الصحیح من سیره الإمام علی علیه السلام المجلد 15

اشاره

سرشناسه : عاملی، جعفر مرتضی، - 1944م.

Amili, Jafar Murtada

عنوان و نام پدیدآور : الصحیح من سیره الامام علی علیه السلام: ( المرتضی من سیره المرتضی )/ جعفرمرتضی العاملی؛ [ تهیه کننده ] مرکز نشر و ترجمه مولفات العلامه المحقق ایه الله السید جعفرمرتضی العاملی.

مشخصات نشر : قم: ولاء منتظر (عج)،بیروت:المرکز الاسلامی للدراسات 1430 ق.= 1388.

مشخصات ظاهری : 20ج.

***معرفی اجمالی کتاب :

«الصحیح من سیره الامام علی» (علیه السلام) به قلم علامه سید جعفر مرتضی عاملی در قرن معاصر، شامل 20 جلد، به زندگی نامه و سیره عملی مولای متقیان حضرت علی ابن ابی طالب علیه السلام می پردازد.

***ساختار کتاب :

کتاب حاضر شامل سه بخش و طی بیست جلد می باشد که هر بخشی جدا، شامل چند باب و دارای چندین فصل مربوط به خود می باشد. بخش دوم کتاب، شامل 17 باب می باشد.

***گزارش محتوا :

بخش اول کتاب، پیرامون زندگانی امیرالمومنین در دوران پیامبر اکرم می باشد که شامل دو باب، و زندگانی علی علیه السلام قبل از بعثت و بعد از بعثت می باشد.

باب اول شامل فصولی چون نسب امام علی علیه السلام، ایمان و جایگاه ولات ایشان، علت تولد ایشان در مکه، محبوب ترین مردم نزد پیامبر، دوران وی در کنار پیامبر، معجزات و کرامات ایشان، اسماء و القاب و کنیه های حضرت، شمائل علی علیه السلام، زوجات حضرت و اولاد وی می باشد. در بخش دوم که بعد از بعثت است، به مسائلی چون بعثت پیامبر و اسلام حضرت علی علیه السلام و دلایلی که اثبات می کند، ایشان اولین شخصی بودند که اسلام آورده اند.

در جلد دوم طی فصولی از ازدواج با حضرت زهرا(س)، فرزندانی که از ایشان و حضرت زهرا متولد شده اند و مسدود کردن ابواب مسجد به جز باب خانه علی علیه السلام، سخن می گوید.

همچنین در همین جلد به باب چهارم اشاره شده که طی هشت فصل از جنگ احد تا خندق را به شرح کشیده است.

جلد چهارم شامل دو باب که شامل جنگ هایی است که حضرت علی علیه السلام در آن ها شرکت داشته اند، در این ضمن به قتل عمرو در خندق، غزوه بنی قریظه، جریان حدیبیه و در باب ششم پیرامون خیبر و فدک و حدیث رد الشمس، مطالبی را عنوان می دارد.

جلد پنجم دو باب هفتم و هشتم را شامل می شود، باب هفتم طی 4 فصل، تا فتح مکه را بررسی کرده و در باب هشتم نیز در 4 فصل، از فتح مکه تا فتح طائف را اشاره نموده است.

جلد ششم شامل دو باب به عناوین، تا تبوک، در شش فصل و از تبوک تا مرض نبی (ص) در سه فصل از حدیث منزلت و وقایع تبوک، سخن می گوید.

جلد هفتم شامل باب های یازدهم و دوازدهم و پیرامون حجه الوداع و جریان روز غدیر، که باب اول در 9 فصل و باب بعدی در 10 فصل به علم، امامت، علی در کلام رسول، آیه تطهیر و حدیث کساء، ادعیه علی می پردازد.

جلد هشتم که که شامل باب 13 در 7 فصل به وصایای نبی در هنگام فوتشان و در فصل بعدی از اسامه و کتابی که ننوشت، مکان فوت پیامبر، تکفین و صلات و دفن ایشان و جریان سقیفه بحث می کند.

در جلد دهم ادامه فصول باب 13 و قسمت دوم زندگانی امیرالمومنین که از وفات پیامبر تا بیعت ایشان است، را به تصویر کشیده است.

قسمت دوم این اثر، شامل چندین باب می باشد که باب اول درباره چگونگی ایجاد انقلاب، در 7 فصل می باشد. باب دوم که در جلد دهم به آن اشاره شده است، پیرامون ارث پیامبر و قضیه فدک است. باب سوم درباره سیاست هایی است که سقیفه ایجاد نموده و شامل 7 فصل می باشد.

باب چهارم در جنگ ها و سیاست های عهد ابوبکر در 10 فصل و باب پنجم که در جلد دوازدهم ذکر شده، پیرامون علم و قضاء و احکام آن می باشد که در 10 فصل به قضاوت ها و پاسخ های حضرت و علم بالای ایشان می پردازد.

جلد سیزدهم شامل دو باب ششم و هفتم، از قسمت دوم کتاب می شود که باب ششم آن در 5 فصل به جنگ ها و فتوحات در عهد عمر، و باب هفتم در سیاست های عمر در 5 فصل اشاره کرده است.

جلد چهاردهم کتاب، شامل دو باب احداث و شوری می باشد که هردو شامل شش فصل می باشند.

جلد پانزدهم شامل باب دهم درباره شوری در 8 فصل می باشد.

جلد شانزدهم در دو باب 11و 12 و 13 است که پیرامون عثمان و علی علیه السلام و فضائل و سیاست های حضرت و نمونه هایی از سیاست های عثمان و نمونه های از خشونت های عثمان را بیان نموده، باب یازدهم شامل 5 فصل و باب دوازدهم شامل چهار فصل و باب سیزدهم در 4 فصل به خشونت های عثمان پرداخته است.

جلد هفدهم شامل باب های چهاردهم و پانزدهم در مظلومیت ابوذر و علی در حصار عثمان، طی 8 فصل ذکر شده است.

جلد هجدهم شامل دو باب 16 و 17 است که اولی شامل 5 فصل و دومی شامل سه فصل پیرامون علی علیه السلام و قتل عثمان می باشد.

در جلد نوزدهم به قسمت سوم این کتاب؛ یعنی خلافت علی علیه السلام پرداخته شده که شامل دو باب بیعت در 7 فصل و بابی تحت عنوان نکته های قابل توجه و تامل که در چهار فصل می باشد.

جلد بیستم که آخرین جلد این مجموعه است، دارای یک باب، تحت عنوان نشانه های شورش و قیام، که در شش فصل به مواردی چون کشته شدن عثمان از نظر علی علیه السلام، مشورت مغیره در امر عمال، خطبه بیعت و مسائلی از این قبیل اشاره شده است.

علامه عاملی پس از آن که نقل ها و گزارش های بسیاری را درباره چگونگی مصحف علی علیه السلام آورده, نوشته اند: (بدین سان روشن شد که مصحف علی علیه السلام با قرآن موجود هیچ گونه تفاوت نداشته است و تفاوت های یاد شده و افزونی های دیگر تفسیر و تأویل آیات بود و نه جز آن. بنابراین مصحف علی علیه السلام تفسیری عظیم و آغازین تفسیر تدوین یافته قرآن کریم بوده و علی علیه السلام اوّلین کسی است که تفسیر قرآن را با تلقی از وحی نگاشت.

کتاب حاضر در بردارنده تمام وقایع و حقایق زمان امیرالمومنین علیه السلام نیست، بلکه قطره ای از دریای سیره علوی علیه السلام می باشد.

چون اسم کتاب، الصحیح است، مولف می گوید که اگر کسی به ما ایراد بگیرد که فلان حدیث ممکن است، کذب باشد، در جواب به او می گوییم که این روایات از کتب علماء شما که دیانت را به آنان نسبت می دهید و مورد وثوق شما هستند، تهیه شده است.

وضعیت کتاب

اولین دوره کتاب الصحیح من سیره الامام علی علیه السلام به تعداد 2000 دوره و در تاریخ 1388 ه.ش/ 1430 ه.ق با حمایت معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و توسط انتشارات مؤسسه فرهنگی ولاء منتظر(عج) چاپ شده است.

در پایان هر جلد از کتاب، فهرستی اجمالی از مطالب کتاب عنوان شده است.

***پیوندها :

مطالعه کتاب الصحیح من سیره الإمام علی علیه السلام (المرتضی من سیره المرتضی) در بازار کتاب قائمیه

http://www.ghbook.ir/book/12171

***رده ها :

کتاب شناسی اسلام، عرفان، غیره سرگذشت نامه ها سرگذشت نامه های فردی ائمه اثنی عشر (دوازده امام) حالات فردی علی بن ابی طالب علیه السلام

یادداشت : عربی.

یادداشت : کتاب حاضر با حمایت معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده است.

یادداشت : کتابنامه.

موضوع : علی بن ابی طالب علیه السلام، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق.

شناسه افزوده : مرکز نشر و ترجمه آثار علامه سید جعفر مرتضی عاملی

رده بندی کنگره : BP37/35/ع175ص3 1388

رده بندی دیویی : 297/951

شماره کتابشناسی ملی : 1803354

شابک : 1100000 ریال: دوره 978-600-90724-5-3 : ؛ ج.1 978-600-90724-6-0 : ؛ ج.2 978-600-90724-7-7 : ؛ ج.3 978-600-90724-8-4 : ؛ ج.4 978-600-90724-9-1 : ؛ ج.5 978-600-5551-00-6 : ؛ ج.6 978-600-5551-01-3 : ؛ ج.7 978-600-5551-02-0 : ؛ ج.8 978-600-5551-03-7 : ؛ ج.9 978-600-5551-04-4 : ؛ ج.10 978-600-5551-05-1 : ؛ ج.11 978-600-5551-06-8 : ؛ ج.12 978-600-5551-07-5 : ؛ ج.13 978-600-5551-08-2 : ؛ ج.14 978-600-5551-09-9 : ؛ ج.15 978-600-5551-10-5 : ؛ ج.16 978-600-5551-11-2 : ؛ ج.17 978-600-5551-12-9 : ؛ ج.18 978-600-5551-13-6 : ؛ ج.19 978-600-5551-14-3 : ؛ ج.20 978-600-5551-15-0 :

ص :1

اشاره

ص :2

ص :3

ص :4

تتمه الباب التاسع

الفصل السادس

اشاره

عمر و خلافه علی علیه السّلام

ص :5

ص :6

الشوری بنظر علی علیه السّلام

و قد تحدث أمیر المؤمنین«علیه السلام»عن الشوری فی خطبته الشقشقیه، فقال:

«فیا للّه،و للشوری!!متی اعترض الریب فیّ مع الأول منهم حتی صرت أقرن مع هذه النظائر؟!لکننی أسففت إذ أسفوا،و طرت إذ طاروا، فصغی رجل منهم لضغنه،و مال الآخر لصهره،مع هن و هن،إلی أن قام ثالث القوم نافجا حضنیه،بین نثیله و معتلفه،و قام معه بنو أبیه یخضمون مال اللّه خضم الإبل نبته الربیع إلخ...» (1).

و نقول:

1-إننا نرید أن نعالج توهما قد یراود ذهن بعض الناس،و هو أنه کیف یرضی الإمام«علیه السلام»بأن یمارس الإسفاف؟!فحتی لو أسفّ الآخرون،فالمفروض هو أن ینأی بنفسه عن ذلک..

و هذا وهم باطل،فإن المقصود هو أنه«علیه السلام»اختار مجاراتهم فیما یختارونه من مواقف،حتی لقد رضی الدخول فی الشوری،و قرنوه بهذه

ص :7


1- 1) راجع:نهج البلاغه(بشرح عبده)ج 1 ص 30.

النظائر،مع علمهم بأنه لا یقاس به أحد.و رضی هو بذلک حفظا للدین، و رعایه لمصلحه المسلمین.و لم یبادر لمواجهتهم بما یدخل فی دائره التحدی.

و المقصود بالإسفاف هنا إسفاف الطائر،و هو دنوه من الأرض حتی یکاد یضربها برجله.و لیس المراد به الأخذ بالأمور الدنیئه و الخسیسه..

2-قد أظهر«علیه السلام»فی کلمته هذه أن القوم قد أتوا ما أتوا و هم علی علم بتقدمه علیهم،و علی یقین بأنهم لا یقاسون به..و هذا یضع علامه استفهام کبیره علی المحاولات التی تبذل لإعطاء أبی بکر و عمر و سواهما أحجاما بارزه فی مقابله..

ثم هو یدلل علی أن ما فعلوه لم یراعوا به طریق الورع و الإلتزام بالحدود الشرعیه..

3-إن من عداه کانوا نظائر لبعضهم البعض،و لم یکن یصح أن یقرن هو«علیه السلام»بهم..و هذا یشیر إلی أن ما یدعی لبعضهم من تمییز علی من عداه فی تقوی أو فی علم،أو فی سیاسه،لم یکن دقیقا.

4-إن أسباب میلهم إلی غیر علی«علیه السلام»لیست مقبوله من الناحیه الشرعیه و العقلیه،فإنه لا یجوز لمن یجعل نفسه فی موضع الأمین علی مصیر الأمه،و یوکل إلیه اختیار ما یصلحها فی دینها و دنیاها-لا یجوز-أن یمیل مع أضغانه الجاهلیه التی لا یرضاها اللّه تعالی..أو أن یمیل مع عصبیاته العشائریه،فإن ذلک لا یحقق الهدف الذی انتدب إلی تحقیقه.کما أنه لیس له مبرر فی العقل و الشرع.و قد أوضحنا ذلک فی موضع آخر.

5-و أما بالنسبه لما وصف به عثمان من أنه قام نافجا حضنیه،بین نثیلیه

ص :8

و معتلفه،فهو أصدق تعبیر عن اهتمامات عثمان و انشغالاته التی ظهر أنها اتجهت بصوره انحداریه حتی بلغت هذا المستوی فأصبح همه بطنه،و التملی من مال اللّه سبحانه،ثم التخلی للتنفیس عن الکرب الناشئ من التخمه..

مع أن المفروض هو أن یفکر بسیاسه الأمه بصوره صحیحه..توصلها إلی الأهداف السامیه التی رسمها اللّه تعالی لها.

لماذا زویت الخلافه عن أهلها؟!

اشاره

و نذکر هنا جانبا من تبریرات عمر،لمواصله سیاساته الرامیه للإستمرار فی إقصاء الخلیفه الشرعی عن موقعه الذی جعله اللّه تعالی له،فلاحظ ما یلی:

1-عن ابن عباس قال:إنی لأماشی عمر فی سکه من سکک المدینه، یده فی یدی،فقال:یا ابن عباس،ما أظن صاحبک إلا مظلوما.

فقلت فی نفسی:و اللّه لا یسبقنی بها.فقلت:یا أمیر المؤمنین،فاردد إلیه ظلامته.

فانتزع یده من یدی،ثم مرّ یهمهم ساعه،ثم وقف،فلحقته،فقال لی:

یا ابن عباس،ما أظن القوم منعهم صاحبک إلا أنهم استصغروه.

فقلت فی نفسی:هذه شر من الأولی-فقلت:و اللّه،ما استصغره اللّه حین أمره اللّه أن یأخذ سوره براءه من أبی بکر.

فأعرض عنی و أسرع (1).

ص :9


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 6 ص 45 و ج 12 ص 46 و عن الریاض النضره-

2-و یقول نص آخر:إن عمر قال لابن عباس،و هو یسیر معه فی بعض أسفاره:یا بن عباس،ما منع علیا من الخروج معنا؟!

قلت:لا أدری.

قال:یا بن عباس،أبوک عم رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و أنت ابن عمه،فما منع قومکم منکم؟!

قلت:لا أدری.

قال:لکنی أدری،یکرهون ولایتکم لهم!

قلت:لم،و نحن لهم کالخیر؟!

قال:اللهم غفرا،یکرهون أن تجتمع فیکم النبوّه و الخلافه،فیکون بجحا بجحا،لعلکم تقولون:إن أبا بکر فعل ذلک!!لا و اللّه،و لکن أبا بکر

1)

-ج 2 ص 173 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 226 و حلیه الأبرار ج 2 ص 317 و بحار الأنوار ج 40 ص 125 عن الموفقیات،و مناقب أهل البیت «علیهم السلام»للشیروانی ص 450 و المراجعات ص 396 و السقیفه و فدک للجوهری ص 72 و الدرجات الرفیعه ص 105 و أبو هریره للسید شرف الدین ص 122 و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 349 و کشف الغمه للإربلی ج 2 ص 46 و کشف الیقین ص 175 و 470 و التحفه العسجدیه ص 145 و غایه المرام ج 6 ص 122 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 22 ص 426 و ج 31 ص 37.

ص :10

أتی أحزم ما حضره و لو جعله لکم ما نفعکم مع قربکم (1).

3-و فی نص آخر:أن عمر قال لابن عباس:أشکو إلیک ابن عمک، سألته أن یخرج فلم یفعل،فلم أزل أراه واجدا،فبم تظن موجدته؟!

قلت:یا أمیر المؤمنین،إنک لتعلم.

قال:أظنه لا یزال کئیبا لفوت الخلافه.

قلت:هو ذاک،إنه یزعم أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أراد الأمر له.

فقال:یا ابن عباس:و أراد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»له فکان ماذا،إذا لم یرد اللّه تعالی ذلک؟!إن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أراد ذلک و أراد اللّه غیره،فنفذ مراد اللّه،و لم ینفذ مراد رسوله،أو کلما أراد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»کان؟!

إنه أراد إسلام عمه و لم یرده اللّه أن یسلم.

و قد روی معنی هذا الخبر بغیر هذا اللفظ و هو قوله:إن رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»أراد أن یذکره للأمر فی مرضه فصددته عنه خوفا من الفتنه،و انتشار أمر الإسلام،فعلم رسول اللّه ما فی نفسی و أمسک،و أبی اللّه إلا إمضاء ما حتم (2).

ص :11


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 288 و راجع:مواقف الشیعه ج 1 ص 220 و ج 2 ص 363 و الإیضاح لابن شاذان ص 166-169.
2- 2) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 78 و 79 و بحار الأنوار ج 29 ص 639-

4-و نص رابع یقول:إن عمر قال:یابن عباس،أتدری ما منع قومکم منکم بعد محمد؟!

فکرهت أن أجیبه،فقلت:إن لم أکن أدری فأمیر المؤمنین یدرینی.

فقال عمر:کرهوا أن یجمعوا لکم النبوّه و الخلافه،فتبجحوا علی قومکم بجحا بجحا،فاختارت قریش لأنفسها،فأصابت و وفّقت.

فقلت:یا أمیر المؤمنین،إن تأذن لی فی الکلام،و تمط عنی الغضب تکلمت.

فقال:تکلم یا بن عباس.

فقلت:أمّا قولک یا أمیر المؤمنین:اختارت قریش لأنفسها فأصابت و وفّقت،فلو أن قریشا اختارت لأنفسها حیث اختار اللّه عزّ و جلّ لها لکان الصواب بیدها غیر مردود و لا محسود.

و أما قولک:إنهم کرهوا أن تکون لنا النبوّه و الخلافه،فإنّ اللّه عزّ و جلّ وصف قوما بالکراهیه فقال: ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَرِهُوا مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأَحْبَطَ أَعْمٰالَهُمْ (1).

فقال عمر:هیهات و اللّه یابن عباس!قد کانت تبلغنی عنک أشیاء، کنت أکره أن أقرک علیها فتزیل منزلتک منی.

فقلت:و ما هی یا أمیر المؤمنین؟!

2)

-و ج 30 ص 555 و غایه المرام ج 6 ص 93 و مکاتیب الرسول ج 3 ص 706.

ص :12


1- 1) الآیه 9 من سوره محمد.

فإن کانت حقا فما ینبغی أن تزیل منزلتی منک،و إن کانت باطلا فمثلی أماط الباطل عن نفسه.

فقال عمر:بلغنی أنک تقول:إنما صرفوها عنا حسدا،و بغیا،و ظلما.

فقلت:أما قولک یا أمیر المؤمنین ظلما،فقد تبین للجاهل و الحلیم.

و أما قولک حسدا،فإن إبلیس حسد آدم،فنحن ولده المحسودون.

فقال عمر:هیهات،أبت قلوبکم یا بنی هاشم إلا حسدا ما یحول، و ضغنا و غشا ما یزول.

فقلت:مهلا یا أمیر المؤمنین،لا تصف قلوب قوم أذهب اللّه عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا بالحسد و الغش،فإن قلب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»من قلوب بنی هاشم.

فقال عمر:إلیک عنی یا ابن عباس.

فقلت:افعل،فلما ذهبت لأقوم استحیا منی،فقال:یا ابن عباس، مکانک الخ... (1).

5-قال المعتزلی:«و قد روی عن ابن عباس أیضا،قال:دخلت علی عمر یوما،فقال:یا ابن العباس،لقد أجهد هذا الرجل نفسه فی العباده حتی نحلته،ریاء.

ص :13


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 223 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 289 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 63 و 64 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 107 و المراجعات ص 394 و السقیفه و فدک للجوهری ص 131.

قلت:من هو؟!

فقال:هذا ابن عمک-یعنی علیا«علیه السلام»-.

قلت:و ما یقصد بالریاء یا أمیر المؤمنین؟!

قال:یرشح نفسه بین الناس للخلافه.

قلت:و ما یصنع بالترشیح؟!قد رشحه لها رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فصرفت عنه.

قال:إنه کان شابا حدثا،فاستصغرت العرب سنه،و قد کمل الآن.ألم تعلم أن اللّه تعالی لم یبعث نبیا إلا بعد الأربعین؟!

قلت:یا أمیر المؤمنین،أما أهل الحجی و النهی،فإنهم ما زالوا یعدونه کاملا منذ رفع اللّه منار الإسلام،و لکنه یعدونه محروما مجدودا.

فقال:أما إنه سیلیها بعد هیاط و میاط (1)،ثم تزل فیها قدمه،و لا یقضی منها أربه إلخ... (2).

و نقول:

إن لنا ملاحظات علی هذه النصوص،نجملها فیما یلی:

ص :14


1- 1) الهیاط:الإقبال،و المیاط:الإدبار،کما عن اللحیانی،و قال غیره:الهیاط:اجتماع الناس للصلح،و المیاط:تفرقهم عن ذلک.راجع:لسان العرب.
2- 2) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 80 و بحار الأنوار ج 29 ص 637 و ج 31 ص 69 و التحفه العسجدیه ص 147 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 237 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام»للشیروانی ص 448 و مواقف الشیعه ج 1 ص 154.
ألف:ما أظن صاحبک إلا مظلوما

1-إن کثره اسئله عمر لابن عباس عن علی«علیه السلام»،و عن أسباب استبعاده من الخلافه و غیر ذلک من شؤون،یجعلنا نظن أنه کان یعیش هاجس الخوف المستمر من وصول علی«علیه السلام»للخلافه بعده.

2-إنه یدل علی أنه کان باستمرار بصدد جس النبض،و معرفه الأجواء عن قرب،فابن عباس کان من بنی هاشم،و هو ابن عم أمیر المؤمنین علی«علیه السلام»مباشره...و هو شاب عاقل،و فهیم،و لبیب.

و لعل عمر کان یقربه لیرضی بذلک غروره،فإن صداقه الخلیفه،و الحصول علی الإحترام و التبجیل من قبله أمر تمیل إلیه النفوس،فکیف بشاب طموح و لبیب،و مثقف مثل ابن عباس!!

3-لعل قول عمر لابن عباس:ما أظن صاحبک إلا مظلوما،قد جاء علی سبیل الإستدراج له،لیعرف منه إن کان الحدیث عن المظلومیه متداولا فی بیوت بین هاشم،لیعرف إن کانت النفوس غاضبه و العواطف متشنجه تجاهه هو شخصیا أم لا،حیث إنه کان یعیش عقده ترقب نتائج أفعاله،فإنه هو الذی تولی مهاجمه أقدس بیت فی بنی هاشم،و فی جمیع البشر علی الإطلاق...

4-و لکن ما نکأ الجرح عنده هو جواب ابن عباس،الذی بیّن له أن ظلامه علی«علیه السلام»هی عند عمر بالذات..فأزعجه ذلک..حتی إذا استعاد السیطره علی نفسه،و استجمع أفکاره طلع بالمخرج الذی لم یزل یردده،و هو أن قوم علی«علیه السلام»استبعدوه لأنهم استصغروه..

ص :15

و بذلک یکون قد ألقی تبعه إبعاده علی غیره،و تحول هو إلی الظل حیث لا یراه أحد إلا بمزید من التحدیق،و التبصر.

و قد قلنا إن کلا الأمرین غیر دقیق،فإن عمر بن الخطاب کان علی رأس الذین ابعدوا علیا«علیه السلام»..کما أن صغر السن لم یکن هو السبب فی إبعاده کما بیناه.

بل السبب هو الإتفاق المسبق علی ذلک،و الإعداد له وفق ما بیناه فی هذا الکتاب،و فی کتابنا:الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»..

و هذا بالذات هو ما جهر به ابن عباس،حین بین لعمر أن المعیار لیس هو رأی الناس فی ذلک،بل المعیار هو الإختیار الإلهی.

و لم یستصغره اللّه حین عزل أبا بکر،و نصبه هو لتبلیغ سوره البراءه.

و یلاحظ:أنه هذه المعادله الإلهیه کانت بین علی«علیه السّلام»و بین أبی بکر بالذات،و أبو بکر الذی کان الرقم الأول الذی و اجهوا فیه علیا «علیه السلام»فی یوم السقیفه.

ب:ما منع علیا علیه السّلام من الخروج معنا؟!

1-أما النص المتقدم برقم(2)فقد سجل مؤاخذه لعمر علی علی «علیه السلام»مفادها أن علیا«علیه السلام»لم یرض بالخروج مع عمر فی سفره ذاک..

مع أن الصحیح هو اعتبار امتناع علی«علیه السلام»عن الخروج مع

ص :16

عمر فی سفره مؤاخذه لعمر نفسه،من حیث أن هذا الإمتناع یؤذن باستمرار الموانع و بقاء المبررات لموقف التحفظ و الإنکار لشرعیه السلطه الحاکمه،و علی رأسها عمر بن الخطاب.

2-إن علی الناس أن یفهموا أن ما یلمحه الناس من انسجام ظاهری و تعامل إیجابی لعلی«علیه السلام»مع السلطه الغاصبه لحقه،فإنما جاء علی سبیل العض علی الجراح لمصلحه أهم و أغلی،و قد صرح أمیر المؤمنین «علیه السلام»بذلک فقال فی خطبته المعروفه«بالشقشقیه»:

«فصبرت و فی العین قذی،و فی الحلق شجا،أری تراثی نهبا».

3-إن عمر قد ذکر أن سبب عدم قبول العرب بولایه بنی هاشم هو أنهم یکرهون ولایتهم لهم،مع أنه کان قد صرح فی عده موارد بأن الذی منع قومهم منهم أنهم استصغروا سن علی«علیه السلام».

و فی مواضع أخری یقول:إنهم کرهوا أن تجتمع النبوه،و الخلافه فی بنی هاشم،فیکون بجحا بجحا.و البجح هو الفرح.

بل لقد ظهر هذا الإختلاف فی الروایه الواحده،و هی الروایه الثانیه، حیث قرر عمر أولا:أن المانع هو کراهه ولایتهم لهم.

ثم أضرب عن ذلک بقوله:اللهم غفرا،لیقول:إن الذی منعهم هو کراهه اجتماع النبوه و الخلافه إلخ...

4-قد حرص عمر أن یبرئ أبا بکر من أن یکون هو الذی منع من وصول علی أمیر المؤمنین«علیه السلام»للخلافه..و لعل سبب ذلک أنه أراد أن یدفع عن نفسه حیث کان هو المبادر لبیعه أبی بکر یوم السقیفه،و عن أبی

ص :17

بکر تهمه التعدی و الظلم لأهل البیت،و یجعل ذلک علی عاتق جماعات باسرها،حیث تضیع الحقیقه فی زحمه الناس...تماما کما أرادت قریش قتل النبی «صلی اللّه علیه و آله»لیله الهجره بنحو یضیع دمه بین القبائل،فلا یقوی بنو هاشم علی حربها جمیعا.کما أنه أراد أن یجعل استبعاد علی«علیه السلام»قرارا جماهیریا،لیصوره إنسانا منبوذا من الناس و مکروها.

و من الواضح:أنه لو توجه الطعن إلی خلافه أبی بکر،فإن ذلک سیطیح بشرعیه خلافه عمر،لأن خلافته رشحت من خلافه أبی بکر،لأنها بوصیه منه.

5-من أین و کیف یستطیع عمر بن الخطاب أن یقنع الناس بأن الخلافه لو جعلت لبنی هاشم لم ینفعهم ذلک؟!فإن ذلک یأتی علی خلاف ما قرره اللّه و رسوله،و بلّغه علی أتم وجه،حتی لقد أخذ البیعه لعلی«علیه السلام»فی یوم الغدیر من الناس جمیعا،بما فیهم أبو بکر و عمر إلی غیر ذلک من مواقف و سیاسات له«صلی اللّه علیه و آله»کانت تهدف إلی تکریس هذا الأمر و تأکیده.فلو أن أبا بکر و عمر،و من تابعهما لم یقدما علی ما أقدما علیه،فإن الناس کانوا لا یشکون فی أن الأمر صائر إلی علی«علیه السلام»...

6-ما معنی قول عمر:«و لو جعلها لکم ما نفعکم إلخ..»فإن الضمیر بقوله:«جعلها»یعود إلی أبی بکر،فیکون قد نسب إعطاء الخلافه و جعلها إلی أبی بکر،مع أن فاقد الشیء لا یعطیه.فلیس لأبی بکر أن یعطی و لا لأحد من الناس ما لیس له..

و قد ذکرنا:أن اللّه سبحانه قد جعل هذا الأمر لعلی«علیه السلام»،

ص :18

فلما ذا انتزعه منه أبو بکر..

ج:موجده علی علیه السّلام

و أما الحدیث الثالث الذی سأل فیه عمر بن الخطاب عن سبب موجده علی«علیه السلام»،فنلاحظ فیه ما یلی:

1-إن ظهور موجده علی«علیه السلام»و استمرارها،حتی لیقول عمر:«فلم أزل أراه واجدا»،یدل علی أنه«علیه السلام»کان یجمع بین أمرین:

أحدهما:أن یکون له«علیه السلام»حضور و تأثیر فی محیط الهیئه الحاکمه،لیتسنی له إحقاق الحق،و إبطال الباطل،و إقامه الشریعه،و عدم السماح بتعطیل الحدود و الأحکام کما أظهرته الوقائع...فی مختلف الموارد..

الثانی:أن یحفظ لمظلومیته حیویتها،و لقضیه الإمامه حضورها فی وجدان الأمه،لتتمکن من نقلها إلی الأجیال التالیه التی لها الحق فی معرفتها کما کان للجیل الأول الحق فی ذلک أیضا.

2-إن سؤال عمر عن سبب موجده علی«علیه السلام»،هو سؤال العارف الساعی لاستدراج الطرف الآخر لیقول ما عنده،و لذلک قال ابن عباس:مستخدما المزید من المؤکدات:«إنک لتعلم».

فلما جهر عمر بالأمر وافقه علیه ابن عباس.

3-لکن ما یدعو للدهشه هنا هو لغه أو فقل:نبره الإستهتار العمری بقرار رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،زاعما أن إراده رسول اللّه«صلی اللّه

ص :19

علیه و آله»قد تخالف إراده اللّه تعالی.مما یعنی أنه«صلی اللّه علیه و آله» نصب علیا«علیه السلام»من عند نفسه...

مع أن اللّه تعالی یقول: وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ، إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ ..و مع أن ثمه آیات قرآنیه تدل علی أن إراده اللّه تعالی هی إراده رسوله«صلی اللّه علیه و آله»،مثل آیه: یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ (1).و آیه إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاهَ وَ هُمْ رٰاکِعُونَ (2)و غیر ذلک من آیات.

4-ما ذکره عمر من أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أراد إسلام عمه أبی طالب،و لم یرد اللّه له أن یسلم،غیر صحیح.

أولا:لأن عم النبی«صلی اللّه علیه و آله»کان مسلما بلا ریب کما أثبتناه فی کتابنا ظلامه أبی طالب.

ثانیا:إن اللّه سبحانه یحب للبشر جمیعا أن یؤمنوا به،و أن یطیعوا أمره.

ثالثا:نحن لا نؤمن بالجبر الإلهی فی قضایا الإیمان،و فی الأفعال الإختیاریه،و قد قال تعالی: فَمَنْ شٰاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شٰاءَ فَلْیَکْفُرْ (3)،فما معنی قوله:لم یرد اللّه له أن یسلم..

ص :20


1- 1) الآیه 67 من سوره المائده.
2- 2) الآیه 55 من سوره المائده.
3- 3) الآیه 29 من سوره الکهف.

و قد بحثنا هذا الموضوع فی کتب لنا أخری.

5-إن عمر قد صد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»عن کتابه اسم علی «علیه السلام»فی مرضه،حین قال عن النبی«صلی اللّه علیه و آله»:إنه لیهجر،أو غلبه الوجع...مدعیا أن ذلک کان منه خوفا من الفتنه،فهل هو أعرف من النبی«صلی اللّه علیه و آله»الذی لا ینطق عن الهوی.و هل یکون التخلص من الفتنه المتوهمه بصده عن فعل ما عزم علی فعله،و باتهامه بالهجر و الجنون،و إهانته،و إلحاق الأذی به؟!

6-إنه اعتبر ما فعله مع رسول اللّه من اتهامه بأنه یهجر،و منعه من کتابه کتاب لن یضل الناس بعده-اعتبره-من مفردات الجبر الإلهی أیضا.

و لا شک فی بطلان هذا الإدعاء،و یعلم ذلک مما سبق و سواه.

و قد تکلمنا عن بعض ما له مساس بهذا الأمر فی جزء سابق من هذا الکتاب.

د:الحسد و الظلم

1-فی الروایه الرابعه ذکر ابن عباس:أن قریشا لو اختارت ما کان اللّه اختاره لها لکان الصواب بیدها غیر مردود و لا محسود..

و هذا یدل علی وجود النص علی الخلافه الذی لا یمکن دفعه و لا المراء فیه عن اللّه تعالی:و لو أمکن لعمر إثاره أیه شبهه فیه لبادر إلی إثارتها،لإنقاذ موقفه علی الأقل...

2-إن عمر قد صوّب قریشا فیما اختارته..مع کون ما اختارته جاء

ص :21

مخالفا لما اختاره اللّه تعالی لها و للبشر کلهم،و هذا ما لم یکن متوقعا منه.

و کان علیه أن یراعی مشاعر الناس فی ذلک،فلا یعلن ما یتضمن تخطئه للّه سبحانه و رسوله،أو علی الأقل ما ظاهره ذلک..

3-إن قول ابن عباس إن کراهه قریش جمع النبوه و الخلافه لبنی هاشم یدخل فی دائره کراهه ما أنزل اللّه..قد تضمن التقدم خطوه أخری نحو تأکید النص،بالتصریح بأن جمع الخلافه و النبوه لبنی هاشم هو مما أنزله اللّه تبارک و تعالی،و لیس لأحد أن یکره ما أنزل اللّه سبحانه..

و لعله یشیر بذلک إلی آیات الولایه:

إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاهَ وَ هُمْ رٰاکِعُونَ

(1)

.

و قوله تعالی:

یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ

(2)

.

فلما بلغهم ولایه علی«علیه السلام»فی یوم الغدیر نزل قول تعالی:

اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً

(3)

.

ص :22


1- 1) الآیه 55 من سوره المائده.
2- 2) الآیه 67 من سوره المائده.
3- 3) الآیه 3 من سوره المائده.

4-قول ابن عباس:«لکان غیر مردود و لا محسود»یشیر:

أولا:إلی أن قریشا قد ردت ما اختاره اللّه و رسوله لها..

و یشیر ثانیا:إلی أن الداعی لها إلی ذلک هو الحسد.و لیس إیثار رضا اللّه تبارک و تعالی،و لا التفکیر أو الإهتمام بمصلحه الأمه و الدین..

5-لم یکن من المستحب و لا المرضی أن یعرّض عمر لإبن عباس بأن موقفه هذا و سائر مواقفه فی هذا الإتجاه قد أثرت علی منزلته عنده،بل کان ینبغی أن یظهر له أن ذلک قد زاده إحتراما و إکبارا،من حیث دلالته علی أن ابن عباس متقید بالعمل بما یریده اللّه تعالی و یرضاه.و یدعو الناس إلی العوده إلی ما اختاره اللّه تعالی لهم.

6-إن ابن عباس لم ینکر ما نسبه إلیه عمر،من أنه کان یقول:إنما صرفوا الخلافه عن بنی هاشم حسدا و بغیا و ظلما،بل هو قد أید ذلک، و قرره مره بعد أخری،مع إعلانه مره ثانیه بأنه لیس بوسع أحد إنکار الظلم الذی حاق ببنی هاشم فی أمر الخلافه،فقد تبین ذلک للجاهل و الحلیم.

و أما الحسد،فهو و إن کان قد أشار إلی حصوله بقوله:«غیر مردود و لا محسود»،و لکنه أحال الأمر فیه علی إبلیس«لعنه اللّه»،حیث حسد آدم «علیه السلام».

فهو لم یواجه الخلیفه بتهمه الحسد،و لا اتهم قریشا مباشره بذلک، و لکنه لم یتنازل عن تهمه الحسد من أساسها،بل بقی مصرا علیها حین قال:

بل نحن أبناؤه المحسودون،فأبقاها غیر واضحه المعالم،حیث لم یبین أنهم

ص :23

محسودون من قبل حسد إبلیس لأبیهم آدم؟!أم أنهم محسودون من قبل قریش لهم؟!و هذا من لطائف التوریه..

و مما یذکر هنا علی سبیل الإستظراف ما یقال من أن خیاطا أعور قال لأحد الشعراء:لأخیطن لک ثوبا لا یدری،هل هو قباء،أم شیء آخر...

فقال الشاعر:لئن فعلت ذلک لأقولن فیک شعرا لا یدری،أمدیح هو أم هجاء..

فلما خاطه له الخیاط حسبما وصف،قال ذلک الشاعر فیه:

خاط لی عمرو قباء

لیت عینیه سواء

لیت شعری من سیدری

أمدیح أم هجاء؟

7-إن عمر بن الخطاب لم یسکت عن ذلک،بل رد التهمه بمثلها، و لکن لا لإبن عباس و حسب،و إنما لبنی هاشم کلهم،فوصف قلوب جمیعهم بالحسد،و الغش،و الضغن الدائم.

فأبطل ابن عباس دعواه بصوره رصینه و مبرهنه لم یجد معها عمر بن الخطاب بدا من البخوع و التسلیم،حیث بین له أن تهمته هذه استهدفت بالدرجه الأولی علیا«علیه السلام».و هی تهمه قد أبطلها القرآن الکریم، لأن آیه التطهیر تدل علی أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»و علیا و فاطمه و الحسنین«علیهم السلام»لا یمکن أن یتطرق الحسد و الضغینه،و لا الغش إلی قلوبهم،لأنه من الرجس الذی نفته الآیه المبارکه..

ثم أحرجه أیما إحراج حین لفت نظره إلی أن کلامه هذا یشمل رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فإنه سید بنی هاشم و فخرهم،و لا یمکن أن

ص :24

یوصف بمثل هذه الأوصاف.

ه:الریاء فی عباده علی علیه السّلام

تضمنت الروایه الثانیه ما یلی:

ألف:الدلاله علی أن اجتهاد علی«علیه السلام»فی العباده کان ظاهرا للعیان،و أن آثاره قد ظهرت فیه«علیه السلام»ذبولا و نحولا..

ب:إن هذا الظهور قد ضایق عمر بن الخطاب،و رأی فیه خطرا و ضررا،فأراد أن یفرغه من محتواه،و لو بما یتضمن الطعن فی طهر علی «علیه السلام»،و فی إخلاصه و خلوصه...

2-إن هذا الإتهام الذی وجهه إلی سید الوصیین،منفی عنه«علیه السلام»بآیه التطهیر أیضا،فإن الریاء من مفردات الرجس الذی طهرهم اللّه تعالی عنه..

3-إن هذه التهمه تحتاج إلی الإطلاع علی ما فی القلوب و النفوس من قبل من یطلقها،فکیف عرف عمر أن علیا«علیه السلام»أو أیا کان من الناس یفعل ما یفعله ریاء؟!.

4-لا نظن عمر بن الخطاب کان جاهلا بطهاره أمیر المؤمنین عما نسبه إلیه،بل هو یعلم أنه بریء من تهمته هذه براءه الذئب من دم یوسف، و لکن الهدف من إطلاق هذه الشائعات هو کسر هیبته«علیه السلام»، بإثاره أجواء الشبهه من حوله صلوات اللّه و سلامه علیه.و تهیئه الأجواء لإقصائه من جدید عن مقام الخلافه بهدوء،و بأقل قدر ممکن من المتاعب.

و لکن بأکبر قدر ممکن من الأضرار بسمعته«علیه السلام»..

ص :25

و یدلنا علی ذلک:تصریحه لابن عباس بأنه«علیه السلام»إنما یرید بهذا الریاء-و العیاذ باللّه-ترشیح نفسه للخلافه.

أو أنه أراد أن یحط من مقام أمیر المؤمنین«علیه السلام»من جهه، و یرفع من شأن من یرید أن یجعلهم منافسین له«علیه السلام»،من جهه أخری،لتصبح الشوری مقبوله بنظر الناس،حیث یتساوی من یسمیهم لها بنظرهم..ثم إذا جاءت النتائج بعد ذلک وفق ما خطط و دبر،فلن تتسبب لهم بصدمه،و لن تواجه باعتراضات خطره،أو حتی مزعجه.

5-إن اعتماد عمر هذه الأسالیب لمواجهه علی«علیه السلام»فی أمر الخلافه یهدف إلی الإیحاء بأنه«علیه السلام»لیس أهلا لهذا المقام فی نفسه، کما لم یکن أهلا له فیما سبق،و یرید أن یضیف إلی ذلک التشکیک بتقوی و بورع علی«علیه السلام»،الذی هو من شروط الخلیفه و الإمام.

6-إن جواب ابن عباس قد عرّف الخلیفه بأن الناس لم ینسوا بعد أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»هو الذی رشح علیا للخلافه.و کان عمر أحد الساعین فی صرفها عنه،و ذلک یعنی:أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»کان یری علیا أهلا لمقام الخلافه،و بذلک تسقط تشکیکات عمر فیه «علیه السلام».

7-إن عمر عاد لیدعی:أن ترشیح النبی«صلی اللّه علیه و آله»علیا «علیه السلام»للخلافه،إنما هو لأن علیا حینئذ صغیر السن،فلم تظهر للنبی فیه أیه موانع لنیل هذا المقام...

ثم ادعی بصوره صریحه أو مبطنه أمورا لا یمکن إقراره علیها،و هی

ص :26

التالیه:

ألف:إن العرب هم الذین أبعدوا علیا«علیه السلام»عن المقام الذی رشحه له النبی«صلی اللّه علیه و آله».

ب:إن النبی«صلی اللّه علیه و آله»قد أخطأ فی اختیاره و ترشیحه لعلی الذی لم یکن قد بلغ الأربعین،فی حین أن اللّه تعالی لم یبعث نبیا قبل الأربعین.

و کلا هذین الأمرین مردود علی عمر جمله و تفصیلا..

فأولا:إن الذین أبعدوا علیا«علیه السلام»لیسوا هم العرب،بل کان الناس حین وفاه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لا یشکون أن الأمر سیکون له«علیه السلام»کما ذکرناه أکثر من مره..و الذین دبروا لإبعاده و ابعدوه بالفعل متوسلین بالقوه و القهر،هم عمر نفسه و أبو بکر،و أبو عبیده،و معهم:معاذ،و اسید بن حضیر،و بشیر بن سعد،و ابن عوف، و خالد بن الولید،و محمد بن مسلمه،و أضرابهم،حیث استطاعوا أن یهیمنوا علی الناس،و أن یبتزوا هذا الأمر من صاحبه الشرعی بالقهر و الغلبه بعد أن استعانوا ببنی أسلم،و غیرهم ممن کانوا حول المدینه،و أشار إلیهم القرآن..

ثانیا:إن اللّه تعالی قد جعل عیسی نبیا و هو فی المهد،فقد قال سبحانه:

فَأَشٰارَتْ إِلَیْهِ قٰالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کٰانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا، قٰالَ إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ

ص :27

آتٰانِیَ الْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا

(1)

.

و قال تعالی عن یحیی:

وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا

(2)

.

7-إن ابن عباس قد جهر بالحقیقه،و هی أن العرب علی قسمین:

أحدهما:أولئک الذین لا لون لهم و لا طعم و لا رائحه،و هم العوام الذین ینعقون مع کل ناعق،و یسیرون فی رکاب کل قبیل..فهؤلاء لیس لهم رأی..أو لا یعتدّ برأیهم.

الثانی:أهل النهی و الحجی،و هم العقلاء..و هؤلاء یعرفون کمال علی «علیه السلام»،و فضله و علمه و زهده و تقواه،و أنه أهل لهذا الأمر، و یعرفون فضائله و کمالاته منذ رفع اللّه منار الإسلام..و إن کان بعض هؤلاء یمیل إلی الدنیا،و یسعی لإبعاده عن هذا الأمر،و لکن علی قاعده:

وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَیْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ

(3)

.

فالعقلاء یرون علیا«علیه السلام»محروما-علی حد قول ابن عباس- أی أن صناع السیاسه و الطامعین فی الدنیا هم الذین حرموه.

و مجدودا:أی لا حظ له،فإن الجدّ هو الحظ.

ص :28


1- 1) الآیتان 29 و 30 من سوره مریم.
2- 2) الآیه 12 من سوره مریم.
3- 3) الآیه 14 من سوره النمل.

8-و یبقی أن نشیر إلی بطلان ما تنبأ به عمر بن الخطاب من أنه«علیه السلام»حین یلی الخلافه سوف تزل فیها قدمه،فإن علیا«علیه السلام» کان مصانا من زله القدم،لأنه مطهر من أی رجس،و لم یکن ینقصه علم، و لا تقوی،و لا معرفه،و لا بصیره بزمانه و أهله،و لا کان عاجزا عن التدبیر الصحیح،فلما ذا تزل قدمه؟!و متی؟!و کیف؟!

و لکنه سیواجه بمکائد قریش،و فنونها فی المکر و الفجور کما أشار إلیه عمر نفسه حین قال:إنه«علیه السلام»لیأخذنهم بمر الحق،لا یجدون عنده رخصه،و لئن فعل لینکثن بیعته ثم لیتحاربن..فلذلک تبرع عمر بالعمل علی صرف الأمر عنه«علیه السلام»خدمه لقریش،حتی لا یأخذها بمر الحق..و تنکث بیعته!!ما عشت اراک الدهر عجبا...

التخویف من علی علیه السّلام

و قد ذکرت النصوص:أن عمر بن الخطاب أشار إلی أن علیا«علیه السلام»هو الذی یحمل الناس علی الحق،و یسلک بهم الصراط المستقیم و إن کرهوا..

و هذا الکلام و إن کان بظاهره مدحا و ثناء،و لکن بعض العلماء قال:

«..و ظنی أن عمر إنما وصف علیا بأنه یسلک بهم الطریق المستقیم تحذیرا لهم،و تنبیها علی لزوم معارضته،لأنه یحول بینهم و بین مقاصدهم و شهواتهم.و هم عبید الدنیا.

و لذا قال عمر فی بعض الأخبار السابقه:«لو استخلفتموه لأقامکم

ص :29

علی الحق،و لو کرهتم» (1).

و قد جری ذلک لهم بالفعل حین أعلن علی«علیه السلام»أنه سیسترجع الأموال التی حازها الأمویون من بیت مال المسلمین قائلا:

«و اللّه لو وجدته قد تزوج به النساء،و ملک به الإماء،لرددته» (2).و هذا بعض ما کانوا یخشونه منه«علیه السلام».

ص :30


1- 1) دلائل الصدق ج 3 ق 1 ص 120 و راجع:کنز العمال ج 5 ص 735 و 736 و أنساب الأشراف ص 214.
2- 2) نهج البلاغه(بشرح عبده)ج 1 ص 46 و مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 377 و دعائم الإسلام ج 1 ص 396 و مستدرک الوسائل ج 13 ص 66 و شرح الأخبار ج 1 ص 373 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 2 ص 14 و 275 و بحار الأنوار ج 32 ص 16 و ج 41 ص 116 و ج 97 ص 59 و جامع أحادیث الشیعه ج 17 ص 155 و الغدیر ج 8 ص 287 و ج 9 ص 315 و 357 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 269 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 32 ص 198.

الباب العاشر هذه هی الشوری

اشاره

الفصل الأول:الشوری العمریه:حدث و نص..

الفصل الثانی:الخطه العمریه..

الفصل الثالث:قبل أن تبدأ الشوری..

الفصل الرابع:لمحات من داخل الشوری..

الفصل الخامس:کلام علی علیه السّلام مسک الختام..

الفصل السادس:مناشدات علی علیه السّلام لأهل الشوری..

الفصل السابع:إیضاحات عامه لحدیث المناشده..

الفصل الثامن:وقفات مع مضامین المناشدات..

ص :31

ص :32

الفصل الأول

اشاره

الشوری العمریه:حدث و نص

ص :33

ص :34

بدایه

نعرض فی هذا الفصل بعض نصوص الشوری التی قررها عمر لاختیار الخلیفه من بعده،ثم نتبعه بفصل آخر نحاول فیه عرض بعض اللفتات..و الملاحظات التی توضح أو تصحح بعض ما لعله یحتاج إلی التوضیح أو التصحیح..

و لکننا نشیر أولا إلی قیمه الشوری فی الإسلام فنقول:

قیمه الشوری فی الإسلام

لا ریب فی ان للشوری فی الأمور التی یعود أمر البت فیها للناس دورا فی التأیید و التسدید،و إصلاح الأمور،و لکن لا صحه لما یدعیه البعض، من أن الإسلام قد جعل لها دورا حاسما فی إنتاج السلطه..و ما استدلوا به من آیات قرآنیه لا یصح الإستدلال به کما سنری.

و شاورهم فی الأمر

هناک آیتان تعرضتا للشوری،و هما:

الآیه الأولی،قوله تعالی: وَ شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ (1).

ص :35


1- 1) الآیه 159 من سوره آل عمران.

و لا یصح الإستدلال بهذه الآیه علی ما ذکروه،لما یلی

أولا:إن المقصود بکلمه الأمر لیس کل أمر،فإن النبی«صلی اللّه علیه و آله»لم یکن یفعل ذلک..فلم یشاورو أحدا فی الأمور کلها،کما أنه لیس المقصود خصوص أمر الخلافه،لأنه«صلی اللّه علیه و آله»لم یشاورهم فی من یجعله خلیفه له من بعده.

بل المقصود:هو أمر الحرب،فتکون الألف و اللام فی کلمه«الأمر» للعهد،لا الجنس.و الآیات السابقه و اللاحقه لهذه الآیه تتحدث عن الحرب دون سواها،فالتعدی عن ذلک إلی غیره،و اعتبار(ال)جنسیه لا عهدیه.ثم تخصیص(ال)الجنسیه بخصوص الحکم و الحاکمیه یحتاج إلی دلیل.

ثانیا:إن الآیه إن کانت توجب المشاوره،لکنها لا توجب الطاعه منه لهم فیما یشیرون به علیه،و الإنصیاع لرأیهم فیه..بل هی تعطیه حق اتخاذ القرار دونهم.فقد قالت: فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّٰهِ (1).و لا توجب علیه الإنصیاع لا للأکثریه و لا للأقلیه،أو للإجماع لو حصل،بل توجب علیه أختیار الرأی المناسب،سواء صدر من الأقلیه أو الأکثریه،أو لم یصدر من أی منهم.

ثالثا:تضمنت الآیه ما یشیر إلی أن هذه المشاوره قد جاءت علی سبیل التألیف و التودد،بعد أن صدر من المسلمین ما یحتاج إلی العفو عنهم،

ص :36


1- 1) الآیه 159 من سوره آل عمران.

و التسامح و اللین معهم،و الإستغفار لهم.و أن لا یعاملهم بما یستحقونه.

فقد قال تعالی: فَبِمٰا رَحْمَهٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شٰاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ (1).

بل قد یقال:إن الأمر بالمشاوره لهم بعد صدور هذه الأفعال و القبائح، إنما هو أمر عقیب توهم الحظر،إذ قد یتوهم:أن أمثالهم لا تصح مشاورتهم،و لا الرفق بهم،و لا التودد لهم.فرفع اللّه تعالی عن نبیه«صلی اللّه علیه و آله»هذا الحظر،و قال له:لا مانع من أن تفعل ذلک..و الأمر عقیب توهم الحظر لا یفید أکثر من رفع الحظر عن الفعل.

رابعا:و یدل علی ذلک:ما روی من أن اللّه و رسوله غنیان عن المشاوره.فأفاد ذلک:أن مشاورته لهم إنما هی لمصلحه تعود إلیهم هم، و هی تألیفهم،و إعاده الإعتبار إلیهم،و بث الثقه فی نفوسهم و ما إلی ذلک.

خامسا:إن الآیه تتحدث عن مشاوره الحاکم لرعیته،و لا تتحدث عن إنتاج السلطه من خلال الشوری.

و أمرهم شوری بینهم

الآیه الثانیه قوله تعالی: وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ (2).

و یرد علی الإستدلال بها ما یلی:

ص :37


1- 1) الآیه 159 من سوره آل عمران.
2- 2) الآیه 38 من سوره الشوری.

1-إن قوله تعالی: وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ لیس إلا أمرا تعلیمیا أخلاقیا،و لیس إلزامیا یوجب التخلف عنه العقاب،و إنما یمکن أن یوجب عدم الإلتزام بمقتضاه وقوع الإنسان فی بعض الأخطاء،فیکون علیه هو أن یتحمل آثارها،و یعانی من نتائجها.

2-إن الضمیر فی قوله: أَمْرُهُمْ یرجع إلی المؤمنین،و المراد به الأمر الذی یرتبط بهم؛أی أن الشوری تکون فی الأمور التی یرجع البیت و القرار فیها إلی المؤمنین و تکون من شؤونهم الخاصه بهم،و لیس للشرع فیها إلزام أو مدخلیه،کما فی أمور معاشهم و نحوها،مما یفترض فی الإنسان أن یقوم هو به.أما إذا کان ثمه قرار شرعی ف مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَهٍ إِذٰا قَضَی اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ (1)وَ أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ (2).

فمورد الحکم،و السیاسه،و الإداره،و غیر ذلک،لا یمکن أن یکون شورائیا إلا إذا ثبت أن الشارع أو کله إلی المکلفین،و لیس له فیه حکم،أو نظر خاص.

و قد قال العلامه الطباطبائی«رحمه اللّه»:«و الروایات فی المشاوره کثیره جدا،و موردها ما یجوز للمستشیر فعله و ترکه بحسب المرجحات.

و أما الأحکام الإلهیه الثابته،فلا مورد للاستشاره فیها،کما لا رخصه

ص :38


1- 1) الآیه 36 من سوره الأحزاب.
2- 2) الآیه 132 من سوره آل عمران.

فیها لأحد،و إلا کان اختلاف الحوادث الجاریه ناسخا لکلام اللّه تعالی» (1).

3-إن هذه الشوری التی دل علیها قوله تعالی: وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ لیست لکل أحد،و إنما هی خاصه بأولئک المؤمنین الذین لهم تلک الصفات المذکوره فی الآیات قبل و بعد هذه الفقره.و لیس ثمه ما یدل علی تعمیمها لغیرهم،بل ربما یقال بعدم التعمیم قطعا،فقد قال تعالی:

فَمٰا أُوتِیتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَمَتٰاعُ الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ، وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبٰائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوٰاحِشَ وَ إِذٰا مٰا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ، وَ الَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰهَ وَ أَمْرُهُمْ شُوریٰ بَیْنَهُمْ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ یُنْفِقُونَ، وَ الَّذِینَ إِذٰا أَصٰابَهُمُ الْبَغْیُ هُمْ یَنْتَصِرُونَ

(2)

.

فهؤلاء الذین صرحت الآیات بإیمانهم و بحیازتهم لهذه الصفات،هم أهل الشوری دون سواهم (3)،و لیس لغیرهم الحق فی أن یشارکهم فیها،

ص :39


1- 1) المیزان ج 4 ص 70.
2- 2) الآیات 36-39 من سوره الشوری.
3- 3) و احتمال:أن یکون المعنی:ما عند اللّه خیر و أبقی لجماعات مختلفه و هم: ألف:الذین آمنوا. ب:الذین یجتنبون کبائر الإثم الخ..هذا الإحتمال خلاف الظاهر هنا،فإن المراد أن الذین یجمعون هذه الصفات هم الذین یکون ما عند اللّه خیر و أبقی لهم.و إلا فلو کان أحد ینتصر علی من بغی علیه،و لکنه غیر مؤمن مثلا،فلا شک فی أن ما عند اللّه لیس خیرا و أبقی له.و کذا لو کان أمرهم شوری بینهم،و هم غیر مؤمنین.

و هی تتناول أمورهم،و لا تشمل أمور غیرهم.فتکون الآیه دلیلا علی عدم شمول الأحکام التی تنتج عن الشوری لغیر أهلها،فتکون الآیه داله علی ضد المدعی.

و أما الذین لا یتحلون بتلک الصفات فلا شوری لهم لأن من لا یؤمن علی نفسه،کیف یؤمن علی مصالح العباد،و دمائهم،و أموالهم،و أعراضهم؟!.

و اللافت:أننا لا نجد لعلی«علیه السلام»أی حضور فی مواقع الاعتراض أو الاقتراح علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و لم یشارک فی أی من الموارد التی استشار النبی«صلی اللّه علیه و آله»فیها أصحابه،لأنه کان دائما فی موقع التابع الذی لیس لدیه إلا التسلیم له،و الرضا بما یرضاه صلوات اللّه و سلامه علیهما.

و بعد ما تقدم نقول:

قالوا لعمر:لو عهدت.

فقال:کنت أجمعت بعد مقالتی لکم أن أولی رجلا أمرکم،یحملکم علی الحق،و أشار إلی علی بن أبی طالب،ثم رأیت أن لا أتحمله حیا و میتا (1).

إجمال الحدث أولا

قال ابن واضح:إن عمر صیر الأمر شوری بین سته نفر،هم:علی «علیه السلام»،و طلحه و الزبیر،و عثمان،و سعد بن أبی وقاص،و عبد

ص :40


1- 1) الفتوحات الإسلامیه ج 2 ص 427.

الرحمان بن عوف..

و قال:أخرجت سعید بن زید لقرابته منی.

فقیل له فی ابنه عبد اللّه،فقال:حسب آل الخطاب ما تحملوا منها:إن عبد اللّه لم یحسن یطلق امرأته.

و أمر صهیبا أن یصلی بالناس حتی یتراضوا من السته بواحد.

و استعمل زید بن سهل الأنصاری و قال:إن رضی أربعه و خالف إثنان،فاضرب عنق الإثنین،و إن رضی ثلاثه،و خالف ثلاثه،فاضرب أعناق الثلاثه الذین لیس فیهم عبد الرحمان.

و إن جازت الثلاثه أیام و لم یتراضوا بأحد،فاضرب أعناقهم جمیعا (1)، زاد الدمیری قوله:فلا خیر للمسلمین فیهم (2).

من التفاصیل

و نذکر من التفاصیل التی قد تحمل معها بعض اللمحات،و الإشارات إلی بعض السیاسات روایتی ابن اعثم و الطبری..،فلاحظ ما یلی:

الشوری بروایه ابن أعثم

قال ابن أعثم:إن عمر خطب الناس بعد صلاه الفجر فکان مما قال:

ص :41


1- 1) تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 160 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 333 عنه،و راجع شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 187.
2- 2) حیاه الحیوان ج 1 ص 346 و فلک النجاه لفتح الدین الحنفی ص 128 عنه.

إن استخلفت علیکم خلیفه،فقد استخلف من هو خیر منی،و إن أهلک قبل ذلک،فأمرکم إلی هؤلاء السته الذین فارقهم رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و هو عنهم راض:علی بن أبی طالب«علیه السّلام»،و عثمان بن عفان،و طلحه بن عبید اللّه،و الزبیر بن العوام،و سعد بن أبی وقاص، و عبد الرحمان بن عوف (1).

قال:ثم نزل عمر عن المنبر،و أخذ بید عبد اللّه بن عباس فخرج من المسجد،و جعل یماشیه ساعه،ثم تنفس و زفر زفره.

فقال له ابن عباس:یا أمیر المؤمنین!إن ما أخرج هذا النفس و الزفیر إلا الحزن.

فقال:و یحک یا بن عباس!إن نفسی لتحدثنی باقتراب أجلی،و لست أحذر الموت،لأنه سبیل لابد منه،و لکنی مغموم لهذا الامر الذی أنا فیه،لا أدری أقوم فیه أم أقعد!!

فقال له ابن عباس:یا أمیر المؤمنین!فأین أنت عن صاحبنا علی بن أبی طالب«علیه السلام»:فی هجرته،و قرابته،و قدمه،و سابقته،و فضیلته و شجاعته؟! (2).

(ثم تذکر الروایه:ما عاب به الخلیفه أرکان الشوری السته.و هو ما أفردنا له فصلا تقدم فی هذا الکتاب،ثم تقول:)

ص :42


1- 1) الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 84 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 324-325.
2- 2) الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 84 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 324-325.

ثم قال(یعنی عمر):یا ابن عباس!لو کان معاذ بن جبل حیا لما تخالفتنی فیه الأمور،لأنی سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:إن معاذا لأمه،یجیء یوم القیامه و بینه و بین العلماء نبذه لیس بینه و بین اللّه عز و جل إلا النبیون و المرسلون.

و لو أن سالما مولی أبی حذیفه کان حیا لما شککت فیه،لأنی سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:[إن]سالما رجل أحب اللّه عز و جل حبا،و خافه خوفا لم یحب معه سواه.

و لو أن أبا عبیده بن الجراح حیا لکان أهلا لهذا الأمر،فإنی سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:لکل أمه أمین،و أمین هذه الأمه أبو عبیده بن الجراح (1).

عمر یسأل جاثلیق النصاری

قال:ثم دخل عمر إلی منزله،و أرسل إلی وجوه أصحاب رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»فأحضرهم،ثم أرسل إلی جاثلیق النصاری فدعاه،فلما دخل علیه أمره بالجلوس فجلس.

ثم قال:یا جاثلیق!اصدقنی عما أسألک عنه.

قال:سل یا أمیر المؤمنین!

قال:تجدون نعت نبینا فی الإنجیل؟!

ص :43


1- 1) الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 86 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 325.

قال:نعم،إنی لأجده:فارقلیط.

قال عمر:و ما معنی ذلک؟!

قال الجاثلیق:معناه:أنه یفرق بین الحق و الباطل.

فقال عمر و من حضر:الحمد للّه الذی جعلنا من أمته،و لکن کیف تجدنا فی کتابکم؟!

فقال الجاثلیق:أجد بعد محمد رجلا عظیم الذکر،مبارک الأمر.

فقال عمر:یرحم اللّه أبا بکر!

قال:ثم ماذا-و یحک-یا جاثلیق؟!

فقال:من بعده قرن من حدید،قوی شدید.

قال عمر:ثم ماذا؟!

قال:ثم من بعده خلیفه یؤثر أقاربه علی من سواهم.

قال:فنظر إلی عثمان بن عفان،قال:ثم ماذا-و یحک-یا جاثلیق؟!

قال:ثم سیف مسلول،و دم مهراق.

قال:فضرب عمر بإحدی یدیه علی الأخری،ثم التفت إلی عثمان فقال:أبا عمرو!اتق اللّه عز و جل!و إن ولیت هذا الأمر من بعدی فلا تحملن آل معیط علی رقاب المسلمین.

و أنت یا أبا الحسن فاتق اللّه!و إن ولیت هذا الأمر من بعدی،فلا

ص :44

تحملن آل أبی لهب (1)علی رقاب الناس.

قال:ثم انصرف الناس من عنده.و ذلک فی یوم الجمعه (2).

ثم ذکر ابن اعثم حدیث طعن أبی لؤلؤه لعمر،ثم قال:

ثم أقبل عمر علی الناس فقال:أیها الناس!إذا أنا مت و واریتمونی فی حفرتی فانتظروا ثلاثا،فإن قدم علیکم طلحه بن عبید اللّه،و إلا فاختاروا لأنفسکم من ارتضیتموه من هؤلاء السته:

علی بن أبی طالب«علیه السلام».

و عثمان بن عفان.

و الزبیر بن العوام.

و سعد بن أبی وقاص.

و عبد الرحمن بن عوف.

و طلحه بن عبید اللّه،فإنی قد جعلت الامر فی هؤلاء السته.

و أدخلوا ابنی عبد اللّه فی المشوره،علی أنه لیس له من الامر شیء.

و هذا هو صهیب بن سنان یصلی بکم فی هذه الأیام إلی أن یتفق رضاؤکم علی رجل من هؤلاء السته.

فمن ارتضیتموه و استخلفتموه من هؤلاء السته فهو الخلیفه من بعدی،

ص :45


1- 1) یحتمل أن یکون الصحیح:آل أبی طالب.
2- 2) الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 87 و 88 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 325-326.

فإذا أنتم بایعتم رجلا من بعدی،و اتفقت آراؤکم علیه،و عقدتم له البیعه،ثم خالفکم أحد فاقتلوه (1).

نصوص الشوری عند الطبری

أما الطبری فیذکر:أنه لما طعن عمر بن الخطاب دعا عبد الرحمن بن عوف،فقال إنی أرید أن أعهد إلیک.

فقال:یا أمیر المؤمنین،نعم.إن أشرت علی قبلت منک.

قال:و ما ترید؟!

قال:أنشدک اللّه،أتشیر علی بذلک؟!

قال:اللهم لا.

قال:و اللّه لا أدخل فیه أبدا.

قال:فهب لی صمتا حتی أعهد إلی النفر الذین توفی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و هو عنهم راض.

ادع لی علیا«علیه السلام»،و عثمان،و الزبیر،و سعدا.

قال:و انتظروا أخاکم طلحه ثلاثا،فان جاء و الا فاقضوا أمرکم.

أنشدک اللّه یا علی،ان ولیت من أمور الناس شیئا أن تحمل بنی هاشم علی رقاب الناس.

ص :46


1- 1) الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 90 و 91 و(ط دار الأضواء)ج 2 ص 326 و 327 و فی هامشه:عن البیان و التبیین ج 2 ص 48 باختلافات کثیره.

أنشدک اللّه یا عثمان،ان ولیت من أمور الناس شیئا أن تحمل بنی أبی معیط علی رقاب الناس.

أنشدک اللّه یا سعد،ان ولیت من أمور الناس شیئا أن تحمل أقاربک علی رقاب الناس.قوموا فتشاوروا ثم اقضوا أمرکم،و لیصل بالناس صهیب.

ثم دعا أبا طلحه الأنصاری فقال:قم علی بابهم فلا تدع أحدا یدخل إلیهم.

و أوصی الخلیفه من بعدی بالأنصار الذین تبوؤا الدار و الایمان أن یحسن إلی محسنهم،و أن یعفو عن مسیئهم.

و أوصی الخلیفه من بعدی بالعرب،فإنها ماده الاسلام،أن یؤخذ من صدقاتهم حقها،فتوضع فی فقرائهم.

و أوصی الخلیفه من بعدی بذمه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أن یوفی لهم بعهدهم.اللهم هل بلغت؟ترکت الخلیفه من بعدی علی أنقی من الراحه.

یا عبد اللّه بن عمر،أخرج فانظر من قتلنی؟!

فقال:یا أمیر المؤمنین،قتلک أبو لؤلؤه غلام المغیره بن شعبه.

قال:الحمد للّه الذی لم یجعل منیتی بید رجل سجد للّه سجده واحده.

یا عبد اللّه بن عمر،اذهب إلی عائشه،فسلها أن تأذن لی أن أدفن مع النبی «صلی اللّه علیه و آله»و أبی بکر.

یا عبد اللّه بن عمر،إن اختلف القوم فکن مع الأکثر،و إن کانوا ثلاثه

ص :47

و ثلاثه فاتبع الحزب الذی فیه عبد الرحمن (1).

الشوری العمریه فی حیز التنفیذ

و ذکر الطبری:أن عمر بن الخطاب لما طعن قیل له:یا أمیر المؤمنین لو استخلفت!

قال:من أستخلف؟!لو کان أبو عبیده ابن الجراح حیا استخلفته،فإن سألنی ربی قلت:سمعت نبیک یقول:إنه أمین هذه الأمه.

و لو کان سالم مولی أبی حذیفه حیا استخلفته،فإن سألنی ربی قلت:

سمعت نبیک یقول:إن سالما شدید الحب للّه.

فقال له رجل:أدلک علیه،عبد اللّه بن عمر.

فقال:قاتلک اللّه،و اللّه ما أردت اللّه بهذا،و یحک کیف أستخلف رجلا عجز عن طلاق امرأته؟! (2).

ص :48


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 191 و 192 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 264 و 265 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 50 و 51 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 337 و 338 و 346 و العبر و دیوان المبتدأ و الخبر ج 2 ق 1 ص 125.
2- 2) تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 227 و 228 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 292 و 293 و راجع:الطبقات الکبری لابن سعد ج 3 ص 248 و تاریخ الخلفاء ص 145 و بحار الأنوار ج 28 ص 383 و الغدیر ج 5 ص 360 و الشافی فی الإمامه ج 3 ص 197.

و تابع عمر یقول:

لا أرب لنا فی أمورکم،ما حمدتها فأرغب فیها لأحد من أهل بیتی،إن کان خیرا فقد أصبنا منه،و إن کان شرا فشّر.عنّا آل عمر (1).بحسب آل عمر أن یحاسب منهم رجل واحد،و یسأل عن أمر أمه محمد.

أما لقد جهدت نفسی،و حرمت أهلی،و إن نجوت کفافا لا وزر و لا أجر،إنی لسعید.

انظر فإن استخلفت فقد استخلف من هو خیر منی،و إن أترک فقد ترک من هو خیر منی،و لن یضیع اللّه دینه.

فخرجوا،ثم راحوا فقالوا:یا أمیر المؤمنین،لو عهدت عهدا..

فقال:قد کنت أجمعت بعد مقالتی لکم أن أنظر فأولی رجلا أمرکم هو أحراکم أن یحملکم علی الحق،و أشار إلی علی.و رهقتنی غشیه،فرأیت رجلا دخل جنه قد غرسها،فجعل یقطف کل غضه و یانعه فیضمه إلیه، و یصیره تحته،فعلمت أن اللّه غالب أمره،و متوف عمر،فما أرید أتحملها حیا و میتا.

علیکم هؤلاء الرهط الذین قال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:إنهم من أهل الجنه:سعید بن زید بن عمرو بن نفیل منهم،و لست مدخله.

و لکن السته:علی«علیه السلام»،و عثمان ابنا عبد مناف،و عبد الرحمن، و سعد خالا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و الزبیر بن العوام حواری

ص :49


1- 1) عنّا،آل عمر:أی ابعدو هذا الشرعنّا یا آل عمر..

رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و ابن عمته،و طلحه الخیر ابن عبید اللّه.

فلیختاروا منهم رجلا،فإذا ولوا والیا فأحسنوا مؤازرته و أعینوه،إن أئتمن أحدا منکم فلیؤد إلیه أمانته و خرجوا.

فقال العباس لعلی:لا تدخل معهم.

قال:أکره الخلاف.

قال:إذا تری ما تکره.

فلما أصبح عمر دعا علیا«علیه السلام»و عثمان،و سعدا،و عبد الرحمن بن عوف،و الزبیر بن العوام.

فقال:إنی نظرت فوجدتکم رؤساء الناس و قادتهم،و لا یکون هذا الامر إلا فیکم،و قد قبض رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و هو عنکم راض.إنی لا أخاف الناس علیکم إن استقمتم،و لکنی أخاف علیکم اختلافکم فیما بینکم،فیختلف الناس،فانهضوا إلی حجره عائشه بإذن منها فتشاوروا و اختاروا رجلا منکم.

ثم قال:لا تدخلوا حجره عائشه،و لکن کونوا قریبا،و وضع رأسه و قد نزفه الدم.

فدخلوا فتناجوا،ثم ارتفعت أصواتهم.

فقال عبد اللّه بن عمر:سبحان اللّه،إن أمیر المؤمنین لم یمت بعد، فأسمعه فانتبه فقال:ألا أعرضوا عن هذا أجمعون،فإذا مت فتشاوروا ثلاثه أیام،و لیصل بالناس صهیب،و لا یأتین الیوم الرابع إلا و علیکم أمیر منکم،و یحضر عبد اللّه بن عمر مشیرا و لا شیء له من الامر،و طلحه

ص :50

شریککم فی الامر،فإن قدم فی الأیام الثلاثه فأحضروه أمرکم،و إن مضت الأیام الثلاثه قبل قدومه،فاقضوا أمرکم.و من لی بطلحه!!

فقال سعد بن أبی وقاص:أنا لک به،و لا یخالف إن شاء اللّه.

فقال عمر:أرجو أن لا یخالف إن شاء اللّه.و ما أظن أن یلی إلا أحد هذین الرجلین:علی،أو عثمان،فان ولی عثمان،فرجل فیه لین،و إن ولی علی ففیه دعابه،و أحر به أن یحملهم علی طریق الحق،و إن تولوا سعدا فأهلها هو،و إلا فلیستعن به الوالی،فانی لم أعزله عن خیانه و لا ضعف.و نعم ذو الرأی عبد الرحمن بن عوف.مسدد رشید،له من اللّه حافظ،فاسمعوا منه.

و قال لأبی طلحه الأنصاری:یا أبا طلحه،إن اللّه عز و جل طالما أعز الاسلام بکم،فاختر خمسین رجلا من الأنصار،فاستحث هؤلاء الرهط حتی یختاروا رجلا منهم.

و قال للمقداد بن الأسود:إذا وضعتمونی فی حفرتی،فاجمع هؤلاء الرهط فی بیت حتی یختاروا رجلا منهم.

و قال لصهیب:صل بالناس ثلاثه أیام،و أدخل علیا و عثمان،و الزبیر و سعدا،و عبد الرحمن بن عوف،و طلحه إن قدم.و أحضر عبد اللّه بن عمر.

و لا شیء له من الأمر.و قم علی رؤسهم،فإن اجتمع خمسه و رضوا رجلا و أبی واحد،فاشدخ رأسه أو اضرب رأسه بالسیف.و إن اتفق أربعه فرضوا رجلا منهم و أبی اثنان،فاضرب رؤسهما،فإن رضی ثلاثه رجلا منهم و ثلاثه رجلا منهم،فحکموا عبد اللّه بن عمر،فأی الفریقین حکم له فلیختاروا رجلا منهم،فإن لم یرضوا بحکم عبد اللّه بن عمر فکونوا مع

ص :51

الذین فیهم عبد الرحمن بن عوف،و اقتلوا الباقین إن رغبوا عما اجتمع علیه الناس (1).

ثم یذکر الطبری قول علی«علیه السلام»لبنی هاشم:إن الخلافه صرفت عنه،لأن عثمان قرن به،و ما جری بینه و بین العباس فی ذلک،ثم یقول:

فلما مات عمر،و أخرجت جنازته تصدی علی و عثمان:أیهما یصلی علیه.

فقال عبد الرحمن:کلاکما یحب الإمره،لستما من هذا فی شیء.هذا إلی صهیب،استخلفه عمر یصلی بالناس ثلاثا حتی یجتمع الناس علی إمام.

فصلی علیه صهیب.

فلما دفن عمر،جمع المقداد أهل الشوری فی بیت المسور بن مخرمه -و یقال:فی بیت المال،و یقال:فی حجره عائشه بإذنها-و هم خمسه معهم، ابن عمر،و طلحه غائب.و أمروا أبا طلحه أن یحجبهم.

و جاء عمرو بن العاص و المغیره بن شعبه فجلسا بالباب،فحصبهما سعد و أقامهما،و قال:تریدان أن تقولا:حضرنا و کنا فی أهل الشوری؟!

فتنافس القوم فی الامر،و کثر بینهم الکلام،فقال أبو طلحه:أنا کنت لان تدفعوها أخوف منی لان تنافسوها،لا و الذی ذهب بنفس عمر لا

ص :52


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 228 و 229 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 293 و 294 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 66 و 67 و الإمامه و السیاسه ج 1 ص 28 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 339 و 341 و 347 و بحار الأنوار ج 31 ص 77 و الغدیر ج 5 ص 360 و 375 و نهج السعاده ج 1 ص 113.

أزیدکم علی الأیام الثلاثه التی أمرتم،ثم أجلس فی بیتی فأنظر ما تصنعون.

فقال عبد الرحمن:أیکم یخرج منها نفسه و یتقلدها علی أن یولیها أفضلکم؟!فلم یجبه أحد.

فقال:فأنا أنخلع منها.

فقال عثمان:أنا أول من رضی،فانی سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:أمین فی الأرض،أمین فی السماء.

فقال القوم:قد رضینا-و علی ساکت-فقال:ما تقول یا أبا الحسن؟!

قال:أعطنی موثقا لتؤثرن الحق و لا تتبع الهوی،و لا تخص ذا رحم، و لا تألوا الأمه!

فقال:أعطونی مواثیقکم علی أن تکونوا معی علی من بدّل و غیّر،و أن ترضوا من اخترت لکم.

علی میثاق اللّه أن لا أخص ذا رحم لرحمه،و لا آلو المسلمین.

فأخذ منهم میثاقا،و أعطاهم مثله.

فقال لعلی:إنک تقول:إنی أحق من حضر بالامر لقرابتک و سابقتک، و حسن أثرک فی الدین و لم تبعد؛و لکن أرأیت لو صرف هذا الامر عنک فلم تحضر،من کنت تری من هؤلاء الرهط أحق بالامر؟!

قال:عثمان.

و خلا بعثمان؛فقال:تقول:شیخ من بنی عبد مناف؛و صهر رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»و ابن عمه،لی سابقه و فضل-لم تبعد-فلم یصرف هذا

ص :53

الامر عنی؟!و لکن لو لم تحضر فأی هؤلاء الرهط تراه أحق به؟!

قال:علی.

ثم خلا بالزبیر،فکلمه بمثل ما کلم به علیا و عثمان،فقال:عثمان.

ثم خلا بسعد،فکلمه،فقال:عثمان.

فلقی علی سعدا،فقال: وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِی تَسٰائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحٰامَ إِنَّ اللّٰهَ کٰانَ عَلَیْکُمْ رَقِیباً (1)أسألک برحم ابنی هذا من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و برحم عمی حمزه منک أن لا تکون مع عبد الرحمن لعثمان ظهیرا علی؛فإنی أدلی بما لا یدلی به عثمان (2).

و دار عبد الرحمن لیالیه یلقی أصحاب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و من وافی المدینه من أمراء الأجناد و أشراف الناس،یشاورهم،و لا یخلو برجل إلا أمره بعثمان؛حتی إذا کانت اللیله التی یستکمل فی صبیحتها الاجل،أتی منزل المسور بن مخرمه بعد ابهیرار من اللیل (3)؛فأیقظه فقال:

ألا أراک نائما و لم أذق فی هذه اللیله کثیر غمض!انطلق فادع الزبیر و سعدا.

ص :54


1- 1) الآیه 1 من سوره النساء.
2- 2) راجع:تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 230-232 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 295 و 296 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 68 و 69 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 193 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 927 و 928.
3- 3) ابهیرار اللیل:طلوع نجومه،إذا تتامت و استنارت.راجع:تاج العروس ج 6 ص 123 و لسان العرب ج 4 ص 81.

فدعاهما،فبدأ بالزبیر فی مؤخر المسجد فی الصفه التی تلی دار مروان، فقال له:خل ابنی عبد مناف و هذا الامر.

قال:نصیبی لعلی.

و قال لسعد:أنا و أنت کلاله،فاجعل نصیبک لی فأختار.

قال:إن اخترت نفسک فنعم،و إن اخترت عثمان فعلی أحب إلی.أیها الرجل بایع لنفسک و أرحنا،و ارفع رؤسنا (1).

إلی أن قال الطبری:

و بعث إلی من حضره من المهاجرین،و أهل السابقه و الفضل من الأنصار،و إلی أمراء الأجناد،فاجتمعوا حتی ارتج المسجد بأهله،فقال:

أیها الناس،إن الناس قد أحبوا أن یلحق أهل الأمصار بأمصارهم و قد علموا من أمیرهم.

فقال سعید بن زید:إنا نراک لها أهلا.

فقال:أشیروا علی بغیر هذا.

فقال عمار:إن أردت ألا یختلف المسلمون فبایع علیا.

فقال المقداد بن الأسود:صدق عمار،إن بایعت علیا قلنا:سمعنا و أطعنا.

ص :55


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 231-232 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 296 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 69 و 70 و راجع:بحار الأنوار ج 31 ص 400 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 928.

قال ابن أبی سرح:إن أردت أن لا تختلف قریش فبایع عثمان.

فقال عبد اللّه بن أبی ربیعه:صدق؛إن بایعت عثمان قلنا سمعنا و أطعنا.

فشتم عمار ابن أبی سرح،و قال:متی کنت تنصح المسلمین!!

فتکلم بنو هاشم و بنو أمیه،فقال عمار:أیها الناس؛إن اللّه عز و جل أکرمنا بنبیه،و أعزنا بدینه،فأنی تصرفون هذا الامر عن أهل بیت نبیکم!

فقال رجل من بنی مخزوم:لقد عدوت طورک یا ابن سمیه؛و ما أنت و تأمیر قریش لانفسها!!

فقال سعد بن أبی وقاص:یا عبد الرحمن،أفرغ قبل أن یفتتن الناس.

فقال عبد الرحمن:إنی قد نظرت و شاورت،فلا تجعلن أیها الرهط علی أنفسکم سبیلا.

و دعا علیا،فقال:علیک عهد اللّه و میثاقه لتعملن بکتاب اللّه و سنه رسوله،و سیره الخلیفتین من بعده؟!

قال:أرجو أن أفعل،و أعمل بمبلغ علمی و طاقتی.

و دعا عثمان فقال له مثل ما قال لعلی،قال:نعم،فبایعه.

فقال علی:حبوته حبو دهر،لیس هذا أول یوم تظاهرتم فیه علینا؛ فصبر جمیل و اللّه المستعان علی ما تصفون؛و اللّه ما ولیت عثمان إلا لیرد الامر إلیک؛و اللّه کل یوم هو فی شأن.

فقال عبد الرحمن:یا علی لا تجعل علی نفسک سبیلا؛فإنی قد نظرت و شاورت الناس؛فإذا هم لا یعدلون بعثمان.

ص :56

فخرج علی و هو یقول:سیبلغ الکتاب أجله (1).

و فی نص آخر:أنه لما صفق عبد الرحمان علی ید عثمان،قال علی«علیه السلام»لعبد الرحمان:

«حرکک الصهر،و بعثک علی ما فعلت.و اللّه ما أملت منه إلا ما أمل صاحبک من صاحبه.دقّ اللّه بینکما عطر منشم» (2).

و عند المفید:لما صفق عبد الرحمان علی ید عثمان همس أمیر المؤمنین «علیه السلام»و قال:«مال الرجل إلی صهره،و نبذ دینه وراء ظهره» (3).

نعود إلی کلام الطبری:

فقال المقداد:یا عبد الرحمن،أما و اللّه لقد ترکته من الذین یقضون بالحق و به یعدلون.

ص :57


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 232 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 297 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 193 و 194 و الغدیر ج 9 ص 115 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 929 و 930.
2- 2) بحار الأنوار ج 31 ص 358 و راجع ص 400 و الإرشاد للمفید ج 1 ص 286 و 287.و راجع:الصراط المستقیم ج 3 ص 117 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 216 و 570 و السقیفه و فدک للجوهری ص 89 و الجمل للمفید ص 61 و 93 و الغدیر ج 9 ص 88 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 188 و ج 9 ص 55 و حیاه الإمام الحسین«علیه السلام»القرشی ج 1 ص 330.
3- 3) الجمل للمفید ص 122 و 123 و راجع ص 172 و(ط مکتبه الداوری)ص 61.

فقال:یا مقداد،و اللّه لقد اجتهدت للمسلمین.

قال:إن کنت أردت بذلک اللّه فأثابک اللّه ثواب المحسنین.

فقال المقداد:ما رأیت مثل ما أتی إلی أهل هذا البیت بعد نبیهم.

إنی لا عجب من قریش أنهم ترکوا رجلا ما أقول أن أحدا أعلم و لا أقضی منه بالعدل،أما و اللّه لو أجد علیه أعوانا!.

فقال عبد الرحمن:یا مقداد،اتق اللّه،فإنی خائف علیک الفتنه.

فقال رجل للمقداد:رحمک اللّه!من أهل هذا البیت؟!و من هذا الرجل؟! قال:أهل البیت بنو عبد المطلب،و الرجل علی بن أبی طالب.

فقال علی:إن الناس ینظرون إلی قریش،و قریش تنظر إلی بیتها فتقول:

إن ولی علیکم بنو هاشم لم تخرج منهم أبدا،و ما کانت فی غیرهم من قریش تداولتموها بینکم (1).

و قدم طلحه فی الیوم الذی بویع فیه لعثمان،فقیل له:بایع عثمان.

فقال:أکل قریش راض به؟!

قال:نعم.

ص :58


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 232 و 233 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 297 و 298 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 71 و 72 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 931 و راجع:شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 194 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 340 و 348 و عن العقد الفرید ج 3 ص 286-288.

فأتی عثمان،فقال له عثمان:أنت علی رأس أمرک،إن أبیت رددتها.

قال:أتردها؟!

قال:نعم.

قال:أکل الناس بایعوک؟!

قال:نعم.

قال:قد رضیت؛لا أرغب عما قد أجمعوا علیه،و بایعه (1).

5-و تفصل روایه أخری ما جری بین أهل الشوری،فتذکر:أن عبد الرحمان بن عوف تکلم،و طلب من الحاضرین أن یقلدوا أمرهم واحدا منهم.

فتکلم عثمان و قلد عبد الرحمان امره،ثم تکلم الزبیر،فوعده بالمعونه، و إجابه الدعوه.

ثم تکلم سعد فقلد ابن عوف أیضا أمره عن نفسه،و عن طلحه الذی کان فیما بعد غائبا..

قالوا:ثم تکلم علی بن أبی طالب«علیه السلام»،فقال:

الحمد للّه الذی بعث محمدا منا نبیا،و بعثه إلینا رسولا،فنحن بیت النبوه،و معدن الحکمه،و أمان أهل الأرض،و نجاه لمن طلب.

ص :59


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 233 و 234 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 297 و 298 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 931.

لنا حق إن نعطه نأخذه،و إن نمنعه نرکب أعجاز الإبل،و لو طال السری.

لو عهد إلینا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»عهدا لأنفذنا عهده.

و لو قال لنا قولا لجادلنا علیه حتی نموت.

لن یسرع أحد قبلی إلی دعوه حق،وصله رحم.

و لا حول و لا قوه إلا باللّه.

اسمعوا کلامی،و عوا منطقی،عسی أن تروا هذا الامر من بعد هذا المجمع تنتضی فیه السیوف،و تخان فیه العهود،حتی تکونوا جماعه،و یکون بعضکم أئمه لأهل الضلاله،و شیعه لأهل الجهاله،ثم أنشأ یقول:

فإن تک جاسم هلکت فإنی

بما فعلت بنو عبد بن ضخم

مطیع فی الهواجر کل عی

بصیر بالنوی من کل نجم

فقال عبد الرحمن:أیکم یطیب نفسا أن یخرج نفسه من هذا الامر و یولیه غیره؟!

قال:فأمسکوا عنه.

قال:فإنی أخرج نفسی و ابن عمی،فقلده القوم الامر،و أحلفهم عند المنبر،فحلفوا لیبایعن من بایع،و إن بایع بإحدی یدیه الأخری (1).

ص :60


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 235-237 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 299 و 300 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 195 و کلام أمیر المؤمنین«علیه-

ثم ذکرت الروایه:أنه بعد أن مضت ثلاثه أیام بعث عبد الرحمان بن عوف إلی علی«علیه السلام»،و عثمان،فقال لهما:

إنی قد سألت عنکما و عن غیرکما،فلم أجد الناس یعدلون بکما،هل أنت یا علی مبایعی علی کتاب اللّه و سنه نبیه و فعل أبی بکر و عمر.

فقال:اللهم لا،و لکن جهدی من ذلک و طاقتی.

فالتفت إلی عثمان فقال:هل أنت مبایعی علی کتاب اللّه و سنه نبیه و فعل أبی بکر و عمر.

قال:اللهم نعم.

فأشار بیده إلی کتفیه،و قال:إذا شئتما.فنهضنا حتی دخلنا المسجد، و صاح صائح الصلاه جامعه.

قال عثمان:فتأخرت و اللّه حیاء لما رأیت من إسراعه إلی علی،فکنت فی آخر المسجد.

قال:و خرج عبد الرحمن بن عوف،و علیه عمامته التی عممه بها رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»متقلدا سیفه حتی رکب المنبر،فوقف وقوفا طویلا،ثم دعا بما لم یسمعه الناس،ثم تکلم فقال:

أیها الناس إنی قد سألتکم سرا و جهرا عن إمامکم،فلم أجدکم تعدلون بأحد هذین الرجلین:إما علی،و إما عثمان،فقم إلیّ یا علی.

1)

-السلام»مذکور فی نهج البلاغه الخطبه رقم 139 و فی بحار الأنوار ج 31 ص 365.

ص :61

فقام إلیه علی،فوقف تحت المنبر.

فأخذ عبد الرحمن بیده فقال:هل أنت مبایعی علی کتاب اللّه و سنه نبیه، و فعل أبی بکر و عمر.

قال:اللهم لا،و لکن علی جهدی من ذلک و طاقتی.

قال:فأرسل یده.

ثم نادی:قم إلی یا عثمان،فأخذ بیده و هو فی موقف علی الذی کان فیه.

فقال:هل أنت مبایعی علی کتاب اللّه و سنه نبیه،و فعل أبی بکر و عمر.

قال:اللهم نعم.

قال:فرفع رأسه إلی سقف المسجد و یده فی ید عثمان ثم قال:اللهم اسمع و اشهد،اللهم إنی قد جعلت ما فی رقبتی من ذاک فی رقبه عثمان.

قال:و ازدحم الناس یبایعون عثمان حتی غشوه عند المنبر،فقعد عبد الرحمن مقعد النبی«صلی اللّه علیه و آله»من المنبر،و أقعد عثمان علی الدرجه الثانیه،فجعل الناس یبایعونه.

و تلکأ علیّ،فقال عبد الرحمن: فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّمٰا یَنْکُثُ عَلیٰ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِمٰا عٰاهَدَ عَلَیْهُ اللّٰهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً (1)،فرجع علیّ یشق الناس حتی بایع و هو یقول:خدعه و أیما خدعه.

قال عبد العزیز:و انما سبب قول علی خدعه:أن عمرو بن العاص کان

ص :62


1- 1) الآیه 10 من سوره الفتح.

قد لقی علیا فی لیالی الشوری.

فقال:إن عبد الرحمن رجل مجتهد،و إنه متی أعطیته العزیمه کان أزهد له فیک،و لکن الجهد و الطاقه فإنه أرغب له فیک.

قال:ثم لقی عثمان.

فقال:إن عبد الرحمن رجل مجتهد و لیس و اللّه یبایعک إلا بالعزیمه، فاقبل.فلذلک قال علی«علیه السلام»:خدعه.

قال:ثم انصرف بعثمان إلی بیت فاطمه ابنه قیس،فجلس و الناس معه، فقام المغیره بن شعبه خطیبا.

فقال:یا أبا محمد الحمد للّه الذی وفقک،و اللّه ما کان لها غیر عثمان.

و علی جالس.

فقال عبد الرحمن:یا ابن الدباغ،ما أنت و ذاک؟!و اللّه ما کنت أبایع أحدا إلا قلت فیه هذه المقاله (1).

و بعد..فإننا أردنا أن یکون هذا الفصل خاصا بالنصوص،أما المناقشه و التأیید و التفنید فإنه یکون فی الفصل التالی و الذی بعده إن شاء اللّه تعالی..

ص :63


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 238 و 239 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 300-302.

ص :64

الفصل الثانی

اشاره

الخطه العمریه

ص :65

ص :66

إرشاد و هدایه

إننا فی هذا الفصل و الفصل الذی بعده سوف نناقش،و نؤید أو نفند النصوص التی وردت فی الفصل السابق...

فعلی القارئ أن یلاحظ ذلک..و یتعامل مع مناقشاتنا و تحلیلاتنا علی هذا الأساس...

أطماع حدثت

إن ما حصل فی السقیفه قد أطمع عامه الناس بالخلافه،فإن حصول أبی بکر ثم من بعده عمر علی الخلافه،و هما من أقل و أذل بیت فی قریش علی حد تعبیر أبی سفیان،قد جعل أعناق الرجال تشرئب إلی هذا المقام و قد قال«علیه السلام»:

«فلما رق أمرنا طمعت رعیان إلبهم من قریش فینا» (1).

و قد قال طلحه لعمر:إنه ولیها(یعنی عمر)و هم لیسوا دونه،ثم جاءت الشوری فأکدت هذه الأطماع و أذکتها...

لکن آیه اللّه السید عبد الحسین شرف الدین یری أن الشوری هی التی

ص :67


1- 1) الأمالی للمفید ص 224 و البحار ج 29 ص 582.

قد فتحت شهیه أناس إلی الخلافه،فی حین أنهم لو لا الشوری لم یکونوا یطمعون بها هو أقل شأنا من ذلک بمرات..

قال«رحمه اللّه»

«و لم یکونوا قبل الشوری علی هذا الرأی،بل کان عبد الرحمن تبعا لعثمان،و سعد کان تبعا لعبد الرحمن.

و الزبیر إنما کان من شیعه علی،و القائمین بنصرته یوم السقیفه علی ساق،و هو الذی استل سیفه ذودا عن حیاض أمیر المؤمنین و کان فیمن شیع جنازه الزهراء«علیها السلام»،و حضر الصلاه علیها إذ دفنت سرا فی ظلام اللیل بوصیه منها(لکننا ذکرنا:أن ذلک لم یثبت)،و هو القائل علی عهد عمر:

و اللّه لو مات عمر بایعت علیا لکن الشوری سولت له الطمع بالخلافه،ففارق علیا مع المفارقین،و خرج علیه یوم الجمل الأصغر،و یوم الجمل الأکبر مع الخارجین.

کما أن عبد الرحمن بن عوف ندم علی ما فعله من إیثار عثمان علی نفسه بالخلافه،ففارقه و عمل علی خلعه،فلم یأل جهدا،و لم یدخر وسعا فی ذلک.لکنه لم یفلح.

و قد علم الناس ما کان من طلحه و الزبیر من التألیب علی عثمان، و انضمام عائشه فی ذلک إلیهما نصره لطلحه،و أملا منها برجوع الخلافه إلی تیم.و کانت تقول:

ص :68

«اقتلوا نعثلا فقد کفر (1)» (2).

و قد عمل هؤلاء و أولیاؤهم من الإنکار علی عثمان،ما أهاب بأهل المدینه و أهل الأمصار إلی خلعه و قتله،فلما قتل و بایع الناس علیا کان طلحه و الزبیر أول من بایع.لکن مکانتهما فی الشوری أطمعتهما بالخلافه،

ص :69


1- 1) بحار الأنوار ج 32 ص 143 و 167 و الغدیر ج 9 ص 80 و الفتنه و وقعه الجمل لسیف بن عمر الضبی ص 115 و قاموس الرجال للتستری ج 10 ص 40 و ج 11 ص 590 و تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 459 و(ط مؤسسه الأعلمی) ج 3 ص 477. و راجع:الکامل فی التاریخ ج 3 ص 206 و الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 437 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 3 ص 356 و(ط المطبعه البهیه بمصر سنه 1320 ه) ج 3 ص 286 و تذکره الخواص ص 61 و 64 و الخصائص الفاطمیه للکجوری ج 2 ص 157 و حیاه الإمام الحسین للقرشی ج 2 ص 25 و صلح الحسن«علیه السلام»للسید شرف الدین ص 313 و عن العقد الفرید ج 3 ص 300 و الفصول المهمه للسید شرف الدین ص 126 و شرح إحقاق الحق(الملحقات) ج 32 ص 442 و الغدیر ج 9 ص 80 و 85 و 145 و 279 و 323 و 351 و ج 10 ص 305 و الإمامه و السیاسه(تحقیق الزینی)ج 1 ص 51 و(تحقیق الشیری)ج 1 ص 72.
2- 2) راجع:النص و الإجتهاد للسید شرف الدین ص 394.

و حملتهما علی نکث البیعه،و الخروج علی الإمام (1)،فخرجا علیه،و خرجت معهما عائشه طمعا باستخلاف طلحه،و کان ما کان فی البصره و صفین و النهروان من الفتن الطاغیه،و الحروب الطاحنه:

و کلها من آثار الشوری،حیث صورت أندادا لعلی ینافسونه فی حقه، و یحاربونه علیه،بل نبهت (2)معاویه إلی هذا،و أطمعته بالخلافه،فکان معاویه و کل واحد من أصحاب الشوری عقبه کؤودا فی سبیل ما یبتغیه الإمام من إصلاح الخلائق،و إظهار الحقائق».

إلی أن قال

«علی أن فی السته من هو من رسول اللّه کالصنو من الصنو،و الذراع من العضد،و کان منه بمنزله هارون من موسی إلا أنه لیس بنبی،و لکنه الوزیر و الوصی،و أبو السبطین،و صاحب بدر و أحد و حنین،و من عنده علم الکتاب.

فما کان أغنی فاروق الأمه عن تعریضه و تعریض بقیه السته لهذا الخطر،و هذه المهانه،و قد کان فی وسعه أن لا یعهد إلی أحد ما،فیذر الأمر شوری بین أفراد الأمه کافه،یختارون لأنفسهم من شاؤوا،و حینئذ یکون

ص :70


1- 1) و قد قلنا:إن عمر ذکر هذا النکث،و لعله استنادا إلی ما سمعه من رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»من أن الزبیر سیقاتل علیا و هو له ظالم.
2- 2) بل قول عمر لأصحاب الشوری:إن اختلفتم،علیکم علی هذا الأمر معاویه.. و قوله عن معاویه:هذا کسری العرب،هو الذی أطمع معاویه بهذا الأمر.

قد صدق فی قوله:لا أتحملها حیا و میتا (1).

أو یعهد إلی عثمان بکل صراحه،کما عهد أبو بکر إلیه،فیکون حینئذ صریحا فیما یرید-غیر مماکر و لا مداور-حیث رتب أمر الشوری ترتیبا یفضی إلی استخلاف عثمان لا محاله،فإن ترجیح عبد الرحمن علی الخمسه لیس إلا لعلمه بأنه سیؤثره بالأمر،و أن سعدا لا یخالف عبد الرحمن أبدا.

و قد علم الناس هذا من فاروقهم،و إن ظن أنه موه الأمر علی الناس،و حین قال لابن عباس جوابا علی قوله:رد علیه ظلامته:لا أتحملها حیا و میتا.

و ورد أنه قال ذلک حین عرض علیه أن یولی ولده عبد اللّه.لیظهر بمظهر الزاهد فی الدنیا مع أنه إنما رغب عن ولده لأنه یعرف ضعف شخصیته مقابل علی«علیه السّلام»،و إنما حرفها عن علی«علیه السلام»، لأن خطته و سیاسته کانت تقضی بذلک.

و هل فی تمکین علی«علیه السلام»من حقه(الخلافه)وزر علی عمر أو علی غیره؟!أم هو طاعه للّه و رسوله،و امتثال للأوامر الشرعیه الصادره للأمه؟!

و ما رأی المسلمین لو سمع رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»عمر یأمر أبا طلحه فیقول:

«إن اجتمع خمسه و أبی واحد فاشدخ رأسه بالسیف،و إن اتفق أربعه و أبی اثنان فأضرب رأسیهما،و إن افترقوا ثلاثه و ثلاثه فالخلیفه فی الذین

ص :71


1- 1) ذکرنا فی بعض الفصول السابقه مراده من هذه العباره،فلا نعید..

فیهم عبد الرحمن،و اقتلوا أولئک إن خالفوا،فإن مضت ثلاثه أیام و لم یتفقوا علی واحد منهم فاضربوا أعناق السته» (1).

و علی کل حال،فإن الأحداث التی ترتبت علی هذه الشوری التی صرفت الأمر عن علی«علیه السلام»إلی غیره،و أفرزت کل تلک الآثار قد تحملها عمر میتا بعد أن تحملها حیا.

العرب و قریش لا یریدون علیا علیه السّلام

إن جهود قریش و علی رأسها أبو بکر و عمر قد نجحت،و الشجره التی غرسوها قد أثمرت،و ثمارها أینعت،فقد أصبح العرب و قریش یجهرون بأنهم لا یریدون علیا«علیه السلام»،بعد أن کانوا یتهامسون بذلک فی الخفاء.

قال أبو جعفر یحیی بن محمد بن أبی زید،الذی وصفه المعتزلی بأنه لم یکن إمامی المذهب،و لا کان یبرأ من السلف،و لا یرتضی قول المسرفین من

ص :72


1- 1) راجع:الکامل فی التاریخ ج 3 ص 66 حوادث سنه 23 و تاریخ اللأمم و الملوک ج 4 ص 428 حوادث سنه 23 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 294 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 924 و بحار الأنوار ج 31 ص 398 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام»للشیروانی ص 349 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 339 و 342 و 347 و النص و الإجتهاد ص 384 و 398 و الغدیر ج 5 ص 375 و نهج السعاده ج 1 ص 113 و الوضاعون و أحادیثهم ص 499 و الشافی فی الإمامه ج 3 ص 212.

الشیعه،و لکنه کلام أجراه علی لسانه البحث و الجدل بینی و بینه! (1).

قال أبو جعفر،کما نقله عنه المعتزلی:

«و القوم الذین کانوا قد غلب علی ظنونهم أن العرب لا تطیع علیا «علیه السلام».

فبعضها للحسد.

و بعضها للوتر و الثأر.

و بعضها لاستحداثهم سنه.

و بعضها لاستطالته علیهم،و رفعه عنهم.

و بعضها کراهه اجتماع النبوه و الخلافه فی بیت واحد.

و بعضها للخوف من شده و طأته،و شدته فی دین اللّه.

و بعضها خوفا لرجاء تداول قبائل العرب الخلافه،إذا لم یقتصر بها علی بیت مخصوص علیه،فیکون رجاء کل حی لوصولهم إلیها ثابتا مستمرا.

و بعضها ببغضه،لبغضهم من قرابته لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» و هم المنافقون من الناس،و من فی قلبه زیغ من أمر النبوه.

فأصفق الکل إصفاقا واحدا علی صرف الامر عنه لغیره.

و قال رؤساؤهم:إنا خفنا الفتنه،و علمنا أن العرب لا تطیعه و لا تترکه،

ص :73


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 90 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 256 و غایه المرام ج 6 ص 94.

و تأولوا عند أنفسهم النص،و لا ینکر النص.و قالوا:إنه النص،و لکن الحاضر یری ما لا یری الغائب،و الغائب قد یترک لأجل المصلحه الکلیه.

و أعانهم علی ذلک مسارعه الأنصار إلی ادعائهم الأمر،و إخراجهم سعد بن عباده من بیته و هو مریض لینصبوه خلیفه فیما زعموا.

و اختلط الناس،و کثر الخبط،و کادت الفتنه أن تشتعل نارها،فوثب رؤساء المهاجرین،فبایعوا أبا بکر و کانت فلته-کما قال قائلهم-و زعموا أنهم أطفأوا بها نائره الأنصار.

فمن سکت من المسلمین،و أغضی و لم یتعرض،فقد کفاهم أمر نفسه، و من قال سرا أو جهرا:إن فلانا قد کان رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» ذکره،أو نص علیه،أو أشار إلیه،أسکتوه فی الجواب بأنا بادرنا إلی عقد البیعه مخافه الفتنه،و اعتذروا عنده ببعض ما تقدم:إما أنه حدیث السن،أو تبغضه العرب،لأنه وترها و سفک دماءها،أو لأنه صاحب زهو وتیه،أو کیف تجتمع النبوه و الخلافه فی مغرس واحد!

بل قد قالوا فی العذر ما هو أقوی من هذا و أوکد،قالوا:أبو بکر أقوی علی هذا الأمر منه،لا سیما و عمر یعضده و یساعده،و العرب تحب أبا بکر، و یعجبها لینه و رفقه.و هو شیخ مجرب للأمور لا یحسده أحد،و لا یحقد علیه أحد،و لا یبغضه أحد،و لیس بذی شرف فی النسب،فیشمخ علی الناس بشرفه،و لا بذی قربی من الرسول«صلی اللّه علیه و آله»فیدل بقربه.

و دع ذا کله فإنه فضل مستغنی عنه.

قالوا:لو نصبنا علیا«علیه السلام»،ارتد الناس عن الاسلام،و عادت

ص :74

الجاهلیه کما کانت،فأیما أصلح فی الدین؟!الوقوف مع النص المفضی إلی ارتداد الخلق،و رجوعهم إلی الأصنام و الجاهلیه؟!أم العمل بمقتضی الأصلح،و استبقاء الإسلام،و استدامه العمل بالدین،و إن کان فیه مخالفه النص!

قال«رحمه اللّه»:

و سکت الناس عن الإنکار،فإنهم کانوا متفرقین:

فمنهم من هو مبغض شانئ لعلی«علیه السلام»،فالذی تم من صرف الأمر عنه هو قره عینه،و برد فؤاده.

و منهم ذو الدین و صحه الیقین،إلا أنه لما رأی کبراء الصحابه قد اتفقوا علی صرف الأمر عنه،ظن أنهم إنما فعلوا ذلک لنص سمعوه من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،ینسخ ما قد کان سمعه من النص علی أمیر المؤمنین«علیه السلام»،لا سیما ما رواه أبو بکر من قول النبی«صلی اللّه علیه و آله»:«الأئمه من قریش»،فإن کثیرا من الناس توهموا أنه ناسخ للنص الخاص،و أن معنی الخبر أنکم مباحون فی نصب إمام من قریش،من أی بطون قریش کان،فإنه یکون إماما..انتهی (1).

و نقول:

إن بعض هذا الکلام و إن کان جیدا..و لکن معظمه کلام ماکر

ص :75


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 84 و 85 و 86 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 252.

و خبیث یهدف إلی تعمیه الحقیقه علی الناس..فقد:

1-ادعی:أن رؤساء المهاجرین هم الذین بایعوا أبا بکر،مع أن الذین بایعوه هم أبو عبیده،و عمر بن الخطاب،بالإضافه إلی قریبه أسید بن حضیر،و بشیر بن سعد،ثم انضم إلیهم خالد،و المغیره،و معاذ بن جبل، و محمد بن مسلمه و أضرابهم بعد ذلک.

2-انه یوهم القارئ بأن الأمور قد جاءت بعفویه،مع أنه قد اتضح مما ذکرناه فی کتابنا هذا،و فی کتاب الصحیح من سیره النبی«صلی اللّه علیه و آله»،و من کلمات علی«علیه السلام»و غیرها:أن الإستئثار بالخلافه کان أمرا دبر بلیل،و أن إرهاصاته بدأت تظهر من زمان رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..

3-إنه حصر النفاق بمن یبغض علیا لقرابته من رسول اللّه.و هذا غیر صحیح،فإن من یبغضه للوتر و الثأر منافق أیضا..و کذلک من یکره ما قرره اللّه و رسوله فی حقه«علیه السلام»،و یسعی فی إبطاله..و غیر ذلک.

4-زعم أن خوفهم الفتنه هو الذی دعاهم لصرف الأمر عن علی «علیه السلام»..و لیس هذا صحیحا،فإن تولیته أمان من الفتنه و صرف الأمر عنه کان هو الفتنه.

5-ادعی أنهم تأولوا النص،و الصحیح أنهم ردوا النص عن علم بآرائهم،و نکثوا البیعه.

6-زعم أنهم ردوا النص لأجل المصلحه الکلیه،و هو غیر صحیح بل ردوه لأجل المصلحه الشخصیه..

ص :76

7-هل القربی من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فضل مستغنی عنه؟!و کیف یجتمع هذا مع قوله تعالی قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبیٰ ؟

8-زعم أنهم قالوا:لو نصبنا علیا ارتد الناس عن الإسلام و لم یقل هذا منهم أحد..و لا یجرؤون علی التفوه به لأنه رد علی اللّه و رسوله..کیف و قد أقامه الرسول بأمر من اللّه تعالی و بایعوه و لا یفعل اللّه و رسوله ما یوجب رده الناس عن الدین.

9-و زعم أن کبراء الصحابه اتفقوا علی صرف الأمر عن علی«علیه السلام».و هذا غیر صحیح،فإن بنی هاشم،و سلمان و عمارا،و أباذر، و المقداد،و أبی بن کعب،و کثیرین غیرهم لم یرضوا بصرف الأمر عن علی «علیه السلام»..و إن کانوا لم یجرؤا علی تحمل مسؤولیاتهم فی مواجهه القوم بالحده و الشده اللازمه لإعاده الحق إلی صاحبه..

و هؤلاء و کثیر آخرون کانوا علی مثل رأیهم،هم عظماء الصحابه عند رسول اللّه..و کثیر منهم من الکبار عند الناس أیضا..

و فی کلامه مواضع أخری للنظر،و ما ذکرناه کاف فیما قصدنا إلیه إن شاء اللّه تعالی..

الشوری العمریه تدبیر متقن و سابق

إن مراجعه النصوص تعطی:أن الشوری کانت أمرا دبر بلیل،و أن نتائجها کانت محسومه سلفا.و أنها کانت تهدف إلی تشتیت أمر المسلمین، و اضعاف فئات بعینها،و ذلک بایجاد منافسین لهم،و أن عمر کان یسعی

ص :77

لإیصال شخص بعینه إلی الخلافه،و إبعاد علی«علیه السلام»،و بنی هاشم عنها..و أنه کان مهتما بتوطئه الأمر لمعاویه..بل و لعمرو بن العاص أیضا، أو أی شخص آخر من بنی أمیه،یستطیع متابعه هذه الأهداف،فلاحظ ما یلی:

ألف-فمما دل علی أنه یدبر لإیصال شخص بعینه نذکر الشواهد التالیه:

1-ذکروا:أن عمر بن الخطاب أعطی سعید بن العاص أرضا فی المدینه،فاستزاده،فقال له عمر:«حسبک.و اختبیء عندک:أن سیلی الأمر بعدی من یصل رحمک،و یقضی حاجتک.

قال:فمکثت خلافه عمر بن الخطاب حتی استخلف عثمان،و أخذها عن شوری و رضی،فوصلنی،و أحسن،و قضی حاجتی» (1).

2-و عن أبی ظبیان الأزدی قال:قال لی عمر بن الخطاب:ما مالک یا أبا الظبیان؟!

قال:قلت:أنا فی ألفین.

قال:فاتخذ سائما،فإنه یوشک أن یجیء أغیلمه من قریش یمنعون هذا

ص :78


1- 1) الطبقات الکبری لابن سعد ج 5 ص 31 و منتخب کنز العمال(بهامش مسند أحمد)ج 4 ص 389 و 390 و کنز العمال ج 12 ص 580 و تاریخ مدینه دمشق ج 21 ص 119.

العطاء» (1).

ب:و مما یدل علی السعی لایجاد المنافسین لعلی«علیه السلام»،و بنی هاشم،ما یلی:

قول معاویه لابن حصین:«إنه لم یشتت بین المسلمین،و لا فرق أهواءهم،و لا خالف بینهم إلا الشوری،التی جعلها عمر إلی سته نفر..

إلی أن قال:فلم یکن رجل منهم إلا رجاها لنفسه،و رجاها له قومه.

و تطلعت إلی ذلک نفسه» (2).

غیر أننا قد ذکرنا:أن السقیفه قد سبقت الشوری فی ذلک،لکن الشوری أذکت الطموحات،و رسختها.

ج:بالنسبه لإبعاد الأمر عن علی«علیه السلام»و بنی هاشم نقول:

قد ذکرنا نصوصا کثیره یصرح فیها عمر:بأنه استبعد علیا«علیه السلام»،لأن قریشا لا تریده،غیر أننا نقول:

تحدثنا النصوص:أن عمر کان یستشیر کعب الأحبار فیمن یولیه الأمر

ص :79


1- 1) جامع بیان العلم ج 2 ص 18 و(ط دار الکتب العلمیه)ج 2 ص 14 و المصنف لابن أبی شیبه ج 8 ص 694.
2- 2) العقد الفرید ج 2 ص 281 و الطرائف لابن طاووس ص 482 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 571 و بحار الأنوار ج 31 ص 53 و حیاه الإمام الحسین«علیه السلام»للقرشی ج 1 ص 322 و نهج الحق ص 355 و إحقاق الحق(الأصل) ص 294.

بعده(!!)حسبما یجدونه فی کتبهم(!!)فینفی کعب أن یصل إلیها علی «علیه السلام»و ولده،و یؤکد علی انتقالها بعد الشیخین إلی بنی أمیه، فیصدّق عمر ذلک،و یستشهد له بما ورد عن النبی فی شأن بنی أمیه (1).

و لکن الوقائع أثبتت أن کعبا کان یکذب فی أقواله،و أنه قد کذب فیما ادعاه هنا أیضا.فإن الخلافه وصلت للإمام علی«علیه السلام»،ثم إلی ولده الإمام الحسن«علیه السلام»من بعده..

و إنما ادعی کعب ذلک لعمر،لأنه کان قد اطلع علی ما یجری،و عرف المیول السیاسیه،و الأهواء التی تتحکم فی مسار هذا الأمر..فأراد أن یشجع الخلیفه علی مواصله سعیه لإبعاد الخلافه عن علی«علیه السلام» و بنی هاشم،و یتخذ بذلک یدا عنده.

کما أن کعب الأحبار ربما یکون قد أحس من سؤال عمر أن عمر بن الخطاب یرید أن یجعل عدم نیل علی«علیه السلام»للخلافه فی دائره القضاء الإلهی الذی لا حیله للبشر فیه..و ذلک من شأنه أن یؤثر فی الناس تخاذلا عن علی«علیه السلام»،و یقلل من حماسهم لقضیته،فبادر کعب إلی تلبیه رغبه عمر علی النحو المتقدم.

د:لقد کان ثمه ترکیز خاص من قبل عمر بن الخطاب علی معاویه بن أبی سفیان،و اهتمام کبیر بتأهیله للخلافه،و تهیئه الأجواء له،رغم أنه کان

ص :80


1- 1) راجع:شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 81 فإنها قضیه هامه.و لیراجع أیضا الفتوح لابن أعثم ج 3 ص 87 و 88 فإنها قضیه هامه أیضا.

من الطلقاء..و یکفی أن نذکر هنا ما یلی:

إنه أبقاه علی ولایه الشام لسنوات عده،من دون أن یعرضه فی کل عام للمساءله،التی کان یتعرض لها عماله فی سائر الأقطار (1)،و التی کانت ربما تصل فی کثیر الأحیان إلی حد الإهانه،و المس بالکرامه،ثم الإستیلاء علی الأموال من دون سبب ظاهر،سوی رغبه الخلیفه بمقاسمتهم أموالهم،مع أنه کان لا یولی أحدا أکثر من عامین (2).

و حینما یطلب منه معاویه:أن یصدر له أوامره لینتهی إلیها،یقول له:

لا آمرک و لا أنهاک (3).

هذا بالإضافه إلی أمور أخری یراها و یعرفها عنه،و یغضی عنها، کتعامل معاویه بالربا،و اظهاره البذخ و الترف و غیر ذلک.

و حول تظاهر معاویه بالقبائح راجع:دلائل الصدق (4)للمظفر«رحمه اللّه»..

ص :81


1- 1) دلائل الصدق ج 3 ق 1 ص 209 و 211.و راجع النص و الإجتهاد ص 271.
2- 2) التراتیب الإداریه ج 1 ص 269.
3- 3) دلائل الصدق ج 3 قسم 1 ص 212 و تاریخ الأمم و الملوک ج 6 ص 184 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 461 و الإستیعاب ج 3 ص 1417 و تاریخ مدینه دمشق ج 59 ص 112 و 113 و سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 133 و البدایه و النهایه ج 8 ص 133 و راجع:العقد الفرید ج 1 ص 14 و صلح الحسن«علیه السلام»للسید شرف الدین ص 9.
4- 4) دلائل الصدق للمظفر ج 3 قسم 1 ص 212 و 213 و مسند أحمد ج 5 ص 347-

و قد ذمّ معاویه مره عند عمر،فقال:دعونا من ذم فتی قریش،من یضحک فی الغضب الخ (1)..

و فی نص آخر:

أن عمر قال فیه:«احذروا آدم قریش،و ابن کریمها،من لا ینام إلا علی الرضا،و یضحک فی الغضب،و یأخذ ما فوقه من تحته» (2).

و کان یجری علیه فی کل شهر ألف دینار.

و فی روایه أخری:کان یجری علیه فی السنه عشره آلاف دینار،و مع ذلک یزعمون:أن عمر حج سنه عشر من خلافته،فکانت نفقته سته عشر

4)

-و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 4 ص 60 و الغدیر ج 10 ص 179 و الوضاعون و أحادیثهم ص 26 و تاریخ مدینه دمشق ج 27 ص 127 و سیر أعلام النبلاء ج 5 ص 52.

ص :82


1- 1) الاستیعاب(بهامش الأصابه)ج 3 ص 397 و(ط دار الجیل)ج 3 ص 1418 و قاموس الرجال للتستری ج 10 ص 117 و إحقاق الحق(الأصل)ص 263 و تاریخ مدینه دمشق ج 59 ص 112 و حیاه الإمام الحسین«علیه السلام» للقرشی ج 1 ص 296 و دلائل الصدق ج 3 قسم 1 ص 211 و فی العقد الفرید ج 1 ص 25 نسبه هذه الکلمات إلی عمرو بن العاص فی معاویه.
2- 2) عیون الأخبار لابن قتیبه ج 1 ص 9 و کنز العمال ج 13 ص 587 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 97 و تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 281 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 60.

دینارا،فقال:أسرفنا فی هذا المال (1).فلماذا الألف دینار فی کل شهر إذن..

و کان عمر إذا نظر إلی معاویه یقول:هذا کسری العرب (2).

و قال مره لجلسائه:تذکرون کسری و قیصر،و دهاءهما،و عندکم معاویه؟! (3).

و فی محاوله لفتح و إذکاء شهیه معاویه للخلافه فی اللحظه الحاسمه، نجده یقول:إیاکم و الفرقه بعدی،فإن فعلتم،فاعلموا:أن معاویه بالشام،

ص :83


1- 1) دلائل الصدق ج 3 قسم 1 ص 212 عن تاریخ الخلفاء ص 141،و الصواعق المحرقه فی سیره عمر.و کنز العمال ج 12 ص 569 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 3 ص 308 و البدایه و النهایه ج 7 ص 152.
2- 2) الاستیعاب(بهامش الإصابه)ج 3 ص 369 و 397 و(ط دار الجیل)ج 3 ص 1417 و فیه:أنه کان إذا دخل الشام،و نظر إلیه،قال ذلک،و الإصابه ج 3 ص 434 و أسد الغابه ج 4 ص 386 و الغدیر ج 10 ص 226 عنهم،و دلائل الصدق ج 3 ق 1 ص 212 و سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 134 و الأعلام للزرکلی ج 7 ص 262 و تاریخ الإسلام ج 4 ص 311 و البدایه و النهایه ج 8 ص 125 و(ط دار إحیاء التراث)ج 8 ص 134 و شرح الأخبار ج 2 ص 164 و تاریخ مدینه دمشق ج 59 ص 114 و إحقاق الحق(الأصل)ص 263.
3- 3) الفخری فی الآداب السلطانیه ص 105 و قاموس الرجال للتستری ج 10 ص 118 و تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 244 و الکامل فی التاریخ ج 4 ص 11 و حیاه الإمام الحسین«علیه السلام»للقرشی ج 1 ص 295.

فإذا وکلتم إلی رأیکم(یعرف ظ.)کیف یستبزها منکم»أو«و ستعلمون إذا وکلتم إلی رأیکم کیف سیبتزها دونکم» (1).

و یقول لأهل الشوری:«إن تحاسدتم،و تقاعدتم،و تدابرتم،و تباغضتم، غلبکم علی هذا الأمر معاویه بن أبی سفیان.

و کان معاویه یومئذ أمیر الشام من قبل عمر» (2).

و فی نص آخر:أنه قال لأهل الشوری:«إن اختلفتم دخل علیکم معاویه بن أبی سفیان من الشام،و بعده عبد اللّه بن أبی ربیعه من الیمن،فلا یریان لکم فضلا إلا بسابقتکم» (3).

هذا..و قد احتج عثمان علی أمیر المؤمنین«علیه السلام»حینما طلب منه أن یعزل معاویه:بأن عمر هو الذی استعمله (4).

کما و احتج معاویه نفسه علی صعصعه،و علی صلحاء الکوفه بتولیه

ص :84


1- 1) الإصابه ج 3 ص 434 و(ط دار الکتب العلمیه)ج 6 ص 122 و البدایه و النهایه ج 8 ص 136 و تاریخ مدینه دمشق ج 59 ص 124.
2- 2) راجع:شرح النهج للمعتزلی ج 1 ص 187 و النص و الاجتهاد هامش ص 281 عنه،و کتاب الأربعین للشیرازی ص 568.
3- 3) کنز العمال ج 5 ص 735 عن ابن سعد،و تاریخ مدینه دمشق ج 59 ص 124 و الغدیر ج 10 ص 30 و الإصابه ج 4 ص 70.
4- 4) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 9 ص 24.

عمر له أیضا (1)...الأمر الذی یعنی:أن قول عمر کان قد أصبح کالشرع المتبع،کما أوضحناه فی بحثنا حول الخوارج.

و بعد..فإننا نری:أن کعب الأحبار کان یلوح بالخلافه لمعاویه فی عهد عثمان أیضا (2)..

کما أن معاویه نفسه یصرح:بأنه قد دبر الأمر من زمن عمر (3).

ه-و حتی بالنسبه لعمرو بن العاص،نجد عمر بن الخطاب یقول:

«ما ینبغی لعمرو أن یمشی علی الأرض إلا أمیرا» (4).

ص :85


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 2 ص 132-133 و الغدیر ج 9 ص 35 و تاریخ الأمم و الملوک ج 5 ص 88-90 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 366 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 57-60 و(ط دار صادر)ج 3 ص 143 و مواقف الشیعه ج 1 ص 259.
2- 2) البدایه و النهایه ج 8 ص 127 و(ط دار إحیاء التراث)ج 8 ص 136 و نسخه وکیع ص 91 و المصنف لابن أبی شیبه ج 8 ص 586 و أضواء علی السنه المحمدیه ص 180 و تاریخ مدینه دمشق ج 59 ص 123 و سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 136 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 156 و النزاع و التخاصم ص 82.
3- 3) الأذکیاء لابن الجوزی ص 28.
4- 4) فتوح مصر و أخبارها ص 180 و(ط دار الفکر)ص 307 و الإصابه ج 3 ص 2 و (ط دار الکتب العلمیه)ج 4 ص 539 و سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 70 و تاریخ مدینه دمشق ج 46 ص 155 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 4 ص 92.

و-ثم أمعن عمر فی التوسع فی أمر الخلافه،و إسقاطها،و جعلها فی دائره الإبتذال و الهوان،فأطمع بها حتی أمثال عبد اللّه بن أبی ربیعه..کما تقدم..

کما أن جمیع النصوص المتقدمه تدلنا علی أنه کان یراهن علی تحرک معاویه،و ابن ربیعه،و الزبیر،و عمرو بن العاص..لو فشلت الشوری فی تحقیق أغراضه.و هذا بالذات ما حصل حتی بعد قتل عثمان..

خطه عمر

و قال الزبیر لولده عبد اللّه فی حرب الجمل:

«أنت و اللّه قطعت بیننا،و فرقت ألفتنا،بما بلیت به من هذا المسیر.و ما کنت مبالیا من ولی هذا الأمر و قام به.

و اللّه،لا یقوم أحد من الناس إلا من قام مقام عمر بن الخطاب فیهم، فمن ذا یقوم مقام عمر بن الخطاب؟!فإن سرنا بسیره عثمان قتلنا،فما أصنع بهذا المسیر،و ضرب الناس بعضهم ببعض!!.

فقال عبد اللّه ابنه:أفتدع علیا یستولی علی الأمر،و أنت تعلم أنه کان أحسن أهل الشوری عند عمر بن الخطاب؟!و لقد أشار عمر و هو مطعون،یقول لأهل الشوری:و یلکم،أطمعوا علیا فیها،لا یفتق فی الإسلام فتقا عظیما،و منّوه حتی تجمعوا علی رجل سواه» (1).

ص :86


1- 1) الجمل للشیخ المفید ص 289 و(ط مکتبه الداوری-قم)ص 155.

و فی مناسبه أخری قال ابن الزبیر لعبد اللّه بن عباس:«و لقد سئل عبد الرحمان بن عوف عن أصحاب الشوری،فکان صاحبکم أحسنهم عنده،و ما أدخله عمر فی الشوری إلا و هو یعرفه،و لکن خاف فتقه فی الإسلام (1).

و نقول:

إننا نستخلص من هذا النص عده أمور،نذکر منها ما یلی:

الزبیر لم یکن صادقا

إن کلام الزبیر هذا یشیر أیضا إلی أنه لم یکن مستعدا للتضحیه من أجل علی«علیه السلام»،و حقه،فتأییده له یوم السقیفه لم یکن عن قناعه،و لا کان صادقا فیما یظهره من استعداد للتضحیه فی هذا السبیل.

تحیر الزبیر؟!

تقدم أن الزبیر بن العوام أظهر تحیره فی السیره العملیه التی یختارها، هل یختار سیره عمر؟!أم یختار سیره عثمان؟!و قد أظهر أنه غیر قادر علی سیره عثمان لأنه یخشی القتل،أما سیره عمر فلا أحد یستطیع أن یکون مثل عمر..و کأنه کان یمیل إلی العمل بسیره عثمان،لکن یمنعه الخوف من القتل.

و اللافت هنا أمور ثلاثه

الأول:إنه لم یذکر سیره النبی«صلی اللّه علیه و آله»..و لا أشار إلیها،

ص :87


1- 1) الجمل للشیخ المفید ص 318 و(ط مکتبه الداوری-قم)ص 170.

و کأن من المفروغ عنه أنها لیست فی دائره الإحتمال أصلا،فما هو السبب فی ذلک یا تری؟!.ألم یسمع قول اللّه تعالی: لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ (1)؟!ألم یأمر النبی«صلی اللّه علیه و آله»بالعمل بسنته،و التزام نهجه؟!.

و من جهه أخری:إن الزبیر اختار الحدیث عن سیره عمر و عثمان، فلماذا لم یشر إلی سیره أبی بکر أیضا؟!..

الثانی:لماذا لا یقدر علی العمل بسیره عمر؟!

هل هو لأجل صعوبتها؟!

أم لأجل خطورتها؟!

أم لعدم رضی الناس بها؟!

ألیسوا یذکرون:أن علیا«علیه السلام»قال لطلحه و الزبیر فی حرب الجمل:ما الذی کرهتما من أمری،و نقمتما من تأمیری،و رأیتما من خلافی؟! قالا:خلافک عمر بن الخطاب فی القسم،و انتقاصنا حقنا فی الفیء (2).

ص :88


1- 1) الآیه 21 من سوره الأحزاب.
2- 2) المعیار و الموازنه ص 113 و الأمالی للطوسی ص 732 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 7 ص 41 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 2 ص 280 و بحار الأنوار ج 32 ص 21 و 30 و فضائل أمیر المؤمنین«علیه السلام»لابن عقده ص 94.

و نادی أصحاب الجمل أیضا بأمیر المؤمنین:أعطنا سنه العمرین (1).

و المقصود هو سنتهما فی العطاء.

و قاده أصحاب الجمل هم:عائشه،و طلحه و الزبیر.

فإن کان ذلک یزعجهم،فلماذا لم یردعوا أصحابهم عن هذا الطلب؟! أو لماذا لم یصححوا لهم خطأهم فیه؟!

الثالث:ألم یکن الزبیر من الذین حرضوا علی عثمان،و باشروا مناوأته، و حصروه،و قتلوه،اعتراضا منهم علی سیرته؟!

فلماذا حلیت سیرته الآن فی عین الزبیر یا تری؟!

و لو لا أنه کان یخشی القتل لاختار خصوص سیره عثمان..بل هو لأجل عجزه عن العمل بسیره عثمان کان یرید الإنصراف عن هذه الحرب التی أثارها،فما عشت أراک الدهر عجبا!!

لماذا یدخل عمر علیا علیه السّلام فی الشوری؟!

إن الذی یراجع ما اعتذروا به عن صرف الأمر عن علی«علیه السلام»

ص :89


1- 1) الکامل للمبرد(ط دار نهضه مصر)ج 1 ص 144 و راجع:الکافی ج 8 ص 59 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 269 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 343 و الأخبار الطوال ص 207 و أنساب الأشراف(بتحقیق المحمودی)ج 2 ص 370-371 و تنقیح المقال ج 2 ص 83 و معانی القرآن للنحاس ج 6 ص 362 و تفسیر السمعانی ج 5 ص 103 و البرهان للزرکشی ج 3 ص 312.

سیجد:أنه کله-تقریبا-قد ورد علی لسان عمر بن الخطاب!!.

فهو المصدر الأساس،لهذه المزاعم،و هو الذی کان یسوّق لها إذن..

فلماذا یدخل علیا«علیه السلام»فی الشوری؟!و لماذا هذا الإطراء منه لعلی «علیه السلام»؟!و سنجیب عن هذا السؤال عن قریب إن شاء اللّه تعالی..

ماذا لو لم یدخل علی علیه السّلام معهم؟!

قد ذکرت بعض الروایات:أن أرکان الشوری بعد أن سمعوا مناشدات علی«علیه السلام»أسرّ بعضهم إلی بعض بأن الأمر لو وصل إلی علی و بنی هاشم لم یخرج منهم أبدا (1).

و کأن هذا النص یرید أن یوحی لنا بأن احتمال استئثار بنی هاشم بالأمر،و عدم التمکن من إزاحتهم عنه هو السبب فی عزوف المتشاورین عن علی«علیه السلام»..

غیر أن الحقیقه هی:أن القضیه لیست قضیه تشبث بنی هاشم بالأمر، و منعهم غیرهم من الوصول إلیه..بل القضیه قضیه النص الإلهی،

ص :90


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 298 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 194 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 72 و دلائل الصدق ج 3 ق 1 ص 116 و بحار الأنوار ج 31 ص 403 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 341 و 348 و نهج السعاده ج 1 ص 145 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 931 و حلیف مخزوم(عمار بن یاسر)لصدر الدین شرف الدین ص 180.

و النصب النبوی،الذی حصر ولایه الأمر بأمیر المؤمنین و الأئمه«علیهم السلام»من بعده،الذین عینهم اللّه تعالی و رسوله..

و لعل الأمر کان معکوسا فی بعض وجوهه،فإن من الواضح:أنه «علیه السلام»لو لم یدخل فی الشوری..فلعل الخمسه کانوا سیتفقون علی تداول الخلافه فیما بینهم،فلا یسمحون بوصولها إلی علی«علیه السلام»، و الحال أنه یجب علی علی«علیه السلام»أن لا یفرط فی هذا الأمر،من حیث أنه تکلیف إلهی،لا من حیث أنه امتیاز له کشخص.لأن علیه أن یحفظ الشریعه بالمقدار الممکن..

علی أن علیا«علیه السلام»کان یعلم أن الشوری،و إن کانت لها سلبیات کبیره جدا لکن کان لها إیجابیه لم یردها أربابها،و هی أنه«علیه السلام»کان یعلم أن هذه الشوری قد جعلت الأمر منحصرا بعلی بعد عثمان،بعد أن انقسم أرکانها إلی فریقین،رأس أحدهما علی«علیه السلام»، فإن فرض عمر اختیار عثمان هذه المره،فإن الأمر لن یتجاوز علیا«علیه السلام»فی المره التالیه بإقرار من أهل الشوری أنفسهم.

و لا یوجد من یفرض شوری جدیده تأتی بنظیر عثمان مره أخری.

لماذا لم یوص عمر لعثمان؟!

و قد یقول قائل:لو کان عمر یقصد بالشوری إیصال عثمان إلی الخلافه لکان بامکانه أن یوصی إلیه کما أوصی أبو بکر لعمر،و لم یکن أبو بکر أقوی من عمر فی هذا المجال..

و نجیب:بأن وجود علی«علیه السلام»،و مکانته فی المسلمین..

ص :91

و ملکاته و علمه،و موقعه فی الدین،و ظهور ضعف عمر فی بیان الأحکام، و فی القضاء،و حتی فی العدید من سیاساته،و احتیاجه المستمر إلی علی «علیه السلام»طیله تلک السنوات-إن ذلک-قد جعل النص علی عثمان، مع وجود علی«علیه السلام»أمرا متعذرا.و کیف یمکن ذلک و قد ظهر فضل علی«علیه السلام»علی جمیع الصحابه،و عرف الناس أن غیره لا یمکن أن یقاس به،فالجهر و التصریح بالوصیه لغیر علی«علیه السلام» أصبح غیر مقبول،لا من عمر،و لا من غیره..

کما أن البناء علی نقل الخلافه من السابق إلی اللاحق بالوصیه و النص یبطل ما تشبثوا به لتصحیح خلافه أبی بکر..و یضعف منطقهم فی مقابل علی «علیه السلام»الذی لم یزل یحتج علیهم بالنص من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..فلا بد من إعاده تلمیع الصوره،و صرف الأذهان عن النص.

یضاف إلی ذلک:أن انتقال الأمر فجأه إلی الأمویین الذین دأبوا علی محاربه الإسلام و أهله طیله کل تلک السنین سوف یثیر مخاوف أکثر الناس الذین لیس لهم موقع سلطوی.

السؤال المحیر

و نعود إلی طرح السؤال المحیر الذی یقول:

لماذا لم یستبعد عمر علیا«علیه السلام»من هذه الشوری؟!و کیف یخاطر بإشراکه«علیه السلام»فیها!!..

و الجواب الصریح و الواضح جاء من قبل عمر نفسه،و هو ما تقدم من أنه کان قد دبر الأمر بنحو یستحیل معه أن یصل علی«علیه السلام»إلی شیء..

ص :92

و هو الذی أمر جماعته أن یطمعوا علیا فیها حتی لا یفتق علیهم فتقا عظیما، و أن یمنعوه حتی یجمعوا علی رجل سواه،و قد أسس الشوری علی هذا الأساس،فالمطلوب هو احتواء علی«علیه السلام»،و منعه من القیام بأیه حرکه معارضه.لأن عمر کان یعلم:أنه«علیه السلام»لو أراد ذلک،فستکون حرکته خطیره،و غیر مأمونه العواقب،إذ ربما یتمکن«علیه السلام»من تضییع الخطط التی دبرها عمر و فریقه،و من وراءهم من قریش و العرب..

إنه یرید أن لا یجد علی«علیه السلام»المبرر لأی تحرک عبر عنه عمر:

«بالفتق العظیم».و عمر کان یعلم أنه لا یتمکن من تحاشی ذلک إلا إذا أظهر لعلی«علیه السلام»الموافقه،و المسایره،و أبقاه فی دائره الرجاء و الأمل بالوصول إلی حقه،فإنه إذا أراد أن یقوم بأیه حرکه فی هذا الحال،فسیجد الناس حرجا فی مناصرته،لأنه لا یرون لتحرکه المناوئ مبررا،ما دام أنه لم یستبعد عن دائره الإحتمال بصوره نهائیه..

فإذا جاءت النتیجه فی اللحظه الأخیره لتظهر أنهم أجمعوا علی غیره، و أن سنه الشیخین قد تکرست فی سیاسه الحلفاء،ابتداء من قمه الهرم فإن الفرصه تکون قد فاتت،و المجال سیکون أضیق،لأن نفس هذه النتیجه لا بد أن یفهمها بسطاء الناس علی أنها طبیعیه،و علی أن أرکان الشوری لیس لهم موقف سلبی مسبق تجاه علی«علیه السلام»،و أنهم إنما اختاروا غیره لأنهم وجدوا فیه مرجحات له علیه..

و قد یتوهم الناس السذج-أن أرکان الشوری ربما یکونون قد اطلعوا علی أمور تسقط حظه من هذا الأمر،و تخرجه من دائره الأهلیه،و لکنهم لا

ص :93

یریدون الإفصاح عنها إحسانا منهم إلیه،و تفضلا علیه..

فلماذا یبادیهم هو بالإساءه إذن؟!

و لماذا یرفض قرارهم؟!

ألا یمکن اعتبار فعله هذا بالذات دلیلا علی حبه للدنیا،و علی صحه اختیارهم لغیره،و سلامه قرارهم؟!

علی علیه السّلام یعلم بالمکیده

و الکلام الوارد علی لسان علی«علیه السلام»،بعد تشکیل الشوری،یدل علی أنه کان علی علم بما یدبر له فیما یرتبط بالشوری،و علی علم بالنتائج التی سوف تتمخض عنها،و لکنه لم یبادر إلی رفضها،فیرد سؤالان:

أحدهما:کیف عرف ذلک؟!

الثانی:کیف رضی بالاستمرار إلی النهایه؟!

و الجواب عنهما معا نجده فی کلماته«علیه السلام»،فقد صرح:بأن الخلافه إنما صرفت عنه قبل أن یموت عمر،و قبل اجتماع أرکانها،و ذلک بمجرد سماعه أوامر عمر بقتل أرکان الشوری إن لم یتفقوا،فلاحظ ما یلی:

1-إنهم بمجرد أن سمعوا أقوال عمر«خرجوا،فقال علی لقوم کانوا معه من بنی هاشم:إن أطیع فیکم قومکم لم تؤمروا أبدا».

و تلقاه العباس،فقال:عدلت عنا.

فقال:و ما علمک؟!

قال:قرن بی عثمان.و قال:کونوا مع الأکثر،فإن رضی رجلان رجلا،

ص :94

و رجلان رجلا،فکونوا مع الذین فیهم عبد الرحمان بن عوف؟!

فسعد لا یخالف ابن عمه عبد الرحمان،و عبد الرحمان صهر عثمان لا یختلفون،فیولیها عثمان عبد الرحمان،أو یولیها عبد الرحمان عثمان.

فلو کان الآخران معی لم ینفعانی،بل إنی لا أرجو إلا أحدهما (1).

إلی أن تقول الروایه:فقال«علیه السلام»:أما إنی أعلم أنهم سیولون عثمان،و لیحدثن البدع و الأحداث،و لئن بقی لأذکرنک،و إن قتل أو مات لیتداولنها بنو أمیه الخ.. (2).

2-حین جعل عبد الرحمان الأمر إلی عثمان قال له«علیه السلام»:

«حبوته حبو دهر،لیس هذا أول یوم تظاهرتم فیه علینا،فصبر جمیل و اللّه المستعان علی ما تصفون.و اللّه،ما ولیت عثمان إلا لیرد الأمر إلیک،و اللّه کل یوم هو فی شأن..

ص :95


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 229 و 230 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 294 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 67 و 68 و دلائل الصدق ج 3 ق 1 ص 116 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام»للشیروانی ص 349 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 339 و 347 و نهج السعاده ج 1 ص 113 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 925.
2- 2) بحار الأنوار ج 31 ص 396 و 397 و راجع:تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 229 و 230 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 294 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 67 و 68 و الغدیر ج 9 ص 88 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 192.

فقال عبد الرحمان:یا علی،لا تجعل علی نفسک سبیلا».

إلی أن قال:

«قال«علیه السلام»:إن الناس ینظرون إلی قریش،و قریش تنظر إلیّ بینها،فتقول:إن ولی علیکم بنو هاشم لم تخرج منکم أبدا،و ما کانت فی غیرهم من قریش تداولتموها بینکم» (1).

3-عن أبی عبد اللّه«علیه السلام»قال:لما کتب عمر کتاب الشوری بدأ بعثمان فی أول الصحیفه،و أخر علیا أمیر المؤمنین«علیه السلام»،فجعله فی آخر القوم،فقال العباس:یا أمیر المؤمنین یا أبا الحسن،أشرت علیک فی یوم قبض رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أن تمد یدک فنبایعک،فإن هذا الأمر لمن سبق إلیه،فعصیتنی حتی بویع أبو بکر.و أنا أشیر علیک الیوم:إن عمر قد کتب اسمک فی الشوری،و جعلک آخر القوم،و هم یخرجونک منها،فأطعنی و لا تدخل فی الشوری.

فلم یجبه بشیء،فلما بویع عثمان،قال له العباس:ألم أقل لک.

ص :96


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 233 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 297 و 298 و دلائل الصدق ج 3 ق 1 ص 116 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 930 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 340 و 347 و راجع:الغدیر ج 10 ص 12 و نهج السعاده ج 1 ص 144 و راجع فی الفقره الأخیره عن نظر الناس إلی قریش، و نظر قریش لنفسها أو إلیه«علیه السلام»:بحار الأنوار ج 31 ص 403 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 72.

قال له:یا عم،إنه قد خفی علیک أمر،أما سمعت قوله علی المنبر:ما کان اللّه لیجمع لأهل هذا البیت الخلافه و النبوه؟!فأردت أن یکذب نفسه بلسانه،فیعلم الناس:أن قوله بالأمس کان کذبا باطلا،و أنا نصلح للخلافه.

فسکت العباس (1).

4-عن أبی صادق قال:لما جعلها عمر شوری فی سته،فقال:إن بایع اثنان لواحد،و اثنان لواحد،فکونوا مع الثلاثه الذین فیهم عبد الرحمان، و اقتلوا الثلاثه الذین لیس فیهم عبد الرحمان.

خرج أمیر المؤمنین«علیه السلام»من الدار،و هو معتمد علی ید عبد اللّه بن العباس،فقال:یا ابن العباس:إن القوم قد عادوکم بعد نبیکم کمعاداتهم لنبیکم«صلی اللّه علیه و آله»فی حیاته،أم و اللّه،لا ینیب بهم إلی الحق إلا السیف.

فقال له ابن عباس:و کیف ذلک؟!

قال:أما سمعت قول عمر:إن بایع إثنان لواحد،فکونوا مع الثلاثه الذین عبد الرحمان فیهم،و اقتلوا الثلاثه الذین لیس فیهم عبد الرحمان!!

قال ابن عباس:بلی.

قال:أولا تعلم أن عبد الرحمان ابن عم سعد،و أن عثمان صهر عبد الرحمان؟!

ص :97


1- 1) علل الشرایع ص 170 باب 134 ح 1 و بحار الأنوار ج 31 ص 355.

قال:بلی.

قال:فإن عمر قد علم:أن سعد،و عبد الرحمان،و عثمان لا یختلفون فی الرأی،و أنه من بویع منهم کان الإثنان معه،و أمر بقتل من خالفهم،و لم یبال أن یقتل طلحه إذا قتلنی و قتل الزبیر.

أم و اللّه!لئن عاش عمر لأعرفنه سوء رأیه فینا قدیما و حدیثا،و لئن مات لیجمعنی و إیاه یوم یکون فیه فصل الخطاب (1).

فقال العباس:لم أرفعک إلی شیء...إلخ..

إلی أن قال:

فقال علی«علیه السلام»:أما إنی أعلم أنهم سیولون عثمان،و لیحدثن البدع و الأحداث،و لئن بقی لأذکرنک.و إن قتل أو مات لیتداولها بنو أمیه.

و إن کان حیا لتجدنی حیث یکرهون إلخ.. (2).

موقف علی علیه السّلام

و یبقی سؤال:إذا کان علی«علیه السلام»یعلم بخطتهم،أو یعلم- علی الأقل-بنتائج الشوری العمریه،فلماذا رضی بالدخول فیها؟!و لماذا

ص :98


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 357 و 358 و الإرشاد للمفید ج 1 ص 285 و 286.
2- 2) بحار الأنوار ج 31 ص 396 و 397 و راجع:تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 229 و 230 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 294 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 67 و 68 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 192 و 193.

مکّن عمر من تمریر خطته؟!ألم یکن بإمکانه أن یعلن رفضه الدخول فی هذا الأمر بمجرد تفوه عمر به؟!

و یمکن أن یجاب:بأن ذلک و إن کان ممکنا فی حد نفسه،و لکنه«علیه السلام»اختار البقاء،لأنه رأی أن ذلک هو أهون الشرین،و أقل الضررین..

إنه«علیه السلام»لو فعل ذلک،فسیصبح موضع لوم و إدانه من أکثر الناس،و سیتخذ ذلک مناوؤوه رأس حربه،و ذریعه و مبررا للطعن فی نوایاه،و سیساعدهم علی التظاهر بالمظلومیه،و حسن النیه و سلامه الطویه، و أنه لا مبرر لاتخاذه هذا الموقف إلا طمعه بالدنیا،و سعیه لإثاره الفتن ضد من لا ینوون له إلا الخیر و السلامه،و لا یزالون یطرونه و یمدحونه، و یقدمونه،و یستجیبون لمطالبه،و یعتبرونها بمثابه أوامر..

ماذا لو انتخب السته شخصا من غیرهم؟!

و یبقی هنا سؤال یقول:لماذا ألزمهم عمر بأن یختاروا الخلیفه من ضمن السته..فلو اختاروا شخصا من غیرهم بالإجماع،أو باتفاق أربعه منهم،أو باتفاق علی«علیه السلام»و عثمان،أو باتفاق ثلاثه فیهم عبد الرحمان بن عوف،فهل هذا الإختیار لا یحقق رغبه عمر!!و لماذا لا یحققها؟!

و هل سیرضی الناس به منهم؟!

و لا یعترض أحد منهم علیه؟!

و هل سوف یعتبرونه خلیفه شرعیا للمسلمین،لأن سته من أهل الحل و العقد قد بایعوه؟!

ص :99

و الماوردی یقول:بیعه خمسه من المسلمین تکفی لعقد الإمامه!! (1).

إن هذا السؤال ینتظر الإجابه من الذین یصححون هذه الطریقه العمریه فی اختیار الخلیفه.

ص :100


1- 1) الأحکام السلطانیه ص 15 و راجع:شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 3 ص 6.

الفصل الثالث

اشاره

قبل أن تبدأ الشوری...

ص :101

ص :102

وقفات أخری مع الشوری

حان الآن موعد الوقفه الحاسمه التی نتوخی منها لفت النظر إلی أمور ذکرت فی نصوص الشوری التی وردت فی الفصل الأول من هذا الباب.

و ربما لم یکن عمر و کثیر آخرون یرغبون فی تنبه أحد إلیها..و لکن لیس کل ما یتمنی المرء یدرکه،فان وضوح هذه الأمور و بداهتها قد حال دون تحقیق رغبه الخلیفه هذه..

و غایه ما یمکننا أن نفعله هنا هو الإختصار الشدید،و الإقتصار الأکید علی لفتات محدوده تستطیع أن تکون مصداقا للمثل الشعبی الذی یقول:

نرید أن لا یموت الذئب،و لا یفنی الغنم..

و نعرض وقفاتنا هذه کما یلی:

المعیار المتناقض فی الشوری

إننا لم نستطع أن نعرف المعیار،و لا عرفنا لمن القرار فی الشوری..هل القرار فی الشوری بید السته،بحیث لا یصبح الخلیفه خلیفه إلا بموافقتهم؟!.

أم القرار إلی أربعه منهم..و الإثنان الآخران لا رأی لهم..بل یجب قتلهم؟!

أم القرار إلی رجل واحد فقط،و هو عبد الرحمان بن عوف؟!فمن

ص :103

نصبه عبد الرحمان کان هو الخلیفه؟!

أم القرار بید الثلاثه الذین فیهم ابن عوف؟!

أم هو لاثنین فقط،و هما:علی و عثمان،حیث قال:«إن اجتمع علی و عثمان،فالقول ما قالاه» (1).

و هل یمکن أن یتفق علی و عثمان علی رأی واحد؟!

أم القرار لابن عمر،حیث أرجع الأمر إلیه إن اختلفوا،فمن خالفه قتل؟!مع أن ابن عمر لم یکن من أهل الشوری!!

المستهدف هو علی علیه السّلام

قلنا أکثر من مره:إن المستهدف بالشوری العمریه هو:إقصاء أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب«علیه السلام»..و کان هذا هو المطلوب حصوله بأی ثمن،فإن لم یمکن إبعاده سیاسیا،فالمطلوب اغتیاله جسدیا..

فإن لم یمکن لا هذا و لا ذاک،فلا بد من اغتیاله معنویا.

و هذا الفهم لما جری لا یختص بنا،و لیس هو من الأمور التی یصعب فهمها،و لا هو من الخفاء بحیث یحتاج إلی تحقیق و تدقیق،و رصد،و لا هو

ص :104


1- 1) راجع:شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 256 و نهج الحق للعلامه الحلی (مطبوع مع دلائل الصدق)ج 3 ق 1 ص 113 و(ط ار الهجره-قم)ص 2 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 199 و منهاج الکرامه ص 106 و إحقاق الحق (الأصل)ص 245 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 156.

بحاجه إلی استخراج معادلات صعبه و معقده،بل هو یکاد یلحق بالبدیهیات لدی أی باحث أو قارئ منصف.

و یکفی أن نشیر هنا إلی ما ذکره الدکتور علی شلق،الذی قال:

«لکن عمر-و هو الذکی الألمعی الرأی-خشی من هذا المرکب الصعب، و جهد جهدا لیبعدها عن علی،لینجو من تولیه النخبه القرشیه،فأوکل إلی السته أن یختاروا،و هؤلاء السته مخیرون لاختیار أی واحد منهم سوی علی بن أبی طالب،علی الرغم من أنه کان أجدرهم» (1).

و نستطیع أن نجمل من دلائل ذلک ما یلی:

1-إن الشوری لیست لسته أشخاص،بل هی لرجل واحد،هو عبد الرحمان بن عوف،فإن عمر قد فوضه نصب خلیفه للمسلمین..بعد أن ضمن أن الذین عینهم للشوری سوف ینقسمون إلی قسمین:أحدهما علی و الزبیر فی جانب،و قد ینضم طلحه إلیهما.و ابن عوف،و سعد و عثمان فی جانب آخر.

و بذلک یکون قد ضمن:أن لا یصل علی«علیه السلام»إلی الخلافه فإذا أصر علی المعارضه،فسیکون قد غرر بنفسه،و عرضها للقتل..

2-إن عمر بین لنا أنه یسوق الأمور باتجاه شخص بعینه فی وقت مبکر،یدلنا علی ذلک:

ألف:روی:أن سعید بن العاص جاءه مره فی حاجه،فقال له عمر:

ص :105


1- 1) کوکب الإسلام،علی بن أبی طالب«علیه السلام»(ط دار السیره 1979 م)ص 42.

«حسبک،و اختبئ عندک أن سیلی الأمر بعدی من یصل رحمک،و یقضی حاجتک.

قال سعید:فمکثت خلافه عمر بن الخطاب،حتی استخلف عثمان و أخذها، فوصلنی،و قضی حاجتی،و أشرکنی فی أمانته (1).و قد ذکرنا ذلک فیما تقدم.

ب:تقدم أیضا قول عمر لأبی ظبیان الأزدی:ما مالک یا أبا الظبیان؟!

قال:قلت:أنا فی ألفین..

قال:فاتخذ سائما،فإنه یوشک أن یجئ أغیلمه من قریش یمنعون هذا العطاء» (2).

ج:إن علیا«علیه السلام»حین عرض علیه عبد الرحمان الخلافه شرط علیه أن یعمل بکتاب اللّه تعالی،و سنه نبیه«صلی اللّه علیه و آله»و سیره أبی بکر و عمر،فرفض«علیه السلام»إلا العمل بکتاب اللّه و سنه نبیه،و قبل عثمان منه ذلک.

فکرر ابن عوف ذلک علی علی«علیه السلام»ثلاث مرات،و هو مصر

ص :106


1- 1) راجع:الطبقات الکبری لابن سعد(ط دار صادر)ج 5 ص 31 و(ط دار الکتب العلمیه)ج 5 ص 3 و کنز العمال ج 12 ص 580 و تاریخ مدینه دمشق ج 21 ص 119 و منتخب کنز العمال(بهامش مسند أحمد)ج 4 ص 389 و 390 و جامع المسانید و المراسیل ج 13 ص 294.
2- 2) جامع بیان العلم ج 2 ص 18 و(ط دار الکتب العلمیه)ج 2 ص 14 و جامع المسانید و المراسیل ج 15 ص 34 و المصنف لابن أبی شیبه ج 8 ص 694 و کنز العمال ج 11 ص 268.

علی موقفه،حتی قال له علی«علیه السلام»:«أنت مجتهد أن تزوی هذا الأمر عنی» (1).

و قال له حین عقد الأمر لعثمان:لیس هذا أول یوم تظاهرتهم فیه علینا..

د:إن عمر أمر بقتل من یخالف عبد الرحمان بن عوف،و کان علی یقین من أن الوحید الذی یمکن أن یقف موقف المخالف هو أمیر المؤمنین علی «علیه السلام».

و هذا یعنی:أنه أراد قتل علی«علیه السلام»،و أراد أن یتوجه اللوم إلی المقتول،فیقال:إنه هو الذی جنی علی نفسه،حیث رفض الإنضمام إلی فریق عبد الرحمان بن عوف،أو رفض الإنصیاع لقراره.

ه:إن تصریحات عمر المتکرره حول عدم قبول قریش و العرب بولایه علی«علیه السلام»،بحجه أن النبوه و الخلافه لا تجتمعان فی بیت واحد.أو بغیر ذلک من تعللات سبقت الإشاره إلیها یدلنا علی أنه کان یسوق الأمر باتجاه غیر علی«علیه السلام»،إذ لم یکن لیکرر هذا الأمر علی مسامع هذا و ذاک،ثم یبادر إلی العمل بما یثیر قریشا و العرب!

ص :107


1- 1) راجع:تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 162 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 335 و نهج السعاده ج 1 ص 143.

لماذا لم یعهد عمر إلی علی علیه السّلام؟!

و قد ادعی عمر بن الخطاب أنه کان قد عزم علی أن یولی أمر الناس رجلا هو أحری أن یحملهم علی الحق،و أشار إلی علی،لکن الذی منعه هو رؤیا رآها،رأی رجلا دخل جنه قد غرسها،فجعل یقطف کل غضه و یانعه،فیضمه و یصیّره تحته.

و نقول:

أولا:إن الرؤیا لا حجیه فیها علی أحد،إلا إن کانت رؤیا نبی أو وصی نبی...و عمر لا یدعی لنفسه لا هذا و لا ذاک.

ثانیا:ما هو ربط هذه الرؤیا بموضوع العهد بالخلافه لعلی«علیه السلام»أو لغیره؟!و کیف صارت هذه الرؤیا سببا فی المنع من العهد إلیه «علیه السلام»؟!.

ثالثا:هل أراد عمر أن یربط اقصاء علی«علیه السلام»بالجبر الإلهی، حین قال:فعلمت أن اللّه بالغ أمره،و متوفّ عمر؟!و أیه دلاله فی هذه الرؤیا علی وفاه عمر؟!و لو سلم أنه علم أن اللّه متوفیه،فماذا یضره لو استخلف؟!..بل ذلک أدعی للاستخلاف..

رابعا:قد صرح عمر لابن عباس:أن سبب عدم إرجاعه الحق إلی علی «علیه السلام»هو أنه لا یرید أن یتحملها حیا و میتا.

و هو یقول هنا:إن الرؤیا هی التی منعته من ذلک!!فلاحظ و تأمل..

ص :108

لذرّ الرماد فی العیون

هذا..و یذکر العلامه الحلی«رحمه اللّه»:أن عمر قال لأهل الشوری:إن اجتمع علی و عثمان،فالقول ما قالاه (1).

و نقول:

إن هذا الکلام لا هدف له سوی ذرّ الرماد فی العیون،و التعمیه علی البسطاء من الناس،و إلا،فإن عمر کان یعلم بأن علیا«علیه السلام» و عثمان لا یجتمعان.

و یعلم أیضا:أن عبد الرحمان لا یعدل بالأمر عن عثمان،أما سعد،فهو تابع لعبد الرحمان..

و قد صرح أمیر المؤمنین«علیه السلام»بذلک،کما ذکرناه آنفا.

ملاحظه أخیره

و آخر ما نشیر إلیه هنا:هو اختیار عدد الزوج لا الفرد فی الشوری، لأن عدد الفرد یمنع من تساوی الآراء..فلا یبقی مجال لفرض عبد الرحمن بن عوف رأیه..

ص :109


1- 1) راجع:نهج الحق للعلامه الحلی(مطبوع مع دلائل الصدق)ج 3 ق 1 ص 113 و (ط دار الهجره-قم)ص 285 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 256 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 199 و منهاج الکرامه ص 106 و إحقاق الحق (الأصل)ص 245 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 156.

کما أنه لا یمکن الأمر بقتل الثلاثه الذین لیس فیهم عبد الرحمن بن عوف،و سیکون علی«علیه السلام»فیهم علی سبیل الجزم و الیقین.

لماذا أخرج سعید بن زید؟!

قد تقدم فی الفصل ما قبل السابق:أن عمر بن الخطاب قال:إنه أخرج سعید بن زید من الشوری لقرابته منه،مع أنه-علی حد قوله و زعمه-فی جمله الذین شهد النبی«صلی اللّه علیه و آله»لهم بالجنه.

و نقول:

إن علینا أن نأخذ بنظر الإعتبار ما یلی:

ألف:قلنا فیما سبق:أنه«صلی اللّه علیه و آله»لو قال:من فعل کذا فله الجنه،فذلک لا یعنی إلا أنه یستحق الجنه،إذا حصل سائر الشروط التی تؤهله لها،و لم ینکص علی عقبیه،و من هذه الشروط الوفاء ببیعته،و الإلتزام بعهده مع اللّه..

ب:ان نسبه هذا الأمر إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..إذا کان لا واقع له،یهدف إلی خلط الأمور و إضاعه الحق،و تضلیل الناس عنه، و ضمان استمرار هذا التضلیل جیلا بعد جیل.فکیف إذا لزم منه نسبه المتناقضات إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و الإیحاء للناس بأنه«صلی اللّه علیه و آله»یرضی و یغضب علی أهل الجنه بلا موجب مقبول أو معقول.

ج:ظهر من هذا النص أن عمر یعتمد علی حدیث العشره المبشره، الذی تفرد به واحد أو إثنان جعلا لأنفسهما نصیبا فیه،حیث حجزا به لهما

ص :110

مکانا فی الجنه..و قد تقدم بعض ما فی هذا الحدیث من هنات،فراجع..

د:إن کان سعید بن زید أهلا لمقام الخلافه،و یسیر فی الناس بما یرضی اللّه سبحانه،فلماذا تمنع هذه القرابه من عمر من تولیه؟!فإن المعیار فی هذا الأمر إن کان هو القرشیه،فهی متوفره فیه،و إن کان المعیار هو قبول الشارع ورده،و ورود النص و عدمه،کما قرره اللّه تعالی و رسوله،و کان النص قد عین هذا الرجل أو ذاک،فلا بد من الإنتهاء إلیه و الإلتزام به.

سواء أکان من أقارب عمر و من غیرهم..

و إن کان المعیار هو تعیین أهل الحل و العقد لمن تکون فیه الأهلیه، و تجتمع فیه الشرائط،فلیس من الشرائط أن لا یکون قریبا لعمر أیضا.

ه:هل یرید عمر من تکریسه،مبدأ استبعاد الأقارب أن یضع علامه استفهام علی نصب النبی«صلی اللّه علیه و آله»علیا«علیه السلام»من قبل رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بأمر من اللّه تعالی،لکی تستحکم الشبهه لدی الأجیال الآتیه حول صحه هذا الأمر..أو المراد تخطئه الرسول فی هذا الأمر،و اعتباره أمرا صدر عن اجتهاد لا عن وحی،و قد أخطأ النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی هذا الإجتهاد؟!و لعل هذا هو ما یوحی به قول عمر:أراد محمد أمرا و أراد اللّه خلافه،أو کلما أراد محمد کان؟!

و:إذا کانت القرابه من عمر مانعه من تولیه سعید بن زید،فینبغی أن تمنع من تولیه أبی بکر و عمر قبل ذلک،فقد استدلا علی الأنصار بقرابتهما من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و بقولهما نحن أولیاؤه و عشیرته،و أن الأئمه من قریش،فأسقطا بذلک دعوی الأنصار..

ص :111

الإتفاق السری بین عمر و ابن عوف

و أظهرت روایه الطبری المتقدمه فی فصل ما قبل السابق:أنه قد کان ثمه اتفاق سری بین عمر بن الخطاب و عبد الرحمان بن عوف..حیث إن عمر أجری إمتحانا لعبد الرحمان بن عوف،حین قال له:إنی أرید أن أعهد إلیک..

و کان ابن عوف یعلم:أن من السفه أن یفکر فی هذا الأمر..مع وجود علی فی بنی هاشم،و مع وجود أطماع الأمویین الظاهره..

و لا نبعد إذا قلنا:إنه لم یغب عنه قول أبی بکر لعثمان حین کتب عثمان إسم عمر،فی حال إغماء أبی بکر:لو کتبت نفسک لکنت لها أهلا..

و سمع أن عمر کان یقول:إن الأمر یدور بین علی و عثمان،و قریش لا ترضی بعلی،أو لیس إلی تولیه علی سبیل..أو أن النبوه و الخلافه لا تجتمعان فی بیت واحد..أو نحو ذلک.

إلی غیر ذلک من الدلائل و الشواهد التی لا تخفی علی مثل عبد الرحمان بن عوف..

و لذلک نقول:إن ابن عوف قد فهم أن عمر یرید امتحانه بقوله له:

أرید أن أعهد إلیک.

فبادر إلی سؤاله:إن کان یشیر علیه بذلک،فجاءه الجواب بالنفی، فتأکد له مغزی هذا العرض العمری..فأعلن رفضه له..

فطلب منه عمر أن یکتم ذلک،ثم أدخله فی الشوری،و جعل الأمر بید

ص :112

ولده عبد اللّه بن عمر،فإن لم یقبل منه،فالأمر إلی عبد الرحمان،و وصف عبد الرحمان بأنه مسدد رشید،له من اللّه حافظ،فاسمعوا منه.

فدخل عبد الرحمان فی الشوری،و دبر الأمر لعثمان،کما تذکره الروایات، و لم یحتج إلی حشر ابن عمر فی هذا الأمر.

إستئذان عائشه..و حجرتها

ذکرت الروایات فی الفصل ما قبل السابق:أن عمر قد استأذن من عائشه بأن یدفن مع النبی«صلی اللّه علیه و آله»و أبی بکر،و نقول:

لا معنی لاستئذان عمر منها بذلک،فقد قلنا:إن النبی«صلی اللّه علیه و آله»دفن فی بیت فاطمه،لا فی بیت عائشه..

و الظاهر هو:أن عائشه قد استولت علی المکان بعد استشهاد الزهراء، فأخرجت الزهراء«علیها السلام»من ذلک المکان،بحجه أن أهل المدینه قد تأذوا ببکائها،ثم جاءت عائشه بعد استشهاد الزهراء«علیها السلام»، فجاورت فی تلک البقعه،و أصبح کل قادم إلی زیاره قبر النبی«صلی اللّه علیه و آله»یحتاج إلی إذنها بالدخول للسلام علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و فی أی تصرف آخر..

ثم ادعوا:أن المکان لعائشه،من حیث أنها زوجه النبی،و بنت أبی بکر المدفونین فی ذلک الموضع..غافلین أو متغافلین عن الحدیث الذی نسبه أبو بکر إلی النبی«صلی اللّه علیه و آله»:«نحن معاشر الأنبیاء لا نورث».

ص :113

تحریف لا یخفی

و قد ذکرت روایه ابن أعثم المتقدمه فی الفصل ما قبل السابق وصیه عمر بقتل أهل الشوری بطریقه یفهم منها:أنه أوصی بقتل المخالفین لمن یعقد أهل الشوری البیعه له.

و هو کلام غیر صحیح،فإن اجماع النصوص یدل علی:أن عمر قد أمر بقتل المخالف من أرکان الشوری أنفسهم،و بقتل جمیعهم أخری..

و لکن ذلک لما کان فی غایه القبح لجأوا إلی تحریف النص..

عمر ینشد علیا و عثمان و سعدا

و فی روایه الطبری المتقدمه فی الفصل ما قبل السابق:أن عمر نشد علیا «علیه السلام»،و عثمان و سعد بن أبی وقاص إن ولوا شیئا من أمور المسلمین أن لا یحملوا بنی هاشم،و بنی أبی معیط،و بنی زهره علی رقاب الناس..

و لم یذکر الزبیر و لا ابن عوف و لا طلحه..

فهل یقصد عمر تسویه علی«علیه السلام»بعثمان فی میله مع عصبیته العشائریه،و أدخل سعدا معهما للتمویه،و أراد حفظ مقام ابن عوف لأنه جعله حکما،و لم یرد الطعن فی طلحه و الزبیر لیستمیلهما إلی جانب ابن عوف،و لیخوفهما من تولیه علی«علیه السلام»؟!..

لعل الفطن الذکی یدری..

ص :114

علی علیه السّلام..و آل أبی طالب

و ذکرت روایه ابن أعثم المتقدمه فی الفصل ما قبل السابق:أن عمر بن الخطاب قال لعلی:إن ولیت هذا الأمر من بعدی،فلا تحملن آل أبی لهب علی رقاب الناس..

و هو کلام غیر معقول و لا مقبول:

أولا:لأن من یقول عنه عمر:إنه لو ولی أمر المسلمین لحمل الناس علی الحق و لو کرهوا..أو لحملهم علی المحجه البیضاء،لا یمکن أن یحمل آل أبی لهب و لا غیرهم علی رقاب الناس،لأن هذا لیس هو المحجه البیضاء، و لا الطریق المستقیم..

إلا إذا کان یورد ذلک علی سبیل الوصیه الإفتراضیه،لیساوی بینه و بین سائر أعضاء الشوری،الذین أوصاهم بنحو ذلک.

ثانیا:لماذا اختار عمر آل أبی لهب؟!و أی رابط بین علی«علیه السلام» و بین هؤلاء الناس؟!و لماذا لا یذکر من یحبهم علی«علیه السلام»،من خیار بنی هاشم،و غیرهم،من أمثال سلمان،و عمار و المقداد،و الأشتر و سواهم؟!.

أم أن عمر أراد أن ینفر الناس من علی«علیه السلام»؟!أو أن یثیر الشکوک حول استقامته و صحه التزامه بالدین و الحق و الشرع؟!مستفیدا لتحقیق غرضه هذا من ذکر ذم أبی لهب فی سوره قرآنیه کریمه.

أم أن ثمه تصحیفا،و الصحیح:هو بنو هاشم،أو آل أبی طالب،مثل أبناء جعفر،و عقیل،حیث کان النبی«صلی اللّه علیه و آله»یصرح بحبه لهم..

ص :115

حضور طلحه فی الشوری

و لا یهمنا حضور طلحه فی الشوری أو عدم حضوره إلا فی حدود معرفه صحه قولهم بانقسام أرکان الشوری إلی ثلاثه مقابل ثلاثه..و أن طلحه،کما ذکرته بعض الروایات أخذ جانب عثمان،و الزبیر جانب علی، و سعد بن أبی وقاص جانب عبد الرحمان بن عوف..

مع أن ثمه روایات تقول:إن طلحه کان غائبا،و لم یحضر إلا بعد ثلاثه أیام.

و یمکن أن نقول:

إن عمر کان قد رتب الشوری قبل أن یطعنه أبو لؤلؤه..و کان طلحه حاضرا،فی الأیام الأولی،و لذلک تذکر الروایات التی حکت لنا مطاعن عمر فی السته:أن طلحه قد تصدی لعمر بن الخطاب،و ان عمر قال له:

أقول أم أسکت؟!و أنه خاطبه خطاب الحاضر فی المجلس..

و یبدو أن طلحه قد غاب بعد ذلک،فلما طعن عمر،و أراد التأکید علی قراره الأول لم یکن طلحه حاضرا..و لعل حضوره تأخر إلی ما بعد انتهاء الشوری.

و تکفل سعد بن أبی وقاص بموافقه طلحه علی ما یقرره عمر قد یستفاد منه أن طلحه عهد إلیه برأیه لعلمه بأنها لا تصل إلیه..

کما أن من الجائز أن یکون طلحه قد قدم قبل انتهاء أهل الشوری، و شارک فی الساعات الأخیره،التی حسم فیها الأمر..،فتبرع بعض مناوئی علی«علیه السلام»بإظهار إنصاف طلحه،و أن یعززوا مکانه عثمان،

ص :116

بإظهاره زهده فی الخلافه،فطولوا غیبته إلی ما بعد الشوری،ثم اخترعوا قصه قبول عثمان بالإستقاله نزولا تحت رغبه طلحه،و مبادره طلحه للبیعه ثقه منه بعثمان،أو تسلیما لاختیار أهل الشوری..

و بذلک تتکدس الفضائل للرجلین،فإن الموقف دقیق،و یحتاج إلی ذلک،و إلی اکثر منه،و اللّه هو العالم..

صهیب یصلی بالناس

و قد جعل عمر إمامه الصلاه فی أیام الشوری لصهیب،الذی کان عبدا رومیا..

و نقول:

فإذا کان أبو بکر قد صلح للخلافه،لأنه قد صلح لإمامه الصلاه حسب زعمهم.بل ورد ذلک علی لسان عمر نفسه،فلماذا لم یجعل عمر صهیبا إماما من بعده،ما دام أنه یراه أهلا لإمامه المسلمین فی صلاتهم الیومیه،کما أنه أوصی بأن یصلی علیه بعد موته صهیب نفسه.

فهل کان هو الأصلح لصلاه الجنازه،و للصلوات الخمس من السته، و من سلمان،و أبی ذر،و المقداد،و ابن مسعود،و العباس و..و..

و لعلک تقول:إن الإمامه فی قریش،کما رووه عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و صهیب فاقد لشرط الإمامه،لأنه عبد رومی..

فنجیب:إن عمر بن الخطاب قد أسقط شرط القرشیه حین قال:لو

ص :117

کان سالم مولی أبی حذیفه حیا لولیته (1)،و سالم لم یکن قرشیا و لا عربیا،بل کان أعجمیا من اصطخر،أو من کرمد (2).

ص :118


1- 1) راجع:الصواعق المحرقه ص 6 و الطرائف لابن طاووس ص 400 و الصوارم المهرقه ص 59 و 190 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 313 و ج 9 ص 325 و فتح الباری ج 12 ص 135 و التفسیر الکبیر للرازی ج 3 ص 147 و الإحکام لابن حزم ج 7 ص 988 و المحصول للرازی ج 2 ص 357 و ج 4 ص 322 و 368 و 383 و ج 6 ص 51 و الإحکام للآمدی ج 2 ص 203 و 211 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 3 ص 339 و تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 227 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 292 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 65 و العقد الفرید ج 4 ص 97 و العبر و دیوان المبتدأ و الخبر ج 1 ص 194 و راجع:البحر المحیط ج 4 ص 314 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 190 و ج 12 ص 86 و الفصول المهمه للسید شرف الدین ص 95 و الشافی فی الإمامه ج 3 ص 196 و الوضاعون و أحادیثهم ص 473 و تاریخ مدینه دمشق ج 58 ص 404 و 405 و النص و الإجتهاد ص 384 و 391 و الغدیر ج 5 ص 360 و مستدرکات علم رجال الحدیث ج 4 ص 11 و بحار الأنوار ج 28 ص 383 و ج 31 ص 77 و 385 ج 34 ص 377 و التمهید للباقلانی ص 204 و طرح التثریب ج 1 ص 49.
2- 2) راجع:الطبقات الکبری لابن سعد ج 3 ص 343 و(ط دار صادر)ج 3 ص 85 و أسد الغابه ج 2 ص 245 و الإستیعاب(بهامش الإصابه)ج 2 ص 561 و(ط دار الجیل)ج 2 ص 567 و المستدرک للحاکم ج 3 ص 225 و عمده القاری ج 5-

و الذی لفت نظرنا هنا:هذا الإهتمام العمری بصهیب،حتی جعله یصلی بالناس،و أوصی أن یصلی هو علیه بعد موته،مع وجود عظماء الصحابه، و أوتاد الأرض،خصوصا علی«علیه السلام»،و الحسنان و سلمان،و أبو ذر، و عمار،و المقداد،و کثیر آخرون..

کما أنه یهتم بسالم مولی أبی حذیفه،حتی إنه لینقض کلام رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»،و إجماع الأمه القائم علی أن الإمامه فی قریش...و یقدم سالما علی جمیع الصحابه بما فیهم من ذکرناهم آنفا،و یقول:إنه لو کان حیا لما خالجه شک فیه،ثم هو یطعن و یشکک بصلاحیه أرکان الشوری، و یتهمهم بما یسقط أهلیتهم،و یجرئ الناس علیهم..

مع أن سیاسته التی لا تزال آثارها ماثله للعیان حتی یومنا هذا هی تقدیم العرب علی العجم،و إسقاط العجم من أی اعتبار،بل هو کان قد منع غیر العرب من دخول المدینه.و اضطهدهم بصوره لا یمکن فهمها و لا تبریرها،کما أوضحناه فی فصل سابق..و لعله کان فی الباطن یقصد خصوص الفرس الذین سمع من النبی«صلی اللّه علیه و آله»أنهم هم الذین سیستبدل بهم قریشا،و لیس صهیب و لا سالم منهم...

2)

-ص 227 و 245 و ج 24 ص 253 و تحفه الأحوذی ج 10 ص 212 و الإکمال فی أسماء الرجال ص 98 و سیر أعلام النبلاء ج 1 ص 167 و المعارف لابن قتیبه ص 273 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 54 و الوافی بالوفیات ج 15 ص 57 و الفصول المهمه للسید شرف الدین ص 95.

ص :119

و لعل قیمه سالم عنده قد نشأت من مشارکته فی الصحیفه التی تعاقدوا و تعاهدوا فیها علی إقصاء علی«علیه السلام»عن مقام الخلافه الذی جعله اللّه تعالی له..بالإضافه إلی الجهد الذی بذله عملیا فی هذا السبیل،و مشارکته العملیه فی أحداث السقیفه،حسبما بیناه،أو فقل:بیّنا طرفا منه فی هذا الکتاب.

لماذا صهیب؟!

ثم إن تعیین صهیب للصلاه قد کان لأجل أن لا یصلی أحد من أهل الشوری،و لا سیما علی«علیه السلام»،لکی یجعل ذلک ذریعه للخلافه،کما حاول محبوا أبی بکر أن یروجوا له،و إن کان ذلک لم یثمر شیئا،لأن أبا بکر قد عزل عن تلک الصلاه مباشره،کما هو معلوم.

الإمام الحسن علیه السّلام فی الشوری

و حینما طعن عمر بن الخطاب،و رتب قضیه الشوری علی النحو المعروف،قال للمرشحین:«و احضروا معکم من شیوخ الأنصار،و لیس لهم من أمرکم شیء.و أحضروا معکم الحسن بن علی،و عبد اللّه بن عباس، فإن لهما قرابه،و أرجو لکم البرکه فی حضورهما.و لیس لهما من أمرکم شیء.

و یحضر ابنی عبد اللّه مستشارا،و لیس له من الأمر شیء..».فحضر هؤلاء (1).

ص :120


1- 1) الإمامه و السیاسه ج 1 ص 24 و 25 و(تحقیق الزینی)ج 1 ص 28 و(تحقیق الشیری)ج 1 ص 42 و حیاه الإمام الحسین«علیه السلام»ج 1 ص 315.

و نقول:

1-یبدو:أن هذه أول مشارکه سیاسیه فعلیه معترف بها حتی من مناوئی البیت العلوی الهاشمی للإمام الحسن«علیه السلام»،بعد وفاه الرسول الأکرم«صلی اللّه علیه و آله»،أی بعد بیعه الرضوان،و بعد أن جعلت الزهراء«صلوات اللّه و سلامه علیها»الحسنین«علیهما السلام» شاهدین فی قضیه فدک،علی النحو الذی تقدم.

2-یلاحظ هنا:أن عمر هنا قد اکتفی بذکر الإمام الحسن«علیه السلام»،و لم یذکر الإمام الحسین«علیه السلام»،و لعل سبب ذلک:أن قول الإمام الحسین«علیه السلام»له:انزل عن منبر أبی،لم یعزب عن ذهن الخلیفه بعد.

3-ذکر عمر هنا اسم عبد اللّه بن عباس،الذی کان عمر یقربه،و یهتم بشأنه،ربما تزلفا لأبیه العباس،الذی لم یکن یشکل أیه خطوره علی حکمهم و سلطانهم،إن لم نقل:إنه قد ساهم فی تخفیف حده التوتر فی أحیان کثیره فیما بینهم و بین علی«علیه السلام»،کما أنه لم یساهم فی قتل القرشیین فی بدر و لا فی غیرها،بل کان معهم،و نحر من الإبل لمقاتلیهم مثل ما نحروا،و أسر مثل ما أسروا..

بالإضافه إلی أن عمر یرید أن یوجد قرناء و مشاریع منافسه للإمام الحسن«علیه السلام»إن استطاع.

4-إنه ادخل ولده عبد اللّه أیضا-لیکون فی مقابل الإمام الحسن «علیه السلام»،و بذلک یکون قد صغر من شأن الإمام الحسن«علیه

ص :121

السلام»بالرغم من أنه أحد أهل الکساء،و سید شباب أهل الجنه،و أحد موارد آیه التطهیر،و سوره هل أتی،و آیات کثیره أخری..و هل یقاس به ابن عمر الذی لم یحسن أن یطلق إمرأته؟!

ثم إنه منح ولده دورا فی الشوری و لم یعط للإمام الحسن أی امتیاز..

5-هناک الدور الذی رصده عمر لولده عبد اللّه بن عمر،الذی کان یری فی والده المثل الأعلی له،و لا بد من الإنتهاء إلی رغباته و آرائه،و لا یجوز تجاوزها..

و کان عمر یدرک طبعا مدی هیمنته و تأثیره علی ولده،و یثق بأن ولده سیجهد فی تنفیذ المهمه التی یوکلها إلیه..

و لکن..لا بد له من التخفیف من التساؤلات التی ربما تطرح حول سر اختصاص ولده بهذا الدور دون سواه،فکانت هذه التغطیه باشراک ابن عباس، و الإمام الحسن«علیه السلام»،التی لا تضر،و التی یأمن معها غائله طغیان الشکوک و التفسیرات،التی لا یرغب فی أن ینتهی الناس إلیها فی ظروف کهذه..

6-و من جهه أخری..فإنه بإشراک الحسن«علیه السلام»و ابن عباس «رحمه اللّه»،علی النحو الذی ذکره،من رجائه البرکه فی حضورهما..یکون قد أضفی صفه الورع و التقوی علی خطته تلک،و تمکن من التخفیف من شکوک المشککین،و اتهاماتهم..

7-إن موقف أمیر المؤمنین«علیه السلام»فی الشوری،و مناشداته بمواقفه و بفضائله،و بأقوال النبی«صلی اللّه علیه و آله»فیه،قد أفسدت علی عمر بن الخطاب کل تدبیر،و أکدت تلک الشکوک،و أذکتها..حیث

ص :122

أظهرت أن هذه الشوری تخالف النص،و أن عمر قد قرنه بمن لا یقاس به بصوره ظالمه له و للأمه بأسرها.

8-و أما بالنسبه لقبول الإمام الحسن«علیه السلام»الحضور فی الشوری،فهو:

ألف:کحضور علی«علیه السلام»فیها..فکما أن أمیر المؤمنین اشترک فیها من أجل أن یضع علامه استفهام علی ما یقوله عمر-الذی کان رأیه کالشرع المتبع-من أن النبوه و الخلافه لا تجتمعان فی بیت واحد أبدا.

ب:هذه المشارکه تمنع من أن ینسی الناس قضیتهم..

ج:إن حضور الإمام الحسن«علیه السلام»فی هذه المناسبه إنما یعنی انتزاع اعتراف من عمر بأنه«علیه السلام»ممن یحق لهم المشارکه السیاسیه، حتی فی أعظم و أخطر قضیه تواجهها الأمه..

و لا بد من الأسف،و ذم الزمان الذی أحوج الأخیار-من أجل شیعتهم-إلی انتزاع اعتراف من هذا و ذاک بأنهم یحق لهم المشارکه فی قضایا الأمه.

9-إن هذه المشارکه مطلوبه أیضا،لکی یتمکن فی کل حین و فی المستقبل من إظهار رأیه فی القضایا المصیریه،و لو لم یقبل منه..و لکی یری الناس أن من الممکن قول کلمه«لا»..و أن یسمع الطواغیت هذه الکلمه، و لا یمکنهم ردها،بحجه:أنها صدرت من هاشمی..و قد قبل عمر-و هو الذی لا یمکنهم إلا قبول کل ما یصدر عنه-بمشارکه الهاشمیین فی القضایا السیاسیه و المصیریه الکبری،و حتی فی هذه القضیه بالذات..

ص :123

ه-إن مشارکه الإمام الحسن«علیه السلام»قد اسهمت فی انتزاع اعتراف من عمر بن الخطاب،بأنه ذلک الرجل الذی تلتمس منه البرکه، -و إن لم یرض الوهابیون بذلک-و لا بد أن ینظر إلیه الناس نظره تقدیس، و أن یتعاملوا معه علی هذا المستوی..فلا معنی لمنازعته أمرا هو له،و لا یجوز لمعاویه أن یحاربه،و أن یدس له السم تحت أیه ذریعه کانت..

إن عمر کان یعلم،من أقوال و مواقف النبی الأکرم بالنسبه للإمام الحسن،و لأخیه الحسین السبط علیهما الصلاه و السلام ما یمنع من قبول الناس منه أن یشرک ولده،و یتجاهل سبطی هذه الأمه..

فکل من یعامل الحسنین«علیهما السلام»بالإقصاء،و التجاهل و الإستبداد بالأمر دونهما،حتی لو کان عمر قد نصبه،و أعطاه حبه و ثقته و تکریمه،فإنه یکون متعدیا و ظالما..و حتی مخالفا لما اعترف به و قرره ذلک الذی یصول علی الناس و یجول بعلاقته و ارتباطه به.

و بذلک یعلم مغزی قول الإمام الرضا«علیه السلام»:إن الذی دعاه للدخول فی ولایه العهد،هو نفس الذی دعا أمیر المؤمنین«علیه السلام» للدخول فی الشوری (1).

ص :124


1- 1) مناقب آل أبی طالب ج 4 ص 364 و(ط مکتبه الحیدری)ج 3 ص 473 و معادن الحکمه ص 192 و عیون أخبار الرضا ج 2 ص 140 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 1 ص 152 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 17 ص 205 و(ط دار الإسلامیه)ج 12 ص 148 و بحار الأنوار ج 49 ص 140 و مسند الإمام الرضا-

فاتضح أن عمر أراد بإشراک الإمام الحسن«علیه السلام»إضفاء صبغه دینیه علی عمله الرامی إلی إقصاء علی«علیه السلام»عن منصب الإمامه.و أراد اللّه و أهل بیت النبوه بالمشارکه حفظ الدین بحفظ رکنه و هو الإمامه و الأئمه.فکان ما أراده اللّه و أهل البیت،لأنهم هم فقط الرجال الذین إذا أرادوا أراد و سقط ما أراده غیرهم.

جاثلیق النصاری!

و لم نستطع أن نغض الطرف عما ورد فی الفصل السابق من إقدام عمر علی استدعاء جاثلیق النصاری لیسأله عن أمر الخلافه و ذلک لما یلی:

أولا:إن ما نعرفه عن عمر هو انبهاره بأهل الکتاب،حیث کان یتردد علیهم فی مدارس«ماسکه»فی المدینه (1).

1)

-«علیه السلام»للعطاردی ج 1 ص 68 و حیاه الإمام الرضا للقرشی ج 2 ص 311 و موسوعه أحادیث أهل البیت«علیهم السلام»للنجفی ج 5 ص 450 و مستدرکات علم رجال الحدیث ج 7 ص 207 و الحیاه السیاسیه للإمام الرضا«علیه السلام» ص 306.

ص :125


1- 1) راجع حول ذلک:جامع بیان العلم ج 2 ص 123-124 و کنز العمال عن الشعبی و عن قتاده و السدی ج 2 ص 228 و الدر المنثور ج 1 ص 90 عن ابن جریر، و مصنف ابن أبی شیبه،و مسند إسحاق بن راهویه،و ابن أبی حاتم. و الإسرائیلیات و أثرها فی کتب التفسیر ص 107 و 108.و کون اسم مدارس الیهود(ماسکه)مذکور فی مصادر أخری.

و کان یأتی إلی النبی بترجمه التوراه و یقرؤها علیه و وجه رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»یتمعر و یتقبض (1).

ص :126


1- 1) للحدیث ألفاظ مختلفه و له مصادر کثیره،فراجع علی سبیل المثال:المصنف للصنعانی ج 10 ص 113 و ج 6 ص 112 و ج 11 ص 111 و تقیید العلم ص 52 و فی هامشه عن مصادر أخری و جامع بیان العلم ج 2 ص 52-53 و راجع ص 50 و الفائق ج 4 ص 116 و مسند أحمد ج 3 ص 387 و 470-471 و ج 4 ص 266 و غریب الحدیث ج 4 ص 48-49 و ج 3 ص 28 و 29 و البدایه و النهایه ج 2 ص 133 و قال:تفرد به أحمد و إسناده علی شرط مسلم و لسان المیزان ج 2 ص 408 و کنز العمال ج 1 ص 233 و 234 عن عده مصادر،و بحار الأنوار(ط مؤسسه الوفاء)ج 73 ص 347 و ج 2 ص 99 و الدعوات للراوندی ص 170 و أسد الغابه ج 3 ص 126-127 و ج 1 ص 235 و النهایه فی اللغه ج 5 ص 282 و میزان الاعتدال ج 1 ص 666 و مجمع الزوائد ج 1 ص 182 و 174 و 173 و سنن الدارمی ج 1 ص 115 و 116. و راجع أیضا:المقدمه لابن خلدون ص 436 و الضعفاء الکبیر ج 2 ص 21 و صفه الصفوه ج 1 ص 184 و الیهود و الیهودیه ص 14 و السیره الحلبیه ج 1 ص 230 و التراتیب الإداریه ج 2 ص 229 و کشف الأستار ج 1 ص 79 و فتح الباری ج 13 ص 281 عن أحمد،و ابن أبی شیبه،و البزار و الإسرائیلیات فی کتب التفسیر ص 86 و أضواء علی السنه المحمدیه ص 162 و القصاص و المذکرین ص 10 و أصول السرخسی ج 2 ص 152.

و کان الیهود یعتبرونه أحب أصحاب محمد إلیهم (1).

و لکننا لم نعهده علی صله بعلماء النصاری،بحیث یطلب منهم تزویده بالمعارف و النبوءات عما یجری،و ما یکون..

و لعل الخلیفه قد تأثر بتمیم الداری الذی کان فی الأصل من علماء النصاری،و أشاع بین المسلمین بعض الأباطیل و الترهات..

ثانیا:لماذا بدأ عمر سؤاله للجاثلیق إن کان یوجد نعت النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی کتبهم مع احتمال أن ینکر الجاثلیق ذلک،فیکون سببا فی عروض الریب فی قلب بعض الضعفاء،إلا إذا فرض:أن عمر کان مطمئنا إلی أنه سوف یرد بالإیجاب..لأجل ما کان یسمعه من النصاری حول هذا الأمر.

غیر أنه لا یمکن لعمر أن یطمئن إلی ذلک إلا إن کان قد أخذ من ذلک الجاثلیق تعهدا بذلک قبل هذا المجلس.و هذا ما لا مجال لتأکیده.

و یبدو لنا:أن السؤال عن نعت النبی«صلی اللّه علیه و آله»عند النصاری کان بهدف التمهید إلی السؤال عن حال أبی بکر و عمر و عثمان، بهدف تزکیتهم عن هذا الطریق،و یبدو:أن الجاثلیق قد عرف مراد عمر فأجابه بما یرضیه.

ثالثا:إن هذا الجاثلیق قد کذب فی إجابته،حیث ذکر أن«الفارقلیط» معناه:أنه یفرق بین الحق و الباطل..مع أن الفارقلیط فی العبرانیه من ألفاظ

ص :127


1- 1) راجع الهامش ما قبل السابق.

الحمد،إما أحمد،أو محمد،أو حامد،أو نحو ذلک.

و یدل علی ذلک قول یوشع:«من عمل حسنه تکون له فارقلیط جیدا» أی حمد جید.

و فسره أکثر النصاری ب«المخلص»و هی کلمه سریانیه،و قالت طائفه أخری من النصاری معناه:«المعزّ».و کذلک هو بالیونانیه..

و هو غلط،فإن لغه المسیح عبرانیه،و لیست سریانیه و لا یونانیه (1).

رابعا:من أین عرف عمر أن المقصود بالذی یکون بعد محمد عظیم الذکر،مبارک الأمر هو أبو بکر؟!و لم لا یکون هو علی بن أبی طالب؟!..

و قد عرفنا أن الإنجیل ذکر إیلیا بعد ذکره لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فقد سأل الکهنه و اللاویون یوحنا من أنت،«فاعترف و لم ینکر، و أقر:إنی لست أنا المسیح.

فسألوه:إذن ماذا؟!إیلیا؟!

فقال:لست أنا.

النبی أنت،فأجاب لا (2).

فالمراد بإلیا لیس إلیاسا،کما قد یدعی،لأنه کان قبل عیسی بقرون، فالظاهر أن المقصود بالنبی،و إیلیا:النبی«صلی اللّه علیه و آله»و علی«علیه

ص :128


1- 1) الجواب الفسیح لما لفقه عبد المسیح للآلوسی ج 1 ص 283.
2- 2) إنجیل یوحنا،الإصحاح الأول،الفقره 19-21.

السلام».

خامسا:بالنسبه لما ذکره الجاثلیق عن الذی یأتی بعد النبی،و بعد الذی یلیه،من أنه قرن من حدید،قوی شدید..نقول:

لا یوجد فی کتاب النصاری و هو هذا الإنجیل المتداول أیه فقرات من هذا القبیل،بل قد ذکرنا أن هذه أوصاف علی«علیه السلام»علی لسان رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».

و کذلک الحال بالنسبه للفقرات التی طبقها عمر علی عثمان..فإنها هی الأخری لا توجد فیما بین أیدینا،مما یطلق علیه إسم الإنجیل..

أما الإنجیل و التوراه الحقیقیان فلیسا بین أیدینا لنتأکد من صحه ادعاء ثبوت هذا النص المزعوم فیهما..

غیر أننا نستطیع أن نقول:

إن النصاری و الیهود کانوا مهتمین بکل ما یصدر عن رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»،و یرون أنه یعنیهم بصوره مباشره،و لا مجال لاستبعاد أن تبلغهم أقواله«صلی اللّه علیه و آله»عن مستقبل هذا الدین،و ما یجری علی أهل بیته من بعده،و ما یکون من بنی أمیه،و کیف أن الناس سوف یرکبون سنن من کان قبلهم..و غیر ذلک.

و هذا یجعلنا نظن:أن ذلک النصرانی کان قد سمع عن النبی«صلی اللّه علیه و آله»إخباره بما یجری علی عثمان،أو بلغه ذلک من عمر أو من غیره، فزعم له أنه موجود فی إنجیلهم،لیؤکد له ما یحتاج إلی تأکیده.

و یؤید ذلک:أن عمر قد طبق ذلک علی عثمان مباشره..

ص :129

کما أن السیاق الذی أورده ابن أعثم یظهر أن دعوه عمر لهذا الجاثلیق کانت بعد أن جری تداول هذه الأسماء بالذات بین ابن عباس و عمر بن الخطاب، الأمر الذی یدل علی أن موضوع اختیار الخلیفه من خصوص هؤلاء کان مطروحا و متداولا.فما الذی یمنع من أن یکون ذلک قد بلغ الجاثلیق،فأجری الکلام وفق ما عرف أنه سیکون هو مسار الأمور فی ذهن عمر بن الخطاب.

سادسا:هذه الروایه تصرح بأن عمر ضرب بإحدی یدیه علی الأخری،ثم التفت إلی عثمان،فقال:أبا عمرو!إتق اللّه عز و جل،و إن و لیت هذا الأمر من بعدی فلا تحملن آل معیط علی رقاب الناس-مما یعنی ان وصول الأمر إلی عثمان کان أمرا ظاهرا و محسوما حتی بالنسبه لذلک الجاثلیق،فضلا عن عمر نفسه-و یلاحظ أنه لم یوص علیا بمثل هذه الوصیه؛بل خص بها عثمان و ابن عوف.

أما قوله لعلی«علیه السلام»ما یشبه ذلک الذی قاله لعثمان،فربما یکون قد أورده لأجل التعمیه علی بعض الحاضرین،و لا سیما علی«علیه السلام»..و ربما یکون قد استفاده من قول النبی«صلی اللّه علیه و آله»لعلی «علیه السلام»:ستقاتل بعدی الناکثین و القاسطین و المارقین:أن الخلافه ستؤول إلیه«علیه السلام».

کعب الأحبار و عمر،و الخلافه

کما شاور عمر الجاثلیق النصرانی،فإنه شاور کعب الأحبار الذی لم یزل یتهم بالیهودیه کما ورد علی لسان أبی ذر..حسبما سیأتی فی عهد عثمان، فقد روی عن ابن عباس،أنه قال:تبرم عمر بالخلافه فی آخر أیامه،و خاف

ص :130

العجز،و ضجر من سیاسه الرعیه،فکان لا یزال یدعو اللّه بأن یتوفاه،فقال لکعب الأحبار یوما و أنا عنده:

إنی قد أحببت أن أعهد إلی من یقوم بهذا الأمر،و أظن وفاتی قد دنت، فما تقول فی علی؟!أشر علی فی رأیک،و اذکر لی ما تجدونه عندکم،فإنکم تزعمون أن أمرنا هذا مسطور فی کتبکم.

فقال:أما من طریق الرأی فإنه لا یصلح،إنه رجل متین الدین،لا یغضی علی عوره،و لا یحلم عن زله،و لا یعمل باجتهاد رأیه،و لیس هذا من سیاسه الرعیه فی شیء.

و أما ما نجده فی کتبنا فنجده لا یلی الأمر و لا ولده،و إن ولیه کان هرج شدید.

قال:کیف ذاک؟!

قال:لأنه أراق الدماء،فحرمه اللّه الملک.إن داود لما أراد أن یبنی حیطان بیت المقدس أوحی اللّه إلیه:إنک لا تبنیه لأنک أرقت الدماء،و إنما یبنیه سلیمان.

فقال عمر:ألیس بحق أراقها؟!

قال کعب:و داود بحق أراقها یا أمیر المؤمنین.

قال:فإلی من یفضی الأمر تجدونه عندکم؟!

قال:نجده ینتقل بعد صاحب الشریعه و الاثنین من أصحابه،إلی أعدائه الذین حاربهم و حاربوه علی الدین.

ص :131

فاسترجع عمر مرارا،و قال:أتسمع یا بن عباس؟!أما و اللّه لقد سمعت من رسول اللّه ما یشابه هذا،سمعته یقول:لیصعدن بنو أمیه علی منبری (1).

و قال التستری:

الأمور لها جهتان:تقدیر من اللّه تعالی بمعنی علمه بما یصدر عنهم من الشرور و أعمال السوء،بخبث سرائرهم.و تدبیر من الناس فی تهیئه مقدمات مقاصدهم السیئه،و أغراضهم الفاسده.

و الأولی لا تکون عذرا للثانیه،فهل حط من قدر أمیر المؤمنین،إلا هو و صاحبه أبو بکر؟!و هل أعلی أمر بنی أمیه إلا هو و صاحبه؟! (2).

و نقول:

لقد طالعنا هذا النص بأمور لا بد من الوقوف عندها،و هی التالیه:

عمر یتبرم بالخلافه

أننا نعرف أن عمر کان یخشی من وصول الخلافه إلی علی«علیه السلام»بعده،و من أن یفاجئه أمر لا یتوقعه حیث لم یستطع اطفاء نو إمامه علی«علیه السلام».غیر أننا لم نفهم المقصود من تبرم عمر بالخلافه،و لا

ص :132


1- 1) قضاء أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب«علیه السلام»ص 282 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 81 و مناقب أهل البیت للشیروانی ص 448 و عن أمالی المحاملی.
2- 2) قضاء أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب«علیه السلام»ص 282 و 283.

السبب فی تبرمه هذا،فإنه هو الذی سعی للحصول علیها بحرص بالغ، وضحی من أجلها بالغالی و النفیس،و هاجم الآمنین،و أخذ الحق بالقوه من أصحابه الشرعیین.فإن کان قد أصبح یستثقل هذا الأمر،و یرید التخلص منه،فلیرجعه إلی أصحابه الذین أخذ حقهم منهم..

لماذا کعب الأحبار؟!

و لا ندری لماذا یلتجئ عمر بن الخطاب فی هذا الأمر الخطیر جدا إلی کعب الأحبار؟!

و هل أصبح هذا الرجل موثوقا عنده إلی هذا الحد؟!

و بأی شیء استطاع أن یحصل علی هذه الوثاقه عنده؟!

و مع غض النظر عن ذلک،فلماذا لا یرجع إلی علماء الصحابه و خیارهم؟!

و هل آراء کعب أو غیره تستطیع أن تلغی النص علی أمیر المؤمنین «علیه السلام»من اللّه و رسوله؟!فلیرجع إلی تلک النصوص،و لیعمل بها، و لیستغن بها عن رأی من لا یمکن إثبات سلامه نوایاه فیما یشیر به..

أحببت أن أعهد

و قد صرح عمر:بأنه حین أحس أن وفاته قد دنت أحب أن یعهد،و لا شک،أن هذا منه کان لأجل ضمان وصول الأمر إلی من یحب،أو من یراه أهلا للقیام به علی النحو الذی یراه وافیا بأهداف عمر،أو علی النحو الذی رسمه و أراده.

ص :133

و لکن لا ندری لماذا یقول هؤلاء:إن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لم یفکر بمستقبل أمته،و لم ینصب لهم من یحفظ لهم وحدتهم.و یصونهم فی دینهم،و فی التزامهم،و یدفع عنهم عدوان أهل الباطل،و کید المتربصین شرابهم و بدینهم؟!

ما فی کتب أهل الکتاب

إن ما یخبر عنه الرسول أو غیره من الأنبیاء السابقین،قد یکون من الأمور المرضیه عند اللّه،کالإخبار عن خروج الإمام:قائم آل محمد علیه و علیهم السلام،و أنه یملأ الأرض قسطا و عدلا.و قد یکون غیر مرضی..

کالإخبار عن السفیانی و الدجال.فالإخبارات لا تعطی مشروعیه لأحد، حتی لو صحت،بل هی قد تخبر عن حدوث أمر حسن،و قد تخبر عن أمر یتضمن ظلما،أو جرأه علی اللّه و رسوله،و ما إلی ذلک..

رأی کعب فی ولایه علی علیه السّلام

و حین أفصح کعب عن رأیه فی ولایه علی«علیه السلام»،فإنه أراد أن ینتقص،و ینال من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بالدرجه الأولی،و إن لم یصرح باسمه..فإن ما أخذه علی علی أمیر المؤمنین«علیه السلام»،و اعتبره لأجله غیر صالح لولایه الأمر هو بعینه ما امتاز به رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..فإنه«صلی اللّه علیه و آله»أیضا:

1-رجل متین الدین.

2-لا یغضی علی عوره.

ص :134

3-لا یحلم عن زله.

4-لا یعمل باجتهاد.

بل هذا هو ما أمر اللّه به نبیه و ولیه،و کل حاکم عادل،یطلب منه أن یشیع الأمن علی الأنفس،و الأموال و الأعراض،و أن یشیع الفضائل، و یقتلع الرذائل،و یدفع الأعداء و الأسواء،و یترقی بالأمه فی مدارج المجد و الکمال و العظمه،لتکون خیر أمه أخرجت للناس،یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر.

فلماذا یرید کعب أن یتجرأ علی مقام العزه الإلهیه،و أن یوهن أمر الشریعه و یهین مقام النبوه،و الإمام و الإمامه؟!

و لماذا یرید أن یعتبر السیاسه فی قله الدین،و فی الإغضاء عن العورات الظاهره للمنحرفین،و الحلم عن زلات الفاسقین،و العمل بالآراء السقیمه،و ترک أحکام الدین و الشریعه؟!

و کیف رضی منه عمر هذه الجرأه علی اللّه و رسوله؟!

بل إن کعبا قد طعن فی أبی بکر و عمر نفسه،لأن عمر لا یرضی لنفسه و لا لسلفه أبی بکر بأن یوصفا بضعف الدین،و بغیر ذلک من أوصاف.

و یبدو لنا:أن کعبا أراد تخویف الناس من علی«علیه السلام»،و أن حکمه لا یمکن أن یحتمله أحد،و لا سیما بعد اعتیاد الناس علی التساهل و الأغضاء عن الکبائر و الصغائر!!

ص :135

لا یلی الأمر علی علیه السّلام و لا ولده

و أما ما زعم کعب أنه یجد فی کتبه:من أن علیا و ولده لا یلون هذا الأمر،فهو إما مکذوب من قبل کعب..أو أنه أخذه مما کتبته أیدی أعوان السلطه التی استولت علی الحکم،أو من یهود موتورین علی ید علی«علیه السلام»،یریدون التزلف لمن عرفوا أنهم لا یرضون بعلی«علیه السلام» حاکما بعد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و هم یعدّون العده لإقصائه عن مقامه بکل حیله و وسیله..

و دلیلنا علی أن هذا الخبر مکذوب من أساسه:

أولا:شهاده الوقائع بکذبه،لأن علیا«علیه السلام»قد ولی الأمر بالفعل حوالی خمس سنوات،و ولیه أیضا ولده الإمام الحسن«علیه السلام» بعده أشهرا کثیره..

ثانیا:إن النص الذی نقله کعب متناقض..فهو ینفی أولا بصوره قاطعه ولایه علی«علیه السلام»و ولده لهذا الأمر..

ثم یعود لینقض ذلک بقوله:و إن ولیه کان هرج شدید..إذ لا معنی لهذا التردید بالإستفاده من کلمه«إن»المفیده للشک!!

و لو أنه قال:«و لو ولیه»لارتفع التناقض،لأن کلمه«لو»حرف امتناع.

ثالثا:لا معنی للتنظیر،و لا للإستشهاد بقضیه داود علیه و علی نبینا و آله السلام،فإن داود کان ملکا بالفعل..و سفکه للدماء بالحق لم یحرمه الملک..و لو صح أنه حرم من بناء حیطان المسجد لأجل ذلک،فإن بناء

ص :136

الحیطان لیس من الملک،لیقاس علیه سفک أمیر المؤمنین لدماء المعتدین من أهل الشرک،ثم حرمانه من الملک لأجل ذلک بزعم کعب..

رابعا:إن نبینا محمدا«صلی اللّه علیه و آله»قد خاض غمار عشرات الغزوات،و بث عشرات السرایا حتی لقد أناف مجموعها علی ثمانین غزوه و سریه،و سفکت دماء الظالمین بقیادته و بأمره..و لم یحرمه اللّه الملک.و کان عمله«صلی اللّه علیه و آله»علی حد عمل داود لا یختلف عنه فی ذلک.

خامسا:إن سائر الخلفاء و الملوک،بما فیهم العادلون و الظالمون کانوا و ما زالوا یسفکون الدماء بحق،و بغیر حق،فلماذا لم تصدق القاعده التی أطلقها کعب علیهم،زاعما أنه أخذها من کتبه المقدسه؟!

سادسا:قال کعب:إن کتبه المقدسه تقول:إن الأمر ینتقل بعد أبی بکر و عمر إلی أعداء رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».

فهل یری عمر:أن عثمان و من معه کانوا أعداء لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..و الحال أن عثمان کان قد سبق عمر إلی الدخول فی الإسلام..

و قد تولی عمر تسلیم الأمر إلی الذی بعده،فهل اختار عمر للخلافه أعداء رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».

و من جهه أخری،فإن بنی عدی،و هم قوم عمر،و بنی تیم،و هم قوم أبی بکر،قد شارکوا بنی أمیه فی حروبهم ضد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فلماذا لم یحرموا من الملک؟!و کون الزعامه لبنی أمیه فیها أمر فرضته أحوال القبائل فی تلک الفتره..بل إن قاعده کعب ینبغی أن تشمل بنی أمیه أیضا،فیحرمون من الملک لأنهم سفکوا الدماء..

ص :137

و لا ندری لماذا لم تشمل القاعده التی أطلقها کعب معاویه بن أبی سفیان،الذی سفک دماء عشرات الألوف من المسلمین؟!

و لماذا لم یحرمه اللّه الملک هو و ذریته؟!و کذلک الحال بالنسبه لیزید؟!

تصدیق عمر لکعب

و بعد..فإن عمر قد أظهر تصدیقه أقوال کعب،و خاطب ابن عباس متعجبا من توافق ما یسمعه عن کعب مع ما یسمعه عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،مستشهدا بحدیث نزو بنی أمیه علی منبر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».مع أن ما سمعه من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لا یشبه حدیث کعب أصلا..بل هو مجرد إخبار عن حکم بنی أمیه،و أن حکمهم سیتوالی،و سیستولون علی منبره واحدا بعد الآخر..

و هذا إنما حصل فی زمن متأخر بعد ما استولی معاویه علی الحکم أما قبل ذلک،فقد کانت الولایه للإمام الحسن و لعلی«علیهما السلام».

ص :138

الفصل الرابع

اشاره

لمحات من داخل الشوری..

ص :139

ص :140

لماذا الأنصار؟!

و قد ذکروا:أن عمر حین عهد بالشوری«قال للأنصار:أدخلوهم بیتا ثلاثه أیام،و إلا فادخلوا علیهم و اضربوا أعناقهم» (1).

و فی نصر آخر:أنه طلب من أبی طلحه أن یعدّ خمسین رجلا من الأنصار بأسلحتهم (2)و أمره بقتل أرکان الشوری علی النحو المذکور

ص :141


1- 1) الطبقات الکبری لابن سعد ج 3 ص 342 و کنز العمال ج 6 ص 359 و(ط مؤسسه الرساله)ج 12 ص 681 و دلائل الصدق ج 3 ق 1 ص 119 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 330 و تثبیت الإمامه للهادی یحیی ابن الحسین ص 41 و راجع:الطرائف لابن طاووس ص 480.
2- 2) راجع:تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 294 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 67 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 339 و 347 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 187 و الشافی فی الإمامه ج 3 ص 212 و الأربعین للشیرازی ص 568 و بحار الأنوار ج 31 ص 398 و ج 30 ص 13 و التنبیه و الإشراف ص 252 و النص و الإجتهاد ص 385 و نهج السعاده ج 5 ص 212 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 4 ص 76 و المسترشد ص 415 و کشف المحجه لابن طاووس ص 178.

تفصیله فی النصوص..

و نقول:

إن اختیار الأنصار لهذه المهمه دون سواهم،حتی إنه لم یخلط بهم أحدا من قریش،و لا من غیرهم من قبائل العرب و الجماعات،یثیر أکثر من سؤال حول مقاصد عمر من هذا الإجراء،لا سیما مع علمه بأن قریشا لم تنس بعد قتلاها فی بدر و أحد و الخندق،و غیر ذلک،و هی لا تزال تعاقب علیا و بنی هاشم علی هذا الأمر،رغم علمها بأن علیا قد قتلهم لأجل دفع شرهم عن رسول اللّه و عن المسلمین،و عن دین اللّه سبحانه.

و قد قال عثمان نفسه لعلی«علیه السلام»:ما ذنبی إذا لم تحبک قریش و قد قتلت منهم سبعین رجلا کأن وجوههم سیوف الذهب (1).

لو قتل أصحاب الشوری

و هنا سؤال یقول:لو أن أصحاب الشوری قتلوا أو قتل نصفهم،أو أربعه منهم،فکیف ستکون الحال حینئذ..

و نجیب:لعل عمر قد هیأ معاویه للإنقضاض علی هذا الأمر،و هو الذی کان یصفه بکسری العرب (2)،و قد قال لأصحاب الشوری إن

ص :142


1- 1) موسوعه الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»ج 11 ص 246 عن معرفه الصحابه ج 1 ص 86 و 338.
2- 2) راجع:شرح الأخبار للقاضی النعمان ج 2 ص 164 و الغدیر ج 10 ص 226-

اختلفتم غلبکم علی هذا الأمر معاویه بن أبی سفیان (1).

هددهم بالقتل لکی لا یشقوا العصا

و قد زعم بعضهم:أن عمر إنما هدد أرکان الشوری بالقتل فی صوره ما إذا طلبوا الأمر عن طریق شق العصا،و طلب الأمر من غیر وجهه (2).

و هو کلام غیر مقبول أیضا.

أولا:لأن شق العصا إنما یتصور بعد نصب الإمام.

2)

-و الاستیعاب لابن عبد البر ج 3 ص 1417 و تاریخ مدینه دمشق لابن عساکر ج 59 ص 114 و 115 و أسد الغابه لابن الأثیر ج 4 ص 386 و سیر أعلام النبلاء للذهبی ج 3 ص 134 و الإصابه لابن حجر ج 6 ص 121 و الأعلام خیر الدین الزرکلی ج 7 ص 262 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 4 ص 311 و البدایه و النهایه لابن کثیر ج 8 ص 134 و إحقاق الحق(الأصل)ص 263.

ص :143


1- 1) راجع:کتاب الأربعین للقمی الشیرازی ص 568 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 187 و ج 3 ص 99 و کتاب الفتن للمروزی ص 70 و حیاه الإمام الحسین«علیه السلام»للقرشی ج 1 ص 296 و بحار الأنوار ج 31 ص 54 و کنز العمال ج 11 ص 267.
2- 2) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 258 و 261 و الصراط المستقیم ج 3 ص 24 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 205 و نهج الحق ص 288 و 246 و إحقاق الحق(الأصل)ص 245 و ذکر ذلک الفضل بن روزبهان،کما فی دلائل الصدق ج 3 ص 1 ص 115.

ثانیا:إن من یسعی فی الفتنه و شق العصا یجب وضع حد له،و لو أدی إلی قتاله،بمجرد ظهور ذلک منه،و لا یحتاج ذلک إلی الصبر ثلاثه أیام کما شرط عمر.

ثالثا:إن عمر لم یذکر هذا القید أعنی قید«شق العصا»فی کلامه، فلماذا یتبرع هؤلاء بما لا یعلم أنه کان من قصده و لا من نیته.

رابعا:ما الذی سلطه علی دماء أرکان الشوری،بعد موته،فإن موته ینزع عنه صفه الحاکم،و المتولی للأمر.

خامسا:لو سلمنا صحه صدور هذا الأمر بهذا الداعی،فما الذی جعل ابن عوف هو المیزان للحق و الباطل،حتی سوغت مخالفته سفک دماء الأبریاء و فیهم خیر أهل الأرض بعد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..

سادسا:ورد فی بعض النصوص:أنه أمر بقتل من یخالف ما یحکم به ولده عبد اللّه أیضا (1).مع أنه هو نفسه یقول:إن ولده لا یحسن أن یطلق امرأته..

لا بیعه لمکره تنقض الشوری العمریه

ثم إن المعروف عند أهل السنه من أن الإمامه إنما تثبت بأحد أمرین:

أحدهما:النص من السابق علی اللاحق.

الثانی:الشوری و إختیار الناس.

و لکن عمر لم ینص علی الخلیفه بعده..کما أنه لم یترک للناس أن

ص :144


1- 1) الإمامه و السیاسه ج 1 ص 24 و 25 و(تحقیق الزینی)ج 1 ص 29 و(تحقیق الشیری)ج 1 ص 42 و 43.

یختاروا،فخالف بذلک الأمرین معا،بل هو قد جاء بطریق ثالث،لا دلیل علیه من شرع و لا من عقل.

أما أهل البیت و شیعتهم،فیقولون:إن الإمامه لا تثبت إلا بالنص..

بل فی أهل السنه من یری أن البیعه تنعقد بواحد،أو بإثنین،أو بثلاثه أو بغیر ذلک،فلو بایع أی من أهل الحل و العقد رجلا من غیر السته،فبیعته لازمه..فکیف حصر عمر بن الخطاب الأمر بهؤلاء السته (1).

و لماذا لم یدخل معهم غیرهم،ألم یکن فی المسلمین من هؤلاء-علی حد تعبیرهم-من أهل الحل و العقد غیر هؤلاء.

و من جهه أخری:إن شوری عمر غیر ملزمه،لأنه بعد موته لا سلطه له،فما معنی أمره بقتل أرکان الشوری،أو قتل شطر منهم؟!

یضاف إلی ما تقدم:أن أمره بقتل السته أو بعضهم،و منعهم من حمل السلاح،و إعطاء السلاح لخصوص عبد الرحمان بن عوف،و للخمسین رجلا الذین جعلهم بقیاده أبی طلحه..یجعل هذه البیعه غیر نافذه،لأنها وقعت تحت طائله التهدید بالقتل..و لا بیعه لمکره..

کما أنه لا یعلم تحقق رضا سائر المسلمین بهذه الشوری التی فرضت علیهم بقوه السلاح أیضا،فإنه إذا لم یکن لدماء أرکان الشوری قیمه،فما ظنک بدماء غیرهم ممن لا موقع له.

ص :145


1- 1) قد یقال:إن عمر حصرها فی سته،لأن الذین اختاروا أبا بکر کانوا خمسه.. فیجعل عمر الشوری فی سته لیختار الخمسه واحدا هو السادس.

الإستخفاف بدماء أهل الشوری

و قد أمر عمر بن الخطاب بقتل أصحاب الشوری جمیعا،إن لم یتفقوا، و إن اتفق ثلاثه فالذین لیس فیهم عبد الرحمان بن عوف یقتلون.و إن اتفق أربعه أو خمسه،یقتل الإثنان،أو الواحد (1)..

و تقدم أن علیا«علیه السلام»یقول:إن عمر کان جادا حین أمر بقتلهم و ذکر«علیه السلام»أن عمر کان یتوقع أن یقتل علی«علیه السلام»علی کل حال،و معه الزبیر..و أما طلحه،فإن مال إلی علی«علیه السلام»،فهو یضحی به أیضا.

و نقول:

لا بد من الأخذ بنظر الإعتبار ما یلی:

ص :146


1- 1) راجع:الکامل فی التاریخ ج 3 ص 66 حوادث سنه 23 و تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 428 حوادث سنه 23 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 294 و الإمامه و السیاسه(تحقیق الزینی)ج 1 ص 28 و(تحقیق الشیری)ج 1 ص 42 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 187 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام» للشیروانی ص 349 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 339 و 347 و الوضاعون و أحادیثهم ص 499 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 924 و الشافی فی الإمامه ج 3 ص 212 و النص و الإجتهاد ص 384 و 398 و الغدیر ج 5 ص 375 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 568 و بحار الأنوار ج 31 ص 398 و نهج السعاده ج 1 ص 113.

أولا:هناک تناقض فی أحکام عمر علی أهل الشوری،فهو یأمر بقتل الثلاثه الذین لیس فیهم عبد الرحمن بن عوف..مما یعنی:أن قتل عبد الرحمان ممنوع..لأنه یعلم بأهواء و میول الأشخاص الذین اختارهم.

أما إذا جرت الأمور علی خلاف ما یرید،فلیقتل ابن عوف إذا لم یستطع ان ینجز المهمه الموکله إلیه،و هذا ما یفسر أمره بقتل الواحد لو اتفق الخمسه-حتی لو کان ذلک الواحد هو ابن عوف نفسه.

و أمره بقتل الإثنین-لو اتفق الأربعه-حتی لو کان ابن عوف هو أحد هذین الإثنین.

و أمره بقتل السته بما فیهم عبد الرحمان بن عوف أیضا،إن لم یحصل أی اتفاق.

ثانیا:کیف یقتل أناسا شهد هو لهم بأن النبی«صلی اللّه علیه و آله» مات و هو راض عنهم؟!و فیهم من لو وزن إیمانه بإیمان أهل الأرض لرجح إیمانه،باعتراف عمر نفسه.

ثالثا:ما هو المبرر لقتلهم،حتی لو لم یتفقوا علی خلیفه منهم؟!.و من أین نشأ وجوب اتفاقهم؟!هل نشأ من آیه،أو روایه؟!أو لمجرد أن عمر هو الذی یحب حصول هذا الإتفاق؟!

و لو سلمنا لزوم اتفاقهم،فلماذا خصه بثلاثه أیام؟!فلعل الظروف تفرض علیهم التداول فی الأمر أربعه أو خمسه أیام أو أکثر.

ص :147

التأخر علی نحو شق العصا یوجب القتل

قال العلامه الحلی«رحمه اللّه»:«..و من العجب اعتذار قاضی القضاه بأن المراد القتل إذا تأخروا علی طریق شق العصا،و طلبوا الأمر من غیر وجه» (1).

و نقول:

نعم،إن هذا الکلام عجیب و غریب،و ذلک لما یلی:

ألف:إن شق العصا لا یکون لمجرد عدم قبول رأی ابن عوف،إذا انقسموا إلی رأیین،ثلاثه بثلاثه.

ب:إن هذا التفسیر من القاضی مجرد تکهن لا دلیل علی صحته.

ج:إن عمر ذکر:أنهم إن لم یتفقوا وجب قتلهم،و عدم اتفاقهم شیء، و شق العصا و العصیان و التمرد شیء آخر..

مجرد تهدید

و قد اعتذر ابن روزبهان هنا،بأن هذا من عمر کان مجرد تهدید،إظهارا لشده الإهتمام بهذا الأمر (2).

و نجیب:

ألف:إن هذا لو صح لم یکن لتهدید عبد الرحمان بن عوف علیا«علیه

ص :148


1- 1) دلائل الصدق ج 3 ق 1 ص 115 و(ط دار الهجره-قم)ص 288.
2- 2) المصدر السابق.

السلام»بالقتل إن لم یرض بعثمان أی معنی (1).

ب:من الذی قال:إن الصحابه قد فهموا:أن الأمر کان مجرد تهدید؟! و لو فهموا التهدید لم یبق له أثر..فکیف فهم هذا الذی ولد بعد مئات السنین أنه أراد التهدید دون الذین وجه الخطاب إلیهم؟!

و إذا لم یکن الصحابه قد فهموا التهدید فکیف کانوا سیتصرفون لو حصل المحذور و حصل الإختلاف؟!هل سیقتلونهم،أم لا؟!

و إذا کان التهدید مفهوما للصحابه،لم یکن لکلام عمر قیمه،لأنه لا یوجب انصیاع اصحاب الشوری.و إذا کان هذا مجرد تهدید لم ینسجم مع قول ابن روزبهان:لأن التأخیر مظنه لقیام الفتن،و عروض الحوادث (2).

ج:إن عمر إنما أوصاهم أن یفعلوا ذلک بعد وفاته.فمن یمکنه أن یؤکد أنهم سوف لا یعملون بوصیته،و لن یقع المحذور،لا سیما و أن أمره قد جاء جازما و حازما،و لم تظهر لهم منه أیه رخصه..

ص :149


1- 1) راجع:الغدیر ج 9 ص 197 و 379 و ج 10 ص 26 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 194 و ج 6 ص 168 و ج 12 ص 265 و الوضاعون و أحادیثهم ص 498 و 499 و تقریب المعارف ص 351 و التحفه العسجدیه ص 129 و غایه المرام ج 2 ص 68 و ج 6 ص 8 و تاریخ مدینه دمشق ج 39 ص 193 و بحار الأنوار ج 31 ص 66 و 403 و صحیح البخاری ج 8 ص 123 و السنن الکبری للبیهقی ج 8 ص 147 و عمده القاری ج 24 ص 272 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 304.
2- 2) إحقاق الحق(الأصل)للتستری ص 246

د:من أین علم من یدعی قصد التهدید صحه هذه الدعوی؟!فإن اللّه لم یطلعه علی ما فی القلوب و الضمائر،فهو إنما یتکهن،و یرجم بالغیب.

رابعا:لماذا لم یقتل أهل السقیفه،و الذین لم یتفقوا علی خلیفه؟!أو لماذا لم یدع الناس إلی قتلهم علی أقل تقدیر؟!

و لا أقل من قتل سعد بن عباده،و سائر بنی هاشم،و جماعات آخرین لم یوافقوا و لم یرضوا بخلافه أبی بکر،و منهم من لم یبایعه إلی أن مات؟!.

خامسا:لماذا عصم دم عبد الرحمان بن عوف و الإثنین الذین یکونان معه فی الشوری،و لم یأمر بقتلهم أیضا..

سادسا:لماذا لا یجعل القرار منحصرا بالأکثر،و یعطی الحریه لمن أراد أن یخالف من دون أن یعرّضه للقتل..

سابعا:ما هذه الدکتاتوریه القاسیه،التی تنتج قتل من یخالف غیره بالرأی؟! خصوصا،و أن السته لم یکن لهم حق التملص و التخلص من هذه الشوری المفروضه علیهم..و کیف یصح اتهام من أذهب اللّه عنهم الرجس بالمعصیه؟!

ثامنا:ما هذا الإستخفاف بدماء جماعه من المسلمین،و من أعیان الصحابه؟!و فیهم من هو نفس رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و أخوه، و ابن عمه،و صهره،و من طهره اللّه تطهیرا،و من عنده علم الکتاب..

ألم یکن هذا الإستخفاف من أسباب جرأه الناس علی الدماء،و علی دماء نفس هؤلاء الخلفاء؟!حیث سعی الناس إلی قتل عثمان (1).و سعوا

ص :150


1- 1) قال ابن أبی الحدید المعتزلی فی شرح نهج البلاغه ج 1 ص 186 نقلا عن کتاب-

أیضا بقیاده عائشه و طلحه و الزبیر إلی قتل علی،و أبنائه«علیه و علیهم السلام»،و صحبه و شیعته،و سائر المسلمین معه فی حرب الجمل.

ثم بقیاده معاویه لقتل هؤلاء بالذات فی حرب صفین.

ثم تجرأ الأعراب و الأجلاف الذین عرفوا بالخوارج علی قتل هؤلاء و قتل کل مسلم.فکانت حروب النهروان؟!.

ألم یکن هذا الإستخفاف هو الذی جرأ یزید بن معاویه،و عبید اللّه بن زیاد،و عمر بن سعد،و من معهم من شیعه آل أبی سفیان علی قتل الإمام الحسین بن علی،ریحانه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و سید شباب الجنه، و نجوم الأرض من بنی عبد المطلب،و صفوه الخلق من أهل بیته، و أصحابه.

تاسعا:إن عمر تاره یقول:إن الأمر یدور مدار رأی عبد الرحمان بن عوف و أخری یقول-کما یقول ابن قتیبه-:

إن الأمر إن اختلفوا بید ولده عبد اللّه،فلأی الثلاثه قضی فالخلیفه

1)

-السفیانیه للجاحظ:إن عمر قال لعثمان یوم عهده بالشوری:«کأنی بک و قد قلدتک قریش هذا،فحملت بنی أمیه،و بنی أبی معیط علی رقاب الناس، و آثرتهم بالفیء،فسارت إلیک عصابه من ذؤبان العرب فذبحوک علی فراشک ذبحا،و اللّه،لئن فعلوا لتفعلن،و إن فعلت لیفعلن.ثم أخذ بناصیه عثمان فقال: إذا کان ذلک فاذکر قولی فإنه کائن».

ص :151

منهم و فیهم،فإن أبی الثلاثه الأخر فأضربوا أعناقهم (1).إلا أن یکون قد خشی من أن یطلب ابن عوف الأمر لنفسه،فیکون ولده عبد اللّه هو المرجح لعثمان.

سکوت علی علیه السّلام أیام الشوری

و قد صرح علی«علیه السلام»فی کلامه مع الیهودی:بأن أهل الشوری مکثوا أیامهم کلها،کل یخطب لنفسه،و هو«علیه السلام»ممسک إلی أن سألوه عن أمره،فناظرهم.

و أشارت روایه الطبری أیضا إلی سکوت علی«علیه السلام»فی البدایه،و لکنها أبقت الأمر علی درجه من الإلتباس و الإبهام،قال الطبری:

«فتنافس القوم فی الأمر،و کثر بینهم الکلام،فقال أبو طلحه:أنا کنت لأن تدفعوها أخوف منی لأن تنافسوها،لا و الذی ذهب بنفس عمر،لا أزیدکم علی الأیام الثلاثه التی أمرتم،ثم أجلس فی بیتی و أنظر ما تصنعون.

فقال عبد الرحمان:أیکم یخرج نفسه..

إلی أن قال:فقال القوم:قد رضینا-و علی ساکت-فقال:ما تقول یا أبا الحسن؟!إلخ..» (2).

ص :152


1- 1) الإمامه و السیاسه ج 1 ص 28 و(تحقیق الزینی)ج 1 ص 29 و(تحقیق الشیری) ج 1 ص 42.
2- 2) تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 230 و 231 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3-

و نستطیع أن نقول:

إن ما نقله الطبری عن أبی طلحه إنما أراد به سائر أهل الشوری باستثناء علی«علیه السلام»،لأن علیا«علیه السلام»بقی ساکتا فی حین أن سائرهم بقوا أیاما کل یخطب لنفسه..

و قد أظهر سکوته هذا دخائل نفوسهم،و أن کل همهم هو الوصول إلی هذا الأمر،حتی أدرکه أبو طلحه،و واجههم به..

علی علیه السّلام فی مداولات الشوری

و قد بین لنا علی«علیه السلام»فی نقله لما جری فی الشوری کیف أنه «علیه السلام»کشف نوایا أعضاء الشوری،و جعلهم یصرحون بطموحاتهم..فکانت خلواته بهم تفسح لهم المجال لطرح وعدهم إلی جانب طلبهم الوحید،و هو أنهم یبایعونه شرط أن یصیرها إلی کل واحد منهم بعده..

مع أن الجمیع کانوا أسن من علی«علیه السلام»بسنوات کثیره، باستثناء الزبیر،فإنه کان أسن منه«علیه السلام»بسنتین.

أما سعد،فیکبره بحوالی تسع سنوات،و طلحه یکبره بست سنوات، و ابن عوف بحوالی عشرین سنه،فضلا عن عثمان الذی کان یکبره بأکثر من خمس و عشرین سنه.

2)

-ص 295 و 296 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 68 و 69 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 343 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 192 و 193 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 927.

ص :153

و ذریعتهم فی ذلک،الإقتداء بأبی بکر و عمر الذین مضیا قبلهم.

و الدافع إلی ذلک حسب تصریح أمیر المؤمنین«علیه السلام»هو حبهم للإماره،و بسط الأیدی و الألسن فی الأمر و النهی،و الرکون إلی الدنیا.

علی علیه السّلام لا یثق بابن عوف

و قد تبرع ابن عوف وفقا للخطه المتفق علیها بینه و بین عمر بأن یسحب ترشحه للخلافه مقابل أن یتولی هو اختیار الخلیفه من بینهم..

فرضی بذلک سائرهم،و سکت علی«علیه السلام»،الذی کان یعرف میول ابن عوف إلی قریبه عثمان.

و لکن علیا«علیه السلام»أصبح أمام خیارین:

أحدهما:أن یعلن رفضه لتولی عبد الرحمان ذلک،فیکون وحده فی مواجهه الباقین،و یصبح تولیه غیره فی هذه الحال استنادا لمنطق الأکثریه الذی قرره عمر،أمرا مبررا و مقبولا،و لا یمکن الإعتراض علیه.

الثانی:أن یضع عبد الرحمان تحت طائله القسم،و یجعل نفوذ قراره مشروطا بشروط لا تتوفر بغیره«علیه السلام»،و لا یمکن لأحد أن یعترض علیها..و یجد بذلک السبیل إلی توضیح عدم مشروعیه قرار عبد الرحمان،و یکون معذورا فی الجهر بعدم رضاه به..و لکنه مع ذلک کان لا یرید أن یتجاوز قاعده:«لنا حق فإن أعطیناه،و إلا رکبنا اعجاز الإبل،و إن طال السری».

و کان هذا الخیار الثانی هو المتعین..فلما طالبه ابن عوف بالإفصاح عن رأیه طلب منه أن یعطیه موثقا بأن یؤثر الحق،و لا یتبع الهوی،و لا یخص ذا

ص :154

رحم،مقابل أن یرضی علی«علیه السلام»بقراره،ضمن هذه الشروط..

و کان من الواضح:أن هذا القرار-لو التزم عبد الرحمان بشروط علی «علیه السلام»-لا بد أن یأتی لصالح علی«علیه السلام»،فإنه هو صاحب الحق،کما أعلن عمر فی مناسبات کثیره،و قد بایعه هؤلاء و غیرهم یوم الغدیر، و نص القرآن علی ولایته،کما فی آیه التصدق بالخاتم و آیه إکمال الدین..

و لم یزل النبی یؤکد علی هذا الأمر إلی أن استشهد«صلی اللّه علیه و آله»..

و لکن عبد الرحمان بن عوف لم یلتزم بالمیثاق،و آثر قرابته..فأعلن علی «علیه السلام»ذلک و قال له:

«حبوته حبو دهر،لیس هذا أول یوم تظاهرتم فیه علینا،فصبر جمیل و اللّه المستعان علی ما تصفون.و اللّه ما ولیت عثمان إلا لیرد الأمر إلیک».

فکان جواب ابن عوف هو التهدید و الوعید،و التلویح له بالقتل بالسیف.

ابن عوف یحرک أعداء علی علیه السّلام

و یستفاد من النصوص أیضا:أن ابن عوف قد نقل المداولات من داخل الشوری إلی خارجها،و أشرک الآخرین فیها،فأعطی الفرصه للفریق الأموی،و کثیر من غیرهم لإعلان موقفهم الرافض لتولی علی«علیه السلام»،لیظهر بذلک أن تولیه سوف یخلق مشکله فی داخل المجتمع الإسلامی،أو هو علی الأقل لا یساعد کثیرا علی حل المشکله..

أی أن ابن عوف أراد أن یوظف المشاعر العدائیه الموروثه من الذین

ص :155

حاربوا اللّه و رسوله،الذین وترهم علی«علیه السلام»و قتل آباءهم، و ابناءهم،و إخوانهم،و هو یحاربهم دفاعا عن دینه..

و تمکن من تألیب القبائل و الجماعات لیعلنوا موقفهم الرافض لتولیه، و لیستفید من ذلک فی إضعاف موقعه صلوات اللّه و سلامه علیه،و الحد من حرکته،و الضغط علیه،و تقویه موقع عثمان فی مقابله.

ابن عوف ألغی دور ابن عمر

و قد لوحظ:أن عبد الرحمان بن عوف لم یحتج إلی ابن عمر فی تحقیق مآرب عمر بن الخطاب،رغم أن عمر کان قد أوصاه باستشارته (1)..بل فی بعض النصوص عن علی«علیه السلام»:و صیّر ابنه فیها حاکما علینا (2).

فکأن ابن عمر قد بقی بمثابه الرصید الإحتیاطی الذی أراد أبوه له أن یکون ضمانه حاسمه لو حدث أی تحول فی طموحات ابن عوف نفسه، باتجاه الإستئثار بهذا الأمر لنفسه،مستفیدا من صلاحیاته مقابل علی«علیه السلام»و عثمان،لو اعتزل سعد و الزبیر و طلحه،فیکون ابن عمر هو الذی یحسم الموقف لصالح عثمان..

ص :156


1- 1) حیاه الحیوان ج 1 ص 346(ترجمه عمر).
2- 2) الخصال ج 2 ص 375 و بحار الأنوار ج 31 ص 347 و ج 38 ص 177 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 3 ص 139 و شرح الأخبار ج 1 ص 351 و حلیه الأبرار ج 2 ص 371.

و حیث إن ابن عوف سار فی الإتجاه المرسوم له،لم تبق حاجه إلی تدخل ابن عمر،و لم یحتج ابن عوف إلی مساعدته،بل تولی هو حسم الأمر.

و یؤید ما قلناه:أن عمر قد أعطی الخیار لولده من دون أن یقیده بأی شرط،فلم یشترط علیه ترجیح الفئه التی فیها عبد الرحمان مثلا.

عبد اللّه بن عمر و الخلافه

و هنا أمور یحسن الإلماح إلیها،ترتبط بعبد اللّه بن عمر،و دوره فی الشوری..و هی:

1-إن أباه لم یره أهلا للخلافه،لأنه کما یقول أبوه:لم یحسن أن یطلق امرأته (1).

ص :157


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 227 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 292 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 3 ص 343 و بحار الأنوار ج 28 ص 383 و 384 و ج 31 ص 77 و 78 و 354 و 356 و 385 و 394 و ج 49 ص 279 و الإحتجاج ج 2 ص 320 و(ط دار النعمان)ج 2 ص 154 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 65 و نیل الأوطار ج 6 ص 164 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 330 و 334 و الغدیر ج 5 ص 360 و ج 10 ص 39 و فتح الباری ج 7 ص 54 و کنز العمال ج 2 ص 681 و الشافی فی الإمامه ج 3 ص 197 و تقریب المعارف ص 349 و قرب الإسناد ص 100 و الإیضاح لابن شاذان ص 237 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 922 و تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 160 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 190.

2-إن أباه نفسه یجعل دماء الناس بید هذا الولد بالذات..و یأمر بقتل من یخالفه،حتی لو کان من أوصیاء خاتم الأنبیاء و أفضل البشر!!

3-إن أباه نفسه یجعل مصیر الخلافه الإسلامیه کلها بید هذا الولد أیضا،حیث أمرهم بأن یعملوا برأی عبد اللّه،و یقول لهم:فإن رضی ثلاثه رجلا،و ثلاثه رجلا فحکموا عبد اللّه بن عمر،فأی الفریقین حکم فلیختاروا رجلا،فإن لم یرضوا بحکم عبد اللّه بن عمر،فکونوا مع الذین فیهم عبد الرحمان بن عوف،و اقتلوا الباقین (1).

و فی نص آخر:فاحتکموا إلی ابنی عبد اللّه،فلأی الثلاثه قضی فالخلیفه منهم و فیهم،فإن أبی الثلاثه الأخر فاضربوا أعناقهم (2).

ص :158


1- 1) تاریخ الأمم و الملوک(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 294 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 67 و دلائل الصدق ج 3 ق 1 ص 116 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 925 و بحار الأنوار ج 31 ص 398 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 339 و 342 و 347 و نهج السعاده ج 1 ص 113 و الغدیر ج 5 ص 375 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام»للشیروانی ص 349 و فتح الباری ج 7 ص 55 و الوضاعون و أحادیثهم ص 499 و الشافی فی الإمامه ج 3 ص 212 و راجع:الإمامه و السیاسه ج 1 ص 24 و 25 و(تحقیق الزینی)ج 1 ص 29 و(تحقیق الشیری)ج 1 ص 42 و 43.
2- 2) راجع:دلائل الصدق ج 3 ق 1 ص 117 و الإمامه و السیاسه ج 1 ص 24 و (تحقیق الزینی)ج 1 ص 29 و(تحقیق الشیری)ج 1 ص 43.

الإجماع علی عثمان..أکذوبه

و فی الطبری أکذوبه ظاهره تحکی لنا تحرک عبد الرحمان فی داخل الشوری،حیث ذکرت:

أن عبد الرحمان بن عوف سأل عثمان عن رأیه،فأشار بعلی،فاستخرج رأی علی فأشار بعثمان،و أشار الزبیر بعثمان،و کذلک فعل سعد بن أبی وقاص...و دار عبد الرحمان لیالیه یلقی أصحاب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و من ورد المدینه من أمراء الأجناد،و أشراف الناس یشاورهم،و لا یخلو برجل إلا أمره بعثمان..

ثم جمعهم و عرض علی علی«علیه السلام»العمل بسنه الشیخین،ثم بایع لعثمان..

و نقول:

أولا:لماذا یدخل عبد الرحمان سائر الناس فی هذا الأمر،فیسأل فیه کل من وافی المدینه من أمراء الأجناد،و أشراف الناس،و لماذا یدور لیالیه یسأل أصحاب محمد..

ثانیا:هل سأل عبد الرحمان سلمان،و أبا ذر،و المقداد،و عمارا،و بنی هاشم،و خالد بن سعید و الأشتر،و أبا الهیثم بن التیهان،و قیس بن سعد و..و..فأشاروا علیه بعثمان؟!.

ثالثا:کیف یشیر علیه علی«علیه السلام»بعثمان،و لم یظهر لعثمان أی خصوصیه أو فضل یمیزه عن غیره من أرکان الشوری،لا فی الجهاد فی سبیل اللّه،و لا فی العلم،و لا فی التقوی،بل هو حین تحدی عمار بن یاسر فی

ص :159

بناء المسجد،انتصر النبی«صلی اللّه علیه و آله»لعمار (1)،و قد عرفنا موقف النبی«صلی اللّه علیه و آله»منه حین ماتت زوجته و بات ملتحفا بجاریتها، فحرمه النبی«صلی اللّه علیه و آله»من حضور جنازتها.

و حین فر فی أحد و عاد بعد ثلاثه أیام،قال النبی«صلی اللّه علیه و آله» له و لمن معه:لقد ذهبتم بها عریضه..و غیر ذلک..

رابعا:لو صح أن بعض الجماعات أشارت علی عبد الرحمان بن عوف بتولیه عثمان،فذلک لا یدل علی سلامه هذا الرأی،فإن أکثر الناس إنما یهتمون بشؤون دنیاهم،و یشیرون بتولیه من یرون مصالحهم محفوظه فی ظل ولایته..

و کان عمر قد أطلق العنان لنفسه بتخویف الناس من ولایه علی«علیه السلام»،الذی سوف یحملهم علی الحق و إن کرهوا علی حد تعبیره..

و تنبأ بأن یحاربه الناس بسبب ذلک..

خامسا:إن کان سعد قد أشار بعثمان،فکیف قال سعد لعبد الرحمان:

«إن اخترت نفسک فنعم،و إن اخترت عثمان فعلی أحب إلی».

ص :160


1- 1) قاموس الرجال(الطبعه الأولی)ج 7 ص 118 و جواهر المطالب لابن الدمشقی ج 2 ص 43 و بحار الأنوار ج 30 ص 238 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 39 و 50 و الدرجات الرفیعه ص 259 و السیره النبویه لابن هشام ج 2 ص 344 و الغدیر ج 9 ص 27 و عن العقد الفرید ج 2 ص 289 و فی سبل الهدی و الرشاد ج 3 ص 336 و السیره الحلبیه ج 2 ص 262:عثمان بن مظعون.

سادسا:کیف أشار الزبیر بعثمان..ثم لما جرت الأمور جعل نصیبه لعلی؟!..فقد کان الأحری به-لو صحت تلک الروایه-أن یجعل نصیبه لعثمان.

سنه الشیخین

و یقولون:إن عبد الرحمان بن عوف خلا بعلی«علیه السلام»و قال له:

لنا اللّه علیک،إن ولیت هذا الأمر أن تسیر فینا بکتاب اللّه،و سنه نبیه، و سیره أبی بکر و عمر..

فقال«علیه السلام»:أسیر فیکم بکتاب اللّه و سنه نبیه ما استطعت.

فخلا عبد الرحمان بعثمان،فقال له:لنا اللّه علیک إن ولیت هذا الأمر أن تسیر فینا بکتاب اللّه و سنه نبیه،و سیره أبی بکر و عمر.

فقال:لکم أن أسیر فیکم بکتاب اللّه و سنه نبیه،و سیره أبی بکر و عمر.

ثم خلا بعلی فقال له مثل مقالته الأولی،فأجابه الجواب الأول.

ثم خلا بعثمان فقال له مثل المقاله الأولی،فأجابه مثلما کان أجابه.

ثم خلا بعلی فقال له مثل المقاله الأولی،فقال علی«علیه السلام»:إن کتاب اللّه و سنه نبیه لا یحتاج إلی أجّیری[أی طریقه]أحد،أنت مجتهد أن تزوی هذا الأمر عنی.

فخلا بعثمان،فأعاد علیه القول،فأجابه بذلک الجواب،و صفق علی

ص :161

یده (1).

و نقول:

أولا:ان الکل یعلم أنه«صلی اللّه علیه و آله»قال:إن علیا مع الحق و القرآن، و القرآن و الحق مع علی..و بأن علیا«علیه السلام»کما لم یکن راضیا عن أصل خلافه أبی بکر و عمر،فإنه کان معترضا علی کثیر من سیاساتهما و أحکامهما، و کان یصحح لهما أخطاء هما باستمرار،و کانا یرجعان إلیه فی المعضلات.

و من المشهورات قول عمر:لولا علی لهلک عمر.فکیف یرضی علی «علیه السلام»بأن یلتزم بالعمل بسیره من کانا یحتاجان إلیه و هو مستغن عنهما؟!و لولاه لفضحتهما مخالفاتهما،و هو«علیه السلام»یعلم أکثر من غیره کثره أخطائهما،بل هو یعلم تعمدهما إصدار فتاوی،و انتهاج سیاسات تخالف ما ثبت فی القرآن الکریم،و علی لسان النبی العظیم؟!

و أیضا:کیف یجعل سیرتهما موازیه لسیره رسول اللّه«صلی اللّه علیه

ص :162


1- 1) راجع:بحار الأنوار ج 31 ص 368-369 و 371 و 372 و 399 و أمالی للطوسی ج 2 ص 166 و 168 و 169 و 170 و 320 و شرح نهج البلاغه ج 1 ص 187 و 188 و تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 162.و راجع:مسند أحمد ج 1 ص 75 و تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 238 و الصواعق المحرقه ص 106 و التمهید للباقلانی ص 209 و تاریخ الخلفاء للسیوطی ص 114 و فتح الباری ج 13 ص 197 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 334 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 570 و الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»للهمدانی ص 715.

و آله»،و هو النبی المعصوم..و هما لیسا کذلک قطعا..

من أجل ذلک نقول:

إن وضع هذا الشرط الذی یستحیل علی علی«علیه السلام»أن یرضی به هو بنفسه قرار مسبق باستبعاد وصی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»، و ذریعه لجعل الخلافه لعثمان.

ثانیا:إن هذا النص هو الأصح من ذلک النص الذی یقول:إنه«علیه السلام»رد علی ابن عوف بأنه یعمل بکتاب اللّه و سنه نبیه،و اجتهاد رأیه (1)،فإن علیا«علیه السلام»لم یکن یجیز العمل بالرأی فی أحکام اللّه تعالی..و هذا هو النهج الذی أخذه عنه و منه أهل بیته و شیعته و ساروا علیه،علی مر العصور و الدهور.

و کیف یرضی بما عرضه علیه ابن عوف،و هو«علیه السلام»الذی یقول:

«إیاکم و أصحاب الرأی،فإنهم أعداء السنن،تفلتت منهم الأحادیث أن یحفظوها،و أعیتهم السنه أن یعوها،فاتخذوا عباد اللّه خولا،و ماله دولا، فذلت لهم الرقاب،و أطاعهم الخلق أشباه الکلاب،و نازعوا الحق أهله، و تمثلوا بالأئمه الصادقین،و هم من الکفار الملاعین،فسئلوا عمّا لا یعلمون،

ص :163


1- 1) راجع:بحار الأنوار ج 31 ص 399 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 570 و شرح نهج البلاغه ج 1 ص 188 و الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»للهمدانی ص 715 و الفصول فی الأصول للجصاص ج 4 ص 55.

فأنفوا أن یعترفوا بأنهم لا یعلمون،فعارضوا الدین بآرائهم،فضلوا و أضلوا.

أما لو کان الدین بالقیاس لکان باطن الرجلین أحق بالمسح من ظاهرهما» (1).

و لعل قوله«علیه السلام»:و هم الکفار الملاعین یراد منه معناه اللغوی، و هو التستر علی الحق و طمسه..و لیس المراد منه الکفر مقابل الإیمان..إلا إذا فرض أنهم یستخفون بسنه النبی«صلی اللّه علیه و آله»و یقدمون آراءهم علیها.

ثالثا:إن هذا الموقف منه«علیه السلام»یستبطن الحکم علی سنه الشیخین بالخطأ و البوار،و عدم شرعیتها...

کما أن نفس جعل عبد الرحمان سنتهما فی عرض کتاب اللّه و سنه نبیه یدل علی أن عبد الرحمان بن عوف نفسه یری سننهما مخالفه لکتاب اللّه و سنه نبیه.

رابعا:إن عمر بن الخطاب شهد لعلی«علیه السلام»بأنهم لو و لوه لحملهم علی المحجه البیضاء،و سلک بهم الطریق المستقیم..فإذا کان علی «علیه السلام»یرفض العمل بسنه الشیخین،فذلک یعنی:أن الصراط المستقیم و المحجه البیضاء بخلاف سنتهما،بنص من عمر نفسه..إذ لو کانت غیر مخالفه لوجب علی علی«علیه السلام»أن یأخذ بها.

ص :164


1- 1) بحار الأنوار ج 2 ص 84 و نهج السعاده ج 7 ص 36 و التفسیر المنسوب للإمام الحسن العسکری«علیه السلام»ص 53.و راجع:مستدرک الوسائل ج 17 ص 308 و عوالی اللآلی ج 4 ص 65 و مستدرک سفینه البحار ج 4 ص 14.

خامسا:إن الروایه التی تنسب إلی علی«علیه السلام»قوله:إنه مستعد لأن یعمل بکتاب اللّه،و سنه نبیه،و سیره أبی بکر و عمر فیما استطاع (1).إن صحت فلا بد أن یکون المراد بها أن علیا«علیه السلام»یستطیع أن یعمل بکتاب اللّه و سنه نبیه،لکنه یشترط للعمل بسنه الشیخین بأن یستطیع ذلک.

إذ لیس المراد عجزه عن العمل بالحق،لأن الحق یدور معه حیث دار.بل لأنه یری أنها لا توافق الحق فی بعض الأحیان علی الأقل.لأن ما انفردت به سنتهما عن الکتاب و السنه النبویه مخالف للحق بلا ریب.

و یبدو لنا:أن الروایه الصحیحه هی تلک التی تقول:إنه یعمل بکتاب اللّه و سنه نبیه فیما استطاع،و ذلک فی إشاره منه إلی أن الناس سوف لا یخضعون لکتاب اللّه و سنه نبیه بعد أن ترکوا العمل بها،و سیواجه صعوبات بالغه فی ذلک،و ستأتی الإشاره إلی ما جری فی صلاه التراویح، و إلی أسباب حرب الجمل و صفین و النهروان،و أن المطلوب کان هو سنه العمرین لا سنه النبی«صلی اللّه علیه و آله».

سادسا:إن جواب علی«علیه السلام»لابن عوف کان یجب أن یکفی لدفع ابن عوف للتراجع عن هذا الشرط،لأن هذا الجواب قد اوضح أن قبول هذا الشرط معناه القبول بأن الشریعه ناقصه،و بأنها تحتاج إلی متمم.

ص :165


1- 1) مسند أحمد ج 1 ص 75 و مجمع الزوائد ج 5 ص 184 و فتح الباری ج 13 ص 170 و الإکمال فی أسماء الرجال ص 139 و أسد الغابه ج 4 ص 32 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 304 و أعیان الشیعه ج 1 ص 438.

و هذا کلام خطیر جدا،و طعن فی الدین،و فی النبی«صلی اللّه علیه و آله»..و النبوه لمن عقل و تدبر..فلا بد من التراجع عنه،و استغفار اللّه تعالی منه..

فلماذا یصر عبد الرحمان علیه،و یجعله هو المعیار فی الرد و القبول،فی أمر هو من أخطر الأمور و أعظمها أهمیه؟!

و هل هو إلا مجرد اقتراح شخصی،لا دلیل علیه،لا من عقل و لا من شرع،بل الدلیل قائم علی فساده،و إفساده من حیث أنه یؤدی إلی الإدخال فی الدین لما لیس منه؟!

سابعا:لقد أوضح علی«علیه السلام»لابن عوف أن اقتراحه هذا یدل دلاله واضحه علی أن کل همه هو أن یصرف الخلافه عنه..لأن ابن عوف کان یعلم أن من المستحیل علی علی«علیه السلام»أن یقبل بشرط کهذا..

و ذلک للأسباب التی أشرنا إلیها فی معالجتنا هذه.

حبوته حبو دهر

و کما کان عمر بن الخطاب یسعی لتشیید سلطان أبی بکر،لیکون له هو نصیب منه..کذلک کان عبد الرحمان یسعی بالأمر لعثمان،لیرد له عثمان و بنو أمیه هذه الید فی الوقت المناسب.لعلمه بأن الأمر لا یصل إلیه من علی «علیه السلام»،لأکثر من سبب،و منها فارق السن..و کون الحسن و الحسین«علیهما السلام»و هما سیدا شباب أهل الجنه إبنیه..و لا یعدل أحد ابن عوف بهما فی الفضل و العلم،و الطهر و القداسه..بالإضافه إلی أن فی بنی هاشم من لا یدانیه عبد الرحمان بن عوف و لا غیره فی ذلک..

ص :166

أما عثمان فهو رجل مسن،و لا شیء یمنع من انتعاش الأمل لدی عبد الرحمان بنیل الخلافه من بعده..بعد أن تکون قد اتسعت فی قریش،و أصبح لبنی زهره أمل بالوصول إلی هذا المقام،إذا أفسح لهم المجال بنو أمیه الذین حاربوا النبی«صلی اللّه علیه و آله»بکل ما أمکنهم،و قد وصلوا إلی مقام لم یکن أحد منهم یحلم بالإقتراب منه،فضلا عن أن یناله،و ذلک لأن عبد الرحمان بالاستناد إلی توصیه عمر یکون قد أسقط عملیا جمیع المعاییر، و أزال کل العقبات و الموانع،من وصول أی کان من الناس إلی هذا الأمر الخطیر.

و هذا هو السر فی أهمیه الإنجاز الذی حققه عبد الرحمان بن عوف لعثمان و لبنی أمیه،و لسائر بطون قریش..فلماذا لا یتوقع منهم رد هذا الجمیل إلیه،و أن ینیلوه منه کلعقه الأنف،مهما کانت قصیره فیما تبقی له من عمره،فقد کان عمر عثمان حین البیعه له سبعین سنه و أشهرا و هو یکبر عبد الرحمان بن عوف یوم الشوری بخمس أو بست سنین فقط..

أما علی«علیه السلام»فلم یتجاوز عمره یوم الشوری الست و الأربعین سنه..

فلو قدر لعبد الرحمان أن یعیش،فهو یأمل أن یعیش بضع سنوات بعد عثمان..و لکنه أمله سیکون أضعف بالبقاء إلی ما بعد خلافه علی«علیه السلام»..

فما المانع من أن یفسح بنو امیه المجال له،و لو بأن یکون له الإسم، و یکون لهم الرسم،و الحسم،ثم تعود إلیهم إسما و رسما،کما کانت فی عهد

ص :167

عثمان؟!

و لذلک قال له علی أمیر المؤمنین«علیه السلام»:«حبوته حبو دهر» و قال له:«و اللّه ما ولیت عثمان إلا لیرد الأمر إلیک،و اللّه کل یوم فی شأن».

و قد أشار«علیه السلام»بقوله:«و اللّه کل یوم فی شأن»إلی أن أمل عبد الرحمان سوف لن یتحقق،لأن الأمور سوف تتغیر،لا سیما و أنه«علیه السلام»قد دعا اللّه،فقال لعبد الرحمان،و عثمان:دق اللّه بینکما عطر منشم، فاستحکم العداء بین الرجلین،حتی مات عبد الرحمان بن عوف و هما متهاجران.

کما أن عبد الرحمان لم یکن یعلم بأن عثمان سوف یسیء السیره فی حکمه،حتی یسیر إلیه الناس من البلاد،لقتله..مع أن عمر قد صرح له بذلک بحضور عبد الرحمان..

و قد قلنا:إن الظاهر هو أن عمر کان قد سمع بذلک من رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله».

حالان مختلفان

و تبقی لنا هنا وقفه و لفته،نبین فیها الفرق بین حال عبد الرحمان و عثمان من جهه،و حال أبی بکر و عمر من جهه أخری،فإنهما حالان مختلفان،و قد اقتضی هذا الإختلاف بینهما أن یختلف بیان علی«علیه السلام»فی الموردین.

فقد قال«علیه السلام»لعمر،حین کان بصدد اغتصاب الخلافه لصالح

ص :168

أبی بکر:«إحلب حلبا لک شطره» (1).

و قال فی خطبته الشقشقیه:«لشدّ ما تشطرا ضرعیها» (2).

و قد ظهر مصداق کلامه حین أصبح أبو بکر و عمر یتصرفان فی الأمور معا،حتی أن بعضهم سأل أبا بکر:أنت الخلیفه أم هو؟!.

فقال:بل هو إن شاء (3).

و لکنه«علیه السلام»بالنسبه لعبد الرحمان و عثمان اقتصر علی القول:

«و اللّه،ما ولیت عثمان إلا لیرد الأمر إلیک»،ثم أردف ذلک بما یشیر إلی تبدل الأمور،و عدم جریانها وفق ما یشتهی عبد الرحمان،و هکذا کان..

هل بایع علی علیه السّلام عثمان بن عفان؟!

تدعی بعض النصوص:أن علیا«علیه السلام»بایع عثمان بن عفان، بعد تهدید عبد الرحمان بن عوف إیاه بالقتل..

ص :169


1- 1) تقدم ذلک مع مصادره.
2- 2) تقدمت الإشاره إلی هذه الخطبه فی أکثر من موضع.
3- 3) راجع:الجوهره النیره ج 1 ص 128 و الدر المنثور ج 4 ص 224 و المنار ج 10 ص 496 و تاریخ مدینه دمشق ج 9 ص 195 و راجع ص 196 و تفسیر الآلوسی ج 10 ص 122 و کنز العمال ج 3 ص 914 و راجع ج 12 ص 546 و تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 375 حوادث سنه 11 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 58 و 59 و الإصابه ترجمه عیینه بن حصن.و راجع:المبسوط للسرخسی ج 3 ص 9.

فقد ذکر البلاذری:أنه لما بایع أصحاب الشوری عثمان کان علی.فقعد (أی قعد عن البیعه)،فقال له عبد الرحمان بایع،و إلا ضربت عنقک،و لم یکن مع أحد سیف غیره.

فیقال:إن علیا خرج مغضبا،فلحقه أصحاب الشوری،فقالوا:بایع و إلا جاهدناک،فأقبل معهم حتی بایع عثمان (1).

و فی الطبری:و جعل الناس یبایعونه،و تلکأ علی،فقال عبد الرحمان:

فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّمٰا یَنْکُثُ عَلیٰ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِمٰا عٰاهَدَ عَلَیْهُ اللّٰهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً

(2)

فرجع علی یشق الناس حتی بایع،و هو یقول:خدعه و أیما خدعه (3).

و عند ابن قتیبه:قال عبد الرحمان لا تجعل یا علی سبیلا إلی نفسک،فإنه السیف لا غیره (4).

ص :170


1- 1) أنساب الأشراف ج 5 ص 22 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 265 و الغدیر ج 5 ص 374 و ج 9 ص 197 و 379 و ج 10 ص 26 و الوضاعون و أحادیثهم ص 498 و تقریب المعارف ص 351 و غایه المرام ج 6 ص 8.
2- 2) الآیه 10 من سوره الفتح.
3- 3) تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 238 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 302 و الغدیر ج 5 ص 375 و الوضاعون و أحادیثهم ص 499 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 305.
4- 4) الإمامه(تحقیق الزینی)ج 1 ص 31 و(تحقیق الشیری)ج 1 ص 45 و الغدیر-

و لکن الشیخ المفید«رحمه اللّه»لا یوافق علی هذا الذی زعموه،و یقول:

«و انصرف مظهرا النکیر علی عبد الرحمان.و اعتزل بیعه عثمان.فلم یبایعه، حتی کان من أمره مع المسلمین ما کان» (1).

و ربما یکون هذا النص الأخیر هو الأقرب إلی الإعتبار،مع الإلتفات إلی أنه یمکن الجمع بین هذه الروایات بتقدیر أن یکون«علیه السلام»قد أعطی وعدا بعدم الخروج علی الذی بویع،فاکتفوا منه بذلک،و اعتبروه بمثابه البیعه،و أشاعوا ذلک بین الناس..

و لعلهم أخذوا یده بالقوه و القهر حتی مسح علیها عثمان،فقالوا بایع علی،تماما کما جری فی حدیث البیعه لأبی بکر..

و حتی لو بایع«علیه السلام»تحت وطأه التهدید بالقتل،فإنه لیس لهذه البیعه قیمه و لا أثر،إذ لا بیعه لمکره..و لا سیما مع وجود خمسین مسلحا.

بالإضافه إلی سیف عبد الرحمان بن عوف،و عدم وجود سلاح مع أحد سواه.

4)

-ج 5 ص 375 و الوضاعون و أحادیثهم ص 499. و راجع:صحیح البخاری ج 6 ص 2635 ح 6781 و(ط دار الفکر)ج 8 ص 123 و السنن الکبری للبیهقی ج 8 ص 147 و عمده القاری ج 24 ص 272 و المصنف للصنعانی ج 5 ص 477 و تاریخ مدینه دمشق ج 39 ص 193 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 304.

ص :171


1- 1) الجمل للمفید ص 123 و(ط مکتبه الداوری-قم)ص 61.

خدعه و أی خدعه

أما ما یذکرونه عن خدعه عمرو بن العاص لعلی«علیه السلام»، فسیأتی الحدیث عنه فی الفصل التالی إن شاء اللّه تعالی..

ص :172

الفصل الخامس

اشاره

کلام علی علیه السّلام مسک الختام..

ص :173

ص :174

کلام علی علیه السّلام مسک الختام

روی أبو مخنف أن عمارا قال هذا البیت ذلک الیوم(أی یوم الشوری):

یا ناعی الإسلام قم فانعه

قد مات عرف و أتی منکر!

أما و اللّه لو أن لی أعوانا لقاتلتهم.

و قال أمیر المؤمنین«علیه السلام»:لئن قاتلتهم بواحد لأکونن ثانیا، فقال:و اللّه ما أجد علیهم أعوانا،و لا أحب أن أعرضکم لما لا تطیقون (1).

أی أنه«علیه السلام»یحذر عمارا من أی تحرک فی هذا الإتجاه،لأن ذلک سوف یدفع بعلی بن أبی طالب«علیه السلام»إلی الدفع عن عمار،ثم ینجر جمیع أنصاره إلی الدخول فی الحرب،و هو لا یرید أن یعرضهم لما لا یطیقون..

و روی أبو مخنف،عن عبد الرحمان بن جندب،عن أبیه قال:دخلت

ص :175


1- 1) راجع:شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 265 و 266 و ج 9 ص 55 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 211 و غایه المرام ج 6 ص 21 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 216 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام»للشیروانی ص 409 و السقیفه و فدک للجوهری ص 88 و الدرجات الرفیعه ص 262.

علی علی«علیه السلام»و کنت حاضرا بالمدینه یوم بویع عثمان،فإذا هو واجم کئیب،فقلت:ما أصاب قوم صرفوا هذا الأمر عنکم؟!

فقال:صبر جمیل!

فقلت:سبحان اللّه،إنک لصبور.

قال:فأصنع ماذا؟!

قلت:تقوم فی الناس خطیبا،فتدعو هم إلی نفسک،و تخبرهم أنک أولی بالنبی«صلی اللّه علیه و آله»بالعمل و السابقه،و تسألهم النصر علی هؤلاء المتظاهرین علیک،فإن أجابک عشره من مائه شددت بالعشره علی المائه، فإن دانوا لک کان ما أحببت،و إن أبوا قاتلتهم،فإن ظهرت علیهم فهو سلطان اللّه آتاه نبیه«صلی اللّه علیه و آله»،و کنت أولی به منهم إذ ذهبوا بذلک،فرده اللّه إلیک،و إن قتلت فی طلبه فقتلت شهیدا،و کنت أولی بالعذر عند اللّه تعالی فی الدنیا و الآخره.

فقال«علیه السلام»:أوتراه کان تابعی من کل مائه عشره؟!

قلت:لأرجو ذلک.

قال:لکنی لا أرجو،و لا و اللّه من المائه اثنین.و سأخبرک من أین ذلک! إن الناس إنما ینظرون إلی قریش،فیقولون:هم قوم محمد«صلی اللّه علیه و آله»و قبیلته،و إن قریشا تنظر إلینا فتقول:إن لهم بالنبوه فضلا علی سائر قریش،و إنهم أولیاء هذا الأمر دون قریش و الناس،و إنهم إن ولوه لم یخرج هذا السلطان منهم إلی أحد أبدا،و متی کان فی غیرهم تداولتموه بینکم،فلا و اللّه لا تدفع قریش إلینا هذا السلطان طائعه أبدا.

ص :176

قلت:أفلا أرجع إلی المصر،فأخبر الناس بمقالتک هذه،و أدعو الناس إلیک.

فقال:یا جندب،لیس هذا زمان ذلک.

فرجعت،فکلما ذکرت للناس شیئا من فضل علی زبرونی و نهرونی، حتی رفع ذلک من أمری للولید بن عقبه،فبعث إلی فحبسنی (1).

بیت النبوه و معدن الرساله

و قال علی«علیه السلام»فی الشوری:«نحن بیت النبوه،و معدن الحکمه، و أمان أهل الأرض،و نجاه لمن طلب» (2).

و نقول:

إنه«علیه السلام»یرید أن یقول لهؤلاء المتوثبین علی الخلافه:أین تذهبون؟!إنکم لستم من أهل الخلافه بجمیع المعاییر..إذ حتی لو أغمضنا النظر عن النص الذی سمعوه و وعوه،و عن البیعه التی أعطوها له«علیه

ص :177


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 266 و 267 و مکاتیب الرسول ج 3 ص 734 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 212 و غایه المرام ج 6 ص 21.
2- 2) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 1 ص 195 و ج 19 ص 134 و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 429 و تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 300 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 74 و غریب الحدیث لابن قتیبه ج 1 ص 370 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 1 ص 316 و بحار الأنوار ج 31 ص 404 و غایه المرام ج 6 ص 7.

السلام»فی یوم الغدیر..فإنهم لا یملکون أدنی مبرر لسعیهم هذا،و ذلک لما یلی:

1-إنهم إنما یتوثبون علی خلافه النبوه،و مقام الإمامه،و یریدون أن یحکموا الناس بإسم الدین،و أن یضطلعوا بمهمات رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»الذی صنعه اللّه تعالی علی عینه،و کان مسددا بالوحی،و أن یستأثروا بمقام علی«علیه السلام»،الذی کان«صلی اللّه علیه و آله»قد ضمه إلیه منذ صغره،و قال«علیه السلام»:

«کنت أتبعه اتباع الفصیل إثر أمه،یرفع لی فی کل یوم من أخلاقه علما، و یأمرنی بالإقتداء به.

و لقد کان کل سنه یجاور بحراء،فأراه و لا یراه غیری،و لم یجمع بیت واحد یومئذ فی الإسلام غیر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و خدیجه،و أنا ثالثهما،أری نور الوحی و الرساله،و أشم ریح النبوه.

و لقد سمعت رنه الشیطان حین نزل الوحی علیه«صلی اللّه علیه و آله»،فقلت:یا رسول اللّه،ما هذه الرنه؟!

فقال:هذا الشیطان قد أیس من عبادته،إنک تسمع ما أسمع،و تری ما أری غیر أنک لست بنبی،و لکنک لوزیر،و إنک لعلی خیر إلخ..» (1).

ص :178


1- 1) نهج البلاغه(بشرح عبده)ج 2 ص 137-160(الخطبه القاصعه)رقم 192 و راجع:مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 28 و الطرائف لابن طاووس ص 415 و شرح مئه کلمه لأمیر المؤمنین لابن میثم البحرانی ص 220 و الصراط المستقیم-

فإذا کان علی تربی فی بیت النبوه فهو یستمد معارفه و أخلاقه و قیمه من مصدر الوحی الإلهی و من رسول رب العالمین،فلا معنی لأن یقرن به أو أن یزاحمه من عاش فی بیوت الضلال و الإنحراف و أهل الجاهلیه،التی لا أثر فیها للمعرفه فضلا عن أن تکون معرفه من خلال النبوه،التی تأخذ عن اللّه تبارک و تعالی..

کما لا یمکن أن یقاس بمن عاش فی أحضان أهل المآثم و الإنحراف، الذین لا یملکون شیئا من القیم،و لا یراعون أبسط قواعد الأدب،و لا یمارسون سوی ما تملیه علیهم أهواؤهم و عصبیاتهم،و مفاهیمهم الجاهلیه، و الشریره.

فکیف یمکن لهؤلاء أن یکونوا فی موقع خلافه النبوه،و أن یقوموا بما کان یقوم به رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..لا سیما و أن من مهماته«صلی اللّه علیه و آله»تعلیم الناس أحکام اللّه،و تربیتهم تربیه إلهیه صحیحه، و تزکیتهم و تطهیرهم.

1)

-ج 2 ص 65 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 223 و بحار الأنوار ج 14 ص 476 و ج 18 ص 223 و ج 38 ص 320 و ج 60 ص 264 و جامع أحادیث الشیعه ج 1 ص 68 و الغدیر ج 3 ص 240 و سنن النبی«صلی اللّه علیه و آله»للطباطبائی ص 403 و مکاتیب الرسول ج 1 ص 407 و نهج السعاده ج 7 ص 33 و 145 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 13 ص 197 و خصائص الوحی المبین ص 28 و نهج الإیمان لابن جبر ص 532 و ینابیع الموده ج 1 ص 209.

ص :179

و هل یمکن لهذا النوع من الناس أن یؤتمن علی دماء الناس و أموالهم و أعراضهم؟!..ثم أن یحفظ لهم مستقبلهم فی محیطهم،و یدفع عنهم الأعداء،و یحل مشکلاتهم،و یحکم بینهم بما یرضی اللّه تبارک و تعالی؟!

إن أی منصف عاقل یری أنه لا مجال للمقایسه بین هؤلاء و بین بیت النبوه،الذی هو مصدر التشریع،و معدن الوحی و التنزیل،و هم الأصل و المنشأ الذی تستقی منه السنن و الأحکام و المفاهیم و القیم و الأخلاق الصافیه و الصحیحه..

2-و إذا کان لابد للحاکم من تدبیر أمور الناس،و وضع کل شیء فی موضعه و هو ما یعبر عنه ب«الحکمه»،فإن هذه الحکمه لیست أمرا عادیا و بسیطا،أو قریب المنال،بل هی تحتاج إلی تعلیم إلهی فقد،قال تعالی:

هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ إِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلاٰلٍ مُبِینٍ

(1)

.

و ذلک لأن وضع الأمور فی مواضعها یحتاج إلی معرفه حقائق الأشیاء بدقه،و حقیقه ارتباطاتها،و درجات تأثیرها و تأثراتها..و هذا غیر ممکن إلا لمن أطلعه اللّه علی غیبه،و کشف له عن الحقائق بالوحی،أو بتعلیم ینتهی إلی الوحی الإلهی.

و لأجل ذلک لم یقل علی«علیه السلام»:نحن«لدینا تدبیر و حکمه»، أو نحن أهل الحکمه؛إذ یمکن أن یقال له:و نحن أیضا کذلک..

ص :180


1- 1) الآیه 2 من سوره الجمعه.

بل أراد«علیه السلام»أن یبین لهم أمرا خاصا به،لیس لأحد سواه، و هو أنه هو أصل الحکمه و منشؤها،فمن لا یأتی إلی بیته و یأخذها منه،فلن یجد هذه الحکمه فی موضع آخر..لأن الحکمه تحتاج إلی تعلیم إلهی کما قلنا.

3-ثم إنه«علیه السلام»أشار إلی خصوصیه أخری منحصره فیه، و یفقدها سائر أهل الشوری،و هی أنه«علیه السلام»«أمان لأهل الأرض».

و هذا الکلام یلمح إلی نصوص یعرفها أهل الشوری،و سمعوها من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فکما أن النجوم تحفط النظام الکونی،فإذا اختل وضع النجوم فلا أمان للسماء و لا لأهلها،و سیکون الدمار و الخراب لها،و الهلاک و الفناء لسکانها،کذلک الحال بالنسبه لأهل البیت«علیهم السلام»،فإنهم هم الذین یحفظون للناس أمنهم،و وجودهم،و توازنهم فی الحیاه،و بدونهم لا بد من السقوط،حیث لا یتمکن أحد من حفظ وجوده، و لا یستطیع أن یتماسک و یتوازن.

و قد روی عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أنه قال:النجوم أمان لأهل السماء،و أهل بیتی أمان لأمتی (1).

ص :181


1- 1) ذخائر العقبی ص 17 و نظم درر السمطین ص 234 و منتخب کنز العمال(بهامش مسند أحمد)ج 5 ص 92 و 93 و الصواعق المحرقه ص 185 و مشارق الأنوار للصغانی ص 109 و مجمع الزوائد ج 9 ص 174 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 7 ص 22 و الجامع الصغیر للسیوطی ج 2 ص 680 و کنز العمال ج 12 ص 96-

4-و إذا عصفت الریاح المدمره لدین الناس،و لأخلاقهم،و لخصائصهم الإنسانیه،و لأمنهم و اقتصادهم،و کل جهات وجودهم و حیاتهم..و ذلک

1)

-و 101 و 102 و مستدرک الحاکم ج 2 ص 448 و ج 3 ص 149 و 457 و تلخیصه للذهبی(مطبوع بهامشه)،و مقتل الحسین للخوارزمی ص 19 و کشف الخفاء ج 2 ص 135 و 327 و فیض القدیر ج 6 ص 386 و مسند زید بن علی ص 463 و عیون أخبار الرضا«علیه السلام»ج 1 ص 30 و کمال الدین ص 205 و مناقب الإمام أمیر المؤمنین«علیه السلام»للکوفی ج 2 ص 133 و 142 و 174 و شرح الأخبار ج 3 ص 13 و التفسیر المنسوب للإمام العسکری «علیه السلام»ص 546 و نور الثقلین ج 4 ص 542 و سبل الهدی و الرشاد ج 11 ص 6 و 7 و ینابیع الموده ج 1 ص 71 و 72 و ج 2 ص 104 و 114 و 442 و 443 و 474 و ج 3 ص 142 و کتاب المجروحین لابن حبان ج 2 ص 236 و تاریخ بغداد ج 3 ص 281 و تاریخ مدینه دمشق ج 40 ص 20 و تنبیه الغافلین لابن کرامه ص 44 و النصائح الکافیه ص 45 و الدر النظیم ص 771 و التعجب للکراجکی ص 151 و الأمالی للطوسی ص 259 و 379 و بحار الأنوار ج 23 ص 122 و ج 27 ص 308 و 309 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 353 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام»للشیروانی ص 176 و خلاصه عبقات الأنوار ج 4 ص 116 و 315 و 316 و 317 و 318 و المراجعات ص 76 و 384 و جامع أحادیث الشیعه ج 1 ص 19 و الغدیر ج 3 ص 81 و مستدرک سفینه البحار ج 9 ص 561.

ص :182

بسوء اختیارهم،فإن أهل البیت«علیهم السلام»یبقون هم سفن النجاه لجمیع البشر،و لکن بشرط واحد،و هو أن یعودوا هم إلیهم،و یطلبوا النجاه منهم.

أما إذا بقوا سادرین فی غیهم،مصرین علی استبعاد أهل البیت«علیهم السلام»من دائره حیاتهم،و تعطیل دورهم،فإنهم هم الذین یکونون قد جنوا علی أنفسهم،و رضوا لها بالهلاک و البوار،و لحیاتهم بالخراب و الدمار..

و قد قال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،مثل أهل بیتی مثل سفینه نوح،من رکب فیها نجا و من تخلف عنها غرق (1).

نرکب أعجاز الإبل،و إن طال السری

ثم قال«علیه السلام»لأهل الشوری:«لنا حق إن نعطه نأخذه،و إن نمنعه نرکب أعجاز الإبل،و إن طال السری (2).لو عهد رسول اللّه«صلی

ص :183


1- 1) راجع:المعجم الصغیر ص 78(ط دهلی)و عیون الأخبار لابن قتیبه ج 1 ص 211 و المعارف(ط مصر)ص 86 و الصواعق المحرقه ص 184 و مستدرک الحاکم ج 3 ص 150 و مجمع الزوائد ج 9 ص 168 و تاریخ الخلفاء ص 573 و الخصائص الکبری ج 2 ص 266 و ینابیع الموده(ط اسلامبول)ص 28 و 27 و 183 و 161.
2- 2) هذه الفقره وردت فی:تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 236 و 237 و(ط مؤسسه الأعلمی)ج 3 ص 300 و نهج البلاغه(بشرح عبده)ج 4 ص 6 و الفایق فی غریب الحدیث ج 2 ص 336 و غریب الحدیث لابن قتیبه ج 2 ص 139 و(ط-

اللّه علیه و آله»عهدا لأنفذنا عهده،و لو قال لنا قولا لجادلنا علیه إلخ..».

و نقول:

1-إن هذا الکلام قد دسّ فیه ما لیس منه،و أضیف السقیم إلی السلیم،کیدا منهم لعلی«علیه السلام»،و سعیا فی إبطال أمره،و التشویش علی الحق بالباطل،فإنه«علیه السلام»یقول:فی الفقره الأولی:إن الخلافه حق لنا مأخوذ منا،و علی آخذه أن یرجعه إلینا،و سوف نأخذه منه،فلا یتوهمن أحد أننا صرفنا النظر عنه..

ثم یقول:إن لم یعطنا الغاصب حقنا،فسوف لا نکف عن طلبه، و السعی إلیه و تحمل المشقات،و رکوب المصاعب من أجل الوصول إلیه، تماما کما یرکب المسافر أعجاز الإبل التی یصعب و یشق علی الراکب

2)

-دار الکتب العلمیه)ج 1 ص 371 و النهایه فی غریب الحدیث ج 3 ص 185 و راجع:شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 18 ص 132 و 133 و مجموعه ورام ص 4 و تهذیب اللغه للأزهری ج 1 ص 341 و الکامل فی التاریخ ج 3 ص 74 و المناقب لابن شهر آشوب ج 1 ص 274 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 1 ص 316 و بحار الأنوار ج 29 ص 600 و ج 31 ص 404 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام»للشیروانی ص 400 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 271 و مجمع البحرین ج 3 ص 124 و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 429 و 431 و کتاب الفتوح لابن أعثم ج 2 ص 332 و لسان العرب ج 5 ص 371 و ج 10 ص 270 و تاج العروس ج 8 ص 96.

ص :184

مواصله رکوبه علیها،و لا سیما مع طول المسیر.

و بالأخص إذا کان المسیر لیلا،حیث یلتقی الجهد الجسدی،مع انسداد الأفق عن أی أمل ظاهر،لأن الراکب لا یتبین فیه غایه،و لا یستقر بصره علی شیء.

فمن یقول هذا الکلام،و یقرر هذه الحقیقه کیف یعود لیبطله من أساسه،فیقول:«لو عهد إلینا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»عهدا لأنفذنا عهده،و لو قال لنا قولا لجادلنا علیه حتی نموت»فإن استعمال کلمه«لو» هنا،التی هی حرف امتناع فی غیر محله،لأنها تستتبع القول:و لکن النبی «صلی اللّه علیه و آله»لم یعهد إلینا بشیء،و لو عهد إلینا عهدا لأنفذناه،و لو قال لنا قولا لجادلنا علیه؟!و هذا لا یتلاءم مع قوله:«لنا حق،فإن أعطیناه الخ..»،فإن الحق الذی یرید أن یرکب أعجاز الإبل و یتحمل المشقات فی طلبه،إنما ثبت له بعهد الرسول،و ببیعه الغدیر،و بالنص علیه بالأقوال الواضحه التی لم یزل یؤکدها و یرددها طیله حیاته،و الآیات الصریحه التی تؤکد أن الإمامه و الخلافه له،دون کل أحد..

و لم یثبت له هذا الحق بالتمنی،و لا بالتخیل و التظنی.

و لم یکن أمیر المؤمنین«علیه السلام»من الذین یقررون الشیء و نقیضه..و لذلک فنحن لا نرتاب فی أن الحدیث عن عدم وجود عهد أو قول من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»مکذوب علی أمیر المؤمنین الذی لم یزل هو و کل أنصاره و شیعته و أهل بیته و محبیه یلهجون به،و بالتندید بمن غلبه علیه،و أخذه منه..و یذکّرون الناس بمظلومیته فیه..

ص :185

و هو أساس الخلاف فی الأمه،منذ استشهاد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و إلی یومنا هذا..

2-و قد ظهر من البیان السابق معنی قوله«علیه السلام»:«و إلا رکبنا اعجاز الإبل،و إن طال السری»،فلا حاجه إلی الإعاده..

و هذا المعنی الذی ذکرناه هو الظاهر المتبادر من هذه الفقره،و هو أقرب من المعنی الذی ذکره الشریف الرضی«رحمه اللّه»،حیث قال:المراد «إننا إن لم نعط حقنا کنا أذلاء،و ذلک أن الردیف یرکب عجز البعیر، کالعبد و الأسیر،و من یجری مجراهما» (1).

إذ إن الإنسان قد یردف ولده أو صدیقه،أو أخاه أیضا،و قد کان المسلمون فی بدر یعتقب الإثنان و الثلاثه بل الأربعه منهم البعیر الواحد..

فهل ذلک یعنی الذل و المهانه لهم،أو لأی من الراکبین منهم؟!..

حروب أصحاب الشوری

و قد ذکر علی«علیه السلام»:أن من نتائج هذه الشوری الأمور التالیه:

1-نشوء حروب تزهق فیها الأرواح.

2-أن تخان العهود التی تعطی فی أمر الخلافه.

ص :186


1- 1) نهج البلاغه(بشرح عبده)ج 4 ص 6 و بحار الأنوار ج 29 ص 600 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 272 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 18 ص 132 و مجمع البحرین ج 3 ص 125.

3-أن یکون بعض أهل الشوری أئمه لأهل الضلاله..

4-أن یصبح بعضهم الآخر شیعه لأهل الجهاله..

و قد أظهرت الأحداث:أن من قصدهم علی«علیه السلام»بکلامه هذا هم جمیع من عداه من أهل الشوری،فإنهم صاروا بعد ذلک شیعه لعثمان،و لسائر أهل الجهاله من بنی أمیه،و وقعت خیانه العهود،و نشبت الحروب التی أزهقت فیها ألوف الأرواح.

و أما علی«علیه السلام»فقد التزم بعدم تحریک أی ساکن طیله حکومه عثمان..بل هو قد حاول أن یساعد عثمان علی تصحیح المسار،و أن یخرجه من ورطته باقتراح الحلول الناجعه.فکان یستجیب له فی البدایه،ثم یتراجع بتأثیر من مروان و غیره من بنی أمیه..

بل هو-کما یقال و سیأتی بیان ذلک-قد أرسل أبناءه لیمنعوا الناس من اقتحام بیته،و قتله..

و بعد قتل عثمان،و إصرار الناس علی البیعه له«علیه السلام»خان بعض أرکان الشوری عهدهم،و نکثوا بیعتهم،و جمعوا الجموع لقتال خلیفتهم و إمامهم،و شنوا الحروب علیه..و رضوا لأنفسهم بأن یکونوا أئمه لأهل الضلاله..

فصلوات اللّه و سلامه علی علی أمیر المؤمنین،و وصی رسول رب العالمین،فقد کان ینظر إلی الغیب من ستر رقیق..لأنه هو حامل علم الإمامه،و قد نشأ فی بیت النبوه،و معدن الرساله..کما أشار إلیه«علیه السلام»..

ص :187

خدعه عمرو بن العاص

و قد حاولت بعض الروایات التی ذکرها الطبری أیضا أن تقول:إن عمرو بن العاص،خدع علیا«علیه السلام»حیث أشار علیه بأن یقول لعبد الرحمان:اعمل بمقدار الجهد و الطاقه،لکی یرغب فیه ابن عوف، و یجعل الخلافه له..فکان ذلک سببا لابعاده«علیه السلام»عنها.و أن عمروا أوصی عثمان بأن یجیب بأنه سوف یفعل ما یطلبه منه بصوره قاطعه..فکان ذلک هو السبب فی صیروره الأمر إلی عثمان..

و نقول:

أولا:هذه الروایه إن دلت علی شیء فهی تدل علی وجود تواطؤ علی علی«علیه السلام»لإبعاده عن الخلافه،بدلیل أنها ذکرت أن ابن العاص کان علی علم مسبق بنوایا ابن عوف،و بما سیطلبه من أهل الشوری..

ثانیا:إن التواطؤ و إن کان غیر مستبعد عن عمرو بن العاص،و ابن عوف..و لکن الحقیقه هی أن أمیر المؤمنین«علیه السلام»لم ینخدع بما قاله عمرو بن العاص،و لم یجب عبد الرحمان بما أجاب به استجابه لتوصیه عمرو..بل أجاب به لأنه هو الصواب الذی لا یمکنه أن یحید عنه..لأن علیا«علیه السلام»مع الحق،و الحق مع علی،یدور معه حیثما دار،فلا یحتاج «علیه السلام»إلی تعلیم ابن العاص،و لا إلی تعلیم غیره،و یشهد لذلک أن عمروا لو نصح علیا«علیه السلام»بما نصح به عثمان،فإنه لا یقبل منه،لأنه لا یرضی بأن تصبح سنه أبی بکر و عمر،بما فیها من أخطاء و تعدیات عدلا لسنه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»المسدده بالوحی الإلهی.

ص :188

ثالثا:ذکرنا فی موضع آخر أن علیا«علیه السلام»إنما شرط قدر الجهد و الطاقه،فیما یرتبط بالعمل بالکتاب و السنه فقط.

أما سنه أبی بکر و عمر،فرفض العمل بها من الأساس لأنها لا یجوز تسمیتها بالسنه إذا خالفت سنه الرسول..

و یشهد لذلک أن عددا من النصوص تقول:إن علیا اقتصر علی العمل بالکتاب و سنه النبی«صلی اللّه علیه و آله»،و لم یشر إلی سنه أبی بکر و عمر بشیء أصلا..

و لعلک تقول:لعل علیا«علیه السلام»کان یقصد بالعمل بالجهد و الطاقه ما یکون فی سنه أبی بکر و عمر،موافقا للکتاب و السنه.

و نجیب:بأنها إذا وافقت کتاب اللّه و سنه نبیه لم تعد سنه أبی بکر و عمر..بل تلک هی سنه اللّه و رسوله..

و لو سلمنا ذلک،فإن ابن عوف کان یرید أن یحمله حتی علی ما خالف کتاب اللّه و سنه نبیه،و لأجل ذلک رفض أمیر المؤمنین«علیه السلام».

رابعا:عرفنا من خلال تصریحات علی«علیه السلام»نفسه أنه«علیه السلام»کان یعلم منذ اللحظه الأولی بأن الخلافه قد صرفت عنه،و أنه لم یفاجأ بما حصل.

خامسا:إن هذه الروایه و إن کان لا یبعد حصولها،لأنهم أرادوا أن یطمئنوا إلی طبیعه جواب علی«علیه السلام»،لکن الإیحاء بأن علیا«علیه السلام»لم یصل إلی الخلافه بسبب أن خدعه عمرو بن العاص قد جازت علیه هو الذی نرفضه و لا نرضاه،لأن القرائن کلها علی خلاف ذلک.

ص :189

فإن علیا لم یکن ساذجا و لا مغفلا إلی هذا الحد..کما أنه لم یکن یرید الوصول إلی الخلافه بأی ثمن کما هو حال غیره.بل هو یریدها لکی یحق الحق،و یبطل بها الباطل،فلا یتوسل بالباطل للوصول إلیها..

و نحن علی یقین من أن عبد الرحمان لو سمع من علی«علیه السلام»، نفس الجواب الذی سمعه من عثمان،لکان قد طرح مطلبا تعجیزیا آخر، یرفضه علی«علیه السلام»،و یؤدی إلی ابعاده عن الخلافه جزما،کأن یطلب منه أن یعترف بعدم وجود نص علیه من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»، و یعلن ذلک صراحه،أو ما إلی ذلک.

ذنب علی علیه السّلام عدله

و قد أثرت تخویفات عمر لقریش و غیرها من علی«علیه السلام»، أثرها،و عرفوا صحه قوله:إنه إن ولیهم«علیه السلام»،فسیحملهم علی الصراط المستقیم،و المحجه البیضاء،و إن کرهوا.

و المحجه و الصراط المستقیم هی نفس الذی حاربهم علیه الرسول فی حیاته،و رفضوا الإذعان له..و هو نفس ما یریده منهم«علیه السلام».و هو نهج الإسلام الحق الذی ظنوا أنهم أصبحوا فی حل منه،و فی منأی عنه بمجرد إبعاد علی«علیه السلام»عن الخلافه من یوم وفاه رسول اللّه..

و قد أکد لهم صحه تخویفات عمر لهم نفس سیره علی«علیه السلام»علی مدی السنین التی سلفت..و أکده أیضا علی«علیه السلام»نفسه،حین ناشدهم«علیه السلام»بفضائله و مزایاه،فأقروا له بها.و أنهی«علیه السلام» کلامه ببیان المعیار الذی یعتمده،و یطلب منهم الإلتزام به،حین قال لهم:

ص :190

«وردوا الحق إلی أهله،و اتبعوا سنه نبیکم(و فی نص آخر:و سنتی من بعده)،فإنکم إذا خالفتم(خالفتمونی)خالفتم اللّه،فقد سمع ذلک منه جمیعکم،فادفعوها إلی من هو أهلها،و هی له» (1).

فالمعیار عنده«علیه السلام»هو الحق و طاعه اللّه سبحانه،و عدم مخالفه أوامره و نواهیه.و هذا یوجب علیهم التخلی عن کثیر من طموحاتهم التی لا مجال لها فی ظل هذا المنهج،القائم علی التزام الحق و العدل الشامل فی کل حیاته،و مواقفه،و سیاساته بکل حزم و إصرار.

و هذا بالذات هو ما یخشونه و یرفضونه،فإنهم لما سمعوا مناشداته هذه و کلامه المذکور آنفا،و قام إلی الصلاه:

«تغامزوا بینهم،و تشاوروا،و قالوا:قد عرفنا فضله،و علمنا أنه أحق الناس بها،و لکنه رجل لا یفضل أحدا علی أحد،(و یجعلکم و موالیکم سواء)،فإن ولیتموها إیاه جعلکم و جمیع الناس فیها شرعا سواء،و لکن ولوها عثمان،فإنه یهوی الذین تهوون،فدفعوها إلیه» (2).

و فی نص آخر:إن ولیتموه إیاها ساوی بین أسودکم و أبیضکم،

ص :191


1- 1) الإحتجاج ج 1 ص 336 و(ط دار النعمان)ج 1 ص 210 و بحار الأنوار ج 31 ص 344 و 383 عنه،و عن إرشاد القلوب ج 2 ص 57 و مصباح البلاغه (مستدرک نهج البلاغه)ج 3 ص 231 و الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام» للهمدانی ص 718 و غایه المرام ج 2 ص 138.
2- 2) راجع:الهامش السابق.

و وضع السیف علی عاتقه (1).

نعم،إن عدل علی«علیه السلام»هو ذنب علی..و موافقه هوی عثمان لأهواء قومه و میولهم هو الذی أوصل عثمان إلی الخلافه،و رجحه بنظرهم علی علی«علیه السلام»..فهم لم یفوا إذن بعهودهم،و لا التزموا بالمواثیق التی أعطوها..

فإنا للّه و إنا إلیه راجعون.

الشوری فی کلام علی علیه السّلام

و جاء فیما أجاب به أمیر المؤمنین«علیه السلام»الیهودی الذی سأله عما امتحن به من بین الأوصیاء قوله:

«..و أما الرابعه-یا أخا الیهود-:فإن القائم بعد صاحبه(یعنی عمر) کان یشاورنی فی موارد الأمور فیصدرها عن أمری،و یناظرنی فی غوامضها فیمضیها عن رأیی،لا أعلمه أحدا و لا یعلمه أصحابی،لا یناظره فی ذلک غیری،و لا یطمع فی الامر بعده سوای.

فلما أن أتته منیته علی فجأه،بلا مرض کان قبله،و لا أمر کان أمضاه فی صحه من بدنه،لم أشک أنی قد استرجعت حقی فی عافیه بالمنزله التی کنت

ص :192


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 383 و إرشاد القلوب للدیلمی ص 57 و الأمالی للطوسی ص 554 و حلیه الأبرار ج 2 ص 334 و الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام» للهمدانی ص 719.

أطلبها،و العاقبه التی کنت التمسها،و إن اللّه سیأتی بذلک علی أحسن ما رجوت و أفضل ما أملت.

فکان من فعله أن ختم أمره بأن سمی قوما أنا سادسهم،و لم یسوّنی بواحد منهم،و لا ذکر لی حالا فی وراثه الرسول«صلی اللّه علیه و آله»و لا قرابه،و لا صهرا،و لا نسبا،و لا کان لواحد منهم مثل سابقه من سوابقی، و لا أثر من آثاری.

و صیرها شوری بیننا،و صیر ابنه فیها حاکما علینا،و أمره أن یضرب أعناق النفر السته الذین صیر الامر فیهم إن لم ینفذوا أمره.

و کفی بالصبر علی هذا-یا أخا الیهود-صبرا.

فمکث القوم أیامهم کلها کل یخطب لنفسه و أنا ممسک،إلی أن سألونی عن أمری،فناظرتهم فی أیامی و أیامهم،و آثاری و آثارهم،و أوضحت لهم ما لم یجهلوه من وجوه استحقاقی لها دونهم،و ذکرتهم عهد رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»إلیهم،و تأکید ما أکده من البیعه لی فی أعناقهم.

دعاهم حب الإماره،و بسط الأیدی و الألسن فی الأمر و النهی، و الرکون إلی الدنیا،و الاقتداء بالماضین قبلهم إلی تناول ما لم یجعل اللّه لهم.

فإذا خلوت بالواحد ذکرته أیام اللّه،و حذرته ما هو قادم علیه و صائر إلیه،التمس منی شرطا أن أصیرها له بعدی.

فلما لم یجدوا عندی إلا المحجه البیضاء،و الحمل علی کتاب اللّه عز و جل،و وصیه الرسول«صلی اللّه علیه و آله»،و إعطاء کل امرئ منهم ما جعله اللّه له،و منعه ما لم یجعل اللّه له،أزالوها عنی إلی ابن عفان،طمعا إلی

ص :193

التبجح معه فیها.

و ابن عفان رجل لم تسو به و بواحد ممن حضره حال له قط،فضلا عمن دونهم،لا ببدر-التی هی سنام فخرهم-و لا غیرها من المآثر التی أکرم اللّه بها رسوله«صلی اللّه علیه و آله»،و من اختصه معه من أهل بیته.

ثم لم أعلم القوم أمسوا من یومهم ذلک حتی ظهرت ندامتهم، و نکصوا علی أعقابهم،و أحال بعضهم علی بعض،کل یلوم نفسه،و یلوم أصحابه.

ثم تذکر الروایه أحداث عثمان،و غیرها (1).

و نقول:

إن لنا مع النص المتقدم عده وقفات،نذکر منها ما یلی:

عمر یصدر و یورد عن أمر علی علیه السّلام

لقد صرح أمیر المؤمنین«علیه السلام»:بأن عمر بن الخطاب کان یشاوره فی موارد الأمور،فیصدرها عن أمره،و یناظره فی غوامضها، فیمضیها عن رأیه..و صرح بأنه«علیه السلام»کان یعلم بذلک،و لا یعلمه أحد من أصحاب علی«علیه السلام».

ص :194


1- 1) الخصال ج 2 ص 374-376 و بحار الأنوار ج 31 ص 347-349 و ج 38 ص 176 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 3 ص 138 و الإختصاص للمفید ص 173 و حلیه الأبرار ج 2 ص 370.

و قال:«و لا یناظره فی ذلک غیری».

و یؤید هذا الأمر..ما تقدم من أن عمر کان قد أمرهم بأن لا یعصوا لعلی«علیه السلام»أمرا..

و ذلک یعطی:

ألف:إن عمر لم یکن هو الحلاّل الحقیقی للمشاکل،و لا کان هو الکاشف لغوامض الأمور،أو الواقف علی دقائقها،بل کان یستفید ذلک من غیره..

ب:إن هذا التدخل المباشر فی الأمور من شأنه أن یطمئن أمیر المؤمنین «علیه السلام»إلی سلامه أمور المسلمین،حتی لو کان ذلک بقیمه تعرضه هو للحیف و الظلم من قبل غاصبی حقه،و الذین لا یمکن أن یدانوه فی علم أو فضل أو مقام،أو کرامه أو حکمه،أو تدبیر..و ما إلی ذلک..

و هذا یفسر لنا قول علی«علیه السلام»:«لأسلمن ما سلمت أمور المسلمین،و لم یکن جور إلا علی خاصه» (1)کما سیأتی..و قد کان ذلک فی أشد الفترات حساسیه،و هی فتره تأسیس الدین.کما أشرنا إلیه فی موضع آخر من هذا الکتاب.

ج:إن ذلک یجعل عمر بن الخطاب یأمن جانب علی«علیه السلام»..

ص :195


1- 1) راجع:نهج البلاغه(بشرح عبده)ج 1 ص 124 و بحار الأنوار ج 29 ص 612 و الإمام علی بن أبی طالب«علیهم السلام»للهمدانی ص 703 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 6 ص 166.

الذی کان هو مصدر الخوف الحقیقی له،و یضمن سکوت علی و رضاه..

د:إن عمر یری نفسه:أنه هو الرابح من هذه السیاسه،من حیث إنه یکون قد حل المشکلات التی تعرض له بأفضل وجه و أتمه،و یضمن بذلک استمرار حکمه بقوه و فاعلیه و ثبات..

ه:إذا کان المراد من عباره:لا أعلّمه أحدا،و لا یعلمه أصحابی هو کتمانه«علیه السلام»ذلک.جاز لنا أن نقول:

إن الحفاظ علی سریه هذا الأمر،و عدم البوح به لأحد هو ضمانه استمراره،حیث یبقی مصونا من وسوسات أهل الأهواء و کید أهل الباطل،و ما أکثرهم..

و سنری أن هذا هو بلاء عثمان حین کان علی«علیه السلام»یسعی فی حل المشکلات له،و للناس معه.

لم أشک أننی استرجعت حقی

و یواجهنا فی جواب أمیر المؤمنین«علیه السلام»لذلک الیهودی قوله:

إنه لما طعن عمر«لم أشک أنی قد استرجعت حقی فی عافیه،بالمنزله التی کنت أطلبها».

و السؤال هنا هو:أننا نعلم أن علیا«علیه السلام»کان یخبر بالغیوب، و قد سمع من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»الشیء الکثیر عما یجری بعده، و من ذلک حکومه بنی أمیه،و قتل عثمان،و ما یجری علی الإمام الحسین «علیه السلام»،و ما یجری علی أمیر المؤمنین«علیه السلام»نفسه..فکیف

ص :196

یمکن القبول بأنه«علیه السلام»کان حین قتل عمر متیقنا بأن الأمر سیصیر له»؟!

و نجیب:بأن علیا«علیه السلام»لا یتحدث مع الیهودی من خلال اطلاعه علی الغیب،فإن ذلک مما لا یتعقله ذلک الیهودی،بل و لا أکثر المسلمین،بل کان«علیه السلام»یحدثه عن مسار الأمور بحسب الظاهر، فالمناسب هو طرح الأمر له وفق حرکه الأحداث فی الواقع الخارجی،لکی یدرک المفارقه فی التعامل الذی کان یمارسه عمر بن الخطاب تجاه علی بن أبی طالب«علیه السلام».

فهو یتعامل معه بطریقه تجعله یطمئن إلی أن حقه سیعود إلیه..ثم یفاجئه بالشوری التی أراد أن تکون بمثابه إهانه لعلی«علیه السلام»، و إسقاط لمقامه و سببا للذهاب بحقه.

و قد أشار«علیه السلام»إلی أن هذا الواقع الجدید،إذا لوحظ مع الأجواء التی سبقته فإنه یعطی الحق لعلی«علیه السلام»و لکل من عداه بأن یتوقع مبادره عمر إلی تصحیح الخلل الذی نشأ عن هذه الشوری التی اخترعها و نسقها علی النحو الذی عرفناه..

و لأجل ذلک جهر«علیه السلام»بالشکوی من عدم ذکره لخصوصیات علی«علیه السلام»التی تمیزه عن سائر الذین اختارهم للشوری..

و قد اعتبر«علیه السلام»هذا منه من مفردات غمط حقه،باعتبار أن أحدا من أولئک الأشخاص لم یکن له مثل سوابق علی«علیه السلام»،و لا له أثر من آثاره..فضلا عن أن تصح مساواته به.

ص :197

و لم یکن یصح أن یقرن«علیه السلام»إلی هذه النظائر.

و هذا یبین لذلک الیهودی و لغیره..أن ما کان یطلبه عمر کان أکثر من مجرد السلطان..إذ یفترض فیه أن یعید الحق إلی أهله بعد موته،لا سیما و أن أهله قد عضوا علی الجرح.و ساعدوه فی إداره الأمور،و جنبوه الأخطار و المشکلات فیها..و لکنه لم یفعل ما کان یتوقع منه،و لم یقابل الجمیل بمثله،کما کان متوقعا،بل قابله بضده،و تعامل مع من أحسن إلیه کل هذا الإحسان من منطلق الحسد و الضغینه،و بأسلوب التعمیه و التضلیل،و لا نرید أن نقول أکثر من ذلک،لئلا یظن ظان بتا أننا خرجنا عن اللغه العلمیه،أو عن الموضوعیه..

القرابه و الصهر دلیل الإمامه

و اللافت هنا:أنه«علیه السلام»تحدث إلی هذا الیهودی عن أن عمر لم یفعل ما کان ینبغی أن یفعله،حین شکل الشوری،فهو لم یذکر له حالا فی وراثه الرسول«صلی اللّه علیه و آله»،و لا قرابه،و لا صهرا،و لا نسبا..

فیرد سؤال،و هو:أن علیا و شیعته،یستدلون علی إمامته«علیه السلام»بالنص القرآنی،و النبوی،لا بالوراثه،و لا بالصهر و لا بالنسب.

یضاف إلی ذلک:أن علیا«علیه السلام»لا یرث رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی ماله مع وجود السیده الزهراء،فإنها«علیها السلام»هی التی ترث أباها،دون سواها.

و نقول:

أولا:إن الذی استدل بالقرابه هو أبو بکر و عمر فی سقیفه بنی ساعده،

ص :198

و بذلک منعوا الأنصار بشخص سعد بن عباده من مواصله سعیهم لهذا الأمر،فلعلی«علیه السلام»الحق فی أن یلزم عمر،و أبا بکر و شیعتهما بما ألزموا به أنفسهم،لیظهر أنهم قد تناقضوا مع نفسهم،و تجاهلوا المبرر الذی أتی بعمر نفسه إلی الحکم..

و لیکن هذا الکلام جاریا علی نفس النسق الذی تضمنه قوله«علیه السلام»فی الشعر المنسوب إلیه مخاطبا أبا بکر فی شأن السقیفه:

فإن کنت بالشوری ملکت أمورهم

فکیف بهذا و المشیرون غیب

و إن کنت بالقربی حججت خصیمهم

فغیرک أولی بالنبی و أقرب (1)

ثانیا:إذا علم أن فاطمه«علیها السلام»وحدها هی التی ترث رسول

ص :199


1- 1) نهج البلاغه(بشرح عبده)ج 4 ص 43(الحکمه رقم 190)،و خصائص الأئمه للشریف الرضی ص 111 و التعجب للکراجکی ص 53 و الصراط المستقیم ج 1 ص 67 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 187 و بحار الأنوار ج 29 ص 609 و ج 34 ص 405 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 254 و خلاصه عبقات الأنوار ج 3 ص 317 و المراجعات ص 340 و النص و الإجتهاد ص 21 و الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»للهمدانی ص 564 و 710 و موسوعه أحادیث أهل البیت«علیهم السلام»للنجفی ج 5 ص 453 و ج 7 ص 89 و ج 9 ص 118 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 18 ص 416 و نهج الإیمان ص 384 و حیاه الإمام الحسین«علیه السلام»للقرشی ج 1 ص 247 و غایه المرام ج 6 ص 7 و بیت الأحزان ص 119 و الأسرار الفاطمیه للمسعودی ص 123.

اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،دل ذلک علی أنه«علیه السلام»یشیر بقوله:«و لا ذکر لی حالا فی وراثه الرسول«صلی اللّه علیه و آله»،إلی الأحادیث الصادره عنه«صلی اللّه علیه و آله»،و فیها:أنه«علیه السلام»وصیه و وارثه،و أنها تتحدث عن وراثه مقامه«صلی اللّه علیه و آله»..و کذا الأحادیث التی أشارت إلی وراثه علمه:

مثل قوله«صلی اللّه علیه و آله»عنه«علیه السلام»:إن علیا وصیی و وارثی،أو ما بمعناه (1).

ص :200


1- 1) ذخائر العقبی(مطبعه القدسی)ص 71 و الأمالی للصدوق ص 450 و الیقین لابن طاووس ص 488 و الخصال ص 430 و کفایه الأثر ص 124 و مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 35 و العمده لابن البطریق ص 76 و 234 و الروضه فی فضائل أمیر المؤمنین ص 95 و الطرائف لابن طاووس ص 22 و 23 و 35 و الصراط المستقیم ج 1 ص 66 و 326 و ج 2 ص 29 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 36 و 47 و حلیه الأبرار ج 2 ص 443 و 445 و بحار الأنوار ج 22 ص 536 و ج 24 ص 324 و ج 36 ص 264 و 328 و ج 38 ص 19 و 103 و 147 و 154 و 339 و ج 39 ص 339 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 192 و المراجعات ص 135 و 301 و 399 و النص و الإجتهاد ص 562 و السقیفه للمظفر ص 63 و شواهد التنزیل ج 1 ص 99 و الکامل لابن عدی ج 4 ص 14 و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 392 و الموضوعات لابن الجوزی ج 1 ص 374 و 376 و ج 2 ص 31 و بشاره المصطفی ص 101 و المناقب للخوارزمی ص 85 و کشف الغمه ج 1 ص 112 و 347-

و قوله«صلی اللّه علیه و آله»عن علی«علیه السلام»:وارث علم النبیین (1).

و قوله«صلی اللّه علیه و آله»عنه«علیه السلام»:مستودع مواریث الأنبیاء (2).

1)

-و نهج الإیمان ص 198 و 380 و کشف الیقین ص 262 و جواهر المطالب لابن الدمشقی ج 1 ص 107 و تأویل الآیات ج 2 ص 624 و ینابیع الموده ج 1 ص 167 و 235 و 255 و 369 و 370 و ج 2 ص 79 و 163 و 232 و 279 و بناء المقاله الفاطمیه ص 428 و منهاج الکرامه ص 86 و نهج الحق ص 214 و غایه المرام ج 1 ص 178 و ج 2 ص 144 و 146 و 147 و 202 و 239 و ج 5 ص 106 و ج 6 ص 153 و 163 و 331 و نفس الرحمن للطبرسی ص 423 و 434 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 4 ص 71 و 72 و 75 و ج 4 ص 100 و 160 و 227 و ج 5 ص 50 و ج 7 ص 213 و 414 و 418 و ج 15 ص 130 و 131 و 132 و 154 و 156 و ج 20 ص 230 و 383 و 445 و 446 و ج 21 ص 129 و ج 22 ص 234 و 280 و 281 و 282 و 291 و 310 و 324 و ج 23 ص 350 و 404 و 580 و ج 30 ص 621.

ص :201


1- 1) راجع:إحقاق الحق(الملحقات)للمرعشی النجفی ج 4 ص 10 و 104 و ج 7 ص 578.و تأویل الآیات ج 1 ص 275.
2- 2) ینابیع الموده(ط إسلامبول)ص 133 و الأمالی للصدوق ص 382 و المحتضر للحلی ص 141 و بحار الأنوار ج 38 ص 100 و ج 40 ص 52 و الإمام علی بن أبی طالب «علیه السلام»للهمدانی ص 159 و موسوعه أحادیث أهل البیت«علیهم السلام»-

ثالثا:إن الحدیث عن النسب و الصهر فی خصوص هذا المورد مهم جدا،فإنه من أدله إمامته«علیه السلام»أیضا،حیث إن هذا التزویج قد تضمن التصریح بأنه لو لا علی«علیه السلام»لم یکن لفاطمه کفؤ،آدم فمن دونه (1)،و لا سیما مع ما رافق ذلک من رد خطبه أبی بکر و عمر لها،

2)

-للنجفی ج 9 ص 13 و 317 و مستدرکات علم رجال الحدیث ج 2 ص 294 و بشاره المصطفی ص 95 و نهج الإیمان لابن جبر ص 541 و ینابیع الموده ج 1 ص 397 و غایه المرام ج 1 ص 177 و ج 3 ص 78 و ج 6 ص 162 و ج 7 ص 41 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 4 ص 7 و 170 و ج 20 ص 309 و 311 و 407 و ج 22 ص 295.

ص :202


1- 1) الکافی للکلینی ج 1 ص 461 و من لا یحضره الفقیه للصدوق ج 3 ص 393 و عیون أخبار الرضا ج 2 ص 203 و(ط أخری)ج 1 ص 225 و الخصال ص 414 و بشاره المصطفی ص 328 و فی(ط أخری)ص 267 و کشف الغمه للإربلی ج 2 ص 100 و فی(ط أخری)ص 188 عن مصباح الأنوار،و غیره و مجمع النورین للمرندی ص 27 و 43 و اللمعه البیضاء للتبریزی الأنصاری ص 96 و بیت الأحزان للشیخ عباس القمی ص 24 و حیاه أمیر المؤمنین لمحمدیان ج 1 ص 107 و تفسیر القمی لعلی بن إبراهیم ج 2 ص 338 و حیاه الإمام الحسن للقرشی ج 1 ص 15 و ص 321 عن تلخیص الشافی ج 2 ص 277 و المحتضر لحسن بن سلیمان الحلی ص 240 و الخصائص الفاطمیه للکجوری ج 1 ص 119 و الأنوار القدسیه للشیخ محمد حسین الأصفهانی ص 36 عن المحجه البیضاء ج 4 ص 200 و شرح أصول الکافی-

1)

-للمازندرانی ج 7 ص 222 و وسائل الشیعه للحر العاملی(ط مؤسسه آل البیت) ج 20 ص 74 و(ط دار الإسلامیه)ج 14 ص 49 و دلائل الإمامه للطبری ص 80 و علل الشرائع ج 2 ص 178 و أمالی الصدوق ص 474،و نوادر المعجزات ج 6 ص 84 و تفضیل أمیر المؤمنین«علیه السلام»للشیخ المفید ص 32 و مناقب آل أبی طالب لابن شهر آشوب ج 2 ص 290 و الفصول المهمه للحر العاملی ج 1 ص 408 و ج 3 ص 411 و بحار الأنوار ج 8 ص 6 و ج 43 ص 10 و 92-93 و 97 و 107 و 141 و 145 و روضه الواعظین ص 148 و کنوز الحقائق للمناوی(مطبوع مع الجامع الصغیر)ج 2 ص 75(و ط بولاق مصر)ص 133 و إعلام الوری ج 1 ص 290 و تسلیه المجالس و زینه المجالس ج 1 ص 547 و الأسرار الفاطمیه للمسعودی ص 83 و أمالی الطوسی ج 1 ص 42 و نور البراهین للسید نعمه اللّه الجزائری ج 1 ص 315 و مستدرک سفینه البحار ج 9 ص 126 و 288 و الإمام علی «علیه السلام»لأحمد الرحمانی الهمدانی ص 126 و 334 و مستدرک الإمام الرضا للعطاردی ج 1 ص 241 و الحدائق الناضره للمحقق البحرانی ج 23 ص 108 و التهذیب ج 7 ص 470 ح 90 و ص 475 ح 116 و إحقاق الحق(قسم الملحقات) ج 7 ص 1-2 و ج 17 ص 35 ج 19 ص 117 عن عدد من المصادر التالیه:موده القربی للهمدانی(ط لاهور)ص 18 و 57 و أهل البیت لتوفیق أبی علم ص 139 و مقتل الحسین للخوارزمی(ط الغری)ص 95 و(ط أخری)ج 1 ص 66 و الفردوس ج 3 ص 373 و 418 و 513 و السیده الزهراء«علیها السلام»للحاج حسین الشاکری ص 23 و المناقب المرتضویه لمحمد صالح الترمذی،و ینابیع الموده-

ص :203

و التأکید علی أن اللّه تعالی هو الذی زوجها من علی«علیه السلام»دونهما..

رابعا:بالنسبه للحدیث عن النسب و القرابه،نقول:

إنه لا یراد بها ذلک المعنی العشائری المرفوض و المدان إسلامیا،و الذی هو من الأمور غیر الإختیاریه،التی لا أثر لها حاسما فی موضوع الإمامه..

بل المراد هو ما ینسجم مع قوله«علیه السلام»:نحن بیت النبوه و معدن الحکمه،وفق ما ذکرناه فی المقصود منها حین تحدثنا عن تلک الفقره،فی موضع آخر من هذا الکتاب (1).

خامسا:و أخیرا:یبدو أن سبب الحدیث عن النسب و الصهر مع ذلک الیهودی هو دلالته علی ما ورد فی کتب أهل الملل من التعریف بوصی نبی آخر الزمان:بأنه ابن عمه،و صهره.و لیس المقصود الإستدلال به علی مقام الإمامه.

إحتقار..و إهانه

و بعد..ألیس من الأمور المؤلمه جدا لمن علّمه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»ألف باب من العلم،یفتح له من کل باب ألف باب:أن یجعل

1)

-لذوی القربی للقندوزی الحنفی ج 2 ص 80 و 244 و 286.لکن أکثر مصادر أهل السنه اقتصرت علی عباره لولا علی لم یکن لفاطمه کفؤ..و لم تذکر کلمه،آدم فمن دونه.

ص :204


1- 1) راجع:نثر الدر ج 1 ص 310.

عمر بن الخطاب ولده عبد اللّه،الذی لا یحسن أن یطلق امرأته-کما یقول عمر نفسه-حاکما علی ذلک العالم،و الوصی الخاتم،و أن یجعل مصیر الدین و الأمه کلها،و کل جهود الأنبیاء بید إنسان من هذا القبیل؟!..

ألا یعد الصبر علی هذا المصاب الجلل من أعظم فضائل علی«علیه السلام»،و من دلائل إمامته،و من شواهد حرصه علی الدین و أهله..و هو تطبیق عملی لقوله«علیه السلام»:لأسلمن ما سلمت أمور المسلمین،و لم یکن جور إلی علی خاصه (1).

و هذا الألم هو ما عبر عنه«علیه السلام»فی حدیثه مع ذلک الیهودی، حیث قال له:«و کفی بالصبر علی هذا-یا أخا الیهود-صبرا» (2).

لا یوجد نص علی الخلفاء

قال المعتزلی:«قال أبو بکر(أی الجوهری):و أخبرنا أبو زید،قال:

حدثنا عبد العزیز بن الخطاب،قال:حدثنا علی بن هشام،مرفوعا إلی عاصم بن عمر بن قتاده،قال:

ص :205


1- 1) راجع:نهج البلاغه(بشرح عبده)ج 1 ص 124 و بحار الأنوار ج 29 ص 612 و الإمام علی بن أبی طالب«علیهم السلام»للهمدانی ص 703 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 6 ص 166.
2- 2) الخصال ج 2 ص 374-376 و بحار الأنوار ج 31 ص 347-349 و ج 38 ص 176 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 3 ص 138 و الإختصاص للمفید ص 173 و حلیه الأبرار ج 2 ص 370.

لقی علی«علیه السلام»عمر،فقال له علی«علیه السلام»:أنشدک اللّه، هل استخلفک رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»؟!

قال:لا.

قال:فکیف تصنع أنت و صاحبک؟!

قال:أما صاحبی فقد مضی لسبیله،و أما أنا فسأخلعها من عنقی إلی عنقک.

فقال«علیه السلام»:جدع اللّه أنف من ینقذک منها.لا،و لکن جعلنی اللّه علما،فإذا قمت فمن خالفنی ضل» (1).

و نقول:

لسنا بحاجه إلی التوسع فی بیان مرامی هذه الحادثه،ففیها ما یلی:

1-إقرار من عمر بن الخطاب:بأن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لم یستخلفه،و ذلک یبطل محاولات اتباع الخلفاء ادعاء شیء من هذا القبیل.

2-أقر أیضا:بأن عدم وجود النص له تبعات مخیفه،لا بد من التفکیر فیها و فی تحاشیها..

3-ثم أقر:بأن أبا بکر قد مضی لسبیله دون أن یحل مشکلته،و أنه سوف یواجه نتائج فعله.

ص :206


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 2 ص 58 و حلیه الأبرار ج 2 ص 318 و 319 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام»للشیروانی ص 460 و السقیفه و فدک للجوهری ص 55 و غایه المرام ج 5 ص 325.

4-إن ما اقترحه عمر هو فیما یظهر:الإحتفاظ بالموقع،و تحمیل المسؤولیه لعلی«علیه السلام».

5-إنه«علیه السلام»:قد أفهم عمر أن ذلک لا یصح،لأنه یتضمن المساعده علی اغتصاب المقام الذی جعله اللّه لأمیر المؤمنین،و الأئمه من بعده«علیهم السلام».

6-إنه«علیه السلام»قد بین:أن علی عمر أن ینصاع لأوامره«علیه السلام»،لا أن ینفذ هو أوامر من غصب الحق من أهله..

7-قد بین له:أن عدم الإنقیاد و الطاعه لعلی معناه الوقوع فی الضلال و الهلاک.

العیون تظلم العین

قال حذیفه بن الیمان لأمیر المؤمنین«علیه السلام»فی زمن عثمان:إنی و اللّه ما فهمت قولک،و لا عرفت تأویله،حتی بلغت لیلتی.أتذکر ما قلت لی بالحره؟!و إنی مقبل:کیف أنت یا حذیفه إذا ظلمت العیون العین و النبی «صلی اللّه علیه و آله»بین أظهرنا؟!

و لم أعرف تأویل کلامک إلا البارحه.رأیت عتیقا،ثم عمر تقدما علیک،و أول اسمهما عین.

فقال:یا حذیفه نسیت عبد الرحمن حیث مال بها إلی عثمان!!

و فی روایه:و سیضم إلیهم عمرو بن العاص مع معاویه بن آکله الأکباد،

ص :207

فهؤلاء العیون المجتمعه علی ظلمی (1).

و نقول:

1-إن هذا الحدیث یتعرض لإخبار غیبی ألقاه علی«علیه السلام»إلی حذیفه،و هو مما اختصه اللّه به«علیه السلام»،و أبلغه إیاه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و أوصاه«صلی اللّه علیه و آله»بما ینبغی أن یفعله فی هذه الأحوال..

2-إن حذیفه یقر بأنه لم یعرف تأویل کلام أمیر المؤمنین إلا فی زمن خلافه عثمان..و رأی ما جری علیه فی زمان أبی بکر و عمر..

3-صرحت الروایه:بأنه«علیه السلام»قد أخبر حذیفه بما یجری قبل استشهاد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،أی أن ما جری بعده إلی زمان عثمان لم یفاجئ علیا«علیه السلام».و أنه کان یعرف الأحداث و الأشخاص بأسمائهم..

و قد صحح لحذیفه،أو نبهه إلی أنه قد غفل عن عبد الرحمان بن عوف، فإنه هو الآخر من جمله المشارکین فی ظلم العین،یعنی علیا«علیه السلام»..

4-ثم أشار«علیه السلام»إلی أن مضمون ما أخبره به لم یتحقق کله، بل بقی جزء آخر یتمثل بظلم عمرو بن العاص له،و أول اسمه عین،فإنه

ص :208


1- 1) قضاء أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب«علیه السلام»ص 112 و مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 103 و الصراط المستقیم ج 3 ص 12 و مدینه المعاجز ج 2 ص 183 و بحار الأنوار ج 41 ص 311.

سیتشارک مع معاویه فی ظلمه.

5-إنه«علیه السلام»قد أخبر حذیفه بذلک،و بقی حذیفه یتذکر هذا الخبر هذه السنین الکثیره..فدل ذلک علی أن من أهداف هذه الأخبار هو حفظ إیمان حذیفه،و صیانته من الإختلال بفعل الإعتیاد علی الواقع الجدید،و حسبان أن الأمور تجری بصوره طبیعیه،کی لا یتوهم أن تولیه علی«علیه السلام»کانت رغبه ترجیحیه لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»، و لیست أساسا فی هذا الدین،و أن العمل علی خلاف هذه الرغبه لا یخل بالمسار العام للإیمان و الإسلام..

فإذا ظهر لحذیفه:أن اللّه تعالی یری و یعلم و یخبر بأدق تفاصیل ما یجری،و أن معرفه ذلک کله لیس أمرا عبثیا،فلا بد أن یتوقف و یتأمل بعمق بکل ما یجری.و هکذا کان..

ص :209

ص :210

الفصل السادس

اشاره

مناشدات علی علیه السّلام لأهل الشوری..

ص :211

ص :212

بدایه

مما لا شک فیه أن علیا«علیه السلام»قد احتج علی أهل الشوری، و ناشدهم الإقرار بأمور یعرفونها،من شأنها أن تثبت حقه،و تقوم بها الحجه علیهم و علی کل أحد،و ذلک لیصون هذا الحق من الشبهات التی قد یطلقها حوله ذوو العصبیات و الأهواء..

و لکن نقل هذه المناشدات قد اختلف و تفاوت من حیث التطویل و الإختصار،و التفصیل و الإقتصار علی المضامین العامه..

و حیث إن إیراد جمیع تلک النصوص سوف یؤدی إلی التطویل الممل و المخل،فقد آثرنا أن نقتصر منها هنا علی ثلاثه نصوص فی البدایه،ثم نذکر طائفه من الفقرات المتناثره فی سائر الروایات،مما لم تتضمنه الروایه التی نختارها..

و لا نستطیع أن نضمن عدم تکرار بعض المضامین،لأننا لم نر ضروره للتدقیق فی المقارنه..

کما أننا لا ندّعی أننا استقصینا جمیع الروایات،فإننا لم نر حاجه إلی ذلک..

ص :213

النصوص التی اخترناها

1-النص الأول

قال ابن عساکر:أخبرنا أبو عبد اللّه محمد بن إبراهیم،أنبأنا أبو الفضل أحمد بن عبد المنعم بن أحمد بن بندار،أنبأنا أبو الحسن العتیقی،أنبأنا أبو الحسن الدارقطنی،أنبأنا أحمد بن محمد بن سعید،أنبأنا یحیی بن زکریا بن شیبان،أنبأنا یعقوب بن معبد،حدثنی مثنی أبو عبد اللّه،عن سفیان الثوری،عن أبی إسحاق السبیعی:عن عاصم بن ضمره،و هبیره.و عن العلاء بن صالح،عن المنهال بن عمرو،عن عباد بن عبد اللّه الأسدی، و عن عمرو بن واثله قالوا:قال علی بن أبی طالب یوم الشوری:

و اللّه لأحتجن علیهم بما لا یستطیع قرشیهم،و لا عربیهم،و لا عجمیهم رده،و لا یقول خلافه.

ثم قال لعثمان بن عفان،و لعبد الرحمن بن عوف،و الزبیر،و لطلحه، و سعد،و هم أصحاب الشوری،و کلهم من قریش،و قد کان قدم طلحه:

أنشدکم باللّه،الذی لا إله ألا هو،أفیکم أحد وحد اللّه قبلی؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:أنشدکم باللّه،هل فیکم أحد صلی اللّه قبلی،و صلی القبلتین.

قالوا:اللهم لا.

قال:أنشدکم باللّه،أفیکم أحد أخو رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» غیری،إذ آخی بین المؤمنین،فآخی بینی و بین نفسه،و جعلنی منه بمنزله

ص :214

هارون من موسی إلا أنی لست بنبی؟!

قالوا:لا.

قال:أنشدکم باللّه،أفیکم مطهر غیری،إذ سد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أبوابکم و فتح بابی،و کنت معه فی مساکنه و مسجده،فقام إلیه عمه فقال:یا رسول اللّه،غلقت أبوابنا و فتحت باب علی.

قال:نعم،اللّه أمر بفتح بابه و سد أبوابکم.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،أفیکم أحد أحب إلی اللّه و إلی رسوله منی،إذ دفع الرایه إلی یوم خیبر،فقال:لأعطین الرایه إلی من یحب اللّه و رسوله،و یحبه اللّه و رسوله؟!

و یوم الطائر إذ یقول:اللهم ائتنی بأحب خلقک إلیک یأکل معی، فجئت،فقال:اللهم و إلی رسولک،اللهم و إلی رسولک،غیری؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،أفیکم أحد قدم بین یدی نجواه صدقه غیری حتی رفع اللّه ذلک الحکم؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،أفیکم من قتل مشرکی قریش و العرب فی اللّه و فی رسوله غیری؟!

قالوا:اللهم لا.

ص :215

قال:نشدتکم باللّه،أفیکم أحد دعا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»له فی العلم،و أن یکون أذنه الواعیه مثل ما دعا لی؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد أقرب إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی الرحم،و من جعله رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»نفسه،و أبناءه أبناءه،و نساءه نساءه غیری؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،أفیکم أحد کان یأخذ الخمس مع النبی«صلی اللّه علیه و آله»قبل أن یؤمن أحد من قرابته غیری،و غیر فاطمه؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،أفیکم الیوم أحد له زوجه مثل زوجتی فاطمه بنت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»سیده نساء عالمها؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد له ابنان مثل ابنی الحسن و الحسین سیدی شباب أهل الجنه ما خلا النبیین غیری؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،أفیکم أحد له أخ کأخی جعفر الطیار فی الجنه، المزین بالجناحین مع الملائکه غیری؟!

قالوا:اللهم لا.

ص :216

قال:نشدتکم باللّه،أفیکم أحد له عم مثل عمی أسد اللّه و أسد رسوله سید الشهداء حمزه غیری؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،أفیکم أحد ولی غمض رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»مع الملائکه غیری؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،أفیکم أحد ولی غسل النبی«صلی اللّه علیه و آله» مع الملائکه،یقلبونه لی کیف أشاء غیری؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،أفیکم أحد کان آخر عهده رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»حتی وضعه فی حفرته غیری؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،أفیکم أحد قضی عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بعده دیونه و مواعیده غیری؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:و قد قال اللّه عز و جل: وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَهٌ لَکُمْ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ» (1).

ص :217


1- 1) الآیه 111 من سوره الأنبیاء.راجع:تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 431 و نهج السعاده ج 1 ص 127 و ینابیع الموده ج 2 ص 344 و کتاب الولایه لابن عقده-
2-النص الثانی

قال ابن عساکر أیضا:أخبرنا أبو البرکات الأنماطی،أنبأنا أبو بکر محمد بن المظفر،أنبأنا أبو الحسن العتیقی،أنبأنا یوسف بن أحمد،أنبأنا أبو جعفر العقیلی،أنبأنا محمد بن أحمد الورامینی،أنبأنا یحیی بن المغیره الرازی، أنبأنا زافر،عن رجل،عن الحرث بن محمد،عن أبی الطفیل عامر بن واثله الکنانی.

قال أبو الطفیل:کنت واقفا علی الباب یوم الشوری،فارتفعت الأصوات بینهم،فسمعت علیا یقول:

بایع الناس لأبی بکر و أنا و اللّه أولی بالأمر منه،و أحق منه،فسمعت، و أطعت،مخافه أن یرجع الناس کفارا یضرب بعضهم رقاب بعض بالسیف.

ثم بایع الناس عمر،و أنا و اللّه أولی بالأمر منه،و أحق منه،فسمعت و أطعت،مخافه أن یرجع الناس کفارا یضرب بعضهم رقاب بعض بالسیف.

ثم أنتم تریدون أن تبایعوا عثمان؟!إذا أسمع و أطیع!!

و إن عمر جعلنی فی خمسه نفر أنا سادسهم،لا یعرف لی فضلا علیهم فی الصلاح،و لا یعرفونه لی!!کلنا فیه شرع سواء!!و أیم اللّه لو أشاء أن أتکلم،ثم لا یستطیع عربیهم و لا عجمیهم،و لا المعاهد منهم،و لا المشرک أن یرد خصله منها،لفعلت.

1)

-ص 176 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 15 ص 683 و 687 و ج 21 ص 604 و راجع:الأمالی للطوسی ص 333 و 667 و بشاره المصطفی ص 243.

ص :218

ثم قال:نشدتکم باللّه،أیها النفر جمیعا،أفیکم أحد آخی رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»غیری؟!

قالوا:اللهم لا.

ثم قال:نشدتکم باللّه أیها النفر جمیعا،أفیکم أحد له عم مثل عمی حمزه،أسد اللّه و أسد رسوله،و سید الشهداء؟!

قالوا:اللهم لا.

فقال:أفیکم أحد له أخ مثل أخی جعفر،ذو الجناحین،الموشی بالجوهر،یطیر بهما فی الجنه حیث یشاء؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:أفیکم أحد له مثل سبطی الحسن و الحسین سیدی شباب أهل الجنه؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:أفیکم أحد له مثل زوجی فاطمه بنت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:أفیکم أحد کان أقتل لمشرکی قریش عند کل شدیده تنزل برسول اللّه منی؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:أفیکم أحد کان أعظم غناء عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»

ص :219

حین اضطجعت علی فراشه،و وقیته بنفسی،و بذلک له مهجه دمی؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:أفیکم أحد کان یأخذ الخمس غیری و غیر فاطمه؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:أفیکم أحد کان له سهم فی الحاضر و سهم فی الغائب؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:أکان فیکم أحد مطهر فی کتاب اللّه غیری،حین سد النبی«صلی اللّه علیه و آله»أبواب المهاجرین و فتح بابی،فقام إلیه عماه حمزه و العباس فقالا:یا رسول اللّه،سددت أبوابنا و فتحت باب علی؟!

فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:ما أنا فتحت بابه،و لا سددت أبوابکم،بل اللّه فتح بابه،و سد أبوابکم؟!

قالوا:اللهم لا.

قال:أفیکم أحد تمم اللّه نوره من السماء غیری،حین قال: وَ آتِ ذَا الْقُرْبیٰ حَقَّهُ.. ؟! (1).

قالوا:اللهم لا.

قال:أفیکم أحد ناجاه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»ثنتی عشره مره غیری،حین قال اللّه: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا نٰاجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ

ص :220


1- 1) الآیه 26 من سوره الإسراء.

یَدَیْ نَجْوٰاکُمْ صَدَقَهً ؟! (1).

قالوا:اللهم لا.

قال:أفیکم أحد تولی غمض رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»غیری؟! قالوا:اللهم لا.

قال:أفیکم أحد آخر عهد برسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»حتی وضعه فی حفرته غیری؟!

قالوا:اللهم لا (2).

قال أبو جعفر العقیلی:هکذا حدثنا محمد بن أحمد،عن یحیی بن المغیره،عن زافر،عن رجل،عن الحارث بن محمد،عن أبی الطفیل عامر بن واثله.فیه رجلان مجهولان:رجل لم یسمه زافر،و الثانی:الحارث بن محمد.

قال:و حدثنی جعفر بن محمد،حدثنا محمد بن حمید الرازی،حدثنا

ص :221


1- 1) الآیه 12 من سوره المجادله.
2- 2) تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 433-435 و کنز العمال ج 5 ص 724 و الطرائف لابن طاووس ص 411 و الصراط المستقیم ج 2 ص 64 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 220 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 432 و ضعفاء العقیلی ج 1 ص 211 و الموضوعات لابن الجوزی ج 1 ص 378 و لسان المیزان ج 2 ص 156 و المناقب للخوارزمی ص 313 و بناء المقاله الفاطمیه ص 410 و غایه المرام ج 5 ص 77 و ج 6 ص 5 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 361 و شرح إحقاق الحق (الأصل)ج 5 ص 31 و ج 15 ص 684.

زافر،حدثنا الحارث بن محمد،عن أبی الطفیل عامر بن واثله،عن علی قال:

فذکر نحوه.

و قال أبو جعفر العقیلی:و هذا من عمل ابن حمید.أسقط الرجل،و أراد أن یجود الحدیث،و الصواب:ما قاله یحیی بن المغیره-و یحیی بن المغیره ثقه-:

و هذا الحدیث لا أصل له عن علی.

و فی هذا الحدیث ما یدل علی أنه موضوع و هو قوله:«و صلی القبلتین».

و کل أصحاب الشوری قد صلی القبلتین.

و قوله:«أفیکم أحد له زوجه مثل زوجتی فاطمه»و قد کان لعثمان مثل ما له من هذه الفضیله و زیاده (1).

3-النص الثالث

قال الشیخ الصدوق«رحمه اللّه»:أبی و ابن الولید معا،عن سعد،عن ابن أبی الخطاب،عن الحکم بن مسکین،عن أبی الجارود،و هشیم بن أبی ساسان،و أبی طارق السراج،عن عامر بن واثله،قال:

کنت فی البیت یوم الشوری،فسمعت علیا«علیه السلام»و هو یقول:

استخلف الناس أبا بکر و أنا و اللّه أحق بالأمر و أولی به منه.

و استخلف أبو بکر عمر و أنا و اللّه أحق بالامر،و أولی به منه،إلا أن عمر جعلنی مع خمسه أنا سادسهم لا یعرف لهم علی فضل!!و لو أشاء

ص :222


1- 1) تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 435-436.

لاحتججت علیهم بما لا یستطیع-عربیهم و لا عجمیهم،المعاهد منهم و المشرک-تغییر ذلک.

ثم قال:نشدتکم باللّه أیها النفر!هل فیکم أحد وحد اللّه قبلی؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت منی بمنزله هارون من موسی إلا أنه لا نبی بعدی،غیری؟!.

(زاد فی نص قوله:و لو کان بعدی لکنته یا علی؟!غیری).

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد ساق رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لرب العالمین هدیا فأشرکه فیه،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد أتی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» بطیر یأکل منه،فقال:اللهم ائتنی بأحب خلقک إلیک یأکل معی من هذا الطیر،فجئته،فقال:اللهم و إلی رسولک..و إلی رسولک،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،حین رجع عمر یجبن أصحابه و یجبنونه،قد رد رایه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»منهزما،فقال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:لأعطین الرایه غدا رجلا لیس بفرار،یحبه اللّه و رسوله و یحب اللّه و رسوله،لا یرجع

ص :223

حتی یفتح اللّه علیه،فلما أصبح قال:ادعوا لی علیا.

فقالوا:یا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»!هو رمد ما یطرف.

فقال:جیئونی به،فلما قمت بین یدیه تفل فی عینی و قال:اللهم اذهب عنه الحر و البرد.

فاذهب اللّه عنی الحر و البرد إلی ساعتی هذه،و أخذت الرایه فهزم اللّه المشرکین و اظفرنی بهم،غیری؟!.

(و فی نص آخر:فقتلت مقاتلیهم-و فیهم مرحب-و سبیت ذراریهم).

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد له أخ مثل أخی جعفر المزین بالجناحین فی الجنه یحل فیها حیث یشاء،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد له عم مثل عمی حمزه أسد اللّه و أسد رسوله،و سید الشهداء،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد له سبطان مثل سبطی الحسن و الحسین ابنی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و سیدی شباب أهل الجنه، غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد له زوجه مثل زوجتی فاطمه بنت

ص :224

رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و بضعه منه،و سیده نساء أهل الجنه، غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:من فارقک فارقنی و من فارقنی فارق اللّه،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:لینتهین بنو ولیعه أو لأبعثن إلیهم رجلا کنفسی،طاعته کطاعتی، و معصیته کمعصیتی،یغشاهم بالسیف،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:ما من مسلم وصل إلی قلبه حبی إلا کفر اللّه عنه ذنوبه،و من وصل حبی إلی قلبه فقد وصل حبک إلی قلبه،و کذب من زعم أنه یحبنی و یبغضک،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت الخلیفه فی الأهل و الولد و المسلمین فی کل غیبه.عدوک عدوی، و عدوی عدو اللّه،و ولیک ولیی،و ولیی ولی اللّه،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

ص :225

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:یا علی!من أحبک و والاک سبقت له الرحمه،و من أبغضک و عاداک سبقت له اللعنه.

فقالت عائشه:یا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»!ادع اللّه لی و لأبی،لا یکون(لا نکون.ظ.)ممن یبغضه و یعادیه.

فقال«صلی اللّه علیه و آله»:اسکتی،إن کنت أنت و أبوک ممن یتولاه و یحبه،فقد سبقت لکما الرحمه،و إن کنتما ممن یبغضه و یعادیه فقد سبقت لکما اللعنه،و لقد خبثت أنت.و أبوک أول من یظلمه،و أنت أول من یقاتله،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»مثل ما قال لی:یا علی!أنت أخی و أنا أخوک فی الدنیا و الآخره، و منزلک مواجه منزلی،کما یتواجه الاخوان فی الخلد؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:یا علی!إن اللّه خصک بأمر و أعطاکه،لیس من الأعمال شیء أحب إلیه و لا أفضل منه عنده،الزهد فی الدنیا،فلیس تنال منها شیئا و لا تنال منک،و هی زینه الأبرار عند اللّه عز و جل یوم القیامه،فطوبی لمن أحبک و صدق علیک،و ویل لمن أبغضک و کذب علیک،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

ص :226

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد بعثه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لیجئ بالماء کما بعثنی،فذهبت حتی حملت القربه علی ظهری و مشیت بها،فاستقبلتنی ریح فردتنی حتی أجلستنی.

ثم قمت فاستقبلتنی ریح فردتنی ثم أجلستنی.

ثم قمت؛فجئت إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فقال لی:ما حبسک؟!

فقصصت علیه القصه.

فقال:قد جائنی جبرئیل فأخبرنی،أما الریح الأولی،فجبرئیل کان فی ألف من الملائکه یسلمون علیک،و أما الثانیه فمیکائیل جاء فی ألف من الملائکه یسلمون علیک،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم من قال له جبرئیل:یا محمد«صلی اللّه علیه و آله»!أتری هذه المواساه من علی«علیه السلام»،

فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:إنه منی و أنا منه.

فقال جبرئیل:و أنا منکما،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد کان یکتب لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»کما جعلت أکتب فأغفی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فأنا أری أنه یملی علی،فلما انتبه قال له:

ص :227

یا علی!من أملی علیک من هاهنا إلی هاهنا.

فقلت:أنت یا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».

فقال:لا،و لکن جبرئیل أملا علیک،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»کما قال لی:لولا أن لا یبقی أحد إلا قبض من أثرک قبضه یطلب بها البرکه لعقبه من بعده لقلت فیک قولا لا یبقی أحد إلا قبض من أثرک قبضه؟!.

فقالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:احفظ الباب فإن زوارا من الملائکه یزورونی،فلا تأذن لأحد منهم، فجاء عمر فرددته ثلاث مرات،و أخبرته أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» محتجب و عنده زوار من الملائکه،و عدتهم کذا و کذا،ثم أذنت له فدخل.

فقال:یا رسول اللّه!إنی جئت غیر مره کل ذلک یردنی علی،و یقول:إن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»محتجب،و عنده زوار من الملائکه،وعدتهم کذا و کذا،فکیف علم بالعده؟!أعاینهم؟!.

فقال:لا،یا علی!قد صدق،کیف علمت بعدتهم؟!

فقلت:اختلفت علی التحیات و سمعت الأصوات فأحصیت العدد.

قال:صدقت،فإن فیک سنه من أخی عیسی،فخرج عمر و هو یقول:

ص :228

ضربه لابن مریم مثلا،فأنزل اللّه عز و جل: وَ لَمّٰا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً إِذٰا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ (1)-قال یضجون- وَ قٰالُوا أَ آلِهَتُنٰا خَیْرٌ أَمْ هُوَ مٰا ضَرَبُوهُ لَکَ إِلاّٰ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ إِنْ هُوَ إِلاّٰ عَبْدٌ أَنْعَمْنٰا عَلَیْهِ وَ جَعَلْنٰاهُ مَثَلاً لِبَنِی إِسْرٰائِیلَ وَ لَوْ نَشٰاءُ لَجَعَلْنٰا مِنْکُمْ مَلاٰئِکَهً فِی الْأَرْضِ یَخْلُفُونَ (2)غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»کما قال لی:إن طوبی شجره فی الجنه أصلها فی دار علی«علیه السلام»،لیس من مؤمن إلا و فی منزله غصن من أغصانها،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:تقاتل علی سنتی،و تبرئ ذمتی،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:تقاتل الناکثین،و القاسطین،و المارقین،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد جاء إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه

ص :229


1- 1) الآیه 57 من سوره الزخرف.
2- 2) الآیات 58-60 من سوره الزخرف.

و آله»و رأسه فی حجر جبرئیل«علیه السلام»فقال لی:ادن،دونک رأس ابن عمک فأنت أولی به منی،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد وضع رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»رأسه فی حجره حتی غابت الشمس(أو کادت)،و لم یصل العصر، فلما انتبه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»قال:یا علی!صلیت؟!

قلت:لا.

فدعا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فردت الشمس بیضاء نقیه، فصلیت ثم انحدرت،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد أمر اللّه عز و جل رسوله«صلی اللّه علیه و آله»أن یبعث ببراءه،فبعث بها مع أبی بکر،فأتاه جبرئیل،فقال:یا محمد!إنه لا یؤدی عنک إلا أنت أو رجل منک.

فبعثنی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فأخذتها من أبی بکر،فمضیت بها،و أدیتها عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».

فأثبت اللّه علی لسان رسوله:أنی منه،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت إمام من أطاعنی،و نور أولیائی،و الکلمه التی ألزمتها المتقین،

ص :230

غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:من سره أن یحیا حیاتی،و یموت موتی،و یسکن جنتی التی و عدنی ربی جنات عدن،قضیب غرسه اللّه بیده،ثم قال له:کن،فکان،فلیوال علی بن أبی طالب«علیه السلام»و ذریته من بعده،فهم الأئمه،و هم الأوصیاء أعطاهم اللّه علمی و فهمی،لا یدخلونکم فی باب ضلال،و لا یخرجونکم من باب هدی،لا تعلموهم فهم أعلم منکم،یزول الحق معهم أینما زالوا، غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:قضی فانقضی،إنه لا یحبک إلا مؤمن و لا یبغضک إلا منافق(و فی روایه:إلا کافر)،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»مثل ما قال لی:أهل ولایتک یخرجون یوم القیامه من قبورهم علی نوق بیض،شراک نعالهم نور یتلألأ،قد سهلت علیهم الموارد،و فرجت عنهم الشدائد،و أعطوا الأمان،و انقطعت عنهم الأحزان،حتی ینطلق بهم إلی ظل عرش الرحمن،توضع بین أیدیهم مائده یأکلون منها حتی یفرغ من الحساب،یخاف الناس و لا یخافون،و یحزن الناس و لا یحزنون،غیری؟!.

ص :231

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،حین جاء أبو بکر یخطب فاطمه«علیها السلام»،فأبی أن یزوجه، و جاء عمر یخطبها،فأبی أن یزوجه،فخطبت إلیه فزوجنی.

فجاء أبو بکر و عمر فقالا:أبیت أن تزوجنا و زوجته؟!.

فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:ما منعتکما و زوجته،بل اللّه منعکما و زوجه،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل سمعتم رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:

کل سبب و نسب منقطع یوم القیامه إلا سببی و نسبی،فأی سبب أفضل من سببی؟!و أی نسب أفضل من نسبی؟!إن أبی و أبا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لأخوان،و إن الحسن و الحسین ابنی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و سیدی شباب أهل الجنه ابنای،و فاطمه بنت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»زوجتی سیده نساء أهل الجنه،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:إن اللّه خلق الخلق ففرقهم فرقتین،فجعلنی فی خیر الفرقتین،ثم جعلهم شعوبا فجعلنی فی خیر شعبه،ثم جعلهم قبائل فجعلنی فی خیر قبیله،ثم جعلهم بیوتا فجعلنی فی خیر بیت،ثم اختار من أهل بیتی:أنا و علیا و جعفرا،فجعلنی خیرهم،فکنت نائما بین ابنی أبی طالب«علیه

ص :232

السلام»فجاء جبرئیل و معه ملک فقال:یا جبرئیل!إلی أی هؤلاء أرسلت؟!

فقال:إلی هذا،ثم أخذ بیدی فأجلسنی،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد سد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» أبواب المسلمین کلهم و لم یسد بابی،فجاءه العباس و حمزه و قالا:أخرجتنا و أسکنته؟!

فقال لهما:ما أنا أخرجتکم و أسکنته بل اللّه أخرجکم و أسکنه،إن اللّه عز و جل أوحی إلی أخی موسی«علیه السلام»أن اتخذ مسجدا طهورا و أسکنه أنت و هارون و ابنا هارون،و إن اللّه عز و جل أوحی إلی أن اتخذ مسجدا طهورا،و اسکنه أنت و علی،و ابنا علی،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:الحق مع علی و علی مع الحق،لا یفترقان حتی یردا علی الحوض، غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد وقی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»حیث جاء المشرکون یریدون قتله،فاضطجعت فی مضجعه،و ذهب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»نحو الغار،و هم یرون أنی أنا هو،فقالوا:

أین ابن عمک؟!

ص :233

فقلت:لا أدری،فضربونی حتی کادوا یقتلوننی؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»کما قال لی:إن اللّه أمرنی بولایه علی،فولایته ولایتی،و ولایتی ولایه ربی،عهد عهده إلی ربی و أمرنی أن أبلغکموه،فهل سمعتم؟!

قالوا:نعم،قد سمعناه.

قال:أما إن فیکم من یقول:قد سمعت،و هو یحمل الناس علی کتفیه و یعادیه.

قالوا:یا رسول اللّه!أخبرنا بهم.

قال:أما إن ربی قد أخبرنی بهم،و أمرنی بالاعراض عنهم لأمر قد سبق،و إنما یکتفی أحدکم بما یجد لعلی فی قلبه؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قتل من بنی عبد الدار تسعه مبارزه غیری،کلهم یأخذ اللواء،ثم جاء صواب الحبشی مولاهم و هو یقول:و اللّه لا أقتل بسادتی إلا محمدا،قد أزبد شدقاه،و احمرتا عیناه،فاتقیتموه و حدتم عنه،و خرجت إلیه.

فلما أقبل کأنه قبه مبنیه،فاختلفت أنا و هو ضربتین،فقطعته بنصفین، و بقیت رجلاه و عجزه و فخذاه قائمه علی الأرض،ینظر إلیه المسلمون، و یضحکون منه؟!.

ص :234

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قتل من مشرکی قریش مثل قتلی؟!.

قالوا:اللهم لا..

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد جاء عمرو بن عبد ود ینادی:هل من مبارز،فکعتم عنه کلکم،فقمت أنا،فقال لی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:إلی أین تذهب؟!

فقلت:أقوم إلی هذا الفاسق.

فقال:إنه عمرو بن عبدود.

فقلت:یا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،إن کان هو عمرو بن عبد ود فأنا علی بن أبی طالب.

فأعاد علی«صلی اللّه علیه و آله»الکلام،و أعدت علیه،فقال:امض علی اسم اللّه.

فلما قربت منه قال:من الرجل؟!

قلت:علی بن أبی طالب.

قال:کفؤ کریم،ارجع یا ابن أخی،فقد کان لأبیک معی صحبه و محادثه،فأنا أکره قتلک.

فقلت له:یا عمرو!إنک قد عاهدت اللّه أن لا یخیرک أحد ثلاث خصال إلا اخترت إحداهن.

فقال:اعرض علی.

ص :235

قلت:تشهد أن لا إله إلا اللّه و أن محمدا رسول اللّه،و تقر بما جاء من عند اللّه.

قال:هات غیر هذه.

قلت:ترجع من حیث جئت.

قال:و اللّه لا تحدث نساء قریش بهذا أنی رجعت عنک.

فقلت:فأنزل فأقاتلک.

قال:أما هذه فنعم،فنزل،فاختلف أنا و هو ضربتین،فأصاب الحجفه و أصاب السیف رأسی،و ضربته ضربه فانکشف رجلیه،فقتله اللّه علی یدی،ففیکم أحد فعل هذا؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد حین جاء مرحب و هو یقول:

أنا الذی سمتنی أمی مرحب

شاک السلاح بطل مجرب

أطعن أحیانا و حینا أضرب

فخرجت إلیه،فضربنی و ضربته،و علی رأسه نقیر من جبل حجر لم یکن تصلح علی رأسه بیضه من عظم رأسه،ففلقت النقیر،و وصل السیف إلی رأسه فقتلته،ففیکم أحد فعل هذا؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد أنزل اللّه فیه آیه التطهیر علی رسوله «صلی اللّه علیه و آله»: إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ

ص :236

وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً

(1)

،فأخذ رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»کساء خیبریا، فضمنی فیه و فاطمه و الحسن و الحسین،ثم قال:یا رب!هؤلاء أهل بیتی فأذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا؟!.

(أضاف فی نص آخر قوله:ثم قال:اللهم أنا و أهل بیتی إلیک لا إلی الجنه).

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم،باللّه هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنا سید ولد آدم،و أنت یا علی سید العرب؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد کان رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» فی المسجد إذ نظر إلی شیء ینزل من السماء فبادره و لحقه أصحابه،فانتهی إلی سودان أربعه یحملون سریرا،فقال لهم:ضعوا،فوضعوا.

فقال:اکشفوا عنه،فکشفوا،فإذا أسود مطوق بالحدید،فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:من هذا؟!.

قالوا:غلام الریاحین،کان قد أبق عنهم خبثا و فسقا،فأمرونا أن ندفنه فی حدیده کما هو.

فنظرت إلیه،فقلت:یا رسول اللّه!ما رآنی قط إلا قال:أنا و اللّه أحبک، و اللّه ما أحبک إلا مؤمن،و لا أبغضک إلا کافر.

ص :237


1- 1) الآیه 33 من سوره الأحزاب.

فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:یا علی!لقد أثابه اللّه بذا،هذا سبعون قبیلا من الملائکه-کل قبیل علی ألف قبیل-قد نزلوا یصلون علیه، ففک رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»حدیدته و صلی علیه و دفنه؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»مثل ما قال لی:أذن لی البارحه فی الدعاء،فما سألت ربی شیئا إلا أعطانیه،و ما سألت لنفسی شیئا إلا سألت لک مثله و أعطانیه.فقلت:

الحمد للّه؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل علمتم أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» بعث خالد بن الولید إلی بنی خزیمه،ففعل ما فعل،فصعد رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»المنبر فقال:إنی أبرأ إلیک مما صنع خالد بن الولید..

ثلاث مرات،ثم قال:اذهب یا علی،فذهبت فودیتهم،ثم ناشدتهم باللّه هل بقی شیء؟!

فقالوا:إذ نشدتنا باللّه فمیلغه کلابنا،و عقال بعیرنا،فأعطیتهم لهما، و بقی معی ذهب کثیر فأعطیتهم إیاه،و قلت:هذا لذمه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و لما تعلمون و لما لا تعلمون،و لروعات النساء و الصبیان،ثم جئت إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فأخبرته،قال:و اللّه ما یسرنی یا علی أن لی بما صنعت حمر النعم؟!.

قالوا:اللهم نعم.

ص :238

قال:نشدتکم باللّه،هل سمعتم رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یقول:

یا علی!عرضت علی أمتی البارحه فمر بی أصحاب الرایات،فاستغفرت لک و لشیعتک؟!.

فقالوا:اللهم نعم.

قال:نشدتکم باللّه،هل سمعتم رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»قال:یا أبا بکر!اذهب فاضرب عنق ذلک الرجل الذی تجده فی موضع..کذا و کذا.

فرجع،فقال:قتلته؟!

قال:لا،وجدته یصلی.

قال:یا عمر!اذهب فاقتله.

فرجع قال له:قتلته؟!

قال:لا،وجدته یصلی.

فقال:آمرکما بقتله،فتقولان وجدناه یصلی؟!

فقال:یا علی!اذهب فاقتله،فلما مضیت قال:إن أدرکه قتله.

فرجعت فقلت:یا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لم أجد أحدا.

فقال:صدقت،أما إنک لو وجدته لقتلته؟!.

فقالوا:اللهم نعم.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»کما قال لی:إن ولیک فی الجنه،و عدوک فی النار؟!.

قالوا:اللهم لا.

ص :239

قال:نشدتکم باللّه،هل علمتم أن عائشه قالت لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:إن إبراهیم لیس منک،و إنه ابن فلان القبطی.

قال:یا علی!اذهب فاقتله.

فقلت:یا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»!إذا بعثتنی أکون کالمسمار المحمی فی الوبر،أو أتثبت؟!

قال:لا،بل تثبت.

فذهبت فلما نظر إلی استند إلی حائط فطرح نفسه فیه،فطرحت نفسی علی أثره،فصعد علی نخل فصعدت خلفه،فلما رآنی قد صعدت رمی بإزاره،فإذا لیس له شیء مما یکون للرجال.

فجئت فأخبرت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فقال:الحمد للّه الذی صرف عنا السوء أهل البیت؟!.

فقالوا:اللهم نعم.

فقال:اللهم اشهد (1).

4-زیادات فی روایه الطبرسی

و ورد فی روایه الطبرسی زیاده علی ما تقدم بصوره متفرقه ما یلی:

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم من بایع البیعتین-بیعه الفتح و بیعه

ص :240


1- 1) الخصال للصدوق ص 553-563 و بحار الأنوار ج 31 ص 315-329 و غایه المرام ج 3 ص 196.

الرضوان-غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد عرف الناسخ من المنسوخ،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد عاین جبرئیل«علیه السلام»فی مثال دحیه الکلبی،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد أخو رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی الحضر و رفیقه فی السفر،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم من سماه اللّه فی عشر آیات من القرآن مؤمنا،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد ناول رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»قبضه من تراب،فرمی به فی وجوه الکفار فانهزموا،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد اشتاقت الجنه إلی رؤیته،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد شهد وفاه رسول اللّه«صلی اللّه علیه

ص :241

و آله»،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد غسل رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و کفنه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد ورث سلاح رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و رایته و خاتمه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد نودی باسمه یوم بدر:

لا سیف إلا ذو الفقار

و لا فتی إلا علی

غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد یخصف نعل رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:اللهم علی أحب الخلق إلی،و أقولهم بالحق،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد استقی مائه دلو بمائه تمره،و جاء

ص :242

بالتمر فأطعمه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»-و هو جائع-غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد سلم علیه جبرئیل،و میکائیل، و إسرافیل فی ثلاثه آلاف من الملائکه یوم بدر،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد مشی مع رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فمر علی حدیقه،فقلت:ما أحسن هذه الحدیقه؟

فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:و حدیقتک فی الجنه أحسن من هذه..حتی مررت علی ثلاث حدائق،کل ذلک یقول رسول اللّه:حدیقتک فی الجنه أحسن من هذه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت أول من آمن بی،و أول من یصافحنی یوم القیامه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أول طالع یطلع علیکم من هذا الباب-یا أنس!-فإنه أمیر المؤمنین، و سید المسلمین،و خیر الوصیین،و أولی الناس بالناس.

فقال أنس:اللهم اجعله رجلا من الأنصار،فکنت أنا الطالع.

فقال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لانس:ما أنت یا أنس بأول

ص :243

رجل أحب قومه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد نزلت فیه هذه الآیه: إِنَّمٰا وَلِیُّکُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاهَ وَ هُمْ رٰاکِعُونَ (1)،غیری؟!

قالوا:لا.

قال:نشدتک باللّه هل فیکم أحد أنزل اللّه فیه و فی ولده: إِنَّ الْأَبْرٰارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کَأْسٍ کٰانَ مِزٰاجُهٰا کٰافُوراً إلی آخر السوره،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد علمه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»ألف کلمه،کل کلمه مفتاح الف کلمه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد ناجاه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یوم الطائف،فقال أبو بکر و عمر:ناجیت علیا دوننا؟!

فقال لهم«صلی اللّه علیه و آله»:ما أنا ناجیته،بل اللّه أمرنی بذلک، غیری؟!.

قالوا:لا.

ص :244


1- 1) الآیه 55 من سوره المائده.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت أقرب الخلق منی یوم القیامه،یدخل بشفاعتک الجنه أکثر الخلق من ربیعه و مضر،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:یا علی!أنت تکسی حین أکسی،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت خیر البشر بعد النبیین،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت الفاروق،تفرق بین الحق و الباطل،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت أفضل الخلائق عملا یوم القیامه بعد النبیین،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد کان یبعث إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»الطعام و هو فی الغار،و یخبره الأخبار،غیری؟!.

قالوا:لا.

ص :245

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:لا سر دونک،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت أخی،و وزیری،و صاحبی من أهلی،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت أقدمهم سلما،و أفضلهم علما،و أکثرهم حلما،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد عرض علیه النبی«صلی اللّه علیه و آله»الاسلام.

فقال له:أنظرنی حتی ألقی والدی.

فقال النبی«صلی اللّه علیه و آله»:فإنها أمانه عندک.

فقلت:و إن کانت أمانه عندی فقد أسلمت،غیری؟!.

قالوا:لا.

(و فی نص آخر:هل فیکم رجل ناجی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» عشر مرات،یقدم بین یدی نجواه صدقه غیری؟!

قالوا:لا).

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه

ص :246

و آله»:من سب علیا فقد سبنی،و من سبنی فقد سب اللّه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:قاتل اللّه من قاتلک،و عادی اللّه من عاداک،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد صلی قبل الناس بسبع سنین و أشهر،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنا یوم القیامه آخذ بحجزه ربی-و الحجزه النور-و أنت آخذ بحجزتی،و أهل بیتی آخذون بحجزتک،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت کنفسی،و حبک حبی،و بغضک بغضی،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:اللهم اجعله لی عونا و عضدا و ناصرا،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه

ص :247

و آله»:المال یعسوب الظلمه،و أنت یعسوب المؤمنین،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت أقومهم بأمر اللّه،و أوفاهم بعهد اللّه،و أعلمهم بالقضیه، و أقسمهم بالسویه،و أعظمهم عند اللّه مزیه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:فضلک علی هذه الأمه کفضل الشمس علی القمر،و کفضل القمر علی النجوم،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:الناس من أشجار شتی و أنا و أنت من شجره واحده،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد رضی اللّه عنه فی آیتین من القرآن، غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:موعدک موعدی،و موعد شیعتک الحوض إذا خافت الأمم و وضعت الموازین،غیری؟!.

ص :248

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:اللهم إنی أحبه فأحبه،اللهم إنی أستودعکه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت تحاج الناس فتحجهم بإقامه الصلاه،و إیتاء الزکاه،و الأمر بالمعروف،و النهی عن المنکر،و إقامه الحدود،و القسم بالسویه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد أخذ رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یوم بدر بیده فرفعها حتی نظر الناس إلی بیاض إبطه و یقول:ألا إن هذا ابن عمی و وزیری،فوازروه و ناصحوه و صدقوه،فإنه ولیکم، غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد أنزلت فیه هذه الآیه: وَ یُؤْثِرُونَ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَهٌ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (1)،غیری؟!.

قالوا:لا.

ص :249


1- 1) الآیه 9 من سوره الحشر.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد کان جبرئیل أحد ضیفانه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد أعطاه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»حنوطا من حنوط الجنه،ثم قال:أقسمه أثلاثا:ثلثا لی تحنطنی به، و ثلثا لابنتی،و ثلثا لک،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد کان إذا دخل علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»حیاه و أدناه،و تهلل له وجهه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنا أفتخر بک یوم القیامه إذا افتخرت الأنبیاء بأوصیائها،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أدی اللّه عن أمانتک،أدی اللّه عن ذمتک،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد فتح حصن خیبر،و سبا بنت مرحب،فأداها إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت

ص :250

قسیم النار،تخرج منها من زکا،و تذر فیها کل کافر،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:ترد علی الحوض أنت و شیعتک رواء مرویین،مبیضه وجوههم،و یرد علی عدوک ظماء مظمئین،مفحمین،مسوده وجوههم،غیری؟!.

قالوا:لا.

ثم قال لهم أمیر المؤمنین«صلوات اللّه علیه و آله و رضوانه»:أما إذا أقررتم علی أنفسکم،و استبان لکم ذلک من قول نبیکم«صلی اللّه علیه و آله»،فعلیکم بتقوی اللّه وحده لا شریک له،و أنهاکم عن سخطه،و لا تعصوا أمره.و ردوا الحق إلی أهله،و اتبعوا سنه نبیکم،فإنکم إذا خالفتم خالفتم اللّه،فادفعوها إلی من هو أهلها و هی له (1).

5-زیادات روایه ابن شاذان

و فی روایه الروضه لابن شاذان وردت الفقرات التالیه بصوره متفرقه:

أم هل فیکم أحد أعظم عند رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»مکانا منی؟!

ص :251


1- 1) الإحتجاج للطبرسی ج 1 ص 192-210 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 3 ص 215-231 و بحار الأنوار ج 31 ص 330-344 و الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»للهمدانی ص 718.

أم هل فیکم أحد من کان یأخذ ثلاثه أسهم:سهم القرابه و سهم الخاصه و سهم الهجره،غیری؟!.

أم هل فیکم أحد جاء إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»باثنتی عشر تمره،غیری؟!.

أم هل فیکم أحد أخذ رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بیده یوم غدیر خم و قال:من کنت مولاه فعلی مولاه،اللهم وال من والاه و عاد من عاداه،و لیبلغ الحاضر الغائب؟!فهل کان فی أحد،غیری؟!.

أم هل فیکم من أمر اللّه عز و جل بمودته فی القرآن حیث یقول: قُلْ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبیٰ (1)،هل قال من قبل لاحد، غیری؟!.

أم هل فیکم من قاتل و جبرئیل عن یمینه،و میکائیل عن شماله، غیری؟!.

أم هل فیکم من سماه اللّه عز و جل:ولیه،غیری؟! (2).

6-زیادات فی روایه الدیلمی

و جاء فی روایه الدیلمی فقرات أخری،هی:

قال:فهل فیکم أحد أمر بقول اللّه عز و جل: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا

ص :252


1- 1) الآیه 23 من سوره الشوری.
2- 2) الروضه فی فضائل أمیر المؤمنین ص 117-119 و بحار الأنوار ج 31 ص 360-363.

أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ

(1)

سوای؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:فهل فیکم أحد نصر أبوه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و کفله، غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:فهل فیکم من سلم علیه فی ساعه واحده ثلاثه آلاف من الملائکه،و فیهم جبرئیل و میکائیل و إسرافیل لیله القلیب،لما جئت بالماء إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:إنی قاتلت علی تنزیل القرآن،و ستقاتل أنت-یا علی-علی تأویله،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد بعث اللّه عز و جل إلیه بالتعزیه،حیث قبض رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و فاطمه«علیها السلام»تبکیه،إذ سمعنا حسا علی الباب و قائلا یقول-نسمع حسه و لا نری شخصه و هو یقول-:

السلام علیکم أهل البیت و رحمه اللّه و برکاته..

ربکم عز و جل یقرئکم السلام و یقول لکم:إن فی اللّه خلفا من کل

ص :253


1- 1) الآیه 59 من سوره النساء.

مصیبه،و عزاء من کل هالک،و درکا من کل فوت،فتعزوا بعزاء اللّه، و اعلموا أن أهل الأرض یموتون،و أن أهل السماء لا یبقون،و السلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته.

و أنا فی البیت و فاطمه،و الحسن،و الحسین،أربعه لا خامس لنا سوی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»مسجی بیننا،غیرنا؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل تعلمون أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»قال:إنی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی أهل بیتی،و أنهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض،و إنکم لن تضلوا ما اتبعتموهما و استمسکتم بهما؟!

قالوا:نعم.

قال:فهل أحد ذکره اللّه عز و جل بما ذکرنی إذ قال: وَ السّٰابِقُونَ السّٰابِقُونَ أُولٰئِکَ الْمُقَرَّبُونَ (1)،غیری؟!.

قال:فهل سبقنی منکم أحد إلی اللّه و رسوله؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد کان صاحب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی المواطن کلها،غیری؟!.

قالوا:لا.

ص :254


1- 1) الآیتان 10 و 11 من سوره الواقعه.

قال:فهل فیکم أحد اشتاقت الملائکه إلی رؤیته،فاستأذنت اللّه تعالی فی زیارته،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد استخلفه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی أهله (و ماله)،و جعل أمر(طلاق)أزواجه إلیه من بعده،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد حمله رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»علی کتفه حتی کسر الأصنام التی کانت علی الکعبه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد اضطجع هو و رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی لحاف واحد إذ کفلنی،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد کان أول داخل علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و آخر خارج من عنده،و لا یحجب عنه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم من نزلت فیه و فی زوجته و ولدیه: وَ یُطْعِمُونَ الطَّعٰامَ عَلیٰ حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً (1)..إلی سائر ما اقتص اللّه تعالی من ذکرنا

ص :255


1- 1) الآیه 8 من سوره هل أتی.

فی هذه السوره،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد نزلت فیه هذه الآیه: أَ جَعَلْتُمْ سِقٰایَهَ الْحٰاجِّ وَ عِمٰارَهَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ کَمَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ جٰاهَدَ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ (1)،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد أنزل اللّه تعالی فیه: أَ فَمَنْ کٰانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کٰانَ فٰاسِقاً لاٰ یَسْتَوُونَ (2)إلی آخر ما اقتص اللّه تعالی من خبر المؤمنین،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد أنزل اللّه فیه و فی زوجته و ولدیه آیه المباهله، و جعل اللّه عز و جل نفسه نفس رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،غیری؟!.

قالوا:اللهم لا.

قال:فهل فیکم أحد سقی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»من المهراس لما اشتد ظمأه،و أحجم عن ذلک أصحابه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:اللهم إنی

ص :256


1- 1) الآیه 19 من سوره التوبه.
2- 2) الآیه 18 من سوره السجده.

أقول کما قال عبدک موسی: رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسٰانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی وَ اجْعَلْ لِی وَزِیراً مِنْ أَهْلِی هٰارُونَ أَخِی اُشْدُدْ بِهِ أَزْرِی (1)إلی آخر دعوه موسی«علیه السلام»إلا النبوه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:إن من شیعتک رجلا یدخل فی شفاعته الجنه مثل ربیعه و مضر،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت و شیعتک هم الفائزون،تردون یوم القیامه رواء مرویین،و یرد عدوکم ظماء مقمحین،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:من أحب هذه الشعرات فقد أحبنی،و من أحبنی فقد أحب اللّه تعالی،و من أبغضها و آذاها فقد أبغضنی و آذانی،و من آذانی فقد آذی اللّه تعالی،و من آذی اللّه تعالی لعنه اللّه و أعد له جهنم و ساءت مصیرا.

فقال أصحابه:و ما شعراتک هذه یا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»؟!

قال:علی،و فاطمه،و الحسن،و الحسین،غیری؟!.

ص :257


1- 1) الآیات 25-31 من سوره طه.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت یعسوب المؤمنین،و المال یعسوب الظالمین،و أنت الصدیق الأکبر،و أنت الفاروق الأعظم،الذی یفرق بین الحق و الباطل،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بالجحفه بالشجیرات من خم:من أطاعک فقد أطاعنی،و من أطاعنی فقد أطاع اللّه.

و من عصاک فقد عصانی،و من عصانی فقد عصی اللّه تعالی،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد کان رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بینه و بین زوجته؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد جلس بین رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» و زوجته،فقال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:لا ستر دونک یا علی، غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد احتمل باب خیبر یوم فتحت حصنها،ثم مشی به ساعه(مئه ذراع)،ثم ألقاه،فعالجه بعد ذلک أربعون رجلا فلم یقلوه من الأرض،غیری؟!.

ص :258

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت معی فی قصری،و منزلک تجاه منزلی فی الجنه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت أولی الناس بأمتی من بعدی،والی اللّه من والاک،و عادی اللّه من عاداک،و قاتل اللّه من قاتلک بعدی،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد صلی مع رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»سبع سنین و أشهرا قبل الناس،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:إنک عن یمین العرش یا علی یوم القیامه یکسوک اللّه عز و جل بردین:أحدهما أحمر، و الآخر أخضر،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد أطعمه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»من فاکهه الجنه لما هبط بها جبرئیل«علیه السلام»و قال:لا ینبغی أن یأکله فی الدنیا إلا نبی،أو وصی نبی،غیری؟!.

قالوا:لا.

ص :259

قال:فهل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت أقومهم بأمر اللّه،و أوفاهم بعهد اللّه،و أعلمهم بالقضیه،و أقسمهم بالسویه،و أرأفهم بالرعیه،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أنت قسیم النار،تخرج منها من آمن و أقر،و تدع فیها من کفر،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد قال للعین و قد غاضت:انفجری!فانفجرت، فشرب منها القوم،و أقبل رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و المسلمون معه فشرب و شربوا،و شربت خیلهم،و ملأوا روایاهم،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:فهل فیکم أحد أعطاه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»حنوطا من حنوط الجنه،قال:اقسم هذا أثلاثا:ثلثا لی حنطنی به،و ثلثا لابنتی،و ثلثا لک،غیری؟!.

قالوا:لا.

قال:..فما زال یناشدهم و یذکر لهم ما أکرمه اللّه تعالی،و أنعم علیه به، حتی قام قائم الظهیره،و دنت الصلاه،ثم أقبل علیهم و قال:

أما إذا أقررتم علی أنفسکم،و بان لکم من سببی الذی ذکرت،فعلیکم بتقوی اللّه وحده،و أنهاکم عن سخط اللّه،فلا تعرضوا له و لا تضیعوا أمری،و ردوا الحق إلی أهله،و اتبعوا سنه نبیکم«صلی اللّه علیه و آله»

ص :260

و سنتی من بعده،فإنکم إن خالفتمونی خالفتم نبیکم،فقد سمع ذلک منه جمیعکم،و سلموها إلی من هو لها أهل و هی له أهل.

أما و اللّه،ما أنا بالراغب فی دنیاکم،و لا قلت ما قلت لکم افتخارا و لا تزکیه لنفسی،و لکن حدثت بنعمه ربی،و أخذت علیکم بالحجه..

و نهض إلی الصلاه،قال:

فتوامر القوم فیما بینهم و تشاوروا،فقالوا:قد فضل اللّه علی بن أبی طالب بما ذکر لکم،و لکنه رجل لا یفضل أحدا علی أحد،و یجعلکم و موالیکم سواء،و إن ولیتموه إیاها ساوی بین أسودکم و أبیضکم،و وضع السیف علی عاتقه،و لکن ولوها عثمان،فهو أقدمکم میلادا،و ألینکم عریکه،و أجدر أن یتبع مسرتکم،و اللّه رؤوف رحیم (1).

ص :261


1- 1) بحار الأنوار ج 31 ص 372-383 عن إرشاد القلوب ج 2 ص 51-57 و راجع:الأمالی للطوسی ص 545 و حلیه الأبرار ج 2 ص 323.

ص :262

الفصل السابع

اشاره

إیضاحات عامه لحدیث المناشده..

ص :263

ص :264

مع حدیث المناشده

إن لنا مع المناشدات المتقدمه العدید من الوقفات،التی نذکرها ضمن العناوین التالیه:

مصادر حدیث المناشده

روی حدیث المناشده مطولا تاره و مختصرا أخری..مع اختلاف فی مراتب اختصاره..فهناک من یقتصر علی ذکر فقره واحده،و هناک من یذکر فقرتین،أو ثلاثه،و هناک من یذکر العدید من الفقرات،تصل إلی نصف صفحه،أو صفحه أو صفحتین،أو صفحات،یسیره تاره و کثیره أخری..

و لکنها تتفق کلها علی أن ثمه مناشده حصلت من قبل علی«علیه السلام»لأصحاب الشوری..

و إلیک طائفه من المصادر التی ذکرت ذلک،و هی التالیه:

المناقب للخوارزمی ص 313 ح 314.

و فرائد السمطین ج 1 ص 19-322.

و کنز العمال ج 5 ص 716-726.

و کفایه الطالب ص 386 و 387،عن کتاب الطیر للحاکم النیسابوری و لسان المیزان ج 2 ص 156 و 157.

ص :265

و میزان الإعتدال ج 1 ص 441 و 442.

و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 431-436.

و الخصال ج 2 ص 553.

و بحار الأنوار ج 31 ص 315.

و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 6 ص 167 و 168.

و الإستیعاب(مطبوع بهامش الإصابه)ج 3 ص 35.

و اللآلی المصنوعه ج 1 ص 361-363.

و غایه المرام ص 564.

و الصواعق المحرقه ص 126 و 156.

و الأمالی للطوسی ص 7 و 212(و فی ط أخری:322 ح 667 و ص 554 ح 1169)و فی(ط أخری)ج 1 ص 343 و ج 1 ص 159 و 166).

و الضعفاء الکبیر للعقیلی ج 1 ص 211 ح 258.

و التاریخ الکبیر للبخاری ج 2 ص 382.

و الغدیر لابن جریر الطبری،و رواه الذهبی عنه.

و رواه الطبرانی بطوله.

و الدار قطنی.

و الأمالی للحسین بن هارون الضبی(مخطوط)الورق 140 فی المجموع 22 فی المکتبه الظاهریه..

و عن ابن مردویه.

ص :266

و الأمالی لعلی بن عمر القزوینی(مخطوط)فی مجامیع المکتبه الظاهریه.

و مناقب الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»لابن المغازلی ص 112 ح 155.

و جمع الجوامع ج 2 ص 165 و 166 عن أبی ذر،و ج 2 ص 166 و 167.

و التفسیر الکبیر للرازی ج 12 ص 28.

و الدر النظیم ج 1 ص 116.

و ابن عقده.

و مختصر تاریخ دمشق ج 16 ص 157 و 158.

و إرشاد القلوب للدیلمی ج 2 ص 51.

و الطرائف لابن طاووس ج 2 ص 411.

و...و...

سند روایات المناشده

تقدم نقل ابن عساکر عن العقیلی قوله عن سند إحدی روایتی أبی الطفیل:

«فیه رجلان مجهولان:رجل لم یسمه زافر،و الثانی:الحارث بن محمد..» (1).

و قال:«قال أبو جعفر العقیلی:و هذا من عمل ابن حمید،أسقط الرجل، و أراد أن یجوّد الحدیث،و الصواب ما قاله یحی بن المغیره،و یحی بن المغیره ثقه.

ص :267


1- 1) تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 435 و کنز العمال ج 5 ص 726 و شرح إحقاق الحق (الملحقات)ج 31 ص 324.

و هذا الحدیث لا أصل له عن علی» (1).

و عن البخاری:لم یتابع زافر علیه (2).

و قال الذهبی عن العقیلی:«فهذا من عمل ابن حمید،أراد أن یجوده، قلت:فأفسد،و هو خبر منکر» (3).

و قال:«فهذا غیر صحیح،و حاشا أمیر المؤمنین من قول هذا» (4).

قال العسقلانی:لعل الآفه فی هذا الحدیث من زافر (5).

و حکم ابن الجوزی علی الحدیث المذکور بالوضع،لمکان زافر (6).

و نقول:

ص :268


1- 1) تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 436 و ضعفاء العقیلی ج 1 ص 212 و الموضوعات لابن الجوزی ج 1 ص 380 و لسان المیزان ج 2 ص 157.
2- 2) میزان الإعتدال ج 1 ص 441 و لسان المیزان ج 2 ص 156 و کنز العمال ج 5 ص 726 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 31 ص 324 و 325.
3- 3) میزان الإعتدال ج 1 ص 441 و لسان المیزان ج 2 ص 156 و راجع کنز العمال ج 5 ص 726.
4- 4) میزان الإعتدال ج 1 ص 442 و کنز العمال ج 5 ص 726.
5- 5) لسان المیزان ج 2 ص 157 و کنز العمال ج 5 ص 726 و شرح إحقاق الحق (الملحقات)ج 31 ص 325.
6- 6) الموضوعات لابن الجوزی ج 1 ص 380 و اللآلی المصنوعه ج 1 ص 361-363 و کنز العمال ج 5 ص 726 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 31 ص 325.

أولا:إن ضعف السند لا یحتم الحکم بأن الحدیث مکذوب و موضوع، و لا سیما إذا کان الضعف بسبب الجهاله بالراوی،أو بحاله..

بل حتی لو کان الراوی معروفا بالکذب،فإن ذلک لا یوجب الحکم علی کل روایه تصدر عنه بأنها مکذوبه،لأن الکاذب یروی الصحیح و المکذوب..غایه الأمر أن روایه المجهول،و الکذاب لا تصلح للإحتجاج بها

ثانیا:إن من یقرأ کلام ابن عساکر،و الذهبی،و العقیلی،و العسقلانی و غیرهم یتوهم أن المناشدات فی الشوری لم ترو إلا بهذا السند،و عن خصوص أبی الطفیل عامر بن واثله،بواسطه الحارث بن محمد،و زافر، و رجل لم یذکر اسمه..مع أن مراجعه النصوص فی المصادر التی ذکرناها آنفا تعطی غیر ذلک،فإن للروایه اسانید عدیده..فلاحظ مثلا:

السند المذکور فی الإستیعاب.

و السند المذکور فی کفایه الطالب..

و السند المذکور فی تاریخ مدینه دمشق للنص الأول.

و سند روایه الدر النظیم.

و السند الذی ذکره ابن عقده کما فی أمالی الطوسی.

و ما عن الطبری فی کتابه:الغدیر.

و ما أورده فی کنز العمال عن أبی ذر.

و ما ذکره فی مختصر تاریخ دمشق أیضا و غیر ذلک.

ص :269

ثالثا:اعتبر ابن أبی الحدید المعتزلی روایه المناشده من المستفیض،و قال:

إن الناس قد رووا ذلک فأکثروا،ثم ذکر نصا للمناشده،قال:إنه قد صح عنده (1).

و ذلک یدل علی عدم صحه قول بعضهم:هذا الحدیث لا أصل له عن علی«علیه السلام».

و لا قول بعضهم الآخر:فهذا غیر صحیح،و حاشا أمیر المؤمنین من قول هذا.و ذلک لأنهم إنما ضعفوا أحد أسانید الحدیث..و لم یتعرضوا لسائرها.و تنزیه أمیر المؤمنین عن صدور مضمون المناشده عنه ما هو إلا اجتهاد من القائل نشأ عن اعتقاد کونه مؤثرات أخری لا یوافقه علیها أهل العلم،لأنهم یرون أنها لا تصلح لإثبات شئ من ذلک..

رابعا:إن الحفاظ قد أخرجوا بعض الأحادیث عن الضعفاء،لأجل قرائن توفرت لدیهم دلتهم علی صحه روایاتهم..

خامسا:لم نعرف السبب فی حکم الذهبی علی هذا الحدیث بأنه منکر، و غیر صحیح،و حاشا أمیر المؤمنین من قول هذا،فإننا لم نجد فیه کفرا،و لا غلوا،و لا إنتقاصا،و لا تحریفا،بل هو یحکی وقائع ثابته،و صحیحه،قد رواها الأثبات،و لیس فیها افتئات علی اللّه و لا علی رسوله بشیء،فهل تذکیر علی «علیه السلام»بالوقائع الصحیحه منقصه له،و لا بد من تنزیهه عنها؟!

ص :270


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 6 ص 167 و الغدیر ج 1 ص 161 و التحفه العسجدیه ص 128 و المناشده و الإحتجاج بحدیث الغدیر ص 7.

هل حدیث المناشده موضوع؟!

اشاره

و قد ادعی بعضهم:ان حدیث المناشده هذا موضوع و إستدل علی ذلک بأمرین لا یصح الإستدلال بهما،و هما:

الف-علی علیه السّلام صلی القبلتین و کذلک غیره

قال ابن عساکر:عن حدیث المناشده:«و فی هذا الحدیث ما یدل علی أنه موضوع،و هو قوله:(و صلی القبلتین)،و کل أصحاب الشوری قد صلوا القبلتین» (1).

و نقول:

إن هذا الإستدلال غیر صحیح،و ذلک لما یلی:

أولا:لو سلمنا عدم صحه المناشده بهذه الفقره،فذلک لا یدل علی أن المناشده موضوعه کلها من الأساس.

ثانیا:ذکروا:أنه«صلی اللّه علیه و آله»کان فی مکه یستقبل الکعبه و بیت المقدس فی آن واحد،فإذا کان«صلوات اللّه و سلامه علیه»قد صلی قبل الناس بسبع سنین أو أکثر،فذلک یعنی:أنه کان قبل أن یبعث اللّه النبی رسولا یتعبد مع رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،إما بدین إبراهیم،و هو دین الحنیفیه،کما ورد فی قوله تعالی: ثُمَّ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّهَ إِبْرٰاهِیمَ

ص :271


1- 1) تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 436.

حَنِیفاً وَ مٰا کٰانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ

(1)

أو بدین الإسلام،فإن النبی«صلی اللّه علیه و آله»کان نبیا منذ صغره،کما أثبتناه فی کتابنا الصحیح من سیره النبی «صلی اللّه علیه و آله»الجزء الثانی.

فیکون«علیه السلام»قد جمع فی صلاته بین استقبال الکعبه و بیت المقدس فی مکه المکرمه قبل أن یسلم أحد من الناس..فتصح المناشده منه لهم بذلک..فإنه قد صلی إلی القبلتین وحده دونهم فی تلک السبع سنین کلها..

ب:لعثمان زوجتان مثل فاطمه

و استدل ابن عساکر علی أن حدیث المناشده موضوع بقوله«علیه السلام»:«أفیکم أحد له زوجه مثل زوجتی فاطمه»؟!و قد کان لعثمان مثل ما له من هذه الفضیله و زیاده (2).

و نقول:

أولا:إنه«علیه السلام»لم یقل:إن أحدا غیری لم یتزوج بنت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،لیقال له:بل تزوج فلان بنتا أو بنتین للرسول «صلی اللّه علیه و آله»،بل قال:أفیکم له زوجه مثل زوجتی؟!

ص :272


1- 1) الآیه 123 من سوره النحل.
2- 2) تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 436.

و من المعلوم:أن فاطمه«علیها السلام»هی سیده نساء العالمین (1).

و هی حوراء إنسیه (2).

ص :273


1- 1) راجع:أرجح المطالب ص 241 و تجهیز الجیش(مخطوط)ص 96 و جامع الأحادیث للسیوطی ج 7 ص 734 و أشعه اللمعات فی شرح المشکاه(ط لکهنو)ج 4 ص 693 و وسیله النجاه ص 228 و عیون المعجزات ص 51 و مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 137 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 8 ص 27 و أسد الغابه ج 5 ص 522 و ج 8 ص 266 و اللمعه البیضاء للتبریزی ص 46 و شرح إحقاق الحق ج 10 ص 30 و ج 25 ص 48 و ج 33 ص 295 و راجع:إحقاق الحق(الملحقات) ج 10 عن کثیر من المصادر و ج 19 ص 19 و سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 127 و ینابیع الموده ص 198 و فتح الملک المعبود ج 4 ص 8 و مرآه المؤمنین ص 183.
2- 2) راجع:الأمالی للصدوق ص 546 و عیون أخبار الرضا«علیه السلام»ج 2 ص 107 و معانی الأخبار ص 396 و روضه الواعظین ص 149 و مناقب الإمام أمیر المؤمنین«علیه السلام»للکوفی ج 2 ص 191 و التوحید للصدوق ص 118 و علل الشرائع ج 1 ص 184 و الإحتجاج للطبرسی ج 2 ص 191 و مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 114 و المحتضر للحلی ص 239 و مدینه المعاجز ج 3 ص 225 و 423 و بحار الأنوار ج 4 ص 4 و ج 8 ص 119 و 151 و 189 و 190 و ج 18 ص 351 و ج 36 ص 361 و ج 37 ص 82 و ج 43 ص 4 و 6 و 18 و 43 و ج 44 ص 241 و نور البراهین للجزائری ج 1 ص 302 و العوالم(الإمام الحسین«علیه السلام»)للبحرانی ص 121 و تفسیر فرات الکوفی ص 76 و 211 و 216-

کما أنها أم أبیها (1).و یغضب اللّه لغضبها،و یرضی لرضاها.

و فضائلها أکثر من أن تحصی و لا یقاس بها أحد.

2)

-و 221 و مجمع البیان ج 6 ص 37 و نور الثقلین ج 2 ص 502 و ج 13 ص 119 و تاریخ بغداد ج 5 ص 293 و الموضوعات لابن الجوزی ج 1 ص 411 و 412 و ذکر أخبار إصبهان ج 1 ص 78 و الدر النظیم ص 459 و کشف الغمه ج 2 ص 87 و اللمعه البیضاء ص 114 و 116 و نفس الرحمن للطبرسی ص 400 و بیت الأحزان ص 18 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 10 ص 6 و ج 10 ص 222.

ص :274


1- 1) راجع:مقاتل الطالبیین ص 29 و تاج الموالید(المجموعه)ص 20 و مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 140 و بحار الأنوار ج 22 ص 152 و ج 43 ص 19 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 22 ص 397 و الإستیعاب(مطبوع بهامش الإصابه)ج 4 ص 380 و(ط دار الجیل)ج 4 ص 1899 و التعدیل و التجریح للباجی ج 3 ص 1498 و تاریخ مدینه دمشق ج 3 ص 158 و أسد الغابه ج 5 ص 520 و تهذیب الکمال ج 35 ص 247 و الکاشف فی معرفه من له روایه فی کتب السته للذهبی ج 2 ص 514 و الإصابه ج 8 ص 262 و تهذیب التهذیب ج 12 ص 391 و المنتخب من ذیل المذیل ص 6 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 43 و سبل الهدی و الرشاد ج 11 ص 37 و اللمعه البیضاء ص 53 و 122 و 123 و عمده القاری ج 16 ص 222 و البدایه و النهایه ج 6 ص 365 و کشف الغمه ج 2 ص 90 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 25 ص 29 و ج 33 ص 377.

ثانیا:أثبتنا فی کتابنا الصحیح من سیره النبی«صلی اللّه علیه و آله»و فی أربعه کتب أخری ألفناها حول هذا الموضوع:أن زوجتی عثمان لسن بنات لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»علی الحقیقه،و إنما هن بنات لغیره.لکنهن تربین عنده،و لذلک نسبن إلیه،لأنهن بناته بالتربیه.

و الکتب التی ألفناها فی إثبات هذا الأمر هی التالیه:

1-البنات ربائب:قل هاتوا برهانکم.

2-بنات النبی أم ربائبه..

3-القول الصائب فی إثبات الربائب.

4-ربائب الرسول:شبهات وردود.

یناشدهم بالنص علیه أم بفضائله

و نلاحظ:أنه«علیه السلام»،فی هذه المناشدات،قد أورد النصوص علیه من اللّه و رسوله بصیغه الفضائل..و لم یصرح بأنه یقصد بها اثبات إمامته و خلافته الإلهیه..

و لعل السبب فی ذلک یعود إلی أنه«علیه السلام»لم یکن یرید أن یدخل فی مواجهه تؤدی إلی تصعید التحدی،فإن ذکر النص،و الوقوف عنده سوف یفسر علی أنه حکم بضلال الذین تقدموا علیه،أو تفسیقهم..

و سیجد لدی الآخرین حماسا منقطع النظیر لتبریر و تصحیح ما أقدما علیه، و لو بقیمه إنکار النص،أو تحریض العامه علیه،أو إثاره الأحقاد الموروثه ضده.

ص :275

و قد یجعلون ذلک ذریعه لمجاهدته بحجه،أنه هو الذی أثار الفتنه فی الأمه،و قد حدث ذلک بالفعل حین حرک عبد الرحمان بن عوف بنی أمیه لرفض تولی علی للخلافه،و الإصرار علی تولیه عثمان..و انجر الأمر إلی تهدید المقداد أو غیره بالویل و الثبور،و عظائم الأمور..کما تقدم فی روایه الطبری..

فاعتمد«علیه السلام»طریقه الدخول إلی هذا الأمر بوسائل و مداخل هادئه،بنحو یغنی فیها التلمیح عن التصریح.

فهو یورد فی المناشده الکثیر من نصوص الإمامه،و منها قضیه الغدیر، و سائر الآیات و الروایات المصرحه،أو المشیره إلی الإمامه،و لکن بعنوان الفضیله و الکرامه،و علی المنصف الواعی أن یتدبر،و أن یفهم،علی قاعده أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا (1).

و نستطیع أن ندعی:أنه لو لم یکن لدخوله«علیه السلام»فی الشوری من فائده سوی أنه«علیه السلام»قد تمکن من القیام بهذه المناشده لکفی.

مناشده أم مناشدات

قد یری البعض:أن اختلاف نصوص المناشدات من حیث الطول و القصر،و کثره النقاط المطروحه و قلتها،و تفصیل الکلام حول کل نقطه و اختصاره قد یراه دلیلا علی تعدد وقوع هذه المناشده فی أیام الشوری الثلاثه.

ص :276


1- 1) الآیه 24 من سوره محمد.

غیر أننا نقول:

إن ذلک لم یثبت،إذ لعل الإختصار و التطویل،و الحذف و عدمه قد جاء من قبل الرواه،روما للإختصار تاره،و لأن بعضهم حفظ،و البعض الآخر لم یحفظ..أو لأن بعض الرواه لم یشأ التصریح بکامل الحقیقه لسبب بعینه،و لم یتوفر هذا السبب لدی غیره.

اختلاف السیاق

قد یحاول البعض أن یدّعی:أن ثمه خللا فی المناشده،یشیر إلی حصول الدس،و التصرف فیها،فقد ورد فیها ما یشیر إلی أنه یتحدث عن غائبین عن مجلس المناشده،فتاره یقول:«لأحتجن علیهم».

و فی نص آخر یقول:«و لو أشاء لاحتججت علیهم».

و فی نص آخر یقول:«إن عمر جعلنی فی خمسه نفر أنا سادسهم»..

مع أن المناسب هو أن یکون خطابه موجها إلیهم بصیغه خطاب الحاضر،فیقول:لأحتجن علیکم،و نحو ذلک..

و یمکن أن یجاب:بأن من الممکن أن یوجه الخطاب للغائب لغرض من الأغراض،ثم یلتفت فی خطابه للحاضرین،کقوله تعالی: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ اَلرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ (1)،ثم قال: إِیّٰاکَ نَعْبُدُ

ص :277


1- 1) الآیات 2-4 من سوره الفاتحه.

وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ اِهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ

(1)

.و مثله قوله تعالی: عَبَسَ وَ تَوَلّٰی أَنْ جٰاءَهُ الْأَعْمیٰ (2).إلی أن قال: وَ مٰا یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکّٰی.. (3).

مع احتمال أن تکون المناشده بحضور جماعات أخری غیر أعضاء الشوری،کان«علیه السلام»یوجه الخطاب إلیهم،ثم التفت لیخاطب أعضاء الشوری أنفسهم.

ما یتوخاه علی علیه السّلام من المناشدات

و قد حدد علی«علیه السلام»ما کان یتوخاه من مناشداته لأهل الشوری بقوله:«فناظرتهم فی أیامی و أیامهم،و آثاری و آثارهم،و أوضحت لهم ما لم یجهلوه،من وجوه استحقاقی لها دونهم.

و ذکرتهم عهد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و تأکید ما أکده من البیعه لی فی أعناقهم» (4).

فیلاحظ:

أنه«علیه السلام»کان یتوخی من ذکر ذلک کله أمورا،هی:

ص :278


1- 1) الآیتان 5 و 6 من سوره الفاتحه.
2- 2) الآیتان 1 و 2 من سوره عبس.
3- 3) الآیه 3 من سوره عبس.
4- 4) الخصال ج 2 ص 375 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 3 ص 139 و الإختصاص للمفید ص 173 و حلیه الأبرار ج 2 ص 371 و بحار الأنوار ج 31 ص 347 و ج 38 ص 177.

الأول:أراد«علیه السلام»بیان أنه ثمه عهدا من النبی«صلی اللّه علیه و آله» لعلی«علیه السلام»،و لیس الأمر لمجرد التلذذ بمدائح،و بیان مزایا،تشبه قصائد الشعراء،و ثناء المحبین و الأولیاء،و الأصدقاء الأصفیاء و الأوفیاء..

الثانی:إن هذا العهد کان بمرأی و بمسمع منهم،و لا یحتاج استحضارهم له إلی أکثر من التذکیر به..لکی لا یتذرع أحد بالغفله عنه أو بالنسیان له..

الثالث:إن هناک بیعه کانت له«علیه السلام»فی أعناقهم..و ان النبی «صلی اللّه علیه و آله»هو الذی أخذها منهم له،و أن هدف النبی«صلی اللّه علیه و آله»من هذه البیعه هو تأکید ذلک العهد..

الرابع:إن المطلوب لم یکن مجرد تذکیرهم بتلک الوقائع،بل المطلوب هو إیضاح وجوه دلالتها،و لو من خلال الإیحاء،و الإلماح لهم بارتباطها بأمر الإمامه و الخلافه،و إفهامهم أنها لیست مجرد أقوال عابره،دفعت إلیها المحبه،أو القرابه،أو المصاهره،أو الإلفه،أو إظهار الإعجاب بالإنجازات، أو التشجیع..و إنما هی أوسمه استحقاق تظهر المزایا المطلوبه فی أمر الإمامه و الخلافه بعد الرسول«صلی اللّه علیه و آله».

الخامس:قد ظهر من قوله:«فناظرتهم»أنه«علیه السلام»أراد أن یکون المقام مقام احتجاج و إثبات،و مفاضله،بهدف اسقاط مقوله أراد مؤسس هذه الشوری تکریسها بصوره عفویه و تلقائیه،و هی أن علیا قد قرن بنظائره و أقرانه..

السادس:دلتنا هذه المناظره علی أن الهدف هو تکریس حقیقه أن أمر

ص :279

الإمامه أجلّ من أن یکون خاضعا للتجاذبات القائمه علی مجرد التّنطّح و الإدعاء،أو أن یخضع لأسباب القوه المادیه،أو العشائریه،أو العسکریه، أو أی شیئ دنیوی،بل هو مقام إلهی،عظیم الخطر،بالغ الأهمیه،له معاییره و مرتکزاته التی تناسبه.و لیس ملکا عضوضا،بل هو خلافه النبوه..

و لا بد أن تثبت الأفعال،و السیره العملیه،و الإمتحان المباشر صحه کل الأقوال و الإدعاءات التی تطلق حوله..و لأجل ذلک ناظرهم فی أیامه و أیامهم،و آثاره و آثارهم..

المناشدات بنظر المعتزلی

و لعل نفس هذا الذی ذکرناه قد أزعج محبی الخلفاء،و أثار حفائظهم، فاهتموا بالتشکیک فی هذه المناشدات،و سعوا ما أمکنهم إلی تکذیبها، و الحد من تأثیرها..

قال المعتزلی:

«و نحن نذکر فی هذا الموضع ما استفاض فی الروایات من مناشدته أصحاب الشوری،و تعدیده فضائله و خصائصه التی بان بها منهم و من غیر هم.

قد روی الناس ذلک فأکثروا،و الذی صح عندنا أنه لم یکن الامر کما روی من تلک التعدیدات الطویله،و لکنه قال لهم بعد أن بایع عبد الرحمن و الحاضرون عثمان،و تلکأ هو«علیه السلام»عن البیعه:

إن لنا حقا،إن نعطه نأخذه،و إن نمنعه نرکب أعجاز الإبل و إن طال السری..فی کلام قد ذکره أهل السیره،و قد أوردنا بعضه فیما تقدم.

ص :280

ثم قال لهم:أنشدکم اللّه!أفیکم أحد آخی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بینه و بین نفسه،حیث آخی بین بعض المسلمین و بعض،غیری؟!

فقالوا:لا.

فقال:أفیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:«من کنت مولاه فهذا مولاه»غیری؟!

فقالوا:لا.

فقال:أفیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:«أنت منی بمنزله هارون من موسی إلا أنه لا نبی بعدی»،غیری؟!

قالوا:لا.

قال:أفیکم من اؤتمن علی سوره براءه،و قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:«إنه لا یؤدی عنی إلا أنا أو رجل منی»غیری؟!

قالوا:لا.

قال:ألا تعلمون أن أصحاب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فروا عنه فی مأقط الحرب فی غیر موطن،و ما فررت قط؟!

قالوا:بلی.

قال:ألا تعلمون أنی أول الناس إسلاما؟!

قالوا:بلی.

قال:فأینا أقرب إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»نسبا؟!

قالوا:أنت.

ص :281

فقطع علیه عبد الرحمن بن عوف کلامه،و قال:یا علی،قد أبی الناس إلا عثمان،فلا تجعلن علی نفسک سبیلا.

ثم قال:یا أبا طلحه،ما الذی أمرک به عمر؟!

قال:أن أقتل من شق عصا الجماعه.

فقال عبد الرحمن لعلی:بایع إذن،و إلا کنت متبعا غیر سبیل المؤمنین، و أنفذنا فیک ما أمرنا به.

فقال:«لقد علمتم أنی أحق بها من غیری،و اللّه لأسلمن..»الفصل إلی آخره،ثم مد یده فبایع (1).

و نقول:

إننا لا نوافق ابن أبی الحدید علی کثیر من النقاط التی أوردها فی کلامه هذا..فلاحظ مثلا الأمور التالیه:

1-من أین و کیف ثبت للمعتزلی أن تلک التعدیدات الطویله لم تکن قد حصلت،فإن هناک المئات من السنین التی تفصله عن ذلک الحدث..

و لا سبیل إلی إثبات شیء أو نفیه بالتشهی،و محض الرغبه.

2-لو جمعنا تلک المناشدات کلها،و حذفنا ما کرره الرواه منها،فإن المجموع لا یحتاج إلی أکثر من ساعه أو ساعتین لتداوله.و هذا وقت قصیر جدا بالقیاس إلی الثلاثه أیام التی قضوها فی البحث و المناظره.

ص :282


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 6 ص 167 و 168 و غایه المرام ج 2 ص 67 و 68 و ج 6 ص 8.

3-بالنسبه لما جری فی الشوری نفسها نقول:

لو أردنا أن نقصر النظر علی النصوص التی یتداولها الناس،و اقتصرنا فی المناشدات علی ما ذکره المعتزلی،لما احتاجت الشوری کلها إلی أکثر من نصف ساعه،فلماذا بقوا ثلاثه أیام ساکتین؟

و هل نقول:إنه لم یحصل طیله الثلاثه أیام سوی هذا الذی ذکروه؟!أم أن الإحتمال سوف یقوی عندنا لیصل إلی درجه الإطمینان بأن هناک مداولات کثیره هی أضعاف أضعاف ما بلغنا جرت فیما بینهم،و لم تصل إلینا..؟!

فإذا جاز لنا أن نترقی فی هذا الأمر إلی درجه الیقین،فلم لا یرقی بنا الظن إلی القول بأن ما بلغنا من المناشدات حتی المطوله منها هو جزء الحقیقه أیضا؟

4-قول المعتزلی عن علی«علیه السلام»:«ثم مد یده فبایع»،غیر ثابت،فقد تقدم أن المفید رحمه اللّه تعالی قال:إنه لم یبایع أبدا..

و تقدم:أن من المحتمل أن یکون قد جری له معهم ما یشبه الذی حدث له فی بیعه أبی بکر،حیث تکاثروا علیه،فمدوا یده،و هو یقبضها، فجاء أبو بکر،فمسح یده علیها..فقالوا:بایع أبو الحسن،أو نحو ذلک.

5-و کنا نتوقع أن یبادر المعتزلی إلی تسجیل تحفظه علی تهدید عبد الرحمان بن عوف لعلی بن أبی طالب بالقتل،و استدعائه أبا طلحه لیؤکد جدیه هذا التهدید..من حیث أن هذا التهدید یسقط بیعه علی«علیه السلام»عن الإعتبار،إذ لا بیعه لمکره..

ص :283

6-إن عبد الرحمان بن عوف لم یستند فی أمره بقتل علی«علیه السلام» إلی أن علیا خالف عهده الذی أعطاه أن یرضی بمن یختاره عبد الرحمان بن عوف،بل استند إلی وصیه عمر لهم بقتله..لأن ابن عوف کان یعلم:أنه- هو الذی-لم یف بالشرط الذی احلفه علی«علیه السلام»علی العمل به، فهو الذی خان العهد،و علی هو الذی و فی به،و بیّن له عدم صحه عمله.

هل المناشدات أبطلت خلافه عثمان؟!

و صرحت بعض نصوص المناشدات بأنها حصلت قبل حسم الأمر بالبیعه لعثمان،الأمر الذی یعنی:أنه«علیه السلام»قد اسقط حجتهم و مشروعیه اختیارهم غیره،و أبطل هذا الإختیار-بالدلیل القاطع، و البرهان الساطع،من حیث أنه أثبت أنه یقع مخالفا للشرط الذی شرطه «علیه السلام»علی عبد الرحمان بن عوف و الزمه به بواسطه القسم.

فلا أثر لهذا الإختیار الذی جاء علی خلاف الشرط،و یتحقق به الحنث بالقسم..و لا أثر لبیعه تقع بالإستناد إلیه..

أوهام المعتزلی و المعتزله

و قد أحرجت کلمات علی«علیه السلام»و مواقفه من الخلفاء ابن ابی الحدید المعتزلی و سائر المعتزله،و منهم البغدادیون القائلون بتقدم علی«علیه السلام»علی جمیع الصحابه فی الفضل،و لکنهم أجازوا تقدیم المفضول علی الفاضل فی الإمامه..فصححوا بذلک خلافه أبی بکر و عمر،و جهروا بأفضلیه أمیر المؤمنین«علیه السلام»علیهما و علی جمیع الصحابه..

ص :284

و قد ظهر هذا الحرج علی موقف ابن أبی الحدید المعتزلی حین بلغ فی شرحه لنهج البلاغه إلی قوله«علیه السلام»لما عزموا علی بیعه عثمان:

«لقد علمتم أنی أحق بها من غیری،و و اللّه لأسلمن ما سلمت أمور المسلمین،و لم یکن فیها جور إلا علی خاصه،التماسا لأجر ذلک و فضله، و زهدا فیما تنافستموه من زخرفه و زبرجه».

فقد قال:«یقول لأهل الشوری:إنکم تعلمون أنی أحق بالخلافه من غیری،و تعدلون عنی.ثم أقسم لیسلمن و لیترکن المخالفه لهم،إذا کان فی تسلیمه و نزوله عن حقه سلامه أمور المسلمین،و لم یکن الجور و الحیف إلا علیه خاصه.

و هذا کلام مثله«علیه السلام»،لأنه إذا علم أو غلب علی ظنه أنه إن نازع و حارب دخل علی الاسلام و هن و ثلم لم یختر له المنازعه،و إن کان یطلب بالمنازعده ما هو حق،و إن علم أو غلب علی ظنه بالإمساک عن طلب حقه إنما یدخل الثلم و الوهن علیه خاصه،و یسلم الاسلام من الفتنه، وجب علیه أن یغضی و یصبر علی ما أتوا إلیه من أخذ حقه،و کف یده، حراسه للاسلام من الفتنه.

فإن قلت:فهلا سلم إلی معاویه،و إلی أصحاب الجمل،و أغضی علی اغتصاب حقه حفظا للاسلام من الفتنه؟!

قلت:إن الجور الداخل علیه من أصحاب الجمل و من معاویه و أهل الشام،لم یکن مقصورا علیه خاصه،بل کان یعم الإسلام و المسلمین جمیعا، لأن أحدا غیر علی«علیه السلام»لم یکن یصلح لریاسه الأمه،و تحمل أعباء

ص :285

الخلافه،فلم یکن الشرط الذی اشترطه متحققا،و هو قوله:(و لم یکن فیه جور إلا علی خاصه).

و هذا الکلام یدل علی:أنه«علیه السلام»لم یکن یذهب إلی أن خلافه عثمان کانت تتضمن جورا علی المسلمین و الإسلام،و إنما کانت تتضمن جورا علیه خاصه،و أنها وقعت علی جهه مخالفه الأولی،لا علی جهه الفساد الکلی،و البطلان الأصلی.و هذا محض مذهب أصحابنا (1).

و نقول:

إن هذا الکلام مرفوض من جهات عدیده،نذکر منها ما یلی:

لأسلمن ما سلمت أمور المسلمین

أولا:إن قوله«علیه السلام»:لأسلمن ما سلمت أمور المسلمین،لا یعنی أنه یری أن أمور المسلمین قد سلمت بالبیعه لعثمان،و انتهی الأمر.بل هو یقول:إنی منتظر لما یجری،و راصد للتحولات..و لکنه مجرد انتظار و ترقب،من دون أن تفرض علیه بیعه،إذ هو لم یضمن سلامه أمور المسلمین بعد..

ثانیا:إن هذه الکلمه قد تضمنت التصریح بما یمنع من مبادرته للبیعه، و هو قوله:«و لم یکن جور إلا علی خاصه»،إذا لا یجوز مبایعه الجائر،حتی لو کان جوره یستهدف شخصا بعینه،لأن ذلک یفقده شرط الإمامه بأدنی مراتبه،و هو العداله،فضلا عن العصمه التی هی الشرط الحقیقی..

ص :286


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 6 ص 166 و 167.

کما أن ذلک لا یمنع من أن یکون هذا الجائر فاقدا لسائر الشرائط و الصفات المعتبره فی الإمام و الخلیفه،و یکون توثبه علی الخلافه من مفردات العدوان علی الحقوق و المخالفات لما أمر اللّه و رسوله به..

ثالثا:إن الروایه تقول:لأسلمنّ-و هو من التسلیم،و القبول بما هو بالأمر الواقع الذی فرض علیه سبب تقصیر الناس فی القیام بواجبهم تجاه امامهم..فقراءه بعض الناس لها بصیغه لأسالمن الذی هو من المسالمه،فی مقابل المحاربه..فی غیر محلها،إذ لم یکن«علیه السلام»قد أعلن الحرب علی أحد..

رابعا:لقد قرر«علیه السلام»أن الحاضرین معه فی الشوری قد علموا بأنه«علیه السلام»أحق بها من غیره..و نحن هنا نذکّر القارئ الکریم بما یلی:

ألف:إن ذلک ینتج أنهم یتوثبون علی أمر لیس لهم.

ب:إن عدم وجود حق لهم فی هذا الأمر معروف لدیهم،و لیس أمرا یغفلون عنه،و یدعیه من لا علم لهم بصحه دعواه،أو بصدقها.

ج:الظاهر من سیاق الکلام هو أن مناشداته لهم هی التی قطعت الشک بالیقین،و اظهرت أنهم إنما علموا ذلک من خلال شهودهم، للوقائع،و سماعهم المباشر لما کان رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»قد قاله فی حقه«علیه السلام».

د:إن مناشداته لهم بتلک المواقف و الأقوال،و الآیات القرآنیه کانت تهدف إلی مساعدتهم لاستحضار ما شهدوه و سمعوه،و لم تکن لمجرد الإفتخار.

ص :287

خامسا:إن ما ساقه«علیه السلام»من مضامین له هدف ظاهر،و هو تأکید حقه«علیه السلام»فی الإمامه،و الخلافه دون کل أحد سواه..

فلاحظ استدلاله بحدیث الغدیر،و بحدیث أنت منی بمنزله هارون من موسی،و غیر ذلک.

سادسا:إن عبد الرحمان بن عوف قد رد کل ما سمعه من مناشدات بادعاء أن الناس یصرون علی تولیه عثمان،لأنهم نظروا لأنفسهم فی دنیاهم، و لم یهتموا لأمر دینهم.

و یلاحظ علی ذلک:

ألف:إن الذین أبوا إلا تولیه عثمان هم عبد اللّه بن سعد بن أبی سرح، و بنو أمیه..و ذلک فی مقابل عمار و المقداد،و سلمان،و أبی ذر،و بنی هاشم، و سائر الأنصار،و غیرهم..

ب:إن ما ناشدهم به تضمن تأکید حق الإمامه،و فیه النص و التأکید من اللّه و رسوله..فلا یصح مقابلته بأقوال الناس،و طلاب اللبانات فی الدنیا،و لا یصح الإحتجاج بمواقفهم المستنده إلی میولهم و أهوائهم،و لا یجوز طاعه الناس و معصیه اللّه فی ذلک..بل لا بد من حمل الناس علی طاعه اللّه،و الإنقیاد لأوامره،و الإنتهاء بزواجره..

ج:إن ادعاء الناس:أن تولیه عثمان أصلح لهم فی دنیاهم لا مبرر له، و لا دلیل لهم علیه،و لا منطق یساعده.بل جاءت الوقائع لتدل علی خلافه، لا سیما و أن الموقع هو موقع خلافه الرسول،مما یعنی أن مهمه الخلیفه هی تطبیق أحکام اللّه تعالی فیهم،و هدایتهم،و رعایتهم و حل مشاکلهم،و توفیر

ص :288

فیئهم،و دفع عدوهم،و تأمین سبلهم و حل مشاکلهم،و تزکیتهم و تربیتهم تربیه صالحه..و ما إلی ذلک..

و هل یمکن لأحد أن یقول:إن حکم أی إنسان آخر للناس کان أنفع للناس من حکم رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لهم؟!..لأن حکم هذا المتوثب علی ما لیس له ینفعهم فی دنیاهم،و حکم النبی یرتبط بآخرتهم؟!.

سابعا:قوله«علیه السلام»:و لم یکن جور إلا علی خاصه،یرید به أن خلافه عثمان تحمل فی طیاتها جورا علی علی«علیه السلام»خاصه،لأنه هو وحده الذی له حق فی الخلافه،و یغتصب منه هذا الحق،أما سائر أعضاء الشوری فیشارکون فی ظلمه«علیه السلام»،لأنهم یسعون لاقتناص حقه منه..

و من الواضح:أن ظلم علی«علیه السلام»فی هذا الأمر ظلم لجمیع المسلمین،لأن إبعاده عن الخلافه یؤدی إلی الحیف علی الناس،و حرمانهم من حکومه الحق و العدل التی جعلها اللّه تعالی لهم من خلال علی«علیه السلام».

فظهر أن قوله«علیه السلام»و لم یکن جور أو ظلم إلا علی خاصه یرید به المقابله بینه«علیه السلام»و بین أعضاء الشوری،لا المقابله بینه و بین الأمه.أی أنه«علیه السلام»وحده الذی ظلم من بین سائر أرکان الشوری،لأن الآخرین لا حق لهم فی الخلافه..لیقال:إنهم ظلموهم بأخذ حقهم منهم..

کما أنه«علیه السلام»یظلم بالمباشره،و الأمه تظلم بالواسطه أی بحرمانها من حکمه العادل الذی جعله اللّه لها.و ما ستتبعه من هدایات،

ص :289

و توفیقات،و عنایات،و نفحات،و برکات.

فظهر عدم صحه قول المعتزلی:إنه«علیه السلام»یذهب إلی أن خلافه عثمان لا تتضمن جورا علی المسلمین و الإسلام،بل تتضمن جورا علیه وحده..

ثامنا:و مما یدل علی عدم صحه ما ادعاه المعتزلی،من أن الظلم فی عهد عثمان لم یکن عاما:أن الأحداث قد أظهرت کم کان الإسلام مظلوما فی عهد عثمان،حتی لقد ذکروا:أنهم لیله بیعه عثمان سمعوا هاتفا یقول:

یا ناعی الإسلام قم فانعه

قد مات حق و بدا منکر

(1)

کما أن أبا سفیان مرّ أیام عثمان بقبر حمزه،فضربه برجله،و قال:یا أبا عماره!إن الأمر الذی اجتلدنا علیه بالسیف أمس فی ید غلماننا الیوم یتلعبون به (2).

و حین وصلت الخلافه لعثمان قال له أبو سفیان:صارت إلیک بعد تیم و عدی،فأدرها کالکره،و اجعل أوتادها بنی أمیه،فإنما هو الملک،و لا أدری ما جنه و لا نار (3).

ص :290


1- 1) کشف المحجه ص 179 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 4 ص 78 و نهج السعاده ج 5 ص 215 و بحار الأنوار ج 30 ص 14.
2- 2) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 16 ص 136 و بحار الأنوار ج 33 ص 89 و الغدیر ج 10 ص 83 و قاموس الرجال للتستری ج 11 ص 352.
3- 3) الإستیعاب(مطبوع مع الإصابه)ج 2 ص 690 و(ط دار الجیل)ج 4 ص 1679 و-

و دخل علی عثمان فقال:ها هنا أحد؟!

فقالوا:لا.

فقال:اللهم اجعل الأمر أمر جاهلیه،و الملک ملک غاصبیه،و اجعل أوتاد الأرض لبنی أمیه (1)فلم یزد عثمان علی أن زجره،و أظهر استیاءه..

تاسعا:صرح«علیه السلام»:بأن الذین معه فی الشوری یتنافسون علی زخرف الدنیا و زبرجها..و قد میز نفسه عنهم بأنه یزهد فیما یتنافسون فیه..

و أن الداعی له للمطالبه بهذا الأمر هو التکلیف الشرعی المناط به من خلال تنصیب اللّه تعالی و رسوله«صلی اللّه علیه و آله»له..

أما دخولهم فی هذا الأمر،و تنافسهم فیه،و حرص کل منهم علی الوصول إلیه،فلیس له مبرر من شرع،و لا کان لأجل غیرتهم علی مصلحه الأمه،و لو من حیث أنهم یرون فی أنفسهم مؤهلات لا توجد فی الذی نص اللّه و رسوله علیه..بل المبرر هو محض الطمع بالدنیا،و حبهم للذهب و غیره من حطامها..

3)

-(ط دار الکتب العلمیه)ج 4 ص 240 و شرح الأخبار ج 2 ص 528 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام»للشیروانی ص 407 و الغدیر ج 8 ص 278 و 331 و ج 10 ص 83 و مستدرکات علم رجال الحدیث ج 8 ص 398 و قاموس الرجال للتستری ج 11 ص 352 و النزاع و التخاصم ص 59 و النصائح الکافیه ص 110.

ص :291


1- 1) مختصر تاریخ مدینه دمشق ج 11 ص 67 و تاریخ مدینه دمشق ج 23 ص 471 و الغدیر ج 8 ص 278 و ج 10 ص 83.

عاشرا:إن هذا الکلام یدل علی أن غرضه«علیه السلام»من طلب الخلافه هو استقامه أمور المسلمین،و صلاح حالهم،و تحقیق السلامه لهم من الفتن،و لو فی أدنی مستویاتها،إذ لا بد من الکف عن المطالبه إذا کانت ستؤدی إلی ظهور النزاع،و حدوث القلاقل،بسبب سعی دعاه الباطل، و بعض أهل الأهواء إلی ایقاد نار الفتنه،و التحریض علی الفوضی،و اللعب علی الوتر العشائری،و إنعاش الأحقاد.

حادی عشر:قد یدعی البعض:أن الخلافه منصب دنیوی،و لا یتوقع من علی«علیه السلام»العابد الزاهد المعرض عن الدنیا أن ینافس فیه.

و هو کلام غیر صحیح،فإن الدنیا هی مضمار الآخره،و بالخلافه یحفظ الدین،و تصان کرامات الناس،و دماؤهم،و أموالهم و أعراضهم،و سائر شؤونهم.و هذا من أهم الواجبات الدینیه،التی لا یمکن التخلی عنها،حین ینحصر الأمر به،من خلال التکلیف الإلهی له..

ثانی عشر:بالنسبه لما ذکره المعتزلی من أنه إذا جاز تسلیمه«علیه السلام»الأمر لعثمان،و لأبی بکر و عمر،و کانت أمور المسلمین تسلم بذلک،فلم لم یسلم الخلافه لطلحه و الزبیر و معاویه منعا للفتنه،و صیانه لدماء المسلمین،و لکی تسلم أمورهم؟!

و أجاب بالفرق بین هذا و ذاک،فإن ما یدعیه معاویه و طلحه و الزبیر فیه جور علی الأمه،بخلاف أبی بکر و عمر و عثمان.

و نقول:

1-لا فرق بین الحکومات المبنیه علی غصب الحق و التعدی،فإنها کلها

ص :292

لا مشروعیه لها،و لا أهلیه للمتصدین للأمر و النهی فیها.و لا بد من منعهم من ذلک،و العمل علی إرجاع الحق إلی أهله مع الإمکان..

2-إن بیعه عثمان قامت علی الإکراه إلی حد أنهم أرادوا قتله«علیه السلام»،کما أنها خلافه بنیت علی التعدی علی الحق الظاهر،بعد إقامه الحجه فیه،و وضوحه إلی حد البداهه..خصوصا بعد تلک المناشدات.

3-إن خلافه عثمان بنیت علی خلافه سابقیه أبی بکر و عمر،و من المعلوم أن خلافتهما بنیت علی أخذ الحق من صاحبه الشرعی بالقوه و القهر، کما تقدم.

4-إن مسار خلافه عثمان تضمن مفاسد جلیله،حیث بسط بنو أمیه أیدیهم و أکدوا هیمنتهم علی الناس،و أوغلوا فی تعدیاتهم و ظلمهم لهم، و نهبوا ثروات الأمه،و عاثوا فی الأرض فسادا،حتی استحل الصحابه و التابعون دم عثمان،و وقعت الواقعه،و قتله الناس..

و لم یکن علی«علیه السلام»لیرضی هذا المسار،لا من الأمویین فی عهد عثمان،و لا فی عهد معاویه،و لا فی أی عهد کان..

5-أما السبب الذی دعا علیا«علیه السلام»للتسلیم فی عهد أبی بکر و عمر و عثمان،فیمکننا أن نلخصه علی النحو التالی:

ألف:إن المقصود بقوله«علیه السلام»:ما سلمت امور المسلمین هو سلامتهم من أن یفتنوا عن دینهم،بان یرجعوا کفارا یضرب بعضهم رقاب بعض،و سلامه أمر الإمامه الذی به حفظ دینهم من التشویه و من الشبهات حوله،و لیس مقصوده بهذه الکلمه مجرد حفظ مصالحهم،و سلامه أحکام

ص :293

دینهم من التعدی..

إذ المهم بقاء أصل الدین،فان تعدی أحد علی أحکامه،فیمکن التصحیح و التوضیح..

لکن إذا ارتد الناس،و صار یضرب بعضهم رقاب بعض،فتلک هی المصیبه الکبری..

و یشیر إلی أن هذا هو المقصود بسلامه أمور المسلمین:أن علیا«علیه السلام»قد أوضح فی الشوری نفسها،و فی حدیث المناشده بالذات:أنه لا یری صحه خلافه أبی بکر و لا عمر،و لا عثمان،و کان لا یری أن أمور المسلمین قد سلمت،أو تسلم بخلافتهم:و لکنه سمع و أطاع،لأنه خاف من ارتداد الناس.

فقد روی أبو الطفیل عامر بن واثله:أنه کان علی الباب یوم الشوری، فارتفعت الأصوات بینهم،قال:فسمعت علیا«علیه السلام»یقول:«بایع الناس أبا بکر،و أنا-و اللّه-أولی بالأمر منه،و أحق به منه،فسمعت و أطعت،مخافه أن یرجع الناس کفارا،أو یضرب بعضهم رقاب بعض.

ثم بایع أبو بکر لعمر،و أنا أولی بالأمر منه،فسمعت و أطعت مخافه أن یرجع الناس کفارا،ثم أنتم تریدون أن تبایعوا عثمان إلخ..» (1).

ص :294


1- 1) تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 433-435 و کنز العمال ج 5 ص 724 و الطرائف لابن طاووس ص 411 و الصراط المستقیم ج 2 ص 64 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 220 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 432 و ضعفاء العقیلی ج 1-

ب:إن الأمر فی عهد عثمان کان أشد خطرا و سوءا منه فی عهد معاویه، لأن الجور فی عهد عثمان قد انضم إلیه الإفساد الشدید الذی أدی إلی انتقاض الأمور،فی الدوله بأسرها،حتی انتهی الأمر بقتله..

و الجور و الإفساد و إن کان حاصلا فی عهد معاویه،و لکنه لم یصل إلی الحد الذی بلغه فی عهد عثمان،بل کانت حکومه الحق و العدل قائمه فی الجانب الآخر..ثم إن الناس قد عرفوا أن ثمه حقا و باطلا..و أن حکومه معاویه لا تمثل دوله الحق بالتأکید..

و لکننا نجد من جهه أخری:أن أمیر المؤمنین«علیه السلام»بعد وفاه النبی«صلی اللّه علیه و آله»واجه المحنه وحده،بعد أن خذله الأکثرون، و أحبوا السلامه،أو رکنوا إلی الدنیا،و التزم«علیه السلام»بوصیه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بأن لا یواجه القوم إلا إذا وجد أنصارا.ثم هددوه بالإحراق و القتل،و جری ما جری علی زوجته فاطمه الزهراء،من ضرب، و اسقاط جنین،و غیر ذلک.

و أوصی أبو بکر بالأمر لعمر،ثم قرر عمر الشوری،و نفذت أوامر عمر بکل إصرار و شراسه،و هددوا علیا بضرب عنقه إن لم یسلّم لهم..

1)

-ص 211 و الموضوعات لابن الجوزی ج 1 ص 378 و لسان المیزان ج 2 ص 156 و المناقب للخوارزمی ص 313 و بناء المقاله الفاطمیه ص 410 و غایه المرام ج 5 ص 77 و ج 6 ص 5 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 361 و شرح إحقاق الحق(الأصل)ج 5 ص 31 و ج 15 ص 684.

ص :295

فلم یکن علی«علیه السلام»قادرا علی استرجاع الحق،إلا إن کان یرید أن یقتل أو ینتهی الأمر إلی فتنه عارمه،و تفجیر الأوضاع،و انفلات الزمام، و سفک الکثیر من الدماء..

و لکن الأمر فی عهد أمیر المؤمنین قد اختلف،فکان هو«علیه السلام» صاحب السلطه..و قد أراد طلحه و الزبیر نقضها،و أراد معاویه أن یتخلف عنها،و شرع بالعمل علی تقویضها.

فکان الواجب الشرعی یفرض علی أمیر المؤمنین«علیه السلام»أن یدفع هؤلاء البغاه الخارجین علی امام زمانهم،و الذین کان أمرهم علی درجه عالیه من الوضوح لأکثر الناس..

فبادر«علیه السلام»إلی دفعهم،موضحا هذه الخصوصیه بقوله:

«لو لا حضور الحاضر،و قیام الحجه بوجود الناصر،و ما أخذ اللّه علی العلماء أن لا یقاروّا علی کظه ظالم،و لا علی سغب مظلوم،لألقیت حبلها علی غاربها،و لسقیت آخرها بکأس أولها» (1).

و قال«علیه السلام»:«فما وجدتنی یسعنی إلا قتالهم أو الجحود بما جاءنی به محمد» (2).

ص :296


1- 1) نهج البلاغه(بشرح عبده)الخطبه رقم 3 ج 1 ص 30.
2- 2) نهج البلاغه(بشرح عبده)ج 1 ص 103 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 4 ص 6 و بحار الأنوار ج 32 ص 555.

الفصل الثامن

اشاره

وقفات مع مضامین المناشدات..

ص :297

ص :298

سیده نساء العالمین

ورد فی بعض نصوص المناشده المتقدمه فی الفصل السابق،أنه«علیه السلام»قال عن السیده الزهراء«علیها السلام»:إنها سیده نساء عالمها،مع أن الثابت أنها«علیها السلام»سیده نساء العالمین من الأولین و الآخرین.

و مریم هی التی ذکروا:أنها سیده عالمها..

فلاحظ:النصوص التالیه:

1-روی الصدوق باسناده عن الإمام الصادق«علیه السلام»:أن الملائکه کانت تهبط إلی فاطمه«علیها السلام»،فتحدثهم و یحدثونها..

فقالت لهم ذات لیله:ألیست المفضله علی نساء العالمین مریم بنت عمران؟! فقالوا:إن مریم کانت سیده نساء عالمها،و إن اللّه عز و جل جعلک سیده نساء عالمک و عالمها،و سیده نساء الأولین و الآخرین (1).

ص :299


1- 1) بحار الأنوار ج 14 ص 206 و ج 43 ص 78 و 79 و علل الشرایع ص 72 و(ط المکتبه الحیدریه)ج 1 ص 182 و دلائل الإمامه ص 152 و الصافی ج 1 ص 336 و نور الثقلین ج 1 ص 337 و کنز الدقائق ج 2 ص 84 و تأویل الآیات ج 1 ص 111 و اللمعه البیضاء ص 195.

2-ورووا:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»سارّ فاطمه،و قال لها:ألا ترضین أن تکونی سیده نساء العالمین،أو سیده نساء هذه الأمه؟!

فقالت:فأین مریم بنت عمران،و آسیه امرأه فرعون.

فقال:مریم سیده نساء عالمها،و آسیه سیده نساء عالمها (1).

3-و فی نص آخر عن النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی حدیث:و إنها سیده نساء العالمین.

فقیل:یا رسول اللّه،هی سیده نساء عالمها؟!

فقال:ذاک لمریم بنت عمران.فأما ابنتی فاطمه فهی سیده نساء العالمین

ص :300


1- 1) العمده لابن البطریق ص 387 و الطرائف لابن طاووس ص 262 و 263 و إحقاق الحق(الأصل)ص 301 و بحار الأنوار ج 37 ص 68 و راجع ص 69 و ج 39 ص 278 و ج 43 ص 37 عن الجمع بین الصحاح السته من سنن أبی داود،و عن حلیه الأولیاء،و عن بشاره المصطفی،و عن المناقب لابن شهر آشوب. و راجع:و ذخائر العقبی ص 43 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 486 و 485 و فضائل سیده النساء لابن شاهین ص 25 و قاموس الرجال ج 12 ص 334 و الإستیعاب(ط دار الجیل)ج 4 ص 1895 و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 134 و سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 126 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 45 و بشاره المصطفی ص 118 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 4 ص 44 و ج 10 ص 37 و ج 15 ص 52 و ج 19 ص 19 و ج 25 ص 43 و 45 و ج 30 ص 643 و ج 33 ص 294.

من الأولین و الآخرین إلخ.. (1).

و روی عن الإمام الصادق ما یقرب من ذلک (2).

فإما أن یکون ما ورد فی حدیث المناشده قد تعرض لتحریف أهل الأهواء،بهدف الحط من شأن فاطمه«علیها السلام»کما تعودناه منهم.

و إما أن یکون مراده«علیه السلام»ب«عالمها»هو هذه الدنیا بأسرها.

و لیس المراد به طائفه من الناس،أو قسما محدودا بالزمان منهم فی مقابل سائر الأزمنه التی یعیش فیها البشر.

لأن کلمه العالم قد یراد بها الدنیا.و قد یراد بها(عالم البشر)مقابل عالم الجن،و الطیر و نحو ذلک.

الإستشفاء و التبرک لیس حراما

ورد فی الروایه رقم(2)قوله«علیه السلام»:نشدتکم باللّه،هل فیکم أحد قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»کما قال لی:لو لا أن لا یبقی أحد إلا قبض من أثرک قبضه،یطلب بها البرکه لعقبه من بعده،لقلت فیک قولا

ص :301


1- 1) بحار الأنوار ج 37 ص 84 و ج 43 ص 24 و بشاره المصطفی ص 218 و 219 و (ط مرکز النشر الإسلامی)ص 274 و أمالی للصدوق ص 574 و نور الثقلین ج 1 ص 337 و کنز الدقائق ج 2 ص 85.
2- 2) بحار الأنوار ج 43 ص 26 و 21 و معانی الأخبار للصدوق ص 107 و شرح الأخبار ج 3 ص 520 و دلائل الإمامه ص 149.

لا یبقی أحد إلا قبض من أثرک قبضه؟!

و هذا یدل علی عدم جواز الإستشفاء و التبرک بتراب قدم الإمام،و هذا خلاف ما هو ثابت من جواز ذلک فی الإسلام..

و نقول:

ان التبرک قد یکون لإعتقاد القداسه لشخص ما،و أن له جاها و مقاما، و شفاعه عند اللّه،و قد یکون لأجل الإنتساب و الإرتباط المباشر باللّه سبحانه.و الذی یشیر النبی«صلی اللّه علیه و آله»إلیه هنا هو هذا الثانی.أی أن المقصود هو التعبیر عن خشیته«صلی اللّه علیه و آله»من أن یؤدی قوله هذا إلی غلو بعض الناس فی علی«علیه السلام»،باعتقاد ألوهیته و العیاذ باللّه..

و قد ورد فی أخبار أخری جاء فیها:لو لا أن تقول فیک طوائف(الغالون) من أمتی ما قالت النصاری فی عیسی بن مریم لقلت فیک قولا،لا تمر بملأ (من الناس)إلا أخذوا التراب من تحت قدمیک،یلتمسون بذلک البرکه(أو یستشفون به) (1).

ص :302


1- 1) راجع:الکافی ج 8 ص 57 و الأمالی للصدوق ص 709 و الخصال ص 575 و المناقب للخوارزمی ص 311 و خاتمه المستدرک للنوری ج 4 ص 330 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 3 ص 173 و کتاب سلیم بن قیس ص 412 و مناقب الإمام أمیر المؤمنین«علیه السلام»للکوفی ج 1 ص 249 و 459 و 494 و ج 2 ص 614 و 615 و شرح الأخبار ج 2 ص 411 و 412 و الإرشاد-

1)

-للمفید ج 1 ص 117 و 165 و الإختصاص للمفید ص 150 و کنز الفوائد ص 281 و الروضه فی فضائل أمیر المؤمنین ص 75 و المستجاد من الإرشاد (المجموعه)ص 104 و المحتضر للحلی ص 105 و الصراط المستقیم ج 3 ص 80 و عوالی اللآلی ج 4 ص 86 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 454 و 455 و مدینه المعاجز ج 1 ص 216 و ج 2 ص 265 و بحار الأنوار ج 10 ص 216 و ج 21 ص 79 و 82 و ج 31 ص 438 و ج 35 ص 315 و 321 و 323 و ج 36 ص 179 و ج 37 ص 272 و ج 40 ص 43 و 81 و 105 و ج 41 ص 181 و ج 47 ص 167 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام»للشیروانی ص 179 و مستدرک سفینه البحار ج 1 ص 476 و الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام» للهمدانی ص 92 و 99 و مجمع الزوائد ج 9 ص 131 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 1 ص 320 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 5 ص 4 و ج 9 ص 168 و ج 18 ص 282 و تفسیر فرات الکوفی ص 406 و 407 و التبیان للطوسی ج 9 ص 209 و الأصفی ج 2 ص 1145 و الصافی ج 4 ص 397 و ج 6 ص 404 و نور الثقلین ج 2 ص 531 و 609 و تنبیه الغافلین لابن کرامه ص 117 و بشاره المصطفی ص 246 و کشف الغمه ج 1 ص 232 و 303 و کشف الیقین ص 152 و 281 و تأویل الآیات ج 2 ص 569 و 655 و 841 و ینابیع الموده ج 1 ص 393 و ج 2 ص 486 و التحفه العسجدیه ص 135 و نهج الحق ص 194 و غایه المرام ج 2 ص 45 و ج 4 ص 193 و 292 و 293 و ج 6 ص 56 و 214 و ج 7 ص 50 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 7 ص 293 و 294 و ج 23 ص 410 و 411.

ص :303

علی مع الحق،و الحق مع علی علیه السّلام

و تقدم أنه«علیه السلام»أشار إلی حدیث علی مع الحق و الحق مع علی..

و نقول:

إن الروایات عن أهل البیت«علیهم السلام»و عن النبی«صلی اللّه علیه و آله»،تقول:

یعرف الرجال بالحق،و لا یعرف الحق بالرجال..إلا أن هذه الکلمه من النبی«صلی اللّه علیه و آله»،تعکس هذا المفهوم فی حق علی«علیه السلام»،فإن الحق یعرف بعلی..و هذا استثناء من تلک القاعده،کما هو معلوم.و لتوضیح ذلک مجال آخر.

جبریل علی صوره دحیه

و ما ذکر فی المناشده من أنه«علیه السلام»رأی جبرئیل علی صوره دحیه الکعبی،موضع ریب عندنا.و قد ذکرنا مبررات هذا الریب فی کتابنا الصحیح من سیره النبی«صلی اللّه علیه و آله»..إذ لماذا لا یراه علی صوره سلمان الفارسی،أو المقداد مثلا،و یراه علی صوره إنسان لیس له أثر فی هذا الدین،و أن له أثرا لا نستطیع أن نؤیده..

أنت خیر البشر بعد النبیین

و تقدم فی النص رقم(3):أنه«صلی اللّه علیه و آله»قال لأمیر المؤمنین «علیه السلام»:إنه خیر البشر بعد النبیین،و قال:إنه أفضل الناس عملا بعد النبیین.

ص :304

و لا شک فی أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»غیر مقصود بهذا الکلام و هو منصرف عنه بملاحظه أنه«صلی اللّه علیه و آله»هو المتکلم..

مع أن الروایات و الأدله من الآیات تفید:أنه«علیه السلام»خیر البشر بما فیهم الأنبیاء،باستثناء إبراهیم«علیه السلام»،و عمله أفضل من عملهم أیضا کذلک.بل الروایه التی تصرح بأن لولا علی لم یکن لفاطمه کفؤ آدم فما دونه،تدل علی أنه«علیه السلام»أفضل حتی من ابراهیم«علیه السلام»..و لا شک فی أن النبی محمد«صلی اللّه علیه و آله»،غیر مقصود بهذا الکلام،و هو منصرف عنه بملاحظه أنه«صلی اللّه علیه و آله»هو المتکلم به.کما أن آیه المباهله تدل علی أنه«علیه السلام»نفس النبی..و لا شک فی أنه«صلی اللّه علیه و آله»أفضل من سائر الأنبیاء،فکذلک علی «علیه السلام»..

و نقول:

لعله«علیه السلام»قد اخرج الأنبیاء عن دائره الحدیث،لکی لا یتهم بالمبالغه فی الثناء علی نفسه،و لکی یحفظ الناس من الغلو فیه إلی حد التألیه.

علی بایع البیعتین،و کذلک غیره

و ذکرت بعض روایات المناشده:أنه«علیه السلام»بایع البیعتین:بیعه الفتح و بیعه الرضوان..راجع النص المتقدم فی الفصل السابق برقم(3).

مع أن أعضاء الشوری قد حضروا بیعه الرضوان،و البیعه الأخری لا بد من التدقیق فی أمرها،إذ لم تحصل بیعه یوم الفتح..و إنما هناک بیعه العقبه،فالظاهر أنها هی المقصوده..

ص :305

و نقول:

لعل المقصود ببیعه الفتح ما جری فی مناسبه نزول قوله تعالی: وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ حیث جمع النبی«صلی اللّه علیه و آله»بنی هاشم و بنی المطلب،و طلب منهم من یؤازره علی هذا الأمر،فلم یستجب له منهم سوی امیر المؤمنین«علیه السلام»،فأعلن«صلی اللّه علیه و آله»أنه خلیفته و وصیه و أخوه إلخ..

علی أن من المحتمل أن یکون أعضاء الشوری أو بعضهم لم یبایعوا فی بیعه الرضوان،أو أن بعضهم لم یبایع فی بیعه الفتح،فلم تجتمع البیعتان لأی واحد منهم سوی علی«علیه السلام»..

إستئذان علی علیه السّلام أباه فی أن یسلم

و ذکر النص المتقدم فی نص المناشده رقم(3):أنه«علیه السلام»حین عرض علیه النبی«صلی اللّه علیه و آله»الإسلام طلب منه یمهله حتی یلقی والده.

فقال له«صلی اللّه علیه و آله»:فإنما أمانه عندک.

فقال«علیه السلام»:و إن کانت أمانه عندی فقد أسلمت.

مع أن قبول الإسلام لا یحتاج إلی استئذان الوالد،بل هو مما یوجب العقل المبادره إلیه،و عدم التخلف عنه.

و جوابه:

أولا:قد یکون المقصود هو البر و الوفاء لوالده،لعلمه بأن ذلک یسره،

ص :306

و یفرحه،فلما أعلمه النبی«صلی اللّه علیه و آله»بأن المطلوب هو الکتمان فی تلک المرحله،جهر بإسلامه..

ثانیا:إن علیا«علیه السلام»کان مسلما منذ ولادته،کما دلت علیه الروایات،و إنما کان یرید الإعلان و الجهر،و لو فی المحیط الضیق الذی یعیش فیه..

آیتان نزلتا فی علی علیه السّلام

و تقدم فی روایه المناشده رقم(3)أیضا:أنه«علیه السلام»ذکر أن آیتین من القرآن صرحتا بأن اللّه تعالی قد رضی عنه«علیه السلام»فیهما.

فأی آیتین قصد«علیه السلام»؟!و کیف وافقه الحاضرون علی أمر مبهم؟!و لم لم یبین مقصوده لهم؟!.

و نقول:

1-لعل المراد بالآیتین هو آیات سوره البینه،فقد روی أن قوله تعالی:

إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ أُولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ، جَزٰاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ

(1)

قد نزل فیه«علیه السلام»و فی شیعته (2).

ص :307


1- 1) الآیتان 7 و 8 من سوره البینه.
2- 2) راجع:البرهان ج 8 ص 346-353 و تأویل الآیات ج 2 ص 831 و 832 و 833-

2)

-و الأمالی للطوسی ج 2 ص 19 و ج 1 ص 257 و 283 و روضه الواعظین ص 119 و(ط منشورات الشریف الرضی)ص 105 و مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 68 و 69 و(ط المکتبه الحیدریه)ج 2 ص 266 و مشکاه الأنوار ص 167 و(ط مرکز النشر الإسلامی)ص 266 و المناقب للخوارزمی ص 187 و 296 و جامع البیان ج 30 ص 335 و بشاره المصطفی ص 296 و تفسیر الحبری ص 328 و مجمع البیان ج 10 ص 415 و شرح الأخبار ج 1 ص 202 و وصول الأخیار إلی أصول الأخبار ص 57 و بحار الأنوار ج 7 ص 182 و ج 22 ص 458 و ج 23 ص 390 و ج 24 ص 264 و ج 27 ص 130 و 220 و ج 31 ص 659 و ج 35 ص 344 و 345 و 346 و ج 38 ص 8 و ج 65 ص 25 و 53 و 71 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام»للشیروانی ص 78 و 177 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 16 ص 182 و(ط دار الإسلامیه)ج 11 ص 444 و المسترشد ص 354 و الأمالی للطوسی ص 405 و 671 و الغدیر ج 2 ص 57 و 58 و المحتضر للحلی ص 223 و الصراط المستقیم ج 2 ص 69 و الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»للهمدانی ص 297 و 299 و نظم درر السمطین ص 92 و شواهد التنزیل ج 2 ص 459 و 460 و 463 و 464 و 465 و 466 و 473 و الدر المنثور ج 6 ص 379 و فتح القدیر ج 5 ص 477 و تفسیر الآلوسی ج 30 ص 207 و طرائف المقال ج 2 ص 298 و مناقب علی بن أبی طالب«علیه السلام»لابن مردویه ص 346 و 347 و کشف الغمه ج 1 ص 307 و 322 و نهج الإیمان ص 556 و کشف الیقین ص 366 و الفصول المهمه ج 1 ص 576 و ینابیع الموده ج 2 ص 357 و 452.

ص :308

2-أما بالنسبه لعلم المخاطبین بمقصوده نقول:لعل نزول هاتین الآیتین فیه«علیه السلام»و فی شیعته کان من الأمور الشائعه،إلی حد:أن أدنی إلماحه إلیهما،و لو بهذا المقدار توجب الإلتفات إلیهما،فاعتمد«علیه السلام»علی القرینه الحالیه،و لم یکن المقصود مبهما.

لعلی سهم فی الخاص،و سهم فی العام

و ورد فی بعض النصوص المتقدمه قوله«علیه السلام»:هل فیکم من أحد له سهمان:سهم فی الخاص،و سهم فی العام؟!

فما المقصود بهذین السهمین؟!

و نقول:

قال المجلسی:«السهم فی الخاص إشاره إلی السهم الذی أعطاه رسول اللّه لقتال الملائکه معه،أو إلی السهم الذی خصه الرسول«صلی اللّه علیه و آله»من تعلیمه،و معاشرته فی الخلوه،مضافا إلی ما کان له«علیه السلام» مع سائر الصحابه.

و الأول أظهر» (1).

و نضیف:

أولا:أن من المحتمل أن یکون قد عرض تصحیف لکلمتی الخاص و العام عن کلمتی الحاضر و الغائب،لتقاربهما فی رسم الخط.و یؤید ذلک أن

ص :309


1- 1) راجع:بحار الأنوار ج 31 ص 370.

التعبیر فی الروایه الأخری للمناشده هو:أفیکم من کان له سهم فی الحاضر و سهم فی الغائب؟!.

ثانیا:لعل المقصود أنه فی غنائم الحرب کان علی«علیه السلام»یأخذ الخمس،و هو سهم الخاص،و یأخذ سهمه من الغنائم،و هو سهم العام..

الخمس فی مکه

و تقدم فی الروایه الأولی لابن عساکر قوله«علیه السلام»:أفیکم أحد کان یأخذ الخمس من النبی«صلی اللّه علیه و آله»قبل أن یؤمن أحد من قرابته غیری؟!

فیرد علی هذا:أن جعفر أسلم فی الیوم الثانی أو الثالث:حین قال له أبوه،أبو طالب:صل جناح ابن عمک،حین کان النبی«صلی اللّه علیه و آله»یصلی بعلی و خدیجه.فکان جعفر ثالث المسلمین.

فمن کان یعطی من الناس قبل أن یسلم أحد من قرابته؟!

و یمکن أن یجاب:

أولا:الظاهر أن المقصود هو أخذ الخمس قبل حدیث:و انذر عشیرتک الأقربین،حین امتنع اقاربه من الإسلام آنئذ بصوره جماعیه.

ثانیا:لعل خدیجه کانت هی التی تعطی الخمس،فقد کان لدیها أموال کبیره و کثیره.و لعلها أعطت خمس أموالها بمجرد اسلامها،و ذلک قبل أن یظهر جعفر اسلامه فی الیوم التالی أو فی الذی بعده،أو بعد سنه أو سنوات.

ثالثا:إنه لم یثبت لنا أن جعفر بن أبی طالب قد أظهر اسلامه فی وقت

ص :310

مبکر،لما سیأتی حین الحدیث عن آیه:«و أنذر عشیرتک الأقربین»،إذ من المحتمل أن یکون قد تأخر اظهار اسلامه إلی ما بعد حدیث انذار العشیره..

حیث استظهرنا أن الإسلام بقی محصورا بالنبی و علی و خدیجه«صلوات اللّه و سلامه علیهم»طیله تلک المده..

فلعل جعفرا لم یکن قد أجاب فی حدیث إنذار العشیره..ثم لما وجد النبی«صلی اللّه علیه و آله»یصلی مع علی و خدیجه بادر إلی وصل جناحه بأمر أبیه..

بل لعل جعفرا کان یکتم إیمانه،فلم یکن مجال لإعطائه الخمس.

و هکذا یقال بالنسبه لأبی طالب فإن اسلامه کان متقدما،و لکنه لم یعلنه رعایه لمصلحه الإسلام،کما هو معلوم.

و لا بد من التذکیر بأن روایه رقم(2)المتقدمه فی الفصل السابق، تقول:أفیکم أحد کان یأخذ الخمس غیری و غیر فاطمه؟!

فهو«علیه السلام»و فاطمه کانا یأخذان الخمس فی مکه المکرمه فی غیبه جعفر إلی الحبشه،و استثناء عمه الحمزه و أبی طالب کما یبدو،لعله لأجل عدم حاجتهما إلی الخمس،أو لأنهما لم یظهرا اسلامهما،فلم یکن من المصلحه اظهار اعطائهما من الخمس أیضا..

لکن هناک نص آخر یجعلنا نستبعد وقوع التصحیف،فقد ورد فی المناشدات المتقدمه،قوله«علیه السلام»:

«هل فیکم أحد کان یأخذ ثلاثه أسهم:سهم القرابه،و سهم فی

ص :311

الخاصه،و سهم الهجره»؟! (1).

اللهم..و إلی رسولک

تقدم فی الروایه الأولی:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»اقتصر أولا علی قوله:اللهم ائتنی بأحب خلقک إلیک..فلما جاء علی«علیه السلام»أضاف قوله:اللهم و إلی رسولک،غیری..

و فی هذا إشاره إلی أنه«صلی اللّه علیه و آله»یرید أن یکون حبه لعلی خالصا من أیه شائبه سوی أن حبّه له للّه،و فی اللّه..فلا یکون للقرابه و لا للصهر و لا العشره،و لا لغیر ذلک أی أثر فیه..

و لذلک انتظر«صلی اللّه علیه و آله»حتی تجسدت الإراده الإلهیه بإتیان علی«علیه السلام»،و تبلور الحب الإلهی له«علیه السلام»و ظهر أنه أحب خلقه إلیه..لکی یصرح بأن علیا«علیه السلام»أحب الخلق إلی النبی «صلی اللّه علیه و آله»،و یعرف الناس:أن حبه له کان من منطلق کونه«علیه السلام»أحب الخلق إلی اللّه تبارک و تعالی أیضا.

و لیکن هذا أیضا من أدله تفضیل علی«علیه السلام»علی سائر الأنبیاء،فإنه إذا کان أحب الخلق إلی اللّه و رسوله،فذلک یعنی أنه أحب إلیهما حتی من إبراهیم،و موسی،و عیسی أیضا.فلو لا تقدمه علیهم فی الفضل لم یکن أحب إلی اللّه منهم.

ص :312


1- 1) راجع:الروضه فی فضائل أمیر المؤمنین ص 118 و بحار الأنوار ج 31 ص 361 و غایه المرام ج 3 ص 192 و ج 6 ص 243.

و اللافت هنا:أنه«صلی اللّه علیه و آله»قد قال:کلمته الثانیه بنحو لا تفهم بدون الرجوع إلی سابقتها و ربطها بها.

فما أشبه هذه الکلمه بما کان من الإمام الرضا«علیه السلام»فی نیشابور،فإنه روی للناس عن أبیه عن أجداده الطاهرین«علیهم السلام»، إلی أن انتهی إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،عن جبرائیل«علیه السلام»عن اللّه تبارک و تعالی:«کلمه لا إله إلا اللّه حصنی،فمن دخل حصنی أمن من عذابی».

ثم أسدل الستاره،فمرت الراحله به،و إذ به یخرج رأسه من العماریه ثانیه،و یقول لتلک الحشود:بشروطها و أنا من شروطها..

و قد شرحنا هذه الحادثه فی کتابنا الحیاه السیاسیه للإمام الرضا«علیه السلام»بما قد تکون مراجعته نافعه فی الوقوف علی شیء مما یرمی إلیه «صلی اللّه علیه و آله»هنا.

الملائکه تساعد علیا علیه السّلام

و قد ذکرت الروایه المتقدمه فی الفصل السابق عن ابن عساکر:أنه «علیه السلام»قد ولی تغسیل رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و الملائکه معه یقلبونه له کیف یشاء،و ذکرت أیضا أنه«علیه السلام»ولی غمضه مع الملائکه أیضا..

و قد شهد الحاضرون له بذلک أیضا،فکیف علم الحاضرون بحضور الملائکه و مساعدتهم؟!فإن الناس لم یحضروا تغسیل النبی«صلی اللّه علیه و آله»،و لم یروا الملائکه تفعل ذلک،فهل اعتمدوا فی قبول ذلک،و فی

ص :313

الشهاده به علی إخبار علی«علیه السلام»لهم بما جری له؟!.

و الجواب:

أولا:لا مانع من أن یکون علی«علیه السلام»هو الذی أخبرهم، فأخذوا ذلک عنه،لأن اللّه تعالی قد طهره من کل رجس حسب نص القرآن الکریم..

ثانیا:لعل البعض قد رأی من ظواهر الأمور،و جریان الأحداث وجود من کان یقلب جسد النبی الکریم«صلی اللّه علیه و آله»أثناء تغسیل علی«علیه السلام»له..

کما أنه لا مانع من أن یحضر بعض من یثقون به،و یلاحظون وجود ما یدل علی حضور الملائکه مع علی«علیه السلام»حین غمض رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»..

ثالثا:لماذا لا یکونون قد سمعوا ذلک من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»نفسه قبل استشهاده.فأشهدهم«علیه السلام»..فشهدوا له به بناء علی ذلک.

الإختلاف فی النجوی

و یلاحظ:أنه«علیه السلام»قد ذکر فی إحدی الروایات المتقدمه و هی التی برقم(2)أنه ناجی النبی«صلی اللّه علیه و آله»ثنتی عشره مره..و لکنه ذکر فی نص آخر أنه ناجاه عشر مرات.

فما هذا الإختلاف و التناقض؟!..أ لا یدل ذلک علی أن إحدی الروایتین

ص :314

مکذوبه؟!

و نجیب:

أولا:إن سقوط فقره عن الإعتبار لا یعنی سقوط حدیث المناشده کله عن الإعتبار..

ثانیا:لا تعارض و لا اختلاف بین النصین،فلعله«علیه السلام»ذکرهما معا فی مناشده واحده أو أکثر..فإن أولهما ناظر إلی عدد المرات التی ناجی فیها الرسول«صلی اللّه علیه و آله»،و هو اثنتا عشره مره..

و النص الثانی ناظر للصدقات التی أعطاها طاعه للآیه الشریفه الآمره بذلک،و هی قوله تعالی: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذٰا نٰاجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْوٰاکُمْ صَدَقَهً ذٰلِکَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ (1)،و هی الآیه التی لم یعمل بها سوی علی«علیه السلام».

و یظهر ذلک بمراجعه کلا النصین و المقارنه بینهما..و ربما تکون المرتان اللتان لم یتصدق فیها کانتا قبل نزول الآیه..

فی حین أن غیره کانت أمواله أحب إلیه من لقاء رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..

و اللافت هنا:أن آیه النجوی لم تفرض إعطاء الأموال لرسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»،بل فرضت التصدق بشئ من المال مهما کان قلیلا علی الفقراء و المساکین الذین قد یکون بعضهم أخا أو عما أو خالا أو أی قریب

ص :315


1- 1) الآیه 12 من سوره المجادله.

آخر..لذلک المعطی المتصدق.

لو کان بعدی نبی لکنته یا علی

و قد ذکرت الروایه المتقدمه برقم(3):أن النبی«صلی اللّه علیه و آله» قال لعلی«علیه السلام»:أنت منی بمنزله هارون من موسی،إلا أنه لا نبی بعدی،و لو کان بعدی لکنته یا علی.

و هذا التذییل بقوله:لو کان بعدی لکنته..متناسب جدا مع مضمون ما تقدمه،و هو قوله:أنت منی بمنزله هارون من موسی..

و کیف لا یکون کذلک،و هو بیت النبوه،و معدن الرساله،حسبما تقدم فی کلامه مع أهل الشوری..

أما القول:بأن النبی«صلی اللّه علیه و آله»قد قال ما یشبه هذه الکلمه (أعنی قوله:لو کان بعدی لکنته یا علی)فی حق عمر بن الخطاب،فلا یمکن القبول به،فإن عمر الذی قضی شطرا من عمره فی الجاهلیه،و عباده غیر اللّه تبارک و تعالی،و ارتکب الکثیر من المآثم فی تلک الحقبه،لا یمکن أن یقول النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی حقه کما یروی عن بلال:لو لم أبعث فیکم لبعث عمر (1).

ص :316


1- 1) الکامل فی ضعفاء الرجال لابن عدی ج 3 ص 155 و 216 و ج 4 ص 194 و الموضوعات لابن الجوزی ج 1 ص 320 و اللآلی المصنوعه ج 1 ص 302 و الغدیر ج 5 ص 312 و 316 و ج 6 ص 331 و ج 7 ص 110 و 111 و شرح-

أو:لو کان بعدی نبی لکان عمر (1).

1)

-نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 178 و کنز العمال ج 11 ص 581 و تذکره الموضوعات للفتنی ص 94 و تمهید الأوائل ص 466 و 502 و الوضاعون و أحادیثهم ص 381 و 390 و میزان الإعتدال ج 2 ص 50 و 519 و کشف الخفاء للعجلونی ج 2 ص 163 و تاریخ مدینه دمشق ج 44 ص 114 و 116 و التفسیر الکبیر للرازی ج 16 ص 152.

ص :317


1- 1) مختصر تاریخ مدینه دمشق ج 5 ص 242 و تاریخ مدینه دمشق ج 10 ص 383 و ج 44 ص 114 و 115 و 116 و أسد الغابه ج 4 ص 64 و إعانه الطالبین ج 2 ص 357 و سبل الهدی و الرشاد ج 11 ص 269 و السیره الحلبیه ج 2 ص 25 و الوافی بالوفیات ج 22 ص 284 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 261 و الصوارم المهرقه ص 238 و الغدیر ج 5 ص 312 و مسند أحمد ج 4 ص 154 و المستدرک للحاکم ج 3 ص 85 و مجمع الزوائد ج 9 ص 68 و الکامل لابن عدی ج 3 ص 155 و 216 و فتح الباری ج 7 ص 41 و فتوح مصر و أخبارها ص 485 و تهذیب الکمال ج 21 ص 324 و تذکره الحفاظ ج 1 ص 5 و میزان الإعتدال ج 2 ص 50 و تهذیب التهذیب ج 7 ص 387 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 17 ص 298 و 310 و الإستیعاب(ط دار الجیل)ج 3 ص 1147 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 178 و الجامع الصغیر للسیوطی ج 2 ص 435 و کنز العمال ج 11 ص 578 و 581 و ج 12 ص 597 و تذکره الموضوعات ص 94 و فیض القدیر ج 5 ص 414 و کشف الخفاء ج 2 ص 154 و 157 و 158 و تمهید الأوائل ص 466 و 502 و الوضاعون و أحادیثهم ص 382.

أو:ما أبطأ عنی الوحی إلا ظننت أنه نزل فی آل الخطاب (1)،أو نحو ذلک..

و قد أورد ابن الجوزی حدیث بلال فی الموضوعات،و حکم علیه ابن عدی بأنه لا یصح (2).

و نظن أن ذیل حدیث المنزله الوارد فی حق علی«علیه السلام»،قد استعیر،أو فقل:قد استلب و انتهب لمصلحه عمر بن الخطاب،و قد جاء حدیث المناشده لیفضح هذه القرصنه،و لیعید ما استعیر إلی أهله..

و مما یدل علی ذلک:قوله تعالی: لاٰ یَنٰالُ عَهْدِی الظّٰالِمِینَ ،إذ لا یصح أن یراد به من یظلم بالفعل،لأن ذلک لا یتوهمه أحد،و لا من سوف یظلم فی المستقبل،لأن اللّه تعالی لا یمکن أن یرضی بتسلیم الإمامه لمن یمارس الظلم بالفعل،أو سوف یمارسه فی المستقبل..

فالذی یبقی مبهما،و یقع السؤال عنه و یحتاج إلی بیان و تعریف،هو الظلم الذی مضی و انقضی،فیصح نفی نیل العهد عمن تلبس به و لو آنا ما.

رد الشمس لأمیر المؤمنین علیه السّلام

و ذکرت المناشدات حدیث رد الشمس لعلی«علیه السلام»،و قد

ص :318


1- 1) راجع:المسترشد ص 184 و التعجب ص 145 و الصراط المستقیم ج 3 ص 254 و مکاتیب الرسول ج 1 ص 606 و الإستغاثه ج 2 ص 44.
2- 2) راجع:اللآلی المصنوعه ج 1 ص 302 و الکامل لابن عدی ج 3 ص 216 و ج 4 ص 194 و الموضوعات لابن الجوزی ج 1 ص 320.

صرح فیه علی«علیه السلام»بأنه لم یصل العصر حتی غابت الشمس أو کادت..

و هنا سؤالان:

أحدهما:کیف یقر علی«علیه السلام»علی نفسه بأنه ترک الصلاه؟!

و الثانی:کیف لم یحدد«علیه السلام»-کما فی بعض نصوص الروایه- إن کانت الشمس قد غابت،أم لم تغب،بل قال:غابت الشمس أو کادت؟!و کیف غاب عنه هذا الأمر،و هو یعنیه دون سواه؟!

و نقول فی الجواب:

أولا:إن بعض الروایات قد صرحت:بأنه«علیه السلام»قد صلی العصر جالسا،یومی لرکوعه و سجوده إیماء (1)..

ثانیا:لقد تکررت هذه الحادثه له«علیه السلام»مرات کثیره،و فی بعضها:

أن اللّه تعالی قد رد علیه الشمس-أو حبسها-بعدما کادت تغیب، و فی بعضها:أنها ردت بعد مغیبها (2)..

ص :319


1- 1) بحار الأنوار ج 41 ص 171 و الإرشاد للمفید ج 1 ص 345 و 346 و المستجاد من الإرشاد(المجموعه)ص 136 و رسائل فی حدیث رد الشمس للشیخ المحمودی ص 216 و کشف الیقین ص 111.
2- 2) راجع کتابنا:رد الشمس لعلی«علیه السلام»،تجد طائفه کبیره من المصادر التی ذکرت هذا الحدث،و تجد أیضا توضیحات و ردودا علی ما زعموه ردا لهذه الواقعه الثابته.

فالتردید فی کلامه«علیه السلام»بأنها ردت إلیه بعدما غابت أو کادت،یرید أن یشیر إلی تعدد حصول ذلک،فتاره غابت ثم ردت،و أخری کادت أن تغیب ثم ردت،أو حبست.

ثالثا:لا یعاب الإنسان بصدقه،بل یعاب إذا لم یکن صادقا..و الذی یقر علی نفسه یکون موضع تقدیر و ثناء،لا موضع لوم و ازدراء..

ابتهاج النبی صلّی اللّه علیه و آله بعلی علیه السّلام

و تقدم أنه ناشدهم بأنه کان إذا دخل علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»حیاه،و أدناه،و تهلل له وجهه..

و السؤال هو:إن من المعلوم أنه«صلی اللّه علیه و آله»کان یفعل ذلک بغیره،فلا معنی للقول بتفرده فی هذا الأمر.فضلا عن کونه قد تضمن کرامه و فضلا علی غیره.

و نجیب:

أولا:بأنه«علیه السلام»لم ینف حصول ذلک لغیره،لکنه«علیه السلام»یقول:إنه«صلی اللّه علیه و آله»کان یفعل به ذلک دائما.فهو دائما موضع رضا،و سبب بهجه له«صلی اللّه علیه و آله»أما غیره،فربما حصل أن ابتهج«صلی اللّه علیه و آله»له فی بعض الأحیان..

ثانیا:إن اجتماع الأمور الثلاثه ربما لم یحصل لغیره«علیه السلام»،أی أنه«صلی اللّه علیه و آله»لم یجی أحدا،و یدنیه،و یتهلل له وجهه فی آن واحد..

ص :320

ثالثا:لم نعهد من النبی أن یبتدئ من یدخل علیه بالتحیه،فمن بلغه روایه عن أنه«صلی اللّه علیه و آله»فعل ذلک بغیر علی،فلا بأس بإطلاعنا علیها..و له منا الشکر،و من اللّه الثواب و الأجر..

علی علیه السّلام و الحر و البرد

و قد ذکرت الروایه المتقدمه برقم(3):أن علیا«علیه السلام»ذکر لأهل الشوری أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»قال له فی خیبر:اللهم أذهب عنه الحر و البرد.

قال:فأذهب اللّه عنی الحر و البرد إلی ساعتی هذه..

و قد ذکرنا فی کتابنا:الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»ما یدل علی أن هذا الحدیث موضع ریب..و ذلک لما یلی:

أولا:إنه لا ربط لحدیث رمد علی«علیه السلام»بدعاء النبی«صلی اللّه علیه و آله»له بأن یذهب اللّه عنه الحر و البرد..

ثانیا:إنهم یروون:أن رجلا دخل علی أمیر المؤمنین«علیه السلام»، و هو یرعد تحت سمل قطیفه(أی قطیفه خلقه)،فقال:یا أمیر المؤمنین،إن اللّه جعل لک فی هذا المال نصیبا،و أنت تصنع بنفسک هکذا؟!

فقال:لا أرزؤکم من مالکم شیئا إلخ.. (1).

ص :321


1- 1) السیره الحلبیه ج 3 ص 36 و(ط دار المعرفه)ج 2 ص 735 و حلیه الأبرار ج 2 ص 246 و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 477 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3-

و حلّ هذا الإشکال هو بالجمع بین الروایتین،بأن یکون اللّه تعالی قد أذهب عنه«علیه السلام»الحر و البرد فی تلک الساعه التی دعا له فیها،ثم بعد أن أنجز المهمه العظیمه صار-بالنسبه للحر و البرد-کسائر الناس..

و قرینه ذلک هو الروایه التی ذکرناها آنفا حول اکتفائه«علیه السلام» بقطیفه خلقه وبالیه،فکان یرعد تحتها..

و قد احتمل البعض:أن امراض الحر و البرد هی التی ذهبت عنه بدعاء الرسول«صلی اللّه علیه و آله»،لا نفس الحر و البرد..

لکن الرمد لم یصبه إلی آخر حیاته«علیه السلام»ببرکه مسح رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»علی عینیه.

إذا قومک منه یصدون

أما ما ورد فی حدیث المناشده حول تشبیه علی«علیه السلام»بعیسی،

1)

-ص 644 و مطالب السؤول ص 179 و عن ینابیع الموده ج 2 ص 195 و بحار الأنوار ج 40 ص 334 و التذکره الحمدونیه(ط بیروت)ص 69 و مختصر حیاه الصحابه(ط دار الإیمان)ص 253 و الأموال(ط دار الکتب العلمیه)ص 284 و قمع الحرص بالزهد و القناعه ص 79 و صفه الصفوه(ط حیدر آباد الدکن)ج 1 ص 122 و حلیه الأولیاء ج 1 ص 82 و إحقاق الحق(الملحقات)ج 8 ص 295 و ج 32 ص 240 و جواهر المطالب لابن الدمشقی ج 1 ص 284 و کشف الغمه للأربلی ج 1 ص 172.

ص :322

و نزول الآیات المبارکه فی إدانه و تقریع شخص بعینه،فلعله من باب انطباق المضمون العام للآیه النازله فی مورد مشابه علی مورد بخصوصه،فیصح اعتبارها نازله فی هذا المورد أیضا لأجل هذا التشابه،و إن لم یکن تشابه من جمیع الجهات،و فی سائر الخصوصیات..

سبقت اللعنه لمبغض علی علیه السّلام

و أما المناشده بحدیث ان الرحمه سبقت لمحب علی«علیه السلام»، و سبقت اللعنه لمبغضه،و أن عائشه طلبت أن یدعو لها و لأبیها بأن لا یکونا من مبغضی علی«علیه السلام»،فأجابها النبی«صلی اللّه علیه و آله»إجابه غامضه،و لکنها حاده جدا،صرحت بأن عائشه قد خبثت و أبوها أول من یظلم علیا.

و هذا و إن کان یمکن لعلی أن یصرح به لأنه«علیه السلام»قد ظلم فی السقیفه،و استلب حقه منه،لکن التصریح بخبث عائشه غیر مستساغ من علی«علیه السلام»،فإن الأمور لم تکن قد تکشفت إلی هذا الحد،فلم یکن الناس یتقبلون هذا التصریح منه«علیه السلام»،و یرونه بلا مبرر..

غیر أن التدقیق فی النص یعطی أنه لا یدل علی أن المقصود به حرفیا هو عائشه و أبو بکر..بل هو حدیث یعطی قاعده کلیه،لا استثناء فیها،حتی إنه«صلی اللّه علیه و آله»بالنسبه لأبی بکر و عائشه جعل الأمر معلقا علی شرط فقال:إن کنتما ممن یبغضه و یعادیه،فقد سبقت لکما اللعنه،و من المعلوم:أن صدق الشرطیه،لا یلزم منه صدق طرفیها،و وقوعهما..فقد تکون صادقه و واقعه فعلا،و قد لا تکون.

ص :323

و لعله«صلی اللّه علیه و آله»قد راعی بعض المصالح فعبر لها بهذه الطریقه.

و لعل إبعاد الموضوع عن توهم الجبر الإلهی فیه هو أحد المصالح التی راعاها فی هذا المورد.

و قوله«صلی اللّه علیه و آله»لعائشه:أبوک أول من یظلمه،و أنت أول من یقاتله لیس فیه تصریح بالبغض المستوجب لسبق اللعنه..حیث إن هذا البعض قد یحدث فی المستقبل و یتعاظم إلی حد الإقدام علی القتال..

و یجب أن لا ننسی أن المقصود هو البغض و الحب المستمر إلی حین مفارقه الدنیا،أما إذا زال هذا البغض أو ذلک الحب،فإن الأمر مرهون بخواتیمه..فهو من قبیل صحه الصوم المشروط بمواصلته إلی المغرب الشرعی..کما أن صحه الصلاه مشروطه بالبقاء و الإستمرار فیها بسائر شرائطها إلی حین الإنتهاء من التسلیم..و ذلک ظاهر..

ص :324

الفهارس

اشاره

1-الفهرس الإجمالی

2-الفهرس التفصیلی

ص :325

ص :326

1-الفهرس الإجمالی

الفصل السادس:عمر و خلافه علی علیه السّلام 5-30

الباب العاشر:هذه هی الشوری..

الفصل الأول:الشوری العمریه:حدث و نص 33

الفصل الثانی:الخطه العمریه 65-100

الفصل الثالث:قبل أن تبدأ الشوری 101-138

الفصل الرابع:لمحات من داخل الشوری 139-172

الفصل الخامس:کلام علی علیه السّلام مسک الختام 173-210

الفصل السادس:مناشدات علی علیه السّلام لأهل الشوری 211-263

الفصل السابع:إیضاحات عامه لحدیث المناشده 263-296

الفصل الثامن:وقفات مع مضامین المناشدات 297-324

الفهارس: 325-336

ص :327

ص :328

2-الفهرس التفصیلی

الفصل السادس:عمر و خلافه علی علیه السّلام الشوری بنظ علی علیه السّلام: 7

لماذا زویت الخلافه عن أهلها؟!: 9

ألف:ما أظن صاحبک إلا مظلوما:15

ب:ما منع علیا علیه السّلام من الخروج معنا؟! 16

ج:موجده علی علیه السّلام: 19

د:الحسد و الظلم: 21

ه:الریاء فی عباده علی علیه السّلام: 25

التخویف من علی علیه السّلام: 29

الباب العاشر:هذه هی الشوری..

الفصل الأول:الشوری العمریه:حدث و نص..

بدایه: 35

قیمه الشوری فی الإسلام: 35

و شاورهم فی الأمر: 35

ص :329

و أمرهم شوری بینهم: 37

إجمال الحدث أولا: 40

من التفاصیل: 41

الشوری بروایه ابن أعثم: 41

عمر یسأل جاثلیق النصاری: 43

نصوص الشوری عند الطبری: 46

الشوری العمریه فی حیز التنفیذ: 48

الفصل الثانی:الخطه العمریه..

إرشاد و هدایه: 67

أطماع حدثت: 67

العرب و قریش لا یریدون علیا علیه السّلام: 72

الشوری العمریه تدبیر متقن و سابق:77

خطه عمر: 86

الزبیر لم یکن صادقا:87

تحیر الزبیر؟!: 87

لماذا یدخل عمر علیا علیه السّلام فی الشوری؟!: 89

ماذا لو لم یدخل علی علیه السّلام معهم؟!: 90

لماذا لم یوص عمر لعثمان؟!: 91

السؤال المحیر: 92

ص :330

علی علیه السّلام یعلم بالمکیده:94

موقف علی علیه السّلام:98

ماذا لو انتخب السته شخصا من غیرهم؟!: 99

الفصل الثالث:قبل أن تبدأ الشوری..

وقفات أخری مع الشوری: 103

المعیار المتناقض فی الشوری: 103

المستهدف هو علی علیه السّلام: 104

لماذا لم یعهد عمر إلی علی علیه السّلام؟!: 108

لذرّ الرماد فی العیون: 109

لماذا أخرج سعید بن زید؟!: 110

الإتفاق السری بین عمر و ابن عوف:112

إستئذان عائشه..و حجرتها: 113

تحریف لا یخفی: 114

عمر ینشد علیا و عثمان و سعدا: 114

علی علیه السّلام..و آل أبی طالب: 115

حضور طلحه فی الشوری: 116

صهیب یصلی بالناس:117

لماذا صهیب؟!: 120

الإمام الحسن علیه السّلام فی الشوری: 120

ص :331

جاثلیق النصاری!: 125

کعب الأحبار و عمر،و الخلافه: 130

عمر یتبرم بالخلافه: 132

لماذا کعب الأحبار؟!: 133

أحببت أن أعهد: 133

ما فی کتب أهل الکتاب: 134

رأی کعب فی ولایه علی علیه السّلام: 134

لا یلی الأمر علی علیه السّلام و لا ولده: 136

تصدیق عمر لکعب: 138

الفصل الرابع:لمحات من داخل الشوری..

لماذا الأنصار؟!: 141

لو قتل أصحاب الشوری: 142

هددهم بالقتل لکی لا یشقوا العصا:143

لا بیعه لمکره تنقض الشوری العمریه: 144

الإستخفاف بدماء أهل الشوری:146

التأخر علی نحو شق العصا یوجب القتل:148

مجرد تهدید: 148

سکوت علی علیه السّلام أیام الشوری: 152

علی علیه السّلام فی مداولات الشوری: 153

ص :332

علی علیه السّلام لا یثق بابن عوف: 154

ابن عوف یحرک أعداء علی علیه السّلام: 155

ابن عوف ألغی دور ابن عمر: 156

عبد اللّه بن عمر و الخلافه:157

الإجماع علی عثمان..أکذوبه: 159

سنه الشیخین: 161

حبوته حبو دهر: 166

حالان مختلفان: 168

هل بایع علی علیه السّلام عثمان بن عفان؟! 169

خدعه و أی خدعه: 172

الفصل الخامس:کلام علی علیه السّلام مسک الختام..

کلام علی علیه السّلام مسک الختام: 175

بیت النبوه و معدن الرساله: 177

نرکب أعجاز الإبل،و إن طال السری: 183

حروب أصحاب الشوری:186

خدعه عمرو بن العاص:188

ذنب علی علیه السّلام عدله: 190

الشوری فی کلام علی علیه السّلام: 192

عمر یصدر و یورد عن أمر علی علیه السّلام: 194

ص :333

لم أشک أننی استرجعت حقی: 196

القرابه و الصهر دلیل الإمامه: 198

إحتقار..و إهانه: 204

لا یوجد نص علی الخلفاء:205

العیون تظلم العین: 207

الفصل السادس:مناشدات علی علیه السّلام لأهل الشوری

بدایه: 213

النصوص التی اخترناها: 214

1-النص الأول: 214

2-النص الثانی: 218

3-النص الثالث:222

4-زیادات فی روایه الطبرسی: 240

5-زیادات روایه ابن شاذان: 251

6-زیادات فی روایه الدیلمی:252

الفصل السابع:إیضاحات عامه لحدیث المناشده..

مع حدیث المناشده: 265

مصادر حدیث المناشده: 265

سند روایات المناشده: 267

هل حدیث المناشده موضوع؟!: 271

ص :334

الف-علی علیه السّلام صلی القبلتین و کذلک غیره: 271

ب:لعثمان زوجتان مثل فاطمه: 272

یناشدهم بالنص علیه أم بفضائله: 275

مناشده أم مناشدات: 276

اختلاف السیاق: 277

ما یتوخاه علی علیه السّلام من المناشدات: 278

المناشدات بنظر المعتزلی: 280

هل المناشدات أبطلت خلافه عثمان؟!: 284

أوهام المعتزلی و المعتزله: 284

لأسلمن ما سلمت أمور المسلمین: 286

الفصل الثامن:وقفات مع مضامین المناشدات..

سیده نساء العالمین: 299

الإستشفاء و التبرک لیس حراما: 301

علی مع الحق،و الحق مع علی علیه السّلام: 304

جبریل علی صوره دحیه: 304

أنت خیر البشر بعد النبیین: 304

علی بایع البیعتین،و کذلک غیره:305

إستئذان علی علیه السّلام أباه فی أن یسلم:306

آیتان نزلتا فی علی علیه السّلام: 307

ص :335

لعلی سهم فی الخاص،و سهم فی العام: 309

الخمس فی مکه:310

اللهم..و إلی رسولک: 312

الملائکه تساعد علیا علیه السّلام:313

الإختلاف فی النجوی: 314

لو کان بعدی نبی لکنته یا علی: 316

رد الشمس لأمیر المؤمنین علیه السّلام: 318

ابتهاج النبی صلّی اللّه علیه و آله بعلی علیه السّلام: 320

علی علیه السّلام و الحر و البرد: 321

إذا قومک منه یصدون: 322

سبقت اللعنه لمبغض علی علیه السّلام: 323

الفهارس:

1-الفهرس الإجمالی 327

2-الفهرس التفصیلی 329

ص :336

درباره مركز

بسمه تعالی
هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ
آیا کسانى که مى‏دانند و کسانى که نمى‏دانند یکسانند ؟
سوره زمر/ 9

مقدمه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، از سال 1385 هـ .ش تحت اشراف حضرت آیت الله حاج سید حسن فقیه امامی (قدس سره الشریف)، با فعالیت خالصانه و شبانه روزی گروهی از نخبگان و فرهیختگان حوزه و دانشگاه، فعالیت خود را در زمینه های مذهبی، فرهنگی و علمی آغاز نموده است.

مرامنامه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان در راستای تسهیل و تسریع دسترسی محققین به آثار و ابزار تحقیقاتی در حوزه علوم اسلامی، و با توجه به تعدد و پراکندگی مراکز فعال در این عرصه و منابع متعدد و صعب الوصول، و با نگاهی صرفا علمی و به دور از تعصبات و جریانات اجتماعی، سیاسی، قومی و فردی، بر مبنای اجرای طرحی در قالب « مدیریت آثار تولید شده و انتشار یافته از سوی تمامی مراکز شیعه» تلاش می نماید تا مجموعه ای غنی و سرشار از کتب و مقالات پژوهشی برای متخصصین، و مطالب و مباحثی راهگشا برای فرهیختگان و عموم طبقات مردمی به زبان های مختلف و با فرمت های گوناگون تولید و در فضای مجازی به صورت رایگان در اختیار علاقمندان قرار دهد.

اهداف:
1.بسط فرهنگ و معارف ناب ثقلین (کتاب الله و اهل البیت علیهم السلام)
2.تقویت انگیزه عامه مردم بخصوص جوانان نسبت به بررسی دقیق تر مسائل دینی
3.جایگزین کردن محتوای سودمند به جای مطالب بی محتوا در تلفن های همراه ، تبلت ها، رایانه ها و ...
4.سرویس دهی به محققین طلاب و دانشجو
5.گسترش فرهنگ عمومی مطالعه
6.زمینه سازی جهت تشویق انتشارات و مؤلفین برای دیجیتالی نمودن آثار خود.

سیاست ها:
1.عمل بر مبنای مجوز های قانونی
2.ارتباط با مراکز هم سو
3.پرهیز از موازی کاری
4.صرفا ارائه محتوای علمی
5.ذکر منابع نشر
بدیهی است مسئولیت تمامی آثار به عهده ی نویسنده ی آن می باشد .

فعالیت های موسسه :
1.چاپ و نشر کتاب، جزوه و ماهنامه
2.برگزاری مسابقات کتابخوانی
3.تولید نمایشگاه های مجازی: سه بعدی، پانوراما در اماکن مذهبی، گردشگری و...
4.تولید انیمیشن، بازی های رایانه ای و ...
5.ایجاد سایت اینترنتی قائمیه به آدرس: www.ghaemiyeh.com
6.تولید محصولات نمایشی، سخنرانی و...
7.راه اندازی و پشتیبانی علمی سامانه پاسخ گویی به سوالات شرعی، اخلاقی و اعتقادی
8.طراحی سیستم های حسابداری، رسانه ساز، موبایل ساز، سامانه خودکار و دستی بلوتوث، وب کیوسک، SMS و...
9.برگزاری دوره های آموزشی ویژه عموم (مجازی)
10.برگزاری دوره های تربیت مربی (مجازی)
11. تولید هزاران نرم افزار تحقیقاتی قابل اجرا در انواع رایانه، تبلت، تلفن همراه و... در 8 فرمت جهانی:
1.JAVA
2.ANDROID
3.EPUB
4.CHM
5.PDF
6.HTML
7.CHM
8.GHB
و 4 عدد مارکت با نام بازار کتاب قائمیه نسخه :
1.ANDROID
2.IOS
3.WINDOWS PHONE
4.WINDOWS
به سه زبان فارسی ، عربی و انگلیسی و قرار دادن بر روی وب سایت موسسه به صورت رایگان .
درپایان :
از مراکز و نهادهایی همچون دفاتر مراجع معظم تقلید و همچنین سازمان ها، نهادها، انتشارات، موسسات، مؤلفین و همه بزرگوارانی که ما را در دستیابی به این هدف یاری نموده و یا دیتا های خود را در اختیار ما قرار دادند تقدیر و تشکر می نماییم.

آدرس دفتر مرکزی:

اصفهان -خیابان عبدالرزاق - بازارچه حاج محمد جعفر آباده ای - کوچه شهید محمد حسن توکلی -پلاک 129/34- طبقه اول
وب سایت: www.ghbook.ir
ایمیل: Info@ghbook.ir
تلفن دفتر مرکزی: 03134490125
دفتر تهران: 88318722 ـ 021
بازرگانی و فروش: 09132000109
امور کاربران: 09132000109