامعه به تعداد مرده های یک جامعه نیست !

چرا آنان دچار غفلت شدند؟ چرا از هدف اصلی خود باز ماندند؟

تو اکنون با آنان چنین سخن می گویی:

* * *

ص:232

ای انسان ها ! جاه طلبی، طلب مال و ثروت و فخر فروشی، شما را از یاد من غافل کرد تا آنجا که به قبرستان رفتید و قبرهای مردگان را شمردید و به زیادی آن افتخار کردید.

این جاه طلبی و فخر فروشی، درست نیست، شما به زودی خواهید دانست که این کارها، پوچ و بیهوده است، این پندارهای شما باطل است و به زودی حقیقت را خواهید دانست.

دنیاطلبی، جاه طلبی و فخرفروشی برای شما سودی ندارد، دنیا و آنچه در دنیاست، فانی می شود.

اگر شما بیوفایی دنیا را می دانستید و به آن یقین داشتید، هرگز این گونه دچار غفلت نمی شدید و به سوی دنیاطلبی و فخرفروشی نمی رفتید.

شما از یاد من غافل شدید و قیامت را دروغ پنداشتید، امّا بدانید که همه شما در روز قیامت زنده می شوید و جهنّم را می بینید، شما وارد جهنّم می شوید و به آن یقین پیدا می کنید، وقتی در آتش سوزان آن بسوزید، یقین می کنید که جهنّم حقّ است.

روزی که شعله های آتش بدن های شما را بسوزاند و ناله و فریاد شما بلند شود، به جهنّم یقین پیدا خواهید کرد.

بدانید که در آن روز از نعمت هایی که به شما دادم و شما قدر آن را نشناختید و شکر آن را به جا نیاوردید، از شما سؤال خواهم کرد.

* * *

یک بار دیگر آیه اوّل این سوره را می خوانم: «جاه طلبی، طلب مال و ثروت و فخرفروشی شما را غافل کرد».

به فکر فرو می روم، خدا به من سرمایه بزرگی داده است و از من خواسته

ص:233

است تا با این سرمایه، تجارت خوبی را انجام دهم.

من باید بهترین بازار و بهترین خریدار را بشناسم و از تجارتی که با ضرر همراه است دوری کنم. باید توشه ای برای سفر ابدی خویش تهیّه کنم زیرا راه بسیار طولانی است !

دقیقه ها که سرمایه زندگی ام هستند، کم و کمتر می شوند، در واقع، عمر من لحظه به لحظه کم می شود. چرا برای خود فکری نمی کنم؟

تا کِی می خواهم در فکر دنیا و آب و خاک باشم؟

ارزش من از همه این ها بالاتر است، باید عمر خود را صرف چیزی کنم که بی نهایت است.

سخن علی(علیه السلام) را می خوانم که چنین فرمود: «آه از توشه کم و راه دور و طولانی !».(106)

اگر هدف علی(علیه السلام)، بهشت بود، پس چرا این چنین سخن گفت؟ او که توشه بهشت را داشت.

علی(علیه السلام) می خواست به من بیاموزد که بهشت مقصد نیست، بهشت یک منزل است، راه کمال انسان، بی پایان است و برای همین هر چه توشه بردارم، باز هم کم خواهد بود.

هر چیزی در مقابل این سفر بی پایان، بی ارزش است.

باید متوجّه این راه طولانی شوم که پیش رویم است، باید از آن استعداد بزرگی که دارم، باخبر شوم.

باید کاری کنم که همه لحظات عمرم مفید باشد، خوابیدن، خوردن، رفتن و آمدن من، همه باید حرکت و عبادت باشد. پای من همواره باید پایِ رفتن باشد.

ص:234

اگر فریاد علی(علیه السلام) را شنیدم دیگر فرصت ندارم بازی کنم، فقط کسانی اسیر جاه طلبی، طلب مال و فخرفروشی می شوند که هدفی آسمانی ندارند.

یادم می آید وقتی کودک بودم به بازی می رفتم و برای توپی کوچک، گریه می کردم !

یادش به خیر !

حسرتِ داشتن یک توپ بر دل داشتم !

وقتی بزرگ تر شدم دیگر به توپ وابستگی نداشتم، زیرا هدفِ والاتری را پیدا کرده بودم و به دنبال آن بودم.

وقتی هدف من تغییر کرد، دیگر توپ برایم جاذبه نداشت.

افسوس که بزرگ شده ام امّا به توپ بزرگ تری مشغول شده ام، این توپ به بزرگی کره زمین است ! خوشا به حال کسانی که اسیر این توپ بزرگ نشده اند، زیرا می دانند که این دنیا سراسر بازیچه است !

من کار بزرگی دارم، باید زاد و توشه برای خود فراهم کنم، سفری به طول ابدیّت در پیش دارم.

سرگرمی و بازی برای کسی است که کاری ندارد، هدف و انگیزه ای ندارد، قرآن مرا به ضیافتی بزرگ و ابدی دعوت کرده است، باید به فکر آنجا باشم. باید راه را نگاه کنم، نگاهی هم به خود بیندازم، برخیزم، باید شب و روز تلاش کنم.

* * *

آخرین آیه این سوره را می خوانم: «روز قیامت، از نعمت ها از شما سؤال خواهد شد».

به این سخن فکر می کنم. به راستی خدا از چه نعمت هایی سؤال خواهد

ص:235

کرد؟

عدّه ای می گویند خدا در روز قیامت از آبی که می نوشم و از غذایی که می خورم، سؤال خواهد کرد.

اگر کسی دزدی کند، حقّ مردم را غصب کند و پولی به دست آورد و با آن غذایی تهیّه کند، قطعاً در روز قیامت مورد بازخواست قرار می گیرد، امّا اگر من کار کنم و زحمت بکشم و پول حلالی به دست آورم، آیا باز هم خدا در روز قیامت از آنچه نوشیده ام و خورده ام، سؤال می کند؟

مدّتی به دنبال پاسخ این سؤال بودم تا این که ماجرای مهمانی امام صادق(علیه السلام)را خواندم و پاسخ خود را یافتم.

ابوحمزه ثُمالی یکی از شیعیان بود، او چنین نقل می کند: روزی من با گروهی از دوستانم به خانه امام صادق(علیه السلام)رفته بودیم. آن حضرت برای ما که از کوفه به مدینه آمده بودیم، سفره غذایی آوردند، ما بسیار گرسنه بودیم و غذا را خوردیم، غذایی بسیار خوشمزه و لذیذ بود، پس از آن، امام صادق(علیه السلام)دستور دادند تا برای ما خرمای تازه آوردند، خرمایی بسیار عالی که ما نمونه آن را ندیده بودیم.

یکی از دوستان ما آیه آخر سوره «تکاثر» را خواند و به ما گفت: «در روز قیامت، خدا از این غذا و خرما از شما سؤال خواهد نمود».

در این هنگام امام صادق(علیه السلام) به او رو کرد و فرمود:

__ خدا کریم تر و بزرگوارتر از این است که به انسان ها از روزیِ خود، غذا دهد و در روز قیامت درباره آن غذا از آنان سؤال کند.

__ آقای من ! پس چرا خدا در سوره تکاثر می گوید: «روز قیامت، از نعمت ها از شما سؤال خواهد شد».

ص:236

__ آن نعمت هایی که خدا درباره آن از شما سؤال می کند نعمت رسالت و امامت است. خدا محمّد(صلی الله علیه وآله) را به پیامبری فرستاد و امامان معصوم را برای هدایت شما قرار داد، در روز قیامت از شما می پرسد آیا قدردان این نعمت ها بودید یا نه؟ (107)

وقتی این ماجرا را شنیدم، با خود گفتم: به راستی که باید قرآن را فقط اهل بیت(علیهم السلام) تفسیر کنند، باید فهم قرآن را از اهل بیت(علیهم السلام) فرا گرفت.

چقدر بین خدای شیعه و خدای اهل سنّت، تفاوت است !

اهل سنّت در تفسیرهای خود نوشته اند: «خدا در روز قیامت از آب سرد و گوارایی که انسان می نوشد و از غذایی که می خورد، سؤال می کند».

اگر من کسی را به خانه ام دعوت کنم و او را سر سفره خود بنشانم و بعداً از او درباره آنچه خورده ام سؤال کنم، همه به من اشکال می گیرند و می گویند: این کار خلاف جوانمردی است !

خدا انسان را خلق نمود، همه جهان را برای او آفرید، با قدرت خود به او روزی می دهد، اگر کسی روزیِ حلال تهیّه کند و اسراف هم نکند، خدا از غذایی که خورده است، روز قیامت سؤال نمی کند.

خدایی که امام صادق(علیه السلام) برای من معرّفی کرده است، این گونه است، او بزرگوارتر و کریم تر از همه است.

خدا در روز قیامت از مسلمانان درباره نبوّت و امامت، چنین سؤال خواهد کرد: «آیا از فرمان پیامبر اطاعت کردید؟ آیا از امامان معصوم پیروی نمودید؟».

ص:237

سوره عَصر

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 103 قرآن می باشد.

«عَصر» به معنای «روزگار» است، قرآن در آیه اوّل به «روزگار» سوگند یاد کرده است و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

عَصر: آیه 3 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَالْعَصْرِ (1) إِنَّ الاِْنْسَانَ لَفِی خُسْر (2) إِلَّا الَّذِینَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (3)

تو انسان را به این دنیا آورده ای و در مدّت محدودی در این دنیا زندگی می کند، روز به روز سرمایه او کم می شود، او چه بخواهد، چه نخواهد به سوی مرگ پیش می رود.

ثانیه ها، ساعت ها، روزها، ماه ها و سال ها به سرعت می گذرند، توان و قدرت او کاسته می شود.

هر نفس او یک قدم به سوی مرگ است و این خسران بزرگی است !

ص:238

اگر انسان این حقیقت را بداند به فکر می افتد تا از این خسران جلوگیری کند، اگر او راه قرآن را بپیماید، سرمایه ای گران بها و ارزشمند را به دست می آورد و به رستگاری جاویدان می رسد.

اکنون می خواهی از این حقیقت سخن بگویی:

* * *

سوگند به روزگاری که سپری می شود که انسان ها در خسران می باشند، مگر کسانی که به تو ایمان بیاورند و عمل نیک انجام دهند و یکدیگر را به طرفداری از حقّ سفارش کنند و یکدیگر را به صبر فراخوانند.

* * *

مناسب می بینم در اینجا سه نکته بنویسم:

* نکته اوّل

در ابتدای این سوره خدا به روزگاری که سپری می شود، سوگند یاد می کند، روزگاری که پر از درس ها، عبرت ها و حوادث تکان دهنده است، هر کس تاریخ را بخواند از آن بهره فراوان می برد.

انسان هایی که دل به دنیا بستند و همه وقت و همّت خویش را صرف جمع کردن ثروتِ دنیا نمودند و سرانجام همه آن ثروت ها را گذاشتند و با دست خالی، روانه قبر شدند.

چه بسیار پادشاهانی که برای رسیدن به قدرت، ظلم ها نمودند و به خیال خود، به اوج اقتدار رسیدند، امّا به یک باره از تخت فرمانروایی سرنگون شدند و روانه تاریکی قبر شدند.

ص:239

روزگار، درس پیروزی حقّ را به همه انسان ها نشان می دهد، درست است که هر کس در راه حقّ باشد با مشکلات زیادی روبرو می گردد، امّا سرانجام حقّ پیروز است. این وعده خداست.

قرآن در آیه 105 سوره «اَنبیا» درباره سرانجام روزگار سخن گفته است، خدا در کتاب های آسمانی از این وعده خود سخن گفته است: «بندگان شایسته من، وارث حکومت زمین خواهند شد». آری، سرانجام حکومت جهان به دست مؤمنان خواهد افتاد.

در اینجا هم به روزگار سوگند یاد می کنی، امام صادق(علیه السلام) در سخن خود به این مطلب اشاره می کند که خدا در سوره عصر به روزگار ظهور مهدی(علیه السلام)سوگند یاد کرده است.(108)

آری، ظهور مهدی(علیه السلام)، آن وعده بزرگ خداست، سرانجام او ظهور می کند و در سر تا سر جهان، حکومت عدل و داد را برپا می کند.

* نکته دوم

در این سوره از خسران انسان ها سخن به میان آمده است، ما معمولاً خسران را به معنای ضرر می گیریم; امّا در زبان عربی این دو واژه با هم تفاوت دقیقی دارند:

برای بیان این تفاوت مثالی می زنم:

من دو دوست دارم، یکی به نام پرویز دیگری به نام حمید.

یک روز به دیدن پرویز می روم. او به من می گوید: چند سالی است 50 میلیون تومان پول در گاوصندوق خود برای روز مبادا گذاشته ام.

ص:240

من به او می گویم: خیلی ضرر کردی، زیرا اگر این پول را سرمایه گذاری کرده بودی، چند برابر می شد. اگر حوصله سرمایه گذاری نداشتی کافی بود این پول را به بانک ببری تا بانک به جای تو سرمایه گذاری کند، بعد از پنج سال، دو برابر آن پول را به تو می دادند.

با این سخن پرویز می فهمد که 50 میلیون تومان ضرر کرده و خیلی ناراحت می شود.

بعد به خانه حمید می روم. می بینم که او خیلی ناراحت است، با او سخن می گویم و می پرسم که چه شده است، مگر کشتی هایت غرق شده است؟

او می گوید: یک عمر زحمت کشیدم و 50 میلیون تومان پس انداز کردم، همسایه ام به من گفت که این پول را بده تا با آن کاسبی کنم و من 50 درصد به تو سود می دهم; امّا همه این ها دروغ بود. الآن او به خارج از کشور فرار کرده است !

معلوم شد که پرویز و حمید هر دو ضرر کرده اند، هر دو 50 میلیون تومان ضرر کرده اند، امّا این کجا و آن کجا !

پرویز ضرر کرده است; امّا اصل سرمایه او باقی است و یک ریال هم از آن کم نشده است.

ولی حمید خسران کرده زیرا نه تنها سود نکرده است، بلکه اصل سرمایه او هم از دستش رفته است.

وقتی کسی تمام سرمایه خود را از دست بدهد به او می گویند خسران کرده است.

ص:241

برای همین در این آیه از واژه خسران استفاده شده است.

قرآن می گوید: «همه انسان ها در خسران هستند»، آری کسانی که به دنیا مشغول شدند سرمایه خود را هم از دست دادند، آن ها فکر می کنند که وقتی پول و ثروت برای خود جمع می کنند سود می کنند، ولی به زودی مرگ سراغشان می آید و باید همه دنیایِ خود را بگذارند و با دست خالی بروند.

آن ها دیگر سرمایه ای ندارند، وقت و عمر ارزشمند خود را صرف دنیا کردند و اکنون دیگر هیچ وقتی برای انجام کارهای خوب ندارند. آن ها هیچ توشه ای کسب نکرده اند. آن ها خسران کرده اند.(109)

قرآن چقدر دقیق، واژه ها را انتخاب می کند.

من وقتی به بعضی از ترجمه های قرآن مراجعه کردم دیدم این آیه را این گونه ترجمه کرده اند: «انسان ها همواره در ضرر هستند». وقتی ما قرآن را این طوری ترجمه می کنیم نمی توانیم زیبایی های قرآن را برای دیگران بازگو کنیم ! (110)

* نکته سوم

انسان هایی که راه قرآن را در پیش نگرفتند، در خسران هستند، آنان سرمایه وجودی خویش را صرف دنیا می کنند و با فرا رسیدن مرگ، دستشان از همه چیز خالی می شود و به عذاب تو گرفتار می شوند.

ولی انسان هایی که راه قرآن را می پیمایند به سعادت و رستگاری می رسند و در این تجارت سود بزرگی می کنند، آنان چند روزی در این دنیا، بندگی تو را می کنند، امّا در مقابل این بندگی چند روزه، به سعادت جاودان می رسند،

ص:242

برای همیشه در بهشت تو جای می گیرند و این همان رستگاری بزرگ است.

به راستی انسان های رستگار چه ویژگی هایی دارند؟

در این سوره به سه ویژگی آنان اشاره شده است:

1 - ایمان.

2 - عمل صالح.

3 - دعوت به طرفداری از حقّ و دعوت به صبر و استقامت.

ویژگی اوّل و دوم، درباره ارتباط آنان با خداست، آنان هم ایمان دارند و هم عمل صالح و نیک. اثر ایمان در کارهای آنان نمایان است، اگر به خدا و قرآن ایمان آورده اند، به فرمان و دستورات خدا عمل می کنند.

ویژگی سوم، درباره ارتباط آنان با مردم و جامعه است. آری، راه سعادت از ارتباط با خدا و خلق خدا می گذرد.

آنان نسبت به جامعه خود بی تفاوت نیستند، آنان یکدیگر را به حقّ سفارش می کنند، از حقّ دفاع می کنند و دیگران را به پذیرش حقّ دعوت می کنند، در سختی ها و مشکلات به یاری یکدیگر می آیند و همدیگر را به شکیبایی فرا می خوانند.

در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که فرمودند: «منظور از حقّ در این سوره، ولایت است».(111)

وقتی من این حدیث را شنیدم به فکر فرو رفتم، مؤمنان واقعی کسانی هستند که راه توحید، نبوّت و امامت را می پیمایند و یکدیگر را بر پایداری در این راه سفارش می کنند.

ص:243

* * *

اکنون می خواهم دو حدیث امام صادق(علیه السلام) را که قبلاً آورده ام، بار دیگر ذکر کنم: «منظور از عصر در این سوره، عصر ظهور مهدی(علیه السلام) است». «منظور از حقّ در این سوره، ولایت است».

گویا این سوره، معنای دیگری هم دارد که از آن به «بطنِ قرآن» یاد می کنیم. «بطنِ قرآن» یعنی معنایی که از نظرها پنهان است و خیلی ها از آن اطّلاع ندارند: عصر غیبت مهدی(علیه السلام)روزگار سختی است، امام زمان از دیده ها پنهان است، امّا مؤمنان به او ایمان دارند.

سوگند به عصرِ ظهور مهدی !

ظهور مهدی(علیه السلام) حقّ است و سرانجام او می آید، همانا همه انسان ها در خسران هستند مگر کسانی که ایمان به مهدی(علیه السلام)دارند و انتظار او را دارند (انتظار ظهور بالاترین عمل صالح است) و به ولایت مهدی(علیه السلام) سفارش می کنند و در سختی های روزگار غیبت، مؤمنان را به صبر توصیه می کنند.

* * *

کسانی که به مهدی(علیه السلام) اعتقاد نداشته باشند، در خسران هستند، خدا شرط قبولی اعمال را قبولی ولایت امامان معصوم(علیهم السلام) قرار داده است، اگر کسی ولایت آنان را نداشته باشد، خدا هیچ عمل او را نمی پذیرد و او در روز قیامت می فهمد که چقدر خسران کرده است.

آری، اگر کسی در این دنیا عمر طولانی کند و سالیان سال، عبادت تو را به جا آورد و نماز بخواند و روزه بگیرد و هزار حجّ به جا آورد و سپس در کنار کعبه

ص:244

مظلومانه به قتل برسد، با این همه اگر ولایت امامان معصوم را قبول نداشته باشد، هیچ کدام از این اعمال او نفعی به او نمی رساند و او وارد بهشت نخواهد شد.(112)

در اسلام، ولایت از نماز و زکات و روزه و حجّ مهم تر است، کسی که به جای امامان معصوم(علیهم السلام)، ستمکاران را به عنوان رهبر خود برگزیند، همه اعمالش در روز قیامت نابود خواهد شد و از آن هیچ بهره ای نخواهد برد.

این حقیقت مهمّی است: «هر کس در راه مهدی(علیه السلام) نباشد، در خسران است».(113)

* * *

بارخدایا ! من در عصر غیبت امام خویش زندگی می کنم، تو را سپاس می گویم که مرا با امام خویش آشنا کردی و محبّتش را در قلبم قرار دادی.

هر که برای زندگیِ خویش دلیلی می خواهد، این دلیل زندگی من است: من زنده ام و زندگی می کنم تا سرود مهر مهدی(علیه السلام) را سر دهم و محبّت او را بر دل های مردم، پیوند زنم.

بارخدایا ! من از عشق و محبّت خود به مهدی(علیه السلام) پرده برداشتم، من آمادگی خود را برای یاری او اعلام نمودم، اکنون از تو می خواهم تا مرا یاری کنی تا در این راه، ثابت قدم بمانم.

ص:245

سوره هُمَزه

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 104 قرآن می باشد.

در زبان عربی به کسی که چهره در هم می کشد و فقیر را از خود دور می کند، «هُمزه» می گویند. در آیه اوّل قرآن چنین می گوید: «وای بر کسی که وقتی فقیری را می بیند، چهره در هم می کشد و آن فقیر را از خود دور می کند». برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

هُمَزه: آیه 9 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَه لُمَزَه (1) الَّذِی جَمَعَ مَالًا وَعَدَّدَهُ (2) یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ (3) کَلَّا لَیُنْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَهِ (4) وَمَا أَدْرَاکَ مَا الْحُطَمَهُ (5) نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَهُ (6) الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الاَْفْئِدَهِ (7) إِنَّهَا عَلَیْهِمْ مُؤْصَدَهٌ (8) فِی عَمَد مُمَدَّدَه (9)

محمّد(صلی الله علیه وآله) ثروتمندان مکّه را به اسلام دعوت کرد، آنان شیفته ثروت خود بودند و می دانستند اگر مسلمان شوند باید مقداری از ثروت هایشان را به فقیران و نیازمندان بدهند. قرآن از کمک به نیازمندان سخن گفته بود.

بزرگان مکّه به مال و ثروت خویش دل بسته بودند، آن ها دوست نداشتند از

ص:246

ثروت خود به دیگران بدهند، به همین دلیل آنان ایمان نمی آوردند.

آنان همواره فقیران را مسخره می کردند و به آنان می گفتند: «خدا به شما خشم گرفته است که این چنین گرفتار فقر شده اید، امّا خدا ما را دوست داشته است». این زخم زبان ها دل های فقیران را به درد می آورد.

آنان اگر می دیدند فقیری به سویشان می آید، راه خود را کج می کردند و از آن فقیر رو برمی گرداندند، اگر فقیری از آنان کمکی می خواست، عصبانی و خشمناک می شدند و ابرو در هم می کشیدند و او را از خود دور می کردند و با دست او را پس می زدند.

اکنون در این سوره درباره سرنوشتی که در انتظار آن ثروتمندان است، سخن می گویی:

* * *

وای بر ثروتمندی که وقتی فقیری نزد او می آید، چهره در هم می کشد و آن فقیر را از خود دور می کند ! وای بر آن که بر فقیران عیب می گیرد و آنان را مسخره می کند، وای بر آن کسی که ثروت فراوانی جمع می کند و پیوسته ثروت خویش را می شمارد ! (114)

او همیشه به حساب و رسیدگی آن سرگرم است. او از این کار لذّت می برد، وقتی به سکّه های طلای خویش نگاه می کند، لذّت می برد و شادی می کند.

او خیال می کند که ثروتش مرگ را از او دور می کند و به او عمر جاودان خواهد بخشید.

هرگز چنین نیست که او می پندارد، ثروت هرگز نمی تواند مرگ را از او دور کند، تو به او چند روزی مهلت می دهی و وقتی مهلت او به پایان رسید، مرگ او یک لحظه هم به عقب نمی افتد، مرگ او را از همه ثروت هایش جدا

ص:247

می کند.

روز قیامت که فرا رسد، تو او را زنده می کنی و او را در «حُطَمَه» می اندازی !

و کسی چه می داند «حُطَمَه» چیست؟

«حُطَمَه» آتشی بسیار زیاد است که همه چیز را می سوزاند و نابود می کند، همان آتش جهنّم که تو آن را افروخته ای، همان آتشی که به دل ها راه پیدا می کند.

آتش جهنّم، آتشی سرپوشیده است و از هر طرف کافران را محاصره می کند، همه درهای جهنّم بسته است و هیچ راه فراری در آنجا نیست. آتشی مانند ستون های بلند، زبانه کشیده است. کافران برای همیشه در آنجا می سوزند و هرگز نجات پیدا نمی کنند.(115)

* * *

وقتی این سوره را خواندم، فهمیدم که دینداری فقط در نماز خواندن و روزه گرفتن نیست، دین داری واقعی این است که به فکر نیازمندان و فقیران هم باشم، با آنان مهربانی کنم و هرگز آنان را مسخره نکنم و از مال خویش به آنان کمک کنم.

حقیقت اسلام، پیوند با تو و خلق توست، راه نجات و سعادت از عبادت تو و کمک به نیازمندان می گذرد، هیچ چیز مانند بخل نمی تواند مانع رستگاری من شود. اگر در جامعه ای سخاوت رواج پیدا کند، بسیاری از اختلافات در آن جامعه ریشه کن می شود.

ص:248

سوره فیل

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 105 قرآن می باشد.

یکی از پادشاهان یَمن تصمیم گرفت تا خانه خدا را خراب کند، او با سپاهی همراه با فیل ها به مکّه حمله کرد، ماجرای نابودی آن سپاه در این سوره بیان شده است و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

فیل: آیه 5 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ (1) أَلَمْ یَجْعَلْ کَیْدَهُمْ فِی تَضْلِیل (2) وَأَرْسَلَ عَلَیْهِمْ طَیْرًا أَبَابِیلَ (3) تَرْمِیهِمْ بِحِجَارَه مِنْ سِجِّیل (4) فَجَعَلَهُمْ کَعَصْف مَأْکُول (5)

در این سوره می خواهی از عظمت کعبه که در شهر مکّه است سخن بگویی.

کعبه خانه توست.

کعبه، کهن ترین معبد یکتاپرستی و اوّلین عبادتگاه روی زمین است.

من دوست دارم از تاریخ کعبه بیشتر بدانم:

تاریخ کعبه به زمان آدم(علیه السلام) باز می گردد، وقتی آدم(علیه السلام) از بهشت رانده شد، روی

ص:249

کوه «صفا» قرار گرفت، همان کوهی که فقط 130 متر با کعبه فاصله دارد.

آدم(علیه السلام) در بالای این کوه سر به سجده گذاشت، گریه کرد و تو توبه او را پذیرفتی و جبرئیل را فرستادی تا او و همسرش را به زمینِ کعبه ببرد.

جبرئیل در آنجا کعبه را بنا کرد، آن وقت بود که تو فرمان دادی تا هفتاد هزار فرشته از آسمان نازل شوند و دور کعبه طواف کنند.

آدم(علیه السلام) نیز به طواف پرداخت و این گونه است که تو رحمت خود را بر آدم(علیه السلام)نازل کردی و او را پیامبر خود قرار دادی.(116)

بیش از دو هزار سال گذشت، زمان ابراهیم(علیه السلام) فرا رسید، ابراهیم(علیه السلام)در فلسطین بود، تو به او مأموریّت دادی تا همسر و فرزندش، اسماعیل را به مکّه ببرد و از او خواستی تا کعبه را بازسازی کند و کعبه و اطراف آن را از همه آلودگی ها پاک کند. ابراهیم(علیه السلام) با آن مقام والایش، خادم کعبه شد تا آنجا را برای مردم پاکیزه نماید.

اسماعیل قبل از وفاتش ازدواج کرد و چند فرزند از او به دنیا آمد، او با مادرش هاجر در مکّه زندگی می کرد. کم کم در طول تاریخ مردم در اطراف کعبه جمع شدند و در آنجا شهری بنا شد.

نزدیک به 3500 سال گذشت و ماجرای «اصحاب فیل» روی داد.

در آن سال محمّد(صلی الله علیه وآله) در مکّه به دنیا آمد. (53 سال قبل از سال اوّل هجری).

«اصحاب فیل» چه کسانی هستند؟

در این سوره درباره آن حادثه بزرگ سخن می گویی. حادثه ای که هلاکت اصحاب فیل را در پی داشت.

اکنون تو با محمّد(صلی الله علیه وآله) چنین سخن می گویی:

* * *

ص:250

ای محمّد ! آیا ندیدی که من با اصحاب فیل چه کردم؟

آیا نقشه و نیرنگ آنان را بی اثر نکردم؟

من پرندگانی را گروه گروه فرستادم که بر سر آنان، سنگ های کوچکی انداختند. من آنان را همانند کاه، خرد و نابود ساختم.

* * *

اصحاب فیل چه کسانی بودند؟ آنان سپاهیان اَبرهه بودند که همگی نابود شدند.

اَبرهه چه کسی بود؟

او پادشاهی مغرور بود که در سرزمین یمن حکومت می کرد، او در یمن، کلیسای بزرگی ساخت و دوست داشت تا همه مردم برای عبادت به آنجا بیایند. او خبر داشت که مردم سرزمین حجاز به کعبه احترام می گذارند و به زیارت کعبه می روند و آن را یادگار ابراهیم(علیه السلام)می دانند.

اَبرهه افراد زیادی را به میان مردم حجاز فرستاد تا برای کلیسای او تبلیغ کنند و مردم را به سوی آنجا فرا خوانند، او تصمیم داشت تا مردم را از سفر به مکّه و زیارت کعبه باز دارد.

هر سال تاجرانی از قبیله قریش به یمن می رفتند. قبیله قریش، مهم ترین قبیله ای بودند که در مکّه زندگی می کردند و ریاست آن شهر با آنان بود و کلیددار کعبه بودند.

تاجران قریش به یمن رفته بودند، در یک شب، سرما شدید شد، آنان به کلیسای اَبرهه پناه بردند و آتشی روشن کردند تا خود را گرم کنند. صبح آنان فراموش کردند آتش را خاموش کنند و کلیسا را ترک کردند، باد وزید و آتش همه جا را فرا گرفت و کلیسا در آتش سوخت.

ص:251

وقتی اَبرهه از این ماجرا باخبر شد، فکر کرد که قبیله قریش از روی عمد این کار را کرده اند، پس تصمیم گرفت به مکّه حمله کند و کعبه را ویران نماید.

اَبرهه سپاه بزرگی فراهم ساخت و همراه با فیل های بزرگ به سوی مکّه حرکت کرد. خبر به قریش رسید، آنان در فکر بودند چه کنند، اَبرهه برای آنان پیام فرستاد: «من برای جنگ با شما نیامده ام، من فقط آمده ام کعبه را ویران کنم، اگر شما دست به شمشیر نبرید، نیازی به ریختن خون شما ندارم».

عبدالمُطّلب پدربزرگ محمّد(صلی الله علیه وآله) بود، او در آن زمان، یکی از بزرگان قریش بود او به فرستاده اَبرهه چنین گفت: «ما توانایی جنگ با سپاه تو را نداریم و کعبه را صاحب آن حفظ می کند».

سپاه اَبرهه به سوی مکّه می آمد، عبدالمُطّلب فرمان داد تا مردم مکّه به کوه های اطراف پناه ببرند، او خودش کنار کعبه آمد و دست به دعا برداشت و گفت: «خدایا ! هر کسی از خانه خود دفاع می کند، تو هم از خانه ات دفاع کن». بعد از آن از کعبه دور شد.

اَبرهه سوار بر فیل بزرگی شده بود و به پیش می آمد، او خوشحال بود که هیچ کس از مردم مکّه به جنگ او نیامده اند و بدون خونریزی می تواند به خواسته خود برسد، سپاه او راه زیادی تا کعبه نداشت که ناگهان هزاران پرنده در آسمان آشکار شدند، آن پرندگان همانند پرستو بودند و هر کدام سه سنگریزه همراه خود داشتند، یکی به منقار و دوتا به انگشتان پا.

سنگریزه هایی که عادی نبودند، در آنان چیزی از اعجاز و قدرت خدا پنهان بود. آن پرندگان سنگریزه ها را بر سر سپاه اَبرهه انداختند، آن سنگریزه ها سر آنان را می شکافت و آنان را می کشت. وحشت عجیبی آنان را فرا گرفت و سپاه پا به فرار گذاشتند، گروه بیشماری از آنان کشته شدند، یکی از آن

ص:252

سنگریزه ها به اَبرهه اصابت کرد و او به سختی مجروح شد، او را به یمن بازگرداندند و بعد از مدّتی مرگ او فرا رسید.

این گونه بود که خدا اصحاب فیل که بزرگ ترین سپاه آن روزگار بود را با پرندگانی کوچک و سنگریزه هایی نابود کرد.

* * *

سوره «فیل» به پایان رسید، پس از آن سوره «قریش» است.

نکته ای را باید در اینجا بنویسم: نمازگزار باید در نماز، بعد از سوره حمد، یک سوره کامل قرآن را بخواند. اگر نمازگزاری در نماز خود، سوره فیل را خواند، باید حتماً بعد از آن سوره قریش را هم بخواند، زیرا این دو سوره، پیوند بسیار عمیقی با هم دارند.

ص:253

سوره قُریش

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 106 قرآن می باشد.

«قُریش» یکی از بزرگ ترین قبیله های عرب بود، خدا در این سوره به نعمت هایی که خدا به قریش داده بود، اشاره می کند. این سوره را به نام «اِیلاف» هم می خوانند.

قُریش: آیه 4 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ لاِِیلَافِ قُرَیْش (1) إِیلَافِهِمْ رِحْلَهَ الشِّتَاءِ وَالصَّیْفِ (2) فَلْیَعْبُدُوا رَبَّ هَذَا الْبَیْتِ (3) الَّذِی أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوع وَآَمَنَهُمْ مِنْ خَوْف (4)

قُریش بزرگ ترین قبیله شهر مکّه بود و ریاست آن شهر را به عهده داشت، آنان خود را از نسل ابراهیم(علیه السلام) می دانستند و همواره به کعبه افتخار می کردند، امّا بُت پرستی را در پیش گرفته بودند و در مقابل بُت ها سجده می کردند.

وقتی محمّد(صلی الله علیه وآله) به پیامبری رسید، تلاش کرد در ابتدا قریش را به اسلام دعوت کند، زیرا چشم مردم به دهان آنان بود، آنان خواص و برگزیدگان جامعه بودند و اگر آنان ایمان می آوردند، مردم نیز به راحتی ایمان می آوردند.

ص:254

اگر محمّد(صلی الله علیه وآله)موفّق می شد خواص مکّه را به سوی خود جذب کند، راه او بسیار آسان می شد.

محمّد(صلی الله علیه وآله) آنان را به یکتاپرستی فرا خواند و از آنان خواست تا از بُت پرستی دست بردارند، امّا آنان منافع خود را در بُت پرستی مردم می دیدند. پول، ثروت و ریاست آن ها در گرو بُت پرستی مردم بود، آنان مردم را از شنیدن سخن محمّد(صلی الله علیه وآله) باز می داشتند و با او دشمنی می کردند.

محمّد(صلی الله علیه وآله) بارها با آنان چنین سخن گفت: «چرا قطعه سنگ های بی جان را می پرستید؟ مگر این بُت ها چه چیزی را آفریده اند تا شایسته پرستش باشند؟».

افسوس که خواص مکّه با محمّد(صلی الله علیه وآله) دشمنی کردند و بیشتر مردم هم از آنان پیروی کردند، زیرا خیال می کردند که قریش، خیر و صلاح آنان را بهتر می داند.

تو به قریش دو نعمت بزرگ داده بودی، این سوره را نازل می کنی و از آن دو نعمت سخن می گویی تا شاید آنان از خواب غفلت بیدار شوند. این سخن توست:

* * *

من نعمت های فراوانی به قریش داده ام و آنان باید شکر مرا به جا آورند و مرا بپرستند، اگر آنان نعمت های مرا فراموش کردند، پس باید به خاطر الفت آنان به مکّه و الفت آنان به سفر تابستانی و زمستانی، مرا عبادت کنند.

آنان باید به خاطر این دو نعمت، شکر مرا به جا آورند، من صاحب کعبه هستم و آنان را از گرسنگی نجات دادم و از ترس و ناامنی ایمن ساختم.(117)

* * *

ص:255

اکنون وقت آن است که درباره این دو نعمتی که در اینجا ذکر شده است، توضیح بدهم:

* نعمت اوّل

خدا مقدّر کرده بود که آخرین پیامبرش از کنار کعبه ظهور کند، محمّد(صلی الله علیه وآله)اهل مکّه و از قریش بود، برای این که چنین اتّفاقی روی دهد، باید قریش، نسل در نسل در شهر مکّه زندگی می کردند تا زمان تولّد محمّد(صلی الله علیه وآله) فرا رسد.

مکّه، آب و هوای گرمی دارد و هیچ گیاهی در آنجا روییده نمی شود، آن سرزمین سراسر کوه و صخره است. سرزمین بی آب و گرم و کوهستانی !

شاید عدّه ای خیال کنند هر جا کوهستان است، هوا خنک است، امّا همیشه چنین نیست، سرزمین مکّه هم کوهستان است و هم هوای گرم دارد. وقتی من در سال 1382 شمسی به مکّه رفتم، در آنجا درختان متعدّدی دیدم، بعداً فهمیدم که خاک آن درختان را از سرزمین دیگری آورده اند و با امکانات امروزی به آنان آب رسانی می کنند.

چه چیز می توانست باعث شود عدّه ای آنجا را برای زندگی انتخاب کنند؟

علّت آن یک چیز بود: عشق و الفتی که خدا در قلب آن مردم نسبت به کعبه قرار داده بود. آنان کعبه را دوست داشتند و به سرزمین مکّه الفت داشتند. این کار خدا بود.

وقتی اَبرهه تصمیم گرفت کعبه را خراب کند، خدا آن سپاه بزرگ را نابود کرد، این امر سبب شد تا اعتقاد مردم به کعبه بیشتر شود.

درست است که آنان بُت پرست بودند امّا کعبه را هم دوست داشتند. آنان دچار انحرافات زیادی شده بودند و بُت ها را شریک خدا می دانستند امّا به خدا به عنوان صاحبِ کعبه اعتقاد داشتند.

ص:256

* نعمت دوم

در شهر مکّه هیچ درختی نمی روید، آنان برای این که بتوانند در آنجا زندگی کنند تصمیم گرفتند به تجارت بپردازند، در فصل تابستان که هوا گرم بود به سمت شمال (شام) می رفتند و در زمستان به سمت جنوب (یمن) می رفتند.

خدا در میان آنان الفت و دوستی ایجاد کرده بود و آنان این سفرها را مدیریّت می کردند و به سود خوبی دست می یافتند، آنان جنس هایی را از شام می خریدند و به یمن می بردند، سپس از یمن جنس هایی را می خریدند و به شام می بردند. در واقع آنان، پل ارتباطی بین شمال و جنوب جهان آن روز بودند.

در هر سفر، تعداد زیادی از آنان به شام یا یمن می رفتند و شهر مکّه از مردان خالی می شد، خدا به شهر مکّه امنیّت داده بود، بعد از ماجرای هلاکت سپاه اَبرهه، هیچ کس جرأت نمی کرد به مکّه حمله کند، قریش بدون آن که ترسی داشته باشند، زنان و فرزندان خود را در مکّه می گذاشتند و با خیالی راحت به این دو سفر تجاری می رفتند. گاهی سفر به شام چند ماه طول می کشید.

* * *

خدا این دو نعمت را به قریش داد، در این سوره این دو نعمت را برای قریش یادآوری می کند، شاید آنان ایمان آورند.

این سوره دو پیام مهم برای همه زمان ها و مکان ها دارد:

پیام اوّل: برای این که مردم را به یکتاپرستی دعوت کنیم، بهتر است از نعمت هایی که خدا به آنان داده است، یاد کنیم و این گونه آنان را به فکر واداریم.

پیام دوم: برای تغییر در یک جامعه، باید روی خواص و نخبگان آن جامعه

ص:257

سرمایه گذاری کرد، زیرا مردم از نخبگان خود پیروی می کنند. خدا از محمّد(صلی الله علیه وآله)خواست تا قریش را به اسلام فرا خواند.

ذکر این نکته هم لازم است: پدربزرگِ محمد(صلی الله علیه وآله)، عبد المُطّلب نام داشت، او ریاست شهر مکّه را به عهده داشت و مردی یکتاپرست بود. وقتی محمد(صلی الله علیه وآله) به هشت سالگی رسید، عبد المُطّلب از دنیا رفت و ریاست شهر به ابوسفیان و همفکران او رسید و بیشتر بزرگان شهر مکّه با محمّد دشمنی کردند، البتّه شخصیّت بزرگواری همچون ابوطالب که عموی پیامبر بود، همواره از پیامبر حمایت می کرد و به او ایمان آورده بود، امّا او یک نفر بود، این سخن از اکثریّت بزرگان شهر مکّه است.

آری، بیشتر بزرگان شهر مکه، سخن پیامبر را نپذیرفتند و با او دشمنی کردند و سرانجام پیامبر مجبور شد شهر مکّه را ترک کند و به مدینه برود.

در مدینه چه اتّفاقی افتاد؟

خواص و نخبگان مدینه به پیامبر ایمان آوردند و از او دعوت کردند تا به شهر آنان بیاید، وقتی نخبگان ایمان آوردند، مردم گروه گروه مسلمان شدند. این راز موفّقیّت پیامبر در مدینه بود.

نخبگان جامعه نقش بسیار زیادی در سعادت یا بدبختی جامعه دارند و باید به نقش آنان توجّه نمود.

ص:258

سوره ماعون

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 107 قرآن می باشد.

در زبان عربی به زکات و صدقه دادن، «ماعون» می گویند، در آیه آخر این سوره به این نکته اشاره شده است: «وای بر کسانی که زکات را پرداخت نمی کنند و به نیازمندان کمک نمی کنند!» و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

ماعون: آیه 3 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ أَرَأَیْتَ الَّذِی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ (1) فَذَلِکَ الَّذِی یَدُعُّ الْیَتِیمَ (2) وَلَا یَحُضُّ عَلَی طَعَامِ الْمِسْکِینِ (3)

در قرآن بارها از قیامت سخن گفته ای و همواره از انسان ها خواسته ای تا به قیامت ایمان بیاورند، هر کس قرآن را بخواند با خود می گوید: «این همه تأکید برای قیامت برای چیست؟».

اکنون می خواهی در این سوره جواب این سؤال را بدهی، ایمان به قیامت سبب می شود تا انسان راه خوبی ها را در پیش گیرد، شیفته دنیا نشود، قلبش

ص:259

مهربان شود، دیگر انسان ها را دوست بدارد، فطرت او از بین نرود.

ولی کسی که به قیامت باور ندارد، تصوّر می کند که بیهوده خلق شده است و هیچ حساب و کتابی در کار نیست. او به جمع کردن ثروت رو می آورد و شیفته دنیا می شود. قلبش از احساسات و عواطف تهی می گردد و نور فطرت در او خاموش می شود و به نیازمندان کمک نمی کند. او روز به روز از انسانیّت فاصله می گیرد.

اکنون درباره چنین انسانی با محمّد(صلی الله علیه وآله) سخن می گویی: «ای محمّد ! آیا کسی که روز قیامت را انکار می کند، دیدی؟ او همان شخصی است که یتیمان را می آزارد و آنان را با خشونت از خود می راند و دیگران را به اطعام فقیران، تشویق نمی کند».

آری، چنین انسانی گرفتار بخل می شود و به یتیمان کمک نمی کند و از روی همان بخلی که دارد نه خود به نیازمندان غذایی می دهد و نه دیگران را به این کار تشویق می کند.

او فقیران را به حال خود وامی گذارد تا بر اثر گرسنگی از پای درآیند، چنین کسی شایسته عذاب است و تو در روز قیامت او را به آتش جهنّم گرفتار خواهی ساخت. در آن روز، ثروت او به هیچ کار او نمی آید، تو فرمان می دهی تا فرشتگان زنجیرهای آهنین بر گردن او بیندازند و او را با صورت بر روی زمین بکشانند و به سوی جهنّم ببرند.

وقتی او آتش سوزان جهنّم را می بیند، هراسان می شود و صدای ناله اش بلند می شود، آن وقت است که تو به او می گویی: «این همان جهنّمی است که آن را دروغ می پنداشتی !».

* * *

ص:260

ماعون: آیه 7 - 4

فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ (4) الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ (5) الَّذِینَ هُمْ یُرَاءُونَ (6) وَیَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ (7)

سخن از کافرانی به میان آمد که به قیامت ایمان ندارند و قرآن را دروغ می پندارند و بهشت و جهنّم را هم باور ندارند، اکنون می خواهی از کسانی که کافر نیستند ولی ایمان واقعی ندارند سخن بگویی، آنان با زبان به یگانگی تو ایمان آورده اند، امّا نور ایمان در قلب های آنان وارد نشده است.

تو درباره آنان چنین سخن می گویی: «وای بر نمازگزارانی که از نماز خویش غافل اند، همان کسانی که ریا و خودنمایی می کنند و از کمک به دیگران دریغ میورزند و زکات نمی دهند».(118)

* * *

کسانی که ایمان به قلب آنان وارد نشده است سه نشانه «غفلت از نماز، ریاکاری و ندادن زکات» را دارند.

مناسب می بینم درباره این سه نشانه، قدری توضیح دهم:

* نشانه اوّل: غفلت از نماز

نماز، معراج مؤمن است، وقتی مؤمنی نماز را با آداب آن می خواند به تو نزدیک می شود و از لطف و مهربانی تو بهره مند می گردد.

کسانی که ایمان واقعی ندارند از نماز غفلت می کنند، نماز را به تأخیر می اندازند و بدون عذر، آن را در آخر وقت می خوانند.(119)

قرآن می گوید: «کسانی که از نماز غافل هستند»، قرآن نمی گوید: «وای بر کسانی که در نماز غافل هستند».

تفاوت این دو چیست؟

ص:261

«غفلت در نماز» یعنی این که مؤمن نماز را اوّل وقت می خواند، امّا در نماز، حضور قلب ندارد، او نماز را سر وقت آن خوانده است. قرآن چنین کسی را نفرین نمی کند، هر چند نماز او، نماز کاملی نبوده است.

«غفلت از نماز» یعنی این که شخص در اصل نماز غفلت می کند، نماز را فراموش می کند، آن را بدون عذر، در آخر وقت می خواند. قرآن درباره چنین کسی سخن می گوید و فریاد بر می آورد: «وای بر کسانی که از نماز غافل اند».

* نشانه دوم: ریاکاری

ریا آن است که انسان کاری را برای خودنمایی انجام دهد، مثلاً اگر به دیگران کمک می کند، به دنبال تعریف و تمجید مردم است.

در اینجا سخنی از پیامبر را درباره ریاکاران می نویسم: وقتی فرشتگان اعمال انسان ریاکاری را به آسمان می برند، خدا به آن ها می گوید: «ای فرشتگان ! شما مأمور نوشتن اعمال بنده من بودید و همه کارهای او را ثبت کردید امّا من از قلب او آگاهی دارم، او این کارها را برای من انجام نداده است، قصد او از همه این کارها، ریا و خودنمایی بوده است، برای همین لعنت من بر او باد».

همه فرشتگان که این سخن خدا را می شنوند، چنین می گویند: «اکنون که قصد او ریا و خودنمایی بوده است پس لعنت ما هم بر او باد».

به راستی چرا خدا ریاکار را لعنت می کند؟

وقتی جامعه ای دچار آفت ریا می شود، خطر بزرگی معنویّت را تهدید می کند. در آن جامعه، دین و معنویّت ابزار دنیاپرستی می شود، ریاکاران، دزدانِ راه معنویّت می شوند.(120)

ریاکاران برای رسیدن به ریاست چند روزه دنیا و دستیابی به پست و مقام، با نام دین، دکّان باز می کنند و جوانان را فریب می دهند. جوانانی که با عشق

ص:262

مقدّسی، سرمایه جوانی خود را به پای این شیّادان می ریزند و بعد از گذشت مدّتی که می فهمند سر آن ها کلاه رفته است از دین و معنویّت بیزار می شوند.

آری، سزای کسی که ریا کند چیزی جز آتش نیست. ریاکار به نام دین، دنیا را می خواهد، جامعه ای که دینداران آن ریاکارند، در آتشِ نفرت از دین، خواهد سوخت.

نشانه سوم: ندادن زکات

خدا به مسلمانان فرمان داده است تا به دیگران انفاق کنند و زکات پرداخت کنند و نیازمندان را فراموش نکنند. مؤمنان واقعی زکات را با اشتیاق پرداخت می کنند، امّا کسانی که ایمان واقعی نیاورده اند از کمک به دیگران دریغ میورزند.

این نکته را در اینجا ذکر می کنم: این سوره در مکّه نازل شده است. زکاتی که بر مسلمانان همچون نماز واجب است زمانی نازل شد که پیامبر به مدینه هجرت کرده بود، منظور زکات در اینجا، صدقه های مستحبی است که در سوره هایی که در مکّه نازل شده است به آن اشاره شده است.

اکنون که این سه نشانه ذکر شد، هر کس که این نشانه ها را دارد، باید از خدا بخواهد که خدا نور ایمان را در قلب او قرار دهد.

خوشا به حال کسی که نماز را در اوّل وقت می خواند و از ریا و خودبینی پرهیز می کند و به نیازمندان کمک می کند، چنین کسی نور ایمان به قلب او وارد شده است و او مؤمن واقعی است.

ص:263

سوره کوثر

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 108 قرآن می باشد.

«کوثر» به معنای «خیر زیاد» است، خدا در این سوره به پیامبر وعده می دهد که به او خیر زیاد عطا کند و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

کوثر: آیه 3 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ (1) فَصَلِّ لِرَبِّکَ وَانْحَرْ (2) إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الاَْبْتَرُ (3)

محمّد(صلی الله علیه وآله) با خدیجه(علیها السلام) ازدواج کرده بود، اوّلین پسر آنان «قاسم» بود، قاسم در همان کودکی از دنیا رفت. محمّد(صلی الله علیه وآله) به پیامبری مبعوث شد، خدا به او پسر دیگری به نام «عبدالله» داد. عبدالله بیش از شش ماه زنده نماند، مرگ او برای محمّد(صلی الله علیه وآله)بسیار سخت بود، امّا او در این مصیبت صبر نمود.

بزرگان مکّه با محمّد(صلی الله علیه وآله)دشمنی می کردند، آنان خوشحال بودند که او پسری ندارد و با خود می گفتند: «وقتی محمّد از دنیا برود، دین و آیین او هم از بین می رود، زیرا او پسر ندارد که نام او را زنده نگاه دارد».

ص:264

روزی «عاص» که یکی از بُت پرستان بود، محمّد(صلی الله علیه وآله) را دید، محمّد(صلی الله علیه وآله) مدّتی با او سخن گفت، شاید او اسلام را بپذیرد و رستگار شود. وقتی عاص از نزد محمّد(صلی الله علیه وآله) جدا شد نزد بزرگان مکّه رفت. بزرگان مکّه به او گفتند:

__ چرا دیر کردی؟ با چه کسی سخن می گفتی؟

__ من با آن مرد اَبتَر سخن می گفتم.

__ منظور تو این است که با محمّد(صلی الله علیه وآله) سخن می گفتی؟

__ آری. او اَبتَر است.

در زبان عربی به کسی «اَبتر» می گفتند که هیچ فرزند پسری نداشت. این واژه در اصل به معنای «قطع شده» می باشد، کسی که نسل او قطع شده است.

اینجا بود که جبرئیل نزد محمّد(صلی الله علیه وآله) آمد و این سوره را بر او نازل کرد:

* * *

ای محمّد ! من به تو کوثر عطا می کنم،

پس نماز شکر به جا آور و در راه من، شتری قربانی کن !

بدان این دشمن توست که بدون نسل است.(121)

* * *

در این سوره خدا به پیامبر وعده می دهد که به او «کوثر» عطا می کند.

معنای «کوثر» چیست؟

خیر زیاد. برکت فراوان.

کوثری که خدا به پیامبر می دهد، چیست؟

در دنیا خدا به پیامبر دختری به نام فاطمه(علیها السلام) می دهد، فاطمه(علیها السلام)همان کوثر پیامبر در دنیا می باشد. نسل پیامبر از فاطمه(علیها السلام)زیاد می شود، نسلی که نه تنها از جهت تعداد همواره در حال زیاد شدن هستند، بلکه از این نسل، امامان

ص:265

معصوم به دنیا آمدند و دین اسلام را حفظ نمودند.

با آن که دشمنان، تعداد زیادی از نسل پیامبر را به شهادت رساندند، امّا تعداد آنان در همه جهان اسلام زیاد است. هر کجا که برویم «سادات» یا کسانی را که از نسلِ پیامبر هستند، مشاهده می کنیم. این همان برکت فراوان است که خدا به پیامبر داده است.

از طرف دیگر، نسل دشمنان پیامبر، قطع شد و از آنان، هیچ نامی باقی نماند. این وعده خدا بود که نسل آنان قطع شود.

البتّه خدا در روز قیامت، حوض آب گوارایی را به پیامبر می دهد که به آن حوض کوثر می گویند، در آن روز، تشنگی بیداد می کند، مؤمنان از آن حوض سیراب می شوند.

همچنین وقتی که حسابرسی همه انسان ها تمام شد و مؤمنان به بهشت رفتند، خدا نهری به پیامبر عطا می کند، نام آن نهر، کوثر است.

در واقع خدا سه کوثر به پیامبر داده است:

1 - در دنیا فاطمه(علیها السلام) را به محمّد(صلی الله علیه وآله) عطا کرد و نسل پیامبر فقط از طریق فاطمه(علیها السلام) زیاد شد.

2 - در صحرای قیامت، حوض کوثر به پیامبر می دهد.

3 - در بهشت، نهر کوثر به پیامبر می دهد.

* * *

بزرگان مکّه خوشحال بودند که محمّد(صلی الله علیه وآله) پسری ندارد و با خود می گفتند: «وقتی محمّد از دنیا برود، دین و آیین او هم از بین می رود»، خدا به محمّد(صلی الله علیه وآله)وعده داد که به او فاطمه(علیها السلام)را عطا می کند، دختری که سبب می شود نام محمّد(صلی الله علیه وآله)تا روز قیامت، زنده بماند.

ص:266

فاطمه(علیها السلام) همان کوثری است که پیامبر هرگاه مشتاق بهشت می شد، او را می بوسید. چه رازی در میان بود؟ خلقت فاطمه(علیها السلام)چگونه بود؟

باید از ماجرای شب معراج بنویسم:

شبی که پیامبر به آسمان ها رفت... آن شب، پیامبر وارد بهشت شد، بوی خوشی، بهشت را فرا گرفته بود، آن بوی خوش از چه بود که بر عطر بهشت، غلبه پیدا کرده بود؟

پیامبر از جبرئیل سؤال کرد:

__ این عطر خوش از چیست؟

__ این بوی سیب است . سیصد هزار سال پیش، خدا سیبی را آفرید. از آن زمان تاکنون این سؤال برای ما بدون جواب مانده که خدا این سیب را برای چه آفریده است؟

لحظاتی گذشت، گروهی از فرشتگان نزد پیامبر آمدند، آنان همراه خود همان سیب را آورده بودند.

آنان به پیامبر گفتند: «ای محمّد ! خداوند این سیب را برای شما فرستاده است».(122)

پیامبر مهمان خدا بود و خدا می خواست از پیامبرش این گونه پذیرایی کند. پیامبر آن سیب را خورد... پیامبر به زمین و به خانه اش بازگشت، همسرش خدیجه(علیها السلام)در انتظار او بود.

نزدیک به یک سال گذشت، فاطمه(علیها السلام) به دنیا آمد.

فاطمه(علیها السلام) بویِ بهشت می داد، بوی سیب سرخِ بهشتی ! (123)

در آن روزگار، گروهی از مردم، دختران خود را زنده به گور می کردند و دختر را مایه ننگ خود می دانستند، امّا پیامبر دخترش را می بوسید و می بویید

ص:267

و می فرمود: «هر وقت مشتاق بهشت می شوم، فاطمه ام را می بوسم». آری، فاطمه(علیها السلام)، کوثر پیامبر بود.

این سخن پیامبر است: «خدا با خوشحالی فاطمه، خوشحال می شود و با غضب فاطمه، غضبناک می شود».(124)

* * *

اکنون می خواهم درباره حوض کوثر مطلبی بنویسم:

روز قیامت فرا می رسد، همه انسان ها سر از خاک برمی دارند، کوه ها متلاشی شده اند و آسمان شکافته شده است.

چه غوغایی بر پا شده است !

همه جا را ترس و اضطراب فرا گرفته است !

همه مردم در صحرای قیامت جمع شده اند و تشنگی بر همه غلبه کرده است. گرمای شدید به گونه ای است که نفس کشیدن بر همه سخت شده است.

هر کسی با خود فکر می کند که سرانجام من چه خواهد شد؟

آیا خواهم توانست به سلامت از پل صراط عبور کنم؟

مردم دیگر خسته شده اند، پس خدا کی می خواهد حسابرسی را شروع کند؟

صدایی به گوش همه می رسد.

فرشته ای چنین می گوید: «پیامبر مهربانی ها; محمّد کجاست؟».

محمّد(صلی الله علیه وآله) جلو می رود و خود را به حوض کوثر می رساند. پس از آن، این صدا در همه صحرای محشر می پیچد: «علی کجاست؟».

علی(علیه السلام) هم به سوی حوض کوثر می رود و کنار پیامبر می ایستد.

تشنگی بر همه غلبه کرده است، همه به سمت حوض کوثر هجوم می برند،

ص:268

امّا هر کسی نمی تواند از حوض کوثر بنوشد، این آب گوارا مخصوص بندگان خوب خدا می باشد، فرشتگانی در آنجا ایستاده اند، آنان نمی گذارند گناهکاران به حوض کوثر برسند.

عدّه ای از شیعیان برای نوشیدن آب به سوی حوض کوثر می آیند، فرشتگان آن ها را بر می گردانند، آنان شیعیان گناهکار هستند.

محمّد(صلی الله علیه وآله) این منظره را می بیند، او شیعیان علی(علیه السلام) را می شناسد و می بیند که چگونه در آتش تشنگی می سوزند.

اشک در چشمان محمّد(صلی الله علیه وآله)حلقه می زند و دست به دعا برمی دارد و می گوید: «بارخدایا ! شیعیان علی را می بینم که نمی توانند کنار حوض کوثر بیایند».

آیا خدا دوست دارد اشک چشمان محمّد(صلی الله علیه وآله) را ببیند؟

هرگز !

خدا فرشته ای را می فرستد تا پیام او را به پیامبر(صلی الله علیه وآله) برساند.

آن پیام چیست؟

پیام خدا این است: «ای محمّد ! به خاطر تو اجازه می دهم تا شیعیانِ گناهکار از حوض کوثر بنوشند».

پیامبر خوشحال می شود، شیعیان گروه گروه در حالی که اشک شوق به چشم دارند به سوی حوض کوثر می آیند و از دستان پیامبر و علی(علیه السلام)سیراب می شوند.(125)

ص:269

سوره کافرون

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 109 قرآن می باشد.

در این سوره، خدا به پیامبر فرمان می دهد تا از بُت و بُت پرستی بیزاری بجوید و به دین کافران توجّه نکند، برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

کافرون: آیه 6 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ قُلْ یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ (1) لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ (2) وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ (3) وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدْتُمْ (4) وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ (5) لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ (6)

بُت پرستان بُت های زیادی داشتند و آن بُت ها را دختران تو می دانستند و در مقابل آنان به سجده می افتادند، آنان در اطراف کعبه بُت های زیادی قرار داده بودند.

بت هُبل !

مهم ترین بُت شهر مکّه !

ص:270

این بُت به شکل انسان بود که از «یاقوت سرخ» درست شده بود، آنان آن بُت را بر بالای کعبه قرار داده بودند و فریاد برمی آوردند: «ای هبل ! سربلند و سرافراز باشی».(126)

بزرگان مکّه از بُت پرستی دفاع می کردند و به مردم می گفتند: «محمّد گمراه است، مواظب باشید فریب او را نخورید، او می خواهد شما را از دین پدرانتان جدا کند».

چرا آنان چنین رفتار می کردند؟

منافع آنان در بُت پرستی و جهالت مردم بود !

در آن روزگار، مردم اموال خود را نذر بُت ها می کردند، هر چه نذر بُت ها می شد به بزرگان مکّه می رسید، زیرا آنان خود را به عنوان خادمان بُت ها به مردم معرّفی کرده بودند !

عجیب بود، بزرگان مکّه مردم را تشویق می کردند تا فرزندان خود را برای بت ها قربانی کنند، هدف آنان از این کار این بود که اعتبار و ارزش بُت ها در میان آن مردم نادان، زیاد و زیادتر شود، کسی که فرزند خود را برای یک بُت قربانی می کند، دیگر چگونه می تواند دست از پرستش آن بُت بردارد؟

بزرگان مکّه با این کار، حکومت و اقتدار خود را بر آن مردم بیچاره استوار می کردند. آنان با سخنان خود، کاری می کردند که قربانی کردن فرزند برای مردم، کاری زیبا جلوه کند.

نتیجه این خرافات این بود که مردم از دین آسمانی و حقیقی جدا شدند و گرفتار خرافات شدند.

* * *

سه دختر زیبای خدا !

ص:271

این خرافه ای بود که بُت پرستان به آن باور داشتند.

«لات»، «مَنات» و «عُزّی».

سه دختر خدا.

بُت پرستان این بُت های سه گانه را دختران خدا می دانستند.

درباره این سه بیشتر مطالعه می کنم و به نکات جالبی می رسم:

1 - عُزّی: این بت، عزیزترین بُت آن سرزمین بود، بین راه مکّه و عراق معبدی بزرگ برای این بُت ساخته بودند. در آنجا قربانگاه بزرگی وجود داشت که شتران زیادی در آن قربانی می شدند. این بت، سنگی صاف و سیاه بود. آن مردم به داشتن عُزّی، افتخار می کردند، زیرا او در سرزمین آن ها منزل کرده بود.(127)

2 - لات: این بُت نزدیک شهر «طائف» قرار داشت، سنگی چهارگوش و بزرگ که مردم برایش قربانی می کردند و به او تقرّب می جُستند. این بت، بازارش خیلی داغ بود و عدّه زیادی با لباس احرام به زیارتش می رفتند، هیچ کس نمی توانست با لباس معمولی به زیارت او برود.(128)

3 - مَنات: این بُت در کنار دریای سرخ بین مکّه و یثرب بود، مردم می گفتند: «منات، بزرگ ترین دختر خداست». آنان گروه گروه برای زیارت این بُت می رفتند و برای او قربانی زیادی می کردند.(129)

مردم بارها این دعا را می خواندند: «قسم به لات، عُزّی و مَنات که آن ها سه دخترِ زیبای خدا هستند و ما به شفاعت آن ها امید داریم».(130)

به راستی که چقدر آنان نادان بودند !

تو خدایی هستی که بر همه جهان تسلّط داری و از همه رفتارها و گفتارها باخبری، چگونه می شود که شریکی داشته باشی؟

ص:272

انسان سخن می گوید، راه می رود، دختر او هم می تواند سخن بگوید و راه برود، این قانون است. اگر واقعاً این بُت ها دختران تو هستند، باید بعضی از صفات تو را داشته باشند. این صفات توست: «خالق، رازق، دانا، شنوا...». اگر این بُت ها، دختران تو هستند، چرا هیچ صفتی از این صفات را ندارند؟

چرا مردم فکر نمی کردند؟ چگونه ممکن است این سنگ ها، دختران تو باشند؟

* * *

تو محمّد(صلی الله علیه وآله) را فرستادی تا مردم را از خواب غفلت بیدار کند تا دین اسلام را بپذیرند و یکتاپرست شوند، امّا آنان سخن او را قبول نکردند و دوست داشتند در تاریکی آن خرافات بمانند.

بزرگان مکّه با محمّد(صلی الله علیه وآله)دشمنی زیادی نمودند و او را دروغگو و جادوگر خواندند و پیروانش را شکنجه های سختی نمودند. آنان به محمّد(صلی الله علیه وآله)سنگ پرتاب کردند و بر سرش خاکستر ریختند، امّا محمّد(صلی الله علیه وآله) راه خود را ادامه داد.

در ابتدا تعداد پیروان محمّد(صلی الله علیه وآله)بسیار کم بود، امّا با گذشت زمان کم کم پیروان او زیاد شدند، بزرگان مکّه که منافع خود را در بُت پرستی می دیدند، نگران شدند، آنان نزد محمّد(صلی الله علیه وآله)آمدند و گفتند:

__ آیا تو دوست داری ما به دین تو ایمان بیاوریم؟

__ آری، من همواره مشتاق سعادت شما بوده ام.

__ ای محمّد ! ما پیشنهاد خوبی برای تو داریم.

__ چه پیشنهادی؟

__ یک سال تو بُت های ما را عبادت کن، سال بعد ما خدایِ تو را عبادت می کنیم. اگر دین تو از دین ما بهتر باشد، ما آن را ادامه می دهیم.

ص:273

__ به خدا پناه می برم از این که بخواهم بُت های شما را شریک خدا قرار بدهم.

__ ای محمّد ! به پیشنهاد ما فکر کن ! این پیمان بین ما و تو خواهد بود و سال های سال باقی خواهد ماند، یک سال پرستش بُت ها و سال بعد از آن، پرستش خدای تو ! به نفع توست که این پیشنهاد را قبول کنی.

آری، بزرگان مکّه که فهمیده بودند دیگر سیاست شکنجه و آزار، فایده ای ندارد، می خواستند این گونه دین محمّد(صلی الله علیه وآله) را منحرف کنند، اگر محمّد(صلی الله علیه وآله)اصلِ بُت پرستی را قبول می کرد، آنان به هدف خود می رسیدند، هدف آنان، نذرهایی بود که مردم برای بُت ها می کردند، اگر محمّد(صلی الله علیه وآله)این پیشنهاد را قبول می کرد، آنان در همان سالی که مخصوص پرستش بُت ها بود به اندازه سال بعد از آن، پول و ثروت جمع می کردند، برای آنان ساختن یک قانون جدید کاری نداشت، مثلاً به مردم می گفتند: «شما باید نذر سال آینده را هم امسال بدهید تا بُت ها از شما راضی باشند و برکت به زندگی شما بیاید و باران نازل شود».

این بزرگان مکّه راه کفر را برگزیده بودند، آنان می دانستند که محمّد(صلی الله علیه وآله)پیامبر توست، آنان معجزه قرآن را درک کرده بودند، امّا با این حال، حقّ را انکار می کردند، آنان کافران واقعی بودند.

* * *

اکنون تو این سوره را نازل می کنی و از محمّد(صلی الله علیه وآله)می خواهی تا با کافران چنین بگوید:

ای کافران ! من بُت های شما را نمی پرستم.

شما نیز خدایِ مرا نمی پرستید.

من بُت های شما را نمی پرستم.

شما نیز خدایِ مرا نمی پرستید.

ص:274

دین شما برای خودتان باشد و دین من هم برای خود من !

* * *

مناسب است در اینجا سه نکته را بنویسم:

*نکته اوّل:

در این سوره تکرار وجود دارد، جمله «من بُت های شما را نمی پرستم» دو بار ذکر شده است.

جمله «شما نیز خدایِ مرا نمی پرستید»، دو بار ذکر شده است.

این برای اهمیّت و تأکید بیشتر است، خدا با این سخن ثابت کرد که بین راه محمّد(صلی الله علیه وآله) و راه بُت پرستان، جدایی کامل وجود دارد و محمّد(صلی الله علیه وآله) هرگز بر سر مساله بُت پرستی، مصالحه نخواهد کرد. مبارزه محمّد(صلی الله علیه وآله) با بُت پرستی ادامه خواهد داشت تا آنجا که او با دست خودش بُت ها را نابود کند. این وعده خدا بود و خدا به وعده اش وفا می کند.

وقتی محمّد(صلی الله علیه وآله) این سوره را برای کافران خواند، آنان فهمیدند که محمّد(صلی الله علیه وآله)اهل سازش در برابر بُت پرستی نیست، این گونه بود که همه آنان ناامید شدند.

* نکته دوم

در این سوره پیش بینی شده است که کافران هرگز مسلمان نخواهند شد، وقتی من تاریخ را می خوانم می بینم که در سال هشتم هجری وقتی محمّد(صلی الله علیه وآله)مکّه را فتح کرد، مردم گروه گروه به اسلام ایمان آوردند.

باید دقّت کنم که کافران در این سوره، همان بزرگان مکّه هستند که به محمّد(صلی الله علیه وآله) آن پیشنهاد را دادند، افرادی مانند ابوجهل. آنان تا آخر هرگز ایمان

ص:275

نیاوردند. ابوجهل در سال دوم سپاه بزرگی تشکیل داد و به جنگ محمّد(صلی الله علیه وآله)رفت و جنگ روی داد و در آن جنگ کشته شد. گروهی که آن پیشنهاد را به محمّد(صلی الله علیه وآله) دادند تا آخر عمر، مسلمان نشدند. در واقع مخاطب این سوره، خواص و برگزیدگان مکّه بودند نه مردم عادی.

* نکته سوم

وقتی محمّد(صلی الله علیه وآله) این سوره را برای بزرگان مکّه خواند، آنان تصمیم گرفتند تا آزار و اذیّت مسلمانان را زیاد و زیادتر کنند، تاریخ هرگز مثل یاسر و همسرش (سمیّه) را فراموش نمی کند. آن روزی که به سوی خانه یاسر هجوم بردند، او و همسرش را از خانه بیرون آوردند.

آفتاب سوزان مکّه می تابید، یاسر و سمیّه را در آفتاب خواباندند و سنگ های داغ را بر روی سینه آن ها قرار دادند. لب های آن ها از تشنگی خشک شده بود.

ابوجهل از آنان خواست تا دست از بُت پرستی بردارند، امّا آنان در جواب گفتند: «لا إله إلاّ الله». اینجا بود که ابوجهل عصبانی شد، شمشیر خود را برداشت و آن را به سمت قلب سمیّه نشانه گرفت. خون فوّاره زد و سمیّه شهید شد. بعد از دقایقی آنان، یاسر را هم شهید کردند.(131)

ص:276

سوره نَصر

اشاره

این سوره «مدنیّ» است و سوره شماره 110 قرآن می باشد.

«نَصر» به معنای «پیروزی» می باشد، خدا این سوره را به پیامبر نازل کرد و به او وعده پیروزی داد و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

نَصر: آیه 3 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ (1) وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا (2) فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا (3)

سال ششم هجری است. محمّد(صلی الله علیه وآله) به مدینه هجرت کرده است، مسلمانان زیادی در مدینه جمع شده اند. یکی از دشمنان سرسخت مسلمانان، یهودیانی بودند که در سرزمین خیبر زندگی می کردند، آنان بارها با مسلمانان دشمنی کرده بودند، پیامبر همراه با لشکر اسلام به سوی سرزمین خیبر رفت و آن یهودیان تسلیم شدند.(132)

اکنون محمّد(صلی الله علیه وآله) به فکر آن است که مکّه را از بُت و بُت پرستی پاک گرداند، کافران مکّه، هنوز بُت ها را می پرستند و نمی گذارند یکتاپرستان به زیارت

ص:277

کعبه بروند، مسلمانان آرزو دارند دور کعبه که یادگار ابراهیم(علیه السلام) است، طواف کنند و نماز بخوانند.

اکنون به محمّد(صلی الله علیه وآله) وعده ای بزرگ می دهی و با او چنین سخن می گویی: «ای محمّد ! وقتی که یاری من و روز پیروزی فرا رسید و تو دیدی که مردم، گروه گروه به دین من درمی آیند، پس به شکرانه آن، مرا حمد و تسبیح کن و از من طلب بخشش کن که من بسیار توبه پذیر می باشم».

* * *

روز پیروزی !

روزی که یاری تو فرا می رسد !

تو از فتح مکّه، سخن می گویی !

سال ششم هجری است، محمّد(صلی الله علیه وآله) باید فقط دو سال دیگر صبر کند...

* * *

سال هشتم فرا رسید، پیامبر با لشکر ده هزار نفری به سوی مکّه حرکت کرد تا این شهر را از وجود بُت ها پاک گرداند.

پیامبر پیامی را برای مردم مکّه فرستاد: «هر کس به کعبه پناه ببرد، در امان است، هر کس به خانه خود برود و در خانه اش را ببندد، در امان است».

لشکر اسلام به سوی مکّه پیش می رفت، یکی از یاران پیامبر پرچمی را در دست گرفت و سوار بر اسب به سوی شهر رفت و فریاد برآورد: «امروز، روز انتقام است».

پیامبر از این ماجرا باخبر شد، او از علی(علیه السلام) خواست تا زود خود را به مکّه برساند و پرچم را از او بگیرد و در شهر فریاد بزند: «امروز روز مهربانی است».

ص:278

درست است که مردم این شهر به پیامبر بارها سنگ زدند، او را جادوگر و دیوانه خواندند و بر سرش خاکستر ریختند و یارانش را شکنجه کردند، امّا او پیامبر مهربانی است، اگر آنان پشیمان شوند و از دشمنی با حقّ دست بردارند، او همه را می بخشد.

آری، امروز روز مهربانی است.

پیامبر وارد شهر مکّه شد و کنار کعبه آمد، بُت ها را با عصای خویش به زمین افکند بعد از آن وارد کعبه شد، همه بُت های آنجا را هم واژگون ساخت.

اکنون نوبت بُتی بزرگ بود که بر بالای بام کعبه ایستاده بود !

«هُبل» !

بزرگ ترین و مهم ترین بُت شهر مکّه !

این بُت به شکل انسان بود که از سنگ «یاقوت سرخ» درست شده بود.

این بُت همان بُتی است که در جنگ «احد» مشرکان نام او را می بردند، آن جنگ در سال سوم هجری روی داد، مسلمانان ابتدا پیروز میدان بودند، امّا در مرحله دوم جنگ شکست خوردند، آن روز وقتی ابوسفیان احساس پیروزی کرد فریاد برآورد: «ای هبل ! سربلند و سرافراز باشی».

امروز روز سرنگونی این بُت است !

پیامبر بر بالای بام کعبه رفت، این بُت آن قدر بزرگ بود که پیامبر به تنهایی نمی توانست آن را سرنگون کند.

علی(علیه السلام) کجاست؟

او علی(علیه السلام) را صدا زد، علی(علیه السلام) به بالای بام کعبه آمد، پیامبر نشست و از علی(علیه السلام)خواست روی شانه های او قرار گیرد.

پیامبر از جا بلند شد، علی(علیه السلام)روی شانه های پیامبر ایستاد و بُت «هبل» را به

ص:279

پایین انداخت، همان لحظه جبرئیل نازل شد و آیه 81 سوره «اِسرا» را برای پیامبر خواند: «ای محمّد ! بگو حقّ آمد و باطل نابود شد، همانا باطل سرانجام نابودشدنی است».

پیامبر با صدای بلند آن آیه را خواند، همه مردم نگاه کردند، هبل جلوی چشمشان قطعه قطعه شد.

روزگار بُت پرستی در این شهر به پایان رسید.

* * *

آیه آخر این سوره را می خوانم: «مرا حمد و تسبیح کن و از من طلب بخشش کن».

مناسب می بینم در اینجا سه نکته را بنویسم:

* نکته اوّل

انسان در هنگام پیروزی و موفّقیّت، نباید گرفتار غرور گردد.

من در لحظه پیروزی باید در برابر تو فروتنی کنم، موفّقیّت را از تو بخواهم، اگر توفیق تو نبود، آن پیروزی هم نبود، من باید حمد و ستایش تو را به جا آورم و نماز شکر بخوانم.

* نکته دوم

خدا به پیامبر می گوید: «از من طلب بخشش کن !».

محمّد(صلی الله علیه وآله) هرگز گناهی انجام نداده بود، این باور ما است، خدا به او مقام عصمت داده بود و او را از هر خطا و گناهی حفظ نموده بود، معلوم است که منظور از این سخن، این است که مسلمانان از خطای خویش، طلب بخشش کنند.

این شیوه خدا در بعضی از آیات قرآن است، این کار، اثر روانی زیادی در

ص:280

روحیّه مسلمانان دارد، وقتی خدا به پیامبر می گوید: «ای محمّد ! از من طلب بخشش نما !» مسلمانان حساب کار خودشان را می کنند و می فهمند که این مسأله بسیار مهمّی است.

* نکته سوم

در روز فتح، مسلمانان باید از چه گناهی طلب بخشش کنند؟

وقتی مسلمانان زیر شکنجه کافران بودند، خدا به پیامبر وعده داد که یاری او فرا می رسد و روزی، همه شهر مکّه مسلمان می شوند و بُت ها به دست پیامبر نابود می گردند.

پیامبر این سخن را به مسلمانان گفت، بعضی از آنان در دل خود، شک داشتند و این سخن را باور نکردند، آنان می گفتند: «ما در شهر مکّه زیر شکنجه کافران هستیم، جانمان در خطر است، پیامبر به ما می گوید: این شهر از آنِ ما خواهد شد؟ آخر چگونه؟ خدا فقط به ما رحم کند که زنده بمانیم، فرمانروایی شهر مکّه، آرزویی دست نایافتنی است».

وقتی که لشکر اسلام با ده هزار نفر وارد شهر مکّه شد و پیامبر همه بُت ها را شکست، آنان به یاد فکرهای باطل خود افتادند و سرافکنده شدند، خدا از آنان می خواهد که ناراحت نباشند و افسرده نشوند، توبه کنند و از او طلب بخشش کنند که او بسیار توبه پذیر است.

ص:281

سوره مَسَد

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 111 قرآن می باشد.

در زبان عربی به زنجیر آهنین، «مَسَد» می گویند. در آیه آخر این سوره چنین می خوانیم: «در روز قیامت بر گردن یکی از دشمنان پیامبر، زنجیری آهنی افکنده خواهد شد»، برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

مَسَد: آیه 5 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَب وَتَبَّ (1) مَا أَغْنَی عَنْهُ مَالُهُ وَمَا کَسَبَ (2) سَیَصْلَی نَارًا ذَاتَ لَهَب (3) وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَهَ الْحَطَبِ (4) فِی جِیدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَد (5)

محمّد(صلی الله علیه وآله) پیامبر تو بود و برای نجات مردم از بُت پرستی تلاش می کرد، تو از او خواسته بودی تا بندگانت را از خرافات و جهالت ها نجات دهد، امّا مردم مکّه با او دشمنی می کردند و به او سنگ می زدند و بر سرش خاکستر می ریختند و دروغگو و جادوگرش می خواندند.

محمّد(صلی الله علیه وآله) با همه این مشکلات می ساخت، امّا یک چیز دل او را بیش از همه

ص:282

چیز آزار می داد و اندوهناک می نمود، در آن روزگار، خویشاوندان هر کسی، مدافع و یاور او بودند، امّا محمّد(صلی الله علیه وآله) عمویی داشت که او را ابولَهَب می خواندند. او دشمن درجه یک محمّد(صلی الله علیه وآله)بود، او محمّد(صلی الله علیه وآله) را بسیار آزار و اذیّت می کرد و به او سنگ پرتاب می کرد و فریاد می زد: «ای مردم ! محمّد دروغگوست، سخن او را باور نکنید».

محمّد(صلی الله علیه وآله) به خارج از مکّه می رفت و با قبیله هایی که در بیرون مکّه بودند، سخن می گفت و آنان را به یکتاپرستی دعوت می کرد. آن قبایل نیز برای تحقیق بیشتر، افرادی را به مکّه می فرستادند، ابولَهَب خود را به آنان می رساند و به آنان می گفت: «محمّد دیوانه است، ما در حال درمان او هستیم، او به زودی خوب می شود و دست از این سخنان برمی دارد»، اگر آن قبیله اصرار بر دیدار محمّد(صلی الله علیه وآله) داشتند، ابولَهَب عصبانی می شد و می گفت: «مرگ بر محمّد !».(133)

آری، ابولَهَب سنّ و سالی داشت و همه او را به عنوان ریش سفید مکّه می شناختند، این کارهای او مانع گرایش مردم به سوی اسلام می شد.

از طرف دیگر، همسر ابولَهَب که نامش «امّ جَمیل» بود با ابولَهَب کاملاً هم عقیده بود، او هم از هیچ تلاشی برای دشمنی با محمّد(صلی الله علیه وآله)فروگذار نمی کرد، بسیار بددهن بود و فحش های زشتی می داد، او زنی ثروتمند بود و جواهرات زیادی داشت و در میان زنان نفوذ داشت، زنان مکّه به سخنانش گوش می کردند، او وظیفه خود می دانست تا از مسلمان شدن آنان جلوگیری کند، به راستی چه گناهی بالاتر از گمراه کردن دیگران !

ابولَهَب ثروت زیادی داشت و وقتی با دوستانش جمع می شد به آنان چنین می گفت: «محمّد، پسرِ برادر من است، او می گوید که انسان ها بعد از مرگ

ص:283

زنده می شوند، اگر سخن او راست باشد و جهنّمی در کار باشد، ثروت من به کار من می آید و من می توانم خود را نجات دهم».

این کارهای ابولَهَب و همسرش، دل پیامبر را به درد آورده بود، اینجا بود که تو این سوره را نازل کردی:

* * *

بریده باد دو دست ابولَهَب ! مرگ بر او !

او خیال می کند که ثروتش او را از عذاب نجات می دهد، امّا هرگز ثروت و آنچه از مال دنیا به دست آورده است، نمی تواند سودی به او ببخشد و او را از عذاب برهاند، به زودی او در آتشی که شعله های فراوان دارد، وارد می شود.

و همسر او، بار گناهان زیادی بر دوش دارد، او هم در آتش وارد می شود و بر گردن او زنجیری از آهن خواهد بود.

* * *

مناسب است که درباره چند آیه این سوره توضیح بیشتری بدهم:

* آیه اوّل

«بریده باد دو دست ابولَهَب ! مرگ بر او !».

وقتی محمّد(صلی الله علیه وآله) از خانه بیرون می رفت تا با مردم سخن بگوید، ابولَهَب مقداری سنگ در دستان خود قرار می داد و دنبال محمّد(صلی الله علیه وآله)به راه می افتاد و آن سنگ ها را به سوی او پرتاب می کرد، گاهی بدن محمّد(صلی الله علیه وآله) زخم می شد و خون از آن جاری می شد.

خدا در اینجا چنین نفرین می کند: «بریده باد دو دست ابولَهَب !!»، یعنی دستان او نابود باد که با پیامبر من چنین می کند.

از طرف دیگر، وقتی قبایل عرب اندک علاقه ای به اسلام پیدا می کردند،

ص:284

ابولَهَب به آنان می گفت: «محمّد دیوانه است، ما در حال درمان او هستیم، او به زودی خوب می شود و دست از این سخنان برمی دارد، مرگ بر محمّد».

خدا در جواب آن سخن ابولَهَب، چنین می گوید: «مرگ بر ابولَهَب !».(134)

در اینجا یک نکته را بیان کنم: نام اصلی ابولَهَب، عبدالعُزّی بود ولی مردم او را ابولَهَب می خواندند. «لَهَب» یعنی آتش ! او گونه های سرخی داشت، مردم گونه های او را به آتش تشبیه می کردند، گویا او گونه های آتشین داشت.

ولی چرا قرآن او را به نام اصلی اش یاد نکرد؟

عبدالعُزّی. بنده عُزّی.

عُزّی نام یکی از بُت ها بود، قرآن می خواست از این عبارت پرهیز کند، از طرف دیگر، مردم او را «صاحب گونه های آتشین» می نامیدند، در روز قیامت، این مطلب واقعیّت پیدا می کند و از صورت و گونه های او، آتش زبانه خواهد کشید.

* آیه چهارم

«همسر ابولَهَب، بار گناهان زیادی بر دوش دارد».

برای توضیح این آیه، ابتدا مثالی می زنم: در زبان فارسی، این جمله کاربرد زیادی دارد: «خاک عالَم بر سرم شد».

اگر من این جمله را به زبان دیگری به همین صورت ترجمه کنم، کسی که آن را می خواند، واقعاً گیج می شود، آخر چگونه می شود که خاک عالَم را بر سر ریخت؟ مگر یک انسان، چقدر می تواند خاک بر سر خود بریزد.

ص:285

این یک کنایه است. هر فارسی زبان می داند که معنای این سخن چیست.

«خاک عالَم بر سرم شد» یعنی «من بیچاره و بدبخت شدم». لازم نیست کسی خاک بر سر خود بریزد.

اگر من فقط واژه های آیه چهارم را معنا کنم، نتیجه این می شود: «زن ابولَهَب، هیزم حمل می کرد».

این سخن چه معنایی دارد؟

او ثروتمندترین زن مکّه بود و خادمان بسیاری داشت، او هرگز خودش هیزم جمع نمی کرد و هیزم به دوش نمی گرفت.

این یک کنایه است. یعنی او بار گناهان زیادی بر دوش داشت !

گناهان او، همان هیزم هایی بودند که آتش جهنّم را برای او به ارمغان می آوردند، او سبب گمراهی مردم شد و با پیامبر خدا دشمنی زیادی نمود.(135)

* آیه پنجم

«بر گردن همسر ابولَهَب، زنجیری از آهن خواهد بود».

زن ابولَهَب، ثروت زیادی داشت، او گردنبندی بسیار قیمتی داشت، روزی به بُت ها سوگند یاد کرد که این گردنبند را خواهد فروخت و پول آن را در راه دشمنی با محمّد(صلی الله علیه وآله)هزینه خواهد کرد.

خدا در این آیه به این مطلب اشاره می کند که در روز قیامت به جای این گردنبند که به گردن اوست، زنجیری از آهن بر گردن او خواهد افکند، گردنبندی که بسیار سنگین است و مانند شعله های آتش، داغ است.

قرآن از عبارت «حَبلٌ من مَسَد» استفاده کرده است، در زبان عربی برای دو چیز این عبارت را به کار می برند:

1 - طنابی که از الیاف درخت خرما تهیّه شده است.

2 - زنجیری که از آهن بافته شده است.

تعدادی از دانشمندان لغت شناس در شرح این عبارت، معنای دوم را بیان

ص:286

کرده اند.

سخن یکی از آنان این است: «حبل من مسد، همان زنجیری است که قرآن در آیه 32 سوره «حاقّه» درباره آن سخن گفته است. زنجیری که طول آن هفتاد ذراع است».(136)

وقتی من این سخن را شنیدم، به نظرم رسید که ترجمه این آیه به این صورت بهتر است. آری، زن ابولَهَب در این دنیا، گردنبندی گران قیمت گردن داشت، گردنبندی که از طلا و جواهرات بسیار قیمتی بود، خدا در روز قیامت، زنجیری از آهنی داغ و سوزنده به گردن او می اندازد و او در میان آتش ها می سوزد.

* * *

پیام این سوره برای انسان های امروز چیست؟

انسان ها باید بدانند که پیوندهای خانوادگی اگر با پیوند مکتبی همراه نباشد، ارزشی ندارد.

خدا با هیچ کس تعارف ندارد !

ابولَهَب، عمویِ پیامبر است، از نسلِ ابراهیم(علیه السلام) است، راه کفر را برمی گزیند، سخت ترین عذاب ها در انتظار اوست.

سلمان فارسی، اهل ایران است، هیچ نسبتی با محمّد(صلی الله علیه وآله)ندارد، او را به عنوان «برده» به سرزمین حجاز آورده اند، امّا ایمان می آورد و به آنجا می رسد که محمّد(صلی الله علیه وآله) درباره او می گوید: «سلمان از ما اهل بیت است».

هر کس ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، پاداشش بهشت است.

هر کس که راه کفر برگزیند، حتّی اگر عمویِ پیامبر باشد، جایگاهش آتش جهنّم است.

ص:287

البته، خدا در روز قیامت به پیامبر و بندگان خوبش، اجازه شفاعت می دهد، امّا این شفاعت به معنای «پارتی بازی» نیست.

شفاعت مانند آبی است که بر پای نهال ضعیفی می ریزند تا رشد کند، امّا درختی که از ریشه خشکیده است، هر چه آب به پایِ آن بریزند، فایده ای برای او ندارد !

پیامبر و امامان معصوم فقط می توانند کسی را شفاعت کنند که ایمان آورده باشد و قسمتی از راه را آمده باشد، ولی در فراز و نشیب های راه، وامانده باشد، شفاعت او را یاری می کند تا او بتواند ادامه راه را بپیماید، امّا کسی که راه شیطان را انتخاب کرده است، از شفاعت بهره ای نمی برد.

پیامبر هرگز در روز قیامت حقّ ندارد ابولَهَب را شفاعت کند، خدا هرگز به او چنین اجازه ای را نمی دهد، زیرا ابولَهَب تا لحظه آخر عمر، ایمان نیاورد و با کفر از دنیا رفت.

* * *

چرا خدا ابولَهَب را این گونه نفرین می کند؟ چرا از همسرش این گونه یاد می کند؟

وقتی زن و شوهرهایی را که در قرآن از آنان یاد شده است، بررسی می کنم. قرآن در سوره های قبل، سه نوع از زن و شوهرها را بیان کرده است، قرآن می خواهد نوع چهارم آن ها را در این سوره بیان کند تا سخن از انواع زن و شوهرها، کامل باشد.

اکنون که این سوره تمام شده است، من چهار نوع زن و شوهرهایی که در قرآن ذکر شده است، بیان می کنم:

1 - مرد مؤمن، زن مؤمن: ابراهیم(علیه السلام) و همسرش هاجر

ص:288

ابراهیم(علیه السلام) پیامبر خدا بود، خدا به او فرمان داد تا همسرش هاجر را از فلسطین کنار کعبه ببرد، در آن هنگام، هیچ کس در کنار کعبه نبود، ابراهیم(علیه السلام)هاجر و اسماعیل را به آنجا آورد، هیچ آب و غذایی در آنجا پیدا نمی شد، هیچ کس آنجا نبود، ابراهیم(علیه السلام) فرمان خدا را اطاعت کرد و هاجر هم تسلیم تصمیم ابراهیم(علیه السلام) بود، چون او به خدا ایمان داشت. ابراهیم(علیه السلام) رفت و اسماعیل تشنه شد، هاجر به دنبال آب دوید و سرانجام، چشمه زمزم از زیر پای اسماعیل جوشید و کم کم مردم به آنجا آمدند و شهر مکّه بنا شد.

2 - مرد مؤمن، زن کافر: لوط(علیه السلام) و همسرش

لوط(علیه السلام) پیامبر خدا بود، خدا او را برای هدایت مردم شهر سدوم فرستاد، مردم به سخن لوط(علیه السلام) گوش نکردند، زن لوط(علیه السلام)هم از کافران بود و در شبی که عذاب نازل شد، او هم در آن عذاب هلاک شد.

3 - مرد کافر، زن مؤمن: فرعون و همسرش آسیه

آسیه(علیها السلام)، زن فرعون بود، فرعون راه کفر را برگزید ولی آسیه(علیها السلام) به موسی(علیه السلام)ایمان آورد. او ایمان خود را از فرعون مخفی می کرد، وقتی فرعون این ماجرا را فهمید او را شکنجه نمود و آسیه(علیها السلام) زیر شکنجه ها شهید شد.

4 - مرد کافر، زن کافر: ابولَهَب و همسرش

در این سوره خدا از این زن و شوهر سخن می گوید، عجیب است، وقتی زن و شوهری با هم در مسیر گمراهی قرار می گیرند، سرعت هلاکت آنان بسیار زیاد می شود و این هشداری برای همه انسان ها می باشد. در این سوره قرآن به ابولَهَب، شدیدترین نفرین ها را می کند و همسر او را هم وعده عذابی سخت می دهد.

ص:289

سوره اخلاص

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 112 قرآن می باشد.

«اِخلاص» به معنای «پاک کردن» می باشد. این سوره به بیان یکتاپرستی می پردازد تا اعتقاد مؤمنان از هرگونه شرک به خدا، پاک بشود. کسی که به این سوره باور دارد، در واقع دین خود را از شرک پاک نموده است. نام دیگر این سوره «توحید» می باشد. توحید به معنای «یکتاپرستی» می باشد. همچنین این سوره را «سوره قُل هُو الله اَحَد» هم می خوانند.

اخلاص : آیه 4 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ (1) اللَّهُ الصَّمَدُ (2) لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ (3) وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ (4)

محمّد(صلی الله علیه وآله) بُت پرستان مکّه را به یکتاپرستی دعوت می کرد و از آنان می خواست از عبادت بُت ها دست بردارند و در مقابل آن ها به سجده نیفتند، روزی گروهی از بُت پرستان کنار کعبه آمدند، محمّد(صلی الله علیه وآله) را دیدند که برای مردم قرآن می خواند.

آنان با یکدیگر سخن می گفتند، یکی گفت: «آیا کسی می داند این خدایی که

ص:290

محمّد ما را به عبادت آن فرا می خواند، چگونه است؟».

آنان به هم نگاه کردند، به راستی خدای محمّد(صلی الله علیه وآله) چگونه است؟

آن بُت پرستان سال های سال بُت ها را پرستیده بودند، بزرگ ترین بُت آنان، هُبل بود، بُتی که به شکل انسان بود و از «یاقوت سرخ» ساخته شده بود، دست راست این بُت شکسته شده بود و آنان از طلا دستی برای او درست کرده بودند.

این هبل بود، بُتی با دست طلایی !

به راستی خدای محمّد چگونه است؟ آیا او هم دست دارد؟

آنان تصمیم گرفتند نزد محمّد(صلی الله علیه وآله) بیایند و این سؤال را از خود او بپرسند، همه با هم برخاستند و نزد محمّد(صلی الله علیه وآله) آمدند و گفتند: «ای محمّد ! خدای خود را برای ما وصف کن ! برایمان بگو که او چگونه است؟».(137)

اینجا بود که جبرئیل نازل شد و این سوره را برای محمّد(صلی الله علیه وآله)خواند:

* * *

ای محمّد ! بگو او خدایِ یگانه است،

او بی نیاز است و همه، نیازمند او هستند،

او فرزند کسی نیست و فرزندی هم ندارد،

و برای او هیچ همتایی نیست».

* * *

اکنون این سوره را در شش قسمت شرح می دهم، دقّت در این مطالب می تواند سبب آشکار شدن معنای این سوره شود:

* * *

* قسمت اوّل: «هو»

ص:291

این واژه به چه معناست؟

«او»

منظور از این واژه چیست؟

وقتی قدری فکر می کنم به این نتیجه می رسم که در اینجا قرآن می خواهد به من بگوید: «خدا غیب است و از دیده ها پنهان است».

مناسب می بینم در اینجا ماجرای دعای علی(علیه السلام) در جنگ «صفّین» را بنویسم: صفّین جایی بود که سپاه علی(علیه السلام) با سپاه معاویه روبروی هم قرار گرفتند، وقتی جنگ آغاز شد، علی(علیه السلام)خودش به میدان آمد، به قلب لشکر نفاق حمله کرد و دعایی را می خواند.

عمّار (پسر یاسر) صدای علی(علیه السلام) را می شنید، او می شنید که علی(علیه السلام)پیوسته این دعا را می خواند: «یا هُو ! یا مَنْ لا هُو إلاّ هُو». عمّار با خود گفت: «این چه دعایی است؟ چه رمز و رازی در این دعا نهفته است؟». او نزد علی(علیه السلام)رفت و پرسید:

__ آقای من ! این دعا چیست که شما می خوانید؟

__ این نام اعظم خداست، این دعا، پایه اساسی توحید و خداشناسی است.(138)

وقتی من این ماجرا را خواندم، به فکر فرو رفتم، با خود گفتم: مگر در این دعا چه نهفته است که پایه اصلی خداشناسی است؟

یا هُو یا مَنْ لا هُو إلاّ هُو !

ای او !

او از دیده ها پنهان است. هیچ کس توانایی دیدن او را ندارد، هیچ کس نمی تواند حقیقت او را درک کند، او آفریننده است، هیچ آفریده ای نمی تواند

ص:292

به او احاطه کند، او هیچ کدام از صفات مخلوقات خود را ندارد، عقل بشر هرگز نمی تواند او را درک کند.

ای غیبی که هیچ غیبی جز او نیست !

در این جهان، چیزهای زیادی هستند که با چشم دیده نمی شوند و غیب هستند، غیب یعنی پوشیده از چشم ما انسان ها.

مثلاً فرشتگان !

من نمی توانم آن ها را ببینم، آری ! فرشتگان هم غیب هستند، امّا همه فرشتگان، مخلوقات خدا هستند، آن ها صفات و ویژگی های مخلوقات را دارند و برای همین آنان برای یکدیگر، غیب نیستند.

مثلاً جبرئیل یک فرشته است، میکائیل هم یک فرشته است. این دو فرشته برای من غیب هستند، امّا آن ها برای همدیگر غیب نیستند، آن ها صفات و ویژگی های همدیگر را درک می کنند. جبرئیل می تواند صفات و ویژگی های میکائیل را درک کند، پس میکائیل در نظر جبرئیل، غیب نیست.

پس من که یک انسان معمولی هستم، وقتی چیز غیبی را در نظر می گیرم، آن چیز برای من غیب است، امّا همان چیز برای فرشتگان غیب نیست.

فقط یک غیب است که همیشه غیب است، هیچ کس نمی تواند آن را درک کند و آن هم خدای یگانه است.

خدا همیشه و برای همه، غیب بوده است. هیچ کس نمی تواند خدا را ببیند و یا به ذات او احاطه پیدا کند.

ای کسی که هیچ غیبی جز او، غیب نیست !

* * *

* قسمت دوم: الله

ص:293

این واژه، زیباترین نام خدا می باشد و در قرآن 2816 بار تکرار شده است. این نام مخصوص خدا می باشد.

به راستی چرا به خدا الله می گویند؟

در اینجا سخنی از امام باقر(علیه السلام)نقل می کنم: «وقتی عرب ها در چیزی سرگردان می شوند از واژه اَلِهَ استفاده می کنند».(139)

آری، وقتی کسی در بیابانی، راه را گم کند، متحیّر و سرگردان شود و نداند چه کند، در زبان عربی می گویند: «اَلِهَ الرَّجُلُ»، یعنی آن مرد متحیّر شد.

یک نظر این است که نام خدا را از این ریشه گرفته اند، آیا می دانی علّت آن چیست؟

وقتی من می خواهم درباره خدا فکر کنم، چیزی جز تحیّر نصیبم نمی شود، هیچ کس نمی تواند حقیقت خدا را درک کند، خدا را نمی توان با چشم ها دید. او هیچ کدام از صفات مخلوقات را ندارد، او غیب است، برای همین هر کس که بخواهد ذات او را بشناسد، چیزی جز تحیّر نصیب او نمی شود.

این سخن امام باقر(علیه السلام) است: «از فکر کردن درباره حقیقت خدا پرهیز کنید، زیرا عقل بشر به آنجا راهی ندارد».

آری ! من می توانم درباره آیات و نشانه های قدرت خدا هر چقدر می خواهم سخن بگویم، در جهان هستی شگفتی های زیادی وجود دارد، ماه و خورشید و ستارگان و کهکشان ها و...(140)

برای شناخت خدا باید به قرآن مراجعه کنم، ببینم که خدا، خودش را چگونه معرّفی کرده است.

اگر خدا را می شد با چشم دید، دیگر او خدا نبود، بلکه یک آفریده بود، هر چه با چشم دیده شود، مخلوق است. هر چیزی که با چشم دیده شود، روزی

ص:294

از بین می رود و تو می دانی که خدا هرگز از بین نمی رود.

خدای یگانه هیچ صفتی از صفات مخلوقات خود را ندارد، نمی توان او را حس کرد و یا دید. در دنیا و آخرت هیچ کس نمی تواند خدا را با چشم سر ببیند.

اکنون که این را دانستم می توانم به راز واژه «الله» پی ببرم، من خدایی را می پرستم که همه در درک او متحیّر و سرگشته اند، خدایی که از دیده ها پنهان است، خدایی که عقل بشری هم نمی تواند حقیقت او را درک کند.

* * *

* قسمت سوم: أَحَدٌ

اَحَد به معنای «یگانه» است. «خدا احد است»، یعنی خدا یگانه است، یعنی هیچ چیز، مانند او نیست، او مثل و همانندی ندارد، او از اجزای مختلفی تشکیل نشده است.

وقتی به خودم نگاه می کنم، می بینم که از سر و دست و پا تشکیل شده ام، امّا خدا هیچ اجزایی ندارد، خدا یکی است، یعنی حقیقت او، یکی است و جزئی ندارد.

* * *

* قسمت چهارم: الصَّمَدُ

خدا بی نیاز است و همه نیازمند او هستند.

درباره واژه «صمد» باید این چنین بگویم: او کسی است که هیچ نیازی به دیگری ندارد و همه نیازمند او هستند.(141)

باید بدانم که خدا به عبادت من، به نماز و روزه من، هیچ نیازی ندارد، اگر همه مردم هم گناه کنند، به خدا هیچ ضرری نمی رسد. او از همه چیز بی نیاز

ص:295

است. به هیچ چیز و هیچ کس نیاز ندارد، نه نیاز به غذا دارد، نه نیاز به خواب.

او همواره بوده و خواهد بود. او کسی است که آقایی و بزرگی اش اندازه ای ندارد، او از هر گونه تغییر و دگرگونی به دور است، او به هیچ شریکی نیاز ندارد، او هیچ شریکی ندارد، هیچ کاری برای او غیرممکن نیست، او به هر کاری تواناست، هیچ چیز از نظر او مخفی نیست.

* * *

* قسمت پنجم: لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ

او فرزند کسی نیست و فرزندی هم ندارد.

انسانی که فرزند دارد، روزی از بین می رود و فرزندش جای او را می گیرد.

این یک قانون است: هر چیزی که فرزند داشته باشد، محکوم به فناست. خدا فرزند ندارد، یعنی او هرگز پایانی ندارد.

آری ! من خدایی را می پرستم که مثل و همانندی ندارد و پایانی هم ندارد، او همیشه بوده و خواهد بود.

خدای من هرگز آغازی نداشته است و برای همین هم پایانی ندارد. من خدایی را می پرستم که هیچ کس نمی تواند ذات او را وصف کند.

بزرگی فقط سزاوار اوست و همه چیز غیر او کوچک و حقیر است. چشم ها از دیدن او درمانده اند و ذهن ها از درک وصف او عاجز.

من خدایی را سپاس می گویم که هرگز نمی میرد و عظمت و بزرگی او هرگز پایان نمی پذیرد و او هر روز آفرینش تازه ای دارد.(142)

* * *

* قسمت ششم: وَ لَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدُ

برای او هیچ همتایی نیست.

ص:296

خدا یگانه است، هیچ چیز شبیه او نیست، هر چه غیر از او در جهان وجود دارد، مخلوق و آفریده اوست. معلوم است که هرگز آفریده نمی تواند مانند آفریننده باشد.

همه آفریده ها پایان دارند و خدا پایان ندارد، همه آفریده ها نیازمند هستند و خدا بی نیاز است، همه آفریده ها، آغاز داشته اند و خدا آغازی نداشته است.

* * *

سخن درباره واژه ها و جملات این سوره را به پایان می برم.

مستحب است وقتی انسان قرائت این سوره را به پایان رساند، سه بار بگوید: «کَذلِکَ اللهُ رَبّی»، یعنی: «خدای من، این گونه است».(143)

* * *

دیگر وقت آن است که حدیثی جالب از امام سجّاد(علیه السلام) را نقل کنم:

«عاصِم» یکی از شیعیان بود، او نزد امام آمد و از ایشان درباره شناخت خدا چند سؤال نمود، امام سجّاد(علیه السلام) به او پاسخ دادند و سپس فرمودند: «خدا می دانست که در آخرالزّمان مردمی می آیند که تحقیق را دوست دارند، خدا سوره اخلاص و قسمتی از سوره حشر را برای آنان نازل کرد. هر کس درباره خدا مطلبی بگوید که با این آیات، تفاوت داشته باشد، هلاک شده است».(144)

وقتی من این حدیث را خواندم به فکر فرو رفتم.

راه شناخت خدا سوره اخلاص و آیات 22 و 23 و 24 سوره حشر است. سوره اخلاص 5 آیه دارد. (وقتی 5 آیه سوره اخلاص و 3 آیه سوره حشر را جمع کنیم به عدد 8 می رسیم).

راه شناخت خدا این 8 آیه است !

این سخن امام سجّاد(علیه السلام)هشداری بزرگ برای کسانی است که خدا را به

ص:297

گونه ای معرّفی می کنند که با قرآن سازگاری ندارد.

آیا کسی این هشدار را جدّی می گیرد؟ آیا کسی به این سخن امام سجّاد(علیه السلام)گوش می کند؟

هر کس درباره خدا سخنی مخالف این 8 آیه بگوید، هم خودش گمراه شده است و هم دیگران را گمراه کرده است.

در آن قسمت سوره حشر 16 نام خدا همراه با بعضی از مطالب ذکر شده است که من آن را در اینجا می نویسم:

1 - الله: خدا یگانه است و از دیده ها پنهان است و هیچ خدایی جز او نیست.

2 - عالِم الغیب و الشهاده: هر امر پنهان و آشکار را می داند.

3 - رحمان، بخشنده و مهربان است و مهربانی او در این دنیا شامل همه انسان ها می شود.

4 - رحیم: او مهربان است و در روز قیامت، فقط مؤمنان از این مهربانی بهره مند می شوند. او خدای یگانه است و خدایی جز او نیست.

5 - مَلک: فرمانروای جهان است.

6 - قُدّوس: از هر عیبی و نقصی، پاک می باشد.

7 - سلام: به هیچ کس ظلم نمی کند و همه از او در امن و سلامت هستند.

8 - مؤمن: به دوستانش امنیّت عطا می کند و آنان را از عذاب جهنّم نجات می دهد.

9 - مُهَیمن: نگاهدارنده همه چیز می باشد، جهان به او پایدار است.

10 - عزیز: توانا می باشد و هرگز شکست نمی خورد.

11 - جبّار: با اراده خود به اصلاح هر امری می پردازد و شکست ها را جبران می کند، اگر مؤمنی گناه کند و توبه کند، خدا گناهان او را به خوبی ها تبدیل

ص:298

می کند.

12 - متکبّر: شایسته بزرگی و عظمت است و هیچ چیز برتر و بالاتر از او نیست. او هیچ شریکی ندارد، او بالاتر و والاتر از این است که شریک داشته باشد، او از هر عیب و نقصی به دور است.

13 - خالق: او آن خدای یگانه است که جهان را خلق کرده است.

14 - بارئ: او جهان را بدون آن که نمونه قبلی داشته باشد، پدید آورده است.

15 - مصوّر: به هر موجودی، شکل خاص خودش را داده. برای او نام های نیکوست. آنچه در آسمان ها و زمین است او را تسبیح می کنند و او را از همه نقص ها و عیب ها، پاک می دانند، او خدای توانا می باشد.

16 - حکیم: همه کارهای او از روی حکمت است و کار بیهوده انجام نمی دهد و او جهان را بیهوده نیافریده است.

من باید بارها سوره اخلاص و این آیات سوره حشر را بخوانم و به معنای آن فکر کنم که این تنها راه رسیدن به شناخت خدا می باشد.

* * *

سوره اخلاص فضیلت بسیار زیادی دارد، بهترین و با فضیلت ترین سوره قرآن، همین سوره است.

از نظر تعداد 21 کلمه بیشتر ندارد، امّا از نظر ارزش و فضیلت، بزرگ ترین سوره قرآن است.

سوره ای کوچک که مهم ترین پیام های توحیدی را در خود جای داده است.

روزی پیامبر رو به یارانش کرد و پرسید: آیا در میان شما کسی هست که هر روز، یک بار قرآن را از اوّل تا آخر بخواند و به اصطلاح «ختم قرآن» داشته باشد؟

ص:299

همه سکوت کردند و فقط سلمان فارسی بود که دست خود را بالا گرفت و گفت: من هر روز قرآن را ختم می کنم.

بعضی از مسلمانان از این سخن سلمان فارسی تعجّب کردند، کسی که بخواهد هر روز قرآن را ختم کند باید تمام روز مشغول خواندن قرآن باشد، امّا سلمان که این گونه نیست، بیشتر وقت ها به کار خودش مشغول است.

آن ها فکر کردند که سلمان دروغ می گوید، برای همین رو به پیامبر کردند و در حالی که بسیار خشمناک بودند چنین گفتند:

__ ای رسول خدا ! سلمان، مردی است ایرانی. او می خواهد بر ما عرب ها فخر بفروشد، ما می دانیم او دروغ می گوید.

__ آرام باشید ! سلمان همانند لقمان حکیم است. بروید از خود او سؤال کنید، حتماً جواب شما را خواهد داد.

آن ها نزد سلمان آمدند و سؤال خود را پرسیدند، سلمان به آن ها لبخندی زد و گفت: من خودم از پیامبر شنیدم که فرمود: هر کس سه بار سوره اخلاص را بخواند مانند این است که قرآن را ختم کرده است. من هر روز، سه بار این سوره را می خوانم ! (145)

* * *

در قرآن از موضوعات زیادی سخن به میان آمده است، امّا مهم ترین موضوعات قرآن چیست؟

من سه سخن از پیامبر را با هم نقل می کنم تا به جواب این سؤال برسم:

سخن اوّل: «سوره اخلاص، یک سوم قرآن است». موضوع این سوره یکتاپرستی است.

سخن دوم: «سوره کافرون، یک چهارم قرآن است». موضوع این سوره ترک

ص:300

بُت و بُت پرستی است.(146)

سخن سوم: «سوره زلزله، یک چهارم قرآن است». موضوع این سوره، ایمان به قیامت است. این دو جمله در این سوره آمده است: هر کس ذرّه ای خوبی کند، نتیجه آن را در قیامت می بیند، هر کس ذرّه ای بدی کند، نتیجه آن را می بیند.(147)

آری، این سه موضوع مهم ترین موضوعات قرآن می باشد: یکتاپرستی، ترک بُت پرستی، باور به قیامت.

در اینجا به این نکته هم اشاره کنم که سوره فاتحه یا حمد، چکیده و خلاصه ای از همه قرآن است.

خدا در آیه 87 سوره «حِجر» به پیامبر چنین می گوید: «من به تو قرآن و سوره فاتحه عطا کردم»، آری، سوره فاتحه آن قدر فضیلت دارد که خدا آن را در کنار قرآن ذکر می کند. همه معارف قرآن به صورت خلاصه در این سوره آمده است: یکتاپرستی، عدل، نبوت، امامت، معاد.

ص:301

سوره فَلَق

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 113 قرآن می باشد.

«فَلَق» به معنای «سپیده دم» می باشد، در ابتدای این سوره به سپیده دم سوگند یاد شده است و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

فَلَق: آیه 5 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ (1) مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ (2) وَمِنْ شَرِّ غَاسِق إِذَا وَقَبَ (3) وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ (4) وَمِنْ شَرِّ حَاسِد إِذَا حَسَدَ (5)

محمّد(صلی الله علیه وآله) در شهر مکّه است، پیروان او در سختی هستند، دشمنان، آن ها را شکنجه می کنند، امّا مؤمنان استقامت می کنند، آنان همانند کوهی استوار ایستاده اند و دست از دین خود برنمی دارند. قلب آنان با ایمان نورانی شده است و هیچ هراسی به دل راه نمی دهند.

مقابله با دشمنی که آشکار است، مشکل نیست، هر چه ایمان انسان قوی تر باشد، با شجاعت بیشتری با دشمنی که سلاح در دست گرفته است و به میدان آمده است، روبرو می شود.

ص:302

ولی یک چیز وجود دارد که ممکن است انسان مؤمن از آن هم هراس به دل بگیرد: سحر و جادو !

سحر و جادویی که به چشم نمی آید، مخفی است، مرموز است، آشکار نیست، آیا می توان سحر را باطل کرد؟

کسانی که در مقابل همه شکنجه ها و سختی ها ایستادگی کرده اند، وقتی نام جادو را می شنیدند، وحشت می کردند.

در آن روزگار، زنانی بودند که کارشان سحر و جادو بود، آنان می توانستند با جادو بین زن و شوهر فاصله بیندازند و کارهای عجیبی انجام دهند، گویا آخرین حربه بزرگان مکّه این بود که دست به دامن زنان جادوگر شدند و از آنان خواستند تا پیروان محمّد(صلی الله علیه وآله) را جادو کنند.

اینجا بود که تو این سوره را بر محمّد(صلی الله علیه وآله) نازل کردی.

* * *

هیچ کس نمی تواند محمّد(صلی الله علیه وآله) را جادو کند، چون او در پناه خدا می باشد، اگر کسی بتواند پیامبران را جادو کند، دیگر هیچ اعتباری به گفته های آنان نخواهد بود.

آری، همان گونه که خدا عصمت را به پیامبران داد و آنان را از گناهان به دور کرد، قدرتی به روح آنان داد که هیچ جادوگری نمی تواند آنان را جادو کند.

آری، قرآن در این سوره از محمّد(صلی الله علیه وآله) می خواهد تا از جادو به خدا پناه ببرد، قرآن در این سوره با محمّد(صلی الله علیه وآله) سخن گفته است، امّا منظور قرآن این است که مسلمانان از وسوسه های شیطان به او پناه ببرند.

در زبان فارسی ضرب المثلی وجود دارد. این ضرب المثل می گوید: «به در می گویم تا دیوار بشنود».

ص:303

در زبان عربی ضرب المثل دیگری استفاده می شود:

«ایّاک أعنی و اسمعی یا جاره». «مخاطب من تو هستی، امّا ای همسایه ! سخنم را گوش کن !».

گاهی من با پسرم سخن می گویم، امّا منظور اصلی من این است که مثلاً همسایه ام این سخن را بشنود.

این نوع سخن گفتن، شیوه قرآن در بعضی از آیات است. امام صادق(علیه السلام)می فرماید که قرآن گاهی با این شیوه سخن گفته است.(148)

مسلمانانی که این سوره را شنیدند، فهمیدند که باید از شرِّ جادوگران به خدا پناه ببرند و بدانند که اگر به خدا پناه ببرند، خدا آنان را از شرّ آن جادوگران حفظ می کند.

اکنون دیگر وقت آن است تا این سوره را بخوانم:

* * *

ای محمّد !

بگو که به خدای سپیده دم پناه می برم،

از شرِّ آنچه خدا خلق کرده است،

از شرِّ شب تار آن هنگام که در می آید،

از شرِّ آن کسانی که در گره ها می دمند،

از شرِّ حسود آن هنگام که حسادتش برانگیخته می شود.

* * *

اکنون آیات این سوره را شرح می دهم، دقّت در این مطالب می تواند سبب آشکار شدن معنای این سوره شود:

* * *

ص:304

* آیه اوّل

«بگو که به خدای سپیده دم پناه می برم»

وقتی مردم از آمدن بلایی می ترسند به چیزی پناه می برند، مثلاً وقتی مسافری می خواهد به سفر برود پشت سر او آب می ریزند، آن ها به آب پناه می برند تا شاید مسافرشان به سلامت برگردد.

یا وقتی از چشم زخم می ترسند به تخته می زنند، آن ها با این کار می خواهند بلا را از خود دور کنند.

این ها خرافاتی است که دامن گیر جامعه می باشد، به راستی وقتی که ما دچار ترسی می شویم باید چه کنیم؟ به چه چیزی پناه ببریم؟ چگونه؟

این آیه به مؤمنان می آموزد تا به خدا پناه ببرند، همان خدایی که سپیده دم و روشنایی را آفریده است، همان خدایی که در دل تاریکی شب، سپیده را آشکار می سازد و سپس خورشید همه جا را روشن می کند.

آری، شب تاریک همان ترس و وحشتی است که در دل انسان ها وجود دارد، اگر کسی به خدا پناه ببرد، همین پناه بردن، سپیده دل او می شود و همه ترس ها را از بین می برد.

مؤمن نباید برای ترس از چیزی به خرافات پناه ببرد، پناه بردن به خرافات، خطاست و چه بسا ترس را زیادتر می کند، مؤمن باید فقط به لطف خدا پناه ببرد.

* * *

* آیه دوم

«از شرِّ آنچه خدا خلق کرده است».

مؤمن باید از شرّ هر آنچه در جهان است به خدا پناه ببرد، جادوگران یکی از

ص:305

آنان هستند، امّا شیاطین هم در کمین هستند، دوست بد هم بزرگ ترین خطر است، غوغای شهوت نیز ممکن است در یک لحظه انسان را به هلاکت افکند.

مؤمن باید از شرِّ هوای نفس خویش نیز به خدا پناه ببرد، از شرّ هر آنچه که در جهان است به خدا پناه ببرد.

سؤالی به ذهنم می رسد: مگر خدا، بدی و شرّ هم آفریده است؟

نه. خدا هر چه آفریده است، خوبی است، امّا این انسان ها هستند که از آن استفاده بد می کنند.

آیا چاقو بد است؟

اگر چاقو در دست پزشک جرّاح باشد می تواند جان انسانی را نجات دهد، امّا اگر دست جنایتکاری باشد، جانِ انسانی را می گیرد، چاقو بد نیست، مهم این است که با آن چه کاری انجام شود.

جادوگران با کمک شیاطین از قوانینی که در این جهان وجود دارد، باخبر می شوند و آن قوانین را در راه سحر و جادو به کار می گیرند، آن قوانین به خودی خود، چیز بدی نیستند.

آیا نیروی اتمی که خدا در دل اتم های «اورانیوم» قرار داده است، چیز بدی است؟

هزاران سال بود که این نیرو در «اورانیوم» بود، کسی از آن خبر نداشت، این نیرو کشف شد. دو استفاده از آن می توان کرد، می توان بمب اتم ساخت که دنیا را نابود کند، می توان نیروگاه برق ساخت که انرژی برق تولید کند. 12 گرم اورانیوم می تواند به اندازه سوزاندن یک تن زغال سنگ، انرژی تولید کند.

آیا اورانیوم، بد است؟

ص:306

هیچ انسان عاقلی، اورانیوم را بد نمی داند، او اورانیومی را که در بمب اتم استفاده می شود، بد می داند. او کسی که بمب اتم را می سازد، بد می داند.

در جهان خدا چیز بدی نیافریده است، این انسان ها هستند که از آنچه خدا آفریده است، استفاده بد می کنند و شر ایجاد می کنند.

آیا غریزه جنسی بد است؟

اگر این غریزه نبود، نسل انسان ادامه پیدا نمی کرد، کانون خانواده، سرد و بی روح بود. غریزه جنسی، بد نیست، شهوت رانی بد است.

* * *

* آیه سوم

«از شرِّ شب تار آن هنگام که در می آید»،

منظور از این سخن چیست؟

وقتی تحقیق می کنم می بینم جادوگران وقتی می خواهند جادوی بزرگی کنند، صبر می کنند تا شب های آخر ماه قمری فرا رسد، شب هایی که ماه در آسمان آشکار نمی شود و آسمان تاریک تاریک است. (ماه در مُحاق است). آن وقت است که آنان مشغول کار خود می شوند.(149)

این یکی از اسرار آنان است.

جادوگران اسرار کار خود را سینه به سینه از استادان خود آموخته اند، اوّلین استاد جادوگری هم شیطان بوده است ! جادوگران سربازان شیطان هستند. برای همین است که جادوگری در اسلام حرام اعلام شده است و حتّی گفته شده است: «کسی که جادو می کند، کافر است»، گویا تا کفر جادوگر به شیطان ثابت نشود، او را در این راه یاری نمی کند.

در این آیه خدا به مؤمنان می آموزد تا چنین بگویند: «خدایا ! از شرِّ

ص:307

شب هایی که ماه تاریک می شود به تو پناه می بریم».

آری، شب های 29 و 30 ماه قمری، شب های بدی نیستند، جادوگران از این شب ها، استفاده بد می کنند.

البتّه ممکن است که جادوگری در روز هم جادوگری کند، جادوگری در شب های آخر ماه برای نمونه ذکر شده است، می توان چنین گفت که مؤمنان باید از شرّ آن وقتی که جادوگران جادو می کنند و فتنه گران فتنه می کنند به خدا پناه برند.

* * *

* آیه چهارم

«از شرّ آن کسانی که در گره ها می دمند».

بیشتر جادوگران از زنان بی ایمان هستند، گویا ارتباط با شیطان و وارد شدن به دنیای پر رمز و راز جادوگری، نیاز به لطافت روح دارد، این چیزی است که با روح زنان کافر، مناسبت بیشتری دارد. زنان کافر بهتر از مردان کافر می توانند با شیاطین ارتباط برقرار کنند.

زنان جادوگر برای این که جادوی بزرگی انجام دهند، بیشتر وقت ها چنین می کنند: صبر می کنند تا شب 29 یا 30 ماه فرا رسد، سپس ریسمانی را در دست می گیرند و شروع به تکرار الفاظی می کنند که شیاطین به آنان یاد داده اند، بعد یک گره به آن ریسمان می زنند و به آن می دمند، سپس دوباره شروع به خواندن الفاظی می کنند و بعد از مدّتی یک گره دیگر به آن ریسمان می زنند و به آن می دمند، این کار را به اندازه ای که خودشان می دانند، ادامه می دهند.

در این آیه خدا به مؤمنان می آموزد که چنین بگویند: «خدایا ! از شرّ آن جادوگرانی که در گره ها می دمند، به تو پناه می بریم».

البتّه ممکن است که جادوگری از روش دیگری استفاده کند، این روش در اینجا برای نمونه ذکر شده است، در واقع منظور قرآن این است که مؤمنان چنین بگویند: ««خدایا ! از شرّ آن

ص:308

کارهایی که جادوگران برای جادو کردن استفاده می کنند به تو پناه می بریم».

این نکته را هم اضافه کنم که منظور از شیطان، همان ابلیس است که از جنّ می باشد، ابلیس پیروان زیادی در میان جنّ ها دارد که به آن ها «شیاطین» گفته می شود.

* * *

* آیه پنجم

«از شرِّ حسود آن هنگام که حسادتش برانگیخته می شود».

جادوگران چرا جادو می کنند؟

حسودی که با مؤمنی دشمنی دارد نزد جادوگران می رود و به آنان پول می دهد و از آنان می خواهد آن مؤمن را جادو کنند.

آری، جادوگری با یک حسادت آغاز می شود !

امان از حسادت !

کافران مکّه هم که می خواستند پیروان محمّد(صلی الله علیه وآله) را جادو کنند، به محمّد(صلی الله علیه وآله)حسادت میورزیدند، آنان می گفتند: «چرا خدا او را به پیامبری انتخاب کرده است؟ محمّد فقیر است و دستش از مال دنیا خالی است، چرا او برای این مقام انتخاب شده است؟ خدا باید ما را انتخاب می کرد».

آری، آنان می دانستند که حقّ با محمّد(صلی الله علیه وآله) است، معجزه قرآن را دیده بودند، امّا به او حسادت میورزیدند، آنان می دانستند که هرگز نمی توانند محمّد(صلی الله علیه وآله)

ص:309

را جادو کنند، پس به فکر آن افتادند که مسلمانان را جادو کنند.

پس ریشه مراجعه به جادوگر، چیزی جز حسد نیست.

وقتی به جامعه نگاه می کنم می بینم افرادی سراغ جادو می روند که در آتش حسد می سوزند، همسایه نمی تواند موفّقیّت همسایه را ببیند، به او حسادت میورزد و نزد جادوگر می رود تا جادویی بگیرد و زندگی او را تباه کند. رفتن به پیش جادوگر، گناهی بزرگ است.

* * *

این سوره به پایان رسید، کسی که معنای این سوره را به خوبی درک کند، دیگر از جادوگران نمی هراسد، او با تمام وجود به تو پناه می برد و می داند که آن قدر قدرت داری تا جادوی همه جادوگران را بی اثر کنی.

جاهلان تصوّر می کنند که خدا جهان را به حال خود رها کرده است، آنان چنین می گویند: «خدا انسان را آفرید و او را به حال خود واگذار کرد و انسان هر کاری که بخواهد می تواند انجام دهد. اگر انسان تصمیم بگیرد کاری را انجام دهد، دیگر خدا قدرت ندارد رویِ تصمیم انسان نفوذ کند، خدا نمی تواند جلوی انجام کار انسان ها را بگیرد».

این عقیده باطلی است. خدا هرگز انسان را این گونه به خود واگذار نکرده است.

درست است که خدا به انسان اختیار داده است، امّا هر وقت که خدا بخواهد می تواند مانع کار انسان شود.

هر کس قرآن را با دقّت بخواند، این حقیقت را می داند !

مؤمنان از ماجرای گلستان شدن آتش بر ابراهیم(علیه السلام)، درس بزرگی می گیرند !

نمرود آتش بزرگی آماده کرد و ابراهیم(علیه السلام) را در آتش انداخت، نمرود اراده

ص:310

کرد که ابراهیم(علیه السلام) را بسوزاند، امّا خدا اراده کرد که ابراهیم(علیه السلام) نسوزد.

آیا جادوی جادوگران از آتش نمرود بزرگ تر است؟

هرگز.

خدایی که می تواند آتش با آن عظمت را بر ابراهیم(علیه السلام)گلستان کند، می تواند جادوی جادوگر را هم بی اثر کند !

مؤمن هرگز از جادوگران نمی ترسد، او به خدایی پناه برده است که آتش نمرود را گلستان می کند.

مؤمن از خدا می ترسد و از هیچ چیز غیر خدا، هراس به دل ندارد، او در پناه خداست و می داند که اراده خدا بالاتر از همه چیز است.

* * *

در پایان این حدیث پیامبر را ذکر می کنم: «سوره فَلَق را بخوانید که این سوره از عَوذَه است».(150)

عَوذَه یعنی چه؟

پناه بردن !

خوب است عَوذَه را در روزگار جاهلیّت بیان کنم:

در روزگار جاهلیّت، مردم برای بر طرف کردن جادوی جادوگران و جنّ ها، چیزهایی را همراه خود می کردند، گویا از شرّ جادوگران به این چیزها پناه می بردند. برای مثال استخوان خرگوش را به گردن می کردند و می گفتند: «اگر کسی استخوان خرگوش همراه داشته باشد از شرّ جنّ ها در امان است».(151)

این ها خرافاتی بود که مردم آن روزگار اسیر آن شده بودند، آنان فکر نمی کردند خود خرگوش که زنده است، نمی تواند جانِ خود را نجات دهد، چگونه استخوان او می تواند آنان را نجات دهد !

ص:311

امان از این خرافات !

این ها مردمی بودند که از نعمت دین آسمانی، بی بهره بودند.

وقتی این سوره و سوره «ناس» نازل شد، پیامبر از مسلمانان خواست که هرگاه از زخم چشم، جادو و یا چیز خطرناکی ترسیدند، این دو سوره را بخوانند.

حسن و حسین(علیهما السلام)، پسران فاطمه(علیها السلام) بودند و پیامبر به آن دو علاقه بسیار زیادی داشت، بسیاری از وقت ها پیامبر سوره های فلق و ناس را برای حسن و حسین(علیهما السلام) می خواندند و این گونه پیامبر، آنان را از شرّ بدخواهان و حسودان در پناه خدا قرار می داد.(152)

ص:312

سوره ناس

اشاره

این سوره «مکیّ» است و سوره شماره 114 قرآن می باشد.

«ناس» به معنای «انسان ها» می باشد، در این سوره 5 بار این کلمه تکرار شده است: (پروردگار انسان ها، فرمانروایِ انسان ها، خدای انسان ها...). و برای همین این سوره را به این نام خوانده اند.

ناس: آیه 6 - 1

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ (1) مَلِکِ النَّاسِ (2) إِلَهِ النَّاسِ (3) مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ (4) الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ (5) مِنَ الْجِنَّهِ وَالنَّاسِ (6)

محمّد(صلی الله علیه وآله) در شهر مکّه است، گروهی به او ایمان آورده اند. پیروان محمّد(صلی الله علیه وآله)راه سختی در پیش دارند، کافرانی که هر روز آنان را به بُت پرستی می خوانند، به آنان وعده پول و ثروت می دهند تا از دین اسلام دست بکشند، یکی از ثروتمندانی که تلاش می کرد مسلمانان را فریب دهد، «نَضر» بود.

«نَضر» یکی از ثروتمندان مکّه بود، وقتی دید گروهی از مردم به محمّد(صلی الله علیه وآله)

ص:313

ایمان آورده اند، تصمیم گرفت تا کنیز آوازه خوانی بخرد. او آن کنیز زیبا را با قیمت زیادی خریداری کرد و به خانه اش آورد.

نَضر نزد بعضی از مسلمانان می رفت و آن ها را به مهمانی دعوت می کرد و به کنیزش می گفت: «از مهمانان من، پذیرایی کن، به آن ها شراب بده و آواز بخوان». سپس به مهمانانش می گفت: «محمّد به شما می گوید اگر مسلمان شوید در بهشت از نعمت های زیبا بهره مند خواهید شد ! این کنیز امشب در اختیار شما باشد، چرا می خواهید یک عمر نماز بخوانید و به خود زحمت بدهید تا به بهشت برسید؟ من آنچه در بهشت است را امشب به شما می دهم».

اینجا بود که آن زن، شروع به خواندن می کرد و مجلس شراب آماده می شد...(153)

گروهی از کسانی که ایمان ضعیف داشتند، گرفتار فتنه نَضر می شدند، وقتی مؤمنان واقعی این مطلب را می شنیدند، نگران می شدند و با خود فکر می کردند که نکند ما هم ایمان خود را از دست بدهیم ! نکند ما هم فریب نضر را بخوریم !

مؤمنان در ترس و وحشت از وسوسه های کافران بودند و چه بسا نزدیک بود دچار یأس شوند.

* * *

از طرف دیگر قرآن از ماجرای ابلیس سخن گفته بود، مؤمنان سوره «طور» را شنیده بودند، ماجرای شیطان در آن سوره آمده بود:

وقتی تو آدم(علیه السلام) را آفریدی به فرشتگان دستور دادی تا بر او سجده کنند، همه فرشتگان سجده کردند، امّا ابلیس سجده نکرد، او از جنّ ها بود.

تو به ابلیس چنین گفتی:

ص:314

__ ای شیطان ! چرا بر آدم سجده نکردی؟

__ من بهتر از آدم هستم.

__ ای شیطان ! تو از درگاه من رانده شدی و تا روز قیامت، لعنت من بر تو خواهد بود.

__ به عزّت تو سوگند می خورم که همه انسان ها را گمراه خواهم کرد.

__ ای شیطان ! حقّ این است و من حقّ می گویم که جهنّم را از تو و همه پیروانت پر می کنم.

وقتی مسلمانان این ماجرا را شنیدند، از شیطان و وسوسه های او بسیار ترسیدند، آنان با خود گفتند: «ما در مقابل وسوسه های بُت پرستان و شیطان چه کنیم؟».

* * *

مسلمانان با دو وسوسه بزرگ روبرو بودند، وسوسه کافران و وسوسه شیطان !

آنان گاهی دچار یأس و ناامیدی می شدند، فقر و بیچارگی آنان را آزار می داد، شکنجه های کافران، دردناک بود، کافران به آنان می گفتند: «دست از اسلام بردارید تا به شما ثروت زیادی بدهیم»، شیطان هم آنان را وسوسه می کرد، آنان چه باید می کردند؟

راه چاره چه بود؟

اینجا بود که تو این سوره را بر محمّد(صلی الله علیه وآله) نازل کردی.

محمّد(صلی الله علیه وآله) از وسوسه های شیطان و کافران در امان بود، خدا به او مقام عصمت داده بود، خدا در این سوره با محمّد(صلی الله علیه وآله)سخن می گوید، امّا منظور او این است که مسلمانان از وسوسه های شیطان به او پناه ببرند. این نوع سخن گفتن، شیوه

ص:315

قرآن در بعضی از آیات است.

مسلمانانی که این سوره را شنیدند، فهمیدند که باید از وسوسه های کافران و شیطان به خدا پناه ببرند و بدانند که اگر به خدا پناه ببرند، خدا آنان را حفظ می کند.

اکنون دیگر وقت آن است تا این سوره را بخوانم:

* * *

ای محمّد ! بگو پناه می برم به پروردگار انسان ها !

به فرمانروایِ انسان ها !

به خدای انسان ها !

از شرِّ وسوسه گری که اگر نام خدا را بشنود، دور می شود،

همان که در دل های مردم وسوسه می کند،

خواه این وسوسه گر از جنّ ها باشد یا از انسان ها.

* * *

مناسب است در اینجا چهار نکته بنویسم:

* نکته اول

در این سوره از خدا با سه عنوان ذکر شده است: «پروردگار انسان ها»، «فرمانروای انسان ها» «خدایِ انسان ها».

هدف از این جملات چیست؟

قرآن می خواهد به انسان هایی که از وسوسه های کافران و شیطان می ترسند، اطمینان بدهد که اگر به او پناه ببرند، خدا آنان را یاری می کند و خدا قدرت بر این کار را دارد، چون او هم پروردگار است و هم فرمانروا و هم خدای یکتا ! کسی که این سه صفت را دارد، انسان ها را تنها نمی گذارد.

ص:316

*نکته دوم

در آیه 4 چنین می خوانم: «از شرِّ وسوسه گری که اگر نام خدا را بشنود، دور می شود». آری، کافران و شیاطین تلاش می کنند تا مؤمنان را فریب دهند، وسوسه آنان فقط تا زمانی احتمال اثر دارد که مؤمن از یاد خدا غافل باشد، امّا اگر مؤمن خدا را یاد کند، همه آن وسوسه ها بی اثر می شود.

به یک مطلب اشاره کنم: در این آیه واژه «خنّاس» آمده است. بعضی «خنّاس» را به معنای «پنهان» معنا کرده اند و در ترجمه این آیه گفته اند: «از شرّ وسوسه گری که پنهان است». باید توجّه کرد که در آیه 5 می گوید: «خواه این وسوسه گر از جنّ ها باشد یا از انسان ها».

معلوم می شود این وسوسه گر می تواند از انسان ها باشد، برای همین معنای «خنّاس» به معنای «پنهان» نیست، بلکه به معنای «دور شونده» می باشد.

من در ترجمه این آیه چنین نوشتم: «از شرِّ وسوسه گری که اگر نام خدا را بشنود، دور می شود».

* نکته سوم

مؤمنان از وسوسه گران به خدا پناه می برند، این وسوسه گران دو نوع هستند:

1 - وسوسه گرانی که از جنس جنّ ها هستند که به آنان شیاطین گفته می شود و بزرگ ترین آنان ابلیس است.

2 - وسوسه گرانی که از جنس انسان هستند، مانند بُت پرستانی که مسلمانان را وسوسه می کردند. این وسوسه گران در هر زمانی وجود دارند، دوستان ناباب، کسانی که فیلم های ضدّ اسلامی می سازند، کسانی که در سایت های اینترنتی بر ضدّ دین مطلب می نویسند و... همه این ها وسوسه گرانی هستند که باید از شرّ آنان به خدا پناه برد.

ص:317

* نکته چهارم

پیامبر خیلی وقت ها، سوره فلق و سوره ناس را برای حسن و حسین(علیهما السلام)می خواند و این گونه آنان را از شرّ بدخواهان و حسودان در پناه خدا قرار می داد.(154)

* * *

تو این سوره را فرستادی تا مؤمنان ناامید نشوند و بدانند در مقابل وسوسه ها، راه نجات دارند.

راه نجات آنان این است که به تو پناه ببرند.

درست است که تو به شیطان فرصت دادی، امّا تو می دانستی شیطان وسیله ای برای پیشرفت و کمال انسان است، شیطان با وسوسه های خود سبب می شود که قدرت روحی انسان اوج بگیرد.

اگر شیطان نبود، میدان مبارزه با بدی ها پدید نمی آمد و انسان از فرشتگان برتر نمی شد.

شیطان زمینه امتحان را برای انسان پیش می آورد، اگر شیطان نبود، همه انسان ها، میل به تقوا و زیبایی ها داشتند، ولی آن تقوا، تقوا نبود، تقوا وقتی تقواست که انسان میان وسوسه شیطان و الهام فرشتگان یکی را انتخاب کند.

شیطان انسان را به راه زشتی ها فرا می خواند، فرشتگان او را به خوبی ها دعوت می کنند، انسان راه خود را خودش انتخاب می کند، این راز خلقت اوست.

این قانون توست: تو هرگز نمی گذاری وسوسه های شیطان و کافران بر مؤمنان تسلّط پیدا کند.

شیطان فقط مؤمنان را وسوسه می کند، این انسان است که باید انتخاب کند که

ص:318

به او جواب مثبت دهد یا نه !

تو به انسان حقّ انتخاب دادی، می تواند سخن شیطان و کافران را نپذیرد.

تو به شیطان مهلت دادی و او را در وسوسه گری آزاد گذاشتی، امّا انسان را در مقابل شیطان ها بی دفاع نگذاشتی، تو به او نعمت عقل دادی و فطرت پاک و عشق به کمال را در وجودش قرار دادی و فرشتگانی را مأمور کردی که الهام بخش انسان باشند و او را به سوی خوبی ها و زیبایی ها دعوت کنند، همچنین تو درِ توبه را به روی انسان باز نمودی.

آری، هر کس به تو پناه بیاورد، تو او را پناه می دهی، هرگز مؤمن تنها نیست، او تو را دارد، هنگام ترس ها و وحشت ها به لطف تو پناه می آورد، کسی که به تو پناه آورد، ناامید نمی شود.

* * *

تو مؤمنی را که به تو پناه بیاورد، از شرّ وسوسه ها نجات می دهی و به او لطف می کنی و او را تنها نمی گذاری.

مناسب می بینم یک نمونه از لطف تو را به مؤمنان بنویسم:

آسیه(علیها السلام)، زن فرعون بود، او وقتی سخنان موسی(علیه السلام) را شنید و معجزات او را دید، به او ایمان آورد، امّا ایمان خود را از فرعون مخفی می کرد، سرانجام فرعون از راز او باخبر شد و از او خواست دست از یکتاپرستی برداد، امّا آسیه(علیها السلام) قبول نکرد.

اینجا بود که فرعون بسیار عصبانی شد و دستور داد تا آسیه(علیها السلام) را زیر آفتاب ببرند و دست و پای او را با میخ های بلند به زمین بکوبند و سنگ بزرگی را روی سینه او قرار دهند. فرعون به همه گفت: «این مجازات کسی است که از پرستش فرعون خودداری کند و به خدای موسی ایمان آورد».

ص:319

آری، آسیه(علیها السلام) زندگی در کاخ های باشکوه فرعون و مقام ملکه بودن را رها کرد و به تو ایمان آورد، در آن لحظات سخت، که درد تمام وجودش را فرا گرفته بود به تو پناه آورد.

فرعون کنار آسیه(علیها السلام) آمد و به او گفت: «ای آسیه ! دست از دین خود بردار تا از خطایت چشم بپوشم و بار دیگر تو را ملکه این کشور کنم».

این هم همان وسوسه گری از جنس انسان بود. شیطان هم بی کار ننشسته بود، او هم آسیه(علیها السلام) را وسوسه می کرد تا از ایمان خود دست بردارد و به عزّت و شُکوه خود بازگردد.

لحظه بسیار حساسی بود !

وسوسه جن و انس ! شکنجه های دردناک !

آسیه(علیها السلام) در آن لحظه چه کرد؟

تو را صدا زد، به تو پناه آورد و چنین گفت: «خدایا ! من از قصر و کاخ های فرعون گذشتم، به تو ایمان آوردم، تو خانه ای بهشتی، در کنار رحمت و مهربانی خودت برایم بنا کن ! مرا از شرّ فرعون نجات بده ! مرا از شرّ مردم ستمکار رهایی بخش !».

آسیه(علیها السلام) زیر شکنجه ها تو را صدا می زد تا تو او را از وسوسه ها نجات دادی !

او از تو خواست تا ایمان او را حفظ کنی !

او به تو پناه آورد !

تو به او پناه دادی، این وعده توست، تو هیچ گاه لطف خود را از مؤمنان، دریغ نمی کنی !

مگر آسیه(علیها السلام) غیر تو کسی را داشت؟

تو پروردگار او بودی !

ص:320

تو فرمانروایِ او بودی !

تو خدای او بودی !

او تو را صدا زد و به تو پناه برد تا از وسوسه های جن و انس نجاتش بدهی !

تو هم او را پناه دادی و یاری کردی و دعایش را مستجاب کردی و او با قلبی مطمئن زیر آماج شکنجه ها صبر کرد و سرانجام شهید شد.

تو این گونه به آسیه مقامی بس بزرگ دادی و او را برای مقامی والا انتخاب نمودی، روز قیامت که فرا برسد، آسیه همراه با فاطمه(علیها السلام) به سوی بهشت می رود...

پایان.

* * *

خدایا ! نمی دانم چگونه تو را شکر کنم که این توفیق را به من ارزانی داشتی تا این کتاب را به پایان ببرم، این روزها زیباترین روزهای زندگی من بود، روزهایی که هر لحظه و ساعتش با قرآن تو زندگی می کردم.

خودت می دانی که دلتنگ این لحظه های ناب خواهم شد، هنوز دارم می نویسم و این دلتنگی را احساس می کنم.

خدایا ! نمی دانم این کار مرا قبول می کنی یا نه، امّا اگر لطف کنی و ثوابی برای نوشتن این کتاب به من بدهی، من آن ثواب را به حضرت فاطمه(علیها السلام)هدیه می کنم، این کتاب هدیه ای است به مادر مظلوم شیعه، همان مادری که کوثر قرآن است.(155)

ص:321

ص:322

پیوست های تحقیقی

1. (عم یتسائلون، عن النبأ العظیم)، قال: النبأ العظیم: الولایه...: الکافی ج 1 ص 418، بحار الأنوار ج 24 ص 352، البرهان ج 5 ص 564، نور الثقلین ج 5 ص 491.

2. هذا أخی ووصیّی وخلیفتی فیکم، فاسمعوا له وأطیعوا. فقام القوم یضحکون ویقولون لأبی طالب: قد أمرک أن تسمع لابنک وتطیع: الإرشاد للمفید ج 1 ص 33، مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 306، الروضه فی فضائل أمیر المؤمنین ص 70، بحار الأنوار ج 38 ص 222، الغدیر ج 2 ص 279، شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید ج 13 ص 211، کنز العمّال ج 13 ص 114، جامع البیان ج 19 ص 149، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 364، تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 49، تاریخ الطبری ج 2 ص 63، الکامل فی التاریخ 2 ص 63، البدایه والنهایه ج 3 ص 53، کشف الغمّه ج 1 ص 63، السیره النبویه ج 1 ص 459، تقریب المعارف ص 193.

3. ولو أنّ رجلاً عمّر ما عمّر نوح فی قومه ألف سنه إلاّ خمسین عامّا، یصوم النهار ویقوم اللیل فی ذلک المکان، ولقی الله بغیر ولایتنا، لم ینفعه شیئاً: المحاسن ج 1 ص 91، الکافی ج 8 ص 253، من لا یحضره الفقیه ج 2 ص 245، وسائل الشیعه ج 1 ص 122، مستدرک الوسائل ج 1 ص 149، شرح الأخبار ج 3 ص 479، الأمالی للطوسی ص 132، بحار الأنوار ج 27 ص 173، جامع أحادیث الشیعه ج 1 ص 426،...ثمّ قُتل بین الصفا والمروه مظلوماً، ثمّ لم یوالک یا علیّ، لم یشمّ رائحه الجنّه ولم یدخلها: المناقب للخوارزمی ص 67، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 2، کشف الغمّه ج 1 ص 100، نهج الإیمان لابن جبر ص 450، بحار الأنوار ج 27 ص 194، و ج 39 ص 256، 280، الغدیر ج 2 ص 302، و ج 9 ص 268، بشاره المصطفی ص 153.

4. در تفسیر نمونه ج 26 ص 53 چنین آمده است: در بعضی از روایات نیز آمده است که: این آیه درباره گناهکارانی است که سرانجام پاک می شوند و از دوزخ آزاد می گردند، نه کافرانی که مخلّد در آتش هستند.

ص:323

وقتی به کتاب اصلی این روایت مراجعه می کنیم چنین می خوانیم: هذه فی الذین لایخرجون من النار. تفسیر القمی ج 2 ص 402، البرهان ج 5 ص 569.

اما در بحار الانوار ج 8 ص 295 چنین می خوانیم: هذه فی الذین یخرجون من النار. در واقع این روایت، اختلاف نسخه دارد، در نسخه بحار الانوار یخرجون به جای لایخرجون ذکر شده است، با توجه به این نکته، نمی توان به سخنی که تفسیر نمونه ذکر کرده است، اعتماد نمود، زیرا در کتاب اصلی که تفسیر قمی می باشد، لایخرجون ذکر شده است.

لازم می بینم در اینجا حدیث را با نسخه تفسیر قمی ذکر می کنم: عن حمران بن اعین قال سألت أبا عبد الله عن قول الله (لابثین فیها أحقابا لایذوقون فیها بردا ولا شرابا إلا حمیما وغساقا) قال: هذه فی الذین لایخرجون من النار: تفسر القمی ج 2 ص 402.

5. فرقان: آیه 14-13

6. عَطاءً حِساباً أی کثیرا. یقال: أعطیت فلانا عطاء حسابا، و أحسبت فلانا، أی أکثرت له...: غریب القرآن ج 1 ص 436.

7. (وأَیَّدَهُمْ بِرُوح مِنْه): قال: الروح: ملک أعظم من جبرئیل ومیکائیل، کان مع رسول الله وهو مع الأئمه: بحار الأنوار ج 25 ص 48، تفسیر القمی ج 2 ص 358، البرهان ج 5 ص 328، نور الثقلین ج 5 ص 270.

8. (وأَیَّدَهُمْ بِرُوح مِنْه): قال: الروح: ملک أعظم من جبرئیل ومیکائیل، کان مع رسول الله وهو مع الأئمه: بحار الأنوار ج 25 ص 48، تفسیر القمی ج 2 ص 358، البرهان ج 5 ص 328، نور الثقلین ج 5 ص 270.

9. وما علیک یا ابن ام عمر ان لاتدری ما الإب؟ ثم قال: اتبعوا ما تبیّن لکم من هذا الکتاب: تفسیر الثعلبی ج 10 ص 134، روح المعانی ج 30 ص 47، معالم التنزیل ج 4 ص 449.

10. یا سبحان الله اما علم ان الإب هو الکلأ والمرعی...: الارشاد ج 1 ص 200، تفسیر الصافی ج 5 ص 287، البرهان ج 5 ص 585، نور الثقلین ج 5 ص 511.

11. دعوه! فإنّ الذی یریده الأعرابی هو الذی نریده من القوم. ثمّ قال: یا أعرابی، إنّ القول فی أنّ الله واحد علی أربعه أقسام...: التوحید للصدوق ص 83، الخصال ص 2، معانی الأخبار ص 5، بحار الأنوار ج 3 ص 206، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 475، نهج الإیمان لابن جبر ص 366، أعلام الدین ص 77.

12. والإیمان به واجب، والسؤال عنه بدعه، وإنّی لأحسبک ضالاًّ. ثمّ أمر به فأُخرج. وفی روایه: فإنّی أخاف أن یکون شیطاناً: المدوّنه الکبری ج 6 ص 465، فتح الباری ج 13 ص 343، عون المعبود ج 13 ص 30، تفسیر السمرقندی ج 1 ص 66، تفسیر السلمی ج 1 ص 435، تفسیر البغوی ج 2 ص 165، تفسیر البحر المحیط ج 4 ص 311، روح المعانی ج 8 ص 134، تذکره الحفّاظ ج 1 ص 209، الملل والنحل ج 1 ص 93.

13. من زارنی علی بعد داری و مزاری، اتیته یوم القیامه فی ثلاثه مواطن...: تهذیب الاحکام ج 6 ص 85، وسائل الشیعه ج 14 ص 551، المزار للمفید ص 195، بحار الأنوار ج 99 ص 40.

14. قرأت کتاب أبی الحسن الرضا: (أبلغ شیعتی أنّ زیارتی تعدل عند الله ألف حجّه)، قال البَزَنطی: فقلت لأبی جعفر: ألف حجّه؟، قال: إی والله ألف ألف حجّه لمن زاره عارفًا بحقّه: کامل الزیارات: 510، الأمالی للصدوق ص 120، عیون أخبار الرضا ج 1 ص 287.

15. یا علیّ، لقد مُثِّلت لی أُمّتی فی الطین حتّی رأیت صغیرهم وکبیرهم أرواحاً قبل أن تُخلق الأجساد...: بصائر الدرجات ص 104، مختصر بصائر الدرجات ص 165، بحار الأنوار ج 7 ص 180.

ص: 324

16. فنذر قیس بن عاصم المنقری التمیمی الایولد له بنت الا وأدها والوأد ان یخنقها فی التراب ویثقل وجهها به حتی تموت...: شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید ج 13 ص 175، مجمع البیان ج 4 ص2 171.

17. (اذا المؤوده سئلت بای ذنب قتلت) قال: نزلت فی الحسین بن علی علیهماالسلام: البرهان ج 5 ص 594.

18. ثمّ إنّ عمر بن سعد نادی فی أصحابه : من ینتدب للحسین ویوطئه فرسه؟: تاریخ الطبری، ج 5، ص 454، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 573، أنساب الأشراف، ج 3، ص 410، وراجع : المنتظم، ج 5، ص 341، أُسد الغابه، ج 2، ص 28 .

19. فانتدب منهم عشره، وهم : إسحاق بن حوبه الذی سلب الحسین علیه السلام قمیصه، وأخنس بن مرثد، وحکیم بن طفیل السبیعی ...: مثیر الأحزان، ص 78، بحار الأنوار، ج 45، ص 59.

20. قال هشام بن محمّد : لمّا رآهم الحسین علیه السلام مصرّین علی قتله، أخذ المصحف ونشره وجعله علی رأسه ...: تذکره الخواصّ، ص 252.

21. فوقف وقد ضعف عن القتال، أتاه حجر علی جبهته هشمها...: مثیر الأحزان، ص 73 .

22. فوقف یستریح وقد ضعف عن القتال،...فأتاه سهم محدّد مسموم له ثلاث شعب، فوقع فی قلبه: مقتل الحسین علیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 34، بحار الأنوار، ج 45، ص 53 .

23. فقال الحسین علیه السلام : بسم الله وبالله وعلی ملّه رسول الله: مقتل الحسین علیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 34، فرماه ... وأبو أیّوب الغنوی بسهم مسموم فی حلقه، فقال علیه السلام : بسم الله ولا حول ولا قوّه إلاّ بالله، وهذا قتیل فی رضی الله: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 111، بحار الأنوار، ج 45، ص 55 .

24. ثمّ خرّ علی خدّه الأیسر صریعاً: الأمالی للصدوق، ص 226، ح 239، بحار الأنوار، ج 44، ص 322 .

25. اذا البحار سجرت: قال: تتحول البحار التی حول الدنیا نیراناً: تفسیر القمی ج 2 ص 407، بحار الأنوار ج 8 ص 314، تفسیر الصافی ج 5 ص 290، البرهان ج 5 ص 591.

26. شعرا: آیه 191-176

27. الرحیق: الشراب الذی لا غش فیه: غریب القرآن ج 1 ص 444.

28. ختامه مشک: ای آخر طعمه و عاقبیته اذا شرب: غریب القرآن ص 445.

29. مجادله: آیه 20-19

30. اذا اراد الله بعبد شراً حاسبه علی رووس الناس وبکّته...: بحار الأنوار ج 7 ص 325، البرهان ج 5 ص 618.

31. نحل: آیه 32

32. کان سببهم ان الذی هیّج الحبشه علی غزوه الیمن ذا نواس وهو آخر ملک من حمیر...:تفسیر القمی ج 2 ص 413، تفسیر الصافی ج 5 ص 309، البرهان ج 5 ص 624، نور الثقلین ج 5 ص 544.

33. الشاهد یوم الجمعه والمشهود یوم عرفه: مصباح المتهجد ص 283، معانی الاخبار ص 299، وسائل الشیعه ج 13 ص 549.

34. قال ابن عطیه: یقوی أن الآیه فی قریش لأن هذا اللفظ فیهم أحکم منه فی اوّلئک الذین قد علم أنهم ماتوا علی کفرهم، و أما قریش فکان فیهم وقت نزولها من تاب و آمن: روح المعانی ج 15 ص 300

35. اوّل شهید استشهد فی الإسلام سمیّه أُمّ عمّار، طعنها أبو جهل فی قلبها بحربه فقتلها: الاستیعاب ج 4 ص 1864، الطبقات الکبری ج 8 ص 264، البدایه والنهایه ج 3 ص 76، کانت بنو مخزوم یخرجون بعمّار بن یاسر وأبیه وأُمّه، وکانوا أهل بیت إسلام، إذا حمیت الظهیره یعذّبونهم برمضاء مکّه: البدایه والنهایه ج 3 ص 76، السیره النبویه لابن هشام ج 1 ص 211، السیره النبویه لابن کثیر ج 1 ص 494.

36. الطَّارِقِ وَ: النجم، سمی بذلک: لأنه یطرق (أی یطلع) لیلا و کلّ من أتاک لیلا: فقد طرقک. و الثَّاقِبُ: المضی: غریب القرآن ج 1 ص 449.

ص: 325

37. بعضی ها (النجم الثاقب) را به معنای سیاره زحل تفسیر کرده اند. این تفسیر از روایت ضعیفی اخذ شده است که سند معتبری ندارد، برای همین ما در تفسیر این آیه از زحل نامی نبردیم. این روایت را کتاب خصال شیخ صدوق ص 489 با این عبارت (فما زحل عندکم فی النجوم...) بیابید. همچنین این روایت در این دو کتاب ذکر شده است: البرهان ج 5 ص 630، بحار الأنوار ج 55 ص 219.

38. در اینجا فقط سخن از نطفه پدر است، نطفه ای که در رحم مادر ریخته می شود و با تخمک مادر ترکیب می شود و سلول اوّلیّه انسان شکل می گیرد. این آیه، از نطفه پدر قبل از ترکیب با تخمک مادر سخن می گوید.

در قرآن هر جا واژه نطفه به کار رفته است، منظور از آن، نطفه مرد است. در این آیه هیچ اشاره ای به تخمک زن نشده است، زیرا تخمک زن، چیزی پنهان است و از بدن زن، خارج نمی شود. اینجا سخن از آبی است که از بدن خارج می شود و معلوم است که منظور نطفه مرد است.

قرآن مسأله جفت گیری انسان را به گونه ای بیان کرده است که با حیا و عفّت همراه باشد، برای همین چنین می گوید: «نطفه پدر از بین کمر و سینه پدر خارج می شود».

در این آیه از دو واژه «صُلب» و «ترائِب» سخن گفته شده است. وقتی به کتاب لغت مراجعه می کنم می بینم چنین نوشته اند:

صُلب: استخوان کمر.

ترائِب: استخوان های دنده.

قرآن با کنایه سخن می گوید و منظورش این است: «نطفه از جایی بین جلو و پشت پدر خارج می شود».

مناسب می بینم خاطره ای از بیست سال پیش نقل کنم: در دانشگاهی در تهران مشغول تحصیل بودم. در خوابگاه با فرهاد دوست شدم، او زرتشتی بود. روزی دوستانم به اتاق من آمده بودند، به آنان گفتم: «من پشت سر فرهاد نماز می خوانم». یکی در آن میان به من رو کرد و گفت: «مگر فرهاد مسلمان شده است؟ مگر او امام جماعت شده است؟».

همه زدند زیر خنده !

متأسّفانه این دوست ما با ادبیّات فارسی، بیگانه شده بود ! زبان مادری خودش را نمی شناخت !

به او توضیح دادم که این کنایه است. وقتی من می گویم پشت سر کسی نماز می خوانم، یعنی او را خیلی قبول دارم، به او اطمینان دارم !

قرآن می گوید: «نطفه پدر از جایی بین استخوان کمر و دنده های او خارج می شود». بعضی از پزشکان اشکال کرده اند که این سخن درست نیست، چرا قرآن سخن غیر علمی گفته است؟ نطفه مرد در بیضه او ساخته می شود نه در بین استخوان های کمر و دنده های او !

من به آن پزشک می گویم: تو این واژه جنسی را به راحتی به کار می بری، زیرا برای بیان این واژه، محدودیّتی نمی بینی، امّا قرآن می خواهد با حیا و عفّت سخن بگوید، نمی خواهد این واژه را به کار ببرد، برای همین قرآن با کنایه سخن می گوید.

اگر آن پزشک، با زبان عربی آشنا بود، اگر شیوه قرآن در بیان مطالب را می دانست، هرگز چنین نمی گفت، حکایت این پزشک، همانند دوست من است. اکنون این دو جمله را می نویسم:

1 - نطفه مرد از بین استخوان های کمر و دنده های مرد خارج می شود. (نطفه پدر اصلاً در آنجا نیست).

2 - منظور از استخوان های کمر، پشت مرد و منظور از دنده ها، جلوی مرد است. نطفه مرد از بینِ پشت و جلو او

ص: 326

خارج می شود، عضو جنسی مرد بین پشت و جلوی او قرار دارد.

آری، قرآن نخواسته است واژه ای به کار ببرد که خلاف عفّت و حیا باشد، حتّی قرآن نخواسته است اشاره کند که آن عضو، بین دو پای مرد قرار دارد.

قرآن بسیار باحیا سخن می گوید، از استخوان های کمر و دنده های مرد سخن می گوید، این کنایه از پشت و جلوی مرد است، کسی که به زبان عربی مسلّط است، این معنا را می فهمد.

این سخن قرآن، شبیه آن است که در فارسی می گوییم: «نطفه از میان مرد خارج می شود»، این یک کنایه در زبان فارسی است و مطابق با حیا می باشد.

افسوس که عدّه ای از عفّت کلام قرآن، سوءاستفاده کردند و گفتند: «قرآن بر خلاف علم سخن گفته است»، آنان دشمنان قرآن و اسلام هستند، امّا حقیقت هیچ گاه مخفی نمی ماند.

39. فانظر فیرفع حجب الهاویه فیراها بما فیها من بلایا...: بحار الأنوار ج 6 ص 190، البرهان ج 1 ص 580.

40. سألتُ أبا عبد الله عن قول الله عزّ وجلّ: سبحان الله، ما یعنی به؟ قال: تنزیهه: الکافی ج 1 ص 118، التوحید للصدوق ص 312، بحار الأنوار ج 4 ص 169 و ج 90 ص 177، سبحان الله هو تنزیهه، أی إبعاده عن السوء وتقدیسه: تاج العروس ج 19 ص 106، لسان العرب ج 13 ص 548، النهایه فی غریب الحدیث ج 5 ص 43.

41. (والاخره خیر وابقی)، قال: ولایه امیرالمومنین: الکافی ج 1 ص 418، بحار الأنوار ج 23 ص 374، نور الثقلین ج 5 ص 556.

42. قد جعلت امرهم الیکم وشفّعتکم فیهم وغفرت لمسیئهم...: بحار الأنوار ج 8 ص 50، البرهان ج 5 ص 647.

43. فیفتح عینیه فینظر فینادی روحه مناد من قبل ربّ العزّه ، فیقول: یا أیّتها النفس المطمئنّه إلی محمّد وأهل بیته ، ارجعی إلی ربّک راضیه بالولایه، مرضیه بالثواب، فادخلی فی عبادی - یعنی محمّد أو أهل بیته...: الکافی ج 3 ص 178، بحار الأنوار ج 6 ص 196.

44. اقرؤا سوره الفجر فی فرائضکم ونوافلکم فانه سوره للحسین بن علی (ع)...: ثواب الاعمال ص 123، البرهان ج 5 ص 649.

45. من ادمن قرائه الفجر کان مع الحسین علیه السلام فی درجته فی الجنه...: البرهان ج 5 ص 658، تفسیر کنز الدقائق ج 14 ص 280.

46. فقال الحسین علیه السلام : بسم الله وبالله وعلی ملّه رسول الله: مقتل الحسین علیه السلام، للخوارزمی، ج 2، ص 34، فرماه ... وأبو أیّوب الغنوی بسهم مسموم فی حلقه، فقال علیه السلام : بسم الله ولا حول ولا قوّه إلاّ بالله، وهذا قتیل فی رضی الله: المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 111، بحار الأنوار، ج 45، ص 55 .

47. وقال : صبراً علی قضائک یا ربّ، لا إله سواک، یا غیاث المستغیثین...: موسوعه کلمات الإمام الحسین، ص 615.

48. ویقول عمر بن سعد : ویلکم، عجّلوا بقتله...: ینابیع المودّه، ج 3، ص 82، فقال عمر بن سعد لرجل عن یمینه : انزل ویحک إلی الحسین فأرحه ..: بحار الأنوار، ج 45، ص 54، وراجع : مروج الذهب، ج 3، ص 71 .

49. لمّا قُتل الحسین بن علیّ علیهماالسلام، کسفت الشمس کسفه بدت الکواکب نصف النهار، حتّی ظننّا أنّها هی: السنن الکبری، ج 3، ص 468، ح 6352، المعجم الکبیر، ج 3، ص 114، ح 2838، تهذیب الکمال، ج 6، ص 433، الرقم 1323، تاریخ دمشق، ج 14، ص 228، کفایه الطال، ص 444، الصواعق المحرقه، ص 194، راجع: تاریخ دمشق، ج 14، ص 226، أنساب الأشراف، ج 3، ص 413، کامل الزیارات، ص 182، ح 249، قصص الأنبیاء، مجمع البیان، ج 6، ص 779 وج 9، ص 98، تأویل الآیات الظاهره، ج 1، ص 302، التبیان فی تفسیر القرآن، ج 9، ص 233، الطرائف، ص 203، ح 293، الصراط المستقیم، ج 3، ص 124، تفسیر القرطبی، ج 16، ص 141، تذکره الخواصّ، ص 274، شرح الأخبار، ج 3، ص 544، ح 1115، التبصره، ج 2، ص 16، إثبات الوصیّه، ص 178، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 580،

ص: 327

سیر أعلام النبلاء، ج 3، ص 312، الرقم 48.

50. (واتّخذوا من مقام ابراهیم مصلّی)، یعنی بذلک رکعتی طواف الفریضه: تهذیب الأحکام ج 5 ص 138، جامع أحادیث الشیعه ج 11 ص 388.

51. نزلت فی النضر بن الحارث اشتری قنیه وکان لا یسمع بأحد یرید الاسلام إلا انطلق به إلی قینته فیقول أطعمیه واسقیه وغنیه هذا خیر مما یدعوک إلیه محمّد من الصلاه والصیام وأن تقاتل بین یدیه فنزلت: تفسیر الجلالین ص 623.

52. نار موصده: ای مطبقه، مغلقه، یقال: اوصدت الباب اذا اطبقته و اغلقته: غریب القرآن ج 1 ص 459.

53. شأن نزولی درباره این سوره ذکر کرده اند. من این شأن نزول را بعید می دانم، زیرا در این شأن نزول از درختان خرما ذکر شده است و فضای این داستان به گونه ای است که با مدینه سازگار است، زیرا شهر مکّه درخت نخل ندارد، در حالی که این سوره به اتفاق همه مفسران، مکّی است.

اکنون این شأن نزول را ذکرمی کنم: «مردی در میان مسلمانان بود که شاخه یکی از درختان خرمای او بالای خانه مرد فقیری قرار گرفته بود، صاحب نخل هنگامی که بالای درخت می رفت تا خرماها را بچیند، گاهی چند دانه خرما در خانه مرد فقیر می افتاد، و کودکانش آن را برمی داشتند، آن مرد از نخل فرود می آمد و خرما را از دستشان می گرفت. مرد فقیر به پیامبر شکایت آورد پیغمبر ص فرمود: برو تا به کار تو رسیدگی کنم. سپس صاحب نخل را ملاقات کرد و فرمود: این درختی که شاخه هایش بالای خانه فلان کس آمده است به من می دهی تا در مقابل آن نخلی در بهشت از آن تو باشد، آن مرد قبول نکرد، یکی از یاران آن نخل خرما را از آن مرد خرید و به آن فقیر داد اینجا بود که سوره و اللیل نازل شد».

این خلاصه آن شأن نزول بود که من از کتاب مجمع البیان ج 10 ص 760 ذکر نمودم.

نکته مهم این است: در بعضی از روایات آمده که مرد خریدار شخصی بنام «ابو الدحداح» بود، در کتاب اکمال الکمال ج 3 ص 317 آمده است: «ابو الدحاح الأنصاری، له صحبه». یعنی او انصاری و اهل مدینه بوده است و از یاران پیامبر بوده است. طبق این سخن، این سوره باید در مدینه نازل شده باشد در حالی که همه مفسران بر این باورند این سوره، مکی است، این نشانه آن است که این شأن نزول، صحیح نیست.

54. (فنیسره للیسری)، ای: الجنه...: بحار الأنوار ج 24 ص 398، البرهان ج 5 ص 679.

55. زمر: آیه 74-73

56. (فنیسره للعسری)، یعنی النار: بحار الأنوار ج 24 ص 398، البرهان ج 5 ص 679.

57. شوری: آیه 46-45

58. (صدّق بالحسنی)، قال: بالولایه...: تفسیر القمی ج 2 ص 426، بحار الأنوار ج 24 ص 44، البرهان ج 5 ص 678.

59. ...مدّ عمره حتّی حجّ ألف عام علی قدمیه، ثمّ قُتل بین الصفا والمروه مظلوماً، ثمّ لم یوالک یا علیّ، لم یشمّ رائحه الجنّه ولم یدخلها: المناقب للخوارزمی ص 67، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 2، کشف الغمّه ج 1 ص 100، نهج الإیمان لابن جبر ص 450، بحار الأنوار ج 27 ص 194، و ج 39 ص 256، 280، الغدیر ج 2 ص 302، و ج 9 ص 268، بشاره المصطفی ص 153.

60. من مات و لم یعرف امام زمانه، مات میته جاهلیه: وسائل الشیعه ج 16 ص 246، مستدرک الوسائل ج 18 ص 187، اقبال الاعمال ج 2 ص 252، بحار الأنوار ج 8 ص 368، جامع أحادیث الشیعه ج 26 ص 56، الغدیر ج 10 ص 126.

61. فینزل ملک الموت ومعه خمسمئه من الملائکه معهم قضبان الریاحین وأُصول الزعفران، کلّ واحد منهم یبشّره ببشاره سوی بشاره صاحبه...: بحار الأنوار ج 6 ص 161، معارج الیقین فی أُصول الدین ص 488.

ص: 328

62. فیجلس رسول الله علیه السلام عند رأسه، وعلی عند رجلیه، فیکبّ علیه رسول الله علیه السلام فیقول: یا ولی الله أبشر ، أنا رسول الله: المحاسن ج 171، بحار الأنوار ج 6 ص 18.

63. أمّا ما کنت ترجو فقد أُعطیته، وأمّا کنت تخافه فقد أمنت منه، ویفتح له باب إلی منزله من الجنّه، ویقال له: انظر إلی مسکنک فی الجنّه...: دعائم الإسلام ج 71، بحار الأنوار ج 6 ص 177، التفسیر الصافی ج 2 ص 410.

64. یستقبل باب الرحمه ویخر ساجدا فیکمث ما شاء الله...: تفسیر القمی ج 2 ص 25، البرهان ج 3 ص 571.

65. کان معاشهم من الرحلتین، رحله فی الشتاء إلی الیمن، ورحله فی الصیف إلی الشام، وکانوا یحملون من مکّه الأدم واللباس وما یقع من ناحیه البحر من الفلفل وغیره، فیشترون بالشام الثیاب والدرمک والحبوب، وکانوا یتألّفون فی طریقهم: تفسیر القمّی ج 2 ص 444، التفسیر الأصفی ج 2 ص 1479، التفسیر الصافی ج 5 ص 379، تفسیر نور الثقلین ج 5 ص 676، وکانت قریش إذا رحلت عیرها فی الرحلتین (یعنی رحله الشتاء والصیف) کانت طائفه من العیر لخدیجه، وکانت أکثر قریش مالاً، وکان صلی الله علیهوآله ینفق منه ما شاء: الأمالی للطوسی ص 468.

66. خطبها عقبه بن أبی معیط، والصلت بن أبی یهاب، وکان لکلّ واحد منهما أربعمئه عبد وأمه، وخطبها أبو جهل بن هشام وأبو سفیان، وخدیجه لا ترغب فی واحد منهم: بحار الأنوار ج 16 ص 22.

67. هی أکثرهنّ مالاً وأحسنهنّ جمالاً وأعظمهنّ کمالاً، وأعفّهنّ فرجاً، وأبسطهنّ یداً، طاهره مصونه، تساعدک علی الأُمور، وتقنع منک بالمیسور، ولا ترضی من غیرک بالکثیر، وهی قریبه منک فی النسب، یحسدک علیها جمیع الملوک والعرب: بحار الأنوار ج 16 ص 54.

68. فدخلا علی عمّها، وخطب أبو طالب الخطبه المعروفه، وعقد النکاح، فلمّا قام محمّد صلی الله علیهوآله لیذهب مع أبی طالب، قالت خدیجه: إلی بیتک، فبیتی بیتک، وأنا جاریتک: الخرائج والجرائح ج 1 ص 139، بحار الأنوار ج 16 ص 3، قال ابن عبّاس: فی قوله: (أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیمًا فَ_َاوَی) عند أبی طالب (فَ_َاوَی) إلی أبی طالب یحفظک ویربّیک... (وَ وَجَدَکَ عَآئِلاً فَأَغْنَی) بمال خدیجه: مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 295، وراجع: المبسوط للسرخسی ج 3 ص 11، بحار الأنوار ج 33 ص 138، عمده القارئ ج 19 ص 299، تحفه الأحوذی ج 6 ص 492، تفسیر السمرقندی ج 3 ص 568، تفسیر مجمع البیان ج 10 ص 384، تفسیر البغوی ج 4 ص 499، زاد المسیر ج 8 ص 270، فتح القدیر ج 5 ص 458.

69. عن فضل البقباق قال: سألت أبا عبد الله عن قول الله عزّ وجلّ: (وَ امّا بِنِعْمَهِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ)؟ قال: الذی أنعم علیک بما فضّلک وأعطاک وأحسن إلیک، ثمّ قال: فحدّث بدینه وما أعطاه الله، وما أنعم به علیه: الکافی ج 2 ص 94، بحار الأنوار ج 78 ص 28، نور الثقلین ج 5 ص 601.

70. ان الله عزوجل امره بالصلاه والزکاه والصوم والحج، ثم امره اذا فعل ذلک ان ینصب علیا وصیّه: البرهان ج 5 ص 688، تفسیرکنز الدقائق ج 14 ص 338، یقول: اذا فرغت فانصب علمک و اعلن وصیک...: الکافی ج 1 ص 294، جامع احادیث الشیعه ج 1 ص 192، تفسیر الصافی ج 5 ص 344، نور الثقلین ج 5 ص 605.

71. فقام القوم یضحکون ویقولون لأبی طالب: قد أمرک أن تسمع لابنک وتطیع: الإرشاد للمفید ج 1 ص 33، مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 306، الروضه فی فضائل أمیر المؤمنین ص 70، بحار الأنوار ج 38 ص 222، الغدیر ج 2 ص 279، شرح نهج البلاغه لابن أبی الحدید ج 13 ص 211، کنز العمّال ج 13 ص 114، جامع البیان ج 19 ص 149، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 364، تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 49، تاریخ الطبری ج 2 ص 63، الکامل فی التاریخ 2 ص 63، البدایه والنهایه ج 3 ص 53، کشف الغمّه ج 1 ص 63، السیره النبویه ج 1 ص 459، تقریب المعارف ص 193.

72. بصائر الدرجات ص 97، قرب الإسناد ص 57، الکافی ج 1 ص 294، التوحید ص 212، الخصال ص 211، کمال

ص: 329

الدین ص 276، معانی الأخبار ص 65، من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 229، تحف العقول ص 459، تهذیب الأحکام ج 3 ص 144، کتاب الغیبه للنعمانی ص 75، الإرشاد ج 1 ص 351، کنز الفوائد ص 232، الإقبال بالأعمال ج 1 ص 506، مسند أحمد ج 1 ص 84 ، سنن ابن ماجه ج 1 ص 45، سنن الترمذی ج 5ص 297، المستدرک للحاکم ج 3 ص 110، مجمع الزوائد ج 7 ص 17، تحفه الأحوذی ج 3 ص 137، مسند أبی یعلی ج 11 ص 307، المعجم الأوسط ج 1 ص 112، المعجم الکبیر ج 3 ص 179، التمهید لابن عبد البرّ ج 22 ص 132، نصب الرایه ج 1 ص 484، کنز العمّال ج 1 ص 187، ج 11 ص 332، 608، تفسیر الثعلبی ج 4 ص 92، شواهد التنزیل ج 1 ص 200، الدرّ المنثور ج 2 ص 259.

73. نحل: آیه 32

74. و ذلک أنه فصل برکَتَی الأرض المقدسه الدنیویه و الدینیه بذکر الشجرتین أو تمرتیهما، و الطور الذی نودی منه موسی علیه السلام و ناب المجموع مناب و الأرض المبارکه علی سبیل الکنایه، فظهر التناسب فی العطف: روح المعانی ج 15 ص 393

75. ان الله تبارک وتعالی علم أن الأرواح فی شرفها وعلوها متی ما ترکت علی حالها نزع أکثرها إلی دعوی الربوبیه دونه عز وجل فجعلها بقدرته فی الأبدان...: التوحید ص 402، علل الشرایع ج 1 ص 15، بحار الأنوار ج 58 ص 133.

76. کان یغدو کلّ یوم إلی حراء یصعده وینظر من قلله إلی آثار رحمه الله وأنواع عجائب رحمته وبدائع حکمته، وینظر إلی أکناف السماء وأقطار الأرض والبحار...: بحار الأنوار ج 17 ص 309.

77. کان یجاور فی حراء من کلّ سنه شهراً... فإذا قضی جواره من حرا، کان اوّل ما یبدأ به إذا انصرف أن یأتی باب الکعبه قبل أن یدخل بیته...: شرح نهج البلاغه ج 13 ص 208، بحار الأنوار ج 15 ص 363.

78. لا تدع صیام یوم سبع وعشرین من رجب، فإنّه الیوم الذی نزلت فیه النبوّه علی محمّد صلی الله علیه وآله: الکافی ج 4 ص 149، جامع المدارک ج 2 ص 224، الحدائق الناضره ج 13 ص 391، بحار الأنوار ج 18 ص 189، بعث الله عزّ وجلّ محمّداً صلی الله علیه وآله رحمهً للعالمین فی سبع وعشرین من رجب: بحار الأنوار ج 18 ص 189، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 466، ج 5 ص 322.

79. فلمّا استکمل أربعین سنه ونظر الله عزّ وجلّ إلی قلبه، فوجده أفضل القلوب وأجلّها وأطوعها وأخشعها وأخضعها، أذن لأبواب السماء ففُتّحت ومحمّد ینظر إلیها، وأذن للملائکه فنزلوا ومحمّد ینظر إلیهم...: فتح الباری ج 8 ص 548، عمده القارئ ج 19، التفسیر الصافی ج 7 ص 515، جامع البیان ج 30 ص 317، تفسیر الثعلبی 10 ص 242، أضواء البیان ج 9 ص 13، البدایه والنهایه ج 3 ص 19، السیره النبویه لابن کثیر ج 1 ص 405، سبل الهدی والرشاد ج 2 ص 240، وللاطّلاع أکثر راجع: إلی: صحیح البخاری ج 6 ص 88، صحیح مسلم ج 1 ص 97، المستدرک للحاکم ج 3 ص 183، السنن الکبری ج 9 ص 6، عمده القارئ ج 19 ص 307، تفسیر الثعلبی ج 10 ص القرطبی ج 20 ص 118، تفسیر البحر المحیط ج 8 ص 487، تفسیر ابن کثیر ج 4 ص 469، تفسیر الجلالین ص 814، الدرّ المنثور ج 6 ص 368، فتح القدیر ج 5 ص 470، روح المعانی ج 30 ص 178، الطبقات الکبری ج 1 ص 196، تاریخ مدینه دمشق ج 63 ص 12، فتوح الشام ج 1 ص 287، البدایه والنهایه ج 1 ص 368، إمتاع الأسماع ج 1 ص 30، السیره النبویه ج 1 ص 155، عیون الأثر ج 1 ص 112، السیره النبویه لابن کثیر ج 1 ص 385.

80. توجّه إلی خدیجه، فکان کلّ شیء یسجد له ویقول بلسان فصیح: السلام علیک یا نبیّ الله: مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 43، بحار الأنوار ج 18 ص 196.

81. حتّی إذا کنت فی وسط من الجبل سمعت صوتاً من السماء یقول: یا محمّد، أنت رسول الله وأنا جبرئیل. قال: فرفعت

ص: 330

رأسی إلی السماء...: تاریخ الطبری ج 2 ص 49، تاریخ مدینه دمشق ج 63 ص 13، تاریخ الإسلام ج 1 ص 131، البدایه والنهایه ج 3 ص 18، إمتاع الأسماع ج 3 ص 26، السیره النبویه لابن هشام ج 1 ص 155، السیره النبویه لابن کثیر ج 1 ص 403، سبل الهدی والرشاد ج 2 ص 734.

82. إنّ النبوّه نزلت علی رسول الله یوم الاثنین، وأسلم علیّ یوم الثلاثاء، ثمّ أسلمت خدجه بنت خویلد زوجه النبیّ...: تفسیر القمّی ج 1 ص 378، بحار الأنوار ج 18 ص 179، فدخل علی عیله السلام إلی رسول الله صلی الله علیه وآله... فدعاه إلی الإسلام فأسلم، وأسلمت خدیجه، وکان لا یصلّی إلاّ رسول الله صلی الله علیه وآله وعلی وخدیجه: أعلام الوری ج 1 ص 102، قصص الأنبیاء ص 315، کشف الغمّه ج 1 ص 86، بحار الأنوار ج 18 ص 184.

83. فقالت خدیجه: وما هذا النور؟ قال: هذا نور النبوّه، قولی: لا إله إلاّ الله محمّد رسول الله، فقالت: طالما عرفت ذلک. فأسلمت: مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 43، بحار الأنوار ج 18 ص 196.

84. ان جبرئیل کان یعرض علیّ القرآن کل سنه مره.قد عرضه علیّ العام مرتین...: الارشاد ج 1 ص 181، بحار الأنوار ج 22 ص 466، اعیان الشیعه ج 1 ص 292.

85. در آیه 9 سوره حِجر چنین می خوانم: من قرآن را نازل کردم و خود من هم آن را حفظ می کنم.

86. فرقان: آیه 14-13

87. اقرب ما یکون العبد من الله عزوجل وهو ساجد...: الکافی ج 3 ص 264، وسائل الشیعه ج 6 ص 379، بحار الأنوار ج 82 ص 161، جامع احادیث الشیعه ج 5 ص 225.

88. فأوحی الله إلیه أنّی اطّلعت إلی الأرض فلم أجد علیها أشدّ تواضعاً لی منک...: الأمالی للطوسی ص 164، وسائل الشیعه ج 7 ص 14.

89. ان جبرئیل کان یعرض علیّ القرآن کل سنه مره.قد عرضه علیّ العام مرتین...: الارشاد ج 1 ص 181، بحار الأنوار ج 22 ص 466، اعیان الشیعه ج 1 ص 292.

90. (وأَیَّدَهُمْ بِرُوح مِنْه): قال: الروح: ملک أعظم من جبرئیل ومیکائیل، کان مع رسول الله وهو مع الأئمه: بحار الأنوار ج 25 ص 48، تفسیر القمی ج 2 ص 358، البرهان ج 5 ص 328، نور الثقلین ج 5 ص 270.

91. قال رسول الله صلّی الله علیهوآله: أربعه لا ینظر الله إلیهم یوم القیامه: عاقّ، ومنّان، ومکذّب بالقدر...: الخصال ص 203، بحار الأنوار ج ص 87، وسائل الشیعه ج 25 ص 335.

92. ما استطعت أن تلوم العبد علیه فهو منه، وما لم تستطع أن تلوم العبد علیه فهو من فعل الله، یقول الله تعالی للعبد: لم عصیت؟ لم فسقت؟ لم شربت الخمر؟ لم زنیت؟ فهذا فعل العبد...: بحار الأنوار ج 5 ص 59، إذا کان یوم القیامه وجمع الله الخلائق سألهم عمّا عهد إلیهم ولم یسألهم عمّا قضی علیهم: الإرشاد ج 2 ص 204، کنز الفوائد ص 171، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 420، بحار الأنوار ج 5 ص 60.

93. یا معشر الشیعه خاصموا بسوره إنا أنزلناه تفلجوا فو الله إنها لحجه اللَّه تعالی علی الخلق بعد رسول اللَّه و إنها لسیده دینکم: الکافی ج 1 ص 249، بحار الأنوار ج 25 ص 72، نور الثقلین ج 5 ص 635.

94. من قرء إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ فجهر بها صوته کان کالشاهر سیفه فی سبیل الله عز و جل، و من قرأها سرا کان کالمتشحط بدمه فی سبیل الله، و من قرأها عشر مرات محی الله عنه ألف ذنب من ذنوبه...: مستدرکالوسائل ج 4 ص 360، بحار الأنوار ج 89 ص 327، جامع احادیث الشیعه ج 15 ص 68، تفسیر الصافی ج 5 ص 353.

95. مَن أحیا هاتین اللیلتین بمذاکره العلم فهو أفضلُ: امّالی الصدوق ص 747، وراجع: بحار الأنوار ج 10 ص 401، مفتاح الکرامه ج 9 ص 190.

96. خوف: أصل واحد یدلّ علی الذعر والفزع، یقال: خفت الشیء خوفاً وخیفهً: معجم مقاییس اللغه ج 2 ص 230، إنّ

ص: 331

الأصل الواحد فی هذه المادّه هو ما یقابل الأمن، ویعتبر فی الخوف توقّع ضرر مشکوک والظنّ بوقوعه: التحقیق فی کلمات القرآن ج 3 ص 139 ، خشی: إنّ الأصل الواحد فی هذه المادّه هو المراقبه والوقایه مع الخوف، بأن یراقب أعماله ویتّقی نفسه مع الخوف والملاحظه: التحقیق فی کلمات القرآن ج 3 ص 61.

97. ریشه خ ش ی و مشتقات آن در قرآن 48 بار تکرار شده و امّا ریشه خ و ف در قرآن 124 بار آمده است. مفهوم خوف بیش از دو برابر مفهوم خشیّت تکرار شده است. شاید بتوان گفت کسانی که از خدا می ترسند دو برابر کسانی هستند که از خدا خشیّت دارند. زیرا مقام خشیّت مقامی است که فقط کسانی به آن می رسند که معرفت و شناخت بهتری به خدا پیدا کرده اند.

98. عن جابر بن عبد الله، قال: قال رسول الله صلی الله علیه وآله فی مرضه الذی قُبض فیه لفاطمه علیهاالسلام: یا بُنیّه، بأبی أنتِ وأُمّی، أرسلی إلی بعلک فادعیه لی، فقالت للحسن علیه السلام: انطلق إلی أبیک فقل له: إنّ جدّی یدعوک. فانطلق إلیه الحسن فدعاه، فأقبل أمیر المؤمنین حتّی دخل علی رسول الله صلی الله علیه وآله...: یا علیّ، ادن منّی، فدنا منه، ثمّ قال: فادخل أُذنک فی فمی، ففعل، فقال: یا أخی، ألم تسمع قول الله فی کتابه: (إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّ__لِحَ_تِ اوّلئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ)؟ قال: بلی یا رسول لله...: تفسیر فرات ص 586، بحار الأنوار ج 65 ص 54.

99. ابن عباس و مجاهد و عطاء بر این باورند که این سوره، مکّی است، لحن آیات این سوره که درباره معاد و نشانه های وقوع قیامت سخن می گوید، مناسب با سوره های مکّی می باشد: (امّا قتاده و مقاتل این سوره را مدنی می دانند: تفسیر الواحدی ج 2 ص 1223، تفسیر السمعانی ج 6 ص 266).

در واقع کسانی که این سوره را مدنی می دانند به این حدیث استدلال کرده اند: «عن أبی سعید الخدری قال: لما نزلت (فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه خَیْراً یَرَه ومَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه شَرًّا یَرَه) قلت یا رسول الله، انی لراء عملی ؟ قال: نعم تلک الکبار الکبار ؟ قال: نعم قلت الصغار الصغار؟».

آنان می گویند: ابوسعید در مدینه و در سال سوم مسلمان شد، پس نازل شدن این سوره در مدینه بوده است.

وقتی ما این حدیث را بررسی می کنیم به این نتیجه می رسیم که سند این حدیث ضعیف است. این سند حدیث است: (حدثنا أبو زرعه وعلی بن عبد الرحمن بن محمّد بن المغیره المعروف بعلان المصری قالا: حدثنا عمرو بن خالد الحرانی، حدثنا ابن لهیعه، أخبرنی هشام بن سعد عن زید بن أسلم، عن عطاء بن یسار، عن أبی سعید الخدری).

آری، «ابن لهیعه» در این سند ذکر شده است. درباره او در کتاب هایِ بررسی احادیث چنین می خوانیم: (ابن لهیعه ذاهب الحدیث و کان یحیی بن سعید لایراه شیئا و ضعّفه یحیی بن معین و کان یدلس عن ضعفا: الموضوعات ج 1 ص 395).

با توجه به این مطلب، این حدیث، حدیث ضعیفی می باشد. پس ما همان سخن ابن عباس و مجاهد و عطا را قبول می کنیم که می گویند: این سوره مکّی است.

100. (یومئذ تحدث اخبارها): ای تخبر بما عمل علی ظهرها تقول عمل کذا وکذا، یوم کذا و کذا، فهذه اخبارها: بحار الأنوار ج 7 ص 97، مجمع البیان ج 10 ص 419، فتح القدیر ج 5 ص 480، روح المعانی ج 30 ص 210.

101. کان علی علیه السلام اذا فرغ من بیت المال صلی فیه رکعتین ج 23 ص 60.

102. حسبی لاابالی ان لااسمع من القرآن غیرها...: روح المعانی ج 15 ص 438.

103. الیس معک (اذا زلزلت)، قال: بلی، قال: ربع القران...: مسند احمد ج 3 ص 221، سنن الترمذی ج 4 ص 240، مجمع الزوائد ج 7 ص 147، مجمع البیان ج 10 ص 416، نور الثقلین ج 5 ص 647.

ص: 332

104. روی عن سعید بن جبیر عن ابن عبّاس أنه قال بینما أنا فی الحجره جالس إذ أتانی رجل فسأل عن العادیات ضبحا فقلت له الخیل حین تغیر فی سبیل الله ثم تأوی إلی اللیل فیصنعون طعامهم و یورون نارهم فانفتل عنی و ذهب إلی علی بن أبی طالب (ع) و هو تحت سقایه زمزم فسأله عن العادیات ضبحا فقال سألت عنها أحدا قبلی قال نعم سألت عنها ابن عباس فقال الخیل حین تغیر فی سبیل الله قال فاذهب فادعه لی فلما وقف علی رأسه قال تفتی الناس بما لا علم لک به و الله إن کانت لأول غزوه فی الإسلام بدر و ما کانت معنا إلا فرسان فرس للزبیر و فرس للمقداد بن الأسود فکیف تکون العادیات الخیل بل العادیات ضبحا الإبل من عرفه إلی مزدلفه و من مزدلفه إلی منی قال ابن عباس فرغبت عن قولی و رجعت إلی الذی قاله علی: مجمع البیان ج 10 ص 803.

105. والاصح الاشهر انه میزان واحد لجمیع الامم ولجمیع الاعمال کفتاه کاطباق السموات والارض...: روح المعانی ج 17 ص 54.

106. یا دنیا یا دنیا، إلیکِ عنّی، أبی تعرّضتِِ أم إلیَّ تشوّقتِ؟ لا حان حینکِ، هیهات، غرّی غیری، لا حاجه لی فیکِ، قد طلّقتکِ ثلاثاً لا رجعه فیها...: نهج البلاغه ج 4 ص 17، خصائص الأئمّه ص 71، روضه الواعظین ص 441، کنز الفوائد ص 270، مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 371، ذخائر العقبی ص 100، مشکاه الأنوار ص 468، عدّه الداعی ص 195، بحار الأنوار ج 33 ص 275، شرح نهج البلاغه ج 18 ص 224، تاریخ مدینه دمشق ج 24 ص 401، کشف الغمّه ج 1 ص 76، ینابیع المودّه ج 1 ص 438.

107. انّ الله اکرم واجل من ان یطعمکم طعاماً فیسوّغکموه ثم یسالکم عنه...: المحاسن ج 2 ص 400، الکافی ج 6 ص 280، وسائل الشیعه ج 24 ص 297، بحار الأنوار ج 24 ص 53.

108. (والعصر، ان الانسان لفی خسر): العصر عصر خروج القائم...: کمال الدین ص 656، بحار الأنوار ج 24 ص 214، تفسیر الصافی ج 5 ص 372، نور الثقلین ج 5 ص 666.

109. الخسر: النقصان، والخسران کذلک، والفعل خسر یخسر خسراناً، والخاسر: الذی وضع فی تجارته: کتاب العین ج 4 ص 195، و راجع: الصحاح ج 2 ص 645، مختار الصحاح ص 99، لسان العرب ج 4 ص 238، التحقیق فی کلمات القرآن ج 3 ص 52.

110. کلمه ضَرَر که مصدر ریشه ض ر ر می باشد و در قرآن یک بار تکرار شده است و کلمه خسران مصدر ریشه خ س ر می باشد و در قرآن 3 بار تکرار شده است. شاید بتوان نتیجه گرفت که تأکید قرآن به مفهوم خسران سه برابر مفهوم ضرر کردن است.

111. (تواصوا بالحق)، ای: بالولایه: بحار الأنوار ج 24 ص 215، البرهان ج 5 ص 753.

112. أی البقاع أفضل؟ فقلت: الله ورسوله وابن رسوله أعلم، فقال: إنّ أفضل البقاع ما بین الرکن والمقام... ولقی الله بغیر ولایتنا، لم ینفعه شیئاً: المحاسن ج 1 ص 91، الکافی ج 8 ص 253، من لا یحضره الفقیه ج 2 ص 245، وسائل الشیعه ج 1 ص 122، مستدرک الوسائل ج 1 ص 149، شرح الأخبار ج 3 ص 479، الأمالی للطوسی ص 132، بحار الأنوار ج 27 ص 173، جامع أحادیث الشیعه ج 1 ص 426.

113. ان ائمه الجور و اتباعهم لمعزولون عن دین الله، قد ضلّوا و اضلّوا...: المحاسن ج 1 ص 93، الکافی ج 1 ص 184، وسائل الشیعه ج 1 ص 119، مستدرک الوسائل ج 1 ص 172، بحار الأنوار ج 8 ص 369، البرهان ج 3 ص 295، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 533.

114. ویل لکل همزه: قال: الذی یغمز الناس و یستحقر الفقراء و قوله (لمزه) الذی یلوی عنقه و راسه و یغضب اذا رای فقیرا و سائلا: تفسیر القمی ج 2 ص 441، تفسیر الصافی ج 5 ص 374، البرهان ج 5 ص 756.

ص: 333

115. نار موصده: ای مطبقه، مغلقه، یقال: اوصدت الباب اذا اطبقته و اغلقته: غریب القرآن ج 1 ص 459.

116. فرحمهما الرحمان الرحیم عند ذلک، وأوحی إلی جبرئیل: أنا الله الرحمان الرحیم، وإنّی قد رحمت آدم وحواء لما شکیا إلیَّ، فاهبط علیهما بخیمه من خیام الجنّه...: الکافی ج 4 ص 196، علل الشرائع ج 2 ص 421، مستدرک الوسائل ج 9 ص 337، بحار الأنوار ج 11 ص 183، جامع أحادیث الشیعه ج 10 ص 10، تفسیر العیّاشی ج 1 ص 36، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 125.

117. و اللام فی لِإِیلافِ للتعلیل و الجار و المجرور متعلق عند الخلیل بقوله لْیَعْبُدُوا و الفاء لما فی الکلام من معنی الشرط إذ المعنی أن نعم الله تعالی غیر محصوره، فإن لم یعبدوا لسائر نعمه سبحانه فلیعبدوا لهذه النعمه الجلیله، و لما لم تکن فی جواب شرط محقق کانت فی الحقیقیه زائده فلا یمتنع تقدیم معمول ما بعدها علیها: روح المعانی ج 15 ص 472.

118. (ویمنعون الماعون)، قال: اختلف فیه، فقیل هو الزکاه المفروضه، عن علی علیه السلام...: مجمع البیان ج 10 ص 457، البرهان ج 5 ص 769، نور الثقلین ج 5 ص 678، الماعون: الزکاه: غریب القرآن ج 1 ص 473.

119. الذی یؤخرها عن اول الوقت الی اخره من غیر عذر...: البرهان ج 5 ص 768، جامع احادیث الشیعه ج 4 ص 126.

120. وتصعد الحفظه بعمل العبد مبتهجاً به من خلق حسن وصمت وذکر کثیر ، تُشیّعه ملائکه السماوات السبعه بجماعتهم ، فیطوون الحجب کلّها حتّی یقوموا بین یدیه...: عدّه الداعی ص 299، فلاح السائل ص 123، مستدرک الوسائل ص 112، بحار الأنوار ج 67 ص 247، جامع أحادیث الشیعه ج 1 ص 369.

121. إنّها نزلت فی العاص بن وائل السهمی، وذکر أنّه رأی رسول الله صلی الله علیه وآله یخرج من المسجد، فالتقیا عند باب بنی سهم، وتحدّثا وأُناس من صنادید قریش جلوس فی المسجد، فلمّا دخل العاص قالوا: من الذی کنت تحدّث معه؟ قال: ذاک الأبتر: تفسیر الثعلبی ج 10 ص 307، تفسیر البغوی ج 4 ص 534، أسباب نزول القرآن ص 306، تفسیر معجم البیان ج 19 ص 459، بحار الأنوار ج 17 ص 203، فالقاسم أُمّه خدیجه بنت خویلد، وهو أکبر ولده، وبه یُکنّی... وعبد الله أیضاً أُمّه خدیجه، ویقال له الطیّب والطاهر ولد بعد النبوّه ومات صغیراً بمکّه، فقال العاص بن وائل: محمّد أبتر لا یعیش ذکره، فأنزل الله فیه: (إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الاَْبْتَرُ): إمتاع الأسماع ج 5 ص 333، إنّه (العاص بن وائل) قال لقریش: سیموت هذا الأبتر غداً فینقطع ذکره: شرح نهج البلاغه ج 6 ص 282، فکان اوّل من مات من ولده القاسم ثمّ عبد الله بمکّه، فقال العاص بن وائل السهمی: انقطع ولده فهو أبتر: الطبقات الکبری ج 1 ص 133، تاریخ مدینه دمشق ج 3 ص 125، أُسد الغابه ج 4 ص 188، الإصابه ج 5 ص 389، فتح القدیر ج 5 ص 504، بحار الأنوار ج 22 ص 166، ثمّ عبد الله، وکان یقال له الطیّب ویقال له الطاهر ولد بعد النبوّه ومات صغیراً: مجمع الزوائد ج 9 ص 217، المعجم الکبیر ج 22 ص 397، البدایه والنهایه ج 5 ص 329، السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 608.

122. لیله أُسری بی إلی السماء... فبینما أنا أدور فی قصورها وبساتینها ومقاصیرها ، إذ شممت رائحه طیّبه، فأعجبتنی تلک الرائحه، فقلت: یا حبیبی، ما هذه الرائحه التی غلبت علی روائح الجنّه کلّها؟ فقال: یا محمّد ، تفّاحه خلقها الله تبارک وتعالی بیده...: مدینه المعاجز ج 3 ص 224.

123. کان النبی صلی الله علیه وآله یکثر تقبیل فاطمه علیهاالسلام ، فعاتبته علی ذلک عائشه ، فقالت: یا رسول الله، إنّک لتکثر تقبیل فاطمه ...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 212، بحار الأنوار ج 8 ص 142، فما قبّلتها قطّ إلاّ وجدت رائحه شجره طوبی منها: تفسیر القمّی ج 1 ص 365، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 502، أُسری بی إلی السماء ، أدخلنی جبرئیل الجنّه فناوّلنی تفّاحه ، فأکلتها فصارت نطفه فی ظهری: ینابیع المودّه ج 2 ص 131، ذخائر العقبی ص 36، تفسیر مجمع البیان ج 6 ص 37، فأنا إذا اشتقت إلی الجنّه سمعت ریحها من فاطمه: الطرائف فی معرفه مذاهب الطوائف ص 111، بحار

ص: 334

الأنوار ج 37 ص 65، رسول الله صلی الله علیه وآله:... فأکلتها لیله أُسری، فعلقت خدیجه بفاطمه ، فکنت إذا اشتقت إلی رائحه الجنّه شممت رقبه فاطمه: المستدرک ج 3 ص 156، کنز العمّال ج 12 ص 109، الدرّ المنثور ج 4 ص 153.

124. إنّ رسول الله صلی الله علیه وآله قال لفاطمه: إنّ الله تعالی یغضب لغضبکِ ویرضی لرضاکِ: المستدرک ج 3 ص 154، مجمع الزوائد ج 9 ص 203، الآحاد والمثانی ج 5 ص 363، المعجم الکبیر ج 1 ص 108 و ج 22 ص 401، نظم درر السمطین ص 177، کنز العمّال ج 13 ص 674، الکامل لابن عدی ج 2 ص 351، تاریخ مدینه دمشق ج 3 ص 156، أُسد الغابه ج 5 ص 522، ذیل تاریخ بغداد ج 2 ص 140، میزان الاعتدال ج 1 ص 535، الإصابه ج 8 ص 266، إمتاع الأسماع ج 4 ص 196، سبل الهدی والرشاد ج 11 ص 44، ینابیع المودّه ج 2 ص 56، 132، شرح الأخبار ج 3 ص 29، الاحتجاج ج 2 ص 103، یا فاطمه، إنّ الله لیغضب لغضبکِ ویرضی لرضاکِ: الأمالی للصدوق ص 467، روضه الواعظین ص 149، الأمالی للطوسی ص 427، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 106، بحار الأنوار ج 43 ص 20، 22، 44، 53، کنز العمّال ج 12 ص 111، تاریخ مدینه دمشق ج 3 ص 156، کشف الغمّه ج 2 ص 85.

125. یا ربّ شیعه علیّ، أراهم قد صرفوا تلقاء أصحاب النار ومنعوا عن الحوض، قال: فیقول له الملک: إنّ الله یقول لک: قد وهبتهم لک یا محمّد وصفحت لک عن ذنوبهم...: الأمالی للمفید ص 290، الأمالی للطوسی ص 67، تفسیر فرات ص 259، بشاره المصطفی ص 20، کشف الغمّه ج 1 ص 135، بحار الأنوار ج 8 ص 17.

126. این بت، همان بُتی است که در جنگ احد مشرکان نام او را می بردند، آن جنگ در سال سوم هجری روی داد، مسلمانان ابتدا پیروز میدان بودند، امّا در مرحله دوم جنگ شکست خوردند، آن روز وقتی ابوسفیان احساس پیروزی کرد فریاد برآورد: ای هبل! سربلند و سرافزار باشی.

127. ثمّ اتّخذوا العزّی، وسُمّی بها عبد العزّی بن کعب، وکان الذی اتّخذها ظالم بن أسعد، وکانت بواد من نخله الشامیه یقال له: حراض...: خزانه الأدب ج 4 ص 116 و ص 209، کانت العزّی أحدث من اللاّت، وکان الذی اتّخذه ظالم بن سعد بوادی نخله...: فتح الباری ج 8 ص 471، تفسیر القرطبی ج 17 ص 99، وراجع: تاج العروس ج 8 ص 101.

128. ثمّ اتّخذوا اللاّت بالطائف، وکانت صخره مربّعه، وکان یهودی یلت عندها السویق...: خزانه الأدب ج 7 ص 209، وکان اللاّت بالطائف لثقیف علی صخره، وکانوا یسترون ذلک البیت ویضاهون به الکعبه، وکان له حجبه وکسوه، وکانوا یحرّمون وادیه: کتاب المحبر ص 315، وراجع: فتح الباری ج 8 ص 471، تفسیر القرطبی ج 17 ص 99.

129. فکان أقدمها مناه، وسُمّیت العرب عبد مناه وزید مناه. وکان منصوباً علی ساحل البحر، وکانت العرب جمیعاً تعظّمه...: خزانه الأدب ج 7 ص 208، إنّ عمرو بن لحی نصب مناه علی ساحل البحر ممّا یلی قدید، فکانت الأزد وغسّان یحجّونها ویعظّمونها...: فتح الباری ج 3 ص 399، عمده القارئ ج 19 ص 203، تحفه الأحوذی ج 8 ص 242، التمهید لابن عبد البرّ ج 2 ص 98، تفسیر ابن کثیر ج 4 ص 272.

130. وکانت أعظم الأصنام عند قریش، وکانت تطوف بالکعبه وتقول: واللاّت والعُزّی ومناه الثالثه الأُخری...: خزانه الأدب ج 7 ص 209، وراجع: معجم البلدان ج 4 ص 116، جامع البیان للطبری ج 27 ص 77، تفسیر القرطبی ج 17 ص 100، بحار الأنوار ج 9 ص 157، فتح الباری ج 8 ص 193.

131. اوّل شهید استشهد فی الإسلام سمیّه أُمّ عمّار، طعنها أبو جهل فی قلبها بحربه فقتلها: الاستیعاب ج 4 ص 1864، الطبقات الکبری ج 8 ص 264، البدایه والنهایه ج 3 ص 76، کانت بنو مخزوم یخرجون بعمّار بن یاسر وأبیه وأُمّه، وکانوا أهل بیت إسلام، إذا حمیت الظهیره یعذّبونهم برمضاء مکّه: البدایه والنهایه ج 3 ص 76، السیره النبویه لابن هشام ج 1 ص 211، السیره النبویه لابن کثیر ج 1 ص 494.

ص: 335

132. لما اقبل رسول الله من غزاه خیبر و انزل الله سوره الفتح، قال: یا علی، یا فاطمه، اذا جاء نصر الله والفتح...: البرهان ج 5 ص 789، مناقب آل ابی طالب ج 1 ص 201، بحار الأنوار ج 22 ص 471.

133. فکان یطعن فی النبی وقال الباطل وقال: انّا لم نزل نعالجه من الجنون فیرجع القوم...: مناقب آل ابی طالب ج 1 ص 51، بحار الأنوار ج 18 ص 202.

134. بالیدان علی المعنی المعروف و الکلام دعا بهلاکهما و قوله سبحانه: و تب دعا بهلاک کله: روح المعانی ج 15 ص 500

135. قال ابن جیریر: حماله الخطایا و الذنوب منقولهم: فلان یحطب علی ظهره اذا کان یکتسب الاثام و الخطایا. روح المعانی ج 15 ص 500

136. قال الزجاج فی قوله تعالی: فی جیدها حبل من مسد: جاء فی التفسیر انها سلسله طولها سبعون ذراعا یسلک بها فی النار: لسان العرب ج 3 ص 403.

137. ان المشرکین قالوا لرسول الله: انسب لنا ربک، فانزل الله تعالی: (قل هو الله احد...): اسباب النزول للواحدی ص 309، وراجع: التوحید للصدوق ص 93، بحار الأنوار ج 3 ص 220، ج 87 ص 53، مسند احمد ج 5 ص 134، سنن الترمذی ج 5 ص 121، المستدرک للحاکم ج 2 ص 540، مجمع الزوائد ج 7 ص 146، فتح الباری ج 8 ص 578.

138. رأیتُ الخضر فی المنام قبل بدر بلیله، فقلت له: علّمنی شیئاً أُنصر به علی الأعداء، فقال: قل: یا هو، یا من لا هو إلاّ هو. فلمّا أصبحتُ قصصتها علی رسول الله...: التوحید للصدوق ص 89، بحار الأنوار ج 3 ص 222 و ج 19 ص 310 و ج 58 ص 242، عدّه الداعی ص 263، الفصول المهمّه ج 1 ص 136، تفسیر نور الثقلین ج 5 ص 700.

139. معناه المعبود الذی أله الخلق عن درک ماهیته والإحاطه بکیفیته. ویقول العرب: أله الرجل إذا تحیّر فی الشیء فلم یحط به علماً، ووله إذا فزع إلی شیء ممّا یحذره ویخافه، فالإله هو المستور عن حواسّ الخلق: التوحید للصدوق ص 89، بحار الأنوار ج 3 ص 222، تفسیر مجمع البیان ج 10 ص 486، التفسیر الأصفی ج 2 ص 1389، التفسیر الصافی ج 5 ص 391 و ج 7 ص 578، تفسیر نور الثقلین ج 5 ص 708، البیان للسیّد الخوئی ص 426.

140. وقد سُئل الصادق علیه السلام عن قول الله: (وَ أَنَّ إِلَی رَبِّکَ الْمُنتَهَی)، قال: إذا انتهی الکلام إلی الله فامسکوا: الهدایه للصدوق ص 14، المحاسن ج 1 ص 237، الکافی ج 1 ص 92، الاعتقادات فی دین الإمامیه للصدوق ص 42، التوحید للصدوق ص 456، روضه الواعظین ص 37، وسائل الشیعه ج 16 ص 194، مشکاه الأنوار ص 37، بحار الأنوار ج 3 ص 264 و ج 88 ص 68، تفسیر القمّی ج 2 ص 338، عن أبی جعفر علیه السلام أنّه قال: تکلّموا فی خلق الله ولا تتکلّموا فی الله، فإنّ الکلام فی الله لا یزید إلاّ تحیّراً. وفی روایه أُخری عن حریز: تکلّموا فی کلّ شیء ولا تتکلّموا فی ذات الله: الکافی ج 1 ص 92، التوحید للصدوق ص 545، روضه الواعظین ص 37، وسائل الشیعه ج 16 ص 196.

141. کان محمّد بن الحنفیه رضی الله عنه یقول: الصمد القائم بنفسه الغنی عن غیره: التوحید للصدوق ص 90، معانی الأخبار ص 7، وراجع: المصباح للکفعمی ص 329، بحار الأنوار ج 3 ص 223، تفسیر مجمع البیان ج 10 ص 487، التفسیر الصافی ج 5 ص 391، تفسیر نور الثقلین ج 5 ص 711، والله جلّ ثناوه الصمد، لأنّه یصمد إلیه عباده بالدعاء والطلب: معجم مقاییس اللغه ج 3 ص 309.

142. سمعت أبا عبد الله علیه السلام یقول: الحمد لله الذی لم یلد فیورّث، ولم یولد فیُشارک: التوحید للصدوق ص 48، الفصول المهمّه للحرّ العاملی ج 1 ص 242، بحار الأنوار ج 3 ص 256، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 237.

143. فامسک عنه القول فقال رسول الله:کذلک ربی کذلک ربی کذلک ربی، فلما قال ذلک، قال ارکع یا محمد...: علل الشرایع ج 2 ص 334، بحار الأنوار ج 18 ص 367، جامع احادیث الشیعه ج 5 ص 21، البرهان ج 3 ص 489.

144. ان الله عز وجل علم انه یکون فی آخر الزمان اقوام متعمقون...: الکافی ج 1 ص 91، التوحید ص 283، بحار الأنوار ج 3 ص 264، تفسیر الصافی ج 5 ص 393، البرهان ج 5 ص 810.

ص: 336

145. أیّکم یصوم الدهر؟ فقال سلمان: أنا یا رسول الله، فقال رسول الله: فأیّکم یحیی اللیل؟ فقال سلمان: أنا یا رسول الله.... مه یا فلان، أنّی لک بمثل لقمان الحکیم؟ سله فإنّه یُنبئک: الأمالی للصدوق ص 86، فضائل الأشهر الثلاثه ص 50، معانی الأخبار ص 235، روضه الواعظین ص 281، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 4، بحار الأنوار ج 39 ص 258، غایه المرام ج 6 ص 143.

146. کان ابی یقول: قل هو الله احد، ثلث القرآن و قل یا ایها الکافرون، ربع القرآن: الکافی ج 2 ص 621، وسائل الشیعه ج 6 ص 80، مستدرک الوسائل ج 4 ص 191، جامع احادیث الشیعه ج 15 ص 140.

147. الیس معک (اذا زلزلت)، قال: بلی، قال: ربع القران...: مسند احمد ج 3 ص 221، سنن الترمذی ج 4 ص 240، مجمع الزوائد ج 7 ص 147، مجمع البیان ج 10 ص 416، نور الثقلین ج 5 ص 647.

148. نزل القرآن بایاک اعنی واسمعی یا جاره: الکافی ج 2 ص، 631، بحار الأنوار ج 7 ص 280، مجمع البیان ج 7 ص 465.

149. و قیل التعبیر عنه بذلک لأن جرمه مظلم و إنما یستنیر من ضوء الشمس و وقوبه علی القولین المحاق فی آخر الشهر و المنجمون یعدونه نحسا و لذلک لا تشتغل السحره بالسحر المورث للمرض إلّا فی ذلک الوقت: تفسیر ابی السعود ج 9 ص 215، روح المعانی ج 30 ص 281.

150. من قرأها عند النوم کان فی حرز الله تعالی حتی یصبح وهی عوذه من کل الم ووجع و آفه: البرهان ج 5 ص 817.

151. کان حمقی الأعراب فی الجاهلیه یعلّقون کعب الأرنب فی الرجل کالمعاذه، ویزعمون أنّ من علّقه لم تضرّه عین ولا سحر ولا آفه، لأنّ الجنّ تمتطی الثعالب والظباء والقنافذ، وتجتنب الأرانب لمکان الحیض، هو من أولئک الحمقی: لسان العرب ج 8 ص 123.

152. انّ النبی... کان کثیرا ما یعوذ الحسن و الحسین بهاتین السورتین:بحار الأنوار ج 60 ص 14، مجمع البیان ج 10 ص 494، نور الثقلین ج 5 ص 717.

153. وأخرج جویبر عن ابن عباس قال نزلت فی النضر بن الحارث اشتری قنیه وکان لا یسمع بأحد یرید الاسلام إلا انطلق به إلی قینته فیقول أطعمیه واسقیه وغنیه هذا خیر مما یدعوک إلیه محمّد من الصلاه والصیام وأن تقاتل بین یدیه فنزلت: تفسیر الجلالین ص 623.

154. انّ النبی... کان کثیرا ما یعوذ الحسن و الحسین بهاتین السورتین:بحار الأنوار ج 60 ص 14، مجمع البیان ج 10 ص 494، نور الثقلین ج 5 ص 717.

155. للاطّلاع أکثر فی تفسیر آیات هذا الجزء من القرآن، راجع: التبیان فی تفسیر القرآن ج 10 ص 241، تفسیر جوامع الجامع 3 ص 710، تفسیر مجمع البیان ج 10 ص 240، روض الجنان وروح الجنان ج 20 ص 108، التفسیر الأصفی ج 2ص 1396، التفسیر الصافی ج 5 ص 275، البرهان ج 5 ص 567، تفسیر نور الثقلین ج 5 ص 493، جامع البیان ج 30 ص 10، تفسیر السمرقندی ج 3 ص 515، تفسیر ابن زمنین ج 5 ص 83، تفسیر السمعانی ج 6 ص 138، معالم التنزیل ج 4 ص 437، مدارک التنزیل ج 4 ص 311، زاد المسیر ج 8 ص 160، تفسیر الرازی ج 32 ص 72، تفسیر العز بنعبد السلام ج 3 ص 410، تفسیر البیضاوی ج 5 ص 440، تفسیر البحر المحیط ج 8 ص 401، تفسیر ابن کثیر ج 4 ص 493، الدر المنثور ج 6 ص 307، فتح القدیر ج 5 ص 356، روح المعانی ج 30 ص 12

ص: 337

منابع تحقیق

1 . الاحتجاج علی أهل اللجاج ، أبو منصور أحمد بن علی الطبرسی (ت 620 ه_ )، تحقیق: إبراهیم البهادری ومحمّد هادی به، طهران : دار الاُسوه ، الطبعه الاُولی ، 1413 ه_ .

2 . إحقاق الحقّ وإزهاق الباطل ، القاضی نور الله بن السیّد شریف الشوشتری (ت 1019 ه_ ) ، مع تعلیقات السیّد شهاب الدین المرعشی ، قمّ : مکتبه آیه الله المرعشی ، الطبعه الاُولی ، 1411 ه_ .

3 . أسباب نزول القرآن ، أبو الحسن علی بن أحمد الواحدی النیسابوری (ت 468 ه_ ) ، تحقیق: کمال بسیونی زغلول ، بیروت : دار الکتب العلمیّه .

4 . الاستبصار فیما اختلف من الأخبار ، أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسی (ت 460 ه_ ) ، تحقیق : السیّد حسن الموسوی الخرسان ، طهران : دار الکتب الإسلامیّه .

5 . الأصفی فی تفسیر القرآن، محمّد محسن الفیض الکاشانی (ت 1091 ه_ )، تحقیق: مرکز الأبحاث والدراسات الإسلامیه، قمّ: مکتب الإعلام الإسلامی، الطبعه الاُولی، 1376 ه_.

6 . الاعتقادات وتصحیح الاعتقادات ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه_ ) ، تحقیق : عاصم عبد السیّد ، قمّ : المؤتمر العالمی لألفیه الشیخ المفید ، الطبعه الاُولی ، 1413 ه_ .

7 . إعلام الوری بأعلام الهدی ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه_ ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، بیروت : دارالمعرفه ، الطبعه الاُولی ، 1399 ه_ .

8 . أعیان الشیعه ، محسن بن عبد الکریم الأمین الحسینی العاملی الشقرائی (ت 1371 ه_ ) ، إعداد: السیّد

ص:338

حسن الأمین ، بیروت : دارالتعارف ، الطبعه الخامسه، 1403 ه_ .

9 . أمالی المفید ، أبو عبد الله محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه_ ) ، تحقیق: حسین اُستاد ولی وعلی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسه النشر الإسلامی ، الطبعه الثانیه ، 1404 ه_ .

10 . الأمالی، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه_ ) ، تحقیق : مؤسّسه البعثه ، قمّ : دار الثقافه ، الطبعه الاُولی ، 1414 ه_ .

11 . الأمالی ، محمّد بن علی بن بابویه القمّی (الشیخ الصدوق) (ت 381 ه_ ) ، تحقیق : مؤسّسه البعثه ، قمّ : مؤسّسه البعثه ، الطبعه الاُولی ، 1417 ه_ .

12 . الإمامه والتبصره من الحیره، أبو الحسن علی بن الحسین بن بابویه القمّی (ت 329 ه_ ) ، تحقیق: محمّد رضا الحسینی ، قمّ : مؤسّسه آل البیت ، الطبعه الاُولی، 1407 ه_ .

13 . أحکام القرآن، أبو بکر أحمد بن علی الرازی الجصّاص ( ت 370 ه_ ) .

14 . أضواء البیان، الشنقیطی (ت 1393 ه_ )، تحقیق: مکتب البحوث والدراسات، بیروت: دار الفکر، 1415 ه_ .

15 . تفسیر البیضاوی، عبد الله بن عمر بن محمّد الشیرازی البیضاوی (ت 682 ه_ )،بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعه الاُولی، 1418 ه_ .

16 . بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمّه الأطهار ، محمّد بن محمّد تقی المجلسی ( ت 1110 ه_ ) ، طهران : دار الکتب الإسلامیه ، الطبعه الاُولی ، 1386 ه_ .

17 . البحر المحیط ، محمّد بن یوسف بن حیان الاُندلسی الغرناطی (ت 745 ه_) ، تحقیق : عادل أحمد عبد الموجود ، بیروت : دار الکتب العلمیه ، 1413 ه_ .

18 . البدایه والنهایه ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه_ ) ، تحقیق : مکتبه المعارف ، بیروت : مکتبه المعارف .

19 .البرهان فی تفسیر القرآن، هاشم بن سلیمان البحرانی (ت 1107 ه_ ) ، تحقیق : مؤسّسه البعثه ، قمّ : مؤسّسه البعثه ، الطبعه الاُولی، 1415 ه_ .

20 . بصائر الدرجات ، أبو جعفر محمّد بن الحسن الصفّار القمّی المعروف بابن فروخ (ت 290 ه_ ) ، قمّ : مکتبه آیه الله المرعشی ، الطبعه الاُولی ، 1404 ه_ .

21 . تاج العروس من جواهر القاموس ، محمّد بن محمّد مرتضی الحسینی الزبیدی ( ت 1205 ه_ ) ، تحقیق : علی الشیری ، 1414 ه_ ، بیروت : دار الفکر للطباعه والنشر والتوزیع .

22 . تفسیر الصافی (الصافی فی تفسیر القرآن) ، محمّد محسن بن شاه مرتضی (الفیض الکاشانی)

ص:339

(ت 1091 ه_ ) ، طهران : مکتبه الصدر ، الطبعه الاُولی، 1415 ه_.

23 . تاریخ الطبریّ (تاریخ الاُمم والملوک) ، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبری الإمامی (ت 310 ه_ ) ، تحقیق : محمّد أبو الفضل إبراهیم ، بیروت : دار المعارف .

24 . تاریخ مدینه دمشق ، علی بن الحسن بن عساکر الدمشقی ( ت 571 ه_ ) ، تحقیق : علی شیری ، 1415 ، بیروت : دار الفکر للطباعه والنشر والتوزیع .

25 . التبیان ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه_ ) ، تحقیق : أحمد حبیب قصیر العاملی ، النجف الأشرف : مکتبه الأمین .

26 . تحف العقول عن آل الرسول ، أبو محمّد الحسن بن علی الحرّانی المعروف بابن شُعبه (ت 381 ه_ )، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، قمّ : مؤسّسه النشر الإسلامی ، الطبعه الثانیه، 1404 ه_ .

27 . تذکره الفقهاء، الحسن بن یوسف بن مطهّر الحلّی المعروف بالعلاّمه الحلّی ( ت 726 ه_ )، تحقیق: مؤسّسه آل البیت لإحیاء التراث، قمّ: مؤسّسه آل البیت، الطبعه الاُولی، 1414 ه_ .

28 . تفسیر ابن عربی، عبد الله محمّد بن علی بن محمّد بن أحمد بن عبد الله محیی الدین بن عربی الحاتمی ( ت 638 ه_ ).

29 . تفسیر ابن کثیر ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر البصروی الدمشقی (ت 774 ه_ ) ، تحقیق : عبد العظیم غیم ، ومحمّد أحمد عاشور ، ومحمّد إبراهیم البنّا ، القاهره : دار الشعب .

30 . تفسیر الإمامین الجلالین، المحلّی وجلال الدین السیوطی (ت 864 ه_)، تحقیق مروان سوار، بیروت: دار المعرفه.

31 . التفسیر الأمثل ، ناصر مَکارم الشیرازی وآخرون ، طهران : دار الکتب الإسلامیه .

32 . تفسیر الثعالبی (الحسان فی تفسیر القرآن)، عبد الرحمان بن محمّد الثعالبی المالکی (ت 786 ه_)، تحقیق: علی محمّد معوض، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعه الاُولی، 1418 ه_ .

33 . تفسیر الثعلبی (الکشف و البیان عن تفسیر القرآن) ، الثعلبی، (ت 427 ه_)، تحقیق: أبو محمّد بن عاشور، بیروت : دار إحیاء التراث العربی، الطبعه الاُولی، 1422 ه_ .

34 . تفسیر الثعالبی (الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن) ، الثعلبی، (ت 875 ه_)، تحقیق: عبد الفتاح ابوسنه، الشیخ عادل احمد عبد الموجود، بیروت : دار إحیاء التراث العربی، الطبعه الاُولی، 1418 ه_ .

35 . تفسیر السمرقندی، أبو اللیث السمرقندی (ت 383 ه_ )، تحقیق: محمود مطرجی، بیروت: دار الفکر.

36 . تفسیر السمعانی، السمعانی (ت 489 ه_)، تحقیق: یاسر بن إبراهیم وغنیم بن عبّاس، الریاض: دار الوطن، الطبعه الاُولی، 1418 ه_ .

ص:340

37 . تفسیر العزّ بن عبد السلام، عزّ الدین بن عبد العزیز بن عبد السلام السلمی الدمشقی الشافعی ( ت 660 ه_ )، تحقیق: عبد الله بن إبراهیم الوهبی، بیروت: دار ابن حزم، الطبعه الاُولی، 1416 ه_ ..

38 . تفسیر العیّاشی، أبو النضر محمّد بن مسعود السلمی السمرقندی المعروف بالعیّاشی (ت 320 ه_ )، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، طهران : المکتبه العلمیّه ، الطبعه الاُولی ، 1380 ه_ .

39 . تفسیر القرآن العظیم مسنداً عن الرسول (تفسیر ابن أبی حاتم) ، عبد الرحمن أبی حاتم الرازی (ت 327 ه_ ) ، تحقیق : أحمد عبد الله عمّار زهرانی ، المدینه المنوّره: مکتبه الدار ، الطبعه الاُولی، 1408 ه_ .

40 . تفسیر القرآن الکریم (تفسیر شبّر)، السیّد عبد الله شبّر ( ت 1422 ه_ )، تحقیق: حامد حفنی داوود، طبع ونشر: السیّد مرتضی الرضوی، الطبعه الثالثه، 1966 م.

41 . تفسیر القرطبی (الجامع لأحکام القرآن) ، أبو عبد الله محمّد بن أحمد الأنصاری القرطبی (ت 671 ه_ ) ، تحقیق : محمّد عبد الرحمان المرعشلی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعه الثانیه، 1405 ه_ .

42 . تفسیر القمّی، علی بن إبراهیم القمّی، (ت 329 ه_ )، تحقیق: السیّد طیّب الموسوی الجزائری، قمّ : منشورات مکتبه الهدی، الطبعه الثالثه، 1404 ه_ .

43 . تفسیر المیزان (المیزان فی تفسیر القرآن) ، محمّد حسین الطباطبائی ( ت 1402 ه_ ) ، قمّ : مؤسّسه إسماعیلیان ، الطبعه الثانیه، 1394 ه_ .

44 . تفسیر النسفی، أبو البرکات عبد الله بن أحمد بن محمود النسفی ( ت 537 ه_ ).

45 . تفسیر أبی السعود (إرشاد العقل السلیم إلی مزایا القرآن الکریم)، أبو السعود محمّد بن محمّد العمادی (ت 951 ه_ )، بیروت: دار إحیاء التراث العربی.

46 . تفسیر أبی حمزه الثمالی، أبو حمزه ثابت بن دینار الثمالی ( ت 148 ه_ )، تحقیق: عبد الرزّاق محمّد حسین حرز الدین، قمّ: مطبعه الهادی، الطبعه الاُولی، 1420 ه_ .

47 . تفسیر فرات الکوفی ، أبو القاسم فرات بن إبراهیم بن فرات الکوفی (ق 4 ه_ ) ، تحقیق : محمّد کاظم المحمودی ، طهران : وزاره الثقافه والإرشاد الإسلامی ، الطبعه الاُولی ، 1410 ه_ .

48 . تفسیر مجاهد، أبو الحجّاج مجاهد بن جبر التابعی المکّی المخزومی ( ت 104 ه_ )، تحقیق: عبد الرحمان الطاهر السورتی، إسلام آباد: مجمع البحوث الإسلامیه.

49 . تفسیر مقاتل بن سلیمان، مقاتل بن سلیمان (ت 150 ه_ )، تحقیق: أحمد فرید، بیروت: دار الکتب العلمیه، الطبعه الاُولی، 1424 ه_ .

ص:341

50 . تفسیر نور الثقلین ، عبد علیّ بن جمعه العروسی الحویزی (ت 1112 ه_ ) ، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، قمّ : مؤسّسه إسماعیلیان ، الطبعه الرابعه، 1412 ه_ .

51 . تنزیل الآیات علی الشواهد من الأبیات، محبّ الدین الأفندی (ت 1016 ه_)، سوریا: شرکه مکتبه مصطفی البابی الحلبی وأولاده.

52 . التوحید ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه_ ) ، تحقیق : هاشم الحسینی الطهرانی ، قمّ : مؤسّسه النشر الإسلامی ، الطبعه الاُولی ، 1398 ه_ .

53 . تهذیب الأحکام فی شرح المقنعه ، محمّد بن الحسن الطوسی ( ت 460 ه_ ) ، تحقیق : السیّد حسن الموسوی ، طهران : دار الکتب الإسلامیه ، الطبعه الثالثه ، 1364 ش .

54 . جامع أحادیث الشیعه ، السیّد البروجردی ( ت 1383 ه_ ) ، قمّ : المطبعه العلمیه .

55 . جامع بیان العلم وفضله ، أبو عمر یوسف بن عبد البرّ النمری القرطبی (ت 463 ه_ ) ، بیروت : دار الکتب العلمیه .

56 . جمال الاُسبوع بکمال العمل المشروع ، علی بن موسی الحلّی (ابن طاووس) (ت 664 ه_ ) ، تحقیق : جواد القیّومی ، قمّ : مؤسّسه الآفاق ، الطبعه الاُولی، 1371 ش .

57 . جوامع الجامع ، الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه_ ) ، طهران: مؤسّسه الطبع والنشر التابعه لجامعه طهران ، 1371 ش .

58 . الجواهر السنیه فی الأحادیث القدسیه، محمّد بن الحسن بن علی بن الحسین الحرّ العاملی (ت 1104 ه_ )، قمّ: مکتبه المفید.

59 . جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام ، محمّد حسن النجفی (ت 1266 ه_ ) ، بیروت : مؤسّسه المرتضی العالمیه .

60 . الحدائق الناضره فی أحکام العتره الطاهره ، یوسف بن أحمد البحرانی ( ت 1186 ه_ ) ، تحقیق : وإشراف : محمّد تقی الإیروانی ، قمّ : مؤسّسه النشر الإسلامی التابعه لجماعه المدرّسین .

61 . حلیه الأبرار فی أحوال محمّد وآله الأطهار ، هاشم البحرانی ، تحقیق : غلام رضا مولانا البروجردی ، قمّ : مؤسّسه المعارف الإسلامیه ، 1413 ه_ .

62 . الخرائج والجرائح ، أبو الحسین سعید بن عبد الله الراوندی المعروف بقطب الدین الراوندی (ت 573 ه_ ) ، تحقیق : مؤسّسه الإمام المهدی (عج) ، قمّ : مؤسّسه الإمام المهدی (عج) ، الطبعه الاُولی ، 1409 ه_ .

63 . خزانه الأدب، البغدادی (ت 1093 ه_)، تحقیق: محمّد نبیل طریفی، بیروت: دار الکتب العلمیه، الطبعه

ص:342

الاُولی، 1998 م .

64 . الخصال ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه_ ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، قمّ : منشورات جماعه المدرّسین فی الحوزه العلمیه .

65 . الدرّ المنثور فی التفسیر المأثور ، جلال الدین عبد الرحمان بن أبی بکر السیوطی (ت 911 ه_ ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعه الاُولی ، 1414 ه_ .

66 . دعائم الإسلام وذکر الحلال والحرام والقضایا والأحکام ، أبو حنیفه النعمان بن محمّد بن منصور بن_ أحمد بن حیّون التمیمی المغربی (ت 363 ه_ ) ، تحقیق : آصف بن علی أصغر فیضی ، مصر : دارالمعارف ، الطبعه الثالثه ، 1389 ه_ .

67 . دلائل الإمامه ، محمّد بن جریر الطبری (ت 310 ه_ ) ، تحقیق : مؤسّسه البعثه ، قمّ : مؤسّسه البعثه ، الطبعه الاُولی، 1413 ه_ .

68 . روح المعانی فی تفسیر القرآن (تفسیر الالوسی) ، محمود بن عبد الله الالوسی (ت 1270 ه_ ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .

69 . روض الجنان وروح الجنان (تفسیر أبو الفتوح رازی) ، حسین بن علی الرازی ( ق 6 ه_ ) ، مشهد : آستان قدس رضوی ، الطبعه الاُولی، 1371 ش .

70 . زاد المسیر فی علم التفسیر ، عبد الرحمان بن علی القرشی البغدادی (ابن الجوزی) (ت 597 ه_ ) ، تحقیق : محمّد عبد الله ، بیروت : دار الفکر ، الطبعه الاُولی، 1407 ه_ .

71 . زبده التفاسیر، المولی فتح الله بن شکر الله الکاشانی ( ت 988 ه_).

72 . سبل الهدی والرشاد فی سیره خیر العباد، الإمام محمّد بن یوسف الصالحی الشامی ( ت 942 ه_ ) ، تحقیق : عادل أحمد عبد الموجود وعلی محمّد معوّض ، بیروت : دار الکتب العلمیه ، الطبعه الاُولی ، 1414 ه_ .

73 . سعد السعود ، أبو القاسم علیّ بن موسی الحلّی المعروف بابن طاووس (ت 664 ه_ ) ، قم : مکتبه الرضی ، الطبعه الاُولی ، 1363 ه_ . ش .

74 . سنن ابن ماجه ، أبو عبدالله محمّد بن یزید بن ماجه القزوینی ( ت 275 ه_ ) ، تحقیق : محمّد فؤاد عبد الباقی ، بیروت : دار الفکر للطباعه والنشر والتوزیع .

75 . السیره الحلبیّه ، علی بن برهان الدین الحلبی الشافعی ( ت 11 ه_ ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .

76 . السیره النبویّه ، إسماعیل بن عمر البصروی الدمشقی (ابن کثیر) (ت 747 ه_ ) ، تحقیق : مصطفی عبد الواحد ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .

ص:343

77 . شرح الأخبار فی فضائل الأئمّه الأطهار ، أبو حنیفه القاضی النعمان بن محمّد المصری (ت 363 ه_ ) ، تحقیق : السیّد محمّد الحسینی الجلالی ، قمّ : مؤسّسه النشر الإسلامی ، الطبعه الاُولی ، 1412 ه_ .

78 . الصحاح (تاج اللغه وصحاح العربیّه) ، أبو نصر إسماعیل بن حمّاد الجوهری (ت 398 ه_ ) ، تحقیق : أحمد بن عبد الغفور عطّار ، بیروت : دار العلم للملایین ، الطبعه الرابعه، 1410 ه_ .

79 . صحیح ابن حبّان ، علیّ بن بلبان الفارسی المعروف بابن بلبان (ت 739 ه_ ) ، تحقیق : شعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسه الرساله ، الطبعه الثانیه ، 1414 ه_ .

80 . عدّه الداعی ونجاه الساعی ، أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن فهد الحلّی الأسدی (ت 841 ه_ ) ، تحقیق : أحمد موحّدی ، طهران : مکتبه وجدانی .

81 . علل الشرائع ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه_ ) ، تقدیم : السیّد محمّد صادق بحر العلوم ، 1385 ه_ ، النجف الأشرف : منشورات المکتبه الحیدریه .

82 . عوائد الأیّام، العلاّمه المولی أحمد بن محمّد مهدی النراقی (ت 1245 ه_ ) ، تحقیق: مرکز الدراسات والأبحاث الإسلامیه، قمّ: مرکز النشر التابع لمکتب الإعلام الإسلامی، الطبعه الاُولی، 1417 ه_ .

83 . عیون أخبار الرضا (ع) ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه_ ) ، تحقیق : الشیخ حسین الأعلمی ، 1404 ه_ ، بیروت : مؤسّسه الأعلمی للمطبوعات .

84 . عیون الأثر فی فنون المغازی والشمائل والسیر (السیره النبویّه لابن سیّد الناس) ، محمّد عبد الله بن یحیی بن سیّد الناس (ت 734 ه_ ) ، بیروت : مؤسّسه عزّ الدین ، 1406 ه_ .

85 . غایه المرام وحجّه الخصام فی تعیین الإمام ، هاشم بن إسماعیل البحرانی (ت 1107 ه_ ) ، تحقیق : السیّد علی عاشور ، بیروت : مؤسّسه التاریخ العربی ، 1422 ه_ .

86 . الغدیر فی الکتاب والسنّه والأدب ، عبد الحسین أحمد الأمینی (ت 1390 ه_ ) ، بیروت : دار الکتاب العربی ، الطبعه الثالثه ، 1387 ه_ .

87 . الغیبه ، أبو جعفر محمّد بن الحسن بن علی بن الحسن الطوسی (ت 460 ه_ ) ، تحقیق : عباد الله الطهرانی ، وعلی أحمد ناصح ، قمّ : مؤسّسه المعارف الإسلامیه ، الطبعه الاُولی ، 1411 ه_ .

88 . فتح الباری شرح صحیح البخاری ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه_ ) ، تحقیق : عبد العزیز بن عبد الله بن باز ، بیروت : دار الفکر ، الطبعه الاُولی ، 1379 ه_ .

89 . فتح القدیر الجامع بین فنّی الروایه والدرایه من علم التفسیر، محمّد بن علی بن محمّد الشوکانی

ص:344

(ت 1250 ه_).

90 . الفصول المهمّه فی معرفه أحوال الأئمّه ، علیّ بن محمّد بن أحمد المالکی المکّی المعروف بابن صبّاغ (ت 855 ه_ ) ، بیروت : مؤسّسه الأعلمی .

91 . فضائل أمیر المؤمنین، أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن عقده الکوفی ( ت 333 ه_ )، تحقیق عبد الرزّاق محمّد حسین فیض الدین.

92 . فقه القرآن ، سعید بن عبد الله الراوندی (قطب الدین الراوندی) (ت 573 ه_ ) ، تحقیق : أحمد الحسینی ، قمّ : مکتبه آیه الله المرعشی النجفی ، الطبعه الاُولی ، 1397 ه_ .

93 . الکافی ، أبو جعفر ثقه الإسلام محمّد بن یعقوب بن إسحاق الکلینی الرازی ( ت 329 ه_ ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، طهران : دار الکتب الإسلامیه ، الطبعه الثانیه ، 1389 ه_ .

94 . الکامل فی التاریخ ، أبو الحسن علی بن محمّد الشیبانی الموصلی المعروف بابن الأثیر (ت 630 ه_ ) ، تحقیق: علی شیری ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعه الاُولی، 1408 ه_ .

95 . کتاب الغیبه ، الشیخ ابن أبی زینب محمّد بن إبراهیم النعمانی (ت 342 ه_ ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، طهران : مکتبه الصدوق ، 1399 ه_ .

96 . کتاب من لا یحضره الفقیه ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه_ ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسه النشر الإسلامی .

97 . الکشّاف عن حقائق التنزیل وعیون الأقاویل ، محمود بن عمر الزمخشری (ت 538 ه_ ) ، بیروت : دار المعرفه .

98 . کشف الخفاء والإلباس عمّا اشتهر من الأحادیث علی ألسنه الناس ، إسماعیل بن محمّد العجلونی الجرّاحی (ت 1162 ه_) ، بیروت : دار الکتب العلمیه، 1408 ه_ .

99 . کشف الغمّه فی معرفه الأئمّه ، علی بن عیسی الإربلی ( ت 687 ه_ ) ، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، بیروت : دار الکتاب الإسلامی ، الطبعه الاُولی ، 1401 ه_ .

100 . کمال الدین وتمام النعمه ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه_ ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسه النشر الإسلامی التابعه لجماعه المدرّسین ، الطبعه الاُولی ، 1405 ه_ .

101 . کنز الدقائق ، محمّد بن محمّد رضا المشهدی ، قمّ : جماعه المدرّسین .

102 . کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال ، علاء الدین علی المتّقی بن حسام الدین الهندی ( ت 975 ه_ ) ، ضبط وتفسیر : الشیخ بکری حیّانی ، تصحیح وفهرسه : الشیخ صفوه السقا ، بیروت : مؤسّسه الرساله ،

ص:345

الطبعه الاُولی ، 1397 ه_ .

103 . لسان العرب ، أبو الفضل جمال الدین محمّد بن مکرم بن منظور المصری (ت 711 ه_ ) ، بیروت : دار صادر ، الطبعه الاُولی ، 1410 ه_ .

104 . مجمع البیان فی تفسیر القرآن ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه_ .) ، تحقیق: السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی والسید فضل الله الیزدی الطباطبائی ، بیروت : دار المعرفه ، الطبعه الثانیه ، 1408 ه_ .

105 . مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی ( ت 807 ه_ ) ، بیروت : دار الکتب العلمیه ، الطبعه الاُولی ، 1408 ه_ .

106 . المحاسن ، أبو جعفر أحمد بن محمّد بن خالد البرقی (ت 280 ه_ ) ، تحقیق : السیّد مهدی الرجائی، قمّ : المجمع العالمی لأهل البیت ، الطبعه الاُولی ، 1413 ه_ .

107 . المحبَّر ، محمّد بن حبیب الهاشمی البغدادی (ت 245 ه_ ) ، بیروت : دار الافاق الجدیده ، 1361 ه_ .

108 . مختصر مدارک التنزیل، أبو البرکات عبد الله بن أحمد بن محمود النسفی ( ت 537 ه_ ).

109 . المزار ، أبو عبد الله محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری الحارثی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه_ ) ، تحقیق : محمّد باقر الأبطحی ، قمّ : المؤتمر العالمی لألفیّه الشیخ المفید ، الطبعه الاُولی ، 1413 ه_ .

110 . مستدرک الوسائل ومستنبط المسائل ، المیرزا حسین النوری ( ت 1320 ه_ ) ، تحقیق : مؤسّسه آل البیت ، قمّ : مؤسّسه آل البیت ، الطبعه الاُولی ، 1408 ه_ .

111 . المستدرک علی الصحیحین ، أبو عبد الله محمّد بن عبد الله الحاکم النیسابوری (ت 405 ه_ )، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّه ، الطبعه الاُولی ، 1411 ه_ .

112 . المسترشد فی إمامه أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب ، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبری الإمامی (ق 5 ه_ ) ، تحقیق : أحمد المحمودی ، طهران : مؤسّسه الثقافه الإسلامیّه لکوشانبور ، الطبعه الاُولی ، 1415 ه_ .

113 . مسند أحمد ، أحمد بن محمّد بن حنبل الشیبانی (ت 241 ه_ ) ، تحقیق : عبد الله محمّد الدرویش ، بیروت : دار الفکر ، الطبعه الثانیه ، 1414 ه_ .

114 . مسند الشامیّین ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد بن أیّوب اللخمی الطبرانی (ت 360 ه_ ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : مؤسّسه الرساله ، الطبعه الاُولی، 1409 ه_ .

115 . مسند الشهاب ، أبو عبد الله محمّد بن سلامه القضاعی (ت 454 ه_ ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید

ص:346

السلفی ، بیروت : مؤسّسه الرساله ، الطبعه الاُولی ، 1405 ه_ .

116 . معانی الأخبار ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه_ ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، 1379 ه_ ، قمّ : مؤسّسه النشر الإسلامی التابعه لجماعه المدرّسین ، الطبعه الاُولی، 1361 ه_ .

117 . معالم التنزیل ، أبو محمّد الحسین بن مسعود الفرّاء البغوی (ت 516 ه_ ) ، بیروت : دار المعرفه .

118 . معجم أحادیث الإمام المهدی (ع) ، تحقیق : الهیئه العلمیّه فی مؤسّسه المعارف الإسلامیّه ، قمّ: الهیئه العلمیّه فی مؤسّسه المعارف الإسلامیّه ، الطبعه الاُولی، 1411 ه_ .

119 . المعجم الأوسط ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی ( ت 360 ه_ ) ، تحقیق : قسم التحقیق بدار الحرمین ، 1415 ه_ ، القاهره : دار الحرمین للطباعه والنشر والتوزیع .

120 . المعجم الکبیر ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه_ ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعه الثانیه ، 1404 ه_ .

121 . معجم مقاییس اللغه ، أحمد بن فارس ( ت 395 ه_ ) ، مصر : شرکه مکتبه مصطفی البابی وأولاده .

122 . مکیال المکارم فی فوائد الدعاء للقائم، میرزا محمّد الموسوی الإصفهانی، تحقیق: السیّد علی عاشور، بیروت: مؤسّسه الأعلمی للمطبوعات، الطبعه الاُولی، 1421 ه_ .

123 . الملاحم والفتن (التشریف بالمنن فی التعریف بالفتن) ، علی بن موسی الحلّی (ابن طاووس) (ت 664 ه_ ) ، تحقیق ونشر : مؤسّسه صاحب الأمر ، الطبعه الاُولی، 1416 ه_ .

124 . مناقب آل أبی طالب (مناقب ابن شهر آشوب ) ، أبو جعفر رشید الدین محمّد بن علی بن شهر آشوب المازندرانی ( ت 588 ه_ ) ، قمّ : المطبعه العلمیه .

125 . المنتظم فی تاریخ الاُمم والملوک ، عبد الرحمن بن علی بن الجوزی (ت 597 ه_ ) ، تحقیق : محمّد عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّه ، الطبعه الاُولی، 1412 ه_ .

126 . منتهی المطلب فی تحقیق المذهب، الحسن بن یوسف بن المطهّر المعروف بالعلاّمه الحلّی (ت 726 ه_ )، تحقیق: قسم الفقه فی مجمع البحوث الإسلامیه، مشهد: مجمع البحوث الإسلامیه، الطبعه الاُولی، 1412 ه_ .

127 . المهذّب ، عبد العزیز بن البرّاج الطرابلسی (ت 481 ه_) ، قمّ : مؤسّسه النشر الإسلامی التابعه لجماعه المدرّسین ، 1406ش .

128 . النوادر (مستطرفات السرائر) ، أبو عبد الله محمّد بن أحمد بن إدریس الحلّی (ت 598 ه_ ) ، تحقیق : مؤسّسه الإمام المهدی عج ، قمّ : مؤسّسه الإمام المهدی عج ، الطبعه الاُولی ، 1408 ه_ .

ص:347

129 . النهایه فی غریب الحدیث والأثر ، أبو السعادات مبارک بن مبارک الجزری المعروف بابن الأثیر (ت 606 ه_ ) ، تحقیق : طاهر أحمد الزاوی ، قمّ : مؤسّسه إسماعیلیان ، الطبعه الرابعه ، 1367 ش .

130 . نهج الإیمان ، علی بن یوسف بن جبر (ق 7 ه_ ) ، تحقیق : السیّد أحمد الحسینی ، مشهد : مجتمع الإمام الهادی ، الطبعه الاُولی ، 1418 ه_ .

131 . الوافی ، محمّد محسن بن مرتضی الفیض الکاشانی (ت 1091 ه_ ) ، تحقیق : ضیاء الدین الحسینی الإصفهانی ، إصفهان : مکتبه الإمام أمیر المؤمنین علی ، الطبعه الاُولی ، 1406 ه_ .

132 . وسائل الشیعه إلی تحصیل مسائل الشریعه ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی ( ت 1104 ه_ ) ، تحقیق : مؤسّسه آل البیت ، قمّ : مؤسّسه آل البیت لإحیاء التراث ، الطبعه الثانیه ، 1414 ه_ .

133 . ینابیع المودّه لذوی القربی ، سلیمان بن إبراهیم القندوزی الحنفی (ت 1294 ه_ ) ،تحقیق : علی جمال أشرف الحسینی ، طهران : دار الاُسوه ، الطبعه الاُولی ، 1416 ه_ .

ص:348

شیوه نامه

به شیوه تدوین و ویژگی های مهم این تفسیر، اشاره می شود:

* اوّل: سبک دیالوگ: متن کتاب به صورتی است که گویا انسان امروزی با خدا گفتگو می کند. این سبک نوشتار را بعد از نظرسنجی فراوان از جوانان، برگزیدیم.

* دوم: بیان ساده و روان: تلاش شده است تا از پیچیده گویی پرهیز شود و عباراتی که درک آن برای همگان، مشکل است در این کتاب استفاده نشود.

* سوم: مکتب تفسیر روایی: برای تفسیر قرآن، مکتب ها و شیوه های متعددی وجود دارد، من در این کتاب قرآن را در پرتو احادیث اهل بیت(علیهم السلام) تفسیر نمودم، بر این باور هستم که اهل بیت(علیهم السلام) بهترین مفسّران قرآن می باشند و ما باید تفسیر واقعی قرآن را از آنان بیاموزیم چرا که پیامبر از همه مسلمانان خواست تا از قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) پیروی کنند.

* چهارم: پرهیز از ابهام گویی: در تفسیر آیات، نظرات و دیدگاه های مختلف بررسی شده است اما از ذکر نظرات بدون نتیجه گیری نهایی پرهیز شده است. هر جا که نظرات مختلف بیان شده است، با بررسی شواهد، یک نظر به عنوان نظر نهایی و صحیح تر، انتخاب شده است، البته بیان دیدگاه های مختلف در پیوست ها ذکر شده است. (برای نمونه به پیوست تفسیر آیات 12-11 سوره «غافر» در جلد دهم مراجعه کنید).

* پنجم: استقلال در تفسیر سوره ها: بعضی از آموزه ها در سوره های مختلف قرآن تکرار شده است. بعضی از کتاب های تفسیر، یک آموزه را در یک سوره بیان می کنند و در بقیه موارد به آن سوره، ارجاع می دهند، من این شیوه را انتخاب نکردم زیرا می خواستم تفسیر هر سوره، مستقل از سوره های دیگر باشد و کسی نیاز به ارجاع به سوره دیگر نداشته باشد، برای همین ناچار شدم بعضی از آموزه ها را تکرار کنم.

* ششم: آشنایی گام به گام با قرآن: گروه هدف این تفسیر، نسل جوانی است که با قرآن آشنایی زیادی ندارد، برای همین در جلد اول تفسیر تلاش شد سادگی متن و محتوا بیشتر مراعات شود تا مخاطب کم کم با فضای قرآن انس بگیرد.

هدف این بوده است تا کسی که با قرآن، آشنایی کمتری دارد به صورت گام به گام با آموزه های قرآن، آشنایی پیدا کند.

* هفتم: گروه بندی آیات: سوره های طولانی قرآن را با توجه به فضای آیات آن سوره، به فصل های مختلف تقسیم کرده ام و در هر فصل، مجموعه ای از آیات را که به هم پیوستگی داشته اند، بیان نموده ام.

* هشتم: ذکر مستندات: مخاطبان خاص که نیاز به مستندات کتاب دارند، می توانند متنِ عربی مستندات را که در آخر کتاب آمده است، بیابند، البته متنِ مستندات به صورت خلاصه آمده است.

* نهم: منابع اصلی و عربی: بیشتر منابع معتبر علوم اسلامی به زبان عربی می باشد، بنابراین بیش از 95 درصد منابع استفاده شده در این تفسیر، کتب عربی می باشند.

* دهم: مراجعه به تفاسیر: برای درک بهتر فضای آیات به بیش از چهل کتاب تفسیری (شیعه و سنی) مراجعه شده است، در مواردی که بین شیعه و اهل سنّت اختلاف وجود دارد، نظر شیعه بیان شده است. (برای نمونه به پیوست تفسیر آیات 32-30 سوره «ص» در جلد دهم مراجعه کنید).

* یازدهم: بررسی احادیث: در میان کتاب های حدیثی، بعضی از احادیث ضعیف به چشم می آیند، سعی کردم که این احادیث شناسایی شود و از اعتماد به آنان، پرهیز شود. (برای نمونه به پیوست تفسیر آیه 78 سوره «غافر» در جلد دهم مراجعه کنید).

* دوازدهم: پیام کاربردی آیات: تلاش کردم پیام فردی و اجتماعی آیات برای انسان امروزی بیان شود و نگاه کاربردی به آیات وجود داشته باشد، برای مثال در ماجرای «ذوالقَرنَین» نکات کاربردی برای زندگی امروز بیان کردم.(برای نمونه به آیات 101-92 سوره «کهف» در جلد ششم مراجعه کنید).

ص:349

فهرست کتب نویسنده

فهرست کتب نویسنده، نشر وثوق، بهار 1393

1 . همسر دوست داشتنی.(خانواده)

2 . داستان ظهور . (امام زمان(علیه السلام))

3 . قصه معراج .(سفر آسمانی پیامبر(صلی الله علیه وآله))

4 . در آغوش خدا .(زیبایی مرگ)

5 . لطفاً لبخند بزنید. (شادمانی، نشاط)

6 . با من تماس بگیرید . (آداب دعا)

7 . در اوج غربت . (شهادت مسلم بن عقیل)

8 . نوای کاروان . (حماسه کربلا)

9 . راه آسمان . (حماسه کربلا)

10 . دریای عطش . (حماسه کربلا)

11 . شب رؤیایی . (حماسه کربلا)

12 . پروانه های عاشق . (حماسه کربلا)

13 . طوفان سرخ . (حماسه کربلا)

14 . شکوه بازگشت . (حماسه کربلا)

15 . در قصر تنهایی . (امام حسن(علیه السلام))

16 . هفت شهر عشق . (حماسه کربلا)

17 . فریاد مهتاب . (حضرت فاطمه(علیها السلام))

18 . آسمانی ترین عشق . (فضیلت شیعه)

19 . بهشت فراموش شده . (پدر و مادر)

20 . فقط به خاطر تو. (اخلاص در عمل)

21 . راز خوشنودی خدا. (کمک به دیگران)

22 . چرا باید فکر کنیم. (ارزش فکر)

23 . خدای قلب من. (مناجات، دعا)

24 . به باغ خدا برویم . (فضیلت مسجد)

25 . راز شکر گزاری . (آثار شکر نعمت ها)

26 . حقیقت دوازدهم . (ولادت امام زمان(علیه السلام))

27 . لذّت دیدار ماه . (زیارت امام رضا(علیه السلام))

28 . سرزمین یاس. (فدک، فاطمه(علیها السلام))

29 . آخرین عروس. (نرجس(علیها السلام)، ولادت امام زمان(علیه السلام))

30 . بانوی چشمه. (خدیجه(علیها السلام)، همسر پیامبر)

31 . سکوت آفتاب. (شهادت امام علی(علیه السلام))

32 . آرزوی سوم. (جنگ خندق)

33 . یک سبد آسمان. (چهل آیه قرآن)

34 . فانوس اوّل . (اولین شهید ولایت)

35 . مهاجر بهشت. (پیامبر اسلام)

36 . روی دست آسمان . (غدیر، امام علی(علیه السلام))

37 . گمگشته دل. (امام زمان(علیه السلام))

38 . سمت سپیده. (ارزش علم)

39 . تا خدا راهی نیست. (40 سخن خدا)

40 . خدای خوبی ها. (توحید، خداشناسی)

41 . با من مهربان باش. (مناجات، دعا)

42 . نردبان آبی. (امام شناسی، زیارت جامعه)

43 . معجزه دست دادن. (روابط اجتماعی)

44 . سلام بر خورشید. (امام حسین(علیه السلام))

45 . راهی به دریا. (امام زمان(علیه السلام)، زیارت آل یس)

46 . روشنی مهتاب .(شهادت حضرت زهرا(علیها السلام))

47 . صبح ساحل. (امام صادق(علیه السلام))

48 . الماس هستی. (غدیر، امام علی(علیه السلام))

49 . حوادث فاطمیه (حضرت فاطمه(علیها السلام))

50 . تشنه تر از آب (حضرت عبّاس(علیه السلام))

64 -51 . تفسیر باران (تفسیر قرآن در 14 جلد)

* کتب عربی

65 . تحقیق « فهرست سعد » 66 . تحقیق « فهرست الحمیری » 67 . تحقیق « فهرست حمید ». 68 . تحقیق « فهرست ابن بطّه ». 69 . تحقیق « فهرست ابن الولید » . 70 . تحقیق « فهرست ابن قولویه » . 71 . تحقیق « فهرست الصدوق » . 72 . تحقیق « فهرست ابن عبدون » . 73 . صرخه النور. 74 . إلی الرفیق الأعلی. 75 . تحقیق آداب أمیرالمؤمنین(علیه السلام) . 76 . الصحیح فی فضل الزیاره الرضویه . 77 . الصحیح فی البکاء الحسینی . 78 . الصحیح فی فضل الزیاره الحسینیه . 79 . الصحیح فی کشف بیت فاطمه(علیها السلام).

ص:350

بیوگرافی نویسنده

دکتر مهدی خُدّامیان آرانی به سال 1353 در شهرستان آران و بیدگل _ اصفهان _ دیده به جهان گشود. وی در سال 1368 وارد حوزه علمیّه کاشان شد و در سال 1372 در دانشگاه علامه طباطبائی تهران در رشته ادبیات عرب مشغول به تحصیل گردید.

ایشان در سال 1376 به شهر قمّ هجرت نمود و دروس حوزه را تا مقطع خارج فقه و اصول ادامه داد و مدرک سطح چهار حوزه علمیّه قم (دکترای فقه و اصول) را أخذ نمود.

موفقیّت وی در کسب مقام اوّل مسابقه کتاب رضوی بیروت در تاریخ 8/8/88 مایه خوشحالی هموطنانش گردید و اوّلین بار بود که یک ایرانی توانسته بود در این مسابقات، مقام اوّل را کسب نماید.

بازسازی مجموعه هشت کتاب از کتب رجالیّ شیعه از دیگر فعالیّت های پژوهشی این استاد است که فهارس الشیعه نام دارد، این کتاب ارزشمند در اوّلین دوره جایزه شهاب، چهاردهمین دوره کتاب فصل و یازدهمین همایش حامیان نسخ خطّی به رتبه برتر دست یافته است و در سال 1390 به عنوان اثر برگزیده سیزدهمین همایش کتاب سال حوزه انتخاب شد.

دکتر خدّامیان آرانی، هرگز جوانان این مرز و بوم را فراموش نکرد و در کنار فعالیّت های علمی، برای آنها نیز قلم زد. او تاکنون بیش از 70 کتاب فارسی نوشته است که بیشتر آنها جوایز مهمّی در جشنواره های مختلف کسب نموده است. قلم روان، بیان جذاب و همراه بودن با مستندات تاریخی - حدیثی از مهمترین ویژگی این آثار می باشد. آثار فارسی ایشان با عنوان «مجموعه اندیشه سبز» به بیان زیبایی های مکتب شیعه می پردازد و تلاش می کند تا جوانان را با آموزه های دینی بیشتر آشنا نماید. این مجموعه با همّت انتشارات وثوق به زیور طبع آراسته گردیده است.

* * *

جهت خرید کتب فارسی مؤلف با «نشر وثوق» تماس بگیرید:

تلفکس: 700 35 377 - 025 همراه: 39 58 252 0912

جهت کسب اطلاع به سایت M12.ir مراجعه کنید.

ص:351

درباره مركز

بسمه تعالی
هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ
آیا کسانى که مى‏دانند و کسانى که نمى‏دانند یکسانند ؟
سوره زمر/ 9

مقدمه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، از سال 1385 هـ .ش تحت اشراف حضرت آیت الله حاج سید حسن فقیه امامی (قدس سره الشریف)، با فعالیت خالصانه و شبانه روزی گروهی از نخبگان و فرهیختگان حوزه و دانشگاه، فعالیت خود را در زمینه های مذهبی، فرهنگی و علمی آغاز نموده است.

مرامنامه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان در راستای تسهیل و تسریع دسترسی محققین به آثار و ابزار تحقیقاتی در حوزه علوم اسلامی، و با توجه به تعدد و پراکندگی مراکز فعال در این عرصه و منابع متعدد و صعب الوصول، و با نگاهی صرفا علمی و به دور از تعصبات و جریانات اجتماعی، سیاسی، قومی و فردی، بر مبنای اجرای طرحی در قالب « مدیریت آثار تولید شده و انتشار یافته از سوی تمامی مراکز شیعه» تلاش می نماید تا مجموعه ای غنی و سرشار از کتب و مقالات پژوهشی برای متخصصین، و مطالب و مباحثی راهگشا برای فرهیختگان و عموم طبقات مردمی به زبان های مختلف و با فرمت های گوناگون تولید و در فضای مجازی به صورت رایگان در اختیار علاقمندان قرار دهد.

اهداف:
1.بسط فرهنگ و معارف ناب ثقلین (کتاب الله و اهل البیت علیهم السلام)
2.تقویت انگیزه عامه مردم بخصوص جوانان نسبت به بررسی دقیق تر مسائل دینی
3.جایگزین کردن محتوای سودمند به جای مطالب بی محتوا در تلفن های همراه ، تبلت ها، رایانه ها و ...
4.سرویس دهی به محققین طلاب و دانشجو
5.گسترش فرهنگ عمومی مطالعه
6.زمینه سازی جهت تشویق انتشارات و مؤلفین برای دیجیتالی نمودن آثار خود.

سیاست ها:
1.عمل بر مبنای مجوز های قانونی
2.ارتباط با مراکز هم سو
3.پرهیز از موازی کاری
4.صرفا ارائه محتوای علمی
5.ذکر منابع نشر
بدیهی است مسئولیت تمامی آثار به عهده ی نویسنده ی آن می باشد .

فعالیت های موسسه :
1.چاپ و نشر کتاب، جزوه و ماهنامه
2.برگزاری مسابقات کتابخوانی
3.تولید نمایشگاه های مجازی: سه بعدی، پانوراما در اماکن مذهبی، گردشگری و...
4.تولید انیمیشن، بازی های رایانه ای و ...
5.ایجاد سایت اینترنتی قائمیه به آدرس: www.ghaemiyeh.com
6.تولید محصولات نمایشی، سخنرانی و...
7.راه اندازی و پشتیبانی علمی سامانه پاسخ گویی به سوالات شرعی، اخلاقی و اعتقادی
8.طراحی سیستم های حسابداری، رسانه ساز، موبایل ساز، سامانه خودکار و دستی بلوتوث، وب کیوسک، SMS و...
9.برگزاری دوره های آموزشی ویژه عموم (مجازی)
10.برگزاری دوره های تربیت مربی (مجازی)
11. تولید هزاران نرم افزار تحقیقاتی قابل اجرا در انواع رایانه، تبلت، تلفن همراه و... در 8 فرمت جهانی:
1.JAVA
2.ANDROID
3.EPUB
4.CHM
5.PDF
6.HTML
7.CHM
8.GHB
و 4 عدد مارکت با نام بازار کتاب قائمیه نسخه :
1.ANDROID
2.IOS
3.WINDOWS PHONE
4.WINDOWS
به سه زبان فارسی ، عربی و انگلیسی و قرار دادن بر روی وب سایت موسسه به صورت رایگان .
درپایان :
از مراکز و نهادهایی همچون دفاتر مراجع معظم تقلید و همچنین سازمان ها، نهادها، انتشارات، موسسات، مؤلفین و همه بزرگوارانی که ما را در دستیابی به این هدف یاری نموده و یا دیتا های خود را در اختیار ما قرار دادند تقدیر و تشکر می نماییم.

آدرس دفتر مرکزی:

اصفهان -خیابان عبدالرزاق - بازارچه حاج محمد جعفر آباده ای - کوچه شهید محمد حسن توکلی -پلاک 129/34- طبقه اول
وب سایت: www.ghbook.ir
ایمیل: Info@ghbook.ir
تلفن دفتر مرکزی: 03134490125
دفتر تهران: 88318722 ـ 021
بازرگانی و فروش: 09132000109
امور کاربران: 09132000109