قاموس قرآن جلد 3

مشخصات كتاب

سرشناسه: قرشي بنابي، علي‌اكبر، ۱۳۰۷ -
عنوان و نام پديدآور: قاموس قرآن/ تاليف علي‌اكبر قرشي.
مشخصات نشر: تهران: دارالكتب‌الاسلاميه، [۱۳] -
مشخصات ظاهري: ۷ ج. در سه مجلد.
شابك: دوره: 964-440-070-4؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج. ۱)؛ ۳۰۰ ريال (ج. ۱، چاپ؟)؛ ۳۵۰ ريال (ج. ۲، چاپ؟)؛ ۱۰۰۰۰ريال (ج. ۱، چاپ چهارم)؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج. ۲)؛ ۱۰۰۰۰ ريال (ج. ۲، چاپ چهارم)؛ ۹۰۰ ريال (ج. ۳، چاپ چهارم)؛ ۹۰۰ ريال (ج. ۴، چاپ چهارم)؛ ۸۰۰ ريال (ج. ۵)؛ ۸۰۰ ريال (ج. ۷)؛ ج. ۵ - ۷، چاپ شانزدهم‌964-440-069-0:
يادداشت: ج. ۱-۴ (چاپ چهارم: ۱۳۶۴).
يادداشت: ج. ۱ و ۲ (چاپ؟: ۱۳۵۲).
يادداشت: ج.۱-۴ (چاپ دوازدهم: ۱۳۸۷).
يادداشت: ج. ۱-۴ (چاپ نهم: ۱۳۸۱).
يادداشت: ج.۵ - ۷ (چاپ؟: [۱۳]).
يادداشت: ج.۵ - ۷ (چاپ دوازدهم: ۱۳۷۶).
يادداشت: ج. ۵ - ۷ (چاپ چهاردهم: ۱۳۸۴).
يادداشت: ج. ۵ - ۷ (چاپ شانزدهم: ۱۳۸۶).
يادداشت: كتابنامه.
مندرجات: ج. ۱. الف - ث.- ج. ۲. ج - د.- ج. ۳ - ۴. ذ - عسي.- ج. ۵ - ۷. عشر - ي.
موضوع: قرآن -- دايره‌المعارف‌ها
موضوع: قرآن -- واژه‌نامه‌ها
رده بندي كنگره: BP۶۶/۹/ق‌۴ق‌۲ ۱۳۰۰ي
رده بندي ديويي: ۲۹۷
شماره كتابشناسي ملي: م‌۶۸-۵۳۲

اشاره

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ*

ذ؛ ج 3، ص: 1

ذال:؛ ج 3، ص: 1

ذال: نهمين حرف از حروف الفباي عربي و يازدهمين حرف الفباي فارسي است و جزء كلمه واقع ميشود، بتنهائي معنائي ندارد و در حساب ابجد بجاي هفتصد است.

ذا؛ ج 3، ص: 1

اسم اشاره است و با آن بمفرد مذكر نزديك اشاره ميشود و چون هاء تنبيه بر آن داخل شود گويند: هذا. مثل «هٰذٰا يَوْمُ لٰا يَنْطِقُونَ» مرسلات: 35 «هٰذٰا يَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْنٰاكُمْ وَ الْأَوَّلِينَ» مرسلات: 38، تثنيۀ آن در حال رفع ذان و در نصب و جرّ ذين است.ذا گاهي بمعني الّذي ميايد و آن در صورتي است كه بعد از ما و من استفهام باشد مثل «مٰا ذٰا قٰالَ آنِفاً» محمد: 16 يعني «ما الذي قال آنفا» و مثل «من ذا بالدار» يعني كيست آنكه در خانه است و گاهي «ماذا» مجموعا بمعني استفهام ميايد در آياتي نظير «يَسْئَلُونَكَ مٰا ذٰا يُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ» بقره: 219 «يَسْئَلُونَكَ مٰا ذٰا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبٰاتُ» مائده: 4 «وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ قٰالُوا أَسٰاطِيرُ الْأَوَّلِينَ» نحل: 24.احتمال دارد كه «ما» موصول و «ذا» صلۀ آن باشد بمعني «يسئلونك أي الذي ينفقون» و احتمال دارد كه «ما ذا» مجموعا اسم باشد بمعني ايّ شيي‌ء، چنانكه طبرسي در ذيل آيۀ 4 مائده گفته است.در آياتيكه ذا ميان من و الذي واقع شده نحو «مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلّٰا بِإِذْنِهِ … » بقره: 255 «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً» حديد: 11 ظاهرا «ذا» در معناي اولي خود است طبرسي در ذيل آيۀ دوم از فرّاء نقل كرده: ذا صلۀ من است و گفته‌اند معني جمله آن است «من هذا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 2
الذي يقرض الله» و ذا مبتدا و الّذي خبر آن و هر دو خبر «من» است.و خلاصه تقدير آن: من هو الّذي يا من هذا الّذي است.ذاك: اسم اشاره است و با آن بمتوسط در دوري اشاره ميشود و كاف آن براي خطاب است (اقرب).

ذلك:؛ ج 3، ص: 2

ذلك: اسم اشاره براي بعيد است لام آن براي افادۀ دوري و كاف آن براي خطاب است (اقرب) و خطاب نسبت بكسي است كه كلام بر او القا ميشود. طبرسي فرموده: لام آن براي تأكيد است شايد مراد تأكيد دوري است. نحو «ذٰلِكَ جَزٰاؤُهُمْ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِآيٰاتِنٰا» اسراء: 97.گاهي با آن بشي‌ء حاضر اشاره ميشود و مراد از آن نشان دادن علوّ رتبۀ آن شئي است مثل «ذٰلِكَ الْكِتٰابُ لٰا رَيْبَ فِيهِ هُديً لِلْمُتَّقِينَ» بقره: 1 مراد از كتاب قرآن است و بجهة بلندي مقام آن با ذلك اشاره شده. اين وجه بهتر از وجوه عديده‌اي است كه در بارۀ «ذلك» در اين آيه گفته‌اند. و نيز با اين كلمه بمطلب گذشته در كلام، كه چندان هم دور نيست اشاره ميشود مثل «لٰا فٰارِضٌ وَ لٰا بِكْرٌ عَوٰانٌ بَيْنَ ذٰلِكَ» بقره: 68.

ذلكم:؛ ج 3، ص: 2

ذلكم: همان ذلك است كه چون طرف خطاب جماعت باشد بجاي كاف «كم» آيد مثل «ذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمْ خٰالِقُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ» غافر: 62 «ذٰلِكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ» غافر: 75.

ذئب:؛ ج 3، ص: 2

ذئب: گرگ. «وَ أَخٰافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ» يوسف: 13 اين لفظ سه بار در كلام اللّه مجيد آمده است: سورۀ يوسف: آيات 13، 14، 17.

ذأم:؛ ج 3، ص: 2

ذأم: «قٰالَ اخْرُجْ مِنْهٰا مَذْؤُماً مَدْحُوراً» اعراف: 18 طبرسي فرموده: ذأم و ذيم بمعني عيب شديد است ولي راغب آنرا مذمّت گفته است يعني: فرمود از آن خارج شو در حاليكه مذموم و مطرود هستي. اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

ذباب:؛ ج 3، ص: 2

ذباب: مگس. به پشه و زنبور عسل و بمطلق زنبور نيز اطلاق ميشود (اقرب).
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 3
«يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبٰاباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبٰابُ شَيْئاً لٰا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّٰالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ» حج: 73.آيه خطاب بعموم مردم و نظر بمشركين است، و بتها، قدرت آفريدن حتي يك مگس را كه از نظر مردم اضعف موجودات است ندارند و اگر مگس روي آنها به نشيند و چيزي از آنها بخورد قدرت باز گرفتن آنرا ندارند.الميزان گويد: مقتضاي مقام آنست كه مراد از طالب بتها و از مطلوب مگس باشد يعني بتان ميخواهند مگس بيافرينند و گرفتۀ مگس را از آن باز گيرند و مگس مطلوب است كه آفريده و باز گرفته شود.ذباب فقط دو بار در قرآن مجيد آمده است كه نقل شد.

ذبح:؛ ج 3، ص: 3

ذبح: سر بريدن. راغب ميگويد: اصل ذبح پاره كردن گلوي حيوانات است و بمعني مذبوح نيز آمده است.ناگفته نماند اگر اصل آن دربارۀ حيوانات باشد در غير آن بطور مجاز و تشبيه بكار رفته است. «إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً» بقره: 67 «وَ فَدَيْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ» صافات: 107 مراد از ذبح مذبوح و قرباني است و توضيح اين آيه در «ابراهيم» فصل قرباني گذشت. «وَ مٰا ذُبِحَ عَلَي النُّصُبِ … » مائده: 3 توضيح آن در «نصب» انشاء اللّه خواهد آمد. «يُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِسٰاءَكُمْ» بقره: 49 يعني پسران شما را بطور مدام سر مي‌بريدند و زنانتان را زنده ميگذاشتند، راغب مي‌گويد مراد از تذبيح تكثير است يعني يكي را پس از ديگري ذبح ميكردند.اين سخن حقّ است زيرا تكثير يكي از معاني باب تفعيل است در اقرب الموارد آمده «ذبّح القوم: بالغ في ذبحهم».

ذبذب؛ ج 3، ص: 3

تذبذب بمعني حركت است در مجمع فرموده: «ذبذبته فتذبذب» يعني او را حركت دادم و حركت
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 4
كرد، و آن مانند حركت دادن شيي‌ء آويزان است خدا فرموده: «مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذٰلِكَ لٰا إِليٰ هٰؤُلٰاءِ وَ لٰا إِليٰ هٰؤُلٰاءِ» نساء: 143 آيه در وصف منافقين است كه نه از مؤمنان بودند و نه از كفّار بلكه هم باين سو و هم بآن سو ميرفتند يعني ميان كفر و ايمان مردّداند نه حقيقة بسوي مؤمنان و از آنهااند و نه واقعا بسوي كفّار و در رديف آنها هستند.بنظر ميايد مراد تذبذب ظاهري و با هر دو كنار آمدن است نه تذبذب قلبي و شايد مراد تحيّر قلبي آنهاست كه نه واقعا ايمان مياورند و نه از روي جهل كافر حقيقي‌اند. اين كلمه فقط يكبار در كلام اللّه مجيد آمده است.

ذخر:؛ ج 3، ص: 4

ذخر: ذخيره كردن. «وَ أُنَبِّئُكُمْ بِمٰا تَأْكُلُونَ وَ مٰا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ … » آل عمران: 49 يعني بشما از آنچه ميخوريد و آنچه در خانه‌ها ذخيره ميكنيد خبر ميدهم.اصل ادّخار اذتخار است از باب افتعال تاء به ذال قلب شده و ادغام گرديده است و با ذال و دال تلفظ ميشود. اين كلمه تنها يكبار در قرآن بكار رفته است.

ذرء؛ ج 3، ص: 4

آفريدن. «وَ هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ» مؤمنون: 79 يعني اوست كه شما را در زمين آفريد و بسوي او جمع ميشوند.طبرسي در ذيل آيۀ 136 سورۀ انعام ميگويد: ذرء آفريدن بر وجه اختراع است و اصل آن بمعني ظهور است.به نمك سفيد براي نمايان بودن سفيديش گويند: ملح ذراني و ذراني و چون ريش كسي سفيد شود گويند: ذرئت لحيته.راغب ميگويد: ذرء آنست كه خدا آفريدۀ خود را آشكار كند «ذرء اللّه الخلق» يعني اشخاص را آشكار فرمود. قاموس آنرا خلقت و تكثير و غيره گفته، سخن صحاح نيز نظير آن است.خلاصه آنكه اصل ذرء ظهور و اظهار است و در آفريدن بكار ميرود، در كشّاف ذيل آيۀ 11 شوري ميگويد:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 5
ذرّ، ذر و، ذرء نظيرهم‌اند در اينجا دو آيه را بررسي ميكنيم: 1- وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لٰا يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لٰا يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لٰا يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ الْغٰافِلُونَ» اعراف: 179.لام در «لِجَهَنَّمَ» براي اختصاص است و ظهور آيه در آنست كه عدّه‌اي از جنّ و انسان براي جهنّم آفريده شده‌اند. جاي سؤال است كه گفته شود: خدا چرا آنها را براي جهنّم آفريده است؟!! ذيل آيه جواب صدر آن است يعني چون آنها قلب فهيم و ديدۀ حق بين و گوش حق شنو ندارند لذا در اثر غفلت و عدم توجّه خود بالاخره محكوم به آتش ميشوند. علّت جهنّمي بودن آنها عدم بكار بردن دل و گوش و چشم در دانستن حقايق است و اين مطلب در صورت «براي جهنّم آفريده ايم» نقل شده است. ممكن است بگوئيم لام در «لِجَهَنَّمَ» براي غايت و عاقبت است مثل لام در آيۀ «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً» قصص: 8 چنانكه طبرسي فرموده است: بسياري از جن و انس را آفريديم و عاقبت جهنّمي خواهند شد. اين مطلب نظير همان است كه در بالا گفته شد.گفتۀ الميزان نظير مطلب فوق است و در بيان آن دو مثال از نجّار و زارع آورده كه روشن كنندۀ مراد است.2- «فٰاطِرُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً وَ مِنَ الْأَنْعٰامِ أَزْوٰاجاً يَذْرَؤُكُمْ فِيهِ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» شوري: 11. ضمير «فِيهِ» بجعل كه از «جَعَلَ لَكُمْ» استفاده ميشود عايد است. يعني خدا آفرينندۀ آسمانها و زمين است براي شما از خودتان جفتها قرار داده و نيز از چهار پايان جفتها آفريده شما را در آن نر و ماده قرار دادن ميافريند، او را همتائي نيست شنوا و بينا است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 6
كشاف و الميزان «يَذْرَؤُكُمْ» را تكثير گفته‌اند يعني شما را در آن جعل و بوسيلۀ نسل، زياد ميكنند. طبرسي اين معني را از زجّاج و فرّاء نقل ميكند.از قاموس نقل شد كه تكثير يكي از از معاني ذرء است.

ذرّيّة:؛ ج 3، ص: 6

ذرّيّة: فرزند. نسل. در مجمع ذيل آيۀ 124 بقره ميگويد: ذرّيّه و نسل و ولد نظير هم‌اند و در اصل آن چهار مذهب است ذرء، ذرّ، ذرو، ذري.در اقرب الموارد ميگويد: ذرّيّه كه بضم و فتح و كسر ذال خوانده ميشود بمعني نسل است و اصل آن ذرّيئه بوده همزه را بياء قلب و در هم ادغام كرده‌اند جمع آن ذرّيّات و ذراري است. «وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ» غافر: 8.در صحاح ميگويد: ذرء بمعني آفريدن است و بنسل جن و انس از همين جهت ذريّه گفته‌اند. قاموس نيز آنرا نسل گفته اعم از نسل انس يا جن. بعقيدۀ راغب ذريّه در واحد و جمع بكار ميرود و اصل آن جمع است. در اينصورت بايد گفت: ذرّيّات و ذراري جمع بجمع‌اند. ولي از اقرب نقل شد كه ذريّه مفرد است. «رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً» آل عمران: 38 پروردگارا از جانب خودت براي من نسل و فرزند پاكي عطا فرما. «وَ لَهُ ذُرِّيَّةٌ ضُعَفٰاءُ» بقره: 266 از ذرّيه در اينجا جنس اراده شده لذا وصفش جمع آمده است همچنين در آيۀ «فَمٰا آمَنَ لِمُوسيٰ إِلّٰا ذُرِّيَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَليٰ خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِمْ … » يونس: 83 و در آيات ديگر نيز چنين است [.] در اينجا لازم است چند آيه را بررسي كنيم: 1- «وَ تِلْكَ حُجَّتُنٰا آتَيْنٰاهٰا إِبْرٰاهِيمَ عَليٰ قَوْمِهِ … وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنٰا وَ نُوحاً هَدَيْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسيٰ وَ هٰارُونَ … وَ زَكَرِيّٰا وَ يَحْييٰ وَ عِيسيٰ وَ إِلْيٰاسَ كُلٌّ مِنَ الصّٰالِحِينَ» انعام: 83- 85.ضمير «ذُرِّيَّتِهِ» در ظاهر به ابراهيم عايد است زيرا جملۀ «وَ نُوحاً هَدَيْنٰا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 7
مِنْ قَبْلُ» معترضه ميباشد و اگر كسي اصرار كند كه بنوح عايد است باز بآنچه خواهيم گفت ضرري ندارد.در اين آيات عيسي فرزند ابراهيم خوانده شده با آنكه پدر نداشت و از جانب مادر بابراهيم متصل است نتيجه آنكه فرزند دختر ذريۀ شخص است و فرزندان حضرت زهرا عليهم السلام فرزندان رسول خدا صلي اللّه عليه و آله اند.بني اميّه و بني عباس از اينكه به حسنين و ساير ائمه عليهم السلام ابن رسول اللّه گفته شود ناراحت بودند و اصرار داشتند چنين خطابي بآنان عليهم السلام نشود بلكه ابن علي گفته شود.نقل است كه حجاج بن يوسف لعنه اللّه يحيي بن معمر را خواست گفت شنيده‌ام ميگويي حسن و حسين از ذرّيۀ پيغمبراند و اين مطلب را در قرآن پيدا ميكني من كتاب خدا را از اوّل تا آخر خواندم همچو چيزي نيافتم؟! يحيي گفت: آيا سورۀ انعام را نميخواني؟ «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ» تا رسيد به «وَ يَحْييٰ وَ عِيسيٰ» گفت آيا عيسي از فرزندان ابراهيم نيست با آنكه پدر نداشت؟ حجّاج گفت: راست گفتي. (تفسير عياشي ذيل آيۀ فوق).معاويه روزي بغلام خودش ذكوان گفت: اگر بحسن و حسين نامه نوشتي ابن رسول اللّه ننويس زيرا آنها پسران علي هستند. ذكوان اظهار اطاعت كرد. روزي معاويه باو دستور داد نام فرزندان او را نوشته و پيش وي بياورد، ذكوان نامهاي پسران و دختران و پسر زادگان معاويه را نوشت و حاضر كرد ولي از نواده‌هاي دختري او نامي نبرد. معاويه گفت: چرا عده‌اي از فرزندان مرا ننوشته‌اي؟ذكوان گفت: مگر غير از اينها فرزند ديگري داري؟ گفت مگر دختر زادگانم فرزندان من نيستند؟ ذكوان فرصت را مغتنم شمرده گفت: چگونه پسران دختر پيغمبر پسران او نيستند ولي فرزندان دختر تو فرزند تواند؟ معاويه در پاسخ وا ماند و گفت: در جاي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 8
ديگر اظهار نكن (كشف الغّمه ص 164).از اين دو مطلب روشن ميشود كه بني اميّه از اين جريان بسيار ناراحت بوده‌اند.حسن بن شعبه رحمه اللّه در تحف العقول ضمن گفتگوي حضرت موسي بن جعفر عليه السلام با هارون عبّاسي نقل ميكند كه هارون بانحضرت گفت: چرا بعلي نسبت داده نميشويد با آنكه پدر شماست و برسول خدا نسبت داده مي‌شويد با آنكه جد شماست؟ حضرت فرمود: خدا عيسي بن مريم را بخليل خود ابراهيم نسبت داده بوسيلۀ مادرش مريم كه بشري باو دست نزد و آنگاه آيات فوق را قرائت فرمودند … » نگارنده اين مطلب را بطور مشروح در كتاب شخصيت حضرت مجتبي عليه السلام ص 156- 162 نوشته‌ام طالبين بآنجا رجوع كنند و علامۀ اميني رحمه اللّه در الغدير ج 7 ص 121- 129 ط 2 آنرا بطور مفصل عنوان نموده است.2- «فَسَجَدُوا إِلّٰا إِبْلِيسَ كٰانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيٰاءَ مِنْ دُونِي وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ … » كهف: 50 از اين آيه روشن ميشود كه ابليس هم نسل و فرزندان دارد ولي كيفيت اين زاد و ولد براي ما مجهول است.3- «وَ لَقَدْ نٰادٰانٰا نُوحٌ فَلَنِعْمَ الْمُجِيبُونَ وَ نَجَّيْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ وَ جَعَلْنٰا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْبٰاقِينَ … ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ» صافّات: 75- 82 در اين آيه ذرّيّه باصحاب نوح نيز شامل است زيرا در سورۀ شعراء آمده «فَأَنْجَيْنٰاهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ثُمَّ أَغْرَقْنٰا بَعْدُ الْبٰاقِينَ»: 120- 119 تفصيل اين مطلب در «اهل» گذشت.4- «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَليٰ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قٰالُوا بَليٰ شَهِدْنٰا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيٰامَةِ إِنّٰا كُنّٰا عَنْ هٰذٰا غٰافِلِينَ أَوْ تَقُولُوا إِنَّمٰا أَشْرَكَ آبٰاؤُنٰا مِنْ قَبْلُ وَ كُنّٰا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنٰا بِمٰا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ» اعراف: 172- 173.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 9
ظاهر آنست كه «ذُرِّيَّتَهُمْ» مفعول «أَخَذَ» است. يعني ياد كن زماني را كه پروردگارت نسل آدميان را از بني آدم يعني از پشت آنها گرفت و آنها را بر خودشان نشان داد و گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند بلي گواهي داديم اين عمل براي آن بود كه روز قيامت نگويند ما از اين غافل بوديم و يا بگويند پدران ما مشرك بودند و ما نسل آنها بوديم و به پيروي از آنها مشرك شديم چرا ما را بكار آنها هلاك ميگرداني؟فكر ميكنم مراد از اين دو آيه آنست كه خداوند بشر را از حين گرفته شدن از صلب پدر طوري آفريده كه توحيد را فطري او كرده است و آن گواه بودن شخص بر خويش و اقرار ذاتي بر توحيد است و اشهاد و أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ و گواهي آنها همه بر سبيل فطرت و تكوين است نه ظاهري و عادي.و ظرف اشهاد اين دنياست از وقت جدا شدن از صلب پدر تا وقت مردن.و در نتيجه شخص روز قيامت نميتواند بگويد من توحيد را درك نكردم و نميتواند بگويد، در شرك از پدران پيروي نمودم. زيرا فطرت او راهنماي اوست. «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّٰهِ الَّتِي فَطَرَ النّٰاسَ عَلَيْهٰا» روم: 30.در اين صورت آيۀ شريفه راجع بعالم ذرّ نيست و رواياتيكه دربارۀ عالم ذرّ نقل شده شايد مراد از آنها عالم سلّولهاست كه در پشت پدران‌اند و خدا در حين اخذ آنها و در حين وارد كردن برحم مادر از آنها گواهي گرفت. و اگر اين حقيقت ثابت شود كه خداوند تمام بني آدم را بصورت ذرات ريز از وجود آدم اولي بيرون آورد و از آنها بر توحيد گواهي خواست و آنها گواهي دادند، اين مطلب از ظاهر آيه فهميده نميشود.سيد مرتضي علم الهدي (ره) در امالي خود مجلس 3 بر كسانيكه آيه را حمل بر ذرّ كرده‌اند سخت حمله كرده و ميگويد: بعضي بي بصيرت و نافرزانه پنداشته كه تأويل آيه آنست: خداوند
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 10
همۀ اولاد آدم عليه السلام را از پشت او خارج كرد و آنها بصورت ذرّات بودند معرفت خود را بر آنها مقرر فرمود و آنها را بر نفس خويش گواه گرفت. اين تأويل را عقل باطل و محال ميداند ظاهر قرآن نيز بر خلاف آن شهادت مي‌دهد زيرا خدا فرموده «مِنْ بَنِي آدَمَ» نه فرمود از آدم و فرمود «مِنْ ظُهُورِهِمْ» از پشت آنها نه از پشت آدم و فرمود «ذُرِّيَّتَهُمْ» فرزندان آنها را نه فرزندان آدم را بعد فرمود: تا روز قيامت نگويند غافل بوديم و نگويند پدران ما مشرك بودند و ما از آنها پيروي كرديم اين دليل است كه آيه شامل فرزندان صلبي آدم عليه السلام نيست بلكه شامل كساني است كه پدران مشرك داشته‌اند.الميزان پس از نقل اقوال و اجوبۀ بسيار عقيده دارد كه نشأۀ فعلي انسان مسبوق است بنشأۀ انساني ديگر كه عينا نظير اين نشأۀ است ولي در آن افراد انسان از خداي خود پوشيده نيستند و با مشاهدۀ خويش وحدانيّت خدا را در ربوبيتش مي‌بينند نه از طريق استدلال بلكه از اين حيث كه از ربوبيت خدا قطع نيستند و آنرا مفقود نميكنند بربوبيّت و هر حق ديگر اقرار مي‌نمايند ناپاكي شرك و آلودگيهاي گناهان از احكام اين نشأۀ است نه آن نشأۀ … آنوقت فرموده ايرادهائيكه بر قول مثبتين عالم ذرّ وارد شده بر اين قول وارد نيست. ولي اثبات اين مطلب مشكل است مخصوصا با ملاحظۀ آيه بعدي كه غرض از اشهاد را بيان ميكند.ناگفته نماند روايات عالم ذرّ كه در كتب شيعه و اهل سنّت نقل شده در نوبت خود زياد است و خدا بحقيقت امر داناست.5- «وَ آيَةٌ لَهُمْ أَنّٰا حَمَلْنٰا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ وَ خَلَقْنٰا لَهُمْ مِنْ مِثْلِهِ مٰا يَرْكَبُونَ وَ إِنْ نَشَأْ نُغْرِقْهُمْ فَلٰا صَرِيخَ لَهُمْ وَ لٰا هُمْ يُنْقَذُونَ» يس: 41- 43.در تفسير الميزان ميگويد علت نسبت حمل بر ذرّيّه بر انگيختن شفقت و رحمت است طبرسي ذريّه را در
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 11
آيه بر معناي فاعلي و پدران و اجداد گرفته زيرا ذرء بمعني خلق است و اولاد از پدران خلق ميشوند و فلك مشحون را كشتي نوح فرموده است ولي آيۀ سوم با آن جور در نميآيد و در آنصورت ميفرمود «لو نشاء لاغرقناهم» يعني اگر ميخواستيم آنها را در كشتي نوح غرق ميكرديم.صاحب كتاب تجسم عمل آقاي محمد امين رضوي احتمال داده‌اند كه مراد از فلك مشحون رحم مادر و از ذريه فرزندان است كه در آن حمل ميشوند در اين صورت بايد گفت: لام الْفُلْكِ براي عهد است و اشاره برحم، كه فلك بخصوصي است.ناگفته نماند اگر فلك در آيۀ شريفه نكره ميامد احتمال ايشان قوي‌تر ميشد زيرا كه رحم كشتي مخصوصي است ولي اطلاق الفلك برحم در استعمال عرب ظاهرا يافته نيست.زمخشري ميگويد ذريۀ مردم را كه حملشان بر آنها اهميت داشت در كشتي حمل كرديم اين سخن از اقوال ديگر قوي بنظر ميرسد.6- «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمٰانٍ أَلْحَقْنٰا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ مٰا أَلَتْنٰاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْ‌ءٍ كُلُّ امْرِئٍ بِمٰا كَسَبَ رَهِينٌ» طور: 21.مراد از ذرّيّه ظاهرا كودكان نيستند زيرا اتّباع با ايمان در صورتي است كه عاقل و مكلّف و بزرگ باشند در اين صورت ذرّيّه لاحق شده بپدران، خودشان نيز ذرّيّه و نسل خواهند داشت ظاهرا مراد از الحاق ذرّيّه الحاق در مغفرت و در بهشت رفتن است و ظاهر آنست كه ذرّيّه از لحاظ مقام و عمل از پدران كمتراند و در درجۀ دوم قرار گرفته‌اند ولي خداوند با لطف خود آنها را بمقام پدران ميرساند آيات زير مطلب را روشن ميكند كه ملائكه دربارۀ مؤمنان واقعي بخدا ميگويند: « … فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تٰابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَكَ … وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّٰاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ وَ ذُرِّيّٰاتِهِمْ … » مؤمن: 7، 8، اينكه اول
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 12
بمؤمنان دعا شده و سپس آباء و ازواج و ذرّيات آمده معلوم است كه آنها در رتبۀ اول نيستند.7- «رَبَّنٰا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوٰادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ … » ابراهيم: 40 در اين آيه ذريه بطور تغليب بر زن نيز شامل است زيرا حضرت ابراهيم عليه السلام فرزندش اسمعيل و زنش هاجر را در بيابان مكه اسكان داد.و اين دعا را خواند.

ذرّ:؛ ج 3، ص: 12

ذرّ: مورچه‌هاي ريز. اجزاء بسيار ريز غبار كه در شعاع آفتاب ديده ميشوند. مفرد آن ذره است مجمع- البيان ذيل آيۀ 40 نساء آنرا مورچۀ قرمز ريز كه بزحمت ديده ميشود و كوچكترين مورچه‌هاست گفته و اجزاء غبار را بقول نسبت ميدهد. ولي اقرب الموارد هر دو را نقل كرده است صحاح نيز معني اولي آنرا مورچه ريز آورده است، همچنين است قول قاموس.در نهج البلاغه خطبۀ 176 در وصف باري تعالي آمده «لا يعزب عنه قطر- الماء … و لا مقيل الذّرّ في اللّيلة الظّلماء» يعني شمارۀ قطرات آب و محل استراحت مورچگان ريز در شب تاريك بر او مخفي نمي‌ماند.و در خطبۀ 163 آمده «سبحان من ادمج قوائم الذَّرّة و الهمجة» يعني منزه است آنكه دستها و پاهاي مورچۀ ريز و مگس ريز را در جاي خود قرار داد. علي هذا معني ذرّه همان مورچۀ ريز است. عرب چيزهاي كوچك را بآن قياس مي‌كند. «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» زلزله: 7- 8 مثقال بمعني سنگيني است يعني هر كه بسنگيني مورچۀ ريز خير يا شر انجام دهد آنرا خواهد ديد. اين كلمه مجموعا شش بار در قرآن مجيد بكار رفته و در همۀ آنها مقرون بكلمۀ مثقال است.

ذرع:؛ ج 3، ص: 12

ذرع: اندازه كردن طول پارچه با ذراع. در قاموس و اقرب آمده «ذرع الثوب ذرعا: قاسه بالذراع» و ذراع چنانكه در دو كتاب فوق
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 13
است از مرفق تا سر انگشت وسط دست ميباشد. «وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا لُوطاً سِي‌ءَ بِهِمْ وَ ضٰاقَ بِهِمْ ذَرْعاً … » هود: 77 معني تحت اللفظي «ضاق ذرعه» اين است كه: اندازه گيريش تنگ آمد و از اين جمله فرو ماندن و ناچار ماندن اراده ميشود معني آيه چنين است: چون فرستادگان ما پيش لوط آمدند غمگين شد و در كارشان فرو ماند زيرا بوضع قومش آشنا بود و ميترسيد ميهمانان را كه بصورت جوانها بودند از دست وي بگيرند. «ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهٰا سَبْعُونَ ذِرٰاعاً فَاسْلُكُوهُ» حاقّه: 32 يعني سپس در زنجيريكه طول آن هفتاد ذراع است در آريدش.آيا مراد از هفتاد ذراع بودن بيان طول واقعي زنجير است و يا مراد كثرت طول است و هفتاد گفتن مثل «إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً» است؟بدرستي معلوم نيست گر چه احتمال اول قوي است و حمل بظاهر بهتر است. و در آن صورت قهرا ميان عمل كافر و اندازۀ زنجير تناسبي هست. و ميشود گفت كه اين شخص در زندگي دنيا بر زنجيرهاي بسياري بسته بود و روح و دلش و فكر و عقيده‌اش در ميان زنجيرهاي اميال و شهوات و خود پسندي مقيد بود و همان زنجيرها در آخرت مجسم شده بلاي جانش خواهد گرديد، در اين صورت احتمال دوم قوي است و اللّه العالم. «وَ كَلْبُهُمْ بٰاسِطٌ ذِرٰاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ» كهف: 18.يعني: سگشان بازوهاي خويش را بر آستانه گشوده است.

ذرو:؛ ج 3، ص: 14

ذرو: پراكندن، پاشيدن «فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّيٰاحُ» كهف: 45 يعني خشك و شكسته شد بادها آنرا پراكنده مي‌كند. ذرو و ذري هر دو بيك معني است فعل اولي از نصر ينصر و دومي از ضرب يضرب آمده است (اقرب). «وَ الذّٰارِيٰاتِ ذَرْواً. فَالْحٰامِلٰاتِ وِقْراً.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 14
فَالْجٰارِيٰاتِ يُسْراً. فَالْمُقَسِّمٰاتِ أَمْراً.إِنَّمٰا تُوعَدُونَ لَصٰادِقٌ. وَ إِنَّ الدِّينَ لَوٰاقِعٌ» ذاريات: 1- 6.ذاريات با واو قسم و جمع‌هاي ديگر با فاء آمده و نشان ميدهد كه سه امر بعدي نتيجۀ اولي و يكي پس از ديگري است. راجع به اين آيات به «جري» رجوع شود كه بطور مشروح دربارۀ آنها سخن رفته است.

ذعن:؛ ج 3، ص: 14

ذعن: طاعت. انقياد (مفردات، اقرب) «وَ إِنْ يَكُنْ لَهُمُ الْحَقُّ يَأْتُوا إِلَيْهِ مُذْعِنِينَ» نور: 49.اگر حق بر له ايشان باشد بسوي آن در حال طاعت و انقياد ميايند. در نهج البلاغه خطبۀ 180 هست «نستعين به استعانة … مذعن له بالعمل و القول» از او ياري ميجوئيم ياري جستن كسيكه با عمل و قول در طاعت و انقياد اوست. ناگفته نماند: ذعن و اذعن هر دو بيك معني است (قاموس) و اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

ذقن:؛ ج 3، ص: 14

ذقن: چانه. «إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذٰا يُتْليٰ عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقٰانِ سُجَّداً … » اسراء: 107، اذقان جمع ذقن بمعني چانه‌هاست. در مجمع و الميزان گويد: علت اعتبار اذقان آنست كه چانه در وقت سجده نزديكترين اجزاء صورت بزمين است. در الميزان اضافه كرده: گفته شده مراد از اذقان صورتهاست و جزء بطور مجاز بر كلّ اطلاق شده است.در اقرب الموارد آمده: «خرّ لوجهه: وقع» يعني بر رو افتاد معني آيه چنين ميشود: آنانكه پيش از نزول قرآن دانش داده شده‌اند چون قرآن بر آنها خوانده شود بر چانه‌ها بسجده ميافتند مراد از آيه چنانكه الميزان گفته سجده است بقرينۀ «سُجَّداً» و ذكر اذقان بدان جهت است كه گفته شد.ولي فكر ميكنم منظور از سجده تواضع و خم شدن است نه سجدۀ متعارف يعني آنگاه كه قرآن بر آنها خوانده شود در اثر تواضع و انقياد آنقدر بر رو مي‌افتند تا چانه‌ها بزمين برسد و در آيۀ بعدي آمده «وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقٰانِ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 15
يَبْكُونَ وَ يَزِيدُهُمْ خُشُوعاً» مي‌بينيم كه از سجده خبري نيست. «إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلٰالًا فَهِيَ إِلَي الْأَذْقٰانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ» يس: 8 اگر بگردن كسي زنجير بزنند و آنقدر بگردانند تا زير چانه‌اش برسد چنين شخصي سر ببالا خواهد ماند و قدرت پائين آوردن سر خود را نخواهد داشت. آيه تشبيه است نسبت باهل فسق و غيره يعني: ما بگردن آنها زنجيرهائي قرار داده‌ايم كه تا بچانه‌هايشان رسيده است و آنها سر ببالا گرفتگانند.اذقان فقط سه بار در قرآن آمده كه نقل شد.

ذكر:؛ ج 3، ص: 15

اشاره

ذكر: ياد كردن، خواه با زبان باشد يا با قلب و هر دو خواه بعد از نسيان باشد يا از ادامۀ ذكر (مفردات).در قاموس آمده: ذكر بكسر اول بمعني حفظ شيي‌ء است در صحاح گفته: ذكر و ذكري خلاف نسيان است همچنين است ذكرة. طبرسي در ذيل آيۀ 40 بقره فرموده: ذكر حفظ شيي‌ء و ضد آن نسيان است … راغب ميگويد: گاهي مراد از ذكر هيئت نفساني است كه شخص بواسطۀ آن ميتواند آنچه از دانائي بدست آورده حفظ كند و آن مانند حفظ است الا آنكه حفظ باعتبار نگهداشتن و ذكر باعتبار حاضر كردن آن در ذهن است. و گاهي بحضور شيي‌ء در قلب و هكذا بقول اطلاق ميشود. تذكره بمعني پند دادن و چيزي را بياد كسي آوردن است. تذكّر از باب تفعل بمعني ياد آوري است.ناگفته نماند معناي جامع همان ياد- آوري بقلب و بزبان است كه در ابتدا گفته شد اكنون لازم است ببعضي از آيات اشاره شود: «لِمَنْ كٰانَ يَرْجُوا اللّٰهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللّٰهَ كَثِيراً» احزاب: 21 بنظر ميايد مراد از ذكر در اين آيه اعم از يادآوري و ذكر بزبان باشد. «كَلّٰا إِنَّهٰا تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شٰاءَ ذَكَرَهُ» مدّثر: 55، عبس: 12. يعني آن ياد آوري است هر كه بخواهد آنرا ياد كند
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 16
بنظر ميايد مراد ياد آوري است و شايد اعم باشد. صحبت دربارۀ «تذكرة» گذشت و خواهد آمد. «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ … » بقره: 152. ظاهرا اعم مراد است و آيۀ عجيب و نويد بخشي است هر كه خدا را ياد كند خدا او را حتما ياد خواهد فرمود «إِنَّ اللّٰهَ لٰا يُخْلِفُ الْمِيعٰادَ». «فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَ مٰا أَنْسٰانِيهُ إِلَّا الشَّيْطٰانُ أَنْ أَذْكُرَهُ … » كهف: 63 مراد از ذكر در آيه يادآوري است زيرا با نسيان مقابل آمده است. «وَ لٰا تَأْكُلُوا مِمّٰا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّٰهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ.» انعام: 121 ذبيحه‌ايكه وقت ذبح آن نام خدا برده نشود خوردن آن حرام و در اين آيه از اكل آن نهي شده است و در «ذكّي» خواهد آمد انشاء اللّه.* «أَنْ تَضِلَّ إِحْدٰاهُمٰا فَتُذَكِّرَ إِحْدٰاهُمَا الْأُخْريٰ» بقره: 282. تذكره بمعني پند دادن و چيزي را ياد كسي انداختن است طبرسي در ذيل آيه فوق گفته: ذكر متعدي بيك مفعول است و اگر بباب افعال يا تفعيل بردي متعدي بدو مفعول شود معني آيه چنين است: اگر يكي از آندو زن فراموش كند ديگري شهادت را بياد او آورد. «فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ يَخٰافُ وَعِيدِ» ق: 45. «وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْريٰ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ» ذاريات: 55. تذكر در اين آيات و نظاير آنها بمعني ياد آوري و پند دادن است.* «أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ مٰا يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جٰاءَكُمُ النَّذِيرُ» فاطر: 37 تذكّر چنانكه گفته شد بمعني توجّه و ياد آوري و پند گرفتن است شايد مراد از آن ياد آوري پي در پي باشد كه يكي از معاني تفعّل است در آيات «وَ مٰا يَذَّكَّرُ إِلّٰا أُولُوا الْأَلْبٰابِ» ال عمران 7 «وَ لِيَذَّكَّرَ أُولُوا الْأَلْبٰابِ» ابراهيم: 52. «- قَدْ فَصَّلْنَا الْآيٰاتِ لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ» انعام: 126. كلمات مورد بحث همه از باب تفعّل است و باحتمال نزديك بيقين يادآوري و پند گرفتن مداوم و پي در پي از آنها مراد است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 17
و تا در آنها روي قاعدۀ اعلال مبدل به ذال و در آن ادغام گرديده است.* «وَ قٰالَ الَّذِي نَجٰا مِنْهُمٰا وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ … » يوسف: 45 «وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ» قمر: 17، 22، 33، 40، «ادّكر» در اصل «اذتكر» است تاء افتعال بدال مبدل شده و اولي در دومي ادغام گرديده است هكذا «مدّكر» در اصل «مذتكر» است طبرسي دربارۀ آيۀ اول فرموده «اذّكر» با ذال نيز جايز است. بنظر ميايد در «مدّكر» قبول ملحوظ است كه يكي از معاني افتعال ميباشد. يعني: ما قرآن را براي ياد آوري و پند گرفتن آسان كرديم آيا پند قبول كننده‌اي هست؟* «إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ» حجر: 9 مراد از ذكر قرآن مجيد است و چون قرآن ياد- آور و بيان كنندۀ حقائق دنيا و عقبي است بدانجهت بر آن ذكر اطلاق شده است. دربارۀ تحريف قرآن به «قرآن» رجوع شود.

اهل الذكر؛ ج 3، ص: 17

* «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا قَبْلَكَ إِلّٰا رِجٰالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لٰا تَعْلَمُونَ» انبياء: 7 «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ إِلّٰا رِجٰالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لٰا تَعْلَمُونَ» نحل: 43.ظاهر آيات و سياق آنها نشان ميدهد كه مراد از اهل ذكر اهل كتاب از يهود و نصاري هستند مشركين مكه از اينكه بشر عادي پيغمبر مشركين مكه از اينكه بشر عادي پيغمبر شود تعجّب ميكردند و ميگفتند «مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعٰامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْوٰاقِ لَوْ لٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذِيراً» فرقان: 7.قرآن مجيد در آيات مورد بحث ميخواهد اثبات كند كه سنّت خدا بر آن قرار گرفته كه پيامبران از جنس مردم باشند و ميگويد: پيش از تو مرداني فرستاديم كه مثل تو بشر بودند و اي مشركين اگر اين مطلب را باور نداريد و نميدانيد از اهل كتاب كه به
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 18
پيامبران گذشته عقيده دارند بپرسيد آنها بشما خواهند گفت كه رسولان گذشته همه از جنس بشر بوده‌اند در اين صورت رسالت رسول ما چيزي خارق عادت نيست بلكه يك امر عادي و معمولي ميباشد.هر دو آيه چنانكه الميزان گفته بيك اصل عمومي عقلائي دلالت دارند و آن وجوب رجوع جاهل بر عالم است.در بعضي از روايات آمده كه ائمه عليهم السلام فرموده‌اند: اهل ذكر مائيم. مثلا در تفسير عياشي ذيل آيۀ دوم محمد بن مسلم از امام باقر عليه السلام نقل كرده كه بآنحضرت گفتم: در نزد ما كساني‌اند گمان ميكنند قول خدا «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لٰا تَعْلَمُونَ» آنها يهود و نصاري‌اند فرمود: آنوقت شما را بدين خود دعوت ميكنند. ميگويد سپس امام عليه السلام بسينۀ خود اشاره فرمود و گفت: مائيم اهل ذكر مائيم سؤال شدگان و گويد: امام فرمود: ذكر قرآن است.در تفسير برهان ذيل آيۀ فوق از امام باقر عليه السلام دربارۀ «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لٰا تَعْلَمُونَ» رسول خدا صلي اللّه عليه و آله فرمود: ذكر منم و ائمه اهل ذكراند و قول خدا «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ» امام باقر فرمود: مائيم قوم او و مائيم مسئول.در تفسير برهان 24 روايت ديگر در اين باره نقل شده است. اينكه در روايت آمده كه حضرت فرمود: ذكر منم و ائمه اهل ذكراند مطابق آيۀ 10 سورۀ طلاق است كه فرمود: «قَدْ أَنْزَلَ اللّٰهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيٰاتِ اللّٰهِ … » و آنگاه كه آنحضرت ذكر شد ائمه عليهم السلام نيز اهل و خانواده ذكراند و روايت اول كه فرمود: ذكر قرآن است مطابق آيۀ «إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ» است كه گذشت.ناگفته نماند: ظاهر آيات گذشته چنانكه گفته شد خطاب بمشركين است
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 19
و مشركان كه رسول خدا صلي اللّه عليه و آله را قبول نمي‌كردند چطور ميشود به آنها خطاب كرد و گفت: از خانوادۀ او بپرسيد و از ائمه سراغ بگيريد؟ولي اگر قطع نظر از صدر آيه فقط جملۀ «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لٰا تَعْلَمُونَ» را در نظر بگيريم و مورد نزول در نظر نباشد چنانكه در قواعد كلّي قرآن شأن نزول در نظر نيست در اينصورت اين يك مطلب و قاعدۀ كلّي ميشود و مسئول هر چند بحسب مفهوم عام است ولي بحسب مصداق خاص اهل بيت حضرت رسول عليهم السلام ميباشد. زيرا اگر مراد از ذكر چنانكه از سورۀ طلاق نقل شد حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله باشد آنها عليهم السلام اهل و خانواده ذكراند و و اگر مراد از ذكر قرآن باشد آن ذكر است براي آنحضرت و قومش چنانكه فرموده «وَ إِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ وَ لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْئَلُونَ» زخرف: 44. در اينصورت آنان قوم آنحضرت و يا متيقّن از قوم اواند و آنهااند مسئول و آنحضرت آنانرا مقارق قرآن كرده و در حديث ثقلين امر به تمسّك بر آندو فرموده است.از اينكه گفته شد فساد آنچه گفته‌اند: مشركين از پيغمبر قبول نميكردند چطور از اهل بيت او قبول ميكنند؟! ظاهر و روشن گرديد اين اشكال كننده خواسته است بر روايات ايراد كند ولي گفتيم كه در روايات اگر جملۀ «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ … » قطع نظر از مورد و شأن نزول بررسي شود مطلب همان است كه ائمه عليهم السلام فرموده‌اند و مراجعه بروايات نشان ميدهد كه امامان عليهم السلام فقط بآن جمله نظر داشته‌اند رجوع شود به تفسير برهان. (اين سخن از الميزان ذيل آيه 43 نحل استفاده شده است). در كافي ج 1 ص 210 بابي منعقد فرموده كه مراد از اهل ذكر ائمه عليهم السلام‌اند و در آن 9 روايت در اين زمينه نقل شده است.* «فَالتّٰالِيٰاتِ ذِكْراً إِنَّ إِلٰهَكُمْ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 20
لَوٰاحِدٌ» صافات: 3 راجع باين آيه به «تلي» رجوع شود.* «إِنَّ الْحَسَنٰاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئٰاتِ ذٰلِكَ ذِكْريٰ لِلذّٰاكِرِينَ» هود: 114 يعني نيك‌ها زشت‌ها را از بين ميبرند اين تذكري است بر پند گيرندگان «ذكري» مصدر و بمعني ياد آوري است و 23 بار در قرآن مجيد آمده است.* «هَلْ أَتيٰ عَلَي الْإِنْسٰانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً» دهر: 1 مواد بدن انسان از اول در عالم بوده و هست ولي روزگاراني گذشت كه انسان شيي‌ء معلومي در جهان نبود و چيز ياد شده بشمار نميرفت.

ذكر:؛ ج 3، ص: 20

ذكر: (بر وزن فرس) نر. مقابل ماده «وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثيٰ» آل عمران: 36. يعني پسر مثل دختر نيست (راجع بنذر زن عمران) «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثيٰ وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ» حجرات: 13 «وَ مٰا خَلَقَ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثيٰ. إِنَّ سَعْيَكُمْ لَشَتّٰي» ليل: 3.موضوع نر و مادگي كه در «زوج» خواهد آمد از اسرار عجيب اين جهان است.* «ثَمٰانِيَةَ أَزْوٰاجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ قُلْ آلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ أَمِ الْأُنْثَيَيْنِ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ أَرْحٰامُ الْأُنْثَيَيْنِ» انعام: 143 در «آلذَّكَرَيْنِ» همزۀ استفهام است كه با «الذكرين» با هم خوانده ميشود و مراد از «الذّكرين» جنس نر از گوسفند و بز است و مراد از «الانثيين» مادۀ آندو است يعني: هشت جفت بر شما حلال كرده از گوسفند دو جفت نر و ماده و از بز دو جفت نر و ماده بگو آيا دو لنگه نر را حرام كرده يا دو لنگه ماده را يا آنچه را رحمهاي دو ماده شامل است.مراد از هشت جفت هشت لنگه است كه چهار جفت ميشود چهار لنگه در اين آيه ذكر شده و چهار لنگۀ ديگر در آيۀ بعد كه عبارتند نر و ماده از شتر و گاو.ذكور و ذكران جمع ذكر است مثل «يَهَبُ لِمَنْ يَشٰاءُ إِنٰاثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 21
يَشٰاءُ الذُّكُورَ أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرٰاناً وَ إِنٰاثاً وَ يَجْعَلُ مَنْ يَشٰاءُ عَقِيماً» شوري: 49، 50 يعني: بآنكه بخواهد دختران و بآنكه بخواهد پسران ميدهد يا ميان پسران و دختران را جمع ميكند و از هر دو ميدهد و آنكه را بخواهد نازا ميكند نه ميزايد و نه براي او فرزندي زائيده ميشود. در الميزان آمده: تزويج بمعني جمع است عليهذا معناي «يُزَوِّجُهُمْ» جمع ميكند است. قول حضرت لوط كه بقوم خويش فرمود «أَ تَأْتُونَ الذُّكْرٰانَ مِنَ الْعٰالَمِينَ» شعراء: 165 پسران و مردان را شامل است يعني آيا بجنس مرد تمايل ميكنيد و زنان را كنار ميگذاريد؟!!

ذكو:؛ ج 3، ص: 21

ذكو: ذكاة و تذكية هر دو بمعني ذبح حيوان است در اقرب الموارد آمده «ذكّي الذبيحة: ذبحها» اين كلمه معاني ديگر هم دارد ولي در قرآن فقط يكبار آنهم در ذبح حيوان بكار رفته است «وَ مٰا أَكَلَ السَّبُعُ إِلّٰا مٰا ذَكَّيْتُمْ» مائده: 3 يعني نيمخوردۀ درنده بر شما حرام است مگر آنچه پيش از مردنش آنرا ذبح كنيد و آن در صورتي است كه قبل از مردن از درنده گرفته و ذبح شرعي كنند كه حلال است. و شايد مراد آن باشد كه قبلا ذبح شده باشد. بعد مقداري از آنرا درنده خورده است كه بقيه حلال مي‌باشد.ذبح شرعي شرايطي دارد كه در كتب فقه مذكور است. از جملۀ شرايط كه در قرآن مجيد ذكر شده ذكر نام خدا هنگام سر بريدن است كه در «ذكر» گذشت و نيز اگر با خفه شدن يا چوب زدن يا از بلندي افكندن يا بشاخ زدن يا براي بتها كشته شده باشد حرام است. (مائده: 3).

ذلل:؛ ج 3، ص: 21

ذلل: ذلّ (بضم اول) و ذلّة (بكسر اول) بمعني خواري و ضدّ عزّت است (صحاح- قاموس). ذلّ (بكسر اول) بمعني رام شدن است چنانكه در صحاح گويد و ذليل شخصي است كه آشكارا خوار باشد و ناقۀ ذلول شتر رام است. در قاموس گويد: ذلّ با ضم و گاهي با كسر آيد و بمعني نرمي است راغب ميگويد: ذلّ با ضمّ آنست كه از روي قهر باشد و با كسر آنست كه بعد از سختي و چموشي باشد.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 22
قول صحاح با استعمال قرآن بيشتر ميسازد. «فَنَتَّبِعَ آيٰاتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزيٰ» طه: 134 يعني پيش از آنكه ذليل و خوار گرديم از آيات تو پيروي كنيم. «وَ تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ … » آل عمران: 26 «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ» اسراء: 111 يعني در حكومت شريك و از ذلت ياري نداشته است و ذليل و خوار نبوده كه حاجت بوليّ داشته باشد. «سَيَنٰالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا» اعراف: 152 بآنها از پروردگارشان غضب و خواري ميرسد در زندگي دنيا. كلمۀ ذلّة هفت بار در قرآن آمده است. «اذلة» جمع ذليل است بمعني خواران مثل «وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهٰا أَذِلَّةً» نمل: 34 يعني: عزيزان اهل آنرا ذليل ميكنند و مثل «لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهٰا أَذِلَّةً» نمل: 37 و نيز جمع ذلول آمده بمعني رام‌ها و نرم‌ها نحو «أَذِلَّةٍ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَي الْكٰافِرِينَ» مائده: 54 يعني: بر مؤمنان نرم و رام و بر كفار عزيز و تنداند. چنانكه ذلل (بر وزن عنق) نيز جمع ذلول است مثل «وَ أَوْحيٰ رَبُّكَ إِلَي النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبٰالِ بُيُوتاً … ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرٰاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا» نحل: 69 بعقيدۀ مجاهد «ذُلُلًا» صفت «سُبُلَ» و حال است از آن. يعني: براههاي خدايت وارد شو در حاليكه آسان و رام‌اند و از ديگري نقل شده كه صفت «النَّحْلِ» است. در اين صورت جمع آمدن، ظاهرا براي آن باشد كه از نحل جنس مراد است.اذلّ اسم تفضيل ذلّت است نحو «لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ … » منافقون: 8 يعني: عزيزتر حتما ذليلتر را از مدينه بيرون ميكند. اين سخن عبد اللّه ابي است لعنه اللّه «إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِكَ فِي الْأَذَلِّينَ» مجادله: 20.يعني آنانكه با خدا و رسول مخالفت ميكنند آنها در رديف ذليلترانند.* «ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ … » بقره:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 23
61، آل عمران: 112 دربارۀ اين دو آيه در «حبل» بطور تفصيل سخن گفته‌ايم.* «هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا فَامْشُوا فِي مَنٰاكِبِهٰا وَ كُلُوا مِنْ رِزْقِهِ» ملك: 15 يعني او كسي است كه زمين را براي شما آرام گردانيد پس در شانه‌هاي آن راه برويد و از روزي خدا بخوريد. با آيه فوق بحركت زمين استدلال كرده‌اند زيرا ذلول بمعني مركوب رام است و دابۀ ذلول مركوبي را گويند كه چموش نيست و آرام است.زمين نيز مركوب آرام است و حركت ميكند و در مركوب حركت ملحوظ است. اين در صورتي است كه ذلول فقط بمركوب گفته شود در نهج البلاغه خطبۀ 31 آمده «يَرْكَبُ الصَّعْبَ وَ يَقُولُ هُوَ الذَّلُولُ» و نيز در قرآن آمده «إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لٰا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ» بقره: 71.در كتاب آغاز و انجام جهان از كلمۀ مناكب كه بمعني شانه‌ها است استدلال شده بكرويّت زمين.اين استدلال كاملا صحيح است زيرا رفتن در شانه‌هاي زمين در صورتي صحيح است كه همه جاي آن شانه‌هاي آن باشد و آن در صورتي است كه كروي باشد چنانكه با تأمل روشن خواهد شد.* «ذَلَّلْنٰاهٰا لَهُمْ» يس: 72 يعني: چهارپايان را بر آنها رام كرديم «وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُهٰا تَذْلِيلًا» انسان: 14 يعني چيدن ميوه‌هاي بهشت بر آنها رام و سهل شده است.

ذمّ:؛ ج 3، ص: 23

ذمّ: نكوهش. خلاف مدح. در اقرب گويد: ذمّ خلاف مدح و عيب است. و آن مصدر و اسم هر دو بكار رفته است «لٰا تَجْعَلْ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولًا» اسراء: 22 يعني با خدا معبود ديگري مگير و گرنه نكوهيده و خوار گردي. «مذموم» سه بار در قرآن آمده است: اسراء: 22، 18 قلم: 49.

ذمّة:؛ ج 3، ص: 23

ذمّة: (بكسر اول) عهد و پيمان «لٰا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلًّا وَ لٰا ذِمَّةً- … لٰا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَ لٰا ذِمَّةً» توبه: 8- 10
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 24
يعني دربارۀ هيچ مؤمن قرابت و پيماني را رعايت نميكنند. در اقرب گويد «الذّمّة: العهد و الامان و الضّمان» ذمّي از فرق يهود و نصاري آنكس را گويند كه در پناه اسلام است و با مسلمانان پيمان و عهد بسته است.در نهج البلاغه نامۀ 53 كه عهد مالك اشتر است آمده «و منها اهل الجزية و الخراج من اهل الذّمّة و مسلمة النّاس» اين كلمه فقط دو بار در قرآن آمده كه نقل شد.

ذنب:؛ ج 3، ص: 24

ذنب: (بر وزن فلس) گناه. ناگفته نماند: ذنب (بر وزن فرس) بمعني دم حيوان و غيره است و ذنب (بر وزن عقل) در اصل بمعني گرفتن دم حيوان و غيره است. هر فعليكه عاقبتش وخيم است آنرا ذنب گويند زيرا كه جزاي آن مانند دم حيوان در آخر است و لذاست كه بگناه تبعه گويند كه جزايش در آخر و تابع آن است (مفردات) «وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخٰافُ أَنْ يَقْتُلُونِ» شعراء: 14 براي آنها در عهدۀ من گناهي است ميترسم مرا بكشند. جمع ذنب ذنوب بر وزن عقول است نحو «إِنَّ اللّٰهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً» زمر: 53 «وَ كَفيٰ بِهِ بِذُنُوبِ عِبٰادِهِ خَبِيراً» فرقان: 58. «إِنّٰا فَتَحْنٰا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً. لِيَغْفِرَ لَكَ اللّٰهُ مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مٰا تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِرٰاطاً مُسْتَقِيماً.وَ يَنْصُرَكَ اللّٰهُ نَصْراً عَزِيزاً» فتح: 1- 3 غرض از «مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مٰا تَأَخَّرَ» يعني چه؟! آيا رسول خدا گناهي داشت تا آمرزيده شود؟! و آنگهي فتح مكه چه تناسبي با غفران ذنب دارد تا خدا بفرمايد براي تو مكه را فتح كرديم تا گناهان تو را بيامرزيم؟! و ايضا غفران گناهان گذشته و آينده يعني چه؟! بخشوده شدن گناهان گذشته طبيعي و عادي است ولي گناهان آينده كه هنوز واقع نشده‌اند چطور بخشوده ميشوند؟! اولا بايد دانست: باحتمال نزديك بيقين مراد از «مٰا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ مٰا تَأَخَّرَ» گناهان دور و نزديك است نه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 25
گناهاني كه در گذشته واقع شده و در آينده واقع خواهد شد. و بعبارت اخري: گناهاني كه از مدتها قبل واقع شده و گناهاني كه تازه انجام گرفته است. اين سخن كاملا طبيعي است و احتياج بآن تأويل ركيك ندارد كه بگوئيم: يعني گناهان گذشته را مي‌بخشد و توفيق ميدهد كه در آينده گناه نكني.در روايت نيز كه اين تعبير آمده باشد بنا بر احتمال فوق گناهان دور و نزديك مراداند. اين احتمال را خداوند ببركت قرآن بر من الهام فرموده و در جاي ديگر نديده‌ام.ثانيا در آيات ديگر نيز بحضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله نسبت ذنب داده شده كه لازم است دقت شود مثل «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِبْكٰارِ» غافر: 55 بنظر ميايد مراد از اين ذنب خيالاتي است كه دربارۀ توفيق و پيشرفت اسلام بقلب مبارك آنحضرت راه مييافت كه آيا اين دين پيش ميرود؟ لذا خدا فرموده: صبر كن وعدۀ خدا حق است و براي گناهت كه در دل تو رفت و آمد ميكند استغفار كن. نظير اين سخن آيۀ 214 بقره است كه ميگويد: «مَسَّتْهُمُ الْبَأْسٰاءُ وَ الضَّرّٰاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّٰي يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتيٰ نَصْرُ اللّٰهِ أَلٰا إِنَّ نَصْرَ اللّٰهِ قَرِيبٌ» ميفرمايد بهنگام بأساء و ضراء متزلزل شدند تا جائيكه رسول و مؤمنان گفتند: ياري خدا كي خواهد آمد. اين گرچه حكايت حال گذشتگان است ولي چون خطاب بمؤمنين است حكايت از حال آنها نيز دارد و آنگهي رسول من حيث هو بتصريح آيه چنين حال را دارد و آن شامل حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله هم ميشود.در آيۀ ديگر آمده «فَاعْلَمْ أَنَّهُ لٰا إِلٰهَ إِلَّا اللّٰهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ» محمد: 19 شايد مراد از اين ذنب نيز همان تنگي سينۀ آنحضرت باشد كه فرموده: «فَلَعَلَّكَ تٰارِكٌ بَعْضَ مٰا يُوحيٰ إِلَيْكَ وَ ضٰائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ» هود: 12 و نيز فرموده «كِتٰابٌ أُنْزِلَ إِلَيْكَ فَلٰا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ» اعراف: 2 در سورۀ يوسف آيۀ 109
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 26
فرموده: پيش از تو مرداني فرستاديم و بآنها وحي ميكرديم … آيا در زمين سير نكردند تا عاقبت پيشينيان را بنگرند … آنگاه فرموده «حَتّٰي إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جٰاءَهُمْ نَصْرُنٰا فَنُجِّيَ مَنْ نَشٰاءُ وَ لٰا يُرَدُّ بَأْسُنٰا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ».ظاهر آنست كه ضمير «ظَنُّوا …، أَنَّهُمْ …،كُذِبُوا» همه راجع به «الرّسل» است و معني چنين ميشود: تا آنگاه كه پيامبران مأيوس شدند و خيال كردند كه وعدۀ عذاب درست نبوده ياري ما بآنها رسيد. آيا چنين خيالي در ذهن پيامبران خطور ميكند؟! و آيا اين عبارت اخراي آنست كه فرموده «وَ زُلْزِلُوا حَتّٰي يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتيٰ نَصْرُ اللّٰهِ؟! و اللّه العالم.در الميزان سه ضمير گذشته را به مردم بر گردانده و فرموده: يعني چون رسل از ايمان مردم مأيوس شدند و مردم پنداشتند كه پيامبران بدروغ وعدۀ عذاب داده‌اند آنگاه ياري ما آمد. راجع بمرجع سه ضمير و اينكه راجع بمردم است با آيۀ 27 هود كه دربارۀ قصۀ نوح آمده كه مردم بنوح گفتند «بَلْ نَظُنُّكُمْ كٰاذِبِينَ» و فرعون بموسي گفت «إِنِّي لَأَظُنُّكَ يٰا مُوسيٰ مَسْحُوراً» اسراء: 101 استدلال كرده است و اللّه العالم. اينك ميرسيم بآيۀ «إِنّٰا فَتَحْنٰا» بنظر نگارنده حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله دربارۀ توفيق و پيشرفت اسلام ناراحتي‌ها و تنگي‌هاي خاطر داشت چنانكه خداوند بارها فرموده «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ» غافر: 55 «وَ اصْبِرْ وَ مٰا صَبْرُكَ إِلّٰا بِاللّٰهِ … وَ لٰا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمّٰا يَمْكُرُونَ» نحل: 127 «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ وَ لٰا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لٰا يُوقِنُونَ» روم: 60.اين آيات همه براي رفع دلتنگي آنحضرت و براي تسليت اوست. و چون مكه فتح شد و بت پرستي متلاشي گرديد اين وعده‌ها جاي خود را گرفت و آنحضرت خاطرش آرام و مطمئن گرديد كه ديگر دستي بالاي دست اسلام نيست و معبودات باطل ناپديد شدند و كلمۀ عالمگير و دلنواز
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 27
لٰا إِلٰهَ إِلَّا اللّٰهُ مانند كوه استواري سينه بزمين زد لذا خداوند فرمود: براي تو فتحي آشكار پيش آورديم تا گناهان دور و نزديكت را (كه همان خيالات بوده باشد) بيامرزيم و ديگر آن خيالات بذهن تو نيايد آخرين سوره‌ايكه بآنحضرت نازل شده سورۀ نصر است كه فرموده «إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اللّٰهِ وَ الْفَتْحُ وَ رَأَيْتَ النّٰاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللّٰهِ أَفْوٰاجاً. فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كٰانَ تَوّٰاباً».يعني چون ياري خدا و فتح آمد و ديدي كه مردم فوج فوج بدين خدا داخل ميشوند خدا را تسبيح و حمد بگوي و آمرزش بطلب. طلب آمرزش ديگر براي چيست؟! يعني حالا كه با چشم خود ديدي دين جاي خود را گرفت و بعوض يك يك، گروه گروه داخل دين ميشوند و وعدۀ خدا عملي شد ديگر از آن خيالات كه داشتي آمرزش بخواه؟مفسران در تقريب آيۀ شريفه اقوالي دارند كه از نظر نگارنده قانع كننده و دلچسب نيست و بآنچه گفته‌ام اعتماد دارم.بعضي از بزرگان فتح را صلح حديبيه گرفته و از آيات سوره كه صلح مزبور را يادآوري ميكند استمداد كرده است. ناگفته نماند گرچه در آيات اين سورۀ راجع بصلح حديبيه مطالبي هست ولي بعيد بنظر ميرسد مراد صلح باشد در روايت امام رضا عليه السّلام آمده كه فتح مكه فرموده‌اند.و اگر مراد از فتح، جريان حديبيه باشد باز سخن ما بقوت خود باقي است و صلح حديبيه سبب آرامش خاطر آنحضرت گرديد و ديد كه وعده‌هاي خدا بتدريج جاي خود را ميگيرد و اللّه العالم.* «فَيَوْمَئِذٍ لٰا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لٰا جَانٌّ» رحمن: 39، بنظر ميايد مراد از اين سؤال، سؤال استفهام است يعني از كسي پرسيده نميشود تو چه كاره بوده‌اي زيرا خداوند بهمه چيز داناست و آنگهي فرموده «يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لٰا تَخْفيٰ مِنْكُمْ خٰافِيَةٌ» حاقة:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 28
18. و فرموده «يَوْمَ تُبْلَي السَّرٰائِرُ. فَمٰا لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَ لٰا نٰاصِرٍ» طارق: 9 و ما بعد آيه ما نحن فيه اين آيه است كه «يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيمٰاهُمْ … » يعني: گناهكاران با علامت خود شناخته ميشوند مشروح اين سخن در «سئل» خواهد آمد انشاء اللّه.

ذنوب:؛ ج 3، ص: 28

ذنوب: (بفتح اوّل) «فَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحٰابِهِمْ فَلٰا يَسْتَعْجِلُونِ» ذاريات: 59 راغب ذنوب را اسب دراز دم و دلو دمدار گفته و ميگويد بطور استعاره در معناي نصيب بكار ميرود يعني براي ستمگران نصيبي از عذاب هست مانند نصيب ستمگران گذشته پس عجله نكنند.طبرسي آنرا دلو پر از آب گفته و آنگاه نصيب معني كرده است. ابن- اثير در نهايه آنرا دلو بزرگ گفته و از بعضي نقل ميكند كه ذنوب نميگويند مگر آنكه آب داشته باشد و گويد در حديث بول اعرابي آمده كه «امر بذنوب من ماء فاريق عليه» يعني دستور داد تا دلوي پر از آب بر آن ريخته شد.صحاح آنرا اسب دراز دم، نصيب، دلو پر از آب و غيره گفته است.قاموس: اسب دم كلفت، روز پر شر، دلويكه آب دارد. نصيب و غيره معني كرده است.بهر حال مراد از آن در آيۀ شريفه نصيب است و اعتباريكه در ذنب گذشت در آن نيز جاري و نصيب عذاب را ذنوب گفته‌اند زيرا مثل دم در آخر است.

ذهاب:؛ ج 3، ص: 28

ذهاب: رفتن. فَلَمّٰا ذَهَبَ عَنْ إِبْرٰاهِيمَ الرَّوْعُ» هود: 74 اگر با باء متعدي شود معناي بردن ميدهد مثل «ذَهَبَ اللّٰهُ بِنُورِهِمْ» بقره: 17. خدا نور آنها را برد با باب افعال نيز متعدي ميشود نحو «وَ قٰالُوا الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ» فاطر: 34. ذاهب: رونده «قٰالَ إِنِّي ذٰاهِبٌ إِليٰ رَبِّي» صافّات: 99.

ذهب:؛ ج 3، ص: 28

ذهب: طلا. وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لٰا يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ» توبه: 34، سخن ما دربارۀ طلا در كنز خواهد آمد
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 29
انشاء اللّه.ناگفته نماند بموجب روايات اسلامي و فتواي فقها، زينت با طلا و پوشيدن آن براي مردان حرام و براي زنان بلا مانع است براي نمونه يك روايت از حضرت صادق عليه السّلام نقل ميشود « … و جعل الذّهب في الدّنيا زينة النّساء فحرّم علي الرّجال لبسه و الصّلوة فيه … » (وسائل ابواب لباس المصلي باب 30).ولي آيات شريفه صريح‌اند در اينكه اهل بهشت اعم از زنان و مردان از طلا استفاده ميكنند «يُحَلَّوْنَ فِيهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ يَلْبَسُونَ ثِيٰاباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ» كهف: 31 همچنين است آيۀ 23 حج، و 33 فاطر، و 71 زخرف.

ذهول:؛ ج 3، ص: 29

ذهول: نسيان و غفلت (صحاح) «يَوْمَ تَرَوْنَهٰا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّٰا أَرْضَعَتْ» حج: 2 يعني روزي آن زلزله را بيني كه هر شيرده (اعمّ از زن و غيره) از بچّۀ شيرخوار غفلت ميكند. راغب ميگويد: ذهول شغلي است كه موجب نسيان و اندوه باشد.در نهج البلاغه خطبۀ 219 آمده «حتّي فتر معلّله و ذهل ممرّضه» يعني تا جائيكه تسليت دهنده‌اش خسته و پرستارش غفلت كند.در صحيفۀ سجاديه دعاي 27 آمده «و اذهل قلوبهم عن الاحتيال» يعني: قلوب و افكار مشركان را از چاره- جوئي غافل ساز.اين كلمه در كلام اللّه عظيم فقط يكبار آمده است.

ذو:؛ ج 3، ص: 29

ذو: كلمه‌اي است بمعني صاحب مثل «وَ اللّٰهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ» بقره: 105. يعني خدا صاحب فضل بزرگي است. و آن دائم الاضافه است و پيوسته باسم ظاهر اضافه ميشود و اضافه شدنش بضمير نادر و شاذ است.حالت رفع آن با واو است چنانكه گذشت و حالت نصبش با الف مثل «وَ آتِ ذَا الْقُرْبيٰ حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ … » اسراء: 26. و حالت جرّش با ياء نحو «وَ الْجٰارِ ذِي الْقُرْبيٰ وَ الْجٰارِ الْجُنُبِ» نساء: 36.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 30
تثنيۀ آن ذوان است نحو «يَحْكُمُ بِهِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْكُمْ» مائده: 95 «وَ أَشْهِدُوا ذَوَيْ عَدْلٍ مِنْكُمْ» طلاق: 2. جمع آن ذوون است مثل «وَ آتَي الْمٰالَ عَليٰ حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبيٰ وَ الْيَتٰاميٰ … » بقره: 177.

ذات:؛ ج 3، ص: 30

ذات: مؤنّث ذو است بمعني صاحب نحو «إِنَّ اللّٰهَ عَلِيمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ» آل عمران: 119 موصوف آن جمع است لذا مؤنث آمده يعني: خدا بچيزهائيكه در سينه‌هاست و مصاحب سينه‌هاست داناست. اين كلمه 30 بار در قرآن آمده است «وَ السَّمٰاءِ ذٰاتِ الْحُبُكِ» ذاريات: 7. چون سماء مؤنث است لذا وصف آن ذات آمده.تثنيۀ آن ذواتان و جمعش ذوات است نحو «وَ لِمَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ جَنَّتٰانِ … ذَوٰاتٰا أَفْنٰانٍ» رحمن: 49. هر كه از مقام پروردگار خويش بترسد دو بهشت دارد … هر دو داراي شاخه‌هاست.اما جمع آن در كلام مجيد بكار نرفته است.ناگفته نماند: ذات گاهي بمعني طرف، حال و نفس الشي‌ء آمده نحو «تَتَزٰاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذٰاتَ الْيَمِينِ» كهف: 17. يعني از كهف آنها بطرف راست ميل ميكند و نحو «وَ أَصْلِحُوا ذٰاتَ بَيْنِكُمْ … » انفال: 1. يعني حاليكه در ميان خويش داريد اصلاح كنيد. در اقرب الموارد پس از شمردن موارد استعمال آن ميگويد در اكثر اين عبارات راجح آنست كه ذات همان ذات بمعناي صاحب باشد.

ذود:؛ ج 3، ص: 30

ذود: طرد و دفع «وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودٰانِ» قصص: 23.يعني نزديك آنها دو زن را ديد كه گوسفندان خود را از مخلوط شدن با گوسفندان ديگر كنار و دفع ميكردند در نهج حكمت 368 آمده «انّ اللّه سبحانه وضع … العقاب علي معصيته ذيادة لعباده عن نقمته» خداي سبحان عقاب را بر گناه گذاشته تا بندگان را از نقمت خويش كنار و دور كند.در صحيفۀ سجاديه دعاي 42 دربارۀ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 31
قرآن آمده «حَتّٰي يَكُونَ لَنٰا … عَنْ سُخْطِكَ وَ تَعَدّي حُدُودِكَ ذٰايِداً» تا ما را از غضب تو و تجاوز بحدود تو كنار كننده باشد. اين كلمه فقط يكبار در قرآن يافته است.

ذوق:؛ ج 3، ص: 31

ذوق: چشيدن. «فَذٰاقَتْ وَبٰالَ أَمْرِهٰا» طلاق: 9 يعني سنگيني و نتيجۀ كار خود را چشيد. بيشتر استعمال آن در قرآن دربارۀ عذاب است و گاهي در رحمت نيز بكار رفته مثل «وَ لَئِنْ أَذَقْنٰاهُ رَحْمَةً مِنّٰا مِنْ بَعْدِ ضَرّٰاءَ … » فصلت: 50.* «فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اللّٰهُ لِبٰاسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ … » نحل: 112.دربارۀ اضافه لباس بجوع و خوف در الميزان ميگويد آن دلالت بر احاطه و شمول دارد يعني گرسنگي و ترس بهمۀ آنها رسيد و احاطه كرد چنانكه لباس بدن را احاطه ميكند.راغب ميگويد: استعمال آن در قليل است زيرا كه بكثير، خوردن اطلاق ميشود نه چشيدن در قرآن دربارۀ عذاب آمده در عرف هر چند در قليل معروف است ولي صلاحيت دارد كه از آن كثرت نيز اراده شود.و نيز آمده «كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ» آل عمران: 185، انبياء: 35، عنكبوت: 57.

ذيع:؛ ج 3، ص: 31

ذيع: آشكار شدن. «وَ إِذٰا جٰاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذٰاعُوا بِهِ» نساء: 83. چون چيزي از ايمني و يا ترس بآنها رو آورد آنرا آشكار و منتشر ميكنند.در نهج البلاغه نامۀ 48 بمعاويه نوشته «و انّ البغي و الزّور يذيعان بالمرء في دينه و دنياه» يعني تجاوز و باطل شخص را در دين و دنيايش مشهور و رسوا ميكنند. در اقرب آمده «اذاع سّرة: اظهره» و الحمد للّه و هو خير ختام.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 32‌

ر؛ ج 3، ص: 32

راء:؛ ج 3، ص: 32

راء: دهمين حرف از حروف الفباي عربي و دوازدهمين حرف الفباي فارسي است، بتنهائي معنائي ندارد و جزء كلمه واقع ميشود و در حساب ابجد بجاي عدد دويست است.

رأس:؛ ج 3، ص: 32

رأس: سر. «وَ أَلْقَي الْأَلْوٰاحَ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ» اعراف: 150.يعني الواح را انداخت و سر برادرش را گرفت بسوي خود ميكشيد «ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذٰابِ الْحَمِيمِ» دخان: 48.جمع آن رؤس است نحو «وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُؤُسُ أَمْوٰالِكُمْ … » بقره: 279. «إِنَّهٰا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ. طَلْعُهٰا كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّيٰاطِينِ» صافّات: 65.در اين آيه ميوۀ درخت زقوم به سرهاي شياطين تشبيه شده است بعقيدۀ الميزان اين تشبيه بعنايت آنست كه در اوهام مردم شياطين در اقبح صورت مصور است چنانكه ملك در احسن صورت.علي هذا معني آيه آنست كه ميوۀ آن هر چه بيشتر كريه و ناخوش آيند و نفرت آور است و نيز بعقيدۀ الميزان مشبّه به در اذهان مردم مصور و موجود است و اين سخن تشبيه بشي‌ء نامعلوم نيست. اين نظر، سومين وجهي است كه مجمع البيان در توجيه تشبيه فوق آورده است و نيز در مجمع نقل شده كه رؤس الشياطين ميوۀ درختي است كه استن نام دارد و آن شبيه بانسان است. كشاف نيز همينطور گفته است.ناگفته نماند: در اشعار عرب هست كه امرء القيس گفته:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 33
أ يقتلني و المشرفيّ مضاجعي و مسنونة زرق كانياب اغوال يعني آيا آنمرد مرا ميكشد حال آنكه شمشير مشرفي و نيزۀ كبود سنان همچون دندان غولها همخوابۀ من و در كنار من است.در اين شعر سنان نيزه بدندان غول تشبيه شده حال آنكه كسي غول را نديده است ولي چون نيش غول در اذهان مجسّم است، آن مصحح تشبيه است اين شعر در مجمع ذيل آيۀ فوق و نيز در كتاب مطول تفتازاني مذكور است.

رأفة:؛ ج 3، ص: 33

رأفة: «وَ لٰا تَأْخُذْكُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللّٰهِ» نور: 2. صحاح و اقرب الموارد، و طبرسي در ذيل آيۀ 143 بقره رأفة را رحمت شديد گفته‌اند و آن يكي از دو معني قاموس است.ولي راغب آنرا رحمت و مهرباني مطلق گفته. در الميزان ذيل آيۀ 143 بقره ميگويد: فرق ما بين رأفت و رحمت با آنكه هر دو در معني شريكند آنست كه رأفت مخصوص بكسي است كه مبتلي و گرفتار باشد ولي رحمت اعمّ است بمبتلي و غير آن.ابن اثير در نهايه رأفت را اخصّ گرفته و گويد: رحمت هم در شيي‌ء محبوب آيد و هم در مكروه از روي مصلحت ولي رأفت فقط در محبوب است.خلاصه آنكه فرق ميان آندو در شدّت و ضعف و يا در گرفتار و غير گرفتار است. و نسبت ميان آندو اعمّ و اخص مطلق است. ولي بنظر ميايد كه فرق دوم بهتر است.و آيه‌ايكه در ابتداء نقل شد مؤيد اين سخن است زيرا مرد و زن زناكار آنگاه كه تازيانه زده ميشوند گرفتار و در مصيبت‌اند لذا فرموده «وَ لٰا تَأْخُذْكُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ».

رءوف:؛ ج 3، ص: 33

رءوف: از اسماء حسني است و يازده بار در قرآن مجيد آمده است.دو بار تنها و نه بار توأم با رحيم «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ» آل عمران: 30. همچنين آيۀ 207 بقره.در ده محل از يازده محل فوق صفت
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 34
خداوند و در يك محل صفت حضرت رسول اكرم صلّي اللّٰه عليه و آله آمده است و آن آيۀ 128 توبه است كه فرموده «لَقَدْ جٰاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مٰا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ».آياتيكه رءوف در آنها توأم با رحيم آمده است عبارت‌اند از «إِنَّ اللّٰهَ بِالنّٰاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ» بقره: 143 و توبه: 117، نحل: 7 و 47، حج: 65، نور: 20، حديد: 9، حشر: 10.در اين آيات باحتمال قوي مراد آنست كه خداوند بعموم اعمّ از گرفتار و غير آن مهربان است ناگفته نماند در «رحم» خواهد آمد كه رأفت خدا بمعني تأثر و رقّت قلب نيست چنانكه در بشر است و رأفت خدا همان نعمتهاي خداست كه خوان كرمش براي عموم گسترده است و از رأفت بزرگش هدايت خلق بوسيله فطرت و پيامبران است.

رأي:؛ ج 3، ص: 34

رأي: ديدن. دانستن. نگاه كردن «فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأيٰ كَوْكَباً قٰالَ هٰذٰا رَبِّي» انعام: 76. يعني چون شب او را فرا گرفت ستاره‌اي ديد گفت: اين پروردگار من است. «فَلَمّٰا رَأيٰ قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قٰالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ» يوسف: 28.ارباب ادب گفته‌اند: چون رأي بدو مفعول متعدي شود بمعني علم آيد نحو «وَ يَرَي الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَ يَهْدِي إِليٰ صِرٰاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ» سباء: 6. «الَّذِي أُنْزِلَ» مفعول اول و «هُوَ الْحَقَّ» مفعول دوم «يَرَي» است يعني: آنانكه دانش داده شده‌اند ميدانند آنچه بتو نازل شده حق است و مثل «إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْكَ مٰالًا وَ وَلَداً» كهف: 39.ياء محذوف، مفعول اول و «أَقَلَّ … » مفعول دوم آن است يعني: اگر مرا از خودت در مال و ولد كمتر ميداني.و چون با الي متعدي شود معني نگاه كردن ميدهد كه موجب عبرت باشد (مفردات) نحو «أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ» بقره:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 35
243. طبرسي فرموده رؤيت در اينجا بمعني علم است ولي بهتر است بمعني نگاه كردن باشد زيرا در آنصورت معناي «الي» درست خواهد بود يعني: آيا بآنانكه هزاران نفر بودند از ديارشان خارج شدند نگاه نكردي؟منظور نگاه عبرت است گر چه منظور اليهم در وقت نزول آيه نبودند ولي نگاه عبرت با شنيدن اخبار آنها نيز صحيح است علي هذا هر كجا كه رأي با الي متعدي باشد معني نگاه كردن درست است. مگر در بعضي از آيات «أ رأيت» جاري مجراي «اخبرني» آمده و بآن كاف خطاب براي تأكيد ضمير داخل ميشود نحو «أَ رَأَيْتَكَ هٰذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ» اسراء: 62. يعني: بمن خبر ده از اين كه بر من برتري دادي. طبرسي تصريح كرده كه اين كاف فقط براي تأكيد خطاب و نيز حرف خطاب است و اسم نيست كه مفعول أ رأيت باشد. در اقرب نيز چنين است. همچنين است «أ رأيتم» و «أ رأيتكم» بمعني: خبر دهيد است «قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَتٰاكُمْ عَذٰابُهُ بَيٰاتاً أَوْ نَهٰاراً مٰا ذٰا يَسْتَعْجِلُ مِنْهُ الْمُجْرِمُونَ» يونس: 50. «قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتٰاكُمْ عَذٰابُ اللّٰهِ بَغْتَةً أَوْ جَهْرَةً هَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الظّٰالِمُونَ» انعام: 47.رأي چون بباب افعال رود پيوسته دو مفعول خواهد داشت مثل «وَ لَوْ أَرٰاكَهُمْ كَثِيراً لَفَشِلْتُمْ» انفال: 43. يعني اگر آنها را بتو در حال كثرت نشان ميداد البته سست و متفرق ميشديد ظاهر آنست كه «كَثِيراً» حال است از ضمير «هم». «تَرائي» ديدن يكديگر است نحو «فَلَمّٰا تَرٰاءَا الْجَمْعٰانِ قٰالَ أَصْحٰابُ مُوسيٰ إِنّٰا لَمُدْرَكُونَ» شعراء: 61. چون دو جمع (فرعونيان و ياران موسي) يكديگر را ديدند اصحاب موسي گفتند: ما گرفتار شدگانيم. «رئاء» بكسر اول بمعني تظاهر و نشان دادن بغير است (اقرب) و آن اين است كه كار خوبي انجام دهد و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 36
قصدش تظاهر و نشان دادن بمردم باشد نه براي تقرّب بخدا «لٰا تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذيٰ كَالَّذِي يُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ النّٰاسِ» بقره: 264. صدقات خود را با منّت گذاشتن و اذيت باطل نكنيد مثل آنكسكه مال خويش براي تظاهر بمردم خرج ميكند كه خرج چنين شخص نيز باطل است. «الَّذِينَ هُمْ يُرٰاؤُنَ» ماعون: 6. آنانكه تظاهر و ريا ميكنند همچنين است آيۀ 142 نساء و 47 انفال.رئي (بر وزن علم): منظر و قيافه «وَ كَمْ أَهْلَكْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثٰاثاً وَ رِءْياً» مريم: 74. چه بسيار كساني پيش از آنها هلاك ساختيم كه اثاث و منظرشان از اينها بهتر بود. «أَ رَأَيْتَ الَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ فَذٰلِكَ الَّذِي يَدُعُّ الْيَتِيمَ» ماعون: 1.أ رأيت در آيۀ شريفه بمعني اخبرني نيست بلكه معني آن چنين است: آيا ديدي و شناختي آنكه را كه جزا را تكذيب ميكند او كسي است كه يتيم را طرد مي‌نمايد. «أَ رَأَيْتَ الَّذِي يَنْهيٰ. عَبْداً إِذٰا صَلّٰي. أَ رَأَيْتَ إِنْ كٰانَ عَلَي الْهُديٰ. أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْويٰ. أَ رَأَيْتَ إِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّٰي أَ لَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللّٰهَ يَريٰ» علق: 9- 13. «أ رأيت» در هر سه مورد براي افادۀ تعجب است و تكرار آن براي تأكيد آمده و جواب اذا در آيۀ اول و جواب هر دو «ان» در آيات بعدي محذوف است و فاعل «كَذَّبَ وَ تَوَلّٰي» همان نهي كننده است كه در آيۀ اول مذكور ميباشد يعني: آيا ديدي آنكس را كه نمازگزار را از نماز نهي ميكند حال چنين كسي در پيش خدا چگونه خواهد بود؟! بمن بگو اگر نهي شده در هدايت باشد يا امر بتقوي كند حال ناهي چگونه خواهد بود؟! بگو به بينم اگر ناهي مكذب و روگردان از حق باشد پيش خدا چه وضعي خواهد داشت؟! هر سه «أ رأيت» معناي خبر بده دارند. «وَ مٰا نَرٰاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 37
أَرٰاذِلُنٰا بٰادِيَ الرَّأْيِ» هود: 27. رأي بمعني ديدن و نيز بمعني نظريّه و آنچه بفكر ميرسد آمده است. در اين آيه ظاهرا رأي مشهود كه جمع آن آراء است مراد مي‌باشد زمخشري گفته: نصب بادي الرأي براي ظرفيت است و اصل آن «وقت حدوث اول رأيهم» يا «وقت حدوث ظاهر رأيهم» است يعني مردم بنوح گفتند كه فقط اشخاص پست بتو گرويده‌اند آنهم در ابتداي رأي و بدون تدبر و تفكر.در آيۀ «لِتَحْكُمَ بَيْنَ النّٰاسِ بِمٰا أَرٰاكَ اللّٰهُ» نساء: 105 گفته‌اند مراد همان رأي و نظر است نه تعليم احكام از جانب خدا.در گذشته گفتيم: رأي چون بدو مفعول متعدي شود بمعني علم آيد و ارباب ادب بآن تصريح كرده‌اند مثلا جوهري در صحاح گويد: رأي با چشم بيك مفعول، و رأي بمعني علم بدو مفعول متعدي ميشود. راغب ميگويد: رأي آنگاه كه دو مفعول گيرد معني علم ميدهد.اما در بعضي جاها ملاحظه ميشود با آنكه يك مفعول دارد بمعني علم آمده نظير اين آيه «أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ كٰانَتٰا رَتْقاً فَفَتَقْنٰاهُمٰا» انبياء: 30. و آيات ديگر از اين قبيل كه زياد است.در اقرب الموارد ميگويد رأي و ديدن اعم است از آنكه با چشم باشد يا با قلب. لذا بايد در اينگونه آيات بگوئيم: ديدن با قلب مراد است كه همان دانستن و درك كردن است و هر جا كه مناسب باشد ميتوان آنرا علم يعني ديدن با قلب معني كرد و لازم نيست در اين باره در جستجوي دو مفعول باشيم.

رؤيا:؛ ج 3، ص: 37

رؤيا: آنچه شخص در خواب ببيند «لٰا تَقْصُصْ رُؤْيٰاكَ عَليٰ إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً» يوسف: 5. يعني آنچه در خواب ديده‌اي بر برادرانت مگو، تو را حيله ميكنند.رؤيا از مصاديق رأي است و چون شخص چيزي را در خواب مي‌بيند
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 38
لذا آنرا رؤيا گفته‌اند از اينجاست كه لغت نويسان عرب رؤيا را آنچه شخص در خواب رؤيت ميكند گفته‌اند. اين كلمه شش بار در قرآن مجيد آمده است: يوسف: 5، 43، 100 اسراء: 60- صافات: 105- فتح: 27.1- خواب حضرت يوسف است كه ديد: يازده ستاره و آفتاب و ماه باو سجده ميكنند و چون در مصر بمقام بزرگ رسيد، پدر و مادر و يازده برادرش وقت ورود بمصر او را تعظيم كردند.تفصيل آن در سورۀ يوسف است. 2- خواب پادشاه مصر است كه چنين نقل شده «وَ قٰالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَريٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ … » يعني: پادشاه مصر گفت: من در خواب مي‌بينم كه هفت گاو فربه را هفت گاو لاغر ميخورند و هفت خوشۀ سبز و هفت خوشۀ خشك مي‌بينم اي بزرگان قوم اگر علم خواب ميدانيد مرا از تعبير آن خبر دهيد. گفتند مشتي خوابهاي پريشان است و ما به تعبير چنين خوابها دانائي نداريم … و چون در زندان اين خواب را بحضرت يوسف گفتند فرمود: هفت سال بقرار عادت زراعت كنيد و آنچه درو كرديد جز كمي كه ميخوريد همه را در خوشه ذخيره نمائيد پس از آن هفت سال قحطي پيش آيد سالهاي قحطي، ذخيره شده را ميخورند (در عرض هفت سال قحطي انبار شده‌هاي قبلي را ميخوريد) و چون هفت سال قحطي بگذرد سال ديگري كه داراي آسايش و فراواني است ميايد. (سورة يوسف: 43- 49).تفاوت اين خواب با خواب يوسف آنست كه او يكدفعه خواب ديد ولي پادشاه بارها آنخواب را ديده است جمله «إِنِّي أَريٰ … » مفيد استمرار است يعني من پيوسته چنين مي‌بينم بنظر ميايد كه شاه مصر چندين شب متوالي آنخواب را ديده تا بمقام تعبير آمده و اگر يكبار ديده بود شايد اهميّت نميداد.3- خواب حضرت ابراهيم عليه السّلام است دربارۀ سر بريدن فرزندش اسمعيل كه در «ابراهيم» مفصلا ذكر شد و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 39
در آن جملۀ «إِنِّي أَريٰ فِي الْمَنٰامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ» صافات: 102. روشن ميكند كه حضرت ابراهيم بارها پشت سر هم آنخواب را ديده و در اثر تكرار خواب متوجه شده كه آن دستور خداوندي است.دربارۀ حضرت رسول صلي اللّٰه عليه و آله سه خواب در قرآن مجيد آمده است.1- دربارۀ جنگ بدر كه حضرت كفّار مكه را در خواب ديد كم و ناچيزاند و باصحاب خبر داد لذا در جنگ دلگرم شدند «إِذْ يُرِيكَهُمُ اللّٰهُ فِي مَنٰامِكَ قَلِيلًا وَ لَوْ أَرٰاكَهُمْ كَثِيراً لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنٰازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ سَلَّمَ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ» انفال: 43. از اين آيه روشن ميشود كه خداوند كفّار را در خواب بآنحضرت ناچيز و كم نشان داده و اگر زياد نشان ميداد و او بياران خود ميفرمود از كثرت آنها مي‌ترسيده و گرفتار تفرق و منازعه ميشدند. و در شروع جنگ يك رأي نميشدند. ملاحظۀ آيات سورۀ انفال نشان ميدهد كه فتح در جنگ بدر بيشترش از مسير عادي نبوده بلكه خواست خدا بوده است از جمله خوابي كه گذشت. 2- آنحضرت در خواب ديد كه مسلمانان داخل مسجد الحرام شدند.اين خواب را باصحاب خويش باز گفت مسلمانان از آن شاد شدند و گمان كردند كه در آنسال داخل خواهند شد و چون از حديبيه بر گشتند منافقان گفتند: كو آنخواب كه ديده بود ما نه بمسجد الحرام داخل شديم و نه حلق رأس و نه تقصير (از اعمال مخصوص حج) كرديم؟ خدا اين آيه را نازل فرمود «لَقَدْ صَدَقَ اللّٰهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيٰا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرٰامَ إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لٰا تَخٰافُونَ … » فتح: 27.يعني البته خدا راستي خواب برسول خود را آشكار ساخت كه داخل مسجد الحرام ميشويد اگر خدا بخواهد در حاليكه از شرّ مشركان ايمن هستيد و در حاليكه سر ميتراشيد
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 40
و تقصير ميكنيد و از اهل شرك نمي‌ترسيد سال بعد مسلمانان با ايمني وارد مسجد الحرام شده و اعمال بجاي آوردند.3- خوابيكه آنحضرت دربارۀ شجرۀ ملعونه ديدند «وَ مٰا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنٰاكَ إِلّٰا فِتْنَةً لِلنّٰاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمٰا يَزِيدُهُمْ إِلّٰا طُغْيٰاناً كَبِيراً» اسراء: 60.ظاهر آنست كه «الشّجرة» عطف است بر «الرّؤيا» در آنصورت معني آيه چنين است: رؤيائي را كه بر تو نمودار كرديم و همچنين درخت ملعون در قرآن را امتحاني بر مردم قرار داديم.آنها را ميترسانيم ولي تخويف ما جز طغيان نميافزايد.علي هذا رؤيا و شجرۀ ملعونه هر دو يكي است و آنحضرت در خواب شجرۀ ملعونه را ديده است و خدا فرموده كه آن امتحاني است بر مردم.از جملۀ «الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ» روشن است كه اين شجره در قرآن مورد لعن است ولي در قرآن درختي كه مورد لعنت باشد نيست و شجرۀ زقوم كه حال آن در سورۀ صافات آيۀ 62 ببعد و حم دخان آيۀ 43 ببعد آمده در قرآن مورد لعن نيست. پس لا بد مراد از شجرۀ ملعونة يك نسل و خانوادۀ مخصوص از بشر است زيرا اطلاق شجرة بر نسل و خانواده شايع و معمول است در لسان العرب گويد: فلاني از شجرۀ مباركه است يعني از اصل مبارك است و در زبان رسول خدا صلي اللّٰه عليه و آله زياد آمده كه «انا و عليّ من شجرة واحدة» . اشخاصيكه در قرآن مورد لعنت واقع شده عبارت انداز: كفّار «إِنَّ اللّٰهَ لَعَنَ الْكٰافِرِينَ … » احزاب: 64. و شيطان «لَعَنَهُ اللّٰهُ وَ قٰالَ لَأَتَّخِذَنَّ … » نساء: 118. و منافقان «وَعَدَ اللّٰهُ الْمُنٰافِقِينَ وَ الْمُنٰافِقٰاتِ وَ الْكُفّٰارَ نٰارَ جَهَنَّمَ … وَ لَعَنَهُمُ اللّٰهُ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ مُقِيمٌ» توبه: 68. و نيز آنانكه خدا و رسول را اذيّت ميكنند احزاب: 57.و نيز مشركان فتح: 6. و كسانيكه بيّنات و احكام خدا را كتمان ميكنند بقره:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 41
159. و همچنين ستمكاران مورد لعن خدا هستند «أَلٰا لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَي الظّٰالِمِينَ» هود: 18.خانوادۀ ملعون در قرآن بايد يكي از نامبردگان فوق باشد. دقّت نشان ميدهد كه مراد از شجرۀ ملعونه قومي از منافقان هستند كه در ميان مسلمين ريشه ميدوانند يا بنسل و يا بعقيده و مسلك خود و يا با هر دو و سبب فتنه و اضلال اهل اسلام ميگردند (در تفسير اين آيه از الميزان استفاده شده است.)اما از لحاظ روايات، ناگفته نماند در بسياري از روايات فريقين آمده كه آنحضرت بني اميّه را بصورت ميمونها ديد كه در منبر او بالا و پائين ميروند براي نمونه بروايات زير توجّه شود.عياشي در تفسير آيۀ ما نحن فيه از امام باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرمود «وَ مٰا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنٰاكَ إِلّٰا فِتْنَةً لِلنّٰاسِ» تا در آن فتنه سرگردان باشند «وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ» يعني بني اميّه. و نيز از عمران و محمد بن مسلم نقل كرده كه از آنحضرت (ظاهرا امام صادق عليه السّلام) پرسيديم از قول خدا «وَ مٰا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنٰاكَ» فرمود: رسول خدا صلي اللّه عليه و آله مرداني را بر منابر ديد كه مردم را گمراه ميكنند: رزيق و زفر (مقصود اول و ثاني است) و قول خدا «وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ» فرمود: آنها بني اميّه‌اند.و در روايت ديگر از عبد الرحيم قيصر از حضرت باقر عليه السّلام نقل كرده «وَ مٰا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنٰاكَ» فرمود: بآنحضرت مرداني از بني تيم و عدي بر منابر نشان داده شد كه مردم را از راه بعقب بر ميگرداندند. گفتم «وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ» يعني چه؟ فرمود آنها بني اميه‌اند … چند روايت ديگر نيز در عياشي نقل شده و اين روايت و نظائر آنها در مجمع و بحار و تفسير برهان و صافي نيز نقل شده است.بموجب سه روايت فوق رؤياي آنحضرت غير از شجره ملعونه است
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 42
و رؤيا دربارۀ اوّلي دوّمي و شجرۀ ملعونه دربارۀ بني اميّه است. علي هذا معني آيه چنين ميشود: ما آن رؤيا را كه بر تو نمودار كرديم و نيز شجرۀ لعنت شده را امتحان قرار داديم … اين سخن با ظاهر آيه بيشتر ميسازد.علّامۀ اميني رحمه اللّه درج 8 الغدير ص 247 ببعد فصلي تحت عنوان- بني اميّه در قرآن- باز كرده و احاديثي از كتب اهل سنت جمع آورده و از جمله از در منثور سيوطي و تفسير شوكاني و غيره نقل كرده كه عايشه بمروان بن حكم گفت: از رسول خدا صلي اللّه عليه و آله شنيدم بپدر و جد تو ابي العاص بن اميّه ميگفت: شمائيد شجرۀ ملعونه در قرآن.و اينكه در روايت بعضي از اهل سنت از جمله صحيح بخاري، اسباب النزول واحدي، تفسير ابن كثير و غيره آمده كه مراد از رؤيا اسراء آنحضرت است از مكه به مسجد اقصي و مراد از شجرۀ ملعونه زقّوم است درست نيست زيرا درخت زقوم در قرآن لعنت نشده و اسراء خواب نبوده بلكه در بيداري واقع شده است. ابن كثير بنا بر عادت شوم خود در تفسيرش اين طريق را اختيار كرده و حديث ديگر را ضعيف خوانده است تا مبادا بر بني اميّه جسارت شده باشد به كتابهائيكه در فوق نام برده‌ايم رجوع كنيد.آياتيكه دربارۀ رؤيا از قرآن مجيد نقل شد دلالت دارند بر آنكه رؤيا از آينده خبر ميدهد خواه رؤياي پيامبران باشد يا غير آنها چنانكه از رؤياي پادشاه مصر روشن گرديد.روايات زيادي دربارۀ رؤيا و احكام آن وارد شده طالبان تفصيل به كتاب دار السلام تأليف محدّث نوري رحمه- اللّه رجوع كنند.

ربّ:؛ ج 3، ص: 42

ربّ: تربيت كردن «ربّ الصبي ربّا: ربّاه حتي ادرك» يعني بچه را تربيت كرد تا برشد رسيد. (اقرب) و اطلاق آن بر فاعل يعني مرّ بي بطور استعاره است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 43
راغب ميگويد: ربّ در اصل بمعني تربيت است … و بر فاعل بطور استعاره گفته ميشود و ربّ بطور اطلاق فقط بر خداوند اطلاق ميگردد كه متكفّل باصلاح موجودات است.طبرسي رحمه اللّه در تفسير سورۀ حمد چند معني از جمله: رئيس، مطاع مالك، صاحب (رفيق)، مربّي و مصلح براي ربّ نقل كرده و گويد: آن از تربيت مشتق است و اين كلمه بطور اطلاق جز بخدا گفته نميشود و در غير خدا مقيّد ميآيد نحو: ربّ الدار، ربّ الضيعة.ربّ بمعني مربّي از اسماء حسني است و مقام ربوبيّت خداوند را روشن ميكند يعني آنگاه كه در وصف خدا گفته شود: ربّ العالمين. مراد پرورش دادن و تربيت كردن تمام موجودات است.همانطوريكه يكنفر طفل را تربيت ميكند و پيوسته مواظب اوست و از نان و آب و لباس و اخلاق و تحصيل او غفلت ندارد. هم چنين اطلاق كلمۀ ربّ بر خداوند سبحان مبيّن اين معني است.كلمات رَبِّ الْعٰالَمِينَ* …، رَبُّكُمْ* …،رَبَّنَا* …، رَبَّهُ* …، رَبِّي* …، رَبِّكُمٰا* …، رَبَّ* …،رَبَّكَ* …، رَبِّهٰا* …، رَبَّهُمْ* و رَبَّهُمٰا* كه در قرآن مجيد بر خداوند سبحان اطلاق شده بنا بر نقل المعجم المفهرس بيشتر از نهصد و شصت فقره است.در بسياري از آيات آمده «رَبِّ- الْعٰالَمِينَ» نحو «الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ» فاتحه: 2. «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعٰالَمِينَ» بقره: 131 «إِنِّي أَخٰافُ اللّٰهَ رَبَّ الْعٰالَمِينَ» مائده: 28. «تَبٰارَكَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِينَ» اعراف: 54. بنا بر آنكه در المعجم المفهرس شمرده جملۀ رَبِّ الْعٰالَمِينَ* مجموعا چهل و دو بار در قرآن آمده است.و در بعضي از آيات آمده: «رَبُّ كُلِّ شَيْ‌ءٍ نحو «قُلْ أَ غَيْرَ اللّٰهِ أَبْغِي رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْ‌ءٍ» انعام: 164. و در بعضي‌ها «رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» نظير «قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللّٰهُ» رعد: 16. و در بعضي رَبُّ- الْعَرْشِ نحو «اللّٰهُ لٰا إِلٰهَ إِلّٰا هُوَ رَبُّ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 44
الْعَرْشِ الْعَظِيمِ» نمل: 26. همچنين رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ، … بِرَبِّ الْمَشٰارِقِ وَ الْمَغٰارِبِ، … رَبُّ- السَّمٰاوٰاتِ السَّبْعِ … بِرَبِّ النّٰاسِ، … بِرَبِّ- الْفَلَقِ و غيره در قرآن مجيد استعمال شده است.مضمون مجموع آنها روشن ميكند كه خداوند پرورش دهندۀ تمام موجودات است هم خلقت از جانب اوست و هم تربيت علي هذا خالق و مربّي و معبود فقط خداي سبحان است.در بعضي از آيات ربّ بر غير خدا اطلاق گرديده است مثل «وَ قٰالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نٰاجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ» يوسف: 42. يعني يوسف بيكي از آندو كه گمان ميكرد نجات خواهد يافت گفت: مرا نزد رئيس خود ياد كن. همچنين است آيۀ 50 و 41. از همان سوره و نيز جملۀ «فَأَنْسٰاهُ الشَّيْطٰانُ ذِكْرَ رَبِّهِ» در آيۀ 402. و ظاهرا مراد از رب در اين آيات ملك و رئيس است چنانكه از مجمع البيان نقل شد. «أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللّٰهُ … » يوسف: 39. ارباب جمع رب و چهار بار در قرآن مجيد آمده است و مراد از آن معبودهاي دروغين و ملائكه و بزرگان قوم‌اند كه قرآن از اتخاذ ارباب در مقابل خداوند نهي فرموده است و چهار محل فوق بقرار ذيل است: يوسف: 39. آل عمران: 64 و 80- توبه: 31. راغب ميگويد: بنا بر آنكه ربّ فقط بخدا اطلاق ميشود لازم بود كه جمع بسته نشود ولي بنا بر اعتقاد كفّار جمع بسته شده است نه راجع بنفس امر و حقيقت، بهتر است گفته شود براي نقل قول آنها و براي تفهيم جريان جمع آمده است. در دعاي 48. صحيفه آمده: اللهم لك الحمد … رب الارباب.

ربّيون:؛ ج 3، ص: 44

ربّيون: «وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قٰاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ» آل عمران: 146.ربّي بكسر اول مثل ربّاني كسي است كه مخصوص بخدا باشد و بغير خدا مشغول نشود بقولي: ربّيون بمعني
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 45
هزاران و ربّي بمعني هزار است. و «كايّن» كلمۀ تكثير ميباشد (الميزان) يعني: چه بسا پيغمبر كه بسياري از مخصوصان خدا همراه وي كارزار كردند. اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است. در اقرب الموارد و قاموس گفته ربّي واحد ربّيون بمعني هزاران نفر است.

ربّانيّون:؛ ج 3، ص: 45

ربّانيّون: «وَ لٰكِنْ كُونُوا رَبّٰانِيِّينَ بِمٰا كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتٰابَ وَ بِمٰا كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ» آل عمران: 79. بعقيدۀ طبرسي ربّان وصف است مثل عطشان و سكران بمعني تربيت كننده و آن مختار اقرب الموارد و قاموس است علي هذا معني آيه چنين ميشود: و ليكن تربيت كنندگان باشيد كه كتاب را تعليم ميكنيد و درس ميخوانيد. در نهج البلاغه حكم 147. فرموده «النّاس ثلثة فعالم ربّانيّ و متعلم علي سبيل نجاة» از مقابلۀ متعلم بدست ميايد كه ربّاني وصف و بمعني مربي است. همچنين در خطبۀ 106. آمده «فاستمعوه من ربّانيّكم و أحضروه قلوبكم» از اين نيز بدست ميايد كه ربّاني وصف است.بعقيدۀ بعضي‌ها ربّاني منسوب برب و الف و نون براي تفخيم و تكثير است نه براي وصف مثل لحياني كه بمعني كثير اللحيه است و ربّاني كسي است كه مخصوص بخدا باشد و بغير او مشغول نشود اين سخن را الميزان اختيار كرده و در اقرب الموارد و مفردات در ضمن چند وجه نقل شده است ولي قول مجمع بنظر نگارنده اصح است و با آيات قرآن بهتر ميسازد.اين كلمه سه بار در قرآن آمده است: مائده: 44 و 63. آل عمران: 79.

ربائب:؛ ج 3، ص: 45

ربائب: جمع ربيبه و آن نادختري است در مجمع گويد علت اين تسميه آنست كه شوهر دوّمي زن، او را تربيت ميكند و ربيبه بمعني مربوبه است مثل قتيله بمعني مقتوله. «وَ رَبٰائِبُكُمُ اللّٰاتِي فِي حُجُورِكُمْ … » نساء: 23.يعني ربيبه‌هاي شما كه در كنار شمايند برايتان حرام ميباشند.در فقه اسلامي روشن است كه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 46
ربيبه خواه در منزل و تحت حفاظت شخص باشد يا نه حرام است و قيد «فِي حُجُورِكُمْ» براي غالب است زيرا كه در غالب زن دختر خويش را نيز بخانۀ شوهر دوم ميآورد. اين كلمه در قرآن فقط يكبار آمده است.

ربما:؛ ج 3، ص: 46

ربما: «رُبَمٰا يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كٰانُوا مُسْلِمِينَ» حجر: 2. اهل مدينه و عاصم «ربما» را مخفف و ديگران مشدّد خوانده‌اند (مجمع) ربّ و ربّة و ربّما حرف جرّ است و گاهي مخفف آيد (اقرب) يعني: اي بسا كه كفّار آرزو كنند ايكاش مسلمان ميبودند.اين كلمه در كلام اللّه مجيد تنها يكبار آمده است.

ربح:؛ ج 3، ص: 46

ربح: سود. فَمٰا رَبِحَتْ تِجٰارَتُهُمْ … » بقره: 16. يعني: داد و ستد آنها سود نداد. اين كلمه در تجارت عادي و مصاديق ديگري از قبيل نتايج عمل بكار ميرود و در كلام اللّه مجيد تنها يكدفعه آمده است.

ربص:؛ ج 3، ص: 46

ربص: (بر وزن فلس) انتظار. همچنين است تربّص (اقرب) راغب ميگويد: تربّص انتظار كشيدن است براي چيزي مثل انتظار كشيدن براي گراني يا فراواني متاع يا براي امريكه حصول و يا زوال آن محل انتظار است. «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنٰا إِلّٰا إِحْدَي الْحُسْنَيَيْنِ» توبه: 52. بگو آيا براي ما جز يكي از دو نيكي انتظار ميكشيد؟ «وَ الْمُطَلَّقٰاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلٰاثَةَ قُرُوءٍ» بقره: 228. زنان طلاق داده شده سه قرء (حيض) منتظر مي‌مانند و آنگاه عدۀ آنها تمام ميشود. «قُلْ تَرَبَّصُوا فَإِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُتَرَبِّصِينَ» طور: 31.بگو منتظر بمانيد من با شما از منتظرانم. «أَمْ يَقُولُونَ شٰاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ- الْمَنُونِ» طور: 30. ريب بمعني قلق و اضطراب و منون بمعني مرگ است رَيْبَ الْمَنُونِ يعني آشفتگي مرگ يعني: بلكه ميگويند شاعر است منتظر مرگ او باشيم تا مرگ وي در رسد و نام و هدفش از بين برود.ناگفته نماند كلّيۀ موارد بكار
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 47
رفتن اين كلمه در قرآن مجيد از باب تفعّل است.

ربط:؛ ج 3، ص: 47

ربط: بستن. در اقرب الموارد آمده «ربط الشي‌ء ربطا: اوثقه و شدّه» در مجمع ذيل آيۀ 200 آل عمران ميگويد: ربط بمعني بستن است و از آنست كه گويند «ربط اللّه علي قلبه بالصبر» خداوند با صبر قلب او را بست يعني محكم كرد. «وَ رَبَطْنٰا عَليٰ قُلُوبِهِمْ إِذْ قٰامُوا فَقٰالُوا رَبُّنٰا رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» كهف: 14. يعني دلهايشان را قوي كرديم كه بر خاستند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است همچنين است آيۀ «إِنْ كٰادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْ لٰا أَنْ رَبَطْنٰا عَليٰ قَلْبِهٰا … » قصص: 10. «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صٰابِرُوا وَ رٰابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّٰهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» آل عمران: 200. «اصْبِرُوا» صبر فردي را ميرساند و «صٰابِرُوا» بصبر دسته جمعي دلالت دارد و «رٰابِطُوا» از مرابطه بعقيدۀ الميزان ايجاد ارتباط ميان نيروها و افعال جامعه است در اقرب الموارد ميگويد «رابط الامر: واطب عليه» يعني بر كار مواظبت كرد.معني آيه چنين ميشود: اي مؤمنان از حيث فرد و عموم خويشتن دار باشيد و ميان خويش ربط ايجاد كنيد و مواظب هم باشيد و از خدا بترسيد تا رستگار شويد.اينكه بعضي‌ها آنرا مرابطه و ماندن در سرحدات براي حفظ مملكت معني كرده‌اند معناي درستي نيست و آيات ما قبل دربارۀ جنگ نيست درست است كه ماندن در مرزها را نيز مرابطه گويند ولي آيه در صدد آن نيست. «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبٰاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّٰهِ وَ عَدُوَّكُمْ» انفال: 60. رباط مثل ربط بمعني بستن است رباط الخيل يعني ذخيرۀ اسبان. در كشاف گفته: رباط نام اسبان ذخيره در راه خداست و شايد جمع ربيط باشد ناگفته نماند: از آن در آيۀ فوق بين الاثنين مراد نيست بلكه شايد تأكيد و مبالغه مراد
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 48
باشد يعني براي مقابله با دشمنان آنچه بتوانيد از نيرو و ذخيرۀ اسبان جنگي، آماده كنيد. (يا اسبان ذخيره شده آماده كنيد).

ربع:؛ ج 3، ص: 48

ربع: (بر وزن عنق) يك چهارم 4/ 1 «وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّٰا تَرَكْتُمْ إِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ … » نساء: 12. يعني براي زنانست چهار يك ما ترك شما اگر شما را فرزند نباشد. اربع: چهار. نحو «فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ» نساء: 15. بر آنها چهار نفر از خودتان گواه گيريد.رباع: چهار چهار بقول نحويها از اربعة اربعة معدول است. «فَانْكِحُوا مٰا طٰابَ لَكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ مَثْنيٰ وَ ثُلٰاثَ وَ رُبٰاعَ … » نساء: 3. تفسير آيه در «ثلاث» گذشت. «جٰاعِلِ الْمَلٰائِكَةِ رُسُلًا أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنيٰ وَ ثُلٰاثَ وَ رُبٰاعَ … » فاطر: 1. بحث مفصل دربارۀ اين آيه در «جنح» گذشت.

ربو:؛ ج 3، ص: 48

ربو: زيادت. طبرسي ذيل آيۀ 275 بقره فرموده اصل ربا بمعني زيادت است گويند «ربا يربو» يعني زياد شد در اقرب الموارد آمده «ربا المال يربو ربوا و رباء: زاد و نما» يعني مال زياد شد و نمو كرد. راغب زيادت و بالا آمدن گفته است. «يَمْحَقُ اللّٰهُ الرِّبٰا وَ يُرْبِي الصَّدَقٰاتِ» بقره: 276.خدا ربا را پايمال و صدقات را زيادت ميدهد و ميروياند. «فَإِذٰا أَنْزَلْنٰا عَلَيْهَا الْمٰاءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ» حج: 5. در اين آيه مراد از «رَبَتْ» بالا آمدن و انتفاخ زمين است كه در اثر آمدن باران باهتزاز آمده و مانند آمدن خمير بالا ميايد و هر گياه بهجت انگيز را مي‌روياند در اينجا لازم است چند آيه را بررسي كنيم: <رَبْوه> 1- «وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ آيَةً وَ آوَيْنٰاهُمٰا إِليٰ رَبْوَةٍ ذٰاتِ قَرٰارٍ وَ مَعِينٍ» مؤمنون: 50.ربوه بمعني تپه و بلندي است در مجمع البيان و اقرب آمده: ربوه (بضم و فتح و كسر اوّل) و رابيه بمعني زمين بلند است. نحو «كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ» بقره: 265. يعني مانند
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 49
باغي است در زمين بلند معني آيه چنين ميشود: عيسي و مادرش مريم را نشانۀ قدرت خود گردانديم و آندو را در مكان بلندي و زمين مرتفعي كه قرارگاه و آب جاري داشت ساكن كرديم.ولادت عيسي و زائيدن مريم هر دو از طريق غير عادي است لذا يك آيه شمرده شده‌اند و از اين آيه بدست ميايد كه مريم و عيسي در زمين مرتفعي ساكن شده‌اند در مجمع گفته: آن فلات فلسطين است و گفته‌اند دمشق، مصر و بيت المقدس است. ناگفته نماند صاحب المنار را دربارۀ اين آيه قولي هست كه شايد در «عيسي» نقل شود.2- «فَعَصَوْا رَسُولَ رَبِّهِمْ فَأَخَذَهُمْ أَخْذَةً رٰابِيَةً» حاقه: 10. رابية بمعني زايده است كه عبارت اخراي شديد ميباشد يعني خدا آنها را بعقوبتي شديد گرفت.3- «فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رٰابِياً» رعد: 17. «رٰابِياً» صفت زبد است يعني سيل كفي بالا آمده برداشت.4- «تَتَّخِذُونَ أَيْمٰانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُمْ أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِيَ أَرْبيٰ مِنْ أُمَّةٍ» نحل: 92. مراد از اربي زيادت يافته و ثروتمند است يعني سوگندهاي خويش را مايه فريب قرار ميدهيد كه تا امّتي ثروتمندتر از امت ديگر باشيد امّت ثروتمندتر شونده همان صاحبان قسم دروغ است و بعبارت ديگر با قسمهاي دروغ ميخواهيد شما از ديگران مالدارتر باشيد.5- «وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمٰا كَمٰا رَبَّيٰانِي صَغِيراً» اسراء: 24. «رَبَّيٰانِي» از ربو بمعني زيادت دادن و بزرگ كردن است يعني: خدايا بپدر و مادرم رحمت فرست كه آندو مرا در صغر سنّ بزرگ كردند همچنين است آيۀ «قٰالَ أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينٰا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينٰا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ» شعراء: 18. آيا تو را در نزد خود بزرگ نكرديم.معامله ربوي را از آن ربا گفته‌اند كه در آن زيادت هست و ربا بضرورت قرآن و دين مبين اسلام حرام است و ربا خورنده اهل آتش است و تهديد
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 50
قرآن دربارۀ آن بسيار سخت است در سورۀ بقره آيۀ 275. آمده «الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبٰا لٰا يَقُومُونَ إِلّٰا كَمٰا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطٰانُ مِنَ الْمَسِّ … وَ مَنْ عٰادَ فَأُولٰئِكَ أَصْحٰابُ النّٰارِ هُمْ فِيهٰا خٰالِدُونَ» اين همان وعدۀ صريح آتش است راجع برباخوار. همچنين آيات بعدي و آيۀ 130. آل عمران.ناگفته نماند صريح آياتيكه جملۀ «يَأْكُلُونَ الرِّبٰا» … «لٰا تَأْكُلُوا الرِّبَوا» دارند اختصاص حرمت ربا بر ربا خوار است نه ربا دهنده همچنين است ظهور آيات ديگر، روزي با يكي از مراجع صحبت ميكردم كه آيا در قرآن بر حرمت ربا دادن دليل داريم يا نه؟ فرمودند آيۀ «أَحَلَّ اللّٰهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبٰا» بطور اطلاق بر حرمت هر دو دلالت دارد ولي اگر مراد از «الرّبا» همان زيادت باشد نه معامله شايد ظهورش در ربا خوار است و اگر مراد معامله باشد شامل حرمت ربا دادن و گرفتن هر دو است و در شريعت اسلام ثابت است كه دادن ربا مانند گرفتن آن حرام است. در وسائل ابواب الربا باب 4 رواياتي دربارۀ گرفتن ربا و دادن آن و نوشتن و گواهي بر آن نقل كرده از جمله از علي عليه السّلام نقل ميكند كه فرمود: گيرندۀ ربا و دهندۀ آن و نويسنده و دو شاهد آن همه در گناه با هم‌اند و نيز از علي عليه السّلام نقل شده كه فرمود: «لعن رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله في الرّبا خمسة آكله، و موكّله، و شاهديه و كاتبه» اين روايت در مجمع نيز نقل شده است.ناگفته نماند: ربا در اديان پيشين نيز تحريم شده است در قرآن دربارۀ عصيان يهود فرموده «وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ أَكْلِهِمْ أَمْوٰالَ النّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ» نساء: 161.

رتع:؛ ج 3، ص: 50

رتع: «أَرْسِلْهُ مَعَنٰا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ … » يوسف: 12. در مجمع از ابن زيد نقل كرده كه رتع بمعني گردش است خودش نيز رفت و آمد كه عبارت اخراي گردش است معني كرده علي هذا معني آيه چنين است: او را فردا با ما بفرست تا گردش و بازي نمايد.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 51
اقرب الموارد آنرا تنعم و تلذذ گفته و نيز ميگويد: خوردن و آشاميدن چهارپاست در فراواني و وسعت.صحاح ميگويد: «رتعت الماشية: اكلت ما شاءت. خرجنا نرتع و نلعب اي ننعم و نلهو» يعني چهار پا آنچه ميخواست بخورد، بيرون شديم لذت مي‌برديم و بازي ميكرديم.بعقيدۀ راغب اصل آن علف خوردن بهائم و در كثرت اكل انسان بطور استعاره بكار ميرود. و خلاصه آنكه: استعمال اين كلمه در انسان بمعني گردش و تنّعم و تلذذ است در نهج البلاغه نامۀ 26 آمده «و من استهان بالامانة و رتع في الخيانة … فقد احلّ بنفسه في الدّنيا الذّلّ … » در صحيفۀ سجّاديه دعاي 20 آمده «فاذا كان عمري مرتعا للشّيطان فاقبضني اليك» . كلمۀ فوق فقط يكبار در قرآن آمده است.

رتق:؛ ج 3، ص: 51

رتق: بستن و منظّم كردن در اقرب آمده «رتقه رتقا: سّده و اغلقه» گويند «رجل راتق و فاتق» يعني مردي گره زن و گشاينده است. «أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ كٰانَتٰا رَتْقاً فَفَتَقْنٰاهُمٰا وَ جَعَلْنٰا مِنَ الْمٰاءِ كُلَّ شَيْ‌ءٍ حَيٍّ أَ فَلٰا يُؤْمِنُونَ» انبياء: 30.رتق در آيه مصدر بمعني مفعول است و فتق چنانكه گذشت بمعني گشودن و باز كردن و ضدّ رتق است.و اين ميرساند كه آسمان‌ها و زمين ابتدا بسته و درهم فرو رفته و بالاخره مثل يك گلوله و يك چيز بوده است و سپس بوسيلۀ فتق و باز كردن و ايجاد فواصل ميان ذرّات بدين صورت در آمده‌اند. «السّموات» جمع محلي بالف و لام مفيد عموم و شامل تمام آسمانها و كهكشانهاست نه فقط طبقات جو زمين. و اگر مراد طبقات جو زمين باشد بنا بر ادلّۀ ديگر.مجموع عالم بواسطه رتق و فتق بچنين وضعي آمده است و ظاهرا مراد همان رتق آسمانها و زمين است كه در سورۀ فصلت آمده در نهج البلاغه خطبۀ 209 مضمون آيۀ فوق چنين آمده است «ثمّ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 52
فطر منه اطباقا ففتقها سبع سموات بعد ارتتاقها» يعني از آن پوستۀ جامد طبقاتي شكافت و آنها را باز كرد و هفت آسمان قرار داد پس از آنكه رتق و درهم فرو رفته بودند. ولي سخن امام عليه السّلام دربارۀ طبقات جو زمين است و ايضا در خطبۀ 89 فرموده «و فتق بعد الارتتاق صوامت ابوابها».ميشود گفت اين آيه نشان ميدهد كه تمام كرات و منظومه‌هاي عالم و زمين ما در آغاز خلقت همه يك چيز فشرده و محكم بوده‌اند خدا بوسيله انبساط تدريجي آنها بدين شكل و نظم آورده است وصف «فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» كه در سوره‌هاي انعام: 14، يوسف: 101، ابراهيم: 10، فاطر: 1، زمر: 46، شوري: 11. آمده مبين اين حقيقت است زيرا فطر بمعني شكافتن است و دلالت دارد كه هستۀ ابتدائي بوسيلۀ شكافته شدن بآسمانها و زمين تبديل گرديده است.در ميان دانشمندان نظريه‌اي است بنام جهان در حال انبساط اوّلين كسي كه اين نظر را اظهار كرد منجم بلژيكي لومتر بود بنظر او جهان از يك هستۀ ابتدائي بسيار متراكم و داغ شروع شده و در نتيجۀ انبساط تدريجي جهان فعلي بوجود آمده است و اين انبساط هنوز هم ادامه دارد و در آينده نيز ادامه خواهد داشت.ناگفته نماند: بنا بر آيۀ گذشته سموات و ارض در ابتدا بسته و درهم فرو رفته بودند و بنا بر آيۀ «وَ السَّمٰاءَ بَنَيْنٰاهٰا بِأَيْدٍ وَ إِنّٰا لَمُوسِعُونَ» ذاريات: 47. آسمان هنوز در حال گسترش و وسعت يافتن است نتيجه اينكه: جهان از يك حالت تراكم شروع شده و انبساط هنوز ادامه دارد و بنا بر آيات «إِذَا السَّمٰاءُ انْفَطَرَتْ» انفطار: 1. و غيره اين انبساط آنقدر ادامه خواهد يافت كه كرات و منظومه‌ها در اثر كثرت فواصل از هم گسيخته و متلاشي گردند و آن عبارت اخراي قيامت است.نگارنده اين مطلب را در كتاب «معاد از نظر قرآن و علم» مشروحا گفته‌ام.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 53
در تفسير برهان از امام باقر و صادق عليهما السلام منقول است: آسمان رتق بود يعني باراني از آن نميباريد و زمين رتق بود يعني دانه‌اي نمي‌رويانيد آسمانرا فتق كرد تا باران بارانيد و زمين را فتق كرد تا دانه رويانيد در مجمع اين قول را از عكرمه و عطيّه و ابن زيد نقل كرده و گويد: اين همان است كه از حضرت باقر و صادق عليهما السلام نقل شده. در الميزان آنرا از احتجاج نقل كرده است.بنظر ميايد اين كه فرمايش امام عليه السّلام يكي از مصاديق فتق است ولي در روايت منقوله از كافي جمله‌اي است كه خلاف اين نظر را ميرساند.در خاتمه بايد دانست كه اين كلمه تنها يكبار در قرآن آمده است.

رتل:؛ ج 3، ص: 53

رتل: «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلًا» مزمل: 4. در مجمع گويد: ترتيل بيان كردن است با تأني و تدريج. و از حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله نقل ميكند كه بابن عباس فرمود: قرآن را با ترتيل بخوان. گفت ترتيل يعني چه؟ فرمود آنرا روشن و آشكار كن و آنرا مانند خرماي خراب پراكنده نكن و همچون شعر تكه تكه منما چون بعجائب آن رسيديد تأمل كنيد و دلها را تكان دهيد و نظرتان فقط رسيدن بآخر سوره نباشد قاموس گويد «رتّل الكلام: احسن تأليفه».ابن اثير در نهايه گويد: ترتيل قرائت آن است كه با تأني و آشكار گفتن حروف و حركات باشد. راغب ميگويد ترتيل آنست كه كلمه را بآساني و صحيح ادا كنند صحاح آنرا با تأني خواندن و درست ادا كردن حروف گفته است.از مجموع آنچه گفته شد روشن گرديد كه ترتيل يعني با دقّت خواندن و درست ادا كردن كلمات و تأني در آنهاست و اين قهرا دقّت در معاني را در بر خواهد داشت.علي هذا معني آيۀ فوق چنين است: قرآن را با دقّت و تأني بخوان (در وقت خواندن معاني و كلمات آنرا در نظر بگير).
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 54
«وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لٰا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وٰاحِدَةً كَذٰلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤٰادَكَ وَ رَتَّلْنٰاهُ تَرْتِيلًا» فرقان: 32.كفّار ميگفتند چرا قرآن يكدفعه بر او نازل نميشود؟ چرا بتدريج ميايد؟! خدا در جواب ميفرمايد: اين براي دلگرم كردن تو است و اگر قرآن بتدريج نازل گردد و بر مصاديق و محلهاي مخصوص تطبيق شود تو را دلگرم ميكند و اگر يكدفعه نازل ميشد وحي قطع ميگرديد و تو دلگرم نميشدي ولي تدريجي بودن آن سبب ارتباط دائمي با خداست و در آخر فرموده: آنرا بدقت و روشني مخصوص بيان كرديم تا بدانند با وجود تدريجي بودن داراي وحدت نظم و وحدت هدف است.اين ترجمه كه ما اختيار كرديم با معناي ترتيل بهتر ميسازد. راجع بكلمۀ فوق فقط چهار محل در دو آيه داريم كه نقل شد.

رج:؛ ج 3، ص: 54

رج: حركت كردن و حركت دادن «رج الشي‌ء رجا: حركه و هزه، رج: تحرك و اهتز» (اقرب) «إِذٰا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا» واقعة: 4. يعني آنگاه كه زمين بطرز هولناكي بلرزد چنانكه در آيۀ ديگر ميخوانيم «إِذٰا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا» زلزله: 1.ابن اثير آنرا حركت شديد گفته و نقل ميكند كه «من ركب البحر اذا ارتج فقد برئت منه الذمة» كه مراد اضطراب و طوفاني بودن درياست.آيۀ شريفه راجع بزلزلۀ قيامت است و راجع باين كلمه در قرآن فقط آيۀ فوق يافته است.

رجز:؛ ج 3، ص: 54

رجز: (بكسر اوّل) اضطراب. «لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ» اعراف: 134. يعني اگر اين اضطراب و بلا را از ما ببري حتما بتو ايمان مياوريم. راغب گويد: اصل رجز اضطراب است و چون ناقه ضعيف شود و قدمهاي كوتاه بر دارد گويند رجز البعير. طبرسي ذيل آيۀ 134 اعراف پس از آنكه معني اصلي را ميل از حق گفته ميگويد: رجز لرزشي است در پاي شتر در اثر دردي كه آنرا از سير
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 55
معمولي باز ميدارد. و برخي از اشعار را رجز (بر وزن فرس) گفته‌اند و آن از لرزيدن پاي شتر اخذ شده زيرا كه آن شعر متحرك و ساكن و باز متحرك و ساكن است مثل پاي شتر درد زده.علي هذا بعذاب. در قرآن مجيد از آن رجز اطلاق شده كه عذاب اضطراب مخصوص و يا سبب اضطراب و پريشاني است «أُولٰئِكَ لَهُمْ عَذٰابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِيمٌ» سباء: 5. براي آنهاست عذاب دردناكي از اضطرابي بخصوص «أَلِيمٌ» مرفوع و صفت «عَذٰابٌ» است «فَأَنْزَلْنٰا عَلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّمٰاءِ» بقره: 59. بر ستمگران عذابي از آسمان نازل كرديم. «وَ يُذْهِبَ عَنْكُمْ رِجْزَ الشَّيْطٰانِ» انفال: 11. تا وسوسۀ و اضطرابي كه شيطان بدل شما انداخته از بين ببرد. «وَ ثِيٰابَكَ فَطَهِّرْ. وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ» مدّثر: 5. طبرسي فرموده «رجز» را ابو جعفر و حفص و يعقوب و سهل بضمّ راء و ديگران بكسر آن خوانده‌اند زمخشري و جوهري و بيضاوي نيز بدو جور خوانده شدن تصريح كرده‌اند.آنگاه آنرا گناه، عذاب و بت معني كرده‌اند زمخشري گويد: آن عذاب است در مجمع از كسائي نقل شده كه رجز بكسر اول عذاب و بضم اوّل بت است. بيضاوي گفته: رجز بضم اوّل لغتي است در رجز بكسر اول يعني هر دو بيك معني‌اند.ناگفته نماند بهتر است آنرا همان اضطراب معني كنيم و از مدلول لفظ خارج نشويم آنوقت معني چنين ميشود: از اضطراب و ترديد بدور باش يعني در پيشرفت دين ترديدي بخود راه مده و يقين كن كه تو بر حقي و موفّق خواهي بود و اين سخن امر باستقامت و دلگرمي است مثل «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ».

رجس:؛ ج 3، ص: 55

رجس: پليد. راغب آنرا شيي‌ء قذر و پليد گفته در مجمع از زجاج نقل شده كه رجس نام هر كار تنفر آور است اقرب و صحاح نيز آنرا پليد گفته و از فراء نقل ميكند كه آن نظير
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 56
رجز است و شايد رجز و رجس يك چيزاند و سين به زاء بدل شده است. «وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَتْهُمْ رِجْساً إِلَي رِجْسِهِمْ» توبه: 125. اما آنانكه در قلوبشان مرض است پليدي بر پليدشان افزود. «كَذٰلِكَ يَجْعَلُ اللّٰهُ الرِّجْسَ عَلَي الَّذِينَ لٰا يُؤْمِنُونَ» انعام: 125. «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصٰابُ وَ الْأَزْلٰامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ» مائده: 90.در قرآن مجيد چيزها و كارهائيكه با رجس توصيف شده بقرار زير است: خمر، قمار، بت‌ها: ازلام (مائده: 90) ميته، خون، گوشت خوك (انعام: 145). «إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ» احزاب: 33. رجوع شود به «اهل» بنظر ميايد كه آن در آيه مصدر است گر چه مصدر آن را رجاسة گفته‌اند.

رجع:؛ ج 3، ص: 56

رجع: رجوع و رجعي بمعني بر گشتن و برگرداندن لازم و متعدي هر دو آمده است همچنين است رجعان (بضم اول) و مرجع كه مصدر ميمي است (اقرب). «فَرَجَعَ مُوسيٰ إِليٰ قَوْمِهِ غَضْبٰانَ أَسِفاً» طه: 86. موسي خشمگين و اندوهناك بقوم خويش برگشت. «فَإِنْ رَجَعَكَ اللّٰهُ إِليٰ طٰائِفَةٍ مِنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوكَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً» توبه: 83. رجوع در اين آيه متعدي بكار رفته يعني: اگر خدا تو را بسوي گروهي از منافقين برگرداند و از تو براي خروج بجنگ اجازه بخواهند بگو: هرگز با من خارج نخواهيد شد. همچنين است آيۀ «فَرَجَعْنٰاكَ إِليٰ أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهٰا» طه: 40. «ذٰلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ» ق: 3. «إِنَّهُ عَليٰ رَجْعِهِ لَقٰادِرٌ» طارق: 8. رجع در آيۀ اول لازم و در دوّمي متعدي است.تراجع بين الاثنين است «فَلٰا جُنٰاحَ عَلَيْهِمٰا أَنْ يَتَرٰاجَعٰا» بقره: 230. «وَ اللّٰهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» بقره: 245. در بسياري از
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 57
آيات كه كلمۀ «تُرْجَعُونَ» و «يَرْجِعُونَ» ذكر شده لازم است آنرا حال معني كرد نه استقبال يعني الآن بسوي خدا بر گردانده ميشويد زيرا ما هر آن در حال باز گشت بسوي خدائيم تنها مرگ باز گشتن بسوي خدا نيست «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ» بقره: 156. «إِنَّ إِليٰ رَبِّكَ الرُّجْعيٰ» علق: 8. رجعي همانطور كه گفته شد بمعني رجوع است يعني: بر گشت بسوي پروردگار تو است. «إِلَي اللّٰهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً» مائده: 105. مرجع چنانكه گفته شد مصدر ميمي و بمعني رجوع است و آن شانزده بار در قرآن آمده است.

رجف:؛ ج 3، ص: 57

رجف: لرزيدن و لرزاندن در اقرب آمده «رجفه رجفا: حرّكه، رجف: تحرّك و اضطرب شديدا» در مفردات آنرا اضطراب شديد گفته است.صحاح نيز آنرا زلزله و اضطراب شديد معني كرده و دريا را رجّاف گويند براي اضطراب و حركت شديد موجها مثل قول شاعر «حتي تغيب الشمس في الرجّاف» تا آفتاب در دريا فرو رود.طبرسي نيز اضطراب فرموده است. «يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبٰالُ وَ كٰانَتِ الْجِبٰالُ كَثِيباً مَهِيلًا» مزّمل: 14. روزيكه زمين و كوهها بشدت بلرزند و كوهها تپّه‌هاي نرم باشند. «يَوْمَ تَرْجُفُ الرّٰاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرّٰادِفَةُ» نازعات: 6. روزيكه لرزنده بلرزد و زلزلۀ ديگري در رديف آن، در آيه مراد از لرزنده بقرينۀ آيۀ اول زمين است و «رادفه» صفت رجفه است كه از فعل ترجف فهميده ميشود. «فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ» اعراف: 78. رجفة لرزه است و آن چهار بار در قرآن آمده است آيۀ فوق دربارۀ قوم صالح ميباشد احتمال دارد مراد از رجفه رعشۀ بدن آنها باشد كه در اثر صاعقه لرزيدند و بزمين افتادند و شايد مراد لرزيدن زمين است در نتيجه نزول عذاب.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 58
«وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ … » احزاب: 60. مرجف بمعني اضطراب آور است و مراد از آن كساني‌اند كه با نشر دروغ مردم را مضطرب و ناراحت ميكردند در اقرب الموارد گفت «ارجف القوم» يعني شروع بنشر اخبار و فتنه‌ها كردند تا مردم را باضطراب آورند. اراجيف دروغهاي وحشت‌آور است.

رَجُل؛ ج 3، ص: 58

رَجُل: مرد. «أَ لَيْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشِيدٌ» هود: 78. آيا از شما مرد عاقلي نيست. جمع آن رجال است نحو «وَ عَلَي الْأَعْرٰافِ رِجٰالٌ … » اعراف: 46. بر بلنديهاي آن حايل، مرداني است.گاهي از رجل و رجال مرد رشيد و كامل و مردان رشيد اراده ميشود و تنها مرد در مقابل زن منظور نيست.نحو «وَ جٰاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعيٰ» يس: 20. «وَ قٰالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمٰانَهُ» غافر: 28. «رِجٰالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا» توبه: 108. «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجٰالٌ صَدَقُوا مٰا عٰاهَدُوا اللّٰهَ عَلَيْهِ» احزاب: 23. راجع بآيۀ «مٰا كٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِكُمْ» به «ختم» رجوع شود.

رجل:؛ ج 3، ص: 58

رجل: (بكسر اوّل) پا. «ارْكُضْ بِرِجْلِكَ» ص: 42. با پايت قدم بزن و راه برو. جمع آن ارجل است «أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ يَمْشُونَ بِهٰا … » اعراف: 195.رجال بمعني مردان است كه گذشت و نيز جمع راجل بمعني پياده است مثل «فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجٰالًا أَوْ رُكْبٰاناً … » بقره: 239. رجال جمع راجل و ركبان جمع راكب است يعني اگر از دشمن بيم داشتيد در حال پياده و سواره نماز بخوانيد. و نيز رجل (بفتح اوّل و كسر دوم) جمع راجل است «وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ» اسراء: 64. با سواره و پيادگانت بر آنها صيحه بزن. راجع باين آيه به «جلب» رجوع شود.

رجم:؛ ج 3، ص: 58

رجم: سنگ زدن. سنگسار كردن «رجمه رجما: رماه بالحجارة»
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 59
(اقرب) صحاح آنرا قتل گفته و گويد اصل آن سنگ زدن است. راغب ميگويد: رجام بمعني سنگها و رجم زدن با سنگ و مرجوم بمعني سنگ زده است. «وَ لَوْ لٰا رَهْطُكَ لَرَجَمْنٰاكَ» هود: 91. يعني اگر عشيرۀ تو نبود تو را با سنگها ميكشتيم بعضي‌ها آنرا فحش و شتم گفته‌اند.نظير اين جمله در سورۀ مريم آيۀ 46. دربارۀ گفتگوي آزر با ابراهيم و نيز در آيۀ 18 يس و 20 كهف آمده است و ظاهرا در گذشته اين سخن دربارۀ مطلق قتل و كشتن در زير سنگباران بكار ميرفته است. «وَ إِنِّي عُذْتُ بِرَبِّي وَ رَبِّكُمْ أَنْ تَرْجُمُونِ» دخان: 20. اين سخن قول موسي است در مقابل فرعونيان و ظاهرش همان سنگ زدن و قتل است. راغب ميگويد: رجم بطور استعاره بر نسبت گمان و توهم و فحش و طرد اطلاق ميشود. احتمال دارد كه مراد همان نسبت باشد يعني بخدا پناه بردم كه مرا بدروغ نسبت بدهيد بعضي گفته‌اند مراد شتم است (مجمع). «فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ الشَّيْطٰانِ الرَّجِيمِ» نحل: 98. رجيم از اوصاف شيطان و جمعا شش بار در قرآن آمده است و آن بمعني مرجوم و رانده شده است.راغب آنرا مطرود از خيرات و از منازل ملائك و طبرسي مطرود از آسمان و زده شده با شهابها و از بعضي مرجوم بلعنت نقل كرده است.ناگفته نماند: مطرود از خيرات و مطرود از رحمت خدا مراد است. «وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سٰادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ» كهف: 22. از راغب نقل شد كه رجم بطور استعاره بر ظن اطلاق ميشود در صحاح آمده: رجم آنست كه شخص روي گمان سخن گويد. در اقرب گويد: «الرجم ان يتكلم بالظن» يعني از روي گمان و خيال ميگويند كه پنج نفر بودند ششمي سگشان بود.

رجوم:؛ ج 3، ص: 59

رجوم: «وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا بِمَصٰابِيحَ وَ جَعَلْنٰاهٰا رُجُوماً
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 60
لِلشَّيٰاطِينِ» ملك: 5.در قاموس گويد: رجم اسم چيزي است كه با آن ميزنند جمع آن رجوم است. بنا بر اين رجم مصدر و اسم هر دو آمده است.مراد از اين مصابيح كه هم زينت آسمان پائين و هم تيراند بر شياطين چيست؟ در آيۀ ديگر آمده «إِنّٰا زَيَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا بِزِينَةٍ الْكَوٰاكِبِ» صافات: 6. بايد مراد از مصابيح در آيۀ اوّل همان كواكب باشند پس اين كواكب هم چراغهاي آسمان‌اند و هم تيرهائي‌اند كه شياطين با آنها زده ميشوند. در اين صورت آنها ثابت نيستند و گرنه رجوم نميشدند.در آيۀ ديگر آمده «وَ زَيَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا بِمَصٰابِيحَ وَ حِفْظاً» فصلت: 12.در هر سه آيه زينت و آسمان پائين و حفظ آسمان مورد نظر است و در دومي كواكب و در اوّلي و سوّمي مصابيح گفته شده و در ذيل آيۀ صافات آمده «وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطٰانٍ مٰارِدٍ. لٰا يَسَّمَّعُونَ إِلَي الْمَلَإِ الْأَعْليٰ وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جٰانِبٍ. دُحُوراً … فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ ثٰاقِبٌ» علي هذا مراد از مصابيح و كواكب در اين آيات همان شهابها و سنگهاي سرگردان در فضا هستند كه با ورود بطبقات جو زمين آتش گرفته آسمان پائين را زينت مي‌بخشند و شيطان‌ها را مي‌رانند.ولي قرآن راجع بكواكب در قيامت فرموده «وَ إِذَا الْكَوٰاكِبُ انْتَثَرَتْ» انفطار: 2. بحكم اين آيه كواكب در قيامت پراكنده خواهند شد لذا نميتوان آنها را همان رجوم و مصابيح دانست زيرا رجوم و مصابيح كه سنگهاي سرگردان باشند هم اكنون پراكنده‌اند و از طرف ديگر بعيد است بگوئيم در آيۀ 6 صافات كواكب بمعني رجوم و در آيۀ انفطار مراد از آنها غير رجوم است.بنا بر تحقيق كتاب آغاز و انجام جهان كواكب عبارت‌اند از سيارات منظومۀ شمسي و مراد از «السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا» در آيۀ 6 صافات نزديكترين آسمان جهان است نه نزديكترين
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 61
آسمانهاي هفتگانه زمين و نزديكترين آسمان جهان فضاي منظومۀ شمسي است و مراد از مصابيح و رجوم در آيۀ 5 ملك و 12 فصّلت تيرهاي شهاب و سنگهاي سرگردان‌اند و منظور از «السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا» در اين دو آيه نزديكترين آسمانهاي هفتگانۀ زمين است. خداوند فضاي منظومۀ شمسي را با سيارات و آسمان پائين زمين را با چراغها و رجوم زينت بخشيده و همان سنگهااند كه وارد طبقات جوّ زمين شده آتش ميگيرند و آنرا زيبائي مي‌بخشند.در اين صورت مصابيح هم چراغ‌اند و هم تيرها و رجوم‌اند كه شياطين را ميرانند ولي كواكب فقط زينت‌اند نه رجوم و آنجا كه در سورۀ صافات آمده «وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطٰانٍ مٰارِدٍ» اين حفظ بوسيلۀ كواكب نيست بلكه بوسيلۀ ديگر است ما بعد آيه ميگويد «لٰا يَسَّمَّعُونَ إِلَي الْمَلَإِ الْأَعْليٰ وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جٰانِبٍ. دُحُوراً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ وٰاصِبٌ. إِلّٰا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ ثٰاقِبٌ».اين آيات نشان ميدهد كه شيطان‌ها هم با شهاب و هم با وسائل ديگر طرد ميشوند. رجوع شود به «شهاب».ناگفته نماند ميلياردها سنگهاي سرگردان ريز و درشت ببزرگي دانه‌هاي شن و ته سنجاق بسرعت 48 هزار كيلومتر در ساعت وارد جوّ زمين ميشوند و در اثر حرارت زيادي كه دارند با تماس بگازهاي جوّ آتش ميگيرند و نور مستطيلي كه در هوا مشاهده ميشود سوختن آنهاست و گاهي اين سنگها بزرگ‌اند كه باقي ماندۀ آنها بزمين ميافتد در سال 1348 شمسي سنگي بوزن شش كيلو بامريكا افتاد و هم چنين سنگي بوزن چهل هزار تن در سيبري افتاد و عدّه‌اي از اين سنگها در موزۀ ممالك نگاهداري ميشوند و شهابها بيشتر در ماه مرداد و آبان نزديك صبح ديده ميشوند.

رجاء:؛ ج 3، ص: 61

رجاء: اميد «وَ تَرْجُونَ مِنَ اللّٰهِ مٰا لٰا يَرْجُونَ» نساء: 104. شما از خدا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 62
چيزي اميد داريد كه آنها ندارند. «فَنَذَرُ الَّذِينَ لٰا يَرْجُونَ لِقٰاءَنٰا فِي طُغْيٰانِهِمْ يَعْمَهُونَ» يونس: 11. اميدواري لقاء اللّه آنست كه منتظر آن باشيم و براي آن كار كنيم آنكه اين انتظار و اميد را ندارد نسبت بدان بي اعتنا است و كار نميكند و اين تعبير عبارت اخراي بي عقيده بودن بمعاد است كه در بسياري از آيات آمده است. «وَ الْقَوٰاعِدُ مِنَ النِّسٰاءِ اللّٰاتِي لٰا يَرْجُونَ نِكٰاحاً» نور: 60. يعني اميدي بنكاح ندارند كه ميدانند كسي بتزويج آنها رغبت نميكند. خودشان نيز آنحال ندارند.رجاء و رجو را گاهي خوف گفته‌اند در صحاح آمده: گاهي رجاء و رجو بمعني خوف آيد. در قاموس و اقرب نيز بآن تصريح شده طبرسي نيز در بعضي جاها آنرا گفته است راغب گويد علت اين آنست كه خوف و رجا متلازم‌اند، در آيۀ «بَلْ كٰانُوا لٰا يَرْجُونَ نُشُوراً» فرقان: 40. طبرسي فرموده: بلكه از معاد مي‌ترسند در آيۀ «لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كٰانَ يَرْجُوا اللّٰهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ … » احزاب: 21. خوف و اميد هر دو گفته شده است. «مٰا لَكُمْ لٰا تَرْجُونَ لِلّٰهِ وَقٰاراً» نوح: 13. طبرسي در ذيل اين آيه فرموده: رجاء بمعني خوف است و شعر ابي ذويب را شاهد آورده كه گويد: اذا لسعته النحل لم يرج لسعها و خالفها في بيت نوب عواسل يعني چون زنبور عسل او را بگزد از گزيدن آن نميترسد و بار ديگر براي عسل گرفتن بخانۀ زنبور آيد. نوب نوعي از زنبور عسل است و عواسل عسل گيرنده‌هاست. راغب نيز اين شعر را نقل كرده و بجاي عواسل عوامل گفته. زمخشري آنرا در ذيل آيۀ «مَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ اللّٰهِ» عنكبوت: 5.شاهد نقل ميكند كه گويند: رجاء بمعني خوف است.آيۀ گذشته را طبرسي اينطور معني كرده: چرا از عظمت خدا نميترسيد؟
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 63
ولي بهتر است كه رجاء در آيه بمعني اميد باشد يعني چه شده كه براي خدا عظمتي اميد نداريد و خدا را قوي نميدانيد تا او را بندگي كنيد و حل مشكلات از او بخواهيد و از وي بترسيد؟در آيۀ «يٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ ارْجُوا الْيَوْمَ الْآخِرَ» عنكبوت: 36. ظاهرا مراد خوف است يعني خدا را عبادت كنيد و از روز قيامت بترسيد. و يا مراد آنست اميدوار روز آخرت باشيد و براي آن كار كنيد و بدانيد كه قيامت هست.ناگفته نماند چنانكه از راغب نقل شد اميد و خوف متلازم‌اند چون بچيزي اميدوار باشيم در همانحال خوف نرسيدن بآن هم هست پس اگر آيات گذشته را خوف يا اميد معني كنيم چندان تفاوتي نخواهد داشت.ارجاء را تأخير معني كرده‌اند در اقرب الموارد گويد «ارجي الامر: اخّره» كار را بتأخير انداخت. «ارجيت الامر: أخّرته» كار را بتأخير انداختم (صحاح) طبرسي ذيل آيۀ 111 اعراف گويد: ارجاء بمعني تأخير است. «تُرْجِي مَنْ تَشٰاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشٰاءُ» احزاب: 51. يعني از زنان آنكه را ميخواهي ترك و از خود دور ميگرداني و هر كه را خواستي نزد خود اسكان ميدهي. در الميزان گويد: اين سخن كنايه از ردّ و قبول است و سياق آيه دلالت دارد كه آنحضرت در ردّ و قبول زنيكه خود را باو بذل كرده مختار است.بنظر ميايد كه راجع بهمۀ زنان آنحضرت باشد و مراد از آن اين است كه بعد از اداي حق واجب ايشان بهر يك هر قدر اظهار علاقه كني يا كمتر بمنزلش بروي و … اختيار با تو است و اللّه العالم. و احتمال داده شده كه مراد سقوط وظيفۀ همخوابگي و غيره باشد. «قٰالُوا أَرْجِهْ وَ أَخٰاهُ وَ ابْعَثْ فِي الْمَدٰائِنِ حٰاشِرِينَ» شعراء: 36. «أَرْجِهْ» در اين آيه و در آيۀ 111 سورۀ اعراف
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 64
آمده است. بعضي آنرا بكسر هاء خوانده‌اند. عاصم و حمزه بكسر جيم و سكون هاء و بعضي «ارجئه» بضم هاء خوانده و ميان جيم و هاء، همزه آورده‌اند (مجمع) اگر هاء را ساكن بخوانيم بايد آنرا حرف سكت بدانيم چنانكه الميزان گفته.بنا بقرائت عاصم و حمزه مفعول أَرْجِهْ محذوف است و‌ها براي سكت است نه ضمير و بنا بر قرائت ديگران هاء ضمير است و مراد از آن موسي ميباشد معني آيه چنين است: موسي و برادرش را بتأخير انداز و در عقوبت آنها عجله نكن و مأموراني بشهرها بفرست تا ساحران را جمع كرده و بياورند. «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ إِمّٰا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمّٰا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» توبه: 106. يعني ديگران از مردم براي امر خدا تأخير انداخته شده‌اند يا خدا آنها را عذاب و يا بر آنها توبه ميكند و خدا دانا و حكيم است.مراد از اين مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ كيستند؟ مضمون آيۀ 100 از سورۀ توبه چنين است: از اعراب باديه نشين كه در اطراف شمااند و نيز از اهل مدينه منافقان هستند كه آنها را دو دفعه عذاب خواهيم كرد و آيۀ 101. بدين مضمون است: و ديگران كه اعتراف بگناه خويش كرده عمل صالح و بد را با هم آميخته‌اند شايد خدا بآنها بر گردد كه خدا غفور و رحيم است. آنوقت بعد از سه آيه ميرسيم بآيۀ مورد بحث. اين آيه چنانكه در الميزان گفته عطف است بآيۀ 101 كه مضمونش ذكر گرديد.بعقيدۀ الميزان اين آيه منطبق است است بر مستضعفين كه واسطه‌اند ميان نيكو كاران و بد كاران گر چه در اسباب نزول وارد است كه دربارۀ آن سه نفر نازل شد كه از جهاد تخلّف و بعد توبه كردند و كيف كان آيه مآل امر آنها را مخفي ميدارد و در ابهامش باقي ميگذارد حتي از دو اسم عليم و حكيم كه در ذيل آيه هست چيزي از عاقبت كار آنها روشن نميشود.سخن الميزان كاملا عالي و دقيق
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 65
است ولي انطباق مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ بر مستضعفين روشن نيست زيرا آيۀ 98 سورۀ نساء كه دربارۀ مستضعفين است در آيۀ ما بعد آن آمده «فَأُولٰئِكَ عَسَي اللّٰهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ كٰانَ اللّٰهُ عَفُوًّا غَفُوراً» اين آيه طرف غفران را تقويت ميكند بخلاف مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ كه در ذيل آيۀ آنها «وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» آمده كه هيچ طرف از عذاب و رحمت را تقويت نميكند. در كافي براي هر يك از آندو گروه بابي منعقد كرده و رواياتشان بر خلاف هم است و نيز در باب اصناف الناس از كتاب ايمان و كفر آندو را غيرهم شمرده است.در المنار گويد: مراد از مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ عده‌اي از تخلّف كنندگان از جهاداند كه عذاب و رحمت آنها مبهم است ولي در آيۀ 118 توبه، حال آنها روشن شده.آيۀ 118. دربارۀ قبول توبۀ آن سه نفر است كه از جهاد تخلّف كردند «وَ عَلَي الثَّلٰاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا … ثُمَّ تٰابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا … » ناگفته نماند اين سخن قابل قبول نيست زيرا جملۀ «إِمّٰا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمّٰا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ» در مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ نشان ميدهد كه غفران و عذاب در روز قيامت خواهد بود نه اينكه تأخير انداخته شده‌اند تا روشن شود كه توبۀ- شان قبول خواهد شد يا نه؟ در الميزان آمده: قصۀ آنها بر اين آيه منطبق نيست.از كلام مرحوم طبرسي كه دربارۀ آيه جريان تخلف آن سه نفر و قبول توبۀ‌شان را نقل كرده بدست ميايد كه نظرش تطبيق آيه بر مخلّفين است.عياشي در تفسير خود از امام باقر عليه السّلام نقل كرده فرمود: مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ مردمي مشرك بودند كه امثال حمزه و جعفر و غيره را كشتند بعد باسلام داخل شدند خدا را يكتا خواندند و شرك را رها نمودند. ايمان را بحقيقت نشناختند كه مؤمن و مستحق بهشت گردند و در انكارهم نبودند كه كافر و مستحق آتش باشند آنها در همين حال‌اند خدا آنها را يا عذاب ميكند و يا بر آنها توبه مينمايد.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 66
اين روايت روشن ميكند كه مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ غير از متخلفين است و كار آنها بقيامت مانده است.در روايت ديگري از امام صادق عليه السّلام نقل ميكند كه آنها قومي از مشركين‌اند خون مسلمانان را ريختند و بعد اسلام آوردند پس آنهايند مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ و در روايت ديگري از امام صادق عليه السّلام مستضعفين همان مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ اند. «قال عمران سئلت ابا عبد اللّه عليه السّلام عن المستضعفين قال: هم ليسوا بالمؤمنين و لا بالكفار و هم ال مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ».فكر ميكنم كه مراد امام عليه السّلام از مستضعفين همانها نيست كه در آيۀ 98 نساء آمده زيرا كه آنها جانب غفرانشان تقويت شده چنانكه گفته شد.

رجا:؛ ج 3، ص: 66

رجا: جانب. طرف (مفردات، مجمع) جمع آن ارجاء است «وَ الْمَلَكُ عَليٰ أَرْجٰائِهٰا» حاقه: 17. ضمير «ها» به سماء بر ميگردد يعني ملائكه آنروز در اطراف آسمان هستند اين آيه نظير آنست كه دربارۀ قيامت آمده «وَ تَرَي الْمَلٰائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ» زمر: 75. در «عرج» انشاء اللّه خواهد آمد كه ملائكه تا روز قيامت در ميان آسمانند و پيوسته بالا ميروند و روز قيامت بكناره‌هاي آسمان ميرسند.در نهج البلاغه خطبۀ اول آمده «ثمّ انشأ سبحانه فتق الاجواء و شقّ الارجاء» ناگفته نماند اين كلمه تنها يكبار در قرآن مجيد آمده است.

رحب:؛ ج 3، ص: 66

رحب: وسعت. فراخي «وَ ضٰاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ» توبه: 25.زمين با آن فراخي بر شما تنگ شد.راغب ميگويد: رحب فراخي مكان است و بطور استعاره بر فراخي شكم اطلاق ميشود مثل رحب البطن و نيز بسعۀ صدر اطلاق ميشود و چون گويند: مرحبا و اهلا يعني مكان وسيعي بيابي. در نهج البلاغه خطبۀ 57 آمده «سيظهر عليكم بعدي رجل رحب البلعوم مندحق البطن» پس از من مردي گشاد حلق بزرگ شكم بر شما چيره ميشود» محمد عبده گويد: گفته‌اند مراد از او زياد بن ابيه و بعضي مغيرة بن شعبه و بعضي معاويه گفته است ولي ظاهرا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 67
مراد امام عليه السّلام معاويۀ لعين است. «لٰا مَرْحَباً بِهِمْ إِنَّهُمْ صٰالُوا النّٰارِ قٰالُوا بَلْ أَنْتُمْ لٰا مَرْحَباً بِكُمْ أَنْتُمْ قَدَّمْتُمُوهُ لَنٰا فَبِئْسَ الْقَرٰارُ» ص: 59.طبرسي از ابو عبيده نقل ميكند لا مرحبا به يعني زمين بر او فراخ نباشد.اين كلمه چنانكه از راغب نيز نقل شد دعا و نفرين است معني آيه چنين ميشود: وسعت نباشد بر آنها كه داخل شدگان آتشند گويند: بلكه بر شما وسعت نباشد شما اين كفر را بر ما پيش آورديد بد قرارگاهي است براي شما. سخن اول بنا بنقلي قول پيشوايان كفر است نسبت باتباع خويش و مرحباي دوم جواب پيروان است نسبت به رؤسا.در نهج البلاغه حكمت 200 آمده «لا مرحبا بوجوه لا تري الّا عند كلّ سوأة» .

رحق:؛ ج 3، ص: 67

رحق: «يُسْقَوْنَ مِنْ رَحِيقٍ مَخْتُومٍ» مطففين: 25 رحيق بمعني خمر است (مفردات، اقرب) مجمع آنرا شراب خالص و صحاح شراب صاف گفته يعني از شراب خالص مهر شده سيراب ميگردند اين كلمه يكبار در قرآن آمده است معني آيه در «ختم» گذشت.

رحل:؛ ج 3، ص: 67

رحل: ظرف (مثل خورجين و انبان) و بار سفر و كوچ.معاني ديگر هم دارد كه در قرآن مجيد يافته نيست «وَ قٰالَ لِفِتْيٰانِهِ اجْعَلُوا بِضٰاعَتَهُمْ فِي رِحٰالِهِمْ» يوسف: 62.طبرسي در ذيل اين آيه گويد از رحال ظرفها قصد شده و مفرد آن رحل است ابن انباري گفته بوعاء و مسكن رحل گويند و اصل آن چيزي است كه براي كوچ آماده شود از ظرف متاع و پالان شتر و … كلمۀ رحل و رحال در آيات 62، 70، 75 سورۀ يوسف آمده و مراد از آنها ظرفهائي است مثل خورجين و انبان كه بر شتران بسته بودند و در آيه «فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعٰاءِ أَخِيهِ» يوسف: 76. بجاي رحال اوعيه آمده كه همان ظرفها است معني آيۀ اوّل اين است: يوسف بغلامان خود گفت
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 68
سرمايۀ اينها را در خورجين‌هايشان بگذاريد. «رِحْلَةَ الشِّتٰاءِ وَ الصَّيْفِ» قريش: 2.رحلة بمعني كوچ و مسافرت است.بايد دانست يمن در جنوب مكّه و شام در شمال آن واقع است (بطور تقريب). اهل مكّه سالي دو مسافرت داشتند وقت زمستان به يمن و وقت تابستان بشام و ايندو مسافرت نوعا براي خريد و فروش و نقل و انتقال مال التجاره بود. در آيۀ گذشته مراد از رِحْلَةَ الشِّتٰاءِ وَ الصَّيْفِ همان دو مسافرت است. و چون در اين دو مسافرت بعنوان اينكه اهل مكّه ساكنان حرم‌اند از شرّ راهزنان و دزدان در امان بودند و كسي بآنها آزار نميرساند و با ايمني تمام رفت و آمد ميكردند لذا خدا در مقام امتنان بآنها فرمود: «إِيلٰافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتٰاءِ وَ الصَّيْفِ. فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هٰذَا الْبَيْتِ الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ».

رحم:؛ ج 3، ص: 68

رحم: (بفتح اوّل و كسر دوّم) رحم زن. محل رشد جنين. جمع آن ارحام است «هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحٰامِ كَيْفَ يَشٰاءُ» آل عمران: 6. «وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ مٰا فِي الْأَرْحٰامِ» لقمان: 34.رحم بمعناي فوق در قرآن هميشه جمع آمده است. بقوم و خويش از آنجهت رحم و ارحام گفته‌اند كه آنها از يك رحم خارج شده‌اند (مفردات) يعني ريشۀ همه يك رحم است. ذو رحم يعني صاحب قرابت و ذوي الارحام يعني صاحبان قرابت. «وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِي تَسٰائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحٰامَ» نساء: 1. يعني از خدا و از ارحام بترسيد و قطع رحم نكنيد، مراد از ارحام، خويشان است. «وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْليٰ بِبَعْضٍ فِي كِتٰابِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ» انفال: 75. نظير اين آيه، آيۀ ششم احزاب است كه فرموده «النَّبِيُّ أَوْليٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْوٰاجُهُ أُمَّهٰاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْليٰ بِبَعْضٍ فِي كِتٰابِ اللّٰهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهٰاجِرِينَ إِلّٰا أَنْ تَفْعَلُوا إِليٰ أَوْلِيٰائِكُمْ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 69
مَعْرُوفاً كٰانَ ذٰلِكَ فِي الْكِتٰابِ مَسْطُوراً».بموجب اين دو آيه وارث شخص متوفّي فقط ارحام اوست نه ديگران و در ميان ارحام هم بعضي از بعض ديگر برتر است و با وجود ارحام نزديك ارحام ديگر ارث نمي‌برند مثلا با وجود اولاد، فرزندان اولاد و با وجود برادران برادر زادگان ارث نمي‌برند مؤمنين و مهاجران و غيرهم با آنكه دوست و رفيق و برادر پيماني شخص‌اند باز حقّي در ارث ندارند مگر آنكه بطور احسان چيزي بآنها داده شود و اينكه رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله بالاتر از خود مؤمنان بر آنهاست و زنانش مادران مؤمنين‌اند اينها هيچ يك سبب ارث نميشوند و تركه فقط مال ارحام است.در الميزان از درّ المنثور نقل ميكند كه ابن عباس گويد: رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله ميان صحابه برادري افكند و گفت كه بعضي از بعضي ارث ببرند تا اين آيه نازل شد «وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْليٰ بِبَعْضٍ فِي كِتٰابِ اللّٰهِ» و توارث با نسب بر قرار گرديد.در مجمع از امام باقر عليه السّلام نقل شده كه با برادري ارث مي‌بردند (تا آيه آنرا نسخ كرد).الميزان ذيل آيۀ دوم ميگويد: اين آيه توارثي را كه در صدر اسلام بوسيلۀ هجرت و موالات در دين بود نسخ ميكند.اهل بيت عليهم السلام با آيۀ «أُولُوا الْأَرْحٰامِ» آنطور كه گذشت فتوي داده‌اند در صافي از كافي نقل ميكند چون يكي از غلامان آزاد كردۀ علي عليه السّلام فوت ميكرد و وارث داشت امام چيزي از تركۀ او اخذ نميكرد و ميفرمود: «وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْليٰ بِبَعْضٍ».

رحمة:؛ ج 3، ص: 69

رحمة: مهرباني «وَ اخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ» اسراء: 24.بال تواضع را براي آنها از روي مهرباني بخوابان. «وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً» روم: 21.راغب ميگويد: رحمت مهرباني و رقتّي است كه مقتضي احسان است
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 70
نسبت بشخص مرحوم گاهي فقط در مهرباني و گاهي فقط در احسان بكار ميرود مثل: رحم اللّه فلانا. و چون خدا با رحم وصف شود مراد از آن فقط احسان است نه رقّت قلب لذاست كه روايت شده: رحمت از خدا انعام و تفضّل و از آدميان رقّت قلب و عاطفه است.در الميزان ذيل تفسير بسمله ميگويد: رحمت انفعال و تأثر خاصي است كه در وقت ديدن محتاج عارض قلب ميشود و شخص را برفع احتياج و نقيصۀ طرف وادار ميكند اين معني بحسب تحليل بعطاء و فيض بر ميگردد و بهمين معني خداوند سبحان با رحمت توصيف ميشود. يعني رحمت در خدا بمعني عطا و احسان است نه تأثر و انفعال قلب زيرا در ذات باري انفعال نيست.طبرسي در موارد بسياري از جمله در تفسير سورۀ حمد و ذيل آيۀ 157 بقره رحمت را نعمت معني كرده است و در سورۀ حمد پس از ذكر قول ابن عباس ميگويد: خدا با رقّت و انفعال توصيف نميشود پس مراد از رحمت نعمت و افضال است (نقل آزاد).زمخشري در تفسير بسمله گويد: اگر گوئي معني توصيف خدا با رحمت يعني چه؟ با آنكه رحمت بمعني عاطفه و مهرباني است؟ گويم: آن مجاز است از انعام خدا ببندگانش چون فرمانروا آنگاه كه بمردم مهربان باشد بآنها انعام و احسان ميكند.كوتاه سخن آنكه رحمت بمعني مهرباني و رقت قلب است كه از ديدن شخص محتاج عارض ميشود و شخص را باحسان واميدارد ولي در خدا فقط بمعني احسان و نعمت است كه خدا با رقّت و انفعال توصيف نميشود.در نهج البلاغه خطبۀ 177 فرموده «رحيم لا يوصف بالرّقّة». «مَنْ يُصْرَفْ عَنْهُ يَوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ … » انعام: 16. هر كه آنروز عذاب از وي دفع شود خدا احسانش كرده است «يُعَذِّبُ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَرْحَمُ مَنْ يَشٰاءُ … » عنكبوت: 21. هر كه را
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 71
خواهد عذاب كند و هر كه را خواهد مي‌بخشد و از عذاب نجاتش ميدهد. «أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ» بقره: 157. آنانرا از پروردگارشان عنايات و احساني است. «وَ رَبُّكَ الْغَنِيُّ ذُو الرَّحْمَةِ … » انعام: 133. خداي تو بي نياز و صاحب احسان و نعمت است. «خَيْراً مِنْهُ زَكٰاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً» كهف: 81. رحم (بر وزن قفل) در اكثر كتب لغت مثل (رحم) بمعني مهرباني است چنانكه در قاموس، صحاح، اقرب، نهايه و غيره آمده است لذا رحم در آيه بمعني مهرباني است نه از رجم بمعني قرابت معني «أَقْرَبَ رُحْماً» يعني نزديكتر از جهت مهر و عاطفه.بنا بر آنچه گذشت همۀ نعمتهاي خدا رحمت اواند و بعضي از چيزها در قرآن بخصوص با كلمۀ رحمت توصيف شده‌اند كه ذيلا ببعضي اشاره ميشود: 1- بهشت «وَ أَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِي رَحْمَتِ اللّٰهِ» آل عمران: 107. 2- قرآن «وَ لَقَدْ جِئْنٰاهُمْ بِكِتٰابٍ فَصَّلْنٰاهُ عَليٰ عِلْمٍ هُديً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» اعراف: 52.3- تورات «وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتٰابُ مُوسيٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً» هود: 17.4- نبوّت «يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَليٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ آتٰانِي مِنْهُ رَحْمَةً» هود: 63.5- پيغمبر «وَ لِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنّٰاسِ وَ رَحْمَةً مِنّٰا وَ كٰانَ أَمْراً مَقْضِيًّا» مريم: 21. «وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلّٰا رَحْمَةً لِلْعٰالَمِينَ» انبياء: 107.6- باران «فَانْظُرْ إِليٰ آثٰارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ كَيْفَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا» روم: 50. ايضا 46 روم.خداوند رحمت را بر خود حتمي فرموده و رحمتش بتمام موجودات شامل است و او از تمام مهربانها مهربانتر است «كَتَبَ رَبُّكُمْ عَليٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ» انعام: 54. «رَبَّنٰا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً» غافر: 7. «وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِينَ» اعراف: 151.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 72
انبياء: 83. «وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِينَ» يوسف: 64 و 92.ناگفته نماند رحمت خدا دو گونه است يكي رحمت عام كه شامل تمام موجودات است و آن رحمت خلقت و رزق و غيره است چنانكه فرموده «وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‌ءٍ» اعراف: 156. «رَبَّنٰا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً» غافر: 7. و يكي رحمت خاصّ كه مخصوص اهل ايمان است و ديگران در آن سهيم نيستند مثل «أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ» بقره: 157. «وَ اللّٰهُ يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشٰاءُ» بقره 105. «وَ كٰانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً» احزاب: 43.

رحمن:؛ ج 3، ص: 72

رحمن: از نامهاي خداوند سبحان است و غير خدا با آن توصيف نميشود.و 169 بار در قرآن مجيد آمده است صد و سيزده بار در اوّل سوره‌ها ضمن بسمله و پنجاه و شش بار در اثناء آيات.اكثريت قريب باتفاق اهل لغت و تفسير آنرا كلمۀ عربي و مشتق از رحمت گرفته‌اند و احسان كننده و نعمت دهنده معني كرده‌اند.در صحاح ميگويد: رحمن و رحيم دو اسم‌اند مشتق از رحمت مثل ندمان و نديم و هر دو بيك معني‌اند و چون صيغۀ دو اسم مختلف باشد تكرار آنها بر وجه تأكيد جايز است چنانكه گفته‌اند: جاد مجد تنها فرق آنست كه رحمن مختص بخداست بخلاف رحيم.راغب نيز هر دو را از رحمت گرفته و رحمن را كسيكه رحمتش بهر چيز وسعت داده و رحيم را كثير الرحمة معني كرده است.ابن اثير در نهايه گويد: رحمن و رحيم هر دو از رحمت مشتق‌اند مثل ندمان و نديم و هر دو صيغۀ مبالغه‌اند و رحمن از رحيم رساتر است. رحمن اسم خاصّ خداست غير خدا با آن توصيف نميشود بر خلاف رحيم.طبرسي فرموده: رحمن و رحيم براي مبالغه‌اند و هر دو از رحمت مشتق ميباشند جز آنكه وزن فعلان در
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 73
مبالغه از فعيل رساتر است. همچنين است قول زمخشري و بيضاوي كه هر دو را از رحمت گرفته و رحمن را در مبالغه از رحيم رساتر گفته‌اند.المنار گويد: رحمن صيغۀ مبالغه است دلالت بر كثرت دارد و رحيم صفت مشبهه است دلالت بر ثبوت دارد و اين دو تأكيدهم نيستند بلكه هر يك معني مستقل دارد. الميزان نيز مانند المنار رحمن را صيغۀ مبالغه و رحيم را صفت مشبهه گرفته و گويد: لذا مناسب است كه رحمن دلالت بر رحمت كثيره كند كه بر مؤمن و كافر افاضه شده و آن رحمت عامّ است و در قرآن اكثرا در اين معني بكار رفته … و لذا مناسب است كه رحيم دلالت بر نعمت دائم و رحمت ثابت داشته باشد كه بر مؤمن افاضه ميشود چنانكه فرموده «وَ كٰانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً» احزاب: 43 … و براي همين است كه گفته‌اند: رحمن بر مؤمن و كافر عموميّت دارد و رحيم خاصّ مؤمن است. صدوق رحمه اللّه در كتاب توحيد بعد از ذكر معناي رحمن فرموده: رحمن براي جميع عالم و رحيم فقط براي مؤمنان است.خلاصۀ سخن آنكه: رحمن و رحيم هر دو از رحمت مشتقّ‌اند و هر دو صيغۀ مبالغه و يا رحمن صيغه مبالغه و رحيم صفت مشبهه است. ناگفته نماند اگر هر دو از رحمت باشند بهتر است رحمن را صيغۀ مبالغه و رحيم را صفت مشبهه بگيريم تا تكرار لازم نيايد و نيز خيلي جالب است كه گفته شود رحمن دلالت بر كثرت و رحيم دلالت بر دوام دارد.ناگفته نماند يكي از مختّصات «رحمن» آنست كه در قرآن هر جا كلمۀ رحمن آمده ميشود بجاي آن «اللّه» ذكر كرد و بالعكس بر خلاف نامهاي ديگر خدا. مثلا در جاي «لٰا إِلٰهَ إِلّٰا هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِيمُ» بقره: 163. ميشود گفت «هو اللّه الرّحيم» و بجاي «وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ» رعد:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 74
30. ميشود گفت: «و هم يكفرون باللّٰه» «إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمٰنِ مِنْكَ» «إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً» مريم: 18- 26. «إِذٰا تُتْليٰ عَلَيْهِمْ آيٰاتُ الرَّحْمٰنِ» مريم: 58.در آيات فوق نيز ميشود بجاي رحمن اللّه گذاشت و خلاصه تمام موارد استعمال رحمن در قرآن چنين است.از طرف ديگر ميشود بجاي اللّه رحمن گذاشت چنانكه آمده «وَ قٰالُوا اتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً» بقره: 116. «وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً» مريم: 88. هر يك بجاي ديگري است «إِنْ أَتٰاكُمْ عَذٰابُ اللّٰهِ» انعام: 40 و 47. «إِنِّي أَخٰافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذٰابٌ مِنَ الرَّحْمٰنِ» مريم: 45. در اين دو آيه نيز يكي بجاي ديگري آمده و متعلق هر دو عذاب است در آيۀ «قُلِ ادْعُوا اللّٰهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمٰنَ» اسراء: 110. نيز هر دو مساوي آمده‌اند. «جَنّٰاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدَ الرَّحْمٰنُ عِبٰادَهُ» مريم: 61. «أَطَّلَعَ الْغَيْبَ أَمِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمٰنِ عَهْداً» مريم: 78.نظير اين دو آيه چنين است «وَعَدَ اللّٰهُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ … جَنّٰاتِ عَدْنٍ» توبه: 72. «قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّٰهِ عَهْداً» بقره: 80.اين مطلب نشان ميدهد كه رحمن با اللّه مساوي و هر دو بيك معني‌اند نه اينكه رحمن صفتي از صفات خدا باشد.اين مطلب كه گفته شد در صفات ديگر عموميّت ندارد «مثلا در جاي «وَ كٰانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً» احزاب: 43. نميشود گفت «و كان بالمؤمنين اللّٰه» و در جاي «وَ أَنَا التَّوّٰابُ الرَّحِيمُ» بقره: 160. نميشود گفت «و انا التواب اللّٰه» همچنين ساير اسماء حسني كه دلالت بر معناي خاصّ دارند.از طرف ديگر رحمن مثل اللّه در همه جا آمده نه فقط در موارد رحمت مثلا رحيم پيوسته در موارد رحمت بكار رفته ولي رحمن مثل اللّه در موارد رحمت و عذاب و سلطنت و غيره استعمال گرديده مثل «وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمٰنِ» رعد: 30. «إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمٰنِ صَوْماً» مريم: 26. «إِنِّي أَخٰافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذٰابٌ مِنَ الرَّحْمٰنِ» مريم:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 75
45. «أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمٰنِ وَلَداً. وَ مٰا يَنْبَغِي لِلرَّحْمٰنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً» مريم: 91 و 92. ملاحظه ميشود كه اين موارد محل رحمت نيستند بلكه محل عذاب و اقتدار و كفراند. «الرَّحْمٰنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَويٰ» طه: 5. «وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمٰنُ … » طه 90 «وَ خَشَعَتِ الْأَصْوٰاتُ لِلرَّحْمٰنِ» طه: 108 «الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمٰنِ وَ كٰانَ يَوْماً عَلَي الْكٰافِرِينَ عَسِيراً» فرقان: 26. «وَ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَي الْأَرْضِ هَوْناً» فرقان: 63. «وَ قٰالُوا لَوْ شٰاءَ الرَّحْمٰنُ مٰا عَبَدْنٰاهُمْ» زخرف: 20 «مٰا تَريٰ فِي خَلْقِ الرَّحْمٰنِ مِنْ تَفٰاوُتٍ» ملك: 3. «لٰا يَتَكَلَّمُونَ إِلّٰا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ» نباء: 38، ملاحظۀ اين آيات و غيره شكي نميگذارد در اينكه رحمن با اللّه مساوي است و همچون اوصاف ديگر خدا نميباشد كه بيك معني خاصّ دلالت داشته باشد.اين سخن مؤيد آنست كه رحمن مثل اللّه از نامهاي خداست و وصف نيست و از رحمت مشتق نميباشد و عربي نيست بلكه دخيل است. و در غير لغت عربي بمعني اللّه و خدا و «گاد» انگليسي ميباشد.طريحي در مجمع البحرين مادۀ رهم سخني از حضرت نوح نقل كرده كه وقت نشستن كشتي گفت «رهمان اتقن» و گويد: معنايش آنست پروردگارا احسان كن.اين جمله ميرساند كه رهمان در لغت نوح همان رحمن عربي است و بمعني اللّه ميباشد. طبرسي رحمه اللّه گويد: از ثعلب حكايت شده كه رحمن عربي نيست و از لغات ديگر است و با آيۀ «قٰالُوا وَ مَا الرَّحْمٰنُ» كه كفار مكه آنرا انكار ميكردند استدلال كرده ولي طبرسي آنرا قبول نميكند و ميگويد: اين لفظ در نزد عرب مشهور و در اشعار آنها موجود است شنفري گفته‌الا ضربت تلك الفتاة هجينها الا قضب الرحمن ربي يمينها و سلامة بن جندل گفته است: و ما يشاء الرحمن يعقد و يطلق
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 76
ولي فرمايش طبرسي رحمه اللّه سخن پيشين ما را كه رحمن با اللّه مساوي استعمال شده است و مانند صفات ديگر خاصّ نيست رد نميكند دو شعر فوق در تفسير ابن كثير ذيل آيۀ بسمله نيز نقل شده است و نيز ابن كثير از ابن انباري از مبرّد نقل ميكند كه رحمن عبراني است و عربي نيست و از زجاج از احمد بن يحيي نقل كرده كه رحيم عربي و رحمن عبراني است لذا ميان آندو در (بسمله) جمع شده است.حبيب اللّه نوبخت در كتاب ديوان دين ص 103 از كتاب المزهر و اتقان سيوطي نقل نموده كه رحمن عبري و معرّب رخمان است و در ص 129 ميگويد: كلمۀ رحمن چنانكه در كتاب المزهر آمده و نيز در ضمن معربات ابن نقيب، لغتي است معرّب و عبري و نظير رخمان.آيۀ 60 سورۀ فرقان نيز مؤيد و يا دليل اين مطلب است «وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمٰنِ قٰالُوا وَ مَا الرَّحْمٰنُ أَ نَسْجُدُ لِمٰا تَأْمُرُنٰا وَ زٰادَهُمْ نُفُوراً» كلمۀ «وَ مَا الرَّحْمٰنُ» اگر از روي عناد نباشد ميرساند كه آنها از رحمن بي اطلاع بودند و نميدانستند كه رحمن از نامهاي خداست در مجمع از زجاج نقل ميكند: كه رحمن نامي از نامهاي خداوند است و در كتب قبلي ذكر شده و (عرب) آنرا از نامهاي خدا نميدانستند بآنها گفته شد كه رحمن از نامهاي خداست.در جريان صلح حديبيّه نقل شده كه رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله بعلي عليه السّلام فرمود: بنويس بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ*. سهيل بن عمرو و مشركان گفتند: ما رحمن را نمي‌شناسيم مگر صاحب يمامه (مسيلمۀ كذاب) بنويس: بسمك اللّهم. اين سخن نيز حاكي از عدم شناسائي آنها از رحمن است.ابن كثير در تفسير بسمله گويد: اين سخن را از روي عناد و لجاجت گفته‌اند و گرنه رحمن در اشعارشان مذكور است آنگاه دو شعر گذشته را شاهد آورده است. الميزان گويد:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 77
«وَ مَا الرَّحْمٰنُ» سؤال از هويّت و ماهيت است و اين از آنها مبالغه در تجاهل و استكباري است نسبت بخداوند.و خلاصه آنكه: لفظ رحمن يا غير عربي است و بمعني اللّه ميباشد و از اين جهت هر يك در جاي ديگري واقع ميشوند و معني بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ* چنين ميشود: بنام خدا، خدائيكه مهربان است. و يا بواسطۀ دلالت بر رحمت عامه در جاي اللّه بكار ميرود ولي اين اشكال ميماند كه در قرآن پيوسته در مواقع رحمت بكار نرفته است.

رحيم:؛ ج 3، ص: 77

رحيم: مهربان. از اسماء حسني است و دويست و بيست و هفت بار در قرآن بكار رفته است صد و سيزده بار در ضمن بسمله و صد و چهار ده بار در اثناء آيات و آن بر خدا و غير خدا اطلاق ميشود چنانكه دربارۀ حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله آمده «عَزِيزٌ عَلَيْهِ مٰا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» توبه: 128. در تمام قرآن فقط يكمورد فوق آمده و در موارد ديگر صفت پروردگار سبحان واقع شده است و آن بعكس رحمن فقط در موارد رحمت بكار رفته است.وصف رحيم مخصوص براي آخرت نيست بلكه بيشتر آيات عموميّت آنرا ميرساند «فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بٰاغٍ وَ لٰا عٰادٍ فَلٰا إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» بقره: 173. «تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ» فصلت: 2. و ده‌ها آيۀ ديگر و اگر بگوئيم رحيم يعني خدائيكه فقط براي مؤمنان رحيم است آنهم در قيامت. اين سخن را قرآن تصديق نميكند در دعاي 54 صحيفه سجّاديه آمده «يا رحمن الدّنيا و الآخرة و رحيمهما» چنانكه ملاحظه ميشود هر دو دربارۀ دنيا و آخرت بكار رفته است. رحيم چون بر خدا اطلاق شود مراد از آن نعمت دهنده و احسان كننده است و چون بر غير خدا گفته شود مقصود از آن مهرباني و رقّت قلب است محال است در خداوند تأثر و انفعال بوده باشد.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 78
مولا امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه در خطبۀ 177 نهج البلاغه در وصف خدا فرموده «بصير لا يوصف بالحاسّة رحيم لا يوصف بالرّقّة» يعني خدا بيناست ولي نميشود گفت چشم دارد.رحيم است ولي با رقت و تأثر و انفعال توصيف نميشود.صدوق رحمه اللّه در توحيد در معني رحيم فرموده: معني رحمت نعمت است و راحم بمعني منعم است … معناي رحمت (در خدا) رقّت نيست كه آن از خدا منتفي است فقط بشخص رقيق القلب رحيم گويند كه بسيار رحم كننده باشد.مرحمت نيز بمعني رحمت است «وَ تَوٰاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ» بلد: 17. جمع رحيم در قرآن رحماء آمده «أَشِدّٰاءُ عَلَي الْكُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَيْنَهُمْ» فتح: 29.

رخو:؛ ج 3، ص: 78

رخو: «فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَيْثُ أَصٰابَ» ص: 36.در اقرب الموارد گويد: رخاء (با ضمّ) باد ملايمي است كه چيزي را حركت نميدهد. رخاء بمعني نرمي و آرامي حال از ريح است يعني: باد را بسليمان مسخر كرديم بدستور او بآرامي جاري ميشد بهر جا كه سليمان ميخواست.جريان تسخير باد بسليمان در «ريح» خواهد آمد «رخاء» فقط يكبار در قرآن آمده است.

ردء:؛ ج 3، ص: 78

ردء: ياري و كمك. مصدر و اسم هر دو آمده است (اقرب) راغب ميگويد: ردء آنست كه براي ياري در پي ديگري باشد ردي نيز در اصل چنين است ولي متعارف شده كه در متأخر مذموم بكار رود «وَ أَخِي هٰارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسٰاناً فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً يُصَدِّقُنِي» قصص: 34.در مجمع آنرا معين و يار گفته و چون كسي بكسي ياري كند گويند «فلان ردء لفلان» معني آيه چنين است: برادرم هارون در سخن گفتن از من فصيح‌تر است او را با من يار و كمك بفرست تا مرا تصديق كند.اين كلمه در قرآن فقط يكبار آمده است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 79

ردد:؛ ج 3، ص: 79

ردد: ردّ بمعني بر گرداندن است.خواه بر گرداندن ذات شيي‌ء باشد مثل «وَ رَدَّ اللّٰهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ» احزاب: 25. «فَرَدَدْنٰاهُ إِليٰ أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهٰا» قصص: 13. و خواه بر گرداندن حالت باشد نحو «ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِينَ» تين: 5. و مثل «يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ إِيمٰانِكُمْ كٰافِرِينَ» آل عمران: 100.تردّد يعني رفت و آمد پي در پي (مجمع) مراد از آن گاهي تحير در كار است «وَ ارْتٰابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ» توبه: 45. يعني قلوبشان مضطرب گرديد و در اضطرابشان متحير و سر گردانند.ارتداد يعني بر گشتن. «لٰا تَرْتَدُّوا عَليٰ أَدْبٰارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خٰاسِرِينَ» مائده: 21. بعقب و حالت اوليّه بر نگرديد از زيانكاران ميشويد.همچنين است ارتداد معروف كه بر گشتن از دين است نحو «وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كٰافِرٌ فَأُولٰئِكَ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ» بقره: 217.مرّد مصدر ميمي است بمعني بر گرداندن (صحاح- اقرب) ولي در قرآن لازم نيز آمده است نحو «وَ أَنَّ مَرَدَّنٰا إِلَي اللّٰهِ» غافر: 43. راستي باز گشت ما بسوي خداست. در آياتي نظير «وَ إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلٰا- مَرَدَّ لَهُ» رعد: 11. ممكن بمعني باز گشت و يا باز گرداندن باشد.مردود اسم مفعول است يعني باز گشت شده «وَ إِنَّهُمْ آتِيهِمْ عَذٰابٌ غَيْرُ مَرْدُودٍ» هود: 76. «جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ فَرَدُّوا أَيْدِيَهُمْ فِي أَفْوٰاهِهِمْ وَ قٰالُوا إِنّٰا كَفَرْنٰا بِمٰا أُرْسِلْتُمْ بِهِ … » ابراهيم: 9. دربارۀ مرجع ضمير «أَيْدِيَهُمْ و أَفْوٰاهِهِمْ» چند قول هست بنظر ميايد كه هر دو راجع به «رسل» است يعني مردم دست پيامبران را بدهانشان بر گرداندند يعني بگفتۀ آنها بي اعتنا شدند گفتن آنها با نگفتن يكسان شد همچنين است اگر ضمير اوّلي بمردم و دوّمي برسل بر گردد، پس از نظر فوق ديديم الميزان نيز هر دو ضمير را به رسل بر گردانده و گويد: آن كنايه است از اينكه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 80
پيامبران را بر سكوت و خودداري از تكلّم وا داشتند گوئي دست پيامبران را گرفته بدهانشان گذاشتند و اعلام كردند كه بايد ساكت شويد … «فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِيرُ أَلْقٰاهُ عَليٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً» يوسف: 96.ارتداد را در آيه عود گفته‌اند يعني بر گشت و بينا شد. رجوع شود به «بيض». «فَارْتَدّٰا عَليٰ آثٰارِهِمٰا … » كهف: 64. يعني بر آثار راهيكه آمده بودند بر گشتند. «إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرٰادُّكَ إِليٰ مَعٰادٍ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ مَنْ جٰاءَ بِالْهُديٰ» قصص: 85.طبرسي نقل ميكند: چون آنحضرت بعد از خروج از مكه بجحفه رسيد بمكّه.اشتياق پيدا كرد جبرئيل آمد و گفت: آيا بشهر و زادگاه خود مشتاق شده‌اي فرمود آري جبرئيل آيۀ فوق را خواند (كه وعدۀ رجوع بمكّه است) آنگاه از قتيبي نقل ميكند: شهر را معاد گويند زيرا كه شخص در شهرها مسافرت كرده سپس بآن بر ميگردد.معاد در آيه اسم مكان است. بعقيدۀ الميزان مراد از آن مكّه و تنكير براي عظمت و بزرگي عود است يعني برگشتن تو بمكّه برگشت بزرگي است نه آنطور كه از آن خارج شده‌اي.آنحضرت در حال خوف و مخفيانه از مكّه خارج شد و فاتح و مظفر بر آن بازگشت. و چون اين آيه بعد از داستان فرار موسي از مصر و برگشتن پس از بعثت آمده لذا ظاهرا بآنحضرت نويد ميدهد كه تو هم پس از خروج از مكّه بصورت مطلوبي بآنجا بر خواهي گشت.

ردف:؛ ج 3، ص: 80

ردف: تبعيّت «ردفه ردفا تبعه»: (اقرب) «قُلْ عَسيٰ أَنْ يَكُونَ رَدِفَ لَكُمْ بَعْضُ الَّذِي تَسْتَعْجِلُونَ» نمل: 72.بگو شايد بعضي از آنچه بعجله ميخواهيد در پي شماست.طبرسي آنرا از ابن اعرابي لاحق شدن نقل كرده و گفته شده دخول لام در «لَكُمْ» دليل آنستكه ردف بمعني نزديكي است يعني بعض از آنچه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 81
ميخواهيد بشما نزديك شده است.ردف (بكسر اول) بمعني تابع است همچنين است رادفه «يَوْمَ تَرْجُفُ الرّٰاجِفَةُ تَتْبَعُهَا الرّٰادِفَةُ» نازعات: 6 و 7. روزي كه لرزنده ميلرزد در پس آن لرزۀ ديگري كه در رديف آن است ميايد.مردف آنست كه ديگري را در رديف خود قرار دهد ابو عبيده رادف و مردف را بيك معني گرفته است (راغب) «أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلٰائِكَةِ مُرْدِفِينَ» انفال: 9. من شما را ياري ميكنم با هزار نفر ملك كه ملائكۀ ديگري را در رديف و پشت سر خود دارند.

ردم:؛ ج 3، ص: 81

ردم: گرفتن شكاف با سنگ (مفردات) «ردمت الثلمة: سددتها» و نيز ردم بمعني سدّ آمده (صحاح) «فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً» كهف: 95. با نيرويي بمن كمك كنيد تا ميان شما و آنها سدي قرار بدهم.آيه دربارۀ سدّ ذو القرنين است كه در «قرن» خواهد آمد انشاء اللّه. در دعاي 17 صحيفه آمده «و اجعل بيننا و بينه. ردما مصمتا» يعني ميان ما و شيطان سدّ محكمي قرار ده در نهج البلاغه خطبۀ 188 فرموده «و ردم الصّفيح» صفيح بمعني سنگ عريض است يعني سدّ سنگ عريض.

ردي:؛ ج 3، ص: 81

ردي: هلاكت. تردي: قرار گرفتن در معرض هلاكت. (مفردات). «فَلٰا يَصُدَّنَّكَ عَنْهٰا مَنْ لٰا يُؤْمِنُ بِهٰا وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ فَتَرْديٰ» طه: 16. تو را آنكه بقيامت ايمان ندارد و تابع هواي نفس است از قيامت باز ندارد هلاك ميگردي. «قٰالَ تَاللّٰهِ إِنْ كِدْتَ لَتُرْدِينِ» صافات: 56. گفت بخدا قسم نزديك بود هلاكم كني. «وَ مٰا يُغْنِي عَنْهُ مٰالُهُ إِذٰا تَرَدّٰي» ليل: 11. يعني چون در معرض هلاكت قرار گيرد مال وي بي نيازش نميكند مترديه بمعني ساقط شده و آن حيواني است كه از بلندي افكنده شود تا بميرد و آن در جاهليت رسم بود كه اسلام آنرا ممنوع كرد و در «بحر» گذشت «وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ … » مائده: 3. در نهج البلاغه خطبۀ 87 فرموده
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 82
«و ظهرت اعلام الردي» و در دعاي 17 صحيفه آمده «و اسلك بنا من التّقي خلاف سبيله من الرّدي» .

رذل:؛ ج 3، ص: 82

رذل: ناپسند. رذل و رذال آنست كه در اثر پليدي ناپسند باشد (مفردات) صحاح آنرا دون و خسيس گفته.ارذل اسم تفضيل رذل و رذيل است «وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِليٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ» نحل: 70 «قٰالُوا أَ نُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ» شعراء: 111.گفتند: آيا بتو ايمان بياوريم حال آنكه پليدترها از تو پيروي كرده‌اند.جمع ارذل اراذل نيز آمده است «وَ مٰا نَرٰاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا … » هود: 27.

رزق:؛ ج 3، ص: 82

رزق: روزي. «كُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللّٰهِ» بقره: 60. راغب ميگويد: رزق گاهي بعطاء دائمي اطلاق ميشود خواه دنيوي باشد يا اخروي و گاهي به نصيب و بهره و گاهي بغذائيكه وارد جوف ميشود گويند: شاه رزق لشكر را داد و دانش روزي من شده. طبرسي ذيل آيۀ 3 بقره رزق را عطاي دائمي گفته و گويد آن نقيض حرمان است.صحاح آنرا عطا و آنچه از آن نفع برده ميشود معني كرده و گويد و گاهي بباران رزق اطلاق ميشود.خلاصه آنكه رزق عطائي است كه از آن منتفع ميشوند خواه طعام باشد يا علم و يا غير آن.در قرآن مجيد گذشته از معناي مشهور به نبوت و علم رزق گفته شده نحو «يٰا قَوْمِ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَليٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ رَزَقَنِي مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً … » هود: 88. و ايضا بباران نحو «هُوَ الَّذِي يُرِيكُمْ آيٰاتِهِ وَ يُنَزِّلُ لَكُمْ مِنَ السَّمٰاءِ رِزْقاً» غافر: 13. و گاهي فقط بخوراك اطلاق شده مثل «وَ عَلَي الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ … » بقره: 233.چنانكه مي‌بينيم كسوت را از رزق جدا كرده است.رازق تمام مخلوق اوّلا و بالذّات خداوند است چنانكه فرموده «إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الرَّزّٰاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ» ذاريات: 58. مقدم شدن «هو» دليل حصر است
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 83
و ايضا فرموده «وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلّٰا عَلَي اللّٰهِ رِزْقُهٰا … » هود: 6.وانگهي چون آفرينندۀ هر چيز خداست قهرا رازق همۀ مخلوق اوست و رزاق از اسماء حسني است كه مخصوص خدا ميباشد و اگر بغير از خدا اطلاق شود بالعرض و بواسطه است مثل «وَ ارْزُقُوهُمْ فِيهٰا وَ اكْسُوهُمْ» نساء: 5. «وَ إِذٰا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبيٰ وَ الْيَتٰاميٰ وَ الْمَسٰاكِينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ» نساء: 8. ايضا از جملۀ «لَهُوَ خَيْرُ الرّٰازِقِينَ» كه در سوره‌هاي حج: 58، مؤمنون: 72، سباء: 39 و از جملۀ «وَ أَنْتَ خَيْرُ الرّٰازِقِينَ» مائده: 114. نيز اين مطلب روشن ميشود كه خدا رازقان را بسيار شمرده و خود را بهترين آنها خوانده است.بتصريح قرآن توسعه و تنگي روزي در دست خداست «إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كٰانَ بِعِبٰادِهِ خَبِيراً بَصِيراً» اسراء: 30. از ذيل آيه بدست ميايد كه قبض و بسط روي عللي است و جزافي نيست كه خدا ببندگان دانا و بصلاح آنها عالم است «اللّٰهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشٰاءُ وَ يَقْدِرُ … » رعد: 26. همچنين است آيات قصص: 82، عنكبوت: 62، سباء: 36، زمر: 52 و غيره. همين طور است آيۀ «وَ اللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَليٰ بَعْضٍ فِي الرِّزْقِ … » نحل: 71.تأثير تلاش انسان و وارد شدن از راههاي صحيح را در كثرت روزي نميشود بي تأثير دانست ولي جزء العلة و يا از آنهم كمتر است. آنكه يك ليوان آب از شير لوله كشي شهر پر ميكند نميتواند بگويد من در اينكار مستقلّم زيرا آن شير بلوله و آن بلولۀ بزرگ و آن بتصفيه خانه و آن بكانال و آن برودخانه و آن بكوه متصل است باران و برف بوسيلۀ ابرها بكوه ميبارند و درياها بوسيلۀ حرارت آفتاب تبخير ميشوند پس پر كردن يك ليوان آب متصل بخورشيد است چطور ميشود گفت اينكار را من انجام دادم بلكه بايد گفت خدا شرايط را جور آورده و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 84
من در بر داشت آب جزء العله بودم.همچنين است در هر كار ميليونها شرائط و مقدمات لازم است كه جور كردن همۀ آنها در اختيار بشر نيست لذا قبض و بسط در دست خدا است گر چه كار و تلاش بشر نيز بي تأثير نيست آيۀ «وَ اللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَليٰ بَعْضٍ فِي الرِّزْقِ» كه گذشت با آيۀ «نَحْنُ قَسَمْنٰا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا وَ رَفَعْنٰا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا» زخرف: 32. روشن ميشود. «كُلَّمٰا رُزِقُوا مِنْهٰا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قٰالُوا هٰذَا الَّذِي رُزِقْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشٰابِهاً … » بقره: 25. آيه دربارۀ اهل بهشت است كه چون ميوه‌اي بدست آنها برسد گويند اين همان است كه در دنيا بما داده شد توضيح اينكه ما مثلا وقتي اناري ميخوريم در وجود ما مبدل بمادّه ميشود و اگر بعد از آن دو ركعت نماز بخوانيم همان ماده مبدّل به نيرو شده بصورت نماز از وجود ما خارج ميشود و حقيقت نماز جز مقداري نيرو نيست كه در اثر ذكر و حركت از بدن ما ميريزد. اين نيرو روز قيامت مجسّم شده و بانار بهشتي مبدّل ميگردد و تحويل انسان ميشود و انسان چون آنرا ديد گويد: اين همان ميوه است كه در دنيا داشتم و چون ميوۀ بهشتي دائمي و بهتر از ميوۀ دنياست لذا بعد از «هٰذَا الَّذِي رُزِقْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشٰابِهاً» آمده است يعني در عين آنكه هر دو يكي‌اند متشابه‌اند كه ميوۀ بهشتي بهتر از ميوۀ دنيا است. «وَ اللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَليٰ بَعْضٍ فِي الرِّزْقِ فَمَا الَّذِينَ فُضِّلُوا بِرَادِّي رِزْقِهِمْ عَليٰ مٰا مَلَكَتْ أَيْمٰانُهُمْ فَهُمْ فِيهِ سَوٰاءٌ أَ فَبِنِعْمَةِ اللّٰهِ يَجْحَدُونَ» نحل: 71.بنظر ميايد كه ضمير فيه به «رزق» راجع است يعني مفضل و مفضل عليهم در روزي برابراند و ظاهر آيه آنست كه بهمه خدا روزي ميدهد بعضي را را بواسطۀ استقلال و حرّيت و وسائلي كه دارند و بعضي را كه غلامان و غيرهم باشند بواسطۀ اربابان و پدران. لذا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 85
پدران و اربابان حق ندارند بگويند: ما بغلامان و فرزندان روزي ميدهيم بلكه رازق همه خداست و اينكه روزي آنها بواسطۀ بزرگان است اين فضيلتي است براي مولي‌ها و پدران مثلا.بعضي‌ها گفته‌اند اگر مراد آن باشد كه همه در روزي برابراند اين نقض صدر آيه است كه فرموده «وَ اللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَليٰ بَعْضٍ» ولي واسطه بودن آنها در اثبات فضيلت كافي است.بعضي از بزرگان فرموده مراد آنست كه: خدا بعضي را در روزي بر بعضي برتري داده و برتران حاضر نيستند روزي خود را بديگران بدهند تا همه با هم مساوي باشند و آنها مساوي نيستند بلكه فضيلت در رزق مخصوص بآنهاست آيا نعمت خدا را انكار ميكنند؟! ناگفته نماند فهم اين معني از آيه بسيار مشكل است مشكلتر از آن فهم «فِيهِ سَوٰاءٌ» است كه بگوئيم يعني مساوي نيستند. «وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ وَ لٰكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مٰا يَشٰاءُ إِنَّهُ بِعِبٰادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ» شوري: 27.در الميزان ميگويد: چون خاصيت وسعت مال تكبر و خود پسندي و طغيان است چنانكه فرموده «إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَيَطْغيٰ. أَنْ رَآهُ اسْتَغْنيٰ» لذا اگر خدا همه را سير ميكرد ستم ميكردند علي هذا خدا استحقاق هر شخص را ميداند و رزق را باندازه نازل ميكند.نگارنده فكر ميكنم مراد آنست كه اگر خداوند بهمه روزي را بسط ميكرد همه دارا و غني ميشدند، و در اثر رفع احتياج، امتيازات و قوي و ضعيف بودن از بين ميرفت و مردم در اثر ثروت متجاوز شده و از يكديگر تمكين نميكردند و جوامع بشري متلاشي ميگرديد. ولي حكمت بالغه اقتضاء ميكند كه بسط در كار نباشد و مردم يكديگر را در كار تسخير كنند چنانكه فرموده «نَحْنُ قَسَمْنٰا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا وَ رَفَعْنٰا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمّٰا يَجْمَعُونَ»
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 86
زخرف: 32.آري استعدادات بشري مختلف است هر يك كاري پيش گرفته و همه بيكديگر مسخراند تا كار زندگي پيشرفت كند. مراد از آيه آن نيست كه خدا خواسته مردم گرسنه شوند بلكه غرض آنست كه خدا خواسته مردم در كارهاي دنيا در اثر احتياج بوسائل بيكديگر محتاج باشند و در اين باره طغيان نكنند. «وَ فِي السَّمٰاءِ رِزْقُكُمْ وَ مٰا تُوعَدُونَ» ذاريات: 22.گفته‌اند مراد از رزق باران است و باران را رزق گفته‌اند كه سبب رزق است و گفته‌اند در آن مضاف مقدر است يعني «في السماء سبب رزقكم» گفته‌اند: مراد اسباب رزق است كه در بالااند مانند خورشيد، ماه كواكب و اختلاف فصول و پي در پي بودن شب و روز و تقدير آن «اسباب رزقكم» است.و گفته‌اند: تقدير ارزاق در سماء است و يا اينكه ارزاق در لوح محفوظ نوشته شده است و گفته‌اند: مراد از «وَ مٰا تُوعَدُونَ» بهشت است و گفته‌اند بهشت و آتش و يا ثواب و عقاب است هيچ يك از اين اقوال براي من قانع كننده نيست خود نيز چيزي كه آرام كنندۀ وجدان باشد نميدانم. در بعضي آيات هست كه خدا بشما از آسمان و زمين روزي ميدهد نحو «قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ» يونس: 31.همچنين است آيۀ 62 نمل، 24 سباء، 3 فاطر. با ملاحظۀ اين آيات و آيۀ ما نحن فيه ميشود بدست آورد كه مراد عوامل آسماني و زمين و مواد آنهاست كه مبدل برزق ميشوند و آنها مواد اوليه رزق‌اند. «أَ فَبِهٰذَا الْحَدِيثِ أَنْتُمْ مُدْهِنُونَ وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ» واقعه: 81 و 82. گويند: مراد از رزق نصيب آنهاست از خير يعني نصيب خود را از خيريكه بايد از قرآن بر داريد تكذيب آن قرار ميدهيد و تكذيب را جاي خير و فايده ميگذاريد و گويند مراد از رزق قرآن است
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 87
يعني تكذيب را بعوض اين قرآن ميگيريد. و گويند كلمۀ شكر از آن محذوف است يعني «و تجعلون شكر رزقكم انكم تكذّبون» قول اول بهتر بنظر ميرسد و اللّه اعلم.

رسخ:؛ ج 3، ص: 87

اشاره

رسخ: رسوخ بمعني ريشه‌داري و ثبات است. راسخون در علم كساني‌اند كه در دانش ريشه دارند و علم در وجودشان رسوخ كرده و استقرار يافته است. راغب ميگويد: رسوخ ثبات شيي‌ء ثباتي محكم. در اقرب آمده «رسخ الشي‌ء رسوخا: ثبت في موضعه» راغب گويد: راسخ در علم دانائي است كه شبهه بر او عارض نميشود. «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتٰابَ مِنْهُ آيٰاتٌ مُحْكَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ ابْتِغٰاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغٰاءَ تَأْوِيلِهِ وَ مٰا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللّٰهُ وَ الرّٰاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّٰا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا … » آل عمران: 7. «وَ الرّٰاسِخُونَ … » مبتدا و خبر آن «يَقُولُونَ» است و آن جملۀ استيناف است بعضي ندانسته فكر ميكنند كه و الراسخون عطف است بجاي «اللّه» و خلاصۀ مضمون آيه آنست كه: قرآن دو قسمت است محكم و متشابه.مردم نيز دربارۀ قرآن دو گروه‌اند آنها كه انحراف قلبي دارند بمتشابه قرآن ميچسبند كه ايجاد فتنه كنند و آنها كه راسخون در علمند گويند بهر دو قسمت ايمان آورديم همۀ آن از جانب خداست. و تأويل قرآن را جز خدا كسي نميداند. نه اينكه راسخون عطف به اللّه باشد و معني آن باشد كه تأويل قرآن را جز خدا و راسخون در علم كسي نميداند. و اينكه تأويل مفصل قرآن را فقط خدا ميداند در «اول» گذشت.در الميزان گويد: توصيف راسخون در علم نشان ميدهد كه آنها بخدا و آيات او چنان علمي دارند كه شكي در آن وارد نميشود و آنچه از محكمات ميدانند ثابت است و بآن ايمان دارند و عمل ميكنند و چون بآيۀ متشابهي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 88
بر خوردند قلوبشان مضطرب نميشود بلكه بآن ايمان ميآورند و در مقام عمل متوقف ميشوند. (تمام شد).در نهج البلاغه خطبه 89 فرموده: بدان راسخون در علم آنهااند كه بجهل آنچه نميدانند اقرار ميكنند و اين اقرار آنها را از و رود بدرهاي مسدود غيب بي نياز كرده.

راسخون در علم؛ ج 3، ص: 88

نظر بمعني كلمه هر كه علم و دانش در وجودش استقرار يافته و ريشه دوانده راسخ در علم است ولي مصداق اولي و حقيقي آن رسول خدا و ائمۀ اطهار عليهم السلام است در تفسير برهان بيشتر از 11 روايت در اين باره نقل كرده است در بعضي از آنهاست كه رسول خدا صلي اللّه عليه و آله افضل راسخون در علم است و بعد از وي اوصياء اواند و در بعضي آمده «نحن الرّاسخون في العلم» و در برخي «و الرّاسخون في العلم هم آل محمّد» صلوات اللّه عليهم اجمعين.لفظ آيه و همچنين جملۀ افضل راسخون در علم بودن نشان ميدهد كه راسخون در علم منحصر بآنان عليهم- السلام نيست ولي چنانكه گفته شد آنها مصداق اولي آن‌اند. «لٰكِنِ الرّٰاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ … » نساء: 162.ضمير «مِنْهُمْ» به يهود كه در آيۀ است بر ميگردد و مراد بعضي از يهود است كه دانش در وجودشان استقرار يافته است.

رسّ:؛ ج 3، ص: 88

رسّ: «وَ عٰاداً وَ ثَمُودَ وَ أَصْحٰابَ الرَّسِّ وَ قُرُوناً بَيْنَ ذٰلِكَ كَثِيراً» فرقان: 38. «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصْحٰابُ الرَّسِّ وَ ثَمُودُ» ق: 12.رسّ در لغت بمعني اثر جزئي و اول تب و دفن مرده و غيره آمده است ولي ملاحظۀ آيه نشان ميدهد كه مراد از آن در قرآن كريم محلي است كه قومي بدان نسبت داده شده‌اند در نهج البلاغه خطبۀ 180 آمده «اين اصحاب مدائن الرّسّ الّذين قتلوا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 89
النّبيين» از فرمايش امام عليه السّلام بدست ميايد كه شهرهائي بوده بنام شهرهاي رسّ كه مردم آنها پيامبرانشان را كشته‌اند.از دو آيۀ فوق كه اصحاب رسّ در رديف اهل عذاب از عاد و ثمود نقل شده بدست ميايد كه آنها در اثر عذاب آسماني هلاك شده و از بين رفته‌اند و ما بعد آيات دربارۀ هلاكت آنها صريح است.بنظر ميايد مراد از رسّ رودخانه ارس فعلي است كه در شمال آذربايجان بطول 800 كيلومتر از كوههاي ارض روم در تركيه سرچشمه گرفته پس از عبور از دشت مغان برود كورا متصل ميگردد و به درياي خزر ميريزد.قسمت عمدۀ آن مرز ايران و شوروي است.در قسمتي از كرانه‌هاي اين رود بزرگ، تمدني وجود داشته كه فعلا از بين رفته است و مدائن رسّ در نهج البلاغه عبارت از همان تمّدن و شهرهاست.محمد عبده در شرح جملۀ فوق از نهج البلاغه تصريح كرده كه مراد از رسّ رود ارس فعلي در آذربايجان است. در صافي از قمي نقل كرده رسّ نهري است در ناحيۀ آذربايجان.در الميزان از عيون اخبار الرضا عليه السّلام از علي عليه السّلام حديثي را بدين صورت تلخيص كرده كه: اصحاب رسّ درخت صنوبر را عبادت ميكردند و بآن شاه درخت ميگفتند آنرا يافث پسر نوح در كنار چشمه‌ايكه بآن روشن آب ميگفتند كاشته بود. آن قوم را دوازده شهر بود در كنار نهريكه آنرا رسّ ميگفتند نام آن شهرها عبارت بود از آبان، آذر، دي، بهمن، اسفندار، فروردين، اردي‌بهشت، خرداد، مرداد، تير، مهر، شهريور. عجم نام ماههاي خود را از نام آنشهرها گرفته است.در هر شهر از آن صنوبر دانه‌اي كاشته و آب چشمۀ فوق را بر آن جاري كردند آب آن چشمه را بر خود و چهارپايان تحريم كردند و هر كه از آن چشمه ميخورد ميكشتند و عقيده
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 90
داشتند آن چشمه زندگي خدايان است و كسي حق ندارد از حيات خدايان كسر كند.در هر شهر براي خود عيدي قرار دادند، روز عيد كنار آن صنوبر رفته مراسم و قرباني براه ميانداختند آنگاه گوشت قرباني را در آتشي ميانداختند و وقت ارتفاع دود آن، بدرخت سجده ميكردند و تضرّع و ناله مي‌نمودند … اين بود عادت آنها در شهرها و چون وقت عيد شهر بزرگشان فرا ميرسيد و در آن پادشاهشان بنام اسفندار سكونت داشت اهل شهر‌ها بآنجا آمده دوازده روز عيد ميگرفتند … خداوند پيامبري بر آنها مبعوث كرد باو ايمان نياوردند. وي دعا كرد درخت صنوبر خشكيد، اين عمل را سخت ناپسند شمردند … تصميم بقتل پيامبر گرفتند، چاهي كنده وي را در آن افكنده و سر آنرا گرفتند پيوسته نالۀ او مي‌شنيدند كه فوت شد پس از اين كار خداوند عذابي فرستاد و همه را از بين برد.مشروح اين حديث در تفسير برهان از مرحوم صدوق و نيز در صافي از عيون اخبار نقل شده و نيز در برهان و صافي نقل شده از جملۀ كارهاي ناپسند اصحاب رسّ مساحقۀ زنان بود، ايضا حديث فوق را محمد عبده در شرح نهج البلاغه از سيد رضي از علي عليه السّلام نقل كرده است.طبرسي از عكرمه نقل كرده: رسّ چاهي است كه آنها پيامبر خود را در آن دفن كردند. از وهب نقل كرده اصحاب رسّ قوم شعيب است و ايضا گفته‌اند شهري است در يمامه و چاهي در انطاكيه و از حضرت صادق عليه السّلام آورده كه زنان اصحاب رسّ اهل مساحقه بودند.ناگفته نماند شايد مراد از مجوس كه در آيۀ 17 سورۀ حج آمده اصحاب رسّ باشند و يا مجوس از اخلاف آنها باشد.

رسل:؛ ج 3، ص: 90

اشاره

رسل: رسل (بكسر اول) در اصل بمعني برخاستن با تأني است. و رسول
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 91
بمعني بر خاسته از همان است رسول گاهي بپيام اطلاق ميشود مثل قول شاعر «الا ابلغ ابا حفص رسولا» و گاهي بشخص پيام آور (مفردات) ارسال بمعني فرستادن و تسليط … و رسول بمعني فرستاده شده است (قاموس) در اقرب گويد: رسول اسم است بمعني رسالت و اصل آن مصدر است و نيز بمعني مرسل و فرستاده شده است.خلاصه آنكه رسول در اصل مصدر و در اطلاق قرآن بمعني فرستاده و پيام آور است. «وَ مٰا مُحَمَّدٌ إِلّٰا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ» آل عمران: 144. جمع رسول در قرآن فقط رسل آمده مثل آيۀ فوق و نحو «تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَليٰ بَعْضٍ» بقره: 253.مرسل بمعني فرستاده شده است مثل «أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صٰالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ» اعراف: 75. جمع آن مرسلون است «قٰالَ فَمٰا خَطْبُكُمْ أَيُّهَا الْمُرْسَلُونَ» حجر: 57. و مرسلات در «وَ الْمُرْسَلٰاتِ عُرْفاً» مرسلات: 1. جمع مرسله است. مرسل (بكسر سين) اسم فاعل بمعني فرستنده و رها كننده است «وَ مٰا يُمْسِكْ فَلٰا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ» فاطر: 2. جمع آن مرسلون است «وَ لٰكِنّٰا كُنّٰا مُرْسِلِينَ» قصص: 45. رسالت (بكسر اول و گاهي مفتوح آيد) اسم است بمعني پيام (اقرب- قاموس) «يٰا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسٰالَةَ رَبِّي» اعراف: 79. جمع آن رسالات است «أُبَلِّغُكُمْ رِسٰالٰاتِ رَبِّي» اعراف: 62.ارسال بمعني فرستادن است خواه فرستادن پيامبر باشد يا باد يا عذاب يا معجزه و غيره. اهل لغت براي آن معاني ديگري نيز گفته‌اند كه عبارت اخراي معناي فوق است «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُديٰ وَ دِينِ الْحَقِّ» توبه: 33. «وَ هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيٰاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ» فرقان: 48. «وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبٰابِيلَ» فيل: 3. «فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِجْزاً مِنَ السَّمٰاءِ» اعراف: 162. مي‌بينيد كه ارسال در فرستاده‌هاي مختلف بكار رفته است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 92
«لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَ لَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ» اعراف: 136. ارسال در اينجا بمعني رها كردن است كه عبارت اخراي فرستادن باشد. همچنين است «أَنْ أَرْسِلْ مَعَنٰا بَنِي إِسْرٰائِيلَ» شعراء: 17. «فَأْتِيٰا فِرْعَوْنَ فَقُولٰا إِنّٰا رَسُولُ رَبِّ الْعٰالَمِينَ» شعراء: 16 در صحاح و قاموس گفته: چون فعول و فعيل در آن مفرد و جمع و مذكر و مؤنث مساوي است لذا بجاي رسول رسل نيامده است در مجمع گويد: رسول مفرد و در معني جمع است ناگفته نماند نظير اين آيه در سورۀ طه آيۀ 47 تثنيه آمده است «فَأْتِيٰاهُ فَقُولٰا إِنّٰا رَسُولٰا رَبِّكَ». «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ» تكوير: 19.مراد از رسول در اينجا جبرئيل است.مراد از رسل در قرآن مجيد اكثرا پيامبران است ولي گاهي از آن ملائكه مراد است مثل «قٰالُوا يٰا لُوطُ إِنّٰا رُسُلُ رَبِّكَ» هود: 81 و مثل «تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا وَ هُمْ لٰا يُفَرِّطُونَ» انعام: 61. «إِنَّ رُسُلَنٰا يَكْتُبُونَ مٰا تَمْكُرُونَ» يونس: 21. آيات ديگري نيز در اين زمينه هست. در آيه «وَ إِذَا الرُّسُلُ أُقِّتَتْ لِأَيِّ يَوْمٍ أُجِّلَتْ. لِيَوْمِ الْفَصْلِ» مرسلات: 11. باحتمال قوي مراد فرستاده‌هاي عالم طبيعت است از آسمان و زمين و خورشيد و ماه و ستارگان و غيره كه اينها همه از جانب خدا در اين عالم رها و فرستاده شده‌اند و بطور خودكار براه خود ادامه ميدهند و در يكديگر تأثير ميكنند و روز قيامت همۀ آنها ميايستند چون آنروز روز فصل و جدائي است مؤيد اين سخن كلمۀ المرسلات است در اول سورۀ كه دربارۀ آن بحث خواهد شد. «وَ إِذَا الرُّسُلُ أُقِّتَتْ» ظاهرا همان رسيدن بآخر وقت است كه قيامت است.طبرسي و زمخشري و بيضاوي رسل را بمعني پيامبران گرفته و گفته‌اند: يعني وقت پيامبران تعيين شود تا براي شهادت بر امّت خود حاضر شوند
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 93
ولي ملاحظۀ آيات قبل و بعد نشان ميدهد كه اين معني درست نيست. «وَ الْمُرْسَلٰاتِ عُرْفاً. فَالْعٰاصِفٰاتِ عَصْفاً. وَ النّٰاشِرٰاتِ نَشْراً. فَالْفٰارِقٰاتِ فَرْقاً. فَالْمُلْقِيٰاتِ ذِكْراً. عُذْراً أَوْ نُذْراً.إِنَّمٰا تُوعَدُونَ لَوٰاقِعٌ» مرسلات 1- 7.در اين آيات آيۀ اول با واو قسم و آيۀ دوم با فاء نتيجه و آيۀ سوم باز با واو قسم و آيۀ چهارم با فاء تفريع آمده و امّا آيۀ پنجم نتيجۀ همه است از اين ميتوان بدست آورد كه مصداق دو آيۀ اول غير از آيۀ سوم و چهارم است.نشر بمعني پراكنده شدن و پراكندن يعني لازم و متعدي هر دو آمده است (اقرب) عرف بمعني پي در پي است بنظر ميايد مراد از دو آيۀ اول بادهائي است كه از اقيانوسها و درياها در اثر اختلاف حرارت هوا سرچشمه گرفته و پي در پي بطرف قاره‌ها روان ميشوند و آنگاه شدت يافته و بصورت طوفان عاصفات يعني شكننده در ميايند و مراد از آيۀ سوم و چهارم بادهائي است كه از قطبين ميايند و سرد و با رطوبت‌اند و در كنار درياها و قاره‌ها با بادهاي گرم ملاقات ميكنند و بهم ميآميزند (و ظاهرا مراد از ناشرات پراكنده شونده‌هاست) و آنها بادهاي ديگر را از هم جدا ميكنند و قسمت شهرها و بيابانها را از نفع و خسارت بمحل خود ميرسانند. و گذشته از آن عالم آخرت را يادآوري ميكنند. چون در اثر طوفان محلي خراب و زير و رو شود از اين ميشود پي برد كه خراب شدن تمام عالم نيز ممكن و جايز است مشروح سخن در «جري» موقع نقل «فَالْجٰارِيٰاتِ يُسْراً» گذشت. و نيز در آنجا گفته شد كه نميتوان مرسلات و غيره را ملائكه گرفت.ناگفته نماند آيات اول سوره‌هاي ذاريات، و مرسلات و نازعات همه نزديك بهم‌اند و مصداق آنها يكي و از همه وقوع قيامت نتيجه گرفته شده است.نويسندۀ كتاب آغاز و انجام جهان در ص 87 ببعد آن كتاب معتقد است كه مراد از مرسلات، عاصفات،
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 94
ناشرات و … اتمهاي تشكيل دهندۀ موجودات و نيروهاي آنهاست كه پرتون‌ها پيوسته الكترونها را ميرانند و نيروها پيوسته از درون و بيرون ميوزند و در وقت تمام شدن ارسال و عصف و نشر قيامت واقع ميشود.بيان آن كتاب كاملا متين و هر كه طالب تفصيل است بآنجا مراجعه كند.

تفاوت پيامبران؛ ج 3، ص: 94

«تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنٰا بَعْضَهُمْ عَليٰ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللّٰهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجٰاتٍ وَ آتَيْنٰا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنٰاتِ» بقره: 253. آيۀ شريفه دليل است كه پيامبران بعضي بر بعضي فضيلت دارند.ايضا آيۀ «وَ لَقَدْ فَضَّلْنٰا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَليٰ بَعْضٍ وَ آتَيْنٰا دٰاوُدَ زَبُوراً» اسراء: 55. اين مطلب در «فضل» بيشتر توضيح داده شده.

فرق رسول و نبي؛ ج 3، ص: 94

رسول همانطور كه گفته شد بمعني حامل پيام است و نبي از انباء بمعني حامل نباء و خبر ميباشد اهميّت و عظمت رسول در آنست كه در پيام آوردن واسطه ميان خدا و خلق است و بزرگي و رفعت نبي در آنست كه خبر خدا و علم خدا در نزد اوست.نميشود گفت كه رسول و نبي هر دو بيك معني است و هر دو يك مصداق دارد زيرا كه آيۀ «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لٰا نَبِيٍّ إِلّٰا إِذٰا تَمَنّٰي أَلْقَي الشَّيْطٰانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ … » حج: 52.صريح است در اينكه رسول و نبي غير هم‌اند و نيز نميشود گفت: نبي آنست كه امر بتبليغ رسالت نشده.زيرا كلمۀ «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا» در صدر آيه صريح است كه رسول و نبي هر دو مأمور بتبليغ‌اند. همچنين آيۀ «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتٰابِ مُوسيٰ إِنَّهُ كٰانَ مُخْلَصاً وَ كٰانَ رَسُولًا نَبِيًّا- … وَ اذْكُرْ فِي الْكِتٰابِ إِسْمٰاعِيلَ إِنَّهُ كٰانَ صٰادِقَ الْوَعْدِ وَ كٰانَ رَسُولًا نَبِيًّا» مريم: 51، 54. روشن ميكند كه در موسي و اسمعيل هر دو از رسالت و نبوت وجود داشت نه- اينكه كلمۀ «نَبِيًّا» بعد از «رَسُولًا» براي تفنّن در عبارت است.ريشۀ فرق رسول و نبي را بايد در آيۀ زير جستجو كرد «وَ مٰا كٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 95
يُكَلِّمَهُ اللّٰهُ إِلّٰا وَحْياً أَوْ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مٰا يَشٰاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ» شوري: 51. اين آيه صريح است كه سخن گفتن خدا با پيامبران بيكي از سه راه است 1- وحي و آن الهام و انداختن بقلب است و شايد در خواب ديدن نيز جزء آن باشد 2- سخن گفتن از پس پرده كه پيامبر سخن خدا را مي‌شنود مثل موسي كه فرموده «وَ كَلَّمَ اللّٰهُ مُوسيٰ تَكْلِيماً» نساء: 164.و نيز ثابت است كه موسي در طور بارها كلام خدا را شنيد 3- آمدن ملك چنانكه جبرئيل بنزد حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و ديگر پيامبران آمد و از خدا پيام آورد «قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ» نحل: 102.ترديد با «او» در آيۀ شريفه روشن ميكند كه هر يك از سه قسم راه بخصوصي است. قهرا بايد مصداق يكي رسول و مصداق بقيّه نبي باشد يا بالعكس.مفيد رحمه اللّه در كتاب اختصاص ص 328 ط مكتبة الصدوق از زرارة از امام باقر عليه السّلام نقل كرده كه از آنحضرت دربارۀ «كٰانَ رَسُولًا نَبِيًّا» سؤال كردم و گفتم: رسول را دانستيم نبي كدام است؟ فرمود نبي آنست كه در خواب مي‌بيند و صدا را مي‌شنود ولي ملك را نمي‌بيند و رسول ملك را آشكارا مي‌بيند و با او سخن ميگويد گفتم منزلت امام كدام است؟ فرمود: صدا را مي‌شنود و در خواب نمي‌بيند و ملك را مشاهده نميكند سپس اين آيه را تلاوت فرمود «وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لٰا نَبِيٍّ» (و لا محدث) نظير اين روايت در اختصاص از بريد بن معاويه از امام باقر و از زراره از امام صادق و از معروفي از امام رضا عليهم السلام نقل شده و نيز درج اول كافي ص 176 باب فرق بين رسول و نبي و محدث. چهار روايت در اين باره كه قريب بهم‌اند نقل شده است و در بعضي از آنها فرموده كه بعضي از انبياء مقام نبوت و رسالت هر دو را داشته‌اند.علي هذا آنطور كه از روايات اهل
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 96
بيت عليهم السلام بدست آمد نبي آنست كه در خواب مي‌بيند و صدا را مي‌شنود و اين مطابق است با «إِلّٰا وَحْياً أَوْ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ» و رسول آنست كه بر وي ملك نازل ميشود و با او سخن ميگويد و اين مصداق «أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مٰا يَشٰاءُ» ميباشد و اقسام سه گانه سخن گفتن خدا دو قسم اولش راجع به نبي و قسم اخيرش مربوط برسول است.در بعضي از پيامبران مقام رسالت و نبوت هر دو جمع است چنانكه در موسي و اسمعيل كه در آيۀ 51 و 54.سورۀ مريم است و نيز دربارۀ حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله كه مكرر در وصف آنحضرت نبي و رسول آمده مثل «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِيلِ» اعراف: 157. «فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ … » اعراف: 158. ناگفته نماند ميان رسول و نبي عموم و خصوص مطلق است و هر رسول نبي است و اگر كسي نبي نباشد رسول هم نيست در آيۀ «وَ خٰاتَمَ النَّبِيِّينَ» نميشود گفت: پس خاتم رسولان نيست رجوع شود به «نباء».آيۀ «مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلّٰا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ» مائده: 75. «قٰالَ إِنِّي عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِيَ الْكِتٰابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا» مريم: 30. نشان ميدهد عيسي هم رسول و هم نبي است.

عدد انبياء؛ ج 3، ص: 96

دربارۀ عدد انبياء اختلاف است قرآن مجيد توجّهي بعدد آنها ندارد همين قدر ميفرمايد بعضي از آنها را ياد آوري كرديم و بعضي را حكايت ننموديم «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنٰا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ» غافر: 78. مجموع پيامبرانيكه نام آنها در قرآن آمده بيست و شش نفر است بقرار ذيل: آدم، نوح، ادريس، هود، صالح، ابراهيم، لوط، اسمعيل، يسع، ذو الكفل، الياس، يونس، اسحق، يعقوب، يوسف، شعيب، موسي، هارون، داود، سليمان، زكريّا، ايوب
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 97
يحيي، اسمعيل صادق الوعد، عيسي، محمد صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين.در الميزان 2 ص 145 پس از شمردن نام پيامبران فرموده بعضي هم هست كه نامشان ذكر نشده بلكه با وصف و كنايه آمده مثل اين آيه «أَ لَمْ تَرَ إِلَي الْمَلَإِ مِنْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسيٰ إِذْ قٰالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنٰا مَلِكاً نُقٰاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ» بقره: 246. هكذا آيۀ «أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَليٰ قَرْيَةٍ وَ هِيَ خٰاوِيَةٌ عَليٰ عُرُوشِهٰا … » بقره: 259.ايضا پيامبرانيكه در سورۀ يس آمده «إِذْ أَرْسَلْنٰا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُمٰا فَعَزَّزْنٰا بِثٰالِثٍ» و نيز عالميكه موسي با او ملاقات كرد (كهف 66) و «الاسباط» بقره: 136. و بعضي‌ها هستند كه پيغمبر بودن و نبودنشان روشن نيست مثل فتاي موسي «وَ إِذْ قٰالَ مُوسيٰ لِفَتٰاهُ لٰا أَبْرَحُ حَتّٰي أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ» كهف: 61. و ذو القرنين و عمران پدر مريم (تمام شد) بايد دانست كه لقمان نيز از مشكوكين است.امّا عدد پيامبران مشهور آنست كه صد و بيست و چهار هزار نفر بوده‌اند. صدوق در خصال (باب الواحد الي المأة) فصل 17 دو حديث از امير المؤمنين عليه السّلام از حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله نقل كرده كه خداوند صد و بيست و چهار هزار پيغمبر آفريده من محترمترين آنهايم و اين سخن از جهت افتخار نيست و خداوند صد و بيست و چهار هزار وصي آفريده علي عليه السّلام اكرم و افضل آنهاست پيش خداوند.در تفسير الميزان ج 2 ص 149 از معاني الاخبار و خصال از ابو ذر نقل شده كه بحضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله گفتم: يا رسول اللّه پيامبران چه قدراند فرمود: صد و بيست و چهار هزار. گفتم مرسل آنها چند نفراند؟ فرمود: سيصد و سيزده نفر كه جمع كثيراند گفتم: اول آنها كدام است؟ فرمود آدم … آنگاه گويد: اين مضمون را صدوق در امالي و خصال و ابن قولويه در كامل الزيارات و سيد در اقبال از امام سجاد و در بصائر از امام باقر
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 98
عليهم السلام نقل نموده است.ناگفته نماند مرحوم مجلسي در بحار- ج 12 ص 21 ط جديد از مجمع نقل كرده: اخبار در عدد پيغمبران مختلف است در بعضي صد و بيست و چهار هزار و در بعضي هشت هزار نقل شده كه چهار هزار از بني اسرائيل و بقيه از اقوام ديگراند.اين سخن همان است كه در مجمع ذيل آيۀ 78 سورۀ غافر گفته شده. و نيز از علي عليه السّلام نقل كرده كه خداوند پيامبري از سياه پوستان برانگيخت كه ذكر آن در قرآن نيامده است. در تفسير ابن كثير ذيل آيۀ 164 سورۀ نساء روايت ابو ذر كه گذشت و روايات هشت هزار نفر بودن نقل شده است.ناگفته نماند همانطور كه گفتيم قرآن اعتنائي بتعداد انبياء ندارد و دانستن آنهم چندان مفيد نيست و بحث را دربارۀ آن نبايد طول داد.پيامبران أولو العزم و اينكه مراد از آن چيست در «عزم» خواهد آمد انشاء اللّه.

رسو:؛ ج 3، ص: 98

رسو: ثبوت و رسوخ (اقرب) در مفردات آمده «رسا الشي‌ء يرسو.ثبت». «وَ قُدُورٍ رٰاسِيٰاتٍ» سباء: 13.يعني ديگهاي ثابت.رواسي جمع راسيه بمعني ثابت و راسخ است «وَ أَلْقيٰ فِي الْأَرْضِ رَوٰاسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ» نحل: 15. يعني در زمين كوههاي ثابت و ريشه‌دار قرار داد كه شما را مضطرب نكند و حركت ندهد.رواسي نه بار در قرآن مجيد آمده و پيوسته صفت جبال است.ارساء بمعني اثبات است «وَ الْجِبٰالَ أَرْسٰاهٰا» نازعات: 32.مرسي بضم اول جايز است كه مصدر ميمي، اسم زمان و مكان، و اسم مفعول باشد در آيۀ «وَ قٰالَ ارْكَبُوا فِيهٰا بِسْمِ اللّٰهِ مَجْرٰاهٰا وَ مُرْسٰاهٰا» هود: 41. هر دو مصدراند يعني: در آن سوار شويد بنام خداست حركت و ايستادن آن. «يَسْئَلُونَكَ عَنِ السّٰاعَةِ أَيّٰانَ مُرْسٰاهٰا قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّي … » اعراف: 187. «يَسْئَلُونَكَ عَنِ السّٰاعَةِ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 99
أَيّٰانَ مُرْسٰاهٰا فِيمَ أَنْتَ مِنْ ذِكْرٰاهٰا» نازعات: 42 و 43. مرسي بمعني ثبوت و اثبات هر دو آمده.بعضي‌ها در آيه زمان مقدر كرده و گفته‌اند: زمان ثبوت آن كي است؟بعضي‌ها مرسي را وقوع معني كرده و گفته‌اند: وقوع قيامت كي خواهد بود؟در الميزان گفته: ساعت، ساعت بعث و رجوع الي اللّه است … مرسي اسم زمان و مكان و مصدر ميمي است بمعني اثبات يعني وقوع و ثبوت قيامت كي است؟.ولي وقوع چنانكه ديگران نيز گفته‌اند با معناي اصلي متفاوت است زيرا معني اصلي آن چنانكه از راغب و اقرب نقل شد و نيز قاموس و صحاح گفته همان ثبوت و رسوخ است و آنگهي وقوع در آيات ديگر جور در نميايد.از دو آيۀ فوق روشن است كه دربارۀ ثبوت ساعت از آنحضرت سؤال كرده‌اند آيه در جواب آنها آمده است. اگر بگوئيم مشركان از ايستادن وقت پرسش كرده‌اند بعيد است زيرا ايستادن زمان مطلبي است كه بذهن آنها نميرسيد.ولي بنظر ميايد كه كفّار از شنيدن حالات قيامت و خلود كه هر چيز در آن جاوداني و يكنواخت است و تغيير و تبدّل و تحوّلي در آن نيست نتيجه گرفته‌اند كه در قيامت زمان ميايستد و محسوس نميشود زيرا احساس زمان در اثر تغيّر و تبدّل اشياء و فاصلۀ دو حركت است و اگر اينها از بين برود ديگر زمان محسوس نميشود و آن عبارت اخراي ايستادن و توقف زمان است.لذا مي‌پرسيدند توقف و ايستادن زمان كه آمدن قيامت باشد كي خواهد بود؟ ساعت چنانكه جوهري گفته در اصل بمعني وقت حاضر است و قاموس آنرا جزء وقت يعني جزئي از اجزاء شب و روز و نيز وقت حاضر گفته است در اين صورت سؤال چنين است: وقت حاضر و جاري كي توقف خواهد
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 100
كرد؟ و اين سؤال از وقوع قيامت است بلازم آن ولي باز معناي وقوع بهتر بنظر ميرسد.جناب محمد رضوي در كتاب تجسم عمل … زير عنوان زمان در آخرت توقف ميكند بحث مفصل و مفيدي در اين زمينه دارد كه از هر حيث قابل استفاده است.

رشد:؛ ج 3، ص: 100

رشد: (بر وزن قفل و فرس) هدايت. نجات. صلاح. كمال. در مفردات و قاموس و اقرب هر دو وزن بيك معني است. فيومي در مصباح رشد را صلاح و رسيدن بصواب گفته راغب گويد: آن خلاف غيّ است و بجاي هدايت بكار رود. مجمع ذيل آيۀ وَ هَيِّئْ لَنٰا مِنْ أَمْرِنٰا رَشَداً» كهف: 10. نقل كرده رشد و نجات هر دو بيك معني‌اند. قاموس و اقرب آنرا هدايت و استقامت در طريق حق گفته‌اند.در قرآن مجيد با غيّ و ضرر و شرّ مقابل آمده مثل «لٰا إِكْرٰاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ» بقره: 256. اجباري در دين نيست كه دخول در باطل از هدايت تميز يافته است.و مثل «قُلْ إِنِّي لٰا أَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لٰا رَشَداً» جنّ: 21. «وَ أَنّٰا لٰا نَدْرِي أَ شَرٌّ أُرِيدَ بِمَنْ فِي الْأَرْضِ أَمْ أَرٰادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً» جنّ: 10. يعني: بگو من براي شما نه ضرري قادرم و نه صلاحي- و ما نميدانيم كه براي مردم شرّي اراده شده يا پروردگارشان براي آنها صلاحي خواسته.رشد در آيۀ بقره بر وزن قفل و در دو آيۀ جنّ بر وزن فرس است. «إِنّٰا سَمِعْنٰا قُرْآناً عَجَباً. يَهْدِي إِلَي الرُّشْدِ» جنّ: 1 و 2. قرآني عجيب شنيديم كه بصلاح و نجات هدايت ميكرد: ناگفته نماند بايد در آيات دقّت كرد و هر كدام از معاني چهارگانه كه مناسب باشد در نظر گرفت گرچه همه در واقع يكي هستند.رشاد: بمعني رشد است «وَ مٰا أَهْدِيكُمْ إِلّٰا سَبِيلَ الرَّشٰادِ» غافر: 29.هدايت نميكنم شما را مگر براه صلاح.راشد: اسم فاعل از رشد است «أُولٰئِكَ هُمُ الرّٰاشِدُونَ» حجرات: 7.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 101
آنها هدايت يافته‌گان‌اند. رشيد: صاحب رشد. «أَ لَيْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشِيدٌ» هود: 78. آيا در ميان شما مرد عاقلي نيست «وَ مٰا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدٍ» هود: 97. رشيد در آيه بمعني مرشد است چنانكه مجمع گفته مثل «فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً» كهف: 17. دستور فرعون نجات دهنده نيست.

رصد:؛ ج 3، ص: 101

رصد: مراقبت كردن و چيزي را زير نظر گرفتن. و نيز بمعني مراقب و مراقبت شده آمده است (كمين كردن و كمين كننده) «فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهٰاباً رَصَداً» جن: 9. هر كه اكنون گوش كند شهابي را در كمين خود مييابد «رصد» صفت شهاب و بمعني كمين كننده است.رصد بمعني كمين كننده مفرد و جمع و مؤنّث در آن يكسان است (صحاح) «إِلّٰا مَنِ ارْتَضيٰ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً» جن: 27. گفته‌اند رصد بمعني نگهبانان و مراقبان است يعني خدا از جلو روي و از پشت سرش نگهبانان ميفرستد.مرصد: اسم مكان بمعني كمينگاه است «وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ … » توبه: 5. بگيريد، حبسشان كنيد و براي گرفتن آنها در هر كمينگاه بنشينيد.مرصاد: نيز اسم مكان است (مجمع- مفردات) راغب ميگويد: فرق مرصاد با مرصد آنست كه مرصاد بمكانيكه فقط مخصوص كمين است گفته ميشود «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصٰادِ» فجر: 14. «إِنَّ جَهَنَّمَ كٰانَتْ مِرْصٰاداً» نباء: 21. جوهري آنرا طريق معني كرده ولي مراقبت در آن منظور است.ارصاد: آماده كردن در قاموس گويد «ارصدت له: اعددت» «وَ إِرْصٰاداً لِمَنْ حٰارَبَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ … » توبه: 107. و براي آماده كردن بكسيكه با خدا و رسول جنگيده است.صحاح، قاموس، اقرب تصريح دارند كه چون بعد از ارصاد «لام» آيد بمعني آماده كردن است.

رصص:؛ ج 3، ص: 101

رصص: «إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقٰاتِلُونَ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 102
فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيٰانٌ مَرْصُوصٌ» صف: 4. رصّ بمعني الصاق و ضمّ اجزاء چيزي در يكديگر است. قلع و سرب را رصاص گفته‌اند كه اجزائش بهم فشرده‌اند (اقرب) مراد از مرصوص در آيه محكم است چنانكه راغب گفته، مجمع گويد: رصّ محكم كردن بناست و اصل آن از رصاص است گوئي كه با رصاص بنا شده است.قرآن مؤمنان را كه در جنگ استقامت دارند و از هم جدا نميشوند و در راه خدا يكدل و يك جهت ميجنگند به بناي محكمي ريخته از سرب تشبيه كرده است. اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

رضع:؛ ج 3، ص: 102

رضع: رضع و رضاعة بمعني شير خوردن است (صحاح، قاموس، مفردات) «لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضٰاعَةَ» بقره: 233. ارضاع: شير دادن «وَ أَوْحَيْنٰا إِليٰ أُمِّ مُوسيٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ … » قصص: 7. مرضعه: شيرده «تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمّٰا أَرْضَعَتْ» حج: 2. جمع آن مراضع است «وَ حَرَّمْنٰا عَلَيْهِ الْمَرٰاضِعَ مِنْ قَبْلُ … » قصص: 12.استرضاع: طلب مرضعه كردن «وَ إِنْ أَرَدْتُمْ أَنْ تَسْتَرْضِعُوا أَوْلٰادَكُمْ … » بقره: 233.

رضي:؛ ج 3، ص: 102

اشاره

رضي: رضا و رضوان و مرضاة بمعني خوشنودي است (قاموس) «رَضِيَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» مائده: 119. خدا از آنها و آنها از خدا خوشنود شدند رضي در قرآن متعدي بنفسه نيز آمده است «وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ … » توبه: 59. «لَيُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلًا يَرْضَوْنَهُ» حج: 59.و ميشود گفت كه حرف جرّ از آنها حذف شده است.ارضاء: خوشنود كردن «يَحْلِفُونَ بِاللّٰهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ … » توبه: 62. بخدا قسم ميخورند تا خشنودتان كنند.ارتضاء: بمعني رضاست و شايد از آن مبالغه مراد باشد كه يكي از معاني افتعال است «وَ لٰا يَشْفَعُونَ إِلّٰا لِمَنِ ارْتَضيٰ» انبياء: 28. رضوان چنانكه گفته شد بمعني رضاست «يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوٰانٍ» توبه: 21.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 103
مرضاة نيز چنانكه گفته شد مفرد است بمعني رضا و جمع نيست «وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ … » بقره: 207. «وَ إِنْ تَشْكُرُوا يَرْضَهُ لَكُمْ» زمر: 7. «يَرْضَهُ» در اصل «يرضاه» است الف در اثر جزم حذف شده و ضمير راجع بشكر است بعضي هاء آنرا ساكن و بعضي مضموم و با اشباع و بعضي مضموم بلا اشباع خوانده‌اند (مجمع) يعني اگر خدا را شكر كنيد شكر را بنفع شما خوش ميدارد. «فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رٰاضِيَةٍ» حاقه: 21. قارعه: 7. طبرسي فرموده: فاعل در اينجا بمعني مفعول است يعني عيشة مرضية چون آن در معني «عيشة ذات رضي» است. «وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا» مريم: 6.رضي بمعني مرضي است يعني خوشنود شده طبرسي آنرا مرضيا عند اللّه گفته و شايد مراد اعمّ باشد.

معني رضا و سخط خدا؛ ج 3، ص: 103

رضا از معانيي است كه در موجود ذي شعور و با اراده يافت ميشود و مقابل آن سخط و غضب است و هر دو امر وجودي ميباشند.رضا بفعل و وصف تعلق ميگيرد نه بذات مثل «وَ رَضُوا بِالْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا» يونس: 7. «وَ لَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ» توبه: 59. و اگر متعلق بذات باشد منظور از آن وصف و فعل است مثل «رَضِيَ اللّٰهُ عَنْهُمْ» مائده: 119. يعني خدا از فعلشان راضي شد «وَ لَنْ تَرْضيٰ عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لَا النَّصٰاريٰ» بقره: 120. يعني از دين تو و عمل تو هرگز خوشنود نخواهند گشت.رضا و خوشنودي عين اراده نيست گرچه هر چه اراده بآن تعلق يافت رضا نيز بآن تعلق ميگيرد زيرا چنانكه گفته‌اند: اراده بكار غير واقع تعلق ميگيرد و رضا بعد از وقوع يا بعد از فرض وقوع آن. و چون رضا بعد از تحقق مرضي حادث ميشود لذا از صفات ذات حق محال است واقع شود و رضاي خدا صفتي است قائم بفعل خدا و منتزع از فعل مثل رحمت
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 104
و غضب و اراده و كراهت.پس هر چيزيكه خدا تكوينا ايجاد كرده مرضي اوست و هر عمل تشريعي مرضي است زيرا ملائم فعل خداست.و خلاصه اينكه اگر گوئيم: خدا از اين كار راضي است يعني اين كار ملائم و موافق فعل خدا و دستور خداست (استفاده از الميزان ج 17 ص 255).راغب در مفردات گويد: رضاي بنده از خدا آنست كه قضاي خدا را مكروه ندارد و رضاي خدا از بنده آنست كه به بيند بنده از دستور او پيروي و از منهي او كناره‌گيري ميكند.

رطب:؛ ج 3، ص: 104

رطب: (فلس) تر. مقابل خشك «وَ عِنْدَهُ مَفٰاتِحُ الْغَيْبِ لٰا يَعْلَمُهٰا إِلّٰا هُوَ وَ يَعْلَمُ مٰا فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ مٰا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلّٰا يَعْلَمُهٰا وَ لٰا حَبَّةٍ فِي ظُلُمٰاتِ الْأَرْضِ وَ لٰا رَطْبٍ وَ لٰا يٰابِسٍ إِلّٰا فِي كِتٰابٍ مُبِينٍ» انعام: 59. «وَ لٰا حَبَّةٍ» عطف است به «وَرَقَةٍ» همچنين است «لٰا رَطْبٍ وَ لٰا يٰابِسٍ» معني آيه چنين ميشود: خزانه‌هاي غيب نزد خداست، جز خدا آنها را كسي نميداند. هيچ برگي بزمين نميافتد مگر آنرا ميداند و هيچ دانه‌اي بشكم زمين نميافتد (بوسيلۀ انسان باشد يا غيره) و هيچ تر و خشكي ساقط نميشود مگر آنكه در كتابي آشكار موجود است. گفته‌اند آنچه از ميوۀ تر و خشك ميافتد ميداند و گفته‌اند آنچه ميافتد هر چه باشد ميداند. بنظر ميايد كه مراد از رطب و يابس، ميوه‌ها باشد زيرا صدر آيه «وَ مٰا تَسْقُطُ … وَ لٰا حَبَّةٍ» دربارۀ درختان و دانه‌هاست و مناسب است كه رطب و يابس ميوه‌ها باشد. در مجمع گويد: رطب و يابس بتمام مخلوقات شامل است. ولي تدبّر در آيه خلاف آنرا ميرساند و اللّه اعلم مگر آنكه واو در «وَ لٰا رَطْبٍ» براي استيناف باشد آنوقت لا رطب و لا يابس شامل همۀ موجودات ميشود و ظاهرا همينطور است.ناگفته نماند: مراد از كتاب مبين علم خدا و يا لوح محفوظ است و اينكه در عرف شايع شده كه مراد از
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 105
آن قرآن است صحت ندارد.رطب (مثل صرد) بمعني خرماي تر است «وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسٰاقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا» مريم: 25.

رعب:؛ ج 3، ص: 105

رعب: ترس. دستپاچگي جوهري آنرا خوف و طبرسي خوف و فزع گفته است در اقرب هست كه آن مصدر است بمعني ترسيدن و ترساندن (لازم و متعدي) و نيز اسم است بمعني فزع ولي راغب گويد: آن انقطاع (و لا علاجي) است از امتلاء خوف و بتصور امتلاء گفته‌اند «رعبت الحوض» حوض را پر كردم «سيل راعب» سيليكه درّه را پر ميكند. «سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِمٰا أَشْرَكُوا بِاللّٰهِ» آل عمران: 151. «وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ» احزاب: 26. بنظر ميايد كه مراد همان لا علاجي از كثرت خوف باشد مانند خود گم كردن و دستپاچه شدن. و چون وجود ترادف در لغات ثابت نيست بايد رعب با خوف فرق داشته باشد.اين كلمه پنج بار در قرآن آمده است: انفال: 12. حشر: 2. كهف: 18.

رعد:؛ ج 3، ص: 105

رعد: صداي ابر. كه در اثر تخليۀ الكتريكي بوجود ميايد و توأم با برق است ولي چون سرعت نور در هر ثانيه سيصد هزار كيلومتر و سرعت صوت در هر ثانيه 240 متر است لذا صداي رعد هميشه پس از برق شنيده ميشود. «أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّمٰاءِ فِيهِ ظُلُمٰاتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ» بقره: 19. «وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلٰائِكَةُ مِنْ خِيفَتِهِ» رعد: 13 آيه روشن ميكند كه رعد در پيدا شدنش از دستور خدا پيروي ميكند و بامر خدا خاضع است و خدا را تسبيح ميكند. در «صعق» تأثير رعد و برق در عالم خواهد آمد.در دعاي سوم صحيفه آمده «و الّذي بصوت زجره يسمع زجل الرّعود» يعني صلوات فرست بر آن فرشته‌ايكه از صداي زجرش بانگ رعدها شنيده ميشود. اينكه از فرشته نام برده شده مخالف آنكه بشر كشف كرده نيست زيرا فرشتگان خدا در هر جا هستند و بامر خدا كار ميكنند صداي رعد از
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 106
تخليۀ الكتريكي و از ملك است هر دو صحيح است. اين كلمه فقط دو بار در قرآن آمده است.

رعي:؛ ج 3، ص: 106

رعي: مراعات. محافظت «فَمٰا رَعَوْهٰا حَقَّ رِعٰايَتِهٰا» حديد: 27.راغب ميگويد: اصل رعي حفظ حيوان است بواسطۀ غذا و يا دفع دشمن از آن. طبرسي فرموده: مراعات، محافظت، و مراقبت نظير هم‌اند و هر كه بر قومي ولايت داشته باشد راعي آنقوم است و راعي سائس و تدبير كننده است.علي هذا چرانيدن و بچرا فرستادن چهارپايان يك نوع محافظت از آنهاست «كُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعٰامَكُمْ» طه: 54. بخوريد و چهارپايانتان را بچرانيد.مرعي بمعني چراگاه است محليكه چهارپايان با چريدن محافظت ميشوند «وَ الَّذِي أَخْرَجَ الْمَرْعيٰ. فَجَعَلَهُ غُثٰاءً أَحْويٰ» اعلي: 4 و 5. رعاء و رعاة جمع راعي بمعني چوپان است «قٰالَتٰا لٰا نَسْقِي حَتّٰي يُصْدِرَ الرِّعٰاءُ وَ أَبُونٰا شَيْخٌ كَبِيرٌ» قصص: 23. گفتند گوسفندان خود را آب نميدهيم تا چوپانها گوسفندان خويش را برگردانند. «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لٰا تَقُولُوا رٰاعِنٰا وَ قُولُوا انْظُرْنٰا وَ اسْمَعُوا وَ لِلْكٰافِرِينَ عَذٰابٌ أَلِيمٌ» بقره: 104.براي روشن شدن اين آيه لازم است آيۀ ديگري را نقل كنيم «وَ يَقُولُونَ سَمِعْنٰا وَ عَصَيْنٰا وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَ رٰاعِنٰا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنٰا لَكٰانَ خَيْراً لَهُمْ … » نساء: 46.آيۀ اول دستور ميدهد كه بجاي «راعنا» بگويند «انظرنا» و اگر عمل نكنند آن بحكم كفر است. در آيه دوم سخن يهود را نقل كرده كه ميگفتند: شنيديم و عصيان كرديم و بشنو اي كاش ناشنوا باشي و گويند «راعنا» ما را مراعات كن و گفتارشان زبان بازي و طعنه و تمسخر بدين است … نقل شده كه مسلمانان موقع سخن گفتن به آنحضرت ميگفتند يا رسول اللّه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 107
راعنا يعني حال ما را مراعات كن و مهلت بده تا بفهميم و اين لفظ در ميان يهود و لغت آنها معناي فحش ميداد (و شايد بمعني بشنو ايكاش ناشنوا باشي بود) يهود از فرصت استفاده كرده و همان كلمه را دربارۀ حضرت بكار ميبردند و از آن ناسزا قصد ميكردند لذا مسلمانان از بكار بردن آنكلمه نهي شدند (تا يهود نيز بزبان نياورند) و دستور آمد كه بجاي «راعنا» بگوئيد «انظرنا» يعني منتظر ما باش و ما را مهلت بده تا سخن شما را درك كنيم.

رغب:؛ ج 3، ص: 107

رغب: اصل رغبت بمعني وسعت است گويند «رغب الشي‌ء: اتّسع» (مفردات) رغب چون با «في» و «الي» باشد معناي دوست داشتن، مايل بودن و حريص بودن ميدهد مثل «إِنّٰا إِلَي اللّٰهِ رٰاغِبُونَ» توبه: 59. «فَإِذٰا فَرَغْتَ فَانْصَبْ. وَ إِليٰ رَبِّكَ فَارْغَبْ» شرح: 7 و 8. و چون با «عن» باشد معني اعراض و كناره‌گيري و بي‌اعتنائي ميدهد نحو «وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرٰاهِيمَ إِلّٰا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ» بقره: 130. «قٰالَ أَ رٰاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِي يٰا إِبْرٰاهِيمُ» مريم: 46. كه هر دو بمعني اعراض و بي اعتنائي است. «وَ يَدْعُونَنٰا رَغَباً وَ رَهَباً» انبياء: 90. جوهري رغب (مثل فرس) را رغبت گفته طبرسي فرموده: ما را ميخواندند براي رغبت در ثواب و خوف از عذاب و در قاموس و اقرب بمعني ابتهال آمده است.

رغد:؛ ج 3، ص: 107

رغد: (مثل فرس) وسعت عيش (مجمع) «رغد عيشه رغدا: طاب و اتسع» (اقرب) و خلاصۀ رغد فراواني وسائل عيش و پاكيزگي و دلچسب بودن آن است «يٰا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلٰا مِنْهٰا رَغَداً حَيْثُ شِئْتُمٰا» بقره: 35. اي آدم تو و زوجه‌ات- در اين باغ ساكن باشيد و از آن بطور فراوان هر جا كه خواستيد بخوريد. اين كلمه در قرآن سه بار آمده است: بقره: 35 و 58. نحل: 112. در نهج البلاغه خطبۀ اول آمده «ثُمَّ اسْكَنَ سُبْحٰانَهُ آدَمَ دٰاراً أَرْغَدَ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 108
فيهَا عَيْشَهُ» .

رغم:؛ ج 3، ص: 108

رغم: «وَ مَنْ يُهٰاجِرْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُرٰاغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً» نساء: 100.مراغم (بصيغۀ مفعول) بمعني جايگاه و موضع است (مجمع) يعني هر كه در راه خدا از موطن خود هجرت كند در زمين جايگاه بسيار و وسعت مييابد كه در آن بخداي خود بندگي كند.رغام بفتح راء بمعني خاك نرم است (راغب) مجمع و اقرب آنرا مطلق خاك گفته‌اند «رغم انف فلان» يعني بيني‌اش بخاك افتاد «ارغم اللّه انفه» خدا بيني‌اش را بخاك ماليد.بنظر ميايد استعمال مراغم از اين جهت است كه شخص مهاجر در آنمحل برغم انف دشمن براحتي مشغول عبادت خداي خود ميشود.اين كلمه فقط يك بار در قرآن آمده است.

رفات:؛ ج 3، ص: 108

رفات: رفت در اصل شكستن و كوبيدن است در اقرب آمده «رفته: كسره و دقّه» در نهايه گويد: رفات هر چيزي كه شكسته و كوبيده شود.مجمع گويد: رفات هر چيز شكسته و پوسيده است و از مبرد نقل كرده رفات هر چيز كوبيده است كه در اثر كثرت كوبيده شدن سائيده شود. «وَ قٰالُوا أَ إِذٰا كُنّٰا عِظٰاماً وَ رُفٰاتاً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً» اسراء: 49 و 98 مراد از رفات استخوانهائي است كه پوسيده و سائيده شده‌اند.ناگفته نماند در آياتيكه تراب بجاي رفات آمده در همه پيش از كلمۀ عظام است «أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ كُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَبْعُوثُونَ» مؤمنون: 82.صافات: 16، واقعة: 47. «أَ إِذٰا مِتْنٰا وَ كُنّٰا تُرٰاباً وَ عِظٰاماً أَ إِنّٰا لَمَدِينُونَ» صافات: 53.اين نشان ميدهد كه مراد از تراب در آيات فوق خاكي است كه از پوسيدن گوشتهاي بدن بوجود آمده و چون رفات پيوسته بعد از عظام آمده لا بد آن خاكي است كه از پوسيدن استخوانها توليد شده است. و در
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 109
نهج البلاغه خطبۀ 119 آمده «و من الرفات جيران» محمد عبده در ترجمۀ آن گويد: رفات استخوانهاي كوبيده و خورد شده است.اين استفاده‌اي است كه از استعمال قرآن كريم كرده‌ايم.

رفث:؛ ج 3، ص: 109

رفث: (فرس) «أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيٰامِ الرَّفَثُ إِليٰ نِسٰائِكُمْ» بقره: 187.جوهري آنرا جماع و سخن گفتن با زن دربارۀ جماع و همچنين قول ناپسند گفته. مراد از آن در آيه جماع است كه در شب رمضان مباح ميباشد طبرسي فرمود مراد از رفث در آيه جماع است بالاجماع و گفته‌اند اصل آن بمعني قول قبيح است و بطور كنايه بر جماع اطلاق شده.راغب ميگويد تعدّي آن با «الي» بجهة تضمين معني افضاء است يعني در شب صيام حلال شده كه بسوي زنان ميل كنيد. «فَلٰا رَفَثَ وَ لٰا فُسُوقَ وَ لٰا جِدٰالَ فِي الْحَجِّ» بقره: 197. مراد آنست كه در حال احرام جماع حرام است.

رفد:؛ ج 3، ص: 109

رفد: (بكسر اول) عطيّه. ياري (مفردات) در اقرب گويد «رفده رفدا: اعطاه و اعانه» و گويد رفد بمعني عطيّه وصله است. «وَ أُتْبِعُوا فِي هٰذِهِ لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ بِئْسَ الرِّفْدُ الْمَرْفُودُ» هود: 99. ظاهرا مراد از رفد در آيه عطيّه است چنانكه مجمع گفته يعني قوم فرعون در اين دنيا بلعنت و غرق گرفتار شدند و در آخرت بد عطائي است عطايشان كه بآنها داده شده. در مجمع گويد: علت اينكه عذاب رفد خوانده شده آنست كه در مقابل نعمت اهل بهشت است تقدير آن اين است «بئس الرفد رفدهم».جوهري گويد: رفد بكسر اول عطا وصله و بفتح اول مصدر است.از اين ماده فقط دو كلمۀ فوق در قرآن يافته است.

رفرف:؛ ج 3، ص: 109

رفرف: فرشها. جوهري گويد: رفرف ثيابي سبز رنگ است كه از آن محل نشستن آماده ميكنند مفرد آن رفرفه است. همچنين است قول
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 110
قاموس و اقرب. معاني ديگري نيز گفته‌اند كه در قرآن نيامده «مُتَّكِئِينَ عَليٰ رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَ عَبْقَرِيٍّ حِسٰانٍ» رحمن: 76. رفرف در آيه بمعني فرشهاست و شايد بمعني پشتي‌ها و مخده‌ها باشد كه در مجمع از بعضي وسائد نقل شده. عبقري را فرش و حرير و بالش گفته‌اند معني آيه چنين ميشود: تكيه ميكنند به فرشهاي سبز و بالشهاي نيكو.در آيۀ 54 همين سوره آمده «مُتَّكِئِينَ عَليٰ فُرُشٍ بَطٰائِنُهٰا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ … » از اين آيه بنظر ميايد كه مراد از عبقري بالش‌هاست. ناگفته نماند در قرآن مجيد رفرف فقط يكبار آمده و آنهم نكره است و نميشود بفرشهاي دنيا قياس كرد.

رفع:؛ ج 3، ص: 110

رفع: بالا بردن. «وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَي الْعَرْشِ» پدر و مادرش را بتخت بالا برد. «مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللّٰهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجٰاتٍ» بقره: 253. آيۀ اول دربارۀ بالا بردن ظاهري و دوم در بالا بردن معنوي است كه فضيلت و شرافت و عظمت باشد «فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ» عبس: 13 و 14.در صحيفه‌هاي محترم و با فضيلت و پاكيزه «فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ» نور: 36. در خانه‌هائيكه خدا اذن داده با فضيلت و بلند آوازه شوند «وَ رَفَعْنٰا لَكَ ذِكْرَكَ» شرح: 4. رفع در آيه معني بلند آوازي ميدهد.رفيع: بالا برنده مثل رافع «رَفِيعُ الدَّرَجٰاتِ ذُو الْعَرْشِ» غافر: 15. بالا برندۀ درجه‌ها و صاحب عرش است.

رفق:؛ ج 3، ص: 110

رفق: (بكسر اول) مدارا. ايضا مرفق (بكسر اول و فتح فاء) و آن ضد خشونت است (اقرب).رفيق: مدارا كننده (دوست) «وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً» نساء: 69. «يُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرفَقاً» كهف: 16.مرفق را بعضي بفتح «م» و كسر (فاء) و بعضي بعكس آن خوانده‌اند. و آن با دو وزن فوق و همچنين بفتح «م» و «ف» مصدر است بمعني لطف و سهولت. يعني خدا براي شما از مشكلي كه داريد سهولت و گشايش پيش آورد.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 111
«مُتَّكِئِينَ فِيهٰا عَلَي الْأَرٰائِكِ نِعْمَ الثَّوٰابُ وَ حَسُنَتْ مُرْتَفَقاً» كهف: 31.در مجمع گويد: مرتفق متّكا و مخدّه است گويند: ارتفق يعني بآرنج خود تكيه كرد همچنين است قول (اقرب) و ديگران. ولي بنظر ميايد كه آن محل مرافقت و ملاطفت باشد يعني بهتر آسايشگاه است. «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذٰا قُمْتُمْ إِلَي الصَّلٰاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَي الْمَرٰافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَي الْكَعْبَيْنِ» مائده: 6.مرافق جمع مرفق بمعني آرنج است در لغت عرب آنرا مجمع ساعد و بازو گفته‌اند «إِلَي الْمَرٰافِقِ» قيد است براي «أَيْدِيَكُمْ» نه براي «فَاغْسِلُوا» و بعبارت ديگر حدّ مغسول است نه غسل دست در اطلاق عرب مصاديق گوناگون دارد يكدفعه مراد از آن چهار انگشت دست مثل «وَ السّٰارِقُ وَ السّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا» مائده: 38.يكدفعه مراد از آن از مچ بپائين است نحو «فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ» مائده: 6، نساء: 43. يكدفعه مراد از آن تا آرنج است مثل آيه «ما نحن فيه». و يكدفعه مراد از آن از سر انگشتان است تا شانه چنانكه در اقرب الموارد گفته است.لذا اگر در آيه قيد «إِلَي الْمَرٰافِقِ» نبود معلوم نميشد مراد از دست كدام است ولي قيد روشن ميكند كه دست تا آرنج مراد است. بنا بر اين آيۀ شريفه از اينكه از مرفق شسته شود يا بالعكس ساكت است و اگر ما بوديم و آيه ميگفتيم: هر دو جايز است. شيعه كه ميگويد: بايد وضو از مرفق بپائين شسته شود دليلشان روايات اهل بيت عليهم السلام است نه آيۀ فوق رجوع شود به وسائل (ابواب الوضوء باب 15).اهل سنت نيز كه از پائين ببالا ميشويند در اين عمل بآيه استناد نميكنند بلكه از امثال ابو هريره و عثمان روايت ميكنند كه آنها حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله را ديده‌اند كه از پائين ببالا مي‌شسته رجوع شود به سنن ابي داود و غيره. اهل سنت دربارۀ آيۀ فوق
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 112
بيشتر اهميت داده‌اند كه «الي» را بمعني «مع» بگيرند كه يعني مرفق نيز بايد شسته شود وانگهي اهل سنت نگفته‌اند كه اگر كسي از مرفق بشويد وضوي او باطل است رجوع كنيد بتفاسير و كتب احاديثشان طبرسي رحمه اللّه در مجمع ذيل آيۀ فوق فرموده: امت اسلامي اتفاق دارند در اينكه اگر كسي از بالا بپائين بشويد وضوي او صحيح است. علي هذا شروع از پائين در مذهب اهل سنت مستحبّ است نه واجب كه عكس آن مبطل باشد.فقهاء شيعه باستناد روايات اهل بيت عليهم السلام فتوي داده‌اند كه در صورت شستن از پائين ببالا وضو باطل است.فقط از ابن ادريس نقل شده كه آنرا مكروه دانسته و مبطل نميداند و نيز سيد مرتضي كه در يكي از دو فتوايش گفته از بالا شستن مستحب است.اگر گويند: گفتيد آيه از كيفيّت شروع ساكت است و اگر ما بوديم و آيه، هر دو نوع شستن جايز بود در اين باره توضيح بيشتر بدهيد؟گوئيم: بطوريكه گفته شد «إِلَي الْمَرٰافِقِ» حدّ «أَيْدِيَكُمْ» است مثلا اگر شخصي بنقاش گويد: اين ستون را تا نصف رنگ بزن. نقاش مخيّر است كه از نصف بپائين رنگ بزند. و بالعكس. در هر دو صورت ميگويند مأموريت خود را انجام داده است همچنين است آيۀ شريفه.

رقب:؛ ج 3، ص: 112

رقب: رقبه (بكسر اول) و رقوب بمعني حفظ و انتظار است (اقرب) طبرسي فرموده: رقبه و انتظار و مراقبت و مراعات و محافظت نظير هم‌اند.صحاح و قاموس: رقيب را حافظ و منتظر گفته است بنظر ميايد كه معني جامع همان محافظت باشد. در قرآن مجيد گاهي معناي حفظ و مراعات منظور است مثل «لٰا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَ لٰا ذِمَّةً» توبه: 1. دربارۀ هيچ مؤمن قرابتي و پيماني را حفظ و مراعات نميكنند «إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً» نساء: 1.راستي خدا بر شما حافظ و مراقب است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 113
و گاهي مراد از آن انتظار است و آن در صورتي است كه از باب افتعال باشد نحو «فَارْتَقِبْ إِنَّهُمْ مُرْتَقِبُونَ» دخان: 59. «فَارْتَقِبْ يَوْمَ تَأْتِي السَّمٰاءُ بِدُخٰانٍ مُبِينٍ» دخان: 10.رقيب در آيۀ «وَ ارْتَقِبُوا إِنِّي مَعَكُمْ رَقِيبٌ» هود: 93 بمعني منتظر است.ترقّب بمعني انتظار است (مجمع- صحاح) راغب آنرا احتراز گفته «فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خٰائِفاً يَتَرَقَّبُ» قصص: 18. يعني موسي صبح كرد در حاليكه ترسان بود و انتظار ميكشيد كه قتل قبطي چه سر و صدائي ايجاد خواهد كرد و آيا خواهند دانست كه او كشته است يا نه؟ «فَخَرَجَ مِنْهٰا خٰائِفاً يَتَرَقَّبُ» قصص: 21. از شهر خارج شد و بيمناك بود و انتظار داشت كه تعقيبش كنند.و بقول راغب از روشن شدن قضيّه احتراز داشت و نيز احتراز داشت كه شناخته شود.

رقبه:؛ ج 3، ص: 113

رقبه: گردن. ولي در متعارف مراد از آن برده است چنانكه از رأس و ظهر مركوب اراده ميكنند (راغب) «وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ» نساء: 92. هر كه مؤمني را بخطا بكشد بر اوست آزاد كردن يك بندۀ مؤمن.اطلاق رقبه بر مملوك تسميۀ شيي‌ء بنام اشرف اجزاء آن است (اقرب) جمع آن رقاب است «وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي الرِّقٰابِ» توبه: 60. منظور غلامان و كنيزاني است كه از مال زكوة آزاد ميشوند در آيۀ «فَإِذٰا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقٰابِ» محمد: 4. منظور گردنها است.

رقيب:؛ ج 3، ص: 113

رقيب: از اسماء حسناي خداوندي است و بمعني حافظ اعمال است طبرسي گويد: حافظي كه هيچ چيز از او پوشيده نيست صدوق در توحيد خود گفته: رقيب يعني حافظ و فعيل بمعني فاعل است.ناگفته نماند: رقيب در قرآن فقط در سه محل دربارۀ خداوند سبحان بكار رفته كه نقل ميشود: «وَ اتَّقُوا اللّٰهَ الَّذِي تَسٰائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحٰامَ إِنَّ اللّٰهَ كٰانَ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 114
عَلَيْكُمْ رَقِيباً» نساء: 1. «لٰا يَحِلُّ لَكَ النِّسٰاءُ مِنْ بَعْدُ … وَ كٰانَ اللّٰهُ عَليٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ رَقِيباً» احزاب: 52. «فَلَمّٰا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ … » مائده: 117. دقّت در هر سه آيه روشن ميكند كه رقيب بمعني حافظ و عالم باعمال است نه مطلق حافظ در مجمع از ابن زيد نقل شده كه رقيب بمعني عالم است و گفته حافظ با عالم متقارب‌اند.در دعاي 47 صحيفه آمده «لا يعزب عنه علم شيي‌ء و هو بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ مُحِيطٌ و هو علي كلّ شيي‌ء رقيب» اين كلام نيز مؤيد مطلب فوق است.پس خداوند رقيب است يعني حافظ تمام اعمال است و چيزي از او پوشيده نيست. چنانكه در آيۀ «مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلّٰا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ» ق: 18. مراد از رقيب حافظ و ضابط اعمال و كلمات است.

رقد:؛ ج 3، ص: 114

رقد: خوابيدن. «رقد رقدا: نام» (اقرب) راغب رقاد را خواب راحت و كم گفته است «وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقٰاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ» كهف: 18. رقود جمع راقد است يعني آنها را بيدار پنداشتي حال آنكه راحت خفتگان بودند.راغب ميگويد علت اينكه خواب راحت و طويل اصحاب كهف رقاد (خواب راحت و كم) خوانده شده چون نسبت بمرگشان كم بود. مرقد بمعني مضجع و خوابگاه است «يٰا وَيْلَنٰا مَنْ بَعَثَنٰا مِنْ مَرْقَدِنٰا … » يس: 52.اي واي بر ما كي ما را از خوابگاهمان بر انگيخت. در اين آيه قبور را خوابگاه خوانده است.

رقّ:؛ ج 3، ص: 114

رقّ: «وَ الطُّورِ. وَ كِتٰابٍ مَسْطُورٍ.فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ. وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ.وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ. وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ.إِنَّ عَذٰابَ رَبِّكَ لَوٰاقِعٌ» طور: 1- 7.رق صفحۀ پوستي است كه در آن مينويسند. طبرسي فرموده: رقّ پوستي است كه در آن چيزي نوشته شود و اصل آن از لمعان است گويند: ترقرق الشي‌ء: اذا لمع» صحاح گويد: رقّ آنست كه در آن مينويسند و آن پوست نازكي است. راغب و زمخشري
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 115
پوست بودن را قيد نكرده‌اند.قاموس و اقرب ميگويند: پوست نازكي است كه در آن مينويسند و نيز بمعني صفحۀ سفيد است.بنظر ميايد مراد از طور، طور سينا و محل نزول وحي بحضرت موسي و مراد از كتاب، تورات موسي است كه در صفحۀ گسترده نوشته شده بود و منظور از بيت معمور كعبه و از سقف مرفوع آسمان است «وَ جَعَلْنَا السَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً» انبياء: 32. و از بحر مسجور (درياي گداخته) مطلق درياي گداخته است «وَ إِذَا الْبِحٰارُ سُجِّرَتْ» و يا درياي گداخته و مذاب مركز زمين است كه در «سجر» خواهد آمد.

رقم:؛ ج 3، ص: 115

رقم: نوشتن. و نقطه گذاشتن و آشكار كردن (اقرب) راغب آنرا خطّ غليظ گفته و از بعضي نقطه گذاشتن نقل كرده است. صحاح آنرا نوشتن ترجمه ميكند و نيز مجمع در سورۀ كهف. «كَلّٰا إِنَّ كِتٰابَ الفُجّٰارِ لَفِي سِجِّينٍ. وَ مٰا أَدْرٰاكَ مٰا سِجِّينٌ. كِتٰابٌ مَرْقُومٌ … كَلّٰا إِنَّ كِتٰابَ الْأَبْرٰارِ لَفِي عِلِّيِّينَ. وَ مٰا أَدْرٰاكَ مٰا عِلِّيُّونَ. كِتٰابٌ مَرْقُومٌ» مطففين: 7 و 8 و 9- 18 و 19 و 20.بنظر ميايد مراد از مرقوم در دو آيه مجسّم شدن اعمال است بطوريكه مراد از كتاب، كتاب بخصوصي است نه كاغذ يا پارچۀ نوشته شده مثلا مهندسيكه كارخانه‌اي را نصب ميكند ميشود گفت فلان موتور را در فلانجا نوشت و فلان لوله را در فلانجا (يعني گذاشت و نصب كرد).كتاب و اعمال فاجران در سجّين است و سجيّن كتابي است كه از اعمال نوشته شده و از اعمال بوجود آمده.همچنين است عليّون.بعقيدۀ مجمع «كِتٰابٌ مَرْقُومٌ» تفسير «سِجِّينٍ» نيست زيرا سجيّن كتاب مرقوم نميباشد بلكه آن تفسير كتاب در «إِنَّ كِتٰابَ الفُجّٰارِ» است و تقدير آن «و هو كتاب مرقوم» است ولي آنطور كه گفته شد سجين را كتاب دانستن مانعي ندارد. «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحٰابَ الْكَهْفِ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 116
وَ الرَّقِيمِ كٰانُوا مِنْ آيٰاتِنٰا عَجَباً» كهف: 9.رقيم بمعني مرقوم و نوشته است اصحاب رقيم همان اصحاب كهف است علت اين تسميه آنست كه نام و حكايت آنها را در لوحي نوشتند و اصحاب رقيم خواندند عياشي در تفسير خود از امام صادق عليه السّلام نقل كرده: آنها قومي بودند فرار كردند شاه زمان نام و نام پدران و نام عشاير آنها را در صحيفه‌هاي فلزي نوشت آنست قول خدا «أَصْحٰابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ».طبرسي از جملۀ اقوال اين قول را نقل كرده كه: رقيم لوحي است از سنگ كه قصّۀ اصحاب كهف را در آن نوشته و در باب غار گذاشتند و ايضا اين يكي از اقوالي است كه در كشاف نقل كرده ولي گويد: لوح از فلز بود.و نيز گفته‌اند: رقيم نام سگشان بود و نيز رقيم نام بياباني است كه كهف در آن بود و ايضا رقيم نام كوهي است كه غار در آن قرار داشت و ايضا رقيم نام شهر اصحاب كهف است (مجمع- كشاف) در مجمع نقل شده كه گفته‌اند آن لوح در يكي از خزائن پادشاهان محفوظ بود. و نيز طبرسي قول ديگري دربارۀ رقيم نقل كرده كه اصحاب رقيم غير از اصحاب كهف است و مراد از آنها همان سه نفراند كه بغاري رفتند و باب غار مسدود گرديد دعا كردند خداوند نجاتشان داد.قضيّۀ آن سه نفر را شيعه و سنّي در كتابهاي خود نقل كرده‌اند و آن در ج 2 امالي شيخ طوسي جزء 12 حديث 26 است.ولي اين قول بعيد است زيرا فقط حالات اصحاب كهف در قرآن آمده و اگر اصحاب رقيم غير از آنها بودند لازم بود از آنها هم ذكري بميان آيد.بعقيدۀ الميزان نيز اصحاب رقيم همان اصحاب كهف‌اند و در ردّ دو قصّه و دو گروه بودن ميگويد: اين جدا بعيد است كه خداوند در كلام بليغ خود
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 117
بدو طائفه اشاره كند و در يكي بتفصيل سخن گويد و بديگري نه اجمالا و نه تفصيل اشاره نكند.

رقي:؛ ج 3، ص: 117

رقي: بالا رفتن «أَوْ تَرْقيٰ فِي السَّمٰاءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّٰي تُنَزِّلَ عَلَيْنٰا كِتٰاباً نَقْرَؤُهُ» اسراء: 93. يا در آسمان بالا روي و ببالا رفتنت هرگز ايمان نمياوريم تا كتابي بر ما بياوري كه آنرا بخوانيم.ارتقاء: درجه درجه بالا رفتن است (مجمع) ولي جوهري و راغب آنرا مطلق بالا رفتن ميداند «أَمْ لَهُمْ مُلْكُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا فَلْيَرْتَقُوا فِي الْأَسْبٰابِ» ص: 10. يا براي آنهاست حكومت آسمانها و زمين و آنچه ميان آندو است؟ پس در ابواب آسمان بالا روند يا باسباب و علل متوسل شوند يا از آمدن وحي جلو- گيري نمايند. «كَلّٰا إِذٰا بَلَغَتِ التَّرٰاقِيَ. وَ قِيلَ مَنْ رٰاقٍ» قيامة: 26 و 27. رقي لازم و متعدّي هر دو بكار رفته (صحاح) راق اسم فاعل بمعني بالا برنده است «وَ قِيلَ مَنْ رٰاقٍ» راغب گويد: اشاره است بر آنكه بالا برنده و حمايت كننده ندارد. طبرسي آنرا كيست كه دكتر و شفا دهندۀ او باشد و راغب از ابن عباس نقل ميكند كه كي روح او را بالا ميبرد ملائكۀ رحمت يا عذاب.نگارنده فكر ميكنم كه بمعني نجات دهنده باشد چنانكه فرموده «فَلَوْ لٰا إِذٰا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ … فَلَوْ لٰا إِنْ كُنْتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ. تَرْجِعُونَهٰا» واقعه: 83- 87 بجاي «تَرْجِعُونَهٰا» در اين آيه «وَ قِيلَ مَنْ رٰاقٍ» آمده است. و «مَنْ رٰاقٍ» كلمۀ يأس است يعني شفا دهنده ندارد.تراقي جمع ترقوه بمعني گلو است آنرا در لغت عرب مقدم حلق در بالاي سينه گفته‌اند. علت تسميه آن است كه نفس از آن در وقت مرگ بالا ميرود و هواي جوف نيز از آن بالا ميايد (مجمع) معني آيه: حقا آنگاه كه جان بگلو رسد گفته شود كي شفا دهنده و يا نجات دهنده است.

ركوب:؛ ج 3، ص: 117

ركوب: سوار شدن. «فَإِذٰا رَكِبُوا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 118
فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ» عنكبوت: 65.راغب گويد: ركوب در اصل، بودن انسان است در پشت حيواني و گاهي بكشتي نشستن اطلاق ميشود.جوهري از ابن سكّيت نقل كرده: راكب فقط بشتر سوار اطلاق ميشود و باسب سوار و خر سوار فارس گفته ميشود. راغب گويد: راكب در عرف مختص بشتر سوار است.ركب جمع راكب است در اقرب شتر سواران گفته «وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْويٰ وَ الرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ» انفال: 42. و آنها در كنارۀ دور وادي بودند و سواران پائين‌تر از شما بودند مراد از ركب كاروان ابو سفيان لعين است و شايد بواسطۀ شتر سوار بودن ركب گفته شده.ركبان نيز جمع راكب است «فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجٰالًا أَوْ رُكْبٰاناً» بقره: 239.اگر ترسيديد، نماز بخوانيد در حاليكه پياده يا سوارها هستيد.ركاب (بكسر ر) در اقرب گويد: ركاب شتر مفرد آن راحله است. «فَمٰا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لٰا رِكٰابٍ» حشر: 6. مراد از ركاب در آيه شتر است يعني بر آن اسبي و شتري نتاختيد.ركوب (بفتح ر) مبالغه و شتر سواري و بمعني مركوب است (اقرب) «وَ ذَلَّلْنٰاهٰا لَهُمْ فَمِنْهٰا رَكُوبُهُمْ وَ مِنْهٰا يَأْكُلُونَ» يس: 72. ركوب در آيه بمعني مركوب است يعني: چهار- پايان را براي آنها رام كرديم مركوبشان از آنهاست و از آنها ميخورند. «حَتّٰي إِذٰا رَكِبٰا فِي السَّفِينَةِ … » كهف: 71. ركوب در آيه در سوار شدن بكشتي بكار رفته ايضا در «يٰا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنٰا» هود: 42. و آيات ديگر. «فِي أَيِّ صُورَةٍ مٰا شٰاءَ رَكَّبَكَ» انفطار: 8. تركيب، گذاشتن اجزاء شيئي بعضي بر بعضي است. صورت و شكل ظاهري انسان در اثر بودن بعضي از اعضاء بر بعضي است. «نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَرٰاكِباً» انعام:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 119
99. دانه‌هائيكه بعضي بر بالاي بعضي است. «لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ» انشقاق: 19. از حالي بحالي ميافتيد و از درجه‌اي بدرجه‌اي بالا ميرويد. ظاهرا مراد اطوار حيات و مرگ و بعث است. مثل «وَ كُنْتُمْ أَمْوٰاتاً فَأَحْيٰاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» بقره: 28.

ركد:؛ ج 3، ص: 119

ركد: ايستادن «إِنْ يَشَأْ يُسْكِنِ الرِّيحَ فَيَظْلَلْنَ رَوٰاكِدَ عَليٰ ظَهْرِهِ» شوري: 33. رواكد جمع راكد يا راكده است در «بحر». گذشت كه ظاهرا مراد از رواكد نهرهاي دريائي است بآنجا رجوع شود. رواكد فقط يكبار در قرآن آمده است.

ركز:؛ ج 3، ص: 119

ركز: (بكسر اوّل) صوت خفي (كمترين صدا) چنانكه در مجمع و مفردات و اقرب آمده «وَ كَمْ أَهْلَكْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِكْزاً» مريم: 98. چه بسا از مردميكه پيش از آنها هلاك كرديم آيا كسي از آنها را مي‌بيني و يا كمترين صدائي از آنها مي‌شنوي؟! اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

ركس:؛ ج 3، ص: 119

ركس: (بفتح ر) سرنگون كردن در مفردات و اقرب گويد: «قلب الشي‌ء علي رأسه و ردّ اوله الي آخره» ركس و اركس هر دو بيك معني است (اقرب) «فَمٰا لَكُمْ فِي الْمُنٰافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَ اللّٰهُ أَرْكَسَهُمْ بِمٰا كَسَبُوا» نساء: 88.يعني چرا دربارۀ منافقان دو گروه شده‌ايد گروهي صلاح را در مدارا با آنها ميداند و گروهي ببيزاري از آنها دعوت ميكند حال آنكه خدا سرنگونشان كرده (ديگر بهدايت بر نميگردند) «كُلَّمٰا رُدُّوا إِلَي الْفِتْنَةِ أُرْكِسُوا فِيهٰا … » نساء: 91. هر وقت بفتنه رانده شوند بسر در آن افتند (و طالب آن باشند) در نهج البلاغه خطبۀ 179 آمده «و ارتكاسهم في الضّلال و العمي» يعني سرنگون شدنشان در گمراهي و سرگرداني. و در نامۀ 45 دربارۀ معاويه فرموده «هذا الشّخص المعكوس و الجسم المركوس» اين شخص عوض شده از فطرت توحيد و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 120
اين جسد سرنگون شده و مقلوب الفكر.

ركض:؛ ج 3، ص: 120

ركض: بفتح (ر) پا بزمين زدن.راغب گويد: آن زدن پا بزمين است هرگاه بسوار نسبت داده شود منظور دواندن اسب است مثل ركضت الفرس. و چون براه رونده نسبت داده شود منظور راه رفتن است «ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هٰذٰا مُغْتَسَلٌ بٰارِدٌ وَ شَرٰابٌ» ص: 42. پاي خود را بزمين زن و با پايت راه برو اين (چشمه) شستشوگاه است و خنك و آشاميدني است. بنظر ميايد كه ايّوب طاقت راه رفتن نداشت و خدا بوي توجّه فرموده و نيرو داد و فرمود پا بزمين زن. «فَلَمّٰا أَحَسُّوا بَأْسَنٰا إِذٰا هُمْ مِنْهٰا يَرْكُضُونَ. لٰا تَرْكُضُوا … » انبياء: 12.مراد از ركض در آيه فرار كردن و گريختن است يعني چون عذاب ما را احساس كردند آنگاه از ديارشان ميگريختند نگريزيد …

ركع:؛ ج 3، ص: 120

ركع: ركع و ركوع، خم شدن و سر پائين آوردن است (اقرب) جوهري گويد: ركوع بمعني انحناء است و ركوع نماز از آن ميباشد «ركع الشيخ» يعني قامتش از پيري خم شد.ركوع نماز آن است كه بقدري خم شود تا اگر بخواهد دستها بزانو برسد. راغب ميگويد: ركوع بمعني خم شدن است گاهي در هيئت مخصوص نماز و گاهي در تذلل و تواضع بكار ميرود خواه تذلل در عبادت باشد يا غير آن. مجمع ذيل آيه 43 بقره گويد: استعمال آن در خضوع مجاز است و معناي اولي همان انحناء ميباشد. «يُقِيمُونَ الصَّلٰاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ وَ هُمْ رٰاكِعُونَ» مائده: 55. مراد از ركوع ركوع نماز و «هُمْ رٰاكِعُونَ» جملۀ حاليّه است. «يٰا مَرْيَمُ اقْنُتِي لِرَبِّكِ وَ اسْجُدِي وَ ارْكَعِي مَعَ الرّٰاكِعِينَ» آل عمران: 43.بنظر ميايد سجود نماز در مذهب نصاري پيش از ركوع بوده است لذا سجود جلوتر ذكر شده است طبرسي آنرا مانند نماز در اسلام دانسته و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 121
فرموده واو دلالت بر اشتراك دارد نه ترتيب. و ظاهر آنست كه مراد از وَ ارْكَعِي مَعَ الرّٰاكِعِينَ آنست كه از جملۀ مطيعان باش نه با آنها نماز بخوان و بعضي نماز جماعت و بعضي با نمازگزاران نماز بخوان گفته‌اند. «وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمُ ارْكَعُوا لٰا يَرْكَعُونَ» مرسلات: 48. «وَ خَرَّ رٰاكِعاً وَ أَنٰابَ» ص: 24. ظاهرا مراد از ركوع در اين دو آيه تذلل و تواضع است. «تَرٰاهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً … » فتح: 29. ركّع جمع راكع و سجد جمع ساجد است و ركّع سه بار در قرآن آمده است: بقره: 125، حجّ: 26، فتح: 29.

ركم:؛ ج 3، ص: 121

ركم: (بفتح ر) رويهم جمع كردن و بعضي از شيي‌ء را بالاي بعضي نهادن (مجمع- اقرب) و آن در قرآن در متراكم شدن ابر و غيره بكار رفته است «وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّمٰاءِ سٰاقِطاً يَقُولُوا سَحٰابٌ مَرْكُومٌ» طور: 44. سحاب مركوم يعني ابرهاي متراكم «أَنَّ اللّٰهَ يُزْجِي سَحٰاباً ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكٰاماً» نور: 43. ركام بمعني مركوم و متراكم است يعني: خدا ابري را ميراند سپس ميان آن پيوستگي ميدهد سپس آنرا متراكم ميكند. «لِيَمِيزَ اللّٰهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ يَجْعَلَ الْخَبِيثَ بَعْضَهُ عَليٰ بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَمِيعاً فَيَجْعَلَهُ فِي جَهَنَّمَ» انفال: 37.ما قبل آيه دربارۀ انفاق كفار براي باز داشتن از راه خداست علي هذا ظاهرا مراد از طيّب مالي است كه در راه خدا خرج شده و از خبيث مالي كه براي باز داشتن از راه خدا مصرف شده باشد در اين صورت آنهمه مالها در جهنّم رويهم انباشته شده و بشكل توده‌اي از عذاب در ميايد و بجان صاحبان مال ميافتد چنانكه دربارۀ اندوختن طلا و نقره آمده «يَوْمَ يُحْميٰ عَلَيْهٰا فِي نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُكْويٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ» توبه: 35.علي هذا جملۀ «أُولٰئِكَ هُمُ الْخٰاسِرُونَ» در ذيل آيه به «الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 122
أَمْوٰالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ» راجع است.

ركون:؛ ج 3، ص: 122

ركون: ميل و آرام گرفتن. در صحاح و اقرب گويد «ركن اليه: مال و سكن» «وَ لٰا تَرْكَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّٰارُ … » هود: 113.بستمگران ميل نكنيد و گرنه آتش شما را ميگيرد.ركن بمعني جانب و طرف محكم شيي‌ء است (صحاح) و بر سبيل استعاره به نيرو اطلاق ميشود (راغب) «لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِليٰ رُكْنٍ شَدِيدٍ» هود: 80. ظاهرا مراد از آن در آيه اقوام و عشيره است. يعني ايكاش در قبال شما نيروئي داشتم و يا بتكيه‌گاه محكمي (از قبيل عشيره) لاحق ميشدم تا مرا ياري كنند. «فَتَوَلّٰي بِرُكْنِهِ وَ قٰالَ سٰاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ» ذاريات: 39. مراد از ركن تكيه‌گاه و قواي فرعون است يعني با قواي خويش روي بگردانيد و گفت: جادوگري است يا ديوانه‌اي (يعني موسي).

رمح:؛ ج 3، ص: 122

رمح: بضم (ر) نيزه. جمع آن رماح و ارماح است (اقرب) «لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللّٰهُ بِشَيْ‌ءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنٰالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِمٰاحُكُمْ … » مائده: 94.خدا حتما شما را با چيزي از صيد امتحان ميكند كه دستها و نيزه‌هاي شما بآن ميرسد. اين كلمه فقط يكبار در قرآن مجيد يافته است.

رمد:؛ ج 3، ص: 122

رمد: رماد بفتح (ر) خاكستر. «مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمٰالُهُمْ كَرَمٰادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عٰاصِفٍ لٰا يَقْدِرُونَ مِمّٰا كَسَبُوا عَليٰ شَيْ‌ءٍ … » ابراهيم: 18. در اين آيه اعمال كفّار بخاكستريكه در مقابل طوفان شديد قرار گرفته تشبيه شده است. پيداست كه خاكستر بطوري پراكنده ميشود كه امكان جمع در آن نيست. ظاهرا مراد اعمال نيك و مفيد كفّار است كه براي اغراض دنيوي انجام داده‌اند در روز قيامت چيزي از آن بدستشان نميايد بر خلاف اعمال نيك از مؤمنان كه بدون كم و كاست بخودشان رد خواهد شد.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 123
اگر گوئي خدا فرموده «يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ مٰا عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ … » آل عمران: 30. اين آيه با آيۀ فوق چگونه ميسازد؟گوئيم: تشبيه فقط در عدم استفاده از عمل است چنانكه ذيل آيه گويد «لٰا يَقْدِرُونَ مِمّٰا كَسَبُوا عَليٰ شَيْ‌ءٍ» و در آيۀ «وَ قَدِمْنٰا إِليٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً» فرقان: 23. نيز ظاهرا عدم فايده بردن از عمل است.رماد فقط يكبار در قرآن بكار رفته است.

رمز:؛ ج 3، ص: 123

رمز: اشاره. راغب گويد: رمز اشاره است با لب و نيز بمعني صوت خفي است و غمز اشاره با ابرو است و هر كلام را كه مانند اشاره باشد رمز گويند در مجمع گفته: رمز اشاره است با لب و گاهي در اشاره با ابرو و چشم و دست بكار ميرود ولي اوّلي اغلب است. «قٰالَ آيَتُكَ أَلّٰا تُكَلِّمَ النّٰاسَ ثَلٰاثَةَ أَيّٰامٍ إِلّٰا رَمْزاً» آل عمران: 41. معني اين آيه و تفصيل آن در «زكريا» خواهد آمد انشاء اللّه. كلمۀ رمز فقط يكبار در قرآن يافته است.

رمضان:؛ ج 3، ص: 123

رمضان: نام ماه نهم از ماههاي عربي و ماه روزه اسلامي است و آن ماه نزول قرآن است «شَهْرُ رَمَضٰانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ … » بقره: 185.در مجمع گفته: رمضان از رمض بمعني شدت تابش آفتاب بر خاك است علت اين تسميه آنست كه عرب ماه‌ها را با زماني كه در آن واقع شوند نامگذاري كرده‌اند رمضان در زمان شدت گرما بود و جمع آنرا رمضانات گفته‌اند و گفته شده رمضان از نامهاي خداوند است.جوهري و فيروزآبادي نيز علت تسميه را مثل مجمع گفته‌اند و گويند: آنگاه كه نامهاي ماهها را از لغت قديم نقل كردند با زمانيكه ماهها در آن واقع شدند نامگذاري كردند … رمضان در كلام اللّه مجيد فقط يكدفعه آمده است.

رميم:؛ ج 3، ص: 123

رميم: استخوان پوسيده. «مَنْ يُحْيِ الْعِظٰامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ» يس: 78. و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 124
اين مثل رفات است كه در «رفت» گذشت. جوهري پس از آنكه رميم را استخوان پوسيده معني كرده گويد علت اينكه رميم در آيه مفرد آمده آنستكه در مادۀ فعيل مذكر و مؤنث و جمع يكسان آيد. «مٰا تَذَرُ مِنْ شَيْ‌ءٍ أَتَتْ عَلَيْهِ إِلّٰا جَعَلَتْهُ كَالرَّمِيمِ» ذاريات: 42. يعني آن باد چيزي را كه بر آن ميوزيد نميگذاشت مگر آنكه مانند استخوان پوسيده و سائيده ميكرد.نظير اين آيه است «فَتَرَي الْقَوْمَ فِيهٰا صَرْعيٰ كَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ خٰاوِيَةٍ» حاقّة: 7.ناگفته نماند رم بفتح (ر) بمعني اصلاح نيز آمده است در اقرب گويد «رمّ البناء رمّا: اصلحه» ولي در قرآن فقط در معناي فوق بكار رفته است.

رمّان:؛ ج 3، ص: 124

رمّان: انار. و آن اسم جنس است و مفرد آن رمّانة ميباشد و در اقرب گويد در انار و درخت انار هر دو استعمال ميشود «وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمّٰانَ مُشْتَبِهاً وَ غَيْرَ مُتَشٰابِهٍ … » انعام: 99. ناگفته نماند رمّان سه بار در قرآن مجيد آمده است: انعام: 99 و 141.هر دو از اينها راجع بانار دنياست و با الف و لام آمده و سومي در سورۀ رحمن: 68. راجع بانار بهشتي است كه نكره آمده فِيهِمٰا فٰاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمّٰانٌ» از اين روشن ميشود كه انار بهشتي انار بخصوصي است و مانند انار دنيا نيست.

رمي:؛ ج 3، ص: 124

رمي: انداختن. اعمّ از آنكه شي‌ء باشد مثل تير و سنگ «وَ مٰا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ رَميٰ» انفال: 17.و يا نسبت دادن چيزي بكسي باشد نحو «إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ الْغٰافِلٰاتِ الْمُؤْمِنٰاتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيٰا وَ الْآخِرَةِ … » نور: 23. كه مراد از رمي نسبت دادن زنا بزني است راغب گويد استعمال آن در دوّمي بطريق كنايه است.دربارۀ آيۀ اول در مجمع گويد: جماعتي از مفسّران مثل ابن عباس و غيره گفته‌اند: روز بدر جبرئيل بحضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله گفت: مشتي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 125
خاك بردار و بطرف آنها بيانداز.چون سپاه اسلام با كفار رو برو شدند حضرت بعلي عليه السّلام فرمود مشتي از سنگريزه‌هاي اين بيابان بمن ده پس آنرا بطرف دشمنان انداخت و فرمود قبيح باد صورتهايشان … و اين سبب هزيمت آنها بود قتاده و انس گفته‌اند بما نقل شد كه رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله در روز بدر سه سنگريزه بر داشت يكي به ميمنه و يكي را بميسره و يكي را بوسط قوم انداخت و فرمود: قبيح باد رويشان پس كفار شكست خوردند.آنگاه گويد: براي اين است كه خدا سنگ انداختن را بخود نسبت داد زيرا كه احدي غير او بر اين كار قادر نبود عياشي در تفسير خود سه روايت در اين باره از امام سجاد و امام صادق عليهما السلام نقل كرده و در هر سه قيد شده كه علي بن ابي طالب عليه السّلام آن قبضه را بآنحضرت داد. ميشود گفت تكميل تأثير آن در صورتي بود كه بدست علي عليه السّلام در دست مبارك آنحضرت قرار ميگرفت.

رهب:؛ ج 3، ص: 125

رهب: ترس. راغب گويد «الرهبة و الرهب: مخافة مع تحرز و اضطراب» ولي صحاح و قاموس و اقرب و مجمع آنرا مطلق خوف گفته‌اند. «لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِمْ مِنَ اللّٰهِ» حشر: 13. البته شما در دل آنها از خدا پر مهابتترايد. «تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّٰهِ وَ عَدُوَّكُمْ» انفال: 60 بوسيله آن آمادگي، دشمن خدا و دشمن خود را ميترسانيد. «وَ اضْمُمْ إِلَيْكَ جَنٰاحَكَ مِنَ الرَّهْبِ … » قصص: 32. معني اين آيه در «جنح» گذشت. «وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جٰاؤُ بِسِحْرٍ عَظِيمٍ» اعراف: 116. اگر در استرهاب طلب ملاحظه شود مراد آن است كه خواستار ترساندن حاضرين شدند و غرضشان ترساندن بود ولي بيضاوي گويد: آنها را بشدّت ترساندند و در اقرب گويد: «استرهبه: خوّفه» همچنين است قول صحاح.

رُهبان:؛ ج 3، ص: 125

رُهبان: جمع راهب است و آن كسي است كه از خدا ميترسد ولي در
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 126
متعارف براهبان و صومعه نشينان مسيحيان اطلاق ميشود. طبرسي تصريح ميكند كه آن جمع راهب است مثل راكب و ركبان و فارس و فرسان ولي راغب گفته مفرد و جمع هر دو بكار رود در قرآن مجيد جمع بكار رفته است. «ذٰلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْبٰاناً … » مائده: 82. «اتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ» توبه: 31.قسّيس و حبر علماي مسيحي، و راهب دير نشينان آنهاست. «وَ رَهْبٰانِيَّةً ابْتَدَعُوهٰا مٰا كَتَبْنٰاهٰا عَلَيْهِمْ إِلَّا ابْتِغٰاءَ رِضْوٰانِ اللّٰهِ فَمٰا رَعَوْهٰا حَقَّ رِعٰايَتِهٰا» حديد: 27. رهبانية عرفا آنست كه انسان از مردم بريده و مشغول عبادت خدا شود در اثر خوف از خدا (الميزان) راغب گويد: آن افراط در تعبد است از فرط خوف.ليكن در اسلام رهبانيت نيست بلكه رهبانيت اسلام جهاد در راه خدا و نماز و غيره است كه خواهد آمد طبرسي گفته حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله فرموده: «لا رهبانية في الاسلام» در سفينة البحار ذيل لغت رهب نقل كرده: پسري از عثمان بن مظعون فوت شد. بسيار محزون گرديد تا محلي در منزل خود معيّن كرده مشغول عبادت شد. اين مطلب برسول خدا صلّي اللّه عليه و آله رسيد فرمود: اي عثمان خدا بر ما رهبانيت ننوشته رهبانيت امّت من فقط جهاد در راه خداست.آيۀ شريفه صريح است در اينكه رهبانيت ساختۀ نصاري است و بر آنها تشريع نشده است «مٰا كَتَبْنٰاهٰا عَلَيْهِمْ» ولي دلالت دارد كه اين عمل پيش خدا پسنديده بوده زيرا «إِلَّا ابْتِغٰاءَ رِضْوٰانِ اللّٰهِ» بطوريكه الميزان و بيضاوي گفته استثناء منقطع است يعني لكن آنها براي طلب رضاي خدا اين كار را ساختند.طبرسي نيز در تفسير اينطور گفته ولي در اعراب جور ديگر آورده كه براي آنها طلب رضاي خدا را نوشتيم نه رهبانيّت را.و نيز آيه روشن است در اينكه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 127
نصاري در اين عمل افراط و تفريط كرده‌اند كه فرموده «فَمٰا رَعَوْهٰا حَقَّ رِعٰايَتِهٰا» در اينجا روايتي در مجمع نقل شده كه روشن كنندۀ مطلب است.ابن مسعود گويد: با رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله بالاغي سوار بودم فرمود: اي پسر امّ عبد آيا ميداني بني اسرائيل از كجا رهبانيت را ساختند گفتم: خدا و رسول داناتراند. فرمود: ستمكاران پس از عيسي بر آنها مسلّط شدند و عمل بمعصيت كردند. اهل ايمان از اين كار خشمگين شده بجهاد برخاستند. سه بار از ستمگران شكست خوردند. نماند از آنها مگر اندكي گفتند: اگر خود را باين حكام نشان دهيم ما را فاني ميكنند براي دين طرفدار و دعوت كننده‌اي نمي‌ماند بيائيد در زمين متفرق شويم تا خداوند پيغمبري را كه عيسي وعده فرموده مبعوث كند از آن محمد را قصد ميكردند در غارهاي كوهها پراكنده شدند و رهبانيتي از خود ساختند پس بعضي بدين خود چنگ زد و بعضي كفر ورزيد بعد اين آيه را تلاوت كرد «وَ رَهْبٰانِيَّةً ابْتَدَعُوهٰا مٰا كَتَبْنٰاهٰا عَلَيْهِمْ» پس از آن فرمود: پسر ام عبد ميداني رهبانيت امّت من چيست؟ گفتم: خدا و رسول داناتر است. فرمود: هجرت، جهاد، صلوة، صوم، حجّ، و عمره.از اين روايت روشن ميشود كه كفرورزندگان آنرا مراعات نكرده و بيراهه رفته‌اند. اين حديث در الميزان از مجمع نقل شده در صافي نيز مختصرا آورده است.

رهط:؛ ج 3، ص: 127

رهط: عشيره و قوم (مجمع) «وَ لَوْ لٰا رَهْطُكَ لَرَجَمْنٰاكَ» هود: 91.اگر كسانت و عشيره‌ات نبود هر آينه سنگسارت ميكرديم راغب گويد اطلاق رهط بر عشيره در صورتي است كه از ده كمتر باشند و گفته شده: تا چهل نفر را رهط گويند. قاموس آنرا از سه يا هفت تا ده و يا از ده كمتر گفته است. صحاح گويد: رهط قوم و قبيلۀ مرد است و آن از ده كمتر است كه همه مرد باشند.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 128
«وَ كٰانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ» نمل: 48. در شهر نه عشيره بودند كه فساد ميكردند در الميزان گفته: گفته‌اند مراد از رهط اشخاص است لذا تميز تسعه واقع شده يعني در شهر نه نفر بودند كه فساد ميكردند. در مجمع آنها را نه نفر از اشراف قوم صالح شمرده كه مردم را اغواء ميكردند آنگاه نام آنها را از ابن عباس نقل ميكند. زمخشري نيز آنها را اشخاص گفته و نامهايشان را شمرده است و در جواب اينكه بايد مميّز عدد از سه تا ده جمع باشد؟گويد: رهط در معني جمع است گوئي تقدير چنين است «و كان في المدينة تسعة انفس».ولي ناگفته نماند اگر رهط بمعني اوّلي گرفته شود بهتر خواهد بود.براي رهط و «نفر» فرقي است كه در «نفر» خواهد آمد انشاء اللّه.

رهق:؛ ج 3، ص: 128

رهق: پوشاندن. رسيدن. مثلا گوئيم ذلّت او را پوشيد و فقر باو رسيد. طبرسي ذيل آيۀ 27 يونس گويد: رهق لاحق شدن امر است «راهق الغلام» يعني پسر بمردان لاحق شد «رهقه في الحرب» او را در جنگ درك كرد. راغب آنرا پوشاندن از روي قهر و صحاح مطلق پوشاندن گفته است.ولي قاموس پوشاندن و رسيدن و نزديك شدن گفته است.ناگفته نماند پوشاندن با رسيدن توأم است و پوشاندن بدون رسيدن غير ممكن است گرچه رسيدن ممكن است گاهي توأم با پوشاندن نباشد در بعضي از آيات پوشاندن و در بعضي رسيدن مناسب است «وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهٰا غَبَرَةٌ. تَرْهَقُهٰا قَتَرَةٌ» عبس: 40 و 41.بعضي چهره‌ها در آنروز كدر و غبار- آلود است و سياهي آنرا فرا گرفته و پوشانده است. «وَ لٰا يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لٰا ذِلَّةٌ» يونس: 27. كدورت و تيرگي و ذلت چهرۀ آنها را نميپوشاند و يا بچهرۀ آنها نميرسد. «وَ لٰا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً» كهف:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 129
73. در كار من بر من سختي نرسان بر من سخت مگير. «فَخَشِينٰا أَنْ يُرْهِقَهُمٰا طُغْيٰاناً وَ كُفْراً» كهف: 80. ترسيديم كه بآنها كفر و طغيان برساند و وادار بكفر و طغيان نمايد. در اين دو آيه «رساندن» بهتر است گرچه پوشاندن نيز درست است. در نهج البلاغه خطبه 181 آمده «يوشك ان ينقطع بهم الامل و يرهقهم الاجل» كه ظاهرا بمعني رسيدن است.بايد دانست رهق لازم و متعدي هر دو آمده است. «سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً» مدثر: 17.او را بعقبۀ سختي ميرسانم. صعود در مفردات و اقرب عقبۀ سخت معني شده است.

رَهَق؛ ج 3، ص: 129

رَهَق: «فَمَنْ يُؤْمِنْ بِرَبِّهِ فَلٰا يَخٰافُ بَخْساً وَ لٰا رَهَقاً» جن: 13. رهق بفتح (ر- ه) هم مصدر آمده و هم اسم. و در صورت دوم معني آن تحمل ما لا يطاق است (اقرب) قاموس نيز آنرا از جملۀ معاني اين كلمه شمرده است علي هذا ظاهرا مراد از آن در آيه ظلم است چنانكه صحاح آنرا ظلم گفته است يعني هر كه بپروردگارش تسليم شود از نقصان و ظلم نميترسد زيرا اين دو باو نخواهد رسيد مثل «وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّٰالِحٰاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلٰا يَخٰافُ ظُلْماً وَ لٰا هَضْماً» طه: 112. و شايد مراد از آن در آيه خفّت و خواري باشد چنانكه در قاموس و اقرب هست. «كٰانَ رِجٰالٌ مِنَ الْإِنْسِ يَعُوذُونَ بِرِجٰالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزٰادُوهُمْ رَهَقاً» جن: 6. ظاهرا مراد از رهق طغيان و سفاهت و گمراهي است چنانكه در مجمع و صحاح و قاموس است بنظر ميايد: اطلاق رهق باين چيزها از براي آنست كه بشخص لاحق ميشوند و يا او را ميپوشانند. يعني مرداني از انس بمرداني از جنّ پناه مي‌بردند. جنّ در اثر اين پناه بردن بآنها سفاهت و گمراهي افزودند.

رهن:؛ ج 3، ص: 129

رهن: گرو. وثيقه همچنين است رهان «وَ إِنْ كُنْتُمْ عَليٰ سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا كٰاتِباً فَرِهٰانٌ مَقْبُوضَةٌ … » بقره: 283.بعضي احتمال داده‌اند كه رهن بمعني
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 130
مرهون است كه بوثيقه اطلاق ميشود و گرنه آن مصدر است. جوهري رهان را جمع رهن گفته مثل جبل و جبال ولي در آيه آنرا مفرد گفته‌اند. «كُلُّ امْرِئٍ بِمٰا كَسَبَ رَهِينٌ» طور: 21. رهين بمعني مرهون است. راغب گويد: چون از رهن حبس آن در نزد مرتهن بنظر آمده لذا بطور استعاره بحبس هر چيز رهن گفته شده است در الميزان فرموده: هر شخصي در نزد خدا رهن و مقبوض و محفوظ است در مقابل آنچه از خير و شر بجاي آورده تا بجزاي عملش از حيث ثواب و عقاب برسد. «كُلُّ نَفْسٍ بِمٰا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ إِلّٰا أَصْحٰابَ الْيَمِينِ» مدثر: 38 و 39.در الميزان گفته مراد از اين آيه رهين عذاب بودن هر نفس است چنانكه سياق ما بعد آيه روشن ميكند.

رهو:؛ ج 3، ص: 130

رهو: گشوده. باز (صحاح) راغب آنرا راه وسيع گفته. طبرسي آنرا ساكن و آرام معني كرده ولي راغب آنرا نپسنديده است «وَ اتْرُكِ الْبَحْرَ رَهْواً إِنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ» دخان: 24. دريا را گشوده بگذار كه آنها غرق شدگانند. از آيه بنظر ميايد كه اگر موسي ميخواست بار ديگر عصا را بدريا ميزد و آب بهم ميامد ولي خدا از اين كار نهي كرد تا فرعونيان غرق گردند. و منظور موسي آن بود كه دريا بسته شود تا اهل مصر به بني اسرائيل راه نيابند. اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.ابن اثير در نهايه از علي عليه السّلام نقل كرده كه دربارۀ آسمان فرمود «و نظم رهوات فرجها» يعني مواضع گشودۀ آنرا منظّم كرد. و گويد: رهوات جمع رهوة است.

رَوح:؛ ج 3، ص: 130

رَوح: بفتح (ر) راحتي. طبرسي در ذيل آيۀ «وَ لٰا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّٰهِ» يوسف: 87. گويد «و الروح: الراحة» و اصل باب از ريحي است كه رحمت مياورد و در معني آيه گفته: مأيوس نباشيد از رحمتيكه خدا مياورد.جوهري گويد «الروح و الراحة: الاستراحة» قاموس آنرا راحتي و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 131
رحمت و نسيم و ريح گفته است. «فَرَوْحٌ وَ رَيْحٰانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ» واقعة: 89. راحتي و روزي است و بهشت پر نعمت.رواح: نقيض صباح و آن از ظهر است تا بشب (صحاح) «وَ لِسُلَيْمٰانَ الرِّيحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ» سباء: 12. معني اين آيه در «ريح» خواهد آمد «وَ لَكُمْ فِيهٰا جَمٰالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُونَ» نحل: 6.اراحه آوردن چهارپايان است بخوابگاه و محل استراحت و سرح فرستادن بچراگاه است يعني براي شما در آنها تماشا است آنگاه كه راحتشان ميكنيد و آنگاه كه بچرا رها مي‌نمائيد.

رُوح:؛ ج 3، ص: 131

اشاره

رُوح: بضمّ (ر) اين كلمه در عرف بمعني روان و روح مقابل جسم، و جوهر مجرّد است ولي در قرآن مجيد كه مجموعا بيست و يك بار آمده مراد از آن فرشته و غيره است كه ذيلا بررسي ميشود.

فرشته؛ ج 3، ص: 131

«فَأَرْسَلْنٰا إِلَيْهٰا رُوحَنٰا فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِيًّا» مريم: 17. روح خويش و فرشتۀ خويش را بسوي او فرستاديم و بصورت بشر كامل بر وي نمودار شد ما بعد آيه دربارۀ گفتگوي فرشته با مريم است كه بمريم گفت: من رسول پروردگار تو هستم. «قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُوا … » نحل: 103. «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ. عَليٰ قَلْبِكَ» شعراء: 193 و 194.كه مراد از روح جبرئيل است در آيۀ اول با «قدس» و در دوم با «الامين» توصيف شده است.همچنين است آياتيكه دربارۀ تأييد عيسي با روح القدس است «وَ آتَيْنٰا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنٰاتِ وَ أَيَّدْنٰاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ» بقره: 87 و 253. «اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَ عَليٰ وٰالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ» مائده: 110. چنانكه طبرسي و بيضاوي و ديگران گفته‌اند. گرچه احتمالات ديگر هم داده شده ولي آيۀ «نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ» كه گذشت روشن
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 132
ميكند كه مراد از روح القدس در تأييد عيسي جبرئيل است زيرا مراد از آن در آيۀ بالا كه دربارۀ وحي بحضرت رسول صلي اللّه عليه و آله است حتما جبرئيل ميباشد.

شريعت و دين؛ ج 3، ص: 132

سه آيۀ زير در بيان مطلب فوق قابل دقّت است «وَ كَذٰلِكَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا مٰا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتٰابُ وَ لَا الْإِيمٰانُ وَ لٰكِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِنٰا» شوري: 52. «يُنَزِّلُ الْمَلٰائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَليٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لٰا إِلٰهَ إِلّٰا أَنَا … » نحل: 2. «رَفِيعُ الدَّرَجٰاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَليٰ مَنْ يَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلٰاقِ» غافر: 15.در اين آيات قيد «مِنْ أَمْرِنٰا … - مِنْ أَمْرِهِ» روشن ميكند كه اين روح از امر خدا، وحي و نازل و القا شده است. و مراد از انزال آن انذار و هدايت مردم است. و آيۀ سوم مقام نبوّت را ميرساند كه روح فقط بوسيلۀ خدا القا شده و فرشته در آوردن آن واسطه نيست بر خلاف آيۀ دوم كه در بيان رسالت است و روح را ملك آورده است فرق ميان رسالت و نبوّت در «رسل» گذشت.ولي در آيۀ اول ظاهرا مراد از آن وحي‌هاي سه‌گانه است زيرا ما قبل آن دربارۀ سه نوع وحي است كه فرموده «وَ مٰا كٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّٰهُ إِلّٰا وَحْياً أَوْ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مٰا يَشٰاءُ» پس از آن فرموده «وَ كَذٰلِكَ أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ … » كلمۀ «كَذٰلِكَ» نشان ميدهد كه مراد از «أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ رُوحاً … » همۀ وحيهاي سه گانۀ فوق است، زيرا كه آنحضرت هم رسول است و هم نبي.بنظر ميايد مراد از «امر» در آيات سه گانه مقام تدبير است چنانكه فرموده «أَلٰا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ … » اعراف: 54. يعني خلقت و تدبير عالم هر دو مال اوست و مقام تدبير اقتضاء ميكند كه پيامبران و دين از جانب خدا آيد.تقريبا يقين است كه مراد از روح در آيات سه گانه شريعت و كتاب است
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 133
زيرا كه شريعت و كتاب اسباب انذار و هدايت‌اند و آيات صريح‌اند در اينكه منظور از القا و انزال اين روح همان انذار و هدايت است كافي است كه دربارۀ آيۀ اول قدري توضيح بدهيم.اين آيه ميگويد «أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ رُوحاً» بعد ميفرمايد: ما آنروح را نوري قرار داديم كه بندگان خود را بوسيلۀ آن هدايت كنيم «وَ لٰكِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِنٰا» در جاهاي ديگر بجاي روح «قرآن» آمده مثل «أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ هٰذَا الْقُرْآنَ» يوسف: 3. «أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيًّا» شوري: 7. ايضا آيۀ 19 سورۀ انعام و 27 كهف و غيره. و در جاهاي ديگر بقرآن «نور» گفته شده چنانكه در آيه ما نحن فيه گفته «وَ لٰكِنْ جَعَلْنٰاهُ نُوراً» مانند «فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنٰا» تغابن: 8. «وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً» نساء: 174. و اينكه قرآن واسطۀ هدايت است احتياج بتوضيح ندارد.و چون روشن شد كه مراد از روح در آيۀ اول شريعت و قرآن است منظور از آيۀ دوم و سوم نيز روشن خواهد شد زيرا كه سياق آيات يكي است.راغب و طبرسي و الميزان نيز روح را در آيۀ اول قرآن دانسته‌اند. بعضي از بزرگان آياتي را كه «روح» در آنها آمده بهم مخلوط كرده و نتيجه‌گيري نموده است ولي بنظر ما اينكار صحيح نيست زيرا سياق آيات با هم متفاوت است آيات سه گانۀ فوق در يك رديف و آياتيكه زير عنوان فرشته نقل شد در رديف ديگر و آياتيكه خواهد آمد در رديف سومي واقع شده‌اند و بعضي از بزرگان در كتاب خود حتي آيات روح بفتح (ر) را با آيات روح بضمّ (ر) بهم در آميخته و همه را در يكرديف حساب كرده است.

فرشتۀ بخصوص؛ ج 3، ص: 133

آيات سه‌گانۀ زير نيز مثل آيات گذشته در يك رديف‌اند قهرا مراد از روح در آنها يك چيز است «تَعْرُجُ الْمَلٰائِكَةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كٰانَ مِقْدٰارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ. فَاصْبِرْ صَبْراً
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 134
جَمِيلًا» معارج: 4 و 5. «تَنَزَّلُ الْمَلٰائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» قدر: 4. «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلٰائِكَةُ صَفًّا لٰا يَتَكَلَّمُونَ إِلّٰا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمٰنُ» نباء: 38.در اين آيات سخن از روحي است كه در عروج بسوي خدا و در نزول براي هر كار و در ايستادن در پيشگاه خدا در روز قيامت، با ملائكه همراه است. ملائكه در مدّت عمر اين جهان در عروج و نزول‌اند و چون روز قيامت از مأموريّت خود فارغ شدند بحال صف در پيشگاه خدا خواهند ايستاد. اين روح نيز در هر سه مرحله با آنها همراه ميباشد.ميشود گفت: مراد از روح جبرئيل است و بعلت مزيت و فضيلتش بخصوص ذكر شده و الف و لام آن براي عهد است. جبرئيل در نزد خدا مقام مخصوصي دارد، ملائكۀ ديگر از وي فرمان ميبرند چنانكه فرموده «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ. مُطٰاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ» تكوير: 19- 21. اين آيات در وصف جبرئيل است و توضيح ميدهد كه او در ميان ملائكه مطاع است علي هذا جا دارد كه بتنهائي برابر با همۀ ملائكه باشد.مجمع در ذيل آيه معارج آنرا جبرئيل دانسته و علت جداگانه آمدن را شرافت او ميداند. زمخشري نيز مانند مجمع گفته است. ايضا در مجمع در ذيل آيه نباء چند قول يا وجه نقل كرده كه از جمله جبرئيل است. آنگاه از امام صادق عليه السّلام نقل ميكند: روح ملكي است بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل و در ذيل سورۀ قدر آنرا جبرئيل گفته است. در صافي از قمي نقل ميكند كه روح ملكي است بزرگتر از جبرئيل و مكائيل و او با رسول خدا بود و او با امامان عليهم السلام است.در دعاي سوم صحيفه پس از صلوات بر جبرئيل و مكائيل و اسرافيل فرموده «و الرّوح الّذي هو علي ملائكة الحجب و الرّوح الّذي هو من امرك» يعني صلوات فرست بر آن روح كه بر ملائكۀ حجب موكل است و بر آن روح كه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 135
از امر تو است. اين جمله روح را از جبرئيل جدا ميكند مشروط بر آنكه مراد از آن همان ملك باشد كه در آيات فوق است. در سفينة البحار مادۀ «خلق» از علي عليه السّلام دربارۀ حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله نقل كرده «و لقد قرن اللّه به من لدن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره» اين حديث مطابق آنست كه از قمي نقل شد: روح با رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله بود … اين احتمال هم هست كه مراد از روح در اين آيات يك عقل كلي و وسيعي باشد كه عقول بشر و غريزه‌هاي جانداران و احساس نباتات از شعبه‌هاي آن است زيرا خداوند متعال بوسيلۀ ملائكه و عقول انسانها و غريزۀ جانداران اين جهان را بسوي كمال سوق ميدهد و همان عقل است كه در صعود و نزول و قيام در مقابل حق با ملائكه توأم ميباشد (و اللّه العالم) اولين روايت كتاب اصول كافي دربارۀ عقل است كه آنرا مستقل و مجزّا نشان ميدهد در همان روايت آمده: چون خدا عقل را آفريد آنرا گويا كرد سپس فرمود: رو كن. رو كرد. فرمود برگرد. برگشت آنگاه فرمود قسم بعزّت و جلال خودم خلقي كه از تو بمن محبوب‌تر باشد نيافريده‌ام و تو را جز در كسيكه دوست ميدارم كامل نكرده‌ام. بدان فقط تو را امر و تو را نهي ميكنم و فقط تو را عذاب كرده و تو را ثواب ميدهم.

روح مستقل؛ ج 3، ص: 135

آياتيكه در زير نقل ميشود قابل دقت است «ثُمَّ سَوّٰاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ … » سجده: 9. «فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ» حجر: 29- ص: 72 «وَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا فَنَفَخْنٰا فِيهٰا مِنْ رُوحِنٰا» انبياء: 91. «أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا فَنَفَخْنٰا فِيهِ مِنْ رُوحِنٰا» تحريم: 12.همچنين است آيۀ «إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّٰهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقٰاهٰا إِليٰ مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ … » نساء: 171.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 136
ممكن است مراد از كلمه اثر باشد يعني وجود عيسي اثري از خداست و شايد مراد از آن كلمۀ «كُنْ» * تكويني باشد كه وجود عيسي از طريق عادي نبوده بلكه كن فيكوني است. از طرف ديگر عيسي روحي و حياتي بود كه در مريم دميده شد و شروع برشد كرد چنانكه دو جملۀ «فَنَفَخْنٰا فِيهٰا مِنْ رُوحِنٰا» و «فَنَفَخْنٰا فِيهِ مِنْ رُوحِنٰا» كه گذشت دليل اين سخن است. ناگفته نماند: ظهور آيات «نفخنا- نفخت» و آيات «فَلَوْ لٰا إِذٰا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ» واقعة: 83. «كَلّٰا إِذٰا بَلَغَتِ التَّرٰاقِيَ» قيامة: 26. و صريح آيات برزخ «وَ لٰا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتٌ بَلْ أَحْيٰاءٌ وَ لٰكِنْ لٰا تَشْعُرُونَ» بقره: 154. «وَ لٰا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ … » آل عمران: 169. و آيۀ «قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قٰالَ يٰا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ. بِمٰا غَفَرَ لِي رَبِّي» يس: 26 و 27.كه در «برزخ» بطور مفصّل شرح داده شده دلالت بر استقلال روح و حيات برزخي دارند.و اگر روايات بي شماري را كه براي نمونه ميشود مقداري از آنها را در كافي ج 3 كتاب الجنائز ص 228- 263 طبع آخوندي و بحار الانوار ج 6، ابواب برزخ طبع اخير، مطالعه كرد در نظر بگيريم در استقلال روح شكّي نخواهيم داشت براي مزيد توضيح به «برزخ» در اين كتاب مراجعه شود. چند محل زير از نهج البلاغه و صحيفه سجاديّه در ولوج و خروج روح نقل ميكنيم: 1- در خطبۀ 107 فرموده: «و خرجت الرّوح من جسده فصار جيفة بين يدي اهله» . 2- دربارۀ قبض روح جنين آمده: «كيف يتوفي الجنين في بطن امّه؟أيلج عليه من بعض جوارحها ام الرّوح اجابته باذن ربّها» جنين را در شكم مادر چطور ميميراند؟ آيا از بعض اعضاء مادر وارد شكم او ميشود يا روح جنين در خارج شدن باذن خدا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 137
از وي اطاعت ميكند.3- در خطبۀ 163 دربارۀ حتمي بودن مرگ فرموده: «و وأي علي نفسه ان لا يضطرب شبح ممّا اولج فيه الرّوح الّا و جعل الحمام موعده» خدا بر خود وعده كرده كه هر جنبده را كه روح در آن دميده بميراند.4- در خطبۀ 191 دربارۀ اهل ايمان فرموده « … لم تستقر ارواحهم في اجسادهم طرفة عين» . 5- در نامۀ 10 خطاب بمعاويه نوشته: «و جري منك مجري الرّوح و الدّم» شيطان مانند روح و خون در وجود تو جاري است.6- در حكمت 147 بكميل فرموده: «و صحبوا الدّنيا بابدان ارواحها معلّقة بالمحلّ الاعلي» . 7- در دعاي چهارم صحيفه آمده «و تهوّن عليهم كلّ كرب يحلّ بهم يوم خروج الانفس من أبدانها».دو آيۀ زير را بطور جداگانه بررسي ميكنيم: «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ مٰا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلّٰا قَلِيلًا» اسراء: 85.ممكن است مراد از روح جبرئيل باشد. چون حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله پيوسته بمردم ميفرمود كه روح القدس و روح الامين اين مطلب را از سوي خدا آورد آنها در مقابل گفته‌اند: اين روح چيست دربارۀ آن توضيحي بدهيد؟ آيه در جواب فرموده: شما راهي بفهم آن نداريد آن از كار خداست. از اين جواب بدست ميايد كه دانستن روح از بشر ساخته نيست و پيوسته اينطور خواهد بود. آيات قبل و بعد اين احتمال و احتمال دوم را ميرسانند.شايد مراد از روح وحي باشد و از آنحضرت خواسته‌اند كه حقيقت وحي را بيان كند. خداوند از پي‌بردن بآن جواب يأس داده است. و محتمل است كه روح انساني مراد باشد، چنانكه گفته‌اند. و در حديث نقل شده بعقيدۀ الميزان مراد از روح مطلق روح است كه در كلام خدا آمده و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 138
سؤال از حقيقت همۀ آنهاست. در روايات تفسير عياشي فرشته‌اي بزرگتر از جبرئيل و روحيكه در انسان و حيوان است نقل شده از امام باقر و صادق عليهما السلام.بعضي‌ها آنرا روح انساني كه قوام بدن با آنست و بعضي جبرئيل، برخي ملكي از ملائكه، برخي قرآن، بعضي وحي دانسته و اختلاف كرده‌اند كه آيا سؤال كنندگان مسلمين بودند، يا كفّار و يا يهود. و نقل شده كه يهود بمشركين گفتند از جريان اصحاب كهف و ذو القرنين و حقيقت روح از آنحضرت بپرسند اگر از همه جواب داد بدانند كه پيامبر نيست و اگر روح را مبهم گذاشت بدانند كه حق است. «أُولٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمٰانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ … » مجادله: 22.مراد از اين آيه مؤمنان است و آنها با روحي از جانب خدا تأييد شده‌اند بنظر ميايد مراد از آن نور ايمان باشد كه روح بخصوصي است و در آيات ديگر بجاي آن «نور» آمده است «أَ وَ مَنْ كٰانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النّٰاسِ» انعام: 122. «وَ يَجْعَلْ لَكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ» حديد: 28. و شايد منظور از آن ملك باشد كه آمده «إِنَّ الَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلٰائِكَةُ أَلّٰا تَخٰافُوا … » فصلت: 30. اين آيه روشن ميكند كه چون مؤمن در راه خدا استقامت ورزد ملائكه بر وي نازل شده و دلگرمش ميكنند.

معاد و روح؛ ج 3، ص: 138

قرآن بمسئلۀ معاد از راه بخصوصي وارد شده و آخرت را بروئيدن علفها از تخمها تشبيه ميكند همانطور كه فصل پائيز تخم علفها در زمين پراكنده شده و تخم حبوبات بدست بشر كاشته ميشود و طول زمستان بحالت خواب در زير خاكها مي‌مانند و چون بهار آمده و حرارت و رطوبت بآنها رسيد از درون خود بيدار شده و بحركت آمده و شروع برشد ميكنند. همانطور ذرات بدن مردگان در بهار قيامت از درون بحركت آمده و سلولهاي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 139
خفته بيدار شده و شروع بروئيدن و تشكيل انسان ميكنند.نميشود گفت: روح از حبوبات خارج شده و وقت روئيدن باز داخل ميشود بلكه سلول زندۀ حبوبات در داخل آنها بحالت خفته است و وقت بهار بيدار ميشود اينك آيات: «وَ نَزَّلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً مُبٰارَكاً فَأَنْبَتْنٰا بِهِ جَنّٰاتٍ وَ حَبَّ الْحَصِيدِ … وَ أَحْيَيْنٰا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذٰلِكَ الْخُرُوجُ» ق: 9 و 11. «يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ كَذٰلِكَ تُخْرَجُونَ» روم: 19. ملاحظه ميشود كه قيامت بروئيدن علفها تشبيه شده همچنين است آيۀ 57 اعراف و 11 زخرف و 5 و 7 سورۀ حج.راه ديگريكه قرآن در اين زمينه نشان ميدهد كيفيت ايجاد تدريجي خود انسان و قياس آخر باوّل است در جواب آنكه گفت: استخوانهاي پوسيده چگونه زنده ميشود آمد «قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَهٰا أَوَّلَ مَرَّةٍ» يس: 81. و در جاي ديگر فرموده «وَ يَقُولُ الْإِنْسٰانُ أَ إِذٰا مٰا مِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَيًّا.أَ وَ لٰا يَذْكُرُ الْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً» مريم 66- 67.در اين زمينه بكتاب معاد از نظر قرآن و علم كه نوشته‌ام رجوع شود و نيز به «قيامت» در اين كتاب. اين مخالف با استقلال روح نيست ولي قرآن از راهي وارد شده كه علي فرض اگر استقلال روح را هم انكار كند ضرر بمعاد نخواهد داشت «1»

ريح:؛ ج 3، ص: 139

اشاره

ريح: باد. بو. اصل آن روح است واو بياء بدل شده (اقرب) «إِنْ يَشَأْ يُسْكِنِ الرِّيحَ فَيَظْلَلْنَ رَوٰاكِدَ عَليٰ ظَهْرِهِ» شوري: 33. اگر بخواهد باد را ساكن ميكند آنها در پشت دريا از جريان ميافتد «وَ لَمّٰا فَصَلَتِ الْعِيرُ قٰالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ» يوسف: 94. ريح در آيه بمعني بو است يعني چون كاروان از مصر جدا شد پدرشان گفت بوي يوسف را استشمام ميكنم.در آيۀ «وَ لٰا تَنٰازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ» انفال: 46. مراد از
(1) ولي استقلال روح از ضروريات دين اسلام است و بسياري از امهات مسائل اسلامي بسته به وجود روح مستقل است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 140
ريح قدرت و نيرو است كه ريح توأم با نيروست راغب آنرا استعاره از غلبه گفته است. يعني منازعه نكنيد و گر نه زبون ميشويد و نيرو و قدرتتان از بين ميرود.جمع ريح در قرآن رياح بكار رفته «وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيٰاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ … » اعراف: 57.ريح در قرآن هم در باد عذاب و هم در باد رحمت هر دو بكار رفته است گرچه در اوّلي بيشتر است مثل: «فَيُرْسِلَ عَلَيْكُمْ قٰاصِفاً مِنَ الرِّيحِ» اسراء: 69. كه دربارۀ باد عذاب است «وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ … » يونس: 22 كه در باد رحمت است ولي رياح همواره در بادهاي رحمت بكار رفته مگر در «تَذْرُوهُ الرِّيٰاحُ … » كهف: 45. كه اعمّ است در اينجا بچند مطلب اشاره ميشود.

باد در طاعت سليمان بود؛ ج 3، ص: 140

از مطالبيكه قرآن مجيد دربارۀ باد تذكر ميدهد يكي آنكه باد باذن خداوند بحضرت سليمان مسخّر بود اينك آيات آنرا نقل كرده سپس توجيهي كه در نظر داريم بيان ميكنيم. «وَ سَخَّرْنٰا مَعَ دٰاوُدَ الْجِبٰالَ … وَ لِسُلَيْمٰانَ الرِّيحَ عٰاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِليٰ الْأَرْضِ الَّتِي بٰارَكْنٰا فِيهٰا وَ كُنّٰا بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عٰالِمِينَ» انبياء: 79 و 81.اين آيه صريح است در اينكه باد در حال طوفان و شدتش مطيع سليمان بود و بامر او تغيير جهت ميداد و بطرف زمين مبارك (ظاهرا زمين فلسطين) ميوزيد و جاري ميشد «وَ لِسُلَيْمٰانَ الرِّيحَ غُدُوُّهٰا شَهْرٌ وَ رَوٰاحُهٰا شَهْرٌ … » سباء: 12. يعني باد را بسليمان رام كرديم سير آن از صبح تا ظهر باندازۀ مسير يكماه و از ظهر تا شب بقدر يكماه بود يعني در يكروز باندازۀ دو ماه سير ميكرد.در صافي و الميزان از تفسير قمي نقل است كه باد تخت سليمان را حمل كرده در صبح بقدر يكماه و در بعد از ظهر بقدر يكماه راه ميبرد. «فَسَخَّرْنٰا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخٰاءً حَيْثُ أَصٰابَ» ص: 36. رخو
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 141
نرمي و آرامي است يعني باد را بسليمان رام كرديم بدستور او هر كجا كه ميخواست بآساني و آرامي جاري ميشد.از سه آيۀ فوق رويهم روشن ميشود كه باد هم در حال طوفان و هم در حال عادي مطيع سليمان بود.توضيح اين مطلب بنظر نگارنده چنين است كه خداوند ارادۀ بسيار قوي و نيرومند بحضرت سليمان عطا كرده بود كه چون ارادۀ خويش را بر باد تحميل ميكرد باد تغيير مسير داده و در جهتيكه سليمان ميخواست ميوزيد چنانكه وزير سليمان آصف بن برخيا چنان ارادۀ قوي داشت كه آنرا بر تخت ملكۀ سباء تحميل كرده و آنرا از فاصلۀ دور در يك چشم بهم زدن پيش سليمان حاضر كرد و در «سلم» انشاء اللّه خواهد آمد. اين عمل يكي از صفات خداست كه بحضرت سليمان و آصف مقداري از آنرا داده بود و نظير اين قضيّه است كرامت حضرت امام جواد عليه السّلام كه آنشخص را از شام بكوفه و از كوفه بمدينه و از مدينه بمكّه برد و بعد از اداي مناسك حج بشام آورد و سال بعد اين عمل را تكرار فرمود كه در كتب تواريخ و غيره مشهور است.آقاي مهندس بازرگان در كتاب ذرۀ بي انتها ص 51 مينويسد: در بعضي از بيمارستانهاي غرب شخص هيپنوتيسم كننده ارادۀ خويش را بر شخص بيمار تحميل ميكند و او را بدون داروي بيهوشي عمل ميكنند و كمترين دردي احساس نميكند. نگارنده مشروح آنرا در كتاب معاد از نظر قرآن و علم، در فصل كار بدون ابزار آورده‌ام آري اين از آثار عجيب ارادۀ بشري است علي هذا راجع برام شدن باد در دست سليمان ميتوانيم سر نخ را بدست آوريم.

باديكه قوم عاد را از بين برد؛ ج 3، ص: 141

ميدانيم قوم عاد كه پيامبرشان حضرت هود بود بوسيلۀ باد از بين رفتند آيا آن باد طوفاني شكننده بود كه نابودشان كرد يا صفت ديگري داشت؟ ابتدا آيات آنرا نقل و سپس
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 142
بتوضيح آن مي‌پردازيم: 1- «وَ فِي عٰادٍ إِذْ أَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ. مٰا تَذَرُ مِنْ شَيْ‌ءٍ أَتَتْ عَلَيْهِ إِلّٰا جَعَلَتْهُ كَالرَّمِيمِ» ذاريات: 41 و 42.در اين دو آيه خبري از طوفان نيست فقط باد با «عقيم» كه بمعني نازا است توصيف شده و آن باد خيري نمي‌زاييد هر چه داشت شر بود و نيز در صفت آن گفته شده: بهر چه ميرسيد آنرا مانند استخوان پوسيده ميكرد.2- «وَ أَمّٰا عٰادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عٰاتِيَةٍ» حاقّه: 6. «فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي أَيّٰامٍ نَحِسٰاتٍ … » فصلت: 16. «إِنّٰا أَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فِي يَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ. تَنْزِعُ النّٰاسَ كَأَنَّهُمْ أَعْجٰازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ» قمر: 19 و 20. در آيۀ ديگري آمده «تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْ‌ءٍ بِأَمْرِ رَبِّهٰا فَأَصْبَحُوا لٰا يُريٰ إِلّٰا مَسٰاكِنُهُمْ … » احقاف: 25.اوصافيكه در اين آيات براي باد ذكر شده يكي «صرصر» است كه آنرا باد بسيار سرد و باد پر صدا معني كرده‌اند. در مجمع از فراء نقل شده: آن باد سردي است كه مثل آتش ميسوزاند در سورۀ آل عمران آيۀ 117. آمده «كَمَثَلِ رِيحٍ فِيهٰا صِرٌّ أَصٰابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ» در مجمع آنرا باد بسيار سرد گفته و گويد: ممكن است صرّ صداي باد بسيار سرد باشد.راغب نيز صرصر را باد بسيار سرد گفته است. و از امام باقر عليه السّلام در صافي باد سرد نقل شده صفت ديگر آن باد «عٰاتِيَةٍ» است كه بمعني طغيان كننده و فزون از حدّ ميباشد و آن ممكن است در شدّت وزيدن و يا در شدّت سردي باشد. صفت ديگر آن «تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْ‌ءٍ» است و تدمير بمعني هلاك كردن و فنا ساختن است.رويهم رفته بدست ميايد كه آن باد طوفان شكننده نبوده كه ديارشان را زير و رو كند و از «فَأَصْبَحُوا لٰا يُريٰ إِلّٰا مَسٰاكِنُهُمْ» بر ميايد كه منازلشان از بين نرفته بود. علي هذا آن باد، بادي سرد و سوزان بوده و قوم هود را منجمد كرده و از بين برده است.بادهائيكه از قطبين بطرف استوا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 143
ميوزند بسيار سرد و سوزان‌اند اگر بادهاي گرميكه از اقيانوسها بر ميخيزند آنها را معتدل نكنند بلاي بزرگي ببار خواهند آورد. آن باد بتصريح قرآن هفت شب و هشت روز پي در پي سرزمين قوم عاد را مورد حمله قرار داده و در تسخير خود گرفته است و طبق آيۀ 24 احقاف تكّه ابري همراه داشته است. البته آن باد سرد باد عاتي و خارج از جريان معمولي بود و خدا خواسته بود كه از نواحي قطبي بدون بر خورد با مانعي بسرزمين آنها بوزد. و سرانجام همۀ آنها را بصورت ريشه‌هاي پراكنده خرما در آورد.

بادهاي آبستن كننده؛ ج 3، ص: 143

«وَ أَرْسَلْنَا الرِّيٰاحَ لَوٰاقِحَ فَأَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَسْقَيْنٰاكُمُوهُ … » حجر: 22. در اين شكي نيست كه عوامل تلقيح ميوه‌ها و گلها و غيره يكي حشرات و يكي بادها است ولي آيۀ فوق در اين زمينه نيست زيرا پس از لواقح فرموده «فَأَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً» و گرنه ميفرمود «فاخرجنا من الثّمرات» پس اين تلقيح چيست؟ كه نتيجه‌اش نزول باران است مراد از آن تلقيح سوزنهاي يخ و برگه‌هاي برف است كه در طبقات بالاي جو هستند بادهاي گرم خود را بآنها ميزنند و آنها را تلقيح و ذوب ميكنند تا بصورت باران بزمين بيايند اگر اين بادها آن برگه‌ها را باردار و ذوب نكنند هرگز آنها بصورت باران بزمين نخواهند آمد مشروح اين مطلب در «برد» ذيل آيۀ «وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ جِبٰالٍ فِيهٰا مِنْ بَرَدٍ» گذشت بآنجا رجوع شود.

ريحان:؛ ج 3، ص: 143

ريحان: «وَ الْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَ الرَّيْحٰانُ» رحمن: 12. «فَرَوْحٌ وَ رَيْحٰانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ» واقعة: 89. در تمام قرآن مجيد اين كلمه فقط دو بار آمده است.ريحان را بوئيدني. و روزي گفته‌اند راغب گويد: ريحان چيزي است كه رائحه داشته باشد و گفته‌اند: رزق است. در اقرب چند معني نقل شده كه از جمله بوئيدني و رزق است و همچنين است در مجمع: ابن اثير در نهايه گويد: ريحان برحمت و رزق و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 144
راحت اطلاق ميشود و ريحان هر گياهي است كه بوي خوش داشته باشد و در اثر اطلاق برزق بفرزند ريحان گفته شده و از آن است حديث رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله كه بعلي عليه السّلام فرموده «اوصيك بريحانتيّ خيرا في الدّنيا … » مرادش حسنين عليهما السلام بود.بنظر ميايد معناي اصلي آن بوئيدني است و در رزق و رحمت با عنايت استعمال ميشود و آن در آيۀ اول بوئيدني و در آيۀ دوم روزي است.

رود:؛ ج 3، ص: 144

اشاره

رود: بفتح (ر) طلب كردن.خواستن در اقرب گويد «راده رودا و ريادا: طلبه» اراده بمعني قصد از همين ماده است «قٰالَتْ مٰا جَزٰاءُ مَنْ أَرٰادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً … » يوسف: 25.اين كلمۀ گاهي در جماد بكار رفته مثل «فَوَجَدٰا فِيهٰا جِدٰاراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقٰامَهُ» كهف: 77. در آن قريه ديواري يافتند كه ميخواست بيافتد آنرا بپا داشت راغب ميگويد اراده گاهي با قوّۀ تسخيري و حسّي است و گاهي با قوۀ اختياري و لذا در جماد بكار رفته مثل «يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ» و گويند: اسب من كاه اراده ميكند «فرسي يريد التبن» طبرسي فرموده وصف جدار با اراده مجاز است معنايش آنست كه نزديك بود بيافتد و مشرف بر انهدام بود و آن از فصيح كلام عرب است و در اشعارشان زياد است. شاعر در وصف نيزۀ خود ميگويد: «يريد الرّمح صدر ابي براء و يرغب عن دماء بني عقيل» يعني نيزه سينۀ ابا براء را ميخواهد و از خون فرزندان عقيل اعراض ميكند. آنگاه اشعار ديگري در اين زمينه آورده است.و خلاصه آنكه اين استعمال معروف است.مراوده از رود بمعني طلب است در مجمع گويد: مراوده خواستن چيزيست با نرمي و مدارا راغب گويد: مراوده آنست كه با ديگري در اراده نزاع كني و قصد كني آنچه را كه او قصد نميكند و يا بطلبي چيزيرا كه او نميطلبد. در اقرب آنرا آنگاه كه با «عن» يا «علي» همراه باشد
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 145
مخادعه و فريفتن معني كرده است.اين هر سه قول كه نقل شد نزديك بهم‌اند. «وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ … » يوسف: 23.ناگفته نماند مراوده كه در آيات 23، 26، 32، 51 سورۀ يوسف آمده است همه قيد «عَنْ نَفْسِهِ» دارند و در آيۀ 37 قمر آمده «وَ لَقَدْ رٰاوَدُوهُ عَنْ ضَيْفِهِ» و نيز آمده «قٰالُوا سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ» يوسف: 61. در اين دو آيه «عن» آمده ولي «نفسه» ندارد معلوم است كه مراوده در قسمت اولي دربارۀ نفس يوسف و كام خواستن از او بوده است بخلاف دو آيۀ بعدي.بايد در اينجا سه نكته را ياد آوري كنيم اوّل آنكه مفاعله در اين آيات براي مبالغه است نه بين الاثنين. دوم اينكه «عن» بمعني تعليل است. قاموس و اقرب و المنجد تصريح كرده‌اند كه تعليل يكي از معاني «عن» است. و آيۀ «وَ مٰا كٰانَ اسْتِغْفٰارُ إِبْرٰاهِيمَ لِأَبِيهِ إِلّٰا عَنْ مَوْعِدَةٍ» توبه: 114. را شاهد آورده‌اند سوم اينكه لازم است مراوده را در آيات فوق بمعني قصد بگيريم كه از مصاديق طلب است مثلا آيۀ «وَ رٰاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهٰا عَنْ نَفْسِهِ» را اينطور معني كنيم: زنيكه يوسف در خانۀ او بود يوسف را بشدّت قصد كرد بجهت نفس او و كام گرفتن از او «وَ لَقَدْ رٰاوَدُوهُ عَنْ ضَيْفِهِ» يعني لوط را قصد كردند بعلت ميهمانانش و ميخواستند آنها را از او بگيرند «قٰالُوا سَنُرٰاوِدُ عَنْهُ أَبٰاهُ» يعني: بزودي براي آوردن او پدرش را قصد ميكنيم و بپيش او ميرويم. اگر اينطور بگوئيم معني آيات كاملا درست و مطابق معناي اوّلي كلمه خواهد بود و الحمد للّه.زمخشري و بيضاوي مراوده را رفت و آمد گفته‌اند. و آن بتصريح صحاح و قاموس يكي از معاني «رود» است ولي آنچه ما گفتيم صحيحتر و مطابق معناي اوّلي است. و مثلا در آيۀ «وَ لَقَدْ رٰاوَدُوهُ عَنْ ضَيْفِهِ» رفت و آمد درست نميايد مگر آنكه گفته شود بارها باو مراجعه كرده بوده‌اند.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 146
«فَمَهِّلِ الْكٰافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ رُوَيْداً» طارق: 17. رويد بمعني قليل است چنانكه طبرسي، زمخشري و بيضاوي و ديگران گفته‌اند و آن در آيۀ صفت مفعول محذوف است يعني «امهلهم امهالا رويدا» و آن بتصريح قاموس تصغير «رود» است.

ارادۀ خدا يعني چه؟؛ ج 3، ص: 146

در بسياري از آيات قرآن از ارادۀ خدا سخن رفته نظير «إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَيْ‌ءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» نحل: 40. «إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» يس: 82. «مٰا ذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِهٰذٰا مَثَلًا» بقره: 26. «وَ إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلٰا مَرَدَّ لَهُ» رعد: 11. و امثال اينها.اراده در بشر چنانكه ميدانيم توأم با انقلاب و شوق و تغيير فكر و غيره است ولي خداوند ثابت و لا يتغير است و حتما ارادۀ خدا مثل ارادۀ بشر نيست تعالي اللّه عن ذلك علوّا كبيرا. در اين صورت اينكه ميگوئيم. خدا اراده فرمود. خدا مريد است يعني چه؟ تدبر در آيات قرآن نشان ميدهد كه ارادۀ خدا بمعني حكم و دستور خداست و حكم و اراده هر دو يكي هستند مثلا «وَ إِذٰا أَرٰادَ اللّٰهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلٰا مَرَدَّ لَهُ» رعد: 11. روشن ميكند كه اراده همان دستور و حكم است كه توأم با وقوع خارجي است و اگر مثل اراده و فكر بشري بود «فَلٰا مَرَدَّ» صحيح نبود بلكه لازم بود گفته شود «اذا اوصل اللّه سوءا بقوم فلا مردّ له» ايضا آيۀ «فَأَرٰادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغٰا أَشُدَّهُمٰا وَ يَسْتَخْرِجٰا كَنزَهُمٰا» كهف: 82. كه ارادۀ خدا همان دستور بآن عالم بود كه ديوار را مرمّت كرد.دو آيۀ زير «إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَيْ‌ءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» نحل: 40. «إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» يس: 82. نشان ميدهد كه ارادۀ خدا سابق بر امر خداست ولي بايد گفت: كه اين اعتباري است و گرنه قول و امر و اراده هر سه يكي است.راغب در مفردات گفته: اراده
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 147
در خدا بمعني حكم و امر است. در الميزان ذيل آيۀ 40. نحل بعد از بررسي آيات فرموده: با اين روشن معلوم ميشود كه اراده و حكم خدا هر دو يكي است و آن بحسب اعتبار بر قول و امر مقدم است.مرحوم مجلسي در بحار (ج 4 ص 137 ط جديد) ذيل حديث صفوان بن يحيي كه خواهد آمد فرموده: اكثر متكلمين اماميّه بر آنند كه ارادۀ خدا همان علم اوست بخير و نفع و اصلح و متكلمين در خدا جز علم اثبات نميكنند. علامۀ طباطبائي در پاورقي آن فرموده: اين تصوير ارادۀ ذاتيّه است كه عين ذات ميباشد (اگر تصويرشان صحيح باشد) و امّا اراده- ايكه در اخبار است آن اراده‌ايست كه از صفات افعال است مثل رزق و خلق و آن عين موجود خارجي است مثل زيد و عمرو و زمين و آسمان چنانكه شيخ مفيد رحمه اللّه گفته است.در نهج البلاغه خطبۀ 177 فرموده «متكلّم لا برويّة. مريد لا بهمّة. صانع لا بجارحة» در اصول كافي ج 1 ص 109 باب اراده از صفات فعل است … چند حديث دربارۀ ارادۀ خدا نقل شده از جملۀ از صفوان بن يحيي نقل ميكند كه بامام رضا عليه السّلام گفتم: بفرمائيد ارادۀ خدا چيست؟ و ارادۀ خلق كدام است؟ فرمود: اراده از خلق تفكّر است و آنچه بعد از تفكر كرده ميشود (قصد و فعل در اينجا مصداق اراده‌اند) و امّا از خدا پس ارادۀ خدا ايجاد خداست لا غير كه او تأمل و قصد و فكر نميكند و اين صفات از او منتفي است و آنها صفات خلق‌اند پس ارادۀ خدا فعل است لا غير بآن ميگويد: كُنْ فَيَكُونُ* بدون لفظ و بدون تكلم با زبان … عبارت عربي چنين است.و اما من اللّه فارادته احداثه لا غير ذلك لانه لا يروي و لا يهم و لا يتفكّر و هذه الصفات منتفية عنه و هي من صفات الخلق، فارادة اللّه الفعل لا غير ذلك يقول له كُنْ فَيَكُونُ* بلا لفظ و لا نطق بلسان و لا همّة و لا تفكّر و لا كيف لذلك، كما انه لا كيف له.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 148
اين حديث و نظائر آن در كافي و بحار چنانكه قبلا گفته شد موجود است و نيز در توحيد صدوق باب 55 ص 336- 344 نقل شده است.اينكه امام عليه السّلام فرموده ارادۀ خدا با فعل خدا يكي است و آنكه گفته شد ارادۀ خدا حكم خداست.تفاوت ندارد كه حكم خدا نيز فعل خداست و ميتوان گفت كه فعل و ايجاد خدا راجع بارادۀ تكويني و حكم و دستور راجع بارادۀ تشريعي است.ناگفته نماند: ارادۀ تكويني خدا تخلّف پذير نيست ولي ارادۀ تشريعي تخلّف پذير است رجوع شود به «شي‌ء».

روض:؛ ج 3، ص: 148

روض: روضه باغ و بستاني است كه با آب همراه باشد (مفردات) در اقرب گويد: روضه نگويند مگر آنكه با آن يا در كنار آن آب باشد «فَهُمْ فِي رَوْضَةٍ يُحْبَرُونَ» روم: 15. جمع آن روضات است «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فِي رَوْضٰاتِ الْجَنّٰاتِ … » شوري: 22. مراد از هر دو آيه روضه‌هاي بهشتي است. اللهم ارزقنا بمحمد و آله صلواتك عليهم اجمعين.

روع:؛ ج 3، ص: 148

روع: ترس. اضطراب (اقرب) «فَلَمّٰا ذَهَبَ عَنْ إِبْرٰاهِيمَ الرَّوْعُ» هود: 74. چون ترس از ابراهيم برفت.راغب گويد: روع بضمّ (ر) بمعني قلب است مثل «انّ الرّوح الامين نفث في روعي» و بفتح (ر) ناراحت بودن قلب است و در ترسي كه بقلب وارد شده استعمال ميشود. در اقرب گفته روع بضمّ (ر) قلب و بفتح (ر) فزع و ترس است … اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

روغ:؛ ج 3، ص: 148

روغ: ميل بر سبيل حيله. و طريق رائغ آنست كه مستقيم نباشد گويند «راوغ فلان فلانا و راغ فلان الي فلان» يعني براي حيله بسوي او ميل كرد (راغب) در مجمع آنرا ميل از جهتي بجهتي گفته است. «فَرٰاغَ إِليٰ آلِهَتِهِمْ فَقٰالَ أَ لٰا تَأْكُلُونَ … فَرٰاغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ» صافات: 91 و 93.يعني بسوي خدايان آنها ميل كرد و رفت و گفت آيا نميخوريد … پس
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 149
ميل كرد بر بتان و آنها را با دست راستش ميزد. راغب گويد «علي» در آيۀ بعدي براي تفهيم استعلا است. «فَرٰاغَ إِليٰ أَهْلِهِ فَجٰاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ» ذاريات: 26. از راغ معلوم ميشود كه ابراهيم عليه السّلام نخواسته ميهمانان بدانند كه براي طعام آوردن ميرود.اين كلمه در كلام اللّه مجيد فقط سه دفعه يافته است.

روم:؛ ج 3، ص: 149

روم: «غُلِبَتِ الرُّومُ. فِي أَدْنَي الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ. فِي بِضْعِ سِنِينَ … » روم: 2- 4.روم امپراطوري بزرگي بود كه بر متصرفات وسيعي در آسيا و اروپا و آفريقا حكومت داشت و ايتاليا نيز قسمتي از آن محسوب ميشد ميان آنها و اهل فارس (ايرانيان) جنگهاي بزرگي واقع شده است و مخصوصا در نواحي شام كه نزديك بحجاز بود جنگي رخ داد كه بهزيمت روميان تمام شد قرآن عظيم خبر داد كه روم پس از مغلوب شدن در عرض از سه تا نه سال پيروز خواهد شد. ظاهر آنست كه مراد از «الْأَرْضِ» در آيه حجاز و الف و لام براي عهد است و نيز «غَلَبِهِمْ» مصدر از براي مفعول و بمعني مغلوبيّت است معني آيه چنين ميشود: روم در نزديكترين محل بحجاز مغلوب شد آنها پس از مغلوب شدن در عرض سه تا نه سال غالب ميشوند. بعضي احتمال داده‌اند ضمير «غَلَبِهِمْ» بفارس راجع است يعني روم پس از غلبۀ فارس پيروز ميشوند (استفاده از الميزان).از آيۀ شريفه بدست ميايد كه علتي دربارۀ نزول آن بوده است و گر نه داعي نبود كه خداوند از غلبۀ روم خبر بدهد در مجمع از زهري نقل شده كه مشركين در مكّه بمسلمين ميگفتند: روم اهل كتاب است فارس بر آنها غلبه كرد شما ميگوئيد چون كتاب بر شما نازل شده غلبه ميكنيد ولي ما بر شما غالب خواهيم شد چنانكه فارس بر روم غلبه كرد آيه نازل شد كه روم در آينده بر فارس پيروز خواهد گرديد. الميزان از درّ منثور نقل
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 150
ميكند: مشركان دوست داشتند كه فارس بر روم غلبه كند چون فارس بت پرست بودند و مسلمانان دوست ميداشتند كه روم بر فارس پيروز گردد كه آنها اهل كتاب بودند. اين سخن را بابو بكر گفتند ابو بكر آنرا بحضرت رسول صلي اللّه عليه و آله گفت حضرت فرمود: روميان بزودي غالب خواهند شد، خواهيم گفت كه اين سخن و نظير آن قابل قبول نيست.در برهان از امام باقر عليه السّلام نقل شده كه فرمود: چون رسول خدا بر پادشاه روم و فارس نامه نوشت شاه روم نامۀ آنحضرت را تعظيم كرد و بفرستاده‌اش احترام نمود ولي شاه فارس نامۀ آنحضرت را پاره كرد و بنماينده‌اش اهانت نمود و در آنموقع فارس و روم در جنگ بودند مسلمانان دوست ميداشتند كه روميان غلبه كنند و بشاه روم اميد بيشتر داشتند ولي غلبه نصيب فارس شد مسلمانان غمگين گشتند خدا آيۀ غلبت الروم را نازل فرمود … روايت سندش خوب نيست و ذيلش بسيار مشوّش است و در صورت قبول كردن بايد آيه را مدني دانست نه مكّي حال آنكه سوره مكّي است در سورۀ روم از مغلوب شدن روم سپس از غلبۀ آنها خبر رفته و در آيۀ 6 فرموده «وَعْدَ اللّٰهِ لٰا يُخْلِفُ اللّٰهُ وَعْدَهُ» و در آيۀ 4 فرموده «وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ. بِنَصْرِ اللّٰهِ» و در آخر سوره دربارۀ پيروزي دين برسول خدا مژده ميدهد كه «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّٰهِ حَقٌّ» لذا بايد گفت: خدا كه وعدۀ پيروزي روم را داده و آنرا وعدۀ بي تخلّف خوانده در صورت غلبۀ روم معلوم ميشد كه مسلمانان نيز بر مشركين غلبه خواهند كرد و علت جملۀ «يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ» همين است و گر نه روم اهل كتاب و فارس نيز لاحق باهل كتاب بودند و غلبۀ آنها نسبت بيكديگر ربطي بمسلمين نداشت.بلكه آيات ميخواهند بگويند: همانطور كه روم مغلوب در كمتر از ده سال غلبه خواهد يافت مسلمانان
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 151
نيز كه امروز مغلوب‌اند غالب خواهند شد.

ريب:؛ ج 3، ص: 151

ريب: شكّ. در مجمع گويد: ريب بمعني شك است و بعضي بدترين شكّ گفته‌اند. در اقرب و قاموس شكّ، تهمت، ظنّ و حاجت معني شده است ولي قرآن كريم آنرا در شك بكار برده و شايد در بعضي تهمت و اضطراب قلب نيز مراد باشد چنانكه خواهيم گفت. «أَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتٰابُوا … » نور: 50. «وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمٰانِيُّ» حديد: 14. افعال اين ماده در قرآن مجيد همه از افتعال آمده و آن چنانكه در اقرب گفته بشكّ افتادن و شكّ كردن است و اگر با «باء» همراه باشد مثل «ارتاب بفلان» بمعني تهمت زدن ميايد.در بعضي آيات كلمۀ مريب صفت «شكّ» آمده مثل «وَ إِنَّنٰا لَفِي شَكٍّ مِمّٰا تَدْعُونٰا إِلَيْهِ مُرِيبٍ» هود: 62. «إِنَّهُمْ كٰانُوا فِي شَكٍّ مُرِيبٍ» سباء: 54. «وَ إِنَّهُمْ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مُرِيبٍ» فصلت: 45.در اينصورت شكي كه شك آورنده است يعني چه؟ ممكن است مراد از آن تأكيد باشد يعني شكّ سخت. و احتمال دارد منظور تهمت و سوء ظن باشد يعني چنان در شكّيم كه موجب ميشود تو را متّهم كنيم. و بتو سوء ظن داشته باشيم.زمخشري ريب را قلق و تشويق قلب گفته است و گويد: حقيقت ريبة قلق و اضطراب قلب و از آنست آنچه حسن بن علي عليه السّلام گويد از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله شنيدم ميفرمود «دع ما يريبك الي ما لا يريبك» بنا بر قول زمخشري معني «شَكٍّ مُرِيبٍ» شك اضطراب آور است مرتاب اسم فاعل است بمعني شك كننده «كَذٰلِكَ يُضِلُّ اللّٰهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتٰابٌ» غافر: 34.* «أَمْ يَقُولُونَ شٰاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ» طور: 30. در مجمع منون را موت گفته و گويد بمعني دهر هم ميايد: ريب ظاهرا بمعني قلق و اضطراب است چنانكه از زمخشري
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 152
نقل شد و بيضاوي نيز گفته است يعني بلكه ميگويند شاعر است براي او منتظر مرگ باشيم تا مثل شعراي ديگر بميرد و از او راحت شويم. صحاح و اقرب رَيْبَ الْمَنُونِ را حوادث روزگار گفته‌اند. (كه شخص را مضطرب ميكنند). «لٰا يَزٰالُ بُنْيٰانُهُمُ الَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلّٰا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ» توبه: 110. ريبه چنانكه راغب و جوهري گفته اسم مصدر است از ريب يعني ساختماني كه ساخته‌اند پيوسته مايۀ اضطراب دلهايشان است تا وقتيكه دلهايشان پاره پاره شود.

ريش:؛ ج 3، ص: 152

ريش: زينت. «قَدْ أَنْزَلْنٰا عَلَيْكُمْ لِبٰاساً يُوٰارِي سَوْآتِكُمْ وَ رِيشاً وَ لِبٰاسُ التَّقْويٰ ذٰلِكَ خَيْرٌ» اعراف: 26. بنظر ميايد كه مراد از ريش زينت است خواه طبيعي باشد مثل مو و غيره و خواه مصنوعي مثل لباس فاخر و غيره.در مجمع نقل كرده: ريش آنست كه در آن زينت و زيبائي باشد و از آنست ريش الطائر (پرهاي پرنده) و خود آنرا اثاث البيت گفته است در الميزان نيز ما فيه الجمال گفته و گويد مأخوذ است از ريش طائر كه در آن انواع زينت و زيبائي است.ناگفته نماند معناي اوّلي آن مجموع پرهاي پرنده است و سپس بلباس فاخر و غيره گفته شده چنانكه در مفردات، قاموس، صحاح و اقرب گفته مؤيد گفتۀ ما آنست كه در آيات بعدي دو بار لفظ زينت بكار رفته «يٰا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ- … قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّٰهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبٰادِهِ» در نهج البلاغه رياش بمعني لباس فاخر آمده است «البسكم الرّياش و اسبغ عليكم المعاش» خطبۀ 81 و 180 اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.يعني براي شما لباس فرستاديم كه عورتتان را مي‌پوشاند و زينت فرستاديم كه با آن مزيّن و زيبا ميشويد ولي لباس تقوي، آن از همه بهتر است و اللّه اعلم.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 153
در الميزان از تفسير قمي از ابي الجارود از امام باقر عليه السّلام نقل شده كه ريش را متاع و مال فرموده‌اند.ولي زياد بن منذر كه ابو الجارود باشد زيدي مذهب و مشكوك است.

ريع:؛ ج 3، ص: 153

ريع: مكان مرتفع كه از دور ديده ميشود (راغب) «أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ» شعراء: 128. در اقرب گويد: ريع بمعني صومعه، برج كبوتر و تپّه بلند است و از همين معني است قول قرآن «أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ» به «آية» رجوع شود. اين كلمه در قرآن فقط يكبار يافته است.

رين:؛ ج 3، ص: 153

رين: زنگار. «كَلّٰا بَلْ رٰانَ عَليٰ قُلُوبِهِمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ» مطففين: 14. يعني اعمالشان بر روي دلهايشان زنگار گذاشته است در نهج البلاغه نامۀ 58 آمده «فهو الرّاكس الّذي ران اللّه علي قلبه» . رين بمعني غلبه و تغطيه نيز آمده است يعني اعمالشان بقلوبشان غلبه كرده و يا آنها را پوشانده است مثل «وَ جَعَلْنٰا عَليٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ» انعام: 25. در كافي كتاب «الايمان و الكفر» باب الذنوب حديث 20 از امام باقر عليه السّلام نقل شده فرمود: در قلب هر بنده نكته‌اي هست سفيد چون گناهي كند در آن، نكته‌اي سياه حادث ميشود اگر توبه كند آن سياهي از بين ميرود و اگر بگناه ادامه بدهد سياهي افزوده ميشود تا جائيكه نكتۀ سفيد را بپوشاند و چون آن پوشيده شد ديگر صاحب قلب بنيكي روي نمياورد و آنست فرمودۀ خداي عزّ و جلّ «كَلّٰا بَلْ رٰانَ عَليٰ قُلُوبِهِمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ» اين آخر، سخن در اين باب است وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ* 11 محرم الحرام 1392.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 154‌

ز؛ ج 3، ص: 154

زاء:؛ ج 3، ص: 154

زاء: حرف سيزدهم از الفباي فارسي و يازدهم از الفباي عربي و در حساب جمل بجاي هفت است جمع آن از وراء و از ياء و غيره است (اقرب) جزء كلمه واقع ميشود و بتنهائي معنائي ندارد.

زَبَد؛ ج 3، ص: 154

زَبَد: بفتح (ز- ب) كف «فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رٰابِياً» رعد: 17. يعني سيل كفي بالا آمده بر داشت. راغب آنرا كف آب گفته است ولي ديگران مطلق آورده‌اند.در قرآن در كف طلا و نقره و غيره نيز بكار رفته است «وَ مِمّٰا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النّٰارِ ابْتِغٰاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتٰاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ» رعد: 17. در نهج البلاغه خطبۀ اول آمده «و رمي بالزّبد ركامه» يعني آب متراكم كف انداخت و در خطبۀ 142 هست «ثمّ اقبل مزبدا كالتّيّار لا يبالي ما غرّق» سپس كف كنان رو كرد مانند دريائي كه بآنچه غرق ميكند اعتنا ندارد منظور از مزبد كسي است كه سخن ميگويد و دهانش كف كرده «زبد» سه بار در قرآن آمده و هر سه در آيۀ 17 رعد است. «زبد» بمعني كره نيز آمده است كه كف شير و ماست است.

زُبُر:؛ ج 3، ص: 154

زُبُر: (بر وزن عنق) جمع زبور است و هر كتاب حكمت را زبور گويند (مجمع) صحاح و قاموس و اقرب مطلق كتاب گفته‌اند. راغب گويد بهر كتابيكه با حروف درشت باشد زبور گويند و بعضي گفته‌اند زبور كتابي است كه در آن حكم عقليه باشد نه احكام بر خلاف كتاب پس زبور كتاب اخلاق يا مطلق كتاب است. «وَ إِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الْأَوَّلِينَ» شعراء: 196. و آن در كتابهاي گذشتگان است «وَ كُلُّ شَيْ‌ءٍ فَعَلُوهُ فِي الزُّبُرِ. وَ كُلُّ صَغِيرٍ وَ كَبِيرٍ مُسْتَطَرٌ» قمر: 52 و 53.ظاهرا مراد از زبر نامه‌هاي اعمال
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 155
است زبر بر وزن فلس بمعني نوشتن و غيره است «زبرت الكتاب: كتبته» (اقرب).در دو آيه از قرآن كتاب با زبر توأم آمده است «جٰاؤُ بِالْبَيِّنٰاتِ وَ الزُّبُرِ وَ الْكِتٰابِ الْمُنِيرِ» آل عمران: 184. «جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالْكِتٰابِ الْمُنِيرِ» فاطر: 25. طبرسي فرموده زبر گفتن نسبت بمواعظ و كتاب گفتن نسبت بتأليف حروف آن است، اين بنظر نگارنده بعيد است حال آنكه خودش زبور را كتاب حكمت معني كرده لازم بود ميان. زبر و كتاب فرق گذارد. بيضاوي گفته زبور مخصوص است بكتاب حكمتها و كتاب در عرف قرآن آن است كه حاوي احكام و شرايع باشد. در صافي نيز زبر را كتاب مواعظ و حكم و كتاب را كتاب شريعت خوانده است الميزان نيز نزديك بآن ميگويد.بنظر ميآيد كه زبر همانطور كه نقل شد كتاب مواعظ باشد كه بسياري از پيامبران احكام و شريعت پيغمبر سابق را تبليغ كرده و از خود فقط مواعظ و حكمتها مياوردند. ايضا بنظر ميايد در آياتيكه حكمت و كتاب آمده مثل «وَ مٰا أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنَ الْكِتٰابِ وَ الْحِكْمَةِ» بقره: 231. مراد از حكمت همان زبر است كه در آيات ديگر آمده است. «آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتّٰي إِذٰا سٰاويٰ بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قٰالَ انْفُخُوا … » كهف: 96. زبر بضمّ (ز) و فتح (ب) جمع زبره بر وزن عقده است و آن بمعني تكۀ بزرگ آهن است (مفردات اقرب) يعني تكه‌هاي بزرگ آهن را پيش من آوريد تا چون ميان دو لبۀ كوه را مساوي كرد گفت در آن بدميد. «فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُراً … » مؤمنون: 53. زبر در آيه احتمال دارد جمع زبور باشد يعني كارشان را تكّه تكّه كرده بصورت كتابها در آوردند و شايد جمع زبره باشد كه از اقرب نقل شد در آنصورت بقول راغب مراد از آن بطور استعاره احزاب است يعني امرشان را جدا كرده و حزبها شدند.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 156
در مجمع گويد: در دينشان متفرق شدند و آنرا كتابها قرار دادند و بنا بر قرائت ابن عامر كه زبرا بر وزن (صرد) خوانده است معني آن جماعات است يعني «تفرّقوا احزابا» نصب زبرا براي حال است.

زبور:؛ ج 3، ص: 156

زبور: از قرآن مجيد بدست ميايد كه آن نام كتاب داود است «وَ لَقَدْ كَتَبْنٰا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهٰا عِبٰادِيَ الصّٰالِحُونَ» انبياء: 105. «وَ آتَيْنٰا دٰاوُدَ زَبُوراً» نساء: 163- اسراء: 55.بقرينۀ دو آيۀ بعد ميشود گفت كه مراد از زبور در آيۀ اول كتاب داود و الف و لام آن براي عهد است.در ميان كتب تورات فعلي كتابي بنام مزامير يا زبور داود موجود است كه جمعا صد و پنجاه مزمور است و يهود آنرا بداود نسبت ميدهند. ولي ملاحظه مضامين آن نشان ميدهد كه همه‌اش از حضرت داود نيست. چنانكه محققين گفته‌اند مثلا نويسندۀ قاموس كتاب مقدس تحت كلمۀ «مزامير» ميگويد: كتاب مزامير به پنج قسمت منقسم و در آخر هر قسمتي لفظ آمين مكرّر گشته و اغلب بر آنند كه اين لفظ را جمع كنندگان كتاب در آخر هر كتاب افزوده‌اند … خلاصه كتاب اول داراي 41 مزمور است كه 37 از آنها منسوب بداود و چهار تا كه اوّل و دوّم و دهم و سي سوم باشد.بمؤلفان نامعلوم منسوب است.همچنين است سخن اين مؤلف دربارۀ قسمتهاي ديگر زبور. دانشمند محترم آقاي صدر بلاغي نيز در فرهنگ قصص قرآن در اين باره بياني عالي دارد.قرآن مجيد دربارۀ زبور بيشتر از آنچه نقل شد مطلبي نگفته است لذا مطلب را در اين موضوع بسط نميدهيم.

زبن:؛ ج 3، ص: 156

زبن: دفع «زبنه زبنا: دفعه و صدمه» (اقرب) «فَلْيَدْعُ نٰادِيَهُ. سَنَدْعُ الزَّبٰانِيَةَ» علق: 18 مراد از زبانيه مأموران آتش جهنم است و شايد از اين جهت زبانيه گفته شده كه انسانها را بآتش دفع و پر تاب ميكنند واحد زبانيه بنظر ابي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 157
عبيده زبنة و در عقيدۀ كسائي زبني و بقول اخفش زابن است (مجمع) اين كلمه فقط يكبار در قرآن يافته است.يعني او اهل مجلس خود را بخواند ما نيز آتشبانان را خواهيم خواند در دعاي سوم صحيفه آمده «فصلّ عليهم و علي … الزّبانية الّذين اذا قيل لهم خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ ابتدروه سراعا و لم ينظروه» .

زجاجه:؛ ج 3، ص: 157

زجاجه: شيشه. «مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكٰاةٍ فِيهٰا مِصْبٰاحٌ الْمِصْبٰاحُ فِي زُجٰاجَةٍ الزُّجٰاجَةُ كَأَنَّهٰا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ» نور: 35. يعني مثل نور وي چون محفظه- ايست كه در آن چراغي است و چراغ در شيشه‌ايست و شيشه گوئي ستارۀ درخشاني است. لفظ «في» نشان ميدهد كه شيشه ظرف چراغ است و چراغ در قنديلي از شيشه قرار گرفته است.اين كلمه در قرآن فقط دو بار آمده است معني آيه انشاء اللّه در «نور» خواهد آمد.

زجر:؛ ج 3، ص: 157

زجر: راندن با صدا، سپس گاهي در صدا و گاهي در مطلق راندن بكار ميرود عبارت راغب چنين است «الزجر طرد بصوت. ثم يستعمل في الطرد تارة و في الصوت اخري» صحاح و قاموس و اقرب منع و نهي گفته‌اند. اين معاني قريب بهم‌اند. «فَإِنَّمٰا هِيَ زَجْرَةٌ وٰاحِدَةٌ فَإِذٰا هُمْ يَنْظُرُونَ» صافات: 19. يعني قيامت فقط يك صيحه و يا يك حركت است آنگاه همه زنده شده نگاه ميكنند آيه در جواب كساني است كه وقوع قيامت را بعيد ميدانستند. چون وقوع قيامت با صيحه و فرياد است «إِنْ كٰانَتْ إِلّٰا صَيْحَةً وٰاحِدَةً فَإِذٰا هُمْ جَمِيعٌ لَدَيْنٰا مُحْضَرُونَ» يس: 53. لذا زجره بمعني صيحه است يعني با يك صيحه قيامت بر پا ميشود. طبرسي كه زجر را بر گرداندن گفته ميگويد: گوئي مردم از حال خود بر گردانده شده‌اند بمحشر. «فَكَذَّبُوا عَبْدَنٰا وَ قٰالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ» قمر: 9. يعني بندۀ ما نوح را تكذيب كرده و گفتند ديوانه است و منع و طرد شد گوئي فرياد كشيده گفته‌اند: ساكت باش! «وَ لَقَدْ جٰاءَهُمْ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 158
مِنَ الْأَنْبٰاءِ مٰا فِيهِ مُزْدَجَرٌ» قمر: 4.ازدجار بمعني زجر است يعني از اخبار گذشتگان بآنها آمد چيزيكه در آن موعظه و منع از ارتكاب گناهان است مزدجر در آيه مصدر ميمي است.چنانكه الميزان گفته. «فَالزّٰاجِرٰاتِ زَجْراً. فَالتّٰالِيٰاتِ ذِكْراً. إِنَّ إِلٰهَكُمْ لَوٰاحِدٌ» صافات: 2- 4.راجع باين آيات رجوع شود به «تلي» كه مشروحا گفته شده است.

زجو:؛ ج 3، ص: 158

زجو: راندن با مدارا (صحاح) راغب گويد آن دفع شيي‌ء است براي مرتّب شدن. ناگفته نماند اينگونه دفع با سوق دادن نيز ميسازد چنانكه قاموس و اقرب و مجمع آنرا سوق و دفع گفته است «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ يُزْجِي سَحٰاباً ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكٰاماً» نور: 43. آيا ندانسته‌اي كه خدا ابر را بآرامي سوق ميدهد سپس آنرا بهم جمع ميكند و آنگاه متراكم ميگرداند. «مَسَّنٰا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنٰا بِبِضٰاعَةٍ مُزْجٰاةٍ» يوسف: 88. مزجي بصيغۀ مفعول شيي‌ء دفع شده و غير مقبول و مزجاة مؤنث آن است يعني سرمايۀ كم و ناقص كه طرف آنرا طرد و رغبت نميكند و لذا بضاعة مزجاة را سرمايۀ كم يا سرمايۀ پست گفته‌اند.

زحزح:؛ ج 3، ص: 158

زحزح: تزحزح كنار شدن و كنار كردن است (اقرب) «فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النّٰارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فٰازَ … » آل عمران: 185. هر كه از آتش كنار و به بهشت داخل شده باشد سپس رستگار شده «وَ مٰا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذٰابِ … » بقره: 96. مزحزح بمعني دور كننده و كنار كننده است از اين ماده فقط دو لفظ فوق در قرآن مجيد يافته است.

زحف:؛ ج 3، ص: 158

زحف: نزديك شدن بتدريج (مجمع) «إِذٰا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلٰا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبٰارَ» انفال: 15. راغب گويد: اصل آن بر خاستن است با كشيدن پا مثل طفلي كه هنوز راه رفتن نميتواند و مثل شتريكه خسته شده است ناگفته نماند گوئي در آن يك گونه سنگيني و كندي ملحوظ است در اقرب گويد: زحف العسكر الي عدوّهم» آنگاه كه لشكر بسوي دشمن با كندي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 159
و تدريج برود كه زياد و كثير است.بايد دانست زحف در معناي جهاد و رو برو شدن با دشمن نيز بكار رفته است در نهايه در حديث «اللهم اغفر له و ان كان فرّ من الزحف» آنرا جهاد معني كرده و در روايات كافي در تعداد گناهان كبيره آمده «الفرار من الزحف» يعني فرار از جنگ. و اين مخالف معناي اولي نيست كه جهاد با دشمن همان نزديك شدن است براي جنگ.و نيز زحف بمعني لشكر آمده است چنانكه زمخشري گفته و جمع آن زحوف است طبرسي از ليث نقل ميكند زحف جماعتي است كه بسوي دشمن حركت ميكنند و جمعش زحوف است.بهتر است «زَحْفاً» در آيه بمعني قتال و نيز مفعول له باشد براي «لَقِيتُمُ» چنانكه از زجّاج نقل شده است يعني: چون با كفّار از براي جنگ رو برو شديد بآنها پشت نكنيد و فرار ننمائيد اين كلمه تنها يكبار در قرآن آمده است.

زخرف:؛ ج 3، ص: 159

زخرف: زينت «حَتّٰي إِذٰا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهٰا وَ ازَّيَّنَتْ … » يونس: 24. راغب آنرا زينت روكش گفته كه نقش و نگار است. و نيز آنرا كمال حسن گفته‌اند (مجمع- اقرب) يعني چون زمين زيبائي خود را گرفت و آراسته شد. «أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ … » اسراء: 93. يعني براي تو اطاقي باشد از طلا. ظاهرا مراد آنست كه زينت آن از طلا باشد. طلا را بجهت كمال حسن زخرف گفته‌اند زخرف القول سخني است باطل كه ظاهر آن صدق و راست مي‌نمايد «يُوحِي بَعْضُهُمْ إِليٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً … » انعام: 112. بعضي قول باطل و ظاهر الصدق را براي فريب القا ميكند. آن بمعني مفعول (مزخرف) است.زخرف نام سورۀ چهل و سوم از قرآن است گوئي بمناسبت آيۀ 35 همان سورۀ، زخرف خوانده شده است «وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْوٰاباً وَ سُرُراً عَلَيْهٰا يَتَّكِؤُنَ. وَ زُخْرُفاً».
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 160
در مجمع گويد: زخرف كمال حسن شيي‌ء است و لذا بطلا و بنقوش و تصاوير زخرف گفته‌اند در حديث است كه «انّه صلّي اللّه عليه و آله لم يدخل الكعبة حتّي امر بالزّخرف فنحّي» آنحضرت وارد كعبه نشد تا فرمود كه تصاوير و نقوش را از آن كنار كردند.در مجمع گويد: «زُخْرُفاً» در آيه منصوب است با فعل مضمر يعني «و جعلنا لهم زخرفا» ولي شايد عطف باشد به «سُرُراً».

زرب:؛ ج 3، ص: 160

زرب: «وَ نَمٰارِقُ مَصْفُوفَةٌ. وَ زَرٰابِيُّ مَبْثُوثَةٌ» غاشيه: 15 و 16. در مجمع آمده زرابيّ جمع زريبه و آن بمعني فرش فاخر است يعني پشتي‌هاي رديف هم و فرشهاي گسترده. زرابيّ نكره است نميشود آنها را با فرش دنيا قياس كرد. راغب گويد: زرابي جمع زرب (بر وزن قفل) نوعي از لباس راحت و منسوب است بمحلي. و بر سبيل تشبيه و استعاره آمده «وَ زَرٰابِيُّ مَبْثُوثَةٌ».

زرع:؛ ج 3، ص: 160

زرع: روياندن. كاشتن. و نيز مصدر بمعني مفعول باشد كه خواهيم گفت. راغب ميگويد: زرع بمعني روياندن است و حقيقت آن با امور خدائي است نه بشري «أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزّٰارِعُونَ» واقعة: 64. آيا شما آنرا ميرويانيد يا مائيم روياننده … و اگر بانسان نسبت داده شود از اين جهت است كه انسان عامل و فاعل اسباب زرع است.طبرسي ذيل آيۀ فوق فرموده: آيا شما آنرا ميرويانيد يا مائيم روياننده و از رسول خدا صلي اللّه عليه و آله روايت است كه فرمود «لا يقولنّ احدكم زرعت و ليقل حرثت» كسي از شما نگويد زرع كردم و بگويد حرث كردم. ولي «ذيل آيۀ «قٰالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً … » يوسف: 47. آنرا كاشتن گفته است.در صحاح كاشتن و روياندن هر دو را گفته است همچنين است قول قاموس و اقرب. در قرآن مجيد چنانكه معلوم شد در روياندن و كاشتن هر دو بكار رفته است و بنا بر قول راغب زارع فقط خداست و بشر حارث است لا غير چنانكه فرموده «أَ فَرَأَيْتُمْ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 161
مٰا تَحْرُثُونَ» واقعة: 63.زرّاع بضم (ز) جمع زارع است «فَاسْتَويٰ عَليٰ سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرّٰاعَ» فتح: 29. بر ساقه‌هاي خود ايستاد زارعان را روئيدن آن بشگفت مياورد. «يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ» نحل: 11. زرع در اين آيه و غيره بمعني مزروع (كشت) است چنانكه گذشت. جمع زرع در قرآن زروع است «كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنّٰاتٍ وَ عُيُونٍ. وَ زُرُوعٍ وَ مَقٰامٍ كَرِيمٍ» دخان: 25 و 26. «وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ … » شعراء: 148.

زرق:؛ ج 3، ص: 161

زرق: بضم (ز) «يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمِينَ يَوْمَئِذٍ زُرْقاً» طه: 102. زرق (بر وزن فرس) بمعني كبود است مجمع البيان زرقه را رنگ سبز گفته ولي اقرب تصريح ميكند كه رنگ كبود است مثل رنگ آسمان.زرق در آيۀ شريفه جمع ازرق بمعني كبود چشم است يعني روزي در صور دميده شود گناهكاران را كبود چشم محشور ميكنيم. باحتمال قوي مراد از آن در آيه كوري است. در اقرب آمده «زرق الرجل زرقا: عمي» يعني كور شد.دليل اين احتمال آياتي است كه كور محشور شدن را صراحت دارند «وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ أَعْميٰ. قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْميٰ» طه: 124 و 125. «وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ عَليٰ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا» اسراء: 97. «زرق» در كلام اللّه فقط يكبار آمده است.

زري:؛ ج 3، ص: 161

زري: عيب گرفتن. حقير شمردن در اقرب آمده «زري عمله عليه: عابه عليه و عاتبه» اسم فاعل آن زار است «وَ لٰا أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِي أَعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللّٰهُ خَيْراً» هود: 31. ازدراء يعني احتقار يعني دربارۀ آنانكه چشم شما خوارشان مي‌بيند نميگويم: خدا هرگز خيري بآنها نخواهد داد در نهج البلاغه خطبۀ 174 دربارۀ نفس مؤمن فرموده «و لا يزال زاريا عليها» مؤمن پيوسته نفس خود را حقير شمرده و آنرا عتاب ميكند. اين كلمه تنها يكبار در قرآن يافته است.

زعم:؛ ج 3، ص: 161

زعم: قول باطل دروغ «زَعَمَ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 162
الَّذِينَ كَفَرُوا أَنْ لَنْ يُبْعَثُوا قُلْ بَليٰ وَ رَبِّي لَتُبْعَثُنَّ» تغابن: 7. كفّار بدروغ گفتند كه هرگز بر انگيخته نميشوند بگو قسم بپروردگارم حتما حتما بر انگيخته خواهيد شد.در قاموس گويد: زعم بمعني قول باطل و كذب و قول حق است در هر دو ضد بكار ميرود و بيشتر در شي‌ء مشكوك استعمال ميشود. در اقرب الموارد افزوده: از عادت عرب است هر دروغگو كه پيششان سخني گويد، گويند فلاني زعم كرد و در قرآن هر جا در ذم قائلين آمده است.راغب ميگويد: آن حكايت قولي است كه در آن احتمال دروغ است «قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللّٰهِ» سباء: 22. بگو بخوانيد آنانرا كه بباطل معبود خوانديد. «أَوْ تُسْقِطَ السَّمٰاءَ كَمٰا زَعَمْتَ عَلَيْنٰا كِسَفاً … » اسراء: 92.يا آسمانرا چنانكه ادعا كرده‌اي پاره پاره بر ما فرود آوردي.زعيم بمعني كفيل و عهده‌دار است طبرسي گفته زعيم، كفيل و ضمين نظير هم‌اند و نيز زعيم بمعني رئيس است راغب در تقريب آن گويد: چون عقيده بر اين است كه قول رئيس و كفيل محل احتمال كذب است «وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ» يوسف: 72.هر كه آنرا بياورد براي اوست بار شتري و من بآن بار ضامنم كه باو داده شود و يا باو كفيلم كه عذابش نكنند. «سَلْهُمْ أَيُّهُمْ بِذٰلِكَ زَعِيمٌ» قلم: 40.زعيم در آيه شايد بمعني متعهد و يا باطل گو باشد. در مجمع آنرا كفيل گفته. و گويد: بپرس كدامشان متعهد است كه روز قيامت براي آنهاست آنچه براي مؤمنان است. در نهج- البلاغه خطبۀ 16 آمده «ذمّتي بما اقول رهينة وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ» .

زفر:؛ ج 3، ص: 162

زفر: زفر و زفير خارج كردن نفس است پس از بدرون كشيدن آن يعني بازدم (قاموس، اقرب) طبرسي و راغب بعكس گفته‌اند عبارت مجمع چنين است «الزفير ترديد النفس مع الصوت من الحزن حتي تنتفخ الضلوع» زفير نفس كشيدن است از اندوه كه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 163
با صدا باشد تا جائيكه دنده‌ها باد كند راغب نيز چنين گفته و فقط حزن و صوت نياورده است ايضا زفير صداي آتش است آنگاه كه بشدت مشتعل گردد. «فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النّٰارِ لَهُمْ فِيهٰا زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ» هود: 106. شهيق مقابل زفير است و هر دو از صداهاي اندوهناكان است كه بهنگام نفس كشيدن و بازدم از آنها شنيده ميشود (مجمع از زجّاج) معني آيه در «خلد» گذشت. «إِذٰا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكٰانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَهٰا تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً» فرقان: 12.زفير صداي جهنّم و (صفير) آنست در «جهنّم» گذشت كه آن ذي شعور و عاقل است. اين كلمه فقط سه بار در قرآن آمده است. سومي سورۀ انبياء آيۀ 100.

زف:؛ ج 3، ص: 163

زف: «فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ» صافات: 94. زفيف بمعني سرعت سير در صحاح گويد «زفّ العبير زفيفا: اسرع. و زفّ القوم في مشيهم: اسرعوا» معني آيه چنين است: رو كردند بسرعت سوي ابراهيم ميرفتند و اگر آنرا متعدي بدانيم چنين است كه قوم خويش را بسرعت بسير وا ميداشتند اين كلمه در قرآن مجيد يكبار بيشتر نيست. زفاف بردن عروس است بخانۀ شوهر.در نهايه از رسول خدا صلي اللّه عليه و آله نقل كرده كه فرمود «يزفّ علي بيني و بين ابراهيم الجنة» علي ميان من و ابراهيم بسرعت وارد بهشت ميشود.

زقّوم:؛ ج 3، ص: 163

زقّوم: «أَ ذٰلِكَ خَيْرٌ نُزُلًا أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ. إِنّٰا جَعَلْنٰاهٰا فِتْنَةً لِلظّٰالِمِينَ. إِنَّهٰا شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ. طَلْعُهٰا كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّيٰاطِينِ. فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْهٰا فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ» صافات: 62- 66. «إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ. طَعٰامُ الْأَثِيمِ.كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ. كَغَلْيِ الْحَمِيمِ» دخان: 43- 46. «لَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ. فَمٰالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ» واقعة: 52 و 53.اين كلمه فقط در اين سه مورد آمده است و از اين آيات روشن
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 164
ميشود اوّلا زقّوم درختي است كه در قعر جهنم ميرويد. ثانيا ميوۀ آن مانند رؤس شياطين است كه در «رأس» گذشت و اينكه گفته درخت زقّوم طعام گناهكار است ظاهرا منظور ميوه آنست. ثالثا مجرمين از آن ميخورند و شكمشان را پر ميكنند. و رابعا آن مانند آب جوشان در شكمها ميجوشد (نعوذ باللّه منها). بقيۀ اين سخن در «ضريع» است.راجع بمعني زقم بايد دانست كه آن فرو بردن لقمه است با كراهت و مشقّت شديد (مجمع) در قاموس معناي اوّلي آنرا كره با خرما گفته است در اقرب گويد: آن كره است با خرما در لغت آفريقا … و گفته‌اند پليدترين درخت تلخ است در تهامه … در مجمع گفته: گويند آن درخت معروفي است كه عرب ميشناسد. و گفته‌اند كه نميشناسد روايت است: قريش چون آيۀ اول را شنيد … ابن زبعري گفت: زقوم در كلام بربر خرما و كره است و در نقلي بلغت يمن، ابو جهل بكنيزش گفت: ما را زقّوم بياور. او كره و خرما آورد بياران گفت: زقّوم بخوريد محمد شما را با اين ميترساند و ميگويد كه آتش آنرا ميروياند حال آنكه آتش ميسوزاند خداوند نازل كرد «إِنّٰا جَعَلْنٰاهٰا فِتْنَةً لِلظّٰالِمِينَ»، اين سخن در نهايه نيز ذيل زقم نقل شده است.

زكريّا:؛ ج 3، ص: 164

زكريّا: از انبياي مشهور بني اسرائيل. نام مباركش هفت بار در كلام اللّه مجيد آمده است. «ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيّٰا» مريم: 2.قرآن مجيد او را از پيامبران و بندگان صالح ميشمارد «وَ زَكَرِيّٰا وَ يَحْييٰ وَ عِيسيٰ وَ إِلْيٰاسَ كُلٌّ مِنَ الصّٰالِحِينَ» انعام: 85.دو قضيّه از وي در قرآن آمده است يكي تكفل مريم آنگاه كه مريم را تحويل معبد بيت المقدس كردند دربارۀ تكفل او قرعه كشيدند «وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلٰامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ» آل عمران: 44. تا بالاخره كفالت مريم بعهدۀ زكريّا واگذار شد و هر وقت
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 165
پيش مريم ميامد در نزد وي رزق بخصوصي ميديد و ميگفت: اين از كجاست مريم ميگفت از جانب خدا زكريّا چون اين بدانست با آنكه خودش پير و زنش نازا بود از خدا فرزندي خواست خداوند يحيي را بوي عنايت فرمود «وَ كَفَّلَهٰا زَكَرِيّٰا كُلَّمٰا دَخَلَ عَلَيْهٰا زَكَرِيَّا الْمِحْرٰابَ وَجَدَ عِنْدَهٰا رِزْقاً قٰالَ يٰا مَرْيَمُ أَنّٰي لَكِ هٰذٰا؟ قٰالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ. هُنٰالِكَ دَعٰا زَكَرِيّٰا رَبَّهُ قٰالَ رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً … » آل عمران: 37- 38.دوّم استجابت دعاي اوست دربارۀ فرزند خواستن از خدا كه در سورۀ آل عمران از آيه 38 تا 41 ياد شده است و مشروح آن در سورۀ مريم چنين است: اين خبر رحمت پروردگار با بندۀ خويش زكرياست. آندم كه خدايش را نهاني ندا كرد و گفت: پروردگارا من استخوانم سست شده و سرم از پيري سفيد گشته «وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً» و در دعا كردن شقي و دست خالي نبوده‌ام در گذشته من دعا كرده‌ام و تو اجابت فرموده‌اي من از بعد خويش از اقوام و اقربايم بيم دارم و زنم گذشته از پيري همواره نازا بوده است. مرا بقدرت خويش فرزندي عطا فرما كه از من و از خاندان يعقوب (طرف مادر) ارث ببرد و او را پسنديده گردان.خطاب رسيد اي زكريا ما تو را مژدۀ پسري ميدهيم كه نامش يحيي است و از پيش همنامي براي او قرار نداده‌ايم گفت: پروردگارا چگونه پسري خواهم داشت حال آنكه زنم از پيش نازا بوده و خودم از پيري بفرتوتي رسيده و خشك شده‌ام. فرشته‌اي او را ندا كرد و گفت: پروردگارت چنين گفته كه آن بر من آسان است تو را از پيش آفريدم كه چيزي نبودي.گفت خدايا براي من نشانه‌اي تعيين كن گفت: نشانۀ تو آن است كه سه شب تمام با مردم نتواني سخن گوئي پس از عبادتگاه بسوي قوم خود رفت و بآنها فهماند كه: بامداد و شبانگاه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 166
خدا را تسبيح گوئيد. (مريم: آيه 2- 11).ناگفته نماند سلب قدرت تكلم از زكريا علامت فرزند بود كه فرموده «قٰالَ آيَتُكَ أَلّٰا تُكَلِّمَ النّٰاسَ ثَلٰاثَ لَيٰالٍ سَوِيًّا» و در سورۀ آل عمران آمده «قٰالَ رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً قٰالَ آيَتُكَ أَلّٰا تُكَلِّمَ النّٰاسَ ثَلٰاثَةَ أَيّٰامٍ إِلّٰا رَمْزاً وَ اذْكُرْ رَبَّكَ كَثِيراً … » آيۀ 41.قيد ايّام روشن ميكند كه مراد از «ثَلٰاثَ لَيٰالٍ» فقط سه شب نيست بلكه روزها هم مراد است. و نيز كلمۀ «النّٰاسَ- و اذْكُرْ رَبَّكَ» بدست ميدهد كه سلب تكلّم نسبت بمردم بود و گر نه نسبت بخدا و عبادت زبانش قدرت داشت. و «أَلّٰا تُكَلِّمَ» نشان ميدهد كه خدا قدرت تكلّم را سه روز از او سلب فرمود.اينكه زكريا از خدا علامت خواست معني‌اش آن بود هر وقت زنش باردار شد با آن علامت باردار شدن آنرا بداند؟ و يا براي آن بود كه بداند اين ندا از ملك است و از شيطان نيست؟ الميزان وجه دوّم را تأييد ميكند و ميگويد: آنچه سبب وحشت قوم از اين وجه شده آنستكه گفته‌اند: انبياء در اثر عصمت بايد كلام رحماني را از شيطاني تشخيص بدهند، جايز نيست شيطان آنها را ببازي گيرد كه تشخيص از دستشان برود. اين سخن حق است ولي بايد دانست كه تشخيص انبياء با نشان دادن خداست نه مستقلا از جانب خودشان و چون چنين است چه اشكالي دارد كه زكريّا از خدا راجع بآن علامتي بخواهد كه واقعيت را تشخيص بدهد بلي اگر دعايش مستجاب نميشد اشكال در جاي خودش بود … آيه آن بود زبانش سه روز قادر بتكلّم نبود و زبانش جز بذكر خدا بند ميشد و اين … تصرّف خاصّي است در نفس پيامبر و زبانش كه شيطان بعلت عصمت پيغمبر از آن عاجز است پس نداي فرزند دادن رحماني بوده است تمام شد.در تفسير عياشي ذيل آيۀ 41 آل عمران از امام صادق عليه السّلام نقل شده:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 167
زكريّا چون از خدا خواست تا فرزندي بوي عطا كند ملائكه جواب استجابت را باو رساندند. خواست بداند كه اين ندا از جانب خداست خدا وحي فرمود كه نشانۀ خدائي بودن ندا آنست كه سه روز زبانش از تكلّم خواهد ماند. چون از تكلّم عاجز شد دانست كه بسلب تكلّم جز خدا كسي قادر نيست. و آن است قول خدا «رَبِّ اجْعَلْ لِي آيَةً قٰالَ آيَتُكَ أَلّٰا تُكَلِّمَ النّٰاسَ ثَلٰاثَةَ أَيّٰامٍ إِلّٰا رَمْزاً».مجمع البيان آنرا علامت حمل گفته كه زكريّا با آن دانست زنش حامله شده است.قرآن مجيد بيشتر از آنكه گفته شد دربارۀ زكريّا چيزي نفرموده است ولي در اينجا مطالبي افسانه نيز دربارۀ آن رسول گرامي نقل شده است كه بطور فهرست اشاره ميشود.1- در الميزان ج 3 ص 200 گويد: حرفهائي از قدماء مفسّرين در اينجا نقل شده كه غير معقول‌اند مثل آنكه از قتاده و عكرمه نقل شده: شيطان پيش زكريّا آمد و او را در اينكه بشارت فرزند از جانب خداست بشكّ انداخت و گفت: اگر اين ندا از جانب خدا بود مخفي بتو ميرسيد چنانكه تو خدا را نهاني خواندي و در انجيل لوقا باب 1 بند 20 آمده كه جبرئيل بزكريّا گفت: تو تا روزيكه اين خبر واقع شود گنگ و لال خواهي بود كه سخن مرا باور نكردي. نگارنده بانجيل مراجعه كردم همانطور است كه الميزان نقل كرده است.2- در صحيح مسلم، بابي دربارۀ فضائل زكريّا منعقد كرده مجموع آن باب را فقط يك روايت تشكيل ميدهد و آن اينكه ابو هريره از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله نقل كرده كه «كان زكريّا نجّارا» زكريّا نجّار بود. شايد اين روايت درست باشد كه روزي آنحضرت بمناسبتي اين سخن را فرموده است ولي تشكيل چنين بابي با اين سرمايه خنده‌آور است.3- ابن اثير در تاريخ كامل ج 1
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 168
ص 174 باب «ذكر قتل زكريا» ميگويد: چون يحيي كشته شد پدرش زكريّا فرار كرد و داخل باغي در بيت المقدس گرديد پادشاه در پي او فرستاد. درختي زكريا را خواند و گفت اي پيامبر خدا پيش من بيا چون زكريّا آمد درخت از وسط پاره شد و زكريا درون آن قرار گرفت سپس درخت بهم متصل گرديد شيطان طرف لباس او را گرفته بيرون كشيد تا مدركي بر گفتۀ خويش داشته باشد.آنگاه بمأموران شاه گفت: زكريّا ميان اين درخت رفته اينهم حاشيۀ لباس اوست. درخت را با تير دو نصف كردند و با منشار (ارۀ بزرگ) آنرا بريدند زكريّا مرد.عبد الوهاب نجّار ذيل اين قصّه ميگويد: اين سخن محض افتراست چه فائده‌ايست در رفتن بدرون درخت با آنكه طرف لباسش بيرون خواهد ماند. اين بلا شك دسيسه‌ايست براي اعظام ابليس و عجب اينجاست كه اين ناپسندها بكتب اسلامي راه يافته است آفرين بر قرآن عظيم كه از هر گونه سخن سبك خالي است.نام زكريّا در آيات قرآن بقرار ذيل است: آل عمران: 37- 38.انعام: 85.مريم: 2- 7.انبياء: 89.

زكو:؛ ج 3، ص: 168

زكو: اصل زكوة چنانكه طبرسي و راغب گفته بمعني نموّ و زيادت است همچنين است قول قاموس و اقرب و صحاح زكاء را نمو كردن گفته است. «زكا الزرع يزكو زكاء نما».علي هذا زكو و زكاء مصدر و زكوة اسم مصدر است «وَ أَقِيمُوا الصَّلٰاةَ وَ آتُوا الزَّكٰاةَ» بقره: 43. ولي ابن اثير در نهايه ميگويد: زكوة از اسماء مشتركه است و بر عين و معني هر دو اطلاق ميشود. آيۀ «وَ حَنٰاناً مِنْ لَدُنّٰا وَ زَكٰاةً» كه خواهد آمد مؤيد قول ابن اثير است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 169
ناگفته نماند زكوة در قرآن گاهي بمعني طهارت و پاكيزگي آمده مثل «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّٰاهٰا» شمس: 9. «وَ لَوْ لٰا فَضْلُ اللّٰهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مٰا زَكيٰ مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ» نور: 21. يعني نجات يافت آنكه نفس را پاك كرد. و اگر فضل و رحمت خدا نميبود احدي از شما پاك نميشد.و گاهي بمعني مدح است مثل «فَلٰا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقيٰ» نجم: 32. خودتان را مدح نكنيد و پاكيزه نشان ندهيد خدا بپرهيزكار داناست. ايضا «أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ بَلِ اللّٰهُ يُزَكِّي مَنْ يَشٰاءُ» نساء: 49. در صحاح ميگويد «زكّي نفسه تزكية: مدحها».اين معني راجع بمعناي اول است كه مدح نفس جز پاكيزه نشان دادن آن نيست.زكيّ بمعني پاك است «لِأَهَبَ لَكِ غُلٰاماً زَكِيًّا» مريم: 19. مؤنث آن زكيّه است «أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ» كهف: 74. ازكي اسم تفضيل آن است «فَلْيَنْظُرْ أَيُّهٰا أَزْكيٰ طَعٰاماً» كهف: 19. «فَأَرَدْنٰا أَنْ يُبْدِلَهُمٰا رَبُّهُمٰا خَيْراً مِنْهُ زَكٰاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً» كهف: 81. «وَ حَنٰاناً مِنْ لَدُنّٰا وَ زَكٰاةً وَ كٰانَ تَقِيًّا» مريم: 13. «وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكٰاةِ فٰاعِلُونَ» مؤمنون: 4. در دو آيۀ اولي زكوة مصدر است بمعني پاكي و پاكيزگي و در آيه سوم اگر لام «لِلزَّكٰاةِ» را چنانكه راغب گفته علت بگيريم زكوة مصدر است يعني براي پاك شدن كار ميكنند ولي سياق آيه نشان ميدهد كه «لِلزَّكٰاةِ» مفعول «فٰاعِلُونَ» است.ولي در عين حال كلمۀ «فٰاعِلُونَ» قرينه است كه زكوة مصدر و بمعني تطهير مال است چنانكه در الميزان آمده و زكوة متعارف منظور نيست كه آيه مكّي و حكم زكوة در مدينه آمده است.اقرب الموارد گويد: زكوة در تمام قرآن جز آيۀ «وَ حَنٰاناً مِنْ لَدُنّٰا وَ زَكٰاةً» دربارۀ مال است. و آن بمعني طهارت ميباشد. ولي ديديم كه آيۀ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 170
ديگري نيز هست. و در دو آيه «وَ أَوْصٰانِي بِالصَّلٰاةِ وَ الزَّكٰاةِ» مريم: 31. «وَ كٰانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلٰاةِ وَ الزَّكٰاةِ» مريم: 55. احتمال دارد كه پاكيزگي مراد باشد.ناگفته نماند پاكيزگي و مدح كه ذكر شد مخالف معني اولي كه نموّ و زيادت باشد نيست بلكه پاكيزگي همان نموّ نفس و ترقي و ارتقاء آن است.

زكاة:؛ ج 3، ص: 170

زكاة: زكوة چنانكه گذشت مصدر و اسم مصدر كه مال زكوي باشد استعمال شده است. و آن سي دو بار در قرآن مجيد بكار رفته و در بيشترش منظور مالي است كه در راه خدا مصرف ميشود. بنظرم اين تسميه از آنست كه زكوة سبب پاكي مال است و مال مزكّي پاك و قابل نموّ و بركت است نه مال غير مزكّي.بعقيدۀ نگارنده مراد از زكوة كه در قرآن بيشتر با صلوة آمده فقط زكوة واجبي كه به 9 چيز (گندم، جو خرما، كشمش، طلا، نقره، گوسفند، گاو، و شتر) تعلق ميگيرد نيست بلكه مراد مطلق انفاق در راه خداست اعم از واجب و مستحب. وقتيكه زكوة در اصل لغت بمعني زيادت و نموّ باشد و بكار بردن آن در مال انفاق شده بعنايت باشد چه داعي داريم كه زكوة را در آيات «وَ أَقِيمُوا الصَّلٰاةَ وَ آتُوا الزَّكٰاةَ» بقره: 43، 83، 110. «وَ الْمُقِيمِينَ الصَّلٰاةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ» نساء: 162. «وَ يُقِيمُونَ الصَّلٰاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ» توبه: 71. و آيات ديگر حمل بر زكوة واجب كنيم.شايد اين سخن قطع نظر از آنچه گفته شد آياتي است كه بعد از ذكر صلوة مطلق انفاق را پيشنهاد ميكنند مثل «وَ يُقِيمُونَ الصَّلٰاةَ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ» بقره: 3، انفال: 3. «وَ الْمُقِيمِي الصَّلٰاةِ وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ» حج: 35.و مثل آيات ديگر كه مطلق انفاق في سبيل اللّه را تذكّر ميدهند. «مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ … » بقره: 261. «وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 171
وَ لٰا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَي التَّهْلُكَةِ … » بقره: 195.و مثل آيات ديگر كه ميگويند در مال مردم براي ديگران حقّي هست «وَ فِي أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ لِلسّٰائِلِ وَ الْمَحْرُومِ» ذاريات: 19. «وَ الَّذِينَ فِي أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ. لِلسّٰائِلِ وَ الْمَحْرُومِ» معارج: 24 و 25.از مدتها پيش راجع باين مطلب فكر كرده و آنرا قوي و نزديك بيقين دانسته بودم اتفاقا ديدم در الميزان ذيل آيه «وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكٰاةِ فٰاعِلُونَ» مؤمنون: 4. باين مطلب توجه شده است ميگويد: شايد مراد از زكوة معناي مصدري باشد و آن تطهير مال با انفاق است نه مقدار معين از مال كه اين سورۀ مكّي است و تشريع زكوة متعارف در مدينه بوده است سپس علم بغلبه گرديده است. و با اين اعتبار آمدن «فٰاعِلُونَ» صحيح ميشود نظير اين سخن را ذيل «وَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ.الَّذِينَ لٰا يُؤْتُونَ الزَّكٰاةَ … » فصلت: 6 و 7. فرموده است.محل مصرف زكوة و مطلق صدقات موارد هشتگانۀ زير است كه آيۀ شريفه معيّن ميكند «إِنَّمَا الصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ الْمَسٰاكِينِ وَ الْعٰامِلِينَ عَلَيْهٰا وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي الرِّقٰابِ وَ الْغٰارِمِينَ وَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» توبه: 60.بموجب اين آيۀ مباركه صدقات شكافهاي اجتماع را پر كرده و چرخ زندگي را بكار مياندازد لازم است بيك يك اين موارد توجه شود: 1- فقراء. و آنها كساني‌اند كه در آمدشان بمخارج سالانه كفايت نميكند ميتوانند كسر مخارج خويش را از زكوة دريافت دارند.2- مساكين. فقهاء در تفسير آن ميگويند: مسكين كسي است كه حالش از فقير بدتر باشد يعني كسانيكه در آمدي ندارند. ناقص العضواند.مضطر و آواره هستند. نگارنده را دربارۀ آن سخني است كه در «سكن» خواهد آمد.3- عاملين زكوة. حكم زكوة آنست كه حاكم شرع براي جمع آوري
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 172
آن و نيز براي توزيع و مصرف آن مأموراني از طرف خود تعيين كند چنانكه رويّه حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله چنين بوده است. در اين صورت نه فقير ميداند مال كدام كس را ميخورد و نه زكوة دهنده ميداند كه زكوتش در اختيار كدام كس قرار داده شد بلكه حاكم شرع خود بوضع مستمندان رسيدگي ميكند و كار آنها را روبراه ميسازد و در اين كار مأموران زكوة براي خود از آن حقوق بر ميدارند.4- مؤلفة قلوبهم يعني كسانيكه قلوبشان تأليف شده و آنها مردمان غير مسلمان‌اند كه براي خوشبين بودن باسلام ميشود بآنها از زكوة داد مثلا در كشوري غير مسلمان زلزله‌اي اتفاق افتاده و عدّه‌اي بي خانمان شده‌اند ميشود بآنها از زكوة كمك كرد تا باسلام خوشبين باشند و يا ميشود مبلغي از زكوة بيكي از بيمارستانهاي آن كشور براي تداوي بيماران ارسال كرد بدين طريق ملاحظه ميشود كه اسلام براي جهانيان فكر كرده و راه باز نموده است نه فقط براي مسلمان فقير.5- رقاب. آنان بردگان‌اند كه از مال زكوة ميشود آنها را خريد و آزاد كرد.6- غارمين. قرضداران. اگر كسي باشد كه درآمدش بمخارجش كفايت كند ولي قرضي دارد كه نميتواند آنرا بدهد. قرض او از زكوة ادا ميشود.7- في سبيل اللّه مراد از آن هر كار عام المنفعة است كه بدرد مردم ميخورد از قبيل راهها، پلها، بيمارستانها، درمانگاهها، مساجد و غيره. كه محل مصرف زكوةاند.8- ابن سبيل شخص غريبيكه در غربت مال خود را از دست داده و يا تمام شده و معطل مانده است از سهم زكوة بمحلش فرستاده ميشود.بدين طريق خواهيم ديد زكوة و انفاق در پر كردن شكاف جامعه سهم بسزائي دارد اگر روي حساب منظم و دقيق جمع آوري و توزيع شود بيشتر مشكلات را حل خواهد كرد.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 173

زلزال:؛ ج 3، ص: 173

زلزال: اضطراب و حركت «هُنٰالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزٰالًا شَدِيداً» احزاب: 11. آنجا مؤمنان امتحان شدند و شديدا مضطرب گرديدند. زلزله حركت زمين است «إِنَّ زَلْزَلَةَ السّٰاعَةِ شَيْ‌ءٌ عَظِيمٌ» حج: 1. «إِذٰا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا» زلزله: 1.بعقيدۀ راغب تكرار حروف آن دلالت بر تكرار فعل دارد.

زلف:؛ ج 3، ص: 173

زلف: نزديك شدن. و مقدم گشتن در اقرب آمده «زلف زلفا و زليفا: تقدم و تقرب» در نهايه گويد: اصل آن نزديك و مقدم گشتن است. در صحاح گويد: أزلفه أي قرّبه».در قرآن مجيد. مطلق نزديك شدن و نيز بمعني تقرب و منزلت آمده است در مجمع شعري در اين باره آورده است: و كلّ يوم مضي او ليلة سلفت فيها النّفوس الي الاجال تزدلف يعني در هر روز و شبي كه ميگذرد مردم باجلها نزديك ميشوند. «وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ» شعراء: 90، ق: 31. بهشت بپرهيزكاران نزديك گرديد. «وَ أَزْلَفْنٰا ثَمَّ الْآخَرِينَ» شعراء: 64. ديگران را بآنجا نزديك كرديم. بعضي آنرا بمعني جمع دانسته و گفته ديگران را در آنجا جمع كرديم و گفته‌اند ليلۀ مزدلفه يعني شب اجتماع ولي طبرسي آنرا نزديك كردن گفته و مزدلفه را نيز از آن گرفته است.زلفي در قرآن مصدر آمده بمعني نزديكي و تقرب و هم اسم مصدر آمده بمعني منزلت و مقام. مثل «مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلّٰا لِيُقَرِّبُونٰا إِلَي اللّٰهِ زُلْفيٰ … » زمر: 3.زلفي مفعول مطلق است براي «يقرّبونا» تقدير چنين ميشود «الا ليقربونا الي اللّه تقريبا» همچنين آيۀ «وَ مٰا أَمْوٰالُكُمْ وَ لٰا أَوْلٰادُكُمْ بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنٰا زُلْفيٰ … » سباء: 37.و مثل «وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنٰا لَزُلْفيٰ وَ حُسْنَ مَآبٍ» ص: 25 و 40. و در اين دو آيه اسم مصدر است بمعني مقام و منزلت.اقرب الموارد گويد: الف آن براي تأنيث است و آنرا در آيۀ سباء كه گذشت مصدر گفته و گويد بعضي آنرا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 174
اسم مصدر دانسته‌اند مثل سلام و كلام. «وَ أَقِمِ الصَّلٰاةَ طَرَفَيِ النَّهٰارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ» هود: 113. بعضي آنرا زلف (بر وزن صرد) خوانده‌اند كه جمع زلفة و منزلت است و بعضي بر وزن عنق خوانده‌اند در اين صورت مفرد است (مجمع).طبرسي از ابن عباس و ابن زيد نقل ميكند كه زلف اول ساعات شب است يعني نزديكيهاي شب. جوهري ميگويد: زلفة قسمتي از اول شب است و جمع آن زلف (بر وزن صرد) آيد قاموس نيز چنين گفته بهر حال معناي اوّلي در آن، ملحوظ است و ظاهر آيه نمازهاي پنجگانۀ يوميه را معين ميكند: نمازهائيكه در دو طرف روزاند عبارت‌اند از نماز صبح و ظهر و عصر و نمازهاي اوائل شب همان مغرب و عشاء ميباشند.ولي عيّاشي در تفسير خود از حريز از امام صادق عليه السّلام نقل ميكند كه فرمود «أَقِمِ الصَّلٰاةَ طَرَفَيِ النَّهٰارِ» دو طرف روز مغرب و صبح است «وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ» و آن نماز عشاء آخري است.بنا بر اين حديث آيه از ذكر نماز ظهر و عصر ساكت است.الميزان از تهذيب نقل ميكند كه زراره از امام باقر عليه السّلام نقل كرده كه: خداوند در اين باره فرموده «أَقِمِ الصَّلٰاةَ طَرَفَيِ النَّهٰارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّيْلِ» آن صلوة عشاء آخر است. آنگاه ميگويد: حديث خالي از ظهور نيست كه دو طرف نهار قبل از ظهر و بعد از ظهر است تا شامل اوقات پنجگانه گردد. «فَلَمّٰا رَأَوْهُ زُلْفَةً سِيئَتْ وُجُوهُ الَّذِينَ كَفَرُوا» ملك: 27. طبرسي گويد زلفة مصدر است و واحد و جمع در آن يكسان ميباشد و مزدلفه از آنست و در اثر نزديكي بمكه مزدلفه گفته‌اند و گاهي جمع زلفة زلف (بر وزن صرد) ميايد.بايد دانست كه زلفة در آيه مصدر بمعني فاعل است يعني چون عذاب را نزديك ديدند قبيح شد صورت كفّار.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 175‌

زَلَق:؛ ج 3، ص: 175

زَلَق: بفتح (ز- ل) اصل زلق محلي است كه قدم در آن ميلغزد و ثابت نمي‌ماند (مجمع) در اقرب گويد: «زلفت قدمه زلقا: زلّت» و آنگاه بمعني زمين بي علف و خالي استعمال ميشود چنانكه راغب و طبرسي گفته‌اند «وَ يُرْسِلَ عَلَيْهٰا حُسْبٰاناً مِنَ السَّمٰاءِ فَتُصْبِحَ صَعِيداً زَلَقاً» كهف: 40. زلق در آيه زمين خشك و خالي است. زلق مصدر نيز آمده است چنانكه از اقرب نقل شد. «وَ إِنْ يَكٰادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصٰارِهِمْ لَمّٰا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ … » قلم: 51. «ان» مخفّف از مثقله است يعني حقّا نزديك است كفّار بانگاهها و چشمان خيرۀ خود ترا بلغزانند و بزمين افكنند آنگاه كه قرآن را شنيدند و گويند كه وي ديوانه است و چون ظاهرا مراد از لغزاندن همان بزمين افكندن و كشتن است لذا مجمع آنرا از ابن عباس «يقتلونك، يهلكونك» نقل كرده است.ناگفته نماند آيه شريفه دلالت دارد بر آنچه چشم زخم اثر دارد امروزه علم هيپنوتيزم هم اين مطلب را آفتابي كرده است نيروئي كه از چشم شخص خارج ميشود حتي ميتواند طرف را بخواباند در نهج البلاغه حكمت 400 فرموده «العين حقّ و الرّقي حقّ و السّحر حقّ … » يعني چشم زخم و عوذه‌ها كه در آنها ميدمند و سحر حق است و اثر دارند. در صافي گويد: در خبر است كه «انّ العين ليدخل الرّجل القبر و الجمل القدر» چشم زخم مرد را بقبر و شتر را به ديگ داخل ميكند. مؤلف گويد سيوطي آنرا در جامع صغير نقل كرده در مجمع گويد: در خبر آمده كه اسماء بنت عميس بحضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله گفت: پسران جعفر را چشم زخم ميرسد پس رقيۀ ضد چشم زخم براي آنها تهيّه كنم: فرمود آري اگر چيزي بقدر (خداوند) سبقت ميكرد هر آينه آن چشم زخم بود.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 176
ابن ابي الحديد در ذيل حكمت فوق كه قسمتي از آن نقل شده و بشماره شرح او 408 است بطور تفصيل سخن گفته كه قابل استفاده است. از جمله ميگويد: جمعي از ياران رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله در سفري بقبيله‌اي گذشتند و اهل قبيله آنها را ميهمان نكردند و گفتند: آيا در ميان شما راقي هست رقيه‌اي بنويسيد كه رئيس قبيله را حشره‌اي گزيده است؟ مردي گفت: آري پس براي او سورۀ حمد را نوشت رئيس صحّت يافت در مقابل رمه‌اي گوسفند باو دادند قبول نكرد و گفت: تا رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله بيايد چون حضرت تشريف آوردند قضيه را بمحضرش عرض كردند و نويسنده گفت: بحيات شما قسم جز فاتحة الكتاب ننوشتم. فرمود چه ميدانيد آن رقيه است. رمه را بگيريد و سهمي هم بمن بدهيد.

زلل:؛ ج 3، ص: 176

زلل: لغزيدن. ليز خوردن. در اقرب آمده «زلّ الرجل زللا: زلق عن صخرة و نحوها» «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِهٰا» نحل: 94. تا پائي پس از استواريش بلغزد غرض مردد شدن و بر گشتن از تصميم است «فَإِنْ زَلَلْتُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَتْكُمُ الْبَيِّنٰاتُ» بقره: 209. اگر پس از آمدن آيات روشن لغزيديد يعني بخطا رفتيد.ازلال لغزانيدن و بخطا افكندن است «فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطٰانُ عَنْهٰا … » بقره: 36. شيطان آنها را فريب داد و از بهشت لغزانيد.استزلال طلب لغزش و خطاست «إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطٰانُ بِبَعْضِ مٰا كَسَبُوا» آل عمران: 155. فقط شيطان آنها را در اثر بعضي از كارهاي بد لغزش داده و بخطا انداخته و يا از آنها خطا رفتن خواسته است.

زلم:؛ ج 3، ص: 176

اشاره

زلم: «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصٰابُ وَ الْأَزْلٰامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطٰانِ فَاجْتَنِبُوهُ … » مائده: 90. «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ … وَ مٰا ذُبِحَ عَلَي النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلٰامِ ذٰلِكُمْ فِسْقٌ … » مائده: 3.ازلام كه جمع زلم است فقط دو بار در قرآن مجيد آمده است و آيۀ دومي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 177
نشان ميدهد كه تقسيم با ازلام نوعي قمار بوده كه در اسلام تحريم شده است.انصاب چنانكه در «نصب» خواهد آمد سنگهائي بود كه بآنها عبادت كرده و در اطراف كعبه نگهداري ميكردند و قربانيهائي براي آنها و بر روي آنها ذبح ميكردند و با خون قرباني آنها را رنگين مينمودند چنانكه طبرسي و بيضاوي و ديگران گفته‌اند.و اما ازلام، واحد آن زلم (بر وزن فرس و صرد) بمعني تير است (مجمع بيضاوي) كه با آنها قرعه ميكشيدند و قمار ميكردند.گويند براي عرب دو گونه ازلام (تيرهاي مخصوصي) بود يكي ازلام امر و نهي و ديگري ازلام قمار.1- ازلام امر و نهي سه چوب تير مانندي بود كه بر يكي نوشته بود «امرني ربّي» پروردگارم امر كرد و بر ديگري «نهاني ربي» پروردگارم نهي كرد و سومي خالي بود و نوشته‌اي نداشت.چون يكي ارادۀ سفر ميكرد و يا ميخواست كار مهمّي انجام دهد تيرها را بهم ميزد اگر اولي ميامد آن كار را ميكرد و اگر دومي ميامد منصرف ميشد و اگر سومي ميامد دوباره آنها را بهم ميزد تا اوّلي يا دوّمي بيايد (حاشيۀ سيرۀ ابن هشام جلد 1 ص 95).مجمع و زمخشري و بيضاوي «وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلٰامِ» باين معني گرفته و گفته: حرام است كه قسمت روزي و ديگر مقاصد خود را با ازلام بطلبيد ولي اين از سياق آيه خيلي بعيد است زيرا كه آيه محرمات اكل را مي‌شمارد كه ميگويد: ميته، خون، و گوشت خوك و … بر شما حرام است. جا نداشت كه اين مطلب را در ضمن آنها بميان بكشد بلكه منظور قسمت گوشت با ازلام قمار است كه ذيل نقل خواهد شد. ضمنا در بعضي نقل‌ها هست كه بجاي جمله‌هاي «امرني ربّي» نهاني ربي» كلمه «افعل- لا تفعل» مينوشتند.و اين بعادت عرب جاهلي مناسب است.2- ازلام قمار عبارت بود از 10
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 178
چوب تير (چنانكه قاموس زلم را تير بي پر گفته است) و نام آنها چنانكه مجمع از صادقين عليهما السلام نقل كرده بدين قرار است: فذّ، توأم، مسبل، نافس، حلس، رقيب، معلّي، سفيح، منيح، رغد.هفت تاي اوّلي داراي سهم بود بترتيب از يك تا هفت سهم. و سه تاي اخير سهمي نداشتند. و كيفيّت آن چنانكه الميزان در ذيل آيۀ 219 بقره ميگويد آن بود كه: شتري را سر بريده و 28 قسمت ميكردند و قمار بازان ده نفر بعدد تيرها بودند آنگاه تيرها را بهم زده و بر ميداشتند صاحب تير فذّ يكقسمت از گوشت را تصاحب ميكرد صاحب تير توأم دو قسمت تا آنكه تير معلي بنام او آمده بود هفت سهم ميبرد و آنانكه سه تير اخير بدست آنها آمده بود نه تنها چيزي نميبردند بلكه پول شتر را هم ميپرداختند.بعضي از فضلا در مجلۀ مكتب اسلام شماره اول سال 13 ص 55 از لسان العرب و غيره ازلام سومي نقل كرده‌اند بنام ازلام احكام كه نزد بعضي از كاهنان نگاهداري ميشده است المنار نيز آنرا از سدي نقل كرده ولي ظاهرا مراد همان ازلام امر و نهي ميباشد كه گذشت.

دقت؛ ج 3، ص: 178

آيۀ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلٰامِ كه گفتيم: راجع بقمار است و تحريم شده آيا مراد از «وَ الْأَزْلٰامُ رِجْسٌ» در آيۀ اول ازلام تفأّل است يا ازلام قمار؟ اگر گوئيم: ازلام تفأل است لازم ميايد كه تفأل و استخاره با تسبيح و غيره در اسلام حرام باشد زيرا فرقي با ازلام ندارد. و اگر مراد ازلام قمار باشد لفظ «الميسر» حرمت مطلق قمار را ميرساند و ذكر ازلام بعد از الميسر چه فائده‌اي دارد و ذكر خاص بعد از عام براي چيست؟الميزان هر دو را يكي دانسته و گويد: اگر قبول نكنيم كه تقسيم بازلام قرينۀ «وَ الْأَزْلٰامُ رِجْسٌ» است در اينصورت ازلام لفظ مشترك خواهد بود كه قرينه‌اي بر تعيين مراد نيست و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 179
محتاج بروايات خواهيم بود و در بحث روائي از كافي در ضمن حديثي از رسول خدا صلي اللّه عليه و آله نقل كرده كه «قيل: في الازلام؟ قال قداحهم التي يستقسمون بها» ولي در سند روايت عمرو بن شمر هست و قابل اعتماد نيست. ناگفته نماند گرچه اين قول قويتر است ولي بنظر نگارنده: مانعي ندارد كه مراد از «الْأَزْلٰامُ رِجْسٌ»، تيرهاي تفأل باشد ولي علت تحريم آنست كه در آنكار از بت (هبل) استمداد ميكردند و هر چه از بكن و نكن ميامد دستور هبل ميدانستند و خطاب به هبل ميگفتند: اي معبود ما، حق را بر ما روشن كن (سيرۀ ابن هشام) ولي استخارۀ اسلامي استمداد از خدا و توجه بساحت قدس او است چنانكه نظير آن در كفالت مريم در قرآن آمده «وَ مٰا كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلٰامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ … » آل عمران 44.

زمر:؛ ج 3، ص: 179

زمر: (بر وزن صرد) جمع زمره است بمعني دسته، جماعت، فوج (اقرب) راغب دستۀ كوچك گفته است «وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَي الْجَنَّةِ زُمَراً … » زمر: 73. اين كلمه فقط دو بار در قرآن مجيد آمده است: سورۀ زمر: 71 و 73. و آن نام سورۀ سي و نهم قرآن است. زمر معاني ديگري نيز دارد كه در قرآن نيامده است در صحاح آمده «الزمرة الجماعة من الناس و الزمر الجماعات».

زمل:؛ ج 3، ص: 179

زمل: «يٰا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ. قُمِ اللَّيْلَ إِلّٰا قَلِيلًا» مزمّل: 1 و 2. مزمّل در اصل متزمّل است يعني آنكه بلباسش پيچيده است در اقرب گويد: «تزمّل الرّجل بثوبه: تلفّف به».در تفسير اين آيه گفته‌اند كه رسول خدا صلي اللّه عليه و آله لباسي بر خود پيچيده و خوابيده بود كه ندا آمد: اي لباس بر خود پيچيده شب را بجز اندكي بپا خيز و نيز گفته‌اند: اين خطاب براي تعريض است كه پيچيده شدن و خفتن كار خوبي نيست.بعقيدۀ نگارنده مطلب بايد باين سادگي نباشد و اين خطاب معني ديگري در بر دارد و آيات بعدي دربارۀ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 180
عبادت شب و تحمل وظيفه سنگين است كه فرموده «إِنّٰا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا» مزمل: 5. و نيز دربارۀ استقامت در مبارزه با كفّار «وَ اصْبِرْ عَليٰ مٰا يَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلًا» مزمل: 10.زمل (بر وزن علم) بمعني بار و حمل آمده (اقرب) و نيز در آن گويد «زمل الشي‌ء: حمله» در نهايه نيز حمل را يكي از معاني آن شمرده است جوهري و ابن اثير گفته‌اند: زامله شتريست كه بار و متاع شخص را حمل ميكند.علي هذا معني آن تحمل بار رسالت است يعني اي آنكه بار رسالت را بر دوش گرفته‌اي شب را بجز اندكي بپا خيز.اين معني را كه ما گفتيم بيضاوي در رديف ثاني نقل كرده و طبرسي از عكرمه آورده است. اين كلمه تنها يكبار در كلام اللّه يافته است.

زمهرير:؛ ج 3، ص: 180

زمهرير: «لٰا يَرَوْنَ فِيهٰا شَمْساً وَ لٰا زَمْهَرِيراً» انسان: 13. از مقابلۀ شمس بدست ميايد كه زمهرير بمعني سرماست يعني در بهشت حرارت آفتاب و سرما نمي‌بينند. در اقرب گفته «ازمهر اليوم: اشتدّ برده» يعني سرديش شدت يافت و نيز گويد: زمهرير سرماي شديد است و گفته‌اند: آن در لغت طيّ بمعني ماه است كه شاعر گويد: و ليلة ظلامها قد اعتكر قطعتها و الزّمهرير ما ظهر يعني اي بسا شبيكه تاريكي آن شديد شد از آن گذشتم حال آنكه ماه در آسمان ظاهر نشده بود. اين شعر و اين قول در كشاف و تفسير بيضاوي نيز نقل شده ولي خود آنرا سرماي شديد گفته‌اند. طبرسي شديدترين سرما فرموده جوهري نيز سرماي شديد گفته است ولي قاموس سرماي شديد و ماه ذكر ميكند. ناگفته نماند: ماه نيز در آيه با شمس مناسب است آنوقت بايد گفت: اهل بهشت آفتاب و ماه نمي‌بينند ولي ظاهرا منظور حرارت آفتاب و سرماست.

زنجبيل:؛ ج 3، ص: 180

زنجبيل: «وَ يُسْقَوْنَ فِيهٰا كَأْساً كٰانَ مِزٰاجُهٰا زَنْجَبِيلًا» دهر: 17. زنجبيل معروف است در مجمع و صافي و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 181
تفسير بيضاوي گفته‌اند: عرب از شراب ممزوج با زنجبيل بسيار خوشش ميايد در اقرب آنرا زنجبيل مشهور و نيز بمعني خمر گفته است.ناگفته نماند اين كلمه كه يكبار در قرآن آمده نكره است و نميشود آنرا زنجبيل سادۀ دنيا دانست بلكه زنجبيل بخصوصي است. طبرسي در ذيل آيۀ فوق از ابن عباس نقل ميكند كه: هر چه خدا از نعم بهشتي در قرآن وصف كرده نظير آن در دنيا نيست و خدا آنرا باسم معروف ذكر كرده (تا مردم بدانند).

زنم:؛ ج 3، ص: 181

زنم: زنمه بفتح (ز. ن. م) قسمتي از گوش شتر و گوسفند است كه پس از شكافتن آويزان مي‌ماند (اقرب) و نيز دو چيز زايد دكمه مانند است كه از گلوي بعضي از گوسفندان آويزان ميشود (مفردات) و از آن كسي اراده ميشود كه در نسب متّهم است و بقومي چسبانده شده در روايت است كه امام حسين عليه السّلام ابن زياد را دعيّ بن الدعيّ خواند كه يعني او بزياد چسبانده شده چنانكه زياد نيز بابي سفيان چسبانده شده بود. زنيم همان دعيّ است طبرسي اين شعر را نقل ميكند.زنيم ليس يعرف من ابوه بغيّ الام ذو حسب لئيم «مَنّٰاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ. عُتُلٍّ بَعْدَ ذٰلِكَ زَنِيمٍ». قلم: 12 و 13.زنيم را در آيه متّهم در نسب (حرامزاده)، لئيم معروف بلئامت، شخص معروف بشرارت گفته‌اند در مجمع از علي عليه السّلام شخص بي اصل و نانجيب نقل شده در صافي از حضرت صادق عليه السّلام نقل است كه آنرا كافر سخت فرموده است.بنظر ميايد كه مراد از آن در آيۀ لئيم و شرير است گوئي شرّ و لئامت علامت مخصوص اوست چنانكه زنمه براي گوسفند و بزغاله و عتل چنانكه گفته‌اند بمعني بد خلق و خشن است يعني او مانع خير و متجاوز و پيوسته گناهكار است با همۀ اينها بد رفتار و شرير است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 182
اين كلمه تنها يكدفعه در كلام اللّه مجيد بكار رفته است.

زنا:؛ ج 3، ص: 182

زنا: مقاربت با زن بدون عقد (بطر زنا مشروع) مصدر آن زني و زناء مد و قصر هر دو آمده است (اقرب) «وَ لٰا تَقْرَبُوا الزِّنيٰ إِنَّهُ كٰانَ فٰاحِشَةً وَ سٰاءَ سَبِيلًا» اسراء: 32. زن زناكار را زانيه و مرد زناكار را زاني گويند «الزّٰانِي لٰا يَنْكِحُ إِلّٰا زٰانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً … » نور: 3.دربارۀ اين آيه سخن در «خبث» گذشت بآنجا رجوع شود.ناگفته نماند زنا يكي از محرمات دين مبين اسلام و داراي احكام بخصوصي است و ثبوت آن كه موجب حدّ باشد احتياج بچهار شاهد عادل دارد مرد و زنيكه مرتكب اين عمل شده‌اند اگر شوهردار و زن‌دار باشند سنگسار ميشوند و اگر بي شوهر و زن باشند بهر يك صد تازيانه زده ميشود كه بآن «جلد» گويند حكم سنگسار كردن در قرآن مجيد ذكر نشده و حكم تازيانه زدن را آيۀ ذيل بيان ميكند «الزّٰانِيَةُ وَ الزّٰانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وٰاحِدٍ مِنْهُمٰا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لٰا تَأْخُذْكُمْ بِهِمٰا رَأْفَةٌ فِي دِينِ … وَ لْيَشْهَدْ عَذٰابَهُمٰا طٰائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» نور: 2. اين آيه صد تازيانه براي هر دو از مرد و زن معين ميكند و نيز دستور ميدهد كه اسير عاطفه نشده و بر آندو رأفت نكنيد حكم تابع واقع است نه عاطفه بايد ناموس جامعه در امان باشد.و نيز عدّه‌اي بهنگام تازيانه زدن حاضر باشند تا عبرت گيرند.چهار شاهد كه دربارۀ اثبات زنا گفتيم دربارۀ آنكه بزني عفيف نسبت زنا ميدهد نيز لازم است «وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنٰاتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدٰاءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمٰانِينَ جَلْدَةً … » نور: 4. و ايضا در جريان افك آمده «لَوْ لٰا جٰاؤُ عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدٰاءَ … » نور: 13.رسول خدا صلي اللّه عليه و آله بيعت زنان مكّه را با چند شرط قبول كرد از جمله آن بود كه زنا نكنند. «إِذٰا جٰاءَكَ الْمُؤْمِنٰاتُ يُبٰايِعْنَكَ عَليٰ أَنْ لٰا يُشْرِكْنَ بِاللّٰهِ شَيْئاً وَ لٰا يَسْرِقْنَ وَ لٰا يَزْنِينَ … » ممتحنه: 12.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 183
«الزّٰانِي لٰا يَنْكِحُ إِلّٰا زٰانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَ الزّٰانِيَةُ لٰا يَنْكِحُهٰا إِلّٰا زٰانٍ أَوْ مُشْرِكٌ وَ حُرِّمَ ذٰلِكَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ» نور: 3. ظاهر آيه مخصوصا ذيل آن روشن ميكند كه مراد از آن حكم تحريمي است هر چند صدر آن بصورت خبر آمده است و خلاصۀ معني آن با ملاحظۀ تفسير اهل بيت عليهما السلام آنست مرد زناكار هر گاه بزنا شهرت يافت و بر او اقامۀ حدّ شد تا توبه نكرده بر او جز نكاح زانيه و مشركه حرام است همچنين است زن زناكار اگر توبه نكند جز زاني و مشرك نميتواند او را نكاح كند (از الميزان).

زهد:؛ ج 3، ص: 183

زهد: بي اعتنائي (اقرب) «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كٰانُوا فِيهِ مِنَ الزّٰاهِدِينَ» يوسف: 20.در «بخس» گذشت كه در نقص كمّي و كيفي هر دو بكار ميرود شايد مراد از آن در آيه نقص كيفي باشد در اين صورت «دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ» نقص كمّي آنرا ميرساند. و ايضا بنظر ميايد ضمير «فيه» بيوسف بر گردد نه به «ثمن» يعني: او را بقيمت معيوب و درمي چند فروختند و دربارۀ وي بي اعتنا بودند همين قدر ميخواستند كه پولي بكف آرند و اگر بي اعتنا نبودند بقيمت ارزان نمي‌فروختند.اين كلمه فقط يكدفعه در قرآن مجيد آمده است و زهد كه اين همه تعريف دارد همان بي اعتنائي بدنيا است كه فرموده «لِكَيْلٰا تَأْسَوْا عَليٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لٰا تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاكُمْ» حديد: 23. زاهد كسي است كه بآمدن و رفتن دنيا بي اعتنا باشد. كار كند، تلاش نمايد، استفاده كند ولي در عين حال بدنيا بي اعتنا باشد.

زهر:؛ ج 3، ص: 183

زهر: «وَ لٰا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِليٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا» طه: 131. در مجمع گويد: زَهْرَةَ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا زيبائي آن است و زهرة (بفتح هاء) نيز جايز است و زهره غنچه‌اي است كه با صفا نمايد و از آنجهت بهر چيز نوراني زاهر گويد و معني حديث در وصف حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله «كان ازهر اللّون» از آن
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 184
است يعني رنگش نوراني بود جوهري نيز آنرا طراوت و زيبائي دنيا گفته.طبرسي فرموده: در آيه ميشود «زَهْرَةَ» حال باشد از «بِهِ» و از «مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ» يعني چشم ندوز باقسام متاعيكه بآنها داده‌ايم حال آنكه آن رونق دنياست. بيضاوي چند وجه نقل كرده از جمله گويد: زهره منصوب است بفعل محذوف كه «مَتَّعْنٰا بِهِ» بآن دلالت دارد.اين معني در صورتي است كه مراد از ازواج انواع نعمتها باشد چنانكه طبرسي فرموده و اگر غرض اقسام كفّار باشد چنانكه زمخشري گفته و الميزان نقل كرده و ضمير «مِنْهُمْ» تأييد ميكند آنوقت معني عوض ميشود ولي انواع نعمتها بودن بهتر است.

زهق:؛ ج 3، ص: 184

زهق: اقرب الموارد: زهق و زهوق را خروج روح و هلاكت و بطلان و غيره گفته است. در مجمع نيز هلاكت و بطلان است. صحاح و قاموس اضمحلال را از جملۀ معاني آن شمرده‌اند ابن اثير نيز هلاكت و موت و خروج روح گفته است. راغب خروج روح از كثرت تأسف ميداند طبرسي هلاكت را در «زهقت نفسه» نيز جاري دانسته گويد: گويا روحش براي هلاكت خارج شده است.خلاصۀ همه دو معني است خروج روح و هلاكت «إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِهٰا فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كٰافِرُونَ» توبه: 55. آيۀ 85 نيز چنين است «إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ أَنْ يُعَذِّبَهُمْ بِهٰا فِي الدُّنْيٰا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كٰافِرُونَ».طبرسي و بيضاوي در ذيل آيۀ فوق زهق را خروج با صعوبت گفته‌اند.يعني خدا ميخواهد با اموال و اولاد آنها را معذّب كند و در حال كفر جانشان در آيد و بميرند. ولي بهتر اين است بگوئيم: در حال كفر هلاك شوند و آن همان استدراج است كه در «درج» گذشت اموال و اولاد بتدريج استعداد هدايت را از دستشان ميگيرد و تدريجا هلاك ميگردند با آنكه پيوسته با كفر توأم‌اند علي هذا هلاكت نفس در اين جهان است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 185
زاهق بمعني هلاك شونده و اضمحلال پذيرنده است «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَي الْبٰاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذٰا هُوَ زٰاهِقٌ … » انبياء: 18. يعني حق را بر باطل مي‌نهيم مغز آنرا ميشكند آنگاه بيني كه باطل پوچ و ناچيز است. «وَ قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ إِنَّ الْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً» اسراء: 81. اگر مراد از «الباطل» شرك و بت پرستي باشد با پيروزي اسلام از بين رفت و ريشه كن گرديد و اگر مطلق باطل مراد باشد قهرا منظور پوچ بودن و هلاكت مطلق باطل است بنظر ميايد منظور اين است: حق آمد و باطل پاشيده و مضمحل گرديد و در آن عجبي نيست زيرا كه شأن باطل همان پاشيدگي و اضمحلال است. و اين مخالف آن نيست كه باطل بوسيلۀ بعضي عوامل خارجي ادامه يابد ولي نظر بذاتش مضمحل و بي ثبات است و اللّه اعلم.

زوج:؛ ج 3، ص: 185

اشاره

زوج: جفت- صنف. بهر دو قرين از مذكّر و مؤنّث در حيوانات كه ازدواج يافته‌اند گفته ميشود: زوج. بهر دو قرين در غير حيوانات نيز زوج اطلاق ميشود مثل يك زوج كفش (يك جفت) (مفردات).زوجه بمعني زن است جمع آن زوجات ميباشد راغب گويد آن لغت ردي‌ء است. نگارنده گويد لذا زوجه و زوجات در قرآن نيامده بلكه زوج و ازواج بكار رفته است.زوج هم بزن اطلاق شده مثل «وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدٰالَ زَوْجٍ مَكٰانَ زَوْجٍ … » نساء: 20. و مثل «يٰا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ» بقره: 35. و هم بمرد نحو «فَلٰا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّٰي تَنْكِحَ زَوْجاً غَيْرَهُ … » بقره: 230 و ايضا «قَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّتِي تُجٰادِلُكَ فِي زَوْجِهٰا … » مجادله: 1.ازواج نيز هم در زنان بكار رفته مثل «وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ أَزْوٰاجاً … » بقره: 240. و هم در مردان نحو «فَلٰا تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ يَنْكِحْنَ أَزْوٰاجَهُنَّ إِذٰا تَرٰاضَوْا بَيْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ … » بقره: 232. ظاهرا استعمال شدن ازواج در مردان فقط اين آيه است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 186
زوج و ازواج در گياهان نيز بكار رفته مثل «وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ» حج: 5. «سُبْحٰانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ كُلَّهٰا مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ … » يس: 36.دربارۀ حيوانات نيز آمده «قُلْنَا احْمِلْ فِيهٰا مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ … » هود: 40. «ثَمٰانِيَةَ أَزْوٰاجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ … » انعام: 143. در زبان عرب زَوْجَيْنِ بمعني يك جفت است و لفظ «اثْنَيْنِ» براي بيان آنست.

[نر و مادگي]؛ ج 3، ص: 186

در مادۀ ذكر وعده كرديم دربارۀ نر و مادگي كه قرآن آنرا در بسياري از آيات مطرح كرده سخن گوئيم. يكي از اسرار عجيب خلقت نر و مادگي موجودات است اگر در حيوان و گياه اين واقعيت وجود نداشت هيچ يك چيز دو چيز نميشد و جاي از بين رفته‌ها پر نميگرديد و توليد و تكثير مطلقا معنائي نداشت ولي خداوند با اين وسيله نقص عالم را جبران و آنرا پيوسته بسوي كمال ميراند.بشر با فكر سادۀ خود ابتداء آنرا فقط در انسان و حيوان ميدانست و در اثر پيشرفت علم احساس كرد كه اين واقعيت در عالم گياه نيز حكم فرماست و اگر نباتات بوسيلۀ حشرات و بادها تلقيح نگردند ميوه بدست نخواهد آمد. از قديم بوجود نر و مادگي در بعضي درختان مثل خرما پي پرده بودند ولي بعدها عموميت آن روشن گرديد.قرآن كريم پا را از همه فراتر گذاشته و مسئلۀ نر و مادگي را در تمام موجودات اعلان ميكند اعم از زنده و غير زنده. دربارۀ حيوان و انسان كه روشن است و بعضي از آيات آن گذشت. دربارۀ نباتات آمده «سُبْحٰانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْوٰاجَ كُلَّهٰا مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّٰا لٰا يَعْلَمُونَ» يس: 36.يعني پاك و منزه است خدائيكه از روئيدينهاي زمين و از شما مردمان جفت‌ها (نر و ماده‌ها) قرار داد و از چيزهائيكه نميدانيد نيز جفت‌ها قرار داد در گذشته كه اين واقعيت بثبوت
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 187
نرسيده بود بزرگان ازواج را در آيه اصناف معني ميكردند ولي علم نشان داد كه قرآن چه مسئلۀ عجيبي را مطرح ميكند در آيۀ «وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَرٰاتِ جَعَلَ فِيهٰا زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ … » رعد: 3. گرچه نسبت زوجيت بخود ثمره داده شده ولي ظاهرا منظور توليد شدن آنها در اثر زوجيت است بعضي از بزرگان آنرا دو صنف گفته يكي مال زمستان و ديگري مال تابستان مثل بعضي ميوه‌ها ولي اين خيلي بعيد است و با كليّت آيه كه فرموده «مِنْ كُلِّ الثَّمَرٰاتِ» جور در نميايد كه همۀ آنها صيفي و شتوي ندارند.بالاتر از همه اين آيه است كه ميگويد «وَ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ خَلَقْنٰا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» ذاريات: 49. اين آيه روشن ميكند كه قانون نر و مادگي در تمام موجودات بدون استثناء جاري است امروز بشر پس از فرو رفتن در درون اشياء و شكافتن ذرّات و رسيدن باتم دانسته است كه اتمها از الكترون و پروتون تشكيل يافته‌اند الكترونها بار منفي دارند و پروتونها بار مثبت آندو نيز نر و ماده‌اند و موجودات همه از آن ذرّات تشكيل يافته‌اند «سُبْحٰانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّٰا يَصِفُونَ». «اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ» حج: 5. ظاهرا مراد از زوج در اين آيه و نظائر آن، نوع و صنف است يعني زمين حركت كرد بالا آمد و هر صنف و هر جور روئيدني نشاط آور را رويانيد.نوع و صنف يكي از معاني زوج است چنانكه راغب و اقرب و بيضاوي و ابن اثير و طبرسي گفته است همچنين است آيات 7 شعراء. 10 لقمان، 7 ق. و غيره. «وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ» تكوير: 7. ظاهرا مراد از آن جفت شدن انسانها با اعمالشان است دربارۀ آن گفته‌اند: مراد ملكه‌هاي اعمال است كه شخص با آنها مزدوج ميگردد يا هر انسان بهم شكل خود از اهل آتش و بهشت قرين شود يا ارواح باجساد بر گردد يا هر فريفته بفريبنده ملحق
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 188
شود يا مؤمنين با حور العين و كفّار با شياطين هم قرين گردند.قول اخير عبارت اخراي كلام ماست و بنا بر تجسّم عمل مراد قرين شدن انسان با عمل خويش است. «هٰذٰا فَلْيَذُوقُوهُ حَمِيمٌ وَ غَسّٰاقٌ.وَ آخَرُ مِنْ شَكْلِهِ أَزْوٰاجٌ» ص: 57 و 58 حميم آب جوشان، غسّاق چنانكه مجمع گفته چرك بسيار بد بو، شكل، مشابه و نظير است ازواج چنانكه گفته‌اند بمعني انواع و اقسام است يعني: اين آب جوشان و چرك بد بوست آنرا بچشند. و ديگري مثل حميم و غساق كه هم نوع‌اند آنرا هم بچشند. «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ أَنْتُمْ وَ أَزْوٰاجُكُمْ تُحْبَرُونَ» زخرف: 70. «هُمْ وَ أَزْوٰاجُهُمْ فِي ظِلٰالٍ عَلَي الْأَرٰائِكِ مُتَّكِؤُنَ» يس: 56. ميشود گفت مراد از اين ازواج زنان دنيوي انسان هستند كه اهل بهشت شده‌اند بقرينۀ آيه‌ايكه ميگويد «جَنّٰاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهٰا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبٰائِهِمْ وَ أَزْوٰاجِهِمْ … » رعد: 23. و شايد مراد ازواج بهشتي و حور العين باشند.همچنين آيۀ «احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْوٰاجَهُمْ وَ مٰا كٰانُوا يَعْبُدُونَ. مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَاهْدُوهُمْ إِليٰ صِرٰاطِ الْجَحِيمِ» صافات: 22 و 23. ممكن است مراد زنان دنيائي باشد كه با شوهران شريك ظلم بوده‌اند و اين وضع بخصوصي است كه زن و شوهر در دنيا با هم ظالم باشند و در آخرت نيز از هم جدا نشوند چنانكه دربارۀ ابو لهب و زن او آمده «سَيَصْليٰ نٰاراً ذٰاتَ لَهَبٍ. وَ امْرَأَتُهُ حَمّٰالَةَ الْحَطَبِ» لهب: 3- 4.و احتمال دارد ازواجي باشند كه از اعمال بد تجسّم يافته‌اند و يا همشكلاني در عذاب باشند كه خدا فرموده «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ. وَ إِنَّهُمْ لَيَصُدُّونَهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ. حَتّٰي إِذٰا جٰاءَنٰا قٰالَ يٰا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ. وَ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْيَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ أَنَّكُمْ فِي الْعَذٰابِ مُشْتَرِكُونَ … » زخرف: 36- 39. در اين آيات شيطان با گناهكار قرين است
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 189
و او را پيوسته گمراه ميكند و روز قيامت نيز او را قرين خود مي‌بيند و اعتذار سودي نميدهد و هر دو مشتركا وارد عذاب ميشوند آيا مراد از ازواج و هم شكلها اين شياطين‌اند كه فرموده «احْشُرُوا الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ أَزْوٰاجَهُمْ … »؟!و اللّه العالم.

زاد:؛ ج 3، ص: 189

زاد: توشه. در اقرب گويد: زاد طعامي است كه براي مسافرت آماده شود. همچنين است قول جوهري در صحاح. «وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللّٰهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّٰادِ التَّقْويٰ … » بقره: 197. بتصريح قرآن بهترين توشۀ آخرت تقوي و پرهيزكاري است «زاد» فقط در اين آيه آمده است.

زور:؛ ج 3، ص: 189

زور: بفتح (ز) قصد. ميل. از اقرب الموارد روشن ميشود كه زور از باب نصر ينصر بمعني قصد است و زيارت نيز از آن است مثل «حَتّٰي زُرْتُمُ الْمَقٰابِرَ» تكاثر: 2. و از باب علم يعلم و كرم يكرم بمعني ميل و انحراف است مثل «وَ تَرَي الشَّمْسَ إِذٰا طَلَعَتْ تَتَزٰاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ … ذٰاتَ الشِّمٰالِ … » كهف: 17. يعني مي‌بيني آفتاب را از غار آنها بطرف شمال ميل ميكند و زور بضم (ز) بمعني دروغ است «فَقَدْ جٰاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً» فرقان: 4.ولي راغب گويد: زور بفتح (ز) بالاي سينه است «زرت فلانا» او را زيارت كردم يعني با سينۀ خود وي را ملاقات نمودم و نيز زور بفتح (ز) ميل و انحراف با سينه است و ازور كسي است كه سينه‌اش مايل و كج باشد و «تَتَزٰاوَرُ! عَنْ كَهْفِهِمْ» يعني ميل ميكرد … و بئر زوراء چاهي است كه كج كنده باشند و بدروغ زور بضمّ (ز) گفته‌اند كه از جهت خود (كه راستي است) منحرف است فرموده «ظُلْماً وَ زُوراً». «فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثٰانِ وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ» حج: 30.زور چنانكه از راغب و اقرب نقل شد و طبرسي و جوهري و غيره گفته‌اند بمعني كذب است ولي ظاهرا مراد قول منحرف از حق و قول باطل است اعم از آنكه دروغ باشد يا غير آن و از رديف اوثان و قول زور بدست
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 190
ميايد كه سخن باطل از نظر قرآن چنان كار زشتي است كه در رديف بت و بت‌پرستي است.از آيۀ «وَ قٰالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذٰا إِلّٰا إِفْكٌ افْتَرٰاهُ وَ أَعٰانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جٰاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً» فرقان: 4.روشن ميشود كه گفتار ظالمانه زور است.

زوال:؛ ج 3، ص: 190

زوال: از بين رفتن. و انتقال از محل در قاموس گويد «الزوال: الذهاب و الاستحالة» در اقرب و قاموس گويد: فعل آن از نصر ينصر است و از علم يعلم قليل است فقط از ابو علي فارسي نقل شده «وَ لَئِنْ زٰالَتٰا إِنْ أَمْسَكَهُمٰا مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ … » فاطر: 41. مراد از زوال در آيه انتقال از محل است يعني اگر آسمانها و زمين از محل و مدار خود كنار شوند احدي جز خدا قدرت نگهداري آنها را ندارد چنانكه صدر آيه ميگويد «إِنَّ اللّٰهَ يُمْسِكُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولٰا». «أَ وَ لَمْ تَكُونُوا أَقْسَمْتُمْ مِنْ قَبْلُ مٰا لَكُمْ مِنْ زَوٰالٍ» ابراهيم: 44. زوال در آيه از بين رفتن و مردن است.

زيت:؛ ج 3، ص: 190

زيت: روغن زيتون (مفردات) «يَكٰادُ زَيْتُهٰا يُضِي‌ءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نٰارٌ … » نور: 35. زيتون بدرخت زيتون و ميوۀ آن هر دو گفته ميشود واحد آن زيتونه است (اقرب) «وَ جَنّٰاتٍ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمّٰانَ … » انعام: 99. «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبٰارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ» نور: 35. دربارۀ اهميت زيتون در «تين» توضيح داده‌ايم بآنجا رجوع شود.زيتونه فقط يكبار در قرآن آمده ولي زيتون پنج بار: انعام 99 و 141، نحل: 11، تين: 1، عبس 29 توضيح آيۀ 35. نور كه نقل شده در «نور» خواهد آمد انشاء اللّه.

زيد:؛ ج 3، ص: 190

زيد: زيد و زيادت بمعني نموّ و افزايش و نيز بمعني افزودن است لازم و متعدي هر دو آمده است «زاد الشي‌ء زيدا … و زيادة: نما- زاد اللّه خيرا» (اقرب) راغب آنرا افزودن چيزي بر چيز تمام گفته است «وَ إِذٰا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِيمٰاناً وَ عَليٰ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 191
رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ» انفال: 2. «فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً … » بقره: 10.فعل زاد و امر و مضارع آن همه در قرآن متعدّي آمده مگر آيۀ «وَ أَرْسَلْنٰاهُ إِليٰ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ» صافات: 147. كه لازم است.ازدياد مثل زاد لازم و متعدي آمده است (اقرب) ولي در قرآن مجيد تمام موارد آن متعدي بكار رفته است مثل «وَ ازْدَادُوا تِسْعاً» كهف: 25. «ثُمَّ ازْدٰادُوا كُفْراً» آل عمران: 90. «نَزْدٰادُ كَيْلَ بَعِيرٍ … » يوسف: 65.مزيد هم اسم مفعول آمده و هم مصدر ميمي (اقرب) «يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ» ق: 30. ظاهرا مراد از مزيد اسم مفعول باشد يعني: ميگويد آيا بيشتر هست؟ «لَهُمْ مٰا يَشٰاؤُنَ فِيهٰا وَ لَدَيْنٰا مَزِيدٌ» ق: 35. اين آيه نظير سابق است. «وَ أَرْسَلْنٰاهُ إِليٰ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ» صافات: 147. حضرت صادق عليه السّلام آنرا «وَ يَزِيدُونَ» خوانده (مجمع) اين شايد از آنجهت است كه پيوسته جمعيّت بيشتر ميشدند زيرا جمعيّت يك جامعه در يك حال نيست و اغلب رو بافزايش است. و شايد اگر «او» باشد باز مبيّن اين نكته باشد. بعقيدۀ الميزان «او» در مقام ترقّي است و معني بل ميدهد.

زَيد:؛ ج 3، ص: 191

زَيد: «فَلَمّٰا قَضيٰ زَيْدٌ مِنْهٰا وَطَراً زَوَّجْنٰاكَهٰا لِكَيْ لٰا يَكُونَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوٰاجِ أَدْعِيٰائِهِمْ … » احزاب: 37. مراد از زيد در آيه زيد بن حارثه پسر خواندۀ رسول خدا صلي اللّه عليه و آله است.حضرت دختر عمّۀ خويش زينب را بر او تزويج كرد ولي نتوانستند الفت بكنند سرانجام زيد او را طلاق داد و حضرت او را بزني گرفت و خواست رسم جاهليّت را كه زن پسر خوانده را بر شخص حرام ميدانستند بشكند.مردم در اين باره داد و بيداد راه انداختند تا آيه نازل شد كه: ما زينب را بعد از طلاق زيد بر تو تزويج كرديم تا مؤمنان را در خصوص ازدواج با زنان
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 192
پسر خوانده‌هايشان مشكلي نباشد. و نيز آيه آمد كه خداوند پسر خوانده‌ها را پسران شما نميداند و زنان آنها مثل زنان پسران صلبي حرام نيستند اين كاري است كه شما در آورده‌ايد «وَ مٰا جَعَلَ أَدْعِيٰاءَكُمْ أَبْنٰاءَكُمْ ذٰلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْوٰاهِكُمْ وَ اللّٰهُ يَقُولُ الْحَقَّ … » احزاب: 4.در مجمع نقل شده كه رسول خدا صلي اللّه عليه و آله زيد را بسيار دوست ميداشت و اگر در آمدن پيش رسول خدا صلي اللّه عليه و آله تأخير ميكرد حضرت بخانۀ او ميامد روزي بمنزل زيد آمد. ديد زن او زينب در وسط حجره عطر آماده ميكند حضرت چون او را ديد فرمود «سبحان اللّه خالق النور تبارك اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِينَ» آنگاه بر گشت. زيد بخانه آمد زينب قصّه را باو حكايت كرد، زيد گفت مثل اينكه رسول خدا صلي اللّه عليه و آله بتو مايل شده حاضري طلاقت دهم تا او تو را براي خود عقد كند؟ گفت: ميترسم تو طلاقم دهي او هم عقدم نكند زيد پيش آنحضرت آمد … تا آيۀ «وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَيْهِ … » نازل شد.زمخشري آنرا با كمي تفاوت نقل ميكند بيضاوي نيز آنرا در تفسير خود آورده است ابن كثير بدان اشاره كرده و گويد مطلب ركيكي است خوش نداشتم نقل كنم. در الميزان از تفسير قمي و در منثور نقل شده.ناگفته نماند: اين نقل بسيار بعيد و از ساحت مقدس آن بزرگوار بدور است ماجراي زيد و زنش در سورۀ احزاب از آيۀ 36 تا 40 نقل شده است علت اين ازدواج آن بود كه مردم زن پسر خوانده را مانند زن پسر صلبي ندانند و آن سنت ناحق بدست آنحضرت از بين برود كه فرموده «زَوَّجْنٰاكَهٰا لِكَيْ لٰا يَكُونَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوٰاجِ أَدْعِيٰائِهِمْ».مورد اشتباه بعضي اين جمله است «أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللّٰهَ وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللّٰهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَي النّٰاسَ وَ اللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ … » يعني بزيد ميگفتي زنت را براي خود نگه‌دار و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 193
از خدا بترس و در دل چيزي پنهان ميداشتي كه خدا ميخواست آشكار شود و از مردم مي‌ترسيدي حال آنكه خدا سزاوارتر است كه بترسي.گفته‌اند آنچه در دل پنهان داشت محبت زينب بود ولي آنچه در دل داشت همان اعلام خدا بود كه او را تزويج كند تا رسم جاهليّت از بين برود و نيز از اين كار ميترسيد لذا آيۀ بعدي ميگويد: ما او را بتو تزويج كرديم. در مجمع گويد: گفته شده: آنچه در دل پنهان داشت آن بود كه خدا بآنحضرت فهمانده بود كه زينب از زنان او خواهد بود و زيد او را طلاق خواهد داد، چون زيد آمد و گفت ميخواهم زنم را طلاق بدهم حضرت فرمود: زنت را براي خود نگه‌دار. خداوند فرمود چرا اينطور گفتي حال آنكه بتو خبر داده‌ايم كه او از زنان تو خواهد بود. اين از علي بن الحسين عليهما السلام نقل شده است.الميزان از عيون الاخبار نقل ميكند كه امام رضا عليه السّلام در جواب سؤال علي بن جهم فرمود: اما محمد صلي اللّه عليه و آله و قول خدا «وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللّٰهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَي النّٰاسَ وَ اللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ» خداوند بآنحضرت نامهاي زنانش را در دنيا و آخرت فهمانده بود كه آنها مادران مؤمنان‌اند و يكي از آنها زينب دختر جحش بود كه آنوقت زن زيد بن حارثه بود. آنحضرت نام او را در دل پنهان داشت و آشكار نكرد تا منافقان نگويند: او دربارۀ زنيكه در خانۀ ديگري است ميگويد: او يكي از زنان من و از امهات مؤمنين است و از منافقان ترسيد خداوند فرمود «وَ تَخْشَي النّٰاسَ وَ اللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ» يعني احق است كه از خدا بترسي … خلاصه آنكه حضرت ميدانست كه او بالاخره زن وي خواهد بود و آن را در دل پنهان داشت و از مردم كه تا آنروز چنان كاري نديده بودند ميترسيد. ضمنا ترسش براي دين بود نه بر نفس خود زيرا آيه 42 همين سوره درباره پيامبران گويد: «وَ لٰا يَخْشَوْنَ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 194
أَحَداً إِلَّا اللّٰهَ».

زيغ:؛ ج 3، ص: 194

زيغ: انحراف از حق. راغب ميگويد: الميل عن الاستقامة. طبرسي و ابن اثير و صحاح و قاموس آنرا مطلق ميل گفته‌اند. ولي در قرآن همواره در ميل مخصوص كه ميل از حق باشد بكار رفته است علي هذا قول راغب اصح است در نهج البلاغه نيز موارد آن انحراف از حق است رجوع شود به خطبۀ 89- 120- 149- 154 حكمت 31 «فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مٰا تَشٰابَهَ مِنْهُ … » آل عمران: 7. آنانكه در قلوبشان انحرافي است بمتشابه آن ميچسبند. ملاحظه ميشود كه زيغ در انحراف دل از حق بكار رفته است هكذا «رَبَّنٰا لٰا تُزِغْ قُلُوبَنٰا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنٰا … » آل عمران: 8. ازاغه منحرف كردن است قيد «هَدَيْتَنٰا» معني واقعي زيغ را بهتر روشن ميكند.هكذا آيۀ «فَلَمّٰا زٰاغُوا أَزٰاغَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ … » صفّ: 5. و در آيۀ «وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنٰا نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابِ السَّعِيرِ» زيغ از دستور خدا همان انحراف قلب است كه باعث نافرماني ميشود.در عدّه‌اي از آيات نسبت زيغ بچشم داده شده و آن همان انحراف و اشتباه چشم است كه واقع را در صورت ديگر به بيند. «مٰا زٰاغَ الْبَصَرُ وَ مٰا طَغيٰ» نجم: 17. چشم آنحضرت منحرف نشد آنچه ديد واقعيت بود ما قبل آيه دربارۀ ديدن جبرئيل است «مٰا كَذَبَ الْفُؤٰادُ مٰا رَأيٰ … وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْريٰ» ما بعد آيه چنين است «لَقَدْ رَأيٰ مِنْ آيٰاتِ رَبِّهِ الْكُبْريٰ» در وسط اينها آمده «مٰا زٰاغَ الْبَصَرُ وَ مٰا طَغيٰ». «وَ إِذْ زٰاغَتِ الْأَبْصٰارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ … » احزاب: 10. «أَتَّخَذْنٰاهُمْ سِخْرِيًّا أَمْ زٰاغَتْ عَنْهُمُ الْأَبْصٰارُ» ص: 63. در جنگ احزاب مسلمانان بسيار وحشت گرفتند كه فرمايد: چشمها منحرف شد و دلها بحنجره‌ها رسيد. گوئي چشمها بقدري خيره شده بودند كه ديد حقيقي از ميان رفته بود مثل شخصي ترسو كه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 195
در شب بجاي تاريكي نگاه كند و اشباهي در نظرش مجسّم شود بعضي از بزرگان «زٰاغَتِ الْأَبْصٰارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنٰاجِرَ» را تشبيه بحال محتضر داشته و زيغ ابصار را ميل چشم در حال احتضار و بلوغ قلوب را رسيدن روح بحلقوم گفته است.ولي ظاهرا كنايه نباشد بلكه چشمها از كثرت ترس باشتباه رفت و دلها در سينه‌ها بالا آمد.آيۀ دوم نقل قول كفّار است كه مؤمنان را در آتش نزد خود نمي‌بينند گويند: آيا آنها را در دنيا مسخره گرفتيم حال آنكه اهل حق بودند؟ يا با ما در آتشند ولي چشم ما منحرف شده و آنها را نمي‌بيند.

زيل:؛ ج 3، ص: 195

زيل: كنار شدن. اين همان «زال» ناقصه است و فرق آن با زال تامّه آنست كه اين يائي است (زيل) و آن واوي است (زوال) چنانكه در اقرب گفته است افعال آن در قرآن همه توأم با حرف نفي است كه افادۀ اثبات ميكند «وَ لٰا يَزٰالُونَ يُقٰاتِلُونَكُمْ … » بقره: 217. يعني پيوسته با شما جنگ ميكنند. طبرسي در ذيل آيۀ گويد: معني لا يزال، يدوم موجودا است «فَمٰا زِلْتُمْ فِي شَكٍّ مِمّٰا جٰاءَكُمْ بِهِ … » غافر: 34. پيوسته در شريعت و گفتار او در شك بوديد.تزييل بمعني تفريق و جدا كردن و تزيّل بمعني جدا شدن است (اقرب) «ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِينَ أَشْرَكُوا مَكٰانَكُمْ أَنْتُمْ وَ شُرَكٰاؤُكُمْ فَزَيَّلْنٰا بَيْنَهُمْ» يونس: 28.يعني ميان آنها و معبودهايشان جدائي ميافكنيم. «لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا … » فتح: 25. اگر مؤمنان از كفار جدا ميشدند حتما كفّار را عذاب ميكرديم اين معاني مطابق معناي اوّلي است كه كنار شدن باشد.

زينت:؛ ج 3، ص: 195

زينت: زينت سه گونه است: زينت باطني مثل علم و اعتقادات خوب، زينت بدني مثل نيرومندي و غيره، زينت خارجي مثل زيور و مال و غيره (استفاده از مفردات). «إِنّٰا جَعَلْنٰا مٰا عَلَي الْأَرْضِ زِينَةً
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 196
لَهٰا» كهف: 7. «الْمٰالُ وَ الْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا … » كهف: 46. «وَ لٰكِنّٰا حُمِّلْنٰا أَوْزٰاراً مِنْ زِينَةِ الْقَوْمِ» طه: 87.زينت در اين آيات در زيور و مال و وسائل زندگي بكار رفته است و آن از «زيور» فارسي اعم است. «كَذٰلِكَ زَيَّنّٰا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ … » انعام: 108. «وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمٰانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ … » حجرات: 7. زينت در اين دو آيه و نظير آنها زينت باطني است.زينت در قرآن بخدا نسبت داده شده چنانكه گذشت و مثل «زَيَّنّٰا لَهُمْ أَعْمٰالَهُمْ» نمل: 4. «زَيَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا» صافات: 6.و نيز بشيطان نسبت داده شده «وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ … » انفال: 48. شيطان در اثر قدرت و مهلتي كه از جانب خدا باو داده شده ميتواند عمل بد را در نظر انسان خوب جلوه دهد.

ازيّنت؛ ج 3، ص: 196

از باب تفعّل بمعني زينت گرفتن و آراسته شدن است و آن فقط يكبار در قرآن آمده است «حَتّٰي إِذٰا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهٰا وَ ازَّيَّنَتْ … » يونس: 24. زمين زيور خود را اخذ كرد و آراسته شد. «يٰا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ … » اعراف: 31. غرض از آيه لباس تازه پوشيدن است در نمازهاي جمعه و اعياد چنانكه از امام باقر عليه السّلام نقل شده. و گفته‌اند در هر نماز، عيّاشي از حضرت مجتبي عليه السّلام نقل كرده كه چون بنماز بر ميخاست بهترين لباسهاي خويش را مي‌پوشيد از آنحضرت علت اين كار پرسيدند فرمود: خدا زيباست زيبائي را دوست دارد‌ان اللّه جميل يحب الجمال‌براي خدايم آراسته ميشوم و او ميفرمايد «خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ» لذا دوست ميدارم كه بهترين لباسهايم را بپوشم از امام صادق عليه السّلام اخذ زينت، شانه زدن نقل شده (مجمع). «وَ قُلْ لِلْمُؤْمِنٰاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصٰارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لٰا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلّٰا مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا … » نور: 31.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 197
روايات اهل بيت عليهما السلام دربارۀ زينت چنين است.1- فضيل بن يسار گويد: از امام صادق عليه السّلام پرسيدم آيا دو بازوي زن از زينت است كه خدا فرموده «وَ لٰا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلّٰا لِبُعُولَتِهِنَّ»؟ فرمود: نعم و ما دون الخمار من الزينة و ما دون السوارين» يعني آنچه رو سري آنرا ميپوشاند (از سر و گردن) و بالاتر از دو دستبند از زينت است. در اين روايت گردن، موي سر، بازوها و غيره مصداق زينت‌اند.2- زراره از امام صادق عليه السّلام از: «إِلّٰا مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا» پرسيد فرمودند: «الزينة الظاهرة الكحل و الخاتم» يعني: زينت ظاهر سرمۀ چشم و انگشتر است.3- ابو بصير از آنحضرت از «وَ لٰا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلّٰا مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا» پرسيد فرمود: «الخاتم و المسكة و هي القلب» يعني انگشتر و دستبند. كافي ج 6 ص 521.علي هذا مراد از زينت در آيه اعم از زيور و زينت طبيعي است در روايت ديگر راوي بامام گفت كدام قسمت از بدن جايز است مرد نامحرم به بيند فرمود: «الوجه و الكفّان و القدمان» چهره و دو دست و دو پا. 20 ربيع الاول 1392.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 198‌

س؛ ج 3، ص: 198

سين:؛ ج 3، ص: 198

سين: حرف پانزدهم از الفباي فارسي و دوازدهم از الفباي عربي است. و در حساب جمل 60 است.سين مفرده حرفي است مخصوص مضارع و چون مانند جزء آن است در آن عمل نميكند و مضارع كه ميان حال و استقبال مشترك است با دخول سين مخصوص استقبال ميشود. و مدت استقبال با سين تنگتر از مدت آن با سوف است (اقرب).نگارنده احتمال قوي ميدهم كه سين در بسياري از جاها براي تأكيد باشد نه استقبال زيرا در آياتي نظير «سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً … سَأُصْلِيهِ سَقَرَ» مدّثّر: 17 و 26 «سَنَسِمُهُ عَلَي الْخُرْطُومِ» قلم: 16. «سَنَدْعُ الزَّبٰانِيَةَ» علق: 18. «سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمٰنُ وُدًّا» مريم: 96. و آيات بسياري نظير اينها نميشود گفت: سين فقط براي استقبال و خروج مضارع از اشتراك است بلكه ميشود يقين كرد كه سين براي تأكيد است و معناي «حتما» ميدهد. زمخشري در ذيل آيه «فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللّٰهُ … » بقره: 137.گويد: معناي سين آنست كه اين لا محاله خواهد بود هر چند مدتي طول بكشد و در ذيل آيه «أُولٰئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللّٰهُ … » توبه: 71. گفته: سين رحمت حتمي را افاده ميكند. و وعد و وعيد هر دو را تأكيد ميكند … همچنين است آيۀ «سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمٰنُ وُدًّا» طبرسي رحمه اللّه كه تفسير جوامع الجامع را بعد از ديدن كشاف نوشته است در هر دو مورد قول زمخشري را تأييد كرده است بيضاوي ذيل «سَيَرْحَمُهُمُ اللّٰهُ» ميگويد سين وقوع رحمت را تأكيد ميكند. المنار ذيل همين آيه ميگويد: محقّقان علماء عربي گفته‌اند: سين در مثل «سَيَرْحَمُهُمُ اللّٰهُ» براي تأكيد
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 199
اثبات است. اين هشام در معني اين قول را از زمخشري نقل كرده است.

سؤال:؛ ج 3، ص: 199

اشاره

سؤال: طلب. خواستن. (اقرب) راغب گويد: سؤال اگر راجع بدانستن چيزي باشد هم بنفسه متعدي ميشود و هم با حرف جارّ و با حرف «عن» بيشتر است مثل «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ … » اسراء: 85. «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ … » بقره: 189. «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرٰامِ» بقره: 217. و مثل «سَأَلَ سٰائِلٌ بِعَذٰابٍ وٰاقِعٍ» معارج: 1. كه با باء متعدي شده و نحو «يَسْئَلُونَ أَيّٰانَ يَوْمُ الدِّينِ» ذاريات: 12. كه بنفسه متعدي شده است. و نحو «فَلٰا تَسْئَلْنِ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ … » هود: 46.و چون سؤال خواستن مال باشد بنفسه و با «من» متعدي ميشود «وَ سْئَلُوا مٰا أَنْفَقْتُمْ وَ لْيَسْئَلُوا مٰا أَنْفَقُوا … » ممتحنه: 10. ناگفته نماند: مراد در آنچه گفته شد متعدي شدن بمفعول دوم است و «به» بمفعول اوّل هميشه بنفسه متعدي ميشود.سؤل بمعني خواسته است (قاموس) «قٰالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يٰا مُوسيٰ» طه: 36. فرمود: اي موسي خواستۀ تو داده شد. موسي از خدا خواست كه هرون را كمك و يار و شريك وي قرار دهد آيۀ فوق در جواب آن است.تسائل بين الاثنين است بعضي از بعضي خواستن «وَ أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَليٰ بَعْضٍ يَتَسٰاءَلُونَ» صافات: 27.

[سؤال فطرت]؛ ج 3، ص: 199

سؤال ممكن است در خواستن فطرت و احتياج واقعي بكار رود مثل «وَ آتٰاكُمْ مِنْ كُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّٰهِ لٰا تُحْصُوهٰا … » ابراهيم: 34. پيداست كه بشر اين همه نعمتها را از خدا نخواسته است بلكه مراد آنست: هر كه از خورشيد و زمين و ماه و درياها و هزاران چيزهاي ديگر در زندگي احتياج داشتيد و بزبانحال و زبان فطرت خواستار بوديد داده است.همچنين است آيۀ «يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» رحمن: 29. بشر كه ذاتا يكپارچه فقر و احتياج است خدا را بشناسد يا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 200
نشناسد پيوسته از او ميخواهد و از او استمداد ميكند و وسائليكه او مقرّر داشته مورد استفاده قرار ميدهد.چنانكه فرموده «أَنْتُمُ الْفُقَرٰاءُ إِلَي اللّٰهِ وَ اللّٰهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» فاطر: 15. همچنين است آيۀ «وَ قَدَّرَ فِيهٰا أَقْوٰاتَهٰا فِي أَرْبَعَةِ أَيّٰامٍ سَوٰاءً لِلسّٰائِلِينَ» فصلت: 10.

سؤال عقوبت؛ ج 3، ص: 200

در بسياري از آيات قرآن سؤال بكار رفته ولي پيداست كه مراد سؤال استخبار نيست كه از چيز مجهولي سؤال شود مثل «وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ» صافات: 24. «فَوَ رَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ. عَمّٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ» حجر: 92 و 93. «تَاللّٰهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا كُنْتُمْ تَفْتَرُونَ» نحل: 56. «أَ شَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهٰادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُونَ» زخرف: 19.بنظر ميايد كه سؤال در اين آيات سؤال عقوبت و مورد مؤاخذه واقع شدن است. بعبارت ديگر اين سؤال براي دانستن مطلب مجهول نيست بلكه سؤالي است كه طرف در مقابل وامانده و محكوم شود و مستحق عقوبت بودنش روشن گردد.

عدم سؤال از گناه گناهكاران؛ ج 3، ص: 200

در بعضي از آيات هست كه از گناه گناهكاران سؤال نميشود مثل «فَيَوْمَئِذٍ لٰا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لٰا جَانٌّ» رحمن: 39. ظاهرا مراد از سؤال در اين آيه سؤال استخبار است چون روز قيامت تمام اسرار ظاهر ميشود بد كار و نيكو كار از هم شناخته ميشوند ديگر احتياج بسؤال از اينكه تو چكاره بوده‌اي نيست چنانكه فرموده «يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيمٰاهُمْ … » رحمن: 41.وقتيكه مردم با علائم خود شناخته شدند ديگر بسؤال احتياج نيست و نيز آيه «يَوْمَ تُبْلَي السَّرٰائِرُ» طارق: 9.صراحت دارد كه روز قيامت نهانها آشكار شود.بعضي از بزرگان نفي سؤال را در اين آيه نظير سؤال «وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ» دانسته و فرموده: قيامت مواقف بسيار دارد در بعضي سؤال واقع ميشود و در بعضي نه … ولي احتياج بآنچه فرموده نيست زيرا آيات
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 201
موضوعا از هم ديگر جدا هستند.

سؤال از انبياء و مردم؛ ج 3، ص: 201

فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ اعراف: 6. اين آيه با دو تأكيد ميگويد: حتما حتما از كسانيكه پيامبران بايشان فرستاده شده و از پيامبران سؤال خواهيم كرد مراد از اين سؤال چيست؟آيۀ بعدي چنين است فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيْهِمْ بِعِلْمٍ وَ مٰا كُنّٰا غٰائِبِينَ حتما حتما عمل آنها را با علم مخصوصي كه داريم بآنها حكايت ميكنيم و ما از آنها غائب نبوده‌ايم يعني كسي در مقابل علم ما قدرت انكار ندارد.ما قبل آيه خطابي بحضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله دارد كه فرموده كِتٰابٌ أُنْزِلَ إِلَيْكَ فَلٰا يَكُنْ فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ لِتُنْذِرَ بِهِ وَ ذِكْريٰ لِلْمُؤْمِنِينَ و خطاب ديگري بمردم اتَّبِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ … خطاب اول روشن ميكند كه وظيفه پيامبر انذار و تذكر است و بايد بمردم برساند، خطاب دوم مبيّن آنست كه مردم بايد اطاعت كنند. با اين قرائن ميشود گفت كه مراد از سؤال مسئوليت در مقابل وظيفه و مؤاخذه است كه انبياء و مردم هر دو در صورت تخلّف پيش خدا مسئول و محكوم‌اند.در مجمع فرموده: خداوند قسم ياد كرده كه از انبياء از ابلاغ و از مردم از امتثال بپرسد. هر چند خدا بكارشان داناست ولي اين سخن در مقام تهديد است كه باين سؤال آماده شوند.در روايات نيز باين مطلب تصريح شده است.ناگفته نماند پيغمبران در تبليغ خود كوتاهي نميكنند ولي اين سخن مانع از آن نيست كه خدا بفرمايد: در صورت عدم تبليغ معاقبيد چنانكه بحضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله فرموده وَ لٰا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لٰا يَنْفَعُكَ وَ لٰا يَضُرُّكَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّكَ إِذاً مِنَ الظّٰالِمِينَ يونس: 106. و آنگهي پيامبرانرا بايد خداوند ياد بدهد كه در صورت عدم تبليغ مسئول هستيد تا بدانند و آيۀ ما نحن
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 202
فيه در بيان آنست.لٰا يُسْئَلُ عَمّٰا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْئَلُونَ انبياء: 23. دربارۀ اين آيه گفته‌اند: چون خداوند حكيم است و هر كار را از روي مصلحت ميكند لذا جائي براي سؤال از فعلش باقي نمي‌ماند و ديگران چون ممكن است از روي مصلحت و يا از روي مفسده انجام بدهند در حق آنها سؤال و مسئوليت هست كه در صورت عدم مصلحت مسئول باشند.ولي بهتر است آيات ما قبل را بنظر آوريم تا بمقصود نزديك شويم قبل از آيه فرموده وَ لَهُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ و ايضا فَسُبْحٰانَ اللّٰهِ رَبِّ الْعَرْشِ آنچه در آسمانها و زمين است ملك خدا است و خدا رب العرش است علي هذا آنكه مالك حقيقي است از تصرّف در ملك خود مسئول نيست ولي اين را هم ميدانيم كه خدا جز بمصلحت كار نكند.پس علت عدم مسئوليت، مالك بودن خداست با در نظر گرفتن اينكه كار از روي حكمت كند. (از الميزان) قَدْ أَهْلَكَ مِنْ قَبْلِهِ مِنَ الْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَكْثَرُ جَمْعاً وَ لٰا يُسْئَلُ عَنْ ذُنُوبِهِمُ الْمُجْرِمُونَ قصص: 78. بعقيدۀ الميزان مراد از عدم سؤال وقوع ناگهاني عذاب خداست كه خداوند در عذاب كردن مانند حكمرانان دنيا سؤال و جواب نميكند بلكه آنگاه كه وقت عذاب رسيد آنرا وارد ميكند. آيه در جواب قارون است كه ميگفت: من اين ثروت را در اثر دانش خودم گير آورده‌ام … خدا در جواب فرمايد آيا ندانسته كه خدا مردمان بسياري قويتر و ثروتمندتر از او را هلاك ساخته گناهكاران از جرم خود مسئول واقع نميشوند بلكه عذاب بيدرنگ آنها را مي‌ربايد.وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كٰانَ مَسْؤُلًا اسراء: 34. وَ كٰانَ عَهْدُ اللّٰهِ مَسْؤُلًا احزاب: 15. از اين دو آيه روشن ميشود كه شخص در مقابل عهديكه با خدا مي‌كند و مطلق عهد حتي با مردم مسئول مي‌باشد ما قبل
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 203
آيۀ دوم چنين است وَ لَقَدْ كٰانُوا عٰاهَدُوا اللّٰهَ مِنْ قَبْلُ لٰا يُوَلُّونَ الْأَدْبٰارَ.لَهُمْ فِيهٰا مٰا يَشٰاؤُنَ خٰالِدِينَ كٰانَ عَليٰ رَبِّكَ وَعْداً مَسْؤُلًا فرقان: 16. ظاهرا مراد از مسئول بودن حتمي بودن وعده است كه خدا بر خود اين عمل را واجب فرموده است بعضي از بزرگان فرموده است: اين وعده از خدا بوسيله ملائكه خواسته شده وَ أَدْخِلْهُمْ جَنّٰاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ … مؤمن: 8. و نيز مؤمنان خواسته‌اند.ولي ظاهرا اين كلمه حتمي بودن آنرا ميرساند چنانكه گفتيم.

سأم:؛ ج 3، ص: 203

سأم: ملالت: و دلتنگي قاموس گويد «سئم الشي‌ء: ملّ» راغب گويد: آن ملالت است از آنچه بودنش مفصل باشد وَ لٰا تَسْئَمُوا أَنْ تَكْتُبُوهُ … بقره: 282. از نوشتن قرض ملول نباشيد.لٰا يَسْأَمُ الْإِنْسٰانُ مِنْ دُعٰاءِ الْخَيْرِ … فصلت: 49. دربارۀ ملائكه آمده يُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهٰارِ وَ هُمْ لٰا يَسْأَمُونَ فصلت: 38. ملائكه از كثرت تسبيح خدا ملول و ناراحت و دلتنگ نميشوند. در نهج البلاغه خطبۀ 25 آمده «و سئمتهم و سئموني» ملولشان كردم و ملولم كردند.

سباء:؛ ج 3، ص: 203

سباء: لَقَدْ كٰانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ … سباء: 15. وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ نمل: 22. اين كلمه كه دو بار بيشتر در قرآن نيامده نام قومي بود كه سليمان بديارشان لشكر كشيد و در اثر نافرماني از دستور پيامبران سدّشان شكست و خانه ويران شدند.دربارۀ لشكر كشي سليمان خبريكه هدهد بوي آورد چنين ميخوانيم: وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ. إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ لَهٰا عَرْشٌ عَظِيمٌ. وَجَدْتُهٰا وَ قَوْمَهٰا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ … نمل: 22- 24.از اين آيات بدست ميايد كه قوم سباء داراي حكومت بودند و زني بر آنها سلطنت ميكرد و نيز آفتاب- پرست بوده‌اند. و از ما بعد آيات روشن ميشود كه ساز و برگ قوي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 204
داشته و ملكۀ ايشان بدست حضرت سليمان ايمان آورده است.و در سورۀ سباء آيۀ 15 ببعد چنين آمده لَقَدْ كٰانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتٰانِ عَنْ يَمِينٍ وَ شِمٰالٍ … قوم سباء را در مسكنهايشان آيتي بود دو باغستان از راست و چپ (گفتيم) از روزي پروردگارتان بخوريد و او را سپاسگزار باشيد، سرزميني است پاكيزه و دلچسب و پروردگاري چاره ساز از فرمان خدا اعراض كردند.سيل عرم بآنها فرستاديم و دو باغستانشان را بدو باغستان بدل كرديم كه ميوۀ تلخ و درخت شوره گز و اندكي كنار داشت. اين مجازات در اثر كفران آنها بود كه جز كفور و ناسپاس را مجازات نميكنيم ميان آبادي آنها و آباديهاي پر بركت (شام) قريه‌هاي آشكاري قرار داديم كه از يكديگر ديده ميشدند شبها و روزها با ايمني در آنها راه ميرفته و مسافرت ميكردند گفتند: خدايا ميان مسافرت‌هاي ما فاصله كن، بخودشان ستم كردند آنها را خبرهاي تازه قرار داديم و تار و مارشان كرديم راستي در حادثه آنها براي هر متأمّل و شكرگزار عبرتهائي است.از آنچه نقل شد روشن گرديد كه قوم سباء در ناز و نعمت بسر ميبرده و در عين حال مردمان بد كار و ناسپاس بودند و بتوصيۀ پيامبران وقعي نمي‌نهاده‌اند، و در اثر اين ناسپاسي سيلي بنيان كن هستي آنها را از بين برده و خودشان بنحو عجيبي تار و مار شده‌اند كه ماجرايشان تمام خبرها را تحت الشعاع قرار داده است و از كثرت نعمت ملول گشته و مسافرتهاي سخت و طاقت فرسا آرزو كرده‌اند.ناگفته نماند مسكن قوم سباء سرزمين يمن فعلي بوده و آن روزگاران بسيار مترقي و پيشرفته بوده است در جانب شرقي شهر صنعاء پايتخت فعلي يمن بفاصلۀ صد و بيست كيلومتر دشت پهناوري هست كه ظاهرا سرزمين قوم سباء بوده است در كاوشهاي علماء آثار بسياري از آنجا بدست آمده كه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 205
نشان دهندۀ يك تمدن عظيم در روزگارهاي گذشته است طالبان تفصيل بفرهنگ قصص قرآن تأليف آقاي صدر بلاغي مادۀ (سباء) رجوع كنند.و نيز ناگفته نماند: اهل سدّيكه شكست و مردميكه سليمان بدرياشان لشكر كشيد هر دو از قوم سباءاند ولي ظاهرا غيرهم بوده‌اند و دو قضيّه در دو زمان متفاوت اتفاق افتاده است.

سب:؛ ج 3، ص: 205

سب: دشنام: در صحاح آمده «السبّ: الشتم» راغب و اقرب آنرا دشنام دردناك و سخت گفته‌اند وَ لٰا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ فَيَسُبُّوا اللّٰهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ … انعام: 108.مراد از «الَّذِينَ» معبودها و فاعل «يَدْعُونَ» مشركان است يعني معبودهاي مشركان را دشنام نگوئيد آنها هم از روي جهل خدا را كه معبود شماست دشنام گويند. در مجمع از قتاده نقل شده: مسلمانان بت‌هاي مشركان را دشنام ميدادند خدا از اين كار نهي كرد مبادا كه آنها خدا را از روي جهالت ناسزا گويند.دشنام در اثر نبودن منطق و در اثر زبوني است شخص تا ميتواند لازم است طرف را با منطق مجاب نمايد در «تبب» و «حمار» گذشت كه قرآن راجع بابو لهب قصد ناسزا گوئي و بحمار قصد تحقير ندارد. در اينجا هم از دشنام دادن بخدايان دروغين نهي كرده است.آيا مراد مطلق نهي از سب است خواه آشكارا و پيش چشم طرف باشد و يا در نهان؟ و يا مراد در پيش چشم طرف بودن است؟ قيد «فَيَسُبُّوا اللّٰهَ» روشن ميكند كه غرض سبّ آشكار است و گرنه در صورت نهان بودن كه اطّلاع ندارند تا مقابله بمثل كنند در كافي بابي تحت عنوان (ساب) هست كه از سبّ مؤمنين و سبّ آشكار مؤمن و غير مؤمن نهي ميكند و دربارۀ مشركان مقتول بدر نقل شده كه حضرت فرمود: باين جنازه‌ها دشنام نگوئيد چيزي از دشنام شما باينها نميرسد ولي زندگان را اذيّت ميكنيد
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 206
«لٰا تَسُبُّوا هٰؤُلاء فَانَّهُ لا يَخْلُصُ الَيْهِمْ شَيْ‌ءٌ مِمّا تَقُولُونَ وَ تُؤْذُونَ الاحْياءَ الٰا انَّ البَذٰاءَ لُؤْمٌ» (المحجة ج 5 ص 215).بنظر ميايد منظور دشنام آشكارا دربارۀ مشركان و كفّار است و در پنهاني اشكالي نداشته باشد مگر آنكه بگوئيم چون فحش باعث پستي دشنام ده است براي حذر از پست بودن بايد مطلقا فحش نگويد.سبّ فقط دو بار در قرآن آمده كه نقل شد.

سبب:؛ ج 3، ص: 206

سبب: وسيله. راغب گويد: سبب ريسماني است كه با آن بدرخت خرما بالا ميروند جمع آن اسباب. فرموده فَلْيَرْتَقُوا فِي الْأَسْبٰابِ ص: 10. يعني در ريسمانها بالا روند اين در معني اشاره است به آيۀ أَمْ لَهُمْ سُلَّمٌ يَسْتَمِعُونَ فِيهِ … طور: 38. يا آنها را نردباني است كه در آن بالا رفته و گوش ميدهند؟ آنگاه بهر وسيله سبب گفته‌اند.صحاح و قاموس و اقرب نيز معناي اولي آنرا ريسمان و معني دوّمي را وسيله گفته‌اند. ابن اثير گويد: سبب ريسماني كه با آن آب ميكشند.و بطور استعاره بهر وسيله سبب گفته شده.فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَي السَّمٰاءِ ثُمَّ لْيَقْطَعْ فَلْيَنْظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُ مٰا يَغِيظُ حج: 15. هر كه گمان ميكند كه خدا پيغمبرش را ياري نخواهد كرد ريسماني بآسمان بكشد و سپس آنرا قطع كند و بيافتد و ببيند آيا حيله‌اش غيظ و كينۀ او را از بين ميبرد. آيه در شرح حال كساني است كه به پيشرفت اسلام گمان نداشتند.وَ آتَيْنٰاهُ مِنْ كُلِّ شَيْ‌ءٍ سَبَباً. فَأَتْبَعَ سَبَباً كهف: 84- 85. بذو القرنين از هر چيز وسيله‌اي داده بوديم بيك وسيله از آنها تابع شد و از آن استفاده نمود.وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبٰابُ بقره: 166.آيه راجع بقيامت است يعني: وسائل دنيا از آنها بريده شد. أَمْ لَهُمْ مُلْكُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا فَلْيَرْتَقُوا فِي الْأَسْبٰابِ ص: 10. معني آيه گذشت.يٰا هٰامٰانُ ابْنِ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَبْلُغُ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 207
الْأَسْبٰابَ. أَسْبٰابَ السَّمٰاوٰاتِ فَأَطَّلِعَ إِليٰ إِلٰهِ مُوسيٰ … غافر: 36 و 37. صرح بناي بلند است مراد از اسباب چنانكه از آيه روشن ميشود وسيله‌هاي رسيدن بآسمانهاست و گوئي منظور از آنها راههاست يعني بالاي آن بناي بلند بروم و براههاي آسمان برسم تا بمعبود موسي دست يابم فرعون براي فريب مردم اين سخن را گفته است.

سبت:؛ ج 3، ص: 207

اشاره

سبت: قطع. بريدن (مفردات) «سبت الشي‌ء: قطعه» وَ جَعَلْنٰا نَوْمَكُمْ سُبٰاتاً نباء: 9. راغب گويد يعني خواب را بريدن عمل قرار داديم ناگفته نماند سبات در آيه آرامش و استراحت است و آن نوعي قطع عمل است يعني خوابتان را براي شما آرامش قرار داديم چنانكه فرموده جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ … يونس: 67، غافر: 61.سكون و آرامش در شب همان خواب و يا خواب قسمتي از آنست.در صحاح از جملۀ معاني سبت گفته «السبت الراحة … و السبات النوم و اصله الراحة» در نهج البلاغه خطبۀ 219 آمده «فَكَانَّهُمْ فِي ارْتِجٰالِ الصِّفَةِ صَرْعٰي سُباتٍ» و در خطبۀ 222 فرموده «نعوذ باللّه من سبات العقل» در اين دو جمله ظاهرا مراد از سبات خواب است و آن مغاير با معناي اوّلي نيست كه خواب قطع فعّاليت ظاهري است ولي در آيۀ شريفه بايد راحتي و آرامش معني كرد.

[سبت يهود]؛ ج 3، ص: 207

سبت يهود عبارت از قطع عمل در شريعت موسي است و آن مطابق روز شنبه است، شش بار در قرآن كريم ذكر شده و يكبار فعل «يَسْبِتُونَ» آمده است. وَ قُلْنٰا لَهُمْ لٰا تَعْدُوا فِي السَّبْتِ … نساء: 154. أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَمٰا لَعَنّٰا أَصْحٰابَ السَّبْتِ … نساء 47.در قاموس كتاب مقدس دربارۀ سبت بتفصيل سخن گفته از جمله گويد: سبت اسم آنروزي است كه قوم يهود از تمامي اعمال خود دست كشيده استراحت ميكردند و اين لفظ از عبراني معرّب گشته و معني استراحت ميدهد.حكم چهارم از احكام عشره كه امر
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 208
بحفظ روز سبت مي‌نمايد … مبني بر اين است كه خداوند آنروز را تقديس فرمود آنگاه احكام يهود را دربارۀ آن روز تذكّر ميدهد.ناگفته نماند: در تورات فعلي سفر خروج باب 20 بند 8 گويد: روز سبت را ياد كن تا آنرا تقديس نمائي «شش روز مشغول باش و همۀ كارهاي خود را بجا آور، اما روز هفتمين سبت يهوه خداي تو است در آن هيچ كار مكن. تو و پسرت و دخترت و غلامت و كنيزت و بهيمه‌ات … زيرا كه در شش روز خداوند آسمان و زمين و دريا و آنچه را كه در آنهاست بساخت و در روز هفتم آرام فرمود.از اين روشن ميشود كه سبت روز تعطيل يهود است ولي آفريدن آسمان و غيره در شش روز و استراحت روز هفتم افسانه است وقت آفرينش روزهاي هفته نبود و اينكه در قرآن كريم آمده «فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ» منظور شش دوران است كه شايد ميليونها سال باشد ولي تورات روز 24 ساعته ميگويد.از قرآن مجيد نيز روشن ميشود كه روز سبت در يهود روز محترمي بوده است قُلْنٰا لَهُمْ لٰا تَعْدُوا فِي السَّبْتِ … نساء: 154. و در تهديد ديگران عذاب اهل سبت را پيش كشيده و فرمايد أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَمٰا لَعَنّٰا أَصْحٰابَ السَّبْتِ … نساء: 47. و يهود را مخاطب قرار داده و فرمايد وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ … بقره: 65.إِنَّمٰا جُعِلَ السَّبْتُ عَلَي الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ إِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ فِيمٰا كٰانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ نحل: 124.ظاهرا مراد از سبت در آيه معناي مصدري است چنانكه راغب آنرا ترك عمل در سبت گفته است و «عَلَي الَّذِينَ» چنانكه الميزان گفته دلالت بر عليه و ضرر دارد يعني ترك عمل در روز سبت بر كساني قرار داده شد كه در آن اختلاف كردند. بنظر ميايد كه ترك عمل در روز سبت ابتدا حكم
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 209
وجوبي نبوده و در اثر مراعات نكردن و اختلاف در محترم شمردن و نشمردن آن حكمش تشديد شده است چنانكه از آيۀ وَ عَلَي الَّذِينَ هٰادُوا حَرَّمْنٰا مٰا قَصَصْنٰا عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ نحل: 118. نيز روشن ميشود كه تحريم بعضي از حلال‌ها در اثر طغيان و ستمشان بوده است و لفظ «إِنَّمٰا جُعِلَ السَّبْتُ» دلالت دارد كه آن جوابي است از سؤالي مقدّر و چون آيۀ قبلي ثُمَّ أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ حَنِيفاً است ممكن است كسي بگويد: پس چرا اسلام سبت ندارد؟ جواب اين است كه: سبت بر عليه يهود وضع شد و گرنه از اول نبود.

[اصحاب سبت]؛ ج 3، ص: 209

آنها قومي از يهود بودند، در كنار دريا سكني داشتند و روز شنبه را محترم نشمرده و در آن دست از كار نكشيدند و نصيحت نيكوكاران را وقعي ننهادند تا بعذاب خداوند گرفتار گشتند قرآن مجيد در سورۀ اعراف آيۀ 163 ببعد وضع آنها را چنين نقل ميكند: بپرس از يهود از شهريكه در كنار دريا و مشرف بآن بود آنگاه كه در سبت تجاوز ميكردند ماهيهايشان در روز سبت و تعطيل بروي آب ميامدند و آشكار ميشدند و روزيكه تعطيل نكرده بودند چنين نميامدند ما بدين وسيله آنها را در اثر فسقشان امتحان ميكرديم مردميكه در مقابل ترك احترام سبت ساكت بودند بمردميكه نهي از منكر ميكردند گفتند: قومي را كه خدا هلاكشان خواهد كرد و يا بعذاب سختي دچارشان خواهد نمود چرا موعظه ميكنيد؟گفتند: اعتذاري است پيش خدا و شايد هم از اين عمل پرهيز كنند.بالاخره نصيحت ناصحان قبول نيافتاد تا آنها را كه نهي از منكر ميكردند نجات داديم و ستمگران را بعذاب سختي گرفتار نموديم و چون در كار حرام تجاوز كردند گفتيم بوزينگان شويد و از رحمت خدا مطرود گرديد.عين آيات چنين است وَ سْئَلْهُمْ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 210
عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كٰانَتْ حٰاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتٰانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لٰا يَسْبِتُونَ لٰا تَأْتِيهِمْ كَذٰلِكَ نَبْلُوهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَفْسُقُونَ. وَ إِذْ قٰالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللّٰهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذٰاباً شَدِيداً قٰالُوا مَعْذِرَةً إِليٰ رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ. فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذٰابٍ بَئِيسٍ بِمٰا كٰانُوا يَفْسُقُونَ. فَلَمّٰا عَتَوْا عَنْ مٰا نُهُوا عَنْهُ قُلْنٰا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِينَ اعراف: 163- 166.از اين آيات بدست ميايد كه: آنها در روز سبت تجاوز كرده و دست از كار نكشيده‌اند. و نيز فقط آنها كه نهي از منكر ميكردند نجات يافته‌اند متجاوزين و تاركين نهي از منكر همه هلاك شده‌اند. و ايضا در آيات دو جور عذاب ذكر شده يكي أَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذٰابٍ بَئِيسٍ و دوّمي ميمون شدن. بنظر ميايد اوّلي راجع بتاركين نهي از منكر و دوّمي بصيد كنندگان است.در مجمع گويد: هر دو فرقه هلاك شدند و فرقۀ نهي از منكر نجات يافتند اين از ابا عبد اللّه عليه السّلام نقل شده است عياشي نظير آنرا از حضرت باقر عليه السّلام نقل كرده است و نيز از عكرمه نقل ميكند كه بمحضر ابن عباس وارد شدم مقابلش قرآني بود اين آيه را فَلَمّٰا نَسُوا مٰا ذُكِّرُوا بِهِ ميخواند و ميگريست آنگاه گفت: ميدانم كه خدا صيادان ماهي را هلاك كرد و فرقۀ نهي از منكر را نجات داد ولي نميدانم با آنها كه نهي نكردند و خود نيز مرتكب نشدند چه كرد.الميزان از عكرمه روايت كرده كه بابن عباس گفتم فدايت شوم نميبيني كه فرقۀ ساكت فعل صيادان را مكروه داشته و بفرقۀ ديگر گفتند: چرا اينها را موعظه ميكنيد خدا هلاكشان خواهد كرد. ابن عباس گفت بمن دو تا لباس ضخيم دادند. يعني قول مرا دربارۀ نجات آندسته پذيرفت و بمن دو خلعت داد.آنگاه الميزان گويد عكرمه اشتباه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 211
كرده ساكتان هر چند صيد نكرده‌اند ليكن بگناه بزرگتر كه ترك نهي از منكر باشد مرتكب شده‌اند و فرقۀ ناهيه با قول مَعْذِرَةً إِليٰ رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ آنها را هشدار داده‌اند و اين ميرساند كه يأس از تأثير موعظه نبوده تا نهي از منكر ساقط شود … ايضا فرموده أَنْجَيْنَا الَّذِينَ يَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ نجات را فقط بفرقۀ ناهيه منحصر كرده هيچ مانعي نيست كه الَّذِينَ ظَلَمُوا بفرقۀ ساكت هم شامل باشد.ايراد الميزان بابن عباس نيز وارد است وانگهي بنظر ما «الَّذِينَ ظَلَمُوا» فقط فرقه ساكت است و يا لا اقل شامل آنها نيز ميباشد زيرا كه «كُونُوا قِرَدَةً» قطعا مال صيادان است الميزان از كافي از حضرت صادق عليه السّلام نقل كرده آنها سه صنف‌اند صنفي نجات يافتند و صنفي مسخ و صنفي هلاك شدند.عياشي در تفسير خود از امام باقر عليه السّلام قصۀ اصحاب سبت را كه اهل ايله بودند از قوم ثمود نقل كرده و در آن هست كه آنها واقعا مسخ شده و بصورت ميمون‌ها در آمدند و مثل ميمون صدا ميكردند. الميزان نيز آنرا از تفسير قمي و عياشي نقل ميكند.بعضي از مفسران شيعه و اهل سنت خود را بفشار مياندازند كه اينگونه آيات را طور ديگر تفسير نمايند مثلا در شكافتن دريا براي موسي جزر و مدّ را عنوان كرده و در اينجا گفته‌اند كه باطن آنها مثل بوزينه شد و اخلاقشان يكپارچه تقليد و بي ارادگي شد و استقلال فكر را از دست دادند. چنانكه بوزينه‌ها چنين‌اند.ولي خوب نيست آيه را از ظاهر آن بر گردانيم جائيكه قرآن از تكلّم عيسي در حين ولادت و تولد او بدون پدر و خنك شدن آتش بر ابراهيم و اژدها شدن عصاي موسي و آمدن تخت ملكۀ سباء از مسافت دور و … خبر ميدهد چرا آيه را بظاهر آن حمل نكنيم و از قدرت خدا چه بعدي دارد؟رجوع شود به «قرد».

سبح:؛ ج 3، ص: 211

سبح: شنا. اعمّ از آنكه در آب
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 212
باشد يا در هوا. (راغب) ايضا راغب سرعت را در آن قيد كرده است وَ السّٰابِحٰاتِ سَبْحاً نازعات: 3.قسم بشناگران كه بطرز مخصوصي شنا ميكنند ظاهرا مراد ابرهاست كه در هوا راه ميروند. وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ اللَّيْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ انبياء: 33. لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهٰا أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لَا اللَّيْلُ سٰابِقُ النَّهٰارِ وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ يس: 40. «كل» در دو آيه شايد راجع بتمام اجرام آسماني باشد ولي ظاهرش آنست كه مراد خورشيد و ماه و شب و روز است كه همه در مداري شنا ميكنند و راه ميروند آفتاب و ماه در مدار خود و شب و روز كه همان نور و ظلمت‌اند در اطراف زمين پيوسته در حركت‌اند و شنا ميكنند. رجوع شود به «شمس» و «قمر».إِنَّ لَكَ فِي النَّهٰارِ سَبْحاً طَوِيلًا مزمّل: 7. طبرسي در ذيل اين آيه سبح را تقلّب و تلاش معني كرده و گويد: بشناگر سابح گويند كه در آب تلاش ميكند كشاف نيز تصرّف و تلاش گفته است.بنظر ميايد مراد از آيه همان تلاش و كوشش باشد آيات ما قبل دربارۀ عبادت شب است يعني شب را مخصوص عبادت خدا كن كه در روز تلاش بسيار خواهي داشت فراغت خاطر و عبادت عالي در شب ميسّرتر است.يحيي بن يعمر و ضحاك سبح را با خاء خوانده‌اند و آن بمعني توسعه است يعني در روز براي كارها وسعت بيشتري داري شب را مخصوص خدا كن.ناگفته نماند: راغب و اقرب تصريح دارند كه معناي اوّلي سبح همان حركت سريع در آب و هواست بسرعت كار و سير اسب و غيره بطور استعاره اطلاق ميشود.

تسبيح:؛ ج 3، ص: 212

اشاره

تسبيح: تنزيه خدا از هر بدي و نالايق (مجمع) در نهايه گويد «اصل التّسبيح: التّنزيه و التّقديس و التّبرئة من النّقائص» در مفردات گويد «التّسبيح تنزيه اللّه تعالي» جوهري در صحاح
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 213
گفته «التّسبيح التّنزيه». <سبحان> بقول طبرسي اسم مصدر و بقول راغب مصدر است مثل غفران و معني آن تسبيح است و نصب آن چنانكه گفته‌اند براي مفعول مطلق بودنست. صحاح و قاموس و اقرب گفته است: معني سُبْحٰانَ اللّٰهِ* يعني خدا را از بدي بطور كامل كنار ميدانم «أبرّئ اللّه من السّوء برأة».سبحان اللّه و سبحانك بتصريح اهل لغت گاهي براي تعجب آيد مثل قُلْ سُبْحٰانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلّٰا بَشَراً رَسُولًا اسراء: 93. سُبْحٰانَكَ هٰذٰا بُهْتٰانٌ عَظِيمٌ نور: 16.تسبيح در قرآن بنفسه متعدي شده مثل سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَي اعلي: 1. و نيز با باء مثل فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ واقعة: 74. و ايضا با لام نحو سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ … حديد: 1. چون «سَبِّحِ» در آيۀ اوّل متعدي بنفسه است ميدانيم كه در آيۀ دوّم باء براي تعديه است زيرا با هم فرقي ندارند لذا بايد آنرا بمعني استعانت و ملابست نگرفت الميزان نيز احتمال تعديه را داده است.سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَي فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ در اين دو آيه همچنين در آيۀ 96 واقعة و 52 حاقّه. امر بتسبيح اسم پروردگار شده بر خلاف آيات ديگر كه تسبيح ذات پروردگار است مثل وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا احزاب: 42. وَ سَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا انسان: 26. و آيات ديگر.گفته‌اند: مراد از اسم، مسمّي يعني ذات حق تعالي است و گفته‌اند: مراد از ذكر اسم، تعظيم مسمّي است و نيز گفته‌اند مراد از اسم، ذكر است و گفته‌اند: تنزيه اسم تنزيه مسمّي است.ناگفته نماند مراد از تسبيح اسم قطعا تسبيح مسمّي است و در ذكر اسم مسمّي چنان مجسّم است كه اصلا توجّهي باسم نيست آنگاه كه يا اللّه و سبحان اللّه ميگوئيم توجّه فقط بذات پروردگار است و بالف و لام و هاء اللّه ابدا توجّهي نيست و تسبيح اسم جز تسبيح مسمّي چيز ديگر نميشود
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 214
باشد ولي تعلّق تسبيح بر اسم شايد جهت ديگري داشته باشد و آن اينكه همانطور كه در حق تعالي از لحاظ معبوديّت و خالقيّت شريك قائل شده‌اند در اسماء اللّه نيز الحاد كرده‌اند چنانكه فرموده وَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنيٰ فَادْعُوهُ بِهٰا وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمٰائِهِ سَيُجْزَوْنَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ اعراف: 180.الحاد و لحد بمعني ميل است يعني خدا را با نامهاي نيكش بخوانيد و از كسانيكه در نامهاي خدا از حق و واقعيت منحرف‌اند كنار شويد.الحاد در نام خدا آنست كه نام خدا را بچيزهاي ديگر نسبت دهيم مثلا بگوئيم خالق شرور اهريمن است و نسبت خلقت و اهلاك را بماده و دهر بدهيم كه ميگفتند وَ مٰا يُهْلِكُنٰا إِلَّا الدَّهْرُ … جاثية: 24. و يا علم و قدرت و اراده و ساير صفات خدا را مثل علم و قدرت افراد بشر بدانيم.الميزان ذيل آيۀ 180 اعراف از معاني الاخبار نقل كرده كه حضرت صادق عليه السّلام در حديثي فرمود: براي خدا شبه و مثل و عدل نيست اسماء حسني براي خداست ديگري با آنها خوانده نميشود اسماء حسني آنست كه خدا در كتاب خود بيان داشته و فرموده فَادْعُوهُ بِهٰا وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمٰائِهِ الحادشان از روي جهل است ملحد ندانسته كافر ميشود گمان دارد كه كار خوب ميكند آنست قول خدا وَ مٰا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّٰهِ إِلّٰا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ آنها در نامهاي خدا الحاد ميكنند بدون علم. و نامهاي خدا را در غير موضع آن ميگذارند.علي هذا مراد از آيات تسبيح اسم آنست همانطور كه خدا را منزه ميداني اسماء خدا را نيز منزّه بدان و بكسي نسبت مده و يا مانند اوصاف ديگران مدان.ناگفته نماند: نگارنده باين مطلب از كلام بيضاوي و زمخشري كه در ذيل آيۀ اوّل سورۀ اعلي گفته‌اند پي برده‌ام و آنرا مفصّل كرده‌ام ولي آنها بآيۀ 180 سورۀ اعراف اشاره ننموده‌اند.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 215‌

[تسبيح عامّۀ موجودات]؛ ج 3، ص: 215

قرآن مجيد صراحت دارد در اينكه همۀ موجودات عالم خدا را تسبيح ميكند و حمد ميگويد و نيز در تمام آنها شعور و درك و نوعي علم هست.تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰاوٰاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلّٰا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لٰا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كٰانَ حَلِيماً غَفُوراً اسراء: 44.در اين آيه سه مطلب بيان شده اول آنكه آسمانها و زمين و كسانيكه در آنهاست خدا را تسبيح ميكنند ممكن است مراد از «مَنْ فِيهِنَّ» اولو العقل باشد كه در اين صورت شامل ملائكه و انسانها و جنّ است و شايد مراد از «مَنْ فِيهِنَّ» همۀ جنبندگان باشد كه «من» در غير اولو العقل نيز بكار رفته است مثل وَ اللّٰهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مٰاءٍ فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَليٰ بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَليٰ رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَليٰ أَرْبَعٍ … نور: 45. به كلمۀ «من» رجوع شود.دوّم آنكه: تسبيح در مرحلۀ دوم تعميم داده شده كه فرموده: هيچ موجودي نيست مگر آنكه خدا را تسبيح و حمد ميكند (در اين قسمت حمد نيز بر تسبيح اضافه شده است.تسبيح در مقابل پاكي حق و حمد در مقابل نعمت او).سوم آنكه فرموده: ليكن شما تسبيح آنها را درك نميكنيد. اين سخن حاكي از آنست كه موجودات نوعي شعور و علم دارند و از روي شعور تسبيح ميگويند و اگر فقط دلالت معلول بر علّت باشد ما آنرا ميدانيم ديگر نميفرمود «وَ لٰكِنْ لٰا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ» روشنتر از اين جمله دربارۀ علم و شعور آنها اين آيه است أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الطَّيْرُ صَافّٰاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلٰاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ بِمٰا يَفْعَلُونَ نور: 41، فاعل «علم» كلمۀ «كل» است يعني همۀ آنكه در آسمانها و زمين هست و همۀ پرندگان دعا و نيايش و تسبيح خود را دانسته‌اند و اگر بگوئيم فاعل «علم» خداست يعني:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 216
خدا صلوة و تسبيح آنها را دانسته است اين با جملۀ «وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ بِمٰا يَفْعَلُونَ» منافي است مگر آنكه بگوئيم «وَ اللّٰهُ عَلِيمٌ بِمٰا يَفْعَلُونَ» راجع بعلم خدا نسبت باعمال بشر است و فاعل «علم» در آيه خداست.گرچه «كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلٰاتَهُ … » دربارۀ همۀ موجودات نيست ولي اين جمله با جملۀ «وَ لٰكِنْ لٰا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ» روشن ميكند كه تسبيح و تحميد آنها از روي شعور و علم است و لازم نيست علم در تمام موجودات مانند علم انسان باشد بلكه علم و شعور و فهم هر يك نسبت بخودش است. اگر نيلوفر را مثلا در محلي بكاريم و در كنار آن چوبي نصب كنيم خواهيم ديد كه نيلوفر بجهتي كه چوب نصب شده ميرود تا خود را بآن بپيچد اين هم علم و شعور نيلوفر است با زبان تكلم نميكند ولي با عمل ميفهماند كه من نيز نسبت بخودم شعور و درك دارم.نظير اين دو آيه است آيات وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ … رعد: 13. كه از تسبيح و حمد رعد سخن ميگويد: سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ حديد: 1. سَبَّحَ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ … حشر: 1. يُسَبِّحُ لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ … جمعه: 1، تغابن: 1.اين آيات بعضي از مصاديق آن است كه آيۀ 44 اسراء بطور كلي گفته است.

نحوۀ تسبيح موجودات؛ ج 3، ص: 216

تسبيح تنزيه كلامي و قولي است كلام و قول آنست كه مطلب و ما في الضمير را روشن كند اعمّ از آنكه با لفظ و زبان باشد يا طور ديگر مثلا در آيۀ قٰالَتْ نَمْلَةٌ يٰا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسٰاكِنَكُمْ … نمل: 18. حتما قول مورچه مثل سخن گفتن انسان نيست ولي بآن قول اطلاق شده و در كلام اعضاء بدن كه روز قيامت با انسان صحبت ميكنند آمده كه بانسان ميگويند أَنْطَقَنَا اللّٰهُ الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ … فصلت: 21.يعني خدائيكه هر چيز را گويا كرده است ما را گويا كرد.علي هذا «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلّٰا يُسَبِّحُ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 217
بِحَمْدِهِ- … كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلٰاتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ» روشن ميكند كه آنها با زبان خود و از روي فهم و علم خداي خويش را تسبيح ميكنند ما انسانها وقتيكه از وجود و احتياج خود و ديگر موجودات مي‌فهميم خداوند از آلودگيها و فقر و احتياج و از هر نالايق منزّه و مبرّا است ميگوئيم: سبحان اللّه ربّنا.موجودات ديگر حتي ذرّات بدن ما نيز مثل ما بپاكي خداوند پي برده و با زبان خود پروردگار پاك را تسبيح و حمد ميگويند. اين تسبيح مثل سبحان اللّه گفتن نيست تا بگوئي: خدا ميگويد: يُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ … نور: 41. حال آنكه كفّار مطلقا سبحان اللّه نميگويند و خدا را نميشناسند؟! بلكه ذرات ابدان وجود آنها مثل وجود مؤمنان خدا را تسبيح ميكند.و خلاصه تسبيح دو گونه است تسبيح كلي و عام كه شامل تمام موجودات است بدون استثنا و تسبيح خاصّ كه از هدايت پيامبران و ايمان ناشي است و آن گفتن سبحان اللّه با زبان است كه مخصوص مؤمنان ميباشد اهل ايمان داراي دو نور و دو تسبيح‌اند بر خلاف كفّار كه فقط يك تسبيح دارند.ناگفته نماند: چنانكه گفته شد تسبيح موجودات مثل دلالت معلول بر علت نيست زيرا كه ما آنرا ميفهميم ولي خدا فرمايد وَ لٰكِنْ لٰا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ بلي آنها از روي علت و معلول خدا را نشان ميدهند و باو دلالت دارد و اوصاف خدا از قبيل علم و قدرت و غيره را روشن ميكنند ولي اين غير از تسبيح آنهاست.ايضا: روايات از طريق شيعه و اهل سنت در تسبيح موجودات مستفيض است قسمتي از آنها در تفسير الميزان ج 13 ص 127 از تفسير عياشي و كافي و درّ منثور نقل شده است.دربارۀ تسبيح كوهها كه با داود همراهي ميكردند وَ سَخَّرْنٰا مَعَ دٰاوُدَ الْجِبٰالَ يُسَبِّحْنَ … انبياء: 79. ظاهرا مراد تسبيح ظاهر و با صداست و از
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 218
كوهها صدا ميامد كه در «جبل» و «داود» گذشت.

سبط:؛ ج 3، ص: 218

سبط: بفتح (س) انبساط يافتن بآساني چنانكه راغب گفته است و بكسر (سين) نوه و فرزند فرزند است مفردات و صحاح و قاموس و اقرب آنرا ولد الولد گفته‌اند در نهايه و مجمع نقل شده «الحسن و الحسين سبطا رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله» جمع سبط اسباط است و آن پنج بار در قرآن مجيد آمده و همه دربارۀ بني اسرائيل است وَ مٰا أُنْزِلَ إِليٰ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطِ … بقره: 136.نظير اين آيه است وَ أَوْحَيْنٰا إِليٰ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطِ … نساء: 163.طبرسي و ديگران و نيز اهل لغت گفته‌اند: سبط در اولاد اسحق مثل قبيله در اولاد اسمعيل است فرزندان اسمعيل را قبائل و فرزندان اسحق را اسباط گفته‌اند تا از همديگر متمايز باشند.راغب كه معني اصلي را انبساط ميداند گويد بولد ولد سبط گويند كه گويا انبساط و امتداد در فروع است.وَ قَطَّعْنٰاهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبٰاطاً أُمَماً … اعراف: 160. «أَسْبٰاطاً» بدل است از «اثْنَتَيْ عَشْرَةَ» و مميّز آن كه «فرقة» باشد محذوف است و «أُمَماً» حال است از اسباط يعني آنها را دوازده فرقه كرديم در حاليكه هر سبط امّتها بودند (جوامع الجامع) بعضي‌ها اسباط را مميز دانسته و گفته‌اند در معني مفرد است.در مجمع ذيل آيۀ 136 بقره گويد: اسباط مفرد آن سبط است و آنها اولاد يعقوب بن اسحق بن ابراهيم‌اند دوازده طائفه بودند از دوازده پسر.ناگفته نماند مراد از اسباط در آيات قرآن يا جماعاتي است كه از دوازده فرزند يعقوب بدنيا آمدند و يا اشخاص بخصوصي است كه هر يك سبط و ولد الولد بوده‌اند زيرا كه سبط بمعني نوه و جماعت آمده است چنانكه گذشت. آيۀ 136 بقره و 163 نساء كه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 219
گذشت و نيز آيۀ 84 آل عمران صريح است در اينكه باسباط وحي شده و آنها پيامبران بوده‌اند.در اين صورت اگر مراد از اسباط قبائل باشد مراد از انزال وحي آنست كه در ميان آنها پيامبراني بوده است چنانكه در وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْنٰا وَ مٰا أُنْزِلَ إِليٰ إِبْرٰاهِيمَ … بقره: 136. مراد رسول خداست ولي «أُنْزِلَ إِلَيْنٰا» گفته شده. و اگر مراد اشخاص باشند بايد غير از اولاد ده گانۀ يعقوب باشند كه آنها در اثر اجحاف بيوسف لياقت رسالت نداشتند (بنظر من مراد اشخاص است كه خواهد آمد).عياشي ذيل آيۀ 136 بقره از حنّان بن سدير نقل كرده كه بحضرت باقر عليه السّلام گفتم: اولاد يعقوب انبياء بودند؟فرمود: نه آنها اسباط و اولاد انبياء بودند از دنيا نميرفتند مگر خوشبخت توبه كردند و گناه خود را ياد آوردند.طبرسي فرموده: بسياري از مفسران گفته‌اند كه فرزندان يعقوب انبياء بودند ولي بنا بر مذهب ما انبياء نبوده‌اند كه گناه آنها دربارۀ يوسف روشن است و پيامبر در عقيدۀ ما از صغير و كبير قبائح معصوم است و در ظاهر قرآن دلالتي بر پيامبر بودنشان نيست و جملۀ «مٰا أُنْزِلَ» دلالت بر آن ندارد و شايد مراد بعضي‌هاست كه گناه نكرده بودند و شايد اين مثل «وَ مٰا أُنْزِلَ إِلَيْنٰا» باشد حال آنكه مراد حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله بود.نگارنده گويد در سورۀ مريم عده‌اي از انبياء از قبيل زكريا، يحيي عيسي، ابراهيم، اسحق، يعقوب، اسمعيل صادق الوعد، موسي، هارون و ادريس نقل شده و آنگاه در آيۀ 58 آمده أُولٰئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْرٰائِيلَ … از ذريّه ابراهيم و اسرائيل كه نقل شده زكريا، يحيي، عيسي، موسي، هارون اسمعيل صادق الوعد است. علي هذا احتمال زياد هست كه مراد از اسباط در قرآن اشخاص و نوه‌ها باشند مثل
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 220
زكريا و يحيي و … كه اسباط ابراهيم و يعقوب و اسحق‌اند نه فرزندان ده‌گانۀ يعقوب و اين احتمال نزديك بيقين است. و ذكر بعضي از نواده‌هاي ابراهيم از قبيل موسي و هارون بعد از ذكر اسباط مخصوصا در آيۀ 163 نساء ظاهرا براي اهميّت آنهاست و گرنه كلمۀ اسباط بآنها شامل است احتمال ديگر آنست مراد از اسباط پيامبراني از بني اسرائيل باشند كه نام آنها بخصوص در قرآن نيامده چنانكه آيۀ وَ رُسُلًا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ شاهد آن است.

سبع:؛ ج 3، ص: 220

سبع: هفت. فَسَوّٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ بقره: 29. لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ حجر: 44. سبعون: هفتاد. فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهٰا سَبْعُونَ ذِرٰاعاً … حاقه: 32. إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللّٰهُ لَهُمْ … توبه: 80. مراد از سبعين كثرت است نه اينكه اگر بيشتر از هفتاد استغفار كني خواهد بخشود.

سَبُع:؛ ج 3، ص: 220

سَبُع: (بر وزن عضد) درنده.راغب گويد گفته‌اند: بعلت تمام قوي بودن سبع خوانده شده كه سبع از اعداد تامّه است. وَ مٰا أَكَلَ السَّبُعُ إِلّٰا مٰا ذَكَّيْتُمْ … مائده: 3. اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده و نيم خوردۀ درنده حرام است مگر آنكه پيش از مردن ذبح كنند.

سبغ:؛ ج 3، ص: 220

سبغ: وسعت و تمام در صحاح گويد «شي‌ء سابغ اي كامل و سبغت النعمة: اتسعت وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً … لقمان: 20. نعمتهاي ظاهري و باطني خويش را بر شما فراوان بخشيد و تمام كرد أَنِ اعْمَلْ سٰابِغٰاتٍ وَ قَدِّرْ فِي السَّرْدِ … سباء: 11.درع سابغ زرهي است كه وسيع و كامل باشد آيه دستور است بداود نبي زره‌هاي وسيع و كامل بساز و در بافتن آنها اندازه نگه‌دار. در نهج البلاغه خطبۀ 180 آمده «و اسبغ عليكم المعاش» در وسائل زندگي بر شما وسعت داده. از اين مادّه فقط دو كلمۀ فوق در قرآن يافته است.

سبق:؛ ج 3، ص: 220

سبق: تقدم. پيش افتادن. راغب ميگويد: اصل سبق پيش افتادن در
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 221
راه رفتن است. و بطور مجاز در غير آن بكار ميرود مثل «مٰا سَبَقُونٰا إِلَيْهِ- … سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ» يعني نافذ شد و گذشت و بطور استعاره در احراز فضيلت بكار ميرود نحو وَ السّٰابِقُونَ السّٰابِقُونَ آنانكه بوسيلۀ اعمال صالحه برحمت و جنت خدا پيشي گرفته‌اند.استباق بمعني مسابقه و پيشي گرفتن بر يكديگر است مثل إِنّٰا ذَهَبْنٰا نَسْتَبِقُ يوسف: 17. و استفعال براي آن است كه هر يكي پيش افتادن را ميخواهد.مسبوق: پيشي گرفته شده و قهرا بمعني مغلوب و عاجز است وَ مٰا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ. عَليٰ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثٰالَكُمْ واقعة: 60 و 61. ما مغلوب و عاجز نيستيم از اينكه ديگران را بجاي شما بگيريم.أَ تَأْتُونَ الْفٰاحِشَةَ مٰا سَبَقَكُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعٰالَمِينَ اعراف: 80.اين آيه و آيۀ 28 عنكبوت دربارۀ قوم لوط است و روشن ميكند كه لواط اولين بار در قوم لوط پيدا شده است.فَالسّٰابِقٰاتِ سَبْقاً. فَالْمُدَبِّرٰاتِ أَمْراً نازعات: 4 و 5. مراد از سابقات ظاهرا ابرهاي حامل باران است و يا غرض نحوۀ خاصّي از نيروهاي جهان است كه در «دبر» تفصيلا گفته شد.فَاسْتَكْبَرُوا فِي الْأَرْضِ وَ مٰا كٰانُوا سٰابِقِينَ عنكبوت: 39. در زمين خود پسندي كردند و بر خدا غالب نبودند يعني خدا را نميتوانستند عاجز كنند.وَ السّٰابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهٰاجِرِينَ وَ الْأَنْصٰارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسٰانٍ رَضِيَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً ذٰلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ توبه: 100.قرائت مشهور در «الْأَنْصٰارِ» با كسر است كه عطف بر مهاجرين باشد ولي يعقوب آنرا با رفع خوانده است و عطف بر سابقون است در اين صورت حكم «رَضِيَ اللّٰهُ» بر عموم انصار شامل است نه بر نخستين آنها. در مراد از سابقون اختلاف است گفته‌اند: منظور
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 222
آنانند كه بدو قبله نماز خوانده‌اند.بعضي اهل بيعت رضوان را دانسته‌اند كه بيعت حديبيّه است. بعضي آنها را اهل بدر دانسته و برخي مهاجرين پيش از هجرت (مجمع البيان).ناگفته نماند اهل هر زمان نسبت بزمان آينده سابق است ولي قيد «الْأَوَّلُونَ» روشن ميكند مراد پيشروان اوّليه‌اند كه كسي بر آنها سبقت نيافته است بعقيدۀ الميزان آيه منطبق است بر آنانكه ايمان آورده و پيش از جنگ بدر مهاجرت كرده‌اند و نيز منطبق است بر اهل مدينه كه ايمان آوردند و مهاجران را پذيرفته و در خانه‌هاي خود جا دادند و معيشت آنها را تأمين كردند.ريشۀ دين بوسيلۀ آنها ثابت گرديد و ديگران از ايشان پيروي كردند.ناگفته نماند ايمان و عمل در مهاجران و انصار شرط رضاي خداست كه فرموده فَإِنَّ اللّٰهَ لٰا يَرْضيٰ عَنِ الْقَوْمِ الْفٰاسِقِينَ توبه: 96. وَ اللّٰهُ لٰا يُحِبُّ الظّٰالِمِينَ آل عمران: 57. وَ اللّٰهُ لٰا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفٰاسِقِينَ توبه: 80.باز ناگفته نماند جملۀ رَضِيَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ در اين آيه و آيات 119 مائده، 18 فتح، 22 مجادله و 8 بيّنه مشروط است بر اينكه شخص تا آخر عمرش در ايمان و عمل ثابت بماند و گرنه منظور آن نيست كه اگر از ايمان و عمل هم بيرون رود باز خدا از او راضي است. عبيد اللّه بن جحش شوهر امّ حبيبه كه از مهاجرين بحبشه بود در حبشه نصراني شد و از دين بيرون رفت. نميشود گفت: چون از مهاجرين نخستين بود خدا از او راضي است طلحه و زبير كه از مهاجرين اول‌اند بيعت علي بن ابي طالب عليه السّلام را نكث كردند و آنحضرت بر آندو نفرين كرد و سبب آنهمه كشتار گرديدند آيا باز بگوئيم خدا از آندو راضي است. عده‌اي از مسلمانان كه از مهاجرين اوّليه و انصار نيز در ميانشان بودند بر عثمان شوريدند و او را كشتند و نگفتند از مهاجرين اوليه است بلكه هر گونه اهانت و شورش را بر عليه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 223
او جايز بلكه واجب ميدانستند. عايشه خود مردم را بر عثمان ميشوراند و او را بر يهودي تشبيه ميكرد و «اقتلوا نعثلا» ميگفت. مهاجرين اوّليه و انصار وصيت رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله را زير پا گذاشته و حق امير المؤمنين عليه السّلام را غصب كردند و ده‌ها نظير اينها. آيا بايد همۀ اين مظالم را ناديده گرفت و گفت: «رَضِيَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ».بلي «رَضِيَ اللّٰهُ» در حق مهاجرين اوليه و انصار و تابعان باحسان در صورتي است كه در ايمان و عمل پايدار باشند آنها با هجرت و نصرت خدا را از خود راضي كردند ادامۀ رضاي خدا مشروط بادامۀ عمل است چنانكه در آخر سورۀ فتح آمده مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّٰهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّٰاءُ عَلَي الْكُفّٰارِ رُحَمٰاءُ بَيْنَهُمْ … وَعَدَ اللّٰهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً مي‌بينيم كه ايمان و عمل شرط مغفرة و اجر عظيم است.بعضي از بزرگان گويا ماضي بودن «رَضِيَ اللّٰهُ» را در نظر گرفته و گويد: ظهور آيه دائمي بودن رضا را ميفهماند ولي چنانكه گفته شد در آيات ديگر نيز نظير اين جمله را داريم رضاي خدا پيوسته در ايمان و عمل و سخط و غضبش در كفر و فسق و فساد است شخص با فعل خود مورد يكي از آندو واقع ميشود. آري مهاجرين و انصار اوّليه كه تغيير روش ندادند داراي فضيلت بر ديگران‌اند.وَ لَوْ نَشٰاءُ لَطَمَسْنٰا عَليٰ أَعْيُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّرٰاطَ فَأَنّٰي يُبْصِرُونَ يس: 66. اگر ميخواستيم چشمهايشان را از بين ميبرديم آنوقت ميخواستند در راه رفتن بر ديگران سبقت بگيرند ولي چطور ميديدند؟ بعضي آنرا عدم قدرت بر هدايت گرفته‌اند ولي با ملاحظۀ آيۀ قبل و بعد بدست ميايد كه منظور اظهار قدرت است مثل إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ … نساء: 133.

سبيل:؛ ج 3، ص: 223

سبيل: راه. اعم از آنكه راه هدايت باشد مثل فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ السَّبِيلِ بقره: 108. و يا راه معمولي مثل وَ الْمَسٰاكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ … بقره:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 224
177. و يا راه ضلالت، سبيل مذكّر و مؤنّث هر دو آمده است. نحو قُلْ هٰذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَي اللّٰهِ … يوسف: 108. كه مؤنّث بكار رفته است در اقرب به دو گونه بودن آن تصريح كرده است وَ لِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ انعام: 55. كه سبيل فاعل تستبين است. ايضا وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً … اعراف: 86. كه ضميرش مؤنث است و ايضا آيۀ 99 آل عمران.گاهي از سبيل تعدّي و تجاوز قصد ميشود كه در واقع راه تجاوز است مثل فَأُولٰئِكَ مٰا عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ شوري: 41. فَمٰا جَعَلَ اللّٰهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلًا نساء: 90.ابن السبيل كسي است كه از وطنش دور مانده و جز (راه) معرّفي ندارد و در «ابن» گذشت.سبل بضمّ (س، ب) جمع سبيل است مثل فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا … نحل: 69. يَهْدِي بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلٰامِ … مائده: 16.سبيل اللّه: هر راهي است كه رضاي خدا در آن باشد مثل قتل في سبيل اللّه، و انفاق في سبيل اللّه، هجرت في سبيل اللّه چنانكه فِي سَبِيلِ الطّٰاغُوتِ … نساء: 76. و سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ انعام: 55.خلاف آن است در آيۀ مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ. ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ عبس: 19 و 20.ظاهرا مراد راه تولّد و بدنيا آمدن است و شايد مراد راه ولادت و هدايت و معيشت و غيره باشد.

ستة:؛ ج 3، ص: 224

ستة: شش خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ … اعراف: 54.ستّين: شصت فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعٰامُ سِتِّينَ مِسْكِيناً … مجادله: 4.ناگفته نماند در آيات 54 اعراف 3 يونس، 7 هود، 59 فرقان، 4 سجده، 38 ق، 4 حديد گفته شده كه خدا آسمانها و زمين را در شش روز آفريد در سه محل «مٰا بَيْنَهُمٰا» نيز اضافه شده. غرض از شش روز، روزهاي معمولي نيست بلكه شش دوران است كه شايد ميليونها سال طول كشيده است مشروح اين سخن
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 225
در «ارض» گذشت. و تفصيل اين شش روز در سورۀ فصلت آيۀ 9- 12 مذكور است و با ملاحظۀ آن آيات بدست ميايد كه مراد از سموات و ارض در آيات «سِتَّةِ أَيّٰامٍ» زمين و طبقات جوّ است و اللّه العالم.

ستر:؛ ج 3، ص: 225

ستر: بفتح (س) پوشاندن «ستر الشي‌ء سترا: غطّاه» و بكسر (س) پرده و پوشش (اقرب). «لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِهٰا سِتْراً» كهف: 90. بر آنها جز آفتاب پوششي قرار نداده بوديم.استتار اختفا و مخفي شدن است «وَ مٰا كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لٰا أَبْصٰارُكُمْ … » فصلت: 22.نبوديد مخفي شويد از اينكه گوش و چشمهايتان بر شما گواهي دهند ظاهرا منظور آنست كه قدرت مخفي شدن از شهادت اعضا نداشتيد. «وَ إِذٰا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنٰا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لٰا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجٰاباً مَسْتُوراً» اسراء: 45. معني آيه در «حجب» گذشت.

سجده:؛ ج 3، ص: 225

اشاره

سجده: سجود در لغت بمعني تذلّل، خضوع و اظهار فروتني است راغب گويد «السجود اصله التطامن و التّذلل» طبرسي فرموده: سجود در لغت خضوع و تذلّل است و در شرع عبارت است از گذاشتن پيشاني بر زمين. صحاح و قاموس نيز اصل آنرا خضوع گفته‌اند.در شريعت اسلام سجده بر غير خدا حرام است و آن گذاشتن اعضاء هفتگانه (پيشاني، كف دستها، زانوها و سر انگشتان بزرگ دو پا) بر زمين است و اهمّ آنها گذاشتن پيشاني است.سجود مصدر و جمع ساجد هر دو آمده است مثل «سِيمٰاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ … » فتح: 29. و مثل «وَ الْقٰائِمِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ» حج: 26. ركّع جمع راكع و سجود جمع ساجد است. چنانكه سجد نيز جمع ساجد است «وَ الَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِيٰاماً» فرقان: 64.مسجد اسم مكان است يعني محل سجده و آن از قاعدۀ معروف مستثني است زيرا قائدۀ اسم زمان و مكان از ثلاثي مجرّد اگر عين مضارع آن
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 226
مضموم يا مفتوح باشد مفعل بفتح (ع) است مثل مطبخ و مذبح و اگر عين مضارع مكسور باشد قائدۀ آن مفعل است بكسر (ع) مثل منزل و مجلس، يازده كلمه در زبان عرب بر خلاف اين قاعده آمده با آنكه عين مضارع آنها مضموم است. عين اسم زمان و مكانشان مكسور آمده مثل مسجد مشرق، مغرب … (مقدمۀ المنجد).در اقرب گويد: گفته شده مسجد اسم موضع عبادت است خواه در آن سجده شده يا نه و اگر نظر بمعناي فعل باشد مسجد (بفتح ج) گفته ميشود و آن مذهب سيبويه است.بهر حال مسجد مكان سجده و عبادت است نحو «فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ … » بقره: 144 و 149. «لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَي التَّقْويٰ مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ … » توبه: 108.جمع مسجد مساجد است مثل «إِنَّمٰا يَعْمُرُ مَسٰاجِدَ اللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ … » توبه: 18. مساجد بمعني مواضع سجود از اعضاء بدن نيز آمده در كافي كتاب جنائز باب تحنيط الميّت روايت 15 چنين است: از امام صادق عليه السّلام از حنوط ميّت پرسيدم؟ فرمود: «اجعله في مساجد» يعني حنوط را در اعضاء سجود او قرار بده.در بيشتر آيات قرآن سجود در معناي اوّلي بكار رفته مثل «وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَي الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً … » يوسف: 100. ظاهرا مراد آنست كه بحالت تواضع و خضوع بيوسف افتادند. يوسف آنوقت وزير دارائي مصر بود و پدر و مادرش روي مقررات باو تواضع كردند راغب نقل كرده: سجود بر سبيل خدمت در آن روزگار جايز بود. ولي احتياج باين سخن نيست و آنچه گفته شد كافي است معني آيه آن نيست كه مثل سجدۀ نماز بسجده افتادند و كار حرامي كردند و گرنه قرآن بصورت قبول نقل نميكرد.همينطور است سجدۀ ملائكه بآدم كه در بسياري از آيات آمده «قُلْنٰا لِلْمَلٰائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلّٰا إِبْلِيسَ»
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 227
بقره: 34، اعراف: 11، اسراء 61، كهف: 50.ناگفته نماند طبق آيات بقره خداوند بملائك فهماند كه جانشيني در روي زمين خواهد آفريد، ملائكه از درك مطلب درمانده و خودشان را لايق چنين امير ديدند و گفتند «وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ» خداوند آنها را متوجه فرمود كه ساختمان وجود آنها براي چنين امري آفريده نشده است گرچه بندگان محترم و مطيع امر خدايند «بَلْ عِبٰادٌ مُكْرَمُونَ. لٰا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ» و چون آدم كارهاي بخصوصي انجام داد ملائك پي بردند كه كار آدم از آنها ساخته نيست. خداوند فرمود: پس بآدم خضوع و سجده كنيد.نظير آنست كه زيد بعمرو بگويد: حسن رانندگي بلد است و آنرا بهتر ميداند، عمرو بگويد: نه اينطور نيست من لياقت اينكار دارم آنگاه حسن پيش عمرو ماشيني را طوري براند كه عمرو از آن عاجز باشد در اين صورت زيد بگويد: حالا به حسن سجده و خضوع كن و اقرار كن كه او بهتر از تو است بعقيدۀ نگارنده غرض از سجدۀ ملائكه بآدم همين خضوع و اقرار بقابليت و لياقت خلافت بوده است نه سجود معروف نماز تا بگوئيم: سجده بر غير خدا جايز نيست پس معناي اين سجده چه بوده است؟وانگهي سجدۀ معروف نماز در آنوقت نبوده تا دربارۀ آن صحبت شود و قرآن آنرا بصورت قبول نقل ميكند و اللّه العالم.در قرآن مجيد بمعبد اهل كتاب نيز مسجد گفته شده مثل «سُبْحٰانَ الَّذِي أَسْريٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ إِلَي الْمَسْجِدِ الْأَقْصَي الَّذِي بٰارَكْنٰا حَوْلَهُ … » اسراء: 1. ميدانيم كه وقت نزول قرآن مسجد اقصي از معابد اهل كتاب بود. ايضا آيۀ «قٰالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَليٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً» كهف: 21. كه قضيّه راجع باصحاب كهف و پيش از نزول قرآن است و مراد كليسا است ايضا «وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ» اسراء: 7.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 228‌

[مسجد ضرار]؛ ج 3، ص: 228

قبا دهي است در دو ميلي مدينه كه رسول خدا صلي اللّه عليه و آله در هجرت بآنجا وارد شد و در آنجا مسجدي ساخت و آن اوّلين مسجديست كه در اسلام ساخته شد و آنرا احترام بخصوصي است «لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَي التَّقْويٰ مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ … » اين مسجد منتسب به بني عمرو بن عوف است كه در قبا ساكن بودند. جماعتي از منافقان از بني غنم بن عوف بر آنها حسد برده در كنار مسجد قبا مسجدي ساختند و چون از آن فارغ شدند پيش حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله آمده گفتند: يا رسول اللّه مسجدي ساخته‌ايم براي ناتوانها و اهل حاجت كه نمي‌توانند بمسجد قبا بروند و نيز ميخواهيم در فصل سرما و باران از آن استفاده كنيم، دوست داريم كه تشريف آورده در آن نماز بخوانيد و از خدا بركت بخواهيد (نماز خواندن آنحضرت دليل رسميّت آن در مقابل مسجد قبا بود) حضرت در آنموقع مشغول مقدمات سفر تبوك بود فرمود: الآن در پاي سفرم اگر بر گشتيم انشاء اللّه آمده و براي شما نماز ميخوانيم. و ضمنا ابو عامر راهب كه از دشمنان آنحضرت و از دشمنان اسلام بود باهل آنمسجد نامه نوشت كه: آماده شويد و مسجدي بسازيد من پيش قيصر روم ميروم با لشكري وارد مدينه شده و محمد صلي اللّه عليه و آله را از مدينه خارج ميكنيم. منافقان در انتظار ورود ابو عامر بودند و ميخواستند از آنمسجد استفاده كنند لذا قرآن آن مسجد را مسجد ضرار خواند مسجديكه بضرر اسلام و براي كفر و ايجاد تفرقه و كمينگاه دشمن اسلام ساخته شده بود.رسول خدا صلي اللّه عليه و آله چون از تبوك بر گشت آيات وحي ماجري را خبر داد و حضرتش را از رفتن و نماز خواندن در آن نهي كرد و مسجد قبا را ستود.آنحضرت بچند نفر دستور داد رفته آنمسجد را ويران كرده و محلش را مزبله نمودند اينك آيات: «وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِرٰاراً
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 229
وَ كُفْراً وَ تَفْرِيقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِرْصٰاداً لِمَنْ حٰارَبَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنٰا إِلَّا الْحُسْنيٰ وَ اللّٰهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ. لٰا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَي التَّقْويٰ مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجٰالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللّٰهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ» توبه: 107 و 108. «قٰالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً» اسراء: 61. سجده همان است كه دربارۀ ملائكه گفته شد، يعني آيا خضوع و تذلّل كنم بر آنكس كه از گل آفريدي؟! «لٰا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لٰا لِلْقَمَرِ وَ اسْجُدُوا لِلّٰهِ الَّذِي خَلَقَهُنَّ … » فصلت: 37.باز ظاهرا مراد خضوع و تذلّل است نه سجدۀ نماز و شايد هم سجدۀ متعارف باشد و مؤيّد آن وجوب سجدۀ متعارف است با خواندن و يا شنيدن اين آيه، «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدٰانِ» رحمن: 6. نجم بمعني گياه و شجر درخت است آنها نيز بخدا خضوع و تذلل ميكنند. «وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سٰاجِدِينَ» يوسف: 4. در اين آيه نيز معناي لغوي منظور است.

[سجدۀ موجودات]؛ ج 3، ص: 229

آياتي داريم كه از سجدۀ موجودات نسبت بخداوند حكايت ميكنند مثل «وَ لِلّٰهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ ظِلٰالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ» رعد: 15.مراد از سجود خضوع و پيروي از قوانين طبيعي حق است كه همه بآن قوانين خاضع‌اند. بنظر الميزان سجدۀ طوعي آنها در مقرراتي است كه موافق طبع آنها و سجود كرهي در ناملائمات است از قبيل مرگ. مرضها و فنا و غيره علي هذا هر كه در آسمانها و زمين است خاضع اراده و مشيّت و مقرّرات خدائي است در بعضي‌ها با رغبت و در بعضي‌ها با اكراه حتي سايه‌هاي آنها در قبل از ظهر و بعد از ظهر و در حركت و تمايل خاضع خداوند است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 230
ايضا «وَ لِلّٰهِ يَسْجُدُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ مِنْ دٰابَّةٍ وَ الْمَلٰائِكَةُ وَ هُمْ لٰا يَسْتَكْبِرُونَ» نحل: 49. آيۀ گذشته دربارۀ عقلا است ولي اين آيه اعم از آنست مگر آنكه «من» در آيۀ اول بغير عقلا نيز شامل باشد بقرينۀ آنكه همۀ موجودات نسبت بخدا شاعر و عاقل‌اند.ايضا «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ يَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبٰالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ كَثِيرٌ مِنَ النّٰاسِ وَ كَثِيرٌ حَقَّ عَلَيْهِ الْعَذٰابُ … » حج: 18.ناگفته نماند كلمۀ «وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ» در صدر آيه شامل تمام مردم است با در نظر گرفتن آن روشن ميشود كه مراد از «وَ كَثِيرٌ مِنَ النّٰاسِ» كه عطف بر «مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ» است سجدۀ بخصوصي است غير از سجدۀ اوّلي و قهرا مراد از آن سجدۀ تشريعي است يعني همۀ آنانكه در آسمانها و زمين است و آفتاب و ماه و ستارگان و كوهها و درختان و جنبدگان، بخداوند خاضع‌اند و در اين ميان بسياري از مردم از قوانين و تشريع خداوند نيز پيروي ميكنند و بر بسياري از آنان كه اطاعت نميكنند عذاب خدا حتمي است (از الميزان).ولي باز معلوم نيست كه مراد از سجدۀ كثيري از مردم سجدۀ معروف نماز باشد و شايد مراد مطلق خضوع و اطاعت از فرامين خدا باشد.

[سجده‌هاي واجب قرآن]؛ ج 3، ص: 230

سجده‌هاي واجب قرآن مجيد در چهار آيه است كه بمحض خواندن يا شنيدن يكي از آنها بلا فاصله واجب است بسجده افتاد چهار آيۀ فوق از اين قرارند: 1- «إِنَّمٰا يُؤْمِنُ بِآيٰاتِنَا الَّذِينَ إِذٰا ذُكِّرُوا بِهٰا خَرُّوا سُجَّداً وَ سَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ هُمْ لٰا يَسْتَكْبِرُونَ» سجده: 15.2- «وَ مِنْ آيٰاتِهِ اللَّيْلُ وَ النَّهٰارُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ لٰا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لٰا لِلْقَمَرِ وَ اسْجُدُوا لِلّٰهِ الَّذِي خَلَقَهُنَّ إِنْ كُنْتُمْ إِيّٰاهُ تَعْبُدُونَ» فصلت: 37.3- «فَاسْجُدُوا لِلّٰهِ وَ اعْبُدُوا» نجم: 62.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 231
4- «كَلّٰا لٰا تُطِعْهُ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ» علق: 19.طبرسي رحمه اللّه در آخر اعراف ذيل آيۀ «وَ لَهُ يَسْجُدُونَ» ميگويد: در وجوب و استحباب سجدۀ تلاوت اختلاف است ابو حنيفه آنرا واجب ميداند و نزد شافعي مستحب مؤكّد است اصحاب ما نيز چنين گفته‌اند.از اين سخن معلوم ميشود كه تمام سجده‌هاي قرآن در رأي اماميّه مستحب مؤكّد است. ولي مطلب اينطور نيست.در ذيل سورۀ الم سجده چيزي نگفته و در ذيل آيۀ فصّلت گويد: از ائمۀ ما روايت شده كه محلّ سجده «إِنْ كُنْتُمْ إِيّٰاهُ تَعْبُدُونَ» است و در ذيل آيۀ نجم گويد: آيه دلالت دارد كه در اينجا سجده واجب است چنانكه اصحاب ما گفته‌اند و در ذيل آيۀ علق فرموده: سجده در اينجا واجب است و آن از عزائم ميباشد از عبد اللّه بن سنان از ابا عبد اللّه عليه السّلام نقل است كه فرمود: عزائم عبارت‌اند از: الم تنزيل، حم السّجدة، و النّجم اذا هوي، اقرء باسم ربّك و در غير اينها در جميع قرآن مستحب است و واجب نيست.از كلام اخيرش بنظر ميايد كه مراد از كلام ذيل اعراف سجده‌هاي مستحبي قرآن است. بهر حال وجوب سجده در آن چهار آيه در شيعه اجماعي است و روايات آن در وسائل ابواب قرائة القرآن باب 42 و 43 مذكور است براي كثرت اطلاع به مستمسك عروه ج 6 ص 358 ببعد رجوع شود و در 11 محل از قرآن سجدۀ تلاوت مستحب است سيّد در عروة فصل سائر اقسام سجود در مسئلۀ 2 محل آنها را معين كرده است ولي شافعي همۀ سجده‌هاي قرآن را كه مجموعا پانزده موضع است مستحب ميداند و ابو حنيفه بوجوب همه رأي داده است. «وَ أَنَّ الْمَسٰاجِدَ لِلّٰهِ فَلٰا تَدْعُوا مَعَ اللّٰهِ أَحَداً» جنّ: 18. احتمال هست كه مراد از مساجد معابد باشد يعني معابد براي خداست غير خدا را نخوانيد و احتمال قويتر آنست كه مراد عبادتهاست
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 232
بمناسبت حال و محلّ يعني تمام عبادتها براي خداست غير خدا را عبادت نكنيد چنانكه در مجمع از حسن نقل شده كه مراد نمازهاست، روايت شده: معتصم از امام جواد عليه السّلام از اين آيه سؤال كرد فرمود: مراد از مساجد اعضاء هفتگانه سجده است (مجمع). «وَ ادْخُلُوا الْبٰابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ … » بقره: 58. بني اسرائيل در صحراي سينا بحالت بيابان گردي و آزاد زندگي ميكردند در صورت شهرنشيني مجبور بودند كه از قوانين پيروي كنند و بدانند كه از آزادي بيابان ساقط شده و پائين آمده‌اند ظاهرا مراد آنست: از دروازۀ شهر وارد شويد در حاليكه بقوانين شهرنشيني خاضع‌ايد و بگوئيد: اين يكنوع حطّه و پائين آمدن و محدوديّت است.

سجر:؛ ج 3، ص: 232

سجر: افروختن آتش. پر كردن.راغب آنرا تشديد آتش گفته. صحاح و قاموس آنرا سرخ كردن تنور و پر از آب كردن نهر و غير آنها گفته‌اند عبارت قاموس چنين است «سجر التّنور: احماه و النهر: ملائه» زمخشري آنرا پر كردن گفته سجر التّنور يعني آن را با آتشگيره و هيزم پر كرد.طبرسي رحمه اللّه ذيل آيۀ 72 غافر فرموده: اصل سجر انداختن هيزم در آتش است و در ذيل آيۀ 6 طور آنرا پر كردن گفته و گويد: سجرت التّنور يعني آنرا از آتش پر كردم. در نهج- البلاغه خطبۀ 222 آمده «و تجرّني الي نار سجرها جبّارها لغضبه» كه بمعني افروختن و سرخ كردن است.خلاصۀ اينها، افروختن و پر كردن است و اصل آن بنا بقول مجمع انداختن در آتش است «ثُمَّ فِي النّٰارِ يُسْجَرُونَ» غافر: 72. معني آيه يكي از اين سه تا است: سپس در آتش انداخته ميشوند.سپس پر كرده ميشوند در آتش. سپس در آتش سوخته ميشوند. مثل «أَ فَمَنْ يُلْقيٰ فِي النّٰارِ … » فصلت: 40. «يَوْمَ يُدَعُّونَ إِليٰ نٰارِ جَهَنَّمَ دَعًّا» طور: 13. «فَأُدْخِلُوا نٰاراً … » نوح: 25.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 233
«وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ. وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ. وَ الْبَحْرِ الْمَسْجُورِ. إِنَّ عَذٰابَ رَبِّكَ لَوٰاقِعٌ» طور: 4- 7. ظاهرا مراد از بيت المعمور كعبه است به «عمر» رجوع شود. مراد از سقف مرفوع بقرينۀ «وَ جَعَلْنَا السَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً … » انبياء: 32. آسمان است و از علي عليه السّلام نيز نقل شده و بحر مسجور درياي گداخته و يا درياي مملو است.بگمان بيشتر مراد از بحر مسجور درياي مركز زمين است و مفرد بودن آن مؤيّد اين معني است، چنانكه ميدانيم مركز زمين درياي مذاب سهمگيني است كه از كثرت فشار مانند خمير و لاستيك ميباشد و چون كمي بالا آمد از فشار آن كاسته شده و بصورت مواد مذاب آتشفشاني ميكند.در «رتق» نيز اين سخن گفته شد و چون آيات راجع بقيامت است و از آيات «وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا» زلزله: 2. «وَ إِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ. وَ أَلْقَتْ مٰا فِيهٰا وَ تَخَلَّتْ» انشقاق: 3 و 4 ميتوان بدست آورد كه در ابتداي قيامت مقداري از آن مواد بيرون خواهد ريخت. «وَ إِذَا الْبِحٰارُ سُجِّرَتْ» تكوير: 6. و چون درياها افروخته و گداخته شوند بعيد است آنرا پر شدن معني كنيم زيرا در آينده آبي غير از آب درياها نخواهيم داشت كه روي آنها ريخته و پر شوند. آيه دربارۀ مقدمات قيامت است باحتمال نزديك بيقين گداخته شدن درياها در اثر بزرگ شدن حجم خورشيد و يا بيرون ريختن مواد مذاب زمين و يا تخليۀ نيروها است كه از بهم خوردن نظم فعلي بوجود خواهد آمد. اين مطلب را در رسالۀ معاد از نظر قرآن و علم مشروحا گفته‌ايم. همينطور است «وَ إِذَا الْبِحٰارُ فُجِّرَتْ» انفطار: 3. كه شكافتن درياها در اثر كثرت حرارت خواهد بود قرآن فرموده: «يَوْمَ تَكُونُ السَّمٰاءُ كَالْمُهْلِ» معارج: 8. آسمان چون آهن گداخته و يا چون ته ماندۀ روغن جوشان شود در اينصورت قهرا دريا‌ها افروخته و تبخير خواهند شد.

سجل:؛ ج 3، ص: 233

سجل: «يَوْمَ نَطْوِي السَّمٰاءَ كَطَيِّ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 234
السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ … » انبياء: 104.راغب گويد: گفته شده سجل سنگي است كه در آن چيزي نوشته شود سپس در صحيفه سجّل ناميده شده در مجمع نيز صحيفه گفته. ناگفته نماند «سجّل» در آيه فاعل «طيّ» و «للكتب» مفعول آن است يعني روزي آسمانرا ميپيچيم همانطور كه صحيفۀ نوشته‌ها مي‌پيچد. «وَ أَمْطَرْنٰا عَلَيْهٰا حِجٰارَةً مِنْ سِجِّيلٍ مَنْضُودٍ» هود: 82. اين كلمه سه بار در قرآن مجيد آمده است يكي در اين آيه كه دربارۀ عذاب قوم لوط است. ديگري در آيۀ 74 حجر، كه آن نيز دربارۀ قوم لوط است. سوّمي در سورۀ فيل كه دربارۀ اصحاب فيل است. و در سورۀ ذاريات آيۀ 33 كه حكايت قوم لوط است بجاي سجيل «طين» آمده است «لِنُرْسِلَ عَلَيْهِمْ حِجٰارَةً مِنْ طِينٍ».راغب گويد: سجيل كلوخي است كه از سنگريزه و گل تشكيل شده باشد.و اين مؤيد آنست كه در قاموس و غيره گفته‌اند: آن معرب سنگ گل است. در مجمع نيز آنرا معرب گفته و از ابو عبيده سنگ سخت نقل كرده است. بنا بر اين «طين» نكره در آيۀ فوق عبارت اخراي سجيل است.ميشود گفت: قيد سجيل در آيات اشاره است بآنكه سنگهاي باريده سنگ خالص نبوده بلكه كلوخ سنگدار بوده‌اند اين است آنچه گفته‌اند.ولي بايد دانست كه قرآن روي سجّيل تكيه ميكند بايد معناي ديگري از آن مراد باشد فكر ميكنم منظور از آن پي در پي بودن سنگها باشد در اقرب آنرا ريختن آب گفته است. «سجل الماء: صبّه» صحاح نيز چنين گفته است در جوامع الجامع ذيل سورۀ فيل گفته: آن از اسجال بمعني ارسال است زمخشري نيز چنين گفته است علي هذا كلمۀ «مِنْ سِجِّيلٍ» بيان وصف حجارة است نه حقيقت آنها يعني سنگهائيكه پيوسته و پشت سر هم ميباريدند و كلمۀ «أَمْطَرْنٰا» و «تَرْمِيهِمْ» كه قبل از سجيل آمده مؤيد اين سخن است. اين در صورتي است كه «من»
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 235
براي بيان باشد.

سجن:؛ ج 3، ص: 235

سجن: زندان. «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّٰا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ … » يوسف: 33. «لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ» شعراء: 29. سجن (بفتح س) مصدر است بمعني منع از تصرف و زنداني كردن.گوئي معناي اصلي آن منع است و زندان را بدان سبب سجن گفته‌اند در اقرب آمده «و اللّه ما اسجن عنه لساني الا اذا كساني» بخدا زبانم را از او منع نميكنم تا لباسم بپوشاند.

سجيّن:؛ ج 3، ص: 235

سجيّن: «كَلّٰا إِنَّ كِتٰابَ الفُجّٰارِ لَفِي سِجِّينٍ. وَ مٰا أَدْرٰاكَ مٰا سِجِّينٌ.كِتٰابٌ مَرْقُومٌ» مطففين: 7- 9 از اين سه آيه بدست ميايد كه سجّين هم ظرف كتاب فاجران و هم كتاب مرقومي است اين سخن بنا بر تجسم عمل چنين است: اعمال گناهكاران مجسّم شده در محلي قرار ميگيرد و سجّين از آن اعمال تشكيل ميشود و لذا ميشود گفت كه سجّين همان جهنم است و چون اعمال خود سجني براي مجرمين است بدين جهت سجّين ناميده شده و زيادت حروف در آن روشن كنندۀ شدت زندان است چنانكه گفته‌اند.مقابل سجّين عليّين است كه فرموده «كَلّٰا إِنَّ كِتٰابَ الْأَبْرٰارِ لَفِي عِلِّيِّينَ. وَ مٰا أَدْرٰاكَ مٰا عِلِّيُّونَ. كِتٰابٌ مَرْقُومٌ» مطففين: 18- 20.

سجو:؛ ج 3، ص: 235

سجو: «وَ الضُّحيٰ. وَ اللَّيْلِ إِذٰا سَجيٰ» ضحي: 1 و 2. سجو را سكون گفته‌اند «سجي سجوا: سكن و دام» در نهج البلاغه خطبۀ 161 آمده «في ليل داج و لا غسق ساج» يعني در شب تار و در ظلمت ساكن و آرام. معني آيه: قسم بروشني روز و قسم بشب آنگاه كه آرام شود اين آيه نظير «وَ اللَّيْلِ إِذٰا عَسْعَسَ» تكوير: 17. «وَ اللَّيْلِ إِذٰا يَغْشيٰ» ليل: 1. است در اول شب نور با ظلمت بهم آميخته است و چون مقداري از شب گذشت تاريكي مطلق است كه گوئي ظلمت ساكن شده و آرام گرفته است.طبرسي و زمخشري و راغب نيز آنرا سكون گفته‌اند.

سحب:؛ ج 3، ص: 235

سحب: كشيدن. مثل كشاندن دامن
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 236
و كشاندن انسان بر رويش و سحاب بمعني ابر از آن است كه باد آنرا ميكشد و يا آن آب را ميكشد و يا در رفتنش كشيده ميشود (مفردات). «يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النّٰارِ عَليٰ وُجُوهِهِمْ» قمر: 48. روزي كه بر رويشان در آتش كشيده شوند. در نهج البلاغه خطبۀ 180 در وصف باري تعالي فرموده «و يعلم مسقط القطرة و مقرّها و مسحب الذّرّة و مجرّها» محل سقوط قطرۀ باران و قرارگاه آنرا ميداند، مكان كشيده شدن مورچه و جاريگاه آنرا داناست.مسحب ظاهرا اسم مكان است نه مصدر ميمي.

سحاب:؛ ج 3، ص: 236

سحاب: ابرها. اسم جنس جمعي است واحد آن سحابه و جمع آن سحب (بضم س- ح) و سحائب است گاهي وصف آن نسبت بلفظ مفرد ميايد مثل «وَ السَّحٰابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ» بقره: 164. و گاهي نسبت بمعني آن جمع نحو «وَ يُنْشِئُ السَّحٰابَ الثِّقٰالَ» رعد: 12. كه جمع ثقيل است (اقرب) در بيشتر آيات قرآن بمناسبت لفظ وصف و ضمير آن مفرد آمده است. ابرها در حقيقت هواي مرطوب‌اند كه از سطح درياها و اقيانوسها در اثر حرارت خورشيد تبخير شده و در هوا متكاثف گرديده بوسيلۀ بادها بطرف خشكي‌ها روي مياورند و مانند دريائي بالدار در آسمان شناورند و حامل رحمت پروردگار ميباشند.اين كلمه مجموعا 9 مرتبه در قرآن مجيد آمده و پيوسته بلفظ «سحاب» است «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّٰهَ يُزْجِي سَحٰاباً ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكٰاماً فَتَرَي الْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلٰالِهِ وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ جِبٰالٍ فِيهٰا مِنْ بَرَدٍ … » نور: 43. يعني خداوند ابري را ميراند سپس آنرا تأليف و متكاثف ميكند آنگاه مي‌بيني باران از وسطهاي آن بيرون ميايد.باد را در نقل و انتقال ابرها نقش عمده‌اي است لذا قرآن بادها را بشارت دهندۀ باران نام ميبرد «يُرْسِلُ الرِّيٰاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ … » اعراف:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 237
57. «وَ اللّٰهُ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيٰاحَ فَتُثِيرُ سَحٰاباً … » فاطر: 9.

سَحت:؛ ج 3، ص: 237

سَحت: بفتح (س) استيصال و از بين بردن. ثلاثي و مزيد آن بيك معني است در مجمع آمده «اصل السحت الاستيصال يقال سحته و اسحته اي استاصله» «لٰا تَفْتَرُوا عَلَي اللّٰهِ كَذِباً فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذٰابٍ … » طه: 61. بخدا دروغ نبنديد و گرنه شما را با عذاب مخصوصي مستأصل و ريشه كن ميكند.

سُحت؛ ج 3، ص: 237

بضمّ (س) اسم مصدر و شي‌ء مستأصل شونده است راغب آنرا پوستيكه مستأصل شود گفته است اين كلمه سه بار در قرآن آمده و همه در سورۀ مائده آيات 42، 62، 63 است «سَمّٰاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكّٰالُونَ لِلسُّحْتِ … ».مراد از سحت در آيات فوق حرام است. راغب علت تسميه را چنين گويد: گوئي حرام دين و مروت شخص را از بين ميبرد روايت شده «كسب الحجام سحت» اين بواسطۀ حرام بودن نيست بلكه بعلت بردن مروت و مردانگي است. طبرسي ره در علت تسميه سه قول نقل كرده اولي قول زجّاج است كه حرام سبب استيصال و هلاكت است. دوّمي قول جبائي كه در حرام بركتي نيست و مستأصل شده ريشه كن ميگردد. سومي قول راغب است كه از خليل نقل ميكند.از رسول خدا صلي اللّه عليه و آله نقل شده سحت رشوه گرفتن در قضاوت است. و نيز به قيمت سگ، اجرت زانيه، قيمت مشروب، اكل مال يتيم، و ربا و غيره سحت اطلاق شده به مجمع البيان ذيل آيۀ فوق و تفسير عيّاشي و غيره رجوع كنيد.

سحر:؛ ج 3، ص: 237

اشاره

سحر: بكسر (س) جادو. راغب گويد: سحر بچند معني گفته ميشود اول حيله‌ها و تخيلات بي حقيقت است كه شعبده باز با تردستي چشم شخص را از كاريكه ميكند منحرف مينمايد … طبرسي فرموده: سحر و كهانت و حيله نظير هم‌اند از جمله سحر تصرفي است كه در چشم واقع ميشود تا گمان كند كار همانطور است كه مي‌بيند حال آنكه آنطور نيست. و سحر عملي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 238
خفي است كه شي‌ء را بر خلاف صورت و جنس آن مصور ميكند در ظاهر نه در حقيقت.ناگفته نماند سخن اخير مجمع قابل مناقشه است دقت در آيات قرآن نشان ميدهد كه اثر سحر فقط در چشم و ذهن طرف است نه تصرف در صورت و جنس شي‌ء. بعبارت ديگر ساحر در چشم و خيال بيننده تصرف ميكند كه ريسمان را مار گمان كند نه اينكه ريسمان را بحركت در مياورد آنگاه كه انسان بمحل تاريك نگاه ميكند و قيافۀ مخوفي در نظرش مجسّم ميشود چشم او اشتباه ميكند نه اينكه فلان درخت مثلا بآن صورت در آمده است.قرآن فرمايد «فَلَمّٰا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النّٰاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ … » اعراف: 116. آيه صريح است در اينكه در چشم‌ها تصرف كرده‌اند نه اينكه واقعا ريسمانها را بحركت آورده باشند. همچنين آيۀ «فَإِذٰا حِبٰالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهٰا تَسْعيٰ» طه: 66. اين نيز روشن است كه بخيال موسي چنين ميامد كه آنها بسرعت حركت ميكنند نه اينكه آنها حركت ميكرده‌اند. ايضا آيۀ «فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمٰا مٰا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ … » بقره: 102. نشان ميدهد كه در اذهان تصرف كرده زوج را بزوجه دشمن ميكردند نه اينكه در زوجه تصرف كرده باشند.با اين بيان فرق سحر و معجزه روشن ميشود زيرا معجزه انقلاب حقيقي خارج و واقعيت است مثلا در قضيّۀ عصاي موسي و آتش ابراهيم و شكافتن دريا براي بني اسرائيل و ناقه صالح و غيره. در خارج عصا مار و دريا شكافته و آتش سرد شده بود.ساحر: سحر كننده. جمع آن در قرآن ساحرون (يونس 77) و سحرة (طه 70) آمده است. سحّار صيغه مبالغه است «يَأْتُوكَ بِكُلِّ سَحّٰارٍ عَلِيمٍ» شعراء: 37.تسحير گوئي دلالت بر مبالغه دارد طبرسي ذيل آيۀ «قٰالُوا إِنَّمٰا أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرِينَ» شعراء: 153. آنرا سحر
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 239
بعد از سحر خوانده و در اقرب آنرا از اساس نهج البلاغه نقل كرده است.

[آيا سحر در رسول خدا صلي اللّه عليه و آله اثر داشت؟]؛ ج 3، ص: 239

قرآن كريم قول كفار را كه آنحضرت را مسحور ميگفتند بصورت ردّ نقل ميكند «إِذْ يَقُولُ الظّٰالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلّٰا رَجُلًا مَسْحُوراً» اسراء: 47. ايضا «وَ قٰالَ الظّٰالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلّٰا رَجُلًا مَسْحُوراً» فرقان: 8.اين آيات روشن ميكند كه آنحضرت مسحور نبوده در اين صورت آنچه در مجمع از عايشه و ابن عباس نقل شده كه لبيد بن اعصم يهودي رسول خدا صلي اللّه عليه و آله را سحر كرد و آنحضرت مريض شد تا جبرئيل معوذتين را آورد و سحر گشوده شد و حضرت شفا يافت پنداري بيش نيست طبرسي ره پس از نقل آن فرموده: اين جائز نيست زيرا آنكه مسحور است گوئي در عقل او اختلالي رخ داده خداوند اين مطلب را با «وَ قٰالَ الظّٰالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلّٰا رَجُلًا مَسْحُوراً. انْظُرْ كَيْفَ … » ردّ كرده است بلي ممكن است يهودي و دخترانش خواسته‌اند چنين كاري بكنند ولي نتوانسته‌اند و خداوند آنحضرت را از كيد آنها مطلع فرموده است.مرحوم فيض رواياتي در اين زمينه در صافي تفسير سورۀ علق نقل كرده است ولي اگر آنها را قبول كنيم بايد بگوئيم: نعوذ باللّه آنحضرت مسحور بوده است با آنكه قرآن مجيد در نفي آن صراحت دارد. محققين باين نقلها اشاره كرده و ردّ نموده‌اند. ولي آيه «يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهٰا تَسْعيٰ» كه گذشت حاكي از نفوذ سحر در موسي عليه السّلام است و اللّه العالم.امّا در عين حال آنحضرت ميدانست كه اين كار سحر است.

سحر:؛ ج 3، ص: 239

سحر: (بفتح س. ح) نزديك صبح.صحاح گويد «و السحر قبيل الصبح» طبرسي گويد: سحر وقت قبل از طلوع فجر است اصل آن بمعني خفاء است كه شخص در آن وقت در تاريكي مخفي است به ريه نيز سحر گويند كه محلش مخفي است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 240
«إِلّٰا آلَ لُوطٍ نَجَّيْنٰاهُمْ بِسَحَرٍ» قمر: 34.ناگفته نماند آياتيكه جريان رفتن آل لوط را بيان ميكنند در آنها هست كه فرشتگان گفتند: تو با خانواده‌ات پاسي از شب گذشته برويد «فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ … » هود: 81. در اينصورت ميتوان گفت كه آنها در شب رفته و طرف صبح از منطقۀ خطر گذشته‌اند لذا فرموده «نَجَّيْنٰاهُمْ بِسَحَرٍ». «وَ الْقٰانِتِينَ وَ الْمُنْفِقِينَ وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحٰارِ» آل عمران: 17. «وَ بِالْأَسْحٰارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» ذاريات: 18. اسحار جمع سحر است آيات از استغفار در سحرگاهها حكايت ميكند كه بهترين وقت براي ياد خداست خوشا بحال آنانكه در آن اوقات مبارك با خداي خود راز و نياز دارند.سحور طعامي است كه در آنوقت تناول شود و تسحّر خوردن آنست (راغب).

سحق:؛ ج 3، ص: 240

سحق: (بضمّ س) دوري و بفتح آن بشدّت كوبيدن و از بين بردن است در اقرب گويد «سحقه سحقا: دقّه اشد الدّق» صحاح گويد: «السحق البعد» «فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحٰابِ السَّعِيرِ» ملك: 11. «سحقا» مفعول است بفعل محذوف اسحقهم اللّه سحقا يعني: دوري باد از رحمت خدا باهل سعير «وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَكَأَنَّمٰا خَرَّ مِنَ السَّمٰاءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكٰانٍ سَحِيقٍ» حج: 31. سحيق بمعني مسحوق و مكان دور است يعني هر كه بخدا شرك ورزد گوئي از آسمان افتاده و مرغ (لشخوار) او را بسرعت ميگيرد و يا باد بمكان دورش ميبرد يعني رشته‌اش از خدا بريده و بخود وا گذاشته است.

اسحق:؛ ج 3، ص: 240

اسحق: عليه السّلام فرزند حضرت ابراهيم از پيامبران مشهور، نام مباركش هفده بار در قرآن مجيد آمده است آيۀ «وَ مٰا أُنْزِلَ إِليٰ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ … » بقره: 136. و «وَ أَوْحَيْنٰا إِليٰ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ … » نساء: 163. و غيره مقام
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 241
رسالت وي را روشن ميكند. او مورد هدايت پروردگار بوده «وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنٰا … » انعام: 84. خداوند نعمت خود را بر او و ابراهيم تمام كرده بود «وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَليٰ آلِ يَعْقُوبَ كَمٰا أَتَمَّهٰا عَليٰ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْحٰاقَ … » يوسف: 6. وي از عباد اللّه الصالحين ميباشد و خداوند او را مبارك گردانيده است. «وَ بَشَّرْنٰاهُ بِإِسْحٰاقَ نَبِيًّا مِنَ الصّٰالِحِينَ» صافات: 112. «وَ بٰارَكْنٰا عَلَيْهِ وَ عَليٰ إِسْحٰاقَ … » صافات: 113.ايضا آيات ذيل از مقام شامخ او و پدر و فرزندش سخن ميگويد «وَ اذْكُرْ عِبٰادَنٰا إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدِي وَ الْأَبْصٰارِ. إِنّٰا أَخْلَصْنٰاهُمْ بِخٰالِصَةٍ ذِكْرَي الدّٰارِ. وَ إِنَّهُمْ عِنْدَنٰا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيٰارِ» ص: 45- 47.دربارۀ اين مطلب كه آيا ذبيح اسحق بود يا برادرش اسمعيل؟ در «اسمعيل» روشن كرديم كه ذبيح او بوده نه اسحق. آياتيكه در آن اسمعيل و اسحق آمده اسحق پيوسته بعد از اسمعيل آمده است و اين روشن ميكند كه اسمعيل برادر بزرگ بوده است.مسعودي در اثبات الوصية گويد: ذبيح اسمعيل بود و او فرزند بزرگ ابراهيم و جانشين پدرش بود و اسحق بعد از اسمعيل به پيامبري رسيد.ناگفته نماند تورات فعلي چنانكه در سفر پيدايش باب 22 ذكر شده معتقد است كه ذبيح حضرت اسحق بود. بنظر ميايد كه ذبيح بودن اسحق در كتب اسلامي خاصّه بكتب اهل سنّت از تورات راه يافته است ولي در «اسمعيل» گفتيم كه بشهادت قرآن هنگام قرباني اسمعيل هنوز اسحق بدنيا نيامده بود و مژدۀ اسحق توسط ملائكه پس از ماجراي قرباني است و حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله در حديث معروف فرموده «انا ابن الذّبيحين» من فرزند دو ذبيحم كه جدّش اسمعيل و پدرش عبد اللّه بن عبد المطلب است. امامان اهل بيت صلوات اللّه عليهم اجمعين فرموده‌اند: ذبيح اسمعيل بود به ج 12 بحار ص 121 ببعد طبع اخير رجوع شود.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 242
ايضا تورات ميان اين دو برادر اختلاف و منافرت نقل ميكند كه از ساحت مردان الهي بدور است ما را پيروي از قرآن در اين باره كافي است.

ساحل:؛ ج 3، ص: 242

ساحل: كنار دريا. «فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسّٰاحِلِ … » طه: 39.او را در دريا رها كن تا دريا او را بكنار اندازد.ناگفته نماند از جملۀ معاني سحل كوبيدن و تراشيدن است در اقرب گويد «سحل الشي‌ء: قشره، نحته، سحقه» علي هذا كنار دريا را ساحل گويند كه دريا آنرا ميتراشد و يا آنرا ميكويد. قاموس و اقرب گويد: علت اين تسميه آن است كه آب آنرا سحل كرده يعني تراشيده يا كوبيده است و قياس اين بود كه مسحول گفته شود يا معني آن ذو ساحل است. در نهج البلاغه خطبۀ 149 آمده «و تدقّ اهل البدو بمسحلها» اهل وادي را با مدقه‌اش ميكوبد.طبرسي رحمه اللّه ساحل را شط گفته كه همان كنار درياست. اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

سخر:؛ ج 3، ص: 242

سخر: ريشخند كردن. در اقرب گويد «سخر منه: هزء به» «إِنْ تَسْخَرُوا مِنّٰا فَإِنّٰا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَمٰا تَسْخَرُونَ» هود: 38. اگر ما را مسخره بكنيد ما هم شما را مسخره و ريشخند خواهيم كرد. اين كلمه در همه جاي قرآن با «من» تعديه شده است در اقرب الموارد با «باء» نيز گفته سپس ميگويد: فراء تعديه با باء را منع كرده و جوهري گويد ابو زيد حكايت كرده كه آن پستترين دو استعمال است و در تاج العروس آمده كه «سخريه» براي در ضمن گرفتن معني «هزأ» است.ساخر: مسخره كننده «وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السّٰاخِرِينَ» زمر: 56. بعقيدۀ طبرسي سخر و استسخر هر دو بيك معني است و بعضي استفعال را طلب اظهار مسخره گفته‌اند علي هذا معني «وَ إِذٰا رَأَوْا آيَةً يَسْتَسْخِرُونَ» صافات: 14. آن است چون آيه‌اي بينند مسخره و ريشخند كنند يا يكديگر را باظهار ريشخند وا ميدارند در اقرب نيز هر دو
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 243
بيك معني است ولي ميشود گفت كه اضافه مباني كثرت و مبالغه را ميرساند.تسخير: يعني وادار كردن بعمل با قهر و اجبار. راغب گويد: تسخير آنست كه شي‌ء را بغرض مخصوصي با قهر سوق كنند. طبرسي آنرا رام كردن گويد كه عبارت اخراي سوق بقهر است. ديگران نيز چنين گفته‌اند «وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ … » رعد: 2.يعني خورشيد و ماه را رام كرد و بحركت و نظم مقهور نمود «أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ … » لقمان: 20. «لَكُمْ» * در اين آيه و آيات ديگر نشان ميدهد كه اين تسخير براي بندگان و براي منافع آنهاست. «وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّرٰاتٍ بِأَمْرِهِ … » اعراف: 54.سخري بضم سين و كسر آن بمعني مسخره شده يا تسخير شده است طبرسي ذيل آيۀ 110 مؤمنون نقل كرده كه آن بمعني مسخره شده و با ضم و كسر هر دو آيد ولي بمعني تسخير شده فقط با ضمّ آيد و نيز گويد: آنرا در آيۀ «لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا … » زخرف: 32. بالاتفاق با ضم خوانده‌اند ولي در آيه «فَاتَّخَذْتُمُوهُمْ سِخْرِيًّا … » مؤمنون: 110. و «أَتَّخَذْنٰاهُمْ سِخْرِيًّا … » ص: 63. با ضمّ و كسر هر دو خوانده‌اند.ناگفته نماند: «سِخْرِيًّا» در مؤمنون 110 و ص 63 در قرآنها بكسر سين است گرچه قراء با هر دو خوانده‌اند بنظر ميايد كه مراد از آن در دو آيۀ فوق مسخره گرفتن است مخصوصا در سورۀ مؤمنون كه ما بعد آن «وَ كُنْتُمْ مِنْهُمْ تَضْحَكُونَ» است. ولي در آيۀ 32 زخرف مراد از آن تسخير شده است كه ذيلا آنرا بررسي ميكنيم: «أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنٰا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا وَ رَفَعْنٰا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجٰاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمّٰا يَجْمَعُونَ» زخرف: 32. «سُخْرِيًّا» در اين آيه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 244
چنانكه گفتيم بالاتفاق با ضمّ قرائت شده است. و مراد از آن تسخير كردن است كه مردمان يكديگر را مسخر ميكنند.مراد از رحمت ظاهرا نبوت است كه آيۀ قبل ميگويد «وَ قٰالُوا لَوْ لٰا نُزِّلَ هٰذَا الْقُرْآنُ عَليٰ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ» در جواب آمده: آيا آنها رحمت خدا را قسمت ميكنند و ميخواهند نبوّت روي دلخواه آنها باشد گذشته از نبوّت معيشتهاي آنها را نيز ما قسمت كرده‌ايم و بعضي را بر بعضي مزيّت داده‌ايم تا يكديگر را تسخير كنند و هر كس از ديگري فرمان برد و دست بهم دهند تا كار دنيا اداره شود.ناگفته نماند چنانكه در «رزق» گذشت خداوند استعدادهاي بشر را مختلف قرار داده تا هر يك در كاري متخصص باشند و هر يك كاري پيش گيرند و هر متخصص آنديگري را تسخير كند تا اطاعت و فرمانبري در جريان افتاده كارها رو براه شوند. اگر مردم در يك استعداد آفريده ميشدند و يكسان ميبودند يكديگر را مسخر نميكردند و امور دنيا پيش نميرفت بنظر نگارنده مراد از «قَسَمْنٰا» و «رَفَعْنٰا» راجع باختلاف استعدادها است نه بثروت و مال دنيا گرچه نتيجۀ آن اختلاف در ثروت نيز هست و اللّه اعلم.

سخط:؛ ج 3، ص: 244

سخط: غضب شديد كه مقتضي عقوبت است چنانكه راغب گفته. و آن بر وزن فرس و قفل هر دو آمده است و نيز بر وزن فرس مصدر آمده است. «وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْهٰا إِذٰا هُمْ يَسْخَطُونَ» توبه: 58. اگر از غنيمت بآنها ندهند بشدت خشمگين شوند. «سَخِطَ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ … » مائده: 80. «كَمَنْ بٰاءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللّٰهِ … » آل عمران: 162.اسخط: بغضب آوردن است مثل «اتَّبَعُوا مٰا أَسْخَطَ اللّٰهَ وَ كَرِهُوا رِضْوٰانَهُ … » محمد: 28.در كافي كتاب توحيد باب اراده،
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 245
حديث 6 از هشام بن حكم روايت كرده كه زنديقي از امام صادق عليه السّلام پرسيد: آيا براي خدا رضا و سخط هست؟ فرمود: آري و ليكن نه مثل مخلوق زيرا كه رضا در مخلوق حالتي است باو دست ميدهد و او را از حالي بحالي وارد ميكند و مخلوق مركّب و تو خالي است اشياء را در او مدخلي است ولي اشياء را در خالق مدخلي نيست كه او واحد واحدي الذّات و واحدي المعني است. پس رضاي او همان ثواب او و سخط او عذاب اوست بي آنكه چيزي بوجود او عارض شده و او را تهييج و از حالي بحالي وارد كند كه اين صفات مخلوق عاجز و محتاج است. عبارت روايت چنين است «قال له: فله رضا و سخط فقال ابو عبد اللّه عليه السّلام: نعم و لكن ليس ذلك علي ما يوجد من المخلوقين و ذلك انّ الرّضا حال تدخل عليه فتنقله من حال الي حال لانّ المخلوق اجوف معتمل مركّب، للاشياء فيه مدخل و خالقنا لا مدخل للاشياء فيه لانّه واحد واحديّ الذّات واحدي المعني، فرضاه ثوابه و سخطه عقابه من غير شي‌ء يتداخله فيهيجه و ينقله من حال الي حال لانّ ذلك من صفة المخلوقين العاجزين المحتاجين» . اين حديث و چند حديث ديگر را صدوق در كتاب توحيد باب 26 نقل كرده و مضمون همۀ آنها اين است كه غضب و سخط خدا عذاب اوست و رضاي خدا همان ثواب خداست و در خدا تغيير حال نيست.ناگفته نماند سخط را صحاح و قاموس و اقرب غضب مطلق گفته‌اند ولي راغب در آن شدّت را قيد كرده است.

سد:؛ ج 3، ص: 245

سد: بستن و اصلاح كردن. در قاموس گفته «سدّ الثلمة: اصلحها و وثّقها» يعني شكاف را گرفت. سدّ بضم و فتح اوّل بمعني بند و حايل ميان دو چيز است در مفردات و اقرب
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 246
گفته: گويند سدّ بضم آنست كه طبيعي و فعل خدا باشد و بفتح كار آدمي است «فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَليٰ أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا» كهف: 94.در آيۀ «وَ جَعَلْنٰا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنٰاهُمْ … » يس: 9. اثر معاصي كه مانع از قبول حق است سدّ ناميده شده حقّا كه گناهان مانند سدّ محكمي از قبول حق و حقيقت مانع ميشوند و راه آنرا مسدود ميكنند. و در آيۀ «حَتّٰي إِذٰا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ … » كهف: 93. بكوه سدّ گفته شده كه كوه ميان دو چيز سدّ و حائل است.سديد. يعني قول صواب و محكم كه باطل را در آن راهي نيست و از ورود باطل بسته شده است «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِيداً» احزاب: 70.

سدر:؛ ج 3، ص: 246

سدر: درخت كنار. (بضم ك) صحاح، قاموس، نهايۀ، اقرب و المنجد آنرا شجر النبق گفته‌اند برهان قاطع ذيل لغت كنار (بضمّ ك) ميگويد: ميوه‌ايست سرخ رنگ شبيه بعناب ليكن از عناب بزرگتر است.بعربي آنرا سدر گويند. و در ذيل لغت سدر گويد: ميوه‌ايست معروف و بعضي درخت كنار (بضمّ ك) را گفته‌اند.در فرهنگ عميد ذيل لغت سدر شكل آن را كشيده و گويد: سدر درخت كنار، شجر النبق، درختي است تناور و خاردار بلنديش تا 40 متر ميرسد ميگويند تا دو هزار سال عمر ميكند، ميوۀ آن بشكل سنجد و بعد از رسيدن سرخ يا زرد رنگ و شيرين ميشود. ثمر آن در طبّ بكار ميرود و برگ آنرا پس از خشك كردن ميسايند و در حمام بدن خود را با آن شستشو ميدهند.ناگفته نماند كنار (بضم ك) غير از درخت چنار معروف است. «ذَوٰاتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَيْ‌ءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ» سباء: 16. معني آيه در «خمط» و «سباء» گذشت «فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ. وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ» واقعة:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 247
28 و 29. در «خضد» گفته شد كه آن بمعني خم شده و يا بي خار است در اين صورت سدر مخضود درخت بي خار يا درختيكه شاخه‌هايش از كثرت ميوه خم شده است. آيه دربارۀ بهشت و سدر نكره است يعني سدر بخصوصي كه نميشود با سدر دنيا مقايسه كرد.مراد از آيه ظاهرا ميوۀ سدر است زيرا كه راجع بسايه در آيۀ بعدي آمده فرموده «وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ». «وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْريٰ. عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهيٰ. عِنْدَهٰا جَنَّةُ الْمَأْويٰ. إِذْ يَغْشَي السِّدْرَةَ مٰا يَغْشيٰ. مٰا زٰاغَ الْبَصَرُ وَ مٰا طَغيٰ» نجم: 13- 17. سدره واحد سدر است ضمير «رَآهُ» ظاهرا بجبرئيل راجع است يعني آنحضرت جبرئيل را ديد «منتهي» يعني آخر و شايد اسم مكان باشد يعني محل تمام شدن. معني آيات چنين است: رسول خدا صلي اللّه عليه و آله جبرئيل را دفعۀ ديگر كه نازل ميشد ديد و آن در كنار سدرة المنتهي بود. بهشت جايگاه يا بهشت ابدي در نزد همان سدره است، چشم آنحضرت در ديدن جبرئيل اشتباه نكرد و منحرف نشد.از آيات همين قدر استفاده ميشود كه سدرة المنتهي محلي است و يا درختيكه كه در انتهاء واقع شده. اما انتهاء چه چيز؟ معلوم نيست. ايضا چه چيز سدره را مي‌پوشاند؟ روشن نيست.در بعضي آيات مراد از جَنَّةُ الْمَأْويٰ بهشت آخرت است مثل «فَلَهُمْ جَنّٰاتُ الْمَأْويٰ نُزُلًا بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ» سجده: 19. بقرينۀ اين آيه مراد از جَنَّةُ الْمَأْويٰ بهشت آخرت است.و اگر سدرة المنتهي در آسمان باشد چنانكه از «عِنْدَهٰا جَنَّةُ الْمَأْويٰ» بدست ميايد پس در اين صورت آيه در معراج آنحضرت تقريبا صريح است.در الميزان گويد: از آنچه گذشت روشن گرديد كه ارجاع ضمير «رَآهُ» بخدا صحيح است و مراد از آن رؤيت قلب است و مراد از نَزْلَةً أُخْريٰ نزول آنحضرت است در معراج بكنار سدرة المنتهي يعني آنحضرت در اثناي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 248
معراج بسدرة المنتهي نازل شد و خدا را با قلب خود ديد چنانكه در نزلۀ اوّلي ديد. آنگاه در بحث روائي حديثي چند از شيعه و اهل سنت نقل ميكند كه آنحضرت دو دفعه خدا را با قلب خود ديد و از روايات مستفاد ميشود كه سدرة المنتهي در آسمانهاست.ناگفته نماند نظر علامۀ طباطبائي متّخذ از احاديث است و اگر احاديث نبود قهرا ضمير «رَآهُ» را بجبرئيل ارجاع ميكردند و نميگفتند: رجوع آن بخدا صحيح است و در احاديث و صحت و سقم آنها بايد تحقيق كرد ظهور آيه چنانكه گفته شد آنست كه ضمير «رَآهُ» راجع بجبرئيل است.

سدس:؛ ج 3، ص: 248

سدس: (بضم س- د) يك ششم «فَإِنْ كٰانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ … » نساء: 11. اگر براي ميّت برادراني باشد براي مادر اوست يك ششم.سادس: ششم «وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سٰادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ … » كهف: 22.

سدي:؛ ج 3، ص: 248

سدي: مهمل. چنانكه در مجمع آمده «أَ يَحْسَبُ الْإِنْسٰانُ أَنْ يُتْرَكَ سُديً» قيامة: 36. آيا انسان گمان ميكند كه مهمل و بدون تكليف و بدون ثواب و عقاب گذاشته ميشود در نهج البلاغه حكمت 370 فرموده «فما خلق امرؤ عبثا فيلهو. و لا ترك سدي فيلغو» اين كلمه در قرآن فقط يكبار آمده است.

سرب:؛ ج 3، ص: 248

سرب: (بفتح س- ر) رفتن در سرازير و نيز محل سرازير چنانكه راغب گفته است «نَسِيٰا حُوتَهُمٰا فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً» كهف: 61.ظاهرا سرب مصدر و تميز است يعني: ماهي خود را فراموش كردند پس راه خويش را سرازير بدريا پيش گرفت (بطور سرازيري رفت).سارب: راه رونده «سَوٰاءٌ مِنْكُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّيْلِ وَ سٰارِبٌ بِالنَّهٰارِ» رعد: 10. در علم خدا مساوي است آنكه پنهاني سخن گويد و آنكه آشكارا و آنكه در شب پنهان ميشود و در روز روشن راه ميرود.راغب گويد «السارب: الذاهب
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 249
في سربه ايْ طريقه» گوئي يكنوع آساني و راحت رفتن در آن ملحوظ است كه سرازيري در معني اوّلي آن قيد شده.

سراب:؛ ج 3، ص: 249

سراب: شي‌ء بي حقيقت. چيز كاذب. اهل لغت گويند: زمين شوره زار كه در آفتاب ميدرخشد و از دور بآب مي‌ماند. راغب گويد: آن است كه در بيابان ميدرخشد … و سراب در بي حقيقت بودن مثل شراب است در آنچه حقيقت دارد. طبرسي فرموده: سراب شعاعي است كه در وقت ظهر آب جاري بنظر ميايد. و چون در نظر بيننده مثل آب، جاري ميشود لذا سراب گفته شده. راغب علت تسميه را مرور در نظر انسان دانسته است.وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمٰالُهُمْ كَسَرٰابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مٰاءً … نور: 39.آنانكه كافر شدند اعمالشان مانند سرابي است در بياباني كه تشنه آنرا آب پندارد وَ سُيِّرَتِ الْجِبٰالُ فَكٰانَتْ سَرٰاباً نباء: 20. از اين آيه بدست ميايد كه روز قيامت كوهها در نظر بيننده كوه‌اند ولي اگر بنزديك آنها رود مي‌بيند غباراند كه كوه مي‌نمايند كه بحكم وَ تَكُونُ الْجِبٰالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ قارعه: 5. ريز ريز شده و بصورت پشم رنگين حلّاجي شده در آمده‌اند. اين كلمه فقط دو بار در قرآن آمده است.

سربل:؛ ج 3، ص: 249

سربل: سربال (بكسر س) پيراهن (مجمع) راغب گويد: آن پيراهن است از هر جنس كه باشد جمع آن سرابيل است سَرٰابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرٰانٍ … ابراهيم: 50. معني آيه در قطران خواهد آمد انشاء اللّه وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرٰابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ وَ سَرٰابِيلَ تَقِيكُمْ بَأْسَكُمْ … نحل: 81. سرابيل اوّل پيراهن‌ها و دوم زره‌هاي جنگي است در جواب اينكه لازم بود بفرمايد: شما را از سرما حفظ ميكند پس چرا فرموده از گرما حفظ ميكند؟ بايد گفت: حفظ كردن از سرما روشن و آشكار است و چون لباس از گرما هم نگه ميدارد لذا فائدۀ مخفي را فرموده است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 250
در مجمع گويد: نگفت از سرما حفظ ميكند زيرا آنچه از گرما حفظ ميكند از سرما نيز حافظ است و چرا گرما را گفت حال آنكه حفظ لباس از سرما بيشتر است؟ زيرا مخاطب اين كلام اهل گرمسيراند احتياج آنها بآنچه از گرما حفظ كند بيشتر است اين از عطا نقل شده.الميزان احتمال داده كه بعض علت اين سخن آنست كه بشر اوّليه در مناطق حارّه ساكن بودند شدت گرما بر آنها از شدت سرما بيشتر بوده و توجّه آنها به پرهيز از گرما بيشتر بوده است ولي بنظر نگارنده آنچه گفتم بهتر است. سرابيل فقط سه بار در قرآن مجيد آمده است.

سراج:؛ ج 3، ص: 250

سراج: چراغ. آنچه با فتيله و روغن روشن ميشود و از هر چيز نوراني سراج تعبير ميشود (مفردات) وَ جَعَلَ فِيهٰا سِرٰاجاً وَ قَمَراً مُنِيراً فرقان: 61.وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِرٰاجاً نوح: 16. منظور از هر دو سراج آفتاب است. سراج چهار بار در قرآن آمده است سه تا دربارۀ خورشيد است كه دو تا از آنها نقل شد سوّمي وَ جَعَلْنٰا سِرٰاجاً وَهّٰاجاً نباء: 13. است چهارمي دربارۀ حضرت رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله است كه فرموده: يٰا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنّٰا أَرْسَلْنٰاكَ شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً. وَ دٰاعِياً إِلَي اللّٰهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرٰاجاً مُنِيراً احزاب: 45، 46، اوصافيكه در اين دو آيه براي آنحضرت نقل شده عبارت‌اند از: شاهد، مژده رسان، انذار كننده، داعي بسوي خدا و چراغ نور دهنده.در بسياري از آيات، قرآن و شريعت نور ناميده شده مثل قَدْ جٰاءَكُمْ مِنَ اللّٰهِ نُورٌ وَ كِتٰابٌ مُبِينٌ مائده: 15.وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ … اعراف: 157. يَهْدِي اللّٰهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشٰاءُ … نور: 35.قرآن و شريعت كه نور بخصوص‌اند از وجود حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله ظاهر ميشود پس در اينصورت آنحضرت چراغ نور پاش است و قرآن و شريعت
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 251
نور و روشنائي او ميباشد وه چه عالي تعبيري است «وَ سِرٰاجاً مُنِيراً».امير المؤمنين عليه السّلام در خطبۀ 92 نهج- البلاغه دربارۀ آنحضرت فرموده «فهو امام من اتّقي … سراج لمع ضوءه و شهاب سطع نوره، و زند برق لمعه» .

سرح:؛ ج 3، ص: 251

سرح: رها كردن. چون گلّه را براي چرا رها كنند گويند «سرح الماشية سرحا» گرگ را سرحان گويند كه در تعقيب سرح (گله) باشد سرحه درخت بلندي است كه در بالا رفتن رها شده. ملخ را سرياح گويند كه در بيابان رها شده است (مجمع ذيل آيۀ 229 بقره).راغب گويد: سرح درختي است ميوه‌دار مفرد آن سرحه است «سرّحت الابل» در اصل آن است كه شتر را براي چريدن رها كردم سپس هر رها كردن در چرا را سرح گفته‌اند.بهر حال معني آن رها كردن است و سرح چنانكه صحاح و اقرب تصريح كرده لازم و متعدي هر دو آمده است.وَ لَكُمْ فِيهٰا جَمٰالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُونَ نحل: 6. شما را در چهار پايان زينتي است آنگاه كه آنها را بآغل بر ميگردانيد و آنگاه كه بچرا رها ميكنيد.فَتَعٰالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَرٰاحاً جَمِيلًا احزاب: 28. بيائيد شما را متاع دهم و رهاتان كنم رها كردن خوبي.الطَّلٰاقُ مَرَّتٰانِ فَإِمْسٰاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسٰانٍ … بقره: 229. امساك را رجوع در عدّه و تسريح را رها كردن تا عدّه‌اش تمام شود معني كرده‌اند يعني طلاق دو دفعه است پس از آن رجوع در عده است و يا رها كردن و عدم رجوع تا عدّه منقضي گردد.بعضي از بزرگان گويد: اظهر آنست كه تسريح بمعني طلاق سوّم باشد و ظاهر تفريع «فَإِمْسٰاكٌ … » آنرا ميرساند. در اينصورت آيۀ بعدي كه گويد فَإِنْ طَلَّقَهٰا فَلٰا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ … بيان تفصيلي آن اجمال است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 252
ولي بنظر نگارنده معناي اوّلي بهتر است و تفريع «فَإِنْ طَلَّقَهٰا … » در آيۀ بعدي براي «فَإِمْسٰاكٌ بِمَعْرُوفٍ» است يعني پس از دو طلاق يا رجوع ميكند و يا رجوع نكرده و تسريح ميكند و در صورت رجوع اگر بار سوّم طلاق بدهد ديگر بر او حلال نيست.

سرد:؛ ج 3، ص: 252

سرد: بافتن. در اقرب گويد «سرد الدّرع: نسجها» در مجمع آمده: سرد حديد منظم كردن آن است و آن از سرد الكلام اخذ شده كه حروف در رديف يكديگر باشند. أَنِ اعْمَلْ سٰابِغٰاتٍ وَ قَدِّرْ فِي السَّرْدِ وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً … سباء: 11. اينكه زره‌ها فراخ بساز و بافت آنها را اندازه گرفته و يكنواخت كن. اين كلمه در كلام اللّه مجيد فقط يكبار آمده است.

سرادق:؛ ج 3، ص: 252

سرادق: سراپرده. خيمه. طبرسي گويد: آن خيمه‌ايست محيط بآنچه در آنست و گويند: سرادق چادريست كه باطراف خيمه ميكشند در نهج البلاغه نامۀ 38 فرموده «فَضَرَبَ الْجَوْرُ سُرادِقَهُ عَلَي الْبرِّ وَ الْفاجِرِ» بنظر راغب: آن فارسي معرّب است و در كلام عرب اسم مفرديكه حرف سوّم آن الف باشد و بعد از آن دو حرف آيد يافته نيست و گويند: خانۀ مسردق خانه‌ايست كه بشكل سرا پرده باشد.بنا بر اين ميشود گفت كه سرادق معرّب سرا پرده است جمع آن سرادقات است إِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلظّٰالِمِينَ نٰاراً أَحٰاطَ بِهِمْ سُرٰادِقُهٰا … كهف: 29.براي ستمكاران آتشي مهيّا كرده‌ايم كه سرا پرده‌اش آنها را در ميان گرفته است.در بعضي آيات آمده بَليٰ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحٰاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولٰئِكَ أَصْحٰابُ النّٰارِ … بقره: 81. بنا بر تجسّم عمل خطيئات مبدّل بآتش گشته و خطا كار را در ميان گيرد. سرادق فقط يكبار در قرآن آمده است.

سِرّ:؛ ج 3، ص: 252

سِرّ: (بكسر س و تشديد ر) نهان.امر پوشيده در صحاح گويد «السرّ: الذي يكتم» راغب گويد: حديثي كه در نفس مكتوم است قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِي يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ …
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 253
فرقان: 6. فَهُوَ يُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً … نحل: 75.اسرار: نهان كردن است سَوٰاءٌ مِنْكُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ … رعد: 10. ثُمَّ إِنِّي أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْرٰاراً نوح: 9. يعني دعوت خود را هم آشكار و هم نهان بر ايشان رساندم. وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ إِسْرٰارَهُمْ محمد: 26. اسرار را بفتح همزه و كسر آن هر دو خوانده‌اند و در قرآنها بكسر همزه است يعني خدا رازهاي آنها و يا پنهان داشتنشان را ميداند. وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِليٰ بَعْضِ أَزْوٰاجِهِ حَدِيثاً … تحريم: 3. آنگاه كه پيامبر ببعضي زنانش حديثي در پنهاني گفت.سريره: مثل سرّ بمعني امر پوشيده است جمع آن سرائر ميباشد (صحاح) يَوْمَ تُبْلَي السَّرٰائِرُ. فَمٰا لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَ لٰا نٰاصِرٍ طارق: 9 و 10. در نهج البلاغه نامۀ 10 آمده «مختلف العلانية و السّريرة» وَ أَسَرُّوا النَّجْوَي الَّذِينَ ظَلَمُوا … انبياء: 3. يعني ظالمان راز را پنهان كردند در الميزان آمده: اين جمله براي مبالغه است زيرا كه «أَسَرُّوا» نجوي بودن را مي‌فهماند. راغب گويد: اين تعبير براي آنست كه اصلا راز را اظهار نكردند كه نجوي گاهي بعدا آشكار ميشود.أَمْ يَحْسَبُونَ أَنّٰا لٰا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَ نَجْوٰاهُمْ … زخرف: 80. نجوي راز گفتن و سرّ حديث مكتوم در نفس است آيه صريح است در اينكه خدا هم حديث نفس و سخن باطني و هم راز گفتن را مي‌شنود چنانكه گفته وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ وَ نَعْلَمُ مٰا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ … ق: 16.وَ إِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفيٰ طه: 7. معني آيه در «خفي» گذشت.يَوْمَ تُبْلَي السَّرٰائِرُ. فَمٰا لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَ لٰا نٰاصِرٍ طارق: 9- 10. معني اين دو آيه در «بلي» گذشت. امتحان شدن سرائر توأم با ظاهر شدن آنهاست علي هذا هر خير و شرّ روز قيامت ظاهر ميشود انسان را بر پوشاندن آنها نه نيروئي هست و نه ياري. اين آيه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 254
نظير هُنٰالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ مٰا أَسْلَفَتْ … يونس: 30. است.

سرور:؛ ج 3، ص: 254

سرور: شادي. راغب آنرا شادي مكتوم در قلب گفته است. در اين صورت معناي سرّ در آن ملحوظ است طبرسي ذيل آيۀ 11 سورۀ انسان و 9 انشقاق گويد: سرور اعتقاد بوصول منافع است در آينده و قومي گفته‌اند كه آن فقط لذت قلب است. شرتوني در اقرب الموارد گفته: سرور و فرح و حبور در معني نزديك بهم‌اند ليكن سرور عبارت است از شادي خالص پوشيده در دل. و حبور آنست كه اثر آن در بشرۀ صورت ظاهر شود و اين هر دو در شادي پسنديده بكار ميروند.اما فرح آنست كه تكبّر و خود بيني آورد و لذا مذموم است. سرور و حبور ناشي از قوّۀ تفكر و فرح ناشي از قوّۀ شهوت است.اقرب اين سخن را از كليّات ابو البقاء نقل كرده.ولي آنچه دربارۀ فرح گفته مورد تصديق قرآن نيست كه قرآن آنرا در شادي مذموم و غيره هر دو بكار برده است مثل فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلٰافَ رَسُولِ اللّٰهِ … توبه: 81.وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ. بِنَصْرِ اللّٰهِ روم: 4.بَقَرَةٌ صَفْرٰاءُ فٰاقِعٌ لَوْنُهٰا تَسُرُّ النّٰاظِرِينَ بقره: 69. گاويست زرد پر رنگ بينندگان را شادمان كند وَ لَقّٰاهُمْ نَضْرَةً وَ سُرُوراً انسان: 11.نضرة طراوت ظاهر و سرور شادي قلب است. يعني در آنها طراوت ظاهر و شادي دل قرار داد.وَ يَنْقَلِبُ إِليٰ أَهْلِهِ مَسْرُوراً انشقاق: 9. و بسوي كسانش شادمان بر گردد.

سرير:؛ ج 3، ص: 254

سرير: تخت. سرور و شادي در آن ملحوظ است لذا راغب گويد: سرير آنست كه از روي سرور در آن مي‌نشينند زيرا كه آن از براي صاحبان نعمت است. طبرسي گويد: سرير مجلس بلندي است آماده براي شادي جمع آن اسرّه و سرر است. در اقرب گويد: سرير تخت است و بيشتر
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 255
بتخت پادشاه گفته ميشود علت اين تسميه آنست كه هر كه روي آن بنشيند شاد ميشود.سرير بصورت مفرد در قرآن مجيد نيامده است ولي سرر كه جمع آنست پنج بار دربارۀ بهشت و يكبار دربارۀ تخت‌هاي دنيا آمده است بدين ترتيب: حجر: 47. فِي جَنّٰاتِ النَّعِيمِ. عَليٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِينَ. صافات: 44- طور: 20- واقعة: 15- غاشيه: 13- زخرف: 34.وَ لِبُيُوتِهِمْ أَبْوٰاباً وَ سُرُراً عَلَيْهٰا يَتَّكِؤُنَ.

سرّاء:؛ ج 3، ص: 255

سرّاء: الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرّٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ وَ الْكٰاظِمِينَ الْغَيْظَ … آل عمران: 134. قَدْ مَسَّ آبٰاءَنَا الضَّرّٰاءُ وَ السَّرّٰاءُ … اعراف: 95.سرّاء كه فقط در دو آيۀ فوق آمده بمعني مسرّت و وسعت زندگي است چنانكه ضرّاء خلاف آن است طبرسي در ذيل آيۀ اول فرموده: دربارۀ سرّاء و ضرّاء دو قول است يكي توانگري و تنگدستي است كه از ابن عباس است. ديگري سرور و غم است يعني در هر حال انفاق ميكنند.ظاهرا مراد از آندو در آيۀ اوّل توانگري و تنگدستي و در آيۀ دوم اندوه و شادي است.

سرع:؛ ج 3، ص: 255

سرع: سرعت بمعني شتاب است.سريع: شتابنده إِنَّ اللّٰهَ سَرِيعُ الْحِسٰابِ غافر: 17. اسرع اسم تفضيل است أَلٰا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحٰاسِبِينَ انعام: 62. بدانيد حكم براي او است و او از همه حسابگران تند كارتر است.سراع (بكسر س) جمع سريع است يَوْمَ تَشَقَّقُ الْأَرْضُ عَنْهُمْ سِرٰاعاً … ق: 44. سِرٰاعاً حال از ضمير مجرور يعني روزي زمين از بالاي آنها شكافته شود و شتابان بر خيزند مثل يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْدٰاثِ سِرٰاعاً … معارج: 43.مسارعه بمعني مشاركت و تكثير هر دو آمده است در بيشتر آيات قرآن بمعني تكثير و مبالغه است مثل أَ يَحْسَبُونَ أَنَّمٰا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مٰالٍ وَ بَنِينَ. نُسٰارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْرٰاتِ … مؤمنون: 55 و 56.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 256
آيا گمان ميكنند آنچه از مال و پسران بايشان ميدهيم در رساندن خيرات بآنها بيشتر سرعت نشان ميدهيم؟وَ سٰارِعُوا إِليٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ … آل عمران: 133. اين هم ظاهرا براي مبالغه است يعني بسوي آمرزش خدا بيشتر عجله كنيد.

سريع الحساب:؛ ج 3، ص: 256

سريع الحساب: از اسماء حسني است و هشت بار در قرآن مجيد آمده است وَ اللّٰهُ سَرِيعُ الْحِسٰابِ بقره: 202. إِنَّ اللّٰهَ سَرِيعُ الْحِسٰابِ ابراهيم: 51. دو بار نيز آمده «سَرِيعُ الْعِقٰابِ» كه عنقريب خواهيم گفت. ظاهر آنست حساب و عقاب فاعل سريع و الف و لام عوض از مضاف اليه است يعني «سريع حسابه- سريع عقابه».احتمال نزديك بيقين آنست كه مراد از حساب در اين آيات ثواب و عقاب است مثلا در آيۀ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنٰا آتِنٰا فِي الدُّنْيٰا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ. أُولٰئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمّٰا كَسَبُوا وَ اللّٰهُ سَرِيعُ الْحِسٰابِ بقره: 201 و 202. سَرِيعُ الْحِسٰابِ راجع بثواب دنيا و آخرت است. و در آيۀ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآيٰاتِ اللّٰهِ فَإِنَّ اللّٰهَ سَرِيعُ الْحِسٰابِ آل عمران: 19. راجع بعقاب است.علي هذا مراد آنست كه ثواب و عقاب خدا چون وقتش رسد فوري است و معطّلي ندارد نظير وَ مٰا أَمْرُنٰا إِلّٰا وٰاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ قمر: 50. و مثل فَأَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لٰا يَشْعُرُونَ اعراف: 95. نه اينكه ديگران كند حساب ميكنند و خداوند در حساب كردن تندتر است. خلاصه آنكه سريع الحساب در جاهائيكه مراد از آن عذاب است مثل آيۀ إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ الْعِقٰابِ … انعام: 165. ميباشد مرحوم طبرسي در چند جا «سَرِيعُ الْحِسٰابِ» را سريع المجازاة گفته است. ناگفته نماند ظهور «سَرِيعُ الْحِسٰابِ» در بسياري از آيات در ثواب و عذاب دنيوي است ولي آيۀ 51 سورۀ ابراهيم و 17 سورۀ غافر در عذاب اخروي صريح است علي هذا كلمۀ سريع الحساب بدنيا و آخرت هر دو
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 257
شامل است.إِنَّ رَبَّكَ سَرِيعُ الْعِقٰابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ انعام: 165. اين آيه در سورۀ اعراف آيۀ 167 تكرار شده و در آنجا «لَسَرِيعُ» است با زيادت لام.در جواب اينكه سريع العقاب با غفور رحيم چه تناسبي دارد؟! بايد گفت مراد آنست كه خداوند اولا و بالذات غفور و رحيم است ولي اگر بنا شود روي عللي بندۀ خود را عذاب كند عذابش فوري است و معطلي ندارد و از هر دو آيه بنظر ميايد كه مراد از سريع العقاب عذاب دنيوي است مثلا آيۀ دوم چنين است وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكَ لَيَبْعَثَنَّ عَلَيْهِمْ إِليٰ يَوْمِ الْقِيٰامَةِ مَنْ يَسُومُهُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ إِنَّ رَبَّكَ لَسَرِيعُ الْعِقٰابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِيمٌ چنانكه آيۀ اول نيز ظاهرش چنين است.

سرف:؛ ج 3، ص: 257

سرف: (بفتح س- ر) تجاوز از حدّ. در صحاح گويد «السرف ضدّ القصد» راغب گويد: آن تجاوز از حد است در هر كار هر چند در انفاق شهرت دارد. در اقرب گفته: آن ضدّ ميانه روي و تجاوز از حدّ و اعتدال است. بايد دانست اسراف و سرف هر دو بيك معني است ولي بعقيده طبرسي اگر تجاوز در جانب افراط باشد اسراف گفته ميشود و اگر در جانب تقصير باشد سرف (ذيل آيۀ 6 سورۀ نساء).استعمال آن در قرآن همه جا از باب افعال است قُلْ يٰا عِبٰادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَليٰ أَنْفُسِهِمْ لٰا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ … زمر: 53.در الميزان گفته: گوئي معني جنايت يا نظير آن به «أَسْرَفُوا» تضمين شده و لذا با «عَليٰ» متعدي گرديده است اسراف بر نفس آنست كه بر آن با ارتكاب گناه تعدّي شود اعمّ از آنكه با شرك يا با گناهان صغيره و كبيره باشد. دربارۀ اين آيه مطلبي است كه انشاء اللّه در «قنط» خواهد آمد.وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لٰا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لٰا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ اعراف: 31.دو امر اباحي و يك نهي تحريمي است
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 258
بخوردن و آشاميدن اجازه داده و از تعدي در آن دو نهي ميكند.وَ لٰا تَأْكُلُوهٰا إِسْرٰافاً وَ بِدٰاراً أَنْ يَكْبَرُوا … نساء: 6. مال يتيمان را باسراف و عجله نخوريد كه مبادا بزرگ شوند و مانع گردند قيد إِسْرٰافاً ظاهرا براي ذيل آيه است كه فرموده «هر كه فقير باشد بطور متعارف از اموال آنها بخورد».وَ الَّذِينَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كٰانَ بَيْنَ ذٰلِكَ قَوٰاماً فرقان: 67. صريح آيه آنست كه در انفاق بايد ميانه روي كرد و ايضا ظاهرا مراد از آن انفاق از براي خود و غير خود است اين آيه نظير وَ لٰا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِليٰ عُنُقِكَ وَ لٰا تَبْسُطْهٰا كُلَّ الْبَسْطِ … اسراء: 29.

سرق:؛ ج 3، ص: 258

سرق: دزدي. قٰالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ … يوسف: 77.عيّاشي در تفسير خود از حضرت رضا عليه السّلام نقل كرده: حضرت اسحق را كمر بندي بود كه پيامبران و بزرگان آنرا از يكديگر بارث مي‌بردند. و آن در نزد عمّۀ يوسف بود. يوسف نيز در منزل او بسر ميبرد و عمّه‌اش وي را بغايت دوست ميداشت. يعقوب سفارش كرد كه يوسف را پيش من فرست بعد بتو بر ميگردانم. عمّه‌اش سفارش كرد كه امشب نزد من باشد تا او را ببويم فردا صبح ميفرستم. وقت صبح كمربند مذكور را بكمر يوسف بست و پيراهني بر او پوشاند و پيش يعقوب فرستاد و آنگاه ادعا كرد كه يوسف كمربند را دزديده است و آن در كمر يوسف پيدا شد و قانون آنزمان چنان بود كه دزد را بصاحب سرقت ميدادند لذا عمّه‌اش او را پس گرفت و در نزد او ماند.اين روايت در تفسير صافي نيز نقل شده است در حاشيۀ تفسير عياشي از برهان و بحار و علل الشرايع و عيون اخبار الرضا نيز نقل شده و در مجمع از ديگران نقل كرده و گويد: از امامان ما نيز چنين نقل شده است.خلاصه: غرض از گفتار فرزندان يعقوب كه گفتند برادرش نيز قبل از او
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 259
دزدي كرده اشاره بافسانۀ كمربند است و اللّه العالم.وَ السّٰارِقُ وَ السّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا جَزٰاءً بِمٰا كَسَبٰا … مائده: 38. بحكم اين آيه دست دزد چه مرد باشد چه زن بايد بريده شود ولي اين حكم داراي شرايط بسياري است كه در فقه اسلامي مذكور است. بعضي‌ها از راه عاطفه آمده اين حكم را نعوذ باللّه ظالمانه خوانده‌اند حال آنكه احكام تابع واقعيات است نه احساسات زود گذر. براي راحتي جامعه بايد فرد مفسد فدا شود، جنايتكاران غرب بنام حفظ آزادي و منافع خود سينۀ هزاران بي گناه را سوراخ ميكنند.روزي نيست كه قسمتي از دنيا را بخاك و خون نكشند ولي اين حكم را غير قابل اجرا ميخوانند.در كتاب سيري در اسلام ص 18 چنين نوشته‌ام: اگر گويند: در اين صورت روزي صدها بدن ناقص و فلج شده و از هستي ساقط خواهند شد!! گوئيم: ابدا چنين نيست زيرا در روزگاريكه حدود و احكام اسلامي اجرا ميشد در ظرف چهار صد سال فقط شش بار حكم دست بريدن اجرا شده است (برهان قرآن ص 171) شاهد صدق اين سخن مملكت عربستان سعودي است كه در عرض پنجاه سال مثلا يكدست هم بريده نميشود فرق است ما بين آنكه دزد بداند در صورت گرفتار شدن چند صباحي در زندان خواهد ماند و اينكه بداند بدنش ناقص شده و يك عمر همانطور زندگي خواهد كرد مسلّم است در صورت دوم بفكر دزدي نخواهد بود.إِلّٰا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ مُبِينٌ حجر: 18. استراق سمع مخفي و دزدانه گوش دادن است در اقرب گويد «استرق السمع: استمع مخفيا» يعني مگر آنكه دزدانه گوش دهد آنوقت شهابي آشكار در پي او باشد. معني آيه را در «جنّ» ببينيد.

سرمد:؛ ج 3، ص: 259

سرمد: دائم. هميشگي. چنانكه در مجمع و مفردات و اقرب گفته
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 260
است. اين كلمه فقط دو بار در قرآن آمده است. قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللّٰهُ عَلَيْكُمُ اللَّيْلَ سَرْمَداً إِليٰ يَوْمِ الْقِيٰامَةِ مَنْ إِلٰهٌ غَيْرُ اللّٰهِ يَأْتِيكُمْ بِضِيٰاءٍ … قصص: 71. بگو: خبر دهيد اگر خدا شب را براي شما دائمي كند كيست معبودي غير از خدا كه روشنايي براي شما بياورد. قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللّٰهُ عَلَيْكُمُ النَّهٰارَ سَرْمَداً … قصص: 72.

سري:؛ ج 3، ص: 260

سري: (بر وزن صرد) رفتن در شب. راغب گويد «السري: سير الليل يقال: سري و اسري» در اقرب آمده سري الرجل يعني تمام شب را راه رفت اسري نيز مثل سري است و گويند: اسري براي اوّل شب و سري براي آخر آن است.طبرسي ذيل آيۀ 65 سورۀ حجر گويد: اسراء شب رفتن است سري يسري سريّ و اسري اسراء دو لغت بيك معني است.اسراء در تمام قرآن با «با» تعديه شده است مثل وَ لَقَدْ أَوْحَيْنٰا إِليٰ مُوسيٰ أَنْ أَسْرِ بِعِبٰادِي … طه: 77.موسي را وحي كرديم كه بندگان مرا شبانگاه از مصر بيرون ببر. فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ … هود: 81.اسراء دلالت بشب رفتن دارد گويند كلمۀ «الليل» براي تأكيد آمده كه حتما بايد شبانگاه برويد زيرا كه وقت صبح بنا بود عذاب نازل شود إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ هود: 81.سرّي: نهريكه جاري است (راغب) فَنٰادٰاهٰا مِنْ تَحْتِهٰا أَلّٰا تَحْزَنِي قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا مريم: 24. از پائينش او را ندا كرد: محزون مباش خدايت در پائين تو نهري قرار داده است.سُبْحٰانَ الَّذِي أَسْريٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ إِلَي الْمَسْجِدِ الْأَقْصَي الَّذِي بٰارَكْنٰا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيٰاتِنٰا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ اسراء: 1.مراد از مسجد الحرام مسجد مكّه و از مسجد اقصي كليساي بيت المقدس است و چون سرزمين فلسطين پر آب
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 261
و علف است و محصول فراوان دارد لذا «بٰارَكْنٰا حَوْلَهُ» آمده و اين كلمه در چند آيۀ ديگر تكرار شده است «لَيْلًا» منصوب است براي ظرفيت يعني اسراء در شب واقع شده زمخشري گويد: «لَيْلًا» و تنكير آن با آنكه اسري بشب دلالت دارد براي بعضّيت است و اينكه مدّت اسراء قسمتي از شب بوده با آنكه فاصله آندو محل مدّت چهل شبانگاه است.طبرسي گويد: بعلت بعد مسافت ميان آن و مكّه، الاقصي گفته شده.اين آيه صريح. است در اينكه خداوند آنحضرت را در يك شب از مكّه به مسجد اقصي برده و علّت اسراء نشان دادن قسمتي از آيات خدا بوده است «لِنُرِيَهُ مِنْ آيٰاتِنٰا» ديگر از اينكه از مسجد اقصي بآسمانها عروج كرده آيه از آن ساكت است ولي روايات و اقوال علماء صريح است در اينكه آنحضرت از مسجد اقصي بآسمانها عروج فرموده و معراج از آنجا واقع شده است.جملۀ «لِنُرِيَهُ مِنْ آيٰاتِنٰا» كه هدف اسراء را بيان ميكند در سورۀ نجم بطرز ديگري آمده است.وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْريٰ. عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهيٰ. عِنْدَهٰا جَنَّةُ الْمَأْويٰ. إِذْ يَغْشَي السِّدْرَةَ مٰا يَغْشيٰ. مٰا زٰاغَ الْبَصَرُ وَ مٰا طَغيٰ. لَقَدْ رَأيٰ مِنْ آيٰاتِ رَبِّهِ الْكُبْريٰ نجم: 13- 18.يعني پيامبر بار ديگر جبرئيل را ديد آن رؤيت در نزد سدرة المنتهي بود كه بهشت نزد آن است. موقعي او را ديد كه سدره را ميپوشانيد آنچه ميپوشانيد، چشم پيغمبر صلّي اللّه عليه و آله در آن رؤيت بخطا و اشتباه نرفت (آنچه ديد حقيقت بود) از آيات بزرگ پروردگارش ديد.اين آيات را حمل بر جريان زميني كردن مشكل است و روشن ميشود كه شرح حال معراج است مخصوصا جملۀ «عِنْدَهٰا جَنَّةُ الْمَأْويٰ» كه ظاهرا آن بهشت موعود است در آيۀ اسراء كه «لِنُرِيَهُ مِنْ آيٰاتِنٰا» آمده اگر مراد از آيات مثلا ديدن مقام پيامبران در
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 262
بيت المقدس و ديدن طور سينا و يا ديدن اينكه خداوند او را چگونه در يك شب آنهمه مسافت راه برد و يا مانند اينها باشد هيچ و اگر منظور از آن همان «لَقَدْ رَأيٰ مِنْ آيٰاتِ رَبِّهِ الْكُبْريٰ» باشد، معلوم ميشود كه اسراء مقدمۀ معراج بوده است.ناگفته نماند روايات معراج از طريق شيعه و اهل سنت بقدري زياد است كه نميشود وقوع آنرا في الجمله انكار نمود و بزرگان اسلامي در عقيده بمطلق معراج متفق القول‌اند.براي نمونه بتفسير مجمع البيان، صافي، برهان، و الميزان و غيره ذيل آيه اسراء رجوع شود همچنين به بحار ج 18 طبع جديد رجوع شود كه از ص 282 تا ص 410 مجموعا 128 صفحه باين مطلب اختصاص داده شده است.طبرسي رحمه اللّه در مجمع البيان فرموده: دربارۀ معراج پيامبر ما صلّي اللّه عليه و آله روايات زيادي نقل شده و بسياري از صحابه مثل، ابن عباس، ابن مسعود، انس، جابر بن عبد اللّه، حذيفه، عايشه ام هاني و غيرهم آنرا از آنحضرت نقل كرده‌اند. بعضي زياد و بعضي كم كرده است و مجموع آنها به چهار قسم منقسم است اول آنچه يقيني است چون اخبار دربارۀ آن متواتر و علم بصحت آن حاصل است. دوّم آنچه در اين باره نقل شده از چيزهائيكه عقل جايز ميداند و اصول اسلامي از آن ابا ندارد ما نيز آنرا جايز دانسته و قطع ميكنيم كه آن در بيداري آنحضرت بوده نه در خوابش سوّم آنچه ظاهرش مخالف اصول است ولي ميشود طوري توجيه كرد كه مخالف عقل نباشد بهتر آنست كه مطابق حق و دليل تأويل شود. چهارم آنچه ظاهرش صحيح نيست و تأويل آن جز بمشقت بعيد ممكن نميباشد. بهتر آنست كه آنرا قبول نكنيم.امّا اوّلي كه مقطوع به است آنست كه آنحضرت في الجمله معراج كرده است. امّا دوّمي از آنجمله
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 263
است كه روايت شده آنحضرت در آسمانها گردش كرد و پيغمبران و سدرة المنتهي و بهشت و جهنّم و امثال ذلك را ديد. اما سوّمي نظير آنچه نقل شده مردماني را در بهشت ديد كه متنعّم بودند و از اهل آتش كساني را مشاهده كرد كه در عذاب بسر مي‌بردند اين حمل بر آن ميشود كه صفت و يا نامهاي آنها را ديده است. اما چهارم نظير آنچه نقل شده آنحضرت با خدا آشكارا صحبت كرد و او را ديد و با خدا در تخت نشست و نحو ذلك از چيزهائيكه دلالت بر تشبيه دارد.مجلسي رحمه اللّه در بحار مجموع آنچه را كه گفته شد از مجمع نقل كرده الميزان نيز كلام طبرسي را نقل كرده و تقسيم آنرا پسنديده است ولي در غالب امثلۀ آن خدشه كرده و فرموده سير در آسمانها و ديدن انبياء و نظير آنها تمثيلات برزخي و يا روحي است … و در آنها بعدي نيست كه احاديث معراج از اين قسم تمثيلات مملو است.ناگفته نماند مفصّلترين روايات دربارۀ معراج، روايت علي بن ابراهيم است از پدرش از ابن ابي عمير از هشام بن سالم از امام صادق عليه السّلام.رجال اين روايت همه موثّق‌اند جز ابراهيم بن هاشم كه هر چند توثيق نشده ولي قدحي هم ندارد و از بزرگان ميباشد. علماء شيعه روايات آن بزرگوار را تلقّي بقبول كرده‌اند. اين روايت در تفسير برهان و تفسير صافي، و تفسير الميزان نقل شده و علّامه مجلسي آنرا در بحار از تفسير فرات نقل كرده است.لازم است در اينجا چند مطلب را بررسي كنيم: 1- اسراء از مسجد الحرام بمسجد اقصي حتمي و صريح آيه است اگر در حقيقت معراج كه آيا در خواب بوده يا در بيداري صحبت شود، اسراء جاي صحبت نيست و اگر كسي بگويد كه اسراء در خواب بود سخنش باطل و بي جاست زيرا رفتن به مسجد اقصي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 264
در عالم خواب چندان اهميت ندارد كه قرآن مجيد با آن طمطراق بيان دارد. در روايات و تفاسير هست كه آنحضرت در همان شب بر گشت و صبح جريان را بمشركين مكّه حكايت كرد و نشانه‌هائي از شتران آنها كه در راه بودند بيان داشت و همانطور بود كه بيان فرمود.2- بعضي گويند معراج در خواب بود و بعضي گفته‌اند روحاني بود نه جسماني. ولي روحاني بودن آنرا معناي روشني نيست و بايد گفت كه روح آنحضرت از بدنش خارج شد اين جز مرگ معني ندارد و شايد مراد اين عدّه انكشاف و يا نظير عالم خواب باشد.3- معراج آنحضرت يكي از دو جور است يا در عالم ظاهر و بيداري با قدرت خداوند بآسمانها رفته و آنچه را ميبايست ببيند ديده است و آن از قدرت خداوند بعيد نيست و لازم بود براي وسعت علم آنحضرت وسعۀ صدرش چنين جرياني پيش آيد.و موضوع خرق و التيام در افلاك كه يگانه مستمسك مانعين است امروز از موهومات ميباشد و اينكه با كدام سرعت رفته آيا با سرعتي شبيه بسرعت نور و در آنصورت ماده قهرا مبدّل به نيرو ميشود چنانكه گفته‌اند و اگر با كمتر از آن رفته آنوقت اين همه مسافت را در آن مدت كم چطور پيموده است؟ بايد اين را محوّل بقدرت و علم خدا كرد ما از علوم عالم جز اندكي بلد نيستيم.جور ديگر آنست كه خداوند بچشم آنحضرت وسعت داده و در جاي خود آسمانها و هر آنچه را كه در روايات معراج آمده ديده است. فرض كنيد كسي در ايران نشسته خداوند بديد او چنان وسعت بدهد كه ممالك آمريكا و شهرها و حتي ميان خانه‌هاي آنها را ببيند و اين هيچ بعيد نيست چنانكه در حديث آمده كه جبرئيل كربلا و محل شهادت ابا عبد اللّه عليه السّلام را بآنحضرت نشان داد و از مدينه آنجا را ديد چنانكه سبط ابن جوزي و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 265
ديگران آنرا نقل كرده‌اند. و محدث قمي در نفس المهموم از سبط ابن جوزي نقل ميكند.عياشي در تفسير خود ذيل آيۀ اسراء از هشام بن سالم از حضرت صادق عليه السّلام نقل ميكند: چون رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله جريان اسراء را بكفّار مكّه خبر داد گفتند از او از شهر ايله، كه در وسط راه است بپرسيد … و جبرئيل آمد و گفت يا رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله سرت را بلند كن و خلاصۀ حديث آنكه خداوند پستي و بلندي‌هاي زمين را از بين برد آنحضرت ايله را آشكارا ديد. كفّار سؤال ميكردند و آنحضرت بشهر نگاه كرده و بآنها خبر ميداد.و چنانكه در شكستن سنگ خندق و جهيدن برق از آن از فتح يمن و شام و غيره خبر داد. منافقان گفتند: تعجب نميكنيد نميتوانيد بقضاي حاجت برويد اين شخص ميگويد: از مدينه كاخهاي حيره و شهرهاي مدائن را مي‌بينم و آنها فتح خواهد شد. اين سخن را طبرسي و ديگران در جريان خندق نقل كرده‌اند. از اين قبيل چيزها در احوال آنحضرت بيشتر ميتوان يافت.خلاصه آنكه هيچ بعيد نيست كه رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله در جاي خود بنشيند و خداوند بچشم او چنان قدرت دهد كه آسمانها و كرات را ببيند و چشمش اصلا اشتباه نكند «مٰا زٰاغَ الْبَصَرُ وَ مٰا طَغيٰ». ولي روايات معراج وجه اول را ميرسانند يعني آنحضرت بآسمانها رفته است براي تحقيق بيشتر بروايات رجوع كنيد.

سطح:؛ ج 3، ص: 265

سطح: گستردن. در اقرب هست «سطح الشي‌ء سطحا: بسطه و سوّاه» أَ فَلٰا يَنْظُرُونَ إِلَي الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ … وَ إِلَي الْأَرْضِ كَيْفَ سُطِحَتْ غاشيه: 20. آيا نمي‌بينند شتر چگونه آفريده … و زمين چگونه گسترده شده. اين نظير آياتي است كه آمده وَ الْأَرْضَ مَدَدْنٰاهٰا … ق: 7. اين كلمه در كلام اللّه مجيد فقط يكبار آمده است.

سطر:؛ ج 3، ص: 265

سطر: نوشتن. خطّ. صفّ. در صحاح و قاموس گويد: سطر بمعني
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 266
صف است كه از چيزي تشكيل يابد و نيز بمعني خط و نوشتن است و اصل آن مصدر ميباشد. در اقرب هست «سطر الكتاب سترا: كتب» سطرهم نوشتن و هم بمعني خط و كتابت است.ن وَ الْقَلَمِ وَ مٰا يَسْطُرُونَ. مٰا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ ن: 1 و 2. قسم بقلم و آنچه مينويسند تو بسبب وحي ديوانه نيستي. كٰانَ ذٰلِكَ فِي الْكِتٰابِ مَسْطُوراً اسراء: 58. وَ كُلُّ صَغِيرٍ وَ كَبِيرٍ مُسْتَطَرٌ قمر: 53.اساطير 9 بار در قرآن آمده و در همه به «الاوّلين» اضافه شده است يَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلّٰا أَسٰاطِيرُ الْأَوَّلِينَ انعام: 25. وَ قٰالُوا أَسٰاطِيرُ الْأَوَّلِينَ اكْتَتَبَهٰا فَهِيَ تُمْليٰ عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا فرقان: 5.مراد قائلين از اين كلمۀ نوشته‌هاي باطل و حكايت دروغ و افسانه‌هاي بي مغز است معني آيۀ فوق چنين است گفتند اينها نوشته‌هاي باطل گذشتگان است كه نوشته و صبح و عصر بر وي املا ميشود. صحاح آنرا اباطيل گفته است. جمع سطر، اسطر و اسطار و سطور است. اقرب الموارد اساطير را جمع الجمع دانسته و گويد: آن جمع اسطار است. و از مبرّد نقل ميكند كه گفته: جمع اسطوره است مثل احدوثه و احاديث. راغب نيز اين كلام را از مبرّد نقل ميكند. بنا بر قول مبرّد اساطير جمع عادي است.مجمع از اخفش نقل ميكند كه اساطير جمعي است واحد ندارد مثل ابابيل و مذاكير.

سيطر:؛ ج 3، ص: 266

سيطر: «أَمْ عِنْدَهُمْ خَزٰائِنُ رَبِّكَ أَمْ هُمُ الْمُصَيْطِرُونَ» طور: 37. «فَذَكِّرْ إِنَّمٰا أَنْتَ مُذَكِّرٌ. لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ» غاشيه: 21 و 22.ابن كثير آيۀ اول را با سين و دوّم را با صاد و ابن عامر هر دو را با سين … و ديگران هر دو با صاد خوانده‌اند. ابو عبيده گويد: مصيطرون در اصل با سين است و هر سين كه ما بعد آن طاء باشد جايز است به صاد تبديل شود. سطر و صطر هر دو صحيح است (مجمع).
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 267
مسيطر اصل آن از سطر بمعني مراقب و مسلّط و احوال نويس است در اقرب گويد «سيطر عليهم و سوطر و تسيطر: راقبهم و تعهد احوالهم» و نيز گويد: مسيطر و متسيطر بمعني رقيب، حافظ، و مسلط بر شي‌ء است كه بآن توجه كند و احوالش را زير نظر گيرد و عملش را بنويسد جمع آن مسيطرون است.معني آيۀ اوّل: آيا خزائن پروردگارت پيش آنهاست يا آنها مسلط بر مردم و مالك آنهااند؟!! معني آيۀ دوم: ياد آوري كن تو فقط ياد آوري و بر مردم مراقب و حافظ نيستي. نظير «وَ مٰا أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبّٰارٍ فَذَكِّرْ بِالْقُرْآنِ مَنْ يَخٰافُ وَعِيدِ» ق: 45.

سطو:؛ ج 3، ص: 267

سطو: حمله و گرفتن بشدّت. در قاموس گويد «سطا عليه و به سطوا و سطوة: صال او قهر بالبطش» «تَعْرِفُ فِي وُجُوهِ الَّذِينَ كَفَرُوا الْمُنْكَرَ يَكٰادُونَ يَسْطُونَ بِالَّذِينَ يَتْلُونَ عَلَيْهِمْ آيٰاتِنٰا … » حج: 72. در چهرۀ كفّار بهنگام خوانده شدن آيات ما انكار مي‌بيني نزديك است بسوي كسانيكه آيات ما را بر آنها ميخوانند حمله كنند و دست بگشايند.اين كلمه فقط يكبار در قرآن يافته است.

سعد:؛ ج 3، ص: 267

سعد: سعد و سعادت بمعني نيكبختي است چنانكه شقوة و شقاوت بمعني بدبختي است راغب گفته: سعد و سعادت آنست كه كارهاي الهي انسان را در رسيدن بخير ياري كند. ضدّ آن شقاوت است. «يَوْمَ يَأْتِ لٰا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلّٰا بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ … وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خٰالِدِينَ فِيهٰا … » هود: 105- 108.اين كلمه فقط دو بار در كلام اللّه آمده است.

سعر:؛ ج 3، ص: 267

سعر: فروزان شدن آتش و فروزاندن آن راغب گفته: سعر، التهاب و شعله ور شدن آتش است و ثلاثي و تفعيل و افعال آن همه بمعني افروختن است و مسعر چوبي است كه افروخته شود.در اقرب آمده «سعر النار و الحرب: قاموس قرآن، ج‌3، ص: 268
اوقدهما و اشعلهما و هيّجهما». «وَ إِذَا الْجَحِيمُ سُعِّرَتْ. وَ إِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ» تكوير: 12 و 13.سعير از نامهاي جهنّم است و اين بواسطۀ افروخته شدن آنست. و فعيل در اينجا بتصديق راغب بمعني مفعول است و در بعضي آيات بجاي جهنّم بكار رفته مثل «إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً» نساء: 10. «وَ أَعْتَدْنٰا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسّٰاعَةِ سَعِيراً» فرقان: 11. و در بعضي آيات حال و وصف جهنّم آمده نظير «وَ كَفيٰ بِجَهَنَّمَ سَعِيراً» نساء: 55. بس است جهنم افروخته.اين كلمه شانزده بار در قرآن آمده است. و در تمام موارد در جهنّم آخرت بكار رفته جز در آيۀ «وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنٰا نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابِ السَّعِيرِ» سباء: 12. اين آيه دربارۀ مسخر بودن شياطين بسليمان است و ظاهرا مراد از آن عذاب دنيا كه خدا بآنها فهمانده بود در صورت سرپيچي از طاعت سليمان گرفتار عذاب خواهند بود.و نيز در آيۀ «وَ جَعَلْنٰاهٰا رُجُوماً لِلشَّيٰاطِينِ وَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰابَ السَّعِيرِ» ملك: 5. شايد مراد از عذاب سعير تيرهاي شهاب و همان رجوم باشد.سعر (بضم س، ع) جمع سعير و دو بار در قرآن آمده است. «فَقٰالُوا أَ بَشَراً مِنّٰا وٰاحِداً نَتَّبِعُهُ إِنّٰا إِذاً لَفِي ضَلٰالٍ وَ سُعُرٍ» قمر: 24. «إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي ضَلٰالٍ وَ سُعُرٍ» قمر: 47.در آيۀ اول احتمال داده‌اند كه سعر مفرد و بمعني جنون يا رنج باشد و آن بسياق آيه مناسب است صحاح در ذيل آيۀ فوق از فرّاء نقل كرده كه سعر بمعني رنج و عذاب است و گويد: السعر الجنون و بشتر ديوانه گويند: نافة مسعورة. طبرسي و اقرب نيز بدان تصريح كرده‌اند معني آيۀ اول: قوم ثمود گفتند: آيا بشري را كه يكي از ماست پيروي كنيم در اينصورت در گمراهي و ديوانگي هستيم. ولي آن در آيۀ دوّم جمع سعير است يعني: گناهكاران در گمراهي از سعادت و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 269
در آتشهاي افروخته‌اند. «وَ إِذَا الْجَحِيمُ سُعِّرَتْ. وَ إِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ» تكوير: 12 و 13. اذا شرط مستقبل است از اين آيه فهميده ميشود كه جهنّم هنوز افروخته نشده در آينده فروزان خواهد گرديد.

سعي:؛ ج 3، ص: 269

سعي: تند رفتن. كوشش. راغب گويد: سعي مشي سريع است كه بحد دويدن نيست و بطور استعاره بجدّيت در كار اطلاق ميشود خير باشد يا شر.طبرسي آنرا تند رفتن و دويدن و كسب و تلاش گفته است. صحاح آنرا دويدن و عمل و كسب … و قاموس قصد، عمل، رفتن و دويدن معني ميكند.معناي اوّلي همان تند رفتن است.در قرآن مجيد بمعني تند رفتن و دويدن و بمعني تلاش و كوشش بكار رفته است «وَ جٰاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَي الْمَدِينَةِ يَسْعيٰ … » قصص: 20. «وَ جٰاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعيٰ … » يس: 20. مردي از آخر شهر شتابان يا در حاليكه ميدويد، آمد. «فَأَلْقٰاهٰا فَإِذٰا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعيٰ» طه: 20. عصا را انداخت ناگهان آن ماري بود كه تند حركت ميكرد «نُورُهُمْ يَسْعيٰ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمٰانِهِمْ … » تحريم: 8. نورشان در پيش رو و طرف راستشان بتندي ميرود. سعي در اين آيات بمعني بشتاب رفتن است. «وَ مَنْ أَرٰادَ الْآخِرَةَ وَ سَعيٰ لَهٰا سَعْيَهٰا وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِكَ كٰانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً» اسراء: 19. يعني: هر كه آخرت را بخواهد و كوشش مخصوص آنرا انجام دهد و ايمان داشته باشد كوشش و تلاش آنها پاداش داده خواهد شد. سعي در اين آيه و نظير آن بمعني تلاش و عمل است. «فَلَمّٰا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قٰالَ يٰا بُنَيَّ إِنِّي أَريٰ فِي الْمَنٰامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ … » صافات: 102. يعني چون بحدّ كوشش با پدر رسيد و توانست در رفع حوائج تلاش بكند گفت: اي پسرك من در خواب مي‌بينم كه تو را سر مي‌برم. «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلّٰا مٰا سَعيٰ.وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُريٰ. ثُمَّ يُجْزٰاهُ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 270
الْجَزٰاءَ الْأَوْفيٰ» نجم: 39- 41. انسان مالك حقيقي سعي و تلاش خويش است اعم از آنكه خير باشد يا شر.و سعي و تلاش او در روز قيامت مشهود خواهد بود «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ. وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» زلزله: 7- 8. و انسان با عمل خود جزاء تمام داده خواهد شد.بنظر ميايد مراد از آيۀ شريفه آخرت است ولي آنرا اعم نيز ميشود دانست.در اينصورت مطالب زير از آن بدست ميايد: 1- آنانكه از ديگران كار ميكشند و مزد نميدهند و يا مزد كم ميدهند ظالم و ستمكاراند كه ملك حقيقي ديگران را سلب كرده‌اند كه هر كس بسعي خود مالك است.2- هر كس در مقابل تلاش و كوشش حق استفاده و ارتزاق دارد زيرا كه انسان فقط بسعي خويش مالك است كسيكه بي تلاش ميخورد حرامخوار است و هر كس در خور توانائي خود و لو با اعمال فكر باشد بايد كار كند ربا خوار حرامخوار است كه تلاش ديگران را ميخورد. ولي آنكه مطلقا از تلاش عاجز باشد اين شخص بعنوان فقير و محتاج از زكوة و غيره ميتواند بخورد و او از رنج و تلاش ديگران ميخورد و اين محذوري ندارد كه «مٰا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ».سعي انسان ديدني است. اينهمه آثار و ابنيه و وسائل زندگي همه سعي و تلاش آدميان است كه بدين صورت ديده ميشوند و بشر با سعي و تلاش خود پاداش يا كيفر داده ميشود.اگر گوئي راجع بشفاعت و اعمال زندگان كه دربارۀ مردگان انجام ميدهند و آنها بدون تلاش در عالم مرگ و آخرت بهره ميبرند چه ميگوئيد؟! گوئيم: آنها هم نوعي تلاش‌اند كه در نتيجۀ ايمان در دنيا مستحق شفاعت اخروي ميگردند و در اثر سعي و تلاشي كه دربارۀ باز ماندگان كرده‌اند از خيرات و احسان آنها بهره‌مند ميگردند.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 271

سغب:؛ ج 3، ص: 271

سغب: گرسنگي. همچنين است مسغبه كه مصدر ميمي است. راغب گرسنگي توأم با زحمت گفته است در اقرب گويد: گفته‌اند آن فقط گرسنگيي است كه با رنج همراه باشد. طبرسي مطلق گرسنگي گفته است «أَوْ إِطْعٰامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ. يَتِيماً ذٰا مَقْرَبَةٍ» بلد: 14 و 15.يا اطعامي در روز گرسنگي به يتيمي كه داراي قرابت است.اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است در نهج البلاغه خطبۀ 109 فرموده: «و هل زوّدتهم الّا السّغب» آيا دنيا جز گرسنگي بآنها زادي داد؟!

سفح:؛ ج 3، ص: 271

سفح: ريختن. جاري كردن. جاري شدن «سفح الدم» يعني خون ريخت «سفح الدمع سفحا و سفسوحا» اشك چشم را روان كرد و اشك روان شد.لازم و متعدي هر دو آمده است (اقرب). «لٰا أَجِدُ فِي مٰا أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَليٰ طٰاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلّٰا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً … » انعام: 145. دم مسفوح خون ريخته شده است قيد مسفوح براي آنست كه خون باقي مانده در گوشت پس از رفتن خون متعارف مباح است (مجمع).مسافحه و سفاح بمعني زنا است طبرسي گويد: اصل آن از سفح بمعني ريختن آب است علّت اين تسميه آنست كه زناكار آب خود (مني) را بطور باطل ميريزد. پائين كوه را سفح جبل نامند كه آب كوه در آن ميريزد. «وَ أُحِلَّ لَكُمْ مٰا وَرٰاءَ ذٰلِكُمْ أَنْ تَبْتَغُوا بِأَمْوٰالِكُمْ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسٰافِحِينَ … » نساء: 24. يعني غير از زنانيكه گفته شد ديگران بر شما حلال‌اند كه با اموال خود بخواهيد در حاليكه عفيفيد و زناكار نيستيد.سفاح جمع سفح نيز آمده است در نهج البلاغه نامۀ 11 فرموده «فليكن معسكركم في … سفاح الجبال» اردوگاه شما در دامنه‌هاي كوه‌ها باشد.

سفر:؛ ج 3، ص: 271

سفر: (بر وزن فلس) پرده بر داشتن و آشكار كردن (مجمع) راغب گويد: «السفر: كشف الغطاء … سفر العمامة عن الرأس و الخمار عن الوجه»
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 272
مسافرت را از آن جهت سفر گويند كه اخلاق مردم در آن آشكار ميشود طوريكه در غير آن آشكار نميشود (مجمع ذيل آيۀ 184 بقره). «فَمَنْ كٰانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَليٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيّٰامٍ أُخَرَ … » بقره 184.جمع سفر اسفار است مثل «فَقٰالُوا رَبَّنٰا بٰاعِدْ بَيْنَ أَسْفٰارِنٰا … » سباء: 19.سفر (بكسر س) كتاب و نامه است كه حقائق و مطالب را روشن و آشكار ميكند جمع آن اسفار است «كَمَثَلِ الْحِمٰارِ يَحْمِلُ أَسْفٰاراً … » جمعه: 5. چنانكه راغب گفته است.طبرسي نيز علت تسميه را چنين بيان فرموده.سفير بمعني فرستاده و نماينده است راغب علت تسميۀ آنرا كشف و ازالۀ وحشت از بين قوم ميداند و آن فعيل بمعني فاعل است. ولي ظاهرا علت تسميه همان اظهار و كشف مطالب باشد كه سفير مطالب را آشكار ميكند جمح آن سفراء است مثل فقيه و فقهاء و آنرا مصلح ميان قوم نيز گفته‌اند. سافر بمعني كاتب و نويسنده است جمع آن سفره مثل «بِأَيْدِي سَفَرَةٍ كِرٰامٍ بَرَرَةٍ» عبس: 15 و 16.اسفار (بكسر الف) روشن شدن و آشكار گشتن است «وَ الصُّبْحِ إِذٰا أَسْفَرَ» مدّثر: 34. قسم بصبح آنگاه كه روشن و آشكار شود «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ.ضٰاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ» عبس: 38 و 39.چهره‌هائي در آنروز روشن‌اند. خندان و شادمان‌اند. (اللهم اجعلنا منهم). «كَلّٰا إِنَّهٰا تَذْكِرَةٌ. فَمَنْ شٰاءَ ذَكَرَهُ. فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ. مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ. بِأَيْدِي سَفَرَةٍ. كِرٰامٍ بَرَرَةٍ» عبس: 11- 16.مراد از «سَفَرَةٍ كِرٰامٍ بَرَرَةٍ» نويسندگان محترم مطيع. كدام‌اند؟ و «صُحُفٍ» چيست؟گفته‌اند مراد ملائكه نويسنده‌اند كه آمده «وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحٰافِظِينَ. كِرٰاماً كٰاتِبِينَ» انفطار: 10 و 11. و نيز گفته‌اند: سفيران وحي و پيامبرانند. و ايضا از قتاده نقل شده كه: قارئان قرآن‌اند آنانكه قرآنرا ميخوانند و مينويسند.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 273
هكذا دربارۀ «صحف» گفته‌اند: مراد لوح محفوظ است. ميشود اين قول را با آيۀ «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ. فِي كِتٰابٍ مَكْنُونٍ» واقعة: 77- 78. تأييد كرد و نيز گفته‌اند مراد كتاب پيامبران سلف است. باين قول نيز ميشود بعضي از آيات را شاهد آورد كه بيان ميدارند قرآن در نامه پيشينيان بوده است مثل «إِنَّ هٰذٰا لَفِي الصُّحُفِ الْأُوليٰ. صُحُفِ إِبْرٰاهِيمَ وَ مُوسيٰ» اعلي: 18- 19. و نحو «وَ إِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعٰالَمِينَ. نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ.عَليٰ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ. بِلِسٰانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ. وَ إِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الْأَوَّلِينَ» شعراء: 192- 196. بعيد نيست صحف همان نامه‌ها باشد كه قرآن را در آنها مينوشتند و آنها قهرا پاك و محترم بودند.احتمال ديگر آنست كه مراد از «صُحُفٍ» قلوب و دلها و از «سَفَرَةٍ» مفسران و نويسندگان قرآن باشد.توضيح آنكه دربارۀ قرآن آمده «وَ مٰا كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتٰابٍ وَ لٰا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لَارْتٰابَ الْمُبْطِلُونَ.بَلْ هُوَ آيٰاتٌ بَيِّنٰاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ مٰا يَجْحَدُ بِآيٰاتِنٰا إِلَّا الظّٰالِمُونَ» عنكبوت: 48- 49.اين آيه صريح است در اينكه قرآن در سينه‌هاست و در سينه‌ها نوشته شده پس سينه‌ها صحيفه‌هاي مخصوصي است در جاي ديگر آمده «كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمٰانَ … » مجادله: 22.قلبها صحيفه‌هاي كتابت ايمان‌اند.سينه‌هائيكه در آنها قرآن نوشته شده، محترمند، بلند مرتبه‌اند، پاكند «فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ. مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ» نكره آمدن «صحف» نيز اين سخن را تأييد ميكند.با دست چه كساني قرآن در اين سينه نوشته شده و ميشود؟ با دست نويسندگاني كه محترمند. مطيع‌اند.بايد توجّه كرد متعلّق باء در «بِأَيْدِي سَفَرَةٍ» چيست؟ ممكن است متعلّق آن «مَرْفُوعَةٍ» و يا مكتوب و حاصل باشد و «باء» براي سبب است يعني: آيات قرآن تذكره است. هر كه خواهد آنرا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 274
ياد گيرد. آن تذكره در سينه‌هاي محترم، والا مقام، و پاك است و با دست نويسندگان محترم و طاعت پيشه نوشته شده است. آنهااند كه در طول قرون بنوشتن و خواندن و تفهيم قرآن پرداخته‌اند و چون نوشتن در قلوب بوسيلۀ گفتن و غيره ميشود لذا «بِأَيْدِي سَفَرَةٍ» بهمۀ راههاي تفهيم شامل است خواه بوسيلۀ نوشتن باشد يا خواندن و يا غيره.در تفسير برهان از حضرت صادق عليه السّلام نقل شده كه «سَفَرَةٍ. كِرٰامٍ بَرَرَةٍ» امامان‌اند عليهم السلام. البته آن بزرگواران در تفهيم قرآن و نوشتن آن در دلها سهم بسزائي دارند چنانكه امير المؤمنين عليه السّلام پس از رسول خدا صلي اللّه عليه و آله قرآن را مجددا يكجا نوشت و روايات اهل بيت عليهم السلام در ترغيب بفرا- گرفتن قرآن خارج از حد است چنانكه در كافي و وسائل نقل شده است.احتمال فوق از اين جهت بيشتر تقويت ميشود كه آيات اوّل سوره با لحن ملامت آميز بحضرت رسول صلي اللّه عليه و آله ميگويد: چرا بآنانكه بقرآن بي اعتنااند و يا ثروتمنداند اعتنا ميكني و بآنكه براي پاك شدن قرآن را ميخواهد توجّه نميكني و قيافه درهم ميكشي؟ آنگاه ميفرمايد: چنين نكن قرآن تذكاريست هر كه بخواهد ياد گيرد هر كس كه باشد. ارباب تفسير گفته‌اند چند نفر از ثروتمندان و متنفذان مكّه نزد آنحضرت آمدند و او با ايشان بگرمي صحبت ميكرد شايد ايمان بياورند و سبب تقويت اسلام شوند. ابن امّ مكتوم كه از مسلمانان و نابينا بود آمد و از آنحضرت قرآن خواست حضرت قيافه درهم كشيد كه مبادا اينان از آمدن او ناراحت شده و بروند و اسلام نياورند. لذا اين آيات آمد و آنحضرت را از اين كار منع كرد.از اين مطلب ميتوان فهميد كه آنحضرت دربارۀ پيشرفت اسلام خائف بوده و با جلب آنان ميخواسته دين پيشرفت كند لذا خدا براي تسلّي قلب شريف او فرموده: همه در اين
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 275
قرآن يكسان‌اند وانگهي قرآن بوسيلۀ نويسندگان محترم در قلبهاي پاك جا خواهد گرفت نه تنها از بين نخواهد رفت بلكه روز افزون خواهد بود و تو در ترويج قرآن بهمه با يك نظر نگاه كن تا هر كه بخواهد از آن استفاده كند اعمّ از آنكه قوي باشد يا ضعيف.

سفع:؛ ج 3، ص: 275

سفع: گرفتن. در صحاح گويد «سفعت بناصيته» يعني پيشاني او را گرفت. «كَلّٰا لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنّٰاصِيَةِ» علق: 15. نه چنين است اگر بس نكند حتما حتما از موي پيشاني او ميگيريم. در مجمع گويد: ناصيه موي جلوي سر است بعلّت متصل شدن بسر ناصيه گفته شده كه ناصي يناصي بمعني چسبيدن است. «لَنَسْفَعاً» دو تأكيد دارد يكي لام، ديگري نون تأكيد خفيفه. در كشاف گويد: با نون تأكيد ثقيله نيز خوانده شده و ابن مسعود «لاسفعا» متكلم وحده خوانده است.طبرسي و زمخشري گويد: سفع بمعني گرفتن و محكم كشيدن است و در قرآن با الف نوشته شده تا حكم وقف بر الف داشته باشد. و لام آن عهد و عوض از مضاف اليه است.اين كلمه در قرآن فقط يكبار آمده است.

سفك:؛ ج 3، ص: 275

سفك: ريختن. خواه ريختن خون باشد يا اشك يا شي‌ء مذاب (راغب) در اقرب گويد: گويا در ريختن خون مخصوصتر است. ابن اثير نيز چنين گفته است. طبرسي آنرا فقط ريختن خون گفته است «أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ الدِّمٰاءَ … » بقره: 30. «وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِيثٰاقَكُمْ لٰا تَسْفِكُونَ دِمٰاءَكُمْ … » بقره: 84.ناگفته نماند در قرآن و نهج- البلاغه همه جا در ريختن خون بكار رفته و در نهايه نيز موردي غير از خون ريختن نقل نكرده است لذا بنظر ميايد كه سفك مخصوص خون ريختن است بر خلاف «سفح» كه گذشت و در ريختن خون و غيره استعمال شده است.

سفل:؛ ج 3، ص: 275

سفل: (بضم س) پائيني، پستي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 276
سافل: پائين «جَعَلْنٰا عٰالِيَهٰا سٰافِلَهٰا … » هود: 82. بالاي آنرا پائين آن گردانيديم يعني زير و رو كرديم.اسفل: پائين‌تر «إِنَّ الْمُنٰافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّٰارِ … » نساء: 145. جمع آن اسفلون است «فَجَعَلْنٰاهُمُ الْأَسْفَلِينَ» صافات: 98. سفلي مؤنّث اسفل است «وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْليٰ … » توبه: 40. «ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِينَ» تين: 5.ناگفته نماند در قرآن كريم هر جا اسم تفضيل بجمع اضافه شده مضاف اليه با الف و لام آمده نظير «أَ لَيْسَ اللّٰهُ بِأَحْكَمِ الْحٰاكِمِينَ» تين: 8. «وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِينَ» يوسف: 64 و 92.و غيره ولي در اين آيه سافلين بدون لام است. بعضي گفته‌اند آن نظير اعلي عليّين است. ولي عليّين مفرد است نه جمع. در كشاف گويد: عبد اللّه آنرا اسفل السافلين خوانده است.بهر حال معني آيه چنين است: سپس او را به پائين‌تر پائين‌ها برگردانديم بعيد است مراد از أَسْفَلَ سٰافِلِينَ پيري و نظير آن باشد بلكه باحتمال قوي مراد انساني است كه قواي شهواني بر او مسلّط شده و چنين شده «إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ» ابراهيم: 34. «وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولًا» اسراء: 11. «وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ أَكْثَرَ شَيْ‌ءٍ جَدَلًا» كهف: 54. «إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولًا» احزاب: 72. «وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ كَفُوراً» اسراء: 67. اينها مقام اسفل سافل انسانيّت است آنگاه بوسيلة هدايت فطري و تربيت پيامبران پيش رفته «لٰا تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لٰا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ- … يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِيٰاماً» و غيره شده است باقي مطلب را در «تين» و «انسان» مطالعه كنيد.

سفن:؛ ج 3، ص: 276

سفن: (بفتح س) تراشيدن. مثل تراشيدن چوب و پوست و تراشيدن باد خاك روي زمين را (راغب) در صحاح و اقرب آمده «سفنت الشي‌ء سفنا: قشرته» راغب گويد: كشتي را باعتبار آنكه سطح آب را ميتراشد سفينه گفته‌اند. اقرب نيز آنرا نقل كرده است. «فَانْطَلَقٰا حَتّٰي إِذٰا رَكِبٰا فِي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 277
السَّفِينَةِ خَرَقَهٰا … » كهف: 71. اين كلمه چهار بار در قرآن آمده و در سورۀ عنكبوت آيۀ 15 ظاهرا مراد كشتي نوح است.

سفه:؛ ج 3، ص: 277

سفه: حماقت. قاموس آنرا جهالت گفته. راغب گويد: سبكي است در بدن و در سبكي نفس در اثر نقصان عقل بكار رفته. صحاح گفته: ضد حلم و اصل آن خفّت و حركت است «قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ قَتَلُوا أَوْلٰادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ … » انعام: 140. «بِغَيْرِ عِلْمٍ» قرينه است كه سفه بمعني جهالت است.سفاهة مثل سفه است «إِنّٰا لَنَرٰاكَ فِي سَفٰاهَةٍ … » اعراف: 66. سفيه: احمق «كٰانَ يَقُولُ سَفِيهُنٰا عَلَي اللّٰهِ شَطَطاً» جنّ 4. جمع آن سفهاء است «قٰالُوا أَ نُؤْمِنُ كَمٰا آمَنَ السُّفَهٰاءُ … » بقره: 13. «وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرٰاهِيمَ إِلّٰا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ … » بقره: 130. از دين ابراهيم اعراض نميكند مگر آنكسكه خودش را جاهل و سبك عقل كند. راغب گويد: آن بمعني احمق شود است ولي فعل از نفس مصروف شده. و «نفس» مفعول است.

سقر:؛ ج 3، ص: 277

سقر: «سَأُصْلِيهِ سَقَرَ. وَ مٰا أَدْرٰاكَ مٰا سَقَرُ. لٰا تُبْقِي وَ لٰا تَذَرُ» مدثر: 26- 28.گويند «سقرته الشّمس» يعني خورشيد او را ذوب كرد و رنگش را تغيير داد چنانكه راغب گفته. طبرسي گويد: اصل آن تغيير رنگ است و عدم صرف آن براي تعريف و تأنيث است.ابن اثير گويد: آن اسم عجمي است و علّت عدم صرفش عجمه و تعريف ميباشد سپس قول مجمع را نقل ميكند. «يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النّٰارِ عَليٰ وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ» قمر: 48. گوئي از مسّ عذاب اراده شده كه مسّ آن با عذاب يكي است يعني روزي در آتش بر رو كشيده شوند بچشيد عذاب سقر را اين كلمه چهار بار در قرآن آمده است و چهارمي در آيۀ 42 مدّثر است و آن از نامهاي جهنّم است و علت اين تسميه ظاهرا آنست كه جهنّم مي‌سوزاند و رنگ پوست را تغيير ميدهد. نعوذ باللّه منها.

سقط:؛ ج 3، ص: 277

سقط: سقوط: افتادن «أَلٰا فِي الْفِتْنَةِ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 278
سَقَطُوا … » توبه: 49. اسقاط ساقط كردن است «أَوْ تُسْقِطَ السَّمٰاءَ كَمٰا زَعَمْتَ عَلَيْنٰا كِسَفاً … » اسراء: 92. يا آسمانرا چنانكه پنداشته‌اي پاره پاره روي ما بيافكني. مساقطه نيز ساقط كردن است در اقرب از بعضي نقل شده كه پي در پي بودن در آن مراد است «تُسٰاقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا» مريم: 25. بر تو خرماي تازه ميافكند. «وَ لَمّٰا سُقِطَ فِي أَيْدِيهِمْ وَ رَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قٰالُوا لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنٰا رَبُّنٰا وَ يَغْفِرْ لَنٰا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخٰاسِرِينَ» اعراف: 149. «سقط في يديه» بصيغۀ مجهول از باب كنايه بمعني لغزش، خطا، ندامت و حيرت است (اقرب) راغب گويد: از آن ندامت مراد است.معناي تحت اللفظي آنست: آنگاه كه عمل و شي‌ء در دستش افتاده شده يعني بخودش بر گشت «رَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا» قرينة آنست كه بر گذشته نادم و محزون شدند يعني چون از پرستيدن گوساله نادم و پريشان شدند و دانستند كه گمراه گشته‌اند گفتند: اگر پروردگارمان رحم نكند و نيامرزد بي شك از زيانكاران خواهيم بود.

سقف:؛ ج 3، ص: 278

سقف: پوشش اطاق. «فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ … » نحل: 26.سقف از بالا بر رويشان افتاد. جمع آن سقف (بر وزن عنق) است «لَجَعَلْنٰا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرَّحْمٰنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ … » زخرف: 33. «وَ السَّقْفِ الْمَرْفُوعِ» طور: 5. آسمان است «وَ جَعَلْنَا السَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آيٰاتِهٰا مُعْرِضُونَ» انبياء 32.ظاهرا مراد از «السّماء» هواي محيط بر زمين است مثل «أَ لَمْ يَرَوْا إِلَي الطَّيْرِ مُسَخَّرٰاتٍ فِي جَوِّ السَّمٰاءِ … » نحل: 79. هواي محيط پوشش و سقف زمين است كه از هر طرف آنرا پوشانده و بالاي آن قرار دارد. محفوظ بودن اين سقف آنست كه در اطراف زمين مهار شده و از آن كنار نميشود اگر خداوند هوا را بوسيلۀ جاذبۀ زمين يا غير آن در اطراف زمين حفظ نميكرد هوا از آن فرار ميكرد و بيرون ميرفت و در فضاي بيكران ناپديد ميشد و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 279
زندگي ناممكن ميگرديد «وَ جَعَلْنَا السَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً» اين سقف محفوظ آيات عجيب و غريب دارد متأسفانه بشر از درك و دقّت در آن رو گردان است.مثلا بيشتر مأكولات و روئيدنيهاي روي زمين از كربن هوا گرفته ميشود و مقدار كمي از املاح زمين است برگهاي روئيدنيها كربن هوا را گرفته و آنرا بصورت ميوه‌ها و حبوبات و غيره بما تحويل ميدهند.اكسيژن هوا سبب زندگي ماست از بين رفتن آن مساوي با از بين رفتن حيات است مشاهدۀ رنگهاي الوان از اثر معجزه آساي هواست. زندگي حيوانات دريائي از هواي محلول در آب است. اشعّۀ گوناگون مضرّه كه بطور فزون از حدّ از آفتاب و سائر ستارگان بمحيط زمين وارد ميشود ذرّات هوا آنها را تجزيه و خورد خورد ميكند تا وقت رسيدن ببدن انسانها و حيوانات و گياهان از اثر افتاده و در حكم از بين رفته ميشوند و يا بصورت نافع در ميايند.ميليونها سنگهاي آسماني كه با سرعت 48 هزار كيلومتر در ساعت وارد جوّ زمين ميشوند با بر خورد بگازهاي هوا بصورت تيرهاي شهاب در آمده و بصورت غبار در ميايند و گرنه زندگي را در روي زمين ناممكن ميساختند.صاعقه‌ها كه با سرعت 30 هزار برابر سرعت گلوله و با حرارت 30 هزار درجه آزت هوا را با اكسيژن تركيب كرده و موادّ قابل جذب براي گياهان بوجود مياورند از پديده‌هاي هوااند و زندگي نباتي و در نتيجه زندگي حيواني بدون آن ناميسّر است. بحساب هوا شناسان هر دقيقه صد بار در روي زمين صاعقه توليد ميشود. اين بود مجملي از آيات و اسرار قدرت خداوند در هواي زمين. چه بسيار و عجيب است اين آيات!! و چه كم است تدبّر و دقّت ما بشر «وَ هُمْ عَنْ آيٰاتِهٰا مُعْرِضُونَ».

سقم:؛ ج 3، ص: 279

سقم: راغب گويد: سقم (بر وزن
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 280
فرس و قفل) مرض بدن است اما مرض گاهي در بدن و گاهي در قلب ميشود و بمكان مخوف مكان سقيم گفته ميشود. در اقرب كلام سقيم و سقيم الصدر نيز آمده است.سقيم: مريض و پريشانحال «فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ. فَقٰالَ إِنِّي سَقِيمٌ» صافات: 88 و 89. «فَنَبَذْنٰاهُ بِالْعَرٰاءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ» صافات: 145. اين كلمه فقط دو بار در قرآن آمده بنظر ميايد مراد از هر دو پريشانحال است.مشروح آنرا در حالات ابراهيم عليه السّلام در فصل شكستن بتها گفته‌ايم.

سقي:؛ ج 3، ص: 280

سقي: آب دادن همچنين است سقيا (راغب) «وَ سَقٰاهُمْ رَبُّهُمْ شَرٰاباً طَهُوراً» انسان: 21. «فَقٰالَ لَهُمْ رَسُولُ اللّٰهِ نٰاقَةَ اللّٰهِ وَ سُقْيٰاهٰا» شمس: 13. در اقرب و صحاح سقيا را اسم مصدر گفته است. طبرسي آنرا حصّۀ آب گفته است در قرآن سقي و اسقاء هر دو آمده است مثل «وَ أَسْقَيْنٰاكُمْ مٰاءً فُرٰاتاً» راغب در فرق آندو گويد: سقي آنست كه مشروب را بشخص بدهي و اسقاء آنست كه در اختيار وي بگذاري تا هر طور خواست ميل كند.اسقاء از سقي ابلغ است زيرا مشروب را در اختيار طرف قرار ميدهي خواه خودش بنوشد يا ديگري باو بنوشاند.در اقرب سقي و اسقاء را بيك معني گرفته و هر دو شامل است باينكه با دست آبرا بدهان طرف برساني و يا در اختيار او قرار بدهي. آنگاه از حماسي نقل ميكند: بعضي ميان سقيت و اسقيت فرق گذاشته و گفته است: اسقيته يعني در اختيار او آشاميدني گذاشتم هر طور بخواهد بكند. و سقيته يعني آب را بدهان او رساندم.مجمع هر دو را بيك معني گرفته و فرق فوق را از ديگران نقل ميكند.تدّبر در آيات قرآن نشان ميدهد كه اسقاء بمعني گذاشتن آب در اختيار شخص است مثل آيۀ گذشته و «فَأَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَسْقَيْنٰاكُمُوهُ … » حجر: 22. «نُسْقِيكُمْ مِمّٰا فِي بُطُونِهٰا … » مؤمنون: 21. «وَ نُسْقِيَهُ مِمّٰا خَلَقْنٰا أَنْعٰاماً وَ أَنٰاسِيَّ كَثِيراً» فرقان: 49.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 281
ولي سقي در نوشاندن آمده نظير «أَمّٰا أَحَدُكُمٰا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً … » يوسف: 41. كه دربارۀ نوشاندن است و مثل «إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لٰا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ وَ لٰا تَسْقِي الْحَرْثَ … » بقره: 71. بقره، آب را بكشت مي‌نوشاند و در آيۀ «وَ الَّذِي هُوَ يُطْعِمُنِي وَ يَسْقِينِ» شعراء: 79. نيز نوشاندن مراد است. خلاصه آنكه فرق راغب و حماسي بجا و حق است.استسقا: طلب سقي و اسقاء. «وَ إِذِ اسْتَسْقيٰ مُوسيٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصٰاكَ الْحَجَرَ … » بقره: 60.سقاية: ظرفيكه با آن آب ميدهند (مشربه) «فَلَمّٰا جَهَّزَهُمْ بِجَهٰازِهِمْ جَعَلَ السِّقٰايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ … » يوسف: 70. گويا آن ظرف هم مشربه بود كه سقايه گفته و هم پيمانه بود كه در آيات ديگر آنرا صواع گفته است راغب گويد آندو تعبير براي فهماندن دو امر است.سقايه مصدر نيز آمده است مثل «أَ جَعَلْتُمْ سِقٰايَةَ الْحٰاجِّ وَ عِمٰارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّٰهِ … » توبه: 19.آيا آب دادن حاجيان و تعمير مسجد الحرام را مانند آنكس ميدانيد كه بخدا ايمان آورده راجع بشأن نزول آيه رجوع شود به تفاسير.

سكب:؛ ج 3، ص: 281

سكب: ريختن و ريخته شدن. «وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ. وَ مٰاءٍ مَسْكُوبٍ» واقعة: 30 و 31. يعني اصحاب يمين در سايه و هميشه و در كنار آب روان‌اند در الميزان آمده: گفته‌اند ظِلٍّ مَمْدُودٍ سايه‌ايست كه آفتاب آنرا نبرد آن باقي و پيوسته است مٰاءٍ مَسْكُوبٍ آبي است كه پيوسته جاري باشد. اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

سكت:؛ ج 3، ص: 281

سكت: سكوت بمعني ترك سخن است و چون سكوت توأم با نوعي سكون و آرامش است بطور استعاره گفته شده «وَ لَمّٰا سَكَتَ عَنْ مُوسَي الْغَضَبُ … » اعراف: 154. چون خشم موسي فرو نشست. (راغب) طبرسي نيز نظير آنرا گفته است اين كلمه فقط يكبار در قرآن يافته است.

سكر:؛ ج 3، ص: 281

سكر: (بر وزن قفل) مستي. (و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 282
بر وزن فرس) شراب و چيز مست كننده (راغب) و چون غفلت و بي خبري نوعي از مستي است لذا بآن سكرت گفته شده «لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ» حجر: 72. بجان تو كه آنها در غفلت خود سر گردان بودند و شايد مراد از آن گمراهي است كه آنهم شعبه‌اي از مستي است.سكرة الموت: مستي مرگ همان شدت مرگ است كه بر عقل غالب ميشود و هوش از سر ميرود «وَ جٰاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذٰلِكَ مٰا كُنْتَ مِنْهُ تَحِيدُ» ق: 19. شدّت مرگ آمد و آن همان است كه فرار ميكردي بعضي «بِالْحَقِّ» را موت دانسته و گفته‌اند: شدت مرگ، مرگ را آورد. «لَقٰالُوا إِنَّمٰا سُكِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ» حجر: 15.ممكن است «سُكِّرَتْ» در آيه بسته شدن باشد ميگويند چشمهاي ما بسته شده. در اقرب گويد «سُكِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا» يعني چشمهاي ما بسته و متحيّر شده كه نوعي مستي و بي شعوري است. خلاصه آنكه چشم خود را تخطئه ميكنند و بلكه گويند كه محمد صلي اللّه عليه و آله ما را سحر نموده است. «وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنٰابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً … » نحل: 67. «سكر» چنانكه از راغب نقل شد و طبرسي و جوهري و اقرب و قاموس گفته بمعني خمر است يعني از ميوه‌هاي درختان خرما و مو، شراب و روزي خوب بدست مياوريد «رزق حسن» قرينۀ مبغوض بودن خمر در آيه است.سكران: مست. جمع آن سكاري است «لٰا تَقْرَبُوا الصَّلٰاةَ وَ أَنْتُمْ سُكٰاريٰ … » نساء: 43.

سكن:؛ ج 3، ص: 282

سكن: سكون آرام گرفتن بعد از حركت است. «مَنْ إِلٰهٌ غَيْرُ اللّٰهِ يَأْتِيكُمْ بِلَيْلٍ تَسْكُنُونَ فِيهِ … » قصص: 72. در وطن گرفتن و سكونت نيز بكار ميرود «وَ سَكَنْتُمْ فِي مَسٰاكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ … » ابراهيم: 45.بمعني آرامش باطن و انس نيز آمده است «وَ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 283
لِيَسْكُنَ إِلَيْهٰا … » اعراف: 189. آنرا در آيه اطمينان، ميل و انس گفته‌اند «وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا … » روم: 21.زوج نسبت بزوج مايۀ آرامش و انس است.سكن (بر وزن فرس) آرامش و محل آرامش. چنانكه گفته‌اند «وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلٰاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ … » توبه: 103. بر آنها دعا كن دعاي تو براي آنها آرامش و اطمينان خاطر است «وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ بُيُوتِكُمْ سَكَناً … » نحل: 80. «فٰالِقُ الْإِصْبٰاحِ وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً … » انعام: 96. خداوند از خانه‌هاي شما محل آرامش قرار داد- شكافندۀ صبح است و شب را محل آرامش كرد.اسكان: سكونت دادن «رَبَّنٰا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوٰادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ … » ابراهيم: 37. خدايا من بعضي از خانوادۀ خود را بدرّۀ غير قابل كشت سكونت دادم. «أَسْكِنُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ سَكَنْتُمْ مِنْ وُجْدِكُمْ … » طلاق: 6. زنان مطلّقه را در قسمتي از مسكن خود سكونت دهيد.مسكن اسم مكان جمع آن مساكن ميباشد «وَ سَكَنْتُمْ فِي مَسٰاكِنِ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ … » ابراهيم: 45.سكينة: آرامش قلب و اطمينان خاطر. طبرسي گويد: مصدر است بجاي اسم مصدر آمده مثل قضيّه و بقيّه و عزيمت «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدٰادُوا إِيمٰاناً … » فتح: 4. اين كلمه شش بار در قرآن آمده و همه دربارۀ آرامش قلب‌اند كه سبب ثبات و آرامش ظاهري است.راغب گويد: گفته‌اند سكينه و سكن بمعني زوال ترس است «إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التّٰابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ … » بقره: 248. شرح آن در «تابوت» گذشت.مسكنة: درماندگي. طبرسي گويد: آن مصدر مسكين است. در اقرب آنرا اسم گرفته بمعني فقر، ذلّت و ضعف. راغب گويد: اصح القولين آنست كه ميم آن زايد است. اين كلمه دو بار در قرآن آمده و هر دو دربارۀ يهود است «وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 284
الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كٰانُوا يَكْفُرُونَ بِآيٰاتِ اللّٰهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ … » بقره: 61. بار دوم در آيۀ 112 آل عمران آمده «ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ مٰا ثُقِفُوا إِلّٰا بِحَبْلٍ مِنَ اللّٰهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النّٰاسِ وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كٰانُوا يَكْفُرُونَ بِآيٰاتِ اللّٰهِ وَ يَقْتُلُونَ الْأَنْبِيٰاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ … » در هر دو آيه مقرّر شدن ذلّت و مسكنت و قرين شدن با غضب خدا ذكر شده و علّت آن بدبختي‌ها، كفر بآيات حق و قتل پيامبران است. اين دو آيه با هم تفاوتي ندارند مگر در استثناء «إِلّٰا بِحَبْلٍ مِنَ اللّٰهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النّٰاسِ» كه در «حبل» مشروحا گفته شد.مسكنت را ابن اثير و طبرسي فقر قلبي گفته‌اند. بهر حال آن از سكون است و آن درماندگي بخصوصي است كه از ذلّت و خواري ناشي ميشود و شخص پيش خود شرمنده ميشود و اينكه بيضاوي در تفسير آيۀ دوم گفته: يهود در بيشتر اوقات فقراء و مساكين‌اند درست نيست گرچه سخنش در آيه اوّل وسيعتر از دوّم است. زيرا مسكنت فقر نيست. المنار در فرق ما بين ذلّت و مسكنت گويد: مسكنت حالتي است در شخص كه از خود حقير شمردن ناشي است بطوريكه براي خود حقي قائل نيست. و ذلّت حالتي است كه منشاء آن ممنوعيت از حق خويش است و منشاء و سبب ذلّت ديگران‌اند نه خود شخص.بهر حال در نتيجۀ كفر بآيات خدا و قتل پيامبران خواري و ذلّت بر يهود مقرّر و زده شد. مردم آنها را خوار و ذليل دانستند. خود نيز در پيش خود مسكين و درمانده شدند و رفع آن بِحَبْلٍ مِنَ اللّٰهِ وَ حَبْلٍ مِنَ النّٰاسِ بسته است. بطوريكه هر شخص ستمكار در نظر ديگران خوار و در پيش خودش شرمنده است و اگر بسوي خدا باز گردد و مردم در وي توبه احساس كنند هر دو رفع ميشود آيه نميگويد چنين شدند بلكه ميگويد: رفع ذلّت
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 285
و مسكنت با آندو است.مسكين: درمانده. بايد دانست در قرآن كريم فقط در يك محل مساكين با فقراء در رديف هم ذكر شده‌اند «إِنَّمَا الصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ الْمَسٰاكِينِ وَ الْعٰامِلِينَ عَلَيْهٰا … » توبه: 60. اين باعث گفتگو شده كه آيا هر دو يك صنفند و يا صنف مستقلي‌اند.بعضي‌ها گفته‌اند: مسكين آنست كه هيچ چيز نداشته باشد و آن از فقير شديدتر است ولي دقّت در قرآن آنرا تأييد نميكند كه در آيۀ «أَمَّا السَّفِينَةُ فَكٰانَتْ لِمَسٰاكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ … » كهف: 79. مساكين بصاحب كشتي اطلاق شده است.با توجّه باصل ماده خواهيم دانست هر يك صنف بخصوصي است گرچه در بعضي مصاديق قابل جمع‌اند فقر در لغت بمعني حاجت است، فقير يعني حاجتمند و مستمند. مسكين از سكون است يعني درمانده: درماندگي ممكن است در اثر فقر باشد و يا از مرض، فلج، نقص عضو و دوري از مال و اهل و غيره. علي هذا مسكين از فقير اعمّ است بر خلاف بعضي از بزرگان كه فقير را اعمّ دانسته. زيرا هر فقير از لحاظ حاجت مسكين و درمانده است ولي بعضي مسكين فقير نيست مثل مساكين سورۀ كهف كه صاحب كشتي بودند.در مجمع از شافعي و ابن انباري نقل شده كه فقير از مسكين اسوء حال است و با آيۀ «أَمَّا السَّفِينَةُ فَكٰانَتْ لِمَسٰاكِينَ» استدلال كرده‌اند.عياشي در تفسير خود ذيل آيۀ «إِنَّمَا الصَّدَقٰاتُ لِلْفُقَرٰاءِ وَ الْمَسٰاكِينِ … » توبه: 60. از محمد بن مسلم از امام صادق عليه السّلام نقل كرده: فقير آنستكه سؤال ميكند. مسكين پر زحمت‌تر از او است و سؤال نميكند. و از ابي بصير از آنحضرت نقل ميكند: فقير آنستكه سؤال ميكند. مسكين پر زحمت‌تر از اوست و بائس از هر دو پر مشقّتتر است. ولي در وسائل هر دو حديث بعكس نقل شده.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 286
خلاصۀ سخن آنكه: مسكين بمعني درمانده. بنظر ما از فقير اعم است.و اينكه امام عليه السّلام مسكين را اسوء حالا فرموده ظاهرا راجع بآيۀ صدقات است و گرنه از حيث لغت و آيۀ 79 كهف شايد مسكين فقير نباشد و مراد در آيۀ صدقات آنست كه حالش از فقير بدتر باشد يعني صدقات مال كساني است كه فقيراند و مالك قوت يكساله نيستند و نيز مال آنهائي است كه مالك قوت يكروزه هم نيستند. «وَ آتَتْ كُلَّ وٰاحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَ قٰالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ … » يوسف: 31.سكين بر وزن سجين بمعني كارد است در اقرب گويد: آن آلت ذبح است مذكّر و مؤنّث هر دو آيد و در غالب مذكر است جمع آن سكاكين ميباشد يعني بهر يك از آنان كاردي داد و بيوسف گفت نزد ايشان برو.اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

سلب:؛ ج 3، ص: 286

سلب: گرفتن با قهر (راغب) در اقرب آمده «سلبه سلبا: انتزعه من غيره قهرا» «وَ إِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبٰابُ شَيْئاً لٰا يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ … » حج: 73.اگر مگس چيزي از آنها بربايد باز گرفتن از آن نتوانند. معني آيه در «ذبب» گذشت، اين كلمه يكبار در قرآن آمده است.

سلح:؛ ج 3، ص: 286

سلح: سلاح هر چيزي است كه با آن بجنگند چنانكه در مجمع و مفردات و اقرب گفته است. جمع آن اسلحه است كه چهار بار در قرآن سورۀ نساء آيۀ 102 آمده است «وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ … » سلح بفضلۀ پرندگان و سرگين چهارپايان گفته ميشود. اطلاق آن بعذرۀ انسان از باب تساهل است (اقرب).

سلخ:؛ ج 3، ص: 286

سلخ: كندن پوست حيوان. گويند «سلخته فانسلخ» لازم و متعدي آمده است. تمام شدن و گذشتن ماه را بطور استعاره سلخ و انسلاخ گفته‌اند در مجمع گويد: انسلاخ خروج شي‌ء است از آنچه پوشيده، اصل آن از سلخ بمعني كندن پوست گوسفند است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 287
«فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ … » توبه: 5. چون ماههاي محترم منقضي شدند مشركان را هر كجا كه يافتيد بكشيد. در «حرم» گذشت كه مراد از اشهر حرم چهار ماه مهلت است نه ماههاي حرام مشهور. «وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهٰارَ فَإِذٰا هُمْ مُظْلِمُونَ» يس: 37. كندن روز از شب ظاهرا بردن نور از مكان شب است و ميشود گفت ذرّات هوا در ذات خود ظلماني است نور آفتاب در آنها نفوذ ميكند و پيوسته تبديل بامواج حرارت شده و در ذرات هوا و زمين جذب ميشود و چون وقت غروب ديگر نور نرسيد. روشنائي بطور كلّي از ذرّات كنده شده آنگاه مردم در ظلمت قرار ميگيرند. «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنٰاهُ آيٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطٰانُ فَكٰانَ مِنَ الْغٰاوِينَ. وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَي الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذٰلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ» اعراف: 175 و 176.آيات ما قبل دربارۀ يهود است و «عَلَيْهِمْ» در اين آيه راجع بآنهاست. و بحضرت رسول دستور است كه بآنها بخواند و خبر دهد. و نيز ظاهر آنست كه آيه اشاره بقصۀ مخصوصي است كه يهود از آن خبر داشتند.در تفسير برهان از حضرت رضا عليه السّلام نقل شده: بلعم بن باعورا اسم اعظم ميدانست و دعا ميكرد مستجاب ميشد.بفرعون متمايل گرديد و آنگاه كه فرعون در طلب موسي و يارانش بود از وي خواست دعا كند تا خدا موسي و يارانش را از رفتن باز دارد. او بالاغ خويش سوار شد تا در پي موسي برود. الاغش از رفتن ايستاد. شروع كرد بزدن آن. الاغ باذن خدا بزبان آمد و گفت: چرا مرا مي‌زني؟ ميخواهي با تو بيايم تا بر عليه پيامبر خدا و قوم نيكوكار دعا كني. الاغ را مرتب ميزد تا كشته شد در نتيجه اسم اعظم
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 288
از زبان او بيرون رفت و آنست قول خداوند «فَانْسَلَخَ مِنْهٰا … ».اين حديث در الميزان از تفسير قمي نقل شده و نيز از درّ منثور از ابن مسعود نقل كرده كه: او مردي از بني اسرائيل بود بنام بلعم بن ابر و از همان كتاب از ابن عباس آمده بلعم بن باعوراء و در لفظي بلعام بن عامر همان است كه اسم اعظم باو داده شده بود. در المنار نيز روايات زيادي در اين زمينه نقل كرده و در آخر تصريح ميكند كه اعتمادي بآنها ندارد.در تورات سفر اعداد باب 22 بند پنجم تا آخر باب 24 پيامبري بنام بلعام بن بعور ذكر شده كه پادشاهي بنام بالاق از او خواسته بر بني اسرائيل لعنت كند و او نكرده است و هنگام رفتن بنزد بالاق سوار الاغي بوده كه در راه الاغش بزبان آمده و آنرا سه بار كتك زده است و هاكس در قاموس كتاب مقدس ذيل بلعام مختصر آنرا نقل ميكند.ميشود گفت كه نقل قرآن مجيد حقيقت اين واقعه است و او پيامبر نبوده بلكه مردي بوده كه بعضي از آيات خدا را ميدانسته است.مشروح سخن آنكه اگر اين قضيّه دربارۀ بلعم صحّت داشته باشد گمان من اين است كه او مقداري از همان علم را ميدانسته كه وزير سليمان بوسيله آن تخت ملكۀ سباء را از مسافت زيادي پيش سليمان حاضر كرد و در سورۀ نمل ذكر شده است. و در نتيجه سوء استفاده از علم خود و يا عمل نكردن بموجب آن، علم از دستش رفته و مورد غضب خدا شده است.در مجمع از عدّه‌اي نقل شده كه مراد از آيه اميّة بن ابي صلت ثقفي شاعر است كتابها را خواند و دانست كه خداوند بزودي پيامبري خواهد فرستاد و اميد داشت كه او حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله باشد و چون آنحضرت مبعوث گرديد. حسد ورزيد … (و ايمان نياورد) خداوند «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنٰاهُ» را دربارۀ او نازل كرد.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 289
و نيز نقل شده كه دربارۀ ابو عامر راهب كه رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله او را فاسق ناميد و با حضرت مخالفت كرد نازل شده است.در مجمع و جوامع الجامع از حضرت باقر عليه السّلام نقل شده: اصل آن دربارۀ بلعم است سپس خداوند آنرا بر هر كه در مقابل هدايت خدا هواي خويش را پيروي كند مثل زده است.خلاصه آنكه آيۀ شريفه حال كسي را كه ميداند و عمل نميكند مجسّم مي‌نمايد يعني: بر آنها بخوان داستان كسي را كه آيات خود بدو داديم از آيات ما بيرون رفت (مثل بيرون رفتن مار از پوست خود و يا مثل انداختن شخص لباس خود را) شيطان بدنبال او شد و او را يافت تا از گمراهان گرديد. اگر ميخواستيم او را بوسيلۀ آن آيه رفعت ميداديم ولي او بپستي گرائيد و هوس خويش را پيروي كرد حكايت وي حكايت سگ است اگر بر او هجوم بري پارس ميكند و زبان بيرون ميكند و اگر او را واگذاري باز پارس ميكند (نصيحت كني يا نه سودي ندارد چون ميداند و نميكند) اين است حكايت آنانكه آيات ما را تكذيب كرده‌اند. داستانها را بخوان شايد انديشه كنند.

سلسبيل:؛ ج 3، ص: 289

سلسبيل: «عَيْناً فِيهٰا تُسَمّٰي سَلْسَبِيلًا» انسان: 18. اين كلمه بظاهر آيه نام چشمه‌ايست در بهشت. در اقرب گويد: سلسبيل چيز نرم را گويند كه كلفتي در آن نباشد و نيز بمعني خمر است. در جوامع الجامع گويد: گويند شراب سلسل و سلسال و سلسبيل. زيادت باء دلالت بر نهايت سلاست و نرمي دارد اين كلمه در قرآن فقط يكبار آمده است. راغب گويد: گفته‌اند آن نام هر چشمه‌ايست كه جريانش سريع باشد.

سلسلة:؛ ج 3، ص: 289

سلسلة: زنجير. «ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهٰا سَبْعُونَ ذِرٰاعاً فَاسْلُكُوهُ» حاقة: 32. معني آيه در «ذرع» گذشت.جمع آن سلاسل است «إِذِ الْأَغْلٰالُ فِي أَعْنٰاقِهِمْ وَ السَّلٰاسِلُ يُسْحَبُونَ» غافر: 71. آنگاه كه غل‌ها و زنجيرها در گردنشان باشد، كشيده شوند. در
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 290
«ذرع» گذشت كه ميان اعمال دنيا و اين زنجيرها تناسبي هست. غلّ طوقي است كه در گردن مي‌نهند و سلسله مطلق زنجير است.ناگفته نماند: تسلسل بمعني اضطراب است گويا بزنجير از آن سلسله گفته‌اند كه حلقه‌هاي آن نوعا متحرك است. «إِنّٰا أَعْتَدْنٰا لِلْكٰافِرِينَ سَلٰاسِلَ وَ أَغْلٰالًا وَ سَعِيراً» انسان: 4. طبرسي گويد: اهل مدينه و ابو بكر بنقل از عاصم و كسائي سَلاسِلًا را با تنوين خوانده‌اند و در حال وقف با الف ميخوانند و ابن كثير و خلف سلاسل خوانده‌اند بدون تنوين.از اين آيه و آيۀ ما قبل بخوبي روشن است كه اغلال غير از سلاسل است.

سلط:؛ ج 3، ص: 290

سلط: سلطه بمعني قدرت است (اقرب) راغب سلاطه را تمكّن و قدرت از روي قهر گفته است «سلّطه عليه» يعني او را بر آنديگري غالب كرد «وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَيْكُمْ … » نساء: 90. اگر خدا ميخواست آنها را بر شما مسلّط و غالب ميكرد.

سلطان:؛ ج 3، ص: 290

اشاره

سلطان: دليل و غلبه كه عبارت اخراي تسلّط است. «إِنْ عِنْدَكُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ بِهٰذٰا أَ تَقُولُونَ عَلَي اللّٰهِ مٰا لٰا تَعْلَمُونَ» يونس: 68. شما را باينكه ميگوئيد دليلي نيست آيا بخدا نسبت ميدهيد آنچه را كه نميدانيد. و مثل «إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلّٰا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغٰاوِينَ» حجر: 42.كه در اين آيه نيز بمعني تسلّط و غلبه است.دليل و حجّت را از آن سلطان گويند كه سبب غلبه و تسلّط است.دقّت در موارد استعمال سلطان نشان ميدهد كه در قرآن مجيد فقط در معناي تسلط و دليل بكار رفته است.سلطان گاهي در معجزه بكار رفته بعنوان آنكه سبب تسلط است نحو «ثُمَّ أَرْسَلْنٰا مُوسيٰ وَ أَخٰاهُ هٰارُونَ بِآيٰاتِنٰا وَ سُلْطٰانٍ مُبِينٍ» مؤمنون: 45. «سُلْطٰانٍ مُبِينٍ» بيان آيات است كه معجزه‌ها بوده باشد.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 291
«أَ تُجٰادِلُونَنِي فِي أَسْمٰاءٍ سَمَّيْتُمُوهٰا أَنْتُمْ وَ آبٰاؤُكُمْ مٰا نَزَّلَ اللّٰهُ بِهٰا مِنْ سُلْطٰانٍ … » اعراف: 71. اين تعبير در چند آيۀ ديگر از جمله آيۀ 40 يوسف و 23. نجم آمده است. مراد آنست كه اين نام گذاري و بت‌ها را معبود خواندن و آنها را داراي اثر و تصرف و تقرّب دانستن از جانب شما و پدرانتان است و خداوند بوسيلۀ پيامبران در اين باره دليلي نازل نكرده و نفرموده كه بتها تقرّب آورند.مراد از «اسماء» آنست كه اينها نام خالي‌اند و حقيقت ندارند و اينكه ميگوئيد: بت معبود و مقرّب است لفظ پوچي بيش نيست.

* تسلط شيطان*؛ ج 3، ص: 291

«وَ مٰا كٰانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلّٰا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلٰا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ … » ابراهيم: 22. اين سخن شيطان است كه روز قيامت باغوا شدگان خواهد گفت يعني: من بر شما تسلّطي نداشتم مگر آنكه من خواندم و شما دعوتم را پذيرفتيد، پس مرا ملامت نكنيد كه چرا خواندم چون كار من آن بود و خودتان را ملامت كنيد كه چرا از من قبول كرديد؟! مراد از سلطان تسلّطي است كه شيطان بتواند مردم را بگناه مجبور كند. بصريح آيه شيطان چنين قدرتي ندارد و قدرت شيطان همان وسوسه و دعوت صرف است كه در صورت اهميت ندادن منكوب خواهد شد. از اين كلام و آيات ديگر كه در اين زمينه است روشن خواهد شد. كه قدرت او يكجانبه است و در صورت قبول مردم، مؤثّر ميشود. «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلّٰا فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ. وَ مٰا كٰانَ لَهُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلّٰا لِنَعْلَمَ مَنْ يُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهٰا فِي شَكٍّ … » سباء: 20 و 21. مراد از سلطان در اين آيه بقرينۀ آيۀ سابق همان تسلّط بر دعوت و وسوسه است ميفرمايد: شيطان از جانب خود اين قدرت را هم نداشت و ما باو تفويض كرديم تا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 292
روشن كنيم كدام شخص بآخرت ايمان مياورد و كدام در شك است و اهميت نداده و از دعوت شيطان پيروي ميكند و بتصريح اين آيه تسلّط شيطان يك آزمون است. و ايضا روشن ميكند كه ظنّ شيطان دربارۀ اطاعت از وي درست در آمده است. «قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ.إِلّٰا عِبٰادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ … إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلّٰا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغٰاوِينَ» حجر: 39- 42. از اين آيات نيز روشن است كه تسلّط شيطان فقط بر تزيين اعمال قبيح است كه در اثر آن مردم اغوا ميشوند و ظاهرا غرض نفي چنين تسلّطي است و گرنه عباد مخلصين را نيز دعوت ميكند ولي دعوت و تزيين او كارگر نميشود.شيطان در اين آيه فقط عباد خالص را استثنا كرده كه عبارت از انبيا و ائمّه و اوصيااند ولي ظاهر «إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ» آنست كه تسلّط بر بندگان مؤمن نيز ندارد و آنها هم از وي پيروي نميكنند و در صورت اشتباه فورا جبران مينمايند «إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ الشَّيْطٰانِ تَذَكَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ» اعراف: 201.مورد تصديق قرآن در تسلّط شيطان فقط «إِلّٰا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغٰاوِينَ» است آيات ذيل اين مطلب را تأييد ميكند: «فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ الشَّيْطٰانِ الرَّجِيمِ. إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَي الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَليٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ. إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَي الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ» نحل: 98- 100. آنانكه ايمان آورده و كار خود را بخدا واگذار نموده‌اند شيطانرا بر آنها تسلّطي و دعوتي كه سبب اغوا شود نيست.در سورۀ اسراء نيز مقداري از دعوت و اغواء او را بيان فرموده سپس ميفرمايد: «إِنَّ عِبٰادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطٰانٌ وَ كَفيٰ بِرَبِّكَ وَكِيلًا» اسراء: 65. رجوع شود به «شيطان». «هَلَكَ عَنِّي سُلْطٰانِيَهْ» حاقة: 29. در مجمع از زجاج نقل كرده كه‌ها در اين كلمه براي وقف است
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 293
يعني حجّت و دليل و يا تسلّطي كه در دنيا داشتم از من فوت شد و رفت.ناگفته نماند سلطان در قرآن فقط بدو معناي دليل و تسلّط آمده و در معناي شاه، خليفه، والي، فرمانده بكار نرفته است. جوهري تصريح ميكند كه آن در اين معني مجمع بسته نميشود زيرا كه جاري مجراي مصدر است.اطلاق آن بر حكومت و خليفه و فرمانده باعتبار تسلّطي است كه آنها دارند چنانكه در نهج البلاغه و صحيفۀ سجّاديه و غيره آمده است. جمع آن باين اعتبار سلاطين است در اقرب گفته: اطلاق سلطنت بر حكومت و پادشاهي از كلام مولدين است.

سلف:؛ ج 3، ص: 293

سلف: (بفتح س- ل) گذشته. و گذشتن مصدر و اسم هر دو آمده است (اقرب) «فَمَنْ جٰاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهيٰ فَلَهُ مٰا سَلَفَ … » بقره: 275. «فَجَعَلْنٰاهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلًا لِلْآخِرِينَ» زخرف: 56. آنها را گذشتگان و مايۀ عبرت براي ديگران كرديم. «وَ لٰا تَنْكِحُوا مٰا نَكَحَ آبٰاؤُكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ إِلّٰا مٰا قَدْ سَلَفَ … » نساء: 22.استثناء از لازم كلام سابق است يعني اگر در گذشته زنان پدرانتان را نكاح كرده بوديد براي شما گناهي نيست ديگر اين كار را نكنيد نه اينكه اگر پيش از نزول اين آيه نكاح كرده‌ايد حق داريد كه نگاه داريد در مجمع گويد بعضي گفته‌اند: آنكه قبل از نزول آيه گرفته‌ايد جايز است آنرا نگاه داريد. آنگاه از بلخي نقل ميكند كه اين خلاف اجماع است و از دين محمد صلّي اللّه عليه و آله چنين چيزي دانسته نشده است.بيضاوي نيز استثنا را از لازم معني دانسته ولي طبرسي آنرا منقطع گفته است يعني: لكن آنكه گذشته گناهي ندارند ولي معني آن بنظر ما و بيضاوي اين است: نكاح زنان پدران گناه است مگر آنكه پيش از نزول اين آيه باشد.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 294
همچنين است آيۀ «وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ إِلّٰا مٰا قَدْ سَلَفَ … » نساء: 23.كه از گرفتن دو خواهر نهي ميكند.اسلاف: گذراندن و پيش فرستادن است «هُنٰالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ مٰا أَسْلَفَتْ … » يونس: 30.

سلق:؛ ج 3، ص: 294

سلق: «فَإِذٰا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدٰادٍ أَشِحَّةً عَلَي الْخَيْرِ … » احزاب: 19. در اقرب گفته: «سلقه بالكلام: آذاه» او را با سخن گفتن آزار كرد و آن تند سخن گفتن است.در مجمع گويد: اصل آن بمعني ضرب است و بمعني صيحه زدن آيد. در مجمع و نهايه نقل شده «ليس منّا من سلق او حلق» يعني از ما نيست آنكه در مصيبت با صداي بلند گريه كند و فرياد بكشد و موي خود را بتراشد.معني آيه: چون ترس برود با زبانهاي تيز شما را اذيت ميكنند و بخشونت سخن گويند و بر غنيمت حريص باشند.اين كلمه يكبار در قرآن مجيد آمده است.

سلك:؛ ج 3، ص: 294

سلك: (بفتح س) داخل شدن. و داخل كردن چنانكه در اقرب و مفردات و قاموس آمده است. اسلاك نيز بمعني داخل كردن است «الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ مَهْداً وَ سَلَكَ لَكُمْ فِيهٰا سُبُلًا … » طه: 53. خدائيكه زمين را براي شما گسترده و در آن براي شما راه‌هائي داخل كرده و قرار داده است. «مٰا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ» مدثر: 42. چه چيز شما را داخل جهنّم كرد. «كَذٰلِكَ سَلَكْنٰاهُ فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ» شعراء: 200. اين چنين قرآن را بقلوب گناهكاران وارد كرديم. در اين آيات سلك بمعني وارد كردن است. «ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرٰاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا … » نحل: 69. سلك در اينجا بمعني دخول است يعني اي زنبور عسل سپس از تمام ميوه‌ها بخور و بآساني براه پروردگارت داخل شو. و عسل بساز. «أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَسَلَكَهُ يَنٰابِيعَ فِي الْأَرْضِ … » زمر: 21. ممكن است «يَنٰابِيعَ» مفعول دوم سلك باشد
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 295
راغب تعديه بدو مفعول را از بعضي نقل ميكند و شايد در آن «في» مقدّر باشد يعني خدا از آسمان آبي نازل كرد و آنرا در چشمه‌هاي زمين وارد نمود. همچنين است «وَ مَنْ يُعْرِضْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِ يَسْلُكْهُ عَذٰاباً صَعَداً» جن: 17.

سلل:؛ ج 3، ص: 295

سلل: كشيدن. در اقرب گويد: آن انتزاع و خارج كردن است با نرمي مثل كشيدن تيغ از غلاف و موي از خمير. راغب ملايمت را قيد نكرده و گويد: مانند كشيدن شمشير از غلاف و كشيدن چيزي از خانه بطريق سرقت.و كشيدن پسر از پدر. «قَدْ يَعْلَمُ اللّٰهُ الَّذِينَ يَتَسَلَّلُونَ مِنْكُمْ لِوٰاذاً … » نور: 63.لواذ از «لاذ- يلوذ» بهم ديگر پناه بردن است تسلّل خروج پنهاني است (مجمع) يعني خدا داناست بآنانكه در پناه يكديگر پنهاني از محضر رسول او خارج ميشوند. آنگاه كه حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله مردم را بجهاد و نحو آن دعوت ميكرد بعضي‌ها در پشت سر ديگران پنهاني از مسجد خارج ميگشتند آيۀ دربارۀ آنهاست.در نهج البلاغه نامۀ 70 بسهل بن حنيف نوشته «بلغني انّ رجالا ممّن قبلك يتسللون الي معاوية فلا تأسف علي ما يفوتك من عددهم» شنيدم بعضي از مردمان شهر تو پنهاني بطرف معاويه ميروند از رفتن اين عدّه متأسّف نباش. «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ سُلٰالَةٍ مِنْ طِينٍ» مؤمنون: 12. «ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلٰالَةٍ مِنْ مٰاءٍ مَهِينٍ» سجده: 8. سلالة فقط در اين دو جا از قرآن آمده است. اهل لغت آنرا چكنده. و صاف شده گفته‌اند. فرزند را سلاله و سليله و سليل گفته‌اند كه چكيده و كشيده مرد است.سلاله در هر دو آيه نكره است مراد از آن در آيۀ دوم بنا بر علم امروز سلول مرد (اسپرماتوزئيد) است كه چكيده مني و بوجود آمده در آن و صاف شده از آن است. بنظرم مراد از سلالۀ اول هم همان سلّول است منتهي در خلقت اول همان سلّول در
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 296
ميان گلي بخصوص بود، پس جاي سلّول در اول گل و لجن بود. و در خلقت دوم جاي آن مني است مثل «خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ عَلَقٍ» علق: 2. بنا بر آنكه علق جمع علقه بمعني كرم و زالو است رجوع شود به «آدم». در نهج- البلاغه خطبۀ 161 راجع بدو نوع خلقت فرموده «بدئت مِنْ سُلٰالَةٍ مِنْ طِينٍ. و وضعت فِي قَرٰارٍ مَكِينٍ. إِليٰ قَدَرٍ مَعْلُومٍ» .

سلم:؛ ج 3، ص: 296

سلم: (مثل فلس) و سلامت و سلام يعني كنار بودن از آفات ظاهري و باطني. (راغب) در اقرب آمده: «سلم من العيوب و الآفات سلاما و سلامة» يعني از بلايا و عيبها نجات يافت و كنار شد.مثل «إِذْ جٰاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» صافات: 84. كه در سلامت باطن است قلب سليم آنست كه از شك و حسد و كفر و غيره سالم و كنار باشد.و مثل «مُسَلَّمَةٌ لٰا شِيَةَ فِيهٰا … » بقره: 71. از عيوب سلامت است و خالي در آن نيست كه مراد از آن سلامت ظاهري است. سلام. يكدفعه سلام خارجي است بمعني سلامت مثل «ادْخُلُوهٰا بِسَلٰامٍ ذٰلِكَ يَوْمُ الْخُلُودِ» ق: 34. بسلامت وارد بهشت شويد. آن روز خلود است. و مثل «يٰا نٰارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلٰاماً عَليٰ إِبْرٰاهِيمَ» انبياء: 69. سلام بودن آتش بي حرارت و بي سوزش بودن آنست نسبت بابراهيم عليه السّلام. و ايضا «يَهْدِي بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلٰامِ … » مائده: 16. «لَهُمْ دٰارُ السَّلٰامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ … » انعام: 127.كه همۀ اينها بمعني سلامت و سلام خارجي است.يكدفعه سلام قولي است مثل «وَ إِذٰا جٰاءَكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلٰامٌ عَلَيْكُمْ … » انعام: 54. «وَ نٰادَوْا أَصْحٰابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلٰامٌ عَلَيْكُمْ … » اعراف: 46.سلام قولي در اسلام همين است و آن دعا و خواستن سلامت از خداوند بشخص است سَلٰامٌ عَلَيْكُمْ يعني سلامت باد از خدا بر شما و چون از جانب خداست لذا تحيّتي است از خدا و با بركت و پاك و دلچسب است «فَسَلِّمُوا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 297
عَليٰ أَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُبٰارَكَةً طَيِّبَةً … » نور: 61. «سَلٰامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ» يس: 58. اين سلام قولي از جانب خداوند است كه باهل بهشت اعلام ميشود و ميدانند كه پيوسته در سلامت و امن خواهند بود ممكن است مراد از آن قول ملائكه باشد كه باهل بهشت گويند «سَلٰامٌ عَلَيْكُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَي الدّٰارِ» رعد: 24. چون سلام ملائكه با اجازۀ خداست لذا در سورۀ يس سلام خدا خوانده شده است. و ممكن است بگوئيم: خداوند صدا خلق ميكند و اهل بهشت ميشنوند مثل وحي بموسي در طور سيناء. «وَ لٰا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقيٰ إِلَيْكُمُ السَّلٰامَ لَسْتَ مُؤْمِناً … » نساء: 94.ظاهرا مراد از آن سلام قولي است چنانكه در سبب نزول آيه نقل شده كه اسامة بن زيد و يارانش مردي را كه اسلام آورده بود و بآنها سلام داد و شهادتين گفت كشتند و گوسفندانش را بغنيمت گرفتند. در نتيجه آيۀ فوق نازل شد. «وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلٰاماً» فرقان: 63. ممكن است سَلٰاماً مفعول فعل محذوف باشد يعني «نطلب منكم السّلامة» و شايد صفت محذوف باشد يعني «قالوا قولا سلاما» (راغب). «سَلٰامٌ عَليٰ نُوحٍ فِي الْعٰالَمِينَ … سَلٰامٌ عَليٰ إِبْرٰاهِيمَ … سَلٰامٌ عَليٰ مُوسيٰ وَ هٰارُونَ … سَلٰامٌ عَليٰ إِلْ‌يٰاسِينَ … وَ سَلٰامٌ عَلَي الْمُرْسَلِينَ» اين آيات از آيۀ 79 صافات تا آيۀ 181 واقع‌اند. و در ما قبل هر دو آيۀ اول و آيۀ چهارم اين آيه هست «وَ تَرَكْنٰا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ» اينها سلام و تحيّت قولي است از جانب خدا و اثر واقعي و خارجي دارد آيۀ پنجم شامل تمام مرسلين است و آيۀ اول دربارۀ نوح عليه السّلام از همه وسيع است كه در آن لفظ «فِي الْعٰالَمِينَ» هست. مراد از آن عالم بشر و يا عالم جن و انس و ملائكه است. و ظاهرا عالم بشر و ادوار بشري مراد باشد.بنظر ميايد «فِي الْعٰالَمِينَ» حال
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 298
باشد از سلام يعني سلام بر نوح در حاليكه آن سلام پيوسته در ميان عالميان هست و خواهد بود. ظاهرا براي همين است كه الميزان گويد: اين سلام تحيّتي است براي نوح از خدا هديّه ميشود بر او از جانب امّتهاي انسانيت ماداميكه چيزي از خيرات قولا و عملا در جوامع بشري واقع شود. چون او عليه السّلام اول كسي است كه بدعوت توحيد بر خاسته و شرك و اثر آنرا كوبيده و در حدود هزار سال در اين راه رنج برده … پس براي اوست نصيبي از هر خير تا روز قيامت و در تمام قرآن سلامي باين وسعت جز دربارۀ نوح يافته نيست.راغب گويد: اين سلامها روشن ميكنند كه خدا خواسته بپيامبران ثنا و دعا شود. «لٰا يَسْمَعُونَ فِيهٰا لَغْواً وَ لٰا تَأْثِيماً.إِلّٰا قِيلًا سَلٰاماً سَلٰاماً» واقعة: 25 و 26. بهتر است بگوئيم مراد از سلام قولي و فعلي هر دو است يعني بهم ديگر سلام گويند و از هم ديگر در سلام باشند. و شايد قولي مراد باشد يعني «نطلب لكم سلاما». «سَلٰامٌ هِيَ حَتّٰي مَطْلَعِ الْفَجْرِ» قدر: 5. «هِيَ» راجع به ليلۀ قدر است يعني آنشب تا طلوع فجر سلام و سلامت است. درست فهميده نميشود كه چگونه سلام است آيا براي همه يا براي افراد بخصوصي؟! از كلام امام سجاد عليه السّلام بدست ميايد كه براي عدّه بخصوصي است در دعاي 44 صحيفه چنين آمده «سمّاها ليلة القدر … سلام دائم البركة الي طلوع الفجر علي من يشاء من عباده بما احكم من قضائه» در اينصورت براي كساني سلامت است كه تقديرشان در آنشب بنحو احسن معين ميگردد. مثل قرآن كه براي مؤمنان شفاست و كافران را جز خسارت نيافزايد «وَ لٰا يَزِيدُ الظّٰالِمِينَ إِلّٰا خَسٰاراً» … «وَ أَمّٰا إِنْ كٰانَ مِنْ أَصْحٰابِ الْيَمِينِ. فَسَلٰامٌ لَكَ مِنْ أَصْحٰابِ الْيَمِينِ»
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 299
واقعة: 90 و 91. ممكن است مراد از اين سلام همان باشد كه دربارۀ اهل بهشت آمده «لٰا يَسْمَعُونَ فِيهٰا لَغْواً إِلّٰا سَلٰاماً … » مريم: 62. ولي «سَلٰاماً سَلٰاماً» در سورۀ واقعة راجع بمقربين است معني آيه چنين ميشود: اما اگر شخص متوفي از اصحاب يمين باشد سلام آنها مخصوص تو است و شايد «لَكَ» خطاب بحضرت رسول صلي اللّه عليه و آله بوده باشد. «هُوَ اللّٰهُ الَّذِي لٰا إِلٰهَ إِلّٰا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلٰامُ … » حشر: 23. سلام از اسماء حسني است راغب گويد: گفته‌اند علّت توصيف خداوند بسلام آنست كه عيوب و آفات بحضرتش راه ندارد چنانكه بخلائق ميرسد. در اينصورت سلام بمعني سالم است طبرسي گويد: سلام يعني آنكه بندگان از ظلمش سالم‌اند و گفته‌اند: آن بمعني سالم از هر نقص و عيب و آفت است. صدوق در توحيد آنرا سلامت دهنده. و سالم از هر عيب گفته است. ابن اثير نيز مثل راغب گفته و بيضاوي آنرا اختيار كرده است. در اقرب نيز چنين است.در جوامع الجامع و كشّاف نيز سلامت دهنده يا سالم از هر عيب ذكر شده. الميزان آنرا تقريبا بي آزار معني كرده گويد: سلام كسي است كه با تو بسلامت و عافيت ملاقات كند بدون شرّ و ضرر.خلاصه آنكه: معني سلام يا سلامت دهنده و يا سالم از هر عيب است.و در صورت اول از صفات فعل و در صورت دوم از صفات جلال است و آن در اصل مصدر است و از باب مبالغه وصف حق تعالي آمده. اقرب الموارد عقيده دارد كه در اسماء اللّه جز سلام مصدر نيامده است.سلم (بر وزن علم) اخفش آنرا صلح گفته هكذا سلم (بر وزن فلس و فرس) ابو عبيده گويد: سلم و اسلام هر دو يكي است و سلم در جاي ديگر بمعني مسالمت و صلح است (مجمع) «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً … » بقره: 208. آنرا در آيه بفتح
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 300
(س) و كسر آن خوانده‌اند ولي در قرآنها بكسر است. آيۀ ما قبل و ذيل آيه شاهد است كه آن بمعني تسليم شدن بفرمان حق و در اخبار شيعه بمعني ورود بولايت اهل بيت عليهم السلام تفسير شده است.سلم (بفتح س، ل) بمعني اطاعت و انقياد است «وَ أَلْقَوْا إِلَي اللّٰهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ … » نحل: 87. يعني آنروز بخدا تسليم و منقاد ميشوند. آن چهار بار در قرآن آمده: نساء آيۀ 90 و 91. نحل آيۀ 28 و 87.سلم (بر وزن عقل) مسالمت و صلح و سازش «وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهٰا وَ تَوَكَّلْ عَلَي اللّٰهِ … » انفال: 61. اگر كفار مايل بسازش و صلح شدند تو هم مايل باش و توكّل بخدا كن سخن ما را دربارۀ اين آيه در «قتل» مطالعه كنيد.سلّم (بضم س و تشديد لام) نردبان. خواه از چوب باشد و يا از سنگ و غيره علت اين تسميه آنست كه تو را بآنچه ميخواهي تسليم ميكند و ميرساند (اقرب) «وَ إِنْ كٰانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْرٰاضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَبْتَغِيَ نَفَقاً فِي الْأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِي السَّمٰاءِ فَتَأْتِيَهُمْ بِآيَةٍ … » انعام: 35. اعراض مشركان بر آنحضرت گران ميامد خدا در رفع آن فرمايد: اگر اعراض آنها بر تو گران باشد اگر بتواني منفذي در زمين بيابي يا نردبان و وسيلۀ بالا رفتن بآسمان پيدا كني و آيه‌اي براي آنها بياوري كه وادار بايمانشان كند نتواني آورد چون خدا خواسته ايمان و كفر با اختيار باشد نه با اجبار.سلّم دو بار در قرآن آمده: انعام: 35، طور: 38.تسليم: يكدفعه بمعني سلام كردن است مثل «فَإِذٰا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَليٰ أَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ مُبٰارَكَةً طَيِّبَةً … » نور: 61. يعني باهل خانه سلام كنيد كه مسلمانان بحكم يك جسداند. «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً» احزاب: 56.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 301
و نيز بمعني سالم كردن و نگاه داشتن است مثل «وَ لَوْ أَرٰاكَهُمْ كَثِيراً لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنٰازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ سَلَّمَ … » انفال: 43. اگر خدا دشمنان را بتو بسيارشان نشان داده بود دل بترس ميداديد و در كار جنگ منازعه ميكردند ولي خدا از ترس و منازعه نگاه داشت و سلامت كرد.و ايضا بمعني دادن چيزي آمده نحو «فَلٰا جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ إِذٰا سَلَّمْتُمْ مٰا آتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ … » بقره: 233.و نيز در معناي انقياد و طاعت بكار رفته است نظير «ثُمَّ لٰا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّٰا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً» نساء: 65. يعني از حكم تو در دل خويش تنگي احساس نكنند و تسليم و منقاد محض شوند.

اسلام:؛ ج 3، ص: 301

اشاره

اسلام: انقياد و تسليم شدن در اقرب گويد: «اسلم الرجل: انقاد» «وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ … » آل عمران: 83. آنكه در آسمانها و زمين است باو منقاد و مطيع‌اند. «فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ» صافات: 103. چون هر دو بدستور خدا تسليم و منقاد شدند و او را بپيشاني در تل خوابانيد. «إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعٰالَمِينَ» بقره: 131.گاهي از اسلام تسليم ظاهري مراد است نه تسليم و انقياديكه از علم و يقين ناشي ميشود بلكه يكي از طرفين خود را زبون و فاقد قدرت ديده بظاهر منقاد ميشود و آن از نظر قرآن ارزشي ندارد نظير «قٰالَتِ الْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا يَدْخُلِ الْإِيمٰانُ فِي قُلُوبِكُمْ … » حجرات: 14. اعراب باديه‌نشين ميگفتند: ايمان آورديم آنچه ميگوئيم در دل داريم و دلمان بآن مطمئن و آرام است. در جواب آمده: بگو ايمان نياورده‌ايد بلكه بگوئيد تسليم شده‌ايم يعني اسلام را قوي ديده و با آن در حال جنگ نيستيم و تسليم هستيم.همچنين است «بَلْ هُمُ الْيَوْمَ مُسْتَسْلِمُونَ» صافات: 26. و شايد استفهام براي زيادت تسليم بوده باشد. «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّٰهِ الْإِسْلٰامُ وَ مَا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 302
اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ إِلّٰا مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ … » آل عمران: 19. «اسلام» در آيات ديگر نيز آمده است نظير «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلٰامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ … » آل عمران: 85. «وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلٰامَ دِيناً … » مائده: 3.اسلام هر چند مخصوص شريعت حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله شده ولي تمام اديان اسلام‌اند و پيامبران از مردم جز تسليم شدن بخدا و انقياد، چيزي نخواسته‌اند.آيۀ اول اين حقيقت را روشن ميكند: دين در نزد خدا فقط اسلام و انقياد بخداست. و اختلاف اهل كتاب از روي جهل و ناداني نيست بلكه دانسته و از روي حسد اختلاف كرده‌اند و گرنه ميدانند كه دين خضوع بارادۀ حق و انقياد بآن است و ميدانند كه اين دين حق است و جز تسليم شدن بخدا نيست آنها دانسته بآيات حق كافر ميشوند. در سورۀ آل عمران از آيۀ 81 ميثاق پيامبران در تصديق يكديگر و انقياد اهل آسمانها و زمين، بيان شده و سپس فرموده: بگو بخدا و بآنچه بر ما و بر ابراهيم، اسمعيل، اسحق، يعقوب، اسباط، موسي، عيسي، و ساير پيامبران نازل شده ايمان آورديم و تسليم شديم و همه را پيامبر خدا ميدانيم و آنگاه فرموده: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلٰامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ … ».

[فرق اسلام و ايمان]؛ ج 3، ص: 302

[فرق اسلام و ايمان]نظر باصل لغت: اسلام ناشي از ايمان و نتيجۀ آن است كه ايمان از امن و آرامش قلب است، مؤمن كسي است كه عقايد حقه را تصديق كند و قلبش دربارۀ آنها آرام و مطمئن و بي تشويش باشد. «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتٰابُوا … » حجرات: 15. ريب چنانكه گفته‌ايم قلق و اضطراب و تشويش قلب است. چنين كسي قهرا بآنچه ميداند تسليم و منقاد ميشود. و انقياد
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 303
در بيشتر موارد توأم با عمل و يا عين عمل است. در آيۀ «وَ مٰا زٰادَهُمْ إِلّٰا إِيمٰاناً وَ تَسْلِيماً» احزاب: 22. بهر دو از ايمان و اسلام توجّه شده يعني: آن پيش آمد هم تصديق و اطمينان قلبي و هم انقيادشانرا در مقابل فرمان حق افزود.اگر گوئي: اكنون كه اسلام ناشي از ايمان است پس چرا در آيه «إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِمٰاتِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ … أَعَدَّ اللّٰهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً» احزاب: 35. و آيه «عَسيٰ رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْوٰاجاً خَيْراً مِنْكُنَّ مُسْلِمٰاتٍ، مُؤْمِنٰاتٍ، قٰانِتٰاتٍ، تٰائِبٰاتٍ، عٰابِدٰاتٍ، سٰائِحٰاتٍ، ثَيِّبٰاتٍ وَ أَبْكٰاراً» تحريم: 5. مسلمات از مؤمنات پيش افتاده است و لازم بود كه مؤمنات پيش آيد كه ايمان نسبت باسلام در حكم مقدمه است؟گوئيم: بنظر ميايد كه اين از اهميت اسلام باشد چون ايمان بدون اسلام و انقياد فائده‌اي ندارد مگر در بعضي موارد كه بانقياد و عمل اصلا مجالي نباشد.بنظر من در تمام آياتيكه «آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ» آمده، «آمَنُوا» مبيّن ايمان و تصديق قلبي و «عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ» مبيّن اسلام و انقياد است كه انقياد را اگر عين عمل هم ندانيم از عمل قابل انفكاك نيست. و آنها همه در جاي «آمنوا و اسلموا» هستند و اين هر دو مقام عبوديّت و بندگي را مجسّم ميكنند.اين فرق كه دربارۀ ايمان و اسلام گفته شد. راجع باصل لغت و بعضي از موارد قرآن بود ولي در بسياري از آيات ايمان بمعني اسلام و اسلام بمعني هر دو بكار رفته است. مثل «فَقٰالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنٰا وَ قَوْمُهُمٰا لَنٰا عٰابِدُونَ» مؤمنون: 47. مراد از ايمان در آيه ظاهرا تسليم است يعني آيا بدو نفر كه مثل ما بشراند تسليم و مطيع شويم حال آنكه قومشان نوكران مااند، و غرض آن نيست كه حاضر نيستيم دربارۀ معجزات آندو فكر كنيم تا ايمان بياوريم. همچنين است در
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 304
آيات «وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمٰا آمَنَ النّٰاسُ … » بقره: 13. «وَ قُلْ آمَنْتُ بِمٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنْ كِتٰابٍ … » شوري: 15. «أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتٰابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ … » بقره: 85. و بيشتر آيات ديگر.و آياتيكه در آنها مسلمون، مسلمات، مسلم، اسلم، و اسلموا آمده ايمان در همه منظور است و همه با ايمان يكي‌اند جز در آياتيكه ايمان و اسلام هر دو ذكر شده است نحو «آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ اشْهَدْ بِأَنّٰا مُسْلِمُونَ» آل عمران: 52. «وَ مٰا زٰادَهُمْ إِلّٰا إِيمٰاناً وَ تَسْلِيماً» احزاب: 22. «إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِمٰاتِ وَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ … » احزاب: 35.

[مراتب تسليم]؛ ج 3، ص: 304

تسليم را بسه مرحله تقسيم كرده‌اند: تسليم تن، تسليم عقل، تسليم قلب.تسليم تن همان است كه آنرا تسليم ظاهري گفتيم. شخص خود را زبون و لا علاج ديده در مقابل حريف مغلوب و تسليم ميشود و در اطاعت او در ميايد ولي فكر و عقلش تسليم نشده بلكه پيوسته در انتظار فرصت است تا بار ديگر بستيز بر خيزد. و اين همان است كه در آيۀ «قٰالَتِ الْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا … » حجرات: 14. گفته شد.تسليم عقل و فكر آنست كه شخص در مقابل دليل و منطق تسليم شود. در اين تسليم نميشود شخص را با كتك زدن و شكنجه دادن تسليم كرد ولي هر گاه دليل كافي وجود داشت عقل تسليم ميگردد.بيشتر كفاريكه اهل عذاب‌اند و قرآن ميگويد: دانسته از خدا و دستور او اعراض ميكنند از اين قبيل‌اند، ميدانند و يقين دارند ولي از روي حسد يا حرص و يا خود پسندي و خود بيني تن بحق در نميدهند عقلشان تسليم است ولي قلبشان تسليم نيست چنانكه فرموده «وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَيْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا … » نمل: 14. يعني آيات ما را انكار كردند و تسليم نشدند ولي ضمير شان
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 305
و عقلشان يقين كرد علت انكارشان ستم و برتري جوئي بود.موسي در مقابل انكار فرعون ميگويد «لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا أَنْزَلَ هٰؤُلٰاءِ إِلّٰا رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ بَصٰائِرَ وَ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يٰا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً» اسراء 102 ميداني كه اين آيات را پروردگار آسمانها و زمين نازل كرده، اي فرعون: من تو را هلاك شده ميدانم.آري فرعون ميدانست كه موسي حق است عقلش تسليم شده بود از روي خود پسندي و جاه طلبي تسليم قلبي نداشت، ميدانست ولي خاضع نبود مثل معاويه عليه لعائن اللّه كه امير المؤمنين صلوات اللّه و سلامه عليه را بيشتر از ديگران مي‌شناخت. ولي خاضع نبود. هم خود را بدبخت كرد و هم ديگران را.دربارۀ اختلاف اهل كتاب و قبول نكردن اسلام، مكرر در آيات ميخوانيم كه ميدانستند قرآن حق و اسلام همان دين موعود است ولي در اثر حسد حاضر بتسليم نشدند «وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ إِلّٰا مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ … » آل عمران: 19. و در جاي ديگر فرموده: آنها پيامبر اسلام را همانطور ميشناسند كه پسران خود را و عدّه‌اي از آنها حق را ميدانند و نهان ميدارند «الَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ يَعْرِفُونَهُ كَمٰا يَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» بقره: 146. رجوع شود به «خلف» و بقيۀ مطلب در «كفر» خواهد آمد.تسليم سوّم، تسليم قلب است و آن همان انقياد و مطيع بودن است كه توأم با ايمان و عمل است.ناگفته نماند علت تسليم نشدن قلب پس از تسليم عقل، سه چيز است: حرص، تكبر، حسد. لذا در روايات اسلامي نقل شده: گناهان اولي سه گناهند از آنها بپرهيزيد حرص همان است كه آدم را بخوردن شجرۀ منهي وا داشت. شيطان از روي تكبر بر آدم سجده نكرد. پسر آدم از روي حسد برادر خويش را بكشت.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 306
اگر دربارۀ گناهان مردم كه دانسته و از روي علم گناه ميكنند دقّت كنيم خواهيم ديد علت ارتكاب گناه يكي از سه چيز فوق است.

سليمان:؛ ج 3، ص: 306

اشاره

سليمان: از انبياء معروف بني اسرائيل، نام مباركش هفده بار در قرآن ذكر شده و پسر داود نبي است حالات و قصه‌هايش در كلام اللّه مجيد بسيار و بتصريح آيۀ ذيل پيامبر صاحب وحي است «وَ أَوْحَيْنٰا إِليٰ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطِ وَ عِيسيٰ وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هٰارُونَ وَ سُلَيْمٰانَ وَ آتَيْنٰا دٰاوُدَ زَبُوراً» نساء: 163.ما ابتدا ثناء خداوند را نسبت باو و ايضا قصص او را در قرآن بررسي كرده سپس بافسانه‌هائيكه دربارۀ آنحضرت آمده اشاره خواهيم كرد.1- او پيامبري است صاحب وحي و در رديف سائر پيامبران چنانكه از آيۀ سابق روشن شد، گرچه شريعت مستقل نداشته و مروّج احكام تورات بود. وي هدايت يافتۀ خدا بود «وَ نُوحاً هَدَيْنٰا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ … » انعام: 84. خداوند بوي علم و حكمت آموخته بود «فَفَهَّمْنٰاهٰا سُلَيْمٰانَ وَ كُلًّا آتَيْنٰا حُكْماً وَ عِلْماً … » انبياء: 79. او زبان پرندگان را ميدانست و از قضيۀ وادي نمل كه از سخن گفتن مورچه خبر داد بدست ميايد كه زبان حشرات را نيز ميدانسته «وَ وَرِثَ سُلَيْمٰانُ دٰاوُدَ وَ قٰالَ يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ عُلِّمْنٰا مَنْطِقَ الطَّيْرِ … » نمل: 16. دربارۀ اوست «وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنٰا لَزُلْفيٰ وَ حُسْنَ مَآبٍ» ص: 40. وي بخداوند بندۀ نيكوئي بود و پيوسته با ذكر و استغفار و دعا بخدا رجوع ميكرد «وَ وَهَبْنٰا لِدٰاوُدَ سُلَيْمٰانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ» ص: 30. خداوند او و پدرش را بر بسياري از بندگان مؤمن برتري داده بود. «وَ قٰالا الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي فَضَّلَنٰا عَليٰ كَثِيرٍ مِنْ عِبٰادِهِ الْمُؤْمِنِينَ» نمل: 15. در سورۀ انبياء پس از ذكر احوال عدّه‌اي از پيامبران از جمله سليمان ميفرمايد: «إِنَّهُمْ كٰانُوا يُسٰارِعُونَ فِي الْخَيْرٰاتِ وَ يَدْعُونَنٰا
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 307
رَغَباً وَ رَهَباً وَ كٰانُوا لَنٰا خٰاشِعِينَ» انبياء: 90.

[قصص سليمان]؛ ج 3، ص: 307

بايد دانست سليمان با آنكه پيامبر خدا بود سلطنت وسيعي داشت و خود بخدا عرض كرد: «خدايا بمن سلطنتي ده كه بكسي بعد از من ميّسر نباشد» ص: 35. آيات بعدي ميگويد كه باد و شياطين را باو مسخر كرديم … و قطع نظر از اينها او را نزد ما تقرّبي است و باز گشت خوب. وسعت ملك او بواسطۀ تسخير باد و شياطين و دانستن زبان پرندگان و … بوده است و اين منافي مقام پيامبر نيست كه از خدا چنان ملكي بخواهد كه بتواند هر چه بيشتر در هدايت و سعادت بندگان بكوشد. و شايد خدا خواسته بفهماند كه نبوّت با جهانداري منافات ندارد.

قصۀ وادي نمل؛ ج 3، ص: 307

«وَ حُشِرَ لِسُلَيْمٰانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ. حَتّٰي إِذٰا أَتَوْا عَليٰ وٰادِ النَّمْلِ قٰالَتْ نَمْلَةٌ يٰا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسٰاكِنَكُمْ لٰا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمٰانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لٰا يَشْعُرُونَ.فَتَبَسَّمَ ضٰاحِكاً مِنْ قَوْلِهٰا وَ قٰالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَليٰ وٰالِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صٰالِحاً تَرْضٰاهُ وَ أَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبٰادِكَ الصّٰالِحِينَ» نمل: 17- 19.آيات بعدي صريح است در اينكه رسيدن سليمان بوادي نمل در لشكر كشي بسباء بود كه هدهد وضع آنها را بوي گزارش كرد. دربارۀ وادي نمل گفته‌اند: محلي است در شام و بقولي در طائف و بعضي گفته در اواخر يمن است. ولي طائف درست نيست كه محل سليمان فلسطين بود و قوم سباء در يمن سكونت داشت علي هذا آن در شام يا در يمن است. آقاي صدر بلاغي از ياقوت و ابن بطوطه نقل ميكند كه آن: سرزمين عسقلان است. در اقرب الموارد گويد: عسقلان محلي است در شام.واقعه‌ايكه آنجا اتفاق افتاد سخن مورچه بود كه بمورچگان گفت:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 308
بلانه‌هاي خود داخل شويد تا سليمان و سپاهيانش بدون توجه شما را پايمال نسازند. اين سخن ميرساند كه مورچگان سخن گفتن دارند. و مخابرات دارند كه در اندك زماني فرمان حكمران بهمه ميرسد و شگفتتر از همه آنكه مورچگان مردم را با اسم و رسم مي‌شناسند كه گفت: تا سليمان و لشكريانش شما را پايمال نكنند.سليمان از سخن مورچه تبسّم و تعجّب كرد و گفت: خدايا نصيبم كن شكر اين نعمت را كه بمن و پدر و مادرم داده‌اي بجا آورم و كاريكه مورد رضاي تو است انجام دهم و مرا در زمرۀ بندگان نيكوكار خود در آور. نميدانيم سليمان سخن مورچه را چطور فهميد ولي آيه صريح است در اينكه متوجه فرمان او شد. جملۀ «وَ هُمْ لٰا يَشْعُرُونَ» دربارۀ لشكريان صحيح است ولي دربارۀ سليمان صحيح نيست زيرا كه سليمان مورچگان را دانسته پايمال نميكرد ممكن است آن از باب تغليب باشد و يا مورچه آنمقام را در سليمان نميدانسته است.معني آيات چنين است: براي سليمان لشكريانش از جن و انس و پرندگان جمع شدند و آنها از پراكندگي منع ميگرديدند. تا بر وادي نمل آمدند مورچه‌اي گفت: اي مورچگان بلانه‌هاي خود داخل شويد …

قصۀ هدهد و سباء؛ ج 3، ص: 308

اين قصه دنبالۀ جريان وادي نمل است كه در سورۀ نمل از آيۀ 20 تا 43 بيان شده است «سليمان جوياي مرغان شد و گفت: چرا شانه بسر را نمي‌بينم مگر او غائب است. وي را عذاب ميكنم عذابي سخت، يا سرش را مي‌برم مگر آنكه دليل روشني دربارۀ غيبت خود بياورد. كمي بعد هدهد بيامد و گفت: چيزي ديده‌ام كه نديده‌اي و از قوم سباء برايت خبر درست آورده‌ام. زني بديدم كه بر آنها سلطنت ميكند. و همه چيز دارد و از جمله او را تخت بزرگي هست. او و قومش را ديدم كه سواي خدا بآفتاب
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 309
سجده ميكردند، و شيطان اعمالشان را بر آنها آراسته و از راه حق منحرفشان كرده و هدايت نيافته‌اند.بهمين جهت بخدائيكه در آسمانها و زمين، نهان را آشكار ميكند و آنچه پنهان ميكنيد و آشكار مي‌نمائيد ميداند، سجده نميكنند. خدائيكه جز او معبودي نيست و پروردگار عرش عظيم است (اندازۀ فهم و شعور پرنده را به بينيد).سليمان فرمود: خواهيم ديد كه راست ميگوئي يا از دروغگوياني.اين نامۀ مرا ببر و نزد ايشان بيفكن سپس دور شو ببين چه ميگويند. زن چون نامۀ سليمان را خواند گفت: اي بزرگان نامۀ گراميي بنزد من افكنده شده، آن از سليمان است بدين مضمون: «بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ كه بر من تفوق مجوئيد و تسليمانه پيش من آئيد. و اضافه كرد: اي بزرگان مرا در كارم نظر دهيد كه من در كاري بي حضور شما تصميم نگرفته‌ام. در جواب گفتند: ما نيرومند و جنگاوران سر سخت‌ايم و كار بارادۀ توست ببين چه فرمان ميدهي. زن گفت: پادشاهان وقتي بشهري در آيند آنرا فاسد و تباه ميكنند و عزيزانش را ذليل گردانند و كارشان چنين است.من هديّه‌اي سوي سليمان و لشگريانش ميفرستم تا به بينم فرستادگان چه خبر مياورند. چون فرستادۀ ملكه نزد سليمان آمد. سليمان بتندي گفت: مرا با مال مدد ميدهيد آنچه خدا بمن داده بهتر از آنست كه بشما داده؟نه بلكه شما بهديۀ خويش خوشدل ميشويد. نزد ايشان باز گرد حتما سپاهياني بسوي آنها آريم كه طاقت مقابله با آنها را نداشته باشند و از شهر، ذليل و حقير بيرونشان ميكنيم. (فرستاده بطرف سباء براه افتاد).سليمان بحاضران گفت: كدامتان تخت ملكه را پيش از آنكه مطيعانه پيش من آيند، برايم مياوريد؟عفريتي از جنيان گفت: من پيش از اينكه از مجلس خويش بر خيزي تخت را سوي تو مياورم كه در مورد
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 310
آن توانا و امينم. مرديكه دانشي از كتاب نزد وي بود. گفت: من آنرا پيش از آنكه چشم بهم بزني نزد تو مياورم. بدنبال اين سخن سليمان ديد تخت ملكه در پيش او حاضر است.گفت: اين از احسان پروردگار من است. ميخواهد امتحانم كند آيا شكرگزارم يا كفران ميكنم … گفت تخت را بر ملكه پس از آمدن ناشناس كنيد و نگوئيد: اين تخت توست به بينيم آيا بشناختن آن راه مي‌برد يا از آنان ميشود كه راه نمي‌برند. چون ملكه بيامد گفتند: آيا تخت تو چنين است؟گفت: گوئي همين است. ما پيش از اين بقدرت سليمان واقف بوده و تسليم بوده‌ايم و همان تسليم بخدا او را از آنچه جز خداي مي‌پرستيد باز داشت كه وي از زمرۀ قوم كافر بود و از آنها تبعيت ميكرد.بدو گفته شد: بقصر سليمان داخل شو چون آنرا ديد پنداشت آب عميقي است. ساقهاي خويش را عريان كرد.سليمان گفت: اين قصري است صاف از شيشه. زن چون اين قدرت و عظمت و آن قصۀ هدهد و آمدن تخت را بديد دانست كه او پيامبر و مؤيد من عند اللّه است لذا گفت: پروردگارا من بر خويش ستم كردم و اينك با سليمان تسليم و مطيع پروردگار جهانيان ميشوم».در اين قصه بايد بچند مطلب توجه كرد: 1- مرغان نيز از جملۀ لشكريان سليمان بودند. سليمان زبان هدهد را ميدانست و بوي مأموريت ميداد و با آن گفتگو ميكرد و او بود كه خبر قوم سباء را بسليمان گزارش كرد و نامۀ او را پيش آنان انداخت.از اين جريان روشن ميشود كه پرندگان و يا قسمتي از آنها اگر در فهم درك بالاتر از انسان نباشند كمتر نيستند كه هدهد حكومت آنها و اينكه آفتاب پرستند و ملكۀ آنها را دانست بالاتر از همه گفت: «أَلّٰا يَسْجُدُوا لِلّٰهِ الَّذِي يُخْرِجُ الْخَبْ‌ءَ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ … » كه در «خب‌ء» گذشت.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 311
2- جريان آمدن تخت ملكۀ سباء از فاصلۀ دور پيش سليمان. در «روح» زير عنوان «باد در طاعت سليمان بود» توضيحي دربارۀ آن داده شد.آن علم نكره و مرموز كه آصف وزير سليمان دارا بود دانسته نيست. ولي ميتوان گفت كه خدا باو چنان ارادۀ قوي داده بود كه توانست با ارادۀ خود كار خدائي كند البته با اراده و اذن خدا و در همان جا قضيۀ حضرت جواد عليه السّلام را نقل كرديم كه نظير كار آصف بن برخيا بود. و شايد در آينده بشر بنيروي علم، پرده از اسرار آن بر دارد.در اصول كافي كتاب الحجة باب آنچه بائمه از اسم اعظم داده شده سه روايت نقل شده از جمله جابر از امام باقر عليه السّلام نقل ميكند: اسم اعظم خداوند بر هفتاد و سه حرف است. در نزد آصف فقط يكحرف بود آنرا بر زبان آورد، زمين ما بين او و تخت بلقيس فرو رفت تا تخت را با دستش گرفت سپس زمين در كمتر از يك چشم بهم زدن بحالت اول بر گشت. و ما امامان هفتاد دو حرف از آن نزد ماست و يك حرف ديگر (كه كسي بآن راه ندارد) در نزد خداست و آن مخصوص خداوند است در علم غيب كه پيش اوست و لا حول و لا قوة الا باللّه العلي العظيم.از بعضي آيات و روايات روشن ميشود كه در روز قيامت قسمتي يا همۀ افعال اهل بهشت با اراده خواهد بود نه با ابزار، شايد انشاء اللّه اين مطلب را در «قيامة» توضيح بدهيم.3- سليمان كاخ آئينه بند داشته است «قٰالَ إِنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَوٰارِيرَ» و اگر جملۀ «وَ أُوتِينَا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهٰا وَ كُنّٰا مُسْلِمِينَ» كلام ملكه باشد بنظر ميدهد كه او پيش از آن قضيه بقدرت و پيامبري سليمان دانا بوده و اسلام آورده بود ولي در عبادت آفتاب از از قوم خود كنار نميشد، لشكر كشي سليمان براي وي توفيق جبري شد و شايد مرادش از «ظَلَمْتُ نَفْسِي» همان باشد كه دانسته از قوم خويش تبعيّت
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 312
ميكرد.

قصۀ اسبان؛ ج 3، ص: 312

«وَ وَهَبْنٰا لِدٰاوُدَ سُلَيْمٰانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ. إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصّٰافِنٰاتُ الْجِيٰادُ. فَقٰالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتّٰي تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ. رُدُّوهٰا عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنٰاقِ» ص: 30- 33.صافنه اسبي است كه بر سه پاي ايستد و گوشۀ پاي چهارم را بزمين گذارد جمع آن صافنات است. جياد جمع جيّد يا جواد است يعني اسب اصيل و تند رو. در مجمع «أَحْبَبْتُ» را اختيار كردن گفته است علي هذا «حُبَّ الْخَيْرِ» مفعول آنست يعني دوست داشتن اسبان را اختيار كردم. بقولي «عن» بمعني «علي» است يعني محبّت اسبان را بر ذكر پروردگارم بر گزيدم.ولي بنظر من «عن» براي تعليل است. ابن هشام در معني براي «عن» ده معني ذكر كرده از جمله تعليل است و گويد: آن در آيۀ «وَ مٰا كٰانَ اسْتِغْفٰارُ إِبْرٰاهِيمَ لِأَبِيهِ إِلّٰا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهٰا إِيّٰاهُ» و نيز در آيۀ «وَ مٰا نَحْنُ بِتٰارِكِي آلِهَتِنٰا عَنْ قَوْلِكَ» براي تعليل است.قاموس و اقرب تعليل را يكي از معاني «عن» شمرده و آيۀ «إِلّٰا عَنْ مَوْعِدَةٍ» را شاهد آورده‌اند در اين صورت هيچ مانعي ندارد كه «عن» در آيۀ «عَنْ ذِكْرِ رَبِّي» براي تعليل باشد يعني: من محبت اسبان را براي ذكر پروردگارم كه آنها را براي جهاد در راه او آماده كرده‌ام بر گزيده‌ام و شايد سان ديدن از اسبان براي آمادگي بجنگ بود كه آنرا ياد خدا خواند «تَوٰارَتْ بِالْحِجٰابِ» بقرينۀ «العشيّ» غروب شمس است كه عشيّ طرف آخر عصر ميباشد يعني آفتاب بپرده نهان شد. ضمير «رُدُّوهٰا» راجع به «صافنات» است يعني آنها را نزد من بر گردانيد. علي هذا معني آيات چنين است: بداود سليمانرا بخشيديم او بندۀ خوب و رجوع كننده بحق است.آنگاه كه در آخر روز اسبان اصيل و تيز رو باو نشان داده شدند. گفت:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 313
من اسبان را دوست ميدارم و آن براي ياد پروردگار است. (پيوسته بآنها تماشا ميكرد) تا آفتاب غروب كرد. گفت اسبان را پيش من بر گردانيد و چون بر گرداندند شروع كرد بساق و گردنهاي آنها دست ميكشيد.اينكه گفته شد كاملا طبيعي و قابل قبول است بقولي مراد از «عن» «علي» و ذكر بمعني نماز است يعني: من دوست داشتن اسبان را بر نماز ترجيح دادم. و بقولي مراد از «رُدُّوهٰا» بر گرداندن آفتاب است يعني بملائكه دستور داد كه آفتاب را بر گردانند تا نماز قضا شده را در وقت آن بخواند بروايتي در «فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنٰاقِ» سليمان و اصحابش بساقها و گردنهاي خود دست كشيدند و آن وضوي آنها بود تا نماز بخوانند و بقولي شروع كرد گردنها و ساقهاي اسبان را با شمشير ميزد كه مانع نماز او شده بودند معلوم نيست آن زبان بسته‌ها چه تقصيري داشته‌اند؟!! بعضي از بزرگان فرموده تماشاي اسبان و نماز هر دو عبادت بود و عبادتي او را از عبادت ديگر باز داشت ولي او نماز را ترجيج ميداد. احتمالات غير از اينها نيز گفته‌اند ولي تنها آنچه گفته شد قابل قبول است.

قصۀ جسد؛ ج 3، ص: 313

«وَ لَقَدْ فَتَنّٰا سُلَيْمٰانَ وَ أَلْقَيْنٰا عَليٰ كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنٰابَ. قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ هَبْ لِي مُلْكاً لٰا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهّٰابُ» ص: 34 و 35. در همين سوره آيۀ 24 دربارۀ امتحان داود است « … وَ ظَنَّ دٰاوُدُ أَنَّمٰا فَتَنّٰاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رٰاكِعاً وَ أَنٰابَ».معني آيۀ فوق چنين است: سليمانرا امتحان كرديم و پيكر بيجاني بتخت وي افكنديم سپس توبه آورد و گفت پروردگارا مرا بيامرز و مرا سلطنتي ده كه بهيچ كس از پس من ميسّر نباشد كه تو بسيار بخشنده‌اي.ظاهر آيه نشان ميدهد كه جسدي بتخت سليمان انداخته شده و سليمان
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 314
از آن احساس امتحان كرده و بخدا انابه نموده است.در الميزان فرموده: بقولي مراد از جسد خود سليمان بود خدا او را با مرضي امتحان كرد و تقدير كلام آنست: او را بر تخت خودش كه از شدّت مرض مانند جسد بي روح بود افكنديم. ولي حذف ضمير از «القيناه» و ايراد كلام بصورتيكه در آيه است مخلّ معني مقصود ميباشد و كلام افصح الهي بدان حمل نميشود.مفسّران ديگر را دربارۀ مراد از آيه بپيروي از روايات مختلف، اقوال مختلفي است آنچه ميشود اجمالا از ميان آنها انتخاب كرد اين است كه: آن جسد طفلي بود كه خدا او را كشت و بر تخت سليمان افكند و «ثُمَّ أَنٰابَ وَ قٰالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي» اشعار يا دلالت ميكند كه سليمان عليه السّلام را دربارۀ آن طفل اميد و آرزوئي بود. خدا او را گرفت و جسدش را بتخت سليمان افكند و فهماند كه كار خود را بر خدا تفويض كند.بروايت ابو هريره: سليمان روزي در مجلس خود گفت: امشب با هفتاد نفر زن خود همبستر خواهم شد از هر يك پسريكه در راه خدا شمشير زند متولّد ميشود ولي انشاء اللّه نگفت در نتيجه فقط يكي از زنانش حامله شد آنهم فرزندي آورد كه فقط نصف بدن داشت و آن همان است كه بر روي تخت سليمان افكنده شد (مجمع) اين روايت فقط از ابو هريره برازنده است، احتمال دارد كه از كعب الاحبار رفيق دروغ پردازش گرفته، معركه گيري ابو هريره روشن است.بروايتي: براي سليمان فرزندي متولد شد، جنّ و شياطين گفتند: اگر اين فرزند باقي ماند در دست او مانند پدرش گرفتار خواهيم بود. سليمان از آنها ترسيد فرزند خود را ميان ابر دستور شير دادن داد. اتفاقا روزي جسد فرزند روي تختش افكنده شد يعني حذر از قدر فائده ندارد، چون از جنّ ترسيد خدا عتابش كرد. در مجمع گويد: اين قول شعبي است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 315
اين سخن را در برهان نيز از مجمع نقل كرده و ظاهرا روايت را نيافته است و گرنه بنقل مجمع اكتفا نميكرد در صافي نيز گفته: از امام صادق عليه السّلام چنين نقل شده. بنظر ميايد كه اين نسبت بامام صادق عليه السّلام صحّت نداشته باشد چون بجعل بيشتر شباهت دارد تا بروايت.و در روايات اهل سنّت هست كه حكومت سليمان بسته بانگشترش بود يكي از شياطين آنرا ربود و بر حكومت سليمان مسلّط شد سپس خداوند انگشترش را بوي باز گردانيد.حكومتش را باز يافت و مراد از جسد افكنده شده بتخت، همان جنّ است.در الميزان فرموده: عدّه‌اي از اين روايات بابن عباس ميرسد و او در بعضي صريحا گفته كه از كعب الاحبار اخذ كرده است. سپس فرموده اين‌ها را اعتنا نيست و دست حديث سازان در آن كار كرده.در مجمع پس از نقل صورتهائي از افسانۀ انگشتر، فرموده: بر اين چيزها اعتمادي نيست.

تسخير شياطين؛ ج 3، ص: 315

قرآن مجيد صريح است در اينكه شياطين بحضرت سليمان مسخر بودند و براي او كار ميكردند و عده‌اي در حبس او بودند اين مطلب مجملا در «جنّ» گذشت. آيات آنرا در اينجا نقل ميكنيم: 1- «وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنٰا نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابِ السَّعِيرِ. يَعْمَلُونَ لَهُ مٰا يَشٰاءُ مِنْ مَحٰارِيبَ وَ تَمٰاثِيلَ وَ جِفٰانٍ كَالْجَوٰابِ وَ قُدُورٍ رٰاسِيٰاتٍ … » سباء: 12- 13. معلوم ميشود كه جنّ در صورت عدم اطاعت مورد عذاب واقع ميشدند «نُذِقْهُ مِنْ عَذٰابِ السَّعِيرِ» و شايد «مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفٰادِ» كه خواهد آمد همانها باشند. و نيز آيه صريح است در اينكه براي سليمان كاخها، مجسمه‌ها، كاسه‌هائي ببزرگي حوض و ديگهاي ثابت مي‌ساختند. از امام صادق عليه السّلام نقل شده كه: بخدا قسم مجسمۀ زنان و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 316
مردان نبود بلكه مجسمه درخت و نظير آن بود.2- «وَ الشَّيٰاطِينَ كُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ.وَ آخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفٰادِ» ص: 37- 38. براي سليمان غوّاصي هم كرده و از درياي چيزهائي مياوردند و ديگران هم بزنجيرها بسته بودند گفتيم: شايد نافرمانان چنان بوده‌اند.و از آيۀ «وَ حُشِرَ لِسُلَيْمٰانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ» نمل: 17. روشن ميشود كه جنّ جزء لشكريان سليمان هم بوده‌اند و جريان عفريت در لشكر كشي سباء گذشت.در «جنّ» در قسمت 7 و 12 مجسّم شدن شياطين توضيح داده شد بنظر ميايد كه آنها در ملك سليمان مجسّم شده و بصورت كارگر كار ميكرده‌اند آيۀ زير نيز در مضمون آيات سابق است «وَ مِنَ الشَّيٰاطِينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَ يَعْمَلُونَ عَمَلًا دُونَ ذٰلِكَ وَ كُنّٰا لَهُمْ حٰافِظِينَ» انبياء: 82.

تسخير باد؛ ج 3، ص: 316

كيفيّت تسخير باد را نسبت بسليمان و نيز آيات آنرا در «روح» آورده‌ايم.حاجتي بتكرار آن نيست و نيز قضاوت وي دربارۀ گوسفندان در «داود» گذشت.

مرگ سليمان؛ ج 3، ص: 316

«فَلَمّٰا قَضَيْنٰا عَلَيْهِ الْمَوْتَ مٰا دَلَّهُمْ عَليٰ مَوْتِهِ إِلّٰا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمّٰا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كٰانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ مٰا لَبِثُوا فِي الْعَذٰابِ الْمُهِينِ» سباء: 14. مراد از دابة الارض موريانه و منسأة بمعني عصاست. يعني: چون حكم مرگ وي را كرديم، مردم را بمرگ وي آگاه نكرد مگر موريانه كه عصاي او را ميخورد. چون سليمان بزمين افتاد. جنّيان دانستند كه اگر داناي غيب بودند در عذاب خوار كننده نمي‌ماندند. از اين آيه روشن ميشود كه سليمان در حال سر پا ايستاده فوت كرده و مدتي در همان حال مانده و كسي جرئت نكرده كه نزد او برود بالاخره موريانه (حشرۀ چوبخوار) عصاي وي را خورده در اثر شكستن
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 317
عصا سليمان بزمين افتاده و مردم پي برده‌اند كه او از چندي پيش مرده است.در تفسير برهان از امام باقر عليه السّلام نقل شده: سليمان بجنّ دستور داد براي او قبّه‌اي از شيشه ساختند. او در قبّه بعصا تكيه كرد بكار جنّ تماشا ميكرد و جنّيان نيز باو مينگريستند.ناگاه ديد كسي با او در قبّه است! گفت: تو كيستي؟! گفت: آنكسم كه رشوه قبول نكنم و از پادشاهان نترسم، من ملك موتم: آنگاه جان سليمان را ايستاده گرفت مردم باو نگاه ميكردند. يكسال تمام بفرمان او كار ميكردند تا خداوند موريانه را مأمور خوردن عصاي او كرد «فَلَمّٰا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ … » اين حديث در الميزان از علل الشرايع نقل شده برهان نيز از صدوق نقل كرده است. يكسال ايستاده ماندن پس از مرگ در تفسير ابن كثير و كشّاف و غيره نيز نقل شده و بقولي موريانه را در چوبي قرار دادند و يك روز آنرا خورد آنرا با عصاي سليمان مقياس كرده دانستند كه يكسال تمام از مرگ سليمان ميگذرد.چون در تمام اين مدّت جنيان مشغول كار بودند بگمان آنكه سليمان زنده است و بآنها نگاه ميكند، روشن گرديد ادعاي جنّ دربارۀ استراق سمع و دانستن غيب بي جاست و گرنه در طول آنمدّت از مرگ سليمان بي خبر نمي‌ماندند ظاهرا اشخاصي كه با جنّ سر و كار داشتند و خود جنّ با راههائي بمردم وا نمود ميكردند كه غيب را ميدانند.اين مطلب كه سليمان يكسال همانطور بماند و كسي وارد آنجا نشود و بدنش متغير نشود بعيد بنظر ميرسد و اللّه العالم ولي قرآن صريح است كه عصاي او را موريانه خورد و شايد خانوادۀ او از مردنش با خبر شده ولي براي اينكه امر حكومت پاشيده نشود او را همچنان نگاه داشته بودند تا پوسيدن عصا مطلب را فاش ساخت و شايد مطالب ديگري در بين بوده
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 318
كه بر ما پوشيده است تعيين يكسال فقط در روايات فريقين است و قرآن مدت مكث را معين نكرده است.مخفي نماند در نظر بود مقداري از افسانه‌ها كه دربارۀ اين پيامبر عظيم- الشأن گفته‌اند نقل شود ولي مقام را نقل آنها مقتضي نشد و نبايد آنها را باور كرد در عين حال ببعضي اشاره گرديد. ارباب تحقيق خود ميتوانند در كتب مفصل آنها را ديده و ردّ كنند وَ السَّلٰامُ عَليٰ مَنِ اتَّبَعَ الْهُديٰ.

سلوي:؛ ج 3، ص: 318

سلوي: بلدرچين. در اقرب گويد: پرنده‌ايست سفيد مثل پرندۀ سماني مفرد آن سلواة است. در المنجد سفيد بودن را ننوشته و آنرا با مرغ سماني يكي دانسته است. در برهان قاطع ذيل لغت «كرك» گويد: مرغي است از تيهو كوچكتر كه بعربي سلوي و بتركي بلدرچين گويند. بعضي ديگر از لغت نويسان فارسي نيز آنرا ذيل لغت بلدرچين و كرك، آورده‌اند. علي هذا احتمال نزديك بيقين آنست كه سلوي همان بلدرچين باشد. «وَ ظَلَّلْنٰا عَلَيْكُمُ الْغَمٰامَ وَ أَنْزَلْنٰا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْويٰ … » بقره: 57.اين كلمه در آيۀ 160 اعراف و 80 طه نيز آمده است. «منّ» مادۀ آبكي است كه روي بعضي درختها مي‌نشيند يعني: ابر را براي شما سايبان قرار داديم و بر شما منّ و مرغ بلدرچين فرستاديم. سلوي را عسل نيز معني كرده‌اند چنانكه در مجمع و صحاح و اقرب و غيره هم پرنده و هم عسل گفته‌اند. اصل آن از سلو بمعني آرامش خاطر است. تسليت نيز از همان ميباشد ذيل هر سه آيه چنين است «كُلُوا مِنْ طَيِّبٰاتِ مٰا رَزَقْنٰاكُمْ … » و اين مؤيد آنست كه مراد از منّ و سلوي طعام است نه مطلق احسان و تسلّي خاطر كه گفته‌اند.در تورات فعلي سفر خروج باب 16 بند 13 و در سفر اعداد باب 11 بند 31 و 32 آمدن مرغ سلوي بصحراي سينا ذكر شده كه دو ذراع بالاي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 319
زمين بودند و آسوده گرفته ميشدند.در قاموس كتاب مقدس ذيل لغت سلوي دربارۀ آن گفته: كه سلوي از آفريقا حركت كرده و از خليج عقبه و سوئز گذشته وارد شبه جزيرۀ سينا ميشود. و از كثرت خستگي كه در بين راه ديده بآساني با دست گرفته ميشود و در وقت پرواز غالبا نزديك زمين باشد چنانكه در تورات است كه قريب بدو ذراع از روي زمين بالا بودند.ميگويد: در جزيرۀ كابري در يك فصل شانزده هزار از آنها صيد شد و در محلي ديگر در يكروز صد هزار صيد گرديد. بعضي از سياحان گويند كه آنها جماعت سلوي را ديده‌اند كه مثل ابر روي هوا را گرفته بود.و نيز در تورات راجع به «منّ» سخن رفته كه ميشود آنرا در سفر خروج باب 16 بند 4 و 15 و 32 و 33 مشاهده كرد ولي تورات آنرا نان آسماني گفته است.ناگفته نماند: در سفر اعداد باب 11 بند 33 گفته: گوشت هنوز در ميان دندان ايشان بود كه غضب خداوند بر ايشان افروخته شده خداوند قوم را ببلائي بسيار سخت گرفتار ساخت … قومي را كه شهوت پرست شدند در آنجا دفن كردند.از اين سخن ميشود پي برد كه چرا ذيل آيات بقره و اعراف بعد از جريان منّ و سلوي چنين آمده «وَ مٰا ظَلَمُونٰا وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» و در سورۀ طه آمده «وَ لٰا تَطْغَوْا فِيهِ فَيَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبِي … » بنظر ميايد كه در گرفتن و خوردن آن طغيان و تعدّي كرده‌اند.

سمد:؛ ج 3، ص: 319

سمد: سمود را لهو و سر بر داشتن از روي تكبّر گفته‌اند. در صحاح آمده «سمد سمودا: رفع رأسه تكبّرا … و السّامد: اللّاهي» راغب مشغول شونده كه سر بالا دارد. گفته است. «وَ تَضْحَكُونَ وَ لٰا تَبْكُونَ. وَ أَنْتُمْ سٰامِدُونَ» نجم: 60 و 61. مي‌خنديد و گريه نميكنيد و شما متكبريد يا غافليد
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 320
ابن اثير آنرا بقولي غفلت گفته است.و از زمخشري حكايت شده كه آن در لغت حمير آواز خواني است و از ابن عباس در آيۀ فوق تكبر نقل است.اين كلمه در كلام اللّه مجيد فقط يكبار يافته است.

سمر:؛ ج 3، ص: 320

سمر: گفتگو در شب. در اقرب گويد: «سمر سمرا و سمورا: لم ينم و تحدّث ليلا» يعني شب را نخوابيد و بگفتگو پرداخت. و نيز آنرا شب، و سايۀ ماهتاب و شب تاريك گفته‌اند و سمره رنگي است ما بين سياه و سفيد. «مُسْتَكْبِرِينَ بِهِ سٰامِراً تَهْجُرُونَ» مؤمنون: 67. ضمير به بقرآن يا حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله راجع است و سامرا حال است از فاعل تهجرون و هجر بمعني كنار شدن و افسانه سرائي است. يعني متكبّر بحق از حق منحرف ميشديد و از حق اعراض ميكرديد و شبانه دربارۀ آن بعيبگوئي مي‌پرداختيد و سامر در آيه اسم جمع است در نهج البلاغه خطبه 124 فرموده «و اللّه ما اطور به ما سمر سمير» بخدا بظلم نزديك نميشوم ماداميكه دنيا باقي است. سمير را دهر معني كرده‌اند.

سامري:؛ ج 3، ص: 320

اشاره

سامري: «وَ أَضَلَّهُمُ السّٰامِرِيُّ» طه: 85. سامري همان يهودي از قوم موسي است كه گوساله را ساخت و بني اسرائيل را بپرستش آن دعوت كرد. اين كلمه سه بار در قرآن مجيد آمده است: طه آيات 85، 87، 95.حضرت موسي چون بني اسرائيل را بصحراي سينا آورد بدستور خداوند لازم بود كه موسي در طور بوعده‌گاه خدا برود تا كتاب تورات بر وي نازل گردد. خدا سي روز بر موسي وعده كرده بود و آنرا با ده روز ديگر تكميل نمود. موسي وقت رفتن برادرش هارون را در جاي خود گذاشت و دستور خويش را بوي اعلام كرد چنانكه در سورۀ اعراف آيۀ 142 آمده است.بنظر ميايد چون سي روز گذشت و موسي نيامد سامري از اين جريان استفاده كرده دست بساختن گوساله زده است.مختصر مطلب در قرآن مجيد
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 321
چنين است: خداوند موسي را از ماجراي سامري خبر داد، موسي خشمگين و اندوهناك بسوي قوم خويش باز گشت. و مردم را ملامت كرد و گفت: آيا خدا بشما وعدۀ نيكو نداد؟! مگر مدت غيبت من بنظرتان طولاني بود؟! يا خواستيد غضب خدا بر شما در آيد كه از وعدۀ من تخلّف كرديد؟! گفتند: ما بارادۀ خود از وعدۀ تو تخلّف نكرديم بلكه محموله‌هائي از زيور فرعونيان با خود آورده بوديم كه آنها را در آتش بيافكنديم و سامري نيز همچنين بيفكند و گوساله‌اي بيجان بساخت كه صداي گوساله داشت.آنوقت او و اتباعش گفتند: اين معبود شما و معبود موسي است.موسي آنرا از ياد برده است.ولي آنها ميديدند كه گوساله سخني بآنها باز نميگويد و براي آنها سود و زياني ندارد و اين چنين چيز نميتواند معبود باشد. پيش از آمدن موسي، هارون بمردم تذكر داده و گفته بود كه: مردم بفتنه افتاديد پروردگار شما خداي رحمن است از من پيروي كنيد كه جانشين موسايم. گفتند: تا بر گشتن موسي همچنان در عبادت گوساله خواهيم بود. آنگاه موسي بهارون گفت: وقتي ديدي آنها گمراه شدند مانع تو چه بود كه متابعت من كني؟! گفت: پسر مادرم ريش و سر مرا مگير ترسيدم بگوئي: ميان بني اسرائيل تفرقه انداختي و گفتار مرا رعايت نكردي.آنگاه موسي رو كرد بسامري: اين چه كاريست كرده‌اي؟!! گفت: آنچه من دانستم اينان ندانستند مقداري از دين تو را پذيرفتم و آنگاه ترك كردم ضميرم اين چنين وانمود. (به كلمۀ اثر دربارۀ اين ترجمه رجوع شود).گفت: از ميان مردم خارج شو نصيب تو در زندگي اين است كه بگوئي دستم مزنيد و براي تو وعدۀ عذابي است كه هرگز از آن تخلّف نيست، معبودت را كه بعبادت آن كمر بسته‌اي بنگر آنرا با سوهان ريز ريز
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 322
كرده بدريا خواهم پاشيد.آنگاه بمردم گفت: معبود شما فقط خداي يگانه است كه علمش بهمه چيز احاطه دارد. سورۀ طه: 85، 98.در الميزان ذيل آيۀ «فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَيٰاةِ أَنْ تَقُولَ لٰا مِسٰاسَ» فرموده: اين دستور طرد سامري از جامعه است كه با احدي خلطه نكند و او با كسي و كسي با او تماس نداشته باشد نه با گرفتن و دادن و نه باسكان دادن و مصاحبت و گفتگو و غير آن كه لازمۀ زندگي اجتماعي است و آن از سختترين انواع عقوبت است و خلاصه آنكه: تو بايد پيوسته تنها زندگي كني … بقولي اين نفريني است در حق او و در اثر آن بمرض عقام مبتلا شد هر كه بوي نزديك ميشد بشدّت تب ميگرفت و هر كه بوي نزديك ميشد ميگفت لا مساس. لا مساس دستم مزن. دستم مزن و بقولي بوسواس مبتلا شد از هر كس وحشت ميكرد و ميگريخت و فرياد ميزد: لا مساس … بنظر ميايد: اين عذاب ظاهري مطابق با جنايت او بود يعني همانطور كه عدّه‌اي را از خدا جدا كردي بايد از مردم جدا گردي.

پناه بر خدا از اين دروغ!!!؛ ج 3، ص: 322

در تورات سفر خروج باب 24 رفتن موسي بطور نقل شده و در باب 32 ساختن گوساله را بهارون برادر موسي نسبت ميدهد و گويد: چون قوم ديدند كه موسي از آمدن تأخير كرد نزد هارون آمده گفتند: بر خيز و براي ما خدايان بساز هارون از طلا‌ها گوساله‌اي ساخت تا بپرستش آن شروع كردند (باختصار).هاكس در قاموس خود ذيل «گوساله» بآن تصريح كرده و در «هارون» گويد: او گوساله را براي اسكات قوم بساخت و از قراريكه معلوم ميشود هارون به بت مذكور اعتقاد نداشت، بلكه فقط از براي اسكات قوم ساخته خود بهيچ وجه نگفت: اين خداست … البته اينها دليل بر ضعف عزم و سستي رأي و رياي شخص عامل ميباشد ولي خداوند
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 323
خطا و تقصير او را عفو فرموده (تمام شد).بخوانيد و قضاوت كنيد و ببينيد كه قرآن مجيد در طرفداري از انبيا و در تقديس ساحت آنها چه قدمهائي بر داشته و تورات محرّف آنها را در چه وضعي قرار داده است راستي اگر قرآن نبود ميبايست انبيا را در آلودگي مانند اشخاص معمولي بدانيم.

سمع:؛ ج 3، ص: 323

سمع: قوّۀ شنوائي. شنيدن. گوش مثل «مٰا كٰانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ وَ مٰا كٰانُوا يُبْصِرُونَ» هود: 20. «إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ» شعراء: 212. كه هر دو بمعني شنيدن است و مثل «خَتَمَ اللّٰهُ عَليٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَليٰ سَمْعِهِمْ … » بقره: 7. «وَ خَتَمَ عَليٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ … » جاثية: 23. كه بمعني گوش است.بمعني فهم و درك و طاعت نيز آيد چنانكه راغب و ديگران گفته‌اند مثل «سَمِعْنٰا وَ أَطَعْنٰا … » بقرة: 285. فهميديم و اطاعت كرديم. «قَدْ سَمِعْنٰا لَوْ نَشٰاءُ لَقُلْنٰا مِثْلَ هٰذٰا … » انفال: 31. در آيۀ «وَ لٰا تَكُونُوا كَالَّذِينَ قٰالُوا سَمِعْنٰا وَ هُمْ لٰا يَسْمَعُونَ» انفال: 21. شايد بمعني فهم و درك باشد. يعني مثل آنان نباشيد كه گفتند: فهميديم حال آنكه نمي‌فهمند.اسماع: شنواندن «إِنَّكَ لٰا تُسْمِعُ الْمَوْتيٰ … » نمل: 80. تو مردگان را شنواندن يا فهماندن نتواني «وَ لٰا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعٰاءَ … » نمل: 80. در آيۀ «وَ لَوْ عَلِمَ اللّٰهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا … » انفال: 22. ظاهرا بمعني فهماندن و دانا كردن است. «أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ يَوْمَ يَأْتُونَنٰا … » مريم: 38. هر دو فعل امراند ولي در تعجب بكار ميروند يعني: روزيكه پيش ما آيند چه قدر شنوا و بينااند، چنانكه در «بصر» گذشت.استماع: گوش دادن. «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ … » جنّ: 1. «وَ أَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمٰا يُوحيٰ» طه: 13.سمّاع: مبالغه است «وَ مِنَ الَّذِينَ هٰادُوا سَمّٰاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمّٰاعُونَ لِقَوْمٍ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 324
آخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ … » مائده: 41. يعني بسيار گوشگير و گوش فراده‌اند براي اينكه بشنوند و دربارۀ تو دروغ گويند و گوشگير و جاسوسند براي قوم ديگر كه پيش تو نيامده‌اند (ميخواهند كلام تو را بآنها برسانند) اين سه بار در قرآن است: مائده: 41 و 42. «وَ يَقُولُونَ سَمِعْنٰا وَ عَصَيْنٰا وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ … » نساء: 46. جملۀ «اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ» را بشنو شنوا نباشي. و بشنو گفته‌ات مقبول نيست معني كرده‌اند چنانكه در مجمع و اقرب گفته است. يعني فهميديم ولي فرمان نبرديم. بشنو خدا شنوايت نكند. (نعوذ باللّه). «لَهُ غَيْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ … » كهف: 26. طبرسي و زمخشري گفته‌اند: اين دو صيغه براي تعجّب است و بجاي «ما ابصره و ما اسمعه» ميباشد و ذكر تعجب براي تعظيم علم و بصيرت خداوند است.يعني نهان آسمانها و زمين براي اوست چه بينا و شنواست. همچنين است آيۀ 38 مريم كه گذشت. «لٰا يَسَّمَّعُونَ إِلَي الْمَلَإِ الْأَعْليٰ وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جٰانِبٍ» صافات: 8. «يَسَّمَّعُونَ» با تشديد و تخفيف هر دو خوانده شده و اصل آن يتسمّعون از باب تفعّل است و تسمّع بمعني استماع است يعني قادر باستماع ملاء اعلي نيستند و از هر سو زده و رانده ميشوند. «وَ إِنَّهُ لَتَنْزِيلُ رَبِّ الْعٰالَمِينَ … وَ مٰا تَنَزَّلَتْ بِهِ الشَّيٰاطِينُ. وَ مٰا يَنْبَغِي لَهُمْ وَ مٰا يَسْتَطِيعُونَ. إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ … هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَليٰ مَنْ تَنَزَّلُ الشَّيٰاطِينُ. تَنَزَّلُ عَليٰ كُلِّ أَفّٰاكٍ أَثِيمٍ.يُلْقُونَ السَّمْعَ وَ أَكْثَرُهُمْ كٰاذِبُونَ» شعراء 192- 223.سمع اول بمعني شنيدن است يعني شياطين از شنيدن كلمات ملائكه ممنوع‌اند. و سمع دوم بمعني مسموع است يعني شياطين مسموع خود را بدروغگويان القاء ميكنند و اين نشان ميدهد كه شياطين با وجود رانده شدن
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 325
با تيرهاي شهاب باز مطالبي بطور ناقص از آسمان دريافت ميدارند مگر آنكه بگوئيم «يُلْقُونَ السَّمْعَ» اشاره بزماني است كه ممنوع نبودند و قرآن از زبان آنها نقل ميكند: «وَ أَنّٰا كُنّٰا نَقْعُدُ مِنْهٰا مَقٰاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهٰاباً رَصَداً» جنّ: 9.معني آيات: قرآن حتما از جانب پروردگار جهانيان است. آنرا شياطين نازل نكرده و لايق اين كار نيستند (كه آنها شرير و مفسداند، شرير كجا و آوردن هدايت كجا؟!) و قدرت اين كار را ندارند كه آنها از شنيدن كلام عالم بالا معزول و ممنوع‌اند … آيا بگويم شياطين بر كه نازل ميشوند؟بر هر دروغگو و پيوسته گناهكار.شنيدۀ خود را باو القا ميكنند و ببشترشان دروغ ميگويند. «إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَذِكْريٰ لِمَنْ كٰانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَي السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ» ق 37. مراد از سمع گوش است «أَلْقَي السَّمْعَ» يعني استماع كرد گوئي گوش خود را بطرف گوينده مياندازد.سمع در تمام قرآن مجيد مفرد بكار رفته بر خلاف بصر و اذن كه ابصار و آذان نيز آمده است.علت جمع نيامدن اين است كه آن در اصل مصدر است طبرسي در جوامع الجامع ذيل «خَتَمَ اللّٰهُ عَليٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَليٰ سَمْعِهِمْ … » گويد: علت عدم جمع آنست كه سمع در اصل مصدر است و مصادر جمع بسته نميشوند.بيضاوي در ذيل آيۀ فوق گويد: سمع مفرد آمد براي امن از التباس و براي اصل آن كه در اصل مصدر است و مصادر را جمع نيست. در كشّاف پس از ذكر امن از التباس گفته: ميتواني بگوئي كه: سمع در اصل مصدر است و مصادر جمع بسته نيست.خلاصه آنكه: هر جا سمع با ابصار با هم آيد مراد از آن جمع است كه گفته شد و آن در مفرد و جمع بكار ميرود مثل «وَ عَليٰ سَمْعِهِمْ وَ عَليٰ أَبْصٰارِهِمْ غِشٰاوَةٌ … » بقره: 7.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 326
«أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ … » يونس: 31. و هر جا با بصر بيايد، ميشود از آن مفرد و يا مطلق منظور باشد چنانكه در دو آيۀ ذيل «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا» اسراء: 36. «وَ خَتَمَ عَليٰ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَليٰ بَصَرِهِ غِشٰاوَةً … » جاثية: 23.و اين از خواصّ كلام فصيح خداست و گرنه جمع سمع اسماع و اساميع آمده است.

سميع:؛ ج 3، ص: 326

سميع: شنوا. از اسماء حسني است. و چهل و هفت بار در قرآن مجيد آمده و همه دربارۀ خداوند است جز در آيۀ «مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالْأَعْميٰ وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِيرِ وَ السَّمِيعِ … » هود: 24. و در اغلب آنها با كلمۀ عليم و در بعضي با كلمۀ قريب همراه است. و آن از صيغ مبالغه است مثل رحيم و عظيم.سميع از صفات ذات است و خداوند در ذات خود سميع است خواه مسموعي باشد يا نه، در اصول كافي باب صفات الذات از امام صادق عليه السّلام نقل شده «لم يزل اللّه عزّ و جلّ ربّنا و العلم ذاته و لا معلوم. و السّمع ذاته و لا مسموع. و البصر ذاته و لا مبصر.و القدرة ذاته و لا مقدور. فلمّا احدث الاشياء و كان (وجد) المعلوم وقع العلم منه علي المعلوم و السّمع علي المسموع و البصر علي المبصر و القدرة علي المقدور … » در نهج البلاغه خطبۀ 150 فرموده «السّميع لا باداة و البصير لا بتفريق آلة» . روايات ديگري نيز در اين زمينه هست. صدوق رحمه اللّه در توحيد فرموده: سميع يعني اگر مسموعي پيدا شود خدا نسبت بآن سميع است و ذات خدا سميع است معني ديگر آنكه خدا سميع الدعاء يعني اجابت كنندۀ دعاست. ابن اثير در نهايه گويد: سميع آنست كه از درك او هيچ مسموعي و لو مخفي هم باشد، فوت نشود خدا بدون گوش، شنواست و آن از صيغ مبالغه است. راغب گويد: مراد از سميع دانا بودن خداست بمسموعات.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 327
بعقيدۀ او «قَدْ سَمِعَ اللّٰهُ قَوْلَ الَّتِي تُجٰادِلُكَ فِي زَوْجِهٰا … » مجادله: 1.يعني دانست خدا كلام زني را كه با تو درباره شوهرش مجادله ميكرد. «رَبَّنٰا تَقَبَّلْ مِنّٰا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» بقره: 127. «وَ تَوَكَّلْ عَلَي اللّٰهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» انفال: 61.

سمك:؛ ج 3، ص: 327

سمك: سقف. ارتفاع. فرزدق گويد: انّ الّذي سمك السّماء بني لنا بيتا دعائمه اعزّ و اطول. سمك. در اين شعر بمعني بالا بردن و مرتفع كردن است و سمك البيت يعني سقف خانه. «أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّمٰاءُ بَنٰاهٰا.رَفَعَ سَمْكَهٰا فَسَوّٰاهٰا» نازعات: 27 و 28. ممكن است سمك در آيه مصدر باشد يعني ارتفاعش را بالا برد. يا بمعني سقف باشد. معني آيه در «سماء» خواهد آمد. حضرت ولي ذو الجلال عليه سلام اللّه المتعال در نهج البلاغه خطبۀ 70 فرموده: اللّهمّ داحي المدحوّات و داعم المسموكات … » اي خدا اي غلطانندۀ غلطانها و بالا برندۀ بالا رفته‌ها … اين كلمه در قرآن مجيد فقط يكبار آمده است.

سمم:؛ ج 3، ص: 327

سمم: سمّ (بضم اول و فتح آن) بمعني سوراخ است. راغب تنگ بودن آنرا نيز قيد كرده مثل سوراخ سوزن و بيني. زهر را از آن سمّ گويند كه در سوراخهاي بدن نفوذ ميكند و هر سوراخ كوچك در بدن را سمّ (بفتح و ضم) گويند جمع آن سموم است (مجمع) سموم (بفتح س) باد گرمي است كه مانند سمّ نفوذ ميكند (راغب). «وَ لٰا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّٰي يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيٰاطِ … » اعراف: 40. داخل بهشت نشوند تا ريسمان كشتي در سوراخ سوزن وارد شود معني آيه در «جمل» گذشت. «فَمَنَّ اللّٰهُ عَلَيْنٰا وَ وَقٰانٰا عَذٰابَ السَّمُومِ» طور: 27. «وَ أَصْحٰابُ الشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ الشِّمٰالِ. فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ» واقعة: 41 و 42. مراد از سموم در هر دو آيه عذاب نافذ است «وَ الْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ السَّمُومِ» حجر:
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 328
27. نار سموم آتش نافذ ظاهرا حرارت و يا نيروي مخصوصي است كه جنّ از آن آفريده شده و در «جنّ» گذشت.

سمن:؛ ج 3، ص: 328

سمن: (بفتح س) چاقي. در اقرب گويد: «سمن سمانة و سمنا كثر لحمه و شحمه ضدّ هزل». «لٰا يُسْمِنُ وَ لٰا يُغْنِي مِنْ جُوعٍ» غاشيه: 7. نه فربه ميكند و نه سير. سمين: چاق «فَرٰاغَ إِليٰ أَهْلِهِ فَجٰاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ» ذاريات: 26.آهسته پيش اهلش رفت و گوسالۀ چاقي آورد. سمان جمع سمين است «وَ قٰالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَريٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ … » يوسف: 43. عجاف جمع اعجف و عجفاء است بمعني نازك و لاغر يعني: پادشاه گفت: من در خواب هفت گاو چاق را مي‌بينم كه هفت گاو لاغر آنها را ميخورند.

اسم:؛ ج 3، ص: 328

اشاره

اسم: نام. گويند: اصل آن سمو است همزۀ اول عوض از واو است و گويند: اصل آن و سم بمعني علامت است واو بهمزه قلب شده. و آن لفظي است كه بر چيزي گذاشته شود تا از ديگر چيزها متمايز گردد. احتمال نزديك بيقين آنست كه اصل آن و سم بمعني علامت باشد كه اسم هر چيز علامت و نشانۀ آن است. طبرسي اصل آن سمو بمعني رفعت است همچنين است قول راغب. «وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا» انسان: 25.تسميه: نام گذاشتن «وَ إِنِّي سَمَّيْتُهٰا مَرْيَمَ» آل عمران: 36. «هُوَ سَمّٰاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَ فِي هٰذٰا» حج: 78. مسمّي: نام گذاري شده.معناي تعيين نيز ميدهد كه نام گذاري تعيين بخصوصي است. «ثُمَّ قَضيٰ أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّي عِنْدَهُ» انعام: 2. سپس مدتي مقرر داشت و مدّت تعيين شده نزد اوست.سمّي: هم نام و همتا «نُبَشِّرُكَ بِغُلٰامٍ اسْمُهُ يَحْييٰ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيًّا» مريم: 7. كه مراد همنام است «فَاعْبُدْهُ وَ اصْطَبِرْ لِعِبٰادَتِهِ هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا» مريم: 65. بخدا عبادت كن و در بندگيش بردبار باش آيا براي او همتائي ميداني؟!.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 329
«وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَكٰاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ … » رعد: 33. ظاهرا مراد از «سَمُّوهُمْ» چنانكه در الميزان فرموده توصيف است يعني براي خدا شريكاني قائل شدند بگو آنها را توصيف كنيد و ببينيد آيا ميشود بآنها رب، خالق، رازق، رحيم و رحمن و غيره گفت؟چون توصيف واقعيت هر چيز را روشن ميكند در اين صورت خواهند دانست كه آنها شريك خدا نيستند. «إِنَّ الَّذِينَ لٰا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلٰائِكَةَ تَسْمِيَةَ الْأُنْثيٰ» نجم: 27. بنظر ميايد الْأُنْثيٰ بيان تسميه است: آنانكه بقيامت ايمان ندارند ملائكه را مؤنث توصيف ميكنند و ميگويند ملائكه دختران خدايند چنانكه فرموده «وَ جَعَلُوا الْمَلٰائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً» زخرف: 19. «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَي الْمَلٰائِكَةِ فَقٰالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمٰاءِ هٰؤُلٰاءِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ» بقره: 31. بقولي ضمير جمع «عَرَضَهُمْ» و «هٰؤُلٰاءِ» راجع بآدم است و آن اسم نوع ميباشد. نه علم شخص. و مراد از اسماء ظاهرا استعداد و قابليت هائي است كه در بشر گذاشته است و منظور از تعليم اسماء بودن آنها در نهاد آدم است. و شايد مراد از اسماء، اسماء حسني باشد كه مشروح آن در «خلف» ذيل عنوان بشر خليفۀ خداست گذشت. معني آيه چنين است: خداوند همۀ اسماء را بآدم (كه خليفۀ خداست) آموخت، سپس آدمها را بملائكه نشان داد و فرمود از نامهاي اينان (از قابليت و كارهايشان) بمن خبر دهيد اگر (در خليفۀ خدا بودن) راستگوايد؟. «هُوَ اللّٰهُ الْخٰالِقُ الْبٰارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنيٰ … » حشر: 24.اسماء حسناي خداوند مشروحا در «حسن» گذشت. «وَ لٰا تَنٰابَزُوا بِالْأَلْقٰابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمٰانِ … » حجرات: 11. بقولي مراد از اسم ذكر است يعني: القاب بد را بيكديگر نبنديد، بد ياد كردني است كه مردم
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 330
را پس از ايمان با فسق ياد كنيد بهتر است بگوئيم: فسوق مخصوص بذمّ بئس است و مراد از آن خطاب كننده يا خطاب شده است يعني فسوق و نظير آن بد نامي است كه بكسي بعد از ايمانش نسبت داده شود و يا خود شخص در اثر تلقيب بد فاسق گردد. «تَبٰارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلٰالِ وَ الْإِكْرٰامِ» رحمن: 78. «وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا» انسان: 25. «وَ ذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلّٰي» اعلي: 15.در اين گونه آيات مراد ذكر خداوند است و قيد اسم ظاهرا براي آنست كه خدا را فقط با قلب ياد نكنيد بلكه با زبان و ذكر نامهاي حسناي او هم ياد نمائيد.

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ*؛ ج 3، ص: 330

مخفي نماند مجموع سوره‌هاي قرآن صد و چهارده است در اوائل همۀ آنها بجز سورۀ توبه بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ* آمده است. يك بار نيز در سورۀ نمل در نامۀ سليمان بقوم سباء ذكر شده علي هذا مجموعا صد و چهارده بار در قرآن مجيد تكرار شده است.طبرسي در مجمع البيان فرموده: باتفاق اماميه، آن يك آيه است از سورۀ حمد و از هر سورۀ ديگر و هر كه آنرا در نماز نخواند نمازش باطل است خواه واجبي باشد يا ندبي. و در نمازهاي جهريّه بلند گفتن آن واجب و در نمازهاي اخفاتي بلند خواندن مستحب است. در اين كه گفته شد ميان فقهاء امّت (اهل سنت) اختلاف هست ولي در اينكه آن جزء آيۀ سورۀ نمل است اختلافي نيست.آية اللّه يزدي در عروة الوثقي فرموده: بسمله جزء هر سوره است.واجب است قرائت آن مگر در سورۀ برائت. در مستمسك عروة ذيل اين مسئله فرموده: اين مطلب اجماعي است چنانكه در خلاف شيخ، مجمع البيان، نهاية الاحكام، ذكري، جامع المقاصد و … نقل است.حرّ عاملي رحمه اللّه در وسائل كتاب الصلوة ابواب قرائت باب 11
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 331
روايات آنرا نقل كرده و در باب 12 نيز روايات محمول بر تقيه را آورده است.زمخشري در كشافّ گويد: همۀ قراء مكّه و كوفه و فقهاء آندو شهر گفته‌اند: بسمله آيه‌ايست از فاتحه و از هر سوره. شافعي و اصحابش نيز در همين عقيده‌اند و لذا آنرا با جهر ميخوانند و گويند: اهل سلف آنرا در قرآن ثابت كرده‌اند با آنكه توصيه مينمودند قرآن را از هر زايد پاك دارند. بدين جهت آمين را ننوشته‌اند اگر بسمله از قرآن نميبود آنرا در قرآن محفوظ نميداشتند. از ابن عباس منقول است: هر كه آنرا ترك كند صد و چهارده آيه از كتاب خدا را ترك كرده است.ولي ابو حنيفه و تابعانش و ديگران گفته‌اند: آن آيه نيست نه از حمد و نه از سوره‌هاي ديگر فقط براي تبرك و جدا كردن ميان سوره‌ها نوشته شده چنانكه در هر كار با آن شروع ميشود و در رأي آنها در نماز با جهر خوانده نميشود.المنار در ذيل سورۀ حمد گويد: مسلمين اتفاق دارند در اينكه بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ* از قرآن است و جزء آيه از سورۀ نمل ميباشد ولي دربارۀ آن در سوره‌هاي ديگر اختلاف دارند سپس مثل كشّاف اقوال را نقل نموده است.ولي در مكتب اهل بيت عليهم السلام (اهل البيت ادري بما في البيت) چنانكه نقل شد بسمله جزء تمام سوره‌ها و آيۀ مستقلي است و غير آن مردود و باطل است در الميزان از خصال صدوق از امام صادق عليه السّلام نقل شده فرمود: چه شده بر آنها خدا آنها را بكشد بزرگترين آيه را در كتاب خدا قصد كرده و پنداشته‌اند كه چون اظهارش كنند بدعت است و از امام باقر عليه السّلام منقول است: گراميترين آيه را از كتاب خدا كه بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ* است دزديدند. و سزاوار است در شروع هر كار بزرگ و كوچك آنرا بياورند تا مبارك باشد و نيز
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 332
فرموده: در روايت فريقين از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله نقل شده: «كلّ امر ذي بال لم يبدء فيه باسم اللّه فهو ابتر … » . ناگفته نماند: ابن اثير در نهايه بدين صورت نقل كرده «كلّ امر ذي بال لم يبدء فيه بحمد اللّه فهو ابتر» رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله جدا شدن و در روايتي تمام شدن سوره را نميدانست مگر با نزول بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ*. و از صحيح مسلم از حديث انس نقل كرده كه رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله فرمود: اكنون بر من سوره‌اي نازل شد پس خواند: بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ*. اين دو حديث در الميزان نيز آمده است.

سماء:؛ ج 3، ص: 332

اشارة

سماء: اين كلمه صد و بيست بار و جمع آن سموات صد و نود بار در كلام اللّه مجيد آمده است (المعجم المفهرس) و اصل آن از سمو بمعني رفعت و بلندي است.راغب گويد: سماء هر چيز، بالاي آنست طبرسي فرموده: سماء معروف است و هر آنچه بالاي تو باشد و بر تو سايه افكند سماء است و سماء بيت، سقف آنست. بباران نيز سماء گويند. جوهري نيز چنين گفته است.قول ديگران نيز نظير و يا عين آن است. [در اينجا لازم است چند مطلب بررسي شود:] 1- لفظ سماء بقول صحاح مذكّر و مؤنث هر دو ميايد. بعقيدۀ قاموس و اقرب و مفردات مؤنث است و گاهي مذكّر هم ميايد. طبرسي ذيل آيه 29 بقره نسبت آنرا بقول داده و در ذيل آيه 18 مزمّل فرموده: لفظ سماء مذكّر است جايز است مذكّر و مؤنّث باشد هر كه مذكّر گفته سقف اراده كرده است.مخفي نماند در تمام آيات قرآن افعال و ضماير سماء مؤنّث آمده مثل «وَ إِذَا السَّمٰاءُ كُشِطَتْ» تكوير: 11. «وَ السَّمٰاءِ وَ مٰا بَنٰاهٰا» شمس: 5. «يَوْمَ تَكُونُ السَّمٰاءُ كَالْمُهْلِ» معارج: 8.مگر در آيۀ «السَّمٰاءُ مُنْفَطِرٌ بِهِ كٰانَ وَعْدُهُ مَفْعُولًا» مزّمل: 18. كه مذكّر بكار رفته بقرينۀ آنكه صفتش «مُنْفَطِرٌ» مذكّر آمده است. بنا بر اين، قرآن
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 333
مجيد قول راغب و قاموس و اقرب را تصديق ميكند كه گفته‌اند: مؤنّث است گاهي مذكّر هم آيد.2- بعضي‌ها از جمله راغب باستناد آيۀ «ثُمَّ اسْتَويٰ إِلَي السَّمٰاءِ فَسَوّٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ» بقره: 29. كه ضمير سماء جمع آمده، گفته‌اند: سماء مفرد و جمع هر دو بكار ميرود. و بعضي گفته‌اند: اسم جنس است. ولي بقرينۀ «ثُمَّ اسْتَويٰ إِلَي السَّمٰاءِ وَ هِيَ دُخٰانٌ … فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ فِي يَوْمَيْنِ» فصلت: 11 و 12. و چنانكه در «ارض» گذشت سماء در آنحال دخان و گاز غليظ بود و بتدريج رقيق شده و مبدل بهفت آسمان گرديده است علي هذا سماء مفرد است و جمع آمدن ضمير باعتبار ما بعد است كه سبع سموات بوده باشد.3- سماء در آيۀ «يُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً» نوح: 11. و نيز در آيۀ 6 سورۀ انعام و 52 سورۀ هود بمعني باران است چنانكه در «درر» گذشت اهل لغت و تفسير تصريح كرده‌اند كه بباران سماء گفته ميشود.راغب ميگويد باران سماء ناميده شده چون از سماء ميايد. بعلف نيز سماء گويند بجهت اينكه از باران است و يا بعلت ارتفاعش از زمين.4- در قرآن هر جا كه سموات سبع آمده مراد ظاهرا طبقات هفتگانۀ هواست. ناگفته نماند: دانشمندان طبقات هوا را به پنج قسمت تقسيم كرده، حدود و مشخصات آنرا معيّن نموده‌اند بدين شرح: تروپوسفر: ارتفاع اين طبقه در استوا 16 كيلومتر و در قطبين 10 كيلومتر است. در همين قسمت است كه ابرها تشكيل ميشود و وضع هواي زمين تعيين ميگردد. هفتاد و پنج درصد گازهاي سازندۀ جوّ در همين منطقه ميباشد و رعد و برق و برف و تگرگ و غيره در آن قرار دارند.ستراتسفر: اين طبقه از بالاي تروپوسفر شروع شده تا بلندي 32 كيلومتري سطح زمين ادامه دارد در آن تند بادهاي مداوم ميوزد. دو شط
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 334
عظيم هوائي در آن كران تا كران جهان را مينوردند نام آندو «جريانهاي جتي» است يكي از مغرب بسوي مشرق بين قطب شمال و خط استوا، ديگري از شرق بغرب بين قطب جنوب و استوا وضع اين دو جريان و نيز سرعتشان روزانه تغيير ميكند. گاهي بصورت سهمگين در آمده با سرعتي برابر 800 كيلومتر در ساعت حركت ميكنند.وجود اين جريانها در جنگ دوم جهاني بواسطۀ خلبانان آمريكا كشف گرديد. در ارتفاع 20 كيلومتري آن درجۀ حرارت تا 62 درجه زير صفر پائين ميايد.اوزونسفر: اين طبقه مقداري از طبقۀ دوم را نيز گرفته و آنرا از ارتفاع 20 كيلومتري تا ارتفاع 50 كيلومتري تعيين كرده‌اند. در اين طبقه نوعي اكسيژن وجود دارد كه آنرا اوزون مينامند و اين طبقه نسبتا گرمتر و درجۀ حرارت آن تا حدود صفر ميرسد و علت اين امر آنستكه اوزون اشعۀ بالاي بنفش خورشيد را جذب ميكند.يونوسفر: ناحيه‌ايست عجيب و اسرار آميز از نظر رقت هوا مانند خلاء است از ارتفاع 50 كيلومتري شروع ميشود و تا 300 كيلومتري كم و بيش اطلاعي در دست هست و شايد تا 800 كيلومتر بالا رود. در اين منطقه هيچ ذي روحي قادر نيست از اشعۀ ماوراي بنفش خورشيد. و اشعۀ كيهاني و رگبار شهابها مصون بماند مگر با وسائليكه سفائن ماه پيمائي دارند. اين طبقه است كه امواج راديوئي را بزمين باز ميگرداند و مانع عبور آنها ببالا است. در ارتفاع 80 كيلومتري درجه حرارت 68 درجه زير صفر و در ارتفاع 177 كيلومتري به 287 درجه بالاي صفر ميرسد!!!.اگزوسفر: در اين طبقه جوّ تدريجا از بين رفته و در ژرفناي خلاء مستحيل ميشود. بشر دربارۀ آن. جز اطلاعات ناچيز ندارد (قمرهاي مصنوعي ص 10- 14 ترجمۀ محمود مصاحب).دربارۀ ضخامت هوا گفته‌اند كه: تا حدود هزار كيلومتر ارتفاع، آثار
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 335
آن شناخته شده است.قرآن مجيد آنرا هفت طبقه كرده است ميشود گفت: مراد قرآن همين پنج طبقه است كه هفت شمرده و ميشود گفت: هنوز طبقات ديگري كشف نشده است.در قرآن كريم مجموعات هشت بار «سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ» آمده است دقت در آنها نشان ميدهد كه همه در وسط هم‌اند مثل لايه‌هاي پياز و همه از يك طبقه گاز غليظ آفريده شده و مراد از همه طبقات جوّ زمين است. اينك آيات: 1- «أَ لَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللّٰهُ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ طِبٰاقاً. وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِرٰاجاً» نوح: 15- 16. «الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ طِبٰاقاً» ملك: 3.از اين دو آيه سه مطلب بدست ميايد: آسمانها هفت‌اند. آنها طبقه طبقه توي هم‌اند. ماه در ميان آنها نور است. بايد دانست آسمانها و اجرام و كهكشانهاي سماوي بيشمار است.ناچار بايد بگوئيم: مراد از اين هفت آسمان، آسمانهاي بخصوصي است.از طرف ديگر نور ماه چندان امتداد مهم ندارد و يقينا باجرام دور و كهكشانهاي بي شمار نميرسد چنانكه ما با چشم عادي ماه مريخ و ماههاي مشتري و غيره را نمي‌بينيم. نور ماه ما نيز بآنها نميرسد و حد اكثر ميتوان گفت كه نور ماه در منظومۀ شمسي قابل رؤيت است و خارج از منظومه قابل رؤيت نيست. مثلا در شعراي يماني كه پانصد هزار برابر فاصلۀ خورشيد از زمين دور است و در ستارگاني كه 45000 سال نوري مثلا از زمين فاصله دارند چطور ممكن است نور ماه ديده شود.پس اينكه فرموده: «جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً» كدام هفت آسمان است كه ماه در ميان آنها نور است و نورش در آنها مرئي است. پس حتما اين هفتگانه غير از آسمانهاي ديگر است.نور ماه در طبقات هوا مرئي است و قهرا مراد از آنها همين طبقات است.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 336
اگر غرض از «فِيهِنَّ» آن باشد كه ماه خارج از هفت آسمان است و نورش بآنها ميرسد پس ماه در ميان آنها نيست و اگر منظور آن باشد كه ماه در ميان آنها قرار گرفته در اينصورت مرز هفت آسمان از جايگاه ماه كه در فاصلۀ سيصد و هشتاد و چهار هزار كيلو- متري زمين قرار گرفته، نيز گذشته است. از طرف ديگر نميشود گفت مراد از هفت آسمان سيارات منظومۀ شمسي است كه سيارات آن فعلا تا به 9 رسيده و شايد بعضي‌ها هم در آينده كشف شود از طرف ديگر در حدود هزار و ششصد سيّاره و دنباله- دار و سنگهاي آسمانهاي در منظومۀ شمسي قرار گرفته و بدور خورشيد ميچرخند.و آنگهي اين هفت آسمان طبقه طبقه‌اند. لازمۀ اين آنست كه توي هم بوده و بالاي يكديگر بوده باشند و گرنه «طِبٰاقاً» جور در نميايد.2- «خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ … ثُمَّ اسْتَويٰ إِلَي السَّمٰاءِ وَ هِيَ دُخٰانٌ فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قٰالَتٰا أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ. فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَ أَوْحيٰ فِي كُلِّ سَمٰاءٍ أَمْرَهٰا وَ زَيَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا بِمَصٰابِيحَ وَ حِفْظاً ذٰلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ» فصلت: 9- 12.اين آيات صريح‌اند در اينكه زمين در دو دوران خلق شده چنانكه مشروحا در «ارض» گذشت و سپس آسمان كه گاز فشرده و دود غليظي بود (و باحتمال نزديك بيقين و يا حتما از زمين بر خاسته بود) بدستور خداوند رقيق شده و بهفت آسمان محيط بر زمين مبدل شده است «فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ» و از جملۀ «وَ أَوْحيٰ فِي كُلِّ سَمٰاءٍ أَمْرَهٰا» فهميده ميشود كه هر يك از اين طبقات خاصيّت بخصوص و اثر معين دارد.3- همين طور است آيۀ «ثُمَّ اسْتَويٰ إِلَي السَّمٰاءِ فَسَوّٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ … » بقره: 29. و آيات 44 اسراء و 86 مؤمنون و 12 طلاق، كه همه دربارۀ هفت آسمان و همه دربارۀ طبقات
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 337
جوّ زمين‌اند.5- مراد از آسمان گاهي عالم بالا و فضاست مثل «وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً» بقره: 22. يعني از آسمان و طرف بالا آب نازل كرد. و نحو «قَدْ نَريٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمٰاءِ» بقره: 144.و ايضا «أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي السَّمٰاءِ» ابراهيم: 24. همچنين است آيات «وَ لَقَدْ جَعَلْنٰا فِي السَّمٰاءِ بُرُوجاً … » حجر: 16. «تَبٰارَكَ الَّذِي جَعَلَ فِي السَّمٰاءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فِيهٰا سِرٰاجاً» فرقان: 61. «وَ السَّمٰاءِ ذٰاتِ الْبُرُوجِ» بروج: 1.غرض از همۀ اينها چنانكه گفته شد طرف بالا و فضاست.6- گاهي مراد از سماء اجرام و موجودات علوي و ستارگان و غيره است مثل «وَ السَّمٰاءَ بَنَيْنٰاهٰا بِأَيْدٍ وَ إِنّٰا لَمُوسِعُونَ» ذاريات: 47. «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» بقره: 164. «تَنْزِيلًا مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَ السَّمٰاوٰاتِ الْعُليٰ» طه: 4. «وَ مِنْ آيٰاتِهِ خَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَثَّ فِيهِمٰا مِنْ دٰابَّةٍ» شوري: 29. السموات در همۀ آنها جمع معرف بالف و لام و ظهورش در استغراق است و چون متعلق خلقت‌اند پس مراد موجودات علوي‌اند نه فضاهاي خالي اگر فضاي خالي پيدا شود.7- در سه جا از قرآن كريم آمده: «السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا» بايد ديد مراد از آسمان نزديك چيست؟نخست هر سه را نقل سپس دربارۀ آنها توضيح ميدهيم.1- «رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا وَ رَبُّ الْمَشٰارِقِ. إِنّٰا زَيَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا بِزِينَةٍ الْكَوٰاكِبِ. وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطٰانٍ مٰارِدٍ» صافات: 5- 7.2- «فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَ أَوْحيٰ فِي كُلِّ سَمٰاءٍ أَمْرَهٰا وَ زَيَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا بِمَصٰابِيحَ وَ حِفْظاً ذٰلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ» فصلت: 12.3- «الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ طِبٰاقاً … وَ لَقَدْ زَيَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا بِمَصٰابِيحَ وَ جَعَلْنٰاهٰا رُجُوماً لِلشَّيٰاطِينِ» ملك: 3 و 5.فرق آيۀ اول با دوم و سوم آنست كه در اول كواكب ذكر شده و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 338
«السموات» مطلق آمده ولي در دوم و سوم مصابيح و سموات سبع گفته شده و نيز در آيۀ سوم مصابيح را رجوم شياطين نام كرده است.توضيح اين سه آيه در «رجوم» گذشت و گفتيم كه مراد از كواكب ظاهرا سيارات منظومۀ شمسي و از «السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا» فضا و آسمان منظومۀ شمسي است كه نزديكترين آسمانهاي جهان بزمين است. و منظور از مصابيح تيرهاي شهاب‌اند كه زيور و زينت پائين‌ترين طبقات هفتگانۀ جوّ زمين‌اند پس «السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا» در آيۀ اول غير از «السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا» در آيۀ دوم و سوم است. شاهد قوي آنكه در دو آيۀ اخير ابتداء سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ* آمده سپس «السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا» * پر واضح است كه نظر بر نزديكترين آسمان از آن هفتگانه است.8- در بعضي از آيات هست كه زمين پيش از آسمانها آفريده شد و در بعضي بالعكس مثل «خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ … ثُمَّ اسْتَويٰ إِلَي السَّمٰاءِ وَ هِيَ دُخٰانٌ … فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ» فصلت: 9- 12 «خَلَقَ لَكُمْ مٰا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَويٰ إِلَي السَّمٰاءِ فَسَوّٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ» بقره: 29. در اينجا خلقت و تشكيل زمين پيش از آسمانهاست ولي در آيات: «أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّمٰاءُ بَنٰاهٰا. رَفَعَ سَمْكَهٰا فَسَوّٰاهٰا. وَ أَغْطَشَ لَيْلَهٰا وَ أَخْرَجَ ضُحٰاهٰا. وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذٰلِكَ دَحٰاهٰا.أَخْرَجَ مِنْهٰا مٰاءَهٰا وَ مَرْعٰاهٰا. وَ الْجِبٰالَ أَرْسٰاهٰا» نازعات: 27- 32. ملاحظه ميشود كه دحور و گستردن يا چرخانيدن زمين پس از بناي آسمان است.از اين رو ميتوان گفت: مراد از «السَّمٰاءُ بَنٰاهٰا» آسمان منظومۀ شمسي است كه شامل خورشيد و تمام سيارات آن است نه آسمانهاي هفتگانۀ محيط بر زمين و قطعي است كه زمين پس از تشكيل فضاي منظومۀ شمسي باين صورت در آمده است فضائي را در نظر بياوريد كه خورشيد با بيشتر از هزار و ششصد سياره و دنباله‌دار و سنگهاي بزرگ در آن جاي گرفته‌اند،
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 339
اين آسمان كه سيارات و خورشيد آنرا مشخص ميكنند پيش از زمين است و زمين نسبت بآن مثل نخود كوچكي است نسبت بگنبدي بزرگ.در كتاب آغاز و انجام جهان ص 37 با استفاده از كلمات آيه روشن نموده كه منظور از آسمان در اينجا آسمان منظومۀ شمسي است.احتمال ديگر آنست مراد از آسمان كهكشان ما باشد كه منظومۀ شمسي قسمت كوچكي از آنست. در «ارض» نيز مطلبي راجع بآن گذشت.9- در هفت محل از قرآن مجيد آمده كه آسمانها و زمين در شش روز آفريده شدند مثل «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّٰهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ» اعراف: 54. ايضا آيات سوره‌هاي يونس: 3- هود: 7- فرقان: 59- سجده: 4- ق: 38- حديد: 4. ظاهر السموات نشان ميدهد كه منظور همۀ آسمانهاست ولي در سورۀ فصلت آيۀ 9 تا 12 اين شش روز تشريح شده است و روشن ميشود كه مراد آسمانهاي هفتگانه زمين است و از آن چنين بر ميايد كه زمين و آسمان كه بصورت گاز غليظ بود در دو روز (دوران) آفريده شد و در عرض چهار روز در زمين تقدير اقوات گرديد و گاز غليظ بصورت آسمانهاي هفتگانه در آمد مشروح اين سخن را در «ارض» مطالعه كنيد.پيداست كه غرض از روز 24 ساعت نيست بلكه منظور دوران است كه شايد ميليونها سال طول كشيده باشد.10- در بسياري از آيات مراد از «السماء» طبقات هفتگانۀ جوّ است كه مفرد و مطلق آمده مثل «يَوْمَ تَكُونُ السَّمٰاءُ كَالْمُهْلِ» معارج: 8. «وَ انْشَقَّتِ السَّمٰاءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ وٰاهِيَةٌ» حاقه: 16. «فَفَتَحْنٰا أَبْوٰابَ السَّمٰاءِ بِمٰاءٍ مُنْهَمِرٍ» قمر: 11. ولي در بعضي غرض مطلق عالم فوق است نظير «وَ جَنَّةٍ عَرْضُهٰا كَعَرْضِ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ» حديد: 21- «فَوَ رَبِّ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ … » ذاريات: 23. «وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّمٰاءِ إِلٰهٌ وَ فِي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 340
الْأَرْضِ إِلٰهٌ» زخرف: 84. در موقع خواندن و تفسير بايد توجه كرد كه مراد كدام است. «وَ جَعَلْنَا السَّمٰاءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آيٰاتِهٰا مُعْرِضُونَ» انبياء: 32.معناي آيه در «سقف» گذشت. «وَ السَّمٰاءَ بَنَيْنٰاهٰا بِأَيْدٍ وَ إِنّٰا لَمُوسِعُونَ» ذاريات: 47. رجوع شود به «ايد». «اللّٰهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ» طلاق: 12.اگر مراد از مثل عدد باشد غرض آنست كه خدا هفت آسمان و هفت زمين آفريده در اينصورت چون مراد از هفت آسمان طبقات جوّ است زمين نيز مانند آنها هفت طبقه است و ما در روي طبقۀ هفتم آن قرار گرفته‌ايم.اين مطلب نزديك بيقين است زيرا كه در گذشته خوانده‌ايم هفت آسمان طبقه طبقه‌اند و زمين نيز مثل آنهاست و جملۀ «مِنَ الْأَرْضِ» نشان ميدهد كه اين هفت طبقه در خود زمين است. و آنچه گفته‌اند: مراد هفت اقليم يا هفت زمين جدا از هم است بسيار بعيد ميباشد.حسين بن خالد از حضرت رضا عليه السّلام روايتي در اين باره نقل كرده كه در مجمع البيان ذيل آيۀ 7 ذاريات و آيۀ 12 سورۀ طلاق و در تفسير صافي در سورۀ ذاريات و در الميزان نيز ذيل آيۀ 12 سورۀ طلاق از تفسير قمي نقل شده است طالبين باين تفاسير رجوع كنند. و اللّه اعلم.

موجودات زنده در آسمان؛ ج 3، ص: 340

آيات متعدّدي داريم كه از وجود موجود زنده در آسمانها خبر ميدهند.بعضي از آيات آنها را بلفظ دابّة (جنبنده) آورده و بعضي بلفظي كه دلالت بر أولو العقل بودن آنها دارند مثل «وَ لِلّٰهِ يَسْجُدُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ مِنْ دٰابَّةٍ وَ الْمَلٰائِكَةُ وَ هُمْ لٰا يَسْتَكْبِرُونَ» نحل: 49. آيه صريح است در اينكه در آسمانها مثل زمين جنبندگاني هست و خدا را سجده ميكنند و مثل «وَ مِنْ آيٰاتِهِ خَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 341
وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَثَّ فِيهِمٰا مِنْ دٰابَّةٍ وَ هُوَ عَليٰ جَمْعِهِمْ إِذٰا يَشٰاءُ قَدِيرٌ» شوري: 29. ضمير «فِيهِمٰا» بآسمانها و زمين راجع است و با قاطعيت تمام روشن ميشود كه در آسمانها جنبندگاني آفريده و پراكنده شده‌اند و از جملۀ «عَليٰ جَمْعِهِمْ إِذٰا يَشٰاءُ قَدِيرٌ» بدست ميايد كه روزي ميان اهل زمين و آنها ارتباط بر قرار خواهد شد. اگر منظور از جمع، رسيدن آنها بيكديگر باشد.آيات ديگر از قرار ذيل‌اند «يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» رحمن: 29. «وَ لِلّٰهِ يَسْجُدُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً» رعد: 15. «وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» اسراء: 55. كلمۀ «من» در اين آيات دلالت بر افراد عاقل و ذي شعور دارد و بخوبي روشن ميكند كه در آسمانها مانند انسان موجودات زنده و عاقل زندگي كرده و بخداي خود خضوع ميكنند و حوائج خويش از او ميخواهند بعيد است كه بگوئيم مراد از آنها ملائكه هستند كه ملائكه را خداوند مستقلا در آيات بيان فرموده است. روايات در اين زمينه بسيار است و ميشود براي ديدن آنها به هيئت و اسلام هبة الدين شهرستاني رجوع كرد. وانگهي بعيد بنظر ميرسد كه خدا اينهمه آسمانها را بيافريند و موجود زنده فقط در زمين باشد كاوشهاي علمي در اين باره جريان دارد و بزودي باين حقيقت پي خواهند برد.

سنبل:؛ ج 3، ص: 341

سنبل: خوشه. «كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ … » بقره: 261. جمع آن سنابل و سنبلات است مثل «وَ سَبْعَ سُنْبُلٰاتٍ خُضْرٍ» يوسف: 43. سنبله براي مفرد و سنبل براي مطلق است.

سند:؛ ج 3، ص: 341

سند: «وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ» منافقون: 4.سند (بفتح س- ن) بمعني تكيه‌گاه است مثل ديوار و ستون. مسنّدة: تكيه داده شده يعني: اگر چيزي گويند بسخن آنها گوش فرا دهي گويي آنها چوبهاي تكيه داده بديواراند، علّت
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 342
اين تشبيه در «خشب» گذشت. در نهج البلاغه خطبۀ 224 آمده «فاستبدلوا بالقصور المشيّدة … الصّخور و الاحجار المسنّدة» اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

سندس:؛ ج 3، ص: 342

سندس: «وَ يَلْبَسُونَ ثِيٰاباً خُضْراً مِنْ سُنْدُسٍ وَ إِسْتَبْرَقٍ … » كهف: 31.سندس را ديباج نازك و استبرق را ديباج ضخيم برّاق گفته‌اند و اين هر دو نكره است نميشود با ديباي دنيا مقايسه كرد و هر دو سه بار در قرآن آمده‌اند: كهف: 31- دخان: 53- انسان: 21.

سنم:؛ ج 3، ص: 342

سنم: «وَ مِزٰاجُهُ مِنْ تَسْنِيمٍ. عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ» مطففين: 27 و 28.تسنيم در اصل بمعني بالا بردن است «سنّم الشي‌ء: رفعه» و آن در آيه نام چشمه ايست در جوامع الجامع گفته: علت اين تسميه آنست كه آن بالاترين شراب بهشت است و يا اينكه از فوق جاري ميشود (مثل آبشار) عينا منصوب است بجهت مدح يا حاليّت چنانكه گفته‌اند ولي بنظر من مفعول فعل محذوف است و تقدير آن: اعني عينا است و آن بيان تسنيم ميباشد براي توضيح بيشتر به «كافور» رجوع شود تسنيم فقط يكبار در قرآن يافته است.

سنّ:؛ ج 3، ص: 342

سنّ: دندان. «وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ» مائده: 45. در اقرب گويد: سنّ استخواني است كه در دهان حيوان ميرويد ولي امروزيها ميگويند: سنّ چهار دندان مقدّم است سپس ناب و آنگاه اضراس است اين كلمه فقط دو بار در قرآن آمده است.

سُنّة:؛ ج 3، ص: 342

سُنّة: طريقه. رويه. «وَ إِنْ يَعُودُوا فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلِينَ» انفال: 38.يعني اگر بعداوت اسلام و رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله برگردند طريقۀ گذشتگان يعني طريقه و رويۀ خداوند دربارۀ كفّار ديگر كه هلاكشان كرد، گذشته و روشن شده است. طبرسي گويد: سنّت و طريقه و سيره نظير هم‌اند.دليل اينكه مراد از سنّت در آيه طريقۀ خداست آيات ذيل است كه صريحا بخدا نسبت داده شده است مثل «سُنَّةَ اللّٰهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ» احزاب: 38 و
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 343
62. «سُنَّتَ اللّٰهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبٰادِهِ وَ خَسِرَ هُنٰالِكَ الْكٰافِرُونَ» غافر: 85.سنة رسول طريقۀ اوست جمع سنّت سنن است «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ» آل عمران: 137. مراد از سنن در آيۀ «وَ يَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ» نساء: 26. سنت‌ها و طريقه‌هاي انبياي سلف است و در آيۀ اول مراد از آن عذاب و هلاك مي‌باشد. «فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلّٰا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّٰهِ تَبْدِيلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّٰهِ تَحْوِيلًا» فاطر: 43. اين تعبير با مختصر تفاوت در آيۀ 77 اسراء و 62 احزاب و 23 فتح نيز آمده و همه دربارۀ اهلاك و تعذيب كفّار است و روشن ميكند كه رويۀ خدا تغيير ناپذير است راغب بعضي از آنها را باصول شرايع حمل كرده ولي آيات در آن زمينه نيستند گرچه اصول شرايع نيز يكسان است.در «حول» از الميزان نقل شد كه تبديل آنست عافيت و نعمت بجاي عذاب گذاشته شود و تحويل آنست كه عذاب مثلا از قوم مستحق بقوم غير مستحق انتقال يابد.

مسنون:؛ ج 3، ص: 343

مسنون: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ» حجر: 26.اين تعبير در آيات 28 و 33. اين سوره نيز آمده است.مسنون را ريخته شده (مصبوب) و متغيّر و مصوّر معني كرده‌اند. در مجمع فرموده: مسنون بمعني مصبوب است از «سنت الماء علي وجهه» آب را بصورت او پاشيدم و بقولي بمعني متغيّر است و سيبويه آنرا مصور گفته است. زمخشري آنرا مصور، راغب متغيّر و جوهري هموار، متغيّر بدبو و مصوّر گفته است.ابن اثير در نهايه گويد: دربارۀ بول اعرابي در مسجد آمده: «فدعا بدلو من ماء فسنّه عليه» يعني دلوي آب خواست و بر آن ريخت و در حديث ابن عمر آمده: «كان يسنّ الماء علي وجهه»: آبرا بصورت
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 344
خويش مي‌پاشيد. زمخشري در فائق ذيل لغت «كرم» نقل كرده: مردي ظرفي پر از شراب برسول خدا صلّي اللّه عليه و آله هديه آورد حضرت فرمود: خدا آنرا حرام كرده است. گفت آيا به يهود تحفه نبرم كه صله‌اي بمن بدهند؟فرمود: خدائيكه آنرا حرام كرده هديه دادنش را نيز حرام فرموده. گفت: پس چه كار كنم؟ فرمود: «سنّها بالبطحاء» آنرا بريگزار بريز.در نهج البلاغه خطبۀ 1 دربارۀ تربت آدم فرموده: «سنّها بالماء حتّي خلصت» يعني با آب آنرا مسنون كرد.گل خالص گرديد و احتمال داده‌اند كه بمعني هموار كردن باشد. ولي بهتر است بمعني آميختن باشد.زمخشري و طبرسي گفته‌اند: حق آنست كه مسنون صفت صلصال باشد يعني از صلصاليكه از لجن سياه و مصوّر بود. مسنون بمعني صاف شده نيز آمده مثل مرمر مسنون.

سَنَه:؛ ج 3، ص: 344

سَنَه: «فَانْظُرْ إِليٰ طَعٰامِكَ وَ شَرٰابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ … » بقره: 259. گويند: «سنه يسنه سنها» يعني سالها بر آن گذشت و فعل از باب علم يعلم است و هاء اصل كلمه ميباشد در آيۀ شريفه بعضي هاء را حرف سكت دانسته و گفته‌اند اصل آن يتسنّ از حماء مسنون است. معني آن بهر دو وجه تغيّر است زيرا گذشت سالها شي‌ء را متغيّر ميكند. يعني طعام و شراب خودت را ببين كه متغيّر نشده است.

سَنَة:؛ ج 3، ص: 344

سَنَة: سال. «فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلّٰا خَمْسِينَ عٰاماً» عنكبوت: 14. جمع آن در قرآن سنون است. «فَضَرَبْنٰا عَلَي آذٰانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً» كهف: 11. بعضي گويند: اصل آن سنه است بدليل آنكه سنهات جمع بسته ميشود و بعضي گويند: سنو است كه جمع آن سنوات آيد و اين دومي مشهورتر است (اقرب).راغب ذيل لغت عوم ميگويد: كلمۀ سنه اكثرا بسال قحطي و سختي اطلاق ميشود بعكس «عام» كه بسال فراواني و راحتي گفته ميشود در لفظ سنه نيز نظير آنرا گفته است. اين سخن
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 345
در اقرب و ساير كتابها نيز گفته شده است.علي هذا معني آيۀ «وَ لَقَدْ أَخَذْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَرٰاتِ … » اعراف: 130. آنست كه: آل فرعون را با سالهاي سخت كه پر از قحطي و فشار بود و با نقص ثمرات موأخذه كرديم.در مجمع ذيل آيۀ فوق از شاعري نقل شده: كأنّ النّاس اذ فقدوا عليّا نعام جال في بلد سنينا گوئي مردم آنگاه كه علي عليه السّلام را از دست دادند: شتر مرغهائي‌اند كه در سرزمين پر از قحطي‌ها جولان ميكنند و سر گردانند. سنه را قحط نيز گفته‌اند و شعر از آنست.ناگفته نماند سنه در سالهاي غير سختي نيز بكار رفته مثل «لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ» بقره: 96. «لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسٰابَ» يونس: 5. بقيه سخن را در «عام» مطالعه كنيد.

سنا:؛ ج 3، ص: 345

سنا: روشني. راغب گويد: الضوء الساطع «يَكٰادُ سَنٰا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصٰارِ» نور: 43. نزديك است روشنائي برقش چشمها را از بين ببرد. اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

سهر:؛ ج 3، ص: 345

سهر: (بفتح س- ه) بيدار ماندن در شب. در اقرب هست «سهر الرجل سهرا: لم ينم ليلا» در نهج البلاغه خطبۀ 119 در وصف متّقين فرموده «صفر الالوان من السهر» . «فَإِنَّمٰا هِيَ زَجْرَةٌ وٰاحِدَةٌ. فَإِذٰا هُمْ بِالسّٰاهِرَةِ» نازعات: 13 و 14. ساهره را روي زمين معني كرده‌اند در مجمع آمده: عرب زمين بيابان را ساهره گويد.يعني محل بيداري كه از خوف در آن بيدار مي‌ماندند. بقولي ارض قيامت ساهره ناميده شده كه آن موقف جزاست و مردم در آن پيوسته بيداراند و خواب ندارند. اين سخن بسيار بجاست. يعني: وقوع قيامت فقط يك تكان و يك صيحه است آنگاه مردم در روي زمين قرار ميگيرند. اين كلمه فقط يكبار در قرآن يافته است.

سهل:؛ ج 3، ص: 345

سهل: همواري و آساني مثل زمين
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 346
هموار و كار آسان. «تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِهٰا قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الْجِبٰالَ بُيُوتاً» اعراف: 74. سهول جمع سهل است يعني در دشتها و هموارهاي زمين كاخها ميسازيد و از كوهها خانه‌ها مي‌تراشيد. اين لفظ بيشتر از يك مورد در قرآن نيست.

سهم:؛ ج 3، ص: 346

سهم: «فَسٰاهَمَ فَكٰانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ» صافات: 141. سهم تير معروف و تير قرعه است مساهمه قرعه انداختن با يكديگر است يعني يونس قرعه انداخت يا در قرعه شركت كرد و از مغلوبان شد. از مدحضين روشن ميشود غلبه شدگان بيشتر بوده و يونس يكي از آنها بوده است چنانكه در «دحض» گذشت.

سهو:؛ ج 3، ص: 346

سهو: غفلت (صحاح) «قُتِلَ الْخَرّٰاصُونَ. الَّذِينَ هُمْ فِي غَمْرَةٍ سٰاهُونَ» خرّاص كسي است كه با ظنّ و تخمين سخن ميگويد. غمره آب بزرگي است كه محل خود را مي‌پوشاند و آن مثل است بر كثرت و وسعت جهالت يعني خرّاصون نابود شدند همانكسانكه در ورطۀ جهالت غافل مانده‌اند و از خبرهاي قيامت بي خبراند. «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ. الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلٰاتِهِمْ سٰاهُونَ.الَّذِينَ هُمْ يُرٰاؤُنَ» ماعون: 4- 6. غفلت از نماز يكدفعه آنست كه شخص بعظمت و حقيقت آن توجه نكند. و يكدفعه اين است كه براي ريا و تظاهر بخواند مراد از آيه وجه دوم است بقرينۀ «الَّذِينَ هُمْ يُرٰاؤُنَ».از اينكه هر دو آيه در مقام ذمّ است روشن ميشود كه اين غفلت تقصير است و بايد موجبات آنرا از بين برد و در غفلت نماند. راغب گويد: سهو خطائي است كه از غفلت ناشي باشد اگر موجبات آن از انسان نباشد معفوّ است مثل ديوانه كه شخصي را دشنام ميدهد و در غير آن موأخذ است چون كسيكه مست ميشود و دشنام ميدهد.

سوء:؛ ج 3، ص: 346

سوء: (بضم س) بدو بفتح آن بدي. بعبارت ديگر، بضمّ سين اسم و بفتح آن مصدر است چنانكه در صحاح و قاموس و اقرب و المنجد گفته است ولي بيضاوي و زمخشري
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 347
سوء (بضم سين) را ذيل آيۀ 49 بقره مصدر دانسته‌اند. و مصدر آن متعدي ميباشد. ولي «ساء يسوء سواء» لازم است.راغب گويد: سوء بضم سين هر چيز اندوه آور است … در اقرب گويد «سائه … سوءا» باو كار ناپسند كرد يا او را محزون نمود. سوء (بفتح س) در قرآن كريم 9 بار و بضم آن پنجاه بار آمده است.بنظر نگارنده در 9 آيه كه سوء بفتح سين آمده همه مصدر بمعني فاعل است مثل «عَلَيْهِمْ دٰائِرَةُ السَّوْءِ» توبه: 98. يعني بر آنهاست بلاي حزن آور يا حادثه مكروه آور و مثل «إِنَّهُمْ كٰانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فٰاسِقِينَ» انبياء: 74.حقّا كه آنها مردمان بد كار، فاسق بودند. در آيۀ اول سوء را بضمّ نيز خوانده‌اند.در جاهائيكه سوء بضمّ آمده اسم است و در معني خود بكار رفته مثل «يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ» بقره: 49.وارد ميكردند بر شما عذاب بد را. گويا از اضافۀ سوء بعذاب با آنكه عذاب همه‌اش بدو ناگوار است، شدّت آن مراد است مثل عذاب اليم، عذاب شديد. «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ» آل عمران: 174. با نعمت و فضل خدا برگشتند و حادثۀ بدي بآنها نرسيد.سوأي مؤنّث اسوء است مانند حسني مؤنث احسن و يا مصدر است مثل بشري (اقرب) «ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ الَّذِينَ أَسٰاؤُا السُّوايٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اللّٰهِ» روم: 10. عاقبة خبر كان و سوأي اسم آن است مثل «وَ كٰانَ حَقًّا عَلَيْنٰا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ» و جملۀ «أَنْ كَذَّبُوا» در مقام تعليل است يعني: سپس نتيجۀ بدتر و حالت رسوخ كفر، عاقبت بدكاران شد زيرا كه آيات خدا را تكذيب كردند. اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است. بعضي «سوآي» را مفعول «أَسٰاؤُا» گرفته و «أَنْ كَذَّبُوا» را خبر كان دانسته‌اند يعني: عاقبت بدكاران بتكذيب و كفر منجر شد در
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 348
الميزان فرموده: گرچه اين معني في نفسه درست است ولي معني اول مناسب مقام است … سّي‌ء وصف است بمعني بد و قبيح. «وَ لٰا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلّٰا بِأَهْلِهِ» فاطر: 43. حيلۀ بد نميگيرد مگر حيله‌گر را «كُلُّ ذٰلِكَ كٰانَ سَيِّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً» اسراء: 38. «كُلُّ ذٰلِكَ» اشاره است بكارهاي نيك و بد در آيات گذشته يعني: كارهاي قبيح از ميان آنچه گفته شد نزد خدايت ناپسند است.سيّئة مؤنث سيّي‌ء است و آن پيوسته وصف آيد مثل خصلت سيّئه عادت سيّئه و امثال آن اگر آنرا لازم گرفتيم بمعني بد و قبيح است و اگر متعدي دانستيم معناي بدآور و محزون كننده ميدهد. جمع آن در قرآن سيّئات است. «مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلٰا يُجْزيٰ إِلّٰا مِثْلَهٰا» انعام: 160. سيّئة در آيه كار بد و گناه است «وَ بَلَوْنٰاهُمْ بِالْحَسَنٰاتِ وَ السَّيِّئٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» اعراف: 168.و آن در قرآن بمعني آثار گناه و گناه و شفاعت بد و عذاب و غيره آمده است رجوع به «غفر».سوءة: چيزيكه ظهورش ناپسند است (المنار) لذا بطور كنايه بفرج و آلت رجوليت و جسد ميّت و غيره گفته شده در صحاح و قاموس آنرا عورت و فاحشه (كار بد) و در مفردات كنايه از فرج گفته. در نهايه گويد: سوأة در اصل بمعني فرج و سپس بهر چه ظهورش شرم آور است گفته شده. «فَبَعَثَ اللّٰهُ غُرٰاباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوٰارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ … » مائده 31. مراد از سوأة در اينجا جسد ميت است يعني خدا كلاغي فرستاد كه زمين را ميكاويد تا باو نشان دهد چگونه جسد برادرش را زير زمين پنهان كند. «قَدْ أَنْزَلْنٰا عَلَيْكُمْ لِبٰاساً يُوٰارِي سَوْآتِكُمْ» اعراف: 26. لباس سوأه‌هاي مردم را كه ديده شدن آنها را خوش ندارند مي‌پوشاند. «فَوَسْوَسَ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 349
لَهُمَا الشَّيْطٰانُ لِيُبْدِيَ لَهُمٰا مٰا وُورِيَ عَنْهُمٰا مِنْ سَوْآتِهِمٰا» اعراف: 20.مراد از سوأة عورت زن و مرد است ايضا در آيۀ «فَأَكَلٰا مِنْهٰا فَبَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا» طه: 121. از جمع آمدن سوأة ميتوان فهميد كه مراد عورتين هر دو از آدم و زنش است. «وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا لُوطاً سِي‌ءَ بِهِمْ … » هود: 77. بنظرم سي‌ء بمعني اندوه است يعني چون فرستادگان ما پيش لوط آمدند از آمدنشان غمگين شد، ايضا در «سِيئَتْ وُجُوهُ الَّذِينَ كَفَرُوا» ملك: 27. و در آيۀ «لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ» اسراء: 7. تا رويتان را غمگين كنند است كه اثر غم در وجه انسان نمايان ميشود. «وَ اضْمُمْ يَدَكَ إِليٰ جَنٰاحِكَ تَخْرُجْ بَيْضٰاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ» طه: 22. سوء در آيه بمرض و آفت گفته‌اند. غرض آنست اين تغيير رنگ ضرري نخواهد داشت يعني دستت را بگريبان خود جمع كن تا سفيد و روشن بدون آفت خارج شود. بعضي‌ها سوختن احتمال داده‌اند يعني دستت نميسوزد. اين لفظ در سورۀ نمل: 12. و قصص: 31 نيز آمده در الميزان فرموده: ظاهرا اين قيد تعريض بتورات فعلي است كه در سفر خروج باب چهارم آيه 6 گويد: دست موسي مثل برف مبروص (پيس) شد. «إِنَّ الْحَسَنٰاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئٰاتِ» هود: 114. اين آيه در «حبط» گذشت و در «غفر» ديده شود.در تمام آيات قرآن در علاج سيئات تكفير آمده است مثل «وَ يُكَفِّرُ عَنْكُمْ مِنْ سَيِّئٰاتِكُمْ» بقره: 271. و دربارۀ هيچ يك يغفر السيّئات نيامده مگر در آيۀ «وَ نَتَجٰاوَزُ عَنْ سَيِّئٰاتِهِمْ» احقاف: 16. كه بجاي تكفير تجاوز آمده است. اين ظاهرا از آنجهت است كه «كفر» در لغت بمعني پوشاندن است و در علاج بدي‌ها و ناپسندها تعبير پوشاندن آنها مناسب است.

سوح:؛ ج 3، ص: 349

سوح: «فَإِذٰا نَزَلَ بِسٰاحَتِهِمْ فَسٰاءَ صَبٰاحُ الْمُنْذَرِينَ» صافات: 177.ساحت بمعني ناحيه و فضاي خالي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 350
ميان خانه‌هاي قبيله است (اقرب- قاموس) راغب آنرا مكان واسع گفته است.يعني: چون عذاب بكنارشان نازل شود بامداد انذار شدگان بد است.اين كلمه در قرآن يكبار آمده و «ساء» در آيه بجاي «بئس» است.

سود:؛ ج 3، ص: 350

سود: سواد بمعني سياهي است «يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ» آل عمران: 106. ظاهرا مراد از بياض وجه شادي و از سواد آن اندوه است مثل «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ. إِليٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ. وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بٰاسِرَةٌ» قيامت: 22- 24، آيۀ 38- 40 عبس نيز نظير آنست. و شايد هم سفيدي و سياهي ظاهري مراد باشد بنظرم در بعضي روايات مانند سياهي زغال گفته شده و نيز آمده «كَأَنَّمٰا أُغْشِيَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّيْلِ مُظْلِماً» يونس: 27.اسود هم اسم تفضيل آمده و هم صفت مشبهه (اقرب) المنجد تصريح كرده: چون صفت مشبهه دلالت بر رنگ و عيب و زينت داشته باشد بر وزن افعل آيد مثل اسود، اعرج، ابلج. علي هذا در آيۀ «حَتّٰي يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ» بقره: 187. ابيض و اسود صفت‌اند نه اسم تفضيل معني آيه در «خيط» گذشت.سيّد بمعني رئيس و آقا است.راغب گويد: بجماعت كثيره سواد گويند مثل عليكم بالسواد الاعظم. سيد آن است كه متولي سواد اعظم باشد مثل سيّد القوم. و چون شرط. متولي پاك نفس بودن است لذا بهر فاضل سيّد گفته شده. نحو «وَ سَيِّداً وَ حَصُوراً» آل عمران: 39. و چون سياست و تدبير زوجه در دست زوج است لذا سيّد خوانده شده نحو «وَ أَلْفَيٰا سَيِّدَهٰا لَدَي الْبٰابِ» يوسف: 25.جمع سيّد در قرآن سادات آمده «وَ قٰالُوا رَبَّنٰا إِنّٰا أَطَعْنٰا سٰادَتَنٰا وَ كُبَرٰاءَنٰا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا» احزاب: 67. احتمال هست مراد از سادات پدران باشد و از كبراء اميران.

سور:؛ ج 3، ص: 350

سور: (بفتح سين) بالا رفتن با
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 351
جهش. راغب گويد: وثوب مع علوّ.در اقرب آمده «سار الحائط سورا: علاء- صعد عليه» همچنين است تسوّر «وَ هَلْ أَتٰاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرٰابَ» ص: 21. آيا داستان خصم را دانسته‌اي كه از محراب بالا رفتند؟.سور (بضم س) ديوار شهر را گفته‌اند (حصار) «فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بٰابٌ» حديد: 13. ميانشان ديواري و حائلي كه درب دارد زده شد. آن بمعني ميهماني نيز آمده و فارسي است در نهايه آمده كه رسول خدا صلي اللّه عليه و آله باصحابش فرمود «قوموا فقد صنع جابر سورا اي طعاما يدعو اليه الناس» . سوار (بكسر س) دستبند بقول راغب آن معرب دستوار است جمع آن در قرآن اسوره و اساور است «يُحَلَّوْنَ فِيهٰا مِنْ أَسٰاوِرَ مِنْ ذَهَبٍ … » كهف: 31. «فَلَوْ لٰا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ» زخرف: 53. طبرسي فرموده: فرعونيان چون مردي را برياست انتخاب ميكردند دستبند طلا بدستش و طوق طلا بگردنش ميكردند لذا فرعون گويد: اگر موسي پيامبر است چرا دستبندهاي طلا از طرف آسمان بوي انداخته نشده است.سوره بمعني مرتبۀ بلند است چنانكه طبرسي و راغب گفته و قول نابغه را شاهد آورده‌اند: أ لم تر انّ اللّه اعطاك سورة تري كلّ ملك دونها يتذبذب طبرسي افزوده: آن از سور البناء اخذ شده … هر سوره از قرآن بمثابۀ درجۀ بلند و منزل عالي است كه قارء قرآن از يكي بديگري بالا ميرود تا بآخر قرآن برسد.راغب گفته علت اين تسميه آنست كه سوره مانند حصار بلد قرآنرا احاطه كرده و يا منزلتي است مانند منازل قمر. بعضي آنرا سؤره (با همزه) خوانده‌اند كه بمعني بقيّه است گويا هر سوره قطعه‌اي است از قرآن كه جدا شده و باقي مانده است.ولي قول طبرسي كاملا عالي و بجاست در كافي كتاب فضل القرآن در ضمن حديثي از موسي بن جعفر عليه السّلام
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 352
نقل شده «فانّ درجات الجنّة علي قدر آيات القرآن يقال له: اقرء و ارق.فيقرء ثمّ يرقي … » مراتب و درجات بهشت بعدد آيات قرآن است باو (شيعۀ اهل بيت عليهم السلام) گفته ميشود: بخوان و بالا رو. پس ميخواند و بالا ميرود. و نيز از حضرت صادق عليه السّلام نقل شده كه: هر كه سوره‌اي از قرآن را فراموش كند در صورتي نيكو و درجه‌اي عالي در بهشت، براي او ممثّل ميشود، چون آنرا بيند گويد: تو چيستي و چه زيبائي؟! ايكاش براي من ميبودي، ميگويد مرا نميشناسي؟من فلان سوره هستم اگر فراموشم نميكردي باينجايت بالا مي‌بردم.بنا بر اين علت تسميۀ سوره‌هاي قرآن آنست كه هر يك را مقام و درجۀ بخصوصي است از درجات بهشت و يا درجه و مرتبه‌ايست از واقعيات عالم. «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ» بقره: 23. «سُورَةٌ أَنْزَلْنٰاهٰا وَ فَرَضْنٰاهٰا» نور: 1. اين سوره‌اي است كه نازل كرده و معين نموده‌ايم. سوره (مثل صرد) جمع سوره است «فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ … » هود: 13.

سوط:؛ ج 3، ص: 352

سوط: شلاق كه از پوست بافند.اصل آن بمعني آميختن است و علّت اين تسميه آنست كه تارهاي شلاق بهم آميخته و مخلوط است (راغب) سوط بمعني نصيب و شدّت نيز آمده است «فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذٰابٍ» فجر: 13. گوئي بملاحظۀ پي در پي بودن عذاب «صب» آمده است و گرنه لازم بود بگويد «ضرب عليهم ربك سوط عذاب» اين كلمه يكبار در قرآن آمده است.

ساعة:؛ ج 3، ص: 352

ساعة: جزئي است از اجزاء زمان (راغب) جوهري آنرا وقت حاضر گفته است. آن در قرآن بمعني مطلق وقت آمده خواه بسيار جزئي باشد مثل «فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لٰا يَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لٰا يَسْتَقْدِمُونَ» اعراف: 34. و يا متعارف مثل « … الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي سٰاعَةِ الْعُسْرَةِ» توبه: 117. و نيز از قيامت با آن تعبير آمده مثل «اقْتَرَبَتِ السّٰاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ» قمر: 1. «إِنَّ
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 353
زَلْزَلَةَ السّٰاعَةِ شَيْ‌ءٌ عَظِيمٌ» حجّ: 1. «وَ أَنَّ السّٰاعَةَ آتِيَةٌ لٰا رَيْبَ فِيهٰا» حج: 7.بنظر ميايد: در بعضي از آيات مراد از آن وقت مرگ است مثل «حَتّٰي إِذٰا رَأَوْا مٰا يُوعَدُونَ إِمَّا الْعَذٰابَ وَ إِمَّا السّٰاعَةَ» مريم: 75. در اينصورت عذاب آنست كه مرگ در آن نباشد.و مثل «وَ لٰا يَزٰالُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي مِرْيَةٍ مِنْهُ حَتّٰي تَأْتِيَهُمُ السّٰاعَةُ بَغْتَةً» حج: 55.پيوسته در شك بودن روشن ميكند كه غرض از ساعت آمدن مرگ است و آن با قيامت بودن نمي‌سازد مگر آنكه بگوئيم كفّار در برزخ هم در حال مريه‌اند.ساعت آنگاه كه در قيامت و مرگ بكار رفته پيوسته با الف و لام عهد آمده و در غير آن نكره استعمال شده است. «يَسْئَلُونَكَ عَنِ السّٰاعَةِ أَيّٰانَ مُرْسٰاهٰا» نازعات: 42. معني آيه در «رسو» گذشت.

سواع:؛ ج 3، ص: 353

سواع: «وَ لٰا تَذَرُنَّ وَدًّا وَ لٰا سُوٰاعاً وَ لٰا يَغُوثَ وَ يَعُوقَ وَ نَسْراً» نوح: 23. ظاهر آيه آنست كه اين پنج نام، نام بتهاي قوم نوح بود. ولي هشام بن محمد كلبي در كتاب الاصنام همۀ آنها را از بتهاي جاهليت گفته و محل و تاريخشان را بيان كرده است و در ص 58 همان كتاب پس از تعداد اصنام كه بتهاي پنجگانه نيز در رديف آنهاست گفته: اين بتان مرتبا عبادت ميشدند تا رسول خدا صلي اللّه عليه و آله مبعوث گرديد و بكوبيدن آنها فرمان داد.طبرسي از ابن عباس و قتاده نقل كرده كه بتهاي پنجگانه را قوم نوح مي‌پرستيدند سپس عرب بپرستش آنها برخاست. و نيز گفته: بقولي اين نامها نام پنج نفر مرد نيكوكار بود در زمان ميان آدم و نوح، بعدها مجسمه آنها را ساختند و بتدريج در نسل‌هاي بعدي مورد پرستش واقع شدند. و بقولي در طوفان زير خاكها ماندند سپس بدست عربها افتادند. (العلم عند اللّه).نگارنده احتمال ميدهم كه آيات 22 و 23 از سورۀ نوح بطور معترضه نقل قول مشركين عرب است و بتها
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 354
مال آنها بود نه از قوم نوح و اللّه العالم.بت سواع متعلق بهذيل بن مدركه بوده محل اين بت رهاط از سرزمين ينبع از قراء مدينه بود و خدّام آن بنو لحيان بودند، پس از غلبۀ اسلام پيغمبر صلّي اللّه عليه و آله عمرو بن عاص را براي شكستن آن بت اعزام فرمود. بت سواع بصورت زني پرداخته شده بود (فرهنگ قصص قرآن) در الاصنام محل آنرا رهاط و خدّام آنرا بنو لحيان گفته و گويد متعلق بهذيل بود.

سوغ:؛ ج 3، ص: 354

سوغ: فرو رفتن از حلق بآساني راغب گويد «ساغ الشراب في الحلق: سهل انحداره» «هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ سٰائِغٌ شَرٰابُهُ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ» فاطر: 12.اين گوارا و شيرين و خوش نوش است و اين شور، تلخ.إساغة فرو بردن از حلق «يَتَجَرَّعُهُ وَ لٰا يَكٰادُ يُسِيغُهُ» ابراهيم: 17. جرعه جرعه ميخورد آنرا و نتواند فرو برد.

سوف:؛ ج 3، ص: 354

سوف: حرف استقبال است كه افعال مضارع را از حال بودن خارج كرده و باستقبال مخصوص ميكند، چهل و دو بار در قرآن مجيد آمده است «وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ عُدْوٰاناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِيهِ نٰاراً» نساء: 30.ابن هشام در معني آنرا مرادف سين دانسته و ميان آندو فرقي قائل نيست ولي ديگران گفته‌اند: زمان استقبال در آن از سين اطول است.در اقرب گويد: اكثرا در تهديد آيد و گاهي در وعدۀ نيكو مثل «وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضيٰ» ضحي: 5. ولي با مراجعه بقرآن خواهيم ديد در وعدۀ نيكوهم بسيار آمده گرچه اكثرا در تهديد بكار رفته است.زمخشري ذيل آيه «سَيَرْحَمُهُمُ اللّٰهُ» توبه: 71. تصريح ميكند كه سوف در آيۀ «وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضيٰ- … سَوْفَ يُؤْتِيهِمْ أُجُورَهُمْ» مفيد تاكيد است طبرسي (ه) در جوامع الجامع آنرا قبول كرده است علي هذا سوف مثل سين هم براي استقبال و هم براي تأكيد است.

سوق:؛ ج 3، ص: 354

سوق: (بفتح سين) راندن. «أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنّٰا نَسُوقُ الْمٰاءَ إِلَي الْأَرْضِ الْجُرُزِ»
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 355
سجده: 27. «وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَي الْجَنَّةِ زُمَراً» زمر: 73. سائق: راننده «وَ جٰاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَهٰا سٰائِقٌ وَ شَهِيدٌ» ق: 21. رجوع شود به «شهد».مساق: مصدر ميمي است «إِليٰ رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَسٰاقُ» قيامة: 30.آنروز سوق شدن بسوي پروردگار تو است.ساق: ما بين پا و زانو است «وَ كَشَفَتْ عَنْ سٰاقَيْهٰا» نمل: 44. هر دو ساق خويش را عريان كرد. جمع آن سوق بضمّ اول است «فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنٰاقِ» ص: 33.شروع كرد دست كشيدن بساقها و گردنهاي اسبان.ايضا سوق بمعني بازار است جمع آن اسواق ميايد «وَ قٰالُوا مٰا لِهٰذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعٰامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْوٰاقِ» فرقان: 7. «وَ الْتَفَّتِ السّٰاقُ بِالسّٰاقِ. إِليٰ رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَسٰاقُ» قيامة: 29. ساق بساق پيچيد آنروز رانده شدن بسوي خداست. ساق را شدت معني كرده‌اند در مجمع فرموده از «قامت الحرب علي ساق» شدت جنگ را اراده ميكنند در نهايه آمده كشف الساق مثل است براي شدّت امر.آيۀ فوق دربارۀ وقت مرگ است مراد از آن ظاهرا رسيدن دو شدّت بهم ديگر است. شايد غرض شدّت جدائي از دنيا و شدّت مشاهدۀ عالم برزخ باشد. «يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ سٰاقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَي السُّجُودِ فَلٰا يَسْتَطِيعُونَ» قلم: 42.روزي كه كار بشدّت رسد و بسجده دعوت شده و قادر نميشوند. ابن كثير در تفسير خود از صحيح بخاري از ابو سعيد خدري نقل كرده كه: از حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله شنيدم ميفرمود: پروردگار ما ساق خود را عريان ميكند همۀ مؤمنين و مؤمنات بآن سجده ميكنند جز آنانكه در دنيا از روي ريا و سمعه سجده ميكردند ميخواهند سجده كنند قامتشان خم نميشود. و گويد: اين حديث در صحيح بخاري و مسلم و غير آن آمده
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 356
است. و ظاهرش آنست كه حديث را قبول دارد. چه سفاهت عجيبي؟!! قرآن فرمايد «لٰا تُدْرِكُهُ الْأَبْصٰارُ- … لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ» ولي در قبال آن اين گونه افسانه‌ها مورد قبول واقع ميشود.

سول:؛ ج 3، ص: 356

سول: راغب گويد: تسويل بمعني تزيين نفس است. آنچه را كه بآن حرص ميورزي در اقرب تزيين و تسهيل و تهوين آمده است «وَ كَذٰلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي» طه: 96. و همانطور نفسم بمن نيك وا نمود «قٰالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً» يوسف: 18. گفت بلكه ضميرتان چيزيرا كه كرده‌ايد بر شما نيك وانمود. ايضا «الشَّيْطٰانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْليٰ لَهُمْ» محمد: 25.

سوم:؛ ج 3، ص: 356

سوم: تحميل. چريدن. لازم و متعدي هر دو آمده است در اقرب هست: «سام فلانا الامر: كلّفه ايّاه» ايضا «سام الماشية: رعت» معني «يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ» بقره: 49.آنست كه عذاب بد را بشما تحميل و وارد ميكردند «لَكُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِيهِ تُسِيمُونَ» نحل: 10. براي شماست از آن نوشيدني و از آنست درخت و در آن ميچرانيد. معاني ديگري كه در لغت آمده در قرآن بكار نرفته مگر آنچه در ذيل خواهد آمد.سيما: علامت و هيئت «تَعْرِفُهُمْ بِسِيمٰاهُمْ» بقره: 273. آنها را با علامتشان ميشناسي.سائمة: شتريكه ميچرد و در آغل علف نميخورد.مُسَوَّم (بصيغۀ مفعول) ممكن است از سيما باشد يعني نشاندار و شايد از تسويم باشد يعني فرستاده شده مثل «مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ» آل عمران: 14. ولي ظاهرا نشاندار مراد است كه آن موجب تخصّص و مالكيت است يعني اسبان داغ نهاده و نشاندار. و در آيۀ «لِنُرْسِلَ عَلَيْهِمْ حِجٰارَةً مِنْ طِينٍ. مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُسْرِفِينَ» ذاريات 34 و 35 نيز بقرينۀ «عِنْدَ رَبِّكَ» نشاندار منظور است سنگهاي نشانداريكه نشان گناهكاران دارند و مخصوص آنهااند.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 357
«يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلٰافٍ مِنَ الْمَلٰائِكَةِ مُسَوِّمِينَ» آل عمران: 125.عاصم و ابن كثير و ابو عمرو مُسَوِّمِينَ را بصيغۀ فاعل و ديگران بصيغۀ مفعول خوانده‌اند. اگر بصيغۀ مفعول باشد بمعني نشاندار يا فرستاده است و چنانچه بصيغۀ فاعل باشد بمعني علامت گذارنده است كه ملائكه در جنگ بدر علامت داشتند.در مجمع از ابو عيسي نقل كرده مختار با كسر خواندن است كه اخبار بسيار دلالت دارند بر اينكه ملائكه در بدر اسبان خويش را علامت گذاري كرده بودند حضرت فرموده: سوموا فان الملائكة قد سومت». ناگفته نماند ما قبل آيۀ فوق چنين است «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّٰهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ … إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلٰاثَةِ آلٰافٍ مِنَ الْمَلٰائِكَةِ مُنْزَلِينَ. بَليٰ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هٰذٰا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلٰافٍ … » آمدن پنج هزار ملك مشروط است بصبر و تقوي و آمدن مشركين. ولي روشن نيست كه هر سه شرط واقع شد و ملائكه آمدند ولي در روايات هست كه آمدند و علامت هم داشتند در تفسير عياشي از حضرت باقر عليه السّلام نقل شده: روز بدر ملائكه عمامه‌هاي سفيد داشتند كه يك سر آنها باز و رها بود. در تفسير برهان نيز چند روايت در اين زمينه آمده است در مجمع از علي عليه السّلام منقول است.ملائكه عمامه‌هاي سفيد داشتند و گوشۀ آنها را ميان دو كتف خويش انداخته بودند. رجوع شود به «ملك».

سوي:؛ ج 3، ص: 357

سوي: مساوات بمعني برابري است در كيل يا وزن و غيره گوئيم: اين لباس با آن مساوي است «حَتّٰي إِذٰا سٰاويٰ بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قٰالَ انْفُخُوا» كهف: 96. تا چون ميان دو حاشيۀ كوه را برابر كرد گفت: بدميد. (ذو القرنين ميان شكاف كوه پاره‌هاي آهن را گذشت تا شكاف را پر كرد و دو لبۀ كوه را با هم برابر نمود) مفاعله گاهي مثل تفعيل ميايد. اين آيه از آنست.
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 358
تسويه: برابر كردن. پرداختن مرتب گردانيدن. «ثُمَّ كٰانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّٰي» قيامة: 38. سپس علقه شد پس او را اندازه گرفت و متعادل كرد تسويه ظاهرا ميان اجزاء بدن است.ايضا در آيات «الَّذِي خَلَقَ فَسَوّٰي» اعلي: 2. «ثُمَّ سَوّٰاكَ رَجُلًا» كهف: 37. و در آيۀ «الَّذِي خَلَقَكَ فَسَوّٰاكَ فَعَدَلَكَ» انفطار: 7. بنظرم مراد از سوّاك سلامت اعضاء و گذاشتن هر عضو در موضع خود و مستوي الخلقه بودن و از «عدلك» تناسب اعضاء است.در آيۀ «فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» حجر: 29. ظاهرا فراغ از خلقت مراد است يعني چون او را پرداختم و از روحم در آن دميدم … «تَاللّٰهِ إِنْ كُنّٰا لَفِي ضَلٰالٍ مُبِينٍ.إِذْ نُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعٰالَمِينَ» شعراء: 97 و 98. اين سخن مشركين است كه روز قيامت بخدايان دروغين خواهند گفت: بخدا قسم در گمراهي آشكار بوديم آنگاه كه شما را با خدا برابر ميكرديم و بجاي او معبود ميگرفتيم. «لَوْ تُسَوّٰي بِهِمُ الْأَرْضُ» نساء: 42.ايكاش زمين با آنها مساوي بود و بر انگيخته نميشدند. «فَسَوّٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ» بقره: 29. آنها را هفت آسمان متعادل كرد.استواء برابري «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْميٰ وَ الْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُمٰاتُ وَ النُّورُ» رعد: 16.استواء چون با «علي» متعدي شود معني استقرار يافتن و بر قرار شدن ميدهد مثل «وَ قُضِيَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَي الْجُودِيِّ» هود: 44. كار بپايان رسيد و كشتي بر كوه جودي نشست و در آن قرار گرفت و مثل «فَإِذَا اسْتَوَيْتَ أَنْتَ وَ مَنْ مَعَكَ عَلَي الْفُلْكِ» مؤمنون: 28. چون تو و يارانت در كشتي قرار يافتيد علي هذا معني آيات «ثُمَّ اسْتَويٰ عَلَي الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ» يونس: 3. «الرَّحْمٰنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَويٰ» طه: 5.اين است كه خدا در تخت حكومت و تدبير استقرار يافت و آن كنايه از
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 359
تدبير و ادارۀ امور عالم است چنانكه «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ» آنرا توضيح ميدهد.و چون با «الي» متعدي گردد معني توجه و قصد و رو كردن ميدهد در اقرب آمده: گويند هر كه از كاري فارغ شد و كار ديگري قصد كرد گفته ميشود «استوي له و اليه» «ثُمَّ اسْتَويٰ إِلَي السَّمٰاءِ فَسَوّٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ» بقره: 29. «ثُمَّ اسْتَويٰ إِلَي السَّمٰاءِ وَ هِيَ دُخٰانٌ» فصلت: 11. استوي در هر دو بمعني توجه و قصد است گاهي بمعني اعتدال و استقرار است مثل «وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَويٰ آتَيْنٰاهُ حُكْماً وَ عِلْماً» قصص: 14.چون موسي قوي شد و در زندگي استقرار يافت باو درك و علم داديم «ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَويٰ. وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْليٰ» نجم: 6 و 7. ظاهرا مراد از استوي معتدل شدن جبرئيل و آمدن بصورت انسان متوسط است. يعني او نيرومند است پس معتدل شد در حاليكه در ناحيۀ بالاتر بود.سوي: «لٰا نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لٰا أَنْتَ مَكٰاناً سُويً» طه: 58. سوي بكسر و ضم سين خوانده شده و معني آن عدل و وسط است «مَكٰاناً» ظاهرا ظرف است و سوي صفت مكان يعني ميان ما و شما وقتي معين كن در مكاني را كه مسافت آن بهر دو طرف مساوي است و شايد مكان هموار و مستوي الاطراف مراد باشد. راغب گويد سوي (بضمّ و كسر) و سواء بمعني وسط است … و آن وصف و ظرف بكار رود، اصلش مصدر است.سَوِيّ: آنست كه از افراط و تفريط در اندازه و كيفيت، بدور باشد (راغب) و آن با تمام و راست و مستقيم يكي است «فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أَصْحٰابُ الصِّرٰاطِ السَّوِيِّ» طه: 135.يعني راه راست. «قٰالَ آيَتُكَ أَلّٰا تُكَلِّمَ النّٰاسَ ثَلٰاثَ لَيٰالٍ سَوِيًّا» مريم: 10.سَوِيًّا حال است از فاعل تُكَلِّمَ يعني نشانۀ تو آنست كه سه شب نتواني با مردم سخن گوئي حال آنكه سالم و صحيح هستي. «يَمْشِي سَوِيًّا عَليٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِيمٍ» ملك: 22. سالم از لغزش راه
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 360
ميرود در راه راست.سواء: در اصل مصدر است بمعني برابري و بمعني مساوي و وسط (وصف و ظرف) بكار ميرود (راغب) مثل «سَوٰاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لٰا يُؤْمِنُونَ» بقره: 6. كه بمعني مساوي است و مثل «فَقَدْ ضَلَّ سَوٰاءَ السَّبِيلِ» بقره: 108. كه بمعني وسط است بهتر است بگوئيم سواء بمعني مستوي و اضافۀ صفت بموصوف است يعني از راه راست گم شده. «وَ إِمّٰا تَخٰافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيٰانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَليٰ سَوٰاءٍ إِنَّ اللّٰهَ لٰا يُحِبُّ الْخٰائِنِينَ» انفال: 58. سواء در آيه شايد مصدر باشد يعني اگر از خيانت قومي كه با آنها پيمان بسته‌اي ترسيدي پيمان آنها را با برابري بسويشان بيانداز و نقض كن (و اعلام كن تا تو و آنها در علم بنقض پيمان با هم باشيد) و شايد بمعني عدل باشد يعني با عدالت پيمان را بشكن و بخودشان رد كن.ايضا در آيۀ «فَقُلْ آذَنْتُكُمْ عَليٰ سَوٰاءٍ» انبياء: 109. بمعني برابري يا عدل است.

سائبه:؛ ج 3، ص: 360

سائبه: شتريكه نذر ميكردند در صورت آمدن مسافر يا شفاي مريض، آنرا بسر خود رها كنند رجوع شود به «بحر» «مٰا جَعَلَ اللّٰهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَ لٰا سٰائِبَةٍ وَ لٰا وَصِيلَةٍ وَ لٰا حٰامٍ» مائده: 103.

سيح:؛ ج 3، ص: 360

سيح: جريان و سير در صحاح آمده «ساح الماء: جري علي وجه الارض- ساح في الارض: ذهب» طبرسي سير با مهلت فرموده. ساحة چنانكه گذشت مكان خالي است از راغب استفاده ميشود كه ساح الماء يعني در ساحه جاري شد ولي اين در صورتي است كه هر دو از يك ماده باشند. اما ساحه از سوح است و سيح يائي است «فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ» توبه: 2. چهار ماه در اين سرزمين بگرديد و و مهلت داريد. «التّٰائِبُونَ الْعٰابِدُونَ الْحٰامِدُونَ السّٰائِحُونَ الرّٰاكِعُونَ السّٰاجِدُونَ» توبه: 112. «قٰانِتٰاتٍ تٰائِبٰاتٍ عٰابِدٰاتٍ سٰائِحٰاتٍ» تحريم: 5. بعقيدۀ الميزان سائحون آنهااند كه از مسجدي بمسجدي
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 361
و از محلي ديني بمحلي گردش و سير ميكنند و در آيۀ دوم آنرا صائمات فرموده است. طبرسي از ابن عباس و ديگران روزه داران نقل كرده و فرموده از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله مرفوعا نقل شده «سياحة امّتي الصّيام» و بقولي آنانكه در روي زمين سير ميكنند و از آثار گذشتگان عبرت ميگيرند.و بقولي طلاب علوم‌اند كه براي اخذ علم سفر ميكنند.بنظرم اعمّ بودن اين كلمه بهتر است يعني مردان و زنانيكه در راه خدا و دين گردش و سير ميكنند خواه بمساجد باشد يا جهاد يا روزه و غيره در الميزان از حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله نقل است «سياحة امّتي في المساجد» ايضا «انّ السائحين هم الصّائمون» ايضا «انّ سياحة امتي الجهاد في سبيل اللّه» و بقرينۀ اينكه صفات ديگر خاص است ميشود آنرا در آيۀ اول، صيام و جهاد و در آيۀ دوم فقط صيام گفت.

سير:؛ ج 3، ص: 361

سير: راه رفتن. «وَ تَسِيرُ الْجِبٰالُ سَيْراً» طور: 10. با تفعيل و باء متعدي ميشود مثل «وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبٰالَ وَ تَرَي الْأَرْضَ بٰارِزَةً» كهف: 47. و نحو «فَلَمّٰا قَضيٰ مُوسَي الْأَجَلَ وَ سٰارَ بِأَهْلِهِ … » قصص: 29.سيرت: حالت و وضع طبيعي است. «قٰالَ خُذْهٰا وَ لٰا تَخَفْ سَنُعِيدُهٰا سِيرَتَهَا الْأُوليٰ» طه: 21. عصا را بگير و نترس حتما آنرا بحالت اول بر ميگردانيم.سيّاره: مؤنث سيّار است بمعني جماعت مسافر نيز آيد (قافله) «وَ أَلْقُوهُ فِي غَيٰابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيّٰارَةِ» اين كلمه سه بار در قرآن آمده: مائده: 96- يوسف: 10، 19.در قرآن مجيد بسير و گردش در زمين بسيار سفارش شده است يكي براي عبرت و گردش در آثار گذشتگان مثل «قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا كَيْفَ كٰانَ عٰاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ» انعام: 11.ايضا 36 نحل، 69 نمل. و غيره ديگري براي تفكر در امر حق و شروع خلقت
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 362
چنانكه آمده «قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللّٰهُ يُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللّٰهَ عَليٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ» عنكبوت: 20. آيه صريح است در اينكه گردش و كاوش در زمين شروع خلقت را بانسان خواهد فهماند و آخرت را نيز ميشود از آن قياس گرفت.با گردش در زمين خواهيم ديد چگونه باكتريهاي هوا بباتلاقها ريخته مبدل بكرمها ميشوند. ملخها چگونه نوك دم خود را بزمين فرو برده و در آن تخم مي‌ريزند و آنگاه مبدل بكرم سپس بپروانه و آنگاه بملخ ميشوند.ميتوان از اينها پي برد و احتمال داد كه موجودات زنده در ابتدا بصورت تخم آفريده شده و آنگاه بزرگ گشته و شروع بتكثير كرده‌اند و نيز با كاوش در طبقات زمين ميتوان بقهقري برگشت و اسرار صنع خدا را بدست آورد چه صريح است دستور خدا و چه كم است عبرت و عمل ما!!!.

سيل:؛ ج 3، ص: 362

سيل: جاري شدن «سال الماء سيلا و سيلانا: جري» ايضا اسم آمده يعني آبيكه ميايد و باران آن در جاي ديگر باريده (راغب) «فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ» سباء: 16.رجوع شود به «عرم» «فَسٰالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهٰا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رٰابِياً» رعد: 17.اساله: ذوب كردن «وَ أَسَلْنٰا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ» سباء: 12. قطر را مس گفته‌اند يعني چشمه و معدن مس را براي او ذوب كرديم اساله حالتي است كه در مذاب بعد از ذوب شدن پيدا ميشود. گويا منظور آنست كه او را وسيله داديم تا مس را ذوب كند و مانند چشمه جاري شود در جوامع الجامع اين تسميه را باعتبار ما يؤل دانسته است.

سيناء:؛ ج 3، ص: 362

سيناء: شبه جزيره‌ايست ما بين درياي مديترانه و كانال سوئز و فلسطين و خليج عقبه و ايضا سيناء كوهي است در آن شبه جزيره بنام حوريب (اعلام المنجد) در دعاي سمات هست: و سخن گفتي بوسيلۀ آن با بنده‌ات
قاموس قرآن، ج‌3، ص: 363
موسي … در طور سيناء و در كوه حوريب» از اين بنظر ميايد اين دو كوه غير هم‌اند و يكي محل بعث موسي و ديگري جاي آمدن الواح تورات. «وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَيْنٰاءَ … » مؤمنون: 20. «وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ. وَ طُورِ سِينِينَ» تين: 1 و 2. احتمال هست اضافه در اين دو آيه بيانيه باشد در اين صورت مراد سينا و سينين همان كوهي است كه در شبه جزيرۀ سينا واقع است و شايد اضافه بمعني لام باشد يعني كوهي كه در صحراي سينا واقع است. و شايد احتمال اول قوي باشد زيرا نظر قرآن بكوه معهود است نه ببيابان. سينا و سينين هر دو گفته شده مثل الياس و الياسين، سيبري و سيبريا. اين آخر سخن ماست در حرف سين و الحمد للّه اولا و اخرا و صلي اللّه علي محمد و آله الطاهرين 9 جمادي الاولي 1392.

درباره مركز تحقيقات رايانه‌اي قائميه اصفهان

بسم الله الرحمن الرحیم
جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ في سَبيلِ اللَّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (سوره توبه آیه 41)
با اموال و جانهاى خود، در راه خدا جهاد نماييد؛ اين براى شما بهتر است اگر بدانيد حضرت رضا (عليه السّلام): خدا رح