قاموس قرآن جلد 6

مشخصات كتاب

سرشناسه: قرشي بنابي، علي‌اكبر، ۱۳۰۷ -
عنوان و نام پديدآور: قاموس قرآن/ تاليف علي‌اكبر قرشي.
مشخصات نشر: تهران: دارالكتب‌الاسلاميه، [۱۳] -
مشخصات ظاهري: ۷ ج. در سه مجلد.
شابك: دوره: 964-440-070-4؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج. ۱)؛ ۳۰۰ ريال (ج. ۱، چاپ؟)؛ ۳۵۰ ريال (ج. ۲، چاپ؟)؛ ۱۰۰۰۰ريال (ج. ۱، چاپ چهارم)؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج. ۲)؛ ۱۰۰۰۰ ريال (ج. ۲، چاپ چهارم)؛ ۹۰۰ ريال (ج. ۳، چاپ چهارم)؛ ۹۰۰ ريال (ج. ۴، چاپ چهارم)؛ ۸۰۰ ريال (ج. ۵)؛ ۸۰۰ ريال (ج. ۷)؛ ج. ۵ - ۷، چاپ شانزدهم‌964-440-069-0:
يادداشت: ج. ۱-۴ (چاپ چهارم: ۱۳۶۴).
يادداشت: ج. ۱ و ۲ (چاپ؟: ۱۳۵۲).
يادداشت: ج.۱-۴ (چاپ دوازدهم: ۱۳۸۷).
يادداشت: ج. ۱-۴ (چاپ نهم: ۱۳۸۱).
يادداشت: ج.۵ - ۷ (چاپ؟: [۱۳]).
يادداشت: ج.۵ - ۷ (چاپ دوازدهم: ۱۳۷۶).
يادداشت: ج. ۵ - ۷ (چاپ چهاردهم: ۱۳۸۴).
يادداشت: ج. ۵ - ۷ (چاپ شانزدهم: ۱۳۸۶).
يادداشت: كتابنامه.
مندرجات: ج. ۱. الف - ث.- ج. ۲. ج - د.- ج. ۳ - ۴. ذ - عسي.- ج. ۵ - ۷. عشر - ي.
موضوع: قرآن -- دايره‌المعارف‌ها
موضوع: قرآن -- واژه‌نامه‌ها
رده بندي كنگره: BP۶۶/۹/ق‌۴ق‌۲ ۱۳۰۰ي
رده بندي ديويي: ۲۹۷
شماره كتابشناسي ملي: م‌۶۸-۵۳۲

اشاره

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ*

[ادامه ق]؛ ج 6، ص: 3

اشاره

بقيۀ حرف قاف‌

قَرْيَه:؛ ج 6، ص: 3

قَرْيَه: راغب گويد: قريه نام موضعي است كه مردم در آن جمع شوند، بمردم نيز قريه گويند و در هر دو معني استعمال ميشود، در بارۀ وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ يوسف: 82. بسياري از مفسران گفته‌اند مراد «اهل القرية» است و بعضي گفته‌اند مراد از قريه خود قوم‌اند آنگاه چند آيه نقل كرده كه ظاهرا مراد از قريه و قري مردمان‌اند و از علي بن الحسين عليه السّلام نقل كرده كه فرموده از «القري» رجال قصد شده است المنار قول راغب را نقل كرده و ردّ نميكند. ولي مثال راغب «وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ» درست نيست زيرا مراد از آن مسلما شهر است زير آيه اين طور است وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنّٰا فِيهٰا. ولي ظاهرا اين قول مقبول طبرسي نيست زيرا در بيشتر جاها كه مراجعه شد كلمۀ «اهل» مقدّر ميكند. همچنين زمخشري، در مجمع فرمايد: قريه زميني است داراي خانه‌هاي بسيار، اصل آن از قري بمعني جمع است «قريت الماء في الحوض» آبرا در حوض جمع كردم و نيز گفته: قريه، بلده، مدينه نظير هم‌اند در اينجا چند مطلب را بررسي ميكنيم: 1- در بسياري از آيات نسبت افعال بقريه داده شده مثل وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنٰاهٰا فَجٰاءَهٰا بَأْسُنٰا بَيٰاتاً … اعراف: 4. فَلَوْ لٰا كٰانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهٰا إِيمٰانُهٰا إِلّٰا قَوْمَ يُونُسَ … يونس: 98. وَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلًا قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً نحل: 112.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 4
در اينگونه آيات اگر قول راغب را پذيرفتيم هيچ و گرنه بايد لفظ «اهل» مقدّر شود ولي در آياتي نظير وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هٰذِهِ الْقَرْيَةَ بقره: 58. و غيره مسلما شهر و آبادي مراد است.2- قريه از قري بمعني جمع كردن است پس قريه موضعي است كه خانه‌ها را جمع كرده يا مردم را اعمّ از آنكه ده باشد يا شهر. و نميشود گفت: معناي قريه فقط ده است.در قاموس آمده: «القرية: المصر الجامع» در اقرب الموارد گويد «القرية: المصر الجامع … و تقع علي المدينة و غيرها» حتي بلانۀ مورچگان قرية النمل گويند علي هذا بايد با قرينه فهميد كه آيا مراد شهر است يا ده. در المنار ذيل آيۀ 58 بقره گويد مراد از قريه شهر است … ماده‌اش دلالت بر اجتماع دارد، بر امّت نيز اطلاق شده. سپس بطور غلبه در بلاد صغيره بكار رفته ولي در اين آيه بلاد صغيره درست نيست زيرا عيش رغد در بلاد بزرگ ميسّر است. 3- لفظ قريه و جمع آن قري در قرآن اغلب در موارد ذمّ بكار رفته در آباديهائيكه اهل ايمان نبوده و در جهالت زندگي ميكرده‌اند مثل وَ كَمْ قَصَمْنٰا مِنْ قَرْيَةٍ كٰانَتْ ظٰالِمَةً انبياء: 11. فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنٰاهٰا حجّ: 45. و غيره از اين ميشود بدست آورد كه مراد از قريه فقط محل اجتماع مردم يا خانه‌هاست و غير از اجتماع معناي ديگري در نظر نيست ايضا و در شهرهائيكه بصورت اجتماع و تعاون و همكاري زندگي ميكرده‌اند بكار رفته مثل وَ إِذْ قِيلَ لَهُمُ اسْكُنُوا هٰذِهِ الْقَرْيَةَ وَ كُلُوا مِنْهٰا اعراف: 161. و مثل وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنّٰا فِيهٰا يوسف: 82. كه مراد پايتخت مصر قديم است.لفظ مدينه نيز مثل قريه در جاهائيكه كفر و جهالت حكومت ميكرده بكار رفته است مثل وَ كٰانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ نمل: 48.كه مراد شهر شعيب است و مثل وَ جٰاءَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ يَسْتَبْشِرُونَ حجر: 67.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 5
كه مراد شهر لوط است و در آيۀ ديگر بآن قريه گفته وَ نَجَّيْنٰاهُ مِنَ الْقَرْيَةِ الَّتِي كٰانَتْ تَعْمَلُ الْخَبٰائِثَ انبياء: 74.وانگهي «مدن بالمكان مدونا» بمعني اقامت در مكان است بشهر از آن مدينه گويند كه محل اقامت مردم است.خلاصه: ميان قريه و مدينه فرقيكه قابل اعتماد باشد بدست نيامد و حتي بقريۀ اصحاب سبت كه امر بمعروف كنندگان در آن بودند قريه گفته شده وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كٰانَتْ حٰاضِرَةَ الْبَحْرِ اعراف: 163.بلي ميشود از استعمال قرآن بدست آورد كه مدينه بمعني آبادي بزرگ و شهر است و قريه اعمّ ميباشد. و اللّه العالم.

قسورة:؛ ج 6، ص: 5

قسورة: شير. كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ.فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ مدثّر: 50 و 51.گويا آنها خران رميده‌اند كه از شير فرار كرده‌اند، قسورة جمع قسور نيز آمده بمعني صيّاد تيرانداز ولي در آيه بقرينۀ «حمر» ظاهرا شير مراد است.

قسّيس:؛ ج 6، ص: 5

قسّيس: عالم نصاري. در الميزان فرموده: قسيّس معرّب «كشيش» است در مجمع از زجّاج نقل شده: قسيّس و قسّ از رؤساء نصاري است و قسّ در لغت بمعني نميمه و نشر حديث است. در اقرب الموارد گفته: با واو و نون جمع بسته ميشود براي تغليب جانب وصفيّت بر اسميّت.ذٰلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْبٰاناً وَ أَنَّهُمْ لٰا يَسْتَكْبِرُونَ مائده: 82.رأفت نصاري بر مسلمين براي آنست كه عدّه‌اي از آنها قسّيس و راهب‌اند (و كلام حق را براي مردم افشاء ميكنند) و نيز تكبّر و خود پسندي نمي‌نمايند، ناگفته نماند قسّ در لغت بمعني سخن چين و چرانيدن خود آمده است شايد مراد از آن معناي دوم يا معناي اول باشد بمناسبت نشر حديث بوسيلۀ آنها. اين لفظ فقط يكبار در قرآن آمده است. راغب اصل آن را جستجو كردن در شب گفته است.

قِسْط:؛ ج 6، ص: 5

قِسْط: (بكسر- ق) عدالت. و آن از مصادري است كه وصف واقع شوند مثل عدل گويند «رجل قسط»
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 6
چنانكه گويند «زيد عدل» و آن در عدالت و ظلم هر دو بكار ميرود «قسط الوالي قسطا» يعني حكمران بعدالت رفتار كرد «قسط قسطا و قسوطا» يعني ستم كرد و از حق منحرف شد ولي قاموس و اقرب صريح‌اند در اينكه قسط بكسر اول بمعني عدل و بفتح آن بمعني ظلم و انحراف است.قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ اعراف: 29.وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ يونس: 54.ايضا قسط نصيبي است كه از روي عدالت باشد، جمع آن اقساط است در آيۀ لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ بِالْقِسْطِ يونس: 4. ممكن است مراد نصيب باشد.قاسط: در اقرب الموارد گفته: آن از اضداد است و بمعني عادل و ظالم آيد ولي طبرسي فرموده: قاسط بمعني ظالم و مقسط بمعني عادل است وَ أَنّٰا مِنَّا الْمُسْلِمُونَ وَ مِنَّا الْقٰاسِطُونَ … وَ أَمَّا الْقٰاسِطُونَ فَكٰانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً جنّ: 14 و 15. قاسط در هر دو آيه بمعني منحرف از حق است وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ مائده: 42. مقسطين بمعني عادلان ميباشد.اقْسٰاط: از باب افعال بمعني عدالت است. راغب گفته: اقساط آنست كه نصيب ديگري را بدهي و آن انصاف است لذا گفته‌اند: «اقسط: اذا عدل» وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ حجرات: 9.چنانكه گفته شده قسط از مصادري است كه وصف واقع ميشود، مفرد و جمع در آن يكسان است لذا در آيۀ وَ نَضَعُ الْمَوٰازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيٰامَةِ … انبياء: 47. قسط صفت موازين آمده است يعني در قيامت ميزانهاي عدالت مي‌نهيم.

قسطاس:؛ ج 6، ص: 6

قسطاس: ترازو. وَ زِنُوا بِالْقِسْطٰاسِ الْمُسْتَقِيمِ اسراء: 35. شعراء: 182.با ترازوي درست وزن كنيد، فيومي در مصباح گفته: بقولي آن عربي است و از قسط اشتقاق يافته و بقولي لفظ رومي است معرّب شده. در آيه بكسر
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 7
قاف و ضمّ آن خوانده شده و فقط دو بار در قرآن آمده است.

قَسْم:؛ ج 6، ص: 7

قَسْم: (بر وزن فلس) و قسمة بمعني تجزيه و افراز است نَحْنُ قَسَمْنٰا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا زخرف: 32. ما معيشت آنها را در زندگي دنيا تقسيم كرده‌ايم.استقسام: طلب قسمت است و در تقسيم نيز بكار رفته مثل وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلٰامِ مائده: 3. و از اينكه با ازلام قسمت كنيد، رجوع شود به «زلم». كَمٰا أَنْزَلْنٰا عَلَي الْمُقْتَسِمِينَ. الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ حجر: 90 و 91. رجوع شود به «عضين».راجع به فَالْمُقَسِّمٰاتِ أَمْراً ذاريات: 4. رجوع كنيد به «جري».قسمة: هم مصدر آمده مثل وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبيٰ وَ الْيَتٰاميٰ وَ الْمَسٰاكِينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ نساء: 8.و هم بمعني مفعول مثل وَ نَبِّئْهُمْ أَنَّ الْمٰاءَ قِسْمَةٌ بَيْنَهُمْ … قمر: 28. بگو آب ميان آنها و شتر صالح مقسوم است. أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ زخرف: 32.

قسم:؛ ج 6، ص: 7

قسم: (بر وزن فرس) سوگند.وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ واقعة: 76. اگر بدانيد آن سوگند بزرگي است. «اقسم باللّه» يعني سوگند ياد كرد بخدا، اصل آن چنانكه راغب گفته از قسامه است و قسامه بنا بر قول اقرب الموارد جماعتي است كه بر چيزي سوگند ميخورند و آنرا ميگيرند و يا بچيزي گواهي ميدهند.راغب گفته: قسامه سوگندهائي است كه بر اولياء مقتول تقسيم ميشود يعني چون ادّعا كردند زيد عمرو را كشته بايد هر يك در صورت عدم شاهد بر ادعاي خويش قسم بخورند. علي هذا معناي قسمت در قسم بمعني سوگند نيز ملحوظ است.افعال قسم در قرآن بيشتر از باب افعال آمده مثل وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَيْمٰانِهِمْ … انعام: 109. فَلٰا أُقْسِمُ بِمٰا تُبْصِرُونَ. وَ مٰا لٰا تُبْصِرُونَ حاقّه: 38 و 39.از مفاعله و تفاعل نيز آمده است
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 8
مثل: وَ قٰاسَمَهُمٰا إِنِّي لَكُمٰا لَمِنَ النّٰاصِحِينَ اعراف: 21. يعني سوگند اكيد ياد كرد كه من بشما از خير خواهانم. مفاعله در اينجا بين الاثنين نيست مثل «سافرت شهرا» احتمال قوي آنست كه براي مبالغه باشد. و مثل قٰالُوا تَقٰاسَمُوا بِاللّٰهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ نمل: 49. گفتند سوگند ياد كنيد بخدا كه صالح و اهلش را شب هنگام مقتول ميكنيم.

قسو:؛ ج 6، ص: 8

قسو: قَسْو و قَسْوَة و قَسٰاوَة بمعني سنگدلي است «قسا قَلْبُهُ قَسْواً … : صَلُبَ وَ غَلُظَ» راغب گويد: اصل آن از «حجر قاس» است يعني سنگ سخت. طبرسي فرموده: قسوة رفتن نرمي و رحمت است از دل و صلابت هر چيز را قسوة گويند. ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً … بقره: 74. سپس دلهاي شما مانند سنگها سخت و يا از آن سختتر گرديد. وَ جَعَلْنٰا قُلُوبَهُمْ قٰاسِيَةً مائده: 13. دلهاي آنها را سخت كرديم.

قشعر:؛ ج 6، ص: 8

قشعر: اللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتٰاباً مُتَشٰابِهاً مَثٰانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ … زمر: 23.قشعريره بمعني لرزه است و اقشعرار جلد بمعني لرزيدن پوست است «اقشعرّ جلده» يعني پوستش لرزيد و منقبض شد ترجمۀ آيه: خدا بهترين حديث را نازل كرده و آن كتابي است آياتش شبيه هم و قابل انعطاف بيكديگر، پوست كسانيكه از خدا ميترسند از آن ميلرزد. اين كلمه يكبار بيشتر در قرآن مجيد نيامده است.

قصد:؛ ج 6، ص: 8

قصد: اين كلمه و مشتقات آن در قرآن بمعني راست و متوسّط و معتدل بكار رفته «قَصَدَ فِي النَّفَقَةِ: تَوَسطَ بَيْنَ الاسْرافِ وَ التَّقْصير» وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ لقمان: 19. در راه رفتن معتدل باش و صدايت را آهسته كن لَوْ كٰانَ عَرَضاً قَرِيباً وَ سَفَراً قٰاصِداً لَاتَّبَعُوكَ توبه: 42. اگر خواستۀ تو مالي زود رس و سفري متوسّط و آسان بود حتما از تو پيروي ميكردند.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 9
وَ عَلَي اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِيلِ وَ مِنْهٰا جٰائِرٌ وَ لَوْ شٰاءَ لَهَدٰاكُمْ أَجْمَعِينَ نحل: 9. قصد چنانكه گفته‌اند بمعني قاصد است يعني هدايت براه راست و متوسط بعهدۀ خداست و بعضي از راهها از حق منحرف‌اند اگر خدا ميخواست همۀ شما را اجبارا هدايت ميكرد.مثل إِنَّ عَلَيْنٰا لَلْهُديٰ الليل: 12.وَ إِذٰا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمّٰا نَجّٰاهُمْ إِلَي الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ … لقمان: 32. مقتصد كسي است كه راه راست رود و در كارش مستقيم باشد يعني چون موجي مانند سايبانها آنها را پوشانيد خدا را در حال اخلاص بندگي ميخوانند و چون نجاتشان داد و بخشكي رسانيد بعضي از آنها در راه راست‌اند و در فطرت توحيد كه در دريا بيدار شده مي‌مانند «منهم» ظاهرا اشاره بقلّة است مثل مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ سٰاءَ مٰا يَعْمَلُونَ مائده: 66.فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سٰابِقٌ بِالْخَيْرٰاتِ فاطر: 32.مقتصد معتدل و متوسط ميان ظالم و سابق بخيرات است اين آيه نظير تقسيم اصحاب يمين، اصحاب شمال و سابقون ميباشد. در «صفو» مشروحا در بارۀ آن بحث كرده‌ايم.

قصر:؛ ج 6، ص: 9

قصر: بچند معني آمده است.1- كوتاهي و ضدّ درازي. فعل آن از ضرب يضرب و بوزن (فلس و عنب) آمده چنانكه در اقرب الموارد است در مفردات و مصباح فقط «وزن عنب» گفته شده و از باب تفعيل نيز آيد مثل مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ فتح: 27. در حاليكه سر خويش تراشيده و موي خود را كوتاه كرده‌ايد، تقصير آنست كه شخص در آخر عمل حجّ يا عمره مقداري از موي سر يا صورت خويش را بزند و يا مقداري از ناخنش را، بقول طبرسي از آيه بدست ميايد كه شخص ميان حلق و تقصير مخيّر است.وَ إِذٰا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلٰاةِ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 10
إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا … نساء: 101. قصر صلوة عبارت از دو ركعت خواندن نمازهاي چهار ركعتي است. و در آن سه استعمال هست: قصر صلوة، تقصير صلوة، اقصار صلوة و هر سه بيك معني است در مصباح گفته: لغت عالي قصر الصلوة است كه در قرآن آمده است.ناگفته نماند: ظهور آيه در صلوة خوف است بقرينۀ إِنْ خِفْتُمْ … علي هذا آيه از قصر صلوة در سفر امن ساكت است در جوامع الجامع فرموده قصر بنصّ قرآن فقط در صلوة خوف است كه فرموده إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ … و در حال امن بنصّ رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله ثابت است ابو حنيفه آنرا واجب ميداند مذهب اهل بيت عليهم السلام نيز همين است ولي در نظر شافعي تخيير است.بنظر ميايد: كه قصر صلوة ابتدا در صلوة خوف مشروع گشته، سپس بوسيلۀ روايات در مطلق نمازهاي سفر و لو در حال امن باشد لازم آمده است. وَ إِخْوٰانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الغَيِّ ثُمَّ لٰا يُقْصِرُونَ اعراف: 202. اقصار بمعني امساك و دست كشيدن از كار است كه يك نوع كوتاهي است «اقْصَرَ مِنَ الامْرِ: انْتَهي وَ امْسَكَ مَعَ الْقُدْرَةِ عَلَيْهِ» يعني برادرانشان در گمراهي ياريشان ميكنند و از ياري كوتاهي نميكنند و دست بر نميدارند.وَ عِنْدَهُمْ قٰاصِرٰاتُ الطَّرْفِ عِينٌ صافات: 48. قٰاصِرٰاتُ الطَّرْفِ بمعني زناني است كه نگاهشان را از ديگران كوتاه كرده‌اند و بديگران نگاه نميكنند و مهر نميورزند و نگاه و علاقه‌شان منحصر بشوهران خويش است در اقرب الموارد گفته: «امرءة قاصرة الطّرف» يعني زنيكه جز بشوهر خويش نگاه نميكند رجوع شود به «طرف» بر وزن عقل.2- قَصَرَ بمعني حبس، فعل آن از نصر ينصر آيد «قصر الشّي‌ء قصرا: حبسه» حُورٌ مَقْصُورٰاتٌ فِي الْخِيٰامِ رحمن: 72. زنان سيمين تن كه در خيمه هستند شايد مقصورات بمعني محبوسات باشد
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 11
يعني زنانيكه مصون‌اند و در خانه‌هاي خويش‌اند و مبتذل و هر جائي نيستند و شايد بمعني مستورات باشد يعني از نامحرمان پوشيده‌اند كه قصر بمعني ستر نيز آمده است احتمال قوي آنست كه بمعني مخصوصات و منحصرات باشد يعني زنانيكه فقط بشوهر خويش مخصوص‌اند مثل لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَ لٰا جَانٌّ رحمن: 74. جنّ و انسي بآنها دست نزده است.3- قصر بمعني خانه و عمارت، وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ حجّ: 45.چه بسا چاه معطّل كه آب بر ندارد و چه بسيار خانۀ مرتفع يا گچكاري شده كه اهلش هلاك شده‌اند.طبرسي فرموده: قصر خانه‌ايست داراي حصار كه در آن مقصور و محبوس است. در قاموس و اقرب گفته: قصر بمعني منزل و هر اطاقي است كه از سنگ بنا شده باشد در اقرب عمارت رفيع نيز گفته است.قول طبرسي اصح و با معناي اصلي منطبق است. جمع قصر قصور است مثل تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهٰا قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبٰالَ بُيُوتاً اعراف: 74. در هموارهاي زمين قصرها ميسازيد و از كوهها خانه‌ها ميتراشيد.إِنَّهٰا تَرْمِي بِشَرَرٍ كَالْقَصْرِ كَأَنَّهُ جِمٰالَتٌ صُفْرٌ مرسلات: 32 و 33. از جملۀ معاني قصر كه در قاموس و اقرب آمده درخت ضخيم است راغب قصر را در آيه بقولي ريشۀ درختان و مفرد آنرا قصره ميگويد، طبرسي از سعيد بن جبير ريشۀ درختان بزرگ نقل ميكند و خود آنرا معني معروف ميداند يعني آتش جهنّم شراره‌هائي ببزرگي قصر يا مثل درختان بزرگ مياندازد گوئي شترهاي زرداند.

قصص:؛ ج 6، ص: 11

قصص: (بفتح ق، ص) سر گذشت و تعقيب و نقل قصّه. مصدر و اسم هر دو آمده است. طبرسي ذيل آيۀ 62 بقره فرموده: قصص بمعني قصّه و سر گذشت است و در ذيل آيۀ 111 يوسف فرموده: قصص خبري است كه بعضي پشت سر بعضي باشد از
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 12
اخبار گذشتگان علي هذا قصص مفرد است، راغب آنرا جمع دانسته و گويد: قصص اخباري است پي جوئي و پيروي شده.اصل قصّ و قصص بمعني پي جوئي است «قَصَّ اثَرَهُ قَصّاً وَ قَصَصاً: تَتَبَّعَهُ شَيْئاً بَعْدَ شَيْ‌ءٍ»، سر گذشت را از آن قصص و قصّه گويند كه گوينده آنرا تعقيب ميكند و در دنبال آنست.فَلَمّٰا جٰاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قٰالَ لٰا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِينَ قصص: 25. چون موسي پيش شعيب آمد و سرگذشت خويش را حكايت كرد گفت نترس از قوم ستمكار نجات يافتي.در مجمع و اقرب و مصباح گفته: «قصّ الخبر» يعني سرگذشت را آنطور كه بود حكايت كرد.وَ قٰالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ … قصص: 11. مادر موسي بخواهرش گفت: او را بجوي «قصّ» در اينجا در معناي اصلي بكار رفته.نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ … يوسف: 3. بعضي قصص را در آيه مصدر گرفته و احسن البيان گفته‌اند ولي اسم بهتر است يعني ما بهترين سرگذشت را براي تو حكايت ميكنيم.قٰالَ ذٰلِكَ مٰا كُنّٰا نَبْغِ فَارْتَدّٰا عَليٰ آثٰارِهِمٰا قَصَصاً كهف: 64.قصصا در آيه بمعني پي‌جوئي و اتّباع اثر است و آن مصدر است در موضع حال، تقديرش «يقصّان الاثر قصصا» ميباشد يعني گفت: آن همان است كه ميجستيم و پي‌جويانه بنشانۀ قدمهاي خويش باز گشتند.

قصاص:؛ ج 6، ص: 12

اشاره

قصاص: مقابله بمثل در جنايت عمدي. قصاص را از آن قصاص گويند كه در تعقيب جنايت و در پي آنست (مجمع).وَ لَكُمْ فِي الْقِصٰاصِ حَيٰاةٌ يٰا أُولِي الْأَلْبٰابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ بقره: 179.براي شما در قصاص زندگي هست اي عاقلان تا از قتل نفس بپرهيزيد، اگر انسان بداند كه در صورت كشتن كسي او را خواهند كشت كسي را نميكشد
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 13
و اين سبب حياة و زنده ماندن مردم ميشود لذا فرموده «فِي الْقِصٰاصِ حَيٰاةٌ» در «حيّ» راجع باين جمله كه جملۀ «القتل انفي للقتل» را از رونق انداخت سخن گفته‌ايم كلمۀ «يٰا أُولِي الْأَلْبٰابِ» خطاب است بهر صاحب عقل از هر مذهب و ملّت كه باشد و صاحبان عقل و انديشه خواهند دانست كه حكم قصاص بصلاح جامعه و سبب حفظ حيات جامعه است.

قصاص در قرآن؛ ج 6، ص: 13

يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصٰاصُ فِي الْقَتْليٰ الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثيٰ بِالْأُنْثيٰ فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْ‌ءٌ فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَدٰاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسٰانٍ ذٰلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ … بقره: 178.1- از اين آيه روشن ميشود كه حسّ انتقام و عاطفه هر دو در اسلام مراعات شده اگر طرف در قتل عمدي بخواهد انتقام بكشد مجاز است و اگر بخواهد عفوّ كند باز مجاز است «فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ» آمدن لفظ «اخ» براي تحريك عاطفه و رحمت است پس قصاص يك انتقام خشن و بي‌بدل نيست بلكه بدل و عوض هم دارد و آن عفو و گرفتن خونبهاست.2- مراد از كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصٰاصُ تشريع قصاص در اسلام است و مراد از «القتلي» كشته شدگان عمدي است و در قتل خطائي و شبيه بعمد قصاص نيست.عدّه‌اي از قانونگذاران و نويسندگان قصاص را مخالف مصلحت و عاطفه دانسته و آنرا حكمي ناروا قلمداد كرده‌اند و بجاي آن زندان گذاشته‌اند ولي گويند از روزيكه زندان جاي قصاص را گرفته شمارۀ قتل در عالم رو بكثرت نهاده و در كتاب «سيري در اسلام» در بحث زندان و مضرّات آن از لحاظ معطّل ماندن نيروي فعّاله و تأمين زندانيان و دستگاه قضائي و اجرائي و حفظ آن و اينكه زندان دردي را دوا نكرده و بلكه بر آن افزوده است به تفصيل بحث شده، ملت چه تقصيري
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 14
دارد كه تأمين اين همه قاتلان و محافظين آنها را بعهده بگيرد، كوتاه سخن آنكه قرآن در يك كلمه مطلب را تمام كرده و چنانكه گذشت فرموده «وَ لَكُمْ فِي الْقِصٰاصِ حَيٰاةٌ يٰا أُولِي الْأَلْبٰابِ» و تصديق آنرا بصاحبان عقل واگذاشته آنها كه قصاص را مخالف مصلحت جامعه ميدانند أولو الألباب نيستند با وجود اين در جامعه‌هاي مزبور استثناها قائل شده و در موارد مخصوص آنرا اجرا مينمايند و از راديوها و روزنامه‌ها مي‌شنويم كه از قول خويش توبه كرده و قصاص را پيش ميكشند.3- اينكه فرموده: الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثيٰ بِالْأُنْثيٰ يعني آزاد در مقابل آزاد، عبد در مقابل عبد، زن در مقابل زن است اگر عبد، زن در مقابل زن است اگر بگوئيم مفهوم دارد منظور اين ميشود: آزاد را در مقابل آزاد ميكشند ولي اگر آزاد عبد را بكشد او را در مقابل عبد نميكشند، و اگر اثبات حصر و تساوي و نفي امتياز باشد معني اين ميشود: در مقابل يك نفر فقط يكنفر بكشيد چنانكه رسم جاهليت قبل از اسلام و جاهليّت كنوني است كه اولياء مقتول در صورت قوي بودن بجاي مقتول چندين نفر حتي ده نفر را ميكشتند و ميكشند. و آيۀ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنٰا لِوَلِيِّهِ سُلْطٰاناً فَلٰا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ اسراء: 33. مؤيّد احتمال دوم است كه ميگويد وليّ مقتول اسراف در قتل نكند يعني در مقابل يكنفر فقط يك نفر بكشد و … آيۀ وَ كَتَبْنٰا عَلَيْهِمْ فِيهٰا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصٰاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّٰارَةٌ لَهُ … مائده: 45. كه دربارۀ يهود است از لحاظ وضع قصاص و عفو آن كه مضمون «فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ» است مثل آيۀ گذشته ميباشد و النَّفْسَ بِالنَّفْسِ مطلق است يعني نفس در مقابل نفس است و در مقابل مقتول قاتل را ميكشند خواه مقتول مرد باشد يا زن و خواه عبد باشد يا آزاد
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 15
همچنين قاتل هر كدام باشد. و اللّه العالم.و نيز چشم در مقابل چشم است تا آخر، همه مطلق‌اند و اگر فردي از روي عمد چشم فرد ديگر را كور كند چشم او را كور ميكنند و فرقي بين جاني و جنايت شده نيست. «وَ الْجُرُوحَ قِصٰاصٌ» نيز همينطور است و براي مطلق زخمها ضارب و مضروب هر كس باشد قصاص معيّن ميكند. و اللّه اعلم.ظاهرا: اين آيه تفسير آيۀ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصٰاصُ است و نفس در مقابل نفس و عضو در مقابل عضو است بي‌آنكه امتيازي و فرقي از حيث آزاد، بنده، زن و مرد بودن در نظر باشد اين است آنچه از بررسي قرآن مجيد بدست ميايد. و اللّه اعلم.الشَّهْرُ الْحَرٰامُ بِالشَّهْرِ الْحَرٰامِ وَ الْحُرُمٰاتُ قِصٰاصٌ فَمَنِ اعْتَديٰ عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَديٰ عَلَيْكُمْ بقره: 194. ماه حرام در مقابل ماه حرام است و اگر كسي احترام آنرا مراعات نكند طرف نيز مجبور بمراعات نيست و همۀ محترمها داراي قصاص و مقابله بمثل‌اند و اگر كسي بشما تجاوز كرد همانطور باو تجاوز كنيد.

قصف:؛ ج 6، ص: 15

قصف: شكستن «قصف الشّي‌ء قصفا: كسره» لازم و متعدي هر دو آمده است فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قٰاصِفاً مِنَ الرِّيحِ اسراء: 69. راغب گويد: باد قاصف آنست كه هر چه از درخت و بناء در مسيرش باشد ميشكند اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده و گاهي معناي ازدحام ميدهد كه يكنوع دفع و شكستن يكديگر است در نهايه نقل شده چون رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله وارد مدينه شدند يكي از يهود گفت: «تركت بني قيلة يتقاصفون علي رجل يزعم انّه نبي» فرزندان قيله را در حالي گذاشتم كه بر مرد مدّعي نبوّت ازدحام ميكردند.

قصم:؛ ج 6، ص: 15

قصم: شكستن. «قصم العود: كسره و ابانه» چوب را شكست و از هم جدا كرد وَ كَمْ قَصَمْنٰا مِنْ قَرْيَةٍ كٰانَتْ ظٰالِمَةً انبياء: 11. چه بسا
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 16
مردمان را كه ظالم بودند هلاك كرديم قصم در آيه بمعني هلاك است «قصم» بر وزن صرد مرديست كه حريف را ميشكند و مغلوب ميكند در نهج البلاغه خطبۀ 149 دربارۀ فتنه فرموده «من اشرف لها قصمته» هر كه بآن مشرف شود خوردش ميكند، اين كلمه يكبار بيشتر در قرآن نيامده است.

قصو:؛ ج 6، ص: 16

قصو: (بر وزن فلس) دوري. «قصا المكان قصوا: بعد- قصا عن القوم: تباعد»، قصي يعني دور.اقصي يعني دورتر. قصوي مؤنّث اقصي است.فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَكٰاناً قَصِيًّا مريم: 22. مريم بعيسي حامله شد و وي را بمكان دوري برد و از اهلش در مكاني دور گوشه گرفت.وَ جٰاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعيٰ يس: 20. از انتها و دورترين قسمت شهر مردي شتابان آمد.سُبْحٰانَ الَّذِي أَسْريٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ إِلَي الْمَسْجِدِ الْأَقْصَي … اسراء: 1. مراد از مسجد اقصي كليساي شهر اورشليم است كه بعد از اسلام مبدّل بمسجد شد علت تسميۀ آن باقصي در «سري» گذشت.إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيٰا وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْويٰ انفال: 42. آنگاه كه شما در نزديكترين كناره بمدينه بوديد و مشركين در دورترين كناره بودند، آيه موضع مسلمين و مشركين را در جنگ «بدر» بيان ميكند.

قضب:؛ ج 6، ص: 16

قضب: فَأَنْبَتْنٰا فِيهٰا حَبًّا. وَ عِنَباً وَ قَضْباً عبس: 27 و 28. ظاهرا مراد از قضب ترۀ خوردني است و بواسطۀ پشت سر هم چيده شدن قضب گفته شده زيرا قضب در اصل بمعني قطع است «قضبه قضبا: قطعه» آنرا علف نيز گفته‌اند ولي در «ابّ» گذشت كه ترۀ خوردني است و از اينكه آنرا رطبه و «قت» گفته‌اند بايد ترۀ خوردني در آيه مراد باشد.

قض:؛ ج 6، ص: 16

قض: منهدم كردن. «قَضَّ الْحٰائِطَ: هَدَمَهُ هَدْماً عَنيفاً» خراب شدن و افتادن ديوار را «انقض الحائط» گويند.فَوَجَدٰا فِيهٰا جِدٰاراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 17
كهف: 77. آندو در آن شهر ديواري يافتند كه ميخواست بيافتد در اين آيه «اراده» در جامد بكار رفته بقول الميزان استعمال آن بطور مجاز است.در مجمع بعد از اشاره بمجاز بودن فرموده: آن از كلام فصيح عرب است و در اشعارشان بسيار ديده ميشود شاعر گويد: يريد الرّمح صدر ابي براء و يرغب عن دماء بني عقيل نيزه سينۀ ابا براء را اراده ميكند و ميخواهد در آن فرو رود و از ريختن خونهاي فرزندان عقيل رو گردان است. اين كلمه فقط يكبار در قرآن مجيد آمده است رجوع شود به «رود».

قضاء:؛ ج 6، ص: 17

قضاء: قضاء در اصل بمعني فيصله دادن بامر است قولي باشد يا فعلي از خدا باشد يا از بشر (راغب) طبرسي ذيل آيۀ 117 بقره فرموده: قضا و حكم نظير هم‌اند و اصل آن بمعني فيصله دادن و محكم كردن شي‌ء است: قاموس آنرا حكم، صنع، حتم و بيان معني كرده است.اين لفظ در قرآن مجيد در چندين معنا بكار رفته كه هر يك نوعي فيصله دادن و تمام كردن است: 1- اراده. مثل وَ إِذٰا قَضيٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ بقره: 117.در آيۀ ديگر بجاي «قضي» اراده آمده است إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ يس: 82.2- حكم و الزام. مثل وَ قَضيٰ رَبُّكَ أَلّٰا تَعْبُدُوا إِلّٰا إِيّٰاهُ اسراء: 23. پروردگار تو حكم كرده كه جز او را نپرستيد.3- اعلام و خبر دادن. مثل وَ قَضَيْنٰا إِليٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ فِي الْكِتٰابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ … اسراء: 4. به بني اسرائيل در كتاب اعلام كرديم كه حتما حتما دو بار در زمين افساد خواهيد كرد. وَ قَضَيْنٰا إِلَيْهِ ذٰلِكَ الْأَمْرَ … حجر: 66. بلوط عليه السّلام آنكار را اعلام كرديم.4- تمام كردن. مثل فَلَمّٰا قَضيٰ مُوسَي الْأَجَلَ وَ سٰارَ بِأَهْلِهِ … قصص:
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 18
29. چون موسي مدت را تمام كرد و با اهلش براه افتاد … فَإِذٰا قَضَيْتُمْ مَنٰاسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّٰهَ بقره: 200. در آيۀ فَلَمّٰا قَضيٰ زَيْدٌ مِنْهٰا وَطَراً … احزاب: 37. مراد تمام كردن حاجت بوسيلۀ طلاق دادن است طبرسي فرموده: كسيكه بخواسته‌اش برسد گويند: «قضي وطره» ايضا آيه: إِذٰا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً در ذيل همين آيه است.5- فعل. مثل فَاقْضِ مٰا أَنْتَ قٰاضٍ طه: 72. بكن هر چه ميكني.فَوَكَزَهُ مُوسيٰ فَقَضيٰ عَلَيْهِ قصص: 15. گفته‌اند «قضي عليه» يعني مرگ را بر او وارد كرد و او را كشت ظاهرا «قضي» در اينگونه موارد بمعني تمام كردن است يعني موسي مشتي بر او زد و كار او را تمام نمود وَ نٰادَوْا يٰا مٰالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنٰا رَبُّكَ قٰالَ إِنَّكُمْ مٰاكِثُونَ زخرف: 77. گويند اي مالك پروردگارت كار را بر ما تمام كند و ما را بميراند گويد شما ماندني هستيد ايضا آيۀ لٰا يُقْضيٰ عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا فاطر: 36. كار آنها تمام كرده نميشود تا بميرند.فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ فِي يَوْمَيْنِ فصلت: 12. پرداخت آنها را و تمام كرد، هفت آسمان در دو دوران. در اقرب الموارد آمده: «قضي الشي‌ء» كار را بطور محكم انجام داد.فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكٰاءَكُمْ … ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لٰا تُنْظِرُونِ يونس: 71. ظاهرا قضا در اين آيه بمعني اداء و تنفيذ است. و تعديه با «الي» براي افادۀ ايصال و رساندن است چنانكه در المنار گفته يعني كارتان را جمع و محكم كنيد سپس همان تصميم و اراده را بر من برسانيد (و مرا بكشيد).يٰا لَيْتَهٰا كٰانَتِ الْقٰاضِيَةَ حاقّه: 27. گفته‌اند: ضمير «لَيْتَهٰا» راجع بمرگ در دنيا و ظاهرا قاضي بمعني تمام كننده است يعني كافر در آخرت ميگويد: اي كاش مرگ دنيا كار مرا
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 19
تمام ميكرد و ديگر زنده نميشدم.وَ كٰانَ أَمْراً مَقْضِيًّا مريم: 21.مقضي بمعني تمام شده و حتمي است مثل قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيٰانِ يوسف: 41.

قُطر:؛ ج 6، ص: 19

قُطر: (بضمّ قاف) كنار و طرف.جمع آن اقطار است إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطٰارِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا رحمن: 33. اگر توانستيد از اطراف آسمانها نفوذ كنيد، نفوذ كنيد ايضا آيۀ 14، احزاب مفرد آن در قرآن نيامده است.

قطر:؛ ج 6، ص: 19

قطر: (بكسر قاف) مس مذاب در قاموس و مفردات و اقرب آمده: «القطر: النّحاس المذاب» حَتّٰي إِذٰا جَعَلَهُ نٰاراً قٰالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً كهف: 96. چون آنرا گداخت گفت مس گداخته بياوريد تا بر آن بريزم طبرسي از ابو عبيده آهن مذاب نقل كرده و گويد علت تسميۀ قلع مذاب و آهن مذاب بقطر تقاطر آنهاست بهنگام مذاب شدن و آنرا در آيه، آهن يا روي يا مس مذاب گفته است.

قطران:؛ ج 6، ص: 19

قطران: سَرٰابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرٰانٍ ابراهيم: 50. طبرسي فرموده: در آن سه وجه است.1- بفتح قاف و كسر طاء.2- بفتح قاف و سكون طاء.3- بكسر قاف و سكون طاء.در اقرب نيز چنين آمده است.بعضي آنرا «قطر آن» خوانده‌اند يعني مس مذابيكه حرارتش بنهايت رسيده است.در مجمع فرموده: قطران چيزي است سياه، بدبو، چسبنده كه آنرا بر شتر مي‌مالند يعني پيراهن گناهكاران از اينگونه چيز است و روي بدنشان را پوشانده است. در كشّاف گفته: آن صمغي است كه از درختي بنام ابهل ترشّح ميكند آنرا مي‌پزند و شتر آبله‌دار را روغن مالي ميكنند در حرارت آن دانه‌هاي آبله و حتي پوست شتر ميسوزد و گاهي بجوف آن هم ميرسد آن سياه رنگ و بدبو است.در مصباح و قاموس و اقرب نيز نظير كشّاف گفته‌اند.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 20
ناگفته نماند: قطران فقط يكبار در قرآن مجيد آمده و نكره است يعني پيراهن آنها از قطران بخصوصي است در روايت ابي الجارود از حضرت باقر عليه السّلام قطران مس مذاب شديد الحراره معني شده ولي سند آن درست نيست.

قنطار:؛ ج 6، ص: 20

قنطار: وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطٰارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينٰارٍ لٰا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ … آل عمران: 75. از مقابله با دينار ميتوان فهميد كه قنطار مال كثير است.راغب گفته: قناطير جمع قنطره است (قنطره بمعني پل است) مال قنطره يعني ماليكه زندگي را راه مياندازد همانطور كه از پل عبور ميكنند اين مال هم زندگي از روي آن عبور ميكند (يعني مال كافي) و اندازۀ آن في نفسه محدود نيست … بعضي قدر آنرا چهل اوقيه و حسن آنرا هزار و دويست دينار و بعضي مقداري از طلا كه پوست گاوي را پر كند گفته‌اند. در مجمع فرموده: قنطار مال كثير و عظيم است، اصل آن بمعني محكم كردن است «قنطرت الشّي‌ء: احكمته» بقولي اصل آن از قنطرة بمعني پل است … وَ الْقَنٰاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ … آل عمران 14 مقنطره بمعني قنطار شده و جمع شده است مثل دراهم مدرهمة و دنانير مدنرة مراد تأكيد و كثرت است.ناگفته نماند قناطير جمع قنطار است چنانكه در مجمع و اقرب گفته و قناطر جمع قنطرة بمعني پل است ولي راغب قناطير را جمع قنطرة گفته است.

قطّ:؛ ج 6، ص: 20

قطّ: (بكسر قاف) حصّه و نصيب وَ قٰالُوا رَبَّنٰا عَجِّلْ لَنٰا قِطَّنٰا قَبْلَ يَوْمِ الْحِسٰابِ ص: 16. و آن بفتح قاف مصدر است بمعني قطع و بكسر قاف اسم است بمعني شي‌ء مقطوع و مفروز.بصحيفه و مكتوب نيز قطّ گويند كه آن قطعه‌اي از كاغذ است بحصّه و نصيب قط گويند كه مفروز معين است.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 21
و آن در آيه بكسر قاف اسم است بمعني حصّه و نصيب يعني گفتند: پروردگارا بهرۀ ما را از عذاب زودتر از روز قيامت برسان. اين مسخره‌اي است از آنها نسبت بوعدۀ عذاب لذا در ما بعد آن آمده: «اصْبِرْ عَليٰ مٰا يَقُولُونَ … » اين كلمه فقط يك بار در قرآن آمده است.

قطع:؛ ج 6، ص: 21

قطع: بفتح قاف بريدن. اعم از آنكه محسوس باشد مثل وَ السّٰارِقُ وَ السّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا … مائده: 38. يا معقول مثل وَ يَقْطَعُونَ مٰا أَمَرَ اللّٰهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ بقره: 27.براه رفتن قطع طريق گويند گوئي راه ممتد در اثر راه رفتن قطعه قطعه ميشود وَ لٰا يَقْطَعُونَ وٰادِياً إِلّٰا كُتِبَ لَهُمْ توبه: 121.أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجٰالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ عنكبوت: 29. آيه دربارۀ قوم لوط عليه السّلام است ظاهرا مراد از قطع سبيل قطع تناسل است كه آنها با توجه بلواط و اعراض از زنان راه تناسل را قطع ميكردند، بقولي مراد قطع راه مسافرين و منع عبور آنهاست ولي معني اول موافق سياق است.تقطيع: براي كثرت و مبالغه است أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلٰافٍ مائده: 33.مٰا كُنْتُ قٰاطِعَةً أَمْراً حَتّٰي تَشْهَدُونِ نمل: 32. قطع امر تصميم دربارۀ آن يعني من بكاري تصميم نميگيرم تا شما حاضر باشيد.

قطع:؛ ج 6، ص: 21

قطع: (بكسر قاف) تكّه و مقداري از شي‌ء فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ هود: 81. با عائلۀ خويش در قسمتي از شب برو. جمع آن قطع بر وزن عنب است وَ فِي الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ رعد: 4. در زمين قطعه‌هاي مجاور هم هست.

قطف:؛ ج 6، ص: 21

قطف: چيدن. «قطف الثّمرة قطفا: جناه و جمعه». فِي جَنَّةٍ عٰالِيَةٍ. قُطُوفُهٰا دٰانِيَةٌ حاقّه: 22 و 23. قطوف جمع قطف (بكسر قاف) است و آن بمعني مقطوف (ثمرۀ چيده شده) ميباشد اقرب الموارد گويد: خوشه را در وقت چيده شدن قطف گويند يعني: در بهشتي والا كه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 22
ميوه‌هاي آن باهل تناول نزديك است و در اختيار آنهاست. وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُهٰا تَذْلِيلًا انسان: 14. ميوه‌هاي آن رام و در اختيار خورنده است.

قطمير:؛ ج 6، ص: 22

قطمير: (بكسر قاف) وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مٰا يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ فاطر: 13. قطمير را پوست هستۀ خرما شيار هسته، نقطۀ سفيد در پشت هسته پردۀ شكاف هسته و غيره گفته‌اند و آن چنانكه راغب گفته: مثلي است براي چيز بي‌قيمت يعني آنانكه جز خدا ميخوانيد پوستۀ هسته خرمائي مالك نيستند.

قعود:؛ ج 6، ص: 22

قعود: نشستن. وَ أَنّٰا كُنّٰا نَقْعُدُ مِنْهٰا مَقٰاعِدَ لِلسَّمْعِ جنّ: 9. ما در مقاعد آسمان براي استراق سمع مي‌نشستيم.بكوتاهي از كار نيز اطلاق ميشود مثل وَ قَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ توبه: 90. آنكه بخدا و رسول دروغ گفتند كوتاهي كردند إِنَّكُمْ رَضِيتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ توبه: 83.قعود: جمع قاعد نيز آمده است مثل سجود جمع ساجد الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَليٰ جُنُوبِهِمْ آل عمران: 191. قيام جمع قائم و قعود جمع قاعد است يعني آنكه خدا را در حال ايستاده و نشسته و خوابيده ياد ميكنند.قعيد: صفت مشبهه و مفيد دوام است لذا طبرسي در إِذْ يَتَلَقَّي الْمُتَلَقِّيٰانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمٰالِ قَعِيدٌ ق: 17.فرموده مراد از قعيد ملازمي است كه پيوسته هست نه قاعد ضدّ قائم و اهل لغت آنرا حافظ گفته‌اند.مقعد: مصدر ميمي و اسم مكان هر دو آمده است مثل فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلٰافَ رَسُولِ اللّٰهِ توبه: 81.كه مصدر ميمي است و مثل فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ قمر: 55. كه اسم مكان ميباشد. يعني: در مجلس راستين نزد پادشاه توانا.مقاعد: جمع مقعد است وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقٰاعِدَ لِلْقِتٰالِ آل عمران: 121. و چون از نزد عائله‌ات خارج شدي براي مؤمنان
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 23
مواضعي براي جنگ آماده ميكردي.قواعد: جمع قاعده است وَ الْقَوٰاعِدُ مِنَ النِّسٰاءِ اللّٰاتِي لٰا يَرْجُونَ نِكٰاحاً نور: 60. زنان باز نشسته كه رغبتي بنكاح ندارند وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْرٰاهِيمُ الْقَوٰاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ بقره: 127.آن در آيه جمع قاعده بمعني پايه‌هاست يعني آنگاه كه ابراهيم پايه‌هاي كعبه را بالا مي‌برد.

قعر:؛ ج 6، ص: 23

قعر: تَنْزِعُ النّٰاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ قمر: 20. گويند: «انقعرت الشّجرة» يعني درخت از قعرش (ريشه‌اش) كنده شد. منقعر يعني از بيخ كنده شده يعني: باد قوم عاد را ميكند، ساقط ميكرد گوئي تنه‌هاي از بيخ كنده شدۀ نخل هستند اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است راغب منقعر را درختيكه در زمين ريشه دوانيده و بقعر آن رفته، ميداند.

قفل:؛ ج 6، ص: 23

قفل: أَ فَلٰا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَليٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا محمد: 24. اقفال جمع قفل است بودن قفل بر قلب كنايه از عدم تدبّر و تفكر است در مجمع فرموده: اين آيه ردّ بر كساني است كه گويند قرآن را جز با روايات نميشود تفسير كرد (زيرا كه خود قرآن امر بتدبّر در آن ميكند) اين كلمه فقط يكبار در قرآن مجيد يافته است.

قفو:؛ ج 6، ص: 23

قفو: (بر وزن فلس) در پي آمدن.گويند: «قفا اثره قفوا: تبعه» تقفية تابع كردن و كسي را در پشت سر ديگري قرار دادن است. اصل قفو از قفا (پشت گردن) است وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسَي الْكِتٰابَ وَ قَفَّيْنٰا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ بقره: 87. بموسي كتاب داديم و از پي او پيامبراني فرستاديم. «عَليٰ آثٰارِهِمْ» در وَ قَفَّيْنٰا عَليٰ آثٰارِهِمْ بِعِيسَي ابْنِ مَرْيَمَ مائده: 46. طريقه‌ها و شريعتهاست.وَ لٰا تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا اسراء: 36. يعني تبعيّت و پيروي مكن از آنچه نميداني.معني آيه در «فؤاد» گذشت.

قلب:؛ ج 6، ص: 23

قلب: بر گرداندن. كردن وارونه راغب گويد: قلب شي‌ء گرداندن و
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 24
گرديدن آنست از وجهي بوجهي مثل گرداندن لباس و گرداندن انسان از طريقه‌اش. وَ إِلَيْهِ تُقْلَبُونَ عنكبوت: 21. يعني بسوي او برگردانده ميشويد مثل ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ بقره: 28.تقليب: بر گرداندن و آن براي كثرت و مبالغه است لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الْأُمُورَ توبه: 48. از پيش فتنه جوئي كرده و كارها را بر تو آشفته نمودند وَ نُقَلِّبُهُمْ ذٰاتَ الْيَمِينِ وَ ذٰاتَ الشِّمٰالِ كهف: 18.آنها را براست و چپ بر ميگردانديم.انقلاب: انصراف و برگشتن.وَ إِذَا انْقَلَبُوا إِليٰ أَهْلِهِمُ انْقَلَبُوا فَكِهِينَ مطففين: 31. و چون نزد اهلشان بر گشتند شادمان برگشتند.تقلّب: تحوّل و تصرّف در امور است. الَّذِي يَرٰاكَ حِينَ تَقُومُ. وَ تَقَلُّبَكَ فِي السّٰاجِدِينَ شعراء: 218 و 219.بنظر الميزان يعني خدائيكه در حال قيام نماز تو را مي‌بيند و نيز تحوّل تو را در ميان ساجدان مي‌بيند اشاره است بنماز جماعت آنحضرت شايد مراد آن باشد كه خدا قيام و تلاش تو را در ميان مردمان خاضع بدين مي‌بيند طبرسي قيام را صلوة فرادي و تقلّب … را نماز جماعت دانسته يعني خدا در هر دو حال تو را مي‌بيند.بقولي: خدا گردش تو را در اصلاب موحّدان از پيغمبري به پيغمبري مي‌بيند تا تو را پيغمبر بوجود آورد از ابن عباس و در روايتي از عكرمه و عطاء و آن از ابي جعفر باقر و جعفر صادق صلوات اللّه عليهما نقل شده كه فرمودند: «في اصْلٰابِ النَّبيّينَ نَبي بَعْدَ نَبي حَتّٰي اخْرَجَهُ مِنْ صُلْبِ ابيهِ مِنْ نِكٰاحٍ غَيْرُ سِفٰاحٍ مِنْ لَدُنْ آدَمَ عليه السّلام» (مجمع).فَلٰا يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلٰادِ غافر: 4. مراد از تقلّب تصرّف و تلاش در كارهاي زندگي است.وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَ مَثْوٰاكُمْ محمد: 19. ظاهرا هر دو مصدر ميمي‌اند يعني خدا گردش و اقامت شما را ميداند.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 25
: وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ شعراء: 227. منقلب اگر مصدر ميمي باشد معني اين ميشود: بزودي ستمكاران ميدانند بچه انقلابي منقلب ميشوند بنظر ميايد مراد ظهور حقائق معاصي در وجود آدمي است مثل يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النّٰارِ احزاب: 66. يَخٰافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصٰارُ نور: 37.يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيمٰاهُمْ رحمن: 41. از اين آيات و آيات ديگر روشن ميشود كه ابدان بدكاران در آخرت متحوّل و منقلب بصورتي خواهد شد كه نعوذ باللّه منها.بعضي آنرا اسم مكان گرفته و گويند: ستمكاران زود ميدانند بچه مكاني بر خواهند گشت و آن آتش است.

قلب:؛ ج 6، ص: 25

اشاره

قلب: قلب همان عضو معروف در بدن و تنظيم كننده و جريان دهندۀ خون است كه در سينه قرار گرفته.قرآن مجيد بقلب بيشتر تكيه كرده و چيزهائي نسبت ميدهد كه بيشتر و يا همۀ آنها را امروز بمغز نسبت ميدهند اينك ببعضي از آنها اشاره ميشود: 1- قلب غليظ ميشود و سختر از سنگ ميگردد وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ آل عمران: 159. ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً بقره: 74.2- قلب مريض ميشود (نه فقط از لحاظ طبيعي) بلكه از لحاظ عدم استقرار ايمان و بودن هواهاي شيطاني در آن فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ احزاب: 32. فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً بقره: 10.3- قلب زنگ ميزند و تيره ميشود البته در اثر اعمال بد كَلّٰا بَلْ رٰانَ عَليٰ قُلُوبِهِمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ مطففين: 14. نه بلكه اعمالشان بر قلوب آنها زنگ گذاشته است.4- قلب مهر زده ميشود و چيزي نمي‌فهمد. خَتَمَ اللّٰهُ عَليٰ قُلُوبِهِمْ بقره: 7. كَذٰلِكَ يَطْبَعُ اللّٰهُ عَليٰ قُلُوبِ الْكٰافِرِينَ اعراف: 101.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 26
5- قلب محل ترس و خوف است سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ آل عمران: 151. قُلُوبٌ يَوْمَئِذٍ وٰاجِفَةٌ نازعات: 8.6- قلب گناهكار ميشود وَ مَنْ يَكْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ بقره: 283. إِنْ تَتُوبٰا إِلَي اللّٰهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمٰا تحريم: 4. وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ بقره: 225.7- قلب ميفهمد و نميفهمد، محل عقيده و انبار علوم است لَهُمْ قُلُوبٌ لٰا يَفْقَهُونَ بِهٰا اعراف: 179.وَ لِيُمَحِّصَ مٰا فِي قُلُوبِكُمْ آل عمران: 154. تا آنچه در قلوبتان است امتحان كند. إِنْ يَعْلَمِ اللّٰهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً يُؤْتِكُمْ خَيْراً مِمّٰا أُخِذَ مِنْكُمْ انفال: 70. وَ لٰكِنْ مٰا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ احزاب: 5. وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا فِي قُلُوبِكُمْ احزاب: 51. وَ لَمّٰا يَدْخُلِ الْإِيمٰانُ فِي قُلُوبِكُمْ حجرات: 14. كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمٰانَ مجادله: 22.8- قلب مخزن رأفت و رحمت و اطمينان و سكينه است وَ جَعَلْنٰا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً حديد: 27. إِلّٰا مَنْ أَتَي اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ شعراء: 89. وَ لٰكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي بقره: 260. أَلٰا بِذِكْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ رعد: 28. هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ فتح: 4.9- آياتيكه در «صدر» گذشت مثل أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ شرح: 1.فَمَنْ يُرِدِ اللّٰهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلٰامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً انعام: 125. گفتيم ظاهرا مراد قلب است و باعتبار آنكه قلب در سينه است صدر آمده. بملاحظۀ حال و محل.بطوريكه آيات نشان ميدهد قرآن بقلب تكيه‌اي عجيب كرده و منشاء خير و شرّ را قلب ميداند دربارۀ اهل ايمان گويد كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمٰانَ مجادله: 22. باز ميگويد إِذٰا ذُكِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ انفال: 2. در خصوص منافقان و نظير آنها فرموده: مريض القلب‌اند بكفّار فرمايد مختوم القلب
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 27
ميباشند و امثال آن … در اين صورت مراد از قلب چيست؟آيا همان غدّۀ صنوبري شكل است كه در سينه قرار دارد و دستگاه تلمبه خون است و در اثر انقباض و انبساطش از طرفي خون را بهمۀ بدن ميرساند و از طرف ديگر آنرا تحويل ميگيرد؟آيا ظرف اين همه حقائق كه گفته شد اين قلب است؟ممكن است بگوئيم: نه، اين قلب وظيفه‌اش فقط جريان دادن خون در بدن و تنظيم آن است و اين كارها مال مغز است و مراد از قلب در قرآن عقل يا نفس و روح است كه ظرف و حامل اين همه چيزها است. ولي آيۀ زير حاكي از همين قلب معروف است: أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهٰا أَوْ آذٰانٌ يَسْمَعُونَ بِهٰا فَإِنَّهٰا لٰا تَعْمَي الْأَبْصٰارُ وَ لٰكِنْ تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ حجّ: 46.در اين آيه موضع قلوب كه سينه‌ها باشد معيّن شده يعني: قلبهائيكه در سينه‌ها جاي دارند كور ميشوند ايضا آياتيكه بجاي قلب لفظ «صدر- صدور» آمده مثل مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً نحل: 106. فَلٰا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ اعراف: 2. إِنَّ اللّٰهَ عَلِيمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ آل عمران: 119.وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ توبه: 14. وَ شِفٰاءٌ لِمٰا فِي الصُّدُورِ يونس: 57. بَلْ هُوَ آيٰاتٌ بَيِّنٰاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ عنكبوت: 49.وَ رَبُّكَ يَعْلَمُ مٰا تُكِنُّ صُدُورُهُمْ قصص: 69. لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِمْ حشر: 13. و ساير آيات كه شكّي نمي‌ماند در اينكه مراد از صدر و صدور قلبهاست و باعتبار حالّ و محلّ صدر و صدور آمده است و گرنه در سينه علم و خوف و غيره نيست.ناگفته نماند: براي روشن شدن مطلب بايد الفاظ قلب، نفس، صدر و فوأد را كه در قرآن آمده‌اند با هم مقايسه كنيم مثلا يك جا فرموده وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا فِي قُلُوبِكُمْ احزاب:
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 28
51. در جاي ديگر فرموده: رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمٰا فِي نُفُوسِكُمْ اسراء: 25. و در تعبير ديگر فرموده: أَ وَ لَيْسَ اللّٰهُ بِأَعْلَمَ بِمٰا فِي صُدُورِ الْعٰالَمِينَ عنكبوت: 10. از اينجا ميفهميم كه قلوب، صدور، نفوس يك چيزاند.در تعبير ديگر فرموده: وَ ضٰاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ توبه: 118. در آيۀ ديگر نسبت ضيق را به «صدر» داده وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمٰا يَقُولُونَ حجر: 97. ميدانيم كه صدر و نفس يكي هستند، هكذا فرموده: لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِمْ حشر: 13. فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسيٰ طه: 67. وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ احزاب: 26. ايضا در دو آيۀ زير قلب و نفس يكي‌اند وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ بقره: 225. وَ إِنْ تُبْدُوا مٰا فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحٰاسِبْكُمْ بِهِ اللّٰهُ بقره: 284.

ادامه بحث؛ ج 6، ص: 28

بيشتر معلومات و دانسته‌هاي انسان از راه چشم و گوش است ديدن و شنيدن در واقع بوسيلۀ مغز انجام ميشود سپس قلب تحت تأثير واقع ميگردد مثلا اول مظلومي را مي‌بينيم يا مي‌شنويم آنگاه در قلب خود احساس ناراحتي مينمائيم بجرئت ميتوان گفت: مغز وسيله قلب و راه رساندن اشياء بقلب است و سپس درك و حل و فصل با قلب ميباشد، علي هذا مراد از قلب در قرآن چند چيز ميتواند باشد: 1- قلب معمولي كه بگوئيم محل آنهمه چيز كه قرآن فرموده همين قلب است هر چيز بوسيلۀ چشم و گوش و حواس ديگر بمغز وارد ميشود و آنوقت قلب بآن اعتقاد پيدا ميكند يا تكذيب مينمايد يا ميسوزد و غمگين ميشود يا تنگ ميگردد يا شرح پيدا ميكند و هكذا، مراد از صدر و صدور نيز قلب است باعتبار حالّ و محلّ و نفس نيز بدان معني است بعلت آنكه نسبت بعضي از افعال چنانكه ديديم بهر دو يكي است و اگر در حال خويش دقت كنيم خواهيم ديد
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 29
خوف، اضطراب، شادي، غصّه، دلسوزي و اطمينان و غيره را ما در قلب احساس ميكنيم.ممكن است بگوئيد: مغز بعضي از طيور را بر ميدارند نمي‌ميرد ولي چيزي هم احساس نميكند و دانه در جلوش ميماند ولي نميخورد تا از بين ميرود؟ميگويم اين دليل احساس مغز نميشود و شايد در اثر نبودن مغز راه احساس قلب بسته شده و مغز محسوسات را بقلب تحويل نميدهد تا حسّ بكند.اگر گويند: امروز ثابت شده كه اين همه كارها مال مغز است؟ گوئيم: همين قدر ميدانيم كه اين چيزها در درون آدمي است و درست محل آنها را نميدانيم، تشخيص و تمنّا بوسيلۀ قلب است امروز در قرن بيستم با اين همه گفتار دربارۀ كارهاي مغز باز ميگوئيم: دلم ميخواهد، قلبم مايل است، از ته قلب دوست ميدارم در قلبم احساس شادي يا غصّه يا كينه ميكنم و … مانعي ندارد كه بگوئيم: اينها با دستگاه چشم و گوش وارد مغز شده بقلب تحويل ميگردد سپس قلب روي آنها قضاوت كرده بانبار مغز تحويل ميدهد و مغز فقط انبار و بايگاني قلب است و چون همه چيز با قلب است لذا بقلب نسبت داده شده.2- مراد از قلب، باطن و درون انسان است ولي نه همه جاي آن بلكه مركز ثقل بدن كه همان قلب و سينه و نفس است.ضيق، شرح، حاوي معلومات بودن، تفكر، كسب، قساوت، اطمينان دخول ايمان، انحراف، زيغ، ممهور بودن و غيره كه بقلب و صدر و نفس نسبت داده شده بعلت آنكه مركز ثقل بدن اين سه چيز است، اين احتمال باحتمال اول بر ميگردد.3- مراد از قلب نفس مدركه و روح است. الميزان ذيل آيۀ وَ لٰكِنْ تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ قلب را نفس مدركه و روح دانسته و ظرف بودن صدر را براي قلب و ايضا نسبت تعقل را بقلب با آنكه مال روح است
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 30
مجاز دانسته و در ذيل آيۀ وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ گفته: اين از جملۀ شواهدي است كه مراد از قلب، انسان بمعني نفس و روح است، چون تفكّر، تعقّل، حبّ، بغض، خوف و امثال آن را گرچه ممكن است كسي بقلب نسبت دهد باعتقاد آنكه عضو مدرك در بدن همان قلب است چنانكه عوام عقيده دارند … ولي كسب و اكتساب جز بانسان نسبت داده نميشود.ولي بعيد است اين همه قلب و قلوب، صدر و صدور، نفس و نفوس فؤاد و افئدة و الباب را كه در قرآن آمده حمل بر نفس مدركه و روح بكنيم و نيز بعيد است كه بگوئيم در آيۀ تَعْمَي الْقُلُوبُ روح مجازا قلب خوانده شده و ظرف بودن صدور نيز مجاز است و نسبت تعقّل بقلب با آنكه مال نفس است باز مجاز ميباشد. ايضا بايد همۀ صدر، صدور، فؤاد، افئده و غيره را مجاز بدانيم.بنظر اينجانب مراد از نفس و نفوس در بسياري از آيات باطن و درون انسان است كه با قلب و صدر نيز ميسازد. و اللّه العالم.

قلد:؛ ج 6، ص: 30

قلد: (بر وزن فلس) تابيدن. «قلد الحبل: فتله» يعني ريسمان را تابيد، قليد و مقلود بمعني تابيده است.قلادة بكسر قاف تابيده‌ايست كه بگردن بندند از ريسمان باشد يا نقره يا چيز ديگر.لٰا تُحِلُّوا شَعٰائِرَ اللّٰهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرٰامَ وَ لَا الْهَدْيَ وَ لَا الْقَلٰائِدَ … مائده: 2.قلائد جمع قلادة و آن مثل لنگۀ كفش و غيره است كه بگردن قرباني مي‌بندند تا معلوم شود قرباني است و كسي متعرّض آن نشود مراد از قلائد در آيه قربانيهاي طوق‌دار است. يعني: بعبادتها و علائم خداوند و بماه حرام و بقربانيها و قربانيهاي طوق دار بي‌احترامي نكنيد و مزاحمت ننمائيد.اللّٰهُ خٰالِقُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ هُوَ عَليٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَكِيلٌ. لَهُ مَقٰالِيدُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ زمر: 62 و 63. لَهُ مَقٰالِيدُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 31
يَشٰاءُ وَ يَقْدِرُ … شوري: 12. در اقرب الموارد گويد: مقلاد بمعني كليد و خزانه … جمع آن مقاليد است در مجمع واحد آنرا مقليد و مقلاد و معني آنرا مفتاح و خزانه نقل كرده است ولي در كشّاف و جوامع الجامع آنرا كليدها معني كرده و گفته از لفظ خود مفرد ندارد و كشاف بقولي مفرد آنرا مقليد نقل ميكند.پس مقاليد در آيه بمعني كليدها يا خزائن است و خزانه‌هاي آسمان و زمين براي خداست يعني او مالك امر و حاكم آنهاست. ولي نگارنده بقرينۀ وَ لِلّٰهِ خَزٰائِنُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ منافقون: 7. ترجيح ميدهم كه مراد خزائن باشد و در «خزن» راجع بآن صحبت شده است در نهج البلاغه خطبۀ 131 فرموده «و قذفت اليه السّموات و الارضون مقاليدها» آسمانها و زمين‌ها كليدهاي خود را بسوي خدا انداخته‌اند و در خطبۀ 136 در وصف امام عصر عليه السّلام فرموده «و تخرج له الارض من افاليذ كبدها و تلقي اليه سلما مقاليدها» .

قلع:؛ ج 6، ص: 31

قلع: كندن. وَ قِيلَ يٰا أَرْضُ ابْلَعِي مٰاءَكِ وَ يٰا سَمٰاءُ أَقْلِعِي هود: 44.اقلاع بمعني امساك است يعني گفته شد اي زمين آبت را فرو بر واي آسمان باز گير. اين كلمه يكبار بيشتر در قرآن نيامده است.

قليل:؛ ج 6، ص: 31

قليل: كم، مقابل زياد و كنايه از بي‌مقدار مقابل عزيز. مثل وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبٰادِيَ الشَّكُورُ سباء: 13. ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ. وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ واقعة: 13 و 14. كه بمعني كم است و مثل قُلْ مَتٰاعُ الدُّنْيٰا قَلِيلٌ وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقيٰ نساء: 77. بگو متاع دنيا در مقابل آخرت حقير و ناچيز است.وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيٰاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتّٰي إِذٰا أَقَلَّتْ سَحٰاباً ثِقٰالًا سُقْنٰاهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ … اعراف: 57. اقلال بمعني حمل و برداشتن است، در مجمع فرموده: اقلال برداشتن چيزي است كه نسبت بقدرت حامل قليل و كم ميشود. يعني او كسي است كه بادها را پيش از باران مژده
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 32
آور ميفرستد تا چون بادها ابرهاي سنگين را برداشتند ابر را بسرزمين مرده ميرانيم.

قلم:؛ ج 6، ص: 32

قلم: آلت نوشتن ن وَ الْقَلَمِ وَ مٰا يَسْطُرُونَ قلم: 1. سوگند بقلم و آنچه مينويسند. اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ. الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ علق: 3 و 4. بخوان خداي محترم تو همان است كه با قلم بياموخت.اصل قلم (بر وزن فلس) قطع گوشۀ چيزي است مثل گرفتن ناخن و تراشيدن ني، در اقرب الموارد گفته تا تراشيده نشود قلم نگويند بلكه قصبه گويند: قلم از نعمتهاي بزرگ خداوندي است كه خداوند در مقام امتنان فرموده: عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ يَعْلَمْ قلم زبان دوم بشر است كه با آن ما في الضمير خويش را اظهار و آثار گذشته را ضبط و حفظ ميكند، سورۀ علق اولين سورۀ نازله است، ذكر قلم و تعليم در اولين سوره حكايت از اهميّت قلم و تعليم در دنياي بشريّت دارد. در آيۀ اول قسم بقلم ظاهرا دليل نفي جنون از رسول اكرم صلّي اللّه عليه و آله است يعني اگر قلم بدست گيرند و گفته‌هاي تو را بنويسند و روي آن حساب كنند خواهند ديد تو پيامبري نه ديوانه و خواهند دانست كه مٰا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ قلم: 2.ظاهرا مراد از قلم در هر دو آيه قلم معمولي و متعارف است در روايات وارد است كه «ن» نهري است در بهشت و قلم قلمي است از نور كه در لوح محفوظ نوشته، ايضا «ن» و قلم نام دو فرشته است. در نهج البلاغه خطبۀ 92 بقلمهاي كرام كاتبين اطلاق شده «الصّحف منشورة و الاقلام جارية و الابدان صحيحة» . جمع قلم اقلام است وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلٰامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مٰا نَفِدَتْ كَلِمٰاتُ اللّٰهِ لقمان: 27. رجوع شود به «كلمة».وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلٰامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ آل عمران: 44.قاموس قرآن، ج‌6، ص: 33
مراد از اقلام تيرهاي قرعه است اقرب الموارد علّت اين تسميه را تراشيده شدن تير ذكر ميكند يعني تو در نزد آنها نبودي آندم كه تيرهاي خويش را بهم ميزدند تا كدام يك مريم را كفالت نمايد.

قلي:؛ ج 6، ص: 33

قلي: بغض شديد. «قلاه يقليه و يقلوه: ابغضه و كرهه غاية الكراهة» اقرب قيد ترك كردن را نيز افزوده مٰا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ مٰا قَليٰ ضحي: 3. پروردگارت تو را ترك نكرده و دشمن نداشته ظهور آيه در مطلق بغض است نه بغض شديد در مجمع از ابن عباس نقل شده مدت پانزده روز از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله وحي قطع گرديد مشركان گفتند: پروردگار محمد او را ترك كرده و دشمن داشته است اگر كارش از جانب خدا بود وحي قطع نميشد سورۀ ضحي در اين باره نازل شد. اقوال ديگري نيز نقل شده است.دقت در آيات سوره ميرساند: چيزي در ميان بوده كه احتمال ميرفت خدا آنحضرت را ترك كرده است. در صافي نقل شده: جبرئيل پس از آوردن اقرء باسم تأخير كرد خديجه بآنحضرت گفت شايد پروردگارت ترا ترك كرده كه وحي نميفرستد لذا اين سوره نازل شد. (و اللّه اعلم).قٰالَ إِنِّي لِعَمَلِكُمْ مِنَ الْقٰالِينَ شعراء: 168. گفت من باين عمل شما از دشمنانم.

قمح:؛ ج 6، ص: 33

قمح: بلند كردن سر «قمح البعير: رفع رأسه» إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلٰالًا فَهِيَ إِلَي الْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ يس: 8. مقمح بمعني سر بالا گرفته شده است اگر بگردن كسي زنجير پيچند تا بچانه‌اش برسد سرش قهرا بلند ميشود و قدرت پائين آوردن آنرا ندارد معني آيه در «ذقن» گذشت. اين كلمه فقط يكبار در قرآن مجيد يافته است.

قمر:؛ ج 6، ص: 33

اشاره

قمر: ماه. وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رعد: 2. اين كلمه 27 بار در قرآن مجيد بكار رفته و مراد از همه قمر معلوم است نه اقمار كرات ديگر آنچه قرآن دربارۀ قمر فرموده
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 34
بقرار زير است: 1- قمر مثل آفتاب و ستارگان بامر خدا مسخّر و در مدار خويش پيوسته در گردش است و همه چيز آن روي حساب است الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبٰانٍ رحمن: 5. وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّرٰاتٍ بِأَمْرِهِ اعراف: 54. وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دٰائِبَيْنِ ابراهيم 33.2- ماه مثل آفتاب و ساير موجودات عمر معيّني دارد و سرانجام از بين رفتني است وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي إِليٰ أَجَلٍ مُسَمًّي لقمان: 29. ايضا رعد: 2- فاطر: 13- زمر: 5.3- ماه مانند ساير موجودات بخدا سجده ميكند و بامر او خاضع است أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ حج: 18.4- ماه و آفتاب تا اين دنيا و اين نظم هست در اين وضع و فاصله خواهند بود لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهٰا أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ يس: 40. ولي در آخرت بهم خواهند پيوست وَ خَسَفَ الْقَمَرُ.وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ قيامة: 8 و 9.

انشقاق قمر؛ ج 6، ص: 34

انشقاق قمر‌اقْتَرَبَتِ السّٰاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ. وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ قمر: 1 و 2. قيامت نزديك گرديد و ماه شكافته شد و اگر معجزه‌اي به بينند اعراض كرده و ميگويند جادوئي محكم است.اگر مراد از «آية» همان انشقاق قمر و غيره باشد منظور آنست كه در عهد رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله قمر شكافته و مشركان آنرا ديده باز باور نكرده و گفته‌اند سحر است و شكافتن آن علامت نزديك بودن قيامت است.ولي اگر «اقترب- انشقّ» هر دو مضارع و بواسطۀ محقق الوقوع بودن ماضي آمده باشند، و آيۀ وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً راجع بانشقاق نباشد در اينصورت راجع بآينده است يعني: قيامت نزديك ميشود و ماه پاره ميگردد.اينكه احتمال داده يا گفته‌اند: آيه اشاره است باينكه ماه از زمين پاره
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 35
و جدا شده درست نيست زيرا انشقاق آنست كه شكافتن و پاره شدن در خود شي‌ء بوجود آيد، اين احتمال در صورتي درست بود كه اشتقاق گفته شود نه انشقاق.اگر با ذهن خالي و غير مشوب بآيه با در نظر گرفتن «وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً» بنگريم خواهيم ديد ظهور آن در شكافتن قمر و محسوس بودن آن در نظر مشركين است.در مجمع از ابن عباس نقل شده: مشركان برسول خدا صلّي اللّه عليه و آله گفتند: اگر راستگوئي ماه را براي ما دو تكّه كن فرمود: اگر چنين كنم ايمان مياوريد؟ گفتند آري. آنحضرت از خدا خواست تا ماه را دو تكّه كرد، حضرت فرياد ميزد يا فلان يا فلان بنگريد. ابن مسعود گفته: در عهد آن حضرت ماه دو شقّه شد آن بزرگوار بما گفت شاهد باشيد شاهد باشيد و نيز گويد بخدائيكه جانم در دست او است كوه حراء را ديدم كه ميان دو تكّۀ ماه بود (مقصود آن نيست كه ماه بپائين آمده بود بلكه اگر از كنار يا قلّۀ حراء نگاه ميكردند تكّه‌هاي ماه را در دو طرف آن در آسمان ميديدند) جبير بن مطعم نيز نظير آنرا گفته ايضا جماعت كثيري از صحابه حديث انشقاق قمر را نقل كرده‌اند از جمله ابن مسعود، انس بن مالك، حذيفة بن يمان، ابن عمر، ابن عباس، جبير بن مطعم و جماعتي از مفسّران نيز برآنند.فقط عطاء و حسن و بلخي مخالفت كرده و گفته‌اند: انشقاق قمر راجع بآينده است.ولي اين درست نيست زيرا مسلمين بر آن اجماع دارند قول مخالف مسموع نيست و شهرت آن در ميان صحابه مانع از قبول قول بخلاف است (تمام شد).نقل اهل سنت نيز چنين است چنانكه با مراجعه بتفاسير و احاديثشان روشن ميشود. ابن كثير در تفسير خويش گفته انشقاق قمر در زمان رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله بود چنانكه در احاديث متواتره با
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 36
سندهاي صحيح نقل شده.در تفسير خازن گويد: اين احاديث صحيحه دربارۀ اين معجزۀ بزرگ وارد شده باضافۀ شهادت قرآن مجيد … بقول بعضي مراد انشقاق قمر در روز قيامت است، اين قول باطل و شاذ ميباشد زيرا مفسّرين بر خلاف آن اجماع كرده‌اند.در تفسير برهان سه روايت از ائمّه عليهم السلام در اين خصوص نقل شده است و از ابن شهر آشوب نقل كرده: مفسّران و محدّثان جز عطا و حسن و بلخي بر اين مطلب اجماع دارند. مجلسي رحمه اللّه در بحار الانوار آنرا بطور تفصيل از تفاسير و روايات نقل ميكند (ج 17 ص 347 ببعد طبع جديد).راجع باين مطلب چند تا اشكال هست كه بررسي و جواب داده ميشود: 1- از نظر علم امروز آيا انشقاق در كرات آسماني ممكن است؟آري نه تنها ممكن است بلكه واقع هم شده بتصريح دانشمندان نجوم هزاران سنگهاي سرگردان بنام «آستروئيد» بدور خورشيد ميگردند قطر بعضي از آنها در حدود 25 كيلومتر است، دانشمندان عقيده دارند كه اين سنگها بقاياي سيارۀ بزرگي هستند كه در مداري ميان مدار مرّيخ و مشتري در حركت بوده در اثر عوامل مجهولي منفجر و متلاشي شده است و نيز عقيده دارند كه شهابها بقاياي سيّارۀ منفجر شده‌اي هستند.2- در صورت شكافته شدن يك سيّاره آيا امكان دارد دو باره بهم پيوسته و التيام يابد؟آري اگر سيّاره‌اي در اثر عاملي از عوامل از هم شكافته شود در صورتيكه فاصله ميان اجزاء آن كم باشد پس از رفع عامل انشقاق در اثر تجاذب نيوتوني بهم بر آمده و مجددا ملتئم خواهد شد.انشقاق قمر خرق عادت و از معجزات بوده خدائيكه عنان موجودات در دست اوست ميتواند بشكافد و
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 37
ملتئم كند و محال عقلي هم در بين نيست.3- چطور شد اين واقعه با اين اهميّت در هيچ يك از رصد خانه‌ها رصد نشد و شهرت نيافت و تاريخ از آن ياد نكرد؟در جواب گفته‌اند: در حجاز و نواحي آن در آن روز رصد خانه وجود نداشت و رصد خانه‌ها در هند، يونان و غيره بود، بلاديكه داراي رصد خانه بوده‌اند ميان آنها و مكّه از حيث افق تفاوت بسيار است و ماه چنانكه نقل كرده‌اند بدر و چهارده شبه بوده و در اول شب بهنگام طلوع منشقّ شد و دقائقي چند در آنحال ماند سپس بحالت اول در آمد بدين وجه طلوع آن در بلاد ديگر بحالت التيام واقع شده است. امروز تقاويم مينويسند در فلان مملكت ماه خسوف خواهد كرد آنطور هم ميشود ولي تا رسيدن بمملكت ديگر از خسوف خارج شده و تمام ديده ميشود.وآنگهي چه مانعي دارد كه مردم غير مكّه از ديدن آن غفلت كنند، لازم نيست مردم از هر علامت آسماني با خبر باشند باضافه شايد ارباب كنيسه و مشركان آنرا روي اغراض خويش مكتوم كرده باشند.

اشكال ديگر؛ ج 6، ص: 37

اشكال ديگر‌اشكال ديگري در اينجا هست كه احتياج ببررسي كامل دارد و آن اينكه بنا بر ظهور آيه، انشقاق واقع شده و مشركين اهميت نداده و گفته‌اند اين جادوئي است محكم و نقل شده كه كفّار شق القمر را از آنحضرت خواستند، حال آنكه بنا بر تصريح قرآن خدا قول داده اعجازيكه كفّار اقتراح ميكنند و ميخواهند نفرستد پس چطور شده كه كفّار خواسته‌اند و خدا شق القمر كرده است؟توضيح اينكه: خداوند براي تأييد و اثبات نبوّت پيامبران معجزه ميفرستد مثل عصا و يد بيضاء و معجزات عيسي و قرآن ولي معجزه‌ايكه كفّار در اسلام خواسته‌اند بناي خدا اين است كه آنرا نفرستد زيرا در صورت
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 38
فرستادن نيز ايمان نمياوردند در اين صورت يا معجزه بي‌اثر و لغو ميشد و يا خدا منكران را از بين مي‌برد حال آنكه خدا خواسته در مهلت باشند شايد ايمان بياورند.وَ مٰا مَنَعَنٰا أَنْ نُرْسِلَ بِالْآيٰاتِ إِلّٰا أَنْ كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ وَ آتَيْنٰا ثَمُودَ النّٰاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِهٰا وَ مٰا نُرْسِلُ بِالْآيٰاتِ إِلّٰا تَخْوِيفاً اسراء: 59.ظهور آيه در آنست كه خدا آنچه كفار از معجزه بخواهند نخواهد فرستاد زيرا در صورت فرستادن ايمان نخواهند آورد و نتيجه يكي از دو وجه بالا خواهد بود در بارۀ «وَ مٰا نُرْسِلُ بِالْآيٰاتِ إِلّٰا تَخْوِيفاً» الميزان بعيد نميداند كه مراد آن باشد: آياتي را كه در عهد رسول خدا ميفرستيم براي تخويف و انذار است نه براي استيصال.در آيات 90 ببعد همين سوره مقداري از اقتراح مشركين نقل شده كه گفتند: اگر ميخواهي ايمان بياوريم بايد چشمه‌اي حفر كني يا باغي از انگور و خرما داشته باشي يا آسمان را تكّه تكّه بر ما فرود آوري يا خدا و ملائكه را با ما رو برو كني يا اطاقي پر از طلا داشته باشي يا بآسمان رفته كتابي آماده نازل كني در جواب همۀ اينها فرموده: قُلْ سُبْحٰانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلّٰا بَشَراً رَسُولًا اسراء: 93. و آنها را كه خواسته بودند نياورده با آنكه جز آوردن خدا (نعوذ باللّه) همه ممكن بود.الميزان كه معتقد بشقّ القمر است در بارۀ رفع اين اشكال توضيح مفصلي دارد و آنطور كه نگارنده مي‌فهمم ميگويد: بموجب وَ مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ … انفال: 33. ميبايست تا آنحضرت در ميان آنان بود عذاب نازل نشود ولي مانعي نبود كه آنها معجزۀ شق القمر را بخواهند و آن واقع شود ولي عذاب تا خارج شدن آنحضرت نيايد چنانكه بعد از هجرت آنحضرت در «بدر» عذاب نازل شد و مقتول شدند اگر مقصود آن باشد كه گفتيم، در اينصورت مطلب تمام نيست زيرا ظهور «وَ مٰا مَنَعَنٰا أَنْ نُرْسِلَ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 39
بِالْآيٰاتِ» آنست كه خدا آنها را نخواهد فرستاد نه اينكه ميفرستد ولي عذابش روي عللي بتأخير ميافتد رجوع شود بالميزان.بنظر ميايد: علت نفرستادن آيات اقتراحي فقط بي‌فائده بودن است زيرا كه خدا ميدانست در آنصورت نيز ايمان نخواهند آورد نه اينكه در صورت عدم قبول استيصال خواهند شد ظهور آيه در بي‌فايده بودن است و استيصال امم گذشته بيشتر يا همه در اثر عناد و انكار معجزه‌اي بود كه خدا بدون اقتراح مردم بپيامبران داده بود.در بارۀ شقّ القمر ميشود گفت: كه كفّار از آنحضرت نخواسته‌اند بلكه مثل قرآن و عصاي موسي براي اثبات نبوت آنحضرت واقع شده است. و اللّه العالم.

قميص:؛ ج 6، ص: 39

قميص: پيراهن. وَ جٰاؤُ عَليٰ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ يوسف: 18. روي پيراهن او خون دروغي آوردند «كذب» بمعني مكذوب فيه است يعني خون ديگري بود بدروغ ميگفتند: خون يوسف است اين كلمه شش بار در قرآن مجيد آمده و همه در بارۀ پيراهن يوسف عليه السّلام است.

قمطرير:؛ ج 6، ص: 39

قمطرير: شديد در شرّ. «اقمطّر اليوم: اشتدّ» اصل آن بمعني جمع شدن و جمع كردن است «قمطر الشّي‌ء» يعني شي‌ء جمع شد يا آنرا جمع كرد پس يوم قمطرير روزي است كه شرّها در آن رويهم انباشته شده إِنّٰا نَخٰافُ مِنْ رَبِّنٰا يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً انسان: 10. رجوع شود به «عبس». اين لفظ فقط يكبار در قرآن آمده است.

قمع:؛ ج 6، ص: 39

قمع: وَ لَهُمْ مَقٰامِعُ مِنْ حَدِيدٍ حجّ: 21. مقامع جمع مقمعة بمعني گرز است اصل آن بمعني ردع و دفع است، زيرا دشمن با آن دفع ميشود يعني براي اهل آتش گرزهائي است از آهن. در نهج البلاغه خطبۀ 159 در وصف رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله فرموده: «و قمع به البدع المدخولة» خدا بوسيلۀ آنحضرت بدعتهاي وارده
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 40
را دفع كرد و كوبيد. اين لفظ فقط يكبار در قرآن مجيد آمده است.

قمّل:؛ ج 6، ص: 40

قمّل: فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمُ الطُّوفٰانَ وَ الْجَرٰادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفٰادِعَ وَ الدَّمَ آيٰاتٍ مُفَصَّلٰاتٍ اعراف: 133. قمّل بضمّ قاف و فتح ميم مشدّد جمع قمّله بمعني شپشه است و يا بمعني مگس كوچك است چنانكه راغب گفته. و آن با آنچه در تورات فعلي در سفر خروج باب 8 آمده مطابق است و در قاموس كتاب مقدس زير كلمۀ «مگس» بآن اشاره كرده در تورات گر چه پشه نيز گفته شده ولي ظاهرا بواسطۀ كوچكي جثّۀ آنها بوده لذا در قاموس كتاب مقدس بآن اشاره نكرده است.بعضي‌ها آنرا شپش معمولي كه در بدن انسان توليد ميشود ترجمه كرده‌اند ولي آن اشتباه است قمل بر وزن فلس بمعني شپش است نه قمّل مشدّد مگر آنكه قرائت شاذّ را در نظر بگيريم كه آنرا بر وزن فلس خوانده‌اند.در المنار از تفسير ابن كثير نقل كرده كه ابن عباس گفته: آن شپشه است كه در گندم توليد ميشود و در قول ديگرش آن ملخهاي كوچكي است كه بال ندارند مجاهد و عكرمه و قتاده نيز آنرا انتخاب كرده‌اند.حسن و سعيد بن جبير حشرات سياه و كوچك گفته‌اند. ابن جرير گويد شپشي است مثل شپش كه در بدن شتر پيدا ميشود.طبرسي رحمه اللّه در ذيل «اللغة» آنرا كبار القردان گفته. قردان جمع قراده همان شپش شتر و غيره است بجاي شپش انسان و در ذيل «المعني» آنچه از المنار نقل شد نقل كرده و فرموده بقولي كيك است كه در بدن توليد ميشود (برغوث).قمّل از جملۀ معجزات نه گانه موسي عليه السّلام بود در مجمع از سعيد بن جبير نقل شده: شپشه (حشرۀ گندم خوار) در مصر چنان زياد شد كه از ده انبار گندم كه بآسياب مي‌بردند جز سه قفيز بدست نميايد شپشه حتي بموها و ابروها و مژگانها و بدنهاي فرعونيان چسبيدند گوئي آبله در آورده
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 41
بودند، خواب و استراحت از آنها سلب گرديد. تا بموسي پناه برده و گفتند از خدايت بخواه كه اين بلا را ببرد تا از بني اسرائيل دست برداريم.در تورات فعلي سفر خروج باب 8 هست: انواع مگسهاي بسيار بخانۀ فرعون و فرعونيان و بتمامي مصر آمدند و زمين از مگسها ويران شد.به «طوفان- جرد- ضفدع» رجوع شود.

قنوت:؛ ج 6، ص: 41

قنوت: دوام طاعت. در قاموس و اقرب طاعت آمده ولي راغب دوام طاعت مع الخضوع گفته است در مجمع البيان فرموده: اصل آن بمعني دوام است سپس بمعني طاعت، نماز، طول قيام، دعا و سكوت ميايد از جابر نقل است كه از پيغمبر صلّي اللّه عليه و آله سؤال شد: كدام نماز افضل است فرمود: طول القنوت يعني طول قيام در نماز. صاحب العين گفته: قنوت در نماز دعا كردنست پس از قرائت.زيد بن ارقم گويد: در نماز سخن ميگفتيم تا آيۀ وَ قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِينَ (بقره: 238.) آمد از سخن در نماز امساك كرديم.اين معاني در قاموس و نهايه نيز آمده ولي ظاهرا بيان مصداق باشد كه هر يك نوعي طاعت است وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صٰالِحاً نُؤْتِهٰا أَجْرَهٰا مَرَّتَيْنِ احزاب: 31.هر كه از شما پيوسته در طاعت خدا و رسول باشد و كار نيكو كند مزدش را دو بار ميدهيم.إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ كٰانَ أُمَّةً قٰانِتاً لِلّٰهِ نحل: 120. ابراهيم براي خدا بندۀ مطيعي بود قُومُوا لِلّٰهِ قٰانِتِينَ بقره: 238. پيوسته مطيع خدا باشيد.وَ لَهُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قٰانِتُونَ روم: 26. اشاره بطاعت موجودات از نظام هستي است كه با قدرت خدا پي‌ريزي شده است أَمَّنْ هُوَ قٰانِتٌ آنٰاءَ اللَّيْلِ سٰاجِداً وَ قٰائِماً زمر: 9. قانت همان ملازم طاعت است در بيشتر آيات ذكر اعمال ديگر با قنوت بيان و يا ذكر خاصّ با عامّ است.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 42‌

قنط:؛ ج 6، ص: 42

قنط: قنوط بضمّ اول بمعني يأس از خير است «قنط قنوطا: يئس» فعل آن از باب نصر ينصر، علم يعلم، كرم يكرم آيد. وَ هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ مٰا قَنَطُوا شوري: 28.او كسي است كه باران مفيد را پس از مأيوس شدن مردم نازل ميكند فَلٰا تَكُنْ مِنَ الْقٰانِطِينَ حجر: 55.وَ إِنْ مَسَّهُ الشَّرُّ فَيَؤُسٌ قَنُوطٌ فصلت: 49. قنوط بفتح اول بمعني قانط است و ظاهرا يؤس و قنوط هر دو بيك معني است و شايد فرق با متعلّق باشد.

قنع:؛ ج 6، ص: 42

قنع: در مفردات و اقرب الموارد آمده: قنع يقنع قنوعا از باب منع يمنع بمعني سؤال و از باب علم يعلم كه مصدر آن قناعة و قنعان است.بمعني رضا و خوشنودي است. فَكُلُوا مِنْهٰا وَ أَطْعِمُوا الْقٰانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ حجّ: 36. از قرباني بخوريد و قانع وسائل را اطعام كنيد ظاهرا قانع كسي است بآنچه ميدهي راضي باشد خواه سؤال كند يا نه و معترّ آنست كه با قصد سؤال پيش تو آمده در مجمع از حضرت باقر و صادق عليهما السلام منقول است: «القانع الّذي يقنع بما اعطيته و لا يسخط و لا يكلح و لا يلوي شدقه غضبا و المعترّ المادّ يده لتطعمه» . مُهْطِعِينَ مُقْنِعِي رُؤُسِهِمْ لٰا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ … ابراهيم: 43. اقناع رأس بلند كردن آنست، مقنع كسي است كه سرش را بلند كرده يعني در اجابت ندا كننده سريع‌اند و سر بالا نگاهدارند گانند، نگاهشان بخودشان بر نميگردد (فقط بطرف عذاب نگاه ميكنند).

قنوان:؛ ج 6، ص: 42

قنوان: وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِهٰا قِنْوٰانٌ دٰانِيَةٌ وَ جَنّٰاتٍ مِنْ أَعْنٰابٍ انعام: 99. قِنْوٰانٌ جمع قنو است بمعني خوشه «دٰانِيَةٌ» يعني خوشه‌ها بيكديگر نزديك‌اند و يا سهل التناول‌اند يعني و از نخل از گل آن خوشه‌هاي نزديك هم و باغاتي از تاك آفريديم اين كلمه فقط يكبار در قرآن مجيد يافته است.

قنو:؛ ج 6، ص: 42

قنو: وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنيٰ وَ أَقْنيٰ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 43
نجم: 48. قنية چنانكه راغب و غيره گفته بمعني مال ذخيره شده است.در لغت آمده «قني المال قنوا» مالرا براي خودش جمع كرد نه براي تجارت ظاهرا مراد از قنية چنانكه در الميزان هست اموالي است كه باقي‌اند مثل خانه، باغ، مركب و غيره يعني: خدا همان است كه بي‌نياز كرد و اموال باقي عطا نمود بنا بر اين «اقني» ذكر خاصّ بعد العامّ است احتمال دارد اقناء بمعني ارضاء باشد در اقرب آمده: «اعطاه اللّه و اقناه» خداوند باو چيزي داد كه با آن اطمينان پيدا كرد، در الميزان از امير المؤمنين صلوات اللّه عليه نقل شده: «اغني كلّ انسان بمعيشته و ارضاه بكسب يده» .

قهر:؛ ج 6، ص: 43

قهر: غلبه و ذليل كردن و در هر يك بكار رود (راغب) فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلٰا تَقْهَرْ ضحي: 9. يتيم را ذليل و بي‌چاره مكن (و آن بواسطۀ از بين بردن مال اوست) و آن تقريبا مرادف با ظلم است.قهر بمعني غلبه توأم است با توانائي مثل وَ إِنّٰا فَوْقَهُمْ قٰاهِرُونَ اعراف: 127. يعني: ما بالا دست آنهائيم ما بآنها چيره‌ايم ظاهرا «قٰاهِرُونَ» خبر بعد از خبر است. چنانكه در آيۀ وَ هُوَ الْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ انعام: 18. «فوق» خبر بعد از خبر است يعني: او غالب و بالا دست بندگانش ميباشد.

قهّار:؛ ج 6، ص: 43

قهّار: صيغۀ مبالغه و از اسماء حسني است و شش بار در قرآن كريم بكار رفته أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الْقَهّٰارُ يوسف: 39. آيا ارباب ضدّ هم و پراكنده بهتر است يا خداي يكتا و بسيار غالب و توانا.وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ ابراهيم: 48. بسيار قاهر توأم با بسيار توانا است.

قاب:؛ ج 6، ص: 43

قاب: ثُمَّ دَنٰا فَتَدَلّٰي. فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنيٰ. فَأَوْحيٰ إِليٰ عَبْدِهِ مٰا أَوْحيٰ نجم: 8- 10. در مجمع فرموده قاب، قيب، قاد، قيد عبارت است از مقدار شي‌ء يعني سپس نزديك و نزديكتر شد و باندازۀ دو كمان يا نزديكتر بود سپس ببندۀ خدا وحي كرد آنچه وحي
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 44
كرد، بقولي قوس بمعني ذراع است «رجوع شود بقوس» در مجمع فرموده: از انس بن مالك مرفوعا نقل شده كه رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله در بارۀ «فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنيٰ» فرمود: قدر دو ذراع يا كمتر از آن. آنگاه فرموده: علي هذا قوس بمعني ما يقاس به الشّي‌ء است و ذراع آنست كه با آن مقايسه ميشود. در بارۀ آيۀ شريفه در «دلو» توضيح مفصّل داده شده، رواياتي در باره «دَنٰا فَتَدَلّٰي» در بارۀ قرب معنوي آنحضرت نسبت بخدا نقل شده در كتب مفصّل ديده شود. ظهور بلكه صريح آيات آنست كه جبرئيل بزمين نازل شده و از معراج و بالا رفتن آنحضرت سخن نميگويد. «1»

قوس:؛ ج 6، ص: 44

قوس: ذراع. كمان. آن در اصل بمعني اندازه‌گيري است «قاس الشّي‌ء بغيره قوسا: قدّره علي مثاله» سپس از جملۀ معاني آن كمان (تير اندازي) و ذراع است چنانكه در قاموس و اقرب باين تعبير «القوس الذّراع لانّه يقاس به» است در تفسير خازن نيز آمده و در «قاب» از مجمع نقل شد و آن اختيار ابن مسعود است. فَكٰانَ قٰابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنيٰ نجم: 9. مراد از قوسين در آيه دو ذراع يا دو كمان است و در صورت دوم ظاهرا فاصله دو سر كمان مراد است. اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

قاع:؛ ج 6، ص: 44

قاع: فَقُلْ يَنْسِفُهٰا رَبِّي نَسْفاً.فَيَذَرُهٰا قٰاعاً صَفْصَفاً طه: 105 و 106.قاع بمعني زمين هموار است كه كوه و جنگل در آن نباشد (قاموس). صفصف زمين هموار بي‌علف است گوئي در همواري مثل يك صف ميباشد (مجمع) ظاهرا قاع و صفصف هر دو بيك معني است ضمير «يَنْسِفُهٰا» به جبال و ضمير «فَيَذَرُهٰا» بزمين بر ميگردد يعني بگو خدايم كوهها را ريز ريز و پراكنده ميكند و زمين را بياباني هموار و مسطح ميگرداند. اين لفظ فقط يكبار در قرآن آمده است.وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمٰالُهُمْ كَسَرٰابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مٰاءً نور: 39.قيعة چنانكه در قاموس و اقرب و
(1) قوت: روزي: آن در اصل بمعني نگهداري است، روزي را از آن قوت گويند كه سبب بقاء زندگي است. راغب گويد، «القوت: ما يمسك الرمق من الرزق» جمع آن اقوات است وَ قَدَّرَ فِيهٰا أَقْوٰاتَهٰا فِي أَرْبَعَةِ أَيّٰامٍ فصلت: 10. وَ كٰانَ اللّٰهُ عَليٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ مُقِيتاً نساء: 85 مقيت بمعني حافظ و نگهدارنده است «اقاته، حفظه و اقتدر عليه».
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 45
مجمع گفته جمع قاع است ولي آن ظاهرا در آيه مفرد است در كشّاف گفته قيعه بمعني قاع و يا جمع قاع است در اقرب الموارد نيز مفرد بودن آن را نقل كرده است و آن بمعني زمين وسيع و هموار است يعني آنانكه كافراند اعمالشان مانند سرابي است در بيابان هموار كه تشنه آنرا آب ميپندارد اشاره به بي‌اثر بودن اعمال كفّار است نسبت بآخرت.

قول:؛ ج 6، ص: 45

قول: قول و قيل بمعني مطلق سخن گفتن و سخن است در اقرب الموارد گفته: قول بمعني كلام يا هر لفظي است كه زبان آنرا افشاء ميكند تمام باشد يا ناقص قاموس نيز چنين گفته است. در مجمع فرموده: قول در كلام عرب موضوع است براي حكايت چنانكه گوئي «قال زيد- خرج عمرو» راغب گويد: قول و قيل يكي است قول بر وجوهي بكار رود اظهر آنها كلمه يا كلمات مركب از حروف است كه بوسيلۀ تكلم ظاهر شود مفرد باشد يا مركّب. قول در قرآن در وجوهي بكار رفته كه ذيلا ببعضي اشاره ميشود: 1- سخن معمولي و متداول قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُهٰا أَذيً بقره: 263. در مقابل سائل و فقير سخن متعارف و زبان خوش و گذشت بهتر از صدقه‌ايست كه در پي آن اذيّت باشد إِلّٰا قِيلًا سَلٰاماً سَلٰاماً واقعة: 26.2- قول خدا يا بوسيلۀ خلق صوت است مثل صدائيكه از درخت بر موسي رسيد فَلَمّٰا أَتٰاهٰا نُودِيَ يٰا مُوسيٰ. إِنِّي أَنَا رَبُّكَ طه: 11 و 12. قٰالَ أَلْقِهٰا يٰا مُوسيٰ … قٰالَ خُذْهٰا وَ لٰا تَخَفْ طه: 19- 21.و يا بوسيلۀ فهماندن مطلب و الهام و وحي است مثل وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلٰائِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً بقره: 30. كه شايد بوسيلۀ فهماندن و الهام بوده باشد إِذْ قٰالَ اللّٰهُ يٰا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ مائده: 110.و يا اراده باشد كه با قول تعبير
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 46
آيد مثل قُلْنٰا يٰا نٰارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلٰاماً عَليٰ إِبْرٰاهِيمَ انبياء: 69.3- قول نفسي و باطني. مثل وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ لَوْ لٰا يُعَذِّبُنَا اللّٰهُ مجادله: 8. در اين آيه بنظر و فكر و آنچه در ذهن است قول اطلاق شده.4- اجابت تكويني مثل فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قٰالَتٰا أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ فصّلت: 11. مسلم است كه زمين و آسمان فرمان خدا را اجابت كرده‌اند و آن با «قٰالَتٰا» تعبير شده است.5- وعدۀ عذاب لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَليٰ أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لٰا يُؤْمِنُونَ يس: 7.احْمِلْ فِيهٰا مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلّٰا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ … هود: 40. فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِيراً اسراء: 16. ظاهرا مراد از قول در اينگونه آيات وعدۀ عذاب است طبرسي در ذيل آيۀ 40 هود فرموده: آنكه وعدۀ هلاك او سبقت يافته و خبر داده شده كه ايمان نخواهد آورد. الميزان نيز وعدۀ هلاكت گفته است.تقوّل: گفتن چيزي است كه حقيقت ندارد «تقول عليه قولا» يعني بر او دروغ بست و چيزي را گفت كه حقيقت ندارد وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنٰا بَعْضَ الْأَقٰاوِيلِ. لَأَخَذْنٰا مِنْهُ بِالْيَمِينِ حاقّة: 44. اگر از خود دروغي بر ما ببندد از دست راستش ميگيريم و رگ قلبش را قطع ميكنيم. أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لٰا يُؤْمِنُونَ طور: 33. يا ميگويند قرآن را از جانب خويش گفته و بر خدا بسته بلكه ايمان نمياورند. اقاويل جمع اقوال و آن جمع قول است.وَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّٰاعَةِ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ … وَ قِيلِهِ يٰا رَبِّ إِنَّ هٰؤُلٰاءِ قَوْمٌ لٰا يُؤْمِنُونَ زخرف: 85- 88. «قِيلِهِ» مصدر است مثل قول و ضمير آن راجع برسول خداست و گفته‌اند آن عطف است بر «السّٰاعَةِ» يعني علم قيامت و علم گفتار رسول خدا كه گفت: خدا يا اين قوم ايمان نمياورند، نزد خداست حمزه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 47
و عاصم آنرا بكسر لام و ديگران بفتح آن خوانده‌اند. بنا بر قرائت فتح احتمال دارد مفعول فعل محذوف باشد يعني: «و اذكر قيله يا ربّ … » كشاف بواسطۀ كثرت فصل عطف را خوب نميداند و حرف قسم و غيره مقدر ميكند.و اللّه العالم.

قيام:؛ ج 6، ص: 47

قيام: معناي اوّلي قيام را در قاموس و غيره برخاستن ضدّ نشستن گفته‌اند ولي معاني مختلف و اقسامي دارد كه ذيلا بررسي ميشود: 1- برخاستن. مثل أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقٰامِكَ نمل: 39.پيش از آنكه از جايت برخيزي من تخت را پيش تو مياورم.2- توقف. كُلَّمٰا أَضٰاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ وَ إِذٰا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قٰامُوا بقره: 20. هر وقت روشن شد در نور آن ميروند و چون تاريك گرديد ميايستند و توقف ميكنند.3- ثبوت و دوام وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّمٰاءُ وَ الْأَرْضُ بِأَمْرِهِ روم: 25. مراد از قيام آسمان و زمين پيوسته بودن نظم جاري در آنهاست در مجمع فرموده: معناي قيام ثبات و دوام است. و آن ايستادني است كه تا خدا نخواسته نشستن ندارد.4- عزم و اراده. راغب در آيۀ إِذٰا قُمْتُمْ إِلَي الصَّلٰاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ … مائده: 6. آنرا عزم و اراده گفته، زمخشري در وجه آن گفته: چون فعل مسبّب از اراده و قدرت است لذا مسبّب در مقام سبب قرار گرفته. طبرسي فرموده: در اينجا اراده حذف شده و تقدير چنين است «اذا ارَدْتُمُ الْقِيٰامَ الَي الصَّلٰوةِ» ايضا در آيۀ وَ إِذٰا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلٰاةَ نساء: 102. نگارنده قول زمخشري را بهتر ميدانم.5- وقوع امر: در آيات وَ يَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ يُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ- … وَ يَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَتَفَرَّقُونَ روم: 12- 14. ظهور و وقوع گفته‌اند.طبرسي فرموده «تظهر القيامة» ظاهرا اين از آنجهت است كه وقوع و ظهور لازم قيام است.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 48
6- مشغول شدن بكاري مثل إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنيٰ مِنْ ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ مزمّل: 20. كه بمعني مشغول شدن بعبادت است ايضا وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْيَتٰاميٰ بِالْقِسْطِ نساء: 127. و شايد بمعني دوام باشد يعني پيوسته در بارۀ يتيم‌ها بعدالت رفتار كنيد.اقٰامَة: را بر پا كردن و نيز ادامۀ شي‌ء گفته‌اند در قاموس گفته: «اقام الشّي‌ء اقامة: ادامه و اقام فلانا: ضدّ اجلسه» در اين صورت معني آيات يُقِيمُونَ الصَّلٰاةَ بقره: 3.وَ أَقِيمُوا الصَّلٰاةَ وَ آتُوا الزَّكٰاةَ بقره: 43. فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً روم: 30. و نظائر آنها چيست؟1- طبرسي فرموده: اقامۀ نماز آنست كه آنرا با حدود و فرائض آن انجام دهند «يُقِيمُونَ الصَّلٰاةَ» يعني نماز را بنحو كامل و احسن بجا مياورند و از ابو مسلم نقل ميكند كه اقامه بمعني ادامه است و «يُقِيمُونَ الصَّلٰاةَ» يعني نمازهاي واجبي را هميشه ميخوانند. زمخشري با طبرسي همعقيده است و ادامه را در مرتبۀ ثاني آورده بيضاوي نيز مانند آندو گفته است.2- راغب آنرا ادامه ميداند و «يُقِيمُونَ الصَّلٰاةَ» را «يديمون فعلها و يحافظون عليها» گفته است سپس مثل طبرسي و زمخشري گويد اقامۀ شي‌ء ايفاء كردن حق آنست.3- المنار آنرا نماز با توجه و از روي خلوص ميداند و هر نماز كه در آن توجّه نباشد صورت نماز است.بنظر نگارنده همۀ اين معاني در اقامه منظور است زيرا اقامۀ نماز كه بدان مأموريم آن است كه نماز كامل و پيوسته بجا آوريم لذا در آيات بهمۀ آنها اشاره شده است مثل الَّذِينَ هُمْ عَليٰ صَلٰاتِهِمْ دٰائِمُونَ معارج: 23. الَّذِينَ هُمْ فِي صَلٰاتِهِمْ خٰاشِعُونَ مؤمنون: 2. وَ هُمْ عَليٰ صَلٰاتِهِمْ يُحٰافِظُونَ انعام: 92.ادامه، خشوع، محافظت، همان
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 49
اقامۀ نماز است در بارۀ بعضي آمده وَ إِذٰا قٰامُوا إِلَي الصَّلٰاةِ قٰامُوا كُسٰاليٰ نساء: 142. كه مخالف خشوع است و فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ. الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلٰاتِهِمْ سٰاهُونَ ماعون: 5- 6. كه مخالف ادامه است.وَ أَنْ أَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً يونس: 105. اقامه در اينگونه آيات ظاهرا بمعني دوام و ثبوت است يعني: پيوسته توجّه بدين كن و بدان ملازم باش.قٰائِمَة نيز بمعني ثبوت و دوام آيد چنانكه در قاموس و اقرب گفته است علي هذا قائمه در آيۀ مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ أُمَّةٌ قٰائِمَةٌ يَتْلُونَ آيٰاتِ اللّٰهِ آل عمران: 113. بمعني ثانيه است.مقيم در آيۀ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُقِيمٌ و نظير آن بمعني ثابت و پا بر جا است.استقامت: راغب گويد استقامت طريق آن است كه راست و بر خطّ مستوي باشد و طريق حقّ را بآن تشبيه ميكنند مثل اهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِيمَ فاتحه: 6. وَ أَنَّ هٰذٰا صِرٰاطِي مُسْتَقِيماً انعام: 153. و استقامة انسان آنست كه ملازم طريق حق باشد.فَمَا اسْتَقٰامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ توبه: 7. يعني تا مشركان در پيمان خود نسبت بشما ثابت ماندند شما هم نسبت بآنها در پيمان خويش ثابت باشيد.قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُمٰا فَاسْتَقِيمٰا يونس: 89. دعاي شما باجابت رسيد در كار خود و تبليغ دين ثابت و پا بر جا باشيد. إِنَّ الَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلٰائِكَةُ … فصلت: 30. آنانكه گفتند: پروردگار ما خداست و سپس در آن قول ثابت ماندند ملائكه بر آنها نازل شوند.قيام همانطور كه مصدر است جمع قائم نيز آمده مثل ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْريٰ فَإِذٰا هُمْ قِيٰامٌ يَنْظُرُونَ زمر: 68. الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً آل عمران: 191. قيام در هر دو آيه جمع قائم است چنانكه قعود جمع قاعد.قاموس قرآن، ج‌6، ص: 50
* ايضا قيام مثل قوام بمعني ما يقوم به الشي‌ء است وَ لٰا تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللّٰهُ لَكُمْ قِيٰاماً نساء: 5. اموال مايۀ قيام و قوام زندگي است اموال، انسان و زندگي انسان را برپا ميدارد طبرسي از ابو الحسن نقل ميكند كه در قيام سه لغت هست: قيام و قوام و قيم (بر وزن عنب) و قيام چيزي است كه باعث قيام تو است.جَعَلَ اللّٰهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ قِيٰاماً لِلنّٰاسِ مائده: 97. كعبه سبب قيام و قوام مردم است كه در «كعبه» خواهد آمد.قَيِّم: بفتح قاف و كسر ياء طبرسي آنرا مستقيم گفته. أَمَرَ أَلّٰا تَعْبُدُوا إِلّٰا إِيّٰاهُ ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ يوسف: 40.دستور داده كه جز او را نپرستيد آنست دين صحيح و راه راست. بعضي آنرا از قيام بمعني ما يقوم به الشّي‌ء گفته‌اند چنانكه در اقرب قيّم امر را متولي امر گفته است يعني آنست دينيكه قائم بمصالح و سبب اصلاح است، بعضي آنرا ثابت معني كرده‌اند نگارنده قول وسط را مي‌پسندم.قَيِّمَة مؤنّث قيّم است فِيهٰا كُتُبٌ قَيِّمَةٌ … وَ ذٰلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ بيّنة: 3- 5.قُلْ إِنَّنِي هَدٰانِي رَبِّي إِليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ دِيناً قِيَماً انعام: 161.قيم در قرآن‌ها بر وزن عنب است ولي قيّما نيز خوانده‌اند طبرسي آنرا مانند گذشته مستقيم، بعضي مخفّف قيام بمعني قوام يعني دينيكه قائم بر مصالح مردم است.قَيّوم از اسماء حسني است و سه بار در قرآن مجيد ذكر شده است اللّٰهُ لٰا إِلٰهَ إِلّٰا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ بقره: 255- آل عمران: 2. وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ طه: 111. اصل قيّوم قيووم است و او اول بياء قلب شده و ادغام گرديده است چنانكه اصل قيّام قيوام بوده است.لفظ قيّوم مبالغه و نمايندۀ قيمومت
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 51
تامّ خدا بر خلق است پس قيّوم يعني قائم بتدبير خلق. گويند «قام بالامر: تولّاه» يعني بامر مباشرت كرد، در جوامع الجامع فرموده: «الدّائم القيام بتدبير الخلق و حفظهم» و در مجمع آمده: «القائم بتدبير خلقه من انشائهم ابتداء و ايصال ارزاقهم اليهم» صدوق در توحيد فرموده: آن از «قمت بالشّي‌ء» يعني باصلاح و بتدبير و حفظ شي‌ء برخاستم، ميباشد.چنانكه آيه أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَليٰ كُلِّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ … رعد: 33.از قيمومت و تدبير خدا نسبت باعمال خبر ميدهد. خداوند اعمال مردم را تدبير ميكند آنها را بصحائف اعمال وارد كرده و مبدّل بثوابها و عقابهاي دنيا و آخرت نموده و بصورت ضلالت، هدايت، بهشت، جهنّم، شادي و غصّه در مياورد.قوّام: مبالغۀ قائم است يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّٰامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدٰاءَ لِلّٰهِ وَ لَوْ عَليٰ أَنْفُسِكُمْ نساء: 135. قوّام بالقسط كسي است كه دائما قائم بعدالت باشد «شُهَدٰاءَ» حال است از ضمير «قَوّٰامِينَ» و ممكن است خبر بعد از خبر باشد براي «كُونُوا» چنانكه در مجمع گفته است.بنظرم خبر بعد از خبر بهتر است و آمدن «شُهَدٰاءَ» ميفهماند كه «قَوّٰامِينَ بِالْقِسْطِ» مقدّمۀ آن است يعني اي اهل ايمان پيوسته قيام بعدالت كنيد و براي خدا و حق، اداي شهادت دهيد هر چند بضرر خودتان باشد … بعضي قوّام را بهترين و كاملترين قيام كننده گفته‌اند.الرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَي النِّسٰاءِ بِمٰا فَضَّلَ اللّٰهُ بَعْضَهُمْ عَليٰ بَعْضٍ وَ بِمٰا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوٰالِهِمْ … نساء: 34.مراد از قوّام در آيه قيّم و قائم بامر و سرپرست است لذا در اقرب الموارد امير را از معاني آن شمرده و در مجمع گفته: گويند رجل قيّم و قيّام و قوّام و آن براي مبالغه و تكثير است.آيۀ فوق سه مطلب را روشن ميكند:
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 52
1- مردان بطور كلّي بر زنان قيّم و سرپرست‌اند و از جمله شوهران براي زنان خويش.2- علت اين امر يكي برتري وجود مرد است نسبت بزنان در بارۀ ادارۀ امور و سرپرستي. اين حقيقت مسلّم است كه مرد از حيث تفكّر و تدبّر و ادارۀ امور و تحمّل كارهاي سخت بزن برتري دارد چنانكه زن از حيث عاطفه و ترحّم برتر از مرد است، اين تفاوت ذاتي وظائف زن و مرد را نيز متفاوت كرده است لذا «الرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَي النِّسٰاءِ بِمٰا فَضَّلَ اللّٰهُ».3- ديگري مسؤليت مرد است نسبت بمهريّه و بتأمين مخارج زن كه زن از اين جهت مسؤليّتي ندارد «وَ بِمٰا أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوٰالِهِمْ».مُقام بضمّ ميم و فتح آن مصدر ميمي است بمعني اقامه و نيز اسم زمان و مكان است ايضا مقام بفتح اول محل ايستادن است در آيۀ فِيهِ آيٰاتٌ بَيِّنٰاتٌ مَقٰامُ إِبْرٰاهِيمَ آل عمران: 97. مقام موضع ايستادن است و آن سنگي است كه اثر قدمهاي ابراهيم عليه السّلام در آن است و در آيۀ وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِيمَ مُصَلًّي بقره: 125.ظاهرا مراد نماز طواف در كنار مقام آنحضرت است و از جملۀ وَ اتَّخِذُوا … بنظر ميايد كه بايد آنجا را محل نماز انتخاب كرد و آن بنماز طواف منطبق ميشود. در شعر ابو طالب عليه السّلام راجع بمقام ابراهيم عليه السّلام چنين آمده: «و موطئي ابراهيم في الصخر رطبة علي قدميه حافيا غير ناعل». عياشي در تفسير از ابي الصباح نقل كرده از حضرت صادق عليه السّلام سؤال شد از مرديكه فراموش كرده نماز طواف حجّ يا عمره را در مقام ابراهيم بخواند فرمود: «ان كان بالبلد صلّي ركعتين عند مقام ابراهيم فانّ اللّه يقول وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ إِبْرٰاهِيمَ مُصَلًّي و ان كان قد ارتحل و صار فلا آمره ان يرجع» از اينگونه اخبار زياد است.مراد از مقام در آيات وَ كُنُوزٍ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 53
وَ مَقٰامٍ كَرِيمٍ شعراء: 58. إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقٰامٍ أَمِينٍ دخان: 51. جايگاه و محل اقامت است.مقام بضمّ اول در آيۀ يٰا أَهْلَ يَثْرِبَ لٰا مُقٰامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا احزاب: 13. بمعني اقامت است يعني اي اهل يثرب با اين كثرت كفّار وجهي براي اقامت شما در اينجا نيست برگرديد.و در آيۀ إِنَّهٰا سٰاءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقٰاماً فرقان: 66. بمعني اقامتگاه ميباشد و در الَّذِي أَحَلَّنٰا دٰارَ الْمُقٰامَةِ مِنْ فَضْلِهِ فاطر: 35. مقامة بمعني اقامت است.وَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ جَنَّتٰانِ رحمن: 46. مقام بمعني منزلت است مقام ربّ همان علم و احاطه و تدبير و حفظ و مجازات اوست نسبت ببنده‌اش چنانكه فرموده: أَ فَمَنْ هُوَ قٰائِمٌ عَليٰ كُلِّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ رعد: 33.كه گذشت.وَ مٰا مِنّٰا إِلّٰا لَهُ مَقٰامٌ مَعْلُومٌ صافات: 164.تقويم: تعديل. گويند «قوّم الشّي‌ء: عدّله» در آيۀ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ تين: 4. ظاهرا مراد اعتدال غرائز و تناسب اندام ظاهري و باطني انسان است مثل يٰا أَيُّهَا الْإِنْسٰانُ مٰا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ. الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوّٰاكَ فَعَدَلَكَ انفطار: 6 و 7.قوام: بفتح اول بمعني اعتدال است گويند «قام الامر: اعتدل» وَ الَّذِينَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كٰانَ بَيْنَ ذٰلِكَ قَوٰاماً فرقان: 67. آنانكه چون انفاق كنند اسراف و تقتير نميكنند و انفاقشان ميان آندو معتدل است ظاهرا مصدر از براي فاعل است.

قيامت؛ ج 6، ص: 53

اشاره

كلمۀ قيامت مصدر است در مجمع گويد: «قام يقوم قياما و قيامة» مثل «عاد يعود عيادا و عيادة» پس قيامت بمعني برخاستن و يوم القيامة بمعني روز برخاستن از قبرها و روز زنده شدن است. راغب گويد: تاء آن براي دفعه است و دلالت بر وقوع
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 54
دفعي آن دارد.اين لفظ بنا بر شمارش المعجم المفهرس مجموعا هفتاد بار در قرآن مجيد ذكر شده و همه توأم با كلمۀ «يوم» اند.اعتقاد بمعاد و قيامت يكي از اركان اسلام و بنا بر تحقيق بعضي از محققين در حدود هزار و هفتصد آيه از قرآن مجيد راجع بقيامت و ثواب و عقاب و بازگشت اعمال است، بدين طريق نزديك بيك سوم 1/ 3 قرآن در بيان قيامت ميباشد، در اين موضوع رساله‌اي بنام معاد از نظر قرآن و علم نوشته‌ام كه رؤس مطالب آنرا با اضافاتي در اينجا بعد از فصل تكامل خواهم آورد.

قيامت و تكامل عجيب؛ ج 6، ص: 54

اشاره

دقت در آيات قرآن مجيد و بعضي از روايات نشان ميدهد كه قيامت تكامل عجيبي است، و زندگي فعلي بتدريج بآن خواهد انجاميد و اكنون بسوي آن در حركتيم.قرآن مجيد فرمايد: وَ مٰا هٰذِهِ الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا إِلّٰا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدّٰارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوٰانُ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ عنكبوت: 64. اين زندگي دنيا جز مشغوليت و بازي نيست خانۀ آخرت آن زندگي حقيقي است كه مرگي در پي ندارد ايكاش مردم اين را ميدانستند.وَ قٰالَ الْإِنْسٰانُ مٰا لَهٰا. يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا. بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحيٰ لَهٰا زلزله: 3- 5. انسان گويد چه شده باين زمين چرا اينطور ميلرزد؟ آنروز زمين اخبار خود را حكايت خواهد كرد، زمين مرده، سنگ و خاك بسخن در خواهد آمد، تصور كن تكامل بكجا خواهد رسيد، بتصريح روايات زمين از كارهاي نيك و بد كه در روي آن انجام گرفته خبر خواهد داد.همه چيز آخرت زنده و دانا است حتي جهنّمش و آتشش يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ ق: 30. جهنّم سخن خواهد گفت و طعمۀ بيشتر خواهد خواست، آتش سوزان مردم را از دور خواهد ديد و با ديدن آنها نعره خواهد زد و
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 55
بجوشش در خواهد آمد: وَ أَعْتَدْنٰا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسّٰاعَةِ سَعِيراً. إِذٰا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكٰانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَهٰا تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً فرقان: 11- 12. ضمير «رَأَتْهُمْ» راجع بسعير است يعني چون آتش آنها را از جاي دور مشاهده كند ميشنوند كه ميجوشد و صفير ميزند.آتش مردم را بطرف خودش ميخواند كَلّٰا إِنَّهٰا لَظيٰ. نَزّٰاعَةً لِلشَّويٰ.تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلّٰي معارج: 15- 17.آتش آخرت پاك شعله است، پوستها را ميكند، آنكه را كه بحق پشت كرده و از آن اعراض نموده بسوي خويش ميخواند رجوع شود به لفظ «جهنّم» و «سعير» ببين تكامل بكجا سر خواهد زد كه حتي آتش بينا و گوياست.نه فقط زبان بلكه تمام اعضاء از پوست و دست و پا و غيره گويا خواهند بود همه زبانند و گوش‌اند در عدّه‌اي از آيات راجع بشهادت اعضاء بدن تصريح شده از جمله حَتّٰي إِذٰا مٰا جٰاؤُهٰا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصٰارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ فصلت: 20. چون پيش آتش آيند، گوشها، چشمها و پوستهايشان بآنچه كرده‌اند گواهي ميدهد.بالاتر از اين رو كرده بپوستهايشان گويند «لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنٰا» چرا بر عليه ما گواهي داديد؟ آنها در جواب گويند أَنْطَقَنَا اللّٰهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ فصلت: 21. خدائيكه همه چيز را گويا كرده ما را بنطق در آورد، اين خيلي عجيب است گفت و شنود با پوست يعني چه!! عده‌اي اين آيات را تأويل ميكنند ولي تكامل همه جانبه جز اين معني ندارد.ديد چشم بقدري تفاوت خواهد كرد كه حتي فرشتگانرا خواهد ديد حتي چشم كفّار كه فرموده: يَوْمَ يَرَوْنَ الْمَلٰائِكَةَ لٰا بُشْريٰ يَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِينَ فرقان: 22. و هم مؤمنان خواهند ديد وَ تَتَلَقّٰاهُمُ الْمَلٰائِكَةُ هٰذٰا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ انبياء: 103.بطور كلي پرده از چشم برداشته ميشود و چيزهائي مي‌بيند كه پيش از آن اصلا نديده بود فَكَشَفْنٰا عَنْكَ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 56
غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ ق: 22.و گفته شود «لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا» از اين چيزها در غفلت و بي‌خبري بودي پرده‌ات را شكافتيم.يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّمٰاوٰاتُ ابراهيم: 48. آنروز زمين بزمين ديگري غير از اين عوض خواهد شد هكذا آسمانها.همه يا بسياري از كارهاي اهل بهشت با اراده انجام خواهد پذيرفت چنانكه در آخر بحث قيامت در مرحلۀ سوم در اين كتاب خواهد آمد.اصل كهولت از مواد عالم برداشته شده همه چيز يكنواخت و مخلّد خواهد بود بشر همه تر و تازه خواهد بود بي‌آنكه يكنواختي او را خسته و سير كند خٰالِدِينَ فِيهٰا لٰا يَبْغُونَ عَنْهٰا حِوَلًا كهف: 108. رجوع بمرحلۀ سوم قيامت در اين كتاب.حيات چنان عمومي و همه جانبه خواهد بود كه اگر پوست كافري در اثر سوختن مرده و بي‌حسّ شود حيات هجوم كرده بار ديگر و بارهاي ديگر آنرا بحسّ خواهد آورد كُلَّمٰا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنٰاهُمْ جُلُوداً غَيْرَهٰا لِيَذُوقُوا الْعَذٰابَ نساء: 56.خلاصه آنكه: قيامت صورت تكامل يافتۀ اين جهان است تكامليكه نميتوان آنرا بتمامه تصوّر كرد ولي قرآن عظيم الشأن راههاي آنرا بطور كلي نشان داده است.مجموع مطالب معاد در قرآن مجيد سه مرحله است: 1- انقراض و در هم ريختگي نظم كنوني، خاموش شدن خورشيد، تحوّلات عظيم و همگاني زمين، شكافتن آسمان، از هم گسيختن ستارگان و غيره.2- برقراري نظم مجدّد، شروع حيات و توسعۀ آن.3- زندگي در بهشت و جهنّم.

مرحلۀ اول؛ ج 6، ص: 56

از مسائليكه قرآن بارها از آن صحبت ميكند و علم نيز آنرا مسلّم ميدارد اين است كه: نظام كنوني
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 57
جهان ابدي نيست، خورشيد و ماه و ستارگان و زمين هر يك مدت معيني دارند، و چون مدتشان سر آيد جواز مرگ خويش را دريافت كرده و در هم ريخته خواهند شد، و همه مانند انسان و درخت و غيره، سن و سال و مرگ و فنا دارند.اينك قسمتي از آيات اين مرحله: 1- وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي إِليٰ أَجَلٍ مُسَمًّي … لقمان: 29. ايضا آيۀ 2 سورۀ رعد.2- أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا إِلّٰا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّي روم: 8.3- مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا إِلّٰا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّي احقاف: 3. ملاحظه ميشود كه اجل مسمّي (مدّت معيّن) در بارۀ آسمانها و زمين و خورشيد و ماه و غيره ذكر شده و همۀ اينها تا مدّتي در اين وضع و نظم خواهند بود.اينك آياتي در از بين رفتن نظام كنوني: 1- إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ.وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ.وَ إِذَا الْجِبٰالُ سُيِّرَتْ.وَ إِذَا الْعِشٰارُ عُطِّلَتْ.وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ.وَ إِذَا الْبِحٰارُ سُجِّرَتْ … وَ إِذَا السَّمٰاءُ كُشِطَتْ.وَ إِذَا الْجَحِيمُ سُعِّرَتْ.وَ إِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ.عَلِمَتْ نَفْسٌ مٰا أَحْضَرَتْ.تكوير: 1- 14.يعني: آنگاه كه خورشيد در هم پيچيده و خاموش شود.وقتيكه ستارگان تيره شوند.وقتيكه كوهها براه افتند و روان گردند.وقتيكه حامله‌ها خالي شوند و چيزي درون چيزي نماند.وقتيكه وحوش جمع گردند.وقتيكه درياها بر افروخته (و تبخير) گردند.وقتيكه آسمان (از اطراف زمين)
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 58
كنده شود.وقتيكه جهنّم افروخته گردد.وقتيكه بهشت بمردم نزديك شود.آنوقت انسان آنچه را كه آماده كرده خواهد دانست.اين آيات از يك تحوّل عجيب و عظيم حكايت دارند كه يدرك و لا يوصف است اين آيات در روزي گفته شده كه بشر راهي بآنها نداشت ولي فعلا بفكر و فهم بشري بسيار مأنوس است.2- إِذَا السَّمٰاءُ انْفَطَرَتْ.وَ إِذَا الْكَوٰاكِبُ انْتَثَرَتْ.وَ إِذَا الْبِحٰارُ فُجِّرَتْ انفطار: 1- 3.إِذَا السَّمٰاءُ انْشَقَّتْ.وَ أَذِنَتْ لِرَبِّهٰا وَ حُقَّتْ.وَ إِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ.وَ أَلْقَتْ مٰا فِيهٰا وَ تَخَلَّتْ انشقاق: 1- 4.يعني: وقتيكه آسمان شكافته شود.وقتيكه ستارگان پراكنده گردند.وقتيكه درياها منفجر گردند. وقتيكه آسمان پاره شود. و از دستور پروردگارش اطاعت كند و حتمي است كه اطاعت خواهد كرد.وقتيكه زمين انبساط يابد و آنچه در آن است بيرون ريزد و خالي گردد.اين آيات نيز از يك تحوّل همگاني كه فرو ريختگي نظم فعلي است خبر ميدهند.3-: 1- إِذٰا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا. وَ بُسَّتِ الْجِبٰالُ بَسًّا. فَكٰانَتْ هَبٰاءً مُنْبَثًّا واقعة: 4- 6.2- كَلّٰا إِذٰا دُكَّتِ الْأَرْضُ دَكًّا دَكًّا فجر: 21.3- إِذٰا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا.وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا زلزال: 1- 2.4- يَوْمَ تَمُورُ السَّمٰاءُ مَوْراً. وَ تَسِيرُ الْجِبٰالُ سَيْراً طور: 9 و 10.5- يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبٰالُ وَ كٰانَتِ الْجِبٰالُ كَثِيباً مَهِيلًا مزمّل: 14.6- وَ تَكُونُ الْجِبٰالُ كَالْعِهْنِ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 59
الْمَنْفُوشِ قارعه: 5.7- وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبٰالُ فَدُكَّتٰا دَكَّةً وٰاحِدَةً حاقّه: 14.ترجمۀ آيات فوق بترتيب چنين است: 1- آنگاه كه زمين با لرزشي بلرزد و كوهها كوبيده شده بصورت غباري پراكنده در آيند.2- آنگاه كه زمين پي در پي كوبيده و ريز ريز گردد.3- وقتيكه زمين زلزلۀ خويش را شروع كند و بارهايش را بيرون ريزد.4- روزيكه آسمان بشدت موج زند و كوهها بطرز خاصي براه افتند.5- روزيكه زمين و كوهها بلرزد و كوهها تپه‌هاي نرم شوند.6- روزي كه كوهها مانند پشم رنگارنگ حلّاجي شده گردند.7- زمين و كوهها بيك بار كوبيده و ريز ريز شوند.اين آيات راجع بتحولات زمين و كوهها و هواي اطراف زمين است كه جزئي از تحولات همگاني است در رسالۀ معاد از نظر قرآن و علم راجع بتقريب اين آيات بحث شده كه در اينجا مجال نيست و بآن رساله رجوع شود.پيداست كه با اين انقلاب انساني در روي زمين نمي‌ماند و همه از بين ميروند، اين انقلاب و درهم ريختگي نفخ صور اول است چنانكه فرموده وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلّٰا مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْريٰ فَإِذٰا هُمْ قِيٰامٌ يَنْظُرُونَ زمر: 68.در آيۀ ديگر آمده وَ يَقُولُونَ مَتيٰ هٰذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ. مٰا يَنْظُرُونَ إِلّٰا صَيْحَةً وٰاحِدَةً تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يَخِصِّمُونَ. فَلٰا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً وَ لٰا إِليٰ أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ يس: 48- 50.صيحۀ واحده كه ظاهرا از فرو ريختگي و انفجار منظومۀ شمسي خواهد بود همه را قالب بي‌جان خواهد كرد.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 60‌

مرحلۀ دوم؛ ج 6، ص: 60

اشاره

مرحلۀ دوم از قيامت كه معاد و برقراري نظم مجدّد و احياء اموات باشد همان است كه نفخ صور دوم تعبير شده ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْريٰ فَإِذٰا هُمْ قِيٰامٌ يَنْظُرُونَ زمر: 68. وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذٰا هُمْ مِنَ الْأَجْدٰاثِ إِليٰ رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ يس: 51. يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوٰاجاً نباء: 18. رجوع شود به «صور».مشي قرآن مجيد در اين مرحله طوري است كه هر عاقل منصف از تصديق آن ناگزير است بطور كلي دو راه از نظر قرآن در اين خصوص پيش كشيده شده است.اول- امكان قيامت و قياس آخر كار باول آن، بدين تقريب: معماري ماهر ساختماني را بنا كرده سپس ميگويد: من اين عمارت را ساخته‌ام و اگر در اثر سيل يا زلزله‌اي منهدم گردد قدرت آنرا دارم كه دو باره آنرا بسازم. يا نويسنده‌اي كتابي نوشته و گويد: اگر اين كتاب از بين برود بار ديگر ميتوانم آنرا بنويسم. يا مهندسي كارخانه‌ايرا پياده و نصب كرده و گويد: اگر فرو ريزد باز قادرم كه سوار كرده بكار اندازم.ادعاي معمار و نويسنده و مهندس قابل انكار نيست و نميتوان گفت: نه، زيرا بهترين دليل مدّعي عمل انجام شدۀ اوست.در ما نحن فيه ميگوئيم: روزي از حيات و انسان و غيره در زمين خبري نبود و اين زندگي بعدا بوجود آمده است هر گاه در آيندۀ بسيار بسيار دور اگر اين زندگي از بين برود آيا امكان برقراري مجدّد آن هست يا نه؟ ناچار بايد گفت: آري زيرا كه مي‌بينم فعلا موجود است.اينك نگاهي بآيات.1- وَ يَقُولُ الْإِنْسٰانُ أَ إِذٰا مٰا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَيًّا. أَ وَ لٰا يَذْكُرُ الْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً مريم: 66- 67.يعني: انسان ميگويد: آنگاه كه مردم آيا بزودي زنده از قبر خارج
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 61
ميشوم؟ مگر همين انسان بياد ندارد كه ما او را از پيش آفريديم حال آنكه چيزي نبود؟2- وَ ضَرَبَ لَنٰا مَثَلًا وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قٰالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظٰامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ. قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ يس: 78 و 79. ما را مثلي زد و خلقت خويش را از ياد برد و گفت: استخوانهاي پوسيدۀ خاك شده را كي زنده ميكند؟ بگو: همان كس زنده ميكند كه بار اول آنها را آفريده او بهر گونه خلقت داناست.3- أَ يَحْسَبُ الْإِنْسٰانُ أَنْ يُتْرَكَ سُديً.أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنيٰ. ثُمَّ كٰانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّٰي. فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثيٰ. أَ لَيْسَ ذٰلِكَ بِقٰادِرٍ عَليٰ أَنْ يُحْيِيَ الْمَوْتيٰ؟ قيامة: 36- 40.آيا انسان گمان دارد كه بيهوده رها ميشود، مگر آب كمي از مني نبود كه ريخته ميشد، سپس علقه شد و خدايش خلق كرد و بپرداخت و از او نر و ماده قرار داد آيا آن خدا قادر نيست مردگان را بيافريند؟ 4- وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ … روم: 27.او كسي است كه آفرينش را آغاز و سپس آنرا اعاده ميكند، اعادۀ آفرينش بر او از خلقت اول آسانتر است.5- يَوْمَ نَطْوِي السَّمٰاءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَمٰا بَدَأْنٰا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنٰا إِنّٰا كُنّٰا فٰاعِلِينَ انبياء: 104.روزي آسمان را مي‌پيچيم همانطور كه طومار نوشته‌ها را مي‌پيچند، پس از آن آفريدن را همچون آفرينش اول دو باره شروع ميكنيم، اين وعده بر ما است و ما آنرا عملي خواهيم كرد.6- وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ كَمٰا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ اعراف: 29. و او را بخوانيد، عبادت را خالص او كنيد همانطور كه شما را آفريده باز ميگرديد (و زنده ميشويد).7- مِنْهٰا خَلَقْنٰاكُمْ وَ فِيهٰا نُعِيدُكُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُكُمْ تٰارَةً أُخْريٰ طه: 55. شما را از زمين آفريديم، بزمين باز ميگردانيم و از زمين بار ديگر
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 62
بيرون مياوريم.8- فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنٰا قُلِ الَّذِي فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ اسراء: 51. خواهند گفت كي ما را برميگرداند و زنده ميكند؟ بگو همانكس كه دفعۀ اول آفريد.اين آيات نمونه‌اي است از مطلب اول كه قياس آخر باول است و در مثال معمار و مهندس گفتيم كه اين امكان باحدي قابل انكار نيست چون اگر آفريدن دوم غير قابل امكان بود حيات از اول پيدا نميشد.دوم: نحوۀ احياء اموات و تشبيه آن بعالم نبات و احاله باستعدادهاي مخصوص جهان ماده، است توضيح اينكه: نباتات هر سال ميميرند و زنده ميشوند و حشر و نشرشان همه ساله تكرار ميشود اينك آياتي در اين زمينه نقل و توضيح ميدهيم: 1- وَ نَزَّلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً مُبٰارَكاً فَأَنْبَتْنٰا بِهِ جَنّٰاتٍ وَ حَبَّ الْحَصِيدِ … وَ أَحْيَيْنٰا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذٰلِكَ الْخُرُوجُ ق: 9 و 11.2- يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ كَذٰلِكَ تُخْرَجُونَ روم: 19.ترجمۀ اين آيات: از آسمان آب با بركت نازل كرديم و با آن باغها و دانه‌هائيكه درو ميشوند برويانديم … و با آن آب، ديار مرده‌اي را زنده كرديم بيرون شدن مردگان از قبر نيز چنين است.زنده را از مرده بيرون ميكند و مرده را از زنده بيرون مياورد و زمين را پس از مردنش زنده ميكند شما نيز از قبرها چنين خارج ميشويد در آيۀ ديگر پس از ذكر باد و باران و زنده شدن زمين و روئيدن ميوه‌ها فرموده: كَذٰلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتيٰ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ اعراف: 57. و در آيۀ ديگر پس از ذكر همين مضمون آمده … كَذٰلِكَ تُخْرَجُونَ زخرف: 11.مشروح سخن آنكه: هنگام پائيز
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 63
زمين طراوت خود را از دست ميدهد و چون زمستان رسيد تمام جنب و جوش آن از بين رفته بصورت مرده‌اي در ميايد، ولي تخمها و ريشه‌هاي بي شماري كه آثار و ودايع تابستان‌اند درون زمين موجوداند اين تخمها و ريشه‌ها بحالت خفته و آرام و بيحركت در زمين محفوظاند و سلّولهاي خوابيده در ميان تخمها و ريشه‌ها منتظر فرصت‌اند، با دميده شدن نفخ صور بهاري يعني با رسيدن رطوبت و حرارت زمين جنب و جوش خود را از سر ميگيرد، سلولهاي خفته از درون خويش بيدار شده و بطور اجبار بصورت علفها و گلها از شكم زمين خارج ميشوند و مصداق «يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ» آشكار ميگردد.همچنين در بارۀ انسانها كه ميميرند و در زير خاك، خاك ميشوند حيات بصورت خفته درون ذرّات خاك شدۀ بدن بحالت انتظار ميماند و با رسيدن بهار قيامت و آماده شدن محيط و شرائط مساعد، ذرّات ابدان بحركت آمده و مانند كرمهاي خاكي شروع به رشد ميكنند و آنگاه بزرگ شده سر از خاك در مياورند كَذٰلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتيٰ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ.ناگفته نماند: حيات يك چيز مرموزي است ميتواند درون ذرّات بسيار ريز حتّي درون اتمها و ژنهاي خشكيده پنهان شود و از دستبرد حوادث محفوظ بماند و ميليونها سال بحال خفته انتظار محيط و شرايط مساعد را بكشد و بمحض مهيّا شدن شرائط از درون اتمها و سلّولهاي خشكيده و خاك شده سر بر آورد و شروع برشد نمايد، هيچ دانشمندي نميتواند اين مطلب را ردّ كند، اكنون دانشمندان حيات را در ويروسهائي پيدا ميكنند كه حتي زير ميكرسكوب الكترونيك ديده نميشوند، با آنكه در كتاب دانستنيهاي جهان علم ص 33 ميگويد: ذرّه بين‌هاي الكترونيك اشياء را هفت ميليارد برابر بزرگتر نشان ميدهند گاموف آمريكائي در
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 64
ص 163 كتاب مادّه، زمين و آسمان شكل ذراتي را كه پانصد هزار مرتبه بزرگ شده‌اند چاپ كرده است.يعني ويروسها پس از پانصد هزار مرتبه بزرگ شدن هنوز ديده نميشوند ولي زنده‌اند و حركت، جذب، دفع و توليد مثل دارند، حيات در چنين سوراخهاي نامرئي و ذرّات ناپيدا خود را حفظ كرده است، چه بعدي دارد كه در ميان سلّولهاي خشكيده و خاك شدۀ بدن خود را حفظ كرده و منتظر فرصت بوده باشد.ميگويند: اگر دانۀ گندم را بريان كنيم سلّولش ميميرد ديگر وقت كاشتن نميرويد و اگر مثلا خاك بدن را خشت بزنند و آجر بپزند ديگر قابليت زنده شدن را نخواهد داشت؟گوئيم: ميكروبهائي هستند كه حتي در حرارت دويست درجه از بين نميروند از كجا معلوم كه با آجر شدن از بين رفته‌اند؟

دقّت؛ ج 6، ص: 64

در مجلّۀ جوانان سال ششم از شماره‌هاي بهمن ماه صفحۀ 6 زير عنوان «ما اسرار زنده كردن موجودات چندين ميليون ساله را فاش ميكنيم» از يك دكتر انگليسي بنام «مورلي مارتين» نقل ميكند: او يك تكّه از سنگهاي «آزوئيك» را كه عمر آنها بين 100 تا 400 ميليون سال قبل است در كورۀ الكتريكي بين 2 تا 3 هزار درجه حرارت داده سپس آنرا كه مانند كف فلزّي شده بود بيرون آورد و باز در محلي 220 درجه حرارت داد آنگاه آنرا در آبهاي مخصوصي قرار داد و تحت تأثير اشعۀ ايكس يا ماوراء بنفش گردانيد، مشاهده كرد دانه‌هاي آن از هم جدا شده و ذرات كوچكي بوجود آوردند، بعد از ادامۀ عمل متوجّه شد كه آنها بصورت خرچنگ‌ها و ماهيهاي كوچك در آمدند. و حتي ديد بعضي‌ها بتدريج صورت فيل، كرگدن، ميمون و غيره بخود ميگيرند دانشمند از اين كشف بطوري بهت زده شد كه جان خويش را باخت ولي ثابت كرد كه سلّولها و ياخته‌هاي
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 65
حيوانات چندين ميليون ساله كه بطور خشكيده وجود سنگ را تشكيل داده‌اند زنده بوده و انتظار فرصت مناسب را دارند، عجيب اينكه پس از ديدن 1200 درجه حرارت هنوز آنها نمرده بودند.از اينجاست كه بايد گفت: همانطور كه زمين در زمستان براي بهار آبستن است براي زائيدن بشرهاي بيشمار نيز آبستن ميباشد و با يك تكان خدائي آن ذرّات بيدار شده و شروع برشد خواهند كرد. فَإِنَّمٰا هِيَ زَجْرَةٌ وٰاحِدَةٌ.فَإِذٰا هُمْ بِالسّٰاهِرَةِ نازعات: 13 و 14.طالبان تفصيل را بمطالعۀ كتاب معاد از نظر قرآن و علم نوشتۀ نگارنده، توصيه ميكنم.

مرحلۀ سوم؛ ج 6، ص: 65

مرحلۀ سوم از قيامت زندگي در بهشت و جهنّم است كه آخرين مرحلۀ سير بشر است فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ شوري: 7. راجع باين مطلب بايد بآيات قرآن رجوع شود و خلاصه آنكه: اهل بهشت در يك نوع سعادتي خواهند بود كه ما فوق آن شايد غير ممكن باشد و اهل عذاب در عذاب دردناكي بسر خواهند برد. نعوذ باللّه منه.1- در زندگي بهشتي ظاهرا عموم كارها و يا مقداري از آنها بوسيلۀ اراده انجام خواهد گرفت نه بوسيلۀ ابزار همانطور كه كارهاي خدا بوسيلۀ اراده است إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ يس: 82.همچنانكه خدا بسليمان عليه السّلام اردۀ قوي داده بود كه ميتوانست مسير باد را عوض كند و در «ريح» توضيح داده شد، همچنانكه آصف وزير سليمان توانست با ارادۀ خويش تخت ملكه سباء را از فاصلۀ دور پيش سليمان آورد، همچنانكه امروز بعضي از علماي هيپنوتيسم ارادۀ خويش را بكسي تحميل كرده و او را ميخوابانند و در همانحال بدون احساس درد باو عمل جرّاحي ميكنند.همينطور در بهشت هم كار با اراده خواهد بود رجوع شود بآيۀ عَيْناً
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 66
يَشْرَبُ بِهٰا عِبٰادُ اللّٰهِ يُفَجِّرُونَهٰا تَفْجِيراً انسان: 6. و آيۀ لَهُمْ فِيهٰا مٰا يَشٰاؤُنَ نحل: 31. و روايات شجرۀ طوبي در روضة الواعظين مجلس 95 و بحار الانوار ج 8 ط جديد، و در رسالۀ معاد از نظر قرآن و علم ص 127- 132 توضيح داده شده است.2- در زندگي آخرت مردم يكديگر را مثل دنيا خواهند شناخت و حالات دنيا را بنظر خواهند آورد و دوستان و دشمنان خويش را ياد خواهند كرد رجوع شود به آيات … يَتَعٰارَفُونَ بَيْنَهُمْ … يونس: 45. فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَليٰ بَعْضٍ يَتَسٰاءَلُونَ. قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ إِنِّي كٰانَ لِي قَرِينٌ … صافات: 50.تا آيۀ 57.ايضا وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَليٰ بَعْضٍ يَتَسٰاءَلُونَ … طور: 25- 28. كه در بارۀ گفتگوي اهل بهشت و يادآوري زندگي دنيا است.ايضا يَوْمَ يَقُولُ الْمُنٰافِقُونَ وَ الْمُنٰافِقٰاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انْظُرُونٰا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ … حديد: 12 و 13. كه در خصوص گفتگوي منافقان با مؤمنان است ايضا در سورۀ اعراف گفتگوي اهل بهشت با اهل جهنّم و در سورۀ مطففين خنديدن اهل بهشت از ديدن كفّار نقل شده است.3- قرآن مجيد زندگي آخرت را مخلّد و جاوداني اعلام ميكند در دنياي فعلي اصل كهولت (آنتروپي) بر تمام مواد و نيروها حكم فرماست هر موجوديكه بحالت خود رها شود و امدادي بدان نرسد بطور تدريج بسوي همواري و پيري و سكون ميرود و اگر اين حالت در ماده نبود اصل بقا و ثبات در عالم حكومت ميكرد و ما در اين زندگي مخلّد ميشديم و از فنا اثري نبود فرق دنيا با آخرت آنست كه در آخرت اصل كهولت از مواد برداشته خواهد شد، ذرۀ بي‌انتها نوشتۀ آقاي مهندس بازرگان ص 85 را مطالعه كنيد.آيات ذٰلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ ق: 34. «خٰالِدِينَ فِيهٰا» و ده‌ها آيات ديگر ناظر باين مطلب‌اند و در نتيجه خستگي از يكنواخت بودن لذّتها و تبديل
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 67
سعادت بعادت در زندگي اخروي معنائي نخواهد داشت در بارۀ اهل بهشت آمده: خٰالِدِينَ فِيهٰا لٰا يَبْغُونَ عَنْهٰا حِوَلًا كهف: 108. يعني اهل بهشت در آن پيوسته‌اند و طالب تحوّل نيستند. اين قهرا براي آنست كه نعمتهاي بهشتي براي آنها پيوسته تازه و لذّت آور است و سير و خسته نميشوند.

قوم:؛ ج 6، ص: 67

قوم: جماعت مردان. در صحاح گفته: قوم بمعني مردان است و شامل زنان نيست از لفظ خود مفرد ندارد زهير در شعر خود گويد: و ما ادري و سوف اخال ادري أ قوم آل حصن ام نساء نميدانم بگمانم بزودي خواهم دانست كه: آل حصن مردانند يا زنان.و خداوند فرموده: لٰا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ … وَ لٰا نِسٰاءٌ مِنْ نِسٰاءٍ حجرات: 11. گاهي زنان نيز داخل قوم‌اند بتبعيّت زيرا قوم هر پيامبر شامل مردان و زنان است، همچنين است قول راغب در مفردات.در اقرب الموارد گويد: جماعت مردان را قوم گفته‌اند كه آنها قائم و متصدي بكارهاي مهمّ‌اند، اين لفظ مذكّر و مؤنّث آيد گويند: «قام القوم و قامت القوم» در مجمع ذيل آيۀ فوق فرموده: خليل گفته: قوم بمردان اطلاق ميشود نه بزنان چون بعضي با بعضي بكارها قيام ميكنند.ناگفته نماند: در آيۀ فوق زنان بقرينۀ مقابله داخل در قوم نيستند ولي در آيات ديگر قطعا زنان داخل در قوم‌اند مثل قَدْ بَيَّنَّا الْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ بقره: 118. مِثْلُ مٰا أَصٰابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صٰالِحٍ وَ مٰا قَوْمُ لُوطٍ مِنْكُمْ بِبَعِيدٍ هود: 89.نميشود مراد از قوم در اين آيات فقط مردان باشند لذا بايد براي اخراج زنان قرينۀ داشته باشيم.بدين جهت راغب گفته: در تمام قرآن از قوم مردان و زنان اراده شده‌اند و حقيقت آن براي مردان است ولي قاموس معناي اولي آنرا «الجماعة من الرّجال و النّساء معا» گفته است.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 68
اقرب الموارد گفته: قوم انسان اقرباي اوست كه با او در جدّ واحد جمع ميشوند، گاهي انسان در ميان اجانب واقع ميشود مجازا و بجهت مجاورت آنها را قوم خود ميداند. از اين استعمال در قرآن بسيار يافته است.

قوّة:؛ ج 6، ص: 68

قوّة: نيرومندي. نيرو «قوي يقوي قوّة: ضدّ ضعف» قٰالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّةٍ … نمل: 33. گفتند: ما نيرومنديم.خُذُوا مٰا آتَيْنٰاكُمْ بِقُوَّةٍ بقره: 63.آنچه داده‌ايم محكم بگيريد و آن كنايه از اعتنا و عمل است، عياشي از اسحق بن عمار نقل كرده از امام صادق عليه السّلام پرسيدم از «خُذُوا مٰا آتَيْنٰاكُمْ بِقُوَّةٍ» آيا قوّۀ ابدان مراد است يا قوّۀ قلوب؟ فرمود: هر دو «أ قوّة في الابدان ام في القلوب؟ قال: فيهما جميعا» . جمع قوّه در قرآن قوي آمده مثل عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُويٰ نجم: 5. مراد از آن جبرئيل است در اقرب گفته: رجل شديد القوي مردي است كه تركيب خلقتش محكم باشد در مجمع فرموده قوي در نفس و خلقت يعني فرشتۀ پر قدرت باو تعليم داده و شايد «قوي» اشاره بجهات تصرّف جبرئيل باشد.قويّ: نيرومند و آن از اسماء حسني است إِنَّ اللّٰهَ قَوِيٌّ شَدِيدُ الْعِقٰابِ انفال: 52. آن در غير خدا نيز بكار رفته است إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ قصص: 26.

مقوين:؛ ج 6، ص: 68

مقوين: نَحْنُ جَعَلْنٰاهٰا تَذْكِرَةً وَ مَتٰاعاً لِلْمُقْوِينَ واقعة: 73. در مصباح گفته: قواء بفتح اول بيابان خالي است «اقوت الدّار» يعني خانه خالي شد. در اقرب آمده. «اقوي فلان» بسه معني است يعني فلاني ببيابان نازل شد. فقير گرديد. غني شد، در هر دو ضد بكار رود.پس مقوي بمعني نازل در بيابان و فقير و غني است بنظرم مراد از آن
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 69
در قرآن اغنياء و فقراء هر دو است يعني: ما آتش را تذكاري براي آتش آخرت و متاعي براي فقراء و اغنيا كرديم (يعني براي همه) چنانكه در مجمع آمده. بقولي مراد از آن مسافرين نازل در صحرااند. اين لفظ تنها يكبار در قرآن آمده است.

قيض:؛ ج 6، ص: 69

قيض: شكافتن و شكافته شدن «قاض الشّي‌ء قيضا: شقّه فانشقّ» تقييض را تبديل، تقدير و آماده كردن گفته‌اند وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ زخرف: 36. هر كه از ياد خدا غافل باشد براي او شيطاني مهيّا ميكنيم كه بوي قرين است قيض در اصل پوست تخم مرغ است راغب گفته براي اوست شيطاني كه مانند پوست تخم مرغ بر او مستولي شود، اين آيه مقابل إِنَّ الَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلٰائِكَةُ فصّلت: 30. است يعني هر كه توجّه بخدا كند و استقامت داشته باشد ملك براي تقويت او نازل ميشود بعكس آنانكه از ياد خدا غفلت ورزند كه شيطان مضلّي بر او قرين گردد.ايضا آيۀ وَ قَيَّضْنٰا لَهُمْ قُرَنٰاءَ فَزَيَّنُوا لَهُمْ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ فصلت: 25.

قَيل:؛ ج 6، ص: 69

قَيل: قَيل بفتح قاف و قيلولة خوابيدن در وسط روز است «قال قيلا و قيلولة: نام في القائلة أي نصف النّهار» طبرسي استراحت نيمروز نقل كرده خواه در ضمن خواب باشد يا نه وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْنٰاهٰا فَجٰاءَهٰا بَأْسُنٰا بَيٰاتاً أَوْ هُمْ قٰائِلُونَ اعراف: 4. اي بسا شهري كه هلاك كرديم عذاب ما بر آنها وقت شب يا موقع خواب نيمروز رسيد، مراد وقت استراحت در روز است.أَصْحٰابُ الْجَنَّةِ يَوْمَئِذٍ خَيْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِيلًا فرقان: 24. مقيل اسم مكان بمعني موضع استراحت است طبرسي از اظهري نقل كرده قيلوله نزد عرب استراحت نيمروز است هر چند خواب در آن نباشد يعني: اهل بهشت در آنروز بهتراند از حيث اقامتگاه و استراحتگاه.و الحمد للّه و هو خير ختام 9 جمادي الثاني 1394 قمري.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 70‌

ك؛ ج 6، ص: 70

كاف:؛ ج 6، ص: 70

كاف: حرف بيست و دوم از الفباي عربي و بيست و پنجم از الفباي فارسي است در حساب ابجد بجاي عدد 20 است و براي آن چند معني ذكر كرده‌اند.1- تشبيه. مثل ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً … بقره: 74.2- تعليل. مثل وَ اذْكُرُوهُ كَمٰا هَدٰاكُمْ بقره: 198. يعني او را ياد كنيد زيرا شما را هدايت كرده است ابن هشام در مغني گويد: گروهي بدان قائلند و اكثر آنرا نفي كرده و گفته‌اند كاف بمعناي تعليل نميايد و گروهي آنرا مشروط بوجود «ما» دانسته‌اند چنانكه در آيه گذشت ولي حق اين است كه كاف بدون «ما» هم براي تعليل آيد مثل وَيْكَأَنَّهُ لٰا يُفْلِحُ الْكٰافِرُونَ قصص: 82. يعني تعجب كن زيرا كفّار رستگار نميشوند (تمام شد).طبرسي رحمه اللّه كاف را در آيه تشبيه دانسته است.3- تأكيد كه آنرا زائد نيز گويند.مثل لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ شوري: 11.در مغني و اقرب الموارد گفته تقدير آيه اين است «ليس مثله شي‌ء» و اگر زايد نباشد معني چنين ميشود: مثل خدا را مثلي نيست و آن اثبات مثل براي خداست و محال ميباشد، اين هشام اضافه كرده كه زيادت كاف براي تأكيد نفي مثل است زيرا زيادت حرف بحكم تكرار جمله است ابن جنّي گفته: چون بخواهند در نفي فعل مبالغه كنند گويند: «مثلك لا يفعل».در مجمع فرموده كاف زائد و براي تأكيد نفي است در كشّاف گفته: آن براي مبالغه در نفي است وقتيكه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 71
گوئيم: «مثلك لا يبخل» يعني تو حتما بخل نميكني. معاني ديگر كاف را در كتب لغت ببينيد.

كأس:؛ ج 6، ص: 71

كأس: راغب ميگويد: كأس ظرف است با شراب «الاناء بما فيه من الشّراب» و در ظرف تنها و شراب تنها نيز بكار رود طبرسي نيز ذيل آيۀ يُطٰافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ صافات: 45. ظرف توأم با شراب گفته و از اخفش نقل كرده: مراد از هر كأس در قرآن خمر است (خمر بهشتي).در صحاح از ابن اعرابي نقل شده: ظرف را كأس نگويند مگر اينكه در آن شراب باشد.اين لفظ شش بار در قرآن مجيد آمده است و مراد از آن كاسه‌هاي پر از شراب بهشتي است إِنَّ الْأَبْرٰارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كٰانَ مِزٰاجُهٰا كٰافُوراً انسان: 5. نيكوكاران از كاسه‌اي يا از شرابي ميخورند كه آميختۀ آن كافور بخصوصي است.

كَأَيِّن:؛ ج 6، ص: 71

كَأَيِّن: بسي. اين لفظ اسمي است مركّب از كاف تشبيه و ايّ منوّن و مانند «كم» است و اغلب افادۀ كثرت ميكند (اقرب) و هفت بار در قرآن آمده و همه مفيد كثرت‌اند وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قٰاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ آل عمران: 146. بسي پيغمبر كه بهمراهي او بسياري از مردان خدا جنگيده‌اند.

كبب:؛ ج 6، ص: 71

كبب: كبّ (بر وزن فلس) به رو در انداختن است بقول راغب «اسقاط الشّي‌ء علي وجهه» وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النّٰارِ نمل: 90.در الميزان فرموده: نسبت كبّ بر وجوه مجاز عقلي است منظور اينست كه بر رو در آتش انداخته شوند.أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَليٰ وَجْهِهِ أَهْديٰ أَمَّنْ يَمْشِي سَوِيًّا عَليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ ملك: 22. اكباب لازم و متعدّي هر دو آمده است گويند: «اكبّ علي الدّرس» يعني رو كرد بدرس و بدان ملازم شد. «مُكِبًّا عَليٰ وَجْهِهِ» كسي است كه سر بزير انداخته جلو و چپ و راست خويش را نمي‌بيند. يعني:
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 72
آيا آنكه سر بزير راه ميرود هدايت يافته‌تر است يا آنكه راست و بر راه راست راه ميرود؟ آيه بيان حال كافر و مؤمن است كه مؤمن راست راه ميرود بر راه راست و همۀ جوانب و مضّار و منافع را در نظر ميگيرد بر خلاف كافر … از اين ماده فقط دو كلمۀ فوق در قرآن يافته است.

كبت:؛ ج 6، ص: 72

كبت: خواري در مجمع آمده: كبت بمعني خواري است و آن مصدر «كبت اللّه العدوّ» است يعني خدا دشمن را خوار كرد. راغب ردّ بعنف و ذلّت گفته است إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ كُبِتُوا كَمٰا كُبِتَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ … مجادله: 5. آنانكه با خدا و رسول دشمني ميكنند خوار و ذليل شدند چنانكه اسلافشان نيز ذليل شدند أَوْ يَكْبِتَهُمْ فَيَنْقَلِبُوا خٰائِبِينَ آل عمران: 127. در نهج البلاغه خطبۀ 56 فرموده: «فلمّا رأي اللّه صدقنا انزل علي عدوّنا الكبت و انزل علينا النّصر» چون خدا راستي ما را در دين ديد بر دشمن ما خذلان و بر ما ياري فرستاد.

كبد:؛ ج 6، ص: 72

كبد: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِي كَبَدٍ بلد: 4. كبد بر وزن فرس بمعني سختي است (مجمع) راغب گفته: كبد (بر وزن كتف) جگر و (بر وزن فرس) درد جگر است ايضا كباد (بضمّ اول) بمعني درد جگر است.كبد السماء وسط آسمان است تشبيه شده بكبد انسان كه در وسط بدن قرار دارد.مراد از آن در آيه مشقّت و سختي است يعني: حقّا كه انسان را در رنج و تعب آفريديم زندگي او پر از مشقّت و رنج است و همين رنج و تعب است كه او را بكمال و ترقّي سوق ميدهد اگر در مشقّت نميبود براي از بين بردن آن تلاش نميكرد و اگر تلاش نميكرد ابواب اسرار كائنات برويش گشوده نميشد يٰا أَيُّهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِليٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلٰاقِيهِ انشقاق: 6. اين لفظ بيشتر از يكبار در قرآن يافته نيست.

كبر:؛ ج 6، ص: 72

كبر: (بر وزن عنب و قفل) بزرگي
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 73
قدر. چنانكه در قاموس و اقرب گفته. مثل وَ رِضْوٰانٌ مِنَ اللّٰهِ أَكْبَرُ توبه: 72. وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ نحل: 41. و آن باعتبار سنّ نيز گفته ميشود مثل قٰالَ رَبِّ أَنّٰي يَكُونُ لِي غُلٰامٌ وَ قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ … آل عمران: 40. كه مراد از آن بزرگي سنّ و پيري است.راغب گفته: اصل صغير و كبير در اعيان است و بطور استعاره در معاني بكار روند. و آن بمعني سنگيني نيز آيد كه نوعي از بزرگي است مثل كَبُرَ عَلَي الْمُشْرِكِينَ مٰا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ شوري: 13. گران است بر مشركان آنچه آنها را بدان ميخوانيد.كبير: از اسماء حسني است وَ أَنَّ اللّٰهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ حجّ: 62. ظاهرا آن بمعني عظيم القدر است چنانكه عليّ بمعني بلند پايه است در مجمع آنرا «السّيّد الملك القادر علي جميع الاشياء» گفته است.مراجعه بآيات نشان ميدهد كه آن نوعا در ذيل آياتي آمده سخن در قدرت و احاطۀ خداوند است و علي هذا سخن مجمع تأييد ميشود.كبير در غير خدا و در كبير معنوي و جسمي و ايضا بمعني رئيس و رهبر بكار رفته است مثل ذٰلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ فاطر: 32. كه معنوي است فَجَعَلَهُمْ جُذٰاذاً إِلّٰا كَبِيراً لَهُمْ انبياء: 58. كه ميشود گفت: بزرگي جثّه مراد است. و در آيۀ إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ طه: 71. مراد رهبر و رئيس ميباشد.كبرياء: عظمت و حكومت وَ تَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِيٰاءُ فِي الْأَرْضِ يونس: 78. و باشد براي شما عظمت و حكمراني در زمين؟ وَ لَهُ الْكِبْرِيٰاءُ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ جاثية: 37. مراد از آن در در آيه ربوبيّت عامه و حكومت مطلقه است و لفظ عزيز و حكيم تا حدّي آنرا معني ميكند.كبر: (بكسر اول) بزرگي ايضا تكبّر و خود بيني. مثل وَ الَّذِي تَوَلّٰي كِبْرَهُ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 74
مِنْهُمْ لَهُ عَذٰابٌ عَظِيمٌ نور: 11. بعضي «كبر» را در آيه بضمّ كاف خوانده‌اند مراد از آن معظم شي‌ء است. ضمير «كبره» راجع بافك واقع در صدر آيه است، گويند مراد از «وَ الَّذِي تَوَلّٰي» عبد اللّه بن ابيّ است كه در اشاعۀ افك پا فشاري ميكرد.يعني: آنكه بمعظم افك مباشرت كرده براي اوست عذابي بزرگ.إِنْ فِي صُدُورِهِمْ إِلّٰا كِبْرٌ غافر: 56. نيست در سينه‌هاشان مگر تكبّر و خود بزرگ بيني.تكبّر: نيز بهمان معني است و شايد تكلّف در آن منظور باشد يعني بزور خودش را كبير ميداند بدترين تكبّر آنست كه در برابر امر خدا تكبّر و از قبول آن امتناع كند فَاهْبِطْ مِنْهٰا فَمٰا يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيهٰا … اعراف: 13.استكبار آنست كه اظهار بزرگي و تكبّر كند با آنكه اهلش نيست أَبيٰ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كٰانَ مِنَ الْكٰافِرِينَ بقره: 34. و آيات قرآن همه در اين زمينه است.

متكبر:؛ ج 6، ص: 74

متكبر: از اسماء حسني است السَّلٰامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبّٰارُ الْمُتَكَبِّرُ حشر: 23. و آن بمعني صاحب كبرياء و صاحب عظمت است چنانكه زمخشري گفته: «البليغ الكبرياء و العظمة» در اقرب الموارد ميگويد: «تكبّر الرّجل: كان ذا كبرياء» در الميزان آمده: متكبّر آنست كه متلبّس بكبرياء و در آن ظاهر باشد. اين صفت در خداوند صادق است زيرا كبرياء و عظمت حقيقي از آن اوست.

كُبّار:؛ ج 6، ص: 74

كُبّار: (بضمّ كاف) مبالغۀ كبير است وَ مَكَرُوا مَكْراً كُبّٰاراً نوح: 22. حيله كردند حيلۀ بسيار بزرگ.آن با تشديد و تخفيف هر دو خوانده شده است.

كبائر؛ ج 6، ص: 74

اشاره

1- إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِيماً نساء: 31.2- وَ الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبٰائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوٰاحِشَ وَ إِذٰا مٰا غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 75
شوري: 37.3- الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبٰائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوٰاحِشَ إِلَّا اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّكَ وٰاسِعُ الْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهٰاتِكُمْ فَلٰا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقيٰ نجم: 32.4- وَ وُضِعَ الْكِتٰابُ فَتَرَي الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمّٰا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يٰا وَيْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا الْكِتٰابِ لٰا يُغٰادِرُ صَغِيرَةً وَ لٰا كَبِيرَةً إِلّٰا أَحْصٰاهٰا … كهف: 49.5- وَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ فَعَلُوهُ فِي الزُّبُرِ. وَ كُلُّ صَغِيرٍ وَ كَبِيرٍ مُسْتَطَرٌ قمر: 52- 53.در بارۀ هر پنج آيه صحبت خواهيم كرد و هر يك را بررسي خواهيم نمود.بزرگان و ارباب تفسير از سه آيه اولي استفاده كرده‌اند كه گناهان منقسم بصغائر و كبائراند و استناد به «كبائر» نشان ميدهد كه صغائر هم داريم و در آيۀ اول بقرينۀ مقابله «سيّئات» را صغائر دانسته‌اند و مورد عفوّ، البته در صورت اجتناب از كبائر.ظاهرا نميشود انكار كرد كه «مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ» در آيۀ اول و «الْإِثْمِ» در آيۀ دوم و سوم اعمّ از كبائر است و كبائر قسمتي از آن ميباشد.آيه اول كه در سورۀ نساء است در آيات قبلي، خوردن مال يتيم، ندادن اموال بسفهاء، گناه در بارۀ تقسيم ارث، زنا، لواط (ظاهرا)، منع زنان از ازدواج بجهت ارث بردن از آنان، انكار مهريّۀ زن، تزويج نامادريها، حرمت تزويج محارم، اكل مال بباطل ذكر شده سپس آمده: «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ … ».از طرف ديگر فواحش از كبائر خارج نيستند بلكه قطع نظر از كبيره بودن بسيار شنيع نيز هستند و بعبارت ديگر ذكر خاصّ بعد از عامّ است.و اللّه اعلم.و آن چنانكه در «فحش» گذشت در قرآن بزنا و لواط و تزويج نامادري بالخصوص اطلاق شده و در كافي باب اللمم از حضرت صادق عليه السّلام نقل
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 76
شده: «الفواحش الزّنا و السّرقة» آيۀ چهارم در صغيره و كبيره بودن گناه صريح است زيرا مجرمين از آنچه در كتاب است ترسانند و ميگويند اين چه كتابي است علي هذا صغيره و كبيره گناهند.در آيۀ پنجم صغير و كبير شامل همۀ اعمال است اعم از نيك و بد.در آيۀ اول مراد از سيئات يا صغائراند و يا آثار معاصي و در صورت اجتناب از كبائر ظاهرا آنها مورد عفواند مشروط بر اينكه مورد اصرار واقع نشوند و گرنه اصرار بر صغيره آنرا در رديف كبائر قرار خواهد داد وَ لَمْ يُصِرُّوا عَليٰ مٰا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ آل عمران: 135. در كافي باب الاصرار علي الذّنب از ابا عبد اللّه عليه السّلام نقل شده: «لا صغيرة مع الاصرار و لا كبيرة مع الاستغفار» و راجع به «إِلَّا اللَّمَمَ» در آيۀ سوم، عنقريب بحث خواهد شد.

اشكال؛ ج 6، ص: 76

اگر گويند: متعلّق اجتناب در سه آيۀ اولي كبائراند و در صورت انقسام گناه بر صغيره و كبيره بايد گفت: فقط كبائر در اسلام واجب الاجتناب‌اند نه صغائر!! لذا بهتر است بگوئيم مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ در آيۀ اول وصف كبائر و در آيۀ دوم و سوم «الاثم» بيان كبائر است علي هذا همۀ گناهان كبائر و اثم و منهيّ عنه‌اند و آمدن لفظ كبائر دلالت دارد بر اينكه در اسلام صغائر نداريم.گوئيم: صريح آيۀ چهارم دال بر وجود صغيره و كبيره است و تقسيم گناهان بر صغيره و كبيره حتمي است و در سه آيه اولي نميشود كبائر را شامل همۀ گناهان دانست با آنكه آيۀ چهارم آنها را صريحا تقسيم كرده است، لذا تقريبا يقيني است كه «مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ» و «الْإِثْمِ» اعمّ، و كبائر قسمتي از آندو است.امّا اينكه فقط كبائر مورد اجتنابند نه صغائر بايد دانست: صغائر در صورت اصرار داخل در كبائراند و
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 77
نيز كلمۀ «تُنْهَوْنَ عَنْهُ» و «الْإِثْمِ» در آيات فوق و ايضا آيات ديگر و روايات بالضرورة دلالت دارند بر اينكه مطلق گناهان اعمّ از صغائر و كبائر واجب الاجتناب‌اند، النهايه در آيات سه گانۀ گذشته بكبائر بنحو خاصّي توجّه شده است و مورد اجتناب واقع گشته‌اند.

لمم؛ ج 6، ص: 77

اشاره

امّا لمم اگر مراد از آن گناهان صغيره باشد چنانكه در صحاح صغائر الذنوب گفته و راغب تعبير از صغيره دانسته در اينصورت ميشود گفت نظير «السيئات» در آيۀ اول است.ولي بنا بر تفسير اهل بيت عليهم السلام كه آنرا گناه گاهگاهي فرموده‌اند شامل صغائر و كبائر است زيرا گناهيكه انسان گاهگاه مرتكب ميشود ممكن است صغيره يا كبيره باشد، جملۀ «إِنَّ رَبَّكَ وٰاسِعُ الْمَغْفِرَةِ … » در مقام تطميع بتوبه و يا وعدۀ غفران است.تفسير اهل بيت عليهم السلام مطابق واقع و لغت است در اينصورت مضمون آيۀ سوم مطلب ديگري است.

از روايات لمم؛ ج 6، ص: 77

در كافي باب اللمم از امام عليه السّلام نقل كرده: لمم گناه بعد از گناه است كه عبد بآن نزديك و مرتكب ميشود: «قال: الهنة بعد الهنة اي الذّنب بعد الذّنب يلمّ به العبد» و در روايت ديگر فرموده طبع و عادت بنده گناه كردن نيست ولي گاهي بآن مرتكب ميشود «قال اللّمّام العبد الّذي يلمّ بالذّنب بعد الذّنب ليس من سليقته اي من طبيعته» و در روايت ديگري از امام صادق عليه السّلام نقل كرده: «و اللّمم: الرّجل يلمّ بالذّنب فيستغفر اللّه منه» . علي هذا استثناء در «إِلَّا اللَّمَمَ» متصل است و بقول صحاح و راغب منقطع خواهد بود.

كبائر كدام؟؛ ج 6، ص: 77

از ابن عباس نقل شده گناهان همه كبيره‌اند و هر آنچه خدا از آن نهي كرده كبيره ميباشد طبرسي رحمه اللّه بعد از نقل اين سخن فرموده: اصحاب ما (اماميّه) نيز بر اين قولند و
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 78
فرموده‌اند «المعاصي كلّها كبيرة» زيرا همه قبيح‌اند ليكن بعضي نسبت ببعضي بزرگتراند ولي في نفسه گناه صغيره نداريم.در مستمسك عروه ذيل مسئلۀ عدالت امام جماعت، از شيخ مفيد، قاضي، شيخ طوسي و علّامۀ حلّي نقل شده كه فرموده‌اند: «كلّ معصية كبيرة» و صغيره و كبيره بودن بالنسبة است.اقوال ديگري نيز در اين باره هست كه احتياج بنقل آنها نيست مگر قول ذيل: و آن اينكه: صغيره و كبيره بودن نسبت بفاعل است مثلا اگر عالم گناهي كند كبيره است و اگر همان گناه را جاهل بكند كبيره نيست علي هذا بايد با مكان و زمان نيز فرق كند مثل گناه در رمضان و غير آن و يا گناه در حرم مكّه و غير آن.بنظر نگارنده: اين دو قول في حدّ نفسه صحيح‌اند ولي قرآن و روايات ناظر باين دو قول نيست بلكه ظهورشان در آنست كه بعضي از گناهان بذاته كبيره‌اند و بعضي صغيره و گرنه حساب صغائر و كبائر از بين خواهد رفت، مثلا معني «إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ» اين ميشود: اگر از كبائر نهي شده كه با قياس بهمديگر كبيره‌اند اجتناب كنيد … و اين مفهوم درستي نخواهد داشت و شما هر صغيره را كه در نظر بگيريد نسبت بكوچكتر از آن كبيره خواهد بود، يا روز قيامت گناهكار بگويد: اين چه كتابي است كه هيچ صغيره را كه نسبت بسائر گناهان صغيره است و … ترك نكرده.بعبارت ديگر براي كبائر و صغائر مفهوم مشخصّي نخواهيم داشت.ظاهر آنست (و اللّه العالم) گناهان مثل اشياء مختلف الحقيقة و في حدّ نفسه هستند مثلا ميگوئيم: اين شتر است، اين اسب، اين گاو، اين گوسفند، اين گربه و اين موش هكذا گناهان: اين قتل است، اين اكل مال يتيم و اين اوقات تلخي بزن و فرزند و نظير آن.علي هذا بايد ديد كدام گناهان در شرع كبيره خوانده شده‌اند و با استقصاء
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 79
و دانستن آنها بدانيم كه غير آنها صغيره‌اند بشرط آنكه در صغيره اصرار نداشته باشيم.اگر گويند: قرآن مجيد مقداري از گناهان را در اثناء آيات و سور ياد كرده و آنوقت در بعض آيات ديگر فرموده: إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ- … الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبٰائِرَ الْإِثْمِ از كجا بدانيم كه كبيره و صغيره كدام است؟گوئيم: لا اقلّ بايد قبول كرد كه مسلمانان پس از شنيدن لفظ كبائر مأمور بودند از صاحب شرع بپرسند و بدانند كبائر كدام‌اند.در روايات براي تعيين كبائر دو طريق داريم يكي عنوان كلّي و مشخّص ديگري تعداد فرد فرد كبائر.اول- عنوان كلي همان است كه فرموده‌اند: كبيره آنست كه خدا بمرتكب آن وعده آتش داده است.در كافي باب الكبائر از امام صادق عليه السّلام نقل كرده «قال: الكبائر الّتي اوجب اللّه عزّ و جلّ عليها النّار» در وسائل باب وجوب اجتناب الكبائر از ثواب الاعمال از ابي الحسن عليه السّلام نقل شده: «مَن اجتنب الكبائر ما اوعد اللّه عليه النّار ان كان مؤمنا كفّر اللّه عنه سيّئاته» و از عقاب الاعمال از امام باقر عليه السّلام نقل شده «قال: سئلت ابا جعفر عليه السّلام عن الكبائر فقال: كلّ ما اوعد اللّه عليه النّار» . اين كلام كاملا روشن است زيرا تا گناه كبيره نباشد خدا ظاهرا راجع بآن با آتش تهديد نمي‌كند. چند گناه در قرآن يافته است كه نسبت بآنها وعده آتش داده شده است: 1- قتل نفس. وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِيهٰا نساء: 93.2- خوردن مال يتيم. إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ الْيَتٰاميٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً … نساء: 10.3- اكل ربا. فَمَنْ جٰاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهيٰ فَلَهُ مٰا سَلَفَ وَ أَمْرُهُ إِلَي اللّٰهِ وَ مَنْ عٰادَ فَأُولٰئِكَ أَصْحٰابُ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 80
النّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ بقره: 275.4- شرك و آن اكبر كبائر است إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّٰهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْوٰاهُ النّٰارُ مائده: 72.5- فرار از جنگ (با شرايط) وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلّٰا مُتَحَرِّفاً لِقِتٰالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِليٰ فِئَةٍ فَقَدْ بٰاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ وَ مَأْوٰاهُ جَهَنَّمُ … انفال: 16.6- زنا. وَ لٰا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ يَلْقَ أَثٰاماً. يُضٰاعَفْ لَهُ الْعَذٰابُ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهٰاناً فرقان: 69.7- نسبت زنا بزنان عفيف إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ الْغٰافِلٰاتِ الْمُؤْمِنٰاتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِيمٌ نور: 23.اينها براي نمونه ذكر شد گناهان ديگري نيز در قرآن هست كه مورد وعدۀ عذابند.دوم- راجع بتعداد فرد فرد گناهان كبيره روايات زيادي داريم از آنجمله هفت گناه در رديف اول شمرده شده بقرار ذيل: 1- قتل نفس.2- عقوق والدين.3- خوردن ربا.4- باديه نشين شدن بعد از مهاجرت به ديار اسلام (اين گويا بدان علت است كه مستلزم ترك دين و دوري از علم و كمال است).5- نسبت زنا بزن پاكدامن.6- خوردن مال يتيم.7- فرار از جنگ اسلامي.در روايت ديگر بجاي عقوق والدين آمده: «و كلّ ما اوعد اللّه عليه النّار» رجوع شود به كافي باب الكبائر و وسائل باب تعيين الكبائر.در روايت عبد العظيم حسني از امام جواد از پدرش از امام صادق عليهم السلام در جواب عمرو بن عبيد گناهان ذيل با ذكر مأخذ آنها از قرآن و سنت نقل شده است: شرك بخدا، يأس از رحمت خدا، ايمني از مكر خدا، عقوق والدين، قتل نفس، نسبت زنا بزن پاك، اكل مال يتيم، فرار از جنگ، خوردن
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 81
ربا، سحر، زنا، سوگند دروغ، خيانت، منع زكوة، شهادت زور، كتمان شهادت، شرابخوري، ترك صلوة، نقض عهد، قطع رحم. اينها مجموعا بيست گناه‌اند (كافي- وسائل- مجمع البيان ذيل آيۀ «إِنْ تَجْتَنِبُوا … »).در وسائل باب فوق الذكر از عيون الاخبار صدوق نقل شده كه حضرت رضا عليه السّلام در نامه‌ايكه بمأمون عباسي نوشت از جمله گناهان زير را ياد فرموده است: اكل ميته، خون، گوشت خوك، گوشت حيوانيكه بهنگام ذبح نام خدا بر آن برده نشده، سحت (حرام)، قمار، كم كردن ترازو و پيمانه، لواط، ياري ستمكاران، اعتماد بستمگران، ندادن حقوق مردم با امكان، دروغ، خود- پسندي، اسراف، تبذير، سبك شمردن حجّ، جنگ با اولياء اللّه، اشتغال بلهو و لعب، اصرار بر ذنوب.

كبكب:؛ ج 6، ص: 81

كبكب: فَكُبْكِبُوا فِيهٰا هُمْ وَ الْغٰاوُونَ. وَ جُنُودُ إِبْلِيسَ أَجْمَعُونَ شعراء: 94 و 95. راغب گويد: كبكبه بمعني انداختن شي‌ء در گودي است مجمع آنرا ريختن شي‌ء برويهم گفته است يعني: معبودهاي باطل و فريفته شدگان بآنها و سپاهيان ابليس، در جهنّم رويهم انداخته و انباشته شدند اين لفظ فقط يكبار در كلام اللّه يافته است. ايضا كبكبه جماعتي است منضم و متصل بهم در نهايه گويد در حديث اسراء آمده كه آنحضرت فرمود: «حتّي مرّ موسي في كبكبة فاعجبني» .

كتب:؛ ج 6، ص: 81

اشاره

كتب: كتب (بر وزن فلس) و كتاب و كتابة يعني نوشتن. فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتٰابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هٰذٰا مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ بقره: 79.و مثل وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كٰاتِبٌ بِالْعَدْلِ بقره: 282. بعضي كتابة را اسم گفته‌اند. اين لفظ در اصل بمعني جمع است «كتبت القربة» يعني مشك را دوختم كه عبارت اخري جمع كردن دو چرم بوسيلۀ دوختن است و بتعبير راغب «ضمّ اديم الي اديم بالخياطة».
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 82
و در متعارف نوشتن را كتابت گويند زيرا كه حروف بعضي با بعضي جمع ميشوند، گاهي بكلام كتاب گفته شود كه حروف در تلفّظ بهم منضم و با هم جمع ميشوند و لذا بكلام خدا با آنكه نوشته نشده بود كتاب اطلاق شده است (راغب).اينكه گفته شد راجع باصل معناي آن ميباشد و كتاب در اصل مصدر است بمعني مكتوب بكار رود چنانكه در مصباح گفته ولي راغب گويد: آن اسم صحيفه است و آنچه در آن نوشته شده يَسْئَلُكَ أَهْلُ الْكِتٰابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتٰاباً مِنَ السَّمٰاءِ نساء: 153. كه مراد صحيفۀ نوشته است.و از «الكتاب» نيز همان مراد است.ولي در آياتي نظير وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتٰابَ بقره: 44. مكتوب مراد است.وانگهي كتاب و كتابت بر اثبات و تقدير و ايجاب و واجب و اراده و تقدير و ايجاب و واجب و اراده اطلاق ميشود و اين معاني در قرآن كريم بسيار است. مثل وَ قٰالُوا رَبَّنٰا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتٰالَ نساء: 77. كه بمعني ايجاب است يعني: خدايا چرا بر ما جنگ را واجب كردي؟ و مثل كَتَبَ عَليٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ … انعام: 12. يعني خداوند رحمت را بر خويش الزام و حتمي فرموده است.و مثل فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا مٰا كَتَبَ اللّٰهُ لَكُمْ … بقره: 187. كه بمعني تقدير است يعني الآن با زنان نزديكي كنيد و آنچه خداوند از فرزند براي شما مقدّر كرده بجوئيد. ايضا قُلْ لَنْ يُصِيبَنٰا إِلّٰا مٰا كَتَبَ اللّٰهُ لَنٰا … توبه: 51.در آيۀ: مِنْ أَجْلِ ذٰلِكَ كَتَبْنٰا عَليٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ … مائده: 32. بمعني ايجاب و حكم است.در آياتي نظير وَ نَكْتُبُ مٰا قَدَّمُوا وَ آثٰارَهُمْ يس: 12. فَلٰا كُفْرٰانَ لِسَعْيِهِ وَ إِنّٰا لَهُ كٰاتِبُونَ انبياء: 94. بَليٰ وَ رُسُلُنٰا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ زخرف: 80.ظاهرا مراد اثبات و نگهداري است.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 83
و در آيۀ وَ اكْتُبْ لَنٰا فِي هٰذِهِ الدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ … وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‌ءٍ فَسَأَكْتُبُهٰا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ … اعراف: 156. بجاي ايجاب كتابت آمده كه آن دلالت بر دوام و ثبات دارد چنانكه طبرسي فرموده است.أُولٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمٰانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ مجادله: 22. يعني آنها كساني‌اند كه خدا ايمان را در قلوب آنها ثابت و لا يتغيّر كرده و با روحي از جانب خويش تأييدشان فرموده است.يٰا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللّٰهُ لَكُمْ وَ لٰا تَرْتَدُّوا عَليٰ أَدْبٰارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خٰاسِرِينَ مائده: 21. مراد از كتاب شايد اراده باشد بعضي هبه و بعضي قسمت گفته‌اند يعني: اي قوم بزمين مقدس كه خدا براي شما اراده فرموده در آئيد و عقبگرد نكنيد زيانكاران ميشويد از «وَ لٰا تَرْتَدُّوا» روشن ميشود كه اين كتابت مشروط بوده است چنانكه از موسي پيروي نكردند تا در آيات بعدي فرمود: فَإِنَّهٰا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ مدت چهل سال در صحراي سينا سرگردان ماندند تا موسي و هارون و بقولي همۀ مأمورين بآن خطاب در صحراي سينا از بين رفتند و بني اسرائيل در زمان يوشع بفلسطين در آمدند و از آيات اول سورۀ بني اسرائيل روشن ميشود كه آن ورود هم دائمي نبوده و مشروط بعدم افساد در زمين بوده است ولي در عصر يوشع وعدۀ «كَتَبَ اللّٰهُ لَكُمْ» تحقّق يافته است الميزان در اينجا بيان محكمي دارد رجوع شود.اكتتاب: را نوشتن و استنساخ گفته‌اند راغب گويد: آن در متعارف بدروغ نوشتن است وَ قٰالُوا أَسٰاطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهٰا فَهِيَ تُمْليٰ عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا فرقان: 5. گفتند اين قرآن افسانه‌هاي پيشينيان است كه نسخه برداري كرده و آن صبح و شام بر او خوانده ميشود بقرينۀ اساطير مراد از اكتتاب استنساخ است.قاموس قرآن، ج‌6، ص: 84
عبد مكاتب آنرا گويند كه آقايش با وي قرار گذاشته بشرط پرداخت مبلغي آزادش كند وَ الَّذِينَ يَبْتَغُونَ الْكِتٰابَ مِمّٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ فَكٰاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِيهِمْ خَيْراً وَ آتُوهُمْ مِنْ مٰالِ اللّٰهِ الَّذِي آتٰاكُمْ … نور: 33.از مملوكان شما آنانكه طالب مكاتبه‌اند اگر در آنها صلاحيّت احراز كرديد مكاتبه كنيد و از مال خدا (زكوة) بآنها بدهيد.چون يك سهم از زكوة در آزاد كردن مملوكان است لذا ميشود مال مكاتبه‌اي را از سهم زكوة داد يا حساب و اسقاط كرد عياشي ذيل آيۀ إِنَّمَا الصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ الْمَسٰاكِينِ … از امام صادق عليه السّلام نقل كرده در بارۀ مكاتبي كه مقداري از مال مكاتبه را داده و از بقيّه ناتوان گشته فرمود: از مال صدقه تأديه ميشود كه خدا در كتابش فرمايد: «وَ فِي الرِّقٰابِ».در اينجا بعضي از آيات را كه لفظ كتاب در آنها آمده بررسي ميكنيم: ذٰلِكَ الْكِتٰابُ لٰا رَيْبَ فِيهِ هُديً لِلْمُتَّقِينَ بقره: 2. پيش از آنكه تمام قرآن نازل و جمع شود چندين بار لفظ كتاب بر آن اطلاق شده مثل آيۀ فوق و مثل هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتٰابَ آل عمران: 7. كِتٰابٌ أُنْزِلَ إِلَيْكَ فَلٰا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ اعراف: 2. و غيره.آيا مراد از «ذٰلِكَ الْكِتٰابُ- الكتاب- كِتٰابٌ أُنْزِلَ إِلَيْكَ» تمام قرآن است يا همان سوره؟ و چرا بآن پيش از نوشته شدن و تدوين.گشتن كتاب اطلاق شده؟در اينجا دو وجه هست يكي اينكه مراد از كتاب كلام است و از راغب نقل كرديم كه بكلام كتاب گفته ميشود.ديگري قول المنار است كه ذيل «ذٰلِكَ الْكِتٰابُ لٰا رَيْبَ فِيهِ» گويد: عدم نزول همۀ قرآن مانع از «ذٰلِكَ الْكِتٰابُ» گفتن نيست زيرا قسمت مهمّي از آن نازل شده بود و اشاره بهمۀ قرآن با آنكه فقط مقداري نازل شده اشاره است كه خدا وعدۀ كتاب كامل را كه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 85
بآنحضرت داده بود بانجام خواهد بآنحضرت داده بود بانجام خواهد رساند.بنظر نگارنده: مراد از ذٰلِكَ الْكِتٰابُ* و الكتاب در اينگونه آيات اشاره است بآنچه در آنوقت نازل شده بود و آنچه در علم خدا بود كه در آينده نازل شود. و يا اشاره است بآنچه نازل شده بود و آنچه در قلب رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله بود بنا بر آنكه قرآن همگي يكدفعه بقلب آنحضرت نازل شده است و در «نزل» انشاء اللّه خواهد آمد.علي هذا مراد از كتاب همۀ قرآن است نه بعضي و نه سوره‌اي از آن.چنانكه المنار گفته است.يٰا أَهْلَ الْكِتٰابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآيٰاتِ اللّٰهِ آل عمران: 70. مراد از كتاب در اينگونه آيات تورات و انجيل است و اهل كتاب همان يهود و نصاري‌اند در «صابي» گذشت كه ظاهرا صابئين نيز اهل كتاب هستند، مجوس را نيز در احكام باهل كتاب لاحق كرده‌اند ولي ظاهرا مجوس بنا بر روايات اهل كتابند نه اينكه از آيات منظور باشند.وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتٰابَ وَ الْحِكْمَةَ بقره: 151. ظاهرا مراد از كتاب احكام و از حكمت درك و تفكّر است چنانكه در «حكمت» گفته‌ايم.وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لٰا طٰائِرٍ يَطِيرُ بِجَنٰاحَيْهِ إِلّٰا أُمَمٌ أَمْثٰالُكُمْ مٰا فَرَّطْنٰا فِي الْكِتٰابِ مِنْ شَيْ‌ءٍ ثُمَّ إِليٰ رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ انعام: 38.ممكن است مراد از كتاب، خلقت و تكوين باشد يعني: ما در تكوين و خلقت عالم ابدا كوتاهي نكرده‌ايم و آنچه براي هر موجود و هر جنبنده لازم بود از نظر دور نداشته و بوي عنايت كرده‌ايم.و اگر مراد از كتاب قرآن باشد معني چنين ميشود: ما در قرآن كه براي هدايت مردم نازل شده در بيان و اشاره بآنچه در هدايت و راهنمائي مردم لازم بوده كوتاهي نكرده‌ايم و از جمله جامعۀ جنبندگان و زندگي اجتماعي آنها را يادآوري ميكنيم كه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 86
از آن بتوحيد و شناسائي جهان و خدا دست يابند وَ فِي خَلْقِكُمْ وَ مٰا يَبُثُّ مِنْ دٰابَّةٍ آيٰاتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ جاثيه: 4.وَ لٰا رَطْبٍ وَ لٰا يٰابِسٍ إِلّٰا فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ انعام: 59. آيات ذيل نيز نظير آيۀ فوق‌اند مثل وَ مٰا يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقٰالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لٰا فِي السَّمٰاءِ وَ لٰا أَصْغَرَ مِنْ ذٰلِكَ وَ لٰا أَكْبَرَ إِلّٰا فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ يونس: 61.وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلّٰا عَلَي اللّٰهِ رِزْقُهٰا وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهٰا وَ مُسْتَوْدَعَهٰا كُلٌّ فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ هود: 6.ايضا سورۀ حجّ آيۀ 70- نمل: 75- سباء: 3- حديد: 22. و آيات ديگر.در اين آيات مراد از كتاب شايد علم خدا باشد و چون ثابت و لا يتغيّر است لذا كتاب تعبير شده و يا محلي و مركزي در عالم غيب است كه عند اللّه است و همه چيز در آنست و از آن نازل ميشود چنانكه فرموده: وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلّٰا عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلّٰا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ حجر: 21. به «لوح» و امّ الكتاب رجوع شود.

امّ الكتاب؛ ج 6، ص: 86

يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتٰابِ رعد: 39. إِنّٰا جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ. وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتٰابِ لَدَيْنٰا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ زخرف: 3 و 4. إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ. فِي كِتٰابٍ مَكْنُونٍ واقعة: 77 و 78. بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ.فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ بروج: 21 و 22.مِنْهُ آيٰاتٌ مُحْكَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتٰابِ آل عمران: 7.راجع بآيۀ دوم و سوم و چهارم در «امّ» بطور تفصيل صحبت شده است و «أُمُّ الْكِتٰابِ … - كِتٰابٍ مَكْنُونٍ- … لَوْحٍ مَحْفُوظٍ» يك چيزاند و همان كتاب مبين است كه قبلا گفته شد.و راجع بآيۀ اول در «اجل معلّق» و راجع بآيۀ اول در «اجل معلّق» مفصّلا بحث كرديم كه مراد از امّ الكتاب ظاهرا علت و ريشه است و نيز احتمال داديم كه شايد كتاب بمعناي مصدري باشد.و بعيد نيست كه امّ الكتاب در اين آيه همان امّ الكتاب در آيۀ دوم باشد
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 87
آنوقت عين كتاب مبين و كتاب مكنون و لوح محفوظ خواهد بود در تفسير عياشي ذيل اين آيه از حضرت باقر عليه السّلام نقل شده: «انّ اللّه لم يدع شيئا كان او يكون الّا كتبه في كتاب فهو موضوع بين يديه ينظر اليه فما شاء منه قدّم و ما شاء منه اخّر و ما شاء منه محي و ما شاء منه كان و ما لم يشاء لم يكن» . در روايت ديگر از امام صادق عليه السّلام نقل كرده: «ان اللّه كتب كتابا فيه ما كان و ما يكون … » . وَ مٰا كٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلّٰا بِإِذْنِ اللّٰهِ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتٰابٌ رعد: 38. در «اجل معلّق» توضيح داده شد كه مراد از كتاب در اين آيه شريعت است.وَ مٰا كٰانَ هٰذَا الْقُرْآنُ أَنْ يُفْتَريٰ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ لٰكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتٰابِ لٰا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعٰالَمِينَ يونس: 37. ظاهرا مراد از «الكتاب» جنس كتب آسماني است و قرآن مجيد تفصيل اجمال آنهاست يعني: اين قرآن ساخته نيست بلكه تصديق تورات و انجيلي است كه پيش از آنند و تفصيل كتابهاي گذشته است و اين نشان ميدهد كه مجملات شرايع گذشته را قرآن مجيد تفصيل ميدهد.

نامۀ اعمال؛ ج 6، ص: 87

وَ وُضِعَ الْكِتٰابُ فَتَرَي الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمّٰا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يٰا وَيْلَتَنٰا مٰا لِهٰذَا الْكِتٰابِ لٰا يُغٰادِرُ صَغِيرَةً وَ لٰا كَبِيرَةً إِلّٰا أَحْصٰاهٰا وَ وَجَدُوا مٰا عَمِلُوا حٰاضِراً كهف: 49. مراد از كتاب در اين آيه و آيات ذيل صحائف و نامه‌هاي اعمال است. وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهٰا وَ وُضِعَ الْكِتٰابُ وَ جِي‌ءَ بِالنَّبِيِّينَ زمر: 69. وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ كِتٰاباً يَلْقٰاهُ مَنْشُوراً. اقْرَأْ كِتٰابَكَ كَفيٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً اسراء: 13 و 14.ايضا وَ تَريٰ كُلَّ أُمَّةٍ جٰاثِيَةً كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعيٰ إِليٰ كِتٰابِهَا الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ مٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. هٰذٰا كِتٰابُنٰا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ إِنّٰا كُنّٰا نَسْتَنْسِخُ مٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 88
جاثيه: 28- 29.از ميان اين چهار آيه، ظهور آيۀ سوم در قوّۀ حافظه است يعني: اين نيروي مرموز حافظه كه تمام كارها و گفتارها و تمام آنچه انسان مي‌بيند و ميشنود در خود ضبط و حفظ ميكند و انسان پس از گذشت ده‌ها سال بآن رجوع كرده و گذشته‌ها را بياد مياورد و بيان ميكند، اين حافظه روز قيامت در اختيار انسان گذاشته خواهد شد كه با خواندن آن كتاب مرموز و آن نوار ضبط بس حسّاس و غير قابل انكار، دربارۀ خويش قضاوت كند.اين كتاب در وجود انسان است «وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ كِتٰاباً». اين كتاب همان ضبط و عكس اعمال آدمي است كه از وي جدا نيستند زيرا «وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ» و آدمي با خواندن آن خودش حسابگر خويش است «كَفيٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً».از آيۀ چهارم روشن ميشود كه بشر گذشته از نامۀ عمل شخصي يك نامۀ عمل عمومي هم دارد كه فرموده: «كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعيٰ إِليٰ كِتٰابِهَا» معلوم ميشود براي هر امّت نيز كتابي است.علي هذا قطع نظر از اعمال شخصي هر امّت مسئوليتهاي بخصوصي دارند كه نسبت بآنها پاي همه در ميان است و روي آن مسئوليتها كتاب بخصوصي متشكل ميشود و شايد مراد از آن كارها و بدعتهائي باشد كه از يكنفر ساخته نيست بلكه عده‌اي دست بدست هم داده آنها را بوجود مياورند.ايضا در آيات فَمَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولٰئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتٰابَهُمْ اسراء: 71. همچنين حاقّه: 19 و 25، انشقاق: 7 و 10. مراد كتاب اعمال است.در رسالۀ معاد از نظر قرآن و علم ص 96 تا 109. توضيح داده شده كه آيات دربارۀ ثبت و ضبط اعمال سه دسته‌اند: اول آياتيكه دلالت بر شمارش و ضبط اعمال دارند، دوم آياتيكه بمجسّم شدن و در يك جا جمع گرديدن اعمال دلالت دارند و سوّم آياتيكه دلالت بر شهادت اعضاء دارند.مراد از كتاب اعمال در اين آيات
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 89
حافظۀ انسان باشد يا الواح بخصوصي يا ذرّات هوا، سنگها، خاكها و اجزاء زمين، و يا همۀ اينها، و وانگهي نويسندگان اعمال چطور مينويسند آيا در حافظۀ انسان مينويسند در ذرّات بدن انسان مينويسند يا در چيزهاي ديگر، هر چه هست بايد دانست كه اعمال آدمي محفوظ بوده و از بين رفتني نيستند.قٰالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتٰابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ نمل: 40. اين آيه در ماجراي سليمان عليه السّلام است كه وزيرش آصف گفت: من در يك چشم بهم زدن تخت ملكۀ سباء را پيش تو مياورم مراد از كتاب در اين آيه چيست؟ممكن است مراد از كتاب جهان باشد يعني آنكه علمي از اسرار جهان در نزد او بود گفت: … از جمله اسرار اين جهان كه كشف شده اين است كه صدا را از راه‌هاي دور بوسيلۀ تلفن، تلگراف، امواج راديو و غيره ميگيرند و نيز بوسيلۀ امواج تلويزيون و ماهواره‌هاي مخصوص عكسها را نيز نقل و انتقال ميدهند امّا از جملۀ اسرار جهان كه هنوز بشر بدان دست نيافته آنست كه اجسام را نيز از راههاي دور ميشود آورد و حاضر كرد آري اين علم نيز در جهان هست ولي هنوز بآن نرسيده‌ايم ولي آصف آنرا ميدانست.در الميزان فرموده: مراد از كتاب يا جنس كتابهاي آسماني است و يا لوح محفوظ است و علميكه اين عالم از آن دريافته بود آوردن تخت را بر وي آسان كرده.بنظر نگارنده: چنانكه گفتم اين علم از اسرار جهان بود از سنخ همان علمي كه در سليمان بود و بوسيلۀ آن مسير باد را تغيير ميداد چنانكه در «ريح» و «سليمان» گذشت.كَلّٰا إِنَّ كِتٰابَ الفُجّٰارِ لَفِي سِجِّينٍ مطففين: 7. راجع باين آيه و آيۀ إِنَّ كِتٰابَ الْأَبْرٰارِ لَفِي عِلِّيِّينَ رجوع شود به «سجن» و «علّيّون».
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 90‌

كتم:؛ ج 6، ص: 90

كتم: كتم و كتمان بمعني پنهان كردن است «كتم الشي‌ء كتما و كتمانا اخفاه». وَ قٰالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمٰانَهُ غافر: 28. مردي از آل فرعون كه ايمان خويش را مخفي ميداشت، گفت … إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مٰا أَنْزَلْنٰا مِنَ الْبَيِّنٰاتِ وَ الْهُديٰ مِنْ بَعْدِ مٰا بَيَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِي الْكِتٰابِ أُولٰئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّٰهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللّٰاعِنُونَ. إِلَّا الَّذِينَ تٰابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ بَيَّنُوا … بقره: 159 و 160.آيۀ شريفه راجع بكتمان علم و بي‌خبر گذاشتن مردم شديدا تهديد ميكند بقول ابن عباس و بعضي ديگر آن دربارۀ علماء يهود و نصاري است كه رسالت رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله را كه در تورات و انجيل بود كتمان كردند طبرسي بعد از نقل اين، فرموده بقولي آيه شامل هر كسي است كه ما انزل اللّه را كتمان دارد و اين قول اقوي و اختيار بلخي است.نگارنده نيز اطلاق و عموم را اختيار ميكنم زيرا كتمان ما انزل اللّه سدّ راه خدا و راه سعادت است خواه بوسيلۀ مسلمان باشد يا غير مسلمان آنانكه وصايت رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله را كتمان كرده و خلافت را از مسير اسلامي منحرف كردند مگر ضررش كم بود.در كافي باب البدع از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله نقل شده: «اذا ظهرت البدع في امّتي فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة اللّه» . در مجمع از آنحضرت منقول است «من سئل عن علم يعلمه فكتمه الجم يوم القيمة بلجام من نار» در تفسير عياشي رواياتي نقل شده كه امام بايد امام بعدي را معرفي كند و مراد از هدايت در آيه علي عليه السّلام است و نظير آن اينها همه از باب بيان مصداق‌اند.

كثب:؛ ج 6، ص: 90

كثب: يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبٰالُ وَ كٰانَتِ الْجِبٰالُ كَثِيباً مَهِيلًا مزمل: 14. كثيب بمعني تلّ شن و اصل كثب بمعني جمع است، «كثب الشّي‌ء كثبا: جمعه» در صحاح گويد: تلّ شن را كثيب گويند كه بمكاني ريخته و جمع
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 91
شده است (يعني مكثوب) «مهيل» تلّ شني است كه اگر از پائين آنرا حركت دهند قلّه‌اش سرازير ميشود و مي‌ريزد يعني: روزي زمين و كوهها ميلرزند و كوهها همچون تپّۀ لغزنده شوند، اين كلمه فقط يكبار در كلام اللّه آمده است اين آيه نظير إِذٰا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا. وَ بُسَّتِ الْجِبٰالُ بَسًّا واقعة: 4 و 5. ميباشد.

كثر:؛ ج 6، ص: 91

كثر: كثرة بمعني زيادت است راغب گفته: كثرت و قلّت در كميّت منفصله بكار روند مثل اعداد. وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلًا فَكَثَّرَكُمْ اعراف: 86. ياد كنيد آنگاه كه عدّۀ شما كم بود خدا زيادتان كرد. كثير: بسيار فَمِنْهُمْ مُهْتَدٍ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فٰاسِقُونَ حديد: 26. كثير ممكن است في نفسه باشد نه با قياس بديگري مثل وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قٰاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ … آل عمران: 146. يعني مردان خدا كه في حدّ هم بسيار بودند و مثل مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ سٰاءَ مٰا يَعْمَلُونَ مائده: 66. كه كثير در مقابل قليل است. ولي ظاهرا اگر قرينه نباشد لفظ كثير دلالت ندارد كه مقابل آن قليل است بلكه كثرت در خود موصوف است بي‌آنكه طرف مقابل در نظر گرفته شود.اكثر: اسم تفضيل است در اقرب الموارد گفته: آن فوق النصف است.يعني در صورتي وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لٰا يَشْكُرُونَ بقره: 243. گفته ميشود كه بيشتر از نصف مردم شكرگزار نباشند.اين سخن در همۀ آيات قابل تطبيق نيست و ظاهرا آن در بعضي از آيات بمعني مطلق زيادت است مثل وَ إِنْ كٰانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلٰالَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ فَإِنْ كٰانُوا أَكْثَرَ مِنْ ذٰلِكَ فَهُمْ شُرَكٰاءُ فِي الثُّلُثِ نساء: 12. پيداست كه «اكثر» در آيه شامل دو نفر و از دو نفر بالاتر است زيرا اگر ميّت دو خواهر يا دو برادر مادري داشته باشد ثلث مال را خواهند برد و مثل وَ أَثٰارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوهٰا أَكْثَرَ مِمّٰا عَمَرُوهٰا
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 92
روم: 9. ظاهرا مراد مطلق كثرت است.اكثار: بسيار شدن و بسيار كردن.لازم و متعدي هر دو آمده است. قٰالُوا يٰا نُوحُ قَدْ جٰادَلْتَنٰا فَأَكْثَرْتَ جِدٰالَنٰا هود: 32. گفتند: اي نوح با ما مجادله كردي و جدال را بسيار نمودي و مثل الَّذِينَ طَغَوْا فِي الْبِلٰادِ فَأَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسٰادَ فجر: 12. در قرآن مجيد لازم نيامده است.استكثار: گويند: «اسْتَكْثَرَ مِنَ الشَّيْ‌ءِ» يعني آنكار را بسيار كرد وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ اعراف: 188. اگر غيب ميدانستم خير را دربارۀ خويش بسيار ميجستم صحاح استكثار را اكثار گفته است.وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ. وَ لٰا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ.وَ لِرَبِّكَ فَاصْبِرْ مدثر: 5- 7. در «رجز» احتمال داديم كه مراد از رجز تزلزل و اضطراب است معني آيات چنين است از تزلزل در كارت يا از عذاب يعني معصيت دوري كن. منّت نگذار در حاليكه كارت و عملت را زياد بحساب آوري و براي پروردگارت و در راه او استقامت داشته باش و نيز در معني آيه گفته‌اند: چون چيزي بكسي دادي منت مگذار و آنرا زياد نبين.ولي ظاهرا مراد منّت بخداست يعني: در اين كارها بخدا منّت نگذار كه كار خودت را زياد بيني نظير يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لٰا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلٰامَكُمْ بَلِ اللّٰهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدٰاكُمْ … حجرات: 17.تكاثر: بين الاثنين است طبرسي ذيل أَلْهٰاكُمُ التَّكٰاثُرُ. حَتّٰي زُرْتُمُ الْمَقٰابِرَ تكاثر: 1 و 2. فرموده: تكاثر افتخار بكثرت مناقب است «تكاثر القوم» يعني: قوم مناقب خويش را بر شمردند.راغب گفته: مكاثر و تكاثر، معارضه و رقابت در كثرت مال و عزّت است، ظاهرا در آيه قول راغب مراد است و تكاثر آنست كه اين ميخواهد مال و اعتبار خويش را زياد كند آن نيز برقابت اين، چنان ميخواهد يعني رقابت در كثرت و
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 93
عزّت مشغولتان كرد تا عمرتان سرآمد ايضا آيۀ وَ تَفٰاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكٰاثُرٌ فِي الْأَمْوٰالِ وَ الْأَوْلٰادِ حديد: 20.

كوثر:؛ ج 6، ص: 93

كوثر: إِنّٰا أَعْطَيْنٰاكَ الْكَوْثَرَ. فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ. إِنَّ شٰانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ سورۀ كوثر رجوع شود به «نحر».كوثر مبالغه در كثرت است و بقول زمخشري «المفرط الكثرة» يعني چيزيكه كثرت آن فزون از حدّ است بيك زن باديه نشين كه پسرش از سفر بر گشته بود گفتند: «بم آب ابنك؟قالت آب بكوثر» يعني پسرت با چه چيز برگشت؟ گفت با فائده فزون از حدّ (كشاف).راغب گويد: «تكوثر الشّي‌ء» يعني شي‌ء تا آخرين حدّ زياد شد در قاموس و اقرب آمده: «الكوثر: الكثير من كلّ شي‌ء» طبرسي رحمه اللّه فرموده: كوثر چيزيست كه كثرت از شأن آنست و كوثر خير كثير است.معني آيات چنين است: ما بتو كثرت عنايت كرديم پس بشكرانۀ اين موهبت نماز بگزار و قرباني كن، همانا دشمن تو، او بي‌دنباله و بي دودمان است.اين سوره كوتاهترين سورۀ قرآن و مشتمل بر سه آيه و ده كلمه است غير از بسمله و در عين حال معجزه است و آوردن نظير آن غير ممكن.در الميزان ميگويد: روايات در مكّي و مدني بودن آن مختلف است و ظاهر آنست كه مكّي باشد بقول بعضي دو بار نازل شده است جمعا بين الروايات.مراد از كوثر چيست؟ ابن عباس آنرا خير كثير معني كرده است سعيد بن جبير گفت: گروهي ميگويند: آن نهري است در بهشت. ابن عباس در جواب گفت: آن نهر هم از جملۀ خير كثير است.در روايات شيعه و اهل سنت نقل شده كه آن نهري است در بهشت و «حوض كوثر» از آن شهرت يافته است رجوع شود به تفسير برهان و غيره. گفته‌اند: آن حوض رسول
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 94
خداست صلّي اللّه عليه و آله در بهشت يا در محشر، بقولي مراد از آن نبوت و قرآن است بقولي مراد كثرت ياران و پيروان آنحضرت است و بقولي كثرت نسل و ذريۀ آنجناب ميباشد و بقولي شفاعت است. از بعضي نقل شده كه اقوال را تا بيست و شش قول رسانده است.بعقيدۀ طبرسي مانعي ندارد كه كوثر شامل همۀ اينها باشد زيرا لفظ بهمه احتمال دارد و اين اقوال تفصيل «خير كثير» است.ناگفته نماند: بايد از جملۀ إِنَّ شٰانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ در مراد از كوثر، استفاده كرد چون اعطاء كوثر براي از بين بردن ابتري آنحضرت است و مراد از ابتر چنانكه در «بتر» گذشت كسي است كه فرزند يا نام نيك پايدار ندارد.در مجمع و غيره نقل شده چون عبد اللّه پسر آنحضرت كه از خديجه بود، از دنيا رفت، عاص بن وائل آنحضرت را ديد كه از مسجد خارج ميشود در همانجا با حضرت مذاكره كرد و چون بمسجد وارد شد گروهي از صناديد قريش كه در مسجد بودند بوي گفتند: اي عاص با كه صحبت ميكردي؟ گفت: «ذلك الابتر» با آن بي‌دنباله. قريش كسي را كه پسر نداشت ابتر ميخواندند آنحضرت را نيز ابتر ناميدند.در الميزان ميگويد: روايات مستفيض است در اينكه نزول آيه در جواب كسي است كه آنحضرت را ابتر خواند.ناگفته نماند: عرب بي‌پسر را ابتر ميگفتند چرا؟ براي اينكه نسلش منقطع شد ديگر نسلي و در نتيجه نامي و ذكري از او نخواهد ماند پس ماندن نسل توأم با ماندن نام و ذكر شخص است و اگر با ماندن نسل او نامش نماند، بود و نبود نسل يكسان است.بهر حال مراد از كوثر بقرينۀ آيۀ اخير يك كثرت و گسترش فوق العاده است كه بايد آنرا در كثرت نسل،
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 95
كثرت پيروان، گسترش اسلام، آوازۀ بزرگ آنحضرت، و حتي در شفاعت و سيرابي از حوض كوثر جستجو كرد.يعني اي پيامبر اين دشمن كه ميگويد: تو ابتر و بي‌فرزند و در نتيجه گمنامي بدان: ما پروردگار جهان بتو كوثر داده‌ايم، اين موج توحيد كه تو در صحنۀ جهان ايجاد كرده‌اي با نام و آوازۀ تو تا ابد در گسترش خواهد بود، هم خودت بلند آوازه، هم دينت گسترده، هم پيروانت نامحدود، هم فرزندانت بي‌حدّ و حصر، و هم تعليماتت عالمگير خواهد بود و حتي وجود پر وسعت و پر بركتت، تو شفيع بندگان و ساقي تشنگان از حوض كوثر در روز قيامت خواهي بود ولي اين دشمن ابتر و بي‌دودمان و بي‌نام نيك و منفور است.اين سوره معجزه است و از يك كوثر و گسترش عجيبي خبر ميدهد امروز كه سال 1394 هجري قمري است آمار نشان ميدهد كه تعداد مسلمانان جهان بيك ميليارد بالغ شده قرآن بر پشت بام جهان قدم گذاشته حتي از راديوهاي دنياي مسيحيّت بگوش ميرسد و … در اين ميان پاي فاطمۀ زهرا سلام اللّه عليها در ميان است و در تشكيل و پياده شدن كوثر سهم بسزائي دارد نسل رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله بوسيلۀ فاطمه در دنيا باقي ماند و گسترش يافت، دامن پاك زهرا فرزنداني تربيت كرد كه هر يك بتنهائي كوثراند، امامان يازده گانه كه بحكم كاسه‌هاي كوثر قرآنند و هنوز هم پس از گذشت بيش از چهارده قرن مردم را از كوثر قرآن و اسلام سيراب ميكنند، از دامن پاك فاطمه بوجود آمده‌اند.اين فاطمه، اين كوثر پر بركت، حلقۀ اتصال ما بين رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله و امت اسلامي گرديد، انوار درخشان وحي و اولاد بي‌حدّ و حصر پيامبر عظيم الشأن از وجود زهراي اطهر سرچشمه گرفتند.بني اميّه هشتاد سال اولاد فاطمه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 96
را كشتند، بني عباس پانصد سال اولاد فاطمه را كشتند، زير ديوارها گذاشتند، قتل عام كردند، با وجود همۀ اينها از يك محقّق و دانشمند عاليمقام شنيدم كه در قرن هشتم سادات و فرزندان زهرا را سرشماري كردند به بيست هزار رسيدند و در زمان سلطان سليم عثماني شمارۀ آنها به نوزده ميليون رسيد آيا اين معجزه نيست إِنّٰا أَعْطَيْنٰاكَ الْكَوْثَرَ.

كدح:؛ ج 6، ص: 96

كدح: يٰا أَيُّهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِليٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلٰاقِيهِ انشقاق: 6. راغب كدح را سعي توأم با رنج گفته است در نهج البلاغه خطبۀ 127 فرموده: «و ربّ كادح خاسر» اي بسا رنجبر كه زيانكار است منظور كسي است كه فقط براي دنيا تلاش ميكند.ضمير «فَمُلٰاقِيهِ» راجع است به «رَبِّكَ» گفته‌اند تعدّي با «الي» ميفهماند كه معناي سير به كدح تضمين شده يعني اي انسان تو توأم با تلاش و رنج بسوي پروردگارت رواني و او را ملاقات خواهي كرد پس از آن آمده «فَأَمّٰا مَنْ أُوتِيَ كِتٰابَهُ بِيَمِينِهِ … » پس انسان اعمّ از نيكوكار و بدكار با يك زندگي پر تلاش و رنج بسوي خدايش روان است و عاقبت براحتي يا عذاب خواهد رسيد. اين كلمه دو بار بيشتر در قرآن نيامده است.

كدر:؛ ج 6، ص: 96

كدر: كدر و كدارت بمعني تيرگي است إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ. وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ تكوير: 1 و 2. آنگاه كه آفتاب پيچيده و خاموش شود و آنگاه كه نجوم تيره گردند اگر مراد از نجوم سيّارات منظومۀ شمسي باشد پيداست كه با خاموشي خورشيد تيره و ظلماني و بي‌نور خواهند شد و اگر منظور ستارگان ديگر باشد آنها هم سرنوشتي مثل خورشيد دارند كه بتدريج سوختشان تمام شده و منكدر خواهند گرديد.ممكن است مراد از انكدار تناثر و پراكندگي باشد در لغت آمده: «انكدر النّجوم: تناثرت» آنوقت نظير آيۀ وَ إِذَا الْكَوٰاكِبُ انْتَثَرَتْ انفطار:
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 97
2. ميشود. اين لفظ تنها يكبار در قرآن آمده است.

كدي:؛ ج 6، ص: 97

كدي: أَ فَرَأَيْتَ الَّذِي تَوَلّٰي.وَ أَعْطيٰ قَلِيلًا وَ أَكْديٰ نجم: 33 و 34.كديه چنانكه طبرسي و راغب گفته صلابت زمين است كه چاه كن چون بآنجا رسيد مي‌بيند كه از جوشيدن آب مانع است «اكدي فلان: قطع العطاء و بخل» يعني آيا ديدي آنكس را كه از حق رو گرداند و كمي انفاق كرد و قطع نمود؟ اين لفظ فقط يكبار در قرآن يافته است. در مصباح گفته: «الكدية: الارض الصلبة».

كذب:؛ ج 6، ص: 97

اشاره

كذب: (بر وزن وزر، و كتف) دروغ گفتن. صحاح و قاموس و اقرب و غيره هر دو وزن را مصدر گفته‌اند ولي استعمال قرآن نشان ميدهد كه كذب (بر وزن وزر) مصدر است مثل وَ إِنْ يَكُ كٰاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ غافر: 28. و كذب (بر وزن كتف) اسم مصدر است بمعني دروغ مثل يَفْتَرُونَ عَلَي اللّٰهِ الْكَذِبَ نساء: 50. چون كذب مفعول يفترون است لذا اسم است نه مصدر يعني بر خدا دروغ مي‌بندند.و اگر تنزّل كنيم بايد بگوئيم: كذب (بر وزن كتف) با آنكه مصدر است در قرآن پيوسته بمعني مفعول (مكذوب فيه) آمده علي هذا معني آيۀ فوق چنين است كه بر خدا شي‌ء مكذوب فيه نسبت ميدهند وَ جٰاؤُ عَليٰ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ يوسف: 18. يعني بر پيراهن يوسف خون دروغ و مكذوب فيه آوردند (خون ديگري بود بدروغ گفتند: خون يوسف است).كذب (بر وزن وزر) يكبار و كذب (بر وزن كتف) سي و دو بار در قرآن مجيد آمده است.مٰا كَذَبَ الْفُؤٰادُ مٰا رَأيٰ نجم: 11. «كذب» را در آيه با تشديد و تخفيف هر دو خوانده‌اند در قرآنها با تخفيف است فاعل «رأي» ظاهرا حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله است نه فؤاد اگر با تشديد بخوانيم معني چنين ميشود: قلب آنحضرت آنچه را كه با چشم ديد تكذيب نكرد و اگر با تخفيف بخوانيم شايد آن بمعني خطا باشد مثل «ما في
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 98
سمعه كذب» يعني در شنيدنش خطا نيست در اينصورت معني آيه چنين است: قلب خطا نكرد در آنچه ديد، در تفسير جلالين كذب را انكار معني كرده است.تكذيب: آنست كه ديگري را بدروغ نسبت دهي و بگوئي: دروغ ميگوئي چنانكه در صحاح گفته يا بمعني نسبت كذب و انكار است، ظاهرا آن در انسان بمعني اول است مثل كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِينَ شعراء: 105. و در غير انسان بمعني نسبت دروغ، نحو وَ كَذَّبَ بِهِ قَوْمُكَ وَ هُوَ الْحَقُّ انعام: 66. قوم تو قرآن را بدروغ نسبت دادند حال آنكه آن حقّ است.كاذب: دروغگو. وَ إِنْ يَكُ كٰاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ غافر: 28.كَذّاب: مبالغه است، يعني بسيار دروغگو. إِنَّ اللّٰهَ لٰا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّٰابٌ غافر: 28.كاذبة: مصدر است مثل عاقبة، عافية، باقية إِذٰا وَقَعَتِ الْوٰاقِعَةُ. لَيْسَ لِوَقْعَتِهٰا كٰاذِبَةٌ واقعة: 1 و 2. آنگاه كه قيامت تحقّق يابد و در وقوع آن دروغي نيست. در صحاح گفته آن اسم است (اسم فاعل) بجاي مصدر آيد. در آيۀ نٰاصِيَةٍ كٰاذِبَةٍ خٰاطِئَةٍ علق: 16. نسبت كذب بناصيه داده شده و آن اسم فاعل و يا مصدر بمعني فاعل است.كِذّاب: (بكسر كاف) مصدر باب تفعيل است كه مصدر آن بر وزن تفعيل، فعّال، تفعله و مفعّل مثل «مَزَّقْنٰاهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ» آيد وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا كِذّٰاباً نباء: 28. آيات ما را بسختي تكذيب كردند.

دقّت؛ ج 6، ص: 98

إِذٰا جٰاءَكَ الْمُنٰافِقُونَ قٰالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللّٰهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ لَكٰاذِبُونَ منافقون: 1. منافقان كه ميگفتند: «إِنَّكَ لَرَسُولُ اللّٰهِ» اين سخن حق و راست است چرا خدا فرموده: آنها دروغگويند؟مراد از دروغ عدم اعتقاد آنهاست
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 99
نه مقالشان، آنها كه ميگفتند: گواهي ميدهيم تو رسول خدائي چنين وانمود ميكردند كه عقيده و باطنشان نيز چنين است خدا فرمود در اين ادّعا دروغگويند.بعبارت ديگر چنانكه الميزان گفته: كذب مخبري است نه خبري. و بقول مجمع: هر كه چيز راستي را بگويد ولي در دل بآن عقيده نداشته باشد دروغگو است.نظام باستناد اين آيه ميگويد صدق خبر مطابقت آنست با اعتقاد متكلّم و كذب آن عدم مطابقت با اعتقاد او و اگر بگويد: آسمان زير پاي من است و معتقد باشد اين خبر راست است و در صورت عدم اعتقاد اگر بگويد: آسمان بالاي من است آن دروغ است.ولي محقّقان قول او را ردّ كرده‌اند.

كرب:؛ ج 6، ص: 99

كرب: اندوه شديد. راغب و جوهري قيد شدّت را افزوده‌اند ولي قاموس حزن مسلّط بر نفس گفته و در اقرب آمده: «كربه الغّمّ: اشتدّ عليه».قُلِ اللّٰهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْهٰا وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ انعام: 64. بگو: خدا شما را از آن و از هر اندوه ديگر نجات ميدهد وَ نَجَّيْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ صافات: 76. اگر كرب حزن شديد باشد وصف آن با عظيم نهايت شدّت را ميرساند اين لفظ چهار بار در قرآن مجيد ذكر شده: انعام: 64- انبياء: 76- صافات: 76 و 115.

كرّة:؛ ج 6، ص: 99

كرّة: رجوع و برگشتن. چنانكه در مجمع گفته است. لَوْ أَنَّ لَنٰا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَمٰا تَبَرَّؤُا مِنّٰا بقره: 167. اي كاش ما را برگشتي بود تا از آنها بيزاري ميجستيم چنانكه از ما بيزاري جستند آيۀ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ ملك: 4. معني آنرا بهتر روشن ميكند كه آن مانند «قعدت جلوسا» ميباشد يعني: و باز دوباره نظر بگردان.ثُمَّ رَدَدْنٰا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَ أَمْدَدْنٰاكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ اسراء: 6.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 100
مراد از كرّة رجوع دولت و اقتدار است چنانكه «أَمْدَدْنٰاكُمْ … » مبيّن آن ميباشد يعني سپس اقتدار و تسلّط را بر شما بر گردانديم و با اموال و اولاد مددتان داديم.

كرسي:؛ ج 6، ص: 100

اشاره

كرسي: سرير. تخت. راغب گفته: كرسيّ در تعارف عامّه اسم چيزيست كه بر آن مي‌نشينند. در قاموس و اقرب گويد: كرسي بضمّ و كسر كاف بمعني سرير است. وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَيْمٰانَ وَ أَلْقَيْنٰا عَليٰ كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنٰابَ ص: 34. سليمان را امتحان كرديم و بر سرير او جسدي انداختيم سپس انابه نمود رجوع شود به «سليمان» … يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لٰا يُحِيطُونَ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلّٰا بِمٰا شٰاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ لٰا يَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ بقره: 255.كرسيّ و سرير خدا كه بسموات و ارض محيط است چيست؟ميشود گفت: مراد از كرسي حكومت و قيوميّت و سلطه و تدبير خدا است چنانكه در صدر آيه فرموده: هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ … و اگر صدر آيه را تا وَسِعَ كُرْسِيُّهُ … بدقت مطالعه كنيم اين مطلب روشن خواهد شد مخصوصا با در نظر گرفتن وَ لٰا يَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ يعني نگهداري و تدبير آسمانها و زمين خدا را خسته نميكند و او والامقام و بزرگ است.بقول بعضي مراد از كرسي علم است و ميشود وَ لٰا يُحِيطُونَ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ عِلْمِهِ را بآن قرينه گرفت، بنا بر نظر اول، اين آيه نظير آيات وَ لِلّٰهِ مُلْكُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا مائده: 18. است. و آن از مراتب علم خداست الميزان نيز آنرا احاطۀ سلطنت الهي و ربوبيت و از مراتب علم خدا و سعه را بمعني حفظ كلّ شي‌ء گفته است.محمد عبده آنرا علم الهي ميداند.

نظري بروايات؛ ج 6، ص: 100

ظهور بعضي روايات در آنست كه كرسي مانند عرش هر دو موجود
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 101
خارجي و از عالم غيبند چنانكه در «عرش» مشروحا نقل و بيان شد، از بعضي روايات ظاهر ميشود كه كرسي قائم بعرش است و آنچه در عالم جاري ميشود از عرش بكرسي و از كرسي بعالم ميرسد (روايت حنّان بن سدير از امام صادق عليه السّلام در «عرش»).و از برخي از آنها روشن ميشود وسعت كرسي بيشتر از عرش است چنانكه در تفسير عياشي و غيره نقل شده است.1-عن الصّادق عليه السّلام «قال السّموات و الارض و جميع ما خلق اللّه في الكرسيّ» . 2-عن ابي عبد اللّه عليه السّلام قال: «قال ابو ذر يا رسول اللّه ما افضل ما انزل عليك؟ قال: آية الكرسيّ. ما السّموات السّبع و الارضون السّبع في الكرسيّ الا كحلقة ملقاة بارض بلاقع و انّ فضله علي العرش كفضل الفلات علي الحلقة» بصريح اين حديث فضل و فزوني كرسيّ بر عرش مانند بزرگي بيابان بر يك حلقۀ آهن است. 3- «عن زرارة قال: سألت ابا عبد اللّه عليه السّلام عن قول اللّه «وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ» وسع الكرسي او الكرسيّ وسع السّموات و الارض؟قال لا بل الكرسيّ وسع السّموات و الارض، و العرش و كلّ شي‌ء خلق اللّه في الكرسيّ» اين روايت نيز نظير سابق است.در كافي باب العرش و الكرسيّ نيز اين روايات و نظائرشان يافته است ايضا توحيد صدوق باب 52.گفته شد كه: ظهور روايات در موجود خارجي بودن كرسي است مگر آنكه كسي آنها را بعنايتي تأويل كند و اللّه العالم در توحيد صدوق باب 52 از حفض بن غياث نقل شده: «سألت ابا عبد اللّه عليه السّلام عن قول اللّه وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ قال: علمه» .

فضيلت آية الكرسي؛ ج 6، ص: 101

اللّٰهُ لٰا إِلٰهَ إِلّٰا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لٰا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لٰا نَوْمٌ، لَهُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 102
إِلّٰا بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لٰا يُحِيطُونَ بِشَيْ‌ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلّٰا بِمٰا شٰاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ لٰا يَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ بقره: 255.اين آيه مشهور به آية الكرسي است از صدر اول اسلام حتي در زمان حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله- چنانكه از روايات شيعه و اهل سنت بدست ميايد- باين نام معروف شده است.اين آيه توحيد خالص و قدرت و قيوميّت خداوند را در جهان به بهترين وجهي روشن و بيان ميكند توجه بالفاظ و معاني آن از توضيح دربارۀ آن بي‌نياز ميكند و چون داراي اين مقام و عظمت است لذا دربارۀ حفظ و خواندن و توجه بمعاني آن بيشتر توجّه شده و فضائلي دربارۀ آن نقل گرديده است. در تفسير برهان از امام صادق عليه السّلام منقول است: 1- «قال انّ لكلّ شي‌ء ذروة و ذروة القرآن آية الكرسيّ من قرءها مرّة صرف اللّه عنه الف مكروه من مكاره الدّنيا و الف مكروه من مكاره الآخرة، ايسر مكروه الدّنيا الفقر و ايسر مكروه الآخرة عذاب القبر و انّي لاستعين بها علي صعود الدّرجة» اين حديث در برهان از تفسير عياشي نقل شده و در نسخۀ ما از عياشي زيادتي در حديث هست كه وجه آنرا ندانستيم لذا آنرا بدون زيادت از برهان نقل كرديم.يعني براي هر چيز نخبه‌اي هست و نخبۀ قرآن و قلۀ قرآن آية الكرسي است، هر كه يكبار آنرا بخواند خداوند هزار ناگواري از ناگواريهاي دنيا و هزار ناگواري از ناگواريهاي آخرت را از او بگرداند، آسانترين ناگواري دنيا فقر و سهلترين ناگواري آخرت عذاب قبر است و من باميد ارتقاء درجه و مقامم آنرا ميخوانم.2- «قال ابو عبد اللّه عليه السّلام ألا اخبركم بما كان رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله يقول اذا آوي الي فراشه؟ قلت: بلي قال: كان يقرء آية الكرسيّ و يقول بسم اللّه آمنت باللّه و كفرت بالطاغوت اللهمّ احفظني في
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 103
منامي و في يقظتي» (برهان).از امير المؤمنين عليه السّلام در امالي شيخ نقل شده: از روزيكه كلام رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله را دربارۀ آية الكرسي شنيدم هيچ شب نخوابيدم مگر اينكه آنرا خواندم.

كرم:؛ ج 6، ص: 103

كرم: (بر وزن فرس) و كرامت بمعني سخاوت، شرافت، نفاست و عزّت است.در صحاح و قاموس گويد: «الكرم ضدّ اللؤم» يعني كرم ضدّ لئآمت است پس كريم بمعني سخي است چنانكه در دو كتاب فوق و اقرب الموارد آمده فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ نمل: 40. همانا پروردگار من بي‌نياز و سخاوتمند است.در مصباح فيومي و اقرب الموارد آمده: «كرم الشّي‌ء كرما: نفس و عزّ فهو كريم» بنا بر اين كريم بمعني نفيس و عزيز است فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ كَرِيمٍ يس: 11. او را بغفران و مزدي شريف و نفيس بشارت ده.راغب ميگويد: كرم اگر وصف خدا واقع شود مراد از آن احسان و نعمت آشكار خداست و اگر وصف انسان باشد نام اخلاق و افعال پسنديدۀ اوست كه از وي ظاهر ميشود بكسي كريم نگويند مگر بعد از آنكه آن اخلاق و افعالي از وي ظاهر شود و هر چيزيكه در نوع خود شريف است با كرم توصيف ميشود.پس در هر جا از قرآن لفظ كريم يا كرامت و يا فعل آن آمد با در نظر گرفتن تناسب محل ميشود آنرا بيكي از معاني چهار گانه كه در اول گفته شد گرفت.وَ لَقَدْ كَرَّمْنٰا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ … اسراء: 70. اولاد آدم را فضيلت داديم و شرافتمند كرديم و راه خشكي و دريا را بر وي گشوديم.أَ رَأَيْتَكَ هٰذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ اسراء: 62. بگو اين همان است كه بر من فضيلت دادي؟! وَ قٰالَ الَّذِي اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ يوسف: 21.آنكه يوسف را از مصر خريد بزنش گفت اقامت و سكونت او را در اين
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 104
خانه، گرامي دار.كريم: از اسماء حسني است، در غير خدا نيز بكار ميرود وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ نمل: 40. يٰا أَيُّهَا الْإِنْسٰانُ مٰا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ.الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوّٰاكَ … انفطار: 5 و 6.كريم فقط در اين دو آيه وصف حق تعالي آمده است.آنرا در خداوند جواد و منعم معني كرده‌اند «رجل كريم اي جواد.قوم كرام اي اجواد».لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ انفال: 74. طبرسي در اين آيه رزق كريم را عظيم و واسع و آنچه ناگواري در آن نيست و در ذيل آيۀ چهارم از همين سوره، بزرگ و پر قيمت معني كرده در اقرب الموارد آمده: «رِزْقٌ كَرِيمٌ ايْ كَثيٖرٌ» اينها همه مصداق شرافت و نفاست‌اند.مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلّٰا مَلَكٌ كَرِيمٌ يوسف: 31. اين بشر نيست بلكه فرشته‌اي است بزرگوار. ايضا آيۀ هفدهم از سورۀ دخان و چهلم از حاقّه و غيره.لٰا إِلٰهَ إِلّٰا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ مؤمنون: 116. إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ واقعة: 77. وصف عرش در تمام آيات و در آيۀ 74 همين سوره «عظيم» و فقط در آيۀ فوق «كريم» آمده است، شايد آن نيز بمعني عظيم و شايد بمعني محترم و شرافتمند باشد: عرش محترميكه مصدر دستورات امور عالم است. طبرسي آنرا نيكو معني كرده و فرمايد: كريم در جمادات بمعني نيكو است.قرآن كريم: يعني قرآن شريف و محترم و گرانقدر.جمع كريم كرام است بكسر اول بِأَيْدِي سَفَرَةٍ. كِرٰامٍ بَرَرَةٍ عبس: 15 و 16. با دست يا در دست نويسندگاني كه بزرگواران و نيكوكارانند وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ. كِرٰاماً كٰاتِبِينَ انفطار: 10 و 11.اكرم: اسم تفضيل است
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 105
إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ حجرات: 13.محترمترين و شريفترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شما است اين آيه همان است كه افتخارات پوچ را زير پا گذاشته و ارزش انسان را در پيشگاه خدا فقط در تقوي برسميت ميشناساند و اگر پيامبران و امامان و فقهاء و نظير آنها را محترم ميداريم آنهم از «اتقي» بودنست و اگر سيّدي را بخاطر اجدادش محترم بداريم باز منتهي به «اتقي» بودن اجدادش ميباشد.اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ. الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ علق: 3 و 4. شايد مراد از اكرم آنست كه عطاي خدا ما فوق عطاها است لذا در مجمع «اعظم كرما» كه كرم هيچ كريم باو نميرسد گفته است.مكرم (بصيغۀ فاعل) عزيز كننده.وَ مَنْ يُهِنِ اللّٰهُ فَمٰا لَهُ مِنْ مُكْرِمٍ حج: 18. هر كه خدا خوارش كند او را عزيز دارنده‌اي نيست. مكرم (بصيغۀ مفعول) عزيز و شريف بَلْ عِبٰادٌ مُكْرَمُونَ انبياء: 26. بلكه بندگاني شريف‌اند مكرّمة (بصيغۀ مفعول) از باب تفعيل نيز بدان معني است فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ. مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ عبس: 13 و 14.وَ يَبْقيٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلٰالِ وَ الْإِكْرٰامِ رحمن: 27. تَبٰارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلٰالِ وَ الْإِكْرٰامِ رحمن: 78. اكرام مانند تكريم در كتب لغت متعدّي آمده است «اكرم فلانا: شرّفه» در مفردات گفته: اكرام و تكريم آنست كه بكسي نفع خالصي يا شي‌ء شريفي رسانده شود.خداوند داراي دو گونه صفات است: صفات جلال مثل عظمت، كبرياء، عزّت، غلبه، پاكي و غيره و صفات جمال كه مبيّن مقام نعمت و افاضۀ رحمت‌اند مثل علم، قدرت، جود، رحمت و غيره. لفظ «ذُو الْجَلٰالِ» راجع بصفات جلال و عظمت و لفظ «الْإِكْرٰامِ» راجع بصفات جمال و نعمت و رحمت است پس اكرام در
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 106
مقام افاضۀ رحمت و نعمت ببندگان است. معني آيۀ اول چنين ميشود: مي‌ماند پروردگارت كه داراي صفات جلال و جمال است خدائي كه در مقام ذات بالاتر از همه و در مقام نعمت، معطي و مفيض همۀ نعمتها است. در كشّاف از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله نقل شده: «ألظّوا بيا ذا الجلال و الاكرام» بخواندن خدا با اين جمله مداومت كنيد و آنحضرت كسي را ديد كه نماز ميخواند و ميگفت يا ذا الجلال و الاكرام فرمود: دعايت مستجاب شد.

كره:؛ ج 6، ص: 106

كره: (بر وزن فلس و قفل) ناپسند داشتن و امتناع. «كره الشّي‌ء كرها و كراهة: ضدّ احبّه» ايضا كره (بفتح اول) بمعني ناپسند شدن است. «كره الامر: قبح». لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَ يُبْطِلَ الْبٰاطِلَ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ انفال: 8.تا حق را ثابت و باطل را ابطال كند هر چند گناهكاران ناپسند دارند.در صحاح، قاموس، مصباح، مفردات و اقرب نقل شده: كره بفتح اول ناپسندي و مشقّتي است كه از خارج بر شخص وارد و تحميل شود و بضمّ اول مشقّتي كه از درون و نفس انسان باشد.اين مطلب مورد تأييد قرآن مجيد است زيرا فقط در سه جا كره بضمّ اول آمده كه هر سه راجع بمشقت نفسي و دروني است كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتٰالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ بقره: 216.وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَيْهِ إِحْسٰاناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً احقاف: 15. معلوم است كه كره در هر دو آيه از درون آدمي است نه از خارج.كره بفتح اول پنج بار بكار رفته و ظاهرا همه از خارج است مثل فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً فصلت: 11. بآسمانها و زمين گفت: بيائيد با رغبت يا كراهت يعني حتما بايد فرمان بريد اگر برغبت نباشد مجبوريد.يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لٰا يَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّسٰاءَ كَرْهاً نساء: 19.در تفسير عياشي از امام صادق عليه السّلام نقل
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 107
شده مراد از آيه كسي است كه دختر يتيمي را در نزد خود دارد و از اقارب او است و وي را از ازدواج منع ميكند و باو ضرر مي‌زند (باين اميد كه پس از مرگ اموال او را وارث شود) اين سخن با آيه كاملا تطبيق ميكند نه آنچه گفته‌اند: پس از مرگ پدر نامادري را ارث مي‌بردند أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النّٰاسَ حَتّٰي يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ يونس: 99. آيا تو مردم را ميتواني مجبور كني تا مؤمن باشند. وَ لٰا تُكْرِهُوا فَتَيٰاتِكُمْ عَلَي الْبِغٰاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً نور: 33. كنيزان جوان را اگر خواهان عفّت‌اند بزنا مجبور نكنيد «ان» شرطيّه است و مفهوم شرط در آن نيست زيرا در صورت عدم ارادۀ تحصّن اجبار معني ندارد.تكريه: آنست كه چيزي را در نظر انسان مكروه گرداني مقابل تحبيب حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمٰانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيٰانَ حجرات: 7. خدا ايمان را بر شما محبوب داشت و آنرا در دلهايتان زيبا و كفر و فسق و عصيان را مبغوض گردانيد.لٰا إِكْرٰاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقيٰ لَا انْفِصٰامَ لَهٰا بقره: 256.يعني اجباري در دين نيست زيرا راه حق و راه ضلالت هر دو آشكار شده و از همديگر مشخّص‌اند ديگر فَمَنْ شٰاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَ مَنْ شٰاءَ فَلْيَكْفُرْ … كهف: 29. لفظ «فِي الدِّينِ» دلالت دارد بر آنكه در مجموع متن دين اعم از اعتقاد و احكام اجباري نيست.مراد از «الدين» اسلام و يا مطلق اديان آسماني است.اين آيه يا اخبار است و يا حكم و تشريع در قالب اخبار در صورت اول نيز باز منتج حكم تشريعي است.و چون اين آيه بظاهر با آيات جهاد مخالف است لذا عدّه‌اي آنرا منسوخ دانسته‌اند، حال آنكه علت اين حكم همان تبيّن رشد از غيّ است و ناسخ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 108
تا علت حكم را از بين نبرده نمي‌تواند حكم را از بين ببرد چنانكه معلوم است و چون اين علت از بين رفتني نيست پس حكم نيز منسوخ نخواهد بود.بعضي از بزرگان آيه را يك قضيّۀ تكويني و طبيعي گرفته و مجموع دين را اعتقاد دانسته و اعمال را نيز باعتقاد برگردانده و گفته: اعتقاد و ايمان از امور قلبي است و اكراه و اجبار را در آنها راهي نيست زيرا اجبار فقط در اعمال ظاهري و حركات بدني مؤثر است و ايمان و اعتقاد بوسيلۀ براهين ميشود بآن رسيد لذا لٰا إِكْرٰاهَ فِي الدِّينِ يك قاعدۀ تكويني است، در اين صورت آيه اخبار است نه تشريع.بعضي در ردّ اين سخن گفته‌اند: عقائد قلبي اكراه پذير نيست لذا مورد نفي اكراه نميباشد. ولي اين در صورتي است كه آيه در مقام تشريع باشد نه اخبار.نگارنده گويد: در «قتل» از آيات قرآن و جنگهاي حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله استظهار كرديم كه در اسلام جنگ تعرّضي نيست و آنحضرت فقط با پيمان شكنان و آنانكه در فكر حمله باسلام بودند و يا مزاحمت ميكردند جنگيده است. علي هذا جنگ در اسلام براي تحميل دين و عقيده نيست بلكه براي از بين بردن مزاحم و تصفيۀ جوّ اسلامي از وجود اخلالگران و باز كردن راه تبليغ و خواباندن فتنه و بر سر جاي نشاندن كساني است كه بفكر اخلال و حمله‌اند.حتي آيۀ وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰي لٰا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّٰهِ انفال، 39.معنايش آن نيست كه دين را بر آنها تحميل كنيد بلكه مراد آنست كه با اين مزاحمان بجنگيد و فتنه‌ايكه بر پا كرده‌اند يا ميخواهند بكنند از بين ببريد و عبادت و بندگي فقط براي خدا باشد لذا در ذيل آيه فرموده فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللّٰهَ بِمٰا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ اگر از فتنه انگيزي دست بردارند، خدا بكارشان داناست و در آيه 61 همين
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 109
سوره فرموده: وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهٰا وَ تَوَكَّلْ عَلَي اللّٰهِ.اتفاقا چنانكه گفته‌اند: جنگهاي آنحضرت براي رفع اكراه بود كه كفّار ميخواستند مسلمانان را به بت پرستي مجبور كنند و در هر جا بسراغ آنها ميرفتند.پس اسلام ميجنگد تا مزاحم را از ميان بردارد. تا موجوديّت خويش را حفظ كند. تا راه فطرت توحيدي را باز كند. تا كفّار را از فكر حمله و اخلالگري باز دارد. نه دين را بكسي تحميل كند زيرا قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ رجوع شود به «قتل».

كسب:؛ ج 6، ص: 109

كسب: كاريكه براي جلب نفع يا دفع ضرر است (مجمع) كسب مال و علم، طلبيدن آندو است، كسب اثم متحمل شدن بگناه و انجام دادن آن است.راغب گفته: كسب در آنچه شخص براي خود يا براي ديگري ميكند، بكار رود لذا گاهي بدو مفعول متعدّي شود مثل «كسبت فلانا كذا» ولي اكتساب در آنست كه فقط كه براي خود كسب كند پس هر اكتساب كسب است و هر كسبي اكتساب نيست.ناگفته نماند: كسب در كارهاي خير و شرّ هر دو بكار رفته ولي اكثرا در عمل بد است. در آيۀ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمٰانِهٰا خَيْراً انعام: 158. و آيۀ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنٰا آتِنٰا فِي الدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً … أُولٰئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمّٰا كَسَبُوا بقره: 202. در كار خير بكار رفته و در آيۀ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا جَزٰاءً بِمٰا كَسَبٰا مائده: 38.و غيره در كار بد و گناه آمده است.اكتساب: لٰا يُكَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلّٰا وُسْعَهٰا لَهٰا مٰا كَسَبَتْ وَ عَلَيْهٰا مَا اكْتَسَبَتْ بقره: 286. طبرسي ما بين كسب و اكتساب فرقي قائل نيست.ايضا قاموس و اقرب الموارد و در صحاح تصريح كرده كه كسب و اكتساب هر دو بيك معني‌اند.بنا بر آنكه از راغب نقل شد اكتساب مخصوص بكسب انسان است براي خود. ولي اين مطلب در آيات قابل
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 110
پياده شدن نيست، زيرا كسب و اكتساب در همه جا از قرآن دربارۀ كسب انسان براي خويش است.زمخشري دربارۀ آيه فوق گفته: چون در اكتساب مطاوعه هست آمدن اكتساب در عمل بد اشاره است كه شرّ از مشتهيات نفس و نفس بآن منجذب است و چون در كار خير اين حالت نيست لذا كسب بكار رفته.المنار قول زمخشري را پسنديده ولي بعكس نقل ميكند.نگارنده گويد: ظاهرا فرق مهمّي ميان كسب و اكتساب نباشد در كتب ادب نيز تصريح كرده‌اند كه افتعل بمعني فعل ميايد.اكتساب در قرآن در تحمّل و كسب كار شرّ آمده چنانكه گذشت و نيز در كار نيك مثل لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ نساء: 32.

كسد:؛ ج 6، ص: 110

كسد: وَ أَمْوٰالٌ اقْتَرَفْتُمُوهٰا وَ تِجٰارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسٰادَهٰا توبه: 24.كساد تجارت آنست كه راغب و خريدارش كم باشد يعني امواليكه بدست آورده‌ايد و تجارتيكه از كساد آن ميهراسيد. اين لفظ يكبار بيشتر در قرآن مجيد نيامده است.

كسف:؛ ج 6، ص: 110

كسف: بكسر كاف و سكون سين و نيز (بر وزن عنب) هر دو جمع كسفة است و آن بمعني قطعه و تكّه ميباشد وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّمٰاءِ سٰاقِطاً يَقُولُوا سَحٰابٌ مَرْكُومٌ طور: 44.كسف بسكون سين فقط در اين آيه آمده و آن شايد مفرد بكار رفته و يا وصف «سٰاقِطاً» باعتبار لفظ آن است يعني: و اگر به بينند كه قطعه‌اي از آسمان در حال افتادن بر سر آنهاست از كثرت طغيان باور نكرده- گويند ابري متراكم است.أَوْ تُسْقِطَ السَّمٰاءَ كَمٰا زَعَمْتَ عَلَيْنٰا كِسَفاً اسراء: 92. كسف در اين آيه و شعراء: 187- روم: 48- سباء: 9.بر وزن عنب آمده و بمعني تكّه‌ها و قطعه‌ها است. يعني: يا آنكه آسمانرا تكه تكه بر ما چنانكه گفتي فرود آوري.

كسل:؛ ج 6، ص: 110

كسل: بفتح كاف و سين بمعني
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 111
سستي در آنچه نبايد در آن سستي كرد و لذا مذموم است راغب و ديگران گفته‌اند: «الكسل التّثاقل عمّا لا ينبغي التّثاقل عنه» كسل بفتح كاف و كسر سين و كسلان بمعني سست و بي‌حال است جمع آن كسالي بضمّ و فتح كاف آيد وَ إِذٰا قٰامُوا إِلَي الصَّلٰاةِ قٰامُوا كُسٰاليٰ يُرٰاؤُنَ النّٰاسَ نساء: 142.چون بنماز برخيزند بي‌حال و كسل برخيزند و بمردم ريا كنند ايضا وَ لٰا يَأْتُونَ الصَّلٰاةَ إِلّٰا وَ هُمْ كُسٰاليٰ توبه: 54. هر دو آيه دربارۀ منافقان است. اين لفظ تنها دو بار در قرآن آمده است.

كسو:؛ ج 6، ص: 111

كسو: كساء و كسوة بمعني لباس است وَ عَلَي الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بقره: 233. بر عهدۀ پدر شير خوار است طعام و لباس زنان مرضعه.كسا و اكساء هر دو بمعني پوشاندن لباس است فَكَسَوْنَا الْعِظٰامَ لَحْماً مؤمنون: 14. پس استخوانها را گوشت پوشانديم وَ ارْزُقُوهُمْ فِيهٰا وَ اكْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفاً نساء: 5. از اموال بسفيهان طعام و لباس بدهيد، و با آنها متعارف سخن گوئيد.

كشط:؛ ج 6، ص: 111

كشط: برداشتن چيزي از روي چيزيكه آنرا پوشانده است. برداشتن پرده از روي چيزي كندن پوست شتر.عرب در كندن پوست شتر لفظ سلخ بكار نمي‌برد بلكه كشط گويد. وَ إِذَا السَّمٰاءُ كُشِطَتْ تكوير: 11. آنگاه كه آسمان كنده و برداشته شود. آيه از علائم قيامت است اگر مراد از سماء هواي محيط بر زمين باشد مراد آنست كه طبقات جوّ از اطراف زمين كنده و برداشته شود و اگر غير از هوا باشد باز مراد همان كنده شدن است اين لفظ فقط يكبار در قرآن آمده است.

كشف:؛ ج 6، ص: 111

كشف: اظهار و ازاله «كشف الشّي‌ء كشفا: اظهره- كشف اللّه غمّه: ازاله» و اگر گويند «كشفت الثّوب عن الوجه» معنايش آنست كه لباس را از چهره برداشتم. ثُمَّ إِذٰا كَشَفَ الضُّرَّ عَنْكُمْ إِذٰا فَرِيقٌ مِنْكُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 112
نحل: 54. سپس چون گرفتاري را از شما برداشت گروهي از شما به پروردگارشان مشرك ميشوند. فَلَمّٰا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ سٰاقَيْهٰا نمل: 44. چون آن كاخ را ديد گمان كرد آب وسيعي است هر دو ساق خود را عريان كرد و لباس از ساقهايش بالا زد.أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ نمل: 62. يا كيست آنكه مضطر را جواب ميدهد و ناگوار را از بين ميبرد.أَزِفَتِ الْآزِفَةُ. لَيْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اللّٰهِ كٰاشِفَةٌ نجم: 57 و 58. «آزفة» بمعني نزديك شونده از اسماء قيامت است وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَةِ مؤمن: 18. مراد از كشف چنانكه الميزان گفته از بين بردن شدائد قيامت است و كاشفة صفت نفس است يعني: قيامت نزديك شد و هيچ شخصي جز خدا قدرت ندارد شدائد آنرا از بين ببرد.يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سٰاقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَي السُّجُودِ فَلٰا يَسْتَطِيعُونَ قلم: 42.كشف ساق عبارت است از اشتداد امر. طبرسي نقل كرده: شخص چون در كار بزرگي واقع شود احتياج بتلاش پيدا ميكند و لباس را از ساق بالا ميزند پس كشف ساق استعاره است از شدت.در كشاف گفته: آن بمعني يوم يشتد الامر است و گرنه آنروز نه ساق هست و نه كشف چنانكه بشخص بي‌دست بخيل گوئي: دستش بسته است، حال آنكه نه دستي هست و نه زنجيري آن فقط مثلي است براي بخيل يعني روزي كار بشدت و سختي ميرسد و كفّار بسجود خوانده ميشوند ولي نميتوانند.در كتب اهل سنّت از جمله تفسير ابن كثير و غيره نقل شده: ابو سعيد خدري گويد: از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله شنيدم فرمود: خداوند ساق پاي خويش را روز قيامت آشكار ميكند هر كه در دنيا سجده كرده بسجده ميافتد و آنانكه با ريا سجده كرده‌اند ميخواهند سجده كنند پشتشان مانند تخته ميشود و
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 113
نتوانند، آنگاه ابن كثير گويد اين حديث در صحيح بخاري و مسلم و غيره نقل شده است.نگارنده گويد: معاذ اللّه از اين احاديث زمخشري آنرا بابن مسعود نسبت داده و آنرا ردّ و قائل آنرا تقبيح ميكند. در الميزان سه حديث در اين باره از درّ المنثور نقل كرده و گويد هر سه مبني بر تشبيه‌اند كه مخالف عقل و نصّ قرآن است بايد طرح كرد يا تأويل نمود.

كظم:؛ ج 6، ص: 113

كظم: (بر وزن فلس) مجراي تنفّس چنانكه راغب و ديگران گفته‌اند ايضا كظم حبس و نگهداري غيظ است در سينه خواه بواسطۀ عفوّ باشد يا نه.طبرسي فرمايد: اصل كظم بستن دهان مشك است پس از پر شدن «كظمت القربة» يعني دهان مشك را پس از پر كردن بستم «فلان كظيم و مكظوم» آنوقت گويند كه پر از غصّه يا پر از خشم باشد و انتقام نگيرد.وَ الْكٰاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعٰافِينَ عَنِ النّٰاسِ آل عمران: 134. آنان كه خشم خويش را فرو برند و حبس كنند و انتقام نگيرند و آنانكه از مردم عفو ميكنند.وَ لٰا تَكُنْ كَصٰاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نٰاديٰ وَ هُوَ مَكْظُومٌ قلم: 48. ظاهرا مكظوم بمعني پر از غصه است يعني مانند يونس عليه السّلام مباش آنوقت كه خدا را خواند و پر از اندوه بود.وَ ابْيَضَّتْ عَيْنٰاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ يوسف: 84. از اندوه هر دو چشمش سفيد شد و وجودش پر از اندوه بود.وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثيٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ كَظِيمٌ نحل: 58.ظاهرا مراد اندوهگين و خشمگين است يعني: چون بيكي بشارت دختر دهند چهره‌اش سياه ميشود حال آنكه بشدت اندوهگين و غضبناك است.

كعب:؛ ج 6، ص: 113

كعب: كعوب و كعابة بزرگ شدن و بر آمدن پستان دختر است (قاموس) كاعب دختر نار پستان جمع آن كواعب است إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفٰازاً … وَ كَوٰاعِبَ أَتْرٰاباً نباء: 31 و 33. براي
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 114
پرهيزكاران نجات هست … و نار پستانهاي همسن مال آنهاست.وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَي الْكَعْبَيْنِ مائده: 6. «أَرْجُلَكُمْ» هم با كسر و هم با فتح خوانده شده ولي شهرت در فتح است، آن در صورت فتح عطف است بمحلّ «رؤوسكم» كه مفتوح است زيرا مفعول «وَ امْسَحُوا» است و در صورت كسر عطف است بر لفظ «رؤوسكم» و در هر دو حال وجوب مسح پاها را ميرساند، ناشيانه است كه بگوئيم در صورت فتح عطف است به «أَيْدِيَكُمْ» و وجوب غسل پا را ميرساند. زيرا لفظ «وَ امْسَحُوا» مانع از آنست كه عطف به مفعول «فَاغْسِلُوا» باشد رجوع شود به «رفق- مرفق».امّا كعبين كه مفردش كعب است آيا مراد از آن مفصل پا است يا برجستگي استخوان روي پا يعني قوزك پا؟ طبرسي فرموده: كعبين نزد اماميّه عبارتند از دو استخوان روي پا (قوزك) ولي جمهور مفسران و فقهاء گفته‌اند مراد دو استخوان ساقها است يعني دو قوزك ساقها كه در انتهاي استخوان ساق و در مفصل ساق و پا هستند.نگارنده گويد: علي هذا در هر پا دو كعب هست در مجمع فرموده: اماميّه در ردّ اين سخن گفته‌اند: اگر مراد دو قوزك انتهاي ساق باشد لازم بود «الي الكعاب» آيد زيرا مسح بچهار كعب است. بنظر نگارنده: تثنيه آمدن كعبين براي آنست كه بفهماند در هر پا يك كعب وجود دارد دربارۀ دستها كه «المرافق» آمده روشن است كه نسبت بعموم مردم است و گرنه معلوم است كه هر شخص دو مرفق دارد و اگر «الي الكعاب» گفته ميشد بيشتر احتمال ميرفت كه در هر پا دو قوزك مراد است.ناگفته نماند از مجمع نقل شد كه در نزد اماميّه كعب قوزك پاست در مستمسك عروه فرموده: شيخ در تهذيب بر آن ادعاي اجماع كرده، از معتبر نقل شده كه آن مذهب اهل
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 115
بيت عليهم السلام است و نيز از ذكري و محكّي انتصار و محكّي خلاف ادعاي اجتماع نقل شده ولي علّامه در مختلف و ديگران كعب را مفصل پا دانسته‌اند و آن موافق احتياط است چنانكه سيّد در عروة فرموده است.امّا قول اهل لغت: در قاموس گفته: كعب قوزك روي پا و دو قوزك در دو طرف پا و هر مفصل است. همچنين است قول اقرب الموارد. جوهري آنرا استخوان برجسته نزد مفصل ميداند بالاتر از قوزك.در مصباح گويد: اصمعي و جماعتي آنرا دو قوزك در دو طرف پا دانسته‌اند، ابن اعرابي و جماعتي آنرا مفصل ميان پا و ساق گفته‌اند.قول راغب نيز ظاهرا مانند جوهري است.

كعبه:؛ ج 6، ص: 115

اشاره

كعبه: جَعَلَ اللّٰهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ قِيٰاماً لِلنّٰاسِ وَ الشَّهْرَ الْحَرٰامَ وَ الْهَدْيَ وَ الْقَلٰائِدَ ذٰلِكَ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ يَعْلَمُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ وَ أَنَّ اللّٰهَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ مائده: 97. اول بالفاظ آيه توجّه كنيم: «الْكَعْبَةَ».در معناي كعب بر آمدگي و بالا آمدن ملحوظ و يا اصل معناي آنست چنانكه از كواعب و كعب (بمعني قوزك) دانسته شد لذا هر اطاق مربّع را كعبه گويند زيرا چهار زاويه آن شكل بر آمدگي دارند، بيت اللّه الحرام را بدين اعتبار كعبه گفته‌اند (مجمع) مراد از مربّع مكعب است. «قيام» بمعني قوام و ما يقوم به الشّي‌ء است اموال قيام زندگي است يعني زندگي قوامش با اموال است و بدون مال زندگي روي پاي خود نميايستد. پس كعبه مايه قوام مردم است و نشان دهندۀ زندگي استوار و سعادتمند. «لِلنّٰاسِ» دلالت دارد كه كعبه براي عموم مردم اين حكم را دارد نه فقط براي مسلمين «الشَّهْرَ الْحَرٰامَ» يعني ماه محترمي كه جنگ در آن حرام است يعني ماه صلح. «الْهَدْيَ» مطلق قرباني در راه خدا «الْقَلٰائِدَ» قربانيهاي طوقدار.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 116
اكنون مقداري از اعمال حجّ را كه در جوار كعبه انجام داده ميشود بنظر آوريم: 1- ماه صلح: حجّ بايد در ماه ذو الحجه باشد كه يكي از ماههاي حرام است يعني بايد در ماه صلح واقع شود ماهيكه جنگ در آن حرام است. ماهيكه بايد جنگ در آن بالاجبار قطع شود.2- احرام بستن از ميقات. يعني پوشيدن دو جامۀ ساده كه تمام تشخّص‌ها، منصبها و مقامها كه لباس حكايت از آنها دارد با پوشيدن جامۀ احرام از بين ميرود، همه در يك رنگ توأم با سرود توحيد لبّيك اللّهمّ لبّيك لبّيك لا شريك لك لبّيك. بلي خدايا بلي. بلي تو همتائي نداري بلي آمدم. خدا تو خوانده بودي كه بيايم آمدم. همه برادر. همه برابر، هدف خدا، كلام: سرود توحيد.3- طواف بر اطراف كعبه: يعني دور زدن بر گرد ستون توحيد، خانۀ توحيد، خانۀ بي‌آلايش، خانۀ خدا، خانۀ مردم، لباس پاك، بدن پاك، بدن با طهارت، شروع از يك نقطه و اتمام در آن، با يكنواختي كاملا ممتاز.4- وقوف بعرفات و مشعر: تشكيل دو اردوگاه توحيد. اردوگاه عرفات و اردوگاه بيابان مشعر. همه در يك اردوگاه. همرنگ در عمل، همرنگ در لباس، همه جا خدا، همه جا فرمان خدا، همه جا بندۀ خدا، يكنواخت بي‌سابقه، توجّه‌ها بخدا، بآفرينندۀ موجودات به تنها وجوديكه لايق پرستش است.5- روز قربان. اينجا بيابان «مني» است اينجا سه ستون دارد. سه جمره سه مجسّمۀ شيطان و نفس پليد. سه نمايندۀ شرك. بايد آنها را سنگباران كرد. سنگسار كرد. اول همه بطرف ستون و جمرۀ عقبه ميروند و آنرا سنگباران ميكنند. اي شيطان بيزارم از تو.اي نفس امّاره بيزارم از تو. اي شيطان گم شو. زير سنگهاي تنفّرم خورد شو.من بندۀ خدايم نه بندۀ تو «هٰذٰا فِرٰاقُ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 117
بَيْنِي وَ بَيْنِكَ».6- پس از سنگباران شيطان و پليدي، نوبت ذبح قرباني و خوردن از آن است و خوراندن بديگران فَكُلُوا مِنْهٰا وَ أَطْعِمُوا الْقٰانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ حجّ: 36. آيا آن نشانه از كشتن پليدي و نفس است؟ يا حكايت عمل ابراهيم عليه السّلام آن پاك مرد خدا پرست و آن بت شكن و بنيان گذار كعبه كه عزيز- ترين قرباني (اسماعيل) را در راه خدا بقربانگاه آورد؟يا مراد آنست كه پس از تيرباران كردن نفس و شيطان ديگر موجودي هستم كه هم براي خود و هم براي ديگران كار ميكنم هم ميخورم، هم ميخورانم، هم خدا را در نظر ميگيرم كه قرباني را بايد براي خدا كرد و هم ميخورم و هم مي‌خورانم؟رويهم رفته در كعبه و شهر حرام و قرباني چند چيز محسوس است: 1- حكومت واحدۀ خدا كه بر همه مسيطر است يك قانون. يك حكومت. يك مبدأ.2- يكنواخت بودن، از بين رفتن امتيازات، خنثي شدن تبعيضات پوچ سياه پوست و سفيد پوستي و تبعيضات نژادي، يكسان بودن همه در برابر قانون.3- ماه صلح. كوبيدن اهريمن جنگ و خونريزي، حكومت سازش، زندگي مسالمت آميز.4- خوردن خود و ديگران از نعمت خدا يعني در راه خدا هم براي خود هستم و هم براي ديگران.5- عجب اين است كه اينها فقط بحكم تئوري و در قالب الفاظ نيست بلكه با دست رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله طرح ريزي و پياده شده و همه ساله بايد در يك اجتماع يكميليون نفري آزمايش و عملي شود.يعني: سعادت بشر در چهار چيز است: اول: حكومت واحد جهاني، حكومت توحيد و خدا پرستي تا توحيد حكومت نكند هيچ حكومتي سعادت
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 118
بشر را تأمين نخواهد كرد.دوم: لغو تبعيضات و امتيازات پوچ و يكسان بودن همه در برابر قانون و رسيدن همه بحقوق حقّۀ خويش. لغو ناسيوناليستي.سوم: كار هم براي خود و هم براي ديگران قانون عظيم خوردن و خوراندن كه بعموم جهانيان گسترده شود. نعمت خدا براي همه باشد.چهارم: زندگي مسالمت آميز.صلح جهاني. كوبيدن اهريمن جنگ.كعبه: يعني اطاق مربع. بناي چهار ضلعي كه نتيجۀ نمايش آن چهار اصل فوق براي قوام زندگي سعادتمندانۀ بشر است «جَعَلَ اللّٰهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ قِيٰاماً لِلنّٰاسِ».و لذاست كه در ذيل آيه فرموده: «اين براي آنست كه بدانيد خداوند بآنچه در آسمانها و زمين هست و نيز بهمه چيز داناست.

نكاتي چند؛ ج 6، ص: 118

1- كعبه و شهر مكّه و قسمتي از اطراف شهر، كه حدودي مشخّص دارد حرم خوانده ميشود هر كه در خارج از حرام جنايتي كرد يا مخالف حكومت وقت شد يا بعللي قابل تعقيب بود و بحرم پناه برد و داخل حرم شد او در امان است نميشود او را در آنجا تعقيب كرد و بازداشت نمود بلكه حكومت دستور ميدهد تا بيشتر از حدّ متعارف بوي طعام نفروشند و آب بيشتر از حدّ ندهند و چون در اثر اين تضييق از حرم خارج شود بازداشت شده، تسليم قانون ميگردد وَ مَنْ دَخَلَهُ كٰانَ آمِناً آل عمران: 97. گر چه ضمير «دَخَلَهُ» راجع به بيت است ولي چنانكه گفته‌اند: همۀ حرم مراد است.علي هذا در اسلام محل امني وجود دارد كه مخالفان حكومت‌ها و اشخاص قابل تعقيب ميتوانند با پناه بردن بآنجا در كار خود نقشه‌كشي كنند و براي خود و ملّت فكر كنند و گرنه حكومتها با اختناق عجيبي كه بوجود آورده و مياورند افكار همه را، حق يا باطل در مغزشان خفه خواهند كرد ولي اينگونه اشخاص
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 119
ميتوانند بي‌آنكه نظم حرم را بهم بزنند نقشه‌هاي خويش را ارائه دهند لذاست كه حسين بن علي عليهما السلام در زمان معاويه در مكّه سخنراني ميكرد و از كارهاي حكومت انتقاد ميفرمود.و بدين جهت است كه مخالفان بمكّه پناهنده ميشدند عبد اللّه زبير از دست يزيد بآنجا رفت. بعضي از حاكمان ولايات در زمان علي عليه السّلام از بيت المال دزدي كرد و بآنجا گريخت و حتي حضرت ابا عبد اللّه الحسين عليه السّلام از دست حاكم مدينه بدانجا پناه برد، اين يك فكر اساسي و حكم اساسي در اسلام است.هايدپارك لندن كه از مصونيّت برخوردار است و احزاب ميتوانند بدون مزاحمت پليس در آنجا سخنراني كنند و از دولت انتقاد نمايند قرنها بعد از اسلام رسميت يافته است.2- طواف بدور كعبه بايد طوري باشد كه طرف چپ طواف كننده هميشه بطرف كعبه باشد. و نيز حجر اسماعيل كه ديواري هلالي شكل در كنار كعبه است بايد داخل در طواف باشد بدين ترتيب طواف كعبه بشكل بيضي است نه مربع و از غرب بشرق است نه عكس آن.ناگفته نماند جهت حركت وضعي و انتقالي زمين و جهت حركت خورشيد و سيّارات آن همه از غرب بشرق و همه در مدار بيضي حركت ميكنند. در طواف كعبه نيز اگر كسي روي بام كعبه بايستد خواهد ديد كه طواف كنندگان از طرف راست او ميايند و بطرف چپ ميروند همينطور اگر چند شب متوالي رو بجنوب ايستاده حركت ماه را ملاحظه كند خواهد ديد كه ماه از طرف راست او بطرف چپ حركت ميكند (از كتاب آغاز و انجام جهان) پس حاجيان در طواف كعبه همگام با حركت سيّارات از غرب بشرق و بيضي حركت ميكنند.3- فريد وجدي در دائرة المعارف مادۀ كعب گويد: كعبه كه بشكل مربع است با سنگهاي سخت و كبود رنگ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 120
بنا شده ارتفاع آن به شانزده متر ميرسد. طول ديواري كه ناودان در آنست است 10 متر و 10 سانتيمتر و طول ضلعيكه درب كعبه در آن قرار گرفته 12 متر است و درب آن از زمين 2 متر فاصله دارد و در زاويۀ چپ درب آن حجر الاسود در ديوار قرار گرفته بارتفاع يكمتر و نيم از زمين.در الميزان ج 3 ص 396 نيز اين مطالب نقل شده و ظاهرا از دائرة- المعارف اخذ شده.ولي بنظر نگارنده ارتفاع كعبه كمتر از 16 متر است و شايد در حدود 8 متر باشد.ناگفته نماند: بناي كعبه چهار گوش است و هر يك از زواياي آن متوجّه يكي از جهات چهار گانه است تا امواج هوا و فشار باد موقع برخورد بآن بشكند و سبب تزلزل و ويراني نگردد گويند: اهرام مصر نيز روي اين قاعدۀ هندسي بنا شده‌اند.4- كعبه اولين معبد و مسجدي است كه براي عبادت بنا شده إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّٰاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبٰارَكاً وَ هُديً لِلْعٰالَمِينَ آل عمران: 96. قرآن مجيد بناي آنرا از ابراهيم عليه السّلام ياد ميكند كه با فرزندش اسماعيل عليه السّلام آنرا ساخت ولي ميشود از آيات استفاده كرد كه كعبه پيش از ابراهيم عليه السّلام بوده و آنحضرت بر شالودۀ اولي آنرا بنا نهاده است.كلام امير المؤمنين در خطبۀ 190 نهج البلاغه (خطبۀ قاصعه) صريح است در اينكه كعبه در زمان آدم عليه السّلام بوده است در آنجا چنين فرموده: «الا ترون انّ اللّه سبحانه اختبر الاوّلين من لدن آدم صلوات اللّه عليه الي الآخرين من هذا العالم باحجار لا تضرّ و لا تنفع و لا تسمع و لا تبصر فجعلها بيته الحرام الّذي جعله قِيٰاماً لِلنّٰاسِ … ثمّ امر آدم و ولده ان يثنوا اعطافهم نحوه» . ولي چنانكه گفته شد قرآن عزيز رسميّت و بناي كعبه را از ابراهيم عليه السّلام شروع كرده و ما قبل آنرا مسكوت گذارده است. وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقٰامِ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 121
إِبْرٰاهِيمَ مُصَلًّي وَ عَهِدْنٰا إِليٰ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ أَنْ طَهِّرٰا بَيْتِيَ لِلطّٰائِفِينَ … وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْرٰاهِيمُ الْقَوٰاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْمٰاعِيلُ رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا بقره: 125 و 127. ايضا آيات سورۀ حجّ كه حاكي از بناء ابراهيم‌اند.

كفو:؛ ج 6، ص: 121

كفو: لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ. وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ اخلاص: 3 و 4. كفو كه بمعني مثل، همتا و نظير است سه جور خوانده شده.اول: بسكون فاء و همزه آخر.دوم: بضمّ فاء و واو در آخر نه همزه.سوم: بضمّ فاء و همزۀ آخر (مجمع) و كاف در همه مضموم است يعني: خدا چيزي را نزاده و از چيزي زائيده نشده و هيچ چيز همتاي او نبوده و نيست اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

كِفات:؛ ج 6، ص: 121

كِفات: (بكسر كاف) أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفٰاتاً. أَحْيٰاءً وَ أَمْوٰاتاً مرسلات: 25 و 26. كفات بمعني جمع و قبض است «كفت الشّي‌ء الي نفسه: ضمّه و قبضه» در حديث آمده: «اكفتوا صبيانكم» اطفالتان را بخودتان منضم كنيد أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفٰاتاً. أَحْيٰاءً وَ أَمْوٰاتاً مرسلات: 25 و 26. كفات در آيه ظاهرا بمعني فاعل و أَحْيٰاءً وَ أَمْوٰاتاً مفعول آنند يعني آيا زمين را جامع زنده‌ها و مرده‌ها قرار نداديم كه بهر دو گروه وسعت ميدهد.الميزان از كافي نقل كرده: علي عليه السّلام وقت رجوع از صفّين بقبرستان نگريسته فرمود: اين كفات اموات است يعني مساكن مردگان بعد بخانه‌هاي كوفه نگاه كرده فرموده: «هذه كفات الاحياء» سپس اين آيه را خواند: أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ كِفٰاتاً. أَحْيٰاءً وَ أَمْوٰاتاً.نگارنده گويد: از آيۀ شريفه استفاده ميشود كه زمين تا قيامت بزندگان و مردگان كفايت خواهد كرد و براي بشر هر قدر كه بيشتر باشد تنگ نخواهد شد و تأمين ارزاق را خواهد كرد.خوف از آينده و نظريّه «مالتوس» عبث است، در عين حال كثرت نسل در اسلام ممدوح است و تحديد آن
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 122
حرام نميباشد.بعضي كفات را جمع كفت بمعني ظرف گفته‌اند يعني آيا زمين را ظرف زندگان و مردگان قرار نداديم. اين كلمه تنها يكبار در قرآن يافته است.

كفر:؛ ج 6، ص: 122

اشاره

كفر: پوشاندن. در مفردات گويد: كفر در لغت بمعني پوشاندن شي‌ء است. شب را كافر گوئيم كه اشخاص را مي‌پوشاند و زارع را كافر گوئيم كه تخم را در زمين مي‌پوشاند كفر نعمت پوشاندن آنست با ترك شكر، بزرگترين كفر انكار وحدانيّت خدايا دين يا نبوت است.كفران بيشتر در انكار نعمت و كفر در انكار دين بكار رود و كفور (بضمّ كاف) در هر دو.در مجمع فرموده: كفر در شريعت عبارت است از انكار آنچه خدا معرفت آنرا واجب كرده از قبيل وحدانيّت و عدل خدا و معرفت پيغمبرش و آنچه پيغمبر آورده از اركان دين هر كه يكي از اينها را انكار كند كافر است. راغب گويد: كافر در عرف دين بكسي گفته ميشود كه وحدانيّت يا نبوت يا شريعت يا هر سه را انكار كند.بهر حال كافر كسي است كه اصول يا ضروري دين را انكار كند.كفران: چنانكه از راغب نقل شد بيشتر در انكار نعمت و ناسپاسي بكار رود فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلٰا كُفْرٰانَ لِسَعْيِهِ انبياء: 94. يعني هر كه از روي ايمان اعمال شايسته را انجام دهد بسعي او ناسپاسي نيست و خدا آنرا ناديده نخواهد گرفت بلكه پاداش خواهد داد اين لفظ فقط يكبار در قرآن آمده است در آيات وَ اشْكُرُوا لِي وَ لٰا تَكْفُرُونِ بقره: 152. لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ نمل: 40. مراد از كفر ناسپاسي است ايضا در وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكٰافِرِينَ شعراء: 19. يعني اي موسي كردي كارت را كه كردي (و قبطي را كشتي) حال آنكه بنعمت من از ناسپاسان بودي.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 123
كَفور: (بفتح كاف) مبالغه در كفران نعمت است يعني بسيار ناسپاس إِنَّهُ لَيَؤُسٌ كَفُورٌ هود: 9. آن ظاهرا مصداق كفر نيز واقع ميشود مثل وَ لٰا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذٰابِهٰا كَذٰلِكَ نَجْزِي كُلَّ كَفُورٍ فاطر: 36. «كفور» جمعا 12 بار در قرآن مجيد آمده است.كُفُور: (بضمّ كاف) مصدر است بمعني جحود و انكار از راغب نقل شد كه در انكار دين و انكار نعمت بكار رود و جمعا سه بار در قرآن آمده است وَ لَقَدْ صَرَّفْنٰا لِلنّٰاسِ فِي هٰذَا الْقُرْآنِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ فَأَبيٰ أَكْثَرُ النّٰاسِ إِلّٰا كُفُوراً اسراء: 89. ظاهرا مراد از آن انكار ديني است يعني: از هر مثل در اين قرآن آورديم ولي بسياري از مردم جز انكار حق نكردند ايضا فرقان: 50. وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلًا لٰا رَيْبَ فِيهِ فَأَبَي الظّٰالِمُونَ إِلّٰا كُفُوراً اسراء: 99.كَفّار: (بفتح كاف) مبالغۀ كافر و بقول راغب آن در افادۀ مبالغه از كفور ابلغ است. ظاهر قرآن آنست كه در كفر دين و كفر نعمت بكار رفته أَلْقِيٰا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفّٰارٍ عَنِيدٍ ق: 24. در كفر ديني است وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لٰا تُحْصُوهٰا إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ ابراهيم: 34. ظاهرا در كفر نعمت است.كُفّار (بضمّ كاف) جمع كافر است بنظر راغب استعمال آن در منكر دين بيشتر از منكر نعمت است إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ كُفّٰارٌ أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّٰهِ بقره: 161.اين لفظ جمعا 21 دفعه در قرآن بكار رفته و همه جا مراد از آن منكرين دين است مگر در آيۀ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفّٰارَ نَبٰاتُهُ حديد: 20. كه مراد زارعان و كشاورزان است.كَفّارَة: مراد از كفّاره آنست كه گناه را باحسن وجه ميپوشاند و جبران ميكند ذٰلِكَ كَفّٰارَةُ أَيْمٰانِكُمْ إِذٰا حَلَفْتُمْ مائده: 89. آن كفّارۀ سوگندهاي شماست چون قسم خورديد مراد از آن آزاد كردن بنده يا طعام ده نفر
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 124
فقير يا لباس ده نفر فقير است. فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّٰارَةٌ لَهُ مائده: 45.يعني: هر كه از قصاص عفو كند آن عفو و تصدّق كفّارۀ گناهان اوست از امام صادق عليه السّلام منقول است كه بقدر عفو و بقدر جنايتي كه بر او وارد شده از گناهانش آمرزيده شود همچنين است تكفير سيّئات وَ يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئٰاتِكُمْ انفال: 29. مراد از آن پوشاندن و از بين بردن آثار گناهان است و در «سيّئه» گفتيم كه مراد از آن در غالب آثار معاصي است رجوع شود به «سيّئه».كوافر: جمع كافره است يعني زنان كافر و فقط يكبار در قرآن يافته است وَ لٰا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوٰافِرِ وَ سْئَلُوا مٰا أَنْفَقْتُمْ … ممتحنه: 10.يعني: نكاح زنان كافر را نگاه نداريد بلكه آنچه از مهريّه داده‌ايد بگيريد و رهاشان كنيد. در بارۀ آيه در «عصم» و در «طعم» ذيل عنوان طعام اهل كتاب و زنان آنها توضيح داده شده است. كافور: در اقرب الموارد گويد: كافور عطري است از درختي كه در جبال هند و چين است بدست ميايد، درخت آن سايۀ بزرگ دارد و كافور در جوف شاخه‌ها و تركه‌هاي آن ميباشد، رنگ كافور ابتدا قرمز است و با تصعيد سفيد ميگردد.ناگفته نماند غلاف ثمره‌ها و غنچۀ آنها را نيز كافور گويند كه ميوه را پوشانده است. إِنَّ الْأَبْرٰارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كٰانَ مِزٰاجُهٰا كٰافُوراً. عَيْناً يَشْرَبُ بِهٰا عِبٰادُ اللّٰهِ انسان: 5 و 6. «عَيْناً» را اگر بيان كافور بگيريم، نتيجه اين ميشود كه كافور چشمه‌ايست در بهشت يعني: نيكوكاران مياشامند از جامي كه مخلوط آن از كافور است و آن چشمه‌ايست كه بندگان خدا از آن مياشامند ظاهرا مراد از ابرار اصحاب يمين و از عباد اللّه مقرّبون‌اند رجوع شود به «سابقون» و «مقرّبون».شايد مراد از كافور عطر مخصوص باشد كه بجام مخلوط شده و «عَيْناً» در تقدير «من عين» است در اينصورت
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 125
كافور نكره است نميشود بكافور دنيا قياس كرد. اينك مطالبي در زمينۀ كفر:

كفر عنادي؛ ج 6، ص: 125

آيا مراد از «كفروا- يكفرون- كافرون- كفّار» آنهائي‌اند كه دانسته و از روي عمد حق را پرده پوشي و انكار كرده‌اند يا بكفّاريكه عن جهل و از روي ندانستن كافراند نيز شامل ميباشد؟ بعبارت ديگر آيا كافر عن عناد مورد عذاب آخرت است يا كافر عن جهل را نيز شامل است؟ناگفته نماند: اين سؤال دو سؤال است.اوّل: آيا مراد از كافر كسي است كه عن عناد كافر باشد يا اعمّ است؟دوم: آيا عذاب آخرت براي كافر عنادي است يا همه را شامل ميباشد؟بنظر ميايد: اطلاق كافر در قرآن اعمّ است و بهر دو قسم كافر شامل ميباشد مثلا آيۀ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوٰاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لٰا يُؤْمِنُونَ بقره: 6. و نظائر آن صريحش در كفر از روي عناد و لجاجت است ايضا آياتيكه در بارۀ عدّه‌اي از كفّار آمده وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَيْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ نمل: 14. و يا موسي عليه السّلام بفرعون ميگفت: لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا أَنْزَلَ هٰؤُلٰاءِ إِلّٰا رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ اسراء: 102. يا در بارۀ اهل كتاب آمده كه دانسته و روي عمد اسلام را انكار ميكردند مثل وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ بقره: 146. و نيز در بارۀ آنها آمده وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ إِلّٰا مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ آل عمران: 19. كه در «خلف» و «امن» مشروحا گفته شده است.از طرف ديگر اين آيات را ميخوانيم لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ … لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلٰاثَةٍ مائده: 72 و 73 معلوم است كه عدّه‌اي از آنها مطلب را ميدانستند ولي براي حفظ مقام و يا عناد در برابر اسلام آنرا ميگفتند ولي عدّه زيادي از آنها يقينا بدون توجّه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 126
از بزرگان خود پيروي كرده و عن جهل آن عقيده را داشتند پس باطمينان ميشود گفت كه كفر از روي جهل و از روي عدم توجه نيز كفر است و گرنه در بارۀ عدّۀ بسياري كه كفر را از پدران خود بارث برده‌اند و بيسواد و بي‌توجه‌اند بايد بگوئيم كافر نيستند و واسطه ميان كفر و ايمان‌اند، ايضا آياتي نظير هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ فَمِنْكُمْ كٰافِرٌ وَ مِنْكُمْ مُؤْمِنٌ تغابن: 2. وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ الْكٰافِرُونَ مائده: 44. ظهورشان در اعمّ است، آنكه «ما انزل اللّه» را ميداند و با آن حكم نميكند و آنكه نميداند هر دو «بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ» حكم نكرده‌اند پس كافراند.گفتيم: اگر آيات بكفّار عن جهل شامل نشود پس بايد گفت مردم سه گروه‌اند: مؤمن و كافر از روي عناد و كافر از روي جهل، كه واسطه است ميان مؤمن و كافر. پس يا بايد كافر را اعمّ بدانيم و يا قائل بواسطه شويم ولي ناگفته نماند كه ظهور اكثر آيات در كفر عنادي است و در كفر از روي قصور كم استعمال شده است.امّا راجع بسؤال دوم كه عذاب آخرت براي كافر عنادي است يا اعمّ ميباشد؟بايد دانست كه كفّار عن جهل در حكم مستضعفين و يا از مصاديق مستضعفين‌اند كه در «ضعف» در بارۀ آن مفصّلا بحث كرده‌ايم و آيات عذاب شامل حال كساني است كه دانسته و از روي عناد و لجاج بحق تسليم نشده و ايمان نمياورند يعني آنانكه حجّت بر آنها تمام شده و مورد تبليغ قرار گرفته‌اند ولي انبياء و دين را تكذيب كرده و از پيشرفت آن جلوگيري نموده‌اند.در اين مطلب دو دسته آيات داريم: اول: آياتيكه بعد از «كَفَرُوا» قيد «وَ كَذَّبُوا، … وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ» دارند يعني آنانكه كافر شده و حق را انكار كرده و پيامبران را تكذيب نموده‌اند و مانع پيشرفت دين شده‌اند روشن است كه تكذيب و صدّ پس از
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 127
تبليغ و اتمام حجّت است.دوم: آياتيكه مطلق «كَفَرُوا» دارند در اينصورت آيات دستۀ اول قيد آيات دسته دوم و مخصص آنهااند بعضي از آيات قسم اول چنين‌اند: 1- وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ النّٰارِ بقره: 39.2- إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ قَدْ ضَلُّوا ضَلٰالًا بَعِيداً نساء: 167.3- وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا أُولٰئِكَ أَصْحٰابُ الْجَحِيمِ مائده: 10 و 86.4- الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ زِدْنٰاهُمْ عَذٰاباً نحل: 88.5- وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا وَ لِقٰاءِ الْآخِرَةِ فَأُولٰئِكَ فِي الْعَذٰابِ مُحْضَرُونَ روم: 16.اين قبيل آيات زياداند و چنانكه گفتيم: تكذيب و صدّ پس از تبليغ دين است تا كافري دين را نداند تكذيب آن نتواند و از پيشرفت آن ممانعت غير مقدور است. آيات دستۀ دوم نظير اين آياتند: 1- إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ كُفّٰارٌ أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّٰهِ … بقره: 161.2- إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيٰاتِ اللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِيدٌ آل عمران: 4. پس آيات مقيّد، آيات مطلق را مخصص‌اند.

كفر بعد از ايمان چيست؟؛ ج 6، ص: 127

آياتي داريم كه كفر و ايمان در آنها پي در پي آمده و هر يك جاي ديگري را ميگيرد مثل: 1- كَيْفَ يَهْدِي اللّٰهُ قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ إِيمٰانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جٰاءَهُمُ الْبَيِّنٰاتُ … آل عمران: 86.2- إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْدَ إِيمٰانِهِمْ ثُمَّ ازْدٰادُوا كُفْراً لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ … آل عمران: 90.3- إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدٰادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اللّٰهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ نساء: 137.بنظر نگارنده همانطور كه در «امن» گفته شده مراد از ايمان در اينگونه آيات اعتقاد نيست و گرنه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 128
چطور ممكن است كه چند دفعه عوض شود بلكه مراد از ايمان تسليم بعلم است در اينصورت خيلي عادي است كه انسان بعقيده و علم خود تسليم شود سپس طغيان كند و هكذا.

قبول عمل از كفار؛ ج 6، ص: 128

قبول عمل از كفار‌در اين زمينه مطلب مشروحي در «عمل» و در «مستضعف» بيان شده بآنجا رجوع شود بصراحت قرآن اعمال نيكي كه كافر معاند انجام ميدهد مقبول درگاه خدا نيست ولي در كفّار عن جهل سخني هست كه در دو محل فوق گفته شده است.

معتقد چرا كافر ميشود؟؛ ج 6، ص: 128

اين سخن شايان دقت است.شخصيكه بدين و آيات خدا معتقد است چطور كافر ميشود و باعتقاد خويش تسليم نميباشد آيا ممكن است انسان بداند تنور پر از آتش است باز توي آن قدم نهد؟!! در جواب ميگوئيم: سه صفت زشت موجب آن ميشود كه انسان دانسته و از روي علم كافر شود و با اعتقاد بگناه و حرام بودن چيزي، آنرا انجام دهد: 1- تكبر و خود پسندي. اين بلائي است كه مبتلا بآن، دانسته و از روي علم كافر و تارك عمل خواهد بود مثل ابليس كه بخدا و قيامت و پيامبران عقيده داشت ولي خودپسندي كار او را ساخت أَبيٰ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كٰانَ مِنَ الْكٰافِرِينَ بقره: 34. و ميگفت أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نٰارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ اعراف: 12. اين مطلب مشروحا در «امن» گذشته است ايضا آياتيكه كفر كافران را باستكبار نسبت ميدهد وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ قصص: 39. اين آيه در بارۀ فرعون و فرعونيان است كه معجزات موسي عليه السّلام را ديدند ولي: وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَيْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا نمل: 14. همين «علوّ» و جاه طلبي بود كه نگذاشت از يقين خود پيروي كنند.آنانكه از اهل كتاب نبوّت رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله را دانسته انكار كردند
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 129
بهمين درد مبتلا بودند وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ بقره: 146.2- حسد. اين صفت زشت نيز مانند خود بيني شخص را دانسته مرتكب كفر و گناه ميكند چنانكه در قضيّۀ حضرت يوسف عليه السّلام كه برادرانش باو حسد ورزيدند و جريان كشتن پسر آدم برادر خويش است (مائده: 27 ببعد) در آياتيكه راجع باختلاف اهل كتاب و انكار اسلام، نازل شده كلمۀ «بَغْياً» بيشتر بچشم ميخورد كه بغي و حسد آنها را واداشته تا دانسته اختلاف كنند و حق را انكار نمايند.وَ مٰا تَفَرَّقُوا إِلّٰا مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ شوري: 14.ايضا جاثية: 17، بقره: 213، آل عمران: 19، يونس: 90.3- حرص. طمع و حرص صفت مذمومي است كه شخص را دانسته و از روي علم بگناه واميدارد مثل حرص آدم بخوردن از شجرۀ منهيّه.بيشتر اهل ايمان را سبب گناه همين حرص و طمع و عدم قناعت است از حضرت امام حسن مجتبي عليه السّلام منقول است: «هلاك النّاس في ثلث: الكبر و الحسد و الحرص. فالكبر هلاك الدّين و به لعن ابليس. و الحرص عدوّ النّفس و به اخرج آدم من الجنّة. و الحسد رائد السّوء و منه قتل قابيل هابيل» .

كافر و تارك عمل؛ ج 6، ص: 129

در آيات قرآن بتارك عمل كافر اطلاق شده است مثل تارك حجّ كه در بارۀ آن آمده: وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّٰهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعٰالَمِينَ آل عمران: 97.در بارۀ اهل كتاب آمده: خونهاي خويش را مي‌ريزيد و عده‌ايرا از ديار خويش ميرانيد و … أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتٰابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ بقره: 85.در كافي باب وجوه الكفر روايتي از حضرت صادق عليه السّلام نقل شده كه كفر را به پنج قسمت تقسيم كرده و فرموده: كفر در كتاب خدا بر پنج وجه است: كفر جحود و آن دو قسم است انكار ربوبيت و انكار حق بعد از علم. سوم كفران نعمت. چهارم
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 130
ترك مأمور به پنجم كفر برائت. چنانكه قوم ابراهيم عليه السّلام بكفّار گفتند: كَفَرْنٰا بِكُمْ وَ بَدٰا بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمُ الْعَدٰاوَةُ وَ الْبَغْضٰاءُ أَبَداً حَتّٰي تُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ ممتحنه: 4. كه مراد از كفر برائت و بيزاري است. (خلاصۀ روايت).

كفر و برائت؛ ج 6، ص: 130

كفر گاهي بمعني برائت و بيزاري آيد مثل ثُمَّ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً عنكبوت: 25. طبرسي و راغب آنرا در آيه بمعني برائت گفته‌اند يعني روز قيامت بعضي از شما از بعضي برائت جويد و بعضي بعضي را لعن كند. ايضا آيۀ كَفَرْنٰا بِكُمْ وَ بَدٰا بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمُ الْعَدٰاوَةُ … ممتحنه: 4. از حضرت صادق عليه السّلام نقل شده كه كفر بمعني برائت است.وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالْإِيمٰانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ مائده: 5. هر كس از ايمان بيزاري جويد يا آنرا انكار كند عملش پوچ شده است.إِنِّي كَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ ابراهيم: 22. من از آنچه مرا در آن شريك قرار داديد بيزارم اين سخن شيطان است باهل عذاب در روز قيامت، ظاهرا تمام آياتيكه در بارۀ كفر خدايان دروغين نسبت به پيروانشان در روز قيامت آمده، همه بمعني بيزاري است.

كف:؛ ج 6، ص: 130

كف: دست. باز داشتن. راغب ميگويد: كف بمعني دست است … «كففته» يعني: از دست او زدم و نيز او را با دست خود منع كردم. و آن در عرف بمعني دفع است خواه با دست باشد يا نه، حتي بآنكه نابينا شده گويند: مكفوف، در مجمع آمده: كفّ در اصل بمعني منع است مكفوف بمعني ممنوع البصر ميباشد.لٰا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَيْ‌ءٍ إِلّٰا كَبٰاسِطِ كَفَّيْهِ إِلَي الْمٰاءِ لِيَبْلُغَ فٰاهُ رعد: 14.خدايان دروغين بآنها جواب نميدهند مگر مانند كسيكه دو دستش را بطرف آب باز كرده تا آب بدهان او برسد (و نخواهد رسيد) در اين آيه و آيۀ 42 كهف، كفّ بمعني دست است.فَعَجَّلَ لَكُمْ هٰذِهِ وَ كَفَّ أَيْدِيَ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 131
النّٰاسِ عَنْكُمْ فتح: 20. خدا اين غنيمت فوري را به شما داد و كفّار را از شما باز داشت وَ إِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرٰائِيلَ عَنْكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ مائده: 110.يعني بني اسرائيل را از قتل تو باز داشتم.كافّة: مؤنّث كافّ است و نيز مذكّر آيد در اينصورت تاء براي مبالغه است مثل علّامه و نسّابه يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً بقره: 208. كافّة در آيه بمعني جميع و همگي است كه كفّ بمعني جمع نيز آمده «كفّ الشّي‌ء جمعه و ضمّه» يعني اي اهل ايمان همگي بتسليم در آئيد.وَ قٰاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمٰا يُقٰاتِلُونَكُمْ كَافَّةً توبه: 36. كافّه در هر دو حال است از فاعل. در مجمع فرموده بقول فراء الف و لام به «كافّة» داخل نميشود كه آن از مصادر غير متصرّف است زيرا در موقع «معا» و «جميعا» واقع ميشود و در لازم النكره بودن مثل اجمعين است و از زجّاج نقل كرده كه تثنيه و جمع در آن نيست يعني اي مسلمانان همگي و با هم با مشركان بجنگيد چنانكه آنها همگي و با هم با شما ميجنگند.وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلّٰا كَافَّةً لِلنّٰاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً سباء: 28. اگر تاء كافّه براي مبالغه و خودش حال از مفعول «أَرْسَلْنٰاكَ» باشد چنانكه راغب گفته معني اين است: ما تو را نفرستاديم مگر مانع شوندۀ مردم از گناه در حاليكه بشير و نذيري. دو وصف «بشير و نذير» نيز مؤيّد اين احتمال است يعني با بشارت و انذارت مردم را از گناه و طغيان باز ميداري. و اگر قيد «لِلنّٰاسِ» باشد آنوقت مفيد عموم رسالت حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله است يعني: ما تو را رسالت نداديم مگر بر عموم مردم مثل وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلّٰا رَحْمَةً لِلْعٰالَمِينَ انبياء: 107.در مجمع ذيل عنوان «الاعراب» وجه اول را اختيار كرده و فرموده:
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 132
بقولي در كلام تقدير و تأخير است و تقدير «الّا للنّاس كافّة» است ولي در «المعني» و نيز زمخشري آنرا از مصدر «أَرْسَلْنٰاكَ» حال گرفته است يعني ما تو را رسالت نداديم مگر رسالت جامعي براي مردم.در كشّاف گفته: هر كه كافّة را از «لِلنّٰاسِ» حال بگيرد خطا كرده زيرا تقديم حال بر مجرور محال است مانند تقديم مجرور بر حرف جارّ.در تفسير برهان دو تا روايت هست كه آيه را دليل عموم رسالت آنحضرت گرفته و «كَافَّةً» را حال از «لِلنّٰاسِ» دانسته. همچنين است روايات اهل سنّت، در الميزان گفته: تقديم حال بر ذي الحال مجرور را نحاة بصره منع كرده و نحاة كوفه جايز ميدانند.

كفل:؛ ج 6، ص: 132

كفل: آنچه از استعمال قرآن بدست ميايد اين است كه كفالت راجع بر نفس و شخص است نه بر مال يعني ضمانت و عهده‌دار بودن بانسان بعكس ضمانت كه عهده‌دار بودن بر مال است مثل إِذْ يُلْقُونَ أَقْلٰامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ آل عمران: 44.آنگاه كه تيرهاي قرعه را ميانداختند تا كدامشان كفالت مريم را بعهده گيرد. ايضا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَليٰ أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ قصص: 12 و طه: 40.كه هر دو در بارۀ كفالت بر موسي عليه السّلام است.كَفَّلَهٰا زَكَرِيّٰا آل عمران: 37. آنرا در آيه مخفف و مشدّد خوانده‌اند ولي در قرآن مشدّد است و فاعل آن «اللّه» است يعني خدا زكريّا را بمريم كفيل كرد. و اگر مخفّف باشد يعني: زكريّا كفالت مريم را بعهده گرفت.در آيۀ وَ لِيَ نَعْجَةٌ وٰاحِدَةٌ فَقٰالَ أَكْفِلْنِيهٰا وَ عَزَّنِي فِي الْخِطٰابِ ص: 23. اگر اكفال بمعني كفيل كردن باشد پس كفالت در مال نيز بكار رفته كه آن راجع به نعجه است ولي گمان بيشتر آنست كه بمعني تمليك و نصيب قرار دادن باشد چنانكه در «كفل» بكسر كاف در ذيل خواهد آمد. در اقرب الموارد اكفال را
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 133
تمليك نيز معني كرده است. ظهور آيه نيز در تمليك است يعني: اين برادر من است و نود و نه بز دارد و من فقط يك بز دارم ميگويد آنرا بمن تمليك نما و مرا در محاجّه غلبه كرد و اگر مراد كفالت و حفظ آن براي صاحبش بود ديگر محلي بمخاصمه نبود.كِفل: (بكسر كاف) بمعني نصيب، بهره، چند برابر و غيره آمده است در مجمع فرموده: كفل بمعني نصيب و از «اكتفال بعير» مأخوذ است و آن اين است كه پلاسي بكوهان شتر بسته و سوار شوي در اينصورت مقداري از پشت شتر اشغال شده است و آنمقدار همان كفل و نصيب است.مَنْ يَشْفَعْ شَفٰاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصِيبٌ مِنْهٰا وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفٰاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْهٰا وَ كٰانَ اللّٰهُ عَليٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ مُقِيتاً نساء: 85. مقابلۀ كفل با نصيب با ملاحظۀ معني آيه روشن ميكند كه كفل بمعني نصيب است.يعني هر كه واسطه شود واسطۀ خوبي براي او از آن بهره‌ايست و هر كه واسطه شود واسطۀ بدي براي او نيز از آن نصيبي خواهد بود خدا بهر چيز حفيظ و نگهدارنده است.اين آيه صريح است در اينكه واسطه بودن در كار خوب و بد گناه و ثواب دارد.يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ آمِنُوا بِرَسُولِهِ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ … حديد: 28. در مجمع و جوامع الجامع كفلين را دو نصيب فرموده يعني خدا بشما دو بهره از رحمت خويش ميدهد يكي براي ايمان برسول خدا صلّي اللّه عليه و آله و ديگري براي ايمان بپيامبران سلف صلوات اللّه عليهم.راغب از بعضي نقل كرده كه مراد از تثنيه متوالي بودنست نه دو نابودن و خودش كفلين را رحمت دنيا و آخرت ميداند.الميزان «آمَنُوا» دوم را بعد از «آمَنُوا» ي اول بمعني ايمان تامّ و كامل گرفته و گويد: اين ايمان بعد از
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 134
ايمان و مرتبه‌اي فوق مرتبۀ اول است كه گاهي اثرش در اثر ضعف از آن تخلف ميكند و «كِفْلَيْنِ» از رحمت بدين مناسبت است.اين سخن كاملا صحيح است ولي بنظر نگارنده مراد از كفلين پاداش دنيا و آخرت است در مقابل ايمان قوي مثل وَ آتَيْنٰاهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيٰا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصّٰالِحِينَ عنكبوت: 27. فَآتٰاهُمُ اللّٰهُ ثَوٰابَ الدُّنْيٰا وَ حُسْنَ ثَوٰابِ الْآخِرَةِ آل عمران: 148. فَعِنْدَ اللّٰهِ ثَوٰابُ الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَةِ نساء: 134.

كفيل:؛ ج 6، ص: 134

كفيل: وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّٰهِ إِذٰا عٰاهَدْتُمْ وَ لٰا تَنْقُضُوا الْأَيْمٰانَ بَعْدَ تَوْكِيدِهٰا وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّٰهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلًا إِنَّ اللّٰهَ يَعْلَمُ مٰا تَفْعَلُونَ نحل: 91.كفيل چنانكه معلوم شد بمعني عهده‌دار بر انسان است كسيكه با خدا عهد مي‌بندد و يا بخدا سوگند ياد ميكند خدا را بر خويش عهده‌دار و كفيل تعيين ميكند يعني اينكار را خواهم كرد و گر نه عهده دارم خداست و ميتواند در صورت تخلّف عقوبتم كند.يعني: چون پيماني بستيد به پيمان خدا وفا كنيد و سوگندها را پس از محكم كردن نقض نكنيد كه خدا را بر خود كفيل قرار داده‌ايد و خدا بآنچه ميكنيد داناست.

كفي:؛ ج 6، ص: 134

كفي: كفايت بمعني بي‌نيازي است «كفي الشّي‌ء كفاية» يعني بواسطۀ آن بي‌نيازي حاصل شد در مجمع آمده: «الكفاية بلوغ الغاية في مقدار الحاجة».كَفيٰ بِاللّٰهِ حَسِيباً نساء: 6. بس است و بي‌نياز ميكند خدا در حسابگري راجع به زائد بودن و نبودن باء در فاعل «كفي» در اول باب باء صحبت شده بآنجا رجوع شود وَ كَفَي اللّٰهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتٰالَ احزاب: 25. خدا مومنان را از جنگ كفايت كرد و بي‌نيازي بخشيد كه احزاب خندق را با طوفان و ايجاد رعب و كشته شدن عمرو بن عبدودّ بدست علي عليه السّلام وادار به پراكندگي و عقب نشيني كرد.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 135
فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللّٰهُ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ بقره: 137. خدا تو را از آنها كفايت ميكند بتو آزاري نميرساند خدا شنوا، داناست.

كلؤ:؛ ج 6، ص: 135

كلؤ: قُلْ مَنْ يَكْلَؤُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ مِنَ الرَّحْمٰنِ … انبياء: 42.كلائة بمعني حفظ و نگهداري است «كلاه اللّه: حفظه و حرسه» يعني: بگو كه شما را در شب و روز از خدا حفظ ميكند اگر بخواهد عذابتان كند؟ اين كلمه يكبار بيشتر در كلام خدا نيامده است.

كلب:؛ ج 6، ص: 135

كلب: سگ. فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ … اعراف: 176. حكايت او مثل حكايت سگ است كه اگر بآن حمله كني زبانش را بيرون ميكند و اگر با آن كار نداشته باشي باز زبانش را بيرون ميكند اين جريان انشاء اللّه در «لهث» بازگو خواهد شد.مُكَلِّب (بصيغۀ فاعل) كسي است كه بسگ تعليم شكار ميدهد «كلّب الكلب: علّمه الصّيد» أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبٰاتُ وَ مٰا عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوٰارِحِ مُكَلِّبِينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمّٰا عَلَّمَكُمُ اللّٰهُ فَكُلُوا مِمّٰا أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ وَ اذْكُرُوا اسْمَ اللّٰهِ عَلَيْهِ مائده: 4. پاكيزه‌ها بشما حلال شده و آنچه از سگهاي شكاري تعليم داده‌ايد كه تعليم دهندۀ آنها يا صاحبان شكار با سگها هستيد آنچه از شكار براي شما نگه داشته‌اند بخوريد و نام خدا را بر آنها بخوانيد رجوع كنيد به «جرح».وَ كَلْبُهُمْ بٰاسِطٌ ذِرٰاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ كلمه كلبهم كه راجع بسگ اصحاب كهف است چهار بار در سورۀ كهف: 18 و 22. آمده است و نشان ميدهد كه در داستان آنها مورد اعتنا است اگر چيزي در اين باره بدست آيد در «كهف» انشاء اللّه خواهيم آورد. لابد سگ نيز در آنمدت با آنها بوده است.

كلح:؛ ج 6، ص: 135

كلح: در صحاح گويد: كلوح آشكار شدن دندانها در عبوسي است در اقرب الموارد گفته: بقولي كلوح در اصل ظاهر شدن دندانهاست در وقت عبوسي (مانند سرهاي بريان
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 136
شدۀ گوسفندان).در مجمع فرموده: كلوح برگشتن دو لب است ببالا و پائين تا دندانها آشكار شود پس كالح اسم فاعل از آنست تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النّٰارُ وَ هُمْ فِيهٰا كٰالِحُونَ مؤمنون: 104. ميزند آتش بچهرهايشان و آنها در آتش زشت منظران باشند (نعوذ باللّه من النار) ظاهرا مراد از كالح زشت منظري است در نهج البلاغه در وصف مردگان فرموده: «كلحت الوجوه النّواظر» خطبۀ 219 چهره‌هاي با طراوت بد منظر شدند.در نهايه گويد: در حديث علي عليه السّلام آمده «انّ من ورائكم فتنا و بلاء مكلحا مبلحا» يعني از پس شما فتنه‌ها و بلاهائي است عبوس كننده، ناتوان كننده اين كلمه تنها يكبار در كلام اللّه آمده است.

كَلَف:؛ ج 6، ص: 136

كَلَف: (بر وزن فرس) در صحاح و قاموس گفته: كلف نقطه و خالي است كه در پوست چهره ظاهر ميشود و رنگي است ميان سياهي و سرخي و نيز سرخي تيره‌ايست كه در چهره آشكار ميشود و اكلف كسي است كه چنان علامت دارد. راغب گويد: علّت اين تسميه آنست كه شخص از آن احساس كلفة و مشقّت ميكند.در مجمع فرموده: كلف بمعني ظهور اثر است و الزام شاقّ را از آن تكليف گويند كه اثرش در انسان ظاهر ميشود. تكلّف آنست كه انسان كاريرا بمشقّت يا تصنّع انجام دهد.اين يك معني. معناي ديگر كلف، ترغيب و تحريص است چنانكه در مجمع و مفردات گفته در صحاح و قاموس آمده: «كلفت بهذا الامر» يعني باين كار حريص شدم در قاموس افزوده: «اكلفه غيره» يعني ديگري را بآن كار تشويق كرد. اين از معناي اولي چندان دور نيست زيرا تشويق براي تن در دادن بكار شاقّ است.در نهايه گويد: «الكلف: الولوع بالشّي‌ء مع شغل قلب و مشقّة».اكنون بايد ديد تكليف بمعني الزام بعمل شاقّ است يا تحبيب و
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 137
تحريص بآن. طبرسي فرموده: «التّكليف الالزام الشّاقّ» همچنين است قول صحاح و قاموس. در المنار گويد: «الالزام بما فيه كلفة» بنظر نگارنده بعيد نيست كه بمعني تحريص و ترغيب باشد مخصوصا در تكاليف ديني و قرآن.لٰا يُكَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلّٰا وُسْعَهٰا بقره: 286. خدا كسي را تكليف نميكند مگر بقدر قدرت او بي‌آنكه عسر و حرجي باشد مراد از «وسع» همۀ طاقت و قدرت نيست و گرنه معني آيه اين ميشود خدا تا آخرين قدرت شخص او را تكليف ميكند و اين حرج و عسر است حال آنكه فرموده وَ مٰا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ حجّ: 78.بلكه وسع آنست كه انسان كاري را بدون عسر و حرج انجام دهد چنانكه در المنار گفته است.تعبير فوق چندين دفعه در آيات قرآن مجيد تكرار شده است: بقره: 233 و 286، انعام: 152، اعراف: 42 مؤمنون: 62، طلاق: 7. و اين يك قاعدۀ كلي اسلامي است و چون كار بحرج رسيد تكليف ساقط يا عوض ميشود.قُلْ مٰا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ ص 86. متكلّف كسي است كه چيزي را با مشقّت و تصنع بر خود تحميل كند با آنكه اهلش نيست يعني: بگو من بر رسالت خويش مزدي از شما نميخواهم و در حمل بار رسالت تصنّعي ندارم و آنرا از خود نساخته‌ام بلكه «إِنْ هُوَ إِلّٰا ذِكْرٌ لِلْعٰالَمِينَ. وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ».

كَلّ:؛ ج 6، ص: 137

كَلّ: (بفتح كاف) أَحَدُهُمٰا أَبْكَمُ لٰا يَقْدِرُ عَليٰ شَيْ‌ءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَليٰ مَوْلٰاهُ نحل: 76. كلّ بمعني ثقل و سنگيني است «كلّ عن الامر» كار بر او سخت شد و بكار بر نخواست «كلّ لسانه» زبانش سنگين شد سخن گفتن نتوانست يعني: يكي از آندو لال مادر زاد است و بچيزي قادر نيست و بر مولاي خويش سنگيني و وبال است اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

كُلّ:؛ ج 6، ص: 137

كُلّ: (بضمّ كاف) اسمي
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 138
دلالت بر استغراق دارد، دائم الاضافه است خواه مضاف اليه در لفظ باشد يا در تقدير، بنكره و معرفه اضافه ميشود، معناي تمام، همه و جميع ميدهد إِنَّ اللّٰهَ عَليٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ بقره: 20. خدا بر همه چيز توانا است وَ لٰا تَبْسُطْهٰا كُلَّ الْبَسْطِ اسراء: 29.دستت را باز مكن تمام باز كردن.در اقرب الموارد گويد: گاهي براي تكثير و مبالغه آيد مثل تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْ‌ءٍ بِأَمْرِ رَبِّهٰا احقاف: 25.ولي ظاهرا در آيه براي استغراق است يعني هلاك ميكند هر چيزي را كه بر آن بگذرد.و چون ماء مصدري بآن لاحق شود معني تكرار و «هر وقت» ميدهد، كُلَّمٰا دَخَلَ عَلَيْهٰا زَكَرِيَّا الْمِحْرٰابَ وَجَدَ عِنْدَهٰا رِزْقاً آل عمران: 37.هر وقت زكريّا در محراب پيش مريم آمد نزد وي روزيي يافت.

كلالة:؛ ج 6، ص: 138

كلالة: وَ إِنْ كٰانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلٰالَةً أَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكُلِّ وٰاحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ فَإِنْ كٰانُوا أَكْثَرَ مِنْ ذٰلِكَ فَهُمْ شُرَكٰاءُ فِي الثُّلُثِ … نساء: 12.در مجمع فرموده: كلالة در اصل بمعني احاطه است تاج را از آن اكليل گويند كه سر را احاطه ميكند و از آنست كلّ كه عدد را احاطه ميكند، پس كلاله آنست كه نسبت اصلي را احاطه كرده زيرا نسب اصلي پدر و مادر و فرزندان است و در ذيل آيۀ 176 سورۀ فوق فرموده: كلالة نامي است براي برادران و خواهران و از امامان ما عليهم السلام نقل شده، پدران و فرزندان را لصيق ميّت گوئيم كه بشخص متوفي ملاصق‌اند، خواهران و برادران را كلاله گويند كه در اطراف ميّت قرار دارند و او را احاطه كرده‌اند.ايضا در ذيل آيۀ فوق فرموده: از ائمّۀ ما عليهم السلام نقل شده كه كلالة برادران و خواهرانند در اين آيه مراد آنهائي هستند كه برادر و خواهر مادري‌اند و مراد از آن در آخر سوره آنهائي‌اند كه پدر و مادري و يا
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 139
پدري باشند. «كلالة» در آيه مصدر و در موضع حال و «كان» تامّه است و بعيد نيست كه كلالة تميز باشد معني آيه چنين ميشود: اگر مردي كلاله دار ارث برده شود يا زني همان طور، و براي آن مرد يا زن برادري يا خواهري است (مادري) براي هر يك از آنها يك ششم مال است و اگر بيشتر از يك نفر شدند آنها در ثلث مال بالسويّه شريكند.اين آيه چنانكه گفته شد در بارۀ خواهران و برادران مادري ميّت است. و آيۀ زير در بارۀ پدر و مادريها و پدريهاست.يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّٰهُ يُفْتِيكُمْ فِي الْكَلٰالَةِ إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَهٰا نِصْفُ مٰا تَرَكَ وَ هُوَ يَرِثُهٰا إِنْ لَمْ يَكُنْ لَهٰا وَلَدٌ فَإِنْ كٰانَتَا اثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثٰانِ مِمّٰا تَرَكَ وَ إِنْ كٰانُوا إِخْوَةً رِجٰالًا وَ نِسٰاءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ نساء: 176. يعني: از تو فتوي ميخواهند بگو خدا در كلاله بشما فتوي ميدهد: اگر مردي بميرد كه فرزند (و پدر و مادر) ندارد و او را خواهري است (پدر و مادري يا فقط پدري كه حكم مادري در آيۀ اول گذشت) نصف مال براي آن خواهر است و اگر همان خواهر بميرد و فرزند (و پدر و مادر) نداشته باشد همۀ مال براي برادر اوست، و اگر دو تا خواهر باشند دو ثلث مال براي آنهاست و اگر برادران و خواهران بودند هر مرد حصه‌اش برابر دو زن است.بنا بر آنچه گفته شد كلاله وصف وارث است كه محيط بر ميّت‌اند ولي در لغت وصف ميّت آمده در قاموس گفته: «الكلالة من لا ولد له و لا والد» در مفردات نقل كرده از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله از كلالة پرسيدند فرمود: كسي است كه مرده و فرزند و پدر و مادر ندارد، «من مات و ليس له ولد و لا والد» و هر دو قول صحيح است و كلاله مصدري است جامع به وارث
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 140
و موروث.

كلّا:؛ ج 6، ص: 140

كلّا: حرف ردع و ردّ است براي ابطال قول قائل. در اقرب الموارد گويد: در نزد نحويّون جز ردع معناي ديگري ندارد و در كليّات گفته: گاهي بمعني حقّا آيد نه ابطال كلام قائل مثل كَلّٰا إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَيَطْغيٰ. أَنْ رَآهُ اسْتَغْنيٰ علق: 6 و 7. لازم بود در اينصورت اسم باشد ولي گفته‌اند: در اينصورت نيز حرف است.رَبِّ ارْجِعُونِ. لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ كَلّٰا إِنَّهٰا كَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا … مؤمنون: 100. در اين آيه شخص بهنگام مرگ ميگويد: خدايا برگردانيدم تا عمل صالح كنم در ردّ اين سخن آمده كلّا يعني نه اگر بر گردد كار نيكو نخواهد كرد.در بعضي از آيات كلّا در ردع و ابطال مطلب ما قبل نيست در اينصورت ميتوان گفت كه معناي آن حقّا است چنانكه از كليّات ابو البقاء نقل گرديد مثل عَلَّمَ الْإِنْسٰانَ مٰا لَمْ يَعْلَمْ. كَلّٰا إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَيَطْغيٰ. أَنْ رَآهُ اسْتَغْنيٰ علق: 5- 7. يعني: حقّا كه انسان چون خودش را بي‌نياز ديد طغيان ميكند در مجمع آنرا حقّا گفته ولي زمخشري و بيضاوي گفته‌اند: ردع كسي است كه طغيان و كفران نعمت كرده، اين در ما قبل ذكر نشده ولي كلام بآن دلالت ميكند.ابن هشام در معني علاوه از ردع سه معني ديگر براي آن نقل ميكند.اول: حقّا كه قول كسائي و پيروان اوست.دوم: الاء استفتاحيّه كه عقيدۀ ابي حاتم و تابعان اوست.سوم: حرف جواب بمنزلۀ «اي» و «نعم» آنگاه قول دوم را اختيار كرده است علي هذا معني كَلّٰا إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَيَطْغيٰ اين ميشود حقّا يا بدان يا آري انسان طغيان ميكند.در آياتيكه «كلّا» در ابطال قول سابق نيامده ميشود بيكي از معاني سه گانه باشد، اين كلمه 33 بار در كلام اللّه مجيد آمده است.

كلم:؛ ج 6، ص: 140

اشاره

كلم: راغب ميگويد: كلم تأثيري
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 141
است كه با چشم يا گوش درك شود كلام با گوش و كلم (زخم) با چشم درك ميشود «كلّمته» يعني باو زخمي زدم كه اثرش ظاهر شد.در مجمع فرموده: كلم بمعني زخم است و معناي اصلي آن تأثير ميباشد كلم (زخم) اثري است دلالت بر زخمزن دارد و كلام اثري است دلالت بر معني دارد. ظاهرا كلام راغب نيز بكلام مجمع راجع است.در شرح جامي گويد: علّت اين تسميه آنست كه كلمه و كلام در نفوس و اذهان اثر ميكند مانند زخمها در اجسام.پس منطوق انسان را از آنجهت كلمه و كلام گويند كه در اذهان اثر ميگذارند بواسطۀ دلالت بر معاني خود.تكليم و تكلّم هر دو بمعني سخن گفتن است و در اولي مفعول منظور است بخلاف دومي مثل وَ كَلَّمَ اللّٰهُ مُوسيٰ تَكْلِيماً نساء: 164. خدا با موسي بطور مخصوصي سخن گفت.و مثل لٰا يَتَكَلَّمُونَ إِلّٰا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ نباء: 38. سخن نميگويند مگر آنكه خدا اذنش داده است.

كلمه در قرآن؛ ج 6، ص: 141

كلمه در قرآن بچند معني آمده است: 1- لفظ و سخن. يَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ مٰا قٰالُوا وَ لَقَدْ قٰالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ توبه: 74. كه مراد كلام كفر آميز است كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلّٰا كَذِباً كهف: 5.2- عيسي عليه السّلام إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّٰهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقٰاهٰا إِليٰ مَرْيَمَ نساء: 171. إِنَّ اللّٰهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ آل عمران: 45. ظاهرا عيسي عليه السّلام از آنجهت كلمة خوانده شده كه وجودش اثر بخصوصي بود از جانب خدا، گر چه مخلوق همه كلمات اللّه‌اند ولي اين عنايت در اثر بي‌پدر بودن در عيسي عليه السّلام بيشتر است. بعضي گفته‌اند: علت اين تسميه آنست كه آنحضرت در اثر كلمۀ «كُنْ» از جانب خدا «فَيَكُونُ» شده است ولي كلمۀ «كُنْ»
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 142
در بارۀ همه است إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَيْ‌ءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ نحل: 40. در بارۀ آدم آمده خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ آل عمران: 59. ولي بآدم كلمه اطلاق نشده است اقوال ديگري نيز در اين باره هست كه بايد در كتب ديگر ديد در المنار چهار وجه و در مجمع وجوهي نقل شده است.معني آيۀ اول: مسيح عيسي بن مريم فقط پيامبر خدا و اثر خداست كه بوجود مريم انداخته و در وجود او قرار داده است.آيۀ دوم: اي مريم خدا بتو مژده ميدهد اثري و فرزندي كه از جانب خدا بتو داده ميشود نام مباركش عيسي است پسر مريم.در آيۀ أَنَّ اللّٰهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْييٰ مُصَدِّقاً بِكَلِمَةٍ مِنَ اللّٰهِ آل عمران: 39.مجموع مفسّران گفته‌اند مراد از «كلمة» عيسي است يعني اي زكريّا خدا بتو مژده ميدهد يحيي را كه تصديق كنندۀ كلمه‌اي از جانب خداست در اينصورت يحيي از مبشّران عيسي عليهما السلام بوده است، فقط ابو عبيده قائل است كه مراد از «كلمة» كتاب يا وحي است (المنار و مجمع).3- وعده. وَ مٰا كٰانَ النّٰاسُ إِلّٰا أُمَّةً وٰاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا وَ لَوْ لٰا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فِيمٰا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ يونس: 19.مراد از «كلمة» در اينجا چنانكه گفته‌اند وعده است و مراد از وعده چنانكه در الميزان آمده وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِليٰ حِينٍ بقره: 36. است كه خدا بهنگام هبوط آدم اين وعده و اين مهلت را داده است و گرنه لازم بود كه در اختلاف امّت اهل باطل از بين بروند در المنار گفته مراد از كلمۀ آيۀ 93 سورۀ يونس است كه فرموده: إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ فِيمٰا كٰانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ كه خدا قضاوت در اختلاف را بروز قيامت موكول فرموده است در آيات: انعام: 115، اعراف: 137، يونس: 33 هود: 110. و ساير آيات نيز
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 143
كلمه بمعني وعده است النهايه بعضي در وعدۀ عذاب و بعضي در وعدۀ رحمت و بعضي در وعدۀ مهلت مثل أَ فَمَنْ حَقَّ عَلَيْهِ كَلِمَةُ الْعَذٰابِ … زمر: 19. كه صريح در وعدۀ عذاب است.در آيۀ وَ لَوْ لٰا كَلِمَةُ الْفَصْلِ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ شوري: 21. ظاهرا مراد وعدۀ تأخير عذاب است.وَ جَعَلَهٰا كَلِمَةً بٰاقِيَةً فِي عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ زخرف: 28. در ما قبل اين آيه قول ابراهيم عليه السّلام ذكر شده كه به بت‌پرستان فرمود: إِنَّنِي بَرٰاءٌ مِمّٰا تَعْبُدُونَ ظاهر آنست كه «هاء» در «جعلها» راجع ببرائت است و برائت از بتها عبارت اخراي توحيد ميباشد يعني: خدا برائت از شرك را در فرزندان ابراهيم هميشگي فرمود تا آنها بتوحيد برگردند.فَأَنْزَلَ اللّٰهُ سَكِينَتَهُ عَليٰ رَسُولِهِ وَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْويٰ وَ كٰانُوا أَحَقَّ بِهٰا وَ أَهْلَهٰا … فتح: 26. جمهور مفسّران آنرا كلمۀ توحيد و بعضي سكينه گفته‌اند، الميزان بعيد نميداند روح ايمان باشد كه بتقوي امر ميكند.بعيد نيست كه بگوئيم «التقوي» بيان كلمة است و اطلاق كلمه بر آن بدين لحاظ است كه تقوي اثري است در قلب يعني: خدا آرامش خويش را بر رسول و مؤمنان نازل فرمود و تقوي را ملازم آنها كرد آنها بتقوي لايق و اهل آن بودند.

كلمات در قرآن؛ ج 6، ص: 143

كلمات نيز مانند كلمه در قرآن كريم مصادقي دارد: 1- جمع كلمه و الفاظ فَتَلَقّٰي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِيمُ بقره: 37. كلماتيكه آدم و زنش از خدا اخذ كرده و خدا را با آنها خواندند و خدا توبه‌شان را قبول كرد ظاهرا همان است كه در آيۀ 23 اعراف آمده قٰالٰا رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنٰا وَ تَرْحَمْنٰا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِينَ.عياشي چهار حديث در اين باره
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 144
نقل كرده در دو حديث كلمات نظير آيۀ اعراف است و چهارم از علي عليه السّلام است كه فرمود: كلماتيكه آدم از خدا اخذ كرد گفت: «يا ربّ اسئلك بحقّ محمّد لمّا تبت عليّ» خدا فرمود: محمد را از كجا دانستي؟ گفت: او را آنگاه كه در جنّت بودم در سراپردۀ اعظم تو نوشته ديدم.در مجمع نقل شده: آدم ديد در عرش اسمائي معظّم و مكرّم نوشته شده است از آن نامها پرسيد گفته شد: اينها نامهاي كساني است كه بهترين خلق در نزد خدااند، نامها عبارت بودند از: محمد، علي، فاطمه، حسن و حسين، آدم با آنها بخدا متوسّل شد تا خدا توبۀ او را پذيرفت.ناگفته نماند: مانعي نيست كه آدم نامهاي مقدس پنج تن عليهم السلام را با كلمات آيۀ فوق بزبان آورده باشد.2- موجودات. قُلْ لَوْ كٰانَ الْبَحْرُ مِدٰاداً لِكَلِمٰاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمٰاتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنٰا بِمِثْلِهِ مَدَداً كهف: 109. آيۀ زير از اين آيه روشنتر است وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلٰامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مٰا نَفِدَتْ كَلِمٰاتُ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ لقمان: 27.آنچه بنظر ميايد اين است كه مراد از «كلمات» در هر دو آيه موجودات و مخلوقات خداست، هر فرد فرد موجود اثري از خداست، مركّب بودن دريا براي نوشتن شمارش آنها اشاره است باينكه بشر از تعداد و شمارش مخلوقات خداوند عاجز است چنانكه از شمارش نعمتهاي خدا، وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لٰا تُحْصُوهٰا ابراهيم: 34. ولي بي‌نهايت بودن مخلوقات را نميرساند، شايد اطلاق كلمه بمخلوق از آنجهت باشد كه مخلوقات دلالت بر وجود خدا دارند مثل دلالت كلمه بر معنايش.قطع نظر از موجودات منظومۀ شمسي براي نمونه كافي است بدانيم كه كهكشان ما همان راه شيري در آسمان محتوي صد ميليارد ستاره است و در ميدان نفوذ تلسكوب پنج
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 145
متري چند ميليارد كهكشان مجزّا وجود دارد و در فاصلۀ 85 ميليون سال نوري كهكشانهاي ديگري كشف كرده‌اند كه هر يك داراي ميلياردها ستاره‌اند آنوقت ملاحظه فرمائيد مخلوقات خدا چه قدر و تا كجااند (سبحان من خلق العالم) و حتي اگر ذرّات آب دريا با خود آن نوشته شود بخودش هم كفايت نخواهد كرد كجا مانده بموجودات ديگر. از اينجا است كه «لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمٰاتُ رَبِّي».معني آيۀ اول: بگو اگر براي شمردن مخلوقات پروردگارم دريا مركّب بود هر آينه پيش از تمام شدن موجودات دريا تمام ميشد و اگر درياي ديگري مانند آنرا بكمك مياورديم باز تمام ميشد.آيۀ دوم: اگر همۀ درختان روي زمين قلم بودند و دريا با هفت درياي ديگر مركّب ميبود (در شمارش مخلوقات خداوندي درياها تمام ميشدند ولي) مخلوقات خدا تمام نميشد حقّا كه خدا عزيز و حكيم است.هفت دريا براي مثال است نه اينكه مثلا هشت دريا كفايت ميكرد.در مجمع ذيل آيۀ اول كلمات را: آنچه خدا از كلام و حكمتها در قدرت دارد و در ذيل آيۀ دوم مقدورات و معلومات خداوند گرفته كه با كلمات تعبير آورده ميشوند.در الميزان آمده: خدا با دهان سخن نميگويد قول خدا همان فعل خداست، فعل خدا كلمه خوانده ميشود كه بر وجود خدا دلالت دارد.. و از اين معلوم ميشود هر چه بوجود ميايد و هر واقعه‌اي كه بوجود ميپيوندد از اين حيث كه دالّ بر خداست كلمه خوانده ميشود، در ذيل آيۀ دوم نظير اين سخن را گفته و علت تمام نشدن كلمات را غير متناهي بودن آنها دانسته است. ولي چنانكه گفتيم از آيات غير متناهي بودن كلمات استفاده نميشود مگر آنكه مراد از آنها مثل قول مجمع مقدورات خداوند باشد.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 146
وَ إِذِ ابْتَليٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً … بقره: 124.راجع باين آيه در «عهد» مشروحا سخن گفته‌ايم، كلماتيكه ابراهيم عليه السّلام با آنها امتحان شده در آنجا گفته‌ايم كه ظاهرا قرباني اسماعيل، اسكان دادن خانواده‌اش در سرزمين خالي مكّه و نظير آنهاست و علت اطلاق كلمات بر آنها بنظر من آنست كه دلالت بر ثبات و استقامت آنحضرت داشتند.وَ أُوذُوا حَتّٰي أَتٰاهُمْ نَصْرُنٰا وَ لٰا مُبَدِّلَ لِكَلِمٰاتِ اللّٰهِ انعام: 34.لَهُمُ الْبُشْريٰ فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا وَ فِي الْآخِرَةِ لٰا تَبْدِيلَ لِكَلِمٰاتِ اللّٰهِ يونس: 64. ظاهرا مراد از كلمات در اينگونه آيات وعده‌هاي خداست.

كلام و كلم؛ ج 6، ص: 146

كلام در استعمال قرآن مطلق سخن و دستور است وَ قَدْ كٰانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلٰامَ اللّٰهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ بقره: 75. إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَي النّٰاسِ بِرِسٰالٰاتِي وَ بِكَلٰامِي اعراف: 144.ميشود گفت: كلام در اين آيه مصدر است يعني من تو را برگزيدم بدستورهاي خودم و بسخن گفتنم با تو.كلم بفتح كاف و كسر لام جمع كلمه است و چهار بار در قرآن آمده و شامل اسم و فعل و حرف است و بكمتر از سه كلمه اطلاق نميشود إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ فاطر: 10.

كِلْتا:؛ ج 6، ص: 146

كِلْتا: كلا و كلتا دو اسم‌اند در لفظ مفرد و در معني تثنيه اولي تأكيد مذكّر و دومي تأكيد مؤنّث باشد و دائم الاضافه‌اند كِلْتَا الْجَنَّتَيْنِ آتَتْ أُكُلَهٰا كهف: 33. إِمّٰا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ كِلٰاهُمٰا فَلٰا تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ اسراء: 23. هر يك فقط يكبار در كلام اللّه آمده‌اند.

كَمْ:؛ ج 6، ص: 146

كَمْ: لفظي است بر دو وجه آيد يكي خبريّه كه مفيد كثرت است ديگري استفهاميّه بمعني چقدر و ايّ عدد.كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنّٰاتٍ وَ عُيُونٍ دخان: 25: چه بسا باغها و چشمه‌ها كه گذاشتند و رفتند كَمْ أَهْلَكْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 147
مِنْ قَرْنٍ ص: 3.در جوامع الجامع ذيل آيۀ أَ لَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنٰا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ يس: 31. فرموده اصل در «كم» استفهام است، در كم استفهاميّه گوئيم: «كم مالك» مال تو چقدر است در معني ميان كم خبري و استفهامي پنج فرق ذكر كرده است. در آيۀ قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ كهف: 19. «كم» براي استفهام است.

كمل:؛ ج 6، ص: 147

كمل: كمال و كمول بمعني تمام است در صحاح و قاموس گفته: «الكمال: التّمام» ميشود گفت: كمال وصفي است بالاتر از تمام، مثلا تمام انسان آنست كه اعضايش ناقص نباشد و كمال انسان آنست كه بعضي از اوصاف حميده را هم داشته باشد مثل علم و شجاعت لذا در قاموس آمده: «كمّله: اتمّه و اجمله» در مصباح گفته: «كمل» آنگاه گويند كه اجزائش تمام و محاسنش كامل باشد.ولي ظاهرا اين فرق در همه جا نيست بلكه اغلب كمال بمعني تمام است. وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللّٰهَ بقره: 185. تا عدّۀ روزهائي را كه روزه نگرفته‌ايد تمام كنيد (و روزه بگيريد) و خدا را بزرگ بدانيد.فَصِيٰامُ ثَلٰاثَةِ أَيّٰامٍ فِي الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذٰا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كٰامِلَةٌ بقره: 196. اين ده روز روزه وظيفۀ كسي است كه قدرت قرباني ندارد. بنظر الميزان قيد «كٰامِلَةٌ» براي آنست كه سه روز و هفت روز هر يك حكم مستقلّي است و هفت روز تمام كنندۀ سه روز نيست بلكه كامل كنندۀ آنست.علي هذا كمال در آيه وصفي است ما فوق تمام و گرنه سه روز و هفت روز هر يك بنوبت خود تمام‌اند.الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ … براي مزيد توضيح لازم است اين آيه را با صدر و ذيل آن نقل كنيم: حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ مٰا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّٰهِ بِهِ … ذٰلِكُمْ فِسْقٌ الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلٰا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 148
أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلٰامَ دِيناً فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجٰانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ مائده: 3.اگر از اين آيه الْيَوْمَ يَئِسَ تا دِيناً برداشته شود ضرري بحكم آيه و مضمون آن ابدا نخواهد داشت و اينطور ميشود ذٰلِكُمْ فِسْقٌ … فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ يعني ميته، خون، گوشت خوك و … بر شما حرام شد و آنها فسق‌اند ولي هر كه در قحطي مضطرّ شد مانعي ندارد كه بخورد.در سورۀ بقره نظير اين آيه آمده بدون الْيَوْمَ يَئِسَ … دِيناً و آن اين است إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَ مٰا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللّٰهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بٰاغٍ وَ لٰا عٰادٍ فَلٰا إِثْمَ عَلَيْهِ بقره: 173. و نيز سورۀ نحل: 115.از اينجاست كه در الميزان گويد: آنچه گفته شد نتيجه ميدهد كه «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ … دِيناً» كلام معترضي است در وسط اين آيه قرار گرفته و آيه در دلالت و بيانش احتياجي بآن ندارد، خواه بگوئيم از اول نزول در وسط آيه نازل شده يا بگوئيم رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله دستور داده در وسط آيه بنويسند يا بگوئيم در وقت تأليف قرآن آنرا در وسط آيه قرار داده‌اند زيرا هيچ يك از اين احتمالات در جملۀ معترضه بودن آن اثري ندارد … نگارنده گويد: مؤيّد اين مطلب آنست كه در روايات و تفاسير از نزول مستقلّ آن سخن گفته‌اند بدون آنكه نظري بصدر و ذيل آيه داشته باشند. مثلا واحدي در اسباب النزول از طارق بن شهاب از عمر بن الخطاب نقل كرده كه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ … » در عصر روز عرفه كه روز جمعه بود نازل گرديد ايضا بخاري و ترمذي در صحيح خود كتاب تفسير و نيز در تفسير ابن كثير و المنار و تفسير خازن.همه در بارۀ نزول مستقلّ آيه بحث كرده‌اند.نتيجه اينكه: نزول مستقلّ اين آيه حتمي است و بودنش در ضمن آيۀ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 149
3 مائده بعلت يكي از سه وجه است كه از الميزان نقل گرديد.ناگفته نماند: بشهادت روايات فريقين اين آيه در غدير خم نازل گرديد پس از آنكه رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله علي بن ابي طالب عليه السّلام را بخلافت منصوب فرمود در مجمع البيان آنرا از امام باقر و امام صادق عليهما السلام نقل كرده است.سبط ابن جوزي آنرا در تذكره از ابو هريره و ابن كثير در تفسير خود از طبري از ابو سعيد خدري و ابو هريره نقل ميكند. بگمان من نقل اينكه نزول آيه در عرفه بوده تحريفي است كه از اثر جعل معاندين اهل بيت عليهم السلام بوجود آمده تا جائيكه سبط ابن جوزي احتمال داده كه آيه دو دفعه نازل شده هم در عرفه و هم در غدير خمّ. بهر حال رجوع شود به الغدير جلد اول كه در آن از 16 كتاب از كتب معتبر اهل سنت نقل كرده و در مراجعۀ 11 كتاب المراجعات فرموده: در باب 39 و 40 غاية المرام شش روايت از اهل سنّت در اين باره نقل شده است.

كَمّ:؛ ج 6، ص: 149

كَمّ: (بفتح اول) پوشاندن. «كمّ الشّي‌ء كمّا: غطّاه و ستره» كمّ (بكسر كاف) غلافي است كه گل يا ميوه را ميپوشاند جمع آن در قرآن اكمام است. راغب گويد: كمّ بضمّ اول قسمتي از آستين پيراهن است كه دست را ميپوشاند و بكسر آن غلافي است كه ميوه را ميپوشاند.فِيهٰا فٰاكِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذٰاتُ الْأَكْمٰامِ رحمن: 11. مراد از فاكهه ميوه‌اي غير از خرماست و مراد از اكمام غلافهائي است كه خرما در آن ميشود يعني در زمين ميوه‌هائي است و نخل غلافدار.إِلَيْهِ يُرَدُّ عِلْمُ السّٰاعَةِ وَ مٰا تَخْرُجُ مِنْ ثَمَرٰاتٍ مِنْ أَكْمٰامِهٰا وَ مٰا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثيٰ وَ لٰا تَضَعُ إِلّٰا بِعِلْمِهِ فصلت: 47. علم قيامت راجع بخداست ميوه‌ها جز بعلم او از غلافهايشان در نيايند و مادگان جز بعلم او حمل بر ندارند و نگذارند. اين كلمه تنها دو بار در قرآن آمده است.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 150‌

كَمَه:؛ ج 6، ص: 150

كَمَه: وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتيٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ آل عمران: 49. كمه كوري و نيز معيوب شدن چشم است «كمه كمها: عمي و صار اعشي» اكمه بمعني كور مادرزاد و نيز بمعني كور است. برص بمعني پيسي است يعني باذن خدا كور مادرزاد و پيس را شفا ميدهم و مردگان را زنده ميكنم. ايضا وَ تُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِي مائده: 110. هر دو آيه در خصوص معجزات عيسي عليه السّلام است و دو بار بيشتر در قرآن مجيد يافته نيست.

كند:؛ ج 6، ص: 150

كند: إِنَّ الْإِنْسٰانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ عاديات: 6. كنود يعني بسيار ناسپاس «ارض كنود» زميني است كه چيزي نمي‌روياند «كند النّعمة كنودا: كفرها» يعني حقّا كه انسان بپروردگارش بسيار ناسپاس است. اين لفظ فقط يكبار در قرآن يافته است.

كَنْز:؛ ج 6، ص: 150

اشاره

كَنْز: گنج و مال اندوخته. «كنز المال كنزا: جمعه و ادّخره و دفنه في الارض» راغب گويد: كنز گذاشتن مال رويهم و محفوظ داشتن آنست و اصل آن از «كنزت التّمر في الوعاء» است يعني خرما را در ظرف محفوظ داشتم. در مصباح گفته: «الكنز: المال المدفون» همچنين است عبارت صحاح و قاموس در مجمع فرموده كنز در اصل چيزي است كه رويهم انباشته شود.ظاهرا فقط انباشته شدن در آن ملحوظ است اعمّ از آنكه مدفون باشد يا محفوظ زيرا هر دو در قرآن آمده است مثل: وَ أَمَّا الْجِدٰارُ فَكٰانَ لِغُلٰامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كٰانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُمٰا كهف: 82. كه غرض كنز مدفون است و مثل لَوْ لٰا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جٰاءَ مَعَهُ مَلَكٌ هود: 12. كه پول اندوخته است يعني چرا پول انباشته و بسياري بر او نازل نشده يا چرا فرشته‌اي با او نيامده است؟وَ كُنُوزٍ وَ مَقٰامٍ كَرِيمٍ شعراء: 58. و مالهاي اندوخته و مكان خوشايند.

كنز حرام؛ ج 6، ص: 150

وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 151
وَ لٰا يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ. يَوْمَ يُحْميٰ عَلَيْهٰا فِي نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُكْويٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هٰذٰا مٰا كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا مٰا كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ توبه: 34 و 35. از اين دو آيه چند مطلب بدست ميايد: 1- ذخيره كردن مال حرام است و ظاهرا اختصاصي بطلا و نقره ندارد تكيه بذهب و فضّه بعلت پول رائج بودن آندو در عصر نزول قرآن است پس نميشود مال را اندوخت و بي- مصرف گذاشت.2- بايد مال را در سبيل اللّه خرج كرد، سبيل اللّه هر كاري است كه نفع عموم در آن باشد از قبيل جهاد، ترويج دين، امر بمعروف، ساختن پلها، راهها، بيمارستانها و … مؤمن واقعي و انسان كامل آنست كه مازاد خويش را با ايماني پر شور و عشق فراوان در راه تأمين عموم كه همان سبيل اللّه است مصرف كند تا همه از مواهب خدا بسعادت رسند. 3- ركود و تجمّع سرمايه در اسلام ممنوع است و بايد در راههاي مشروع آنرا بجريان انداخت تا مانند رودخانۀ بزرگي باشد كه به جويهاي كوچك منقسم شده و مزارع بيشماري را آبياري مي‌نمايد نه اينكه در پس سدّي عظيم رويهم انباشته و بي‌مصرف بماند.4- مأمور باجراء اين دستور در مرحلۀ اول خود مردم‌اند و در صورت تخلف حاكم شرع ميتواند رأسا در آن اقدام نمايد تا مردم را از بدبختي و گنج داران را از عذاب و تبهكاري برهاند.5- اين حكم بدان معني نيست كه اسلام مالكيت فردي را لغو ميكند بلكه با حفظ اصل مالكيّت فردي از تجمّع جلوگيري كرده و جامعه را بتعديل سوق ميدهد. ماليكه براي تأمين زندگي مردم آفريده شده تجمّع و بيهوده ماندن آن بر خلاف غرض خدائي است.6- از آيه همينقدر استفاده ميشود:
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 152
كه كنز و زراندوزي حرام و انفاق في سبيل اللّه لازم است و سرمايه داري بشكل منفور امروز كه اكثريت محروم و اقليّتي بي‌فايده كامران باشند و نيز بانكداري در اسلام ممنوع است ولي كمّ و كيف پياده كردن آن بعهدۀ حكومت اسلامي است.

نظري بروايات؛ ج 6، ص: 152

1- در مجمع ذيل آيۀ فوق از علي عليه السّلام نقل شده: اضافه از چهار هزار (درهم) كنز است خواه زكاتش داده شود يا نه و كمتر از آن نفقه و خرج خود انسان است «ما زاد علي اربعة آلاف فهو كنز ادّي زكوته او لم يؤدّ و ما دونها نفقة» . 2- در تفسير عياشي از حضرت باقر عليه السّلام نقل است: كنز آن است كه از دو هزار درهم متجاوز باشد «انّما عني بذلك ما جاوز الفي درهم» . 3- در صافي از آنحضرت منقول است: خدا ذخيره كردن طلا و نقره را حرام كرده و بانفاق آن در راه خدا دستور داده است «انّ اللّه حرّم كنز الذّهب و الفضّة و امر بانفاقه في سبيل اللّه» . مضمون اين سه حديث آنست كه مرد كامل لازم است مازاد خويش را در راه خدا و تأمين مردم انفاق كند همينقدر كه احساس كرد بيشتر از هزينۀ خويش در آمد دارد بفكر زر اندوزي نيافتد بلكه غرضش آن باشد كه مقداري از حوائج عموم را در راه رضاي خدا برطرف نمايد.طبرسي در ذيل آيه فرمايد: اكثر مفسران بر آنند كه مراد از «وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ» مانعان زكوة از اين امّت‌اند ولي بهتر آنست كه بر عموم حمل شود.ايضا گويد: از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله منقول است كه فرمود: هر ماليكه زكوتش داده نشود كنز است هر چند آشكار باشد و هر ماليكه زكوتش داده شود كنز نيست هر چند در زمين مدفون باشد.اين روايت در وسائل از امالي شيخ از حضرت رضا از پدرانش از رسول خدا صلوات اللّه عليهم نقل شده
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 153
ولي سند صحيحي ندارد و با عموم آيه مخالف است.ايضا در وسائل از امالي از حضرت صادق عليه السّلام در ضمن خبري نقل شده: هر كه درهم و دينار بيشتر بدست آورد و زكوتش را بدهد بر او پاك و خالص است.شايد منظور از روايت آنست كه بقيّه را كنز نكرده بلكه در حوائج خويش مصرف ميكند زيرا در ذيل آن فرموده: هر كه بيشتر بدست آورد و بخل ورزد و حق خدا را ادا نكند و از آن ظرف اتّخاذ كند او كسي است كه وعيد خدا بر او ثابت است كه فرموده: يَوْمَ يُحْميٰ عَلَيْهٰا فِي نٰارِ جَهَنَّمَ … ندادن زكوة و اتخاذ آنيه از مصاديق كنز است (بنا بر اين روايت).در كافي باب الكبائر حديث 24 كه امام صادق عليه السّلام كبائر را بر عمرو بن عبيد بيان فرموده از جمله ميفرمايد: «و منع الزّكوة المفروضة لانّ اللّه يقول فَتُكْويٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ» در اين روايت منع زكوة از مصاديق كنز شمرده شده نه اينكه كنز منحصر بدان است.

كنس:؛ ج 6، ص: 153

كنس: فَلٰا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ. الْجَوٰارِ الْكُنَّسِ تكوير: 15 و 16. كنس بمعني نهان شدن است «كنس الظّبي كنوسا: تغيّب و استتر في كناسه» آهو در نهانگاه خويش پنهان شد رجوع شود به «خنس». اين كلمه فقط يكبار در كلام اللّه آمده است.

كنن:؛ ج 6، ص: 153

كنن: كنّ (بفتح اول) و كنون بمعني پوشاند و محفوظ داشتن است «كنّ الشّي‌ء كنّا و كنونا: ستره في كنّه و غطّاه و اخفاه» كنّ (بكسر كاف) آنست كه چيزي در آن محفوظ گردد، جمع آن اكنّة و اكنان است.وَ رَبُّكَ يَعْلَمُ مٰا تُكِنُّ صُدُورُهُمْ وَ مٰا يُعْلِنُونَ قصص: 69. خدايت ميداند آنچه را كه سينه‌هاشان مخفي ميدارد و آنچه را كه آشكار ميكنند. راغب ميگويد «كننت» مخصوص است بآنچه با لباس يا با خانه و غير آن مستور گردد و «اكننت» بآنچه در نفس
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 154
مستور ميگردد وَ لٰا جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ فِيمٰا عَرَّضْتُمْ بِهِ مِنْ خِطْبَةِ النِّسٰاءِ أَوْ أَكْنَنْتُمْ فِي أَنْفُسِكُمْ بقره: 235. هر دو آيه در بارۀ مستور در نفس است.وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْجِبٰالِ أَكْنٰاناً نحل: 81. اكنان غارها و گودالهائي است كه انسان با پناه بردن بآنها از باد و باران و حيوانات محفوظ مانده و بهره‌هاي ديگر از آنها مي‌برد.وَ جَعَلْنٰا عَليٰ قُلُوبِهِمْ <أَكِنَّةً> أَنْ يَفْقَهُوهُ انعام: 25. اكنّه جمع كنّ است بمعني ظرف و غلاف و آنچه چيزي در آن مستور ميشود يعني بر قلوب آنها پرده و سرپوشها قرار داديم از اينكه قرآن را بفهمند.وَ عِنْدَهُمْ قٰاصِرٰاتُ الطَّرْفِ عِينٌ.كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ صافات: 48 و 49. مكنون بقول طبرسي بمعني محفوظ از هر شي‌ء است: در نزد اهل بهشت زناني است سيمين تن درشت چشم گوئي تخم نهفته و محفوظند تخم تا در زير مرغ است سفيد برّاق و با صفا است در وصف غلمان و خدمتكاران بهشتي آمده: كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَكْنُونٌ طور: 24. گوئي مرواريد مستور و نهفته‌اند وَ حُورٌ عِينٌ. كَأَمْثٰالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ واقعة: 22 و 23.إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ. فِي كِتٰابٍ مَكْنُونٍ واقعة: 77 و 78. ظاهرا مراد از كتاب مكنون امّ الكتاب است كه قرآن از آن نازل گرديده وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتٰابِ لَدَيْنٰا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ زخرف: 4.

كهف:؛ ج 6، ص: 154

اشاره

كهف: غار وسيع. و اگر كوچك باشد بآن غار گويند نه كهف. چنانكه در قاموس و مجمع است ولي راغب آنرا مطلق غار گفته است در عبارت صحاح، قاموس، مصباح و اقرب قيد «المنقور» ذكر شده يعني غار كنده شده. از اين بنظر ميايد كه كهف غار طبيعي نيست. اين لفظ شش بار در قرآن مجيد آمده و همه در سورۀ كهفند.

اصحاب كهف؛ ج 6، ص: 154

اشاره

داستان اصحاب كهف در قرآن ماجراي چند نفر جوان موحّد است كه نور ايمان در قلبشان تابيده و از
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 155
ميان قوم بت پرست خويش بيرون رفته و در غاري بفكر استراحت دراز كشيدند و مدّت سيصد و نه سال خفته و بعد بيدار شدند در اثر احساس گرسنگي يكي را بشهر فرستادند تا طعامي خريده بياورد، و چون از خواب گران خويش بي‌خبر بودند بفرستاده گفتند: بمردم شناسائي نده، او چون بشهر آمد پول سيصد سال قبل را نشان داد، دكاندار از وي خواست بگويد كه آن پول را از كجا در آورده است بالاخره خواب طولاني آنها هم بخودشان و هم بمردم روشن گشت، سپس در همان غار مردند و بياد آنها مسجدي بالاي غارشان بنا نمودند.اين ماجرا در سورۀ كهف از آيه 9 تا 26 نقل شده است اينك اول بآنچه از آيات روشن ميشود مي‌پردازيم سپس بكلمات ديگري اشاره خواهيم كرد: 1- قرآن كار ندارد كه اصحاب كهف چه نام داشتند، در كدام شهر بودند، غارشان در كجاست، پادشاه آن عصر كدام كس بود، اين جريان در كدام تاريخ بوقوع پيوسته است و … زيرا اينها مطمح نظر دين نميباشد بلكه منظور علت وقوع آن و نتيجۀ حاصله از آنست.2- علت اين واقعه قطع نظر از اينكه خدا بدان وسيله آنها را نجات داد يكي اين بود كه خودشان مدّت طولاني خواب را بدانند ثُمَّ بَعَثْنٰاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصيٰ لِمٰا لَبِثُوا أَمَداً: 12. سپس آنها را بيدار كرديم تا روشن كنيم كدام يك از دو دسته مدت توقفشانرا شمرده است مراد از «الحزبين» خود خواب رفتگان‌اند كه در مدّت خواب خويش منازعه ميكردند، بقرينۀ آيۀ وَ كَذٰلِكَ بَعَثْنٰاهُمْ لِيَتَسٰائَلُوا بَيْنَهُمْ قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قٰالُوا لَبِثْنٰا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قٰالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثْتُمْ … : 19. بنظر ميايد و اللّه العالم اين جوانان موحّد دربارۀ معاد تاريكيهائي در دل داشته‌اند كه نتوانسته‌اند درست بدان جواب پيدا كنند اين سؤال در
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 156
ما بين خود و بالاخره روشن شدن اينكه سيصد و نه سال خفته و بعد بيدار گشته‌اند عقدۀ دلشان را از بين برده است و گرنه خفتن سيصد سال و بيدار شدن فقط براي «أَحْصيٰ لِمٰا لَبِثُوا» بودن بعيد بنظر ميايد. علت ديگر آن بود كه اهل آن زمان بمعاد اعتقاد پيدا كنند و در آن نزاعي نداشته باشند وَ كَذٰلِكَ أَعْثَرْنٰا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السّٰاعَةَ لٰا رَيْبَ فِيهٰا إِذْ يَتَنٰازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ … : 21. از اين فهميده ميشود كه اهل آن زمان در امر معاد نزاع داشتند و اين براي آن بوده كه بثبوت معاد كمكي كند.3- خلاصۀ ماجرا در اين سه آيه است إِذْ أَوَي الْفِتْيَةُ إِلَي الْكَهْفِ فَقٰالُوا رَبَّنٰا آتِنٰا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنٰا مِنْ أَمْرِنٰا رَشَداً. فَضَرَبْنٰا عَلَي آذٰانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً. ثُمَّ بَعَثْنٰاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصيٰ لِمٰا لَبِثُوا أَمَداً 10- 12.معلوم ميشود كه از ترس قوم خويش و از ترس حكومت بغار پناه برده و از خدا مدد خواسته‌اند، خداوند آنها را بخواب و بي‌خبري محضي فرو برده تا راحت شوند و نجات يابند و سپس بيدارشان فرموده است.4- اينك آيات بعدي را بررسي ميكنيم: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنٰاهُمْ هُديً.وَ رَبَطْنٰا عَليٰ قُلُوبِهِمْ إِذْ قٰامُوا فَقٰالُوا رَبُّنٰا رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلٰهاً لَقَدْ قُلْنٰا إِذاً شَطَطاً: 13- 14.آنها جواناني بودند كه بخدا ايمان آوردند و خدا بهدايتشان افزود، از جملۀ رَبَطْنٰا عَليٰ قُلُوبِهِمْ إِذْ قٰامُوا فَقٰالُوا … استفاده كرده‌اند كه آنها در پيش حكمران برخاسته و بي‌پروا اظهار عقيده كرده‌اند و آن در اثر اطميناني بوده كه خدا در دلشان قرار داده بود.و از اين بنظر ميايد كه از خواص پادشاه و نزديكان او بوده‌اند.هٰؤُلٰاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 157
لَوْ لٰا يَأْتُونَ عَلَيْهِمْ بِسُلْطٰانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَريٰ عَلَي اللّٰهِ كَذِباً. وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ مٰا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللّٰهَ فَأْوُوا إِلَي الْكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ … : 15- 16. معلوم ميشود كه در ميان خود بگفتگو پرداخته و قوم خويش را تخطئه كرده‌اند و «اعْتَزَلْتُمُوهُمْ» ميرساند كه حساب خويش را از قوم جدا كرده و قيام خويش را بر عليه آنها اعلام داشته‌اند و از «فَأْوُوا إِلَي الْكَهْفِ» بنظر ميايد كه مورد تهديد قرار گرفته و قرار گذاشته‌اند كه بغاري پناه برند و در آن مخفي گردند و چون كهف معرّف بلام است ظاهر آنست كه پيش از فرار غاريرا كه معروفشان بود در نظر گرفته‌اند.5- وَ تَرَي الشَّمْسَ إِذٰا طَلَعَتْ تَتَزٰاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذٰاتَ الْيَمِينِ وَ إِذٰا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذٰاتَ الشِّمٰالِ وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ مِنْهُ ذٰلِكَ مِنْ آيٰاتِ اللّٰهِ … وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقٰاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذٰاتَ الْيَمِينِ وَ ذٰاتَ الشِّمٰالِ وَ كَلْبُهُمْ بٰاسِطٌ ذِرٰاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرٰاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً: 17- 18.يعني: مي‌بيني كه آفتاب در وقت طلوع از غارشان بطرف راست ميل ميكند و بهنگام غروب از آنها بطرف چپ مايل ميشود (آفتاب بآنها نميتابيد ولي نورش ببدن آنها ميرسيد) و آنها در غار در فراخناي بودند و اين از آيات خدا بود (كه اگر آفتاب بر بدنشان ميتابيد و يا در فراخناي نبودند در آن وضع باقي نمي‌ماندند).آنها را بيدار پنداشتي ولي در خواب بودند، بدنشان را براست و چپ بر ميگردانديم و سگشان بازوهاي خويش را بر آستانۀ (غار) گشوده بود اگر بر آنها مشرف ميشدي فرار ميكردي و سرا پايت پر از ترس ميشد.از اين دو آيه روشن ميشود: اولا: كهف رو بجنوب بوده و اگر رو بشرق يا رو بغرب بود آفتاب وقت طلوع و غروب مستقيم بدرون آن ميتافت و اگر رو بشمال بود اصلا آفتاب نميديد.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 158
ثانيا: ظاهرا چشمهايشان باز مانده بود كه شخص از ديدن آنها تصوّر ميكرد بيدارند و يا پلك ميزنند و دست و پايشان را طوري حركت ميداده‌اند كه بيننده خيال ميكرده بيدارند ولي آنها در خواب بودند.ثالثا: بطور طبيعي براست و چپ ميگرديدند و بدين جهت از پوسيدن مصون ميگشتند و اگر يكطرف بدنشان پيوسته در زمين بود حتما ميپوسيد.رابعا: سگشان بازوهاي خود را در آستانۀ غار گشوده بود، بنظر ميايد كه سگشان نيز در آنحالت بخواب رفته بود و در طول آنمدت در آستانۀ غار بود. طبرسي از حسن مفسّر نقل كرده كه سگ 309 سال بدون طعام و شراب و بي‌آنكه بپا خيزد يا بخوابد در آستانۀ غار ماند. نگارنده گويد سه قسمت اول را ميشود از آيه استفاده كرد ولي اينكه سگ در اين مدت نخوابيد بدون دليل است.مكرّر نقل كرده‌اند كه پادشاه بت پرست در تعقيب آنها بيرون شد و ديد در غار خفته‌اند و گفت درب غار را مسدود كنند تا غار قبرشان گردد ولي از آيه بنظر ميايد كه اين مطلب بي‌اساس است و گرنه وجهي بر بودن سگ در آستانه نبود و ظاهر آنست كه سگ همانطور در آستانه بوده و خداوند نگذاشته در طول آنمدّت كسي بآنجا راه يابد و از جملۀ «لَوِ اطَّلَعْتَ» بنظر ميايد: در محلي از غار بودند كه احتياج ببالا شدن و مشرف شدن داشته، بهر حال وضع خفتنشان و شايد بلند شدن موها و ناخنهاشان موحش بود كه بيننده را پر از رعب ميكرد و شايد آن يكي از علل دور بودن مردم از آنها بوده است.خامسا: اعتنا بسگشان جاي دقّت است كه چهار بار در ضمن آيات نقل شده آيا از اين جهت است كه چون سگ هم با آنها در آنمدت بوده و مانند آنها خوابش از خوارق عادت بود؟! يا اينكه وجود سگ در ميان آنها حتمي بوده لذا ذكر شده است؟باحتمال نزديك بيقين وجه اول
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 159
معتبر است و سگ يكي از ماندگان و خواب رفتگان در آنمدت بوده است.آيۀ زير مطلب را هر چه بيشتر روشن ميكند سَيَقُولُونَ ثَلٰاثَةٌ رٰابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ. وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سٰادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثٰامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ: 21. اين آيه تقريبا صريح است كه سگ نيز در آنمدت مانند آنها بخواب رفته و مانده بود و اگر چند روزي دم غار بوده و از بين رفته بود ديگر لزومي نداشت كه مصرّانه در رديف آنها قرار گيرد.6- وَ كَذٰلِكَ بَعَثْنٰاهُمْ لِيَتَسٰائَلُوا بَيْنَهُمْ قٰالَ قٰائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قٰالُوا لَبِثْنٰا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قٰالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هٰذِهِ إِلَي الْمَدِينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّهٰا أَزْكيٰ طَعٰاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لٰا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً. إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً: 19- 20.از اين دو آيه بدست ميايد: اولا: علت بيدار كردن آنها يكي اين بود كه بدانند مدت خوابشان چقدر بوده؟ در بند «2» راجع بآن صحبت شد.ثانيا: بنظر ميايد مقداري پس از طلوع آفتاب بغار رسيده و وقت عصر بيدار شده‌اند لذا فكر كرده‌اند اگر يكشب گذشته باشد پس يكروز خفته‌اند و اگر يك شب نگذشته پس مقداري از روز را كه فاصلۀ قبل از ظهر و عصر باشد در خواب بوده‌اند.ثالثا: طول مدت خواب را ابتدا اصلا ندانسته‌اند زيرا زمان در خواب محسوس نيست و فكر كرده‌اند كه شهر همان، پادشاه همان، و مردم همانند لذا بفرستاده كه براي طعام ميرفت گفته‌اند: خودش را ناشناس كند و مكان و جريان آنها را بكسي روشن نكند كه در آنصورت يا سنگسارشان ميكنند و يا به بت‌پرستي ميكشانند. غافل از اينكه: آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت. 7- وَ كَذٰلِكَ أَعْثَرْنٰا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 160
أَنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السّٰاعَةَ لٰا رَيْبَ فِيهٰا إِذْ يَتَنٰازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقٰالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْيٰاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قٰالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَليٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً: 21.يعني: اهل شهر را بر جريان آنها واقف كرديم تا بدانند كه وعدۀ خدا حقّ و آخرت حتمي است اين ماجري آنوقت بود كه آنها در كار معاد با هم منازعه ميكردند، گفتند: بنائي بر آنها بسازيد ولي آنها كه اكثريّت داشته و غالب بر امر بودند گفتند: بر آنها مسجدي بنا خواهيم كرد.بروشني فهميده ميشود كه: چون يكي از آنها با پول موجود براي طعام خريدن آمده قضيّه كشف شده و مردم دانسته‌اند كه اينها چند قرن پيش خفته و بيدار شده‌اند لذا بباب كهف جمع شده و خواسته‌اند آنها را ديدار كنند ولي آنها پس از دانستن اينكه صدها سال در خواب بوده‌اند و فعلا علائم عوض شده نه آنمردم مانده‌اند و نه آن پادشاه و نه آن شرك بلكه فعلا اكثريت در دين آنها هستند، آنگاه چند ساعت بيش زنده نمانده و همگي مرده‌اند.اهل شهر پس از مرگ آنها اختلاف كرده عده‌اي كه چيزي دستگيرشان نشده گفته‌اند: بنائي بر قبر آنها بسازيد پروردگارشان بحال آنها داناتر است ولي اكثريت كه از آن بهره برده و آنرا حلّي بر تنازع معاد دانسته و از جانب خدا ميدانستند گفتند: بياد جريان آنها مسجدي بنا نهيم كه در آنجا خدا ياد شود.8- سَيَقُولُونَ ثَلٰاثَةٌ رٰابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سٰادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثٰامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مٰا يَعْلَمُهُمْ إِلّٰا قَلِيلٌ … : 22.آيه دربارۀ اختلاف در عدد آنها است كه بعضي خواهند گفت: سه نفر بودند چهارمي سگشان بود، بعضي خواهند گفت پنج نفر بودند ششمي سگشان بود اين هر دو قول رجم بغيب و بدون دليل است و خواهند گفت:
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 161
هفت نفر بودند هشتمي سگشان بود بگو خدايم بعدد آنها داناتر است و نميداند آنرا مگر اندكي از مردم.ميشود گفت كه آنها هفت نفر بوده‌اند زيرا پس از نقل سه نفر بودن و پنج نفر بودن فرموده «رَجْماً بِالْغَيْبِ» و با اين جمله آندو را ردّ كرده بعد هفت بودن را ذكر كرده است.و نيز در دو جملۀ «ثَلٰاثَةٌ رٰابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ» و «خَمْسَةٌ سٰادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ» و او نيامده ولي در «سَبْعَةٌ وَ ثٰامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ» و او ذكر شده يعني عطف هشتمي بر هفت حتمي است.در كشاف گويد: اگر بگوئي: اين چه «واو» ي است كه بر جملۀ سوم داخل شده و بر اوّلي و دوّمي داخل نشده؟گويم: آن همان واوي است كه داخل ميشود بجمله‌ايكه صفت نكره است چنانكه داخل ميشود بحاليكه از معرفه حال است در مثل «جاءني رجل و معه آخر» و «مررت بزيد و في يده سيف» و از همان است آيۀ وَ مٰا أَهْلَكْنٰا مِنْ قَرْيَةٍ إِلّٰا وَ لَهٰا كِتٰابٌ مَعْلُومٌ.فائدۀ اين واو تأكيد لصوق صفت بموصوف و دالّ بر آنست كه اين اتصّاف امري ثابت است.و اين واو اعلام ميكند كه صاحبان قول اخير آنرا از روي علم و اطمينان قول اخير آنرا از روي علم و اطمينان نفس گفته‌اند و مرجوم بظنّ نيستند … ابن عباس رضي اللّه عنه گفته: چون واو گفته شد عدد تمام شد و شمردنيكه قابل اعتنا باشد نماند و ثابت گرديد كه آنها هفت نفر بودند و هشتمي سگشان بود حتمي و ثابت (تمام شد).9- وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلٰاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً. قُلِ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ … : 25- 26.صراحت آيه ميرساند كه مدّت خوابشان 309 سال بوده است و راجع بقمري و شمسي بودن حساب آن و روايتي كه از علي عليه السّلام نقل شده در «تسع» مشروحا سخن گفته‌ايم.

زمان واقعه؛ ج 6، ص: 161

تقريبا يقيني است كه زمان واقعۀ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 162
اصحاب كهف در فاصلۀ بعد از ميلاد مسيح و قبل از بعثت حضرت رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله بود پادشاهي كه از ترس او بغار پناه بردند دقيانوس يا ذوقيوس يا دسيوس نام داشته كه از 249 تا 251 ميلادي سلطنت داشته و با آنكه پادشاهي با تدبير بوده با نصاري بد رفتاري ميكرده است.

كهف در كجا بوده؟؛ ج 6، ص: 162

قول مشهور اين است كه غار اصحاب كهف در نزديكي شهر افسوس واقع است.افسوس چنانكه در قاموس كتاب مقدس گفته: از شهرهاي معروف آسياي صغير بود قريب بدهنۀ رود كايستر تقريبا در 40 ميلي جنوب شرقي ازمير.در الميزان گفته: شهري است خرابه و قديمي واقع در مملكت تركيّه در 73 كيلومتري شهر ازمير و غار در مسافت يك كيلومتري آن در كوهي بنام «يناير داغ» در نزديكي قريۀ «ايا صولوك» واقع است. بقول بعضي در دو فرسخي افسوس واقع شده و غار معروف هنوز بصورت زيارتگاه است و داراي احترام ميباشد.ولي الميزان كهف افسوس را قبول ندارد و گويد: آن چنانكه گفته‌اند غار وسيعي است و صدها قبر دارد و در آن بطرف شمال شرقي است و در آن اثري از مسجد يا صومعه و يا كليسا نيست و آن در نزد نصاري از همه معروفتر است و در عدّه‌اي از روايات مسلمين نيز آمده است.علّت عدم قبول الميزان چند چيز است از جمله اينكه باب اين كهف رو بشمال شرقي است و در آن آفتاب نمي‌تابد حال آنكه آيۀ وَ تَرَي الشَّمْسَ إِذٰا طَلَعَتْ چنانكه گذشت دلالت دارد كه در غار بطرف جنوب بوده است از جمله اينكه در آنجا اثري از مسجد و صومعه و كليسا وجود ندارد حال آنكه قرآن فرموده لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً.توفيق الحكيم يكي از نويسندگان
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 163
مشهور عرب نمايشنامه‌اي نوشته بنام «اهل الكهف» اين كتاب بوسيلۀ آقاي ابو الفضل طباطبائي با يك مقدمۀ تاريخي بفارسي ترجمه شده و در مقدمۀ آن گويد: شهر افه‌زو يا افه‌زوس كه در نزد عربها معروف بافسوس است در فلسطين واقع بود در نزديكي كوه آنشيلوس كه غار معروف اصحاب كهف در آن است.بنا بر اين غار اصحاب كهف در فلسطين ميباشد.در الميزان آمده: در فاصلۀ هشت كيلومتري عمّان پايتخت اردن دهي است بنام رجيب و در نزديكي آن غاري است كه در كوه كنده شده رو بجنوب، اطراف آن از شرق و غرب باز است و شعاع آفتاب بر آن ميافتد در داخل غار سكّوئي است سه متر در دو متر و نيم و در غار چند تا قبر هست بصورت قبور بيزانسي گويا هشت يا هفت‌اند و بر ديوارهاي آن نقوش و خطوطي است بخطّ يوناني قديم و ثمودي كه خوانده نميشود و نيز نقش سگي هست كه با رنگ سرخ رنگ آميزي شده و بالاي غار آثار صومعه بيزانسي هست كه كاوشها و آثار كشف شده دلالت دارند بر اينكه آن صومعه در زمان پادشاهي جوستينوس اوّل بنا شد كه از 418 تا 427 ميلادي پادشاهي كرده و آثار ديگري دلالت دارد كه صومعه بعد از اسلام بمسجد مبدّل شده است.اين كهف پيوسته متروك بود تا ادارۀ آثار باستاني اردن در كاوش و تحقيق آن همّت گماشت، و اماراتي بدست آمد كه كهف مذكور در قرآن همين است … شهر عمّان بنا شده در جاي شهري بنام «فيلادلفيا» كه يكي از شهرهاي- مشهور قبل از اسلام بود، آن شهر و حوالي آن از اوّل قرن دوم ميلادي تا فتح فلسطين بدست مسلمين، تحت استيلاء روم بود.حقّ اين است كه مشخصّات غار اصحاب كهف بر غار رجيب انطباقش از ديگري بيشتر است.

منابع غير اسلامي؛ ج 6، ص: 163

اين قضيّه قطع نظر از قرآن مجيد در منابع اسلامي و غير اسلامي نقل شده است طالب تفصيل به الميزان و مقدّمه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 164
نمايشنامۀ توفيق الحكيم كه اشاره شد و بساير موارد رجوع كند. رهنما در ترجمه قرآن آنرا تحت عنوان هفت خفته از ادوارد مونته و از دائرة المعارف بريتانيكا ذيل كلمۀ «هفت خفته» نقل كرده است در مقدّمۀ نمايشنامۀ فوق گفته: قديمترين اثري از اين داستان يك متن سرياني است كه به نثر و نظم نوشته شده … كه قديمترين آن اكنون در موزۀ بريتانيا موجود و به اواخر قرن ششم اسلامي مربوط ميباشد.

آخرين سخن؛ ج 6، ص: 164

دربارۀ تقريب اين واقعه مطالب خوبي از قبيل مقايسه بخواب شش ماهه خزندگان و امكان انجماد زندگان و بيدار كردن آنها پس از سالها و غيره گفته شده كه نقل آنها از حوصلۀ اين كتاب خارج است يك كلمه عرض ميكنيم كه اين واقعه محال عقلي نبوده و از قدرت خداي متعال بدور نيست.

كهل:؛ ج 6، ص: 164

كهل: طبري فرموده: كهل ما بين جواني و پيري است و از آنست «اكتهل النّبت» يعني علف بلند و قوي شد، بقولي كهولت رسيدن بسنّ چهل و سه سالگي است. وَ يُكَلِّمُ النّٰاسَ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلًا وَ مِنَ الصّٰالِحِينَ آل عمران: 46. يعني در گهواره و در بزرگي با مردم سخن گويد و از شايستگان است اين آيه و آيۀ إِذْ أَيَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُكَلِّمُ النّٰاسَ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلًا مائده: 110 هر دو دربارۀ عيسي عليه السّلام است و دو بار بيشتر در قرآن مجيد نيامده است، سخن گفتن آنحضرت در گهواره در سورۀ مريم مذكور ميباشد.

كهن:؛ ج 6، ص: 164

كهن: فَذَكِّرْ فَمٰا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِكٰاهِنٍ وَ لٰا مَجْنُونٍ طور: 29. وَ لٰا بِقَوْلِ كٰاهِنٍ قَلِيلًا مٰا تَذَكَّرُونَ حاقّه: 42.راغب گويد: كاهن كسي است كه از اخبار گذشتۀ مخفي از روي ظنّ خبر ميدهد و عرّاف آنست كه از اخبار آينده همينطور خبر ميدهد و چون اين دو صناعت مبني بر ظنّ است كه گاهي درست و گاهي نادرست در ميايد لذا رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله فرمود: هر كه پيش عرّافي يا كاهني بيايد و قول او را
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 165
تصديق كند بآنچه بر ابا القاسم نازل گشته كافر شده است «مَنْ اتي عَرّافا اوْ كٰاهِناً فَصَدَّقَهُ بِمٰا قٰالَ فَقَدْ كَفَرَ بِمٰا انْزِلَ عَليٰ ابِي الْقٰاسِمِ» اقرب الموارد اين فرق را از كليّات ابو البقا نقل كرده و گويد: در تعريفات كاهن آنست كه از آينده خبر ميدهد و مدّعي علم اسرار و مطالعۀ غيب است.طبرسي در ذيل آيۀ اوّل فرموده: كاهن كسي است كه مدعي علم غيب است با استخدام جنّ. ابن اثير در نهايه گفته بعضي از كاهنان عرب ميگفتند كه جنّ اخبار غيب را بآنها ميرساند.شيخ انصاري در مكاسب محرّمه در مسأله كهانت فرموده: آنچه از اكثر علما در تعريف كاهن نقل شده همانست كه در قواعد گفته: كاهن كسي است كه رفيقي از جنّ دارد و باو اخبار مياورد.بنظر نگارنده غرض قرآن از كاهن همين معني است نه آنكه راغب گفته و در جاي ديگر آمده وَ مٰا تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّيٰاطِينُ. وَ مٰا يَنْبَغِي لَهُمْ وَ مٰا يَسْتَطِيعُونَ شعراء: 210 و 211.معني آيۀ اول: تذكّر بده تو بواسطۀ وحي خدا نه كاهني كه گفتار خويش را از جنّ گرفته باشي و نه مجنوني كه لا عن شعور سخن بگوئي.اين لفظ تنها دو بار در قرآن آمده است.

كهيعص:؛ ج 6، ص: 165

كهيعص: كهيعص. ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيّٰا مريم: 1 و 2. اين كلمه كه از پنج حرف تلفيق شده در اوّل سورۀ مريم قرار گرفته است در «عسق» دربارۀ آن و ساير حروف مقطّعه بتفصيل سخن گفته‌ايم.در تفسير برهان از اكمال الدين صدوق نقل شده كه سعد بن عبد اللّه قمي محضر حضرت حسن عسكري عليه السّلام رسيد خواست مسائلي از آنحضرت سئوال كند امام فرمود از نور چشم من (حضرت مهدي صلوات اللّه و سلامه عليه) بپرس سعد گفت: يا بن رسول اللّه از تأويل كهيعص با خبرم فرما، آنحضرت فرمود: اين حروف از اخبار غيبي است كه خداوند بنده‌اش زكريّا را
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 166
بآن واقف كرد، سپس بر محمد صلّي اللّه عليه و آله حكايت فرمود بدين بيان كه زكريّا از خدا خواست نامهاي پنج تن را باو بياموزد، جبرئيل آمد و تعليم كرد، زكريا هر وقت محمد، علي، فاطمه و حسن را ياد ميكرد غصّه‌اش برطرف ميشد و چون حسين را ياد مينمود گريه گلوگيرش ميكرد و دلش مي‌لرزيد، روزي گفت خدايا چرا در ذكر چهار اسم غصّه‌ام زدوده شده و در ذكر حسين اشكم روان ميگردد و لرزۀ دلم بالا ميگيرد؟خدا از ماجراي حسين بوي خبر داد و فرمود: كهيعص. كاف اسم كربلا، هاء هلاك و شهادت عترت رسول صلّي اللّه عليه و آله، ياء يزيد لعنه اللّه و او ظالم حسين است، عين عطش آنحضرت و صاد صبر او ميباشد الخ.در صافي آنرا از كمال الدين نقل كرده و گويد در مناقب نيز نظير آن نقل شده است.در جامع الرواة اردبيلي از نجاشي نقل شده كه گويد: سعد بن عبد اللّه رحمه اللّه امام عسكري عليه السّلام را ملاقات كرده، و ديدم بعضي از اصحاب ما اين سخن را تضعيف ميكنند كه او آنحضرت را ديده باشد و گويند ملاقات او آنحضرت را حكايت جعلي است.در نقد الرجال پس از اين نقل فرموده: شيخ طوسي سعد بن عبد اللّه را در ضمن اصحاب حضرت عسكري عليه السّلام ذكر كرده و فرموده: معاصر آنحضرت بوده است. سپس او را در باب آنانكه از ائمه روايت نكرده‌اند ذكر كرده است.نگارنده گويد: منعي نيست كه ماجراي كربلا از بطون معاني كهيعص بوده باشد.در مجمع نقل كرده كه امير المؤمنين عليه السّلام در دعايش ميگفت: «اسئلك يا كهيعص» از اين بنظر ميايد كه آن اشاره باسماء حسني است از قبيل كافي، هادي، و غيره. و اللّه العالم.

كوب:؛ ج 6، ص: 166

كوب: كاسه. جام يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدٰانٌ مُخَلَّدُونَ. بِأَكْوٰابٍ وَ أَبٰارِيقَ وَ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 167
كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ واقعة: 17 و 18. اكواب جمع كوب است راغب گويد: كوب بمعني كاسۀ بي‌دستگيره است يعني جام طبرسي ذيل آيۀ فوق كوب را از قتاده جام نقل كرده و ابريق را كوزۀ گردندار و دستگيره‌دار گفته است.معني آيه: غلامان جاويدان بر آنها ميگردند با جامها و بطريها و شرابي از معين، اكواب چهار بار در قرآن آمده زخرف: 71، واقعة: 18، انسان: 15، غاشيه: 14.

كاد:؛ ج 6، ص: 167

كاد: از افعال مقاربه و بمعني نزديكي است «كاد يفعل» يعني نزديك است بكند و هنوز نكرده اسمش مرفوع و خبرش منصوب باشد وَ كٰادُوا يَقْتُلُونَنِي اعراف: 150 نزديك بود مرا بكشند.راغب گفته اگر حرف نفي با آن باشد اشاره است كه چيزي واقع شده ولي نزديك بود كه واقع نشود مثل فَذَبَحُوهٰا وَ مٰا كٰادُوا يَفْعَلُونَ بقره: 71 يعني آنرا ذبح كردند و نزديك نبودند كه بكنند (باكراه و ناراحتي انجام دادند) و مثل أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هٰذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لٰا يَكٰادُ يُبِينُ زخرف: 52.در قاموس گويد: كاد بمعني اراده آيد إِنَّ السّٰاعَةَ آتِيَةٌ أَكٰادُ أُخْفِيهٰا طه: 15. يعني قيامت آمدني است ميخواهم آنرا مخفي دارم و مثل «عرف ما يكاد منه» يعني آنچه از او اراده ميشود دانسته است. در اقرب الموارد آنرا از معاني «كاد» شمرده است در صحاح نيز آنرا از بعضي نقل كرده است.اين معني مورد تصديق طبرسي است و در ذيل آيۀ فوق آنرا اراده معني كرده و گويد: ثعلب گفته اين اجود اقوال و قول اخفش است.ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ إِذٰا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرٰاهٰا نور: 40.بعضي‌ها گفته‌اند «يكد» در آيه صله و زايد است و تقدير آن «لم يرها» است چنانكه در قاموس و اقرب هست در مجمع آنرا از فراء نقل كرده و گويد: حسن و اكثر مفسّران گفته‌اند: آن نفي رؤيت و نفي قرب رؤيت است يعني چون دستش را بيرون آورد آنرا
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 168
نمي‌بيند و بديدن آن نزديك نميشود.بنظر نگارنده: اين معني بهتر است. كاد در قرآن مجيد بصيغۀ مضارع از قبيل يكاد، تكاد، يكادون و غيره نيز آمده است.

كور:؛ ج 6، ص: 168

كور: پيچيدن و جمع كردن.راغب ميگويد: «كور الشّي‌ء: ادارته و ضمّ بعضه الي بعض ككور العمامة» عبارت فيومي در مصباح چنين است: «كار العمامة كورا: ادارها علي رأسه» ايضا در مصباح و صحاح گفته: «كلّ دور كور» هر گرديدن كور است.تكوير نيز بمعني پيچيدن است در اقرب الموارد هست: «كور العمامة علي رأسه تكويرا: لفّها».خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَي النَّهٰارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهٰارَ عَلَي اللَّيْلِ زمر: 5. ناگفته نماند در كور و تكوير استداره و مدوّر بودن را قيد كرده‌اند، در اثر حركت وضعي زمين روز و شب دائره وار در اطراف زمين ميگردند و خدا علي الدوام روز را شب و شب را بر روز مي‌پيچد و چون شب را بر روز پيچيد روز از بين ميرود و بالعكس.إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ. وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ تكوير: 1 و 2. تكوير و پيچيده شدن خورشيد عبارت اخراي خاموش شدن آن است. در كتب نجوم عكس سحابي‌ها را ملاحظه كنيد كه بطور مارپيچي مي‌پيچند، خورشيد چنانكه گويند و در كتاب «معاد از نظر قرآن و علم» توضيح داده‌ام از مركزش خاموش ميشود و در آينده قسمت خاموش شدۀ آن بقشر ظاهري منتقل شده و قشر ظاهري بمركز آن خواهد رفت و آن قهرا بطور مارپيچي خواهد بود كه همان تكوير است. رجوع شود بكتاب فوق ص 34 و كتاب «مادّه، زمين و آسمان» تأليف گاموف ص 532 فصل «آيندۀ خورشيد ما».و شايد مراد از تكوير شمس انقباض آن باشد كه در اثر خاموش شدن منقبض خواهد گرديد. رجوع كنيد به «شمس» در اين كتاب.

كوكب:؛ ج 6، ص: 168

كوكب: ستاره. فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 169
اللَّيْلُ رَأيٰ كَوْكَباً انعام: 76. چون شب او را فرا گرفت ستاره‌اي ديد، جمع آن كواكب است إِنّٰا زَيَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا بِزِينَةٍ الْكَوٰاكِبِ صافات: 6. ما آسمان نزديكتر را با زينتي كه ستارگان باشند زينت كرده‌ايم. در «سماء» توضيح داده شده كه ظاهرا مراد از «السماء الدنيا» آسمان منظومۀ شمسي است و كواكب ستارگان همان منظومه است و در «رجم» و «صبح» گذشت كه كواكب غير از مصابيح است و آيه إِذَا السَّمٰاءُ انْفَطَرَتْ. وَ إِذَا الْكَوٰاكِبُ انْتَثَرَتْ انفطار: 1 و 2. در از بين رفتن كواكب صريح است.

كون:؛ ج 6، ص: 169

كون: كان بمعني بود، هست، واقع شده و غير آن ميايد. راغب ميگويد: كان عبارت است از زمان گذشته. در صحاح گفته: كان را اگر عبارت از زمان گذشته دانستي احتياج بخبر خواهد داشت زيرا فقط بزمان دلالت كرده و اگر آنرا عبارت از حدوث شي‌ء و وقوع آن دانستي از خبر بي‌نياز است زيرا بزمان و معني هر دو دلالت كرده است اكنون چند نوع «كان» را بررسي ميكنيم: 1- مٰا كٰانَ إِبْرٰاهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لٰا نَصْرٰانِيًّا وَ لٰكِنْ كٰانَ حَنِيفاً مُسْلِماً آل عمران: 67. اين هر دو «كان» معمولي و از افعال ناقصه‌اند و دلالت بر زمان گذشته دارند.2- إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً نساء: 1. إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلِيماً حَكِيماً نساء: 11. وَ كٰانَ ذٰلِكَ عَلَي اللّٰهِ يَسِيراً- … إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ غَفُوراً رَحِيماً- … إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلِيًّا كَبِيراً كان در اينگونه آيات دلالت بر ثبوت و لزوم دارد و معناي «هست» ميدهد نه زمان گذشته. يعني خدا رقيب است. عليم است، حكيم است و هكذا.راغب گويد كان در بسياري از اوصاف خدا معني ازليّت ميدهد.ظاهرا غرضش آنست كه «كٰانَ اللّٰهُ عَلِيماً» يعني خدا از ازل چنين بوده است ولي بنظر نگارنده زمان در آن ملحوظ نيست.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 170
و حق همان است كه گفتيم، جوهري در صحاح گويد: كان گاهي زايد آيد براي توكيد مثل «كٰانَ اللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً» نگارنده گويد اين سخن كاملا حقّ است و «كان» فقط براي تثبيت وصف غفران و رحمت براي خدا است. در اقرب آنرا دوام و استمرار گفته است.3- وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولًا اسراء: 11. وَ كٰانَ الشَّيْطٰانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً اسراء: 27. إِنَّ الشَّيْطٰانَ كٰانَ لِلْإِنْسٰانِ عَدُوًّا مُبِيناً اسراء: 53. «كان» در اينگونه مواقع نيز دلالت بر ثبوت وصف و قليل الانفكاك بودن آن دارد.4- كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ آل عمران: 110. كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كٰانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا مريم: 29. معني كان در هر دو آيه بمعني «هست» است كه همان وقوع باشد يعني: شما بهترين امّت هستيد كه براي مردم بوجود آمده.چطور سخن گوئيم با آنكه كودك در گهواره است. دربارۀ آيۀ اوّل گفته‌اند: كان براي حال است راغب در آيۀ دوّم گفته دلالت بر گذشته دارد و لو بطور لحظه.5- أَبيٰ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كٰانَ مِنَ الْكٰافِرِينَ بقره: 34. گفته‌اند كان در آيه بمعني «صار» است يعني امتناع و خود پسندي كرد و از كافران شد.6- قاموس و اقرب الموارد تصريح كرده‌اند كه كان بمعني استقبال نيز آيد وَ يَخٰافُونَ يَوْماً كٰانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً انسان: 7. را شاهد آورده‌اند.7- وَ إِنْ كٰانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِليٰ مَيْسَرَةٍ بقره: 280. گفته‌اند كان در آيه تامه و بمعني «وقع» است يعني اگر قرضدار در تنگي باشد مهلت است تا وسعت يافتن او.مكان: اسم مكان است بمعني موضع حصول شي‌ء راغب گويد در اثر كثرت استعمال توهم شده كه ميم آن از اصل كلمه است أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكٰانٍ سَحِيقٍ حج: 31. يا باد او را بمكاني دور ساقط كند.مكانت: بمعني موضع و منزلت است مثل وَ لَوْ نَشٰاءُ لَمَسَخْنٰاهُمْ عَليٰ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 171
مَكٰانَتِهِمْ يس: 67. مجمع در ذيل آيه گفته: مكانة و مكان هر دو بيك معني است يعني اگر ميخواستيم آنها را در جايشان مسخ ميكرديم.قُلْ يٰا قَوْمِ اعْمَلُوا عَليٰ مَكٰانَتِكُمْ إِنِّي عٰامِلٌ انعام: 135. مكانت در آيه بمعني تمكّن است: اي قوم بقدر.تمكّن خود كار كنيد و در كفر پايدار باشيد من نيز همانقدر كار خواهم كرد.

كوي:؛ ج 6، ص: 171

كوي: داغ كردن. «كواه كيّا: احرق جلده بحديدة و نحوها» يَوْمَ يُحْميٰ عَلَيْهٰا فِي نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُكْويٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ توبه: 35. روزي آن زر و سيم در آتش جهنّم سرخ كرده شوند و با آن پيشانيها و پهلوها و پشتهايشان داغ كرده شوند آيه دربارۀ گنج كنندگان است كه در «كنز» گذشت نعوذ باللّه منها. اين كلمه تنها يكبار در قرآن مجيد آمده است.

كي:؛ ج 6، ص: 171

كي: كي در كلام عرب سه جور است اوّل مخفّف كيف، دوّم تعليل، سوم بمعني ان مصدريه. اوّلي در قرآن يافته نيست وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي. كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيراً … فَرَجَعْنٰاكَ إِليٰ أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهٰا طه: 32 و 33 و 40 آن در هر دو آيه بمعني تعليل است و ان مصدريّه در آن مضمر است و در تقدير «كي أن نسبّحك- كي أن تقر» است.وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِليٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْ لٰا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئاً نحل: 70. «كي» در آيه بمعني أن مصدريّه است يعني بعضي از شما بعمر ارذل برگشته شود تا چيزي نداند پس از آنكه دانا بود. راغب دربارۀ اين كلمه جمله‌اي كوتاه و جامعي دارد و آن اينكه: كي علّت فعل شي‌ء وكيلا علّت انتفاء آنست «كي علّة لفعل الشّي‌ء و كيلا علّة لانتفائه».

كيد:؛ ج 6، ص: 171

كيد: حيله. تدبير. راغب ميگويد: كيد نوعي حيله است گاهي مذموم و گاهي ممدوح باشد هر چند در مذموم بيشتر است همينطور است استدراج و مكر كه گاهي ممدوح باشند.نگارنده گويد: بهتر است آنرا در صورت ممدوح بودن تدبير معني‌قاموس قرآن، ج‌6، ص: 172‌كنيم مثل كَذٰلِكَ كِدْنٰا لِيُوسُفَ يوسف: 76. اين چنين تدبير كرديم براي يوسف. إِنَّهُمْ يَكِيدُونَ كَيْداً وَ أَكِيدُ كَيْداً طارق: 15 و 16. كيد اوّل كه دربارۀ كفّار است مذموم و دوّمي كه دربارۀ خداست ممدوح است: آنها حيله ميكنند حيله‌اي و من در مقابلشان تدبير ميكنم تدبيري- دربارۀ كيد بعد از كيد كه بخدا نسبت داده شده رجوع شود به «مكر».وَ تَاللّٰهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنٰامَكُمْ انبياء: 57. بخدا حيله و تدبيري دربارۀ بتهايتان ميكنم.در آيات إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطٰانِ كٰانَ ضَعِيفاً نساء: 76. فَأَرٰادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْنٰاهُمُ الْأَسْفَلِينَ صافات: 98.و نظائر آن بمعني كيد مذموم است.

كيف:؛ ج 6، ص: 172

كيف: كيف غالبا اسم استفهام است مثل «كيف زيد» و در غالب آيات قرآن توأم با تنبيه و تعجّب است نحو كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللّٰهِ وَ كُنْتُمْ أَمْوٰاتاً فَأَحْيٰاكُمْ بقره: 28. و در بسياري از آنها توأم با توبيخ ميباشد مانند انْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَي اللّٰهِ الْكَذِبَ نساء: 50 در آياتي نظير إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ. فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ. ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ مدثر: 18- 20 ظاهرا بمعني حال است يعني او فكر كرد و اندازه گرفت پس ملعون است در هر حال كه اندازه گرفت.

كيل:؛ ج 6، ص: 172

كيل: پيمانه كردن. راغب آنرا پيمانه كردن طعام گفته، در اقرب الموارد گويد: بيشتر در پيمانۀ طعام باشد. اگر گوئيم: «كلته الطّعام» يعني باو كيل دادم و اگر گوئيم: «اكتلت عليه» يعني از او كيل گرفتم. و هر گاه گوئيم: «كلت له الطّعام» يعني به پيمانه كردن طعام از براي او مباشرت كردم.الَّذِينَ إِذَا اكْتٰالُوا عَلَي النّٰاسِ يَسْتَوْفُونَ. وَ إِذٰا كٰالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ مطففين: 2- 3 چون از مردم كيل گيرند تمام گيرند و چون بمردم كيل دهند يا وزن كنند كم كنند.فَأَرْسِلْ مَعَنٰا أَخٰانٰا نَكْتَلْ يوسف: 63. برادرمان را با ما بفرست تا كيل بگيريم.كيل مصدر و بمعني آلت كيل نيز آمده
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 173
است. مثل وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْمِيزٰانَ بِالْقِسْطِ انعام: 152. پيمانه و ترازو را بعدالت تمام كنيد.مكيال: اسم آلت است يعني پيمانه وَ لٰا تَنْقُصُوا الْمِكْيٰالَ وَ الْمِيزٰانَ هود: 84.

كين:؛ ج 6، ص: 173

كين: (بفتح اول) خضوع. در قاموس آمده «كان يكين كينا: خضع» استكانت بمعني تذلّل و خضوع است فَمٰا وَهَنُوا لِمٰا أَصٰابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ وَ مٰا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكٰانُوا … آل عمران: 146. يعني در اثر زحماتيكه در راه خدا بآنها رسيد سست نشدند، ضعيف نگشتند، بدشمنان تسليم و خاضع نشدند.فَمَا اسْتَكٰانُوا لِرَبِّهِمْ وَ مٰا يَتَضَرَّعُونَ مؤمنون: 76. بپروردگارشان منقاد و خاضع نشدند و ناله نكردند.و الحمد للّه و هو خير ختام در 2 شعبان 1394 قمري از حرف كاف فارغ شدم.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 174‌

ل؛ ج 6، ص: 174

لام:؛ ج 6، ص: 174

لام: حرف بيست و سوّم از الفباي عربي و حرف بيست و هفتم از الفباي فارسي است.لام سه قسم است: اوّل عامل جرّ، دوّم عامل جزم، سوّم لام غير عامل.لام جرّ اگر مدخولش ضمير نباشد پيوسته مكسور باشد مثل «الحمد للّه.العزّة للّه» مگر در مناداي مستغاث مقرون به ياء كه در آن مفتوح باشد مثل «يا للّه» و اگر مدخولش ضمير باشد پيوسته مفتوح آيد نحو لَنٰا أَعْمٰالُنٰا وَ لَكُمْ أَعْمٰالُكُمْ بقره: 139. مگر با ياء متكلّم كه مكسور آيد مثل وَ مٰا لِيَ لٰا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي يس: 22.از براي لام جرّ بيست و دو معني ذكر كرده‌اند از قبيل: استحقاق، اختصاص، ملك، تمليك، تعليل، تأكيد نفي، و … لام عامل جزم همان لام امر غايب است و مكسور ميباشد، ساكن بودن آن بعد از واو و فاء بيشتر از با حركت بودن است مثل فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي بقره: 186. گاهي بعد از ثمّ ساكن آيد مثل ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ حجّ: 29.و مثال آن از قرآن كه مكسور باشد نحو وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ حجّ: 29. كه در هر دو مكسور است.لام غير عامل پيوسته مفتوح و هفت قسم است.1- لام ابتداء فائده‌اش تأكيد و تخليص مضارع از براي حال است مثل وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ نحل: 124. و مثل إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعٰاءِ ابراهيم: 39.2- لام زايده در چند محلّ آيد از جمله در خبر مبتداء مثل «ام الحليس
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 175
لعجوز شهربه» ظاهرا آن نيز براي تأكيد است.3- لام جواب مثل لَوْ كٰانَ فِيهِمٰا آلِهَةٌ إِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا انبياء: 22. اين لام در جواب «لو» آمده و آنكه در جواب لولا و قسم آيد چنين است: وَ لَوْ لٰا دَفْعُ اللّٰهِ النّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ بقره: 251. تَاللّٰهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنٰامَكُمْ انبياء: 57.4- لام داخل باداة شرط و ميفهماند كه جواب بعد از لام از براي قسم قبلي است نه از براي شرط نحو لَئِنْ أُخْرِجُوا لٰا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لٰا يَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبٰارَ حشر: 12 يعني: سوگند ياد ميكنم كه اگر كفّار اخراج بشوند منافقان با آنها خارج نميشوند و اگر بجنگ كشانده شوند ياريشان نكنند و اگر ياري كنند حتما شكست خورده فرار نمايند. بقيّه را در كتب لغت و ادب ملاحظه كنيد. (استفاده از اقرب الموارد).لا: لا در كلام عرب سه گونه است: 1- لاء ناهيه و آن براي طلب ترك است و مدخول آن مجزوم و مخصوص بمضارع باشد مثل لٰا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيٰاءَ ممتحنه: 1.2- لاء نافيه و آن جزم نميدهد نحو لٰا يَأْتِيهِ الْبٰاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لٰا مِنْ خَلْفِهِ فصلت: 42. لٰا يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ مائده: 89. و آن دلالت بر نفي مدخول خود دارد.لاء نافية للجنس و شبيه به ليس و عاطفه از اين رديف‌اند.3- لاء زائده و آن براي تأكيد و تقويت كلام است مثل مٰا مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا. أَلّٰا تَتَّبِعَنِ طه: 93 و لاء زائده همان است كه در صورت ساقط بودن معناي كلام عوض نميشود (از اقرب).طبرسي در آيۀ فوق و آيۀ مٰا مَنَعَكَ أَلّٰا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ اعراف: 12. لاء را زايد گفته است.

لَاتَ:؛ ج 6، ص: 175

لَاتَ: كَمْ أَهْلَكْنٰا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنٰادَوْا وَ لٰاتَ حِينَ مَنٰاصٍ ص: 3. لات همان لاء نافيه است كه تاء بآن
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 176
لاحق شده بنظر جمهور اهل لغت آن دو كلمه است لاء و تاء تأنيث، مثل ثمّت و ربّت و عملش مانند «ليس» رفع اسم و نصب خبر است (از اقرب الموارد) اسم لات در آيۀ فوق محذوف است بتقدير «لاتَ الْوَقْتُ حينَ مَناصٍ» يعني چه بسيار از گذشتگان كه هلاكشان كرديم و ناله و استغاثه كردند و نيست آنوقت وقت مهلت. ظاهرا لات يكبار بيشتر در قرآن نيامده است.

لؤلؤ:؛ ج 6، ص: 176

لؤلؤ: مرواريد. در قاموس گويد: «اللّؤلؤ: الدّر» و در «درر» گويد: درّ بضمّ اوّل لؤلؤ عظيم است يعني مرواريد درشت. مراد از آن همان مرواريد است كه از دريا صيد ميشود.يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجٰانُ رحمن: 22. از آن دو دريا مرواريد و مرجان بدست ميايد.وَ حُورٌ عِينٌ. كَأَمْثٰالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ واقعة: 22 و 23. يُحَلَّوْنَ فِيهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً حجّ: 23- فاطر: 33.دربارۀ آيۀ يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجٰانُ روايتي هست كه در «برزخ» ديده شود. لؤلؤ مجموعا شش بار در قرآن بكار رفته يكي دربارۀ مرواريد دنيا دو بار در وصف خدمۀ بهشت، يكبار در وصف زنان بهشتي و دو بار در زينت اهل جنّت.

لبّ:؛ ج 6، ص: 176

لبّ: وَ لَكُمْ فِي الْقِصٰاصِ حَيٰاةٌ يٰا أُولِي الْأَلْبٰابِ بقره: 179. يكي از معاني لبّ چنانكه در مصباح و صحاح و غيره آمده مغز است مانند مغز بادام و گردو و آن در قرآن پيوسته جمع آمده و مقصود عقل است.در مجمع ميگويد: الباب بمعني عقول و مفرد آن لبّ است. راغب ميگويد: لبّ يعني عقل خالص و نا آلوده … بقولي آن عقل پاك شده است هر لبّ عقل است ولي هر عقل لبّ نيست.پس مراد از اولي الالباب در قرآن صاحبان تفكر و انديشه و درك‌اند.الباب جمعا 16 بار در كلام اللّه بكار رفته از آنجمله خداوند چهار بار انسانهاي متفكّر را مورد خطاب قرار
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 177
داده و «يٰا أُولِي الْأَلْبٰابِ» فرموده است چنانكه در آيۀ فوق. يعني اي انسانهاي متفكّر در قصاص زندگي هست و اگر بيانديشيد خواهيد دانست.وَ اتَّقُونِ يٰا أُولِي الْأَلْبٰابِ بقره: 197. اي خردمندان از عذاب من و عدالت من بترسيد فَاتَّقُوا اللّٰهَ يٰا أُولِي الْأَلْبٰابِ مائده: 100. طلاق: 10.در بقيّۀ آيات تذكّر و عبرت را متوجّه آنها فرموده است لَقَدْ كٰانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبٰابِ يوسف: 111.إِنَّمٰا يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ زمر: 9.

لبث:؛ ج 6، ص: 177

لبث: توقّف. اقامت. «لبث بالمكان لبثا: مكث و اقام» راغب ملازمت نيز قيد كرده. فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ هود: 69. درنگ نكرد تا گوسالۀ برياني آورد. وَ لَبِثْتَ فِينٰا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ شعراء: 18. از زندگيت سالهائي در ميان ما ماندي.لٰابِثِينَ فِيهٰا أَحْقٰاباً نباء: 23.ماندگانند در آن روزگاراني.تلبّث نيز بمعني توقّف است وَ مٰا تَلَبَّثُوا بِهٰا إِلّٰا يَسِيراً احزاب: 14.

لبد:؛ ج 6، ص: 177

لبد: وَ أَنَّهُ لَمّٰا قٰامَ عَبْدُ اللّٰهِ يَدْعُوهُ كٰادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً جنّ: 19.لبد را در آيه بضمّ و كسر اوّل خوانده و در قرآنها بكسر اوّل است.لبود بمعني اقامت، چسبيدن، ازدحام و جمع شدن آمده است و آن در آيه جمع لبدة بضمّ اوّل بمعني ملاصق، مجتمع و متراكم است ناگفته نماند: از آيۀ 16 سورۀ جنّ لحن كلام تغيير يافته و متوجّه مشركين است لذا ضمير «كٰادُوا- يَكُونُونَ» ظاهرا راجع بآنهاست مراد از «لِبَداً» متراكم بودن است در اقرب الموارد گفته: لبد هر پشم و موي متراكم و پيچيده است بعلت چسبيده بودن بعضي ببعضي لبد ناميده شده. ظاهرا وقت نماز خواندن آنحضرت، كفّار براي مزاحمت و تماشا باطرافش جمع شده و ميخواستند از سر و كلۀ همديگر بالا روند معني آيه چنين ميشود: و چون بندۀ خدا بنماز برخاست نزديك بود بر او متراكم شوند.بنظر بعضي متراكم بودن راجع به
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 178
جنّ است و آنها براي شنيدن قرآن اجتماع كرده ميخواستند از دوش همديگر بالا روند و آيات را بشنوند و ضمير «كٰادُوا- يَكُونُونَ» راجع به آنهاست. ولي سياق آيات قبل و بعد با اين نظر ملايم نيست.يَقُولُ أَهْلَكْتُ مٰالًا لُبَداً بلد: 6. لبد را در آيه مشدّد و مخفّف خوانده‌اند ولي در قرآنها مخفّف و بضمّ اوّل است و بمعني كثير و بسيار است در مجمع فرموده: لبد بمعني كثير و مأخوذ از «تلبّد الشّي‌ء» است يعني بعضي بر بعضي انباشته شد. معني آيه: ميگويد مال زيادي تلف كردم.

لبس:؛ ج 6، ص: 178

لبس: لبس بضمّ اوّل در اصل بمعني پوشاندن شي‌ء است چنانكه در اقرب الموارد و مفردات گفته است، معاني ديگر متفرّع بر آنست و اصل معني يكي است.لبس اگر بضمّ اول باشد بمعني لباس پوشيدن است و فعل آن از باب علم يعلم آيد مثل وَ يَلْبَسُونَ ثِيٰاباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ كهف: 31. و اگر بفتح اوّل باشد بمعني خلط و مشتبه كردن است و فعل آن از باب ضرب يضرب آيد چنانكه در صحاح و مصباح تصريح كرده و آيات قرآن نيز شاهد آن است.لباس، لبوس و لبس (بكسر اوّل بمعني لباس و پوشيدني است. نحو وَ لِبٰاسُهُمْ فِيهٰا حَرِيرٌ حجّ: 23. وَ عَلَّمْنٰاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ انبياء: 80.مراد از لبوس زره است: يعني بداود صنعت لباس جنگي آموختيم. اينك چند آيه را بررسي ميكنيم: وَ لٰا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ بقره: 42. «تَلْبِسُوا» از باب ضرب يضرب بمعني خلط و آيه خطاب باهل كتاب است يعني حق را با باطل خلط نكنيد و حق را بباطل مشتبه ننمائيد و حق را با آنكه ميدانيد كتمان نكنيد منظور آنست كه نبوّت حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله را كتمان نكنيد و دلائل آنرا كه در كتاب شماست مشتبه نگردانيد.وَ قٰالُوا لَوْ لٰا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ وَ لَوْ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 179
أَنْزَلْنٰا مَلَكاً لَقُضِيَ الْأَمْرُ ثُمَّ لٰا يُنْظَرُونَ.وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَكاً لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلًا وَ لَلَبَسْنٰا عَلَيْهِمْ مٰا يَلْبِسُونَ انعام: 8- 9 لبس در هر دو بمعني خلط و مشتبه كردن است.يعني: و گفتند چرا بر او ملكي نازل نميشود؟ اگر ملك نازل ميكرديم- و آنها ايمان نمياوردند- كار پايان مييافت و بآنها مهلت داده نميشد و اگر پيغمبر را از ملك ميفرستاديم آنرا مردي قرار داده و بر آنها مشتبه ميكرديم آنچه را كه مشتبه ميكنند. [در اين دو آيه چند مطلب هست.]1- كفّار ميگفتند بايد فرشته‌اي بر او نازل شود منظورشان اين بوده كه فرشته او را تصديق كند چنانكه در جاي ديگر آمده: لَوْ لٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً فرقان: 7.ايضا هود: 12. و باحتمال ضعيف منظورشان آن بوده كه ملك عذاب موعود را بياورد.2- راجع باين اقتراح و درخواست دو جواب گفته شده، اوّل «وَ لَوْ أَنْزَلْنٰا مَلَكاً لَقُضِيَ الْأَمْرُ ثُمَّ لٰا يُنْظَرُونَ» يعني اگر ملك نازل ميكرديم- و آنها ايمان نمياوردند- كار تمام ميشد، نابودي همه را ميگرفت و مهلت داده نميشدند حال آنكه مقصود ما مهلت است تا مجالي براي تفكّر و توبه داشته باشند، يا اگر ملك را با عذاب نازل ميكرديم همه از بين ميرفتند و ديگر مجالي و مهلتي نمي‌ماند با آنكه نظر ما زيستن در مهلت است.دوّم «وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَكاً لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلًا وَ لَلَبَسْنٰا عَلَيْهِمْ مٰا يَلْبِسُونَ» يعني چون اينها انسان و مادّي‌اند لازم بود ملك را بصورت انسان در آوريم تا بتوانند با او انس بگيرند و گفت و شنود داشته باشند در اينصورت ميگفتند اين انسان است و بدروغ ميگويد من فرشته‌ام و پيغمبر. يعني همان را كه دربارۀ اين پيغمبر ميگويند دربارۀ او هم ميگفتند «لَلَبَسْنٰا عَلَيْهِمْ» يعني ما بآنها مشتبه ميكرديم ظاهرا اين غايت ارسال ملك بصورت بشر است يعني نتيجۀ كار چنين ميشد بعضي‌ها گفته‌اند:
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 180
نسبت «لَلَبَسْنٰا» بخدا مثل «فَلَمّٰا زٰاغُوا أَزٰاغَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ» است يعني چون خود مشتبه ميكنند ما هم چنان ميكرديم ولي احتمال اوّل بهتر است يعني در صورت فرستادن ملك ما عامل اين كار ميبوديم و چون نميخواهيم چنين باشيم.و از طرف ديگر در اينصورت فرستادن ملك لغو و بي‌فايده خواهد بود لذا ملك نخواهيم فرستاد. «مٰا يَلْبِسُونَ» در تقدير «ما يلبسونه» است و‌ها مفعول آن و راجع به «ما» است و مراد از آن پيغمبر است يعني مشتبه ميكرديم بر آنها آنچه را كه خود بر خودشان و ديگران مشتبه ميكنند، خود خيال ميكنند كه پيامبر نيست و بديگران نيز امر را مخلوط و مشتبه ميگردانند.ظاهرا جواب اوّل راجع بانزال عذاب بواسطۀ ملك و جواب دوّم مربوط بپيامبر بودن ملك و يا شريك پيامبر بودن در انذار است.أَ فَعَيِينٰا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ ق: 15. لبس بفتح اوّل بمعني اختلاط و اشتباه است در صحاح گفته: «اللّبس: اختلاط الظلام» و نيز بمعني خلط است كه گذشت ظاهرا مراد از آن اشتباه و شكّ است. يعني: آيا در خلقت اوّل عاجز و خسته شديم تا نتوانيم بار ديگر آنها را بيافرينيم نه بلكه آنها از خلقت تازه در شكّ و اشتباه‌اند.أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيٰامِ الرَّفَثُ إِليٰ نِسٰائِكُمْ هُنَّ لِبٰاسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِبٰاسٌ لَهُنَّ بقره: 187 همانطور كه لباس بدن انسان را ميپوشاند همين طور زن مرد را و مرد زن را از اعمال منافي عفت از قبيل زنا، چشم چراني و غيره ميپوشاند و محفوظ ميكند ظاهرا بدين جهت مرد لباس زن و زن لباس مرد قلمداد شده است، زن بي‌مرد و مرد بي‌زن بحكم انسان عريان است.وَ لِبٰاسُ التَّقْويٰ ذٰلِكَ خَيْرٌ اعراف: 26. لباس تقوي را حياء و عمل صالح گفته‌اند ولي بايد آنرا اعمّ گرفت تقوي پوشش و لباسي است كه از هر لباس انسان را محترمتر و
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 181
محفوظتر ميكند و آن لباس معنوي است.فَأَذٰاقَهَا اللّٰهُ لِبٰاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ نحل: 112. نسبت لباس بخوف و جوع ظاهرا از آنجهت است كه خوف و گرسنگي بهمۀ آنشهر گسترش يافته و همه را فرا گرفته بود مثل لباس كه تمام بدن را مي‌پوشاند در مفردات گفته: گويند «تدرّع فلان الفقر و لبس الخوف» فلاني زره فقر و لباس ترس را بتن كرد.بعضي گويد علّت آمدن لباس در آيه آنست كه خوف و جوع در آنها آشكار شد مثل آشكار بودن لباس در بدن.اذاقه چنانكه گفته‌اند دلالت بر قلّت دارد پس لباس دلالت بر احاطه و اذاقه دلالت بر كمي دارد يعني: گرسنگي و ترس را بهمه رسانيد ولي كم، تا پند گيرند. طبرسي ذوق را استعاره از امتحان دانسته است.وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِبٰاساً وَ النَّوْمَ سُبٰاتاً فرقان: 47. چون ظلمت شب همه را مثل لباس فرا ميگيرد لذا بآن لباس اطلاق شده و اللّه العالم.

لبن:؛ ج 6، ص: 181

لبن: شير: نُسْقِيكُمْ مِمّٰا فِي بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خٰالِصاً سٰائِغاً لِلشّٰارِبِينَ نحل: 66. از آنچه در شكمهاي چهار پايان است. از ميان گياه جويده و خون بشما شير خالص و گوارا مياشاميم. (اوّل از ميان گياه جويده سپس از ميان خون).فِيهٰا أَنْهٰارٌ مِنْ مٰاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهٰارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ محمد: 15. در بهشت نهرهائي است از آب تغيير ناپذير و نهرهائي است از شيريكه طعم آن متغير نشده. روشن است كه آب و شير بهشتي پيوسته در يكحال است. اللهمّ ارزقنا. اين لفظ دو بار بيشتر در قرآن مجيد نيامده است.

لجأ:؛ ج 6، ص: 181

لجأ: پناه بردن. «لجأ الي الحصن: لاذ به» ملجاء بمعني پناهگاه است وَ ظَنُّوا أَنْ لٰا مَلْجَأَ مِنَ اللّٰهِ إِلّٰا إِلَيْهِ توبه: 118. و دانستند از خدا جز بسوي او پناهگاهي نيست. ايضا توبه 57. شوري 47. اين كلمه فقط سه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 182
بار در قرآن يافته است.

لجّ:؛ ج 6، ص: 182

لجّ: لجاج آنست كه شخص در فعل منهيّ عنه اصرار ورزد بَلْ لَجُّوا فِي عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ ملك: 21. بلكه در طغيان و نفرت اصرار ورزيدند لَلَجُّوا فِي طُغْيٰانِهِمْ يَعْمَهُونَ مؤمنون: 75 در طغيانشان اصرار ميورزيدند و سرگردان مي‌ماندند.

لجّة:؛ ج 6، ص: 182

لجّة: قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمّٰا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ سٰاقَيْهٰا نمل: 44. لجّه بمعني آب بزرگ است لجّة البحر بمعني آب بزرگ است لجّة البحر يعني حركت امواج دريا، لجّة اللّيل تردد امواج ظلمت شب است يعني بآن زن گفته شد بعمارت داخل شود، چون آنرا ديد پنداشت آب بزرگي است، ساقهاي خويش را عريان كرد.

لجّي:؛ ج 6، ص: 182

لجّي: بحر لجّي يعني درياي بزرگ و متلاطم أَوْ كَظُلُمٰاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشٰاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحٰابٌ ظُلُمٰاتٌ بَعْضُهٰا فَوْقَ بَعْضٍ نور: 40. اعمال كافران يا همچون درياي متلاطمي است كه موج آنرا فرا گرفته از بالاي آن موجي از بالاي آن ابرهائي، تاريكيهائي است بعضي بالاي بعض ديگر.

لحد:؛ ج 6، ص: 182

لحد: لحد و الحاد بمعني عدول و انحراف از استقامت است وسط قبر را ضريح و قسمت منحرف آنرا لحد گويند در لغت آمده: «لحد الي فلان: مال اليه- لحد عنه: عدل و انحرف» همچنين است الحاد.إِنَّ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي آيٰاتِنٰا لٰا يَخْفَوْنَ عَلَيْنٰا فصلت: 40. آنانكه دربارۀ آيات ما انحراف ميكنند و از استقامت عدول مي‌نمايند بر ما مخفي نيستند وَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنيٰ فَادْعُوهُ بِهٰا وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمٰائِهِ اعراف: 180. انحراف در اسماء خدا آنست كه صفات خدا را از قبيل رازق، خالق، معبود و غيره بديگران نسبت بدهيم و اين مفاهيم را مال آنها بدانيم چنانكه مشركان و غاليان كردند يلحدون را از باب عَلِمَ يَعْلَمُ و باب افعال هر دو خوانده‌اند.ملتحد: بمعني پناهگاه و محل
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 183
ميل است زيرا پناه برنده بآن ميل ميكند قُلْ إِنِّي لَنْ يُجِيرَنِي مِنَ اللّٰهِ أَحَدٌ وَ لَنْ أَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً جنّ: 22. بگو كسي از خدا بمن پناه نميدهد و جزا و پناهگاهي نتوانم يافت. وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَداً كهف: 27.وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمٰا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ، لِسٰانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هٰذٰا لِسٰانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ نحل: 103.نقل شده در مكّه غلامي بود نصراني از اهل روم بنام بلعام كه ميگفتند قرآن از جانب خدا نيست بلكه بلعام بآنحضرت تعليم ميدهد بقول ضحّاك ميگفتند: سلمان فارسي قصص قرآن را باو مياموزد بقول ديگر بني حضرمي غلامي داشتند بنام يعيش يا عائش كه اسلام آورد و بقولي دو نفر غلام بودند نصراني از اهل عين التمر بنام يسار و خير كه كتابي داشتند و بزبان خود ميخواندند. (مجمع).بهر حال از آيه فهميده ميشود كه كفّار شخص معيّني را در نضر گرفته و در پي بهانه جوئي ميگفتند: قرآن را او تعليم ميدهد و از جانب خدا نيست و خدا در جواب ميگويد: زبان آنكه باو ميل ميكنند و قرآن را باو نسبت ميدهند عجمي و غير فصيح ولي اين قرآن عربي روشن است. يعني: ميدانيم كه ميگويند: قرآن را بشر باو مياموزد ولي زبان كسيكه … بقيّۀ جواب در آيات بعدي است.وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحٰادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابٍ أَلِيمٍ حجّ: 25. مفعول «يُرِدْ» محذوف است. در جوامع الجامع و كشّاف گفته «بِإِلْحٰادٍ- بِظُلْمٍ» دو حال مترادف‌اند يعني: هر كس در آن (مسجد الحرام) قصدي از روي انحراف و ستم كند او را از عذاب دردناك مي‌چشانيم.بعيد نيست كه باء در «بِإِلْحٰادٍ» زائد و براي تأكيد و در «بِظُلْمٍ» براي ملابست و الحاد مفعول «يُرِدْ» و تقدير «يرد الحادا بظلم» باشد يعني هر كه در آن ميلي ظالمانه اراده كند …

لحف:؛ ج 6، ص: 183

لحف: تَعْرِفُهُمْ بِسِيمٰاهُمْ لٰا يَسْئَلُونَ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 184
النّٰاسَ إِلْحٰافاً بقره: 273. الحاف بمعني اصرار و الحاح در سؤال است «الحف السّائل: الحّ» راغب گفته: اصل آن از لحاف و بطور استعاره گفته‌اند «الحف شاربه» يعني در چيدن و زدن شاربش افراط ورزيد. معني آيه: آنها را از علامتشان و قيافۀ شان ميشناسي از مردم چيزي باصرار نميخواهند. اين كلمه تنها يكبار در قرآن آمده است.

لحق:؛ ج 6، ص: 184

لحق: لحق و لحاق بمعني ادراك و رسيدن است «لحقه و لحق به لحقا و لحاقا: ادركه» لحوق بمعني ملازمت و لحاق بمعني ادراك مناسب است، الحاق لازم و متعدّي هر دو آمده است.وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمّٰا يَلْحَقُوا بِهِمْ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ جمعه: 3. و ديگران را از آنها كه هنوز بآنها لاحق نشده‌اند، اوست توانا حكيم.تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصّٰالِحِينَ يوسف: 101. الحاق در اينجا متعدّي است قُلْ أَرُونِيَ الَّذِينَ أَلْحَقْتُمْ بِهِ شُرَكٰاءَ كَلّٰا … سباء: 27. «شُرَكٰاءَ» حال است از مفعول محذوف «أَلْحَقْتُمْ» يعني: بمن نشان دهيد آنانرا كه بوصف شريك، بخدا چسبانديد نه چنين نيست.

لحم:؛ ج 6، ص: 184

لحم: گوشت. وَ مِنْ كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْماً طَرِيًّا فاطر: 12. و از هر دو گوشت تازه ميخوريد. جمع آن لحوم است لَنْ يَنٰالَ اللّٰهَ لُحُومُهٰا وَ لٰا دِمٰاؤُهٰا حجّ: 37. و نيز لحام و لحمان آمده ولي در قرآن يافته نيست. از جملۀ گوشتهاي حرام در قرآن گوشت خوك است إِنَّمٰا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ … نحل: 115.وَ لٰا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً … حجرات: 12. در اين آيه روشن شده كه غيبت بحكم خوردن گوشت مردۀ برادر است، تشبيه بمرده ظاهرا از جهت غياب طرف و تشبيه بخوردن گوشت مردۀ برادر است، تشبيه بمرده ظاهرا از جهت غياب طرف و تشبيه بخوردن گوشتش بنظر ميايد براي آنست كه احترام مغتاب و مورد اطمينان بودنش را از بين مي‌برد گوئي گوشت او را خورده و فقط استخوان را از او باقي گذاشته است.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 185
بموجب اخبار، واقعيّت غيبت همين است و در آخرت نيز بهمان شكل مجسّم خواهد شد در مستدرك كتاب حجّ باب غيبت از قطب راوندي نقل شده: رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله در شب معراج قومي را ديد كه جيفه‌ها ميخورند فرمود: اي جبرئيل اينها كدام كسانند؟ گفت: آنانكه گوشتهاي مردم را ميخورند.در مجمع و جوامع الجامع روايت شده: ابو بكر و عمر، سلمان را محضر رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله فرستادند تا طعامي بياورد حضرت بخازنش اسامه حواله كرد، اسامه گفت: چيزي در اختيار من نيست.سلمان پيش آندو برگشت، گفتند: اسامه بخل كرده و اگر سلمان را بچاه پر آبي بفرستيم آبش فرو رود. چون ابو بكر و عمر نزد آنحضرت آمدند فرمود: چرا سبزي گوشت را در دهان شما مي‌بينم؟ گفتند: يا رسول اللّه ما امروز گوشت نخورده‌ايم! فرمود: گوشت سلمان و اسامه را ميخورديد پس آيۀ فوق نازل شد.نظير اين روايت بدو طريق از درّ منثور در الميزان نقل شده است.

لحن:؛ ج 6، ص: 185

لحن: وَ لَوْ نَشٰاءُ لَأَرَيْنٰاكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيمٰاهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ … محمد: 30.لحن دو جور است يكي آنكه ظاهر كلام را از قاعدۀ آن برگردانيم و غلط ادا كنيم اين مذموم و اغلب مراد از لحن همين است ديگري آنكه آنرا بكنايه و تعريض و فحوي بگوئيم و اين در نزد اكثر ادباء ممدوح است (راغب). كلام مجمع نيز قريب باين مضمون است.مراد از لَحْنِ الْقَوْلِ در آيه وجه دوّم است يعني: اگر ميخواستيم مريض القلب‌ها را بتو نشان ميداديم و با علامتشان آنها را ميشناختي و حتما آنها را در آهنگ و طرز قولشان خواهي شناخت. اين كلمه فقط يكبار در قرآن يافته است.

لحية:؛ ج 6، ص: 185

لحية: ريش. قٰالَ يَا بْنَ أُمَّ لٰا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لٰا بِرَأْسِي طه: 94. پسر مادرم ريش و سر مرا مگير، آن كلام هارون است نسبت بموسي عليه السّلام در لغت آمده
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 186
لحية موي دو طرف صورت و چانه است و لحي استخوان فكّ و محلّ روئيدن لحية است اين كلمه فقط يكبار در قرآن مجيد يافته است.

لدد:؛ ج 6، ص: 186

لدد: (بر وزن فرس) خصومت شديد. «لدّ يلدّ لددا: اشتدّت خصومته» چنانكه در مصباح گفته است. لدّ بفتح اوّل بمعني شديد الخصومة و الدّ كسيكه خصومتش شديدتر است.در نهج البلاغه خطبۀ 68 هست: «يا رسول اللّه ماذا لقيت من امّتك من الأود و اللّدد» اي رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله چه‌ها ديدم از امّت تو از كجي و خصومت!! وَ يُشْهِدُ اللّٰهَ عَليٰ مٰا فِي قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصٰامِ بقره: 204. خدا را بر ما في الضميرش گواه ميگيرد حال آنكه سخت‌ترين دشمنان است.لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْماً لُدًّا مريم: 97. لدّ بضمّ اوّل جمع الدّ است: تا با آن پرهيزكاران را بشارت دهي و قومي را كه دشمن سر سخت‌اند بترساني. اين كلمه تنها دو بار در قرآن بكار رفته است.

لدن:؛ ج 6، ص: 186

لدن: ظرف زمان و مكان است بمعني «عند» و آن از «عند» اخصّ است و بمكان نزديك دلالت دارد گويند «لي عند فلان مال» يعني مرا در ذمّۀ فلاني مالي است ولي در اينجا «لدن» بكار نرود (از اقرب الموارد).كِتٰابٌ أُحْكِمَتْ آيٰاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ هود: 1. كتابي است كه آياتش احكام سپس تفصيل يافته و از نزد حكيم خيبر است. «لدن» بكاف خطاب، ضمير غائب، ياء متكلّم و غيره اضافه ميشود مثل وَ هَبْ لَنٰا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً آل عمران: 8. وَ يُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً نساء: 40. قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً كهف: 76. وَ عَلَّمْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا عِلْماً كهف: 65.

لدي:؛ ج 6، ص: 186

لدي: ظرف مكان و اسم جامد است بمعني «عند» در مصباح گفته: گاهي در زمان نيز بكار رود چون بضمير اضافه شود.وَ أَلْفَيٰا سَيِّدَهٰا لَدَي الْبٰابِ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 187
يوسف: 25. يافتند شوهر آن زنرا نزد در. لدي باسم ظاهر اضافه ميشود مثل آيۀ فوق و نيز بضمير اضافه ميشود مانند إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنٰا مَكِينٌ أَمِينٌ يوسف: 54. وَ قَدْ أَحَطْنٰا بِمٰا لَدَيْهِ خُبْراً كهف: 91.وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلٰامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ آل عمران: 44.إِنِّي لٰا يَخٰافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ نمل: 10.

لذذ:؛ ج 6، ص: 187

لذذ: لذاذ و لذاذة يعني مورد اشتها و ميل «لذّ الشّي‌ء لذاذا: صار شهيّا» لذّ و لذيذ وصف آنست وَ فِيهٰا مٰا تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ زخرف: 71. در بهشت هست هر چه دلها آرزو كند و ديدگان محظوظ شود و لذت برد. وَ أَنْهٰارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِينَ محمد: 15. لذّة بمعني لذيذ است يعني نهرهائي از خمر كه لذيذ است براي نوشندگان. ايضا بَيْضٰاءَ لَذَّةٍ لِلشّٰارِبِينَ صافّات: 46 كه بمعني لذيذ است.

لزب:؛ ج 6، ص: 187

لزب: إِنّٰا خَلَقْنٰاهُمْ مِنْ طِينٍ لٰازِبٍ صافّات: 11. لازب را چسبنده و ثابت معني كرده‌اند راغب ميگويد: لازب ثابت محكم الثبوت است.طبرسي فرمايد لازب و لازم هر دو بيك معني است و از ابن عباس نقل كرده كه آن بمعني چسبنده و خالص و خوب است، صحاح نيز هر دو را آورده است.يعني ما آنها را از گلي چسبنده آفريده‌ايم در آياتيكه لفظ «طين» در بارۀ خلقت انسان آمده همه نكرده و بي‌وصف‌اند جز در اين آيه و در آيۀ وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ سُلٰالَةٍ مِنْ طِينٍ مؤمنون: 12. كه سلالة وصف آمده است و شايد سلالة و لازب نزديك بهم باشند. اين كلمه فقط يكبار در قرآن يافته است.

لزم:؛ ج 6، ص: 187

لزم: لزم، لزوم و لزام بمعني: ثبوت و دوام است «لزم الشّي‌ء: ثبت و دام» الزام بمعني اثبات و ادامه و ايجاب است. وَ كُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِي عُنُقِهِ اسراء: 13. عمل هر انسان را باو ثابت و ملازم كرده‌ايم
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 188
در گردنش يعني عمل هر كس با او است و قابل انفكاك نيست. رجوع كنيد به «طير».وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْويٰ فتح: 26.كلمۀ تقوي را ملازم آنها كرد. وَ لَوْ لٰا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَكٰانَ لِزٰاماً وَ أَجَلٌ مُسَمًّي طه: 129. اسم «كان» ضمير است راجع به هلاك در آيۀ قبلي، لزام مصدر است بمعني فاعل، اجل عطف است بر «كلمة» يعني اگر نبود وعدۀ مهلت و اجلي معيّن كه از پروردگارت گذشته، هر آينه هلاك بر آنها ملازم بود كه اسراف كرده از حق منحرف شده‌اند.أَ نُلْزِمُكُمُوهٰا وَ أَنْتُمْ لَهٰا كٰارِهُونَ هود: 28. الزام در آيه بمعني اجبار و الجاء است كه نوعي است از الزام، ضمير «ها» راجع است به «رحمة» در صدر آيه يعني آيا شما را بآن رحمت (ايمان بخدا و رسول) اجبار ميكنيم؟ حال آنكه «لٰا إِكْرٰاهَ فِي الدِّينِ».

لِسان:؛ ج 6، ص: 188

لِسان: زبان. لغت. مثل. أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ. وَ لِسٰاناً وَ شَفَتَيْنِ بلد: 8 و 9. وَ لٰا تُحَرِّكْ بِهِ لِسٰانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ قيامت: 16. كه مراد از هر دو زبان است و مثل وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلّٰا بِلِسٰانِ قَوْمِهِ ابراهيم: 4. وَ هٰذٰا لِسٰانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ نحل: 103. كه مراد لغت است مثل زبان عربي، زبان فارسي و غيره.جمع آن در قرآن السنه است يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ مٰا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ فتح: 11. در آيۀ وَ اخْتِلٰافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوٰانِكُمْ روم: 22 مراد اختلاف لغات است.وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي. يَفْقَهُوا قَوْلِي طه: 27 و 28. گره از زبان من بگشاي منطقم را روان كن تا سخنم را بفهمند. راغب گويد: موسي در زبان عقده و گره نداشت غرض قدرت تكلّم است (رواني منطق) ما را در بارۀ عقدۀ زبان موسي عليه السّلام سخني است كه در «عقد» و «بان تبين» گفته‌ايم. در بارۀ اين مطلب كه موسي در بچگي در نزد فرعون اخگر را بدهان گذاشت زبانش سوخت و معيوب شد دليل روشني
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 189
در دست نيست و آن در مجمع و غيره بلفظ «قيل- روي» نقل شده است.در الميزان از الدرّ المنثور از اسماء و در برهان دو حديث از اسماء بنت عميس و ابن عباس نقل شده كه اسماء گويد: رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله را ديدم در كنار ثبير ميفرمود: روشن باد ثبير روشن باد ثبير (ثبير كوهي است در كنار مكّه و آبي است در ديار مزينه ظاهرا اوّلي مراد است) بعد گفت: اللّهمّ انّي اسئلك بما سئلك اخي موسي ان تشرح لي صدري و ان تيسّر لي امري و ان تحلّ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي عليّا أَخِي اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيراً وَ نَذْكُرَكَ كَثِيراً إِنَّكَ كُنْتَ بِنٰا بَصِيراً» در اين دعا مي‌بينيم كه رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله حلّ عقدۀ زبانش را از خدا ميخواهد با آنكه گرهي در زبان نداشت پس منظور رواني نطق است.چنانكه وَ يَضِيقُ صَدْرِي وَ لٰا يَنْطَلِقُ لِسٰانِي شعراء: 13. آنرا روشنتر ميكند.وَ وَهَبْنٰا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنٰا وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ لِسٰانَ صِدْقٍ عَلِيًّا مريم: 50.وَ اجْعَلْ لِي لِسٰانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ شعراء: 84. مراد از لسان صدق در اين دو آيه چيست؟لسان چنانكه طبرسي فرموده ياد كردن است اعمّ از مدح يا ذمّ «جائني لسان فلان» يعني مدح يا ذمّ او بمن رسيد و نيز گويد: عرب بطور استعاره لسان را بمعني قول بكار برند، علي هذا لسان صدق در آيه بمعني ياد نيك و ثناء جميل است در اقرب گويد لسان صدق بمعني ذكر حسن است طبرسي آنرا ثناء جميل گفته است.نگارنده گويد: احتمال دارد بقاء شريعت مراد باشد كه توأم با ثناء جميل و نام نيك است. چنانكه در بارۀ ابراهيم عليه السّلام آمده وَ جَعَلَهٰا كَلِمَةً بٰاقِيَةً فِي عَقِبِهِ زخرف: 28. خدا توحيد و برائت از بتان را كلمۀ باقي كرد در نسل ابراهيم عليه السّلام.

لُطف:؛ ج 6، ص: 189

لُطف: بضمّ اوّل بمعني رفق
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 190
و مدارا و نزديكي است «لطف و لطفا: رفق و دنا» و بفتح اوّل بمعني نازكي و صافي است «لطف لطفا و لطافة: صغرودقّ» (قاموس) در صحاح گفته: «اللّطف في العمل: الرّفق فيه» در مصباح آمده «لطف اللّه بنا» يعني خدا بما رفق و با ما مدارا- كرد.فَلْيَنْظُرْ أَيُّهٰا أَزْكيٰ طَعٰاماً فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لٰا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً كهف: 19. تلطّف بمعني اعمال رفق و مدارا است يعني به بيند كدام طعام بهتر است تا رزقي از آن بشما بياورد و در خريدن طعام و در رفتن و آمدن اعمال مدارا كند (و خشن نباشد) و كسي را بحال شما واقف نكند.لطيف: از اسماء حسني است و آن بنا بر آنكه گفته شد بمعني مدارا كننده است و آن با لام و باء متعدي ميشود در اقرب الموارد هست «لطف اللّه للعبد و بالعبد: رفق به … ».لٰا تُدْرِكُهُ الْأَبْصٰارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصٰارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ انعام: 103. چشمها خدا را درك نكند، خدا چشمها را درك كند، خدا مداراگر و دانا است، ميداند و مدارا ميكند.اللّٰهُ لَطِيفٌ بِعِبٰادِهِ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ شوري: 19. إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِمٰا يَشٰاءُ يوسف: 100. لطيف در هر دو آيه بمعني مدارا كننده است.طبرسي ذيل آيۀ 100. يوسف در معني آن سه قول نقل كرده: مداراگر. آنكه حاجت تو را با مدارا بر آورد. آنكه بدقائق امور عالم است.قول سوّم نظير آنست كه لطيف را نافذ و دقيق گفته‌اند ولي آنچه ما اختيار كرديم مقبولتر است و آيات با آن كاملا تطبيق ميشود.

لَظيٰ:؛ ج 6، ص: 190

لَظيٰ: شعلۀ خالص و زبانه آتش راغب ميگويد: «اللّظي: اللّهب الخالص» در لغت آمده: لظيت النّار: تلهّب» كَلّٰا إِنَّهٰا لَظيٰ معارج: 15.حقّا كه آتش جهنّم شعلۀ خالص و بي‌دود است.فَأَنْذَرْتُكُمْ نٰاراً تَلَظّٰي ليل: 14.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 191
تلظّي مشتعل شدن است شما را از آتش مشتعل ميترسانم. اين لفظ دو بار بيشتر در قرآن نيامده است.

لعب:؛ ج 6، ص: 191

لعب: (بر وزن فلس و كتف) بازي اصل آن از لعاب بمعني آب دهان است «لعب يلعب لعبا» يعني آب دهانش جاري شد بنظر طبرسي علّت اين تسميه آنست كه لاعب بر غير جهت حق ميرود مثل آب دهان بچّه و بقول راغب آن فعلي است كه مقصد صحيحي در آن قصد نشده است.بنظر نگارنده: معني جامع آن بازي است چنانكه در قاموس و اقرب ضدّ جدّ گفته است. و در نهج البلاغه با جدّ مقابل آمده است «فانّه و اللّه الجدّ لا اللّعب» خطبۀ: 130.آن در قرآن كريم گاهي. بمعني بازي صحيح آمده مثل أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ يوسف: 12. برادران يوسف بپدرشان گفتند. يوسف را فردا با ما بفرست تا قدم بزند و بازي كند.و گاهي مراد از آن كارهاي خلاف شرع و معاصي است كه ببازي و عبث تشبيه شده‌اند مثل: فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَ يَلْعَبُوا حَتّٰي يُلٰاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ زخرف: 83. در اين آيه كارهاي عادي و خلاف آنها چون خارج از مقصد صحيح خدائي است و رود بباطل و بازي قلمداد شده است.الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً اعراف: 51. لعب شمردن دين سبك شمردن و جدّي نگرفتن آن است مثل وَ إِذٰا نٰادَيْتُمْ إِلَي الصَّلٰاةِ اتَّخَذُوهٰا هُزُواً وَ لَعِباً مائده: 58.وَ مَا الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا إِلّٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّٰارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ … انعام: 32. نظير اين آيه است آيۀ وَ مٰا هٰذِهِ الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا إِلّٰا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدّٰارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوٰانُ … عنكبوت: 64. و آيۀ إِنَّمَا الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا يُؤْتِكُمْ أُجُورَكُمْ … محمد: 36.در دو آيۀ اوّل زندگي دنيا در مقابل آخرت قرار گرفته و شكّي نيست كه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 192
زندگي آن بازي و مشغوليّت است و آن شامل عموم انسانهاست اعمّ از نيكوكاران و بد كاران، النهايه نيكوكاران از اين بازي و مشغوليّت نتائج خوب بدست مياورند آنكه نماز ميخواند و در خدمت بخلق قدم بر ميدارد و آنكه بكسي ظلم ميكند هر دو بازي ميكنند و هر دو خويش را سرگرم كرده‌اند ولي تفاوت از زمين تا آسمان است.جملۀ «إِنَّمَا الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ» نميشود گفت فقط بيان زندگي بد كاران است بلكه آن يك تجسيم واقعي و عمومي از اين زندگي است.هر دو آيه گر چه وزنۀ دنيا را نسبت بآخرت سبك نشان ميدهد ولي بنظر ميايد مراد تنقيص دنيا آنطور كه تاركان آن ميگويند نيست بلكه منظور آنست كه از اين بازي و بازار خوب بهره بريد و آخرت را كه از نتائج اين بازي است در نظر آوريد و يا تعبير به لهو و لعب در اثر فاني و زود گذر بودن آنست. در آيۀ أَنَّمَا الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفٰاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكٰاثُرٌ فِي الْأَمْوٰالِ وَ الْأَوْلٰادِ … حديد: 20.از شيخ بهائي رحمه اللّه نقل شده كه منظور نقل مراحل زندگي و تجسيم آن است كه كار انسان از بچگي با بازي، سپس مشغوليّت، آنگاه زينت و تفاخر و غيره شروع ميشود.وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاءَ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا لٰاعِبِينَ انبياء: 16. وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا لٰاعِبِينَ دخان: 38 مراد آنست كه آسمانها و زمين و غيره را بي‌مقصد نيافريده‌ايم بلكه روي غرض صحيحي آفريده شده‌اند با مراجعه بآيات قبل و بعد روشن خواهد شد كه غرض رسيدن بآخرت و حيات ابدي است و اگر آخرت در پي دنيا نبود خلقت مقصد صحيحي نداشت.

لعلّ:؛ ج 6، ص: 192

لعلّ: از حروف شبيه بفعل و مشهور آنست كه باسم نصب و بخبرش رفع ميدهد مثل وَ مٰا يُدْرِيكَ لَعَلَّ السّٰاعَةَ قَرِيبٌ شوري: 17. فرّاء و تابعانش
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 193
عقيده دارند كه آن باسم و خبر نصب ميدهد. سيرافي گويد: آن در نزد بني عقيل حرف جرّ زايد آيد. و براي آن سه معني نقل كرده‌اند اوّل ترجّي و اميد. بعضي آنرا توقّع گفته‌اند كه شامل اميد برسيدن محبوب و ترس از وقوع مكروه است. دوّم: تعليل كه جمعي از جمله اخفش و كسائي آنرا حتمي دانسته‌اند. سوّم استفهام كه نحاة كوفه گفته‌اند.لعلّ اگر در كلام انسان واقع شود معنايش روشن است، چون انسان از آينده با خبر نيست ميتواند هر جا لعلّ بكار برد ولي استعمال آن در كلام خدا كه داناي غيب و آشكار است چه معني دارد؟بعبارت ديگر، خدا چرا فرموده لَعَلَّكَ بٰاخِعٌ نَفْسَكَ أَلّٰا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ شعراء: 3. با آنكه ميدانست رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله خودش را براي عدم ايمان مردم خواهد كشت يا نه؟در جواب اين سؤال چند قول و وجه هست اوّل: لعلّ در اينگونه موارد براي تعليل است ثُمَّ عَفَوْنٰا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ بقره: 52.يعني بدان علّت عفو كرديم كه شكر كنيد ابو البقاء در كليّات گفته: هر لعلّ در قرآن بمعني تعليل است مگر لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ شعراء: 129 كه بمعني تشبيه است (اقرب) ولي اثبات اين كليّت مشكل است مثلا در آيۀ «فَلَعَلَّكَ بٰاخِعٌ» كه گذشت تعليل معني ندارد.راغب گويد: بقول بعضي مفسّرين لعلّ از خدا در جاي واجب العمل است و در بسياري از مواضع آنرا به «كي» تفسير كرده‌اند.دوّم لعلّ گاهي براي اميد و توقع گوينده است مثل لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ مؤمنون: 100. و گاهي براي اطماع و اميدوار كردن مخاطب مثل فَقُولٰا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشيٰ طه: 44. يعني اميدوار باشيد كه متذكّر شود يا بترسد و هرگاه در كلام خدا واقع شود براي ايجاد اميد در مخاطب است.سوم: اميد مقامي نه متكلّمي.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 194
در آيۀ لَعَلَّكَ بٰاخِعٌ نَفْسَكَ أَلّٰا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ شعراء: 3. اميد و ترجّي در اينجا با خدا قائم نيست بلكه با مقام قائم است يعني اگر كسي در اين مقام باشد و ناراحتي تو را از اينكه مردم ايمان نمياورند به بيند خواهد گفت: شايد اين شخص در اين راه خودش را هلاك كند.بنظر نگارنده قول سوم از همه بهتر و دقيقتر است و اللّه العالم.

لعن:؛ ج 6، ص: 194

لعن: راندن و دور كردن. «لعنه لعنا: طرده و ابعده عن الخير» در مفردات گفته: لعن بمعني طرد و دور كردن از روي غضب است. آن از خدا در آخرت عذاب و در دنيا انقطاع از قبول رحمت و توفيق خداست و از انسان نفرين است نسبت بغير.بَلْ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ بِكُفْرِهِمْ بقره: 88. بلكه خدا آنها را در اثر كفرشان از رحمت خويش دور كرده است إِنَّ اللّٰهَ لَعَنَ الْكٰافِرِينَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِيراً احزاب: 64.وَ يَلْعَنُهُمُ اللّٰاعِنُونَ بقره: 159. يعني لاعنون از خدا خواهند كه كتمان كنندگان آيات را از رحمت خويش دور كند.إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ كُفّٰارٌ أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّٰهِ … بقره: 161. لعنت در اينجا بمعني عذاب است.اصناف زير در قرآن كريم مورد لعنت‌اند: 1- كفّار بطور مطلق. إِنَّ اللّٰهَ لَعَنَ الْكٰافِرِينَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِيراً احزاب: 64.2- منافقان. لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنٰافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ … مَلْعُونِينَ أَيْنَمٰا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلًا احزاب: 60 و 61. ايضا فتح: 6.3- ابليس. وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِليٰ يَوْمِ الدِّينِ ص: 78. لَعَنَهُ اللّٰهُ وَ قٰالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبٰادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً نساء: 118.4- آنانكه خدا و رسول را اذيّت ميكنند: إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَةِ … احزاب: 57.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 195
5- اهل افساد و قاطعان رحم: فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحٰامَكُمْ. أُولٰئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ … محمد: 22- 23.با ملاحظۀ آيۀ ما قبل روشن ميشود كه مراد از «تَوَلَّيْتُمْ» اعراض از حق و جهاد است نه بمعني حكومت.6- آنانكه آيات خدا و راههاي هدايت را كتمان كرده و مخفي ميدارند.إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مٰا أَنْزَلْنٰا مِنَ الْبَيِّنٰاتِ وَ الْهُديٰ مِنْ بَعْدِ مٰا بَيَّنّٰاهُ لِلنّٰاسِ فِي الْكِتٰابِ أُولٰئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّٰهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللّٰاعِنُونَ بقره: 159.اينان در كتمان حق هم بخدا خيانت كرده‌اند و هم بمردم. لذا خدا بآنها لعنت كرده و مردم از خدا بآنها لعنت ميخواهند.7- ستمكاران: أَلٰا لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَي الظّٰالِمِينَ هود: 18. أَنْ لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَي الظّٰالِمِينَ اعراف: 44. ظاهرا منظور ستمكاران كفّار است رجوع شود به صدر هر دو آيه ايضا آيۀ يَوْمَ لٰا يَنْفَعُ الظّٰالِمِينَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّٰارِ غافر: 52.8- شجرۀ ملعنونه. وَ مٰا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنٰاكَ إِلّٰا فِتْنَةً لِلنّٰاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ … اسراء: 60. مراد از شجرۀ ملعونه بنا بر تحقيقي كه در «رأي» گذشت بني اميّه است.9- آنانكه بزنان پاكدامن نسبت زنا بدهند. إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ الْغٰافِلٰاتِ الْمُؤْمِنٰاتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَةِ … نور: 23.

لعان؛ ج 6، ص: 195

لعان و ملاعنه آنست كه مردي بزنش نسبت زنا بدهد و شاهد نداشته باشد بايد چهار دفعه بگويد: خدا را شاهد ميگيرم كه در اين نسبت راستگو هستم، در دفعه پنجم ميگويد: اگر دروغگو باشد لعنت خدا بر اوست پس از آن زن چهار مرتبه ميگويد: خدا را شاهد ميگيرم كه او دروغ ميگويد، مرتبۀ پنجم ميگويد: غضب خدا بر او اگر مرد راست ميگويد. در اينصورت بيكديگر حرام ابدي ميشوند، اين مطلب در آيات 6 تا 9 سورۀ نور ذكر
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 196
شده است، لعان ميان عويمر بن ساعده و زنش كه بوي نسبت زنا داده بود بوسيلۀ رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله براي اولين بار واقع گرديد بنا بر آنچه از تفسير قمي نقل شده است. بنقل مجمع: آن ميان هلال بن اميّه و زنش واقع شد. ايضا در نفي ولد لعان جاري است و آن اين است كه كسي بگويد: اين بچّه از من نيست و زن آنرا از زنا زائيده است.

لغوب:؛ ج 6، ص: 196

لغوب: خسته شدن. طبرسي گفته: «اللّغوب الاعياء من التّعب» يعني خسته شدن در اثر رنج. قاموس و اقرب آنرا خستگي شديد گفته‌اند راغب آنرا رنج معني كرده ولي اين درست نيست زيرا در آيۀ لٰا يَمَسُّنٰا فِيهٰا نَصَبٌ وَ لٰا يَمَسُّنٰا فِيهٰا لُغُوبٌ فاطر: 35. نصب بمعني تعب و رنج است پس لغوب خستگي است يعني: ما را در بهشت نه رنجي رسد و نه خستگيي.ظاهرا قيد شدّت نيز صحيح نباشد كه در آيۀ وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ وَ مٰا مَسَّنٰا مِنْ لُغُوبٍ ق: 38. مطلق خستگي مراد است نه خستگي شديد.در نهج البلاغه خطبۀ 181 آمده: «و صان اجسادهم ان تلقي لغوبا و نصبا» خدا ابدان اهل بهشت را محفوظ كرده از اينكه خستگي و رنجي به بينند اين كلمه از آيۀ 35 فاطر اخذ شده و بر خلاف قول راغب است. اين كلمه فقط دو بار در كلام اللّه يافته است.

لغو:؛ ج 6، ص: 196

لغو: كلام بي‌فائده. «لغي يلغو» يعني كلام بي‌فائده آورد. لاغيّة كلام قبيح است لغت را از آن لغت گفته‌اند كه در نزد غير اهلش فائده‌اي ندارد، لغو الطائر صداي پرندگان را گويند (مجمع).در قاموس گفته لغو: شي‌ء بي‌اعتنا است كلام باشد يا غير آن راغب گويد كلام لغو آنست كه اعتنائي بآن نيست و از روي عدم تفكر باشد و جاري مجراي «لغا» است و آن صداي گنجشك و غيره ميباشد.لٰا يُؤٰاخِذُكُمُ اللّٰهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمٰانِكُمْ وَ لٰكِنْ يُؤٰاخِذُكُمْ بِمٰا عَقَّدْتُمُ الْأَيْمٰانَ مائده: 89. سوگند لغو آنست كه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 197
لا عن قصد باشد مثل و اللّه و باللّه كه بطور عادت در سخن مياورند و تعقيد سوگند آنست كه آنرا با قصد محكم كنيم و روي قصد و فكر سوگند ياد كنيم يعني خدا شما را بسوگندهاي بي‌قصدتان مؤاخذه نميكند ولي بسوگند هائي كه با قصد محكم كرده‌ايد مؤاخذه ميكند.وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لٰا تَسْمَعُوا لِهٰذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ فصلت: 26 «الْغَوْا فِيهِ» يعني در آن باطل داخل كنيد. كفّار گفتند: باين قرآن گوش ندهيد و در آن باطل وارد كنيد شايد پيروز گرديد مثل اينكه منظور معارضه بلغو و باطل است يعني در مقابل آن ايستادگي كنيد و در موقع خواندن آن داد و بيداد كنيد تا مفهوم نگردد و از تأثير ساقط شود.وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ مؤمنون: 3. ظاهرا مراد از آن هر قول و فعل بي‌فائده است فِي جَنَّةٍ عٰالِيَةٍ.لٰا تَسْمَعُ فِيهٰا لٰاغِيَةً غاشيه: 10 و 11. در بهشتي عالي كه در آن كلام قبيح و بي فائده نشنوي.

لفت:؛ ج 6، ص: 197

لفت: برگرداندن. منصرف كردن. «لفته عن كذا: صرفه عنه».قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِتَلْفِتَنٰا عَمّٰا وَجَدْنٰا عَلَيْهِ آبٰاءَنٰا يونس: 78. گفتند: آيا آمده‌اي ما را از دينيكه پدرانمان را در آن يافته‌ايم بگرداني؟! التفات: رو كردن است بجهتيكه ميخواهد و نيز بمعني رو گرداندن است از جهتيكه بآن رو كرده بود، فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ وَ لٰا يَلْتَفِتْ مِنْكُمْ أَحَدٌ … هود: 81. خانواده‌ات را در پاسي از شب ببر و كسي از شما بعقب بر نگردد و به پشت سرش نگاه نكند ظاهرا اين براي آن بود كه زود از منطقۀ خطر خارج شوند. ايضا آيۀ 65. حجر.

لفح:؛ ج 6، ص: 197

لفح: تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النّٰارُ وَ هُمْ فِيهٰا كٰالِحُونَ مؤمنون: 104.گويند: «لفحته النّار» يعني آتش او را سوزاند (قاموس) در اقرب از اصمعي نقل شده باد گرميكه بكسي برسد لفح است و باد خنك نفح. و از
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 198
ابن اعرابي نقل كرده: «اللَّفْحُ لِكُلِّ حَرٍّ وَ النَّفْحُ لِكُلِّ بارِدٍ» معني آيه: ميزند آتش بچهره‌هايشان و آنها در آتش زشت منظرانند (نعوذ باللّه) اين كلمه فقط يكبار در قرآن يافته است.

لفظ:؛ ج 6، ص: 198

لفظ: انداختن. «لفظ ريقه: رمي به» آب دهانش را انداخت «لفظ الرّحي الدّقيق» آسياب آرد را كنار ريخت. كلام را از آن لفظ گويند كه از دهان انداخته ميشود مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلّٰا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ ق: 18 سخني نميگويد مگر اينكه نزد او مراقبي است آماده. اين لفظ تنها يكبار در كلام اللّه آمده است. آيه صريح است در ضبط و محفوظ ماندن اقوال انسان مثل: أَمْ يَحْسَبُونَ أَنّٰا لٰا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوٰاهُمْ بَليٰ وَ رُسُلُنٰا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ زخرف: 80.

لفف:؛ ج 6، ص: 198

لفف: لفّ بمعني پيچيدن و جمع كردن است «لفّه لفّا: ضمّه و جمعه» لفيف پيچيده بهم و جمع شده در رويهم فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنٰا بِكُمْ لَفِيفاً اسراء: 104 ظاهرا مراد از لفيف جمع شده است يعني چون وعدۀ آخرت آيد شما را مختلط و مجتمع آوريم بدان با خوبان، ستمگران با ستم‌كشان با هم آيند تا ميانشان بحق داوري شود.لِنُخْرِجَ بِهِ حَبًّا وَ نَبٰاتاً. وَ جَنّٰاتٍ أَلْفٰافاً نباء: 15 و 16. تا با آن دانه و روئيدني و باغات انبوه و درهم فرو رفته برويانيم.وَ الْتَفَّتِ السّٰاقُ بِالسّٰاقِ. إِليٰ رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَسٰاقُ قيامة: 29 و 30. ساق ميّت بساقش پيچيده شده آنروز، روز سوق شدن بسوي پروردگار است چون روح بحلقوم رسيد ساقها در آنحال مرده و بهم چسبيده است رجوع شود به «ساق» تا معني آيه روشن شود.

لفو:؛ ج 6، ص: 198

لفو: الفاء بمعني پيدا كردن است در لغت آمده: «الفاه: وجده»: وَ أَلْفَيٰا سَيِّدَهٰا لَدَي الْبٰابِ يوسف: 25. شوهر آن زن را در كنار در پيدا كردند و ديدند در آنجاست. قٰالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مٰا أَلْفَيْنٰا عَلَيْهِ آبٰاءَنٰا بقره: 170. گفتند بلكه پيروي ميكنيم از آنچه پدران خود را در آن يافته‌ايم.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 199‌

لقب:؛ ج 6، ص: 199

لقب: لقب نام دوّم انسان است كه با آن خوانده ميشود و در آن مراعات معني لازم است بخلاف نام اول كه شايد مرتجل و بدون مراعات معني باشد مثل امير المؤمنين كه لقب علي عليه السّلام است. لقب دو جور است يكي بر سبيل تشريف و مدح چنانكه گفته شد ديگري بر سبيل نبز و طعن وَ لٰا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لٰا تَنٰابَزُوا بِالْأَلْقٰابِ حجرات: 11. يعني بخودتان عيب نتراشيد و با القاب به يكديگر را تعييب نكنيد نبز چنان كه در قاموس گفته بمعني لمز (و طعن) است «النّبز: اللّمز» القاب فقط يكبار در قرآن آمده است.

لقح:؛ ج 6، ص: 199

لقح: وَ أَرْسَلْنَا الرِّيٰاحَ لَوٰاقِحَ فَأَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً حجر: 22.لقح بمعني باردار كردن است «لقح النّخلة» يعني گرد خرماي نر را به خرماي ماده پاشيد و آن را باردار كرد. لواقح جمع لاقحه است يعني بادها را فرستاديم كه آبستن كننده‌اند پس از آسمان آب نازل كرديم در اينكه گلها و ميوه‌ها بوسيلۀ بادها تلقيح و آبستن ميشوند شكي نيست ولي بقرينۀ «فَأَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً» ظاهرا مراد آنست كه باد ابرهاي گرم را بمنطقۀ سرد جوّ ميزند و سوزنهاي يخ را كه ذوب كرده و آبستن نموده بشكل باران در مياورد رجوع شود به «برد» ذيل آيۀ مِنْ جِبٰالٍ فِيهٰا مِنْ بَرَدٍ. لقح لازم نيز آمده است. «لقحت المرئة» زن باردار شد.

لقط:؛ ج 6، ص: 199

لقط: اخذ كردن و يافتن از زمين در قاموس آمده: «لقطه: اخذه من الارض» و نيز گويد: «التقطه: عثر عليه من غير طلب» بي‌جستجو بآن دست يافت در مجمع گفته التقاط گرفتن چيزي است از راه لقطه و لقيط از آن است يعني آنرا بي‌آنكه بفكرش باشد يافت.وَ أَلْقُوهُ فِي غَيٰابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيّٰارَةِ يوسف: 10. او را در گودال چاه افكنيد تا بعضي از كاروانها او را گرفته و ببرند. فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً قصص: 8. موسي را آل فرعون از
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 200
آب گرفتند تا بآنها دشمن و مايۀ اندوه شود.

لقف:؛ ج 6، ص: 200

لقف: وَ أَوْحَيْنٰا إِليٰ مُوسيٰ أَنْ أَلْقِ عَصٰاكَ فَإِذٰا هِيَ تَلْقَفُ مٰا يَأْفِكُونَ اعراف: 117. «تَلْقَفُ» در سورۀ طه: 69 و شعراء: 45. نيز آمده است آنرا حفص بنقل از عاصم بتخفيف قاف و ديگران بتشديد قاف خوانده‌اند.راغب گويد: لقف، القاف، تلقّف: بمعني گرفتن شي‌ء است بزيركي خواه با دست گرفته شود يا با دهان.قاموس، طبرسي ذيل آيۀ طه و اقرب الموارد، لقف را اخذ بسرعت گفته‌اند. در مجمع ذيل آيۀ اعراف گفته تلقّف و تلقّم هر دو يكي است شاعر گويد: انت عصا موسي الّتي لم تزل تلقف ما يأفكه السّاحر در نهج البلاغه خطبۀ 208 آمده: « … رآه و سمع منه و لقف عنه» يعني رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله را ديده و از او شنيده و از وي اخذ كرده است. معني جامع آن اخذ است خواه با دهان باشد يا با دست چنانكه از راغب نقل شد و يا با گوش چنانكه از نهج البلاغه آورديم. لقف در آيۀ فوق بمعني بلعيدن است.يعني بموسي وحي كرديم كه عصايت را بيانداز آنگاه عصا فرو مي‌برد آنچه را كه بدروغ ميگفتند مارهاست. اين لفظ سه بار بيشتر در قرآن نيامده و همه در بارۀ بلعيدن جادوي ساحران بوسيلۀ عصاي موسي ميباشد.

لقم:؛ ج 6، ص: 200

لقم: فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ صافات: 142. در مجمع فرموده: التقام بمعني بلعيدن لقمه است در قاموس لقم بسرعت خوردن و التقام بلعيدن است يعني: ماهي يونس عليه السّلام را بلعيدن است يعني: ماهي يونس عليه السّلام را بلعيد در حاليكه او ملامت كننده يا ملامت شده بود رجوع شود به «لوم» اين لفظ فقط يكبار در قرآن يافته است.

لقمان:؛ ج 6، ص: 200

لقمان: انسان كامل و معروف كه نامش دو بار در قرآن مجيد ذكر شده: وَ لَقَدْ آتَيْنٰا لُقْمٰانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 201
لِلّٰهِ … وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لِابْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يٰا بُنَيَّ لٰا تُشْرِكْ بِاللّٰهِ … لقمان: 12 و 13 ظاهرا اعطاء حكمت ملازم با امر بشكر است آيۀ اوّل صريح است در اينكه بلقمان حكمت داده شده ولي نبوّت او بصراحت از قرآن استفاده نميشود گر چه در آيۀ وَ قَتَلَ دٰاوُدُ جٰالُوتَ وَ آتٰاهُ اللّٰهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّٰا يَشٰاءُ بقره: 251. ميشود گفت مراد از حكمت نبوّت است. در سورۀ لقمان از آيه 12 تا 19 عطا شدن حكمت باو و موعظۀ او نسبت بفرزندش نقل شده اگر پيامبر هم نباشد مقامي بس شامخ دارد كه قرآن مجيد وي را تا قيامت زنده نگاه داشته است.در مجمع فرموده: بقولي او مردي حكيم بود نه پيامبر، اكثر مفسّران نيز بر آنند، بقولي او پيامبر بود و حكمت را در آيه نبوّت گفته‌اند بقولي او پسر خواهر ايّوب بود و بقولي پسر خالۀ ايوب عليه السّلام.از ابن عمر نقل شده گويد از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله شنيدم ميفرمود بحق ميگويم لقمان پيغمبر نبود ليكن مردي بود كثير التفكر حسن اليقين، خدا را دوست داشت خدا نيز او را دوست داشت و با اعطاء حكمت بر وي منّت گذاشت.روزي وقت ظهر خوابيده بود كه از جانب خدا ندائي رسيد: اي لقمان آيا ميل داري خدا تو را در روي زمين خليفه كند تا ميان مردم بحق داوري كني؟در جواب گفت: اگر پروردگارم مرا مخيّر كند عافيت را ميگزينم نه ابتلاء را و اگر حتمي كند فرمان او را شنوا و مطيعم زيرا ميدانم كه در اين صورت ياريم كرده و مصونم خواهد داشت. ملائكه كه آنها را نميديد گفتند: چرا اي لقمان؟گفت: حكومت سختترين منازل است و ظلم از هر طرف آنرا احاطه كرده اگر حاكم تقوي كرد لايق است كه نجات يابد و اگر خطا كرد از راه بهشت خطا كرده، آنكه در دنيا خوار و در آخرت عزيز باشد بهتر از آنست كه در دنيا عزيز و در آخرت ذليل
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 202
باشد، هر كه دنيا را بر آخرت برگزيند دنيا از او فوت ميشود، بآخرت هم نميرسد، ملائكه از نيكوئي منطق وي در عجب شدند، لقمان خوابيد و در خواب بوي حكمت عطا شد، بيدار گرديد با حكمت سخن ميگفت و با حكمت خويش داود را مدد ميكرد، داود باو گفت: خوشا بحالت لقمان حكمت داده شدي و بلواي نبوّت از تو برگردانده شد. (مجمع).در موعظۀ خويش بفرزندش ميفرمايد: پسر عزيز بخدا شرك ميار و چيزي را شريك خدا مكن كه شرك ستمي بزرگ است. پسرم اگر عمل انسان هموزن دانۀ خردلي، در سنگي يا در آسمانها و زمين باشد، خدا آنرا مياورد در پيش چشم انسان قرار ميدهد كه خدا دقيق و كاردان است.اي پسر عزيز نماز بپادار بمعروف وادار و از منكر باز دار و بر مصائب صبور باش كه اينها از كارهاي لازم است.مردم را تحقير مكن و در زمين بتكبّر گام مزن كه خداوند خود پسندان و فخر فروشان را دوست نميدارد.در رفتن معتدل باش و صوت خويش را ملايم كن كه زشتترين صوتها صوت خران است (سورۀ لقمان).

لقاء:؛ ج 6، ص: 202

لقاء: روبرو شدن با شي‌ء و مصادف شدن. عبارت راغب چنين است «اللّقاء مقابلة الشّي‌ء و مصادفته معا». وَ إِذٰا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قٰالُوا آمَنّٰا بقره: 14. چون با اهل ايمان روبرو شدند گويند ايمان آورديم.تَلْقِيَة: بمعني روبرو كردن و تفهيم و اعطا است در اقرب الموارد گفته «لقّاه الشّي‌ء: طرحه اليه» در جوامع الجامع «لتلقّ القرآن» را داده شدن و تفهيم گفته است.وَ إِنَّكَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ نمل: 6. تو قرآن را از جانب خداي حكيم و دانا تفهيم ميشوي كه آنهم يكنوع روبرو شدن است.وَ لَقّٰاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً انسان: 11. و عطا كرد بآنها بهجت و سرور را.قاموس قرآن، ج‌6، ص: 203
وَ لٰا يُلَقّٰاهٰا إِلَّا الصّٰابِرُونَ قصص: 80. تفهيم نميشوند آنرا مگر صابران ياد داده نميشوند آن را مگر خويشتن داران. يُلَقَّوْنَ فِيهٰا تَحِيَّةً وَ سَلٰاماً فرقان: 75. روبرو ميشوند در آن با تحيّت و سلام.الْقاء: انداختن هر چيز است به محليكه مي‌بيني آنگاه در عرف بهر انداختن اسم شده است (راغب).فَأَلْقيٰ عَصٰاهُ فَإِذٰا هِيَ ثُعْبٰانٌ مُبِينٌ اعراف: 107. فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِيرُ أَلْقٰاهُ عَليٰ وَجْهِهِ يوسف: 96. كه در هر دو مطلق انداختن است و در وَ أَلْقَيْنٰا بَيْنَهُمُ الْعَدٰاوَةَ وَ الْبَغْضٰاءَ إِليٰ يَوْمِ الْقِيٰامَةِ مائده: 64. القاء معنوي مراد است.تَلَقّي: بمعني تفهّم و اخذ است «تلقّيت منه» يعني از او اخذ و قبول كردم (مجمع) در اقرب الموارد آمده «تلقّي الشّي‌ء: تلقّنه» يعني آن را فهميد فَتَلَقّٰي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَيْهِ بقره: 37. آدم از پروردگارش كلماتي اخذ كرد و خدا بآدم توبه نمود. إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ نور: 15. آنگاه كه افك را بزبان اخذ ميكرديد و زبان بزبان ميگردانديد.إِذْ يَتَلَقَّي الْمُتَلَقِّيٰانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمٰالِ قَعِيدٌ ق: 17. آنگاه كه دو اخذ كننده و فهمنده اخذ ميكنند اعمال را كه در راست و چپ انسان نشسته‌اند ظاهرا مراد از قعيد پيوسته بودن آنهاست بموجب روايات يكي نويسندۀ اعمال نيك و ديگري نويسنده اعمال بد است.وَ تَتَلَقّٰاهُمُ الْمَلٰائِكَةُ هٰذٰا يَوْمُكُمُ الَّذِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ انبياء: 103. مي‌پذيرند آنها را ملائكه و گويند: اين روز شماست كه وعده داده ميشديد.الْتِقاء: ملاقات دو شي‌ء است همديگر را مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيٰانِ رحمن: 19. قَدْ كٰانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتٰا آل عمران: 13.لِقاءُ اللّه: گفته‌اند لقاء اللّه بمعني
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 204
مرگ است و آن ملاقات خدا است.ولي آيات نشان ميدهد كه آن قيامت و ملاقات نعمت و عذاب خداوند است.قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقٰاءِ اللّٰهِ انعام: 31. آنانكه روز قيامت را تكذيب كردند زيانكار شدند يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آيٰاتِي وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقٰاءَ يَوْمِكُمْ هٰذٰا انعام: 130 فَمَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صٰالِحاً كهف: 110.پس لقاء اللّه مرگ نيست بلكه ثواب و عقاب خدا است.تِلْقاء: جهت و طرفيكه در مقابل است و ظرف مكان بكار ميرود «جلس تلقاء فلان» يعني مقابل او نشست وَ إِذٰا صُرِفَتْ أَبْصٰارُهُمْ تِلْقٰاءَ أَصْحٰابِ النّٰارِ قٰالُوا رَبَّنٰا لٰا تَجْعَلْنٰا مَعَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِينَ اعراف: 47. و چون چشمشان بطرف اهل آتش برگشت گويند خدايا ما را با ستمگران قرين مگردان.وَ لَمّٰا تَوَجَّهَ تِلْقٰاءَ مَدْيَنَ قٰالَ … قصص: 22. چون بطرف مدين رو كرد گفت … قُلْ مٰا يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقٰاءِ نَفْسِي يونس: 15. بگو نيست بر من كه قرآن را از جهت داعي نفس خويش عوض كنم گويند «ذلك من تلقاء نفسه» يعني اين از طرف داعي نفس خويش است.يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَليٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلٰاقِ غافر: 15. روز قيامت را از آن يوم التّلاق گفته‌اند كه در آن اهل آسمان و زمين، خدا و خلق، اولين و آخرين، ظالم و مظلوم، انسان و عملش، يكديگر را ملاقات كنند. براي هر يك از اين وجوه قائلي است.الميزان وجه دوم را تأييد ميكند بقرينۀ إِنَّهُمْ مُلٰاقُوا رَبِّهِمْ هود: 29. و آيات ديگر. طبرسي بعيد نميداند كه تمام وجوه مراد باشند، اختيار الميزان مقبولتر است كه از اينگونه آيات وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ مُلٰاقُوهُ بقره: 223 در قرآن زياد است.فَالْمُلْقِيٰاتِ ذِكْراً. عُذْراً أَوْ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 205
نُذْراً مرسلات: 5 و 6. ظاهرا مراد بادهاست كه بنوعي نسبت بقيامت تذكّر ميدهند رجوع شود به «رسل».

لكن:؛ ج 6، ص: 205

لكن: اين كلمه در اصل لاكن است الف در نوشتن حذف شده و در خواندن ثابت است و آن دو جور است يكي مخفّف از لكنّ بتشديد نون و آن حرف ابتداء است و عمل نميكند مگر بقول اخفش و يونس.ديگري در اصل وضع بتخفيف نون است اگر ما بعدش كلام باشد آن حرف ابتدا و فقط براي افادۀ استدراك است و عاطفه نيست مثل وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ نحل: 118. و اگر ما بعدش مفرد باشد آن عاطفه است بدو شرط يكي اينكه پيش از آن نفي يا نهي باشد مثل «ما قام زيد لكن عمرو» كه نفي پيش از آن واقع شده ديگري آنكه مقرون بر او نباشد (از اقرب). «لكن» در قرآن ظاهرا همه‌اش براي استدراك است.

لكنّ:؛ ج 6، ص: 205

لكنّ: از حروف مشبهه بفعل اسمش منصوب و خبرش مرفوع باشد، معناي مشهور آن استدراك است و حكم ما بعد آن هميشه مخالف با حكم ما قبل است إِنَّ اللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَي النّٰاسِ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَ النّٰاسِ لٰا يَشْكُرُونَ بقره: 243.

لَم:؛ ج 6، ص: 205

لَم: حرف جزم است و مضارع را قلب بماضي ميكند فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعٰائِي إِلّٰا فِرٰاراً نوح: 6. خواندنم نيافزود آنها را مگر فرار.

لمح:؛ ج 6، ص: 205

لمح: نگاه تند. چشم بهم زدن.در نهايه آنرا نگاه تند گفته و گويد: در حديث آمده: «كان يلمح في الصّلوة و لا يلتفت» در نماز با چشم اشاره ميكرد و روي بر نميگردانيد.در مجمع البيان آنرا نگاه تند و در قاموس اختلاس نظر و در اقرب باز شدن چشم بسوي چيزي … گفته است وَ مٰا أَمْرُ السّٰاعَةِ إِلّٰا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ نحل: 77.وَ مٰا أَمْرُنٰا إِلّٰا وٰاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ قمر: 50.ظاهرا آيۀ دوم نيز در بارۀ مجي‌ء
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 206
آخرت است و مراد از امر دستور وقوع آن ميباشد و از «واحدة» ميتوان فهميد كه تقدير آن «و ما امرنا الّا كلمة واحدة» است و گرنه ميبايست «واحد» گفته شود.يعني كار آخرت و وقوع آن مانند اشارۀ چشم يا نزديكتر از آن است احتمال هست مراد آساني وقوع قيامت در قدرت خدا باشد مانند آساني اشاره بچشم نه سرعت وقوع قيامت. اين لفظ فقط دو بار در قرآن آمده است.

لمز:؛ ج 6، ص: 206

لمز: عيب. در قاموس گفته: «اللّمز: العيب و الاشارة بالعين» در نهايه نيز عيب معني كرده، در اقرب الموارد آمده: «لمزه لمزا: عابه» همچنين است قول طبرسي در مجمع وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقٰاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهٰا رَضُوا توبه: 58. بعضي از منافقان در بارۀ صدقات بر تو خرده ميگيرند اگر از آن داده شوند خوشنود گردند.وَ لٰا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لٰا تَنٰابَزُوا بِالْأَلْقٰابِ حجرات: 11. بر خودتان عيب نگيريد، در جاي خود گفته شده مسلمانان از حيث دين بحكم يك پيكراند لذا عيب بر ديگران عيب بر خويشتن است.وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ همزه: 1.واي بر هر طعنه زن عيب ساز، لمّاز و لمزه بمعني كثير اللمز است.

لمس:؛ ج 6، ص: 206

لمس: دست ماليدن «لمسه لمسا: مسّه بيده». وَ لَوْ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ كِتٰاباً فِي قِرْطٰاسٍ فَلَمَسُوهُ بِأَيْدِيهِمْ لَقٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلّٰا سِحْرٌ مُبِينٌ انعام: 7. اگر كتابي در كاغذ بر تو نازل ميكرديم و دست بر آن مي‌ماليدند حتما كفّار ميگفتند: اين سحري آشكار است.در لمس طلب ملحوظ است كه دست ماليدن براي دانستن است بدين جهت است كه راغب گويد گاهي از طلب بلمس تعبير آورند، لذا در اقرب از جملۀ معاني آن گفته: «لمس الشّي‌ء: طلبه» وَ أَنّٰا لَمَسْنَا السَّمٰاءَ فَوَجَدْنٰاهٰا مُلِئَتْ حَرَساً شَدِيداً وَ شُهُباً جنّ: 8. در
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 207
اينجا لمس ظاهرا بمعني طلب است يعني: ما خواستيم بآسمان صعود كنيم آنرا يافتيم كه از نگهبانان و شهابها پر شده است.التماس: بهمين مناسبت بمعني طلب است در قاموس گفته: «التمس: طلب». قِيلَ ارْجِعُوا وَرٰاءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً حديد: 13. گفته شد بعقب برگرديد و نوري براي خود بجوئيد.أَوْ لٰامَسْتُمُ النِّسٰاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً نساء: 43.مائده: 6. يا با زنان نزديكي كرديد و آبي نيافتيد خاك پاك را قصد كرده تيمّم كنيد. لمس و ملامسۀ زنان كنايه از مقاربت است (راغب) در قاموس گفته: «لمس الجارية» يعني با او جماع كرد.در مجمع فرموده مراد از «لٰامَسْتُمُ النِّسٰاءَ» جماع است چنانكه از علي عليه السّلام و ابن عباس و مجاهد و سدّي و قتاده روايت شده و ابو حنيفه و جبائي اختيار كرده است. از عمر بن خطّاب، ابن مسعود، شعبي و عطا نقل شده و شافعي اختيار كرده مراد لمس زنان است با دست و غيره. ولي قول اول صحيح است … روايت شده ميان عرب و مسلمانان غير عرب اختلاف شد عجم‌ها گفتند: مراد از آن جماع است، عربها گفتند: مراد مس زنان است، اختلافشان بابن عباس رسيد گفت: حق با موالي است و مراد از آن جماع است (مجمع).براي مزيد توضيح آيۀ مائده را نقل ميكنيم: … إِذٰا قُمْتُمْ إِلَي الصَّلٰاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَي الْمَرٰافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَي الْكَعْبَيْنِ وَ إِنْ كُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضيٰ أَوْ عَليٰ سَفَرٍ أَوْ جٰاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغٰائِطِ أَوْ لٰامَسْتُمُ النِّسٰاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً در صدر آيه حكم حدث اصغر و اكبر در صورت وجدان آب نقل شده و در ذيل آن حكم هر دو در صورت فقدان آب و اگر مراد از «لٰامَسْتُمُ» دست زدن صرف باشد حكم حدث اكبر در صورت فقدان آب ذكر نشده
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 208
است. لذا يقينا مراد از آن جماع است در الميزان از كافي نقل شده كه حلبي گويد از ابي عبد اللّه عليه السّلام از «أَوْ لٰامَسْتُمُ النِّسٰاءَ» پرسيدم فرمود: آن جماع است و ليكن خداوند پرده پوش است مستور بودن را دوست دارد لذا مانند شما اسم نبرده است «انّ اللّه ستير يحبّ السّتر فلم يسمّ كما تسمّون» .

لمّ:؛ ج 6، ص: 208

لمّ: وَ تَأْكُلُونَ التُّرٰاثَ أَكْلًا لَمًّا. وَ تُحِبُّونَ الْمٰالَ حُبًّا جَمًّا فجر: 19 و 20 گويند: «لممت الشّي‌ء» يعني آنرا جمع و اصلاح كردم در نهج البلاغه خطبۀ 51 آمده «الا و انّ معاوية قاد لمة من الغواة» بدانيد معاويه جمعي از فريفته‌گان را (بسوي شما) كشيده.ظاهرا مراد از اكل لمّ آن است كه انسان مال خويش و ديگران را بخورد و در خوردن ميان حلال و حرام را جمع كند. يعني همۀ ميراث و مجموع آنرا كه نصيب خود و ورّاث ديگر است ميخوريد و مال كثير را دوست ميداريد.

لمم:؛ ج 6، ص: 208

لمم: الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبٰائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوٰاحِشَ إِلَّا اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّكَ وٰاسِعُ الْمَغْفِرَةِ هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهٰاتِكُمْ فَلٰا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقيٰ نجم: 32.مراد از لمم در روايات اهل بيت عليهم السلام گناه گاهگاهي است كه شخص عادت بآن نكرده، اصرار هم ندارد و گاهگاه از روي غفلت مرتكب ميشود راغب گفته: «فلان يفعل كذا لمما «اي حينا بعد حين» در باره اين آيه در «كبر» ذيل عنوان كبائر مشروحا سخن گفته‌ايم.

لمّا:؛ ج 6، ص: 208

لمّا: لمّا بر سه وجه باشد يكي آنكه مخصوص مضارع است و مثل «لم» جزم ميدهد و معني آنرا بماضي قلب ميكند و غالبا منفي آن نزديك بحال است مثل بَلْ لَمّٰا يَذُوقُوا عَذٰابِ ص: 8. بلكه هنوز عذاب را نچشيده‌اند.دوّم: ظرف است بمعني حين و بقول ابن مالك بمعني «اذ» و مخصوص
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 209
است بماضي مثل: فَلَمّٰا نَجّٰاكُمْ إِلَي الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ اسراء: 67.سوّم حرف استثنا است بمعني «الّا» و بر جملۀ اسميّه داخل شود مثل إِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمّٰا عَلَيْهٰا حٰافِظٌ طارق: 4. (اقرب) عاصم و غيره «لَمّٰا» را در آيه مشدّد و ديگران مخفّف خوانده‌اند آن در صورت اوّل بمعني «الّا» و «ان» نافيه است يعني: نيست هيچ نفسي مگر آنكه آنرا حافظي است و در صورت دوّم «ان» مخفّف از ثقيله است.

لن:؛ ج 6، ص: 209

لن: حرف نصب و نفي و استقبال است وَ لَنْ تَرْضيٰ عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لَا النَّصٰاريٰ حَتّٰي تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ بقره: 120.يهود و نصاري هرگز از تو راضي نباشند تا مگر از دينشان پيروي كني.در قاموس ميگويد: آن نه براي نفي ابد است نه تاكيد نفي: چنانكه زمخشري گفته، اگر براي ابد بود لفظ «اليوم» در آيۀ فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنْسِيًّا مريم: 26. نميامد و اگر براي تأكيد بود لفظ «ابد» در وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بقره: 95. تكرار ميشد و اصل عدم تكرار است.در اقرب الموارد چيزي در اين باره نفيا و اثباتا نقل نكرده است ولي طبرسي ذيل لَنْ تَرٰانِي اعراف: 143. فرموده لن نفي ابد است چنانكه فرموده «وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً» … «لَنْ يَخْلُقُوا ذُبٰاباً»، بنظر ميايد قول قاموس ضعيف است.

لهب:؛ ج 6، ص: 209

لهب: شعله. مشتعل شدن آتش.اسم و مصدر هر دو آمده است، بمعني غبار برخاسته نيز آيد لٰا ظَلِيلٍ وَ لٰا يُغْنِي مِنَ اللَّهَبِ مرسلات: 31. نه گوار است و نه از شعله آتش باز دارد.تَبَّتْ يَدٰا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ. مٰا أَغْنيٰ عَنْهُ مٰالُهُ وَ مٰا كَسَبَ. سَيَصْليٰ نٰاراً ذٰاتَ لَهَبٍ مسد: 1- 3.ابو لهب عموي حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله است و او را بقولي براي زيبائيش ابو لهب ميگفتند و دو گونه‌اش گوئي شعله ميكشيدند. بنا بر اين قرآن كنيۀ مشهور او را آورده و عنوان كرده
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 210
است. بقول بعضي غرض از ابو لهب گفتن تحكم و اثبات آتش است براي او، الميزان اين قول را پسنديده است.اسم ابو لهب بنقلي عبد العزي و بنقلي عبد مناف است. طارق محاربي گويد: در بازار ذي المجاز بودم، جواني ميگفت: ايّها النّاس قولوا لا اله الّا اللّه تفلحوا، مردي پشت سر او بر او سنگ مي‌زد و پاهايش را خوني كرده بود و ميگفت: اي مردم او دروغگو است او را تصديق نكنيد.گفتم: اين كيست؟ گفتند: محمد است ميگويد پيغمبرم و آن عمويش ابو لهب است كه ميگويد: او دروغگو است.در بارۀ ابو لهب در «تبب» بطور تفصيل سخن گفته‌ايم و ميافزائيم كه: در مجمع گويد: آيا با اين سوره باز ابو لهب قدرت داشت كه ايمان بياورد و باز ايمان بر او فرض و لازم بود؟ و اگر ايمان مياورد تكذيب وعدۀ سَيَصْليٰ نٰاراً ذٰاتَ لَهَبٍ نميشد؟جواب: آري ايمان براي او لازم بود و اين وعيد بشرط عدم ايمان است … اگر فرض كنيم كه ابا لهب از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله مي‌پرسيد و ميگفت: اگر ايمان آورم باز داخل آتش خواهم شد؟ حضرت ميفرمود: نه زيرا كه شرط دخول آتش از بين رفته بود.الميزان اين جواب را پسنديده و در ذيل بيان خود گفته: ابو لهب در اختيارش بود كه ايمان آورد و از عذاب حتمي كه در اثر كفرش بود نجات يابد.

لهث:؛ ج 6، ص: 210

لهث: لهث آن است كه سگ از عطش زبانش را بيرون آورد چنانكه در مفردات و مجمع گفته است در قاموس و اقرب گفته: «لهث الكلب و غيره» سگ و غير سگ زبانش را با تنفس شديد از جهت عطش يا رنج يا خستگي بيرون آورد فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذٰلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا … اعراف: 176.يعني حكايت او حكايت سگ است كه اگر بر آن حمله كني زبانش را
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 211
بيرون آورد و اگر تركش كني باز زبانش را بيرون مياورد، اين مثل آنان است كه آيات ما را تكذيب كرده‌اند.ظاهرا مراد آنست: همانطور كه سگ زبانش را با دم زدن شديد بيرون ميكند خواه او را بزني يا نزني، آنشخص هم خواستش هواي نفس است خواه وسائل توفيق در اختيارش باشد يا نباشد، مكذّبين هم عادتشان همان است خواه هدايتشان كني يا نكني.و اللّه اعلم.

لهم:؛ ج 6، ص: 211

لهم: فَأَلْهَمَهٰا فُجُورَهٰا وَ تَقْوٰاهٰا شمس: 8. لهم بمعني بلعيدن است «لهم الشّي‌ء لهما: ابتلعه بمرّة» الهام تفهيم بخصوصي است از جانب خدا يا ملك كه مأمور خداست.راغب گويد: الهام القاء چيزي است در قلب و مخصوص است باينكه از جانب خدا و از ملاء اعلي باشد مثل قول حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله «انّ الرّوح الامين نفث في روعي» . معني آيه: خدا فجور و تقواي نفس را بنفس تفهيم كرد و نفس انساني را طوري آفريد كه ذاتا خوب و بد و صلاح و فساد را ميفهمد. اين لفظ فقط يكبار در قرآن آمده است.

لهو:؛ ج 6، ص: 211

اشاره

لهو: مشغول شدن. چيزيكه مشغول ميكند «لها الرّجل بالشّي‌ء: لعب» اين مشغول شدن توأم با غفلت است.راغب ميگويد: لهو آنست كه انسانرا از آنچه مهمّ است و بدردش ميخورد مشغول نمايد. وَ مَا الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا إِلّٰا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ انعام: 32. نيست زندگي دنيا مگر بازي و مشغول كننده.الهاء: مشغول كردن. لٰا تُلْهِكُمْ أَمْوٰالُكُمْ وَ لٰا أَوْلٰادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ منافقون: 9. اموال و اولادتان شما را از ياد خدا مشغول و غافل نكند رِجٰالٌ لٰا تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لٰا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ … نور: 37. مراد اين كه تجارت و فروختن آنها را از ياد خدا مشغول و غافل نميكند.وَ أَمّٰا مَنْ جٰاءَكَ يَسْعيٰ. وَ هُوَ يَخْشيٰ.فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهّٰي عبس: 8- 10. تلهّي مشغول شدن و غفلت ورزيدن است يعني: اما آنكه شتابان پيش تو ميايد
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 212
و از خدا ميترسد تو را از او غافل ميشوي و بچيز ديگري مشغول ميگردي.وَ هُمْ يَلْعَبُونَ. لٰاهِيَةً قُلُوبُهُمْ … انبياء: 3. آنها ببازي زندگي پرداخته‌اند. دلهايشان بغير حق مشغول است.

لهو الحديث؛ ج 6، ص: 212

وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَهٰا هُزُواً أُولٰئِكَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِينٌ لقمان: 6.يعني: بعضي از مردم حديث مشغول كننده را ميخرد تا مردم را ندانسته از راه خدا گمراه كند و راه خدا را مسخره گيرد، عذاب خوار كننده براي آنهاست.در مجمع فرموده اين آيه در بارۀ نضر بن حرث بن علقمه نازل شد كه براي تجارت بفارس ميرفت، اخبار عجم را مياموخت و بر قريش نقل ميكرد و ميگفت: محمد بشما اخبار عاد و ثمود را نقل ميكند منهم داستان رستم، اسفنديار و اخبار كسري‌ها را، مردم بداستانسرائي او گوش كرده و از شنيدن قرآن دست ميكشيدند.در الميزان از تفسير قمي از امام باقر عليه السّلام نقل شده مراد از «مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَشْتَرِي … » نضر بن حارث بن علقمه است.نگارنده گويد: گمان بيشتر آنست كه تمام سورۀ لقمان از براي اين ماجرا نازل شده است و اين سوره مي‌فهماند كه قرآن حاوي حقائق و راههاي سعادت دنيا و آخرت است و حكاياتيكه در آن نقل شده مثل حكايت لقمان پر از فوائد و نصائح است نه مثل قصّۀ رستم و اسفنديار كه جز لهو الحديث نيست.

غناء؛ ج 6، ص: 212

روايات بسياري در بارۀ آيۀ فوق نازل شده كه دلالت دارند بر اينكه غناء و آواز خواني از مصاديق لهو- الحديث است و حرام ميباشد. رجوع شود بروايات در وسائل و غيره.

زندگي لهو:؛ ج 6، ص: 212

زندگي لهو: وَ مٰا هٰذِهِ الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا إِلّٰا لَهْوٌ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 213
وَ لَعِبٌ عنكبوت: 64. لفظ «لَهْوٌ وَ لَعِبٌ» چهار بار در بارۀ زندگي دنيا آمده است در بارۀ لعب بودن آن در «لعب» سخن گفتيم. تعبير «لهو» در بارۀ دنيا مشعر بر آنست كه زندگي دنيا انسان را از ياد حق و آخرت غافل ميكند چنانكه لٰا تُلْهِكُمْ أَمْوٰالُكُمْ وَ لٰا أَوْلٰادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ منافقون: 9.لٰا تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لٰا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ نور: 37. اين مطلب را روشن ميكند و در بسياري از آيات هست: وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيٰاةُ الدُّنْيٰا … انعام: 70. پس بايد در زندگي مواظب بود.

لو:؛ ج 6، ص: 213

لو: لو داراي اقسامي است: 1- مفيد شرطيت است ميان دو جمله و دلالت بر امتناع جواب دارد بجهت امتناع شرط و شرطيت در ماضي است مثل لَوْ كٰانَ فِيهِمٰا آلِهَةٌ إِلَّا اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا انبياء: 22. اگر در زمين و آسمانها خداياني غير از خدا بود هر آينه فاسد ميشدند. فاسد نشده‌اند زيرا غير از خدا، خداياني نبوده است.و اغلب در جواب آن لام آيد چنانكه گذشت و گاهي بدون لام باشد مثل لَوْ نَشٰاءُ جَعَلْنٰاهُ أُجٰاجاً فَلَوْ لٰا تَشْكُرُونَ واقعة: 70.2- حرف مصدري مثل «ان» مصدريّه و بيشتر بعد از كلمۀ «ودّ- يودّ» آيد مثل وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ قلم: 9. يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ بقره: 96. كه در هر دو بمعني ان مصدريّه است يعني دوست ميدارند اينكه مداهنه كني مداهنه كنند.3- بمعني تمنّي (ايكاش) مثل وَ لَوْ تَريٰ إِذِ الظّٰالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ … سباء: 31. اي كاش ببيني آنگاه كه ستمكاران نزد پروردگارشان نگاه داشته شده‌اند.

لات:؛ ج 6، ص: 213

لات: أَ فَرَأَيْتُمُ اللّٰاتَ وَ الْعُزّٰي. وَ مَنٰاةَ الثّٰالِثَةَ الْأُخْريٰ نجم: 19 و 20. روشن است كه هر سه بت از اصنام جاهليت ميباشد. ابن كلبي در كتاب الاصنام ميگويد: لات سنگ مكعبي بود در طائف كه بني عتاب بن مالك نگهبان آن بوده و بتخانه‌اي بر آن بنا كرده بودند، قريش و تمام عرب آنرا تعظيم
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 214
مي‌نمودند بدان مناسبت فرزندان خويش را «زيد لات» - و «تيم لات» نام ميگذاشتند.اين صنم همانطور پا بر جا بود تا آنكه قبيلۀ ثقيف دين اسلام را قبول كردند، رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله مغيرة بن شعبه را مأمور فرمود تا لات را منهدم كرد و بآتش كشيد.نگارنده گويد: بنظر ميايد: مشركين معتقد بودند كه لات و مناة دختران بت عزّي هستند در سيرۀ ابن هشام منقول است: آنگاه كه زيد بن عمرو بن نفيل مسلمان شد در بارۀ گذشتۀ خود چنين گفت: عزلت اللّات و العزّي جميعا كذلك يفعل الجلد الصّبور فلا العزّي ادين و لا ابنتيها و لا صنمي بني عمرو ازور در اين شعر براي عزّي دو دختر ياد شده گفتيم كه: ظاهرا همان لات و مناة هستند متن آيه را در «مناة» به بينيد.

لوح:؛ ج 6، ص: 214

اشاره

لوح: لوح در اصل بمعني آشكار شدن است «لاح الشّي‌ء لوحا: بدأ» آنگاه لوح بهر تخته و صفحه گويند كه در آن مينويسند خواه از چوب باشد يا غير آن.صفحه را از آن لوح گويند كه معاني در آن بوسيلۀ كتابت آشكار ميشود چنانكه از مجمع بدست ميايد، اقرب الموارد اين علّت را بصورت «قيل» آورده است. بقولي علت آن آشكار شدن خطوط در آنست وَ حَمَلْنٰاهُ عَليٰ ذٰاتِ أَلْوٰاحٍ وَ دُسُرٍ قمر: 13. نوح را بچيزيكه تخته‌ها و مسمارها داشت حمل كرديم منظور كشتي نوح عليه السّلام و الواح جمع لوح است.وَ كَتَبْنٰا لَهُ فِي الْأَلْوٰاحِ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ مَوْعِظَةً … - وَ أَلْقَي الْأَلْوٰاحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ … - وَ لَمّٰا سَكَتَ عَنْ مُوسَي الْغَضَبُ أَخَذَ الْأَلْوٰاحَ … اعراف: 145- 150- 154. مراد از الواح صفحه‌هاي تورات است معلوم نيست از چوب بوده يا چرم يا فلز و غيره.بقولي آنها از چوب بودند و از آسمان آمدند بقولي از زمرّد بودند
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 215
بطول ده ذراع، بقولي از زبرجد سبز و ياقوت سرخ، بقولي دو لوح بودند، زجّاج گفته بدو لوح در لغت الواح گفته ميشود.هيچ يك از اين اقوال را اعتباري نيست و از «كَتَبْنٰا» ميشود فهميد كه الواح از آسمان نازل شده‌اند. و اللّه العالم.وَ مٰا أَدْرٰاكَ مٰا سَقَرُ. لٰا تُبْقِي وَ لٰا تَذَرُ.لَوّٰاحَةٌ لِلْبَشَرِ مدّثّر: 27- 29. تلويح بمعني تغيير است «لوّحه الحرّ: غيّره» بشر جمع بشره بمعني پوست بدن است يعني چه ميداني سقر چيست؟ نه ميگذارد و نه دست ميكشد تغيير دهندۀ پوستهاي بدن است.

لوح محفوظ؛ ج 6، ص: 215

بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ. فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ بروج: 21 و 22. لوح محفوظ كه ظرف قرآن است عبارت اخراي كتاب مكنون و امّ الكتاب است كه در «امّ» ذيل آيۀ وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتٰابِ لَدَيْنٰا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ زخرف: 4 در بارۀ آن صحبت كرده‌ايم.

لوذ:؛ ج 6، ص: 215

لوذ: قَدْ يَعْلَمُ اللّٰهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِوٰاذاً نور: 63. لواذ به شي‌ء، پناه بردن بآن و مخفي شدن بوسيلۀ آن است «لاذ الرّجل بالجبل لواذا و لياذا: استتر به و التجأ» (اقرب) تسلّل خارج شدن است بطور پنهاني، موقعيكه رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله مردم را بكاري دعوت ميكردند بعضي‌ها در پشت سر بعضي بطور پنهاني از مسجد خارج ميشدند «لواذ» مصدر بمعني فاعل است يعني خدا داناست بآنكه در پناه يكديگر پنهاني خارج ميشوند اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

لوط:؛ ج 6، ص: 215

لوط: عليه السّلام. نام مباركش 27 بار در قرآن مجيد ذكر شده است تورات فعلي نيز حال او را نقل كرده ولي بآنحضرت اهانت نموده است چنانكه در «تورات» گذشت.او پيامبري صاحب فضيلت بود وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنٰا عَلَي الْعٰالَمِينَ انعام: 86. خداوند بوي علم و حكمت عنايت كرده بود وَ لُوطاً آتَيْنٰاهُ حُكْماً وَ عِلْماً
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 216
انبياء: 74. وَ إِنَّ لُوطاً لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ صافات: 133. وَ أَدْخَلْنٰاهُ فِي رَحْمَتِنٰا إِنَّهُ مِنَ الصّٰالِحِينَ انبياء: 75.طبرسي ذيل آيۀ فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قٰالَ إِنِّي مُهٰاجِرٌ إِليٰ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ عنكبوت: 26. از ابن عباس و ابن زيد و جمهور مفسّران نقل كرده كه لوط پسر خواهر ابراهيم عليه السّلام بود در تورات سفر تكوين باب 14. گفته شده: لوط برادرزادۀ ابراهيم بود. طبرسي ذيل آيۀ 86 انعام آنرا پذيرفته است.از اين آيه ظاهر ميشود كه موقع بعثت ابراهيم عليه السّلام در بابل هنوز لوط بپيامبري نرسيده بود و آنوقت بآنحضرت ايمان آورده است و از آيۀ وَ نَجَّيْنٰاهُ وَ لُوطاً إِلَي الْأَرْضِ الَّتِي بٰارَكْنٰا فِيهٰا لِلْعٰالَمِينَ روشن ميشود كه آنحضرت با ابراهيم عليهما السلام از بابل خارج شده و بفلسطين هجرت كرده است.علي هذا بعثت لوط در فلسطين واقع شده و او در محيط زندگي خويش با آنكه ابراهيم عليه السّلام نبوّت داشت بر قوم خويش مبعوث گرديده است و در «اخ» گفته شده با آنكه اهل بابل بود چرا در آيۀ إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ … شعراء: 161. برادر قوم خويش خوانده شده است؟از آيات بدست ميايد كه در محلّ بعثت حتي يكنفر هم باو ايمان نياورده و زنش نيز از جملۀ غير مؤمنين بود كه با خود نبرد و مورد عذاب واقع گرديد فَأَنْجَيْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ كٰانَتْ مِنَ الْغٰابِرِينَ اعراف: 83. مراد از «اهل» كه نجات يافتند ظاهرا دو نفر دخترش بودند كه با پدرشان از آنجا بيرون شدند. در آنجا فقط يك خانه بود كه اهلش مسلمان بودند آنهم خانۀ لوط باستثناء زنش. فَأَخْرَجْنٰا مَنْ كٰانَ فِيهٰا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ. فَمٰا وَجَدْنٰا فِيهٰا غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ ذاريات: 35- 36.شهريكه چند نفر خدا شناس در آن باشند و آنها هم از آن بيرون روند
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 217
نزول عذاب بر آن حتمي است.از لفظ مؤتفكات در آيۀ وَ قَوْمِ إِبْرٰاهِيمَ وَ أَصْحٰابِ مَدْيَنَ وَ الْمُؤْتَفِكٰاتِ توبه: 70. و در حاقّة: 10 كه در بارۀ قوم لوط است بدست ميايد كه در عذاب قوم وي چندين شهر ويران شده است. چنانكه گفته‌اند و در تورات سفر تكوين باب 13. هست كه محلّ سكونت لوط شهر سدوم بود و او بر آنشهر و شهرهاي اطراف كه گفته‌اند مجموعا چهار شهر بودند مبعوث شده بود و آنها عبارتند از: سدوم، عموره، صوغر و صبوييم. و در آيۀ وَ الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْويٰ نجم: 53. ظاهرا نظر بسدوم محلّ سكونت لوط است يعني خدا شهر زير و رو شونده را هلاك كرد.اهالي شهرهاي مزبور ظاهرا بت پرست بوده‌اند گر چه در قرآن آيۀ صريحي در اين باره نيافتم. از شنيعترين اعمال آنها عمل لواط بود و اوّلين قومي بودند كه اين عمل در ميان آنها شايع شد چنانكه لوط بآنها ميگفت: أَ تَأْتُونَ الْفٰاحِشَةَ مٰا سَبَقَكُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعٰالَمِينَ اعراف: 80. و چنان عادت و سنّت قومي شده بود كه حتي در مجالس پيش روي مردم آنرا انجام ميدادند لوط عليه السّلام بآنها ميگفت: أَ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجٰالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ وَ تَأْتُونَ فِي نٰادِيكُمُ الْمُنْكَرَ … عنكبوت: 29.خداوند لوط را بر آنها مبعوث كرد، او آنها را بتقوي و طريق فطرت دعوت نمود ولي حاضر بشنيدن كلام حق نشدند و او را تهديد كردند كه در صورت ادامۀ اين سخنان از شهرشان بيرونش خواهند كرد قٰالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يٰا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِينَ شعراء: 167. و در كلام ديگر گفتند: لوط و خانواده‌اش را از شهر خودتان بيرون كنيد كه از اينكار پاكي ميجويند (نمل: 56).سرانجام خداوند ملائكه‌اي بهلاك
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 218
آنها مأمور فرمود آنها ابتدا پيش ابراهيم عليه السّلام آمده و جريان را باستحضار وي رساندند. ابراهيم با آنها بمجادله پرداخت باميد آنكه منصرفشان كند و گفت: لوط در ميان آنهاست، ملائكه گفتند ميدانيم، لوط و خانواده‌اش را خارج خواهيم ساخت مگر زنش را كه از ماندگان است (عنكبوت: 31- 34) (هود: 74). بالاخره خطاب آمد يٰا إِبْرٰاهِيمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّكَ وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذٰابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ هود: 76.آنگاه فرشتگان بمحلّ لوط عليه السّلام آمدند لوط از دين آنها (كه نميدانست فرشته‌اند) غمگين شد و گفت امروز روز سختي است (كه ميترسيد قومش به ميهمانان نظر سوئي داشته باشند) قوم چون از ماجراي ميهمانان با خبر شدند بخانۀ لوط رو كردند (تا مگر جوانان را از دست لوط گرفته و عمل منافي عفت بجا آورند) لوط چون هجوم آنها را مشاهده كرد گفت: اي قوم اينك دختران من كه تزويج آنها بر شما حلال است آنها را تزويج كنيد از خدا بترسيد مرا در بارۀ ميهمانانم رسوا نكنيد، آيا مرد كاملي در ميان شما نيست؟! گفتند: ميداني كه حقي در دختران تو نداريم و مراد ما را از اين هجوم ميداني، فرمود: ايكاش در مقابل شما نيروئي داشتم و يا بعشيره و خانواده‌اي تكيه ميكردم.در اين هنگام فرشتگان بسخن در آمده و گفتند: اي لوط ما فرستادگان پروردگار تو هستيم اينها هرگز بتو نرسند در پاسي از شب خود با خانواده‌ات بجز زنت كه عذاب او را خواهد گرفت از اينجا برويد و كسي به پشت سر نگاه نكند هنگام صبح عذاب اينها را فرا خواهد گرفت لوط و دخترانش از آنجا خارج شدند و تا وقت صبح از محيط عذاب گذشتند، موقع صبح انتقام خدائي شروع گرديد، و ديار آنها زير رو شد و سنگهائي بر آنها باريدن گرفت فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 219
جَعَلْنٰا عٰالِيَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَيْهٰا حِجٰارَةً مِنْ سِجِّيلٍ مَنْضُودٍ هود: 82.در بارۀ اينكه لوط عليه السّلام دختران خويش را بر آنها عرضه كرد شكّي نيست در سورۀ هود آمده كه بآنها فرمود هٰؤُلٰاءِ بَنٰاتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ.و در سورۀ حجر: 71 آمده قٰالَ هٰؤُلٰاءِ بَنٰاتِي إِنْ كُنْتُمْ فٰاعِلِينَ.قطعا مراد آنحضرت زنا نبوده است غير ممكن است پيامبر خدا آنها را در مقابل لواط بزنا بخواند بلكه منظورش يقينا ازدواج شرعي بود كه در شريعتش ازدواج با كفّار جايز بود و زنش نيز از كفّار بود چنانكه در صدر اسلام رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله دخترش را بابي العاص بن ربيع كه هنوز اسلام نياورده بود تزويج فرمود سپس نسخ شد.ولي در بارۀ اينكه دختران لوط چند نفر بيش نبودند چطور بهمۀ آنها ازدواجشان را عرضه كرد درست نميدانيم در مجمع فرموده آنها دو نفر رئيس داشتند خواست كه دخترانش زعوراء و ريتاء را آندو تزويج كنند.نگارنده گويد اگر اين وجه اثبات شود وجه خوبي است، بقول بعضي مرادش زنان امّت بود كه پيامبر پدر امّت خويش است ولي جملۀ لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا لَنٰا فِي بَنٰاتِكَ مِنْ حَقٍّ اين قول را ردّ ميكند. اگر مراد لوط زنان امّت بود ديگر باين وجه وجهي نبود.

لولا:؛ ج 6، ص: 219

لولا: بر سه وجه است يكي اينكه بدو جمله اسميّه و فعليه داخل شود براي ربط امتناع دوم بوجود اوّلي مثل لَوْ لٰا أَنْتُمْ لَكُنّٰا مُؤْمِنِينَ سبا: 31.دوّم آنكه براي تخصيص و تشويق باشد مثل لَوْ لٰا تَسْتَغْفِرُونَ اللّٰهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ نمل: 46. كه براي تشويق باستغفار است.سوم آنكه براي توبيخ باشد مانند فَلَوْ لٰا نَصَرَهُمُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ قُرْبٰاناً آلِهَةً احقاف: 28. لَوْ لٰا جٰاؤُ عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدٰاءَ … نور: 13. (از اقرب).
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 220‌

لَوْما:؛ ج 6، ص: 220

لَوْما: مثل لو لا براي تخصيص و تشويق و توبيخ است و فقط يكبار در قرآن آمده است لَوْ مٰا تَأْتِينٰا بِالْمَلٰائِكَةِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِينَ حجر: 7.

لوم:؛ ج 6، ص: 220

لوم: سرزنش. آن نوعا در مقابل چيزي است كه بملامت كننده ناگوار و بملامت شده نامناسب باشد. فَلٰا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ابراهيم: 22. مرا ملامت نكنيد خود را ملامت كنيد.تلاوم: ملامت كردن يكديگر است فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَليٰ بَعْضٍ يَتَلٰاوَمُونَ قلم: 30. بعضي ببعضي رو كردند و همديگر را سرزنش مي‌نمودند.لومة: بمعني ملامت است يُجٰاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ وَ لٰا يَخٰافُونَ لَوْمَةَ لٰائِمٍ مائده: 54. در راه خدا جهاد ميكنند و از ملامت سرزنش كننده‌اي نمي‌ترسند.ملوم: اسم مفعول است فَتُلْقيٰ فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً اسراء 39.مليم: بضمّ ميم اسم فاعل است بمعني ملامت كننده فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَ هُوَ مُلِيمٌ صافات: 142. ماهي او را بلعيد حال آنكه خودش را ملامت ميكرد كه چرا از ميان قوم خويش خارج شدم و يا قوم خويش را ملامت ميكرد كه او را بتنگ آورده سبب خروج وي گشتند طبرسي آنرا مستحق لوم معني كرده و گويد: مليم آنست كار ملامت آور كند ولي ظاهرا اين درست نيست زيرا اسم مفعول آن ملام است پس مليم بمعني ملامت كننده است.فَأَخَذْنٰاهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْنٰاهُمْ فِي الْيَمِّ وَ هُوَ مُلِيمٌ ذاريات: 40. فرعون و لشكريانش را گرفته و بدريا انداختيم حال آنكه خويشتن را ملامت ميكرد كه چرا از حق منصرف گشته است.مجمع اين را مثل سابق گفته است.

لَوْن:؛ ج 6، ص: 220

لَوْن: رنگ. بمعني جنس و نوع نيز آيد چنانكه راغب گفته است. قٰالُوا ادْعُ لَنٰا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنٰا مٰا لَوْنُهٰا بقره: 69. گفتند خدايت را بخوان بيان كند آن گاو چه رنگي دارد در آية ثُمَّ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 221
يُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ زمر: 21» ظاهرا منظور اصناف باشد ايضا در آيۀ … وَ اخْتِلٰافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوٰانِكُمْ روم: 22.

لوي:؛ ج 6، ص: 221

لوي: ليّ بمعني تابيدن است «لوي الحبل» يعني ريسمان را تابيد «لوي يده- لوي رأسه و برأسه» يعني دستش و سرش را چرخاند. وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللّٰهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ … منافقون: 5. چون بمنافقان گفته شود بيائيد تا رسول خدا بر شما استغفار كند سرشان را از روي تكبّر ميچرخانند … وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللّٰهَ كٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِيراً نساء: 135.راغب گويد: «لوي لسانه بكذا» كنايه است از كذب و دروغسازي. ظاهرا مراد از «تَلْوُوا» در آيه همين است يعني: اگر در شهادت دروغ گفتيد يا از اداي آن سرباز زديد خدا از آنچه ميكنيد با خبر است. در مجمع فرموده: بقولي معناي تَلْوُوا تبديل شهادت و تُعْرِضُوا كتمان آنست چنانكه از امام باقر عليه السّلام نقل شده. ايضا آيۀ وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتٰابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتٰابِ وَ مٰا هُوَ مِنَ الْكِتٰابِ … آل عمران: 78. يعني گروهي از آنها زبانهاي خويش را بخواندن كتاب ميگردانند تا شما مسلمانان آنرا از تورات بپنداريد حال آنكه از تورات نيست.إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لٰا تَلْوُونَ عَليٰ أَحَدٍ آل عمران: 153. آنگاه كه فرار ميكرديد و بكسي توجّه نمي‌نموديد يعني سرگردانده و بكسي نگاه نميكرديد.لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ نساء: 46. براي گرداندن زبانشان در باطل و تحريف كلام و براي طعن بدين.

ليت:؛ ج 6، ص: 221

ليت: وَ إِنْ تُطِيعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لٰا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمٰالِكُمْ شَيْئاً حجرات: 14 گويند: «لاته يليته ليتا» يعني او را منصرف كرد و حقّش را ناقص نمود معني آيه: اگر بخدا و رسول اطاعت كنيد خدا از ثواب اعمال شما چيزي
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 222
نكاسته و كم نميكند.

لَيْتَ:؛ ج 6، ص: 222

لَيْتَ: حرف تمنّي و طمع است باسمش نصب و بخبرش رفع ميدهد.گاهي در بارۀ غير مقدور آيد مثل يٰا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هٰذٰا مريم: 23. ايكاش پيش از اين مرده بودم. و گاهي در بارۀ مقدور نحو يٰا لَيْتَ لَنٰا مِثْلَ مٰا أُوتِيَ قٰارُونُ … قصص: 79.يٰا لَيْتَهٰا كٰانَتِ الْقٰاضِيَةَ حاقّة: 27. گفته‌اند ضمير «لَيْتَهٰا» راجع است بموتۀ اولي يعني: ايكاش مرگ اوّلي كه در دنيا چشيدم كار مرا بپايان ميبرد و فاني شده ديگر زنده نميگشتم مثل وَ يَقُولُ الْكٰافِرُ يٰا لَيْتَنِي كُنْتُ تُرٰاباً نباء: 40.

ليس:؛ ج 6، ص: 222

ليس: از افعال ناقصه، عملش رفع اسم و نصب خبر است و دلالت بر نفي حال دارد مثل فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنٰاحٌ أَلّٰا تَكْتُبُوهٰا بقره: 282. بنفي غير حال با قرينه دلالت ميكند (اقرب).ليس فقط در ماضي قابل صرف است مثل ليس، ليسا، ليسوا، ليست، ليستا، لسن. تا آخر.

ليل:؛ ج 6، ص: 222

ليل: شب. ليل و ليلة هر دو بيك معني است. بقولي ليل مفرد است بمعني جمع و ليلة براي واحد است ولي در قرآن هر دو براي مطلق آمده‌اند مثل تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهٰارِ آل عمران: 27. و مثل أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيٰامِ الرَّفَثُ إِليٰ نِسٰائِكُمْ بقره: 187. جمع آن در قرآن ليالي است سِيرُوا فِيهٰا لَيٰالِيَ وَ أَيّٰاماً آمِنِينَ سباء: 18.إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ قدر: 1.رجوع شود به «قدر».

لين:؛ ج 6، ص: 222

لين: نرمي. راغب گويد: در اجسام بكار رود و در خلق و معاني بطور استعاره. فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ … آل عمران: 159. در اثر رحمت خدا بآنها نرم و ملايم شدي وَ أَلَنّٰا لَهُ الْحَدِيدَ سباء: 10 براي داود آهن را نرم كرديم.تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِليٰ ذِكْرِ اللّٰهِ زمر: 23. در الميزان گويد: معني سكون به تلين تضمين گرديده لذا
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 223
با «الي» متعدي شده است يعني: پوستهاي آنانكه از خدايشان ميترسند ميلرزد سپس پوستها و دلهايشان بياد خدا آرام ميگيرد، (قول خدا را قبول كرده و بدان دل مي‌بندند).مٰا قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهٰا قٰائِمَةً عَليٰ أُصُولِهٰا فَبِإِذْنِ اللّٰهِ حشر: 5.لينه درخت خرما است بقولي آن از لين است و بجهت نرمي ميوه‌اش آنرا لينه گفته‌اند (مجمع) راغب گويد: نخلۀ ناعمة. گويا منظور درخت بارور و دلپسند است يعني هر نخلي كه بريديد يا آنرا بر ريشه بپا گذاشتيد باذن خدا بود.فَقُولٰا لَهُ قَوْلًا لَيِّناً طه: 44.با او سخن نرم بگويند، پنجم رمضان 1394 و الحمد للّه و هو خير ختام.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 224‌

م؛ ج 6، ص: 224

ميم:؛ ج 6، ص: 224

ميم: حرف بيست و چهارم از الفباي عربي و حرف بيست و هشتم از الفباي فارسي است. در حساب ابجد بجاي عدد چهل است.

ما:؛ ج 6، ص: 224

ما: از براي «ما» ده وجه شمرده‌اند و آن در پنج قسم اسم و در پنج ديگر حرف است اما اقسام اسميّه: 1- موصول مثل مٰا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ بٰاقٍ نحل: 96.در اينصورت در جمع و مفرد و مؤنّث يكسان ميباشد و صحيح است. ضمير نسبت بلفظش مفرد و نسبت بمعنايش جمع آيد.2- ماي نكره بمعني شي‌ء إِنَّ اللّٰهَ نِعِمّٰا يَعِظُكُمْ بِهِ نساء: 58. يعني نعم شي‌ء يعظكم به و مثل إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقٰاتِ فَنِعِمّٰا هِيَ بقره: 271.يعني «نعم شي‌ء هي». «ما» در آيۀ إِنَّ اللّٰهَ لٰا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا مٰا بَعُوضَةً فَمٰا فَوْقَهٰا بقره: 26. ميشود تأكيد و زايد باشد مثل «ما» در آيۀ فَبِمٰا رَحْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ لِنْتَ لَهُمْ آل عمران: 159. و شايد بمعني شي‌ء باشد يعني «ان يضرب مثلا شيئا بعوضة» در اينصورت بعوضه بدل است از ما.3- استفهام مثل مٰا ذٰا قٰالَ آنِفاً محمد: 16. چه چيز گفت اكنون.وَ مٰا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يٰا مُوسيٰ طه: 17.4- شرطيّه خواه زمانيّه باشد مثل: فَمَا اسْتَقٰامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ توبه: 7. تا وقتيكه براي شما در پيمان خويش ثابت‌اند براي آنها در پيمان خود ثابت باشيد و خواه غير زمانيّه مثل وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللّٰهُ بقره: 197.5- ماء تعجّب مانند فَمٰا أَصْبَرَهُمْ عَلَي النّٰارِ بقره: 175. چه صبورشان
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 225
كرده بآتش و مثل قُتِلَ الْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ بقولي آن در آيۀ اول بمعني استفهام است.موارد حرف بودن «ما» بقرار ذيل است: 1- ماء نافيه. و آن اگر داخل جملۀ اسميّه شود بعقيدۀ نحاة حجازي، تهامي و مكّي عملش مانند «ليس» رفع اسم و نصب خبر است مثل: مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلّٰا مَلَكٌ كَرِيمٌ يوسف: 31. يعني: اين بشر نيست بلكه فرشتۀ بزرگواري است.2- ماء مصدريّه. مثل: وَ ضٰاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ توبه: 25.كه در تقدير «برحبها» است و آنرا موصول حرفي نامند يعني: زمين با آن وسعتش بر شما تنگ گرديد.3- ماء زائده. مثل: إِمّٰا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ كِلٰاهُمٰا اسراء: 23. كه در اصل «ان ما» و ما زائد و براي تأكيد است. و مثل: فَإِمّٰا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً مريم: 26.4- ماي كافّه. همان است كه بحروف شبيه بفعل داخل ميشود مثل: إِنَّمٰا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدٰادُوا إِثْماً آل عمران: 178. كَأَنَّمٰا يُسٰاقُونَ إِلَي الْمَوْتِ انفال: 6. و مثل رُبَمٰا يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كٰانُوا مُسْلِمِينَ حجر: 2.5- ماي مُسَلِّطَة. راغب ميگويد: آن لفظ را مسلّط بعمل ميكند مثلا لفظ «اذ» و «حيث» در «اذ ما تفعل أفعل- حيثما تقعد أقعد» بدون «ما» عمل نميكنند و عمل آندو در صورت بودن «ما» است.در آيات وَ مٰا خَلَقَ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثيٰ ليل: 3. وَ السَّمٰاءِ وَ مٰا بَنٰاهٰا. وَ الْأَرْضِ وَ مٰا طَحٰاهٰا. وَ نَفْسٍ وَ مٰا سَوّٰاهٰا شمس: 5- 7 إِلّٰا عَليٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُهُمْ مؤمنون: 6. مراد از «ما» در سورۀ ليل و شمس خدا و در سورۀ مؤمنون كنيزانند در اينصورت اطلاق «ما» باولو العقل از چه راه است؟طبرسي در جوامع الجامع و زمخشري در كشّاف گفته‌اند «ما»
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 226
در آيات ليل و شمس موصول است يعني «و السّماء و الّذي بناها» زمخشري اضافه كرده علّت نيامدن «من» آنست كه «ما» دلالت بر وصف دارد يعني: «و السّماء و القادر العظيم الّذي بناها» بقولي آمدن «ما» براي تفخيم و تعجيب است.راغب گفته: بقول بعضي از نحويها «ما» گاهي به اشخاص ناطق (أولو العقل) اطلاق ميشود مثل إِلّٰا عَليٰ أَزْوٰاجِهِمْ أَوْ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُهُمْ و اينكه از قتاده نقل شده كه «ما» در سورۀ ليل و شمس مصدري است و تقدير «وَ السَّماءِ وَ بَنائِها وَ الارْضِ وَ طَحْوٰها» است درست نيست زيرا فاعل «فَأَلْهَمَهٰا» راجع است به «ما» و در آنصورت مصدر بودن درست نيست چنانكه در كشّاف گفته است.نگارنده قول طبرسي و زمخشري را اختيار ميكنم.

مِائَة:؛ ج 6، ص: 226

مِائَة: صد. فَأَمٰاتَهُ اللّٰهُ مِائَةَ عٰامٍ بقره: 259. خدا او را صد سال بميراند الزّٰانِيَةُ وَ الزّٰانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وٰاحِدٍ مِنْهُمٰا مِائَةَ جَلْدَةٍ نور: 2. زن زنا دهنده و مرد زنا كننده بهر يك صد تازيانه بزنيد.

متاع:؛ ج 6، ص: 226

اشاره

متاع: در مفردات ميگويد: متوع بمعني امتداد و ارتفاع است گويند: «متع النّهار و متع النّبات» يعني روز بلند شد و علف بلند گرديد … متاع بمعني انتفاع ممتدّ الوقت است گويند: «متّعه اللّه بكذا و امتعه و تمتّع به» و نيز گويد: آنچه در خانه از آن استفاده برند متاع گويند و باز گويد: هر آنچه از آن بر وجهي بهره برده شود متاع و متعه است.در مجمع ذيل آيۀ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِليٰ حِينٍ بقره: 36.فرموده: متاع، تمتّع، متعه و تلذّذ متقارب المعني‌اند و هر چه از آن لذت بردي متاع است.علي هذا متاع هم مصدر است و هم اسم و هر چه از مال دنيا مورد بهره قرار گيرد متاع است.در آيۀ فوق بهتر است آن مصدر و بمعني انتفاع باشد. در آيۀ وَ تَرَكْنٰا
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 227
يُوسُفَ عِنْدَ مَتٰاعِنٰا يوسف: 17. مراد نان و آب و نظير آن است و در آيۀ وَ لَمّٰا فَتَحُوا مَتٰاعَهُمْ وَجَدُوا بِضٰاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ يوسف: 65. مال التجارة منظور ميباشد. و در آيۀ قُلْ مَتٰاعُ الدُّنْيٰا قَلِيلٌ نساء: 77. ممكن است مصدر يا اسم باشد و در هر دو صورت اعمّ است.از راغب نقل شد كه متاع انتفاع ممتدّ الوقت است. اقرب الموارد از كليّات ابو البقاء نقل ميكند: متاع و متعه چيزي است كه از آن انتفاع قليل و غير باقي برده شود. در قاموس و مجمع و اقرب ظاهرا قيد امتداد و قلّت نيست ولي بنظرم قول راغب اصحّ باشد كه اصل معني در آن ملحوظ است.اسْتِمْتاع: بمعني انتفاع است رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنٰا بِبَعْضٍ انعام: 128. پروردگارا بعضي از ما از بعضي بهره برد. در اينجا لازم است دو مطلب را بمناسبت دو آيه بررسي كنيم: 1- متعۀ زنان.2- حجّ تمتع.

متعۀ زنان؛ ج 6، ص: 227

متعۀ زنان … وَ أُحِلَّ لَكُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوٰالِكُمْ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسٰافِحِينَ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَ لٰا جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ فِيمٰا تَرٰاضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلِيماً حَكِيماً نساء: 24.متعۀ زنان را از آن متعه گويند كه آن مورد انتفاع است تا مدت معلومي، بخلاف نكاح دائمي كه مدّت معلوم ندارد چنانكه ابن اثير در نهايه ذيل لغت متاع چنين گفته است: در صدر آيۀ فوق و نيز در آيۀ ما قبل زنان حرام النكاح را شمرده و آنگاه فرموده: وَ أُحِلَّ لَكُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوٰالِكُمْ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسٰافِحِينَ يعني: غير از زنان ذكر شده ديگران بر شما حلال‌اند كه با اموال خود و مهريۀ آنها را بعقد ازدواج خود در آوريد بشرط آنكه با اينكار عفت و مصونيت بخواهيد نه اينكه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 228
زنا كاري در پيش گيريد.آنوقت پس از تمام شدن اين حكم فرموده: فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ ظاهرا «ما» در «فَمَا» موصول و ضمير «بِهِ» راجع بآن است يعني زني از زنان كه مورد استمتاع شما واقع گرديد اجرت آنها را بطور معين بدهيد.و شايد «ما» شرطيه باشد در اينصورت ضمير «به» راجع است بآنچه از «أُحِلَّ لَكُمْ … » استفاده ميشود.مثل «حلّ- نيل» يعني هر گاه از زنان بحليّت استمتاع كرديد اجرت آنها را بدهيد.امّا تفريع فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ … نسبت به «أُحِلَّ لَكُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِكُمْ» تفريع جزئي بر كلي است زيرا كه «أُحِلَّ لَكُمْ … » شامل نكاح دائم و منقطع و ملك يمين است چنانكه در آيۀ أَيّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ فَمَنْ كٰانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَليٰ سَفَرٍ … بقره: 184. لٰا إِكْرٰاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللّٰهِ … بقره: 256. تفريع فرد بر كلّ است.در مذهب اهل بيت عليهم السلام آيه بي‌شكّ دربارۀ نكاح متعه است و آن تا قيامت حلال ميباشد در كافي كتاب النكاح ابواب المتعه ضمن ابوابي روايات آن نقل شده ايضا در وسائل و كتابهاي ديگر، در كافي از ابي بصير نقل كرده «قال، سئلت ابا جعفر عليه السّلام عن المتعة فقال: نزلت في القرآن فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً وَ لٰا جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ فِيمٰا تَرٰاضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَرِيضَةِ» و نيز ابي مريم از امام صادق عليه السّلام نقل كرده كه فرمود: «المتعة نزل بها القرآن و جرت بها السّنة من رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله» . در الميزان فرموده: مراد از استمتاع مذكور در آيه بي‌شك متعه است چون آيه مدني است و در ضمن سورة نساء در نصف اوّل دوران هجرت آنحضرت نازل شده است چنانكه معظم آيات سوره بر آن دلالت ميكند و نكاح متعه آنروز ميان مردم
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 229
معمول بود روايات در تسلّم اين معني متفق‌اند اعمّ از آنكه تشريع متعه از جانب اسلام باشد يا نه … نگارنده گويد: قطع نظر از مذهب اهل بيت عليهم السلام از قدماء مفسرين از صحابه و تابعين نيز نقل شده كه مراد از آيه متعه است از جمله ابن عباس، ابن مسعود، ابي بن كعب، قتاده، سديّ، مجاهد، ابن جبير، حسن و غير آنها.اهل سنت در اينكه متعه در اسلام حلال است شكي ندارند ولي ميگويند: اين حكم در زمان رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله و بزبان آنحضرت نسخ و تحريم شده است، امّا شيعه بپيروي از اهل بيت عليهم السلام عقيده دارند كه اين حكم نسخ نشده و تا روز قيامت خواهد ماند قول به تحريم و نسخ آن از طرف رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله بي‌اساس است.ناگفته نماند: چون عمر بن الخطاب در زمان خود از متعه نهي كرد عده‌اي از علماء براي تصحيح كار عمر تحريم آنرا برسول خدا صلّي اللّه عليه و آله نسبت دادند تا اين عمل ناحق پاگير خليفه نشود در اينجا چند روايت نقل كرده سخن را كوتاه ميكنم: 1- جلال الدين عبد الرحمن سيوطي در كتاب تاريخ الخلفاء در ضمن حالات عمر بن الخطاب فصلي تحت عنوان «فصل في اوّليات عمر» منعقد كرده ميگويد: عمر اوّل كسي است كه مبدء تاريخ را از هجرت قرار داد، اوّل كسي است كه بيت المال دائر نمود تا ميرسد «و اوّل من حرّم المتعة» يعني او اوّل كسي است كه متعه را تحريم كرد.2- فخر رازي در تفسير آيۀ فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ … نقل كرده كه عمر بالاي منبر گفت: «متعتان كانتا علي عهد رسول اللّه و انا انهي عنهما و اعاقب عليهما: متعة الحجّ و متعة النّساء (نقل از النص و الاجتهاد).يعني: در عهد رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله دو متعه بود، من از هر دو نهي ميكنم و هر كه بهر يك از آندو عمل كند عقوبتش خواهم كرد يكي حجّ تمتّع،
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 230
ديگري متعۀ زنان.3- در صحيح مسلم جلد اوّل باب «نكاح المتعة … » از جابر بن عبد اللّه انصاري نقل شده: كنّا نستمتع بالقبضة من التّمر و الدّقيق الايّام علي عهد رسول اللّه صلي اللّه عليه و سلّم (و آله) و ابي بكر حتّي نهي عنه عمر في شأن عمرو بن حريث».يعني در زمان رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله و ابو بكر زنان را چند روز در مقابل مقداري خرما و آرد متعه ميكرديم تا عمر در قضيّۀ عمرو بن حريث از آن نهي كرد.طالبان تفسير بيشتر به الغدير و النص و الاجتهاد و سائر كتب رجوع كنند.از امير المؤمنين عليه السّلام نقل شده: «لولا انّ عمر نهي عن المتعة ما زني الّا شقيّ» اگر عمر از متعه نهي نميكرد بزنا مرتكب نميشد مگر شقي.يعني: حكم تشريع متعه براي بستن راه زنا است. عمر با تحريم متعه راه زنا را باز كرد ناگفته نماند: ازدواج دائمي براي همه ميسّر نيست دانشجويان، سربازان، مأمورانيكه از خانوادۀ خويش دور افتاده‌اند، اشخاص بي‌بضاعت و امثال آنها كه بزن دائمي دسترسي ندارند، زنان بيوه‌ايكه شوهر دائمي بسراغشان نميايد و امثال آنها يا بايد زنا كنند (نعوذ باللّه) و يا بوسيله، متعۀ زنان غريزۀ جنسي خويش را ارضاع نمايند حتي بعضي از متفكّران اروپا با درك اين محذور ازدواجي بنام ازدواج بي‌خرج كه همان متعۀ اسلامي است پيشنهاد ميكند.

حج تمتع؛ ج 6، ص: 230

وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلّٰهِ … فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَي الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيٰامُ ثَلٰاثَةِ أَيّٰامٍ فِي الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذٰا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كٰامِلَةٌ ذٰلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حٰاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ شَدِيدُ الْعِقٰابِ بقره: 196.حجّ تمتع آنست كه در اشهر حجّ از ميقات احرام عمره مي‌بندد و پس از
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 231
طواف بيت و نماز طواف و سعي بين صفا و مروه تقصير كرده از احرام خارج ميشود سپس مثلا روز 8 ذو الحجة از مكّه احرام حجّ بسته بعرفات ميرود آنگاه بمشعر و مني تا آخر اعمال حجّ.علّت تسميۀ بحجّ تمتّع آنست كه شخص ميان دو عمل از احرام خارج شده و از چيزهائيكه در حال احرام حرام بود لذت ميبرد، حجّ تمتّع وظيفۀ كسي است كه از مكه 12 ميل يا بيشتر دور باشد. «ذٰلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حٰاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ» يعني تمتّع از عمره بحجّ وظيفۀ كسي است كه اهلش و خانواده‌اش در مسجد الحرام يعني در مكه و تا دوازده ميلي آن نباشد يعني كسيكه از اهل مكّه و اهل اطراف مكّه نباشد.در حجة الوداع رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله از مسجد شجره به نيّت حجّ قران احرام بست و سوق هدي كرد چنانكه شيخ مرحوم در خلاف تصريح كرده است، رأي ابو حنيفه و اصحابش نيز چنين است. ولي شافعي عقيده دارد كه آنحضرت بحجّ افراد احرام بست، قول شافعي صحيح نيست.بهر حال آنحضرت احرام عمرۀ تمتع نبست كه آنروز هنوز حجّ تمتع نبود در كافي باب حجّ النبي و در مجمع ذيل آيۀ فوق از معاوية بن عمار از امام صادق عليه السّلام در ضمن حديثي نقل شده: رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله در حجة الوداع از مسجد شجره احرام بست و سوق هدي كرد و وارد مكّه شد پس از اتمام سعي در «مروه» رو بمردم نموده خدا را حمد و ثنا گفت بعد فرمود: اين جبرئيل است (با دست به پشت سر اشاره كرد) بمن امر ميكند كه دستور دهم هر كه سوق هدي نكرده از احرام خارج شود. «و لو استقبلت من امري ما استدبرت لصنعت مثل ما امرتكم» اگر از پيش اين را ميدانستم مانند شما ميكردم ليكن من سوق هدي كرده‌ام و چنين كسي تا قرباني بمحلّش نرسد نميتواند از احرام خارج شود، در اين ميان مردي گفت: «انخرج حجّاجا و رؤوسنا تقطر؟
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 232
فقال إنّك لن تؤمن بهذا ابدا» آيا با احرام حجّ كه وارد مكّه شده‌ايم در وسط عمل از احرام خارج شويم و قطرات غسل جنابت از موهايمان بريزد!؟ حضرت فرمود: تو باين دستور هيچ وقت ايمان نخواهي آورد.در اين ميان سراقة بن مالك برخاست و گفت: يا رسول اللّه دينمان را بما تعليم دادي گويا امروز آفريده شده‌ايم اينكه امر فرمودي فقط براي امسال است يا براي آينده نيز؟حضرت فرمود: بلكه آن براي هميشه است تا روز قيامت آنگاه آنحضرت انگشتان دو دست را درهم داخل كرد و فرمود: «دخلت العمرة في الحجّ الي يوم القيامة» عمره تا قيامت بحجّ داخل شد … قول سراقه و جواب رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله در صحيح مسلم باب حجة النبي و ساير كتابها نيز نقل شده است.اين حجّ تمتّع همان است كه عمر بن خطّاب تا آخر عمر از آن نهي ميكرد، علت نهي عمر بن خطاب آن بود كه ميگفت: خوش ندارم مردم ميان دو عمل با زنان نزديكي كنند و در حاليكه قطرات غسل جنابت از موهايشان ميچكد احرام حج به بندند.در النص و الاجتهاد ص 120 از امام عبد البرّ قرطبي نقل كرده: ميان علماء خلاف نيست در اينكه مراد از تمتّع در آيۀ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَي الْحَجِّ عمره آوردن در اشهر حجّ قبل از عمل حجّ است و نيز از مسند احمد بن حنبل نقل كرده: ابو موسي اشعري بصحت حجّ تمتع فتوي ميداد مردي باو گفت در بعضي فتواها متوجّه خويش باش كه نميداني امير المؤمنين (عمر) بعد از تو چه كرده است، ابو موسي عمر را ملاقات كرد و از اين كار پرسيد عمر گفت ميدانم كه رسول خدا و اصحابش اين كار را كرده‌اند و ليكن خوش نداشتم زير درختان اراك با زنان مقاربت كرده سپس با آنكه آب جنابت از موهايشان ميچكد وارد عمل حجّ شوند. (اين سخن اجتهاد در مقابل فرمان خداست).
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 233‌

متن:؛ ج 6، ص: 233

متن: متن در اصل گوشت محكمي است كه در كنار تيرۀ پشت واقع است بگوشت هر دو طرف آن متنان گويند (مجمع) از اين جهت بچيز محكم متين گفته‌اند وَ أُمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ اعراف: 183. بآنها مهلت ميدهيم راستي كيد من محكم و قوي است كه هيچ كس آنرا دفع نتواند كرد.إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الرَّزّٰاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ ذاريات: 58. ذو القوّة و متين هر دو از اسماء حسني است در اقرب الموارد در معني متين آنگاه كه وصف خدا باشد گفته: بسيار قدرتمند كه در افعالش زحمتي و رنجي باو نميرسد معني آيه: خدا رزّاق و صاحب نيروي قوي است. يعني روزي دادن به بندگان بوي مشقّتي ندارد. متين فقط سه بار در قرآن مجيد بكار رفته است: اعراف: 183- ذاريات: 58- قلم: 45.

متي:؛ ج 6، ص: 233

متي: اسم استفهام و اسم شرط و غيره آيد، در هر حال سئوال است از وقت. وَ يَقُولُونَ مَتيٰ هٰذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ يس: 48. وَ يَقُولُونَ مَتيٰ هٰذَا الْفَتْحُ … سجده: 28. گفته‌اند در لغت هذيل بمعني «من» و «في» نيز آيد.

مثل:؛ ج 6، ص: 233

مثل: (بر وزن جسر) بمعني مانند نظير و شبيه است وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ بقره: 228. ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبٰا بقره: 275. قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ كهف: 110. جمع آن در قرآن امثال آمده وَ حُورٌ عِينٌ. كَأَمْثٰالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ واقعة: 22 و 23. إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ عِبٰادٌ أَمْثٰالُكُمْ اعراف: 194.

مَثَل:؛ ج 6، ص: 233

مَثَل: (بر وزن فرس) مانند، دليل، صفت، عبرت، علامت، حديث و مثل دائر (اقرب) قاموس از جمله صفت، حجّت و حديث را ذكر كرده است و آن بمعني شبيه و مانند نيز آمده است چنانكه گفته شد، طبرسي ذيل آيه مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نٰاراً بقره: 17. تصريح كرده است.و در كشاف و جوامع الجامع «حال» را نيز از معاني آن شمرده است.راغب ميگويد: مثل (بر وزن فرس)
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 234
قولي است دربارۀ چيزي كه شبيه است بقولي دربارۀ چيزي ديگر تا يكي آنديگري را بيان و مجسّم كند.نگارنده گويد: بيشتر موارد استعمال آن در قرآن همان قول راغب است گرچه در معاني ديگر نيز چنانكه خواهيم گفت آمده است. و خداوند جرياني و حكايتي و قولي ميآورد سپس مطلب مورد نظر را با آن تطبيق ميكند، در واقع مثل براي تفهيم مطلب و اشباع ذهن شنونده آورده ميشود مثل أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي السَّمٰاءِ. تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا … ابراهيم: 24 و 25. [اكنون ببعضي از آيات اشاره ميكنيم:] 1- إِنَّ مَثَلَ عِيسيٰ عِنْدَ اللّٰهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ آل عمران: 59. مثل در اين آيه بمعني صفت و حال است يعني حال و جريان عيسي در پدر نداشتن مانند جريان آدم است كه خدا از خاكش آفريد. 2- مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ أُكُلُهٰا دٰائِمٌ … رعد: 35.مراد از مثل در آيه چنانكه گفته‌اند صفت است كه موصوف را مجسّم ميكند دربارۀ تركيب آن گفته‌اند «مَثَلُ» مبتداء و خبر آن محذوف است و گفته‌اند: تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا … خبر مبتداء و بقولي در آن موصوف حذف شده و تقدير «مَثَلُ الْجَنَّة … جَنَّةٌ تَجْري» است ولي بنظر ميايد كه «تَجْرِي … » در جاي خبر بوده باشد ايضا آيۀ مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيهٰا أَنْهٰارٌ مِنْ مٰاءٍ غَيْرِ آسِنٍ محمد: 15.3- وَ لٰا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلّٰا جِئْنٰاكَ بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِيراً فرقان: 33.ظاهرا مراد از مثل در اين آيه بمعني حديث و سؤال است آيۀ ما قبل چنين است وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لٰا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وٰاحِدَةً كَذٰلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤٰادَكَ وَ رَتَّلْنٰاهُ تَرْتِيلًا سؤال كفّار آن بود كه چرا قرآن همگي يكدفعه نازل نميشود؟ در جواب فرموده:
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 235
تدريجي بودن آن بدان علّت است كه قلب تو مطمئنّ و ثابت باشد و پيوسته بودن وحي سبب تثبيت قلب تو است و اگر يكدفعه نازل ميشد و وحي منقطع ميگرديد دلت آن ثبات دائمي را نداشت.آنوقت در آيۀ ما نحن فيه فرموده: هيچ سئوالي و اشكالي پيش تو نمياورند مگر آنكه جواب حقيقي آنرا مياوريم و جوابيكه معنايش از سئوال آنها بهتر است.4- وَ يَذْهَبٰا بِطَرِيقَتِكُمُ الْمُثْليٰ طه: 63. مثلي مؤنّث امثل بمعني افضل و اشرف است.5- وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلٰاتُ رعد: 6. مثلات جمع مثلة بمعني عقوبت است زيرا ميان عقوبت و عقوبت شده تماثل است يعني: عقوبتها پيش از آنها گذشته است. و يا بقول راغب مثله عقوبتي است كه بر قومي وارد ميشود و بر ديگران مثل ميگردد.6- وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ وَ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْليٰ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ روم: 27. گفته‌اند مراد از مثل وصف است يعني براي اوست صفت عاليتر در آسمانها و زمين كه براي هيچ يك از موجودات آن صفت نيست و بآفريدن و اعادۀ خلقت قادر است.7- سٰاءَ مَثَلًا الْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا اعراف: 177. مثلا ظاهرا بمعني وصف است چنانكه از آيۀ ما قبل روشن ميشود.8- فَجَعَلْنٰاهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلًا لِلْآخِرِينَ زخرف: 56. مثل در آيه بمعني عبرت است كه بصورت مثل سائر آمده يعني فرعونيان را در رديف گذشتگان و هلاك شدگان قرار داديم و نيز عبرتي گردانديم براي آيندگان.9- وَ لَمّٰا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا إِذٰا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ. وَ قٰالُوا أَ آلِهَتُنٰا خَيْرٌ أَمْ هُوَ مٰا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلّٰا جَدَلًا بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ. إِنْ هُوَ إِلّٰا عَبْدٌ أَنْعَمْنٰا عَلَيْهِ وَ جَعَلْنٰاهُ مَثَلًا لِبَنِي إِسْرٰائِيلَ زخرف: 57- 59.ظاهر آنست كه: چون مشركان
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 236
حالات عيسي عليه السّلام را شنيدند كه بدون پدر متولد شده و ديدند كه نصاري او را پسر خدا ميدانند و پرستش ميكنند، گفتند: جائيكه عيسي معبود باشد خدايان ما بهتر از اوست. و نيز ظاهر آنست كه از قصّۀ عيسي كه قرآن نقل ميكند اعراض كرده و فقط به معبود بودنش در نزد نصاري چسبيده‌اند آيات بعدي معبوديت او را نفي ميكند.تمثال بمعني مجسّمه است راغب گفته: «التّمثال: الشّي‌ء المصوّر» جمع آن تماثيل است مٰا هٰذِهِ التَّمٰاثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَهٰا عٰاكِفُونَ انبياء: 52.اين مجسمه‌ها (بتها) چيستند كه پيوسته آنها را عبادت ميكنيد؟!! يَعْمَلُونَ لَهُ مٰا يَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِيبَ وَ تَمٰاثِيلَ وَ جِفٰانٍ كَالْجَوٰابِ … سباء: 13. يعني جنّ براي سليمان آنچه ميخواست از كاخها، مجسّمه‌ها و كاسه‌هائي ببزرگي حوضها ميساختند.ظهور تماثيل در اعمّ است آيا در شريعت تورات مجسّمه ساختن جايز بود كه سليمان دستور ميداد برايش بسازند؟ ايضا آيۀ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّٰهِ … آل عمران: 49. كه صريح است در اينكه عيسي عليه السّلام مجسّمۀ پرنده ميساخت.طبرسي رحمه اللّه ذيل آيۀ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ بقره: 51. فرموده: مجسّمه ساختن محذوري ندارد فقط مكروه است و امّا آنچه از رسول خدا نقل شده كه آنحضرت مصورين را لعنت كرده مراد كساني‌اند كه خدا را بخلق تشبيه ميكنند يا عقيده دارند كه خدا داراي صورتي است. بنظر طبرسي ساختن مجسّمه براي پرستش حرام است نه مطلق ساختن.ولي شيخ رحمه اللّه در مكاسب محرّمه فرموده: ساختن مجسّمۀ ذوات ارواح بلا خلاف حرام است و در مستند بر حرمت آن ادعاي اجماع كرده است ايضا محقق ثاني فرموده: حرام است اجماعا.نگارنده گويد: در روايت صحيحۀ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 237
بقباق از امام صادق عليه السّلام دربارۀ مٰا يَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِيبَ وَ تَمٰاثِيلَ … نقل شده كه فرمودند: «وَ اللّٰهُ ما هِيَ تَماثيلُ الرّجالِ وَ النّساءِ وَ لكِنَّهَا الشَّجَرُ وَ شِبْهُهُ» بخدا آنها مجسّمۀ مردان و زنان نبود بلكه مجسّمۀ درخت و نحو آن بود. اين روايت در مجمع نقل شده و در مصباح الفقاهه در بحث حرمة التصوير بصحت آن تصريح شده است.امّا جريان عيسي عليه السّلام آن يك وجه استثنائي بود براي اثبات و نشان دادن معجزه. و اللّه العالم. امّا آنچه از حسن مفسر نقل شده كه در آنروز عمل مجسّمه حرام نبود و آن منحصر بشريعت اسلام است روايت صحيحه آنرا دفع ميكند. و اللّه اعلم.فَأَرْسَلْنٰا إِلَيْهٰا رُوحَنٰا فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِيًّا مريم: 17. آيه دربارۀ آمدن فرشته است پيش مريم مراد از تمثّل آنست كه در عين ملك بودن بنظر مريم بشر ميامد نه اينكه واقعا بشر شده بود رجوع شود به «جنّ» بند 12.

مأجوج:؛ ج 6، ص: 237

مأجوج: إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ كهف: 94. حَتّٰي إِذٰا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ انبياء: 96.مأجوج و يأجوج چنانكه در «قرن- ذو القرنين» گفته‌ايم همان اقوام بدوي بودند كه آنها را «تاتار» ناميده‌اند در حدود 600 سال قبل از ميلاد يك دسته از آنان در سواحل درياي سياه پراكنده شده، هنگام پائين آمدن از دامنۀ كوههاي قفقاز آسياي غربي را مورد هجوم قرار ميدادند. اين نقطه آنروز مغولستان ناميده ميشد. ذو القرنين براي جلوگيري از تاخت و تاز آنها ميان دو كوه سدّي ساخت.در سورۀ كهف هست: ذو القرنين پس از بناي سدّ چنين گفت: فَإِذٰا جٰاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكّٰاءَ وَ كٰانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا. وَ تَرَكْنٰا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنٰاهُمْ جَمْعاً كهف: 98 و 99. ذو القرنين خبر داد كه چون روز وعدۀ خدايم رسد سدّ را ريز ريز گرداند، آنگاه خدا فرمايد: آنروز مردم را ميگذاريم بعضي در
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 238
بعضي موج ميزند … در آيات سورۀ انبياء نيز فرموده: حَتّٰي إِذٰا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ. وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذٰا هِيَ شٰاخِصَةٌ أَبْصٰارُ الَّذِينَ كَفَرُوا يٰا وَيْلَنٰا قَدْ كُنّٰا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا بَلْ كُنّٰا ظٰالِمِينَ انبياء: 96 و 97. در اينجا هم از باز شدن راه يأجوج و مأجوج خبر ميدهد يعني كار دنيا بر همين منوال پيش ميرود تا راه يأجوج و مأجوج باز ميشود و آنها از هر بلندي بسرعت ميايند و وعدۀ حق نزديك ميشود.آيا مراد آمدن قيامت است يا دنيا در آينده تحوّل بخصوصي خواهد داشت؟ و اللّه العالم.در روضۀ كافي حديث 274. از ابن عباس منقول است: «سئل امير المؤمنين عليه السّلام عن الخلق فقال: خلق اللّه الفا و مائتين في البرّ و الفا و مائتين في البحر و اجناس بني آدم سبعون جنسا و النّاس ولد آدم ما خلا يأجوج و مأجوج» . بنا بر اين حديث، يأجوج و مأجوج از نسل آدم نيستند ولي سند خبر ضعيف است.

مجد:؛ ج 6، ص: 238

مجد: بزرگواري. در قاموس: گويد: «المجد نيل الشّرف و الكرم» در مفردات آمده «المجد: السّعة في الكرم و الجلال». در اقرب الموارد گفته: «المجد: العزّ و الرّفعة» ناگفته نماند مجد آن بزرگواري است كه از كثرت خير و فضل ناشي ميشود. زيرا اصل مجد چنانكه در اقرب الموارد تصريح شده بمعني كثرت است. راغب گويد: «مجدت الابل» آنگاه گويند كه شتر در چراگاه وسيع و كثير العلف قرار گيرد. و نيز گويد خدا را در اثر كثرت فضل مجيد گويند (نقل بمعني).رَحْمَتُ اللّٰهِ وَ بَرَكٰاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ- الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ هود: 73.رحمت خدا و بركاتش بر شما اهل بيت است كه او پسنديده و بزرگوار است ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِيدِ ق: 1. بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ. فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ بروج: 21. و 22.مجيد بودن قرآن در اثر كثرت خيرات و بركات آنست. «مجيد» چهار بار
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 239
در كلام اللّه بكار رفته دو بار در وصف خدا و دو بار در وصف قرآن‌

مجوس:؛ ج 6، ص: 239

مجوس: اين لفظ فقط يكبار در قرآن آمده و مراد از آن ايرانيان قديم است إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هٰادُوا وَ الصّٰابِئِينَ وَ النَّصٰاريٰ وَ الْمَجُوسَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا إِنَّ اللّٰهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ حج: 17. «وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا» كه در مقابل چهار مذهب آمده نشان ميدهد كه مذهب مجوس در اصل مذهب شرك نبوده و در رديف اديان توحيدي است و اخذ جزيه از آنها دليل بارز اين مطلب است در وسائل كتاب جهاد باب 49. در اينكه جزيه فقط از اهل كتاب گرفته ميشود و آنها يهود و نصاري و مجوس‌اند، 9. روايت در اين زمينه نقل شده از جمله از امام سجاد عليه السّلام كه فرمود: «انّ رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله قال: سنّوا بهم سنّة اهل الكتاب يعني المجوس» با مجوس بطريق اهل كتاب رفتار كنيد.در الميزان ذيل آيه شريفه آمده: معروف آنست كه مجوس پيروان زرتشت‌اند و كتاب مقدّس آنها «أوستا» است ولي تاريخ حيات و زمان ظهور وي خيلي مبهم است، در غلبۀ اسكندر بايران كتاب اوستا از بين رفت سپس در زمان ساسانيان آنرا از نو نوشتند لذا بحقيقت مذهبشان رسيدن مشكل شد، مسلّم اين است كه بتدبير عالم دو مبدء قائلند: مبدء خير و مبدء شرّ (يزدان و اهريمن- يا نور و ظلمت) … عناصر بسيط مخصوصا آتش را تقديس ميكنند در ايران، چين و هند آتشكده‌هائي داشتند و همه را به «آهورامزدا» ميرسانند كه موجد كلّ است.در كتاب عدل الهي مينويسد: دو گانه پرستي در ايران قديم و اعتقاد ايرانيان به «اهورامزدا» و «اهريمن» كه بعدها با تعبير يزدان و اهريمن بيان شده است … بروشني معلوم نيست كه آيا آئين زرتشت در اصل آئين توحيدي بوده است يا آئين دوگانگي؟اوستاي موجود، اين ابهام را رفع نميكند، زيرا قسمت‌هاي مختلف
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 240
اين كتاب تفاوت فاحشي با يكديگر دارد، بخش «ونديداد» آن صراحت در ثنويّت دارد ولي از بخش «گاتاها» چندان دوگانگي فهميده نميشود بلكه بر حسب ادعاي برخي از محققين از اين بخش يگانه پرستي استنباط ميگردد … ولي ما بر حسب اعتقاد اسلامي‌ايكه دربارۀ مجوس داريم ميتوانيم چنين استنباط كنيم كه دين زرتشت در اصل يك شريعت توحيدي بوده است زيرا بر حسب عقيدۀ اكثر علماء اسلام، زرتشتيان از اهل كتاب محسوب ميگردند.

محص:؛ ج 6، ص: 240

محص: خالص كردن. «محض الشّي‌ء: خلّصه من كلّ عيب» راغب گفته: اصل محص خالص كردن شي‌ء است از هر عيب. وَ لِيُمَحِّصَ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكٰافِرِينَ آل عمران: 141. تا خدا مؤمنان را از شوائب كفر و نفاق خالص و پاك كند و كافران را از بين ببرد وَ لِيَبْتَلِيَ اللّٰهُ مٰا فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ مٰا فِي قُلُوبِكُمْ آل عمران: 154. تا خدا آنچه را كه در سينه‌ها داريد امتحان و آنچه را كه در قلب‌ها داريد از شرك و نفاق خالص گرداند.اين لفظ دو بار بيشتر در قرآن نيامده است.

محق:؛ ج 6، ص: 240

محق: نقصان تدريجي. در مجمع فرموده: محق نقصان شي‌ء است حالا بعد حال. «انمحق و امتحق» يعني بتدريج تلف شد و از بين رفت، محاق آخر ماه است كه هلال در آن ناقص ميشود. راغب تدريج را قيد نكرده و گويد «محقه» يعني آنرا ناقص كرد و بركتش را برد. ظاهرا قيد تدريج لازم است يَمْحَقُ اللّٰهُ الرِّبٰا وَ يُرْبِي الصَّدَقٰاتِ بقره: 276. خدا ربا را بتدريج از بين ميبرد و صدقات را افزايش ميدهد.وَ لِيُمَحِّصَ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكٰافِرِينَ آل عمران: 141. اين لفظ بيشتر از دو بار در قرآن نيامده است.

محال:؛ ج 6، ص: 240

محال: كيد، عقوبت، عذاب.راغب و طبرسي آنرا «الاخذ بالعقوبة» گفته‌اند وَ هُمْ يُجٰادِلُونَ فِي اللّٰهِ وَ هُوَ شَدِيدُ الْمِحٰالِ رعد: 13. آنها در
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 241
بارۀ خدا با آنكه عقابش سخت است مجادله ميكنند اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

محن:؛ ج 6، ص: 241

محن: آزمايش كردن أُولٰئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْويٰ حجرات: 3. گفته‌اند مراد از امتحان در آيه عادت دادن است يعني آنان كساني‌اند كه خدا قلوبشان را بتقوي عادت داده است إِذٰا جٰاءَكُمُ الْمُؤْمِنٰاتُ مُهٰاجِرٰاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ ممتحنه: 10.آزمايش كنيد و به بينيد كه واقعا مؤمنه‌اند يا نه؟ اين كلمه دو بار بيشتر در قرآن نيامده است.

محو:؛ ج 6، ص: 241

محو: رفتن اثر شي‌ء و بردن اثرش، لازم و متعدي هر دو آمده است ولي در قرآن فقط متعدّي بكار رفته است در مفردات گفته: «المحو: ازالة الاثر» در قاموس آمده: «محاه محيا: اذهب اثره».وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنٰا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنٰا آيَةَ النَّهٰارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسٰابَ … اسراء: 12. ظاهرا مراد از آية الليل قمر و از آية النّهار خورشيد است و مراد از محو قمر خاموش شدن آن است و اين ميرساند كه قمر در گذشته نوراني و مثل آفتاب منبع نور بوده خداوند بعلّت روشن شدن حساب و براي وجود آمدن شب و روز آنرا خاموش و اثرش را محو كرده است.يعني: شب و روز را دو علامت از تدبير و قدرت خويش قرار داديم پس اثر نشانۀ شب (نور ماه) را محو كرده و از بين برديم و نشانۀ روز را كه خورشيد است روشن و نوراني كرديم تا از فضل پروردگار خويش روزي بطلبيد و شمارش سالها و نيز حساب را بدانيد.در تفسير برهان ضمن حديثي از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله نقل شده كه فرموده: «چون خداوند خورشيد و ماه را آفريد هر دو خدا را اطاعت كردند، خدا امر كرد جبرئيل ماه را محو كرد اثر محو همان خطوط سياه در سطح قمر است و اگر قمر مانند خورشيد
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 242
در نورانيّت خويش مي‌ماند شب از روز و روز از شب تميز داده نميشد … يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتٰابِ رعد: 39. راجع باين آيه در «أمّ» سخن گفته‌ايم.وَ يَمْحُ اللّٰهُ الْبٰاطِلَ وَ يُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِمٰاتِهِ شوري: 24. محو باطل بي‌اثر شدن آنست چنانكه احقاق حق ثابت كردن آن و در جاي خويش قرار دادن است- اين لفظ سه بار بيشتر در قرآن نيامده است.

مخر:؛ ج 6، ص: 242

مخر: شكافتن. جريان. در مجمع آمده: مخر شكافتن آب است از چپ و راست. ايضا مخر صداي باد طوفاني است. در قاموس گفته: «مخرت السّفينة مخرا و مخورا: جرت» وَ تَرَي الْفُلْكَ مَوٰاخِرَ فِيهِ نحل: 14.كشتي‌ها را در دريا مي‌بيني كه شكافندۀ آب و جاري شونده‌اند وَ تَرَي الْفُلْكَ فِيهِ مَوٰاخِرَ فاطر: 12. اين كلمه فقط دو بار در قرآن يافته است.

مخض:؛ ج 6، ص: 242

مخض: مخاض درد زائيدن را گويند. فَأَجٰاءَهَا الْمَخٰاضُ إِليٰ جِذْعِ النَّخْلَةِ مريم: 23. درد زائيدن او را بسوي تنۀ درخت خرما كشانيد. اين لفظ يكبار بيشتر در قرآن يافته نيست.

مدّ:؛ ج 6، ص: 242

مدّ: زيادت. طبرسي ذيل آيۀ وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيٰانِهِمْ يَعْمَهُونَ بقره: 15. فرموده: مدّ در اصل بمعني زيادت است، جذب و كشيدن را مدّ گويند كه كشيدن چيزي سبب زيادت طول آن است. ولي راغب معناي آنرا كشيدن ميداند و گويد: «اصل المدّ: الجرّ» و مدّت را از آن مدّت گويند كه وقت ممتدّ است. در اقرب الموارد آمده: سيل را از آن مدّ گويند كه زيادت آب است.بنظر ميايد كه قول مجمع البيان اصحّ باشد و اينكه گسترش دادن زمين را مدّ الارض گوئيم كه گسترش يكنوع زيادت است همچنين مهلت دادن، مال دادن و غيره.وَ هُوَ الَّذِي مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِيهٰا رَوٰاسِيَ وَ أَنْهٰاراً رعد: 3. مراد از مدّ الارض ظاهرا گسترش و وسعت خشكي آن است اگر در نظر بگيريم كه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 243
زمين در اصل مذاب بوده سپس در اثر سرد شدن قسمتي از آن منجمد شده و بتدريج بر وسعت آن افزوده تا تمام سطح آنرا فرا گرفته است، در اينصورت معني مدّ الارض را بهتر درك خواهيم كرد يعني: او كسي است كه زمين را گسترش داد و در آن كوههاي پا بر جا و نهرها قرار داد.نظير وَ الْأَرْضَ مَدَدْنٰاهٰا وَ أَلْقَيْنٰا فِيهٰا رَوٰاسِيَ … حجر: 19.لٰا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِليٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ … حجر: 88. مدّعين بمعني نگاه شديد و خيره شدن است يعني چشمانت را بچيزهائيكه بدسته‌هاي- كفّار داده‌ايم نگران مكن.كَلّٰا سَنَكْتُبُ مٰا يَقُولُ وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذٰابِ مَدًّا مريم: 79. آنچه ميگويد مينويسيم و عذاب را بر او افزون ميكنيم.قُلْ مَنْ كٰانَ فِي الضَّلٰالَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمٰنُ مَدًّا حَتّٰي إِذٰا رَأَوْا مٰا يُوعَدُونَ إِمَّا الْعَذٰابَ وَ إِمَّا السّٰاعَةَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَكٰاناً وَ أَضْعَفُ جُنْداً مريم: 75. «فَلْيَمْدُدْ» امر غائب است مراد از آن مهلت ميباشد. گويند براي حتمي بودن مهلت بصورت امر آمده است يعني هر كه در ضلالت باشد خدا حتما باو مهلت خواهد داد ولي وقت آمدن عذاب يا قيامت خواهد دانست كه موقعيّت بدي داشته و بي‌يار و ياور است.وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ … لقمان: 27. «منظور از «يمد» امداد و ياري است.اللّٰهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيٰانِهِمْ يَعْمَهُونَ بقره: 15. مراد ظاهرا از «يَمُدُّهُمْ» مهلت است.أَمَدَّكُمْ بِأَنْعٰامٍ وَ بَنِينَ شعراء: 133. وَ أَمْدَدْنٰاكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ اسراء: 6. شما را با چهارپايان- اموال و پسران فزوني داديم مدّ و امداد هر دو يكي است ولي راغب در مفردات گفته: امداد اكثرا در محبوب و مدّ در مكروه آيد.قُلْ لَوْ كٰانَ الْبَحْرُ مِدٰاداً لِكَلِمٰاتِ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 244
رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمٰاتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنٰا بِمِثْلِهِ مَدَداً كهف: 109. مداد بمعني مركب است از كشّاف و جوامع الجامع فهميده ميشود كه علّت تسميه، زياد شدن وزن دوات بواسطۀ آنست. «مدد» مصدر است بمعني زيادت و آمدن چيزي بعد از چيزي، مراد از آن در آيه ظاهرا اسم است يعني بگو اگر دريا مركب شده و كلمات خدا با آن نوشته ميشد حتما پيش از تمام شدن كلمات خدا، دريا تمام ميشد و اگر چه درياي ديگري را بر آن كمك مياورديم.معني آيه در «كلم» گذشت.مدينة: شهر. مدون بمعني اقامت است «مدن بالمكان و مدونا: اقام» ظاهرا شهر را از آن مدينه گويند كه مردم در آن اقامت دارند امّا تمدّن كه بمعني خروج از جهل و دخول براه انسانيت و ترقّي است ظاهرا از معاني مستحدثه است. بعضي مدينه را از «دان» دانسته و ميم آنرا زايد گرفته‌اند.در نهج البلاغه خطبه: 180 آمده «اين الّذين … مدّنوا المدائن» كجايند آنها كه شهرها بنا كردند.مدينه در قرآن گاهي در مطلق شهر بكار رفته مثل إِنَّ هٰذٰا لَمَكْرٌ مَكَرْتُمُوهُ فِي الْمَدِينَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْهٰا أَهْلَهٰا اعراف: 123. وَ قٰالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُرٰاوِدُ فَتٰاهٰا عَنْ نَفْسِهِ يوسف: 30. و گاهي مراد از آن مدينة الرسول است كه ابتدا بنام يثرب خوانده ميشد و پس از هجرت رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله مدينه خوانده شد مٰا كٰانَ لِأَهْلِ الْمَدِينَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرٰابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللّٰهِ توبه: 120.يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنٰا إِلَي الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ … منافقون: 8.جمع آن در قرآن فقط مدائن بكار رفته است فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِي الْمَدٰائِنِ حٰاشِرِينَ شعراء: 53. «مدينة» چهارده بار و مدائن سه بار در قرآن مجيد آمده است.

مدين:؛ ج 6، ص: 244

مدين: نام شهري بود كه شعيب عليه السّلام بر اهل آن مبعوث گرديد وَ إِليٰ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 245
مَدْيَنَ أَخٰاهُمْ شُعَيْباً قٰالَ يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ … اعراف: 85. اين لفظ ده بار در قرآن مجيد آمده است و در «ايكه» مطلبي گذشت كه تذكّر آن در اينجا لازم است.در قاموس كتاب مقدس آنرا مديان نوشته و گويد: بقول بعضي زمين مديان از خليج عقبه تا به مو آب و كوه سينا امتداد داشت و بقول بعضي از شبه جزيرۀ سينا تا فرات امتداد داشت. علي هذا مدين نام مملكتي بوده است.در فرهنگ قصص قرآن نقل شده: موقع اين شهر در شرق عقبه است.مردم مدين عرب و از اولاد اسماعيل عليه السّلام بودند … نام آنشهر اكنون معان است.نگارنده گويد: معان در حال حاضر يكي از استانهاي مملكت اردن، واقع در جنوب شرقي خليج عقبه و مركز آن شهر معان است، شايد معان همان مدين سابق باشد.مدين همان است كه موسي عليه السّلام از مصر بآنجا گريخت و ده سال بشعيب عليه السّلام اجير شد وَ لَمّٰا تَوَجَّهَ تِلْقٰاءَ مَدْيَنَ قٰالَ عَسيٰ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَوٰاءَ السَّبِيلِ قصص: 22. و از اينكه شعيب بموسي گفت: لٰا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِينَ قصص: 25. بدست ميايد كه مدين جزء مملكت مصر نبوده است. و مأموران فرعون قدرت تعقيب موسي را در آنجا نداشته‌اند.

مرؤ:؛ ج 6، ص: 245

مرؤ: فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْ‌ءٍ مِنْهُ نَفْساً فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَرِيئاً نساء: 4.آيه در بيان بذل زن است قسمتي از مهريۀ خويش را بمرد. طبرسي در متن آيه فرموده: هني‌ء گوارا و دلچسبي است كه نقصاني ندارد و مري‌ء آنست كه خوش عاقبت، تامّ الهضم و بي‌ضرر باشد در اقرب الموارد گويد: بقولي هني‌ء لذيذ و مري‌ء خوش عاقبت است.راغب گويد: مري‌ء رأس لولۀ معده چسبيده بحلق است «مرؤ الطعام» براي آن گويند كه موافق طبع است.بنا بر اين ميشود گفت هني‌ء در آيه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 246
بمعني بلا مشقت و مري‌ء بمعني گوارا است يعني اگر زنان بطيب نفس چيزي از مهريّه خويش را بشما بذل كردند راحت و گوارا بخوريد هني و مري‌ء هر دو حال‌اند از مبذول.مَرْء و امْرَءٌ: بمعني انسان و مرد آيد يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ. وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ وَ صٰاحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ عبس: 34- 36. بقرينۀ «صٰاحِبَتِهِ» مراد از مرء در آيه مرد است ايضا ظاهرا در آيۀ مٰا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ بقره: 102. ولي در آيات يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ مٰا قَدَّمَتْ يَدٰاهُ نباء: 40. وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّٰهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ انفال: 24. مراد مطلق انسان است.ايضا كلمۀ امرأ در آيۀ يٰا أُخْتَ هٰارُونَ مٰا كٰانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ مريم: 28.مراد از آن، مرد است و در آيۀ كُلُّ امْرِئٍ بِمٰا كَسَبَ رَهِينٌ طور: 21.مراد مطلق انسان ميباشد امرأة و مرأة بمعني زن است إِذْ قٰالَتِ امْرَأَتُ عِمْرٰانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ مٰا فِي بَطْنِي مُحَرَّراً آل عمران: 35. ولي «مرأة» در كلام اللّه نيامده است.

ماروت:؛ ج 6، ص: 246

ماروت: وَ اتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا الشَّيٰاطِينُ عَليٰ مُلْكِ سُلَيْمٰانَ وَ مٰا كَفَرَ سُلَيْمٰانُ وَ لٰكِنَّ الشَّيٰاطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النّٰاسَ السِّحْرَ وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَي الْمَلَكَيْنِ بِبٰابِلَ هٰارُوتَ وَ مٰارُوتَ وَ مٰا يُعَلِّمٰانِ مِنْ أَحَدٍ حَتّٰي يَقُولٰا إِنَّمٰا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلٰا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا مٰا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ … بقره: 102. قرائت مشهور در «الْمَلَكَيْنِ» فتح لام است و آنوقت بمعني دو فرشته ميشود و بطور شاذّ از ابن عباس و حسن بكسر لام نقل شده كه بمعني دو پادشاه است.ظاهرا مراد از «الشَّيٰاطِينُ» انسانهاي متمرّد و شروراند نه جنّ «وَ مٰا أُنْزِلَ» عطف است بر «مٰا تَتْلُوا» و بنا بر قرائت مشهور ظاهر آنست كه هاروت و ماروت دو فرشته بودند ممثّل بصورت بشر مثل ملكي كه بر مريم ممثّل شد و نزول سحر بر آندو براي امتحان انسانهاي آنروز بود معني آزاد آيه چنين است: يهود پيروي كردند از آنچه بد كاران
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 247
راجع بر حكومت سليمان ميگفتند (كه ميگفتند سليمان ساحر است و اين حكومت را بوسيلۀ سحر بدست آورده است) حال آنكه سليمان كافر نشد (و بوسيلۀ سحر حكومت را بدست نياورد) بلكه بد كاران كافر شدند (كه نسبت حكومت او را بسحر دادند) و ايضا يهود پيروي كردند از آنچه (از سحر) در بابل بدو ملك بنام هاروت و ماروت نازل شده بود ولي آنها بكسي سحر نميآموختند مگر آنكه ميگفتند: ما فتنه و امتحاني هستيم كافر مباش و اينكه بتو ياد داديم در ضرر مردم بكار مبر، ولي آنها سحري ياد ميگرفتند كه بوسيلۀ آن ميان مرد و زنش جدائي ميانداختند … دربارۀ هاروت و ماروت بيشتر از اين چيزي نميدانيم و آنچه نقل شده هاروت و ماروت دو ملك بودند، اعمال بد مردم را ديدند، بدرگاه خدا شكايت كردند، خدا بآنها قوۀ شهوت داد، بروي زمين آمده، زنا كردند، خمر خوردند، به بت سجده كردند، قتل نفس نمودند و خدا عذابشان كرد محققين گفته‌اند اين قضيّه مجعول و از اسرائيليات است.اين روايت بطور مرفوع در تفسير عيّاشي از امام باقر عليه السّلام نقل شده كه حجيّت ندارد طبرسي رحمه اللّه آنرا در مجمع از تفسير عياشي نقل كرده و تصريح ميكند كه مرفوع است، معلوم است كه آنرا قبول ندارد.نظير اين قصّه از درّ منثور سيوطي از عبد اللّه بن عمر نقل شده است.در الميزان فرموده: اين قصّه خرافي است.

مرج:؛ ج 6، ص: 247

مرج: آميختن. طبرسي و راغب گويد: اصل مرج بمعني خلط است.مروج بمعني اختلاط و مريج بمعني مختلط است. مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيٰانِ.بَيْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لٰا يَبْغِيٰانِ رحمن: 19- 20.و نيز در لغت آمده «مرجت الدّابّة» حيوان را بچراگاه فرستادم معني آيه: دو دريا را بهم آميخت كه همديگر را ملاقات ميكنند ميان آندو حايلي است كه بهم تجاوز نميكنند. رجوع شود به
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 248
«بحر» و «برزخ».بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمّٰا جٰاءَهُمْ فَهُمْ فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ ق: 5. بلكه حق را آنگاه كه بآنها آمد تكذيب كردند و آنها در امري مختلطند شايد مراد از مريج آن باشد كه بعضي قرآن را پس از انكار، سحر، بعضي كلام شاعر، بعضي كلام ديوانه ميدانند يعني در تكذيب هم يكنواخت نيستند مثل كَمٰا أَنْزَلْنٰا عَلَي الْمُقْتَسِمِينَ. الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ حجر: 90 و 91.خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ كَالْفَخّٰارِ. وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مٰارِجٍ مِنْ نٰارٍ رحمن: 14 و 15. انسان را از گل خشكيده همچون سفال، آفريد و جانّ را از آميخته‌اي از آتش، نظير اين آيه است وَ الْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ السَّمُومِ حجر: 27. رجوع شود به «جنّ» بند 2. مارج را شعلۀ بي‌دود نيز گفته‌اند.يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجٰانُ رحمن: 22. كَأَنَّهُنَّ الْيٰاقُوتُ وَ الْمَرْجٰانُ رحمن: 58. مرجان را مرواريد كوچك (صغار اللؤلؤ) گفته‌اند ايضا مرجان مشهور كه از دريا ميرويد اگر طراوت و صفاء رنگ مراد باشد ظاهرا منظور از آن در آيه مرجان مشهور است رجوع شود به «حور»

مرح:؛ ج 6، ص: 248

مرح: فرح شديد كه عبارت اخراي خودپسندي است «مرح الرّجل مرحا: اشتدّ فرحه و نشاطه حتّي جاوز القدر و تبختر و اختال» ذٰلِكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ بِمٰا كُنْتُمْ تَمْرَحُونَ غافر: 75. اين براي آنست كه در زمين بي‌جهت شادماني و تكبّر ميكرديد (و بحق خاضع نبوديد).وَ لٰا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً اسراء: 37- لقمان: 18. مرح (بر وزن فرس) مصدر است در موضع حال تقديرش «ذا مرح» است يعني در زمين بتكبّر راه مرو.

مرد:؛ ج 6، ص: 248

مرد: آنچه از اقوال اهل لغت بدست ميايد اين است كه مرد بمعني عاري بودن و بمعني مستمر بودن است.قاموس قرآن، ج‌6، ص: 249
راغب گويد: مارد و مريد از شياطين جنّ و انس آنست كه از خيرات عاري باشد. شجر امرد درختي را گويند كه خالي از برگ باشد. رملة مرداء خاكي است كه چيزي نروياند. جوان بي‌ريش را امرد گويند كه صورتش عاري از مو است.در قاموس و اقرب آمده: «مرد علي الشّي‌ء: مرن و استمرّ عليه» يعني در آن مستمرّ و پيوسته شد و بر آن عادت كرد.وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطٰانٍ مٰارِدٍ صافات: 7. وَ يَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطٰانٍ مَرِيدٍ حجّ: 3. مريد و مارد بمعني عاري از خير و بي‌فايده است و اينكه آنرا طاغي و عاصي گفته‌اند ظاهرا بدان جهت است كه از طاعت حق عاري و خالي است.وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَي النِّفٰاقِ توبه: 101. مَرَدُوا ظاهرا بمعني استمرار است چنانكه نقل شد يعني از اهل مدينه كساني هستند كه بر نفاق عادت كرده‌اند. قِيلَ لَهَا ادْخُلِي الصَّرْحَ فَلَمّٰا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ سٰاقَيْهٰا قٰالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوٰارِيرَ نمل: 44. مُمَرَّدٌ بمعني صاف شده است و آن با معناي اوّلي مناسب است كه صاف شده عاري از خلل و فرج است و آيه روشن ميكند كه سليمان قصر آئينه كاري شده داشته است.

مرر:؛ ج 6، ص: 249

مرر: مرّ و مرور بمعني رفتن و گذشتن است. «مرّ الرّجل مرّا و مرورا: جاز و ذهب» وَ يَصْنَعُ الْفُلْكَ وَ كُلَّمٰا مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ هود: 38. كشتي را ميساخت و هر وقت جمعي از قومش بر او ميگذشتند او را مسخره ميكردند.فَلَمّٰا كَشَفْنٰا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنٰا إِليٰ ضُرٍّ مَسَّهُ يونس: 12.ظاهرا «مرّ» در تقدير «مرّ علي غيّه» است يعني چون گرفتاريش را از بين برديم بگمراهي‌اش ادامه ميدهد گويا ما را براي گرفتاري خويش نخوانده است.ايضا آيۀ فَلَمّٰا تَغَشّٰاهٰا حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفاً فَمَرَّتْ بِهِ اعراف: 189. يعني
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 250
چون با او مقاربت كرد بار خفيفي برداشت و حمل را ادامه داد.وَ الَّذِينَ لٰا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرٰاماً فرقان: 72. آنانكه در باطل حاضر نشوند و چون بلغوي گذشتند محترمانه و بي‌آنكه آلوده بشوند ميگذرند.مستمر: (بصيغۀ فاعل) ثابت و دائمي. «استمرّ الشّي‌ء: دام و ثبت».وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ قمر: 2. و اگر معجزه‌اي ديدند گويند سحر دائمي (و سحر بعد از سحر) است. بعضي آنرا محكم و قوي گفته‌اند.مرارة بمعني تلخي است بَلِ السّٰاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَ السّٰاعَةُ أَدْهيٰ وَ أَمَرُّ قمر: 46. بلكه قيامت وعدۀ آنهاست و قيامت بلاي بزرگتر و تلختر است.مرة: (بفتح اوّل) دفعه. گوئي آن يك مرور از زمان است. كَمٰا خَلَقْنٰاكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ انعام: 94.الطَّلٰاقُ مَرَّتٰانِ بقره: 229. ثَلٰاثَ مَرّٰاتٍ نور: 58. مِرة (بكسر ميم) قوّه و نيرو و عقل و حالت مستمرّ است عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُويٰ. ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَويٰ نجم شايد مراد از مرّة نيرو يا بصيرت و عقل باشد يعني: او را فرشتۀ پر قوت تعليم داده كه صاحب بصيرت است كه بپا خواست و نمايان شد.

مرض:؛ ج 6، ص: 250

مرض: بيماري. اعمّ از آنكه بدني باشد يا معنوي. وَ إِذٰا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ شعراء: 80. فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ بقره: 10.مريض: بيمار. مرضي: بيماران.وَ لٰا عَلَي الْمَرِيضِ حَرَجٌ نور: 61.عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضيٰ مزمّل: 20.

مروة:؛ ج 6، ص: 250

مروة: إِنَّ الصَّفٰا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعٰائِرِ اللّٰهِ بقره: 158. صفا و مروه از عبادتگاههاي خدا است. مروه كوهي است در كنار مسجد الحرام در مكّه ميان آن و كوه صفا محلّ سعي عمل حجّ و عمره است رجوع شود به «صفا». و آن فقط يكبار در كلام اللّه آمده است.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 251‌

مراء:؛ ج 6، ص: 251

مراء: مجادله و منازعه. «ماراه مراء و مماراة: جادله و نازعه» بقولي مراء فقط اعتراض است بخلاف مجادله كه شامل جدال ابتدائي و اعتراض است. أَلٰا إِنَّ الَّذِينَ يُمٰارُونَ فِي السّٰاعَةِ لَفِي ضَلٰالٍ بَعِيدٍ شوري: 18. آنانكه دربارۀ قيامت مجادله ميكنند در گمراهي بعيداند أَ فَتُمٰارُونَهُ عَليٰ مٰا يَريٰ نجم: 12. آيا پيغمبر در آنچه مي‌بيند مجادله ميكند؟ منظور ديدن جبرئيل است. رجوع شود به «مرية» در ذيل.مرية: مرّدد بودن. راغب گويد: مرية تردّد در امر است. و آن از شكّ اخصّ ميباشد و نيز گويد: امتراء و مماراة مجادله است در چيزيكه در آن ترديد است.فَبِأَيِّ آلٰاءِ رَبِّكَ تَتَمٰاريٰ نجم: 55. بكدام يك از نعمتهاي پروردگارت شكّ ميآوري اي انسان.قٰالُوا بَلْ جِئْنٰاكَ بِمٰا كٰانُوا فِيهِ يَمْتَرُونَ حجر: 63. گفتند: بلكه آورديم آنچه (عذاب) را كه در آن ترديد ميكردند.أَلٰا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقٰاءِ رَبِّهِمْ … فصلت: 54. بدان آنها در شكّ‌اند از لقاء (عذاب يا رحمت) پروردگارشان.فَلٰا تُمٰارِ فِيهِمْ إِلّٰا مِرٰاءً ظٰاهِراً وَ لٰا تَسْتَفْتِ فِيهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً كهف: 22. بنظر ميآيد «ظاهر» بمعني غالب است مثل: فَأَصْبَحُوا ظٰاهِرِينَ صفّ: 14. يعني دربارۀ اصحاب كهف با اهل كتاب مجادله مكن مگر مجادله‌ايكه بر آنها غالب باشد و دربارۀ آنها از كسي سئوال نكن. اين تقريبا مثل «وَ جٰادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ» ميشود بنظر الميزان مراد از ظاهر سطحي و غير متعمّق است يعني فقط بر آنچه قرآن حكايت ميكند اكتفا كن و در مجادله تعمق نكن (و با آنها سر بسر مگذار) در جوامع الجامع گفته «ظاهرا بحجّة» يعني مجادله‌ايكه بواسطۀ دليلش آشكار و روشن است.

مريم:؛ ج 6، ص: 251

اشاره

مريم: دختر عمران، مادر عيسي عليه السّلام، زنيكه قرآن بپاكي او شهادت
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 252
داده است، نامش سي و چهار بار در كلام اللّه مجيد مذكور ميباشد.قسمتي از آنچه قرآن مجيد دربارۀ مريم آورده بقرار ذيل است:

ولادت؛ ج 6، ص: 252

زن عمران نذر كرد: خدايا بچّه‌ايكه در شكم دارم در راه تو و در خدمت دين تو خواهد بود، زن اميدوار بود كه آن بچّه پسر باشد، ولي دختر بدنيا آمد، مادرش نام او را مريم گذاشت و او و فرزندش را كه ميدانست در آينده بوجود خواهد آمد از شرّ شيطان در پناه خدا قرار داد. خداوند اين نذر را قبول فرمود و زير لطف خدائي مريم به بهترين وجهي تربيت شد و خداوند زكريّا عليه السّلام را بر او كفيل قرار داد. آل عمران: 35 و 37.

كرامات؛ ج 6، ص: 252

1- كُلَّمٰا دَخَلَ عَلَيْهٰا زَكَرِيَّا الْمِحْرٰابَ وَجَدَ عِنْدَهٰا رِزْقاً قٰالَ يٰا مَرْيَمُ أَنّٰي لَكِ هٰذٰا قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ. هُنٰالِكَ دَعٰا زَكَرِيّٰا رَبَّهُ قٰالَ رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعٰاءِ آل عمران: 37 و 38.ميتوان از ظهور آيه بدست آورد كه طعام حاضر در نزد مريم مائدۀ آسماني بوده است كه زكريّا عليه السّلام با تعجّب ميپرسد: اين از كجاست؟مريم جواب ميدهد: از نزد خدا.و ظاهر آنست كه ديدن اين وضع زكريّا را دلگرم كرده تا از خدا فرزندي بخواهد با آنكه بشهادت آيۀ 40. همين سوره و آيات اوائل سورۀ مريم، زكريّا آنروز پير فرتوت و زنش از اوّل عقيم بود. يعني: اي خدا حالا كه تو بمريم لطف فرموده مائدۀ آسماني نازل ميفرمائي مرا نيز با آنكه پير فرتوتم فرزندي عنايت فرما.در روايات هست كه: زكريّا ميديد در زمستان ميوۀ تابستان و در تابستان ميوۀ زمستان در نزد مريم هست. در احاديث لفظ صريحي نيافتم كه تصريح بمائدۀ آسماني بودن آن
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 253
طعام داشته باشد ولي رويهم از آنها استفاده ميشود و لحن آيه چنانكه گفته شد حاكي از آنست.زمخشري در كشّاف و بيضاوي در تفسير خود ذيل آيۀ قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ نقل كرده‌اند: روزي فاطمه (عليها سلام) دو قرص نان و مقداري گوشت بمحضر رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله بهديه آورد، حضرت آنرا پس داد و فرمود: دختر عزيزم بگير. فاطمه چون پردۀ طبق را برداشت ديد پر است از نان و گوشت، متحيّر شد و دانست كه از جانب پروردگار است، حضرت فرمود: «أَنّٰي لَكِ هٰذٰا»؟ اين از كجاست فاطمه در جواب عرض كرد: «مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ» حضرت فرمود: حمد خدا را كه تو را مانند سيّدۀ زنان بني اسرائيل قرار داد، سپس آنحضرت علي بن ابي طالب، حسن، حسين عليهم السلام و همۀ اهل بيتش را جمع كرد تا از آن خوردند و سير شدند و طعام همچنان ماند و فاطمه (عليها السلام) بهمسايگان نيز از آن طعام هديه كرد.اين روايت با اندكي تفاوت در تفسير عياشي نيز نقل شده است.2- وَ إِذْ قٰالَتِ الْمَلٰائِكَةُ يٰا مَرْيَمُ إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفٰاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفٰاكِ عَليٰ نِسٰاءِ الْعٰالَمِينَ … إِذْ قٰالَتِ الْمَلٰائِكَةُ يٰا مَرْيَمُ إِنَّ اللّٰهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ آل عمران: 42 و 45.فَأَرْسَلْنٰا إِلَيْهٰا رُوحَنٰا فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِيًّا. قٰالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمٰنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا. قٰالَ إِنَّمٰا أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلٰاماً زَكِيًّا.قٰالَتْ أَنّٰي يَكُونُ لِي غُلٰامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا. قٰالَ كَذٰلِكِ قٰالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنّٰاسِ وَ رَحْمَةً مِنّٰا وَ كٰانَ أَمْراً مَقْضِيًّا مريم: 17- 21.آيات صريح‌اند در اينكه: ملائكه مريم را ندا كرده‌اند و او صداي آنها را شنيده و جواب گفته و جواب شنيده
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 254
است، ايضا فرشته پيش او آمده و او فرشته را ديده و بشارت عيسي را از زبان فرشته شنيده است. و نيز صراحت دارند كه ولادت عيسي عليه السّلام از قدرت خداوند و بطور غير معمول بوده است.ميدانيم كه مريم پيغمبر نبود پس ديدن ملك و شنيدن صداي ملك براي بندگان پاك خداوند ميسّر است در كافي بابي تحت عنوان: امامان محدّث‌اند و مفهم. منعقد كرده و در آن رواياتي دربارۀ اينكه ائمّه كلام ملائكه را مي‌شنوند نقل شده است و در بابي تحت عنوان: ملائكه بمنازل ائمه وارد ميشوند و بآنها اخبار ميآورند. رواياتي راجع بدين مضمون نقل كرده است.اينها هيچ يك مخالف دين نيستند و آيات قصّۀ مريم چنانكه نقل شد دليل بارز اين مطلب است ايضا در كافي باب مولد الزهراء بسند صحيح از امام صادق عليه السّلام نقل شده «قال انّ فاطمة عليها السّلام مكثت بعد رسول اللّه خمسة و سبعين يوما و كان دخلها حزن شديد علي ابيها و كان يأتيها جبرئيل فيحسّن عزائها علي ابيها و يطيّب نفسها و يخبرها عن ابيها و مكانه و يخبرها بما يكون بعدها في ذريّتها و كان علي ع يكتب ذلك».روايت صريح است در اينكه جبرئيل محضر حضرت فاطمه سلام اللّه عليها ميامده و باو از آينده و از حالات پدرش صلّي اللّه عليه و آله خبر ميداده است و امير المؤمنين عليه السّلام آنها را مينوشته است.

بهتان بر مريم؛ ج 6، ص: 254

وَ بِكُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَليٰ مَرْيَمَ بُهْتٰاناً عَظِيماً نساء: 156. و در اثر كفر بني اسرائيل و اينكه بمريم بهتان بزرگي را نسبت دادند، طيّباتي را كه بر آنها حلال شده بود حرام كرديم يا بقلوبشان مهر زديم ظاهرا متعلّق «بِكُفْرِهِمْ» حرمت طيّبات يا طبع قلوب است.ظاهرا مراد از بهتان و كفر همان است كه بمريم نسبت زنا داده و گفتند: عيسي را از زنا زاده است در مجمع نقل شده: عيسي بگروهي از يهود گذشت بعضي ببعضي گفتند: ساحر
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 255
پسر ساحره و زنا كار پسر زن زناكار آمد عيسي عليه السلام چون آن سخن شنيد گفت: خدايا تو پروردگار مني و مرا آفريده‌اي و از جانب خودم بآنها مبعوث نشده‌ام‌اللهم العن من سبّني و سبّ والدتي‌خدا دعاي عيسي را مستجاب كرد و آنها را مسخ نمود و بصورت خوكها در آورد.

عبادت مريم؛ ج 6، ص: 255

وَ إِذْ قٰالَ اللّٰهُ يٰا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّٰاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلٰهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ قٰالَ سُبْحٰانَكَ … مائده: 116.آيه چنانكه از آيات ما بعد روشن ميشود راجع بقيامت است و خدا در قيامت اين سخن را بعيسي عليه السّلام خواهد فرمود. و روشن ميشود كه بعد از آنحضرت عده‌اي از نصاري حتي مادرش مريم را نيز معبود گرفته‌اند.در الميزان از تفسير آلوسي نقل شده كه گفته: ابو جعفر امامي از بعض نصاري نقل كرده كه در گذشته قومي بودند بنام مريميّه، عقيده داشتند كه مريم خدا و معبود است.و از المنار نقل كرده: امّا عبادت مريم مادر عيسي در كليساهاي شرق و غرب بعد از قسطنطين (كنستانتين) مورد اتفاق همه بود سپس فرقۀ پروتستان كه بعد از اسلام بوجود آمد عبادت مريم را انكار كردند و لغو نمودند. آنگاه شواهد و نمونه‌هائي در اين زمينه از المنار نقل كرده است.

مزج:؛ ج 6، ص: 255

مزج: آميختن. «مزج الشّراب بالماء مزجا: خلطه به». وَ مِزٰاجُهُ مِنْ تَسْنِيمٍ. عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ مطففين: 27 و 28. مزاج مصدر است و بمعني ممزوج «ما يمزج به» نيز آيد مراد از آن در آيه معناي دوّم است يعني آنچه بشراب اهل بهشت آميخته شده از تسنيم است و آن چشمه‌ايست كه مقرّبون از آن مينوشند إِنَّ الْأَبْرٰارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كٰانَ مِزٰاجُهٰا كٰافُوراً انسان: 5. وَ يُسْقَوْنَ فِيهٰا كَأْساً كٰانَ مِزٰاجُهٰا زَنْجَبِيلًا انسان: 17.مزاج در هر دو آيه بمعني مفعول
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 256
است و اين لفظ بيشتر از سه بار در قرآن مجيد نيامده است.

مزق:؛ ج 6، ص: 256

مزق: مزق و تمزيق بمعني پاره كردن و متلاشي كردن است. فَجَعَلْنٰاهُمْ أَحٰادِيثَ وَ مَزَّقْنٰاهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ سباء: 19. يعني جريان قوم سباء را خبرهاي تازه گردانديم كه زبانزد مردم شدند و آنها را بطور كامل پراكنده و ديار بديار كرديم. بنا بر آنكه «مُمَزَّقٍ» مصدر باشد نه اسم مكان.هَلْ نَدُلُّكُمْ عَليٰ رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذٰا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ سباء: 7. آيه قول منكرين معاد است كه بيكديگر ميگفتند: آيا دلالت نكنيم شما را بمرديكه ميگويد: آنگاه كه بطور كامل متلاشي و پراكنده شديد حتما شما در خلقت تازه‌اي بوجود خواهيد آمد؟.ممكن است «مُمَزَّقٍ» را در هر دو آيه اسم مكان گرفت يعني در هر محلّ متلاشي شدن.

مزن:؛ ج 6، ص: 256

مزن: (بر وزن قفل) ابر. راغب ابر روشن گفته و در قاموس ابر يا ابر سفيد يا ابر آبدار آمده است و بيك قطعه از آن مزنة گويند أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ واقعة: 69. آيا شما آبرا از ابر نازل كرده‌ايد يا ما؟ در نهج البلاغه خطبۀ 109. هست «الا هتنت عليه مزنة بلاء» مگر ريخت بر او ابر بلا را.

مسح:؛ ج 6، ص: 256

مسح: دست ماليدن. ازالۀ اثر شي‌ء. وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَي الْكَعْبَيْنِ مائده: 6. بسرهايتان و پاهايتان تا مفصل مسح كنيد دست بماليد رجوع شود به «رفق- مرفق».فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا.بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ مِنْهُ مائده: 6.فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنٰاقِ ص: 33. شروع كرد و بساقها و گردنهاي اسبان دست ميكشيد.

مسيح:؛ ج 6، ص: 256

مسيح: عليه السّلام. اين لفظ لقب حضرت عيسي بن مريم است كه يازده بار در قرآن مجيد بكار رفته و دربارۀ آن در «عيسي» سخن گفته‌ايم بآنجا رجوع شود.

مسخ:؛ ج 6، ص: 256

مسخ: وَ لَوْ نَشٰاءُ لَمَسَخْنٰاهُمْ عَليٰ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 257
مَكٰانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطٰاعُوا مُضِيًّا وَ لٰا يَرْجِعُونَ يس: 67. مسخ بنا بر آنكه در مجمع و قاموس و اقرب ذكر شده عوض شدن شكل و صورت است بشكل قبيح. راغب آنرا عوض شدن شكل و اخلاق گفته است و از بعضي حكما نقل ميكند كه مسخ دو قسم است: مسخ جسمي و مسخ اخلاقي … معني آيه: و اگر ميخواستيم آنها را در جاي خود مسخ و بشكل ديگري در ميآورديم كه نمي‌توانستند بروند و برگردند. يعني قدرت نميداشتند كه در آنعذاب راحت بمانند و يا بحالت اوّل برگردند مراد از مسخ در آيه تغيير و تحوّل شكل است نه اخلاق اين كلمه بيشتر از يك مورد در قرآن كريم نيست.رجوع شود به «قرد».

مسد:؛ ج 6، ص: 257

مسد: فِي جِيدِهٰا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ مسد: 5. مسد بر وزن فلس بمعني تابيدن است «مسد الحبل مسدا: فتله» و مسد بر وزن فرس ريسماني است كه بقول راغب از شاخۀ درخت خرما تابيده شده بقولي از هر چيز كه باشد «امرئة ممسودة» زني را گويند كه آشفته خلق باشد معني آيه: در گردن او (زن ابي لهب) ريسماني است از ليف يا شاخۀ خرما. رجوع شود به «تبب» اين لفظ فقط يكبار در قرآن مجيد يافته است.

مس:؛ ج 6، ص: 257

مس: دست زدن. رسيدن و يافتن در مجمع گفته مسّ نظير لمس است و فرقشان آنست كه در لمس احساس هست. و اصل مس چسبيدن و شدت جمع است.إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ آل عمران 140. اگر بشما شكستي رسيد بقوم كفّار هم شكستي مثل آن رسيده بود.وَ إِنْ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ مٰا فَرَضْتُمْ بقره: 237. مراد از «تَمَسُّوهُنَّ» مقاربت است كه نوعي دست زدن و لصوق است. و مراد از آن در وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ آل عمران: 47. نكاح است يعني كسي بوسيلۀ نكاح با من نزديكي نكرده است.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 258
تماسّ: مسّ كردن يكديگر است فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسّٰا مجادله: 3. يعني بايد عبدي آزاد كند پيش از آنكه با هم نزديكي كنند.يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النّٰارِ عَليٰ وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ قمر: 48.مس سقر عذاب جهنّم است كه بانسان ميرسد و لاصق ميشود يعني برو در آتش كشيده ميشوند بچشيد آنچه را كه از سقر بشما ميرسد.قٰالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَيٰاةِ أَنْ تَقُولَ لٰا مِسٰاسَ طه: 97. در اقرب الموارد گويد: مساس بفتح اول اسم فعل است يعني مرا مسّ كن «لٰا مَسٰاسَ» يعني مرا مسّ نكن بمن دست نزن.ولي قرائت مشهور در قرآن بكسر ميم است در قاموس گويد: معني لٰا مِسٰاسَ در قرآن آنست كه كسي را مسّ نميكنم و كسي مرا مسّ نميكند.آيه دربارۀ سامري است كه موسي عليه السّلام بوي گفت: وظيفۀ تو اين است كه با كسي خلطه نداشته و كسي با تو خلطه نداشته باشد و اين بزرگترين عذاب است كه كسي در اجتماع زندگي كند ولي با كسي حق افت و خيز و گفت و شنود و مراوده نداشته باشد يعني: بايد مادام العمر تنها زندگي كني.بقولي: اين نفريني است از حضرت موسي بسامري كه در اثر آن بدرد عقام مبتلي شد هر كه باو نزديك ميشد تب ميگرفت و هر كه پيش او ميامد ميگفت: لا مساس لا مساس.رجوع شود به «سمر».

مسك:؛ ج 6، ص: 258

مسك: مسك و امساك بمعني گرفتن و نگاه داشتن است ايضا تمسيك كه بمعني گرفتن و چنگ زدن است.بخل را از آن امساك گويند كه منع كردن و نگاه داشتن مال از ديگران است.وَ الَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِالْكِتٰابِ وَ أَقٰامُوا الصَّلٰاةَ إِنّٰا لٰا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِينَ اعراف: 170. آنانكه بكتاب چنگ ميزنند و آنرا حفظ كرده و بآن عمل ميكنند و نماز بپا ميدارند ما اجر مصلحان را تباه نميكنيم.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 259
أَمَّنْ هٰذَا الَّذِي يَرْزُقُكُمْ إِنْ أَمْسَكَ رِزْقَهُ ملك: 21. يا كيست آنكه بشما روزي دهد اگر خدا روزي خود را منع كند.وَ لٰا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوٰافِرِ … ممتحنه: 10. علقه‌هاي زنان كافر را نگاه نداريد زنان كافر را رها كنيد مراد از «عصم» زوجيّت‌ها است رجوع شود به «عصم».استمساك: بمعني چنگ زدن و قصد نگاه داشتن است. فَاسْتَمْسِكْ بِالَّذِي أُوحِيَ إِلَيْكَ زخرف: 43. بآنچه بتو وحي شد چنگ بزن.خِتٰامُهُ مِسْكٌ مطففين: 26.مسك بمعني مشك است كه عطر مخصوصي است متخذ از آهو. و آن در آيه نكره است و نميشود مثل مشك دنيا باشد معني آيه در «ختم» ديده شود.

مساء:؛ ج 6، ص: 259

مساء: فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ حِينَ تُمْسُونَ وَ حِينَ تُصْبِحُونَ روم: 17. مساء اوّل شب و آمدن تاريكي و صباح اوّل روز و آمدن روشني است (مجمع) امساء داخل شدن بشب است يعني: خدا را تسبيح كنيد آنگاه كه بشب و روز وارد ميشويد (و روز و شب را شروع ميكنيد) اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

مشج:؛ ج 6، ص: 259

مشج: (بر وزن فلس) آميختن. «مشجه: خلطه» و مشيج و مشج (بر وزن فرس و كتف) بمعني آميخته و جمع آن امشاج است إِنّٰا خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشٰاجٍ نَبْتَلِيهِ انسان: 2. دربارۀ علّت جمع آمدن امشاج گفته‌اند: آن باعتبار اجزاء نطفه است. و يا باعتبار اجزاء نطفه است. و يا باعتبار آميخته شدن نطفۀ زنان و مردان است. و چون نطفه حامل خصلتهاي توارث است و اخلاق و سجاياي پدران و مادران را باولاد منتقل ميكند شايد از اين جهت امشاج گفته شده يعني از نطفه‌ايكه داراي آميخته‌هاست انسان را آفريديم.و شايد آن اشاره باشد به سلّولها و كرومزوم‌ها و ژن‌هاي بيشمار نطفه.و الله العالم. اين كلمه تنها يكبار در قرآن مجيد آمده است.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 260

مشي:؛ ج 6، ص: 260

مشي: راه رفتن با اراده. راغب گويد: «الانتقال من مكان الي مكان بارادة» ديگران نيز نظير آن گفته‌اند.كُلَّمٰا أَضٰاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ بقره: 20. هر وقت بر آنان روشن شود در آن راه ميروند.مشي: در راه رفتن معنوي نيز بكار رود مثل وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ حديد: 28. كه مراد از آن زندگي در نور ايمان است.گاهي از آن سخن چيني اراده شود مثل هَمّٰازٍ مَشّٰاءٍ بِنَمِيمٍ قلم: 11.عيبجو و سخن چين است.وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ لقمان: 19. ظاهرا مراد از آن راه رفتن است مثل وَ لٰا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً لقمان: 18. مراد از «لٰا تَمْشِ» نهي از راه رفتن بتكبّر و از «وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ» امر براه رفتن بطور اعتدال است و اللّه اعلم.

مصر:؛ ج 6، ص: 260

مصر: حدّ و مرز ميان دو چيز يا دو قطعه زمين. شهر را از آن مصر گويند كه محدود است در قاموس و اقرب و منجد مصر را شهر معني كرده نه مملكت. راغب گفته: مصر بهر بلد ممصور (محدود) گفته ميشود در المنجد گفته: مصر شهر قاهره است و بهمۀ مملكت نيز گفته ميشود.اين كلمه پنج بار در قرآن كريم ذكر شده در چهار محل مراد از آن مصر فرعون است و ظاهرا گاهي مراد از آن شهر است مثل وَ أَوْحَيْنٰا إِليٰ مُوسيٰ وَ أَخِيهِ أَنْ تَبَوَّءٰا لِقَوْمِكُمٰا بِمِصْرَ بُيُوتاً وَ اجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً يونس: 87.و شايد از وَ قٰالَ الَّذِي اشْتَرٰاهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوٰاهُ يوسف: 21.و از وَ قٰالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ يوسف: 99. نيز شهر مراد باشد.ولي از أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هٰذِهِ الْأَنْهٰارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي … زخرف: 51. ظاهرا مراد مملكت است … اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَكُمْ مٰا سَأَلْتُمْ بقره: 61. اين سخن موسي عليه السّلام به بني اسرائيل است آنگاه كه از او عدس، پياز، گندم و غيره خواستند بقولي مراد از آن مصر معروف بود
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 261
در اينصورت صرف آن در اثر خفّت است چنانكه راغب گفته و بقولي مراد شهري از شهرها بود يعني بشهري از شهرها وارد شويد آنچه خواهيد بدست آوريد.

مضغ:؛ ج 6، ص: 261

مضغ: جويدن. «مضغ الطّعام مضغا: لاكه بسنّه». فَإِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ حجّ: 5. ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظٰاماً مؤمنون: 14.مضغة فقط سه بار در قرآن مجيد آمده است و آن حالت جنين است بعد از علقه بودن. مضغة چنانكه اهل لغت گفته‌اند تكّه گوشتي است باندازۀ يكدفعه جويدن. آيا جنين را در آنحالت مضغه گفته چون يك تكّه گوشت و بقدر يك جويدن است؟ و اللّه العالم.

مضي:؛ ج 6، ص: 261

مضي: رفتن. گذشتن.فَمَا اسْتَطٰاعُوا مُضِيًّا وَ لٰا يَرْجِعُونَ يس: 67. برفتن قدرت نميداشتند و بحالت اوّل بر نمي‌گشتند رجوع شود به «مسخ». «وَ امْضُوا حَيْثُ تُؤْمَرُونَ» برويد بمكانيكه دستور داده ميشويد.فَأَهْلَكْنٰا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً وَ مَضيٰ مَثَلُ الْأَوَّلِينَ زخرف: 8. وَ إِنْ يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلِينَ انفال: 38. ظاهرا مراد از مضيّ روشن شدن است يعني حكايت و طريقۀ مكذّبين اوّل، روشن شده است كه خدا دربارۀ آنها چه كرد.

مطر:؛ ج 6، ص: 261

مطر: (بر وزن فرس) باران در قاموس و اقرب گفته: «المطر: ماء السّحاب» در مفردات گفته: «الماء المنسكب».در اقرب الموارد گويد: فعل مطر در خير و رحمت و فعل امطر در عذاب و شرّ گفته ميشود. بنظر قاموس: امطر فقط در عذاب گفته ميشود راغب آنرا بلفظ قيل آورده است.ناگفته نماند در قرآن كريم فقط در يك محلّ مطر بمعني باران معمولي آمده لٰا جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كٰانَ بِكُمْ أَذيً مِنْ مَطَرٍ أَوْ كُنْتُمْ مَرْضيٰ أَنْ تَضَعُوا
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 262
أَسْلِحَتَكُمْ … نساء: 102. و بقيّه همه در باريدن سنگ عذاب و فعل آن همه از باب افعال است. نحو وَ أَمْطَرْنٰا عَلَيْهِمْ حِجٰارَةً مِنْ سِجِّيلٍ حجر: 74. مگر در آيۀ «مُمْطِرُنٰا» كه خواهد آمد.در آياتي نظير: وَ أَمْطَرْنٰا عَلَيْهِمْ مَطَراً فَسٰاءَ مَطَرُ الْمُنْذَرِينَ نمل: 58.مراد از «مَطَراً» كه نكره آمده مطر عجيب و مطر بخصوصي است كه همان سنگهاي باريده باشد.ممطر: باران دهنده: قٰالُوا هٰذٰا عٰارِضٌ مُمْطِرُنٰا احقاف: 24.گفتند: اين ابر ظاهري است كه بما باران دهنده است در اين آيه «امطر» در باران معمولي و باران رحمت بكار رفته است.

مطي:؛ ج 6، ص: 262

مطي: ثُمَّ ذَهَبَ إِليٰ أَهْلِهِ يَتَمَطّٰي قيامة: 33. مطا. بمعني پشت است مطيّة شتريست كه به پشتش سوار شوند.تمطّي كشيدن پشت و تكبّر است «تمطّي الرّجل: تمدد و تبختر» يعني: سپس بسوي خانواده‌اش رفت بحالت تكبّر. (و از تكذيب حقّ خودپسندي ميكرد). اين لفظ بيشتر از يكبار در كلام اللّه نيامده است.

مع:؛ ج 6، ص: 262

مع: مع بقول مشهور اسم است بدليل دخول تنوين در «معا» و بقولي حرف جرّ است. و آن دلالت بر اجتماع دارد خواه اجتماع در مكان باشد مثل «هما معا في الدّار» و خواه در زمان مثل «هما ولدا معا» آندو با هم زائيده شدند. و خواه در مقام مثل «هما معا في العلوّ».ايضا مفيد معني نصرت و ياري است، ياري شده همان مضاف اليه «مع» است چنانكه راغب ميگويد مثل لٰا تَحْزَنْ إِنَّ اللّٰهَ مَعَنٰا توبه: 40.يعني محزون نباش خدا يار ماست إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَ الَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ نحل: 128. خدا يار آنان است كه تقوا كرده و آنانكه نيكو كارانند. و آن بلفظ «مع- معك- معكم- معكما- معنا- معه- معها- معهم و معي» در قرآن مجيد آمده است.

معز:؛ ج 6، ص: 262

معز: بز. چنانكه ضأن بمعني
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 263
گوسفند است «ثَمٰانِيَةَ أَزْوٰاجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ» رجوع شود به «زوج» اين كلمه فقط يكبار در قرآن مجيد آمده است.

معن:؛ ج 6، ص: 263

معن: قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مٰاؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمٰاءٍ مَعِينٍ ملك: 30. معن بمعني جاري شدن است معن الماء معنا: سال» معين يعني: جاري شونده. و «امعن بحقّي» يعني: حق مرا برد. معني آيه: بگو خبر دهيد اگر آب شما در زمين فرو رفت كدام كس بشما آب روان خواهد آورد.يُطٰافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ صافّات: 45. از آيه بنظر ميايد كه شراب بهشتي در روي زمين جاري ميشود چنانكه در «كأس» گذشت يعني: كاسۀ شرابي كه از چشمۀ جاري شونده است بر آنها ميگردانند.

ماعون:؛ ج 6، ص: 263

ماعون: الَّذِينَ هُمْ يُرٰاؤُنَ. وَ يَمْنَعُونَ الْمٰاعُونَ ماعون: 6 و 7. بنا بر معناي اوّلي ظاهرا ماعون آنست كه پيوسته در گردش و جريان است چنانكه آنرا تبر، ديك، دستاس و نحو آن كه معمولا بعاريه داده ميشوند، معني كرده‌اند و ايضا مانند قرض دادن، صدقه دادن، و زكوة كه در ميان مردم جريان دارند.در صافي از كافي از امام صادق عليه السّلام منقول است: «قال هو القرض تقرضه و المعروف تصنعه و متاع البيت تعيّره و منه الزّكوة» در ذيل روايت هست كه بآنحضرت گفتند: همسايگان ما وقتيكه اين اشياء را بردند ميشكنند و فاسد ميكنند آيا ميتوانيم ندهيم؟فرمود اگر اينطور باشند مانعي نيست كه ندهيد. اين حديث در مجمع و برهان نيز نقل شده است.و در مجمع از طريق اهل سنت نقل شده كه مراد از ماعون زكوة واجبي است.

معي:؛ ج 6، ص: 263

معي: روده. امعاء: روده‌ها وَ سُقُوا مٰاءً حَمِيماً فَقَطَّعَ أَمْعٰاءَهُمْ محمد: 15. نوشانده شوند آب جوشان را، پاره كند روده‌هايشان را اين كلمه تنها يكبار در كلام اللّه مجيد
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 264
آمده است.

مقت:؛ ج 6، ص: 264

مقت: بغض شديد نسبت بكسيكه مي‌بيني مرتكب كار قبيح است. (راغب) در قاموس مطلق بغض گفته و در اقرب آمده: مقته مقتا: ابغضه اشدّ البغض عن امر قبيح».إِنَّهُ كٰانَ فٰاحِشَةً وَ مَقْتاً وَ سٰاءَ سَبِيلًا نساء: 22. مقت بمعني ممقوت است يعني: نكاح زن پدر كاري بس قبيح و مبغوض خدا و راه و رسم بدي است در جاهليت نكاح نامادري را نكاح المقت ميگفتند ظاهرا مراد از آيه مبغوض واقعي است نه نقل قول آنها.كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّٰهِ أَنْ تَقُولُوا مٰا لٰا تَفْعَلُونَ صف: 3. مقتا تفسير «كبر» است يعني مبغوض بزرگي است نزد خدا اينكه بگوئيد آنچه را كه نميكنيد (نخواهيد كرد) ظهور آيه در مطلق تخلّف فعل از قول و خلف و عدو نقض عهد است و ما بعد آيات نشان ميدهد كه راجع بتخلّف از جهاد ميباشد.إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنٰادَوْنَ لَمَقْتُ اللّٰهِ أَكْبَرُ مِنْ مَقْتِكُمْ أَنْفُسَكُمْ إِذْ تُدْعَوْنَ إِلَي الْإِيمٰانِ فَتَكْفُرُونَ غافر: 10. اگر «إِذْ تُدْعَوْنَ» ظرف «مَقْتِكُمْ» باشد در اينصورت مقت آنها نسبت بنفسشان در موقع دعوت انبياء، همان كفر و عصيان است يعني كفر و عصيان دليل آنست كه نفسشان را مبغوض داشته‌اند لذا بوسيلۀ كفر بدبختش كرده‌اند. و اگر «إِذْ تُدْعَوْنَ» در مقام تعليل «لَمَقْتُ اللّٰهِ» باشد، آنوقت ظرف «مَقْتِكُمْ» روز قيامت است يعني اكنون كه خود را مبغوض ميداريد بغض و عذاب خدا نسبت بشما از بغضتان بزرگتر است زيرا كه پيامبران شما را بايمان ميخواندند و شما كافر ميشديد.الميزان وجه اوّل را اختيار كرده است. اين ندا در آخرت خواهد بود.

مكث:؛ ج 6، ص: 264

مكث: ماندن. توقف. اقامت.راغب ثبات مع الانتظار گفته است فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقٰالَ أَحَطْتُ بِمٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ نمل: 22. هدهد كمي درنگ كرد پس آمد و گفت: دانستم آنچه را كه ندانسته‌اي.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 265
فَقٰالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نٰاراً طه: 10. باهلش گفت درنگ كنيد من آتشي ديدم … معني انتظار در «امْكُثُوا» كاملا روشن است.وَ أَمّٰا مٰا يَنْفَعُ النّٰاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ رعد: 17. امّا آنچه بمردم مفيد است در زمين مي‌ماند اين ظاهرا از آنجهت است كه مردم در حفظ و نگهداري چيز مفيد ميكوشند، بنظر ميايد منظور آنست كه اشياء مفيد و حق قابل بقا است همينطور است دين حقّ و غيره.أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً. مٰاكِثِينَ فِيهِ أَبَداً كهف: 3 و 4. ضمير «فِيهِ» باجر راجع است يعني در آن مزد و بهشت ماندگاراند.وَ قُرْآناً فَرَقْنٰاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَي النّٰاسِ عَليٰ مُكْثٍ وَ نَزَّلْنٰاهُ تَنْزِيلًا اسراء: 106. مكث (بر وزن قفل) بمعني تدريج، انتظار و تأنّي است. يعني قرآن را بتدريج نازل كرديم تا آن را بر مردم بتدريج و تأنّي بخواني و بر حسب احتياج و مقتضي آنرا نازل كرديم.

مكر:؛ ج 6، ص: 265

مكر: تدبير. اعمّ از آنكه در كار بد باشد و يا در كار خوب. در مفردات و اقرب الموارد ميگويد: مكر آنست كه شخص را بحيله‌اي از مقصودش منصرف كني و آن دو نوع است محمود و مذموم. محمود آنست كه از آن كار خوبي مراد باشد و مذموم بعكس است.در المنار گفته: مكر در اصل تدبير مخفي است كه مكر شده را بآنچه گمان نميكرد ميكشد و اغلب در تدبير بد كار ميرود.اينكه در قاموس گفته: «المكر: الخديعة و در صحاح آمده: «المكر: الاحتيال و الخديعة» هر دو معني غالب را در نظر گرفته‌اند.بنا بر قول اقرب، مفردات، مجمع و المنار مكر اعمّ و شامل تدبير خوب و بد هر دو است. مؤيّد اين سخن قول خداوند است كه فرموده: اسْتِكْبٰاراً فِي الْأَرْضِ وَ مَكْرَ السَّيِّئِ وَ لٰا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلّٰا بِأَهْلِهِ فاطر: 43.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 266
وصف «السّيّئ» ميرساند كه مكر في نفسه گاهي سيّئ است و گاهي حسن ايضا آيات فَوَقٰاهُ اللّٰهُ سَيِّئٰاتِ مٰا مَكَرُوا غافر: 45. أَ فَأَمِنَ الَّذِينَ مَكَرُوا السَّيِّئٰاتِ أَنْ يَخْسِفَ اللّٰهُ بِهِمُ الْأَرْضَ نحل: 45. [در اينجا لازم است بسه مطلب اشاره شود:] 1- در بسياري از آيات آنگاه كه نسبت مكر بخدا داده شده مكر در مرتبۀ ثاني است يعني اوّل مكر بد كاران در مقابل دين حق و دستور خداوند است سپس مكر خدا و آن دو جور است مجازات و غير آن مثلا در آيۀ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللّٰهُ وَ اللّٰهُ خَيْرُ الْمٰاكِرِينَ انفال: 30. مراد از «يَمْكُرُونَ» حيله و تدبير مشركين است كه ميخواستند حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله را بكشند يا زنداني كنند و يا تبعيد نمايند و مراد از «يَمْكُرُ اللّٰهُ» همان تدبير خداوند است كه آنحضرت را مأمور بهجرت نمود.ايضا در آيۀ وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللّٰهُ وَ اللّٰهُ خَيْرُ الْمٰاكِرِينَ آل عمران: 54.كه مراد از مكر اول حيلۀ يهود است دربارۀ كشتن عيسي عليه السّلام و منظور از مكر اللّه نجات دادن عيسي از دست آنها است.ولي در آياتي نظير وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنٰا مَكْراً وَ هُمْ لٰا يَشْعُرُونَ. فَانْظُرْ كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنّٰا دَمَّرْنٰاهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ نمل: 50- 51. منظور از مكر اوّل طفره زدن و انحراف كفّار است از پيروي حضرت صالح عليه السّلام و غرض از مكر دوّم هلاكت و عذاب آنهاست كه همگي از بين رفتند و مكر خدا نتيجۀ طبيعي مكر آنها بود چنانكه فرموده: «فَانْظُرْ كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنّٰا دَمَّرْنٰاهُمْ وَ قَوْمَهُمْ» و نيز روشن ميكند كه مكر خدا همان «دمرنا» است.ايضا: إِذٰا لَهُمْ مَكْرٌ فِي آيٰاتِنٰا قُلِ اللّٰهُ أَسْرَعُ مَكْراً يونس: 21.2- در اينگونه آيات نسبت مكر بخدا اشكالي ندارد كه مكر خدا همان تدبير خدا و تقديراتي است كه منجرّ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 267
بحرمان و عذاب بد كاران ميشود و آن در مرتبۀ ثاني از خدا ممدوح است كه مقتضاي عدالت جز آن نيست و گرنه بد كار و نيكو كار از هم شناخته نميشوند پس آن مكر ممدوح است زيرا كه عدالت است أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئٰاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ جاثية: 21.3- گاهي مكر منسوب بخدا مكر ابتدائي است مثل أَ فَأَمِنُوا مَكْرَ اللّٰهِ فَلٰا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّٰهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ اعراف: 99.معلوم است كه مراد از مكر عذاب خداست در مقابل نافرماني مردم النهايه نافرماني بدكاران بلفظ مكر ذكر نشده است.4- وَ قَدْ مَكَرَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلّٰهِ الْمَكْرُ جَمِيعاً يَعْلَمُ مٰا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ … رعد: 42. اين آيه صريح است در اينكه تدبير كلّي مال خداست و تدبير ديگران در مقابل تدبير خدا هيچ است و كاري از پيش نميتوانند برد.

مكة:؛ ج 6، ص: 267

مكة: وَ هُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ فتح: 24.لفظ مكّه يكبار بيشتر در قرآن مجيد نيامده است و آن بنا بر تصريح جوهري نام شهر مكّه است. زادها اللّه شرفا.و بتصريح قاموس و اقرب شهر مكّه و يا همۀ حرم است «بطن» در لغت از جمله بمعني جوف كلّ شي‌ء است بطن مكّه يعني ميان مكّه، منظور از بطن مكّه در آيه چنانكه گفته‌اند «حديبيّه» است بجهت نزديكيش بمكّه حتي گفته‌اند بعضي اراضي آن از حرم است.در حديبيّه ميان رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله و مشركين صلح واقع گرديد و در نتيجه دست هر دو گروه از يكديگر كوتاه شد حال آنكه مسلمين غالب بودند و وارد ديار مشركين شده بودند و ناچار شدند كه با آنحضرت صلح كنند و قول دادند كه سال آينده آنحضرت بآزادي وارد مكّه شد و عمره آورد معني آيه چنين است: خدا همان است كه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 268
در حديبيّه دست شما را از كفّار و دست كفّار را از شما باز داشت پس از آنكه شما را بر آنها پيروز گردانيد.

ميكال:؛ ج 6، ص: 268

ميكال: مَنْ كٰانَ عَدُوًّا لِلّٰهِ وَ مَلٰائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ مِيكٰالَ فَإِنَّ اللّٰهَ عَدُوٌّ لِلْكٰافِرِينَ بقره: 98.ظاهر آيه آنست كه ميكال نام فرشته‌اي است در دعاي سوّم صحيفۀ سجاديّه پس از ذكر اسرافيل و قبل از ذكر جبريل فرموده: «و ميكائيل ذو الجاه عندك و المكان الرّفيع من طاعتك» از اين كلمه فقط معلوم ميشود كه ميكائيل از جملۀ ملائكه و در نزد خدا داراي مقام بلندي است ولي شغل او معلوم نميشود.در رياض السالكين فرموده: روايت شده كه ميكائيل بارزاق و حكمة و معرفت نفوس مأمور است و او را اعواني است از ملائكه كه بر همۀ عالم موكّل‌اند.در مجمع فرموده: جبرئيل و ميكائيل هر دو لفظ عجمي‌اند كه معرّب شده‌اند بقولي «جبر» در لغت سرياني بمعني عبد و «ايل» بمعني خداست و ميك بمعني بندۀ كوچك است پس جبرئيل يعني بندۀ خدا، ميكائيل يعني بندۀ كوچك خدا.نگارنده گويد در رياض السالكين گويد: ديلمي از ابا امامه از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله نقل كرده كه: نام ميكائيل بندۀ كوچك خدا است. دليل غير عربي بودن اين دو لفظ وقوع آنها در تورات است كه در «جبر- جبرئيل» گذشت.هاكس در قاموس كتاب مقدّس جبرائيل را مرد خدا و ميكائيل را «كيست مثل خدا» معني كرده و گويد: او رئيس الملائكه است كه دانيال او را بقوم يهود واضح نمود و گويند كه وي پيشواي عساكر فرشتگان است.نام ميكائيل در تورات كتاب دانيال باب دهم بند 13 و 21 و باب 12 بند 1 و ايضا در كتاب مكاشفۀ يوحنّا باب 12 بند 3 آمده است.اينكه هاكس گويد: او رئيس الملائكه است درست نيست زيرا فقط دربارۀ جبرئيل آمده ذِي قُوَّةٍ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 269
عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ. مُطٰاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ تكوير: 20 و 21. لفظ مطاع نشان ميدهد كه ميكائيل در اطاعت جبرئيل است.امّا در بارۀ معني آيۀ فوق. بايد دانست كه آيۀ ما قبل چنين است: قُلْ مَنْ كٰانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَليٰ قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّٰهِ … آيه در جواب يهود است كه با جبرئيل عداوت داشتند و ميگفتند علت عدم ايمان ما آنست كه آورندۀ وحي جبريل است و ما با او دشمنيم. در مجمع نقل شده كه يهود بآنحضرت گفتند: جبريل دشمن ماست كه جنگ و سختي نازل ميكند و ميكائيل آساني و راحتي مياورد اگر آورندۀ وحي ميكائيل بود حتما ايمان مياورديم.در جواب فرموده: جبريل فقط مأمور خداست در آوردن وحي. و دشمني با او بي‌جا است و در آيۀ ما نحن فيه بطور كلّي فرموده: هر كه با خدا، ملائكه، پيامبران، جبريل و ميكال دشمن باشد خدا با او دشمن است.

مكن:؛ ج 6، ص: 269

مكن: راجع بمكان در «كون» سخن گفته‌ايم. افعالي از «مكن» مشتقّ‌اند از قبيل: امكن، مكّن، تمكّن و غيره كه همه بمعني قدرت و اقتدار و قدرت دادن بكار ميروند.احتمال هست كه اصل همه «كون» باشد. وَ كَذٰلِكَ مَكَّنّٰا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يوسف: 21. و همانطور بيوسف در سرزمين مصر تمكّن و قدرت داديم وَ لَقَدْ مَكَّنّٰاهُمْ فِيمٰا إِنْ مَكَّنّٰاكُمْ فِيهِ احقاف: 26. «ان» در آيه نافيه است يعني: گذشتگان را تمكّن و قدرت داديم در آنچه بشما در آن تمكّن نداديم (منظور اين است كه آنها از شما در قدرت و امكانات بيشتر بودند).أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبيٰ إِلَيْهِ ثَمَرٰاتُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قصص: 57. گفته‌اند: معني جعل به «نُمَكِّنْ» تضمين شده يعني: آيا براي آنها حرم امني قرار نداديم كه ميوه‌هاي هر چيز بآن جمع ميشود؟ و بقولي «حَرَماً» ظرف است يعني آيا آنها را در حرم امني تمكّن و قدرت نداديم؟.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 270
وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضيٰ لَهُمْ نور: 55 و حتما تمكّن و تسلّط ميدهد بدين آنها براي آنها، دينيكه بر آنها پسنديده است.فَقَدْ خٰانُوا اللّٰهَ مِنْ قَبْلُ فَأَمْكَنَ مِنْهُمْ انفال: 71 «امكن منه» يعني بر او تسلّط و قدرت يافت: بيشتر بخدا خيانت كردند و خدا بر آنها مسلّط شد و منكوبشان كرد.مكين: داراي مكانت و منزلت إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنٰا مَكِينٌ أَمِينٌ يوسف: 54. تو امروز پيش ما محترم و مورد اعتمادي. ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ تكوير: 20. نيرومند و پيش خدا محترم است.ثُمَّ جَعَلْنٰاهُ نُطْفَةً فِي قَرٰارٍ مَكِينٍ مؤمنون: 13. فَجَعَلْنٰاهُ فِي قَرٰارٍ مَكِينٍ مرسلات: 21. گفته‌اند وصف رحم با مكين براي آنست كه رحم متمكّن و قادر است كه نطفه را تربيت كند بنظر ميايد منظور از آن عظمت قدر و بلند پايه بودن رحم است زيرا تنها محلّيكه رشد نطفه در آن ميسّر و عملي است رحم است يعني: سپس انسان را در قرار گاهي منيع و ممتاز قرار داديم.

مُكاء:؛ ج 6، ص: 270

مُكاء: (بضمّ ميم) صفير زدن «مكا يمكو مكاء: صفر بفيه» وَ مٰا كٰانَ صَلٰاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلّٰا مُكٰاءً وَ تَصْدِيَةً انفال: 35.نماز و عبادت مشركان در كنار كعبه جز صفير زدن و كف زدن نبود.از ابن عباس نقل است كه قريش عريان و كف زنان و صفير زنان كعبه را طواف ميكردند. ظاهرا مراد آنست كه صفير و كف زدن را بجاي نماز گرفته بودند. اين كلمه يكبار بيشتر در كلام اللّه نيامده است.

مِل‌ء:؛ ج 6، ص: 270

اشاره

مِل‌ء: (بفتح ميم) پر كردن. خواه سپر كردن با آب باشد يا غير آن. وَ أَنّٰا لَمَسْنَا السَّمٰاءَ فَوَجَدْنٰاهٰا مُلِئَتْ حَرَساً شَدِيداً وَ شُهُباً جنّ: 8. ما آسمان را تفحص كرديم و يافتيم كه با نگهبانها و شهابها پر شده است.املاء: پر كردن. لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعِينَ اعراف: 18.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 271
امْتِلاء: پر شدن. يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ ق: 30.مِلْ‌ء (بكسر ميم) نام مقداري است كه ظرفي را پر كند إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ مٰاتُوا وَ هُمْ كُفّٰارٌ فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْ‌ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً وَ لَوِ افْتَديٰ بِهِ آل عمران: 91. آنانكه كافراند و كافر بميرند اگر يكيشان آنقدر طلا بعوض دهد كه زمين پر شود از او پذيرفته نيست.مَلَأ: جماعت و جماعت اشراف. در صحاح گفته: «الملأ الجماعة» در قاموس و اقرب از جملۀ معاني آن اشراف ناس و مطلق جماعت است بمعني خلق و مشورت نيز آمده است. طبرسي فرموده: ملأ بمعني جماعت اشراف است كه هيبت آنها سينه‌ها را پر كند.راغب آنرا جماعتيكه بر يك رأي‌اند معني كرده وجه تسميه را مانند طبرسي گفته است. ناگفته نماند: در قرآن مجيد هم در جماعت اشراف بكار رفته مثل قٰالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ إِنَّ هٰذٰا لَسٰاحِرٌ عَلِيمٌ اعراف: 109. و هم در مطلق جماعت و قوم، مثل وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسيٰ بِآيٰاتِنٰا إِليٰ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ زخرف: 46 كه مراد مطلق قوم فرعون است ولي بيشتر در اشراف قوم بكار رفته است در ملحقات صحيفۀ سجاديّه هست: «سبحانك حاضر كلّ ملأ» شايد. بمطلق جماعت از آن ملاء گفته شده كه محلّي از زمين و يا چشم بيننده را پر ميكنند.

ملاء اعلي؛ ج 6، ص: 271

ملاء اعلي‌1- لٰا يَسَّمَّعُونَ إِلَي الْمَلَإِ الْأَعْليٰ وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جٰانِبٍ. دُحُوراً صافات: 8. يعني شياطين بجماعت بالاتر نتوانستند گوش بدهند و از هر طرف زده ميشوند و طرد ميگردند.گفته‌اند: مراد از ملاء اعلي جماعت ملائكه است كه شياطين در صورت استماع كلام آنها و استراق
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 272
سمع از هر طرف رانده ميشوند و در اينصورت بايد گفت: ملائكه در آسمانها اجتماعي دارند كه شياطين در صورت ورود بآن انجمن از اخبار غيبي و از حوادث آينده مطّلع ميشوند لذا از استماع جريان آن ممنوعند.بنظر بعضي: مراد از ملاء اعلي مخلوقاتي است كه در كرات آسماني‌اند و شياطين سعي ميكردند بآنمكانها نزديك شوند و اسرار بيشتري بدست آورند در «سماء» مشروحا گفته‌ايم كه در آسمانها مخلوقات زنده وجود دارند و هم اكنون اصوات آنها را بصورت امواج بي‌سيم ميگيرند.2- قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِيمٌ. أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ. مٰا كٰانَ لِي مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْليٰ إِذْ يَخْتَصِمُونَ. إِنْ يُوحيٰ إِلَيَّ إِلّٰا أَنَّمٰا أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ ص: 67- 70. ظاهرا مراد از ملاء اعلي ملائكه و مراد از اختصام آنها همان است كه در جواب «إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» گفتند أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ الدِّمٰاءَ (و اللّه اعلم) و يا اختصاصي است كه ميان خويش داشتند.

ملح:؛ ج 6، ص: 272

ملح: هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ فرقان: 53. ملوحة و ملاحة بمعني شوري است و ملح بمعني شور و نمك است يعني: اين شراب گوارا و اين شور و تلخ است ايضا هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ سٰائِغٌ شَرٰابُهُ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ فاطر: 12. اين لفظ فقط دو بار در كلام اللّه آمده است.

مَلق:؛ ج 6، ص: 272

مَلق: (بر وزن فلس) فقر. اصل آن بمعني نرمي است كه فقر انسان را نرم و ذليل ميكند. املاق نيز بمعني فقر و بي‌چيزي است وَ لٰا تَقْتُلُوا أَوْلٰادَكُمْ مِنْ إِمْلٰاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيّٰاهُمْ انعام: 151. همينطور است آيۀ 31. از سورۀ اسراء. يعني: فرزندان خويش را از ترس فقر و گرسنگي نكشيد شما و آنها را ما روزي ميدهيم.هر دو آيه صريح‌اند در اينكه عرب از ترس فقر و گرسنگي فرزندان خويش را ميكشتند، در آيۀ ديگري آمده وَ كَذٰلِكَ زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 273
قَتْلَ أَوْلٰادِهِمْ شُرَكٰاؤُهُمْ لِيُرْدُوهُمْ وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دِينَهُمْ … انعام: 137. اين آيه شامل مطلق كشتن اولاد است خواه از براي عار باشد چنانكه در زنده بگور كردن دختران و خواه براي فقر.در نهج البلاغه حكمت 258 فرموده: «اذا املقتم فتاجروا اللّه بالصّدقة» چون فقير شديد با خدا با صدقه معامله كنيد صدقه بدهيد تا خدا توانگرتان كند. املاق فقط دو بار در قرآن آمده است.

مُلك:؛ ج 6، ص: 273

مُلك: (بر وزن قفل) آن در استعمال قرآن بمعني حكومت و ادارۀ امور است. وَ لِلّٰهِ مُلْكُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ آل عمران: 189. براي خدا است حكومت آسمانها و زمين. وَ اتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا الشَّيٰاطِينُ عَليٰ مُلْكِ سُلَيْمٰانَ بقره: 102. پيروي كردند از آنچه شياطين در بارۀ پادشاهي و حكومت سليمان ميگفتند. قٰالُوا أَنّٰي يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنٰا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ بقره: 247. ملك (بفتح ميم و كسر لام) پادشاه و آنكه داراي حكومت است وَ قٰالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَريٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ يوسف: 43. پادشاه گفت: من هفت گاو فربه مي‌بينم فَتَعٰالَي اللّٰهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ طه: 114. هُوَ اللّٰهُ الَّذِي لٰا إِلٰهَ إِلّٰا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ حشر: 23.إِذْ قٰالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنٰا مَلِكاً نُقٰاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ بقره: 246. مراد از ملك در آيه فرمانده است كه در حدود فرماندهي داراي حكومت و اداره است. طبرسي در معني آن گفته: «القادر الواسع القدرة الّذي له السّياسة و التّدبير» راغب گفته: «هو المتصرّف بالامر و النّهي في الجمهور» آن متخذ از ملك بضم ميم و جمع آن ملوك است إِنَّ الْمُلُوكَ إِذٰا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهٰا نمل: 34. در آيۀ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً مائده: 20. ظاهرا مراد استقلال است كه بني اسرائيل در مصر آنرا نداشتند.مِلْك: (بكسر ميم و سكون لام) مالك شدن و صاحب شدن. قُلْ لَوْ أَنْتُمْ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 274
تَمْلِكُونَ خَزٰائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي إِذاً لَأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الْإِنْفٰاقِ اسراء: 100. بگو اگر خزائن رحمت خدايم را مالك و دارا بوديد آنوقت از ترس انفاق دست باز ميداشتيد.افعال آن بيشتر بمعني قدرت و توانائي آيد مثل: لٰا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لٰا ضَرًّا رعد: 16.براي خويش بنفع و ضرري قادر نيستند.مالك: اسم فاعل است. بمعني صاحب مال و صاحب حكومت آيد مثل خَلَقْنٰا لَهُمْ مِمّٰا عَمِلَتْ أَيْدِينٰا أَنْعٰاماً فَهُمْ لَهٰا مٰالِكُونَ يس: 71. قُلِ اللّٰهُمَّ مٰالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشٰاءُ آل عمران: 26. كه هر دو بمعني صاحب ملك (بكسر ميم) است و مثل وَ نٰادَوْا يٰا مٰالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنٰا رَبُّكَ قٰالَ إِنَّكُمْ مٰاكِثُونَ زخرف: 77.گويند اي مالك خدايت ما را بميراند كه بمعني متصرف و حاكم است.الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ. الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ. مٰالِكِ يَوْمِ الدِّينِ فاتحه: 2- 4.عاصم، كسائي. خلف و يعقوب حضرمي آنرا مالك و ديگران ملك (بفتح ميم و كسر لام) خوانده‌اند.بنظر ميايد كه مالك در آيه مثل ملك بمعني حاكم و متصرّف است به بمعني صاحب. زيرا صاحب بمال مناسب است كه بگوئيم: فلاني صاحب فلان مال است ولي مناسب با «يوم» حكومت است كه بگوئيم حكمران امروز فلاني است.مليك: مثل ملك بمعني صاحب حكومت است إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنّٰاتٍ وَ نَهَرٍ. فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ قمر: 54 و 55. پرهيزكاران در بهشتها و نهرهااند در نزد صاحب حكومت توانا (خدا). اين لفظ فقط يكبار در قرآن آمده است.مَلْكِ: (بر وزن فلس) قٰالُوا مٰا أَخْلَفْنٰا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنٰا وَ لٰكِنّٰا حُمِّلْنٰا أَوْزٰاراً مِنْ زِينَةِ الْقَوْمِ فَقَذَفْنٰاهٰا … طه: 87. «ملك» را در آيه عاصم
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 275
و اهل مدينه و اهل كوفه بفتح ميم و ديگران بضمّ و نيز بكسر ميم خوانده‌اند و آن مصدر ملك يملك است در صحاح گويد فتح ميم از كسر آن افصح ميباشد.ممكن است مراد از آن حكومت يعني: ما با قدرت و اختيار در كارمان وعدۀ تو را مخالفت نكرديم … و شايد بمعني ملك و مال باشد يعني: ما با مال خويش با وعدۀ تو مخالفت نكرديم بلكه چيزهائي از زيور قوم فرعون داشتيم كه آنها را انداختيم و سامري برداشت …

ملكوت:؛ ج 6، ص: 275

ملكوت: اين لفظ چهار بار در قرآن مجيد آمده است وَ كَذٰلِكَ نُرِي إِبْرٰاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ انعام: 75. أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ مِنْ شَيْ‌ءٍ اعراف: 185. در اين دو آيه ظاهرا مراد حكومت و تدبيري و نظمي است كه در آسمانها و زمين است.در مجمع فرموده: ملكوت مانند ملك (بر وزن قفل) است ولي از ملك رساتر و ابلغ است زيرا واو و تاء براي مبالغه اضافه ميشوند.در صحاح گويد: ملكوت از ملك (بر وزن قفل) است مثل رهبوت از رهبة گويند: «له ملكوت العراق» براي او است حكومت عراق.ما وقتيكه از كارخانه‌اي ديدن مي‌كنيم مي‌بينيم كه در آن نظم بخصوصي حكم فرما است هم در ساختن و هم در كارانداختن آن همين طور است آسمانها و زمين. يعني: و همانطور بابراهيم حكومت و نظميكه در آسمانها و زمين است نشان ميداديم.ايضا قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ مؤمنون: 88. فَسُبْحٰانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ يس: 83.پاك و منزّه است خدائيكه حكومت و ادارۀ هر چيز در دست او است.

مَلَك:؛ ج 6، ص: 275

اشاره

مَلَك: (بفتح ميم و لام) فرشته.جمع آن ملائكه است اكثر علماء معتقداند كه آن از الوك مشتق است و الوك بمعني رسالت است (مجمع)
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 276
در صحاح از كسائي نقل شده: اصل ملك مألك است از الوك بمعني رسالت سپس لام بجاي همزه آمده و ملأك شده و آنگاه همزه در اثر كثرت استعمال حذف شده و ملك گشته است و در وقت جمع همزه را آورده و ملائكه گفته‌اند.بنا بر اين ميم آن زائد است در مجمع از ابن كيسان نقل شده: اصل آن از ملك است بنا بر اين ميم زائد نيست.بهر حال ملك بصورت مفرد و تثنيه و جمع در حدود 80 بار در قرآن مجيد آمده است و مراد از آن پيوسته فرشته و فرشتگان است و اگر آن از الوك باشد شايد بدين جهت است كه هر يك از ملائكه رسالت و مأموريّت بخصوصي دارند چنانكه فرموده: جٰاعِلِ الْمَلٰائِكَةِ رُسُلًا أُولِي أَجْنِحَةٍ … فاطر: 1. و اينكه خداوند فرموده: اللّٰهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلٰائِكَةِ رُسُلًا وَ مِنَ النّٰاسِ حجّ: 75. ظاهرا راجع بآوردن وحي باشد كه رسول از ملائكه، وحي را بپيامبران مياورد و رسول از مردم آنرا بانسانها ميرساند و اينكه در بارۀ آنها آمده يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ لٰا يَفْتُرُونَ انبياء: 20. مانع از آن نيست كه در عين حال مأموريّتي هم داشته باشند چنانكه از آيۀ غافر پيداست [آنچه از قرآن در بارۀ ملائكه فهميده ميشود در ذيل بررسي ميشود:]

خلقت ملك؛ ج 6، ص: 276

در اينكه ملك از چه چيز خلق شده در قرآن كريم مطلبي نيست فقط در بارۀ جنّ هست كه از آتش بخصوصي آفريده شده وَ الْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ السَّمُومِ حجر: 27. وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مٰارِجٍ مِنْ نٰارٍ رحمن: 15. مگر اينكه بگوئيم جنّ و ملك از يك حقيقت‌اند چنانكه در «بلس- و شطن- شيطان» اشاره كرده‌ايم و در اينجا نيز روشنتر خواهيم گفت.

كارگزاران خلقت؛ ج 6، ص: 276

ملائكه موجودات پاك و فرمانبراند كه خداوند در امور عالم بآنها مأموريّتهائي محوّل فرموده كه انجام ميدهند ولي جنّ و شياطين در عرض انسانها و در امور عالم هيچكاره‌اند
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 277
بر خلاف عقيدۀ ثنويت ايران قديم كه مبدء شرورات را اهريمن ميدانستند.1- ميراندن مردمان بآنها واگذار شده است قُلْ يَتَوَفّٰاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِليٰ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ سجده: 11. آيه صريح است در اينكه فرشتۀ مرگ عهده‌دار ميراندن و اخذ مردم از اين زندگي است روايات اسم او را عزرائيل گفته است در آيات ديگر نسبت آنرا بجمع داده مثل الَّذِينَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلٰائِكَةُ ظٰالِمِي أَنْفُسِهِمْ … نحل: 28. الَّذِينَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلٰائِكَةُ طَيِّبِينَ … نحل: 32. حَتّٰي إِذٰا جٰاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا وَ هُمْ لٰا يُفَرِّطُونَ انعام: 61.و در بعضي از آيات اين عمل بخداوند نسبت داده شده مثل اللّٰهُ يَتَوَفَّي الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهٰا … زمر: 42. و نظير آن. اين درست است كه گفته شود: صاحب باغ، باغ را آبياري كرد يا باغبان آبياري كرد و يا چاه آبياري كرد، خداوند مي‌ميراند و نيز ملك و ملائكه باذن خدا مي‌ميرانند و معلوم ميشود كه ملك الموت در قبض ارواح تنها نيست بلكه اعوان و ياراني دارد.2- آوردن وحي. نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ. عَليٰ قَلْبِكَ شعراء: 194. آيات قرآن نشان ميدهد كه پيام‌آور فقط يك ملك نيست مثل اللّٰهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلٰائِكَةِ رُسُلًا وَ مِنَ النّٰاسِ حجّ: 75. كه گفتيم ظهور آن در آوردن وحي است و مثل فَنٰادَتْهُ الْمَلٰائِكَةُ وَ هُوَ قٰائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرٰابِ أَنَّ اللّٰهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْييٰ … آل عمران: 39. كه ملائكه مژدۀ ولادت يحيي را بزكريّا عليه السّلام دادند وَ إِذْ قٰالَتِ الْمَلٰائِكَةُ يٰا مَرْيَمُ إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفٰاكِ … إِذْ قٰالَتِ الْمَلٰائِكَةُ يٰا مَرْيَمُ إِنَّ اللّٰهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ … آل عمران: 42 و 45.ميشود گفت: كه وحي آور فقط جبرئيل و او يك نفر بيش نيست و ديگران مژده آوراند و نظير آن نه آورندۀ احكام و دين، ولي صريح يُنَزِّلُ الْمَلٰائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَليٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لٰا إِلٰهَ إِلّٰا أَنَا فَاتَّقُونِ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 278
نحل: 2. خلاف آنرا ميرساند و شايد فقط در اسلام منحصر بجبرئيل بود و يا او اعواني دارد.3- نوشتن اعمال انسانها. إِذْ يَتَلَقَّي الْمُتَلَقِّيٰانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشِّمٰالِ قَعِيدٌ. مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلّٰا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ ق: 17- 18 كه در «لقي» گفته شد قُلِ اللّٰهُ أَسْرَعُ مَكْراً إِنَّ رُسُلَنٰا يَكْتُبُونَ مٰا تَمْكُرُونَ يونس: 21.بَليٰ وَ رُسُلُنٰا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ زخرف: 80. وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ. كِرٰاماً كٰاتِبِينَ.يَعْلَمُونَ مٰا تَفْعَلُونَ انفطار: 10- 12. بقيّۀ سخن در «دلك- دلوك» است.4- حافظان انسانها. وَ هُوَ الْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ وَ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً حَتّٰي إِذٰا جٰاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا وَ هُمْ لٰا يُفَرِّطُونَ انعام: 61. ظهور آيه در آنست كه عدّه‌اي از ملائكه حافظ انسانهااند و چون مرگ كسي برسد همان حافظان او را مي‌ميرانند و اين ميرساند كه انسان در اين دنياي مادّه و تزاحم از نصرت ملائكه ناگزير است و گرنه نميتواند بزندگي خويش ادامه بدهد و حوادث او را از پاي درمياورند.در تفسير عياشي ذيل آيۀ لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ … رعد: 11. از حضرت صادق عليه السّلام نقل كرده كه فرمود: «ما من عبد الّا و معه ملكان يحفظانه فاذا جاء الامر من عند اللّه خلّيا بينه و بين امر اللّه» براي هر بنده‌اي دو تا ملكي است كه او را حفظ ميكنند چون كاري از جانب خدا آمد او را بامر خدا وا ميگذارند.الميزان از درّ منثور نقل كرده كه علي عليه السّلام فرمود: هيچ بنده‌اي نيست مگر با او ملائكه‌اي هستند كه او را حفظ ميكنند از اينكه ديوار بر او افتد يا در چاهي ساقط شود، يا درنده‌اي او را بدرد، يا غرق شود و يا در آتش بسوزد و چون مقدّر خدا آيد او را بمقدّر رها ميكنند. در مجمع ذيل آيۀ 11. رعد باين حديث اشاره شده است.طبرسي رحمه اللّه آيه را بحفظ اعمال انسان حمل كرده كه فرشتگان
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 279
فقط اعمال آدمي را ثبت و حفظ ميكنند ولي ظهور آيه و روايات خلاف آنرا ميرسانند.لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ لٰا يُغَيِّرُ مٰا بِقَوْمٍ حَتّٰي يُغَيِّرُوا مٰا بِأَنْفُسِهِمْ … رعد: 11. ظاهر آنست كه ضمير «لَهُ» راجع به «مَنْ أَسَرَّ» در آيۀ قبل است همچنين ضمائر «يَدَيْهِ … - خَلْفِهِ- … يَحْفَظُونَهُ» و مراد از «مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ» حوادث و بلاهائي است كه انسان گرفتار ميشود و ملائكه انسان را با دستور خدا از پيش آمدهاي خداوند حفظ ميكنند و چون انسان عمل و فكر خودش را تغيير داد خدا هم نعمت و حفظ را تغيير ميدهد آنوقت حافظان كنار ميروند تا مقدّرات جاي خويش را بگيرد.يعني: براي انسان تعقيب كنندگان از پس و پيش هستند كه او را از حوادث (كه امر خدااند) حفظ ميكنند، خدا آنچه براي مردم است تغيير نميدهد مگر آنكه مردم آنچه را دارند تغيير بدهند. در اين آيه بسيار بعيد است كه بگوئيم مراد حفظ اعمال است و بعيدتر از آن قول بعضي كه گويد مراد پاسبانان و مستحفظين ملوك‌اند.وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ. كِرٰاماً كٰاتِبِينَ. يَعْلَمُونَ مٰا تَفْعَلُونَ انفطار: 10- 12. ظهور آيات در آنست كه ملائكه هم حافظ انسانند و هم كاتب اعمال او طبرسي رحمه اللّه فقط حفظ اعمال گفته است، الميزان نيز بقرينه، سياق حفظ اعمال دانسته است ولي در آيات ما قبل هم از خلقت انسان و هم از تكذيب قيامت سخن رفته و بعيد نيست كه حفظ راجع بانسان و كتابت راجع باعمال او باشد.5- حاملان عرش. عدّه‌اي از ملائكه حاملان عرش خدااند الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ … غافر: 7. وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمٰانِيَةٌ حاقه: 17. روايت شده حاملان عرش فعلا چهار ملك‌اند و روز قيامت با چهار نفر ديگر كمك خواهند شد مراد از حمل
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 280
عرش ظاهرا تدبير امور عالم بدستور خدا است و اين منافي با آن نيست كه عرش وجود خارجي داشته باشد چنانكه در عرش گفته‌ايم ولي آن چهار كمك معلوم نيست ملك خواهند بود يا نه هر چند ظهور آن در ملك است، روايت چندي در بارۀ آن در تفسير برهان هست ملاحظه شود.كارهاي ديگري در تدبير عالم بملائكه واگذار شده كه در ضمن بررسي آيات روشن ميشود از قبيل تَنَزَّلُ الْمَلٰائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ … قدر: 4. و سائر آيات.

شفاعت ملائكه؛ ج 6، ص: 280

ملائكه سلام اللّه عليهم اجمعين هم در دنيا براي بندگان استغفار ميكنند و هم در آخر شفاعت، بسيار جاي اميد است كه خداوند چنين لطفي به بندگان فرموده است.الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنٰا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تٰابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَ قِهِمْ عَذٰابَ الْجَحِيمِ. رَبَّنٰا وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّٰاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ. وَ قِهِمُ السَّيِّئٰاتِ … غافر: 7- 9.در اين آيات چنانكه مي‌بينيم ملائكه باهل توبه استغفار ميكنند و از خدا ميخواهند كه آنها را از عذاب آتش باز دارد و به بهشتها داخل كند و پدران و فرزندان و زنانشان را كه در بندگي از آنها كمتراند با آنها وارد بهشت گرداند و از بديها حفظشان كند.آيۀ زير شايد در پذيرش قسمتي از آن دعا است وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمٰانٍ أَلْحَقْنٰا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ مٰا أَلَتْنٰاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْ‌ءٍ طور: 21. توضيح هر دو آيه در «ذرء» گذشته است. آيۀ دوم از آيۀ اوّل اعمّ است.تَكٰادُ السَّمٰاوٰاتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْ فَوْقِهِنَّ وَ الْمَلٰائِكَةُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 281
رَبِّهِمْ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِي الْأَرْضِ أَلٰا إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ شوري: 5.در اين آيه «لِمَنْ فِي الْأَرْضِ» شامل عموم است اعمّ از توبه كار و غيره.در مجمع از امام صادق عليه السّلام مطلق مؤمنين نقل شده است. لفظ «يَسْتَغْفِرُونَ» در هر دو آيه مفيد دوام است و روشن ميكند كه ملائكه پيوسته در اين استغفاراند.وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ بَلْ عِبٰادٌ مُكْرَمُونَ. لٰا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ. يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لٰا يَشْفَعُونَ إِلّٰا لِمَنِ ارْتَضيٰ وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ انبياء: 26- 28. در اين آيات مقام شفاعت براي ملائكه حتمي است و فقط بكسي شفاعت ميكنند كه مورد رضايت خداوند باشد در روايات هست كه مراد، رضايت از عقيده و طريقه است نه اعمال. رجوع شود به «شفع».وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمٰاوٰاتِ لٰا تُغْنِي شَفٰاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلّٰا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللّٰهُ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ يَرْضيٰ نجم: 26. اين آيه مانند آيۀ سابق شفاعت ملائكه را در حقّ بندگان خدا روشن ميكند و اذن و رضايت خدا را در آن شرط ميداند.

ممثل و ديده شدن ملائكه؛ ج 6، ص: 281

در جريان حضرت ابراهيم عليه السّلام در قرآن مجيد هست كه ملائكه چون مأمور بعذاب قوم لوط شدند، ابتدا پيش ابراهيم عليه السّلام آمده و باو مژدۀ ولادت اسحق عليه السّلام را دادند آنها در صورت بشر بودند، ابراهيم آنها را نشناخت و براي آنها گوسالۀ بريان آورد و چون ديد نميخورند ترسيد، آنها گفتند: نترس ما ملكيم و براي قوم لوط فرستاده شده‌ايم فَلَمّٰا رَأيٰ أَيْدِيَهُمْ لٰا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قٰالُوا لٰا تَخَفْ إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِليٰ قَوْمِ لُوطٍ زن ابراهيم عليه السّلام نيز آنها را ديد و از مژدۀ ولادت تعجّب كرد، گفتند: «أَ تَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ» آنوقت ملائكه پيش لوط عليه السّلام آمدند آنحضرت نيز آنها را نشناخت و از ورود آنها كه بصورت جوان بودند
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 282
ناراحت گرديد و آنگاه كه قوم لوط خواستند آنها را از دست لوط بگيرند و لوط بيچاره شد گفتند: يٰا لُوطُ إِنّٰا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ … سورۀ هود. 69- 81.و نيز در بارۀ مريم آمده كه: ملك در صورت انسان پيش مريم آمد. مريم ترسيد كه آن جوان شايد نظر سوئي بمريم دارد گفت: من از تو بخدا پناه ميبرم فرشته گفت: إِنَّمٰا أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلٰاماً زَكِيًّا مريم: 19.اين آيات با روايات بيشتر، شاهد صدق‌اند بر اينكه ملائكه در صورت ممثل شدن قابل رؤيت‌اند و در قيامت هم نيكوكاران و هم بد كاران ملائكه را خواهند ديد چنانكه فرموده: وَ الْمَلٰائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بٰابٍ.سَلٰامٌ عَلَيْكُمْ رعد: 23. و در بارۀ بد كاران فرموده: يَوْمَ يَرَوْنَ الْمَلٰائِكَةَ لٰا بُشْريٰ يَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِينَ … فرقان: 22. وَ نٰادَوْا يٰا مٰالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنٰا رَبُّكَ قٰالَ إِنَّكُمْ مٰاكِثُونَ زخرف: 77. در اين باره روايات زيادي هست در اينكه انبياء عليهم السلام بعضي از ملائكه مخصوصا جبرئيل را ديده‌اند كه احتياج بنقل آنها نيست. و در «جنّ» در بنده ديده شدن جنّ در اين زمينه صحبت شده است.

عصمت ملائكه؛ ج 6، ص: 282

آيا ملائكه معصوم‌اند؟ آيا قدرت گناه كردن دارند و نميكنند و يا يك بعدي آفريده شده‌اند و قادر بگناه نيستند؟.يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نٰاراً وَقُودُهَا النّٰاسُ وَ الْحِجٰارَةُ عَلَيْهٰا مَلٰائِكَةٌ غِلٰاظٌ شِدٰادٌ لٰا يَعْصُونَ اللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مٰا يُؤْمَرُونَ تحريم: 6.جملۀ «لٰا يَعْصُونَ اللّٰهَ … » ظاهرا سالبه بانتفاء موضوع نيست بلكه ظهورش آنست كه قدرت بگناه دارند ولي نميكنند نه اينكه قادر نيستند و نميكنند. هكذا «يَفْعَلُونَ مٰا يُؤْمَرُونَ» نشان ميدهد كه قادر بگناه‌اند ولي
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 283
نميكنند.ولي اين آيه راجع بعموم ملائكه نيست و فقط وضع مأموران جهنّم را روشن ميكند آيات ديگري در اين زمينه وارد است كه مفيد عموم‌اند مثل وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ بَلْ عِبٰادٌ مُكْرَمُونَ. لٰا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ. يَعْلَمُ مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ وَ لٰا يَشْفَعُونَ إِلّٰا لِمَنِ ارْتَضيٰ وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ.وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلٰهٌ مِنْ دُونِهِ فَذٰلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذٰلِكَ نَجْزِي الظّٰالِمِينَ انبياء: 26- 29.از جملۀ «لٰا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ» مستفاد آنست كه قادر بگناه‌اند ولي نميكنند مخصوصا بقرينه آيۀ اخير كه وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلٰهٌ مِنْ دُونِهِ كه اگر كسي از آنها ادّعاي معبوديّت كند مورد عذاب است، اين ميرساند كه قدرت اين ادّعا را دارند و نيز آيات شامل عموم ملائكه است.ما حصل آيات گذشته آنست كه ملائكه معصومند و مختار. به بقيّه مطلب توجّه كنيد.وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلٰائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلّٰا إِبْلِيسَ … بقره: 34.اگر ابليس از ملائكه باشد و اگر جريان آدم و ابليس و سجدۀ ملائكه زبانحال و تجسيم واقع بصورت داستان نباشد بايد گفت كه ملك گناه ميكند و كرده است ولي اثبات اينكه ابليس ملك است و ما جري بصورت ظاهر بوده بسيار مشكل ميباشد. رجوع شود به «شطن- شيطان».در سفينة البحار ذيل لفظ فطرس از جامع بزنطي از امام صادق عليه السّلام منقول است: فطرس ملكي بود، عرش خدا را طواف ميكرد در چيزي از دستور خدا كوتاهي كرد جناحش بريده شد (مقامش پائين آمد) بجزيره‌اي از جزائر رانده گشت، چون امام حسين عليه السّلام بدنيا آمد جبرئيل براي عرض تبريك محضر رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله آمد در ضمن از محلّ فطرس گذشت، فطرس بجبرئيل التماس نمود، جبرئيل گفت: مأمورم
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 284
براي عرض تهنيت بمحضر حضرت محمد صلّي اللّه عليه و آله بروم كه مولوي براي وي متولّد شده است ميخواهي ترا نيز با خود به برم، فطرس مايل شد، جبرئيل او را به محضر آنحضرت آورد، فطرس با انگشتش بآنحضرت التماس كرد حضرت فرمود: بالت را ببدن حسين بمال. او چنان كرد و پرواز نمود.سند روايت در بحار چنين است: در سرائر از جامع بزنطي از عيسان مولي سدير از ابي عبد اللّه عليه السّلام و از مردي از اصحاب از پدرش از ابي عبد اللّه عليه السّلام، گويد جمعي از اصحاب نقل كرده‌اند كه فطرس … شيخ رحمه اللّه در مصباح راجع بسوّم شعبان دعائي از حضرت عسكري سلام اللّه عليه نقل كرده كه در ضمن آن اين جمله است: «و عاذ فطرس بمهده و نحن عائذون بقبره من بعده» پيدا است كه اشاره بروايت بزنطي است.در نهج البلاغه خطبه 190. معروف به (قاصعه) از ابليس بلفظ ملك تعبير آورده «كلّا ما كان اللّه سبحانه ليدخل الجنّة بشرا بامر أخرج به منها ملكا» . نقل شيخ در مصباح چنين است: بقاسم بن علاء همداني وكيل امام عسكري عليه السّلام توقيع رسيد كه مولانا الحسين عليه السّلام روز سوم شعبان متولّد شد آنرا روزه بگير و اين دعا را بخوان: اللّهُمَّ … كه جملۀ «عاذ فطرس بمهده … » در ضمن آنست.در رجال كشي در ذكر محمد بن سنان نقل شده: چون ببركت دعاي امام جواد عليه السّلام درد چشم محمد بن سنان برطرف شد، محمد بآنحضرت گفت «يا شبيه صاحب فطرس» سپس محمد بن مرزبان از ابن سنان پرسيد: مقصودت از شبيه صاحب فطرس چه چيز بود گفت: خدا بملكي از ملائكه كه فطرس نام داشت غضب كرد الخ … سند روايت چنين است: حمدويه از ابو سعيد آدمي از محمد بن مرزبان از محمد بن سنان.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 285
در روايت ديگري نيز بآن اشاره شده باين سند كشي گويد بخطّ جبرئيل بن احمد ديدم كه روايتم كرد محمد بن عبد اللّه بن مهران از احمد بن ابي نصر و محمد بن سنان كه گفتند … در آخر حديث هست كه ابن سنان گفت: فطرسيّة. و اللّه اعلم.

ملائكه و مرگ؛ ج 6، ص: 285

وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلّٰا مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْريٰ فَإِذٰا هُمْ قِيٰامٌ يَنْظُرُونَ زمر: 68. آيه صريح است در اينكه مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ در نفخ صور اوّل خواهند مرد و ظاهرا مراد از «إِلّٰا مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ» ملائكه‌اند كه نخواهند مرد.نظير اين آيه است آيۀ: وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلّٰا مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ وَ كُلٌّ أَتَوْهُ دٰاخِرِينَ نمل: 87. بنا بر آنكه مراد از نفخ صور نفخ اوّل و مراد از فزع، فزع مرگ باشد. ولي گفته‌اند مراد نفخ صور دوم است بقرينه وَ كُلٌّ أَتَوْهُ دٰاخِرِينَ و بقرينۀ آيۀ 89. همين سوره كه فرموده: مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْهٰا وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ.بنظر بعضي مراد از نفخ صور اعمّ است و «فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ إِلّٰا مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ» از آثار نفخ اوّل و «كُلٌّ أَتَوْهُ دٰاخِرِينَ» از آثار نفخ دوّم ميباشد.بهر حال با اين آيه نميشود استدلال كرد كه ملائكه در قيامت نخواهند مرد ولي مراد از «إِلّٰا مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ» در آيۀ اول كدام كسانند؟ اينكه عدّه‌اي از بندگان خدا از صعقۀ اوّل جان سالم بدر خواهند برد يقين است ولي آنها كدام‌اند ميشود گفت ملائكه يا لا اقلّ قسمتي از آنهااند زيرا آنها حشر و نشري و عذاب و بهشتي ظاهرا ندارند و فقط واسطۀ فيض و كارگزاران عالم خلقت‌اند، اين احتمال در نظر نگارنده نزديك بيقين است.بقولي: آنها جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل و عزرائيل‌اند كه بعدا خواهند مرد. بقولي اين چهار نفر و حاملان
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 286
عرش مراداند. بقولي مراد رضوان، حور، مالك و زبانيه است.در الميزان از جمله احتمال داده كه مراد ارواح انسانها است و آنها نخواهند مرد و بعضي از روايات اهل بيت عليهم السلام مؤيّد آنست كه روايت شده چون خدا «لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ» فرمايد ارواح انبياء در جواب گويند: «لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ». روايات ديگري نيز دالّ بر اين مطلب‌اند.بنظر نگارنده مردن و زنده شدن فقط شامل مخلوقاتي است كه حساب و كتاب و عذاب و بهشت دارند خواه در آسمانها باشند كه در «سماء» گفته شده و خواه در زمين و اثبات اينكه ملائكه نيز خواهند مرد و همچنين ارواح، مشكل بلكه غير ممكن است و «إِلّٰا مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ» مشكل است كه راجع بارواح باشد بلكه ظهور آيه در آنست كه در نفخ صور اوّل همه خواهند مرد مگر عدّه‌ايكه خدا خواهد و آنها ظاهرا ملائكه‌اند كه ظهور قيامت احتياجي بمرگ آنها ندارد بلكه بايد باشند كه واسطۀ فيض‌اند.اگر گوئي: آيۀ كُلُّ شَيْ‌ءٍ هٰالِكٌ إِلّٰا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ قصص: 88. ميرساند كه جز ذات خدا همه چيز هالك و از بين رفتني است؟گوئيم: بنظر ميايد كه مراد از آيه آنست كه: هلاك و بطلان تمام اشياء را جز خدا احاطه كرده است زيرا هيچ چيز در عالم جز ذات خدا مستقلّ نيست بنا بر اين، آيۀ فوق دلالت بر حال دارد نه اينكه از آينده خبر ميدهد، بايد در نظر داشت كه اين آيه با «إِلّٰا مَنْ شٰاءَ اللّٰهُ» قابل جمع است لذا بايد معنايش آنچه گفته شد يا نظير آن باشد.

رياست جبرئيل؛ ج 6، ص: 286

مقتضاي آيات إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ.مُطٰاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ تكوير: 19- 21.آنست كه جبرئيل پيش ملائكه مطاع است و اگر دستوري بدهد بايد اطاعت كنند در «روح» ذيل عنوان «فرشتۀ بخصوص» در بارۀ آيات تَعْرُجُ الْمَلٰائِكَةُ وَ الرُّوحُ … - تَنَزَّلُ الْمَلٰائِكَةُ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 287
وَ الرُّوحُ … يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلٰائِكَةُ صَفًّا گفته شده كه ظاهرا مراد از روح جبرئيل و ذكر او در رديف ملائكه براي افضليّت و مطاع بودن اوست.ميماند اينكه آيا پيش همۀ ملائك مطاع است يا فقط بر آورندگان وحي كه قبلا گفته شد حكومت دارد؟ظهور آيات در عموم است در «جنح» ذيل أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنيٰ وَ ثُلٰاثَ وَ رُبٰاعَ گفته شد كه ملائكه بر همديگر تفاوت دارند و ظهور وَ مٰا مِنّٰا إِلّٰا لَهُ مَقٰامٌ مَعْلُومٌ صافات: 164. نيز در آنست.

جن و ملك؛ ج 6، ص: 287

آيا جنّ و ملك يك حقيقتند و از يك چيز آفريده شده‌اند يا نه؟ آيا شيطان از جنّ است يا از ملك؟در اين موضوع در «بلس- ابليس» و در «شطن- شيطان» سخن گفته‌ايم ولي فعلا بر خلاف آنچه گفته‌ام ترجيح ميدهم كه جنّ و ملائكه بنا بر آنچه از قرآن استفاده ميشود يك حقيقت نيستند و شيطان ملك نيست بدين بيان: 1- در قرآن در مورد اينكه ملك از چه چيز آفريده شده مطلبي نيامده ولي دو دفعه تصريح شده كه جانّ از آتش بخصوصي آفريده شده است حجر: 27.- رحمن: 15. و شيطان بارها گفته: «خَلَقْتَنِي مِنْ نٰارٍ».2- راجع بملائكه ابدا ذكر گناهي در قرآن نيست بلكه فقط عِبٰادٌ مُكْرَمُونَ.لٰا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ انبياء: 26 و 27. لٰا يَعْصُونَ اللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ مٰا يُؤْمَرُونَ تحريم: 6.يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ لٰا يَفْتُرُونَ انبياء: 20. و نظير اينها، آمده است ولي در بارۀ جنّ گناه، اطاعت، شرك، مرگ، رفتن بجهنّم و غيره ذكر شده است و نيز عصيان ابليس، رجوع شود بسورۀ رحمن و سورۀ جنّ و آخر سورۀ احقاف و «جنّ» در اين كتاب.اينها هيچ يك در باره ملائكه نيامده است.3- ابليس داراي ذرّيّه است چنانكه فرموده: وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلٰائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلّٰا إِبْلِيسَ كٰانَ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 288
مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِي وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ … كهف: 50. ولي راجع بذرّيّه، ملائكه خبري در قرآن و غيره نيست.4- شيطان چنانكه آيۀ فوق صريح است از جنّ بود كه از امر خدا بيرون رفت ولي در جائي تصريح نشده كه او از ملائكه بود مگر استثناء در آيات سجدۀ ملائكه و جملۀ منقول از نهج البلاغه كه بررسي خواهد شد.5- در آيۀ فوق هست كه وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ يعني شيطان و ذرّيّه‌اش دشمن بشراند امّا چنانكه ميدانيم ملائكه دوست بشراند و بآدم سجده كرده‌اند و بر آدميان چنانكه گذشت استغفار ميكنند و شفاعت خواهند كرد.6- در بارۀ جنّ آمده: وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ اعراف: 179. رَبَّنٰا أَرِنَا الَّذَيْنِ أَضَلّٰانٰا مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ فصلّت: 29. ولي اضلال و جهنّمي بودن در بارۀ ملائكه نيامده است. 7- جنّ با انسان دو موجود مكلّف زمين و دوش بدوش انسان در هدايت و ضلالت و غيره است چنانكۀ در «جنّ» گذشت ولي راجع بملك چنين چيزها را سراغ نداريم.تنها چيزيكه در بارۀ ملك بودن ابليس داريم ظهور استثناء در آيات وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلٰائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلّٰا إِبْلِيسَ است كه در صورت متصل بودن ميرساند ابليس از ملائكه بود. ولي ميشود گفت كه چون جنّ با ملائكه از بعضي جهات هم سنخ‌اند و ابليس با ملائكه بود خطاب جمع در اثر تغليب بر او هم شامل بود و او فهميد كه او هم داخل در خطاب است لذا در جواب مٰا مَنَعَكَ أَلّٰا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ نگفت: خدايا مرا امر نكردي دستور فقط براي ملائكه بود بلكه مأموريّت خويش را مسلّم گرفت و استكبار كرد.و امّا جملۀ نهج البلاغه كه در فصل «عصمت ملائكه» ذكر شد و در «بلس»
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 289
نيز گذشته است ممكن است مشي امام عليه السّلام مطابق قرآن باشد و چون قرآن او را بطور تغليب داخل در ملائكه كرده است، امام عليه السّلام نيز ملك اطلاق نموده است زيرا در ميان ملائكه بود و مانند آنها عمل ميكرد.و نيز شايد اطلاق قرآن راجع بسنخ عمل باشد كه چون مانند ملائكه بخدا عبادت و بندگي ميكرد از اين لحاظ در رديف آنها بود نه از لحاظ اتّحاد در هويّت و ذات.

خاتمه؛ ج 6، ص: 289

راجع به ملائكه مطالب ديگري است كه اهل تحقيق ميتوانند از قرآن و روايات دريابند. از قبيل ياري آنها باهل ايمان تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلٰائِكَةُ سلام كردنشان باهل بهشت وَ الْمَلٰائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بٰابٍ. سَلٰامٌ عَلَيْكُمْ آمدن بياري رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله در جنگ «بدر» و غيره، نوزده نفر بودن مالكان جهنّم و علت اين تعداد و نظائر اينها.

ملل:؛ ج 6، ص: 289

ملل: املال و املاء آنست كه چيزي بنويسنده بگوئي تا بنويسد، املال لغت حجاز و بني اسد و املاء لغت بني تميم و قيس است (اقرب) فَإِنْ كٰانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهاً أَوْ ضَعِيفاً أَوْ لٰا يَسْتَطِيعُ أَنْ يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ بقره: 282. اگر آنكه حق بعهدۀ اوست ابله يا عاجز (در املاء) يا ناتوان باشد سرپرست او بعدالت املا كند ملل بمعني ملالت و اندوه در قرآن مجيد نيامده است.

ملة:؛ ج 6، ص: 289

ملة: دين و شريعت. فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ حَنِيفاً آل عمران: 95. اصل آن از «امللت الكتاب» است و دين را بدانجهت ملّت گويند كه از جانب خدا املا شده است.در مفردات ميگويد: «ملت مانند دين است و آن نام شريعتي است كه خدا بر زبان انبياء براي مردم فرستاده است. فرق دين با ملّت آنست كه ملّت فقط بر پيامبر نسبت داده ميشود نه بآحاد امّت، گفته نميشود ملّت خدا، امّت زيد ولي گويند دين خدا و دين زيد».
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 290
خلاصه دين بخدا و پيامبر و شخص نسبت داده ميشود امّا ملّت فقط برهبر و آورندۀ دين اضافه ميشود.ولي در قرآن مجيد گاهي بقوم و نحو آن اضافه شده است مثل قول يوسف عليه السّلام إِنِّي تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لٰا يُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ … وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِي إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ … يوسف: 37- 38.ايضا: مٰا سَمِعْنٰا بِهٰذٰا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هٰذٰا إِلَّا اخْتِلٰاقٌ ص: 7.يعني: ما اين سخن را در دين اخير نشنيده‌ايم اين جز دروغ نيست.و نيز بطريقۀ بت‌پرستان اطلاق شده مثل قَدِ افْتَرَيْنٰا عَلَي اللّٰهِ كَذِباً إِنْ عُدْنٰا فِي مِلَّتِكُمْ اعراف: 89. ايضا آيه: 88. و نيز در سورۀ ابراهيم آيه 13.و كهف: 20.

ملا:؛ ج 6، ص: 290

ملا: املاء بمعني اطالۀ مدّت، مليّ بمعني زمان طويل و ملاء بمعني دهر است. (مجمع) اطالۀ مدت عبارت اخراي مهلت دادن است لذا در اقرب الموارد گفته: «الاملاء … : الامهال و التّأخير في المدّة». فَأَمْلَيْتُ لِلْكٰافِرِينَ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ … حجّ: 44. بكفّار مهلت دادم سپس گرفتارشان كردم وَ لٰا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمٰا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمٰا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدٰادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُهِينٌ آل عمران: 178.وَ قٰالُوا أَسٰاطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهٰا فَهِيَ تُمْليٰ عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا فرقان: 5. «تُمْليٰ» در اين آيه از املال به املاء مبدّل شده چنانكه در «ملل» گفته شد لذا آن در آيه بمعني املاء و خواندن است يعني گفتند قرآن افسانه‌هاي گذشتگان است كه نوشته است و بر او صبح و شام املا ميشود.الشَّيْطٰانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْليٰ لَهُمْ محمد: 25. املاء هم بنفسه و هم با لام تعديه پذيرد يعني: شيطان اعمالشان را بآنها مزيّن كرده و آنها را بتأخير انداخته و مهلتشان داده است. امهال و تأخير انداختن شيطان همان مشغول كردن با آرزوهاست كه در آيۀ يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ مٰا يَعِدُهُمُ الشَّيْطٰانُ إِلّٰا
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 291
غُرُوراً نساء: 120. آمده است.لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ وَ اهْجُرْنِي مَلِيًّا مريم: 46. مليّ چنانكه گفته شد بمعني زمان طويل است اگر بس نكني سنگسارت كنم مدتها از من دور باش (تا ديگر بيادم نيافتي) گويا منظور آزر آن بوده كه اصلا با من مباش ديگر رابطه‌اي در بين نداريم.

من:؛ ج 6، ص: 291

من: (بفتح ميم) بچند معني آيد: 1- شرطيّه كه بدو فعل جزم ميدهد مثل: مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ نساء: 123.2- استفهام. نحو مَنْ بَعَثَنٰا مِنْ مَرْقَدِنٰا يس: 52 كي ما را از قبرهايمان بر انگيخت؟ قٰالَ فَمَنْ رَبُّكُمٰا يٰا مُوسيٰ طه: 49. گفت: اي موسي پروردگار شما كيست؟3- اسم موصول و اكثر در أولو العقل بكار رود مثل أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ حجّ: 18. در قرآن مجيد در غير اولي العقل نيز بكار رفته است.مثل وَ اللّٰهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مٰاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَليٰ بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَليٰ رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَليٰ أَرْبَعٍ … نور: 45. «مَنْ يَمْشِي عَليٰ بَطْنِهِ» خزندگان و «مَنْ يَمْشِي عَليٰ أَرْبَعٍ» چهارپايان است. بقيّۀ مطلب در كتب لغت ديده شود.

مِن:؛ ج 6، ص: 291

مِن: (بكسر ميم) حرف جرّ است و براي آن پانزده معني ذكر كرده‌اند از جملۀ: 1- ابتداء غايت. بقول جماعتي معناي اصلي آن همين است و معاني ديگر بآن راجع‌اند و آن در مكان و زمان هر دو آيد مثل سُبْحٰانَ الَّذِي أَسْريٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ إِلَي الْمَسْجِدِ الْأَقْصَي اسراء: 1. و مثل «صمت من يوم الجمعة».2- تبعيض. مثل مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللّٰهُ بقره: 253 … وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنٰا بِهِ الْأَرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنٰا … عنكبوت: 40.علامتش آنست كه لفظ «بعض» در جاي آن قرار گيرد.3- بيان. و بيشتر بعد از لفظ «ما»
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 292
و «مهما» آيد نحو مٰا يَفْتَحِ اللّٰهُ لِلنّٰاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلٰا مُمْسِكَ لَهٰا … فاطر: 2.وَ قٰالُوا مَهْمٰا تَأْتِنٰا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِتَسْحَرَنٰا بِهٰا فَمٰا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ اعراف: 132. و در آيۀ فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثٰانِ حجّ: 30. خالي از «ما- مهما» است. باقي معاني در كتب لغت ديده شود.

منع:؛ ج 6، ص: 292

منع: باز داشتن. ضدّ عطا كردن.مٰا مَنَعَكَ أَلّٰا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ اعراف: 12. چه چيز باز داشت اينكه سجده نكني آنگاه كه امرت كردم؟مَنُوع: مبالغه است يعني بسيار باز دارنده وَ إِذٰا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً معارج: 21 چون خير باو رسد بسيار مانع و بخيل است.مَنّاعِ نيز مبالغه است بمعني شديد المنع مَنّٰاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ قلم: 12.

منّ:؛ ج 6، ص: 292

اشاره

منّ: (بفتح ميم) طبرسي ذيل آيۀ 262 بقره و 164. آل عمران ميگويد: من در اصل بمعني قطع است و از آنست لَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ فصلت: 8. يعني براي آنهاست پاداش غير مقطوع و ابدي. منّت نهادن و برخ كشيدن نعمت را از آن منّة گويند كه وظيفۀ نعمت شده را قطع ميكند (ديگر بر او لازم نيست در مقابل نعمت تشكر كند يا چيز ديگري انجام دهد) ايضا منّة بمعني نعمت است كه شخص بواسطۀ آن از گرفتاري قطع و خارج ميشود.اين مطلب مورد تأييد فيومي در مصباح است و ممنون را بمعني مقطوع گفته و گويد مرگ را از آن منون گويند كه قاطع زندگي است در صحاح گفته: «المنّ: القطع» و در قاموس آمده: «منّ الحبل: قطعه» يعني ريسمان را بريد.راغب نسبت اين معني را به «قيل» داده و گويد: منّ چيزي است كه با آن وزن كنند، وزن شده را موزون و ممنون گويند. منّة بمعني نعمت سنگين است. منّت دو جور اطلاق دارد: فعلي و قولي. منّت خدا فعلي است و آن سنگين كردن بندگان با نعمت و عطيّه است «لَقَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَي
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 293
الْمُؤْمِنِينَ» يعني خداوند بر مؤمنان نعمت بخشيد. و منّت قولي كه شمردن و برخ كشيدن نعمت است قبيح ميباشد مگر وقتيكه طرف كفران نعمت كند (ترجمۀ آزاد).آنانكه منّ را قطع معني كرده‌اند گويند آلت وزن را از آن من گويند كه جنس وزن شده با آن در مقداري قطع و تعيين ميگردد. [در اينجا سه مطلب هست.]1- منّت در قرآن آنجا كه بخدا نسبت داده شده همه بمعني انعام و نعمت دادن است مثل لَقَدْ مَنَّ اللّٰهُ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا آل عمران: 164. خدا بر مؤمنان نعمت بخشيد آنگاه كه در ميان آنها پيامبري مبعوث كرد وجود پيغمبر نعمت است كه خدا بمردم عطا فرموده است.كَذٰلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللّٰهُ عَلَيْكُمْ نساء: 94. ولي در آيۀ يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لٰا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلٰامَكُمْ بَلِ اللّٰهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدٰاكُمْ لِلْإِيمٰانِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ حجرات: 17. ظاهرا مراد از «يَمُنُّ عَلَيْكُمْ» منّت قولي است كه در مقابل آنانكه اسلام خويش را برخ آنحضرت ميكشيدند و منّت مي‌نهادند ميفرمايد: بلكه خدا بر شما منّت دارد كه هدايتتان كرد.2- منّت در انسان مثل منّت خدا بمعني انعام و عطيه آمده مثل هٰذٰا عَطٰاؤُنٰا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ ص: 39. اين عطاي با حساب ماست بتو، تو هم عطا كن يا باز دار.فَشُدُّوا الْوَثٰاقَ فَإِمّٰا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمّٰا فِدٰاءً محمد: 4. ريسمان را محكم كنيد سپس يا احسان و آزاد ميكنيد و يا عوض ميگيريد. ظاهرا منظور احسان و آزاد كردن است نه آزاد كردن و برخشان كشيدن.3- منّت قولي و برخ كشيدن كه ناپسند و مبطل عمل است مثل وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهٰا عَلَيَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ شعراء: 22. موسي عليه السّلام بفرعون گفت: آن نعمتي است كه چون بني اسرائيل را بردۀ خويش كرده‌اي بر من منّت مي‌نهي
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 294
منّت فرعون همان بود كه برخ موسي كشيد و گفت: أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينٰا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينٰا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ.يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا حجرات: 17. بر تو منّت ميدهند كه اسلام آورده‌اند لٰا تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذيٰ بقره: 264. صدقات خويش با منّت و اذيّت باطل نكنيد رجوع شود به «حبط».وَ ثِيٰابَكَ فَطَهِّرْ. وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ.وَ لٰا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ. وَ لِرَبِّكَ فَاصْبِرْ مدّثّر. 6. «تَسْتَكْثِرُ» حال است از فاعل «تَمْنُنْ» اگر مراد منّت فعلي باشد منظور آنست كه احسان نكن در حاليكه آنرا زياد ميداني يعني: لباست را پاك كن، از تزلزل و اضطراب بپرهيز، كار خوب و احسانت را زياد مشمار، براي خدايت در كارها استقامت ورز.در الميزان مناسب سياق ميداند كه مراد منّت قولي باشد يعني عمل باين دستورها را منّت نگذار و زياد نبين و متعجّب مباش كه تو عبدي بيش نيستي و اين قدرت از جانب خداست (ترجمۀ آزاد).إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ فصلت: 8. «غَيْرُ مَمْنُونٍ» كه بمعني غير مقطوع و دائمي است چهار بار در قرآن آمده و همه در بارۀ اجر آخرت است كه اجر دنيوي در هر حال مقطوع است. فصلت: 8- قلم: 3- انشقاق: 25- تين: 6.أَمْ يَقُولُونَ شٰاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ طور: 30. منون چنانكه در پيش گفته شد بمعني مرگ است يعني: يا ميگويند شاعر است براي او به پيشامد مرگ منتظر باشيم كه از دنيا برود، مكتبش نيز فراموش گردد، اين لفظ فقط يكبار در قرآن آمده است.

مَنّ بني اسرائيل؛ ج 6، ص: 294

وَ ظَلَّلْنٰا عَلَيْكُمُ الْغَمٰامَ وَ أَنْزَلْنٰا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْويٰ بقره: 57. منّ و سلوي در 160 سورۀ اعراف و 80.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 295
طه نيز آمده است. راجع به سلوي در «سلو» سخن گفته‌ايم كه پرندۀ بخصوصي بود و راجع به منّ هاكس در قاموس ميگويد: منّ چيزي است كه خدايتعالي بر بني اسرائيل آنگاه كه در دشت بودند در عوض نان برايشان نازل فرمود كه در سفر خروج باب 16 بند 4 نان آسماني خوانده شده است.نگارنده گويد: بند چهارم باب 16.سفر خروج در تورات چنين است: «آنگاه خداوند بموسي گفت همانا من نان از آسمان براي شما بارانم و قوم رفته كفايت هر روز را در روزش گيرند تا آنها را امتحان كنم كه بر شريعت من رفتار ميكنند يا نه».در المنار ميگويد: منّ مادّۀ چسبنده و شيريني است مانند عسل كه از هوا بر سنگ و برگ درختان مي‌نشيند، آن در اوّل مايع است سپس سفت و خشك ميشود و مردم آنرا جمع ميكنند و از آنست ترنجبين.در مجمع در بارۀ آن چهار وجه نقل كرده مادۀ معروفي كه بر درختان مي‌نشيند. چيزي است مانند صمغ كه بر درختان مي‌نشست و مثل عسل شيرين بود. نان نازك. همۀ نعمتهائيكه خدا بي‌زحمت به بني اسرائيل داد.در اقرب الموارد گويد: منّ هر شبنمي است كه بر درخت و سنگ مي‌نشيند و شيرين باشد و مانند عسل است و همچون صمغ ميخشكد مانند سيرخشت (شيرخشت) و ترنجبين.ناگفته نماند: آمدن منّ بر بني اسرائيل بصورت اعجاز بود لذا باندازه‌اي نازل ميشد كه احتياج آنها را رفع ميكرد و ظاهرا شيره‌اي مانند شيرخشت بوده است و اللّه العالم.

مَني:؛ ج 6، ص: 295

مَني: (بر وزن فلس) بمعني تقدير و اندازه‌گيري است «مني لك الماني» يعني اندازه‌گير براي تو اندازه گيري كرد. نطفه را از آن منيّ گويند كه با قدرت خداوندي اندازه‌گيري شده است. (راغب) أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنيٰ قيامة: 37: آيا آب كمي نبود از اندازه گرفته شده‌اي كه اندازه گرفته ميشود؟ وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 296
الذَّكَرَ وَ الْأُنْثيٰ. مِنْ نُطْفَةٍ إِذٰا تُمْنيٰ نجم: 46. و او آفريد دو جفت نر و ماده را از آب اندكي آنگاه كه تقدير و اندازه‌گيري ميشود.بنظر ميايد: «يُمْنيٰ و تُمْنيٰ» در دو آيۀ فوق اشاره بآن است كه دست تقدير پيوسته نطفه را در هر مرحله اندازه گيري ميكند زيرا فعل مضارع دلالت بر استمرار دارد.طبرسي در ذيل آيۀ دوم فرموده: مني بمعني تقدير است شاعر گويد: «حتّي تبيّن ما يمني لك الماني» تا بداني اندازه‌گير چه چيز براي تو اندازه ميگيرد. مرگ را از آن منيّه گويند كه مقدّر و اندازه‌گيري شده است.بعضي آنرا ريخته شدن گفته‌اند از «امني الدّماء: اراقها» يعني خونها را ريخت آنوقت معني چنين ميشود: از منيّ‌اي كه در رحم ريخته ميشود، بنظر نگارنده معني اوّل بهتر است ولي در أَ فَرَأَيْتُمْ مٰا تُمْنُونَ واقعه: 58 بمعني ريختن است يعني: خبر دهيد از نطفه‌ايكه در رحم مي‌ريزيد. تمنّي: آرزو كردن. زيرا كه آرزو شده در ذهن انسان اندازه‌گيري و مصوّر ميشود وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ آل عمران: 143. پيش از ملاقات مرگ، مرگ را آرزو ميكرديد وَ لٰا تَتَمَنَّوْا مٰا فَضَّلَ اللّٰهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَليٰ بَعْضٍ نساء: 32.ظاهرا مراد فرقهائي است كه در خلقت ميان زنان و مردان وجود دارد و يا راجع به پيشرفت در مال و اختلاف تقسيم ارث است رجوع شود به تفاسير.أُمنيّة: آرزو. راغب گويد: آن صورت حاصله در ذهن از تمني شي‌ء است. أمنيّة بمعني دروغ نيز آمده است چنانكه در قاموس و اقرب تصريح شده، و در صحاح گويد: آن در اينصورت مقلوب است از «مين» بمعني كذب. راغب در علت آن گفته: چون دروغ در اغلب تصوّر چيز بي‌حقيقت و گفتن آن با زبان است و صحيح است كه از كذب با تمنّي
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 297
تعبير آورده شود. و از بعضي نقل كرده: «ما تغنّيت و لا تمنّيت منذ أسلمت» از آنوقت كه اسلام آوردم نه آواز خوانده‌ام و نه دروغ گفته‌ام.وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لٰا نَبِيٍّ إِلّٰا إِذٰا تَمَنّٰي أَلْقَي الشَّيْطٰانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللّٰهُ مٰا يُلْقِي الشَّيْطٰانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللّٰهُ آيٰاتِهِ وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ. لِيَجْعَلَ مٰا يُلْقِي الشَّيْطٰانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ … وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ … حج: 52- 54.مراد از ظاهر آيات با ذهن خالي و غير مشوب آنست كه هر نبي و رسول كه ميخواهد برنامۀ خدا پرستي و حكومت عدل پياده كند شيطان با اغواء گمراهان، جنگي و آشوبي و اختلافي در مقابل نقشه‌هاي او القاء و برپا ميكند (و در نتيجه تزلزلي در عملي شدن نقش پيغمبر پديد ميشود) آنگاه خدا با امداد پيامبرش آن آشفتگي را از بين ميبرد و هدف پيغمبر را بر كرسي مي‌نشاند نتيجۀ اين امر دو چيز است يكي اينكه مريض القلب‌ها امتحان ميشوند و با برپا شدن آشوب باين در و آن در ميزنند، ديگري اينكه چون فتنه فرو نشست دانايان ميدانند كه دين پيغمبر حق و خدا پشتيبان او است.علي هذا مراد از «أمنيّة» در آيه آرزوي خارجي پيغمبر است كه همان عملي كردن نقشه‌هاي توحيد باشد، اين مطلب از مطالعۀ حالات حضرت رسول و موسي و غيرهم عليهم السلام روشن و هويدا است.روايت شده كه رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله در مجمع قريش سورۀ و النجم را ميخواند چون بآيۀ: وَ مَنٰاةَ الثّٰالِثَةَ الْأُخْريٰ رسيد شيطان بزبانش اين دو جمله را انداخت: «تلك الغرانيق العلي و انّ شفاعتهنّ لترتجي» يعني: اينها اصنام والا مقام هستند و شفاعتشان پيش خدا مورد اميد است، مشركان از اين سخن شاد شدند و ديدند كه آنحضرت معبوداتشان را بنيكي ياد كرد.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 298
جبرئيل در تسلّي آنحضرت آيۀ ما نحن فيه را آورد كه ناراحت مباش اين كلمات را شيطان بدهان انداخت و هر پيغمبري چنين باشد ولي خدا با فرستادن آيات ديگر دروغ بودن آنرا روشن ميكند. بنا بر اين مراد از «امنيّه» تلاوت است أَلْقَي الشَّيْطٰانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ يعني شيطان بتلاوت و قرائت او چيزهائي ميافكند و او آنها را ميخواند امّا خدا سپس متوجّه‌اش ميكند.نگارنده گويد: اين همان افسانۀ غرانيق است كه بواسطۀ حديث سازان بكتب تفسير و تاريخ راه يافته خوشبختانه علماي محقّق ما بجعل آن پي برده و مجعول بودنش را آفتابي كرده‌اند. در جلد سوّم جنايات تاريخ تحت عنوان «افسانۀ غرانيق» تحقيق رشيقي در بارۀ مجعوليّت آن شده كه در خور تحسين است.عجب است كه از درّ منثور نقل شده: آنحضرت متوجّه اين كلمات كفرآميز نبود تا آنكه جبرئيل آمد و گفت: آنچه از قرآن آوردم براي من بخوان حضرت خواند و چون به «تِلْكَ الْغَرانيقُ الْعُلي … » رسيد جبرئيل گفت: من اينها را نياورده‌ام اينها از شيطان است. در جنايات تاريخ احتمال داده كه اين افسانه ساختۀ كشيشان نصاري يا از طرف يهود باشد.ناگفته نماند: اگر مراد از «أمنيّة» تلاوت باشد ظاهرا منظور آنست كه چون پيامبر بخواهد نقشۀ خدا را پياده كند شيطان در بارۀ سخنان او شبهاتي بذهن منكران القا ميكند كه با او مقابله كنند و باو نسبت دروغ و افترا بدهند ولي خدا آن شبهات را از بين ميبرد.وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لٰا يَعْلَمُونَ الْكِتٰابَ إِلّٰا أَمٰانِيَّ وَ إِنْ هُمْ إِلّٰا يَظُنُّونَ بقره: 78. امانيّ جمع أمنيّه و ظاهرا مراد از آن اكاذيب است يعني: گروهي از يهود درس نخوانده‌هااند (كه قدرت خواندن و تحقيق ندارند) و تورات را فقط دروغهائي ميدانند كه
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 299
علماءشان ميگويند.لَيْسَ بِأَمٰانِيِّكُمْ وَ لٰا أَمٰانِيِّ أَهْلِ الْكِتٰابِ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ … نساء: 123. كار با آرزوهاي شما و اهل كتاب درست شدني نيست، حكم خدا بطور كلّي اين است كه: هر كه كار بدي كند مجازات ميشود …

مناة:؛ ج 6، ص: 299

مناة: أَ فَرَأَيْتُمُ اللّٰاتَ وَ الْعُزّٰي وَ مَنٰاةَ الثّٰالِثَةَ الْأُخْريٰ. أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثيٰ. تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزيٰ نجم: 20. ابن كلبي در كتاب «الاصنام» مينويسد: مناة بتي بود متعلّق بقبيلۀ هذيل و خزاعه، اين بت در ساحل دريا در ناحيۀ مشلّل در محلّي موسوم به «قديد» ميان مكّه و مدينه قرار داشت، پيش همۀ عرب محترم بود و در كنارش قرباني ميكردند، قبيلۀ اوس و خزرج براي آن قرباني و هدايا مي‌بردند.قبيلۀ اوس و خزرج چون بحجّ ميرفتند پس از بازگشت سر خود را در نزد منات تراشيده و آنرا اتمام حجّ مي‌پنداشتند، بت‌پرستان بعلت علاقه بآن فرزندان خويش را عبد منات و زيد منات ميناميدند.جريان اين بود تا در سال هشتم هجرت (سال فتح مكّه) رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله چهار يا پنج منزل از مدينه خارج شده بودند، علي عليه السّلام را فرستاد منات را منهدم كرد و امواليكه در بتكده بود پيش آنحضرت آورد از جمله دو تا شمشير كه ابي شمر غسّاني پادشاه غسّان بآنجا هديّه كرده بود، يكي بنام مخدم و ديگري رسوب آنحضرت هر دو را بعلي عليه السّلام بخشيد، گويند: ذو الفقار يكي از آندو شمشير بود.در جوامع الجامع فرموده: بقولي لات و عزّي و منات بتهائي بودند از سنگ، آنها را در كعبه گذاشته و عبادت ميكردند.ممكن است لفظ «الاخري» اشاره باشد باينكه مقام منات پيش آنها از لات و عزّي كمتر بوده چنانكه در تفسير جلالين و جوامع الجامع است.يعني: مرا خبر دهيد از لات و عزّي و منات كه سوّمين ديگر آنهاست (آيا
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 300
اينها نفع و ضرري دارند كه ميپرستيد؟!) آيا پسر خاصّ شماست و دختر خاص خدا است. اين قسمت ظالمانه است.بنظر ميايد كه آن سه بت را دختر خدا ميدانسته‌اند و يا ملائكه را كه دختران خدا ميدانستند آن سه بت را تمثال ملائكه دانسته و عبادت ميكردند.لذا پشت سر آن آمده أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثيٰ و شايد مطلب اين آيه غير از مطلب آيات ما قبل باشد. رجوع شود به «عزي» و «لات».

مهد:؛ ج 6، ص: 300

مهد: آماده كردن. «مهد الفراش: بسطه و وطّأه» گهواره را از آن مهد گويند كه براي بچه آماده شده است قٰالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كٰانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا مريم: 29. گفتند با بچّه‌ايكه در گهواره است چطور سخن گوئيم؟! پس «مهد» مصدر بمعني مفعول است يعني آماده شده الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ سَلَكَ لَكُمْ فِيهٰا سُبُلًا طه: 53، خدائيكه زمين را براي زندگي شما آماده كرد و در آن بنفع شما راهها قرار داد چنانكه فرموده وَ جَعَلَ لَكُمْ فِيهٰا سُبُلًا زخرف: 10.آمادگي زمين براي زندگي انسان در شش دوران انجام پذيرفته كه شايد ميليونها سال طول كشيده باشد رجوع شود باوائل سورۀ فصلت.مهاد: نيز بمعني آماده شده است أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهٰاداً نباء: 6. آيا زمين را براي زندگي آماده نكرديم؟در همۀ اين آيات اشاره بقدرت لا يزال خداوندي و بيداري انسان هست اين زمين و آب و هوا و موادّ خوراكي و هزاران اسراري كه علم بقسمتي از آنها راه يافته آمادگيهاي زمين براي حيات انساني است فَسُبْحٰانَ مَنْ لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ.وَ الْأَرْضَ فَرَشْنٰاهٰا فَنِعْمَ الْمٰاهِدُونَ ذاريات: 48. زمين را گسترديم، خوب آماده كنندگانيم.فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهٰادُ بقره: 206. بس است جهنّم براي او و البتّه آن آماده شدۀ بدي است.وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهِيداً مدّثر:
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 301
14. وسائل زندگي را بطور فراخ براي او آماده كردم.وَ مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ روم: 44. آنانكه كار نيك ميكنند براي خود پاداش آماده ميكنند.

مهل:؛ ج 6، ص: 301

مهل: آرامي، عجله نكردن. «مهل في عمله مهلا: عمله بالسّكينة و الرّفق و لم يعجّل» تمهيل و امهال بمعني مهلت دادن است.فَمَهِّلِ الْكٰافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْداً طارق: 17. بكفّار مهلت بده مهلت كمي دربارۀ‌شان عجله نكن، منتظر تدبير خدا و جريان امر خدا باش مثل فَلٰا تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ إِنَّمٰا نَعُدُّ لَهُمْ عَدًّا مريم: 84. «رويد» بمعني قليل است طبرسي و زمخشري گفته‌اند آمدن دو فعل براي تأكيد و تبديل فعل براي دفع تكرار است.بنظر الميزان تمهيل براي تدريج و امهال مقيد دفعي بودن است و لذا امهال با رويدا مقيد شده يعني امهال توأم با قلّت است كه بلافاصله عذاب ميرسد (ترجمۀ آزاد) پس منتظر باش و عجله نكن و چون وعده فرا رسيد فقط كمي درنگ كن.

مُهْل:؛ ج 6، ص: 301

مُهْل: وَ إِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغٰاثُوا بِمٰاءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ كهف: 29.إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ. طَعٰامُ الْأَثِيمِ. كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ دخان: 45. يَوْمَ تَكُونُ السَّمٰاءُ كَالْمُهْلِ معارج: 8.اين لفظ سه بار بيشتر در قرآن مجيد نيامده است آنرا ته ماندۀ روغن زيتون، آهن و مس مذاب و غيره گفته‌اند، ظاهرا مراد از آن در آيات فلزّ مذاب است يعني: روزي كه آسمان همچون مس گداخته شود.

مهما:؛ ج 6، ص: 301

مهما: وَ قٰالُوا مَهْمٰا تَأْتِنٰا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِتَسْحَرَنٰا بِهٰا فَمٰا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ اعراف: 132. «مهما» اسم شرط است و جزم ميدهد و بقولي حرف است يعني هر وقت كه آيه‌اي بياوري كه ما را با آن سحر كني، بتو ايمان نخواهيم آورد. طبرسي آنرا «ايّ شي‌ء» معني كرده و از خليل نقل ميكند كه اصلش «ما» است در موقع افزودن «ما» ديگري
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 302
الف اوّل را به‌ها عوض كرده‌اند، و يكبار بيشتر در قرآن مجيد يافته نيست.

مهن:؛ ج 6، ص: 302

مهن: حقارت. كمي. «امتهن الشّي‌ء: ابتذله و احتقره». «مهين» را حقير و قليل معني كرده‌اند أَ لَمْ نَخْلُقْكُمْ مِنْ مٰاءٍ مَهِينٍ مرسلات: 20 آيا شما را از آب ناچيزي نيافريديم؟ وَ لٰا تُطِعْ كُلَّ حَلّٰافٍ مَهِينٍ قلم: 10 بهر سوگند خوار پست اطاعت نكن.س

موت:؛ ج 6، ص: 302

موت: مرگ. فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ بقره: 94. فعل آن از باب نصر ينصر و علم يعلم ميايد علي هذا «مات يموت» و «مات يمات» هر دو صحيح است. در آيۀ وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَي اللّٰهِ تُحْشَرُونَ آل عمران: 158، ايضا آيۀ 157. كه «متّم» بضمّ ميم آمده از نصر ينصر است ولي در آيۀ إِذٰا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُرٰاباً وَ عِظٰاماً مؤمنون: 35. كه در قرآنها با كسر ميم آمده از علم يعلم است، بيضاوي در ذيل آيۀ اوّل گفته: نافع، حمزه و كسائي آنرا بكسر ميم خوانده‌اند از مات يمات. در مجمع فرموده: نافع و اهل كوفه جز عاصم بكسر ميم خوانده‌اند (البتّه در آل عمران). ولي در آيه مؤمنون ظاهرا كسر اجماعي است قرآن ضلالت و بي‌ايماني و كفر را موت ميداند چنانكه فرموده: أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ انعام: 122 در اين آيه آدم گمراه مرده و آدم هدايت يافته زنده بحساب آمده است و نيز خطاب برسول خدا صلّي اللّه عليه و آله فرموده: فَإِنَّكَ لٰا تُسْمِعُ الْمَوْتيٰ … روم: 52. تو مردگان را شنوا نتواني كرد و نيز فرموده وَ مٰا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ فاطر: 22. پس مؤمن زنده و كافر مرده است.ميت و ميّت: هر دو بمعني مرده است. مثل أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ انعام: 122. لِنُحْيِيَ بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً فرقان: 49. كه در مردۀ انسان و غير انسان است و مثل إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 303
زمر: 30. حَتّٰي إِذٰا أَقَلَّتْ سَحٰاباً ثِقٰالًا سُقْنٰاهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ اعراف: 57. كه دربارۀ انسان و غير انسان هر دو آمده است.جمع آن اموات، موتي، ميّتون و ميتون آمده مثل وَ مٰا يَسْتَوِي الْأَحْيٰاءُ وَ لَا الْأَمْوٰاتُ فاطر: 22. كَذٰلِكَ يُحْيِ اللّٰهُ الْمَوْتيٰ بقره: 73. ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذٰلِكَ لَمَيِّتُونَ مؤمنون: 15.ولي ميتوان با تخفيف در قرآن نيامده است.موتة: مرگ و آن اخصّ از موت و گويا تاء آن براي وحدت است لٰا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُوليٰ دخان: 56.ممات: نيز بمعني موت است. إِذاً لَأَذَقْنٰاكَ ضِعْفَ الْحَيٰاةِ وَ ضِعْفَ الْمَمٰاتِ اسراء: 75.ميتة: مؤنّث ميت و در عرف شرع حيواني است كه بدون ذبح شرعي مرده است خواه خود بخود بميرد و يا بذبح غير شرعي. حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ … مائده: 3. در آيۀ وَ آيَةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْنٰاهٰا وَ أَخْرَجْنٰا مِنْهٰا حَبًّا يس: 33.در معناي اوّلي بكار رفته است.

موج:؛ ج 6، ص: 303

موج: اضطراب دريا. «ماج البحر موجا: اضطرب امواجه و ارتفع» ايضا موج آبهاي مرتفع در سطح درياست مثل وَ هِيَ تَجْرِي بِهِمْ فِي مَوْجٍ كَالْجِبٰالِ هود: 42. يعني كشتي با آنها در موجي همچون كوه‌ها حركت ميكرد.وَ تَرَكْنٰا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ كهف: 99. آنروز آنها را ميگذاريم بعضي در بعضي موج ميزند.

مور:؛ ج 6، ص: 303

مور: جريان سريع «مار الدّم علي وجهه» خون بسرعت بر چهره‌اش جاري شد (راغب). يَوْمَ تَمُورُ السَّمٰاءُ مَوْراً طور: 9. روزيكه آسمان بشدّت جريان كند ظاهرا در روز قيامت در اثر اختلال نظم هواي اطراف زمين بصورت گرد باد شديد و سهمگين در خواهد آمد. أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّمٰاءِ أَنْ يَخْسِفَ بِكُمُ الْأَرْضَ فَإِذٰا هِيَ تَمُورُ ملك: 16 آيا ايمنيد آنكه حكمش
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 304
در آسمان جاري است شما را بزمين فرو برد آنگاه كه بشدت ميگردد.مور ظاهرا حركت يكنواخت نيست بلكه گرد بادي و مار پيچي است كه توام با حركت و برگشت است در مجمع فرموده: «المور تردد الشّي‌ء بالذّهاب و المجي‌ء كما يتردّد الدّخان» در نهج البلاغه خطبه: 161 فرموده: «تمور في بطن أمّك جنينا»

موسي:؛ ج 6، ص: 304

اشاره

موسي: علي نبينا و آله و عليه السّلام. نام مباركش 136 بار در كلام اللّه مجيد بكار رفته است. موسي لفظ عبري است بمعني از آب گرفته شده. ظاهرا از آنجهت است كه مأموران فرعون او را در بچگي از آب گرفتند.حالات موسي عليه السّلام در قرآن مجيد بيشتر از حالات ديگر پيغمبران ذكر شده و ظاهرا وجه آن اصطكاك بيشتر مسلمين با يهود و عناد و لجاجت يهود در مقابل قرآن بوده و يا علل ديگري هم داشته است.

ولادت موسي (ع)؛ ج 6، ص: 304

ولادت موسي در روزگاري بود كه فرعون پسران تازه مولود بني اسرائيل را سر مي‌بريد و دخترانشان را زنده نگه ميداشت. مشهور است كه كاهنان بفرعون گفته بودند: فرزندي در بني اسرائيل متولّد ميشود كه سلطنت تو را تهديد خواهد كرد.فرعون براي جلوگيري از تولّد چنين پسري بآن جنايت وحشتناك دست زده بود.ميشود گفت: علت آن كشتار دلخراش و بي‌رحمانه آن بود كه فرعون نميخواست بني اسرائيل در اثر كثرت مردان تقويت شده و خطري براي مصريان و فرعون باشند چون در صورت كشتار پسران، زنان هر قدر زياد ميشدند باز همه بصورت بردگان در مصر بودند و كاري نميتوانستند كرد.آيۀ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هٰامٰانَ وَ جُنُودَهُمٰا مِنْهُمْ مٰا كٰانُوا يَحْذَرُونَ قصص: 6.نشان ميدهد كه خوف از كثرت و قوّت بني اسرائيل بوده است نه از ولادت يك پسر.و در قرآن مجيد آمده: چون موسي
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 305
بفرعون و ساحران غالب گرديد، مصريان بفرعون گفتند: آيا از موسي و قومش دست ميكشي كه در زمين فساد كنند و تو و خدايانت را ترك كنند!؟ فرعون در جواب گفت: سَنُقَتِّلُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ نَسْتَحْيِي نِسٰاءَهُمْ وَ إِنّٰا فَوْقَهُمْ قٰاهِرُونَ اعراف: 127، اگر كشتن بچه‌ها براي جلوگيري از ولادت موسي بود ديگر تهديد فرعون جاي نداشت كه موسي بدنيا آمده بود، ظاهرا نظر فرعون آن بوده كه باز پسرانشان را ميكشم و نميگذارم تقويت شده و خطري ايجاد كنند.و اگر شبهه را قوي گرفتيم بايد بگوئيم: جريان ولادت موسي عليه السّلام توسط انبياء در بني اسرائيل شهرت يافته و از آنها بسمع فرعون رسيده بود نه بوسيلۀ ساحران كه راهي بغيب ندارند.و اگر وجه دوّم صحيح باشد خدا خواسته با تربيت موسي در آغوش فرعون بفهماند كه فرعونها از تغيير تقدير خداوندي عاجزاند بلكه پسري را كه براي او همه را ميكشت بايد خودش در آغوش خودش تربيت كند.بهر حال چون موسي متولد شد مادرش با الهام خداوندي او را شير داد و در صندوقي گذاشته در آب رها كرد و با الهام خدائي ميدانست كه بوي باز خواهد گشت، غلامان فرعون صندوق را از آب گرفتند و چون باز كردند تازه مولودي در آن يافتند نظر فرعون آن بود روي قانون كلّي اين بچه نيز مشمول قتل شود كه وضع نشان ميدهد از بني اسرائيل است، ولي زن فرعون شيفتۀ تازه مولود شد «وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي» زن در اثر علاقۀ شديد از كشتن وي مانع شد و گفت: «قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لٰا تَقْتُلُوهُ عَسيٰ أَنْ يَنْفَعَنٰا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» بالاخره فرعون تسليم شد كه او را نكشد و براي خود نگه دارد، مسأله اوّل و فوري آن بود كه زن شيردهي باشد و او را شير دهد، تقدير خدا كار خود را كرد هر زنيكه آوردند موسي پستانش را نگرفت، «وَ حَرَّمْنٰا عَلَيْهِ الْمَرٰاضِعَ مِنْ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 306
قَبْلُ» حاضرين در اين كار فرو ماندند.خواهر موسي كه وارد آن مجمع شده و بتوصيۀ مادرش ناظر جريان بود گفت: مادري مي‌شناسم كه او را كفالت كند و شير بدهد، بگفتۀ او موسي را پيش مادرش آوردند آنگاه بفرعون بشارت دادند كه مسأله حل شد و پستان فلان زن را گرفت، (پس حقوقي و ماهيانه‌اي براي اين زن مقرر كنيد كه پسر پادشاه را شير ميدهد) فَرَدَدْنٰاهُ إِليٰ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهٰا وَ لٰا تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ لٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لٰا يَعْلَمُونَ قصص: 7- 3 ترجمۀ آزاد.قصّه روي ارادۀ خدا جريان داشت، دشمن فرعون و مايۀ اندوه فرعون در خانۀ فرعون تربيت ميشد «وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَليٰ أَمْرِهِ» موسي چون برشد و جواني رسيد خداوند بوي حكمت و درك و علم عنايت فرمود (تربيت شدۀ اشراف ضدّ اشرافيت را در سر پروراند و آنخانه و حكومت آنرا محكوم كرد) روزي وقت ظهر كه مردم نوعا در خانه‌ها مشغول استراحت بودند از قصر بيرون آمد و در شهر گردش ميكرد، اتفاقا دو نفر مصري و اسرائيلي مشغول مقاتله و نزاع بودند (گوئي قبطي را نظر آن بود كه سبطي را بكشد او نيز ميخواست از خود دفاع كند و لو بمرگ مصري تمام شود) لذا فرموده «فَوَجَدَ فِيهٰا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلٰانِ» بهر حال اسرائيلي موسي را بياري طلبيد موسي با يكمشت كار مصري را تمام كرد ولي از اينكه اين مداخله بمرگ مصري انجاميد ناراحت شد و گفت: اين منازعه كه ميكردند كار شيطان است، خدايا من خويش را بزحمت انداختم، مصريان از اين كار اغماض نخواهند كرد مرا فرجي پيش آور.ديگر بكاخ فرعون بر نگشت فرداي آنروز گوش بزنگ بود كه قتل قبطي چه عكس العملي ببار خواهد آورد، از قضا ديد، اسرائيلي ديروز با شخص ديگري گلاويز شده باز موسي
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 307
را بياري طلبيد، موسي گفت تو در ضلالت آشكاري كه با اين وضع و تسلط مصريان هر روز نغمه‌اي ساز ميكني اين بگفت و باز خواست از او دفاع كند، سبطي بخيال آنكه اين دفعه موسي قصد وي را دارد و ميخواهد كارش را تمام كند فرياد كشيد: «يٰا مُوسيٰ أَ تُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَمٰا قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ إِنْ تُرِيدُ إِلّٰا أَنْ تَكُونَ جَبّٰاراً فِي الْأَرْضِ … » در همين وقت بود كه مردي رسيد و گفت: موسي اشراف دربار فرعون رأي گيري ميكنند كه تو را بكشند هر چه زودتر خودت را نجات ده، موسي چاره‌اي جز فرار نداشت لذا پا بفرار گذاشت و از مصر خارج شد.فَخَرَجَ مِنْهٰا خٰائِفاً يَتَرَقَّبُ قٰالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِينَ قصص: 14- 21 ترجمۀ آزاد.

موسي و شعيب؛ ج 6، ص: 307

موساي جوان از مصر خارج شده راه «مدين» را در پيش گرفت و گفت: «عَسيٰ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَوٰاءَ السَّبِيلِ» چون بچاه مدين رسيد ديد گروهي بگوسفندان خويش آب ميدهند ولي دو نفر زن چند رأس گوسفند را از آب خوردن باز ميدارند، گفت چرا چنين ميكنيد دختران گفتند: ما پس از برگشتن چوپانها بگوسفندان آب ميدهيم، پدر ما پير مرد است نميتواند خودش گوسفندان را آب دهد، موسي بآن گوسفندان آب داد و در سايه‌اي استراحت كرد، پس از رفتن دختران يكي از آندو باز گشت و بموسي گفت: پدرم تو را ميخواهد تا مزد اين كار را كه كردي بدهد.موسي پيش شعيب عليه السّلام آمد و ماجراي خويش را باز گفت، شعيب پس از شنيدن سر گذشت او گفت: «لٰا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمِينَ» يكي از دختران گفت: پدر جان اين جوان را اجير كن كه هم نيرومند است و هم درستكار.شعيب گفت: ميخواهم يكي از دخترانم را بعقد نكاح تو در آورم كه هشت سال بمن اجير باشي و اگر ده سال
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 308
كاركردي باختيار تو است و من نميخواهم تو را بزحمت اندازم و كار زياد رجوع كنم خواهي ديد كه از نيكوكارانم «سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ مِنَ الصّٰالِحِينَ» موسي گفت: اين كار ميان من و تو باشد هر كدام از هشت سال يا ده سال را كار كردم بمن تحميل نخواهي كرد وَ اللّٰهُ عَليٰ مٰا نَقُولُ وَكِيلٌ قصص: 22- 28 ترجمۀ آزاد.

موساي رسول؛ ج 6، ص: 308

موسي چون مدت خدمتش را در نزد شعيب تمام كرد خواست بوطنش مصر باز گردد با خانواده‌اش از مدين براه افتاد چون بصحراي سينا رسيد ظاهرا راه را گم كرد و از سرما تا حدّي ناراحت بودند، موسي از دور آتشي ديد فَلَمّٰا قَضيٰ مُوسَي الْأَجَلَ وَ سٰارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جٰانِبِ الطُّورِ نٰاراً بخانواده‌اش گفت: اينجا باشيد من آتشي بنظرم آمد شايد در كنار آن جمعي باشند راه را از آنها بپرسم و يا مقداري آتش بياورم تا گرم شويد، موسي بسوي آتش براه افتاد چون بنزديك آتش رسيد ناگاه از ناحيۀ راست وادي از جانب درختي كه در آنجا بود ندائي بلند شد: أَنْ يٰا مُوسيٰ إِنِّي أَنَا اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِينَ. وَ أَنْ أَلْقِ عَصٰاكَ … اي موسي منم خدا، پرورش دهندۀ همۀ مخلوقات اي موسي عصايت را بيانداز. (سر تا پاي موسي را لرزشي فرا گرفت و با آرامشي از جانب خدا خويشتن را باز يافت و آرام گرديد) سپس در پيروي از همان ندا عصا را بزمين انداخت ديد عصا بصورت مار در آمد و همچون مار حركت ميكند، موسي از ديدن آن پا بفرار گذاشت و به پشت سرش نگاه نكرد. بار ديگر ندا بلند شد يٰا مُوسيٰ أَقْبِلْ وَ لٰا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ موسي بر گرد و نترس تو ايمني، چون باز گشت ندا چنين ادامه يافت: دستت را بگريبانت فرو بر چون بيرون آوري خواهي ديد سفيد و نوراني شده بي‌آنكه صدمه‌اي به بيند … عصا و يد بيضاء دو معجزه‌اند
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 309
با اين دو معجزه پيش فرعون و قومش برو و هدايتشان كن كه گروهي فاسق‌اند. گفت خدايا من يك نفر از آنها را كشته‌ام ميترسم مرا بكشند، برادرم هارون از من فصيحتر است او را با من بفرست كه تصديقم كند ميترسم تكذيبم نمايند، خطاب رسيد سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُمٰا سُلْطٰاناً فَلٰا يَصِلُونَ إِلَيْكُمٰا بِآيٰاتِنٰا … قصص: 29- 35.

موسي و فرعون؛ ج 6، ص: 309

موسي با برادرش هارون پيش فرعون آمده و رسالت خويش را بيان داشتند و گفتند: ما دو فرستادۀ پروردگار تو هستيم بني اسرائيل را بما واگذار و عذابشان نكن بر تو معجزه‌اي از خدايت آورده‌ايم سلام بر آنكه تابع راه هدايت است، خداوند فرموده هر كه ما را تكذيب كند و از حق روي گرداند عذاب خدا در كمين اوست.فرعون گفت: «فَمَنْ رَبُّكُمٰا يٰا مُوسيٰ؟» موسي پروردگار شما دو برادر كيست؟ گفت: رَبُّنَا الَّذِي أَعْطيٰ كُلَّ شَيْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَديٰ پروردگار ما آنست كه هر چيز را آفريده و براههاي ادامۀ زندگي هدايت فرموده است.فرعون گفت: «فَمٰا بٰالُ الْقُرُونِ الْأُوليٰ» حال مردمان گذشته (كه بخدا ايمان نياوردند) چيست؟موسي گفت: فِي كِتٰابٍ لٰا يَضِلُّ رَبِّي وَ لٰا يَنْسيٰ ماجراي آنها در كتابي موجود است خدايم نه يكي را جاي ديگري ميگيرد و نه فراموش ميكند همان خدائيكه زمين را براي زندگي آماده كرد و در آن راهها قرار داد و از آسمان آب بارانيد و اصناف مختلف نباتات را بوسيلۀ آن بوجود آورد، بخوريد و چهارپايانتان را بچرانيد و در آنها خردمندان را دلائلي است بر وجود و تربيت پروردگار، شما را از اين زمين آفريده‌ايم و در آن باز ميگردانيم و بار ديگر از آن بيرون مياوريم مِنْهٰا خَلَقْنٰاكُمْ وَ فِيهٰا نُعِيدُكُمْ وَ مِنْهٰا نُخْرِجُكُمْ تٰارَةً أُخْريٰ.فرعون كه نخوت سلطنت
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 310
وجودش را فرا گرفته بود در مقابل موسي و هارون تسليم نشد نبوّت آنها را تكذيب كرد و از پذيرش امتناع نمود و با كمال غرور گفت: أَ جِئْتَنٰا لِتُخْرِجَنٰا مِنْ أَرْضِنٰا بِسِحْرِكَ يٰا مُوسيٰ موسي آمده‌اي تا با جادوي خودت ما را از ديارمان بيرون كني؟!! ما هم سحري در مقابل سحر تو مياوريم روزي را معيّن كن كه بدون عذر در آنروز گرد آئيم و با جادوگران ما مبارزه كن تا جواب جادوي تو را بدهند. موسي فرمود: روز عيد و آنگاه كه مردم در وقت چاشت جمع گردند روز ملاقات ما باشد. «طه: 47- 59»

موسي و ساحران؛ ج 6، ص: 310

فرعون مأموراني باطراف فرستاد تا عدّۀ زيادي ساحر از هر طرف جمع كرده بپايتخت آوردند فرعون قول داد كه در صورت غلبه بموسي از مقرّبين درگاهش خواهند بود.موسي بساحران فرمود وَيْلَكُمْ لٰا تَفْتَرُوا عَلَي اللّٰهِ كَذِباً فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذٰابٍ وَ قَدْ خٰابَ مَنِ افْتَريٰ واي بر شما بخدا نسبت دروغ ندهيد و با اين آمادگي خود مرا مانند خودتان جادوگر قلمداد نكنيد من مأموري از جانب آفريدگارم، خدا شما را با عذابي در اين صورت خواهد كوبيد هر كه بخدا دروغ بندد زيانكار است … عده‌اي گفتند: اين دو برادر دو جادوگراند، ميخواهند شما را بوسيلۀ جادو از ديارتان برانند و طريقۀ شريفتان را از بين ببرند و شما را بخود برده كنند، حيلۀ خود را يكجا كنيد و در برابرشان صف آرائي نمائيد هر كه امروز پيروز گرديد نجات يافته است.ساحران گفتند: موسي تو اوّل سحر خودت را بكار مي‌بندي يا ما اوّل بكار بنديم؟ موسي گفت: نه شما اوّل بياندازيد، جادوگران سحر خويش را بكار بردند، مردم از سحر آنها چنان خيال كردند كه ريسمانها و عصاهائيكه بزمين انداخته‌اند بمارها مبدّل شده و حركت ميكنند و حتي خود موسي
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 311
نيز چنان خيال كرد فَإِذٰا حِبٰالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهٰا تَسْعيٰ.موسي با ديدن آنمنظره ترسيد (از اينكه مردم گمان كنند اينها واقعيّات است) خطاب رسيد: نترس تو پيروزي، عصايت را بيانداز آنچه بباطل كرده‌اند خواهد بلعيد كار اينان كار ساحر است و رستگاري از ساحر بدور.عصا در دم اژدها شد و همۀ آن ابزار را بكام خويش فرو برد جادوگران از ديدن آن دانستند كه موسي ساحر نيست و مبعوث از طرف خدا و كارش معجزه است لذا بموسي ايمان آوردند.فرعون در كارش فرو ماند و بتهديد و ارعاب دست زد و بساحران فرياد كشيد: آيا بي‌آنكه من اجازه دهم بموسي ايمان آورديد او استاد شما است كه تعليمتان داده، بدانيد كه دست و پاهاتان را بعكس ميبرم و در درختان خرما بدارتان مياويزم و خواهيد دانست كه عذاب كدام يك ما سخت‌تر است شاخ و شانه كشيدن فرعون مؤمنان را ارعاب نكرد و در جواب فرعون گفتند: لَنْ نُؤْثِرَكَ عَليٰ مٰا جٰاءَنٰا مِنَ الْبَيِّنٰاتِ وَ الَّذِي فَطَرَنٰا فَاقْضِ مٰا أَنْتَ قٰاضٍ … طه 60- 72.

بحران؛ ج 6، ص: 311

موسي پس از اين غلبه عملا داراي دار و دسته شد و جمعيّتي مخالف دولت فرعون در مصر بوجود آمد فرعون بر شدت خفقان افزود و پيروان موسي را مورد اذيّت و اهانت قرار داد فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِي الْمَدٰائِنِ حٰاشِرِينَ. إِنَّ هٰؤُلٰاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ. وَ إِنَّهُمْ لَنٰا لَغٰائِظُونَ. وَ إِنّٰا لَجَمِيعٌ حٰاذِرُونَ شعراء: 53- 56 فرعون مأموراني براي جمع لشگريان در شهرها فرستاد و بمردم پيغام داد كه موسي و پيروان او گروه اندكي هستند و دولت را خشمگين كرده‌اند ولي دولت بر اوضاع مسلط و مراقب كارها است.گروهي از درباريان بفرعون گفتند: اين فتنه را هر چه زودتر بخوابان
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 312
و نگذار موسي و قومش از حكومت تو و تقديس خدايانت دست برداشته و در مملكت افساد كنند. فرعون در جواب گفت: سَنُقَتِّلُ أَبْنٰاءَهُمْ وَ نَسْتَحْيِي نِسٰاءَهُمْ وَ إِنّٰا فَوْقَهُمْ قٰاهِرُونَ همچنان پسرانشان را سر بريده و زنانشان را زنده نگاه خواهم داشت ما برتريم، حكومت و قهر در دست ما است.موسي در جواب اين تهديد گفت: قوم من از خدا ياري جوئيد و خويشتن‌دار باشيد زمين و مملكت مال خدا است بهر كس از بندگان كه خواهد ميدهد و عاقبت مال پرهيزكاران است. گفتند: اي موسي پيش از آنكه تو آئي در اذيّت بوديم و اكنون كه تو آمده‌اي باز در اذيت و ناراحت هستيم. موسي گفت: اميد است كه خدا دشمنتان را هلاك كند و شما را جانشين گرداند و به بيند چطور كار ميكنيد (اعراف: 127- 129).در آن دوران بود كه معجزات موسي عليه السّلام از قبيل طوفان، ملخ و غيره به 9 واحد رسيد چنانكه در «تسع» گذشت.هر وقت يكي از آن بلاها و معجزه‌ها ظاهر ميشد در مقام عجز از موسي ميخواستند كه از خدا بخواهد تا بلا را از بين ببرد و در آنصورت ايمان خواهند آورد ولي پس از كشف بلا بقول خود عمل نميكردند جريان بدين منوال بود كه موسي مأمور شد بني اسرائيل را از مصر بيرون برد.

خروج؛ ج 6، ص: 312

از خدا دستور صريح رسيد كه بني اسرائيل را شبانگاه از مصر خارج كند، بدستور موسي مردم آمادۀ كوچ شدند و شبهنگام از مصر حركت كردند. فرعون از رفتن موسي و يارانش مطلع گرديد و در تعقيب آنها براه افتاد، بني اسرائيل بكنار درياي سرخ نزديك شده بودند كه لشكريان فرعون از دور ديده شدند، بني اسرائيل در مخمصۀ عجيبي قرار گرفتند از جلو امواج خروشان دريا و از عقب دشمن بي‌امان كه بسرعت نزديك ميشد فَلَمّٰا تَرٰاءَا الْجَمْعٰانِ قٰالَ أَصْحٰابُ مُوسيٰ إِنّٰا
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 313
لَمُدْرَكُونَ. قٰالَ كَلّٰا إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ چون دو گروه همديگر را ديدند ياران موسي گفتند: ما حتما گرفتار خواهيم شد اين دريا و اين دشمن.شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حائل كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها. (اي بسا كه زبانهاي ملامت بسوي موسي عليه السّلام گشوده شد). موسي گفت: نه خدايم با من و يار من و من با طرح نقشه خدائي بيرون شده‌ام در همين هنگام عصا كار خودش را براي چندمين بار كرد.فَأَوْحَيْنٰا إِليٰ مُوسيٰ أَنِ اضْرِبْ بِعَصٰاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكٰانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ بمحض رسيدن عصا بدريا، آبهاي دريا بشكافت و متحجّر گرديد و راهي باز شد و در دو طرف آن راه آبها مانند كوه بزرگي جامد و بي‌حركت ماندند خالق كاينات صفت ميعان و جريان را از آب برداشت همچنانكه سوزاندن را از آتش در قصّۀ ابراهيم عليه السّلام، بني اسرائيل بسرعت وارد آن راه شده و بطرف صحراي سينا رفتند در اين وقت فرعون با لشگريانش رسيدند و راه را باز ديده وارد شدند تا بني اسرائيل را تعقيب نمايند پس از ورود آنها آبهاي دريا بهم آمد فرعونيان شروع بدست و پا زدن نمودند. (شعراء: 61- 64).فرعون چون مرگ را معاينه ديد گفت: آمَنْتُ أَنَّهُ لٰا إِلٰهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرٰائِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ ولي خداوند توبۀ او را قبول نكرده و در جوابش (كه فرعون نشنيد) فرمود: اكنون ايمان مياوري حال آنكه پيشتر عصيان كردي و از مفسدان بودي، امروز فقط جسد تو را بيرون انداخته و در دسترس مردمان قرار خواهيم داد تا بآيندگان عبرتي باشي و بدانند عاقبت دشمنان حق و عاقبت جبّاران چنين است. (يونس: 90- 92)

در صحراي سينا؛ ج 6، ص: 313

وَ لَقَدْ بَوَّأْنٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ الطَّيِّبٰاتِ فَمَا اخْتَلَفُوا حَتّٰي جٰاءَهُمُ الْعِلْمُ …
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 314
يونس: 93.بني اسرائيل چون بصحراي سينا وارد شدند زندگي نويني آغاز كردند از اسارت فرعونيان رستند ولي روي جهالتي كه داشتند قدر آنهمه نعمت را ندانسته مرتبا خدا را عصيان كردند و موسي و هارون عليهما السلام را بزحمت انداختند، خداوند براي آنها منّ و سلوي نازل فرمود مدّتها از آندو ارتزاق كردند رجوع شود به «منّ» و «سلوي» با اين همه معجزات چون در آباديهاي سينا بگروهي بت پرست برخوردند گفتند: يٰا مُوسَي اجْعَلْ لَنٰا إِلٰهاً كَمٰا لَهُمْ آلِهَةٌ اعراف: 138.موسي براي ما نيز خداياني بساز.از لحاظ آب در مضيقه شدند بدستور خدا موسي عصا را بسنگ زد، دوازده چشمه از آن جاري گرديد بنا شد هر يك از دوازده گروه از چشمه‌اي آب گيرند. وَ إِذِ اسْتَسْقيٰ مُوسيٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصٰاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتٰا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنٰاسٍ مَشْرَبَهُمْ بقره: 60. از جملۀ وقايع صحراي سينا داستان گاو كشي است كه بني اسرائيل در مورد پيدا كردن قاتلي انجام دادند، آن ماجرا كاري بس مهمّ بود كه در «بقر» ذيل عنوان بقرۀ بني اسرائيل مشروحا گفته شده است.

سامري؛ ج 6، ص: 314

موسي عليه السّلام در سينا مأموريّت يافت كه مدتي دور از قوم خود در محلّي بمناجات خدا پرداخته و از خداوند قانوني براي ادارۀ بني اسرائيل دريافته بياورد يعني الواح تورات را.در آيه‌اي ميخوانيم كه مدّت خدا چهل روز بوده و در آيۀ ديگر سي روز ولي ده روز بر آن افزوده شد.وَ إِذْ وٰاعَدْنٰا مُوسيٰ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظٰالِمُونَ بقره: 51. اين آيه در چهل بودن صريح است. ولي آيۀ وَ وٰاعَدْنٰا مُوسيٰ ثَلٰاثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْنٰاهٰا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقٰاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً اعراف: 142 وعده ملاقات را سي روز ذكر ميكند كه ده روز ديگر بر آن افزوده شده.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 315
بنظرم وعده از اوّل چهل شب بوده ولي ذكر سي شب و افزودن ده شب براي امتحان بوده است يعني بني اسرائيل اوّل بدانند كه موسي پس از 30 روز مراجعت خواهد كرد و چون بنا شد ده روز ديگر بماند آيا در اين ده روز استقامت خواهند ورزيد يا نه و چون سي روز گذشت و موسي نيامد سامري فورا جريان گوساله را پيش آورد و با ياران خويش مردم را بعبادت آن خواند.بهر حال چون برگشتن موسي عليه السّلام بطول انجاميد سامري مقداري زيور آلات از مردم و مقداري از خويش جمع كرده و آنها را ذوب نموده بصورت گوساله‌اي در آورد و آن صداي گاو داشت (بنظر ميايد كه در جوف آن دستگاههائي گذاشته بود باد كه از عقب آن وارد ميشد در اصطكاك با آن دستگاه بصورت صداي گاو از دهانش خارج ميشد كه فرموده فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوٰارٌ طه: 88.) سامري چون از ساختن گوساله فارغ شد با عده‌اي از همدستان خويش مردم را بعبادت گوساله خواندند و گفتند: «هٰذٰا إِلٰهُكُمْ وَ إِلٰهُ مُوسيٰ» اين معبود شما و معبود موسي است، موسي معبود خويش را كه در اينجا است از ياد برد و در طلب آن بطور رفت.هارون كه جانشين موسي بود با اين امر بمخالفت برخاست و گفت: مردم پروردگار شما خداي رحمن است نه اين گوساله از من پيروي كنيد و از عبادت آن دست برداريد گفتند: تا برگشتن موسي بآن عبادت خواهيم كرد.خداوند در طور بموسي از ماجراي سامري خبر داد، موسي بعجله و اندوهناك و خشمگين بميان بني اسرائيل باز گشت و آنها را بباد ملامت گرفت و گفت: يٰا قَوْمِ أَ لَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً أَ فَطٰالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِي؟!
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 316
مردم تقصير را بگردن سامري انداخته و گفتند او اين كار را كرد.موسي آنگاه ببرادرش هارون پرخاش كرد: چرا گذاشتي اينكار كنند و سر هارون را گرفت و پيش خود كشيد. هارون گفت: پسر مادرم سر و ريش مرا مگير مردم مرا بيچاره كردند و خواستند بكشندم، ترسيدم بگوئي ميان بني اسرائيل نفاق افكندي و فرمانم را مراعات نكردي.موسي عليه السّلام آنگاه بسراغ سامري آمد: اين چه وضعي است پيش آوردي؟! سامري گفت: آنچه اين مردم ندانستند من دانستم مقداري از دين تو را اخذ كرده سپس رها كردم و نفس من اين چنين وادارم كرد رجوع شود به «اثر».موسي گفت: برو حق نداري با كسي افت و خيز و گفتگو و معاشرت كني و بايد تنها زندگي نمائي و اين معبوديكه بآن عبادت كردي ريز ريز كرده و بدست باد در دريا پراكنده خواهم كرد، (طه: 85- 97) عبادت كنندگان گوساله توبه كردند، فتنه فرو نشست.

نكاتي چند دربارۀ موسي؛ ج 6، ص: 316

قتل قبطي؛ ج 6، ص: 316

در گذشته خوانديم كه موسي عليه السّلام در دفاع از اسرائيل يكنفر مصري را كشت بايد ديد اين چه قتلي بوده است اگر قضيّه را از نظر اسلام پيجوئي كنيم بايد گفت: قتل قبطي اشكالي نداشت زيرا مصريان نسبت به بني- اسرائيل كافر حربي بودند، پسران آنها را سر بريده و دخترانشان زنده نگه داشته و بردۀ خويش بحساب مياوردند موسي عليه السّلام بفرعون گفت عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ شعراء: 22 يعني بني اسرائيل را برده گرفته‌اي و نيز بفرعون ميگفت فَأَرْسِلْ مَعَنٰا بَنِي- إِسْرٰائِيلَ وَ لٰا تُعَذِّبْهُمْ طه: 47.بني اسرائيل را با ما بفرست و عذابشان نكن» قبطيان راجع بموسي و هارون ميگفتند: أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنٰا وَ قَوْمُهُمٰا لَنٰا عٰابِدُونَ مؤمنون: 47 آيا بدو
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 317
بشر مثل خودمان ايمان بياوريم حال آنكه قوم اينها بردگان مااند. علي هذا شكي در كافر حربي بودن آنها نمي‌ماند.وانگهي آيه فَوَجَدَ فِيهٰا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلٰانِ قصص: 15 ظهورش آنست كه هر دو ميخواستند همديگر را بكشند، بنظرم قبطي ميخواسته اسرائيلي را بكشد او هم ميخواسته از خود دفاع كند هر چند بقتل مصري تمام شود، در اينصورت قتل مصري براي دفاع از اسرائيلي اشكال نداشته در صورتيكه دفاع بدون قتل مقدور نبود. اين دو وجه در صورتي است كه قتل را عمدي بگيريم. ولي قتل مصري غير عمدي بود و موسي نميدانست كه مشت كار قبطي را تمام خواهد كرد ظهور فَوَكَزَهُ مُوسيٰ فَقَضيٰ عَلَيْهِ قٰالَ هٰذٰا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ قصص: 15 در آنست كه موسي از اين اتّفاق دلخوش نبوده است لفظ «هذا» ظاهرا اشاره بمنازعۀ آندو نفر است يعني اين كاريكه ميكردند كار شيطاني است مرا نيز بزحمت انداخت و اينكه موسي پس از آنواقعه گفت: رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ قصص: 16 مرادش آن نيست كه خدايا من گناه كردم و مستحقّ عذاب شدم بلكه ظاهرا نظرش بوضع روز بود كه خدايا من خودم را بزحمت انداختم فرعون اين كار را ناديده نخواهد گرفت براي من چاره‌اي پيش آور.بنا بر اين «فَغَفَرَ لَهُ» همان بود كه بتوفيق خدا از مصر فرار كرد و نجات يافت، در جاي ديگر ميخوانيم كه خدا اين كار را بموسي منّت نهاده و ميفرمايد: وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّيْنٰاكَ مِنَ الْغَمِّ طه: 40 اگر قتل مصري گناه بود ميبايست بفرمايد: نفسي را كشتي و مستحق عقوبت شدي- و باز مي‌بينيم كه موسي در موقع مناجات ميگويد: آنها مرا دربارۀ قتل مصري گناهكار ميدانند نه اينكه بگويد: من گناهكار شده‌ام رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخٰافُ أَنْ يَقْتُلُونِ قصص: 33 در جاي ديگر گفته: وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 318
فَأَخٰافُ أَنْ يَقْتُلُونِ شعراء: 14 در هيچ يك از اين آيات مسئوليتي از جانب خدا بر موسي ذكر نشده است.

لَنْ تَرٰانِي؛ ج 6، ص: 318

آيا موسي در اثر اصرار آن هفتاد نفر كه با خود بكوه طور برده بود گفت: «رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ» يا خودش اين تقاضا را كرد؟ آيا موسي دو بار با خدا ميقات داشته و بطور رفته يا فقط يكبار؟ معني «رَبِّ أَرِنِي» چه بود آيا در صورت دوم از موسي بعيد نبود كه چنان تقاضائي از خدا بكند؟! در سورۀ اعراف از آيۀ 141 جريان ميقات چنين شروع ميشود: وَ وٰاعَدْنٰا مُوسيٰ ثَلٰاثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْنٰاهٰا بِعَشْرٍ … و در آيۀ ما بعد آمده وَ لَمّٰا جٰاءَ مُوسيٰ لِمِيقٰاتِنٰا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قٰالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قٰالَ لَنْ تَرٰانِي وَ لٰكِنِ انْظُرْ إِلَي الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكٰانَهُ فَسَوْفَ تَرٰانِي … ظهور آيه در تنهائي موسي است كه خودش اين تقاضا را از خدا كرده و گفته: «خدايا خودت را بمن بنمايان تا تو را به بينم» خدا فرموده تو هرگز مرا نتواني ديد ولي بكوه بنگر و در اثر تجلّي خدا كوه ريز ريز شد و موسي بيهوش افتاد و چون بيدار شد و بحال آمد گفت: سُبْحٰانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ.در آيات بعدي سخن از آمدن تورات است و آنگاه خدا جريان سامري را بموسي خبر ميدهد، موسي خشمگين بسوي قوم بر ميگردد و مردم را ملامت ميكند و بهارون پرخاش مي‌نمايد و الواح تورات را بكناري مياندازد و آنگاه ميگويد: وَ لَمّٰا سَكَتَ عَنْ مُوسَي الْغَضَبُ أَخَذَ الْأَلْوٰاحَ … پس از همۀ اين ماجري‌ها ميرسيم باين آيه وَ اخْتٰارَ مُوسيٰ قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِمِيقٰاتِنٰا فَلَمّٰا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قٰالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إِيّٰايَ أَ تُهْلِكُنٰا بِمٰا فَعَلَ السُّفَهٰاءُ مِنّٰا … از آيۀ اخير هم روشن ميشود كه موسي عليه السّلام بار ديگر با آن هفتاد نفر بطور رفته و آنها را لرزه گرفته است
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 319
مگر آنكه بگوئيم مراد از «ميقاتنا» در اين آيه همان ميقات اوّل است و بردن آن هفتاد نفر بعدا بطور مستقل ذكر شده است.علّت اينكه آنها را لرزه گرفته و مرده‌اند ظاهرا همان است كه بموسي عليه السّلام گفتند: خدا را آشكارا بما نشان بده وَ إِذْ قُلْتُمْ يٰا مُوسيٰ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّٰي نَرَي اللّٰهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصّٰاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ. ثُمَّ بَعَثْنٰاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ … بقره: 55، ايضا آيۀ فَقٰالُوا أَرِنَا اللّٰهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصّٰاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ … نساء 153.چون علّت رجفۀ آن هفتاد نفر در آيۀ وَ اخْتٰارَ مُوسيٰ … ذكر نشده بنظر ميايد كه گويندگان «أَرِنَا اللّٰهَ جَهْرَةً» همان هفتاد نفر بوده‌اند وانگهي در دو آيۀ اخير كه اخذ صاعقه بدنبال آن درخواست، آمده مسلّما براي همۀ بني اسرائيل نبوده است.بنظر ميايد چنانكه بعضي از بزرگان نيز احتمال داده‌اند حضور در ميقات فقط يكبار بوده براي نزول تورات و آنهم با حضور آن هفتاد نفر، آنوقت بايد ديد چرا در سئوال «أَرِنَا اللّٰهَ جَهْرَةً» آنها را صاعقه گرفته و مرده و سپس زنده شدند ولي در جواب «أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ» كه از جانب موسي بود فقط «لَنْ تَرٰانِي» و ريز ريز شدن كوه بوقوع پيوسته است.بنظر بعضي: موسي عليه السّلام اين درخواست را در اثر اصرار آن هفتاد نفر كرده است، ولي ظهور «أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ» مفيد آنست كه موسي اين درخواست را بالاستقلال براي خود كرده است و گرنه ميگفت: خدايا اينها چنين درخواست ميكنند.جاي گفتگو است كه پس از درخواست موسي كوه ريز ريز شده و موسي بيهوش افتاده است ولي آن هفتاد نفر پس از درخواست از شدت صاعقه مرده‌اند آيا اين دو واقعه در يك وقت و در يك ميقات اتفاق افتاده است يا در دو بار اللّه اعلم.در خاتمه بايد گفت: مقصود
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 320
بني اسرائيل از «أَرِنَا اللّٰهَ جَهْرَةً» ديدن خدا بصورت جسم و مادّه بود (نعوذ باللّه) ولي غرض موسي از «أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ» رؤيت قلبي بود چنانكه گفته‌اند و چون رؤيت قلبي را بصورت علم ضروري ميخواست كه خدا آني از نظرش دور نباشد لذا خدا در جوابش «لَنْ تَرٰانِي» گفت يعني وجود تو آن قدرت را ندارد.ناگفته نماند: در حالات حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله نقل شده چون توجّه بملكوت اعلي ميكرد طوري وضعش منقلب ميشد كه دست بپاي عايشه زده ميفرمود: «كلّميني يا حميراء» اي عايشه با من حرف بزن، گويا منظور موسي عليه السّلام آن بود كه در مقام توجّه بخدا هميشه در چنين حالي باشد، پيداست كه وجود بشر طاقت آنرا ندارد.

توبه و كشتار؛ ج 6، ص: 320

دربارۀ توبۀ بني اسرائيل از گوساله پرستي چنين ميخوانيم: وَ إِذْ قٰالَ مُوسيٰ لِقَوْمِهِ يٰا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخٰاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِليٰ بٰارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بٰارِئِكُمْ فَتٰابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِيمُ بقره: 54 «ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ» نشان ميدهد كه طرف خطاب فقط پرستش كنندگان گوساله‌اند نه همۀ بني اسرائيل «فَتُوبُوا إِليٰ بٰارِئِكُمْ» دلالت بر وجوب توبه و ندامت از عمل را دارد «فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ» كه با فاء آمده مبيّن آنست كه اين توبه در اوّل ندامت و پس از آن كشتن يكديگر است. و نيز معني‌اش آنست كه بعضي بعضي را بكشند مثل فَإِذٰا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَليٰ أَنْفُسِكُمْ نور: 61 يعني بعضي بر بعضي سلام كنيد و چون از نظر قرآن ملّت و جامعه بحكم يكتن است لذا «أَنْفُسِكُمْ» فرموده چنانكه گفته‌اند.عملي شدن آيه آن بود كه گوساله پرستان پس از ندامت بجان هم افتاده يكديگر را بكشند تا وقتيكه موسي عليه السّلام بفرمايد ديگر بس است. و يا عده‌اي از آنانكه عبادت نكرده بودند بجان عبادت كنندگان بيافتند و آنها را
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 321
بكشند تا آنگاه كه موسي بفرمايد كافي است صدق توبۀ شما معلوم شد.در تورات سفر خروج باب 32 نقل شده كه موسي گفت هر كس خواستار خداست پيش من آيد، بني لاوي پيش او جمع شدند، موسي گفت: خدا ميگويد: هر كس برادر، دوست و همسايۀ خود را بكشد بني لاوي موافق سخن موسي عمل كردند در آنروز قريب بسه هزار تن كشته شدند.دربارۀ آيۀ فوق فقط دو روايت در تفسير صافي و برهان نقل شده كه قابل اعتماد نيستند و متن هر دو مشوش است و در يكي از آندو عدد كشتگان ده هزار نقل شده و بعضي‌ها كه عدد آنها را هفتاد هزار كشته ذكر كرده‌اند معلوم است كه اغراق ميباشد.الميزان ظهور آيه را پذيرفته و المنار آنچه را كه از تورات نقل كرديم نقل نموده و قضيّه را حتمي دانسته است و احتمال داده مراد از: «فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ» انتحار باشد. بنظر بعضي مراد غصّه مرگ شدن و يا قتل شهوات نفساني است ولي ظهور آيه مخالف اين احتمالات است.

مال:؛ ج 6، ص: 321

مال: آنچه انسان مالك شود.در قاموس و اقرب گفته: «المال ما ملكته من كلّ شي‌ء» و نيز گفته‌اند مال در نزد اهل باديه چهارپايان است، «مال» مذكر و مؤنث هر دو آيد گويند «هو مال» و «هي مال».الْمٰالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا كهف: 46. مقابلۀ مال با بنون نشان ميدهد كه مراد از مال متاع دنيا است و آنگاه كه گوئيم: وَ آتُوهُمْ مِنْ مٰالِ اللّٰهِ الَّذِي آتٰاكُمْ نور: 33 نسبت حقيقي است كه متاع دنيا در اصل مال خداست.وَ أَمْدَدْنٰاكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ اسراء: 6. راغب گويد: مال را از آن مال گويند كه پيوسته مائل و زائل است (از اين گروه بآن گروه ميل ميكند) و از اين جهت عرض خوانده شده (كه عارضي است و دوام ندارد) و بر اين
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 322
است قول آنكه گفته «المال قحبة تكون يوما في بيت عطّار و يوما في بيت بيطار» . مال مانند زن زنا كاري است، روزي در خانۀ عطّار و روزي در خانۀ جرّاح است.رَبَّنٰا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَ مَلَأَهُ زِينَةً وَ أَمْوٰالًا يونس: 88 ظاهرا مراد از زينت اثاث البيت و ذكر اموال ذكر عام بعد از خاصّ است و اينكه بعضي زينت را خوش قيافه بودن گفته‌اند درست نيست.وَ لٰا تُؤْتُوا السُّفَهٰاءَ أَمْوٰالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللّٰهُ لَكُمْ قِيٰاماً وَ ارْزُقُوهُمْ فِيهٰا وَ اكْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفاً نساء 4 در اين آيه مراد از «أَمْوٰالَكُمُ» ظاهرا اموال سفهاء است ولي نسبت آن به ضمير «كم» از آنست كه سفه مثل مجنون محجور و ممنوع التصرّف است. بايد با مالش او را اداره كرد و طعام و پوشاك داد، در اينصورت مال، مال عقلا است، مال كساني است كه طريق كسب و خرج آنرا ميدانند. در الميزان گفته: مراد از اموال در حقيقت اموال سفهاء است بنوعي از عنايت باولياء سفهاء نسبت داده شده است.بعضي‌ها آنرا اموال ديگران دانسته و گفته‌اند: مراد از آيه آنستكه انسان مال خويش را بسفهاء و اطفال ندهد بلكه اگر واجب النفقه‌اند بآنها كسوت و طعام بدهد ولي ظاهرا مراد معناي اوّل است.

ماء:؛ ج 6، ص: 322

ماء: آب. وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً بقره: 22 راغب گفته: اصل آن موه است بدليل آنكه جمع آن امواه و مياه آمده و مصغّرش مويه است هاء آخر را حذف و واو را مبدّل به الف كرده‌اند. «ماء» 63 بار در قرآن كريم بكار رفته و اعتناء عجيبي بآن شده است از جمله فرموده: وَ جَعَلْنٰا مِنَ الْمٰاءِ كُلَّ شَيْ‌ءٍ حَيٍّ انبياء: 30 ميدانيم كه آب را در تشكيل موجودات زنده دخالت تامّي است كه بدون آن زندگي نه وجود داشت و نه بقا.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 323
قرآن در بسياري از آيات روئيدن نباتات را بآب باران نسبت داده و مرتبا گفته: وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَكُمْ ابراهيم، 32، اين از آنجهت است كه آب درياها شور و تلخ است و براي نباتات و آشاميدن قابل استفاده نيست ولي بوسيلۀ تبخير، آب خالص بصورت ابرها از سطح اقيانوسها بلند ميشود و بصورت باران و برف بخشكيها ميبارد و مورد استفادۀ حيوانات و نباتات قرار ميگيرد أَ فَرَأَيْتُمُ الْمٰاءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ، أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ واقعة: 68.وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنّٰاهُ فِي الْأَرْضِ وَ إِنّٰا عَليٰ ذَهٰابٍ بِهِ لَقٰادِرُونَ. فَأَنْشَأْنٰا لَكُمْ بِهِ جَنّٰاتٍ مِنْ نَخِيلٍ وَ أَعْنٰابٍ … مؤمنون: 18.اين آيه تذكّر ميدهد اوّلا آب بقدر احتياج مردم و حيوان و نبات از آسمان ميبارد و باريدن آن بدون تقدير و اندازه نيست. بلكه «مٰاءً بِقَدَرٍ» است، ذخيرۀ برفها در كوه‌ها در اثر برودت هوا و ذوب شدن تدريجي آنها و تشكيل جويبارها و رودخانه‌ها هم «بِقَدَرٍ» است نه سرسري.ثانيا «فَأَسْكَنّٰاهُ فِي الْأَرْضِ» بايد اين آب در روي زمين و در اعماق آن كه در دسترس بشر است ساكن باشد كه بشر بتواند با حفر چاهها و قنوات آنرا مهار كند و مورد استفاده قرار دهد اگر اعماق زمين خاك رس نبود و آب در آنها حبس نميشد آبها بتدريج چنان باعماق فرو ميرفت كه از دسترس انسان خارج ميشد «وَ إِنّٰا عَليٰ ذَهٰابٍ بِهِ لَقٰادِرُونَ» «سبحان من مهد الارض للحياة».وَ اللّٰهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مٰاءٍ نور، 45 مراد از «ماء» نطفه است مثل وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمٰاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً فرقان: 54، ايضا أَ لَمْ نَخْلُقْكُمْ مِنْ مٰاءٍ مَهِينٍ. فَجَعَلْنٰاهُ فِي قَرٰارٍ مَكِينٍ مرسلات: 20.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 324‌

ميد:؛ ج 6، ص: 324

ميد: اضطراب چيز بزرگ، مثل اضطراب زمين (راغب) طبرسي مطلق اضطراب گفته و گويد: «الميد: الميل يمينا و شمالا و هو الاضطراب» ولي بنا باستعمال قرآن مجيد كه آنرا پيوسته دربارۀ اضطراب زمين بكار برده قيد «عظيم» بهتر است. در مصباح گويد: ميدان را از آن ميدان گويند كه جوانب آن در موقع مسابقه ميلرزد.وَ أَلْقيٰ فِي الْأَرْضِ رَوٰاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ نحل: 15، ايضا انبياء: 31.لقمان: 10 يعني: خدا در زمين كوههاي راسخ و ثابت قرارداد مبادا كه شما را مضطرب كند و بلرزاند راجع بتفصيل اين سخن رجوع شود به «جبل» در نهج خطبۀ 189 دربارۀ دنيا فرموده: «الحيود الميود» يعني مائل و مضطرب است و در خطبۀ اوّل آمده «و وتّد بالصّخور ميدان أرضه» با سنگها اضطراب زمين را ميخكوب كرد.

مائده:؛ ج 6، ص: 324

مائده: طعام و طبقيكه در آن طعام هست. قٰالَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ اللّٰهُمَّ رَبَّنٰا أَنْزِلْ عَلَيْنٰا مٰائِدَةً مِنَ السَّمٰاءِ … مائده: 114. ايضا آيه 112. اين كلمه بيشتر از دو بار در قرآن مجيد نيامده است و راجع بآن در «عيسي» سخن گفته‌ايم.

مير:؛ ج 6، ص: 324

مير: ميرة بمعني طعام است «مار عياله: اتاهم بميرة» يعني براي آنها طعام آورد. هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَيْنٰا وَ نَمِيرُ أَهْلَنٰا وَ نَحْفَظُ أَخٰانٰا … يوسف: 65. اين سرمايۀ ماست كه بما برگشت و طعام مياوريم بخانوادۀ خويش و نگهداري كنيم از برادر خودمان. اين كلمه بيش از يكبار در قرآن مجيد نيامده است.

ميز:؛ ج 6، ص: 324

ميز: ميز و تمييزه بمعني فصل و جدا كردن است. راغب جدا كردن بين متشابهات گفته است مٰا كٰانَ اللّٰهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَليٰ مٰا أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّٰي يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ آل عمران: 179 خدا مؤمنان را در آنچه هستيد نخواهد گذاشت تا ناپاك را از پاك جدا كند.وَ امْتٰازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا الْمُجْرِمُونَ يس: 59. اي گناهكاران امروز از نيكوكاران جدا و منفصل شويد.
قاموس قرآن، ج‌6، ص: 325
تميز: جدا شدن و تميّز از غيظ تكّه تكّه شدن از خشم است تَكٰادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّمٰا أُلْقِيَ فِيهٰا فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُهٰا أَ لَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ ملك: 8 نزديك است جهنّم از خشم بتركد و تكّه تكّه شود هر وقت جمعي در آن افكنده شوند خازنان گويند آيا انذار كننده‌اي بشما نيامد؟! در «جهنّم» گفته‌ايم كه آن شعور و سخن گفتن و ديدن دارد، اين آيه نيز دليل شعور جهنّم است و بقولي در انتقام از گناهكاران بانسان خشمگين تشبيه شده است.

ميل:؛ ج 6، ص: 325

ميل: عدول از وسط بيك طرف.در جور و ستم بكار رود و نيز در مطلق ميل. وَ يُرِيدُ الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَوٰاتِ أَنْ تَمِيلُوا مَيْلًا عَظِيماً نساء: 27 آنانكه از شهوات پيروي ميكنند ميخواهند كه منحرف شويد انحرافي بزرگ وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً وٰاحِدَةً نساء: 102.كافران دوست دارند كه ايكاش از اسلحه و متاع خويش غفلت ميكرديد پس حمله ميكردند بشما همگي بيكبار. ميل در آيه بمعني حمله است كه آن انحراف و ميل از اردوگاه بسوي دشمن است.وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّسٰاءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلٰا تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوهٰا كَالْمُعَلَّقَةِ نساء: 129 هرگز نخواهيد توانست اينكه ميان زنان بعدالت رفتار كنيد (رجوع به «علق») هر چند بدان حريص باشيد پس از زنيكه دوست نداريد بآنكه دوست ميداريد بتمام عدول نكنيد كه در نتيجه وي را بلا تكليف گذاريد.و الحمد للّه اوّلا و آخرا هفتم ذو الحجة الحرام 1394 مطابق 30/ 9/ 1353.

درباره مركز تحقيقات رايانه‌اي قائميه اصفهان

بسم الله الرحمن الرحیم
جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ في سَبيلِ اللَّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (سوره توبه آیه 41)
با اموال و جانهاى خود، در راه خدا جهاد نماييد؛ اين براى شما بهتر است اگر بدانيد حضرت رضا (عليه السّلام): خدا رحم نماید بنده‌اى كه امر ما را زنده (و برپا) دارد ... علوم و دانشهاى ما را ياد گيرد و به مردم ياد دهد، زيرا مردم اگر سخنان نيكوى ما را (بى آنكه چيزى از آن كاسته و يا بر آن بيافزايند) بدانند هر آينه از ما پيروى (و طبق آن عمل) مى كنند
بنادر البحار-ترجمه و شرح خلاصه دو جلد بحار الانوار ص 159
بنیانگذار مجتمع فرهنگی مذهبی قائمیه اصفهان شهید آیت الله شمس آبادی (ره) یکی از علمای برجسته شهر اصفهان بودند که در دلدادگی به اهلبیت (علیهم السلام) بخصوص حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) و امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شهره بوده و لذا با نظر و درایت خود در سال 1340 هجری شمسی بنیانگذار مرکز و راهی شد که هیچ وقت چراغ آن خاموش نشد و هر روز قوی تر و بهتر راهش را ادامه می دهند.
مرکز تحقیقات قائمیه اصفهان از سال 1385 هجری شمسی تحت اشراف حضرت آیت الله حاج سید حسن امامی (قدس سره الشریف ) و با فعالیت خالصانه و شبانه روزی تیمی مرکب از فرهیختگان حوزه و دانشگاه، فعالیت خود را در زمینه های مختلف مذهبی، فرهنگی و علمی آغاز نموده است.
اهداف :دفاع از حریم شیعه و بسط فرهنگ و معارف ناب ثقلین (کتاب الله و اهل البیت علیهم السلام) تقویت انگیزه جوانان و عامه مردم نسبت به بررسی دقیق تر مسائل دینی، جایگزین کردن مطالب سودمند به جای بلوتوث های بی محتوا در تلفن های همراه و رایانه ها ایجاد بستر جامع مطالعاتی بر اساس معارف قرآن کریم و اهل بیت علیهم السّلام با انگیزه نشر معارف، سرویس دهی به محققین و طلاب، گسترش فرهنگ مطالعه و غنی کردن اوقات فراغت علاقمندان به نرم افزار های علوم اسلامی، در دسترس بودن منابع لازم جهت سهولت رفع ابهام و شبهات منتشره در جامعه عدالت اجتماعی: با استفاده از ابزار نو می توان بصورت تصاعدی در نشر و پخش آن همت گمارد و از طرفی عدالت اجتماعی در تزریق امکانات را در سطح کشور و باز از جهتی نشر فرهنگ اسلامی ایرانی را در سطح جهان سرعت بخشید.
از جمله فعالیتهای گسترده مرکز :
الف)چاپ و نشر ده ها عنوان کتاب، جزوه و ماهنامه همراه با برگزاری مسابقه کتابخوانی
ب)تولید صدها نرم افزار تحقیقاتی و کتابخانه ای قابل اجرا در رایانه و گوشی تلفن سهمراه
ج)تولید نمایشگاه های سه بعدی، پانوراما ، انیمیشن ، بازيهاي رايانه اي و ... اماکن مذهبی، گردشگری و...
د)ایجاد سایت اینترنتی قائمیه www.ghaemiyeh.com جهت دانلود رايگان نرم افزار هاي تلفن همراه و چندین سایت مذهبی دیگر
ه)تولید محصولات نمایشی، سخنرانی و ... جهت نمایش در شبکه های ماهواره ای
و)راه اندازی و پشتیبانی علمی سامانه پاسخ گویی به سوالات شرعی، اخلاقی و اعتقادی (خط 2350524)
ز)طراحی سيستم هاي حسابداري ، رسانه ساز ، موبايل ساز ، سامانه خودکار و دستی بلوتوث، وب کیوسک ، SMS و...
ح)همکاری افتخاری با دهها مرکز حقیقی و حقوقی از جمله بیوت آیات عظام، حوزه های علمیه، دانشگاهها، اماکن مذهبی مانند مسجد جمکران و ...
ط)برگزاری همایش ها، و اجرای طرح مهد، ویژه کودکان و نوجوانان شرکت کننده در جلسه
ی)برگزاری دوره های آموزشی ویژه عموم و دوره های تربیت مربی (حضوری و مجازی) در طول سال
دفتر مرکزی: اصفهان/خ مسجد سید/ حد فاصل خیابان پنج رمضان و چهارراه وفائی / مجتمع فرهنگي مذهبي قائميه اصفهان
تاریخ تأسیس: 1385 شماره ثبت : 2373 شناسه ملی : 10860152026
وب سایت: www.ghaemiyeh.com ایمیل: Info@ghaemiyeh.com فروشگاه اینترنتی: www.eslamshop.com
تلفن 25-2357023- (0311) فکس 2357022 (0311) دفتر تهران 88318722 (021) بازرگانی و فروش 09132000109 امور کاربران 2333045(0311)
نکته قابل توجه اینکه بودجه این مرکز؛ مردمی ، غیر دولتی و غیر انتفاعی با همت عده ای خیر اندیش اداره و تامین گردیده و لی جوابگوی حجم رو به رشد و وسیع فعالیت مذهبی و علمی حاضر و طرح های توسعه ای فرهنگی نیست، از اینرو این مرکز به فضل و کرم صاحب اصلی این خانه (قائمیه) امید داشته و امیدواریم حضرت بقیه الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف توفیق روزافزونی را شامل همگان بنماید تا در صورت امکان در این امر مهم ما را یاری نمایندانشاالله.
شماره حساب 621060953 ، شماره کارت :6273-5331-3045-1973و شماره حساب شبا : IR90-0180-0000-0000-0621-0609-53به نام مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان نزد بانک تجارت شعبه اصفهان – خيابان مسجد سید
ارزش کار فکری و عقیدتی
الاحتجاج - به سندش، از امام حسین علیه السلام -: هر کس عهده دار یتیمی از ما شود که محنتِ غیبت ما، او را از ما جدا کرده است و از علوم ما که به دستش رسیده، به او سهمی دهد تا ارشاد و هدایتش کند، خداوند به او می‌فرماید: «ای بنده بزرگوار شریک کننده برادرش! من در کَرَم کردن، از تو سزاوارترم. فرشتگان من! برای او در بهشت، به عدد هر حرفی که یاد داده است، هزار هزار، کاخ قرار دهید و از دیگر نعمت‌ها، آنچه را که لایق اوست، به آنها ضمیمه کنید».
التفسیر المنسوب إلی الإمام العسکری علیه السلام: امام حسین علیه السلام به مردی فرمود: «کدام یک را دوست‌تر می‌داری: مردی اراده کشتن بینوایی ضعیف را دارد و تو او را از دستش می‌رَهانی، یا مردی ناصبی اراده گمراه کردن مؤمنی بینوا و ضعیف از پیروان ما را دارد، امّا تو دریچه‌ای [از علم] را بر او می‌گشایی که آن بینوا، خود را بِدان، نگاه می‌دارد و با حجّت‌های خدای متعال، خصم خویش را ساکت می‌سازد و او را می‌شکند؟».
[سپس] فرمود: «حتماً رهاندن این مؤمن بینوا از دست آن ناصبی. بی‌گمان، خدای متعال می‌فرماید: «و هر که او را زنده کند، گویی همه مردم را زنده کرده است»؛ یعنی هر که او را زنده کند و از کفر به ایمان، ارشاد کند، گویی همه مردم را زنده کرده است، پیش از آن که آنان را با شمشیرهای تیز بکشد».
مسند زید: امام حسین علیه السلام فرمود: «هر کس انسانی را از گمراهی به معرفت حق، فرا بخواند و او اجابت کند، اجری مانند آزاد کردن بنده دارد».