الصحیح من سیره الإمام علی علیه السلام المجلد 17

اشاره

سرشناسه : عاملی، جعفر مرتضی، - 1944م.

Amili, Jafar Murtada

عنوان و نام پدیدآور : الصحیح من سیره الامام علی علیه السلام: ( المرتضی من سیره المرتضی )/ جعفرمرتضی العاملی؛ [ تهیه کننده ] مرکز نشر و ترجمه مولفات العلامه المحقق ایه الله السید جعفرمرتضی العاملی.

مشخصات نشر : قم: ولاء منتظر (عج)،بیروت:المرکز الاسلامی للدراسات 1430 ق.= 1388.

مشخصات ظاهری : 20ج.

***معرفی اجمالی کتاب :

«الصحیح من سیره الامام علی» (علیه السلام) به قلم علامه سید جعفر مرتضی عاملی در قرن معاصر، شامل 20 جلد، به زندگی نامه و سیره عملی مولای متقیان حضرت علی ابن ابی طالب علیه السلام می پردازد.

***ساختار کتاب :

کتاب حاضر شامل سه بخش و طی بیست جلد می باشد که هر بخشی جدا، شامل چند باب و دارای چندین فصل مربوط به خود می باشد. بخش دوم کتاب، شامل 17 باب می باشد.

***گزارش محتوا :

بخش اول کتاب، پیرامون زندگانی امیرالمومنین در دوران پیامبر اکرم می باشد که شامل دو باب، و زندگانی علی علیه السلام قبل از بعثت و بعد از بعثت می باشد.

باب اول شامل فصولی چون نسب امام علی علیه السلام، ایمان و جایگاه ولات ایشان، علت تولد ایشان در مکه، محبوب ترین مردم نزد پیامبر، دوران وی در کنار پیامبر، معجزات و کرامات ایشان، اسماء و القاب و کنیه های حضرت، شمائل علی علیه السلام، زوجات حضرت و اولاد وی می باشد. در بخش دوم که بعد از بعثت است، به مسائلی چون بعثت پیامبر و اسلام حضرت علی علیه السلام و دلایلی که اثبات می کند، ایشان اولین شخصی بودند که اسلام آورده اند.

در جلد دوم طی فصولی از ازدواج با حضرت زهرا(س)، فرزندانی که از ایشان و حضرت زهرا متولد شده اند و مسدود کردن ابواب مسجد به جز باب خانه علی علیه السلام، سخن می گوید.

همچنین در همین جلد به باب چهارم اشاره شده که طی هشت فصل از جنگ احد تا خندق را به شرح کشیده است.

جلد چهارم شامل دو باب که شامل جنگ هایی است که حضرت علی علیه السلام در آن ها شرکت داشته اند، در این ضمن به قتل عمرو در خندق، غزوه بنی قریظه، جریان حدیبیه و در باب ششم پیرامون خیبر و فدک و حدیث رد الشمس، مطالبی را عنوان می دارد.

جلد پنجم دو باب هفتم و هشتم را شامل می شود، باب هفتم طی 4 فصل، تا فتح مکه را بررسی کرده و در باب هشتم نیز در 4 فصل، از فتح مکه تا فتح طائف را اشاره نموده است.

جلد ششم شامل دو باب به عناوین، تا تبوک، در شش فصل و از تبوک تا مرض نبی (ص) در سه فصل از حدیث منزلت و وقایع تبوک، سخن می گوید.

جلد هفتم شامل باب های یازدهم و دوازدهم و پیرامون حجه الوداع و جریان روز غدیر، که باب اول در 9 فصل و باب بعدی در 10 فصل به علم، امامت، علی در کلام رسول، آیه تطهیر و حدیث کساء، ادعیه علی می پردازد.

جلد هشتم که که شامل باب 13 در 7 فصل به وصایای نبی در هنگام فوتشان و در فصل بعدی از اسامه و کتابی که ننوشت، مکان فوت پیامبر، تکفین و صلات و دفن ایشان و جریان سقیفه بحث می کند.

در جلد دهم ادامه فصول باب 13 و قسمت دوم زندگانی امیرالمومنین که از وفات پیامبر تا بیعت ایشان است، را به تصویر کشیده است.

قسمت دوم این اثر، شامل چندین باب می باشد که باب اول درباره چگونگی ایجاد انقلاب، در 7 فصل می باشد. باب دوم که در جلد دهم به آن اشاره شده است، پیرامون ارث پیامبر و قضیه فدک است. باب سوم درباره سیاست هایی است که سقیفه ایجاد نموده و شامل 7 فصل می باشد.

باب چهارم در جنگ ها و سیاست های عهد ابوبکر در 10 فصل و باب پنجم که در جلد دوازدهم ذکر شده، پیرامون علم و قضاء و احکام آن می باشد که در 10 فصل به قضاوت ها و پاسخ های حضرت و علم بالای ایشان می پردازد.

جلد سیزدهم شامل دو باب ششم و هفتم، از قسمت دوم کتاب می شود که باب ششم آن در 5 فصل به جنگ ها و فتوحات در عهد عمر، و باب هفتم در سیاست های عمر در 5 فصل اشاره کرده است.

جلد چهاردهم کتاب، شامل دو باب احداث و شوری می باشد که هردو شامل شش فصل می باشند.

جلد پانزدهم شامل باب دهم درباره شوری در 8 فصل می باشد.

جلد شانزدهم در دو باب 11و 12 و 13 است که پیرامون عثمان و علی علیه السلام و فضائل و سیاست های حضرت و نمونه هایی از سیاست های عثمان و نمونه های از خشونت های عثمان را بیان نموده، باب یازدهم شامل 5 فصل و باب دوازدهم شامل چهار فصل و باب سیزدهم در 4 فصل به خشونت های عثمان پرداخته است.

جلد هفدهم شامل باب های چهاردهم و پانزدهم در مظلومیت ابوذر و علی در حصار عثمان، طی 8 فصل ذکر شده است.

جلد هجدهم شامل دو باب 16 و 17 است که اولی شامل 5 فصل و دومی شامل سه فصل پیرامون علی علیه السلام و قتل عثمان می باشد.

در جلد نوزدهم به قسمت سوم این کتاب؛ یعنی خلافت علی علیه السلام پرداخته شده که شامل دو باب بیعت در 7 فصل و بابی تحت عنوان نکته های قابل توجه و تامل که در چهار فصل می باشد.

جلد بیستم که آخرین جلد این مجموعه است، دارای یک باب، تحت عنوان نشانه های شورش و قیام، که در شش فصل به مواردی چون کشته شدن عثمان از نظر علی علیه السلام، مشورت مغیره در امر عمال، خطبه بیعت و مسائلی از این قبیل اشاره شده است.

علامه عاملی پس از آن که نقل ها و گزارش های بسیاری را درباره چگونگی مصحف علی علیه السلام آورده, نوشته اند: (بدین سان روشن شد که مصحف علی علیه السلام با قرآن موجود هیچ گونه تفاوت نداشته است و تفاوت های یاد شده و افزونی های دیگر تفسیر و تأویل آیات بود و نه جز آن. بنابراین مصحف علی علیه السلام تفسیری عظیم و آغازین تفسیر تدوین یافته قرآن کریم بوده و علی علیه السلام اوّلین کسی است که تفسیر قرآن را با تلقی از وحی نگاشت.

کتاب حاضر در بردارنده تمام وقایع و حقایق زمان امیرالمومنین علیه السلام نیست، بلکه قطره ای از دریای سیره علوی علیه السلام می باشد.

چون اسم کتاب، الصحیح است، مولف می گوید که اگر کسی به ما ایراد بگیرد که فلان حدیث ممکن است، کذب باشد، در جواب به او می گوییم که این روایات از کتب علماء شما که دیانت را به آنان نسبت می دهید و مورد وثوق شما هستند، تهیه شده است.

وضعیت کتاب

اولین دوره کتاب الصحیح من سیره الامام علی علیه السلام به تعداد 2000 دوره و در تاریخ 1388 ه.ش/ 1430 ه.ق با حمایت معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و توسط انتشارات مؤسسه فرهنگی ولاء منتظر(عج) چاپ شده است.

در پایان هر جلد از کتاب، فهرستی اجمالی از مطالب کتاب عنوان شده است.

***پیوندها :

مطالعه کتاب الصحیح من سیره الإمام علی علیه السلام (المرتضی من سیره المرتضی) در بازار کتاب قائمیه

http://www.ghbook.ir/book/12171

***رده ها :

کتاب شناسی اسلام، عرفان، غیره سرگذشت نامه ها سرگذشت نامه های فردی ائمه اثنی عشر (دوازده امام) حالات فردی علی بن ابی طالب علیه السلام

یادداشت : عربی.

یادداشت : کتاب حاضر با حمایت معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده است.

یادداشت : کتابنامه.

موضوع : علی بن ابی طالب علیه السلام، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق.

شناسه افزوده : مرکز نشر و ترجمه آثار علامه سید جعفر مرتضی عاملی

رده بندی کنگره : BP37/35/ع175ص3 1388

رده بندی دیویی : 297/951

شماره کتابشناسی ملی : 1803354

شابک : 1100000 ریال: دوره 978-600-90724-5-3 : ؛ ج.1 978-600-90724-6-0 : ؛ ج.2 978-600-90724-7-7 : ؛ ج.3 978-600-90724-8-4 : ؛ ج.4 978-600-90724-9-1 : ؛ ج.5 978-600-5551-00-6 : ؛ ج.6 978-600-5551-01-3 : ؛ ج.7 978-600-5551-02-0 : ؛ ج.8 978-600-5551-03-7 : ؛ ج.9 978-600-5551-04-4 : ؛ ج.10 978-600-5551-05-1 : ؛ ج.11 978-600-5551-06-8 : ؛ ج.12 978-600-5551-07-5 : ؛ ج.13 978-600-5551-08-2 : ؛ ج.14 978-600-5551-09-9 : ؛ ج.15 978-600-5551-10-5 : ؛ ج.16 978-600-5551-11-2 : ؛ ج.17 978-600-5551-12-9 : ؛ ج.18 978-600-5551-13-6 : ؛ ج.19 978-600-5551-14-3 : ؛ ج.20 978-600-5551-15-0 :

ص :1

اشاره

ص :2

ص :3

ص :4

[الجزء السابع عشر]

[ادامه الباب الثالث عشر]

ادامه الباب الثالث عشر

الفصل الثالث

اشاره

محاوله نفی عمار..

ص :5

ص :6

هل ضرب عمار مره أخری؟!

ذکر الثقفی فی تاریخه،عن سالم بن أبی الجعد،قال:خطب عثمان الناس، فقال:و اللّه لأوثرن بنی أمیه،و لو کان بیدی مفاتیح الجنه لأدخلنهم إیاها، و لکنی سأعطیهم من هذا المال علی رغم أنف من رغم.

فقال عمار بن یاسر:أنفی و اللّه ترغم من ذلک.

قال عثمان:فأرغم اللّه أنفک.

فقال عمار:و أنف أبی بکر و عمر ترغم.

قال:و إنک لهناک یا بن سمیه..ثم نزل إلیه فوطئه،فاستخرج من تحته و قد غشی علیه،و فتقه (1).

و بالإسناد من طریق أبی مخنف قال:کان فی بیت المال بالمدینه سفط فیه حلی و جوهر،فأخذ منه عثمان،ما حلی به بعض أهله،فأظهر الناس الطعن علیه فی ذلک،و کلموه فیه بکلام شدید حتی أغضبوه،فخطب فقال:

لنأخذن حاجتنا من هذا الفیء و إن رغمت أنوف أقوام.

ص :7


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 279 و 280 و الغدیر ج 9 ص 18 عن العقد الفرید ج 2 ص 272 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 273.

فقال له علی:إذا تمنع من ذلک،و یحال بینک و بینه.

و قال عمار بن یاسر:أشهد اللّه أن أنفی أول راغم من ذلک.

فقال عثمان:أعلی یا ابن المتکاء تجترئ؟خذوه.

فأخذ،و دخل عثمان و دعا به فضربه حتی غشی علیه،ثم أخرج فحمل حتی أتی به منزل أم سلمه زوج رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فلم یصل الظهر و العصر و المغرب،فلما أفاق توضأ و صلی و قال:الحمد للّه،لیس هذا أول یوم أوذینا فیه فی اللّه.

و قام هشام بن الولید بن المغیره المخزومی-و کان عمار حلیفا لبنی مخزوم-فقال:یا عثمان،أما علی فاتقیته و بنی أبیه،و أما نحن فاجترأت علینا،و ضربت أخانا حتی أشفیت به علی التلف،أما و اللّه لئن مات لأقتلن به رجلا من بنی أمیه عظیم السره.

فقال عثمان:و إنک لها هنا یا ابن القسریه؟

قال:فإنهما قسریتان.و کانت أمه وجدته قسریتین من بجیله.

فشتمه عثمان،و أمر به فأخرج،فأتی أم سلمه فإذا هی قد غضبت لعمار،و بلغ عائشه ما صنع بعمار،فغضبت و أخرجت شعرا من شعر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و ثوبا من ثیابه،و نعلا من نعاله ثم قالت:

ما أسرع ما ترکتم سنه نبیکم،و هذا شعره و ثوبه و نعله لم یبل بعد.

فغضب عثمان غضبا شدیدا حتی ما دری ما یقول،فالتج المسجد(أی ارتفعت الأصوات)و قال الناس:سبحان اللّه،سبحان اللّه.

و کان عمرو بن العاص واجدا علی عثمان،لعزله إیاه عن مصر،و تولیته

ص :8

إیاها عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح،فجعل یکثر التعجب و التسبیح.

و بلغ عثمان مصیر هشام بن الولید،و من مشی معه من بنی مخزوم إلی أم سلمه،و غضبها لعمار،فأرسل إلیها:ما هذا الجمع؟

فأرسلت إلیه:دع ذا عنک یا عثمان!و لا تحمل الناس فی أمرک علی ما یکرهون (1).

و نقول:

أولا: صحیح أن ثمه روایات عدیده تضمنت أن عثمان قد ضرب عمارا حتی أصابه الفتق،و لکنها قد اختلفت فیما بینها فی تحدید سبب ذلک..

و یبدو أن عثمان قد ضرب عمارا أکثر من مره،لکن بالنسبه للفتق الذی أصابه،یحتمل أمران:

أحدهما:أن یکون قد أصابه الفتق أکثر من مره..

الثانی: أن یکون قد ضرب عمارا أکثر من مره،و أصیب عمار بالفتق مره واحده،لکن لم یستطع الرواه تحدید المناسبه التی حصل فیها ذلک بدقه فاختلفت أقوالهم فیه..

ص :9


1- 1) راجع:أنساب الأشراف ج 5 ص 48 و راجع ص 88 و بحار الأنوار ج 31 ص 193 و الغدیر ج 8 ص 285 و ج 9 ص 15 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 49 و الدرجات الرفیعه ص 262 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 289 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 246.

ثانیا:إننا لا نجد مبررا لهذا الخطاب الناری العثمانی إلا إراده قمع إرادات الناس،و التحدی لأولئک الناصحین أو المنتقدین له..

و إلا،فإن بنی أمیه لا یستحقون هذا الإیثار من عثمان،إن لم نقل إنهم یستحقون الحرمان..فإن الصالحین فیهم کانوا أقل منهم فی غیرهم من الفئات و القبائل..

ثالثا: إن عمارا قد عرض لعثمان بأن ما یفعله مخالف لسیره أبی بکر و عمر،و قد اشترط علیه ابن عوف حین خصه بالخلافه:أن یعمل بسیره الشیخین و سنتهما..

و هذا کلام صحیح،فلما یغضب منه عثمان؟!فإن التعریض بهذا الأمر لا یستوجب هذا الغضب العثمانی الهائل..بل هو تحذیر له من أن یتخذ ذلک مناوئوه ذریعه للإقدام علی خلعه،بحجه أنه خالف الشرط الذی أخذ علیه عند تخصیصه بالخلافه..

لماذا لم یدافع علی علیه السّلام عن عمار؟!

إن عثمان قد تصرف بطریقه لا تسمح بتدخل علی«علیه السلام»لمنع عثمان من ضرب عمار،فإن عثمان أمرهم بأخذ عمار،فأخذ و انقطع الإتصال به،ثم دخل عثمان البیت و دعا به،و اعتدی علیه بالضرب..فتم الأمر بسرعه،و بالخفاء،و لم یفسح المجال لإنقاذه إلا بطریقه من شأنها إثاره معرکه قد تؤدی إلی سقوط قتلی لم یکن من المصلحه أن یسقطوا فی هذا الوقت علی الأقل.

ص :10

عثمان یحاول نفی عمار بن یاسر

و ذکر ابن أعثم و البلاذری و غیرهما-و النص لابن أعثم-:أنه لما مات أبو ذر بالربذه بلغ ذلک عثمان،فقال:رحم اللّه أبا ذر!

فقال عمار بن یاسر:فرحم اللّه أبا ذر من کل قلوبنا!

قال:فغضب عثمان ثم قال:یا کذا و کذا(یا عاض أیر أبیه،کما ذکره البلاذری)أتظن أنی ندمت علی تسییره إلی ربذه؟

قال عمار:لا و اللّه ما أری ذلک!

قال عثمان:ادفعوا فی قفاه،و أنت فالحق بالمکان الذی کان فیه أبو ذر و لا تبرحه أبدا ما بقیت و أنا حی.

فقال عمار:و اللّه إن جوار السباع لا حب إلی من جوارک،ثم قام عمار فخرج من عنده.

قال:و عزم عثمان علی نفی عمار،(فلما تهیأ للخروج)أقبلت بنو مخزوم إلی علی بن أبی طالب«علیه السلام»فقالوا:إنه یا أبا الحسن قد علمت بأنا أخوال أبیک أبی طالب،و هذا عثمان بن عفان قد أمر بتسییر عمار بن یاسر، و قد أحببنا أن نلقاه فنکلمه فی ذلک،و نسأله أن یکف عنه،و لا یؤذینا فیه، فقد وثب علیه مره ففعل به ما فعل،و هذه ثانیه،و نخاف أن یخرج معه إلی أمر یندم و نندم نحن علیه.

فقال:أفعل ذلک،فلا تعجلوا،فو اللّه!لو لم تأتونی فی هذا لکان ذلک من الحق الذی لا یسعنی ترکه،و لا عذر لی فیه.

ص :11

قال:ثم أقبل علی«علیه السلام»حتی دخل علی عثمان فسلم و جلس فقال:اتق اللّه أیها الرجل،و کف عن عمار و غیر عمار من الصحابه،فإنک قد سیرت رجلا من صلحاء المسلمین،و خیار المهاجرین الأولین حتی هلک فی تسییرک إیاه غریبا،ثم إنک الآن ترید أن تنفی نظیره من أصحاب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»!

فقال عثمان:لانت أحق بالمسیر منه،فو اللّه ما أفسد علی عمارا و غیره سواک!

فقال علی«علیه السلام»:و اللّه یا عثمان!ما أنت بقادر علی ذلک،و لا إلیه بواصل،فرم ذلک إن شئت.

و أما قولک:إنی أفسدهم علیک،فو اللّه ما یفسدهم علیک إلا نفسک، لأنهم یرون ما ینکروه(کذا)،فلا یسعهم إلا تغییر ما یرون.

قال:ثم وثب علی«علیه السلام»فخرج.

(زاد ابن أعثم قوله):و استقبله الناس فقالوا له:ما صنعت یا أبا الحسن؟

فقال:صنعت!!إنه قال لی کذا و کذا،و قلت له کذا.

فقالوا له:أحسنت و اللّه و أصبت یا أبا الحسن!

فو اللّه لئن کان هذا شأن عثمان و رأیه فینا،کلما غضب علی رجل منا نفاه إلی بلد غیر بلده،فلا یموت أحد منا إلا غریبا فی غیر أهل و لا عشیره، و إلی من یوصی الرجل عند موته،و بمن یستعین فیما ینوبه؟!

و اللّه!لئن نموت فی رحالنا خیر لنا من حیاه الأبد بالمکان الذی مات

ص :12

فیه أبو ذر«رحمه اللّه تعالی».

قال:ثم أقبل علی«علیه السلام»علی عمار بن یاسر فقال له:اجلس فی بیتک،و لا تبرح منه.فإن اللّه تبارک و تعالی مانعک من عثمان و غیر عثمان، و هؤلاء المسلمون معک.

فقالت بنو مخزوم:و اللّه یا أبا الحسن!لئن نصرتنا و کنت معنا لا وصل إلینا عثمان بشیء نکرهه أبدا.

و بلغ ذلک عثمان،فکف عن عمار،و ندم علی ما کان منه (1).

و نقول:

إن لنا مع النص المتقدم وقفات،نذکر منها ما یلی:

الألفاظ الفاحشه

أولا:إن التفوه بالألفاظ الفاحشه محظور من الناحیه الشرعیه،و کان من صفات رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أنه لم یکن فاحشا و لا متفحشا (2).

ص :13


1- 1) الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 162-164 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 378 و الغدیر ج 8 ص 294 و 372 و ج 9 ص 18 و راجع:نهج السعاده ج 1 ص 173 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 1 ص 161 و أنساب الأشراف ج 5 ص 54 و عن تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 150 و الأمالی للشیخ المفید ص 72 و حیاه الإمام الحسین «علیه السلام»للقرشی ج 1 ص 366.
2- 2) راجع:الشمائل المحمدیه ص 187 و التواضع و الخمول لابن أبی الدنیا ص 223-

فالمفروض بمن یجعل نفسه فی موقع خلافه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أن

2)

-و کتاب الصمت و آداب اللسان ص 177 و العهود المحمدیه ص 462 و 666 و 832 و مسند أحمد ج 2 ص 161 و 189 و 193 و ج 2 ص 328 و 448 و ج 6 ص 174 و 236 و 246 و صحیح البخاری(ط دار الفکر)ج 4 ص 166 و 218 و ج 7 ص 81 و 82 و صحیح مسلم(ط دار الفکر)ج 7 ص 78 و سنن الترمذی ج 3 ص 249 و السنن الکبری للبیهقی ج 10 ص 192 و شرح مسلم للنووی ج 16 ص 152 و فتح الباری ج 6 ص 419 و عمده القاری ج 16 ص 111 و مسند أبی داود ص 214 و 297 و 305 و المصنف لابن أبی شیبه ج 6 ص 88 و 89 و الکرم و الجود للبرجلانی ص 32 و 33 و مسند ابن راهویه ج 3 ص 920 و الأدب المفرد للبخاری ص 67 و حدیث خیثمه ص 186 و صحیح ابن حبان ج 14 ص 354 و ریاض الصالحین ص 323 و نظم درر السمطین ص 58 و 59 و کنز العمال ج 7 ص 162 و 220 و 222 و تفسیر البغوی ج 2 ص 224 و ج 4 ص 376 و الدر المنثور ج 2 ص 74 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 1 ص 365 و 377 و 414 و الکامل لابن عدی ج 4 ص 56 و تاریخ بغداد ج 6 ص 156 و تاریخ مدینه دمشق ج 3 ص 268 و 269 و 372 و 380 و 381 و 382 و ج 16 ص 286 و ج 54 ص 118 و میزان الإعتدال ج 2 ص 304 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 2 ص 607 و 637 و ذکر أخبار إصبهان ج 2 ص 212 و البدایه و النهایه ج 6 ص 41 و إمتاع الأسماع ج 2 ص 200 و 201 و عیون الأثر ج 2 ص 423 و سبل الهدی و الرشاد ج 1 ص 482 و ج 9 ص 70 و ج 10 ص 435 و ج 11 ص 147.

ص :14

یکون کذلک أیضا..

ثانیا: و عدا ذلک،فإن هذا الأمر مما لا یلیق صدوره من الخلیفه، و القدوه و المربی،بل هو لا یلیق بأی إنسان یحترم نفسه،و لذلک فنحن لا نری صحه نسبه شیء من ذلک إلی النبی«صلی اللّه علیه و آله»،أو إلی خلفائه من الأئمه الطاهرین صلوات اللّه علیهم أجمعین..

ثالثا: روی عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»قوله:من یحقر عمارا یحقره اللّه،و من یسب عمارا یسبه اللّه،و من ینتقص عمارا ینتقصه اللّه،و من یعاد عمارا یعاده اللّه (1).

ص :15


1- 1) راجع:غوالی اللآلی ج 1 ص 113 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 23 و مجمع الزوائد ج 9 ص 294 و فضائل الصحابه للنسائی ص 50 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 4 ص 113 و السنن الکبری للنسائی ج 5 ص 74 و تاریخ مدینه دمشق ج 43 ص 400 و الغدیر ج 1 ص 331 و ج 9 ص 27 و 28 و کنز العمال ج 6 ص 185 و ج 7 ص 71-75 و(ط مؤسسه الرساله)ج 11 ص 726 و ج 13 ص 534 و مسند أحمد ج 4 ص 90 و المستدرک للحاکم ج 3 ص 390-391 و تاریخ بغداد ج 1 ص 163 و الإستیعاب(ط دار الجیل)ج 3 ص 1138 و أسد الغابه ج 4 ص 45 و البدایه و النهایه ج 7 ص 311 و(ط دار إحیاء التراث العربی)ج 7 ص 345 و الإصابه ج 2 ص 512 و(ط دار الکتب العلمیه)ج 4 ص 474 و تفسیر الثعلبی ج 3 ص 335 و أسباب نزول الآیات ص 106 و تفسیر القرآن العظیم ج 1 ص 530 و تهذیب الکمال ج 25 ص 366 و 652 و طرح التثریب ج 1 ص 88.

حتی نبرات الصوت

1-لقد غضب عثمان لمجرد أن عمار بن یاسر کرر نفس کلماته، و صادق علیها بقوه،فقال:فرحم اللّه أبا ذر من کل قلوبنا..

فما الذی أزعج عثمان من ذلک؟

هل أزعجه تصریح عمار بالترحم علی أبی ذر؟!

أم أزعجته إضافه کلمه:«من کل قلوبنا»،فاعتبر ذلک تعریضا به،بأنه لا یترحم علیه من کل قلبه،بل هو یتظاهر بذلک لیغطی علی ما صنعه به؟! فهو کالذی یقتل القتیل ثم یمشی فی جنازته؟

أم أن الذی أزعجه هو نبرات صوت عمار المشیره إلی أن موت أبی ذر غریبا قد کان بسبب عثمان نفسه..

کل ذلک محتمل..و کله لیس فی صالح عثمان..

2-إن نبرات صوت عمار قد دفعت عثمان إلی أن یفضح نفسه،و یری الناس أنه لیس نادما عل ما فرط منه فی حق أبی ذر،و ذلک یدل علی أن ترحمه علیه ما کان إلا لذر الرماد بالعیون،بالإعلان عن تخلصه من إحدی المشکلات التی کانت تواجهه،و تقض مضجعه..

ما الذی جناه عمار؟!

1-إن استعراض ما جری یعطی:أن کلام عمار مع عثمان لم یتضمن أی شیء من التصعید،أو التحدی،بل اقتصر علی مجرد إظهار الموافقه علی کلام عثمان،أو إعادته و تردیده..

ص :16

فعثمان قد قال أولا:رحم اللّه أبا ذر..

فکرر عمار کلامه قائلا:فرحم اللّه أبا ذر من کل قلوبنا..

ثم قال عثمان بعد أن شتم عمارا:أتظن أنی ندمت علی تسییره إلی ربذه؟..

فقال عمار:لا و اللّه ما أری ذلک..و هو جواب یتضمن الموافقه علی ما یرمی إلیه،فلماذا یشتمه علی تردیده لکلامه..ثم یأمرهم بأن یدفعوا فی قفاه،ثم یعلن قرار نفیه إلی نفس الموضع الذی نفی إلیه أبا ذر،و وافته المنیه فیه؟!

2-و قد یبدو أن رد فعل عمار علی قرار عثمان بنفیه کان قاسیا فی ظاهره،و لکنه أیضا کان عین الواقع و الحقیقه،حین قال له:جوار السباع أحب إلی من جوارک..فعثمان یبطش بکل من تناله یده،و لا یراعی حرمات الناس،و هو یفعل ذلک مع علمه بأنه محظور علیه شرعا،و منافر للفطره الإنسانیه..أما السباع،فإنها حین تبطش بفریستها،تنسجم بذلک مع فطرتها،و ذلک هو مقتضی طبعها..

فجوار السباع یحتم التحرز منها،من دون أن یکون هناک أی عذاب روحی،أو جرح للمشاعر فیما عدا ما ینتاب الإنسان من خوف منها،فإذا أمکن للإنسان أن یتحرز منها زال خوفه،و عادت حیاته إلی طبیعتها..

و لتصبح من ثم حیاه رضیه و هادئه و هانئه..

بخلاف جواز من یفعل ما یخالف فطرته،و ما یناقض ما یحکم به عقله،و ضد ما یرتضیه وجدانه و ضمیره.

ص :17

و هذا بالذات هو ما یرید عمار أن یقوله لنا،و لم نضف إلیه شیئا من عند أنفسنا.

تهدید هشام بن الولید لا قیمه له

بالنسبه لتهدید هشام بن الولید بن المغیره و بنی مخزوم بقتل شیخ عظیم من بنی أمیه نقول:

أولا: ربما یقال:إن هذا التهدید لم یکن لأجل الإنتصار للحق و للمظلوم،بل هو للإلتزام العشائری،أو لأجل الحلف،أی أن بنی المغیره غضبوا لعمار لکونه حلیفهم،کما أن بنی مخزوم لم ینتصروا لعمار إلا لأنه من قبیلتهم..

ثانیا: إن عثمان لم یکترث بتهدیدات هشام بن الولید،بل هو قد تحداه بقوله:لست هناک..ربما لأنه أدرک أن قومه الأمویین هم الأقوی،و أنه خلیفه یملک السلاح و الرجال،و یستطیع أن یحشد ما شاء من ذلک.

بنو مخزوم أخوال أبی طالب

و قد صرحت النصوص بأن بنی مخزوم قبیله عمار بن یاسر لجأوا إلی علی لیحل المشکله،و قد تقربوا إلیه بخؤولتهم لأبیه أبی طالب،و ما ذلک إلا لعلمهم بما یراه«علیه السلام»لأبی طالب من حق علیه،حتی إنه لا یرد سائلا یتوسل إلیه به..

إستجابه علی علیه السّلام عملا بالواجب

و لکن علیا قد صرح لبنی مخزوم بأنه مصمم علی حسم هذه القضیه،

ص :18

لا لأجل أن بنی مخزوم طلبوا منه ذلک،و یرید أن یلبی طلبهم استجلابا لرضاهم،و لا لأجل علاقته الشخصیه بأبی طالب،من حیث أنه أبوه،بل لأن ذلک من الحق الذی لا یسعه ترکه،و لا عذر له فیه،علی حد تعبیره..

فهو لم یتحرک إستجابه لمشاعره القبلیه..و لا تلبیه لرغبه شخصیه فی أن یکون له فضل و منّه علی بنی مخزوم..

بل تحرک امتثالا منه للواجب الإلهی،و التکلیف الشرعی..

و هذا یعطی للناس درسا فی العمل الرسالی،و الطاعه للّه تعالی،بروح صافیه،و نیه صالحه،و بدافع خالص من أیه شائبه غیر إلهیه..

الحق مع عمار

و قد یقول قائل:ما الذی یمنع من أن یکون عمار هو المتعدی علی عثمان؟!

و نجیب:بأن النبی«صلی اللّه علیه و آله»أخبرنا بخلاف ذلک.

فأولا:قد رووا:أن رجلا جاء إلی ابن مسعود،فقال:أرأیت إذا نزلت فتنه،کیف أصنع؟!

فقال:علیک بکتاب اللّه..

قال:أرأیت:إن جاء قوم کلهم یدعون إلی کتاب اللّه؟!

فقال:سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:إذا اختلف

ص :19

الناس کان ابن سمیه مع الحق (1)..

ثانیا: أخرج ابن عبد البر من طریق حذیفه:علیکم بابن سمیه،فإنه لن یفارق الحق حتی یموت (2).

أو قال:فإنه یدور مع الحق حیث دار (3).

ص :20


1- 1) تاریخ مدینه دمشق ج 43 ص 403 و 406 و سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 415 و ج 3 ص 575 و البدایه و النهایه ج 7 ص 270 و(ط دار إحیاء التراث العربی) ج 6 ص 239 و ج 7 ص 300 و إمتاع الأسماع ج 12 ص 202 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 98 و الغدیر ج 9 ص 25 و ج 1 ص 330 و ج 10 ص 312 عن الطبرانی،و البیهقی و الحاکم،و مناقب أهل البیت للشیروانی ص 380 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 54 و مجمع الزوائد ج 7 ص 243 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 10 ص 96 و کنز العمال ج 11 ص 721 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 2 ص 262 و غایه المرام ج 6 ص 127 و راجع:و الإکمال فی أسماء الرجال ص 203.
2- 2) الإستیعاب ج 2 ص 436 و(ط دار الجیل)ج 3 ص 1139 و الغدیر ج 9 ص 25 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 10 ص 105 و الدرجات الرفیعه ص 257 و حلیف مخزوم(عمار بن یاسر)لصدر الدین شرف الدین ص 75.
3- 3) الإستیعاب ج 2 ص 436 و(ط دار الجیل)ج 3 ص 1139 و الغدیر ج 9 ص 25 و 259 و ج 10 ص 87 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 10 ص 105.و راجع: علل الشرائع ج 1 ص 223 و مناقب الإمام أمیر المؤمنین للکوفی ج 2 ص 351-

ثالثا:روی ابن سعد مرفوعا:أن عمارا مع الحق،و الحق معه،یدور عمار مع الحق أینما دار،و قاتل عمار فی النار (1).

و فی نص آخر:یزول مع الحق حیث زال (2).

رابعا:عن عائشه و ابن مسعود مرفوعا:عمار ما عرض علیه أمران إلا اختار الأرشد منهما،أو نحو ذلک (3).

3)

-و کتاب الأربعین للشیرازی ص 261 و بحار الأنوار ج 30 ص 372 و ج 44 ص 35 و الجوهره فی نسب الإمام علی و آله ص 101 و الإستغاثه للکوفی ج 1 ص 54.

ص :21


1- 1) الغدیر ج 1 ص 331 و ج 9 ص 25 و ج 10 ص 312 و الطبقات الکبری(ط لیدن) ج 3 ص 187 و(ط دار صادر)ج 3 ص 262 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 61 و نهج السعاده ج 2 ص 239 و کنز العمال(ط مؤسسه الرساله)ج 13 ص 539 و تاریخ مدینه دمشق ج 43 ص 476 و الجوهره فی نسب الإمام علی و آله ص 101 و حلیف مخزوم(عمار بن یاسر)ص 245.
2- 2) الغدیر ج 9 ص 24 و ج 10 ص 312 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 10 ص 105 و الجامع الصغیر ج 2 ص 178 و کنز العمال ج 6 ص 183 و(ط مؤسسه الرساله)ج 11 ص 720 عن ابن عساکر،و فیض القدیر ج 4 ص 473 و الدرجات الرفیعه ص 257 و تاریخ مدینه دمشق ج 43 ص 393 و 408.
3- 3) سنن ابن ماجه ج 1 ص 66 و(ط دار الفکر)ج 1 ص 52 و مسند أحمد ج 1 ص 389 و ج 6 ص 113 و الغدیر ج 9 ص 25 و 26 و 259 و 325 و عن-

فالأحادیث المتقدمه کلها تدین عثمان،و تبین أن الحق مع عمار رضوان اللّه تعالی علیه و لیس معه..

کما أنها ترید أن تهیء أسباب الهدایه للناس العادیین الذین لم یستضیئوا بنور العلم،و لم یروا علیا«علیه السلام»و لا عرفوه عن قرب،و لم یسمعوا ما قاله النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی حقه،فإذا و اجهوا الحملات التی تهدف إلی تشویه سمعته،و الذهاب بحقه،و لم یعرف الناس إلی أین یذهبون،و اشتبهت الأمور علیهم،فإن هذه الأحادیث تجعل لهم مرجعا

3)

-مصابیح السنه ج 2 ص 288 و الجامع لأحکام القرآن ج 10 ص 181 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 2 ص 274 و کنز العمال ج 6 ص 184 و(ط مؤسسه الرساله)ج 11 ص 721 و 722 و الإصابه ج 9 ص 512 و الأعلام للزرکلی ج 5 ص 36 و البدایه و النهایه(ط دار إحیاء التراث العربی)ج 7 ص 298 و غایه المرام ج 6 ص 127 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 31 ص 360 و أسد الغابه ج 4 ص 45 و فتح الباری ج 7 ص 72 و تحفه الأحوذی ج 10 ص 213 و المصنف لابن أبی شیبه ج 7 ص 523 و المستدرک للحاکم ج 3 ص 388 و سنن الترمذی ج 5 ص 332 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 23 و الجامع الصغیر ج 2 ص 178 و 495 و فیض القدیر ج 2 ص 73 و ج 4 ص 473 و ج 5 ص 567 و تاریخ مدینه دمشق ج 43 ص 404 و 405 و 407 و سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 416 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 2 ص 262 و 265 و المراجعات ص 319 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 575.

ص :22

یمکنهم من خلاله معرفه المحق من غیره،و تحدد لهم المحق و المظلوم و تمیزه عن المبطل و المعتدی..فیما یرتبط بالخلاف الذی یراه بین علی«علیه السلام» و بین مناوئیه..

خامسا:لقد أکد ذلک«صلی اللّه علیه و آله»،و زاده إیضاحا،و بین حین قال للناس:إن ضرب عمار و التعدی علیه یوازی العدوان علی النبی«صلی اللّه علیه و آله»نفسه..

و ذلک فی قضیه حدثت لعمار مع عثمان بالذات،و جاءت الشکوی إلی رسول اللّه،فقال«صلی اللّه علیه و آله»محذرا من التعدی علی عمار:«ما لهم و لعمار،یدعوهم إلی الجنه،و یدعونه إلی النار؟إن عمارا جلده ما بین عینی و أنفی،فإذا بلغ ذلک الرجل فلم یستبق فاجتنبوه..» (1).

ص :23


1- 1) راجع:السیره النبویه لابن هشام ج 2 ص 142 و(ط مکتبه محمد علی صبیح) ج 2 ص 345 و تاریخ الخمیس ج 1 ص 345 و الأعلاق النفیسه،و وفاء الوفاء ج 1 ص 329 و السیره الحلبیه ج 2 ص 72 و حیاه الإمام الحسین للقرشی ج 1 ص 365 و حلیف مخزوم(عمار بن یاسر)ص 81 و راجع:خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 40 و 50 و جواهر المطالب لابن الدمشقی ج 2 ص 44 و سبل الهدی و الرشاد ج 3 ص 336 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 8 ص 423 عن العقد الفرید(ط الشرقیه بمصر)ج 2 ص 204 و قد ذکره فی الغدیر ج 9 ص 21 و 22 و 27 و ج 10 ص 312 عن مصادر کثیره جدا،لکنه أخذ منه بعض فقراته،فلا بد من مراجعه تلک المصادر الکثیره لمن أراد المزید من التحقیق.

سادسا:عن خالد بن الولید عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:من عادی عمارا عاداه اللّه،و من أبغض عمارا أبغضه اللّه (1).

و فی لفظ آخر:من حقر عمارا یحقره اللّه (2)،أو نحو ذلک..

و هذه الأحادیث تبین حال من یعتدی علی عمار،و من یشتمه و یبغضه..

التنکیل بخصوص الأخیار و الکبار

و هناک مفارقه لافته فی سیاسات عثمان..و هو أننا لم نجده عبس فی

ص :24


1- 1) فضائل الصحابه للنسائی ص 49 و المستدرک ج 3 ص 390 و مسند أحمد ج 4 ص 89 و مجمع الزوائد ج 9 ص 293 و المصنف لابن أبی شیبه ج 7 ص 523 و السنن الکبری للنسائی ج 5 ص 73 و صحیح ابن حبان ج 15 ص 556 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 52 و کنز العمال ج 11 ص 722 و ج 13 ص 532 و تاریخ مدینه دمشق ج 43 ص 398 و أسد الغابه ج 4 ص 45 و سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 415 و الإصابه ج 4 ص 474 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 574 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 31 ص 361 و الغدیر ج 9 ص 27 و راجع:بحار الأنوار ج 31 ص 196 و 203 و مناقب أهل البیت للشیروانی ص 381 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 22 و الدرجات الرفیعه ص 257 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 293.
2- 2) مسند أحمد ج 4 ص 89 و المستدرک للحاکم ج 3 ص 390 و 391 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 4 ص 113 و کنز العمال ج 13 ص 533 و راجع:تاریخ مدینه دمشق ج 43 ص 359 و الغدیر ج 1 ص 331 و ج 9 ص 27 و ج 10 ص 312.

وجه أی من عماله الذین کانوا أساس بلائه،فضلا عن أن یعاقب أحدا منهم بالضرب،أو الحبس،أو القتل،أو العزل،جزاء علی ما اقترفوه من جرائم.

و لکننا نجده یفعل بأبی ذر و عمار،و کعب بن عبیده،و ابن مسعود و حتی علیا«علیه السلام»،و سواهم الأفاعیل،و یوسعهم ضربا،و نفیا، و اتهاما،و شتما،و أذی،و ما إلی ذلک..فما هذه المفارقه،و لماذا کانت،و کیف نفسرها،و هل یمکن اعتبارها صدفه؟!

کف عن عمار و غیر عمار

ثم إن علیا«علیه السلام»:لم یخص کلامه بعمار،بل طلب من عثمان الکف عنه و عن غیره...و معنی هذا:

1-إن عثمان کان هو المبادر إلی التحرش بصحابه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..کما أظهره النص المتقدم نفسه،فقد رأیناه یصب الزیت علی النار.بل کان هو الذی یقتدح زنادها مره بعد أخری...و کأنه یسعی للتخلص من رموز الصحابه و کبارهم و خیارهم،و أصحاب الکلمه المؤثره فیهم بهذه الطریقه..لیرتاح باله ممن یخشی صراحتهم،و یخاف من غیرتهم علی دینهم،و علی مصالح أمتهم.

و ربما کان یرید إلی إضعاف أمیر المؤمنین«علیه السلام»بالتنکیل بأکابر أصحابه،و بکل من یری رأیه أو یمیل إلیه،کما جری بالنسبه لصلحاء الکوفه،أیضا..

2-قد أظهر الناس خشیتهم من أن تؤدی الطریقه التی اتبعها عثمان

ص :25

إلی نفی جمیع الصحابه..و هذا یدل علی اتساع دائره الإعتراض علی عثمان حتی شملت جمیع الصحابه(أو علی الأقل جمیع أهل الشأن و أصحاب الکلمه المؤثره منهم).

و هذا یفسر لنا قول علی«علیه السلام»له:کف عن عمار،و غیر عمار..

3-إن إشاره علی«علیه السلام»إلی أبی ذر،و عمار،و غیرهما إنما تهدف إلی تحذیر عثمان من التمادی فی هذه السیاسه التی کانت فی غیر صالحه، و تعطی لمناوئیه الحجه علیه،و تمنحهم وسیله إقناع مؤثره أخری..أی أنه «علیه السلام»لم یرد تأنیب عثمان،بل أراد لفت نظره إلی خطوره هذه السیاسه علی ثبات حکمه.

و لکن عثمان کان فی عالم آخر،کما ظهر من رده فعله تجاه علی«علیه السلام»،الذی لا یدخر وسعا فی نصحه،و فی إصلاح شأنه..

من الذی أفسد عمارا علی عثمان؟!

1-إن الإسلام حین جعل الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر تکلیفا شرعیا،یجب علی جمیع الناس القیام به،فیکون قد حتم علیهم،تثقیف أنفسهم بالأحکام و غیرها لیتمکنوا من معرفه الحق،و تمییزه عن الباطل..

کما أنه فرض علیهم أن یتحلوا بالشعور بالمسؤولیه،و تربیه المشاعر التی من شأنها رفع مستوی التعلق بالدین،و أحکامه،و تؤثر فی تنامی الرغبه بالإلتزام بشرائعه،ثم إیجاد حساسیه تجاه الباطل تؤدی إلی النفور منه،و تدعو إلی رفضه،و التأذی برؤیه أی مظهر من مظاهره،مهما کان، و من أی کان..

ص :26

و لأجل ذلک نلاحظ:أنه کلما زاد وعی الإنسان،المسلم و ازدادت معرفته بدینه،و تنامی تعلقه به،و حرصه علی الإلتزام به..کلما زاد حرصه علی الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر..

و قد ربی النبی«صلی اللّه علیه و آله»هذا الوجدان الإنسانی،ورعی هذه الروح،و طهرها و صفاها لدی ثله من أصحابه،الذین کانوا یلتفون غالبا حول أمیر المؤمنین«علیه السلام»،و لهم علاقه حمیمه به،و محبه و ولاء له..

ثم ربی علی«علیه السلام»ثله أخری بعد وفاه رسول«صلی اللّه علیه و آله»کانت هی الأخری علی درجه عالیه من المعرفه و الوعی،و فی مستوی رفیع من الصفاء و الطهر الروحی،و لدیها الکثیر من الحماس و الإندفاع للأمر بالمعروف و النهی عن المنکر أیضا..

و هذا بالذات هو ما عناه«علیه السلام»فی قوله لعثمان:«فو اللّه،ما یفسدهم علیک إلا نفسک،لأنهم یرون ما ینکروه(کذا)،فلا یسعهم إلا تغییر ما یرون»..

2-و فی مقابل هؤلاء نجد من یرید أن یتخذ من الدین ذریعه للحصول علی الدنیا و حطامها،و من یحاول أن یستغل الواقع الراهن لمآربه، و طموحاته الشخصیه،علی قاعده کلمه حق یراد بها باطل..

و لذلک فلا عجب أن یتصدی الأخیار من صحابه النبی«صلی اللّه علیه و آله»،و علی رأسهم علی«علیه السلام»للأمر بالمعروف و النهی عن المنکر،و الإنکار علی من یوجب الإسلام الإنکار علیه..و أن یحاول

ص :27

الطامحون و الطامعون أن یستغلوا الأمور لصالحهم..و یحرفوها عن مسارها الصحیح،حتی لو أدی ذلک إلی محق دین اللّه،و غذلال عباده الصالحین، و أولیائه المقربین.

3-و لأن الأخیار من الصحابه،و من أصحاب أمیر المؤمنین-و کلهم کان ینقاد لما جاء عن اللّه و رسوله فی علی«علیه السلام»-کانوا هم المتحمسین للأمر بالمعروف و النهی عن المنکر،فقد کان عثمان بسبب ذلک- إذا أردنا أن نغض النظر عن سائر الدلائل و الشواهد-یتهم علیا«علیه السلام»بأنه کان هو الذی یدفعهم لتوجیه النقد إلیه،و الإعتراض علی تصرفاته و تصرفات عماله.

مع أنهم إنما کانوا یعملون بواجبهم،و یلبون نداء اللّه تعالی لهم..

و یمکن أن یکون هذا هو سبب اتهام عثمان لعلی«علیه السلام»بأنه هو الذی أفسد عمارا و سواه علیه.

أما إذا أردنا أن نتخلی عن هذا الإحتمال،و عن احتمال أن یکون الدافع هو شده البغض لعلی و الحسد و سواه-فإننا استنادا إلی ما نشهده من تصلب عثمان فی مواقفه،و فی الإحتفاظ بعماله،و عدم مؤاخذه أی منهم علی أفاعیله،ثم غضبه من أی نقد یوجه إلیه و إلیهم،و بطشه بناصحیه، و بالآمرین له بالمعروف،و المعترضین علی السیاسات الخاطئه و سواها-إننا استنادا إلی ذلک کله-لا محیص لنا عن اعتبار عثمان غیر مهتم بشیء سوی حفظ السطله،التی انتهی بها الأمر إلی هذا الحال،و حفظ کل رموزها،مهما کان الثمن لذلک..و لم یکن یرید تغییر أی شیء مما هو قائم..سوی قمع

ص :28

المعترضین علیه،و إخماد کل صوت،و القضاء علی کل تحرک.

انحسار الظل الطویل

تقدم:أن عثمان قال لعلی أمیر المؤمنین«علیه السلام»:لأنت أحق بالمسیر منه(أی من عمار).و لکنه سمع من علی«علیه السلام»جوابا هزه من الأعماق،فقد قال«علیه السلام»له:

«ما أنت بقادر علی ذلک،و لا إلیه بواصل،فرم ذلک إن شئت إلخ..».

أی أن عثمان ربما تخیل أنه یملک قدرات تمکنه من ارتکاب هذه الجریمه-جریمه إبعاد علی«علیه السلام»-و کأنی به قد أشبه ذلک الذی رأی ظله طویلا فی آخر ساعات النهار،فظن أن قامته بطول ذلک الظل، فوقف بإزاء النخله یرید أن یسامیها فی طولها!!

2-و قد أسقط فی ید عثمان بمجرد سماعه جواب علی«علیه السلام»، و لم یستطع أن یسجل أی تحفظ،أو أیه ملاحظه،مهما کانت علی کلامه «علیه السلام»،و انحسر ذلک الظل الطویل،و عادت الأمور إلی طبیعتها، و ندم من کان یجب أن لا یورط نفسه فی مثل هذا المأزق..

3-و اللافت هنا:أن علیا«علیه السلام»قد حشر عثمان فی الزوایه، و لم یترک له مجالا إلا للإقدام،أو الإنسحاب،فاختار هذا الثانی منهما،فلم یقل حتی کلمه:بل أنا قادر علی ذلک لکننی اعفو،أو أغض النظر،أو نحو ذلک..

ص :29

إجلس فی بیتک،و المسلمون معک

و قد أصدر علی«علیه السلام»الأمر لعمار بعدم تنفیذ أمر عثمان بالمسیر إلی الربذه،و یلاحظ:

1-إنه«علیه السلام»لم یکن قد فعل ذلک«علیه السلام»حین نفی عثمان أبا ذر إلی الشام،ثم إلی الربذه أیضا،و لعل ذلک یعود إلی أن الأمور لم تکن قد نضجت بعد،فإن تفاقم الأمور علی عثمان و ولاته،و اتساع دائره الإعتراض علیه و علیهم،و علی أقاربه،و صیروره عامه الناس ضده و ضدهم.مکن علیا«علیه السلام»من الوقوف فی وجهه فی قضیه عمار «رحمه اللّه»،و لم تکن الأمور هکذا عند نفی أبی ذر،بل لعله حاول«علیه السلام»فی تلک الفتره الوقوف فی وجه الحکام فی شأنه لتعرض سائر المؤمنین للخطر و الضرر..و کان ما جری لأبی ذر قد أسهم فی جلاء الأمور للناس،و أصبحت البقیه الباقیه من أهل الإیمان أکثر حصانه،و اکثر قوه بفضل ثبات و صبر أبی ذر«رحمه اللّه»،و بسبب نشاطه الإعلامی الهادف إلی توعیه الناس بشأن بنی أمیه،و تعریفهم بما قاله النبی«صلی اللّه علیه و آله» فیهم،ثم نشره لفضائل علی و أهل البیت«علیهم السلام»،و تعریفهم بمظلومیتهم،و ما ارتکب فی حقهم،و ما یجری علیهم.

و قد یتمکن الأمویون و انصارهم من إدخال الشبهه علی الناس فی أن یکون علی«علیه السلام»قد تجنی علی عثمان،و ربما یتمکنون من تصویر أبی ذر علی أنه قد تجاوز الحدود المسموح بها فی نصح أولی الأمر..و قد یفترون علی أبی ذر أمورا تبرر لهم نفیه إلی الشام،ثم علی الربذه..

ص :30

و لکن بعد أن طال الزمن،و بلغ السیل الزبی،و الحزام الطبیین و أسفر الصبح لذی عینین،فإن الناس سیرون أن هذا الإقدام من علی«علیه السلام»هو الصواب الذی لا بد منه،و لا محیص عنه.

2-إن الذی یمنع عثمان من ارتکاب ما عزم علیه فی حق عمار لم یکن هو مراعاه حکم اللّه فیه..فقد نبهه علی و المسلمون إلی ذلک،مرات و مرات،کانت دائما تنتهی بالفشل،و بتعقید الأمور،و الإقدام علی خطوات أخطر من سابقاتها..

بل الرادع لمن یمسک بأزمه الحکم هو الخوف من الناس..و لذلک قال علی«علیه السلام»لعمار:إن اللّه تبارک و تعالی مانعک من عثمان و غیر عثمان،و هؤلاء المسلمون معک.أی أن اللّه یمنعه،حین یری أولئک الذین یقصدونه،بالأذی أن الناس معه..

و هذا بالذات ما عبر عنه بنو مخزوم،حین أقسموا باللّه له قائلین:یا أبا الحسن،لئن نصرتنا،و کنت معنا،لا وصل إلینا عثمان بشیء نکرهه أبدا.

و بلغ ذلک عثمان،فکف عن عمار،و ندم علی ما کان منه.

ثم جاءت وساطه زید بن ثابت،و ما جری للمغیره بن الأخنس لتؤکد ذلک أیضا..فلاحظ مایلی:

یا ابن اللعین الأبتر

و ذکروا:أن عثمان بعد أن واجهه علی«علیه السلام»بما قدمناه فی أمر عمار«جعل لا یدخل علیه أحد من وجوه المسلمین إلا شکا إلیه علی بن أبی

ص :31

طالب«علیه السلام»،فقال له زید بن ثابت:یا أمیر المؤمنین!

أ فلا أمشی إلیه فأخبره بموجدتک علیه؟!

فقال عثمان:بلی،إن شئت ذلک.

قال:فأقبل زید بن ثابت و معه المغیره بن الأخنس بن شریق الثقفی حتی دخلوا علی علی بن أبی طالب«علیه السلام»،فسلموا و جلسوا،و بدأ زید بن ثابت بالکلام،فقال:أما بعد یا أبا الحسن!

فإن لک سلفا صالحا فی الإسلام،و أنت من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بالمکان الذی لا یعدله أحد،فأنت للخیر کله أهل و معدن،و أمیر المؤمنین أصلحه اللّه عثمان بن عفان،ابن عمک،و ولی أمر هذه الأمه،و له علیک حقان،حق القرابه و حق الولایه،و قد شکاک إلینا،و ذکر أنک تعترض علیه فی أمره،و قد مشینا إلیک نصحا لک،و کراهه أن یقع بینک و بین ابن عمک أمر نکرهه،و تکرهه لکم صلحاء المسلمین.

فقال علی«علیه السلام»:و اللّه ما أرید الاعتراض علیه فی أمر من الأمور إلا أن یأتی منکرا،فلا یسعنا أن نقول فیه إلا بالحق،و لکن و اللّه لأکفن عنه ما وسعنی الکف.

قال:فتکلم المغیره بن الأخنس فقال:و اللّه!لتکفن عنه شئت أو أبیت، و هو و اللّه أقدر علیک،منک علیه،و إنما بعثنا إلیک لنکون له شهودا علیک، و لیعذر فیما بینک و بینه،فیکون له علیک الحجه بعد هذا الیوم.

قال:فغضب علی«علیه السلام»من کلام المغیره ثم قال:یا بن المغیره الأبتر،و الشجره التی لا أصل لها و لا فرع،یا بن العبد الآبق!

ص :32

أنت تکفنی عنه،فو اللّه ما أعز اللّه من أنت ناصره!

أخرج.أبعد اللّه نواءک،و اجهد بلاءک.ثم اجهد بعدها جهدک،فلا أبقی اللّه علیک إن أبقیت.

قال:فسکت المغیره لا یقول شیئا.و تکلم زید بن ثابت فقال:لا و اللّه یا أبا الحسن!

ما جئناک لنکون علیک شهودا،و لکننا مشینا إلیک،التماسا للأجر فی أن یصلح اللّه تبارک و تعالی بینک و بین ابن عمک،و أن یجمع کلمتکم علی أحسن الأحوال.

قال:فدعا له علی«علیه السلام»و لقومه بخیر.

ثم قام زید بن ثابت و المغیره بن الأخنس إلی عثمان،فأخبراه بما کان من الکلام (1).

و قد وقعت مشاجره بین علی«علیه السلام»و بین عثمان،فقال المغیره بن أخنس بن شریق لعثمان:أنا أکفیکه.

فقال له أمیر المؤمنین«علیه السلام»:یا ابن اللعین الأبتر،و الشجره التی لا أصل لها و لا فرع،یا ابن العبد الآبق،أنت تکفینی؟!فو اللّه ما أعز اللّه من أنت ناصره،و لا قام من أنت منهضه.

أخرج عنا،أبعد اللّه نواک،ثم أبلغ جهدک،فلا أبقی اللّه علیک،و لا

ص :33


1- 1) الفتوح لابن أعثم(ط الهند)ج 2 ص 165 و 166 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 380 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 8 ص 303.

علی أصحابک،إن أبقیت علی (1).

و نقول:

1-قال ابن میثم:«هذه المشاجره کانت فی زمن ثوران الفتنه علی عثمان فی خلافته،و کان الناس یستسفرونه«علیه السلام»إلیه» (2).

غیر أننا نقول:إن الصحیح هو أن ذلک قد حصل بعد ضرب عمار مباشره کما أظهرته الروایه الأخری..

2-إن ضم أصحاب الأخنس إلیه فی کلام علی«علیه السلام»،الذی أظهر احتقاره له و لهم،یدلنا علی أنه«علیه السلام»کان یعلم أن الأخنس إنما یصول بغیره..

فأراد أن یفهمه و یفهمهم أنه لا یقیم لهم وزنا إذا جدّ الجد،و دعیت نزال.

3-لا ندری ماذا قصد«علیه السلام»بوصفه الأخنس بن شریق بالأبتر،فقد یقول بعضهم:إنه یقصد أن ذریته غیر صالحه،فهو بمثابه الأبتر،و قد یکون ذلک أشد علیه من انقطاع نسله..کما أن من لا عقب له خیر منه..

و قد یجاب عن هذا:إن الأخنس کان من کبار المنافقین،و من المؤلفه قلوبهم،الذین أعطاهم النبی«صلی اللّه علیه و آله»مئه من الإبل من غنائم

ص :34


1- 1) نهج البلاغه الخطبه رقم 135 و الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 379 و نهج السعاده ج 1 ص 175.
2- 2) شرح نهج البلاغه لابن میثم ج 3 ص 163.

حنین (1).

و لیس ثمه ما یثبت أنه قد صلح بعد ذلک،صلاحه بعد ذلک،و کان قد مات فی آخر خلافه عمر،و لم یکن أبناؤه یرون فی انتسابهم إلیه أیه حزازه،أو منقصه.

کما أن أولاده إذا کانوا غیر صالحین،فلا یرون أن ما هم فیه من انحراف من موجبات الطعن بهم.

و یجاب عن هذا:بأن نفس وصف الأخنس بالأبتر إنما یؤذی أبناءه،بما یشتمل علیه من التحقیر و الإهانه،أو فضح أمرهم بین الناس،من حیث إنهم یظهرون الإسلام،و یبطنون النفاق.

أو لأنه بوصفه بالأبتر یکون مهینا له،من حیث إنه یستحق هذه العقوبه،و مهینا لأبنائه من حیث تضمنه لتحقیرهم و إظهار نفاقهم.

أو یقال:إنه«علیه السلام»کان قد قصد الإخبار عن الغیب بانقطاع ذریه الأخنس هذا،و لو بعد حین،و قد قتل المغیره ابن الأخنس مع عثمان بعد ذلک،و قتل أخوه الحکم بن الأخنس قبل ذلک فی یوم أحد علی ید علی أمیر المؤمنین«علیه السلام».

3-و أما قوله«علیه السلام»:«و الشجره التی لا أصل لها و لا فرع»قد یکون للإشاره إلی ما ذکره البعض:من وجود طعن فی نسب ثقیف قبیله

ص :35


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 8 ص 301.

الأخنس (1).

و قد یکون المقصود:أنها لا أصل لها و لا فرع فی المجد،و الشرف، و المکرمات،بل هی شجره تکاد تعد فی الأموات من هذه الجهه..

روایه المعتزلی

قال المعتزلی:«و اعلم أن هذا الکلام لم یکن بحضره عثمان،و لکن عوانه روی عن إسماعیل ابن أبی خالد،عن الشعبی،أن عثمان لما کثرت شکایته من علی«علیه السلام»،أقبل لا یدخل إلیه من أصحاب رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»أحد إلا شکی إلیه علیا.

فقال له زید بن ثابت الأنصاری-و کان من شیعته و خاصته:أفلا أمشی إلیه فأخبره بموجدتک فیما یأتی إلیک!

قال:بلی.

فأتاه زید و معه المغیره بن الأخنس بن شریق الثقفی-و عداده فی بنی زهره،و أمه عمه عثمان بن عفان-فی جماعه،فدخلوا علیه،فحمد زید اللّه و أثنی علیه،ثم قال:

أما بعد..فإن اللّه قدم لک سلفا صالحا فی الاسلام،و جعلک من الرسول بالمکان الذی أنت به،فأنت للخیر کل الخیر أهل،و أمیر المؤمنین

ص :36


1- 1) بحار الأنوار(ط کمیانی)ج 8 ص 372 و(ط تبریز)ص 350 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 8 ص 303 و 304 و عن الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 390.

عثمان ابن عمک،و والی هذه الأمه،فله علیک حقان:حق الولایه،و حق القرابه.و قد شکا إلینا أن علیا یعرض لی،و یرد أمری علی.و قد مشینا إلیک نصیحه لک،و کراهیه أن یقع بینک و بین ابن عمک أمر نکرهه لکما.

قال:فحمد علی«علیه السلام»اللّه،و أثنی علیه و صلی علی رسوله.ثم قال:

أما بعد..فو اللّه ما أحب الاعتراض،و لا الرد علیه،إلا أن یأبی حقا للّه،لا یسعنی أن أقول فیه إلا بالحق،و و اللّه لأکفن عنه ما وسعنی الکف.

فقال المغیره بن الأخنس،و کان رجلا وقاحا،و کان من شیعه عثمان و خلصائه:إنک و اللّه لتکفّنّ عنه أو لتکفّنّ،فإنه أقدر علیک منک علیه!

و إنما أرسل هؤلاء القوم من المسلمین إعزازا،لتکون له الحجه عندهم علیک.

فقال له علی«علیه السلام»:یا بن اللعین الأبتر،و الشجره التی لا أصل لها و لا فرع،أنت تکفّنی!

فو اللّه ما أعز اللّه امرأ أنت ناصره،اخرج،أبعد اللّه نواک،ثم اجهد جهدک،فلا أبقی اللّه علیک و لا علی أصحابک إن أبقیتم.

فقال له زید:إنا و اللّه ما جئناک لنکون علیک شهودا،و لا لیکون ممشانا إلیک حجه،و لکن مشینا فیما بینکما التماس الأجر أن یصلح اللّه ذات بینکما، و یجمع کلمتکما.

ثم دعا له و لعثمان،و قام فقاموا معه (1).

ص :37


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 8 ص 302 و 303.

و نقول:

تضمنت هذه الروایه أمورا،نکتفی منها بالإشاره إلی ما یلی:

إن شکایات عثمان من علی«علیه السلام»قد کثرت،حتی إن أحدا من أصحاب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لا یدخل علیه إلا شکاه إلیه..

و لکن مراجعه الأحداث التی جرت تظهر:

أولا: إن تدخلات علی«علیه السلام»کانت کلها لإصلاح الأمور، و لو تم ذلک لکان لصالح عثمان،و لدفع الناس عنه،و یکفی أن نذکر هنا نصین یدلان علی ذلک،هما:

1-قول علی«علیه السلام»لابن عباس:«و اللّه،لقد دفعت عنه حتی خشیت أن أکون آثما» (1).

2-قول مروان بن الحکم:«ما کان أحد أدفع عن عثمان من علی.

فقیل له:ما لکم تسبونه علی المنابر؟!

قال:إنه لا یستقیم لنا الأمر إلا بذلک» (2).

ثانیا: إنه«علیه السلام»کان یتدخل لرد التعدیات علی الحق،أی حین لا بد من الأمر بالمعروف،و الجهر بکلمه الحق لرد المنکر..

ص :38


1- 1) نهج البلاغه الخطبه رقم 240 و تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 398.
2- 2) الغدیر ج 7 ص 147 عن الصواعق المحرقه ص 33 و(ط أخری)ص 55 عن الدارقطنی.

الفصل الرابع

اشاره

ابن مسعود..و ابن حنبل..

ص :39

ص :40

علی علیه السّلام یدافع عن ابن مسعود

أخرج البلاذری فی الأنساب،قال:حدثنی عباس بن هشام،عن أبیه، عن أبی مخنف و عوانه فی إسنادهما:أن عبد اللّه بن مسعود حین ألقی مفاتیح بیت المال إلی الولید بن عقبه قال:

من غیر غیر اللّه ما به.و من بدل أسخط اللّه علیه،و ما أری صاحبکم إلا و قد غیر و بدل،أیعزل مثل سعد بن أبی وقاص و یولی الولید؟!

و کان یتکلم بکلام لا یدعه و هو:إن أصدق القول کتاب اللّه،و أحسن الهدی هدی محمد صلی اللّه علیه و سلم،و شر الأمور محدثاتها،و کل محدث بدعه،و کل بدعه ضلاله،و کل ضلاله فی النار.

فکتب الولید إلی عثمان بذلک و قال:إنه یعیبک و یطعن علیک،فکتب إلیه عثمان یأمره بإشخاصه،فاجتمع الناس فقالوا:أقم و نحن نمنعک لن یصل إلیک شیء تکرهه.

فقال:إن له علی حق الطاعه،و لا أحب أن أکون أول من فتح باب الفتن.

و فی لفظ أبی عمر:إنها ستکون أمور و فتن،لا أحب أن أکون أول من فتحها.

ص :41

فرد الناس.و خرج إلیه.

قال البلاذری:و شیعه أهل الکوفه فأوصاهم بتقوی اللّه،و لزوم القرآن.

فقالوا له:جزیت خیرا فلقد علمت جاهلنا،و ثبت عالمنا،و أقرأتنا القرآن، و فقهتنا فی الدین،فنعم أخو الاسلام أنت،و نعم الخلیل.ثم و دعوه و انصرفوا.

و قدم ابن مسعود المدینه و عثمان یخطب علی منبر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فلما رآه قال:ألا إنه قد قدمت علیکم دویبه سوء،من یمشی علی طعامه،یقیء و یسلح.

فقال ابن مسعود:لست کذلک،و لکنی صاحب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یوم بدر،و یوم بیعه الرضوان.

و نادت عائشه:أی عثمان!أتقول هذا لصاحب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»؟!

ثم أمر عثمان به فأخرج من المسجد إخراجا عنیفا،و ضرب به عبد اللّه ابن زمعه الأرض،و یقال:بل احتمله«یحموم»غلام عثمان و رجلاه تختلفان علی عنقه حتی ضرب به الأرض،فدق ضلعه.

فقال علی:یا عثمان!أتفعل هذا بصاحب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بقول الولید بن عقبه؟!

فقال:ما بقول الولید فعلت هذا،و لکن وجهت زبید بن الصلت الکندی إلی الکوفه.

فقال له ابن مسعود:إن دم عثمان حلال.

ص :42

فقال علی«علیه السلام»:أحلت عن زبید!علی غیر ثقه؟!

و قال البلاذری:و قام علی بأمر ابن مسعود حتی أتی به منزله،فأقام ابن مسعود بالمدینه لا یأذن له عثمان فی الخروج منها إلی ناحیه من النواحی، و أراد حین برئ الغزو فمنعه من ذلک.

و قال له مروان:إن ابن مسعود أفسد علیک العراق،أفترید أن یفسد علیک الشام؟!

فلم یبرح المدینه حتی توفی قبل مقتل عثمان بسنتین،و کان مقیما بالمدینه ثلاث سنین (1).

و نقول:

إن ما یعنینا فیما جری لابن مسعود هو موقف علی«علیه السلام»منه، فنحن نشیر إلی مایلی:

لماذا ضرب ابن مسعود؟!

قد ذکروا فی سبب ضرب عثمان لابن مسعود أمورا هی التالیه:

الأمر الأول:قالوا:إن عثمان ضربه أربعین سوطا فی دفنه أبا ذر (2).

ص :43


1- 1) راجع:الغدیر ج 9 ص 3 و 4 و أنساب الأشراف للبلاذری ج 5 ص 36 و(ط أخری)ج 6 ص 147 و عن المطالب العالیه لابن حجر ج 3 ص 142 و 144.
2- 2) بحار الأنوار ج 31 ص 190 و الغدیر ج 9 ص 6 و 13 و 14 و 110 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 44 و إحقاق الحق(الأصل)ص 253 و الشافی فی-

و یحق لنا أن نسأل:

1-هل دفن المسلم یعد جریمه یعاقب الإسلام علیها؟!أم أنه فریضه واجبه علی سبیل الکفایه،و ینال فاعلها المثوبه من اللّه تعالی،و لا سیما إذا کان المدفون من أعاظم صحابه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و من خیره أولیاء اللّه سبحانه.

2-لم یتضح لنا سبب تحدید عدد السیاط بالأربعین!!إذ لماذا لم یکن أزید أو أقل من ذلک؟!

3-ذکرنا فی بعض المواضع من هذا الکتاب:أن التعزیر یجب أن لا یبلغ الحد،و حدد فی بعض الروایات بعشره أسواط،فلماذا بلغ الحد فی هذا المورد؟!

4-إنه لا مانع من دفن جثه الکافر،لدفع أذاها عن الناس،فکیف بصحابی جلیل و عظیم کأبی ذر«رحمه اللّه»؟!

5-هل یرید عثمان أن یبقی جثه أبی ذر حتی تتعفن،و یتأذی الناس بها،و أن تأکلها الطیور و الوحوش،حتی لا یبقی له قبر یعرف؟!

6-ألم یصف النبی«صلی اللّه علیه و آله»أبا ذر بأجل الأوصاف،

2)

-الإمامه ج 4 ص 282 و نهج الحق و کشف الصدق(ط دار الهجره-قم) ص 295 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 264 و الصراط المستقیم ج 3 ص 32 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 586 عن ابن طاهر فی لطائف المعارف.و راجع: تمهید الأوائل للباقلانی ص 530.

ص :44

و أحمدها؟!

و ألم یخبره«صلی اللّه علیه و آله»:بأنه یموت فی حال غربه،و یشهد موته عصابه من المؤمنین.

و لفظ البلاذری:یلی دفنه رهط صالحون (1).

و بالمناسبه نشیر إلی أن الأشتر کان فی جمله الذین دفنوا أبا ذر..فهو من المؤمنین الصالحین بنص رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».

و لکن ابن حجر الهیثمی وصف الأشتر بالمارق (2)،فاقرأ و اعجب،فما عشت أراک الدهر عجبا.

فکیف جاز لعثمان أن یضرب من یصفهم النبی«صلی اللّه علیه و آله» بأنهم مؤمنون صالحون.

7-لنفترض:أن ابن مسعود قد ارتکب ذنبا فی مواراته جثمان ذلک الصحابی الجلیل،و لکن ألیس ابن مسعود من أهل بدر؟!

و قد رووا:أن عمر قال للنبی«صلی اللّه علیه و آله»عن حاطب بن أبی بلتعه،حین کشف الکتاب الذی کان قد أرسله إلی مشرکی قریش یفشی لهم فیه سر النبی«صلی اللّه علیه و آله»و المسلمین:إئذن لی یا رسول اللّه فأضرب

ص :45


1- 1) راجع:أنساب الأشراف ج 5 ص 55 و حلیه الأولیاء ج 1 ص 170 و المستدرک للحاکم ج 3 ص 337 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 15 ص 99 و الإستیعاب ج 1 ص 83.
2- 2) الصواعق المحرقه ص 115 و(ط أخری)ص 68 و الغدیر ج 9 ص 41.

عنقه.

فقال«صلی اللّه علیه و آله»:مهلا یا ابن الخطاب،إنه قد شهد بدرا، و ما یدریک لعل اللّه قد اطلع علی أهل بدر،فقال:اعملوا ما شئتم فإنی غافر لکم؟! (1).

ص :46


1- 1) مسند أحمد ج 1 ص 80 و 296 و سنن الدارمی ج 2 ص 313 و صحیح البخاری ج 4 ص 19 و ج 5 ص 10 و 89 و ج 6 ص 60 و صحیح مسلم ج 7 ص 168 و سنن أبی داود ج 1 ص 597 و ج 2 ص 403 و سنن الترمذی ج 5 ص 83 و المستدرک للحاکم ج 4 ص 77 و 78 و السنن الکبری للبیهقی ج 9 ص 146 و 147 و شرح مسلم للنووی ج 16 ص 56 و مجمع الزوائد ج 6 ص 106 و ج 9 ص 160 و 304 و فتح الباری ج 4 ص 218 ج 7 ص 237 و ج 8 ص 90 و 369 و 486 و عمده القاری ج 14 ص 254 و 257 و ج 17 ص 95 و 96 و 274 و تحفه الأحوذی ج 8 ص 403 و ج 9 ص 142 و ج 10 ص 133 و عون المعبود ج 12 ص 120 و مسند الحمیدی ج 1 ص 28 و المصنف لابن أبی شیبه ج 7 ص 539 و 482 و 483 و الآحاد و المثانی ج 1 ص 255 و السنن الکبری للنسائی ج 5 ص 113 و ج 6 ص 478 و مسند أبی یعلی ج 1 ص 316 و 321 و صحیح ابن حبان ج 11 ص 123 و ج 14 ص 425 و المعجم الأوسط للطبرانی ج 1 ص 205 و ج 3 ص 112 و معرفه علوم الحدیث ص 23 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 68 و ج 4 ص 100 و ج 17 ص 267 و ج 20 ص 11 و تخریج الأحادیث و الآثار ج 3 ص 448 و 449 و موارد الظمآن ج 7 ص 165 و کنز-

و نحن نقول لعثمان:

ما یدریک،لعل اللّه اطلع علی أهل بدر،فقال:افعلوا ما شئتم،فإنی غافر لکم.

الأمر الثانی:و قالوا:إنه ضربه بسبب و شایه الولید بن عقبه به إلی عثمان بأنه یعیبه (1).

و یحق لنا أن نسأل:

کیف یصدق عثمان الولید بن عقبه،و هو الذی سماه القرآن فاسقا،

1)

-العمال ج 10 ص 522 و ج 12 ص 39 و ج 14 ص 69 و کشف الخفاء ج 2 ص 128 و مجمع البیان ج 9 ص 446 و تفسیر نور الثقلین ج 5 ص 301 و الجامع الصغیر ج 1 ص 257 و الدرر لابن عبد البر ص 214 و معرفه السنن و الآثار ج 7 ص 103 و الإستذکار لابن عبد البر ج 5 ص 106 و الإستیعاب ج 1 ص 8 و جامع البیان ج 28 ص 77 و أسباب نزول الآیات ص 283 و أحکام القرآن لابن العربی ج 4 ص 225 و التمهید لابن عبد البر ج 10 ص 160 و أحکام القرآن للجصاص(ط دار الکتب العلمیه)ج 3 ص 582 و أحکام القرآن لابن إدریس ج 2 ص 48 و البحر الرائق ج 5 ص 196 و المجموع للنووی ج 19 ص 341 و نیل الأوطار ج 8 ص 154 و 156 و 237 و المسند للشافعی ص 316.

ص :47


1- 1) الغدیر ج 9 ص 3 و 4 و أنساب الأشراف للبلاذری ج 5 ص 36 و(ط أخری) ج 6 ص 147 و عن المطالب العالیه لابن حجر ج 3 ص 142 و 144.

و أمر الناس،و منهم عثمان بأن یتبینوا فی کل ما یخبرهم به،فلماذا لم یتبین عثمان،و یتأکد من صحه خبر الولید؟!.

و یلاحظ:أن علیا«علیه السلام»حین طالبه بهذا أنکره،و قال:ما بقول الولید فعلت؟!

الأمر الثالث:اعتذر عثمان بأنه ضرب ابن مسعود،لأجل ما نقله له عنه زبید بن الصلت الکندی،من أنه قال فی الکوفه:إن دم عثمان حلال.

و هو کلام غیر مقبول من عثمان أیضا لما یلی

1-إن علیا«علیه السلام»ذکر أن زبید بن الصلت لیس بثقه،فحاله حال الولید بن عقبه،مشمول بقوله تعالی: إِنْ جٰاءَکُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهٰالَهٍ فَتُصْبِحُوا عَلیٰ مٰا فَعَلْتُمْ نٰادِمِینَ (1).

2-و سواء أکان الولید هو الذی أخبره أو زبید بن الصلت،فإنه لا یحق له أن ینزل به العقوبه قبل أن یسأله عن الأمر،و ینظر فی جوابه،إذا لعلهم کذبوا علیه،أو(لعل لها عذرا و أنت تلوم)..

3-حتی لو صح ما نمی له عن ابن مسعود،فهل حمله و ضرب الأرض به،حتی دق ضلعه هو العقوبه المقرره شرعا لهذا الذنب لو کان هذا الرجل قد ارتکبه حقا؟!

4-و هل ما قاله عثمان علی المنبر فی حق ابن مسعود،من أنه دویبه سوء،یمشی علی طعامه یقیء و یسلح،یدخل فی سلسله العقوبات المقرره

ص :48


1- 1) الآیه 6 من سوره الحجرات.

فی الشرع الشریف لأمثال هذه الذنوب؟!..

5-إن عثمان لم ینکر أن یکون هو الذی صنع بابن مسعود کل ما حل به..بل قدم أعذارا تستبطن الإعتراف،و القبول بالمسؤولیه عما حدث..

صاحب النبی صلی اللّه علیه و آله فی بدر و فی بیعه الرضوان

و قد ذکرت النصوص:أن ابن مسعود أجاب عثمان علی شتیمته:بأنه صاحب النبی«صلی اللّه علیه و آله»یوم بدر،و یوم بیعه الرضوان،معرضا بعثمان أنه لیست له هذه الفضیله.

فما یعتذر به عن عثمان لعدم حضوره بدرا،و دعواهم أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»ضرب له بسهمه و أجره و هو غائب..لا یصح،إذ لو کان ذلک لکان من أعظم فضائله.

فلماذا سکت عثمان عن جوابه؟!

کما أن عدم حضوره بیعه الرضوان کان من المؤاخذات علیه،و لم یکن له عذر مقبول فی التخلف عن تلک البیعه..و لذلک عیره ابن مسعود بذلک هنا..

و هذا یشیر إلی عدم صحه کل ما یدعونه له من فضائل فیها..

ابن حنبل یستنجد بعلی علیه السّلام و عمار

هذا..و قد ضرب عثمان عبد الرحمان بن حنبل أیضا مئه سوط،و حمله علی جمل یطاف به فی المدینه،لإنکاره علیه الأحداث،و إظهاره عیوبه فی الشعر.

ص :49

و حبسه بعد ذلک موثقا بالحدید (1)حتی کتب إلی علی و عمار من الحبس:

أبلغ علیا و عمارا فإنهما

بمنزل الرشد إن الرشد مبتدر

لا تترکا جاهلا حتی توقره

دین الإله و إن هاجت به مرر

لم یبق لی منه إلا السیف إذ علقت

حبائل الموت فینا الصادق البرر

یعلم بأنی مظلوم إذا ذکرت

وسط الندی حجاج القوم و الغدر

فلم یزل علی«علیه السلام»بعثمان یکلمه،حتی خلی سبیله علی أن لا یساکنه بالمدینه،فسیره إلی خیبر،فأنزله قلعه بها تسمی:القموص،فلم یزل بها حتی ناهض المسلمون عثمان،و ساروا إلیه من کل بلد.

فقال فی الشعر:

لو لا علی فإن اللّه أنقذنی

علی یدیه من الأغلال و الصفد

لما رجوت لدی شد بجامعه

یمنی یدی غیاث الفوت من أحد

نفسی فداء علی إذ یخلصنی

من کافر بعد ما أغضی علی صمد (2)

و قال الیعقوبی:سیر عبد الرحمن صاحب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»إلی القموص من خیبر،و کان سبب تسییره إیاه أنه بلغه کرهه مساوئ

ص :50


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 263 و 284 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 231.
2- 2) بحار الأنوار ج 31 ص 263 و 264 و الغدیر ج 9 ص 59 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 231

ابنه و خاله،و أنه هجاه (1).

و قال العلائی عن مصعب،و أبو عمر فی الإستیعاب:إنه لما أعطی عثمان مروان خمس مائه ألف من خمس أفریقیه قال عبد الرحمن:

و أحلف باللّه جهد الیمین

ما ترک اللّه أمرا سدی

و لکن جعلت لنا فتنه

لکی نبتلی بک أو تبتلی

دعوت الطرید فأدنیته

خلافا لما سنه المصطفی

و ولیت قرباک أمر العباد

خلافا لسنه من قد مضی

و أعطیت مروان خمس الغنیمه

آثرته و حمیت الحمی

و مالا أتاک به الأشعری

من الفئ أعطیته من دنا

فإن الأمینین قد بینا

منار الطریق علیه الهدی

فما أخذا درهما غیله

و لا قسما درهما فی هوی

فأمر به فحبس بخیبر (2).

و أنشد له المرزبانی فی معجم الشعراء أنه قال و هو فی السجن:

ص :51


1- 1) راجع:تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 150 و(ط دار صادر)ج 2 ص 173 و الغدیر ج 9 ص 59.
2- 2) راجع:الغدیر ج 9 ص 59 و مناقب أهل البیت للشیروانی ص 359 و الإستیعاب (ط دار الجیل)ج 2 ص 828 و تاریخ مدینه دمشق ج 34 ص 321 و الإصابه ج 4 ص 252.

إلی اللّه أشکو لا إلی الناس ما عدا

أبا حسن غلا شدیدا أکابده

بخیبر فی قعر القموص کأنها

جوانب قبر أعمق اللحد لا حده

أإن قلت حقا أو نشدت أمانه

قتلت فمن للحق إن مات ناشده (1)

و نقول:

1-لم یکن لهذا الرجل المضطهد ذنب إلا أنه اعترض علی المخالفات التی کان یراها،و کان اعتراضا عملا منه بالتکلیف الشرعی،القاضی بالأمر بالمعروف و النهی عن المنکر..

2-و إذا استثنینا علیا«علیه السلام»،فالذی یبدو لنا:هو أن عمارا کان هو المتبقی من الصحابه الکبار القادرین علی تحریک الأمور بصوره معقوله و مثمره،و ربما یدور بخلد البعض أن نصائحه لا تؤثر فی عثمان،لأن الآخرین أصبحوا من المغضوب علیهم عند عثمان و بطانته..و لا یمکن أن یقبل منهم نصیحه،و لا مشوره و لا شفاعه.أو لعل الکثیرین منهم کان قد مات،مثل سلمان،و ابن مسعود،و أبی ذر،و المقداد،و ابن عوف، و أضرابهم..

أما طلحه و الزبیر فکانوا فی جمله المهاجمین لعثمان،و الطامعین بما تحت یده،و الغاضبین علیه لعدم حصولهم منه علی مثل ما یحبو به أقاربه..

3-و یبدو من شعر عبد الرحمان بن حنبل هذا:أنه کان یتخوف من

ص :52


1- 1) راجع:الغدیر ج 9 ص 59 و تاریخ مدینه دمشق ج 34 ص 322 و الإصابه ج 4 ص 252.

سفک دمه علی أیدی الذین سجنوه،فکان یسعی لدرء هذا الخطر عن نفسه،و قد نجح علی«علیه السلام»فی استنقاذه،و إن کان قد تحول من السجن إلی المنفی،لکن خطر القتل قد زال عنه بذلک..

4-و أخیرا:فقد ذکرنا فی هذا الکتاب:أن التعزیر یجب أن یکون بما لا یبلغ الحد..فما معنی ضرب عبد الرحمن بن حنبل مئه سوط؟!

و ما معنی عقوبته بحمله علی جمل،و الطواف به فی المدینه ثم نفیه إلی خیبر؟!

و هل انتقاد الخلیفه علی أعماله یوجب العقوبه؟!لو سلمنا أن له عقوبه،فهل هی کل هذه العقوبات؟!

ص :53

ص :54

الباب الرابع عشر اضطهاد أبی ذر

اشاره

الفصل الأول:أبو ذر إلی الشام..أسباب و ممهدات..

الفصل الثانی:إن کان لک بالشام حاجه..

الفصل الثالث:أبو ذر إلی المدینه:نصوص و آثار..

الفصل الرابع:وقفات مع نصوص الفصل السابق..

الفصل الخامس:لهذا أعید أبو ذر..

الفصل السادس:علی علیه السّلام فی وداع أبی ذر..

الفصل السابع:اشتراکیه..أم مزدکیه؟!..

ص :55

ص :56

الفصل الأول

اشاره

أبو ذر إلی الشام:أسباب و ممهدات

ص :57

ص :58

أبو ذر..و المال الحرام

عن الإمام الصادق«علیه السلام»أنه قال:أرسل عثمان إلی أبی ذر مولیین،و معهما مئتا دینار،فقال لهما:انطلقا بها إلی أبی ذر،فقولا له:إن عثمان یقرؤک السلام،و هو یقول لک:هذه مائتا دینار،فاستعن بها علی ما نابک.

فقال أبو ذر:فهل أعطی أحدا من المسلمین مثل ما أعطانی؟!

فقالا:لا.

قال:فأنا رجل من المسلمین،یسعنی ما یسعهم.

فقالا له:إنه یقول:هذا من صلب مالی.و باللّه الذی لا إله إلا هو ما خالطها حرام،و لا بعثت بها إلیک إلا من حلال.

فقال:لا حاجه لی فیها.و قد أصبحت یومی هذا و أنا من أغنی الناس.

فقالا له:عافاک اللّه و أصلحک،ما نری فی بیتک قلیلا و لا کثیرا مما تستمتع به.

فقال:بلی،تحت هذا الأکاف الذی ترون رغیفا شعیر،قد أتی علیهما أیام،فما أصنع بهذه الدنانیر؟!لا و اللّه،حتی یعلم اللّه أنی لا أقدر علی قلیل و لا کثیر،و قد أصبحت غنیا بولایه علی بن أبی طالب،و عترته الهادین

ص :59

«علیهم السلام»،الذین یهدون بالحق و به یعدلون.

و کذلک سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:إنه لقبیح بالشیخ أن یکذب.فردها(لعل الصحیح:فرداها)علیه،و أعلماه أنه لا حاجه لی فیها، و لا فیما عنده،حتی ألقی اللّه ربی،فیکون هو الحاکم فیما بینی و بینه (1).

و نقول:

لا بد من التوقف لملاحظه النقاط التالیه:

هل أعطی أحدا غیری؟!

1-إن أبا ذر حین سأل إن کان عثمان قد أعطی أحدا من المسلمین مثل ما أعطاه یکون قد حقق أمرین:

الأول: أنه أعطی درسا مفاده:أن علی الإنسان أن یفکر بغیره کما یفکر بنفسه،و أنه یجب ألا یشغله حرصه علی الدنیا عن العمل للآخره..و لذلک نلاحظ أنه قبل أن یذکر أی شیء عن حاجته و عدمها،و قبوله أو عدم قبوله سأل إن کان عثمان قد أرسل إلی سائر المسلمین أموالا مثل ما أرسل إلیه أم لا!!

ص :60


1- 1) راجع:إختیار معرفه الرجال(ط مؤسسه آل البیت لإحیاء التراث سنه 1404 ه)ج 1 ص 118 بحار الأنوار ج 22 ص 398 عنه،و روضه الواعظین ص 285 و مستدرک سفینه البحار ج 8 ص 617 و مواقف الشیعه ج 2 ص 359 و الدرجات الرفیعه ص 241.

الثانی:إنه علی أساس الإجابه التی سیتلقاها ینتقل للتفکیر بنفسه، و یلاحظ الجوانب الأخری التی تؤثر فی قبوله أو فی رده..

2-إن الإجابه علی هذا السؤال هی التی تحدد طبیعه هذا العطاء و السخاء إن کان بنیه صالحه و سلیمه،أو هو رشوه،یشتری بها سکوته،أو دینه،أو تتخذ ذریعه لإسکاته،أو مرتکزا لتوجیه التهم له،و تشویه سمعته.

إنما أنا رجل من المسلمین

و قول أبی ذر:«إنما أنا رجل من المسلمین،یسعنی ما یسعهم»،تحقیق لمعنی الأسوه التی تعنی رفض الإستئثار بشیء عن الآخرین..و هو یحمل إدانه أخری لعثمان،من حیث إنه یؤثر بالأموال و الصلات فئات بعینها، و لا یراعی العدل و الإنصاف فی ذلک.

الخلیفه و المال الحرام

لاحظنا أن عثمان یقسم لأبی ذر أنها من خالص ماله،و أنها لم یخالطها حرام..و أن مصدرها حلال أیضا،و هذا یعطی:أنه کان یعلم أن أبا ذر یدقق المال فی الذی یأتیه،و یحاول التمییز بین ما هو حلال و ما هو حرام، و یبحث أیضا عن مصادر و مبادئ تکوین ذلک المال.

و یعطی أیضا:أن وجود أموال محرمه فیما ینفقه عثمان کان أمرا معروفا و شائعا بین الناس..و کان الصلحاء یحاذرون من الارتطام به..کما أن عثمان نفسه یعترف بذلک هنا..

فکیف یرضی خلیفه المسلمین،الذی یضع نفسه فی موقع الرسول،

ص :61

و یقوم بمهماته أن یتعامل بالمال الحرام؟!و لماذا لا یسعی لتجنبه،و رفضه، و إزاله صفه الحرمه عنه بالوسائل الصحیحه و المشروعه؟کما سعی لتجنیب إبی ذر الأرتطام به

أبو ذر من أغنی الناس

و قد ذکر أبو ذر أنه أصبح و هو من أغنی الناس،لأنه یملک رغیفی شعیر،مضت علیهما أیام.و نحن نعلم أن الأغنیاء کابن عوف،و عثمان، و طلحه و الزبیر،و ابن عامر،و مروان کانوا یملکون الذهب و الفضه و الأنعام و الضیاع بمقادیر هائله..فکیف یضع أبو ذر نفسه فی مصاف هؤلاء،و یعتبر نفسه من أغنی الناس؟!

و یجاب:إنه لا بد من تحدید مفهوم الغنی عنده و عندهم،فهم من أفقر الناس عند أبی ذر..و أبو ذر الذی کان لا یملک سوی رغیفین من شعیر أغنی منهم،بل هو من أغنی الناس،لأن الغنی عنده هو غنی النفس.

و هؤلاء الذین یملکون القناطیر المقنطره من الذهب و الفضه، و الأنعام المسومه و غیرها.فقراء،لأنهم لا یزالون یشعرون بالحاجه إلی ما سوی ذلک کله..و یسعون للحصول علی أی شیء آخر یضیفونه إلیه،و لا یشعرون بالاستغناء عن شیء.

أما أبو ذر،فلا تدعوه نفسه إلی الحصول علی شیء من حطام الدنیا،بل یشعر بالغنی و عدم الحاجه إلی أی شیء..فهو إذن من أغنی الناس.

و هو إذا شعر بالحاجه إلی شیء فحینئذ یسعی للحصول علی ما یسد حاجته..و لکن بالطرق المحلله و المشروعه..و بالتدقیق فی المال،و فی

ص :62

مصادره،و مکوناته..

الغنی بولایه علی علیه السّلام

و قد قرر أبو ذر:أنه أصبح غنیا بولایه علی«علیه السلام»و عترته الهادین..و توضیح ذلک:أننا نعلم:أن رزق العباد هو من اللّه تعالی و من رسوله،قال تعالی: وَ مٰا نَقَمُوا إِلاّٰ أَنْ أَغْنٰاهُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ (1).

و قال تعالی: وَ مِنْهُمْ مَنْ یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقٰاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهٰا رَضُوا وَ إِنْ لَمْ یُعْطَوْا مِنْهٰا إِذٰا هُمْ یَسْخَطُونَ وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اللّٰهُ سَیُؤْتِینَا اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ إِنّٰا إِلَی اللّٰهِ رٰاغِبُونَ (2).

و من الواضح:أن رزق أهل الإیمان برسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» و بعلی«علیه السلام»و أهل بیته إنما هو بالولاء،و الطاعه،و المحبه لهم، و الإلتزام بنهجهم..

غیر أن أبا ذر یرمی إلی معنی أوسع من مجرد الرزق،المتمثل بالمال الدنیوی،بل یتعداه إلی الغنی بالخیر و البرکات،و الإیمان،و التقوی،و معرفه اللّه تعالی،و التوکل علیه،و التحلی بالأخلاق الفاضله،و السجایا الکریمه، من خلال محبه و ولایه علی و عترته الهادین صلوات اللّه علیهم أجمعین..

فإذا حصل علی ولایه علی«علیه السلام»و أهل بیته،فقد حصل علی

ص :63


1- 1) من الآیه 74 من سوره التوبه.
2- 2) الآیتان 58 و 59 من سوره التوبه.

کل خیر و صلاح،و فلاح و نجاح،و لم یشعر أنه بحاجه إلی أحد..

و لا شک فی أن هذا سیزعج عثمان و بنی أبیه بما لا مزید علیه، و سیزیدهم إصرارا و تصمیما علی مناوأته،و عزله عن الناس و محاصرته..

من هم عتره علی علیه السّلام؟!

و لسنا بحاجه إلی التذکیر بأن مراد أبی ذر بعتره علی«علیهم السلام»، الذین یحصل بولایتهم علی الغنی،لیس سائر بنی هاشم،بل خصوص الزهراء و الحسنین،و الأئمه من ذریه الإمام الحسین«علیهم السلام».الذین أخبر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»عنهم،و لا سیما فی حجه الوداع فی حدیث:الأئمه(أو الخلفاء)بعدی اثنا عشر،کلهم من قریش(أو کلهم من بنی هاشم).

و إنما قلنا:إن هؤلاء هم الذین قصدهم أبو ذر،لأنهم هم الذین یهدون بالحق،و به یعدلون..کما صرّح به فی تتمه کلامه.

أما سائر بنی هاشم،فإنهم یحتاجون-کأبی ذر-إلی الهدایه و الرعایه، و التعاهد و الوقایه،و التربیه و الإصلاح،و التعلیم،و التقلیم و التطعیم-بل قد یکون أکثرهم أحوج منه رحمه اللّه تعالی إلی ذلک..

بمن یعرض أبو ذر؟!

و قد ألحق أبو ذر بکلامه عن الغنی و الفقر کلاما لیس من سنخه،فقد عطف عنان کلامه لیتناول عاهه الکذب فی الشیخ المسن،و قد قتل عثمان

ص :64

عن تسعین،أو ثمان و ثمانین سنه،أو ست و ثمانین،و قیل غیر ذلک (1).

فروی عن النبی«صلی اللّه علیه و آله»قوله:إنه لقبیح بالشیخ أن یکذب.و کأنه یتهم عثمان بهذا الأمر القبیح:إما لأنه لم یصدقه القول فی حلیه المال المرسل إلیه،أو فی حلیه مصادره..أو فی زعمه أنه من خالص ماله و لیس من مال المسلمین.

أو لأنه لم یصدقه القول فی هدفه من إرسال ذلک المال إلیه،حیث ادعی له أنه یرید أن یعینه به علی ما ینوبه،و لا یرید به شراء ضمیره،و حمله علی التخلی عن القیام بواجب الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر.أو لأنه یری أن عثمان غاصب لموقعه،و هو یرتزق لأجله من بیت المال..فما یأخذه لأجل هذا المقام المغتصب لیس حلالا عند أبی ذر.

ص :65


1- 1) راجع:تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 417-419 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 441-443 و راجع:مسند أحمد ج 1 ص 74 و المستدرک للحاکم ج 3 ص 96 و الآحاد و المثانی ج 1 ص 127 و المصنف لابن أبی شیبه ج 8 ص 45 و مجمع الزوائد ج 9 ص 99 و بحار الأنوار ج 31 ص 494 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 1 ص 77 و 78 و الإستیعاب(ط دار الجیل)ج 2 ص 817 و ج 3 ص 1048 و تاریخ خلیفه بن خیاط ص 132 و تاریخ مدینه دمشق ج 39 ص 515 و 516 و 520 و 522 و 524 و 525 و کتاب الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 433.

عهد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله لأبی ذر؟!

قال سلیم بن قیس:بینا أنا و حبش بن معمر بمکه،إذ قام أبو ذر و أخذ بحلقه الباب ثم نادی بأعلا صوته فی الموسم:«أیها الناس،من عرفنی فقد عرفنی،و من جهلنی فأنا جندب بن جناده،أنا أبو ذر.أیها الناس،إنی قد سمعت نبیکم یقول:«إن مثل أهل بیتی فی أمتی کمثل سفینه نوح فی قومه، من رکبها نجی،و من ترکها غرق.و مثل باب حطه فی بنی إسرائیل».

أیها الناس،إنی سمعت نبیکم یقول:«إنی ترکت فیکم أمرین،لن تضلوا ما إن تمسکتم بهما،کتاب اللّه و أهل بیتی..»إلی آخر الحدیث.

فلما قدم إلی المدینه بعث إلیه عثمان و قال له:«ما حملک علی ما قمت به فی الموسم».

قال:عهد عهده إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و أمرنی به.

فقال:من یشهد بذلک.

فقام علی و المقداد.

فشهدا،ثم انصرفوا یمشون ثلاثتهم.

فقال عثمان:«إن هذا و صاحبیه یحسبون أنهم فی شیء» (1).

ص :66


1- 1) الإحتجاج(ط النجف سنه 1386 ه)ج 1 ص 229 و بحار الأنوار ج 23 ص 119 و خلاصه عبقات الأنوار ج 4 ص 119 و کتاب سلیم بن قیس(تحقیق محمد باقر الأنصاری-مجلد واحد)ص 457.

و نقول:

أولا: إن هذا التدبیر النبوی قد فاجأ عثمان،و لم یکن یملک تلافی حصوله،بأیه صوره..إذ لم یکن یعلم بالوصیه،و لا بالموصی،و لا بما تخبئه الأیام..

ثانیا: إنه«صلی اللّه علیه و آله»قد حصن أبا ذر من بطش الهیئه الحاکمه بإشهاده علیها من لا یمکنه رد شهادته،و لا تکذیبه،ألا و هو علی«علیه السلام»،و من لا یمکنه اتهامه بأنه یجر النار إلی قرصه،و هو المقداد«رحمه اللّه».

ثالثا: إن عثمان بقی عاجزا عن فعل أی شیء،سوی أنه أحال الأمر علی علی«علیه السلام»،و کأنه یرید أن یتهمه بأنه هو الذی یدبر هذا الأمر مع صاحبیه:أبی ذر و المقداد،و ذلک حین قال:«إن هذا و صاحبیه یحسبون أنهم فی شیء».

و ربما یکون قد قصد:أنهم یتوهمون أنهم سینالون شیئا ذا بال من خلال هذه التحرکات التی یقومون بها..

و لعله یرید:أنه یخالفهم فیما یعتقدونه و یرونه حقا..

مع أن الحقیقه هی أنهم إنما یعملون بواجبهم فی توعیه الناس،و إقامه الحجه علی من یجب إقامتها علیه،و لا یهمهم بعد ذلک ما یکون.بل إن النبی«صلی اللّه علیه و آله»هو الذی أعلم علیا بما یجری،و لم یکن«علیه السلام»ینطلق من فراغ،و لا من طمع بشیء من حطام الدنیا.

رابعا:و الأهم من ذلک:أنه«صلی اللّه علیه و آله»قد اختار مکه و الکعبه بالذات لتکون هی التی یقوم أبو ذر فیها ذلک المقام..و أن یکون

ص :67

ذلک فی موسم الحج..لأن الناس یأتون إلی مکه لأداء فریضه الحج من کل حدب و صوب..

کما أن قیامه بهذا الأمر علی باب الکعبه یجعله فی مأمن من أی تعد علیه،أو محاوله لإسکاته بالقوه..

خامسا:إن الذی نادی به أبو ذر هو ثلاثه أحادیث،لها ثلاث خصوصیات:

الأولی:أن کلا الحدیثین معروف عند أکثر الناس،و لا مجال للتشکیک به من أحد..

فإنه«صلی اللّه علیه و آله»لم یطلب منه أن یبلغ الناس نصا خاصا جدیدا،و مبتکرا،لیتطرق احتمال فی أن یکون هذا النص مصنوعا من الأساس،أو أنه قد توهّم فیه،أو غفل عن بعض خصوصیاته..

الثانیه: إن الحدیث الأول ناظر لأمریهم کل أحد أن یحسم خیاره فیه، ألا و هو النجاه من المهالک،و لا سیما فیما یرتبط بالآخره،التی لا مناص من الورود علیها،و الوصول إلیها..

الثالثه: إن الحدیث الأخیر ناظر إلی موضوع الهدی و الضلال بعد فقد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،إذ بفقده یشعر الناس بحاجتهم إلی الهدایه، و إلی المرجعیه فی الأمور الحادثه..فقرر«صلی اللّه علیه و آله»أن المرجع لهم بعد موته«صلی اللّه علیه و آله»هو کتاب اللّه و أهل بیت نبیه،و لم یرجع الناس إلی حکامهم لمعرفه أحکامهم،و أخذ معالم دینهم؟!کما قضت به السیاسه العمریه بعد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»حیث منع من الفتوی إلا للأمراء..

ص :68

فإذا سمع الناس هذا و ذاک،فلا بد أن یراجعوا حساباتهم،و أن یکون موقع الخلیفه،و کذلک الخلافه فی معرض إعاده النظر فیه،علی أساس هذین الحدیثین الشریفین..

سادسا:إن هذا بالذات هو ما أحفظ عثمان.و إلا،فلم یکن هناک داع لإستدعائه أبا ذر،و مطالبته إیاه بما کان منه،فإن للناس الحق فی أن یرووا للناس ما سمعوه من نبیهم،و أن یبینوا لهم أحکام دینهم،فی موسم الحج و فی غیره،و عند باب الکعبه و سواها،و فی حال الإمساک بحلقه بابها،و فی غیر هذه الحال،و لیس لأحد أن یمنعهم من ذلک،أو أن یسألهم عن أسبابه..

ممهدات..و دواع

هناک مسیره اعتراضات و تعریضات طویله من قبل أبی ذر تجاه السلطه کانت تضایق أهلها و تزعجهم بشکل کبیر،و قد بذلت محاولات کثیره معه لیکف عن ذلک،فلم تنفع،حتی بلغ الإنزعاج بهم إلی حد التفکیر فی التخلص منه،و لو بالأبعاد و النفی،و نذکر من هذه الإعتراضات ما یلی:

1-عن الثقفی فی تاریخه،عن الأحنف بن قیس،قال:بینما نحن جلوس مع أبی هریره إذ جاء أبو ذر،فقال:یا أبا هریره!هل افتقر اللّه منذ استغنی؟!

فقال أبو هریره:سبحان اللّه!بل اللّه الغنی الحمید،لا یفتقر أبدا، و نحن الفقراء إلیه.

قال أبو ذر:فما بال هذا المال یجمع بعضه إلی بعض.

ص :69

فقال:مال اللّه قد منعوه أهله،من الیتامی و المساکین.

ثم انطلق.

فقلت لأبی هریره:ما لکم لا تأبون مثل هذا؟.

قال:إن هذا رجل قد وطن نفسه علی أن یذبح فی اللّه.أما إنی أشهد أنی سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:ما أظلت الخضراء و لا أقلت الغبراء علی ذی لهجه أصدق من أبی ذر،فإذا أردتم أن تنظروا إلی أشبه الناس بعیسی بن مریم برا و زهدا و نسکا فعلیکم به (1).

2-و روی الثقفی فی تاریخه:أن أبا ذر دخل علی عثمان-و عنده جماعه- فقال:أشهد أنی سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:لیجاء بی

ص :70


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 277 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 268. و أخرجه باختلاف ألفاظه و أسانیده:ابن سعد،و الترمذی،و ابن ماجه،و أحمد،و ابن أبی شیبه،و ابن جریر،و أبو عمر،و أبو نعیم،و البغوی،و الحاکم،و ابن عساکر، و الطبرانی،و ابن الجوزی و غیرهم،انظر مثلا:صحیح الترمذی ج 2 ص 221 و سنن ابن ماجه ج 1 ص 68 و مسند أحمد ج 2 ص 163 و 175 و 223 و ج 5 ص 197 و 426 و مستدرک الحاکم ج 3 ص 342 و الإستیعاب ج 1 ص 84 و مجمع الزوائد ج 9 ص 329 و الإصابه ج 3 ص 622 و ج 4 ص 64 و کنز العمال ج 6 ص 169 و ج 8 ص 15-17 و غیرهم.و راجع الغدیر ج 8 ص 303-306 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 8 ص 257 و ج 3 ص 55 و قاموس الرجال ج 6 ص 262 و بهج الصباغه ج 5 ص 247.

یوم القیامه و بک و بأصحابک حتی نکون بمنزله الجوزاء من السماء،ثم یرمی بنا إلی الأرض،فتوطأ علینا البهائم،حتی یفرغ من محاسبه العباد.

فقال عثمان:یا أبا هریره!هل سمعت هذا من النبی«صلی اللّه علیه و آله»؟!

فقال:لا.

قال أبو ذر:أنشدک اللّه سمعت النبی«صلی اللّه علیه و آله»یقول:ما أقلت الغبراء و لا أظلت الخضراء علی ذی لهجه أصدق من أبی ذر.

قال:أما هذا فقد سمعت.

فرجع أبو ذر و هو یقول:و اللّه ما کذبت (1).

3-و فی نص آخر رواه الثقفی فی تاریخه بإسناده،عن ابن عباس،قال:

استأذن أبو ذر علی عثمان،فأبی أن یأذن له.

فقال لی:استأذن لی علیه.

قال ابن عباس:فرجعت إلی عثمان فاستأذنت له علیه.

قال:إنه یؤذینی.

قلت: عسی أن لا یفعل.

فأذن له من أجلی،فلما دخل علیه قال له:إتق اللّه یا عثمان!

فجعل یقول:اتق اللّه..و عثمان یتوعده،قال أبو ذر:إنه قد حدثنی نبی

ص :71


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 271 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 264.

اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنه یجاء بک و بأصحابک یوم القیامه فتبطحون علی وجوهکم،فتمر علیکم البهائم فتطأکم،کلما مرت آخرها ردت أولها، حتی یفصل بین الناس.

قال یحیی بن سلمه:فحدثنی العرزمی أن فی هذا الحدیث:ترفعونی حتی إذا کنتم مع الثریا ضرب بکم علی وجوهکم،فتطأکم البهائم (1).

و قد ذکر الدیاربکری:أن عثمان حبس عن أبی ذر عطاءه (2).

4-و ذکر الثقفی فی تاریخه،عن ثعلبه بن حکیم،قال:بینا أنا جالس عند عثمان-و عنده أناس من أصحاب محمد«صلی اللّه علیه و آله»من أهل بدر و غیرهم-فجاء أبو ذر یتوکأ علی عصاه،فقال:السلام علیکم.

فقال:اتق اللّه یا عثمان!

إنک تسمع کذا و کذا..و تصنع کذا و کذا..و ذکر مساویه.

فسکت عثمان حتی إذا انصرف،قال:من یعذرنی من هذا الذی لا یدع مساءه إلا ذکرها.

فسکت القوم فلم یجیبوه،فأرسل إلی علی«علیه السلام»،فجاء،فقام فی مقام أبی الذر،فقال:یا أبا الحسن!

ما تری أبا الذر لا یدع لی مساءه إلا ذکرها؟!

ص :72


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 270 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 263.
2- 2) تاریخ الخمیس ج 2 ص 268 و الغدیر ج 9 ص 6 و فلک النجاه لفتح الدین الحنفی ص 156.

فقال:یا عثمان!إنی أنهاک عن أبی ذر،یا عثمان أنهاک عن أبی ذر..- ثلاث مرات-أترکه کما قال اللّه تعالی لمؤمن آل فرعون: وَ إِنْ یَکُ کٰاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِنْ یَکُ صٰادِقاً یُصِبْکُمْ بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذّٰابٌ (1).

قال له عثمان:بفیک التراب!.

قال له علی«علیه السلام»:بل بفیک التراب،ثم انصرف (2).

5-و عنه فی تاریخه،عن المغرور بن سوید،قال:کان عثمان یخطب، فأخذ أبو ذر بحلقه الباب،فقال:

أنا أبو ذر!من عرفنی فقد عرفنی،و من لم یعرفنی فأنا جندب،سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:إنما مثل أهل بیتی مثل سفینه نوح فی قومه،من تخلف عنها هلک،و من رکبها نجا.

قال له عثمان:کذبت.

فقال له علی«علیه السلام»:إنما کان علیک أن تقول کما قال العبد الصالح: وَ إِنْ یَکُ کٰاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِنْ یَکُ صٰادِقاً یُصِبْکُمْ بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ (3).

ص :73


1- 1) الآیه 28 من سوره غافر.
2- 2) بحار الأنوار ج 31 ص 270 و 271 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 263 و 264.
3- 3) الآیه 28 من سوره غافر.

فما أتم حتی قال عثمان:بفیک التراب.

فقال علی«علیه السلام»:بل بفیک التراب (1).

6-و ذکر الثقفی فی تاریخه:أن أبا ذر ألقی بین یدی عثمان،فقال:یا کذاب!.

فقال علی«علیه السلام»:ما هو بکذاب.

قال:بلی،و اللّه إنه لکذاب.

قال علی«علیه السلام»:ما هو بکذاب.

قال عثمان:الترباء فی فیک یا علی!.

قال علی«علیه السلام»:بل الترباء فی فیک یا عثمان.

قال علی«علیه السلام»:سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:

ما أظلت الخضراء و لا أقلت الغبراء علی ذی لهجه أصدق من أبی ذر.

قال:أما و اللّه علی ذلک لأسیرنه.

قال أبو ذر:أما و اللّه لقد حدثنی خلیلی علیه الصلاه و السلام:إنکم

ص :74


1- 1) تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 269 و بحار الأنوار ج 31 ص 277 و 278 عن الثقفی:و قال فی هامشه،و قریب منه ما جاء فی روایه الواقدی من طریق صهبان مولی الأسلمیین کما فی الأنساب ج 5 ص 52 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 241.

تخرجونی من جزیره العرب (1).

و نقول:

دلت النصوص السابقه علی أمور کثیره لا نرید أن نتوسع فی بیانها، و ذکر تفاصیلها،لأن ما یهمنا هو ما یرتبط بعلی«علیه السلام».و لسنا بصدد التأریخ لما جری بین عثمان و أبی ذر.

من أجل ذلک نشیر إلی بعض النقاط علی سبیل الفهرسه،و الإلماح الاجمالی،فنقول

ألف:بالنسبه للحدیث الأول نقول

1-إن سؤال أبی ذر لأبی هریره إن کان قد افتقر قد جاء صاعقا و مثیرا.و لا یمکن لأبی هریره و لا لغیره تجاهله.لأن الإجابه عنه بالإیجاب تخالف ابده البدیهیات العقائدیه فی اکثر الأمور حساسیه فی الاعتقاد،و هو صادر عن رجل مثل أبی ذر،فی فضله و علمه،و صفاء إیمانه..

2-إنه حین سمع جواب أبی هریره رماه بالسؤال الأصعب المتضمن لاتهام لا مجال لأبی هریره،و لا لغیره إلا أن یدفعه عن نفسه،و أن یبرر موقفه المخالف لما یتوقع من مثله.

3-إن أبا هریره یقول:إن التصریح بمثل هذه الأمور معناه تعریض الإنسان نفسه للذبح،مع أنها أمور من صمیم هذا الدین.و من مسلماته.

و لا بد أن یتخفی بها مرتکبوها.و أن یتظاهروا بالتنزه عنها.

ص :75


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 272 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 265.

فما معنی أن تشیع عنهم،و أن یذبحوا من یطالبهم بالإقلاع عنها؟! و هل هذا یساعد علی تبرئتهم منها؟

4-ثم جاءت شهاده أبی هریره لأبی ذر بصدقه الذی لا یضارعه فیه أحد.و التی نقلها عن رسول اللّه.

فما معنی إنکار صدقه،و اتهامه بالکذب من قبل عثمان،ثم محاولات تبرئه عثمان و عماله التحامل من قبل محبی عثمان.

5-و جاءت بعدها الفقره التی تجعل أبا ذر أشبه الناس بعیسی«علیه السلام»فی زهده و نسکه و بره،لتشهد بصفاء نیته،و بأنه لا یرید بمواقفه هذه جر نفع لنفسه،و لا هو بصدد تحقیق مآرب سیاسیه،و إنما هو یرید وجه اللّه،و إصلاح ما أفسده المتسلطون.

ب:بالنسبه للحدیث الثانی و الثالث نقول

1-إن أول ما یواجهنا هو التزویر الحاصل فی الحدیث رقم 2 و أن الصحیح هو ما ورد فی الحدیث الثالث.و ربما یکون الجمع بین مضمونی الحدیثین-بعد إصلاح الحدیث الأول-أقرب و أنسب..لأننا لم نر ما یوجب إسقاط الحدیث الثانی عن الإعتبار بجمیع فقراته..و مورد التحریف فی الحدیث الأول هو قوله:یجاء بی أو بک و بأصحابک،و قوله:

ثم یرمی بنا إلی الأرض فتوطأ علینا البهائم..فإن هذا لا یصح:

أولا: لأن أبا ذر لم یصدر منه ما یوجب أن یرمی من السماء،و أن تطأه البهائم إلی أن یفرغ من محاسبه العباد.

ثانیا: ما هذا التردید فی قوله:«بی أو بک»؟!

ص :76

ثالثا:إن وطء البهائم فی یوم القیامه هو بحسب الظاهر لأنهم کانوا یملکون إبلا،و بقرا و یموتون و لا یؤدون زکاتها.و قد روی أبو ذر عن النبی «صلی اللّه علیه و آله»قوله:لا یموت أحد منکم فیدع إبلا و بقرا لم یؤد زکاتها إلا جاءته یوم القیامه أعظم مما کانت و أسمن تطؤه بأخفافها الخ.. (1).

و ربما یکون ذلک لأنهم متکبرون متجبرون فی الدنیا،فیذلهم اللّه تعالی فی الآخره بهذا النحو و غیره.

و اللافت هنا:أن عثمان کان یستفید من اسلوب یشیر إلی هذا المعنی، فقد وطأ عمارا حتی فتقه.

2-إن عثمان قد اختص أبا هریره بالسؤال عن حدیث أبی ذر،مع أن الروایه تصرح:بوجود جماعه عند عثمان..إلا أن یقال:إن الحاضرین لم یکونوا من الصحابه.و لکنه احتمال لا شاهد له.و لو صح لکان المناسب

ص :77


1- 1) راجع:مسند أحمد ج 5 ص 157 و 158 و صحیح مسلم ج 3 ص 75 و 74 و سنن النسائی ج 5 ص 29 و 27 و السنن الکبری للبیهقی ج 4 ص 97 و 182 و عمده القاری ج 9 ص 27 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 19 ص 240 و کنز العمال ج 6 ص 301 و 309 و کشف الخفاء ج 1 ص 219 و السنن الکبری للنسائی ج 2 ص 14 و 12 و المغنی لابن قدامه ج 2 ص 467 و الشرح الکبیر لابن قدامه ج 2 ص 496 و کشاف القناع ج 2 ص 220 و المحلی لابن حزم ج 6 ص 8 و جواهر العقود ج 1 ص 169 و نیل الأوطار ج 6 ص 44 و سنن الدارمی ج 1 ص 380 و صحیح ابن خزیمه ج 4 ص 9.

تصریح الراوی بذلک.

3-لنفترض أن أبا هریره لم یسمع بذلک الحدیث،فهل یکون أبو ذر کاذبا فیما ینقله؟!و حتی لو کان الناقل یکذب فی بعض الأحیان،فذلک لا یعنی کذب هذا الحدیث،فإن الکاذب یصدق کثیرا..غایه الأمر:أننا لا نستطیع أن نجزم بصدق خبره،و عدم إمکان الإحتجاج به.

4-ما تضمنه هذا الحدیث یدل علی سبب تصلّب الحکام فی المنع من روایه حدیث رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..فإن السماح بذلک من شأنه أن یحرجهم فی أمور حساسه لا یطیقون سماعها،و یحاذرون أشد الحذر من انتشارها و شیوعها عنهم.

5-إن عثمان لا یأذن لأبی ذر بالدخول علیه،بحجه أنه یؤذیه.و الذی رأیناه هو أنه«رحمه اللّه»کان یسدی إلیه النصائح،و یذکره بما سمعه من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و یطلب منه إصلاح الأمور،و کف عماله عن ظلم الناس.و منعهم من ارتکاب ما حرم اللّه تعالی..فکان عثمان یتأذی بذلک..أما أن یؤذی عثمان بأکثر من ذلک،فذلک مما لا یمکن صدوره من أبی ذر أحد الأربعه الذین تشتاق الجنه إلیهم..

6-و لفت نظرنا هنا أمران:

أحدهما:أن عثمان لا یأذن لأبی ذر بالدخول..و هو ذو المنزله الرفیعه عند اللّه و عند رسوله.ولدی الناس عامه،لأجل صدقه و علمه،و تقواه و زهده.

فإن منع أمثاله من الدخول علی السلطان،لمجرد أنه ینطق بکلمه الحق.

فأی حق یمکن أن یعود لصاحبه إذا کان صاحب الحق لیست له شوکه،

ص :78

و لا سلطان؟!

و اللافت:أن بطانه عثمان المکرمین عنده کانوا من أمثال مروان، و الولید بن عقبه،و معاویه.و أن الذین یقصیهم عثمان و یهینهم،و یعتدی علی کرامتهم حتی بالضرب و النفی و غیره،هم من أمثال عمار،و أبی ذر، و کعب بن عبده،و حتی علی بن أبی طالب..و کثیرین آخرین من ذوی المکانه بین الناس،مثل ابن مسعود،و ابن عوف..و..

الثانی: إصرار أبی ذر علی الدخول علی عثمان،و توسیطه ابن عباس لأجل ذلک..

ثم لما أذن له،و دخل علیه لم یزد علی أن صار یأمره بتقوی اللّه تعالی..

و کان جواب عثمان علی أمر أبی ذر له بتقوی اللّه هو التهدید و الوعید، و الإعتزاز بالشوکه و السلطان..فأین هذا الجواب من ذلک الخطاب؟!

7-إن الحدیث الذی لجأ إلیه أبو ذر بعد ما رأی من اعتداد عثمان بقوته،و بعد تهدیده و وعیده،یشیر إلی المهانه التی سیتعرض لها فی الآخره، فإنه هو و أصحابه(الذین یعتد بهم و یتوعد،و یهدد أبا ذر بالاعتماد علیهم) سیلقون من السماء،حیث تطأ علیهم البهائم،و لیس الخلائق.و لیس للبهائم شأن أو قیمه فی مقابل بنی الانسان.بل هی تکون فی خدمه الانسان و فی قبضته.

ج:و أما بالنسبه للحدیث الرابع،فلا یحتاج إلی بیان،و لکننا نقول

1-إن الذی صنعه أبو ذر هو الأمر بتقوی اللّه،ثم ذکر لعثمان ما یسمع و یصنع،و لم یجد عثمان ما یجیبه به سوی التهدید و الوعید..و لو أمکنه

ص :79

تسجیل أیه مؤاخذه علی کلام أبی ذر لبادر إلیها..

و الناصح إنما یشیر إلی المعایب لکی تجتنب،و لم یکن أبو ذر ممن یدخل علی الأمراء لمجرد إطرائهم و کیل المدیح لهم،فإنهم فی حکمهم إنما یقومون بواجباتهم،و یفترض فیهم أن لا یقصروا،و أن لا یعتدوا.

فمتی حصل شیء من ذلک وجب علی جمیع الناس تقویمهم،و منهم أبو ذر..فما فعله«رحمه اللّه»هو التصرف الطبیعی،و المتوقع من أمثاله.

2-لو أن عثمان أخذ بنصائح أبی ذر و سواه لم یبق مبرر لذکر ما یسوءه و یزعجه..

3-إن نفس إرسال عثمان إلی علی«علیه السلام»لیحضر،و لیشتکی له أبا ذر یشیر إلی أن عثمان کان بصدد الإقدام علی شیء غیر حمید..و لکنه یخشی من تصدی علی«علیه السلام»له،و لذلک بادر«علیه السلام»إلی تحذیره-من التعدی علی أبی ذر،و کرر ذلک ثلاث مرات بعباره واحده هی:«یا عثمان،إنی أنهاک عن أبی ذر».لیؤکد له خطوره ما یفکر فیه تجاه ذلک الصحابی الجلیل.

4-و قد لفت نظر راوی الحادثه:أن علیا«علیه السلام»حین حضر إلی مجلس عثمان،قام فی نفس مقام أبی ذر«رحمه اللّه»..فهل کانت صدفه؟! أم هی إشاره و دلاله؟!لا ندری..غیر أننا لم نجد فی فعل علی«علیه السلام»إلا ما یشیر إلی الوعی لکل حرکه،و التدبر فی کل تصرف..

5-الإستشهاد بالآیه الکریمه التی تذکر مؤمن آل فرعون لم یتضمن أی شیء یوجب هذه الجرأه من عثمان علی علی«علیه السلام»،و هتک

ص :80

حرمته بقوله:بفیک التراب..

لأن هذه الآیه إنما قررت معادله عقلیه مفادها:أنه إن کان کاذبا فکذبه سیعود علیه بالضرر،لأنه یظهر:أنه ظالم،لا یتورع عن التجنی علی الأبریاء،و ذلک یسقطه عن منازل الکرامه و الشهامه،و یعرضه لعذاب اللّه الألیم،و یورده الجحیم.

و إن کان صادقا،فعلیهم أن یصلحوا ما أفسدوا،و أن یقوّموا،و أن یسددوا،حتی لا یصیبهم بعض الذی یعدهم به..

کما أن أحد الفریقین مسرف علی نفسه کاذب،فیحتمل أن یکون ذلک القائل هو المسرف الکاذب،و یحتمل أن یکونوا هم المبتلین بالإسراف و بالکذب.و اللّه تعالی مطلع علی السرائر،واقف علی ما فی الضمائر،یعرف المحق من المبطل،و الصادق من الکاذب،و العادل من المسرف،و لن یشمل بلطفه المسرف الذی یمتهن الکذب للفوز بالدنیا،و تحقیق مآربه الرخیصه فیها.

6-و بعد أن لفت علی«علیه السلام»النظر إلی أنه کان بالإمکان أن یراجع الناس الوقائع التی شهدوها و عاینوها.لیعرفوا الصادق من غیره، و المسرف من غیر المسرف.

و لم یعد بید عثمان وسیله للتستر علی الحقیقه،و لملمه الأمور لجأ عثمان إلی وسیله العاجز،و هو إذلال الآخرین،و البطش بهم،و المسّ بکراماتهم و لو بلسانه..فقال لعلی«علیه السلام»-لیصرف انظار الناس عن الواقع الذی انطلقوا إلیه لیستعرضوه فی ذاکرتهم و مخیلتهم.و لیؤذی علیا«علیه

ص :81

السلام»بلسانه و یشفی غیظه منه عن هذا الطریق-فقال:بفیک التراب..

و أجابه«علیه السلام»:بل بفیک التراب..لأن علیا«علیه السلام»قد فلج بحجته،و عثمان هو الذی لا یملک الحجه..فهو أولی بالتراب و أجدر.

د-و عن الروایه الخامسه و السادسه،نقول

1-إن حدیث السفینه متواتر عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»، و قد رواه عنه أبو ذر،و ابن عباس،و ابو سعید الخدری،و أنس،و علی أمیر المؤمنین«علیه السلام»،و عبد اللّه بن الزبیر،و عامر بن واثله،و سلمه بن الأکوع..و ربما غیر هؤلاء هذا عدا رواته من طرق الشیعه..

فکیف یقول عثمان لأبی ذر،کذبت؟!و لماذا أغفل هنا قول رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»فی حق أبی ذر:ما أظلت الخضراء،و لا أقلت الغبراء علی ذی لهجه أصدق من أبی ذر..

2-إن علیا«علیه السلام»ما زاد علی أن قدم نصیحه لعثمان بأن لا یستعجل فی حکمه علی أبی ذر بالکذب..و أرشده إلی الاقتداء بالعبد الصالح،بأن یقول: وَ إِنْ یَکُ کٰاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِنْ یَکُ صٰادِقاً یُصِبْکُمْ بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ (1).

فبماذا استحق علی هذه الکلمه الجارحه من عثمان؟!

3-و حدیث أبی ذر لعثمان:أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أخبره بأنهم سیخرجونه من جریره العرب،کان کافیا لاستیحاش عثمان من

ص :82


1- 1) الآیه 28 من سوره غافر.

تصرفاته الخشنه مع أبی ذر.و عدم إقدامه علی نفیه إلی الشام،ثم إلی الربذه و لکن عثمان إنما یهتم بإسکات الصوت الذی یجاهر بما یکره..أو خنقه قدر الإمکان،مهما کانت النتائج.

4-و قد لاحظنا:أن عثمان یهتم بإلصاق تهمه الکذب بأبی ذر،رغم إخبارهم إیاه بقول النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی حق أبی ذر و تأکیده«صلی اللّه علیه و آله»صدقه،فهل کان عثمان یسعی لإسقاط هذه الکلمه عن الاعتبار؟و لماذا؟!

و هل یقاس الوحی الإلهی علی لسان رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» بالتهم الجزافیه،التی تدعو الأهواء لإطلاقها و إلصاقها بالأبرار و الأخیار؟!

5-و الأدهی و الأمر،و الأغرب و الأعجب من ذلک کله:أن یصرح خلیفه المسلمین،الذی یحکم الأمه باسم نبیها الأکرم،بأنه مصمم علی التنکیل بأبی ذر،و نفیه،لأنه یصر علی تکذیبه و تحدی قول رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فیه«رحمه اللّه»،و فی تأکید صدقه،فیقول لعلی«علیه السلام» بعد روایه حدیث أصدقیه أبی ذر:«أما و اللّه علی ذلک لأسیرنه».

السبب المباشر

قال ابن أبی الحدید المعتزلی

إن الذی علیه أکثر أرباب السیره،و علماء الأخبار و النقل،أن عثمان نفی أبا ذر أولا إلی الشام،ثم استقدمه إلی المدینه لما شکا منه معاویه،ثم نفاه من المدینه إلی الربذه لما عمل بالمدینه نظیر ما کان یعمل بالشام.

أصل هذه الواقعه:أن عثمان لما أعطی مروان بن الحکم و غیره بیوت

ص :83

الأموال،و اختص زید بن ثابت بشیء منها،(مئه ألف درهم،و أعطی الحارث بن الحکم بن أبی العاص ثلاث مئه ألف درهم)جعل أبو ذر یقول بین الناس،و فی الطرقات و الشوارع: بَشِّرِ الَّذِینَ کَفَرُوا بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ.

و یرفع بذلک صوته،و یتلو قوله تعالی: وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (1).

فرفع ذلک إلی عثمان مرارا و هو ساکت.

ثم إنه أرسل إلیه مولی من موالیه(اسمه نائل):أن انته عما بلغنی عنک.

فقال أبو ذر:أو ینهانی عثمان عن قراءه کتاب اللّه تعالی،و عیب من ترک أمر اللّه تعالی؟!فو اللّه لأن أرضی اللّه بسخط عثمان أحب إلی و خیر لی من أن أسخط اللّه برضا عثمان.

فأغضب عثمان ذلک و أحفظه،فتصابر و تماسک.

إلی أن قال عثمان یوما،و الناس حوله:أیجوز للإمام أن یأخذ من المال شیئا قرضا،فإذا أیسر قضی؟

فقال کعب الأحبار:لا بأس بذلک.

فقال أبو ذر:یا بن الیهودیین،أتعلمنا دیننا!

فقال عثمان:قد کثر أذاک لی،و تولعک بأصحابی،الحق بالشام.

ص :84


1- 1) الآیه 34 من سوره التوبه.

فأخرجه إلیها (1).

و ذکر الثقفی فی تاریخه،عن سهل بن الساعدی،قال:کان أبو ذر جالسا عند عثمان،و کنت عنده جالسا،إذ قال عثمان:أرأیتم من أدی زکاه ماله،هل فی ماله حق غیره؟!

قال کعب:لا.

فدفع أبو ذر بعصاه فی صدر کعب،ثم قال:یا ابن الیهودیین!أنت تفسر کتاب اللّه برأیک؟! لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لٰکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ.

إلی قوله: وَ آتَی الْمٰالَ عَلیٰ حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینَ (2).

ثم قال:ألا تری أن علی المصلی بعد إیتاء الزکاه حقا فی ماله؟!

ثم قال عثمان:أترون بأسا أن نأخذ من بیت مال المسلمین مالا،فنفرقه فیما ینوبنا من أمرنا،ثم نقضیه؟!

ثم قال أناس منهم:لیس بذلک بأس.و أبو ذر ساکت.

فقال عثمان:یا کعب!ما تقول؟!

ص :85


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 8 ص 255 و 256 و بحار الأنوار ج 22 ص 414 و ج 31 ص 174 و 175 عنه،و الغدیر ج 8 ص 303 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 604 و الشافی ج 4 ص 293-297 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 250.
2- 2) الآیه 177 من سوره البقره.

فقال کعب:لا بأس بذلک.

فرفع أبو ذر عصاه فوجأ بها فی صدره،ثم قال:أنت یا بن الیهودیین تعلمنا دیننا؟!.

فقال عثمان:ما أکثر أذاک لی و أولعک بأصحابی؟!

ألحق بمکینک،و غیب عنی وجهک.

أو قال:ما أکثر أذاک لی،غیب وجهک عنی،فقد آذیتنی (1).

فخرج أبو ذر إلی الشام.

و ذکر الثقفی،عن الحسین بن عیسی بن زید،عن أبیه:أن أبا ذر أظهر عیب عثمان و فراقه للدین،و أغلظ له حتی شتمه علی رؤوس الناس،و برئ منه،فسیره عثمان إلی الشام (2).

و نقول: علینا أن نشیر هنا إلی الأمور التالیه:

بشر الکافرین بعذاب ألیم

1-إن قول أبی ذر بین الناس فی الطرقات و الشوارع:بشر الکافرین

ص :86


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 272 و 273 و ج 93 ص 93 و مروج الذهب(تحقیق شارل بلا)ج 3 ص 83 و الغدیر ج 8 ص 295 و راجع:تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 265 و مستدرک الوسائل ج 7 ص 37 و جامع أحادیث الشیعه ج 8 ص 321.
2- 2) بحار الأنوار ج 31 ص 273 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 265.

بعذاب ألیم..یدل علی أن أبا ذر کان یکفر من یتصرف ببیت مال المسلمین علی هذا النحو..و لم یکن هذا محصورا بأبی ذر،فقد کانت عائشه تکفر عثمان،و من مقولاتها المشهوره:اقتلوا نعثلا فقد کفر..

إلا إن کانت تکفره لأسباب أخری غیر هذه..و کان عمار و غیره یکفرونه أیضا.و لسنا بحاجه إلی إیراد الشواهد،و لا تتبع أقوال الصحابه فی کفر و إیمان عثمان..

2-لا ینحصر سبب الکفر بإنکار الألوهیه أو النبوه،و اتخاذ دین آخر غیر دین الإسلام..بل قد یحصل الکفر بالاستهزاء بأحکام اللّه،أو بإنکار بعض ضروریات الدین..و غیر ذلک.

3-إن هذه المنادات فی الطرقات و الشوارع،و عدم اعتراض أحد من الناس علی أبی ذر فی ذلک،یدل علی أن أذهان الناس کانت قد قبلت هذا الأمر بالنسبه للمتسلطین و الحاکمین،أو هی-علی الأقل مستعده لقبوله..

و هو یشیر أیضا إلی تناقص التأیید لعثمان بدرجه کبیره و خطیره..

و لذلک لم یجترئ هو،و لا حزبه علی مواجهه أبی ذر فی البدایه..

و لذلک،رفع أمر أبی ذر إلی عثمان مرارا،و هو ساکت.

4-إن ذهاب أعاظم الصحابه إلی تکفیر عثمان..علما بأن هؤلاء الکبار لم یکونوا من فریق واحد،بل هم من جمیع الفئات..کما أن من بینهم أعاظم الذین کانوا من مؤیدیه،و الساعین إلی تکریس الأمر له،و فیهم أیضا أبرار الصحابه و خیارهم و علماؤهم،من أمثال أبی ذر،و عمار،و فیهم أیضا:ابن مسعود،و عبد الرحمن بن عوف،و عائشه..بل فیهم:علی بن أبی طالب

ص :87

«علیه السلام»کما ورد فی بعض الأحادیث عنه،إن ذهابهم إلی ذلک یدل علی أن أمر عثمان لم یکن یمکن الإغضاء عنه،و المرور علیه بلا اکتراث.

فلا یجوز تبسیط الأمور باتهام هذا،و الطعن فی ذاک،و لا یصح التشبث بتبریرات واهیه،و توجیهات خاویه،و استحسانات بالیه،و فتاوی غبیه و شعارات ردیه،تضحک الثکلی،و شر البلیه ما یضحک.

5-و اللافت هنا:أن أبا ذر لم یصرح باسم عثمان،بل اتبع طریقه تجعل التدخل لإسکاته غیر مبرر و لا مقبول..فهو إنما یقرأ القرآن،و هو یتحدث عن قواعد عامه تتضمن إدانات لمن یترک أمر اللّه تعالی..

و لیس هو مسؤولا عن تطبیقات الناس،و لا عن توهماتهم،أصاب الناس فی ذلک أم أخطأوا.

و لیس لعثمان أن یسخط،أو أن یمنع من إدانه أهل الکفر و الباطل.

فتاوی کعب الأحبار

1-إن أبا ذر کان یعرف أن کعب الأحبار یرید بفتاواه هذه التزلف لعثمان،و الحصول علی المکانه الرفیعه لدیه..الأمر الذی یعطیه القدره علی تمریر أمور قد تکون علی درجه کبیره من الخطوره علی الدین و أهله..

2-و کان یعلم أیضا:أن عثمان کان یسعی للإستغناء بکعب عن کثیر ممن لم یکن یسعد بأن یحتاج إلیهم،فکان یحاول أن یضع کعب الأحبار فی مقام علمی رفیع،لم یکن کعب أهلا له.فکان یطلب منه الفتوی،لأنه یعلم أن طلب خلیفه المسلمین الفتوی من کعب سوف یدفع الکثیرین للأخذ

ص :88

عنه کل شارده و وارده.و الغث و السمین..

و هذا یعطی الفرصه لکعب لأن یدس فی هذا الدین من إسرائلیاته ما شاء..

فرأی أبو ذر:أن من الضروری کسر هیبه کعب أمام الناس.و وضع الأمور فی نصابها،لیحیا من حیی عن بینه،و یضل من یضل عن بینه..

و هکذا کان..

3-لقد کان علی خلیفه المسلمین أن لا یهتم بهذا المقدار برجل کان من علماء أهل الکتاب،و قد تظاهر بالإسلام فی زمن عمر..و ظهر للناس أنه کان مهتما بالدس فی هذا الدین،فما معنی أن یسأله خلیفه المسلمین عن أمور دینه،و عن تکلیفه الشرعی،فإن المفروض:هو أن یکون عثمان-الذی وضع نفسه فی مقام رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و یدّعی لنفسه وظائفه و صلاحیاته-هو المعلم للناس.و العالم بأمور الدین،و الذی یسأله الناس عن الأحکام،و عن الحلال و الحرام.

فإذا رأی الناس أنه یجهلها،و یتعلمها من کعب،فسیرون أن کعبا أعلم أهل الأرض و السماء،و سیتخذونه مرجعا لهم،و کهفا و ملاذا فی أمور دینهم و دنیاهم..و هذا تغریر بالناس،و هو أمر فی غایه الخطوره.

و قد أدرک ذلک أبو ذر،و واجهه بالنحو الذی رأینا.

4-إن أبا ذر یصف کعبا بأنه ابن الیهودیین،لیفهم الناس أن هذا الرجل لیس له قدم فی هذا الدین.و أنه حدیث عهد به،فمن أین یأتیه علم رسول اللّه،و علم کتاب اللّه؟!

ص :89

و عثمان،و الصحابه من حوله،قد قرأوا و سمعوا،و عاشوا مع رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..فهم أولی بالفتیا منه.

5-إذا کان خلیفه المسلمین لا یعرف مثل هذا الحکم البدیهی،و لا یجد فی الصحابه الأخیار من یعرفه،فعلی الإسلام السلام.

و أین کان باب مدینه علم رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»عن عثمان؟! و لماذا لا یسأله عما یجهله،کما کان یسأله أسلافه:أبو بکر و عمر فی مناسبات أخری..بل کان عثمان نفسه یرجع إلیه«علیه السلام»فی أمور کان یعجز عنها.

6-لا ندری لماذا اصبح کعب الأحبار من أصحاب عثمان،و أصبح أبو ذر من الغرباء عنه،إلی حد أنه صار یستحق العقوبه بالنفی و التغریب، لمجرد أنه أراد نهی کعب الأحبار عن المنکر،فهل صار کعب الأحبار الیهودی أحب إلی عثمان من أبی ذر الذی تشتاق إلیه الجنه؟!..

7-و عن الحکم الذی سأل عنه عثمان نقول:

إذا جاز لعثمان أن یتصرف فی بیت المال بالإقتراض،لیصرفه فیما ینوبه من أموره الخاصه،فلماذا لا یجوز لذوی الحاجه من المسلمین أن یقترضوا من بیت المال لأجل أمورهم الشخصیه؟!

فإن غیر عثمان کان أحوج من عثمان إلی الإقتراض من بیت المال.

8-إن عثمان لم یکن بحاجه إلی الإقتراض،فهو یملک من الأموال ما لا یخطر علی البال،حتی قال المسعودی:«ذکر عبد اللّه بن عتبه:أن عثمان یوم قتل کان له عند خازنه من المال خمسون و مئه ألف دینار،و ألف ألف درهم،

ص :90

و قیمه ضیاعه بوادی القری و حنین،و غیرهما مئه ألف دینار،و خلف خیلا، و إبلا کثیره» (1).

و ما معنی فتح هذا الباب علی بیت المال،الذی سیؤدی إلی محقه و تبدیده علی أیدی الطامحین و الطامعین.

9-ثم إن أبا ذر قدم دلیلا حسیا علی جهل کعب بآیه إیتاء المال علی حبه ذوی القربی،و الیتامی و المساکین.،و أثبت جهله بکتاب اللّه،فما معنی عوده عثمان لسؤاله؟!و ما معنی تصدیه للإجابه،بعد أن لامست عصا أبی ذر صدره و جسده؟!

و من یفتی بغیر علم یستحق أکثر من الضرب بعصا أبی ذر..

ص :91


1- 1) مروج الذهب ج 1 ص 433 و(تحقیق شارل بلا)ج 3 ص 76 و الغدیر ج 8 ص 285 و العبر و دیوان المبتدأ و الخبر ج 1 ص 204 و أعیان الشیعه ج 1 ص 346.

ص :92

الفصل الثانی

اشاره

إن کان لک بالشام حاجه..

ص :93

ص :94

تأثیر أبی ذر فی أهل الشام

قال ابن أبی الحدید المعتزلی:فکان أبو ذر ینکر علی معاویه أشیاء یفعلها،فبعث إلیه معاویه یوما ثلاثمائه دینار،فقال أبو ذر لرسوله:إن کانت من عطائی الذی حرمتمونیه عامی هذا أقبلها،و إن کانت صله فلا حاجه لی فیها،وردها علیه.

ثم بنی معاویه الخضراء بدمشق،فقال أبو ذر:یا معاویه،إن کانت هذه من مال اللّه فهی الخیانه،و إن کانت من مالک فهی الإسراف (1).

و کان أبو ذر یقول بالشام:و اللّه،لقد حدثت أعمال ما أعرفها.و اللّه ما هی فی کتاب اللّه و لا سنه نبیه«صلی اللّه علیه و آله».

و اللّه إنی لأری حقا یطفأ،و باطلا یحیا،و صادقا مکذبا،و أثره بغیر تقی،

ص :95


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 54 و 55 و ج 8 ص 256 و أنساب الأشراف ج 5 ص 53 و بحار الأنوار ج 22 ص 415 و ج 31 ص 175 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 294 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 605 و الغدیر ج 8 ص 293 و 304 و أعیان الشیعه ج 4 ص 237 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 251.

و صالحا مستأثرا علیه (1).

و قال حبیب بن مسلمه الفهری لمعاویه:إن أبا ذر لمفسد علیکم الشام، فتدارک أهله إن کان لک فیه حاجه.فکتب معاویه إلی عثمان..ألخ.. (2).

و ذکر الثقفی،عن إبراهیم التیمی،عن أبیه،عن أبی ذر،قال:قلت لمعاویه:أما أنا فأشهد أنی سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:إن أحدنا فرعون هذه الأمه.

فقال معاویه:أما أنا فلا (3).

و روی أبو عثمان الجاحظ فی کتاب«السفیانیه»،عن جلام بن جندل

ص :96


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 55 و ج 8 ص 256 و 257 و بحار الأنوار ج 22 ص 415 و ج 31 ص 175 و 176 و الغدیر ج 8 ص 293 و 304 و 338 و الدرجات الرفیعه ص 243 و الفوائد الرجالیه للسید بحر العلوم ج 2 ص 152 و حیاه الإمام الحسین للقرشی ج 1 ص 369 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 294.
2- 2) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 55 و ج 8 ص 257 و بحار الأنوار ج 22 ص 415 و ج 31 ص 176 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 295 و نهج الحق و کشف الصدق ص 299 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 251 و الغدیر ج 8 ص 304 و الدرجات الرفیعه ص 243 و مستدرکات علم رجال الحدیث ج 2 ص 302.
3- 3) بحار الأنوار ح 31 ص 274 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 266 و العمده لابن البطریق ص 339 و راجع:علل الدارقطنی ج 6 ص 271 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام»للشیروانی ص 378.

الغفاری،قال:کنت غلاما لمعاویه علی قنسرین و العواصم،فی خلافه عثمان،فجئت إلیه یوما أسأله عن حال عملی،إذ سمعت صارخا علی باب داره یقول:أتتکم القطار بحمل النار.

اللهم العن الآمرین بالمعروف،التارکین له.اللهم العن الناهین عن المنکر المرتکبین له.

فازبأر معاویه،و تغیر لونه و قال:یا جلام،أتعرف الصارخ؟

فقلت:اللهم لا.

قال:من عذیری من جندب بن جناده!یأتینا کل یوم فیصرخ علی باب قصرنا بما سمعت!

ثم قال:أدخلوه علی،فجیء بأبی ذر بین قوم یقودونه،حتی وقف بین یدیه،فقال له معاویه:

یا عدو اللّه و عدو رسوله!تأتینا فی کل یوم فتصنع ما تصنع!

أما إنی لو کنت قاتل رجل من أصحاب محمد من غیر إذن أمیر المؤمنین عثمان لقتلتک،و لکنی أستأذن فیک.

قال جلام:و کنت أحب أن أری أبا ذر،لأنه رجل من قومی،فالتفت إلیه فإذا رجل أسمر ضرب (1)من الرجال،خفیف العارضین،فی ظهره

ص :97


1- 1) الضرب:الخفیف اللحم.

جنأ (1).

فأقبل علی معاویه و قال:ما أنا بعدو للّه و لا لرسوله،بل أنت و أبوک عدوان للّه و لرسوله،أظهرتما الاسلام و أبطنتما الکفر،و لقد لعنک رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و دعا علیک مرات ألا تشبع.سمعت رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»،یقول:«إذا ولی الأمه الأعین الواسع البلعوم،الذی یأکل و لا یشبع،فلتأخذ الأمه حذرها منه».

فقال معاویه:ما أنا ذاک.

قال أبو ذر:بل أنت ذلک الرجل،أخبرنی بذلک رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و سمعته یقول و قد مررت به:«اللهم العنه و لا تشبعه إلا بالتراب».

و سمعته«صلی اللّه علیه و آله»یقول:«است معاویه فی النار».

فضحک معاویه،و أمر بحبسه.و کتب إلی عثمان فیه (2).

و ذکر الثقفی فی تاریخه بإسناده،قال:قام معاویه خطیبا بالشام،فقال:

أیها الناس!إنما أنا خازن،فمن أعطیته فاللّه یعطیه،و من حرمته فاللّه یحرمه.

فقام إلیه أبو ذر،فقال:کذبت-و اللّه-یا معاویه،إنک لتعطی من حرم

ص :98


1- 1) جنأ:إذا أشرف کاهله علی ظهره حدبا.
2- 2) راجع:شرح نهج البلاغه ج 8 ص 257 و 258 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 605 و بحار الأنوار ج 22 ص 415 و الغدیر ج 8 ص 304 و الدرجات الرفیعه ص 243 و أعیان الشیعه ج 4 ص 237.

اللّه،و تمنع من أعطی اللّه (1).

و نقول:

تستوقفنا فی النصوص المتقدمه أمور کثیره،نذکر منها علی سبیل المثال ما یلی:

التطاول فی البنیان

إن التطاول فی البنیان کان عند أمم الفرس،و الروم و سواهما..و لم نجد له أثرا یذکر فی العرب فی زمن البعثه النبویه،و فی حیاه رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»سوی ما حفل به القرآن الکریم من حدیث عن الأمم البائده،کحدیثه عن إرم ذات العماد..و سواها..

و لم یحرم الإسلام البناء الواسع و الکبیر،و لکنه حدّ فی إنفاق الأموال حدودا و وضع قیودا.و فرض علی الناس الالتزام بها..و مخالفه هذه الحدود و القیود هی التی أخذها أبو ذر علی معاویه و غیره من المتصدین لسیاسه العباد،و البلاد..

و قد وضع أبو ذر معاویه أمام خیارین کل منهما مرّ..فإما أن یعترف بأنه بنی الخضراء من مال اللّه تعالی..و هذه هی الخیانه التی یستحق بها العقوبه،التی سوف تسقطه عن مقامه..

أو أنه بناها من ماله-و من أین لمعاویه المال-فیکون قد وقع فی الإسراف الذی ورد النهی عنه فی کتاب اللّه سبحانه.و ذم اللّه المسرفین فیه،

ص :99


1- 1) راجع:بحار الأنوار ج 31 ص 274 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 266.

فقال: وَ لاٰ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ (1).

و قال تعالی: وَ لاٰ تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ (2).

و قال: وَ أَنَّ الْمُسْرِفِینَ هُمْ أَصْحٰابُ النّٰارِ (3).

و آیات کثیره أخری..فمعاویه خاسر فی کلا الحالتین..

رشوات معاویه لأبی ذر

1-و قد کثرت إشکلات أبی ذر،و شاعت و ذاعت،و تضایق معاویه، و أشفق من أثارها،فحاول اسکات أبی ذر بأسالیب کثیره:و منها المال فأرسل به معاویه إلی أبی ذر..و لکن فأله قد خاب حین قدّر أن أبا ذر سوف یسیل لعابه حین یری المال..و سیقبله إما لأجل نفسه،و إما لأجل أن یفرقه بین أهل الحاجه..فیکون معاویه رابحا فی الحالتین،حیث سیتمکن من أن یقول لأهل الشام:إن ما یشنع به علی قد وقع هو فیه..و سیشیع بین الناس:

أن أبا ذر قد أنفق ذلک المال أو بعضه علی نفسه،و سیشکک فی أن یکون قد أنفق شیئا منه علی غیره..و ستنطلق أبواق معاویه لتشویه سمعه أبی ذر، و ستعمل أقصی طاقتها..

2-و جاء موقف أبی ذر الصاعق و الماحق..حین بیّن أن الفریق

ص :100


1- 1) الآیه 141 من سوره الأنعام.
2- 2) الآیه 151 من سوره الشعراء.
3- 3) الآیه 43 من سوره غافر.

الأموی الحاکم قد حرمه من عطائه طیله ذلک العام..فإن اعترف معاویه له بذلک،فمعاویه إذن لا یتفضل علیه،و لا یحسن بهذا المال إلیه،بل هو یأکل حقه،و یظلمه..

و إن کان یعطیه إیاه صله یستجلب رضاه بها،و یربح محبته و ولاءه، فذلک مرفوض،لأن ولاءه و محبته و رضاه لا تنال بالمال،بل بإرجاع الحقوق إلی أصحابها،و الکف عن مخالفه أحکام الشرع الشریف،و العمل بما یرضی اللّه تعالی..

أحدنا فرعون الأمه

أما حدیث:أحدنا فرعون هذه الأمه (1)..فإن کان صیغته هذه هی الصحیحه،فیکون المطلوب هو إیکال هذا الأمر إلی وجدان الناس،لکی لا یأخذوا هذه الکلمه علی أنها مجرد توصیف یراد منه تصغیر شأن من یطلق علیه..

بل یراد به دعوه الناس إلی استحضار شخصیه أبی ذر،و شخصیه معاویه،ثم المقارنه بین الرجلین،و الخروج بنتائج یلمس الناس واقعیتها، و حقیقتها بأنفسهم..لا أن تلقی إلیهم،و تمر علی أسماعهم بلا توقف!!..

ص :101


1- 1) یلاحظ:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»یصف معاویه بأنه فرعون هذه الأمه، و یصفه عمر بأنه کسری العرب.و لعل عمر یقصد معنی لا یتنافی مع قول الرسول هذا.

یضاف إلی ما تقدم:أن فرعون هو الذی کان یحکم بالناس و یملی علیهم إرادته..و هو الذی یملک المال و الرجال،و یهیمن علی البلاد و العباد،و یبطش بهذا و یعتدی علی ذاک،و یخیف زیدا،و یضرب أو یسجن أو یشرد عمرا،أو یقتل بکرا.

أما أبو ذر فکان هو الملاحق،و المضطهد و المحروم من عطائه،و المبعد عن بلده،و قومه،و أهله،و أحبته،و الذی یهدّد بالقتل،و تمارس علیه الضعوط..فهل ینفع معاویه بعد هذا أن یقول:أما أنا فلا؟!

علی باب قصر معاویه

تقدم فی حدیث جلام:أن أبا ذر کان یصرخ علی باب قصر معاویه:

أتتکم القطار بحمل النار،اللهم ألعن الآمرین بالمعروف،و التارکین له.

اللهم ألعن الناهین عن المنکر المرتکبین له.

و هو نداء من شأنه أن ینبه الناس إلی أن الأمور لا یجوز أن تسیر وفق الأهواء و الآراء،بل هناک منکر و معروف،لا بد من معرفتهما و مراعاه أحکام الشرع فیها،و ضبط الحرکه و المراقبه،و اتخاذ الموقف،و الإقدام و الإحجام من خلال هذه المعرفه و علی أساسها..

و المنادات بذلک علی باب قصر معاویه هو بیت القصید..فإن معاویه لا یرید لأحد أن یحاسبه و یتعامل معه علی أساس الحق و الباطل،لأن صفقه معاویه ستکون خاسره فی هذه الحاله،و ستصبح حرکته مقیده،و خطواته قصیره.و هذا ما یزعجه،و یقض مضجعه.

و لذلک کان یری أنه لا بد لهذا الصوت أن یخفت،و لهذا النداء أن یتوقف.

ص :102

من هو عدو اللّه و عدو رسوله!

و قد وصف معاویه أبا ذر:بأنه عدو اللّه،و عدو رسوله..و لا ندری بماذا استحق أبو ذر هذا التصنیف الظالم،فإن مضمون ندائه لا یدل علی شیء من ذلک.بل هو علی ضده أدل،لأنه یرید من معاویه،و من کل الناس أن لا یتعدوا دائره ما یرضی اللّه تبارک و تعالی..

و معاویه حین یرید إسکات هذا النداء إنما یفعل ما یغضب اللّه و رسوله..

فیکون هذا التوصیف لأبی ذر من باب إسقاط صفه المتکلم علی المخاطب..و هذا ظلم آخر لا بد من الإقلاع عنه من أی کان من الناس.

بماذا استحق أبو ذر القتل؟!

هل نداء أبی ذر بلزوم العمل بالمعروف و الانتهاء عن المنکر یجعله مستحقا للقتل؟!أو هو یستحق لأجله الثناء و الإحترام و الإکبار،و منحه أکبر الأوسمه،و أجلها؟!

و هل انقلبت المفاهیم،فأصبحت الفضائل رذائل..و صار المنکر معروفا،و المعروف منکرا؟!

و تهدید معاویه لأبی ذر بالقتل،لأمره بالمعروف و نهیه عن المنکر ألیس هو من مفردات الأمر بالمعروف و الترک له،و النهی عن المنکر،و ارتکابه..

و قد دعا هذا التصرف الأرعن أبا ذر إلی مواجهه معاویه بالحقیقه المره، التی یعرفها الناس کلهم عنه و عن و أبیه..فبیّن للناس أن معاویه یقلب الحقائق،

ص :103

و یتجنی علی الأبریاء،و یرمیهم بدائه،علی قاعده:«رمتنی بدائها و انسلت».

و ذلک یفقد معاویه مصداقیته لدی الناس،و یعریه أمامهم.

لتأخذ الأمه حذرها

إن الحدیث الذی واجه به أبو ذر معاویه،و تضمن تحذیر الأمه منه، یمثل ضربه ماحقه و ساحقه لمعاویه فی أعز شیء لدیه،ألا و هو طمأنینه الناس إلیه،و طاعتهم له.

فإذا کان«صلی اللّه علیه و آله»قد أوجب علی الأمه الحذر منه،فإن إمساکه بالأمور لن یکون سهلا..إلا عن طریق التمرد علی اللّه و علی رسوله بصوره ظاهره.

و هذا الحدیث قد حمل دلیل صدقه معه،لتضمنه الإخبار عن أمر لا یمکن الوصول إلیه بالتحلیلات العقلیه،و إنما یؤخذ من عالم الغیب و الشهاده،و هو و إن لم یصرح بالاسم،لکنه حمل معه مواصفات تنطبق علی معاویه دون سواه..

و حین أراد معاویه التملص و التخلص من هذه الورطه،لم ینکر الحدیث من أصله،لعلمه بأن ذلک لن یقبل منه،بل هو سیزید الطین بله و الخرق اتساعا،لتضمنه تکذیبا لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی قوله:

ما أظلت الخضراء و لا أقلت الغبراء من ذی لهجه أصدق من أبی ذر.

فادعی:أن المواصفات المذکوره کما تنطبق علیه،فإنها تنطبق علی غیره، فلیکن ذلک الغیر هو المقصود بها.

ص :104

و لکن أبا ذر الرجل الصادق و التقی زاد فی البیان،حین ذکر:أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»صرح بأن المقصود هو معاویه بالذات..

تزویر المفاهیم

1-و الأمر الأهم هو أن معاویه کان یشیع فی الناس مفاهیم مزوره، یؤسس علیها سیاساته الظالمه،و یکون لها وظیفه ضبط حرکه الناس، و التحکم بردات فعلهم تجاه تلک السیاسات..

فمعاویه یجعل فعله هو فعل اللّه تبارک و تعالی،و کأنه یتلقی الأمر منه سبحانه..فهو یدعی للناس أنه خازن،فمن أعطاه فاللّه یعطیه..

و لکنه لم یبین للناس کیف حصل معاویه علی معرفه مراد اللّه فی الإعطاء،أو المنع،هل هو بنحو الإلهام أو هو إلقاء شیطانی؟!و کیف میز الإلهام الإلهی عن الإلقاء الشیطانی،و أن ما سمعه من إخبار جبرئیل له عن اللّه،أو من وسوسات بعض شیاطین الجن؟!

و نحن نعلم أن جبرئیل قد انقطع عن الإتیان بالوحی الإلهی منذ ارتحل رسول اللّه إلی الرفیق الأعلی..

إلا إن کان معاویه یدّعی الرسولیه مجددا،أو یدعی مرتبه من الربوبیه للناس..و من حیث جعل فعله هو نفس فعل اللّه سبحانه،حیث قال:

«فمن أعطیته فاللّه یعطیه،و من حرمته فاللّه یحرمه».

و بذلک یتحقق مصداق قول رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»عن معاویه:بأنه فرعون هذه الأمه،فإن فرعون قد سبقه إلی ادعاء الربوبیه.

ص :105

2-و قد تصدی أبو ذر لمعاویه فی هذا الأمر بالذات،و بیّن للناس کذبه فیما یدعیه فقال:کذبت و اللّه یا معاویه.

ثم قدّم الدلیل العملی القاطع علی ذلک،حین قال:إنک لتعطی من حرم اللّه،و تمنع من أعطی اللّه..أی أن اللّه سبحانه قد جعل-مثلا-للیتامی و المساکین،و أبناء السبیل،و العاملین علیها حقا فی المال،و لکن معاویه یحرمهم من هذا الحق..

کما أن اللّه تعالی قد منع من إعطاء الأغنیاء أموالا جعلها سبحانه للفقراء،و لکن معاویه یعطیهم إیاها،و یخالف بذلک ما أمر اللّه به.

التوفیق الجبری لأصحاب علی علیه السّلام

لقد کان همّ الخلفاء و أعوانهم..و جمیع المناوئین لعلی و أهل بیته «علیهم السلام»هو إخمال ذکر علی«علیه السلام»،و أهل بیته،و منع الأخیار من الصحابه من الإتصال بالناس،لتعریفهم علی حقائق الدین و مفاهیمه بل کانوا یخشون من أن یری الناس صلاح الصالحین من الصحابه و یقارنونه بسلوک أولئک الحکام الذی لا یقره شرع و لا دین..

إن أولئک الحکام یریدون أن یهیمنوا علی الناس،و أن یتصرفوا حسبما یحلولهم،فلا یعترض علیهم معترض،و لا یلومهم علی ما یفعلونه لائم..

فیسرحون و یمرحون،و لأحکام اللّه یعصون،و علی عباده یعتدون، و بهم یتحکمون و علی بیوت الأموال یستولون.و یرتکبون العظائم، و یمارسون المآثم،و لا تأخذهم فی طاعه الشیطان،و معصیه الرحمان لومه لائم.

ص :106

ثم هم یریدون للناس أن یبقوا فی أطباق من الجهل..و فی سنه من الغفله،و طمس الوجدان،و تعطیل العقل..

و قد حبسوا مشاهیر صحابه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی المدینه، حتی لا یخرجوا للناس،و لا یعلموهم أحکام اللّه و شرائعه..لأن ذلک یفسد الناس علیهم-بزعمهم.

و لکن فألهم قد خاب،فإن خروج أصحاب علی«علیه السلام»فی الفتوح،و انتشارهم فی البلاد،و تولیتهم بعضها قد هیّأ لهم الفرصه لنشر تعالیم الإسلام الصحیح،و عرف کثیر من الناس من خلالهم إسلام علی «علیه السلام»،و أهل بیته،و أصحابه،و محبیه.و رأوا مدی التفاوت بینهم و بین أولئک الذین یسیرون فی الاتجاه الآخر..

کما أن عثمان و أعوانه و عماله قد وقعوا فی المحذور الذی فرّ منه الذین سبقوه،و ذلک حین نفی فنفی أبا ذر إلی الشام،و نفی صلحاء الکوفه إلی بلاد الشام أیضا.هذا بالإضافه إلی وصول بعض هؤلاء و أولئک إلی أقطار أخری دخلت فی الإسلام،کمصر،و الیمن و سواها..

فقد تمکن الأخیار الأبرار من الصحابه من تعریف الناس بأحکام دینهم،و تنبیههم إلی أن من حقهم أن یعترضوا علی الحکام فیما یرتکبونه من موبقات،و ما یمارسونه من مآثم.و ظهر الفرق الکبیر بین النهج النبوی الصحیح،و بین ممارسات الحکام..

و أفلت الزمام من ید الحکام.و انقلب السحر علی الساحر،و أصبح رفض الظلم و التعدی و ضروره الإلتزام بالحق،و الإلزام به حتی للحکام

ص :107

و المتسلطین أصلا أصیلا متجذرا فی الناس،رغم جهود الحکام لإستئصاله أو التشکیک به علی الأقل..و شاعت المطالبات لهم بلزوم رعایه شرع اللّه، و تطبیق أحکامه علی الکبیر و الصغیر،و الحاکم و السوقه،و القریب و البعید.

و بدأت فی المجتمع الإسلامی حرکه جدیده..ساعد الحکام أنفسهم علی نشوئها،و علی تقویتها..فکانوا کمن أعان علی نفسه،و سار إلی حتفه بظلفه،و جعل اللّه کلمته هی العلیا و کلمه الباطل هی السفلی.

ص :108

الفصل الثالث

اشاره

أبو ذر إلی المدینه:نصوص و آثار..

ص :109

ص :110

بدایه

إن ما جری بین علی«علیه السلام»و أبی ذر من جهه،و معاویه و عثمان و غیرهما من جهه أخری..یحتاج إلی بسط فی البیان،و توفر تام علی دراسته، و استنتاج العبر و الإشارات منه.

و لکننا نصرف النظر عن ذلک هنا،لأسباب کثیره،لا نرهق القارئ الکریم فی بیانها.نقتصر علی المیسور منها،فإنه لا یسقط بالمعسور.

و نبدأ أولا بذکر طائفه من النصوص،ثم نعقب علیها فی فصل مستقل بما نراه مجدیا فی عجاله کهذه فنقول:

من الشام إلی المدینه

ذکرت النصوص التاریخیه بعض ما یرتبط بعوده أبی ذر من الشام إلی المدینه،فلا خط النصوص التالیه:

1-ذکر الثقفی فی تاریخه،عن عبد الرحمن:أن أبا ذر زار أبا الدرداء بحمص،فمکث عنده لیالی،فأمر بحماره فأوکف.

فقال أبو الدرداء:لا أرانی اللّه مشیعک،و أمر بحماره فأسرج.

فسارا جمیعا علی حماریهما،فلقیا رجلا شهد الجمعه عند معاویه بالجابیه،

ص :111

فعرفهما الرجل و لم یعرفاه،فأخبرهما خبر الناس،ثم إن الرجل قال:و خبر آخر کرهت أن أخبرکم به الآن،و أراکم تکرهانه.

قال أبو الدرداء:لعل أبا ذر قد نفی؟!

قال:نعم و اللّه.

فاسترجع أبو الدرداء و صاحبه قریبا من عشر مرات،ثم قال أبو الدرداء:فارتقبهم و اصطبر،کما قیل لأصحاب الناقه.

اللهم إن کانوا کذبوا أبا ذر فإنی لا أکذبه!

و إن اتهموه فإنی لا أتهمه!

و إن استغشوه فإنی لا أستغشه!

إن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»کان یأتمنه حیث لا یأتمن أحدا، و یسر إلیه حیث لا یسر إلی أحد.

أما و الذی نفس أبی الدرداء بیده،لو أن أبا ذر قطع یمینی ما أبغضته بعد ما سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:ما أظلت الخضراء و لا أقلت الغبراء علی ذی لهجه أصدق من أبی ذر.

2-و ذکر الواقدی فی تاریخه،عن سعید بن عطاء،عن أبی مروان الأسلمی،عن أبیه،عن جده،قال:لما صد الناس عن الحج فی سنه ثلاثین أظهر أبو ذر بالشام عیب عثمان،فجعل کلما دخل المسجد أو خرج شتم عثمان،و ذکر منه خصالا کلها قبیحه،فکتب معاویه بن أبی سفیان إلی عثمان

ص :112

کتابا یذکر له ما یصنع أبو ذر (1).

و فی نص آخر:أنه کتب إلیه:إن أبا ذر قد حرف قلوب أهل الشام، و بغضک إلیهم،فما یستفتون غیره،و لا یقضی بینهم إلا هو.

فکتب إلی معاویه:أن احمل أبا ذر علی ناب (2)صعب وقتب،ثم ابعث معه من ینجش (3)به نجشا عنیفا (4).

4-و فی نص المسعودی:فکتب معاویه إلی عثمان:إن أبا ذر تجتمع إلیه الجموع،و لا آمن أن یفسدهم علیک.فإن کان لک فی القوم حاجه،فاحمله إلیک (5).

فکتب إلیه عثمان

أما بعد..فقد جاءنی کتابک،و فهمت ما ذکرت فیه من أمر أبی ذر، جندب بن جناده،فإذا ورد علیک کتابی هذا فابعث به إلیّ،و احمله علی أغلظ المراکب و أوعرها.و ابعث معه دلیلا یسیر به اللیل مع النهار،حتی

ص :113


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 278 و 279 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 269 و الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 155.
2- 2) الناب:الناقه الحسنه.
3- 3) النجش:الإسراع.
4- 4) بحار الأنوار ج 31 ص 274 و 275 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 266 و راجع:الفوائد الرجالیه ج 2 ص 152.
5- 5) مروج الذهب(تحقیق شارل بلا)ج 3 ص 83 و الغدیر ج 8 ص 295.

یغلبه النوم،فینسیه ذکری و ذکرک.

قال:فلما ورد الکتاب علی معاویه حمله علی شارف لیس علیه إلا قتب، و بعث معه دلیلا،و أمر أن یغذّ به السیر حتی قدم به المدینه،و قد سقط لحم فخذیه.

قال:فلقد أتانا آت و نحن فی المسجد ضحوه مع علی بن أبی طالب «علیه السلام»،فقیل:أبو ذر قد قدم المدینه.

فخرجت أعدو،فکنت أول من سبق إلیه،فإذا شیخ نحیف،آدم طوال،أبیض الرأس و اللحیه،یمشی مشیا متقاربا،فدنوت إلیه،فقلت:یا عم!ما لی أراک لا تخطو إلا خطوا قریبا؟!

قال:عمل ابن عفان،حملنی علی مرکب و عر،و أمر بی أن أتعب،ثم قدم بی علیه لیری فی رأیه.

قال:فدخل به علی عثمان،فقال له عثمان:لا أنعم اللّه لک(بک)عینا یا جنیدب.. (1).

5-و فی روایه الواقدی:أن أبا ذر لما دخل علی عثمان قال له:

لا أنعم اللّه بقین عینا

نعم و لا لقاه یوما زینا

تحیه السخط إذا التقینا

ص :114


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 278 و 279 و الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 156 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 374 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 269.

فقال أبو ذر:ما عرفت اسمی قینا قط (1).

6-و فی روایه أخری:لا أنعم اللّه بک عینا یا جنیدب.

فقال أبو ذر:أنا جندب،و سمانی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:«عبد اللّه»فاخترت اسم رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»الذی سمانی به علی اسمی.

فقال له عثمان:أنت الذی تزعم أنا نقول:ید اللّه مغلوله،و أن اللّه فقیر و نحن أغنیاء!

فقال أبو ذر:لو کنتم لا تقولون هذا لأنفقتم مال اللّه علی عباده.

و لکنی أشهد أنی سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،یقول:«إذا بلغ بنو أبی العاص ثلاثین رجلا،جعلوا مال اللّه دولا،و عباده خولا،و دینه دخلا(ثم یریح اللّه العباد منهم).

فقال عثمان لمن حضر:أسمعتموها من رسول اللّه؟!

قالوا:لا.

قال عثمان:ویلک یا أبا ذر!أتکذب علی رسول اللّه؟!.

فقال أبو ذر لمن حضر:أما تدرون أنی صدقت؟!

قالوا:لا و اللّه ما ندری.

ص :115


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 8 ص 257 و 258 و بحار الأنوار ج 31 ص 275 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 607 و الغدیر ج 8 ص 305 و الدرجات الرفیعه ص 244 و أعیان الشیعه ج 4 ص 238.

فقال عثمان:ادعوا لی علیا.

فلما جاء،قال عثمان لأبی ذر:أقصص علیه حدیثک فی بنی أبی العاص.

فأعاده،فقال عثمان لعلی«علیه السلام»:(یا أبا الحسن)،أسمعت هذا من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»؟!

قال:لا،و قد صدق أبو ذر.

فقال:کیف عرفت صدقه؟!

قال:لأنی سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:«ما أظلت الخضراء،و لا أقلت الغبراء من ذی لهجه أصدق من أبی ذر».

فقال(جمیع)من حضر(من أصحاب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:

صدق علی«علیه السلام»):أما هذا فسمعناه کلنا من رسول اللّه.

فقال أبو ذر:أحدثکم أنی سمعت هذا من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فتتهموننی!ما کنت أظن أنی أعیش حتی أسمع هذا من أصحاب محمد«صلی اللّه علیه و آله»! (1).

7-روی الواقدی فی خبر آخر بإسناده عن صهبان،مولی الأسلمیین،قال:

ص :116


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 55 و 56 و ج 8 ص 258 و 259 و بحار الأنوار ج 31 ص 176 و 177 و الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 156-158 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 374 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 607 و 608 و الغدیر ج 8 ص 305 و 306 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 295 و 296.

رأیت أبا ذر یوم دخل به علی عثمان،فقال له:أنت الذی فعلت و فعلت؟!

فقال أبو ذر:نصحتک فاستغششتنی،و نصحت صاحبک فاستغشنی!

قال عثمان:کذبت،و لکنک ترید الفتنه و تحبها،قد أنغلت (1)(قلبت) الشام علینا.

فقال له أبو ذر:اتبع سنه صاحبیک لا یکن لأحد علیک کلام.

فقال عثمان:ما لک و ذلک لا أم لک!

قال أبو ذر:و اللّه ما وجدت لی عذرا(ما أعرف لی إلیک ذنبا)إلا الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر.

فغضب عثمان،و قال:أشیروا علیّ فی هذا الشیخ الکذاب،إما أن أضربه،أو أحبسه،أو أقتله.فإنه قد فرق جماعه المسلمین،أو أنفیه من أرض الإسلام.

فتکلم علی«علیه السلام»-و کان حاضرا-فقال:أشیر علیک بما قال مؤمن آل فرعون:

وَ إِنْ یَکُ کٰاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِنْ یَکُ صٰادِقاً یُصِبْکُمْ بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذّٰابٌ

(2)

.

فأجابه عثمان بجواب غلیظ،و أجابه علی«علیه السلام»بمثله،و لم

ص :117


1- 1) النغل:الإفساد بین القوم.
2- 2) الآیه 28 من سوره غافر.

نذکر الجوابین تذمما منهما (1).

8-و عند ابن أعثم:فقال عثمان:التراب بفیک یا علی!

فقال علی:بل بفیک یا عثمان!أتصنع هذا بأبی ذر و هو حبیب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی کتاب کتبه إلیک معاویه،من قد عرفت رفقه (رهقه أو فسقه.ظ.)و ظلمه؟!

قال:فأمسک عثمان عن علی،ثم أقبل علی أبی ذر فقال:اخرج عنا إلخ.. (2).

9-ثم إن عثمان حظر علی الناس أن یقاعدوا أبا ذر و یکلموه،فمکث کذلک أیاما،ثم أمر أن یؤتی به،فلما أتی به و وقف بین یدیه،قال:

و یحک یا عثمان!أما رأیت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و رأیت أبا بکر و عمر؟!هل هدیک کهدیهم؟!أما إنک لتبطش بی بطش جبار!.

فقال:اخرج عنا من بلادنا.

ص :118


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 56 و ج 8 ص 259 و 260 و بحار الأنوار ج 22 ص 417 و ج 31 ص 177 و 178 و الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 158 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 608 و الغدیر ج 8 ص 297 و 306 و الدرجات الرفیعه ص 245 و أعیان الشیعه ج 4 ص 238 و حیاه الإمام الحسین للقرشی ج 1 ص 370 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 296 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 271 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 252.
2- 2) الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 158 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 375.

فقال أبو ذر:ما أبغض إلی جوارک!فإلی أین أخرج؟!

قال:حیث شئت.

قال:فأخرج إلی الشام،أرض الجهاد؟!

فقال:إنما جلبتک من الشام لما قد أفسدتها،أفأردک إلیها؟!

قال:أفأخرج إلی العراق..

قال:لا.

قال:و لم؟!

قال:تقدم علی قوم أهل شبهه و طعن علی الأئمه.

قال:فأخرج إلی مصر؟!

قال:لا.

قال:(فقال أبو ذر:فإنی حیث کنت فلا بد لی من قول الحق)فإلی أین (تحب أن)أخرج؟!

قال:إلی البادیه.

قال أبو ذر:أصیر بعد الهجره أعرابیا؟!

قال:نعم.

فقال أبو ذر:هو إذن التعرب بعد الهجره،أخرج إلی نجد؟.

قال عثمان:(إلی بلد هو بغض إلیک،قال:الربذه؟!)،بل إلی الشرق الأبعد،أقصی،فأقصی.إمض علی وجهک هذا،فلا تعدون الربذه..

ص :119

فخرج إلیها (1).

10-و فی نص آخر:فلما قدم بعث إلیه عثمان:إلحق بأی أرض شئت.

قال:بمکه؟!

قال:لا.

قال:بیت المقدس؟!

قال:لا.

قال:بأحد المصرین؟!(أی:الکوفه أو البصره)

قال:لا،و لکنی مسیرک إلی ربذه.فسیره إلیها فلم یزل بها حتی مات (2).

ص :120


1- 1) راجع:شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 57 و ج 8 ص 260 و بحار الأنوار ج 22 ص 418 و ج 31 ص 178 و 179 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 297 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 272 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 253 و الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 158 و 159 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 608 و الغدیر ج 8 ص 298 و 306 و الدرجات الرفیعه ص 245.
2- 2) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 55 و ج 8 ص 257 و 258 و بحار الأنوار ج 22 ص 416 و ج 31 ص 176 و راجع ص 275 عن الشافی.و کتاب الأربعین للشیرازی ص 607 و الغدیر ج 8 ص 293 و 305 و الدرجات الرفیعه ص 244 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 295 و نهج الحق و کشف الصدق ص 299 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 251.

11-و فی آخر یقول:و بلّغنا عثمان ما لقی أبو ذر من الوجع و الجهد، فحجبه جمعه و جمعه،حتی مضت عشرون لیله أو نحوها.و أفاق أبو ذر،ثم أرسل إلیه-و هو معتمد علی یدی-فدخلنا علیه و هو متکی.فاستوی قاعدا،فلما دنا أبو ذر منه قال عثمان:

لا أنعم اللّه بعمرو عینا

تحیه السخط إذا التقینا

فقال له أبو ذر:لم؟!فو اللّه ما سمانی اللّه عمروا،و لا سمانی أبو ای عمروا،و إنی علی العهد الذی فارقت علیه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»، ما غیرت و لا بدلت.

فقال له عثمان:کذبت!لقد کذبت علی نبینا،و طعنت فی دیننا،و فارقت رأینا،و ضغنت قلوب المسلمین علینا.

ثم قال لبعض غلمانه:ادع لی قریشا.

فانطلق رسوله،فما لبثنا أن امتلأ البیت من رجال قریش.

فقال لهم عثمان:إنا أرسلنا إلیکم فی هذا الشیخ الکذاب،الذی کذب علی نبینا،و طعن فی دیننا،و ضغن قلوب المسلمین علینا،و إنی قد رأیت أن أقتله،أو أصلبه،أو أنفیه من الأرض.

فقال بعضهم:رأینا لرأیک تبع.

و قال بعضهم:لا تفعل،فإنه صاحب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» و له حق،فما منهم أحد أدی الذی علیه.

فبینا هم کذلک،إذ جاء علی بن أبی طالب«علیه السلام»،یتوکأ علی

ص :121

عصی سترا.فسلم علیه،و نظر و لم یجد مقعدا،فاعتمد علی عصاه.فما أدری أ تخلف عهد،أم یظن به غیر ذلک.

ثم قال علی«علیه السلام»:فیما أرسلتم إلینا؟!

قال عثمان:أرسلنا إلیکم فی أمر قد فرق لنا فیه الرأی،فاجمع رأینا و رأی المسلمین فیه علی أمر.

قال علی«علیه السلام»:و للّه الحمد،أما إنکم لو استشر تمونا لم نألکم نصیحه.

فقال عثمان:إنا أرسلنا إلیکم فی هذا الشیخ الذی قد کذب علی نبینا، و طعن فی دیننا،و خالف رأینا،و ضغن قلوب المسلمین علینا،و قد رأینا أن نقتله،أو نصلبه،أو ننفیه من الأرض.

قال علی«علیه السلام»:أفلا أدلکم علی خیر من ذلکم و أقرب رشدا؟! تترکونه بمنزله مؤمن آل فرعون، وَ إِنْ یَکُ کٰاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِنْ یَکُ صٰادِقاً یُصِبْکُمْ بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذّٰابٌ (1).

قال له عثمان:بفیک التراب!

فقال له علی«علیه السلام»:بل بفیک التراب،و سیکون به.

فأمر بالناس فأخرجوا (2).

ص :122


1- 1) الآیه 28 من سوره غافر.
2- 2) بحار الأنوار ج 31 ص 275 و 276 عن الثقفی،و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 267 و 268.

12-و عن الثقفی فی تاریخه،بإسناده،عن عبد الرحمن بن معمر،عن أبیه،قال:لما قدم بأبی ذر من الشام إلی عثمان کان مما أبنه به أن قال:أیها الناس!إنه یقول:إنه خیر من أبی بکر و عمر.

قال أبو ذر:أجل أنا أقول،و اللّه لقد رأیتنی رابع أربعه مع رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»ما أسلم غیرنا،و ما أسلم أبو بکر و لا عمر،و لقد ولیا و ما ولیت،و لقد ماتا و إنی لحی.

فقال علی«علیه السلام»:و اللّه لقد رأیته،و إنه لربع الإسلام.

فرد عثمان ذلک علی علی«علیه السلام»،و کان بینهما کلام،فقال عثمان:

و اللّه لقد هممت بک.

قال علی«علیه السلام»:و أنا و اللّه لأهم بک.

فقام عثمان،و دخل بیته،و تفرق الناس (1).

13-و قال المسعودی:لما رد عثمان أبا ذر«رحمه اللّه»إلی المدینه علی بعیر علیه قتب یابس،معه(خمسه)خمسمائه من الصقالبه،یطیرون به حتی أتوا به المدینه،و قد تسلخت بواطن أفخاذه و کاد یتلف،فقیل له:إنک تموت من ذلک؟.

فقال:هیهات!لن أموت حتی أنفی..و ذکر ما ینزل به من هؤلاء

ص :123


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 276 و 277 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 268.

فیه (1).

إلی أن قال المسعودی:و کان فی ذلک الیوم قد أتی عثمان بترکه عبد الرحمان بن عوف الزهری من المال،فنثرت البدر حتی حالت بین عثمان و بین الرجل القائم،فقال عثمان:إنی لأرجو لعبد الرحمان خیرا،لأنه کان یتصدق،و یقری الضیف،و ترک ما ترون.

فقال کعب الأحبار:صدقت یا أمیر المؤمنین.

فشال أبو ذر العصا و ضرب بها رأس کعب،و لم یشغله ما کان فیه من الألم،و قال:یا ابن الیهودیّ تقول لرجل مات و خلف هذه(هذا.ظ.) المال:إن اللّه أعطاه خیر الدنیا و الآخره،و تقطع علی اللّه بذلک؟!و إنما سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:ما یسرنی أن أموت و أدع ما یزن قیراطا.

فقال له عثمان:وار وجهک عنی.

قال:أسیر إلی مکه؟!

قال:لا و اللّه.

قال:فتمنعنی من بیت ربی أعبده فیه حتی أموت؟!

قال:إی و اللّه!

ص :124


1- 1) مروج الذهب(تحقیق شارل بلا)ج 3 ص 83 و بحار الأنوار ج 31 ص 180 و 181 عنه،و الغدیر ج 8 ص 296 و راجع:النصائح الکافیه ص 127.

قال:فإلی الشام؟!

قال:لا و اللّه.

قال:البصره؟!

قال:لا و اللّه.فاختر غیر هذه البلدان.

قال:لا و اللّه لا أختار غیر ما ذکرت لک،و لو ترکتنی فی دار هجرتی ما أردت شیئا من البلدان،فسیرنی حیث شئت.

قال:فإنی مسیرک إلی الربذه.

قال:الله أکبر!صدق رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،قد أخبرنی بکل ما أنا لاق!

قال عثمان:و ما قال لک؟!

قال:أخبرنی أنی أمنع من مکه و المدینه،و أموت بالربذه،و یتولی دفنی نفر یردون من العراق إلی الحجاز (1).

ص :125


1- 1) مروج الذهب(تحقیق شارل بلا)ج 3 ص 83 و 84 و الغدیر ج 8 ص 296 و 351 عنه.و راجع:مروج الذهب ج 2 ص 340 و مسند أحمد ج 1 ص 63 و حلیه الأولیاء ج 1 ص 160 و تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 336 و ج 4 ص 284 و أنساب الأشراف ج 5 ص 52 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 54 و ج 8 ص 256 و سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 67-69 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 4 ص 232 و الأوائل ج 1 ص 279 و مجمع الزوائد ج 10 ص 239 و حیاه-

إعاده أبی ذر إلی المدینه

و قالوا:إنه حین کان أبو ذر منفیا فی الشام بلغه ما جری لعمار،فجعل یظهر عیب عثمان هناک،و یذکر منه خصالا قبیحه،فکتب معاویه بن أبی سفیان بذلک إلی عثمان:

بسم اللّه الرحمن الرحیم

لعبد اللّه عثمان أمیر المؤمنین من معاویه بن صخر..

أما بعد..

فإنی أخبرک یا أمیر المؤمنین بأن أبا ذر قد أفسد علیک الشام.و ذلک أنه یظهر لأبی بکر و عمر بکل جمیل،فإذا ذکرک أظهر عیبک،و قال فیک القبیح.و إنی أکره أن یکون مثله بالشام،أو بمصر،أو بالعراق،لأنهم قوم سراع إلی الفتن،و أحب الأمور إلیهم الشبهات،و لیسوا بأهل طاعه و لا جماعه-و السلام-.

قال:فکتب إلیه عثمان:أما بعد!فقد جاءنی کتابک،و فهمت ما ذکرت فیه من أمر أبی ذر جندب بن جناده،فإذا ورد علیک کتابی هذا،فابعث به إلی،و احمله علی أغلظ المراکب و أوعرها،و ابعث معه دلیلا یسیر به اللیل مع النهار حتی یغلبه النوم،فینسیه ذکری و ذکرک-و السلام-.

قال:فلما ورد کتاب عثمان علی معاویه دعا بأبی ذر،فحمله علی شارف

1)

-الصحابه ج 2 ص 157 و 158 و 259 و عن کنز العمال ج 3 ص 310.و أشار إلیه العلامه الطباطبائی فی المیزان ج 9 ص 258 و 251.

ص :126

من الإبل بغیر وطاء،و بعث معه دلیلا عنیفا،یعنف علیه حتی یقدم المدینه.

قال:فقدم بأبی ذر المدینه و قد سقط لحم فخذیه.

و کان أبو ذر«رحمه اللّه»رجلا آدم طویلا،ضعیفا،نحیفا،شیخا،أبیض الرأس و اللحیه،فلما أدخل علی عثمان و نظر إلیه قال:لا أنعم اللّه بک عینا یا جنیدب!

فقال أبو ذر:أنا جندب بن جناده،و سمانی النبی«صلی اللّه علیه و آله» عبد اللّه،فقال عثمان:أنت الذی تزعم بأننا نقول:إن ید اللّه مغلوله،و إن اللّه فقیر و نحن أغنیاء؟!

فقال أبو ذر:لو کنتم لا تقولون ذلک لأنفقتم مال اللّه علی عباده المؤمنین!!

إنی لم أقل ذلک،و لکنی أشهد لقد سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و هو یقول:(إذا بلغ بنو أبی العاص ثلاثین رجلا،جعلوا مال اللّه دولا،و عباد اللّه خولا،و دین اللّه دخلا،ثم یریح اللّه العباد منهم).

فقال عثمان لمن بحضرته من المسلمین:أسمعتم هذا الحدیث من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»؟

فقالوا:ما سمعناه.

فقال عثمان:ویلک یا جندب!أتکذب علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»؟!

فقال أبو ذر لمن حضر:أتظنون أنی کذبت،و لم أصدق فی هذا الحدیث!

فقال عثمان:ادعوا لی علی بن أبی طالب،فدعی له،فلما جلس قال عثمان

ص :127

لأبی ذر:أقصص علیه حدیثک فی بنی أبی العاص،قال:فأعاد الحدیث أبو ذر.

فقال عثمان:یا أبا الحسن!هل سمعت هذا من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»؟!

فقال علی«علیه السلام»:لم أسمع هذا،و لکن قد صدق أبو ذر.

فقال عثمان:و بماذا صدقته؟!

فقال علی«علیه السلام»:بحدیث النبی«صلی اللّه علیه و آله»،قال:

(ما أظلت الخضراء و لا أقلت الغبراء أحدا أصدق لهجه من أبی ذر).

فقال جمیع من حضر من أصحاب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:

صدق علی«علیه السلام».

و قال أبو ذر:أحدثکم أنی سمعت هذا من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و تتهمونی!!ما کنت أظن أنی أعیش حتی أسمع هذا منکم!!

فقال عثمان:کذبت،أنت رجل محب للفتنه.

فقال أبو ذر:اتبع سنه صاحبیک أبی بکر و عمر،حتی لا یکون لاحد علیک کلام.

فقال عثمان:ما أنت و ذاک،لا أم لک؟!

فقال أبو ذر:و اللّه ما أعرف لی إلیک ذنبا إلا الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر.

قال:فاشتد غضب عثمان.

ثم قال:أشیروا علی فی أمر هذا الشیخ الکذاب،فقد فرق جماعه المسلمین!

ص :128

فقال علی«علیه السلام»:أما أنا فأشیر علیک بما قال مؤمن آل فرعون:

وَ إِنْ یَکُ کٰاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِنْ یَکُ صٰادِقاً یُصِبْکُمْ بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذّٰابٌ

(1)

.

فقال عثمان:التراب بفیک یا علی!

فقال علی«علیه السلام»:بل بفیک یا عثمان!أتصنع هذا بأبی ذر،و هو حبیب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی کتاب کتبه إلیک معاویه من قد عرفت زهقه(رهقه.أو فسقه.ظ.)و ظلمه؟!

قال:فأمسک عثمان عن علی،ثم أقبل علی أبی ذر فقال:اخرج عنا من بلدنا!

فقال أبو ذر:ما أبغض إلی جوارک،و لکن إلی أین أخرج؟!

فقال عثمان:إلی حیث شئت.

فقال:أرجع إلی الشام،فإنها أرض الجهاد.

فقال عثمان:إنی إنما جئت بک من الشام لما تفسد بها علی،و لا أحب أن أردک إلیها.

قال أبو ذر:فأخرج إلی العراق.

قال عثمان:لا،لأنهم قوم أهل شبهه و طعن علی الأئمه.

فقال أبو ذر:فإنی حیث کنت فلا بد لی من قول الحق،فإلی أین تحب أن

ص :129


1- 1) الآیه 28 من سوره غافر.

أخرج؟

فقال عثمان:إلی بلد هو أبغض إلیک.

قال:الربذه.

قال:فاخرج إلیها و لا تعدها (1).

ص :130


1- 1) الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 155-159 و(ط دار الأضواء)ج 3 ص 373- 375.

الفصل الرابع

اشاره

وقفات مع نصوص الفصل السابق..

ص :131

ص :132

بدایه

إننا نستفید من نصوص الفصل السابق أمورا هامه نجملها فیما یلی من عناوین و مطالب:

کتاب..أو کتب معاویه؟

إن مراجعه النصوص المختلفه لما کتبه معاویه لعثمان بشأن أبی ذر،قد یفسر علی أن الجمیع یحکی عن کتاب واحد،ذکر کل راو من فقراته ما راق له..

و لکن الذی یبدوا لنا من إختلاف فی النصوص المعبره عن حتی عن المضمون الواحد أن معاویه قد کتب لعثمان عده مرات یلح علیه فی استعاده أبی ذر من الشام..بل یکون عثمان أیضا قد کتب لمعاویه أکثر من کتاب بهذا الخصوص،و اللّه هو العالم بالحقائق.

إفساد أهل الشامعلی عثمان

إن إفساد الشام الذی تذرع به معاویه للتخلص من أبی ذر لا یکون إلا إذا کان أبو ذر یتحرک فیها فی کل اتجاه..و أن یکون استمرار حرکته هذه من موجبات خروج الشام بأسرها من ید عثمان..

ص :133

و لیس المقصود بالشام خصوص دمشق.فإن أبا ذر کان عند أبی الدرداء فی حمص،کما دل علیه النص المتقدم فی الروایه رقم (1).

کما أن صلحاء الکوفه کان لهم أثر کبیر فی بلاد الشام عموما،بل إن سلمان الفارسی قد وصل إلی بیروت،و نقل عنه فیها حدیثه عن رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله» (2).

و قد کتب معاویه لعثمان

«إن أبا ذر قد حرف قلوب أهل الشام»أو«قد أفسد علیک الشام»أو «إنی أکره أن یکون مثله فی الشام أو بمصر،أو بالعراق».

و قال له عثمان:«قد أنغلت(قلبت)الشام علینا».

أو قال:«إنما جلبتک من الشام لما قد أفسدتها».

و قال:«وضغنت قلوب المسلمین علینا».

فلو لم یکن أبو ذر یقوم بنشاط واسع یؤثر فی بلاد الشام کلها،لم یصح الحدیث عنها إلی جانب الحدیث عن مصر و العراق،و فی سیاق واحد..

و انتقاض الشام علی عثمان و سقوطها من یده،إنما یکتسب أهمیته إذا کان السقوط للمقاطعه کلها،لا مجرد سقوط بلد أو قریه منها.

ص :134


1- 1) راجع:تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 513 و سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 505 و تاریخ مدینه دمشق ج 10 ص 294 و ج 21 ص 374.
2- 1) راجع:تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 513 و سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 505 و تاریخ مدینه دمشق ج 10 ص 294 و ج 21 ص 374.

مقارنه ذات مغزی

و قد رأینا کیف أن معاویه ینذر عثمان بأن بلاد الشام،ستخرج من یده، و یجعل عواقب ترک أبی ذر فی تلک البلاد تنال من عثمان نفسه،و کأن معاویه لا ناقه له فی هذا الأمر و لا جمل.

و هذا یشبه إلی حد کبیر قول فرعون للملأ حوله حین أراهم موسی الآیات:

إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ عَلِیمٌ یُرِیدُ أَنْ یُخْرِجَکُمْ مِنْ أَرْضِکُمْ فَمٰا ذٰا تَأْمُرُونَ

(1)

.

و قال للسحره حین آمنوا بموسی«علیه السلام»: إِنَّ هٰذٰا لَمَکْرٌ مَکَرْتُمُوهُ فِی الْمَدِینَهِ لِتُخْرِجُوا مِنْهٰا أَهْلَهٰا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (2).

أی أن فرعون حین لم یجد سبیلا لمقاومه آیات موسی«علیه السلام»، و خشی من أن یمیل الناس إلی دعوته لجأ إلی طرح عنوان غامض،لا سبیل لقومه لاکتشاف التزویر فیه،و انسحب هو من المواجهه قائلا لهم:إن الأمر لا یعنیه،بل مصیرهم هم أصبح فی خطر،و علیهم أن یدافعوا عن أنفسهم.

ثم اتخذ موقف الناصح الباذل جهده فی استخراج الصواب لهم،فقال: مٰا أُرِیکُمْ إِلاّٰ مٰا أَریٰ وَ مٰا أَهْدِیکُمْ إِلاّٰ سَبِیلَ الرَّشٰادِ (3).

ص :135


1- 1) الآیتان 109 و 110 من سوره الأعراف.
2- 2) الآیه 123 من سوره الأعراف.
3- 3) الآیه 29 من سوره الأعراف.

و هذا بالذات هو ما حصل لأبی ذر مع معاویه،فبعد أن ظهرت براهین أبی ذر للناس،و لم یعد یمکن لمعاویه مقاومتها،و خشی من أن یمیل الناس إلی دعوته حاول التخلص منه بإخراج نفسه من المواجهه.و کتب إلی عثمان یدعی له:أن عثمان و سمعته فی خطر..و أنه إن کان له بالشام حاجه فلیخرج منها أبا ذر.أی أن بقاء أبی ذر فی الشام یوجب خساره عثمان.أما معاویه فکأنه لا شأن له فی ذلک،و لا ناقه له و لا جمل.

الحکم بالنفی غیابیا

یفهم من الحدیث الأول:ان الحکم بإعاده أبی ذر إلی المدینه قد صدر فی غیاب أبی ذر عن الشام..و أنه بلغه الخبر و هو فی حمص عند أبی الدرداء..

ثم صار أبو الدرداء یتحدث عن أبی ذر،و ما سمع فیه من أحادیث و أبو ذر ساکت..

و ذلک یشیر إلی أن موافقه عثمان علی إعاده أبی ذر إلی المدینه قد وصلت إلی معاویه فأعلنها علی الملأ مباشره قبل أن یحضر أبو ذر و یبلغه إیاها،ثم یسیره إلی المدینه،علی النحو الذی سبق بیانه.

الإبعاد من الشام کان متوقعا

و قد دل الحدیث الأول المذکور آنفا علی أن نفی أبی ذر کان متوقعا.

ربما لأن أبا الدرداء کان من المقربین إلی معاویه،و کان مطلعا علی نوایاه تجاه ذلک الصحابی الجلیل..و ربما لأن الأمور کانت واضحه فی مسارها،لما یعرفه الناس من سیاسات معاویه..و أنه لا یقدم علی قتل أبی ذر،لأنه

ص :136

یعرف عاقبه ذلک.و إنما سیسعی إلی إبعاده عن المحیط الذی یهمه بسط سیطرته علیه،و الاحتفاظ به فی قبضته..

أبو ذر لا یشتم عثمان.بل یظهر الحقائق!!

و قد ادعی الواقدی فی بعض روایاته..و ربما ادعی ذلک غیره أیضا:أن أبا ذر جعل کلما دخل المسجد أو خرج شتم عثمان..

و نقول:

إن هذا الکلام مبالغ فیه،فقد صرحت رسائل معاویه إلی عثمان و سائر کلماتهم بما کان یقوله فی حقه،و بحقیقه ذنبه.و قد تضمنت الأمور التالیه:

1-کان لا یقول فی أبی بکر و عمر ما یسیئ،فإذا ذکر عثمان أظهر عیبه.

و قال فیه القبیح.

2-قد ألمح إلی أنه کان یثیر الشبهه حول تصرفات عثمان..و أهل الشام یحبون الشبهات.

3-إنه بغّض عثمان إلی أهل الشام،و حرف(صرف)قلوبهم عنه.

4-إن نتیجه ذلک هی أنهم کانوا لا یستفتون غیر أبی ذر.

5-إن نتیجه ذلک أنهم لا یقضی بینهم إلا هو.

6-إنه تجتمع إلیه الجموع،و لا یأمن معاویه من أن یفسدهم علی عثمان.

و ذکرت الروایات أمورا أخری،مثل

7-إنه کان یقول:إن بنی أمیه یقولون:ید اللّه مغلوله.و أن اللّه فقیر،

ص :137

و هم الأغنیاء.

8-إنه«رحمه اللّه»قد نصح عثمان فاستغشه،و نصح معاویه فکذلک.

9-إنه یتهم عثمان بمخالفه سنه أبی بکر و عمر.

10-إنه یأمرهم بالمعروف،و ینهاهم عن المنکر.

11-اتهمه عثمان،بأنه طعن فی دینهم.

12-و اتهمه بأنه فارق رأیهم.

13-و اتهمه بأنه ضغن قلوب المسلمین علیهم.

14-اتهموه بأنه یکذب(خصوصا حین أخبرهم بقول النبی«صلی اللّه علیه و آله»عما یفعله آل أبی العاص حین بلوغهم ثلاثین رجلا).

15-إنه یقول عن نفسه:إنه خیر من أبی بکر و عمر.

هذه هی مآخذهم علی أبی ذر،و لیس فیها ما یصلح أن یعتبر شتما،کما زعمه معاویه و مؤیدوا بنی أمیه،بل هو عین الواقع و الحقیقه..و لعلنا نشیر إلی شیء من ذلک..

ذکر الشیخین بالجمیل

و من المعلوم:أن ذکر الناس بالجمیل لیس من الممنوعات،لا شرعا و لا عرفا.إن لم نقل إنه حسن إذا کان لغایات حسنه،مثل حفظ النفوس کما فی مورد التقیه،أو فی مورد التعریض بمن یخالف سنه الرسول بهدف حثه علی الإلتزام بها،و دفع ظلمه عن الناس..و لو لأجل إلزامه بما یلزم به نفسه من المتابعه لهذا أو ذاک فی سیرته و فی سیاسته.

ص :138

و ها نحن نری معاویه یحرض عثمان علی أبی ذر فی هذا الأمر بالذات، فیعتبر إطراء أبی ذر لأبی بکر و عمر ذنبا..لکن معاویه قد بالغ فی الأمر لعثمان،فإن أبا ذر لم یکن یثنی علی أبی بکر فی کل ما فعل،فأنه قد تعدی علی الزهراء«علیها السلام»و لم یکن أبو ذر یرضی ذلک بل کان أبو ذر یثنی علی سیره أبی بکر فی خصوص العطاء،لأنه أبقی الأمور علی ما کانت علیه فی عهد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و کذلک فعل عمر شطرا من خلافته..

و لکن الذی أزعج معاویه هو المقارنه بین سیره أبی بکر و عمر فی الأموال و سیره عثمان و عماله،التی تجاوزت کل الحدود المقبوله و المعقوله و کان الناس یطالبون عثمان بالتزام نهج صاحبیه.

و قد قلنا:إن المقصود هو نهج أبی بکر الذی التزم بالبقاء علی ما رسمه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی العطاء،ثم تابعه عمر مده من خلافته، ثم عدل عن ذلک فدون الدواوین.و تصرف بطریقه أخری ظهرت فیها مناح و اعتبارات یأباها النهج الإسلامی من حیث إنه أرسی قواعد فی التمییز القبلی،و العنصری و غیر ذلک مما لا یقره الشرع.

و لکنه مع ذلک قد بقی یقسم بیت المال علی الناس،و لو وفق قاعده تعانی من إشکالات و نقائص،عرضنا لبعضها حین تعرضنا لهذا الأمر حین الحدیث عن عمر بن الخطاب.و لکنه لم یکن یعطی أقاربه،و یحرم غیرهم علی أقل تقدیر.

أما عثمان،فقد محق بیت المال حین اختص به أقاربه و أنسبائه،و مؤیدیه الذین یعتبرون السواد بستانا لقریش،و یرون أن بیت المال لهم و لیس

ص :139

للمسلمین فیه حق،کما سنبینه إن شاء اللّه تعالی..

و قد قال عثمان لأبی ذر:أنت الذی تزعم أنا نقول:ید اللّه مغلوله،و أن اللّه فقیر و نحن أغنیاء؟!

فأجابه أبو ذر:لو کنتم لا تقولون هذا لأنفقتم مال اللّه علی عباده.

ثم إنه«رحمه اللّه»أکد صحه کلامه بالحدیث الذی رواه عن النبی «صلی اللّه علیه و آله»عن أن بنی أبی العاص إذا بلغوا ثلاثین رجلا جعلوا مال اللّه دولا،و عباده خولا،و دینه دخلا..

فحاول عثمان تکذیب أبی ذر«رحمه اللّه»فی ذلک،فواجهه علی«علیه السلام»بحدیث أصدقیه أبی ذر علی البشر کلهم.

و لکن عثمان أصر علی موقفه،غیر آبه بحدیث الرسول«صلی اللّه علیه و آله».

مرجعیه أبی ذر لأهل الشام

و قد تبین من کلام معاویه:أن أبا ذر قد أصبح مرجعا لأهل الشام فی القضاء و الأحکام.و هذا لا یسعد معاویه و لا عثمان،و لا أحدا من الحکام، لأنه یمثل نقیضا عملیا للسیاسه التی أرساها عمر بن الخطاب،و فرضها بالسیف و السوط،و هیبه السلطان،القاضیه باختصاص الفتوی بالأمراء، و من ینصبونهم لذلک.

و من أقوال عمر المشهوره:کیف تفتی الناس،و لست بأمیر؟!ولی

ص :140

حارها من ولی قارها (1).

و ما ذلک إلا لأن هذا الإختصاص یخولهم الفتوی بما یوافق مصالحهم، و یمنع من ظهور خطلهم و خطأهم،و یکرس الإیحاء بالقداسه لهم من حیث أنهم یمارسون ما هو من شؤون النبی«صلی اللّه علیه و آله»من منطلق إمساکهم بمقام خلافه النبوه.

علی أن هذا التوجه العام من الناس إلی أبی ذر،و اجتماع الجموع إلیه، و بلوغه هذا المستوی من العلاقه بالناس،و علاقه الناس به،لا بد أن یخیف معاویه و عثمان مما هو أخطر و أعظم..

ص :141


1- 1) راجع:جامع بیان العلم ج 2 ص 175 و 203 و 194 و 174 و(ط دار الکتب العلمیه)ج 2 ص 143 و 166 و تاریخ مدینه دمشق ج 40 ص 521 و منتخب کنز العمال(مطبوع بهامش مسند أحمد)ج 4 ص 62 و سنن الدارمی ج 1 ص 61 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 6 ص 179 و 258 و سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 495 و ج 4 ص 612 و المصنف للصنعانی ج 8 ص 301 و ج 11 ص 329 و راجع ص 231 و أخبار القضاه لوکیع ج 1 ص 83 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 658 و تهذیب تاریخ دمشق ج 1 ص 54 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 79 و راجع:حیاه الصحابه ج 3 ص 286 و کنز العمال ج 1 ص 185 و راجع ص 189 و(ط مؤسسه الرساله)ج 10 ص 299 عن عبد الرزاق،و ابن عساکر، و ابن عبد البر،و الدینوری فی المجالسه.

المسارعون إلی الفتنه و الشبهات

و لا أدری السبب فی توصیف معاویه لأهل الشام و مصر و العراق بأن أحب الأمور إلیهم الشبهات.فهل کانوا یجدون فی الشبهات لذه بعینها، فیحبونها لأجلها؟!

و لماذا حرم غیرهم من الإلتذاذ بالشبهات؟!

و کیف یمیزون الشبهه عن غیرها،فیلتذون بهذه،و لا یلتذون بما سواها؟!

و من أین اکتسب معاویه هذه الخبره فی شعوب الأرض؟!هل عاشرهم؟! هل خالطهم،فعرف حب هؤلاء للشبهه،و عدم حب أولئک لها؟!

أم أنه أطلق هذا القول لکی یسلم هو و رفقاؤه من سائر عمال عثمان کابن عامر بن کریز،و ابن عقبه،و ابن أبی سرح،و سعید بن العاص،فلا تظهر فضائحهم و لا قبائحهم علی لسان أبی ذر،الذی لا یستطیع أحد أن یشک فی صدقه؟!مع علم معاویه بأن عثمان جریء علی أبی ذر،و لا یهتم لعواقب جرأته ما دام مروان هو الذی یلقی إلیه بآرائه المثیره و الخطیره.

و یسعی لإیقاع عثمان فی الشرک،لیتمکن معاویه و نظراؤه من الإستقلال بالأمور،و یصفو الحکم لبنی أمیه،و تتلاشی احتمالات وصول مناوئیهم إلیه،و یمکنهم تکریس هیمنتهم علی ما سوی المدینه من البلاد.

لیسوا بأهل طاعه و لا جماعه

و الأسئله عینها تأتی حول حکم معاویه علی أهل مصر،و العراق و الشام بأنهم أیضا لیسوا بأهل طاعه و لا جماعه..مع أن أهل الشام کانوا منقادین

ص :142

لولاتهم،و کذلک أهل مصر و العراق،فإنهم إنما شکو ظلم الولاه و عسفهم، و استئثارهم بمال اللّه،و تجاوزهم حدود اللّه،و ارتکابهم الموبقات،کالزنا و شرب الخمر،و قتل النفس المحترمه،و ما إلی ذلک من فضائح و شناعات.

و لم نرهم خلعوا یدا من طاعه حتی مع ابتلائهم بحکام هذا حالهم،بل شکوهم،و طلبوا إصلاح الأمور،و الکف عن المآثم.و لم یزیدوا علی ذلک.

ینسیه ذکری و ذکرک

و جاء کتاب عثمان إلی معاویه لیؤکد علی أن القضیه المحوریه و الحساسه لدی عثمان هی نفسه،و نفس معاویه،و لذلک أمره فی کتابه بأن یسیر الدلیل بأبی ذر لیلا و نهارا،و لا یسمح له بالنزول عن مرکبه،فیغلبه النوم،فینسیه ذکر عثمان و معاویه.

إذن..فلم تکن مشکله عثمان مع أبی ذر تمس الأمه فی دینها،أو فی أمنها،و استقرارها،أو أی شیء آخر یعود بالنفع علیها،أو بدفع الضرر عنها..بل المطلوب:هو أن ینسی أبو ذر شخصا اسمه عثمان،و آخر اسمه معاویه!!

الحکم بدون محاکمه

و قد أظهرت النصوص المتقدمه:أن عثمان أدان أبا ذر،و حدد عقوبته، و نفذها فیه..و اتبعها بشتائم،و باتهامات،و بحجب،و إهمال نحو عشرین یوما،و بغیر ذلک مما تضمنته النصوص السابقه،لمجرد کتاب جاءه من معاویه،من دون أن یسأل أبا ذر عن صحه أو سقم ما أخبره به خصمه.

ص :143

مع أنه حتی لو کان معاویه عدلا،فإن شهادته لا تقبل فی حق خصمه، فکیف یقبلها عثمان و هو یعرف معاویه،و ظلمه و عداوته لأبی ذر،و سائر أحواله؟!

عثمان یصدق قول معاویه

و یلاحظ:أن بعض النصوص المتقدمه أظهرت أن عثمان یستفید من حواره مع أبی ذر مما کتبه له معاویه،فیذکر له:أن أحب شیء إلی أهل العراق،و مصر و الشام،هو الشبهات..فإنه حین أراد نفیه،و عرض علیه أبو ذر أن یسیر إلی العراق:

قال له:لا،إنک إن تخرج إلیها تقدم علی قوم أولی شبه و طعن علی الأئمه و الولاه..

کما أنه منعه من العوده إلی الشام،لأنه قد أفسدها کما أخبره معاویه.

لا بد لی من قول الحق

و لنا أن نتصور کم کانت کلمه أبی ذر مؤلمه لعثمان حین کان یقترح علیه البلدان التی یسیّره إلیها منفیا،فیأباها واحده بعد الأخری،فلم یرض بنفیه إلی:مصر،العراق،الشام،مکه،بیت المقدس،بادیه نجد،الکوفه، البصره..

و هنا قال له أبو ذر کلمته الرائعه،و الرائده:«فإنی حیث کنت فلا بد لی من قول الحق».

و هذا معناه:أن ما یسعی إلیه عثمان لن یصل إلیه.و لن یحصد من

ص :144

جهده هذا سوی المزید من نقمه الناس علیه،و ظهوره لهم بصفه المعتدی علی الأبریاء،و المنکل بأجلاء الصحابه،و خیارهم،و الأبرار الأتقیاء.

فرحم اللّه أبا ذر،و أعلی مقامه،فإنه قد أعطی أعظم الدروس فی الصبر و الصلابه فی الدین.و فی الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر..

کذبت علی نبینا

و یعلن أبو ذر أنه بقی علی العهد الذی فارق علیه رسوله اللّه«علیه السلام»،لم یغیر و لم یبدل.

و هذا بمثابه استثاره لفضول الناس للمقارنه،فینظروا فی حال الذین ینکلون به،و یؤذونه،و ینفونه من المدینه إلی الشام،و یحملونه من الشام إلی الحجاز علی مرکب صعب،یتسلخ منه لحم فخذیه،و یکاد یتلف..

و لیتساءلوا عن سبب هذا العدوان،و هذه القسوه علی رجل لم یزل کما کان علی عهد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و لم یغیر و لم یبدل..و کان و لا یزال مکرما و معظما عند رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،ثم عند صحابته الکبار و الصغار..

إنه إذا کان أبو ذر لم یغیر و لم یبدل،و لا یزال علی العهد،فلا بد أن یکون الذین یفعلون به ذلک هم الذین غیروا و بدلوا..

و سیصبح أبو ذر معیارا و مقیاسا لغیره،یقیسون حالهم علی حاله، لیعرفوا مدی بعدهم عن النهج الذی کان مرضیا لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،أو قربهم منه..

ص :145

و سیکون مضرا جدا بحال مناوئی أبی ذر،و من موجبات سقوط هیبتهم،بل حرمتهم عند الناس..

و إذا کان الذین یضطهدون أبا ذر،یتهمونه بالکذب علی الرسول، فیقول له عثمان:لقد کذبت علی نبینا..فذلک یدعو الناس إلی مراجعه أقواله،لیروا إن کان ذلک صحیحا أو غیر صحیح.

و حین یرجعون إلی کلماته،فلن یجدوا فبها إلا الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر،و الاعتراض علی فسق الفاسقین،و ظلم الظالمین،و استئثار المستأثرین ببیت مال المسلمین..و نحو ذلک..

علی أن نفس هذا التکذیب لأبی ذر سوف یثیر السؤال الکبیر عما تضمنه من تکذیب لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی قوله:ما أظلت الخضراء،و لا أقلت الغبراء من ذی لهجه أصدق من ابی ذر..و سیحتفظ الإنسان المسلم فی ذاکرته بهذه الجرأه العظیمه علی مقام الرسول«صلی اللّه علیه و آله»..

طعنت فی دیننا

و المؤاخذه الأخری هنا هی قول عثمان لأبی ذر:و طعنت فی دیننا.فإنه إذا لم یکن تحت السماء،و لا فوق الأرض أحد أصدق من أبی ذر،فإن تصریح عثمان هذا یمثل إدانه خطیره له(أی لعثمان)..و یحتم علیه أن یعرض ما یدین به علی أبی ذر،أو علی العارفین بهذا الدین،لتلمّس علی مواضع الخلل التی عرضت لدینه،و یبادر إلی تصحیحها،لا أن یبادر إلی اضطهاد و معاقبه من یصدقه القول لمجرد صدقه..

ص :146

بل إن علیه أن یکون شاکرا له و ممتنا،لأنه یکون من أعظم المحسنین إلیه،و الغیورین علیه.

فارقت رأینا

و عن قول عثمان لأبی ذر:«و فارقت رأینا»نقول:

أولا: إن مفارقه الرأی لیست من الذنوب التی توجب العقوبه..

فللإنسان أن یری الرأی الذی یرید،و أن یوافق و أن یخالف،فلماذا یعامل أبو ذر هذه المعامله الخشنه و القاسیه إذن لمجرد الإختلاف فی الرأی؟!

ثانیا: إذا کان أبو ذر یری أن عثمان یتبنی آراء ضاره بالناس،أو بالدین و أهله،فیجب علیه:أن یتجنب تلک الآراء،و أن یفارقها.و علی عثمان و فریقه أن یتخلوا عن آرائهم،و یکونوا إلی جانب أبی ذر.

ضغنت قلوب المسلمین علینا

و عن قول عثمان لأبی ذر:«و ضغنت قلوب المسلمین علینا»،نقول:لم یکن ما فعله أبو ذر علی سبیل العدوان و التجنی،بل کان ذلک فی سیاق الأمر بالمعروف،و النهی عن المنکر،فظهرت الحقائق للمسلمین،فوجدوا فیها ما یسوؤهم،و تعریف الناس بالحقائق الدینیه و الإیمانیه واجب علی أبی ذر.و علی مرتکب المنکر ان یکف عن معصیه اللّه سبحانه.

فأبو ذر لم یدخل الضغینه إلی قلوب الناس،بل هو قد امتثل أمر اللّه تعالی..و لا شأن له بما یکون بعد ذلک.

ص :147

أدع لی قریشا

و لا ندری لماذا خص عثمان الدعوه بقریش،لیطلب رأیهم فیما یفعله بأبی ذر،الذی لم یکن قرشیا!!

هل کانت قریش هی المخوله بالتصرف فی مصائر الناس.و فی تحدید العقوبات لهم؟!و من الذی خولها؟!

و لماذا یحتاج إلی قریش،و لا یراجع أحکام اللّه فی مثل هذه الحالات، و یعمل بمقتضاها؟!فهذا کتاب اللّه بین یدیه،و أقوال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لیست مجهوله..فإن کان عثمان یجهلها،فیمکنه أن یطلب حضور العارفین بالدین،و العلماء بالشریعه،سواء کانوا من قریش،أو من غیرها..و کان یکفیه أن یسأل علیا عن هذا الأمر لیعطیه الجواب القاطع بالبرهان الساطع،بل هو قد أعطاه إیاه أکثر من مره،و لکنه یأبی الانصیاع له...

و إن کان یرید استشاره العقلاء فی أمر أبی ذر،و لا یرید معرفه الحکم الشرعی،فقد کان فی غیر قریش عقلاء أیضا..کما أنه لو کان هذا هو المراد لم یکن بحاجه إلی دعوه قریش کلها،حتی امتلأ البیت من رجالها،حتی إن علیا«علیه السلام»الذی وصل متأخرا لم یجد مکانا یجلس فیه،فوقف متکئا علی عصاه.

إن الحقیقه:هی أن عثمان أراد أن یقدم علی أمر عظیم،و هو قتل أبی ذر،بالدرجه الأولی خصوصا،حین قال أبو ذر:«إنی حیث کنت،فلا بد لی من قول الحق».

ص :148

فأراد أن یحصل علی تفویض من قریش یخوله ذلک،و أن یتحقق من حمایتها له لو أقدم علی ارتکاب هذا الأمر العظیم و الهائل.

أجمع رأینا علی قتل أبی ذر

و الأدهی و الأمر من ذلک:أن عثمان حاول إیقاع علی«علیه السلام» فی الشّرک،فإنه بالرغم من أن عثمان وجد ترددا و رفضا لدی بعض رجال قریش لما عرضه علیهم فی حق أبی ذر،حیث قال له بعضهم:رأینا لرأیک.

و قال بعضهم:لا تفعل.فإنه صاحب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و له حق.فما أحد أدی الذی علیه.

نعم..إن عثمان بالرغم من ذلک ادعی إجماع الحاضرین علی قتل،أو صلب أبی ذر،أو نفیه من الأرض!!فأین هذا الإجماع الذی ادعاه یا تری؟! و ما معنی قوله:«أجمع رأینا و رأی المسلمین علی اختیار عقوبه من ثلاث، هی،قتل أبی ذر،أو صلبه،أو نفیه من الأرض؟!..فإن قریشا لیست هی المسلمین جمیعا..

و قریش نفسها لم تجمع علی ذلک،بل افترقت إلی فرقتین،فلماذا زعم عثمان ذلک لعلی«علیه السلام»؟!هل ظن أن علیا«علیه السلام»لا یجرؤ علی مخالفه الإجماع؟!أم أنه أراد إیهامه بأن الأمر محسوم،لکی یضعف عزیمته عن المعارضه له،حین یقدم علی أحد هذه الأمور الثلاثه؟!

استدراج عثمان للبوح بما یضمره

و قد لا حظنا:أن علیا«علیه السلام»تصرف بطریقه استدرج بها عثمان

ص :149

إلی طرح الأمر علیه.حیث إن عثمان قد بدا-فی أول الأمر-حریصا علی عدم البوح بما انتهت إلیه مشاوراتهم،و اکتفی بإجابه مبهمه علی سؤاله «علیه السلام»عن سبب دعوته فقال:

«أرسلنا إلیکم فی أمر قد فرق لنا فیه الرأی.فأجمع أمرنا،و أمر المسلمین علی أمر».

فقال«علیه السلام»:و للّه الحمد..ثم أتبع هذه الکلمه بما دفع عثمان للبوح بما أخفاه،حیث عرفه أنه یعلم بعدم رغبته باستشارته،حیث جاء بکلمه لو،فقال:لو استشر تمونا إلخ..

فکان علی عثمان أن یبرئ نفسه و بنی أمیه من ذلک،فبادر إلی إخباره بالنتیجه التی انتهی إلیها هو و قریش،موهما إیاه بأنها محسومه،و لا نقاش فیها،ألا و هی قتل أبی ذر،أو صلبه،أو نفیه من الأرض..

موقف علی علیه السّلام

و إذ بعلی«علیه السلام»یعلن رأیه الذی أحبط مسعی عثمان،و بنی أمیه،و فوت علیهم الفرصه،حین قرر أن الأمر یشبه قضیه فرعون حین تآمر مع الملأ من قومه علی قتل موسی،فقال لهم المؤمن: ...أَ تَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ یَقُولَ رَبِّیَ اللّٰهُ وَ قَدْ جٰاءَکُمْ بِالْبَیِّنٰاتِ مِنْ رَبِّکُمْ وَ إِنْ یَکُ کٰاذِباً فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَ إِنْ یَکُ صٰادِقاً یُصِبْکُمْ بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ.. (1).فأبو ذر بمنزله موسی،و علی«علیه السلام»نزل نفسه

ص :150


1- 1) الآیه 28 من سوره غافر.

بمنزله المؤمن و قال لهم نفس قول مؤمن آل فرعون.

فلیس لهم و لا علیهم الحدیث عن صدق أبی ذر و کذبه..بل علیهم أن یصلحوا أمرهم،حتی لا یصیبهم اللّه ببعض ما یعدهم به.

و أما صدق أبی ذر،فقد حسمه حدیث رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» فیه..فالکلام فیه بعد هذا ضرب من العدوان علی اللّه و رسوله.

و جاء ذیل الآیه الشریفه: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذّٰابٌ (1)، لیکون بمثابه النار المحرقه،بما یمثله من صراحه فی الإدانه..

و قد مثلت هذه الآیه المبارکه القول الفصل،لأنها الخیار الذی لا بد منه شرعا و عقلا،و سقطت کل أحلام أعداء أبی ذر،و تهاوت و تلاشت، فلم یجد بعضهم وسیله للتنفیس عن کربه سوی العدوان علی أمیر المؤمنین و سید الوصیین«علیه السلام»،فقیل له:بفیک التراب.

و جاء جواب علی«علیه السلام»لا لیکون دعاءا أو تعبیرا عن تمنیات، بل لیکون إخبارا عن الواقع الذی یراه و یلمسه من خلال آثار تلک الممارسات التی شاهدها،و یعرف نتائجها،حیث قال له:و سیکون ذلک.

أبو ذر أسلم قبل أبی بکر

قال عثمان:إن أبا ذر یقول عن نفسه:إنه خیر من أبی بکر و عمر..ظنا منه أن ذلک یحرج أبا ذر،و یضطره للإنکار و التراجع،و بذلک یکون قد

ص :151


1- 1) الآیه 28 من سوره غافر.

أکذب نفسه،و إن أصر علی هذا الموقف،فإنه یکون قد ألب کل محبی أبی بکر عمر علی نفسه.

و لکن أبا ذر بادر إلی تصدیق القول المنسوب إلیه،و استدل علیه بأمور ثلاثه لا یمکن دفعها..و هی:

أولا: إن أبا ذر قد أسلم قبل أبی بکر و عمر،و إن إسلام أبی بکر قد تأخر عن البعثه عده سنوات..فلا صحه لما یدعیه محبو أبی بکر من أنه أول من أسلم.

و التأمل فی هذا الأمر یعطی أن ثمه مفارقه لا حل لها إلا بتقدیر أن یکون أبو ذر أفضل من أبی بکر و عمر،فإنهما عاشا فی مکه،و عرفا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»منذ صغره،و شاهدا سلوکه و فضائله،و عاینا کراماته،و وقفا علی أخلاقیاته،و رأیا استقامته علی طریق الحق و الهدی، و عرفا من دلائله و آیاته ما لم یره أبو ذر.

ثم جاءهم«صلی اللّه علیه و آله»بالهدی و دین الحق.المنسجم مع الفطره،و المتوافق مع أحکام العقل.و ظهرت لهم المعجزات القاهره، و الکرامات الباهره علی یدیه..ثم لم یؤمنا به.

أما أبو ذر فیعیش فی البادیه،و لم یعرف عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»ما عرف،و لا عاش معه،و لا رأی شیئا من براهینه و معجزاته..

و قد بعث رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و ظهرت آیاته و معجزاته و براهینه للناس.

و بعد أن تداولوها..و تناقلوها بلغت أخبارها أبا ذر فی بادیته،فلم

ص :152

یصبر حتی بعث أخاه إلی مکه لیکشف له الأمر،رغبه منه فی تحری الحق، و طلبا لسبیل النجاه.

فلما عاد إلیه،و لم یشف له غلیلا سعی هو بنفسه باحثا عن الحق، متلهفا للوصول إلیه،مندفعا بکل وجوده إلیه،فلما صادفه تلقفته روحه، فعاشت به حیاتها الحقیقیه،و انتعش به وجوده،و عرف به نفسه،فعرف ربه..

فأین هذا من ذاک.هذا کله فی خط البدایه و الانطلاق.

ثانیا: بالنسبه للإستمرار و البقاء،فإن من دلائل خیریه أبی ذر و امتیازه علی أبی بکر و عمر أنهما ولیا أمور الناس،و لم یل هو شیئا من ذلک..أی أنهما أصابا من هذه الدنیا،و أقدما علی أمر محفوف بالمخاطر،و یحتاج إلی إذن و نصب من اللّه و رسوله،لمن یملک المؤهلات التی أودعها اللّه فیه،و صنعه علی عینه،و منها:العلم الإلهی،و العصمه،و صفات أخری.

و لم یکن لدی أبی بکر و عمر العصمه التی یحتاج إلیها هذا المقام،و لا العلم الربانی،و أعنی به:علم الإمامه،الذی یختص اللّه به من یشاء من عباده..و لا کانت لدیهما المواصفات الکثیره الأخری التی لا بد منها لممارسه هذا الشأن الخطیر..

فعرضا أنفسهما لأخطاء و أخطار جمه،لا یمکن لأی کان من الناس أن یجزم بخروجهما سالمین منها..بل أثبتت الوقائع الکثیره أنهما لم یوفقا إلی الصواب فی کثیر منها..

و قد احتاجا إلی آراء الناس،و إلی مساعده أمیر المؤمنین لهما حتی قال

ص :153

أحدهم سبعین مره لو لا علی لهلک عمر..

و قال عثمان نفسه مثل هذه الکلمه أیضا..

أما أبو ذر فلم یتعد طوره،و لا تجاوز حده،بل بقی فی دائره الأمان، و لم یواجه شیئا من ذلک،فاحتفظ بحاله الصفاء و السلامه..فکان خیرا منهما من هذه الناحیه أیضا..

ثالثا: أما فی خط النهایه،فقد سقط بموتهما خیارهما.و لم یعد یمکنهما تصحیح أی خطأ،أو التراجع عن أی زلل أو خطل..

أما أبو ذر فلا یزال باب الإستزاده من الخیر مفتوحا أمامه،و إن اکتشف أی خلل أو خطل،فبإمکانه التراجع عنه،و التوبه منه..و التصحیح له..

و هذه میزه فضل له علیهما.و هو فی هذا خیر منهما..

شهاده علی علیه السّلام حدث،و دلاله

و عن شهاده علی«علیه السلام»لأبی ذر بأنه ربع الإسلام نقول:

1-إن شهاده علی«علیه السلام»لأبی ذر،کانت عن شهود و حس و حضور،لأن أبا ذر حین قدم مکه باحثا عن دینه قد نزل ضیفا علی علی «علیه السلام»،و جمعه علی«علیه السلام»برسول اللّه«علیه السلام»، فأسلم رحمه اللّه علی یدیه..

و لم یکن عثمان قد أسلم آنئذ،فلیس له أن یجادل فی هذا الأمر،و أن یؤید أو أن یفنّد.

2-و من جهه أخری،فإن القرآن قد حظّر علی عثمان تکذیب علی

ص :154

«علیه السلام»،لأنه تعالی قد حکم بطهارته«علیه السلام»من کل رجس، و الکذب من أظهر مفردات الرجس.

3-و أیضا لیس لعثمان أن یکذب أبا ذر بعد أن قال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی حقه:«ما أظلت الخضراء،و لا أقلت الغبراء من ذی لهجه أصدق من أبی ذر».

4-فسعی عثمان لتکذیب علی«علیه السلام»و أبی ذر لا مبرر له،و لا منطق یساعده..و لا بد من ردعه عن هذا الأمر الذی یخالف صریح القرآن،و صریح قول الرسول الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»،الذی لا ینطق عن الهوی إن هو إلا وحی یوحی.

5-و بعد هذا أو ذاک یتضح:أن تهدید عثمان لعلی«علیه السلام» بقوله:«و اللّه لقد هممت بک»یعتبر عدوانا آخر علی حدود اللّه تبارک و تعالی.و لا بد من التصدی له،و ردعه عنه.

فبادر علی«علیه السلام»إلی ذلک،فقال:«و أنا-و اللّه-لأهم بک»، و بذلک یعرف عثمان:أن سلطانه لا یبیح له المحرمات،و لا یعفیه من المسؤولیه عن أعماله..

6-قد ظهر من قول عثمان لعلی:إنی لأهم بک،ثم جواب علی«علیه السلام»له کقوله تعالی: هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهٰا، لا یقصد به أنه هم بنکاحها و همت بنکاحه..بل هی عباره یقصد بها التهدید أی همت بمهاجمته،أو بضربه أو بقتله،و هم هو بضربها أو نحو ذلک.

ص :155

أبو ذر علی بینه من أمره

و قد ورد فی النص الذی ذکره المسعودی:أنه قیل لأبی ذر حین وصوله من الشام،و قد تسلخ لحم فخذیه،و کاد یتلف:إنک تموت من ذلک.

فقال لهم:هیهات،لن أموت حتی أنفی إلخ..

و هذا یعطی:أن أبا ذر کان علی بینه من أمره،و أنه کان یعتمد فی مواقفه تلک علی الغیوب التی أخبره بها رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..

و لم یکن یخامره أی شک أو شبهه فی تحققها و فی صحتها.

و قد صرح:بأن النبی«صلی اللّه علیه و آله»أخبره بتفاصیل دقیقه.

و منها نفیه،و المکان الذی ینفی إلیه،و أین یموت،و من یتولی دفنه،و من أین تأتی الجماعه التی تتولی ذلک،و إلی أین تقصد..

الیهود هم الداء الدوی!!

و کما کان کعب الأحبار الیهودی الأصل السبب المباشر لنفی أبی ذر إلی الشام،کان کعب الأحبار نفسه سببا فی نفی أبی ذر إلی الربذه..حیث ضربه أبو ذر«رحمه اللّه»کعبا بعصاه حین رآه یفتی فی دیننا بما یخالف قول نبینا«صلی اللّه علیه و آله»..

و اللافت هنا:أن أبا ذر بادر إلی ذلک بالرغم من أنه کان لا یزال یعانی من الآلام التی سببها له حمله من الشام علی قتب یابس..و کانوا لا یدعونه یستریح لیلا و لا نهارا حتی تسلخ لحم فخذیه،و کاد یتلف کما تقدم..

و هذا الموقف من أبی ذر«رحمه اللّه»،لم یکن إلا لأنه کان یعلم:أن

ص :156

الیهود یسعون لإفساد دین الناس،و التلاعب بعقائدهم،کیدا منهم للحق و أهله.و تنفیسا عن أحقاد یجدونها فی نفوسهم،بسبب ما جنوه هم علی أنفسهم.

و کان الناس باستثناء علی أمیر المؤمنین«علیه السلام»مبهورین بهم، و یظنون:أن لدیهم علوما لیست لدی غیرهم..و یحاول الیهود إشاعه هذا الإنطباع و تکریسه بأسالیب عدیده و مختلفه،

و قد أوجب هذا الإنبهار و سیاسات أخری المزید من النفوذ لهم، و لغیرهم من أهل الکتاب،و مکنهم من دس الکثیر من سمومهم فی عقائد الناس،و فی سائر معارفهم..و کانت لهم هیمنه علی العدید من الخلفاء و الحکام.

و قد ذکرنا طرفا مفیدا مما یربط بهذا الموضوع فی الجزء الأول من کتابنا الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»..فراجع.

تعدد الوقائع

و المراجع للنصوص المختلفه یعرف:ان هناک العدید من المواجهات الکلامیه الحاده،قد وقعت بین علی«علیه السلام»و عثمان،و بین عثمان، و أبی ذر،و بین أبی ذر و معاویه.و أن مساعیهم للتخلص من أبی ذر تواصلت و تعددت مظاهرها.و أن الجرأه علیه و علی علی«علیه السلام»قد تکررت..و وسائل الضغط قد اختلفت.

و کانت النتیجه واحده هی إصرار أهل الحق علی حقهم،و کان

ص :157

الآخرون هم المتحیرون،الذین وقعوا فی الأخطاء الکبیره و الخطیره علی مرأی و مسمع من الصحابه و سائر الناس.

هل هذا تقصیر أم قصور؟!

و تقدم فی الروایه رقم(7)أن عثمان اتهم أبا ذر بالکذب،فیما رواه عن النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی حق بنی أبی العاص إذا بلغوا ثلاثین رجلا..

فقال أبو ذر لمن حضر:أما تدرون أنی صدقت؟

قالوا:لا و اللّه ما ندری.

ثم لما روی لهم علی«علیه السلام»:حدیث ما أظلت الخضراء إلخ..

فقال جمیع من حضر أما هذا فسمعناه کلنا من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..

و السؤال هو:إذا کانوا قد سمعوا الحدیث أن أبا ذر أصدق من کل ذی لهجه،فکیف یقولون إنهم لا یدرون أنه صدق فی نقله حدیث بنی أبی العاص؟!

فهم إما کذبوا فی قولهم هذا..أو أنهم لم یحسنوا الإستفاده من حدیث أصدقیه أبی ذر..و هذا قصور معیب.

کما إن من البعید أن لا یفهم جمیعهم أو أن لا یحسن الجمیع الإستفاده من هذا الحدیث..فیکون بعضهم قد عمل بالتقیه.

و أما القول بأنهم یرون الحدیث النبوی لا یعبر عن الواقع،فهو بمثابه الإنکار للنبوه..و فیه تکذیب للقرآن..

ص :158

تأسف أبی ذر

و حین قال أبو ذر لهم:ما کنت أظن أنی أعیش حتی أسمع هذا منکم، فإنه قد عبر عن دهشته من جرأتهم علی تکذیب النبی«صلی اللّه علیه و آله»، أو علی کذبهم،و لم یدخل فی وهمه:أنهم لم یفهموا کلام النبی«صلی اللّه علیه و آله»،و أنهم لم یحسنوا تطبیقه.

علم علی علیه السّلام

و تذکر الروایه رقم(7)أیضا أن عثمان سأل علیا إن کان قد سمع الحدیث عن بنی أبی العاص من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»؟!

فقال:لا،و قد صدق أبو ذر..

ثم استدل علی صدق بحدیث:ما أظلت الخضراء..

و هذا معناه:أن علیا«علیه السلام»لا یعرف جمیع الأحادیث عن رسول اللّه،فکیف یکون باب مدینه علم الرسول«صلی اللّه علیه و آله»؟!

و نجیب:

أولا: لعل المطلوب هو أن یشهد بأنه حضر المجلس الذی سمع فیه أبو ذر هذه الکلمه من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..فأجاب بأنه لم یکن حاضرا آنئذ..و لکن ذلک لا یمنع من أن یکون«صلی اللّه علیه و آله»قد ذکر له هو نفسه هذا الحدیث فی مناسبات أخری.

ثانیا: لعله«علیه السلام»سمع هذا المعنی الذی ذکره أبو ذر،و لکن بلفظ آخر،فلا یصح أن یشهد بسماعه نفس هذه الألفاظ التی ذکرها أبو ذر.

ص :159

ثالثا:قد یکون«علیه السلام»قد استفاد هذه المعانی التی ذکرها أبو ذر من بعض أبواب العلم التی فتحت له من خلال الألف باب التی تعلمها من رسول اللّه.؟و الطریق الذی استفاد منه هذه الأبواب لیس هو الطریق العادی المیسور لسائر البشر..

إساءه أدب

و بعد أن ذکر المعتزلی ما جری بین عثمان و علی«علیه السلام»بشأن أبی ذر،و قرأءه علی«علیه السلام»آیه مؤمن آل فرعون لتکون هی المشوره التی یقدمها لثمان،قال:«فأجابه عثمان بجواب غلیظ،و أجابه«علیه السلام» بمثله..و لم نذکر الجوابین تذمما منهما».

و نقول:

أولا: قال عثمان لعلی«علیه السلام»بفیک تراب یا علی،فقال علی «علیه السلام»بل بفیک التراب یا عثمان،مما یعنی أن علیا قد أجاب عثمان علی سبیل المقابله بالمثل،إنطلاقا من قوله تعالی: فَمَنِ اعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ (1)و آیات آخری..

فعلی قد ظلم،و للمظلوم أن ینتصر لنفسه،و یدفع الظلم عنها،فلماذا یتذمم ابن أبی الحدید من إستعمال علی«علیه السلام»حقه؟..

إن التذمم لا بد أن یکون من المضون الذی استفید منه فی العدوان و الظلم..

لا من المضمون الذی رضی الشارق بالإستفاده منه للدفاع عن النفس..

ص :160


1- 1) الآیه 194 من سوره البقره.

ثانیا:إن کلمه عثمان کانت دعاء بالسوء علی علی«علیه السلام».

أما کلمه علی«علیه السلام»فهی إخبار منه«علیه السلام»بالغیب، و إن ذلک سیجری علی عثمان بسوء إختیاره،و لذلک شفع کلمته بأن ذلک سیجری و سیکون کما تقدم..

و لماذا یتذمم المعتزلی من ذکر کلام یخبر به«علیه السلام»عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»عن اللّه عن أمر سیکون؟!

فإن ذلک لیس من الأجوبه الغلیظه،و لا هو مما لا یحسن التصریح به..

ص :161

ص :162

الفصل الخامس

اشاره

لهذا أعید أبو ذر..

ص :163

ص :164

سر إعاده أبی ذر من الشام

عن أبی جهضم الأزدی،عن أبیه قال:لما أخرج عثمان أبا ذر الغفاری «رحمه اللّه»من المدینه إلی الشام کان یقوم فی کل یوم،فیعظ الناس، و یأمرهم بالتمسک بطاعه اللّه،و یحذرهم من ارتکاب معاصیه،و یروی عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»ما سمعه منه فی فضائل أهل بیته«علیه و علیهم السلام»،و یحضهم علی التمسک بعترته.فکتب معاویه إلی عثمان:

أما بعد..فإن أبا ذر یصبح إذا أصبح،و یمسی إذا أمسی و جماعه من الناس کثیره عنده،فیقول کیت و کیت،فإن کان لک حاجه فی الناس قبلی فأقدم أبا ذر إلیک،فإنی أخاف أن یفسد الناس علیک،و السلام..

فکتب إلیه عثمان

أما بعد..فأشخص إلیّ أبا ذر حین تنظر فی کتابی هذا،و السلام.

فبعث معاویه إلی أبی ذر فدعاه،و أقرأه کتاب عثمان،و قال له:النجا الساعه.

فخرج أبو ذر إلی راحلته،فشدها بکورها،و أنساعها.

فاجتمع إلیه الناس،فقالوا له:یا أبا ذر رحمک اللّه أین ترید؟

قال:أخرجونی إلیکم غضبا علی،و أخرجونی منکم إلیهم الآن عبثا بی،

ص :165

و لا یزال هذا الأمر فیما أری شأنهم فیما بینی و بینهم حتی یستریح بر،أو یستراح من فاجر،و مضی.

و سمع الناس بمخرجه،فأتبعوه حتی خرج من دمشق،فساروا معه حتی انتهی إلی دیر مران،فنزل،و نزل معه الناس،فاستقدم فصلی بهم،ثم قال:

أیها الناس،إنی موصیکم بما ینفعکم،و تارک الخطب و التشقیق،احمدوا اللّه عز و جل.

قالوا:الحمد للّه.

قال:أشهد أن لا إله إلا اللّه،و أن محمدا عبده و رسوله.

فأجابوه بمثل ما قال.

فقال:أشهد أن البعث حق،و أن الجنه حق،و أن النار حق،و أقر بما جاء من عند اللّه،فاشهدوا علی بذلک.

قالوا:نحن علی ذلک من الشاهدین.

قال:لیبشر من مات منکم علی هذه الخصال برحمه اللّه و کرامته ما لم یکن للمجرمین ظهیرا،و لا لأعمال الظلمه مصلحا،و لا لهم معینا.

أیها الناس،إجمعوا مع صلاتکم و صومکم غضبا للّه عز و جل إذا عصی فی الأرض،و لا ترضوا أئمتکم بسخط اللّه،و إن أحدثوا ما لا تعرفون فجانبوهم،و أزروا علیهم،و إن عذبتم،و حرمتم،و سیرتم،حتی یرضی اللّه عز و جل،فإن اللّه أعلا و أجل لا ینبغی أن یسخط برضی المخلوقین.

ص :166

غفر اللّه لی و لکم،أستودعکم اللّه،و أقرأ علیکم السلام و رحمه اللّه.

فناداه الناس:أن سلم اللّه علیک و رحمک یا أبا ذر،یا صاحب رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»،ألا نردک إن کان هؤلاء القوم أخرجوک،ألا نمنعک؟!

فقال لهم:ارجعوا رحمکم اللّه،فإنی أصبر منکم علی البلوی،و إیاکم و الفرقه و الإختلاف.

فمضی حتی قدم علی عثمان،فلما دخل علیه قال له:

لا قرب(کذا)اللّه بعمرو عینا.

فقال أبو ذر:و اللّه ما سمانی أبوای عمروا،و لکن لا قرب(کذا)اللّه من عصاه،و خالف أمره،و ارتکب هواه.

فقام إلیه کعب الأحبار،فقال له:أ لا تتقی اللّه یا شیخ،تجیب أمیر المؤمنین بهذا الکلام؟!

فرفع أبو ذر عصا کانت فی یده،فضرب بها رأس کعب،ثم قال له:یا ابن الیهودیین ما کلامک مع المسلمین؟!فو اللّه ما خرجت الیهودیه من قلبک بعد.

فقال عثمان:و اللّه لا جمعتنی و إیاک دار،قد خرفت،و ذهب عقلک.

أخرجوه من بین یدی حتی ترکبوه قتب ناقته بغیر وطاء،ثم أنخسوا به الناقه،و تعتعوه حتی توصلوه الربذه،فنزلوه بها من غیر أنیس حتی یقضی اللّه فیه ما هو قاض.

فأخرجوه متعتعا،ملهوزا بالعصی.

ص :167

و تقدم:أن لا یشیعه أحد من الناس،فبلغ ذلک أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب«علیه السلام»،فبکی حتی بل لحیته بدموعه،ثم قال:أهکذا یصنع بصاحب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»؟! إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ، ثم نهض و معه الحسن و الحسین«علیهما السلام»،و عبد اللّه بن العباس، و الفضل،و قثم،و عبید اللّه حتی لحقوا أبا ذر،فشیعوه.

فلما بصر بهم أبو ذر«رحمه اللّه»حنّ إلیهم،و بکی علیهم،و قال:بأبی وجوه إذا رأیتها ذکرت بها رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و شملتنی البرکه برؤیتها.ثم رفع یدیه إلی السماء و قال:اللهم إنی أحبهم،و لو قطعت إربا إربا فی محبتهم ما زلت عنها ابتغاء وجهک و الدار الآخره.

فارجعوا رحمکم اللّه،و اللّه أسأل أن یخلفنی فیکم أحسن الخلافه.

فودعه القوم،و رجعوا و هم یبکون علی فراقه (1).

و نقول:

لنا مع هذا النص وقفات،هی التالیه:

أحادیث العتره أخرجته من الشام

1-النص المتقدم صریح فی أن أبا ذر لم یحدث أهل الشام بما یضر عثمان أو معاویه،بل هو لم یشر إلی أنه قد ذکرهما،أو أشار إلیهما فی قلیل أو کثیر..

ص :168


1- 1) الأمالی للشیخ المفید ص 161-165 و بحار الأنوار ج 22 ص 395-397 و راجع:مستدرک الوسائل ج 8 ص 206 و ج 12 ص 199 و جامع أحادیث الشیعه ج 14 ص 453 و ج 16 ص 473.

و لا نظن أنهما یتضرران من أمر الناس بطاعه اللّه،و تحذیرهم من ارتکاب المعاصی..فلماذا..انزعج معاویه من أبی ذر حتی کتب فیه إلی عثمان،ثم أمره عثمان بحمله إلیه؟!

إننا لا نجد مبررا لذلک إلا روایه أبی ذر للناس ما سمعه من النبی «صلی اللّه علیه و آله»فی فضائل أهل بیته،و الترغیب و الحض علی التمسک بعترته..

و هذا یمثل خطرا علی معاویه و عثمان من ناحیتین

أحداهما:أنه کسر للحظر الذی فرضوه علی روایه الحدیث عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».فإنه إذا انفتح هذا الباب،فستظهر أمور کثیره کانوا یجهدون لکتمانها،و لا سیما ما قاله النبی«صلی اللّه علیه و آله»عنهم مما یبین حالهم و بعدهم عن الدین،و محاربتهم له و لأهله،و سیسد الباب علیهم فی کثیر من سیاساتهم،و سیجعلهم عاجزین عن توجیه الناس وفق ما یحلو لهم،أو هو علی الأقل سیصعّب علیهم ذلک بدرجه کبیره..

بل إن ذلک سیؤدی إلی ظهور مخالفاتهم لکثیر من السنن و الأحکام.

و سیفضح أمرهم،و یضعف ثقه الناس بهم..

الثانیه: أن یعرف الناس حقیقه أهل بیت النبی«صلی اللّه علیه و آله» و عترته،و موقعهم من هذا الدین.و الحال أن رأسهم و سیدهم و إمامهم هو علی«علیه السلام»الذی لا یطیقون ذکر اسمه..

و سیدرک الناس أنهم واقعون تحت وطأه خداع غیر عادی،و لا یمکنهم السکوت علیه،لأنه یمحق دینهم،و یدمر آخرتهم،و حتی دنیاهم أیضا..

ص :169

و من شأن هذا أن یفشل مشاریع معاویه و سائر الأمویین،و یبطل کیدهم..و سیحاول الناس أن یتعرفوا علی هذا النمط من الناس،و سیقارنون بین ما قیل لهم عنهم،و بین الواقع الذی یعاینونه..

و قد تأکدت خشیه معاویه،و تضاعف خوف عثمان من أبی ذر أن جماعه کثیره من الناس کانت تجتمع عند أبی ذر فی الصباح و المساء..

3-یبدو لنا:أن أبا ذر قد مر فی الشام بعده حالات،جهر فی بعضها بنقد عثمان،و خصوصا حین بلغه ما فعله بعمار بن یاسر،و جهر فی بعضها بنقد معاویه،و سیاساته المالیه و غیرها..

و انصرف فی بعضها إلی موعظه الناس،و بیان العقائد و الأحکام لهم، و تعریفهم بأهل بیت نبیهم علیه و علیهم الصلاه و السلام.

إجتماع الناس علی أبی ذر

و قد ذکر النص المتقدم:أن جماعه کثیره من الناس کانت تأتی أبا ذر فی الصباح و المساء،فیعظهم،و یحدثهم بما قاله النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی حق عترته ثم ذکر:أن الناس حین علموا بخروجه«رحمه اللّه»اجتمعوا إلیه.و ساروا حتی انتهی إلی دیر مرّان (1).فنزل،و نزل معه الناس.

فصلی بهم و خطبهم بما تقدم..و لکن الأهم من ذلک هو قول الناس له

ص :170


1- 1) قال یاقوت فی معجم البلدان ج 2 ص 33:هو دیر بالقرب من دمشق،علی تل مشرف علی مزارع الزعفران،و ریاض حسنه،و بناؤه بالجص.

حین ودعهم:«ألا نردک إن کان هؤلاء القوم أخرجوک؟!ألا نمنعک»؟!

فإن ذلک یشیر إلی شده تعلق الناس به،و مدی تأثیره فیهم..

و قد رفض«رحمه اللّه»طلبهم،لأنهم لو فعلوا لتعرضوا لبلاء عظیم، قد لا یکون لهم به طاقه،و لکن أبا ذر کان علی استعداد لتحمل البلاء، و سیکون أصبر منهم علیه،کما أشار هو إلی ذلک،لأنهم لم تحکمهم التجارب بعد،و لا هذبوا أنفسهم،بالمقدار الذی ینالون ذلک المقام فی الصبر علی البلاء..

أخرج أبو ذر إلی الشام غضبا

و قد ذکر أبو ذر للناس:أنه لم یأت إلی الشام باختیاره،بل أخرجوه إلیها،لا لأجل مصلحه توخوها من إخراجه فلا ینبغی أن یتوهم أحد ذلک.بل حنقا و غضبا.و علی الناس أنفسهم أن یبحثوا عن أسباب هذا الغضب،و أن ینظروا فی تلک الأسباب،و مدی مطابقتها للشرع و الدین و الإنصاف،و الخلق الرضی.

کما أن الإنسیاق مع هذا الغضب لم یکن من الحکمه و التدبیر فی شیء.

و بهذا یکون«رحمه اللّه»قد فتح أعین الناس علی أمور لم یکن یسعد معاویه و لا عثمان،و لا غیرهما من الأمویین و الحاکمین أن یبحث الناس عنها،ثم أن یحصلوا علی معرفتها..

و تلک ضربه أخری یسددها ذلک الرجل الصالح و المجاهد لمن یرید طمس الحقائق،و تجهیل الناس.

ص :171

إخراج أبی ذر من الشام کان عبثا

و قد قال أبو ذر:إن إخراجه من بین أهل الشام،و إرجاعه إلی المدینه کان یهدف إلی العبث به،ربما لأنهم تأکدوا:أن هذا النوع من التصرفات الضاغطه علیه،لا یثنی عزمه علی مواصله العمل بتکلیفه الشرعی،و هو هدایه الأمه،و الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر،و ذلک یجعل عملهم هذا بلا هدف معقول أو مقبول.و هذا هو العبث بعینه..

و قد حرص أبو ذر علی بیان أنه«رحمه اللّه»سیواصل العمل بوظیفته، و سیواصلون عبثهم إلی أن یلقی ربه..معتبرا أنه هو البر الذی یستریح بلقاء ربه،و هم مصداق الفاجر الذی یطلب الناس الراحه منه..

و علینا أن لا ننسی هذه اللفته التی سجلها أبو ذر هنا حین قال:أخرجونی منکم إلیهم،و لم یقل أخرجونی من الشام أو من هذا البلد،لیشیر إلی هذه الصله القویه التی تکونت بینه«رحمه اللّه»و بین الناس.حیث یصبح إخراجه من بینهم علی حد الإساءه لهم،کما هو،إساءه إلیه.

خطبه أبی ذر

أما خطبه أبی ذر فی ذلک الجمع الذی أحبه و تعلق به،و أراد أن یعبر عن هذا الحب بهذا النحو الذی عرفناه..فهی من أروع ما سمعناه و قرأناه عن أبی ذر،حیث تضمنت تذکیر ذلک الجمع،بأمور بالغه الأهمیه و الحساسیه بالنسبه إلیهم،و لذلک کانوا یرددونها معه،و یقرون بها بثقه و صراحه.و هی تلک المبانی العقائدیه الأساسیه،مشفوعه بالبشاره لکل فرد

ص :172

فرد برحمه اللّه تعالی و کرامته،بشرط أن لا یکون ظهیرا للمجرمین،و لا مصلحا لأعمال الظالمین،و لا معینا لهم.

و ذکر«رحمه اللّه»لهم:أن علیهم أن یجمعوا مع عباداتهم الغضب للّه إذا عصی فی الأرض،و أن لا یشتروا رضا أئمتهم بسخط الخالق.

و إن أحدثوا البدع فعلیهم أن یعیبوهم بذلک،و إن عذبوا،و حرموا، و تعرضوا للنفی و الإبعاد.

ثم أوصاهم بعدم الفرقه و الاختلاف..

و الإلتزام بهذه العناصر،و سلوک هذا الطریق هو مفتاح السعاده فی الدنیا و الآخره..

رد أبی ذر علی تزلف کعب الأحبار

و قد حاول کعب الأحبار أن یتصید الفرصه،و یتزلف إلی عثمان،فبادر إلی الإعتراض علی أبی ذر فی أمر لا یرتاب أحد فی أن أبا ذر کان محقا فیه، و لا یصح الاعتراض علیه من أحد،فإن أبا ذر لم یزد علی أن أخبر عثمان بأن أباه لم یسمه عمروا،و هو صادق فی ذلک.

ثم أخبره:أن قول عثمان:لا قرب اللّه بعمرو عینا،إنما یلیق بمن عصی اللّه تعالی و خالفه،حیث قال له:«و لکن لا قرب اللّه من عصاه،و خالف أمره،و ارتکب هواه».و هو مصیب فی کلامه هذا کبد الحقیقه.

فما معنی أن یعترض کعب الأحبار علی هذا القول الصائب و الصحیح و الصادق؟!و لماذا یعتبره کلاما لا یلیق بمقام الخلیفه..و أی شیء رآه فی

ص :173

هذا الکلام یدعو إلی الإعتراض علی قائله؟!

إننا لا نجد تفسیرا لموقف کعب هذا إلا أنه أراد التحریض علی أبی ذر، و تعمیق الخلاف بینه و بین عثمان.و إراده التزلف لعثمان بإظهار التأیید له، و شد أزره مقابل ذلک الصحابی الجلیل.

أبو ذر أعرف بکعب الأحبار

و قد یخطر ببال البعض:أن کعب الأحبار أسلم فی عهد عمر،و قد مضی علی إسلامه العدید من السنوات،فما معنی اتهامه بالیهودیه من قبل أبی ذر«رحمه اللّه»؟!

و نجیب:بأنه لا مانع من أن یتظاهر بعض الناس بالاسلام لأهداف مختلفه،منها ما یعود إلیه کشخص یحب جلب المنافع لنفسه،أو دفع بعض الأسواء عنها..و منها ما یکون هدفا شریرا،یدخل فی دائره الکید الخفی، و التآمر علی الخط،أو علی الواقع السیاسی،أو الإجتماعی أو الأمنی،أو ما إلی ذلک.

و من الذی قال:إن کعبا لم یکن من هؤلاء أو أولئک؟!

و لا شک فی أن أبا ذر کان أقرب إلی معرفه أحوال کعب الأحبار منا.

بل إن قول رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:«ما أقلت الغبراء،و لا أظلت الخضراء من ذی لهجه أصدق من أبی ذر»،یضطرنا للجزم بصحه ما أخبرنا به«رحمه اللّه»عن کعب الأحبار،لا سیما و هو یقسم علیه باللّه تبارک و تعالی.

ص :174

أبو ذر خرف و مجنون

و یستوقفنا قول عثمان لأبی ذر:قد خرفت و ذهب عقلک..ثم أمره بأن یخرجوه،و یرکبوه قتب ناقه بغیر وطاء،و أن ینخسوا به الناقه و یتعتعوه، و ینزلوه الربذه حیث لا أنیس له.

فأخرجوه متعتعا ملهوزا بالعصی،و أمر أن لا یشیعه أحد..

فأولا:فکیف یحکم عثمان علی أبی ذر بالخرف و الجنون،ثم ینزل به هذه العقوبات الشدیده؟!

ألیس قد رفع القلم عن المجنون حتی یفیق؟! (1)،و هل یؤاخذ عاقل

ص :175


1- 1) الخصال للصدوق ص 175 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 1 ص 45 و ج 28 ص 33 و(ط دار الإسلامیه)ج 1 ص 32 و ج 18 ص 317 و فتح الباری ج 12 ص 107 و عمده القاری ج 20 ص 254 و مسند الشامیین ج 4 ص 344 و موارد الظمآن ج 5 ص 40 و نصب الرایه للزیلعی ج 5 ص 376 و معرفه السنن و الآثار ج 6 ص 402 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 7 ص 287 و صحیح ابن حبان ج 1 ص 355 و الفصول المهمه للحر العاملی ج 1 ص 656 و مسند ابن الجعد ص 120 و شرح معانی الآثار ج 2 ص 74 و مسند أبی یعلی ج 7 ص 366 و السنن الکبری للبیهقی ج 4 ص 269 و 325 و ج 6 ص 57 و ج 8 ص 264 و ج 10 ص 317 و مجمع الزوائد ج 6 ص 251 و صحیح البخاری(ط دار الفکر)ج 6 ص 169 و ج 8 ص 21 و مستدرک الوسائل ج 1 ص 84 و ج 18 ص 3 و الإرشاد-

الشیخ الخرف؟!

ثانیا: لم نجد فی العقوبات الاسلامیه أن یلهز أحد بالعصی،(لهزه بالرمح:طعنه فی صدره)و أن یتعتعوه(أی أن یقلقوه و یزعجوه).و أن یرکب علی ناقه بغیر وطاء.و أن ینفی إلی حیث لا أنیس له.و أن تنخس الناقه التی یرکبها،و أن لا یشیعه أحد..

فکیف إذا کان هذا الذی یراد عقوبته بذلک کله،خرفا و ذاهب العقل، بنظر نفس ذلک الحاکم علیه بهذه العقوبات؟!..

البرکه بالرؤیه

و قد بکی أمیر المؤمنین«علیه السلام»لأجل ما یفعل بصاحب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و لکنه بکاء المجاهدین العاملین،و الصامدین، الذین لا یفرطون بواجباتهم،و لا یتراجعون عن مواقف الحق مهما نالهم من الأذی و البلاء.

و قد بادر إلی وداع الرجل الوفی،و الصادق التقی،الذی یعلن بدوره

1)

-للمفید ج 1 ص 204 و مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 188 و الخلاف للطوسی ج 2 ص 41 و المبسوط للطوسی ج 7 ص 15 و مسند زید بن علی ص 326 و الأم للشافعی ج 5 ص 275 و المجموع للنووی ج 3 ص 6 و ج 4 ص 250 و ج 6 ص 253 و بحار الأنوار ج 40 ص 250 و ج 76 ص 87 و 88 و جامع أحادیث الشیعه ج 1 ص 347 و مصادر کثیره أخری.

ص :176

أن البرکه تشمله برؤیه تلک الوجوه التی إذا رآها ذکر بها رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..

و هذا معنی بالغ الدقه و الأهمیه،فیما یرتبط بالتبرک بالأنبیاء و الأوصیاء، و بأثارهم،و آثار التواصل معهم،حتی علی مستوی رؤیه وجوههم المبارکه..

أبو ذر یحبهم و لو قطع إربا إربا

و ذکرت الروایه:أن أبا ذر رفع یدیه إلی السماء و قال:اللهم إنی أحبهم.

و لو قطعت إربا إربا فی محبتهم ما زلت عنها،ابتغاء وجهک و الدار الآخره..

إذن..فهذا هو السر الأعمق لما یواجهه أبو ذر،و هو حبه لعلی و أهل بیته«علیهم السلام»..لا سیما هو یعلن أنه غیر مستعد للتخلی عن محبتهم، و لو قطع إربا إربا،فعلی الذین یبالغون فی إلحاق الأذی به من أجل ذلک أن یعلموا أن ذلک لن یؤثر فی زعزعه هذه المحبه..

ثم ذکر«علیه السلام»أن محبته لهم لم تکن لاستجلاب منافع دنیویه، بل هی ابتغاء وجه اللّه و الدار الآخره..فلا حیله لأحد إذن فیها،و لا یمکن اقتلاعها بأیه وسیله دنیویه..

ص :177

ص :178

الفصل السادس

اشاره

علی علیه السّلام فی وداع أبی ذر..

ص :179

ص :180

أبو ذر إلی الربذه

و ورد فی نهج البلاغه مایلی:

و من کلام له«علیه السلام»لأبی ذر«رحمه اللّه»لما خرج إلی الربذه:

یا أبا ذر،إنک غضبت للّه فارج من غضبت له.

إن القوم خافوک علی دنیاهم،و خفتهم علی دینک،فاترک فی أیدیهم ما خافوک علیه،و اهرب منهم بما خفتهم علیه.

فما أحوجهم إلی ما منعتهم،و ما أغناک عما منعوک.

و ستعلم من الرابح غدا،و الأکثر حسّدا.

و لو أن السماوات و الأرضین کانتا علی عبد رتقا ثم اتقی اللّه لجعل اللّه له منهما مخرجا،

و لا یؤنسنک إلا الحق،و لا یوحشنک إلا الباطل.

فلو قبلت دنیاهم لأحبوک،و لو قرضت منها لأمنوک (1).

ص :181


1- 1) نهج البلاغه(بشرح عبده)ج 2 ص 12 الخطبه رقم 130 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 8 ص 252 و عیون الحکم و المواعظ للواسطی ص 552 و جامع-

قال المعتزلی:

واقعه أبی ذر«رحمه اللّه»و إخراجه إلی الربذه،أحد الأحداث التی نقمت علی عثمان.

و قد روی هذا الکلام أبو بکر أحمد بن عبد العزیز الجوهری فی کتاب «السقیفه»عن عبد الرزاق،عن أبیه،عن عکرمه،عن ابن عباس،قال:لما أخرج أبو ذر إلی الربذه،أمر عثمان،فنودی فی الناس:ألا یکلم أحد أبا ذر، و لا یشیعه.

و أمر مروان بن الحکم أن یخرج به(بغیر وطاء).

فخرج به،و تحاماه الناس إلا علی بن أبی طالب«علیه السلام»،و عقیلا أخاه،و حسنا و حسینا«علیهما السلام»،و عمارا(و المقداد بن الأسود،و عبد اللّه بن عباس)،فإنهم خرجوا معه یشیعونه.

فجعل الحسن«علیه السلام»یکلم أبا ذر،فقال له مروان:إیها یا حسن!ألا تعلم أن أمیر المؤمنین قد نهی عن کلام هذا الرجل!

(و فی نص ابن أعثم:و تقدم علی«علیه السلام»إلی أبی ذر فجعل یعزیه فیما قد نزل به،و یأمره بالصبر و الإحتساب إلی وقت الفرج.

قال:و تقدم مروان بن الحکم إلی علی«علیه السلام»فقال:ألیس قد

1)

-أحادیث الشیعه ج 14 ص 453 و الغدیر ج 8 ص 300 و موسوعه أحادیث أهل البیت للنجفی ج 4 ص 113 و ج 8 ص 18 و نهج السعاده ج 4 ص 11 و حیاه الإمام الحسین للقرشی ج 1 ص 373.

ص :182

أمر أمیر المؤمنین أن لا یخرج أحد مع هذا الشیخ،و لا یشیعه أحد من الصحابه؟!).

فإن کنت لا تعلم فاعلم ذلک.

فحمل علی«علیه السلام»علی مروان فضرب بالسوط بین أذنی راحلته،و قال:تنح لحاک(نحاک)اللّه إلی النار!

(أو قال:إلیک عنا یا ابن الزرقاء،أمثلک یعترض علینا فیما نصنع)؟! (1).

فرجع مروان مغضبا إلی عثمان:فأخبره الخبر،فتلظی علی علی«علیه السلام».

و وقف أبو ذر فودعه القوم،و معه ذکوان مولی أم هانئ بنت أبی طالب.

قال ذکوان:فحفظت کلام القوم-و کان حافظا-فقال علی«علیه السلام»:یا أبا ذر،إنک غضبت للّه!إن القوم خافوک علی دنیاهم،و خفتهم علی دینک.فامتحنوک بالقلی،و نفوک إلی الفلا،و اللّه لو کانت السماوات و الأرض علی عبد رتقا،ثم اتقی اللّه لجعل له منها مخرجا.

یا أبا ذر لا یؤنسنک إلا الحق،و لا یوحشنک إلا الباطل.

ثم قال لأصحابه:و دعوا عمکم.

ص :183


1- 1) راجع:الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 159 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 376.

و قال لعقیل:ودع أخاک.

فتکلم عقیل،فقال:ما عسی أن نقول یا أبا ذر،و أنت تعلم أنا نحبک، و أنت تحبنا!فاتق اللّه،فإن التقوی نجاه،و اصبر فإن الصبر کرم،و أعلم أن استثقالک الصبر من الجزع،و استبطاءک العافیه من الیأس،فدع الیأس و الجزع.

ثم تکلم الحسن،فقال:یا عماه،لو لا أنه لا ینبغی للمودع أن یسکت، و للمشیع أن ینصرف،لقصر الکلام و إن طال الأسف،و قد أتی القوم إلیک ما تری،فضع عنک الدنیا بتذکر فراغها(قها)،و شده ما اشتد منها برجاء ما بعدها،و اصبر حتی تلقی نبیک«صلی اللّه علیه و آله»و هو عنک راض.

ثم تکلم الحسین«علیه السلام»،فقال:یا عماه،إن اللّه تعالی قادر أن یغیر ما قد تری،و اللّه کل یوم هو فی شأن،و قد منعک القوم دنیاهم و منعتهم دینک،فما أغناک عما منعوک،و أحوجهم إلی ما منعتهم!

فأسال اللّه الصبر و النصر،و استعذ به من الجشع و الجزع،فإن الصبر من الدین و الکرم،و إن الجشع لا یقدم رزقا،و الجزع لا یؤخر أجلا.

ثم تکلم عمار«رحمه اللّه»مغضبا،فقال:لا آنس اللّه من أوحشک،و لا آمن من أخافک.أما و اللّه لو أردت دنیاهم لأمنوک،و لو رضیت أعمالهم لأحبوک،و ما منع الناس أن یقولوا بقولک إلا الرضا بالدنیا،و الجزع من الموت،مالوا إلی ما سلطان جماعتهم علیه،و الملک لمن غلب،فوهبوا لهم دینهم،و منحهم القوم دنیاهم،فخسروا الدنیا و الآخره،ألا ذلک هو الخسران المبین!

ص :184

فبکی أبو ذر«رحمه اللّه»،و کان شیخا کبیرا،و قال:رحمکم اللّه یا أهل بیت الرحمه!إذا رأیتکم ذکرت بکم رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،ما لی بالمدینه سکن و لا شجن غیرکم،

إنی ثقلت علی عثمان بالحجاز،کما ثقلت علی معاویه بالشام،و کره أن أجاور أخاه و ابن خاله بالمصرین،فأفسد الناس علیهما،فسیرنی إلی بلد لیس لی به ناصر و لا دافع إلا اللّه.

و اللّه ما أرید إلا اللّه صاحبا،و ما أخشی مع اللّه وحشه (1).

و رجع القوم إلی المدینه(فأرسل إلیه عثمان،فدعاه)،فجاء علی«علیه السلام»إلی عثمان،فقال له:ما حملک علی رد رسولی،و تصغیر أمری؟!

فقال علی«علیه السلام»:أما رسولک،فأراد أن یرد وجهی فرددته، و أما أمرک فلم أصغره.

قال:أما بلغک نهیی عن کلام أبی ذر؟!

قال:أو کلما أمرت بأمر معصیه أطعناک فیه؟!

ص :185


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 8 ص 252-254 و بحار الأنوار ج 22 ص 441- 413 و 435-437 و روضه الکافی ص 206 و 208 و منهاج البراعه ج 8 ص 249 و ج 16 ص 302 و نهج السعاده ج 1 ص 168 و الغدیر ج 8 ص 301 و 302 و السقیفه و فدک للجوهری ص 78-80 و الدرجات الرفیعه ص 248 و 249 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 602-604.

قال عثمان:أقد مروان من نفسک.

قال:مم ذا؟!

قال:من شتمه،و جذب راحلته.

قال:أما راحلته فراحلتی بها،و أما شتمه إیای،فو اللّه لا یشتمنی شتمه إلا شتمتک مثلها،لا أکذب علیک.

(أو قال:و أما الشتیمه،فو اللّه لئن شتمنی مروان لا شتمته،لأن مروان لیس لی بکفؤ فأشاتمه) (1).

فغضب عثمان،و قال:لم لا یشتمک!کأنک خیر منه!

قال علی«علیه السلام»:أی و اللّه و منک!

ثم قام فخرج.

فأرسل عثمان إلی وجوه المهاجرین و الأنصار،و إلی بنی أمیه،یشکو إلیهم علیا«علیه السلام»،

فقال القوم:أنت الوالی علیه،و إصلاحه أجمل.

قال:وددت ذاک.

فأتوا علیا«علیه السلام»،فقالوا:لو اعتذرت إلی مروان و أتیته!

فقال:کلا،أما مروان فلا آتیه و لا أعتذر منه،و لکن إن أحب عثمان أتیته.

فرجعوا إلی عثمان،فأخبروه.

ص :186


1- 1) راجع:الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 159 و 160 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 376.

فأرسل عثمان إلیه،فأتاه و معه بنو هاشم،فتکلم علی«علیه السلام»، فحمد اللّه و أثنی علیه،ثم قال:أما ما وجدت علیّ فیه من کلام أبی ذر و وداعه،فو اللّه ما أردت مساءتک،و لا الخلاف علیک،و لکن أردت به قضاء حقه.

و أما مروان فإنه اعترض،یرید ردی عن قضاء حق اللّه عز و جل، فرددته رد مثلی مثله.

و أما ما کان منی إلیک،فإنک أغضبتنی،فأخرج الغضب منی ما لم أرده.

فتکلم عثمان،فحمد اللّه و أثنی علیه،ثم قال:أما ما کان منک إلی فقد و هبته لک،و أما ما کان منک إلی مروان،فقد عفا اللّه عنک،و أما ما حلفت علیه فأنت البر الصادق،فأدن یدک.فأخذ یده فضمها إلی صدره.

فلما نهض قالت قریش و بنو أمیه لمروان:أأنت رجل؟!جبهک علی، و ضرب راحلتک،و قد تفانت وائل فی ضرع ناقه،و ذبیان و عبس فی لطمه فرس،و الأوس و الخزرج فی نسعه!

أفتحمل لعلی«علیه السلام»ما أتاه إلیک؟!

فقال مروان:و اللّه لو أردت ذلک لما قدرت علیه (1).

ص :187


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 8 ص 252-255 و الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 159 و راجع کلماتهم«علیهم السلام»فی وداع أبی ذر فی:بحار الأنوار ج 22 ص 411-414 و 435-437 و روضه الکافی ص 206-208 و کتاب-

و فی نص آخر

فشکا مروان إلی عثمان ما فعل به علی«علیه السلام»،فقال عثمان:یا معشر المسلمین!من یعدونی(یعذرنی)من علی؟

رد رسولی عما وجهته له،و فعل و فعل،و اللّه لنعطیه(لنعطینه)حقه.

فلما رجع علی استقبله الناس و قالوا:إن أمیر المؤمنین علیک غضبان لتشییعک أبا ذر!.

فقال علی«علیه السلام»:غضب الخیل علی اللجم.

فلما کان بالعشی و جاء عثمان،فقال له:ما حملک علی ما صنعت بمروان؟و لم اجترأت علیّ،و رددت رسولی و أمری؟!

فقال:أما مروان فاستقبلنی بردی(یردنی)فرددته عن ردی،و أما أمرک فلم أرده.

فقال عثمان:ألم یبلغک أنی قد نهیت الناس عن أبی ذر و عن تشییعه؟!.

فقال علی«علیه السلام»:أو کلما أمرتنا به من شیء نری طاعه اللّه و الحق فی خلافه اتبعنا فیه أمرک،لعمرو اللّه ما نفعل.

فقال عثمان:أقد مروان.

قال:و مم أقیده؟!

1)

-الأربعین للشیرازی ص 602-604 و الغدیر ج 8 ص 301-303 و السقیفه و فدک للجوهری ص 78-81 و الدرجات الرفیعه ص 248-250.

ص :188

قال:ضربت بین أذنی راحلته،و شتمته،فهو شاتمک،و ضارب بین أذنی راحلتک!!.

قال علی«علیه السلام»:أما راحلتی فهی تلک،فإن أراد أن یضربها کما ضربت راحلته فعل،و أما أنا فو اللّه لئن شتمنی لأشتمنک بمثله بما لا أکذب فیه،و لا أقول إلا حقا.

قال عثمان:و لم لا یشتمک إذا شتمته،فو اللّه ما أنت بأفضل عندی منه!

فغضب علی«علیه السلام»و قال:ألی تقول هذا القول؟!و بمروان تعدلنی؟!!!

فأنا و اللّه أفضل منک،و أبی أفضل من أبیک،و أمی أفضل من أمک، و هذه نبلی قد نثلتها،و هلم،فانثل نبلک.

فغضب عثمان،و احمر وجهه،و قام فدخل.

و انصرف علی«علیه السلام»،فاجتمع إلیه أهل بیته،و رجال المهاجرین و الأنصار.

فلما کان من الغد،و اجتمع الناس إلی عثمان،شکا إلیهم علیا«علیه السلام»و قال:إنه یعیبنی،و یظاهر من یعیبنی-یرید بذلک أبا ذر و عمارا و غیرهما-فدخل الناس بینهما حتی اصطلحا.

و قال علی«علیه السلام»:و اللّه ما أردت بتشییعی أبا ذر إلا اللّه تعالی (1).

ص :189


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 180-184 و مروج الذهب(تحقیق شارل بلا)ج 3 ص 84 و 85 و 86.

و نقول:

سنحاول هنا أیضا أن نقتصر علی لمحات یسیره،مما یرتبط بأمیر المؤمنین«علیه السلام»و نحن علی یقین من أن کلماته«علیه السلام»قد تضمنت الکثیر من الحقائق التی تحتاج إلی الکثیرین من جهابذه العلم، للکشف عن بعض جوانبها من خلال دراسات معمقه،و تضافر جهود، و تأمل و تدبر یلیق بکلام أمیر المؤمنین«علیه السلام»،الذی هو فوق کلام المخلوق،و دون کلام الخالق.

و ما نود الإشاره إلیه هو الأمور التالیه:

إساءات مروان

إن علیا«علیه السلام»لم یظلم مروان حین طرده،و ضرب بالسوط بین أذنی راحلته.لکی تتحیر و ترتبک،و یرتبک مروان معها.

أولا: لأن مروان کان یعین علی معصیه اللّه،فی منع الناس من أداء حق أبی ذر،و فی ترحیله و نفیه بغیر حق.

ثانیا: لأن مروان یعترض علی الإمام المعصوم المنصوب من قبل اللّه تعالی،مع أن واجبه التسلیم له.

ثالثا: لأن مروان قد أساء للإمام الحسن«صلوات اللّه و سلامه علیه»، و توعده و تهدده بما لا یلیق بمقامه«علیه السلام»،حین قال له-قبل أن یکلم أباه علیا«علیه السلام»:إیها حسن،ألا تعلم أن أمیر المؤمنین قد نهی عن کلام هذا الرجل؟!فإن کنت لا تعلم فاعلم ذلک..

رابعا:إن مروان طرید رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و لعینه،إنما

ص :190

تصرف من عند نفسه،لا بأمر من أحد،و کان علیه أن یراجع عثمان فی ذلک،و لا یرضی منه بتکلیفه بمهمه تتضمن التعدی علی الذین طهرهم اللّه بنص کتابه،و منعهم من ممارسه حریاتهم،التی جعلها اللّه تعالی لهم،فلما لم یفعل ذلک،کان لا بد من زجره،و تعریفه بموقعه و موقع غیره الطبیعی الذی لا یحق له و لهم أن یتجاوزوه..

إلیک عنا یا ابن الزرقاء

إن مروان وضع نفسه فی موقع الآمر الناهی،و لیس هذا الموقع لأمثال مروان،فإنه من أبناء الطلقاء.و من أبناء الزنا،و قد نسب مروان إلی الحکم، کما نسب عمرو بن العاص إلی أبیه.إذ کان مروان لا یعرف له أب (1).

و أمه هی الزرقاء بنت علقمه بن صفوان الکنانیه.

(قیل:اسمها آمنه (2).

ص :191


1- 1) تذکره الخواص ج 2 ص 47 عن الأصمعی،عن ابن إسحاق،و قاموس الرجال للتستری ج 10 ص 39.
2- 2) تاریخ مدینه دمشق ج 11 ص 413 و ج 34 ص 312 و ج 38 ص 331 و ج 57 ص 225 و 232 و 233 و 235 و 237 و 277 و 256 و تاریخ خلیفه بن خیاط ص 199 و الآحاد و المثانی ج 1 ص 392 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 5 ص 35 و طبقات خلیفه بن خیاط ص 405 و إکمال الکمال ج 2 ص 124 و الثقات لابن حبان ج 2 ص 315 و مختصر تاریخ دمشق ج 24 ص 172 و تذکره الخواص ج 2-

و قیل:أرنب (1).

و کانت تسمی:أم حبتل الزرقاء (2)).

و کانت من البغایا فی الجاهلیه.

و کانت لها رایه مثل رایه البیطار تعرف بها (3).

و کان یعیر بها عبد الملک و غیره من بنی مروان (4).

و مما یدل علی تعییر مروان و أبنائه بها

1-أنه لما رد عثمان الحکم بن أبی العاص،و شق ذلک علی المسلمین،

2)

-ص 46 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 6 ص 148 و تهذیب الکمال ج 27 ص 388 و تهذیب التهذیب ج 10 ص 82 و کتاب المحبر للبغدادی ص 22 و التنبیه و الإشراف ص 266 و الکامل فی التاریخ ج 4 ص 193 و تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 475 و الإصابه ج 6 ص 323 و تاریخ الإسلام للذهبی(حوادث سنه 61- 80).

ص :192


1- 1) جمهره أنساب العرب لابن حزم ص 87.
2- 2) تذکره الخواص ج 2 ص 47 عن الأصمعی،عن ابن إسحاق،و قاموس الرجال للتستری ج 10 ص 39.
3- 3) تذکره الخواص ج 2 ص 47 عن الأصمعی،عن ابن إسحاق،و راجع:الغدیر ج 10 ص 219 و قاموس الرجال للتستری ج 10 ص 39.
4- 4) جمهره أنساب العرب لابن حزم ص 87.

حتی امتنع جماعه من الصحابه عن الصلاه خلف عثمان لذلک (1)،و أنکرت عائشه ذلک أیضا،و أمرت بقتل عثمان..جاء إلیها مروان یعاتبها،فقالت له:أخرج یا ابن الزرقاء.إنی أشهد علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أنه لعن أباک و أنت فی صلبه (2).

2-إن الإمام الحسین«علیه السلام»قال لمروان،حین بلغه أنه فی خطبته قد وقع فی علی«علیه السلام»:«یا ابن الزرقاء،أنت الواقع فی علی» (3).

ص :193


1- 1) تذکره الخواص ج 2 ص 49 و أشار المعلق علیه فی هامشه إلی مصادر عدیده، و قاموس الرجال للتستری ج 10 ص 39.
2- 2) تذکره الخواص ج 2 ص 51.و راجع:شرح الأخبار ج 2 ص 158 و العمده لابن البطریق ص 454 و عین العبره فی غبن العتره ص 52 و مناقب أهل البیت للشیروانی ص 364 و الإستیعاب(ط دار الجیل)ج 1 ص 360 و الفایق فی غریب الحدیث للزمخشری ج 3 ص 398 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 6 ص 150 و تخریج الأحادیث و الآثار ج 3 ص 281 و الإنصاف فیما تضمنه الکشاف ج 3 ص 522 و تفسیر الثعلبی ج 9 ص 13 و تفسیر النسفی ج 4 ص 139 و التفسیر الکبیر للرازی ج 28 ص 23 و أسد الغابه ج 2 ص 34 و الإصابه ج 2 ص 92 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 4 ص 148 و السیره الحلبیه (ط دار المعرفه)ج 1 ص 510 و بناء المقاله الفاطمیه ص 251.
3- 3) مناقب آل أبی طالب(ط الحیدریه)ج 3 ص 184 و بحار الأنوار ج 43 ص 344.

و فی نص آخر:أنه قال له:«یا ابن الزرقاء،و یا ابن آکله القمل،أنت الواقع فی علی» (1).

3-و حین أبدی مروان انزعاجه من تسمیه الإمام الحسین«علیه السلام»أکثر من ولد واحد باسم علی«علیه السلام»،و بلغ ذلک الإمام الحسین«علیه السلام»قال:«ویلی علی ابن الزرقاء،و دباغه الأدم،لو ولد لی مئه،لأحببت أن لا أسمی أحدا منهم إلا علیا» (2).

4-و الأهم من ذلک کله:ما ذکره هشام بن محمد الکلبی،عن محمد بن إسحاق،من أن مروان حین کان والیا علی المدینه بعث رسولا إلی الإمام الحسن«علیه السلام»،فقال له:یقول لک مروان:«أبوک الذی فرق الجماعه،و قتل أمیر المؤمنین عثمان،و أباد العلماء و الزهاد-یعنی الخوارج- و أنت تفخر بغیرک،فإذا قیل لک:من أبوک؟

ص :194


1- 1) تفسیر فرات ص 253 الحدیث رقم(345)و بحار الأنوار ج 44 ص 211 و العوالم،(الإمام الحسین«علیه السلام»)للبحرانی ص 89 و مستدرک سفینه البحار ج 7 ص 594.
2- 2) الکافی ج 6 ص 19 و بحار الأنوار ج 44 ص 211 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 21 ص 395 و(ط دار الإسلامیه)ج 15 ص 128 و العوالم،الإمام الحسین«علیه السلام»للبحرانی ص 89 و جامع أحادیث الشیعه ج 21 ص 339 و 340 و مستدرک سفینه البحار ج 10 ص 448 و موسوعه أحادیث أهل البیت «علیهم السلام»للنجفی ج 12 ص 243.

تقول:خالی الفرس.

فجاء الرسول إلی الحسن،فقال له:یا أبا محمد!إنی أتیتک برساله ممن یخاف سطوته،و یحذر سیفه،فإن کرهت لم أبلغک إیاها،و وقیتک بنفسی.

فقال الحسن«علیه السلام»:لا،بل تؤدیها،و نستعین علیه باللّه،فأداها.

فقال له:تقول لمروان:إن کنت صادقا فاللّه یجزیک بصدقک،و إن کنت کاذبا،فاللّه أشد نقمه.

فخرج الرسول من عنده،فلقیه الحسین«علیه السلام»،فقال:من أین أقبلت؟

فقال:من عند أخیک الحسن.

فقال:و ما کنت تصنع؟!

قال:أتیت برساله من عند مروان.

فقال:و ما هی؟!

فامتنع الرسول من أدائها.

فقال:لتخبرنی،أو لأقتلنک!(و فی نص ابن سعد عن عمیر بن إسحاق:

لآمرنّ بک،فلتضربن حتی لا تدری متی رفع عنک.

فقال:ارجع.

فرجع،فلما رآه الحسن قال:أرسله.

قال:إنی لا أستطیع.

قال:لم.

ص :195

قال:إنی قد حلفت.

قال:قد لج فأخبره الخ..)

و عند محمد بن إسحاق:لتخبرنی أو لأقتلنک،فسمع الحسن،فخرج و قال لأخیه:خل عن الرجل.

فقال:لا و اللّه حتی أسمعها.

فأعادها الرسول علیه،فقال:قل له:«یقول لک الحسین بن علی،و ابن فاطمه:یا ابن الزرقاء،و الداعیه إلی نفسها بسوق ذی المجاز،صاحبه الرایه بسوق عکاظ،و یا ابن طرید رسول اللّه و لعینه،إعرف من أنت،و من أبوک، و من أمک.

فجاء الرسول إلی مروان،فأعاد علیه ما قالا،و قال له:ارجع إلی الحسن و قل له:أشهد أنک ابن رسول اللّه،و قل للحسین:أشهد أنک ابن علی بن أبی طالب.

فجاء الرسول إلیهما و أدی.

فقال الحسین«علیه السلام»له:قل له:کلاهما لی،و رغما» (1).

5-علی أن نفس وصف إنسان بأنه أزرق لم یکن مرضیا..بل کان هذا

ص :196


1- 1) تذکره الخواص ج 2 ص 45 و 46 و قاموس الرجال للتستری ج 10 ص 38 و 39 و الطبقات الکبری لابن سعد ج ص 33 رقم(227)من القسم الذی لم یطبع من الطبقات.

الوصف من صفات الذم عند العرب (1).

و قد ورد ذم الإنسان الأزرق فی الشرع الشریف أیضا،فراجع (2).

و قال الإمام الحسن لمعاویه:لعمرو اللّه یا أزرق ما شتمنی غیرک (3).

و بعد ما تقدم نقول:

إن من کان بهذا المستوی من المهانه و الضعه.و هو لعین رسول اللّه

ص :197


1- 1) راجع:فیض القدیر ج 4 ص 94 و مستدرک سفینه البحار ج 4 ص 288 و المبسوط للسرخسی ج 9 ص 126 و بحار الأنوار ج 1 ص 153 و ج 13 ص 213 و ج 28 ص 237 و ج 35 ص 336 و ج 49 ص 252 و ج 72 ص 178 و ج 83 ص 224 و ج 84 ص 275 و وفیات الأعیان ج 7 ص 38 و تفسیر البیضاوی ج 4 ص 70 و تفسیر أبی السعود ج 6 ص 41 و تفسیر الآلوسی ج 16 ص 260 و قصص الأنبیاء للجزائری ص 306 و مجمع البحرین ج 2 ص 275 و المیزان ج 14 ص 209.
2- 2) راجع:المحاسن للبرقی ج 1 ص 113 و ثواب الأعمال ص 238 و(منشورات الشریف الرضی)ص 267 و جامع أحادیث الشیعه ج 8 ص 446 و مستدرک سفینه البحار ج 3 ص 69 و ج 6 ص 133 و الفصول المهمه للحر العاملی ج 3 ص 260 و الخصال للصدوق ج 1 ص 54 و 107 و 138 و(ط مرکز النشر الإسلامی)ص 224 و بحار الأنوار ج 93 ص 151 و ج 69 ص 210 و ج 72 ص 345 و ج 76 ص 29 و 68 و ج 101 ص 79 و ج 5 ص 277.
3- 3) الإحتجاج ج 2 ص 23 و(ط دار النعمان)ج 1 ص 455 و بحار الأنوار ج 44 ص 73.

«صلی اللّه علیه و آله».و لا یعرف من أبوه.و أمه من ذوات الرایات بسوق عکاظ.و هی زرقاء،تأکل القمّل،و تدبغ الأدم.و من ذوات الرایات بذی المجاز.و لها رایه مثل رایه البیطار تعرف بها..إن شخصا کهذا لیس له أن یتوثب علی أهل بیت العصمه و الطهاره،و أن یمنعهم من أداء حقوق اللّه و حقوق الناس.فضلا عن أن یرشح نفسه لمقام سیاسه العباد،و الأمر و النهی،و الهیمنه علی قرار الأمه،و یتحکم بمصیرها و مستقبلها..و التدخل فیما لا یعنیه.فلا بد من ذکر أمه و أبیه لیعرف حده فیقف عنده..

و هو قول الإمام الحسین«علیه السلام»له،حین تعدی طوره و وقع فی أمیر المؤمنین و سید الوصیین«علیه السلام»،حسبما تقدم.

لفتات لا بد منها

تضمنت روایه ابن إسحاق الآنفه الذکر أمورا تحتاج إلی توضیح،أو تصحیح..مثل:

1-إن الحسین«علیه السلام»هدد الرسول بالقتل،أو بالضرب الشدید،إن لم یصرح له بمضمون الرساله التی جاء بها،فإنه لا مبرر للتهدید بهذا..و لم یکن هذا من شیم الحسین و أهل البیت«علیهم السلام»، فإن کان قد حصل شیء من ذلک،فهو أن یکون قد أخذ الطریق علی الرسول،و حلف أن لا یدعه حتی یبلغه الرساله.

و ربما یتأید هذا الإحتمال،بالإضافه إلی ما ذکرناه:بأن الرسول قال للإمام الحسین«علیه السلام»:أتیت برساله من عند مروان.و ذلک یشعر بأن الرساله لا تختص بالإمام الحسن«علیه السلام»،و أن للإمام الحسین

ص :198

«علیه السلام»حق فیها،فلماذا یرید الرسول أن یمنعه حقه..

فإن کان الأمر کذلک،فلا بد للإمام الحسین«علیه السلام»من أن یبعث بجوابه مع نفس هذا الرسول،و أن لا یمکنه من العوده إلی مروان بدون ذلک،لأن ذلک قد یلحق ضررا بالإمام«علیه السلام»،أو بقضیه تعنیه.فیحق له فی هذه الحال أن یحتجزه حتی یعرف الرساله،و یرد جوابها.

و بهذا یتضح:أنه لم یکن من المصلحه تخلیه سبیل الرسول،ثم دخول الإمام إلی أخیه لیسمع منه،لأن الغرض یفوت بذلک.

2-إن مروان یعتبر الخوارج زهادا و علماء..و قد ذکرنا فی کتابنا:علی «علیه السلام»و الخوارج:أن ذلک غیر صحیح..و إذا کان مروان یمتدح الخوارج هنا،کیدا منه لعلی«علیه السلام»،فإنه لم یکن یدری أن الحکم الأموی سیتهاوی تحت ضربات الخوارج أنفسهم،و ضربات العباسیین.

3-و أما أن الإمام الحسن«علیه السلام»یفخر بغیره،فإن القرآن کآیه المباهله و التطهیر،و سوره هل أتی،و سوی ذلک.و کذلک التاریخ،و کلمات الرسول«صلی اللّه علیه و آله»فی حق الإمام الحسن«علیه السلام»، و الصفوه المعصومه من أهل البیت«علیهم السلام»یکذب مروان فی مقولته هذه،و سواها من مقولات أهل الباطل ممن هم علی شاکلته ممن مضی و من غبر،منهم و من غیرهم..

4-و جوابا الإمامین الحسنین«علیهما السلام»لمروان کلاهما مطلوب..و لیس فی أی منهما قصور عن المراد..لکن الفرق هو أن الإمام الحسین«علیه السلام»اتخذ صفه الناصر للمظلوم.مؤثرا کسر شوکه

ص :199

الظالم،و سحق طغیانه و کبره و عتوه.وفق المعاییر الدینیه و العقلیه الصحیحه.أما الإمام الحسن«علیه السلام»فقد احتفظ بصفه الإمام المعتدی علیه،و المظلوم الذی یرید أن یخاطب الفطره و الوجدان و الضمیر.

مفسحا بذلک المجال للناس لتقییم الأمور بهدوء و موضوعیه و إنصاف.

5-بالنسبه لما ذکرته روایه محمد بن إسحاق،من أن الإمام الحسن «علیه السلام»قال لأخیه:خلّ عن الرجل.

فقال الإمام الحسین«علیه السلام»:لا و اللّه،حتی أسمعها..نقول:

لعل الأقرب إلی الإعتبار،و إلی طبیعه التعامل بین الإمامین«علیهما السلام»،هو ما ذکرته الروایه الأخری،من أن الإمام الحسین«علیه السلام» قال لأخیه:إنی لا أستطیع.

قال:لم.

قال:إنی قد حلفت.

6-إن مروان حین شهد بأن الإمام الحسین،ابن علی«علیهما السلام»، و أن الحسن«علیه السلام»،ابن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أراد أن یتهم علیا«علیه السلام»بالتشدد،و العنف،و أنه علی خلاف ما کان علیه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»من السماحه و الرصانه،و التوازن..

و لکن الإمام الحسین«علیه السلام»أفشل خطته،و أبطل کیده،حین قال:قل له،کلاهما لی،و رغما!!لأن عنف علی«علیه السلام»إنما هو فی نصره الحق،و سحق الباطل و محقه،و هذا ما یثلج صدر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،الذی یعفو و یصفح عن المخطئین النادمین،و یسامح أصحاب

ص :200

الزلات إذا جاؤوا تائبین معترفین..و کذلک کان علی«علیهم السلام»، و أهل بیته و شیعته.

بل هم یصفحون حتی عن غیر النادمین أیضا،فقد صفح«علیهم السلام»عن مروان بالذات فی حرب الجمل بشفاعه نفس الحسنین «صلوات اللّه علیهما».

هل هی إجراءات رادعه؟!

إن نفی أبی ذر إلی الشام ثم إعادته إلی المدینه علی ذلک النحو القبیح و الشنیع،حتی کادت نفسه أن تتلف،ثم نفیه إلی الربذه،و النداء فی الناس بأن لا یکلموه و لا یشیعوه،إخراجه إلیها بغیر وطاء-إن ذلک-لا یهدف لمجرد إبعاد أبی ذر عن الناس،حتی لا یسمعوا منه ما یفسدهم علی الحاکم، إذ لو کان الهدف هو ذاک لاکتفوا بمجرد ترحیل أبی ذر،حتی لا یسمع الناس صوته،و لا یتمکن من بث ما یحذرون منه فیهم.

بل کان هناک هدفان آخران أیضا،هما

1-التشفی من أبی ذر،و مواجهته بالمزید من المکروه..و الأذی الروحی له،و لمن یتعاطفون معه،أو یعتقدون أنهم وراءه.

2-أن یری الناس ما یعانیه أبو ذر من آلام،و ما یواجهه من مصائب و مصاعب،لکی لا تسول لأحد نفسه الإقتداء به،و محاکاته فی سلوکه و مواقفه.

و قد کان أبو ذر شخصیه کبیره جدا عند رسول اللّه«صلی اللّه علیه

ص :201

و آله»،و ربما لم یکن أحد یبلغ هذا المقام بعد علی و الحسنین«علیهم السلام» سوی سلمان،و إن کانت لعمار و المقداد مکانتهما المتمیزه أیضا.

فإذا کانت الأمور قد بلغت بهذا الرجل العظیم،إلی هذا الحد،و هذا هو مصیره،و هذه هی حاله و مآله..فهل یمکن تصور مقدار و کیفیات البطش الذی سیواجهه،أی کان من الناس..لو أنه قلد أبا ذر فی بعض مواقفه؟!

لو أن الناس قاموا بما یجب

و لو أن الناس قاموا بما یجب علیهم انطلاقا من قاعده:لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق.و من قاعده:أو کلما أمرت بأمر معصیه أطعناک فیه؟!

نعم..لو عمل الناس کلهم بواجبهم تجاه أبی ذر،و فعلوا کما فعل علی و الحسنان«علیهم السلام»،و ابن جعفر،و ابن عباس،و المقداد،و عمار، و عقیل،لم یجرؤ عثمان و لا غیره علی توجیه کلمه لوم لأبی ذر،فضلا عن أن یتجرأ علی أمیر المؤمنین«علیه السلام»..و لکانوا عضدا و سندا قویا یمکّن علیا«علیه السلام»من دفع الظلم عن أبی ذر،و عن عمار،و ابن مسعود،بل کان سیتمکن من دفع کل ظلم،و تعد علی الحق و أهله.

و لا یستطیع أحد أن یعتذر بأن علیا«علیه السلام»کان مرهوب الجانب،و لم یکن غیره کذلک،.فإن عمارا،و المقداد،و سواهما لم یکونوا کذلک،و قد رأیناهم یبادرون إلی القیام بواجب الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر،و یبادرون إلی أداء حق أبی ذر..

و قد لحق بعمار من قبل عثمان الکثیر من الأذی،حتی لقد داس بطنه حتی

ص :202

فتقه،و کان بصدد نفیه إلی نفس المکان الذی نفی إلیه أبا ذر،و مات فیه..

فارج من غضبت له

لا یمکن أن تجد کلاما أدق و أعمق،و أوفق بالحال فی هذه المناسبه غیر ما قاله هؤلاء الصفوه الأخیار،و الأبرار الأطهار فی وداعهم لهذا الشیخ التقی.الذی غضب للّه تبارک و تعالی.

و حین نقرأ الفقره الأولی من کلمات أمیر المؤمنین«علیه السلام»هنا نجده یتحدث فیها عن الرجاء،و عن الذی ینبغی أن یتعلق الرجاء به، فبین:أن الحال التی انتهی إلیها أبو ذر،قد تطرح سؤالا عن الرجاء و الیأس،و لأیهما تکون الغلبه،فقرر«علیه السلام»:أن الرجاء و التوقع هو الأساس،لا القنوط و الیأس،و لا التمنی،لغیر الممکن.

و هذا ینسجم مع الحقیقه القرآنیه التی تربط الیأس بالکفر فی قوله تعالی: إِنَّهُ لاٰ یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکٰافِرُونَ (1).و التمنی یتناغم مع هذا الیأس،و یتنامی أو یتضاءل فی کنفه.

و ربط الرجاء بالإیمان فی قوله تعالی: وَ تَرْجُونَ مِنَ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَرْجُونَ (2).

و هو إنما یتنامی فی ظل الإعتقاد باللّه القادر العلیم و الحکیم،و الرؤوف الرحیم،حیث یجد الغنی به تعالی..فلا یشعر بفقدان أی شیء،لأنه یلجأ

ص :203


1- 1) الآیه 87 من سوره یوسف.
2- 2) الآیه 104 من سوره النساء.

للمالک الحقیقی،و القادر علی کل شیء..و الواهب لکل شیء.وفق ما تقتضیه حکمته تبارک و تعالی..

و أقوی کلمه یمکن أن تقال فی هذه اللحظات التی قد یشعر فیها المخلدون إلی الأرض من أهل الدنیا و طلابها:أن أبا ذر قد هزم فیها..و فقد الملاذ و الملجأ،و السند.و هی هذه الکلمه التی تعکس الصوره الواقعیه للإنسان المؤمن،و توضح:أن الذین اضطهدوا أبا ذر هم الذین لا ملاذ لهم،و لا رجاء..و هم الأخسرون أعمالا اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً (1).

الغربه سعاده..و الغنی فی الفقر

ثم إنه«علیه السلام»أوضح:أن غربه أبی ذر من شأنها أن تمکنه من الإحتفاظ بأغلی ما فی هذا الوجود.و هذه هی سعادته و انسه،و غبطته، وقوته،و غناه.

و لو أنه لم یهرب من أولئک الناس،و لم یعتزلهم لفقد کل شیء..فقد ما فیه غناه،و سعادته،و قوته،و مستقبله..ألا و هو دینه،و سیبقی الذین اضطهدوه فی فقرهم،و فی حاجتهم و فی ضعفهم.

و لذلک قال له علی«علیه السلام»:و اهرب منهم بما خفتهم علیه،فما أحوجهم إلی ما منعتهم،و ما أغناک عما منعوک..

ص :204


1- 1) الآیه 104 من سوره مریم.

و قال:لا یؤنسنک إلا الحق،و لا یوحشنک إلا الباطل.

من الرابح..و الأکثر حسّدا؟!

و من الواضح:أن الأمور بخواتیمها و غایاتها.و الکل یطلب السعاده و النجاح،و الفلاح فی الدنیا و الآخره،غیر أن هناک من یصل إلی ذلک، و هناک من یخیب سعیه..لأن بلوغ الغایه یحتاج إلی منطلقات صحیحه،و إلی جهد و تعب.و إلی وسائل قادره علی إیصاله..

فإذا کانت السعاده الحقیقیه فی الدنیا و الآخره تحتاج إلی نیل رضا اللّه تعالی،من خلال الإلتزام بأحکامه،و إقامه و نصره دینه،و العمل بالحق الذی بینته تعالیمه،و هدت إلیه الفطره السلیمه،التی أودعها فیه،و قاده إلیه العقل الذی و هبه إیاه..فإن من تخلف عن ذلک و خالف لا یمکن أن ینال مبتغاه،و سیسقط فی حلبه السباق بین أنیاب سباع الأهواء و الشهوات، و الشبهات،و البغی،و الباطل..و ما أکثر هؤلاء الذین سیحسدون من وصل إلی الغایه،و بلغ خط النهایه..

التقوی تحل العقده

إن الأزمات و الشدائد التی یواجهها الناس عاده قد تکون من النوع الذی یکون الخیار فیه للشخص نفسه،فإن اختار لها أن تستمر استمرت، و إن اختار إیقافها وقفت،و ذلک إما بإزالتها بصوره مباشره،أو بإزاله أسبابها..

و قد تکون من النوع الذی یکون الخیار فی بقائه أو توقفه بید غیره،

ص :205

کالعدوان أو الظلم الذی یورده البشر الأقویاء علی غیرهم من الضعفاء..

فلا تزول إلا بقرار من ذلک الظالم أو المعتدی نفسه،أو بتسلط من هو أقوی منه علیه،و منعه من ذلک.

و لکن أمیر المؤمنین«علیه السلام»قدم قراءه مختلفه لهذا الأمر حین قرر لأبی ذر:أن زوال ما یرد علیه من ظلم و حیف و عدوان لا یحتاج لاختیار المعتدین و الظالمین،بل یمکن للمظلوم نفسه أن یزیله عن نفسه، فإن تقوی المظلوم نفسه،و مراقبته إیاه و طلبه رضاه فی کل فعل و ترک، و الحضور الدائم فی مواقع رضاه سوف ینشأ عنها و عنه تدخل إلهی یزیل ذلک التعدی،و یدفع ذلک الظلم.مهما عظم و عنف،و مها اشتدت تلک الأزمه،إلی حد أن أصبحت السماوات و الأرضون علی عبد رتقا،حیث تنسد أبواب الخلاص بصوره تامه و نهائیه.

فتقوی المظلوم للّه ینشأ منها فتق السماوات و الأرض،و أن یجعل اللّه تعالی له منهما مخرجا،به یکون الفرج له.

و بنحو آخر من البیان نقول

قال تعالی: وَ مٰا أَصٰابَکُمْ مِنْ مُصِیبَهٍ فَبِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ (1).

و قال: ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا کَسَبَتْ أَیْدِی النّٰاسِ (2).ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت أیدی الناس.

ص :206


1- 1) الآیه 30 من سوره الشوری.
2- 2) الآیه 41 من سوره الروم.

و قال: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُریٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ (1).

و آیات کثیره أخری تدل کلها علی أن التقوی تؤثر فی الصلاح و الإصلاح و إبعاد شبح الأسواء عن الحیاه کلها..و التقوی لها مراتب و مستویات و لذلک دوره فی ذلک فی الإسهام فی ذلک،و فی درجات تأثیره فی دفع البلاء،و فی قوته کما أن للإبتعاد عن التقوی تأثیره فی استجلاب البلاء و شدته و ضعفه.

و لا بد من:استثناء الأنبیاء و الأوصیاء،فإنهم لا یتصور غیر التقوی فی حقهم.فلا مجال للقول بشمول الآیه المذکوره لهم.

و أما بالنسبه للبلاء الذی یتعرض له الأنبیاء و الأوصیاء،و بعض شیعتهم من امثال سلمان،و أبی ذر،و المقداد..و..و،فإنما هو لإظهار صبرهم،و زیاده ثوابهم و أجرهم،و لمزید ارتقائهم فی مقامات القرب و الزلفی.

و لعل قوله تعالی: مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِیبَهٍ فِی الْأَرْضِ وَ لاٰ فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اللّٰهِ یَسِیرٌ، لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ وَ اللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ (2).یقصد به الأنبیاء و الأوصیاء،لبیان أن ما یتعرضون له من مصائب و بلاءات هو مما کتبه اللّه لأجل بیان أهلیتهم و زیاده مقاماتهم کما أشرنا إلیه.

ص :207


1- 1) الآیه 96 من سوره الأعراف.
2- 2) الآیات 22 و 23 من سوره الحدید.

و لذلک نلاحظ:أن علیا«علیهم السلام»أشار إلی أن الفرج إنما یحصل له من خلال التقوی،تماما کالذی جری لمؤمن آل فرعون الذی وقاه اللّه سیئات ما مکروا لأجل تفویضه أمره إلی اللّه،فقد روی عن الإمام الصادق «علیهم السلام»قوله عن مؤمن آل فرعون:اما لقد تسلطوا(أو فسلطوا) علیه،و قتلوه.و لکن ا تدرون ما وقاه؟!وقاه أن یفتنوه فی دینه (1).

و فی روایه أخری قال«علیهم السلام»:و اللّه،لقد قطعوه إربا إربا،و لکن وقاه أن یفتنوه فی دینه (2).

غضب الخیل علی اللجم

و حین قیل لعلی«علیه السلام»:إن عثمان غضبان قال:غضب الخیل علی اللجم.لکی یدلل علی عجز عثمان عن فعل أی شیء..بل یبقی هو المکروب و المقهور،تماما،کما هو حال الخیل مع لجمها..و هذا ما حصل بالفعل،و لا نرید أن نقول أکثر من ذلک..

یضاف إلی ذلک:أنه یرید الإیحاء بأن غضب عثمان لن یؤثر فی صلابه

ص :208


1- 1) راجع:المحاسن للبرقی ج 1 ص 219 و کتاب المؤمن ص 15 و الکافی للکلینی ج 2 ص 216 و مستدرک الوسائل ج 2 ص 409 و مشکاه الأنوار للطبرسی ص 193.
2- 2) بحار الأنوار للمجلسی ج 13 ص 162 و میزان الحکمه للریشهری ج 2 ص 948 و تفسیر القمی ج 2 ص 258 و الأصفی ج 2 ص 1102 و راجع:مشکاه الأنوار للطبرسی ص 497.

علی«علیهم السلام»و فی إصراره علی أداء واجبه الشرعی تجاه أبی ذر رحمه اللّه.فعلی عثمان أن یکف عن محاولاته فی هذا الإتجاه.

علی علیه السّلام لیس بأفضل من مروان

حین تختل المعاییر،أو تسقط الضوابط،تضیع الحقوق،و تشیع التعدیات، و یستخف بالقیم،و تهیمن الشبهات،و تختلط الأمور علی الناس،فلا یمتاز حق من باطل،و یصبح المنکر معروفا،و المعروف منکرا،و الصالح طالحا، و الطالح صالحا،و یصبح الشر خیرا،و الخیر شرا بنظر الناس.

و هذا بالذات هو ما حذر منه النبی«صلی اللّه علیه و آله»،و أخبر أنه حاصل بعده فیهم حین قال لهم:کیف بکم إذا أصبح المنکر معروفا و المعروف منکرا؟!

قالوا:أکائن ذلک یا رسول اللّه (1)؟!

نعم..و هذا ما حصل لعلی«علیه السلام»حین قال له عثمان عن مروان بن الحکم:

«لم لا یشتمک(مروان)إذا شتمته،فو اللّه،ما أنت عندی بأفضل منه.

مع أن علیا سید الوصیین،و أخو رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،بل هو نفسه بنصّ آیه المباهله،و هو منه بمنزله هارون من موسی..و هو مع

ص :209


1- 1) راجع:جامع أحادیث الشیعه للبروجردی ج 14 ص 412 و مجمع الزوائد ج 7 ص 281 و مسند أبی یعلی ج 11 ص 304.

الحق و الحق معه..و..و..و..

و مروان خیط باطل،طرید رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و لعینه، و ابن لعینه،و لا یعرف له أب.

و لا بد من إظهار النفره من ممارساته و أحواله التی لا یرضاها اللّه تبارک و تعالی..

و لکن الأمر عند عثمان لیس کذلک،فهو یقسم علی أن علیا عنده لیس بأفضل من مروان،فمن شاء فلیغضب،و من شاء فلیرض،فإن الأمر سیان!!و هذه مخالفه صریحه للآیات و الروایات،و لکل الموازین:العقلیه و الفطریه و الوجدانیه،و الدینیه،و العقلائیه و سواها.

إنما هو شتم بشتم!!

و الذی یزید هذا الأمر وضوحا:أن هناک فرقا بین مروان،الذی لا یتورع عن إغضاب اللّه و رسوله،و یأکل مال اللّه بغیر حق،و یفسد حیاه الناس،و یستحق اللعن و الطرد عن ساحه الرحمه.

فإذا بادر هذا الشخص إلی ظلم عباد اللّه،و منعهم من ممارسه حقوقهم، فلا بد أن یزجر و یطرد،و یهان،حتی لو کان الخلیفه هو الذی أمره بذلک،فإنه لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق..

و قد یحتاج ردعه عن هذه الأمور و الأحوال إلی الجهد بها،بل إن تحذیر الناس من الوقوع فی حبائله،و الإبتلاء بموبقاته،التی لا بد من أدائها لهم، و من الأحکام التی جعلها اللّه لعباده..لیصونوا بها أنفسهم،و یحفظوا

ص :210

دینهم،و إن عدّها الناس إظهارا للعیب،و شتما..

فشتم علی«علیه السلام»لمروان،لا یتعدی قول الحق،و لا یخرج عن هذه الدائره التی أشرنا إلیها.

و هذا هو ما هدد«علیه السلام»به عثمان،حین بیّن له أن مروان لیس له بکفؤ،فإن أقدم مروان علی شتم علی«علیه السلام»عدوانا علیه،و قولا بالباطل،و بهتانا و إفکا،فإنه«علیه السلام»سوف یقول فی عثمان نفسه ما هو حق و صدق،و إن عدّه الناس شتما و عیبا..لأن عثمان هو الذی تسبب بإقدام مروان علی البهتان و الکذب و التعدی علی کرامات الناس بغیر حق..خصوصا و أن عدوانه علی خیر البشر،و أخی الرسول«صلی اللّه علیه و آله»،و یستبطن تکذیب القرآن القاضی بطهاره علی«علیه السلام»عن کل عیب و شین،و تکذیب رسوله فی عشرات النصوص التی تبیّن مقام علی «علیه السلام»فی هذا الدین،و تقرر عصمته و طهارته أیضا..

و هذا بالذات هو ما قصده«علیه السلام»بقوله لعثمان:«و أما الشتیمه، فو اللّه لئن شتمنی مروان لا شتمته،لأن مروان لیس لی بکفؤ فأشاتمه (1).

و فی نص آخر:و أما أنا فو اللّه،لئن شتمنی لأشتمنک أنت مثلها بما لا أکذب فیه،و لا أقول إلا حقا (2).

ص :211


1- 1) الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 159 و 160 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 376.
2- 2) راجع:الغدیر ج 1 ص 297 و بحار الأنوار ج 31 ص 183 و حیاه الإمام الحسین للقرشی ج 1 ص 376.

فاتضح بذلک:أنه لا یصح القول:إن لمروان الحق فی أن یقتص من علی«علیه السلام»،فیشتمه کما شتمه؛فإن شتم مروان لعلی عدوان علیه و معصیه للّه..و شتم علی«علیه السلام»لمروان عباده و طاعه للّه،و إحسان إلیه و إصلاح،و حفظ للأمه من الوقوع فی أحابیله..

لمن شکا عثمان علیا علیه السّلام

و قد رأینا:أن عثمان حین وجد أنه غیر قادر علی مواجهه علی«علیه السلام»..جمع وجوه المهاجرین و الأنصار،و بنی أمیه لکی یشکوه لهم،عله یستطیع أن یجد فیهم من یتعاطف معه،أو من یعید النظر فیما یعتقده فی علی «علیه السلام»..

و قد جمع معهم بنی أمیه،لکی یحمی نفسه بهم من مغبه غضب قد یتعاظم لدی بعض محبی علی«علیه السلام»،الذی یحسب له ألف حساب..

و لکنه حین أراد أن ینزل ضربته بأبی ذر جمع خصوص قریش،لأنه یعرف أن أکثر رجالها لا یحبون علیا«علیه السلام»،و لا أیا من مناصریه، أو من یمیل إلیه..

بنو هاشم حضروا مع علی علیه السّلام

و تقدم:أنه لما أرسل عثمان إلی علی«علیه السلام»لیأتیه،فی سیاق المصالحه المقترحه من وجوه المهاجرین و الأنصار،جاء«علیه السلام»، و معه بنو هاشم..

و لا شک فی أنه«علیه السلام»لم یرد أن یکون حضور بنی هاشم معه

ص :212

ردا علی استحضار عثمان لبنی أمیه حین شکی علیا«علیه السلام»إلی وجوه المهاجرین و الأنصار،لأن علیا«علیه السلام»لا یرتضی المنطق العشائری،و لا یتعامل بمثل هذه الأسالیب،لأن الإعتماد علی المنطق العشائری لا یرضاه اللّه،و علی«علیه السلام»لا یمکن أن یرضی إلا ما کان فیه رضا و قربه للّه..

و لکنه جاء بهم..لأن قسما منهم قد شارک فی وداع أبی ذر«رحمه اللّه»..

و عاین ما فعله مروان،و ما کان من صدّ علی«علیه السلام»له علی النحو الذی تقدم.

فلا بد أن لا تبقی هناک أیه ثغره یمکن أن ینفذ منها الحاقدون من بنی أمیه،لتحریض عثمان علی الإنتقام من سائر الذین شارکوا فی الوداع، بدعوی أن قضیه علی قد حسمها عثمان،لکن لا بد من محاسبه غیره ممن خالف أمر خلیفتهم.

و هذا من شأنه أن یزید الأمور تعقیدا،و ربما یؤدی إلی ما لا تحمد عقباه..

الخطاب..و العتاب

و قد لاحظنا:أن الخطاب الذی جری بین علی«علیه السلام»و عثمان لم یتضمن أی تراجع لعلی«علیه السلام»عن موقفه،بل هو قد أکده،و زاده بیانا و توضیحا..فلاحظ مایلی:

1-إنه«علیه السلام»أوضح لعثمان:أنه لم یرد بوداعه لأبی ذر

ص :213

مساءته،فإنه أجل و أسمی خلقا،و أشرف نفسا،و أصح غایه من أن یتعامل بهذه النظره الضیقه،فیکون همه مساءه شخص بعینه،بالعدوان علی آخر، أو بالإحسان له فهو لم یشیع أبا ذر و لم یودعه لیغیظ عثمان،بل فعل ذلک أداء لحق اللّه فی عباده المؤمنین،المتقین،المخلصین،المجاهدین و المظلومین خالصا للّه و لا یرید به إلا وجه اللّه.

کما أنه لم یرد الخلاف علی عثمان بالتعدی علی مروان..بل أراد بعمله قضاء حق أبی ذر.و هو هدف شریف یأمر به الدین،و یقضی به العقل و یرضاه الوجدان..

2-ما جری لمروان إنما کان عقوبه له،لتدخله لمنع أداء حق اللّه تبارک و تعالی..

3-إنه«علیه السلام»یصرح:بأن وداع أبی ذر من حقوق اللّه تبارک و تعالی،کما هو من حقوق أبی ذر،فلماذا ینکره علیه عثمان أو غیره..و لماذا یریدون المنع من أداء حق اللّه و حق المسلم.

نعم..هو حق للّه من حیث هو نصره لدینه،و دفاع عن عباده،و تقویه لهم فی جهادهم لإقامه دینه،و إحیاء شرائعه،و حمل الآخرین علی التراجع عن المخالفات التی صدرت،أو یراد لها أن تصدر..

4-یلاحظ هنا:أنه«علیه السلام»قال:«فرددته رد مثلی لمثله»،أی لأنه«علیه السلام»نفس النبی«صلی اللّه علیه و آله»و سید الوصیین،و باب مدینه العلم،و المجاهد فی سبیل اللّه،و..و..و مروان خیط باطل و لا یعرف له أب،و هو ابن طلیق..و..و..إلی آخر ما ذکرناه و غیره مما لم نذکره..فرد

ص :214

أوصیاء الأنبیاء یکون بالموعظه و الهدایه ثم بالتأدیب،و وضع الأمور فی نصابها.

5-قول علی«علیه السلام»:«أما ما کان منی إلیک،فإنک أغضبتنی، فأخرج الغضب منی ما لم أرده..»یتضمن إدانه صریحه لعثمان،و لم یتصد عثمان لدفعها،أو لإثاره أیه شبهه حولها.

فهو صریح بأن عثمان هو الذی بادر إلی إغضاب علی«علیه السلام».

فما کان منه«علیه السلام»إلا أن مارس حق الرد بالمثل،علی قاعده: فَمَنِ اعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدیٰ عَلَیْکُمْ (1)..و هو حق مشروع فی الدین،و فی العقل،ولدی العقلاء أیضا..

و قد بین«علیه السلام»:أن المقابله بالمثل إنما تأتی علی قاعده:«مکره أخاک لا بطل»..إذ لا بد للإمام«علیهم السلام»من ردع المعتدی بما یستحقه،و إن کان یتمنی لو أن المذنب لم یذنب و لم یحتج إلی العقوبه من الأساس.

عثمان یعفو حیث لا یحق له

و اللافت هنا:أن عثمان یقول لعلی:«و أما ما کان منک إلی مروان،فقد عفا اللّه عنک».

فإنه لم یکن لمروان حق یحتاج إلی العفو،و لو کان لمروان حق،فإنه هو الذی یعفو عنه أو لا یعفو،و لیس لعثمان أن یفعل ذلک..و ذلک واضح.

ص :215


1- 1) الآیه 194 من سوره البقره.

علیکم بالشیخ علی بن أبی طالب علیه السّلام

من کتاب عتیق فی المناقب قال:أخبرنی مخول بن إبراهیم،عن عبد الرحمن بن أبی رافع،عن أبیه،عن أبی ذر قال:لما سیر عثمان أبا ذر إلی الربذه أتیته أسلم علیه،فقال أبو ذر:ان اصبر لی و لأناس معی(کذا فی المصدر) عده(لعل الصحیح:فقال لی و لأناس معی عده:ان اصبر،)إنها ستکون فتنه و لست أدرکها،و لعلکم تدرکونها،فاتقوا اللّه،و علیکم بالشیخ علی أبی طالب،فإنی سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و هو یقول:

أنت أول من آمن بی،و أول من یصافحنی یوم القیامه،و أنت الصدیق الأکبر،و أنت الفاروق الذی یفرق بین الحق و الباطل،و أنت یعسوب المؤمنین،و المال یعسوب الکفره (1).

و نقول:

ص :216


1- 1) بحار الأنوار ج 22 ص 435 عن کشف الیقین ص 201 و 202 و راجع:شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 13 ص 228 و مناقب الإمام أمیر المؤمنین للکوفی ج 1 ص 277 و الإمام علی بن أبی طالب للهمدانی ص 169 و شرح الأخبار ج 2 ص 278 و المسترشد للطبری ص 214 و 290 و الفصول المختاره ص 263 و خلاصه عبقات الأنوار ج 9 ص 279 و الغدیر ج 2 ص 313 و جامع الرواه للأردبیلی ج 2 ص 387 و قاموس الرجال للتستری ج 9 ص 402 و ج 11 ص 341 و العثمانیه للجاحظ ص 290 و غایه المرام ج 5 ص 11 و 114 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 4 ص 34 و ج 15 ص 341.

1-إن أبا ذر«رحمه اللّه»لم یأمر هؤلاء القوم بمتابعه أمیر المؤمنین«علیه السلام»إلا بعد أن أخبرهم بأمر غیبی.و ذلک لیقترن التوجیه بالدلاله الإعجازیه القادره علی ترسیخ الیقین لدیهم.

و التوجیه إذا اقترن بأمر خارق للعاده،فالإلتزام به یکون أقوی، و الیقین بصحته أعمق،و التفاعل معه أشد،لأن هذا الإقتران یبین لهم أنه لا یخبرهم من عند نفسه،بل هو علم من ذی علم.

2-إن المناسبه التی قرن بها هذا التوجیه حساسه جدا بالنسبه إلیهم، فإنها فتنه مقبله علیهم،و الفتنه هی التی یخشی الناس علی أنفسهم فیها من الهلاک..

و ذلک لیدلهم علی أن المتابعه التی یأمرهم بها لا یراد منها مجرد أمرهم بالإستفاده من شخص لا یمتاز عنهم بالشیء الکثیر..بل ذلک الشخص هو ملاذهم،و المنقذ لهم من الفتنه التی هی أخطر ما یواجهونه فی حیاتهم.

و الفتنه هی الأمر الذی لا یعرف وجه الحق فیه إلا الأوحدی من الناس،المرتبط بالغیب الالهی،الذی یتلقی منه تعالی دون سواه الهدایات و المنجیات فی الفتن.

3-إن أبا ذر«رحمه اللّه»بین لهم أیضا مبررات و حیثیات أمره لهم، بمتابعه شخص بعینه،حین روی لهم الحدیث عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی علی«علیه السلام»،و قد تضمن هذا الحدیث کل المعانی التی یحتاجونها فی الذی یخلصهم من الفتن،و یهدیهم من الضلال.

ص :217

ص :218

الفصل السابع

اشاره

اشتراکیه..أم مزدکیه؟!

ص :219

ص :220

بدایه

عرفنا:أن أبا ذر قد نفی إلی الشام ثم إلی الربذه،فقتلوه فقرا و جوعا، و ذلا،و ضرا و صبرا..و قد فعلوا به ذلک لأسباب عدیده،نذکر منها ما یلی:

1-إصراره علی نشر حدیث رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،رغم منع السلطات،و عدم اکتراثه بتهدیداتهم،و قد قال:«و اللّه لو وضعتم الصمصامه علی هذه(و أشار إلی حلقه)علی أن أترک کلمه سمعتها من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،لأنفذتها قبل أن یکون ذلک» (1).

2-موقفه من تدخلات الیهود و أحبارهم فی شؤون المسلمین و قراراتهم.

3-إعتراضه علی سیره الحکام فی بیت مال المسلمین،و علی ممارسات أخری ظالمه،أو غیر مشروعه.

4-نشره لفضائل أمیر المؤمنین«علیه السلام»،و وصی رسول رب

ص :221


1- 1) الطبقات الکبری لابن سعد ج 2 ص 354 و تاریخ مدینه دمشق ج 66 ص 194 و سنن الدارمی ج 1 ص 136 و سیر أعلام النبلاء للذهبی ج 2 ص 64 و ج 3 ص 410 و صحیح البخاری(ط دار الفکر)ج 1 ص 25 و عمده القاری ج 2 ص 42 و تغلیق التعلیق ج 2 ص 79.

العالمین،و النجص علی إمامته و خلافته.

جهل أم تجاهل؟!

و لکن بعض الناس أرادوا أن یفهموا ما جری بأنحاء أخری،فأتوا بتحلیلات و تصویرات مختلفه،تبعا«لاختلاف العصبیات و الدوافع.حتی لقد وصم بعضهم هذا الصحابی الجلیل أخیرا»،بأنه یتبنی الإشتراکیه تاره، و المزدکیه أخری،و غیر ذلک.و لا نستطیع أن نصنف هذا التجنی علیه علی أنه جهل بالحقائق بل هو تجاهل فاضح لها؛فإن النصوص متواتره، و الدلائل ظاهره و باهره،لا تسمح لأحد بالوهم و الخطأ فیها.

و ما ذکرناه فی هذا الکتاب هو أقل القلیل مما یدل علی صحه مواقف هذا الرجل الجلیل و العظیم.

و فی جمیع الأحوال نقول

لا بد لنا أولا من ذکر بعض أقوال و نظریات هؤلاء.ثم نعقب ذلک بما نراه مقنعا و مقبولا،لنجیب به علی التساؤلات المطروحه،فنقول:

هذه هی آراؤهم!!

1-قال ابن الأثیر و أبو هلال العسکری

کان أبو ذر یذهب إلی أن المسلم لا ینبغی أن یکون له فی ملکه أکثر من قوت یومه و لیلته،أو شیء ینفقه فی سبیل اللّه،أو یعده لغریم.و یأخذ بظاهر القرآن:

وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ

ص :222

بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ

(1)

،فکان یقوم بالشام،و یقول:

یا معشر الأغنیاء و الفقراء،بشر الذین یکنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل اللّه بمکاو من نار،تکوی بها جباههم،و جنوبهم، و ظهورهم.فما زال حتی ولع الفقراء بمثل ذلک و أوجبوه علی الأغنیاء، و شکی الأغنیاء ما یلقون منه.

فأرسل إلیه معاویه بألف دینار فی جنح اللیل،فأنفقها،فلما صلی معاویه الصبح دعا رسوله الذی أرسله إلیه،فقال:إذهب إلی أبی ذر فقل له:

انقذ جسدی من عذاب معاویه،فإنه أرسلنی إلی غیرک،و إنی أخطأت بک، ففعل ذلک.

فقال له أبو ذر:یا بنی،قل له:و اللّه ما أصبح عندنا من دنانیرک دینار، و لکن أخرنا ثلاثه أیام حتی نجمعها.

فلما رأی معاویه بأن فعله یصدق قوله،کتب إلی عثمان الخ.. (2).

2-رأی ابن کثیر

قال ابن کثیر:قلت:کان من مذهب أبی ذر«رحمه اللّه»تحریم ادخار ما زاد علی نفقه العیال.

ص :223


1- 1) الآیه 34 من سوره التوبه.
2- 2) الکامل فی التاریخ ج 3 ص 115 و لیراجع:الأوائل ج 1 ص 276-277. و راجع:تاریخ مدینه دمشق ج 66 ص 199 و سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 69 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 1040.

و کان یفتی بذلک،و یحثهم علیه،و یأمرهم به،و یغلظ فی خلافه.

فنهاه معاویه؛فخشی أن یضر بالناس فی هذا،فکتب یشکوه إلی أمیر المؤمنین عثمان،و أن یأخذه إلیه؛فاستقدمه عثمان إلی المدینه،و أنزله بالربذه، وحده،و بها مات«رحمه اللّه»فی خلافه عثمان (1).

و قال فی أبی ذر:إنه کان ینکر علی من یقتنی مالا من الأغنیاء،و یمنع ان یدخر فوق القوت،و یوجب أن یتصدق بالفضل،و یتأول قول اللّه سبحانه و تعالی: وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (2)،فینهاه معاویه عن إشاعه ذلک،فلا یمتنع،فبعث یشکوه الخ.. (3).

3-الشوکانی

قال الشوکانی:«..و اختلف أهل العلم فی المال الذی أدیت زکاته:هل یسمی کنزا؟!أم لا؟!

فقال قوم:هو کنز.

و قال آخرون:لیس بکنز.

ص :224


1- 1) تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 352 و(ط دار المعرفه)ج 2 ص 366 و الغدیر ج 8 ص 362.
2- 2) الآیه 34 من سوره التوبه.
3- 3) البدایه و النهایه ج 7 ص 155 و(ط دار إحیاء التراث العربی)ج 7 ص 157 و الغدیر ج 8 ص 331 و نظره فی کتاب البدایه و النهایه ص 114.

و من القائلین بالأول:أبو ذر،و قیده بما فضل عن الحاجه» (1).

4-الآلوسی

کما أن الآلوسی«..أخذ بظاهر الآیه فأوجب إنفاق جمیع المال، و الفاضل عن الحاجه أبو ذر«رحمه اللّه»،و جری لذلک بینه و بین معاویه فی الشام ما شکاه إلی عثمان فی المدینه،فاستدعاه فرآه مصرا الخ..» (2).

5-لجنه الفتوی بالأزهر

و قالت لجنه الفتوی،بالأزهر:«..و ذهب أبو ذر الغفاری«رحمه اللّه» إلی أنه یجب علی کل شخص أن یدفع ما فضل عن حاجته من مال مجموع ما عنده فی سبیل اللّه،أی فی سبیل البر و الخیر،و أنه یحرم ادخار ما زاد عن حاجته،و نفقه عیاله.

إلی أن تقول:و الحق أن هذا مذهب غریب من صحابی جلیل کأبی ذر، و ذلک لبعده عن مبادئ الإسلام،و عما هو الحق الظاهر الواضح،و لذلک استنکره الناس فی زمنه و استغربوه» (3).

و الظاهر:أن مرادهم بالناس هو الهیئه الحاکمه،فإن الصحابه کانوا معه.

6-جبران ملکوت

و قریب من ذلک ما قاله الکاتب المسیحی جبران ملکوت فی مقال له

ص :225


1- 1) فتح القدیر ج 2 ص 356 و راجع:الجامع لأحکام القرآن ج 8 ص 125.
2- 2) تفسیر الآلوسی ج 10 ص 87 و الغدیر ج 8 ص 367 عنه.
3- 3) الغدیر ج 8 ص 362 عن مجله الوقت المصریه الصادره سنه 1367 عدد 1.

فی جریده الأخبار العراقیه عدد 2503 سنه 1368.

7-الرصافی

قال الرصافی شاعر العراق:

إنما الحق مذهب الإشتراکیه

فیما یختص فی الأموال

مذهب قد نحی إلیه أبو ذر

قدیما،فی غابر الأجیال

8-أحمد أمین

کما أحمد أمین:بعد أن ذکر روایه الطبری قال:«فتری من هذا أن رأیه قریب جدا من رأی مزدک فی الأموال..».

ثم ذکر:أنه تلقاه من ابن سبأ الیهودی،ثم قال:«..فمن المحتمل القریب:أن یکون قد تلقی هذه الفکره من مزدکیه العراق أو الیمن، و اعتنقها أبو ذر،حسن النیه فی اعتقادها،و صبغها بصبغه الزهد التی کانت تجنح إلیها نفسه الخ.. (1).

9-آخرون

و قد أشار العلامه الأمینی فی الغدیر (2)إلی ما ذکره الخضری فی محاضراته (3).

ص :226


1- 1) راجع:فجر الإسلام ص 110 و 111.
2- 2) راجع:الغدیر ج 8 ص 380.
3- 3) راجع:محاضرات تاریخ الأمم الإسلامیه ج 2 ص 36 و 37.

و عبد الحمید العبادی فی کتابه (1)،تحت عنوان:أبو ذر الغفاری..

و محمد أحمد جاد المولی فی کتاب:إنصاف عثمان (2).

و صادق إبراهیم عرجون فی:عثمان بن عفان (3).

و عبد الوهاب النجار فی:الخلفاء الراشدون (4).

10-الغضبان

و قد حاول منیر الغضبان فی کتابه:«أبو ذر الغفاری:الزاهد المجاهد» أن یظهر أنه لم یکن هناک خلاف بین أبی ذر و عثمان بل کانا علی تمام الوفاق و الإنسجام.

و أن کلا منهما کان یعظم الآخر و یجله،و لم یحصل بینهما أیه کدوره و مشاجره و أن عثمان لم ینف أبا ذر إلی الشام،و لا إلی الربذه،و إنما کان أبو ذر ینصح الناس بالزهد بالدنیا لا أکثر و لا أقل.

و أنه لم یکن ثمه فقراء یخاف من ثورتهم ضد الهیئه الحاکمه،إلی آخر ما هنالک من أمور یذکرها تخالف ضروره التاریخ (5).

ص :227


1- 1) راجع:صور من التاریخ الإسلامی ص 109.
2- 2) راجع:إنصاف عثمان ص 41 و 45.
3- 3) راجع:عثمان بن عفان ص 35.
4- 4) راجع:الخلفاء الراشدون ص 317.
5- 5) راجع کتاب:أبو ذر الغفاری:الزاهد المجاهد.
11-العلامه الطباطبائی

یقول العلامه الطباطبائی«رحمه اللّه»:«فالآیه ناظره إلی الکنز الذی یصاحبه الإمتناع عن الإنفاق فی الحقوق المالیه الواجبه،لا بمعنی الزکاه الواجبه فقط،بل بمعنی یعمها و غیرها من کل ما یقوم علیه ضروره المجتمع الدینی،من الجهاد،و حفظ النفوس من الهلکه،و نحو ذلک».

و قال:«فالآیه إنما تنهی عن الکنز لهذه الخصیصه،التی هی إیثار الکانز نفسه بالمال من غیر حاجه إلیه علی سبیل اللّه،مع قیام الحاجه إلیه» (1).

و قال:«و قصص أبی ذر و اختلافه مع عثمان و معاویه معروفه، مضبوطه فی کتب التاریخ،و التدبر فیما مر من أحادیثه و ما قاله لمعاویه:إن الآیه لا تخصص بأهل الکتاب،و ما خاطب به عثمان،و واجه به کعبا»یدل:

علی أنه إنما فهم من الآیه ما قدمناه:أنها توعد علی الکف عن الإنفاق فی السبیل الواجب (2).

حقیقه موقف أبی ذر

و بعد ما تقدم نقول:

إن أبا ذر لم یکن یؤمن بوجوب إنفاق کل ما زاد علی النفقه،و لا کان ینکر علی الهیئه الحاکمه تملک الأموال..و لا کان یدعو إلی التزمت و ترک الدنیا،و الإعراض عنها بحیث یضر بالعیش،و عمران الحیاه..و لا کان

ص :228


1- 1) المیزان ج 9 ص 251 و 258.
2- 2) المیزان ج 9 ص 251 و 258.

یدعو إلی الانفاق الواجب الزائد علی الزکاه،مما لا بد منه فی السبیل الواجب.

و إنما هو یقول بجواز ملکیه کل ما یأتی بالطرق المشروعه،بعد إخراج حقوق اللّه منه،من الزکاه و الخمس،و ما إلی ذلک،و لا یجب إنفاقه.

و لکنه ینکر علی الحکام،و الولاه،و علی معاویه و الأمویین استئثارهم ببیت مال المسلمین،و انفاقه علی شهواتهم،و مآربهم،و لذائذهم الشخصیه، و حرمان الآخرین منه.

و ما جری بین أبی ذر و بین کعب الأحبار لم یکن هو لب المشکله و أساسها،لکی یتشبث به العلامه الطباطبائی.و یبنی کل خلاف إبی ذر مع الحکام علیه..بل کان مفرده عابره استفاد منها عثمان لقدح زناد التنکیل بأبی ذر،و مباشره نفیه إلی الربذه،لیموت هناک جوعا و ضرا..إن ما أنکره أبو ذر هو الذی حذره منه رسول اللّه أصحابه و أمته من أن بنی أبی العاص سیتخذون بمال اللّه دولا و عباده خولا و دینه دخلا و أحادیث أخری.و عمر بن الخطاب أیضا قد حذر عثمان من هذه الأمور و هذه الطریقه فی الحکم و الإداره و التصرف،و أکد له أن المسلمین و علی رأسهم الصحابه سیثورون علیه،إن فعل ذلک.و حذر منه أیضا علی و عمار،و أبو ذر،و غیرهم کسعد و عبد الرحمان.و کل هذه الإعتراضات و الإحتجاجات إنما هی علی الإستئثار بالأموال العامه،أعنی أموال المسلمین لا الأموال الخاصه التی جمعت من طرق مشروعه فإنه لم یناقش احد،لا أبو ذر و لا غیره فی المقدار المسموح منها و غیر المسموح و لا تجد لذلک أثرا أبدا.

ص :229

دلیلنا علی ما نقول

و أما أدله الإثبات لذلک فقد تقدم شطر هام منها،و نستطیع أن نجمل شطرا منها هنا فی الأمور التالیه:

أولا: إن أبا ذر یأمر عثمان باتباع سنه صاحبیه:أبی بکر و عمر فی الأموال.

قال عثمان:کذبت،و لکنک ترید الفتنه،و تحبها،و قد انغلت الشام علینا.

فقال أبو ذر:اتبع سنه صاحبیک لا یکن لأحد علیک کلام (1).

و لما فعل عثمان بأبی ذر ما فعل،و أرسله إلی الشام؛لیکون بعیدا عنه، و یعیش تحت إشراف و رقابه معاویه و أعوانه..و لیواجه الکثیر من الأذی، و أنواع المصاعب و الإهانات-لما کان ذلک-قال علی«علیه السلام»لعبد الرحمن بن عوف:هذا عملک.فی إشاره منه إلی دور ابن عوف فی الشوری العمریه فی تکریس الأمر لصالح عثمان.

فقال عبد الرحمن:إذا شئت فخذ سیفک،و آخذ سیفی؛إنه قد خالف

ص :230


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 56 و ج 8 ص 259 و 260 و بحار الأنوار ج 22 ص 417 و ج 31 ص 177 و 178 و الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 158 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 608 و الغدیر ج 8 ص 297 و 306 و الدرجات الرفیعه ص 245 و أعیان الشیعه ج 4 ص 238 و حیاه الإمام الحسین للقرشی ج 1 ص 370 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 296 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 271 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 252.

ما أعطانی (1).أی خالف ما أخذه علیه فی قضیه الشوری،من العمل بالکتاب و السنه،و سنه أبی بکر و عمر.

و من الواضح:أن صاحبیه«أبا بکر و عمر»کانا یقبلان بملکیه ما زاد عن الحاجه،إذا کان قد أدی حق اللّه فیه.و لا یوجبان إنفاق الزیاده.

ثانیا: إن غضب الصحابه لأبی ذر،و منهم علی و الحسنان«علیهم السلام»،و کذلک عمار،و عبد الرحمن بن عوف،-إن غضبهم هذا-یدل علی أنهم کلهم کانوا یشاطرونه رأیه،و یذهبون مذهبه،مع أن من بینهم -و هو ابن عوف-قد ترک من الذهب ما یکسر بالفؤوس،و قد مات بعد إرجاع أبی ذر من الشام.

و لو کان أبو ذر ینکر علیهم مجرد جمع المال،لما کان عبد الرحمن بن عوف من مؤیدیه،فإنه لما مات،و جیء بترکته حالت البدر بین عثمان و بین الرجل القائم.و حینما سأل عثمان کعب الأحبار عن رأیه فیمن ترک هذا المقدار من المال،و أعطاه کعب رأیه،ضربه أبو ذر بعصاه..و کانت النتیجه هی نفیه إلی الربذه،حسبما هو معلوم (2).

ص :231


1- 1) أنساب الأشراف ج 5 ص 57 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 28 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 282 و الغدیر ج 9 ص 86 و 215 و ج 10 ص 124.
2- 2) راجع:مروج الذهب ج 2 ص 340 و مسند أحمد ج 1 ص 63 و الغدیر ج 8 ص 369 و مجمع الزوائد ج 10 ص 239 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 411 و راجع:حلیه الأولیاء ج 1 ص 160.

و مما یدل علی غضب الصحابه له

ما قاله البلاذری و غیره:«و قد کانت من عثمان قبل هنات إلی عبد اللّه بن مسعود،و أبی ذر،فکان فی قلوب هذیل و بنی زهره،و بنی غفار و أحلافهما،من غضب لأبی ذر ما فیها،و حنقت بنو مخزوم لحال عمار بن یاسر» (1).

و قال الشریف المرتضی عن أبی ذر:«لم یکن فی أهل المدینه إلا من کان راضیا،بقوله عاتبا بمثل عتبه،إلا أنهم کانوا بین مجاهر بما فی نفسه،مخف ما عنده،و ما فی أهل المدینه إلا من رثی لأبی ذر مما حدث علیه،و من استفظعه.و من رجع إلی کتب السیره عرف ما ذکرناه» (2).

و تقدم:تذاکر علی«علیه السلام»و عبد الرحمن بن عوف فعل عثمان.

فقال علی«علیه السلام»:هذا عملک.

ص :232


1- 1) أنساب الأشراف ج 5 ص 26 و 68 و تاریخ الخمیس ج 2 ص 261 و کتاب الثقات لابن حبان ج 2 ص 258 و 259 و الغدیر ج 8 ص 359 و ج 9 ص 169 عن بعض من تقدم،و عن:تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 150 و مروج الذهب ج 1 ص 438 و 441 و الریاض النضره ج 2 ص 124 و العبر و دیوان المبتدأ و الخبر ج 2 ص 385 و الصواعق المحرقه ص 68.و راجع:تاریخ مدینه دمشق ج 39 ص 415 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 4 ص 1157.
2- 2) الشافی فی الإمامه ج 4 ص 299 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 58 و 59 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 255.

فقال عبد الرحمن:إذا شئت فخذ سیفک،و آخذ سیفی؛إنه قد خالف ما أعطانی.

و لکن الراوی ذکر:أن هذا الکلام کان بعد وفاه أبی ذر..و ذلک لا یصح،لأن ابن عوف قد توفی بعد رجوع أبی ذر من الشام،و قبل نفیه إلی الربذه،کما یدل علیه مشاده أبی ذر مع کعب الأحبار،و ضربه له حتی غضب عثمان لکعب و نفا أبا ذر.

فلعل هذه القضیه بین علی«علیه السلام»و عبد الرحمن قد حصلت حین نفی أبی ذر إلی الشام،لا بعد وفاه أبی ذر،و لعلها حرفت لحاجه فی النفس قضیت.

و علی کل حال،فإن عد ما فعله عثمان بأبی ذر من المطاعن علی عثمان،و من موجبات الثوره ضده لا یخفی علی أی ناظر فی کتب الحدیث و التاریخ (1).

ثالثا: لماذا لا نجد أبا ذر ینکر علی غیر عثمان و عماله،فقد کان فی الصحابه و غیرهم أغنیاء کثیرون؟!

و لماذا ینحصر خلافه مع قریش (2)و لا یتعداها إلی الأنصار،و غیرهم

ص :233


1- 1) راجع:تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 173 و 174 و مروج الذهب ج 2 ص 438 و 439 و الصواعق المحرقه ص 112 و الأوائل ج 1 ص 276-279.
2- 2) صحیح مسلم(ط دار الفکر)ج 3 ص 77 و مسند أحمد ج 5 ص 167 و السنن الکبری للبیهقی ج 6 ص 359 و صحیح ابن حبان ج 8 ص 51 و تهذیب الکمال ج 8 ص 311 و الغدیر ج 8 ص 320.

من أصحاب الثروات؟!و لماذا تفسد الشام علی معاویه،و یخاف عثمان منه أن یفسد المدینه؟!

نعم...لماذا تتوجه نقمه الناس علی خصوص الحکام فی هذه القضیه، و هم لا تقصیر لهم،و لا مخالفه منهم.لقد کان الأجدر أن ینقم الناس علی الأغنیاء کلهم،لا علی خصوص الحکام!..فنقمتهم علی خصوص الحکام تدل علی أنه إنما یتعرض لأمر یختص بالحاکم،و تکون مخالفته منحصره به و فیه..

قال الزمخشری:«و لقد کان کثیر من الصحابه،کعبد الرحمن بن عوف، و طلحه بن عبید اللّه یقتنون الأموال،و یتصرفون فیها،و ما عابهم أحد ممن أعرض عن القنیه؛لأن الإعراض اختیار للأفضل..» (1).

و من أغنیاء الصحابه نذکر

1-عبد الرحمن بن عوف،الذی کان علی مربطه مئه فرس،و له ألف بعیر،و عشره آلاف من الغنم،و قد بلغ ثمن ماله أربعه و ثمانین ألف دینار (2).بالإضافه إلی الذهب الذی خلفه عند موته.

ص :234


1- 1) الکشاف للزمخشری ج 2 ص 267 و(ط مطبعه مصطفی البابی)ج 2 ص 187 و تفسیر النسفی ج 2 ص 87 و البحر المحیط ج 5 ص 39.
2- 2) راجع:مروج الذهب ج 2 ص 342 و البدایه و النهایه ج 7 ص 164 و مشاکله الناس لزمانهم ص 14. و حدیث ربع الثمن موجود فی:جامع بیان العلم ج 2 ص 16 و 17 و الغدیر ج 8-

2-طلحه بن عبید اللّه الذی بنی من البیوت ما قیمته مئه ألف دینار، و کانت غلته بالعراق کل یوم ألفا مما یسمی ب«الوافی»،و فی الشام عشره آلاف دینار،و خلف مقادیر هائله من الذهب و الفضه (1).

3-4-قیس بن سعد،و عبد اللّه بن جعفر،اللذین کانا یهبان المئات و الألوف،و أخبار کرمهما قد سارت فی الآفاق.

5-أبا سعید الخدری الذی کان یقول:ما أعلم أهل بیت من الأنصار

2)

-ص 284 عن:الطبقات الکبری لابن سعد(ط لیدن)ج 3 ص 96 و(ط دار صادر)ج 3 ص 136 و مروج الذهب ج 1 ص 434 و تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 146 و صفه الصفوه لابن الجوزی ج 1 ص 138 و الریاض النضره لمحب الطبری ج 2 ص 291 و راجع:العبر و دیوان المبتدأ و الخبر ج 1 ص 204 و الإستیعاب(ط دار الجیل)ج 2 ص 847 و الإکمال فی أسماء الرجال ص 138 و تاریخ مدینه دمشق ج 35 ص 305 و الوافی بالوفیات ج 18 ص 126 و نصب الرایه ج 5 ص 218.

ص :235


1- 1) راجع:مشاکله الناس لزمانهم ص 14 و الغدیر ج 8 ص 283 عن مروج الذهب ج 1 ص 434 و تاریخ مدینه دمشق ج 25 ص 101 و 102 و 120 و سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 32 و الوافی بالوفیات ج 16 ص 273 و الإکمال فی أسماء الرجال ص 114 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 3 ص 221 و 222 و تهذیب الکمال ج 13 ص 423.

أکثر أموالا منا (1).

6-زید بن ثابت الذی کان ورثته یکسرون ما خلفه من الذهب و الفضه بالفؤوس،لیقتسموها فیما بینهم،و خلف من المزارع،و الآبار و الأموال الأخری ما قیمته مئه و خمسون ألف دینار (2).

7-و لحکیم بن حزام حکایات تدل علی ثرائه الفاحش أیضا (3).

8-یعلی بن منبه(منیه)أو(یعلی بن أمیه)الذی خلف خمس مئه ألف

ص :236


1- 1) صفه الصفوه لابن الجوزی ج 1 ص 715 و الغدیر ج 8 ص 337 عنه،و مسند أبی داود الطیالسی ص 294 و مسند ابن الجعد ص 195 و تاریخ مدینه دمشق ج 20 ص 388 و إمتاع الأسماع ج 14 ص 100 و سبل الهدی و الرشاد ج 10 ص 52.
2- 2) مشاکله الناس لزمانهم ص 14 و الغدیر ج 8 ص 338-337 و راجع ج 2 ص 85 -88 عن مروج الذهب ج 1 ص 434 و العلل لابن حنبل ج 2 ص 5 و العبر و دیوان المبتدأ و الخبر ج 1 ص 204 و حیاه الإمام الحسین للقرشی ج 1 ص 359 و حلیف مخزوم(عمار بن یاسر)ص 204.
3- 3) صفه الصفوه لابن الجوزی ج 1 ص 715 و تاریخ مدینه دمشق ج 15 ص 325- 344 و(ط دار الفکر)ج 15 ص 119-125 و الغدیر ج 8 ص 337-338 عنهما،و راجع ج 2 ص 85-88 و تهذیب الکمال ج 7 ص 185-190 و سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 50 و 51 و الإصابه ج 2 ص 98 و راجع:السنن الکبری للبیهقی ج 6 ص 35 و معرفه السنن و الآثار ج 4 ص 427 و الإستیعاب ج 1 ص 362 و أضواء البیان ج 2 ص 74.

دینار ذهبا،و من البیوت و الأراضی و الدیون ما یبلغ ثلاث مئه ألف دینار (1).

9-عمر بن الخطاب..الذی کان یملک أربعه آلاف فرس (2)و غیر ذلک (3).

ص :237


1- 1) مشاکله الناس لزمانهم ص 14 و الغدیر ج 8 ص 284 عن مروج الذهب ج 1 ص 434 و أعیان الشیعه ج 1 ص 346.و راجع:الوافی بالوفیات ج 29 ص 14 و کتاب الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 453 و الإمامه و السیاسه(تحقیق الشیری) ج 1 ص 79 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 3 ص 355 و الجمل للشیخ المفید ص 89 و 123 و نفس الرحمن فی فضائل سلمان ص 250 و شرح إحقاق الحق (الملحقات)ج 32 ص 422 و الإستیعاب ج 4 ص 1585-1587 و الإکمال فی أسماء الرجال ص 146 و الجمل لابن شدقم ص 108 و بحار الأنوار ج 32 ص 145 و قاموس الرجال للتستری ج 11 ص 143 و الفصول المهمه لابن الصباغ ج 1 ص 372 و عمده القاری ج 15 ص 49 و الثقات لابن حبان ج 2 ص 279 و البدایه و النهایه ج 7 ص 258.
2- 2) المصنف لابن أبی شیبه ج 7 ص 644 و الخراج لأبی یوسف ص 51 و إن کان یقول:إنها کانت موسومه فی سبیل اللّه تعالی.و راجع:تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 155.
3- 3) راجع کتابنا:الحیاه السیاسیه للإمام الحسن«علیه السلام»..الفصل الثالث.حین الکلام علی آثار الفتوح علی الفاتحین.

10-بل إن عثمان نفسه کانت له أموال هائله،حسبما قدمناه فی فصل سابق.

و راجع المزید من المصادر کتابنا:الحیاه السیاسیه للإمام الحسن«علیه السلام»،الفصل الثالث،حین الکلام علی آثار الفتوح علی الفاتحین.

رابعا:قال الأمینی:«..تشریع الزکاه یدل علی أن الباقی مباح لصاحبه،و لأبی ذر نفسه فی آداب الزکاه أحادیث أخرجها البخاری، و مسلم،و غیرهما من رجال الصحاح،و أحمد،و البیهقی،و غیرهم؛فلو کان یجب إنفاق بعد إخراج الزکاه،فما معنی التحدید بالنّصب،و الإخراج منها» (1).

و عن أبی ذر فی حدیث له عن النبی«صلی اللّه علیه و آله»:«لا یموت أحد منکم،فیدع إبلا و بقرا لم یؤد زکاتها إلا جاءته یوم القیامه أعظم ما کانت و اسمنه،تطؤه بأخفافها الخ..» (2).

ص :238


1- 1) الغدیر ج 8 ص 338-339.
2- 2) راجع:مسند أحمد ج 5 ص 157 و 158 و صحیح مسلم ج 3 ص 75 و 74 و سنن النسائی ج 5 ص 29 و 27 و السنن الکبری للبیهقی ج 4 ص 97 و 182 و عمده القاری ج 9 ص 27 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 19 ص 240 و کنز العمال ج 6 ص 301 و 309. و راجع:کشف الخفاء ج 1 ص 219 و السنن الکبری للنسائی ج 2 ص 14 و 12 و المغنی لابن قدامه ج 2 ص 467 و الشرح الکبیر لابن قدامه ج 2 ص 496-

هذا کله عدا ما رواه أبو ذر فی الأموال،و النفقات و الصدقات المستحبه، و قد ذکره الأمینی فی الغدیر عن مصادر کثیره (1).

فروایته لذلک تدل:علی أنه لم یکن یوجب إنفاق ما زاد علی الحاجه، إلا ما أوجبه اللّه تعالی من حق الزکاه،و الخمس،و نحوهما،و إلا..لم یکن بالإمکان فهم المبرر للصدقات المستحبه و غیرها من النفقات..

و مع غض النظر عن ذلک،و فرضنا أن أبا ذر لم یرو من ذلک شیئا، فهل لم یکن أبو ذر یحفظ من القرآن إلا آیه الکنز؟!ألم یمر أمامه أیه آیه ترتبط بالزکاه،و النفقات،و الصدقات المستحبه؟!ألم یقرأ قوله تعالی:

وَ آتَیْتُمْ إِحْدٰاهُنَّ قِنْطٰاراً فَلاٰ تَأْخُذُوا مِنْهُ شَیْئاً أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتٰاناً وَ إِثْماً

2)

-و کشاف القناع ج 2 ص 220 و المحلی لابن حزم ج 6 ص 8 و جواهر العقود ج 1 ص 169 و نیل الأوطار ج 6 ص 44 و سنن الدارمی ج 1 ص 380 و صحیح ابن خزیمه ج 4 ص 9.

ص :239


1- 1) الغدیر ج 8 عن:مسند أحمد ج 5 ص 151-178 و تاریخ الأمم و الملوک ج 5 ص 67 و الأموال لأبی عبید ص 355 و سنن ابن ماجه ج 1 ص 544 و صحیح مسلم ج 3 ص 82 و السنن الکبری للبیهقی ج 4 ص 188 و الترغیب و الترهیب ج 1 ص 47 و ج 2 ص 38/230 و عن أبی داود،و ابن خزیمه،و النسائی، و الترمذی،و ابن حبان،و الحاکم،و الدر المنثور ج 3 ص 233،عن ابن أبی شیبه، و ابن مردویه.

مُبِیناً

(1)

.

ألا تدل هذه الآیه علی أن:للإنسان أن یملک قنطارا،و أن یملّکه؟!

ألم یقرأ آیات البیع،و الشراء،و التجاره،عن تراض؟!

ألم یقرأ آیات الإرث؟!و غیر ذلک مما یدل علی جواز تملک المال،و کون الإنسان بالخیار بین الإنفاق و الإمساک؟و إن کان الإنفاق أفضل؟!

خامسا:مما روی عن أبی ذر:

1-أنه قال لعثمان:لا ترضوا من الناس بکف الأذی حتی یبذلوا المعروف.و قد ینبغی لمؤدی الزکاه:أن لا یقتصر علیها حتی یحسن إلی الجیران و الإخوان،و یصل القرابات.

فقال کعب:من أدی الفریضه فقد قضی ما علیه.

فرفع أبو ذر محجنه،فضربه فشجه (2).

قال العلامه الطباطبائی:«فإن لفظه کالصریح،أو هو صریح فی أنه لا یری کل إنفاق فیما یفضل من المؤنه بعد الزکاه واجبا،و أنه یقسم الإنفاق فی سبیل اللّه إلی ما یجب و ما ینبغی،غیر أنه یعترض بانقطاع سبیل الإنفاق من

ص :240


1- 1) الآیه 20 من سوره النساء.
2- 2) تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 336 و الغدیر ج 8 ص 351 عنه،و تاریخ مدینه دمشق ج 66 ص 198 و المیزان ج 9 ص 258.

غیر جهه الزکاه،و انسداد باب الخیرات» (1).

2-إن اعتراض أبی ذر الآتی علی معاویه لبنائه الخضراء،و قوله له:إن کانت هذه الدار من مال اللّه فهی الخیانه،و إن کانت من مالک فهو الإسراف..هذا القول یدل علی أن أبا ذر یعتقد:أن المال بعضه للّه تعالی و هو بیت المال.و بعضه للإنسان.و أن للإنسان حق فی أن یتملک ما یبنی به الخضراء،لکنه یقول:إن صرفه بهذا النحو یکون سرفا..

سادسا:فی کلام أبی ذر نفسه شواهد أخری علی أنه إنما کان ینکر علی الحکام أکلهم مال اللّه،و استئثار هم بالفیء،و بیوت الأموال..فلاحظ ما یلی:

1-قال البلاذری و المعتزلی،و النص له:«إن عثمان لما أعطی مروان بن الحکم و غیره بیوت الأموال،و اختص زید بن ثابت بشیء منها،جعل أبو ذر یقول بین الناس،و فی الطرقات و الشوارع:بشر الکانزین بعذاب ألیم، و یرفع بذلک صوته،و یتلو قوله تعالی: وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (2).

فرفع ذلک(مروان)إلی عثمان مرارا و هو ساکت،ثم إنه أرسل إلیه مولی من موالیه:أن انته عما بلغنی عنک.

فقال أبو ذر:أینهانی عثمان عن قراءه کتاب اللّه،و عیب من ترک أمر

ص :241


1- 1) المیزان ج 9 ص 263-264.
2- 2) الآیه 34 من سوره التوبه.

اللّه؟!فو اللّه الخ..» (1).

2-عن سفیانیه الجاحظ:فقال له عثمان:أنت الذی تزعم أنا نقول:

«ید اللّه مغلوله،و إن اللّه فقیر و نحن أغنیاء»؟!

فقال أبو ذر:لو کنتم لا تقولون هذا لأنفقتم مال اللّه علی عباده،و لکنی أشهد أنی سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:إذا بلغ بنو أبی العاص ثلاثین رجلا جعلوا مال اللّه دولا،و عباد اللّه خولا،و دینه دخلا (2).

3-لما قدم أبو ذر المدینه(أی من الشام)جعل یقول:«تستعمل الصبیان،و تحمی الحمی،و تقرب أولاد الطلقاء الخ..» (3).

ص :242


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 54 و ج 8 ص 256 و بحار الأنوار ج 22 ص 414 و ج 31 ص 174 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 293 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 250 و أنساب الأشراف للبلاذری ج 5 ص 52 و الغدیر ج 8 ص 292 و 303.
2- 2) راجع:الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 156-157 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 374 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 55-56 و ج 8 ص 258 و الصراط المستقیم ج 3 ص 33 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 607 و بحار الأنوار ج 22 ص 416 و ج 31 ص 176 و الغدیر ج 8 ص 305 و الدرجات الرفیعه ص 244 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 295.
3- 3) أنساب الأشراف ج 5 ص 53 و الغدیر ج 8 ص 293 و حیاه الإمام الحسین للقرشی ج 1 ص 371.

«فهو ینکر علیه إذن مخالفته الصارخه لأحکام الإسلام،و کونه یحمی الحمی،و غیر ذلک مما ثبت مخالفته للشرع،لا عدم انفاقه ما زاد عن حاجته».

4-لقد رأینا النبی«صلی اللّه علیه و آله»نفسه یتنبأ بما یجری علی أبی ذر،و بسببه،و نراه لا ینکر علی أبی ذر موقفه،و لا یقول له:إن الحق سوف یکون معهم،فاقبل منهم و اسکت عنهم.و إنما هو فقط یامره أن لا یشهر السیف؛لأن معنی ذلک:أن یقتل من دون أن یترتب اثر علی ذلک..

فقد قال النبی«صلی اللّه علیه و آله»له:کیف أنت و أئمه(ولاه)بعدی یستأثرون بهذا الفیء؟!

قال:قلت:إذن و الذی بعثک بالحق اضع سیفی علی عاتقی،ثم أضرب به حتی ألقاک،أو ألحق بک.

قال:أولا أدلک علی ما هو خیر من ذلک؟تصبر حتی تلقانی (1).

و فی نص آخر:أنه«صلی اللّه علیه و آله»قال له:«یا أبا ذر أنت رجل

ص :243


1- 1) کشف الأستار عن مسند البزار ج 2 ص 250 و 251 و کتاب السنه لأبی عاصم ص 511 و کنز العمال(ط مؤسسه الرساله)ج 11 ص 210 و قاموس الرجال للتستری ج 11 ص 322 و إمتاع الأسماع ج 12 ص 307 و سبل الهدی و الرشاد ج 10 ص 83 و مسند أحمد ج 5 ص 180 بطریقین صحیحین کما قال الأمینی. و راجع ص 178 و 179 و 156 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 4 ص 166 و الغدیر ج 8 ص 316-317 و سنن أبی داود ج 2 ص 282.

صالح،و سیصیبک بلاء بعدی.

قلت: فی اللّه؟!

قال:فی اللّه.

قلت: مرحبا بأمر اللّه» (1).

5-قال العسقلانی حکایه عن غیره،و نقله العینی عن عیاض:

«و الصحیح:أن إنکار أبی ذر،کان علی السلاطین الذین یأخذون المال لأنفسهم و لا ینفقونه فی وجهه.و تعقبه النووی بالإبطال،لأن السلاطین حینئذ کانوا مثل أبی بکر،و عمر،و عثمان،و هؤلاء لم یخونوا..» (2).

و نتعقب نحن النووی هنا بما تعقبه به أبو ذر من قبل،من أن عثمان لم یتّبع سنه صاحبیه فی الأموال،و قد قال له:«اتبع سنه صاحبیک لا یکن لأحد علیک کلام».

6-بنی معاویه الخضراء بدمشق،فقال أبو ذر:یا معاویه،إن کانت هذه الدار من مال اللّه فهی الخیانه،و إن کانت من مالک فهی الإسراف کما تقدم (3).

ص :244


1- 1) حلیه الأولیاء ج 1 ص 162 و الغدیر ج 8 ص 316 و 339 و تاریخ مدینه دمشق ج 66 ص 192 و راجع:کنز العمال ج 5 ص 787.
2- 2) فتح الباری ج 3 ص 218 و الغدیر ج 8 ص 321 و عمده القاری ج 8 ص 264 و فلک النجاه لفتح الدین الحنفی ص 155.
3- 3) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 54 و 55 و ج 8 ص 256 و أنساب الأشراف-

7-و أخیرا..فإننا نجد عثمان،یحاول أن یتستر علی ما یجری علی بیت المال فیقول:

أ ترون بأسا«أن نأخذ مالا من بیت مال المسلمین فننفقه فیما ینوبنا من أمورنا و نعطیکموه؟!

فقال کعب:لا بأس؛فرفع أبو ذر العصا فوجأ بها فی صدر کعب الخ..» (1).

و هکذا یتضح:أن أبا ذر کان ینکر علی الهیئه الحاکمه تصرفها فی بیت مال المسلمین،و استئثارها بالفیء،و یصرح به فی کلماته بما یزیل الریب،و لم یکن بصدد إنکار الملکیه لما یزید عن الحاجه،و لا بصدد الوعظ و التزهید بالدنیا،إلی غیر ذلک مما تقدم..

سابعا:إن أبا ذر کان یستشهد بقوله تعالی: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأَحْبٰارِ وَ الرُّهْبٰانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوٰالَ النّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ

3)

-ج 5 ص 53 و بحار الأنوار ج 22 ص 415 و ج 31 ص 175 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 294 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 605 و الغدیر ج 8 ص 293 و 304 و أعیان الشیعه ج 4 ص 237 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 251.

ص :245


1- 1) راجع:أنساب الأشراف ج 5 ص 52 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 54 و ج 8 ص 256 و راجع:بحار الأنوار ج 31 ص 272 و 273 و ج 93 ص 93 و مروج الذهب ج 2 ص 240(و تحقیق شارل بلا)ج 3 ص 83 و الغدیر ج 8 ص 295 و راجع:تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 265 و مستدرک الوسائل ج 7 ص 37 و جامع أحادیث الشیعه ج 8 ص 321.

سَبِیلِ اللّٰهِ وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ

(1)

.

و کان ینادی«رحمه اللّه»بهذه الآیه فی الشوارع و الطرقات..و المال الذی کان یأخذه الأحبار و الرهبان هو أموال الکنائس و البیع،و ما یهدی إلیها،و الکفارات المذکوره فی التوراه و أشباهها،و هی أموال عامه،فکان الأحبار و الرهبان یکنزونها لأنفسهم،و یجعلونها من أموالهم الخاصه و ینفقونها علی شهواتهم..فاللّه تعالی یخاطب المسلمین بهذه الآیه،و یعطیهم قاعده کلیه،مفادها:أن کل من یأکل الأموال العامه،سواء أکان من أهل الکتاب،أو من غیرهم،محکوم علیه بالهلاک و العذاب..

فالآیه ناظره إلی التصرف فی هذه الأموال،التی یجب صرفها فی سبیل اللّه،المعبر عنها فی الإسلام ببیت المال تاره،و بمال اللّه أخری-و لیست ناظره إلی الأموال التی یملکها الشخص بالوسائل المشروعه و تزید عن حاجته،لأن ما یملکه الشخص لیس من أموال الناس بدیهه،و لیست من الأموال التی تصرف فی الجهات العامه.

کما أن تخصیص الأحبار و الرهبان بالذکر فی الآیه دون غیرهم من سائر أغنیاء الیهود و النصاری،الذین یأکلون أموال الناس بالباطل و ما أکثرهم..لیس إلا لخصوصیه فیهم،و هی أنهم هم الذین،کانت لهم الهیمنه و السیطره و النفوذ آنئذ،و کانت بیدهم الأموال العامه(لا الخاصه)،و کانت

ص :246


1- 1) الآیه 34 من سوره التوبه.

تأتیهم من الطرق الآنفه الذکر..

و مهما نوقش فی دلاله الآیه علی ما ذکرناه..فإن مما لا ریب فیه أن کل کلمات و مواقف أبی ذر تدل دلاله قاطعه علی أنه«رحمه اللّه»،لم یفهم منها إلا الاستئثار بالفیء،و نهب بیت مال المسلمین.

و الغریب هنا:أن البعض،کالفضل بن روزبهان و غیره یحاولون دعوی النسخ،و یقولون:إن مذهب عامه الصحابه و العلماء:أن آیه تحریم کنز الذهب و الفضه منسوخه بالزکاه،و مذهب أبی ذر أنها محکمه (1).

و قد أجاب العلامه المظفر«رحمه اللّه»:بأن هذا الکلام سخیف؛إذ لا معنی لنسخ الآیه بالزکاه لعدم التنافی بینهما؛إذ یمکن أن تجب الزکاه مع الزائد کما یمکن أن تجب دون الزائد؛لتعلقها بمال الفقیر،أو یجب الزائد دون الزکاه؛حین لا یکون مال الغنی زکویا.. (2).

خطط الأمویین فی مواجهه أبی ذر

و قد اتبع الحکام آنذاک أسالیب متعدده لضرب حرکه أبی ذر،و مواجهه مسیره الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر،التی احرجتهم إیما إحراج، و نستطیع أن نشیر هنا إلی ما یلی:

ص :247


1- 1) راجع:دلائل الصدق ج 3 قسم 1 ص 177 و إحقاق الحق(الأصل)ص 256 و فتح القدیر ج 2 فی تفسیر الآیه.و الکشاف للزمخشری ج 2 ص 266 و 267.
2- 2) راجع:دلائل الصدق ج 3 قسم 1 ص 180.

1-إن جمع عثمان الناس علی مصحف واحد،قد کان فی نفس سنه ثلاثین،و هی سنه استفحال الخلاف بین السلطه و بین أبی ذر (1).

و یلاحظ:أن أتباع عثمان أصروا علی حذف الواو من آیه: وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (2)، و هی نفس الآیه التی کان أبو ذر یستشهد و ینادی بها فی الشوارع..

و إنما أرادوا حذفها لیظهروا:أنها لیست قاعده کلیه،بل هی خاصه بأهل الکتاب،و لا تعم المسلمین؛لأن الواو إذا حذفت من قوله تعالی:

وَ الَّذِینَ أمکن أن تکون مرتبطه بما قبلها،و جیء بها لبیان صفه للمذکورین قبلها،و هم الأحبار و الرهبان.

و قد بلغ إصرارهم علی حذفها حدا اضطر أبی بن کعب إلی التهدید باللجوء إلی السیف.

فعن علباء بن أحمر:أن عثمان بن عفان لما أراد أن یکتب المصاحف أرادوا أن یلقوا الواو التی فی براءه وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ

ص :248


1- 1) راجع:الکامل فی التاریخ ج 3 ص 111 و العبر و دیوان المبتدأ و الخبر ج 2 ق 2 ص 135 و مستدرک سفینه البحار ج 5 ص 211 و راجع:الطبقات الکبری لابن سعد ج 3 ص 502 و تاریخ مدینه دمشق ج 7 ص 346 و تهذیب الکمال ج 2 ص 272 و سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 400 و 402 و تاریخ القرآن الکریم لمحمد طاهر الکردی ص 39 و فتح الباری ج 9 ص 15.
2- 2) الآیه 34 من سوره التوبه.

وَ الْفِضَّهَ...

(1)

.

قال أبی:لتلحقنها،أو لأضعن سیفی علی عاتقی؛فألحقوها (2).

2-کما أن معاویه یصر-من جهته أیضا-«علی تخصیص هذه الآیه بأهل الکتاب،لیکون معذورا فی إجرائه قاعدته المعروفه عنه:إن مال اللّه له؛فلا حرج علیه أن یفعل فی مال اللّه ما یشاء.

فرد علیه الأحنف،و صعصعه» (3)،و واجهاه بشکل سافر،منعه من تحقیق ما کان یصبو إلی تحقیقه.

و هذه القاعده هی التی اختارها المأمون حین عرضت علیه سیره معاویه،فرآه یأخذ المال من حقوقه،و یضعه کیف یشاء.. (4).

ص :249


1- 1) الآیه 34 من سوره التوبه.
2- 2) الدر المنثور ج 3 ص 233 و قال:أخرجه ابن الضریس،و المیزان ج 9 ص 256 و ج 12 ص 123 عنه،و المحرر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز ج 3 ص 27.
3- 3) النصائح الکافیه ص 103 و 106 عن ربیع الأبرار،و ابن حجر،و المسعودی، و مروج الذهب ج 3 ص 43 و لیراجع:حیاه الصحابه ج 2 ص 79 و مجمع الزوائد ج 5 ص 236 و إن کان الرواه قد زادو فی الروایه ما تکذبه کل الشواهد و الدلائل التاریخیه،بل یکذبه نفس ما ذکره فی حیاه الصحابه ج 2 ص 80 و 81 و الحاکم فی المستدرک ج 3 ص 442 مما فعله بالحکم ابن عمرو الغفاری.
4- 4) المحاسن و المساوئ للبیهقی(ط دار صادر)ص 495 و الحیاه السیاسیه للإمام الرضا«علیه السلام»ص 181 عنه.

نعم..لقد أصر معاویه علی هذا،و أصر أبو ذر علی ذاک؛لیمنع معاویه من التصرف ببیت مال المسلمین..یقول زید بن وهب:مررت علی أبی ذر بالربذه؛فقلت:ما أنزلک بهذه الأرض؟!

قال:کنا بالشام،فقرأت: وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (1)،فقال معاویه:ما هذه فینا، هذه فی أهل الکتاب.

قلت أنا:إنها لفینا و فیهم. (2).

إذن..فإن من أسباب نفی أبی ذر إلی الربذه إصراره علی شمول هذه الآیه للمسلمین!!«ما عشت أراک الدهر عجبا»!!

ص :250


1- 1) الآیه 34 من سوره التوبه.
2- 2) صحیح البخاری فی کتابی الزکاه و التفسیر،(ط دار الفکر)ج 5 ص 203 و عمده القاری ج 8 ص 248 و ج 18 ص 264 و المصنف لابن أبی شیبه ج 3 ص 102 و ج 7 ص 261 و جامع البیان ج 10 ص 157 و فتح القدیر ج 2 ص 358 و شرح نهج البلاغه المعتزلی ج 8 ص 261 و ج 3 ص 53 و صفه الصفوه ج 1 ص 596 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 4 قسم 1 ص 166 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 352 و(ط دار المعرفه)ج 2 ص 366 و الدر المنثور ج 3 ص 233 عن:ابن سعد،و ابن أبی شیبه،و البخاری،و ابن أبی حاتم،و أبی الشیخ،و ابن مردویه، و الغدیر ج 8 ص 295 عن البخاری،و المیزان ج 9 ص 257 عن الدر المنثور، و فتح الباری ج 1 ص 148 و راجع البدایه و النهایه ج 7 ص 155.

و لکننا مع ذلک نجد العدید من العلماء یصرون علی مخالفه معاویه، و تأیید قول أبی ذر:بأن الآیه تعم المسلمین.

یقول القرطبی:«قال أبو ذر و غیره:المراد بها أهل الکتاب و غیرهم من المسلمین،و هو الصحیح،لأنه لو اراد أهل الکتاب خاصه لقال:و یکنزون بغیر: وَ الَّذِینَ فلما قال:و الذین،فقد استأنف معنی آخر،یبین أنه عطف جمله علی جمله.فالذین یکنزون کلام مستأنف،و هو رفع علی الإبتداء.. (1).

و وافق أبا ذر أیضا:«ابن عباس،فقال:إنها عامه» (2).

و قال الشوکانی:«و الأولی حمل الآیه علی عموم اللفظ،فهو أوسع من ذلک» (3).

بل نجد البعض یتشدد أکثر،و یقول:المراد بها المسلمون الکانزون غیر المنفقین،کما عن السدی (4).

و قد استنسبه الآلوسی،لیناسب قوله تعالی: وَ لاٰ یُنْفِقُونَهٰا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ

ص :251


1- 1) الجامع الأحکام القرآن ج 8 ص 123 و الغدیر ج 8 ص 374 عنه.
2- 2) راجع:تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 352 و(ط دار المعرفه)ج 2 ص 366 و الغدیر ج 8 ص 373.
3- 3) فتح القدیر ج 2 ص 356 و الغدیر ج 8 ص 374 عنه.
4- 4) الدر المنثور ج 3 ص 232 عن ابن أبی حاتم،و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 352 و الجامع لأحکام القرآن ج 2 ص 123 و الغدیر عنه.

فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ

(1)

.

و جوز إراده المسلمین الکانزین غیر المنفقین،الزمخشری و البیضاوی أیضا (2)إلی غیر ذلک مما لا مجال لتتبعه..

و مع أن هؤلاء کانوا أکثر تطرفا من أبی ذر فی تفسیرهم للآیه،إلا أننا لم نجد أحدا و صمهم بالإشتراکیه،أو اتهمهم بالمزدکیه و الیهودیه،و لا احتاجوا إلی من یؤول أقوالهم،و لا إلی من یفسر و یوجه مواقفهم و أفعالهم!!

3-أسلوب الإقناع بالکف عما کان ینادی به،و لأجل ذلک یرسل معاویه إلیه-و هو فی الشام-من یقنعه بذلک.

فقد کان أبو ذر یغلظ لمعاویه؛فشکاه إلی عباده بن الصامت،و أبی الدرداء،و عمرو بن العاص،و أم حرام،فقال لهم:إنکم قد صحبتم کما صحب،و رأیتم کما رأی،فإن رأیتم أن تکلموه،ثم أرسل إلی أبی ذر فجاء؛ فکلموه.

فقال:أما أنت یا أبا الولید الخ..

ثم تذکر الروایه نصیحته«رحمه اللّه»لهم،حتی قال عباده بن الصامت:

ص :252


1- 1) الآیه 34 من سوره التوبه.
2- 2) تفسیر الآلوسی ج 10 ص 87 و الکشاف للزمخشری ج 2 ص 266 و(ط مکتبه مصطفی البابی)ج 2 ص 187 و تفسیر النسفی ج 2 ص 87 و الغدیر ج 8 ص 374 عنه،و عن تفسیر البیضاوی ج 1 ص 499.

«لا جرم،لا جلست مثل هذا المجلس أبدا» (1).

4-إتباع أسلوب المقاطعه و الهجران.

5-بالإضافه إلی أسلوب التهدید و الوعید:بالفقر،و الجوع،و القتل؛ فقد روی سفیان بن عیینه،من طریق أبی ذر،قال:إن بنی أمیه تهددنی بالفقر،و القتل،و لبطن الأرض أحب إلی من ظهرها،و للفقر أحب إلی من الغنی.

فقال له رجل:یا أبا ذر،ما لک إذا جلست إلی قوم قاموا و ترکوک؟!

قال:إنی أنهاهم عن الکنوز (2).

و قیامهم عنه إنما هو لنهی عثمان الناس عن مجالسته«رحمه اللّه».

فلماذا اختص بنو أمیه بتهدیده بالقتل،و الجوع،من دون سائر الأغنیاء،لو کان-حقا-ینکر الغنی علی جمیع الناس؟!..

إن الحقیقه هی کما یقول الأمینی«رحمه اللّه»:أن بنی أمیه هم الذین کانوا یخضمون مال اللّه خضم الإبل نبته الربیع،حسب تعبیر علی«علیه

ص :253


1- 1) مسند أحمد ج 5 ص 147 و مجمع الزوائد ج 8 ص 84 و کنز العمال ج 13 ص 316 و تاریخ مدینه دمشق ج 49 ص 289.
2- 2) حلیه الأولیاء ج 1 ص 162 و مسند أحمد ج 5 ص 164 و الغدیر ج 8 ص 321 عنه و عن تهدیدهم إیاه بالقتل راجع:الکامل فی التاریخ ج 3 ص 113 و 114 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 56 و غیره.

السلام» (1).

و هم الذین عناهم یزید بن قیس الأرحبی بقوله فی صفین:«یحدث، أحدهم فی مجلسه بذیت و ذیت،و یأخذ مال اللّه،و یقول:لا إثم علی فیه، کأنما أعطی تراثه من أبیه،کیف؟!إنما هو مال اللّه أفاءه اللّه علینا بأسیافنا و أرماحنا»؟! (2).

6-محاوله نبذه إجتماعیا،و منع الناس من الإتصال به،أو الإقتراب منه؛فعن الأحنف بن قیس،قال:«کنت بالمدینه؛فإذا أنا برجل یفر الناس منه حین یرونه.

قال:قلت:من أنت؟!

قال:أبو ذر الخ..» (3).

و قد أشرنا إلی ذلک آنفا،فراجع..

7-ثم تعرض أبو ذر للنفی إلی الشام (4)،کأسلوب من أسالیب

ص :254


1- 1) نهج البلاغه فی الخطبه الشقشقیه.
2- 2) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 5 ص 194 و النص له.و تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 12 و قاموس الرجال للتستری ج 11 ص 110 و صفین للمنقری ص 248 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 298 و الغدیر ج 8 ص 344 و ج 9 ص 45 و ج 10 ص 59.
3- 3) راجع:مسند أحمد ج 5 ص 164 و 167 و الغدیر ج 8 ص 320 عنه،و المستدرک للحاکم ج 4 ص 522.
4- 1) نهج البلاغه فی الخطبه الشقشقیه.

الضغط علیه،علّه یستسلم،أو یمل،و لکن فألهم خاب،فقد زاده ذلک صلابه فی دینه،و إیمانا بحقّیه موقفه..

8-محاوله استدراجه،لیقبل بعض المال،و لیتسنی لهم التشهیر به أمام الملاء،علی اعتبار:أنه رجل لا ینسجم قوله مع فعله..

و یبدو:أن هذه السیاسه بدأت قبل استفحال الأمر بینه و بین معاویه و الهیئه الحاکمه،و قبل قطعهم عطاءه.

قال ابن کثیر،و ابن الأثیر،و أبو الهلال العسکری

«و قد اختبره معاویه و هو عنده فی الشام،هل یوافق عمله قوله؛فبعث إلیه فی جنح اللیل بألف دینار،ففرقها من یومه،ثم بعث إلیه الذی أتاه بها، فقال:إن معاویه إنما بعثنی إلی غیرک فأخطأت،فهات الذهب،فقال:

ویحک،إنها خرجت،و لکن إذا جاء مالی حاسبناک به..

و أضاف ابن الأثیر،و أبو هلال العسکری،قوله:فلما رأی معاویه أن فعله یصدق قوله:کتب إلی عثمان:إن أبا ذر قد ضیق علی الخ..» (1).

و عثمان نفسه،قد أرسل إلی أبی ذر«بصره فیها نفقه علی ید عبد له، و قال:إن قبلها فأنت حر.

ص :255


1- 3) 1شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 8 ص 255 و 256 و مسند أحمد ج 5 ص 156 و 144 و 178 و مصادر ذلک لا تکاد تحصی کثره.

فأتاه بها،فلم یقبلها،فقال:اقبلها یرحمک اللّه؛فإن فیها عتقی.

فقال:إن کان فیها عتقک،ففیها رقی.و أبی أن یقبلها» (1).

9-ثم قطع الحکام الأمویون عطاء أبی ذر«رحمه اللّه»فی محاوله منهم للضغط الإقتصادی علیه،علّه یستسلم ویلین.فلم تنجح المحاوله و لم یستسلم،بل صعّد حملته ضد جشعهم و استئثارهم؛فکان لهم معه أسلوب آخر..

10-هو معاوده الإغراء بالمال،بعد أن ذاق مس الحاجه و الجوع.

قال البلاذری،و المعتزلی:«و کان أبو ذر ینکر علی معاویه أشیاء یفعلها، فبعث إلیه معاویه ثلاثمائه دینار،فقال:إن کانت هذه من عطائی الذی حرمتمونیه عامی هذا قبلتها،و إن کانت صله فلا حاجه لی فیها» (2).

فلما لم یفلح معاویه قام أحد أعوانه بمحاوله مماثله،فأرسل إلیه حبیب

ص :256


1- 1) لباب الآداب ص 305 و أعیان الشیعه ج 4 ص 231 عنه،و شجره طوبی ج 1 ص 75.
2- 2) أنساب الأشراف ج 5 ص 53 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 54 و 55 و ج 8 ص 256 و الغدیر ج 8 ص 293 و 350 عنهما.و راجع:کتاب الأربعین للشیرازی ص 605 و بحار الأنوار ج 22 ص 415 و ج 31 ص 175 و الدرجات الرفیعه ص 243 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 294 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 251.

بن مسلمه بثلاثماءه دینار فرفضها أیضا (1).

کما أنه لما صار أبو ذر بالربذه«ذهب إلیه حبیب بن مسلمه،و حاول أن یعطیه مالا،فرفض أیضا» (2).

و قیل له:ألا تتخذ ضیعه،کما اتخذ فلان و فلان؟!

فقال:و ما أصنع بأن أکون الخ.. (3).

و حبیب هذا هو الذی نبه معاویه إلی الخطر المحدق به من قبل أبی ذر، و أنه إن بقی فی الشام أفسدها علیهم (4).

ص :257


1- 1) أنساب الأشراف ج 5 ص 53 و صفه الصفوه ج 1 ص 595 و المصنف لابن أبی شیبه ج 8 ص 184 و الدر المنثور ج 3 ص 234 عن أحمد فی الزهد،و المیزان ج 9 ص 257 عنه،و تاریخ مدینه دمشق ج 66 ص 208 و حلیه الأولیاء ج 1 ص 161.و راجع:الغدیر ج 8 ص 293.
2- 2) أنساب الأشراف ج 5 ص 53 و 54 و راجع:حلیه الأولیاء ج 1 ص 162.
3- 3) حلیه الأولیاء ج 1 ص 163 و راجع:المصنف لابن أبی شیبه ج 8 ص 183.
4- 4) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 55 و ج 8 ص 257 و الغدیر ج 8 ص 304 و أنساب الأشراف ج 5 ص 53 و بحار الأنوار ج 22 ص 415 و ج 31 ص 176 و الدرجات الرفیعه ص 243 و مستدرکات علم رجال الحدیث ج 2 ص 302 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 295 و نهج الحق و کشف الصدق ص 299 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 251.

و عدا ذلک..فإن معاویه و حبیب بن مسلمه ربما کانا یهدفان،من وراء هذه العطایا إلی أنه لا یخلو الأمر:أما أن یسکت أبو ذر،فهو المطلوب،و أما أن لا یسکت فیصیر لهما ذریعه قویه للتشهیر به،حتی لا یبقی لکلامه قیمه، و لا لمواقفهم الحاده منه أثر سلبی علیهم.

و لکن أبا ذر رفض کل ذلک..و کیف لا یرفض،و هو الذی عندما سأله الأحنف عن هذا العطاء أجابه بقوله:خذه فإن فیه الیوم معونه،فإذا کان ثمنا لدینک فدعه (1).

بل إن عثمان نفسه.بعد أن فعل بأبی ذر ما فعل،کرر نفس المحاوله، من أجل نفس ذلک الهدف..فأرسل إلی أبی ذر مائتی دینار مع مولیین له، فقال أبو ذر:«هل أعطی أحدا من المسلمین مثل ما أعطانی»؟!

قالا:لا.

فردّها،و قال لهما:أعلماه:إنی لا حاجه لی فیها،و لا فیما عنده،حتی ألقی اللّه ربی،فیکون هو الحاکم فیما بینی و بینه.. (2).

11-ثم کانت إعاده أبی ذر من الشام إلی المدینه علی أخشن مرکب،

ص :258


1- 1) السنن الکبری للبیهقی ج 6 ص 359 و مسند أحمد ج 5 ص 169 و 167 و الغدیر ج 8 ص 320 و صحیح ابن حبان ج 8 ص 52 و تهذیب الکمال ج 8 ص 311.
2- 2) قاموس الرجال ج 2 ص 448 و 449 باختصار.و راجع:اختیار معرفه الرجال للطوسی ج 1 ص 118 و بحار الأنوار ج 22 ص 398 و مستدرک سفینه البحار ج 8 ص 617 و الدرجات الرفیعه ص 241.

و قد تسلخ لحم فخذیه (1).

12-کما أن عثمان حظّر علی الناس:أن یقاعدوا أبا ذر،أو یکلموه (2).

و هذا أسلوب آخر للضغط علی ذلک الصحابی الجلیل،انتهی بالفشل الذریع أیضا..

13-التکذیب،و الإهانه،و التحقیر و الإذلال.

14-النفی إلی الربذه،ذلک المکان الصعب،الذی کان یکرهه أبو ذر.

موقف أبی ذر

و عمل أبو ذر بوصیه النبی«صلی اللّه علیه و آله»له بان یصبر حتی یلقاه،فصبر علی الشدائد،و کافح الصعوبات،و تحمل کل تلک الإهانات القاسیه،و لم یتنازل عن مبدئه،و لم یساوم علی دینه و لم یتزحزح قید شعره.

ص :259


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 278 و 279 و الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 156 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 374 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 269.
2- 2) راجع:شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 57 و ج 8 ص 256 عن الواقدی، و بحار الأنوار ج 22 ص 418 و ج 31 ص 178 و 179 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 297 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 272 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 253 و الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 158 و 159 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 608 و الغدیر ج 8 ص 298 و 306 و الدرجات الرفیعه ص 245.

و لکنه لم یلجأ إلی حمل السیف و القتال؛لأن النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»قال:إن الصبر حتی یلقاه خیر من ذلک..لأنه«صلی اللّه علیه و آله»یعرف أن قتله لا یجدی،بل قد یفجر الأمور بنحو یوقع الناس فی محنه أشد،و بلاء أعظم.

فالنبی«صلی اللّه علیه و آله»یؤید موقف أبی ذر من الحکام،و لا یمانع أن یعلن رأیه فی مخالفاتهم تلک..و لکنه یرشد أبا ذر إلی أن هذا الإعلان یجب أن لا یتطور إلی القتال؛لأن ذلک ربما یضر بهدف أبی ذر الأسمی، و مبدئه الأعلی..أو علی الأقل لن یکون له نفع یذکر فیه،للدین و أهله.

فتحمل أبو ذر مشاق النفی إلی الربذه أبغض الأمکنه إلیه،و أشدها صعوبه علیه..و لکنهم لم یترکوه،بل لحقوه إلا هناک،کما ظهر من فعل حبیب بن مسلمه،و محاوله إغرائه بالمال؛للأهداف المتقدمه..فآثر الجوع علی المال،لأنه لا یرید أن یصبح رقیقا لغیر اللّه..

یلاحظ:أنهم حین نفوا أبا ذر إلی الربذه«أخرج معاویه إلیه أهله؛ فخرجوا،و معهم جراب مثقل ید الرجل،فقال:انظروا إلی هذا الذی یزهّد فی الدنیا ما عنده!

فقالت امرأته:و اللّه،ما هو دینار و لا درهم،و لکنها فلوس،کان إذا خرج عطاؤه ابتاع منه فلوسا لحوائجنا..» (1).

ص :260


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 336 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 115 و 116.

خلاصه..و بیان

و بعد تلک الجوله الطویله فیما جری مع أبی ذر،و علیه یتضح مصداق قول علی«علیه السلام»،و الحسین،و عمار له:إنهم خافوه علی دنیاهم، و خافهم هو علی دینه،أو ما فی معناه (1).

و یعرف أیضا:سر التأیید المطلق من قبل علی علیه السلام،و الحسن و الحسین«علیهما السلام»،و عقیل،و ابن جعفر،و ابن عباس،و المقداد، و عمار لأبی ذر«رحمه اللّه»،و موقفهم القوی معه و إلی جانبه.

و یعرف أیضا:لماذا کان النفی من بلد إلی بلد،و لماذا کان التهدید بالقتل و بالفقر.و لماذا الرشوه،و لماذا قطع العطاء..إلی غیر ذلک مما تقدم..

و أیضا یعرف:معنی قولهم:إنه أفسد الشام علیهم (2)،و لماذا کانت خشیتهم علی المدینه (3).

ص :261


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 8 ص 353 و الغدیر ج 8 ص 301 عنه.
2- 2) راجع:الطبقات الکبری لابن سعد ج 4 ص 168 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 8 ص 259 و 260 عن الواقدی و ج 3 ص 56 عن الیعقوبی ج 2 ص 172 و الغدیر ج 8 ص 298 و 297 و 300 و 306 عنه،و عن عمده القاری ج 4 ص 291.
3- 3) فتح الباری ج 3 ص 218 و عمده القاری ج 8 ص 262 و الغدیر ج 8 ص 295 عنه.

و لا یبقی بعد مجال للإصغاء إلی قول لجنه الفتوی فی الأزهر و غیرها:

من أن أبا ذر،إنما کان ینکر علی الناس تملکهم فوق حاجتهم..أو انه کان یوجب إنفاق ذلک،أو أنه کان یوجب الإنفاق فی السبل الواجبه غیر الزکاه..أو أنه کان یدعو إلی الزهد فی الدنیا،إلی آخر ما تقدم..

رأی عمر فی الأموال

و الحقیقه:هی أن ما نسب إلی أبی ذر،من إیجابه إنفاق کل ما زاد عن الحاجه،و الذی قلنا:إنها نسبه لا تصح..هو نفس قول و رأی عمر بن الخطاب،الذی لم یوفق إلی تطبیقه،و مات قبل أن یخرجه إلی حیز التنفیذ.

و لا ندری حقیقه دوافعه لإتخاذ هذا القرار،إلا ان کان یرید ان یجعلهم تابعین له،من حیث أن قوت یومهم یصبح بیده.

قال الرفاعی:«..حرم عمر بن الخطاب علی المسلمین اقتناء الضیاع، و الزراعه،لأن أرزاقهم،و أرزاق عیالهم،و ما یملکون من عبید و موال،کل ذلک یدفعه إلیهم من بیت المال؛فمالهم إلی اقتناء المال من حاجه..» (1).

بل لقد ورد عنه بسند وصفه ابن حزم بأنه:فی غایه الصحه،و الجلاله، قوله:«لو استقبلت من أمری ما استدبرت،لأخذت فضول أموال الأغنیاء؛فقسمتها علی فقراء المهاجرین» (2).

ص :262


1- 1) عصر المأمون ج 1 ص 2 و الغدیر ج 8 ص 370 عنه.
2- 2) المحلی لابن حزم ج 6 ص 158 و الغدیر ج 8 ص 370 عنه،و تاریخ الأمم و الملوک ج 5 ص 33 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 291.

و لیلاحظ:تخصیصه ذلک بأولاد المهاجرین،دون أولاد الأنصار، الذین بدأ تجاهلهم و إهمالهم،بل تفضیل غیرهم،و التجنی علیهم منذ وفاه الرسول الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»،لأسباب لا تخفی،أهمها:

أ-إن قریشا کانت حانقه علیهم لما قد نالها منهم،و لما کان لهم من أثر فی الإسلام،و تصدیهم مع رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لها فی بدر و غیرها،أمر لم تستطع قریش رغم إظهارها الإسلام أن تنساه،أو أن تتغاضی عنه.

2-و ذنبهم الآخر مناصرتهم و میلهم لأمیر المؤمنین علیه السلام،منذ قضیه السقیفه.

3-ثم هناک موقفهم فی قضیه سعد بن عباده..و غیر ذلک من أمور..

ملاحظات أخیره لبعض الأعلام

و هناک ملاحظات ثلاث أشرنا إلیها فی تضاعیف کلامنا السابق..

و اشار إلیها بعض الأعلام أیضا بإیجاز..نعید التذکیر بها هنا.

و هی التالیه

أولا:إن الأمویین لم یستطیعوا أن یقبلوا أبدا:أن یکون المال مال اللّه، و یجب إنفاقه علی عباد اللّه،و فی سبیل اللّه،بل کانوا یرون:أن ما فی بیت المال ملک لهم.و لهم فقط.

و یدل علی ذلک

1-ما ورد:من أنه لما قتل عثمان أرسل علی«علیه السلام»فأخذ ما

ص :263

کان فی داره من السلاح،و إبلا من إبل الصدقه،ورده إلی بیت المال،فقال الولید بن عقبه أبیاتا منها:

بنی هاشم ردوا سلاح ابن أختکم

و لا تنهبوه لا تحل مناهبه

بنی هاشم کیف الهواده بیننا

و عند علی سیفه و نجائبه

بنی هاشم کیف التودد بیننا

و تبر ابن أروی عندکم و جوائبه

و منها عند أبی الفرج:

بنی هاشم لا تعجلوا بإقاده

سواء علینا قاتلوه و سالبه

فقد یجبر العظم الکسیر و ینبری

لذی الحق یوما حقه فیطالبه (1)

و قال المفید:«..قد ذکر الناس فی هذه الأدراع و النجائب:أنها من الفیء الذی یستحقه المسلمون؛فغلب علیها عثمان،و اصطفاها لنفسه؛فلما بایع الناس علیا انتزعها«علیه السلام»من موضعها؛لیجعلها فی مستحقیها» (2).

ص :264


1- 1) راجع:الجمل للشیخ المفید ص 111 و 112 و الأغانی لأبی الفرج ج 4 ص 176 و 175 و 188 و 189 و مروج الذهب ج 2 ص 356 و 357 و الکامل فی الأدب ج 2 ص 44 و نسب قریش لمصعب الزبیری ص 139 و 140 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 270 و حیاه الإمام الحسین«علیه السلام»للقرشی ج 1 ص 403 و راجع:الإستیعاب(ط دار الجیل)ج 4 ص 1552 و تاریخ مدینه دمشق ج 39 ص 541.
2- 2) الجمل للشیخ المفید ص 116.

2-قول سعید بن العاص:السواد بستان لقریش:فجری بینه و بین صلحاء الکوفه ما جری من اعتراضهم علیه؛فانتصر عثمان،و الأمویون له.

و کان لذلک مضاعفات لیس هنا محل ذکرها.. (1).

3-قول معاویه المتقدم:إن مال اللّه لهم،و الأرض أرضهم،فاعترض علیه صعصعه تاره،و الأحنف أخری.

4-و قالوا:إن علیا«علیه السلام»«أمر أن ترتجع الأموال التی أجاز بها عثمان حیث أصیبت،أو أصیب أصحابها.فبلغ ذلک عمرو بن العاص ،و کان بأیله من أرض الشام،أتاها حیث وثب الناس علی عثمان،فنزلها فکتب إلی معاویه:ما کنت صانعا فاصنع،إذ قشرک ابن أبی طالب من کل مال تملکه کما تقشر عن العصا لحاها» (2).

5-کان ابن برصاء اللیثی من جلساء مروان بن الحکم و محدثیه،و کان یسمر معه.فذکروا عند مروان الفیء،فقالوا:مال اللّه.و قد بین اللّه قسمه، فوضعه عمر مواضعه!!

فقال مروان:المال مال أمیر المؤمنین معاویه،یقسمه فیمن یشاء،و یمنعه

ص :265


1- 1) راجع:الغدیر ج 9 ص 31 و 32 فإنه قد ذکر لذلک العدید من المصادر.إضافه إلی مصادر أخری تقدم ذکرها.
2- 2) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 270 و الغدیر ج 8 ص 287 و الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»للهمدانی ص 665.

ممن یشاء،و ما أمضی فیه من شیء فهو مصیب فیه!!الحدیث.. (1).

ثانیا: إن هؤلاء الغیورین علی الخلیفه الثالث،و علی معاویه،و الأمویین، و الذین و صموا أبا ذر من أجل ذلک بالمزدکیه تاره و بالإشتراکیه أخری، و بالیهودیه ثالثه،و جعلوه مخالفا لما ثبت ضروره من الدین رابعه-إن هؤلاء- قد ابتلوا بأعظم مما و صموه به،فقد دخلت الشیوعیه إلی أروقه الأزهر نفسه، و هو المؤسسه التی أصدرت الفتوی الظالمه فی حق أبی ذر،و دخلت أیضا دوائر الأوقاف فی مصر(کما یقول صلاح الدین المنجد فی کتابه:بلشفه الإسلام)، و أصبح نفس شیخ الأزهر عبد الحلیم محمود فی وقته یذهب لاستقبال الزعیم الشیوعی،ألکسی کوسیغین،فی مطار القاهره،و لا من یرد،و لا من یسمع..

ثالثا: إنه بعد أن دخلت خلافه عثمان فی جمله عقائد بعض الفرق، و رأی أصحابها ما فعله الخلیفه بأبی ذر الصحابی العظیم،لم یکن لهم مناص إلا بأن ضحوا بأبی ذر من أجل الحفاظ و الإبقاء علی عثمان،فنسبوا إلیه ما نسبوا مما لا یشک بفساده أحد.

خاتمه و اعتذار

و بعد..فقد کانت تلک لمحه موجزه عن حقیقه رأی أبی ذر فی

ص :266


1- 1) تهذیب الکمال ج 7 ص 179 و تاریخ مدینه دمشق ج 15 ص 115 و ج 38 ص 250 و الإصابه ج 1 ص 688 و نسب قریش لمصعب الزبیری،و تهذیب تاریخ ابن عساکر ج 4 ص 422 بتصرف.و نقله المعلق علی نسب قریش عن:الأغانی ج 4 ص 186- 187 و عن الطبری ج 2 ص 278 و عن الإصابه.

الأموال،و قد رأینا:أنه لم یکن له رأی یخالف ما علیه جمهور الصحابه، و تنطق به ضروره الإسلام،و القرآن..

و ظهر أن کل ما ینسب إلیه من آراء تخالف الإسلام،و القرآن محض افتراء،لا حقیقه له،و لا واقع وراءه،و هو بهم أوفق و ألیق..

ص :267

ص :268

الباب الخامس عشر علی علیه السّلام فی حصار عثمان

اشاره

الفصل الأول:لا تجدی النصائح..بدء التحرک..

الفصل الثانی:مما جری فی الحصار..

الفصل الثالث:أحداث جرت فی الحصار..

الفصل الخامس:وساطات مع الوفد المصری..

الفصل السادس:لیست توبه..بل حوبه..

الفصل السابع:عثمان یشکو علیا علیه السّلام و یستنجد به..

الفصل الثامن:إیضاحات لمواقف علی علیه السّلام..

ص :269

ص :270

الفصل الأول

اشاره

لا تجدی النصائح..بدء التحرک..

ص :271

ص :272

عثمان لا یقیم کتاب اللّه

وروی الثقفی:أن العباس کلم علیا فی عثمان،فقال:لو أمرنی أن أخرج من داری لخرجت،و لکن أبی أن یقیم کتاب اللّه (1).

و تقدم أن هذه الکلمه قد نسبت إلی أبی ذر و لا مانع من ذلک،فإن نهج أبی ذر هو نهج علی«علیه السلام»..

و هو یترسم خطاه و آخذ منه و یرجع لأنه إمامه..

و نقول:

1-لقد أفهمنا«علیه السلام»أن مشکلته مع عثمان لیست شخصیه، إذ لو کانت کذلک،فإنه«علیه السلام»سوف یتنازل فیها حتی عن بیته، فضلا عما هو دون ذلک..

و لکنها قضیه الدین و الحق،و العمل بکتاب اللّه تبارک و تعالی..و هو لا یملک أن یتنازل عن شیء من ذلک..لأن الأمر لا یعود إلیه..

2-إنه«علیه السلام»اقتصر علی ذکر کتاب اللّه تبارک و تعالی..لأن

ص :273


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 268 و 271 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 261.

کتاب اللّه نص حاضر مکتوب،و محفوظ،و له قداسه لا یمکن المراء فیها..

أما النص النبوی أو السیره النبویه،فقد یدعی البعض:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»بشر مثلهم یرضی و یغضب،و أنه قد لا یطلع علی بعض الحیثیات التی لو اطلع علیها لتغیر قراره..

کما أنهم قد یزعمون:أن ما یأتی به قد لا یکون له خبره فیه،بزعم أنه من أمور الدنیا،و هم أعلم منه بأمور دنیاهم،علی حد التعبیر المزعوم المنسوب إلیه«صلی اللّه علیه و آله».

و قد ذکرنا فی کتابنا الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»:أن هذا الحدیث لا یمکن تصحیحه،فلیراجع.

3-إنه«علیه السلام»حین اقتصر علی ذکر کتاب اللّه یکون قد سد علیهم باب التعلّل و التسویف و التساهل..و فرض علیهم أن یبادروا إما إلی التصحیح فی مواقفهم و ممارساتهم،أو إلی توضیحها،و بیان ما أبهم منها للناس،و أصبحوا مطالبین برد التهمه عنهم،و لو بأن یبحثوا فی صحه أو عدم صحه ما ینسب إلیهم من مخالفات لکتاب اللّه،و تحدید موارد تقصیرهم فی إقامه شرائعه.و لیس من المقبول أن یقفوا مواقف اللامبالاه من هذا الأمر..

عثمان لا یرید سماع الشکوی

قالوا:کان علی«علیه السلام»کلما اشتکی الناس عثمان أرسل ابنه الإمام الحسن«علیه السلام»إلیه،فلما کثر علیه،قال له:إن أباک یری:أن أحدا لا یعلم ما یعلم؟!و نحن أعلم بما نفعل.

ص :274

فکف«علیه السلام»عنه (1).

و نقول:

فی هذا النص-علی قصره-عده دلالات،مثل:

1-أن علیا«علیه السلام»کان هو الملجأ و الملاذ للناس،الذین یرون أنه هو الذی یتفهم آمالهم المشروعه،و یعیش و یشعر بآلامهم..و لذلک کان هو موضع شکواهم،و المرجع فی الملمات و المهمات لهم.

2-إن شکوی الناس إلی أمیر المؤمنین«علیه السلام»من عثمان قد تکررت بتکرر موجباتها..

3-إن علیا«علیه السلام»لم یکن یهمل شکاوی الناس هذه،بل کان یوصلها إلی عثمان باستمرار و یطالبه بالعمل علی معالجه مناشئها،إلی أن سد عثمان الباب أمامه.

4-إنه«علیه السلام»کان یرسل ولده الإمام الحسن صلوات اللّه و سلامه علیه لیبلغه شکاوی الناس،باعتباره الرجل المأمون،الذی لا یتجاوز حدود ما یرسم له،لأنه«علیه السلام»یرید أن یطمئن عثمان إلی أنه لیس بصدد التشهیر به،و لا یرمی إلی إشاعه تلک المخالفات عنه..

کما أنه بذلک یکون قد أظهر قدرا من الإحترام لعثمان،لکونه أرسل إلیه ولده،و أعز و أکرم الناس علیه،له وقع فی نفس عثمان،و أقرب إلی

ص :275


1- 1) العقد الفرید ج 2 ص 274 و(ط أخری)ج 3 ص 92 و الغدیر ج 9 ص 71 و جواهر المطالب لابن الدمشقی ج 2 ص 180.

حصول الإنعطاف فی موقفه.

5-لکن الغریب هنا:هو جواب عثمان الذی لم یتضمن أیه إشاره إلی صحه أو سقم ما یقال فیه،و لا أی تبریر للمؤاخذات التی تؤخذ علیه و علی عماله،و لا تضمن و لو وعدا بمراجعه هذا الأمر أو النظر فی تلک الشکاوی..

کما أنه لم یشکر جهود علی«علیه السلام»لتسدیده و نصحه،و لم یقل له:لا تتدخل فی هذا الأمر..و لم یهاجم منتقدیه،و الشاکین له..بل بادر إلی الهجوم علی أمیر المؤمنین«علیه السلام»بالذات،و اتهمه بما یشیر إلی أنه مغرور بنفسه،و أنه یری أن أحدا لا یعلم ما یعلم..فلماذا هذا التسرع للمساءه،و سد أبواب الصلاح و الإصلاح.

6-إن عثمان ادعی لنفسه أنه أعلم من علی«علیه السلام»بما یفعل..

فدل بذلک علی أنه لم یکن غافلا،و لا جاهلا بعواقب ما یقدم علیه..

و دل أیضا علی إصراره علی مواصله طریقه،و علی أنه لن یصغی لنصح أحد،فکان لا بد من الکف عن مراودته فیه..

ینصح عثمان بالعمل بسنه الشیخین

عن عطاء:إن عثمان دعا علیا،فقال:یا أبا الحسن،إنک لو شئت لاستقامت علیّ هذه الأمه،فلم یخالفنی واحد.

فقال علی«علیه السلام»:لو کانت لی أموال الدنیا و زخرفها ما استطعت أن أدفع عنک أکف الناس،و لکنی سأدلک علی أمر هو أفضل مما سألتنی:

ص :276

تعمل بعمل أخویک:أبی بکر و عمر،و أنا لک بالناس،لا یخالفک أحد (1).

و نقول:

لا بد من ملاحظه الأمور التالیه:

أولا: إن أطماع الناس لا حدود لها،کیف و قد قال تعالی: وَ تُحِبُّونَ الْمٰالَ حُبًّا جَمًّا (2).

و روی عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أنه قال:منهومان لا یشبعان:طالب علم،و طالب دنیا (3)،بالإضافه إلی روایات کثیره أخری..

و هذا یدلنا:أن علاج الأزمات التی کان عثمان یواجهها یکون ببذل

ص :277


1- 1) الغدیر ج 9 ص 75 عن الریاض النضره ج 2 ص 129 عن ابن السمان.
2- 2) الآیه 20 من سوره الحجر.
3- 3) الکافی ج 1 ص 46 و بحار الأنوار ج 1 ص 182 و ج 2 ص 34 و 35 و تهذیب الأحکام ج 6 ص 328 و جامع أحادیث الشیعه ج 17 ص 25 و مستدرک سفینه البحار ج 10 ص 217 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 17 ص 36 و (ط دار الإسلامیه)ج 12 ص 21 و غوالی اللآلی ج 4 ص 77 و منیه المرید ص 138 و موسوعه أحادیث أهل البیت للنجفی ج 1 ص 196 و ج 3 ص 452 و ج 7 ص 262 و المستدرک للحاکم ج 1 ص 92 و مجمع الزوائد ج 1 ص 135 و مسند الشهاب لابن سلامه ج 1 ص 212 و کتاب المجروحین لابن حبان ج 2 ص 22 و الکامل لابن عدی ج 4 ص 139 و ج 6 ص 296 و تفسیر القرآن العظیم ج 4 ص 565.

المال لاستجلاب رضا الناس،فإنک لو بذلت أموال الدنیا کلها لرجل واحد،لما انفک یقول:هل من مزید؟!

فالحکمه تقضی بعدم إثاره أطماع الناس،و السعی إلی ضبط الأمور، و التزام ضابطه واضحه،من شأنها طمأنه الناس إلی أن الأموال ستصل إلی مستحقیها..و لن تتعرض هذه الأموال لأی عدوان علیها،و لن یتم تجاوز تلک الضابطه فیها..

ثانیا: إنه«علیه السلام»لم یشر علی عثمان بأن یعمل بسنه رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»..و هی التی وجد أبو بکر نفسه-و لو ظاهرا-ملزما بعدم تخطیها فی کثیر من الأمور،و لا سیما فی موضوع قسمه الأموال بحسب الظاهر..ثم سار علیها عمر برهه من خلافته،ثم تجاوزها-إنه «علیه السلام»لم یشر علیه بذلک-لأنه لا یجد لدی عثمان حافزا قویا للعمل بهذه السنّه،و لا ندری سبب ذلک بالتحدید،غیر أننا نعلم أن العمل بسنه أبی بکر و عمر هو الشرط الذی أنیطت به خلافته حین أفضت إلیه..فهو یخشی أن یتطرق التشکیک إلی شرعیه حکمه،إذا ظهر أنه أخل بهذا الشرط،و لم یعمل بسیره الشیخین..و لذلک ألزمه«علیه السلام»بما الزم به نفسه..

ثالثا: إن عمر و إن کان قد عدل عن سنه أبی بکر حین دون الدواوین علی أساس التمیز العرقی،و القبلی،و غیره من الأمور المرفوضه شرعا..

و لکن هذه الجهه لا یمکن أن تکون مقصوده بکلام علی«علیه السلام»،بل المقصود هو خصوص ما توافق علیه مع أبی بکر..لا ما أنفرد به عنه..

ص :278

رابعا:إن السنه المشار إلیه بها هی سنه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»، و لا یمکن إلا أن تکون مرضیه لدی الناس،لأنها تمثل حقیقه العدل، و تعطی کل ذی حق حقه.

خامسا:إن قول عثمان لعلی:لو شئت لاستقامت علی هذه الأمه إلخ..

یدل علی أن علیا«علیه السلام»رغم کل الحرب التی شنها علیه أعداؤه، لتشویه سمعته،و التستر علی فضائله قد ذهب ذکره فی الخافقین،و أصبحت الأمه کلها شاهده علی فضله،مقره بعظیم منزلته..و له عظیم الأثر فیهم بإقرار عثمان نفسه..

عثمان فی المأزق

لما کانت سنه 34 کتب أصحاب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» بعضهم إلی بعض:أن اقدموا،فإن کنتم تریدون الجهاد فعندنا الجهاد.

و کثر الناس علی عثمان،و نالوا منه أقبح ما نیل من أحد،و أصحاب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یرون و یسمعون؛لیس فیهم أحد ینهی و لا یذب إلا نفیر،(منهم)زید بن ثابت،و أبو أسید الساعدی،و کعب بن مالک،و حسان بن ثابت.

فاجتمع الناس،و کلموا علی بن أبی طالب.

فدخل علی عثمان،فقال:الناس ورائی،و قد کلمونی فیک،و اللّه ما أدری ما أقول لک،و ما أعرف شیئا تجهله،و لا أدلک علی أمر لا تعرفه، إنک لتعلم ما نعلم،ما سبقناک إلی شیء فنخبرک عنه،و لا خلونا بشیء

ص :279

فنبلغکه،و ما خصصنا بأمر دونک،و قد رأیت و سمعت،و صحبت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و نلت صهره.

و ما ابن أبی قحافه بأولی بعمل الحق منک،و لا ابن الخطاب بأولی بشیء من الخیر منک،و إنک أقرب إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»رحما،و لقد نلت من صهر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»ما لم ینالا،و لا سبقاک إلی شیء.

فاللّه اللّه فی نفسک،فإنک و اللّه ما تبصّر من عمی،و لا تعلّم من جهل، و إن الطریق لواضح بین،و إن أعلام الدین لقائمه.

تعلم یا عثمان أن أفضل عباد اللّه عند اللّه إمام عادل،هدی و هدی، فأقام سنه معلومه،و أمات بدعه متروکه،فو اللّه إنّ کلاّ لبیّن،و إن السنن لقائمه لها أعلام،و إن البدع لقائمه لها أعلام،و ان شر الناس عند اللّه امام جائر،ضلّ و ضلّ به فأمات سنه معلومه،و أحیا بدعه متروکه،و إنی سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:

«یؤتی یوم القیامه بالإمام الجائر،و لیس معه نصیر و لا عاذر،فیلقی فی جهنم،فیدور فی جهنم کما تدور الرحی،ثم یرتطم فی غمره جهنم».

و إنی أحذرک اللّه،و أحذرک سطوته و نقماته،فان عذابه شدید ألیم.

و أحذرک أن تکون إمام هذه الأمه المقتول،فإنه یقال:یقتل فی هذه الأمه امام،فیفتح علیها القتل و القتال إلی یوم القیامه،و تلبس أمورها علیها،و یترکهم شیعا،فلا یبصرون الحق لعلو الباطل،یموجون فیها موجا،و یمرجون فیها مرجا.

ص :280

(زاد فی بعض المصادر قوله:فلا تکونن لمروان سیقه،یسوقک حیث شاء،بعد جلال السن،و تقضّی العمر) (1).

فقال عثمان:قد و اللّه علمت،لیقولن الذی قلت،أما و اللّه لو کنت مکانی ما عنفتک،و لا أسلمتک،و لا عبت علیک،و لا جئت منکرا أن وصلت رحما،و سددت خله،و آویت ضائعا،و ولیت شبیها بمن کان عمر یولی.

أنشدک اللّه یا علی،هل تعلم أن المغیره بن شعبه لیس هناک!

قال:نعم.

قال:فتعلم أن عمر ولاه.

قال:نعم.

قال:فلم تلومنی أن ولیت ابن عامر فی رحمه و قرابته؟

قال علی«علیه السلام»:سأخبرک،إن عمر بن الخطاب کان کل من ولی فإنما یطأ علی صماخه،إن بلغه عنه حرف جلبه،ثم بلغ به أقصی الغایه، و أنت لا تفعل،ضعفت و رققت علی أقربائک.

قال عثمان:هم أقرباؤک أیضا.

فقال علی«علیه السلام»:لعمری إن رحمهم منی لقریبه،و لکن الفضل

ص :281


1- 1) نهج البلاغه(بشرح عبده)ج 2 ص 68 و الغدیر ج 9 ص 75 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 9 ص 262.

فی غیرهم.

قال عثمان:هل تعلم أن عمر ولی معاویه خلافته کلها؟فقد ولیته.

فقال علی«علیه السلام»:أنشدک اللّه،هل تعلم أن معاویه کان أخوف من عمر من یرفأ غلام عمر منه؟!

قال:نعم.

قال علی«علیه السلام»:فإن معاویه یقتطع الأمور دونک و أنت تعلمها،فیقول للناس:هذا أمر عثمان،فیبلغک،و لا تغیر علی معاویه.

ثم خرج علی من عنده،و خرج عثمان علی أثره(و فی نص المفید:فلما کان بعد أیام عاد إلیه أمیر المؤمنین«علیه السلام»فوعظه فقال) (1).

فجلس علی المنبر،فقال

أما بعد..فإن لکل شیء آفه،و لکل أمر عاهه،و إن آفه هذه الأمه، و عاهه هذه النعمه،عیابون طعانون،یرونکم ما تحبون،و یسرون ما تکرهون،یقولون لکم و یقولون،أمثال النعام یتبعون أول ناعق،أحب مواردها إلیها البعید،لا یشربون إلا نغصا و لا یردون إلا عکرا،لا یقوم لهم رائد،و قد أعیتهم الأمور،و تعذرت علیهم المکاسب.

ألا فقد و اللّه عبتم علی بما أقررتم لابن الخطاب بمثله،و لکنه وطئکم برجله،و ضربکم بیده،و قمعکم بلسانه،فدنتم له علی ما أحببتم أو کرهتم، و لنت لکم،و أوطأت لکم کنفی،و کففت یدی و لسانی عنکم،فاجترأتم علی.

ص :282


1- 1) کتاب الجمل للمفید ص 190 و(ط مکتبه الداوری-قم)ص 102.

أما و اللّه لأنا أعز نفرا،و أقرب ناصرا،و أکثر عددا،و أقمن،إن قلت هلم أتی إلی،و لقد أعددت لکم أقرانکم،و أفضلت علیکم فضولا، و کشرت لکم عن نابی،و أخرجتم منی خلقا لم أکن أحسنه،و منطقا لم أنطق به،فکفوا علیکم ألسنتکم،و طعنکم و عیبکم علی ولاتکم،فإنی قد کففت عنکم من لو کان هو الذی یکلمکم لرضیتم منه بدون منطقی هذا.

ألا فما تفقدون من حقکم؟!و اللّه ما قصرت فی بلوغ ما کان یبلغ من کان قبلی،و من لم تکونوا تختلفون علیه.

فضل فضل من مال،فما لی لا أصنع فی الفضل ما أرید!فلم کنت إماما؟!

فقام مروان بن الحکم،فقال:إن شئتم حکمنا و اللّه بیننا و بینکم السیف،نحن و اللّه و أنتم،کما قال الشاعر:

فرشنا لکم أعراضنا فنبت بکم

معارسکم تبنون فی دمن الثری

فقال عثمان:اسکت لاسکت،دعنی و أصحابی،ما منطقک فی هذا!أ لم أتقدم إلیک ألا تنطق!

فسکت مروان،و نزل عثمان (1).

ص :283


1- 1) الغدیر ج 9 ص 172 و تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 336-339 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 376-378 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 150-153 و أنساب الأشراف ج 5 ص 60 و العقد الفرید ج 5 ص 58 و البدایه و النهایه ج 7-

و نقول:

تضمن هذا النص أمورا،نذکر منها مایلی:

عندنا الجهاد

قد بین هذا النص:أن الصحابه هم الذین أرسلوا یدعون الناس إلی قدوم المدینه لأجل الجهاد مستفیدین من تعابیر تشیر إلی وضوح الأمور لدیهم إلی حد أنهم صاروا یرون إرسال الجنود للجهاد ضد خلیفتهم أولی من إرسالهم لجهاد الکفار..مما یعنی أنهم یرون عثمان أعظم خطرا من الکفار علی الإسلام و المسلمین،لا سیما و أنهم حصروا الجهاد بالمدینه،و لم یعد یوازیه جهاد الأعداء علی الثغور،بل و أصبح هو الجهاد،و ما عداه لیس جهادا أصلا..

قد یقال:لعل الباعث علی ذلک أنه بلغهم أن عثمان أرسل إلی معاویه فی الشام یستنصره،و أرسل إلی غیر معاویه من ولاته علی الأمصار یستنجد بهم،فأرادوا أن یقابلوا الجیش بجیش مثله.و ربما أرادوا أن یشارکهم غیرهم من المسلمین من أهل الأمصار توسیعا لقاعده المعارضه و تحاشیا لمعاذیر،مثل:

1)

-ص 175 و(ط دار إحیاء التراث العربی)ج 7 ص 188 و 189 و کتاب الجمل للمفید ص 187-190 و(ط مکتبه الداوری-قم)ص 100-102 و الإمامه و السیاسه ج 1 ص 31 و 32 و راجع:و نهج البلاغه(بشرح عبده)ج 2 ص 68 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 1 ص 318.

ص :284

أن لا یقال إن الخارجین علی عثمان هم مجرد عصابه و شرذمه من المشاغبین المتمردین العاصین،الذین لا یخضعون لمنطق،و لا ینقادون لشرع.

و قد یقال:لا یکفی لتبریر هذه الحده و الشده فی التعاطی هو أنهم- و العیاذ باللّه-قد حکموا بکفر عثمان فإن ذلک لا یجعل الجهاد منحصرا بالمدینه،و لا یزیل صفه الجهاد عن قتال الأعداء علی الثغور..

علی أنه لا بد من السؤال عن السبب الذی أوجب حکمهم علیه بالکفر،هل هو اعتقادههم أنه یهدم أساس الدین بإسم الدین؟!و لکنهم لم یفصحوا فی رسائلهم:کیف ذلک؟!..و متی؟!و لماذا؟!..

و لماذا لم یزل عمار بن یاسر یلهج بتکفیره،و عمار جلده ما بین عینی النبی«صلی اللّه علیه و آله»،و قد ملئ إیمانا إلی مشاشه؟!..و لماذا لا یزجره علی«علیه السلام»،و علی مع الحق و الحق معه،یدور معه کیفما دار.فلماذا لا یمنعه من ذلک،أمرا بالمعروف،و نهیا عن المنکر؟!إن کان ما یقوله عمار منکرا؟!

الذابون عن عثمان

و قد صرح النص المتقدم:بأن الناهین للناس عن الثوره،و الذابین عن عثمان هم مجرد نفیر(أی قله قلیله جدا لا تصلح لإطلاق کلمه نفر علیها) منهم:زید بن ثابت،و أبو أسید الساعدی،و کعب بن مالک،و حسان بن ثابت..

فأین باقی الصحابه عنه؟!

ص :285

و لماذا عادوه و نابذوه،کبارهم و صغارهم؟!

هل لأنهم یئسوا من إنابته و صلاحه و إصلاحه؟!

أم لأنه ارتکب فی حقهم أمورا لم تترک لهم مجالا لغیر ذلک الموقف؟!

أم هما معا؟!

أی أن بعضهم یئس من الصلاح و الإصلاح..و بعضهم الآخر رأی منه ما یسوءه،و ما دعاه لمنابذته..

أما علی«علیه السلام»فرغم أنه قد عانی معه الأمرّین،و واجه أشد الأذایا مما لم یواجهه أحد من عثمان..و کان عالما بأنه لا ینزع و لا یرجع،فإنه واصل محاولاته معه..إقامه منه للحجه،و استنفادا للوسع،و دفعا لما هو أعظم،و تقلیلا للخسائر،التی لا بد أن تنجم عن سیاسات عثمان و من معه،ثم عن أعمال المناوئین له و الثائرین علیه..

ما أعرف شیئا تجهله

قد یتخیل،بعض قاصری النظر:أن قوله«علیه السلام»لعثمان:«ما أعرف شیئا تجهله،و لا أدلک علی أمر لا تعرفه».و قوله:«إنک لتعلم ما نعلم،ما سبقناک إلی شیء فنخبرک عنه،و لا خلونا بشیء فنبلغکه،و ما خصصنا بأمر دونک،و قد رأیت و سمعت،و صحبت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»الخ..».یدل علی أن علیا«علیه السلام»لم یکن أعلم من عثمان..

و هو خیال زائف،فإن مقصوده«علیه السلام»:هو بیان أن الأمور

ص :286

التی ینقمها الناس علی عثمان،و یرید«علیه السلام»أن یکلمه فیها هی من الواضحات التی یعرفها عثمان و غیره..و معنی ذلک:أن عثمان لا یرتکب ما یرتکبه بسبب جهله بأحکام تلک الأمور.

قال المعتزلی:«و هذا حق،لأن علیا«علیه السلام»لم یکن یعلم منها ما یجهله عثمان،بل کان أحداث الصبیان،فضلا عن العقلاء الممیزین،یعلمون وجهی الصواب و الخطأ فیها» (1).

و من المعلوم:أن توضیح الواضحات من أشکل المشکلات،و موعظه العالم بالأمر،و صرف الإنسان عن فعل یرتکبه و هو عالم بکل حیثیاته و أحکامه أمر محیر و صعب.

و لذلک قال له«علیه السلام»:و اللّه ما أدری ما أقول لک!!و قال:

«و لا أدلک علی أمر لا تعرفه».أی مما ینقمه الناس علیه،و یؤاخذونه به.

و هکذا یقال بالنسبه لسائر الفقرات.

و أما قوله«علیه السلام»:«ما سبقناک إلی شیء فنخبرک عنه،و لا خلونا بشیء فنبلغکه»،فهو ناظر إلی الأحداث و السیاسات التی کانت فی عهد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..و یفترض بعثمان أن یتأسی برسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»فیها..فإنه کان-کغیره من الصحابه-یری و یسمع قول و فعل و سیاسات رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..فلماذا یعمل بخلاف ما رآه و سمعه؟!

ص :287


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 9 ص 262-263.

و یدل علی ما قلناه:قوله أخیرا:«إن الطریق لواضح بیّن،و إن أعلام الدین لقائمه»بل کل کلامه«علیه السلام»الذی خاطب به عثمان یدل علی أنه یرید به أن الحق الذی یخالفه عثمان و عصابته،لا یمکن أن یخفی علی أحد:فکیف لا یعمل به عثمان.

فاتضح:أن هذا لا ربط له بموضوع اعلمیه عثمان من علی«علیه السلام»فی الأحکام،أو فی غیر ذلک من علوم و معارف..

صهر عثمان

أما قوله«علیه السلام»لعثمان:«ونلت صهره»،فقد یقال:إن ذلک یدل علی أن زوجتی عثمان:«رقیه و أم کلثوم»کانتا بنتی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»علی الحقیقه،و هذا لا یتوافق مع القول بأنهما کانتا ربیبتیه..

غیر أننا نقول:

إن الأدله الکثیره دلت علی أن رقیه و أم کلثوم زوجتی عثمان لم تکونا بنتی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»علی الحقیقه..و أن من الممکن أن یکون للنبی «صلی اللّه علیه و آله»بنتان بهذا الاسم،و لکنهما ماتتا صغیرتین..

و نحن نعلم:أن کلمه«بنت فلان»قد تطلق علی التی یربیها الشخص الذی تنسب إلیه..و قد تطلق علی بنت الزوجه،و قد تطلق علی البنت الحقیقیه.

فإذا أثبتت الأدله أن زوجتی عثمان لم تکونا بنتی النبی«صلی اللّه علیه و آله»علی الحقیقه،و لا کانت ابنتی زوجته.فلا بد من القول:بأن إطلاق کلمه بنتی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»علیهما قد جاء علی سبیل التوسع،و المراد:

ص :288

أنهما بنتاه بالتربیه.و تکون معروفیه ذلک بین الناس قرینه علی إراده هذا المعنی..

فقول أمیر المؤمنین«علیه السلام»لعثمان:«ونلت من صهره»یرید به ذلک المعنی أیضا،لتکون حصیله المعنی أنک یا عثمان أقرب إلی رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»،من أبی بکر و عمر،فأنت أولی منهما بإلتزام جانب الحق و العمل به..

عناصر إقناع اعتمد علیها علی علیه السّلام

و المراجع لکلام علی«علیه السلام»مع عثمان یجد:أنه اعتمد فیه علی عده عناصر،کان لا بد من الإعتماد علیها فی إیجاد دواعی المبادره لتصحیح المسار،فلاحظ ما یلی:

1-إنه«علیه السلام»قد اعتمد علی الرأی العام،الذی لا بد أن یدفع عثمان لإعاده حساباته،و النظر فی أمره،فإنه قد وضع نفسه فی موضع الوکیل عن الناس،و الحافظ لمصالحهم،و قد یکون لموقفهم تأثیر علی موقعه،الذی یخوله التصرف فی الأموال العامه،و اختیار السیاسات التی تعنیهم،و تلامس مصالحهم،و حیاتهم الیومیه،و ربما مصیرهم..

و لذلک قال لعثمان:الناس ورائی،و قد کلمونی فیک..

2-إنه«علیه السلام»لم یظهر نفسه بمظهر المعلم،لیکون عثمان بمثابه التلمیذ،بل ساواه بنفسه،و أظهر أن مثله واقف علی الأمور،عارف بما یصلح و ما یفسد،و یمیز بین الحق و الباطل،فلم ینتقص من بصیرته و لا من

ص :289

معرفته بالأمور..

3-إنه أفسح المجال لطموح عثمان،و جعله فی مکانه کان یطمح لها و یتوثب إلیها حین لم یقدم أبا بکر و عمر علیه،بل قدمه علیهما فی بعض المیزات،و وضعه فی حلبه السباق معهما.

و لعل هذا ما لم یکن عثمان یحلم بأن یسمعه من أحد،فکیف إذا کان علی«علیه السلام»هو الذی یقوله له،و هو الذی یرجع إلیه الناس،و لا یعدلون به أحدا فی العلم و الصدق و الإستقامه،و فی کل خصال الخیر و الفضل..

4-إنه«علیه السلام»قد حرک فیه النازع الذاتی الذی لا یقاوم،و هو نزعه حفظ الذات من البلایا و الرزایا،و قد استحضر صوره هذا الخطر بأقوی أسالیب الإستحضار،و جسد الخطر و مداه أدق تجسید حین قال له:

اللّه،اللّه فی نفسک..

5-إنه«علیه السلام»کلم عثمان بعنوان الإنسان المشفق المستشعر للخطر،لا بعنوان المقرر لحقائق یرید أن یقررها لتکون حجه علی عثمان، و سبیل تخطئه و إدانه له،لأن هذا الأسلوب و إن کان صحیحا فی نفسه، و لکن لا بد من الإبتعاد عنه،إن کان یوجب اللجاج و العناد لدی الطرف الآخر..

6-إن ترکیزه«علیه السلام»علی شده وضوح أمر الدین،و التصریح بأن أعلامه قائمه،ثم الحدیث عن البدع و الضلالات،من شأنه أن یخلق شعورا بالحرج مما یحدث،و أن تتوهج الرغبه بلملمه الأمور،و التستر علی

ص :290

ما کان منها فاضحا و کریها،و إیجاد المخارج منه،و الإعتذار عنه..

7-ثم إنه«علیه السلام»قدم له عناوین یرغب الحکام بالتظاهر بها، و بإشاعتها عن أنفسهم،فتحدث عن عنوان الإمام(و هو الوصف المحبب المستعذب للحاکم.

و هو أیضا یحب أن ینظر إلیه علی أنه یتحلی بسمه العدل،و یمارس واجب الهدایه،و یعطی الإنطباع عن نفسه،بأنه یهتدی للحق و یهدی إلیه، و یسمع النصیحه،و یعمل بها،و أنه یقیم السنن المعلومه،و یمیت البدع المتروکه.

و لکنه قدم له هذه المفاهیم من خلال ربطها باللّه تبارک و تعالی..الذی هو مصدر القوه له،و المتفضل بالنعم علیه..أی أنه لم یعطه هذه المفاهیم لتعینه علی الدنیا،بل أعطاه إیاها لیتخذ منها له ذخرا عند اللّه،و سببا لحل مشاکله من قبل مصدر العطاء،و واهب النعم،و العالم القادر و المهیمن علی کل شیء..

8-ثم أعطاه الصوره المقابله التی تنفر منها الفطره،و یتأذی بها الوجدان و تضع الحواجز بینه و بین اللّه،مصدر القدره و العطاء،و الحفظ، من حیث أنها تغضبه تعالی،فتحدث عن الإمام الجائر،الذی ضلّ،و ضلّ به،و أمات السنن و أحیا البدع،الذی هو شر الناس عند اللّه تعالی..

9-و لم یغفل«علیه السلام»الحدیث عن الآخره،التی هی المستقبل الذی لا مفر منه،و لا محید عنه،و حدثه عماله مساس بخصوص ذاته و هو العذاب الجسدی الألیم..

ص :291

10-و أشار«علیه السلام»أیضا إلی أن الذین ینتصر بهم الیوم،لن یجدهم یوم القیامه فی موقع الناصر..

و الذین یوجدون له المخارج و المعاذیر الیوم-و لو بالباطل،لن یجدهم فی موقع العاذر له یوم الحساب..بل سیقولون عنه:إنه یستحق ذلک العذاب،لأنه هو الذی مهد مقدماته،و أوجد موجباته..

11-و إن کان عثمان یفکر فی الدنیا و حسب،فإنه«علیه السلام»قد بین له:أن مصیره سیکون الموت قتلا أیضا،و هذا أیضا قتل ذل و خزی و مهانه علی ید عامه الناس،و بالإستناد إلی أمور و مبررات مهینه و مشینه له، لأنها قتلته لکونه ظالما،و آثما،و معتدیا علی کرامات الناس،مستأثرا بأموال الأمه،و ما إلی ذلک من أمور کانوا یطالبونه بالإصلاح فیها.

و من الواضح:أن القتل نفسه أمر تنفر منه النفوس،و تقشعر له الأبدان،و تتأذی و لو بسماعه الأرواح،فکیف إذا انضمت إلیه هذه المنفرات.فإن کان ثمه من یطمئنه إلی أن أحدا لا یجرؤ علی ذلک،فإن إخبار علی«علیه السلام»له بحصول ذلک علی نحو الحتم لا بد أن یحدث ثغره فی هذه الطمأنینه،لأن علیا«علیه السلام»عارف بالأمور،ربما أکثر ممن یسمع منهم عثمان.

12-و لعل عثمان ابتلی بمن کان یزین له الإصرار علی موقفه بشعارات طنانه و رنانه،تتحدث عن شرف الشهاده،و عن الذکر الجمیل،و عن الإعجاب بمن لا یتراجع علی موقفه حتی لو قتل.

أو قد یکون هناک من یقول له:إن قتله سوف یتسبب بانتفاضه أمویه

ص :292

أو غیرها..تکون من القوه بحیث تنتقم له من جمیع أعدائه..

أو کان هناک من یعلله بقدوم الجیوش الجراره لنصرته..و یطلب منه الصبر و الإنتظار،حتی یأتیه هذا النصر،و تنتهی الأمور لصالحه و صالح بنی أمیه و بنی أبی معیط الذین یحبهم عثمان.

فجاء قول علی«علیه السلام»لیضع علامه استفهام کبیره حول صحه هذه التصویرات،و لیقول له:إنها مجرد تخیلات و أوهام لا واقع لها..

بل هو مقتول لا محاله،إن لم یتراجع،و إن نتیجه قتله ستکون وبالا علی محبیه قبل مناوئیه..و قد جسد له ما ستؤول إلیه الحال کما یلی:

ألف:إن ذلک سیکون سببا فی فتح باب القتل و القتال فی الأمه إلی یوم القیامه..

و هذا یعنی:أن الأمور سوف لا تستتب لبنی أمیه و لا لغیرهم.

کما أن ذلک یعنی:أن یکون الذین یحبهم سیکونون فی معرض القتل بید الآخرین،و أن العداوات سوف تستمر.

و هو یعنی أیضا:أن یعتبر قتله باب شؤم علی الأمه..

ب:إن أمر قتل عثمان سیبقی ملتبسا علی الناس،و لن یکون عثمان ذلک الرجل المعترف بشهادته،و بأنه قد قتل مظلوما،و الذی سیترحم علیه الناس من بعده،بل سیکونون من الشامتین،و الأکثر جرأه علی إشاعه أجواء النفور منه.و إظهار العیوب و نشر ما یعرف و ما لا یعرف عنه،و عن کل حزبه..

ص :293

ج:إنه لن ینال الإعجاب علی صبره و رجولته،و لن یعتبر ذلک من البطوله و الرجوله فی شیء..

د:إن أحدا لن یستطیع أن ینتقم له من أعدائه..

ه:إن قتله سوف یتسبب بتمزیق أوصال الأمه،و یترک الناس شیعا..

و لن یصل أحد من بنی أمیه إلی شیء ذی بال.

و:إن قتله سیوجب إثاره الشبهات،و التباس الأمور فی جهات أخری أیضا.

ز:إن قتله سیزید من علو الباطل علی الحق،إلی الحد الذی لا یری فیه الحق بسبب علو الباطل..

13-ثم إنه«علیه السلام»:أشار إلی أمر آخر،تأباه النفوس،و تنفر منه الطباع،و هو أن ینظر الناس إلی الشخص علی أنه ألعوبه بید شخص آخر یحرکه کیف یشاء،فقال له:فلا تکون لمروان سیقه یسوقک حیث شاء..

14-ثم أعطاه نفحه من الإباء،و الترفع،حین أشار إلی جلال السن..

فإن الرجل المسن یأنف عاده من أن یکون من هم بمثابه أبنائه أعرف منه، فکیف إذا أرادوا أن یحرکوه حسب أهوائهم..

و یلاحظ هنا:اختیاره«علیه السلام»التعبیر بکلمه(جلال)المشعره بالوقار و المهابه،و هذا لا یتلاءم مع الإنقیاد الأعمی للآخرین..

ص :294

جواب عثمان

و قد اختلفت النصوص فی حقیقه موقف عثمان،فطائفه من المصادر و منها نهج البلاغه تقول:إن عثمان قال لعلی«علیه السلام»کلم الناس أن یؤجلونی حتی أخرج إلیهم من مظالمهم.

فقال«علیه السلام»:ما کان بالمدینه فلا أجل فیه،و ما غاب فأجله وصول أمرک إلیه..

زاد المفید قوله:فقال له عثمان:و اللّه،قد علمت ما تقول،أما و اللّه لو کنت بمکانی ما عنفتک،و لا ثلبتک،و لا عبت علیک،و لا جئت منکرا،و لا عملت سوءا،إن وصلت رحما،أو سددت خله..

و بعض المصادر تذکر النص وفق ما جاء فی تاریخ الطبری،حسبما ذکرناه آنفا..

و لعل الحقیقه هی صحه جمیع ما ورد،فقد عرفنا أن عثمان کان یعد بالإصلاح،ثم سرعان ما یتراجع عثمان عن رأیه،و یتخذ موقفا مضادا.

و الظاهر:أن هذا هو ما حدث هنا،فإنه خطب الناس و تهددهم و عنفهم حسبما تقدم،و سارت الأمور بعد ذلک فی هذا الإتجاه..

جواب عثمان النهائی

و لا نرید أن نفیض فی شرح جواب عثمان علی نصیحه علی«علیه السلام»المتقدمه له،بعد أن کان قد وعده بالإصلاح،ثم أخلف وعده، و اتخذ موقفا قویا و شرسا،و سارت الأمور باتجاه التصعید و التحدی کما

ص :295

تقدم..و نستخلص من خطاب عثمان ما یلی:

1-أراد أن یستفید من عناوین براقه،و شعارات رنانه لا تسمن و لا تغنی من جوع،فهو یقول:

أولا: إنه لم یأت منکرا حین وصل رحمه بعطایاه الجزیله لأقربائه، و نقول:

ألف:إنه کان یعلم:أن أحدا لا یلومه علی صله رحمه لو أنه وصلهم من ماله..و لکنهم یلومونه علی إعطاء أقاربه مئات الألوف من بیت مال المسلمین..

ب:إن سد خله المحتاج إنما تکون بما یساویه بسائر الناس من أقرانه، لا بإعطائه مئات آلاف الدراهم و الدنانیر من بیت المال،و المئات من إبل الصدقه،ثم بأن یحمی الحمی لأقاربه دون سائر المسلمین!!

ج:هل کان الذین أعطاهم تلک العطایا الجزیله و الجلیله من أهل الخله؟!الذین لا یملکون قوت یومهم؟!أم أنهم کانوا یملکون الأموال الطائله،و لدیهم منها الأکداس الهائله،و عندهم من الأراضی،و الدور و القصور،ما لا یمکن إخفاؤه،أو التستر علیه؟!

ثانیا: بالنسبه لإیوائه الضائع..و المقصود به إرجاع الحکم بن العاص، نقول:

ألف:إن سکنی الحکم فی بلاد ثقیف لا یعنی أنه کان ضائعا..

ب:إن الذی یطرده رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بسبب أفاعیله، و ما ظهر من عداوته لا یحق لأحد أن یدفع أو أن یرفع العقوبه عنه،سواء

ص :296

أضاع أم لم یضع،و إن کان قد ضاع حقا،فإنما علی نفسها جنت براقش.

مع أن عقوبته بالنفی کانت تخفیفا علیه من الرسول«صلی اللّه علیه و آله»ألجأته إلیه الظروف.

ج:هل یصح لأحد أن یؤوی الضائع بعصیان أمر اللّه تعالی؟!و نقض فعل رسوله«صلی اللّه علیه و آله»؟!

ثالثا: بالنسبه لاختیار الولاه،نقول:

لقد أجابه علی«علیه السلام»بما هو کاف و شاف..و لعله«علیه السلام»ترک التعرض للأمرین الأولین،لأن الأمر فیهما من الواضحات، و لکنه تعرض لهذا الأمر الأخیر،لیحصن الناس من الشبهه التی أثارها عثمان.

ولاه لقرابته

و اللافت هنا:أن عثمان یرید أن لا یلومه أحد علی تولیته ابن عامر لأجل رحمه و قرابته منه!!

و نقول:

1-هل کان عثمان یری أن الولایات هی من الأمور التی یوصل بها الرحم؟!و هل یصح الإستفاده منها لجلب المنافع الشخصیه للمتولی؟!

2-و هل رأی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یصل رحمه بتولیه أهل بیته البلاد و العباد؟!.

3-إن علیا«علیه السلام»قد ولی أبناء عباس فی عهده،فلماذا لم

ص :297

یعترض أحد من الناس علیه فی ذلک طیله فتره حکمه..

بل لماذا لم یعترض علیه أحد فی أی من عماله الذین نصبهم أیام خلافته..

أ لیس لأنه کان یحاسب أولئک العمال حسابا دقیقا،و یراقب أعمالهم،و لا تصدر أیه هنات منهم مهما صغرت إلا و یطالبهم بها،و یعاقبهم علیها؟!

و لکن الفضل فی غیرهم

و قد قال عثمان لعلی«علیه السلام»عن أولئک العمال الذین یعترض الناس علیهم:«هم أقرباءک أیضا»و کأنه یرید أن یتهم علیا«علیه السلام» بأنه لا یرق علی أقربائه،و لا یصل رحمه..و لعله لأجل أن یبلغهم ذلک، و یحرکهم ضد علی«علیه السلام»..

أو لعله أراد أن یبطل اعتراض علی«علیه السلام»علی عثمان بمحاباه الأقرباء،و یظهره علی أنه إنما یعترض لمصلحته الشخصیه التی یقدمها علی مصلحه الأقارب.

فأجابه«علیه السلام»:بأن المعیار عنده لیس هو القرابه،و إنما هو الفضل و الصلاح،بما أن الفضل کان فی غیر أقاربه،فلا یجوز له تولیه الأقارب،و ترک الأفاضل،فإن هذا لیس من النصیحه للأمه فی شیء..

عثمان یصر و یتهدد

إن علیا«علیه السلام»واجه عثمان بأنه ضعف ورق علی أقربائه،فلم یحاسبهم علی مخالفاتهم،فلم ینکر عثمان ذلک.

و اعترف عثمان أیضا:بأن معاویه کان أخوف من عمر من یرفأ غلام عمر..

ص :298

و اعترف:بأنه یعلم بأن معاویه یقتطع الأمور دونه،ثم یقول للناس هذا أمر عثمان،فیبلغ ذلک عثمان،و لا یغیّر علی معاویه..

و لکنه بالرغم من ذلک کله یخرج مباشره إلی المسجد،و یبدأ بمهاجمه منتقدیه حتی اعتبرهم آفه الأمه و عاهتها..

و هذا من قبیل تطبیق نظریه الإسقاط،لأن انتقادات أولئک الناس قد کانت لأجل تخلیص الأمه من الفساد و العاهات و الآفات،التی یتهمون بها عثمان و أعوانه..و إذ بعثمان یصفهم بأنهم هم الفساد بعینه،و هم العاهه و الآفه..

کما أنه أصر علی تکرار نفس الأمور التی قالها لعلی«علیه السلام»،و فندها «علیه السلام»له..

و التأمل فی کلمات عثمان یبین للناظر أمورا کثیره لا حاجه لنا إلی الإفاضه فیها،و إنما ذکرنا هنا ما یتصل بأمیر المؤمنین«علیه السلام»..و لا نرید محاکمه تصرفات عثمان و سیاساته..

ص :299

ص :300

الفصل الثانی

اشاره

مما جری فی الحصار..

ص :301

ص :302

تحرک الأشتر فی أهل الکوفه

و کان الأشتر و جماعه معه یعیشون فی منفاهم بالشام،فکتب جماعه من أهل الکوفه إلی الأشتر،و هو فی منفاه یطلبون منه القدوم علیهم،فقدم هو و أصحابه،فاستولوا علی الکوفه.

قال ابن أعثم

ثم خرج الأشتر فعسکر بالجرعه بین الکوفه و الحیره،و بعث بعائذ بن حمله الظهری،فعسکر فی طریق البصره فی خمسمائه فارس،و بعث حمزه بن سنان الأسدی إلی عین التمر فعسکر هنالک،لیکون مصلحه(مسلحه)فیما بینه و بین أهل الشام فی خمسمائه فارس،و بعث بعمرو بن أبی حنه الوداعی إلی حلوان و ما والاها فی ألف فارس،و بعث یزید بن حجیه التیمی إلی المدائن و کوخی و ما والاها فی سبعمائه فارس.

کما أرسل کعب بن مالک الأرحبی إلی مکان یدعی العذیب مع خمسمائه فارس و أمره قائلا،إن جاء سعید بن العاص من المدینه أمیرا علی الکوفه فأعده،و لا تسمح له بدخول الکوفه،و خذ کل ما معه من مال و متاع،و ضعه أمانه فی منزل الولید بن عقبه فی الکوفه.

فتقدم الأشتر(عند ما سمع الخبر)و معه ثلاثمائه فارس،و جاء إلی باب

ص :303

المنزل،(لعل المقصود منزل والی الکوفه)و أمرهم بأن ینهبوا ما فی البیت.

فدخل الناس و أخذوا کل ما وجدوه و أخرجوه،ثم قلعوا الأبواب و أحرقوها حتی احترق کل ما بقی فی البیت.

و حین علم عثمان بذلک(و قد بلغه ما صنعه الأشتر)ضاق صدره بذلک،و اعتبر أن هذا العمل کان بتحریض أو تأیید من علی«علیه السلام» و قال:لا أعلم ماذا أفعل مع علی الذی یظهر محاسنی للناس علی شکل نقائص،و یحرض الناس علی و علی عمالی (1).

ثم ذکر ابن أعثم:أن عثمان عاد فأرسل سعید بن العاص إلی الکوفه، فلم یستطع أن یدخلها،و عاد إلیه خائفا.

و نقول:

1-إن هذا الذی جری یبیّن لنا الموقع المتمیز للأشتر لدی أهل العراق، حتی إن أهل الکوفه لم یقدموا علی أی تحرک ذی بال باتجاه والی الکوفه إلا بعد أن کتبوا إلی الأشتر رضوان اللّه تعالی علیه لیقدم من منفاه بالشام.

فلما قدم علیهم و أصحابه کان هو القائد و المدبّر،و المهیمن علی الأمور..

فلما بلغ عثمان ما صنعه الأشتر ضاق صدره،و اتهم علیا«علیه السلام» بأنه هو المحرّض علی ذلک..دون أن یکون لدیه حجه أو شاهد علی ما یتوهمه فیه.

و معنی ذلک أن عثمان لم یراعی فی اتهاماته هذه حدود الشرع الشریف!!

ص :304


1- 1) الفتوح لابن أعثم(ط دار الأضواء)ج 2 ص 398.

2-إن عثمان کان یعلم بما یرضی علیا«علیه السلام»و غیره من صحابه الرسول،و هو أن یکف أیدی الظلمه و الفساق من عماله عن الناس،و یصلح الأمور،و یقیم حکم اللّه،و یعطی کل ذی حق حقه..

و لکنه یصر علی عدم الإستجابه لهذه المطالب،و لم یزل یشکو و یتظلم، و یتوب،و یتراجع و یتعهد،و ینقض تعهداته،و یضرب المعترضین علیه و یؤذیهم و..و..الخ..

و لو فرضنا:أنه کان لا یعلم بما یریدون فی أول الأمر،فإن علیا«علیه السلام»قد أعلمه به مرات عدیده،فلماذا لم یحاول تصدیقه و الإستجابه له، و الوفاء بوعوده و لو مره واحده منها؟!

3-و أما إظهار علی«علیه السلام»المحاسن بصوره المساوئ،فهو یخالف ما ورد عن الرسول«صلی اللّه علیه و آله»فی حق علی«علیه السلام» من أن علیا«علیه السلام»مع الحق،و الحق مع علی.إلا إن کان عثمان یری کونه مع الحق،و الحق معه من المعایب التی یأخذها علیه،أو أن أفعال عثمان نفسها عند اللّه و رسوله من المعایب و النقائص.و لکن عثمان یراها محاسن..فیری الظلم عدلا،و الرذیله فضیله،و الباطل حقا،وفق ما ورد عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»مخاطبا أصحابه:کیف بکم إذا رأیتم المعروف منکرا،و المنکر معروفا (1).

ص :305


1- 1) راجع:قرب الاسناد للحمیری القمی ص 55 و الکافی ج 5 ص 59 و تحف العقول لابن شعبه الحرانی ص 49 و تهذیب الأحکام للشیخ الطوسی ج 6-

الثوره علی عثمان:نصوص...و آثار

قالوا:

1-و فی عهد عثمان ظهرت أمور کثیره،أنکرها صحابه رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»و سائر الناس علیه،و لم یطیقوها منه..و منها تولیه عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح مصر عده سنین،فتولاهم بالعسف و الظلم.

و قدم أهل مصر إلی عثمان یشکونه،و یتظلمون منه،فأرسل إلیه ینهاه عن الإستمرار فی سیاسته تلک،فأبی ابن أبی سرح الإنتهاء عما نهی عنه، و ضرب رجلا ممن أتوا عثمان فقتله.

فخرج من أهل مصر سبع مئه رجل إلی المدینه،فنزلوا المسجد،و شکوا إلی الصحابه ما صنع ابن أبی سرح..

فقام طلحه و تکلم بکلام شدید..

و أرسلت عائشه إلی عثمان تقول:قد تقدم إلیک أصحاب رسول«صلی اللّه علیه و آله»،و سألوک عزل هذا الرجل،فأبیت أن تعزله.فهذا قد قتل رجلا،فأنصفهم من عاملک.

و دخل علیه علی«علیه السلام»،و کان متکلم القوم،و قال:إنما سألوک رجلا مکان رجل،و قد ادعوا قبله دما،فاعزله عنهم،و اقض بینهم.

1)

-ص 177 و روضه الواعظین للفتال النیسابوری ص 365 و وسائل الشیعه (ط مؤسسه آل البیت)ج 16 ص 122 مستدرک الوسائل ج 12 ص 331 و غیر ذلک من المصادر.

ص :306

و انتهی الأمر بصرف ابن أبی سرح،و تولیه محمد بن أبی بکر،فأرسله إلی مصر،و معه جمع من الصحابه،فلما کانوا علی مسیره ثلاثه أیام من المدینه إذا هم بغلام أسود علی بعیر،ففتشوه،و أخرجوا منه کتابا من عثمان إلی ابن أبی سرح یأمره فیه بقتل محمد بن أبی بکر و من معه،و قطعهم،و صلبهم.

فرجعوا به إلی المدینه،فاغتم أصحاب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» من ذلک.

و دخل علی«علیه السلام»و جماعه علی عثمان،و معهم الکتاب و الغلام، و البعیر..

إلی أن تقول الروایه:

فقال له علی«علیه السلام»:هذا الغلام غلامک؟!

قال:نعم.

و البعیر بعیرک؟!

قال:نعم..

و الخاتم خاتمک؟!

قال:نعم.

قال:فأنت کتبت الکتاب؟

قال:لا.

إلی أن قالت الروایه:فعرفوا أنه خط مروان،و سألوه أن یدفع إلیهم

ص :307

مروان،فأبی (1).

2-و فی نص آخر عند الطبری و غیره:أنهم قالوا له:فالکتاب کتاب کاتبک؟

قال:أجل،و لکنه کتبه بغیر أمری؟

قالوا:فإن الرسول الذی وجدنا معه الکتاب غلامک؟

قال:أجل،و لکنه خرج بغیر إذنی.

قالوا:فالجمل جملک.

قال:أجل،و لکنه أخذ بغیر علمی.

قالوا:ما أنت إلا صادق أو کاذب،فإن کنت کاذبا فقد استحققت الخلع،لما أمرت به من سفک دمائنا بغیر حقها.

و إن کنت صادقا،فقد استحققت أن تخلع،لضعفک،و غفلتک،و خبث بطانتک،لأنه لا ینبغی لنا أن نترک علی رقابنا من یقتطع مثل هذا الأمر دونه لضعفه و غفلته.

إلی آخر ما ذکرته الروایه من احتجاجات لهم علیه (2).

ص :308


1- 1) راجع:الغدیر ج 9 ص 179-181 و الثقات لابن حبان ج 2 ص 256-259 و تاریخ مدینه دمشق ج 39 ص 416-417 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 4 ص 1157-1160 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 2 ص 270 و 271 و دلائل الصدق ج 3 ق 1 ص 148.
2- 1) راجع:الغدیر ج 9 ص 179-181 و الثقات لابن حبان ج 2 ص 256-259 و تاریخ مدینه دمشق ج 39 ص 416-417 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 4 ص 1157-1160 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 2 ص 270 و 271 و دلائل الصدق ج 3 ق 1 ص 148.

3-و فی نص ثالث یفصل ما جری فیقول:

فأرسل عثمان إلی علی بن أبی طالب«علیه السلام»،فدعاه فقال:یا أبا الحسن،أنت لهؤلاء القوم،فادعوهم إلی کتاب اللّه عز و جل و سنه نبیه، و اکفنی مما یکرهون.

فقال له علی«علیه السلام»:إن أعطیتنی عهد اللّه و میثاقه أنک توفی لهم بکل ما أعطیهم فعلت ذلک.

فقال عثمان:نعم یا أبا الحسن،اضمن لهم عنی جمیع ما یریدون.

قال:فأخذ علی«علیه السلام»علیه عهدا غلیظا،و میثاقا مؤکدا،ثم خرج من عنده فأقبل نحو القوم،فلما دنا منهم قالوا:ما وراءک یا أبا الحسن فإننا نجلک.

فقال:إنکم تعطون ما تریدون،و تعافون من کل ما أسخطکم،و یولی علیکم من تحبون،و یعزل عنکم من تکرهون.

فقالوا:و من یضمن لنا ذلک؟!

قال علی«علیه السلام»:أنا أضمن لکم ذلک.

فقالوا:رضینا.

قال:فأقبل علی«علیه السلام»إلی عثمان،و معه وجوه القوم و أشرافهم،

ص :309

فلما دخلوا عاتبوه،فأعتبهم من کل ما کرهوا،فقالوا:اکتب لنا بذلک کتابا، و أدخل لنا فی هذا الضمان علیا بالوفاء لنا بما فی کتابنا.

فقال عثمان:اکتبوا ما أحببتم،و أدخلوا فی هذا الضمان من أردتم.

قال:فکتبوا:

بسم اللّه الرحمن الرحیم

هذا کتاب من عبد اللّه،عثمان بن عفان أمیر المؤمنین لجمیع من نقم علیه من أهل البصره،و الکوفه،و أهل مصر،أن لکم علیّ أن أعمل فیکم بکتاب اللّه عز و جل و سنه نبیه محمد«صلی اللّه علیه و آله»،و أن المحروم یعطی،و الخائف یؤمن،و المنفی یرد،و أن المال یرد علی أهل الحقوق،و أن یعزل عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح عن أهل مصر،و یولی علیهم من یرضون.

قال:فقال أهل مصر:نرید أن تولی علینا محمد بن أبی بکر.

فقال عثمان:لکم ذلک.

ثم أثبتوا فی الکتاب:و أن علی بن أبی طالب ضمین للمؤمنین بالوفاء لهم بما فی هذا الکتاب.

شهد علی ذلک الزبیر بن العوام،و طلحه بن عبید اللّه،و سعد بن أبی وقاص،و عبد اللّه بن عمر،و زید بن ثابت،و سهل بن حنیف،و أبو أیوب خالد بن زید.

و کتب فی ذی الحجه سنه خمس و ثلاثین.

قال:فأخذ أهل مصر کتابهم و انصرفوا،و معهم محمد بن أبی بکر أمیرا

ص :310

علیهم،حتی إذا کانوا علی مسیره ثلاثه أیام من المدینه،و إذا هم بغلام أسود علی بعیر له،یخبط خبطا عنیفا،فقالوا:یا هذا!اربع قلیلا ما شأنک؟!کأنک هارب،أو طالب،من أنت؟!

فقال:أنا غلام أمیر المؤمنین عثمان،وجهنی إلی عامل مصر.

فقال له رجل منهم:یا هذا!فإن عامل مصر معنا.

فقال:لیس هذا الذی أرید.

فقال محمد بن أبی بکر:أنزلوه عن البعیر،فحطوه،فقال له محمد بن أبی بکر:أصدقنی غلام من أنت؟!

قال:أنا غلام أمیر المؤمنین.

قال:فإلی من أرسلت؟!

قال:إلی عبد اللّه بن سعد عامل مصر.

قال:و بماذا أرسلت؟!

قال:برساله.

قال محمد بن أبی بکر:أفمعک کتاب؟!

قال:لا.

قال:فقال أهل مصر:لو فتشناه أیها الأمیر،فإننا نخاف أن یکون صاحبه قد کتب فینا بشیء،ففتشوا رحله،و متاعه،و نزعوا ثیابه حتی عروه،فلم یجدوا معه شیئا،و کانت علی راحلته إداوه فیها ماء،فحرکوها فإذا فیها شیء یتقلقل،فحرکوه لیخرج فلم یخرج.

ص :311

فقال کنانه بن بشر التجیبی:و اللّه!إن نفسی لتحدثنی:أن فی هذه الإداوه کتابا.

فقال أصحابه:ویحک!و یکون کتاب فی ماء؟

قال:إن الناس لهم حیل،فشقوا الإداوه،فإذا فیها قاروره مختومه بشمع،و فی جوف القاروره کتاب،فکسروا القاروره،و أخرجوا الکتاب، فقرأه محمد بن أبی بکر،فإذا فیه:

بسم اللّه الرحمن الرحیم

من عبد اللّه عثمان أمیر المؤمنین،إلی عبد اللّه بن سعد.

أما بعد..فإذا قدم علیک عمرو بن یزید بن ورقاء،فاضرب عنقه صبرا.

و أما علقمه بن عدیس البلوی،و کنانه بن بشر التجیبی،و عروه بن سهم اللیثی،فاقطع أیدیهم و أرجلهم من خلاف،و دعهم یتشحطون فی دمائهم حتی یموتوا،فإذا ماتوا فاصلبهم علی جذوع النخل.

و أما محمد بن أبی بکر فلا یقبل منه کتابه،وشد یدک به،و احتل فی قتله،وقر علی عملک حتی یأتیک أمری إن شاء اللّه تعالی..

قال:فلما قرأ محمد بن أبی بکر الکتاب رجع إلی المدینه هو و من معه، ثم جمع أصحاب النبی«صلی اللّه علیه و آله»و قرأ علیهم الکتاب،و أخبرهم بقصه الکتاب.

قال:فلم یبق بالمدینه أحد إلا حنق علی عثمان،و اشتد حنق بنی هذیل خاصه علیه لأجل صاحبهم عبد اللّه بن مسعود،و هاجت بنو مخزوم لأجل

ص :312

صاحبهم عمار بن یاسر،و کذلک غفار لأجل صاحبهم أبی ذر.

ثم إن علیا«علیه السلام»أخذ الکتاب و أقبل حتی دخل علی عثمان، فقال له:ویحک لا أدری علی ماذا أنزل!استعتبک القوم فأعتبتهم بزعمک، و ضمنتنی،ثم أخفرتنی و کتبت فیهم هذا الکتاب!

قال:فنظر عثمان فی الکتاب،ثم قال:ما أعرف شیئا من هذا.

فقال علی«علیه السلام»:الغلام غلامک أم لا؟!

قال عثمان:بل هو و اللّه غلامی،و البعیر بعیری،و هذا الخاتم خاتمی، و الخط خط کاتبی.

قال علی«علیه السلام»:فیخرج غلامک علی بعیرک بکتاب و أنت لا تعلم به؟!

فقال عثمان:حیرتک یا أبا الحسن!و قد یشبه الخط الخط،و قد تختم علی الخاتم،و لا و اللّه ما کتبت هذا الکتاب،و لا أمرت به،و لا وجهت هذا الغلام إلی مصر.

فقال علی«علیه السلام»:لا علیک فمن نتهم؟!

قال:أتهمک،و أتهم کاتبی.

قال علی«علیه السلام»:بل هو فعلک و أمرک،ثم خرج من عنده مغضبا.

قال:و عرف الناس الخط أنه خط مروان،و إنما کتبه عن غیر علم عثمان،و مروان کان کاتب عثمان،و خاتم عثمان فی إصبع مروان.و شک

ص :313

الناس فی مروان.

قال:ثم خرج عثمان بن عفان إلی المسجد،و صعد المنبر،فحمد اللّه و أثنی علیه،ثم قال:

أیها الناس!لا تتهمونی فی هذا الکتاب،و لا تظنوا أنی کتبته،فإنکم إن قلتم ذلک أثمتم،فو اللّه ما کتبته،و لا أمرت به،و الآن فإنکم تعطون الحق، و یعمل فیکم بکتاب اللّه و سنه نبیه محمد«صلی اللّه علیه و آله»،حتی ترضوا و تعتبوا.

قال:فوثب إلیه کنانه بن بشر التجیبی،فقال:یا عثمان!إننا لا نرضی بالصفه دون العمل،قد عاتبناک فأعتبتنا بزعمک،فکتبت لنا بالوفاء إلی ذلک کتابا،و أشهدت شهودا،و أعطیتنا عهد اللّه و میثاقه،ثم إنک کتبت فینا ما کتبت!

فقال عثمان:إنی لم أکتب،و قد حلفت لکم،و لیس یجب علی شیء هو أکبر من الیمین.

فقال کنانه بن بشر:إننا لا نصدقک علی یمینک.

قال:ثم وثب کثیر بن عبد اللّه الحارثی،فقال:یا عثمان!أتظن أنک تنجو منا و قد فعلت ما فعلت؟

فقال عثمان:یا سبحان اللّه!أما لهذا أحد یکفینیه؟

قال:فقام إلیه موالی عثمان فأثخنوهم ضربا،ثم إنهم حصبوا عثمان من کل جانب حتی نزل عن المنبر،و قد کاد أن یغشی علیه،فحملوه حملا حتی أدخلوه إلی منزله.

ص :314

قال:و دخل علیه نفر من الصحابه یتوجعون له لما نزل به،و فی جمله من[دخل]علیه علی بن أبی طالب،فقالت له بنو أمیه:یا بن أبی طالب! إنک کدرت علینا العیش،و أفسدت علینا أمرنا،و قبحت محاسن صاحبنا، أما و اللّه لئن بلغت الذی ترجو لنجاهدنک أشد الجهاد.

قال:فزبرهم علی«علیه السلام»و قال:أعزبوا فما بلغ اللّه لکم من القدر ما تحابون!فإنکم سفهاء و أبناء سفهاء،و طلقاء و أبناء طلقاء،إنکم لتعلمون أنه ما لی فی هذا الأمر ناقه و لا جمل.

ثم خرج علی من عند عثمان مغضبا.

قال:فلما کان من غد جلس عثمان و کتب إلیهم کتابا،نسخته:

بسم اللّه الرحمن الرحیم

من عبد اللّه عثمان أمیر المؤمنین إلی المؤمنین المسلمین،سلام علیکم..

أما بعد..فإنی أذکرکم اللّه الذی أنعم علیکم بالإسلام،و هداکم من الضلال،و أنقذکم من الکفر،و أراکم الیسار،و أوسع علیکم فی الرزق، و بصرکم من العمی، وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَهً وَ بٰاطِنَهً (1)، وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ کَفّٰارٌ (2)،فاتقوا اللّه! وَ لاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (3)، وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّهٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ

ص :315


1- 1) الآیه 20 من سوره لقمان.
2- 2) الآیه 34 من سوره إبراهیم.
3- 3) الآیه 102 من سوره آل عمران.

بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْبَیِّنٰاتُ وَ أُولٰئِکَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ

(1)

، یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَهَ اللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ مِیثٰاقَهُ الَّذِی وٰاثَقَکُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ (2)، یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَکُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهٰالَهٍ فَتُصْبِحُوا عَلیٰ مٰا فَعَلْتُمْ نٰادِمِینَ (3)، إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَ أَیْمٰانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولٰئِکَ لاٰ خَلاٰقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَهِ وَ لاٰ یُکَلِّمُهُمُ اللّٰهُ وَ لاٰ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیٰامَهِ وَ لاٰ یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (4).

ألا!و قد علمتم أن اللّه تعالی رضی لکم السمع و الطاعه،و حذرکم المعصیه و الفرقه،و تقدم إلیکم فی ذلک لتکون له الحجه علیکم إن عصیتموه،فاقبلوا نصیحه اللّه و احذروا عذابه،فإنکم لم تجدوا أمه هلکت من قبلکم إلا من بعد ما اختلفت،و لم یکن لها رأس یجمعها،و متی تفعلون بی ما قد أزمعتم علیه فإنکم لا تقیمون صلاه جمیعا،و لا تخرجون زکاه جمیعا،و یسلط علیکم عدوکم،و یستحل بعضکم حرمات بعض،ثم تکونوا شیعا،کما قال اللّه تعالی: إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کٰانُوا شِیَعاً لَسْتَ

ص :316


1- 1) الآیه 105 من سوره آل عمران.
2- 2) الآیه 7 من سوره المائده.
3- 3) الآیه 6 من سوره الحجرات.
4- 4) الآیه 77 من سوره آل عمران.

مِنْهُمْ فِی شَیْءٍ إِنَّمٰا أَمْرُهُمْ إِلَی اللّٰهِ ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ

(1)

.

ألا و إنی أوصیکم بما أوصاکم اللّه به،و أحذرکم بما حذرکم اللّه به من عذابه،فقد علمتم أن شعیبا«علیه السلام»لما نسبه قومه إلی الشقاق قال اللّه تعالی: لاٰ یَجْرِمَنَّکُمْ شِقٰاقِی أَنْ یُصِیبَکُمْ مِثْلُ مٰا أَصٰابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صٰالِحٍ وَ مٰا قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ (2).

و اعلموا أیها الناس!أنی قد أنصفتکم و أعطیتکم من نفسی الرضا،علی أن أعمل فیکم بالکتاب و السنه،و أسیر فیکم بالسیره،و أعزل عن أمصارکم من کرهتم،و أولی علیکم من أحببتم،و أنا أضمن لکم من نفسی أن أعمل فیکم بما کانا یعملان الخلیفتان من قبلی جهدی و طاقتی،فقد علمتم أن من تولی أمر الرعیه یصیب و یخطئ،و کتابی هذا معذره إلی اللّه و إلیکم،و یتصل إلیکم مما کرهتم وَ مٰا أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَهٌ بِالسُّوءِ إِلاّٰ مٰا رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ (3).

فاکتفوا منی بهذا العهد إِنَّ الْعَهْدَ کٰانَ مَسْؤُلاً (4)،و إنی أتوب إلی اللّه من کل شیء کرهتموه،و أستغفره من ذلک،فإنه لا یغفر الذنوب إلا اللّه،و قد تبت إلی اللّه من کل ما کرهتموه،فإن رحمته وسعت کل شیء..

ص :317


1- 1) الآیه 159 من سوره الأعراف.
2- 2) الآیه 89 من سوره هود.
3- 3) الآیه 53 من سوره یوسف.
4- 4) الآیه 34 من سوره الإسراء.

و السلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته.

قال:فلما جاءهم کتاب عثمان،و قرأوا لم یقبلوا شیئا مما وعظهم به،ثم نادوا من کل ناحیه،و أحاطوا بداره و خاصموه،و عزموا علی قتله و خلعه.

قال:و خشی أن یعالجه القوم فیقتل،فکتب إلی عبد اللّه بن عامر بن کریز،و هو الأمیر بالبصره،و إلی معاویه بن أبی سفیان،و هو أمیر الشام بأجمعها،فکتب إلیهم عثمان نسخه واحده:

بسم اللّه الرحمن الرحیم

أما بعد..فإن أهل البغی،و السفه،و الجهل،و العدوان من أهل الکوفه،و أهل مصر،و أهل المدینه قد أحاطوا بداری،و لم یرضهم شیء دون قتلی أو خلعی سربالا سربلنیه ربی.

ألا!و إنی ملاق ربی فأعنی برجال ذوی نجده و رأی،فلعل ربی یدفع بهم عنی بغی هؤلاء الظالمین الباغین علی،و السلام.

قال:و أما معاویه،فإنه أتاه بالکتاب المسور بن مخرمه،فقرأ لما أتاه ثم قال:یا معاویه!إن عثمان مقتول،فانظر فیما کتبت به إلیه.

فقال معاویه:یا مسور!إنی مصرح أن عثمان بدأ فعمل بما یحب اللّه و یرضاه،ثم غیر فغیر اللّه علیه،أفیتهیأ لی أن أرد ما غیر اللّه عز و جل.

قال:و أما عبد اللّه بن عامر فإنه لما ورد علیه کتاب عثمان نادی فی أهل البصره،فجمعهم ثم قال:

أیها الناس!إن أمیر المؤمنین کتب إلی یخبرنی أن شرذمه من أهل الکوفه،و أهل المدینه،و أهل مصر نزلوا بساحته،فأعطاهم من نفسه

ص :318

النصفه،و دعاهم إلی الحق،فلم یقبلوا ذلک منه.و إنه کتب إلی یسألنی أن أبعث إلیه منکم نفرا من أهل الدین و الصلاح،فلعل اللّه أن یدفع بکم عنه ظلم الظالمین،و عدوان المعتدین.

قال:فأمسک الناس عنه و لم یجبه أحد منهم بشیء.

قال:و علم أهل المدینه،و أهل الکوفه،و أهل مصر:أن عثمان قد کتب إلی أهل الشام و أهل البصره یستنجدهم،فکبس علیهم،فلجوا فی حصاره، و منعوه من الماء،فأشرف علیهم من جدار داره.

ثم قال:أیها الناس!هل فیکم علی بن أبی طالب؟!

قالوا:لا،فسکت و نزل.

قال:و بلغ ذلک علیا«علیه السلام»و هو فی منزله،فأرسل إلیه بغلامه قنبر،فقال:انطلق إلی عثمان فسله ماذا یرید.

فجاء قنبر إلی عثمان،فدخل و سلم ثم قال:إن مولای أرسلنی إلیک یقول لک:ما الذی ترید؟

فقال عثمان:أردته أن یوجه إلی بشیء من الماء فإنی قد منعته،و قد أضر بی العطش،و بمن معی فی هذه الدار!

فرجع قنبر إلی علی فأخبره بذلک،فأرسل إلیه علی ثلاث قرب من الماء مع نفر من بنی هاشم،فلم یتعرض لهم أحد حتی دخلوا علی عثمان، فأوصلوا إلیه الماء،فشرب و شرب من کان معه فی الدار.

قال:و دخل عمرو بن العاص علی عثمان مسلما،فقال له عثمان:یا بن

ص :319

العاص!و أنت أیضا ممن تولیت علی الناس فیما بلغنی،و تسعی فی الساعین علی حتی قد أضرمتها و أسعرتها ثم تدخل مسلما علی!

فقال عمرو بن العاص:یا أمیر المؤمنین!إنه لا خیر لی فی جوارک بعد هذا،ثم خرج عمرو من ساعته،و مضی حتی قد صار إلی الشام،و نزل بأرض فلسطین،و کان بها مقیما.

قال:ثم أقبل عثمان حتی أشرف علی الناس ثانیه فسلم علیهم،فردوا علیه سلاما ضعیفا،فقال عثمان:أفیکم طلحه؟

قال:نعم ها أنا ذا.

فقال عثمان:سبحان اللّه!ما کنت أظن أن أسلم علی جماعه أنت فیهم، و لا ترد علی السلام.

فقال طلحه:إنی قد رددت علیک.

فقال عثمان:لا و اللّه ما ذلک لک یا أبا محمد!إنی أسمعتک السلام،و لم تسمعنی الرد.

قال:و سمع عثمان بعضهم یقول:لا نقتله و لکنا نعزله.

فقال عثمان:أما عزلی فلا یکون،و أما قتلی فعسی،و أنا أرجو أن ألقی اللّه و بأسکم بینکم.

قال:و تکلم رجل من الأنصار یقال له:مجمع بن جاریه،فقال: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ، أخاف و اللّه أن یقتل هذا الرجل.

فقال له رجل من الصحابه:و إن قتل،فماذا و اللّه نبی مرسل،و لا ملک

ص :320

مقرب!

قال:و عثمان مشرف من جدار داره یسمع ذلک.

فقال عثمان:أههنا سعد بن أبی وقاص؟أههنا الزبیر بن العوام؟

فقالا:نعم،نحن ههنا فقل ما تشاء!

فقال:ناشدتکم اللّه تعالی جمیعا بالذی لا إله إلا هو،هل تعلمون أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»قال یوما:«من یبتاع لی مربد بنی فلان غفر اللّه له».

فابتعته ثم أتیت النبی«صلی اللّه علیه و آله»،فقلت:یا رسول اللّه!إنی قد ابتعت لک مربد فلان.

فقال:«اجعله فی المسجد و أجره لک»،ففعلت ذلک؟!

فقالوا:قد کان ذلک.

قال عثمان:اللهم اشهد!

ثم قال:أنشدکم باللّه الذی لا إله إلا هو،هل تعلمون أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»قال یوما:«من یبتاع بئر رومه غفر اللّه له»،فابتعتها،فقال النبی«صلی اللّه علیه و آله»:«اجعلها سقایه للمسلمین و أجرها لک»، ففعلت ذلک؟!

فقالوا:قد کان ذلک.

قال عثمان:اللهم اشهد!ثم قال:أنشدکم باللّه الذی لا إله إلا هو.هل تعلمون أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»نظر ذات یوم فی وجوه أصحابه

ص :321

و ذلک فی یوم جیش العسره،فقال:«من جهز هؤلاء غفر اللّه له»،فجهزتهم حتی ما فقدوا خطاما و لا عقالا؟!

فقالوا:قد کان کل الذی ذکرت،و لکنک غیرت و بدلت.

فقال عثمان:یا سبحان اللّه!ألستم تعلمون أنکم دعوتم اللّه ربکم یوم توفی عمر بن الخطاب أن یختارنی لکم؟

قالوا:بلی.

قال عثمان:فما ظنکم باللّه تبارک و تعالی،أتقولون:إنه لم یستجب لکم و هنتم علیه؟

أم تقولون:إنه هان علیه هذا الدین فلم یبال من ولاه أمره؟!

أم تقولون:إن اللّه لم یعلم ما فی عاقبه أمری،حین کنت فی بعض أمری محسنا،ثم إنی أحدثت من ذلک ما أسخط اللّه عز و جل؟فهل لا عافاکم اللّه؟فقد تعلمون ما لی من الفضائل الشریفه،و السوابق الجمیله مع رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فارتدعوا عما قد أزمعتم علیه من قتلی،فإنکم إن قتلتمونی وضعتم السیف علی رقابکم،ثم لم یرفعه اللّه عز و جل عنکم أبدا إلی یوم القیامه.

فاتقوا اللّه،فإنی أدعوکم إلی کتاب اللّه عز و جل و سنه نبیه محمد«صلی اللّه علیه و آله»،و هذه مفاتیح بیوت أموالکم ادفعوها إلی من شئتم،و أمروا علی أمصارکم من أحببتم،و أنتم معتبون من کل ما ساءکم.

و أما ما ادعیتم علی أنی کتبت فیکم فهاتوا بینتکم،و إلا فأنا أحلف لکم باللّه العظیم أنی ما کتبت هذا الکتاب،و لا أمرت به.

ص :322

قال:فنادته قوم من المصریین:یا هذا،إننا قد اتهمناک،فاعتزلنا و إلا قتلناک.

قال:فسکت عثمان،و تکلم زید بن ثابت،و کان إلی جانب عثمان، فقال: إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کٰانُوا شِیَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْءٍ إِنَّمٰا أَمْرُهُمْ إِلَی اللّٰهِ ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَفْعَلُونَ (1).

قال:فصاح به الناس:یا زید!إن عثمان قد أشبعک من أموال الأرامل، و لا بد لک من نصره.

قال:فنزل عثمان من موضعه ذلک إلی داره،و اقبل إلیه عبد اللّه بن سلام،فقال:یا أمیر المؤمنین!إن حقک الیوم علی کل مسلم کحق الوالد علی الولد،فأمرنی بأمرک!

فقال له عثمان:تخرج إلی هؤلاء القوم تکلمهم،فعسی اللّه تبارک و تعالی أن یجری علی یدیک خیرا،أو یدفع بک شرا.

قال:فخرج عبد اللّه بن سلام إلی الناس،فلما نظروا إلیه ظنوا أنه إنما جاء لیکون معهم،فرحبوا به و أوسعوا له فی المجلس،فلما جلس حمد اللّه و أثنی علیه و صلی علی نبیه محمد«صلی اللّه علیه و آله»،ثم وعظهم و ذکرهم و قال:

أیها الناس!إن اللّه تبارک و تعالی اختار من الأدیان کلها دین الاسلام، ثم اختار لدینه رسولا جعله بشیرا و نذیرا،و داعیا إلی اللّه بإذنه و سراجا

ص :323


1- 1) الآیه 159 من سوره الأعراف.

منیرا،ثم اختار له من البقاع المدینه،فجعلها دار الهجره و دار الإسلام،فلم تزل الملائکه تحف بها مذ سکنها رسوله محمد«صلی اللّه علیه و آله»إلی یومکم هذا،و ما زال سیف اللّه مغمودا عنکم.

فأنشدکم اللّه أن لا تطردوا جیرانکم من الملائکه،و أن لا تسلوا سیف اللّه المغمود،فإن للّه عز و جل سیفا لم یسله قط علی قوم حتی یسلوه علی أنفسهم،فإذا سلوه لم یغمده عنهم إلی یوم القیامه.

فإیاکم و قتل هذا الشیخ!فإنه خلیفه،و و اللّه!ما قتل نبی قط إلا قتل به سبعون ألفا من أمته عقوبه لهم،و لا قتل خلیفه من بعده إلا قتل به خمسه و ثلاثون ألفا،فاتقوا اللّه ربکم فی هذا الشیخ.

قال:فنادوه من کل جانب:کذبت یا یهودی!

فقال عبد اللّه بن سلام:بل کذبتم أنتم،لست بیهودی،و لکنی ترکت الیهودیه و تبرأت منها،و اخترت اللّه و رسوله،و دار الهجره و السلام،و قد سمانی اللّه تبارک و تعالی بذلک مؤمنا،فقال عز و جل فیما أنزل علی نبیه محمد «صلی اللّه علیه و آله»: قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کٰانَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ کَفَرْتُمْ بِهِ وَ شَهِدَ شٰاهِدٌ مِنْ بَنِی إِسْرٰائِیلَ عَلیٰ مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَکْبَرْتُمْ (1).

و لقد أنزل اللّه تعالی آیه أخری إذ یقول اللّه عز و جل: قُلْ کَفیٰ بِاللّٰهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتٰابِ (2).

ص :324


1- 1) الآیه 10 من سوره الأحقاف.
2- 2) الآیه 43 من سوره إبراهیم.

قال:ثم وثب عبد اللّه بن سلام من عند القوم،فصار إلی عثمان، فأخبره بذلک،فبقی عثمان لا یدری ما یصنع.

قال:و عزمت عائشه علی الحج،و کان بینها و بین عثمان قبل ذلک کلام،و ذلک أنه أخر عنها بعض أرزاقها إلی وقت من الأوقات فغضبت، ثم قالت:یا عثمان!أکلت أمانتک و ضیقت رعیتک،و سلطت علیهم الأشرار من أهل بیتک،لا سقاک اللّه الماء من فوقک،و حرمک البرکه من تحتک!أما و اللّه لو لا الصلوات الخمس لمشی إلیک قوم ذو ثیاب و بصائر یذبحوک کما یذبح الجمل.

فقال لها عثمان: ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کٰانَتٰا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبٰادِنٰا صٰالِحَیْنِ فَخٰانَتٰاهُمٰا فَلَمْ یُغْنِیٰا عَنْهُمٰا مِنَ اللّٰهِ شَیْئاً وَ قِیلَ ادْخُلاَ النّٰارَ مَعَ الدّٰاخِلِینَ (1).

قال:و کانت عائشه تحرض علی قتل عثمان جهدها و طاقتها و تقول:

أیها الناس!هذا قمیص رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لم یبل و بلیت سنته،اقتلوا نعثلا،قتل اللّه نعثلا.

قال:فلما نظرت عائشه إلی ما قد نزل بعثمان من إحصار القوم له قربت راحلتها،و عزمت علی الحج.فقال لها مروان بن الحکم:یا أم المؤمنین!لو أنک أقمت لکان أعظم لأجرک،فإن هذا الرجل قد حوصر فعسی اللّه تبارک و تعالی أن یدفع بک عن دمه!

ص :325


1- 1) الآیه 10 من سوره التحریم.

فقالت:الآن تقول هذا و قد أوجبت الحج علی نفسی،لا و اللّه لا أقمت،و جعل مروان یتمثل بهذا البیت:

ضرم قیس علیّ البلاد دما

إذا اضطرمت یوم به أحجما (1)

فقالت عائشه:قد فهمت ما قلت یا مروان!

فقال مروان:قد تبینت ما فی نفسک.

فقالت:هو ذاک.

ثم إنها خرجت ترید مکه،فلقیها ابن عباس،فقالت له:یا بن عباس! إنک قد أوتیت عقلا و بیانا،فإیاک أن ترد الناس عن قتل هذا الطاغی عثمان،فإنی أعلم أنه سیشأم قومه،کما شأم أبو سفیان قومه یوم بدر.

ثم إنها مضت إلی مکه،و ترکت عثمان علی ما هو فیه من ذلک الحصار و الشده.

قال:و أقبل سعید بن العاص علی عثمان فقال:یا أمیر المؤمنین!أری لک من الرأی أن تخرج علی القوم،و أنت ملب کأنک ترید الحج،فإنی أرجو أن لا یتعرضوا لک إذا نظروا إلیک ملبیا،ثم تأتی مکه،فإذا أتیتها لم یقدم علیک أحد بما تکرهه.

فقال عثمان:لا و اللّه،لا أختار علی هذه المدینه التی أختارها اللّه تعالی

ص :326


1- 1) هذا بیت من الشعر،و الظاهر أن أصله: و ضرم قیس علیّ البلا د حتی إذا اضطرمت أحجما

لرسوله محمد«صلی اللّه علیه و آله».

قال:فقال له سعید بن العاص الثقفی:یا أمیر المؤمنین!فإنی أخیرک بثلاث خصال فاختر واحده.

قال عثمان:و ما ذلک؟

قال:إما أن تقاتل القوم و تجاهدهم،فنقاتل معک حتی نفنی أرواحنا.

قال عثمان:ما أرید ذلک.

قال:فترکب نجائبک حتی تأتی الشام،فإن بها معاویه،و هو ابن عمک، و بها شیعتک و أنصارک.

قال عثمان:و اللّه لا أرید ذلک!

قال:فأقلک علی نجائبی حتی أقدم بک البصره،فإن بها قوما من الأزد،و فیهم معروف لی،و هم لی شاکرون،فتنزل بین أظهرهم فیمنعوک.

فقال عثمان:لا و اللّه لا خرجت من المدینه کائنا فی ذلک ما کان.

قال:و أقبل أسامه بن زید إلی علی بن أبی طالب«علیه السلام»،فقال:

یا أبا الحسن!و اللّه لإنک أعز علی من سمعی و بصری،و إنی أعلمک أن هذا الرجل لیقتل،فأخرج من المدینه،و سر إلی ضیعتک ینبع،فإنه إن قتل و أنت بالمدینه شاهد رماک الناس بقتله،و إن قتل و أنت غائب لم یعدل بک أحد من الناس بعده.

فقال له علی:ویحک!و اللّه إنک لتعلم أنی ما کنت فی هذا الأمر إلا کالآخذ بذنب الأسد،و ما کان لی فیه من أمر و لا نهی.

ص :327

قال:ثم دعا علی بابنه الحسن،(و قال:)انطلق یا ابنی إلی عثمان،فقل له:یقول لک أبی:أفتحب أن أنصرک!

فأقبل الحسن إلی عثمان برساله أبیه،فقال عثمان:لا ما أرید ذلک،لأنی قد رأیت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی منامی،فقال:یا عثمان!إن قاتلتهم نصرت علیهم،و إن لم تقاتلهم فإنک مفطر عندی.

و إنی قد أحببت الإفطار عند رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».

فسکت الحسن،و انصرف إلی أبیه،فأخبره بذلک.

قالوا:قد کان طلحه بن عبید اللّه قد استولی علی حصار عثمان مع نفر من بنی تیم،و بلغ ذلک عثمان فأرسل إلی علی بهذا البیت:

فإن کنت مأکولا فکن أنت آکلی

و إلا فأدرکنی و لما أمزق

أترضی أن یقتل ابن عمک و ابن عمتک،و یسلب نعمتک و أمرک؟

فقال علی«علیه السلام»:صدق و اللّه عثمان!لا و اللّه لا نترک ابن الحضرمیه یأکلها.

ثم خرج علی إلی الناس،فصلی بهم الظهر و العصر،و تفرق الناس عن طلحه،و مالوا إلی علی،فلما رأی طلحه ذلک أقبل حتی دخل علی عثمان فاعتذر إلیه مما کان منه.

فقال له عثمان:یا بن الحضرمیه!و لیت علی الناس و دعوتهم إلی قتلی، حتی إذا فاتک ما کنت ترجو و علاک علی«علیه السلام»علی الأمر جئتنی معتذرا،لا قبل اللّه ممن قبل منک.

ص :328

قال:فخرج طلحه من عنده،و أشرف عثمان علی الناس،فقال:أیها الناس!إن لی من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»نصیبا جلیلا و سابقه فی الإسلام،و أنا وال مجتهد،و إن أخطأت فی الإجتهاد أو تعمدت فأقبلوا منی،فإنی أتوب إلی اللّه تعالی و أستغفره مما کان منی.

قال:فشتمه المصریون خاصه شتما قبیحا.

فتکلم زید بن ثابت،و قال:یا معشر الأنصار!إنکم قد نصرتم النبی «صلی اللّه علیه و آله»فکنتم أنصار اللّه،فانصروا خلیفته الیوم لتکونوا أنصار اللّه مرتین،فتستحقوا الأجرین.

قال:فناداه جبله بن عمرو الساعدی و قال:کلا و اللّه یا زید!لا یقبل ذلک منک،و لا نحب أن نکون عند اللّه غدا من أولئک الذین قالوا: إِنّٰا أَطَعْنٰا سٰادَتَنٰا وَ کُبَرٰاءَنٰا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ (1)،و اللّه یا زید!إذا لم یبق من عمره إلا من بین العصر إلی اللیل،لتقربنا إلی اللّه بدمه.

قال:و صاح الحجاج بن غزیه الأنصاری بالقاعه من أهل مصر،فقال:

لا تسمعوا من هذا القائل ما قال،و اعزموا علی ما أنتم علیه عازمون،فو اللّه ما تدری هذه البقره ما تقول.

قال:فسب القوم زید بن ثابت.و بادر رجل من القوم إلی شیء من الحطب،فأضرم فیه النار،و جاء به حتی وضعه فی إحدی البابین،فاحترق الباب و سقط.

ص :329


1- 1) الآیه 67 من سوره سبأ.

و دفع الناس الباب الثانی فسقط أیضا.

فأنشأ المغیره بن الأخنس بن شریق یقول:

لما تهدمت الأبواب و احترقت

تممت منهن بابا غیر محترق

شدا أقول لعبد اللّه آمره

إن لم تقاتل لذی عثمان فانطلق

هو الإمام فلست الیوم تارکه

إن الفرار علی الیوم کالسرق

فلست أترکه ما دام بی رمق

حتی یفرق بین الرأس و العنق

قال:فلما نظر عثمان إلی الباب و قد احترق،قال لمن عنده فی الدار:ما أحرق الباب إلا لأمر هو أعظم من إحراقه.

ثم اقتحم الناس الدار علی عثمان و هو صائم،و ذلک فی یوم الخمیس أو یوم الجمعه لثمانی عشره أو سبع عشره خلت من ذی الحجه سنه خمس و ثلاثین علی رأس إحدی عشره سنه و أحد عشر شهرا خلت من مقتل عمر بن الخطاب.

قال:و التفت عثمان إلی الحسن بن علی و هو جالس عنده،فقال:

سألتک باللّه یا بن الأخ إلا ما خرجت!فإنی أعلم ما فی قلب أبیک من الشفقه علیک.

فخرج الحسن بن علی«علیه السلام»،و خرج معه عبد اللّه بن عمر (1).

ص :330


1- 1) الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 410-425 و راجع:الأمالی للطوسی ص 712- 715 و بحار الأنوار ج 31 ص 485-488 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 4 ص 1158-1160 و(ط دار الفکر)ج 3 ص 1137-1139.

و نقول:

لا بد من بیان بعض ما تعرضت له النصوص المتقدمه،و سنقتصر منها علی ما یرتبط بعلی أمیر المؤمنین«علیه السلام»،أو ما له مساس قریب به، فلاحظ ما نذکره من العناوین التالیه:

مقارنه بین الولید و ابن أبی سرح

قلنا فی بعض فصول هذا الکتاب:إنه حین شرب الولید بن عقبه الخمر فی الکوفه،طلب علی«علیه السلام»من عثمان أن یعزله،و أن یقضی بینه و بین الذین یدعون علیه شرب الخمر،فإن شهدوا علیه فی وجهه،و لم یأت بما یدحض حجتهم جلده الحد..

و ها هو«علیه السلام»یطلب من عثمان هنا أیضا نفس هذه المطالب، بالنسبه لسعد بن أبی سرح،فقد طلب من عثمان أن یعزله عن مصر،و أن یقضی بینه و بین الذین یدعون علیه أنه قتل رجلا کان قد اشتکی علیه عنده.

و السبب فی هذا و ذاک هو أن تشابه بین الحادثتین قد اقتضی وحده الإجراءات فیهما معا..

فأولا:إن ابن أبی سرح حین یتهم بسفک الدماء البریئه،و بارتکاب المخالفات فی سیاسته للرعیه،و بأنه لم یکن أمینا علی ما تحت یده..لا یعود صالحا لتولی أمر ذلک البلد،لانعدام الثقه به..و لحصول النفره بینه و بین أهل تلک البلاد.

ص :331

و بالتالی..فإن ذلک سیفتح باب الطعن بصحه تصرفات،و سلامه سیاسات،و رعایه جانب العدل و الإنصاف و تنامی حاله الشک و التهمه لمن نصب ذلک الحاکم،و یرفض التخلی عنه..

ثانیا: إنه«علیه السلام»قد حفظ لابن أبی سرح حقه،حیث لم ینسب إلیه القتل بصوره قاطعه..بل أحال ذلک إلی القضاء،و الحکم وفق ما یتوفر للقاضی من أدله و شواهد،و إثباتات بعد ملاحظه دفاعات المتهم،و تقدیر مدی قیمتها و صحتها..

و لکننا نجد فی مقابل ذلک:أن طلحه و عائشه قد سجلا إدانه صریحه لابن أبی سرح،حیث صرحت عائشه بارتکابه جریمه القتل بالفعل،لمجرد إخبارها بذلک من قبل المدعین علیه به،و من دون سماع أی شیء من ابن أبی سرح نفسه حول هذا الموضوع..

دلالات استجواب عثمان

إن علیا«علیه السلام»وجه أسئله عدیده لعثمان،فلما أجاب عنها وضعه أمام النتیجه المحرجه..

فقد اعترف بأن الغلام غلامه،و الجمل جمله،و الخاتم خاتمه..ثم أنکر أن یکون هو الذی أرسل ذلک الکتاب،فلم یبق إلا أن یکون الذی کتب الکتاب هو ذلک الذی یحمل ختم عثمان،و یستطیع أن یأمر غلام عثمان فیطیعه،و یقرر الإستفاده من جمل عثمان فینفذ قراره..و هذا کله منحصر بمروان..

فإن صح أن عثمان لم یکتب و لم یعلم..فإن هذا الإستجواب یکون قد

ص :332

أظهر الکاتب،و الآمر للغلام،و المتصرف بالجمل،و المستعمل للختم الذی ختم به ذلک الکتاب الذی لم یکتبه عثمان.و هو مروان بالتحدید..

و بما أن تصرف مروان هذا کان بالغ الخطوره،فقد کان ینبغی لعثمان أن یتخذ موقفا منه،و لو بأن یسترد منه خاتمه،و یحد من تصرفاته،و یبعده عن موقعه،و لا یشرکه فی الأمور،و لا یجعله من أهل مشورته و بطانته..

و هذا أضعف الإیمان بالنسبه لمن یرتکب هذا الجرم الخطیر..

ملاحظه حول تصرف مروان

و یلاحظ هنا:

1-أن الغلام الذی أرسله مروان،و الجمل الذی أرکبه إیاه کانا لعثمان،فمن یری هذا الغلام،و ذلک الجمل لا بد أن یعرف أن لعثمان غرضا من السماح للغلام برکوب ذلک الجمل،و الکون فی تلک المنطقه، و فی المقصد الذی سینتهی إلیه..

2-إنه أرسل الجمل و الغلام فی نفس الوقت الذی یخرج فیه و فد مصر.

3-أن محمد بن أبی بکر،و جماعه من الصحابه الذین کانوا یعرفون الغلام و الجمل..کانوا مع ذلک الوفد..

4-أن الغلام لا یستطیع أن یسافر من المدینه إلی مصر وحده،أو فقل إن ذلک سیکون صعبا علیه،و فیه أخطار و مشقات یصعب علیه مواجهتها..فکان من المتوقع أن یبحث عن رکب یضم نفسه إلیه فی ذلک

ص :333

السفر الطویل..

5-کان بإمکان مروان أن یدس إلی ابن أبی سرح وصیه بقتل ابن أبی بکر أو غیره..و سیری أنه سیکون علی استعداد لتنفیذ تلک الوصیه،من أی جهه جاءته..فلماذا أراد أن یکون عثمان طرفا فیها؟و أن تکون علی ید غلامه و علی جمله و بخاتمه،و علی لسانه و باسمه.

و هل کان یرید من ابن أبی سرح أن ینفذ الوصیه معلنا:أن ذلک کان بأمر عثمان؟!و أن یظهر للناس ذلک الکتاب المختوم بخاتمه..و ماذا سیکون موقف عثمان حین یطلع علی هذا الأمر؟!

و لماذا أقر لهم ذلک الغلام بمهمته بمجرد سؤالهم إیاه؟!و هل سألوه عن مضمون الرساله التی یحملها لوالی مصر..و بماذا أجابهم.

أم یعقل أن یکون ذلک کله خافیا علی مروان؟!

ألم یکن یتوقع أن یتعرف علی هذا الغلام و علی هذا الجمل أحد ممن کان فی ذلک الرکب؟!ثم أن یشک فی سبب وجوده معهم،و أن یتساءل عن سبب مسیره معهم إلی مصر؟!..

و إذا کان یعلم ذلک،فهل أراد أن تنکشف الرساله،و أن تتأزم الأمور، و أن یعود المصریون إلی عثمان،و بیدهم حجه کبیره ضده،و أن ینتهی الأمر بقتل عثمان،لأن ذلک یعطی مروان و حزبه فرصه لتکریس الأمر لصالحهم، بعد اتهام علی«علیه السلام»بالممالأه علی قتله،أو بالمشارکه فیه؟!

6-إن الفقره الأخیره التی تحدثت عن استحقاق عثمان للخلع کانت هی الأشد وقعا علیه،و الأکثر إیلاما لقلبه،فإن عثمان کان شدید التعلق

ص :334

بمنصبه،یدللنا علی ذلک:أنه تشبث به إلی أن صافح الموت الزؤام..من دون أی داع إلی ذلک سوی هذا التعلق،الذی یجعل أیه إشاره لا نتزاع الخلافه منه بمثابه الضرب بالسیوف،و الطعن بالرماح..

أسباب حده موقف عائشه

و قد رأینا:أن موقف عائشه من عثمان قد جاء قویا و حادا للغایه، و کذلک کان موقف طلحه،و قد بدت عائشه قاطعه باتهام عامله بقتل الرجل..کذلک کان حال طلحه أیضا..

فهل کان الدافع لها و له هو الغیره علی مصالح العباد،و الحرص علی العمل بأحکام الشرع؟!أم أنه کان وراء الأکمه ما وراءها؟!

قد یقال:إن الثانی هو الصحیح،فإنها إنما غضبت من عثمان،لأنه منعها العطاء الذی کان عمر یعطیها إیاه (1).

و علی حد تعبیر الروایه المتقدمه:إنه أخر عنها بعض أرزاقها.

و روی أن عائشه جاءت إلی عثمان،فقالت:أعطنی ما کان یعطینی أبی و عمر.

قال:لا أجد له موضعا فی الکتاب و لا فی السنه.و لکن کان أبوک

ص :335


1- 1) راجع:الأمالی للمفید ص 125 و بحار الأنوار ج 31 ص 295 و 483 و کشف الغمه ج 2 ص 107 و تقریب المعارف لأبی الصلاح ص 286 و اللمعه البیضاء ص 800 و بیت الأحزان ص 156 و الخصائص الفاطمیه للکجوری ج 1 ص 509.

و عمر یعطیانک عن طیبه أنفسهما،و أنا لا أفعل.

قالت:فأعطنی میراثی من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»؟!.

قال:أو لم تجئ فاطمه«علیها السلام»تطلب میراثها من رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»،فشهدت أنت و مالک بن أوس البصری:أن النبی «صلی اللّه علیه و آله»لا یورث،و أبطلت حق فاطمه و جئت تطلبینه؟!لا أفعل.

و فی نص الطبری:و کان عثمان متکئا،فاستوی جالسا،و قال:ستعلم فاطمه أی ابن عم لها منی الیوم؟!ألست و أعرابی یتوضأ ببوله شهدت عند أبیک؟!الخ..

فکان إذا خرج عثمان إلی الصلاه أخرجت قمیص رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و تنادی أنه قد خالف صاحب هذا القمیص (1).

و یدل علی أن دوافع عائشه لم تکن متوافقه مع سائر المعترضین رغم حدتها فی مواجهه عثمان،و أمرها الناس بقتله فی قولها المشهور:اقتلوا نعثلا فقد کفر (2)،و إظهار فرحها بقتله حین بلغها ذلک،انقلب موقفها رأسا علی

ص :336


1- 1) راجع:الأمالی للمفید ص 125 و بحار الأنوار ج 31 ص 295 و 483 و کشف الغمه ج 2 ص 107 و تقریب المعارف لأبی الصلاح ص 286 و اللمعه البیضاء ص 800 و بیت الأحزان ص 156 و الخصائص الفاطمیه للکجوری ج 1 ص 510.
2- 2) بحار الأنوار ج 32 ص 143 و 167 و الغدیر ج 9 ص 80 و الفتنه و وقعه الجمل لسیف بن عمر الضبی ص 115 و قاموس الرجال للتستری ج 10 ص 40-

عقب فی نفس اللحظه،حین علمت أن علیا«علیه السلام»هو الذی تولی بعده،فإنها کانت تظن أن طلحه سیفوز بهذا الأمر،ثم جمعت الجیوش هی و طلحه و الزبیر،و خرجت لحرب علی«علیه السلام»بحجه الطلب بدم عثمان..

ابن العاص یحرض علی عثمان

و لم یقتصر الأمر علی عائشه،و ابن عوف،و ابن مسعود،و الزبیر، و طلحه،و سعد،و أبی ذر،و عمار،و سواهم بل کان لعمرو بن العاص موقف مماثل أیضا،فقد روی الواقدی فی تاریخه:

2)

-و ج 11 ص 590 و تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 459 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 477 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 206 و الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 437 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 3 ص 356 و(ط المطبعه البهیه بمصر سنه 1320 ه)ج 3 ص 286 و تذکره الخواص ص 61 و 64 و الخصائص الفاطمیه للکجوری ج 2 ص 157 و حیاه الإمام الحسین للقرشی ج 2 ص 25 و صلح الحسن«علیه السلام»للسید شرف الدین ص 313 و عن العقد الفرید ج 3 ص 300 و الفصول المهمه للسید شرف الدین ص 126 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 32 ص 442 و الغدیر ج 9 ص 80 و 85 و 145 و 279 و 323 و 351 و ج 10 ص 305 و الإمامه و السیاسه(تحقیق الزینی)ج 1 ص 51 و(تحقیق الشیری)ج 1 ص 72.

ص :337

أن عثمان عزل عمرو بن العاص عن مصر و استعمل علیها عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح،فقدم عمرو المدینه فجعل یأتی علیا«علیه السلام»فیؤلبه علی عثمان،و یأتی الزبیر،و یأتی طلحه،و یلقی الرکبان یخبرهم بإحداث عثمان.

فلما حصر عثمان الحصار الأول خرج إلی أرض فلسطین،فلم یزل بها حتی جاءه خبر قتله،فقال:أنا أبو عبد اللّه،إنی إذا أحل قرحه نکأتها،إنی کنت لا حرص علیه،حتی أنی لا حرص علیه[من]الراعی فی غنمه.

فلما بلغه بیعه الناس علیا«علیه السلام»کره ذلک،و تربص حتی قتل طلحه و الزبیر،ثم لحق بمعاویه (1).

و نقول:

1-إن محاوله عمرو بن العاص تألیب علی«علیه السلام»و تحریض طلحه و الزبیر،علی عثمان،و کان یلقی الرکبان یخبرهم بأحداثه..لمجرد أنه عزله عن مصر،و استبدله بقرشی آخر هو عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح..

یشیر إلی أن الملتفین حول عثمان،و المساعدین له الذین کان الناس یعترضون علی تولیتهم،و علی عطایا عثمان لهم،إنما کانوا یدافعون عن مصالحهم،

ص :338


1- 1) راجع:بحار الأنوار ج 31 ص 291 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 283 و نهج السعاده ج 2 ص 62 و تاریخ مدینه دمشق ج 55 ص 26 و تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 392 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 163 و الغدیر ج 2 ص 154 و ج 9 ص 136.

و عن امتیازاتهم و مواقعهم..

2-إن النصوص لم تذکر لنا جواب علی«علیه السلام»لعمرو بن العاص حین کان یؤلبه علی عثمان..و لکن الأحداث أجابت و بینت بوضوح أن مسعی عمرو بن العاص قد باء بالفشل،لأنه«علیه السلام» بقی یمارس قناعاته،و یلتزم بحدود التکلیف الشرعی،الذی کان یفرض علیه أن یدفع عن عثمان تلک الممارسات التی تخرج عن حدود الشرع..و أن یطلب من عثمان أن ینصف الناس،و یعید الأمور إلی نصابها..

3-إن طلحه و الزبیر،قد أغرقا فی عداءهما لعثمان،حتی أتیا علی نفسه،و معهما جماعات کثیره من الصحابه و غیرهم من الناس الذین حضروا إلی المدینه من سائر البلاد..

و قد نسب عمرو بن العاص ما جری لنفسه،زاعما أنه هو السبب فی قتل عثمان..و لعله أراد بذلک أن یجد لنفسه موقعا،و یحصل علی حصته فی الواقع المستجد،و ربما کان یظن أن الأمر سیصل إلی طلحه و أضرابه..

و لکنه حین بلغه أن الأمر قد انتهی إلی علی«علیه السلام»علم أنه لن یحصل علی ما کان یصبو إلیه،فکره ذلک و تربص.

لماذا لم یرفض علی علیه السّلام طلب عثمان؟!

تقدم عن ابن أعثم:أن عثمان طلب من علی«علیه السلام»أن یتدخل مع الثائرین علیه،و یدفعهم عنه،و یحل المشکله.فبادر«علیه السلام»إلی ذلک،و لم یمتنع،لأن امتناعه سوف یذکی أوهام عثمان،و من یریدون

ص :339

استغلال قمیص عثمان،و یستثیر بلابل صدره و صدورهم.

نعم..لقد بادر إلی ذلک،مع أنه یصرح بأنه عالم بأخلاق عثمان، و أحواله و طریقته،کما ذکرناها فی موضع آخر من هذا الکتاب.

حدیث أسامه موضع ریب

و ذکر ابن أعثم حدیث أسامه بن زید مع علی«علیه السلام»و نصیحته له بأن یخرج إلی ینبع،و جواب علی«علیه السلام».

و لکننا نشک فی ذلک

أولا:لأن أسامه کان فی ذلک الحین منحرفا عن علی«علیه السلام»..

و قد حبس عنه علی«علیه السلام»عطاءه (1).و إن کانت الروایات تذکر:

أنه صلح بعد ذلک..

ثانیا: إن خروج علی«علیه السلام»من المدینه و بقاءه فیها لا یقدم و لا یؤخر فی اتهامه«علیه السلام»بذلک و عدمه..فإن براءته من دم عثمان کانت کالنار علی المنار،و الذین اتهموا علیا«علیه السلام»إنما اتهموه لمرض فی أنفسهم،و لأنهم اتخذوا ذلک ذریعه لابتزاز الأمه أمرها،و لأجل إثاره الفتنه،و إلقاء الشبهه،و هؤلاء سوف یفعلون ذلک سواء حضر علی«علیه السلام»أو غاب..

بل إن غیبته ستسهل علیهم اتهامه علی قاعده:(رمتنی بدائها و أنست).

ص :340


1- 1) راجع:قاموس الرجال للتستری ج 11 ص 68.

ثالثا:إن جواب علی«علیه السلام»أوضح أن أسامه یعلم أن علیا «علیه السلام»کان کالآخذ بذنب الأسد،مع أن أسامه لم یکن یتحدث عن نفسه،و لا ظهر من کلامه أنه یتهم علیا فی أمر عثمان..و إنما هو یحاذر من أن یتمکن الناس من توجیه اتهام لعلی«علیه السلام».

و ما أحسن تعبیره«علیه السلام»:أنه کالآخذ بذنب الأسد،فإنه یرید أن یحد من جماحه و من انطلاقته نحو فریسته،و إذ به لا یسلم من أنیابه التی تنوشه تاره من هذا الجانب،و أخری من ذلک الجانب.

الخط خط کاتبی

و قد تضمن النص الذی ذکره ابن اعثم قول عثمان أولا:«الخط خط کاتبی»،لکنه عاد فقال لعلی بعد ذلک مباشره:«أتهمک و أتهم کاتبی»، فکیف یجزم بنسبه الخط إلی کاتبه ثم یتهم علیا بالکتاب؟!

إلا إن کان یقصد:أنه یتهم علیا بالتواطؤ مع مروان علی هذا الأمر، و لو بأن أشار علی«علیه السلام»و کتب مروان..

و لکن کیف یصح هذا الإحتمال و عداوه مروان لعلی«علیه السلام» و نفور علی«علیه السلام»من ممارسات مروان کالنار علی المنار،و کالشمس فی رابعه النهار؟!

أتهمک و أتهم کاتبی

و ذکر ابن أعثم:أنه بعد أن قرر عثمان أن الغلام و الجمل،و الختم، و خط الکاتب کلها تعود إلیه،ثم أنکر أن یکون هو الذی کتب الکتاب،

ص :341

قال له علی«علیه السلام»:لا علیک،فمن نتهم؟!

قال:أتهمک،و أتهم کاتبی.

قال علی:بل هو فعلک،و أمرک.ثم خرج من عنده مغضبا.

ثم زعم ابن أعثم:أن الناس عرفوا أن الخط خط مروان،و أنه کتبه بدون علم عثمان..و مروان کان کاتب عثمان،و خاتم عثمان فی أصبع مروان.و شک الناس فی مروان (1).

و نقول:

1-إننا فی نفس الوقت الذی نتعجب و نستغرب،و یفاجؤنا أن نری عثمان یواجه علیا«علیه السلام»باتهامه إیاه بأنه هو کاتب الکتاب المختوم بخاتمه الذی وجد مع غلامه،الراکب علی جمله؟!

و ما هی المبررات التی یمکن أن یسوقها فی اتهامه هذا..

فإننا نجد علیا«علیه السلام»جازما بأن الکتاب من فعل عثمان،و قد کتب بأمره..فدلنا ذلک علی أنه لم یصدق ما ادعاه عثمان من عدم اطلاعه علی هذا الأمر.

یضاف إلی ذلک

أن من لا یطلع علی هذا الأمر لا یحق له أن یرمی التهم علی الآخرین جزافا،و من دون تثبت،ثم من دون أن یأتی بشاهد.

ص :342


1- 1) الفتوح لابن أعثم(ط الهند)ج 2 ص 212 و 213 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 413.

2-کیف یمکن لعثمان أن یتهم علیا:و الجمل جمل عثمان،و الغلام غلامه،و الختم ختمه،و الخط خط کاتبه؟!

و ما هی المبررات لجعله علیا«علیه السلام»شریکا لمروان فی التهمه؟!

هل کان خاتم عثمان عند علی«علیه السلام»،کما کان عند مروان؟! و هل کان علی«علیه السلام»کاتبا عند عثمان،و له سلطه علی غلامه؟!

و إذا کانت الخطوط قد تتشابه،فماذا یصنع بالختم،و الغلام و الجمل؟!..

هل تتشابه هی الأخری؟!

3-لماذا لم یقرر عثمان الغلام،و لم یسأله عن الذی سلمه الکتاب، و أرسله.ألا یشیر ذلک إلی أنه کان یخشی من أن یقر الغلام علیه بما یسوؤه؟!و أن یظهر ما کان یسعی عثمان لکتمانه؟!

4-لماذا لم یقرر عثمان مروان أیضا..و یسأله عن الخاتم الذی کان فی أصبعه،کیف خرج منها لیختم به الکتاب؟!و من الذی أخرجه؟!

5-ألا یکفی عثمان دلیلا علی براءه علی«علیه السلام»کل هذه المعونه منه له،و مساعی التهدئه،التی قام بها«علیه السلام»لدفع الأخطار عنه، و کان عثمان هو الذی یتخلف عن الوفاء بعهوده،و البر بإیمانه؟

6-إذا کان الناس قد عرفوا أن الخط خط مروان،فلماذا ادعی عثمان أن الخطوط تتشابه؟!ألیس اعتذاره هذا یدل علی صحه قول علی«علیه السلام»:«بل هو فعلک و أمرک»؟!

و ما معنی قول ابن أعثم أولا:عرف الناس أن الخط خط مروان..ثم

ص :343

قوله بعد سطر واحد:و شک الناس فی مروان؟!

فضلا عن قوله:إن علیا قال له-بجزم و حزم:بل هو فعلک و أمرک.

عثمان یخبر عن الغیب

و قد أظهرت النصوص المتقدمه عثمان و هو یخبر الناس عما یحصل لهم لو أنهم قتلوه.و کان یرید محاکاه علی«علیه السلام»فی ذلک..و لعل هدفه هو تخویف الناس من الإقدام علی قتله..إلا إذا کان یخبرنا بما سمع من النبی«صلی اللّه علیه و آله»:أنه سیحصل بعد قتل أحد الخلفاء.

و لکن من الذی أخبر عثمان بأنه هو المقصود و لیس علیا«علیه السلام»الذی استشهد بید ابن ملجم«لعنه اللّه»،و جری ما جری بعده لولده الإمام الحسن،ثم تحکم بنو أمیه بالناس،و ارتکبوا الجرائم و العظائم فی حق الدین و أهل البیت و الأمه.و کل ذلک معروف و مشهور و فی کتب المسلمین مسطور.

مناشده عثمان

و زعموا:أن عثمان ناشدهم فأقروا له بابتیاع بئر رومه،و تجهیز جیش العسره،و بأنهم دعوا اللّه یوم قتل عمر أن یختار عثمان لهم.

و قد تکلمنا عن بئر رومه،و عن تجهیز جیش العسره فی موضع آخر من هذا الکتاب،و أثبتنا أن ذلک غیر صحیح.

و أما بالنسبه لدعائهم اللّه أن یختاره لهم،فهو غیر مقبول،فإن اللّه لم یختر لهم عثمان للخلافه،بل اختار لهم علیا«علیه السلام»،و قد بایعوه و نکثوا بیعته.

ص :344

کما أن خلافه عثمان لیست خاضعه للجبر الإلهی،و لا هی من فعل اللّه بصوره مباشره.بل هی تدبیر بشری،کان عبد الرحمان بن عوف قد تولاه و أنجزه وفق خطه وضعها عمر بن الخطاب..و قد ذکرنا ذلک فیما سبق.

مشارکه ابن سلام

و قد شارک ابن سلام فی الإخبارات الغیبیه،و أوعد الناس بأن یقتل منهم خمسه و ثلاثون ألفا..

و لکن ابن سلام قد نسی أن جبله قد تمخض فأولد فأره میته،فإن عمر بن الخطاب قتل قبل أکثر من عشر سنوات-و هو خلیفه عنده-و لم یقتل بسببه خمسه و ثلاثون ألفا.و قتل عثمان و خلفاء کثیرون بعد ذلک،و لم یقتل هذا العدد.

علی أن هذا الحدیث لو صح فإنما یقصد به الخلیفه المنصوب من قبل اللّه و رسوله لا الذی ینصبه عبد الرحمان بن عوف،أو یوصی إلیه أبو بکر، و ما إلی ذلک..

لا نترک ابن الحنظلیه یأکلها

و قد صرحت الروایه المتقدمه:بأن عثمان أرسل إلی علی«علیه السلام»:

یسأله إن کان یرضی أن یقتل ابن عمه و ابن عمته،و یسلب نعمتک.

فقال«علیه السلام»:صدق و اللّه عثمان،لا نترک ابن الحنظلیه یأکلها.

ثم تذکر الروایه:أنه«علیه السلام»خرج فصلی بالناس،فتفرق الناس عن طلحه..فبادر طلحه و اعتذر من عثمان..فلم یقبل عذره.

ص :345

و بقصد بهذا الکلام إظهار أن علیا«علیه السلام»کان طامعا بهذا الأمر،و یتصرف بهذه الخلفیه،و سعی لمنع طلحه من أن یأکلها،و لیفوز هو «علیه السلام»بأکلها..

و من الواضح:أن علیا«علیه السلام»لا یفکر بهذه الطریقه،و إنما هذا مدسوس علیه«صلوات اللّه و سلامه علیه»..و اعتذار عثمان من طلحه إنما هو حین امتنع طلحه من السماح بوصول الماء إلی عثمان،فعمل«علیه السلام»علی تفریق الناس عنه،فلما حصل ذلک بادر طلحه للإعتذار؛فلم یقبل عثمان منه ذلک.

ص :346

ص :347

ص :348

الفهارس

1-الفهرس الإجمالی

1-الفهرس الإجمالی

الفصل الثالث:محاوله نفی عمار 5-38

الفصل الرابع:ابن مسعود..و ابن حنبل 39-54

الباب الرابع عشر:إضطهاد أبی ذر..

الفصل الأول:أبو ذر:إلی الشام..أسباب و ممهدات 57-92

الفصل الثانی:إن کان لک بالشام حاجه 93-108

الفصل الثالث:أبو ذر إلی المدینه..نصوص و آثار 109-130

الفصل الرابع:وقفات مع نصوص الفصل السابق 131-162

الفصل الخامس:لهذا أعید أبو ذر 163-178

الفصل السادس:علی علیه السلام فی وداع أبی ذر 179-218

الفصل السابع:إشتراکیه..أم مزدکیه؟!219-268

الباب الخامس عشر:علی علیه السّلام فی حصار عثمان..

الفصل الأول:لا تجدی النصائح..بدء التحرک 271-300

الفصل الثانی:مما جری فی الحصار 301-346

الفهارس:347-360

ص :349

ص :350

2-الفهرس التفصیلی

2-الفهرس التفصیلی الفصل الثالث:محاوله نفی عمار..

هل ضرب عمار مره أخری؟!:7

لماذا لم یدافع علی علیه السّلام عن عمار؟!:10

عثمان یحاول نفی عمار بن یاسر:11

الألفاظ الفاحشه:13

حتی نبرات الصوت:16

ما الذی جناه عمار؟!:16

تهدید هشام بن الولید لا قیمه له:18

بنو مخزوم أخوال أبی طالب:18

إستجابه علی علیه السّلام عملا بالواجب:18

الحق مع عمار:19

التنکیل بخصوص الأخیار و الکبار:24

کف عن عمار و غیر عمار:25

من الذی أفسد عمارا علی عثمان؟!:26

ص :351

انحسار الظل الطویل:29

إجلس فی بیتک،و المسلمون معک:30

یا ابن اللعین الأبتر:31

روایه المعتزلی:36

الفصل الرابع:ابن مسعود..و ابن حنبل..

علی علیه السّلام یدافع عن ابن مسعود:41

لماذا ضرب ابن مسعود؟!:43

صاحب النبی صلی اللّه علیه و اله فی بدر و فی بیعه الرضوان:49

ابن حنبل یستنجد بعلی علیه السّلام و عمار:49

الباب الرابع عشر:إضطهاد أبی ذر..

الفصل الأول:أبو ذر:إلی الشام..أسباب و ممهدات..

أبو ذر..و المال الحرام:59

هل أعطی أحدا غیری؟!60

إنما أنا رجل من المسلمین:61

الخلیفه و المال الحرام:61

أبو ذر من أغنی الناس:62

الغنی بولایه علی علیه السّلام:63

من هم عتره علی علیه السّلام؟!:64

ص :352

بمن یعرض أبو ذر؟!64

عهد رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله لأبی ذر؟!:66

ممهدات..و دواع:69

السبب المباشر:83

بشر الکافرین بعذاب ألیم:86

فتاوی کعب الأحبار:88

الفصل الثانی:إن کان لک بالشام حاجه..

تأثیر أبی ذر فی أهل الشام:95

التطاول فی البنیان:99

رشوات معاویه لأبی ذر:100

أحدنا فرعون الأمه:101

علی باب قصر معاویه:102

من هو عدو اللّه و عدو رسوله!103

بماذا استحق أبو ذر القتل؟!103

لتأخذ الأمه حذرها:104

تزویر المفاهیم:105

التوفیق الجبری لأصحاب علی علیه السّلام:106

الفصل الثالث:أبو ذر إلی المدینه..نصوص و آثار..

بدایه:111

ص :353

من الشام إلی المدینه:111

إعاده أبی ذر إلی المدینه:126

الفصل الرابع:وقفات مع نصوص الفصل السابق..

بدایه:133

کتاب..أو کتب معاویه؟:133

إفساد أهل الشامعلی عثمان:133

مقارنه ذات مغزی:135

الحکم بالنفی غیابیا:136

الإبعاد من الشام کان متوقعا:136

أبو ذر لا یشتم عثمان.بل یظهر الحقائق!!:137

ذکر الشیخین بالجمیل:138

مرجعیه أبی ذر لأهل الشام:140

المسارعون إلی الفتنه و الشبهات:142

لیسوا بأهل طاعه و لا جماعه:142

ینسیه ذکری و ذکرک:143

الحکم بدون محاکمه:143

عثمان یصدق قول معاویه:144

لا بد لی من قول الحق:144

کذبت علی نبینا:145

ص :354

طعنت فی دیننا:146

فارقت رأینا:147

ضغنت قلوب المسلمین علینا:147

أدع لی قریشا:148

أجمع رأینا علی قتل أبی ذر:149

استدراج عثمان للبوح بما یضمره:149

موقف علی علیه السّلام:150

أبو ذر أسلم قبل أبی بکر:151

شهاده علی علیه السّلام حدث،و دلاله:154

أبو ذر علی بینه من أمره:156

الیهود هم الداء الدوی!!:156

تعدد الوقائع:157

هل هذا تقصیر أم قصور؟!158

تأسف أبی ذر:159

علم علی علیه السّلام:159

إساءه أدب:160

الفصل الخامس:لهذا أعید أبو ذر..

سر إعاده أبی ذر من الشام:165

ص :355

أحادیث العتره أخرجته من الشام:168

إجتماع الناس علی أبی ذر:170

أخرج أبو ذر إلی الشام غضبا:171

إخراج أبی ذر من الشام کان عبثا:172

خطبه أبی ذر:172

رد أبی ذر علی تزلف کعب الأحبار:173

أبو ذر أعرف بکعب الأحبار:174

أبو ذر خرف و مجنون:175

البرکه بالرؤیه:176

أبو ذر یحبهم و لو قطع إربا إربا:177

الفصل السادس:علی علیه السّلام فی وداع أبی ذر..

أبو ذر إلی الربذه:181

و فی نص آخر:188

إساءات مروان:190

إلیک عنا یا ابن الزرقاء:191

لفتات لا بد منها:198

هل هی إجراءات رادعه؟!:201

لو أن الناس قاموا بما یجب:202

فارج من غضبت له:203

ص :356

الغربه سعاده..و الغنی فی الفقر:204

من الرابح..و الأکثر حسّدا؟!:205

التقوی تحل العقده:205

غضب الخیل علی اللجم:208

علی علیه السّلام لیس بأفضل من مروان:209

إنما هو شتم بشتم!!:210

لمن شکا عثمان علیا علیه السّلام:212

بنو هاشم حضروا مع علی علیه السّلام:212

الخطاب..و العتاب:213

عثمان یعفو حیث لا یحق له:215

علیکم بالشیخ علی بن أبی طالب علیه السّلام:216

الفصل السابع:إشتراکیه...أم مزدکیه؟!..

بدایه:221

جهل أم تجاهل؟!:222

هذه هی آراؤهم!!:222

حقیقه موقف أبی ذر:228

دلیلنا علی ما نقول:230

خطط الأمویین فی مواجهه أبی ذر:247

ص :357

موقف أبی ذر:259

خلاصه..و بیان:261

رأی عمر فی الأموال:262

ملاحظات أخیره لبعض الأعلام:263

خاتمه و اعتذار:266

الباب الخامس عشر:علی علیه السّلام فی حصار عثمان...

الفصل الأول:لا تجدی النصائح..بدء التحرک..

عثمان لا یقیم کتاب اللّه:273

عثمان لا یرید سماع الشکوی:274

ینصح عثمان بالعمل بسنه الشیخین:276

عثمان فی المأزق:279

عندنا الجهاد:284

الذابون عن عثمان:285

ما أعرف شیئا تجهله:286

صهر عثمان:288

عناصر إقناع اعتمد علیها علی علیه السّلام:289

جواب عثمان:295

جواب عثمان النهائی:295

ص :358

ولاه لقرابته:297

و لکن الفضل فی غیرهم:298

عثمان یصر و یتهدد:298

الفصل الثانی:مما جری فی الحصار..

تحرک الأشتر فی أهل الکوفه:303

الثوره علی عثمان:نصوص..و آثار:306

مقارنه بین الولید و ابن أبی سرح:331

دلالات استجواب عثمان:332

ملاحظه حول تصرف مروان:333

أسباب حده موقف عائشه:335

ابن العاص یحرض علی عثمان:337

لماذا لم یرفض علی علیه السّلام طلب عثمان؟!:339

حدیث أسامه موضع ریب:340

الخط خط کاتبی:341

أتهمک و أتهم کاتبی:341

عثمان یخبر عن الغیب:344

مناشده عثمان:344

مشارکه ابن سلام:345

ص :359

لا نترک ابن الحنظلیه یأکلها:345

الفهارس:

1-الفهرس الإجمالی 349

2-الفهرس التفصیلی 351

ص :360

درباره مركز

بسمه تعالی
هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ
آیا کسانى که مى‏دانند و کسانى که نمى‏دانند یکسانند ؟
سوره زمر/ 9

مقدمه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، از سال 1385 هـ .ش تحت اشراف حضرت آیت الله حاج سید حسن فقیه امامی (قدس سره الشریف)، با فعالیت خالصانه و شبانه روزی گروهی از نخبگان و فرهیختگان حوزه و دانشگاه، فعالیت خود را در زمینه های مذهبی، فرهنگی و علمی آغاز نموده است.

مرامنامه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان در راستای تسهیل و تسریع دسترسی محققین به آثار و ابزار تحقیقاتی در حوزه علوم اسلامی، و با توجه به تعدد و پراکندگی مراکز فعال در این عرصه و منابع متعدد و صعب الوصول، و با نگاهی صرفا علمی و به دور از تعصبات و جریانات اجتماعی، سیاسی، قومی و فردی، بر مبنای اجرای طرحی در قالب « مدیریت آثار تولید شده و انتشار یافته از سوی تمامی مراکز شیعه» تلاش می نماید تا مجموعه ای غنی و سرشار از کتب و مقالات پژوهشی برای متخصصین، و مطالب و مباحثی راهگشا برای فرهیختگان و عموم طبقات مردمی به زبان های مختلف و با فرمت های گوناگون تولید و در فضای مجازی به صورت رایگان در اختیار علاقمندان قرار دهد.

اهداف:
1.بسط فرهنگ و معارف ناب ثقلین (کتاب الله و اهل البیت علیهم السلام)
2.تقویت انگیزه عامه مردم بخصوص جوانان نسبت به بررسی دقیق تر مسائل دینی
3.جایگزین کردن محتوای سودمند به جای مطالب بی محتوا در تلفن های همراه ، تبلت ها، رایانه ها و ...
4.سرویس دهی به محققین طلاب و دانشجو
5.گسترش فرهنگ عمومی مطالعه
6.زمینه سازی جهت تشویق انتشارات و مؤلفین برای دیجیتالی نمودن آثار خود.

سیاست ها:
1.عمل بر مبنای مجوز های قانونی
2.ارتباط با مراکز هم سو
3.پرهیز از موازی کاری
4.صرفا ارائه محتوای علمی
5.ذکر منابع نشر
بدیهی است مسئولیت تمامی آثار به عهده ی نویسنده ی آن می باشد .

فعالیت های موسسه :
1.چاپ و نشر کتاب، جزوه و ماهنامه
2.برگزاری مسابقات کتابخوانی
3.تولید نمایشگاه های مجازی: سه بعدی، پانوراما در اماکن مذهبی، گردشگری و...
4.تولید انیمیشن، بازی های رایانه ای و ...
5.ایجاد سایت اینترنتی قائمیه به آدرس: www.ghaemiyeh.com
6.تولید محصولات نمایشی، سخنرانی و...
7.راه اندازی و پشتیبانی علمی سامانه پاسخ گویی به سوالات شرعی، اخلاقی و اعتقادی
8.طراحی سیستم های حسابداری، رسانه ساز، موبایل ساز، سامانه خودکار و دستی بلوتوث، وب کیوسک، SMS و...
9.برگزاری دوره های آموزشی ویژه عموم (مجازی)
10.برگزاری دوره های تربیت مربی (مجازی)
11. تولید هزاران نرم افزار تحقیقاتی قابل اجرا در انواع رایانه، تبلت، تلفن همراه و... در 8 فرمت جهانی:
1.JAVA
2.ANDROID
3.EPUB
4.CHM
5.PDF
6.HTML
7.CHM
8.GHB
و 4 عدد مارکت با نام بازار کتاب قائمیه نسخه :
1.ANDROID
2.IOS
3.WINDOWS PHONE
4.WINDOWS
به سه زبان فارسی ، عربی و انگلیسی و قرار دادن بر روی وب سایت موسسه به صورت رایگان .
درپایان :
از مراکز و نهادهایی همچون دفاتر مراجع معظم تقلید و همچنین سازمان ها، نهادها، انتشارات، موسسات، مؤلفین و همه بزرگوارانی که ما را در دستیابی به این هدف یاری نموده و یا دیتا های خود را در اختیار ما قرار دادند تقدیر و تشکر می نماییم.

آدرس دفتر مرکزی:

اصفهان -خیابان عبدالرزاق - بازارچه حاج محمد جعفر آباده ای - کوچه شهید محمد حسن توکلی -پلاک 129/34- طبقه اول
وب سایت: www.ghbook.ir
ایمیل: Info@ghbook.ir
تلفن دفتر مرکزی: 03134490125
دفتر تهران: 88318722 ـ 021
بازرگانی و فروش: 09132000109
امور کاربران: 09132000109