الصحیح من سیره الإمام علی علیه السلام المجلد 7

اشاره

سرشناسه : عاملی، جعفر مرتضی، - 1944م.

Amili, Jafar Murtada

عنوان و نام پدیدآور : الصحیح من سیره الامام علی علیه السلام: ( المرتضی من سیره المرتضی )/ جعفرمرتضی العاملی؛ [ تهیه کننده ] مرکز نشر و ترجمه مولفات العلامه المحقق ایه الله السید جعفرمرتضی العاملی.

مشخصات نشر : قم: ولاء منتظر (عج)،بیروت:المرکز الاسلامی للدراسات 1430 ق.= 1388.

مشخصات ظاهری : 20ج.

***معرفی اجمالی کتاب :

«الصحیح من سیره الامام علی» (علیه السلام) به قلم علامه سید جعفر مرتضی عاملی در قرن معاصر، شامل 20 جلد، به زندگی نامه و سیره عملی مولای متقیان حضرت علی ابن ابی طالب علیه السلام می پردازد.

***ساختار کتاب :

کتاب حاضر شامل سه بخش و طی بیست جلد می باشد که هر بخشی جدا، شامل چند باب و دارای چندین فصل مربوط به خود می باشد. بخش دوم کتاب، شامل 17 باب می باشد.

***گزارش محتوا :

بخش اول کتاب، پیرامون زندگانی امیرالمومنین در دوران پیامبر اکرم می باشد که شامل دو باب، و زندگانی علی علیه السلام قبل از بعثت و بعد از بعثت می باشد.

باب اول شامل فصولی چون نسب امام علی علیه السلام، ایمان و جایگاه ولات ایشان، علت تولد ایشان در مکه، محبوب ترین مردم نزد پیامبر، دوران وی در کنار پیامبر، معجزات و کرامات ایشان، اسماء و القاب و کنیه های حضرت، شمائل علی علیه السلام، زوجات حضرت و اولاد وی می باشد. در بخش دوم که بعد از بعثت است، به مسائلی چون بعثت پیامبر و اسلام حضرت علی علیه السلام و دلایلی که اثبات می کند، ایشان اولین شخصی بودند که اسلام آورده اند.

در جلد دوم طی فصولی از ازدواج با حضرت زهرا(س)، فرزندانی که از ایشان و حضرت زهرا متولد شده اند و مسدود کردن ابواب مسجد به جز باب خانه علی علیه السلام، سخن می گوید.

همچنین در همین جلد به باب چهارم اشاره شده که طی هشت فصل از جنگ احد تا خندق را به شرح کشیده است.

جلد چهارم شامل دو باب که شامل جنگ هایی است که حضرت علی علیه السلام در آن ها شرکت داشته اند، در این ضمن به قتل عمرو در خندق، غزوه بنی قریظه، جریان حدیبیه و در باب ششم پیرامون خیبر و فدک و حدیث رد الشمس، مطالبی را عنوان می دارد.

جلد پنجم دو باب هفتم و هشتم را شامل می شود، باب هفتم طی 4 فصل، تا فتح مکه را بررسی کرده و در باب هشتم نیز در 4 فصل، از فتح مکه تا فتح طائف را اشاره نموده است.

جلد ششم شامل دو باب به عناوین، تا تبوک، در شش فصل و از تبوک تا مرض نبی (ص) در سه فصل از حدیث منزلت و وقایع تبوک، سخن می گوید.

جلد هفتم شامل باب های یازدهم و دوازدهم و پیرامون حجه الوداع و جریان روز غدیر، که باب اول در 9 فصل و باب بعدی در 10 فصل به علم، امامت، علی در کلام رسول، آیه تطهیر و حدیث کساء، ادعیه علی می پردازد.

جلد هشتم که که شامل باب 13 در 7 فصل به وصایای نبی در هنگام فوتشان و در فصل بعدی از اسامه و کتابی که ننوشت، مکان فوت پیامبر، تکفین و صلات و دفن ایشان و جریان سقیفه بحث می کند.

در جلد دهم ادامه فصول باب 13 و قسمت دوم زندگانی امیرالمومنین که از وفات پیامبر تا بیعت ایشان است، را به تصویر کشیده است.

قسمت دوم این اثر، شامل چندین باب می باشد که باب اول درباره چگونگی ایجاد انقلاب، در 7 فصل می باشد. باب دوم که در جلد دهم به آن اشاره شده است، پیرامون ارث پیامبر و قضیه فدک است. باب سوم درباره سیاست هایی است که سقیفه ایجاد نموده و شامل 7 فصل می باشد.

باب چهارم در جنگ ها و سیاست های عهد ابوبکر در 10 فصل و باب پنجم که در جلد دوازدهم ذکر شده، پیرامون علم و قضاء و احکام آن می باشد که در 10 فصل به قضاوت ها و پاسخ های حضرت و علم بالای ایشان می پردازد.

جلد سیزدهم شامل دو باب ششم و هفتم، از قسمت دوم کتاب می شود که باب ششم آن در 5 فصل به جنگ ها و فتوحات در عهد عمر، و باب هفتم در سیاست های عمر در 5 فصل اشاره کرده است.

جلد چهاردهم کتاب، شامل دو باب احداث و شوری می باشد که هردو شامل شش فصل می باشند.

جلد پانزدهم شامل باب دهم درباره شوری در 8 فصل می باشد.

جلد شانزدهم در دو باب 11و 12 و 13 است که پیرامون عثمان و علی علیه السلام و فضائل و سیاست های حضرت و نمونه هایی از سیاست های عثمان و نمونه های از خشونت های عثمان را بیان نموده، باب یازدهم شامل 5 فصل و باب دوازدهم شامل چهار فصل و باب سیزدهم در 4 فصل به خشونت های عثمان پرداخته است.

جلد هفدهم شامل باب های چهاردهم و پانزدهم در مظلومیت ابوذر و علی در حصار عثمان، طی 8 فصل ذکر شده است.

جلد هجدهم شامل دو باب 16 و 17 است که اولی شامل 5 فصل و دومی شامل سه فصل پیرامون علی علیه السلام و قتل عثمان می باشد.

در جلد نوزدهم به قسمت سوم این کتاب؛ یعنی خلافت علی علیه السلام پرداخته شده که شامل دو باب بیعت در 7 فصل و بابی تحت عنوان نکته های قابل توجه و تامل که در چهار فصل می باشد.

جلد بیستم که آخرین جلد این مجموعه است، دارای یک باب، تحت عنوان نشانه های شورش و قیام، که در شش فصل به مواردی چون کشته شدن عثمان از نظر علی علیه السلام، مشورت مغیره در امر عمال، خطبه بیعت و مسائلی از این قبیل اشاره شده است.

علامه عاملی پس از آن که نقل ها و گزارش های بسیاری را درباره چگونگی مصحف علی علیه السلام آورده, نوشته اند: (بدین سان روشن شد که مصحف علی علیه السلام با قرآن موجود هیچ گونه تفاوت نداشته است و تفاوت های یاد شده و افزونی های دیگر تفسیر و تأویل آیات بود و نه جز آن. بنابراین مصحف علی علیه السلام تفسیری عظیم و آغازین تفسیر تدوین یافته قرآن کریم بوده و علی علیه السلام اوّلین کسی است که تفسیر قرآن را با تلقی از وحی نگاشت.

کتاب حاضر در بردارنده تمام وقایع و حقایق زمان امیرالمومنین علیه السلام نیست، بلکه قطره ای از دریای سیره علوی علیه السلام می باشد.

چون اسم کتاب، الصحیح است، مولف می گوید که اگر کسی به ما ایراد بگیرد که فلان حدیث ممکن است، کذب باشد، در جواب به او می گوییم که این روایات از کتب علماء شما که دیانت را به آنان نسبت می دهید و مورد وثوق شما هستند، تهیه شده است.

وضعیت کتاب

اولین دوره کتاب الصحیح من سیره الامام علی علیه السلام به تعداد 2000 دوره و در تاریخ 1388 ه.ش/ 1430 ه.ق با حمایت معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و توسط انتشارات مؤسسه فرهنگی ولاء منتظر(عج) چاپ شده است.

در پایان هر جلد از کتاب، فهرستی اجمالی از مطالب کتاب عنوان شده است.

***پیوندها :

مطالعه کتاب الصحیح من سیره الإمام علی علیه السلام (المرتضی من سیره المرتضی) در بازار کتاب قائمیه

http://www.ghbook.ir/book/12171

***رده ها :

کتاب شناسی اسلام، عرفان، غیره سرگذشت نامه ها سرگذشت نامه های فردی ائمه اثنی عشر (دوازده امام) حالات فردی علی بن ابی طالب علیه السلام

یادداشت : عربی.

یادداشت : کتاب حاضر با حمایت معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده است.

یادداشت : کتابنامه.

موضوع : علی بن ابی طالب علیه السلام، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40 ق.

شناسه افزوده : مرکز نشر و ترجمه آثار علامه سید جعفر مرتضی عاملی

رده بندی کنگره : BP37/35/ع175ص3 1388

رده بندی دیویی : 297/951

شماره کتابشناسی ملی : 1803354

شابک : 1100000 ریال: دوره 978-600-90724-5-3 : ؛ ج.1 978-600-90724-6-0 : ؛ ج.2 978-600-90724-7-7 : ؛ ج.3 978-600-90724-8-4 : ؛ ج.4 978-600-90724-9-1 : ؛ ج.5 978-600-5551-00-6 : ؛ ج.6 978-600-5551-01-3 : ؛ ج.7 978-600-5551-02-0 : ؛ ج.8 978-600-5551-03-7 : ؛ ج.9 978-600-5551-04-4 : ؛ ج.10 978-600-5551-05-1 : ؛ ج.11 978-600-5551-06-8 : ؛ ج.12 978-600-5551-07-5 : ؛ ج.13 978-600-5551-08-2 : ؛ ج.14 978-600-5551-09-9 : ؛ ج.15 978-600-5551-10-5 : ؛ ج.16 978-600-5551-11-2 : ؛ ج.17 978-600-5551-12-9 : ؛ ج.18 978-600-5551-13-6 : ؛ ج.19 978-600-5551-14-3 : ؛ ج.20 978-600-5551-15-0 :

ص :1

اشاره

ص :2

ص :3

ص :4

تتمه الباب العاشر

الفصل الرابع

اشاره

تبلیغ سوره براءه..

ص :5

ص :6

إرسال أبی بکر إلی مکه

قلنا فی کتابنا:الصحیح من سیره النبی«صلی اللّه علیه و آله»:إن أبا بکر حج بالناس فی سنه تسع بأمر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».

ثم بعث رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»علیا«علیه السلام»علی أثر أبی بکر لیأخذ سوره براءه منه،و یقرأها هو علی الناس،فأدرکه بالعرج فی قول ابن سعد،أو فی ضجنان (1)کما قاله ابن عائذ.و کان علی«علیه السلام»علی العضباء ناقه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».

فزعموا:أن أبا بکر لما رآه قال:أمیرا أو مأمورا؟!

قال:لا بل مأمور.ثم مضیا (2).

و حسب نص آخر:بعث أبا بکر علی إقامه الحج سنه تسع،و بعث فی أثره علیا یقرأ علی الناس سوره براءه.

ص :7


1- 1) العرج:قریه تبعد عن المدینه نحو ثمانیه و سبعین میلا.و ضجنان:جبل یبعد عن مکه اثنی عشر میلا.
2- 2) راجع:سبل الهدی و الرشاد ج 12 ص 73 و 74 و الدرر لابن عبد البر ص 250 و إمتاع الأسماع ج 14 ص 322.

فقیل:لأن أولها نزل بعد أن خرج أبو بکر إلی الحج (1).

و قیل:بل لأن عاده العرب کانت أنه لا تحل العقود و العهود و یعقدها إلا المطاع،أو رجل من أهل بیته،فلهذا بعث علیا«علیه السلام»فی أثره (2).

و قیل:أردفه به عونا له و مساعدا،و لهذا قال له الصدّیق:أأمیرا أو مأمورا؟!

قال:بل مأمورا.

و قالوا:و أما أعداء اللّه الرافضه،فیقولون:عزله بعلی،و لیس هذا ببدع من بهتهم و افترائهم (3).

و قیل:کان فی سوره براءه الثناء علی الصدّیق،فأحب أن یکون علی لسان غیره،قال فی الهدی:لأن السوره نزلت بعد ذهاب أبی بکر إلی

ص :8


1- 1) راجع:الدرر لابن عبد البر ص 250 و إمتاع الأسماع ج 14 ص 321 و 322.
2- 2) راجع:سبل الهدی و الرشاد ج 11 ص 338 و ج 12 ص 75 و دلائل الصدق ج 2 ص 245 و 246 عن الفضل بن روزبهان،و الجامع لأحکام القرآن ج 8 ص 61 و بحار الأنوار ج 30 ص 319 عن الجبائی،و المغنی للقاضی عبد الجبار ج 20 ص 351 و تفسیر الرازی ج 15 ص 218 و الکشاف للزمخشری ج 2 ص 172 و تفسیر البیضاوی ج 1 ص 405 و شرح التجرید للقوشجی ص 372 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 345.
3- 3) راجع:سبل الهدی و الرشاد ج 11 ص 338.

الحج (1).

و نقول:

لا بد من ملاحظه ما یلی:

و إن کان مکرهم لتزول منه الجبال

إن هذا العرض لما جری لأبی بکر فی تبلیغ مضامین سوره براءه فی موسم الحج یمثل أنموذجا لمکر الماکرین،و جحود الجاحدین، وَ عِنْدَ اللّٰهِ مَکْرُهُمْ وَ إِنْ کٰانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبٰالُ (2)..

مع أن أحداث هذه القضیه کالنار علی المنار،و کالشمس فی رابعه النهار،و لم یزل العلماء یتداولونها،و یستدلون بها فی قضایا الإمامه،و لا یجد الآخرون مناصا عن البخوع لمقتضیات مضامینها،و التسلیم بدلالاتها،و لو و جدوا أی مجال للتأویل أو التحویر لما ترددوا فی اللجوء إلیه،و التعویل علیه.

و نحن نوضح هنا الحقیقه فی هذه القضیه،فنقول:

حقیقه ما جری

عن الحارث بن مالک:أنه سأل سعد بن أبی وقاص(أو:سعد بن مالک):هل سمعت لعلی منقبه؟!

ص :9


1- 1) راجع:سبل الهدی و الرشاد ج 12 ص 75.
2- 2) الآیه 46 من سوره إبراهیم.

قال:قد شهدت له أربعا،لأن تکون لی واحده منهن أحب إلی من الدنیا،أعمّر فیها مثل عمر نوح:إن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بعث أبا بکر ببراءه إلی مشرکی قریش،فسار بها یوما و لیله.ثم قال لعلی:اتبع أبا بکر فخذها و بلغها.

فردّ علیّ أبا بکر،فرجع یبکی،فقال:یا رسول اللّه،أنزل فیّ شیء؟!

قال:لا،إلا خیرا،إنه لیس یبلغ عنی إلا أنا أو رجل منی.

أو قال:من أهل بیتی الخ..» (1).

و کان مع أبی بکر،قبل أن یرجع ثلاث مائه رجل (2).

خلاصات ضروریه

و لتوضیح هذه القضیه نحتاج إلی إیراد خلاصه جامعه لما جری فیها، و هی کما یلی:

یظهر من النصوص المتوافره لدینا:أنه«صلی اللّه علیه و آله»أمر أبا بکر أن یسیر إلی مکه لیقیم للناس حجهم فی سنه تسع،و لیبلغ الناس عنه صدر

ص :10


1- 1) کفایه الطالب ص 287 و بحار الأنوار ج 35 ص 285 عن علل الشرایع ص 74 و مقام الإمام علی«علیه السلام»لنجم الدین العسکری ص 36 و الغدیر للشیخ الأمینی ج 1 ص 40 و ج 6 ص 346 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 4 ص 445 و ج 15 ص 661 و ج 22 ص 429 عن مختصر تاریخ دمشق(ط إسلامبول)ج 17 ص 130.
2- 2) بحار الأنوار ج 35 ص 309 عن الکامل لابن الأثیر.

سوره براءه،بالإضافه إلی قرارات أخری یرید«صلی اللّه علیه و آله»أن یلزم الناس بمراعاتها.

و یستفاد من مجموع الروایات:أنه«صلی اللّه علیه و آله»کتب عشر آیات،أو ثلاثین أو أربعین آیه من سوره براءه،و کتب أیضا:

1-أن لا یطوفنّ بالبیت عریان.

2-لا یجتمع المسلمون و المشرکون.

3-و من کان بینه و بین رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»عهد،فأجله إلی مدته،و من لم یکن بینه و بینه عهد فأجله إلی أربعه أشهر.

4-إن اللّه بریء من المشرکین و رسوله.

5-لا یدخل الجنه إلا نفس مسلمه(أو إلا من کان مسلما).

6-لا یقرب المسجد الحرام مشرک بعد عامه هذا.

7-أن هذه أیام أکل و شرب.

8-أن یرفع الخمس من قریش،و کنانه و خزاعه إلی عرفات (1).

و الخمس:هی أحکام کانوا قد قرروها لأنفسهم:هی ترک الوقوف بعرفات و الإفاضه منها (2).

ص :11


1- 1) تفسیر فرات ص 161 و بحار الأنوار ج 35 ص 300 عنه،و راجع:تفسیر المیزان للسید الطباطبائی ج 8 ص 87.
2- 2) راجع:السیره النبویه لابن هشام ج 1 ص 199.

فلما کان أبو بکر ببعض الطریق إذ سمع رغاء ناقه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و إذا هو علی«علیه السلام»،فأخذ الکتاب من أبی بکر و مضی.

و یبدو أن الکتب کانت ثلاثه:

أحدها:ما أشیر إلیه آنفا.

و الثانی:کتاب یشتمل علی سنن الحج،کما روی عن عروه.

و الکتاب الثالث:کتبه النبی«صلی اللّه علیه و آله»الی أبی بکر و فیه:أنه استبدله بعلی«علیه السلام»لینادی بهذه الکلمات فی الموسم،و یقیم للناس حجهم.

و عند المفید:أنه«صلی اللّه علیه و آله»قال لعلی:«و خیّر أبا بکر أن یسیر مع رکابک،أو یرجع إلیّ».

فاختار أبو بکر أن یرجع إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فلما دخل علیه قال:«یا رسول اللّه،إنک أهلتنی لأمر طالت الأعناق فیه إلیّ،فلما توجهت له رددتنی عنه؟!ما لی؟!أنزل فیّ قرآن؟!

فقال«صلی اللّه علیه و آله»:لا،الخ..» (1).

و فی نص آخر:فأخبره النبی«صلی اللّه علیه و آله»بأن جبرئیل جاءه و قال له:إنه لا یبلغ عنه إلا هو أو رجل منه،و هو علی«علیه السلام».

ص :12


1- 1) الإرشاد ج 1 ص 65 و 66 و بحار الأنوار ج 21 ص 275 و ج 35 ص 303 عنه، و عن المناقب ج 1 ص 326 و 327 و المستجاد من کتاب الإرشاد(المجموعه) ص 55 و نهج الإیمان لابن جبر ص 247 و کشف الیقین ص 173.

فقرأ علی«علیه السلام»فی موقف الحج سوره براءه حتی ختمها کما عن جابر.

و عن عروه:أنه«صلی اللّه علیه و آله»أمر علیا«علیه السلام»أن یؤذّن بمکه و بمنی،و عرفه،و بالمشاعر کلها:بأن برئت ذمه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»من کل مشرک حج بعد العام،أو طاف بالبیت عریان الخ..

و لهذا الحدیث مصادر کثیره جدا،فراجعه فی مظانه (1).

ص :13


1- 1) راجع هذا الحدیث فی المصادر التالیه:الدر المنثور ج 3 ص 209 و 210 عن أحمد، و ابن أبی شیبه،و الترمذی،و أبی الشیخ،و ابن مردویه،و ابن حبان،و الطبرانی، و التراتیب الإداریه ج 1 ص 72 و رسالات نبویه ص 72 و بحار الأنوار ج 21 ص 266 و 267 و 274 و 275 و ج 35 ص 285-309 و الجامع لأبی زید القیروانی ص 396 و تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 66 و الریاض النضره ج 3 ص 118 و 119 و ذخائر العقبی ص 69 و شرح المواهب اللدنیه للزرقانی ج 3 ص 91 و عن تاریخ الأمم و الملوک ج 3 ص 122 و 123 و(ط أخری)ص 152 و الکفایه للخطیب ص 313 و السنه لابن أبی عاصم ص 589 و کنز العمال ج 2 ص 422 و 417 و 431 و ج 13 ص 109 و مجمع الزوائد ج 7 ص 29 و تفسیر المنار ج 10 ص 157 و 156 و العمده لابن البطریق ص 160 و کشف الیقین ص 172 و البدایه و النهایه ج 5 ص 38 و ج 7 ص 357 و عمده القاری ج 18 ص 260 و ج 4 ص 78 و وسیله المآل ص 122 و الجمل للمفید ص 219 و الکامل لابن عدی(ط دار الفکر)ج 3 ص 256 و 413 و ابن زنجویه ج 1 ص 663 و المعجم الکبیر ج 11-

1)

-ص 400 و فتح القدیر ج 2 ص 334 و المناقب للخوارزمی ص 99 و 165 و 164 و زوائد المسند ص 353 و فرائد السمطین ج 1 ص 61 و أنساب الأشراف ج 1 ص 383 و جامع البیان ج 10 ص 44-47 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 333 و الصواعق المحرقه ص 32 و تفسیر أبی حیان ج 5 ص 6 و إمتاع الأسماع ص 499 و الإصابه ج 2 ص 509 و خصائص الإمام علی بن أبی طالب للنسائی ص 92 و 93 و الأموال لأبی عبید ص 213 و 215 و تیسیر الوصول ج 1 ص 158 و عن الکشاف ج 2 ص 243 و السیره النبویه لابن هشام ج 4 ص 203 و السنن الکبری ج 5 ص 128 ح 8461 و ج 9 ص 224 و کفایه الطالب ص 255 و 254 و 285 عن أحمد،و ابن عساکر،و أبی نعیم،و تشیید المطاعن ج 1 ص 164 و 165 و نور الثقلین ج 2 ص 177 و 182 و تهذیب تاریخ دمشق ج 3 ص 89 و مسند أحمد ج 1 ص 3 و 151 و 150 و ج 3 ص 212 و 283 و إرشاد الساری ج 10 ص 283 و غرائب القرآن(مطبوع بهامش جامع البیان)ج 10 ص 36 و تذکره الخواص ص 37 و ترجمه الإمام علی«علیه السلام»من تاریخ مدینه دمشق(بتحقیق المحمودی)ج 2 ص 376 و 390 و المستدرک علی الصحیحین ج 2 ص 361 و ج 3 ص 52 و ینابیع الموده ص 89 و الطرائف ص 38 و 39 و عن فتح الباری ج 8 ص 318 و مختصر تاریخ دمشق ج 18 ص 6 و ج 20 ص 68 و الجامع الصحیح للترمذی ج 5 ص 257 و 256 و تفسیر النسفی ج 2 ص 115 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 2 ص 168 و تفسیر البیضاوی ج 1 ص 394 و مطالب السؤل ص 17 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 12 ص 46 و ج 7 ص 288 و سنن الدارمی ج 2 ص 67 و 237-

ص :14

و قد نظم الشعراء هذه المنقبه شعرا،فقال شمس الدین المالکی المتوفی سنه 780 ه:

و أرسله عنه الرسول مبلغا

و خص بهذا الأمر تخصیص مفرد

و قال:هل التبلیغ عنی ینبغی

لمن لیس من بیتی من القوم فاقتد (1)

استمرار أبی بکر فی مسیره إلی مکه

اختلفت روایات غیر الرافضه!فی مسیر أبی بکر إلی مکه،أو رجوعه إلی المدینه،فهی علی ثلاثه أقسام:

الأول:لم یتعرض للنفی،و لا للإثبات..

1)

-و صحیح ابن خزیمه ج 4 ص 319 و الروض الأنف ج 7 ص 374 و الکامل فی التاریخ ج 1 ص 644 و التفسیر الکبیر للرازی ج 15 ص 218 و الإحسان فی تقریب صحیح ابن حبان ج 5 ص 19 و ج 15 ص 16 و الجامع لأحکام القرآن ج 8 ص 44 و المواهب اللدنیه ج 1 ص 640 و السیره النبویه لدحلان ج 2 ص 140 و روح المعانی ج 10 ص 44 و 45 و تاریخ الخمیس ج 2 ص 141 و السنن الکبری للنسائی ج 5 ص 128 و ج 2 ص 407 و عن ابن خزیمه،و أبی عوانه،و الدارقطنی فی الإفراد، و ابن أبی حاتم،و تفسیر البغوی(مطبوع مع تفسیر الخازن)ج 3 ص 49 و تفسیر الخازن ج 2 ص 203 و الإرشاد للمفید ج 1 ص 65 و 66 و البرهان(تفسیر)ج 2 ص 100 و 101 و إعلام الوری ص 132 و عن علل الشرایع ص 74 و عن الخصال ج 2 ص 16 و 17 و مسند علی ص 741.

ص :15


1- 1) الغدیر ج 6 ص 58 و 338 عن نفح الطیب ج 10 ص 244.

الثانی:صرح بمواصله مسیره إلی مکه،و حج مع علی«علیه السلام»، رووا ذلک عن أبی هریره،و ابن عباس،و نسب إلی أبی جعفر أیضا.

الثالث:تحدث عن رجوع أبی بکر إلی المدینه،و هو المروی عن علی «علیه السلام»،و ابن عباس،و أبی هریره و السدی (1)،و زید بن بثیع،و أبی بکر نفسه.

و تعبیر بعض روایات هؤلاء:بأنه«صلی اللّه علیه و آله»بعث(براءه) أولا مع أبی بکر،ثم دعاه فبعث بها علیا«علیه السلام» (2).

فیلاحظ:أن أصحاب الرأی الثانی هم ثلاثه فقط،و هم أنفسهم رووا رجوعه إلی المدینه،و وافقهم علیه آخرون،حتی أبو بکر نفسه.

فلا یصح ما ادعاه ابن روزبهان،من أن علیا لم یکن أمیر الحج،لأنه کان مکلفا فقط بتبلیغ الآیات،مع تواتر الأخبار بأن أبا بکر قد حج فی تلک

ص :16


1- 1) مکاتیب الرسول ج 1 ص 268.
2- 2) راجع:مسند أحمد ج 3 ص 283 و نحوه فی سنن الترمذی فی تفسیر سوره التوبه. و قال:هذا حدیث حسن.و کنز العمال ج 2 ص 422 و راجع:الغدیر ج 6 ص 345 و شواهد التنزیل للحسکانی ج 1 ص 309 و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 344 و کشف المراد فی شرح تجرید الإعتقاد(بتحقیق الآملی)للعلامه الحلی ص 509 و(بتحقیق السبحانی)ص 204 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 22 ص 422.

السنه (1).انتهی.

و لا یصح أیضا ما ادعاه القاضی عبد الجبار:من أن ولایه أبی بکر علی الموسم و الحج فی تلک السنه قد ثبت بلا خلاف بین أهل الأخبار،و لم یصح أنه عزله..

قال:و لا یدل رجوع أبی بکر إلی النبی«صلی اللّه علیه و آله»مستفهما عن القصه علی العزل (2).

نعم،لا یصح ذلک.

أولا:لأنه قد ظهر مما ذکرناه آنفا،أن الأخبار متواتره فی رجوع أبی بکر إلی المدینه..و لم یرو عندهم مضی أبی بکر مع علی«علیه السلام»إلی مکه سوی ما نسبوه إلی أبی جعفر..

أما روایه أبی هریره،و ابن عباس ذهابه إلی مکه فهی مشکوکه، لمعارضتها بروایتهما رجوعه إلی المدینه..

ثانیا:إن مهمه أبی بکر أولا کانت إقامه الحج و تبلیغ الآیات،فما الذی یمنع من أن یتولی علی«علیه السلام»-بعد رجوع أبی بکر-تبلیغ الآیات،

ص :17


1- 1) دلائل الصدق ج 3 ق 1 ص 18 و 19 عن فضل بن روزبهان،و شرح إحقاق الحق (الأصل)ص 222.
2- 2) بحار الأنوار ج 3 ص 314 و ج 30 ص 416 و المغنی لعبد الجبار ج 20 ص 350 و راجع:شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 17 ص 195 و الشافی فی الإمامه ج 4 ص 153.

و إقامه الحج أیضا؟!فلما ذا یرید ابن روز بهان أن یشکک فی هذا الأمر..

ثالثا:لا إجماع علی تولیه أبی بکر الحج فی تلک السنه کما ظهر من روایه علی«علیه السّلام»،و ابن عباس،و ابن بثیع،و أبی هریره و أبی بکر نفسه، و غیرهم.

و تقدم:أن راوی مواصله أبی بکر مسیره إلی مکه واحد.

یضاف إلی ذلک:قول الطبرسی عن علی«علیه السلام»:«روی أصحابنا أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»ولاه أیضا الموسم،و أنه حین أخذ البراءه من أبی بکر رجع أبو بکر (1).

رابعا:إن إجماع بعض أهل الأخبار علی مسیر أبی بکر إلی مکه مع روایتهم رجوعه إلی المدینه عمن ذکرناهم عن قریب،یؤکد التهمه لهؤلاء الناس،فی أنهم یسعون لتحسین صوره أبی بکر،و إبعاد الظنون و الشبهات عنه.

و القول بأن الرجوع إلی المدینه رجوع بهدف الاستفهام،و لا یدل علی عدم استئناف سفر جدید إلی مکه،لإنجاز مهمه الحج بالناس..مجازفه ظاهره..فإن القائلین بذلک لم یدعوا استئناف السفر إلی مکه و تولی الحج من جدید،بل هم یقولون:إنه رجع إلی المدینه بصوره نهائیه.

ص :18


1- 1) مجمع البیان ج 5 ص 9 و بحار الأنوار ج 21 ص 266 و ج 30 ص 417 و الصافی (تفسیر)ج 2 ص 321 و التبیان للطوسی ج 5 ص 169 و نور الثقلین ج 2 ص 182.

تبدل آراء الأنبیاء

و قد یتساءل البعض فیقول:

کیف یتبنی النبی«صلی اللّه علیه و آله»رأیا،و یباشر بتنفیذه ثم یعدل عنه؟!

هل لأنه ظهر له خطؤه؟!

ألا یضعف ذلک ثقه الناس بالنبی«صلی اللّه علیه و آله»،و یخل بمکانته فی نفوسهم؟!

و نجیب:

لیست القضیه قضیه خطأ فی الرأی قد بان صوابه،بل کان هناک أمران لا بد من ملاحظتهما،و هما:

1-أن المطلوب کان إرسال أبی بکر إلی المکان الذی أرسل إلیه،و أن یری الناس ذلک.

2-ثم إرسال علی«علیه السلام»فی أثره لیأخذ الکتاب،و أن یری الناس ذلک أیضا.

و قد کان الأمران کلاهما بوحی من اللّه،لا برأی بان خطؤه،لأننا نعلم:

أنه«صلی اللّه علیه و آله» وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ، إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ (1).

و أما المصلحه فی ذلک فسیأتی الحدیث عنها إن شاء اللّه تعالی.

ص :19


1- 1) الآیتان 3 و 4 من سوره النجم.

لماذا یتبرع أبو بکر؟!

إذا کان أبو بکر یرغب فی جمع الدلائل علی أهلیته للخلافه،فمن المتوقع:أن یتبرع هو بالذهاب إلی مکه،لا أن ینزعج من اختیاره لها،إلا إن کانت خشیته علی حیاته هی التی أوجبت له هذا الانزعاج..

و حینئذ نقول:

لقد کان علی«علیه السلام»أولی بهذه الخشیه منه،فإنه هو الذی وتر قریشا،و أسقط هیبتها.

و من جهه أخری:إذا کان أبو بکر یخاف علی نفسه من أهل مکه،فلما ذا ینزعج من إرجاعه؟!لا سیما بعد التوضیح له:بأن سبب إرجاعه هو أن الذی یبلغ عن النبی«صلی اللّه علیه و آله»شخص له أوصاف لا تنطبق علیه..

سبب إرجاع أبی بکر

لعل من أسباب إرجاع أبی بکر عن تبلیغ رساله النبی«صلی اللّه علیه و آله»،و آیات سوره براءه لأهل مکه الأمور التالیه:

1-قد یقال:إن من أهداف ذلک بیان أن أبا بکر لا یصلح للنیابه عن النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی أمر الإبلاغ..ربما لأنه لا یؤدی الأمر بحرفیته التامه،بل یراعی أمورا تجعله یقدم علی التغییر و التبدیل،و ربما تکون هذه الأمور مصالح شخصیه،تعود إلیه..ککونه لا یرید جرح مشاعر قومه، و لا إزعاجهم،و لا تصعیب علاقته بهم،أو غیر ذلک..

و الخلاصه:النبی«صلی اللّه علیه و آله»یرید تعریف الناس بأن أبا بکر

ص :20

لا یؤتمن علی إبلاغ الرساله،التی و کل بإبلاغها..و لذلک لم یقل النبی «صلی اللّه علیه و آله»:أبو بکر لا یقدر علی التبلیغ،بل قال:لا یبلغ عنی إلا أنا أو رجل منی..

2-و قد یقال:إن من الأهداف أنه لو قام أبو بکر بهذه المهمه لاستغلها هو و مؤیدوه فیما بعد،لا دعاء مقامات تضر بسیر الأمور کما یریده اللّه،من حیث إنها تساعده علی اغتصاب الخلافه من صاحبها المنصوص علیه من اللّه و رسوله،و تثیر الشبهه حین یدعی أبو بکر:أن هذه الإستنابه فی التبلیغ تشیر إلی أهلیته للقیام مقام النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی حیاته«صلی اللّه علیه و آله» و بعد وفاته..و هذا بالذات ما فعلوه،حین زعموا:أنه«صلی اللّه علیه و آله» صلی بالناس فی مرض الرسول،بأمر منه«صلی اللّه علیه و آله»،مع أن النبی «صلی اللّه علیه و آله»قد عزله عن تلک الصلاه رغم مرضه الشدید..

صرحت الروایه المنسوبه إلی الإمام الحسن«علیه السلام»،و وردت فی التفسیر المنسوب إلی الإمام العسکری«علیه السلام»،بأن المطلوب هو تصحیح الصوره التی فی أذهان ضعفاء المسلمین عن هذا الرجل الذی یرشح نفسه لمقام یفقد المؤهلات له و لما هو أقل منه،و یکون ما جری بمثابه إشاره لهم علی هذه الحقیقه.

تقول الروایه المشار إلیها

إن جبرئیل قال لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»عن«براءه»:«ما أمرک ربک بدفعها إلی علی،و نزعها من أبی بکر سهوا،و لا شکا،و لا استدراکا علی نفسه غلطا،و لکن أراد أن یبین لضعفاء المسلمین:أن المقام الذی یقومه

ص :21

أخوک علی«علیه السلام»لن یقومه غیره سواک یا محمد،و إن جلّت فی عیون هؤلاء الضعفاء من أمتک مرتبته،و شرفت عندهم منزلته» (1).

4-قول النبی«صلی اللّه علیه و آله»:لا یؤدی عنی إلا أنا،أو رجل منی..قد یشیر إلی أنه لیس من حق النبی«صلی اللّه علیه و آله»أن یولی أحدا شیئا من مهمات الإمام بعده،مثل تولیه أمر التبلیغ عن اللّه و رسوله غیر علی «علیه السلام»..لأن هذا المقام خاص به صلوات اللّه و سلامه علیه،لأنه هو الحافظ للشریعه،و أحکامها،و الکتاب و آیاته،و هو المرجع للفقهاء و المبلغین،و المهیمن علی حرکتهم.

هل هذا من الأسباب أیضا؟!

اشاره

و قد یقال:إنه«صلی اللّه علیه و آله»-بالإضافه إلی ما تقدم-خاف أن یضعف أبو بکر أمام المشرکین،خوفا من أن یغتالوه،أو أن یؤذوه.و هو لا یثق بنصره أهل مکه له،لأنهم کانوا حدیثی عهد بالإسلام.

و قد أشار المعتزلی إلی ذلک،فقال:لعل السبب فی ذلک،أن علیا«علیه السلام»،من بنی عبد مناف،و هم جمره قریش فی مکه،و علی«علیه السلام»أیضا شجاع لا یقام له،و قد حصل فی صدور قریش منه الهیبه الشدیده،و المهابه العظیمه،فإذا حصل مثل هذا البطل و حوله من بنی عمه من هم أهل العزه،و القوه،و الحمیه،کان أدعی إلی نجاته من قریش،

ص :22


1- 1) بحار الأنوار ج 35 ص 297 عن التفسیر المنسوب للإمام العسکری ص 231 و 232 و(تحقیق مدرسه الإمام المهدی)ص 559.

و سلامه نفسه الخ.. (1).

و نجیب

بأن علماءنا (2)ناقشوا فی ذلک،فقالوا:لو کان الغرض من استبدال أبی بکر بعلی«علیه السلام»هو سلامه من أرسله رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»من الأذی کان الأحری أن یرسل«صلی اللّه علیه و آله»العباس،أو عقیلا،أو غیرهما ممن لم یکن لدی قریش حقد علیهم،لأنهم لم یشارکوا فی قتل آبائهم،و إخوانهم.

و حدیث الخوف من شجاعه علی«علیه السلام»لا ینفع هنا،فإن قریشا کانت تجترئ علی علی«علیه السلام»،و تسعی لقتله فی الحروب،و إن کانت تمنی دائما بالخزی و الخیبه،فهل تکف عنه إذا وجدته وحده فی مکه بالذات،و کان معها ألوف من أهل الشرک؟!

علی أنهم قد زعموا:أن أبا بکر ذهب إلی مکه أمیرا علی الحاج (3)، فلماذا لم یخف من قریش و من المشرکین أن یغتالوه،إذا کان قد خاف من القتل،بسبب حمله لرساله النبی«صلی اللّه علیه و آله»إلیهم؟!.

ص :23


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 17 ص 200 و بحار الأنوار ج 30 ص 423.
2- 2) راجع:بحار الأنوار ج 30 ص 423.
3- 3) فتح العزیز ج 7 ص 31 و بحار الأنوار ج 30 ص 418 و عمده القاری ج 18 ص 260 و تحفه الأحوذی ج 8 ص 387 و جامع البیان للطبری ج 10 ص 77 و التفسیر الکبیر للرازی ج 15 ص 219 و المعارف لابن قتیبه ص 165.

جزع قریش

و قالوا:لما أذّن علی«علیه السلام»«ببراءه»فی مکه أن لا یدخل المسجد الحرام مشرک بعد ذلک العام.جزعت قریش جزعا شدیدا،و قالوا:ذهبت تجارتنا،و ضاعت عیالنا،و خرجت دورنا،فأنزل اللّه تعالی:

قُلْ إِنْ کٰانَ آبٰاؤُکُمْ وَ أَبْنٰاؤُکُمْ وَ إِخْوٰانُکُمْ وَ أَزْوٰاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوٰالٌ اقْتَرَفْتُمُوهٰا وَ تِجٰارَهٌ تَخْشَوْنَ کَسٰادَهٰا وَ مَسٰاکِنُ تَرْضَوْنَهٰا أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهٰادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّٰی یَأْتِیَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ

(1)

» (2).

نعم،إن هذا هو ما یهم أهل الدنیا،و طلاب زخرفها،و المهتمین بزبارجها و بهارجها،مع أن دعوه إبراهیم اللّه تعالی بأن یجعل أفئده من الناس تهوی إلی ذلک الوادی،و أن یرزق أهله من الثمرات،کانت أقوی من کل تجاراتهم،و علاقاتهم،و أوسع و أکبر من کل آمالهم و توقعاتهم، و بهذه الدعوه یرزقهم اللّه،لا بکدّهم و جدّهم،لو کانوا یعقلون..

علی علیه السّلام یتهدد المشرکین

و یلاحظ هنا:أن الأمور حین إبلاغ سوره براءه قد انقلبت رأسا علی

ص :24


1- 1) الآیه 24 من سوره التوبه.
2- 2) بحار الأنوار ج 35 ص 293 و تفسیر القمی ج 1 ص 284 و تفسیر المیزان ج 9 ص 216 و التفسیر الأصفی ج 1 ص 457 و الصافی(تفسیر)ج 2 ص 329.

عقب،فبدلا من أن یخاف علی«علیه السلام»المشرکین علی نفسه،کان هو الذی یتهددهم و یتوعدهم و یتحداهم،حتی لقد أبلغهم سوره براءه و کتاب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و قد«لمع بسیفه»! (1).

و فی نص آخر:«لما دخل مکه اخترط سیفه و قال:و اللّه لا یطوف بالبیت عریان إلا ضربته بالسیف» (2).

و عن علی«علیه السلام»:«فأتیت مکه،و أهلها من قد عرفتم،لیس منهم أحد إلا و لو قدر أن یضع علی کل جبل منی إربا لفعل،و لو أن یبذل فی ذلک نفسه و أهله،و ولده،و ماله،فبلغتهم رساله النبی«صلی اللّه علیه و آله»و قرأت علیهم کتابه،فکلهم یلقانی بالتهدید و الوعید،و یبدی لی البغضاء،و یظهر الشحناء من رجالهم و نسائهم،فکان منی فی ذلک ما قد رأیتم» (3).

ص :25


1- 1) بحار الأنوار ج 35 ص 288 و إقبال الإعمال ج 2 ص 39.
2- 2) بحار الأنوار ج 21 ص 275 و 267 و ج 35 ص 296 و إعلام الوری ص 132 و (ط مؤسسه آل البیت)ج 1 ص 248 و الحدائق الناضره ج 16 ص 94 و جواهر الکلام ج 19 ص 276 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 13 ص 401 و (ط دار الإسلامیه)ج 9 ص 464 و جامع أحادیث الشیعه ج 11 ص 326 و مستدرک سفینه البحار ج 6 ص 597 و تفسیر العیاشی ج 2 ص 74 و جوامع الجامع ج 2 ص 45 و مجمع البیان ج 5 ص 9 و الصافی(تفسیر)ج 2 ص 321 و نور الثقلین ج 2 ص 182 و قصص الأنبیاء للراوندی ص 351.
3- 3) الخصال ج 2 ص 369 و 370 و(ط مرکز النشر الإسلامی)ص 369 و بحار-

و قالوا أیضا:«لما وصل علی«علیه السلام»إلی المشرکین بآیات براءه لقیه خراش بن عبد اللّه-أخو عمرو بن عبد اللّه-الذی قتله علی«علیه السلام»مبارزه یوم الخندق-و شعبه بن عبد اللّه أخوه،فقال لعلی«علیه السلام»:ما تسیرنا یا علی أربعه أشهر،بل برئنا منک و من ابن عمک،إن شئت،إلا من الطعن و الضرب».

و قال شعبه:لیس بیننا و بین ابن عمک إلا السیف و الرمح،و إن شئت بدأنا بک.

فقال علی«علیه السلام»:أجل،أجل،إن شئتم فهلموا (1).

و عن أبی جعفر الباقر«علیه السلام»:«خطب علی«علیه السلام»الناس:

و اخترط سیفه،و قال:لا یطوفن بالبیت عریان الخ..» (2).

3)

-الأنوار ج 35 ص 286 و ج 38 ص 171 و الإختصاص للمفید ص 168 و نور الثقلین ج 2 ص 178 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 3 ص 129 و شرح الأخبار ج 1 ص 304 و إقبال الأعمال ج 2 ص 37 و حلیه الأبرار ج 2 ص 365.

ص :26


1- 1) بحار الأنوار ج 35 ص 290 و 304 و إقبال الأعمال ص 320 و 321 و(ط ایران) ج 2 ص 41 و راجع:مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 392 و الصوارم المهرقه ص 126 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 7 ص 422 و نهج الإیمان ص 251.
2- 2) بحار الأنوار ج 35 ص 296 و 303 و تفسیر العیاشی ج 2 ص 74 و 75 و مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 326-328 و الحدائق الناضره ج 16 ص 94 و جواهر-

و عن الامام الصادق«علیه السلام»:أخذ علی«علیه السلام»الصحیفه، و أتی الموسم،و کان یطوف علی الناس،و معه السیف،و یقول: بَرٰاءَهٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی الَّذِینَ عٰاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ، فَسِیحُوا فِی الْأَرْضِ أَرْبَعَهَ أَشْهُرٍ.. (1).فلا یطوف بالبیت عریان بعد عامه هذا،و لا مشرک،فمن فعل، فإن معاتبتنا إیاه بالسیف.

قال:و کان یبعثه إلی الأصنام فیکسرها،و یقول:«لا یؤدی عنی إلا أنا أو أنت» (2).

عمر شریک أبی بکر

و الشیء الذی قلما أشار إلیه الباحثون هو:أن ثمه نصوصا تصرح بأن النبی«صلی اللّه علیه و آله»قد أرسل أبا بکر و عمر معا ببراءه إلی أهل مکه، فانطلقا،فإذا هما براکب،فقال:من هذا؟!

قال:أنا علی.یا أبا بکر هات الکتاب الذی معک.

2)

-الکلام ج 19 ص 276 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 13 ص 401 و(ط دار الإسلامیه)ج 9 ص 464 و جامع أحادیث الشیعه ج 11 ص 326 و مستدرک سفینه البحار ج 6 ص 597 و جوامع الجامع ج 2 ص 45 و مجمع البیان ج 5 ص 9 و الصافی(تفسیر)ج 2 ص 321 و نور الثقلین ج 2 ص 182 و تفسیر المیزان ج 9 ص 163.

ص :27


1- 1) الآیتان 1 و 2 من سوره براءه.
2- 2) بحار الأنوار ج 35 ص 299 و تفسیر فرات ص 159.

فأخذ علی الکتاب،فذهب به،و رجع أبو بکر و عمر إلی المدینه،فقالا:

ما لنا یا رسول اللّه؟!

قال:«ما لکما إلا خیرا،و لکن قیل لی:لا یبلغ عنک إلا أنت أو رجل منک» (1).

و یؤید شراکه عمر لأبی بکر فی هذا الأمر:أن بعض الروایات صرحت:

بأن النبی«صلی اللّه علیه و آله»قد عرض حمل الکتاب إلی المشرکین علی جمیع أصحابه،فکلهم تثاقل عن حمله،و المضی به إلی مکه،فندب منهم رجلا فوجهه به (2).

و هذا یدل علی أن عمر کان ممن تثاقل فی الإستجابه لطلب الرسول «صلی اللّه علیه و آله»،و لأجل هذا التثاقل الظاهر من الناس،کان لا بد للنبی«صلی اللّه علیه و آله»من أن یفرض علی رجل بعینه القیام بذلک..

و هکذا کان..و قد اختار«صلی اللّه علیه و آله»خصوص الذین لهم دعاوی عریضه،و یسعون للإستیلاء علی أمر الأمه،و إبعاد صاحبه الشرعی..

و جری ما جری.

و شارک عمر أبا بکر فیما ترتب علی إرجاعه من آثار،و ما یمکن أن یکون له من دلالات کما شارکه فی المسیر.

ص :28


1- 1) المستدرک للحاکم ج 3 ص 51 و تخریج الأحادیث و الآثار ج 2 ص 50 و شواهد التنزیل ج 1 ص 318 و أبو هریره للسید شرف الدین ص 124.
2- 2) الخصال ج 2 ص 369 و بحار الأنوار ج 35 ص 286 و ج 38 ص 172.

و اللافت هنا:أن عمار بن یاسر هو الآخر قد شارک علیا«علیه السلام» فی المسیر إلی مکه،و لکن الناس یقتصرون علی ذکر علی«علیه السلام»و قلما یذکرون عمارا..تماما کما یذکرون أبا بکر فی حمله سوره البراءه و لا یذکرون عمر الذی کان معه أیضا،لأن أنظار هؤلاء و أولئک تکون مشدوده للأهم من الرجلین.

و لا ندری لماذا تثاقل عمر أولا،ثم عاد فذهب مع أبی بکر ثانیا..مع العلم:بأن امتناع عمر عن تلبیه طلب النبی«صلی اللّه علیه و آله»لم یکن هو المره الأولی،فإنه فی غزوه الحدیبیه امتنع أیضا عن امتثال أمر النبی«صلی اللّه علیه و آله»له بالذهاب إلی مکه لیبلغ أشراف قریش بما جاء له النبی«صلی اللّه علیه و آله»،و قال:یا رسول اللّه،إنی أخاف قریشا علی نفسی (1).

ص :29


1- 1) راجع:تاریخ الأمم و الملوک ج 2 ص 278 و إقبال الأعمال ج 2 ص 38 عنه، و عین العبره فی غبن العتره لأحمد آل طاووس ص 24 و بحار الأنوار ج 35 ص 287 و مسند أحمد ج 4 ص 324 و تخریج الأحادیث و الآثار ج 3 ص 310 و جامع البیان للطبری ج 26 ص 111 و تفسیر الثعلبی ج 9 ص 47 و تفسیر البغوی ج 4 ص 193 و تفسیر القرآن العظیم ج 4 ص 200 و 210 و تفسیر الثعالبی ج 5 ص 254 و الثقات لابن حبان ج 1 ص 298 و تاریخ مدینه دمشق ج 39 ص 78 و البدایه و النهایه ج 4 ص 191 و عیون الأثر ج 2 ص 118 و السیره النبویه لابن کثیر ج 3 ص 318 و سبل الهدی و الرشاد ج 5 ص 46.

متی أرسل النبی صلّی اللّه علیه و آله علیا علیه السّلام؟!

و تقدم قول بعض الروایات:إن أبا بکر إنما سأل النبی«صلی اللّه علیه و آله»عن سبب إرسال علی«علیه السلام»إلی مکه،بعد أداء مناسک الحج، و ذلک للإیهام بأن أبا بکر قد ذهب هو و علی«علیه السلام»إلی مکه..فلما رجعا استفهم عن سبب إلحاق علی به،لیحمل الرساله دونه..

مع أن الأمر جری علی خلاف ذلک،لما یلی:

ألف:تقدم:أن الروایات-باستثناء واحده منها-تصرح:بأنه حین أخذ علی«علیه السلام»الرساله من أبی بکر،و توجه إلی مکه،رجع هو إلی المدینه.

و فی بعضها:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»أمر علیا بأن یرد أبا بکر.

و بعد اتفاق الروایات تقریبا علی رجوع أبی بکر،فإن اختلافها فیما بینها فی بعض الخصوصیات،یمکن معالجته بأدنی تأمل..

ب:لو قبلنا بأن أبا بکر واصل طریقه إلی مکه،فذلک لا یعنی أنه هو الذی حج بالناس،إذ یمکن أن یکون قد حج تحت إمره علی«علیه السلام»أیضا.

ج:و یمکن أن یستدل علی ذلک أیضا بقولهم:إنه«صلی اللّه علیه و آله» لم یؤمر علی علی«علیه السلام»أحدا طیله حیاته..

أهلیه أبی بکر للخلافه

هذا،و قد استدل علماء الشیعه بهذه الواقعه علی عدم صلاحیه أبی بکر للخلافه،فضلا عن الإمامه،فقالوا:من لم یصلح لأداء سوره واحده إلی أهل بلده.فهو لا یصلح للرئاسه العامه،المتضمنه لأداء جمیع الأحکام إلی

ص :30

عموم الرعایا فی سائر البلاد (1).

أضاف الشریف المرتضی«رحمه اللّه»قوله:«لو سلمنا أن ولایه الموسم لم تنسخ لکان الکلام باقیا،لأنه إذا کان ما ولی-مع تطاول الأزمان-إلا هذه الولایه،ثم سلب شطرها،و الأفخم و الأعظم منها،فلیس ذلک إلا تنبیها علی ما ذکرنا» (2).

و یؤکد ذلک:أن الذی أوکلت إلیه المهمه،و هو علی«علیه السلام»، کان خطر تعرضه لغدر الحاقدین علیه کبیرا جدا،أما أبو بکر الذی أعفی من المهمه،فقد تقدم:أنه کان أکثر مقبولیه عندهم،و الخطر عنه أبعد بسبب مواقفه الإیجابیه،تجاه أسراهم،لأنه لم یتعرض أحد منهم لأی خطر من قبله مهما صغر..و لغیر ذلک من أسباب..

علی علیه السّلام و عمار

عرفنا:أن عمارا«رحمه اللّه»رافق علیا«علیه السلام»إلی مکه،و یقول النص:إن فلانا و فلانا انزعجا من إرسال علی«علیه السلام»،و أحبا أن یرسل من هو أکبر منه سنا،و قالا:بعث هذا الصبی؟!و لو بعث غیره إلی أهل مکه، و فی مکه صنادید قریش و رجالها،و اللّه،الکفر أولی بنا مما نحن فیه.

ص :31


1- 1) راجع:بحار الأنوار ج 30 ص 211 و ج 35 ص 310 و منهاج الکرامه ص 181 و نهج الحق ص 265 و شرح إحقاق الحق(الأصل)ص 222.
2- 2) الشافی فی الإمامه ج 4 ص 155 و بحار الأنوار ج 30 ص 417 عنه،و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 17 ص 197 و الصوارم المهرقه ص 126.

ثم إنهما سارا إلی علی و عمار و خوفاهما بأهل مکه،و غلظا علیهما الأمر، و قالا لهما:إن أبا سفیان،و عبد الرحمان،و عبد اللّه بن عامر،و أهل مکه قد جمعوا لهم.

فقال علی«علیه السلام»:حسبنا اللّه و نعم الوکیل.

و مضیا،فلما دخلا مکه أنزل اللّه تعالی: اَلَّذِینَ قٰالَ لَهُمُ النّٰاسُ إِنَّ النّٰاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزٰادَهُمْ إِیمٰاناً وَ قٰالُوا حَسْبُنَا اللّٰهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ، فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَهٍ مِنَ اللّٰهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوٰانَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ (1).

و نقول:

1-لعل انزعاج فلان و فلان قد کان بعد تثاقلهما أولا،و بعد الإنتداب القسری لأبی بکر للمهمه،ثم عزله عنها،حیث فاجأهما هذا العزل، و أزعجهما أن یکون علی«علیه السلام»هو البدیل،و استفاقا علی ضربه معنویه هائله،و موجعه جدا،فأحبا تدارک الأمر،و لو بأن یعلن علی«علیه السلام»انصرافه،أو تردده،و خوفه،بسبب تخویفهما إیاه بجمع الناس..

کما أن نفس إظهار شیء من الحرص منهما علی تولی هذه المهمه قد یعید شیئا من الإعتبار لمن فقده،مهما کان قلیلا و ضئیلا..

2-ماذا نقول لرجلین یریان الکفر أولی من الإیمان،لأجل أمر لا حقیقه له،بل هو أمر أرعن و تافه،و هو أن ذا السن الجاهل و القاصر

ص :32


1- 1) الآیتان 173 و 174 من سوره آل عمران.

التفکیر،و الجبان،و الناقص الإیمان،و الذی یعانی من الکثیر الکثیر من العاهات،و النقائص لا بد أن یقدم علی الأصغر منه سنا.

رغم أن الأصغر أشرف الخلق و أفضلهم،و أکرمهم،و أعلمهم،و أتقاهم و أحکمهم،و أعقلهم،و أشجعهم،و أصحهم إیمانا و یقینا،و أکملهم فی کل شیء..

مع العلم:بأن معادله السن لو صحت لبطلت خلافه أبی بکر،لأن أباه کان حیا حین استدل علی هذا الأمر،بالإضافه إلی وجود عشرات أو مئات من الصحابه کانوا أسن منه.

بل لو صح ذلک،لبطلت کل خلافه و رئاسه،بل کل إمامه و نبوه، حتی نبوه أولی العزم لأنهم جمیعا کان فی قومهم من هم أسن منهم..

و کذلک الحال بالنسبه لنبینا الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»فإن عمه العباس و کثیرین غیره کانوا أسن منه«صلی اللّه علیه و آله»..

3-لا ندری کیف یجیز مسلم لنفسه ترجیح الکفر علی الإیمان،لأجل تقدیم الأصغر سنا علی الأکبر،و ما الذی عرف و رأی من هنات فی الإسلام و الإیمان حتی أصبح عنده رخیصا،و محتقرا،و یرید التخلص منه، و تنزیه نفسه عنه؟!

عوده علی علیه السّلام حدث و دلاله

تقول روایه لخصناها:

إن علیا«علیه السلام»انصرف إلی المدینه یقصد فی السیر،و أبطأ

ص :33

الوحی عن النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی أمر علی«علیه السلام»،و ما کان منه،فاغتم لذلک غما شدیدا..

و کان من عادته«صلی اللّه علیه و آله»أنه إذا صلی الغداه استقبل القبله، و استقبل علی«علیه السلام»الناس خلف النبی«صلی اللّه علیه و آله»، فیستأذنون فی حوائجهم،و بذلک أمرهم«صلی اللّه علیه و آله».

فلما غاب علی«علیه السلام»إلی مکه لم یجعل أحدا مکان علی«علیه السلام»،بل کان هو نفسه«صلی اللّه علیه و آله»یستقبل الناس.

فأذن للناس..فاستأذنه أبو ذر،فأذن له.فخرج یستقبل علیا«علیه السلام»،فلقیه ببعض الطریق،فالتزمه و قبله،و سبقه إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و بشره بقدومه،فقال النبی«صلی اللّه علیه و آله»لأبی ذر:

«لک بذلک الجنه» (1).

ثم رکب النبی«صلی اللّه علیه و آله»و رکب معه الناس،فلما رآه أناخ ناقته،و نزل رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فتلقاه،و التزمه و عانقه، و وضع خده علی منکب علی«علیه السلام».

و بکی النبی«صلی اللّه علیه و آله»فرحا بقدومه.و بکی علی«علیه السلام»معه..

ثم سأله عما صنع،فأخبره،فقال«صلی اللّه علیه و آله»:«کان اللّه عز

ص :34


1- 1) إقبال الأعمال لابن طاووس ج 2 ص 40 و بحار الأنوار ج 35 ص 289.

و جل أعلم بک منی حین أمرنی بإرسالک» (1)..

و نقول:

لفت نظرنا فی هذا النص أمور عدیده،فلاحظ منها ما یلی

1-إن النظام الذی تحدثت الروایه أنه کان قائما بالنسبه لاستئذان الناس نبیهم لیذهبوا فی حوائجهم،یشیر إلی شده الضبط و الإنضباط الذی یهیء للقائد الإشراف المباشر و الدقیق علی حرکه الناس معه،و یعطیه القدره علی التصرف و وضع الأمور فی مواضعها،وفق معطیات دقیقه، و معرفه تفصیلیه،و إشراف علی النتائج،و سیکون قراره متوافقا مع الظروف الموضوعیه القائمه،و مترافقا مع معطیات النجاح و الفلاح.

2-إن هذا الإجراء من شأنه أن یبلور بصوره عفویه شعورا لدی کل فرد بارتباطه الفعلی و المستمر بقائده و رائده،و یعطیه المزید من الشعور بالقیمه و الأهمیه لحضوره و لوجوده،و لحرکتهم معه..و تأثیره فی المنظومه العامه.کما أنه یبعث فیه حیویه،تدفعه للتأثیر الإیجابی و الفاعل..

3-و قد أظهر النبی«صلی اللّه علیه و آله»إهتماما بالغا بسلامه علی «علیه السلام»،حتی صار همّ أبی ذر منصرفا إلی التعجیل باستجلاء خبر علی«علیه السلام»،لیدخل السرور علی قلب الرسول،معتبرا ذلک من أعظم القربات.

و قد ظهر مصداق ذلک بالمکافأه التی تلقاها من النبی«صلی اللّه علیه

ص :35


1- 1) بحار الأنوار ج 35 ص 288-290 و إقبال الأعمال ج 2 ص 40.

و آله»علی بشارته بقدومه«علیه السلام»،و هی قوله له:«لک بذلک الجنه».

و هی مکافأه لم یکن یتوقعها أبو ذر،و لا أحد ممن حضر و سمع،لأنهم لم یعرفوا علیا«علیه السلام»،لیعرفوا قیمته عند اللّه و عند رسوله«صلی اللّه علیه و آله»..و هو ما أشار إلیه«صلی اللّه علیه و آله»بقوله:«یا علی ما عرف اللّه إلا أنا و أنت،و ما عرفنی إلا اللّه و أنت،و ما عرفک إلا اللّه و أنا» (1).

و المراد المعرفه التامه،أو فقل:معرفته حق معرفته..

4-إن استقبال النبی«صلی اللّه علیه و آله»لعلی«علیه السلام»کان فریدا لم یر منه مثله،حتی حین قدم علیه جعفر من الحبشه،حیث استقبله «صلی اللّه علیه و آله»بخطوات.

و لکنه بالنسبه لعلی«علیه السلام»خرج من المدینه،و رکب راحلته، و سار ما شاء اللّه أن یسیر لاستقباله،ثم هو یضع خده علی منکب علی «علیه السلام»،و یبکی علی«علیه السلام»،و یبکی النبی«صلی اللّه علیه و آله»فرحا بقدومه.

ص :36


1- 1) راجع:مختصر بصائر الدرجات ص 125 و المحتضر للحلی ص 78 و 285 و مدینه المعاجز ج 2 ص 439 و مستدرک سفینه البحار ج 7 ص 182 و تأویل الآیات ج 1 ص 139 و 221 و مشارق أنوار الیقین ص 172 و مکیال المکارم ج 1 ص 369 و راجع:مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 60 و بحار الأنوار ج 39 ص 84.

الفصل الخامس

اشاره

أقاویل..لا مبرر لها..

ص :37

ص :38

نحن فی حیره من أمرنا

و نرید ان نعترف هنا:أننا فی حیره شدیده من أمرنا فی أبی بکر،فإن محبیه،إذا رأوا أن إظهار الفخامه و العظمه هو المفید له،یجعلون حتی فراره من الزحف شجاعه،و ابتعاده عن المعرکه فی بدر ریاسه،و یدّعون:أن من دلائل عظمته و شجاعته إقناعه عمر بن الخطاب بموت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و ینسبون له نفوذ الکلمه و الإحترام و الریاسه بین المشرکین فی مکه،فلم یعذبه المشرکون لمکانته فیهم،و لم یمنعوه من إقامه المسجد من أجل ذلک،کما أن قریشا تبذل فیه مائه ناقه لمن یمکّنها منه حین الهجره،کما بذلت فی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».

و علی هذا فقس ما سواه.

و إذا احتاجوا لتخلیصه من بعض المآزق إلی ادّعاء ضعفه،و خوفه، و کونه بلا نصیر،و لا عشیره،و لا ظهیر..فإنهم یبادرون إلی ذلک، و یبالغون فیه ما شاؤا،و بلا رقیب و لا حسیب!!

من بدع الرافضه

و قد تقدم:أن بعضهم زعم:أن حدیث عزل أبی بکر عن الحج من بدع الرافضه..

ص :39

و هذا کلام سیق علی سبیل التهمه لجماعه کبیره سماها الرافضه..

و صحته و فساده مرهون بما تثبته الوقائع و الأدله..

و سنری:أن الروایات و الشواهد من طرق محبی أبی بکر أنفسهم متضافره علی صحه و وقوع ما ادعی أنه من بدع الرافضه،باستثناء روایه واحده أوردها محبو أبی بکر هی التی لا بد أن تبقی فی قفص الإتهام،إن لم نقل:إنها موصومه بوصمه الإختلاق و الإبتداع..

الثناء علی أبی بکر فی سوره البراءه

ادعی بعض محبی أبی بکر:أن سبب أخذ الآیات من أبی بکر هو أن سوره براءه تضمنت ثناء علیه،فأحب أن یکون علی لسان غیره..إن المتأمل بالآیات التی ذکرت کلب أهل الکهف،و الآیات التی ذکرت أبو بکر یتیقن أن کلب أهل الکهف أولی بالفخر من أبی بکر و أتباعه الذین هم أولی بالخزی.

و نقول:

أولا:إنه یقصد بالثناء علی أبی بکر قوله تعالی: ثٰانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمٰا فِی الْغٰارِ إِذْ یَقُولُ لِصٰاحِبِهِ لاٰ تَحْزَنْ إِنَّ اللّٰهَ مَعَنٰا فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهٰا وَ جَعَلَ کَلِمَهَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلیٰ وَ کَلِمَهُ اللّٰهِ هِیَ الْعُلْیٰا وَ اللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (1)و قد ذکرنا فی کتابنا الصحیح من سیره النبی الأعظم «صلی اللّه علیه و آله»حین الحدیث عن الهجره:أن هذه الآیه تضمنت

ص :40


1- 1) الآیه 40 من سوره التوبه.

شواهد عدیده،علی أنها فی مقام الذم،و التأنیب،و الإدانه.فإن صاحبه یحزن و یخاف رغم أنه یری المعجزات و الکرامات تتوالی و هی تدل علی أن اللّه حافظ لنبیه،فهو یری نسج العنکبوت،و الشجره تنبت علی باب الغار و الحمامه الوحشیه تبیض،و غیر ذلک.

و یحاول النبی«صلی اللّه علیه و آله»أن یهدئه و یطمئنه،ثم تنزل الآیه بنزول السکینه علی الرسول،و إخراجه هو منها،مع أن أبا بکر هو الحزین الخائف،و تصرح بأن اللّه سبحانه أید رسوله بجنود لم یروها.و لم تأت علی ذکر صاحبه فی ذلک.

و من کان هذا حاله،فإنه یحتاج إلی المزید من العمل لتأکید یقینه، و بلوره إیمانه..

ثانیا:إن الآیات التی أرسلها النبی«صلی اللّه علیه و آله»إلی مکه إن کانت عشرا،أو عشرین أو ثلاثین،فلیست آیه الغار من بینها،لأنها هی الآیه الأربعون فی تلک السوره.

ثالثا:لو سلمنا أن آیه الغار کانت من بین الآیات المرسله،فیرد السؤال عن السبب فی عدم التفات النبی«صلی اللّه علیه و آله»إلی هذا الأمر قبل أن یرسل أبا بکر!

و سؤال آخر عن السبب فی تأخر نزول الوحی إلی حین خرج أبو بکر، و سار فی البراری و القفار،باتجاه مکه،مع العلم بأن المسیر إلی مکه یحتاج إلی تهیئه الأسباب،و الإستعداد الذی یحتاج إلی بعض الوقت الذی یتسع و لا شک لنزول الوحی بتصحیح القرار،و حفظ ماء وجه أبی بکر؟!.

ص :41

تأول بارد،و رأی سقیم کاسد

و زعموا:أن السبب فیما جری هو أن العقود و العهود لا یحلها إلا المطاع،و العاقد لها،أو رجل من أهل بیته (1).

و نجیب:

أولا:بأن المهمه التی أوکلت إلی أبی بکر أولا،ثم علی ثانیا لم تکن نقض عهد،و لا حل عقد.

ثانیا:لو کان الأمر کذلک،فلماذا أرسل«صلی اللّه علیه و آله»أبا بکر أولا،فإنه«صلی اللّه علیه و آله»کان عارفا بالرسوم و الأعراف فی زمانه،کما کان یعرفها غیره..

ثالثا:دعوی أن العهد لا ینقضه إلا من عقده،أو رجل من أهل بیته، لا تصح،فقد قال المعتزلی:«و ما نسب إلی عاده العرب غیر معروف،و إنما هو تأویل تأول به متعصبوا أبی بکر،لانتزاع براءه منه،و لیس بشیء» (2).

و لم نسمع أن أحدا توقف فی نقض عقد أو عهد حتی یبلغه إیاه عاقده، أو أحد أقاربه (3).

ص :42


1- 1) راجع:دلائل الصدق ج 2 ص 245 عن فضل بن روزبهان،و بقیه المصادر تقدمت فی بدایه الحدیث عن تبلیغ سوره«براءه».
2- 2) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 17 ص 200 و راجع:بحار الأنوار ج 30 ص 422 و ج 35 ص 312 عنه.
3- 3) الشافی فی الإمامه ج 4 ص 150 و الصراط المستقیم ج 2 ص 6 و بحار الأنوار ج 3 ص 319.

علی أننا قد ذکرنا:أنه لیس ثمه نقض عهد،بل الآیه فی سوره التوبه تأمر بإتمام عهدهم إلی مدتهم.

رابعا:لو صح قول هؤلاء،فلماذا یخاف أبو بکر من أن یکون قد نزل فیه شیء؟!

خامسا:ما معنی أن یعترض أبو بکر علی النبی«صلی اللّه علیه و آله» بالطریقه التی تقدمت.فإنها أظهرت حاله تمرد من أبی بکر علی الرسول «صلی اللّه علیه و آله»،فلاحظ قوله:مالی؟!أنزل فی قرآن؟!.

و یشیر إلی ذلک أیضا قوله:إنک أهلتنی لأمر طالت إلیه الأعناق،فلما توجهت له رددتنی عنه!!

و ما معنی أن یهتم أبو بکر بالجاه و المقام الدنیوی،کما دل علیه قوله:

«أهلتنی لأمر طالت إلیه الأعناق»؟!

و ما معنی سؤاله عن نزول القرآن فیه،هل کان یخفی شیئا یخشی أن یظهره القرآن؟!

سادسا:لماذا لم یعترض أبو بکر من بدایه الأمر علی انتداب النبی«صلی اللّه علیه و آله»،و یذکّره:بأن المشرکین لا یرضون بنقض عهدهم،لأن هذا النقض لا بد أن یکون منک أو من أحد أقاربک،فإن أعراف العرب تمنع من إرسالی؟!

کما أن أحدا من الصحابه لم یبادر إلی لفت نظر النبی«صلی اللّه علیه و آله»إلی هذا الأمر..

سابعا:لو صح ذلک،فلماذا قال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:«لا

ص :43

یؤدی عنی إلا أنا أو علی»؟!روی ذلک عن یحیی بن آدم السلولی،و عن حبشی بن جناده،و حفش،و عمران،و أبی ذر الغفاری،و روی أیضا عن ابن عباس.

فلو کان«صلی اللّه علیه و آله»یرید الأخذ بأعراف الجاهلیه لم یصح منه حصر الأمر به و بعلی«علیه السلام»،بل لا بد من تعمیمه لجمیع أقاربه..

فإن قیل:الصحیح هو ما روی عنه«صلی اللّه علیه و آله»:لا یؤدی عنی إلا أنا أو رجل منی،أو من أهل بیتی» (1).

ص :44


1- 1) راجع:المناقب للخوارزمی ص 165 و علل الشرائع ج 1 ص 189 و شرح الأخبار ج 2 ص 179 و راجع ج 1 ص 94 و أحکام القرآن لابن العربی ج 2 ص 453 و بحار الأنوار ج 35 ص 285 و راجع ص 292 و 307 و ج 21 ص 266 و ج 30 ص 411 و 419 و ج 34 ص 221 و ج 90 ص 124 و البدایه و النهایه(ط دار إحیاء التراث العربی)ج 5 ص 44 و تفسیر البحر المحیط ج 1 ص 672 و راجع ج 5 ص 9 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 3 ص 232 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 69 و السیره النبویه لابن هشام ج 4 ص 972 و الإستغاثه ج 2 ص 16 و تنبیه الغافلین ص 78 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 347 و مستدرک سفینه البحار ج 1 ص 315 و الطرائف لابن طاووس ص 38 و فتح الباری ج 8 ص 66 و عمده القاری ج 18 ص 17 و شواهد التنزیل ج 1 ص 308 و راجع ص 315 و نور الثقلین ج 2 ص 178 و راجع 182 و جامع البیان ج 10 ص 84 و راجع:الدر المنثور ج 3 ص 209 و أنساب الأشراف ص 107 و مناقب الإمام أمیر المؤمنین«علیه السلام»للکوفی-

و یجاب:

أولا:لا دلیل علی صحه هذه الروایه،و کذب تلک.

ثانیا:لا مانع من أن تکون الروایتان روایه واحده بأن یکون قد قال:

لا یؤدی عنی إلا أنا أو رجل منی،و هو علی مثلا..أو یکون قد قال ذلک فی مناسبتین،لیعرف الناس أن المقصود بمن هو من أهل بیته خصوص علی «علیه السلام»..

المؤاخذه علی النوایا

قد یقال:إن أبا بکر حین حمل الآیات إلی مکه لم یرتکب ذنبا،فلماذا یعاقبه اللّه و رسوله علی هذا النحو،الذی یحمل معه فضیحه کبری له أمام الناس، و هی تظهر ضعف أبی بکر،أو توجب التشکیک بأمانته،أو نحو ذلک؟!و هل

1)

-ج 1 ص 471 و الصوارم المهرقه ص 125 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام» للشیروانی ص 460 و 461 و الغدیر ج 6 ص 346 و 350 و کتاب السنه لابن أبی عاصم ص 595 و السنن الکبری للنسائی ج 5 ص 129 و خصائص أمیر المؤمنین للسنائی ص 92 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 7 ص 288 و 291 و ج 17 ص 195 و تخریج الأحادیث و الآثار ج 2 ص 49 و تفسیر القمی ج 1 ص 282 و 341 و 420 و مجمع البیان ج 5 ص 8 و مناقب علی بن أبی طالب لابن مردویه ص 251 و خصائص الوحی المبین ص 167 و الصافی(تفسیر)ج 2 ص 320 و تفسیر المیزان ج 9 ص 162 و 168 و تمهید الأوائل ص 546 و تفسیر النسفی ج 2 ص 77 و التفسیر الکبیر للرازی ج 15 ص 218 و تفسیر البیضاوی ج 3 ص 128.

ص :45

تصح العقوبه قبل الجنایه؟!أو هل تصح العقوبه علی النوایا؟!.

و نجیب:

أولا:قد یقال فی الجواب:إن أبا بکر کان یجری إتصالات،و یدبر مع غیره لإبعاد الخلافه بعد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»عن صاحبها الشرعی،المنصوص علیه،و کفی بذلک ذنبا یستحق علیه العقوبه من اللّه و رسوله.

کما أن من حق أهل الحق أن یدبروا لإفشال المساعی التی تبذل لتضییع الحق،و إلقاء الأمه فی متاهات الأهواء.

بل قد تکون هناک نوایا یجب أن تظهر،و قد علم بها علام الغیوب، و أراد إظهاراها بهذه الطریقه.

ثانیا:إن من الحق و الخیر للناس أن یمتحن اللّه و رسوله أولئک الذین یرشحون أنفسهم لمقامات خطیره و حساسه تؤثر علی مصیر الأمه بأسرها..

لکی تظهر قدرات هؤلاء الناس،و ملکاتهم،و خصائصهم،و نوایاهم أیضا،حتی لا یحملهم الناس ما لا طاقه لهم به،أو حتی لا یستجیب لهم الناس إذا دعوهم إلی مساعدتهم فی الوصول إلی أهداف لا یحق لهم الوصول إلیها،و قد یوجب وصولهم هذا بلاءات کبیره،و إخفاقات خطیره علیهم و علی غیرهم.

و قد أخفق أبو بکر فی هذا الإمتحان،فإنه حین أرجعه النبی«صلی اللّه علیه و آله»ظهر ضعفه،و تجلت معان لا تلیق بمن یطلب ما یطلبه هذا الرجل،فقد بکی،و انزعج،و اهتم و اغتم،و عاتب و اشتکی،و أکثر الکلام

ص :46

علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..و لم نره رضی بما رضیه له اللّه و رسوله،و لم یسلم له تسلیما.

و کان أبعد الناس عن القاعده التی أطلقتها الحوراء زینب صلوات اللّه و سلامه علیها:«رضا اللّه رضانا أهل البیت» (1).

و إنما کان یتعامل مع ما یجری علی قاعده:کاد المریب أن یقول خذونی، فقد کان خائفا من أن یکون قد نزل فی حقه شیء..

مع أن المفروض بمن یعلم أن اللّه تعالی أعدل العادلین،و أکرم الأکرمین،و أرحم الراحمین..أن یعرف أن اللّه لا یظلمه،و أن رسوله لا یحیف علیه،فلو لم یکن قد صدر ما یخشی المؤاخذه علیه،أو فضح أمره فیه لم یکن معنی لخوفه،و لا لسؤاله،و لا..و لا..إلخ..

و لعل مما یدل علی ذلک:أن الروایه عن علی«علیه السلام»تذکر:أن أبا بکر کان قد تثاقل عن حمل الکتاب کما تثاقل غیره،حتی لجأ النبی«صلی اللّه علیه و آله»إلی فرض ذلک علیه،و إلزامه به (2).

إن التثاقل عن حمل الکتاب حتی لو کان حبا بالراحه لعدم وجود

ص :47


1- 1) راجع:بحار الأنوار ج 44 ص 367 و اللهوف لابن طاووس ص 38 و کشف الغمه ج 2 ص 239 و معارج الوصول ص 94 و مثیر الأحزان ص 29 و لواعج الأشجان ص 239 و 70 و نزهه الناظر و تنبیه الخاطر ص 86 و المجالس الفاخره للسید شرف الدین ص 207 عن مقتل الخوارزمی ج 1 ص 186.
2- 2) الخصال ج 2 ص 369 و بحار الأنوار ج 35 ص 386 و ج 38 ص 172.

خطر من المشرکین علی أبی بکر.لا بد أن یجعل أبی بکر یفرح حین یتم الإستغناء عنه..و سیزید ارتیاحه حین یسأل النبی«صلی اللّه علیه و آله»إن کان قد نزل فیه شیء،فأجابه«صلی اللّه علیه و آله»بالنفی،حیث إن تحویل المهمه عنه إلی غیره،لم یکن لأجل أن قرآنا نزل بذمه.

لا یؤدی عنک إلا علی

و قد یقال أیضا:

إذا کان لا یؤدی عن النبی«صلی اللّه علیه و آله»إلا هو أو علی(أو رجل منه)،فما معنی أن یرسل عشرات الکتب إلی الملوک،و إلی الأشخاص و القبائل،و البلاد و الجماعات مع أشخاص من فئات شتی،لیسوا من أهل بیته أصلا،فإن هذا تبلیغ عنه.

و یجاب:

أولا:لعل المقصود أن أبا بکر لا یؤدی عن النبی«صلی اللّه علیه و آله» فی خصوص هذا المورد الذی یحتاج إلی حزم و صلابه،و إصرار و اقتدار، و عزه و مهابه،لا یملکها سوی علی«علیه السلام»حتی کان الطرف الآخر هم قومه.

ثانیا:المقصود:التبلیغ عنه فیما هو من شأنه کمبلغ عن اللّه،مما یرتبط بالشریعه و الکتاب الذی له مساس بالإمامه من بعده،فإن إبرام العهود و المواثیق التی تحدثت الآیات فی سوره براءه عنها،و عن تعاهدها بالوفاء، و عقاب ناقضها هی من صلاحیات النبی«صلی اللّه علیه و آله»،ثم الإمام من بعده،و أین هذا الأمر من بعث الرسل فی الحاجات المختلفه إلی هذه

ص :48

الجهه أو تلک؟!

و بعباره أکثر تفصیلا:إن حامل الآیات برید أن یعلن الحرب علی من یصر علی انتهاک حرمه المسجد الحرام بعد ذلک العام،و إبلاغ قرارات حازمه و حاسمه فیما یرتبط بالشأن العام،بما فی ذلک إبطال سنن الجاهلیه فیما یرتبط بعرفات..و إنذار المشرکین،و إعطائهم مهله أربعه أشهر،و أنه لا تجدید لعهد مشرک.

و هی قرارات تمس النبی«صلی اللّه علیه و آله»و الخلیفه من بعده مباشره..و لا بد من قطع أمل المشرکین بالحصول علی أی امتیاز یقوی موقعهم.

و لعلهم یطمعون بالحصول علی بعض التساهل من الخلیفه بعد رسول اللّه إن کان فلان من الناس هو الخلیفه،و لا سیما إذا کان قد عاش الشرک و مارسه طیله عشرات السنین،فإنه لن یکون قادرا علی اقناعهم ببراءته الحقیقیه مما کان علیه،و لن یکون لکلامه ذلک التأثیر فیهم.

أما إن کان الخلیفه هو ذلک الذی قصم ظهر الشرک،و أبار أحلامهم، و أبطل کیدهم،فإن الأمر سیکون مختلفا،لا سیما و أن علیا هو أخو الرسول،و هو منه بمنزله هارون من موسی،فإرساله بهذه الرساله إلیهم سیقصم ظهورهم،و یمیتهم فی حسرتهم،و یقطع دابر کل أمل لهم.

و یؤکد هذه الحقیقه الشواهد التالیه

ألف:تقدم:أن بعض الروایات عن علی«علیه السلام»تقول:إنه «صلی اللّه علیه و آله»کتب الکتاب،و عرض علی جمیع أصحابه المضی به إلی

ص :49

المشرکین،فکلهم یری التثاقل فیهم،فلما رأی ذلک ندب منهم رجلا، فوجهه به،فأتاه جبرئیل«علیه السلام»،فقال:یا محمد،لا یؤدی عنک إلا أنت أو رجل منک،فأنبأنی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بذلک، و وجهنی بکتابه و رسالته إلی مکه الخ.. (1).

ب:صرحت بعض نصوص الروایه بأکثر من ذلک،فعن الإمام الباقر «علیه السلام»قال:لما سرح رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أبا بکر بأول سوره«براءه»إلی أهل مکه أتاه جبرئیل«علیه السلام»،فقال:یا محمد،إن اللّه تعالی یأمرک أن لا تبعث هذا،و أن تبعث علی بن أبی طالب«علیه السلام»،و إنه لا یؤدیها عنک غیره..

فأمر النبی«صلی اللّه علیه و آله»علی بن أبی طالب«علیه السلام»، فلحقه،فأخذ منه الصحیفه،و قال:ارجع إلی النبی.

فقال أبو بکر:هل حدث فی شیء؟!.

فقال:سیخبرک رسول اللّه.

فرجع أبو بکر إلی النبی«صلی اللّه علیه و آله»،فقال:یا رسول اللّه،ما کنت تری أنی مؤد عنک هذه الرساله؟!.

ص :50


1- 1) الخصال ج 2 ص 369 و بحار الأنوار ج 35 ص 286 و ج 38 ص 171 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 3 ص 128 و شرح الأخبار ج 1 ص 304 و الإختصاص للمفید ص 168 و إقبال الأعمال ج 2 ص 37 و حلیه الأبرار ج 2 ص 365 و نور الثقلین ج 2 ص 178.

فقال له النبی«صلی اللّه علیه و آله»،أبی اللّه أن یؤدیها إلا علی بن أبی طالب«علیه السلام».

فأکثر أبو بکر علیه من الکلام،فقال له النبی«صلی اللّه علیه و آله»:

کیف تؤدیها و أنت صاحبی فی الغار؟! (1).

فإن قوله الأخیر:«کیف تؤدیها و أنت صاحبی فی الغار»،قد جاء علی سبیل التقریع و التشنیع و الذم،و بیان السبب و المبرر لهذا الإجراء.

و لعل الوجه فی ذلک:أن أبا بکر کان فی الغار خائفا فزعا،إلی حد أن هذا الجزع کان له من الأثر السلبی الخطر و ما أوجب نزول قرآن یندد به، و یتلی إلی یوم القیامه..مع أنه کان یری الآیات الداله علی حفظ اللّه تعالی لنبیه«صلی اللّه علیه و آله»،مثل نسج العنکبوت،و نبات شجره السدر، و وضع الحمامه الوحشیه بیضها،و وقوفها علی باب الغار.

و مع وجوده إلی جانب النبی«صلی اللّه علیه و آله».

و مع تطمینات نبی الرحمه له.

و مع عدم علم أحد من المشرکین بمکانهما.و..و..إلی غیر ذلک مما یشیر إلی أنه فی مأمن..و لکنه بقی مرعوبا و خائفا إلی هذا الحد،فکیف سیکون حاله إذا أمام مئات أو ألوف من الناس،ممن یعرفون مکانه،و هو فی بلدهم و فی قبضتهم،و جموعهم تحیط به،و لیس النبی«صلی اللّه علیه و آله»إلی جانبه،لیهدئ من روعه،و هو لیس ممن تظهر الآیات و المعجزات

ص :51


1- 1) إقبال الأعمال ج 2 ص 39 و بحار الأنوار ج 35 ص 288.

المطمئنه له.

مع العلم:بأن أولئک القوم قد أصبحوا موتورین من الإسلام،الذی قتل صنادیدهم،و آباءهم،و إخوانهم،و أبناء عشائرهم،و فتح بلادهم، و غنم أموالهم..

ج:لماذا یخاف أبو بکر من أهل مکه،فإنه لم یکن له أثر فی ساحات القتال و النزال،بل کان من الفرارین،أو کان علی رأسهم فی کل موقع فر فیه أولئک الضعفاء کما جری فی أحد،و قریظه،و خیبر،و حنین،و ذات السلاسل،و فدک و..و..

و کان هو الساعی لفک أسری المشرکین فی بدر..ثم کان من المتخاذلین یوم عمرو بن عبد ود،و من المخذلین یوم بدر،و لم یعرف له قتیل و لا جریح فی أی من الحروب التی واجهها المسلمون فی حیاه الرسول.

علی أنهم قد زعموا فی مقابل ذلک:أن أبا بکر لم یتعرض للتعذیب فی مکه،لأنه کان محببا للمشرکین،مقربا إلیهم..و هو أول من بنی مسجدا فی بنی جمح-علی حد زعمهم-فی الوقت الذی کان المسلمون یعذبون فیه حتی الموت،نساء و رجالا،کما جری لیاسر و سمیه والدی عمار رضوان اللّه تعالی علیهم..

و هو الآن قد أصبح أکثر قربا من الکثیرین من أهل مکه الذین کانوا من قومه،أو من إخوانه و أحبائه فی الأیام الخالیه،و قد أظهروا الإسلام الآن..

فإن ذلک کله یشیر إلی أن احتمال الخطر علی أبی بکر یکاد یلحق بالعدم..

ص :52

د:أما علی«علیه السلام»فهو الذی أبار صنادیدهم،و أکذب أحدوثتهم،و کانوا یتربصون به الدوائر،و یبغون له الغوائل،و مراجل حقدهم تغلی علیه أشد الغلیان.

و هذا یدلنا علی أن موقف علی«علیه السلام»هو الأصعب،و أن الخطر علیه أعظم،و لا سیما إذا واجههم بهذا القرار الحاد المتضمن للتهدید بالقتل،و الوعید بالحرب الضروس،فإن ذلک لا بد أن یستفزهم،و یثیر حفیظتهم،فإذا وجدوه وحیدا بینهم،و فی عقر دارهم و موضع قوتهم، و محل اجتماعهم،فلربما بادروا إلی الإنتقام منه،إن لم یکن بالعلن،فإنهم سوف یغتالونه بالسر و لن یجرؤ أحد من بنی هاشم،أو من غیرهم علی إظهار نفسه،فی هذه المعمعه الهائله التی لن یکون حصادها إلا الدمار و البوار.

قد یقال:

أولا:قد یری البعض:أن تثاقل أبی بکر عن إجابه طلب الرسول «صلی اللّه علیه و آله»قد سهل القرار بعزله عن أدائها،لا سیما إذا کان ظهر:

أن استمراره فی المهمه قد یساعد بعض الناس علی اتخاذ ذلک ذریعه لإضفاء صفات من العظمه و القداسه علیه،ترغّب الناس بتأییده،أو تجعلهم یتقبلون سعیه لنیل مقام الخلافه الذی صرح اللّه و رسوله بأنه لغیره..

و یسهل علیهم غض الطرف علی ما صدر منه من تصرفات فی سیاق هذا المقام من صاحه الشرعی..

ثانیا:و یبقی هنا سؤال عن سبب فرض النبی«صلی اللّه علیه و آله»علی

ص :53

أبی بکر القیام بهذه المهمه،ثم عزله عنها،أر یعد ذلک ظلماص له؟!فإن کان ذلک لأجل أنه لا یؤدی عن النبی«صلی اللّه علیه و آله»إلا هو أو رجل منه،فلماذا ألزمه بالمهمه؟!

إلا إن قیل:أنه«صلی اللّه علیه و آله»لم یکن یعرف بهذا الحکم،أو لأنه «صلی اللّه علیه و آله»لم یکن یعرف مؤهلات أبی بکر،و أنه غیر قادر علی أداء المهمه بالنحو الذی یرضی الرسول«صلی اللّه علیه و آله»،فهل حمل النبی«صلی اللّه علیه و آله»أبا بکر فوق طاقته؟!أم أن الأمر خطه إلهیه لتعریف الناس بأن ما یدبر له أبی بکر ما هو إلا تعد علی اللّه و رسوله، فاستحق بذلک تعریف الناس بأمره،لکی لا ینساقوا معه،و لینال هو جزاء علی سعیه ذاک غیر المشروع..

أبو بکر لم یعزل

و هناک من أنکر أصل الواقعه،و أصر علی أن أبا بکر هو المبلغ لآیات سوره براءه،و من هؤلاء عباد بن سلیمان،و القوشجی،و أضرابهما (1).

و استدل بعضهم علی ذلک:بأن عزل أبی بکر عن تبلیغ سوره براءه قبل الوصول إلی موضعها،یلزم منه نسخ الفعل قبل حضور وقت العمل،و هو غیر جائز (2).

ص :54


1- 1) المغنی للقاضی عبد الجبار ج 2 ص 350 و بحار الأنوار ج 30 ص 315 و 318 و راجع: منار الهدی ص 187 عن القوشجی،و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 17 ص 200.
2- 2) المغنی لعبد الجبار ج 20 ص 350 و بحار الأنوار ج 30 ص 315 و 318.

و نجیب:

أولا:إن إنکار أصل الواقعه استنادا إلی ما ذکر لا یلتفت إلیه،اجتهاد فی مقابل النص،إذ قد تضافرت الأخبار،و اشتهرت الواقعه حتی أصبحت أوضح من الشمس،و أبین من الأمس،کما اعترف به القاضی عبد الجبار (1).

ثانیا:هذا المورد لیس من موارد النسخ،لأنه لیس حکما شرعیا کلیا، لکی یتعلق به النسخ..و إنما هو أمر مرتبط بشخص بعینه هو أبو بکر، کانت هناک مصلحه بإعطائه کتابا،و أمره بأن یبلغ مقالا لأهل الموسم،فإذا حمل الکتاب،و بلغ به مکانا بعینه انتهت تلک المصلحه و تبلورت مصلحه أخری تتمثل بأخذ الکتاب منه،و إعطائه لعلی«علیه السلام»لیقرأه هو علی أهل الموسم..

و لعل هذه المصلحه فی ذلک کله هی إظهار فضل علی«علیه السلام»، و عدم أهلیه أبی بکر لما یطلبه و یسعی من أجله..

ثالثا:جوز جمهور الأشاعره،و کثیر من علماء الأصول النسخ قبل حضور وقت العمل (2).

رابعا:إذا دلت الأخبار المتواتره علی وقوع النسخ قبل حضور وقت العمل،و أجمع نقله الأخبار علی حصوله،کان ذلک دلیلا علی جوازه،و به

ص :55


1- 1) بحار الأنوار ج 30 ص 315 و 318.
2- 2) هدایه المسترشدین ج 1 ص 590 و بدایه الوصول ج 4 ص 256 و عنایه الأصول ج 2 ص 334.

یعلم أن ما یتشبث به القائل بالمنع،هو مجرد شبهه لا تصلح للوقوف عندها.

قصه براءه دلیل إمامه أبی بکر

اشاره

قال الرازی:«قیل:قرر أبا بکر علی الموسم،و بعث علیا خلیفه(خلفه) لتبلیغ هذه الرساله حتی یصلی خلف أبی بکر،و یکون ذلک جاریا مجری تنبیه علی إمامه أبی بکر،و اللّه أعلم».

قال:«و قرر الجاحظ هذا المعنی،فقال:إن النبی«صلی اللّه علیه و آله» بعث أبا بکر أمیرا علی الحاج،و ولاه الموسم،و بعث علیا یقرأ علی الناس سوره براءه،فکان أبو بکر الإمام و علی المؤتم،و کان أبو بکر الخطیب و علی المستمع،و کان أبو بکر الرافع بالموسم،و السائق لهم،و الآمر لهم،و لم یکن ذلک لعلی» (1).

و قد أجاب العلامه المجلسی علی هذا بما ملخصه

و قد أجاب العلامه المجلسی علی هذا بما ملخصه (2):

أولا:إن تولی أبی بکر للموسم ممنوع،کما أظهرته النصوص.

ثانیا:إن جعل شخص أمیرا لا یجعل الناس ملزمین بالصلاه خلفه..(بل کل یعمل بتکلیفه،من حیث ثبوت جامعیته لشرائط إمامه الصلاه و عدمها).

ثالثا:إن علیا«علیه السلام»لم یکن من أهل الموسم،لیکون أبو بکر

ص :56


1- 1) التفسیر الکبیر للرازی ج 15 ص 218 و بحار الأنوار ج 35 ص 299 عن تفسیر فرات ص 54 و راجع:تحفه الأحوذی ج 8 ص 387.
2- 2) بحار الأنوار ج 30 ص 418 فما بعدها.

أمیرا علیه،بل هو مرسل إلیهم برساله..و لیس فی الأخبار أی شیء یدل علی أن علیا«علیه السلام»صلی خلف أبی بکر.

رابعا:إن الصلاه خلف أبی بکر لا تعنی ثبوت فضیله له،علی ما زعموه من جواز الصلاه خلف کل بر و فاجر (1).

خامسا:إن قول النبی«صلی اللّه علیه و آله»لعلی«علیه السلام»:«لا یؤدی عنی إلا أنا أو رجل منی»،یدل علی أنها تأدیه خاصه،لا ینالها أحد من البشر،أما إماره الحاج فیتولاها أی کان من الناس،برا کان أو فاجرا، و قد تولاها عتّاب بن أسید قبل أبی بکر،و لا تحتاج إلی أکثر من المعرفه بما هو الأصلح فی سوق الإبل،و البهائم،و معرفه المیاه،و التجنب عن مواضع اللصوص و نحو ذلک..فهو أمر إداری صرف..

سادسا:إن إماره الحاج لا تستلزم خطابه،لتستلزم الإستماع.

ص :57


1- 1) راجع:سنن أبی داود،کتاب الصلاه،الباب 63 و راجع:فتح العزیز ج 4 ص 331 و المجموع للنووی ج 5 ص 268 و مغنی المحتاج ج 3 ص 75 و المبسوط للسرخسی ج 1 ص 40 و تحفه الفقهاء للسمرقندی ج 1 ص 229 و 248 و بدائع الصنائع لأبی بکر الکاشانی ج 1 ص 156 و 311 و 312 و الجوهر النقی للماردینی ج 4 ص 19 و البحر الرائق ج 1 ص 610 و حاشیه رد المحتار لابن عابدین ج 2 ص 224 و المغنی لابن قدامه ج 2 ص 25 و الشرح الکبیر لابن قدامه ج 2 ص 25 و ج 11 ص 379 و کشاف القناع للبهوتی ج 6 ص 366 و تلخیص الحبیر ج 4 ص 331 و سبل السلام ج 2 ص 29.

سابعا:إن النبی«صلی اللّه علیه و آله»لم یأمر علیا«علیه السلام»بطاعه أبی بکر،و مجرد رفاقته له-لو صحت-لا تعنی ائتماره بأمره..

ص :58

الباب الحادی عشر حجه الوداع..و یوم الغدیر..

اشاره

الفصل الأول:علی علیه السّلام فی حجه الوداع..

الفصل الثانی:اضواء علی ما جری فی عرفه..

الفصل الثالث:حدیث الغدیر:تاریخ و وقائع..

الفصل الرابع:هکذا حورب عید الغدیر..

الفصل الخامس:حدیث الغدیر:ثابت..و متواتر..

الفصل السادس:خطبه الغدیر:حدث..و دلاله..

الفصل السابع:آیات الغدیر..

الفصل الثامن:آیات سوره المعارج و سوره العصر..

الفصل التاسع:قرائن و دلالات..

ص :59

ص :60

الفصل الأول

اشاره

علی علیه السّلام فی حجه الوداع..

ص :61

ص :62

الذین حجوا مع النبی صلّی اللّه علیه و آله

لقد حج النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی سنه عشر حجه الوداع،مع جمع کبیر من المسلمین،و قد ذکرنا فی کتابنا:الصحیح من سیره النبی الأعظم «صلی اللّه علیه و آله»:أن الذین قدموا علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» فی السنه العاشره لیحجوا معه کانوا بشرا کثیرا،و وافاه فی الطریق خلائق لا یحصون،و کانوا من بین یدیه،و من خلفه،و عن یمینه،و عن شماله،مدّ البصر.

و قد ذکرت الروایات:أن الذین خرجوا معه«صلی اللّه علیه و آله» کانوا سبعین ألفا (1).

ص :63


1- 1) بحار الأنوار ج 37 ص 202 و روضه الواعظین ص 89 و الإحتجاج للطبرسی ج 1 ص 68 و الیقین لابن طاووس ص 344 و الصافی(تفسیر)ج 2 ص 53 و نور الثقلین ج 2 ص 73 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 3 ص 308 و موسوعه أحادیث أهل البیت«علیهم السلام»للنجفی ج 8 ص 48 و غایه المرام ج 1 ص 327 و کشف المهم فی طریق خبر غدیر خم ص 19 و السقیفه للمظفر ص 174.

و قیل:کانوا تسعین ألفا (1).

و یقال:مائه ألف،و أربعه عشر ألفا (2).

و قیل:کانوا مائه و عشرین ألفا (3).

و قیل:کانوا مئه و اربعه و عشرین ألفا.و یقال أکثر من ذلک (4).

ص :64


1- 1) الغدیر ج 1 ص 9 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 3 ص 308 و النص و الإجتهاد ص 577 و نظره إلی الغدیر للمروج الخراسانی ص 52 عن السیره الحلبیه ج 3 ص 283 و السیره النبویه لدحلان ج 3 ص 3 و تاریخ الخلفاء لابن الجوزی فی الجزء الرابع،و تذکره خواص الأمه ص 18 و دائره المعارف لفرید و جدی ج 3 ص 542(غ 9/1).
2- 2) الغدیر ج 1 ص 9 و المجموع للنووی ج 7 ص 104 و مغنی المحتاج ج 1 ص 345 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 3 ص 308 و نظره إلی الغدیر للمروج الخراسانی ص 52 عن المصادر التی تقدمت.
3- 3) بحار الأنوار ج 37 ص 150 عن ابن الجوزی،و الغدیر ج 1 ص 9 و 296 و 392 عن تذکره خواص الأمه ص 18 و العدد القویه ص 183 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 3 ص 308 و النص و الإجتهاد ص 206 و خلاصه عبقات الأنوار ج 8 ص 350 و ج 9 ص 196 و نظره إلی الغدیر للمروج الخراسانی ص 52 عن المصادر التی تقدمت.
4- 4) الغدیر ج 1 ص 9 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 3 ص 308 و نظره إلی الغدیر للمروج الخراسانی ص 52.

أما قول بعضهم:إن الذین حجوا فی تلک السنه کانوا أربعین ألفا (1)، فلعل المقصود:هو صحابته الذین کانوا یعیشون فی المدینه و أطرافها (2).

قال العلامه الأمینی:«و هذه عده من خرج معه،أما الذین حجوا معه، فأکثر من ذلک،کالمقیمین بمکه،و الذین أتوا من الیمن مع علی«علیه السلام»(أمیر المؤمنین)،و أبی موسی» (3).

قالوا:«و أخرج معه نساءه کلهن فی الهوادج،و سار معه أهل بیته،و عامه المهاجرین و الأنصار،و من شاء اللّه من قبائل العرب،و أفناء الناس» (4).

لماذا هذا الحشد؟!

و نقول:

لم یکن هذا الحشد الهائل بصوره عفویه،بل کان بطلب من رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»نفسه،فإنه إرسل الکتب إلی أقصی بلاد الإسلام،و أمر

ص :65


1- 1) راجع:تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 80 و البدایه و النهایه ج 5 ص 154 و ج 4 ص 270 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 270 و مقدمه ابن الصلاح لعثمان بن عبد الرحمن ص 177.
2- 2) راجع المصادر فی الهامش السابق.
3- 3) الغدیر ج 1 ص 9 و نظره إلی الغدیر للمروج الخراسانی ص 52.
4- 4) الطبقات الکبری لابن سعد(ط لیدن)ج 3 ص 225 و(ط دار صادر)ج 2 ص 173 و إمتاع الأسماع ص 510 و إرشاد الساری ج 6 ص 429 و الغدیر ج 1 ص 9 عنهم.

المؤذنین بأن یؤذنوا بأعلی أصواتهم:بأن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» یحج فی عامه هذا.

و من الواضح:أن إخراج النبی«صلی اللّه علیه و آله»نساءه کلهن فی الهوادج إلی الحج،و جمع هذه الأعداد الهائله،لتسیر معه،سوی من سار إلی مکه من دون أن یمر بالمدینه،و ما والاها،و سوی الذین جاؤوا من الیمن مع ذلک،إن ذلک لم یکن أمرا عفویا،و لا مصادفه،و لا کان استجابه لرغبه شخصیه،و لا لشیء من أمور الدنیا،فرض علی النبی«صلی اللّه علیه و آله» أن یجمع الناس حوله.فحاشاه من ذلک،فإن النبی«صلی اللّه علیه و آله»لا یفکر و لا یفعل إلا وفق ما یریده اللّه تبارک و تعالی..

و لعل الهدف من کل هذا الحشد هو تحقیق أمور کلها تعود بالنفع العمیم علی الإسلام و المسلمین،و یمکن أن نذکر منها،ما یلی:

1-إنه أراد للناس المتمردین،بل و المنافقین،و الذین یحلمون بالإرتداد علی الإسلام و أهله عند أول فرصه تسنح لهم،یرید لهم أن یروا عظمه الإسلام،و امتداداته الواسعه،و أنه لم یعد بإمکان أحد الوقوف فی وجهه، أو إیقاف مده،فلییأس الطامحون و الطامعون،و لیراجع حساباتهم المتوهمون،و لیعد إلی عقولهم المتهورون و المجازفون..

2-إنه یرید أن یربط علی قلوب الضعفاء،و یشد علی أیدیهم،و یریهم عیانا ما یحصنهم من خدع أهل الباطل،و کید أهل الحقد و الشنآن..و من کل ما یمارسونه معهم من تخویف،أو تضعیف..

3-یرید أن ینصب علیا«علیه السلام»إماما و خلیفه من بعده أمام کل

ص :66

هذه الجموع الهائله،لیکونوا هم الشهداء بالحق علی أنفسهم و علی جمیع الناس،یوم لا ینفع مال و لا بنون إلا من أتی اللّه بقلب سلیم..

ثم أن یقطع الطریق علی الطامحین و الطامعین من أن یتمکنوا من خداع الآخرین ببعض الإدعاءات أو الإشاعات کما سنری حین الحدیث عما جری فی عرفات،و منی،و فی طریق العوده،فی غدیر خم.

و أما أخذه لجمیع نسائه معه،فلعله لأن فیهن من یرید أن یقیم علیها الحجه فی ذلک کله،لأنها سیکون لها دور قوی فی الإتجاه الآخر الذی یرید أن یحذر الناس من الإنغماس به،و المشارکه فیه..

یمنعهم من رکوب إبل الصدقه

عن أبی سعید الخدری،قال:بعث رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»علی بن أبی طالب إلی الیمن،قال أبو سعید:فکنت فیمن خرج معه،فلما احتفر (کذا)إبل الصدقه سألناه أن نرکب منها و نریح إبلنا،و کنا قد رأینا فی إبلنا خللا،فأبی علینا و قال:إنما لکم منها سهم کما للمسلمین.

قال:فلما فرغ علی،و انطلق من الیمن راجعا أمر علینا إنسانا،فأسرع هو فأدرک الحج،فلما قضی حجته قال له النبی«صلی اللّه علیه و آله»:ارجع إلی أصحابک حتی تقدم علیهم.

قال أبو سعید:و قد کنا سألنا الذی استخلفه ما کان علی«علیه السلام»منعنا إیاه،ففعل.فلما جاء عرف فی إبل الصدقه أنها قد رکبت، رأی أثر المراکب،فذم الذی أمره و لامه.

ص :67

فقلت:أما إن للّه علی لئن قدمت المدینه لأذکرن لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و لأخبرنه ما لقینا من الغلظه و التضییق..

قال:فلما قدمنا المدینه غدوت إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أرید أن أفعل ما کنت قد حلفت علیه،فلقیت أبا بکر خارجا من عند رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»،فلما رآنی وقف معی،و رحب بی،و ساءلنی و ساءلته، و قال:متی قدمت؟!

قلت:قدمت البارحه.

فرجع معی إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فدخل و قال:هذا سعد بن مالک بن الشهید.

قال:ائذن له.

فدخلت،فحییت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و حیانی،و سلم علی، و ساءلنی عن نفسی،و عن أهلی،فأحفی المسأله،فقلت:یا رسول اللّه، ما(ذا)لقینا من علی من الغلظه،و سوء الصحبه و التضییق.

فانتبذ رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و جعلت أنا أعدد ما لقینا منه، حتی إذا کنت فی وسط کلامی ضرب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»علی فخذی-و کنت قریبا منه-و قال:[یا]سعد بن مالک بن الشهید،مه بعض قولک لأخیک علی،فو اللّه لقد علمت أنه أخشن فی اللّه!!

قال:فقلت فی نفسی:ثکلتک أمک سعد بن مالک،ألا أرانی کنت فیما یکره منذ الیوم و ما أدری؟!لا جرم و اللّه،لا أذکره بسوء أبدا،سرا و لا

ص :68

علانیه (1).

و نقول:

1-إن ما یثیر الدهشه هنا:هو أن أبا سعید الخدری قد أخذ علی علی «علیه السلام»أمرا هو عین الحق و العدل،و الإلتزام بأحکام الشرع الحنیف،فاتخذ منه ذریعه للطعن علیه،و سببا للتشهیر به..

ثم زاد علی ذلک أنه اشتکاه لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»الذی کان کل همه وجهده مصروفا لإقامه هذا العدل،و نشر هذه الأحکام،و حملهم علی العمل بها..

فهل یمکن أن یصبر و أن یسکت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»علی هذا التجنی و الظلم الظاهر،الذی یریدون التسویق له،و أن یجعلوه نهجا فی الناس؟!

و کیف لم یفهم أبو سعید و غیره:أن إبل الصدقه لیست ملکا طلقا له و لا لغیره.و أنها لیست لهم وحدهم،بل هی أمانه فی أیدیهم،لا بد من أن

ص :69


1- 1) تاریخ مدینه دمشق ترجمه الإمام علی(تحقیق المحمودی)ج 1 ص 387 و 388 و (ط دار الفکر)ج 42 ص 200 و 201 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 20 ص 301 و ج 21 ص 631 و ج 31 ص 46 و 516 عن مختصر تاریخ دمشق(ط دار الفکر)ج 17 ص 351 و(ط بیروت)ج 17 ص 350 و البدایه و النهایه(ط دار إحیاء التراث العربی)ج 5 ص 122 و ج 7 ص 382 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 204.

یؤدوها إلی أهلها من دون أدنی تصرف فیها..

2-إنه«علیه السلام»قد استفاد من الوسائل الطبیعیه لاکتشاف ما حصل،حیث رأی أثر المراکب،فدله ذلک علی ما جری،فرتب الأثر علی ما حصل علیه من معلومات،و ذم ذلک الرجل الذی سمح لهم برکوب تلک الإبل..

3-لا ندری أیه غلظه فی علی«علیه السلام»ظهرت لأبی سعید الخدری!!فهل المنع من التصرف بمال الغیر،یعتبر غلظه،و تضییقا؟!و لو سمح لهم بأن یغیروا علی أموال غیرهم،هل یزول التضییق؟!و تزول صفه الغلظه عنه،و یصبح حسن الصحبه؟!..

4-إن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بدأ مهمه إیقاظ أبی سعید بالضرب علی فخذ أبی سعید..و لم یکتف بمجرد نصیحته بالکلمه،فإن هذه الضربه لا بد أن تثیر اهتمامه،و تنقله إلی جو أکثر جدیه و حساسیه،و تدفعه إلی تفهّم الکلام الذی سیورده رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»علیه بصوره أکثر دقه،و تنبها.و سیدرک أن القضیه أکثر حساسیه و أهمیه و جدیه مما یظن، و أن مواصله هذا النهج ربما یجعلهم فی مواجهه أمور تتصف بالخطوره الحقیقیه علی مستقبل علاقتهم برسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».و ربما یضع علامه استفهام کبیره حول التزامهم و حرکتهم الدینیه و الإیمانیه.

علی«علیه السّلام»یلتقی النبی صلّی اللّه علیه و آله فی مکه

لقد کان علی«علیه السلام»فی الیمن حین جمع النبی«صلی اللّه علیه و آله»الناس و سار بهم إلی حجه الوداع..و نزل رسول اللّه«صلی اللّه علیه»

ص :70

و آله»بمکه بالبطحاء هو و أصحابه،و لم ینزل الدور.

قالوا:و قدم علی«علیه السلام»من الیمن علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و هو بمکه،فدخل علی فاطمه«سلام اللّه علیها»و قد أحلت، فوجد ریحا طیبه،و وجد علیها ثیابا مصبوغه،فقال:ما هذا یا فاطمه؟!

فقالت:أمرنا بهذا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».

فخرج علی«علیه السلام»إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»مستفتیا، فقال:یا رسول اللّه،إنی رأیت فاطمه قد أحلت و علیها ثیاب مصبوغه؟!

فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:«أنا أمرت الناس بذلک،فأنت یا علی بما أهللت»؟!

قال:یا رسول اللّه،إهلالا کإهلال النبی.

فقال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:«قرّ علی إحرامک مثلی،و أنت شریکی فی هدیی» (1).

هل هذا تحریف متعمد؟!

و قد روی ابن کثیر و غیره النص المتقدم محرفا،فقال:قدم علی من

ص :71


1- 1) الکافی ج 4 ص 245-247 و بحار الأنوار ج 21 ص 390-392 و راجع ج 38 ص 72 و راجع:تهذیب الأحکام ج 5 ص 454-456 و جامع أحادیث الشیعه ج 10 ص 350-354 و مجمع البیان ج 2 ص 40 و 41 و منتقی الجمان ج 3 ص 122 و 123 و مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 394 و عوالی اللآلی ج 2 ص 90 و 91.

الیمن ببدن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»محرشا لفاطمه.

فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:صدقت-ثلاثا-أنا أمرتها،یا علی بم أهللت؟!.

قال:قلت:اللهم إنی أهلّ بما أهل به رسولک،قال:و معی هدی.

قال:فلا تحل.

فکان جمله الهدی الذی قدم به علی من الیمن،و الذی ساقه رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»من المدینه مئه بدنه (1).

فیلاحظ:أن کلمه«مستفتیا»الوارده فی الروایه عن أهل البیت صارت محرشا،و بدل أن یکون مستفتیا لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،صار«محرشا لفاطمه»«علیها السلام»،للإیحاء بأن فاطمه«علیها السلام»لم تکن-بنظر علی «علیه السلام»-مأمونه علی دینها،أو للدلاله علی أن علیا«علیه السلام»کان ذا طبیعه عدوانیه استفزازیه،حتی بالنسبه لفاطمه«علیها السلام»..

أو أن المقصود هو الأمران معا..

ص :72


1- 1) سبل الهدی و الرشاد ج 8 ص 467 و البدایه و النهایه(ط دار إحیاء التراث العربی) ج 5 ص 165 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 291 و راجع:مسند أبی یعلی ج 12 ص 107 و راجع ج 4 ص 95 و المنتقی من السنن المسنده ص 122 و الدرر لابن عبد البر ص 262 و مسند أحمد ج 3 ص 320.

الإجمال فی النیه

و یلاحظ:أن نیه علی«علیه السلام»فی إهلاله کانت مجمله،لأنه أهل بما أهل به رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..و المفروض:أنه کان غائبا و لم یطلع-بحسب الظاهر-علی نیه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،لأن علینا أن لا نحمل تصرفات النبی و الإمام علی أنها تستند إلی علم الإمامه،و علم النبوه،و إلا لبطلت الأسوه و القدوه بهما..

فدلنا ظاهر حال علی«علیه السلام»هنا:علی کفایه النیه التی یکون تحدید المنوی فیها علی سبیل الإجمال،إذ یکفی کون المنوی محددا فی واقع الأمر،و إن لم یعلمه صاحب النیه تفصیلا،و لا یجب تحدید حدوده و استحضار خصوصیاته حین انشاء النیه،و الدخول فی العمل..

و کانت نیه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»هنا محدده فی واقع الأمر، فقصد علی«علیه السلام»ما قصده النبی إجمالا،و أغناه ذلک عن التفصیل، إذ لا تردید فی النیه،و لا فی المنوی بحسب الواقع..

لماذا کان سؤال علی علیه السّلام

و قد ذکرت الروایه المشار إلیها:إن علیا«علیه السلام»کان یرید بسؤاله أن یعرف بماذا أحرم رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فهو یری فاطمه«علیها السلام»فی حال تختلف عن الحال الذی کان علیه رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»..فسألها عن سبب ذلک،فلم تفصح له.

فسأل رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فبین له أن حجها حج تمتع.أما

ص :73

النبی«صلی اللّه علیه و آله»فکان حجه حج قران..

إذن فلم یکن علی«علیه السلام»جاهلا بالحکم،بل هو لم یخبره أحد بطبیعه ما جری علیه الحال.

هل ندم صلّی اللّه علیه و آله علی ما اختاره؟!

قد یحاول البعض أن یدعی:أنه«صلی اللّه علیه و آله»قد أظهر أنه قد ندم علی اختیاره حج القران.و أنه لو استقبل من أمره ما استدبر لاختیار حج التمتع..

غیر أننا نقول:

أولا:أنه«صلی اللّه علیه و آله»لا یقدم علی فعل أمر من تلقاء نفسه،بل بوحی و دلاله إلهیه..

ثانیا:إن المطلوب منه«صلی اللّه علیه و آله»فی خصوص هذه الحجه هو حج القران،لکی یشرک علیا«علیه السلام»فی الهدی،و یظهر فضل علی«علیه السلام»و منزلته منه..و لیمهد لإعلان إمامته،و أخذ البیعه له فی هذا الحج بالذات،فی عرفه أو منی،أو فی غدیر خم.و هذا ما یفسر لنا أمره «صلی اللّه علیه و آله»للزهراء«علیها السلام»بأن تحرم بحج التمتع،و أحرم هو بحج القران.

البدن التی نحرت

قالوا:ثم انصرف«صلی اللّه علیه و آله»إلی النحر بمنی،فنحر ثلاثا و ستین بدنه بیده الشریفه بالحربه،و کان ینحرها قائمه معقوله الیسری،

ص :74

و کان عدد هذا الذی نحره عدد سنیّ عمره«صلی اللّه علیه و آله».

ثم أمسک،و أمر علیا«علیه السلام»أن ینحر ما بقی من المائه،ثم أمره أن یتصدق بجلالها،و جلودها،و لحومها،فی المساکین،و أمره أن لا یعطی الجزار فی جزارتها شیئا منها،و قال:«نحن نعطیه من عندنا» (1)،و قال:«من شاء اقتطع» (2).

قال ابن جریج:قلت:من الذی أکل مع النبی«صلی اللّه علیه و آله» و شرب من المرق؟!

قال جعفر:علی بن أبی طالب«علیه السلام»أکل مع النبی«صلی اللّه علیه و آله»و شرب من المرق (3).

و قول أنس:إن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»نحر بیده سبع بدن قیاما (4).

ص :75


1- 1) سبل الهدی و الرشاد ج 8 ص 476 و 477 و المجموع للنووی ج 8 ص 361 و قد تقدمت مصادره فراجع.
2- 2) سبل الهدی و الرشاد ج 8 ص 476 و 477 و المغنی لابن قدامه ج 3 ص 558 و قد تقدمت مصادره فراجع.
3- 3) سبل الهدی و الرشاد ج 8 ص 476 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 2 ص 177 و منتخب مسند عبد بن حمید ص 340.
4- 4) سبل الهدی و الرشاد ج 8 ص 477 و نیل الأوطار ج 5 ص 213 و أحکام القرآن لابن العربی ج 3 ص 292 و صحیح البخاری(ط دار الفکر)ج 2 ص 185 و عمده القاری ج 10 ص 49.

حمله أبو محمد:علی أنه«صلی اللّه علیه و آله»لم ینحر بیده أکثر من سبع بدن کما قال أنس،و أنه أمر من ینحر ما بعد ذلک إلی تمام ثلاث و ستین (1)، ثم زال عن ذلک المکان،و أمر علیا«علیه السلام»فنحر ما بقی.

أو أنه لم یشاهد إلا نحره«صلی اللّه علیه و آله»سبعا فقط بیده،و شاهد جابر تمام نحره«صلی اللّه علیه و آله»للباقی،فأخبر کل واحد منهما بما رأی و شاهد.أو أنه«صلی اللّه علیه و آله»نحر بیده مفردا سبع بدن کما قال أنس، ثم أخذ هو و علی الحربه معا،فنحرا کذلک تمام ثلاث و ستین.

و قال عروه(غرفه)بن الحارث الکندی:أنه شاهد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یومئذ أخذ بأعلی الحربه،و أمر علیا«علیه السلام»فأخذ بأسفلها،و نحرا بها البدن،ثم انفرد علی«علیه السلام»بنحر الباقی من المائه کما قال جابر (2).

ص :76


1- 1) سبل الهدی و الرشاد ج 8 ص 477 و صحیح ابن خزیمه ج 4 ص 285.
2- 2) سبل الهدی و الرشاد ج 7 ص 376 و ج 8 ص 477 و سنن أبی داود ج 1 ص 396 و المعجم الأوسط ج 3 ص 173 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 18 ص 262 و الإستیعاب(ط دار الجیل)ج 3 ص 1255 و السنن الکبری للبیهقی ج 5 ص 238 و المغنی لابن قدامه ج 3 ص 564 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 7 ص 431 و طبقات المحدثین بأصبهان ج 3 ص 514 و أسد الغابه ج 4 ص 169 و تهذیب الکمال ج 23 ص 97 و المنتخب من ذیل المذیل ص 79 و البدایه و النهایه ج 5 ص 207 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 376.

و کان الهدی الذی جاء به رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أربعه و ستین،أو سته و ستین.

و جاء علی«علیه السلام»بأربعه و ثلاثین،أو سته و ثلاثین،فنحر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»سته و ستین،و نحر علی«صلی اللّه علیه و آله»أربعه و ثلاثین بدنه (1).

و فی الروایه الأخری:نحر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»ثلاثا و ستین نحرها بیده،ثم أخذ من کل بدنه بضعه فجعلها فی قدر الخ.. (2).

و أمر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أن یؤخذ من کل بدنه منها جذوه من لحم،ثم تطرح فی برمه،ثم تطبخ،فأکل رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»

ص :77


1- 1) سبل الهدی و الرشاد ج 8 ص 477 و عوائد الأیام ص 28 و الکافی ج 4 ص 247 و بحار الأنوار ج 21 ص 393 و جامع أحادیث الشیعه ج 10 ص 354 و ج 12 ص 34 و 49 و راجع:الصافی(تفسیر)ج 3 ص 378.
2- 2) الکافی ج 4 ص 249 و ذخیره المعاد(ط.ق)ج 1 ق 3 ص 551 و علل الشرائع ج 2 ص 413 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 11 ص 223 و(ط دار الإسلامیه)ج 8 ص 157 و بحار الأنوار ج 21 ص 396 و ج 96 ص 89 و جامع أحادیث الشیعه ج 10 ص 357 و مستدرک سفینه البحار ج 10 ص 6 و موسوعه أحادیث أهل البیت«علیهم السلام»للنجفی ج 3 ص 45 و منتقی الجمان ج 3 ص 121 و تفسیر المیزان ج 2 ص 84 و سبل الهدی و الرشاد ج 8 ص 476 عن ابن جریج،عن جعفر بن محمد،عن جابر.

و علی«علیه السلام»،و حسیا من مرقها (1).

و فی صحیح الحلبی عن علی«علیه السلام»:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»ساق مئه بدنه (2).

ص :78


1- 1) الکافی ج 4 ص 246-248 و مجمع الفائده و البرهان ج 7 ص 286 و ذخیره المعاد (ط.ق)ج 1 ق 3 ص 670 و ج 1 ق 3 ص 670 و الحدائق الناضره ج 14 ص 318 و جواهر الکلام ج 19 ص 159 و جامع المدارک ج 2 ص 462 و تهذیب الأحکام ج 5 ص 457 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 11 ص 217 و ج 14 ص 163 و(ط دار الإسلامیه)ج 8 ص 153 و ج 10 ص 144 و بحار الأنوار ج 21 ص 393 و 395 و جامع أحادیث الشیعه ج 10 ص 354 و ج 12 ص 101 و ج 12 ص 104 و منتقی الجمان ج 3 ص 125 و ج 3 ص 373 و ج 3 ص 401 و راجع المغنی لابن قدامه ج 11 ص 109 و الشرح الکبیر لابن قدامه ج 3 ص 579 و ج 3 ص 582 و التمهید لابن عبد البر ج 2 ص 111 و تفسیر البغوی ج 3 ص 284.
2- 2) الکافی(الفروع)ج 4 ص 248 و 249 و ذخیره المعاد(ط.ق)ج 1 ق 3 ص 551 و جواهر الکلام ج 18 ص 211 و علل الشرائع ج 2 ص 412 و وسائل الشیعه (ط مؤسسه آل البیت)ج 11 ص 222 و(ط دار الإسلامیه)ج 8 ص 157 و مستدرک الوسائل ج 8 ص 75 و بحار الأنوار ج 21 ص 395 و ج 96 ص 88 و جامع أحادیث الشیعه ج 10 ص 356 و ج 10 ص 455 و 499 و موسوعه أحادیث أهل البیت«علیهم السلام»للنجفی ج 3 ص 44 و تفسیر العیاشی ج 1-

و قد ذکر المجلسی:أن المقصود:هو أنه«صلی اللّه علیه و آله»ساق مئه بدنه،لکن ساق بضعا و ستین لنفسه،و الباقی لأمیر المؤمنین«علیه السلام»، لعلمه بأنه«علیه السلام»یحرم کإحرامه،و یهل کإهلاله إلخ.. (1).

لکن قد تقدم قولهم:إن النبی«صلی اللّه علیه و آله»و علیا«علیه السلام»ساقا البدن،فساق منها النبی«صلی اللّه علیه و آله»ستا و ستین، و ساق علی«علیه السلام»أربعا و ثلاثین.

و قال ابن کثیر:قدم علی من الیمن ببدن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» (2).

فنسب ما جاء به علی«علیه السلام»إلی النبی«صلی اللّه علیه و آله»، لأنه أخوه،و لأنهما تشارکا فی مجموع المئه،و نحراها بصوره مشترکه.

و قد تقدم:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»کان یأخذ بأعلی الحربه،و علی «علیه السلام»یأخذ بأسفلها إلی ثلاث و ستین،ثم نحر علی«علیه السلام» الباقی،و أخذا من کل واحده جذوه من لحم،و جعلاها فی قدر واحد، و أکلا منها،و حسیا من مرقها..

2)

-ص 89 و نور الثقلین ج 1 ص 185 و کنز الدقائق ج 1 ص 465 و تفسیر المیزان ج 2 ص 83 و منتقی الجمان ج 3 ص 121.

ص :79


1- 1) مرآه العقول ج 17 ص 116.
2- 2) سبل الهدی و الرشاد ج 8 ص 467 و البدایه و النهایه(ط دار إحیاء التراث العربی) ج 5 ص 165 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 291.

مضافا إلی أن علیا«علیه السلام»أهل بما أهل به رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فنیه علی«علیه السلام»معتمده علی نیه النبی«صلی اللّه علیه و آله»،و متقومه بها..

مجموع البدن

تذکر الروایات:أن الذی سیق من البدن هو مئه بدنه..

و تذکر أیضا:أن علیا«علیه السلام»نحر عن نفسه أربعا و ثلاثین، و نحر هو و النبی«صلی اللّه علیهما و آلهما»ثلاثا و ستین بدنه،فیصیر المجموع سبعا و تسعین و لیس مئه..فلعل إطلاق کلمه مئه قد جاء علی سبیل التسامح لا لأجل التحدید.

أو یقال:کان المجموع مئه،و قد نحرت الثلاث الباقیه تطوعا..أو یکون عمر علی«علیه السلام»آنئذ کان سبعه و ثلاثین سنه أن کان عمره حین البعثه ثلاث عشره سنه،أو أربع عشره سنه.

أو تکون قد حسبت أیام زادت علی الثلاث و ستین سنه فی عمر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فنحرت بدنه لأجلها و أیام زادت علی سنی عمر علی«علیه السلام»،فنحرت لها بدنه أیضا.

ملاحظه ذات مغزی

إذا کان«صلی اللّه علیه و آله»قد نحر من البدن علی عدد سنی عمره الشریف،و هو ثلاث و ستون سنه..فإن علیا«علیه السلام»قد نحر علی عدد سنی عمره أیضا فی ذلک الوقت،و هو أربع و ثلاثون سنه..

ص :80

و لیس لأحد أن یدعی-علی سبیل القطع و الیقین-:بأن ذلک قد جاء علی سبیل الصدفه.

یضاف إلی ذلک:أن مشارکه علی«علیه السلام»شارک النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی نحر البدن التی کانت علی عدد سنی عمره الشریف لا تخلو من إشاره إلی مشارکته«علیه السلام»له فی کل حلو و مرّ.

و قد أنتجت هذه المشارکه کل ما عاش النبی«صلی اللّه علیه و آله»من أجله و هو إقامه دین اللّه سبحانه..و کانت سنی عمر علی«علیه السلام»، التی عاشها مع النبی«صلی اللّه علیه و آله»قد استغرقها ما نحره«صلی اللّه علیه و آله»متوافقا مع سنی عمره الشریف،فشارک کل منهما الآخر فیما یخصه،و أعانه علیه..و هکذا کان الحال فی کل ما یتصل بإقامه دین اللّه، و نشر شرائعه،و حقائقه..

لو أشرک النبی صلّی اللّه علیه و آله أبا بکر

و یمر الناس علی هذا الحدث الجلیل مرور الکرام،و نحن علی یقین من أنه«صلی اللّه علیه و آله»لو أشرک أبا بکر فی هدیه کما أشرک علیا،بل لو أشرکه فی واحده من هدیه،و لو بأن یهتم بها،و یرعاها بالسقی،و الإطعام لأقام أتباع أبی بکر الدنیا و لم یقعدوها فی التحلیل،و الإستنتاج، و الإستدلال علی عظمه أبی بکر و منزلته،و إمامته و خلافته..و ربما تجنح بهم الأوهام إلی ما هو أبعد من هذا بکثیر..

و کیف لا یکون الأمر کذلک،و نحن نری کیف تحولت أخطاء،و ضعف و هنات أبی بکر و عمر إلی فضائل و کرامات،و إشارات و دلالات..و سنری

ص :81

کیف أصبح قول عمر:إن النبی«صلی اللّه علیه و آله»لیهجر فضیله لعمر، و سببا فی إنقاذ الإسلام و الأمه من أمر عظیم..

و لکن الأمر إذا تعلق بعلی«علیه السلام»،فإن الألسنه تخرس،و الأسماع تصم،و العیون تعمی،و المحابر تجف،و الأقلام تلتوی و تتحطم،أو تعیا عن تسجیل عشر معشار الحقیقه،ثم هی تقتل ما سجلته بالتأویلات البارده، و الإحتمالات السقیمه،و قشور العبقریات،لاختراع المعارضات،و التحریف و التزییف،و السعی لإفراغ أعظم المواقف من محتواها،فهل نتوقع بعد هذا أن نجد فی کلامهم ما ینفع و یجدی من الإستنطاق الموضوعی للنصوص،أو الإشاره إلی شیء ذی بال من الدلالات و اللمحات؟!

ص :82

الفصل الثانی

اشاره

أضواء علی ما جری فی عرفه..

ص :83

ص :84

للإمامه تاریخها

صحیح أن موضوع الإمامه هو من أکثر الموضوعات حساسیه، و أشدها أهمیه..و له تأثیره فی الکثیر الکثیر من قضایا التاریخ،و فی فهمها، و معرفه أسرارها و خلفیاتها..

و صحیح أیضا:أن أمیر المؤمنین علیا«علیه السلام»هو محورها الأعظم،و هو أساسها و به قوامها..و أنه لا یمکن لمن یرید أن یبحث فی أی شأن من شؤونه أن یتجاهل أمر الإمامه هذا..

و لکن من الواضح و الصحیح أیضا:أن إیفاء هذا الأمر حقه من البحث و التقصی غیر میسور،بل غیر مقدور..بل هو کإیفاء علی«علیه السلام»حقه من ذلک.و إن أیا کان من الناس لا یستطیع أن یدعی أنه قادر علی استیفاء البحث فی هذین الأمرین معا،و لو حاول أن یتصدی لذلک،فإنه سوف ینتهی إلی الفشل الذریع،و الخیبه القاتله،و الفضیحه الصلعاء و النکراء..

من أجل ذلک نقول:

لا بد لنا من تجنب الدعاوی الفارغه،و تحاشی استعراض العضلات المنتفخه بالأورام التی تنتج له الأسقام و الآلام..فلا ندعی أننا نرید أن نوفی سیره أمیر المؤمنین«علیه السلام»حقها..أو نرید إعطاء موضوع الإمامه

ص :85

حقه..لأن نتیجه المغامره ستکون غایه فی الضعف،و فی منتهی الهزال، و التواضع..

لذلک آثرنا أن نحیل القارئ الکریم إلی ما أوردناه فی کتابنا الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»،و لا سیما الأجزاء الثلاثه الأخیره منه،لیطلع منها علی بعض التفاصیل فی الناحیتین التاریخیه و العقائدیه فی موضوع الإمامه..فإن ما ذکرناه هناک و ما نذکره هنا ربما یعطی لمحه و لو محدوده و متواضعه عن بعض معاناه النبی«صلی اللّه علیه و آله»و علی«علیه السلام»فیما یرتبط بالعمل علی ترسیخ موضوع الإمامه، و صیانته فی ضمیر و وجدان الأمه..

و إحالتنا هذه علی کتاب الصحیح سوف تغنینا عن التعرض هنا لکثیر مما ذکرناه هناک..مع اعترافنا بأننا لم نوف کلا الأمرین حقهما،و نحن أعجز من ذلک..فکیف نجیز لأنفسنا أن ندعیه..

لیله عرفه تمهید لیوم عرفه

1-رووا:أنه خرج«صلی اللّه علیه و آله»علی الحجیج عشیه عرفه، فقال لهم:إن اللّه قد باهی بکم الملائکه عامه،و غفر لکم عامه،و باهی بعلی خاصه،و غفر له خاصه،إنی قائل لکم قولا غیر محاب فیه لقرابتی:إن السعید کل السعید حق السعید من أحب علیا«علیه السلام»فی حیاته و بعد موته (1).

ص :86


1- 1) الفصول المئه ج 3 ص 291 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 9 ص 168 عن أحمد-

2-و عن فاطمه«علیها السلام»،قالت:خرج علینا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»عشیه عرفه،فقال:إن اللّه تبارک و تعالی باهی بکم و غفر لکم عامه،و لعلی خاصه،و إنی رسول اللّه إلیکم غیر محاب لقرابتی،هذا جبرئیل یخبرنی:أن السعید کل السعید حق السعید من أحب علیا فی حیاته و بعد موته.

زاد فی نص آخر:«إن الشقی من أبغض علیا فی حیاته و بعد مماته» (1).

1)

-بن حنبل فی المسند و الفضائل،و بحار الأنوار ج 40 ص 81 و ج 39 ص 265 و الإمام علی بن أبی طالب للهمدانی ص 92 و ینابیع الموده ج 2 ص 487 و التحفه العسجدیه ص 135 و غایه المرام ج 5 ص 140 و شرح إحقاق الحق(الملحقات) ج 7 ص 254 و ج 21 ص 296.

ص :87


1- 1) المعجم الکبیر للطبرانی ج 22 ص 415 و المناقب للخوارزمی ص 78 و الأمالی للصدوق ص 248 و مجمع الزوائد ج 9 ص 132 و دلائل الإمامه ص 74 و الأمالی للمفید ص 161 و الأربعون حدیثا لمنتجب الدین بن بابویه ص 33 و مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 3 و العمده لابن البطریق ص 200 و الصراط المستقیم ج 2 ص 50 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 462 و بحار الأنوار ج 27 ص 74 و ج 39 ص 257 و 274 و 284 و کشف الغمه ج 1 ص 92 و 105 و ج 2 ص 78 و نهج الإیمان ص 452 و الفصول المهمه لابن الصباغ ص 125 و (ط دار الحدیث)ج 1 ص 585 عن معالم العتره النبویه،و کتاب الأربعین للماحوزی ص 243 و بشاره المصطفی ص 237.

و نقول:

یلاحظ هنا مایلی:

أولا:إن یوم عرفه قد شهد حدثا هاما یرتبط بالنص النبوی علی إمامه علی«علیه السلام»..و یأتی هذا الموقف من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» عشیه لیله فی سیاق الإعداد لما سیقوم به فی الیوم التالی..

ثانیا:إنه«صلی اللّه علیه و آله»قد ضمن کلامه ما یدل علی أنه کان یتوقع اتهامه بمحاباه قرابته،لکی یسقطوا کلامه فی حقه عن الإعتبار بالرغم من أن اتهاما من هذا القبیل یخرج من یطلقه عن دائره التقوی،بل عن دائره الإیمان،لتضمنه اتهام النبی«صلی اللّه علیه و آله»بالإنقیاد إلی الهوی،و تجاوز ما یملیه علیه الوحی الإلهی،لیصبح«صلی اللّه علیه و آله» خارج دائره العصمه،و لا یبقی مأمونا علی ما أتمنه اللّه علیه..

ثالثا:إنه أخبرهم:بأن اللّه تعالی قد باهی بهم،و غفر لهم عامه،و باهی و غفر لعلی خاصه،و فی هذا النص کلام من عده جهات،هی:

ألف:إن علیا«علیه السلام»معصوم لا یصدر منه الذنب،إلا إن کان المقصود الذنب الذی هو من قبیل ما ورد فی أول سوره الفتح: إِنّٰا فَتَحْنٰا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً لِیَغْفِرَ لَکَ اللّٰهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ مٰا تَأَخَّرَ وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِرٰاطاً مُسْتَقِیماً (1).

حیث ثبت:أن المراد بالذنب:هو ما کان قومه یعدونه ذنبا،و هو مجیئه

ص :88


1- 1) الآیتان 1 و 2 من سوره الفتح.

بهذا الدین.فإنهم غفروا له ذلک،و صاروا یعتبرونه فضلا و سدادا..

شاهدنا علی ذلک:أنه لو کان بالذنب معصیه لما کافأه علیه بالفتح المبین، لأن المذنب یعاقب و لا یکافأ.

أو أن المراد:أن اللّه تعالی غفر لعلی ما یراه«علیه السلام»ذنبا فی جنب اللّه،و إن لم یکن کذلک فی الواقع.حیث یری:أن عبادته لا تلیق بمقام الألوهیه الأقدس..و یعتبر نفسه مذنبا و مقصرا فی أداء واجبه..

ب:إن المراد بمغفره ذنوبهم عامه:هو مغفره ذنوب من تاب منهم و أناب،و عزم علی عدم العود للمعاصی.أما المصر علی معصیه اللّه،و علی مخالفه ما یأتی به نبیه الأکرم«صلی اللّه علیه و آله»،و لا سیما فیما یرتبط بإمامه وصیه من بعده،فلا تشمله المغفره،لا عموما و لا خصوصا.

رابعا:إنه«صلی اللّه علیه و آله»قد ربط السعاده کل السعاده بحب علی «علیه السلام»فی حیاه علی و بعد موته..و لم یزد علی ذلک..

فهنا سؤلان:

أولهما:ما معنی التأکید علی حب علی«علیه السلام»فی الحیاه و بعد الممات؟!

و نجیب:

لعل السبب فی تعمیم الحب إلی ما بعد الممات:هو أن حبه فی هذه الحاله یکون صادقا و حقیقیا،و لیس حبا مصلحیا،و لا متأثرا بمؤثرات خارجیه، بل هو یحبه لأنه یراه مستحقا للحب..لا لشیء آخر.

الثانی:لقد اقتصر علی ذکر الحب،و لم یشر إلی الطاعه و القبول بحکمه

ص :89

و خلافته،لأن الحدیث عن السعاده التامه فی الدنیا و الآخره،و أی شیء آخر غیر الحب قد لا یحققهما معا،حتی الطاعه و الإنقیاد،فإن الإنسان قد یطیع الحاکم خوفا،أو طمعا،أو حبا بالسلامه،أو لغیر ذلک..أما الحب الحقیقی فهو یدعوه للطاعه فی الدنیا،و یجعله أهلا لشفاعته فی الآخره.

و بعد ما تقدم نقول،و نتوکل علی خیر مسؤول:

حدیث عرفات

ذکرنا فی کتابنا:الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله» نصوصا تدل علی ما جری للنبی«صلی اللّه علیه و آله»فی عرفات،و هی التالیه:

ذکرت الروایات الصحیحه:أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»، خطب الناس فی حجه الوداع؛فی عرفه،فلما ذکر حدیث الثقلین (1)،ثم ذکر عدد الأئمه،و أنهم اثنا عشر،واجهته فئات من الناس بالضجیج و الفوضی، إلی حد أنه لم یتمکن من إیصال کلامه إلی الناس.

و قد صرح بعدم التمکن من سماع کلامه کل من:أنس،و عبد الملک بن عمیر،و عمر بن الخطاب،و أبی جحیفه،و جابر بن سمره (2)،و لکن روایه

ص :90


1- 1) راجع:حدیث الثقلین للوشنوی ص 13 و ما ذکره من مصادر..
2- 2) راجع:کشف الغطاء(ط.ق)ج 1 ص 7 و السنه فی الشریعه الإسلامیه لمحمد تقی الحکیم ص 63 و الأمالی للصدوق ص 387 و 469 و الخصال ص 470 و 471 و 472 و إکمال الدین ص 68 و 272 و 273 و کفایه الأثر ص 51 و 76 و 77 و 78-

2)

-و شرح أصول الکافی ج 2 ص 240 و ج 5 ص 230 و ج 7 ص 374 و کتاب الغیبه للنعمانی ص 104 و 105 و 120 و 121 و 122 و 123 و 124 و الغیبه للطوسی ص 128 و 129 و مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 248 و 249 و 254 و العمده لابن البطریق ص 416 و 417 و 418 و 420 و 421 و الطرائف لابن طاووس ص 170 و بحار الأنوار ج 36 ص 231 و 234 و 235 و 236 و 237 و 266 و 267 و 269 و 298 و 362 و 363 و 364 و 365 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 381 و 386 و سفینه النجاه للسرابی التنکابنی ص 385 و الإکمال فی أسماء الرجال للخطیب التبریزی ص 193 و الملاحم و الفتن لابن طاووس ص 345 و المسلک فی أصول الدین للمحقق الحلی ص 274 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 418 و إعلام الوری ج 2 ص 159 و 162 و کشف الغمه ج 1 ص 57 و 58 و مسند أحمد ج 5 ص 87 و 88 و 90 و 92 و 93 و 94 و 95 و 96 و 97 و 98 و 99 و 100 و 101 و 106 و 107 و 108 و صحیح البخاری(ط دار الفکر)ج 8 ص 127 و صحیح مسلم(ط دار الفکر)ج 6 ص 3 و 4 و سنن أبی داود ج 2 ص 309 و سنن الترمذی ج 3 ص 340 و المستدرک للحاکم ج 3 ص 617 و 618 و شرح مسلم للنووی ج 12 ص 201 و مجمع الزوائد ج 5 ص 190 و فتح الباری ج 13 ص 181 و عمده القاری ج 24 ص 281 و مسند أبی داود الطیالسی ص 105 و 180 و مسند ابن أبی الجعد ص 390 و الآحاد و المثانی ج 3 ص 126 و 127 و کتاب السنه لابن أبی عاصم ص 518 و صحیح ابن حبان ج 15 ص 43 و 44 و 46 و المعجم الأوسط ج 3 ص 201 و ج 6 ص 209 و المعجم الکبیر ج 2 ص 195-

ص :91

هذا الأخیر،کانت أکثر صراحه و وضوحا.

و یبدو أنه قد حدّث بما جری مرات عدیده،فرویت عنه بأکثر من طریق.و بأکثر من تعبیر یشیر إلی المعنی الثابت،و نختار بعض نصوص تلک الروایه-و لا سیما ما ورد منها فی الصحاح و الکتب المعتبره،فنقول:

1-فی مسند أحمد؛حدّثنا عبد اللّه،حدثنی أبو الربیع الزهرانی،سلیمان بن داود،و عبید اللّه بن عمر القواریری،و محمد بن أبی بکر المقدمی،قالوا:

حدثنا حماد بن زید،حدثنا مجالد بن سعید،عن الشعبی،عن جابر بن سمره،قال:خطبنا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بعرفات-و قال المقدمی فی حدیثه:سمعت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یخطب بمنی.

و هذا لفظ حدیث أبی الربیع:فسمعته یقول:

«لن یزال هذا الأمر عزیزا ظاهرا،حتی یملک اثنا عشر کلهم-ثم لغط

2)

-و 196 و 197 و 214 و 218 و 223 و 226 و 232 و 241 و 249 و 253 و 254 و 255 و ج 22 ص 120 و الرواه عن سعید بن منصور لأبی نعیم الأصبهانی ص 44 و الکفایه فی علم الروایه للخطیب البغدادی ص 95 و الکامل لابن عدی ج 2 ص 386 و طبقات المحدثین بأصبهان ج 2 ص 90 و تاریخ بغداد ج 2 ص 124 و ج 14 ص 354 و تاریخ مدینه دمشق ج 5 ص 191 و سیر أعلام النبلاء ج 8 ص 184 و ج 14 ص 444 و ذکر أخبار إصبهان ج 2 ص 176 و البدایه وا لنهایه ج 1 ص 177 و ج 6 ص 278 و 279 و إمتاع الأسماع للمقریزی ج 12 ص 302 و 203 و ینابیع الموده ج 3 ص 289.

ص :92

القوم،و تکلموا-فلم أفهم قوله بعد(کلّهم)؛فقلت لأبی:یا أبتاه،ما بعد کلّهم؟!

قال:«کلّهم من قریش» (1).

و حسب نص النعمانی:«و تکلم الناس،فلم أفهم،فقلت لأبی..» (2).

2-عن الشعبی،عن جابر بن سمره،قال:قال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:«لا یزال هذا الدین عزیزا منیعا،ینصرون علی من ناواهم علیه إلی اثنی عشر خلیفه.

قال:«فجعل الناس یقومون و یقعدون» (3).

ص :93


1- 1) مسند أحمد ج 5 ص 99 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 13 ص 34 و 37 و کتاب الغیبه للنعمانی ص 123 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 2 ص 196 و راجع: الأمالی للصدوق ص 387 و الخصال ص 475 و کمال الدین ص 273 و بحار الأنوار ج 36 ص 231 و 241 و غایه المرام ج 2 ص 271.
2- 2) الغیبه للنعمانی ص 121 و 122 و عن عوالم العلوم ص 106/153 ح 16.
3- 3) مسند أحمد ج 5 ص 99 و راجع ص 98 و 101 و الغیبه للنعمانی ص 105 و الغیبه للطوسی ص 129 و إعلام الوری ص 384 و(ط مؤسسه آل البیت)ج 2 ص 162 و الإستنصار لأبی الفتح الکراجکی ص 25.و بحار الأنوار ج 36 ص 237 و 299 و راجع ص 235 و 268 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 418 و منتخب الأثر ص 20 و غایه المرام ج 2 ص 254 و 275 و راجع ص 274 و الخصال ص 470 و 472 و مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 250 و الملاحم و الفتن لابن طاووس ص 345 و صحیح ابن حبان ج 15 ص 45.

زاد الطوسی:«و تکلم بکلمه لم أفهمها،فقلت لأبی،أو لأخی:...» (1).

و فی حدیث آخر عن جابر بن سمره صرّح فیه:«أن ذلک کان فی حجه الوداع» (2).

و من المعلوم:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»لم یحج إلا هذه الحجّه.. (3).

ص :94


1- 1) الغیبه للطوسی ص 88 و 89 و(ط مؤسسه المعارف الإسلامیه)ص 128 و 129 و کتاب الغیبه للنعمانی ص 105 و إعلام الوری ص 384 و(ط مؤسسه آل البیت) ج 2 ص 162 و بحار الأنوار ج 36 ص 237 و 299 و تقریب المعارف لأبی الصلاح الحلبی ص 418 و منتخب الأثر ص 20 و غایه المرام ج 2 ص 254 و 275.
2- 2) مسند أحمد ج 5 ص 87 و الثقات لابن حبان ج 7 ص 241.
3- 3) راجع:السیره الحلبیه(ط سنه 1391 ه)ج 3 ص 289 و السیره النبویه لدحلان (بهامش السیره الحلبیه أیضا)ج 3 ص 2 و صحیح ابن خزیمه ج 4 ص 352 و مسند زید بن علی ص 220 و عمده القاری ج 4 ص 271 و ج 9 ص 125 و ج 18 ص 36 و 40 و 41 و ج 25 ص 62 و شرح مسلم للنووی ج 8 ص 236 و أضواء البیان للشنقیطی ج 4 ص 331 و البدایه و النهایه ج 4 ص 205 و السیره النبویه لابن کثیر ج 3 ص 342 و اختلاف الحدیث للشافعی ص 568 و معرفه السنن و الآثار ج 3 ص 515 و سنن النسائی ج 5 ص 163 و مسند أبی یعلی ج 4 ص 23 و عون المعبود ج 5 ص 135 و السنن الکبری للبیهقی ج 4 ص 342 و ج 5 ص 6 و الکافی ج 4 ص 244 و بحار الأنوار ج 21 ص 399 و مستدرک سفینه البحار ج 2 ص 187 و التمهید لابن عبد البر ج 16 ص 174.

3-عن جابر بن سمره،قال:«خطبنا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» بعرفات؛فقال:لا یزال هذا الأمر عزیزا منیعا،ظاهرا علی من ناواه حتی یملک اثنا عشر،کلهم-قال:فلم أفهم ما بعد-قال:فقلت لأبی:ما قال بعد کلّهم؟

قال:«کلّهم من قریش» (1).

و عن أبی داود و غیره:-و إن لم یصرّح بأن ذلک کان فی عرفات-زاد قوله:کلّهم تجتمع علیه الأمه،فسمعت کلاما من النبی«صلی اللّه علیه و آله»لم أفهمه،فقلت لأبی.. (2).

ص :95


1- 1) مسند أحمد ج 5 ص 93 و فی ص 96 فی موضعین و ص 98 و 101،و کتاب الغیبه للنعمانی ص 123 و الإکمال فی أسماء الرجال ص 34 و 183.
2- 2) سنن أبی داود السجستانی ج 4 ص 106 و(ط دار الفکر)ج 2 ص 309 و مسند أبی عوانه ج 4 ص 400 و تاریخ الخلفاء ص 10 و 11 و راجع:فتح الباری ج 13 ص 181 و کرر عباره«کلهم تجتمع علیه الأمه»فی ص 182 و 183 و 184. و ذکرها أیضا فی:الصواعق المحرقه ص 18 و فی إرشاد الساری ج 10 ص 273 و ینابیع الموده ص 444 و(ط دار الأسوه)ج 3 ص 289. و راجع:الغیبه للطوسی ص 88 و الغیبه للنعمانی ص 121 و 122 و 123 و 124 و البحار ج 36 ص 365 و سفینه النجاه للسرابی التنکابنی ص 386 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 13 ص 18 و ج 19 ص 629.

و فی لفظ آخر:«کلهم یعمل بالهدی و دین الحق» (1).

و فی بعض الروایات:ثم أخفی صوته،فقلت لأبی:ما الذی أخفی صوته؟ قال:قال:«کلهم من بنی هاشم» (2).

4-و ذکر فی نص آخر:أن ذلک کان فی حجه الوداع،و قال:

ثم خفی علیّ قول رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و کان أبی أقرب إلی راحله رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»منی؛فقلت:یا أبتاه،ما الذی خفی علیّ من قول رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»؟!

قال:یقول«کلهم من قریش».

قال:فأشهد علی إفهام أبی إیّای:قال:«کلهم من قریش» (3).

ص :96


1- 1) الخصال ج 2 ص 474 و(ط مرکز النشر الإسلامی)ص 474 و عیون أخبار الرضا«علیه السلام»للصدوق ج 2 ص 55 و البحار 36 ص 240 عنه و عن عیون أخبار الرضا«علیه السلام».و فتح الباری ج 13 ص 184 و عمده القاری ج 24 ص 282 و تاریخ بغداد ج 4 ص 258 و تاریخ مدینه دمشق ج 45 ص 189 و البدایه و النهایه ج 6 ص 280 و إمتاع الأسماع ج 12 ص 306 و شرح إحقاق الحق ج 13 ص 47 و ج 19 ص 629.
2- 2) ینابیع الموده ص 445 و(ط دار الأسوه)ج 2 ص 315 و ج 3 ص 290 عن کتاب: موده القربی للسید علی الهمدانی(الموده العاشره)و شرح إحقاق الحق (الملحقات)ج 13 ص 30 عن موده القربی(ط لاهور)ص 445.
3- 3) مسند أحمد ج 5 ص 90 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 13 ص 32.

5-و بعد أن ذکرت روایه أخری عنه حدیث أن الأئمه اثنا عشر قال:

ثم تکلم بکلمه لم أفهمها،و ضج الناس؛فقلت لأبی:ما قال؟ (1).

6-و لفظ مسلم عن جابر بن سمره،قال:انطلقت إلی رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»،و معی أبی؛فسمعته یقول:لا یزال هذا الدین عزیزا منیعا إلی اثنی عشر خلیفه؛فقال کلمه صمّنیها الناس.

فقلت لأبی:ما قال؟

قال:«کلهم من قریش» (2).

و عند أحمد و غیره:فقلت لأبی-أو لابنی-:ما الکلمه التی أصمّنیها الناس؟!.

قال:«کلهم من قریش» (3).

7-و عن جابر بن سمره قال:کنت عند النبی«صلی اللّه علیه و آله»، فقال:یلی هذا الأمر اثنا عشر،فصرخ الناس؛فلم أسمع ما قال،فقلت لأبی

ص :97


1- 1) مسند أحمد ج 5 ص 93 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 13 ص 35.
2- 2) صحیح مسلم ج 6 ص 4 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 13 ص 1 عنه، و العمده لابن البطریق ص 421 و(ط مؤسسه النشر الإسلامی)ص 418 الإکمال فی أسماء الرجال ص 34.
3- 3) مسند أحمد ج 5 ص 101 و الخصال ج 2 ص 470 و 472 و شرح إحقاق الحق (الملحقات)ج 13 ص 39 و البحار ج 36 ص 235 و راجع:النهایه فی اللغه ج 3 ص 54 و لسان العرب ج 12 ص 343 و نقل عن کتاب:القرب فی محبه العرب ص 129.

-و کان أقرب إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»منی-فقلت:ما قال رسول اللّه؟

فقال:قال:«کلّهم من قریش،و کلهم لا یری مثله» (1).

8-و لفظ أبی داود:فکبر الناس،و ضجوا،ثم قال کلمه خفیه.. (2).

و لفظ أبی عوانه:فضج الناس.

و قد قال النبی«صلی اللّه علیه و آله»کلمه خفیت علیّ.. (3).

و علی کل حال...فإن حدیث الاثنی عشر خلیفه بعده«صلی اللّه علیه و آله»،و الذی قال فیه«صلی اللّه علیه و آله»کلمه لم یسمعها جابر،و غیره- ممن کان حاضرا،و روی الحدیث..أو لم یفهمها،أو خفض بها صوته،أو خفیت علیه،أو نحو ذلک-إن هذا الحدیث-مذکور فی کثیر من المصادر

ص :98


1- 1) إکمال الدین ج 1 ص 272-273 و(ط مؤسسه النشر الإسلامی)ص 68 و 273 و الخصال ج 2 ص 473 و راجع:البحار ج 36 ص 239.
2- 2) سنن أبی داود ج 4 ص 106 و(ط دار الفکر)ج 2 ص 309 و مسند أحمد ج 5 ص 98 و فتح الباری ج 13 ص 181 و الکفایه فی علم الروایه للخطیب البغدادی ص 95 و إرشاد الساری ج 10 ص 237 و البحار ج 36 ص 365 تاریخ بغداد ج 2 ص 124 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 29 ص 94.
3- 3) مسند أبی عوانه ج 4 ص 394 و الخصال ج 2 ص 471 و البحار ج 36 ص 236 و المستدرک للحاکم ج 3 ص 617 و المعجم الکبیر ج 2 ص 196 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 13 ص 29 و 41.

و المراجع،فلیراجعها طالبها (1).

و نقول:

إن ملاحظه الحدث المتقدم:تفرض علی الباحث التأمل ملیا فی کل ما جری،فإنه علی درجه عالیه جدا من الخطوره،و نستطیع نحن أن نفتح للقارئ باب التأمل من خلال لفتات و لمحات نشیر إلیها ضمن العناوین التالیه:

علی علیه السّلام امتداد للرسول صلّی اللّه علیه و آله

و ذکرت الروایات:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»خطب الناس فی منی،

ص :99


1- 1) راجع المصادر التالیه:صحیح مسلم ج 6 ص 3 بعده طرق،و مسند أحمد ج 5 ص 93 و 92 و 94 و 90 و 95 و 96 و 97 و 98 و 89 و 99 و 100 و 101 و 106 و 107 و 108 و مسند أبی عوانه ج 4 ص 394 و حلیه الأولیاء ج 4 ص 333 و إعلام الوری ص 382 و العمده لابن البطریق ص 416-422 و إکمال الدین ج 1 ص 272 و 273 و الخصال ج 2 ص 469 و 475 و فتح الباری ج 13 ص 181-185 و الغیبه للنعمانی ص 119-125 و صحیح البخاری ج 4 ص 159 و ینابیع الموده ص 444-446 و تاریخ بغداد ج 2 ص 126 و ج 14 ص 353 و مستدرک الحاکم ج 3 ص 618 و تلخیصه للذهبی (مطبوع بهامش المستدرک)نفس الصفحه،و منتخب الأثر ص 10-23 عن مصادر کثیره،و الجامع الصحیح ج 4 ص 501 و سنن أبی داود ج 4 ص 116 و کفایه الأثر ص 49 إلی آخر الکتاب،و البحار ج 36 ص 231 إلی آخر الفصل، و إحقاق الحق(الملحقات)ج 13 ص 1-50 عن مصادر کثیره..

و خطبهم فی عرفات،و لکن قد ظهر أن ثمه فرقا قد ظهر بین الموقفین..

فقد أظهر اللّه الکرامه للنبی«صلی اللّه علیه و آله»فی منی..و لم یحصل مثل ذلک فی عرفات.

فقد ذکروا:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»کان فی منی یخطبهم،و یصل صوته إلی کل من کان فی منی (1).

و لکنه حین خطبهم فی عرفات کان«صلی اللّه علیه و آله»یخطبهم و کان علی«علیه السلام»یقف فی مکان آخر،و یوصل کلامه إلی من هم فی الجهه الأخری (2).

ص :100


1- 1) راجع المصادر المتقدمه فی الفصل السابق.
2- 2) راجع:مسند أحمد ج 3 ص 477 و البدایه و النهایه ج 5 ص 217 و تاریخ مدینه دمشق ج 18 ص 4 و 5 و أسد الغابه ج 2 ص 155 و ج 5 ص 11 و تهذیب الکمال ج 9 ص 33 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 396 و أدب الإملاء و الإستملاء ص 101 و السنن الکبری للبیهقی ج 2 ص 343 و(ط دار الفکر)ج 3 ص 247 و ج 5 ص 140 و السنن الکبری للنسائی ج 2 ص 443 و المعجم الکبیر ج 5 ص 19 و إمتاع الأسماع ج 6 ص 389 و المغنی لابن قدامه ج 1 ص 624 و تحفه الأحوذی ج 5 ص 319 و سبل الهدی و الرشاد ج 7 ص 312 و 314 و ج 8 ص 212 و ج 9 ص 138 و تلخیص الحبیر لابن حجر ج 4 ص 621 و سنن أبی داود ج 1 ص 437 و ج 2 ص 263 و نیل الأوطار ج 2 ص 90 و کشف اللثام(ط.ج)ج 6 ص 78 و (ط.ق)ج 1 ص 356 و المجموع للنووی ج 8 ص 90.

و قد یمکن أن نستفید من هذا:أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»کان فی المواضع المشابهه من حیث کثره الحاضرین،یمارس هذه الطریقه لإبلاغ کلامه.أی أنه کان یجعل فی الجهه الأخری من یبلغ کلامه لمن هو بعید عنه..

و لعل من إشارات هذا الحدث:

أولا:إراده الإیحاء بأن علیا«علیه السلام»امتداد لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی حیاه الرسول و بعد مماته.

ثانیا:إنه تعالی قد تعامل مع الناس هنا-أی فی عرفات-بمنطق المألوف لهم،دون أن یمارس أی نوع من التصرف الغیبی لیفسح لهم المجال للتعبیر عن موقفهم،و إظهار دخائل أنفسهم،حیث إنهم قد یحجمون عن ذلک رهبه و خوفا حین یرون آثار الغیب..

مکان خطبه الرسول صلّی اللّه علیه و آله

إختلفت الروایات فی المکان الذی خطب فیه الرسول«صلی اللّه علیه و آله»،و تصدت له قریش،هل هو:المسجد (1)،أو منی،أو عرفات کما تقدم؟!

ص :101


1- 1) راجع بالنسبه لخصوص هذه الطائفه من الروایات:الخصال ج 2 ص 469 و 472 و کفایه الأثر ص 50 و مسند أبی عوانه ج 4 ص 398 و إکمال الدین ج 1 ص 272 و حلیه الأولیاء ج 4 ص 333 و بحار الأنوار ج 36 ص 234 و 269 و 363 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 2 ص 197 و منتخب الأثر ص 19 و مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 251 و غایه المرام ج 2 ص 251 و 273 و شرح إحقاق الحق (الملحقات)ج 13 ص 17 و 33 و ج 29 ص 95.

و هل حدث ذلک ثلاث مرات،فکان«صلی اللّه علیه و آله»یواجه بالضجیج و الفوضی؟!أم هی مره واحده؟!اختلف الرواه فی تحدیدها بسبب النسیان!مع العلم بأن حدثا کهذا لا ینسی!أم أن الإختلاف فی التحدید نشأ عن تلاعب متعمد،یهدف إلی التلاعب بالحقیقه،و جعلها موضع شبهه؟!

کل ذلک محتمل،و قد یؤکد لنا احتمال التعمد:أن حدثا کهذا شهده عشرات الألوف من الناس،الذین کانوا یتحرکون بحرکه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و یطبقون أعمالهم علی عمله،و یهتمون بعدم الإبتعاد عنه حتی لا یفوتهم شیء مما یصدر منه،لا بد أن نتوقع أن یرویه لنا المئات، و لیس العشرات من الناس و حسب..فلماذا لم ینقله لنا إلا قله قلیله جدا، إذا قیسوا إلی ما نتوقعه فی مثل هذه الحالات؟!

و إن کان هذا الحدث قد تکرر،فالمتوقع أن یشیر رواته إلی هذا التعدد، حتی لو قل عددهم.

و قد یؤید هذا التعدد أیضا تصریحهم بأنه«صلی اللّه علیه و آله»خطب فی حجه الوداع خمس خطب:فی مکه،و فی عرفات،و یوم النحر بمنی، و یوم النفر بمنی،و یوم النفر الأول أیضا.

کلهم من قریش

و نحن علی یقین من أن قریشا لا تغضب لو اقتصر«صلی اللّه علیه و آله»علی کلمه:«کلهم من قریش»،و لکنها کانت تعلم:أن الأمر سیتجاوز ذلک إلی ذکر بنی هاشم،ثم التصریح باسم من لم تزل قریش

ص :102

تکرهه و تبغضه-کما دلت علیه النصوص الکثیره (1)-لا سیما و أنه«صلی اللّه علیه و آله»قد ذکر حدیث الثقلین فی نفس خطبته،و کان و لا یزال یصرح لهم بإمامه أمیر المؤمنین«علیه السلام»من بعده.

و هذا الإبلاغ لو تم فی عرفات وفق ما رسم له،فسوف لا تبقی لمناوئی علی«علیه السلام»أیه فرصه للتخلص أو التملص،و المناوره،و سوف یتحتم علیهم تجرع الغصه،و تضیع منهم الفرصه،فلا بد لهم من درء هذا الخطر الداهم،فحاولوا قطع کلامه،فلم یمکنهم ذلک،و ضجت قریش و عجت،و کذلک فعل أنصارها و محبوها،حتی لا یتمکن أحد من سماع ما یقول رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».

و هکذا کان،فلم یسمع جابر کلمه«کلهم من قریش»،و یبدو أن کلمه:کلهم«من بنی هاشم»،قد جاءت بعدها،فلم یسمعها أیضا إلا أقل القلیل.

التمرد علی الرسول صلّی اللّه علیه و آله

هذا..و قد کانت هناک قله من الصحابه تلتزم بأوامره«صلی اللّه علیه و آله»،و تنتهی بنواهیه،و تضع نفسها فی موقع التسلیم و الرضا،و الأکثرون هم أصحاب الطموحات،و طلاب اللبانات،أو من الذین غلبوا علی أمرهم فاستسلموا،بل إن الأکثریه الساحقه من هؤلاء الحاضرین إنما

ص :103


1- 1) راجع:الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»ج 31 ص 135- 158.

أعلنت إسلامها بعد فتح مکه.

و کان من بین هؤلاء ثله کانوا یتبرکون بفضل وضوء رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و حتی ببصاقه،و نخامته،و یدّعون الحرص علی امتثال أوامر اللّه سبحانه بتوقیره،و بعدم رفع أصواتهم فوق صوته (1)،و بالتأدّب

ص :104


1- 1) راجع الآیتین 1 و 2 من سوره الحجرات. و قد ورد أنّ هذه الآیات نزلت حینما حصل اختلاف فیما بین أبی بکر و عمر حول تأمیر بعض الأشخاص.فقد روی:أن عبد اللّه بن الزبیر أخبرهم:أنه قدم رکب من بنی تمیم علی النبی«صلی اللّه علیه و آله»،فقال أبو بکر:أمّر القعقاع معبد بن زراره. و قال عمر:بل أمر الأقرع بن حابس. قال أبو بکر:ما أردت إلا خلافی. قال عمر:ما أردت خلافک. فتماریا حتی ارتفعت أصواتهما،فنزلت فی ذلک: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إلی قوله تعالی: ..أَنْ تَحْبَطَ أَعْمٰالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَشْعُرُونَ [الآیتان 1 و 2 من سوره الحجرات]. و یلاحظ:أن المراد من الإیمان قوله تعالی فی الآیه: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هو الإیمان بمعناه العام-أی إظهار الإسلام-لا الخاص.و یدل علی ذلک قوله تعالی: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْکِتٰابِ الَّذِی نَزَّلَ عَلیٰ رَسُولِهِ [الآیه 136 من سوره النساء]. راجع فی الحدیث الذی ذکرناه آنفا:الدر المنثور ج 6 ص 83-84 عن البخاری،-

معه،و بأن لا یقدموا بین یدی اللّه و رسوله و..و..

لکن الذی حدث أن نفس هؤلاء بمجرد إحساسهم بأنه«صلی اللّه علیه و آله»یرید الحدیث عن الأئمه الاثنی عشر،و بیان مواصفاتهم-و یتجه نحو تحدیدهم بصوره أدق،و أوفی و أتم-قد ثارت ثائرتهم.و ذلک بسبب خشیتهم من إعلان إمامه من لا یرضون إمامته،و خلافه من یرون أنه قد

1)

-و ابن المنذر،و ابن مردویه،و أسباب النزول ص 218 و(ط أخری)ص 257 و صحیح البخاری ج 3 ص 122 و(ط دار الفکر)ج 5 ص 116 و ج 6 ص 47 و الجامع الصحیح ج 5 ص 387 و تفسیر القرآن العظیم ج 4 ص 205-206 و لباب التأویل ج 4 ص 164 و فتح القدیر ج 5 ص 61 و الجامع لأحکام القرآن ج 16 ص 300-301 و غرائب القرآن(مطبوع بهامش جامع البیان)ج 26 ص 72 و البدایه و النهایه ج 5 ص 50 و تاریخ مدینه دمشق ج 9 ص 191 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 78 و سنن النسائی ج 8 ص 226 و عمده القاری ج 18 ص 19 و ج 19 ص 181 و 184 و تحفه الأحوذی ج 9 ص 108 و السنن الکبری للنسائی ج 3 ص 465 و ج 6 ص 466 و مسند أبی یعلی ج 12 ص 193 و شرح معانی الآثار ج 4 ص 172 و زاد المسیر ج 7 ص 177 و تفسیر الثعلبی ج 9 ص 70 و تفسیر البغوی ج 4 ص 209 و أضواء البیان للشنقیطی ج 7 ص 401 و الإحکام لابن حزم ج 6 ص 804 و تفسیر الآلوسی ج 26 ص 133 و لباب النقول ص 178 و تفسیر الثعالبی ج 5 ص 267 و بحار الأنوار ج 30 ص 278 و الطرائف ص 403 و عین العبره فی غبن العتره ص 4 و الغدیر ج 7 ص 223.

ص :105

و ترهم،و أباد خضراءهم فی مواقفه المشهوره،دفاعا عن الحق و الدین-ألا و هو علی أمیر المؤمنین«علیه السلام»،فظهر حقدهم،و علا ضجیجهم، و زاد صخبهم،و من التعبیرات التی وردت فی الروایات واصفه حالهم:

«ثم لغط القوم و تکلموا» (1).

أو:فلم أفهم قوله بعد«کلهم»،فقلت لأبی:ماذا قال؟!الخ..

أو:«و تکلم الناس فلم أفهم» (2).

أو:«وضج الناس» (3).

أو:«فقال کلمه أصمّنیها الناس» (4).

ص :106


1- 1) مسند أحمد ج 5 ص 99 و المعجم الکبیر ج 2 ص 196 و کتاب الغیبه للنعمانی ص 123 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 13 ص 34 و مکاتیب الرسول ج 1 ص 595 و ج 3 ص 727.
2- 2) الغیبه للنعمانی ص 121 و عوالم العلوم ص 106/153 ح 16.
3- 3) مسند أحمد ج 5 ص 93 و مسند أبی عوانه ج 4 ص 394 و شرح إحقاق الحق (الملحقات)ج 13 ص 29 و 35.
4- 4) راجع:مسند أحمد ج 5 ص 98 و 101 و صحیح مسلم ج 6 ص 4 و الخصال ج 2 ص 470 و 472 و بحار الأنوار ج 36 ص 235 و 266 و 362 و النهایه فی غریب الحدیث لابن الأثیر ج 3 ص 54 و لسان العرب ج 12 ص 343 و إثبات الهداه ج 1 ص 535 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 13 ص 39 و سفینه النجاه للسرابی التنکابنی ص 386 و العمده لابن بطریق ص 421.

أو:«صمّنیها الناس» (1).

و فی نسخه:«صمّتنیها الناس» (2).

أو:«فصرخ الناس،فلم أسمع ما قال» (3).

أو:«فکبر الناس،و ضجوا» (4).

أو:«فجعل الناس یقومون،و یقعدون» (5).

ص :107


1- 1) راجع:العمده لابن البطریق ص 418 و 421 و صحیح مسلم ج 6 ص 4 و الدیباج علی مسلم ج 4 ص 440 و الإکمال فی أسماء الرجال ص 34 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 13 ص 1.
2- 2) راجع:شرح مسلم للنووی ج 12 ص 203 و الدیباج علی مسلم ج 4 ص 440 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 29 ص 93.
3- 3) الخصال ص 473 و إکمال الدین ج 1 ص 272 و(ط مؤسسه النشر الإسلامی) ص 68 و 273 و إثبات الهداه ج 1 ص 494 و 507 و بحار الأنوار ج 36 ص 239.
4- 4) مسند أحمد ج 5 ص 98 و سنن أبی داود ج 4 ص 106 و(ط دار الفکر)ج 2 ص 309 و فتح الباری ج 13 ص 181 و بحار الأنوار ج 36 ص 365 و إرشاد الساری ج 1 ص 273 و الکفایه للخطیب البغدادی ص 95 و تاریخ بغداد ج 2 ص 124 و إحقاق الحق(الملحقات)ج 13 ص 20 و ج 29 ص 94.
5- 5) مسند أحمد ج 5 ص 99 و إثبات الهداه ج 1 ص 546 و الخصال ج 2 ص 75 و بحار الأنوار ج 36 ص 237 و 299 و کتاب الغیبه للنعمانی ص 105 و إعلام الوری ص 384 و(ط مؤسسه آل البیت)ج 2 ص 162 و تقریب المعارف لأبی الصلاح-

المجتمعون فی منی و عرفات

1-المجتمعون فی موسم الحج هم من کل بلد،وحی،و قبیله.قدموا لیحجوا مع أکرم و أعظم و أشرف خلق اللّه،الذی یتمنی کل أحد أن یراه و لو مره واحده فی حیاته،و لو من بعید..

و هم حین یرجعون من سفرهم هذا المحفوف بالأخطار سیحدثون بکل ما مر بهم،و سیصغی إلیهم الناس بشغف و شوق لکل کلمه کلمه، و سیلذ لهم کل حدیث منهم حتی لو کان فی الظروف العادیه لا یعنی لهم شیئا..فکیف إذا کانوا یحدثونهم عن أعظم نبی،و أقدس و أغلی،و أشرف و أفضل مخلوق فی الدنیا؟!

و الذین رأوه«صلی اللّه علیه و آله»فی حجته تلک ستبقی الذکریات محفوره فی قلوبهم طیله حیاتهم،و سیحرص الناس بدورهم علی استخراج کل کلمه من أولئک الحجاج،و سیتأملونها بدقه و شغف و حرص..

فإذا رأی هؤلاء و أولئک أن أقرب الناس إلی الرسول،الذین یدعون التقوی،و الزهد و العلم،و المکانه عنده،و الأثره لدیه،یعاملونه بطریقه تخالف أبسط قواعد الأدب،و بنحو یمس قداسته،و یقوض هیبته،و یبطل تدبیره،فإن ذلک سیکون له وقع الصاعقه علیهم..

2-و إذا کان هذا هو السفر الأخیر الذی یرون فیه الرسول،فسیکون

5)

-الحلبی ص 418 و الغیبه للطوسی ص 88 و 89 و(ط مؤسسه المعارف الإسلامیه)ص 129 و غایه المرام ص 194 و منتخب الأثر ص 20.

ص :108

حرصهم علی وعی ما یجری فیه أشد و آکد،لأن ذکراه ستکون عزیزه، و مقرونه بمؤثر عاطفی،خصوصا بعد أن یفقد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»من بینهم،أو یصلهم خبر وفاته بعد أیام یسیره من وصول بعضهم إلی بلده،أو قبل أن یصلوا إلی دیارهم بالنسبه للبعض الآخر..

3-إن ما ذکرناه یشیر إلی أنه«صلی اللّه علیه و آله»کان یرید أن یصل ما یرونه و یسمعونه إلی کل بلد،وحی،و بیت دخل إلیه الإسلام،و لن یستطیع أحد التمویه أو التشویه،فالناس قد رأوا الوقائع بأنفسهم، و وعوها و نقلوها إلی أهلهم و إخوانهم،و لن یمکن مصادره هذه المعرفه منهم،و لا منعها من الإنتشار و الوصول،فقد وصلت و انتهی الأمر..

4-إنه مهما ادعی ذلک الفریق لنفسه بعد ذلک من الطاعه و الإنقیاد لرسول اللّه،و من التقوی و الزهد،أو ادعی تغیر الأحوال،و عدول النبی «صلی اللّه علیه و آله»عن تدبیره الأول فقد أصبح الشک فی صحه کل ما یقوله هؤلاء المتجرؤون ممکنا،و إذا جاء الناس ما یدل علی خلافه،لم یکن مستغربا و لا مستهجنا..

من هم المتجرؤون؟!

هناک أکثریه صامته و مستضعفه منصرفه إلی أعمالها،و منشغله بتحصیل لقمه عیشها،و فیها الکثیر من البسطاء و السذج ممن لیس له بصر بالسیاسه، و لا یعرف الکثیر عن ألاعیب الساسه،بل هو ینقاد لکل قائد،و یخضع لکل متسلط،بدءا من کبیر العائله،إلی رئیس العشیره،ثم الوالی،و انتهاءا بأی ملک و حاکم،سواء أکان نبیا أم جبارا.

ص :109

و لا نرید هنا أن نتحدث عن هذه الأکثریه،بل نرید أن نتحدث عن الناشطین فی المجتمع الإسلامی فی حیاه النبی«صلی اللّه علیه و آله»فنقول:

هناک فریق من الصحابه عرف عنهم التزامهم بالحق،و مناصرته، و عدم تخطیه،و هم أفاضل الصحابه،و أماثلهم،کسلمان و عمار،و المقداد، و أبی ذر،و أبی الهیثم بن التیهان،و ثله من بنی هاشم،و آخرین،و علی رأس هؤلاء جمیعا علی«علیه السلام»..و قد دلت سیرتهم علی صدق التزامهم و استقامتهم.

و هناک فریق آخر التزم طریق النفاق،و إظهار الطاعه و الإیمان،و إبطان الخلاف..

و قد کثر هؤلاء بعد فتح مکه حیث رجح الکثیرون اللجوء إلی التریث و المجارات بانتظار مرور ما اعتبروه عاصفه لا بد لهم من الإنحناء لها،و بعد أن تعود المیاه إلی مجاریها،یکون لکل حادث حدیث.

و هناک فریق ثالث یهتم بمصالحه،و یسعی لتحقیق طموحاته التی أذکاها التوسع الهائل،و الإنتشار السریع للإسلام،و ما جلب ذلک لهم منافع،و ما بسط لهم من نفوذ.و لا یهم هذا الفریق کثیرا ما یجری حوله خارج هذا السیاق..

و لا شک فی أنه کان من بین هؤلاء من یرید أن یحتفظ بلبوس الدین، و أن یراعی أحکامه،و أن یعمل بشرائعه،و لکنه انساق وراء تقدیرات خاطئه،أو خضع لضغوط أجواء و تأثیر محیط موبوء.

و لم یکن هذان الفریقان یرتاحان لتأکیدات النبی«صلی اللّه علیه و آله»

ص :110

علی مقام و فضل علی«علیه السلام»،و لا سیما ما کان یعلنه من وزارته له، و وصایته و إمامته من بعده..و لشدّ ما کانا ینزعجان و یحرجان و هما یواجهان الآیات القرآنیه التی کانت تنزل فی حقه«علیه السلام»،و بیان فضله،و التنویه بمقامه،و جهاده و تضحیاته..

قریش هی السبب

و کان المهاجرون هم حمله لواء المناوأه لعلی«علیه السلام»،و الساعون لانتزاع الخلافه منه بکل قوه و عزم،و بعد الفتح کثر حولهم المنحرفون عنه، و الحاقدون علیه،بعد أن أبطل کیدهم،و خضد شوکتهم.

و کان عامه أهل مکه و محیطها یسیرون فی هذا الإتجاه..و من ورائهم الکثیر الکثیر من القبائل و الفئات التی أعلنت إسلامها أو استسلامها فی سنه تسع و عشر من الهجره،أی قبل فتره یسیره جدا،و لم یتفقهوا بعد فی الدین،و لا فهموا معانیه،و لا طبقوا أحکامه،و لا تربوا علی مفاهیمه،و لا استبانت لهم حقائقه و دقائقه..

فاستفاد من هؤلاء المهاجرون القرشیون الطامحون و الطامعون،الذین ذهبوا إلی الحج و هم بضع عشرات،کما استفادوا من أجواء مکه و محیطها.

فإنهم یعتبرونها و ما وراءها الرصید الأکبر،و الثقل الحقیقی،و العضد القوی لهم،فبادروا إلی مواجهه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بذلک القدر من الجفاء،و بهذه الحده!

%5710E

ص :111

أضواء علی ما جری فی عرفه

و نلاحظ:أن ما جری فی عرفه..و ما صدر من أولئک الناس من إساءات و أذی لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..قد أسهم إسهاما کبیرا فی تعریف الأمه بالتقی الوفی،و المطیع و الصادق.و تمییزه عن المتآمر الطامح لما لیس له،المتجرئ علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و الساعی لتحقیق مآربه الخاصه بکل ثمن..

و قد توفرت عناصر کثیره جعلت هذا الأمر من أوضح الواضحات لکل الناس:کبیرهم،و صغیرهم،عالمهم،و جاهلهم،مؤمنهم،و فاسقهم، و نذکر من هذه العناصر ما یلی:

1-إن یوم عرفه هو یوم یجتمع فیه الحجیج کله فی صعید واحد..و لا یجوز لهم الخروج منه،و التفرق عنه..أما فی منی،أو فی مکه،فالناس یتفرقون فی حاجاتهم العبادیه أو غیرها..

2-إنه یوم عباده و ابتهال،و دعاء و مناجات،و طلب حوائج الدنیا و الآخره،و إظهار الندم،و التوبه و الإستغفار..

3-و هو یوم یهتم فیه الإنسان بنفسه و بمصیره،و تصفیه حساباته مع ربه،و لا یهتم فیه بالدنیا و حطامها،و لا یمارس فیه السیاسه،و لا یسعی فیه لنیل المقامات الدنیویه.

و هو یوم یهیء الإنسان لإلتزام جاده التقوی،و الإنسجام مع الأوامر الإلهیه،و الإنضباط علی أساسها،و الخضوع للمشیئه الربانیه.

4-و قد لفت النبی«صلی اللّه علیه و آله»نظرهم إلی فضل هذا الیوم،

ص :112

فأقروا له-کما جاء فی خطبه عرفه فی حجه الوداع حین سألهم عن یومهم، و عن شهرهم،و غیر ذلک..

5-و هو یوم لا نظیر له فی حیاه هؤلاء الناس،لأنهم یجتمعون بحضور،و برعایه خیر خلق اللّه،و أشرف،و أقدس،و أفضل المخلوقات.

فإذا بادر النبی«صلی اللّه علیه و آله»إلی بیان أمر ما فی هذا الیوم،فلابد أن یروا أنه من الأمور الهامه جدا،فی دنیاهم و فی آخرتهم..و یری کل فرد فرد منهم أن علیه أن یهتم بکل توجیه و کل کلمه تصدر منه و عنه«صلی اللّه علیه و آله»،و یلاحقها بدقه و بانتباه فائق..

فإذا رأی أن أصحاب هذا النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی هذا المقام بالذات یتمردون علیه،و یسیئون الأدب معه،و هم یدعون التقوی،و الورع و الإخلاص،و التوبه،و..و..فإن ذلک سیشکل مفاجأه له تصل إلی حد الصدمه.

6-للإحرام خصوصیته أیضا،فالجمیع فی عرفه و هو المکان المقدس، و کلهم علی صفه الإحرام-الذی انعقد بتلبیتهم داعی اللّه،و براءتهم من الشرک،و الإقرار بالمملوکیه له تعالی،و مالکیته لکل شیء..و بأن الحمد و النعمه له تعالی.

و فی الإحرام یمتنعون عن الملذات،و یمارسون تجربه السیطره علی أنفسهم،و علی دوافعهم الغریزیه،و الإمتناع عن إیذاء أی مخلوق،حتی النمله و القمله..

و یشعرون بمساواه غنیهم لفقیرهم،و الملک بالسوقه،و العبد بالسید،

ص :113

و العالم بالجاهل أمام محکمه العدل الإلهیه..

فهل یعقل بعد هذا أن یؤذوا رسول اللّه،أو أن یظلموا أیا من عباد اللّه، أو أن یتمردوا علی اللّه،أو أن یطمعوا بالدنیا،و یؤثروها علی الآخره؟!

7-و فی موسم الحج یأتی الناس من کل حی و قبیله و بلد،و ینقلون ما رأوه،و ما سمعوه لمن وراءهم..و لا بد أن یحجزهم هذا و یردعهم عن الإنسیاق وراء الإنفعالات الطائشه،و یصدهم عن التصرفات المشینه..

8-إن وجود الرسول یساعد علی فهم ما یجری و علی نشره علی أوسع نطاق،کما شرحناه فیما سبق.

9-قد تمازج الحدث المثیر للإستهجان و الإستغراب مع المشاعر العاطفیه و الروحیه،و البعد العقیدی حیث سیعقبه بفتره و جیزه ارتحال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»إلی الرفیق الأعلی..

و من الواضح:أن العلاقه بالحدث حین تترافق مع هزه مشاعریه و عاطفیه،فإنها تصبح أکثر صفاء و عمقا و رسوخا،و أبعد أثرا فی مجال الإلتزام و الوفاء..

10-إن للمکان أیضا خصوصیته،فإنه من أقدس الأمکنه.

11-و للزمان أیضا خصوصیته،فإن الحدث جاء فی یوم من أیام اللّه الکبری.

12-و للمناسبه دورها،فإن الحدث جاء فی سیاق أداء إحدی أهم عبادات الإسلام،و هی عباده الحج..

13-و اختار«صلی اللّه علیه و آله»أسلوب خطاب الجماعه،لا الأفراد

ص :114

و الأشخاص،ربما لیفهمهم أن هذا واجب علی الجمیع،فلا یختص بفرد دون فرد،و لا بفئه دون أخری.

نتائج و آثار

ثم إننا لا نرید أن نستقصی هنا آثار و نتائج هذا الحدث..و إنما نرید لفت النظر إلی أمور بعینها منها،فنقول:

1-إن ما جری فی عرفات،قد أخرج قضیه الإمامه و سواها من ید جماعه تسعی لاحتکار القرار فیها و فی غیرها.و هم القرشیون،الذین یدعون أنهم هم أهل الحل و العقد فی هذا الأمر کما فی غیره..و أصبحت من مسؤولیات الأمه بأسرها،فعلی الأمه أن تطالب بالعمل بتوجیهات رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و تنفیذ أوامره فیها..

و لعل هذا هو أهم إنجاز حصل فی موقف النبی«صلی اللّه علیه و آله» هذا فی عرفه،فقد منع هذه الجماعه من ممارسه الإقطاع السیاسی و الدینی القائم علی أسس و مفاهیم جاهلیه،دونما أثاره من علم،و لا دلیل یهدی إلی الرشد،و إنما من منطلق الأهواء الشیطانیه،و الأطماع الرخیصه،و الأهواء و الغرائز،و الأحقاد المقیته و البغیضه.

2-و إنجاز آخر تحقق أیضا،و هو أن موقف النبی«صلی اللّه علیه و آله» هذا قد دفع أولئک الناس إلی الإقدام علی حرکه تفضح کثیرا مما اختزنته نفوسهم.و هی حرکه یفهمها الناس کلهم:الذکی و الغبی،المرأه و الرجل، و العالم و الجاهل،و العدو و الصدیق،و المسلم و غیر المسلم..و هو أنهم أساءوا الأدب مع نبیهم،و عرف الناس أنهم لا یوقرونه،و لا ینقادون له،

ص :115

و لا یطیعون اللّه فیما أمرهم فیه..

فقد رأی الجمیع:أن هؤلاء الذین یدّعون:أنهم یوقرون رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»،و یتبرکون بفضل وضوئه،و ببصاقه،و حتی بنخامته- رأوا-أنهم لا یعملون بالتوجیهات الإلهیه التی تقول:

لاٰ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ

(1)

.

لاٰ تَرْفَعُوا أَصْوٰاتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لاٰ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ

(2)

.

مٰا آتٰاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا

(3)

.

أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ

(4)

.

و غیر ذلک من آیات تنظم تعاملهم،و تضع الحدود،و ترسم معالم السلوک معه«صلی اللّه علیه و آله»،مما یکون الفسق و الخروج عن الدین،فی تجاهله،و فی تعدیه.

هذا إلی جانب اعترافهم بما له«صلی اللّه علیه و آله»من فضل علیهم، و أیاد لدیهم،فإنه هو الذی أخرجهم-بفضل اللّه-من الظلمات إلی النور،و من الضلال إلی الهدی،و أبدلهم الذل بالعز،و الشقاء بالسعاده،و النار بالجنان.

ص :116


1- 1) الآیه 1 من سوره الحجرات.
2- 2) الآیه 2 من سوره الحجرات.
3- 3) الآیه 7 من سوره الحشر.
4- 4) الآیه 59 من سوره النساء.

یضاف إلی ذلک کله:ادّعاء هؤلاء أنهم قد جاؤوا مع هذا الرسول الأکرم و الأعظم،فی هذا الزمان الشریف،إلی هذا المکان المقدس-عرفات-لأداء إحدی أهم شعائر الإسلام،و هی فریضه الحج،و لعباده اللّه سبحانه،و طلب رضاه،معلنین بالتوبه،و بالندم علی ما فرطوا به فی جنب اللّه،منیبین إلیه سبحانه،لیس لهم فی حطام الدنیا مطمع،و لا فی زخارفها مأرب.

و هم یظهرون أنفسهم بمظهر من یسعی لإنجاز عمل صالح یوجب غفران ذنوبهم،و رفعه درجاتهم.

نعم،رغم ذلک کله:فإنه«صلی اللّه علیه و آله»استطاع أن یری الجمیع بأم أعینهم:کیف أن حرکه بسیطه منه«صلی اللّه علیه و آله»قد فضحتهم، و کشفت ما أبطنوه،حیث تبدل موقفهم من نبیهم بالذات،و ظهر أنهم قد تحولوا إلی و حوش کاسره،ضد هذا النبی بالذات.

و ظهر کیف أنهم لا یوقرونه،و یرفعون أصواتهم فوق صوته،و یجهرون له بالقول أکثر من جهر بعضهم لبعضهم،و یعصون أوامره،و یتجاهلون زواجره..و..و..کل ذلک رغبه فی الدنیا،و زهدا فی الآخره،و عزوفا عن الکرامه الإلهیه،و عن طلب رضی الرحمن.

3-الکل یعلم أن هؤلاء إذا کانوا لا یوقرون رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فلا یمکن أن یتوقع أحد منهم الرفق و التوقیر لغیره،لأن البشر کلهم دونه.

و قد أظهرت الأحداث اللاحقه هذه الحقیقه،حیث ضربوا ابنته حتی الإستشهاد،و أسقطوا جنینها..فهل یمکن أن نتصور موقفهم تجاه علی

ص :117

«علیه السلام»الذی طفحت قلوبهم بالحقد علیه،و لهم قبله ترات و ثارات آبائهم،و إخوانهم و أبنائهم،الذین قتلهم علی الشرک؟!

و لا یمکن لهؤلاء و اتباعهم أن یقدموا أی تعلیل لما صدر منهم إلا الإصرار علی الباطل الصریح،و الجحود للحق الظاهر و الواضح.

من الرابح؟!

و ظنوا أنهم ربحوا المعرکه،حین تمکنوا من منع النبی«صلی اللّه علیه و آله»من إعلان إمامه علی«علیه السلام»علی الحجیج و لکنهم کانوا یدرکون أیضا-و هم الدهاه المهره-أن مکانتهم قد تزعزعت لدی الکثیرین..

فلا بد لهم من التدارک و الترقیع،و لو بالإعتذار اللسانی عما صدر و بدر،و اعتبارها مجرد غلطه جرّت لهم الندم و الألم.

و إن لم یمکن الإعتذار،فمن الممکن ادعاء ذلک،ثم زعم أن النبی «صلی اللّه علیه و آله»عفا و صفح،و أثنی علیهم و مدح..

و ربما یدعون أیضا أنه أسر إلیهم:أنه لم یرد إعلان إمامه علی«علیه السلام»فی عرفات،بل أراد مجرد التنویه بإسمه،و إظهار فضله..

فکان لا بد من سد الطریق علیهم،و منعهم من ذلک.و هذا ما حصل بالفعل کما سنوضحه.

الخروج السریع من مکه

و قد جاءت الخطوه النبویه التالیه لتفسد علیهم ما دبروه،و هی المبادره إلی الخروج من مکه،فإنه بعد أن انتهی النبی«صلی اللّه علیه و آله»من أداء

ص :118

المناسک و بعد نفره من منی..قیل:دخل مکه،و طاف بالبیت،و بقی إلی صباح الیوم التالی،ثم ارتحل (1).

و لکن هذا غیر دقیق و لا صحیح،بل الصحیح المروی عن أهل البیت «علیهم السلام»هو أنه لم یطف بالبیت و لا زاره،بل نفر حتی انتهی إلی الأبطح،فطلبت عائشه العمره،فأرسلها،فاعتمرت،ثم أتت النبی«صلی اللّه علیه و آله»،فارتحل من یومه،و لم یدخل المسجد الحرام،و لم یطف بالبیت (2).و کان هذا آخر عهد بالبیت و المسجد الحرام.

و قولهم:إنه صلی الصبح ثم طاف بالبیت سبعا،و وقف فی الملتزم و بین الرکن الذی فیه الحجر الأسود،و الزق جسده بجدار الکعبه..ثم ارتحل.

ص :119


1- 1) السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 406 و 407 و 410 و 411 و المغازی للواقدی ج 3 ص 1114 و راجع:مغنی المحتاج ج 1 ص 472.و السیره الحلبیه(ط سنه 1391 ه)ج 3 ص 307 و(ط دار المعرفه)ج 3 ص 334 و المجموع ج 4 ص 363 و ج 8 ص 249 و تحفه الأحوذی ج 3 ص 90 و مصادر کثیره من کتب أهل السنه.
2- 2) الکافی ج 4 ص 248 و بحار الأنوار ج 21 ص 393 و ج 96 ص 327 و راجع: تهذیب الأحکام ج 5 ص 275 و 457 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت) ج 11 ص 217 و 218 و ج 14 ص 284 و(ط دار الإسلامیه)ج 8 ص 153 و ج 8 ص 154 و ج 10 ص 229 و مستطرفات السرائر لابن إدریس ص 553 و جامع أحادیث الشیعه ج 10 ص 355 و 455 و ج 12 ص 207 و منتقی الجمان ج 3 ص 125 و الحدائق الناضره ج 14 ص 319.

غیر دقیق أیضا..

فقد روی عن جابر قال:خرج رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»من مکه عند غروب الشمس،و صلی المغرب فی سرف (1).

مما یعنی:أن وقوفه فی الملتزم،و إلزاق جسده بجدار الکعبه لم یحصل، و إن کان قد حصل،فلابد أن یکون إما قبل النفر من منی،أو فی عمره القضاء.

و لا بد أن یفاجئ الناس هذا الإجراء النبوی،و هم الذین یعلمون أنه «صلی اللّه علیه و آله»أحرص الناس علی تعظیم البیت،و الإلتزام بالسنن فیه..

نعم..إن مبادرته«صلی اللّه علیه و آله»للخروج من مکه لا بد أن تثیر الهواجس الکثیره،و ستنهال الأسئله الغزیره عن سبب ذلک..و سیدرک الجمیع أنه لو لم یکن ثمه ما هو أخطر لما فعل«صلی اللّه علیه و آله»، و سیراقبون حرکته بدقه،و سیتوقعون ما یکون منه،و سیدققون فی دلالاته و مرامیه،و سیربطون ذلک بما حصل فی عرفه،و لو بنحو غائم..إلی أن تنجلی لهم الأمور بموقفه العظیم فی یوم الغدیر..کما سنری.

و أما السبب فی هذا کله،فهو أنه«صلی اللّه علیه و آله»کان یعلم:أن

ص :120


1- 1) راجع:مسند أحمد ج 3 ص 305 و المعجم الأوسط للطبرانی ج 2 ص 134 و الجامع لأحکام القرآن ج 10 ص 305 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 412 و کنز العمال(ط مؤسسه الرساله)ج 8 ص 247.

أی تأخیر سیکون معناه:أن یخرج أشتات من الناس إلی بلادهم،و لا یتمکن النبی«صلی اللّه علیه و آله»،من إیصال ما یرید إیصاله إلیهم..

أما حین یخرج«صلی اللّه علیه و آله»معهم،فمن الطبیعی أن یتقیدوا فی مسیرهم بمسیره«صلی اللّه علیه و آله»،و الکون فی رکابه،إما حیاء،أو طلبا للیسر و الأمن،و البرکه،و الکون إلی جانبه أکبر قدر ممکن من الوقت، و الفوز بسماع توجیهاته.

هذا..و قد قطع«صلی اللّه علیه و آله»المسافه ما بین مکه و الجحفه، حیث غدیر خم-و هی عشرات الأمیال-فی أربعه أیام فقط،مع أنه کان یسیر فی جمع عظیم تبطئ کثرته حرکته..

الصحابه یعاقبون النبی صلّی اللّه علیه و آله

ثم إن ما جری فی منی و عرفات قد أوضح لقریش،و من تابعها:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»مصرّ علی تنصیب علی«علیه السلام»إماما و خلیفه من بعده..فضاقت بذلک صدورهم،و أجمعوا أمرهم علی مقاطعته و لم یعودوا یطیقون حضور مجلسه،فاعتزلوه و خلا مجلسه منهم..و ابتعدوا عنه..مع أنهم کانوا دائمی الدخول علیه عاده،و ظهر ما أبطنوه علی حرکاتهم،و فی وجوههم،و علی تصرفاتهم،و صاروا یعاملونه«صلی اللّه علیه و آله»بصوره بعیده حتی عن روح المجامله الظاهریه.

فواجههم«صلی اللّه علیه و آله»بهذه الحقیقه،و صارحهم بها،فی تلک اللحظات بالذات.و یتضح ذلک من النص التالی:

عن جابر بن عبد اللّه:أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»نزل بخم

ص :121

فتنحی الناس عنه،و نزل معه علی بن أبی طالب،فشق علی النبی تأخر الناس،فأمر علیا،فجمعهم،فلما اجتمعوا قام فیهم متوسدا(ید)علی بن أبی طالب،فحمد اللّه،و أثنی علیه..ثم قال:

«أیها الناس،إنه قد کرهت تخلفکم عنی،حتی خیّل إلی:أنه لیس شجره أبغض إلیکم من شجره تلینی» (1).

و روی ابن حبان بسند صحیح علی شرط البخاری-کما رواه آخرون بأسانید بعضها صحیح أیضا:

أنه حین رجوع رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»من مکه،حتی إذا بلغ

ص :122


1- 1) راجع:تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 226 و 227 و مناقب علی بن أبی طالب لابن المغازلی ص 25 و العمده لابن البطریق ص 107 و إقبال الأعمال ج 2 ص 248 و الطرائف لابن طاووس ص 145 مجمع البیان ج 3 ص 223 و تفسیر العیاشی ج 1 ص 331 و تفسیر البرهان ج 1 ص 489 و شواهد التنزیل ج 1 ص 192 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 115 و مکاتیب الرسول ج 1 ص 597 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 143 و بحار الأنوار ج 37 ص 133 و 134 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 5 ص 89 و ج 6 ص 253 و ج 30 ص 408 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 138 و 231 ج 9 ص 169 و کشف المهم فی طریق خبر غدیر خم ص 75 و 115 و الغدیر ج 1 ص 22 و 219 و 223 و 327 عنه،و عن الثعلبی فی تفسیره،کما فی ضیاء العالمین،و عن مجمع البیان و عن روح المعانی ج 2 ص 348.

الکدید أو(قدیر)،جعل ناس من أصحابه یستأذنون،فجعل«صلی اللّه علیه و آله»یأذن لهم.

فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:«ما بال شق الشجره التی تلی رسول اللّه أبغض إلیکم من الشق الآخر»؟!.

قال:فلم نر من القوم إلا باکیا.

و هو بکاء لا یعبر عن الحقیقه،فإن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»هو الصادق المصدق.إذ لا معنی لهذا البکاء،بعد ما سبقه ذلک الجفاء،الذی بلغ فی الظهور حدا دعا النبی«صلی اللّه علیه و آله»إلی مطالبته بالإقلاع عنه.

قال:یقول أبو بکر:«إن الذی یستأذنک بعد هذا لسفیه فی نفسی الخ..» (1)..مع أن المطالب الحقیقی هنا هو أبو بکر بالذات.

ص :123


1- 1) الإحسان فی تقریب صحیح ابن حبان ج 1 ص 444 و مسند أحمد ج 4 ص 16 و مسند الطیالسی ص 182 و مجمع الزوائد ج 1 ص 20 و ج 10 ص 408 و قال: رواه الطبرانی،و البزار بأسانید رجال بعضها عند الطبرانی و البزار رجال الصحیح،و کشف الأستار عن مسند البزار ج 4 ص 206 و قال فی هامش (الإحسان):إنه فی الطبرانی برقم:4556 و 4559 و 4557 و 4558 و 4560.و راجع:بغیه الباحث عن زوائد مسند الحارث ص 212 و الآحاد و المثانی ج 5 ص 24 و صحیح ابن حبان ج 1 ص 444 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 5 ص 50 و 51 و موارد الظمآن للهیثمی ج 1 ص 103 و کنز العمال ج 10-

1)

-ص 477 و تهذیب الکمال للمزی ج 9 ص 208.و راجع:مسند الحارث ج 3 ص 103 و المسند الجامع ج 12 ص 221 و حلیه الأولیاء ج 3 ص 93.

ص :124

الفصل الثالث

اشاره

حدیث الغدیر:تاریخ و وقائع..

ص :125

ص :126

لا بد من الرجوع لکتاب الصحیح

إن ما جری فی واقعه الغدیر بعد حجه الوداع هام جدا،و حساس، و فیه الکثیر من البحوث الهامه التی ذکرنا شطرا منها فی کتابنا الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»فی الجزئین الأخیرین منه،و قد آثرنا أن نأخذ النصوص المرتبطه بالغدیر و مصادرها من ذلک الکتاب بالذات،توفیرا للوقت و الجهد..ثم نشیر إلی ما نری ضروره للإشاره إلیه من استدلالات،أو مناقشات،أو استفادات فنقول:

نصوص حدیث الغدیر

1-قال الطبرسی:«اشتهرت الروایات عن أبی جعفر،و أبی عبد اللّه «علیهما السلام»:أن اللّه أوحی إلی نبیه«صلی اللّه علیه و آله»:أن یستخلف علیا«علیه السلام»؛فکان یخاف أن یشق ذلک علی جماعه من أصحابه؛ فأنزل اللّه هذه الآیه تشجیعا له علی القیام بما أمره اللّه بأدائه..» (1).

ص :127


1- 1) مجمع البیان ج 3 ص 223 و(ط مؤسسه الأعلمی)ص 383 و سعد السعود للسید ابن طاووس ص 69 و بحار الأنوار ج 37 ص 250 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 153 و التبیان ج 3 ص 588 و مجمع البحرین ج 1 ص 242.

و المراد ب«هذه الآیه»قوله تعالی: یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ.. (1).

2-عنه«صلی اللّه علیه و آله»:أنه لما أمر بإبلاغ أمر الإمامه قال:«إن قومی قریبوا عهد بالجاهلیه،و فیهم تنافس و فخر،و ما منهم رجل إلا و قد و تره ولیّهم،و إنی أخاف،فأنزل اللّه: یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ...» (2).

3-عن ابن عباس،و جابر الأنصاری،قالا:أمر اللّه تعالی محمدا«صلی اللّه علیه و آله»:أن ینصب علیا للناس،فیخبرهم بولایته،فتخوف النبی «صلی اللّه علیه و آله»أن یقولوا:حابی ابن عمه،و أن یطعنوا فی ذلک فأوحی اللّه: یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ.. ..» (3).

ص :128


1- 1) الآیه 67 من سوره المائده.
2- 2) شواهد التنزیل ج 1 ص 191 و(بتحقیق المحمودی)ج 1 ص 254 و موسوعه الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»فی الکتاب و السنه و التاریخ ج 2 ص 261 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 14 ص 39 و راجع:مکاتیب الرسول ج 1 ص 597 و قال فی هامشه:راجع البرهان ج 2 ص 146 و کنز الدقائق ج 3 ص 137 و 140 و 158 و مجمع البیان ج 3 ص 223 و الدر المنثور ج 2 ص 298 و ج 3 ص 259 و 260.
3- 3) الدر المنثور ج 2 ص 193 و ص 298 عن أبی الشیخ،و راجع:البرهان ج 2 ص 146 و کنز الدقائق ج 3 ص 137 و 140 و 158 و مجمع البیان ج 3 ص 344 و(ط مؤسسه الأعلمی)ص 382 و تفسیر الآلوسی ج 6 ص 193 و مکاتیب-

4-و یقول نص آخر:إنه لما أمر اللّه نبیه«صلی اللّه علیه و آله»بنصب علی«علیه السلام»:«خشی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»من قومه، و أهل النفاق،و الشقاق:أن یتفرقوا و یرجعوا جاهلیه،لما عرف من عداوتهم،و لما تنطوی علیه أنفسهم لعلی«علیه السلام»من العدواه و البغضاء،و سأل جبرائیل أن یسأل ربّه العصمه من الناس».

ثم تذکر الروایه:

«أنه انتظر ذلک حتی بلغ مسجد الخیف.فجاءه جبرئیل،فأمره بذلک مره أخری،و لم یأته بالعصمه.

ثم جاء مره أخری فی کراع الغمیم-موضع بین مکه و المدینه-و أمره بذلک،و لکنه لم یأته بالعصمه.

ثم لما بلغ غدیر خم جاءه بالعصمه».

فخطب«صلی اللّه علیه و آله»الناس،فأخبرهم:«أن جبرئیل هبط إلیه ثلاث مرات یأمره عن اللّه تعالی،بنصب علی«علیه السلام»إماما و ولیّا للناس»..

إلی أن قال:«و سألت جبرائیل:أن یستعفی لی عن تبلیغ ذلک إلیکم- أیها الناس-لعلمی بقله المتقین،و کثره المنافقین،و إدغال الآثمین،و ختل

3)

-الرسول ج 1 ص 597 و روح المعانی ج 2 ص 348 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 152 و خلاصه عبقات الأنوار ج 8 ص 227 و الغدیر ج 1 ص 219 و 223 و 377 و بحار الأنوار ج 37 ص 250.

ص :129

المستهزئین بالإسلام،الذین وصفهم اللّه فی کتابه بأنهم:

یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مٰا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ

(1)

، وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللّٰهِ عَظِیمٌ (2)،و کثره أذاهم لی فی غیر مرّه،حتی سمّونی أذنا،و زعموا:أنّی کذلک لکثره ملازمته إیّای،و إقبالی علیه،حتی أنزل اللّه عز و جل فی ذلک قرآنا: وَ مِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ (3).

إلی أن قال:و لو شئت أن أسمیهم بأسمائهم لسمیت،و أن أومی إلیهم بأعیانهم لأومأت،و أن أدل علیهم لفعلت.و لکنی و اللّه فی أمورهم تکرّمت» (4).

5-عن مجاهد،قال:«لما نزلت: بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ.. .

قال:«یا رب،إنما أنا واحد کیف أصنع،یجتمع علیّ الناس؟!فنزلت: وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ ..» (5).

ص :130


1- 1) الآیه 11 من سوره الفتح.
2- 2) الآیه 15 من سوره النور.
3- 3) الآیه 61 من سوره التوبه.
4- 4) راجع:مناقب علی بن أبی طالب«علیه السلام»لابن المغازلی ص 25 و العمده لابن البطریق ص 107 و الإحتجاج ج 1 ص 73 و الیقین ص 349 و بحار الأنوار ج 37 ص 206 و نور الثقلین ج 2 ص 236 و الغدیر ج 1 ص 22 عنه و عن الثعلبی فی تفسیره.و راجع:موسوعه أحادیث أهل البیت«علیهم السلام»ج 8 ص 53 و الصافی(تفسیر)ج 2 ص 58.
5- 5) الإحتجاج ج 1 ص 69 و 70 و 73 و 74 و راجع:روضه الواعظین ص 90 و-

6-قال ابن رستم الطبری:«فلما قضی حجّه،و صار بغدیر خم،و ذلک یوم الثامن عشر من ذی الحجه،أمره اللّه عز و جل بإظهار أمر علی؛فکأنه أمسک لما عرف من کراهه الناس لذلک،إشفاقا علی الدین،و خوفا من ارتداد القوم؛فأنزل اللّه یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ.. ..» (1).

7-و فی حدیث مناشده علی«علیه السلام»للناس بحدیث الغدیر، أیّام عثمان،شهد ابن أرقم،و البراء بن عازب،و أبو ذر،و المقداد،أن النبی «صلی اللّه علیه و آله»و سلم قال،و هو قائم علی المنبر،و علی«علیه السلام» إلی جنبه:

«أیها الناس،إن اللّه عز و جل أمرنی أن أنصب لکم إمامکم،و القائم فیکم بعدی،و وصیی،و خلیفتی،و الذی فرض اللّه عز و جل علی المؤمنین فی کتابه طاعته،فقرب (2)بطاعته طاعتی،و أمرکم بولایته،و إنی راجعت ربّی خشیه طعن أهل النفاق،و تکذیبهم،فأوعدنی لأبلغها،أو لیعذبنی» (3).

5)

-92 و البرهان ج 1 ص 437-438 و الغدیر ج 1 ص 221 و فتح القدیر ج 2 ص 60 و الدر المنثور ج 2 ص 298 عن عبد بن حمید،و ابن جریر،و ابن أبی حاتم، و أبی الشیخ.و راجع:مناقب أهل البیت«علیهم السلام»للشیروانی ص 130.

ص :131


1- 1) المسترشد فی إمامه علی«علیه السلام»(ط مؤسسه الثقافه الإسلامیه)ص 465.
2- 2) لعل الصحیح:فقرن.
3- 3) الإحتجاج ج 1 ص 214 و إکمال الدین للصدوق ص 277 و الغدیر ج 1 ص 166 و التحصین للسید ابن طاووس ص 634 و بحار الأنوار ج 31 ص 412-

و عند سلیم بن قیس

«إن اللّه عز و جل أرسلنی برساله ضاق بها صدری،و ظننت الناس تکذبنی،فأوعدنی..» (1).

8-و عن ابن عباس:لما أمر النبی«صلی اللّه علیه و آله»أن یقوم بعلی بن أبی طالب المقام الذی قام به؛فانطلق النبی«صلی اللّه علیه و آله»إلی مکه،فقال:

«رأیت الناس حدیثی عهد بکفر(بجاهلیه)و متی أفعل هذا به،

3)

-و کتاب الأربعین للماحوزی ص 442 و مصباح الهدایه فی إثبات الولایه للسید علی البهبهانی ص 354 و المناشده و الإحتجاج بحدیث الغدیر للشیخ الأمینی ص 14 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 4 ص 79 و ج 5 ص 36 و ج 13 ص 52.

ص :132


1- 1) فرائد السمطین ج 1 ص 315 و 316 و الغدیر ج 1 ص 165-166 و 196 و 377 عنه،و إکمال الدین ج 1 ص 277 و راجع البرهان ج 1 ص 445 و 444 و بحار الأنوار ج 31 ص 411 و ج 33 ص 147 و کتاب الولایه لابن عقده الکوفی ص 198 و ینابیع الموده للقندوزی ج 1 ص 347 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 441 و جامع أحادیث الشیعه ج 1 ص 28 و سلیم بن قیس ص 149 و(بتحقیق الأنصاری)ص 199 و الإحتجاج ج 1 ص 213 و کتاب الغیبه للنعمانی ص 75 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 5 ص 35 و ج 20 ص 96 و 361 و ج 21 ص 78 و ج 22 ص 285 وثمه بعض الإختلاف فی التعبیر.

یقولوا،صنع هذا بابن عمّه.ثم مضی حتی قضی حجه الوداع» (1).

و عن زید بن علی،قال:لما جاء جبرائیل بأمر الولایه ضاق النبی«صلی اللّه علیه و آله»بذلک ذرعا،و قال:«قومی حدیثو عهد بجاهلیّه،فنزلت الآیه» (2).

9-و روی:أنه«صلی اللّه علیه و آله»لما انتهی إلی غدیر خم:«نزل علیه جبرائیل،و أمره أن یقیم علیا،و ینصبه إماما للناس.

فقال:إن أمتی حدیثوا عهد بالجاهلیه.

فنزل علیه:إنها عزیمه لا رخصه فیها،و نزلت الآیه: وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ.. ..» (3).

10-عن ابن عباس إنّه«صلی اللّه علیه و آله»قال فی غدیر خم:«إن

ص :133


1- 1) کتاب سلیم بن قیس ص 148 و البرهان ج 1 ص 444 و 445 و الغدیر ج 1 ص 52 و 377 عن سلیم بن قیس،و راجع ص 217 عن ابن مردویه.و راجع: خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 198 و ج 8 ص 262.
2- 2) الغدیر ج 1 ص 51-52 و 217 و 378 عن کنز العمال ج 6 ص 153 عن المحاملی فی أمالیه،و عن شمس الأخبار ص 38 عن أمالی المسترشد باللّه،و بحار الأنوار ج 37 ص 177 و خلاصه عبقات الأنوار ج 8 ص 269 و 308 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 349 و مناقب علی بن أبی طالب«علیه السلام»لابن مردویه ص 240 و کشف الغمه ج 1 ص 318 و 324 و 325.
3- 3) إعلام الوری ص 132 و(ط مؤسسه آل البیت)ج 1 ص 261.

اللّه أرسلنی إلیکم برساله،و إنی ضقت بها ذرعا،مخافه أن تتهمونی، و تکذبونی،حتی عاتبنی ربی بوعید أنزله علی بعد و عید..» (1).

11-عن الحسن قال فی غدیر خم أیضا:«إن اللّه بعثنی برساله؛ فضقت بها ذرعا،و عرفت:أن الناس مکذبی،فوعدنی لأبلغنّ أو لیعذبنی، فأنزل اللّه: یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ.. ..» (2).

12-و جاء فی روایه عن الإمام الباقر«علیه السلام»:أنه حین نزلت

ص :134


1- 1) شواهد التنزیل ج 1 ص 193 و(بتحقیق المحمودی)ج 1 ص 258 و الأمالی للصدوق ص 436 و التحصین لابن طاووس ص 633 و بحار الأنوار ج 37 ص 111 و نور الثقلین ج 1 ص 654 و تأویل الآیات ج 1 ص 159 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 14 ص 34.
2- 2) شواهد التنزیل ج 1 ص 193 و الدر المنثور ج 2 ص 298 عن ابن أبی حاتم،و عبد بن حمید،و ابن جریر،و أبی الشیخ.و راجع:إکمال الدین ص 276 و الإحتجاج ج 1 ص 213 و فتح القدیر ج 2 ص 60 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 351 و التحصین لابن طاووس ص 633 و بحار الأنوار ج 33 ص 147 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام»للشیروانی ص 129 و خلاصه عبقات الأنوار ج 8 ص 255 و 270 و لباب النقول(دار إحیاء العلوم)للسیوطی ص 94 و(دار الکتب العلمیه)ص 82 و الغدیر ج 1 ص 165 و 196 و 221 و مسند ابن راهویه ج 1 ص 402 و مسند الشامیین ج 3 ص 314 و تخریج الأحادیث و الآثار ج 1 ص 413 و الدر المنثور ج 2 ص 298.

آیه إکمال الدین بولایه علی«علیه السلام»:

«قال عند ذلک رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:إن أمتی حدیثو عهد بالجاهلیه،و متی أخبرتهم بهذا فی ابن عمی،یقول قائل،و یقول قائل.فقلت فی نفسی من غیر أن ینطلق لسانی،فأتتنی عزیمه من اللّه بتله،أوعدنی:إن لم أبلغّ أن یعذبنی.فنزلت: یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ ..» (1).

و فی بعض الروایات:أنه«صلی اللّه علیه و آله»إنما أخر نصبه«علیه السلام»فرقا من الناس،أو لمکان الناس (2).

و لما انتهی النبی«صلی اللّه علیه و آله»من نصب علی«علیه السلام» لقی عمر علیا فقال:هنیئا لک یا بن أبی طالب،أصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه (3).

ص :135


1- 1) البرهان فی تفسیر القرآن ج 1 ص 488 و الکافی ج 1 ص 290 و التفسیر الأصفی ج 1 ص 285 و نور الثقلین ج 1 ص 588 و الصافی(تفسیر)ج 2 ص 52 و شرح أصول الکافی ج 6 ص 122 و موسوعه الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام» فی الکتاب و السنه و التاریخ ج 2 ص 287.
2- 2) تفسیر العیاشی ج 1 ص 332 و البرهان(تفسیر)ج 1 ص 489 و بحار الأنوار ج 37 ص 139 و موسوعه الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»فی الکتاب و السنه و التاریخ ج 2 ص 262 و تفسیر المیزان ج 6 ص 53 و غایه المرام ج 3 ص 325.
3- 3) مسند أحمد ج 4 ص 281 و المصنف لابن أبی شیبه ج 7 ص 503 و کنز العمال-

3)

-ج 13 ص 134 و التفسیر الکبیر للرازی(ط الثالثه)ج 12 ص 2 و 49 و تفسیر الآلوسی ج 6 ص 194 و تفسیر الثعلبی ج 4 ص 92 و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 220 و 221 و 222 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 632 و البدایه و النهایه ج 5 ص 229 و ج 7 ص 386 و المناقب للخوارزمی ص 156 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 417 و جواهر المطالب لابن الدمشقی ج 1 ص 84 و نهج الإیمان لابن جبر ص 113 و 116 و 120 و تنبیه الغافلین عن فضائل الطالبین لابن کرامه ص 64 و 65 و بشاره المصطفی ص 284 و ذخائر العقبی للطبری ص 67 و نظم درر السمطین للزرندی الحنفی ص 109 و ینابیع الموده للقندوزی ج 1 ص 98 و 101 و 158 و ج 2 ص 285 و موده القربی(الموده الخامسه)،و بناء المقاله الفاطمیه لابن طاووس ص 294 و 297 و تفسیر غرائب القرآن للنیسابوری ج 6 ص 170 و خصائص الوحی المبین ص 90 و مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 236 و 237 و العمده لابن البطریق ص 92 و 96 و 100 و المراجعات ص 263 و شرح أصول الکافی ج 5 ص 196 و ج 6 ص 120 و العدد القویه للحلی ص 185 و الطرائف ص 146 و 150 و بحار الأنوار ج 37 ص 149 و 159 و 179 و 198 و 249 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 144 و 148 و الإکمال فی أسماء الرجال ص 25 و خلاصه عبقات الأنوار ج 1 ص 305 و ج 7 ص 29 و 54 و 61 و 69 و 86 و 92 و 115 و 119 و 122 و 124 و 127 و 146 و 148 و 149 و 167 و 170 و 180 و 182 و 192 و 196 و 208 و 218 و 253 و 285 و 295 و 301 و 321 و 326 و ج 8-

ص :136

أو قال له:بخ بخ یا علی،أصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه (1).

3)

-ص 218 و 234 و 241 و 247 و 259 و 272 و ج 9 ص 93 و الغدیر ج 1 ص 19 و 143 و 144 و 219 و 220 و 221 و 271 و 272 و 273 و 274 و 275 و 277 و 279 و 280 و 281 و 306 و 355 و ج 2 ص 37 و ج 6 ص 56 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 116 و 118 و 120 و موسوعه الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»فی الکتاب و السنه و التاریخ ج 2 ص 264 و 272 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 231 و 235 و 236 و 238 و 239 و 240 و 290 و 362 و 363 و 364 و 366 و ج 14 ص 34 و 561 و 569 و 583 و ج 20 ص 173 و 174 و 358 و 603 و ج 21 ص 31 و 32 و 34 و 35 و 37 و 38 و 39 و 40 و 66 و 86 و 88 و ج 22 ص 113 و 115 و 121 و ج 23 ص 4 و 9 و 325 و 554 و 635 و 637 و ج 30 ص 23 و 418 و 419 و مناقب الإمام أمیر المؤمنین«علیه السلام»للکوفی ج 2 ص 368 و 370.

ص :137


1- 1) ما نزل من القرآن فی علی«علیه السلام»لأبی نعیم ص 86 و ثمار القلوب للثعالبی ص 636 و راجع:تاریخ بغداد ج 8 ص 290 و(ط دار الکتب العلمیه)ج 8 ص 284 و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 233 و 234 و سیر أعلام النبلاء ج 19 ص 328 و البدایه و النهایه ج 7 ص 386 و المناقب للخوارزمی ص 156 و مناقب الإمام أمیر المؤمنین«علیه السلام»للکوفی ج 2 ص 430 و 516 و ینابیع الموده-

ماذا جری یوم الغدیر؟!

قال العلامه الأمینی«رحمه اللّه»:

«فلما قضی مناسکه،و انصرف راجعا إلی المدینه،و معه من کان من

1)

-ج 2 ص 249 و کشف الغمه ج 1 ص 238 و 335 و کشف الیقین ص 208 و 250 و نهج الإیمان لابن جبر ص 427 و الإرشاد ج 1 ص 177 و کنز الفوائد ص 232 و العمده لابن البطریق ص 106 و 170 و 195 و 344 و الطرائف ص 147 و المحتضر للحلی ص 114 و بشاره المصطفی ص 158 و 402 و إعلام الوری ج 1 ص 262 و 329 و تنبیه الغافلین عن فضائل الطالبین لابن کرامه ص 64 و بحار الأنوار ج 21 ص 388 و ج 37 ص 108 و 142 و 251 و ج 38 ص 344 و ج 94 ص 110 و ج 95 ص 321 و مسار الشیعه للمفید ص 39 و الأمالی للصدوق ص 50 و رسائل المرتضی للشریف المرتضی ج 4 ص 131 و کتاب سلیم بن قیس(بتحقیق الأنصاری)ص 356 و روضه الواعظین للنیسابوری ص 350 و شرح أصول الکافی ج 5 ص 196 و ج 6 ص 120 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 134 و 246 و 277 و 344 و 354 و ج 8 ص 261 و 278 و 279 و 302 و 303 و ج 9 ص 186 و الغدیر ج 1 ص 11 و 222 و 233 و 272 و 275 و 276 و 392 و 402 و المعیار و الموازنه ص 212 و التفسیر المنسوب للإمام العسکری«علیه السلام»ص 112 و تفسیر فرات ص 516 و خصائص الوحی المبین ص 97 و 153 و کنز الدقائق ج 1 ص 114 و شواهد التنزیل ج 1 ص 203 و ج 2 ص 391.

ص :138

الجموع المذکورات،وصل إلی غدیر خم من الجحفه،التی تتشعب فیها طرق المدنیین و المصریین و العراقیین،و ذلک یوم الخمیس الثامن عشر من ذی الحجه،نزل إلیه جبرئیل الأمین عن اللّه بقوله: یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ (1).و أمره أن یقیم علیا علما للناس، و یبلغهم ما نزل فیه من الولایه،و فرض الطاعه علی کل أحد.

و کان أوائل القوم قریبا من الجحفه،فأمر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أن یرد من تقدم منهم،و یحبس من تأخر عنهم فی ذلک المکان،و نهی عن سمرات خمس متقاربات،دوحات عظام،أن لا ینزل تحتهن أحد،حتی إذا أخذ القوم منازلهم،فقمّ ما تحتهن.

حتی إذا نودی بالصلاه-صلاه الظهر-عمد إلیهن فصلی بالناس تحتهن،و کان یوما هاجرا یضع الرجل بعض رداءه علی رأسه،و بعضه تحت قدمیه،من شده الرمضاء،و ظلّل لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بثوب علی شجره سمره من الشمس.

فلما انصرف«صلی اللّه علیه و آله»من صلاته،قام خطیبا وسط القوم (2)

ص :139


1- 1) الآیه 67 من سوره المائده.
2- 2) راجع:الغدیر ج 1 ص 210-223 و قد صرح بنزول الآیه فی هذه المناسبه کثیرون،فراجع ما عن المصادر التالیه:ابن جریر الطبری فی کتاب الولایه فی طرق حدیث الغدیر کما فی ضیاء العالمین،و الدر المنثور ج 2 ص 298 و فتح-

علی أقتاب الإبل،و أسمع الجمیع رافعا عقیرته (1)،فقال:

2)

-القدیر ج 2 ص 57 و 60 عن ابن أبی حاتم،و کنز العمال ج 11 ص 603 و عن أبی بکر الشیرازی و ابن مردویه،و کشف الغمه للأربلی ص 324 و 325 و عن تفسیر الثعلبی،و العمده لابن البطریق ص 100 و الطرائف لابن طاووس ج 1 ص 152 و 121 و مجمع البیان ج 3 ص 344 و مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 29 و أبی نعیم فی کتابه ما نزل من القرآن فی علی«علیه السلام»ص 86 و خصائص الوحی المبین ص 53 و أسباب النزول ص 135 و شواهد التنزیل ج 1 ص 255 و تاریخ مدینه دمشق ج 12 ص 237 و التفسیر الکبیر للرازی ج 12 ص 49 و مفتاح النجا فی مناقب آل العبا ص 34 و موده القربی(الموده الخامسه)و فرائد السمطین ج 1 ص 158 و الفصول المهمه لابن الصباغ ص 42 و عمده القاری ج 18 ص 206 و غرائب القرآن للنیسابوری ج 6 ص 170 و شرح دیوان أمیر المؤمنین للمیبذی ص 406 و عن أبی الشیخ،و ابن أبی حاتم،و عبد بن حمید، و ابن مردویه،و ثمار القلوب للثعالبی ص 636 و راجع:روح المعانی ج 6 ص 192 و ینابیع الموده ج 1 ص 119 و راجع:تفسیر المنار ج 6 ص 463 و بحار الأنوار ج 37 ص 115 و نور الثقلین ج 1 ص 657 و إعلام الوری ج 1 ص 261 و قصص الأنبیاء للراوندی ص 353 و کشف الیقین ص 240 و تفسیر القمی ج 1 ص 173 و الصافی(تفسیر)ج 2 ص 69.

ص :140


1- 1) راجع:الغدیر ج 1 ص 10 و راجع:بحار الأنوار ج 37 ص 166 و مستدرک سفینه البحار ج 7 ص 544.

«الحمد للّه،و نستعینه،و نؤمن به،و نتوکل علیه.و نعوذ باللّه من شرور أنفسنا،و من سیئات أعمالنا،الذی لا هادی لمن أضل،و لا مضل لمن هدی، و أشهد أن لا إله إلا اللّه،و أن محمدا عبده و رسوله.

أما بعد..أیها الناس،قد نبأنی اللطیف الخبیر:أنه لم یعمر نبی إلا مثل نصف عمر الذی قبله،و إنی أوشک أن أدعی فأجیب،و إنی مسؤول،و أنتم مسؤولون،فماذا أنتم قائلون؟!

قالوا:نشهد أنک قد بلغت و نصحت و جهدت،فجزاک اللّه خیرا.

قال:ألستم تشهدون أن لا إله إلا اللّه،و أن محمدا عبده و رسوله،و أن جنته حق،و ناره حق،و أن الموت حق،و أن الساعه آتیه لا ریب فیها،و أن اللّه یبعث من فی القبور؟!

قالوا:بلی نشهد بذلک.

قال:اللهم اشهد.

ثم قال:أیها الناس ألا تسمعون؟!

قالوا:نعم.

قال:فإنی فرط علی الحوض،و أنتم واردون علی الحوض،و إن عرضه ما بین صنعاء و بصری (1)،فیه أقداح عدد النجوم من فضه،فانظروا کیف تخلفونی فی الثقلین (2).

ص :141


1- 1) صنعاء:عاصمه الیمن الیوم.و بصری:قصبه کوره حوران من أعمال دمشق.
2- 2) الثقل،بفتح المثلثه و المثناه:کل شیء خطیر نفیس.

فنادی مناد:و ما الثقلان یا رسول اللّه؟!

قال:الثقل الأکبر کتاب اللّه،طرف بید اللّه عز و جل،و طرف بأیدیکم، فتمسکوا به لا تضلوا،و الآخر الأصغر عترتی،و إن اللطیف الخبیر نبأنی أنهما لن یتفرقا حتی یردا علیّ الحوض،فسألت ذلک لهما ربی،فلا تقدّموهما فتهلکوا،و لا تقصّروا عنهما فتهلکوا.

ثم أخذ بید علی فرفعها حتی رؤی بیاض آباطهما،و عرفه القوم أجمعون،فقال:أیها الناس من أولی الناس بالمؤمنین من أنفسهم؟!

قالوا:اللّه و رسوله أعلم.

قال:إن اللّه مولای،و أنا مولی المؤمنین،و أنا أولی بهم من أنفسهم،فمن کنت مولاه فعلی مولاه،یقولها ثلاث مرات-و فی لفظ أحمد إمام الحنابله:

أربع مرات-ثم قال:اللهم وال من والاه،و عاد من عاداه،و أحب من أحبه،و أبغض من أبغضه،و انصر من نصره،و اخذل من خذله،و أدر الحق معه حیث دار،ألا فلیبلغ الشاهد الغائب.

ثم لم یتفرقوا حتی نزل أمین وحی اللّه بقوله: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی الآیه (1)» (2).

ص :142


1- 1) الآیه 3 من سوره المائده.
2- 2) و قد روی نزول الآیه فی یوم الغدیر فی المصادر التالیه:الغدیر ج 1 ص 11 و 230 -237 و 296 و روی ذلک الطبری فی کتاب الولایه فی طرق حدیث الغدیر،کما فی ضیاء العالمین.و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 14 عن ابن مردویه،و الدر-

فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:اللّه أکبر علی إکمال الدین،و إتمام النعمه،و رضی الرب برسالتی،و الولایه لعلی من بعدی.

ثم طفق القوم یهنئون أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه.

و ممن هنأه فی مقدم الصحابه:الشیخان أبو بکر و عمر،کلّ یقول:بخ بخ لک یابن أبی طالب،أصبحت و أمسیت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه.

و قال ابن عباس:وجبت و اللّه فی أعناق القوم (1).

2)

-المنثور ج 2 ص 259 و تاریخ مدینه دمشق ج 12 ص 237 و الإتقان ج 1 ص 31 و کشف الغمه ج 1 ص 330 و عن مفتاح النجا،و عن الفرقه الناجیه و ما نزل من القرآن فی علی«علیه السلام»لأبی نعیم ص 56 و کتاب سلیم بن قیس ج 2 ص 828 و تاریخ بغداد ج 8 ص 290 و مناقب الإمام علی بن أبی طالب لابن المغازلی ص 18 و العمده لابن البطریق ص 106 و شواهد التنزیل للحسکانی ج 1 ص 201 و المناقب للخوارزمی ص 135 و 156 و فرائد السمطین ج 1 ص 74 و 72 و عن النطنزی فی کتابه الخصائص العلویه،و توضیح الدلائل للصالحانی،و تذکره الخواص ص 30 و البدایه و النهایه ج 5 ص 210. و راجع:بحار الأنوار ج 21 ص 390 و ج 37 ص 134 و 166 و خلاصه عبقات الأنوار ج 8 ص 301 و مستدرک سفینه البحار ج 7 ص 544 و إعلام الوری ج 1 ص 261-363 قصص الأنبیاء للراوندی ص 353-354 و تنبیه الغافلین عن فضائل الطالبین لابن کرامه ص 20 و کشف الیقین ص 253.

ص :143


1- 1) الغدیر ج 1 ص 10 و 11.و راجع:العمده لابن البطریق ص 104-106 و بحار-

الخطبه بروایه الطبری

و عن زید بن أرقم:أنه«صلی اللّه علیه و آله»خطب فی یوم الغدیر خطبه بالغه،ثم قال:إن اللّه تعالی أنزل إلیّ: یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ (1)، و قد أمرنی جبرئیل عن ربی أن أقوم فی هذا المشهد،و أعلم کل أبیض و أسود:أن علی بن أبی طالب أخی،و وصیی،و خلیفتی،و الإمام بعدی.

فسألت جبرئیل أن یستعفی لی ربی،لعلمی بقله المتقین،و کثره المؤذین لی،و اللائمین لکثره ملازمتی لعلی،و شده إقبالی علیه،حتی سمونی أذنا، فقال تعالی: وَ مِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَ یَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ (2).و لو شئت أن أسمیهم و أدل علیهم لفعلت،و لکنی بسترهم قد تکرمت.

فلم یرض اللّه إلا بتبلیغی فیه.فاعلموا معاشر الناس ذلک،فإن اللّه قد نصبه لکم ولیا و إماما،و فرض طاعته علی کل أحد،ماض حکمه،جائز قوله،ملعون من خالفه،مرحوم من صدقه،اسمعوا و أطیعوا،فإن اللّه

1)

-الأنوار ج 37 ص 184 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 132 و ج 8 ص 122 و موسوعه الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»فی الکتاب و السنه و التاریخ ج 2 ص 255 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 341 و 342 عن ابن المغازلی.

ص :144


1- 1) الآیه 67 من سوره المائده.
2- 2) الآیه 67 من سوره المائده.

مولاکم،و علی إمامکم.

ثم الإمامه فی ولدی من صلبه إلی القیامه،لا حلال إلا ما أحله اللّه و رسوله و هم،و لا حرام إلا ما حرم اللّه و رسوله و هم.

فما من علم إلا و قد أحصاه اللّه فیّ،و نقلته إلیه؛فلا تضلوا عنه،و لا تستنکفوا منه،فهو الذی یهدی إلی الحق و یعمل به،لن یتوب اللّه علی أحد أنکره،و لن یغفر له،حتما علی اللّه أن یفعل ذلک،أن یعذبه عذابا نکرا أبد الآبدین.

فهو أفضل الناس بعدی،ما نزل الرزق،و بقی الخلق،ملعون من خالفه،قولی عن جبرئیل عن اللّه،فلتنظر نفس ما قدمت لغد.

إفهموا محکم القرآن،و لا تتبعوا متشابهه،و لن یفسر ذلک لکم إلا من أنا آخذ بیده،و شائل بعضده،و معلمکم:أن من کنت مولاه فهذا(فعلی) مولاه،و موالاته من اللّه عز و جل أنزلها علیّ.

ألا و قد أدیت،ألا و قد بلغت،ألا و قد أسمعت،ألا و قد أوضحت، لا تحل إمره المؤمنین بعدی لأحد غیره.

ثم رفعه إلی السماء حتی صارت رجله مع رکبه النبی«صلی اللّه علیه و آله»و قال:

معاشر الناس!هذا أخی،و وصیی،و واعی علمی،و خلیفتی علی من آمن بی،و علی تفسیر کتاب ربی.

و فی روایه:اللهم وال من والاه،و عاد من عاداه،و العن من أنکره، و أغضب علی من جحد حقه.

ص :145

اللهم إنک أنزلت عند تبیین ذلک فی علی: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ (1)بإمامته،فمن لم یأتم به،و بمن کان من ولدی من صلبه إلی القیامه،فأولئک حبطت أعمالهم،و فی النار هم خالدون.

إن إبلیس أخرج آدم«علیه السلام»من الجنه،مع کونه صفوه اللّه، بالحسد (2)،فلا تحسدوا فتحبط أعمالکم،و تزل أقدامکم.

فی علی نزلت سوره وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ (3).

معاشر الناس!آمنوا باللّه و رسوله و النور الذی أنزل معه مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّهٰا عَلیٰ أَدْبٰارِهٰا أَوْ نَلْعَنَهُمْ کَمٰا لَعَنّٰا أَصْحٰابَ السَّبْتِ (4).

النور من اللّه فیّ،ثم فی علیّ،ثم فی النسل من منه إلی القائم المهدی.

معاشر الناس!سیکون من بعدی أئمه یدعون إلی النار،و یوم القیامه لا ینصرون،و إن اللّه و أنا بریئان منهم،إنهم و أنصارهم و أتباعهم فی الدرک الأسفل من النار.و سیجعلونها ملکا اغتصابا،فعندها یفرغ لکم أیها الثقلان و یُرْسَلُ عَلَیْکُمٰا شُوٰاظٌ مِنْ نٰارٍ وَ نُحٰاسٌ فَلاٰ تَنْتَصِرٰانِ (5)» (6).

ص :146


1- 1) الآیه 3 من سوره المائده.
2- 2) لنا کتاب مستقل حول هذا الموضوع أسمیناه«براءه آدم»راجع ذلک.
3- 3) الآیتان 1 و 2 من سوره العصر.
4- 4) الآیه 47 من سوره النساء.
5- 5) الآیه 35 من سوره الرحمن.
6- 6) الغدیر للعلامه الأمینی ج 1 ص 215 و 216 عن ضیاء العالمین للفتونی عن کتاب-

النبی صلّی اللّه علیه و آله یعلمهم التهنئه و البیعه

و تذکر الروایات أیضا:أنه«صلی اللّه علیه و آله»قال:

«معاشر الناس!قولوا أعطیناک علی ذلک عهدا من أنفسنا،و میثاقا بألسنتنا،و صفقه بأیدینا،نؤدیه إلی من رأینا من أولادنا و أهالینا،لا نبغی بذلک بدلا،و أنت شهید علینا،و کفی باللّه شهیدا.

قولوا ما قلت لکم،و سلموا علی علیّ بإمره المؤمنین،و قولوا: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِی هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اللّٰهُ (1)،فإن اللّه یعلم کل صوت،و خائنه کل عین، فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّمٰا یَنْکُثُ عَلیٰ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِمٰا عٰاهَدَ عَلَیْهُ اللّٰهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً (2).قولوا ما یرضی اللّه عنکم،ف إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ (3)» (4).

6)

-الولایه للطبری.و راجع:کتاب الإحتجاج ج 1 ص 133-162 و التحصین لابن طاووس ص 579-590 و نهج الإیمان لابن جبر ص 91-112 و العدد القویه للحلی ص 169-183 و الصافی(تفسیر)ج 2 ص 56-67 و فیها زیادات هامه،و بحار الأنوار ج 37 ص 201-219 و روضه الواعظین ص 100-113 و غایه المرام ج 1 ص 402-419 و راجع:الصراط المستقیم ج 1 ص 301-304.

ص :147


1- 1) الآیه 43 من سوره الأعراف.
2- 2) الآیه 10 من سوره الفتح.
3- 3) الآیه 7 من سوره الزمر.
4- 4) الغدیر للعلامه الأمینی ج 1 ص 508 و 509 و(ط دار الکتاب العربی)ص 270-

قال زید بن أرقم:فعند ذلک بادر الناس بقولهم:نعم،سمعنا و أطعنا لما أمرنا اللّه و رسوله،بقلوبنا،و أنفسنا،و ألسنتنا،و جمیع جوارحنا.

ثم انکبوا علی رسول اللّه،و علی علیّ بأیدیهم..

و کان أول من صافق رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أبو بکر و عمر، و طلحه و الزبیر،ثم باقی المهاجرین[و الأنصار و باقی]الناس علی طبقاتهم، و مقدار منازلهم،إلی أن صلیت الظهر و العصر فی وقت واحد،و المغرب و العشاء الآخره فی وقت واحد،و لم یزالوا یتواصلون البیعه و المصافقه ثلاثا،و رسول اللّه کلما بایعه فوج بعد فوج یقول:«الحمد للّه الذی فضلنا علی جمیع العالمین».

و صارت المصافقه سنه و رسما،و استعملها من لیس له حق فیها (1).

4)

-عن الطبری فی کتاب الولایه ص 214-216،و عن الخلیلی فی مناقب علی بن أبی طالب.و عن کتاب النشر و الطی.و عید الغدیر فی الإسلام للشیخ الأمینی ص 20 و راجع:الصراط المستقیم ج 1 ص 303 و بحار الأنوار ج 37 ص 217.

ص :148


1- 1) الغدیر للعلامه الأمینی ج 1 ص 508 و 509 و(ط دار الکتاب العربی)ص 270 و عن الطبری فی کتاب الولایه،و عن الخلیلی فی مناقب علی بن أبی طالب.و عن کتاب النشر و الطی.و راجع:الصراط المستقیم ج 1 ص 303 و الإحتجاج ج 1 ص 84 و الیقین لابن طاووس ص 360 و بحار الأنوار ج 37 ص 217 و الصافی (تفسیر)ج 2 ص 67 و نهج الإیمان لابن جبر ص 112 و العدد القویه للحلی ص 183.

ثم جلس رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی خیمه تختص به،و أمر أمیر المؤمنین علیا«علیه السلام»أن یجلس فی خیمه أخری،و أمر أطباق الناس بأن یهنئوا علیا فی خیمته.

و لما فرغ الناس عن التهنئه له أمر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» أمهات المؤمنین بأن یسرن إلیه و یهنئنه،ففعلن.

و ممن هنأه من الصحابه:عمر بن الخطاب،فقال:هنیئا لک(أو بخ بخ لک)یا بن أبی طالب أصبحت مولای و مولی جمیع المؤمنین و المؤمنات (1).

ص :149


1- 1) راجع:تاریخ روضه الصفا لابن خاوند شاه ج 2 ص 541 و حبیب السیر ج 1 ص 411. و حول تهنئه عمر له راجع:المصنف لابن أبی شیبه ج 12 ص 78 و مسند أحمد ج 4 ص 281 و جامع البیان ج 3 ص 428 و الغدیر ج 1 ص 273 و 274 عن الحسن بن سفیان الشیبانی النسوی و عن شرف المصطفی للخرکوشی،و ابن مردویه، و عن الکشف و البیان،و عن العاصمی فی زین الفتی،و عن فضائل الصحابه للسمعانی،و المناقب لابن الجوزی،و الخصائص العلویه للنطنزی،و عن موده القربی،و عن الصراط السوی للقادری،و عن السهارنپوری،و عن ولی اللّه الدلهوی،و عن مفتاح النجا و معارج العلی،و عن تفسیر شاهی و الریاض النضره ج 3 ص 113 و عن حیاه علی بن أبی طالب للشنقیطی ص 28 و نظم درر السمطین ص 109 و الفصول المهمه لابن الصباغ ص 40 و مناقب علی بن أبی طالب لابن المغازلی ص 18 و سر العالمین ص 21 و الملل و النحل ج 1 ص 145-

و فی نص آخر:قال أبو بکر و عمر:أمسیت یابن أبی طالب مولی کل مؤمن و مؤمنه (1).

1)

-و المناقب للخوارزمی ص 94 و التفسیر الکبیر ج 12 ص 49 و النهایه فی اللغه ج 5 ص 228 و عن أسد الغابه ج 4 ص 108 و تذکره الخواص ص 29 و وسیله المتعبدین ج 5 ق 2 ص 162 و فرائد السمطین ج 1 ص 77 و مشکاه المصابیح ج 3 ص 360 و بدیع المعانی ص 75 و البدایه و النهایه ج 5 ص 209 و 210 و الخطط للمقریزی ج 1 ص 388 و کنز العمال ج 13 ص 133 و شرح دیوان أمیر المؤمنین للمیبذی ص 406 و وفاء الوفاء ج 3 ص 1018 و المواهب اللدنیه ج 3 ص 365 و وسیله المآل ص 117 و نزل الأبرار ص 52 و الروضه الندیه ص 155 و وسیله النجاه ص 102 و مرآه المؤمنین ص 41 و تاریخ بغداد ج 8 ص 290 و مصادر أخری تقدمت.

ص :150


1- 1) راجع:الغدیر ج 1 ص 273 عن کتاب الولایه لابن عقده،و عن المرزبانی فی کتابه سرقات الشعر،و عن الدارقطنی،و عن الإبانه لابن بطه،و عن التمهید للباقلانی، و عن العاصمی فی زین الفتی،و الصواعق المحرقه ص 44 و کفایه الطالب ص 62- 64 و فیض القدیر للمناوی ج 6 ص 218 و شرح المواهب اللدنیه للزرقانی ج 7 ص 13 و الفتوحات الإسلامیه ج 2 ص 306.و الفضائل لابن شاذان ص 133 و کتاب الولایه لابن عقده ص 155 و بحار الأنوار ج 104 ص 117 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 211 و 263 و 364 و 405 و 412 و ج 8 ص 82 و ج 9 ص 97 و 143 و المراجعات ص 282 و الغدیر ج 1 ص 11 و 273 و 281 و 282-

فقال حسان:إئذن لی یا رسول اللّه أن أقول فی علیّ أبیاتا تسمعهن.

فقال:قل علی برکه اللّه.

فقام حسان،فقال:یا معشر مشیخه قریش،أتبعها قولی بشهاده من رسول اللّه فی الولایه ماضیه،ثم قال (1):

1)

-و 303 و 309 و 354 و شرح إحقاق الحق ج 6 ص 366 و ج 20 ص 581 و 599 و ج 21 ص 50 و 52 و 56 و ج 31 ص 500 و نهج الإیمان ص 127.

ص :151


1- 1) الغدیر للعلامه الأمینی ج 1 ص 11 و 232 و رسائل المرتضی ج 4 ص 131 و مناقب الإمام أمیر المؤمنین«علیه السلام»للکوفی ج 1 ص 119 و 363 و المسترشد للطبری (الشیعی)ص 469 و خصائص الوحی المبین لابن البطریق ص 94 و الطرائف ص 146 و تنبیه الغافلین لابن کرامه ص 64 و الجمل للمفید ص 117 و مناقب علی بن أبی طالب«علیه السلام»و ما نزل من القرآن فی علی«علیه السلام»لابن مردویه ص 233 و المناقب للخوارزمی ص 136 و بحار الأنوار ج 21 ص 388 و ج 37 ص 112 و 166 و 178 و 179 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 147 و خلاصه عبقات الأنوار ج 8 ص 309 و 310 و 316 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 356 و ج 20 ص 199 و الأمالی للصدوق ص 670 و نهج الإیمان لابن جبر ص 116 و خصائص الأئمه للشریف الرضی ص 42 و روضه الواعظین ص 103 و شرح أصول الکافی ج 6 ص 120 و نظم درر السمطین ص 112 و الفصول المختاره للشریف المرتضی ص 290 و الإرشاد ج 1 ص 177 و أقسام المولی للشیخ المفید ص 35 و الصراط المستقیم ج 1 ص 305 و مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 230 و کنز-

ینادیهم یوم الغدیر نبیهم

بخم فاسمع بالرسول منادیا

یقول:فمن مولاکم و ولیکم؟!

فقالوا و لم یبدوا هناک التعامیا

إلهک مولانا و أنت ولینا

و لم تر منا فی الولایه عاصیا

فقال له:قم یا علی فإننی

رضیتک من بعدی إماما و هادیا

فمن کنت مولاه فهذا ولیه

فکونوا له أنصار صدق موالیا

هناک دعا:اللهم وال ولیه

و کن للذی عادا علیا معادیا

و حسب روایه سلیم بن قیس:

ألم تعلموا أن النبی محمدا

لدی دوح خم حین قام منادیا

و قد جاءه جبریل من عند ربه

بأنک معصوم فلا تک وانیا

و بلغهم ما أنزل اللّه ربهم

و إن أنت لم تفعل و حاذرت باغیا

علیک فما بلغتهم عن إلههم

رسالته إن کنت تخشی الأعادیا

فقام به إذ ذاک رافع کفه

بیمنی یدیه معلن الصوت عالیا

فقال لهم:من کنت مولاه منکم

و کان لقولی حافظا لیس ناسیا

فمولاه من بعدی علی و إننی

به لکم دون البریه راضیا

فیا رب من والی علیا فواله

و کن للذی عادی علیا معادیا

و یا رب فانصر ناصریه لنصرهم

إمام الهدی کالبدر یجلو الدیاجیا

1)

-الفوائد ص 123 و مسار الشیعه للشیخ المفید ص 39 و إعلام الوری ج 1 ص 262 و الدر النظیم ص 253 و 396 و کشف الغمه ج 1 ص 325.

ص :152

و یا رب فاخذل خاذلیه و کن لهم

إذا وقفوا یوم الحساب مکافیا (1)

و عن عمر بن الخطاب قال:

نصب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»علیا علما،فقال:من کنت مولاه فعلی مولاه،اللهم وال من والاه،و عاد من عاداه،و اخذل من خذله، و انصر من نصره،اللهم أنت شهیدی علیهم.

قال عمر بن الخطاب:یا رسول اللّه!و کان فی جنبی شاب حسن الوجه طیب الریح،قال لی:یا عمر لقد عقد رسول اللّه عقدا لا یحله إلا منافق.

فأخذ رسول اللّه بیدی فقال:یا عمر،إنه لیس من ولد آدم،لکنه جبرائیل أراد أن یؤکد علیکم ما قلته فی علی (2)..

ص :153


1- 1) کتاب سلیم بن قیس ج 2 ص 828 و 829 و(بتحقیق الأنصاری)ص 356 و بحار الأنوار ج 37 ص 195.
2- 2) الغدیر للعلامه الأمینی ج 1 ص 57 عن موده القربی لشهاب الدین الهمدانی، الموده الخامسه،و ینابیع الموده ج 2 ص 73 و(ط دار الأسوه)ص 284 عنه. و راجع:خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 187 و ج 9 ص 273 و العقد النضید و الدر الفرید للقمی ص 178 و شرح إحقاق الحق ج 6 ص 252 عن أرجح المطالب (ط لاهور)ص 565 و ج 21 ص 65 عن آل محمد(نسخه مکتبه السید الأشکوری)ص 453 و راجع:الدر النظیم ص 253.

ص :154

الفصل الرابع

اشاره

هکذا حورب عید الغدیر..

ص :155

ص :156

بدایه ضروریه

لقد حاول مناوؤا علی«علیه السلام»،و الرافضون لامامته بعد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أن یتخلصوا من حدیث الغدیر باتجاهان:

1-تغییبه من التاریخ بادعاء أن هذه الواقعه أما حدث جاهلی،أو حدث اسلامی،و لکن لا ربط له بموضوع الإمامه،بل ارید به تبرئه علی «علیه السلام»من تهمه وجهت إلیه.

2-تغیبه عن الممارسه و منعه من الحضور فی الواقع العملی عن طریق محاربته فی کل سنه،و المنع من الإحتفال به..

3-الطعن فی أسانیده،و هذه الأمور الثلاثه هی التی سنتحدث عنها بایجاز فی هذا الفصل..

4-التشکیک فی دلاله مضمونه،و هذا ما سنتعرض له فی الفصول التی تلیه.

و علی هذا الأساس نقول:

حدیث الغدیر واقعه حرب

زعم الدکتور ملحم إبراهیم الأسود:أن واقعه الغدیر هی واقعه حرب

ص :157

معروفه (1).

و نقول:

إن من المعلوم:أنه لیس فی غزوات النبی«صلی اللّه علیه و آله»،و لا فی سرایاه أیه واقعه حرب معروفه بهذا الاسم.

و قد ذکر:أنه کان فی الجاهلیه واقعه حرب بهذا الإسم (2)،و تطبیقها علی حدیث الغدیر هنا لا معنی له،فإنه لم یکن للنبی«صلی اللّه علیه و آله» و لا لعلی«علیه السلام»أدنی ارتباط به..فلا معنی لتفسیر المراد بذلک بصوره مطلقه،و بطریق التعمیم..فإن ما حدث فی الإسلام و ذکر فیه النبی «صلی اللّه علیه و آله»و علی«علیه السلام»لا یمکن أن یراد به تلک الواقعه التی کانت فی الجاهلیه.

یوم الغدیر لتبرئه علی علیه السّلام

قال ابن کثیر:«فصل:فی إیراد الحدیث الدال علی أنه«صلی اللّه علیه و آله»خطب بمکان بین مکه و المدینه،مرجعه من حجه الوداع،قریب من الجحفه-یقال له غدیر خم-فبین فیها فضل علی بن أبی طالب،و براءه عرضه مما کان تکلم فیه بعض من کان معه بأرض الیمن،بسبب ما کان صدر منه إلیهم من المعدله،التی ظنها بعضهم جورا،و تضییقا و بخلا،

ص :158


1- 1) الغدیر للعلامه الأمینی ج 1 ص 12 و ج 2 ص 331 عن شرح دیوان أبی تمام ص 381 و الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»للهمدانی ص 569.
2- 2) الأغانی ج 10 ص 14 و 15 و العقد الفرید ج 5 ص 99.

و الصواب کان معه فی ذلک.

و لهذا لما تفرغ«صلی اللّه علیه و آله»من بیان المناسک،و رجع إلی المدینه بیّن ذلک فی أثناء الطریق.فخطب خطبه عظیمه فی الیوم الثامن عشر من ذی الحجه عامئذ-و کان یوم الأحد بغدیر خم-تحت شجره هناک،فبین فیها أشیاء.و ذکر من فضل علی،و أمانته و عدله،و قربه إلیه،ما أزاح به ما کان فی نفوس کثیر من الناس منه» (1).

إلی أن قال:«قال محمد بن إسحاق-فی سیاق حجه الوداع-:حدثنی یحیی بن عبد اللّه بن عبد الرحمن بن أبی عمره،عن یزید بن طلحه بن یزید بن رکانه، قال:لما أقبل علی من الیمن،لیلقی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بمکه،تعجل إلی رسول اللّه،و استخلف علی جنده الذین معه رجلا من أصحابه،فعمد ذلک الرجل،فکساکل رجل من القوم حله من البز الذی کان مع علی.

فلما دنا جیشه خرج لیلقاهم،فإذا علیهم الحلل،قال:ویلک!ما هذا؟

قال:کسوت القوم لیتجملوا به إذا قدموا فی الناس.

قال:ویلک!انزع قبل أن تنتهی به إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله».

قال:فانتزع الحلل من الناس،فردها فی البز.

قال:و أظهر الجیش شکواه لما صنع بهم (2).

ص :159


1- 1) البدایه و النهایه ج 5 ص 227 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 414.
2- 2) البدایه و النهایه ج 5 ص 228 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 415 و السیره النبویه لابن هشام ج 2 ص 603 و(نشر مکتبه محمد علی صبیح)ج 4 ص 1021 و بحار-

ثم روی ابن إسحاق،عن أبی سعید الخدری قال:اشتکی الناس علیا، فقام رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فینا خطیبا،فسمعته یقول:

«أیها الناس لا تشکوا علیا،فو اللّه إنه لأخشن فی ذات اللّه،أو فی سبیل اللّه،من أن یشکی» (1).

و نقول:

1-قد تحدثنا عن القضیه التی أشار إلیها ابن کثیر فی فصل سابق..فلا بأس بمراجعه ما ذکرناه هناک.

2-إن ما زعمه ابن کثیر من أن السبب هو قضیه الحلل،التی من الخمس،حیث منع علی«علیه السلام»المقاتلین من الإستیلاء علیها..لیس له ما یدل علیه فی کلمات الرسول فی غدیر خم،و لا فی النصوص التاریخیه التی

2)

-الأنوار ج 41 ص 115 و تاریخ الأمم و الملوک ج 2 ص 402 و مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 377 و خلاصه عبقات الأنوار ج 9 ص 304 و تفسیر الآلوسی ج 6 ص 194.

ص :160


1- 1) البدایه و النهایه ج 5 ص 228 و ج 7 ص 381 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 415 و تفسیر الآلوسی ج 6 ص 194 و مسند أحمد ج 3 ص 86 و مجمع الزوائد ج 9 ص 129 و السیره النبویه لابن هشام ج 2 ص 603 و(نشر مکتبه محمد علی صبیح)ج 4 ص 1022 و ینابیع الموده ج 2 ص 398 و الإستیعاب(ط دار الجیل) ج 4 ص 1857 و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 199 و تهذیب الکمال ج 35 ص 187 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 4 ص 240 و 234 و 440 و 441 و 442 و ج 20 ص 300 و 302 و ج 23 ص 606 و ج 31 ص 48.

یمکن التعویل علیها،بل هو مجرد حدس،و تخمین من ابن کثیر علی الأظهر..

إن لم نقل:أن وراء الأکمه ما وراءها من الکید،و التعصب ضد علی«علیه السلام»..و السعی لإنکار مقاماته و فضائله..

و النصوص المعتبره و المتواتره صریحه:بأنه«صلی اللّه علیه و آله»قد نصب علیا«علیه السلام»ولیا فی ذلک الیوم،و لیست القضیه قضیه تبرئه علی«علیه السلام»مما نسب إلیه..

3-إن نزول قوله تعالی: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً (1)شاهد صدق علی ما نقول،و یسقط ما یرید ابن کثیر أن یسوّق له..و سیأتی الکلام حول ذلک إن شاء اللّه تعالی..

4-إن الخطبه التی رواها ابن إسحاق هی خطبه أخری،لا ربط لها بما جری فی غدیر خم..و لکن ابن کثیر اجتهد فی تطبیق هذه علی تلک، و تجاهل الخطبه الحقیقیه،و النصوص الصحیحه المتواتره،الآتی شطر منها.

یوم الغدیر عید

هذا..و لا حاجه بنا إلی إثبات أن یوم الغدیر عید إسلامی أصیل،و أنه لم یزل معروفا بهذه الصفه منذ القرون الثلاثه الأولی.

فلا یصح قول المقریزی عن عید الغدیر:«أول ما عرف فی الإسلام

ص :161


1- 1) الآیه 3 من سوره المائده.

بالعراق،أیام معز الدوله علی بن بویه،فإنه أحدثه فی سنه اثنتین و خمسین و ثلاث مائه،فاتخذه الشیعه من حینئذ عیدا» (1).

و یدل علی بطلانه:

1-قول المسعودی:«و ولد علی«علیه السلام»،و شیعته یعظمون هذا الیوم» (2).

و المسعودی قد توفی قبل التاریخ المذکور،أی فی سنه 346 ه.

2-و روی فرات بن إبراهیم،و هو من علماء القرن الثالث عن الصادق،عن أبیه،عن آبائه«علیهم السلام»،قال:قال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:«یوم غدیر خم أفضل أعیاد أمتی الخ..» (3).

3-و عن أمیر المؤمنین علی«علیه السلام»أنه خطب فی سنه اتفق فیها الجمعه و الغدیر،فقال:«إن اللّه عز و جل جمع لکم معشر المؤمنین فی هذا الیوم عیدین عظیمین کبیرین..».

ص :162


1- 1) الخطط للمقریزی ج 1 ص 288.
2- 2) التنبیه و الإشراف ص 221 و 222.
3- 3) راجع:الغدیر ج 1 ص 283 و الأمالی للصدوق ص 188 و إقبال الأعمال لابن طاووس ج 2 ص 264 و بحار الأنوار ج 37 ص 109 و ج 94 ص 110 و نور الثقلین ج 1 ص 589 و بشاره المصطفی للطبری ص 49 و موسوعه الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»فی الکتاب و السنه و التاریخ ج 2 ص 339 و روضه الواعظین ص 102.

و الخطبه طویله یأمرهم فیها تفصیلا بفعل ما ینبغی فعله فی الأعیاد، و بإظهار البشر و السرور،فمن أراد فلیراجع (1).

4-و عن فرات بن أحنف،عن أبی عبد اللّه«علیه السلام»:قال:قلت:

جعلت فداک،للمسلمین عید أفضل من الفطر و الأضحی،و یوم الجمعه، و یوم عرفه؟!

قال:فقال لی:«نعم،أفضلها،و أعظمها،و أشرفها عند اللّه منزله،هو الیوم الذی أکمل اللّه فیه الدین،و أنزل علی نبیه محمد: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی الآیه (2)» (3).

5-و فی الکافی:عن الحسن بن راشد،عن الإمام الصادق«علیه

ص :163


1- 1) مصباح المتهجد ص 698 و(ط مؤسسه فقه الشیعه)ص 754 و الغدیر ج 1 ص 284 عنه،و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 10 ص 445 و(ط دار الإسلامیه)ج 7 ص 327 و إقبال الأعمال لابن طاووس ج 2 ص 256 و المصباح للکفعمی ص 697 و بحار الأنوار ج 94 ص 114 و جامع أحادیث الشیعه ج 9 ص 421 و الغدیر ج 1 ص 284 و مسند الإمام الرضا«علیه السلام»للعطاردی ج 2 ص 23 و موسوعه أحادیث أهل البیت«علیهم السلام»ج 8 ص 72.
2- 2) الآیه 3 من سوره المائده.
3- 3) الغدیر ج 1 ص 284 و 285 و تفسیر فرات ص 117 حدیث 123 و مستدرک الوسائل ج 6 ص 278 و مستدرک سفینه البحار ج 7 ص 473 و بحار الأنوار ج 37 ص 169 و جامع أحادیث الشیعه ج 6 ص 180 و 313 و 413.

السلام»أیضا:أنه اعتبر یوم الغدیر عیدا.

و فی آخره قوله:«فإن الأنبیاء صلوات اللّه علیهم کانت تأمر الأوصیاء بالیوم الذی کان یقام فیه الوصی أن یتخذ عیدا».

قال:قلت:فما لمن صامه؟!

قال:«صیام ستین شهرا» (1).

6-و یؤیده:ما رواه الخطیب البغدادی،بسند رجاله کلهم ثقات،عن أبی هریره:من صام یوم ثمانی عشر من ذی الحجه کتب له صیام ستین شهرا،و هو یوم غدیر خم الخ..» (2).

ص :164


1- 1) الکافی ج 4 ص 148 و 149 و الغدیر ج 1 ص 285 عنه،و مصباح المتهجد ص 680 و(ط مؤسسه فقه الشیعه)ص 737 و ذخیره المعاد(ط.ق)ج 1 ق 3 ص 519 و مشارق الشموس(ط.ق)ج 2 ص 451 و الحدائق الناضره ج 13 ص 361 و جامع المدارک ج 2 ص 224 و ثواب الأعمال للصدوق ص 74 و من لا یحضره الفقیه ج 2 ص 90 و تهذیب الأحکام ج 4 ص 305 و وسائل الشیعه (ط مؤسسه آل البیت)ج 10 ص 441 و(ط دار الإسلامیه)ج 7 ص 324 و بحار الأنوار ج 37 ص 172 و ج 94 ص 111 و جامع أحادیث الشیعه ج 9 ص 420 و بشاره المصطفی للطبری ص 364.
2- 2) تاریخ بغداد ج 8 ص 290 و(ط دار الکتب العلمیه)ج 8 ص 284 و أشیر إلیه فی تذکره الخواص ص 30 و المناقب للخوارزمی ص 94 و(ط مؤسسه النشر الإسلامی)ص 156 و فیه ستین سنه بدل ستین شهرا،و مناقب الإمام علی-

7-و فی روایه أخری:أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»أوصی علیا «علیه السلام»أن یتخذوا ذلک الیوم عیدا (1).

2)

-«علیه السلام»لابن المغازلی ص 19 و فی فرائد السمطین الباب 13 ج 1 ص 77 کما فی المناقب للخوارزمی،و الغدیر ج 1 ص 232 و 401 و 402 عنهم،و عن زین الفتی للعاصمی.و راجع:کتاب الأربعین للشیرازی ص 114 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 425 و الأمالی للصدوق ص 50 و شرح أصول الکافی ج 5 ص 196 و ج 6 ص 120 و ینابیع الموده ج 2 ص 283 و الطرائف ص 147 و روضه الواعظین ص 350 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 134 و 187 و 246 و 277 و 344 و 348 و 354 و ج 8 ص 277 و 281 و 292 و 293 و 301 و 302 و العمده لابن البطریق ص 106 و بحار الأنوار ج 37 ص 108 و ج 94 ص 110 و ج 95 ص 321 و تفسیر الآلوسی ج 6 ص 194 و شواهد التنزیل ج 1 ص 200 و 203 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 148 و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 233 و 234 و بشاره المصطفی للطبری ص 158 و 402 و کشف الخفاء للعجلونی ج 2 ص 258 و شرح إحقاق الحق ج 6 ص 234 و 255 و 353 و ج 14 ص 289 و 290 و 291 و ج 20 ص 197 و ج 21 ص 61 و 64 و ج 30 ص 77 و 78 و 79 و البدایه و النهایه ج 5 ص 233 و 386.

ص :165


1- 1) الکافی ج 4 ص 149 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 10 ص 440 و (ط دار الإسلامیه)ج 7 ص 323 و بحار الأنوار ج 37 ص 172 و الغدیر ج 1 ص 285 و 286 و ذخیره المعاد(ط.ق)ج 1 ق 3 ص 519 و جامع أحادیث-

8-و لیراجع ما رواه المفضل بن عمر،عن الصادق«علیه السلام» (1).

9-و ما روی عن عمار بن حریز العبدی عنه«علیه السلام» (2).

10-و عن أبی الحسن اللیثی عنه«علیه السلام» (3).

1)

-الشیعه ج 9 ص 419 و الحدائق الناضره ج 13 ص 362 و موسوعه الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»فی الکتاب و السنه و التاریخ ج 2 ص 342.

ص :166


1- 1) الخصال ج 1 ص 264 و الغدیر ج 1 ص 286 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 10 ص 443 و(ط دار الإسلامیه)ج 7 ص 325 و بحار الأنوار ج 94 ص 11 و جامع أحادیث الشیعه ج 9 ص 421 و موسوعه الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»فی الکتاب و السنه و التاریخ ج 2 ص 342.
2- 2) مصباح المتهجد ص 680 و(ط مؤسسه فقه الشیعه)ص 737 و الغدیر ج 1 ص 286 و بحار الأنوار ج 95 ص 298 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 10 ص 444 و(ط دار الإسلامیه)ج 7 ص 326 و مستدرکات علم رجال الحدیث ج 8 ص 470 و موسوعه الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»فی الکتاب و السنه و التاریخ ج 2 ص 344 و الحدائق الناضره ج 10 ص 535 و جامع أحادیث الشیعه ج 7 ص 411 و موسوعه أحادیث أهل البیت«علیهم السلام»ج 8 ص 33.
3- 3) الغدیر ج 1 ص 287 عن الحمیری،و مستدرک الوسائل ج 6 ص 276 و إقبال الأعمال ج 2 ص 279 و بحار الأنوار ج 95 ص 300 و جامع أحادیث الشیعه ج 7 ص 411 و موسوعه الإمام علی«علیه السلام»فی الکتاب و السنه و التاریخ ج 2 ص 343.

11-و عن زیاد بن محمد عن الصادق«علیه السلام» (1).

12-و عن سالم عن الإمام الصادق«علیه السلام» (2).

13-و قال الفیاض بن عمر الطوسی سنه تسع و خمسین و مائتین،و قد بلغ التسعین:إنه شهد أبا الحسن علی بن موسی الرضا«علیه السلام»فی یوم الغدیر،و بحضرته جماعه من خاصته،قد احتبسهم للإفطار،و قد قدم إلی منازلهم الطعام،و البر و الصلات،و الکسوه حتی الخواتیم و النعال،و قد غیر من أحوالهم،و أحوال حاشیته،و جددت لهم آله غیر الآله التی جری الرسم بابتذالها قبل یومه،و هو یذکر فضل الیوم و قدمه (3).

ص :167


1- 1) مصباح المتهجد ص 679 و(ط مؤسسه فقه الشیعه)ص 736 و المصباح للکفعمی ص 688 و جامع أحادیث الشیعه ج 9 ص 419 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 10 ص 443 و(ط دار الإسلامیه)ج 7 ص 326 و موسوعه أحادیث أهل البیت«علیهم السلام»ج 8 ص 38.
2- 2) الکافی ج 4 ص 149 و الغدیر ج 1 ص 285 و ذخیره المعاد(ط.ق)ج 1 ق 3 ص 519 و الحدائق الناضره ج 13 ص 362 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 10 ص 440 و(ط دار الإسلامیه)ج 7 ص 323 و إقبال الأعمال ج 2 ص 263 و بحار الأنوار ج 37 ص 172 و جامع أحادیث الشیعه ج 9 ص 419 و موسوعه أحادیث أهل البیت«علیهم السلام»ج 6 ص 192 و ج 7 ص 392 و ج 8 ص 36.
3- 3) الغدیر ج 1 ص 287 و مصباح المتهجد ص 696 و(ط مؤسسه فقه الشیعه)-

و فی المحتضر،بالإسناد،عن محمد بن علاء الهمدانی الواسطی،و یحیی بن جریح البغدادی،قالا فی حدیث:قصدنا جمیعا أحمد بن إسحاق القمی، صاحب الإمام أبی محمد العسکری«علیه السلام»،بمدینه قم،و قرعنا علیه الباب،فخرجت إلینا من داره صبیه عراقیه،فسألناها عنه،فقالت:هو مشغول بعیده،فإنه یوم عید.

فقلنا:سبحان اللّه،أعیاد الشیعه أربعه:الأضحی،و الفطر،و الغدیر، و الجمعه الخ..» (1).

و بعد..فقد حشد العلامه الأمینی،فی کتابه القیم:«الغدیر»عشرات النصوص عن عشرات المصادر الموثوقه عند أهل السنه،و التی تؤکد علی عیدیه یوم الغدیر فی القرون الأولی،و أنه کان شائعا و معروفا فی تلک العصور..

و تکفی مراجعه الفصل الذی یذکر فیه تهنئه الشیخین أبی بکر و عمر

3)

-ص 752 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 10 ص 444 و(ط دار الإسلامیه)ج 7 ص 326 و بحار الأنوار ج 94 ص 112 و جامع أحادیث الشیعه ج 9 ص 421 و مسند الإمام الرضا«علیه السلام»للعطاردی ج 2 ص 21 و موسوعه أحادیث أهل البیت«علیه السلام»ج 8 ص 70 و موسوعه الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»فی الکتاب و السنه و التاریخ ج 2 ص 346.

ص :168


1- 1) الغدیر ج 1 ص 287 و بحار الأنوار ج 31 ص 120 و ج 95 ص 351 و المحتضر ص 93.

لأمیر المؤمنین«علیه السلام»بهذه المناسبه،فقد ذکر ذلک عن ستین مصدرا..

هذا..عدا المصادر الکثیره التی ذکرت تهنئه الصحابه له«علیه السلام» بهذه المناسبه،و عدا المصادر التی نصت علی عیدیه یوم الغدیر،فإنها کثیره أیضا (1).

عید الغدیر لا أصل له

و من ذلک کله یعلم:عدم صحه قول ابن تیمیه عن عید الغدیر:«إن اتخاذ هذا الیوم عیدا لا أصل له،فلم یکن فی السلف،لا من أهل البیت، و لا من غیرهم،من اتخذ ذلک عیدا» (2).

فإنه کلام ساقط عن الإعتبار،لأنه لا یستند إلی دلیل علمی،و لا تاریخی علی الإطلاق..و إنما الأدله کلها علی خلافه.

ص :169


1- 1) الغدیر ج 1 ص 267-289 و 508 و 509 و(ط دار الکتاب العربی)ص 270 عن الطبری فی کتاب الولایه،و عن الخلیلی فی مناقب علی بن أبی طالب.و عن کتاب النشر و الطی.و راجع:الصراط المستقیم ج 1 ص 303 و بحار الأنوار ج 37 ص 217.و راجع:التنبیه و الإشراف للمسعودی ص 222 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 367.
2- 2) إقتضاء الصراط المستقیم ص 294 و(ط سنه 1419 ه-1999 م)ج 2 ص 83.

ماذا یقول شانئو علی علیه السّلام؟!

ذکرت بعض النصوص المتقدمه:أن صیام یوم الثامن عشر من ذی الحجه یعدل صیام ستین شهرا،و لکن نفوس شانئی علی«علیه السلام»، و المتحاملین علیه لم تحتمل سماع هذه الفضیله له،فبادرت إلی تکذیبها بصوره قاطعه معززه بالأیمان المغلظه،و کان مستندهم فی ذلک غریبا و عجیبا،فاستمع إلی ابن کثیر و هو ینقل لنا ذلک عن الذهبی،فیقول عن هذا الحدیث:

«إنه حدیث منکر جدا،بل کذب،لمخالفته لما ثبت فی الصحیحین عن أمیر المؤمنین عمر بن الخطاب:أن هذه الآیه نزلت فی یوم الجمعه،یوم عرفه.و رسول اللّه صلی اللّه علیه و سلم واقف بها کما قدمنا.

و کذا قوله:إن صیام یوم الثامن عشر من ذی الحجه،و هو یوم غدیر خم،یعدل صیام ستین شهرا،لا یصح،لأنه قد ثبت ما معناه فی الصحیح:

أن صیام شهر رمضان بعشره أشهر،فکیف یکون صیام یوم واحد یعدل ستین شهرا؟!هذا باطل.

و قد قال شیخنا الحافظ أبو عبد اللّه الذهبی بعد إیراده هذا الحدیث:

هذا حدیث منکر جدا.و رواه حبشون الخلال،و أحمد بن عبد اللّه بن أحمد النیری،و هما صدوقان،عن علی بن سعید الرملی،عن ضمره.

قال:و یروی هذا الحدیث من حدیث عمر بن الخطاب،و مالک بن الحویرث،و أنس بن مالک،و أبی سعید و غیرهم بأسانید واهیه.

قال:و صدر الحدیث متواتر أتیقن أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»

ص :170

قاله،و أما:اللهم و ال من والاه،فزیاده قویه الإسناد.و أما هذا الصوم فلیس بصحیح،و لا و اللّه،ما نزلت هذه الآیه إلا یوم عرفه،قبل غدیر خم بأیام،و اللّه تعالی أعلم» (1).

و نقول:

إن کلام الذهبی مرفوض جمله و تفصیلا،و ذلک لما یلی:

1-قد ذکرنا:أن نزول الآیه فی یوم عرفه فی ضمن سوره المائده لا یعنی عدم نزولها مره أخری بعد ثمانیه أیام فی غدیر خم..

بل إن ثمه آیات و سورا قد نزلت أکثر من مره لمناسبات اقتضت نزولها أکثر من مره..

2-إن هؤلاء رووا أیضا:أن من صام رمضان ثم اتبعه ستا من شوال فکأنما صام الدهر (2).

ص :171


1- 1) البدایه و النهایه ج 5 ص 233 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 425.
2- 2) سنن أبی داود ج 1 ص 544 و مجمع الزوائد ج 3 ص 183 و فتح الباری ج 4 ص 194 و مسند الحمیدی ج 1 ص 188 و السنن الکبری للنسائی ج 2 ص 163 و صحیح ابن خزیمه ج 3 ص 298 و المعجم الأوسط ج 5 ص 171 و المعجم الکبیر ج 4 ص 136 و أمالی الحافظ الأصبهانی ص 21 و 34 و معرفه السنن و الآثار ج 3 ص 450 و الإستذکار ج 3 ص 379 و الإنصاف للمرداوی ج 3 ص 343 و أحکام القرآن لابن العربی ج 1 ص 109 و ج 321 و البرهان للزرکشی ج 2 ص 136 الدر المنثور ج 3 ص 66 و تاریخ مدینه دمشق ج 36 ص 35.

3-عن یزید بن هارون،عن شعبه،عن أنس بن سیرین،عن عبد الملک بن المنهال،عن أبیه،عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،أنه کان یأمر بصیام البیض.ثلاث عشره،و أربع عشره،و خمس عشره.و یقول:«هو کصوم الدهر،أو کهیئه صوم الدهر» (1).

4-و عن علی«علیه السلام»:«فی رجب یوم و لیله،من صام ذلک الیوم، و قام تلک اللیله،کان له من الأجر کمن صام مائه سنه،و قام مائه سنه.و هی لثلاث لیال بقین من رجب.فی ذلک الیوم بعث اللّه محمدا نبیا» (2).

5-و روی:من صام یوما من رجب کان کصیام سنه (3).

6-عن ابن عمر عنه«صلی اللّه علیه و آله»:صوم یوم عرفه صوم

ص :172


1- 1) مسند أحمد ج 5 ص 27 و 28 و سنن ابن ماجه ج 1 ص 544 و عمده القاری ج 11 ص 96 و الآحاد و المثانی ج 3 ص 268 و ج 4 ص 289 و المعجم الکبیر ج 10 ص 137 و ج 19 ص 17 و راجع:مسند أبی داود الطیالسی ص 170 و أسد الغابه ج 4 ص 195 و 414 و السنن الکبری للبیهقی ج 4 ص 294 و فتح الباری ج 4 ص 197 و شرح معانی الآثار ج 2 ص 81.
2- 2) تذکره الموضوعات للفتنی ص 116 و فضائل الأوقات للبیهقی ص 96 و الدر المنثور ج 3 ص 235.
3- 3) فضائل الأوقات للبیهقی ص 93 و کنز العمال ج 8 ص 578 و ج 12 ص 311 و الدر المنثور ج 3 ص 235.

سنه (1).

و فی نص آخر:یعدله بصوم سنتین (2).

7-عن أبی قتاده قال:صیام یوم عرفه یعدل السنه و التی تلیها،و صیام عاشوراء یعدل سنه (3).

8-و روی مرسلا:صیام کل یوم من أیام العشر کصیام شهر،و صیام عرفه کصیام أربعه عشر شهرا (4).

9-و عن ابن عباس،عنه«صلی اللّه علیه و آله»:من صام یوم عرفه کان له کفاره سنتین،و من صام یوما من المحرم فله بکل یوم ثلاثون یوما (5).

10-و روی البخاری،و مسلم،و أحمد،و ابن ماجه و غیرهم:أن النبی «صلی اللّه علیه و آله»قال لعبد اللّه بن عمرو:صم ثلاثه أیام من الشهر صوم

ص :173


1- 1) مسند أبی یعلی ج 10 ص 17 و کنز العمال ج 5 ص 75 و 193 و شرح معانی الآثار ج 2 ص 72.
2- 2) مسند أحمد ج 5 ص 307 و السنن الکبری للنسائی ج 2 ص 152.
3- 3) کنز العمال ج 5 ص 75 و 76 و راجع:السنن الکبری للنسائی ج 2 ص 152 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 7 ص 277.
4- 4) کنز العمال ج 5 ص 76 و راجع:جامع أحادیث الشیعه ج 9 ص 427 و مستدرک الوسائل ج 7 ص 529.
5- 5) مجمع الزوائد ج 3 ص 190 و المعجم الصغیر ج 2 ص 71 و الجامع الصغیر ج 2 ص 614 و العهود المحمدیه ص 191 و کنز العمال ج 8 ص 572 و فیض القدیر ج 6 ص 210.

الدهر کله (1).

فهل یستطیع العجلونی و الذهبی،و من ینسج علی منوالهما أن یحکم بکذب هذه الروایات کلها و سواها مما یدخل فی هذا السیاق،مع أن بعضها وارد فی صحاحهم،و لا یکاد یخلو منه کتاب حدیث لهم یتعرض لثواب صیام الأیام؟!

أم أن وراء الأکمه ما وراءها من التحامل علی علی«علیه السلام»، و التشکیک فی کل ما یؤید إمامته،و یسعی لتکذیب ما جری علیه و علی زوجته فاطمه الزهراء«علیهما السلام»بعد وفاه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»؟!

الإبتداع الغبی

و قالوا عن سنه 389 ه:«و فیها أرادت الشیعه أن یصنعوا ما کانوا یصنعونه من الزینه یوم غدیر خم،و هو الیوم الثامن عشر من ذی الحجه، فیما یزعمونه،فقاتلهم جهله آخرون من المنتسبین إلی السنّه؛فادعوا:أنّه فی مثل هذا الیوم حصر النبی«صلی اللّه علیه و آله»و أبو بکر فی الغار،فامتنعوا من ذلک» (2).

ص :174


1- 1) مسند أحمد ج 2 ص 189 و سنن النسائی ج 4 ص 214 و السنن الکبری للبیهقی ج 4 ص 299 و السنن الکبری للنسائی ج 2 ص 131.
2- 2) راجع:البدایه و النهایه ج 11 ص 325 و(ط دار إحیاء التراث العربی)ج 11 ص 373 و المنتظم ج 7 ص 206 و شذرات الذهب ج 3 ص 130 و الخطط-

و استمر أهل السنّه یعملون هذا العید المزعوم دهرا طویلا.و قد أظهروا فیه الزینه،و نصب القباب،و إیقاد النیران الخ.. (1).

و نقول:

1-إن الشیعه لم یبتدعوا هذا الأمر من عند أنفسهم،و إنما عملوا بقناعاتهم،و بما ثبت لدیهم أنه من الدین،فهل الذی یعمل بقناعاته الإیمانیه،التی یستند فیها إلی الدلیل و البرهان القاطع یعتبر جاهلا؟!..

2-و هل یصح مساواه من یعمل بما ثبت لدیه بالدلیل بالذی یعتدی علیه من غیر حق،و بدون وجه شرعی،و إنما لمجرد البغی علیه،و التجبر فیه،و التحکم به،انطلاقا من العصبیه و الهوی؟!

3-و إذا کان هذا الرجل قد اعترف بأن المعتدین علی الشیعه جهله من حیث إن هؤلاء المعتدین هم أهل نحلته،و هو أعرف الناس بهم،فمن أین علم أن الآخرین جهله أیضا،و لماذا یتهمهم بما لا یحق له اتهامهم به؟!

4-و لماذا لا یردع عقلاء أهل السنه جهلاءهم المعتدین عن عدوانهم؟!

2)

-المقریزیه ج 1 ص 389 و الکامل فی التاریخ ج 9 ص 155 و ذیل تجارب الأمم لأبی شجاع ج 3 ص 339-340 و نهایه الإرب ج 1 ص 185.

ص :175


1- 1) راجع:البدایه و النهایه ج 11 ص 325-326 و شذرات الذهب ج 3 ص 130 و المنتظم ج 7 ص 206 و الکامل فی التاریخ ج 9 ص 155 و تاریخ الإسلام للذهبی(حوادث سنه 380-400 ه)ص 25 و عن تاریخ کزیده ص 148 و ذیل تجارب الأمم للوزیر أبی شجاع ج 3 ص 339-340.

5-و ما هو المبرر لاختراع عید جدید لم نجد من علمائهم أیه إدانه له، أو اعتراض علیه،رغم اعترافه بأنه بدعه،و البدعه لا یصح ترویجها،و رغم أنهم حنابله یتشددون فی مثل هذا الأمر إلی حد تکفیر فاعله و لا سیما إذا أصر علیه؟!و لا أقل من أنهم یرون ذلک خروجا عن حدود الشرع و الدین،فلابد لهم من النهی عن المنکر..

فکیف إذا استمر هذا العید بینهم دهرا طویلا،کما صرحوا به أنفسهم، دونما مانع أو رادع؟!

6-و اللافت هنا:أن علماءهم ینسبون هذا العید إلی العوام، و یتحاشون التعبیر بکلمه عید،و ینأون بأنفسهم عن توصیفه بالبدعه، فیقولون:عمل عوام السنه یوم سرور،و کأن الأسماء تغیر الواقع و تلغیه.

و لکن ما أسرعهم إلی وصم الآخرین الذین یخالفونهم فی الإجتهاد و الرأی-و لو کانوا من أهل السنه بالکفر-و الشرک،و ما إلی ذلک،لأتفه الأسباب،و أوهی العلل..

7-و الأدهی من ذلک کله..:أن عیدهم هذا قد ارتکز علی تزویر عظیم و ظالم،لتاریخ بریء من هذا الأمر،براءه الذئب من دم یوسف،و لا علاقه له بموضوع الغدیر و الإمامه و البیعه،حیث الزموا أنفسهم بأن یجعلوا یوم الثامن عشر من ذی الحجه هو عید الهجره المرتبطه بالنبی«صلی اللّه علیه و آله»،و حصره بالغار!فی حین أن الأمه بأسرها مجمعه علی أن ذلک قد حصل فی شهر ربیع الأول..

فلماذا لم یلفت علماؤهم نظرهم إلی هذا الخطأ الفادح و المعیب؟!

ص :176

و إن کان علماؤهم یوافقونهم علی ذلک،و لم یلتفتوا إلی هذا الخطأ فعلی الإسلام السلام..

8-علی أننا لا ندری لماذا اعتبروا یوم حصر النبی«صلی اللّه علیه و آله» فی الغار یوم سرور و فرح؟!و لم لا یکون سائر ما جری علی النبی أعیادا، و ایام فرح و سرور؟!مثل یوم قلع باب خیبر،و یوم فتح مکه،و یوم قتل عمرو بن عبد ود،و سائر أیام النصر أعیادا..

9-إذا کان حصر النبی فی الغار من موجبات السرور و الفرح عند هؤلاء،فهل لنا أن نتوقع أن یتخذوا یوم وفاه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یوم عید أیضا؟!..تماما کما اعتبروا یوم عاشوراء یوم توسعه علی العیال،و لبس الجدید،و ما إلی ذلک؟!

ص :177

ص :178

الفصل الخامس

اشاره

حدیث الغدیر:ثابت..و متواتر..

ص :179

ص :180

المنکرون و المشککون...

هناک من حاول الطعن فی سند حدیث الغدیر،و لکن بصوره عشوائیه و أهوائیه،و هم إما لم یقدموا أی دلیل علی رفضهم لهذا الحدیث،أو قدموا دلیلا،لا أساس له من الصحه..فلاحظ ما یلی:

1-زعم التفتازانی:أن أکثر الذین تنسب إلیهم روایه حدیث الغدیر لم یرووه علی الحقیقه (1).

و هذا تحکم غیر مقبول،و دعوی بلا دلیل،و لا مبرر له من الناحیه العلمیه..

2-زعم ابن تیمیه:أنه لا ریب فی کذب هذا الحدیث (2).

و هذا کسابقه،من حیث إنه محض دعوی لم یقدم دلیلا علیها،و لو جاز رد الأحادیث بهذه الطریقه لبطل الدین،و محقت شریعه سید المرسلین..

کما أنه لو جاز رد الأحادیث التی لها هذه الأسانید الصحیحه و المتواتره کما سنری،فإنه لا یمکن إثبات أیه حقیقه علی الإطلاق..

ص :181


1- 1) شرح المقاصد ج 5 ص 274.
2- 2) منهاج السنه ج 4 ص 85.

3-وثمه من طعن فی حدیث الغدیر،و اعترف بصحه الدعاء:و هو قوله«صلی اللّه علیه و آله»:اللهم وال من والاه،و عاد من عاداه،و قال:لم یخرّج غیر أحمد إلا الجزء الأخیر من قوله:«اللهم وال من والاه إلخ..» (1).

و هذا الکلام أیضا تحکم باطل..و أدنی مراجعه للمصادر تظهر ذلک، علی أن نفس هذا الدعاء الذی اعترف بصحته کاف فی إثبات إمامته«علیه السلام»..فإن من یکون کذلک هو الذی یصلح لمقام الإمامه،بل یکون هو الإمام دون سواه،و لا سیما قوله«صلی اللّه علیه و آله»:و انصر من نصره، و اخذل من خذله..

4-وثمه من یقول:«لم یروه علماؤنا» (2)،و یقول:«لا یصح من طریق الثقات» (3).

و هذا کذب صراح،فإن المصادر التی تقدمت تکفی فی إثبات زیفه..

5-و مثله قول بعضهم:«لم یذکره الثقات من المحدثین» (4)إذا ما أکثر الثقات الذین رووه و ذکروه..

ص :182


1- 1) الغدیر ج 1 ص 315 عن نجاه المؤمن لمحمد محسن الکشمیری.
2- 2) الغدیر ج 1 ص 315 عن ابن حزم فی المفاضله بین الصحابه.
3- 3) الغدیر ج 1 ص 315 و الفصل فی الملل و الأهواء و النحل ج 4 ص 148 و عنه فی منهاج السنه ج 4 ص 86.
4- 4) الغدیر ج 1 ص 316 عن السهام الثاقبه لسبط میرزا مخدوم بن عبد الباقی.

6-و هناک من یزعم:أنه لم یخرجه إلا أحمد فی مسنده (1).

و کل ذلک تحکم جائر،و تمحل غبی،یظهر عواره للعیان،حتی للعمیان، فضلا عن العوران و الحولان..

مصادر حدیث الغدیر

قد جمع العلامه الأمینی فی کتابه القیم«الغدیر»طائفه کبیره من مصادر حدیث الغدیر،و لکنه لم یستطع أن یستقصیها کلها أو أکثرها،و یمکن الإستدراک علیه بمثل ما جمعه أو یزید.

و قد ألف الکثیرون فی مصادر هذا الحدیث و طرقه،و أسانیده-کما سیمر معنا-و کثیر من روایاته هی فی عداد الصحاح و الحسان..

علما بأن هذا الحدیث متواتر بلا ریب،و تواتره یغنی عن النظر فی أسانیده،فلا عبره بعدها بتضعیف بعض ما لا خبره له..

طرق حدیث الغدیر

قال العلامه الأمینی«رحمه اللّه»:«رواه أحمد بن حنبل من أربعین طریقا،و ابن جریر الطبری من نیف و سبعین طریقا،و الجزری المقری من ثمانین طریقا،و ابن عقده من مائه و خمس طرق،و أبو سعید السجستانی من مائه و عشرین طریقا،و أبو بکر الجعابی من مائه و خمس و عشرین طریقا، و فی تعلیق هدایه العقول ج 2 ص 30 عن الأمیر محمد الیمنی(أحد شعراء

ص :183


1- 1) الغدیر ج 1 ص 315 عن نجاه المؤمن لمحمد محسن الکشمیری.

الغدیر فی القرن الثانی عشر):إن له مائه و خمسین طریقا» (1).و کذا فی طبق الحلوی،عن السید محمد إبراهیم.

و أنهاها أبو العلاء العطار إلی مائتین و خمسین طریقا (2).

و جمع الدارقطنی الحافظ طرقه فی جزء (3).

و جمع الحافظ ابن عقده الکوفی کتابا مفردا فیه الخ.. (4).عن سبعین صحابیا و أکثر (5).

و قال العسقلانی فی فتح الباری:«و أما حدیث من کنت مولاه فعلی مولاه،فقد أخرجه الترمذی و النسائی،و هو کثیر الطرق جدا،و قد استوعبها

ص :184


1- 1) الغدیر ج 1 هامش ص 14 و ذکر تفاصیل ذلک ص 152-158.
2- 2) الغدیر ج 1 هامش ص 302 و 158 عن القول الفصل ج 1 ص 445 للعلوی الهدار الحداد،و نهج الإیمان لابن جبر ص 133 و شرح إحقاق الحق(الملحقات) ج 9 ص 678.
3- 3) الغدیر ج 1 ص 154 و 297 و الفصول المهمه لابن الصباغ ج 1 ص 50 عن کفایه الطالب ص 60.
4- 4) کفایه الطالب ص 59 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 102 و الغدیر ج 1 ص 297 و کتاب الولایه لابن عقده ص 139.
5- 5) تهذیب التهذیب ج 7 ص 339 و(ط دار الفکر)ج 7 ص 298 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 193 و الغدیر ج 1 ص 153 و 299 و کتاب الولایه لابن عقده ص 140 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 289.

ابن عقده فی کتاب مفرد،و کثیر من أسانیدها صحاح و حسان» (1).

و قال العاصمی:«هذا حدیث تلقته الأمه بالقبول،و هو موافق بالأصول» (2).

و قال ابن عبد البر عن حدیث المؤاخاه،و حدیثی الرایه و الغدیر:«و هذه کلها آثار ثابته» (3).

و قال ابن المغازلی عن هذا الحدیث:«و قد رواه نحو مائه نفس،منهم العشره المبشره،و هو حدیث ثابت،لا أعرف له عله» (4).

ص :185


1- 1) الغدیر ج 1 ص 153 و 399 و 304 و 310 و فتح الباری ج 7 ص 61 و المواهب اللدنیه ج 3 ص 365 و الصواعق المحرقه ص 42 و 43 و وسیله المآل ص 117 و 118 و نزل الأبرار ص 54 و بحار الأنوار ج 37 ص 199 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 211 و 216 و ینابیع الموده ج 2 ص 369 و راجع:شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 291 و 292 و 295.
2- 2) الغدیر ج 1 ص 295 عن زین الفتی.
3- 3) الإستیعاب(بهامش الإصابه)ج 2 ص 373 و(ط دار الجیل)ج 3 ص 1099 و الغدیر ج 1 ص 295 و مناقب أهل البیت«علیهم السلام»ص 44.
4- 4) مناقب علی بن أبی طالب لابن المغازلی ص 27 و العمده ص 108 و الطرائف ص 142 و الصراط المستقیم ج 1 ص 300 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 121 و بحار الأنوار ج 37 ص 183 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 141 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 139 و ج 9 ص 16 و الغدیر ج 1 ص 295 و 315 و نهج الإیمان ص 122.

و فی سر العالمین:«أجمع الجماهیر علی متن الحدیث من خطبته فی یوم غدیر خم،باتفاق الجمیع» (1).

و فی المناقب لابن الجوزی:«اتفق علماء السیر» (2).

و قال السمنانی:«هذا حدیث متفق علی صحته» (3).

و قال الذهبی:«صدر الحدیث متواتر،أتیقن أن رسول اللّه قاله«صلی اللّه علیه و آله»قاله،و أما«اللهم وال من والاه..»فزیاده قویه الإسناد» (4).

کما أن شمس الدین الجزری روی حدیث الغدیر من ثمانین طریقا، و أفرد فی إثبات تواتره رسالته المسماه ب(أسنی المطالب).

ص :186


1- 1) سر العالمین ص 21 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 284 و بحار الأنوار ج 37 ص 251 و خلاصه عبقات الأنوار ج 9 ص 186 و الغدیر ج 1 ص 276 و 296 و 392.
2- 2) بحار الأنوار ج 37 ص 150 و ج 109 ص 19 و خلاصه عبقات الأنوار ج 8 ص 350 و ج 9 ص 195 و الغدیر ج 1 ص 296 و 392 و العدد القویه ص 183.
3- 3) العروه لأهل الخلوه ص 422 و خلاصه عبقات الأنوار ج 9 ص 314 و 315 و الغدیر ج 1 ص 297 و 396.
4- 4) البدایه و النهایه ج 5 ص 228 و(ط دار إحیاء التراث العربی)ج 5 ص 333 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 426 و راجع:الغدیر ج 1 ص 297 و 298 و (ط مرکز الغدیر للدراسات)ج 1 ص 132 و 133 و راجع:روح المعانی ج 6 ص 195 و خلاصه عبقات الأنوار ج 8 ص 282.

و قال بعد ذکر مناشده أمیر المؤمنین«علیه السلام»یوم الرحبه:«هذا حدیث حسن من هذا الوجه،صحیح من وجوه کثیره،تواتر عن أمیر المؤمنین علی«علیه السلام»..» (1).

رواه حدیث الغدیر

و تابع الأمینی«رحمه اللّه»:و لا شک فی أن هذا الحدیث متواتر أیضا عن النبی«صلی اللّه علیه و آله»،رواه الجم الغفیر عن الجم الغفیر.و الروایات الصحاح و الحسان کثیره فیه،رغم أن تواتر الحدیث یغنی عن النظر فی الأسانید،و لا عبره بمن حاول تضعیفه ممن لا اطّلاع و لا بصیره له فی هذا العلم،فقد ورد مرفوعا-کما قالوا-عن أبی بکر الصدیق،و عمر بن الخطاب،و طلحه بن عبید اللّه،و الزبیر بن العوام،و سعد بن أبی وقاص، و عبد الرحمن بن عوف،و العباس بن عبد المطلب،و زید بن أرقم،و البراء بن عازب،و بریده بن الحصیب،و أبی هریره،و أبی سعید الخدری،و جابر بن عبد اللّه،و عبد اللّه بن عباس،و حبشی بن جناده،و عبد اللّه بن مسعود، و عمران بن حصین،و عبد اللّه بن عمر،و عمار بن یاسر،و أبی ذر الغفاری، و سلمان الفارسی،و أسعد بن زراره،و خزیمه بن ثابت،و أبی أیوب الأنصاری،و سهل بن حنیف،و حذیفه بن الیمان،و سمره بن جندب،و زید بن ثابت،و أنس بن مالک و غیرهم من الصحابه رضوان اللّه علیهم.

ص :187


1- 1) الغدیر ج 1 ص 298 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 186 و 190 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 21 ص 102.

و صحح عن جماعه منهم ممن یحصل القطع بخبرهم (1).

و قد أحصی العلامه الأمینی روایه مائه و عشره من الصحابه لهذا الحدیث،و ربما یمکن إضافه عدد وافر آخر إلیهم بالإستفاده من الجهاز الآلی(الکمبیوتر)،تبعا لازدیاد المصادر التی تضاف إلی ذاکرته.

تواتر حدیث الغدیر

تقدم معنا ما دل علی تواتر حدیث الغدیر،و نزید هنا قول جمال الدین الحسینی الشیرازی:أصل هذا الحدیث-سوی قصه الحارث (2)-تواتر عن أمیر المؤمنین«علیه السلام»،و هو متواتر عن النبی«صلی اللّه علیه و آله» أیضا،و رواه جمع کثیر،و جم غفیر من الصحابه (3).

و عن السیوطی أیضا:إنه حدیث متواتر (4).

ص :188


1- 1) الغدیر ج 1 ص 298 و 299 و أسنی المطالب ص 47 و 48 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 190 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 21 ص 103.
2- 2) أی التی نزلت آیات سوره المعارج بسببها.
3- 3) الغدیر ج 1 ص 301 و 302 عن الأربعین للشیرازی،و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 198 و ج 8 ص 261 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 294.
4- 4) فیض القدیر ج 6 ص 218 و قطف الأزهار ص 277 و البیان و التعریف ج 3 ص 75 و 233 و الغدیر ج 1 ص 300 و 308 و شرح إحقاق الحق(الملحقات) ج 6 ص 291.

وعده المقبلی أیضا فی جمله الأحادیث المتواتره،و المفیده للعلم (1).

و قال محمد الصنعانی:حدیث الغدیر متواتر عند أکثر أئمه الحدیث (2).

و عده العمادی الحنفی من المتواترات (3).

و راجع کتاب تشنیف الآذان ص 77،فإنه حکم بتواتره و ذکر طائفه من طرقه أیضا.

الرازی..و الأربع مئه طریق

یقول الرازی:«ظفرت بأربع مئه طریق إلی حدیث الغدیر،و مع ذلک لم یؤثر صحته فی قلبی» (4).

و للرازی مکانته المرموقه بین علماء أهل السنه،و هو هنا کما تری یصرح بأنه ینقاد لدواعی الهوی و التعصب،و هذا تصریح خطیر منه،نکل أمر الحکم علیه إلی ضمیر القارئ،لیعرف مع من نتعامل،و بمن ابتلی علی

ص :189


1- 1) الغدیر ج 1 ص 306 عن کتاب الأبحاث المسدده فی الفنون المتعدده،و عن هدایه العقول إلی غایه السؤول ج 2 ص 30 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 213.
2- 2) الروضه الندیه ص 154 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 218 و الغدیر ج 1 ص 307 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 296.
3- 3) الصلات الفاخره ص 49 و الغدیر ج 1 ص 310.
4- 4) رساله فی الإمامه للشیخ عباسی نجل الشیخ حسن صاحب أنوار الفقاهه ص 98.

أمیر المؤمنین«علیه السلام»،و ماذا یمکن أن یکون قد جری لکثیر من الحقائق المرتبطه به«علیه السلام»التی لم توفق إلی أربع مئه طریق من الأسانید؟!و هل بلغتنا؟!و إن کانت قد بلغتنا،فهل وصلت سلیمه عن التحریف و التزییف،و التقلیم و التطعیم؟!..

و إذا کان هذا هو حال علماء السلف القریب،فکیف کان حال سلف الرازی نفسه،و الذین ذاقوا أو ذاق آباؤهم و إخوانهم طعم سیف علی«علیه السلام»،و واجهوا صلابته فی دینه«علیه السلام»؟!

هذا مع العلم بأن الرازی یتهم بالتشیع أیضا..فاضحک بعد هذا،أو فابک،ما بدا لک..

ما أصعب أن یتواتر حدیث الغدیر!

و کلنا یعلم مدی شراسه أعداء علی«علیه السلام»،و لا سیما الأمویین و العباسیین،و غیرهم ممن جاء بعدهم،و إلی یومنا هذا تجاه کل من یروی فضیله لعلی«علیه السلام»مهما کانت،و مدی الأخطار التی یواجهها العلماء فی هذا المجال،حیث یتعرضون لمختلف أنواع الأذی،و أهونها تشویه السمعه،و الإهانات و الضرب و الزج بالسجون،و قطع الأرزاق،إن لم یمکنهم قطع الأعناق..

هذا فضلا عن أن الکثیرین من حمله الحدیث کانت الأحقاد و الضغائن تصدهم عن روایه أی شیء یتعلق بعلی«علیه السلام»،فهل یروون له حدیث الغدیر الذی یدینهم فی اعتقادهم،و یسقط حجتهم؟!..

من أجل ذلک نقول:

ص :190

إن تواتر هذا الأمر الذی یحاربه الأکثرون،و یعاقب من یرویه بأشد ما یکون.لا یحتاج إلی کل هذا العدد الهائل،بل یکفی لإثباته،و ظهور تواتره خمس هذا العدد،أو أقل من ذلک،ما دام أن الراوی له إنما یحمل دمه علی کفه،و یخاطر بروحه و نفسه،و یسیر إلی حتفه بظلفه..

و قد قال ابن قتیبه عن تعصب أهل السنه علی علی«علیه السلام»ما یلی:

«و تحامی کثیر من المحدثین أن یحدثوا بفضائله«علیه السلام»،أو یظهروا ما یجب له..و أهملوا من ذکره،أو روی حدیثا من فضائله،حتی تحامی کثیر من المحدثین ثوابها،و عنوا بجمع فضائل عمرو بن العاص، و معاویه!کأنهم لا یریدونهما بذلک.بل یریدونه.

فإن قال قائل:أخو رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»علی،و أبو سبطیه الحسن و الحسین،و أصحاب الکساء:علی،و فاطمه،و الحسن و الحسین، تمعّرت الوجوه،و تنکرت العیون،و طرّت حسائک الصدور.

و إن ذکر ذاکر قول النبی«صلی اللّه علیه و آله»:«من کنت مولاه فعلی مولاه»،و«أنت منی بمنزله هارون من موسی»و اشباه هذا التمسوا لتلک الأحادیث المخارج لیتنقصوه و یبخسوه حقه».انتهی (1).

ص :191


1- 1) الإختلاف فی اللفظ(ط دار القدسی بمصر سنه 1349 ه)ص 47 و فتح الملک العلی لأحمد بن الصدیق المغربی ص 154 و دفع الإرتیاب عن حدیث الباب لعلی بن محمد العلوی ص 33.

أسباب إنکارهم التواتر

و لأن الشیعه یقولون:لا بد فی الأمور الإعتقادیه الأساسیه،و منها الإمامه من الثبوت بالدلیل القطعی،من العقل،أو النقل،فلا یکفی خبر الواحد..فقد سعی بعض الناس إلی إنکار تواتر حدیث الغدیر،زعما منهم أنهم بذلک یسقطون هذا الحدیث عن صلاحیه الإستدلال به..

و قد غفلوا عن أن المتواتر عند بعض علماء أهل السنه:هو الذی یرویه ثمانیه من الصحابه (1)،أو أربعه منهم (2)،أو خمسه (3)،بل إن هذا المدعی نفسه یجزم بتواتر حدیث الأئمه من قریش،و قد رواه عندهم ثلاثه أشخاص فقط،هم:أنس،و ابن عمر،و معاویه،و روی معناه ثلاثه آخرون هم:جابر بن سمره،و جابر بن عبد اللّه،و عباده بن الصامت (4).

و منهم من یحکم بتواتر حدیث روی باثنتی عشره طریقا (5)،و جوّد

ص :192


1- 1) الصواعق المحرقه ص 23 و الغدیر ج 1 ص 321 و خلاصه عبقات الأنوار ج 1 ص 35.
2- 2) المحلی لابن حزم ج 2 ص 135 و ج 7 ص 512 و ج 8 ص 453 و ج 9 ص 7 و الغدیر ج 1 ص 321 و الفصول فی الأصول للجصاص ج 3 ص 51 و فیض القدیر ج 1 ص 649.
3- 3) المنخول للغزالی ص 329.
4- 4) الفصل لابن حزم ج 4 ص 89.
5- 5) البدایه و النهایه ج 7 ص 289 و نظم المتناثر من الحدیث المتواتر ص 16.

السیوطی قول من حدد التواتر بعشره (1).

فکیف إذا کان الحدیث مرویا بمئات الطرق ذکر منها بعضهم مائه و خمسین،و بعضهم الآخر مائتین و خمسین طریقا عن أکثر من مائه و عشره من الصحابه؟!و الرازی یقول:«ظفرت بأربع مئه طریق إلی حدیث الغدیر..».

أما أحمد أمین،فقد فضح نفسه،حین قال:إن الشیعه یروون حدیث الغدیر عن البراء بن عازب..فاقرأ و اعجب،فما عشت أراک الدهر عجبا!

الغدیر لم یخرّجه الشیخان

و طعن بعضهم فی حدیث الغدیر:بأن البخاری و مسلم لم یخرجاه (2).

بل قال بعضهم:إن أحدا من أصحاب الصحاح لم یخرجه (3).

مع أن الترمذی قد أخرجه فی صحیحه،و کذلک ابن ماجه فی سننه، فضلا عمن عداهم،مثل الضیاء فی المختاره و غیره.

و عدم إخراج الشیخین له إنما یوجب الطعن بهما،من حیث إنه یشیر

ص :193


1- 1) ألفیه السیوطی فی علم الحدیث ص 44 و المجموع للنووی ج 19 ص 232 و نظم المتناثر من الحدیث المتواتر ص 8.
2- 2) شرح المقاصد للتفتازانی ج 5 ص 274 و المواقف لعضد الدین الأیجی ص 405 و الغدیر ج 1 ص 316.
3- 3) الغدیر ج 1 ص 317 عن مرافض الروافض للسهارنپوری.

إلی تعصبهما،و مجانبتهما سبیل الإنصاف،و اتباعهما طریق الإعتساف..

علی أن هناک آلافا من الأحادیث التی لم یخرجها الشیخان،فراجع المستدرک للحاکم،و تلخیصه للذهبی،فضلا عن مستدرکات أخری ذکرها آخرون،فهل یرضی هؤلاء بإهمالها،أو بطمسها؟!

المؤلفات فی حدیث الغدیر

و قد أشار العلامه الأمینی«رحمه اللّه»إلی طائفه من المؤلفات فی حدیث الغدیر بلغت سته و عشرین مؤلفا.

کما أن للعلامه السید عبد العزیز الطباطبائی«رحمه اللّه»کتابا بعنوان:

«الغدیر فی التراث الإسلامی»صدر عن دار المؤرخ العربی فی بیروت سنه 1414 ه.أشار فیه إلی الکثیر مما لم یذکره العلامه الأمینی«رحمه اللّه».

و قد حکی عن الجوینی الملقب بإمام الحرمین،و هو أستاذ الغزالی:أنه کان یتعجب و یقول:«رأیت مجلدا فی بغداد فی ید صحاف فیه روایات خبر غدیر خم،مکتوبا علیه:المجلده الثامنه و العشرون من طرق قوله«صلی اللّه علیه و آله»:«من کنت مولاه فعلی مولاه»،و یتلوه المجلده التاسعه و العشرون» (1).

ص :194


1- 1) بحار الأنوار ج 37 ص 236 و الغدیر ج 1 ص 158 و مستدرک سفینه البحار ج 7 ص 545 و قاموس الرجال ج 11 ص 517 و نهج الإیمان لابن جبر ص 134 و ینابیع الموده ج 1 ص 113 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 292.

و قال الذهبی:رأیت مجلدا من طرق الحدیث لابن جریر،فاندهشت له،و لکثره تلک الطرق (1).

ثم إن أکثر من حضر یوم الغدیر کان من أعراب البوادی،الذین ذهبوا و ذهب ما عندهم،و لم ینقل شیء عنهم إلی غیرهم إلا ما شذ..

ص :195


1- 1) تذکره الحفاظ ج 2 ص 713 و مشکل الآثار ج 2 ص 308 و الصواعق المحرقه ص 42 و 43 و المعتصر من المختصر ج 2 ص 301 و المرقاه فی شرح المشکاه ج 10 ص 476 و المسترشد للطبری(الشیعی)ص 43 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 219 و الغدیر ج 1 ص 152 و 307 و الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»لأحمد الرحمانی ص 808 و فتح الملک العلی لابن الصدیق المغربی ص 15.

ص :196

الفصل السادس

اشاره

خطبه الغدیر:حدث..و دلاله..

ص :197

ص :198

قبل أن یبدأ النبی صلّی اللّه علیه و آله خطبته

بعد ما جری فی عرفات،و إلی أن بلغ النبی«صلی اللّه علیه و آله»غدیر خم،خطب الناس مرات عدیده و جرت أحداث لها العدید من الإشارات و الدلالات،و نذکر من ذلک:

ألف:إن النبی«صلی اللّه علیه و آله»حین خطب بمنی اسمع اللّه الناس کلهم صوته،لتکون هذه المعجزه تذکیرا للناس بالهیمنه و التصرف الإلهی، لکی لا یظنوا أن ما جری فی عرفه دلیل علی قوه أولئک المتجرئین و ضعف فی النبی«صلی اللّه علیه و آله»..و لکی یعرفوا أن اللّه تعالی لم یعاملهم بعدله، و إنما عاملهم بحلمه..

أی أنه إنما سکت عنهم رحمه بهم،و تکرما و تفضلا علیهم،و ذلک یزید فی ظهور قبح عملهم،و لا بد أن یؤکد سر النبوه،و نبل و خلق الأصفیاء، و الأطیاب من أهل اللّه تبارک و تعالی..

ب:ثم کانت مبادرته«صلی اللّه علیه و آله»للخروج من مکه بمجرد نفره من منی،فلم یطف بالبیت،و لم یدخل المسجد الحرام أصلا،و لو لإلقاء نظره الوداع علی أحب الأمکنه إلیه..

ج:ثم قطع المسافه بین مکه و الجحفه،ثم غدیر خم فی مده أربعه أیام،

ص :199

مع أن عائشه بذلت محاوله لإعاقته«صلی اللّه علیه و آله»عن مقصده هذا، حیث أصرت علیه أن یعمرها عمره مفرده،فأخبرها بأن طوافها بالبیت، و بالصفا و المروه قد أجزأ عن حجها و عمرتها،فأبت إلا أن تعتمر،فأرسلها مع أخیها إلی التنعیم لتعتمر منه،و واعدها أن تلقاه فی مکان کذا و کذا.. (1).

د:إن حبس النبی«صلی اللّه علیه و آله»المتقدمین فی غدیر خم، و انتظاره المتأخرین قد عرّف الناس أن ثمه أمرا یریده النبی«صلی اللّه علیه و آله»منهم،حیث إنه لم یفعل ذلک إلا هذه المره..فهو لم یترکهم یجتمعون فی بعض المنازل،ثم یقوم فیهم خطیبا،بصوره مفاجئه،لأنهم قد یتلقّون ذلک علی أنه أمر عادی من نبی یرید ان یعظ قومه،و أن ینصحهم،فلا یهتمون بالإصغاء إلیه،و قد یخطر علی بال بعضهم أن یذهب للإستراحه،أو

ص :200


1- 1) سبل الهدی و الرشاد ج 8 ص 484 و راجع:نیل الأوطار ج 5 ص 59 و مسند أحمد ج 6 ص 122 و 43 و صحیح البخاری(ط دار الفکر)ج 2 ص 151 و 196 و 201 و 202 و صحیح مسلم(ط دار الفکر)ج 4 ص 32 و 33 و سنن النسائی ج 5 ص 178 و عمده القاری ج 9 ص 195 و ج 10 ص 98 و 123 و 125 و مسند ابن راهویه ج 3 ص 862 و السنن الکبری للنسائی ج 2 ص 366 و 474 و شرح معانی الآثار ج 2 ص 202 و 203 و تغلیق التعلیق ج 3 ص 114 و صحیح ابن خزیمه ج 4 ص 339 و سبل السلام ج 2 ص 187 و السنن الکبری للبیهقی ج 4 ص 331 و المصنف لابن أبی شیبه ج 4 ص 231 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 2 ص 189.

لأی حاجه أخری.

کما أن الکثیرین منهم قد لا یبلغهم أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»یرید أن یخطبهم،أو لا یبلغه خبر ذلک إلا بعد أن ینتهی الأمر،و لعل أحدا لا یعرف بما جری أصلا.

و خلاصه الأمر:إن هذا التصرف منه«صلی اللّه علیه و آله»لا بد أن یثیر فیهم الرغبه للتدقیق فیما یجری،و سیجعلهم ذلک أشد انتباها و تیقظا، و سعیا لتحلیل الحدث و فهم معانیه و مرامیه..و ستفقد سائر الصوارف قدرتها علی التأثیر فی درجه اهتمامهم به..

ه:و مما یضاعف شعورهم بخطوره و أهمیه الحدث الذی ینتظرونه:

أن هذا الإجراء قد جاء فی حر الهاجره،التی یصفها زید بن أرقم بقوله:«ما أتی علینا یوم کان أشد حرا منه» (1)مع أنه«صلی اللّه علیه و آله»أرأف الناس بالناس،و أشدهم عطفا علیهم،و قد وصفه اللّه بقوله: عَزِیزٌ عَلَیْهِ مٰا عَنِتُّمْ (2)،أی یعز علیه أدنی تعب ینالکم مهما کان قلیلا و ضئیلا..

و:و یتأکد ما ذکرناه:أنه«صلی اللّه علیه و آله»منعهم من النزول تحت

ص :201


1- 1) المستدرک للحاکم ج 3 ص 533 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 248 و ج 9 ص 83 و الغدیر ج 1 ص 32 و المعجم الکبیر ج 5 ص 171 و شرح إحقاق الحق (الملحقات)ج 4 ص 438 و ج 18 ص 271 و مناقب الإمام أمیر المؤمنین«علیه السلام»للکوفی ج 2 ص 440 و راجع:شرح الأخبار ج 1 ص 99.
2- 2) الآیه 128 من سوره التوبه.

دوحات خمس کانت هناک،و هی دوحات عظام متقاربات،و قد أمر بإزاله الشوک،و تمهید المکان هناک..

و هذا یدل علی أن علیهم أن ینتظروا حدثا من نوع مّا عند تلک الشجرات،و لا بد أن تبقی تلک الشجرات و ما حدث عندها ماثله فی عمق وجدان و ذاکره الناس کل الناس..

حیث إنه فی ذلک المکان بالذات نودی بالصلاه،فعمد«صلی اللّه علیه و آله»إلیهن،فصلی بالناس تحتهن،ثم نصب لهم علیا«علیه السلام»ولیا و إماما (1).

علی علیه السّلام فی السحاب

و عن علی«علیه السلام»أنه قال:عممنی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» یوم غدیر خم بعمامه،فسدلها خلفی(أو فسدل طرفها علی منکبی)،ثم قال:

«إن اللّه أمدّنی(أیدنی)یوم بدر و حنین بملائکه یعتمّون هذه العمه».

ص :202


1- 1) الفصول المهمه لابن الصباغ ص 241 و الغدیر ج 1 ص 10 و 26 و 27 عن مصادر کثیره أخری،و البدایه و النهایه ج 5 ص 209 و ج 7 ص 348 و تاریخ مدینه دمشق ج 12 ص 226 و الصواعق المحرقه ص 43.و راجع:کتاب الأربعین للماحوزی ص 139 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 155 و 156 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 342 و نظره إلی الغدیر للمروج الخراسانی ص 53 و غایه المرام ج 1 ص 299 و کشف المهم فی طریق خبر غدیر خم ص 147.

و قال:«إن العمامه حاجزه بین الکفر و الإیمان» (1).

و عن ابن شاذان فی مشیخته عن علی«علیه السلام»:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»عممه بیده،فذنب العمامه من ورائه،و من بین یدیه،ثم قال له النبی«صلی اللّه علیه و آله»:أدبر.

فأدبر.

ثم قال له:أقبل.

فأقبل.

و أقبل علی أصحابه،فقال النبی«صلی اللّه علیه و آله»:هکذا تکون تیجان الملائکه (2).

ص :203


1- 1) مسند أبی داود ص 23 و کنز العمال ج 15 ص 306 و 482 و 483 و السمط المجید ص 99 و مناقب الإمام أمیر المؤمنین«علیه السلام»للکوفی ج 2 ص 42 و فرائد السمطین ج 1 ص 75 و 76 و عن ابن أبی شیبه،و معرفه الصحابه لأبی نعیم ج 1 ص 301 و السنن الکبری للبیهقی ج 10 ص 14 و الریاض النضره ج 3 ص 170 و الغدیر ج 1 ص 291 و خلاصه عبقات الأنوار ج 9 ص 234 و شرح المواهب اللدنیه للزرقانی ج 5 ص 10 و شرح الأخبار ج 1 ص 321 و الفصول المهمه لابن الصباغ ص 41 و عن الصراط السوی.
2- 2) الغدیر ج 1 ص 291 و فرائد السمطین ج 1 ص 76 و نظم درر السمطین ص 112 و کنز العمال ج 15 ص 484 و راجع:وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 5 ص 56 و(ط دار الإسلامیه)ج 3 ص 377.-

و العمامه التی عممه بها تسمی السحاب (1).

و قال ابن الأثیر:«کان اسم عمامه النبی«صلی اللّه علیه و آله»السحاب» (2).

قال الملطی:«قولهم-یعنی الروافض-:علی فی السحاب.فإنما ذلک قول النبی«صلی اللّه علیه و آله»لعلی:أقبل،و هو معتم بعمامه للنبی«صلی اللّه علیه و آله»کانت تدعی«السحاب».

فقال«صلی اللّه علیه و آله»:قد أقبل علی فی السحاب،یعنی فی تلک العمامه التی تسمی«السحاب»،فتأولوه هؤلاء علی غیر تأویله» (3).

و قال الغزالی و الحلبی و الشعرانی:«و کانت له عمامه تسمی السحاب،

2)

-و راجع:کشف اللثام(ط.ج)ج 3 ص 263 و الحدائق الناضره ج 7 ص 127 و الکافی ج 6 ص 461 و جواهر الکلام ج 8 ص 247 و غنائم الأیام ج 2 ص 353 و بحار الأنوار ج 42 ص 69 و ج 80 ص 198 و جامع أحادیث الشیعه ج 16 ص 747 و مکارم الأخلاق للطبرسی ص 120 و ریاض المسائل ج 3 ص 213.

ص :204


1- 1) الفردوس ج 3 ص 87 و فرائد السمطین ج 1 ص 76 و خلاصه عبقات الأنوار ج 9 ص 236 و الغدیر ج 1 ص 290 و 291.
2- 2) النهایه فی اللغه ج 2 ص 345 و راجع:بحار الأنوار ج 10 ص 5 و ج 16 ص 97 و 121 و 126 و ج 30 ص 94 و شرح السیر الکبیر للسرخسی ج 1 ص 71 و نهج الإیمان لابن جبر ص 497 و سبل الهدی و الرشاد ج 7 ص 271 و لسان العرب ج 1 ص 461 و تاج العروس ج 2 ص 68.
3- 3) التنبیه و الرد علی أهل الأهواء و البدع ص 19 و الغدیر ج 1 ص 292.

فوهبها من علی،فربما طلع علی فیها،فیقول«صلی اللّه علیه و آله»:طلع علی فی السحاب» (1).

قال الزبیدی:«و من المجاز:عمّم-بالضم-أی سوّد،لأن تیجان العرب العمائم،فکلما قیل فی العجم:توج،من التاج قیل فی العرب:عمم..

و کانوا إذا سودوا رجلا عمموه عمامه حمراء،و کانت الفرس تتوج ملوکها، فیقال له:المتوج..» (2).

و قال:«و العرب تسمی العمائم التاج،و فی الحدیث:«العمائم تیجان العرب»جمع تاج،و هو ما یصاغ للملوک من الذهب و الجوهر،أراد أن العمائم للعرب بمنزله التیجان للملوک؛لأنهم أکثر ما یکونون فی البوادی مکشوفی الرؤوس أو بالقلانس،و العمائم فیهم قلیله..و الأکالیل:تیجان

ص :205


1- 1) إحیاء علوم الدین ج 2 ص 345 و البحر الزخار ج 1 ص 215 و السیره الحلبیه ج 3 ص 341 و(ط دار المعرفه)ج 3 ص 452 و الغدیر ج 1 ص 292 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 563 و 564 و الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»للهمدانی ص 283 و راجع:مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 59 و بحار الأنوار ج 16 ص 250 و ج 38 ص 297 و مستدرک سفینه البحار ج 4 ص 499 و ج 7 ص 380 و سنن النبی للطباطبائی ص 174 و تفسیر المیزان ج 6 ص 319.
2- 2) تاج العروس ج 8 ص 410 و(ط دار الفکر)ج 17 ص 506 و الغدیر ج 1 ص 290 و راجع:لسان العرب ج 17 ص 506.

ملوک العجم.و توّجه:أی سوّده،و عممه» (1).

و عن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:«العمائم تیجان العرب» (2).

و نقول:

1-إنه«صلی اللّه علیه و آله»مازج بین حرکه الواقع،و بین رمزه المشیر إلیه،الأمر الذی یجعل الإنسان یعیش الشعور التمثلی الرابط بین الواقع و بین الرمز بصوره واقعیه..

2-من أجل ذلک نلاحظ:أنه«صلی اللّه علیه و آله»اسبغ علی علی«علیه السلام»مقام الرئاسه و السیاده بإعلانه إمامته من بعده،ثم عممه بیده،و لم یطلب منه أن یلبس العمامه،و ذلک لتتوافق هذه الحرکه العملیه الواقعیه مع مضمون الموقف النبوی القاضی بنصبه«علیه السلام»من قبل اللّه تعالی..

و کأنه«صلی اللّه علیه و آله»یرید للناس أن یربطوا بأنفسهم بین هذه الحرکه

ص :206


1- 1) تاج العروس ج 2 ص 12 و(ط دار الفکر)ج 3 ص 305 و الغدیر ج 1 ص 290 و لسان العرب ج 2 ص 219.
2- 2) راجع بالإضافه إلی تاج العروس ج 2 ص 12:الجامع الصغیر ج 2 ص 193 و النهایه فی غریب الحدیث ج 1 ص 199 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 5 ص 56 و 57 و(ط دار الإسلامیه)ج 3 ص 378 و مکارم الأخلاق للطبرسی ص 119 و أدب الإملاء و الإستملاء للسمعانی ص 39 و مسند الشهاب لابن سلامه ج 1 ص 75 و الغدیر ج 1 ص 290 و جامع أحادیث الشیعه ج 16 ص 746 و نور الأبصار ص 58 و الفردوس للدیلمی ج 3 ص 87 حدیث رقم 4246.

الرمز-و هی أنه عممه بیده-و بین إنشاء الحاکمیه له،لتصبح هذه الحرکه بمثابه إنشاء عملی آخر منه«صلی اللّه علیه و آله»..و العمائم تیجان العرب..

3-إنه«صلی اللّه علیه و آله»لم یتوّجه«علیه السلام»بأیه عمامه کانت، بل توجه بعمامه تمیزت عما سواها،و لها إسم خاص بها،فعرّف الناس أن العمامه لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و ذلک لیشیر بذلک:أنه إنما یعطیه موقع خلافته،بما له من خصوصیه امتاز بها عن کل ما سواه-و لیفهمهم أنه یریده امتدادا له فیما یمثّله و فیما یوکل إلیه من مهام،و بما هو مبلغ لرسالات اللّه تبارک،و تعالی.

کما أن اسم هذه العمامه«السحاب»ربما یشیر إلی رفعه المقام،و صعوبه الوصول إلیه من سائر الناس.

4-ثم هو یتجاوز هذا الفعل التعبیری إلی التصریح القولی،بأنه یقصد بهذا التتویج معنی السیاده و الحاکمیه،فإن العمائم تیجان..

5-ثم انتقل إلی ما هو أوضح و أدل،حین أعطی تصرفه هذا مضمونا دینیا عمیقا و مثیرا بإعلانه أن ما فعله بعلی من تتویجه بعمامته لا یشبه لبس غیره من الحکام و الأسیاد لعمائم الساده،بل هی سیاده خاصه و مقدسه، تمتد قداستها بعمقها الروحی،و بمضمونها الإیمانی لترتبط بالسماء..من حیث أن الملائکه فقط هم الذین یعتمون بهذه العمامه..

6-و لم یکن فعل الملائکه هذا مجرد ممارسه لأمر یخصهم،و لا کان یرید لعلی أن یتشبه بهم فی ذلک،أو أن یکون له شبه بهم،بل هو فعل له امتداداته الواقعیه التی ترتبط بفعل جهادی و إیمانی تجعل الملائکه یستمدون هذه

ص :207

الخصوصیه من علی نفسه،و ذلک حین ذکر أن الملائکه تعتم بهذه العمامه فی خصوص بدر و حنین،المتشابهتین فی کثیر من خصوصیاتهما.

و هاتان الواقعتان هما لخصوص علی«علیه السلام»،لأنه هو الذی جاء بالنصر فیهما..أما غیر علی«علیه السلام»،فقد فر فی إحداهما،و لم یظهر له أثر إیجابی جهادی فی الأخری..

7-ثم جاء التصریح بعد التلمیح،بأن هذه العمامه هی الحد الفاصل بین تلویثات الشرک،و بین الإیمان الخالص من دنس الشرک،مهما کان خفیفا و ضئیلا،و لو کان أخفی من دبیب النمل،فإنه مرفوض بمختلف مظاهره و حالاته،و لو بمستوی أن یراود الخاطر،أو یلوث الوجدان أیه استجابه لأی نوع من أنواع إیثار شیء من متاع الدنیا.

8-أما ما نسبه الملطی للروافض،من أنهم قد تأولوا قول النبی«صلی اللّه علیه و آله»:«طلع علی فی السحاب»،فلعله لا یقصد بالروافض الإمامیه الاثنی عشریه أعزهم اللّه تعالی..فإننا لا نشعر أن لدیهم أی تأویل یعانی من أیه شائبه تذکر..

أما غیرهم،فإن کان الملطی صادقا فیما ینسبه لهم،فلسنا مسؤولین عن أفعال و أقوال أهل الزیغ،بل سنکون مع من یناوئهم،و یدفع کیدهم، و یسقط أباطیلهم.

أکثر من خطبه

و یبدو:أنه«صلی اللّه علیه و آله»قد خطب الناس فی أیام إقامته فی غدیر خم أکثر من مره،فإن النصوص تاره تذکر أنه«صلی اللّه علیه و آله»

ص :208

خطبهم فی حر الهاجره،بعد صلاه الظهر..کما تقدم عن قریب،و تاره تقول:إنه«صلی اللّه علیه و آله»خطبهم عشیه بعد الصلاه (1).

و یؤید ذلک أمران:

أحدهما:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»بقی فی ذلک المکان ثلاثه أیام، و اختلاف أوقات الخطب..فی حر الهاجره بعد صلاه الظهر تاره،و بعد صلاه العشاء أخری یصبح أمرا طبیعیا..

و الثانی:اختلاف نصوص الخطب المنقوله..

و تصرح بعض النصوص:بأنه«صلی اللّه علیه و آله»کان ینادی بأعلی صوته (2).

ص :209


1- 1) المستدرک للحاکم ج 3 ص 109 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 4 ص 437 و ج 9 ص 321 و ج 18 ص 272 و ج 21 ص 41 و ج 24 ص 189 و خلاصه عبقات الأنوار ج 1 ص 153 و ج 7 ص 105 و 261 و 339 و جامع أحادیث الشیعه ج 1 ص 24 و الغدیر ج 1 ص 31 و الإکمال فی أسماء الرجال ص 119.
2- 2) راجع:المناقب للخوارزمی ص 94 و الغدیر ج 1 ص 277 و شرح إحقاق الحق (الملحقات)ج 6 ص 235 و کتاب الولایه لابن عقده ص 198 و غایه المرام ج 2 ص 108 و 244 و 256 و ج 3 ص 336 و کتاب الغیبه للنعمانی ص 75 و بحار الأنوار ج 33 ص 47 و راجع ج 28 ص 98 و کشف الغمه ج 1 ص 237 و راجع: الکافی ج 8 ص 27 و مصباح البلاغه(مستدرک نهج البلاغه)ج 1 ص 185 و ج 2 ص 42 و الدرجات الرفیعه ص 297 و تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 588.

هذا و قد تضمنت خطبته«صلی اللّه علیه و آله»فی ذلک المقام أمورا کثیره،نود أن نشیر إلی بعضها،ضمن ما یلی من عناوین..

الضلال و الهدی

استهل«صلی اللّه علیه و آله»خطبته یوم الغدیر بالحدیث عن الهدی و الضلال،و کل الناس یحبون-و یعتزون بالهدی،و بانتسابهم إلیه،حتی لو لم تکن النسبه واقعیه،و یربأون بأنفسهم عن الوصف بالضلال حتی لو کانوا من أهل الضلال بالفعل..

فإذا کان المتحدث نبیا،فالکل یحب أن یجد نفسه فی عداد الفریق الذی یحبه ذلک النبی..

و لعل الکثیرین منهم قد أشعرتهم هذه البدایه بأنه«صلی اللّه علیه و آله» یرید أن یبین لهم أمرا له مساس بموضوع الهدی و الضلال..و ذلک یعنی أن کل شخص منهم سیکون معنیا بما سیقوله..

یوشک أن أدعی فأجیب

و أکد لهم علی لزوم التنبه الشدید لما سیقوله لهم،حین ساق کلامه باتجاه مثیر لمشاعر الخوف من المستقبل،الذی لا سبیل إلی معرفته،و الرهبه من فقدان ما یرونه ضمانا لهم من کل شر و سوء،و ما یشعرون معه بالسکینه و الأمان فی کل حرکه و موقف،حیث قال لهم:«یوشک أن ادعی فأجیب..».

و هذا معناه:أن علیهم أن یهتموا بما سیقوله لهم،لأنه سیکون مفیدا فی هدایتهم،و فی حفظهم فی خصوص تلک المرحله المخیفه،و أعنی بها مرحله

ص :210

ما بعد موته«صلی اللّه علیه و آله»..

کما أن ذلک یثیر لدیهم مشاعر الحب و الحنان متمازجه مع الشعور بالحزن لموت الحبیب و الطبیب..ألا و هو رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..

إنی مسؤول،و أنتم مسؤولون

ثم أکد لهم«صلی اللّه علیه و آله»شده حساسیه هذا الأمر،الذی یرید أن یثیره أمامهم حین قال:إنی مسؤول،و أنتم مسؤولون..،فما أنتم قائلون؟!..

فساوی نفسه بهم فی المسؤولیه عن هذا الأمر،مما دل علی أنه أمر بالغ الخطوره،و أن المسؤولیه عنه تلاحقهم،و المطالبه به تنتظرهم،و لا سیما فی الآخره..

ثم أفهمهم«صلی اللّه علیه و آله»أنه لا یرید أن یفرض علیهم أمرا بعینه،بل ترک الخیار لهم،فی أن یقبلوا و أن یرفضوا،و لذلک قال:فما أنتم قائلون؟!..

أی أن المطلوب هنا هو إعطاء العهد و الإلتزام،و الإستجابه إلی الحق..

فمن نکث بعد ذلک،فإنما ینکث علی نفسه..

التذکیر بالمنطلقات العقائدیه

ثم إنه«صلی اللّه علیه و آله»ذکرهم بالرکائز العقائدیه،و الإیمانیه، و وضعهم أمام العقل و الضمیر لکی یکونا هما الحافز لهم لتقبل القرار الربانی، الذی سیثقل علیهم،بسبب هیمنه الأهواء و العصبیات علیهم،لکی تحمیهم

ص :211

تلک الرکائز الإعتقادیه،و حیاه الضمیر من طغیان الهوی،و جذبات الغرائز..

و ارتکاس الجاهلیه..و حدد لهم الثقلین:کتاب اللّه،و أهل بیته مرجعا لهم فی ظلمات الجهاله،و عند حیره الضلاله..

بماذا..و لماذا قررهم؟!

ثم واجههم«صلی اللّه علیه و آله»بأسئله تقریریه تفرض علیه التنبه التام،و الوعی لکل کلمه ینطق بها،فالسؤال یتطلب الإجابه،و الإجابه مسؤولیه و قرار،و التزام یحتاج منهم إلی استنطاق کل حرف ینطق به الرسول«صلی اللّه علیه و آله»،و التعامل معه بجدیه تامه و بمسؤولیه بالغه.

و ستأتی النتیجه بعد ذلک کله فی غایه الوضوح،و ذات نتائج دقیقه و صادقه بالنسبه لبراءه ذمه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»مما هو مسؤول عنه،و هو البلاغ التام لما أنزل علیه من ربه..

و بأسلوب التقریر الذی انتهجه معهم،منع أی تأویل،أو ادعاء لوجوه اجتهادیه فی المعنی،أو اللجوء إلی التنصل بحجه عدم السماع،أو عدم الفهم،أو عدم الإلتفات أو غیر ذلک مما یمکّن ذوی الأغراض من تمییع القضیه،أو الإنتقاص من حیویتها،أو من الشعور بأهمیتها و خطورتها..

أما مضمون أسئلته التقریریه،فکان هو الأهم،من حیث أنه یدفع بوضوح القضیه،و سلامه و صحه الإلتزام منهم أمام اللّه،و أمام ضمائرهم إلی أقصی مداه،فقد سألهم أولا-بما هم جماعه-ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم،ثم سألهم عن أولویته بکل فرد منهم من نفسه..لیدلهم بذلک علی أن الأمر یعنیهم بما هم جماعه لها شؤونها العامه..و یعنیهم أیضا بما هم أفراد

ص :212

فردا فردا،بلحمه و دمه،و بکل وجوده..

ثم سألهم ثالثا:عن حدود سلطتهم علی أنفسهم،و یرید أن یسمع إقرارهم له بأن سلطته و ولایته علیهم،و موقعه منهم فوق سلطه و موقعیه و ولایه حتی أمهاتهم و آبائهم،و حتی أنفسهم علی أنفسهم.

و هذا یؤکد لهم:أن القرار الذی یرید أن یتخذه یعنیهم فی صمیم وجودهم،و ینالهم فی أخص شؤونهم و حالاتهم.

و لا بد أن یزید ذلک من اهتمامهم بمعرفه هذا الأمر الخطیر،و التعامل معه بإیجابیه متناهیه.

ثم إنه«صلی اللّه علیه و آله»لم یکتف بسؤالهم عن ذلک لمره واحده،بل کرر السؤال عن هذه الأمور الأساسیه و الحساسه علیهم ثلاث مرات،علی سبیل التعمیم أولا،ثم علی سبیل التحدید و التشخیص بفرد بعینه أخری،فقد روی أنه«صلی اللّه علیه و آله»قال:أیها الناس،من أولی الناس بالمؤمنین.

قالوا:اللّه و رسوله أعلم.

قال:أولی الناس بالمؤمنین أهل بیتی.یقول ذلک ثلاث مرات.

ثم قال فی الرابعه،و أخذ بید علی:اللهم من کنت مولاه،فعلی مولاه، اللهم وال من والاه،و عاد من عاداه-یقولها ثلاث مرات-ألا فلیبلغ الشاهد الغائب (1).

ص :213


1- 1) الفصول المهمه لابن الصباغ ج 1 ص 237-241 و کشف الغمه ج 1 ص 49-50 عن الزهری،و ینابیع الموده ج 1 ص 118-ص 119 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7-

و فی نص آخر:کرر ذلک أربع مرات (1).

و عن البراء بن عازب:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»نزل بعد حجته فی بعض الطریق،و أمر بالصلاه جامعه،فأخذ بید علی،فقال:ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم؟!

قالوا:بلی.

قال:ألست أولی بکل مؤمن من نفسه؟!

قالوا:بلی.

1)

-ص 229 و ج 9 ص 109 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 234 و 301 و ج 21 ص 93 و الروضه فی فضائل أمیر المؤمنین ص 118 و سعد السعود لابن طاووس ص 71 و بحار الأنوار ج 42 ص 156 و الغدیر ج 1 ص 11 و 33 و 176 و حیاه الإمام الحسین«علیه السلام»للقرشی ج 1 ص 199 و غایه المرام ج 1 ص 298 و قاموس الرجال للتستری ج 11 ص 215 و تنبیه الغافلین لابن کرامه ص 66 و راجع:الإصابه لابن حجر(ط دار الکتب العلمیه)ج 1 ص 34.

ص :214


1- 1) مشکاه المصابیح ج 3 ص 360 و تذکره الخواص ص 29 و فضائل الصحابه لأحمد بن حنبل ج 2 ص 586 و عن مسند أحمد ج 5 ص 494 و کفایه الطالب ص 285 و عن ابن عقده،و الغدیر ج 1 ص 11 و 33 و خلاصه عبقات الأنوار ج 1 ص 258 و نظره إلی الغدیر للمروج الخراسانی ص 54 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 143 و 144 و 145.

قال:فهذا ولی من أنا مولاه.اللهم وال من والاه،و عاد من عاداه (1).

و فی نص آخر عن البراء:خرجنا مع رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» حتی نزلنا غدیر خم،بعث منادیا ینادی.

فلما اجتمعنا قال:ألست أولی بکم من أنفسکم؟!

قلنا:بلی یا رسول اللّه.

قال:ألست أولی بکم من أمهاتکم؟!

قلنا:بلی یا رسول اللّه.

ص :215


1- 1) الطرائف ص 149 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 116 و العمده لابن البطریق ص 96 و 100 و مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 236 و بحار الأنوار ج 37 ص 159 و مسند أحمد ج 4 ص 281 و سنن ابن ماجه ج 1 ص 43 و مناقب الإمام أمیر المؤمنین «علیه السلام»للکوفی ج 1 ص 442 و ج 2 ص 370 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 80 و 86 و 115 و 122 و 147 و 294 و 301 و 335 و ج 8 ص 117 و 218 و 247 و ج 9 ص 261 و الغدیر ج 1 ص 220 و 272 و 274 و 277 و 279 و نظم درر السمطین ص 109 و خصائص الوحی المبین لابن البطریق ص 89 و تفسیر الثعلبی ج 4 ص 92 و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 221 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 632 و بشاره المصطفی ص 284 و المناقب للخوارزمی ص 155 و نهج الإیمان لابن جبر ص 120 و ینابیع الموده ج 1 ص 102 و ج 2 ص 284 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 235 و 238 و ج 14 ص 34 و ج 20 ص 173 و 357 و ج 21 ص 34 و 38 و 39 و ج 23 ص 325 و 554 و ج 30 ص 418 و 419.

قال:ألست أولی بکم من آبائکم؟!

قلنا:بلی یا رسول اللّه.

قال:ألست؟!ألست؟!ألست؟!

قلنا:بلی یا رسول اللّه.

قال:«من کنت مولاه فعلی مولاه.اللهم وال من والاه،و عاد من عاداه».

فقال عمر بن الخطاب:هنیئا لک یا بن أبی طالب،أصبحت الیوم ولی کل مؤمن (1).

التزیین الشیطانی

و قد بدأ«صلی اللّه علیه و آله»خطبته بالإستعاذه باللّه من شرور أنفسنا، و سیئات أعمالنا..باعتبار أن الإنسان قد لا یبادر إلی بعض المعاصی إلا إذا زینها له الشیطان،و أظهرها له علی غیر واقعها،و قلب له الحقائق،فجعل له

ص :216


1- 1) تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 220 و مناقب الإمام أمیر المؤمنین«علیه السلام» للکوفی ج 2 ص 368 و 441 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 29 و 146 و ج 9 ص 93 و البدایه و النهایه(ط دار إحیاء التراث العربی)ج 7 ص 386 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 361 و 376 و الغدیر(ط مرکز الغدیر)ج 1 ص 50-53 و(ط دار الکتاب العربی)ج 1 ص 19 و 20 متنا و هامشا عن مصادر کثیره جدا.

القبیح حسنا،و العکس،و لو بإیهامه أن هذا من مصادیق ذلک العمل الحسن مثلا قال تعالی: وَ کَذٰلِکَ زَیَّنَ لِکَثِیرٍ مِنَ الْمُشْرِکِینَ قَتْلَ أَوْلاٰدِهِمْ شُرَکٰاؤُهُمْ.. (1).

و قال تعالی: زُیِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمٰالِهِمْ (2).

و هناک أمور تکون زینتها ظاهره فیها،من حیث أنها تلاءم نوازع النفس الأماره،فیتلهی بزینتها عن التدبیر فی واقعها السیء،و مثال هذا جمیع ما یندفع إلیه الإنسان بغرائزه و شهواته،و منها الإماره و الحکم..

فإن الإندفاع إلی الإماره لا یحتاج إلی تزیین،بل النفس تشتهیها و تمیل إلیها،و ربما یرتکب الإنسان من أجلها العظائم،و الجرائم.

و لأجل ذلک استعاذ«صلی اللّه علیه و آله»من شرور النفس و سیئات الأعمال..

و لعله یرید بذلک الإلماح إلی ما سیکون بعده من منازعه الأمر أهله، و التحذیر منه،لا سیما و أن بوادر ذلک قد ظهرت فی عرفه،کما أوضحناه..

اللّه یعیذهم

و قد أفهمهم«صلی اللّه علیه و آله»:أن اللّه تعالی هو الذی یعیذهم من شرور أنفسهم،و سیئات أعمالهم،من حیث إنه المالک الحقیقی للتصرف،

ص :217


1- 1) الآیه 137 من سوره الأنعام.
2- 2) الآیه 37 من سوره التوبه.

فإذا کانوا صادقین فی لجوئهم إلیه تعالی،بقطعهم أیه علاقه أو أمل بغیره، فسیجدون أنفسهم فی حصن حصین،و سیعنی هذا اللجوء الصادق استحقاقهم أن یعود تعالی علیهم بالفضل،و یفتح لهم أبواب الرحمه..

لتکون استقامتهم علی طریق الحق ضمانا للکون فی أمانه الدائم..

کما أنه حین یکون الإنسان نفسه هو السبب فی أن توصد أبواب الرحمه فی وجهه،فلن یستطیع أحد أن یفتحها له،إلا أن یصلح الإنسان نفسه ما أفسده،فإن اللّه وحده المالک الحقیقی لذلک،و لأجل ذلک قال«صلی اللّه علیه و آله»:لا هادی لمن أضل إلخ..

و قد قال تعالی: مٰا یَفْتَحِ اللّٰهُ لِلنّٰاسِ مِنْ رَحْمَهٍ فَلاٰ مُمْسِکَ لَهٰا وَ مٰا یُمْسِکْ فَلاٰ مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (1).

الإعلان بالشهادتین

و قد شهد«صلی اللّه علیه و آله»للّه بالوحدانیه،و لنفسه بالعبودیه للّه و بالرسولیه،لینال ثواب الجهر بالشهاده،و لیتلذذ بهذه العباره،و لتکون موطئه لإقرار ذلک الحشد العظیم بمثل ذلک،و تسهیلا لذلک علیهم، و رفعا لا ستهجانهم،و إبعادا لأی احتمال قد یراود ذهن بعضهم حول مستوی ثقته«صلی اللّه علیه و آله»بصدق إیمانهم،و حقیقه إسلامهم..

کل ذلک لأنه یرید أن یأخذ منهم عهدا،و یرید أن یغلظ علیهم فیه، لیکون ذلک أدعی لإلزامهم بما ألزموا به أنفسهم،و أقوی و أشد فی تعظیم

ص :218


1- 1) الآیه 2 من سوره فاطر.

أمر النکث و تهجینه،و استقباح صدوره منهم،إن لم یکن تدینا،و خوفا من العقوبه الأخرویه،فالتزاما بالإعتبارات التی یلزمون أنفسهم بها فی الحیاه الدنیا.

و لصاحب الحق أن یضیق الخناق علی الباطل،و أن یؤکد وضوح الحق بکل وسیله مشروعه،(أی لا تتضمن تمردا علی أمر اللّه تعالی)،فهو نظیر ما فعله من إثاره معانی الغیره،و الحیاء فی الناس،لأجل ضبط حرکه النساء فی محیط الرجال،الذی استفاد منه أمیر المؤمنین فی قوله:أما تستحیون،و لا تغارون؟!نساؤکم یخرجن إلی الأسواق و یزاحمن العلوج (1).

و هکذا فعل رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فإنه ذکرهم بأصل التوحید،فشهدوا للّه تعالی بالوحدانیه،و بأصل النبوه،فشهدوا له«صلی اللّه علیه و آله»بأنه رسول من اللّه إلیهم،مما یعنی أن ما یأتیهم به هو من عند اللّه؟!

و ذکّرهم بالنار التی یعاقب بها المتمردون علی اللّه،المخالفون لرسوله، و بالجنه التی یثاب بها المطیعون لهما،و بأن الموت حق،و البعث و الحساب

ص :219


1- 1) الکافی ج 5 ص 537 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 20 ص 236 و (ط دار الإسلامیه)ج 14 ص 174 و مشکاه الأنوار ص 417 و جامع أحادیث الشیعه ج 20 ص 271 و موسوعه أحادیث أهل البیت للنجفی ج 8 ص 243 و مسند أحمد ج 1 ص 133 و الشرح الکبیر لابن قدامه ج 8 ص 144 و کنز العمال (ط مؤسسه الرساله)ج 3 ص 780.

حق،فلماذا یتعلقون بالدنیا،و یفسدون آخرتهم من أجلها؟!

ثم ذکّرهم بالإمامه،و بما یحفظ من الهدایه و الضلال،و بمیزان الأعمال من خلال التأکید علی حدیث الثقلین.

کل ذلک توطئه لنصب أمیر المؤمنین«علیه الصلاه السلام»ولیا و هادیا، و مرجعا و إماما.

فلیبلغ الشاهد الغائب

ثم إنه«صلی اللّه علیه و آله»لم یتکل علی ما یعرفه من رغبه الناس بنقل ما یصادفونه فی أسفارهم،إلی زوارهم بعد عودتهم،فلعل أحدا یکتفی بذکر ذلک مره واحده فور عودته،ثم لا یعود لدیه دافع إلی ذکره فی الفترات اللاحقه،فجاء أمر رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لهم لیلزمهم بإبلاغ کل من غاب عن هذا المشهد،مهما تطاول الزمن،و جعل ذلک مسؤولیه شرعیه فی أعناقهم،فقال:«فلیبلغ الشاهد الغائب» (1).

ص :220


1- 1) الفصول المهمه لابن الصباغ ج 1 ص 238 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 144 و کشف الغمه ج 1 ص 49-50 عن الزهری،و خلاصه عبقات الأنوار ج 1 ص 258 و ج 7 ص 229 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 234 و 301 و ج 21 ص 93 و الروضه فی فضائل أمیر المؤمنین ص 118 و سعد السعود لابن طاووس ص 71 و بحار الأنوار ج 42 ص 156 و الغدیر ج 1 ص 11 و 33 و 176 و نظره إلی الغدیر للمروج الخراسانی ص 55 و حیاه الإمام الحسین«علیه السلام»للقرشی ج 1 ص 199 و غایه المرام ج 1 ص 299 و کشف المهم فی-

و بذلک یکون قد سد باب التعلل من أی کان من الناس بادعاء أن أحدا لم یبلغه هذا الأمر،و أنه إنما کان قضیه فی واقعه،و قد لا ینشط الکثیرون لذکرها،إن لم یکن ثمه ما یلزمهم بذلک..و لعلهم قد کانت لدیهم اهتمامات أخری شغلتهم عنها..

الحب و البغض إختیاریان

و إثبات العقوبه الإلهیه علی الحب و البغض،و العداء و الموالاه،یدل علی أنهما من الأمور الاختیاریه المقدوره للإنسان،و لو بواسطه قدرته علی أسبابهما،فإن القدره علی السبب قدره علی المسبب..

و أکثر الأمور لا یقدر الإنسان علیها إلا بعد الإتیان بمقدماتها،فإن من یرید زیاره کربلاء مثلا،یحتاج إلی قطع المسافه أولا..

و لأجل ذلک دعا«صلی اللّه علیه و آله»فی غدیر خم،فقال:اللهم وال من والاه،و عاد من عاداه،و أحب من أحبه،و أبغض من أبغضه..

و أدر الحق معه حیث دار

و قوله«صلی اللّه علیه و آله»:«و أدر الحق معه حیث دار»یدل علی أن المولویه المجعوله لعلی«علیه السلام»تختزن معنی الحق،و المسؤولیه عنه، علما،أو عملا،أو کلیهما..و لو لا ذلک لم یحتج إلی هذا الدعاء.

1)

-طریق خبر غدیر خم ص 147 و راجع:الإصابه لابن حجر(ط دار الکتب العلمیه)ج 1 ص 34.

ص :221

أی مولی الخلق لا بد أن یعرف الحق،و أن یلتزم به،و أن یفرضه فی کل الواقع الذی یتحمل مسؤولیته..و لذلک جاء هذا الدعاء:«و أدر الحق معه حیث دار».

حدیث الثقلین

و هذه المسؤولیه عن الحق هی التی فرضت أن یقرن«صلی اللّه علیه و آله»بین القرآن و العتره لحفظ الأمه من الضلال،و أن یجعل استمرار هذا الاقتران بینهما من مسؤولیه الأمه أیضا.

و لا بد أن یکون اقترانا متناسبا مع شمولیه القرآن،و مع ما تضمنه من حقائق،و ما یتوخی من موقف للأمه تجاهه..و متناسبا مع مسؤولیه العتره تجاه القرآن فی مجال العلم و العمل،و التربیه،و ما یترتب علی ذلک من لزوم الطاعه و النصره،و ما إلی ذلک..و لا یکون ذلک إلا بالتمسک به،و بالعتره، فی العلم،و فی العمل و الممارسه..سواء فی الأحکام أو فی القضاء بین الناس، أو فی السیاسات،أو الإعتقادات،أو الأخلاق،و فی کل ما عدا ذلک من حقائق،لهج و صرح بها القرآن الکریم.و هذا یختزن معنی الإمامه بکل أبعادها و شؤونها..

و انصر من نصره

و یؤکد هذا المعنی،و یزیده رسوخا قوله«صلی اللّه علیه و آله»:«و انصر من نصره،و اخذل من خذله..»،فإن إیجاب النصر له علی الناس،و تحریم الخذلان إنما هو فی صوره التعرض للتحدی،و المواجهه بالمکروه،من أی

ص :222

نوع کان،و من أی جهه صدر.

و ذلک یشیر إلی:أنه«علیه السلام»هو المحق فی کل نزاع یحاول الآخرون أن یفرضوه علیه،و أن علی الأمه نصره،بردع المعتدی،فإن لم تستطع،فلا أقل من أن لا تنصر أعداءه علیه،و أن تعتقد بأن غیره ظالم له، معتد علیه،مبطل فی ما یدّعیه.

و قد جاءت هذه الإشارات اللائحه،و الدلالات الواضحه قبل وفاته «صلی اللّه علیه و آله»بیسیر،و قد واجه علی«علیه السلام»المحنه التی فرضها علیه نفس هؤلاء الذین خاطبهم رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» بهذا الخطاب!!و استنطقهم،و قررهم،و ردوا علیه الجواب.و هم الذین هنأوا علیا«علیه السلام»،و بخبخوا له،و بایعوه،حتی قال ابن عباس:

وجبت-و اللّه-فی أعناق القوم.

معنی الولایه فی حدیث الغدیر

قال السید المرتضی«رحمه اللّه»:أولی بمعنی مولی،کما قاله أئمه اللغه فی تفسیر الآیه (1).

ص :223


1- 1) راجع:رسائل المرتضی ج 3 ص 253 و ج 4 ص 131 و الشافی فی الإمامه للشریف المرتضی ج 2 ص 261 و راجع:العمده لابن البطریق ص 116 و بحار الأنوار ج 37 ص 238 و ج 37 ص 240 و تفسیر مجمع البیان ج 8 ص 125 و نهج الإیمان لابن جبر ص 124 و الصراط المستقیم ج 1 ص 308 و الرسائل العشر للشیخ الطوسی ص 135 و راجع:کنز الفوائد ص 229 و قد ذکر العلامه الأمینی-

أما سائر معانی کلمه مولی فهی إما بدیهیه الثبوت لعلی،فیکون ذکرها فی یوم الغدیر عبثا..مثل:«ابن العم،و الناصر»التی ذکر أنها من معانی «المولی».

و إما هی واضحه الإنتفاء،و لا یصح إرادتها.مثل:«معنی المعتق و المعتق،فلا یصح إرادتهما فی مناسبه الغدیر،لأن ذلک یستلزم الکذب فیهما..و هو لا یصدر من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..».

فأجاب الرازی بما ملخصه:لو کان مولی و أولی بمعنی واحد لصح استعمال کل منهما مکان الآخر،فیصح أن یقال:هذا مولی من فلان..کما صح أن یقال:هذا أولی من فلان (1).

و أجاب علماؤنا علی کلام الرازی هذا بما یلی:

أولا:إن الترادف إنما یکون فی حاصل المعنی،دون الخصوصیات التی تنشأ من اختلاف الصیغ،و الإشتقاقات،أو أنحاء الإستعمال..فکلمه «أفضل»تضاف إلی صیغه التثنیه بدون کلمه«من»،فیقال:زید أفضل الرجلین،لکن حین تضاف إلی المفرد،فلابد من کلمه من،فلا یقال:زید

1)

-طائفه کبیره من أقوال العرب و أهل اللغه،فراجع کتاب الغدیر ج 1 ص 345 -348.

ص :224


1- 1) راجع:التفسیر الکبیر ج 29 ص 227 و الغدیر ج 1 ص 350 و 351 عنه،و عن نهایه العقول،و تفسیر الآلوسی ج 27 ص 178 و خلاصه عبقات الأنوار ج 8 ص 181.

أفضل عمرو،بل یقال:زید أفضل من عمرو.

ثانیا:لنأخذ معنی الناصر فی کلمه«مولی»..فإنه یصح أن یقال:فلان ناصر دین اللّه،و لکن لا یصح أن یقال:فلان مولی دین اللّه.

و قال عیسی: مَنْ أَنْصٰارِی إِلَی اللّٰهِ (1).و لا یقال:من موالیّ إلی اللّه..

و یقال:اللّه ولی المؤمنین و مولاهم..و یقال:فلان ولی اللّه،و لا یقال:

مولی اللّه،کما ذکره الراغب (2).

و یقال:إنک عالم.و لا یقال:إنّ أنت عالم.

فالمولی اسم للمتولی،و المالک للأمر،و الأولی بالتصرف.و لیس صفه و لا هو من صیغ أفعل التفضیل بمنزله الأولی،لکی یقال:إنه لا یأخذ أحکام کلمه«أولی»التی هی صفه..

ثالثا:إذا لا حظنا المعانی المذکوره،فنقول:

ألف:إن کان المراد بالمولی المحب و الناصر،فقوله«صلی اللّه علیه و آله»:«من کنت مولاه فعلی مولاه».

إن کان المراد به:الإخبار بوجوب حبه«علیه السلام»علی المؤمنین،أو إنشاء وجوب حبه علیهم،فذلک یکون من باب تحصیل الحاصل،لأن کل مؤمن یجب حبه علی أخیه المؤمن،فما معنی أن یجمع عشرات الألوف فی ذلک المکان؟!لیقول لهم:یجب أن تحبوا أخاکم علیا؟!

ص :225


1- 1) الآیه 52 من سوره آل عمران.
2- 2) مفردات الراغب ص 533.

و لماذا یکون ذلک موازیا لتبلیغ الرساله وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ ؟! (1).

و لماذا یکمل به الدین،و تتم به النعمه؟!.

و لماذا یهنئه عمر و أبو بکر بهذا الأمر،و یقولان له:أصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه؟!و کأنه لم یکن کذلک.قبل هذا الوقت باعتقادهما!!

ألم یکن اللّه تعالی قد أوجب علی المؤمنین أن یحب بعضهم بعضا؟!

ألم یکن اللّه قد اعتبر المؤمنین بمثابه الإخوه؟!

یضاف إلی ما تقدم:أن وجوب النصره و المحبه لا یختص بعلی«علیه السلام»،بل یشمل جمیع المؤمنین.

و إن کان المقصود هو إیجاب نصره مخصوصه تزید علی ما أوجبه اللّه علی المؤمنین تجاه بعضهم،فهو المطلوب،لأن هذا هو معنی الإمامه،و لا سیما مع الإستدلال علی هذه النصره الخاصه بمولویه النبی«صلی اللّه علیه و آله»لهم..

و إن کان المراد الإخبار بأنه یجب علی علی«علیه السلام»أن یحب المؤمنین و أن ینصرهم..فلا یحتاج هذا إلی جمع الناس یوم الغدیر،و لا إلی نزول الآیات،و ما إلی ذلک..إذ کان یکفی أن یخبر علیا بأنه یجب علیه ذلک..

علی أن ذلک یطرح سؤالا عن السبب فی تخصیص هذا الأمر بعلی؟!

ص :226


1- 1) الآیه 67 من سوره المائده.

و علی کل حال،فإن قوله«صلی اللّه علیه و آله»:«ألست أولی بکم من أنفسکم»یفید أنها ولایه نصره و محبه ناشئه عن هذه الأولویه منهم بأنفسهم..کما أن جعل وجوب نصره علی«علیه السلام»کوجوب نصره النبی«صلی اللّه علیه و آله»لهم یؤکد ذلک..

فإن نصره النبی«صلی اللّه علیه و آله»لهم إنما هی من حیث نبوته، و ملکه لأمورهم،و زعامته علیهم..و لیست کوجوب نصرتهم أو محبتهم لبعضهم بعضا.

ب:أما القول بأن المراد بالمولی المالک و المعتق،فیرد علیه:أنه لم یکن هناک مالکیه حقیقیه،و لا عتق،و لا انعتاق.

ج:إن کان المراد بکلمه مولی:السید،فهو یقترب من معنی الأولی، لأن السید هو المتقدم علی غیره.و هذا التقدم لیس بالقهر و الظلم،لأن النبی«صلی اللّه علیه و آله»قرن سیاده علی«علیه السلام»بسیاده نفسه،فلا بد أن یکون التقدم بالإستحقاق،من خلال ما یملک من مزایا ترجحه علیهم،و بدیهی:أن أیه مزیه شخصیه لا توجب تقدما،و لا تجعل له حقا علیهم،یجعله أولی بهم من أنفسهم،إلا إذا کانت هذه المزیه قد أوجبت أن یجعل من بیده منح الحق و منعه لصاحب هذه المزیه مقام الأولویه بهذا المستوی الذی هو من شؤون النبوه و الإمامه.و لیس لأحد الحق فی منح هذا المقام إلا للّه تبارک و تعالی..

د:و لو کان المراد بکلمه المولی،المتصرف،و المتولی للأمر،فالأمر کذلک أیضا،فإن حق التصرف إنما یثبت له بجعل من له الحق فی الجعل،و هو اللّه

ص :227

سبحانه وفق ما ذکرنا آنفا..

الجمع بین المعانی

و قد ذکر العلامه الأمینی و غیره:أن الذی یجمع تلک المعانی کلها هو أن یراد:الأولی بالشیء،فإنه مأخوذ من جمیع تلک المعانی بنوع من العنایه، ف«المعتق»أولی.لأن له حقا علی«المعتق»،و هو أولی به لتفضله علیه.

و المالک أولی بالمملوک،و السید أولی بمن هم تحت سیادته،و الابن أولی بالأب،و الأخ أولی بأخیه،و التابع أولی بمتبوعه،و الصاحب أولی بصاحبه الخ..

فالمعانی التی تذکر لکلمه مولی لیست معانی لها علی سبیل الإشتراک اللفظی،بل هی خصوصیات فی موارد استعمال کلمه مولی،و لا دخل لها فی معناها و هو«الأولی».و قد اشتبه عندهم المفهوم بخصوصیه المصداق.

و قوله«صلی اللّه علیه و آله»:«ألست أولی بکم من أنفسکم»یدل علی ما نقول..

و یدل علیه أیضا:ما ورد فی بعض نصوص الحدیث،من أنه«صلی اللّه علیه و آله»سأل الناس،فقال:فمن ولیکم؟!

قالوا:اللّه و رسوله مولانا.

و قوله«صلی اللّه علیه و آله»فی نص آخر:«تمام نبوتی،و تمام دین اللّه فی ولایه علی بعدی..»فإن ما یتم به الدین هو الولایه بمعنی الإمامه.

و فی بعض النصوص أنه«صلی اللّه علیه و آله»قال فی تلک المناسبه:

هنئونی،هنئونی،إن اللّه تعالی خصنی بالنبوه،و خص أهل بیتی بالإمامه..

ص :228

یضاف إلی ذلک قوله«صلی اللّه علیه و آله»:اللّه أکبر علی إکمال الدین، و إتمام النعمه،و رضا الرب برسالتی،و الولایه لعلی من بعدی.

و یؤید ذلک أیضا،بل یدل علیه:بیعتهم لعلی«علیه السلام»فی تلک المناسبه،و قد استمرت ثلاثه أیام.

و کذلک قوله«صلی اللّه علیه و آله»:«إنی راجعت ربی خشیه طعن أهل النفاق و مکذبیهم،فأوعدنی لأبلغها أو لیعذبنی»أو ما هو قریب من هذه المعانی،فإن طعن أهل النفاق،و خوف النبی«صلی اللّه علیه و آله»من الإبلاغ إنما هو لأمر جلیل کأمر الإمامه،و لا ینسجم ذلک مع إراده المحب أو الناصر من کلمه المولی.

یضاف إلی ذلک،التعبیر بکلمه:«نصب علیا»،أو«أمر اللّه تعالی نبیه أن ینصبنی»،أو«نصبنی»أو نحو ذلک.

و عباره ابن عباس:وجبت و اللّه فی رقاب(أو فی أعناق)القوم.

و نزول قوله تعالی: وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ (1).

و ثمه مؤیدات و قرائن أخری ذکرها کلها العلامه الأمینی فی کتابه الغدیر، فراجع الجزء الأول منه،فصل«القرائن المعیّنه لمعنی الحدیث».و راجع الأحادیث الأخری المفسره لمعناه أیضا فی کتاب الغدیر ج 1 ص 385-390.

أمهات المؤمنین یهنئن علیا علیه السّلام

و قد تقدم:أنه«صلی اللّه علیه و آله»أمر أمهات المؤمنین بأن یسرن إلی

ص :229


1- 1) الآیه 67 من سوره المائده.

علی«علیه السلام»و یهنئنه،ففعلن،و ما ذلک إلا لأنه یرید أن یقطع العذر لمن ترید منهن أن تشن علیه حربا ضروسا،یقتل فیها المئات و الألوف، فلیس لها أنها تدّعی أنها بسبب عزلتها فی خدرها،و کونها رهینه الحجاب،لم تعرف شیئا مما جری فی یوم الغدیر.

أو أن تدّعی:أن ما عرفته من أفواه الناس من أقاربها کان لا یقیم حجه،و لا یقطع عذرا،أما النساء فإنهن و إن أبلغنها بشیء مما کان یجری، لکن حالهن حالها،و ربما یبلغها ما لا یبلغهن،أو أن ما یبلغها قد یکون أکثر دقه مما یتناهی إلی مسامعهن،بعد أن تعبث به الأهواء،و یختلط بالتفسیرات و التأویلات،و الإجتهادات و ما إلی ذلک..

و إن نفس الطلب إلی نساء النبی«صلی اللّه علیه و آله»بأن یقمن بهذا الأمر،یقتضی فسح المجال لهن لکی یسألن عن سبب هذه التهنئه،و عن حقیقه ما جری.لا سیما إذا کانت هذه أول مره یطلب فیها من أمهات المؤمنین أن یشارکن فی تهنئه أحد،فی أمر له ارتباط بالرجال غیر رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»..

و قد جاء الأمر بذلک عاما و شاملا لهن من دون استثناء،فلا مجال للتأویل و التحلیل،أو لاحتمال أن ذلک کان لخصوصیه اقتضت طلب ذلک من امرأه بعینها..بل هو امتداد لبیعتهن لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»، و التزامهن بطاعه اللّه و رسوله من ناحیه،و تأسیس لمرحله ما بعد رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»من ناحیه أخری.

ص :230

الفصل السابع

اشاره

آیات الغدیر..

ص :231

ص :232

متی نزلت سوره المائده؟!

فی سوره المائده آیتان ترتبطان بموضوع الغدیر،هما آیه کمال الدین، و آیه الأمر بإبلاغ ما أنزل إلیه من ربه،و قد تقدمت الأولی علی الثانیه،فلماذا کان ذلک؟!

و قبل البدء فی بیان ما نرمی إلیه نشیر إلی تاریخ نزول سوره المائده، فنقول:

إن سوره المائده نزلت کما یقول محمد بن کعب القرظی فی حجه الوداع بین مکه و المدینه (1).

و روی عن النبی«صلی اللّه علیه و آله»قوله فی حجه الوداع:«إن سوره المائده من آخر القرآن نزولا» (2).

ص :233


1- 1) الإتقان فی علوم القرآن ج 1 ص 20 و الدر النثور ج 2 ص 252 عن أبی عبید، و الغدیر ج 6 ص 256 و عمده القاری ج 18 ص 196 و فتح القدیر ج 2 ص 3 و تفسیر الآلوسی ج 6 ص 47.
2- 2) الغدیر ج 1 ص 227 و تفسیر الثعلبی ج 4 ص 5 و تفسیر الآلوسی ج 6 ص 69 و 172 و تفسیر أبی السعود ج 3 ص 4 و 10 و تفسیر الخازن ج 1 ص 429 و الجامع-

و صرحت عده روایات بنزولها فی حجه الوداع.فراجع ما روی عن محمد بن کعب القرظی،و الربیع بن أنس (1).

و عن عائشه:إن المائده آخر سوره نزلت (2).

2)

-لأحکام القرآن ج 6 ص 350 و دقائق التفسیر لابن تیمیه ج 2 ص 15 و البرهان للزرکشی ج 1 ص 194 و 262 و تفسیر البیضاوی ج 2 ص 298 و أحکام القرآن للجصاص ج 2 ص 615 و إمتاع الأسماع ج 4 ص 334 و الدر المنثور ج 2 ص 252 عن أبی عبید،عن ضمره بن حبیب،و عطیه بن قیس.و تخریج الأحادیث و الآثار ج 1 ص 377 و الفتح السماوی للمناوی ج 2 ص 552 و بحار الأنوار ج 77 ص 253 و مستدرک سفینه البحار ج 9 ص 504 و راجع:الصراط المستقیم ج 3 ص 284 و عوالی اللآلی ج 2 ص 6 و 95 و تحفه الأحوذی ج 8 ص 326 و التفسیر الصافی ج 2 ص 13.

ص :234


1- 1) الدر المنثور ج 2 ص 252 عن أبی عبید و ابن جریر،و عمده القاری ج 18 ص 195 و 196 و تفسیر الآلوسی ج 6 ص 47 و الغدیر ج 6 ص 256 و جامع البیان للطبری ج 6 ص 112 و المحرر الوجیز لابن عطیه ج 2 ص 155 و راجع المصادر المتقدمه فی الهوامش السابقه.
2- 2) الغدیر ج 1 ص 429 عن تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 3 عن أحمد،و الحاکم، و النسائی،و الدر المنثور ج 2 ص 252 عن أحمد،و أبی عبید فی فضائله،و النحاس فی ناسخه،و النسائی،و ابن المنذر،و الحاکم و صحح،و ابن مردویه،و البیهقی فی سننه، و المحلی لابن حزم ج 7 ص 390 و ج 9 ص 407 و الإتقان فی علوم القرآن للسیوطی-

و عن عبد اللّه بن عمر:إن آخر سوره أنزلت،سوره المائده،و الفتح (1)، یعنی سوره النصر،قاله السیوطی فی الإتقان (2).

و عن أبی میسره:آخر سوره أنزلت سوره المائده،و إن فیها لسبع عشره

2)

-ج 1 ص 84 و نیل الأوطار ج 9 ص 204 و مسند أحمد ج 6 ص 188 و مسند الشامیین ج 3 ص 144 و الجامع لأحکام القرآن ج 6 ص 31 و تفسیر السمرقندی ج 1 ص 388 و أحکام القرآن للجصاص ج 2 ص 615 و الفتح السماوی ج 2 ص 552 و تفسیر الآلوسی ج 6 ص 47 و تخریج الأحادیث و الآثار ج 1 ص 377 و فتح القدیر ج 2 ص 3 و معرفه السنن و الآثار للبیهقی ج 5 ص 302 و السنن الکبری للنسائی ج 6 ص 333 و مسند ابن راهویه ج 3 ص 956 و عون المعبود ج 10 ص 13 و السنن الکبری للبیهقی ج 7 ص 172 و المستدرک للحاکم ج 2 ص 311.

ص :235


1- 1) الغدیر ج 2 ص 228 و سبل الهدی و الرشاد ج 6 ص 257 و تخریج الأحادیث و الآثار ج 1 ص 377 و سنن الترمذی ج 4 ص 326 و تحفه الأحوذی ج 8 ص 346 و الإتقان فی علوم القرآن ج 1 ص 84 و الفتح السماوی ج 2 ص 553 و تفسیر الآلوسی ج 6 ص 47 و فتح القدیر ج 2 ص 3 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 3 عن الترمذی،و الدر المنثور ج 2 ص 252 عن أحمد،و الترمذی و حسّنه، و الحاکم و صححه،و ابن مردویه،و البیهقی فی سننه.
2- 2) الإتقان فی علوم القرآن ج 1 ص 84 و تحفه الأحوذی ج 8 ص 346 و راجع:الفتح السماوی ج 2 ص 553 و الغدیر ج 2 ص 228.

فریضه (1).

و سیأتی المزید مما یرتبط بتاریخ نزول السوره حین الحدیث عن نزولها إن شاء اللّه تعالی..

موقع آیه الإکمال

و قد أنزل اللّه تعالی فی مناسبه الغدیر قوله: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً (2).

و هی فی وسط آیه ذکرت بعض المحرمات،کما یلی: حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّٰهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَهُ وَ الْمَوْقُوذَهُ وَ الْمُتَرَدِّیَهُ وَ النَّطِیحَهُ وَ مٰا أَکَلَ السَّبُعُ إِلاّٰ مٰا ذَکَّیْتُمْ وَ مٰا ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلاٰمِ ذٰلِکُمْ فِسْقٌ الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَهٍ غَیْرَ مُتَجٰانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (3).

فقد یقال:إن وقوع هذه الفقره فی ضمن بعض المحرمات،یدل علی أن

ص :236


1- 1) الدر المنثور ج 2 ص 252 عن سعید بن منصور،و ابن المنذر،و راجع:الجامع لأحکام القرآن ج 6 ص 30.
2- 2) الآیه 3 من سوره المائده.
3- 3) الآیه 3 من سوره المائده.

إکمال الدین:معناه:أن اللّه قد أکمل الدین بتشریع هذه الأحکام..فلا ربط لها بالإمامه و الولایه..

و الجواب:

إن قوله تعالی: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ.. (1)جمله إعتراضیه وقعت بین هذه الأحکام،التی کان قد سبق بیانها فی آیات أخری نزلت قبل ذلک بسنوات،إما صراحه،أو ببیان عناوین عامه تشملها..

و هنا ثلاثه أسئله و أجوبتها:

السؤال الأول:لماذا جمله إعتراضیه؟!

و الجواب:أن الإتیان بجمله إعتراضیه بین أمرین ظاهری التلازم یشیر إلی الأهمیه البالغه للأمر الذی یراد بیانه بها،و أنه لا مجال لتأجیله،إذ لا یقطع أحد کلامه لأجل بیان أمر تافه،أو عادی.

السؤال الثانی:لماذا جاء الإعتراض بین أحکام سبق بیانها،و لیس من بینها أی حکم یبین للمره الأولی؟!

و الجواب:أن المطلوب هو أن لا یتوهم أحد أن الدین قد کمل ببیان هذا الحکم،الذی یبین لأول مره،کما أن ذلک یشیر إلی تناغم بین مضمون الإعتراض و بین مساق الآیه،حیث إن الآیه ترید التأکید علی مضمون أحکام سبق بیانها بهدف حفظها..

و الإمامه التی کمل بها الدین ترید حفظ الشریعه أیضا،و إلزام الناس

ص :237


1- 1) الآیه 3 من سوره المائده.

بها،و إشاعه الإلتزام بها،بالإضافه إلی أن من وظائف الإمام حفظ الشریعه من التحریف،و الإهمال،و ضمان صحه تطبیقها فی حیاه الأمه.

السؤال الثالث:لماذا وردت الجمله الإعتراضیه فی سیاق أحکام إلزامیه تحریمیه لا وجوبیه و لا استحبابیه؟!.

و الجواب:أنها بین أحکام إلزامیه،للإیحاء بأن أدنی درجه من التفریط فی هذا المورد معناها الوقوع فی الهلکه..و هی تحریمیه،لأنها لو وقعت بین أحکام وجوبیه لتوهم متوهم:أن المطلوب هو جلب المصلحه،و المصلحه قد یتخلی الإنسان عنها لسبب أو لآخر..

و بذلک یتضح:

أنه لا مجال لإیرادها فی سیاق بعض الأحکام المستحبه،أو المکروهه،أو بعض التوجیهات الأخلاقیه،أو فی سیاق بیان بعض السیاسات التدبیریه أو غیر ذلک،لکی یمکن لأحد التأویل فیها،و التهرب من مضمونها الإلزامی.

متی یئس الذین کفروا؟!

و قد یقال:قد دلت آیه إکمال الدین علی أن یأس الذین کفروا من دیننا هو فی نفس یوم إکمال الدین..

فقیل:هو یوم فتح مکه (1).

ص :238


1- 1) تفسیر السمرقندی ج 1 ص 393 و الجامع لأحکام القرآن ج 6 ص 60 و فتح القدیر ج 2 ص 10 و تفسیر السمعانی ج 2 ص 10 و تفسیر المیزان ج 5 ص 169 و راجع:تفسیر الجلالین ص 135.

و قیل:ما بعد تبوک،حیث نزلت سوره براءه،و انبسط الإسلام علی جزیره العرب کلها،و عفیت آثار الشرک،و ذهبت سنن الجاهلیه (1).

و قیل:یوم عرفه (2).

و نجیب:

بأن هذا غیر صحیح،لما یلی:

ألف:إذا کان کمال الدین بإتمام إبلاغ أحکام الشریعه،فقد قلنا:إن الأحکام الوارده فی الآیه کانت قد بینت قبل ذلک بسنوات-فی آیات أخری،إما بالتنصیص علی بعض مفرداتها،و إما ببیان أحکام باقی المفردات فی عمومات تشملها (3).

ص :239


1- 1) تفسیر المیزان ج 5 ص 169.
2- 2) تفسیر مقاتل بن سلیمان ج 1 ص 280 و جامع البیان للطبری ج 6 ص 105 و أحکام القرآن للجصاص ج 2 ص 392 و 405 و تفسیر الثعلبی ج 4 ص 16 و تفسیر ابن زمنین ج 2 ص 8 و تفسیر السمعانی ج 2 ص 10 و تفسیر البغوی ج 2 ص 10 و تفسیر الواحدی ج 1 ص 308 و تفسیر الثعالبی ج 2 ص 342 و زاد المسیر لابن الجوزی ج 2 ص 238 عن مجاهد و ابن زید،و التفسیر الکبیر للرازی ج 5 ص 191 و ج 11 ص 137 و المحرر الوجیز ج 2 ص 154 و تفسیر العز بن عبد السلام ج 1 ص 370 و التسهیل لعلوم التنزیل ج 1 ص 168 و تیسیر الکریم الرحمن فی کلام المنان ص 220 و تنبیه الغافلین لابن کرامه ص 58.
3- 3) راجع:الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»ج 31 ص 300 و 301.

ب:إن نفس تحریم هذه الأمور الوارده فی الآیه لا یوجب یأس الذین کفروا،فإنها لا تختلف عن غیرها من الأحکام..

ج:قد استمر تشریع الأحکام إلی ما بعد یوم الفتح..و بعد نزول سوره براءه،و قد تضمنت سوره المائده بعضا من ذلک کما بیناه فی کتابنا الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله».

د:إنه لا مبرر لیأس الذین کفروا فی یوم عرفه،إذ لم یحصل فیه شیء یوجب ذلک.

إلا إن کان المراد:أنهم قد یئسوا یوم عرفه بسبب ما جری فی فتح مکه، أو بنزول سوره براءه،أو لما جری فی غزوه تبوک،أو غیر ذلک..

و یجاب:

بأن هذا الیأس فی تلک الأحداث قد حصل حین وقوعها،و لا مبرر لتأخر حصوله إلی یوم عرفه.

فإن قلت:لعل سبب الیأس فی یوم عرفه هو إبلاغ جمیع الأحکام فیه.

قلت:هذا لا یصح،فإن آیه الکلاله التی فی آخر سوره النساء،و آیات الربا قد نزلت بعد یوم عرفه،کما قاله عمر بن الخطاب فی خطبه له (1).

ص :240


1- 1) صحیح مسلم ج 2 ص 81 و ج 5 ص 8 و الغدیر ج 6 ص 127 و نهج السعاده ج 8 ص 422 و مسند أحمد ج 1 ص 26 و 28 و 48 و السنن الکبری للبیهقی ج 8 ص 150 و شرح مسلم للنووی ج 5 ص 53 و ج 11 ص 57 و مسند أبی یعلی ج 1 ص 166 و ج 5 ص 75 و جامع البیان للطبری ج 6 ص 59 و تفسیر البغوی ج 1-

و روی ذلک عن ابن عباس أیضا (1).

و قد یقال:إن نفس حضور النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی یوم عرفه بعد أن کان قد أخرج من مکه أوجب یأس الذین کفروا من هذا الدین.

و یجاب:

بأنه لا خصوصیه لحضور النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی یوم عرفه،فی موسم الحج،فی هذا الیأس،و قد حضر«صلی اللّه علیه و آله»إلی مکه فاتحا

1)

-ص 404 و تفسیر القرآن العظیم ج 1 ص 606 و الإتقان فی علوم القرآن للسیوطی ج 1 ص 69 و 168 و الدر المنثور ج 2 ص 249 و فتح القدیر ج 1 ص 544 و تفسیر الآلوسی ج 6 ص 44 و أضواء البیان للشنقیطی ج 4 ص 195 و أحکام القرآن لابن العربی ج 1 ص 450 و الجامع لأحکام القرآن ج 6 ص 29.

ص :241


1- 1) راجع:أسباب نزول الآیات ص 9 و أحکام القرآن للجصاص ج 1 ص 563 و عمده القاری ج 18 ص 195 و 295 و ج 11 ص 202 و ج 23 ص 246 و البرهان للزرکشی ج 1 ص 209 و مجمع الزوائد ج 6 ص 324 و السنن الکبری ج 6 ص 307 و جامع البیان ج 3 ص 156 و 157 و تفسیر السمرقندی ج 1 ص 209 و معانی القرآن للنحاس ج 1 ص 312 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 11 ص 293 و ج 12 ص 19 و تخریج الأحادیث للزیلعی ج 1 ص 371 و الفتح السماوی ج 2 ص 545 و التبیان للطوسی ج 2 ص 369 و تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 213 و تفسیر الثوری ص 73 و تفسیر الثعلبی ج 2 ص 289 و تفسیر البغوی ج 1 ص 504 و زاد المسیر ج 1 ص 3 و 15 و الجامع لأحکام القرآن ج 1 ص 60 و ج 3 ص 375 و تفسیر القرآن العظیم ج 1 ص 340.

یوم الفتح،و قبلها فی عمره القضاء.

السبب الحقیقی لیأس الذین کفروا

و الذی نراه:أن سبب یأس الذین کفروا من هذا الدین هو بإیجاد العله المبقیه لهذا الدین،و تکریس معنی الإمامه فیه بنصب الحافظ له،و المبین لحقائقه،و الأمین علی شرائعه،و العالم بمعانی قرآنه،و العارف بناسخه و بمنسوخه،و محکمه و متشابهه،و المسدد و المؤید،و المعصوم الذی لا یخطئ فی شیء من ذلک و سواه.

و بذلک یئس الذین کفروا من التمکن بعد وفاه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»من تحریف هذا الدین،و التلاعب بأحکامه،و إلقاء الشبهات حول حقائقه..

و کما أن الکافرین ییأسون،فإن المؤمنین سوف یشعرون بکمال دینهم، و بتمام النعمه علیهم،بعد أن وضعت الضمانات لحفظه،و بذلک رضی اللّه لهم الإسلام دینا عالمیا باقیا،و أبدیا للبشریه کلها.

فلا تخشوهم و اخشونی

و بذلک تکون قد زالت موجبات خشیه المؤمنین من کید الذین کفروا:

و أصبح الأمر مرهونا بالمسلمین أنفسهم،و بمدی التزامهم بما أخذ علیهم من عهد و میثاق منه تعالی،و خضوعهم للتدبیر الربانی،و باستجابتهم لما یحییهم،و طاعتهم لمن نصبه اللّه و رسوله ولیا و حافظا لهم،ولدینهم..

ص :242

و لذلک قال تعالی: فَلاٰ تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِی (1).

فالآیه ترید أن تحدد المسؤولیات،و تسد أبواب التملصات المقیته،من قبل من یظهرون الطاعه و الإنقیاد،و یبطنون الصدود و العناد،و یدبرون فی الخفاء للإستئثار بالأمر،و إقصاء صاحبه الشرعی عنه،و لا شیء یدفعهم إلی ذلک سوی حب الدنیا و زینتها،و عدم الإعتداد بشیء آخر سواها..

فعلی الناس أن یحفظوا نعمه اللّه علیهم،و أن لا یفرطوا فیما حباهم اللّه به،و لا یخضعوا لأهواء أهل الکفر،و لا یخشوا کیدهم و مؤامراتهم،و إلا فإنهم سیذوقون و بال أمرهم،و ستکون أعمالهم هی السبب فی سلب هذه النعمه منهم و عنهم.

أکملت..أتممت

و یلاحظ:أن الآیه قد عبرت بالإکمال بالنسبه للدین،و بالإتمام بالنسبه للنعمه،و ربما یکون الفرق بینهما:أن الإکمال هو تتمیم خاص،فإنه یستعمل حیث یکون للشیء أجزاء لها أغراض و آثار مستقله،فکلما حصل جزء،تحقق معه أثره و غرضه.

فهو من قبیل العموم الأفرادی،و یمکن أن یمثل له بصیام شهر رمضان،فإن صیام أی یوم منه یوجب تحقیق أثره،و یسقط وجوبه،و تبقی سائر الأیام علی حالها..

ص :243


1- 1) الآیه 150 من سوره البقره.

أما الإتمام،فیستعمل فیما یکون له أجزاء لا یتحقق لها أثر حتی تکتمل،فیکون الأثر لمجموعها،فلو فقد واحد منها لانتفی الأثر المترتب علی المجموع.

فهو نظیر ساعات الیوم الذی یصام فیه،فإنها لا یترتب الأثر علی صیامها إلا بعد انضمام أجزائها إلی بعضها،بحیث لا یتخلف جزء منها، فإنه یوصف بالتمام فی هذه الحال،و لذلک قال تعالی: أَتِمُّوا الصِّیٰامَ إِلَی اللَّیْلِ (1)،و کذلک الحال فی الصلاه بالنسبه لأجزائها الأساسیه الواجبه، فإن بطلان أو إسقاط أی جزء منها یوجب سقوط الصلاه نفسها، و بطلانها.

و الدین هو مجموعه قضایا،و مفاهیم و أحکام،لها آثارها الخاصه بها، و لکل واحد منها طاعته و معصیته علی حده..فیصح التعبیر عنه بالإکمال.

أما النعمه التی أتمها اللّه فهی هنا تشریع ما یکون موجبا لحفظ الدین، و هو ولایه أولیاء اللّه تبارک و تعالی،لتقام بهم أرکان الإسلام،و تنشر بهم أعلامه.و بذلک یأمن المؤمنون من أی فتنه أو افتتان.

و یتحقق بذلک شرط قبول أعمال العباد،فإذا نقض المسلمون عهدهم، و لم یلتزموا بطاعه الإمام،حرموا من برکات وجوده،و عاشوا فی المصائب و البلایا فی حیاتهم الدنیا،و یکونون عرضه للفتن و المحن بما کسبت أیدیهم.

ص :244


1- 1) الآیه 187 من سوره البقره.

الإسلام مرضی للّه تعالی دائما

و لیس معنی قوله تعالی: ..وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً (1).أن الإسلام لم یکن مرضیا قبل ذلک الیوم..فإن الإسلام مرضی دائما للّه تعالی، و الآیه لا مفهوم لها..

لأنها ترید أن تقول:إن یأس الکفار،و إتمام النعمه و إکمال الدین،الذی رضیه اللّه تعالی لکم أیها البشر قد کان فی هذا الیوم،فاللّه سبحانه راض لکم هذا فی کل حین،و قد بلغه لکم علی لسان أنبیائه،و وضع الضمانات لحفظ حدوده و شرائعه،و هیأ الظروف لبقائه و استمراره،من خلال تشریع الولایه،و تعریف الناس بأئمه دینهم،و بما یحفظهم من الضلال،و یدفع عن دینه تحریف المبطلین،و شبهات المضلین..

أو یکون المراد:أن اللّه کما لا یرضی الإسلام الناقص،لا یرضی الإسلام بدون حافظ لحدوده و شرائعه..

فإذا لم یبلغ النبی«صلی اللّه علیه و آله»ما أنزل إلیه من ربه کان الإسلام ناقصا،و بلا حافظ معا.و لا سیما مع ملاحظه:أن قبول الأعمال مرهون بولایته«علیه السلام».

آیه الإکمال نزلت مرتین

ذکرنا فی کتابنا الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»

ص :245


1- 1) الآیه 3 من سوره المائده.

أمورا کثیره حول آیه الأمر بالبلاغ..و آیه إکمال الدین..فلا غنی عن مراجعته.

و قلنا فی ذلک الکتاب مایلی:إن سوره المائده قد نزلت یوم عرفه دفعه واحده،فقرأها النبی«صلی اللّه علیه و آله»علی الناس،و سمعوا آیه الإکمال، و حاول أن یبلغ أمر الإمامه فی عرفه،فمنعته قریش و أعوانها.

ثم بدأت الأحداث تتوالی،و تنزل تلک الآیات المرتبطه بکل حدث علی حده.فنزلت بعد ذلک آیه: بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ (1).و جاءته بالعصمه من ربه،فبادر إلی إعلان إمامه علی«علیه السلام»یوم الغدیر،ثم تلا علیهم،أو نزلت علیه آیه الإکمال بعد نصبه«صلی اللّه علیه و آله»علیا «علیه السلام»فی ذلک الیوم الأغر،و قبل أن یشرع الناس بالتفرق.

فیکون الحدیثان فی نزول هذه الآیه یوم عرفه،و یوم الغدیر صحیحین معا،لکن نزولها یوم عرفه کان فی ضمن السوره،التی نزلت دفعه واحده، و نزولها یوم الغدیر کان بصوره منفرده عن بقیه آیات السوره،بل و منفرده عن سائر فقرات الآیه التی هی فی ضمنها کجمله إعتراضیه،حسبما بیناه..

و قد نقل الروایه بذلک الطبرسی فی الإحتجاج و نقلها غیره أیضا (2)،

ص :246


1- 1) الآیه 67 من سوره المائده.
2- 2) راجع:الإحتجاج(ط دار النعمان-النجف الأشرف)ج 1 ص 66 فما بعدها،و بحار الأنوار ج 37 ص 201 و الیقین لابن طاووس ص 343 و التفسیر الصافی ج 2 ص 53 و روضه الواعظین ص 89 و غایه المرام ج 1 ص 327 و ج 2 ص 142 و ج 3 ص 337 و موسوعه أحادیث أهل البیت«علیهم السلام»للنجفی ج 8 ص 48.

و فیها:أنه«صلی اللّه علیه و آله»قرأ علیهم آیه إکمال الدین یوم عرفه،حیث أمره اللّه تعالی بتبلیغ ولایه علی«علیه السلام»،و لم تنزل العصمه.

و یعلم بالمراجعه:أنه«صلی اللّه علیه و آله»حاول تنفیذ هذا الطلب، فمنع،فنزل قوله تعالی: بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ.. (1)،ففعل ذلک فی یوم الغدیر،و لم ینبس أحد منهم ببنت شفه إلا همسا.

و یؤید هذا المعنی:ما ذکر فی بعض الروایات،من أن یوم الغدیر کان یوم الخمیس کما سیأتی.

و هذا لا یتلاءم مع قولهم:إن یوم عرفه کان یوم الخمیس،بل یتلاءم مع کون عرفه یوم الثلاثاء.

و قد روی عن عمر (2)،و معاویه،و سمره بن جندب،و نسب إلی علی

ص :247


1- 1) الآیه 67 من سوره المائده.
2- 2) راجع:الدر المنثور ج 2 ص 258 عن الحمیدی،و عن عبد بن حمید،و أحمد، و البخاری،و مسلم،و الترمذی،و النسائی،و ابن جریر،و ابن المنذر،و ابن حبان، و البیهقی فی سننه،و راجع:صحیح البخاری ج 5 ص 186 و ج 8 ص 137 و(ط دار المعرفه)ج 1 ص 16 و صحیح مسلم ج 8 ص 238 و 239 و السنن الکبری للبیهقی ج 3 ص 181 و ج 5 ص 118 و سنن النسائی ج 8 ص 114 و مسند أحمد ج 1 ص 28 و سنن الترمذی ج 4 ص 316 و عمده القاری ج 18 ص 199 و ج 25 ص 23 و مسند الحمیدی ج 1 ص 19 و السنن الکبری للنسائی ج 2 ص 420-

«علیه السلام»أیضا أن آیه الإکمال نزلت فی یوم عرفه (1).

و هو ما یعنی:أن آیه الإکمال قد نزلت یوم عرفه فی ضمن تمام السوره.

ثم نزلت فی موردها وحدها یوم الخمیس،و هو یوم غدیر خم.

و لو قلنا:إن الآیه لم تنزل یوم الغدیر،بل نزلت یوم عرفه فقط،لم یمکن أن نجد لمضمون الآیه موردا،و منطبقا حسبما أوضحناه.

کلام الأمینی رحمه اللّه

توضیح:أما العلامه الأمینی«رحمه اللّه»فلم یرتض ما ذکروه من أن

2)

-و المعجم الأوسط للطبرانی ج 1 ص 253 و ج 4 ص 174 و مسند الشامیین ج 2 ص 60 و فضائل الأوقات للبیهقی ص 351 و کنز العمال ج 2 ص 399 و جامع البیان ج 6 ص 109 و 111 و معانی القرآن للنحاس ج 2 ص 261 و تفسیر السمعانی ج 2 ص 10 و شرح أصول الکافی ج 6 ص 121 و ج 11 ص 278 و المحلی لابن حزم ج 7 ص 272.

ص :248


1- 1) راجع:مجمع الزوائد ج 7 ص 13 و المعجم الکبیر ج 7 ص 220 و ج 12 ص 198 و ج 19 ص 392 و مسند الشامیین ج 3 ص 396 و الجامع لأحکام القرآن ج 2 ص 15 و الدر المنثور ج 2 ص 258 و تاریخ مدینه دمشق ج 46 ص 318 و سیر أعلام النبلاء ج 5 ص 323 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 8 ص 508 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 15 و الکامل لابن عدی ج 5 ص 11 و کنز العمال ج 2 ص 400 و جامع البیان ج 6 ص 106.

آیه إکمال الدین قد نزلت فی عرفه،و أورد أدله عدیده علی بطلان ذلک..

و کلامه صحیح إن کان یقصد تکذیب قولهم:إن شأن نزولها هو یوم عرفه و حسب،و أنها نزلت فیه لحضور مناسبه نزولها..فراجع کلامه (1)..

و لکننا ذکرنا:أن سوره المائده کانت قد نزلت قبل یوم الغدیر کلها، بما فیها آیه الإکمال،ثم صارت الأحداث تحصل،فتنزل الآیات المرتبطه بها مره ثانیه،فکلام الأمینی«رحمه اللّه»لا ینفی قولنا هذا..

أبو طالب لم یکن حاضرا

و قد رووا عن ابن عباس:أن أبا طالب«علیه السلام»کان یرسل کل یوم رجالا من بنی هاشم،یحرسون النبی«صلی اللّه علیه و آله»،حتی نزلت هذه الآیه وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ (2)،فأراد أن یرسل معه من یحرسه، فقال:یا عم:إن اللّه عصمنی من الجن و الإنس (3).

ص :249


1- 1) راجع:الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»ج 31 ص 313 و 315.
2- 2) الآیه 67 من سوره المائده.
3- 3) الجامع لأحکام القرآن ج 6 ص 158 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 81 و الغدیر ج 1 ص 228 و لباب النقول للسیوطی(ط دار إحیاء العلوم)ص 95 و(ط دار الکتب العلمیه)ص 83 و مجمع الزوائد ج 7 ص 17 و أسباب نزول الآیات ص 135 و المعجم الکبیر ج 11 ص 205 و الدر المنثور ج 2 ص 298 و عن ابن مردویه،و الطبرانی.

و نقول:

أولا:إن ما ذکرناه آنفا من الإجماع علی نزول سوره المائده فی المدینه، و أنها آخر ما نزل،أو من آخر ما نزل..و من الصحابه من یقول:إنها نزلت فی حجه الوداع-إن ذلک-یکفی للرد علی هذه المزعمه.فإن أبا طالب قد توفی قبل الهجره إجماعا..

ثانیا:لقد کانت هناک حراسات للنبی«صلی اللّه علیه و آله»تجری فی المدینه،و فی المسجد أسطوانه یقال لها:أسطوانه المحرس..و کان علی«علیه السلام»یبیت عندها یحرس رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..فإذا کانت الآیه المشار إلیها قد نزلت فی مکه،فترک الحرس منذئذ،فلا معنی لتجدید الحراسات علیه فی المدینه.

ثالثا:تقدم فی هذا الکتاب:أن أبا طالب«علیه السلام»کان فی الشعب إذا حلّ الظلام،و هدأت الأصوات یقیم النبی«صلی اللّه علیه و آله»من موضعه،و ینیم علیا«علیه السلام»مکانه.حتی إذا حدث أمر،فإن علیا یکون هو الفداء للنبی«صلی اللّه علیه و آله».

فلو صح:أن أبا طالب کان یرسل رجالا لحراسته«صلی اللّه علیه و آله»کل یوم،فلا تبقی حاجه لهذا الإجراء،فإن الحرس موجودون،و أی أمر یحدث،فإنهم هم الذین یتصدون له..

و یلاحظ هنا:أن أبا طالب لم یختر غیر علی«علیه السلام»لهذه المهمه، الأمر الذی لم یکن بلا موجب و سبب،و لعل السبب أمر إلهی کان لا بد من امتثاله..

ص :250

رابعا:إن آیه الهجره التی دلت علی مبیت النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی الغار،و حدیث مبیت علی«علیه السلام»فی فراش النبی«صلی اللّه علیه و آله»یکذب هذه الروایه أیضا.

و یظهر لنا:أن المطلوب بهذه الروایه المکذوبه إلقاء الشبهه حول مبیت علی«علیه السلام»مکان النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی الشعب،و حول مبیته«علیه السلام»مکانه«صلی اللّه علیه و آله»فی لیله الهجره.

بلغ ما أنزل إلیک..فی الیهود

من الأسالیب التی یتبعونها لتضییع الحقیقه تکثیر الأقوال فی المورد، و قد زعموا:أن الأقوال فی شأن نزول آیه: وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ (1).

بلغت العشره (2).

و قد رجح الرازی:أنها ترید أن تؤمن النبی«صلی اللّه علیه و آله»من کید الیهود و النصاری،فأمره اللّه بإظهار التبلیغ،و عدم المبالاه بهم،و دلیله علی ذلک:أن ما قبل الآیه و ما بعدها مرتبط بأهل الکتاب (3).

و نقول:

أولا:إن السیاق لیس حجه،و لا سیما بعد ورود الروایات الکثیره المبینه لشأن النزول..

ص :251


1- 1) الآیه 67 من سوره المائده.
2- 2) التفسیر الکبیر للرازی ج 12 ص 49 و الغدیر ج 1 ص 225 و 226.
3- 3) التفسیر الکبیر ج 12 ص 50 و الغدیر ج 1 ص 226.

ثانیا:إن أمر الیهود قد حسم قبل نزول الآیه بعده سنوات،أما النصاری فلم یکن لهم حضور یذکر و لا نفوذ ذو بال فی جزیره العرب..

ثالثا:لم یکن قد بقی شیء من الشریعه یتوهم أنه«صلی اللّه علیه و آله» یمتنع عن إبلاغه خشیه منهم،فکیف إذا کانت تصرح بأن الذی أمر اللّه نبیه بإبلاغه یعدل الدین کله،فقد قالت: وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ (1).

مع أنه«صلی اللّه علیه و آله»قد بلغ الرساله کلها..باستثناء بضعه أحکام قد لا تصل إلی عدد أصابع الید الواحده.

فذلک کله یدل:علی أن ما أمر«صلی اللّه علیه و آله»بإبلاغه له مساس بجمیع أحکام الدین و شرائعه و حقائقه..و هو الأمر الذی تخشاه قریش و الطامعون و الطامحون..و الذین أسلموا فی الفتح و بعده..و هو أخذ البیعه لعلی«علیه السلام»بالخلافه من بعده.

مم یخاف النبی صلّی اللّه علیه و آله؟!

و فی الآیه وعد للنبی«صلی اللّه علیه و آله»بأن اللّه تعالی سوف یعصمه من الناس،و یحفظه منهم،فیرد سؤال:من أی شیء کان«صلی اللّه علیه و آله»یخاف،إن بلّغ ما أمره اللّه به؟!مع علمنا:بأنه«صلی اللّه علیه و آله»لا یبخل بنفسه و لا بأی شیء یعود إلیه عن البذل فی سبیل اللّه تعالی..

و نجیب:

بأن الذی أظهرته النصوص التی تقدمت فی فصل سابق تحدثنا فیه عما

ص :252


1- 1) الآیه 67 من سوره المائده.

جری فی عرفه:أنه«صلی اللّه علیه و آله»کان یخاف من قومه الذین کانوا حدیثی عهد بجاهلیه أن یتهموه فیما یبلغهم إیاه بما یبطل أثر تبلیغه، و یوجب فساد دعوته،فهو«صلی اللّه علیه و آله»کان بصدد تحصین دعوته عن أن ینالها أولئک المتربصون بها بسوء.

و لعلک تقول:إذا کان هذا هو ما یخشاه الرسول«صلی اللّه علیه و آله»، فلا شک فی أن اللّه یعلمه،فلماذا أمره بالتبلیغ مع علمه بعدم إجتماع شرائطه؟!

و نجیب:

أولا:إن اللّه تعالی تاره یأمر نبیه أمرا تنجیزیا فعلیا حاضرا بأمر قد اجتمعت شرائطه،و ارتفعت موانعه..و تاره یأمره بإبلاغ أمر بنحو یجعل للنبی«صلی اللّه علیه و آله»نفسه مهمه توفیر بعض الشرائط،و إزاله بعض الموانع،و توخی الوقت الأنسب،و الأسلوب الأصوب فی ذلک،و الأمر فی موضوع الإمامه من هذا القبیل،فإنه کان یحتاج إلی الإعداد الصحیح، و تهیئه النفوس،و تمهید الوسائل المناسبه له..

ثانیا:إن قوله تعالی لنبیه و إن لم تفعل،لا یعنی أنه«صلی اللّه علیه و آله» هو الذی یختار أن لا یفعل،بل معناه:أن هذا الفعل إن لم یصدر منک بسبب منعهم إیاک،کما حصل فی عرفات،ثم فی منی،فإننا سوف نعتبر أننا قد عدنا معهم إلی نقطه الصفر،و ربما تقوم الضروره بحربهم،کما حوربوا فی بدر و أحد،و الخندق،و الفتح،و حنین..

و مما یدل علی أن المشکله هی فی الناس الذین یمنعون النبی«صلی اللّه

ص :253

علیه و آله»قوله تعالی: وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ .و قوله: إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ .فإن هذه الفقرات قد جاءت لتؤید و تؤکد صحه فعله«صلی اللّه علیه و آله»،و صدق توقعاته،و أن ما فعله کان فی محله،و أنه لو لا العصمه الإلهیه لم یصح التبلیغ،لأنه سیکون بمثابه التفریط بالمهمه، و عدم توخی الظرف الملائم.

و ربما یشیر إلی ذلک أیضا:أنه عطف بالواو لا بإلفاء فی قوله تعالی:

وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ

(1)

،إذ لو عطف بإلفاء لأفاد أن النبی«صلی اللّه علیه و آله» هو الذی یمتنع عن الإبلاغ بقرار منه،و وجود الداعی إلی هذا الإمتناع لدیه،و لکنه حین عطف بالواو أفاد أن عدم الفعل سوف یطرأ علیه بسبب مانع و عارض.

فما بلغت رسالته

إن قوله تعالی: فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ (2).یدل علی أن هذا الذی یراد تبلیغه یوازی فی أهمیته و خطورته تبلیغ الرساله کلها،فبدونه تصبح الرساله کلا شیء،و تذهب کل الجهود و التضحیات التی بذلت سدی أو فقل:

لو لاه تصبح الرساله کلها،بمثابه الجسد الذی لا روح فیه،فهو تام التکوین،و لکن جمیع أعضائه معطله،فإذا نفخت فیه الروح،و سرت فیه الحیاه،تحرکت جمیع الأجهزه و عملت بصوره منتظمه،فتصیر العین تری،

ص :254


1- 1) الآیه 67 من سوره المائده.
2- 2) الآیه 67 من سوره المائده.

و الأذن تسمع،و اللسان یتکلم،و الید تتحرک..و القلب ینبض..و تکون له مشاعر و أحاسیس،فیحب و یبغض،و یفرح و یحزن و..و..إلخ..

و ولایه علی«علیه السلام»کذلک،فإنها إن فقدت،فإن جمیع أعمال الإنسان تفقد خصوصیه التأثیر فی السعاده الأخرویه،و یفتقد معها کثیرا من المنافع فی الدنیا..

و لأجل ذلک ورد:أما لو أن رجلا صام نهاره و قام لیله،و تصدق بجمیع ماله،و حج جمیع دهره،و لم یعرف ولایه ولی اللّه فیوالیه،و تکون جمیع أعماله بدلالته إلیه،ما کان له علی اللّه ثواب،و لا کان من أهل الایمان (1).

تبرئه الرسول صلّی اللّه علیه و آله

و التعبیر فی الآیه الکریمه ب: یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ (2)،لیفید:أن هذا الأمر لیس أمرا تدبیریا أتی به الرسول من عند

ص :255


1- 1) الآیه 67 من سوره المائده.
2- 2) راجع:وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 1 ص 119 و ج 27 ص 42 و 66 و(ط دار الإسلامیه)ج 1 ص 91 و ج 18 ص 26 و 44 و مستدرک الوسائل ج 17 ص 269 و بحار الأنوار ج 23 ص 294 و ج 65 ص 333 و الکافی ج 2 ص 19 و المحاسن للبرقی ج 1 ص 287 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 97 و مستدرک سفینه البحار ج 6 ص 588 و ج 10 ص 459 و موسوعه أحادیث أهل البیت للنجفی ج 3 ص 440 و ج 12 ص 227 و تفسیر کنز الدقائق ج 2 ص 544 و الوافیه للفاضل التونی ص 174 و غایه المرام ج 3 ص 78.

نفسه،بل هو أمر یبلغه لهم من حیث هو رسول یأتیهم بالقرار الربانی، الذی لا خیار له و لهم فیه..

ثم بین لهم بصوره أصرح و أوضح أن هذا الأمر أُنْزِلَ إِلَیْکَ .

و لکی لا تذهب بهم الأوهام إلی أن الذی جاء به هو الملک أو غیره، صرح لهم:بأنه مِنْ رَبِّکَ .

ص :256

الفصل الثامن

اشاره

آیات سوره المعارج..و سوره العصر..

ص :257

ص :258

الغدیر و آیات سوره المعارج

و تذکر هنا قضیه ذلک المستکبر الذی لم یرض بنصب علی«علیه السلام»إماما یوم الغدیر،فطلب من اللّه تعالی أن ینزل علیه العذاب،فنزل، و نزل قوله تعالی: سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ لِلْکٰافِرینَ لَیْسَ لَهُ دٰافِعٌ (1).

و قد ناقش ابن تیمیه فی صحه هذه القضیه..ورد العلماء کلامه..

و قد ذکرنا ذلک کله فی کتابنا الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»،و قد رأینا أنفسنا أمام أحد ثلاثه خیارات:

أولها:أن نهمل ذلک کله،فلا نورد منه شیئا فی کتابنا هذا..و لم یعجبنا هذا الخیار لأسباب کثیره منها حرمان القارئ الکریم من أمر له ارتباط ظاهر بحیاه علی«علیه السلام»،و بأهم قضیه تعنیه.

الثانی:أن نعید کتابه ذلک کله من جدید.و هو خیار غیر سدید،لأنه سیکون مجرد إتلاف للوقت،و ضرب للجهد،لأجل اعتبارات شخصیه لیست ذات أهمیه.

الثالث:أن نستعیر ما کتبناه هناک و نضعه هنا بین یدی القارئ الکریم

ص :259


1- 1) الآیتان 1 و 2 من سوره المعارج.

و قد آثرنا هذا الخیار الأخیر،رغم ما فیه من حزازه شخصیه بالنسبه إلینا..

فإلیک ما أوردناه فی الجزء الحادی و الثلاثین من کتابنا:الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»،حرفیا،و بدون أدنی تصرف فیه:

سوره المعارج مکیه

زعموا فی مناقشاتهم لهذه الواقعه:أن سوره المعارج مکیه،و هو ما ذکرته الروایه عن ابن عباس (1)،و ابن الزبیر (2)،فتکون قد نزلت قبل بیعه الغدیر بسنوات.

و نقول:

الصحیح:أنها نزلت فی المدینه،بعد حادثه الغدیر،حیث طار خبر ما جری فی غدیر خم فی البلاد،فأتی الحارث بن النعمان الفهری أو(جابر بن النضر بن الحارث بن کلده العبدری).

ص :260


1- 1) الدر المنثور ج 6 ص 263 عن ابن الضریس،و النحاس،و ابن مردویه،و البیهقی، و سعد السعود لابن طاووس ص 291 و فتح القدیر ج 5 ص 287 و تفسیر المیزان ج 6 ص 56 و ج 20 ص 11 و لباب النقول(ط دار إحیاء العلوم) ص 219 و(ط دار الکتب العلمیه)ص 202 و تفسیر ابن أبی حاتم ج 5 ص 1690 و ج 10 ص 3373 عن السدی.
2- 2) الدر المنثور ج 6 ص 263 عن ابن مردویه،و فتح القدیر ج 5 ص 287 و تفسیر المیزان ج 6 ص 56.

فی هامش الغدیر:«لا یبعد صحه ما فی هذه الروایه من کونه جابر بن النضر،حیث إن جابرا قتل أمیر المؤمنین«علیه السلام»والده النضر صبرا، بأمر من رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لما أسر یوم بدر» (1).

فقال:یا محمد،أمرتنا من اللّه أن نشهد أن لا إله إلا اللّه،و أنک رسول اللّه،و بالصلاه،و الصوم،و الحج،و الزکاه،فقبلنا منک،ثم لم ترض بذلک حتی رفعت بضبع ابن عمک،ففضلته علینا،و قلت:من کنت مولاه فعلی مولاه،فهذا شیء منک أم من اللّه؟!

فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:و الذی لا إله إلا هو،إن هذا من اللّه.

فولی جابر،یرید راحلته،و هو یقول:اللهم،إن کان ما یقول محمد حقا فأمطر علینا حجاره من السماء،أو ائتنا بعذاب ألیم.

فما وصل إلیها حتی رماه اللّه بحجر فسقط علی هامته،و خرج من دبره،و قتله.و أنزل اللّه تعالی: سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ الآیه» (2).

ص :261


1- 1) الغدیر ج 1 ص 239 هامش.
2- 2) الغدیر ج 1 ص 239 عن غریب القرآن لأبی عبید،و نقله أیضا عن مصادر کثیره أخری.و راجع:شفاء الصدور لأبی بکر النقاش،و الکشف و البیان للثعلبی، و تفسیر فرات ص 190 و(1410 ه-1990 م)ص 505 و خصائص الوحی المبین لابن البطریق ص 88 و کنز الفوائد للکراجکی،و شواهد التنزیل ج 2 ص 383 و 381 و دعاه الهداه للحاکم الحسکانی.و الجامع لأحکام القرآن ج 18 ص 278 و تذکره الخواص ص 30 و الإکتفاء للوصابی الشافعی،و فرائد-

2)

-السمطین ج 1 ص 82 و إقبال الأعمال لابن طاووس ج 2 ص 251 و مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 240 و بحار الأنوار ج 37 ص 136 و 162 و 176 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 154 و 161 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 115 و معارج الوصول للزرندی الحنفی،و نظم درر السمطین ص 93 و الفصول المهمه لابن الصباغ ص 41 و جواهر العقدین للسمهودی الشافعی،و تفسیر أبی السعود للعمادی ج 9 ص 29 و السراج المنیر(تفسیر)للشربینی الشافعی ج 4 ص 364 و الأربعین فی مناقب أمیر المؤمنین لجمال الدین الشیرازی ص 40 و ینابیع الموده ج 2 ص 370 و فیض القدیر ج 6 ص 218 و منهاج الکرامه ص 117 و العقد النبوی و السر المصطفوی لابن العیدروس،و وسیله المآل لأحمد بن باکثیر الشافعی ص 119 و 120 و نزهه المجالس للصفوری الشافعی ج 2 ص 209 و السیره الحلبیه ج 3 ص 302 و(ط دار المعرفه)ج 3 ص 337 و الصراط السوی فی مناقب النبی للقادری المدنی،و شرح الجامع الصغیر للحفنی الشافعی ج 2 ص 387 و معارج العلی فی مناقب المرتضی لمحمد صدر العالم،و تفسیر شاهی لمحمد محبوب العالم،و شرح المواهب اللدنیه للزرقانی ج 7 ص 13 و ذخیره المآل فی شرح عقد جواهر اللآلی لعبد القادر الحفظی الشافعی، و الروضه الندیه لمحمد بن إسماعیل الیمانی ص 156 و نور الأبصار للشبلنجی الشافعی ص 159 و المنار(تفسیر)لرشید رضا ج 6 ص 464 و الأربعون حدیثا لابن بابویه ص 83 و خلاصه عبقات الأنوار ج 8 ص 342 و 357 و 362 و 368 و 370 و المراجعات ص 274 و جامع أحادیث الشیعه ج 1 ص 52.

ص :262

و قد رد ابن تیمیه هذا الحدیث،لعده أدله أوردها،و تبعه فیها غیره (1).

و أدلته هی التالیه:

1-إن قصه الغدیر إنما کانت بعد حجه الوداع بالإجماع-و الروایات تقول:إنه لما شاعت قصه الغدیر جاء الحارث و هو بالأبطح،و الأبطح بمکه.مع أن اللازم أن یکون مجیئه إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی المدینه.

2-إن سوره المعارج مکیه باتفاق أهل العلم..

3-إن قوله:اللهم إن کان هذا هو الحق من عندک،فأمطر علینا حجاره من السماء،نزلت عقیب بدر بالاتفاق.و قصه الغدیر کانت بعد ذلک بسنین.

4-إن هذه الآیه-أعنی آیه: سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ (2)-نزلت

ص :263


1- 1) راجع:منهاج السنه ج 4 ص 13 و تفسیر المنار لرشید رضا ج 6 ص 464 فما بعدها.
2- 2) الغدیر ج 1 ص 239 عن غریب القرآن لأبی عبید و عن مصادر أخری،و راجع: شفاء الصدور لأبی بکر النقاش،و الکشف و البیان للثعلبی،و تفسیر فرات ص 190 و کنز الفوائد للکراجکی،و شواهد التنزیل ج 2 ص 383 و 381 و دعاه الهداه للحاکم الحسکانی.و الجامع لأحکام القرآن ج 18 ص 278 و تذکره الخواص ص 30 و الإکتفاء للوصابی الشافعی،و فرائد السمطین ج 1 ص 82 و معارج الوصول للزرندی الحنفی،و نظم درر السمطین ص 93 و الفصول-

بسبب ما قاله المشرکون بمکه،و لم ینزل علیهم العذاب هناک لوجود النبی «صلی اللّه علیه و آله»لقوله تعالی: مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ .

5-لو صح ذلک لکانت آیه کآیه أصحاب الفیل،و مثلها تتوفر الدواعی علی نقله،مع أن أکثر المصنفین فی العلم و أرباب المسانید و الصحاح،و الفضایل و التفسیر و السیر قد أهملوا هذه القضیه،فلا تروی إلا بهذا الإسناد المنکر.

6-إن الحارث المذکور فی الروایه کان مسلما حسبما ظهر فی خطابه

2)

-المهمه لابن الصباغ ص 41 و جواهر العقدین للسمهودی الشافعی،و تفسیر أبی السعود للعمادی ج 9 ص 29 و السراج المنیر(تفسیر)للشربینی الشافعی ج 4 ص 364 و الأربعین فی مناقب أمیر المؤمنین لجمال الدین الشیرازی ص 40 و فیض القدیر ج 6 ص 218 و العقد النبوی و السر المصطفوی لابن العیدروس، و وسیله المآل لأحمد بن باکثیر الشافعی ص 119 و 120 و نزهه المجالس للصفوری الشافعی ج 2 ص 209 و عن السیره الحلبیه ج 3 ص 302 و الصراط السوی فی مناقب النبی للقادری المدنی،و شرح الجامع الصغیر للحنفی الشافعی ج 2 ص 387 و معارج العلی فی مناقب المرتضی لمحمد صدر العالم،و تفسیر شاهی لمحمد محبوب العالم،و شرح المواهب اللدنیه للزرقانی ج 7 ص 13 و ذخیره المآل فی شرح عقد جواهر اللآلی لعبد القادر الحفظی الشافعی، و الروضه الندیه لمحمد بن إسماعیل الیمانی ص 156 و نور الأبصار للشبلنجی الشافعی ص 159 و المنار(تفسیر)لرشید رضا ج 6 ص 464.

ص :264

المذکور مع النبی«صلی اللّه علیه و آله»،و من المعلوم بالضروره أن أحدا لم یصبه عذاب علی عهد النبی«صلی اللّه علیه و آله».

7-إن الحارث بن النعمان غیر معروف فی الصحابه،و لم یذکر فی الإستیعاب،و لا ذکره ابن منده،و أبو نعیم و أبو موسی فی تآلیفهم فی أسماء الصحابه.

و نقول:

إن جمیع ذلک لا یمکن قبوله..و سوف نکتفی هنا بتلخیص ما ذکره العلامه الأمینی«رحمه اللّه»،فنقول:

بالنسبه للدلیل الأول یرد علیه:

ألف:إن کلمه الأبطح إنما وردت فی بعض الروایات دون بعض، فإطلاق الکلام بحیث یظهر منه أن الإشکال یرد علی جمیعها فی غیر محله..

و ورد فی بعض نصوص الروایه:أن مجیء السائل کان إلی المسجد (1).

و قد نص فی السیره الحلبیه:علی أن ذلک کان فی مسجد المدینه (2).

ص :265


1- 1) تذکره الخواص ص 30 و السیره الحلبیه ج 3 ص 274 و(ط دار المعرفه)ج 3 ص 337 و الغدیر ج 1 ص 248 عنه،و عن معارج العلی للشیخ محمد صدر العالم،و العدد القویه للحلی ص 185 و خلاصه عبقات الأنوار ج 8 ص 368 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 4 ص 442.
2- 2) الغدیر ج 1 ص 248 و السیره الحلبیه ج 3 ص 274 و(ط دار المعرفه)ج 3 ص 337 و شرح إحقاق الحق ج 4 ص 442.

ب:إن کلمه الأبطح لا تختص ببطحاء مکه،بل هی تطلق علی کل مسیل فیه دقائق الحصی (1).

و قد وردت فی البخاری فی صحیحه (2)،أحادیث ترتبط بالبطحاء بذی الحلیفه.

ص :266


1- 1) راجع:معجم البلدان ج 2 ص 213 و 215 و(ط دار إحیاء التراث العربی)ج 1 ص 74 و 446 و الغدیر ج 1 ص 250 و راجع:عمده القاری ج 10 ص 101 و الخلاف للطوسی ج 6 ص 196.
2- 2) صحیح البخاری ج 2 ص 556 حدیث 1459 و ج 1 ص 183 حدیث 470 و(ط دار الفکر)ج 2 ص 143 و 197 و راجع:صحیح مسلم(کتاب الحج)ج 3 ص 154 و 155 و(ط دار الفکر)ج 4 ص 106 و التمهید لابن عبد البر ج 15 ص 243 و ج 24 ص 429 و 477 و کتاب الموطأ ج 1 ص 405 و تاریخ مدینه دمشق ج 22 ص 226 و سنن النسائی ج 5 ص 127 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 1 ص 73 و سیر أعلام النبلاء ج 18 ص 542 و سنن أبی داود ج 1 ص 453 و عمده القاری ج 9 ص 146 و ج 10 ص 101 و 102 و فتح الباری ج 3 ص 471 و السنن الکبری للبیهقی ج 5 ص 244 و 245 و شرح مسلم للنووی ج 9 ص 114 و الإستذکار لابن عبد البر ج 4 ص 339 و معرفه السنن و الآثار للبیهقی ج 3 ص 540 و السنن الکبری للنسائی ج 2 ص 330 و 477 و کتاب الموطأ لمالک ج 1 ص 405 و الغدیر ج 1 ص 248 و مسند أحمد ج 2 ص 28 و 87 و 112 و 119 و 138 و عون المعبود ج 6 ص 27 و المعجم الأوسط ج 4 ص 307 و ج 5 ص 236.

و کان«صلی اللّه علیه و آله»إذا رجع إلی المدینه دخل من معرس الأبطح،فکان فی معرسه ببطن الوادی،فقیل له:إنک ببطحاء مبارکه (1).

و ورد التعبیر بذلک أیضا فی کلام عائشه عن موضع قبر النبی«صلی اللّه علیه و آله» (2).

ص :267


1- 1) إمتاع الأسماع للمقریزی ج 2 ص 122 و الغدیر ج 1 ص 248 و سبل الهدی و الرشاد ج 8 ص 485 و راجع:مسند أحمد ج 2 ص 90 و 136 و صحیح البخاری(ط دار الفکر)ج 2 ص 144 و ج 3 ص 71 و ج 8 ص 155 و صحیح مسلم(ط دار الفکر)ج 4 ص 106 و سنن النسائی ج 5 ص 127 و شرح مسلم للنووی ج 9 ص 115 و السنن الکبری للبیهقی ج 5 ص 245 و فتح الباری ج 5 ص 16 و عمده القاری ج 9 ص 146 و 148 و ج 12 ص 177 و ج 25 ص 62 و السنن الکبری للنسائی ج 2 ص 330 و مسند أبی یعلی ج 9 ص 350 و صحیح ابن خزیمه ج 4 ص 169 و المعجم الأوسط ج 8 ص 52 و المعجم الکبیر ج 12 ص 231 و التمهید لابن عبد البر ج 15 ص 245 و البدایه و النهایه(ط دار إحیاء التراث العربی)ج 5 ص 131 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 222.
2- 2) کما فی مصابیح السنه للبغوی ج 1 ص 83 و إعانه الطالبین للدمیاطی ج 2 ص 135 و المحلی لابن حزم ج 5 ص 134 و الجوهر النقی ج 4 ص 3 و مسند أبی یعلی ج 8 ص 53 و تاریخ الأمم و الملوک ج 2 ص 614 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 945 و البدایه و النهایه ج 5 ص 293 و التنبیه و الإشراف ص 251 و تهذیب الکمال ج 22 ص 158 و الطبقات الکبری لابن سعد ج 3 ص 209-

وثمه أحادیث عن حذیفه بن أسید،و عامر بن لیلی،تذکر فی أحادیث الغدیر:أنه حین رجوع النبی«صلی اللّه علیه و آله»من حجه الوداع،لما کان بالجحفه نهی عن سمرات متقاربات بالبطحاء أن لا ینزل تحتهن أحد (1).

وثمه حدیث عن بطحاء واسط،و بطحاء ذی الحلیفه،و بطحاء ابن أزهر،و بطحاء المدینه،و هو أجل من بطحاء مکه (2)،و قد نسب البطحاوی العلوی إلی جده قوله:

2)

-و الدرایه فی تخریج أحادیث الهدایه ج 1 ص 242 و نصب الرایه ج 2 ص 358 و سبل الهدی و الرشاد ج 12 ص 342 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 541 و تحفه الأحوذی ج 4 ص 130 و عمده القاری ج 8 ص 224 و فتح الباری ج 3 ص 204 و السنن الکبری للبیهقی ج 4 ص 3 و المستدرک للحاکم ج 1 ص 369 و سنن أبی داود ج 2 ص 84 و نیل الأوطار ج 4 ص 129 و سبل السلام ج 2 ص 110 و تلخیص الحبیر ج 5 ص 225 و فیض القدیر ج 4 ص 153.

ص :268


1- 1) راجع:الغدیر ج 1 ص 10 و 26 و 249 و معجم البلدان ص 213-222 و کتاب الولایه لابن عقده ص 232 و غایه المرام ج 1 ص 299 و البلدان للیعقوبی ص 84 و مجمع الزوائد ج 9 ص 164 و الفصول المهمه لابن الصباغ ج 1 ص 241 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 155 و 249 و شرح إحقاق الحق (الملحقات)ج 6 ص 342 و ج 24 ص 200 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 139 و جامع أحادیث الشیعه ج 1 ص 33.
2- 2) معجم البلدان ج 1 ص 444 و 445 و الغدیر ج 1 ص 249.

و بطحا المدینه لی منزل

فیا حبذا ذاک من منزل..

و فی قول حیص بیص المتوفی سنه 574 ه.

ملکنا فکان العفو منا سجیه

فلما ملکتم سال بالدم أبطح (1)

و یوم البطحاء(منسوب إلی بطحاء ذی قار)من أیام العرب المعروفه.

و من الشعر المنسوب إلی أمیر المؤمنین«علیه السلام»:

أنا ابن المبجل بالأبطحین

و بالبیت من سلفی غالب

قال المیبذی فی شرحه:یرید أبطح مکه و المدینه (2).

و أما الجواب عن الدلیل الثانی،و هو أن سوره المعارج مکیه بالإجماع لا مدنیه،فنقول:

أولا:إن الإجماع إنما هو علی أن مجموع السوره کان مکیا،لا جمیع

ص :269


1- 1) راجع:دیوان حیص بیص ج 3 ص 404 و خلاصه عبقات الأنوار ج 8 ص 391 و الغدیر ج 1 ص 255 و شجره طوبی ج 2 ص 303 و الإمام علی بن أبی طالب «علیه السلام»للهمدانی ص 648 و قاموس الرجال للتستری ج 12 ص 101 و وفیات الأعیان ج 2 ص 365 و الوافی بالوفیات ج 15 ص 104 و الفصول المهمه لابن الصباغ ج 2 ص 842 و جواهر المطالب لابن الدمشقی ج 2 ص 314 و الکنی و الألقاب ج 1 ص 338 و المجالس الفاخره للسید شرف الدین ص 257 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 27 ص 488 و 506.
2- 2) راجع:شرح دیوان أمیر المؤمنین«علیه السلام»ص 197 و بحار الأنوار ج 34 ص 397 و الغدیر ج 1 ص 252.

آیاتها.فلعل هذه الآیه بالخصوص کانت مدنیه..

و قد یعترض علی ذلک:بأن المتیقن فی اعتبار السوره مکیه أو مدنیه هو تلک التی تکون بدایاتها کذلک،أو تکون تلک الآیات التی انتزع اسم السوره منها کذلک..

و الجواب عن ذلک..

ألف:إن هناک سورا کثیره یقال عنها:إنها مکیه مثلا مع أن أوائلها تکون مدنیه،و کذلک العکس،و ذلک مثل:

سوره العنکبوت..فإنها مکیه إلا عشر آیات من أولها (1).

سوره الکهف..مکیه إلا سبع آیات من أولها (2).

ص :270


1- 1) راجع:جامع البیان ج 20 ص 86 و الجامع لأحکام القرآن ج 13 ص 323 و السراج المنیر للشربینی ج 3 ص 123 و سعد السعود لابن طاووس ص 289 و الغدیر ج 1 ص 255 و البیان فی عد آی القرآن للدانی ص 203 و زاد المسیر ج 6 ص 119 و المحرر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز للأندلسی ج 4 ص 305 و تفسیر السمعانی ج 4 ص 165 و تفسیر ابن زمنین ج 3 ص 339 و التفسیر الکبیر للرازی ج 25 ص 25 و فتح القدیر ج 4 ص 191 و تفسیر الثعالبی ج 4 ص 288 و الجامع لأحکام القرآن ج 13 ص 323 و تفسیر العز بن عبد السلام ج 2 ص 504 و التفسیر الصافی ج 4 ص 110 و التبیان ج 8 ص 185 و عمده القاری ج 19 ص 108 و مجمع البیان ج 8 ص 5.
2- 2) راجع:الجامع لأحکام القرآن ج 10 ص 346 و الإتقان فی علوم القرآن للسیوطی-

سوره المطففین،مکیه إلا الآیه الأولی،(و فیها اسم السوره) (1).

سوره اللیل،مکیه إلا أولها،(و فیها اسم السوره أیضا) (2).

و هناک سور أخری کثیره مکیه،و فیها آیات مدنیه..مثل سوره هود، و مریم،و الرعد،و إبراهیم،و الإسراء،و الحج،و الفرقان،و النمل،و القصص، و المدثر،و القمر،و الواقعه،و اللیل،و یونس (3).

2)

-ج 1 ص 16 و(ط دار الفکر)ج 2 ص 185 و الغدیر ج 1 ص 256 و تفسیر الثعالبی ج 3 ص 505 و راجع:عمده القاری ج 19 ص 36 و التبیان ج 7 ص 3 و تفسیر شبر ص 289 و تفسیر مقاتل بن سلیمان ج 2 ص 278 و تفسیر العز بن عبد السلام ج 2 ص 237 و تفسیر أبی السعود ج 5 ص 202 و فتح القدیر ج 3 ص 268 و ج 9 ص 37 و تفسیر الآلوسی ج 15 ص 199.

ص :271


1- 1) راجع:جامع البیان ج 30 ص 58 و الغدیر ج 1 ص 257 و راجع:التفسیر الصافی ج 5 ص 298 و ج 7 ص 421 و تفسیر العز بن عبد السلام ج 3 ص 429 و الإتقان فی علوم القرآن ج 1 ص 17 و(ط دار الفکر)ص 55 و فتح القدیر ج 5 ص 397 و تفسیر مجمع البیان ج 10 ص 289 و بحار الأنوار ج 66 ص 116.
2- 2) راجع:الإتقان فی علوم القرآن ج 1 ص 17 و(ط دار الفکر)ص 54 و الغدیر ج 1 ص 257.
3- 3) راجع ذلک کله فی:الغدیر ج 1 ص 256-257 و راجع:الجامع لأحکام القرآن ج 9 ص 1 و 278 و 338 و ج 10 ص 203 و ج 12 ص 1 و ج 13 ص 1 و 247 و ج 15 ص 65 و السراج المنیر ج 2 ص 40 و 511 و 617 و ج 4 ص 136 و 171-

ب:و هناک سور مدنیه،و فیها آیات مکیه،مثل:

سوره المجادله،فإنها مدنیه إلا العشر الأول،(و فیها تسمیه السوره) (1).

سوره البلد،و هی مدنیه إلا الآیه الأولی،(و فیها اسم السوره)و حتی الرابعه (2)،و غیر ذلک.

ثانیا:لو سلمنا أن هذه السوره مکیه،فإن ذلک لا یبطل الروایه التی تنص علی نزولها فی مناسبه الغدیر،لإمکان أن تکون قد نزلت مرتین، فهناک آیات کثیره نص العلماء علی نزولها مره بعد أخری،عظه و تذکیرا،أو اهتماما بشأنها،أو اقتضاء موردین لنزولها،نظیر:البسمله،و أول سوره

3)

-و التفسیر الکبیر للرازی ج 4 ص 774 و ج 5 ص 540 و ج 6 ص 206 و 258 و 585 و الإتقان فی علوم القرآن ج 1 ص 15 و 16 و تفسیر الشربینی ج 2 ص 2 و 137 و 159 و 261 و 205 و تفسیر الخازن ج 4 ص 343.

ص :272


1- 1) راجع:إرشاد العقل السلیم لأبی السعود ج 8 ص 215 و السراج المنیر ج 4 ص 219 و الغدیر ج 1 ص 257 و راجع:تفسیر مجمع البیان ج 9 ص 407 و التفسیر الصافی ج 5 ص 142 و المحرر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز ج 5 ص 272 و فتح القدیر ج 5 ص 181 و تفسیر الآلوسی ج 28 ص 2 و تفسیر البیضاوی ج 5 ص 307 و الجامع لأحکام القرآن ج 17 ص 269 و تفسیر العز بن عبد السلام ج 3 ص 291 و زاد المسیر ج 7 ص 314.
2- 2) راجع:الإتقان ج 1 ص 17 و(ط دار الفکر)ص 55 و تفسیر الآلوسی ج 30 ص 133 و الغدیر ج 1 ص 257.

الروم،و آیه الروح.

و قوله: مٰا کٰانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ.. .

و قوله: أَقِمِ الصَّلاٰهَ طَرَفَیِ النَّهٰارِ .

و قوله: أَ لَیْسَ اللّٰهُ بِکٰافٍ عَبْدَهُ .

و سوره الفاتحه،فإنها نزلت مره بمکه حین فرضت الصلاه،و مره بالمدینه حین حولت القبله،و لتثنیه نزولها سمیت بالمثانی (1).

و عن الدلیل الثالث أجاب:

أن نزول آیه سوره الأنفال قبل سنوات و هی قوله تعالی: وَ إِذْ قٰالُوا اللّٰهُمَّ إِنْ کٰانَ هٰذٰا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنٰا حِجٰارَهً مِنَ السَّمٰاءِ أَوِ ائْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِیمٍ (2).لا یمنع من أن یتفوه بها هذا المعترض علی اللّه و رسوله،و یظهر کفره بها.و لعله قد سمعها من قبل،فآثر أن یستخدمها فی دعائه،لإظهار شده عناده و جحوده أخزاه اللّه.

و عن الدلیل الرابع أجاب:

ص :273


1- 1) راجع:الغدیر ج 1 ص 257 و تفسیر مجمع البیان ج 1 ص 47 و التفسیر الصافی ج 1 ص 80 و بحار الأنوار ج 84 ص 79 و التفسیر الکبیر للرازی ج 19 ص 207 و البرهان للزرکشی ج 1 ص 29 و تفسیر الآلوسی ج 14 ص 79 و تفسیر المیزان ج 12 ص 191 و السیره الحلبیه ج 1 ص 396 و الإتقان ج 1 ص 60 و(ط دار الفکر)ص 105 و فیه موارد أخری أیضا.
2- 2) الآیه 32 من سوره الأنفال.

ألف:قد لا ینزل العذاب علی المشرکین لبعض الأسباب المانعه من نزوله،مثل إسلام جماعه منهم،أو ممن هم فی أصلابهم،و لکنه ینزل علی هذا الرجل الواحد المعاند فی المدینه لارتفاع المانع من نزوله..و لا سیما مع طلبه من اللّه أن ینزل علیه العذاب.

ب:قد یقال:إن المنفی فی آیه مٰا کٰانَ اللّٰهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ هو عذاب الاستئصال للجمیع،و لا یرید أن ینفی نزول العذاب علی بعض الأفراد خصوصا مع طلبه ذلک..

ج:دلت الروایات علی نزول العذاب علی قریش،و ذلک حین دعا رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»علیهم بأن یجعل سنیهم کسنی یوسف «علیه السلام»فارتفع المطر،و أجدبت الأرض،و أصابتهم المجاعه حتی أکلوا العظام،و الکلاب،و الجیف (1)..

ص :274


1- 1) راجع:صحیح مسلم ج 5 ص 342 ج 39 کتاب صفه القیامه و الجنه و النار،و(ط دار الفکر)ج 8 ص 131 و سنن الترمذی ج 5 ص 56 و صحیح البخاری ج 2 ص 125 و(ط دار الفکر)ج 2 ص 15 و ج 5 ص 217 و ج 6 ص 19 و 32 و 40 و 41 و مسند أحمد ج 1 ص 431 و 441 و التفسیر الکبیر للرازی ج 27 ص 242 و النهایه فی اللغه ج 3 ص 293 و ج 5 ص 200 و الخصائص الکبری للسیوطی ج 1 ص 246 و عمده القاری ج 7 ص 27 و 28 و ج 19 ص 140 و دلائل النبوه ج 2 ص 324 و السنن الکبری للبیهقی ج 3 ص 353 و دلائل النبوه لأبی نعیم ص 575 ح 369 و الغدیر ج 1 ص 259 و بحار الأنوار ج 16-

د:قد نزل العذاب أیضا علی بعض الأفراد بدعاء رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،کما جری لأبی زمعه،الأسود بن المطلب،حیث کان هو و أصحابه یتغامزون بالنبی«صلی اللّه علیه و آله»،فدعا علیه النبی«صلی اللّه علیه و آله»أن یعمی،و یثکل ولده،فأصابه ذلک (1).

و دعا علی مالک بن الطلاطله،فأشار جبریل إلی رأسه،فامتلأ قیحا فمات (2).

ثم ما جری للحکم بن أبی العاص حیث کان یحکی مشیه النبی«صلی

1)

-ص 411 و مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 189 و البدایه و النهایه ج 6 ص 101 و راجع:تفسیر السمعانی ج 2 ص 359.

ص :275


1- 1) راجع:الکامل فی التاریخ ج 2 ص 27 و(ط دار صادر)ج 2 ص 74 و إمتاع الأسماع ج 14 ص 332 و تخریج الأحادیث و الآثار ج 2 ص 220 و سبل الهدی و الرشاد ج 2 ص 461 و الغدیر ج 1 ص 259 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه) ج 1 ص 513 و الجامع لأحکام القرآن ج 10 ص 62 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 580.
2- 2) راجع:الکامل فی التاریخ ج 2 ص 27 و(ط دار صادر)ج 2 ص 75 و الغدیر ج 1 ص 259 و راجع:بحار الأنوار ج 18 ص 49 و تخریج الأحادیث و الآثار ج 2 ص 220 و تفسیر مجمع البیان ج 6 ص 133 و جامع البیان ج 14 ص 95 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 580 و سیره ابن إسحاق ج 5 ص 254 و السیره النبویه لابن هشام ج 2 ص 278.

اللّه علیه و آله»،فرآه«صلی اللّه علیه و آله»،فقال:کن کذلک،فکان الحکم مختلجا یرتعش منذئذ (1).

و ما جری لجمره بنت الحارث،فقد خطبها النبی«صلی اللّه علیه و آله»، فقال أبوها:إن بها سوءا،و لم تکن کذلک،فرجع إلیها،فوجدها قد برصت (2).

و لعلها کانت تستحق هذا العذاب،بسبب بعض ما کانت تبطنه أو تظهره من سیئات الأعمال،أو یقال:هناک آثار وضعیه قد یبتلی بها الأبناء، بسبب فعل الآباء،و یکون الأبناء ضحیه عدوان آبائهم فیثابون إن عاشوا و صبروا،و یعوضهم اللّه عن ذلک،و لیکن هذا من آثار التعامل مع الرسول «صلی اللّه علیه و آله»بهذه الطریقه.فلا یرد:أنه إذا کان أبوها قد أذنب فما

ص :276


1- 1) راجع:الإستیعاب(بهامش الإصابه)ج 1 ص 218 و(ط دار الجیل)ج 1 ص 359 و النهایه فی اللغه ج 2 ص 60 و إمتاع الأسماع ج 12 ص 101 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 6 ص 150 و الإصابه ج 1 ص 345 و 346 و بحار الأنوار ج 31 ص 173 و الخصائص الکبری ج 2 ص 132 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 3 ص 214 و دلائل النبوه للبیهقی ج 6 ص 239 و 240 و الغدیر ج 1 ص 260 و ج 8 ص 244.
2- 2) راجع الإصابه ج 1 ص 276 و(ط دار الکتب العلمیه)ج 1 ص 663 و الخصائص الکبری ج 1 ص 133 و عیون الأثر لابن سید الناس ج 2 ص 392 و الکامل فی التاریخ ج 2 ص 310 و تاریخ الأمم و الملوک ج 2 ص 418 و الغدیر ج 1 ص 260 الجامع لأحکام القرآن ج 14 ص 169.

ذنبها هی؟!

و ما جری لذلک الرجل الذی کذب علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» (1).

و ما جری لابن أبی لهب،فإنه سب النبی«صلی اللّه علیه و آله»،فدعا اللّه أن یسلط علیه کلبه،فافترسه الأسد (2).

ه:قد هدد اللّه تعالی قریشا بقوله: فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُکُمْ صٰاعِقَهً مِثْلَ صٰاعِقَهِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ (3)..فإن کان مناط الحکم فی هذه الآیه هو إعراض الجمیع،فإن الصاعقه لم تأتهم،لأن بعضهم قد آمن.و لو أنهم استمروا جمیعا علی الضلال لأتاهم ما هددهم به.

و لو کان وجود النبی«صلی اللّه علیه و آله»مانعا من جمیع أقسام العذاب،لم یصح هذا التهدید..و لم یصح أن یصیب الحکم بن أبی العاص، و غیره ممن تقدمت أسماؤهم شیء من الأذی..

ص :277


1- 1) راجع:الخصائص الکبری ج 1 ص 244 و دلائل النبوه للبیهقی ج 6 ص 245 و الغدیر ج 1 ص 260 و الموضوعات لابن الجوزی ج 1 ص 84.
2- 2) الغدیر ج 1 ص 261 و جامع البیان للطبری ج 27 ص 55 و تفسیر القرآن للصنعانی ج 3 ص 250 و البدایه و النهایه ج 6 ص 294 و الدر المنثور ج 6 ص 121 و الخصائص الکبری ج 1 ص 147 و 244 و النهایه فی اللغه ج 3 ص 91 و دلائل النبوه للبیهقی ج 2 ص 338 و 339 و دلائل النبوه لأبی نعیم ص 588 و 585 و 586 حدیث رقم 383 و 381 و 380 و تاریخ مدینه دمشق ج 11 ص 65.
3- 3) الآیه 13 من سوره فصلت.

و عن الدلیل الخامس أجاب«رحمه اللّه»:

إن حادثه الفیل استهدفت تدمیر أعظم رمز مقدس للبشریه بأسرها، فالدواعی متوفره علی نقلها..و لیست مرتبطه بعلی«علیه السلام»بحسب الظاهر.

أما قصه هذا الرجل الذی واجه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی قضیه الغدیر،المرتبطه بعلی«علیه السلام»فی أهم قضیه تعنیهم و هی الإمامه،فالدواعی لنقلها أقل بکثیر،و هی ککثیر من معجزات الرسول «صلی اللّه علیه و آله»التی نقلت عن طریق الآحاد،و بعضها قبله المسلمون من دون نظر فی سنده..

بل الدواعی متوفره علی طمس هذه القضیه،و ذلک إمعانا فی إضعاف واقعه الغدیر،و إبعادها عن أذهان الناس،و حمل الناس علی نسیانها،لأنها تمثل إدانه خطیره لفریق تقدسه طائفه کبیره من الناس..و تمثل معنی هاما فی فضل علی«علیه السلام».

و أما دعواهم:أن المصنفین قد أهملوا هذه القضیه،فهی مجازفه ظاهره، إذ قد تقدم أن کثیرین منهم قد رووها..

و عن الدلیل السادس أجاب«رحمه اللّه»:

بأن الحدیث کما أثبت إسلام الحارث،فإنه قد أثبت ردته..و العذاب نزل علیه بعد ردته،لا حین إسلامه،فلا یصح قوله:إنه لم یصب العذاب أحدا من المسلمین فی عهد النبی«صلی اللّه علیه و آله».

ثم ذکر شواهد عن عذاب لحق بعض المسلمین فی عهد رسول اللّه

ص :278

«صلی اللّه علیه و آله»کقصه جمره بنت الحارث،و غیرها.

و قصه ذلک الذی أکل عند النبی«صلی اللّه علیه و آله»بشماله،فقال له النبی«صلی اللّه علیه و آله»:کل بیمینک.

فقال:لا أستطیع.

قال:لا استطعت.فما رفعها إلی فیه بعد (1).و قد رواها مسلم فی صحیحه.

و قصه الأعرابی الذی عاده رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»..فقال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:لا بأس،طهور إن شاء اللّه.

قال:قلت:طهور؟!کلا بل حمی تفور(أو تثور)،علی شیخ کبیر، تزیره القبور.

قال له النبی«صلی اللّه علیه و آله»:فنعم إذا.

فما أمسی من الغد إلا میتا (2).

ص :279


1- 1) صحیح مسلم ج 4 ص 259 ح 107 و الغدیر ج 1 ص 264 و فتح الباری ج 9 ص 456 و عمده القاری ج 21 ص 29 و تحفه الأحوذی ج 5 ص 422 و عون المعبود ج 10 ص 179 و سبل الهدی و الرشاد ج 10 ص 215 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 1 ص 367.
2- 2) راجع:صحیح البخاری ج 3 ص 1324 ح 3420 و السنن الکبری للبیهقی ج 3 ص 383 و المصنف للصنعانی ج 11 ص 197 و کنز العمال ج 9 ص 211 و صحیح ابن حبان ج 7 ص 225 و الجوهر النقی ج 3 ص 382.

و کذا بالنسبه لمن نقی شعره فی الصلاه،فقال له«صلی اللّه علیه و آله»:

قبح اللّه شعرک،فصلع مکانه (1).

و أجاب عن الوجه السابع:

بأن معاجم الصحابه لم تستوف ذکر جمیعهم،و قد استدرک المؤلفون علی من سبقهم أسماء لم یذکروها.

و قد أوضح العسقلانی ذلک فی مستهل کتابه«الإصابه»فراجع..

و قد ذکروا:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»توفی و کان عدد من رآه و سمع منه زیاده علی مئه ألف إنسان..

أضف إلی ذلک:أنه قد یکون إهمال ذکر هذا الرجل فی معاجم الصحابه لأجل ردته..

کما أن ما جری له فیه فضیله لعلی«علیه السلام»فی أکثر الأمور حساسیه،فلماذا لا یتجاهل اسمه المتجاهلون؟!

سوره و العصر نزلت فی علی علیه السّلام

و قد یتساءل البعض عن المقصود بقوله«صلی اللّه علیه و آله»فی خطبه یوم الغدیر:«فی علی نزلت سوره وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ .

و یمکن أن یجاب:بأن الأحادیث الشریفه صرحت:بأن المراد بالإنسان

ص :280


1- 1) راجع:أعلام النبوه للماوردی ص 81 و(ط أخری)134 و مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 72 و الغدیر ج 1 ص 264.

الذی فی خسر،هم أعداؤهم«علیهم السلام»،ثم استثنی أهل صفوته من خلقه،حیث قال: إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ یقول:آمنوا بولایه أمیر المؤمنین وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ ذریاتهم و من خلقوا بالولایه،و تواصوا بها،و صبروا علیها» (1).

و فی نص: وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ یعنی الإمامه و وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ یعنی بالعتره (2).

ص :281


1- 1) البرهان(تفسیر)ج 4 ص 504 و 505 و نور الثقلین ج 5 ص 666 و 667 و بحار الأنوار ج 24 ص 215 و ج 36 ص 183 و ج 64 ص 59 و تفسیر القمی ج 2 ص 441 و التفسیر الصافی ج 5 ص 372.
2- 2) البرهان(تفسیر)ج 4 ص 504 و 505 و نور الثقلین ج 5 ص 666 و 667 إکمال الدین ص 656 و بحار الأنوار ج 64 ص 59 و ج 66 ص 270 و التفسیر الأصفی ج 2 ص 1474.

ص :282

الفصل التاسع

اشاره

قرائن و دلالات..

ص :283

ص :284

لماذا آیه الإکمال أولا؟!

هنا سؤال یقول:لماذا أوردت آیه: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاٰمَ دِیناً (1)،قبل آیه: یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ (2).و هما فی سوره واحده؟!فإن السیر الطبیعی للأحداث یفرض تقدم هذه علی تلک..لا سیما و أن القرآن کان ینزل نجوما..

و نجیب:

أولا:إن سوره المائده قد نزلت أولا دفعه واحده،إما فی حجه الوداع فی الطریق،أو یوم عرفه،ثم صارت الأحداث تمر،و الآیات المناسبه تنزل مره ثانیه (3).

ص :285


1- 1) الآیه 3 من سوره المائده.
2- 2) الآیه 67 من سوره المائده.
3- 3) الجامع لأحکام القرآن ج 6 ص 61 و راجع ص 30 و راجع:تفسیر البحر المحیط ج 3 ص 427 و المحرر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز ج 2 ص 143 و الغدیر ج 1 ص 227 و شرح أصول الکافی ج 6 ص 121 و ج 11 ص 278.

و یدل علی نزولها دفعه واحده ما یلی:

1-عبد اللّه بن عمرو،قال:أنزلت علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»سوره المائده،و هو راکب علی راحلته،فلم تستطع أن تحمله،فنزل عنها (1).

2-عن أسماء بنت یزید،قالت:إنی لآخذه بزمام العضباء،ناقه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،إذ نزلت المائده کلها،فکادت من ثقلها تدق عضد الناقه (2).

ص :286


1- 1) مسند أحمد ج 2 ص 176 و الدر المنثور ج 2 ص 252 عنه،و مجمع الزوائد ج 7 ص 13 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 3 و فتح القدیر ج 2 ص 3 و البدایه و النهایه(ط دار إحیاء التراث العربی)ج 3 ص 31 و السیره النبویه لابن کثیر ج 1 ص 424 و إمتاع الأسماع ج 3 ص 49 و السیره الحلبیه ج 1 ص 415 و سبل الهدی و الرشاد ج 2 ص 258.
2- 2) مسند أحمد ج 6 ص 455 و الدر المنثور ج 2 ص 252 عنه،و عن عبد بن حمید،و ابن جریر،و محمد بن نصر فی الصلاه،و الطبرانی،و أبی نعیم فی الدلائل،و البیهقی فی شعب الإیمان،و مجمع الزوائد ج 7 ص 13 و جامع البیان ج 6 ص 112 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 3 و 126 و البدایه و النهایه ج 3 ص 31 و السیره النبویه لابن کثیر ج 1 ص 424 و السیره الحلبیه ج 1 ص 424 و مسند ابن راهویه ج 5 ص 174 و إمتاع الأسماع ج 3 ص 48 و ذم الکلام و أهله للأنصاری الهروی ج 1 ص 16 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 24 ص 177 و 178 و سبل الهدی و الرشاد ج 2 ص 257.

3-عن أم عمرو بنت عبس،عن عمها:أنه کان فی مسیر مع رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فنزلت علیه سوره المائده،فاندق کتف راحلته العضباء،من ثقل السوره (1).

4-عن محمد بن کعب القرظی،قال:نزلت سوره المائده علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی حجه الوداع،فیما بین مکه و المدینه،و هو علی ناقته،فانصدعت کتفها،فنزل عنها رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله» (2).

5-عن الربیع بن أنس قال:نزلت سوره المائده علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی المسیر من حجه الوداع،و هو راکب راحلته،فبرکت به راحلته من ثقلها (3).

أما القول بأنها نزلت منصرف رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی الحدیبیه (4)،فیرده:ما دل علی أن سوره المائده کانت آخر ما نزل.

ثانیا:قالوا:«الإجماع و النصوص المترادفه علی أن ترتیب الآیات توقیفی،

ص :287


1- 1) الدر المنثور ج 2 ص 252 عن ابن أبی شیبه فی مسنده،و البغوی فی معجمه،و ابن مردویه،و البیهقی فی دلائل النبوه،و السیره الحلبیه ج 1 ص 415.
2- 2) الدر المنثور ج 2 ص 252 عن أبی عبید،و تفسیر الآلوسی ج 6 ص 47.
3- 3) الدر المنثور ج 2 ص 252 عن ابن جریر،و جامع البیان ج 6 ص 112.
4- 4) الجامع لأحکام القرآن ج 6 ص 61 و راجع ص 30 و راجع تفسیر البحر المحیط ج 3 ص 427 و المحرر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز ج 2 ص 143 و الغدیر ج 1 ص 227.

لا شبهه فی ذلک» (1)..

و قد رووا:أن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،کان یقول:ضعوا هذه الآیات فی السوره التی یذکر فیها کذا..

و قد روی ذلک عن ابن عباس (2)..

و عن عثمان بن عفان أیضا (3)..

ص :288


1- 1) الإتقان ج 1 ص 24 و(ط دار الفکر)ج 1 ص 167 و الغدیر ج 1 ص 227 و راجع:تحفه الأحوذی ج 8 ص 380 و إعجاز القرآن الباقلانی(مقدمه المحقق) ص 60 و تاریخ القرآن الکریم لمحمد طاهر الکردی ص 61.
2- 2) راجع:الدر المنثور ج 1 ص 7 عن الحاکم و صححه،و عن أبی داود،و البزار، و الطبرانی،و البیهقی فی المعرفه و فی شعب الإیمان،و الجامع الصحیح للترمذی ج 5 ص 272 و تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 43 و الإتقان ج 1 ص 62 و البرهان للزرکشی(ط دار إحیاء الکتب العربیه)ج 1 ص 234 و 241 عن الترمذی و الحاکم،و التمهید ج 1 ص 213 و تاریخ القرآن للصغیر ص 81 عن:مدخل إلی القرآن الکریم لدراز ص 34،لکن فی غرائب القرآن للنیسابوری،بهامش جامع البیان للطبری ج 1 ص 24 و مناهل العرفان ج 1 ص 240 هکذا:«ضعوا هذه السوره فی الموضع الذی یذکر فیه کذا».
3- 3) مستدرک الحاکم ج 2 ص 330 و 221 و تلخیصه للذهبی بهامشه و غریب الحدیث ج 4 ص 104،و البرهان للزرکشی ج 1 ص 234 و 235 و سنن الترمذی ج 4 ص 336 و راجع ص 61 و غرائب القرآن بهامش جامع البیان ج 1 ص 24 و فتح-

3)

-الباری ج 9 ص 19 و 20 و 39 و 38،و کنز العمال ج 2 ص 367 عن أبی عبید فی فضائله،و ابن أبی شیبه،و أحمد،و أبی داود،و الترمذی،و ابن المنذر،و ابن أبی داود، و ابن الأنباری معا فی المصاحف،و النحاس فی ناسخه،و ابن حبان،و أبی نعیم فی المعرفه،و الحاکم و سعید بن منصور،و النسائی،و البیهقی،و فواتح الرحموت بهامش المستصفی ج 2 ص 12 عن بعض من ذکر،و الدر المنثور ج 3 ص 207 و 208 عن بعض من ذکر،و عن أبی الشیخ،و ابن مردویه و مشکل الآثار ج 2 ص 152 و البیان ص 268 عن بعض من تقدم،و إمتاع الأسماع ج 4 ص 241 و تاریخ المدینه لابن شبه ج 3 ص 1015 و فتح القدیر ج 2 ص 331 و عن الضیاء فی المختاره،و منتخب کنز العمال بهامش مسند أحمد ج 2 ص 48. و راجع:بحوث فی تاریخ القرآن و علومه ص 103 و مناهل العرفان ج 1 ص 347 و مباحث فی علوم القرآن ص 142 عن بعض من تقدم،و تاریخ القرآن للصغیر ص 92 عن أبی شامه فی المرشد الوجیز..و جواهر الأخبار و الآثار بهامش البحر الزخار ج 2 ص 245 عن أبی داود،و الترمذی،و سنن أبی داود ج 1 ص 209 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 344 و تفسیر السمرقندی ج 2 ص 37 و السنن الکبری للبیهقی ج 2 ص 42 و الإتقان فی علوم القرآن ج 1 ص 167 و أحکام القرآن للجصاص ج 1 ص 10 و مسند أحمد ج 1 ص 57 و 69 و السنن الکبری للنسائی ج 5 ص 10 و أضواء البیان للشنقیطی ج 2 ص 112 و جامع البیان ج 1 ص 69 و الجامع لأحکام القرآن ج 8 ص 62 و تهذیب الکمال ج 32 ص 288 و تاریخ القرآن الکریم لمحمد طاهر الکردی ص 63.

ص :289

و فی نص آخر:أنه«صلی اللّه علیه و آله»شخص ببصره،ثم صوبه،ثم قال:أتانی جبریل فأمرنی أن أضع هذه الآیه فی هذا الموضع من هذه السوره (1).

و هذا معناه:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»هو الذی قدم آیه الإکمال علی الآیه الأخری بأمر من اللّه..مما یعنی:أن ثمه مصلحه اقتضت هذا التقدیم،فلابد من البحث فی ذلک،فلاحظ ما یلی:

لماذا قدم آیه الإکمال؟!

قد یقال:إن المصلحه فی هذا التقدیم هی حفظ الإمامه،و حفظ إیمان الناس،و تیسیر سبل الهدایه لهم،ثم حفظ القرآن عن أن تمتد إلیه ید التحریف.

و توضیح ذلک باختصار شدید:أن الدعوه لا بد أن تواجه بالشده و العنف من قبل الطغاه و الجبارین،و لا بد من قتالهم لمنع بغیهم،و دفع شرهم،و هذا یضع الرسول أمام عده خیارات هی:

الخیار الأول:أن یباشر النبی القتال بنفسه،فیقتل المعتدین،و من یعاونهم فی عدوانهم..

ص :290


1- 1) مسند أحمد ج 4 ص 218 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 605 و کنز العمال ج 2 ص 16 و مجمع الزوائد ج 7 ص 48 و تفسیر الآلوسی ج 14 ص 220 و فتح القدیر ج 3 ص 189 و الدر المنثور ج 4 ص 128 و الإتقان فی علوم القرآن للسیوطی ج 1 ص 168 و تاریخ القرآن الکریم لمحمد طاهر الکردی ص 62 و 68.

و هذا یعنی:أن لا تصفو نفوس ذویهم له،و أن لا یتمکن حبه«صلی اللّه علیه و آله»من قلوبهم،فضلا عن أن یکون أحب إلیهم من کل شیء حتی من أنفسهم!!..کما یفرضه الإلتزام بالإسلام،و الدخول فی دائره الإیمان..

و سوف تتهیأ الفرصه أمام شیاطین الإنس و الجن لدعوه هؤلاء الموتورین إلی خیانته،و الکید له،و التآمر علیه،ما وجدوا إلی ذلک سبیلا..

کما أنهم إذا ما اتخذوا ذلک ذریعه للعزوف عن إعلان إسلامهم و استسلامهم..فإنهم سوف یمنعون الکثیرین ممن له اتصال بهم،من أبناء و أرحام،و أقوام،و حلفاء و أصدقاء،من التعاطی بحریه و بعفویه مع أهل الإیمان،ثم حرمانهم و حرمان من یلوذ بهم من الدخول الجدی فی المجتمع الإسلامی،و التفاعل معه،و الذوبان فیه.

و إذا لم تصف نفوس بعض الناس،و لم یتمکن حب النبی«صلی اللّه علیه و آله»من قلوبهم بل اتسع النفاق،و ارتد بعضهم و اضطهدوا آل رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بسبب ذلک.فإن ذلک لا ینقض ما قلناه لأن ذلک إنما نشأ عن العناد و الاستکبار عن قبول الحق،و لأجل مطامع دنیویه و أمراض قلبیه.و یدل علی ذلک:أن کثیرین غیر هؤلاء قد استجابوا للحق،و لم یحملوا غلا فی صدورهم،و أصبحوا من خیره الناس،قد أحبوا اللّه و رسوله حسب ما تیسر لکل منهم.

الخیار الثانی:أن یتولی ذلک الآخرون من رجال القبائل المختلفه،مع احتفاظه«صلی اللّه علیه و آله»بأهل بیته و ذوی قرابته.

ص :291

و هذا سوف یثیر لدی الناس أکثر من سؤال،و یضعف عامل الثقه، و قد یؤثر سلبا علی اعتقاد الناس بالنبوه،و علی درجه الإنقیاد لها..و لا أقل من عروض الکدوره علی صفاء النوایا،و انحسار الرغبه فی التضحیه حین یقتضی الأمر ذلک..

مع ملاحظه:أن الناس لا یزالون قریبی عهد بجاهلیتهم،و لم یتم اقتلاع مفاهیمها بعد بصوره کامله،و لم یقطع الناس أشواطا کبیره فی مسیره السمو الروحی،و الإخلاص للّه فیما یحجمون عنه،أو یقدمون علیه..

بل قد یؤسس ذلک لأحقاد بین الفئات و القبائل المختلفه،تنتهی إلی عملیات ثأریه متبادله..و سینتهی الأمر بالتمزق و التشرذم،و السقوط فی مستنقع الجریمه،ثم فی أحضان الرذیله بأبشع الصور،و أخبثها..

و لذلک نجد أمیر المؤمنین«علیه السلام»یعمل علی أن یقابل کل قبیله بأختها من نفس القبیله،فیقابل تمیم الشام بتمیم العراق،و ربیعه الشام بربیعه العراق (1)،و هکذا سائر القبائل،لا لأجل أنه یتعامل بمنطق العشیره و القبیله..فإن سیرته خیر شاهد علی خلاف ذلک،بل لأنه یرید:

أولا:أن لا یمعن الناس فی قتل بعضهم بعضا،لأن المهم عنده هو وأد

ص :292


1- 1) وقعه صفین لنصر بن مزاحم ص 229 و شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 5 ص 186 و راجع:أنساب الأشراف ج 2 ص 305 و الفتوح لابن أعثم ج 3 ص 141 و راجع ج 2 ص 299 و تاریخ الأمم و الملوک ج 4 ص 9 و فیه:أن علیا«علیه السلام»سأل أولا عن قبائل الشام،فلما أخبروه اتخذ قراره ذاک.

الفتنه بأقل قدر من الخسائر..

الثانی:یرید أن لا تکون هناک ثارات یطلبها أهل القبائل من بعضهم البعض،فإن حصر الأمور بین أفراد القبیله الواحده یصعّب الأخذ بالثأر، و یهیء لصرف النظر عن ذلک بالکلیه.

الخیار الثالث:أن یدفع«صلی اللّه علیه و آله»بأهل بیته الأطهار لیکونوا هم حماه هذا الدین،من دون حرمان غیرهم من العمل بتکلیفهم الشرعی،فکان علی«علیه السلام»هو القائد و الرائد،و المضحی،و الناصر و المحامی عن نبیه،و القاتل لأعداء هذا الدین و أهله،و کان أهل البیت «علیهم السلام»هم شهداء هذه الأمه،و قوام وحدتها،و حفظه عزتها و کرامتها.

و إذا ما سعی الموتورون للإنتقام من علی«علیه السلام»و ذریته، و تآمروا علیهم،و مکروا بهم،فلن یجدوا عندهم سوی الرفق و الصبر،و قد جرت الأمور علی هذا المنوال بالفعل،و لذلک لم یجد الناس أی رغبه بالجحود،و العناد الظاهر للدین،و إعلان الخروج منه،أو إبطان الحقد علی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،أو السعی لتحریف کتاب اللّه.

فالأخذ بهذا الخیار یجسد رحمه اللّه للناس،و الرفق بهم،و تیسیر الإیمان لهم،و لذریاتهم،و من یلوذبهم..

و لعل هذا هو السبب فی أن إسم علی«علیه السلام»لم یذکر فی القرآن، مع کثره ذکره للأمور التی تؤکد فضله«علیه السلام»،و تبین عظیم منزلته، کآیه النجوی،و التصدق بالخاتم و هو راکع،و آیه إکمال الدین،و غیر ذلک

ص :293

من آیات ترتبط بالإمامه..

و قد قیل للإمام الصادق«علیه السلام»:إن الناس یقولون:فما له لم یسمّ علیا و أهل بیته«علیهم السلام»فی کتاب اللّه عز و جل؟!

فقال:قولوا لهم:إن رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»نزلت علیه الصلاه،و لم یسم اللّه لهم ثلاثا،و لا أربعا،حتی کان رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»هو الذی فسر ذلک لهم.

و نزلت علیه الزکاه و لم یسم لهم من کل أربعین درهما درهم،حتی کان رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»هو الذی فسر ذلک لهم..

و نزلت: أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ (1)..

و نزلت فی علی و الحسن و الحسین«علیهم السلام»-فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فی علی«علیه السلام»:من کنت مولاه فعلی مولاه..

و قال«صلی اللّه علیه و آله»:أوصیکم بکتاب اللّه،و أهل بیتی،فإنی سألت اللّه عز و جل أن لا یفرق بینهما،حتی یوردهما علی الحوض،فأعطانی ذلک..

و قال:لا تعلّموهم فهم أعلم منکم.

و قال:إنهم لن یخرجوکم من باب هدی،و لن یدخلوکم فی باب ضلاله..

فلو سکت رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»فلم یبین من أهل بیته «علیهم السلام»،لادّعاها آل فلان،و آل فلان.لکن اللّه عز و جل،أنزله فی

ص :294


1- 1) الآیه 59 من سوره النساء.

کتابه تصدیقا لنبیه«صلی اللّه علیه و آله»: إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً (1)..فکان علی و الحسن و الحسین، و فاطمه«علیهم السلام»،فأدخلهم رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»تحت الکساء فی بیت أم سلمه الخ (2)..

تناقضات تحتاج إلی حلول

أجمع أهل السنه،و روی البخاری و مسلم،عن عمر و غیره:أن یوم عرفه فی حجه الوداع کان یوم الجمعه (3).

ص :295


1- 1) الآیه 33 من سوره الأحزاب.
2- 2) راجع:الکافی ج 1 ص 287 و 288 و التفسیر الصافی ج 1 ص 462 و ج 4 ص 188 و ج 6 ص 43 عنه،و عن العیاشی،و راجع:نور الثقلین ج 1 ص 502 و ج 4 ص 274 و تفسیر فرات ص 111 و کنز الدقائق ج 3 ص 441 و 442 و (مؤسسه النشر الإسلامی)ج 2 ص 497 و شرح أصول الکافی ج 6 ص 109 و بحار الأنوار ج 35 ص 211 و جامع أحادیث الشیعه ج 1 ص 187 و تفسیر المیزان ج 4 ص 411 و غایه المرام ج 2 ص 352 و ج 3 ص 110 و 193.
3- 3) راجع:صحیح البخاری ج 5 ص 186 و فضائل الأوقات للبیهقی ص 351 و سنن الترمذی ج 4 ص 316 و مسند أحمد ج 1 ص 28 و تحفه الأحوذی ج 8 ص 323 و عمده القاری ج 18 ص 199 و جامع البیان ج 6 ص 109 و 111 و التفسیر الکبیر ج 5 ص 191 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 14 و الدر المنثور ج 2 ص 258 و سفینه النجاه للتنکابنی ص 84 و الغدیر ج 1 ص 236.

و ذکر المؤرخون:أن یوم الغدیر کان یوم الخمیس (1)فی الثامن عشر من ذی الحجه.

فإذا کان یوم عرفه هو یوم الجمعه،فیجب أن یکون الثامن عشر من ذی الحجه هو یوم الأحد لا یوم الخمیس.

و یؤکد هذا الإشکال قولهم:إن أول ذی الحجه هو یوم الخمیس (2).

ص :296


1- 1) راجع:مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 227 و الطرائف لابن طاووس ص 146 و بحار الأنوار ج 37 ص 156 و 178 و ج 55 ص 368 و ج 56 ص 27 و تأویل الآیات ج 1 ص 156 و کتاب الأربعین للشیرازی ص 119 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 147 و المناقب للخوارزمی ص 135 و کتاب سلیم بن قیس (بتحقیق الأنصاری)ج 1 ص 355 و شرح أصول الکافی ج 5 ص 195 و ج 6 ص 120 و مناقب الإمام أمیر المؤمنین«علیه السلام»للکوفی ج 1 ص 118 و 137 و 362 و 434 و المسترشد للطبری ص 468 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 181 و 303 و ج 8 ص 278 و 280 و 309 و 310 و 311 و 314 و 315 و الغدیر ج 1 ص 42 و 43 و 232 و 233 و 234 و نهج الإیمان لابن جبر ص 115 و خصائص الوحی المبین لابن البطریق ص 93 و بشاره المصطفی للطبری ص 328 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 355 و ج 20 ص 198 و مناقب علی بن أبی طالب«علیه السلام»لابن مردویه ص 231.
2- 2) راجع:بحار الأنوار ج 22 ص 534 عن کتاب التنویر ذو النسبین بین دحیه و الحسین،و فتح الباری ج 3 ص 323 و ج 4 ص 107 و ج 6 ص 81 و ج 8 ص 80-

کما أنه إذا کان یوم الغدیر هو یوم الخمیس فلا بد أن یکون یوم عرفه هو یوم الثلاثاء.

و القول بأن یوم عرفه کان یوم الخمیس کما فی بعض الروایات،فلابد أن یکون الغدیر یوم السبت.

بل صرحت بعض الروایات:بأن یوم عرفه،الذی هو یوم نزول سوره المائده بما فیها آیه الإکمال،و هو یوم الإثنین (1).و هذا لا یتلاءم مع أی من الروایات الأخری کقولهم لهم إن یوم الغدیر کان یوم الخمیس.

2)

-و 98 و 99 و عمده القاری ج 7 ص 124 و ج 9 ص 168 و ج 14 ص 218 و ج 16 ص 99 و ج 18 ص 60 و البدایه و النهایه(ط دار إحیاء التراث العربی)ج 5 ص 129 و 184 و 277 و کشف الغمه ج 1 ص 20 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 217 و 333 و 509 و إمتاع الأسماع ج 14 ص 543 و سبل الهدی و الرشاد ج 8 ص 488 و ج 12 ص 306 و راجع:الغدیر ج 1 هامش ص 42.

ص :297


1- 1) جامع البیان ج 6 ص 54 و 112 و الدر المنثور ج 2 ص 258 و 259 عنه.و راجع: مجمع الزوائد ج 1 ص 196 و المعجم الکبیر ج 12 ص 183 و کنز العمال ج 12 ص 445 و التبیان للطوسی ج 3 ص 436 و تفسیر القرآن العظیم ج 2 ص 15 و تاریخ مدینه دمشق ج 3 ص 67 و 69 و تاریخ الإسلام للذهبی ج 1 ص 26 و البدایه و النهایه(ط دار إحیاء التراث العربی)ج 2 ص 319 و إمتاع الأسماع ج 14 ص 542 و السیره النبویه لابن کثیر ج 1 ص 198 و 200 و سبل الهدی و الرشاد ج 1 ص 333 و السیره الحلبیه(ط دار المعرفه)ج 3 ص 28.

و قولهم:إن أول ذی الحجه کان یوم الخمیس أیضا.و لا یتلاءم أیضا مع تردیدهم ذلک بین یوم الخمیس أو الجمعه.

فلعل الأمر قد اشتبه علی الراوی،و یکون الصحح هو یوم الثلاثاء لیکون یوم الغدیر هو الخمیس..و یکون التبدیل فی أسماء الأیام و ادعاء أن عرفه یوم الجمعه،أو یوم الإثنین.و کذلک ادعاء أن أول ذی الحجه فی تلک السنه هو الخمیس قد جاء لأثاره الشبهه حول یوم الغدیر..و اللّه هو العالم بالحقائق.

الإحتجاج بحدیث الغدیر

و أما فیما یتعلق بإحتجاجات علی و الزهراء،و الأئمه الطاهرین من ذریتهما«علیهم السلام»،بحدیث الغدیر،فحدث عنه و لا حرج.

و یمکن أن یجد القارئ طائفه من هذه الإحتجاجات،و المناشدات، و الإستشهادات بهذا الحدیث الشریف فی کتابنا:الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله»ج 32 ص 66-88 فراجع..

زید بن حارثه فی حدیث الغدیر

و جاء فی حدیث احتجاج المأمون علی الفقهاء،قول المأمون لإسحاق بن إبراهیم:یا إسحاق،هل تروی حدیث الولایه؟!

قلت:نعم یا أمیر المؤمنین.

قال:إروه.

ففعلت.

ص :298

قال:یا إسحاق،أرأیت هذا الحدیث،هل أوجب علی أبی بکر و عمر ما لم یوجب لهما علیه؟!

قلت:إن الناس ذکروا:أن الحدیث إنما کان بسبب زید بن حارثه، لشیء جری بینه و بین علی،و أنکر ولاء علی،فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:من کنت مولاه فعلی مولاه،اللهم وال من والاه،و عاد من عاداه.

قال:فی أی موضع قال هذا؟!ألیس بعد منصرفه من حجه الوداع؟! قلت:أجل.

قال:فإن قتل زید بن حارثه قبل الغدیر!

کیف رضیت لنفسک بهذا؟!

أخبرنی لو رأیت ابنا لک قد أتت علیه خمس عشره سنه یقول:مولای مولی ابن عمی أیها الناس؟!فاعلموا ذلک.أکنت منکرا ذلک علیه تعریفه الناس ما لا ینکرون و لا یجهلون؟!

فقلت:اللهم نعم.

قال:یا إسحاق،أفتنزه ابنک عما لا تنزه عنه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»؟!

و یحکم لا تجعلوا فقهاءکم أربابکم،إن اللّه جل ذکره قال فی کتابه:

اِتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ

(1)

.و لم یصلّوا لهم،و لا

ص :299


1- 1) الآیه 31 من سوره التوبه.

صاموا،و لا زعموا أنهم أرباب،و لکن أمروهم فأطاعوا أمرهم (1).

و الظاهر:أن إشکال المأمون هذا قد آتی ثماره،حیث جاء المصلحون بعد ذلک لیقولوا:إن هذه الحادثه قد جرت بین أسامه بن زید بن حارثه و بین علی..و قد کان أسامه حیا أنئذ،و أن الذی قتل فی مؤته هو أبوه..

فذکروا:أن أسامه قال لعلی«علیه السلام»:لست مولای،إنما مولای رسول اللّه.

فقال«صلی اللّه علیه و آله»:«من کنت مولاه فعلی مولاه» (2).

و من الواضح:أن إشکال المأمون باستشهاد زید فی مؤته یدل علی أن

ص :300


1- 1) قاموس الرجال ج 12 ص 155 و الغدیر ج 1 ص 211-212 و الإمام علی«علیه السلام»فی آراء الخلفاء للشیخ مهدی فقیه إیمانی ص 182-197 و فی هامشه عن:العقد الفرید ج 5 ص 92-101 و(ط أخری)ج 5 ص 56-61 و(ط أخری)ج 3 ص 42 و عیون أخبار الرضا للصدوق ج 2 ص 185-200 باختلاف یسیر.
2- 2) تحفه الأحوذی ج 10 ص 148 و النهایه فی غریب الحدیث ج 5 ص 228 و عن السیره الحلبیه ج 3 ص 277 و فیض القدیر شرح الجامع الصغیر ج 6 ص 282 و معانی القرآن للنحاس ج 6 ص 411 و کتاب الأربعین للماحوزی ص 164 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 42 و الغدیر ج 1 ص 383 و دلیل النص بخبر الغدیر ص 54 و لسان العرب ج 15 ص 410 و شرح إحقاق الحق(الملحقات) ج 6 ص 244 و 291 و کنز الفوائد ص 232.

إقحام اسم أسامه قد جاء متأخرا بهدف حل هذا الإشکال.

لکن لو سلمنا باستبدال زید بأسامه،فإن إشکال المأمون بعدم معقولیه أن یقول الرجل:مولای مولی ابن عمی..یبقی علی حاله..

یضاف إلی ذلک:أنه لو صحت روایاتهم،فلا معنی لأن یوقف النبی «صلی اللّه علیه و آله»عشرات الآلاف من البشر فی حر الرمضاء.

و لا معنی لأخذ البیعه له من سائر من فی الصحراء علی مفترق الطرق..

فإن الأمر لا یعنییهم من جهه..و الولاء بهذا المعنی لا تطلب فیه البیعه،بل لا معنی لها فیه..

و لا معنی لقول عمر:أصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه..

و لا معنی لأن یحتاج إلی العصمه من الناس..

و لا معنی لإکمال الدین و إتمام النعمه،و لا معنی..و لا معنی..لو کان الأمر ینحصر بهذا الخلاف البسیط بین أسامه و بین علی«علیه السلام»!!

علی علیه السّلام کان بالیمن

و ذکر یاقوت الحموی:أن محمد بن جریر الطبری«له کتاب فضائل علی بن أبی طالب«علیه السلام»،تکلم فی أوله بصحه الأخبار الوارده فی غدیر خم،ثم تلاه بالفضائل،و لم یتم» (1).

و قال:«و کان إذا عرف من إنسان بدعه أبعده و اطّرحه.و کان قد قال

ص :301


1- 1) معجم الأدباء ج 18 ص 80 و قاموس الرجال ج 9 ص 152 و الغدیر ج 1 ص 152.

بعض الشیوخ ببغداد بتکذیب غدیر خم،و قال:إن علی بن أبی طالب کان بالیمن فی الوقت الذی کان رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بغدیر خم.

و قال هذا الانسان فی قصیده مزدوجه،یصف فیها بلدا بلدا،و منزلا منزلا،أبیاتا یلوّح فیها إلی معنی حدیث غدیر خم،فقال:

ثم مررنا بغدیر خم

کم قائل فیه بزور جم

علی علی و النبی الأمی

و بلغ أبا جعفر ذلک،فابتدأ بالکلام فی فضائل علی بن أبی طالب، و ذکر طرق حدیث غدیر خم،فکثر الناس لاستماع ذلک الخ..» (1).

و قال الطحاوی:«فدفع دافع هذا الحدیث،و زعم أنه مستحیل،و ذکر أن علیا لم یکن مع النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی خروجه إلی الحج من المدینه،الذی مرّ فی طریقه بغدیر خم بالجحفه..» (2).

و نقول:

أولا:تقدم:أن علیا«علیه السلام»عاد من الیمن،و لقی النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی مکه،و ساق أربعا و ستین بدنه،و أحرم بما أحرم به رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و حج معه،و اشرکه النبی«صلی اللّه علیه و آله»معه فی الهدی.

ص :302


1- 1) معجم الأدباء ج 18 ص 84 و الغدیر ج 1 ص 152.
2- 2) تذکره الحفاظ ج 2 ص 713 رقم 728 و الغدیر ج 1 ص 314 و 294 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 98.

ثانیا:إن تنصیب علی«علیه السلام»لم یکن حین ذهاب النبی«صلی اللّه علیه و آله»من المدینه إلی مکه،بل کان حین رجوعه«صلی اللّه علیه و آله»من مکه إلی المدینه،بعد أدائه مناسک الحج (1).

و یظهر من کلام الذهبی:أن صاحب هذا الزعم الباطل هو ابن داود، فعمل ابن جریر کتاب الفضائل ردّ فیه علیه،و الظاهر:أنه سماه«کتاب الرد علی الحرقوصیه» (2)نسبه إلی حرقوص بن زهیر زعیم الخوارج،معرضا:

بأن صاحب هذا الزعم کان خارجیا.

و قال الذهبی:إنه رأی مجلدا من کتاب ابن جریر،فاندهش له و لکثره

ص :303


1- 1) إقبال الأعمال ص 453 و(ط مکتب الإعلام الإسلامی)ج 2 ص 279 و أشار إلی کتاب ابن جریر فی:البدایه و النهایه ج 11 ص 146 و تهذیب التهذیب ج 7 ص 339 و قاموس الرجال ج 11 ص 264 و کشف المهم فی طریق خبر غدیر خم ص 82 و الفهرست للطوسی ص 150 و بحار الأنوار ج 95 ص 301 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 228 و الغدیر ج 1 ص 23 و أسد الغابه ج 1 ص 308 و تنبیه الغافلین ص 65 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 274.
2- 2) راجع:مشکل الآثار ج 2 ص 308 و الصواعق المحرقه ص 42 و 43 و المعتصر من المختصر ج 2 ص 301 و المرقاه فی شرح المشکاه ج 10 ص 476 و شرح الأخبار ج 1 ص 81 و المسترشد للطبری ص 35 و إقبال الأعمال لابن طاووس ج 2 ص 239 و بحار الأنوار ج 37 ص 126 و الغدیر ج 1 ص 153 و رجال النجاشی ص 322 و قاموس الرجال ج 9 ص 151 و 154 و 193.

تلک الطرق (1).

علی علیه السّلام بعد العبدین الصالحین

ورد فی روایه جریر بن عبد اللّه البجلی لواقعه الغدیر:أنه«صلی اللّه علیه و آله»أخذ بذراع علی«علیه السلام»و قال:

«من یکن اللّه و رسوله مولاه،فإن هذا مولاه،اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه.اللهم من أحبّه من الناس فکن له حبیبا،و من أبغضه فکن له مبغضا.اللهم إنّی لا أجد أحدا استودعه فی الأرض بعد العبدین الصالحین (2)غیرک (3)،فاقض له بالحسنی.

ص :304


1- 1) تذکره الحفاظ ج 2 ص 713 و مشکل الآثار ج 2 ص 308 و الصواعق المحرقه ص 42 و 43 و الإمام علی بن أبی طالب«علیه السلام»للرحمانی ص 807 و المعتصر من المختصر ج 2 ص 301 و فتح الملک العلی ص 15 و المرقاه فی شرح المشکاه ج 10 ص 476 و المسترشد للطبری ص 43 و الکنی و الألقاب ج 1 ص 241 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 218 و الغدیر ج 1 ص 152 و 307.
2- 2) الغدیر ج 1 ص 23 و خلاصه عبقات الأنوار ج 9 ص 113 و 114 و کنز العمال ج 13 ص 138.
3- 3) راجع:الغدیر(تحقیق مرکز الغدیر للدراسات)ج 1 ص 621 و مجمع الزوائد ج 9 ص 106 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 2 ص 357 و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 237 و الإکمال فی أسماء الرجال ص 36 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 16 ص 564 و ج 30 ص 422 عن مختصر تاریخ دمشق(ط دار الفکر)ج 17-

3)

-ص 358 و هدایه العقول ص 31 و قال فی الغدیر:فی تعلیق هدایه العقول(ص 31):لعله أراد بالعبدین الصالحین أبا بکر و عمر،و قیل:الخضر و إلیاس. و قیل:حمزه و جعفر رضی اللّه عنهما،لأن علیا«علیه السلام»کان یقول عند اشتداد الحرب:و احمزتاه و لا حمزه لی؟!وا جعفراه و لا جعفر لی؟! أقول:هذا رجم بالغیب،إذ لا مجال للنظر فی تفسیر العبدین الصالحین بمن ذکر إلا أن یعثر علی نص،و الظاهر:عدم ذلک لما ذکره سیدی العلامه بدر الدین محمد بن إبراهیم بن المفضل«رحمه اللّه»لما سأله بعضهم عن تفسیر الحدیث،فأجاب بما لفظه:لم أعثر علیه فی شیء من کتب الحدیث،إلا أن فی روایه مجمع الزوائد ما یدل علی عدم معرفه الراوی أیضا بالمراد بالرجلین،لأن فیه قال بشر،أی الراوی عن جریر:قلت:من هذان العبدان الصالحان؟! قال:لا أدری. قال«رحمه اللّه»:و مثل هذا إن لم یرد به نقل فلا طریق إلی تفسیره بالنظر ه.راجع: الغدیر ج 1 هامش ص 62. و قال فی کتاب علی ضفاف الغدیر:و أخرجه عنه أحمد بن عیسی المقدسی فی الجزء الثانی من فضائل جریر بن عبد اللّه البجلی الموجود فی المجموع 93 فی المکتبه الظاهریه.أخرجه فی الورقه 240. و أخرجه ابن عساکر فی تاریخه:رقم 587،و ابن منظور فی مختصر تاریخ دمشق ص 17 ص 358،و القرافی فی نفحات العبیر الساری:ق /76ب،و السیوطی فی جمع الجوامع ص 1 ص 831،و فی قطف الأزهار المتناثره فی الأحادیث المتواتره-

ص :305

قال بشر(الراوی عن جریر)قلت:من هذان العبدان الصالحان؟!

قال:لا أدری (1).

و نقول:

إنه«صلی اللّه علیه و آله»أشار إلی أن العبدین الصالحین الذین سیکون علی«علیه السلام»ثالثهما بعده،کانا علی قید الحیاه،و أن لهما دورا فی ودیعته «صلی اللّه علیه و آله»..و لعلهما:الخضر و إلیاس.

لکن لا مجال للتأکید علی أنهما هما اللذان قصدهما«صلی اللّه علیه و آله» بکلامه هذا..و إن کان ذلک محتملا فی حد نفسه.بل قد یقال:أن أحدا لا یصلح للاستیداع،مع وجود الحسنین«علیهما السلام»فهو من قبیل:رب لا تذرنی فردا،أو من قبیل:إن تهلک هذه العصابه لا تعبد،فهو بمثابه طلب حفظ الحسنین«علیهما السلام»علی لسان رسول«صلی اللّه علیه و آله».

3)

-ص 277 ح 102،و الزبیدی فی لقط اللآلئ المتناثره فی الأحادیث المتواتره ص 206،و الشوکانی فی در السحابه ص 210،و الکتانی فی نظم المتناثر فی الحدیث المتواتر ص 194 و إسحاق بن یوسف الصنعانی فی تفریج الکروب فی حرف المیم.

ص :306


1- 1) الغدیر ج 1 ص 23 و مجمع الزوائد ج 9 ص 106 و المعجم الکبیر ج 2 ص 357 و 358 و الإکمال فی أسماء الرجال ص 36 و تاریخ مدینه دمشق ج 42 ص 236 و شرح إحقاق الحق ج 16 ص 564 و ج 30 ص 423 و أسد الغابه ج 1 ص 308 و قال:أخرجه الثلاثه.یرید:ابن عبد البر،و ابن منده،و أبا نعیم.

الزهری..و حدیث الغدیر

و قد حدث الزهری بحدیث الغدیر،فقیل له:لا تحدث بهذا بالشّام و أنت تسمع ملء أذنیک سب علی.

فقال:و اللّه،إن عندی من فضائل علی«علیه السلام»ما لو تحدّثت بها لقتلت (1).

فکلام الزهری هذا صریح فی:أن لدیه فضائل أکثر صراحه فی حقیقه فضله«علیه السلام»،و أشد إیلاما لمناوئیه،و أکثر إثاره لغضبهم إلی حد أنها تدفعهم إلی قتله..

إلا إذا کان مراده:أن کثرتها هی الموجبه لغضب أعداء علی«علیه السلام».

فإذا کان الزهری یکتم من فضائله ما یؤدی به إلی القتل،فما بالک بما کان یکتمه العشرات و المئات غیر الزهری من فضائله«علیه السلام»؟!

عمر فی خدمه جبرئیل

عن عمر بن الخطاب،قال:نصب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»علیا علما،فقال:«من کنت مولاه،فعلی مولاه،اللهم وال من والاه،و عاد من عاداه،و اخذل من خذله،و انصر من نصره،اللهم أنت شهیدی علیهم».

ص :307


1- 1) أسد الغابه ج 1 ص 308 و قاموس الرجال ج 12 ص 38 و خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 228 و الغدیر ج 1 ص 24 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 274 و 376.

قال عمر بن الخطاب:و کان فی جنبی شاب حسن الوجه،طیب الریح،قال لی:یا عمر،لقد عقد رسول اللّه عقدا لا یحله إلا منافق(زاد فی موده القربی،قوله:فاحذر أن لا تحله).(لعل الصحیح:أن تحله،أو فاحذر..لا تحله).

قال عمر:فقلت:یا رسول اللّه،إنک حیث قلت فی علی کان فی جنبی شاب حسن الوجه،طیب الریح قال لی:یا عمر لقد عقد رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»عقدا لا یحله إلا منافق.

فأخذ رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بیدی،فقال:یا عمر،إنه لیس من ولد آدم،لکنه جبرائیل،أراد أن یؤکد علیکم ما قلته فی علی (1).

و نقول:

إننا نلاحظ ما یلی:

1-قول النبی«صلی اللّه علیه و آله»:اللهم أنت شهیدی علیهم..کأنه إشاره إلی أن هذا الحدث سوف یتعرض للإنکار من قبل جماعه من الناس، أو علی الأقل لتحریف دلالته،و التلاعب بمقاصده و مرامیه،المساوق

ص :308


1- 1) موده القربی ص 18 لشهاب الدین الهمدانی،الموده الخامسه،و ینابیع الموده ج 2 ص 284 و الغدیر ج 1 ص 57 و راجع:خلاصه عبقات الأنوار ج 7 ص 187 و ج 9 ص 273 و شرح إحقاق الحق(الملحقات)ج 6 ص 252 و ج 21 ص 65 و الإمام علی«علیه السلام»فی آراء الخلفاء ص 73 عن الکوکب الدری للکشفی ص 131 المنقبه رقم 154.

لإنکاره.و سیعرض الأمر یوم القیامه للحساب و المطالبه،فیحتاج«صلی اللّه علیه و آله»إلی الشهاده له بأنه قد ابلغهم مقاصده،واضحه لا لبس فیها.

2-إنه«صلی اللّه علیه و آله»حین أراد أن یخبر عمر بحقیقه ذلک الشاب الحسن الوجه،الطیب الریح أخذ بید عمر،لکی تتشارک المشاعر فی وعی و حفظ ما سیلقیه إلیه..فإن تحریک الحواس الظاهریه باللمس، و نبرات الصوت،و بتعابیر الوجه،یجعل المشاعر أکثر تحفزا لمتابعه ما یجری بانتباه أشد،و یهیء الذاکره لاختزان ذلک کله بصوره أعمق و أدق.

3-إن جمال ذلک الشاب قد لفت نظر عمر،حیث لم یعهد فی نظرائه و أقرانه جمالا أو طیب ریح یستحق الذکر،إلا ما کان من ذلک فی بنی هاشم.

ثم جاءت کلمه ذلک الشاب متوافقه مع مظهره فی التأثیر علی عمر إلی حد دعاه إلی استیضاح الحال من النبی«صلی اللّه علیه و آله»مباشره.

و لعله کان یرمی إلی ما هو أبعد من ذلک،و هو أن یسجل شکواه منه، علّه یسمع من النبی«صلی اللّه علیه و آله»استنکارا لکلام ذلک الشاب و إدانه له،لکی یرتاح عمر،و تهدأ خواطره،و یزول بلباله..و لکن عمر فوجئ بما أخبره به رسول اللّه،و هو أن ذلک الشاب هو جبرئیل..

و لنا أن نتصور کم کان عمر یحلم فی أن یروی للناس أنه قد رأی جبرائیل،مباهیا بذلک و مفاخرا..و لکن ما یصده عن ذلک کان أعظم و أخطر،فإن حدیث جبرائیل قد نص علی نفاق من یحل العقده التی عقدها رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»لعلی«علیه السلام».

و هل یمکن أن یرضی أولئک الذین ساروا فی هذا الإتجاه بما قاله

ص :309

جبرئیل عنهم؟!

و إذا کان جبرئیل قد قال ذلک،فکیف یمکن بعد هذا ادعاء أن هذا التصرف کان من ابتکارات رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»حبا بصهره و ابن عمه؟

ماذا بعد الأئمه؟!

قلنا:إن قریشا کانت مهتمه بصرف الأمر عن علی«علیه السلام»بأی ثمن کان،و لو بإثاره الشبهات و الشکوک حول عدل النبی و إنصافه،بل إلی حد اتهامه فی عقله،حین قالوا:إن النبی لیهجر،فضلا عن الشائعات و حیاکه المؤمرات..التی کانت تدفع بها فی کل اتجاه..و کانت تمانع بالفعل و بالقول،و تتحدی،و تعج،و تضج،و لکنه«صلی اللّه علیه و آله»لم یزل یهتف باسمه،و یعمل لإحکام أمره،و تثبیت إمامته من بعده.حتی أمام الحشود الغفیره فی یوم عرفه.

و حین غلبت قریش علی أمرها،و أعلن النبی للأمه کلها یوم عرفه:أن الأئمه الإثنی عشر کلهم من قریش،و من بنی هاشم قصدته قریش إلی منزله،لیستوضحوا منه الأمر عن هؤلاء الأئمه،و ماذا یکون من بعدهم، لتری إن کان لها نصیب،و لو بعد انقضاء عهد الأئمه،و إذ بها تفاجأ بقوله:

ثم یکون الهرج،و فی نص آخر:(الفرج)،کما رواه الخزاز (1).

ص :310


1- 1) راجع:کفایه الأثر ص 52 و یقارن ذلک مع ما فی إحقاق الحق(الملحقات)و غیبه النعمانی ص 104 و الغیبه للطوسی ص 128 و مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 250-

أی یوم أعظم حرمه؟!

و لکی نربط الأحداث ببعضها نعود فنذکر فنذکر القارئ بما جری فی عرفه، فنقول:

إنه بالرغم من أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»کان قد ذکرهم بشرف الزمان،و شرف المکان،و شرف المناسبه،فإن ذلک لم یمنعهم من إساءه الأدب مع رسول اللّه و الإسراف فی التحدی للّه و لرسوله،فقد سألهم:عن أی شهر أعظم حرمه،و أی بلد أعظم حرمه،و أی یوم أعظم حرمه (1).

1)

-و غیرهم.فإنهم صرحوا بان قریشا هی التی أتته.و راجع:الصوارم المهرقه للتستری ص 93 و بحار الأنوار ج 36 ص 365 و مکاتیب الرسول ج 3 ص 727 و مسند أحمد ج 5 ص 92 و سنن أبی داود ج 2 ص 309 و صحیح ابن حبان ج 15 ص 43 و المعجم الکبیر للطبرانی ج 2 ص 253 و تهذیب الکمال ج 3 ص 224 و البدایه و النهایه ج 6 ص 279 و إمتاع الأسماع ج 12 ص 303 و شرح إحقاق الحق (الملحقات)ج 13 ص 3 و 16 و 20 و ج 29 ص 91 و 94 و 96.

ص :311


1- 1) راجع هذه الفقرات الوارده فی خطبه النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی حجه الوداع فی المصادر التالیه:مسند أحمد ج 3 ص 313 و 371 و کنز العمال ج 5 ص 286 و 287 و المصنف لابن أبی شیبه ج 8 ص 600 و الکافی ج 7 ص 273 و 275 و دعائم الإسلام ج 2 ص 484 و المجموع للنووی ج 8 ص 466 و ج 14 ص 231 و المحلی لابن حزم ج 7 ص 288 و وسائل الشیعه(ط مؤسسه آل البیت)ج 29 ص 10 و (ط دار الإسلامیه)ج 19 ص 3 و التفسیر الصافی ج 2 ص 67 و تفسیر نور الثقلین-

فأقروا له بالحقیقه،و لکن ذلک لم یمنعهم من العجیج و الضجیج، و التحدی.

و لا ندری ماذا کان سیحصل لو أنه«صلی اللّه علیه و آله»صرح لهم بإسمه«علیه السلام»فی ذلک الموقف،فهل کانوا سیکتفون بشتم النبی «صلی اللّه علیه و آله»(و العیاذ باللّه)أم أنهم سیتجاوزون ذلک إلی قذفه بالحصباء أو بالحجاره،أو إلی ما هو أعظم من ذلک؟!و هو مباشره قتله و العیاذ باللّه!!

التهدید الإلهی حسم الأمر

و حین جاء التهدید الإلهی لهم،الذی صرح باعتبارهم فی دائره الکفر الذی یفتح باب الحرب معهم،و تضمن تطمین النبی«صلی اللّه علیه و آله» إلی أنهم سیکونون عاجزین عن فعل أی شیء یضر فی أمر إبلاغ ذلک الأمر الخطیر،و إقامه الحجه کما یریده اللّه فی قوله تعالی:

یٰا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمٰا بَلَّغْتَ رِسٰالَتَهُ وَ اللّٰهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّٰاسِ إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکٰافِرِینَ

(1)

.

1)

-ج 1 ص 655 و تفسیر القمی ج 1 ص 171 و مستدرک الوسائل ج 17 ص 87 و بحار الأنوار ج 37 ص 113 و إمتاع الأسماع ج 10 ص 343 و السیره النبویه لابن کثیر ج 4 ص 391 و البدایه و النهایه ج 5 ص 215 و جامع أحادیث الشیعه ج 26 ص 100 و مستدرک سفینه البحار ج 7 ص 170 إضافه إلی مصادر أخری تقدمت.

ص :312


1- 1) الآیه 67 من سوره المائده.

و حین أبلغهم أن اللّه سبحانه یعتبر عدم إبلاغ هذا الأمر بمثابه عدم إبلاغ أصل الدین و أساس الرساله..مما یعنی:أنه قد یحل بهم عذاب الإستئصال، فهو ینذرهم بصاعقه مثل صاعقه عاد و ثمود،أو علی الأقل أنه سیعاملهم علی أساس أنهم عادوا إلی نقطه الصفر،التی اقتضت حرب بدر،و أحد،و الخندق، و حنین و سوی ذلک..و هذا ما لا طاقه لهم به..

نعم..حین بلغ الأمر إلی هذا الحد،قرروا الإنحناء أمام العاصفه، و اللجوء إلی سیاسه المداراه و المکیده،و انتظار الفرصه..حتی لا تحل کارثه فاضحه،تتلاشی معها جمیع الآمال..

و لزمتهم الحجه بالبیعه التی أعطوها له«علیه السلام»یوم الغدیر، و قامت الحجه بذلک علی الأمه بأسرها..و لم یکن المطلوب أکثر من ذلک..

و کان ذلک قبل استشهاده«صلی اللّه علیه و آله»بسبعین یوما.

محاوله قتل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله

و مما یذکر هنا:أن بعض النصوص یقول:إن تنفیر الناقه برسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»لیله العقبه لیسقط فی ذلک الوادی السحیق قد کان بعد حجه الوداع،و بعد البیعه لعلی«علیه السلام»یوم الغدیر..

و یمکن ترجیح هذا النص،لکثیر من الإعتبارات التی ألمحنا إلیها فی کتابنا هذا و فی کتاب الصحیح من سیره النبی الأعظم«صلی اللّه علیه و آله».

ص :313

ص :314

الباب الثانی عشر من تاریخ علی علیه السّلام فی عهد النبی صلّی اللّه علیه و آله

اشاره

الفصل الأول:أحداث ذات مغزی..

الفصل الثانی:علم..و قضاء..

الفصل الثالث:بذل علی علیه السّلام و الإمامه..

الفصل الرابع:علی علیه السّلام فی کلام الرسول صلّی اللّه علیه و آله

الفصل الخامس:علی علیه السّلام فی سوره هل أتی..

الفصل السادس:آیه التطهیر..و حدیث الکساء..

الفصل السابع:الإسم الأکبر..و أدعیه علی علیه السّلام..

الفصل الثامن:حدیث الطیر..

الفصل التاسع:من أحادیث الإمامه..

الفصل العاشر:أحقاد..و آثار..

ص :315

ص :316

الفصل الأول

اشاره

أحداث ذات مغزی..

ص :317

ص :318

أبو هریره أعلم من أبی بکر و عمر

و حدث أبو هریره:أنه کان فی المدینه مجاعه،و مر بی یوم و لیله لم أذق شیئا،و سألت أبا بکر آیه کنت أعرف بتأویلها منه،و مضیت معه إلی بابه، و ودعنی و انصرفت جایعا یومی.

و أصبحت و سألت عمر آیه کنت أعرف منه بها،فصنع کما صنع أبو بکر.

فجئت فی الیوم الثالث إلی علی،و سألته ما یعلمه فقط.فلما أردت أن أنصرف دعانی إلی بیته،فأطعمنی رغیفین و سمنا،فلما شبعت انصرفت إلی رسول اللّه.

فلما بصر بی ضحک فی وجهی و قال:أنت تحدثنی أم أحدثک،ثم قص علی ما جری،و قال لی:«جبرئیل عرفنی» (1).

و نقول:

نلاحظ هنا أمورا نقتصر منها علی ما یلی:

ص :319


1- 1) مناقب آل أبی طالب(ط دار الأضواء)ج 2 ص 122 و(ط المکتبه الحیدریه)ج 1 ص 347 و(ط أخری)ج 2 ص 73 و بحار الأنوار ج 41 ص 27.

1-إن أبا هریره یصف نفسه بأنه أعرف من أبی بکر و عمر بتأویل الآیات التی سألهما عنها،فکیف نوفق بین قوله هذا،و بین قول الناس الذین لم یروا أبا بکر و لا غیره من الصحابه:بأنه أعلم من أبی هریره و غیره؟!

2-إنه ذکر:أنه سأل علیا عما یعلمه فقط،أی سأله عما یعلمه هو دون سواه..و لا یعلمه غیره..

فدل أیضا بذلک علی أنه یری أن لدی علی«علیه السلام»علوما قد تفرد بها عن غیره،و ذلک ینقض أیضا دعواهم لحوق غیره«علیه السلام» به.فضلا عن دعواهم الغریبه و المضحکه للثکلی:أن غیره«علیه السلام» أعلم منه.

3-لا بأس بالمقارنه بین فعل علی«علیه السلام»مع أبی هریره بعد جوابه له،و بین فعل غیره معه!!

4-نلاحظ:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»ذکر لأبی هریره أن جبرئیل عرفه بما جری..و ذلک یدل علی أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»کان یعرف بتفاصیل ما یجری للناس،و أن ذلک کان بواسطه الوحی الإلهی..فلیس لأبی هریره و لا لغیره:أن یظن أنه قد اطلع علی ما جری بنفسه،أو بإخبار علی«علیه السلام»إیاه،أو بواسطه ناظر و مراقب من الناس،أو بأیه وسیله أخری قد یتوهمها متوهم.

لو کان علی علیه السّلام معکم لما ضللتم

و عن الحسین بن خالد،عن أبی الحسن«علیه السلام»:أن ما عز بن مالک أقر عند رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»بالزنا،فأمر به أن یرجم،

ص :320

فهرب من الحفره،فرماه الزبیر-بن العوام-بساق بعیر،فعقله به فسقط، فلحقه الناس،فقتلوه.

فأخبر النبی«صلی اللّه علیه و آله»بذلک،فقال:هلا ترکتموه یذهب إذا هرب،فإنما هو الذی أقر علی نفسه.و قال:أما لو کان علی حاضرا معکم لما ضللتم.

قال:و وداه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»من مال المسلمین (1).

و نقول:

1-إن من یثبت علیه الزنا بإقراره یرجم،و لکنه إذا هرب من الحفیره، لا یعاد إلیها،بل یکف عنه،و کأنه لأجل أن هربه بمثابه رجوع عن إقراره ذاک.

2-إن کلمه النبی«صلی اللّه علیه و آله»:«أما لو کان علی حاضرا معکم لما ضللتم»یفید ما یلی:

ألف:إن هذا الحکم کان قد بلغهم،و لکنهم ضلوا،بعد هدایتهم.

ب:إن التعبیر بالضلال دون التعبیر بالنسیان،أو الغفله یشعر بذمهم علی ذلک،و أنهم غیر معذورین فی فعلهم..

ج:إن وجود علی«علیه السلام»معهم یفرض علیهم الإلتزام بأحکام اللّه،و یمنع من انسیاقهم وراء عصبیاتهم،و میولهم و أهوائهم،حین یریدون

ص :321


1- 1) الکافی ج 7 ص 185 و المحاسن للبرقی ج 2 ص 306 و وسائل الشیعه ج 18 ص 376 و بحار الأنوار ج 76 ص 44.

إجراء الأحکام.

3-یلاحظ:أنه«صلی اللّه علیه و آله»وصفهم بالضلال حین فقدهم علیا«علیه السلام»من دون تقیید،فلم یقل:ضللتم عن ذلک الحکم..

لیفید:أن ضلالهم حین یفقدون النبی«صلی اللّه علیه و آله»و علیا «علیه السلام»یکون عاما و شاملا..

4-إنه«صلی اللّه علیه و آله»لم یؤاخذهم بفعلهم هذا،و لم یغرمهم دیته،لأنهم یدعون الغفله عن الحکم و نسیانه،أو عدم سماعه من الرسول «صلی اللّه علیه و آله»..فلا محیص من معاملتهم وفقا لما یظهرونه.و لو أمکن تحصیل العلم بالوسائل العادیه بوجود متعمد بینهم علی سبیل الإجمال،فیصعب تحدید المتعمد للقتل منهم،و یصعب أیضا تحدید القاتل بصوره أو بأخری.

5-و ربما کان غیر علی«علیه السلام»یعرف الحکم،و لو کان حاضرا معهم لعرفهم به کسلمان مثلا.و لکن بما أنهم قد لا ینقادون له،لأنهم یستضعفونه،و یتعصبون علیه.أو قد یلجأون إلی تکذیبه..إلی غیر ذلک من حالات و تصرفات.إلا أنهم لا یمکنهم ممارسه ذلک مع علی«علیه السلام»،فإنه«صلی اللّه علیه و آله»حصر أمر إعادتهم إلی جاده الصواب به..

یضاف إلی ذلک:أنه«علیه السلام»هو الهادی لهم،و المبین ما یختلفون فیه بعد وفاته کما قاله«صلی اللّه علیه و آله»،و کما أثبتته الوقائع و الأحوال.

ص :322

أعتق علی علیه السّلام ألف مملوک

1-روی عنبسه العابد عن عبد اللّه بن الحسین بن الحسن،قال:أعتق علی«علیه السلام»فی حیاه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»ألف مملوک مما مجلت یداه،و عرق جبینه،و لقد ولی الخلافه،و أتته الأموال،فما کان حلواه إلا التمر،و لا ثیابه إلا الکرابیس (1).

2-عن الصادق«علیه السلام»:أنه أعتق ألف نسمه من کد یده، جماعه لا یحصون کثره (2).

و نقول:

إن اهتمام علی«علیه السلام»بعتق الممالیک یدل علی عمق شعوره الإنسانی معهم،حتی إنه«علیه السلام»لیعمل حتی تمجل یداه من أجل أن یدخل السرور علی قلوبهم فی أعز شیء لدیهم،ألا و هو أنفسهم،حیث ینیلهم نعمه الحریه و الخلاص من العبودیه.

و هذا یدل علی أنه کان یفکر فی الآخرین بطریقه تختلف عن تفکیر

ص :323


1- 1) شرح نهج البلاغه للمعتزلی ج 2 ص 202 و الغارات(هامش)ج 1 ص 92 و بحار الأنوار ج 41 ص 138 و 139 و نهج السعاده ج 8 ص 447 و شرح إحقاق الحق ج 32 ص 245.
2- 2) مناقب آل أبی طالب(ط دار الأضواء)ج 2 ص..و(ط المکتبه الحیدریه)ج 1 ص 388 و(ط أخری)ج 2 ص 122 و بحار الأنوار ج 41 ص 32 و راجع: الثاقب فی المناقب ص 405 و نهج السعاده ج 8 ص 452.

غیره.فهو یفکر فی إسعادهم،و غیره یزید فی إسعاد نفسه بتعب غیره..

و قد ذکرنا فی بعض فصول هذا الکتاب:اعتراض عمر علی علی«علیه السلام»حین تسبب فی عتق سبی الفرس بإعتقاقه نصیبه منهم.

هبنی سیفک

روی:أن علیا«علیه السلام»کان یحارب رجلا من المشرکین،فقال المشرک:یا بن أبی طالب هبنی سیفک!!

فرماه إلیه.

فقال المشرک:عجبا یا بن أبی طالب،فی مثل هذا الوقت تدفع إلی سیفک!

فقال:یا هذا،إنک مددت ید المسأله إلیّ،و لیس من الکرم أن یرد السائل.

فرمی الکافر نفسه إلی الأرض،و قال:هذه سیره أهل الدین،فقبل قدمه،و أسلم (1).

و نقول:

1-قد یتخیل البعض:أن إقدام علی«علیه السلام»علی إعطاء سیفه لذلک المشرک لیس تصرفا محمودا،بل هو خلاف الحکمه..لأن فیه إلقاء للنفس فی التهلکه.و هو أمر یمنع منه العقل و الشرع،فلا ینبغی عدّ ذلک

ص :324


1- 1) بحار الأنوار ج 41 ص 69 عن أبی السعادات فی فضائل العتره،و مناقب آل أبی طالب(ط دار الأضواء)ج 2 ص..و(ط المکتبه الحیدریه)ج 1 ص 358 و الإمام علی بن أبی طالب للهمدانی ص 602 و نهج السعاده ج 8 ص 279.

من فضائله«علیه السلام».بل هو إما مکذوب علیه،أو أن علی الشیعه أن یتخلوا عن معنی العصمه فیه«صلوات اللّه و سلامه علیه»..

و هو خیال باطل،لأن هذا التصرف إنما یکون خلاف الحکمه،و ممنوعا منه عقلا و شرعا لو کان علی«علیه السلام»قد فقد السبیل به للنصر علی عدوه و الوسیله للتحرز منه.أما إذا کان واثقا من قدرته علیه،فإن ذلک لا یوجب خللا فی الحکمه،و لا فی العصمه..

و لا نقول ذلک علی سبیل التخیل و التنظیر،و الإحتمال العقلی،فقد قرأنا:أنه«علیه السلام»قد انتصر علی أعدائه بسیف أعدائه رغم کثرتهم، مثل ما جری له یوم بات علی الفراش لیله الهجره.حیث أخذ سیف خالد بن الولید و صال علی مهاجمیه،و کانوا عشره حتی أخرجهم من البیت، وثمه نظائر أخری لذلک أیضا تجدها فی ثنایا هذا الکتاب..

2-إنه«علیه السلام»أراد أن یقدم لذلک المشرک الأمثوله العملیه فی الخلق الإسلامی الرفیع،و فی الشجاعه،و فی الثقه بالنفس..

3-و قد تلقفها ذلک المشرک بتدبر،و حکمه،و بفطره صافیه،فوجدت السبیل إلی قلبه،فانفتح قلبه و عقله علی مثل الإسلام العلیا.و کان ذلک سبب هدایته و سلامته..لأنه کان یعرف أن الشرک لا یهدی إلی مکارم الأخلاق،بل إلی ضدها،حیث یکرس حب الدنیا و التعلق بها فی قلب الإنسان،و یجعله قاسیا و أنانیا،یضحی بکل شیء فی سبیل حفظ نفسه،و فی سبیل الحصول علی الملذات.و إن الدین و الأمل بما عند اللّه سبحانه هو الذی ینتج هذا الخلق، و یدعو الإنسان إلی الإلتزام به،حتی فی مثل هذه الحالات..

ص :325

علی علیه السّلام فی حدیث المعراج

النعمانی:بسنده عن محمد بن علی الباقر«علیهما السلام»،عن سالم بن عبد اللّه بن عمر،عن أبیه عبد اللّه بن عمر بن الخطاب،قال:قال رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»:إن اللّه أوحی إلی لیله أسری بی:یا محمد،من خلفت فی الأرض علی أمتک؟!و هو أعلم بذلک.

قلت:یا رب أخی.

قال:یا محمد،إنی اطلعت إلی الأرض اطلاعه،فاخترتک منها،فلا أذکر حتی تذکر معی،فأنا المحمود و أنت محمد.

ثم إنی اطلعت إلی الأرض اطلاعه أخری،فاخترت منها علی بن أبی طالب وصیک،فأنت سید الأنبیاء و علی سید الأوصیاء،ثم شققت له اسما من أسمائی،فأنا الأعلی و هو علی.

یا محمد،إنی خلقت علیا،و فاطمه،و الحسن،و الحسین،و الأئمه من نور واحد،ثم عرضت ولایتهم علی الملائکه،فمن قبلها کان من المقربین، و من جحدها کان من الکافرین.

یا محمد،لو أن عبدا من عبادی عبدنی حتی ینقطع،ثم لقینی جاحدا لولایتهم أدخلته النار.

ثم قال:یا محمد،أتحب أن تراهم؟!

فقلت:نعم.

فقال:تقدم أمامک.

ص :326

فتقدمت أمامی،فإذا علی بن أبی طالب،و الحسن،و الحسین،و علی بن الحسین،و محمد بن علی،و جعفر بن محمد،و موسی بن جعفر،و علی بن موسی،و محمد بن علی،و علی بن محمد،و الحسن بن علی،و الحجه القائم کأنه الکوکب الدری فی وسطهم.

فقلت:یا رب من هؤلاء؟!

قال:هؤلاء الأئمه،و هذا القائم،محلل حلالی و محرم حرامی،و ینتقم من أعدائی.

یا محمد،أحببه،فإنی أحبه و أحب من یحبه (1).

و نقول:

یحسن ملاحظه ما یلی من نقاط

1-إن الوحی الإلهی المتضمن للسؤال عن الذی خلفه النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی الأرض یشیر إلی أن أصل الإستخلاف أمر مفروغ عنه، و لذلک لم یقل له:هل استخلفت؟!فإذا کانت الرحله المختصره له«صلی اللّه علیه و آله»تحتاج إلی الإستخلاف علی الأمه،فهل یمکن أن یستغنی عن الإستخلاف حین یرحل عن هذه الدنیا؟!

2-و دل هذا السؤال أیضا علی أن المطلوب هو الإستخلاف فی الأمه

ص :327


1- 1) الغیبه للنعمانی ص 93 الباب الرابع حدیث 25،و بحار الأنوار ج 36 ص 222 و 280 و مقتضب الأثر للجوهری ص 23 و 26 و غایه المرام ج 2 ص 241 و ج 3 ص 77.

کلها،و لا یکفی الإستخلاف علی الأهل و المال و الولد،و غیر ذلک من الشؤون المرتبطه به کشخص.

3-و قد بین الإمام«علیه السلام»:أن هذا السؤال الإلهی لیس علی ظاهره،بحیث یراد منه حصول المعرفه بالمسؤول عنه،فإن اللّه تعالی منزه عن العجز و الجهل،و کل نقص..بل هو سؤال تقریری یراد به التوطئه لتعریف الآخرین بأمر یحتاج إلی هذا النوع من البیان..فهو علی حد قول اللّه تعالی لعیسی بن مریم: أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلٰهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ (1).

4-و الجواب بیا رب أخی،ربما یرید أن یشیر إلی بعض صفات خلیفته فی أمته،و هو أن یکون موضع ثقته،کما یثق الإنسان بأخیه،الذی یکون یکون أعرف الناس به..و ربما یشیر به أیضا إلی منزلته فی الفضل و الکرامه، حتی استحق أن یتخذه أخا له،لیدل علی قربه فیه،و شبهه به فی الحالات و الخصوصیات.

5-و قد اکتفی«صلی اللّه علیه و آله»بهذا التوصیف عن ذکر الإسم، لیأتی تطبیق الوصف علی الوصوف،من قبل اللّه تعالی مباشره،لیدلنا علی أنه یمکن معاینه هذا الوصف فی علی«علیه السلام»،فهو موجود فیه بالفعل..و لیس فیه ادعاء و لا مبالغه،و لا مجازیه.

6-ثم جاء الإخبار الإلهی عن اختیار اللّه تعالی لنبیه«صلی اللّه علیه

ص :328


1- 1) الآیه 116 من سوره المائده.

و آله»،و للوصی فی شخص علی«علیه السلام»،و جعل النبوه و الوصایه لهما، لیؤکد أن النبوه و الوصایه شأن إلهی لا یرجع للبشر،و لا یحق لهم أن یتدخلوا فیه.

7-إنه تعالی ذکر:أنه هو الذی اشتق لعلی«علیه السلام»اسما من أسمائه.فدل علی أنه تعالی قد ألهم أباه هذا الاسم،لیظهر کمال الإتصال به، و الحب له.و لتکن هذه إشاره إلی إیمانه الذی أثبتته الأدله القاطعه،و إن کان بعض الناس ینکره،بلا مبرر معقول،أو مقبول.

8-و قد جعل تعالی:جحد ولایه المعصومین الأربعه عشر سببا للکفر و دخول النار،لیدل علی أن الموجب للکفر هو إنکار الولایه عن علم و معرفه،أما لو لم یعتقد بالولایه،و لم یصل الأمر إلی حد الجحود لما هو معلوم عنده،فلا یکفر بذلک.

9-و قد أکد تعالی مقام الحجه من آل محمد«علیه و علیهم السلام»، و أنه فی وسط المعصومین کالکوکب الدری..مبینا أنه هو الذی سوف ینتقم من أعداء اللّه،لیکون هذا داعیا للناس إلی الإحتیاط لأنفسهم،لأنهم یخاف من المجهول،و یسعی الإنسان للتحرز مما خفی عنه فیه..فکیف إذا عرّفه بحقیقه ما خفی علیه عالم الغیب و الشهاده.فإن المفروض فی هذا الحال هو کمال التحرز،و الطاعه و الإنقیاد..

و فی الروایات إشارات کثیره أخری،نسأل اللّه سبحانه أن یوفق أهل الفکر و الفضل،لا ستخلاصها،و عرضها للناس للإستفاده منها..

ص :329

إبلیس مؤجل إلی الوقت المعلوم

1-عن مجاهد،عن ابن عباس،قال:بینا نحن بفناء الکعبه و رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»یحدثنا،إذ خرج علینا مما یلی الرکن الیمانی شیء عظیم،کأعظم ما یکون من الفیله.

قال:فتفل رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»و قال:«لعنت».

أو قال:«خزیت»-شک إسحاق-.

قال:فقال علی بن أبی طالب:ما هذا یا رسول اللّه؟!

قال:«أو ما تعرفه یا علی»؟!

قال:اللّه و رسوله أعلم.

قال:«هذا إبلیس»،فوثب إلیه،فقبض علی ناصیته،و جذبه فأزاله عن موضعه.و قال:یا رسول اللّه،أقتله؟!

قال:«أو ما علمت أنه قد أجل إلی الوقت المعلوم»؟!

قال:فترکه من یده.فوقف ناحیه ثم قال:مالی و لک یا ابن أبی طالب؟!

و اللّه ما أبغضک أحد إلا و قد شارکت أباه فیه.اقرأ ما قاله اللّه تعالی:

وَ شٰارِکْهُمْ فِی الْأَمْوٰالِ وَ الْأَوْلاٰدِ وَ عِدْهُمْ وَ مٰا یَعِدُهُمُ الشَّیْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً

(1)

» (2).

ص :330


1- 1) الآیه 64 من سوره الإسراء.
2- 2) تاریخ بغداد ج 4 ص 56 و تاریخ مدینه دمشق ترجمه الإمام علی ج 2 ص 226 و-

2-عن الکنجی،عن أبی وائل،عن عبد اللّه،قال:قال علی بن أبی طالب:رأیت النبی«صلی اللّه علیه و آله»عند الصفا و هو مقبل علی شخص فی صوره الفیل و هو یلعنه،فقلت:و من هذا الذی یلعنه رسول اللّه؟!

قال:هذا الشیطان الرجیم.

فقلت:و اللّه یا عدو اللّه،لأقتلنک.و لأریحن الأمه منک.

قال:ما هذا جزائی منک!

قلت:و ما جزاؤک منی یا عدو اللّه؟!

قال:و اللّه ما أبغضک أحد قط إلا شارکت أباه فی رحم أمه (1).

2)

-(ط دار الفکر)ج 42 ص 289 و الموضوعات لابن الجوزی ج 1 ص 386 و میزان الإعتدال ج 1 ص 197 و لسان المیزان ج 1 ص 371 و شرح إحقاق الحق (الملحقات)ج 7 ص 225 و ج 18 ص 225 و ج 21 ص 587 و ج 30 ص 343 عن مختصر تاریخ دمشق(نسخه طوب قبوسرای بإسلامبول)ج 17 ص 14 و (ط دار الفکر)ج 17 ص 373.

ص :331


1- 1) تاریخ بغداد ج 4 ص 57 و الغدیر ج 4 ص 324 و الإمام علی بن أبی طالب للهمدانی ص 159 و الجامع لأحکام القرآن ج 1 ص 91 و تاریخ مدینه دمشق ترجمه الإمام علی ج 2 ص 227 و(ط دار الفکر)ج 42 ص 290 و الموضوعات لابن الجوزی ج 1 ص 3856 و میزان الإعتدال ج 1 ص 197 و الکشف الحثیث ص 65 و کفایه الطالب ص 69 و لسان المیزان ج 1 ص 371 و شرح إحقاق الحق (الملحقات)ج 7 ص 225.

و نقول:

أولا:لا مانع من تکرر ظهور إبلیس،تاره عند الصفا،و أخری بفناء الکعبه مما یلی الرکن الیمانی..

ثانیا:یلاحظ:أن إبلیس قد ظهر هنا و هناک فی صوره الفیل،فما هی خصوصیه الفیل فی ذلک علی غیره؟!هل هی أن الفیل من المسوخ أی من الحیوانات التی مسخ اللّه بعض الجبارین المسرفین علی صورتها؟!أم لأنه أراد التهویل علی الناس،لکی لا یتجرأ أحد علی أن یقصده بسوء؟!أم لسبب آخر لا نعلمه؟!

ثالثا:إن تمکن أمیر المؤمنین«علیه السلام»منه و إذلاله،یدل علی خصوصیه له«علیه السلام»..و هو من المثوبات التی وفقه اللّه إلیها..

رابعا:إنه«علیه السلام»لا یقدم علی قتله-إلا بعد أن یسأل رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»..لأن التصرف بالأمور إلی هذا الحد لا بد أن یکون بإذن منه«صلی اللّه علیه و آله»..

خامسا:إن علیا«علیه السلام»قد سأل رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»إن کان یأذن بقتله.و لکنه«صلی اللّه علیه و آله»لم یقل:لا آذن لک،بل قال:أو ما علمت أنه أجّل إلی الوقت المعلوم؟!

فدل بذلک:علی أن قتله لیس محرما فی ذاته،بل هو مستحق للقتل، و لکن وضع الأجل له هو الذی یمنع من قتله..

سادسا:إن علیا«علیه السلام»بقبضه علی ناصیه إبلیس قد دل علی أن قتله ممکن و مقدور له..و هذه مزیه تثبتها له هذه الروایه،لیمتاز بها عن

ص :332

سائر الناس..

و لکن هل قتله یزیل الشرور من بین الناس؟!أم أن شیاطین الجن و الإنس،من ذریه إبلیس،سوف یواصلون عملهم فی إضلال الناس، و دعوتهم إلی المعاصی،و إن کان رأسهم المدبر قد زال؟!

سابعا:إن ما قاله إبلیس عن مشارکته آباء مبغضی علی«علیه السلام»فی أبنائهم لا یعنی أن إبلیس مصیب فی عمله،فإن بغضه«علیه السلام»جریمه عظیمه،و فعل إبلیس هذا عدوان و معصیه،و تمرد علی أمر اللّه سبحانه..

غیر أن اللّه سبحانه حین یرفع ألطافه عن مبغضی علی«علیه السلام» یتسلط علیهم إبلیس بأنواع من التصرفات.

النبی صلّی اللّه علیه و آله یخبر باستشهاد علی علیه السّلام

عن أنس بن مالک قال:کان علی بن أبی طالب مریضا،فدخلت علیه و عنده أبو بکر و عمر جالسان.

قال:فجلست عنده،فما کان إلا ساعه حتی دخل نبی اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فتحولت عن مجلسی،فجاء النبی«صلی اللّه علیه و آله»حتی جلس فی مکانی،و جعل ینظر فی وجهه.

فقال أبو بکر أو عمر:یا نبی اللّه،لا نراه إلا لما به.

فقال:لن یموت هذا الآن،و لن یموت إلا مقتولا (1).

ص :333


1- 1) تاریخ مدینه دمشق ج 3 ص 267 و(ط دار الفکر)ج 42 ص 536 و راجع:-

و نقول:

أولا:لم یحدد«صلی اللّه علیه و آله»لأبی بکر،و لا لعمر تاریخ استشهاد علی«علیه السلام».بل اکتفی ببیان أنه لا یموت فی مرضه ذاک.ثم نفی نفیا قاطعا و مؤبدا موته«علیه السلام»بغیر القتل.

ثانیا:إن هذا الإخبار،یدلهم علی إمکانیته قتل علی«علیه السلام»بل علی أن القتل واقع لا محاله..و هذا یسقط أی توهم یرید أن ینحو منحی الغلو و أن یتجاوز الحدود فی علی«علیه السلام».

کما أنه یسقط ما یراد إشاعته من أن ما حققه«علیه السلام»من انتصارات،و إنجازات هائله فی ساحات النزال و القتال،ثم خوف الناس منه،و نکولهم عنه لا یجعله مستحقا للتعظیم و التکریم،و التقدیم،لأنه جاء نتیجه التصرف الإلهی،الذی یرید صنع النصر علی ید أی کان من الناس..

فلیس فی ذلک فضل لعلی«علیه السلام»،لأنه لا یستفید من قدرات نفسه کما أنه لا یوجب الإنتقاص من مقام أحد ممن کان ینکل فی الحرب،و یفر فی مقامات الطعن و الضرب.

فقول النبی«صلی اللّه علیه و آله»هنا یدل:علی أن علیا«علیه السلام» لیس فی منأی عن القتل و الجرح،و أن ما حققه من انتصارات،إنما کان

1)

-الکامل فی التاریخ ج 3 ص 387 و شرح إحقاق الحق ج 8 ص 780 و ج 23 ص 384 و ج 23 ص 392 و 32 ص 596 و عن الفخری فی الآداب السلطانیه (طبع بغداد)ص 82.

ص :334

بجهده و جهاده،حتی استحق أن یفیض ألطافه علیه،و یشمله بعنایاته..و لم یکن غیره أهلا و لا محلا لذلک.

ما أحسب علیا علیه السّلام فیکم!

عن علی بن الحسین«علیهما السلام»،قال:خرج رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»ذات یوم و صلی الفجر،ثم قال:معاشر الناس،أیکم ینهض إلی ثلاثه نفر قد آلوا باللات و العزی لیقتلونی.و قد کذبوا و رب الکعبه.

قال:فأحجم الناس و ما تکلم أحد،فقال«صلی اللّه علیه و آله»:ما أحسب علی بن أبی طالب فیکم؟!

فقام إلیه عامر بن قتاده،فقال:إنه وعک فی هذه اللیله،و لم یخرج یصلی معک،أفتأذن لی أن أخبره؟!

فقال النبی«صلی اللّه علیه و آله»:شأنک.

فمضی إلیه فأخبره،فخرج أمیر المؤمنین علی«علیه السلام»کأنه أنشط من عقال،و علیه إزار قد عقد طرفیه علی رقبته،فقال:یا رسول اللّه،ما هذا الخبر؟!

قال:هذا رسول ربی یخبرنی عن ثلاثه نفر قد نهضوا إلی لقتلی،و قد کذبوا و رب الکعبه.

فقال علی«علیه السلام»:یا رسول اللّه،أنا لهم سریه و حدی،هو ذا ألبس علی ثیابی.

فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:بل هذه ثیابی،و هذه درعی،

ص :335

و هذا سیفی.

فدرّعه،و عممه،و قلده،و أرکبه فرسه.

و خرج أمیر المؤمنین«علیه السلام»،فمکث«صلی اللّه علیه و آله»ثلاثه أیام،لا یأتیه جبرئیل بخبره،و لا خبر من الأرض.

فأقبلت فاطمه بالحسن و الحسین«علیهم السلام»علی ورکیها،تقول:

أوشک أن ییتم هذین الغلامین.

فأسبل النبی«صلی اللّه علیه و آله»عینه یبکی،ثم قال:معاشر الناس، من یأتینی بخبر علی أبشره بالجنه.

و افترق الناس فی الطلب،لعظم ما رأوا بالنبی«صلی اللّه علیه و آله»، و خرج العواتق،فأقبل عامر بن قتاده یبشر بعلی«علیه السلام»،و هبط جبرئیل علی النبی«صلی اللّه علیه و آله»،فأخبره بما کان فیه.

و أقبل أمیر المؤمنین علی«علیه السلام»و معه أسیران،و رأس،و ثلاثه أبعره،و ثلاثه أفراس.

فقال النبی«صلی اللّه علیه و آله»:تحب أن أخبرک بما کنت فیه یا أبا الحسن؟!

فقال المنافقون:هو منذ ساعه قد أخذه المخاض،و هو الساعه یرید أن یحدثه!

فقال النبی«صلی اللّه علیه و آله»:بل تحدث أنت-یا أبا الحسن-لتکون شهیدا علی القوم.

ص :336

قال:نعم-یا رسول اللّه-لما صرت فی الوادی،رأیت هؤلاء رکبانا علی الأباعر،فنادونی:من أنت؟

فقلت:أنا علی بن أبی طالب،ابن عم رسول اللّه.

فقالوا:ما نعرف للّه من رسول،سواء علینا وقعنا علیک أو علی محمد، و شد علی هذا المقتول،و دارت بینی و بینه ضربات،وهبت ریح حمراء سمعت صوتک فیها یا رسول اللّه و أنت تقول:قد قطعت لک جربان درعه،فاضرب حبل عاتقه.فضربته فلم أحفه.

ثم هبت ریح صفراء،سمعت صوتک فیها یا رسول اللّه،و أنت تقول:

قد قلبت لک الدرع عن فخذه،فاضرب فخذه.فضربته و وکزته،و قطعت رأسه و رمیت به.

و قال لی هذان الرجلان:بلغنا أن محمدا رفیق شفیق رحیم،فاحملنا إلیه و لا تعجل علینا،و صاحبنا کان یعد بألف فارس.

فقال النبی«صلی اللّه علیه و آله»:یا علی،أما الصوت الأول الذی صک مسامعک فصوت جبرئیل«علیه السلام».

و أما الآخر فصوت میکائیل«علیه السلام»،قدم إلی أحد الرجلین.

فقدمه،فقال:قل لا إله إلا اللّه،و اشهد أنی رسول اللّه.

فقال:لنقل جبل أبی قبیس أحب إلی من أن أقول هذه الکلمه.

فقال:یا علی،أخره و اضرب عنقه.

ثم قال:قدم الآخر.

ص :337

فقال:قل لا إله إلا اللّه،و اشهد أنی رسول اللّه.

فقال:ألحقنی بصاحبی.

قال:یا علی،أخره و اضرب عنقه.

فأخره،و قام أمیر المؤمنین«علیه السلام»لیضرب عنقه،فهبط جبرئیل «علیه السلام»علی النبی«صلی اللّه علیه و آله»،فقال:یا محمد،إن ربک یقرئک السلام،و یقول لک:لا تقتله،فإنه حسن الخلق،سخی فی قومه.

فقال النبی«صلی اللّه علیه و آله»:یا علی،أمسک،فإن هذا رسول ربی عز و جل یخبرنی أنه حسن الخلق،سخی فی قومه.

فقال المشرک،تحت السیف:هذا رسول ربک یخبرک!

قال:نعم.

قال:و اللّه ما ملکت درهما مع أخ لی قط،و لا قطبت وجهی فی الحرب، و أنا أشهد أن لا إله إلا اللّه،و أنک رسول اللّه.

فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:هذا ممن جره حسن خلقه و سخاؤه إلی جنات النعیم (1).

و نقول:

ص :338


1- 1) الأمالی للصدوق ص 166-168 و الخصال للصدوق ص 94-96 و حلیه الأبرار ج 2 ص 88-90 و بحار الأنوار ج 41 ص 73-75 و شجره طوبی ج 1 ص 179-181.

1-دلت هذه الواقعه:علی أن النبی«صلی اللّه علیه و آله»کان علی یقین من فشل محاوله قتله علی ید هؤلاء الثلاثه،و لا شک فی أنه قد علم ذلک بواسطه جبرئیل عن اللّه تبارک و تعالی،کما ذکره«صلی اللّه علیه و آله» لعلی«علیه السلام».

2-إن معرفته هذه لا تعنی أن یقف مکتوف الأیدی تجاه مؤامراتهم، إذ قد یکون فشل مؤامرتهم مرهونا بتصرف معین من قبل المؤمنین أنفسهم، و لو لا ذلک لتبدلت الأمور،و وقع المحذور-أی أنه خبر مشروط بأمر اختیاری لا بد من إنجازه،فإذا لم یتحقق الشرط،لم یجب تحقق المشروط، و یدل علی هذا الإشتراط:نفس مبادره النبی«صلی اللّه علیه و آله»لانتداب المسلمین لمواجهه المتآمرین..

3-و لأن النبی«صلی اللّه علیه و آله»کان یعلم بأحوال أصحابه، و یعرف من یقدم منهم و من یحجم.فإنه عرف أن علیا«علیه السلام»غیر موجود بینهم بمجرد عدم إجابته طلبه،إذ لو کان حاضرا فلابد أن یبادر إلی ذلک.

و کان«صلی اللّه علیه و آله»یعلم أیضا:أن أحدا غیره لم یکن علی استعداد للتضحیه فی مثل هذه الحالات..

و قد ظهر:أنه علی حق فیما قال،حین أخبره عامر بن قتاده بأن علیا «علیه السلام»قد وعک فی تلک اللیله.

4-و حین قال عامر بن قتاده لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:أفتأذن لی أن أخبره؟!

ص :339

قال له رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:شأنک.

أی أنه«صلی اللّه علیه و آله»لم یصدر أمرا باستحضار علی«علیه السلام»،بل أرجع الأمر إلی عامر بن قتاده.و لو أنه أجابه بالإیجاب لتوهم متوهم أن علیا«علیه السلام»قد اضطر للخروج إلی المتآمرین،لأن النبی «صلی اللّه علیه و آله»أراد منه ذلک.و لو ترک و شأنه،فلعله یؤثر السلامه علی الخروج کما آثرها غیره.

5-و قد أراد علی«علیه السلام»أن یخرج وحده للمتآمرین،لأن من لم ینتدب لهم حین طلب منهم رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»ذلک لا یستحق أن ینال شرف المشارکه فی أمر کان کارها له..لأن مشارکته هذه ستکون لأجل أن ینال المکاسب علی ید غیره،و من دون أن یقدم هو أی شیء یستحقها به..

6-و قد أراد«صلی اللّه علیه و آله»بإلباس علی«علیه السلام»درعه، و إعطائه سیفه،و إرکابه فرسه،و تعمیمه،و تقلیده بیده،أن یدل علی کمال خصوصیته عنده،و علی أنه یمثله أدق تمثیل.

و قد دل مجیء فاطمه بأولادها بعد انقطاع خبر علی«علیه السلام» عنهم ثلاثه أیام،علی أن لعلی«علیه السلام»عیالا هم أحب الخلق إلی اللّه، و کان لغیر علی«علیه السلام»زوجات،و لکن لا کفاطمه.و کان لهم أولاد،و لکنهم لیسوا مثل الحسنین،فإن کان حب العیال منع غیره من المخاطره بنفسه،فلماذا لم یمنع علیا«علیه السلام»حب هؤلاء الصفوه الذین لا نظیر لهم علی وجه الأرض من الخاطره بنفسه؟!

ص :340

7-قد یحاول البعض إثاره الشبهه حول صحه هذه الروایه من جهتین:

إحداهما:أن عامر بن قتاده لیس له ذکر فی کتب تراجم الصحابه..

و نجیب:

إن الذین ترجموا للصحابه إنما ذکروا من وجدوا له روایه،أو من ورد له ذکر فی حادثه،أو نحو ذلک..و لا شیء یدل علی أنهم قد استقصوا جمیع الأحادیث،و کل المؤلفات فی التاریخ،و العقیده،و الأخلاق و السیاسه،و ما إلی ذلک..و لا یزال أهل التتبع یستدرکون علی السابقین ما فاتهم فی مختلف الموضوعات،و منها التراجم.

الثانیه:إن هذا الحدیث لم یتداوله کتاب السیره،و لا تناقلته الألسن، بل بقی تداوله محصورا فی نطاق معین.

و نجیب:

أولا:ما زال کتّاب السیره یستدرک اللاحق منهم علی السابق،و أنت تجد فی الکتب المتفرقه أحادیث و أحداثا و تفاصیل کثیره،لا تجدها فی الکتب التی حظیت باهتمام رواد کتابه السیره الرسمیه،التی یهتم الحکام بتوجیه الأنظار إلیها..

ثانیا:إن هذا الحدث مروی عن علی بن الحسین السجاد«علیه السلام».و هو یتضمن فضیله کبری لمن لم یزل محاربا بشراسه علی جمیع الأصعده و فی جمیع المجالات..

و الروایه التی ترد فی کتب شیعه أهل البیت،و عن أحد أئمتهم«علیهم

ص :341

السلام»..لا یسمح الآخرون لأنفسهم بأخذها و ترویجها.کما لا یسمحون لأتباعهم بالإطلاع علی کتب شیعه أهل البیت،و یحاولون محاصره ثقافتهم، و استبعاد کل ما له ارتباط بها و بهم من قریب،أو من بعید.

8-و یبقی هنا سؤال:کیف یمکن أن نتصور إعطاء الجنه لشخص لمجرد أنه سبق غیره فی حمل خبر علی«علیه السلام»إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و الحال أن الصدفه قد تکون هی التی مکنت هذا من حمل الخبر إلیه،و حرمت ذاک.

و لعل الذی عرف خبر علی«علیه السلام»قبل غیره یکون من الفاسقین،أو من المنافقین؟!.

و نجیب:

أولا:بأن الروایه نفسها قد أوضحت:أن النبی«صلی اللّه علیه و آله» کان علی علم بما جری عن طریق جبرئیل«علیه السلام»،و قد عرض«صلی اللّه علیه و آله»علی علی«علیه السلام»أن یخبره بما کان..

فمن الذی قال:إنه«صلی اللّه علیه و آله»لم یکن یعلم بتعلیم من اللّه- بشخص الذی سیأتیه بخبر علی«علیه السلام»،و بأنه من أهل الجنه؟!

ثانیا:إن الذی یهتم بأن یدخل السرور علی قلب رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،لا بد أن یسارع إلی إعلامه بمجیء علی«علیه السلام».

أما من یکره علیا«علیه السلام»،و لا یهتم لسرور رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،فإنه سوف یتثاقل عن ذلک،بل هو سیسعی لحجب هذا الخبر السار عنه..و سوف یسبقه غیره إلی إخباره«صلی اللّه علیه و آله»بمجیئه..

ص :342

و یؤکد ذلک:أنه«صلی اللّه علیه و آله»لم یجعل ثوابا دنیویا لهذا العمل، بل جعل له ثوابا أخرویا،یزهد أهل الدنیا به..بل قد لا یصدقه الکثیرون منهم،و لا یدخل فی جمله طموحاتهم أو رغباتهم..

9-إن قول النفر الثلاثه لعلی«علیه السلام»:سواء علینا:وقعنا علیک،أو علی محمد.یدل علی ما بلغه أمیر المؤمنین«علیه السلام»من عظیم الأثر فی النکایه بأهل الشرک،حتی أصبحوا یعدلونه بالنبی«صلی اللّه علیه و آله»نفسه..و هم إنما یعرفونه من خلال أثره فی الحروب،و لا یعرفونه من خلال مقامه عند اللّه تعالی،و من خلال میزاته الإیمانیه و الإنسانیه،فإنهم لا یعترفون أولا یؤمنون بشیء من ذلک.

10-إن الملائکه حین ساعدت علیا«علیه السلام»علی عدوه لم یؤثروا فی أجسادهم بصوره مباشره،بل هم قد دلوا علیا«علیه السلام»علی المواضع التی إن استفید منها أمکن إلحاق الضرر بذلک العدو..

و هذا یشیر:إلی أن الملائکه لا ترید أن تختزل من جهاد و تضحیات علی «علیه السلام»شیئا..حتی علی صعید احتفاظ عدوه بقدراته الذاتیه.

11-لقد لفت نظرنا هؤلاء الأعداء الذین یطمعون فی أن تشملهم رحمه محمد«صلی اللّه علیه و آله»،و تشملهم شفقته.مع أنهم ارتکبوا فی حقه ما یستحقون به أشد العقوبات..لأنهم یریدون إطفاء نور اللّه تعالی بقتل نبیه بدون مبرر،إذ لماذا یریدون أن یمنعوا الناس من اختیار ما یناسبهم؟! و لماذا یریدون فرض الشرک علیهم؟!و لماذا یریدون أن یفرضوا علیهم الإلتزام بأباطیل الجاهلیه،و حفظ أضالیلها؟!

ص :343

12-و رغم أن ما فعله أولئک المجرمون یکفی لإنزال أقسی العقوبات بهم،بما فی ذلک عقوبه القتل،إلا أن النبی«صلی اللّه علیه و آله» هیأ لهم فرصه جدیده للخلاص،حین عرض علیهم الإسلام،و لکن استکبارهم و عتوهم خذلهم هذه المره أیضا،فاستحقوا القتل بجمیع المعاییر و المقاییس،حتی الجاهلیه منها.

13-و کانت المفاجأه الأعظم هی تلک التی تجلت فی نزول جبرئیل بالعفو عن الشخص الثالث،بسبب سخائه،و حسن خلقه..و کان ذلک هو سبب إیمانه،حین لامس هذا العفو فطرته،و أیقظ وجدانه،و أنعش ضمیره،لأنه جاء من دون اشتراط إسلامه و إیمانه،بل جاء بعد رفضه الإیمان و الإسلام حین عرض علیه..

حجات علی علیه السّلام مع النبی صلّی اللّه علیه و آله

و ذکر ابن شهر آشوب:أن علیا«علیه السلام»قد حج مع النبی«صلی اللّه علیه و آله»عشر حجج (1).

و لعل المراد حجاته معه،فکانت قبل الهجره تسع مرات،ثم حجه الوداع سنه عشر من الهجره..

و لکن یرد علی هذا:أن المفروض أن یکون قد حج مع رسول اللّه «صلی اللّه علیه و آله»قبل الهجره أکثر من تسع حجات.إذ لا مبرر لتفویت

ص :344


1- 1) مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 123 و مستدرک سفینه البحار ج 2 ص 187 و بحار الأنوار ج 41 ص 17.

الحج فی أیه سنه من السنین.لا سیما و أن النبوه کانت لرسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»منذ صغره،فتشمل الحجات التی حجها قبل أن یبعث رسولا فی سن الأربعین..

و یحتمل أن یکون«صلی اللّه علیه و آله»قد منع من الحج فی سنوات الحصار فی الشعب،و هی ثلاث سنوات علی الظاهر.

و یحتمل أن یکون المراد:أنه حج مع النبی«صلی اللّه علیه و آله»بعد الهجره عشر حجات..و ذلک بالطریقه التی تناسب الأوضاع التی کانت سائده آنذاک،و لو کانت طریقه إعجازیه..

و اللّه هو العالم بحقیقه الحال..

لم یفکر بالدنیا،فأخذ الناقه

عن ابن عباس:أهدی إلی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»ناقتان عظیمتان سمینتان،فقال للصحابه:هل فیکم أحد یصلی رکعتین بقیامهما و رکوعهما،و سجودهما،و وضوئهما،و خشوعهما،لا یهتم فیهما من أمر الدنیا بشیء،و لا یحدث قلبه بفکر الدنیا،أهدی إلیه إحدی هاتین الناقتین؟!

فقالها مره،و مرتین،و ثلاثه،فلم یجبه أحد من أصحابه،فقام أمیر المؤمنین«علیه السلام»،فقال:أنا یا رسول اللّه،أصلی رکعتین،أکبر تکبیره الأولی،و إلی أن أسلم منهما،لا أحدث نفسی بشیء من أمر الدنیا.

فقال:یا علی،صلّ،صلی اللّه علیک.

ص :345

فکبر أمیر المؤمنین«علیه السلام»،و دخل فی الصلاه،فلما سلم من الرکعتین هبط جبرئیل علی النبی«صلی اللّه علیه و آله»،فقال:یا محمد،إن اللّه یقرئک السلام و یقول لک:أعطه إحدی الناقتین.

فقال رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»:إنی شارطته أن یصلی رکعتین،لا یحدث فیهما بشیء من الدنیا،أعطیه إحدی الناقتین إن صلاهما،و إنه جلس فی التشهد،فتفکر فی نفسه أیهما یأخذ.

فقال جبرئیل:یا محمد،إن اللّه یقرئک السلام و یقول لک:تفکر أیهما یأخذها،أسمنهما و أعظمهما،فینحرها و یتصدق بها لوجه اللّه.فکان تفکره للّه عز و جل،لا لنفسه و لا للدنیا.

فبکی رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»،و أعطاه کلیهما.و أنزل اللّه فیه:

إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَذِکْریٰ

(1)

.لعظه لمن کان له قلب و عقل أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ ،یعنی یستمع أمیر المؤمنین«علیه السلام»بإذنیه إلی من تلاه بلسانه من کلام اللّه وَ هُوَ شَهِیدٌ (2)،یعنی و أمیر المؤمنین شاهد القلب للّه فی صلاته،لا یتفکر فیها بشیء من أمر الدنیا (3).

ص :346


1- 1) الآیه 21 من سوره الزمر.
2- 2) الآیه 37 من سوره ق.
3- 3) مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 20 عن تفسیر وکیع،و السدی،و عطاء.و راجع: بحار الأنوار ج 36 ص 161 و تأویل الآیات ج 2 ص 612.

سؤال یحتاج إلی جواب

و نقول:

إن هنا سؤالا هاما یحتاج إلی جواب،و هو التالی:

کیف صح أن یتعلل رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»عن إعطاء الناقه لعلی«علیه السلام»مع أن جبرئیل أبلغه أمر اللّه تعالی الصریح بأن یعطی علیا«علیه السلام»إحدی الناقتین؟!ألا ینافی فی ذلک عصمته؟!و ألا یدل ذلک علی عدم صحه هذه الروایه؟!

و نجیب:

إنه إنما ینافی العصمه،و یسقط الروایه عن الإعتبار لو لم یکن له وجه صحیح و مقبول.

و الوجه هنا هو:أنه«صلی اللّه علیه و آله»أراد أن یدفع التوهمات التی قد تراود أذهان البعض الذین لم یطیقوا فوز علی«علیه السلام»بهذه الفضیله،فیحاولون لأغراض مختلفه أن یقرروه«علیه السلام»،إن کانت الناقه قد خطرت بباله أثناء صلاته،فإذا أجاب بالإیجاب،فسیطیرون بها فی الشرق و الغرب،و سیحدث الخلل الإیمانی من خلال انتشار الشک فی النبوه،أو فی صفات النبی«صلی اللّه علیه و آله»فی کل اتجاه.

فأوضح النبی«صلی اللّه علیه و آله»لهم،من خلال جبرئیل،الذی لا یمکنهم أن ینسبوا إلیه المحاباه لعلی«علیه السلام»،لأنه لیس صهره و لا ابن عمه-أوضح-أن خطور الناقه علی باله«علیه السلام»علی یتصور علی نحوین:

ص :347

أحدهما:خطورها له بما لها من قیمه فی الدنیا و حسب..و هذا لو حصل لنقض الشرط الذی شرطه علیه رسول اللّه«صلی اللّه علیه و آله»، و لزالت عنه صفه استحقاقها..

الثانی:أن یفکر کیف یستفید منها فی بلوغ مرضات اللّه سبحانه،و هذا لیس تفکیرا بالدنیا و لیس لنفسه،بل هو للّه و فی اللّه عز اسمه..کما قال جبرئیل«علیه السلام»..

و یلاحظ:أن جبرئیل هنا لم یورد هذا التفسیر من عند نفسه،بل أسنده إلی اللّه تبارک و تعالی علام الغیوب،و المطلع علی القلوب..لیتوهم متوهم:

أن جبرئیل«علیه السلام»قد لا یبلغ کنه أمثال هذه الأمور،لیکون ذلک أولی بالإقناع،و الإتباع.

یضاف إلی ذلک:أن جبرئیل یذکر تفاصیل ما فکر به علی«علیه السلام»،و لو لا أنه تلقی ذلک عن اللّه تبارک و تعالی،و أذن له فی بیانه،لم یکن له هو الآخر سبیل إلی معرفه ما فی الضمائر،و ما تکنه السرائر..کما أنه لا یحق له البیان،لا الإعلان..

ص :348

الفهارس

اشاره

1-الفهرس الإجمالی

2-الفهرس التفصیلی

ص :349

ص :350

1-الفهرس الإجمالی

الفصل الرابع:تبلیغ سوره براءه 5-36

الفصل الخامس:أقاویل..لا مبرر لها 37-58

الباب الحادی عشر:حجه الوداع..و یوم الغدیر..

الفصل الأول:علی علیه السّلام فی حجه الوداع 61-82

الفصل الثانی:اضواء علی ما جری فی عرفه 83-124

الفصل الثالث:حدیث الغدیر:تاریخ و وقائع 125-154

الفصل الرابع:هکذا حورب عید الغدیر 155-178

الفصل الخامس:حدیث الغدیر:ثابت..و متواتر 179-196

الفصل السادس:خطبه الغدیر:حدث..و دلاله 197-230

الفصل السابع:آیات الغدیر 231-256

الفصل الثامن:آیات سوره المعارج..و سوره العصر 257-282

الفصل التاسع:قرائن و دلالات 283-314

ص :351

الباب الثانی عشر:

من تاریخ علی علیه السّلام فی عهد الرسول صلّی اللّه علیه و آله..

الفصل الأول:أحداث ذات مغزی 317-348

الفهارس:349-361

ص :352

2-الفهرس التفصیلی

الفصل الرابع:تبلیغ سوره براءه..

إرسال أبی بکر إلی مکه:7

و إن کان مکرهم لتزول منه الجبال:9

حقیقه ما جری:9

خلاصات ضروریه:10

استمرار أبی بکر فی مسیره إلی مکه:15

تبدل آراء الأنبیاء:19

لماذا یتبرع أبو بکر؟!:20

سبب إرجاع أبی بکر:20

هل هذا من الأسباب أیضا؟!:22

جزع قریش:24

علی علیه السّلام یتهدد المشرکین:24

عمر شریک أبی بکر:27

متی أرسل النبی صلّی اللّه علیه و آله علیا علیه السّلام؟!:30

ص :353

أهلیه أبی بکر للخلافه:30

علی علیه السّلام و عمار:31

عوده علی علیه السّلام حدث و دلاله:33

الفصل الخامس:أقاویل..لا مبرر لها..

نحن فی حیره من أمرنا:39

من بدع الرافضه:39

الثناء علی أبی بکر فی سوره البراءه:40

تأول بارد،و رأی سقیم کاسد:42

المؤاخذه علی النوایا:45

لا یؤدی عنک إلا علی:48

أبو بکر لم یعزل:54

قصه براءه دلیل إمامه أبی بکر:56

الباب الحادی عشر:حجه الوداع..و یوم الغدیر..

الفصل الأول:علی علیه السّلام فی حجه الوداع

الذین حجوا مع النبی صلّی اللّه علیه و آله:63

لماذا هذا الحشد؟!:65

یمنعهم من رکوب إبل الصدقه:67

علی علیه السّلام یلتقی النبی صلّی اللّه علیه و آله فی مکه:70

ص :354

هل هذا تحریف متعمد؟!:71

الإجمال فی النیه:73

لماذا کان سؤال علی علیه السّلام:73

هل ندم صلّی اللّه علیه و آله علی ما اختاره؟!:74

البدن التی نحرت:74

مجموع البدن:80

ملاحظه ذات مغزی:80

لو أشرک النبی صلّی اللّه علیه و آله أبا بکر:81

الفصل الثانی:اضواء علی ما جری فی عرفه:

للإمامه تاریخها:85

لیله عرفه تمهید لیوم عرفه:86

حدیث عرفات:90

علی علیه السّلام امتداد للرسول صلّی اللّه علیه و آله:99

مکان خطبه الرسول صلّی اللّه علیه و آله:101

کلهم من قریش:102

التمرد علی الرسول صلّی اللّه علیه و آله:103

المجتمعون فی منی و عرفات:108

من هم المتجرؤون؟!:109

قریش هی السبب:111

ص :355

أضواء علی ما جری فی عرفه:112

نتائج و آثار:115

من الرابح؟!:118

الخروج السریع من مکه:118

الصحابه یعاقبون النبی صلّی اللّه علیه و آله:121

الفصل الثالث:حدیث الغدیر:تاریخ و وقائع:

لا بد من الرجوع لکتاب الصحیح:127

نصوص حدیث الغدیر:127

ماذا جری یوم الغدیر؟!:138

الخطبه بروایه الطبری:144

النبی صلّی اللّه علیه و آله یعلمهم التهنئه و البیعه:147

الفصل الرابع:هکذا حورب عید الغدیر..

بدایه ضروریه:157

حدیث الغدیر واقعه حرب:157

یوم الغدیر لتبرئه علی علیه السلام:158

یوم الغدیر عید:161

عید الغدیر لا أصل له:169

ماذا یقول شانئو علی علیه السّلام؟!:170

الإبتداع الغبی:174

ص :356

الفصل الخامس:حدیث الغدیر:ثابت..و متواتر:

المنکرون و المشککون...:181

مصادر حدیث الغدیر:183

طرق حدیث الغدیر:183

رواه حدیث الغدیر:187

تواتر حدیث الغدیر:188

الرازی..و الأربع مئه طریق:189

ما أصعب أن یتواتر حدیث الغدیر!:190

أسباب إنکارهم التواتر:192

الغدیر لم یخرّجه الشیخان:193

المؤلفات فی حدیث الغدیر:194

الفصل السادس:خطبه الغدیر:حدث..و دلاله..

قبل أن یبدأ النبی صلّی اللّه علیه و آله خطبته:199

علی علیه السّلام فی السحاب:202

أکثر من خطبه:208

الضلال و الهدی:210

یوشک أن أدعی فأجیب:210

إنی مسؤول،و أنتم مسؤولون:211

التذکیر بالمنطلقات العقائدیه:211

ص :357

بماذا..و لماذا قررهم؟!:212

التزیین الشیطانی:216

اللّه یعیذهم:217

الإعلان بالشهادتین:218

فلیبلغ الشاهد الغائب:220

الحب و البغض إختیاریان:221

و أدر الحق معه حیث دار:221

حدیث الثقلین:222

و انصر من نصره:222

معنی الولایه فی حدیث الغدیر:223

الجمع بین المعانی:228

أمهات المؤمنین یهنئن علیا علیه السّلام:229

الفصل السابع:آیات الغدیر..

متی نزلت سوره المائده؟!:233

موقع آیه الإکمال:236

متی یئس الذین کفروا؟!:238

السبب الحقیقی لیأس الذین کفروا:242

فلا تخشوهم و اخشونی:242

أکملت..أتممت:243

ص :358

الإسلام مرضی للّه تعالی دائما:245

آیه الإکمال نزلت مرتین:245

کلام الأمینی رحمه اللّه:248

أبو طالب لم یکن حاضرا:249

بلغ ما أنزل إلیک..فی الیهود:251

مم یخاف النبی صلّی اللّه علیه و آله؟!:252

فما بلغت رسالته:254

تبرئه الرسول صلّی اللّه علیه و آله:255

الفصل الثامن:آیات سوره المعارج..و سوره العصر..

الغدیر و آیات سوره المعارج:259

سوره المعارج مکیه:260

سوره و العصر نزلت فی علی علیه السّلام:280

الفصل التاسع:قرائن و دلالات..

لماذا آیه الإکمال أولا؟!:285

لماذا قدم آیه الإکمال؟!:290

تناقضات تحتاج إلی حلول:295

الإحتجاج بحدیث الغدیر:298

زید بن حارثه فی حدیث الغدیر:298

علی علیه السّلام کان بالیمن:301

ص :359

علی علیه السّلام بعد العبدین الصالحین:304

الزهری..و حدیث الغدیر:307

عمر فی خدمه جبرئیل:307

ماذا بعد الأئمه؟!:310

أی یوم أعظم حرمه؟!:311

التهدید الإلهی حسم الأمر:312

محاوله قتل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:313

الباب الثانی عشر:

من تاریخ علی علیه السّلام فی عهد الرسول صلّی اللّه علیه و آله..

الفصل الأول:أحداث ذات مغزی..

أبو هریره أعلم من أبی بکر و عمر:319

لو کان علی علیه السّلام معکم لما ضللتم:320

أعتق علی علیه السّلام ألف مملوک:323

هبنی سیفک:324

علی علیه السّلام فی حدیث المعراج:326

إبلیس مؤجل إلی الوقت المعلوم:330

النبی صلّی اللّه علیه و آله یخبر باستشهاد علی علیه السّلام:333

ما أحسب علیا علیه السّلام فیکم!:335

ص :360

حجات علی علیه السّلام مع النبی صلّی اللّه علیه و آله:344

لم یفکر بالدنیا،فأخذ الناقه:345

سؤال یحتاج إلی جواب:347

الفهارس:

1-الفهرس الإجمالی 351

2-الفهرس التفصیلی 353

ص :361

درباره مركز

بسمه تعالی
هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ
آیا کسانى که مى‏دانند و کسانى که نمى‏دانند یکسانند ؟
سوره زمر/ 9

مقدمه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان، از سال 1385 هـ .ش تحت اشراف حضرت آیت الله حاج سید حسن فقیه امامی (قدس سره الشریف)، با فعالیت خالصانه و شبانه روزی گروهی از نخبگان و فرهیختگان حوزه و دانشگاه، فعالیت خود را در زمینه های مذهبی، فرهنگی و علمی آغاز نموده است.

مرامنامه:
موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان در راستای تسهیل و تسریع دسترسی محققین به آثار و ابزار تحقیقاتی در حوزه علوم اسلامی، و با توجه به تعدد و پراکندگی مراکز فعال در این عرصه و منابع متعدد و صعب الوصول، و با نگاهی صرفا علمی و به دور از تعصبات و جریانات اجتماعی، سیاسی، قومی و فردی، بر مبنای اجرای طرحی در قالب « مدیریت آثار تولید شده و انتشار یافته از سوی تمامی مراکز شیعه» تلاش می نماید تا مجموعه ای غنی و سرشار از کتب و مقالات پژوهشی برای متخصصین، و مطالب و مباحثی راهگشا برای فرهیختگان و عموم طبقات مردمی به زبان های مختلف و با فرمت های گوناگون تولید و در فضای مجازی به صورت رایگان در اختیار علاقمندان قرار دهد.

اهداف:
1.بسط فرهنگ و معارف ناب ثقلین (کتاب الله و اهل البیت علیهم السلام)
2.تقویت انگیزه عامه مردم بخصوص جوانان نسبت به بررسی دقیق تر مسائل دینی
3.جایگزین کردن محتوای سودمند به جای مطالب بی محتوا در تلفن های همراه ، تبلت ها، رایانه ها و ...
4.سرویس دهی به محققین طلاب و دانشجو
5.گسترش فرهنگ عمومی مطالعه
6.زمینه سازی جهت تشویق انتشارات و مؤلفین برای دیجیتالی نمودن آثار خود.

سیاست ها:
1.عمل بر مبنای مجوز های قانونی
2.ارتباط با مراکز هم سو
3.پرهیز از موازی کاری
4.صرفا ارائه محتوای علمی
5.ذکر منابع نشر
بدیهی است مسئولیت تمامی آثار به عهده ی نویسنده ی آن می باشد .

فعالیت های موسسه :
1.چاپ و نشر کتاب، جزوه و ماهنامه
2.برگزاری مسابقات کتابخوانی
3.تولید نمایشگاه های مجازی: سه بعدی، پانوراما در اماکن مذهبی، گردشگری و...
4.تولید انیمیشن، بازی های رایانه ای و ...
5.ایجاد سایت اینترنتی قائمیه به آدرس: www.ghaemiyeh.com
6.تولید محصولات نمایشی، سخنرانی و...
7.راه اندازی و پشتیبانی علمی سامانه پاسخ گویی به سوالات شرعی، اخلاقی و اعتقادی
8.طراحی سیستم های حسابداری، رسانه ساز، موبایل ساز، سامانه خودکار و دستی بلوتوث، وب کیوسک، SMS و...
9.برگزاری دوره های آموزشی ویژه عموم (مجازی)
10.برگزاری دوره های تربیت مربی (مجازی)
11. تولید هزاران نرم افزار تحقیقاتی قابل اجرا در انواع رایانه، تبلت، تلفن همراه و... در 8 فرمت جهانی:
1.JAVA
2.ANDROID
3.EPUB
4.CHM
5.PDF
6.HTML
7.CHM
8.GHB
و 4 عدد مارکت با نام بازار کتاب قائمیه نسخه :
1.ANDROID
2.IOS
3.WINDOWS PHONE
4.WINDOWS
به سه زبان فارسی ، عربی و انگلیسی و قرار دادن بر روی وب سایت موسسه به صورت رایگان .
درپایان :
از مراکز و نهادهایی همچون دفاتر مراجع معظم تقلید و همچنین سازمان ها، نهادها، انتشارات، موسسات، مؤلفین و همه بزرگوارانی که ما را در دستیابی به این هدف یاری نموده و یا دیتا های خود را در اختیار ما قرار دادند تقدیر و تشکر می نماییم.

آدرس دفتر مرکزی:

اصفهان -خیابان عبدالرزاق - بازارچه حاج محمد جعفر آباده ای - کوچه شهید محمد حسن توکلی -پلاک 129/34- طبقه اول
وب سایت: www.ghbook.ir
ایمیل: Info@ghbook.ir
تلفن دفتر مرکزی: 03134490125
دفتر تهران: 88318722 ـ 021
بازرگانی و فروش: 09132000109
امور کاربران: 09132000109