قاموس قرآن جلد 1

مشخصات كتاب

سرشناسه: قرشي بنابي، علي‌اكبر، ۱۳۰۷ -
عنوان و نام پديدآور: قاموس قرآن/ تاليف علي‌اكبر قرشي.
مشخصات نشر: تهران: دارالكتب‌الاسلاميه، [۱۳] -
مشخصات ظاهري: ۷ ج. در سه مجلد.
شابك: دوره: 964-440-070-4؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج. ۱)؛ ۳۰۰ ريال (ج. ۱، چاپ؟)؛ ۳۵۰ ريال (ج. ۲، چاپ؟)؛ ۱۰۰۰۰ريال (ج. ۱، چاپ چهارم)؛ ۴۰۰۰۰ ريال (ج. ۲)؛ ۱۰۰۰۰ ريال (ج. ۲، چاپ چهارم)؛ ۹۰۰ ريال (ج. ۳، چاپ چهارم)؛ ۹۰۰ ريال (ج. ۴، چاپ چهارم)؛ ۸۰۰ ريال (ج. ۵)؛ ۸۰۰ ريال (ج. ۷)؛ ج. ۵ - ۷، چاپ شانزدهم‌964-440-069-0:
يادداشت: ج. ۱-۴ (چاپ چهارم: ۱۳۶۴).
يادداشت: ج. ۱ و ۲ (چاپ؟: ۱۳۵۲).
يادداشت: ج.۱-۴ (چاپ دوازدهم: ۱۳۸۷).
يادداشت: ج. ۱-۴ (چاپ نهم: ۱۳۸۱).
يادداشت: ج.۵ - ۷ (چاپ؟: [۱۳]).
يادداشت: ج.۵ - ۷ (چاپ دوازدهم: ۱۳۷۶).
يادداشت: ج. ۵ - ۷ (چاپ چهاردهم: ۱۳۸۴).
يادداشت: ج. ۵ - ۷ (چاپ شانزدهم: ۱۳۸۶).
يادداشت: كتابنامه.
مندرجات: ج. ۱. الف - ث.- ج. ۲. ج - د.- ج. ۳ - ۴. ذ - عسي.- ج. ۵ - ۷. عشر - ي.
موضوع: قرآن -- دايره‌المعارف‌ها
موضوع: قرآن -- واژه‌نامه‌ها
رده بندي كنگره: BP۶۶/۹/ق‌۴ق‌۲ ۱۳۰۰ي
رده بندي ديويي: ۲۹۷
شماره كتابشناسي ملي: م‌۶۸-۵۳۲

مقد مه

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَليٰ عَبْدِهِ الْكِتٰابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً. و الصلوة و السلام علي من جعله شٰاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً* و علّمه من لدنه علما و علي آله الذين اذهب عنهم الرجس و طهّرهم و جعل لهم نورا.* إِنَّ هٰذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ قرآن مردم را باستوارترين راه هدايت ميكند «1» كتابي است عزيز و ارجمند كه باطل را مطلقا در آن راهي نيست و از جانب خداي حكيم ستوده نازل شده است «2» براي عالميان تذكر و بيداري است «3» حقائق و امثال آن بصورتهاي گوناگون بيان گرديده تا مردم متذكّر و بيدار گردند «4» كتابي است عظيم، مجيد، مبين، كريم كه جنّ و انس از آوردن نظير آن عاجزاند «5» رسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم بقرآن بسيار اهميّت ميداد و در تعليم و بكار بستن آن سعي خاصّ مبذول ميكرد، آرزومند بود كه اين كلام دلنشين خدا در دلها بنشيند و قلوب را كه مركز فرماندهي وجوداند مسخّر كند. ميفرمود: قلبي كه ظرف قرآن باشد از عذاب خدا بدور است، «لا يعذّب اللّٰه قلبا وعي القرآن» «6» ميفرمود: چون فتنه‌ها همچون پاره‌هاي شب تار شما را در ميان
(1)- اسراء: 9 (2) فصلت: 42 (3) ص: 87 (4) زمر: 27 (5) اسراء: 88 (6) وسائل ج 4 ص 825‌قاموس قرآن، المقدمة، ص: 2‌گرفت بقرآن رو آوريد «اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن … » «1» ميفرمود: خانه‌هاي خود را با تلاوت قرآن منوّر گردانيد «نوّروا بيوتكم بتلاوة القرآن … » «2» ميفرمود: فرزندانتان را بر سه چيز پرورش دهيد: دوستي پيغمبرتان، دوستي اهل او و تلاوت قرآن «ادّبوا اولادكم علي ثلث خصال حبّ نبيّكم و حبّ اهل بيته و تلاوة القرآن … » (الجامع الصغير- ادب).قرآن محبوب وي بود از قرائت و استماع و تلقين آن لذت مي‌برد و سير نميشد، خداوند باو دستور داده بود كه قرآن را بتأنّي و دقّت بخواند «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلًا» مزمّل: 4 هر شب پيش از خواب مسبّحات را ميخواند و ميگفت: در آنها آيه‌اي هست كه از هزار آيه بهتر است «3» حذيفه گويد با رسول خدا نماز خواندم سورۀ بقره را شروع كرد، چون بآيۀ عذاب ميرسيد از عذاب بخدا پناه مي‌برد، بآيۀ رحمت كه ميرسيد از خدا رحمت ميخواست، چون بآيۀ تسبيح ميرسيد خدا را تسبيح ميگفت و چون فارغ شد اين دعا را كه هميشه در ختم قرآن ميخواند، بخواند «اللهمّ ارحمني بالقرآن و اجعله لي اماما و نورا و هدي و رحمة … » «4» پيداست كه در خواندن آن سورۀ مفصّل در نماز چه صبر و ثباتي از خود نشان داده است!! با آنكه قرآن را خود بديگران تعليم ميكرد خوش داشت از ديگران بشنود، شبي تلاوت ابن مسعود را استماع كرد بعد فرمود: هر كه خواهد قرآن را همانطور كه نازل شده بآرامي بخواند مثل ابن امّ عبد تلاوت كند «5»
(1) المحجة ج 2 ص 212 (2) كافي ج 2 ص 610 (3) مجمع البيان فضل سورۀ حديد- صحيح ترمذي كتاب فضائل القرآن باب 21، مسبحات عبارت‌اند از سوره‌هاي حديد، حشر، صف، جمعه و تغابن كه با «يسبح» و «سبح» شروع ميشوند (4) المحجة ج 2 ض 227- 232. (5) المحجة ج 2 ض 227- 232.قاموس قرآن، المقدمة، ص: 3‌ابن مسعود و بنقلي عبيده گويد، آنحضرت روزي بمن گفت: بر من قرآن بخوان گفتم براي تو با آنكه بر تو نازل شده؟! فرمود دوست دارم از ديگري بشنوم، سورۀ نساء را آغاز كردم و همينكه بآيۀ «فَكَيْفَ إِذٰا جِئْنٰا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنٰا بِكَ عَليٰ هٰؤُلٰاءِ شَهِيداً» «1» رسيدم سر بلند كردم … ديدم اشك چشمانش جاري است «2» بنزد وي دانستن قرآن اعتبار داشت، كسانيكه در قرائت و حفظ قرآن پيش بودند مورد نظر بودند. روزي جمعي را بسفري ميفرستاد از آنها پرسيد چقدر قرآن ميدانيد؟ يكي كه از همه جوانتر بود گفت: من فلان و فلان و سورۀ بقره را ميدانم فرمود: برويد امير شما اين است. گفتند او از همه كم سال‌تر است! فرمود: او سورۀ بقره را ميداند «3» مصعب بن عمير قرشي شهيد «جنگ احد» بروزگار جواني سر پرستي مسلمانان مدينه را پيش از هجرت بعهده گرفت و زمينه را براي هجرت هموار كرد، اين مأموريت بزرگ در اثر دانستن قرآن بود «4» هر يك از صحابه قسمتي از قرآن را حفظ كرده بودند ولي باتفاق مسلمين علي بن ابي طالب صلوات اللّٰه عليه تمام قرآن را در عهد آنحضرت از برداشت و او در اين عمل يگانه بود «5» گفته‌اند: ابن مسعود و ابيّ بن كعب و معاذ بن جبل همۀ قرآن را آموخته بودند ولي نگفته‌اند كه همۀ آنرا از بر داشتند.دو چيز را بيشتر سفارش ميكرد و آندو را بس مهمّ ميخواند: قرآن و اهل بيت. ميفرمود: دو چيز وزين و پر ارزش در ميان شما ميگذارم كتاب
(1) نساء: 41 (2) صحيح مسلم ج 1 ض 320 (3) مجمع البيان فضل سورۀ بقره (4) تحفة الاحباب (5) مقدمۀ نهج البلاغۀ ابن ابي الحديد ضمن فضائل علي عليه السلام‌قاموس قرآن، المقدمة، ص: 4‌خدا و اهل بيت من، اگر بآندو چنگ بزنيد و از آندو پيروي كنيد اصلا گمراه نخواهيد شد آندو تا دميكه در حوض كوثر پيش من آيند از هم جدا نمي‌شوند. «انّي تارك فيكم الثقلين كتاب اللّٰه و عترتي اهل بيتي ما ان تمسّكتم بهما لن تضلّوا ابدا انّهما لن يفترقا حتي يردا عليّ الحوض» «1» اين همه سفارش و توصيه و آنهمه اهميّت و تلاش براي آن بود كه قرآن ضامن سعادت و رفاه هر دو جهان است، مضامين قرآن و جهش مسلمين در صدر اوّل شاهد گوياي اين مطلب است. ولي مع الوصف ما مسلمانان از قرآن مجيد كه «هُديً لِلنّٰاسِ» است بطور كامل استقبال نكرديم و با آن قلوب خويش را منوّر ننموديم و از «وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» بي‌بهره مانديم و از جهان بيني آن فاصله گرفتيم. كدام عامل سبب شد كه اكثريّت ما از دانستن قرآن بدور مانديم و اقليّتي هم فقط بفرا گرفتن تلاوت آن اكتفا كرديم بي‌آنكه از معانيش مطلع گرديم؟!!!.يكي از بزرگترين وظائف مسلمين در حال حاضر ترويج قرآن و تعليم و تعلّم قرآن و رو آوردن بقرآن است. در اين باره وظيفۀ فقهاء و علماء و مسلمانان بيدار از ديگران سنگينتر است بايد كاري كرد و وضعي پيش آورد كه مسلمان بيدار گردند و بكتاب عزيز خدا رو آورند. بايد در
(1) اين حديث از احاديث متواتره است در اين كتاب در «ثقل» بآن اشاره شده است.قاموس قرآن، المقدمة، ص: 5‌مساجد و غيره درس قرآن گفته شود، بايد در مدارس مسلمانان تدريس قرآن اجباري شود. بايد در همۀ ممالك اسلامي دانستن قرآن يكي از اساسيترين شرايط هر استخدام باشد. بايد در اين راه از تلاش و صرف پول و ايجاد وضع مناسب دريغ نشود. آري در راه احياء اين امر، يك بيداري و تحوّل همه جانبه ضروري است.نويسندۀ كتاب سالها مشغول مطالعه و بحث و تفسير قرآن بوده و اكنون نيز بآن ادامه ميدهد و بخواست خدا تا دم مرگ چنين خواهد بود. اين كتاب تنها در بارۀ لغات قرآن نيست، بلكه گذشته از آن در نوبت خود يك كتاب تفسير و اگر اغراق نباشد يك دائرة المعارف مخصوص بقرآن است. در هر مادّه كه تشخيص داده شده آياتي چند نقل و تفسير شده است، نقل روايات شأن نزول و اشاره ببعضي از قضايا و نقل اقوال بزرگان از آنجمله است. باحوال و قضاياي انبياء عليهم السلام از ديدگاه قرآن نظر شده و نسبت باقتضاء حال اكثرا بتفصيل سخن گفته شده است.و ذيل بعضي از كلمات امثال: آدم، اجل، ارض، بحر، جنّ، عرش و … مفصّلا بحث شده است.در تأليف كتاب بمنابع و مأخذ معتبر استناد شده كه در متن كتاب مذكوراند و در شمارۀ آيات، كتاب المعجم المفهرس تأليف محمد فوأد عبد الباقي‌قاموس قرآن، المقدمة، ص: 6‌مورد نظر بوده و شمارۀ خطبه‌هاي نهج البلاغه از نهج البلاغۀ عبده آورده شده و در بعضي جاها پس از نقل چند آيه فقط يك شماره گذاشته‌ايم كه منظور فقط كلمۀ مبحوث عنه است وَ مٰا تَوْفِيقِي إِلّٰا بِاللّٰهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ رضائيه 2 ربيع الثاني 1393 مطابق 15/ 2/ 1352 شمسي.قاموس قرآن، ج‌1، ص: 1‌

الف؛ ج 1، ص: 1

ابّ:؛ ج 1، ص: 1

ابّ: (بتشديد باء) چراگاه. در مفردات و نهايه گويد: چراگاهي كه براي چريدن و چيدن آماده است. در اقرب الموارد گفته: گياهان خودرو كه چهار پايان خورند. «فَأَنْبَتْنٰا فِيهٰا حَبًّا … وَ فٰاكِهَةً وَ أَبًّا» عبس: 31، كلام مجمع نيز نظير مفردات و نهايه است.بايد دانست مراد از آن در آيه، علفهاي خودرو است زيرا. كه «أبّ» مفعول «انبتنا» است و روئيدن در علفهاست نه در محلّ آنها و آنجا كه چراگاه معني شده محل بالتبع مراد است. اين كلمه در كلام اللّٰه مجيد فقط يكبار يافته است و اصل آن چنانكه اهل لغت گفته‌اند بمعني تهيّؤ و آمادگي است: «أَبّ للسير أَبّا: تهيّأ له» در نهايه گفته: در حديث قسّ بن ساعده هست: «فجعل يرتع أَبّا» . يكي از محققين پس از نقل اقوال علماء در معني «ابّ» احتمال داده كه واو در «وَ أَبًّا» جزء كلمه است و آن بي‌تشديد ميباشد، آيه: «وَ فٰاكِهَةً وَ أَبًّا» مركب است از دو لفظ «فٰاكِهَةً» بمعني ميوه و «وأبا» بمعني درشت و شاداب و گوناگون عليهذا بقول ايشان واو عاطفه نيست، و «وأب» بر وزن دهر صفت «فاكهة» است. و آنگاه احتمال خويش را نزديك بيقين دانسته است. روح سخن ايشان در اين احتمال آنست كه اهل لغت و تفسير معناي صريحي و روايت صحيحي در بارۀ اين كلمه نگفته و نقل نكرده‌اند. ولي براي «وأب» معناي روشني است، ايضا ميگويد: علماي لغت «ابّ» را دخيل و غير عربي گفته‌اند. (ديوان دين ص 106- 124).
(1) راجع به الف و همزه رجوع شود به «الف»
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 2
نگارنده پس از تعمق و دقت، تحقيق ايشان را مورد قبول ندانستم زيرا اولا: هيچ يك از قرّاء باء «ابّ» را بي‌تشديد نخوانده است.ثانيا: در آنصورت تناسب و معني آيات درست نخواهد بود كه آيات بدين قرارند: (فَأَنْبَتْنٰا فِيهٰا حَبًّا. وَ عِنَباً وَ قَضْباً. وَ زَيْتُوناً وَ نَخْلًا. وَ حَدٰائِقَ غُلْباً. وَ فٰاكِهَةً وَ أَبًّا. مَتٰاعاً لَكُمْ وَ لِأَنْعٰامِكُمْ».در اين آيات چنانكه مي‌بينيم فرموده: از زمين براي شما دانه، انگور، تره، زيتون، درخت خرما باغهاي انبوه يا درختان بزرگ، ميوه و چراگاه رويانديم. پس از آن ميفرمايد: اينها متاعند براي شما و چهار پايان شما.معلوم است كه انگور، تره و غيره معمولا خوراك انسان است، اگر «أَبًّا» را وأب خوانده و وصف فاكهه بدانيم و درشت معني كنيم بجملۀ «متاعا … لانعامكم» محلّي باقي نخواهد ماند زيرا مذكورات ما قبل، همه «مَتٰاعاً لَكُمْ» اند و اينكه قضب بمعني يونجه است و در صحاح گويد: آن اسفست (اسپست: يونجه) فارسي است مطلب تمام نميشود زيرا ظاهرا مراد از آن در آيه ترۀ خوردني است و بمناسبت آنكه پشت سر هم چيده ميشود قضب گفته شده وانگهي اگر يونجه باشد براي انعام كافي نيست.اما اگر «ابّ» را چراگاه بگيريم مطلب تمام خواهد بود.ثالثا: وصف فاكهه در آيات ديگر مؤنث آمده مثل: «بِفٰاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ» زخرف: 73، واقعه: 32، ص: 51، لازم بود در آيۀ ما نحن فيه گفته شود: «فاكهة وأبة» تا صفت با موصوف در تأنيث موافق باشد، و لفظ وأب از صفات مشترك نيست تا مذكر و مؤنث در آن يكسان باشد و در لغت آنگاه كه موصوفش مؤنث باشد آمده: «قدر وأبة» و نيز آمده: «اناء وأب» (اقرب الموارد).وانگهي وأب بمعني ضخيم و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 3
واسع، وصف ميوه استعمال نشده بلكه وصف كاسه، گودال و نظير آنها آمده است. نويسندۀ فوق الذكر پس از توجّه باين نكته استعمال آنرا در ميوۀ درشت معناي مولّد (تازه) گرفته است تا اشكالي وارد نشود.در خاتمه لازم است بدانيم: أبّ از اوّل پر ماجري است. شيخ مفيد رحمه اللّٰه در ارشاد نقل ميكند: از ابو بكر راجع بلفظ ابّ سئوال شد در جواب گفت: فاكهه را مي‌شناسيم امّا ابّ خدا بآن داناتر است. اين سخن بامير المؤمنين عليه السّلام رسيد فرمود: سبحان اللّٰه آيا ندانسته كه ابّ علف و چراگاه است و خدا در «فٰاكِهَةً وَ أَبًّا» نعمتهاي خود را كه بر خلق و چهار پايان داده مي‌شمارد؟! زمخشري در كشاف ذيل آيۀ فوق قسمتي از روايت را نقل كرده و نظير آنرا از عمر نقل ميكند و در مقام اعتذار ميگويد: همت آنها مصروف بعمل بود نه بدانستن آنچه مورد عمل نبود.علّامه اميني در الغدير ج 7 ص 103 و ج 6 ص 100 قول ابن حجر شارح صحيح بخاري را نقل كرده كه گفته: بقولي ابّ دخيل است و عربي نيست. مؤيّد اين قول خفاء معني آن بر شيخين است. آنگاه فرموده: احدي از اهل لغت بدخيل بودن آن اشاره نكرده‌اند. نگارنده نيز در صحاح و قاموس و اقرب و نظير آنها، نديدم كه بدخيل بودن آن اشاره‌اي شده باشد.

أَبَد:؛ ج 1، ص: 3

أَبَد: هميشه. پيوسته. اين كلمه 28 بار در قرآن مجيد بكار رفته است «مٰاكِثِينَ فِيهِ أَبَداً» كهف: 3 يعني مؤمنان در آن اجر هميشگي هستند راغب در مفردات گويد: ابد زمان مستمرّي است كه قطع نميشود و در مادّۀ «امد» گويد: ابد بمعني زمان غير محدود است.در اقرب الموارد هست كه: ابد ظرف زمان است و براي تأكيد مستقبل ميآيد نه براي دوام و استمرار آن، چنانكه قطّ و البتّه براي تأكيد زمان ماضي است گويند: «ما فعلت
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 4
قطّ و البتّة و لا افعله ابدا» بنا بر اين سخن، كلمۀ ابد هميشه معناي ما قبل خود را تأكيد ميكند، بعبارت ديگر تأكيد است نه تأسيس.تدبّر در آيات قرآن مجيد خلاف اين مطلب را ميرساند و ثابت ميكند كه ابد فقط براي تأكيد نيست آياتي هست كه بوسيلۀ «ابد» از آنها دوام و هميشگي فهميده ميشود نظير «مٰاكِثِينَ فِيهِ أَبَداً» كهف: 3 «لٰا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً» توبه: 108 «وَ لٰا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْوٰاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً» احزاب: 53 و آيات ديگر. ناگفته پيداست كه از مكث و عدم قيام و عدم تزويج زنان حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله بعد از فوتش، در صورتي دوام و استمرار فهميده ميشود كه «أَبَداً» بآنها اضافه شود و بدون آن دوام و عدم آن هر دو محتمل خواهد بود. در اين صورت «أَبَداً» براي تأسيس معناي جديدي است نه تأكيد معناي ما قبل.مخفي نماند «أَبَداً» بمعني دهر بكار رفته چنانكه در قاموس و غيره هست و نيز وصف استعمال شده چنانكه در نهج البلاغه خطبه 107 آمده: «انت الابد فلا امد لك» يعني خدايا تو دائم و هميشگي هستي و براي تو زمان محدودي نيست. در اين استعمال هم، معناي اصلي كه دوام باشد در نظر است.

إبراهيم:؛ ج 1، ص: 4

اشاره

إبراهيم: عليه السّلام جدّ اوّل حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله و پيامبران بني اسرائيل، مورد تصديق مسلمين و يهود و نصاري است. نام مباركش 69 بار در قرآن مجيد آمده، و دين مبين اسلام همان دين ابراهيم است «ثُمَّ أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ حَنِيفاً» نحل: 123 اين پيامبر بزرك در شهر «اور» از شهرهاي بابل بدنيا آمد و نيز تولّد او را در شهر «فدّام آرام» نوشته‌اند و در آنجا بزرگ شد و با بت پرستان بمبارزه برخاست و سپس بشام هجرت فرمود: قرآن مجيد قسمتهاي بزرگي از زندگي و مبارزات وي را براي معرّفي او و ارشاد ديگران نقل كرده است و ما بخشهائي از آنرا در زير ميآوريم. نا گفته نماند: قاموس قرآن، ج‌1، ص: 5‌سليقۀ ما در اين كتاب، استخراج حالات پيامبران از قرآن است، و بخرافات و اسرائيليات نيز كه در احوال آن بزرگواران بافته شده نظر خواهيم نمود.

[سير در آفاق]؛ ج 1، ص: 5

خداوند بابراهيم عليه السّلام رشد فكري داد و او را بسوي حق هدايت فرمود. در قرآن مجيد ميخوانيم: ابراهيم بپدرش آزر «1» گفت: آيا بتها را معبود ميگيري؟ من تو و قومت را در ضلالي آشكار ميبينم بدينسان حكومت و تدبير آسمانها و زمين را بابراهيم نشان ميدهيم (روي عللي) و تا از اهل يقين شود.چون تاريكي شب او را فرا گرفت ستاره‌اي ديد گفت: اين پروردگار من است و چون غروب كرد گفت: غروب كننده‌ها (زوال پذيران) را دوست نميدارم. و همينكه ماه را طالع ديد، گفت: اين پروردگار من است و چون غروب كرد، گفت: اگر پروردگارم مرا هدايت نكند حتما از گمراهان خواهم بود.و همينكه خورشيد را طالع ديد گفت: اين پروردگار من است، اين از آندو بزرگتر است و چون در افق ناپديد گرديد گفت: اي مردم، من از آنچه شريك خدا قرار ميدهيد بيزارم، من رو كردم بكسيكه آسمانها و زمين را آفريد، مايل بحقّم و از مشركان نيستم. قوم با او بمحاجّه برخاستند، گفت آيا با من در بارۀ خدا كه هدايتم كرده محاجّه ميكنيد من از آنچه بخدا شريك مينگاريد بيم ندارم … چطور از بتهائي كه شريك خدا ميدانيد بترسم و شما بي‌دليل بخدا شريك ميانگاريد و نميترسيد؟ … اينهاست حجّت ما كه بابراهيم در برابر قومش داديم «انعام: آيات 74- 83» بابراهيم از پيش، درك و رشد داديم و بحال او دانا بوديم، بپدرش و قومش گفت: اين تمثال‌ها چيست كه بر
(1) به «آزر» رجوع شود. آيا آزر پدر اصلي آنحضرت بود، آيا استغفار آنحضرت براي او چه صورت داشت؟ توضيح داده شده است.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 6
عبادت آنها كمر بسته‌ايد؟ «انبياء: 51- 52- اين آيات ترجمۀ يك بخش از احوال اين پيامبر بزرگ است و از آنها سه مطلب بدست ميآيد.يكي اينكه خداوند بابراهيم- عليه السّلام رشد و درك عنايت فرمود و او بزودي دريافت كه پرستش بتها باطل و عاري از حقيقت است. آنچه نمي‌بيند و نمي‌فهمد و نميگويد و لا يضرّ و لا ينفع است چگونه قابل پرستش تواند بود؟ لذا بآن مردم ميگفت: آيا اينها آنگاه كه ميخوانيد ميشنوند؟يا بشما نفعي يا ضرري ميرسانند؟ «شعراء: 73 اين بود كه با بت پرستي به مبارزه برخاست.دوّم اينكه: ابراهيم عليه السّلام و بت پرستان در وجود خالق توافق داشتند و اختلاف در اين بود كه آفتاب و ماه و ستارگان و بتها در تدبير و ادارۀ عالم تأثيري دارند يا نه؟ ابراهيم عليه السّلام ميخواست اثبات كند كه تدبير عالم مثل خلقت آن، هر دو كار خداست اين مطلب از «إِنِّي بَرِي‌ءٌ مِمّٰا تُشْرِكُونَ» و از «أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللّٰهِ» آشكارا فهميده ميشود. اگر بخدا عقيده نداشتند گفتن اينكه: بخدا شريك قرار ميدهيد معني نداشت. آنحضرت ميخواست بفهماند تا خلق و امر را از خدا بدانند و آنها زير بار نميرفتند لذاست كه ميفرمود «آنكه مرا آفريد هم او هدايتم ميكند. او اطعامم ميكند و سيرابم ميگرداند و چون مريض شوم شفايم مي‌بخشد و اوست كه مرا ميميراند و سپس زنده‌ام ميكند و از او انتظار دارم كه روز جزا گناهم را ببخشد «شعراء: 78- 82.اينها براي آنست كه اثبات كند: تدبير و گرداندن كارهاي جهان مثل آفريدن، كار خالق است و در نتيجه پرستش و عبادت نيز خاصّ اوست.و از اينكه مشركين و يا لا اقلّ بسياري از آنها بوجود خدا عقيده داشتند، و اختلاف بر سر تأثير بتها و اجسام طبيعي ديگر (البتّه تأثير اجسام
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 7
طبيعي بالاستقلال) در امور عالم بود، نبايد وحشت كرد. كه قرآن از مشركان نقل ميكند ميگفتند: «مٰا نَعْبُدُهُمْ إِلّٰا لِيُقَرِّبُونٰا إِلَي اللّٰهِ» زمر 3: «هٰؤُلٰاءِ شُفَعٰاؤُنٰا عِنْدَ اللّٰهِ» يونس: 18 وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّٰهُ» لقمان: 25 يعني بتها را براي آن عبادت ميكنيم كه ما را پيش خدا مقرّب كنند. و اينان نزد خدا واسطه‌هاي مااند. و اي پيامبر اگر از آنها بپرسي آسمانها و زمين را كي آفريد؟ حتما خواهند گفت: خدا.مطلب سوّم آنست كه نفي پرستش آفتاب و ماه نظير بتها ساده نبود و احتياج بتدبّر و تفكّر داشت كه اوّلا ابراهيم خود يقين كند حكومت و تدبير دست خداست و آنها معبود و پروردگار نيستند «لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ» ثانيا با پرستش آنها بمبارزه برخيزد لذا آنحضرت با رشد و دركيكه خدا داده بود طلوع و غروب و محكوم بحكم و مسلوب الاختيار بودن آنها را بحساب آورد و يقين كرد كه پروردگار نيستند و پروردگار همان خالق و آفرينندۀ زمين و آسمانهاست و آنوقت گفت: «يٰا قَوْمِ إِنِّي بَرِي‌ءٌ مِمّٰا تُشْرِكُونَ. إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ».هيچ مانعي ندارد كه بگوئيم: ابراهيم عليه السّلام بخدا ايمان داشت و در بارۀ ربوبيّت آفتاب و ماه و غيره كه مردم مي‌پرستيدند در كاوش و تحقيق بود و ابتدا در بارۀ هر يك از آنها گفت: اين پرورش دهندۀ من است سپس بحسابش رسيد و ديد هيچ يك ربّ نيست و آنگاه گفت: پروردگار من همان خالق من و آفرينندۀ مخلوقات است. اگر بظاهر قرآن دقّت كنيم و از حق گوئي باك ننمائيم مطلب همين است. از امام صادق عليه السّلام سئوال شد: آيا ابراهيم در گفتن هٰذٰا رَبِّي* مشرك شد؟فرمود: … اين از او شرك نبود زيرا او در طلب پروردگارش بود.چه مانعي دارد كه بگوئيم: ابراهيم عليه السّلام در همان وضع و در
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 8
كاوش بود و گفت «هٰذٰا رَبِّي» * و بعد بطلانش بروي روشن شد. مگر نه اين است كه همه با سير در آفاق و انفس بوجود خدا پي ميبرند، مگر نه اين است كه خدا فرمود: نُرِي إِبْرٰاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ».ممكن است بعضي ساده لوح چنين پندارد كه پيامبران عليهم السّلام همه چيز را از اوّل ميدانستند و يقين آنها بدون تفكّر و تدبّر بود و احتياج بآن نداشتند. ما در مقابل اين سخن تفكّر، 15 سالۀ حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله را در كوه حراء و آيۀ «أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا مٰا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتٰابُ وَ لَا الْإِيمٰانُ» شوري: 52 و آيۀ «تِلْكَ مِنْ أَنْبٰاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهٰا إِلَيْكَ مٰا كُنْتَ تَعْلَمُهٰا أَنْتَ وَ لٰا قَوْمُكَ» هود: 49 را دليل مياوريم كه صريح‌اند: حضرت رسول «ص» پيش از وحي از اين چيزها اطلاع نداشت.آري خداوند ابراهيم عليه السّلام را هدايت كرد ولي با تفكّر و تدبّر در امور عالم و ملكوت آسمانها و زمين. و سپس وحي آسماني آن هدايت را محكمتر كرد.

[شكستن بتها]؛ ج 1، ص: 8

نادرۀ ديگري كه قرآن از اين مرد بزرك نقل ميكند شكستن بتها و تكّه پاره كردن آنهاست چه تصميم بزرك و چه كار پر مخاطره‌اي؟!! چه شجاعت و اقدام مؤثّري و ضربت مهلكي؟!! بازي با مقدّسات مردم آنهم مردم نادان مگر كار آساني است؟!! هر چه بود آنحضرت خواست بتها را در هم شكند تا مردم بدانند: اين معبودهاي انگل حتي بدفاع از خود نيز قدرت ندارند.او بپدرش و قومش گفت: اين صورت‌ها چيست كه پرستش ميكنيد؟ گفتند: پدران خود را در چنين كار يافته‌ايم (و از آنها پيروي ميكنيم) گفت: بي شك شما و پدرانتان در ضلالي آشكار بوده‌ايد.گفتند جدّي ميگوئي يا شوخي ميكني؟گفت: نه جدّي ميگويم، اينها ربّ نيستند ربّ شما ربّ آسمانها و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 9
زمين است كه آنها را آفريده و من بر اين حقيقت گواهم انبياء: 52- 56 «آنگاه بستارگان نظر كرد (عظمت و ملكوت خداوندي در نظرش مجسّم شد و ناداني مردم ناراحتش كرد) گفت: «إِنِّي سَقِيمٌ» من پريشانم. روي از او بگردانيدند و پي كارشان رفتند. ابراهيم بسوي خدايانشان رفت (پيشواي توحيد از ديدن آن مجسّمه‌هاي بي‌جان كه در اثر حكومت جهل، مقام الوهيّت را احراز كرده بودند بسختي تكان خورد و بر آنها فرياد كشيد و گفت آيا نميخوريد؟!! چه شده چرا سخن نميگوئيد پس شروع كرد بكوبيدن آنها «صافات: 89- 93.» آنها را تكّه تكّه كرد و فقط بزرگشان را گذاشت كه شايد بدو مراجعه كنند (مردم چون وارد بتخانه شدند و از ماجري آگاهي يافتند) گفتند كي با خدايان ما چنين كرده؟ او بي‌شك ستمكار است گفتند: شنيديم جواني ابراهيم نام آنها را ببدي ياد ميكرد. گفتند: او را بمحضر مردمان بياوريد، تا گواهي دهند (كه خدايان را ببدي ياد ميكرده و اين گواهي وسيلۀ اقرار او باشد چون ابراهيم را آوردند) گفتند: اي ابراهيم آيا تو با خدايان ما چنين كرده‌اي؟ گفت: بلكه (شاهد حال كه همه قطعه قطعه شده‌اند و بزرگشان سالم مانده، نشان ميدهد كه) بزرگشان اين كار را كرده است. از خودشان بپرسيد اگر سخن ميگويند. مردم بضميرهاي خود مراجعه كردند و گفتند: كه شما ستمگريد (نه ابراهيم بعد باطلشان را بجاي حق گرفته و خود را در محاكمۀ او ذي حق دانسته) گفتند: تو ميداني كه اينها سخن نميگويند (و احاله بگفتگو با خدايان دليل آنست كه تو اين كار كرده‌اي) گفت: پس جز خدا، چيزي مي‌پرستيد كه نه سودي بشما ميرساند و نه زياني ميزند؟!! قباحت بر شما و بر آنچه غير از خدا مي‌پرستيد آيا نمي‌فهميد؟! (از اين سخنان روشن شد كه ابراهيم در مقام دفاع از خود نيست و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 10
نميخواهد بگويد: من نكرده‌ام بلكه غرضش ابطال خدائي خدايان است).گفتند: اگر ميخواهيد مجازاتش كنيد، او را بسوزانيد و خدايانتان را ياري كنيد (تا در آينده كسي باين فكر نيافتد و بدانند جزاي اهانت به خدايان سوزاندن است) گفتيم: اي آتش بر ابراهيم خنك و سالم باش. خواستند با اين نيرنك او را مغلوب كنند ولي آنها را زيانكارتر كرديم «فَجَعَلْنٰاهُمُ الْأَخْسَرِينَ» انبياء: 58- 70. حقّانيّت ابراهيم كاملا روشن گرديد.تا اينجا آنچه زير عنوان سير در آفاق و شكستن بتها گفته شد، متّخذ از قرآن مجيد و كاملا ساده و طبيعي است، ولي براي توضيح بيشتر به سه مطلب از آنچه گذشت دوباره اشاره ميكنيم.1- ابراهيم بآزر، خطاب كرد. آيا آزر پدر اصلي آنحضرت بود يا جدّ امّي او؟ اين مطلب در «آزر» تحقيق خواهد شد.2- «فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ فَقٰالَ إِنِّي سَقِيمٌ» صافات: 89 در ترجمۀ اين آيه گفتيم كه: ابراهيم عليه السلام، آنها را توبيخ كرد و از پرستيدن بتها بر حذر نمود، آنگاه بستارگان نگاه كرد و عظمت خدا در نظرش مجسم شد و از ناداني آن قوم بر آشفت و گفت: من پريشان حالم. در لغت بمكان خوفناك و بقلب كينه‌ور مكان سقيم و قلب سقيم گفته شده است. لازم نيست «سَقِيمٌ» را حتماً در آيه بمعني مريض بگيريم و هيچ مانعي ندارد كه مراد از سقيم پريشان حالي باشد و مسلّما ابراهيم در آنوقت ناراحت و پريشان حال بود و ايضا بنظر ميايد كه مراد از سقيم در آيۀ «فَنَبَذْنٰاهُ بِالْعَرٰاءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ» صافات: 145 نيز پريشان حالي بوده باشد. يعني يونس را از شكم ماهي بصحرا انداختيم و پريشان حال بود، نه اينكه مريض و تبدار.در اين صورت باحتمالات زيادي كه در بارۀ آيۀ فوق گفته شده
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 11
احتياجي نمي‌ماند. اتفاقا پس از تحقيق در اين باره ديدم مرحوم مجلسي نيز در وجه چهارم از وجوهي كه براي آيۀ شريفه ذكر كرده اين توجيه را فرموده‌اند (بحار الانوار حالات حضرت ابراهيم عليه السلام).3- «قٰالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هٰذٰا» در بارۀ اين آيه نيز سخنان بسيار گفته شده. در تفسير الميزان فرموده: گفت شاهد حال كه همه قطعه قطعه شده و بزرگشان سالم مانده نشان ميدهد كه بزرگشان اين كار كرده است و اين مقدّمه بود كه بعدا بگويد: از خودشان بپرسيد. و اين خبر، جدّي نيست بلكه براي الزام خصم است و اينگونه سخن در محاورات زياد است. انتهي.آري بطور حتم اينگونه سخن گفتن براي الزام خصم و اثبات حق است و گرنه قرآن آنرا بصورت قبول نقل نميكرد. كذب قبيح است كاذب مبغوض خداست. ولي ابراهيم عليه السلام خليل اللّٰه است و محبوب خداست «وَ اتَّخَذَ اللّٰهُ إِبْرٰاهِيمَ خَلِيلًا» نساء 125 «قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعٰالَمِينَ» بقره: 131 «سَلٰامٌ عَليٰ إِبْرٰاهِيمَ» صافات:
109.
وانگهي خود قرآن ميگويد ابراهيم خود اين نقشه را كشيد و بزرگشان را سالم گذاشت تا بدو رجوع كنند «فَجَعَلَهُمْ جُذٰاذاً إِلّٰا كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ» و در روايات اهل بيت عليهم السّلام در خصوص آيۀ ما نحن فيه هست كه فرموده‌اند: و اللّٰه ابراهيم دروغ نگفت.در صحيح بخاري جزء 4 باب قول اللّٰه «وَ اتَّخَذَ اللّٰهُ إِبْرٰاهِيمَ خَلِيلًا» و جزء 6 كتاب التفسير سورۀ بني اسرائيل و جزء 7 باب اتخاذ السراري. و سنن ابي داود كتاب طلاق باب 16 و صحيح مسلم ج 2 باب فضائل ابراهيم و صحيح ترمذي كتاب تفسير سورۀ انبياء حديث 3 از ابو هريره از رسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم نقل شده كه: ابراهيم دروغ نگفت مگر در سه مورد، دو تا براي خدا و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 12
يكي براي زنش ساره: آنجا كه در جواب بت پرستان گفت: «إِنِّي سَقِيمٌ» و آنجا كه پس از شكستن بتها گفت: «بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ» و آنجا كه بپادشاه جبّار گفت: ساره خواهر من است.ابن اثير در نهايه مادّۀ سقم در توجيه آيۀ «إِنِّي سَقِيمٌ» بعد از چند وجه، گويد: صحيح آن است كه اين يكي از سه دروغ ابراهيم است دوّمي «بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هٰذٰا» سوّمي كه گفت: ساره خواهر من است.در كامل ابن اثير ج 1 باب ذكر هجرة ابراهيم باز مي‌بينيم كه اين حديث از ابو هريره نقل شده است.قهرمان اين خرافه، ابو هريرۀ دوسي است. روسياهي و دروغ پردازي اين شخص حاجت ببيان ندارد. اوست كه با كعب الاحبار مي‌نشست و دروغهاي او را برسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله مي‌بست تعجّب از نويسندگان اين كتابهاست كه فكر نكرده‌اند اين گونه خرافات با آيۀ «وَ اتَّخَذَ اللّٰهُ إِبْرٰاهِيمَ خَلِيلًا» و ده‌ها آيات ديگر كه مقام شامخ ابراهيم عليه السّلام را روشن ميكند چگونه مي‌سازد؟!!! آيا خدا از يكطرف ميفرمايد «إِنَّمٰا يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لٰا يُؤْمِنُونَ» و از طرف ديگر ابراهيم دروغگو (نعوذ باللّٰه) را خليل خود ميخواند؟! ولي چون ابو هريره نقل كرده بايد دم نزد و قبول كرد هر چند بر خلاف قرآن باشد عجبا؟!!! در تورات سفر پيدايش» باب 12 داستان مسافرت ابراهيم عليه السّلام بمصر نقل شده و در آنجاست كه ابراهيم گفت: اين خواهر من است در قرآن مجيد ذكري از اين سفر و از اين سخن بميان نيامده و در كتابهائي امثال مروج الذهب و تاريخ يعقوبي نيز نقل نشده. ابو هريره نقل تورات را تا حدي رقيق كرده و بحضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله نسبت ميدهد و در همانجاست كه ابراهيم يكي از سه دروغ تاريخي خود را گفت و آن اين بود كه: ساره خواهر من است كه بيم داشت اگر بگويد: زن من است در
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 13
خطر بيافتد.جريان مسافرت ابراهيم عليه السّلام بمصر در روضۀ كافي و در بحار ج 12 ص 45 طبع جديد نقل شده در طريق روايت، ابراهيم بن ابي زياد كرخي كه توثيق نشده و سهل بن زياد واقع است و روايت حجيّت ندارد وانگهي در آن از دروغ خبري نيست و در آن هست كه ابراهيم عليه السّلام فرمود: اين زن حرم من و دختر خالۀ من است.ناگفته نماند دانشمند محترم صدر بلاغي با آنكه در مقدّمۀ كتاب قصص قرآن مينويسد: قصص قرآن تحريفات و اشتباهكاريهاي كتب عهد قديم و جديد را اصلاح فرموده و همچنين دانشمند محترم سيد باقر موسوي كه قصص قرآن محمّد احمد جاد المولي را ترجمه كرده، هر دو در ضمن شرح حال ابراهيم عليه السّلام فصلي بنام «ابراهيم در مصر» منعقد كرده و بطور ارسال مسلّم جريان ساره و قول ابراهيم عليه السّلام را كه: اين خواهر من است نقل كرده‌اند. حال آنكه گفتيم در قرآن از آن خبري نيست و ريشۀ آن از تورات است. آنهم در صورت بسيار ناروا. حال كه نام كتاب را قصص قرآن گذاشته‌اند لازم بود قصص قرآن بنويسند نه قصص تورات. البتّه هر دو كتاب مفيداند ولي اين لغزش و امثال آنرا نميشود ناديده گرفت.

[قرباني]؛ ج 1، ص: 13

خداوند امتحان بزرگ و بي نظيري براي ابراهيم عليه السّلام پيش آورد: امتحانيكه قرآن در خصوص آن فرمود «إِنَّ هٰذٰا لَهُوَ الْبَلٰاءُ الْمُبِينُ» راستي اين امتحان آشكاري است، امتحانيكه سلم محض بودن ابراهيم و فرزندش را در فرمان خدا بر ملا ساخت. خدا در دوران پيري بآنحضرت دو پسر داد بنام اسمعيل و اسحق چنانكه خود فرمود «الْحَمْدُ لِلّٰهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَي الْكِبَرِ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ» ابراهيم: 39. چون اسمعيل بحدّ تلاش و كوشش رسيد آن امتحان
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 14
پيش آمد. بهتر است از زبان وحي بشنويم «ابراهيم گفت: من بسوي پروردگارم ميروم. او حتما راهنمائيم ميكند. پروردگارا فرزند نيكوكاري بمن عنايت فرما. او را بپسري بردبار بشارت داديم. چون بحدّ سعي و تلاش با پدرش، رسيد ابراهيم گفت: اي پسر محبوبم من پي در پي در خواب مي‌بينم كه تو را سر ميبرم رأي تو چيست؟گفت: پدرم بمأموريت خود عمل كن. حتما انشاء اللّٰه مرا بردبار خواهي يافت (در اينجا معلوم شد، اين فرزند لايق چه قدر عاقل و بردبار است و اين است معني «غلام حليم» چون پدر بقرباني كردن و پسر به قرباني شدن تسليم گشتند و او را به پيشاني بزمين گذاشت (تسليم و عظمت هر دو روشن شد) و او را ندا كرديم: اي ابراهيم حقّا كه خواب خويش را راست كردي و بمرحلۀ عمل آوردي ما نيكو كاران را همينطور پاداش ميدهيم (همچنانكه خواب تو بمرحلۀ عمل آمد، تمام وعده‌هاي ما در بارۀ نيكو كاران همانطور بمرحلۀ عمل خواهد آمد) راستي اين امتحان آشكاري است و بآن قرباني، كشتار بزرگي را عوض داديم … سلام بر ابراهيم «صافات: 99- 109» در اينجا ذكر سه نكته لازم است.1- مراد از كشتار عظيم در آيۀ «وَ فَدَيْنٰاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ» كه عوض قرباني اسمعيل است باحتمال قوي، كشتار بزرگ و همه سالۀ عيد قربان است زيرا يكي از علل قرباني موسم حجّ زنده نگاه داشتن خاطرۀ فداكاري ابراهيم عليه السّلام است. در روايت خصال صدوق و عيون اخبار الرضا عليه السّلام هست كه آنحضرت فرمود: هر قرباني كه در مني تا روز قيامت ذبح شود فديۀ اسمعيل است (بحار ج 12 ص 123) و در كتاب عيون اخبار الرضا اضافه شده كه قربانيهاي ديگر غير قرباني حجّ هم فديۀ اسمعيل ميباشند.2- روايت شده كه ابراهيم عليه السّلام در آنروز قوچي را ذبح. كرد
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 15
بنظر من اين عمل افتتاح كشتار بزرك بدست آنجناب بود. يعني خدا قرباني عظيم و مستمرّ حجّ را عوض اسمعيل قرار داد و افتتاح آنرا بابراهيم عليه السّلام محوّل كرد.بعضي‌ها ميگويند: مراد از ذبح عظيم شهادت ابا عبد اللّٰه الحسين عليه السّلام و ياران اوست و نسبت آنرا بروايت ميدهند. در روايات همچو مطلبي پيدا نكرديم. بلكه در حديث آمده كه شهادت امام حسين عليه السّلام از جانب خدا بابراهيم اعلام شد و آنحضرت محزون گرديد. خداوند فرمود: ثواب اين مانند ثواب حزني است كه دوست داشتي كاش اسمعيل را ذبح ميكردي و در راه خدا غمگين ميشدي و بثواب ميرسيدي.اين سخن چنانكه مي‌بينيم غير از آنست كه گفته شود: شهادت امام عليه السّلام و يارانش عوض اسمعيل است.3- لازم نيست در اينجا از نسخ امر صحبت شود و بگوئيم: ابتدا ابراهيم بسر بريدن مأمور شد و سپس نسخ گرديد چنانكه در اين باره بتفصيل سخن گفته‌اند. زيرا تدبّر نشان ميدهد كه نسخي در كار نبوده و ابراهيم عليه السّلام عين آنچه را در خواب ديده انجام داده است. آنحضرت بفرزندش گفت: من در خواب مي‌بينم كه تو را سر ميبرم، نه فرمود: ديدم كه سرت را بريدم.بعبارت ديگر تمام شدۀ عمل را در خواب نديده بود. فرق هست ميان ايندو كه بگوئيم «اري اذبحك» و «اري ذبحتك» همان را كه در خواب ديده بود در ظاهر بعمل آمد. النهايه بايد گفت كه آن حضرت تصوّر ميكرد اين عمل قهرا بانجام خواهد رسيد، ولي وحي صريح آن تصوّر را از بين برد. داستان اين قرباني در تورات نيز (سفر پيدايش باب 22) نقل شده است.

[بناي كعبه]؛ ج 1، ص: 15

كعبه خانۀ خدا و در عين حال خانۀ مردم و براي مردم است «أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّٰاسِ» آل عمران:
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 16
96. تدبر در آيات روشن ميكند كه كعبه پيش از ابراهيم عليه السّلام بنا شده بود. آنحضرت آنرا پس از خرابي تجديد ساختمان كرد و زن و فرزندش را در آن بيابان سكونت داد در حاليكه اثري از آبادي در آنجا نبود. تا رفته رفته محلي آباد گرديد و محلّ تجمع مردم شد.آن بزرگوار در بناي كعبه و اسكان خانوادۀ خود در آنجا جز رضاي خدا نظري نداشت تفصيل اين قضايا در سوره‌هاي بقره و ابراهيم و حجّ مذكور است و در «كعبه» روشن خواهد شد.اعمال و مراسم فعلي حجّ، مشروح احكام و دستورهاي حضرت ابراهيم است كه با وحي آسماني توسّط فرزند بزرگوار آنحضرت حضرت محمّد بن عبد اللّٰه صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم پي ريزي شده است.گذشته از آنچه تاكنون نقل شد، قرآن مبين نادره‌هاي ديگري از ابراهيم عليه السّلام آورده است. از جمله زنده شدن چهار مرغ است در دست او، كه بامر پروردگار براي اطمينان هر چه بيشتر آنحضرت در بارۀ معاد، زنده شدند «ابراهيم گفت: خدايا بمن بنما كه چگونه مردگان را زنده ميكني؟ گفت: آيا تو هنوز ايمان نياورده‌اي؟گفت: آري ايمان آورده‌ام ولي ميخواهم قلبم آرام شود» الخ بقره: 260 كلمۀ كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتيٰ صريح است در اينكه سئوال آنحضرت از كيفيّت احياء بود. اين مثل آنست كه كسي مثلا پالايشگاه آبادان را نديده، باو آنرا تعريف ميكنند او بوجود پالايشگاه يقين دارد ولي آرزو ميكند كه ايكاش با چشم خود آنرا به بيند تا قلبش آرام و حسرتش از بين برود در صحيح مسلم ج 2 باب من فضائل ابراهيم، از ابو هريره نقل شده كه رسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله فرمود: ما بشكّ (در امور معاد) از ابراهيم احقّيم، آنگاه كه گفت: «رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتيٰ قٰالَ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 17
أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قٰالَ بَليٰ وَ لٰكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي» بقره: 260.عجبا. خداوند گواهي ميدهد كه ابراهيم ايمان داشت ولي ابو هريره او را در امر معاد مردّد ميداند و نعوذ باللّٰه برسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم نسبت شك ميدهد و ميگويد: او بشك از ابراهيم سزاوارتر است!! سخن ابو هريره با موازين اسلامي و با «آمَنَ الرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ» بقره: 285 چگونه ميسازد آيا رسول خدا در امر معاد (معاذ اللّٰه) مردّد بود؟!!.تورات در سفر پيدايش باب 17 آيۀ 24 نقل ميكند: ابراهيم در نود سالگي خود را ختنه كرد. در صحيح مسلم ج 2 باب فضائل ابراهيم و بخاري جزء 4 باب «وَ اتَّخَذَ اللّٰهُ إِبْرٰاهِيمَ خَلِيلًا» نساء: 125 از ابو هريره نقل شده كه رسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم فرمود: ابراهيم در هشتاد سالگي ختنه كرد.بنظر ميايد ابو هريره اين سخن را از كعب الاحبار گرفته و بحضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم نسبت داده است.اگر در آيات 75 تا 84 سورۀ انعام دقت كنيم خواهيم ديد محاورۀ ابراهيم عليه السّلام با قوم خود در بارۀ اصنام و در نظر بستارگان و ماه و آفتاب و گفتن «هٰذٰا رَبِّي» و بعد ابطال آن، همه در محل اصلي آن حضرت و قبل از خروج از بابل بوده است، تاريخ يعقوبي و تاريخ كامل ابن اثير و مجمع البيان و مروج الذهب نيز چنين نوشته است در كتاب قصص قرآن تأليف دانشمند محترم آقاي صدر بلاغي و قصص قرآن محمد احمد جاد المولي كه دانشمند محترم آقاي سيد محمد باقر موسوي ترجمه كرده است. اين محاوره در شهر حرّان و با ستاره پرستان آن شهر نقل شده است و آنحضرت از وطن خود خارج شده و بشهر حرّان آمده بود. معلوم نيست اين مطلب از كجا گرفته شده
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 18
و با ظاهر قرآن مخالف است.مستر هاكس در قاموس كتاب مقدّس ص 4 ميگويد: ابراهيم باني و موجد و رئيس عظيم طايفۀ يهود و بني اسماعيل و ساير طوايف اعراب بود.مخفي نماند يهود براي اينكه خود را حقّ جلوه دهند ميگفتند: ابراهيم از ماست و يهودي بود.نصاري نيز ميگفتند: چون با آمدن انجيل، دين بنصرانيّت برگشت، پس ابراهيم نصراني است و از ما ميباشد. اين سخن دروغ است، زيرا يهوديّت و نصرانيّت بعد از نزول تورات و انجيل پيدا شده و ابراهيم عليه السّلام پيش از آندو بود قرآن فرمايد «اي اهل كتاب چرا در بارۀ ابراهيم محاجّه ميكنيد (و هر يك او را از خود مي‌پنداريد) حال آنكه تورات و انجيل بعد از او نازل شده آيا نمي‌فهميد؟ «مٰا كٰانَ إِبْرٰاهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لٰا نَصْرٰانِيًّا وَ لٰكِنْ كٰانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ مٰا كٰانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» آل عمران: 65- 67 صاحب قاموس كتاب مقدس در اسناد پايه گذاري يهوديّت بابراهيم، اشتباه كرده است.آنچه تا اينجا در باره حضرت ابراهيم عليه السّلام گفته شد همه استخراج از قرآن مبين است، در نقل حالات انبياء بقرآن مجيد نظر مستقلّ داريم لازم است مسلمانان در شناختن انبياء اللّٰه كه مردان پاك و معلّمين بشراند دقّت بيشتر بخرج دهند و پي نقلهائي كه شايد بيشتر از اسرائيليات باشند نروند و نيز از سنّت قطعيّه استفاده كنند. نادره‌هاي ديگري نيز از ابراهيم عليه السّلام در قرآن هست ولي ما بآنچه نقل كرديم اكتفا ميكنيم هر چه تورات و ابو هريره‌ها در بارۀ پيامبران پاك بگويند تا قرآن و سنت قطعيه تأييد نكند اعتبار ندارد.

إِباق:؛ ج 1، ص: 18

إِباق: رفتن در حال خشم. «إِذْ أَبَقَ إِلَي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ» صافّات: 140 يعني آنگاه كه يونس در حال خشم و نارضائي بطرف كشتي پر شده رفت. اكثر اهل لغت اباق را فرار
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 19
معني كرده‌اند گويند: ابق العبد يعني غلام از آقايش فرار كرد. ولي قاموس آنرا رفتن بدون ترس و زحمت و نيز رفتن پس از مخفي شدن نوشته است. با در نظر گرفتن آيۀ «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً» انبياء: 78 كه ظاهرا عبارت اخراي «إِذْ أَبَقَ إِلَي الْفُلْكِ» است، روشن ميشود كه ابق بمعني رفتن در حال خشم و قهر است و سخن قاموس درست است با اضافۀ قيد ناراحتي و انزجار. و اينكه اباق را بمعني فرار گفته‌اند و عبد آبق بغلام فرار كننده اطلاق شده، منظور دويدن و فرار نيست بلكه رفتن در حال قهر از مولاي خود است.

إِبِل:؛ ج 1، ص: 19

إِبِل: بكسر الف «أَ فَلٰا يَنْظُرُونَ إِلَي الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ» غاشيه: 17 ابل بمعني مطلق شتر است اعمّ از نر و ماده و از هر جنس كه باشد و لفظ آن مفرد است و دلالت بر جنس دارد. چنانكه جمل شتر نر، و ناقه شتر ماده است. ابل فقط دو بار در قرآن مجيد آمده است انعام: 144، غاشيه: 17.

أَبابيل:؛ ج 1، ص: 19

أَبابيل: دسته‌ها و گروه‌ها.بقول كسائي مفرد آن ابول است مثل عجول (مجمع البيان) راغب مينويسد: مفرد آن ابيل است و گفته‌اند: اسم جمع است و از خود مفرد ندارد «وَ أَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبٰابِيلَ» فيل: 3 أَبٰابِيلَ حال است از طَيْراً و يا صفت آن است يعني بر آنها مرغاني را فرستاد در حاليكه دسته‌ها و گروه‌ها بودند. در افواه عوام هست كه ابابيل علم جنس مرغاني است كه بر سر لشگريان ابرهه سنگ ريختند، ولي اين كلمه چنانكه گفتيم وصف و بمعني گروه‌ها و دسته‌هاست.در تفسير برهان از امام باقر عليه السّلام نقل است كه هر پرنده سه سنگ در چنگال و منقار خود داشت. سنگها را بروي لشگريان ريختند، در اثر آن در ميان آنها مرض آبله پديد آمد و پرندگان بدان وسيله هلاكشان كردند و پيش از آن آبله در آنجا ديده نشده بود
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 20
… ابن اثير در تاريخ كامل ج 1 ص 263 مينويسد: بيشتر اهل تاريخ بر آنند كه حصبه و آبله اوّلين بار در عرب بعد از واقعۀ فيل ديده شد.نگارنده گويد: بنظر ميآيد كه اين پرندگان از بحر احمر آمده و سنگريزه‌هايشان با ميكرب حصبه و آبله آلوده بوده است و بر اثر ريختن آنها اين دو مرض در ميان لشگريان بروز كرده و خداوند باين طريق آنها را تار و مار نموده است.در بعضي از روايات فريقين هست كه سنگريزه‌ها بسر هر كه ميخورد از دبرش بيرون ميشد و اللّٰه العالم.

أَبْ:؛ ج 1، ص: 20

أَبْ: پدر. بزرگ قوم.مصلح. راغب گويد: پدر و نيز هر كه سبب اصلاح، يا ايجاد و ظهور چيزي بشود نسبت بآن اب (پدر) است بدين علّت حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله بعلي گفت: «انا و انت أبوا هذه الامّة» و بآنكه از ميهمانان پذيرائي كند ابو الاضياف و بآنكه آتش جنگ بر افروزد ابو الحرب گويند … بمعلّم نيز اب گفته‌اند (مفردات) تفصيل اين سخن در «آزر» خواهد آمد «ابت» بكسر تاء اصلش ابي است ياء متكلم بتاء عوض شده است مثل «يٰا أَبَتِ لٰا تَعْبُدِ الشَّيْطٰانَ» مريم: 44.

باء:؛ ج 1، ص: 20

باء: امتناع. خودداري.راغب آنرا امتناع شديد گفته و در قاموس بمعني كراهت مطلق است ميشود گفت كه سخن راغب قريب بتحقيق است زيرا لازم است با امتناع فرق مختصري داشته باشد.ناگفته نماند علت اباءِ و امتناع گاهي خودپسندي و تكبر است نظير «إِلّٰا إِبْلِيسَ أَبيٰ وَ اسْتَكْبَرَ» بقره: 34 علت امتناع ابليس لعين همان خود پسندي و استكبار بود.گاهي سبب آن عدم قدرت است چنانكه از كريمۀ «عَرَضْنَا الْأَمٰانَةَ عَلَي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبٰالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهٰا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهٰا» احزاب: 72 استفاده ميشود و ممكن است علت آن بي اعتنائي باشد كه نوعي از خود پسندي است
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 21
چنانكه در آيۀ «فَأَبيٰ أَكْثَرُ النّٰاسِ إِلّٰا كُفُوراً» اسراء: 89 بنظر ميرسد از صدر آيه كه در بارۀ معاد است روشن ميشود كه انكار و امتناع مردم در اثر بي اعتنائي است.

أتي:؛ ج 1، ص: 21

أتي: اتيان بمعني آمدن و آوردن هر دو آمده است مانند «أَتيٰ أَمْرُ اللّٰهِ فَلٰا تَسْتَعْجِلُوهُ» نحل: 1 يعني امر خدا آمد آنرا بعجله نخواهيد و مثل «وَ اللّٰاتِي يَأْتِينَ الْفٰاحِشَةَ مِنْ نِسٰائِكُمْ» نساء: 15 يعني زنانيكه زنا مياورند در تفسير الميزان ذيل آيۀ فوق هست «يُقالُ أَتاه وَ أَتي بِهِ اي فَعَلَه» آن در قرآن مجيد اغلب بمعني آمدن بكار رفته و بمعني آوردن خيلي كم آمده است.آتي يؤتي إيتاء از باب افعال بمعني دادن و عطا كردن است مثل «وَ آتَي الْمٰالَ عَليٰ حُبِّهِ وَ أَقٰامَ الصَّلٰاةَ وَ آتَي الزَّكٰاةَ- و آتٰاهُ اللّٰهُ الْمُلْكَ- و آتُوهُمْ مِنْ مٰالِ اللّٰهِ- و آتٰاكُمْ مِنْ كُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ» در آياتيكه «أُوتُوا الْكِتٰابَ» و نظير آن واقع شده بايد در ترجمه گفت: كسانيكه بآنها كتاب داده شده است زيرا در آياتي نظير «الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ … الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِيمٰانَ» مفعول اول نائب فاعل و تقديرش «آتاهم اللّٰه الكتاب- آتاهم اللّٰه العلم» ميباشد.

أَثاث:؛ ج 1، ص: 21

أَثاث: «أَثٰاثاً وَ مَتٰاعاً إِليٰ حِينٍ» نحل: 80 اهل لغت اثاث را اسباب خانه معني كرده‌اند، راغب قيد كثرت را بر آن افزوده و گويد ريشۀ آن از «أثّ اذا كثر و تكاثف» است و بهر مال كه زياد باشد اثاث گفته شده و گويند اثاث آن است كه براي مصرف و استفاده است نه براي تجارت (اقرب الموارد) در آيۀ «أَثٰاثاً وَ مَتٰاعاً إِليٰ حِينٍ» مجمع البيان آنرا اسباب خانه گرفته و در آيۀ «وَ كَمْ أَهْلَكْنٰا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثٰاثاً وَ رِءْياً» مريم: 74 بنظر ميايد كه بمعني اسباب زندگي باشد يعني پيش از آنها مردمان بسياري هلاك كرده‌ايم كه از حيث وسائل زندگي و منظر بهتر بودند.در الميزان فرموده: متاع از اثاث اعمّ است بمطلق آنكه مورد
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 22
بهره است گفته ميشود و مخصوص باسباب خانه نيست.

أَثَر:؛ ج 1، ص: 22

أَثَر: نشانه. در قاموس باقي ماندۀ شيئي گفته است. بطور كلّي اثر عبارت است از علامت و نشانه‌ايكه از چيزي يا از كسي باقي ماند خواه بنائي باشد يا ديني يا بدعتي يا جاي پائي و يا غير از اينها آنجا كه آمده «نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتيٰ وَ نَكْتُبُ مٰا قَدَّمُوا وَ آثٰارَهُمْ» يس: 12 مراد اعمال و كارها و سنّت‌هائي است كه از انسانها باقي مي‌ماند.و در كريمۀ «إِنّٰا وَجَدْنٰا آبٰاءَنٰا عَليٰ أُمَّةٍ وَ إِنّٰا عَليٰ آثٰارِهِمْ مُقْتَدُونَ» زخرف: 23 مراد طريقه است. يعني ما پدران خود را بر ديني و طريقه‌اي يافتيم و ما آثار و باقي ماندۀ آنها كه همان طريقۀ‌شان است پيروي خواهيم كرد.اثر را بعد و پشت سر نيز معني كرده‌اند گويند «خرج في اثره» يعني در پي او خارج شد شخص سابق كه رفته، راه و جاي قدمهايش علامت و باقي ماندۀ اوست و آنكه از پس وي خارج ميشود در علامت و نشانۀ او قدم بر ميدارد. موسي در بارۀ قومش بخدا عرض ميكند «هُمْ أُولٰاءِ عَليٰ أَثَرِي» طه: 84 قوم من پشت سر من‌اند يعني آن هفتاد نفر براهيكه من پيموده‌ام قدم خواهند گذاشت و در «طور» بمن خواهند رسيد. در آيۀ «وَ قَفَّيْنٰا عَليٰ آثٰارِهِمْ بِعِيسَي ابْنِ مَرْيَمَ» مائده: 46 مراد از آثار همان دين و طريقۀ توحيد است كه اثر پيامبران گذشته است يعني عيسي بن مريم را در پي آنها و بر دين آنها فرستاديم.در كريمۀ «ائْتُونِي بِكِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ هٰذٰا أَوْ أَثٰارَةٍ مِنْ عِلْمٍ» احقاف: 4 بمعني بقيّه و نشانه است يعني كتابي غير از اين و يا نشانه‌اي از علم كه اثر گذشتگان است بياوريد.در جريان سامري آمده كه او بموسي گفت «فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهٰا» طه: 96 مراد از اثر، چنانكه از ابو مسلم اصفهاني و فخر رازي نقل شده دين موسي و مراد از رسول خود موسي است
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 23
يعني من مقداري از دين تو را قبول كردم و سپس آنرا بدور افكندم و معني «بَصُرْتُ بِمٰا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ» در صدر آيه آن است كه من بطلان دين تو را دريافتم ولي اين مردم ندانستند ولي باز اين ترجمه داراي اشكال است و دلچسب نيست و اللّٰه العالم.و در بارۀ آنكه سامري از جاي پاي مركب جبرئيل خاك زنده شده را برداشت و مراد از اثر در آيه جاي پاي مركب و مراد از رسول، جبرئيل است يك روايت مرسلۀ از علي بن ابراهيم نقل شده (تفسير برهان ذيل آيه) و چند روايت در الدر المنثور و غيره آمده ولي بعيد بنظر ميايد و در ذيل روايت هست كه در اثر زدن خاك مزبور بگوساله در بدن آن مو روئيد و اين عجيبتر است در مجسّمه‌ايكه از طلا ساخته شده چطور مو ميرويد؟!! وانگهي آنوقت كه مركب جبرئيل وارد آب شد بني اسرائيل از آب گذشته بودند سامري در آنجا نبود كه خاك را ببيند و بردارد و اللّٰه العالم.آثر يؤثر از باب افعال يعني برگزيدن و اختيار كردن است مثل «وَ آثَرَ الْحَيٰاةَ الدُّنْيٰا» نازعات: 38 يعني زندگي دنيا را برگزيد و مثل «وَ يُؤْثِرُونَ عَليٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ» حشر: 9 راغب در مفردات گويد: استعمال اثر در تفضّل و برگزيدن بطور استعاره است.

أَثْل:؛ ج 1، ص: 23

أَثْل: «ذَوٰاتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ» سباء: 16 اثل بمعني درخت گز است در برهان قاطع ذيل اثل مينويسد: نوعي از درخت گز را گويند و در ذيل گز گويد: گز درختي است كه بيشتر در كناره‌هاي آب و رودخانه رويد و آنرا بعربي طرفاء گويند. در كتب لغت عرب گفته‌اند اثل درخت طرفاء و يا نوعي از آن است. در مجمع البحرين هست: «انّ منبر النبيّ كانَ من أَثلِ الغابة» منبر رسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم از درخت گز بيشه بود. در نهايه گفته: آن غيضه‌اي بود در 9 ميلي مدينه. غيضه محلي است كه آبش فرو رفته و در آن
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 24
درخت روئيده باشد (بيشه) معني آيه در «خمط» ديده شود.

إِثم:، ج 1، ص: 24

إِثم: گناه- خمر- قمار كار حرام- (قاموس) نام كارهائي است كه از ثواب باز ميدارند (مفردات) بنظر ميايد كه معني اصلي اثم، ضرر باشد در قرآن ميخوانيم «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمٰا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا» بقره: 219 از تو از خمر و قمار ميپرسند، بگو در آندو ضرري بزرگ و نيز منافعي براي مردم هست ولي ضررشان از نفعشان بيشتر است. از مقابلۀ اثم با منافع و اثمهما بانفعهما بدست ميايد كه معني اصلي آن ضرر است زيرا هميشه ضرر مقابل نفع است. در المنار ذيل آيۀ فوق گويد: اثم هر آنچيزي است كه در آن ضرر و زيان باشد.در اين صورت بگناه و قمار و خمر و مطلق كار حرام از آنجهت اثم گفته شده كه ضرراند و از خير باز ميدارند.اثام در آيۀ «يَلْقَ أَثٰاماً» فرقان: 68 بمعني عذاب و عقوبت است، گويا بعذاب از آنجهت اثام اطلاق شده كه مسبّب از اثم است و از باب تسميۀ مسبّب باسم سبب است آثم يعني: گناهكار- بضرر افتاده. «وَ مَنْ يَكْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ» بقره: 283 هر كه كتمان شهادت كند قلبش گناهكار است. اثيم صيغۀ مبالغه است «وَيْلٌ لِكُلِّ أَفّٰاكٍ أَثِيمٍ» جاثية: 7.تأثيم نسبت دادن گناه بديگري است «لٰا يَسْمَعُونَ فِيهٰا لَغْواً وَ لٰا تَأْثِيماً» واقعه: 25 يعني در بهشت بيهوده و نسبت دادن گناه بيكديگر نميشنوند كلمۀ اثم با سائر مشتقات آن 48 بار در قرآن بكار رفته است.

أُجاج؛ ج 1، ص: 24

أُجاج- آب شور كه بتلخي زند «هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ سٰائِغٌ شَرٰابُهُ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ» فاطر: 12 ثعالبي در سرّ الادب گويد: اجاج آب شوري است كه بتلخي زند و در قاموس گويد: مآءِ اجاج آبي است كه شور و تلخ باشد «لَوْ نَشٰاءُ جَعَلْنٰاهُ أُجٰاجاً» واقعه: 70 اگر ميخواستيم
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 25
آنرا (آب باران) تلخ و شور قرار ميداديم و وقت تبخير، املاح دريا با آن تبخير ميشد چرا شكر نميكنيد؟! اين كلمه در كلام اللّٰه مجيد سه بار آمده است: فرقان: 53، فاطر: 12، واقعه: 70.

أَجْر:؛ ج 1، ص: 25

أَجْر: مزد، ثواب و پاداش كه در مقابل عمل نيك بانسان ميرسد اجير: كسيكه در مقابل مزد كار ميكند.استيجار بمزدوري گرفتن در قرآن مجيد بثواب آخرت و دنيا هر دو اطلاق شده است «وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ» نحل: 41 «وَ آتَيْنٰاهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيٰا» عنكبوت: 27. و نيز بمهريّۀ زنان اجر گفته شده «وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ» نساء: 25.راغب در مفردات تصريح ميكند كه: اجر فقط در مزد عمل خوب گفته ميشود بر خلاف جزاء كه در عمل خوب و بد هر دو استعمال ميشود ناگفته نماند در تمام قرآن كريم، اجر در مقابل عمل نيك استعمال شده حتي در آيۀ «فَلَمّٰا جٰاءَ السَّحَرَةُ قٰالُوا لِفِرْعَوْنَ أَ إِنَّ لَنٰا لَأَجْراً» شعراء: 41 زيرا كه ساحران عمل خويش را آنوقت خوب ميدانستند در آيۀ «كُلُّ نَفْسٍ ذٰائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّمٰا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ» آل عمران: 185 بنظر ميايد مراد از اجور اعمّ باشد مجمع البيان در تفسير آيه ميگويد: بجزاي اعمالتان ميرسيد خير باشد خير، شرّ باشد شرّ، در تفسير بيضاوي و كشّاف نيز شامل جزاء اعمال نيك و بد دانسته‌اند.اما نميشود اين آيه را از قاعدۀ كلّي كه راغب تصريح كرده مستثني دانست، مخصوصا كه در قرآن فقط در يكجاست. بنظر ميايد كه: مراد از آيۀ شريفه تشويق باشد كه: كار خوب كنيد زيرا پاداش آنرا فقط در قيامت تمام و كامل خواهيد ديد و هيچ مانعي از اين معني بنظر نميرسد كلمۀ اجر با سائر صيغ آن 110 بار در قرآن آمده است.

أَجَل:؛ ج 1، ص: 25

اشاره

أَجَل: مدّت معيّن و آخر مدّت.راغب در مفردات گويد: اجل مدّتي است كه براي چيزي معين شود و اجل انسان مدّت حيات اوست.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 26
قاموس آنرا مدّت شيي‌ء و آخر مدت معني كرده. بنا بر اين، اجل دو معني دارد، مدّت معين و آخر مدّت.و شايد استعمال آن در آخر مدت بطور مجاز باشد و ميشود گفت كه معناي اصلي آن تمام مدت است و اغلب استعمال آن در اين معني است در آياتي نظير «لِيُقْضيٰ أَجَلٌ مُسَمًّي- … لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ- … لِكُلِّ أَجَلٍ كِتٰابٌ- … فَلَمّٰا قَضيٰ مُوسَي الْأَجَلَ … - أَيَّمَا الْأَجَلَيْنِ قَضَيْتُ» و … مراد تمام مدت است.در آيۀ «إِذٰا تَدٰايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِليٰ أَجَلٍ مُسَمًّي فَاكْتُبُوهُ» بقره: 282 و آيۀ «مَنْ كٰانَ يَرْجُوا لِقٰاءَ اللّٰهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللّٰهِ لَآتٍ» (عنكبوت: 5) در الميزان فرموده هر دو بمعني آخر مدت است (ج 7 ص 6) ولي بنظر ميايد كه مراد از أَجَلَ اللّٰهِ روز قيامت باشد يعني هر كه اميدوار لقاء اللّٰه است زمان لقاء اللّٰه حتما خواهد آمد چنانكه در الميزان ج 16 ص 105 فرموده است.در كريمۀ «وَ أَنْ عَسيٰ أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ» اعراف: 185 ممكن است مراد آخر مدت باشد يعني آخر عمرشان نزديك است و شايد مراد تمام مدت باشد يعني نزديك است كه اجلشان (عمرشان) تمام شود در مجمع البيان آنرا وقت مرگ گرفته يعني: مدتي كه با مرگ شروع ميشود.روشنترين محلّي كه اجل را بمعني آخر مدت گرفته‌اند آيۀ «فَإِذٰا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فٰارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ» (طلاق: 2) است گفته‌اند: يعني چون زنان بآخر وقت عدّه رسيدند آنها را بشايستگي نگاه داريد (رجوع كنيد) و يا بشايستگي از آنها جدا شويد ناگفته نماند: اگر أَجَلَهُنَّ را آخر وقت عدّه بدانيم لازم ميايد كه پيش از آن رجوع جايز نباشد، حال آنكه آيۀ «وَ الْمُطَلَّقٰاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلٰاثَةَ قُرُوءٍ … وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذٰلِكَ» (بقره 228) دالّ بر جواز رجوع در تمام اوقات عدّه است «ذٰلِكَ» اشاره به «ثَلٰاثَةَ قُرُوءٍ»
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 27
است و معني آيه اين است: زنان مطلّقه بايد تا سه پاكي از شوهر كردن خود داري كنند … و شوهرهايشان سزاوارتراند كه در اين مدت آنها را بنكاح اول برگردانند و رجوع كنند.و آنگهي از «فَأَمْسِكُوهُنَّ … أَوْ فٰارِقُوهُنَّ» استفاده ميشود كه شخص در يك زمان ميان امساك و مفارقت مخيّر است ولي چنانكه ميدانيم در آخر وقت فقط اختيار رجوع دارد و بعد از انقضاء عدّه فقط اختيار جدا شدن. مگر آنكه بگوئيم: چون بآخر مدّت رسيدند يا رجوع كنيد و يا منتظر باشيد تا عدّه منقضي شود و آنوقت جدا شويد، اين هم احتياج بتقدير دارد.بنظر ميايد كه مراد از اجل در آيه تمام مدت و مراد از بلوغ اجل تمام شدن آن و مراد از فَأَمْسِكُوهُنَّ نگاه داشتن با عقد جديد است يعني چون مدتشان تمام شد بشايستگي با عقد جديد آنها را نگاه داريد و يا جدا شويد «1» آيۀ «لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لٰا يَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَةً وَ لٰا يَسْتَقْدِمُونَ» اعراف: 34 كه چندين بار در قرآن مجيد تكرار شده صريح است در اينكه امّتها نيز مدّت معيّن دارند و چون مدّتشان سر آمد از بين خواهند رفت مانند قوم نوح، عاد، ثمود و اقوام ديگر كه نامشان در تاريخ مانده است ممكن است مدت ملّتي تا آخر دنيا باشد مانند امّت اسلام و اين امر آنرا از داراي مدّت بودن خارج نميكند النهايه مدتش دراز است. در تفسير الميزان است آيۀ «وَ أَلْقَيْنٰا بَيْنَهُمُ الْعَدٰاوَةَ وَ الْبَغْضٰاءَ إِليٰ يَوْمِ الْقِيٰامَةِ» (مائده: 64) دلالت دارد كه امّت يهود تا قيامت باقي
(1) چنانكه نظير اين كلمه در بارۀ عدّۀ وفات آمده و مراد از آن تمام شدن مدت است آيۀ 234 بقره چنين است: «يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ عَشْراً فَإِذٰا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلٰا جُنٰاحَ عَلَيْكُمْ فِيمٰا فَعَلْنَ فِي أَنْفُسِهِنَّ» يعني چون مدتشان سر آمد بر شما در آنچه ميكنند گناهي نيست.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 28
خواهد ماند. نگارنده گويد نظير آن، آيۀ «فَأَغْرَيْنٰا بَيْنَهُمُ الْعَدٰاوَةَ وَ الْبَغْضٰاءَ إِليٰ يَوْمِ الْقِيٰامَةِ» (مائده 14) است كه راجع بنصاري ميباشد.علي هذا قوم يهود و نصاري تا قيامت خواهند ماند زيرا بودن دشمني ميان آنان تا روز قيامت، مستلزم آنست كه تا قيامت بمانند. در دوران حكومت جهاني اسلام كه بدست امام زمان عليه السّلام تشكيل خواهد شد، يهود و نصاري قهرا بصورت اقليّت خواهند ماند نه اينكه بكلّي بر چيده خواهند شد و اللّٰه العالم.گذشته از اينها بتصريح قرآن، زمين، آسمان، خورشيد و تمام عالم داراي اجل و مدت معين‌اند و در انقضاء آن ناقوس مرگشان بصدا در خواهد آمد «مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا إِلّٰا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّي» (روم: 8) خدا آسمان‌ها و زمين و آنچه در ميان آندو است جز بحق و مدت معين نيافريد نظير اين آيه در سورۀ احقاف: 3، سورۀ لقمان: 29، رعد: 2 فاطر: 13 و سورۀ زمر: 5 نيز آمده است.در كتاب آغاز و انجام جهان تأليف آقاي محمد امين رضوي، عمر زمين و هفت آسمان آن، با استفاده از قرآن مجيد هيجده ميليارد سال احتمال داده شده است (164 167).

[(اجَل مُعَلِّقَ و اجَلِ حَتمي)]؛ ج 1، ص: 28

مسئلۀ اجل معلّق و اجل حتمي در زبانها شايع است، و مراد آنست كه انسان دو اجل دارد يكي اجل مشروط كه اگر شرطش موجود شود خواهد آمد و الّا نه و ديگري اجل حتمي كه بالاخره در وقتش ميايد و برو برگرد ندارد، در نتيجه اجل اوّل قابل محو و اثبات و دوّمي ثابت و پايدار است.اينك بعضي از آيات را در اين زمينه بررسي ميكنيم: پيامبران در جواب آنانكه انكارشان ميكردند ميگفتند «أَ فِي اللّٰهِ شَكٌّ فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِليٰ أَجَلٍ مُسَمًّي»
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 29
(ابراهيم: 10) گفتند: آيا در خدا كه آفرينندۀ آسمانها و زمين است شكّي است. شما را بوسيلۀ ما ميخواند تا از گناهانتان بيامرزد و تا اجل تعيين شده شما را بتأخير اندازد. حضرت نوح بمردم ميگفت «أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونِ. يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِليٰ أَجَلٍ مُسَمًّي إِنَّ أَجَلَ اللّٰهِ إِذٰا جٰاءَ لٰا يُؤَخَّرُ لَوْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ» (نوح: 4) عبادت خدا كنيد و از عذاب او بپرهيزيد و مرا اطاعت كنيد تا از گناهانتان بيامرزد و شما را تا مدت معين بتأخير اندازد، راستي چون اجل خدا بيايد مؤخّر نميشود ايكاش اين مطلب را ميدانستيد، ممكن است «من» در هر دو آيه بيانيّه باشد و نيز بقومش ميگفت «اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كٰانَ غَفّٰاراً يُرْسِلِ السَّمٰاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرٰاراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّٰاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهٰاراً» (نوح 10) يعني از خداي خود آمرزش بخواهيد كه او بسيار آمرزنده است، تا بشما باران فراوان بفرستد. و شما را بمالها و فرزندان كمك كند و برايتان باغها و جويبارها پديد آورد.از اين آيات چند مطلب استفاده ميشود يكي اينكه عبادت و استغفار و اطاعت خدا سبب وفور نعمت و آمرزيدن گناهان است. دوم اينكه استغفار و اطاعت سبب تأخير تا اجل معيّن است و اگر اطاعت و استغفار نكنند تأخير نخواهد بود و مرگ زودتر از وقت معيّن خواهد رسيد چون ميگويد: استغفار كنيد تا مرگ شما را بتأخير اندازد يعني اگر استغفار نكنيد زودتر خواهد رسيد و آيۀ «يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِليٰ أَجَلٍ مُسَمًّي» صريح است كه خدا با اين دعوت ميخواهد از گناهان بيامرزد و همچنين شما را تا اجل معين بتأخير اندازد يعني در صورت عدم اطاعت، مغفرت و تأخير نخواهد بود و قهرا مرگتان زودتر خواهد رسيد.در بسيار جاها پس از ذكر عذاب و هلاكت اقوام نا فرمان
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 30
نظير اين آيه «وَ مٰا ظَلَمْنٰاهُمْ وَ لٰكِنْ كٰانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» نحل: 118 را ميخوانيم و نيز نظير آيۀ «وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَمّٰا ظَلَمُوا» (يونس 13) آمده است از اين آيات صريحا فهميده ميشود كه اگر ستم نميكردند هلاك نميشدند، ستم بود كه مرگشان را جلو انداخت.و آيۀ «وَ مٰا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثيٰ وَ لٰا تَضَعُ إِلّٰا بِعِلْمِهِ وَ مٰا يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لٰا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلّٰا فِي كِتٰابٍ» (فاطر 11) (يعني هيچ ماده‌اي جز با علم او بار بر ندارد و نگذارد و هيچ عمرداري عمر نميكند و از عمر احدي كاسته نميشود مگر آنكه در كتابي است) در بيان مطلب ابهامي باقي نميگذارد. در تفسير الميزان ذيل آيۀ «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ ثُمَّ قَضيٰ أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّي عِنْدَهُ» (انعام: 2) اجل اول را كه نكره است، اجل مشروط و اجل دوم را اجل محتوم گرفته و در اين زمينه بتفصيل سخن گفته و وجود دو اجل را اثبات فرموده است.در خصوص اين مطلب روايات زيادي هست كه عده‌اي از آنها را مرحوم مجلسي در بحار الانوار ج 5 طبع آخوندي ص 136- 143 نقل كرده است و از جمله از تفسير عيّاشي از امام صادق عليه السّلام نقل ميكند كه حمران از آنحضرت از آيۀ «ثُمَّ قَضيٰ أَجَلًا وَ أَجَلٌ مُسَمًّي عِنْدَهُ» پرسيد، فرمود آنها دو اجل‌اند، اجل مشروط، خدا در آن هر چه بخواهد ميكند و اجل محتوم.نا گفته نماند با در نظر گرفتن آيات و روايات، زيادت و نقصان عمر و تغيير و تبديل آن جاي گفتگو نيست ولي تحليل آن براي نگارنده دشوار است زيرا در علم خداوند براي افراد مردم بيشتر از يك اجل نميتوان فرض كرد، مثلا خدا ميداند كه فلاني با اختيار خود ستم خواهد كرد و آن ستم سبب مرك او در فلان وقت خواهد شد پس براي اين شخص يك اجل بيشتر وجود ندارد، اگر گوئي: در صورتيكه ستم نميكرد زياد عمر مينمود؟
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 31
گوئيم: خدا ميدانست كه باختيار خود ستم كرده و در آن وقت خواهد مرد، پس يك اجل بيشتر نداشته است وضع اشخاص ديگر اعمّ از خوب و بد از اين فرض معلوم ميشود.در تحقيق اين مطلب آنچه بنظر ميايد اين است كه مراد از اجل محتوم و مسمّي قابليّت بقاء انسان است و مراد از اجل مشروط زوال آن و يا اضافه شدن بر آن، مثلا بچراغي يك ليتر نفت ريخته‌ايم ميگوئيم: مدّت روشن بودن اين چراغ دو ساعت است.، بشرط آنكه باد آنرا در اثناء خاموش نكند و يا نفت تازه بر آن نريزند. يا ميگوئيم اين عمارت ميتواند تا صد سال باقي بماند مشروط بر آنكه زلزله ويرانش نكند و يا هر سال تعمير نكنند.معلوم است آمدن باد و اضافه شدن نفت، همچنين آمدن زلزله و يا تعمير عمارت، دو ساعت و صد سال را كم و يا زياد خواهد كرد امّا قطع نظر از آنها مدّت چراغ دو ساعت و مدت عمارت صد سال است.هكذا ميگوئيم: يك فرد انسان كه خدا آفريده، وجودش استعداد آنرا دارد كه بطور عادي هفتاد سال زندگي كند، بشرط اينكه مرض و با نگيرد و … بنا بر اين سخن، اجل حتمي قابليّت بقاء و اجل مشروط بر هم خوردن آن قابليت در اثر عوامل است، و امّا اينكه اين شخص در علم خدا با اجل حتمي خواهد مرد يا با مشروط، مسئلۀ ديگري است مثلا در آيۀ «وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِليٰ أَجَلٍ مُسَمًّي» منظور اين است: شما ميتوانيد با پيروي از دستورات حق، طوري زندگي كنيد كه تا پايان استعداد وجودتان، زنده و در رفاه باشيد بشرط آنكه با ايجاد عوامل ناروائي، اين استعداد را از بين نبريد.اين احتمال بسيار قانع كننده است، ولي باز جاهاي مبهمي براي نگارنده باقي است انشاء اللّٰه خدا روشن خواهد فرمود.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 32
خوانندۀ عزيز اين سخن را از من ياد دار، هر وقت مطلبي را ندانستي احتمال نقص در امور دين و كارهاي خدا (معاذ اللّٰه) نده و نقص را از خودت بدان و بگو: مطلب حق است ولي من نميدانم. و در مقام تسليم، هر مطلبي كه بر تو مشكل ماند بگو: من بآنچه پيش خدا و بآنچه حقيقت است ايمان دارم و از خدايم و دينم مي‌پذيرم، اين سخن براي يك مسلمان كنجكاو بهترين محلّ اتكاء است.لازم است در اينجا از آيۀ «يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ» نيز صحبت كنيم اين آيه و ما قبل آن در قرآن مجيد چنين است «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ وَ جَعَلْنٰا لَهُمْ أَزْوٰاجاً وَ ذُرِّيَّةً وَ مٰا كٰانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلّٰا بِإِذْنِ اللّٰهِ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتٰابٌ. يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتٰابِ» (رعد، 38- 39» محو بمعني ازالۀ رسم و صورت چيز است گويند محوت الكتاب: يعني خطوط و نقوش آنرا از بين بردم. «امّ» بمعني ريشه و اصل است چنانكه در «امّ» خواهد آمد، معناي آيه چنين است. پيش از تو پيامبراني فرستاديم و براي آنها ازواج و فرزنداني قرار داديم، به هيچ پيامبري نرسد كه جز باذن خدا آيه‌اي بياورد براي هر مدت كتابي هست. خدا آنچه بخواهد محو و اثبات ميكند و اصل كتاب در نزد او است.از اين دو آيه فهميده ميشود كه بمقتضاي وضع زمان، براي هر زمان كتابي و قانوني مخصوص هست و خداوند روي آن مقتضا كتابي را ميبرد و كتاب ديگري بجاي آن ميگذارد بنا بر اين، آيۀ «يَمْحُوا اللّٰهُ..» توجيه آيۀ قبلي است و راجع به عوض شدن شريعت‌ها و احكام است. مثلا يك تكّه موم را در نظر بگيريد آنرا نرم كرده بصورت انسان در مياوريم بعد از آن بصورت درخت مياوريم در اينجا يك شكل از بين ميرود و شكل ديگر جاي آنرا ميگيرد ولي اصل آن كه موم است باقي است.در اين آيه نيز ممكن است مراد از
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 33
امّ الكتاب اصل تكليف باشد و محو و اثبات نسبت بمقتضاي زمان در كيفيت و شكل آن باشد، يعني خدا از كيفيت تكليف و حكم، هر چه را بخواهد ميبرد و يا ميگذارد ولي اصل مكلّف بودن در نزد خداست يعني: بشر بايد تحت تكليف زندگي كند، اين اصل در هر زمان ثابت و حتمي است و محو و اثبات فقط در كيفيت و كميّت آن است.ولي آيۀ شريفه خود بخود اعمّ است و منحصر بتكليف و احكام نيست، بلكه بهمه چيز شامل است.احتمال قوي آن است كه مراد از أُمُّ الْكِتٰابِ علّت محو و اثبات است و جواب «يَمْحُوا و يُثْبِتُ» ميباشد.يعني خدا محو و اثبات ميكند و اين محو و اثبات روي علل بخصوصي است نزد خدا و ميداند چرا محو و چرا اثبات ميكند. بنا بر اين عموم، ميتوان تغيير اجلها را نيز با در نظر گرفتن آيات ديگر و روايات، از آيۀ شريفه فهميد نا گفته نماند در اين صورت «أُمُّ الْكِتٰابِ» در اين آيه غير از «أُمِّ الْكِتٰابِ» در آيۀ «وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتٰابِ لَدَيْنٰا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ» است كه در «امّ» خواهد آمد و مراد از آن لوح محفوظ است.

أَجْل:؛ ج 1، ص: 33

أَجْل: (بر وزن عقل) سبب.علت. «مِنْ أَجْلِ ذٰلِكَ كَتَبْنٰا عَليٰ بَنِي إِسْرٰائِيلَ» مائدة: 32 يعني بسبب آن قتل بر بني اسرائيل چنين نوشتيم ارباب لغت اصل آنرا بمعني جنايت نوشته‌اند. در اقرب الموارد گويد: اين كلمه ابتدا در تعليل جنايت سپس در مطلق تعليل استعمال شده است، در نهايه گويد: در همزۀ آن فتح و كسر هر دو صحيح است.در قرآن مجيد فقط يكبار آمده است.

أَحَد:؛ ج 1، ص: 33

أَحَد: «قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ» توحيد: 1 اين كلمه در اصل (وحد) با واو است و داراي دو استعمال ميباشد يكي آنكه اسم استعمال ميشود در اين صورت بمعني يكي و يكنفر است «إِذٰا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ» بقره: 180 آنگاه كه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 34
مرك يكي از شما رسيد، و چون در سياق نفي واقع شود افادۀ عموم ميكند مثل «وَ مٰا هُمْ بِضٰارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلّٰا بِإِذْنِ اللّٰهِ» (بقره: 102) به هيچ كس جز باذن خدا بواسطۀ آن سحر ضرر نميزنند و اكثر استعمال آن در قرآن مجيد در سياق نفي است.زمخشري در فائق و ابن اثير در نهايه نقل ميكنند كه يكي از صحابه در وقت دعا بدو انگشت بخدا اشاره ميكرد حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم فرمود: أحّد أحّد: يكي كن.يكي كن يعني با يك انگشت اشاره كن خدائيكه تو او را ميخواني يكي است.مؤنّث احد، احْدَي است مثل «هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنٰا إِلّٰا إِحْدَي الْحُسْنَيَيْنِ» توبه: 52 و در قرآن بضمائر، كم كما، هم، هما، هنّ و نا و نيز باسم ظاهر اضافه شده و هم مقطوع از اضافه آمده است.استعمال دوّم آنست كه وصف باشد بمعني يكتا و بي‌همتا و در اين استعمال فقط بذات باري تعالي اطلاق ميشود چنانكه در مفردات و قاموس تصريح شده است.

أَخْذ:؛ ج 1، ص: 34

أَخْذ: گرفتن. حيازت «وَ لَمّٰا سَكَتَ عَنْ مُوسَي الْغَضَبُ أَخَذَ الْأَلْوٰاحَ» اعراف: 154 چون غضب موسي فرو نشست الواح را گرفت ناگفته نماند مصاديق اخذ و كيفيت آن مختلف است ولي در همۀ آنها معني اولي ملحوظ ميباشد مثل اخذ پيمان، اخذ بعذاب، اخذ زمين زينت خود را از روئيدنيها، اخذ چيزي با دست، اخذ خُلق يعني متخلق شدن بخلقي و نظائر اينها، چنانكه بترتيب در اين آيات و امثال آنها آمده است «وَ لَقَدْ أَخَذَ اللّٰهُ مِيثٰاقَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ» مائده: 12 «وَ أَخَذْنَا الَّذِينَ ظَلَمُوا بِعَذٰابٍ بَئِيسٍ» اعراف: 165 «حَتّٰي إِذٰا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهٰا وَ ازَّيَّنَتْ» يونس: 24 «قٰالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ» بقره: 260 «خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجٰاهِلِينَ» اعراف: 199.آخذ: گيرنده «مٰا مِنْ دَابَّةٍ إِلّٰا هُوَ آخِذٌ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 35
بِنٰاصِيَتِهٰا» هود: 56 اتخاذ يعني گرفتن توأم با قبول نحو «وَ اتَّخَذَ اللّٰهُ إِبْرٰاهِيمَ خَلِيلًا» نساء: 125 با مراجعه به المعجم المفهرس در موارد استعمال اتَّخذ و اتّخذوا و ساير صيغ آن از باب افتعال، بنظر ميايد كه در تمام موارد آن، گرفتن توأم با قبول و با خوشنودي ملحوظ است.امّا موأخذه. راغب در مفردات گويد: در آيۀ «وَ لَوْ يُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِظُلْمِهِمْ» نحل: 61 از آنجهت از باب مفاعله آمده كه مردم نعمت‌ها را اخذ كرده و شكر بجاي نياورده‌اند موأخذه بدين نحو طرفيني است.نا گفته نماند موأخذه در تمام موارد آن در قرآن بمعني مجازات و اخذ بعقوبت است، ميتوان گفت كه: مفاعله در اين ماده بمعني شدّت و تأكيد است و لازم نيست كه مفاعله همواره بين الاثنين باشد چنانكه در «سافرت شهرا و عاقبت اللصّ» بين الاثنين نيست، گفته راغب درست بنظر نميرسد ولي آيۀ «إِنَّ أَخْذَهُ أَلِيمٌ شَدِيدٌ» هود: 102 مؤيد قول ما است.

آخِر:؛ ج 1، ص: 35

آخِر: (بر وزن فاعل) مقابل اوّل است «رَبَّنٰا أَنْزِلْ عَلَيْنٰا مٰائِدَةً مِنَ السَّمٰاءِ تَكُونُ لَنٰا عِيداً لِأَوَّلِنٰا وَ آخِرِنٰا» (مائده 114) تأخير مقابل تقديم و آخرون مقابل اوّلون است نظير «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ» (واقعه: 14) در قرآن مجيد بقيامت و نشاء ديگر دار الآخرة، يوم الآخر، اطلاق شده و اين از آن رواست كه زندگي دنيا اوّل و زندگي عقبي آخر و پس از آن است، راجع بآخرت در «قيامت» بحث خواهد شد.

آخَر:؛ ج 1، ص: 35

آخَر: (بفتح خاء) غير. ديگري.مثل «لٰا تَجْعَلْ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ» اسراءِ: 22 با خدا، خداي ديگر مگير و مثل «فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمٰا وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ» (مائده: 27) از يكي قبول شد و از آن ديگري پذيرفته نگرديد. جمع آخر (بفتح خاء) آخرون است مثل «أَعٰانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» (فرقان: 4) يعني كفّار گفتند: در آوردن قرآن مردمان ديگري او را ياري كرده‌اند. مؤنث
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 36
آخر، اخري است (بر وزن كبري) «وَ لِيَ فِيهٰا مَآرِبُ أُخْريٰ» (طه: 18) و جمع آن اخر (بر وزن صرد) است مثل «فَعِدَّةٌ مِنْ أَيّٰامٍ أُخَرَ» (بقره: 184) اين كلمه همواره وصف استعمال ميشود و در تمام مشتقات آن معناي اولي ملحوظ است.

أَخ:؛ ج 1، ص: 36

أَخ: برادر. رفيق. مصاحب.ريشۀ آن اخو با واو است. در اصل كسي را گويند كه با ديگري در پدر و مادر و يا در يكي از آندو شريك است، در مفردات برادر رضاعي را نيز از اصل معني شمرده است. در اقرب الموارد گويد: اخ كسي است كه تو و او را يك صلب يا يك شكم جمع كند. عبارت اقرب الموارد ناقص است، زيرا ببرادر پدر و مادري شامل نيست. مگر با اولويّت. ناگفته نماند: استعمال اخ مانند اب و امّ و اخت بسيار وسيع است در مفردات پس از ذكر معناي اصلي آن ميگويد: هر كه با ديگري در قبيله يا در دين يا در صنعت يا در معامله يا در مودّت و يا در غير اينها شريك باشد باو، اخ گفته ميشود در قرآن مجيد، هم در معناي اصلي و هم در معناي مجازي هر دو بكار رفته است نظير «ثُمَّ أَرْسَلْنٰا مُوسيٰ وَ أَخٰاهُ هٰارُونَ بِآيٰاتِنٰا» كه در معناي اصلي است. و مثل «وَ إِليٰ عٰادٍ أَخٰاهُمْ هُوداً» (اعراف 65) «وَ إِليٰ ثَمُودَ أَخٰاهُمْ صٰالِحاً» (اعراف: 73) «وَ إِليٰ مَدْيَنَ أَخٰاهُمْ شُعَيْباً» (اعراف 85) و غير اينها كه سبب استعمال مشاركت در قبيله است، پيداست كه هود و صالح و شعيب از قبيله عاد، ثمود و مدين بودند.در آيۀ «إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ أَ لٰا تَتَّقُونَ» (شعراء: 161) لوط عليه السّلام برادر مردميكه بر آنان مبعوث شده بود، خوانده شده، معلوم است كه لوط از اهل بابل است و با ابراهيم عليه السّلام بشام آمده بود، در اين آيه ممكن است بمناسبت همشهري بودن و يا بمناسبت دوست داشتن و غمخوار بودن اخ گفته شده است، و گويند در اثر زن گرفتن از آنها بوده است.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 37
در بارۀ همسلكي آمده «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» (حجرات 10) «فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوٰاناً» (آل- عمران 103) ممكن است اخوة و اخوان در اين دو آيه راجع به حقيقت خانواده در قيامت باشد بمادۀ اهل و آل رجوع شود.بعنوان شركت در بدكاري و پيروي از آن نيز آمده «إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كٰانُوا إِخْوٰانَ الشَّيٰاطِينِ» (اسراء 27) در بارۀ اهل بهشت است «إِخْوٰاناً عَليٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِينَ» (حجر 47) ممكن است بعنوان هم ديني يا محبت و عدم تزاحم و يا بعنوان برادر حقيقي (بنا بآنچه در اهل و آل خواهد آمد)، اخوان گفته شده است. جمع اخ اخوة و اخوان است، فريد و جدي در دائرة المعارف گويد: گفته‌اند اخوان جمع اخ بمعني رفيق است يعني اگر اخ بمعني برادر حقيقي باشد جمع آن اخوة و اگر بمعني صديق باشد جمع آن اخوان است.قرآن مجيد اين قول را تصديق نميكند زيرا در برادر حقيقي جمع اخ، اخوان آمده است نظير «أَوْ أَبْنٰاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوٰانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوٰانِهِنَّ» (نور 31) «لٰا جُنٰاحَ عَلَيْهِنَّ فِي آبٰائِهِنَّ وَ لٰا أَبْنٰائِهِنَّ وَ لٰا إِخْوٰانِهِنَّ وَ لٰا أَبْنٰاءِ إِخْوٰانِهِنَّ» (احزاب 55) هر دو آيه در بارۀ اظهار زينت زنان است و مراد از اخوان برادران حقيقي‌اند.و نيز در يك محل بر برادران ديني كه بنا بر مشهور غير حقيقي‌اند، اخوة اطلاق شده است «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» (حجرات 10) بلي با استفاده از قرآن مبين ميشود گفت: فرق ميان اخوة و اخوان آن است كه اخوان در برادران اعم از حقيقي و غير حقيقي استعمال ميشود چنانكه در قرآن مبين آمده است و اخوة فقط در برادران حقيقي بكار ميرود چنانكه در همه جاي قرآن باستثناء آيۀ فوق در برادران حقيقي بكار رفته است مثل «لٰا تَقْصُصْ رُؤْيٰاكَ عَليٰ إِخْوَتِكَ … - كٰانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آيٰاتٌ لِلسّٰائِلِينَ» يوسف: 5 و 7 «فَإِنْ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 38
كٰانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ» نساء: 11 و در خصوص آيۀ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» بايد گفت: اين بنا بر آنست كه قرآن و اخبار برادر ايماني را برادر حقيقي ميدانند چنانكه در (اهل و آل) خواهد آمد.

أُخْت:؛ ج 1، ص: 38

أُخْت: خواهر. نظير. هم- مثل. ظاهر آن است كه معني اصلي آن خواهر حقيقي و در غير آن مجاز باشد. در قرآن مجيد هر دو معني را ميتوان يافت «وَ لَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ» (نساء 12) يعني ميت را برادر يا خواهري باشد «كُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا» (اعراف 38) هر وقت امتي بجهنم داخل شود بامت هم مثل خود، لعنت كند «وَ مٰا نُرِيهِمْ مِنْ آيَةٍ إِلّٰا هِيَ أَكْبَرُ مِنْ أُخْتِهٰا» (زخرف 48) هيچ آيه بقوم موسي نشان نميداديم مگر اينكه از نظيرش و از آيۀ پيش بزرگتر بود.جمع اخت، اخوات است مثل «وَ أَخَوٰاتُكُمْ مِنَ الرَّضٰاعَةِ» نساء: 23 جمع بين دو خواهر در نكاح حرام است «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهٰاتُكُمْ … وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ» نساء: 23‌

إدّ:؛ ج 1، ص: 38

إدّ: (بر وزن ضد) كار ناپسند امر فظيع «وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً إِدًّا» مريم: 88- 89 گفتند: خدا پسري گرفته است، حقا كه چيزي شگفت آور و نا پسند آورده‌ايد. در قاموس گويد: الاد و الادة العجب و الامر الفظيع و الداهية و المنكر» ممكن است مراد از آيه چيز شگفت آور باشد.

آدَم:؛ ج 1، ص: 38

اشاره

آدَم: كلمه‌اي است غير عربي (دخيل) اين كلمه 25 بار در قرآن بكار رفته، 17 دفعه «آدم» و 8 دفعه (بني آدم) اكثريت نزديك بتمام اهل لغت و تفسير آنرا علم شخص گرفته و نام يك فرد گفته‌اند بعضي هم آنرا مثل انسان و بشر نوع دانسته‌اند. ما در ذيل اين لفظ مطالب متنوّعي خواهيم گفت كه نوعا احتمالات و نظرات است و علم واقعي را محوّل بخدا و رسول و ائمه عليهم السّلام ميداريم.

[عَلَم شخص يا عَلَم نوع؟]؛ ج 1، ص: 38

گفتيم كه اكثريّت نزديك بتمام
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 39
اهل لغت و تفسير كلمۀ آدم را علم شخص دانسته و آنرا فقط يكنفر ميدانند و بعضي آنرا مثل انسان و بشر علم نوع ميدانند.1- به بينيم آيا قول دوّم را ميشود از قرآن استفاده كرد؟ «وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلٰائِكَةِ إِنِّي جٰاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قٰالُوا أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ الدِّمٰاءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قٰالَ إِنِّي أَعْلَمُ مٰا لٰا تَعْلَمُونَ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ كُلَّهٰا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَي الْمَلٰائِكَةِ فَقٰالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمٰاءِ هٰؤُلٰاءِ إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ. قٰالُوا سُبْحٰانَكَ لٰا عِلْمَ لَنٰا إِلّٰا مٰا عَلَّمْتَنٰا. إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ. قٰالَ يٰا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ فَلَمّٰا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمٰائِهِمْ قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ … » بقره: 30- 33.در اين آيات صحبت از خلافت بشر است. روشن است كه منظور خلافت يك فرد نيست و گر نه «يُفْسِدُ فِيهٰا وَ يَسْفِكُ الدِّمٰاءَ» و تصديق آن از جانب خدا درست نبود از يك نفر به تنهائي كه نفر ديگر نبوده باشد سفك دماء و فساد متصوّر نيست.آيا مراد از اين خليفه خليفة اللّٰه است يعني بشر جانشين خداست؟ يا خلافت از اقوام پيشين؟ در صورت اخير لازم ميايد كه پيش از نسل بشر، نسل ديگري در روي زمين بوده باشد.رجوع شود به «خلف».اگر بگوئيم: ضمير «عَرَضَهُمْ» بآدم راجع است و مراد از «هٰؤُلٰاءِ» نيز آدم ميباشد در اين صورت آدم علم نوع است يا لا اقلّ از آن نوع مراد است يعني: خدا نامها را بآدم آموخت آنگاه آدمها را بملائكه نشان داد و فرمود: از نامهاي اينان بمن خبر دهيد. (كارهائي كه اينها ميكنند بكنيد). ولي آنانكه آدم را علم شخص گرفته‌اند گويند: ضمير «عَرَضَهُمْ و هٰؤُلٰاءِ» راجع بمسميات است يعني: نامها را بآدم تعليم كرد آنگاه ناميده‌گان را بملائكه نشان داد و فرمود از نامهاي اينان خبر دهيد. مراد از تعليم اسماء چنانكه در «سمو» گفته‌ايم ظاهرا استعداد و قابليت انسان است براي كارهائيكه از ملائكه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 40
ساخته نيست و اظهار عجز ملائكه هم از اين جهت بود كه گفتند: «لٰا عِلْمَ لَنٰا إِلّٰا مٰا عَلَّمْتَنٰا» و گر نه ميگفتند خدايا آنچه در پنهاني بآدم آموخته‌اي بما هم بياموز تا خبر دهيم ولي ملائكه ديدند: آنها طوري آفريده شده‌اند كه كار آدميان از آنها ميسّر نيست و اين امر سبب خضوع و سجدۀ آنان گرديد و بلياقت آدم در خلافت اعتراف كردند.اگر بگوئيم: ضمير «اسمائهم» در هر دو جا بملائكه راجع است مراد آن ميشود كه آدم نامهاي ملائكه را بخودشان خبر داد. قهرا در اين صورت منظور همان «نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ» است كه آدم آن كلمات را گفت ملائكه ديدند اين موجود ارضي هم بآنچه آنها ميگويند قادر است و هم باسماء ديگر. از جملۀ «وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ» بدست ميايد كه ملائكه ميگفتند: خدايا اگر مقصودت از خليفه تسبيح و تقديس است ما آنها را انجام ميدهيم. و يا مقصودشان از آن اطاعت بود يعني ما پيوسته در طاعت و فرمان تو هستيم.ولي اگر ضمير «اسمائهم» راجع به مسمِّيات فوق باشد مراد آنست كه آدم بملائكه اسماء آنها را خبر داد (ظاهرا استعداد خويش را اظهار كرد تا ملائكه تسليم شدند).2- «وَ لَقَدْ خَلَقْنٰاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنٰاكُمْ ثُمَّ قُلْنٰا لِلْمَلٰائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلّٰا إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السّٰاجِدِينَ» اعراف 11، در اين آيه اول خلقت و تصوير آنهم اضافه به «كم» ذكر شده سپس موضوع سجده بميان آمده در اين صورت لفظ آدم يا علم نوع است مثل انسان و يا لا اقلّ فرزندانش نيز در خلقت او در نظرند و گر نه اضافه بضمير «كم» معني نداشت. آيا اولاد آدم همه بصورت مصوّر در وجود وي حاضر بودند؟!! ولي ظاهر آيات كثيرة دلالت بعلم شخص دارند و اينكه آدميكه قرآن از آن ياد ميكند يك فرد بيشتر نبوده است. از جمله قصۀ زوج اوست كه «أَنْتَ وَ زَوْجُكَ» بقره: 35‌ق
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 41
اعراف: 19 و ساير آيات، اگر مراد آدم نوعي بود احتياج بذكر زوج نبود كه آدم نوعي بمرد و زن شامل است. ديگر ضمائر تثنيه است در بارۀ وي و زوجش مثل «كُلٰا مِنْهٰا رَغَداً …، شِئْتُمٰا، … لٰا تَقْرَبٰا، … فَتَكُونٰا، … فَأَزَلَّهُمَا، … فَأَخْرَجَهُمٰا» بقره: 35 و 36 نظير اين الفاظ در قرآن كريم بسيار است ايضا ظهور «بني آدم» در آيۀ «يٰا بَنِي آدَمَ لٰا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطٰانُ كَمٰا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ» اعراف: 27. اين كلمه مجموعا 7 بار در قرآن تكرار شده است. ايضا لفظ «أَبَوَيْكُمْ» بصورت تثنيه دال بر دو فرد است.ولي در سورۀ طه ضميرها هم مفرد آمده و هم تثنيه مثل « … فَلٰا يُخْرِجَنَّكُمٰا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقيٰ. إِنَّ لَكَ أَلّٰا تَجُوعَ فِيهٰا وَ لٰا تَعْريٰ … فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطٰانُ … فَأَكَلٰا مِنْهٰا فَبَدَتْ لَهُمٰا سَوْآتُهُمٰا … وَ عَصيٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَويٰ» طه: 117- 121 گفته‌اند: زوجه تابع مرد است لذا ضمير مفرد آمده و گرنه در «فَتَشْقيٰ» مثلا هر دو تيره بخت شدند ولي نبايد مطلب باين سادگي باشد.با همۀ اينها قرآن، در علم شخص بودن آدم، طوري صريح نيست كه قابل تأويل نباشد و اللّٰه العالم.

[كيفيت خلقت]؛ ج 1، ص: 41

اشاره

در اينكه انسان اوّلي از خاك آفريده شده شكّي نيست. و اين هم يقين است كه پس از خلقت اوّلي ازدياد نسل وي بوسيلۀ زناشوئي شده است. «وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسٰانِ مِنْ طِينٍ. ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلٰالَةٍ مِنْ مٰاءٍ مَهِينٍ ثُمَّ سَوّٰاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ» سجده: 7- 9 مراد از تسويه و نفخ روح ظاهرا همان است كه در رحم مادر انجام ميشود.ايضا: «إِنّٰا خَلَقْنٰاهُمْ مِنْ طِينٍ لٰازِبٍ» صافات: 11 «إِنِّي خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ» ص: 71، قٰالَ أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً» اسراء: 61 اين آيات مطابق آياتي است كه در آنها صلصال ذكر شده كه صلصال بمعني گل خشكيده است راغب گويد بگل خشكيده طين هم
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 42
گفته ميشود، آن آيات بقرار ذيل‌اند: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ … وَ إِذْ قٰالَ رَبُّكَ لِلْمَلٰائِكَةِ إِنِّي خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ. فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ» حجر: 26- 29 نظير اين آيات است آيۀ «إِنِّي خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ. فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ» ص: 72، همچنين آياتيكه ميگويند: بشر از تراب آفريده شده مثل «فَإِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ تُرٰابٍ» حج: 5 ايضا 37 كهف، 20 روم، 11 فاطر، 67 غافر و در بعضي از آنهاست: «خَلَقَكُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ». كه اشاره بخلقت مرحلۀ اول و دوم ميباشد.اكنون مي‌رسيم باينكه كيفيت خلقت چگونه بوده است؟ آيا مثل مار شدن عصاي موسي بوده يعني خداوند جسدي از گل آفريده و پس از خشكيدن آنرا دفعة مبدّل بيك بشر كرده است چنانكه عصاي موسي را بمار و اژدها مبدّل كرد يا طور ديگر بوده است؟ سه وجه در اينجا متصوّر است:

اوّل اينكه مثل عصاي موسي جسد گلي آدم با ارادۀ خداوندي مبدّل بانسان شده است،؛ ج 1، ص: 42

اين مطلب را ميشود از آيۀ، «إِنَّ مَثَلَ عِيسيٰ عِنْدَ اللّٰهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ قٰالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» آل عمران: 59 بدست آورد.جملۀ «خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ» مفيد خلقت جسد اوست و جملۀ «ثُمَّ قٰالَ لَهُ كُنْ» مي‌فهماند كه خدا اراده فرمود و همان جسد بانسان مبدّل شد گر چه بغير اين هم ميشود حمل كرد. خطبۀ اول نهج البلاغه در اين مطلب صريح و غير قابل تأويل است در آن فرموده: «ثمّ جمع اللّٰه سبحانه من حزن الارض و سهلها و عذبها و سبخها تربة سنّها بالماء حتّي خلصت و لاطها بالبلّة حتّي لزبت فجبل منها صورة ذات احناء و وصول و أعضاء و فصول اجمدها حتّي استمسكت و اصلدها حتّي صلصلت لوقت معدود و امد معلوم. ثمّ نفخ فيها من روحه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 43
فَمَثُلَتْ انساناً ذا أَذْهانٍ يُجيلُها وَ فِكَرٍ يَتَصَرَّفُ بِها» اين كلمات صريح است كه ابتدا جسد گلي تشكيل يافته سپس در آن روح دميده شده و بانسان كامل مبدّل گشته است.علي هذا مراد از صلصال در آيات 26 و 28 سورۀ حجر همان جسد گلي است كه از لجن بد بو و متغيّر تشكيل يافته و مراد از «سَوَّيْتُهُ» در آيۀ 29 سورۀ فوق و در آيۀ 72 سوره ص، خلقت جسد و مراد از «نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» دميدن روح و مبدّل شدن بانسان است و اللّٰه العالم.

دوم اينكه نطفۀ بشر و سلّول اوّلي در ميان لجن‌هاي سياه بد بو متكوّن شده؛ ج 1، ص: 43

و چون در گذشته حرارت زمين بيش از امروز بوده لجن‌ها مثل رحم مادر، حرارت ثابت داشته‌اند در نتيجه سلّول شروع برشد كرده و بتدريج مبدل بجنين شده و هكذا.اين مطلب چندان بعيد نيست زيرا در قيامت نيز حرارت زمين تغيير يافته و خواهد توانست با ارادۀ پروردگار همچون رحم مادر سلّولهاي خشكيدۀ اموات را تغذيه و رشد دهد ولي فعلا آن قابليت را ندارد. و اين نظير رشد نطفۀ مريم با اذن خدا در رحم اوست.رفيق دانشمندم آقاي محمد امين سلدوزي احتمال داده كه: خداوند نطفۀ انسان را در هوا آفريده و آن بميان لجن‌هاي كرانۀ دريا ريخته و شروع برشد كرده است چنانكه در حال حاضر تخم كرمها در هوا اند و بر روي پنيرها و گوشتها و غيره باريده و مبدّل بكرمها ميشوند و تخم قرباغه‌ها بباتلاق‌ها ريخته مبدّل بقورباغه ميشوند.در رسالۀ (معاد از نظر قرآن و علم) از بحار و تفسير برهان ذيل آيۀ 36 سورۀ «يس» از امام صادق عليه السّلام نقل كرده‌ايم كه فرموده‌اند: نطفه از آسمان بزمين ميايد و بر روي علف و ميوه و درخت مي‌نشيند مردم و چهار پايان از آن ميخورند و در وجود آنها گردش ميكند.بنا بر اين «من» در «مِنْ صَلْصٰالٍ»
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 44
بمعني بعضيّت است نه بيان. يعني بشر را از بعض صلصال كه قسمت زيرين و نرم آن باشد آفريديم.آنانكه لجن‌هاي كرانۀ دريا را ديده‌اند ميدانند كه روي لجن‌ها خشكيده و شيار شيار ميشوند ولي زير آنها نرم و نطفه در آن قابل رشد است. در آياتي نظير آيۀ: «خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَةٍ … » نحل: 4 نيز «من» براي بعضيت است كه نطفه بمعني آب كم است و سلوليكه جنين از آن تشكيل ميشود. بعض نطفه ميباشد.علي هذا مراد از «سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» نظير آن است كه در آيات «وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسٰانِ مِنْ طِينٍ. ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلٰالَةٍ مِنْ مٰاءٍ مَهِينٍ. ثُمَّ سَوّٰاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ … » سجده: 7- 9 ذكر شده، پيداست كه اين تسويه و نفخ در رحم مادر است ولي جملۀ «فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ» در ما بعد «نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» مانع از اين تطبيق است كه از پس اين نفخ و تسويه سجود ذكر شده بخلاف آيۀ فوق كه بعدش «جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ … » آمده است و حكايت از تحوّلات رحم مادر دارد.

سوم: اينكه موجودات ساده و زنده در اثر ارادۀ خداوند بتدريج و با مرور زمان بانسان اوّلي مبدّل شده باشند؛ ج 1، ص: 44

اين فرضيه فعلا بسيار ضعيف شده و موقعيّت خويش را از دست داده است بلكه ميشود يقين كرد كه خداوند انواع را مستقلّ آفريده است ولي اگر روزي علمي شود و يقين گردد، آيات قرآن بآن قابل تأويل خواهد بود. بنظر نگارنده: وجه اول با ظاهر قرآن از وجوه ديگر بهتر ميسازد اگر اشتباه نكنم.

[يك آدم يا چند آدم؟]؛ ج 1، ص: 44

ظهور آيات در آن است كه ابتدا يك انسان با زنش آفريده شده و تكثير از آندو شروع گرديده است «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثيٰ وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 45
لِتَعٰارَفُوا … » حجرات: 13 لفظ «ناس» و «كُم» نشان ميدهد كه خطاب بهمۀ بشر است و ظهور ذكر و انثي در پدر و مادر اوّليه است. ايضا آيۀ: «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالًا كَثِيراً وَ نِسٰاءً … » نساء: 1. «وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ» انعام: 98. «خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا» زمر: 6.علي هذا بايد بچند سئوال پاسخ گفت: 1- در اين صورت ازدواج فرزندان آن دو نفر چگونه بوده آيا خواهر را ببرادر داده‌اند؟! 2- بشر چطور در همه قاره‌ها پيدا شده با آنكه فقط در يك قاره بوجود آمده است؟! 3- اين همه اختلاف از حيث اشكال و قيافه و رنك و قامتها چگونه بوجود آمده است؟! 1- در زمينۀ سئوال اول بايد گفت هيچ مانعي نيست كه در ازدواج اوليه برادر خواهر خويش را تزويج كند، ضرورت آنرا اقتضا ميكرد و چاره‌اي جز آن نبود بعدها كه جمعيت زياد شدند روي مصالحي تحريم گرديد و ظهور: «بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالًا كَثِيراً وَ نِسٰاءً … » آنست كه در بثّ و انتشار نسل انسان جز آندو نفر موجود سوّمي دخيل نبوده است. و در روايت احتجاج از امام سجاد عليه السّلام منقول است كه: آن ابتدا جايز بوده سپس تحريم شد.در الميزان پس از اختيار نظريۀ فوق فرموده: امّا حكم بحرمت آن در اسلام و ساير شريعتها چنانكه حكايت شده، حكم تشريعي و تابع مصالح و مفاسد است، حكم تكويني نيست كه قابل تغيير نباشد، وقت آن در دست خداست و او فاعل ما يشاء و حاكم ما يريد است، جايز است كه روزي براي داعي ضرورت مباح و سپس براي بر طرف شدن ضرورت و اينكه موجب انتشار فحشاء است تحريم كند.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 46
و اينكه گفته‌اند: آن بر خلاف فطرت است درست نيست كه فطرت آنرا از لحاظ تنفّر نفي نميكند بلكه از اين جهت كه موجب شيوع فحشاء و بطلان غريزۀ عفت است. اما در روزيكه جز برادر و خواهر كسي نبود و خدا كثرت نسل را اراده فرموده بود عنوان تنفّر فطرت منطبق نيست.دليل بر اينكه فطرت از جهت تنفّر آنرا نفي نميكند رسمي بودن آن در ميان مجوس است بنا بر نقل تاريخ، ايضا قانوني بودن آن در روسيّه است چنانكه حكايت ميكنند و نيز شيوع آن بطرز زنا در ملل اروپاست، كه از عادات امروز در ملل اروپا و امريكا آنست: دختران پيش از ازدواج بكارت خويش را از بين مي‌برند، آمار نشان ميدهد كه بعضي از آنها را پدران و برادران ازالۀ بكارت ميكنند (الميزان باختصار) 2- در زمينۀ سئوال دوّم بايد دانست قارّه‌هاي فعلي در اصل يك قارّه بيش نبوده در اثر مرور زمان و تحولات زمين و پيش و پس رفتن آبها از هم جدا شده و چند قسمت گرديده‌اند، تاريخ نقل ميكند: پادشاهان گذشتۀ ايران از قصر شوش سوار كشتي ميشدند ولي فعلا خليج فارس از شوش بسيار دور شده است، و نيز مسلّم است كه جزاير بريتانيا از اروپا منفصل شده و درياي مانش بوجود آمده است و همچنين جزاير ژاپون از قسمت شرقي آسيا جدا شده‌اند. علي هذا مانعي ندارد كه بگوئيم: بشر در يكمحل بوجود آمده سپس در اثر انفصال قاره‌ها از هم جدا شده‌اند.3- در بارۀ سئوال سوّم ميگوئيم: دانشمندان در بر گرداندن نژادها باصل واحد زحمت بسيار كشيده‌اند و شايد بتوانند در اين زمينه توفيق بيشتر حاصل كرده و اين معما را حل كنند.با همۀ اينها قرآن مجيد در بارۀ اينكه همه از آدم و زوجۀ او بوجود آمده‌اند صراحت غير قابل
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 47
تأويل ندارد. در آيۀ «خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْهٰا زَوْجَهٰا وَ بَثَّ مِنْهُمٰا رِجٰالًا كَثِيراً وَ نِسٰاءً» نساء: 1، نميشود بطور قطع گفت مراد آدم و يك فرد است در بارۀ «نفس» بسيار چيزها ميشود گفت گر چه ظهورش در يك فرد است زيرا ممكن است: مراد جنس باشد هكذا «نَفْسٍ وٰاحِدَةٍ» در آيۀ 98 سورۀ انعام و 6 سورۀ زمر كه در اوّل اين فصل نقل شده. ايضا در آيۀ «إِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثيٰ» حجرات 13 شايد ذكر و انثاي مجهول مراد باشد كه حتّي بسلّول نر و ماده شامل است.در روضۀ كافي باب «حديث يأجوج و مأجوج» حديث 274 از امير المؤمنين عليه السّلام نقل شده « … بني آدم هفتاد جنس‌اند، مردم همه اولاد آدم‌اند مگر يأجوج و مأجوج» مراد از يأجوج و مأجوج در قرآن مجيد باحتمال قوي مردم چين و مغولان‌اند.وانگهي در كنگوي افريقا قبائلي بنام «پيكمه» در جنگل زندگي ميكنند، قدّ آنها از 67 سانت تجاوز نميكند و بلندي قامت تيكي تيكي‌هاي افريقا را 130 سانت نوشته‌اند و در همسايگي آنها قبيله (مانگ بيو) زندگي ميكنند كه قدّ آنها خيلي بلند و تفاوتشان با تيكي تيكي‌ها مانند تفاوت روز و شب است. از طرف ديگر: بلند قدّترين مردم روي زمين در «سودان» در امتداد رود نيل قبيله «دنيكا» است كه حدّ اقل قدّشان دو متر است. قبيلۀ (واتوسي) در بخش خاوري جنگل ايتوري در كنگواند كه طول قامتشان از دو متر بالاتر است.بسيار مشكل است بتوان اين مردم را با اين اختلاف (با آنكه در يك قاره و يك محيطاند) بيك تبار و يك اصل برگرداند. (و اللّٰه العالم) گفته‌اند: عمدۀ الوان انسانها چهار رنك است: سفيد پوستان مانند مردم نقاط معتدله از آسيا و اروپا. سياه پوستان مانند مردم جنوب افريقا. زرد پوستان چون
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 48
اهل چين و ژاپون. سرخ پوستان مثل بومي‌هاي امريكا. بايد مردم هر رنك باصلي غير از مردم رنك ديگر منتهي شوند چون اختلاف رنك دليل اختلاف مادۀ خونهاست علي هذا اصل بشر لا بد بايد بچهار جفت زن و مرد برسد. و اگر تعدّد اصل بشر ثابت شود احتياجي بازدواج برادران و خواهران نخواهد بود.

[آيا آدم پيغمبر بود؟]؛ ج 1، ص: 48

«كٰانَ النّٰاسُ أُمَّةً وٰاحِدَةً فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتٰابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّٰاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ … » بقره: 213.ظهور اين آيه در آن است كه ابتدا در ميان مردم پيغمبري وجود نداشته است زيرا لفظ فاء در «فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِيِّينَ» دلالت بر بعديّت دارد يعني مردم يك امّت بودند و پيامبراني در ميان آنها نبود سپس چون داراي رشد شدند و اختلاف كردند خداوند براي رفع اختلافات زندگي و ايجاد نظم، پيامبران و كتابها فرستاد.علي هذا مراد از امّت واحده آنست كه مردم در فطرت اوليّه و كم رشد بودند مثل دنياي اطفال كه با فكر سازج خود زندگي ميكنند و بقانون احتياج ندارند و از آن سر در نمياورند، (و امّت واحده در عدم اختلاف‌اند)، ولي بعدها كه عقول پيش رفت، اختلاف پيدا شده و بعثت پيامبران را ايجاب كرده بدين تقدير ميشود گفت كه آدم ابو البشر پيغمبر نبوده است و مردم اوليّه احتياج به پيامبر نداشته‌اند كه در مراحل بسيار ساده زندگي ميكرده‌اند.جمهور مفسّران چنانكه در «المنار» است لفظ امّة را در آيه ملّت و دين گفته‌اند. ولي اين بسيار بعيد است بلكه ظاهرا ملّت واحده در سطح پائين و فطرت اوّلي و عدم اختلاف و نظير آن مراد است.بعضي گفته‌اند: «كان» در اين آيه و آيۀ «وَ مٰا كٰانَ النّٰاسُ إِلّٰا أُمَّةً وٰاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا» يونس: 19 بمعني ماضي نيست بلكه بمعني ثبوت «هست» ميباشد يعني مردم يك امت
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 49
بيش نيستند ولي اختلاف كردند.در آيۀ ما نحن فيه معني چنين ميشود: مردم يك امت‌اند پس خداوند براي رفع اختلاف و ايجاد نظم پيامبران را بر انگيخت تا يگانگي و وحدت آنها حفظ شود.ولي بنظر من در آيۀ ما نحن فيه «كان» دلالت بماضي و گذشته دارد و از حال بشر اوّلي حكايت ميكند.در مجمع از امام باقر عليه السّلام نقل فرموده: «قالَ كانُوا قَبْلَ نوحٍ أُمَّةً وٰاحِدَةً عَليٰ فَطْرَةِ اللّٰهِ لٰا مُهتدينَ و لٰا ضُلّالًا فَبَعَثَ اللّٰهُ النَّبِيِّينَ» از اين روايت نيز ميشود عدم نبوّت آدم اوّلي را بدست آورد.در نهج البلاغه خطبۀ اول فرموده: «وَ اصْطَفي سُبْحانَهُ مِنْ وُلْدِهِ انْبِياءَ … » ميشود گفت: خودش پيمبر نبود و پيامبران از فرزندانش مبعوث شدند. ولي كلام امام عليه السّلام از اين هم آبي نيست كه خودش پيغمبر بود انبيائي هم از فرزندانش مبعوث گرديدند گر چه ظهور اوّلي قوي‌تر است.بعضي‌ها از آيۀ: «إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفيٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِيمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَي الْعٰالَمِينَ» آل عمران: 33 استفاده كرده و گفته‌اند انسان بر آدم سبقت دارد و آدم فرد بخصوصي است و ابو البشر نيست و از ميان انسان‌ها مبعوث شده زيرا خداوند براي بعثت آدم و نوح يك «اصْطَفيٰ» فرموده چنانكه نوح از ميان مردمان برخاسته آدم هم از ميان جمعيّتي مبعوث شده است.نتيجه اين ميشود كه او اوّلين پيغمبر است ولي اوّلين بشر نيست و از اين ميشود بدست آورد كه بشر اوليّه پيغمبر نبوده و پيامبران بعدا مبعوث شده‌اند.اينكه گفته‌اند: آدم ابو البشر نيست ظاهرا مخالف آيۀ: «إِنَّ مَثَلَ عِيسيٰ عِنْدَ اللّٰهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرٰابٍ … » آل عمران: 59 است كه آدم را بشر اوّلي و ابو البشر معرفي ميكند.از طرف ديگر: اصطفاء لازم نگرفته حتما از ميان مردم باشد
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 50
بلكه خداوند او را اوّلين خليفه در روي زمين قرار داد و اولين بار در توبه را بروي او گشود و اولين بار باو شريعت و دين ارسال فرمود «فَإِمّٰا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدٰايَ فَلٰا يَضِلُّ وَ لٰا يَشْقيٰ» طه: 123 و كلمۀ «عَلَي الْعٰالَمِينَ» مؤيد اين معني است كه با «علي» آمده نه با «من».ولي آياتيكه در زمينۀ گفتار خدا با آدم نازل شده از قبيل «فَإِمّٰا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً … » كه گذشت همچنين آيۀ «فَتَلَقّٰي آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمٰاتٍ فَتٰابَ عَلَيْهِ … فَإِمّٰا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُديً فَمَنْ تَبِعَ هُدٰايَ فَلٰا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لٰا هُمْ يَحْزَنُونَ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا … » بقره: 37- 39 و آيۀ «ثُمَّ اجْتَبٰاهُ رَبُّهُ فَتٰابَ عَلَيْهِ وَ هَديٰ» طه: 122 و هكذا: «إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفيٰ آدَمَ وَ نُوحاً» همه حكايت از نبوت او دارند و در اين زمينه اخبار بيشتر نيز وارد شده است مگر آنكه آيات را بواقعيّت انسان و ارتباط او با شيطان و نفس و غيره حمل كنيم كه در صورت سئوال جواب و خطاب عقاب ذكر شده است در «شيطان» راجع باين مطلب بحث شده است و نيز بگوئيم: مراد از آدم در «اصْطَفيٰ آدَمَ» آدم اوّلي نيست بلكه پيامبري بوده كه آدم نام داشته و پيش از نوح مي‌زيسته است و اللّٰه العالم.آيۀ: «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مٰا وَصّٰي بِهِ نُوحاً … وَ مٰا وَصَّيْنٰا بِهِ إِبْرٰاهِيمَ وَ مُوسيٰ وَ عِيسيٰ … » شوري: 13 روشن ميكند كه شريعت آدم بسيار ساده بوده بطوريكه اولين شريعت شريعت نوح شمرده شده و گر نه مي‌بايست شريعت او، اول شمرده شود.

[انسان كنوني از كي پيدا شده؟]؛ ج 1، ص: 50

تاريخ يهود مدّعي است كه عمر نسل بشر فعلي در حدود هفت هزار سال است و بيشتر از آن نيست. ميتوان تا حدي اين مطلب را با اعتبار عقلي مطابق دانست در صورتيكه نسل فعلي بيك زن و مرد
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 51
منتهي شود.اگر زن و مردي را در نظر بگيريم و توالد و تناسل آندو را در يكقرن حساب كنيم و آنگاه كساني را كه در يك قرن در اثر مرك طبيعي و حوادث و جنگها و غيره از بين رفته‌اند از تعداد فوق كسر كنيم و حساب قرنها را پيش ببريم خواهيم ديد در عرض هفتاد قرن در حدود 2 ميليارد و نيم يا 3 ميليارد بيشتر نخواهد بود و آمار جهاني جمعيت فعلي كرۀ زمين را در حدود 3 ميليارد معين ميكند.يكي از دانشمندان غربي در كتابي بنام (تقدم و فقر) در ردّ نظريّۀ مالتوس كشيش انگليسي كه عقيده داشت بشر روي زمين در هر 25 سال دو برابر ميشود ميگويد: خانوادۀ كنفوسيوس معروف در چين باقي است و با احترام خاصّ زندگي ميكنند و وسائل زندگيشان از هر جهت فراهم است ولي پس از گذشت دو هزار و چهار صد سال شمارۀ افراد آن خاندان از بيست دو هزار تن تجاوز نكرده است. «ژولين هكسلي» دانشمند زيست شناس انگليسي جمعيّت روي زمين را در هشت هزار سال قبل ده ميليون تخمين مي‌زند و ارقام مذكوره در ذيل را بدست ميدهد: جمعيت زمين در 5000 سال قبل از ميلاد 20 ميليون نفر.در 400 ميلادي 200 ميليون نفر.در 1650 ميلادي 540 ميليون نفر.در 1950 ميلادي 2200 ميليون نفر. «هكسلي» روزگاريكه مدير كلّ يونسكو بود بايران سفر كرده است و اين آمار را در مجلۀ جهان زير عنوان جمعيت و سرنوشت بشر در 1950 ميلادي ماه ژانويه منتشر كرده است.در الميزان ج 4 ص 148 در زمينۀ فوق محاسبه‌اي نقل و تأييد شده است. آنگاه در جواب اين سئوال كه: دانشمندان علم طبقات الارض ميگويند: عمر بشر كنوني زايد بر ميليونها سال است و بعضي از فسيل‌هاي انسان يافته شده كه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 52
زمان آنرا پانصد هزار سال پيش گفته‌اند، فرموده: اين را گفته‌اند ولي دليلي قانع كننده براي اتصال اين نسل باعقاب گذشته ندارند جايز است بگوئيم: آن نوعها در زمين پيدا و منقرض شده‌اند تا نوبت بنسل آخر كه ما باشيم رسيده است (يعني فسيل‌ها مال انواع ديگر انسانهاست نه نسل ما).نگارنده گويد: اين نظر كه فرموده‌اند بعيد نيست كه در روايت مؤيّد و بلكه دليل بر آن ميتوان يافت صدوق عليه الرحمه در كتاب توحيد باب 38 ضمن خبر دوّم از امام باقر عليه السّلام نقل كرده كه فرمود، « … بلي و اللّٰه لقد خلق اللّٰه الف الف عالم و الف الف آدم انت في آخر تلك العوالم و اولئك الآدميين» . اين روايت در خصال نيز نقل شده و آن آخرين حديث از آن كتاب است. نظير اين روايت در بحار و غيره نيز يافته است. و هزار هزار در حديث ظاهرا براي بيان كثرت است نه تعيين عدد واقعي.لذا هيچ مانعي ندارد كه بگوئيم اين فسيل‌ها با اين زمانهاي طولاني كه معيّن ميكنند از نسلهاي قبلي است نه انسان كنوني.

[آخرين پديدۀ روي زمين]؛ ج 1، ص: 52

پيدا شدن و بوجود آمدن موجودات روي زمين واقعا اعجاب آور و يكپارچه معجزه است و آنچه در اين زمينه تصور و خيال كرده‌اند كاملا بي‌اساس است و پيش بردن تاريخ پيدايش و جلو كشيدن جابجا شدن تدريجي، مشكل را حلّ نميكند در پيدايش اين همه موجودات عجيب و غريب و منظّم و ايجاد اين موازنۀ حيرت انگيز جز با ارادۀ خالق توانا عزّ اسمه محال و خارج از امكان است. آخرين پديدۀ قدرت لا يزال نسل كنوني بشر است. «هَلْ أَتيٰ عَلَي الْإِنْسٰانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً» دهر: 1 در باره پيدايش انسان گفته‌اند: اگر تمام دورۀ عمر زمين را يكسال فرض كنيم هشت ماه از عمر زمين بدون اينكه موجود زنده‌اي بر
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 53
آن باشد گذشته است. در ماه نهم و دهم نخستين موجودات جاندار بوجود آمده‌اند. در هفتۀ دوّم ماه آخر سال پستانداران نمودار شدند در ساعت يازده و 45 دقيقۀ روز سي و يكم ماه يعني در ربع آخر سال، انسان پا بعرصۀ حيات گذاشته است دورۀ تاريخي انسان شصت ثانيۀ اخير سال است.در اين بارۀ به «ارض» بند 2 كه در بارۀ خلقت زمين و تقسيم دورانهاي ششگانه بحث شده رجوع شود.

[ماٰجَرايِ شَجَرۀ مَنْهيّه]؛ ج 1، ص: 53

ماجراي درخت نهي شده و وسوسۀ شيطان و خوردن آدم و زوجه‌اش از آن و رانده شدن از جنّت در سورۀ بقره، اعراف، طه و غيره نقل شده و در «شيطان» تحت عنوان حكايت تمرد شيطان مطلبي در بيان آن گفته شده است.اين است آنچه ذيل كلمۀ آدم بنظر ما آمده، علم واقعي پيش خداوند است.

أَداٰء؛ ج 1، ص: 53

أَداٰء: در مفردات راغب آمده، اداء يعني دادن حق تمام در يكدفعه، مثل اداء جزيه و ردّ امانت «الأداء دفع الحق دفعة و موفيته» ولي در قاموس مطلق رساندن و قضا كردن آمده است.قرآن مجيد فقط در دادن حق و ردّ امانت بكار برده نه در مطلق دادن چيزي، مثل «إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمٰانٰاتِ إِليٰ أَهْلِهٰا» (نساء 58) «فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْ‌ءٌ فَاتِّبٰاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَدٰاءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسٰانٍ» بقره: 178 آيه در بارۀ ديه (خونبها) است كه در مقابل عفو از قصاص داده ميشود و سبب اصلي آن قتل است در اينجا نيز اداء، اداء حق است.ولي تمام و يكدفعه بودن را كه راغب گفته بطور صريح نميتوان از قرآن استفاده كرد در روايات هست كه خونبهاي قتل عمدي بايد در يك سال ادا شود ولي يكجا دادن قيد نشده است.آنجا كه موسي بفرعون و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 54
فرعونيان ميگويد «أَدُّوا إِلَيَّ عِبٰادَ اللّٰهِ» دخان: 18 بندگان خدا را بمن بدهيد گويا منظور اين است: آنها را كه بندگان خدايند، بناحق بنده خود خوانده‌ايد و اذيت ميكنيد، آنها را برگردانيد و از آنها دست بكشيد همچنانكه برگرداندن عبد مغصوب بمولاي او برگرداندن حق بصاحب حقّ است همچنين برگرداندن بندگان خدا و دست كشيدن از آنها اداء حقّ خدا است و اللّٰه العالم.

إِذْ:؛ ج 1، ص: 54

إِذْ: ظرف زمان ماضي است و از گذشته خبر ميدهد نحو «وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِيثٰاقَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ» بقره: 83 راغب گويد: اذ معناي شرط ندارد مگر آنكه كلمۀ «ما» بآن اضافه شود.

إِذا:؛ ج 1، ص: 54

إِذا: ظرف زمان آينده است و از آينده خبر ميدهد مثل «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ» تكوير 1 اذا دو نوع استعمال دارد يكي آنكه ظرف زمان متضمّن معناي شرط است در اينصورت مدخولش پيوسته جملۀ فعليّه است ديگري آنست كه حرف مفاجاة است (بمعني ناگاه و آنوقت) در اين صورت بجملۀ اسميّه داخل ميشود و احتياج بجواب ندارد (اقرب الموارد) مثل «إِذٰا هُمْ يَقْنَطُونَ» روم: 36.

أُذُن:؛ ج 1، ص: 54

أُذُن: (بر وزن عنُقُ» گوش. «وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ» مائده: 45. جمع آن آذان است نحو «أَمْ لَهُمْ آذٰانٌ يَسْمَعُونَ بِهٰا» اعراف: 195 و بكسي كه بهر سخن گوش دهد و باور كند اذن گويند مثل: «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ.هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ» (توبه: 61) يعني بعضي از آنها پيغمبر را اذيت ميكنند ميگويند: او گوش است (زود باور است)، بگو براي شما گوش خوبي است خدا را تصديق ميكند و مؤمنان را تصديق ميكند.در مجمع البيان ميگويد: اين تسميۀ شخص است باسم عضو مخصوص براي مبالغه. همچنانكه بجاسوس ميگويند: عين. گويا وجودش يكپارچه چشم است ناگفته
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 55
نماند مراد از «اذن» در آيۀ صرف شنيدن و گوش دادن نيست بلكه منظور عمده باور كردن است، مراد منافقان آن بود كه حضرت بسيار زود باور است، آنچه مي‌شنود تصديق ميكند چنانكه «يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ» مؤيد آن است. در تفسير المنار نقل شده: عده‌اي از منافقان كه از آنجمله جلاس بن سويد، مخشي بن حمير و وديعة بن ثابت بود، جمع شدند و خواستند در غياب حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم از او بد گوئي كنند، بعضي گفتند: اين كار را نكنيد ميترسيم كه باو خبر دهند و در بارۀ شما بد گوئي كند، بعضي گفتند: محمد يكپارچه گوش است اگر باو خبر دادند قسم ميخوريم تصديقمان ميكند. در نتيجه آيۀ فوق نازل شد.مخفي نماند: كفّار با اين كلمه قصد اهانت داشتند، ولي قرآن آنرا بصورت مدح آورده و ميگويد: پيغمبر زياد گوش ميدهد و باور ميكند امّا نه بهر كس بلكه بوحي خدا و سخن مؤمنان گوش ميدهد و باور ميكند و اين گوش دادن و باور كردن بخير و صلاح شماست كه شما را راهنمائي ميكند.از اين ماده فعل اذن يأذن از باب علم يعلم بمعني گوش دادن و اطاعت كردن آمده است مانند «إِذَا السَّمٰاءُ انْشَقَّتْ وَ أَذِنَتْ لِرَبِّهٰا وَ حُقَّتْ» (انشقاق 1) آنگاه كه آسمان شكافته شود و از فرمان پروردگارش پيروي كند و اطاعت آن حتمي است در تفسير كشّاف ذيل آيۀ فوق و در الفائق و نهايه مادۀ «اذن» از حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم منقول است «ما أذن اللّٰه لشي‌ء كإذنه لنبيّ يتغنّي بالقرآن» خدا بچيزي گوش نداده مانند گوش دادنش بپيغمبري كه قرآن را با صوت حزين و رقيق ميخواند. در فائق گويد: مراد از تغنّي تحزين و ترقيق صوت است.بنظر ميآيد كه بجاي «لنبيّ» «لرجل» باشد چون از «لنبيّ» استفاده ميشود قرآن ببسياري از پيامبران نازل شده حال آنكه چنين
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 56
نيست.و از همين ماده، اذن بمعني علم استعمال شده در صورتيكه متعدي با باء باشد مثل «فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ» بقره: 279 يعني يقين كنيد بجنگ با خدا و رسول. بنظر ميآيد كه معناي علم بآن اشراب شده است و يا علميكه از شنيدن حاصل شود، يعني گوش كنيد و بدانيد كه با خدا و رسول در جنگيد.نا گفته نماند: فرق ما بين اذن بمعني گوش دادن و اطاعت و اذن بمعني علم، آن است كه اوّلي با لام و الي و دوّمي با باء متعدّي ميشود براي مزيد توضيح به «اذن» بر وزن علم رجوع شود.

إِذْن:؛ ج 1، ص: 56

إِذْن: (بر وزن علم) در قرآن مجيد بمعني اجازه، اراده، اعلام، اطاعت، و علم بكار رفته، ولي ميشود گفت كه ريشۀ اذن بمعني اطاعت و علم از اذن (بر وزن عنق) است كه گذشت و ريشۀ اذن بمعني اجازه و اراده و اعلام از اذن (بر وزن علم) است.در قاموس هست «اذن به: علم و اذن له في الشي‌ء: اباحه له اذن اليه و له: استمع» بدين طريق مي‌بينيم فعل اذن چون با باء متعدي باشد بمعني علم، و چون با لام باشد بمعني اجازه و گوش دادن و چنانچه با الي باشد فقط بمعني استماع و گوش دادن است.در تمام قرآن كريم فقط در سه محلّ با باء متعدي شده است 1- «فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ» كه گذشت. 2- «أَمْ لَهُمْ شُرَكٰاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنَ الدِّينِ مٰا لَمْ يَأْذَنْ بِهِ اللّٰهُ» شوري: 21 بنا بر آنكه از قاموس نقل شد معناي آيه چنين است، يا براي آنها شريكاني هست بآنها ديني آورده‌اند كه خدا نميداند. ولي ارباب تفسير «يَأْذَنْ» را در آيۀ شريفه بمعني اجازه گرفته و «أَمْ» را در صدر آيه «بل» معني كرده‌اند و اين بر خلاف متعدي شدن اذن با باء است.3- «وَ أَذِّنْ فِي النّٰاسِ بِالْحَجِّ» (حج 27) ميان مردم حج را اعلام كن. در ساير جاهاي قرآن كه بمعني
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 57
اجازه است با لام متعدي شده مثل «عَفَا اللّٰهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ» توبه: 43 در بعضي از آيات، اذن را اراده و مشيّت معني كرده‌اند نظير «فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ» يعني: در خانه‌هائيكه خدا اراده فرموده بزرگ و محترم شوند، و نظير «وَ مٰا كٰانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلّٰا بِإِذْنِ اللّٰهِ» آل عمران 145 براي هيچ كس نيست كه بميرد جز بارادۀ خدا. اين براي آنست كه اذن با اراده يكي است و اراده در مقام از اذن مقدّم است، بايد اوّل اراده كنيم سپس اذن بدهيم.اذان: بمعني اعلام است «وَ أَذٰانٌ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ إِلَي النّٰاسِ» توبه: 3، اذان اسلام را از آنجهت اذان گفته‌اند كه مؤذّن با صداي بلند دخول وقت را اعلام ميكند، مؤذن يعني كسيكه بندا و صداي بلند اعلام ميكند «فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ» اعراف: 44، آذَنَ در كريمۀ «آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ» اعراف: 123 و امثال آن بمعني اذن دادن است آذنته در مفردات گويد: اذنته بكذا و آذنته بمعني» ارباب تفاسير نيز چنين گفته‌اند، شايد مراد از مفاعله در اينجا شدت باشد يعني پيش از آنكه من اذن قطعي و صريح بدهم بموسي ايمان آورديد؟! در كريمۀ «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُكُمْ عَليٰ سَوٰاءٍ» انبياء: 109 و در كريمۀ «وَ يَوْمَ يُنٰادِيهِمْ أَيْنَ شُرَكٰائِي قٰالُوا آذَنّٰاكَ مٰا مِنّٰا مِنْ شَهِيدٍ» (فصلت 47) آذن را اعلام معني كرده‌اند يعني: اگر از دعوت تو سر پيچيدند بگو: بهمه بطور مساوي اعلام كردم. و روز قيامت ندايشان ميكند: شريكان من كجايند؟ گويند: بتو خبر داديم كه از ما گواهي نيست كه بگويد: تو را شريكي هست.فرق اين دو آيه، با آيۀ «آذَنَ لَكُمْ» آنست كه آن با لام متعدي شده و بمعني اذن دادن است چنانكه از قاموس نقل شد. ولي در اين دو آيه ظاهرا، باء مقدّر است يعني «آذنتكم بعذاب اللّٰه علي سواء» و «آذنّاك بانّه ما منّا من شهيد» و سابقا روشن گرديد كه چون اذن متعدي
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 58
بباء باشد بمعني علم است.تأذّن: بمعني اعلام و اخبار است با قيد كثرت و تكرار (قاموس) بنا بر اين، معني كريمۀ «وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ» ابراهيم 7 آنست كه خداي شما مكرر اعلام كرده كه در صورت شكر، نعمت خود را زياد خواهد فرمود.استيذان: يعني طلب اذن. «وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ» احزاب 13 ناگفته نماند: تمام معاني اذن (بر وزن عنق) و اذن (بر وزن علم) بمعني اجازه و گوش دادن بر ميگردد و اين دو معني جامع تمام معاني است.

إِذَن:؛ ج 1، ص: 58

إِذَن: (بر وزن عنب) حرف جواب و جزاء است بمعني آنگاه و آنوقت، نحو «إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ» نساء: 140 يعني شما آنوقت نظير آنها هستيد. در قرآن مجيد همه جا با تنوين (اذاً) نوشته شده و محلي كه با نون (اذن) نوشته شود يافته نشد.

أَذيٰ:؛ ج 1، ص: 58

أَذيٰ: نا خوش آيند. نا پسند «لٰا تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذيٰ» بقره 264 صدقات خود را با منت گذاردن و كار نا پسند باطل نكنيد.گوئيم: فلاني مرا اذيت كرد يعني در بارۀ من كار نا پسندي انجام داد در قاموس هست: «الأذيّة و الأذي و هي المكروه» در اقرب الموارد آمده «اذي يأذي اذا و اذاة: وصل اليه المكروه. الاسم الاذيّة».اذي مصدر و اسم هر دو استعمال شده است در الفائق بعد از نقل حديث «الايمان نيّف و سبعون درجة ادناها اماطة الاذي عن الطريق» گويد: مراد از اذي خار و سنگ و هر چيزي است كه در راه‌ها سبب آزار ميگردد فعل ثلاثي اذي از باب علم يعلم و مزيدش از باب افعال و غيره آمده است نظير «وَ مٰا كٰانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّٰهِ» احزاب: 53 شما را نرسد كه رسول خدا را اذيت كنيد.بنا بر آنچه گذشت معني آيۀ «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْمَحِيضِ قُلْ هُوَ أَذيً فَاعْتَزِلُوا النِّسٰاءَ فِي الْمَحِيضِ» بقره: 222 چنين ميشود و تو را از خون
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 59
حيض مي‌پرسند بگو: آن چيز پليد و ناپسندي است از زنان در زمان حيض كناره كنيد (مقاربت نكنيد) و اين در صورتي است كه محيض اول را خون حيض و دوم را اسم زمان بگيريم چنانكه در «حيض» خواهد آمد در مجمع «اذي» را از قتاده و سدّي، قذر و نجس نقل فرموده است. و بقولي: آن اذيت و زحمتي است براي زنان. در تفسير الميزان ذيل آيۀ فوق فرمايد: اذي بمعني ضرر نيست گر چه بعضي گفته‌اند زيرا نميشود با نفع مقابل كرد و گفت: نفع و اذي چنانكه گفته ميشود: نفع و ضرر. پس معني آن چيز ناپسند و يا آزار است و گاهي بوجهي بر ضرر منطبق ميشود.

إِرب:؛ ج 1، ص: 59

إِرب: حاجت. از اين ماده فقط دو بار در قرآن آمده است و هر دو بمعني حاجت و نياز است.يكي «أَوِ التّٰابِعِينَ غَيْرِ أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجٰالِ» (نور 31) كه گفته‌اند: مراد كساني هستند كه بنكاح حاجت و نياز ندارند. ديگري در آيۀ «وَ لِيَ فِيهٰا مَآرِبُ أُخْريٰ» (طه 18) كه موسي بخدا عرض كرد: مرا در آن عصا حاجت‌هاي ديگري است. در مجمع البيان گويد: مآرب يعني حوائج مفرد آن مأربة است. راغب گفته: ارب احتياج شديدي است كه در دفع آن بحيله متوسل شوند در لغت معاني ديگري هم دارد ولي در قرآن مجيد بكار نرفته است. در نهج البلاغه خطبۀ 203 فرموده: «و اللّٰه ما كانت لي في الخلافة رغبة و لا في الولاية إربة»

أَرض:؛ ج 1، ص: 59

أَرض: اين كلمه كه مراد از آن زمين ماست 461 بار در قرآن آمد است، امّا هميشه بلفظ مفرد، در روايت و نهج البلاغه بلفظ جمع (ارضون، ارضين) نيز آمده است، شايد آن در آخر بحث، بررسي شود.امّا اينكه در قرآن مجيد همواره مفرد آمده، باحتمال قوي علتش آن است كه آنچه غير از زمين است نسبت بما آسمان محسوب ميشود مثلا مرّيخ گر چه في حدّ نفسه، يك كره و زمين است ولي نسبت بما
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 60
كه بالاي سر ماست آسمان حساب ميشود، علي هذا ما را يكزمين بيشتر نيست كه زير پاي ماست.لذاست كه قرآن آنرا همواره مفرد بكار برده است.در كلام اللّٰه مجيد [راجع بزمين] مسائلي و حقائقي بيان شده كه به بعضي از آنها اشاره مي‌كنيم: 1- زمين و آسمانها در ابتداي خلقت، همه بسته و يك چيز بودند در اثر انبساط تدريجي وسعت يافته و از هم جدا شده‌اند «أَ وَ لَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ كٰانَتٰا رَتْقاً فَفَتَقْنٰاهُمٰا» (انبياء: 30) مگر كفار ندانسته‌اند كه آسمانها و زمين پيوسته و توي هم بودند، آنها را از همديگر بازشان كرديم؟! رتق بمعني گره شده و بسته و پيوسته، و فتق بمعني باز كردن و ايجاد فاصله ميان اجزاء شيئي متصل است.اگر مراد از «السّموات» تمام جهانها و منظومه‌ها باشد. مسئلۀ رتق و فتق شامل تمام عالم است، و اگر مراد آسمانهاي هفتگانۀ اطراف زمين باشد كه محيط بر زمين‌اند، آنوقت معني آيه اين است كه: زمين با آسمانهاي هفتگانۀ آن، ابتدا در هم فرو رفته و يكي بوده‌اند بتدريج بصورت فعلي در آمده‌اند، ناگفته نماند «السموات» جمع محلي بالف و لام مفيد عموم است و كلمۀ «فٰاطِرِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» بمعني شكافنده زمين و آسمانها در 7 محل از قرآن ذكر شده و سموات همه با الف و لام آمده‌اند، علي هذا احتمال قوي ميرود كه مراد از «السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» تمام كاينات باشد.در كتاب آغاز و انجام جهان ص 63 گويد: در قرآن كريم «سموات» كه با «ارض» هم استعمال شده بمعني همۀ جهانهاي غير از زمين آمده است «فَلِلّٰهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمٰاوٰاتِ وَ رَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ» جاثيه 36 «رَبِّ الْعٰالَمِينَ» كه بي واو است بدل است از «رَبِّ السَّمٰاوٰاتِ وَ رَبِّ الْأَرْضِ» پس بايستي كه «پرورندۀ جهانها» مساوي باشد
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 61
با «پرورندۀ آسمانها و زمين» پس بايستي كه «سموات» برابر باشد با «همه جهانها منهاي زمين».2- زمين در دو روز «دو دوران» و پيش از آسمانهاي هفتگانۀ خود آفريده شده، باين آيات توجه كنيد كه در بند سوّم نيز لازم خواهد بود: «قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ وَ تَجْعَلُونَ لَهُ أَنْدٰاداً ذٰلِكَ رَبُّ الْعٰالَمِينَ. وَ جَعَلَ فِيهٰا رَوٰاسِيَ مِنْ فَوْقِهٰا وَ بٰارَكَ فِيهٰا وَ قَدَّرَ فِيهٰا أَقْوٰاتَهٰا فِي أَرْبَعَةِ أَيّٰامٍ سَوٰاءً لِلسّٰائِلِينَ. ثُمَّ اسْتَويٰ إِلَي السَّمٰاءِ وَ هِيَ دُخٰانٌ فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيٰا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قٰالَتٰا أَتَيْنٰا طٰائِعِينَ. فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَ أَوْحيٰ فِي كُلِّ سَمٰاءٍ أَمْرَهٰا وَ زَيَّنَّا السَّمٰاءَ الدُّنْيٰا بِمَصٰابِيحَ» (فصلت: 9- 12).از اين آيات بدست ميايد اوّلا زمين در دو روز (دو دوران) آفريده شده (البته بدون نبات و حيات و اقوات) «خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ» مراد از روز بطور قطع دوران است نه بيست و چهار ساعت كه مدت گردش وضعي زمين است و همچنين مراد از چهار روز و دو روز، دو دوران و چهار دوران است و مجموع اين شش روز بحساب روزهاي ما شايد از ميليونها سال بيشتر باشد.استعمال يوم بمعني دوران و مدت مفصلي از زمان، شايع و از معاني مشهور يوم است، ابن اثير در نهايه گويد: گاهي از يوم مطلق وقت اراده ميشود و حديث «تلك ايّام الهرج» از آن است. راغب در مفردات گويد: گاهي از مدت هر مدتي كه باشد با يوم تعبير ميشود.در قرآن مجيد هست «وَ تِلْكَ الْأَيّٰامُ نُدٰاوِلُهٰا بَيْنَ النّٰاسِ» آل عمران 140 «فَهَلْ يَنْتَظِرُونَ إِلّٰا مِثْلَ أَيّٰامِ الَّذِينَ خَلَوْا» يونس 102 كه مراد زمانهاي حوادث است «وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ» حج 47 «فِي يَوْمٍ كٰانَ مِقْدٰارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ» معارج: 4.احتمال قوي آنست كه منظور از دو دوران يكي مذاب شدن زمين است، كه بصورت گاز مشتعل بود و در اثر كاسته شدن حرارت مذاب گرديد،
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 62
و ديگري انعقاد و انجماد سطح آن است.ثانيا: تشكيل كوهها و تقدير اقوات براي موجودات زنده در چهار دوران انجام يافته است «وَ جَعَلَ فِيهٰا رَوٰاسِيَ مِنْ فَوْقِهٰا وَ بٰارَكَ فِيهٰا وَ قَدَّرَ فِيهٰا أَقْوٰاتَهٰا فِي أَرْبَعَةِ أَيّٰامٍ» و اينكه بعضي از بزرگان چهار روز را فصول اربعه گرفته‌اند بسيار بعيد است، زيرا در آيات فوق صحبت از ابتداي خلقت و حالت مذاب بودن زمين و غيره است، فصول اربعه حساب بعدهاست و اين آيات تفصيل شش روزي است كه در آيۀ: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّٰهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ» يونس: 3 و غيره آمده است، بعد از «أَرْبَعَةِ أَيّٰامٍ» فرموده: «ثُمَّ اسْتَويٰ إِلَي السَّمٰاءِ وَ هِيَ دُخٰانٌ … » آنروزها فصولي در بين نبوده است.ثالثا: آسمان كه آنوقت دخان (گاز فشرده و غليظ) بود و زمين كه دو دوران ديده و تازه منعقد شده بود، هر دو بيكبار از دستور خدا پيروي كردند، در اثر اين فرمان گاز فشرده و تيره، رقيق شد و طبقات جوّ را تشكيل داد و در عين حال زمين استعداد يافت و تقدير اقوات گرديد «فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيٰا … فَقَضٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ فِي يَوْمَيْنِ».بطور قطع، دو دوران تشكيل آسمانها «سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ فِي يَوْمَيْنِ» با چهار دوران تقدير اقوات «أَرْبَعَةِ أَيّٰامٍ» متداخل‌اند. و خلاصه اينكه زمين در دو روز مذاب و منعقد شد و آسمان بصورت گاز فشرده و تيره از زمين بيرون آمد و اطراف آن را فرا گرفت (اين مرحلۀ اوّل) در مرحلۀ دوم، بزمين و آسمان يكدفعه فرمان رسيد «فَقٰالَ لَهٰا وَ لِلْأَرْضِ ائْتِيٰا» اين جمله تكليف هر دو را در يك وقت اعلام ميكند، در نتيجۀ اين فرمان وضع ديگري پيش آمد، و آن اينكه زمين آماده شد و تقدير اقوات گرديد، و گاز فشرده بطبقات هفت گانۀ جوّ مبدّل گرديد كلمۀ «ثُمّ» در آيۀ «ثُمَّ اسْتَويٰ إِلَي السَّمٰاءِ» راجع بآيۀ اول است و تقدير اينطور است «خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ … ثُمَّ اسْتَويٰ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 63
إِلَي السَّمٰاءِ» و آيۀ وسط «وَ جَعَلَ فِيهٰا رَوٰاسِيَ مِنْ فَوْقِهٰا … » توضيح آمادگي زمين در اثر دستور دوم است.اگر دو دوران تشكيل آسمانها با چهار دوران تقدير اقوات متداخل نباشد لازم ميايد كه خلقت آسمانها و زمين در هشت روز انجام يافته باشد، حال آنكه خداوند فرموده «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّٰهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ» اين مطلب در 7 محل بشرح زير تكرار شده است اعراف: 54، يونس: 3، هود: 7، فرقان: 59، سجده: 4، ق 38، حديد: 4.اگر گويند: در صورت متداخل بودن دو دوران آسمانها در چهار دوران تقدير اقوات، معني اين آيه كه ميگويد «خَلَقَ لَكُمْ مٰا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَويٰ إِلَي السَّمٰاءِ فَسَوّٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ» بقره: 29 چگونه درست ميشود، زيرا «ثمّ» در آيه صريحا ميرساند كه تشكيل آسمانها بعد از خلق ما في الارض بوده است.گوئيم: با قرينۀ آيات گذشته مي‌فهميم كه مراد از «خَلَقَ لَكُمْ مٰا فِي الْأَرْضِ» مرحلۀ اول است كه خميرۀ ما في الارض بوده باشد، نه مرحله دوم كه تقدير اقوات است، بعبارت ديگر، اين «خَلَقَ لَكُمْ» همان «خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ» است.و چون در آن مرحله، ماده و خميرۀ تمام اقوات موجود بود، مانعي ندارد كه گفته شود: آنچه در زمين است براي شما آفريديم، در اين صورت «ثمّ» در جاي خود واقع است، نظير آيات سورۀ فصّلت.تحقيق اين مطلب را بدين طريق در جائي نديده‌ام و كليد فهم آن فقط الهام خداوندي است و للّٰه الحمد.رابعا- آيات گذشته، فقط در بارۀ زمين و طبقات هفتگانۀ جوّ است و شامل تمام آسمانها و همۀ كائنات نيست براي توضيح بيشتر به «سماء» رجوع شود.خامسا- زمين (زمين دو روزه) پيش از آسمانهاي هفتگانه آفريده شده «خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ … ثُمَّ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 64
اسْتَويٰ إِلَي السَّمٰاءِ … فَسَوّٰاهُنَّ سَبْعَ سَمٰاوٰاتٍ».3: زمين پس از آسمان خورشيد (آسمان منظومۀ شمسي) آفريده شده است «أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّمٰاءُ بَنٰاهٰا. رَفَعَ سَمْكَهٰا فَسَوّٰاهٰا وَ أَغْطَشَ لَيْلَهٰا وَ أَخْرَجَ ضُحٰاهٰا. وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذٰلِكَ دَحٰاهٰا. أَخْرَجَ مِنْهٰا مٰاءَهٰا وَ مَرْعٰاهٰا وَ الْجِبٰالَ أَرْسٰاهٰا» نازعات 27- 32.ترجمۀ اين آيات بنا بر تحقيقي كه در كتاب آغاز و انجام جهان، كرده چنين است: آيا شما در آفرينش محكمتر هستيد يا آسمان؟ كه خدا آنرا بنا نهاد، ارتفاعش را بلند گرفت، پس آنرا ساخت و شبش را «تاريك كم نور» گردانيد و روشنائيش را آشكار كرد، و زمين را بعد از آن دحو كرد (بزرگش كرد و در حاليكه آنرا ميچرخانيد به پائين پرتاب كرد) انتهي از ظاهر اين آيات بدست ميايد كه چرخش زمين بعد از آسمان بوده است «وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذٰلِكَ دَحٰاهٰا» حال آنكه از آيات گذشته روشن شد كه زمين پيش از آسمانها خلق شده است «خَلَقَ الْأَرْضَ … ثُمَّ اسْتَويٰ إِلَي السَّمٰاءِ» فصلت: 9.در جواب بايد دانست كه: اين: «سماء» در آيۀ «أَمِ السَّمٰاءُ بَنٰاهٰا» غير از سموات هفتگانۀ گذشته است، مراد از «سماء» در اين آيات بنا بر آنچه در «سماء» خواهد آمد، آسمان خورشيد و فضاي منظومۀ شمسي است نه آسمانهاي محيط بر زمين، و مسلّما زمين بعد از آسمان منظومۀ شمسي باين صورت در آمده و دحو شده است.4: زمين خدا را تسبيح ميكند «تُسَبِّحُ لَهُ السَّمٰاوٰاتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ» اسراء: 44، آري زمين باين عظمت با آسمانهاي هفت گانۀ آن رشحه‌اي از رشحات رحمت خدا است در پيشگاه آفرينندۀ خود خاضع و تسبيح گو است.5: زمين با آسمانهاي هفت گانه‌اش كه طبقات هفتگانۀ جوّ باشند در شش روز (شش دوران) آفريده
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 65
شده‌اند «إِنَّ رَبَّكُمُ اللّٰهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيّٰامٍ» توضيح اين مطلب گذشت و در «سماء» بيشتر روشن خواهد شد.6: زمين در آيندۀ قيامت كوبيده و ريز ريز خواهد شد و بزمين غير از اين مبدّل خواهد گرديد (بزمين انبساط يافته) «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ» ابراهيم: 48 «وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبٰالُ فَدُكَّتٰا دَكَّةً وٰاحِدَةً» حاقّة: 14 و نتيجۀ اين انبساط و اتّساع ما فوق تصور است.7: زمين حافظ اسرار و اعمال آدمي است و روز قيامت اسرار خويش را بيرون ميدهد و گواه آنها خواهد بود «يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحيٰ لَهٰا» زلزال: 4 و 5 8: كلمۀ ارض همانطور كه بتمام كرۀ زمين اطلاق شده، ببعضي از آن نيز گفته شده است «ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ» مائده: 21 «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتّٰي يَأْذَنَ لِي أَبِي» يوسف: 80 «فَخَسَفْنٰا بِهِ وَ بِدٰارِهِ الْأَرْضَ» قصص 81 مراد از الارض در آيۀ اول سرزمين فلسطين و در دومي سر زمين مصر و در سومي محلي است كه قارون و خانه‌اش در آن فرو رفت.9: همانطور كه در اوّل گفتيم كلمۀ ارض در قرآن مفرد استعمال شده ولي در احاديث و نهج البلاغه بصيغۀ جمع (ارضون و ارضين) نيز بكار رفته است نظير كلمات فرج «لٰا الٰهَ الَّا اللّٰه رَبُّ السَّمواتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الارَضِينَ السَّبْعِ وَ ما فِيهِنَّ وَ ما بَيْنَهُنَّ» (وسائل ج 4 ص 907).ولي چون بعضي از موارد نهج البلاغه صريح است در اينكه مراد از ارضون خشكيهاي روي زمين و باصطلاح هفت اقليم است، بايد بگوئيم كه در احاديث و جاهاي ديگر نهج البلاغه مقصود از آن خشكيهاست كه در گذشته به هفت، تقسيم ميكردند، در نهج البلاغه هست «وَ ركوبها اعناقَ سُهولِ الارَضين. ا لَمْ يَكُونوا ارْباباً في اقطارِ الارضين. فَهُمْ حُكامٌ عَلَي العالَمينَ وَ مُلُوكٌ في اطْرافِ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 66
الارَضين» اين كلمات در نهج البلاغه عبده بترتيب ج 1 ص 174- ج 2 ص 177 و ص 179 واقع است.جملۀ اول در بارۀ كوههاست كه ميفرمايد: كوهها بر گردن همواريهاي زمين سوارند، دوّمي در بارۀ مردمان گذشته است كه فرمود: آيا در اطراف زمين پادشاهان و مالك رقاب نبودند؟ و سومي در خصوص عربهاست كه به بركت اسلام در اطراف زمين پادشاهان شدند. در اين جاها چنانكه مي‌بينيم خشكي‌هاي زمين مقصود است.اين مطلب كه تحت شمارۀ 9 گفته شد از كتاب آغاز و انجام جهان ص 68- 70 استفاده شده است.علامۀ شهرستاني رحمه اللّٰه راجع بتعدّد زمينها در كتاب هيئت و اسلام. بحث مفصلي دارد. ما منكر آن نيستيم كه مرّيخ و مشتري و امثال آن نسبت بخود. زمين‌اند و زمينهاي بيشمار ديگري در فضاي بيكران وجود دارند.ولي نميتوانيم قبول كنيم كه مراد از زمينهاي هفتگانه، سيّارات هفتگانه است، زيرا آنها از هفت بيشتراند، اگر عدد هفت را برداشته و بگويند: كرات و زمينهائيكه در فضاي بيكران بدور خورشيدهاي خود ميچرخند، خارج از شمارند حرفي نداريم فقط مخالف و نافي اين هستيم كه كسي بگويد مراد از زمينهاي هفتگانه، سيارات منظومۀ شمسي است، ناگفته نماند، قرآن كريم بزميني غير از زمين ما نظري نداشته و غير از آنرا سماء و سموات بحساب آورده است.10- در خاتمۀ اين بحث لازم است بدانيم كه: كرۀ زمين نسبت بخود، موجودي بس بزرگ و اعجاب آور است، حجم آنرا بنا بر حسابي هزار و هشتاد سه ميليارد و بنا بر حساب ديگري هزار و هشتاد سه ميليارد و سيصد و بيست مليون كيلومتر مكعب گفته‌اند، يكميليارد شايد بنظر شما چندان مهمّ نيايد ولي طبق حساب صحيح اگر شخصي روزي ده ساعت كار بكند. شمردن يكميليارد
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 67
پنجاه سال وقت لازم دارد.جمعيّت روي زمين در حدود سه ميليارد نفر است. صندوقي در نظر بگيريد كه هر سه بعد آن هر يك، يك كيلو متر باشد، اگر همۀ انسانهاي روي زمين را در چنين صندوقي بريزيم، حساب ساده ميرساند كه در حدود يك ششم صندوق اشغال ميشود، زيرا اين صندوق بيشتر از هيجده ميليارد نفر يعني هيجده ميليارد و هفتصد و پنجاه ميليون نفر ظرفيت دارد، و اگر بخواهيم زمين را تكه تكه كرده در چنين صندوق جاي بدهيم، به هزار و هشتاد سه ميليارد و سيصد و بيست ميليون از اين صندوق‌ها احتياج داريم.اگر همۀ انسانهاي زمين را بدرياي خزر بريزيم، آب دريا بالا ميايد اما چقدر؟ گفته‌اند: مطابق حساب دقيق، آب آن از يك سانتيمتر هم كمتر بالا ميايد، يعني اين بالا آمدن براي ما هيچ محسوس نيست در صورتيكه درياي خزر درياي بزرگي نيست بلكه درياچه است و فقط چهار صد و بيست هزار كيلو متر مربّع مساحت دارد، چه رسد باقيانوس آرام مثلا كه صد و هشتاد ميليون كيلومتر مربّع مساحت آن است.اگر بزرگي حجم زمين را با طبقات هفتگانه جوّ آن در نظر آوريم از عظمت آن متحيّر خواهيم بود، جرم جوّ زمين را در حدود پنج ميليون ميليارد تن حساب كرده‌اند، فَسبحان من خَلَقها و دَبَّرها و دَحاها و أَخْرَجَ مِنْهٰا مٰاءَهٰا وَ مَرْعٰاهٰا وَ الْجِبٰالَ أَرْسٰاهٰا.ارقاميكه در اينجا راجع بوسعت زمين ذكر شد، همه از كتابهاي معتبر اخذ شده است ايضا بايد دانست كه زمين بزرگ ميشود زيرا هر روز ميليونها تن از انرژي خورشيد وارد آن شده و بصورت حرارت در آن جذب ميشود، كافي است كه بدانيم در هر ثانيه چهار ميليون تن از خورشيد كاسته ميشود مقدار كثيري از آن نصيب زمين است، علي هذا تا روز قيامت زمين پيوسته بزرگ و آفتاب كوچك خواهد شد و وسعت زمين
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 68
را در آنروز جز خدا كسي نميداند.

أَرِيكة:؛ ج 1، ص: 68

أَرِيكة: (بر وزن سَفِينَه) تخت مزيّن «مُتَّكِئِينَ فِيهٰا عَلَي الْأَرٰائِكِ» كهف 31 يعني: در بهشت بر تخت‌هاي مزيّن تكيه زده‌اند، ارباب لغت آنرا تخت مزيّن. كه در خيمه يا اطاقي است و تخت اطاق عروس و سرا پردۀ عروس كه روي سرير است و فرش اطاق عروس.معني كرده‌اند. اين كلمۀ بصيغۀ جمع (ارائك) پنج بار در قرآن مجيد آمده است.نا گفته نماند: اريكه تخت خالي نيست. بلكه مزيّن بودن آن منظور است چنانكه در اطلاق سرير بر تخت. سرور و شادي مورد نظر است.

إِرَم:؛ ج 1، ص: 68

اشاره

إِرَم: (بر وزن عنب) سنگهائيكه روي هم مي‌چينند براي نشان دادن راه در بيابانها (نهايه) جمع آن آرام است. و ارم (بر وزن عقل) بمعني خوردن، پوسيدن و فاني شدن است «أرم ما علي المائدة: اكَلَه، أَرَمَ المالُ: فني، أَرَمَ: اي بلي و صار رميما». «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعٰادٍ إِرَمَ ذٰاتِ الْعِمٰادِ الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهٰا فِي الْبِلٰادِ» فجر: 6 و 3: با تدبر در آيۀ شريفه روشن ميشود كه «ارم» بدل اشتمال است از «عاد» و عاد چنانكه ميدانيم قوم هود عليه السّلام است.ترجمۀ اين دو آيه چنين ميشود: آيا ندانستي كه پروردگارت با قوم عاد، با آن بناي ستوندار كه نظير آن در سر زمين‌ها ساخته نشده بود، چه كرد؟ اگر «عاد» ذكر نميشد معني آيه تمام بود ولي معلوم نميشد اين بنا يا شهر متعلق بكدام قوم است.پر روشن است كه «ارم» عمارت مخصوص و يا شهري با شكوه بود.كه نظير آن تا آنروز ساخته نشده بود، و نيز اين دو آيه، از ويران شدن آن در اثر غضب خداوندي، خبر ميدهد.

[افسانه ارم]؛ ج 1، ص: 69

در شرح و تفسير «ارم» افسانه‌ي بكتب اسلامي راه يافته كه ريشۀ آن به وهب بن منبّه ميرسد و كعب الاحبار
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 69
يهودي بر آن صحّه گذاشته است.لازم است بآن اشاره شود.وهب بن منبّه گويد: عبد اللّٰه بن ابي قلابه، براي پيدا كردن شتر خود در صحراهاي عدن ميگشت ناگاه بشهري رسيد، اطراف آن قلعه بود، عبد اللّٰه گمان كرد كه در آنجا كسي هست، وارد قلعه شد، دو درب بسيار بزرگ ديد، كه با ياقوتهاي سفيد و سرخ مرصّع بودند كاخهائي ديد كه بالاي آنها غرفه‌ها و غرفه‌هاي ديگر كه از طلا و نقره و لوءلوء و ياقوت بنا شده بودند … و كاخها با لئالي و مشك و زعفران مفروش (شن ريزي) شده بود، چشمه‌هائي از نقره ديد كه آب آنها از آفتاب روشنتر بود … از لوءلوء و زعفران و مشك آنجا مقداري برداشت و بيرون آمد.قضيّۀ اين شخص بمعاويه رسيد، او را احضار كرد و او آنچه ديده بود باز گفت، معاويه گفت: تا كعب الاحبار را حاضر كردند و از وي در اين باره توضيح خواست، كعب گفت: آري آن بهشت شدّاد است و چنين و چنان بود و در زمان تو مردي كه داراي فلان صفات است در طلب شتر خود بآنجا وارد خواهد شد.سپس، بعبد اللّٰه بن ابي قلابه كه در آنجا بود نگاه كرد و گفت: بخدا قسم اين همان مرد است (مجمع البيان بطور اختصار).اين افسانه چنانكه ديديم از وهب بن منبّه است و كعب الاحبار آنرا تصديق ميكند، حال اين دو نفر بر اهل تحقيق روشن است، در كتاب «سيري در اسلام» وضع آندو را ضمن بحث جاعلين حديث، آشكار كرده‌ام.اين شهر در كجاي دنياست، كدام كاوشهاي علمي و زير زميني، وجود آنرا تأييد ميكند؟! در آن روزگار: آنهمه طلا و نقره و … از كجا جمع شده بود؟!.زمخشري در كشّاف از وهب نام نبرده و ميگويد: چنين روايت شده، سپس تصديق كعب در محضر معاويه را نقل ميكند، مجلسي
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 70
رحمه اللّٰه آنرا در بحار ج 11 ص 367 ط جديد، بدون ردّ و قبول از كمال الدين مرحوم صدوق از مردي بنام ابو وائل نقل كرده است. ناگفته نماند: ابو وائل شخصي مجهول الهويّه است و در رجال مدح و قدحي ندارد. بنظر ميايد كه اين شخص، قضيّه را از وهب و يا كسيكه از وهب شنيده نقل كرده است.صدوق عليه الرحمه آنرا در كمال الدين باب 54 از ابي وائل نقل نموده ولي آنرا قبول ندارد و در آخر همان باب ميگويد: اين قضايا كه نقل كردم اعتمادي بآنها ندارم، ولي مي‌بينم كه خصمم قبول دارد براي الزام او ايراد ميكنم. و در ذيل افسانۀ بهشت شداد ميگويد اگر بشود گفت كه در روي زمين همچو بهشت ناديده هست و كسي جاي آنرا نميداند، ولي از طريق خبرها ميگويند: هست، پس چرا وجود و غيبت امام عصر عليه السّلام را از طريق اخبار قبول ندارند، با آنكه خبر بهشت شدّاد از ابي وائل است ولي اخبار قائم عليه السّلام از حضرت رسول و ائمه طاهرين عليهم السّلام.!!!در تفسير بيضاوي و صافي و مجمع البحرين بطور اشاره بي‌آنكه نامي از وهب و كعب برده شود، اين افسانه نقل شده است.ابن كثير شامي در تفسير خود، بعد از اشاره بآن ميگويد: اين از خرافات اسرائيلي است. مسعودي در مروج الذهب (ج 1 ص 368) گويد: بسياري از دانايان گفته‌اند: اين داستان از خرافات است.فريد وجدي در دائرة المعارف گفته: آنچه گفته‌اند: ارم شهري بود از طلا و نقره، نه نصّي دارد و نه مبتني بدليلي است، جرجي زيدان در تاريخ تمدن اسلام (ج 1 ص 12 ترجمه) آورده: اين جزافه گوئيها مبتني بر اساس نبوده و حدّ اقل آن است كه پاره‌اي از عمارات قوم عاد و ثمود با جواهرات گرانبها تزيين ميشده.از قرآن مجيد، فقط اين اندازه بدست ميايد كه بناي «ارم»
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 71
در آن روزگار بي‌نظير بوده است، امّا بهشتي و شهري با آن طمطراق افسانه‌اي بيش نيست، در خاتمه اين نكته را ناگفته نگذاريم كه در اين باره هر چه جستجو كرديم، حديثي از رسول خدا و ائمّه عليهم السّلام هر چند ضعيف هم باشد نقل نشده است، و من اين مطلب را در كتاب سيري در اسلام مفصّل و روشنتر آورده‌ام.

أَزْر:؛ ج 1، ص: 71

أَزْر: نيرو، محكمي (نهايه) موسي بخدا عرض كرد اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي» طه: 31 بوسيلۀ برادرم هارون بر نيروي من بيافزاي و مرا بوسيلۀ او نيرومندتر كن، و او را شريك كار من گردان در قاموس، احاطه، نيرو، تقويت و پشت، معني شده. در مجمع البيان ذيل آيۀ فوق گويد: يعني پشت مرا بدو محكم كن، بنظر ميايد كه معني جامع، همان محكمي باشد، و آن با احاطه و پشت قابل جمع است. «كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ» فتح: 29 يعني مانند زرعي كه جوانۀ خود را از زمين بيرون كرد (روياند) پس آنرا نيرو داد تا سخت شد، مفاعله در آيه، بمعني تكثير است.

آزر:؛ ج 1، ص: 71

اشاره

آزر: «وَ إِذْ قٰالَ إِبْرٰاهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ أَ تَتَّخِذُ أَصْنٰاماً آلِهَةً» انعام: 74 ظاهر آيه آنست كه آزر پدر ابراهيم عليه السّلام بود. و صريح آيات است كه آزر مشرك و بت پرست بود و در مقام انكار ميگفت «أَ رٰاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِي يٰا إِبْرٰاهِيمُ» مريم: 46 در اين جا دو سئوال پيش ميآيد، [پدر ابراهيم] اول آنكه اهل تاريخ نام پدر ابراهيم عليه السّلام را تارح (با حاء و خاء) نوشته‌اند، در مجمع البيان از زجّاج نقل شده: بين علماء نسب اختلاف نيست كه نام پدر ابراهيم، تارخ بود مسعودي در اثبات الوصية پدر آن حضرت را از پيامبران شمرده و نام وي را تارخ گفته است، ميگويد: تارخ كه پدر ابراهيم خليل بود: در عهد نمرود بدعوت برخاست و آنگاه او را بيست و چهارمين پيغمبر از پيامبران نقل ميكند و نيز ميگويد: از عالم عليه السّلام نقل شده كه: آزر
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 72
جدّ امّي ابراهيم بود.در كامل ابن اثير، نام پدر آن حضرت را تارخ نوشته و در تورات حاضر تارح است.دوم: آنكه: لازم ميايد در آباء حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم مشرك وجود داشته باشد با آنكه شيعه بالاتفاق در موحّد بودن پدران آنحضرت اجماع كرده‌اند: مجلسي عليه الرحمه در بحار (ج 12 ص 49 ط جديد» ميگويد: اخباريكه بر اسلام پدران آنحضرت دلالت ميكند، از طريق شيعه مستفيض بلكه متواتر است.طبرسي عليه الرحمة در مجمع البيان پس از نقل قول زجّاج فرموده: سخن زجّاج مؤيّد اصحاب ما «اماميّه» است كه: آزر جدّ امّي و يا عموي ابراهيم بود، نزد اماميّه بصحّت رسيده كه پدران حضرت رسول صلوات اللّٰه عليهم تا آدم همه موحّد بودند، و طايفۀ اماميّه بر اين مطلب اجماع كرده‌اند.ناگفته نماند: تدبّر در كلام عرب و آيات قرآن كريم نشان ميدهد كه معناي حقيقي اب گر چه پدر اصلي است، ولي در غير آن نيز: بقدري استعمال شده كه نزديك است معناي اصلي بعضا بقرينه محتاج باشد راغب گويد: «الاب: الوالد، و يسمّي كلّ من كان سببا في ايجاد شيئي او اصلاحه او ظهوره ابا» اب.پدر و هر كه سبب ايجاد، يا اصلاح و يا ظهور چيزي باشد، باو اب گفته ميشود حضرت رسول بعلي (عليهما السّلام) فرمود «انا و انت ابوا هذه الامّة» من و تو دو پدر اين امت هستيم، بآنكه از ميهمانان پذيرائي كند گويند: ابو الاضياف، و بآنكه آتش جنگ بيفروزد: ابو الحرب، بمعلّم نيز اب گفته‌اند (از مفردات).در قرآن مجيد، پدران در جاي بزرگان قوم و بالعكس استعمال شده است، در چندين جا از كفّار نقل شده كه در مقابل پيامبران گفته‌اند: «بَلْ نَتَّبِعُ مٰا أَلْفَيْنٰا عَلَيْهِ آبٰاءَنٰا» بقره: 170 يعني از پدران خود پيروي خواهيم كرد. در جاي ديگر بجاي «آبٰاءَنٰا» … «سٰادَتَنٰا وَ كُبَرٰاءَنٰا» آمده،
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 73
كه روز قيامت خواهند گفت «رَبَّنٰا إِنّٰا أَطَعْنٰا سٰادَتَنٰا وَ كُبَرٰاءَنٰا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا» احزاب: 67.ناگفته نماند اخ و اخت چنانكه گذشت و امّ، چنانكه خواهد آمد مانند اب، استعمالشان بسيار وسيع است و اما كلمۀ والد و والدة فقط بپدر و مادر حقيقي اطلاق ميشود، لا غير.در اين صورت، بسيار آسان است كه بگوئيم: آزر، جدّ امّي ابراهيم عليه السّلام بود و باو پدر خطاب كرده است.الميزان در اين خصوص تحقيقي دارد كه خلاصۀ آنرا در اينجا مياوريم و آنچه ميان دو قوس (پرانتز) گفته ميشود از نگارنده است. «تدبّر در آيات نشان ميدهد كه: آزر پدر اصلي ابراهيم عليه السّلام نبوده است، زيرا آنحضرت در اوّلين برخورد با قومش، دعوت خويش را از مردي شروع كرد كه قرآن فرموده: پدر او بود، و اصرار كرد كه وي بدين توحيد در آيد، او در جواب تندي كرد گفت: اگر بس نكني سنگبارانت كنم، از من دور شو، ابراهيم بر او سلام كرد و گفت: از پروردگارم براي تو آمرزش خواهم خواست. و از شما و آنچه جز خدا ميخوانيد كنار ميشوم. مريم 41- 48.در سورۀ شعراء داستان از سر گرفته شده و در آنجا پس از گفتگو با پدر و قومش و تخطئۀ بت پرستي، دعا ميكند و ميگويد: پروردگارا مرا بصالحان ملحق كن و پيش آيندگان نيكنام گردان. و از وارثان بهشت كن و پدرم را بيامرز كه از گمراهان است «وَ اغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كٰانَ مِنَ الضّٰالِّينَ» شعراء: 70- 86. (چون دعاي آنحضرت و استغفار براي پدرش بعد از گفتگو با بت پرستان نقل شده، چنين بدست ميايد كه آنحضرت در آنموقع هنوز از بابل خارج نشده بود، گر چه صاحب الميزان از «كان» در «كٰانَ مِنَ الضّٰالِّينَ» استفاده كرده و گفته است: استغفار، شايد بعد از مرگ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 74
آزر و يا بعد از خروج از بابل بود.ولي صدر آيات در سورۀ شعراء مانع از آن است). (هيچ مانعي ندارد كه «كان» در آيه بمعني حال و ثبوت باشد نظير «كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كٰانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا» يعني با كسيكه اكنون در گهواره و كودك است چگونه تكلّم كنيم؟! و معني «إِنَّهُ كٰانَ مِنَ الضّٰالِّينَ» آنست كه او از گمراهان است. و اينكه فرموده: استغفار بعد از مرگ آزر بوده بسيار بعيد است، زيرا در سورۀ توبه، چنانكه خواهد آمد هست «فَلَمّٰا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّٰهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ» چون بر ابراهيم روشن شد كه آزر دشمن خداست از او بيزاري كرد. تا آزر زنده بود، ابراهيم احتمال ميداد كه او، ايمان آورد و چون مشرك بمرد اين احتمال منتفي شد و آنحضرت از وي بيزاري كرد، در اين صورت معني ندارد كه بگوئيم: بعد از فوت او، برايش استغفار نمود، بلكه قهرا اين كار را پيش از مرگ او كرده بود و عنقريب در اين باره توضيح بيشتر داده خواهد شد).آنوقت، خداوند فرموده كه: استغفار ابراهيم براي پدرش بواسطۀ وعدۀ قبلي بود، و چون بر وي روشن شد كه او دشمن خداست از وي بيزاري نمود توبه 114 و خلاصه، قرآن روشن ميكند كه ابراهيم براي پدرش هم دعا كرد و هم بيزاري نمود. همۀ اينها در اوائل عهد آنحضرت بود كه هنوز از بابل هجرت نكرده بود.سپس خداوند، هجرت و اولاد خواستن او را بيان ميكند: گفت من بسوي پروردگارم ميروم او حتما مرا راهنمائي ميكند.پروردگارا براي من اولاد صالح عنايت فرما، صافّات 99- 100 و آنوقت ميفرمايد: او و لوط را نجات داديم و بزمين با بركت برديم. و باو اسحاق و يعقوب را داديم. انبياء: 71 و نيز فرموده: چون از بت پرستان و معبودهايشان كنار شد: باو اسحاق و يعقوب را
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 75
داديم. مريم 49.سپس خداوند، دعاي آنحضرت را در آخر عمر و در مكّه و پس از تولّد دو فرزندش و اسكان اسمعيل در مكّه و بناي كعبه، چنين نقل ميكند: پروردگارا اين ديار را امن گردان. من و فرزندانم را از بت پرستي دور كن … پروردگارا من بعضي از ذرّيّۀ خودم را بدرۀ غير قابل كشت نزد خانۀ محترم تو سكونت دادم، تا نماز بپا كنند … حمد خداي را كه در پيري، اسمعيل و اسحق را بمن عنايت فرمود … تا گفت: «رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوٰالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسٰابُ» (ابراهيم 35- 41).آيۀ فوق بهترين شاهد است اين پدر كه با مادرش يكجا براي آنها مغفرت ميخواهد غير از «آزر» است، زيرا ديديم كه دعا براي آزر روي وفا بوعده بود و سپس از وي بيزاري نمود، ديگر معني ندارد كه در آخر 7 عمر باز براي كسيكه از او بيزاري كرده آمرزش بخواهد.جاي دقّت است كه در اين دعا «والديّ» آمده كه جز بپدر و مادر اصلي اطلاق نميشود، بر خلاف «اب» كه اعمّ است و در دعاي آزر، گفته بود «وَ اغْفِرْ لِأَبِي» پس نتيجه اين است كه آزر، پدر اصلي ابراهيم عليه السّلام نبود، بلكه عنواني داشت كه ميشد باو «يٰا أَبَتِ» خطاب كرد، لغت عرب اجازه ميدهد كه كلمۀ اب بر جدّ، عمو، ناپدري، سرپرست امور، و بر هر بزرگ مطاع، گفته شود. (الميزان ج 7 ص 168- 171).

[استغفار ابراهيم براي آزر]؛ ج 1، ص: 75

در اين بحث از آيات استفاده خواهيم كرد كه: 1: استغفار براي مشرك تا وقتي كه نمرده و احتمال هدايت داده ميشود. جايز است.2: چون مشرك در حال شرك از دنيا رفت و اهل عذاب بودنش حتمي شد، ديگر نميشود براي او آمرزش خواست.3: در اين كار از ابراهيم عليه السّلام كه براي آزر استغفار كرد پيروي
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 76
خواهيم نمود، نه اينكه او در همه كار مقتداي ماست جز در استغفار براي مشرك.4: آمرزش براي مشرك معنايش آنست كه بگوئيم: خدايا او را هدايت كن و بيامرز.5: روشن خواهد شد كه در پيروي ما از آنحضرت هيچ استثنائي وجود ندارد، و اين اشتباه محض است كه بگوئيم: قرآن ميگويد در همه كار از ابراهيم پيروي كنيد مگر در استغفار براي مشرك.اينك آيات را بررسي ميكنيم «قٰالَ سَلٰامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي» مريم: 47 «وَ اغْفِرْ لِأَبِي إِنَّهُ كٰانَ مِنَ الضّٰالِّينَ» شعراء: 86 يعني سلام بر تو از خدايم براي تو آمرزش خواهم خواست و در ضمن دعاهاي خود گفت: پدرم را بيامرز كه از گمراهان است.اين دو آيه صريح‌اند در اينكه آنحضرت بآزر وعدۀ استغفار كرد و بآن عمل نمود. در سورۀ توبه، در بارۀ استغفار براي مشركان چنين آمده «مٰا كٰانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كٰانُوا أُولِي قُرْبيٰ، مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحٰابُ الْجَحِيمِ، وَ مٰا كٰانَ اسْتِغْفٰارُ إِبْرٰاهِيمَ لِأَبِيهِ إِلّٰا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهٰا إِيّٰاهُ فَلَمّٰا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّٰهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ، إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ لَأَوّٰاهٌ حَلِيمٌ» توبه: 113 114.يعني پيغمبر و مؤمنان را نرسد براي مشركان آمرزش بخواهند، گر چه خويشاوند باشند، پس از آنكه معلوم شد كه آنها اهل جهنّمند، استغفار ابراهيم براي پدرش، فقط براي وعده‌اي بود، و چون بر او روشن شد كه پدرش دشمن خداست از وي بيزاري نمود كه ابراهيم خدا ترس و بردبار است.از اين دو كريمه چند مطلب بدست ميايد.1: پيغمبر و مؤمنان را جايز نيست براي مشركان پس از مردن آنها و حتمي شدن عذابشان، آمرزش بخواهند «مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحٰابُ الْجَحِيمِ» تبيّن و روشن
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 77
شدن طبعا در صورتي است كه مشرك در حال شرك از دنيا برود و تا وقتيكه نمرده احتمال هدايت شدن دارد و جهنّمي بودنش قطعي نيست. امّا آيا ميشود براي مشرك در حال حياتش آمرزش خواست و گفت: خدايا او را هدايت كن و بيامرز، آيه از حكم آن ساكت است. ولي از خارج ميدانيم كه اشكال ندارد.2: ابراهيم براي پدرش تا وقتيكه زنده بود، آمرزش خواست و چون در حال شرك بمرد، جهنّمي بودنش يقيني شد، از او بيزاري نمود «فَلَمّٰا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّٰهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ» ولي تا زنده بود و احتمال هدايت شدن ميرفت از او بيزاري نكرد، در مجمع البيان و المنار و تفسير ابن كثير ذيل آيۀ فوق، هست كه ابن عباس گويد: ابراهيم عليه السّلام پيوسته براي آزر استغفار ميكرد تا بمرد و چون در حال شرك از دنيا رفت.بر ابراهيم روشن گرديد كه او دشمن خداست، آنوقت از او بيزاري نمود.و خلاصۀ مضمون دو آيۀ فوق چنين است: پيغمبر و مؤمنان نبايد براي مشركان، پس از مرگ آنها استغفار كنند. گويا كسي اشكال كرده و ميگويد: پس چرا ابراهيم براي آزر كه مشرك بود استغفار كرد؟جواب اينست كه: ابراهيم نيز پس از مرگ او آمرزش نخواست. بلكه از او بيزاري نمود، فقط پيش از مرك وي، روي وعده‌ايكه كرده بود براي او استغفار نمود و آن نيز جايز و بلا مانع است. بيضاوي در ذيل آيۀ «مِنْ بَعْدِ مٰا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحٰابُ الْجَحِيمِ» ميگويد: تبيّن در صورتي است كه بر كفر بميرد بعد ميگويد: اين دليل است كه براي مشركان زنده، استغفار جايز است و آن طلب توفيق ايمان براي آنهاست و با اين جواز، اشكال استغفار ابراهيم دفع ميشود.بچند تفسير كه دسترس بود مراجعه كردم جز بيضاوي باين نكته توجّه نكرده‌اند و حقّا كه او خوب فهميده است. آري ابراهيم عليه- السّلام براي مشرك زنده، آمرزش خواست و چون در حال شرك مرد.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 78
از وي بيزاري كرد، زيرا يقين شد كه او اهل عذاب است. پيغمبر و مؤمنان نيز كه دينشان همان دين ابراهيم است. نميتوانند براي مشركان پس از مرگ آنها آمرزش بخواهند ولي پيش از مرگشان جايز است همانطور كه ابراهيم كرد. در آيۀ شريفه إِلّٰا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهٰا إِيّٰاهُ» اشاره بوعده ظاهرا براي اين است كه آنحضرت در اين كار، وفا بوعده نيز كرد. نه اينكه، اصل استغفار جايز نبود ولي ابراهيم چون وعده كرده بود آنخلاف را انجام داد (نعوذ باللّٰه).در سورۀ ممتحنه پس از نهي از مودّت مشركان و دشمنان خدا، چنين آمده «قَدْ كٰانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرٰاهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ، إِذْ قٰالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّٰا بُرَآؤُا مِنْكُمْ وَ مِمّٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ، كَفَرْنٰا بِكُمْ وَ بَدٰا بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمُ الْعَدٰاوَةُ وَ الْبَغْضٰاءُ أَبَداً حَتّٰي تُؤْمِنُوا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ، إِلّٰا قَوْلَ إِبْرٰاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ مٰا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَيْ‌ءٍ» ممتحنه 4.يعني در عمل ابراهيم و پيروانش براي شما سرمشق خوبي هست، آنگاه كه بقومشان گفتند: ما از شما و آنچه سواي خدا ميپرستيد بيزاريم، بشما كفر ميورزيم و هميشه ميان ما و شما، عداوت و كينه‌توزي هست تا بخداي تنها، ايمان بياوريد (ميان آنها ربطي نماند) مگر سخن ابراهيم كه بپدرش گفت: از خدا براي تو آمرزش خواهم خواست و جز اين در قبال خدا براي تو كاري نتوانم كرد.دفعۀ ديگر، آيه و ترجمه آنرا بدقّت بخوانيد. در اين كريمه «إِلّٰا قَوْلَ إِبْرٰاهِيمَ» استثناء است از مضمون جملۀ فوق، كه همان جدائي و بيزاري و عداوت و عدم الفت باشد و بعبارت اخري از كلمۀ «إِذْ قٰالُوا لِقَوْمِهِمْ» تا «مٰا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللّٰهِ مِنْ شَيْ‌ءٍ» يعني مجموع مستثني و مستثني منه، توضيح و تفصيل «اسوة» در صدر آيه است. و خلاصۀ مطلب اين است: شما هم بايد مانند ابراهيم و تابعانش از مشركان جدا شويد و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 79
آنها را دوست نداريد و بايد بگوئيد: هميشه ميان ما و شما عداوت و كينه هست. فقط از اين جدائي و عداوت قول ابراهيم را استثناء ميكنم كه بپدرش گفت: براي تو از خدا آمرزش خواهم خواست. شما هم با وجود عداوت، ميتوانيد براي مشركان آمرزش بخواهيد چنانكه او خواست. و بعبارت ديگر، مانند ابراهيم باشيد هم در عداوت با مشركان و هم در خواستن توفيق ايمان براي آنها. و بتعبير سوّم: ابراهيم براي شما سر مشق خوبي است هم در عداوت مشركان و هم در استغفار براي آنان.دليل ديگر اين مطلب آن است كه در ذيل آيات فوق آمده «لٰا يَنْهٰاكُمُ اللّٰهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقٰاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيٰارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ» ممتحنه: 8.يعني خدا شما را از نكوئي كردن و انصاف ورزيدن با كسانيكه در كار دين با شما جنگ نكرده و از ديارتان بيرون ننموده‌اند، منع نميكند آزر مشرك بود ولي در كار دين با ابراهيم جنگ نكرده بود «1» و او را از خانه بيرون ننموده بود، چه مانعي داشت كه آنحضرت با او نكوئي كند و كدام نكوئي بالاتر از آنست كه بگويد: خدايا باو توفيق ايمان بده و بيامرز. مگر حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم در حق مشركان نميگفت: «اللّٰهمّ اهد قومي فانّهم لا يعلمون» . بسيار بسيار عجيب است كه مفسّران شيعه و سنّي «إِلّٰا قَوْلَ إِبْرٰاهِيمَ» را از «أُسْوَةٌ» استثناء گرفته و گفته‌اند: مقصود اين است كه از ابراهيم پيروي كنيد مگر در استغفار براي پدرش، براي نمونه بتفسير مجمع البيان، صافي، كشّاف جلالين، ابن كثير، طنطاوي، مراغي فخر رازي، طبري، درّ منثور، ابو الفتوح و منهج الصادقين، رجوع كنيد خواهيد ديد كه استثناء را از «أُسْوَةٌ» گرفته و گفته‌اند: يعني از ابراهيم پيروي كنيد مگر در استغفار براي پدرش كه در اين كار نبايد
(1) مگر آنكه مخالفت او را با ابراهيم، جنگ حساب كنيم با وجود آن باز استغفار مانعي نداشت
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 80
از وي پيروي نمائيد زيرا او اين عمل را روي وعده‌ايكه داده بود، كرد.بيضاوي در تفسير آيه 114 از سورۀ توبه چنانكه در سابق گفتيم مطلب را خوب درك كرده و گفته است: آيه بر جواز استغفار براي مشركان دلالت دارد و اشكال قول ابراهيم با آن دفع ميشود. ولي در سورۀ ممتحنه، مطلب را از ياد برده و استثناء را از «أُسْوَةٌ» گرفته و ميگويد نبايد در استغفار بابراهيم تأسّي كنيد.اين مفسّران نامي در صورت صحّت كلامشان، لازم ميايد كه ابراهيم عليه السّلام خلاف شرع كرده باشد و مطلب اين ميشود كه: از ابراهيم تأسّي كنيد مگر در اين عمل كه كاري بر خلاف دستور خدا بود.اگر گويند: وعده كرده بود، ميبايست بوعدۀ خود عمل كند! گوئيم: مگر وعده، خلاف شرع را شرعي ميكند!؟ و آنگهي وعدۀ خلاف شرع را چرا ميكرد؟! اگر گويند: اين عمل در شريعت آنحضرت جايز بود و در شرع اسلام نسخ شده است! گوئيم: از كجا؟! بضرورت قرآن دين ما همان دين حنيف ابراهيم است قُلْ صَدَقَ اللّٰهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ حَنِيفاً» آل عمران: 95 «ثُمَّ أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرٰاهِيمَ حَنِيفاً» نحل: 123.شكر خدا را كه الهام بخشيد اين حقيقت ارزنده را از قرآن مجيد با مقايسۀ آيات بدست آورديم، آنچه قرنها بر مفسّران پوشيده مانده بود روشن گرديد، و معلوم شد كه ابراهيم عليه السّلام در همه كار مقتدا و سر مشق ماست حتي در استغفار براي مشرك.ديگر لازم نيست سخني بگوئيم كه مستلزم ناروا براي آنحضرت باشد.ابراهيم بآزر وعده كرد، آن وعده جايز و شرعي بود و بهمان وعده عمل كرد، آنهم جايز بود، ما هم ميتوانيم در اين كار بر آن پيامبر بزرگ تأسّي نمائيم سلام بر او.

أَزّ:؛ ج 1، ص: 80

أَزّ: تحريك شديد «أَنّٰا أَرْسَلْنَا‌قاموس قرآن، ج‌1، ص: 81‌الشَّيٰاطِينَ عَلَي الْكٰافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا» مريم: 83 يعني ما شياطين را براي كافران فرستاديم، آنها را بشدّت تحريك ميكنند و بر اعمال خلاف وا ميدارند، از مفردات راغب بدست ميايد كه قيد شديد در تحريك ملحوظ است گويند: ازّت القدر اي اشتدّ غليانها». قاموس آنرا مطلق تحريك و غليان معني كرده است.در نهايه هست «كان الذي ازّ عايشة علي الخروج ابن الزبير، اي حرّكها و حملها علي الخروج» يعني ابن زبير بود كه عايشه را بر خروج بجنگ جمل تحريك كرد:

أَزَف:؛ ج 1، ص: 81

أَزَف: نزديك شدن وقت «أَزِفَتِ الْآزِفَةُ» النجم: 57 يعني نزديك شونده نزديك شد. مراد روز قيامت است. و نيز عجله، و خوب شدن زخم معني شده است، راغب گويد در آن، گذشته از نزديكي، ضيق وقت نيز مراد است. «وَ أَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَةِ» غافر 18، آنها را از روز نزديك شونده بترسان، روز قيامت از نظر واقع نزديك و نزديك شونده است، گر چه ما آنرا دور ميدانيم «إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَرٰاهُ قَرِيباً» معارج: 6 «اقْتَرَبَ لِلنّٰاسِ حِسٰابُهُمْ وَ هُمْ فِي غَفْلَةٍ» انبياء: 1‌

أَسْر:؛ ج 1، ص: 81

أَسْر: بستن. حبس. گرفتار كردن. ناگفته نماند معني جامع همان بستن و بسته شدن است. اسير را از آنجهت اسير گويند كه گرفتار و بسته شده است أُساري جمع اسير است يعني گرفتار شدگان و «تَأْسِرُونَ فَرِيقاً» احزاب: 26 يعني قسمتي را اسير و گرفتار ميكنيد «اسراء» نيز جمع اسير است «نَحْنُ خَلَقْنٰاهُمْ وَ شَدَدْنٰا أَسْرَهُمْ» انسان: 28 يعني ما آنها را آفريديم و تركيب وجودشان را محكم كرديم، ميان اعضاء بدن، اتصال و همبستگي هست ما آن پيوند را محكم كرديم آنانكه «اسر» را در آيۀ فوق، خلقت معني كرده‌اند، مرادشان بايد همان اتصال و تركيب باشد.

إِسرائيل:؛ ج 1، ص: 82

إِسرائيل: اين كلمه بنقلي اسم دوّم حضرت يعقوب و بنقلي لقب آنحضرت است. بنظر ميايد كه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 82
لقب درست باشد، زيرا اثبات دو اسم براي يكنفر محتاج مؤنه است.فريد وجدي در دائرة المعارف آورده گويند: معناي آن بندۀ خدا و برگزيدۀ خداست، «ايل» خدا «اسري» بنده. در المنار گويد: اسرائيل را امير مجاهد مع اللّٰه گفته‌اند.اين كلمۀ 43 بار در قرآن مجيد آمده است، 41 بار بلفظ «بني اسرائيل».مراد از بني اسرائيل، فرزندان دوازده گانه حضرت يعقوب و اولاد آنهاست كه بقوم يهود معروف‌اند.در قرآن داستانهاي مفصّلي دارند كه مقداري از آنها در «يهود» خواهد آمد انشاء اللّٰه.

أَساس:؛ ج 1، ص: 82

أَساس: اصل. پايه. گويند «أسّس بنيانه» يعني براي ساختمانش پايه قرار داد «أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَليٰ تَقْويٰ مِنَ اللّٰهِ» توبه: 109 بناي خويش را بر پرهيز كاري پايه نهاد، يعني اصل و پايۀ بناي او تقوي است «لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَي التَّقْويٰ» توبه: 108 مسجديكه بر تقوي پايه گذاري شده، پايۀ آن تقوي است. اين كلمۀ بصورت ماضي معلوم و مجهول فقط سه بار در كلام اللّٰه استعمال شده و هر سه در سورۀ توبه آيه 108- 109 واقع است.لازم نيست، پايه و اصل، مادّي باشد بلكه اعمّ است چنانكه در دو آيۀ فوق، پايۀ معنوي مراد است.

أَسَف:؛ ج 1، ص: 82

أَسَف: حزن. غضب. در مجمع گويد: اسف بمعني شدّت غضب است، بمعني اندوه نيز ميايد.بنا بقول راغب: منشاء اسف، حسّ انتقام است، اگر انتقام نسبت بضعيف باشد اسف بصورت غضب متجلّي ميشود (و معناي غضب ميدهد) و هر گاه نسبت بقوي باشد بصورت اندوه ظاهر ميگردد انتهي.بنا بر اين ميشود كه بمعني غضب باشد نظير «فَلَمّٰا آسَفُونٰا انْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ» زخرف: 55، چون ما را بخشم آوردند از آنها انتقام گرفتيم. و ميشود بمعني اندوه باشد مثل «فَلَعَلَّكَ بٰاخِعٌ نَفْسَكَ … أَسَفاً» كهف: 6 شايد تو از اندوه خودت را هلاك كننده‌اي اسِف بكسر (س) صفت
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 83
مشبهه است بمعني اندوهگين «رَجَعَ مُوسيٰ إِليٰ قَوْمِهِ غَضْبٰانَ أَسِفاً» اعراف: 150 موسي بسوي قوم خويش خشمگين و اندوهناك برگشت. در هنگام اندوه و تأسف از فوت چيزي گويند: يا اسفي، مثل «وَ قٰالَ يٰا أَسَفيٰ عَليٰ يُوسُفَ» يوسف، 84 اي دريغ از يوسف.

إِسمعيل:؛ ج 1، ص: 83

إِسمعيل: نام دو نفر از پيامبران است.1- اسمعيل پسر ابراهيم عليه السّلام.2- اسمعيل از پيامبران بني اسرائيل. بايد دانست كه بعضي‌ها اسمعيل را يك نفر دانسته. و گفته‌اند اسمعيل پسر ابراهيم همان اسمعيل صادق الوعد است. و بعضي احتمال داده‌اند كه صادق الوعد از آنجهت است كه پدرش گفت: در خواب مي‌بينم تو را قرباني ميكنم. او بپدرش گفت: اين كار را بكن من صبر خواهم كرد و وقت عمل بوعدۀ خود وفا كرد. [اسمعيل نام دو پيامبر] ولي با استمداد از آيات قرآن خواهيم ديد كه اسمعيل نام دو نفر از پيامبران است و اسمعيل صادق الوعد غير از اسمعيل بن ابراهيم است كه همواره با ابراهيم ذكر شده مثل «وَ عَهِدْنٰا إِليٰ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ أَنْ طَهِّرٰا بَيْتِيَ» بقره: 125 «وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْرٰاهِيمُ الْقَوٰاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْمٰاعِيلُ» بقره: 127 «نَعْبُدُ إِلٰهَكَ وَ إِلٰهَ آبٰائِكَ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ» بقره: 133 «وَ مٰا أُنْزِلَ إِليٰ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ» بقره: 136 و نيز آيه 140 بقره و 84 آل- عمران و 163 نساء و 39 سورۀ ابراهيم.و اسمعيل ديگر در رديف انبياء بني اسرائيل و غيره آمده نظير «وَ زَكَرِيّٰا وَ يَحْييٰ وَ عِيسيٰ وَ إِلْيٰاسَ كُلٌّ مِنَ الصّٰالِحِينَ وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ يُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلًّا فَضَّلْنٰا عَلَي الْعٰالَمِينَ» انعام: 86- 87 «وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصّٰابِرِينَ» انبياء: 85 «وَ اذْكُرْ إِسْمٰاعِيلَ وَ الْيَسَعَ وَ ذَا الْكِفْلِ وَ كُلٌّ مِنَ الْأَخْيٰارِ» ص 48، اين مؤيد آنست كه اين دو نفر غير هم‌اند.گذشته از اين: در يك محلّ از قرآن، اسمعيل فرزند ابراهيم و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 84
يعقوب خوانده شده و پر روشن است كه اسمعيل بن ابراهيم از اولاد يعقوب نيست بلكه عموي آنحضرت است.در سورۀ مريم از اوّل تا آيۀ 58 هشت نفر از پيامبران، زكريّا، يحيي، عيسي، ابراهيم، موسي، هارون، اسمعيل و ادريس ذكر شده و سپس چنين آمده «أُولٰئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْرٰائِيلَ» يعني پيامبرانيكه در اين سوره ياد شدند، همه از اولاد اين چهار نفرند، آدم، نوح ابراهيم و اسرائيل. در اين آيه «مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ» شامل هر هشت نفر است است كه گفته شد. و كلمۀ «مِمَّنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ» شامل هفت نفر منهاي ادريس است كه گفته‌اند: ادريس، جدّ حضرت نوح بود (دائرة المعارف وجدي) و داخل در «مِمَّنْ حَمَلْنٰا مَعَ نُوحٍ» نيست. آنوقت، اسرائيل با «واو» بر ابراهيم عطف شده و نشان ميدهد كه شش نفر بقيّه كه اسمعيل نيز از آنهاست همه از اولاد ابراهيم و اسرائيل‌اند، يعني هر كه از آنها، فرزند ابراهيم است فرزند اسرائيل نيز است علي هذا بقيّه كه زكريا، يحيي، عيسي، موسي، هارون و اسمعيل بوده باشند هم فرزند ابراهيم و هم فرزند اسرائيل‌اند، پس اسمعيل در عين حال كه فرزند ابراهيم بود فرزند اسرائيل نيز بود. و در نتيجه اين اسمعيل غير از اسمعيل بن ابراهيم است و گر نه براي عطف بواو در آيه محمل درستي نخواهد داشت.ناگفته نماند در تفسير برهان ذيل آيه «إِنَّهُ كٰانَ صٰادِقَ الْوَعْدِ» هشت روايت هست كه اسمعيل صادق الوعد غير از اسمعيل بن ابراهيم است و در بعضي احاديث او را اسمعيل بن حزقيل نقل كرده‌اند.راجع باسمعيل بن ابراهيم آنچه در قرآن آمده از اين قرار است.1- او پيغمبر بود «وَ مٰا أُنْزِلَ إِليٰ إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْمٰاعِيلَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْبٰاطِ» بقره 136، آيۀ 84 آل عمران و 163 نساء نيز در
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 85
همين مضمون است.2- او در بناي كعبه با پدرش شركت كرد بقره: 127 و همو بود كه راضي شد پدرش او را در راه خدا قرباني كند (كه در ابراهيم گذشت) گذشته از روايات اهل بيت عليهم السّلام قرآن خود شاهد است كه ذبيح او بود نه برادرش اسحق، در سورۀ صافّات پس از نقل داستان مفصل قرباني ميگويد «وَ بَشَّرْنٰاهُ بِإِسْحٰاقَ نَبِيًّا مِنَ الصّٰالِحِينَ» اين آيه بدست ميدهد كه اسحق در آنروز هنوز متولد نشده بود و مژدۀ ولادت وي پس از جريان قرباني بابراهيم داده شد. پس از نوشتن اين استدلال ديدم عين آنرا امام صادق عليه السّلام در روايتي كه در الميزان از فقيه نقل شده بيان فرموده‌اند و نيز در بحار ج 12 ص 129 از حضرت رضا عليه السّلام نقل گرديده است.براي تكميل بحث به بحار (ج 12 ص 123) طبع جديد رجوع شود در اصول كافي ج 1 باب مشيت و اراده حديث چهارم ذبيح را اسحق گفته. علامۀ طباطبائي در ذيل آن فرموده: اين خلاف اخبار متظافر شيعه است.امّا اسمعيل صادق الوعد، سه دفعه با ادريس و يسع ذكر شده چنانكه گذشت و خدا او را در آن سه محلّ تعريف كرده كه از بندگان صابر و برگزيده است و بر عالميان فضيلت دارد. و نيز در بارۀ او فرموده «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتٰابِ إِسْمٰاعِيلَ إِنَّهُ كٰانَ صٰادِقَ الْوَعْدِ وَ كٰانَ رَسُولًا نَبِيًّا وَ كٰانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلٰاةِ وَ الزَّكٰاةِ وَ كٰانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِيًّا» مريم 54- 55.يعني در اين كتاب ياد كن اسمعيل را كه صادق الوعد و پيامبر بلند پايه بود، كسان خود را بنماز خواندن و زكوة دستور ميداد و نزد پروردگارش پسنديده بود.در قرآن مجيد كلمۀ «اهل» چون بشخص اضافه شود مثل: أَهْلِي* و أَهْلَهُ*، اغلب بمعني كسان و خانواده آمده علي هذا از جملۀ «يَأْمُرُ أَهْلَهُ» ميشود استفاده كرد كه او فقط بخانواده‌ي خود پيغمبر بود
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 86
و اگر مراد از اهل، قوم باشد بايد گفت: كه قوم او از يك خانواده بوده‌اند، در الميزان كلمۀ «أَهْلَهُ» را بخواصّ كه كسان و عشيره و قوم باشد معني كرده است ولي با مراجعه بقرآن خواهيم ديد كه «اهل» در موقع اضافه بشخص چنين معناي وسيعي ندارد، مگر بنا بر مطلبي كه در «اهل» خواهد آمد و در آن صورت بمعني مطلق پيروان خواهد بود خواه از كسان باشد يا نه.امّا بايد گفت كه رسالت آن حضرت عامّ بود و آيۀ «يَأْمُرُ أَهْلَهُ» ناظر بمطلبي مخصوص است چنانكه در بارۀ حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله آمده «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ» شعراء 214 «وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلٰاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْهٰا» طه: 132 با آنكه انذار و امر آن حضرت شامل عموم بود و اينها خطابهاي مخصوص‌اند و مانع از عموم رسالت نيستند.در احاديث شيعه و اهل سنّت هست كه: اين پيامبر عظيم الشأن بشخصي وعده داد كه در مكاني حاضر شود، آنشخص نيامد، اسمعيل روي وعدۀ خود يكسال در آنجا منتظر ماند بدين جهت صادق الوعد لقب يافت. و نيز روايت شده كه سه روز منتظر ماند. حديث يكسال در تفسير برهان بسند ضعيف از امام رضا عليه السّلام و در مجمع البيان مرسلا از امام صادق عليه السّلام منقول است و در كافي باب الصديق و اداء الامانة حديثي بسند حسن نقل شده و در آن هست «فَانْتَظَرَهُ في ذٰلِكَ الْمَكانِ سَنَةً» نا گفته نماند، انتظار نشستن يكسال تمام، بعيد است و از نظر عرف و عقل خوب نيست مثلا كسي يكسال تمام در محلّي بنشيند، وسائل خورد و خوابش را بآنجا بياورد، بخورد بخوابد، كار نكند و هر كه از آنجا بگذرد، بگويد: منتظر فلاني هستم چون بوي وعده داده‌ام، چنين كاري خيلي بعيد است و در خور شأن يك پيامبر نيست.قهرا مراد آن است كه مدت يكسال مراقب آن محل بود و گاه گاه بآنجا
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 87
سر ميزد و يا كسي ميفرستاد كه شخص موعود آمده است يا نه؟.

أَسن:؛ ج 1، ص: 87

أَسن: (بر وزن فرس و فلس) تغيير يافتن، گويند: «أسن الماء» يعني آب متغيّر شد. در قاموس و اقرب الموارد مطلق تغيّر آب و در نهايه و مفردات تغيّر بوي آن نقل شده «آسن»: آبيكه رنگ و طعم آن تغيير يافته (قاموس) «فِيهٰا أَنْهٰارٌ مِنْ مٰاءٍ غَيْرِ آسِنٍ» محمد: 15 يعني در بهشت نهرهايي است از آب تغيير نا پذير.بايد گفت: مراد مطلق عدم تغيّر است، نه فقط بوي آن. بهشت جاي خلود و دوام است و مقتضاي خلود، عدم تغيّر است.زيرا اصل كهولت از اشياء در آنجا برداشته شده است.

أَسو:؛ ج 1، ص: 87

و اسوه: سر مشق، مقتدا. در مفردات گويد: آن بخوب و بد هر دو شامل است لذا در قرآن با كلمۀ «حسنة» توصيف شده است «لَقَدْ كٰانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» احزاب: 21 يعني در اعمال و اقوال رسول خدا براي شما سر مشق خوبي هست. اين كلمه سه بار در قرآن مجيد آمده است يكي آيۀ فوق و دومي و سومي در سورۀ ممتحنه آنجا كه سر مشق و مقتدا بودن ابراهيم عليه السّلام بيان شده است. در اقرب الموارد گويد: «الاسوة: القدوة».

أَسي:؛ ج 1، ص: 87

أَسي: حزن. اندوه «فَلٰا تَأْسَ عَلَي الْقَوْمِ الْكٰافِرِينَ» مائده: 68 بر قوم كافر غصه مخور. راغب گويد: حقيقت آن تعقيب چيز فوت شده است بحزن و اندوه «لِكَيْلٰا تَأْسَوْا عَليٰ مٰا فٰاتَكُمْ» حديد: 23 تا بر آنچه از شما فوت شده غصه نخوريد «فَكَيْفَ آسيٰ عَليٰ قَوْمٍ كٰافِرِينَ»: اعراف 93 چگونه بر قوم كافر اندوهگين شوم. در لغت آمده: «اسي عليه: حزن».

أَشِر:؛ ج 1، ص: 87

أَشِر: (بر وزن كتف) خود پسند. متكبر. طاغي. راغب گويد آن شدت بطر است. بطر: طغيان و خود گم كردني كه از وفور نعمت و قدرت ناشي ميشود. «بَلْ هُوَ كَذّٰابٌ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 88
أَشِرٌ. سَيَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الْكَذّٰابُ الْأَشِرُ» قمر: 25- 26 بلكه او (پيغمبر) دروغگوي متكبّر است فردا. حتما ميدانند دروغگوي متكبّر كيست.اين كلمه فقط دو بار در قرآن يافت ميشود.

إِصْر:؛ ج 1، ص: 88

إِصْر: سنگيني. پيمان. گناه (قاموس) در مفردات گره زدن (عقد الشي‌ء) و حبس بقهر گفته است و نيز گفته‌اند: سنگيني كه صاحبش را اصر يعني حبس و بي حركت ميكند.نا گفته نماند: اين معاني بهمديگر نزديك‌اند و معني جامع همان سنگيني است. پيمان يكنوع سنگيني و قبول مسئوليت، و گناه نيز يكنوع سنگيني است. در آيۀ «أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَليٰ ذٰلِكُمْ إِصْرِي» آل عمران: 81 بمعني پيمان است يعني: آيا اعتراف كرديد؟ و بر آن، پيمان مرا گرفتيد؟و در شريفۀ «وَ لٰا تَحْمِلْ عَلَيْنٰا إِصْراً» بقره: 286 بمعني سنگيني است يعني تكليف سنگين بر ما بار مكن، در حالات حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم آمده «وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلٰالَ الَّتِي كٰانَتْ عَلَيْهِمْ» اعراف: 157 يعني از آنها سنگيني و اغلالشان را بر ميدارد و بشريعت آسان و طبيعي راهنمائي ميكند.

أَصْل:؛ ج 1، ص: 88

أَصْل: ريشه. پايه. «كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِي السَّمٰاءِ» ابراهيم: 24، كلمۀ پاك همچون درخت پاكي است كه ريشۀ آن ثابت و شاخه‌اش در هواست جمع آن اصول است «أَوْ تَرَكْتُمُوهٰا قٰائِمَةً عَليٰ أُصُولِهٰا» حشر: 5.

أَصِيل:؛ ج 1، ص: 88

أَصِيل: وقت ما بعد عصر تا مغرب (اقرب الموارد) «وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا» احزاب: 42 او را بامداد و آخر روز تسبيح گوئيد. جمع آن در قرآن فقط آصال استعمال شده «يُسَبِّحُ لَهُ فِيهٰا بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ رِجٰالٌ» نور: 36 براي خدا در آن خانه‌ها بامدادان و پسينان مرداني تسبيح گويند «اصيل» چهار بار و «آصال» سه بار در قرآن آمده است.

أُفّ:؛ ج 1، ص: 88

أُفّ: «فَلٰا تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ»
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 89
اسراء: 23 در قاموس گويد: افّ كلمۀ اظهار تنفّر است چون انسان چيزي را مكروه داشت در مقام اظهار كراهت ميگويد: افّ، ابراهيم عليه السّلام در مقام اظهار تنفّر از بتان و بت پرستان گفت: «أُفٍّ لَكُمْ وَ لِمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ» انبياء: 67.راغب گفته: افّ در اصل هر چيز تنفّر آور است از قبيل چرك و ناخن گرفته شده، و در مقام اظهار تنفّر بكار ميرود، فقط سه بار در قرآن آمده است «بپدر و مادر اف مگو» يعني از كارها و اعمال و رفتار آنها، اظهار تنفّر و ملالت نكن.

أُفُقْ:؛ ج 1، ص: 89

أُفُقْ: ناحيه. طرف. (قاموس نهايه، مفردات) «وَ لَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ» تكوير 23 يعني او را در ناحيۀ روشن ديد، جمع آن آفاق است يعني اطراف. نواحي «سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي الْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ» فصلت: 53 آيات خود را در اطراف آسمانها و زمين و در وجودشان، بانها حتما مينمايانيم در نهج خطبۀ 90 هست: «و انّ الآفاق قد اغامت» اطراف ابر آلوده شده است:

إِفك:؛ ج 1، ص: 89

اشاره

إِفك: ساخته. برگرداندن چيزي از حقيقتش «وَ قٰالُوا هٰذٰا إِفْكٌ مُبِينٌ» نور: 12 گفتند اين، ساخته و دروغ آشكار است. دروغ را از آن افك گويند كه از واقعيّتش برگردانده شده در جوامع الجامع فرموده، «الافك: ابلغ الكذب» و اصل آن از افك بمعني برگرداندن است.در نهايه گفته است: «افكه يأفكه افكا: اذا صرفه عن الشي‌ء و قلّبه» و در مفردات گويد: افك چيزي است كه از حقيقتش برگردانده شده باشد (ساخته) نا گفته نماند اين معني جامع همه‌ي معاني است. در قرآن كريم بمعني ساخته، دروغ و برگرداندن بكار رفته. مصدر و فعل آن بمعني برگرداندن و اسم مصدرش بمعني برگردانده شده (ساخته) است و فعل آن لازم و متعدّي هر دو آمده است «قٰالُوا أَ جِئْتَنٰا لِتَأْفِكَنٰا عَنْ آلِهَتِنٰا» احقاف: 22، گفتند: آيا آمده‌اي تا ما را از خدايانمان
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 90
برگرداني؟ «أَلْقِ عَصٰاكَ فَإِذٰا هِيَ تَلْقَفُ مٰا يَأْفِكُونَ» اعراف: 117 عصايت را بيانداز، پس آنگاه عصا، آنچه بدروغ مي‌ساختند ميگرفت، «وَيْلٌ لِكُلِّ أَفّٰاكٍ أَثِيمٍ» جاثيه: 7، واي بر هر دروغساز گناهكار، افّاك صيغه مبالغه است. «قٰاتَلَهُمُ اللّٰهُ أَنّٰي يُؤْفَكُونَ» منافقون: 4، خدا آنها را بكشد از حق و خدا، بكجا برگردانده ميشوند «إِنَّكُمْ لَفِي قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ، يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ» ذاريات: 8- 9 ظاهر معني آيه اين است كه: شما اهل مكّه در بارۀ قرآن و آورندۀ آن سخن گوناگون داريد: برگردانده ميشود از ايمان بآن، هر كه برگردانده شود از تفكّر و تدبّر صحيح. بنظر ميايد كه تقدير آن چنين باشد «يؤفك عن الايمان بالقرآن. من افك عن التدبّر و التفكّر» مؤيد اين احتمال آيات ما قبل و ما بعد است كه تفكّر در موجودات طبيعت را بميان كشيده است. «وَ الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْويٰ» النجم: 53 «وَ جٰاءَ فِرْعَوْنُ وَ مَنْ قَبْلَهُ وَ الْمُؤْتَفِكٰاتُ بِالْخٰاطِئَةِ» حاقّه: 9 مؤتفكات، در لغت بمعني بادهائي است كه از مسير خود برميگردند و محل وزيدن خود را عوض ميكنند و يا زمينهائيكه زير و رو ميشوند. و ظاهرا مراد از آن در قرآن شهرهاي ويران و زير و رو شده است نظير شهرهاي لوط و غيره معني آيۀ اول: مؤتفكه (قراء زير و رو شونده) را ساقط كرد.

[داستان افك]؛ ج 1، ص: 90

حديث افك كه در سورۀ نور از آيه 11 تا آيه 26 بآن اشاره شده و از طرف خدا تكذيب گرديده و احكام و نصايحي نيز در آن ضمن، گفته شده است، دروغي بود كه منافقان آنرا شهرت دادند و خاطر شريف حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم را بدرد آوردند، آيات وحي آنرا تكذيب كرد و چند نفر از جمله عبد اللّٰه بن ابيّ، مسطح بن اثاثه، حسّان بن ثابت و حمنة خواهر زينب دختر جحش در آن افتراء تازيانه خوردند (حدّ قذف) و قضيّه خاتمه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 91
يافت.و خلاصۀ جريان چنانكه تفاسير و تواريخ نوشته‌اند از اين قرار بود حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله در يكي از جنگها زنش عايشه را با خود همراه برد وقت برگشتن كه در منزلي نزول كرده بودند، عايشه گردن بند خود را گم كرد، براي پيدا كردن آن از لشگريان دور رفت، مسلمانان پنداشتند كه او در كجاوۀ خود است، شترش را حركت دادند و رفتند، عايشه برگشت و ديد لشگريان رفته‌اند، در همان جا نشست، يكي از مسلمانان بنام صفوان بن معطّل سلّمي كه عقب مانده بود رسيد و عايشه را شناخت شتر خود را خوابانيد و او را سوار كرد و برد بي‌آنكه حرفي بزند، چون بلشگريان رسيدند، اين ماجري براي منافقان و بعضي از مريض القلب‌ها عنوان شد و عايشه را نعوذ باللّٰه متهم بفجور با آن مرد كردند، و در اين امر، عبد اللّٰه بن ابيّ رئيس منافقين از همه بيشتر آن را شهرت ميداد، تا آيات قرآن اين ساخته را تكذيب كرد.نگارنده: از نقل اين داستان ناراحتم، و چون بعضي از مغرضين اهل سنّت نعوذ باللّٰه، شيعه را كه از عايشه خوشش نميايد، باين كار متّهم ميكنند و ميگويند: شيعه «نعوذ باللّٰه» بعايشه چنين نسبت ميدهند از اين جهت اين را نوشتم و از طرف خودم و شيعۀ اثنا عشريه ميگويم: هر كه بعايشه چنين نسبت بدهد او كافر و تكذيب كنندۀ قرآن است، زيرا قرآن اين نسبت را تكذيب كرده است.آري شيعه، عايشه را گناهكار ميداند. زيرا با امام بر حق علي بن ابي طالب عليه السّلام بمبارزه برخاست و خون مسلمانان را بهدر ريخت و تا آخر عمر در عداوت آنحضرت پايدار ماند و آيه «فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمٰا» تحريم: 4 در بارۀ او و حفصه نازل شد و غير ذلك. ولي اين كجا و آن نسبت بي‌اساس كجا؟ نعوذ باللّٰه.خداوند بعبد اللّٰه ابيّ لعنت كند كه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 92
سبب آزردگي قلب نازنين رسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله شد.

أُفُول:؛ ج 1، ص: 92

أُفُول: غروب كردن «فَلَمّٰا أَفَلَ قٰالَ لٰا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» انعام: 76 پس چون غائب شد (غروب كرد).گفت: غائب شونده‌ها را دوست ندارم. راغب آنرا غائب شدن آفتاب و ماه و ستارگان گفته ولي در قاموس و غيره اعمّ گرفته‌اند، در قاموس هست «أَفَلَ الرضيع: ذهب لبنها» فعل آن از باب ضرب و نصر و علم هر سه آمده. در نهج خطبۀ: 81 فرموده: «غرور حائل و ضوء آفل» .

أَكل:؛ ج 1، ص: 92

أَكل: خوردن و بر سبيل تشبيه گويند: آتش هيزم را خورد.يهود ميگفتند: «إِنَّ اللّٰهَ عَهِدَ إِلَيْنٰا أَلّٰا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتّٰي يَأْتِيَنٰا بِقُرْبٰانٍ تَأْكُلُهُ النّٰارُ» آل عمران: 183 «أَكّٰالُونَ» مبالغه از اكل است «أكل» بضمّ اول و دوم بمعني خوردني است «تُؤْتِي أُكُلَهٰا كُلَّ حِينٍ» ابراهيم: 25 يعني خوردني (ميوه) خود را هر زمان ميآورد.

أَلٰا:؛ ج 1، ص: 92

أَلٰا: آگاه باش. آگاه باشيد.حرف تنبيه است بر تحقق ما بعدش دلالت دارد مثل «أَلٰا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهٰاءُ» «أَلٰا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقٰاءِ رَبِّهِمْ» و نيز بمعني عرض (طلب ملايم) و تحضيض (طلب شديد) ميايد و مخصوص بجملۀ فعليّه است مثل «أَ لٰا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللّٰهُ لَكُمْ» و نيز بمعني توبيخ و انكار و استفهام از نفي و تمنّي ميايد و در چهار صورت اخير مخصوص جملۀ اسميه است (اقرب الموارد).

أَلْت:؛ ج 1، ص: 92

أَلْت: نقصان «وَ مٰا أَلَتْنٰاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْ‌ءٍ» طور: 21 از عملشان چيزي كمشان نكرديم، لازم و متعدي هر دو آمده است گويند: «ألت مالّه: نقصه و ألت الشي‌ء: نقص». اين لفظ در قرآن فقط يكبار آمده است.

إِلْف:؛ ج 1، ص: 92

إِلْف: (بر وزن علم) پيوند.جمع شدن با ميل و رغبت (مفردات) بايد دانست الفت جمع شدن مطلق نيست بلكه جمع شدني است كه ميان اجزاء آن قبول و ميل و الفت باشد
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 93
بهترين كلمه براي آن در فارسي «پيوند» است «كُنْتُمْ أَعْدٰاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ» آل عمران: 103 دشمنان بوديد ميان دلهاي شما پيوند داد. «ألفة»: انس گرفتن و دوست داشتن «إيلاف» بمعني الفت دادن مصدر باب افعال است در مجمع و كتب لغت هست: «آلفه ايلافا: جعله يألف». راغب آنرا مصدر باب تفعيل گرفته است «الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ» يعني كسانيكه قلوبشان تأليف و جلب شده. مراد كسان غير اسلامي‌اند كه براي تأليف قلوب بآنها زكوة داده ميشود.مسلمانان ضعيف العقول نيز از مؤلفة قلوبهم‌اند چنانكه سيّد مرحوم در عروه فرموده است «لِإِيلٰافِ قُرَيْشٍ.إِيلٰافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتٰاءِ وَ الصَّيْفِ. فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هٰذَا الْبَيْتِ» قريش: 1- 3 لفظ لِإِيلٰافِ در اول آيه متعلق است به «فَلْيَعْبُدُوا» يعني خداي اين خانه را عبادت كنند كه قريش را الفت داده و محترم كرده است بعقيدۀ بعضي: آن متعلق است به «فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ» در سورۀ ما قبل. يعني براي الفت دادن بقريش اصحاب فيل را كوبيد.

أَلِف:؛ ج 1، ص: 93

أَلِف: الف، يا ساكن است كه بآن ليّنه گويند و يا متحرّك است كه بآن همزه گويند. راغب در مفردات گويد: بطور كلّي الف‌هائيكه (اعمّ از الف و همزه) براي اثبات معنائي ميايند سه نوعند. نوعي باول كلام داخل ميشوند و نوعي بوسط و نوعي بآخر آن.نوع اول براي استخبار است نظير «أَ تَجْعَلُ فِيهٰا مَنْ يُفْسِدُ فِيهٰا» و براي مغلوب كردن مخاطب و غير آن، مثل «أَ هُمْ خَيْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ» و «أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخٰالِدُونَ» و براي تسويه نحو «سَوٰاءٌ عَلَيْنٰا أَ جَزِعْنٰا أَمْ صَبَرْنٰا» و براي نفي و اين همزه چون بر نفي داخل شود افادۀ اثبات ميكند و بالعكس نحو «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ- … أَ لَيْسَ اللّٰهُ بِأَحْكَمِ الْحٰاكِمِينَ».نوعيكه در وسط ميايند عبارتند از الف تثنيه و الف بعضي از جمع‌ها مثل مسلمان، مسلمات و مساكين
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 94
نوعيكه در آخر واقع ميشوند عبارتند از الف تأنيث مثل حبلي و بيضاء و الف ضمير در تثنيه مثل «اذْهَبٰا إِليٰ فِرْعَوْنَ» و الفهائيكه بآخر آيات داخل ميشوند همچنانكه در آخر ابيات ميايند مثل «وَ تَظُنُّونَ بِاللّٰهِ الظُّنُونَا- … فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا» ليكن اين الف‌ها معنائي ندارند و فقط براي اصلاح لفظ وارد ميشوند (مفردات باختصار).

أَلْف:؛ ج 1، ص: 94

أَلْف: (بر وزن عقل) هزار.از اسماء عدد است جمع آن در قرآن كريم الوف و آلاف بكار رفته است «وَ إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ» حجّ: 47 يك روز نزد پروردگار مانند هزار سال است «خَرَجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ» بقره: 243 «يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلٰاثَةِ آلٰافٍ مِنَ الْمَلٰائِكَةِ» آل عمران: 124.

إِلّ:؛ ج 1، ص: 94

إِلّ: پيمان. قسم. قرابت.همسايه (قاموس) در قرآن مبين فقط بمعني قرابت بكار رفته «لٰا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَ لٰا ذِمَّةً» توبه: 10 يعني مشركان در بارۀ هيچ مؤمني قرابت و پيماني را رعايت نميكنند. تنها دو بار در قرآن آمده است توبه: 8- 10.در قاموس هست كه: الّ و ايل از اسماء اللّٰه ميباشد ولي راغب در مفردات آنرا بي‌اساس ميداند.

الّٰا:؛ ج 1، ص: 94

الّٰا: حرف استثناء است در اقرب الموارد گويد: الّا بر چهار وجه است 1- استثناء 2- صفت بمعني غير 3- عاطفه بمعني واو 4- زائده.در آيه «فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ لِئَلّٰا يَكُونَ لِلنّٰاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلٰا تَخْشَوْهُمْ» بقره: 150 مجمع البيان از ابو عبيده نقل ميكند كه «الّا» بمعني واو عاطفه است و تقدير آن «و لٰا الذين ظلموا» ميباشد ولي اين نا صواب است و الّا در جاي خود واقع است النهايه، استثنا منقطع است، مشروح مطلب آنكه يهود در كتاب خود خوانده بودند: پيغمبر جديد، قبله را عوض خواهد كرد، چون قبله از بيت- المقدس بكعبه عوض شد، قرآن فرمود اين تحوّل سبب آنست كه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 95
مردم (يهود مثلا) بر عليه شما دليلي نداشته باشند و بدانند كه پيغمبر اسلام مطابق آنچه تورات گفته است عمل كرد، ليكن ستمكاران آنها قانع نخواهند شد، از آنها نترسيد.آيۀ ديگري كه گفته‌اند الّا بمعني واو است اين آيه است «يٰا مُوسيٰ لٰا تَخَفْ إِنِّي لٰا يَخٰافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ إِلّٰا مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ فَإِنِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ» نمل: 10 و 11 گفته‌اند: تقديرش چنين است «لٰا يَخٰافُ لَدَيَّ الْمُرْسَلُونَ إِلّٰا مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً».در تفسير الميزان فرموده: آنچه ميشود گفت- اللّٰه اعلم- اين است كه چون آيۀ قبلي از ايمني و عدم خوف مرسلين خبر داد، بنظر آمد كه غير مرسلين از اهل ظلم ايمني ندارند و بايد بترسند، آيه توبه كاران اهل ظلم را استدراك و استثناء كرد … و منظور اين است: لكن آنكه معصيت كرده و بعد توبه نموده نيز نبايد بترسد. ناگفته نماند در اين صورت عدم ترس بيگناهان نيز ضمنا مفهوم ميشود.در مجمع البيان ذيل آيۀ 150 بقره از مبرّد نقل شده كه: الّا هيچ وقت بمعني واو نميايد.ناگفته نماند در قرآن مجيد استثناء منقطع كه بمعني «لكن، ولي» است بسيار يافت ميشود و اينكه گفته‌اند: استثناء منقطع در كلام فصيح نميايد درست نيست در دو آيۀ گذشته استثناء چنانكه ديديم منقطع است و در كريمۀ «مٰا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّبٰاعَ الظَّنِّ» نساء: 157 نيز منقطع است. و شاهد بسيار روشن اين استثناء آيات 40- 74 128- 160 سورۀ صافّات است كه همۀ الّاها بمعني «ولي و لكن» آمده و منقطع‌اند در مجمع و كشّاف تصريح شده كه آن در «إِلّٰا مَنْ تَوَلّٰي وَ كَفَرَ» غاشيه: 24 منقطع است.

الّتي:؛ ج 1، ص: 95

الّتي: اسم موصول و مؤنّث الّذي است. از جمع آن فقط در قرآن فقط اللّائي و اللّاتي بكار رفته مثل «إِنْ أُمَّهٰاتُهُمْ إِلَّا اللّٰائِي
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 96
وَلَدْنَهُمْ» مجادله: 2 نيست مادران آنها مگر زنانيكه آنان را زائيده‌اند و نحو «وَ اللّٰاتِي تَخٰافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ» نساء: 34 زنانيكه از نا فرمانيشان ميترسيد نصيحتشان كنيد.

الَّذي:؛ ج 1، ص: 96

الَّذي: اسم موصول مذكّر جمع آن در قرآن فقط الذين آمده ناگفته نماند محلّ الّتي و الّذي، مادّۀ (ل ت ي- ل ذ ي) بود چنانكه در اقرب الموارد است ولي ما ترتيب المعجم المفهرس را مراعات كرديم.

أَلَم:؛ ج 1، ص: 96

أَلَم: درد. راغب قيد شدّت را نيز اضافه كرده است «أليم» دردناك «لِلْكٰافِرِينَ عَذٰابٌ أَلِيمٌ» بقره: 104 در مفردات و قاموس و اقرب- الموارد، اليم را بمعني اسم فاعل (مؤلم) درد آور گرفته‌اند، ولي بهتر است بگوئيم صفت مشبهه است مثل شريف و دالّ بر دوام و ثبوت است خاصّه كه عذاب اخروي با آن توصيف شده است، پس عذاب اليم يعني عذاب دردناك دائم «فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَمٰا تَأْلَمُونَ» نساء: 104 آنها رنج ميبرند، درد زخم ميكشند چنانكه شما رنج ميبريد و درد ميكشيد.كلمۀ اليم 72 بار در قرآن آمده است (المعجم المفهرس).

إِلٰه:؛ ج 1، ص: 94

إِلٰه: معبود. مصدر آن بمعني عبادت و حيرت آمده و اله مثل فعال مصدر بمعني مفعول (مألوه) است (قاموس) گويند: «اله يأله: عبد» از باب منع يمنع (مفردات) و گويند: اله الها: تحير» از باب علم يعلم (اقرب الموارد). پس اگر آنرا از اله بمعني تحيّر بگيريم، خدا را از آنجهت اله گويند كه عقول در درك ذات او متحيّر است و اگر از اله بمعني عبادت بگيريم، از آنجهت اله گوئيم كه او معبود است.راغب در مفردات گويد: حق آن بود كه اين كلمه جمع بسته نشود چون سواي خدا معبودي نيست، ليكن عرب باعتقاد خود كه معبودهائي هست آنرا جمع بسته و گفته‌اند: آلهة.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 97
اين كلمه در قرآن دو محلّ استعمال دارد يكي در بارۀ ذات باري تعالي مثل «وَ إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ لٰا إِلٰهَ إِلّٰا هُوَ الرَّحْمٰنُ الرَّحِيمُ» بقره: 163 ديگري در بارۀ معبودهاي دروغين كه همه‌ي آنها را در مقام ذم و انكار نقل كرده است نظير «الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ» حجر: 96 و نظير «أَ إِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللّٰهِ آلِهَةً أُخْريٰ» انعام: 19 از آيۀ «وَ مٰا كٰانَ مَعَهُ مِنْ إِلٰهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلٰهٍ بِمٰا خَلَقَ … » مؤمنون: 91 روشن ميشود كه معبود بايد خالق باشد و جز خالق كسي حق ندارد معبود باشد فلذا معبود يكي است.

اللّٰه:؛ ج 1، ص: 97

اشاره

اللّٰه: علم (اسم) خداوند تبارك و تعالي است، بعضي گويند اصل آن اله است، همزه‌اش حذف شده و الف و لام بر آن اضافه گشته و لام در لام ادغام گرديده است، صاحب قاموس گويد: اصحّ آنست كه علم غير مشتقّ است.بايد دانست: در اين كلمه صفت بخصوص از صفات حق تعالي منظور نيست و آن فقط علم ذات باري است، ولي التزاما بجميع صفات خدا دلالت دارد و شايد از اين جهت گفته‌اند: اللّٰه نام ذات واجب الوجودي است كه جامع تمام صفات كمال است. اين لفظ مبارك مجموعا دو هزار و هفتصد و دو بار در قرآن مجيد آمده است پنج بار «اللّهم» و بقيّه «اللّٰه» (المعجم المفهرس).وجود حق تعالي و توحيد او اساس دين مبين اسلام و تمام اديان آسماني است، هيچ ديني و هيچ دانشمندي، موقعيّت و عظمت و وجود و صفات خدا را مانند قرآن تعريف نكرده و نشان نداده است.

[خدائيكه قرآن تعريف ميكند]؛ ج 1، ص: 97

1: «قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ اللّٰهُ الصَّمَدُ، لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ» بگو: او خداي بي‌همتاست خداي كه مقصود همه است، نزاده و زائيده نشده، هيچكس همتاي او نيست، نا گفته نماند چنانكه در «احد» گذشت: اين كلمه فقط در ذات باري بمعني وصفي استعمال
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 98
گرديده است بنا بر اين لازم است احد را در قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ، بي همتا معني كنيم، در اين صورت، تمام سه آيه كه بعد از آيۀ اولي آمده است شرح احد ميباشد. يعني بي‌همتاست زيرا كه مقصود همه است و زائيدن و زائيده شدن كه از خواصّ تمام موجودات است، در او نيست و بالاخره هيچكس كفو و برابر او نيست راجع بمعناي صمد بآن ماده رجوع شود.اين است خدائيكه قرآن معرّفي ميكند يعني خود خدا معرّفي ميكند زيرا قرآن كلام خداست. از نظر علم و عقل و فطرت فقط اين خدا قابل قبول است نه خدايان دروغين و نه خدائيكه اديان تحريف شده ميگويند.2: خدا خالق و آفرينندۀ تمام اشياء و تمام جهان و جهانيان و تمام موجودات است. و جز او هر چه هست آفريدۀ اوست «لٰا إِلٰهَ إِلّٰا هُوَ خٰالِقُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ» انعام: 102 «قُلِ اللّٰهُ خٰالِقُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ» رعد: 16 «اللّٰهُ خٰالِقُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَ هُوَ عَليٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ وَكِيلٌ» زمر: 62 «ذٰلِكُمُ اللّٰهُ رَبُّكُمْ خٰالِقُ كُلِّ شَيْ‌ءٍ» غافر: 62 «وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ» انعام: 101.3- تربيت تمام اشياء و موجودات بدست اوست و او مربّي همه‌ي مخلوقات است «الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ» فاتحه 2- فَلِلّٰهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمٰاوٰاتِ وَ رَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ» جاثيه 36 كلمه «رَبِّ الْعٰالَمِينَ» 42 بار در قرآن آمده است. و خلاصه بند 2 و 3 اين است كه آفرينش و پرورش هر دو از خدا و در دست خداست و بتعبير ديگر چنين است «أَلٰا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبٰارَكَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِينَ» اعراف: 54 بدان آفريدن و تدبير و دستور فقط براي اوست، بلند مرتبه است خدا، كه پرورش دهندۀ مخلوقات است. در «ربب» خواهيم گفت كه «ربّ» تربيت دهنده است.4- خدا بر هر چيز قادر و تواناست و هيچ چيز از حيطۀ قدرت و توانائي او بيرون نيست و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 99
او بر كار خود پيروز است «تَبٰارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَليٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ» ملك: 1 «وَ اللّٰهُ غٰالِبٌ عَليٰ أَمْرِهِ» يوسف: 21، جملۀ «هُوَ عَليٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ» و «اللّٰهَ عَليٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ» مجموعا 34 بار در قرآن تكرار شده.5- حيات و مرگ مطلقا در دست اوست، و اوست كه حيات مي‌بخشد و ميميراند «وَ اللّٰهُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ» آل عمران 156 «إِنّٰا لَنَحْنُ نُحْيِي وَ نُمِيتُ وَ نَحْنُ الْوٰارِثُونَ» حجر: 23، اين دو تعبير 11 مرتبه در قرآن آمده است.6- شروع آفرينش و اعادۀ آن از او و بدست اوست، كه آفريده و اوست كه بعد از ويراني، نظم جديد برقرار كرده و آفريدن را از سر ميگيرد «يَوْمَ نَطْوِي السَّمٰاءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ كَمٰا بَدَأْنٰا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنٰا إِنّٰا كُنّٰا فٰاعِلِينَ» انبياء: 104 روزي آسمانرا مي‌پيچيم و جمع ميكنيم. همانطور كه طومار نوشته‌ها را ميپيچد و جمع ميكند.پس از آن همچون آفرينش اوّل، آفريدن را دوباره شروع ميكنيم، اين وعده بر ما حتمي است و ما آنرا عملي خواهيم كرد. «قُلِ اللّٰهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ» يونس: 34.7- او نور آسمانها و زمين است زندگي و حركت و افاضه مطلقا از اوست «اللّٰهُ نُورُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» نور: 35.8- او شريك و همتائي ندارد، خدائي و معبودي جز او نيست، فرزندي ندارد، كسي را بفرزندي انتخاب نكرده است «مَا اتَّخَذَ اللّٰهُ مِنْ وَلَدٍ وَ مٰا كٰانَ مَعَهُ مِنْ إِلٰهٍ» مؤمنون: 91 «سُبْحٰانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ» نساء: 171 «لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ» اسراء: 111.9- او هر روز در كاري است.همه از او ميخواهند، از او استمداد ميكنند و دست نياز بسوي او دراز كرده‌اند اگر چه عدّه‌اي متوجّه نيستند. «يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» رحمن: 29 هر كه در آسمانها و زمين هست
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 100
حاجت خود را از او ميخواهند، او هر روز در كار بخصوصي است.آيۀ شريفه راجع باصل احتياج و استمداد از خداست، بحكم آيۀ «لِلّٰهِ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» لقمان: 26 و آيۀ «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرٰاءُ إِلَي اللّٰهِ وَ اللّٰهُ هُوَ الْغَنِيُّ» فاطر: 15، بشر از خود چيزي ندارد، او مطلقا فقير و محتاج است، در مقابل، هر چيز از خدا و ملك خدا و خدا غنيّ مطلق است، پس تمام مردم اعمّ از خدا شناس و غيره كه براي رفع حاجت خود بوسائل مادّي متوسّل ميشوند، بوسائل خدا متوسّل ميشوند. و از خدا ميخواهند، اين آيه، نظير آيه‌ي «وَ آتٰاكُمْ مِنْ كُلِّ مٰا سَأَلْتُمُوهُ» ابراهيم: 34 است مردم همه چيز را از خدا نخواسته‌اند، بلكه خدا مطابق احتياج واقعي آنها وسائل زندگي بوجود آورده است، اين سئوال، سئوال فطري و واقعي است كه همان احتياج بوده باشد.و امّا «كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» خداوند ربّ العالمين است، معناي ربوبيّت آنست كه ربّ هر روز در كاري نظير كار گذشته يا غير آن بوده باشد مثل بنّاء كه هر روز يكجور كاري در ساختمان، نظير روز قبل يا غير آنرا ميكند تا بناي آن سر آيد.تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.10- عزّت و ذلّت و گرفتن و عطا كردن در دست اوست، او پادشاهي ميدهد و پادشاهي را مي‌ستاند، اختيار در دست اوست، او شب را بروز و روز را بشب داخل ميكند و زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مياورد «قُلِ اللّٰهُمَّ مٰالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشٰاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشٰاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ، بِيَدِكَ الْخَيْرُ … تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهٰارِ وَ تُولِجُ النَّهٰارَ فِي اللَّيْلِ وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ» آل عمران: 26- 27.همانطور كه تمام نعمت‌ها را خدا ميدهد، پادشاهي و حكمراني را نيز او عنايت ميكند، اين دليل نميشود كه پادشاه و حكمران هر چه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 101
خواهد بكند و بگويد: خدا بمن داده است، چنانكه يكنفر پر زور و قهرمان نميتواند همه را زير مشت و لگد بياندازد و بگويد: خدا اين نيرو را بمن داده است، نيكو كار و بدكار بودن شخص، روي كاري است كه ميكند، پادشاه بودن يا مردم عادي بودن، دليل عزّت و ذلّت و خوبي و بدي نيست، حساب عمل در ميان است، معاويه‌ي مقتدر از همه بدتر، و ابو ذر فقير از همه (نسبت بخودش) نيكوتر بود.11- هدايت و گمراهي در دست او و در اختيار اوست، اوست كه هدايت ميكند و گمراه ميگرداند ولي گمراه نميكند مگر فاسقان را، اگر مردم ارادۀ گمراهي كردند گمراه ميكند، او بقلب كفّار مهر ميزند كه خود در اثر ادامه‌ي معاصي چنين خواسته‌اند «يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَ مٰا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفٰاسِقِينَ» بقره: 26 «إِنَّ اللّٰهَ يُضِلُّ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنٰابَ» رعد: 27 «وَ يُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِينَ وَ يَفْعَلُ اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ» ابراهيم: 27 «خَتَمَ اللّٰهُ عَليٰ قُلُوبِهِمْ» بقره: 7.قرآن همه چيز را از خدا و در دست خدا ميداند، و بي پروا ميگويد: كه عزّت و ذلّت و ضلالت و هدايت از خداست، اما معيّن ميكند كه: كارهاي خدا گزاف نيست و اينها روي نظم و حساب دقيقي است، چنانكه فرمود «يُضِلُّ اللّٰهُ الظّٰالِمِينَ» ابراهيم: 27 «وَ مٰا يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفٰاسِقِينَ» بقره: 26 آنها كه ستم پيشه كرده‌اند، گمراهشان ميكند، مشروح سخن در «ضلال» ديده شود.12- او دانه را ميشكافد، مرده از زنده و زنده را از مرده بيرون مياورد (از تخم بي‌حركت و دانۀ مرده و بي حركت درختان و بوته‌ها و علفهاي زنده بيرون مياورد، دوباره از آنها، تخم‌ها و دانه‌هاي مرده و بي‌حركت خارج ميكند) فقط او ميگرياند، ميخنداند، ميميراند، زنده ميكند، نر و ماده را او آفريده خلقت آخرت نيز در دست اوست، او بي‌نياز ميكند، او عطا ميكند، او
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 102
غذا ميدهد، او مريض را شفا مي‌بخشد انعام: 90 نجم: 43- 48، شعراء: 79- 81.13- روزي موجودات از او و در دست اوست، او رزّاق مطلق است «إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الرَّزّٰاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ» ذاريات، 58 «وَ كَأَيِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لٰا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللّٰهُ يَرْزُقُهٰا وَ إِيّٰاكُمْ» عنكبوت: 60 «وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلّٰا عَلَي اللّٰهِ رِزْقُهٰا» هود: 6.14- او باندازۀ قدرت و توانائي انس و جنّ، تكليف ميكند و اين قاعدۀ كلّي تكليف است «لٰا يُكَلِّفُ اللّٰهُ نَفْساً إِلّٰا وُسْعَهٰا» بقره: 286، اين حقيقت پنج بار بدين صورت در قرآن تكرار شده است.15- بازگشت همه بسوي اوست، خوبان و بدان همه بسوي او بر ميگردند «كُلٌّ إِلَيْنٰا رٰاجِعُونَ» انبياءِ: 93 16- كساني و كارهائي كه خدا دوست ندارد و از آنها بيزار است بقرار ذيل‌اند: «إِنَّ اللّٰهَ لٰا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ» بقره: 190 «وَ اللّٰهُ لٰا يُحِبُّ الْفَسٰادَ» بقره: 205 «وَ اللّٰهُ لٰا يُحِبُّ كُلَّ كَفّٰارٍ أَثِيمٍ» بقره: 276 «فَإِنَّ اللّٰهَ لٰا يُحِبُّ الْكٰافِرِينَ» آل عمران: 32 «وَ اللّٰهُ لٰا يُحِبُّ الظّٰالِمِينَ» آل عمران: 57 «إِنَّ اللّٰهَ لٰا يُحِبُّ مَنْ كٰانَ مُخْتٰالًا فَخُوراً» نساء: 36 «إِنَّ اللّٰهَ لٰا يُحِبُّ مَنْ كٰانَ خَوّٰاناً أَثِيماً» نساء: 107 «وَ اللّٰهُ لٰا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ» مائده: 64 «إِنَّهُ لٰا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ» اعراف: 31 «إِنَّهُ لٰا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ» نحل: 23 «إِنَّ اللّٰهَ لٰا يُحِبُّ الْفَرِحِينَ» قصص: 76.17- آنانكه خدا دوستشان دارد بقرار زيراند: نيكو كاران «إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ» بقره: 195 توبه كاران: «إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ التَّوّٰابِينَ» بقره: 222 پاكيزه‌ها: «وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ» بقره: 222 پرهيزكاران: «فَإِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ» آل عمران: 76 بردباران: «وَ اللّٰهُ يُحِبُّ الصّٰابِرِينَ» آل عمران: 146 توكّل كنندگان: «إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ» آل- عمران 159 دادگران: «إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ» مائده: 42
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 103
جنگجويان در راه خدا: «إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقٰاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ» صفّ: 4 18- قرآن در بارۀ اثبات وجود خدا و توحيد او، بيشتر برهان نظم را كه دليل قطعي شعور و درك و عقل است، پيش ميكشد، آري براي اثبات حق تعالي و يگانگي او، برهان نظم بهترين برهان و عموم فهم است.19- اسماء حسني را كه نامهاي- مخصوص خدا باشند در «حسني» مطالعه فرمائيد.

اللّٰهمَّ:؛ ج 1، ص: 103

اللّٰهمَّ: اصل آن يا اللّٰه است، حرف نداء از اوّلش حذف شده، و ميم مشدّد در آخر جاي آنرا گرفته است، در قرآن فقط در معناي نداء بكار رفته، در زبان عرب بمعناي تمكين جواب و استثناء نيز استعمال شده است، و در قرآن مجيد فقط پنج بار آمده است.

أَلْو:؛ ج 1، ص: 103

أَلْو: (بر وزن فلس) تقصير.كوتاهي (مفردات). «لٰا تَتَّخِذُوا بِطٰانَةً مِنْ دُونِكُمْ لٰا يَأْلُونَكُمْ خَبٰالًا» آل عمران: 118، يعني از غير خودتان همراز مگيريد كه در تباهي شما كوتاهي نميكنند «وَ لٰا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبيٰ وَ الْمَسٰاكِينَ» نور، 22 صاحبان فضل و وسعت كوتاهي نكنند از اينكه بنزديكان و مساكين چيزي بدهند، كلمۀ «يَأْتَلِ» را در آيه، قسم خوردن معني كرده‌اند ولي معناي اوّلي بهتر است، گر چه «ائتلي» بمعني قسم خوردن آمده است، زيرا حفظ وحدت معني بهتر است و اثبات اشتراك دشوار ميباشد.ناگفته نماند: مادۀ الو را از باب نصر ينصر و افتعال و تفعيل بمعني تقصير و كوتاهي گرفته‌اند، و از باب افعال و تفعّل و افتعال قسم خوردن معني كرده‌اند (اقرب الموارد) در مفردات گويد: «لٰا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ» ميشود از باب افتعال باشد بمعني تقصير، و ميشود از آليت باشد بمعني قسم خوردن.در الميزان ذيل آيۀ مذكور گفته: ايتلاء بمعني تقصير، ترك،
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 104
و قسم خوردن است و هر سه معني در آيه خالي از تناسب نيست، و معني آيه اين است صاحبان فضل و وسعت از دادن، تقصير و كوتاهي نكنند، يا عطا كردن را ترك نكنند و يا قسم نخورند كه چيزي ندهند.

ايلاء:؛ ج 1، ص: 104

ايلاء: قسم خوردن. ايلاء در فقه اسلامي آنست كسي قسم بخورد كه بزن خود نزديكي نخواهد كرد، زن او 4 ماه حق اعتراض ندارد، پس از چهار ماه اگر بحاكم رجوع بكند، حاكم شوهر او را ميان دو چيز مخيّر ميكند، و آن اينكه يا طلاق بدهد و از زن جدا شود و يا كفّاره بدهد و بزن خود برگردد، در صورت امتناع وي را زنداني ميكند، تا يكي از دو كار را اختيار نمايد (شرايع) «1» قرآن مجيد فرموده «لِلَّذِينَ يُؤْلُونَ مِنْ نِسٰائِهِمْ تَرَبُّصُ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ، فَإِنْ فٰاؤُ فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ، وَ إِنْ عَزَمُوا الطَّلٰاقَ فَإِنَّ اللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (بقره: 226- و 227) براي آنها كه قسم ميخورند از زنان خود دور شوند و مقاربت نكنند، چهار ماه انتظار هست، سپس اگر برگشتند خدا آمرزگار و رحيم است، و اگر قصد طلاق كردند، خدا دانا و شنواست.در صورت برگشتن چون قسم خود را شكسته و بر خلاف آن عمل كرده است، بايد كفّاره بدهد چنانكه شيعه قائل است و جملۀ «فَإِنَّ اللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» دليل آن است كه بر رجوعش عذابي و عقابي نيست رجوع و يا طلاق اگر در عرض چهار ماه عملي شد، هيچ و الّا پس از انقضاء چهار ماه، حاكم اجبار ميكند كه يكي از آن دو را اختيار نمايد.

إِلي:؛ ج 1، ص: 104

إِلي: حرف جرّ است، معناي مشهورش، دلالت بانتهاي مكان يا زمان است مثل «سُبْحٰانَ الَّذِي أَسْريٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرٰامِ إِلَي الْمَسْجِدِ الْأَقْصَي» اسراء: 1، اوّل مكان سير مسجد حرام و انتهاي آن مسجد اقصي است، و نظير «ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيٰامَ إِلَي اللَّيْلِ» بقره: 187 كه انتهاي زمان روزه رسيدن شب است
(1) كفّاره‌اش كفّارۀ قسم است
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 105
جز اين معني، معاني ديگر از قبيل معيّت، تأكيد، تبيين و مرادفة نيز گفته‌اند كه محلّ آنها كتب لغت و ادبيّات است.

آلاءِ:؛ ج 1، ص: 105

آلاءِ: نعمتها، مفرد آن، الي (بر وزن حبر و فرس و عنب) است (اقرب الموارد) «فَاذْكُرُوا آلٰاءَ اللّٰهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» اعراف: 69 اين كلمه بصورت جمع 34 بار در قرآن مجيد آمده است.

إِلياس:؛ ج 1، ص: 105

إِلياس: اين شخص بزرگوار يكي از پيامبران خداست، و از اينكه در قرآن مجيد در رديف انبياء بني اسرائيل شمرده شده ميتوان بدست آورد كه از پيامبران بني اسرائيل است.در مجمع البيان از ابن عباس و محمد بن اسحق و غيره، نقل شده كه: او از انبياء بني اسرائيل و از اولاد هارون برادر موسي ميباشد.در قرآن مجيد دو بار اسم او ذكر شده يكي در سورۀ انعام آيه: 85 كه خداوند او را از صالحان شمرده «وَ زَكَرِيّٰا وَ يَحْييٰ وَ عِيسيٰ وَ إِلْيٰاسَ كُلٌّ مِنَ الصّٰالِحِينَ»، ديگر در سورۀ صافّات كه فرموده «وَ إِنَّ إِلْيٰاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ، إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ لٰا تَتَّقُونَ.أَ تَدْعُونَ بَعْلًا وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخٰالِقِينَ اللّٰهَ رَبَّكُمْ وَ رَبَّ آبٰائِكُمُ الْأَوَّلِينَ.فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ. إِلّٰا عِبٰادَ اللّٰهِ الْمُخْلَصِينَ. وَ تَرَكْنٰا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ سَلٰامٌ عَليٰ إِلْ‌يٰاسِينَ. إِنّٰا كَذٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» صافات: 123- 132.يعني: الياس از پيامبران بود، آنگاه كه بقوم خويش گفت: آيا تقوي نميكنيد؟ آيا بعل (نام بت آن قوم) را ميخوانيد و خدا را كه احسن الخالقين است ترك ميكنيد؟! همان خدائيكه پروردگار شما و پروردگار پدران قديم شماست، پس او را دروغگو شمردند، آنها بعذاب احضار شدگانند. مگر بندگان خاصّ خدا (كه در قوم او بودند) براي او در ميان آيندگان نام نيك يا شريعت، باقي گذاشتيم سلام بر الياسيان، ما نيكو كاران را چنين جزا ميدهيم (احتمال دارد كه مراد از «إِلْ‌يٰاسِينَ» الياس و تابعان او
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 106
باشند بر «إِلْ‌يٰاسِينَ» رجوع شود.آيات فوق روشن ميكند كه: اين شخص بزرگوار همچون پيامبران ديگر بر قومي بت پرست مبعوث شده بود و نيز او را مانند پيامبران ديگر تكذيب كرده‌اند، فريد وجدي او را همان ادريس نبي دانسته كه گويند: جدّ حضرت نوح بود و نيز نقل شده كه «بعل» نام بتي بود در بعلبك، و اين نام، از نام آن بت گرفته شده است و احتمال دارد كه بر اهل بعلبك مبعوث شده باشد.در بارۀ اين پيامبر نيز، چيزهاي غير معقول نقل شده كه قرآن مجيد نامي از آنها نميبرد و در نقل آنها، پاي كعب الاحبار و وهب بن منبّه در ميان است، در تفسير الميزان آنها را از تفسير الدر المنثور نقل و ردّ ميكند و نيز ميگويد: در بعض اخبار شيعه هست كه: الياس هميشه زنده است امّا آنها اخبار ضعيف‌اند (الميزان ج 17 ص 166)

الْ ياٰسين:؛ ج 1، ص: 106

الْ ياٰسين: «سَلٰامٌ عَليٰ إِلْ‌يٰاسِينَ» صافات: 130 در مجمع البيان فرمايد: ابن عامر و نافع و رويس از يعقوب، آنرا آل ياسين خوانده‌اند بفتح الف و كسر لام كه به «ياسين» متّصل نيست. و ديگران الياسين خوانده‌اند بكسر الف و سكون لام متّصل به «ياسين». ابو الحسن شعراني در پاورقي مجمع البيان مينويسد كه: اتفاق كرده‌اند در تمام قرآنها «ال» را از «ياسين» جدا بنويسند بصورت «إِلْ‌يٰاسِينَ» نه بصورت «الياسين» باز طبرسي فرمايد: زجّاج گفته: هر كه الياسين خوانده او الياس و امّت مؤمن او را جمع كرده اينطور جمع هست كه گويند: مسامعه و مهالبه كه غرض اولاد مسمع و اولاد مهلب باشد. وجه ديگر آنست كه: الياس و الياسين دو لغت‌اند و مراد يكنفر است مثل ميكال و ميكائيل و نيز از ابن عبّاس نقل ميكند: آل ياسين عبارتند از آل محمد صلّي اللّه عليه و آله و سلّم و ياسين اسم آنحضرت است.زمخشري در كشّاف گويد: الياسين خوانده شده بنا بر آنكه الياس دو جور خوانده ميشود، و نيز
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 107
الياسين خوانده‌اند بنا بر آنكه جمع است و مراد، الياس و قوم اوست و آنكه آل ياسين خوانده مرادش آنست كه ياسين نام پدر الياس است و آل بآن اضافه شده..در تفسير برهان 12 روايت نقل شده كه: آل ياسين عبارتند از آل محمّد صلّي اللّه عليه و آله و سلّم، دو تاي آن روايات از امير المؤمنين و دو تا از امام صادق و يكي از امام رضا عليه السّلام است و بقيه از ابن عباس و ابي- مالك و ابو عبد الرحمن ميباشد، از پنج روايت فوق كه از ائمه عليهم السّلام نقل شده، آنچه از حضرت رضا عليه السّلام مروي است سندش صحيح است بنا بر آنكه جعفر بن محمّد بن مسرور كه مورد پسند مرحوم صدوق است، ثقه باشد.ابن حجر در صواعق محرقۀ خود در ضمن آيات نازله در شأن اهل بيت عليهم السّلام آيۀ «سَلٰامٌ عَليٰ إِلْ‌يٰاسِينَ» را سوّمين آيه شمرده و گفته: جماعتي از مفسّرين از ابن عباس نقل كرده‌اند: مراد از آيه، سَلامٌ عَليٰ آلِ مُحَمَّدْ، است، كلبي نيز چنين گفته است. ابن كثير در تفسير خود گفته: ديگران سلام علي آل ياسين خوانده‌اند يعني آل محمد صلّي اللّه عليه و آله و سلّم، بيضاوي نيز در تفسير خود بآن اشاره كرده است.از مجموع آنچه نقل شده سه مطلب بدست آمد.1- ال ياسين لغتي است در الياس و هر دو يكي‌اند مثل جبريل و جبرئيل ميكال و ميكائيل- سيناء و سينين، 2- الياسين جمع الياس است، مراد، او و قوم او است.3- اين كلمه آل ياسين است و ياسين نام حضرت رسول صلّي اللّه عليه- و آله است، آل ياسين يعني آل محمد صلّي اللّه عليه و آله.ناگفته نماند: قضيّۀ سياق آيات سوره ميرساند كه مراد از ال- ياسين، يكي از دو احتمال اوّل است زيرا در اين سوره ابتدا حكايت نوح ذكر شده و در ذيل آن آمده «سَلٰامٌ عَليٰ نُوحٍ فِي الْعٰالَمِينَ» پس از آن در ذيل حكايت ابراهيم آمده «سَلٰامٌ عَليٰ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 108
إِبْرٰاهِيمَ» آنگاه در ذيل حكايت موسي و هارون فرموده «سَلٰامٌ عَليٰ مُوسيٰ وَ هٰارُونَ» سپس در ذيل قصّه الياس آمده «سَلٰامٌ عَليٰ إِلْ‌يٰاسِينَ» و اگر مراد آل محمد صلوات اللّٰه عليهم اجمعين باشد بايد گفت: اين آيه در سياق آيات قبل نيست و نيز در سياق آيات ما بعد هم نخواهد بود و اللّٰه اعلم ولي ميشود كه آن از بطون قرآن باشد.

ام:؛ ج 1، ص: 108

ام: حرف استفهام است، دو جور بكار ميرود متّصله و منقطعه.متّصله آن است كه در رديف الف استفهام واقع شود و بمعني ايّ (كدام) ميايد مثل «وَ إِنْ أَدْرِي أَ قَرِيبٌ أَمْ بَعِيدٌ مٰا تُوعَدُونَ» انبياء: 109 يعني نميدانم آيا نزديك يا دور است آنچه وعده ميشويد و نيز بعد از الف تسويه واقع ميشود نحو «سَوٰاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لٰا يُؤْمِنُونَ» بقره: 6 يعني براي آنها يكسان است خواه بترساني يا نترساني ايمان نمياورند. بهتر است بگوئيم: در اين صورت الف تسويه و ام هر دو بمعني «خواه» ميايند.متّصله از آن سبب گويند كه ما قبل «ام» بما بعدش متّصل است.منقطعه آنست كه از ما بعدش قطع شده و بمعني بل (بلكه) ميايد مانند «أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّٰهِ شُفَعٰاءَ» زمر: 43 يعني بلكه جز خدا واسطه هائي گرفته‌اند.ام گاهي به هل داخل ميشود ولي بهمزه داخل نميشود مانند «أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُمٰاتُ وَ النُّورُ» رعد: 16، آنچه در بارۀ «ام» نوشته شد همه از اقرب الموارد است، فقط مثل‌ها را از قرآن آورده‌ايم.

أَمْت:؛ ج 1، ص: 108

أَمْت: بلندي. مكان مرتفع (اقرب الموارد) «لٰا تَريٰ فِيهٰا عِوَجاً وَ لٰا أَمْتاً» طه: 107 يعني در زمين پستي و بلندي نمي‌بيني از قرينه‌ي امت فهميده ميشود كه «عوج» بمعني انخفاض و پستي است. در قاموس گويد: امت يعني مكان مرتفع، تپّه‌هاي كوچك، پستي و بلندي، و اختلاف در شيئي. ولي مراد از آن در آيه، بلندي است، و اين آيه عبارت اخري آيه‌ي ما
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 109
قبل است كه فرموده «فَيَذَرُهٰا قٰاعاً صَفْصَفاً» قاع بمعني گسترده و صفصف بمعني هموار است.

أَمَد:؛ ج 1، ص: 109

أَمَد: مدّت. زمان «فَطٰالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ» حديد: 16، مدّت بر آنها دراز شد، دلهايشان سخت گرديد. راغب گويد: تفاوت امد و ابد آنست كه ابد بمعني زمان غير محدود و امد بمعني زمان محدود ولي مجهول الحدّ است.و فرق ميان زمان و امد، آنكه امد باعتبار آخر مدّت گفته ميشود ولي زمان شامل اوّل و آخر مدّت است، بدين سبب گفته‌اند: مدي و امد متقارب‌اند. امد، چهار بار در قرآن آمده است آل عمران: 30، كهف: 12، حديد: 16، جنّ: 25.

أَمْر:؛ ج 1، ص: 109

اشاره

أَمْر: امر دو معني دارد يكي كار و چيز، جمع آن امور است مثل «وَ إِذٰا قَضيٰ أَمْراً فَإِنَّمٰا يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» بقره: 117، چون چيزي را اراده كند، بدان گويد: باش پس ميشود، و مثل «وَ شٰاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ» آل عمران: 159 در كار با آنها مشورت كن «وَ إِذٰا جٰاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذٰاعُوا بِهِ» نساء: 83 چون چيزي از ايمني و ترس بيايد آنرا منتشر ميكنند. و مثل «إِلَي اللّٰهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ» بقره: 210 «وَ لِلّٰهِ عٰاقِبَةُ الْأُمُورِ» حجّ: 41 كارها بخدا بر ميگردد، عاقبت كارها با خدا و براي خداست.ديگري: دستور و فرمان، قاموس گويد: «الامر ضدّ النهي» مثل «قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ» اعراف 29 بگو خدايم بعدل فرمان داده است «أَمَرَ أَلّٰا تَعْبُدُوا إِلّٰا إِيّٰاهُ» يوسف: 40 دستور داده كه جز او را نپرستيد.نا گفته نماند: امر بمعناي اوّل اسم مصدر، و بمعناي دوم مصدر و اسم مصدر است، در تفسير الميزان: 8 ص 154 احتمال داده كه: معناي مصدري اصل، و اسم مصدر، معناي ثانوي و بعنايت باشد.و بطور خلاصه ميتوان گفت:
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 110
امر يا قولي است و يا فعلي، قولي بمعني دستور و فعلي بمعني كار و چيز است.در آياتي نظير «وَ مٰا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدٍ» هود: 97 و غير آن ظاهرا هر دو امر، مراد است. «امّارة» مبالغه است «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّٰارَةٌ بِالسُّوءِ» يوسف: 53 يعني نفس ببدي، بسيار امر كننده است. ايتمار، يعني قبول امر و مشورت «إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ» قصص: 20 يعني اشراف قوم در باره‌ي تو مشورت ميكنند كه تو را بكشند «وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ» طلاق: 6 ما بين خودتان بشايستگي مشورت كنيد. راغب گويد: مشورت را از آنجهت، ايتمار گويند كه مشورت كنندگان امر يكديگر را قبول ميكنند.

[«اولي الامر»]؛ ج 1، ص: 110

«أَطِيعُوا اللّٰهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِي شَيْ‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَي اللّٰهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ» نساء: 59، يعني بخدا و رسول و صاحبان امر اطاعت كنيد و اگر در چيزي نزاع و اختلاف كرديد، آنرا بخدا و رسول بر گردانيد اگر بخدا و روز قيامت ايمان داريد.مراد از اولي الامر چه كساني هستند؟ در تعيين اولي الامر، اقوال اهل تفسير مختلف است راغب در مفردات گفته: گويند مراد امراء است كه در زمان حضرت رسول (ص) بودند. گفته شده: مراد ائمه اهل بيت‌اند عليهم السّلام و گويند: امر بمعروف كنندگانند. ابن عباس گفته: فقهاء و اهل دين‌اند كه مطيع خدا باشند. انتهي در تفسير المنار نيز، نزديك بآنچه نقل شد، گفته است، و نيز گويد: استاد گفت: مدّتها در بارۀ اين آيه فكر كردم، تا فكرم باينجا رسيد كه مراد از اولي الامر، اهل حلّ و عقداند. آنگاه شرايط زيادي به اهل حلّ و عقد ذكر ميكند، كه بنظر نگارنده، شايد يكدفعه هم آن شرايط جمع نشود، تا به اولي الامر
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 111
اطاعت شود.بهتر است خود را گيج نكنيم و در خود آيه دقت نمائيم، در آيه براي رسول (ص) و اولي الامر، فقط يك «أَطِيعُوا» آمده و اولي الامر در رديف رسول (ص) شمرده شده است، اگر آيه «اطيعوا الرّسُولَ و اطيعوا اولِي الامْر» بود، مطلب ديگري از آن استفاده ميشد. از طرف ديگر «اطيعوا» مطلق است و قيد و شرطي ندارد و ميرساند كه اولي الامر مانند رسول (ص) مطلقا و در هر كار، مطاع‌اند، و كسي حق اعتراضي نسبت بآنها ندارد، همچنانكه نسبت برسول (ص) ندارد، و عموم اين آيه، نظير عموم آيه‌ي «مٰا آتٰاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» حشر: 7 است.در اينصورت، قهرا بايد اولي الامر كساني باشند كه مثل رسول (ص) داراي علم و عصمت باشند، و گرنه هرگز بدون قيد و شرط و سر گشاده در رديف رسول (ص) نميامدند و مطاع و مطلق نميشدند، آيۀ شريفه با زبان خود اين مطلب را مي‌فهماند و ميگويد: اولي الامر اشخاصي ممتاز و تالي رسول‌اند.اگر گويند: در اين صورت ميفرمود «فَانْ تَنازَعْتُمْ في شَي‌ءٍ فَرُدُّوهُ إِلي اللّٰهِ وَ الرَّسُولِ وَ اولِي الامْرِ» حال آنكه فقط ردّ بخدا و رسول ذكر شده است؟گوئيم: چون تشريع فقط بخدا و رسول مربوط است و در صورت ردّ باولي الامر، آنها هم قول خدا و رسول را خواهند گفت، از اين سبب فقط ردّ بخدا و رسول (ص) ذكر شده است و گر نه در صورت تنازع با نبودن رسول (ص) بايد بوليّ امر كه امام معصوم باشد برگشت.اگر گويند: «فَإِنْ تَنٰازَعْتُمْ فِي شَيْ‌ءٍ» قيد اولي الامر است. و مقصود اين است كه بخدا و رسول و اولي- الامر اطاعت كنيد و اگر با اولي- الامر در چيزي نزاع كرديد آنوقت براي قطع نزاع بخدا و رسول بر گرديد، نتيجه اينكه: اطاعت اولي-
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 112
الامر بدون قيد و شرط نيست.گوئيم اولا اين سخن مخالف صدر آيه است، چطور ميشود كه خداوند، ابتدا بدون قيد و شرط بفرمايد: باولي الامر اطاعت كنيد، بعد بفرمايد: در صورت تنازع چنين و چنان كنيد، كسيكه مانند رسول (ص) بدون قيد و شرط، اطاعتش واجب است، آيا ميشود با او نزاع كرد؟ مثلا آيا در مورد رسول (ص) معقول است كه بعد از اطيعوي مطلق اجازۀ تنازع و مخالفت با او داشته باشيم؟! البته نه، همچنين است اولي الامر كه بحكم آيه، مطاع مطلقند.ثانيا كلمه‌ي «تَنٰازَعْتُمْ» كه از باب تفاعل و دلالت بر اشتراك دارد، احتياج بتقدير ندارد، معنايش اين است: اگر اختلاف كرديد، و با صدر آيه چنين ميشود: اي كسانيكه ايمان آورده‌ايد اگر در چيزي اختلاف و نزاع كرديد آنرا بخدا و رسول برگردانيد، اين مطلب خود بخود تمام است و احتياج بتقدير ندارد و گر نه مخالف باب تفاعل خواهد بود و اينكه زمخشري و بيضاوي گفته‌اند «فَانْ تَنازَعْتُمْ وَ اولِي الامْرِ في شي‌ءٍ» اشتباه محض است و با صدر آيه، كه اطاعت مطلق را ميرساند مخالف است و تفسير برأي ميباشد، و اگر مقصود اين بود ميفرمود «فان تنازعتم معهم في شيي‌ء» و ضمير «معهم» باولي الامر بر ميگشت و مطلب تمام ميشد.نظير اين، آيه‌ي «حَتّٰي إِذٰا فَشِلْتُمْ وَ تَنٰازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ» آل عمران: 152 و آيه‌ي «وَ لَوْ أَرٰاكَهُمْ كَثِيراً لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنٰازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ» انفال: 43 است و چنانكه مي‌بينيم، احتياج بتقدير ندارد، چون تفاعل بين الاثنين را ميرساند يعني «تنازعتم انتم بينكم في الامر» منظور است.چه قدر سبك و خنده‌آور است كه بگوئيم مراد از آيه، امراء، يا فقهاء و يا امر بمعروف كنندگان‌اند يعني اينها هم در رديف رسول (ص) اند و بدون قيد و شرط مطاع مطلق‌اند!! آيا ميشود خداوند اينها را مطلق و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 113
مانند رسول (ص) مفترض الطاعة كند و براي هر دو يك «اطيعوا» بفرمايد؟!! گذشته از دلالت آيه بر ائمّۀ معصومين، در تفسير برهان 30 روايت نقل شده كه اولي الامر ائمّۀ معصومين عليه السّلام‌اند و در تفسير عياشي 12 حديث در اين زمينه هست. طالب تفصيل بيشتر، به تفسير الميزان و كافي و بحار و تفسير برهان و غيره رجوع كند.

إِمْر:؛ ج 1، ص: 113

إِمْر: (بكسر همزه) ناپسند.عجيب «لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً» كهف: 71 حقّا كه كار ناپسندي كردي «الإِمْر: العَجيبَ. و المُنْكَر» (اقرب الموارد).

أَمْس:؛ ج 1، ص: 113

أَمْس: ديروز «قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ» قصص: 19 يعني ديروز كسي را كشتي، اهل لغت آنرا روزيكه يكشب پيش از امروز است گفته‌اند (ديروز حقيقي) در اقرب الموارد هست كه ميشود از آن، روزي از ايّام گذشته را اراده كرد. امس اگر بدون الف و لام باشد مبني است و چون با الف و لام باشد بالاجماع معرب است، در قرآن مجيد فقط چهار بار آمده، آنهم با الف و لام (الامس) در آيه‌ي فوق ظاهرا مراد ديروز حقيقي است: در بعضي از آيات ميشود گفت كه: مطلق گذشته، مراد است مانند «فَجَعَلْنٰاهٰا حَصِيداً كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ» يونس: 24 آنرا درو شده كرديم گويا كه روز پيش يا در گذشته اصلا نبوده.

أَمَل:؛ ج 1، ص: 113

أَمَل: آرزو، اميد. «ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الْأَمَلُ» حجر: 3 بگذار بخورند و برخوردار شوند و آرزو سرگرمشان كند، اين كلمه فقط دو بار در قرآن آمده است: كهف: 46، حجر: 3‌

أُمّ:؛ ج 1، ص: 113

اشاره

أُمّ: مادر، اصل و پايۀ هر چيزيكه چيزهاي ديگر بآن منضمّ شود، معظم چيزها، امّ النجوم يعني كهكشان (قاموس، مفردات) در حديث آمده: از خمر بپرهيزيد كه آن امّ الخبائث است (نهايه).بجرأت ميتوان گفت كه «امّ» مشترك معنوي است و معني جامع آن
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 114
همان اصل و پايه است، النهايه استعمال آن در مادر حقيقي بقدري شهرت دارد كه احتمال داده ميشود: در «مادر» حقيقت و در معاني ديگر مجاز است.موارد استعمال آن در كلام اللّٰه مجيد بقرار ذيل ميباشد.1- مادر حقيقي «وَ أَوْحَيْنٰا إِليٰ أُمِّ مُوسيٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ» قصص 7 2- اصل و پايه. مثل امّ الكتاب در آيۀ «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتٰابَ مِنْهُ آيٰاتٌ مُحْكَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتٰابِ وَ أُخَرُ مُتَشٰابِهٰاتٌ» آل عمران: 7 يعني: خدا كسي است كه بر تو كتاب نازل كرد، بعضي از آن، آيات محكم و واضح الدلالة است و آنها پايه‌ي كتاب‌اند و بعضي ديگر متشابهاتند.در تفسير الميزان از عيون اخبار صدوق از امام رضا عليه السّلام نقل است كه فرمود: هر كه متشابه قرآن را بمحكم آن برگرداند بصراط مستقيم هدايت يافته است بعد فرمود: در اخبار ما نيز مانند قرآن متشابه هست متشابه آنرا بمحكمش برگردانيد، از متشابه آن پيروي نكنيد مبادا گمراه شويد.بنا بر اين آيات محكم و واضح الدلاله از آن جهت امّ الكتاب ناميده شده‌اند كه ريشه و پايه‌ي كتابند و آيات متشابه با برگرداندن بآنها، روشن ميشوند مثلا در سورۀ حجر ميخوانيم «وَ إِنْ كٰانَ أَصْحٰابُ الْأَيْكَةِ لَظٰالِمِينَ» آيه: 78، نميدانيم اصحاب ايكه قوم كدام پيغمبرند آنگاه در سورۀ شعراء آيۀ 176 چنين ميخوانيم «كَذَّبَ أَصْحٰابُ الْأَيْكَةِ الْمُرْسَلِينَ. إِذْ قٰالَ لَهُمْ شُعَيْبٌ أَ لٰا تَتَّقُونَ» معلوم ميشود كه اصحاب‌ايكه، قوم شعيب‌اند. يا مثلا در يك جا ميخوانيم «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نٰاضِرَةٌ إِليٰ رَبِّهٰا نٰاظِرَةٌ» قيامت: 23 از اين آيه بنظر ميايد كه خداوند جسم است و روز جزا بعضي‌ها باو نگاه ميكنند، و در آيه‌ي ديگر ميخوانيم «لٰا تُدْرِكُهُ الْأَبْصٰارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصٰارَ» انعام: 103 پي ميبريم كه مراد از آيۀ فوق، معني ديگري است زيرا كه اين آيه محكم و صريح
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 115
است در اينكه چشمها، خدا را درك نميكند، چه بسيار از آيات متشابه كه با ارجاع بآيات محكم، واضح و روشن ميشوند رجوع شود به «شبه» «يَمْحُوا اللّٰهُ مٰا يَشٰاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتٰابِ» رعد: 39 بنظر ميايد كه مراد از امّ در اين آيه، علت و ريشه باشد و نيز احتمال دارد كه كتاب بمعناي مصدري باشد نه بمعناي مكتوب اين مطلب در «اجل معلّق» تحقيق شده است. «إِنّٰا جَعَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ. وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتٰابِ لَدَيْنٰا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ» زخرف: 4 در اينجا ميفرمايد: قرآن در اصل كتاب كه نزد ماست، بلند پايه و محكم است اگر «لَدَيْنٰا» را صفت أُمِّ الْكِتٰابِ بگيريم، روشن ميشود كه امّ الكتاب نزد خداست، و «في» در فِي أُمِّ- الْكِتٰابِ بمعني ظرفيت است ميرساند كه امّ الكتاب ظرف قرآن است و قرآن در آن بوده و بر ما نازل شده است، براي روشن شدن اين امر، دو آيۀ ديگر نقل ميكنيم «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتٰابٍ مَكْنُونٍ، لٰا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» واقعه: 77- 79، در اينجا نيز آمده كه قرآن در كتابي پوشيده است، «كتاب» نكره، است و «في» دلالت بر ظرف دارد يعني قرآن در يكجور كتاب پوشيده است «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ» بروج: 21- 22 بلكه آن قرآن مجيد است و در صفحه‌ايست محفوظ. (لوح محفوظ).لوح محفوظ و كتاب مكنون و امّ الكتاب هر سه، قهرا يك چيزاند و ظرف قرآن ميباشند قهرا اين سه چيز محلّي است كه مقدّرات انسانها، در آنجاست و آن در نزد خداست و محفوظ از هر جهت و پوشيده از همه است، بعضي از ملائكه باذن خدا بآنجا راه دارند و براي پيامبران مياورند، ممكن است بگوئيم كه مراد از اين سه چيز، قلب حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم است كه قرآن در آنجاست، ولي كلمه‌ي «لَدَيْنٰا» در آيۀ اوّل و كلمه‌ي «مَكْنُونٍ» و «مَحْفُوظٍ»
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 116
در دو آيه‌ي ديگر مانع از آن است، زيرا اوّلي حاكي است كه آن نزد خداست و مكنون و محفوظ هم دلالت بر دوام و هميشگي دارند، و رسول خدا (ص) هميشگي نيست و وفات يافته است ولي قرآن، اكنون هم در كتاب مكنون و لوح محفوظ هست.3- معناي سوم امّ معظم شيئي و مركز آن است مثل امّ القري كه بمكّۀ معظّمه گفته شده «لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُريٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا» انعام: 92 «أَوْحَيْنٰا إِلَيْكَ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُريٰ وَ مَنْ حَوْلَهٰا» شوري: 7 مكّه معظّمه را از آنجهت امّ القري گويند كه مركز آباديهاي حجاز بود مثل مراكز ممالك كنوني.راغب و ديگران گفته‌اند: امّ القري بودن مكّه بجهت آنست كه زمين از زير آن گسترده شده.بموجب روايات، مكّۀ معظّمه، اوّلين محلّ منعقد شده و خشكيده از زمين است، ولي تدبّر در قرآن نشان ميدهد كه امّ القري بودن بدين تناسب نيست، بلكه بمناسبت مركز بودن آنست.زيرا در قرآن هست «وَ مٰا كٰانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُريٰ حَتّٰي يَبْعَثَ فِي أُمِّهٰا رَسُولًا يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِنٰا» قصص: 59 اين آيه، ميگويد: ابتدا در مركز آباديها و شهرها، رسولي بر انگيخته ميشود، پس از آن دوران هلاكت آنها ميرسد، بنا بر اين، امّ القري بودن مخصوص مكّه نيست تا بگوئيم زمين از زير آن گسترده شده، بلكه تمام آباديها و شهرها، امّ (مركز) دارند. «وَ أَمّٰا مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِينُهُ فَأُمُّهُ هٰاوِيَةٌ» قارعه: 9 و امّا هر كه ميزانهاي او سبك شده، مسكن و قرارگاه او هاويه است، طبرسي فرمايد: بجهنم از آن سبب امّ گفته شده كه آدمي در آن جاي ميگيرد چنانكه در كنار مادرش.ميشود گفت: اين مثل «مَأْوٰاكُمُ النّٰارُ» است زيرا مأوي بمعني جايگاه و محلّي است كه آدمي در آن جاي ميگيرد.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 117
نا گفته نماند جمع امّ، ميبايست امّات باشد ولي امّهات آمده، راغب گويد: گويند اصل امّ، امّهة است زيرا در جمع آن گويند: امّهات در مصغّر آن گويند: اميهة، و گويند اصل آن از مضاعف (امم) است، زيرا گفته‌اند: امّات و اميمه، و بعضي گويند: امّات اكثرا در بهائم و امّهات در انسان بكار ميرود.

[أمّهات مؤمنين:]؛ ج 1، ص: 117

مراد از امّهات مؤمنين، زنان حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم اند «النَّبِيُّ أَوْليٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْوٰاجُهُ أُمَّهٰاتُهُمْ» احزاب: 6 يعني پيامبر، به مؤمنان از خودشان برتر است و همسران وي مادر مؤمنان‌اند.در اين آيه، همسران حضرت نازل بمنزلۀ مادران مؤمنان شده‌اند و مراد از اين تنزيل چنانكه شيعه و سنّي تصريح كرده‌اند، حرمت تزويج است مثل مادران حقيقي. و نيز احترام منظور است.ولي آنها بمؤمنين محرم نيستند نگاه كردن بآنها جايز نيست، ميان آنها و مؤمنين توارث نيست و دخترانشان بر مؤمنان حرام نيستند.گذشته از آيه‌ي فوق آيه‌ي 53 همان سوره، در اين مطلب صريح است «وَ مٰا كٰانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّٰهِ وَ لٰا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْوٰاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذٰلِكُمْ كٰانَ عِنْدَ اللّٰهِ عَظِيماً» يعني شما را نرسد كه رسول خدا را آزار كنيد، و نه اينكه زنان وي را از پس وي بنكاح آريد، اين نزد خدا گناهي بزرگ است.شيعه و سنّي نقل كرده‌اند: بعد از نزول آيۀ حجاب در بارۀ زنان آنحضرت، طلحة بن عبيد اللّٰه گفت: محمّد ما را از دختر عمّه‌هايمان محجوب ميكند ولي خود بعد از ما زنان ما را تزويج مينمايد، اگر از دنيا برود زنان او را بنكاح خود در خواهيم آورد، در نتيجه آيۀ فوق نازل شد.بنظر نگارنده اين مطلب خيلي سبك است، حرمت نكاح زنان آنحضرت حكمت بخصوصي دارد
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 118
كه در- نساء النّبيّ- خواهد آمد انشاء اللّٰه.كلمۀ «مِنْ بَعْدِهِ» در آيه ميرساند كه حرمت نكاح نسبت بزناني است كه حضرت از آنها فوت كرده و آنها مانده‌اند، نه زنانيكه آنحضرت در حال حيات طلاقشان داده است.ابن كثير در تفسير خود ذيل آيۀ فوق گويد: در باره‌ي زنانيكه آنحضرت دخول كرده و در حال حيات خود طلاق داده، اختلاف كرده‌اند كه آيا ميشود با آنها ازدواج كرد يا نه؟ … امّا در حليّت زنانيكه آنحضرت پيش از دخول طلاق داده، اختلافي سراغ نداريم.بيضاوي نقل ميكند: اشعث بن قيس، مستعيذه (زني كه بعد از دين آنحضرت، گفت: اعوذ باللّٰه منك، بعد از اين كلمه حضرت او را ترك كرد جريان مخصوصي دارد) را تزويج كرد، عمر بن خطاب خواست، باشعث حدّ بزند، گفتند حضرت رسول با اين زن همبستر نشده است، عمر از وي دست كشيد.

أُمّة:؛ ج 1، ص: 118

أُمّة: جماعتيكه وجه مشترك دارند، امّ در لغت بمعني قصد است گويند: «أَمَّهُ: اي قَصَدَهُ» «آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ» مائده: 2 يعني قاصدان خانۀ خدا.بنا بر اين، امّت بكساني گفته ميشود كه قصد مشترك و نظر مشترك دارند، راغب گويد: امّت هر جماعتي است كه يك چيز مثل دين يا زبان و يا مكان آنها را جمع كند.مثلا در آيه‌ي «كُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا» اعراف: 38 منظور اشتراك در كفر و شرك است، در آيۀ «إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ كٰانَ أُمَّةً قٰانِتاً لِلّٰهِ» نحل: 120، ابراهيم بتنهائي يك امّت شمرده شده، گفته‌اند: او امّتي بود كه فقط يكفرد داشت زيرا كه آنروز فقط او موحّد بود.راغب گويد: يعني او در عبادت خدا در مقام يك جماعت بود گويند: فلاني بتنهائي يك قبيله
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 119
است.ابن اثير در نهايه نقل ميكند: در باره‌ي قسّ بن ساعده آمده: «يبعث يوم القيمة امّة واحدة» . در آيه‌ي «وَ قٰالَ الَّذِي نَجٰا مِنْهُمٰا وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ» يوسف: 45، امّت را مدّت معني كرده‌اند يعني آنكه از دو نفر زنداني نجات يافته بود و بعد از مدّتي يوسف را ياد آورد، گفت: الخ.شايد از جهت يكنواخت بودن روزها و سالهاي گذشته، بآنها امّت اطلاق شده است راغب گويد: «وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ» يعني بعد از گذشتن اهل يك زمان يا اهل يك دين، يوسف را ياد آورد، اين معني بنظر قوي ميايد.

أُمم:؛ ج 1، ص: 119

أُمم: جمع أمّت است، آيه‌ي «وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لٰا طٰائِرٍ يَطِيرُ بِجَنٰاحَيْهِ إِلّٰا أُمَمٌ أَمْثٰالُكُمْ» انعام: 38، صريح است در اينكه جنبندگان و طيور داراي تشكيلات و نظامات‌اند و در زندگي اهداف مشترك و مقررات مخصوصي دارند.امروز، اين مسئله كاملا روشن شده است، نظام زندگي كه ميان مورچه‌ها، موريانه‌ها، ماهيان و غير آنها برقرار است واقعا مايه‌ي اعجاب ميباشد و آيه‌ي فوق، بسيار قابل دقّت است.

أُمّي:؛ ج 1، ص: 119

أُمّي: درس نا خوانده.راغب گويد: امّي كسي است كه نوشتن و خواندن بلد نيست و از قطرب نقل ميكند كه: اميّة بمعني غفلت و جهالت است، و امّي از آن معني است، در الميزان فرمايد: امّي منسوب بامّ (مادر) است زيرا مهرباني مادر مانع از آن ميشد كه فرزندش را بدست معلّم بسپارد، فرزند فقط بتربيت مادر اكتفا ميكرد. «وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لٰا يَعْلَمُونَ الْكِتٰابَ إِلّٰا أَمٰانِيَّ» بقره: 78 يعني قسمتي از يهود بيسوادند، كتاب را جز دروغهائيكه علماء آنها ميسازند، نميدانند.كلمۀ امّي در دو جا، صفت حضرت رسول (ص) آمده
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 120
«الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ … فَآمِنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ» اعراف: 157- 158، امّي و درس ناخوانده بودن، يكي از دلائل نبوّت و من عند اللّٰه بودن آنحضرت است زيرا كه بعد از نبوّت عاليترين احكام و علوم را آورد و دنيا را عوض كرد. و اين كار از درس ناخوانده محال است مگر آنكه اين موهبت از جانب خدا باشد، آيه‌ي «وَ مٰا كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتٰابٍ وَ لٰا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لَارْتٰابَ الْمُبْطِلُونَ» عنكبوت 48، هم معني امّي را در بارۀ آنحضرت روشن ميكند و هم دلالت بر نبوّتش را، يعني تو پيش از نزول وحي، كتابي نميخواندي و با دست نمينوشتي و اگر غير آن بود، اهل باطل در كار تو شكّ ميكردند و ميگفتند در اثر خواندن و نوشتن چنين چيزها را آورده است. «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ» جمعه: 2 او كسي است كه در ميان درس ناخوانده‌ها، پيغمبري از خودشان برانگيخت، مراد از اميّين، اهل حجاز است. يهود ظاهرا غير يهود را اميّين ميخواندند چنانكه قرآن از آنها نقل ميكند «لَيْسَ عَلَيْنٰا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ» آل عمران: 75.در الميزان فرمايد: اهل كتاب مشركين عرب را اميّين ميخواندند و آيه‌ي فوق را شاهد ميآورد ولي گفتيم از آيه بنظر ميايد كه يهود، مطلق غير يهود را اميّين ميخواندند زيرا ميگفتند: در بارۀ اميّين و خيانت بآنها بر ما مسئوليّتي نيست، پس قهرا منظورشان مطلق غير يهود است نه فقط مشركين عرب. در جوامع الجامع فرموده: ميگفتند در كتاب ما، غير يهود را حرمتي نيست.

أَمام:؛ ج 1، ص: 120

أَمام- (بفتح اول) جلو. «بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسٰانُ لِيَفْجُرَ أَمٰامَهُ» قيامة: 5 بلكه انسان ميخواهد در آينده (نيز) بد كاري كند، ظاهر معني آيه اين است كه گفته شد.اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است.

إِمام:؛ ج 1، ص: 120

إِمام- پيشوا. راغب گويد: امام آنست كه از وي پيروي و بوي
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 121
اقتدا شود، خواه انسان باشد يا كتاب يا غير آن، حق باشد يا باطل جمع آن ائمّه است. در قاموس گفته امام آنست كه از وي پيروي شود رئيس باشد يا غير آن، ريسماني كه بنّا بديوار ميكشد تا راست بنا كند، راه، متولّي امر، قرآن، پيغمبر، خليفه، فرمانده لشگر، و آنچه بچّه هر روز ياد ميگيرد، و نمونه‌ايكه از روي آن نظير آنرا ميسازند و … ناگفته نماند معني جامع، همان مقتدا بودن است، ريسمانيكه بنّا از آن پيروي ميكند و طبق آن بنا ميكند، راهيكه انسان در امتداد آن قدم بر ميدارد، كتابيكه ميخواند همه امام و پيشوا و مقتدايند.در آيۀ «إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قٰالَ لٰا يَنٰالُ عَهْدِي الظّٰالِمِينَ» بقره: 124 مراد از امام، ابراهيم عليه السّلام است و از «لٰا يَنٰالُ عَهْدِي الظّٰالِمِينَ» ميفهميم كه اماميكه خدا از او راضي است و اماميكه امامت او را خدا ميدهد از ستمكاران برگزيده نميشود «لٰا يَنٰالُ عَهْدِي الظّٰالِمِينَ».اگر گويند: كسيكه ظالم و ستمگر بود ولي توبه كرد و نيكو كار شد، يا كافر و مشرك بود و ايمان آورد چه مانعي دارد كه چنين كسي از جانب خدا امام باشد؟گوئيم: وجدان و فطرت حكم ميكند كه چنين كسي هم امام نباشد و خدا او را براي اينكار انتخاب نكند، درست است توبه و ايمان بسياري از كارها را جبران ميكند، ولي باز وجدان حكم ميكند كه خداوند فقط پاكان مطلق را براي اينكار انتخاب ميكند نه آنانكه در گذشته ستمگر و مسلوب الاطمينان بوده و الآن توبه كرده‌اند و يا مشرك بوده و ايمان آورده‌اند، حقّا آن شاعر خوب گفته: ليس من اذنب ذنبا بامام كيف من اشرك دهرا و كفر تفصيل سخن را در كتب تفسير ذيل آيه‌ي فوق مطالعه كنيد «1» با در نظر گرفتن آنچه در معني امام گفته شد معني آيه‌ي
(1) در بارۀ اين آيه در «عهد» توضيح داده شده حتما بآنجا رجوع شود.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 122
«وَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ أَحْصَيْنٰاهُ فِي إِمٰامٍ مُبِينٍ» يس: 12 روشن ميشود «امام مبين» بمعني كتاب مبين است.در تفسير الميزان از تفسير قمّي از ابن عباس از علي عليه السّلام نقل شده كه فرمود: بخدا منم امام مبين حق را از باطل آشكار ميكنم، و اين را از رسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله بارث برده‌ام. و از معاني الاخبار از حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله نقل كرده كه در بارۀ علي عليه السّلام فرمود: او امامي است كه خدا در وي علم هر چيز را شمرده آنگاه صاحب الميزان فرموده اين دو حديث در صورت صحت ابدا راجع بتفسير نيستند، بلكه از بطن قرآن و اشارات آن ميباشند و مانعي نيست كه خدا علم كتاب مبين را بكسي كه بنده‌ي خالص و خاصّ خداست بدهد و او عليه السّلام، بعد از رسول خدا (ص) سيّد موحّدين است. «فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ وَ إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِينٍ» حجر: 79 از آنها انتقام كشيديم و آندو در راه آشكاري است، امام در اينجا بمعني راه است و ضمير «إِنَّهُمٰا» بخرابه‌هاي قوم لوط و صالح بر ميگردد، و در آيۀ «وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتٰابُ مُوسيٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً» هود: 17- احقاف: 12، بتورات امام اطلاق شده است.ناگفته نماند: قرآن پيشوايان را بدو دسته تقسيم ميكند، پيشوايان حقّ و پيشوايان باطل، مثل «وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا» انبياء: 73 «وَ جَعَلْنٰاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَي النّٰارِ» قصص: 41.

أَمّا:؛ ج 1، ص: 122

أَمّا: امّا بفتح اوّل حرف شرط و تفصيل و تاكيد است و استعمال آن در تفصيل بيشتر است مثل «أَمّٰا أَحَدُكُمٰا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ» يوسف: 41 «فَأَمّٰا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا بِالطّٰاغِيَةِ وَ أَمّٰا عٰادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ» حاقّه: 5- 6 مي‌بينيم كه: امّا ميان دو كس و دو قوم تفصيل ميدهد و آنها را از هم جدا ميكند.

إِمّا:؛ ج 1، ص: 122

إِمّا: بكسر اوّل پنج معني
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 123
دارد، شكّ، ابهام، تخيير، اباحه، و تفصيل.ابهام: مثل «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّٰهِ إِمّٰا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمّٰا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ» توبه: 106 يعني وضع و آيندۀ آنها مبهم است يا خدا عذاب ميكند و يا مي‌بخشد.تخيير: مثل «إِمّٰا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمّٰا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً» كهف: 86 يعني- اختيار داري خواه عذاب بكني و خواه نيكو رفتار نمائي.تفصيل: مثل «هَدَيْنٰاهُ السَّبِيلَ إِمّٰا شٰاكِراً وَ إِمّٰا كَفُوراً» دهر: 3، راجع بتفصيل بيشتر، بكتب لغت رجوع شود.

أَمن:؛ ج 1، ص: 123

أَمن: ايمني. آرامش قلب.خاطر جمع بودن. امن و امانة و امان در اصل بيك معني‌اند (مفردات) «فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً» بقره: 283 اگر بعضي از شما ببعضي خاطر جمع باشد، يعني باو اطمينان داشته باشد كه خيانت نخواهد كرد، «أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُريٰ أَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنٰا بَيٰاتاً وَ هُمْ نٰائِمُونَ» اعراف: 97، آيا اهل شهرها ايمنند كه عذاب ما شبانه آنگاه كه در خوابند بسوي آنها بيايد. «وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثٰابَةً لِلنّٰاسِ وَ أَمْناً» بقره: 125 خانه‌ي كعبه را براي مردم مرجع و ايمني قرار داديم آمن: خاطر جمع، كسيكه در او ايمني است و يا شهريكه ايمن است «مَنْ دَخَلَهُ كٰانَ آمِناً» آل عمران: 97 «رَبِّ اجْعَلْ هٰذٰا بَلَداً آمِناً» بقره: 126، لازم نيست در آيه‌ي اخير، آمن را ذا امن معني كنيم، بلكه شهر ايمن مثل شخص ايمن كاملا صحيح و درست است اينگونه چيزها در قرآن بسيار است مانند «يَوْماً عَبُوساً قَمْطَرِيراً» دهر: 10 كه عبوس و قمطرير صفت يوم آمده و مانند «وَ كٰانَ يَوْماً عَلَي الْكٰافِرِينَ عَسِيراً» فرقان: 26 «آمنة» بمعني امن است، (انفال: 11) أمين در لغت بمعني فاعل و مفعول (آمن مأمون) هر دو آمده است در آيه‌ي «وَ أَنَا لَكُمْ نٰاصِحٌ أَمِينٌ» اعراف: 68 و نظائر آن ممكن است، امين بمعني اسم فاعل باشد، يعني من بشما
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 124
ناصح و خير خواهم و مطمئنم كه خير خواهم، و همچنين در آيه‌ي «إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ» شعراء: 107 و امثال آن، يعني از رسالتم مطمئنم و ايضا ممكن است بمعني مفعول باشد.آيات «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقٰامٍ أَمِينٍ» دخان: 51 «وَ هٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ» تين: 3 مثل بَلَداً آمِناً اند.بنا بر آنچه گذشت، امانت را از آنجهت امانت گويند كه شخص امانت گذار از خيانت آنكه امانت پيش اوست مطمئن و ايمن است «1» مؤمِن فعل امن اگر متعدّي بنفسه باشد بمعني ايمني دادن است مثل «وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ» قريش: 4 يعني آنها را از ترس ايمن گردانيد و مؤمن كه از اسماء حسني است از همين معني است، يعني ايمني دهنده (مفردات) «لٰا إِلٰهَ إِلّٰا هُوَ الْمَلِكُ- الْقُدُّوسُ السَّلٰامُ الْمُؤْمِنُ» حشر: 23.آياتيكه آمن و آمنوا و ساير مشتقّات آن بمعني ايمان آوردن است، اكثرا با باء و گاهي با لام متعدّي شده‌اند مثل «كُلٌّ آمَنَ بِاللّٰهِ» بقره: 285 و مثل «فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ» عنكبوت: 26.

إِيمان:؛ ج 1، ص: 124

إِيمان: تسليم توأم با اطمينان خاطر.اگر گويند: چرا بر خلاف اهل تفسير ايمان را تسليم معني ميكنيد با آنكه طبرسي رحمه الله فرموده ازهري ميگويد: علماء اتفاق دارند بر اينكه ايمان بمعني تصديق است، الميزان آنرا استقرار اعتقاد در قلب معني كرده و راغب تصديق توأم با اطمينان خاطر گفته است.گوئيم [قرآن مجيد ايمان بمعني اعتقاد را تأييد نميكند] بلكه بهترين معناي آن همان تسليم است زيرا مي‌بينيم آنانرا كه اعتقاد دارند ولي تسليم عقيدۀ خويش نيستند كافر مي‌شمارد. در بارۀ فرعون و قوم او آمده: «وَ جَحَدُوا بِهٰا وَ اسْتَيْقَنَتْهٰا أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا» نمل: 14 فرعونيان در باطن و نفس خويش عقيده داشتند كه آيات موسي از قبيل عصا و غيره از جانب خداست ولي
(1) راجع بآيۀ «إِنّٰا عَرَضْنَا الْأَمٰانَةَ … » به «جهل» رجوع شود‌قاموس قرآن، ج‌1، ص: 125‌در ظاهر تسليم نشدند و اقرار نكردند نظير اين آيه قول موسي عليه السّلام است بفرعون كه فرمود: «لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا أَنْزَلَ هٰؤُلٰاءِ إِلّٰا رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» اسراء: 102 فرعون يقين داشت كه آيات از جانب خداست ولي تسليم نبود.شيطان بخدا عقيده داشت ميگفت: «خَلَقْتَنِي مِنْ نٰارٍ … » اعراف: 12 ميگفت: «رَبِّ بِمٰا أَغْوَيْتَنِي» حجر: 39 خدا را خالق خود ميدانست و او را «ربّ» خطاب ميكرد. بمعاد نيز عقيده داشت لذا ميگفت: تا روز قيامت مهلتم ده: «أَنْظِرْنِي إِليٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» اعراف: 14. ايضا بانبياء معتقد بود و ميدانست بعباد مخلصين راهي ندارد و آنها را نتواند فريفت «إِلّٰا عِبٰادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ» حجر: 40 با همۀ اينها در باره‌اش فرموده «أَبيٰ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كٰانَ مِنَ الْكٰافِرِينَ» بقره: 34.بسياري از اهل كتاب بحضرت رسول (ص) عقيده داشتند و ميدانستند كه او پيغمبر است و حتي او را مانند پسران خود ميشناختند ولي حق را كتمان ميكردند و بعقيدۀ خويش تسليم نبودند «الَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ يَعْرِفُونَهُ كَمٰا يَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ» بقره: 146 آيۀ 20 سورۀ انعام نيز همين است ولي ذيل آن چنين ميباشد: «الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لٰا يُؤْمِنُونَ».پس ايمان بمعني اعتقاد و تصديق نيست و گر نه ميبايست اين اشخاص مؤمن باشند بلكه ايمان بمعني تسليم است. مؤمن كسي است كه بحق تسليم باشد و آن قهرا با عمل توأم است و بدون آن مصداق ندارد.وانگهي در آياتي نظير «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدٰادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اللّٰهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ … » نساء: 137 و نظير: «ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَليٰ قُلُوبِهِمْ» منافقون: 3.چطور ميشود گفت: آنها چندين بار اعتقاد پيدا كرده و سپس كافر شده‌اند بلكه آنها تسليم شده و بعدا
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 126
از تسليم بيرون رفته‌اند.خلاصۀ سخن آنكه: ايمان پس از اعتقاد است، شخص اگر پس از اعتقاد بعقيده‌اش تسليم شد مؤمن است و گر نه منافق يا كافر ميباشد، از طرف ديگر هر قدر اعتقاد قوي باشد تسليم محكم خواهد بود، شدت و ضعف ايمان و داراي مراتب بودنش از اين روشن ميشود.در آياتي نظير «وَ لَقَدْ جٰاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنٰاتِ فَمٰا كٰانُوا لِيُؤْمِنُوا بِمٰا كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ … » اعراف: 101 بنظر ما منظور همان عدم تسليم است يعني: بآنچه قبلا تكذيب كرده بودند تسليم شونده نبودند «1» بقيّۀ مطلب را در «سلم- اسلام» مطالعه كنيد.اگر گويند: چرا در معني ايمان اطمينان خاطر را قيد كرديد؟ گوئيم: آن براي ملاحظۀ اصل مادّه است كه ايمان بالاخره از امن مشتق است پس مؤمن آنست كه بحق تسليم شود و قلبش در آن تسليم مطمئن و آرام و بي‌اضطراب باشد «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتٰابُوا» حجرات: 15، اصل ريب چنانكه در اقرب الموارد گويد: قلق و اضطراب قلب است. «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوٰاءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لٰا يُؤْمِنُونَ» بقره: 6 «لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَليٰ أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لٰا يُؤْمِنُونَ» يس: 7، در اينگونه آيات آيا منظور عدم قدرت ايمان است يعني آنها ديگر قدرت تسليم ندارند و نميتوانند بحق تسليم شوند و قابليّت تسليم از بين رفته است و يا منظور آنست كه قدرت دارند ولي با عناديكه دارند تسليم نخواهند شد؟ميشود گفت: فرض دوم مراد است يعني قدرت دارند و اگر بخواهند مي‌توانند ولي چون نخواهند خواست خدا در مقام اخبار ميفرمايد كه تسليم نخواهند شد. و نيز ميشود گفت در اثر استكبار و عناد طوري قلوبشان از حق اعراض كرده كه ديگر توجّه بحقّ و قدرت ايمان از آنها سلب شده است.
(1) احتمال دارد كه فاعل «يؤمنوا» غير از فاعل «كذَّبوا» باشد.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 127
در اينصورت نميشود گفت: كه با عدم قدرت تكليف ساقط است كه عدم قدرت نتيجۀ اعمال اختياري آنهاست. آنها از اوّل اعراض كرده‌اند خداوند بر اعراضشان افزوده «يٰا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِي وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللّٰهِ إِلَيْكُمْ فَلَمّٰا زٰاغُوا أَزٰاغَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ» صف: 5 مي‌بينيم كه بني اسرائيل با علم آنكه موسي رسول خداست اذيتش ميكردند و چون از حق ميل و اعراض كردند خداوند قلوبشان را از حق كنار كرد.هكذا: «ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللّٰهُ قُلُوبَهُمْ … » توبه: 127 بنا بر آنكه دعا نباشد. علي هذا اين عدم قدرت مسقط تكليف نيست كه خود سبب آنرا فراهم آورده‌اند.ناگفته نماند: ملاحظۀ «خَتَمَ اللّٰهُ عَليٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَليٰ سَمْعِهِمْ وَ عَليٰ أَبْصٰارِهِمْ غِشٰاوَةٌ» كه بعد از آيۀ «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا … » واقع شده و ملاحظۀ «إِنّٰا جَعَلْنٰا فِي أَعْنٰاقِهِمْ أَغْلٰالًا … فَأَغْشَيْنٰاهُمْ فَهُمْ لٰا يُبْصِرُونَ» بعد از آيۀ «لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ … » نشان ميدهد كه بمسلوب القدرة بودن نزديك‌اند و بنظر نگارنده قدرت بكلي از آنها سلب نشده است.ايضا: اينگونه اشخاص از روي عناد كافرند نه از روي جهل و گر نه جاهل پس از علم ايمان آوردنش سهل است.مراد از «كفر» در مقابل ايمان در آياتي نظير «وَ لٰكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ … » بقره: 253، كفر از روي علم است كه همان استكبار و عدم تسليم باشد و الّا كفر از روي جهل كه در «كفر» خواهد آمد حساب ديگري دارد، و خلاصه: پس از وضوح حقّ هر كه بآن تسليم شود مؤمن و هر كه آنرا كتمان كند و تسليم نشود كافر است اين ايمان و كفر است كه سبب بهشت و جهنّم ميگردد. و سر و كار قرآن مجيد با اين ايمان و كفر است.در آياتيكه خدا از مردم ايمان ميخواهد نظير «آمِنُوا كَمٰا آمَنَ النّٰاسُ»
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 128
بقره: 13 «آمِنُوا بِمٰا أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً» بقره: 41، بنظر نگارنده مراد آن نيست كه: عقيده پيدا كنيد و معتقد باشيد كه آن بسته باستدلال و مشاهدۀ براهين است، بلكه مقصود آنست كه: بخدا و بحق تسليم شويد. ايضا در آياتيكه خطاب «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» آمده منظور آن نيست كه: اي باور كنندگان خدا و حق، بلكه اي تسليم شوندگان. ولي ميدانيم كه تسليم بعد از علم و عقيده است. تكميل اين بحث با مطالعه «اسلام» و «كفر» است.

أَمَة:؛ ج 1، ص: 128

أَمَة: كنيز مملوك. «وَ لَأَمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ» بقره: 221، جمع آن در قرآن اماء آمده «وَ الصّٰالِحِينَ مِنْ عِبٰادِكُمْ وَ إِمٰائِكُمْ» نور: 32.

أَنْ:؛ ج 1، ص: 128

أَنْ: (بفتح الف) حرفي است بر چهار وجه باشد: حرف مصدري ناصب مضارع مثل «وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ» بقره: 184 يعني «صومكم خير لكم».مخفّف از ثقيله مثل «عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضيٰ» مزمّل: 20 كه در اصل انّ بود، مفسّره كه ما قبل خود را تفسير ميكند مثل «فَأَوْحَيْنٰا إِلَيْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْكَ» مؤمنون: 27. تأكيد مطلب و اغلب پس از حرف لمّا واقع ميشود نحو «فَلَمّٰا أَنْ جٰاءَ الْبَشِيرُ أَلْقٰاهُ عَليٰ وَجْهِهِ» يوسف: 96.

إِنْ:؛ ج 1، ص: 128

إِنْ: (بكسر الف) بر چهار وجه باشد: 1- حرف شرط كه دو (شرط و جزاء) را جزم دهد، مثل «إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ».2- مخفّف از ثقيله و اكثرا در جوابش لام مفتوح مييايد. مثل «إِنْ كٰانَ وَعْدُ رَبِّنٰا لَمَفْعُولًا».3- حرف نفي و بيشتر در جوابش الّا ميايد مثل «إِنِ الْكٰافِرُونَ إِلّٰا فِي غُرُورٍ … إِنْ أَرَدْنٰا إِلَّا الْحُسْنيٰ» در قاموس گويد: اينكه گفته‌اند در جوابش هميشه الّا و يا لمّا ميايد مثل «إِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمّٰا عَلَيْهٰا حٰافِظٌ» مردود است زيرا در قرآن مجيد آمده «إِنْ عِنْدَكُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ» يونس: 68 «إِنْ أَدْرِي أَ قَرِيبٌ مٰا
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 129
تُوعَدُونَ».4- تأكيد نفي مثل: ما ان يخرج زيد.

انَّ:؛ ج 1، ص: 129

انَّ: (بفتح و كسر) هر دو حرف تأكيداند و براي تأكيد مطلب ذكر ميشوند مثل إِنَّ اللّٰهَ عَليٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ» فرق مشهور ميان اين دو حرف آنست كه ما بعد انّ (بكسر اوّل) جمله ميباشد و ما بعد انّ (بفتح اوّل) در حكم مفرد است.

إِنّما:؛ ج 1، ص: 129

إِنّما: (بفتح و كسر) همان انّ و انّ است كه ماء كافّه بر آن داخل شده و معني فقط و اين است جز اين نيست، ميدهد، مثل «قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحيٰ إِلَيَّ أَنَّمٰا إِلٰهُكُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ،» فصلت: 6، كه انّماي اوّل بكسر و دوّمي بفتح است در قاموس گويد: انّما بفتح و كسر هر دو مفيد حصر است و هر كه گويد: افادۀ حصر مخصوص به انّما بكسر اول است، سخنش مردود ميباشد. ولي در اقرب الموارد آمده: انّما بكسر مفيد حصر و حرف حصر است و جمهور گويند: انّما بفتح، مفيد حصر نيست ناگفته نماند در آيۀ فوق هر دو مفيد حصراند.

أَنا:؛ ج 1، ص: 129

أَنا: ضمير رفع و در مذكّر و مؤنّث يكسان باشد مثل «إِنْ أَنَا إِلّٰا نَذِيرٌ» اعراف: 188.

أنث:؛ ج 1، ص: 129

أنث: انثي بمعني ماده است مقابل نر، خواه انسان باشد يا غير آن مثل «مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثيٰ» نحل: 97 كه مراد انسان است و مثل «اللّٰهُ يَعْلَمُ مٰا تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثيٰ» رعد: 8 كه شامل تمام ماده‌هاست اعمّ از انسان و غيره.إِناث جمع آن بكسر الف است مثل «يَهَبُ لِمَنْ يَشٰاءُ إِنٰاثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشٰاءُ الذُّكُورَ» شوري: 49: انثيين تثنيۀ انثي است «لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ» نساء: 11 «إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلّٰا إِنٰاثاً وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلّٰا شَيْطٰاناً مَرِيداً» نساء: 117 يعني نميخوانند جز خدا مگر ماده‌هائي و نميخوانند مگر شيطان بي‌فايده را.اين آيه ميان مفسّران معركة
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 130
الآراء است راغب در مفردات گويد: بعضي از مفسّرين حكم لفظ را معتبر دانسته و گفته: چون نام معبودهاي آنان، مؤنّث بود مثل لات، منات و عزّي، بدين جهت در آيه‌ي شريفه «اناث» آمده، و بعضي حكم معني را معتبر شمرده و گفته: اناث بمعني منفعل است و بآنكه قبول فعل كند انيث گويند و بآهن نرم انيث گفته شده و گويد: موجودات بعضي نسبت ببعضي سه گونه‌اند، يكي فقط فاعل است بدون انفعال و آن خداست و ديگري فقط منفعل است بدون فعل و آن جماد است و سوّمي از جهتي فاعل و از جهتي منفعل است مثل ملائكه، انسانها، و جنّ، كه نسبت بخدا منفعل و نسبت بكارهاي خود فاعل‌اند، و چون بت‌هاي مشركان فقط منفعل بودند بدون فعل لذا آنها را «اناث» خوانده است «إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلّٰا إِنٰاثاً» راغب خودش وجه دوم را صحيح‌تر دانسته و پسنديده است.در الميزان فرموده: اصنام و تمام معبودهاي غير خدا، اناث خوانده شده، چون آنها قابل و منفعلند (نه فاعل) و آنچه پرستندگان توقّع دارند در قدرت آنها نيست و بعد چند آيه در بارۀ عدم قدرت بتها آورده است. مثل «وَ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مٰا يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ» فاطر: 13.در المنار گويد: براي هر قبيله بتي بود كه آنرا انثاي آن قبيله ميخواندند يا مراد نامهاي معبودهاست- كه از حقيقت الوهيّت بر كنار بودند، بعد گويد: استاد گفت: بسياري از مفسران گفته‌اند: مراد از اناث در آيه، مردگانند زيرا عرب بر مردگان اناث اطلاق ميكند چون ضعيف و عاجزاند، بعد گويد: استاد اين اخير را اختيار كرده است.در كتاب آغاز و انجام جهان ص 138- 140 گفته: در سورۀ توحيد اوصافي براي خداوند متعال ذكر شده است كه همه آنها منحصر در ذات مقدّس اوست خدا احد
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 131
است، صمد است … و زائيده نشده و همتائي براي او نيست با اين سوابق و لواحق بدست مياوريم: تنها خداوند است كه نزائيده است و جز او هر چه و هر كه هست همه زاينده‌اند و زائيده‌اند پس لا بدّ همه ماده هستند، ماده‌اي نكره و ناشناس، زن نيستند ولي زائيده‌اند. (نقل باختصار).مراد صاحب كتاب اين است كه كلمه‌ي اناث در معني حقيقي خود است و احتياج بتأويل نيست و موجودات عالم جز خدا همه انثي هستند و ميزايند و انثي لازم نيست فقط زن باشد، تمام موجودات تو در تو هستند و بتدريج از هم زائيده و باز ميشوند. اين سخن در نظر نگارنده بسيار عميق و از همه صحيح‌تر و درستتر است و اللّٰه العالم.أُنْس: (بضمّ اوّل) الفت «لٰا تَدْخُلُوا بُيُوتاً … حَتّٰي تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَليٰ أَهْلِهٰا» نور: 27 بخانه‌ي ديگران داخل نشويد تا طلب الفت بكنيد الميزان گويد: استيناس طلب الفت و سكون است با كاريكه باعث الفت شود مثل دخول با تنحنح و ذكر خدا و از مجمع از ابو ايوب انصاري نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود استيناس آنست كه سبحان اللّٰه، الحمد للّٰه، اللّٰه اكبر گويند و بر اهل خانه تنحنح كنند. و بر اهل خانه سلام كنند، آنس را دانستن و ديدن و احساس كردن گفته‌اند (قاموس) مثل «آنَسَ مِنْ جٰانِبِ الطُّورِ نٰاراً» قصص: 29 از جانب كوه آتشي مشاهده كرد، و مثل «فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً» نساء: 6 اگر از آنها رشدي احساس گرديد راغب گويد: اگر دانستيد كه با رشد انس دارند. «فَإِذٰا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لٰا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ» احزاب: 53 يعني چون غذا خورديد پراكنده شويد و بگفتگوئي سر گرم نشويد و در الفت و آشنائي در خانه‌ي پيغمبر باز نكنيد.نا گفته نماند: معناي اوّلي در تمام موارد بالا بنوعي ملحوظ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 132
و مراد است.

أُنْس:؛ ج 1، ص: 131

أُنْس: (بضمّ اوّل) الفت «لٰا تَدْخُلُوا بُيُوتاً … حَتّٰي تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَليٰ أَهْلِهٰا» نور: 27 بخانه‌ي ديگران داخل نشويد تا طلب الفت بكنيد الميزان گويد: استيناس طلب الفت و سكون است با كاريكه باعث الفت شود مثل دخول با تنحنح و ذكر خدا و از مجمع از ابو ايوب انصاري نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود استيناس آنست كه سبحان اللّٰه، الحمد للّٰه، اللّٰه اكبر گويند و بر اهل خانه تنحنح كنند. و بر اهل خانه سلام كنند، آنس را دانستن و ديدن و احساس كردن گفته‌اند (قاموس) مثل «آنَسَ مِنْ جٰانِبِ الطُّورِ نٰاراً» قصص: 29 از جانب كوه آتشي مشاهده كرد، و مثل «فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً» نساء: 6 اگر از آنها رشدي احساس گرديد راغب گويد: اگر دانستيد كه با رشد انس دارند. «فَإِذٰا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لٰا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ» احزاب: 53 يعني چون غذا خورديد پراكنده شويد و بگفتگوئي سر گرم نشويد و در الفت و آشنائي در خانه‌ي پيغمبر باز نكنيد.نا گفته نماند: معناي اوّلي در تمام موارد بالا بنوعي ملحوظ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 132
و مراد است.

إِنس:؛ چ 1، ص: 132

إِنس: (بكسر اوّل) بشر خلاف جنّ در قرآن مجيد پيوسته در مقابل جنّ بكار رفته «وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلّٰا لِيَعْبُدُونِ» ذاريات 56، واحد آن انسيّ است مثل «فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنْسِيًّا»: مريم: 26، جمع آن اناس و اناسيّ است مثل «قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنٰاسٍ مَشْرَبَهُمْ» بقره: 60 «وَ أَنٰاسِيَّ كَثِيراً» فرقان: 49.انس 18 بار و اناس 5 بار و انسيّ و اناسي يك بار در قرآن آمده است: از مجموع 18 محلّ در هفت محل، انس قبل از جنّ و در يازده محلّ، جنّ قبل از انس آمده است، علي هذا نميشود گفت: چون جنّ پيش از انس بوجود آمده لذا پيش از آن ذكر ميشود، زيرا در اين صورت ميبايست در همه جا، پيش از انس بيايد، قبل و بعد ذكر شدن آنها روي تقريبهاي بخصوصي است كه با تدبّر در آيات روشن ميشود.

إِنسان:؛ ج 1، ص: 132

إِنسان: اين كلمه 65 بار در قرآن مجيد بكار رفته است، با مراجعه بموارد آن خواهيم ديد كه از آن جسد ظاهري و صورت ظاهري مراد نيست چنانكه در بشر مراد است، بلكه باطن و نهاد و استعداد و انسانيت و عواطف او در نظر است، مثل «إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ» ابراهيم: 34- «وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولًا» اسراء: 11- «وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ أَكْثَرَ شَيْ‌ءٍ جَدَلًا» كهف: 54- «لَيْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلّٰا مٰا سَعيٰ» نجم: 39- «وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَيْهِ إِحْسٰاناً» احقاف: 15، در آياتيكه راجع باوّل خلقت و عنوان آنها انسان است مثل «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ» حجر: 26 «خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَةٍ» نحل: 4، اگر در ما قبل و ما بعد آيات دقت شود خواهيم ديد كه صورت ظاهر از آنها مراد نيست.فرق مشروح ميان انسان و بشر در بشر خواهد آمد، بعضي از آنچه قرآن در باره‌ي انسان آورده بقرار ذيل است: 1- انسان از گل خشك شده از لجن سياه و بد بو و كهنه آفريده شده
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 133
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ» حجر: 26 تفصيل اين سخن در «آدم» ديده شود.2- انسان نسبت بذاتش و جنبه‌ي حيوانيّتش، ضعيف آفريده شده و ستمگر، نا سپاس، عجول، تنگ چشم، مجادله كن، نادان، خود پسند، كم صبر، پر طمع و طاغي است، ولي نسبت بجوهرۀ انسانيّت و ايمان و درك و تربيت و عقلش، يك موجود بسيار عالي و پر ارزش است، او و جنّ دو موجود پر ارزش روي زمين و حامل امانت و تكليف خداوندي‌اند و قرآن از. آندو ثقلان (دو چيز پر قيمت و وزين) تعبير ميكند «سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلٰانِ» رحمن: 31.آري انسان در مرحله‌ي اوّل مشمول «إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَظَلُومٌ كَفّٰارٌ- … وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولًا- … وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ أَكْثَرَ شَيْ‌ءٍ جَدَلًا … - إِنَّهُ كٰانَ ظَلُوماً جَهُولًا- … إِنَّ الْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً- … خُلِقَ الْإِنْسٰانُ ضَعِيفاً- … وَ كٰانَ الْإِنْسٰانُ كَفُوراً» است و در مرحله‌ي دوّم از اهل «إِنَّهُ مِنْ عِبٰادِنَا الْمُخْلَصِينَ- … إِنّٰا وَجَدْنٰاهُ صٰابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ- … إِذٰا ذُكِرَ اللّٰهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ- … لٰا تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لٰا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ- … يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِيٰاماً- … وَ لَقَدْ كَرَّمْنٰا بَنِي آدَمَ» ميباشد.

أَنْف:؛ ج 1، ص: 133

أَنْف: بيني. «وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ» مائده: 45 چشم در مقابل چشم و بيني در مقابل بيني است آنفا يعني هم اكنون «مٰا ذٰا قٰالَ آنِفاً» محمد: 16 يعني هم اكنون چه گفت، در مجمع البيان گويد: آنِفاً يعني در اوّلين وقتيكه بما نزديك است. آن يكبار بيش در قرآن نيست.

أَنام:؛ ج 1، ص: 133

أَنام: خلق. جنّ و انس.مطلق خلق اعمّ از جنّ و انس (قاموس) «وَ الْأَرْضَ وَضَعَهٰا لِلْأَنٰامِ» رحمن: 10 در مجمع البيان، انسانها معني كرده و در كشاف مطلق آنچه در روي زمين از جنبندگان است، گفته. ناگفته نماند اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده و چون سورۀ رحمن در بارۀ جنّ و انس
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 134
است احتمال قوي آنست كه مطلق جنّ و انس مراد باشد.

انّٰي:؛ ج 1، ص: 134

انّٰي: ظرف زمان و مكان است و براي بحث از آندو باشد و در استفهام نيز بكار ميرود، معناي فارسي آن: كي و كجا و چطور، است (اين، متي، كيف) مثل «يٰا مَرْيَمُ أَنّٰي لَكِ هٰذٰا» آل عمران: 37 اي مريم اين طعام براي تو از كجاست؟ و مثل «انّي جئت» كي آمدي و مثل «أَنّٰي يُحْيِي هٰذِهِ اللّٰهُ بَعْدَ مَوْتِهٰا» بقره: 259 خدا اين مردگان را چطور زنده ميكند؟. «نِسٰاؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنّٰي شِئْتُمْ» بقره: 223 يعني زنان شما كشت شمااند هر زمان كه خواستيد بكشت خود در آئيد، اگر انّي ظرف مكان باشد، يعني در هر مكان كه خواستيد در آئيد و اگر ظرف زمان باشد، يعني در هر زمان كه خواستيد با آنها نزديكي كنيد، اين آيه مباح بودن مقاربت را ميرساند، ولي بر جواز مقاربت از عقب دلالت ندارد، و كلمۀ «حرث» قرينۀ قاطعۀ اين مطلب است، زيرا كشت آنست كه از آن بهره برداري شود و آن از زن كه توليد نسل است در صورتي است كه مقاربت از عقب نباشد و نيز ما بعد آيه «وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ» براي خود پيش انديشي كنيد، كه گفته‌اند مراد وجود فرزند است، قرينه‌ي اين سخن ميباشد. بعبارت ديگر نميشود «أَنّٰي» را مكانيّه گرفت و بر جواز مقاربت از عقب استدلال كرد.

آناءِ:؛ ج 1، ص: 134

آناءِ: ساعتها. «يَتْلُونَ آيٰاتِ اللّٰهِ آنٰاءَ اللَّيْلِ» آل عمران: 113 يعني در ساعات شب آيات خدا را تلاوت ميكنند، مفرد آنرا اني (بر وزن عنب و فرس و صرد) گفته‌اند (مفردات).در كريمه‌ي «لٰا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلّٰا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ إِليٰ طَعٰامٍ غَيْرَ نٰاظِرِينَ إِنٰاهُ» احزاب: 53، راغب «انا» را بمعني وقت و مفرد آناء گرفته و معني آيه چنين است: بخانه‌ي پيامبر داخل نشويد مگر آنكه براي طعام اجازه شود بي‌آنكه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 135
منتظر وقت شويد، پيش از وقت داخل نشويد كه منتظر طعام باشيد بلكه در وقتش وارد شويد. ولي مجمع البيان آنرا از اني يأني گرفته كه معني رسيدن است، يعني پيش از پخته شدن وارد نشويد كه بانتظار پختن آن بنشينيد. در نهايه گفته: الاناء بكسر الهمزة و القصر: النضج».در الميزان آنرا بمعني ظرف گرفته و فرموده: بي آنكه منتظر ورود ظرف طعام باشيد. نا گفته نماند در اين صورت ميبايست آيه «غير ناظرين انائه» باشد، زيرا اناء بمعني ظرف آخرش همزه است.بنظر نگارنده مراد از آيه گفتۀ مجمع است.

إِناء:؛ ج 1، ص: 135

إِناء: ظرف. جمع آن آنيه است «وَ يُطٰافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ» انسان: 15 ظرفهائي از نقره بر آنها گردانده ميشود.

إنْي:؛ ج 1، ص: 135

إنْي: نزديك شدن. رسيدن «أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللّٰهِ» حديد: 16 آيا وقت آن نرسيد كه قلوب مؤمنان خاشع شود «حميم آن» آب جوشانيكه بشدت حرارت رسيده «يَطُوفُونَ بَيْنَهٰا وَ بَيْنَ حَمِيمٍ آنٍ» رحمن: 44 «تُسْقيٰ مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ» غاشيه: 5 از چشمه‌ايكه بشدت حرارت رسيده آب داده شوند. راغب آنرا نزديك شدن وقت گفته ولي ديگران مطلق نزديك شدن گفته‌اند.

أَهل:؛ ج 1، ص: 135

اشارة

أَهل: خانواده. خاندان.در مفردات گويد: اهل الرجل در اصل كساني‌اند كه با او در يك خانه زندگي ميكنند، بعد بطور مجاز بكسانيكه او و آنها را يك نسب جمع ميكند اهل بيت آنمرد گفته‌اند.در قاموس گويد: اهل مرد، عشيره و اقرباي اوست و اهل الامر واليان امراند، اهل خانه، ساكنان آنست و اهل مذهب، عقيده‌مندان آن ميباشد و … در قرآن مجيد آمده: أَهْلِ الْكِتٰابِ … أَهْلُ الْإِنْجِيلِ، … أَهْلَ الْقُريٰ، … أَهْلِ- الْمَدِينَةِ، … أَهْلَ الْبَيْتِ، … أَهْلَ الذِّكْرِ، … أَهْلِ هٰذِهِ الْقَرْيَةِ، … أَهْلِ النّٰارِ، … أَهْلُ- التَّقْويٰ وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 136
نا گفته نماند بنا بر استعمال قرآن مجيد، و گفتۀ اهل لغت، اهل در صورتي استعمال ميشود كه ميان يكعده افراد، پيوند جامعي بوده باشد مثل پدر، شهر، كتاب، علم و غيره و ميان جامع و آن افراد انسي و الفتي لازم است و كلمۀ اهل بآن جامع اضافه ميشود مثل اهل الكتاب. اهلي: در مقابل وحشي است كه بمعني كنار و نا آشناست.قرآن كريم آنانرا كه با پيغمبري هم عقيده باشند و باو ايمان آورند اهل او و ذرّيّۀ او ميداند و كساني را كه فرزند نسبي وي باشند در صورت ايمان نياوردن از اهل او بيرون ميداند در بارۀ حضرت نوح آمده كه: نوح بعد از طوفان و غرق شدن پسرش گفت: «رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ» هود: 45 يعني خدايا پسرم از اهل من است و وعدۀ تو حق است وعده داده بودي كه اهل مرا از غرق نجات دهي پس چرا پسرم غرق شد؟ خدا در جواب فرمود «إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ» هود: 46 يعني او حتما از اهل تو نيست او عمل غير صالح است.در اينجا ملاحظه ميكنيم كه فرزند نوح در اثر كفر از اهل او خارج ميشود و در جاي ديگر چنين آمده «فَأَنْجَيْنٰاهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ ثُمَّ أَغْرَقْنٰا بَعْدُ الْبٰاقِينَ» شعراء: 119 و 120 اين دو آيه صريح‌اند در اينكه نوح و آنانكه با او بودند همه نجات يافتند و ديگران همه هلاك شدند و در سورۀ صافات آمده «وَ نَجَّيْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ وَ جَعَلْنٰا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْبٰاقِينَ … ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ» آيۀ 76- 77- 82 در اينجاست كه پيروان نوح، اولاد او و اهل او شمرده شده‌اند، ميگويد: فقط فرزندان او را باقي گذارديم حال آنكه در دو آيه قبل خوانديم تمام آنانكه با او بودند نجات يافتند، ميگويد او و اهل او را از غصّۀ بزرگ نجات داديم حال آنكه تمام پيروان او را نجات داد، در جاي ديگر آمده «فَنَجَّيْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 137
وَ نَصَرْنٰاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيٰاتِنٰا إِنَّهُمْ كٰانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ أَجْمَعِينَ» انبياء: 76- 77 در اينجا نيز فقط از نجات اهلش صحبت شده ميدانيم كه پيروان داخل در اهل‌اند، بقيّه مطلب در «آل» ديده شود.

[أَهل البيت]:؛ ج 1: ص: 137

[أَهل البيت]: كلمه‌ي اهل- البيت فقط دو بار در قرآن مجيد آمده است يكي در بارۀ حضرت ابراهيم عليه السّلام كه ملائكه بزنش گفتند «رَحْمَتُ اللّٰهِ وَ بَرَكٰاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ» هود: 73، ديگري در بارۀ اهل بيت رسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم «إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» احزاب: 33 و اين همان آيۀ معروف تطهير است و مراد از آن پنج تن آل عبا صلوات اللّٰه عليهم هستند. مسلمانان بتبعيّت از قرآن، كلمۀ اهل بيت را در اهل بيت حضرت رسول استعمال كرده‌اند و بطوري شهرت يافته كه ارادۀ ديگري از اين كلمه محتاج بقرينه است.در تفسير ابن كثير و غيره نقل شده كه عكرمه در بازار ندا ميكرد و ميگفت: آيه‌ي تطهير در شأن زنان حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم است و نيز نقل ميكند كه عكرمه ميگفت: هر كس بخواهد با او مباهله ميكنم كه اين آيه در بارۀ زنان آنحضرت است.نا گفته نماند: عكرمه از خوارج و از دشمنان علي و اهل بيت عليهم السّلام است و اين سخن از فرومايه‌ي مثل عكرمه بعيد نيست راجع بشرح حال او بكتاب الكلمة الغرّاء في تفصيل- الزهراء عليها السّلام فصل ثاني ص: 51 تأليف شرف الدين رجوع شود.در اينجا بسه مطلب اشاره ميكنيم 1- آيۀ تطهير در سياق آيات زنان حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم آمده ولي علي رغم عكرمه و مقاتل، خود آيه بيان ميكند كه در بارۀ زنان آنحضرت نيست زيرا چند آيه پيش از آيۀ تطهير را ميخوانيم مي‌بينيم، در آنها زنان آنحضرت مخاطبند و همه بصورت جمع مؤنّث آمده مثل: كُنْتُنَّ، تُرِدْنَ، … فَتَعٰالَيْنَ، أُمَتِّعْكُنَّ، … أُسَرِّحْكُنَّ، … مِنْكُنَّ،
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 138
لَسْتُنَّ، … اتَّقَيْتُنَّ، فَلٰا تَخْضَعْنَ …، قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ، … أَقِمْنَ الصَّلٰاةَ، … آتِينَ الزَّكٰاةَ، … أَطِعْنَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ، بعد از اين همه جمع مؤنث‌ها يكمرتبه وضع كلام عوض ميشود و بصورت جمع مذكر ميايد و ميفرمايد «إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً» مي‌بينيم كه در آيه از جمع مؤنّث خبري نيست بلكه «عَنْكُمُ … وَ يُطَهِّرَكُمْ» هر دو جمع مذكّر آمده، از اين تغيير وضع يقين ميكنيم كه مراد از «عَنْكُمُ وَ يُطَهِّرَكُمْ» جمعي است كه همۀ‌شان و يا اكثرشان مرداند و گر نه مثل سياق قبل ميفرمود «ليُذْهِبَ عَنْكُنَّ الرجْسَ وَ يُطَهّرَكُنَّ» قابل توجّه است كه بعد از اين آيه باز سياق عوض شده و راجع بزنان آنحضرت جمع مؤنّث آمده و آن، چنين است «وَ اذْكُرْنَ مٰا يُتْليٰ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيٰاتِ اللّٰهِ» اگر دشمني با حق، چشم عكرمه را كور كرده، ما بحمد اللّٰه از خود قرآن واقعيّت را درك كرده‌ايم.2- بيشتر از هفتاد حديث از طرق شيعه و اهل سنّت نقل شده كه اين آيه در بارۀ پنج تن آل عبا عليهم السّلام است، براي نمونه بكتاب الدرّ المنثور، تفسير طبري، تفسير ابن كثير، صواعق محرقه ابن حجر آيۀ اوّل از آيات نازله در شأن اهل بيت، صحيح ترمذي تفسير سورۀ احزاب و در ابواب مناقب باب مناقب اهل البيت، صحيح مسلم كتاب فضائل الصحابه باب فضائل اهل بيت النبي (ص) و كتابهاي ديگر رجوع كنيد، و از كتابهاي شيعه كافي است كه بكتاب الكلمة الغرّاء تأليف شرف الدين فصل ثاني رجوع فرمائيد.در تفسير الميزان فرموده: روايات در اين باره از هفتاد متجاوز است و آنچه اهل سنت نقل كرده‌اند از روايات شيعه بيشتر است، اهل سنت آنرا قريب به چهل روايت از امّ سلمه، عائشه، ابي سعيد خدري، سعد، وائلة بن اسقع، ابي حمراء، ابن عباس، ثوبان غلام حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله، عبد اللّٰه ابن جعفر، علي،
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 139
و حسن بن علي عليهما السّلام نقل كرده‌اند. شيعه آنرا در بيشتر از سي حديث از علي، امام سجّاد، امام باقر، امام صادق عليهما السّلام، ام سلمه، ابي ذر، ابي ليلي، ابي الاسود، عمرو بن ميمون اودي، و سعد بن ابي وقّاص نقل نموده‌اند.نگارنده گويد: اين سخن را با نقل يك روايت از صواعق محرقۀ ابن حجر بپايان ميبريم، او در ذيل آيۀ اوّل از آيات نازله در شأن اهل بيت عليهم السّلام از ابو سعيد خدري صحابي مشهور نقل كرده كه گفت: اين آيه (آيۀ تطهير) در بارۀ پنج نفر نازل شده: حضرت رسول (ص) علي و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السّلام).3- عكرمه و مقاتل و غير آنها هر چه ميخواهند بگويند، حق بر اهل حقّ و بر اهل انصاف و تحقيق مثل آفتاب روشن است، در پاي هر حقيقت و واقعيّتي قلم‌هاي خطا- كار و زبانهاي دروغگو و عكرمه‌هاي- فرومايه، ديده خواهند شد «لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْييٰ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ» انفال: 42 در بارۀ اهل الذكر: رجوع شود به «ذكر».

اوْ:؛ ج 1، ص: 139

اوْ: حرف عطف است و تا يازده معني براي آن شمرده‌اند (اقرب الموارد) از جمله، شكّ مثل «قٰالُوا لَبِثْنٰا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» كهف: 19 گفتند: يكروز يا قسمتي از روز را توقّف كرديم.از جمله، ابهام مثل «وَ إِنّٰا أَوْ إِيّٰاكُمْ لَعَليٰ هُديً أَوْ فِي ضَلٰالٍ مُبِينٍ» سباء: 24‌

أَوب:؛ ج 1، ص: 139

أَوب: بازگشت «إِنَّ إِلَيْنٰا إِيٰابَهُمْ» غاشيه: 25 يعني راستي بازگشت آنها بسوي ماست، مَآبٍ مصدر ميمي بمعني بازگشت و اسم زمان، (زمان بازگشت) و اسم مكان، (مكان بازگشت) آمده است مثل «إِلَيْهِ أَدْعُوا وَ إِلَيْهِ مَآبِ» رعد: 36 كه بقرينۀ «الي» بمعني مصدر است و مثل «إِنَّ جَهَنَّمَ كٰانَتْ مِرْصٰاداً، لِلطّٰاغِينَ مَآباً» نباء: 21- 22، كه بقرينۀ «جهنم» بمعناي مكان بازگشت است.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 140
أَوّاب: صيغۀ مبالغه است يعني بسيار رجوع كننده «إِنّٰا وَجَدْنٰاهُ صٰابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ» ص 44 اين كلمه پنج بار در قرآن آمده است، و آن صفت كساني است كه پيوسته باطاعت و استغفار و دعا و ترك معاصي بسوي خدا رجوع ميكنند، اوّابين جمع اوّاب است «فَإِنَّهُ كٰانَ لِلْأَوّٰابِينَ غَفُوراً» اسراء: 25.در حالات حضرت داود هست «يٰا جِبٰالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ» سباء: 10 يعني اي كوه‌ها و اي پرنده‌ها با او تسبيح برگردانيد و هم آواز شويد، در جاي ديگر هست «إِنّٰا سَخَّرْنَا الْجِبٰالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْرٰاقِ وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أَوّٰابٌ» ص 18- 19 ما كوهها را مسخّر كرديم كه با او صبح و شام تسبيح مي‌كردند و پرندگان را نيز مسخّر كرديم كه دسته جمعي با او هم آواز بودند از اين آيات روشن ميشود كه كوهها و پرندگان در تسبيح، خدا با داود هم صدا ميشدند، تمام موجودات خدا را تسبيح ميكنند لكن ما تسبيح آنها را نمي‌فهميم «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلّٰا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لٰكِنْ لٰا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ» اسراء: 44، كوهها و پرندگان كه در تسبيح با او هم صدا ميشدند آيا ديگران نيز مي‌شنيدند و مي‌فهميدند؟ خدا ميداند.در مفردات گويد: فرق اوب و رجوع آنست كه اوب بمعني رجوع با اراده و اختيار است و رجوع اعمّ ميباشد. ولي در قاموس هست: آبت الشمس يعني آفتاب غروب كرد و در نهايه هست: «شَغَلُوناٰ مِنَ الصَّلٰوةِ حَتّي آبَتِ الشَّمْسُ» و در قرآن مجيد آمده «يٰا جِبٰالُ أَوِّبِي» ميدانيم كه آفتاب و كوهها صاحب اراده نيستند ولي اوب در آنها بكار رفته است.امّا نا گفته نماند قول راغب قوي بنظر ميرسد زيرا اثبات ترادف ميان اوب و رجوع مشكل است، در بارۀ «يٰا جِبٰالُ أَوِّبِي» بايد گفت آنها نسبت به تسبيح و فرمان خدا
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 141
ذي شعور و صاحب اراده‌اند هر چند نسبت بما جامد باشند، و در اقرب الموارد گويد: آبت، لغتي است در «غابت» يعني گاهي بجاي «غابت الشمس» ميگويند «آبت- الشمس» پس آبت عبارت ديگر غابت است و بمعني اوب نيست.

أَود:؛ ج 1، ص: 141

أَود: سنگيني. «آد يؤد» يعني سنگيني كرد و در اصل خم شدن از سنگيني است (مفردات) «وَ لٰا يَؤُدُهُ حِفْظُهُمٰا» بقره: 255 يعني نگهداشتن آسمانها و زمين، خدا را سنگيني نميكند و او را بزحمت نمياندازد.

أَول:؛ ج 1، ص: 141

أَول: اهل لغت، اول را رجوع معني كرده‌اند گويند: «آل اليه: اي رجع» تأويل: برگشت دادن و برگشتن است، (تأويل در قرآن مجيد، لازم و متعدي بكار رفته است).در بارۀ تأويل و حقيقت آن سخن زياد گفته و هر يك براهي رفته‌اند، تدبّر در قرآن مجيد معني آنرا روشن و از هر سخن بي‌نياز ميكند.تأويل: واقع و خارج يك عمل و يك خبر است كه گاهي بصورت علّت غائي و نتيجه و گاهي بصورت وقوع خارجي متجلّي شده و به عمل و خبر بر ميگردد مثلا حضرت يوسف در خواب ديد: يازده ستاره و خورشيد و ماه بر او سجده ميكنند، بعد از سالها رنج و زحمت كه در مصر بمقام بزرگ رسيد: چون خانواده‌اش بمصر منتقل شدند يازده برادر و پدر و مادرش بر او خضوع كردند گفت: «يٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِيلُ رُءْيٰايَ مِنْ قَبْلُ» يوسف: 100: پدرم اين تأويل خواب گذشته‌ي من است. در اينجا مي‌بينيم كه خواب ديدن بصورت يك خبر، و تأويل، وقوع خارجي آن است.در داستان موسي و آن عالم كه كشتي را سوراخ كرد، طفلي را كشت و ديواري را مرمّت نمود، موسي بهر سه عمل اعتراض كرد، عالم بعد از توضيح علل آن سه عمل گفت: «ذٰلِكَ تَأْوِيلُ مٰا لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 142
صَبْراً» كهف: 82 اين است تأويل آنچه نتوانستي تحمّل كني!.در اينجا قضيّه، بعكس جريان حضرت يوسف است آنجا اوّل خبر بود بعد وقوع خارجي و در اينجا وقوع اوّل است بعد خبر و توضيح علل، و در اينجا تأويل بمعني علّت غائي و غرض است.در آيۀ «وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذٰا كِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطٰاسِ الْمُسْتَقِيمِ ذٰلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا» اسراء 35، تأويل بمعني نتيجه و عاقبت امر است، يعني پيمانه را تمام كنيد و با ترازوي صحيح بسنجيد، آن خوب است و از حيث عاقبت و نتيجه بهتر است.پس تأويل يك واقعيّت و خارج است كه باصل خود بر ميگردد، خواه بصورت نتيجه باشد يا علّت و يا وقوع خارجي. «وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحٰادِيثِ» يوسف: 6 يعني برگشت دادن تازه‌ها را بواقع آنها بتو تعليم ميكند چنانكه در تعبير خواب دو نفر زنداني و تعبير خواب پادشاه مصر اين مطلب بثبوت رسيد.تأويل قرآن، وقوع خارجي وعده‌هاي آن است و از جمله وقوع قيامت ميباشد «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلّٰا تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِي تَأْوِيلُهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنٰا مِنْ شُفَعٰاءَ فَيَشْفَعُوا لَنٰا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِي كُنّٰا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ» اعراف: 53.سخنان قرآن اكنون بصورت خبر است، وقوع آخرت و حسرت خوردن مردم تأويل آن ميباشد و ميان خبر و وقوع ارتباط بخصوصي است و دوّمي باوّلي بر ميگردد.در آيه‌ي ديگري آمده: ميگويند قرآن را از پيش خود ساخته بگو: يك سوره مانند آنرا بياوريد … بَلْ كَذَّبُوا بِمٰا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّٰا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ» يونس: 39 در اينجا تأويل فقط راجع بقيامت نيست بلكه اعمّ از آن و واقعيّتهاي دنيوي است كه قرآن خبر داده است، يعني آنچه را كه احاطه بدانش آن ندارند تكذيب كردند و هنوز وقوع خارجي آن بآنها نيامده
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 143
است.نا گفته نماند: علم بواقعيّات خارجي قرآن اعمّ از دنيوي و اخروي مخصوص خداوند است، انسان هر قدر دانا و توانا باشد، آينده‌هاي قرآن را بطور تفصيل نخواهد دانست مگر آنكه خدا او را آگاه سازد، با توجّه بقرآن، آينده‌هائي را از قبيل غلبۀ حق، رسوائي ستمگران، برگشت اعمال و آمدن روز جزا بطور اجمال ميدانيم ولي تفصيل و كيفيّات آنها مربوط بخداست و از بشر ساخته و در خور دانائي او نيست، باحتمال قوي مراد از آيۀ «وَ مٰا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللّٰهُ» آل عمران: 7، تأويل تفصيلي و همگاني آن است كه جز خدا كسي نميداند.

آل:؛ ج 1، ص: 143

آل: اهل. در مفردات گويد: آل مقلوب از اهل است و مصغّر آن اهيل ميباشد و فقط در اشراف و بزرگان بكار ميرود مثل آل اللّٰه، در اشخاص ناشناس و زمان و مكان بكار نميرود.نا گفته نماند در قرآن كريم نيز چنين است چنانكه ميخوانيم: آلُ مُوسيٰ …، آلُ هٰارُونَ …، آلَ إِبْرٰاهِيمَ* …،آلَ عِمْرٰانَ* …، آلِ يَعْقُوبَ* و … در قرآن يكجا آمده: «فَأَسْرِ بِأَهْلِكَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّيْلِ» هود: 81 در جاي ديگر فرموده: «إِلّٰا آلَ لُوطٍ نَجَّيْنٰاهُمْ بِسَحَرٍ» قمر: 34 از اين ميدانيم كه آل بمعني اهل است.در خصوص فرعون آمده «فَأَخَذْنٰاهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْنٰاهُمْ فِي الْيَمِّ» قصص: 40 اين آيه صريح است كه فرعون و لشگريانش غرق شده‌اند، در جاهاي ديگر آمده «وَ أَغْرَقْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» بقره: 50 در اينجا از لشگريان با آل تعبير شده، لشگريان فرعون چون پيرو و هم عقيده او بودند از اين جهت خانواده و آل او حساب شده‌اند و اين همان است كه در اهل گذشت و گفتيم مردمان هم عقيده‌ي يكفرد، اهل او و آل اويند نظير اين، آيه‌ي «وَ لَقَدْ أَخَذْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَرٰاتِ» اعراف: 130، است كه ملّت فرعون آل فرعون شمرده شده‌اند
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 144‌

أَوّل:؛ ج 1، ص: 144

أَوّل: مقابل آخر. و آن وصف است، و مؤنّث‌اش اولي است مثل اخري «أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ مِنْ دِيٰارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ» حشر: 2 يعني اهل كتاب را براي نخستين راندن از ديارشان بيرون كرد «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ» حديد: 3 اوست اوّل و در وجود كسي بر او سبقت ندارد و اوست آخر بعد از وي چيزي نيست.

اولو:؛ ج 1، ص: 144

اولو: صاحبان «وَ مٰا يَذَّكَّرُ إِلّٰا أُولُوا الْأَلْبٰابِ» آل عمران: 7 متذكر نميشوند مگر صاحبان عقول، اين كلمه، جمع است و مفرد ندارد گفته‌اند: اسم جمع است و مفرد آن ذو است بمعني صاحب مثل غنم كه واحد آن شاة است (اقرب- الموارد).

أُولات:؛ ج 1، ص: 144

أُولات: صاحبان مؤنث اولُو است مثل «وَ أُولٰاتُ الْأَحْمٰالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ» طلاق: 4 زنان حامله مدت آنها وضع حملشان است واحد آن ذات است در غير لفظ خود، در قرآن فقط دو بار آمده است: طلاق 4 و 6.

أُولاءِ؛ ج 1، ص: 144

أُولاءِ: آنها، اسم اشاره است بجمع نزديك، مذكّر و مؤنّث در آن يكسان است و چون هاء تنبيه بآن داخل شود گويند: اولئك، و چون ضمير كم بآن اضافه گردد گويند: اولئكم- مثل «أَ كُفّٰارُكُمْ خَيْرٌ مِنْ أُولٰئِكُمْ» قمر: 43‌

أُوِّهِ:؛ ج 1 ص: 144

أُوِّهِ: تأسف. كلمه‌ايست كه در مقام ناليدن از فشار و درد گفته ميشود در نهج البلاغه هست كه در وقت ياد آوري شهيدان صفّين فرمود «اوّه علي اخواني الَّذين قرؤا القرآن فاحكموه» اوّاه صيغه‌ي مبالغه است از اوه مثل «إِنَّ إِبْرٰاهِيمَ لَأَوّٰاهٌ حَلِيمٌ» توبه: 114 راغب گويد: اوّاه كسي است كه ترس از خدا را آشكار كند، در نهايه آنرا بسيار تضرّع كننده گفته است يعني ابراهيم بسيار تضرّع كن و بردبار است.در اصول كافي كتاب دعا باب اوّل از امام باقر عليه السّلام نقل شده كه اوّاه را بسيار دعا كننده فرموده است و در حاشيه از طبرسي نقل شده:
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 145
اوّاه بسيار دعا كننده و بسيار گريه كننده است، ابن عبّاس چنين گفته و آن از ابي عبد اللّٰه عليه السّلام مروي است.

أَوي:؛ ج 1، ص: 145

أَوي: نازل شدن. منضم شدن. در قاموس آمده «اويت منزلي و اليه: نزلته» در مفردات گفته: «اوي الي كذا- انضمّ اليه» «إِذْ أَوَي الْفِتْيَةُ إِلَي الْكَهْفِ» كهف: 10 يعني چون جوانها در غار نازل شدند و مسكن گرفتند «سَآوِي إِليٰ جَبَلٍ» هود: 43 يعني زود بكوهي منزل ميكنم آوي از باب افعال مسكن دادن و نازل كردن است «آويٰ إِلَيْهِ أَخٰاهُ» يوسف: 69 برادرش را بخود منضمّ كرد و نزد خويش نازل كرد «وَ تُؤْوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشٰاءُ» هر كه را از آنها خواستي نزد خود جاي ميدهي.نا گفته نماند: هر جا كه اين كلمه با الي بكار رود بهتر است، انضمام معني شود و اگر معني حقيقي آن نزول باشد لازم است بگوئيم: در تعدّي بالي، معني انضمام بآن اشراب شده است، در قرآن مجيد تمام صيغ ثلاثي آن با الي متعدّي است. و بعضي از صيغ ابواب ديگر. مَأويٰ اسم مكان است از اوي يعني جايگاهي كه در آن مسكن ميگيرند «عِنْدَهٰا جَنَّةُ الْمَأْويٰ» نجم: 15 يعني نزد آنست بهشتي كه جايگاه است راغب احتمال داده كه مراد از مأوي در اينجا خلود باشد.

إِي:؛ ج 1، ص: 145

إِي: بكسر اوّل، حرف جواب است بمعني آري «وَ يَسْتَنْبِئُونَكَ أَ حَقٌّ هُوَ قُلْ إِي وَ رَبِّي» يونس: 53 از تو مي‌پرسند: آيا آن حق است؟بگو: آري بخدايم.

آية:؛ ج 1، ص: 145

آية: علامت. نشانه. عبرت.دليل. معجزه. در متن قرآن همه‌ي اين معاني را ميتوان يافت. ناگفته نماند معناي اصلي و حقيقي آيه، همان علامت و نشانه است چنانكه در قاموس و مفردات تصريح شده، معاني ديگر كه ذكر شد همه با معناي اصلي قابل جمع‌اند، و بقسمتي از كلمات قرآن كه از محلّي آغاز و بمقطعي ختم ميشود آيه گوئيم زيرا كه آن از نشانه‌هاي خداوند
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 146
است و بشر از آوردن نظير آن عاجز ميباشد، موجودات عالم را از آن جهت آيات اللّٰه ميگوئيم كه نشانه‌هاي وجود خدا و صفات او هستند.در آيه‌ي «سَلْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ كَمْ آتَيْنٰاهُمْ مِنْ آيَةٍ بَيِّنَةٍ» بقره: 211 مراد از آيه معجزه است و در آيه‌ي «إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التّٰابُوتُ» بقره: 248 بمعني دليل است، و در كريمه‌ي «فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً» يونس: 92 منظور از آن عبرت است و در آيۀ «مِنْهُ آيٰاتٌ مُحْكَمٰاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتٰابِ» آل عمران: 7 مراد آيات قرآن است. در كريمه‌ي «أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ» شعراء: 128 بعمارت، آيه اطلاق شده يعني در هر مكان بلند عمارتي به بيهوده‌سري بنا ميكنيد؟!! در بارۀ آيه‌ي شريفه چنين گفته‌اند.

أَيّوب:؛ ج 1 ص: 146

اشاره

أَيّوب: از انبياء مشهور، نام مباركش چهار بار در قرآن كريم آمده است. ابتدا بآنچه قرآن مجيد در بارۀ وي گفته نظر ميكنيم سپس سراغ كلمات ديگر ميرويم «وَ أَيُّوبَ إِذْ نٰاديٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِينَ فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ فَكَشَفْنٰا مٰا بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَيْنٰاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا وَ ذِكْريٰ لِلْعٰابِدِينَ» انبياء: 83- 84 يعني: ايّوب وقتي پروردگارش را ندا كرد كه بمن نا گواري رسيد و تو از همه رحيمان رحيمتري، پس اجابتش كرديم و محنتي كه داشت بر طرف نموديم و كسان و نظير كسانش را با آنها بدو داديم، رحمتي بود از جانب ما و تذكّري براي بندگان عابد.از اين دو آيه چند مطلب بدست ميايد، يكي اينكه حضرت ايوب گرفتاري و ناگواري داشت «أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ» در مفردات گويد: ضرّ (بضمّ اول) بمعني بد حالي و محنت است خواه در نفس باشد يا در بدن و يا در خارج مانند كمي مال و مقام. در قاموس گفته: ضرّ بفتح و ضمّ اوّل بمعني ضرر است، يا بفتح اوّل (مصدر) بمعني
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 147
ضرر رساندن و بضمّ اوّل بمعني ضرر است.بنا بر اين ضرّ بضمّ اوّل شامل محنت بدن و مال و غيره است.بعضي از بزرگان در تفسير آيه‌ي فوق فرموده: ضرّ بضمّ اوّل مخصوص بضرر بدن است مثل مرض و لاغري و نحوهما، و بفتح اوّل اعمّ است. و در ذيل آيه‌ي 41 از سورۀ ص، ضرّ را شامل مصيبت بدن و كسان دانسته و گويد: اين همان است كه در سورۀ انبياء گذشت.نا گفته نماند: اين دو كلام با هم نمي‌سازند.ديگري اينكه: ايّوب عليه السّلام هم از جهت بدن محنت داشت و هم از جهت كسان زيرا در بيان قبول دعايش فرموده: محنتي كه داشت بر طرف كرديم و كسانش را بدو داديم و آيات سورۀ ص در بارۀ محنت بدني‌اش روشنتر از اين آيه است سوّم اينكه مراد از «آتَيْنٰاهُ أَهْلَهُ» چيست؟ ظاهر آيه آنست كه خداوند كسانش را بوي داده است، روايت شده كه خداوند كسان او را زنده كرد و گفته‌اند: كسان او متفرّق شده بودند بسوي وي باز گشتند و اللّٰه العالم. ولي قرآن در زنده شدن آنها صريح نيست، در سوره‌ي «ص» تفصيل قضيّه چنين است «وَ اذْكُرْ عَبْدَنٰا أَيُّوبَ إِذْ نٰاديٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطٰانُ بِنُصْبٍ وَ عَذٰابٍ. ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هٰذٰا مُغْتَسَلٌ بٰارِدٌ وَ شَرٰابٌ. وَ وَهَبْنٰا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنّٰا وَ ذِكْريٰ لِأُولِي الْأَلْبٰابِ وَ خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لٰا تَحْنَثْ إِنّٰا وَجَدْنٰاهُ صٰابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ» ص: 41- 44 يعني: ياد كن بندۀ ما ايّوب را چون پروردگارش را ندا كرد كه شيطان بمن رنج و اذيّت رسانيد، (گفتيم) قدم بزن با پايت و برو، اين شستشوگاه خنك و آشاميدني است. كسانش و نظيرشان را بدو داديم، مرحمتي بود از جانب ما و تذكّري خردمندان را، بدست خويش دستۀ تركه (يا علف خشك) بر گير و با آن بزن و نقض عهد مكن ما او را صبور يافتيم نيكو بنده‌اي
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 148
بود و بسيار توبه‌گر.

[نظري بآيات فوق]؛ ج 1 ص: 148

«وَ اذْكُرْ عَبْدَنٰا أَيُّوبَ» اين جمله مقام شامخ او را بيان ميكند و خداوند سرگذشت و بردباري وي را بعنوان موعظه و تسليت و تقويت روحي حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله نقل مينمايد. «أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطٰانُ بِنُصْبٍ وَ عَذٰابٍ» نصب بمعني رنج است، گويند مراد از اين جمله همان است كه در روايات آمده، شيطان از خدا اجازه خواست تا مال و اولاد او را از بين ببرد و بدنش را بيمار كند. ولي احتمال دارد كه مراد وسوسه‌ها و خيالهاي شيطاني باشد كه در ايّام محنت در سينه‌اش پيدا ميشده نظير آيه‌ي «إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ الشَّيْطٰانِ تَذَكَّرُوا» اعراف: 201 در مناجات دوّم از مناجات خمسة- عشر هست: الهي اشكو اليك … شيطانا يغويني قد ملاء بالوسواس صدري» اين احتمال نزديك بيقين است. «ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هٰذٰا مُغْتَسَلٌ بٰارِدٌ وَ شَرٰابٌ» گفته‌اند: يعني پايت را بزمين بكوب و چنين كرد و چشمه‌اي از زير پايش جوشيد.ركض بمعني تند رفتن و فرار است مثل «فَلَمّٰا أَحَسُّوا بَأْسَنٰا إِذٰا هُمْ مِنْهٰا يَرْكُضُونَ» انبياء: 12 يعني چون عذاب ما را احساس كردند آنگاه از شهر فرار ميكردند. از آيه‌ي «ارْكُضْ بِرِجْلِكَ» بدست ميايد كه ايّوب قدرت پا شدن و قدم زدن و رفتن نداشته، خدا اراده فرموده كه صحّت بيابد لذا فرموده: تند برو و يا محكم قدم بزن بنا بر آنكه ركض بمعني محكم قدم زدن هم باشد. «هٰذٰا مُغْتَسَلٌ بٰارِدٌ وَ شَرٰابٌ» از اين جمله فهميده ميشود كه در آنجا آبي بود كه از آن خورده و شستشو كرده است. «خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لٰا تَحْنَثْ» ضغث بمعني يكدسته تركه يا علف خشك يا يكدسته تركۀ نرم است در روايات آمده كه در ايّام محنت زنش بي‌صبري و ناراحتي كرد ايّوب قسم خورد كه بعد از شفا يافتن او
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 149
را در مقابل بي‌صبريش تأديب نمايد خدا در مقام وفا بسوگند فرمود با يكدسته تركه‌ي نرم يكبار بزن و نقض قسم مكن.در پايان اين بحث، نكات زير قابل دقّت است.1- روايت شده: شيطان پس از اجازه‌ي خدا در بدن ايّوب دميد، بدنش يكپارچه زخم شد، در زخمها كرمها بوجود آمد چون يكي از آنها بزمين ميافتاد آنرا بدرون زخم بر ميگردانيد، بدنش گنديده شد، مردم او را از شهر بيرون كرده و در مزبله‌اي انداختند.در سند اين روايت مردي واقع است بنام عبد اللّٰه بن بحر، ارباب رجال در بارۀ او گفته‌اند: ضعيف است، قولش اعتباري ندارد، تقريبا ميشود گفت: محال است كه خداوند يك نفر هادي و پيامبر را كه بايد مردم پيش او بيايند و استفاده كنند باين وضع بياندازد تا ميزان صبر او را معلوم كند، در تورات فعلي كتاب ايّوب باب دوم آمده پس شيطان از حضور خداوند بيرون رفته، ايّوب را از كف پا تا كلّه‌اش بدملهاي سخت مبتلا ساخت و او سفالي گرفت تا خود را بخراشد و در ميان خاكستر نشسته بود.2- در كتاب قصص قرآن تأليف آقاي صدر بلاغي و در كتاب قصص قرآن تأليف محمّد احمد جاد المولي ترجمۀ آقاي سيد محمد- باقر موسوي در حالات ايّوب عليه السّلام داستان شيريني نقل شده كه در آن، شيطان چندين بار به پيشگاه خدا ميرود و در هر نوبت رخصت گرفته مال و اولاد و سلامت بدن حضرت ايّوب را از بين ميبرد و او را بروز سياه مي‌نشاند.اين همان قضيّه است كه در بعضي از روايات واقع شده و نيز در تورات كتاب ايّوب باب اوّل و دوّم منقول است آقاي موسوي در پاورقي ترجمۀ خود متذكر شده كه اين داستان از قرآن نيست و از كتب تفاسير است كه خيلي شباهت بنقل تورات دارد، ولي آقاي صدر
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 150
بلاغي اين اشاره را هم ندارد.نا گفته نماند: نقل اينگونه حكايات در كتابيكه نام آنرا قصص قرآن گذاشته‌ايم مناسب نيست زيرا اينها قصص قرآن نيستند و اثبات آنها خيلي مشكل است.3- در خصال صدوق از امام باقر عليه السّلام نقل است كه: … ايّوب با همه‌ي محنتهايش، بوي او بد نشد، صورتش ناپسند نگرديد، چرك و خوني از بدنش بيرون نيامد، كسي بهنگام ديدن او از وي متنفّر نگرديد و وحشت ننمود، و در هيچ جاي بدنش كرم توليد نگرديد الخ (بحار ج 12 ص 348 طبع جديد) مجلسي عليه الرحمه بعد از نقل اين حديث فرموده: اين خبر بمذهب اهل كلام از اماميّه اوفق است كه گفته‌اند پيامبران از تنفّر آور بودن منزّه‌اند. آنگاه از سيّد مرتضي علم الهدي نقل ميكند كه گفته: مرضهائيكه انسان از ديدن آنها تنفّر ميكند هيچ يك در انبياء نبايد باشد. 4- ايّوب بطور حتم از فرزندان حضرت ابراهيم عليه السّلام است زيرا در قرآن ميخوانيم «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ دٰاوُدَ وَ سُلَيْمٰانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسيٰ وَ هٰارُونَ» انعام: 84 و از اينكه در رديف انبياء بني اسرائيل آمده ميتوان گفت كه از بني اسرائيل است ولي يقين نيست، احتمال دارد كه از فرزندان اسمعيل پسر ابراهيم باشد.5- اين پيامبر عظيم در پيشگاه خدا داراي مقام والائي است، خداوند در سوره انعام او را از جملۀ انبياء از فرزندان ابراهيم شمرده و فرموده از نيكو كاران و صلحاء است انعام: 84- 85 و در سورۀ ص صبر او را پسنديده و او را بندۀ نيكو خوانده است «إِنّٰا وَجَدْنٰاهُ صٰابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ» ص: 44.6- آنچه قرآن در بارۀ اين پيامبر بزرگوار گفته كاملا طبيعي و دلچسب است و از كلمات ضدّ و نقيض و مضطرب و گيج كننده مبرّا
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 151
ميباشد و الحمد للّٰه.

أَيْد:؛ ج 1 ص: 151

أَيْد: نيرو. قوّه. «وَ اذْكُرْ عَبْدَنٰا دٰاوُدَ ذَا الْأَيْدِ» ص: 17 ياد كن بندۀ ما داود را كه نيرومند بود، در الميزان فرموده: نيرومند بود در تسبيح خدا و در حكومت و در علم و در جنگ كه جالوت را كشت چنانكه در سورۀ بقره هست. «وَ السَّمٰاءَ بَنَيْنٰاهٰا بِأَيْدٍ» ذاريات: 47 آسمانرا از نيرو ساختيم.نا گفته نماند: كلمه‌ايكه بعد از فعل «بني» با باء همراه باشد مراد از آن مصالح ساختماني است نظير اين حديث «تِلْكَ غُرَفٌ بَنٰاهٰا اللّٰه بِالدُّرّ وَ الْيٰاقُوت» (تفسير برهان ذيل آيۀ 30 از سورۀ زمر) و نظير اين جمله كه يكي از خلفا در حين ورود بشام و ديدن كاخ معاويه گفت: «ما علمت انّ احدا بني بالآجر الّا فرعون» كشّاف ج 2 ص 477.در اين دو جمله ملاحظه ميشود كه «بالدّر- بالآجر» بعد از فعل «بني» آمده و با باءاند و مراد از آنها مصالح ساختماني است يعني آن بنا با درّ و آجر ساخته شده است، در آيۀ فوق نيز چون «بايد» بعد از فعل «بني» آمده و با باء است ميتوان گفت كه: خدا آسمانرا از نيرو ساخته است و مصالح و مادّۀ اوليّه‌ي آن نيرو است، نيرو پس از تكاثف بصورت مادّه در ميايد، دانشمندان ثابت كرده‌اند كه: مادّه جز نيروي منبسط نيست و هر دو با هم خويشاوند هستند. و اين از حقائق قرآن مجيد است. «وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهٰا» توبه: 40 او را بلشگرياني كه نديديد نيرومند كرد. در قاموس آمده «آد يئيد ايدا: اشتدّ و قوي».

أَيك:؛ ج 1 ص: 152

أَيك: جنگل. بيشه. ني زار.اهل لغت آنرا به درختان بسيار و پيچيده معني كرده‌اند مثلا در قاموس آمده «الشجر الملتفّ الكثير» اين معني با جنگل ميسازد كه بآن در لغت غابه و اجمه گويند و ايضا آنرا غيضه معني كرده‌اند، و آن باتلاقي باشد كه آبش فرو رفته و در آن درخت روئيده است، و اين با بيشه و ني‌زار
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 152
جور ميايد.بهر حال مراد از اصحاب ايكه در قرآن مجيد قوم حضرت شعيب است «كَذَّبَ أَصْحٰابُ الْأَيْكَةِ الْمُرْسَلِينَ. إِذْ قٰالَ لَهُمْ شُعَيْبٌ أَ لٰا تَتَّقُونَ إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ» شعراء: 176- 178 گفته‌اند آن محلّي بود در نزديكي مدين كه شعيب براي آنها نيز مبعوث شده بود. و نيز گفته‌اند كه ايكه نام شهري بود. اين كلمه چهار بار در قرآن آمده است. ايكه را نميشود با مدين يكي دانست كه در بارۀ مدين آمده «وَ إِليٰ مَدْيَنَ أَخٰاهُمْ شُعَيْباً» هود: 84 از اين مي‌فهميم كه شعيب از اهل مدين بود ولي در بارۀ ايكه «اخاهم» نيامده است.در سورۀ حجر و شعراء و غيره روشن ميشود: اصحاب ايكه نيز در اثر طغيان هلاك شده‌اند. در جوامع- الجامع فرموده: در حديث است شعيب باهل مدين و ايكه هر دو مبعوث شده بود.

أَيِّم:؛ ج 1، ص: 152

أَيِّم: ايِّم (با تشديد) زن بي شوهر جمع آن در قرآن ايامي است گاهي بمرد مجرّد نيز ايِّم گويند (مفردات) در قاموس گويد: ايّم زني بي‌شوهر است خواه دوشيزه باشد يا شوهر رفته و نيز مرديكه زن ندارد. در آيۀ «وَ أَنْكِحُوا الْأَيٰاميٰ مِنْكُمْ» نور: 32 زنان بي‌شوهر و مردان بي‌زن هر دو مرادند، يعني زنان بي‌شوهر و مردان مجرّد را جفت دهيد.

الآن:؛ ج 1، ص: 152

الآن: اكنون. حالا. الآن اسم وقتي است كه در آن هستي «قٰالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ» بقره: 71 گفتند اكنون حق را آوردي! «آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ» يونس: 91 همزۀ استفهام به آن داخل شده يعني آيا اكنون ايمان مياوري حال آنكه در پيش عصيان كرده‌اي؟راغب گويد: الف و لام آن براي تعريف و لازم كلمه است و از سيبويه نقل ميكند كه گفته: الآن آنك يعني: حالا وقت تو است.

أَيّان:؛ ج 1، ص: 152

أَيّان: كي. كدام وقت.و آن سئوال است از زمان آينده و نزديك و بمعني متي است «وَ مٰا يَشْعُرُونَ‌قاموس قرآن، ج‌1، ص: 153‌أَيّٰانَ يُبْعَثُونَ» نحل: 21 نميدانند كدام وقت بر انگيخته ميشوند «يَسْئَلُونَ أَيّٰانَ يَوْمُ الدِّينِ» قيامت: 6، مي‌پرسد روز قيامت كي است.

أَين:؛ ج 1، ص: 153

أَين: كجا. ظرفي كه با آن از مكان شيئي سئوال ميشود چنانكه با «متي» از زمان آن «يَقُولُ الْإِنْسٰانُ يَوْمَئِذٍ أَيْنَ الْمَفَرُّ» قيامت: 10، انسان در آنروز گويد: فرارگاه كجاست؟

أَينما:؛ ج 1، ص: 153

أَينما: همان اين است كه «ما» بآن ملحق شده و متضمّن معناي شرط است، و بدو فعل جزم ميدهد مثل «أَيْنَ مٰا تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللّٰهُ جَمِيعاً» بقره: 148 هر كجا باشيد، خدا همه‌ي شما را مياورد.

أَيّ:؛ ج 1، ص: 153

أَيّ: حرف استفهام و استخبار است مثل «فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ» انعام: 81، پس كدام يك از دو فريق بايمني سزاوارتر است. و «ايّها» در «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» همان ايّ است كه حرف ندا و هاء تنبيه بآن اضافه شده است.

إِيّا:؛ ج 1، ص: 153

إِيّا: ضمير منفصل منصوب است، ضمائر نصب براي روشن شدن مرجع ضمير بآن داخل ميشوند مثل «نَرْزُقُهُمْ وَ إِيّٰاكُمْ» و مثل «وَ قَضيٰ رَبُّكَ أَلّٰا تَعْبُدُوا إِلّٰا إِيّٰاهُ» و مثل «إِيّٰاكَ نَعْبُدُ وَ إِيّٰاكَ نَسْتَعِينُ» در مفردات گويد: آن لفظي است كه ضمائر نصب بآن لاحق ميشوند. و الحمد للّٰه و هو خير ختام.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 154

ب؛ ج 1، ص: 154

باء:؛ ج 1، ص: 154

باء: حرف دوم از الفباي عربي و فارسي و حرف جرّ است، اهل لغت از براي آن چهارده معني گفته‌اند. در اينجا بعضي از آنها كه مناسب اين كتاب است نقل ميشود.1- تعديه. مثل «وَ إِذٰا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرٰاماً» فرقان: 72 «وَ لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ» بقره: 20 «مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا» انعام: 160 در اين آيات و امثال آنها چنانكه مي‌بينيم «باءِ» براي تعديۀ فعل آمده است.ممكن است بعضي‌ها در آياتي نظير «وَ لَقَدْ جٰاءَكُمْ مُوسيٰ بِالْبَيِّنٰاتِ» بقره: 92 و غيره، «باء» را بمعني مع و مصاحبت بگيرند يعني: موسي با بيّنات آمد! ولي معناي تعديه بهتر و دلچسب است. يعني: موسي بيّنات را آورد.2- تأكيد و آنرا زائده گويند: ظاهرا زائد بمعني بي‌فائده نيست بلكه از اين جهت كه در تغيير معني كلام مثل تعديه و غيره نيست، آنرا زائد گفته‌اند و گر نه مطلب را تأكيد ميكند و بي‌فائده نيست. در كلماتيكه بعد از مادّۀ «كفي» واقع‌اند «باء» را زائد گفته‌اند مثل «وَ كَفيٰ بِاللّٰهِ حَسِيباً» نساء: 6 «وَ كَفيٰ بِاللّٰهِ وَلِيًّا وَ كَفيٰ بِاللّٰهِ نَصِيراً» نساء: 45 «كَفيٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً» اسراء: 14 در بيست هفت محلّ از قرآن كه فعل كفي بصورت ماضي آمده، ما بعد همه باء است جز آيۀ «وَ كَفَي اللّٰهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتٰالَ» احزاب: 25.در صحاح و اقرب الموارد و مجمع البيان «باء» را بعد از كفي
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 155
زائد گفته‌اند. بيضاوي ذيل آيۀ 45 سورۀ نساء گويد: باء براي تأكيد اتصال بفاعل كفي اضافه ميشود.ولي از انصاف نبايد گذشت اگر باء در اينگونه موارد زائد مي‌بود لازم بود كه در «كَفَي اللّٰهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتٰالَ» نيز جايز باشد كه بگوئيم: «كَفٰي بِاللّٰهِ الْمُؤْمِنينَ الْقِتٰال» و اين جايز نيست و معني درست در نميايد ما در اينجا قول راغب و زجّاج را اختيار ميكنيم كه گفته‌اند: كفي در موارديكه بعد از آن باء آمده بمعناي «اكتف» است «كَفيٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً» يعني كفايت كن و بس كن بخدا در گواهي «اقْرَأْ كِتٰابَكَ كَفيٰ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً» بخوان كتاب خود را و بس كن بنفس خود در حسابگري بر خود. در اين صورت باء براي تعديه است و اتفاقا معناي آيات كاملا درست و دلچسب در ميايد.وانگهي باء در صورتي بعد از «كفي» ميايد كه ما بعد آن منصوبي در معناي حال باشد (مثل حَسِيباً* …، شَهِيداً* …، وَلِيًّا …، نَصِيراً در آيات گذشته) چنانكه راغب گفته است پس صحيح اين است كه كفي در اينگونه موارد در جاي «اكتف» است چنانكه فعل تعجّب «احسن بزيد» در جاي «ما احسن» واقع است و معنايش اين است: اكتف باللّٰه شهيداً.طبرسي در ذيل آيۀ 45 از سورۀ نساء فرموده: در بارۀ دخول باء بلفظ اللّٰه دو قول است يكي تأكيد اتصال، دوّمي بقول زجّاج: «كَفيٰ بِاللّٰهِ وَلِيًّا» در معني اكتفوا باللّٰه است يعني بس كنيد بخدا در ولايت. پس اينكه گفته‌اند: باء در فاعل زائد آيد مثل كفي باللّٰه كه باللّٰه فاعل كفي و باء در آن زائد است صحّت ندارد، باء در اينگونه موارد زائد نيست بلكه براي تعديه است.و نيز گفته‌اند باء در مفعول زائد ميايد مثل «لٰا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَي التَّهْلُكَةِ» بقره: 195 «بِأَيْدِيكُمْ» را مفعول «لٰا تُلْقُوا» و باء آنرا زائد گفته‌اند چنانكه اقرب الموارد و طبرسي و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 156
بيضاوي تصريح كرده‌اند.راغب گويد: صحيح آنست كه معناي آيۀ «لٰا تُلْقُوا انْفُسَكُمْ بِأَيْديكُمْ الَي التَّهْلُكَةِ» باشد مفعول حذف شده بجهت دلالت بر عموم، زيرا نه هلاكت خويشتن جايز است و نه ديگران و اگر «انفسكم» ذكر ميشد دلالت بر عموم نميكرد. طبرسي اين قول را از ديگران نقل كرده و گويد: گفته‌اند آيه در معني «لٰا تُهْلِكُوا انْفُسَكُمْ بِأَيْديكُمْ» است و دخول باء براي دلالت باين معني ميباشد.اين سخن كاملا صحيح است و باء زائد نيست نظير «فَأَهْلَكْنٰاهُمْ بِذُنُوبِهِمْ» انعام: 6 باء در اينجا بمعني سبب و علّت است همچنين در آيۀ ما نحن فيه يعني بسبب كارهائيكه با دست خود انجام ميدهيد خودتان را بمهلكه نياندازيد. «وَ شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَيْنٰاءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ وَ صِبْغٍ لِلْآكِلِينَ» مؤمنون 20 كلمۀ «تَنْبُتُ» را هم از باب نصر ينصر و هم از باب افعال خوانده- اند در صورت اوّل باء در «بِالدُّهْنِ» بمعني مع و مصاحبت است يعني ميوه و ثمرۀ آن با روغن ميرويد و شايد براي تعديه باشد. و در صورت دوّم براي تعديه است يعني: روغن را ميروياند بنا بر آنكه فعل را لازم بگيريم چنانكه در «انبت البقل» بقل را فاعل «انبت» و آنرا لازم گفته‌اند.و در هر دو صورت باء زائد نيست مراد از درخت طور سيناء، درخت زيتون و مراد از صبغ خورش طعام است چون روغن زيتون را هم در روغن مالي بدن مصرف ميكنند و هم در خورش و «شجرة» عطف بآيۀ سابق است و حاصل معناي آيه اين است: و بوجود آورد براي شما درختي را كه در طور سيناء است و ميوه‌اش با روغن و خورش خورندگان ميرويد.3- مع (مصاحبت) «قِيلَ يٰا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلٰامٍ مِنّٰا وَ بَرَكٰاتٍ» هود: 48 «ادْخُلُوهٰا بِسَلٰامٍ آمِنِينَ» حجر: 46 اي نوح با سلام و بركات پياده شو، بسلامت داخل بهشت شويد.4- ظرفيّت «إِلّٰا آلَ لُوطٍ نَجَّيْنٰاهُمْ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 157
بِسَحَرٍ» قمر: 34 مگر آل لوط كه وقت سحر نجاتشان داديم. «عَيْناً يَشْرَبُ بِهٰا عِبٰادُ اللّٰهِ يُفَجِّرُونَهٰا تَفْجِيراً» انسان: 6، بعضي‌ها باء را در «بِهٰا» بمعني «من» گفته‌اند يعني «يشرب منها عباد اللّٰه». طبرسي «بِهٰا» را مفعول «يَشْرَبُ» و باءِ را زائد گرفته و از فرّاء نقل كرده «شربها و شرب بها» در معني يكي است.نا گفته نماند نظير اين آيه در سورۀ ديگر آمده ما ابتدا هر دو را نقل ميكنيم بعد نظر خود را اظهار ميداريم «إِنَّ الْأَبْرٰارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كٰانَ مِزٰاجُهٰا كٰافُوراً عَيْناً يَشْرَبُ بِهٰا عِبٰادُ اللّٰهِ يُفَجِّرُونَهٰا تَفْجِيراً» انسان: 5 و 6. «إِنَّ الْأَبْرٰارَ لَفِي نَعِيمٍ … يُسْقَوْنَ مِنْ رَحِيقٍ مَخْتُومٍ خِتٰامُهُ مِسْكٌ … وَ مِزٰاجُهُ مِنْ تَسْنِيمٍ عَيْناً يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ» مطففين: 22- 28.در آيات اوّل «عَيْناً» راجع به «كافور» است يعني آن كافور از چشمه‌ايست كه بندگان خدا مياشامند، پس ابرار (اصحاب يمين) از شرابي مياشامند كه آميخته بكافور است ولي عباد اللّٰه (مقرّبين) از خود آن چشمه كه مقداري از آن بشراب ابرار آميخته است، مينوشند در آيات دوّم «عَيْناً» راجع به «تَسْنِيمٍ» است اگر آن مثل كافور نوشيدني باشد، معني همان است كه در آيات اوّل گفته شد و اگر نام چشمه باشد در اينصورت «عَيْناً» بيان آنست يعني تسنيم چشمه‌ايست كه مقرّبون مينوشند. در اين آيات نيز مال ابرار شرابي است آميخته بشراب چشمه- ايكه مخصوص مقرّبين ميباشد، و مقرّبين در آيات دوّم همان «عِبٰادُ اللّٰهِ» اند كه در آيات اوّل واقع‌اند و ابرار در هر دو يكي‌اند. با مراجعه بسورۀ واقعه كه اهل قيامت را بسه دسته سابقون، اصحاب يمين، و اصحاب شمال تقسيم كرده ميدانيم كه مراد از «ابرار» اصحاب يمين و از عباد اللّٰه و مقرّبين همان سابقون‌اند و شراب ابرار آميخته از چشمه‌اي
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 158
است كه بمقرّبين اختصاص دارد.در هر دو آيه «بِهٰا» * براي تعديه است زيرا از فرّاء نقل شد كه فعل: شرب هم بنفسه و هم با باء متعدي ميشود در نهج البلاغه آمده «قد ذاقوا حلاوة معرفته و شربوا بالكأس الرّوية من محبّته» خطبۀ 81 و نيز آمده «و تركوا صافيا و شربوا آجنا» خطبۀ: 142.چنانكه ملاحظه ميشود: شرب بنفسه و با باء هر دو آمده است در بارۀ حرف باء مطالب ديگري نيز هست طالبين بكتب ادب مراجعه كنند.

بابِل:؛ ج 1، ص: 158

بابِل: مملكتي بود در محل كنوني مملكت عراق، مركز آن نيز نامش بابل بود، گويند آن در كنار فرات و در محلّ فعلي شهر حلّه بوده است، در قرآن مجيد فقط يكبار آمده است «وَ مٰا أُنْزِلَ عَلَي الْمَلَكَيْنِ بِبٰابِلَ هٰارُوتَ وَ مٰارُوتَ» بقره: 102.

بئر:؛ ج 1، ص: 158

بئر: چاه. «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ» حجّ: 45 و چاه معطّل كه آب بر، ندارد و كاخ گچ كاري شده، در نهايه آمده: گويند بئر چاه كهنه و قديمي است كه حفر كننده و مالك آن معلوم نيست … اين نقل با كلمۀ مُعَطَّلَةٍ خيلي مناسب است.

بأس:؛ ج 1، ص: 158

بأس: سختي. ناپسند. بؤس و بأساء نيز همان معني را دارد (مفردات) ايضا بمعني عذاب، خوف، قدرت، و سختي جنگ آمده است (اقرب الموارد) نا گفته نماند: جامع تمام معاني همان سختي و ناپسند است. عذاب، جنگ، خوف همه از مصاديق سختي و نا پسنداند «وَ اللّٰهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلًا» نساء: 84 در اين آيه بنظر ميايد كه مراد از بأس سختي و صلابت باشد يعني خدا از حيث صلابت و عقوبت سختتر است «فَلَوْ لٰا إِذْ جٰاءَهُمْ بَأْسُنٰا تَضَرَّعُوا» انعام: 43 مراد از بأس در آيه قهرا عذاب است و آن از افراد سختي است كه معناي اصلي كلمه است «وَ الصّٰابِرِينَ فِي الْبَأْسٰاءِ وَ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 159
الضَّرّٰاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ» بقره: 177 بأس را در آيه، شدت جنگ و جنگ معني كرده‌اند و با اصل معني كاملا درست است.بائس در آيه‌ي «وَ أَطْعِمُوا الْبٰائِسَ الْفَقِيرَ» حجّ: 28 كسي است كه باو سختي رسيده است بنا بر اين، فقير صفت بائس است، زيرا ممكن است بائس غير فقير باشد «بِعَذٰابٍ بَئِيسٍ» اعراف: 165 يعني عذاب شديد.

بَأساءِ:؛ ج 1، ص: 159

بَأساءِ: بمعني سختي است چنانكه از مفردات نقل شده در قاموس آنرا داهيه (واقعۀ هولناك) معني كرده است، هر چه هست، آن بمعني سختي شديد است «وَ الصّٰابِرِينَ فِي الْبَأْسٰاءِ وَ الضَّرّٰاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ» بقره: 177، يعني و صبر كنندگان در سختي و ضرر شديد و در موقع جنگ.بيضاوي از ازهري نقل ميكند: بأساء در سختيهائي گفته ميشود كه خارج از بدن باشد مثل سختي در اموال و غيره و ضرّآء سختي است كه ببدن رسد مثل مرض و زخم و غيره. صاحب الميزان ذيل آيۀ 214 از سورۀ بقره، نيز چنين گفته است. ولي در قاموس گويد: ضرّآء زمينگيري و سختي و نقص در اموال و نفوس است. كلمۀ بأساء چهار بار در قرآن مجيد آمده و پيوسته معادل ضرّآء واقع شده است، بنظر ميايد كه قول ازهري صحيح‌تر است. تا ميان آندو فرق باشد.

بِئسَ:؛ ج 1، ص: 159

بِئسَ: فعل ذمّ است و در تمام ذمّ‌ها بكار ميرود چنانكه نعم در تمام مدحها (مفردات) اصل آن از بؤس بمعني ناپسند است (اقرب) «فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهٰادُ» بقره: 206 جهنّم براي او كافي است و بد جايگاهي است.گاهي بعد از بئس ماء نكره ميايد كه بمعني شيئي و الّذي است. و فاعل بئس را تفسير ميكند مثل «بِئْسَمٰا يَأْمُرُكُمْ بِهِ إِيمٰانُكُمْ» بقره، 93 بد است آنچه ايمانتان بدان امر ميكند.

بَتر:؛ ج 1، ص: 159

بَتر: بريدن (قطع) ابتر:
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 160
حيوانيكه دمش بريده شده و كسيكه فرزند ندارد (قاموس) راغب گويد: بتر در بريدن دم بكار رفته، فرزند نداشتن و ذكر خير نداشتن معناي ثانوي آن است گويند: فلاني ابتر است يعني فرزند ندارد و يا ذكر خير ندارد. «إِنَّ شٰانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ» كوثر: 3 يعني دشمن تو همو بي- دنباله است.گويند: چون عبد اللّٰه فرزند حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله كه از حضرت خديجه بود از دنيا رفت، كفّار گفتند او ابتر است. و گويند: كفّار گفتند چون محمّد از دنيا رفت دين و آئين‌اش نيز از بين ميرود و اثري از آن نمي‌ماند، لذا آيۀ فوق نازل شد. ناگفته نماند: قول دوّم قريب بتحقيق است و ميشود گفت كه: اين سوره جواب هر دو قول است و خبر ميدهد كه نام مبارك و ذكر خير و فرزندان و پيروان دين آنحضرت روز افزون و هميشگي خواهند بود.بقيۀ كلام در «كوثر» ديده شود.

بَتك:؛ ج 1، ص: 160

بَتك: قطع. «فَلَيُبَتِّكُنَّ آذٰانَ الْأَنْعٰامِ» نساء: 119 حتما و بطور يقين گوشهاي چهارپايان را ميبرند راغب گويد: بتك در معني قريب به بتّ است ولي بتك در قطع اعضاء و بتّ در قطع ريسمان و چيز متّصل بكار ميرود در اقرب آمده: «بتكه بتكا: قطعه».بيضاوي بتك را در آيه، شكافتن گفته است و گويد: مراد شكافتن گوش بعضي از چهار پايان است كه اعراب گوش آنها را شكافته و ذبح و سوار شدن و بار كردن آنها را تحريم مينمودند. قول بيضاوي صحيح‌تر بنظر ميايد، بنا بر اين، بهتر است بتك را شكافتن معني كنيم نه بريدن.

بَتل:؛ ج 1، ص: 160

بَتل: بريدن. اخلاص. «وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا» مزمّل: 8 نام پروردگارت را ياد كن و بسوي او اخلاص كن اخلاص كامل، منظور بريدن از هواي نفس و خود را بخدا مخصوص كردن است، گويند: فلاني از همه بريده و بفلاني پيوسته است، در نهايه و مفردات هست
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 161
كه رسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم فرمود «لا رهبانيّة و لا تبتّل في الاسلام» يعني: در اسلام رهبانيت و بريدن از نكاح نيست.در قاموس گويد: بتول صفت فاطمه عليه السّلام سيدۀ زنان جهان است، زيرا از زنان زمان خود و زنان امّت، در فضل و دين و حسب بريده و ممتاز بود.

بَثّ:؛ ج 1، ص: 161

بَثّ: پراكندن. منتشر كردن «فَأَحْيٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا وَ بَثَّ فِيهٰا مِنْ كُلِّ دَابَّةٍ» بقره: 164 يعني بوسيلۀ باران زمين را پس از مرده شدن زنده كرد و در آن تمام جنبندگان را پراكند.بنظر راغب: اصل بثّ، جدا كردن و بلند كردن است مانند پراكندن باد خاك را. مخفي نماند: از آيۀ «وَ مِنْ آيٰاتِهِ خَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَثَّ فِيهِمٰا مِنْ دٰابَّةٍ» شوري: 29 بدست ميايد كه در كرات ديگر موجود زنده هست، زيرا ضمير «فِيهِمٰا» به سموات و ارض بر ميگردد رجوع شود به «سماء». «إِنَّمٰا أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَي- اللّٰهِ» يوسف: 86، مراد از بثّ اندوهي است كه شخص قادر بكتمان آن نيست و آنرا آشكار ميكند، لذا بايد مراد از حزن غصّۀ مخفي باشد. «وَ زَرٰابِيُّ مَبْثُوثَةٌ» غاشيه: 16 يعني فرشهاي گسترده. ناگفته نماند معني جامع همان منتشر كردن است گستردن فرش نيز يكنوع منتشر كردن است.

بَجس:؛ ج 1، ص: 161

بَجس: شكافته شدن. شكافتن. «فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتٰا عَشْرَةَ عَيْناً» اعراف: 160 از آن سنگ، دوازده چشمه بشكافت. راغب گويد: بجس اكثرا در چيزيكه از محلّي تنگ بيرون آيد، بكار ميرود و انفجار از آن اعمّ است. بجس لازم و متعدي هر دو آمده است. در اقرب الموارد گفته «بجس الماء: فجره- بجس الماء: انفجر».

بحث:؛ ج 1، ص: 161

بحث: كاويدن. جستجو كردن «فَبَعَثَ اللّٰهُ غُرٰاباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ» مائده: 31، سورۀ توبه را سورۀ بحوث گويند زيرا كه شامل كاويدن و تفتيش
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 162
از اسرار منافقين است (نهايه) در اقرب هست: «بحث في التّراب: حفرها» و در مجمع فرموده: اصل بحث جستجو كردن چيزي است در خاك. «اصل البحث: طلب الشّي‌ء في التّراب».

بَحر:؛ ج 1، ص: 162

اشاره

بَحر: دريا. آب وسيع «وَ جٰاوَزْنٰا بِبَنِي إِسْرٰائِيلَ الْبَحْرَ» اعراف: 138 بني اسرائيل را از دريا عبور داديم در قاموس گويد: «البحر: الماء الكثير» راغب گويد: آن در اصل هر محل وسيعي است كه شامل آب زياد باشد، و باعتبار سعه در معاني ديگر نيز بكار رفته است مثلا باسب تندرو باعتبار سعۀ سيرش گويند: فرس بحر: نقل است كه حضرت رسول صلّي اللّٰه عليه و آله باسبي سوار شد و فرمود «وجدته بحرا» و بآنكه معلوماتش وسيع است گويند: بحر و متبحر و بشتريكه گوش آنرا ميشكافتند بجهت سعه‌ي شكاف ميگفتند: بحيرة.زمخشري در فائق نقل كرده: سعد بن عباده در بارۀ عبد اللّٰه ابن ابيّ بحضرت رسول (ص) گفت: « … جاء اللّٰه بالحقّ و لقد اصطلح اهل البحرة علي ان يعصبوه بالعصابة» يعني خدا حقّ را آورد در حاليكه اهل مدينه توافق كرده بودند عمامه‌ي (تاج) حكومت را بسر او ببندند. در اين سخن مراد از بحر، مدينه است در نهايه بجاي بحر، بحيرة آمده است و نيز در نهايه گويد: عرب شهرها و دهات را بحار گويند.لازم است در اينجا چند آيه را بررسي كنيم: 1- «مٰا جَعَلَ اللّٰهُ مِنْ بَحِيرَةٍ وَ لٰا سٰائِبَةٍ» مائده: 103، مراد از بحيرة شتريست كه گوش آنرا وسيعا ميشكافتند. در مجمع البيان از زجّاج نقل شده: چون ناقه‌اي پنج بار ميزائيد و بچّه‌ي پنجمي نر ميبود، گوش آن ناقه را ميشكافتند ديگر بآن سوار نميشدند و ذبح نميكردند و در چراگاه و آبشخور مزاحم آن نميشدند و اگر درمانده‌اي آنرا ميديد سوار نميشد. سائبه شتريست كه نذر ميكردند در صورت آمدن مسافر و شفاي مريض آنرا بسر
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 163
خود رها كنند. در تفسير اين دو كلمه، اقوال ديگري نيز هست.2- «ظَهَرَ الْفَسٰادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي النّٰاسِ» روم: 41، ظاهر آيه، چنانكه در تبيان و الميزان گفته ميرساند كه مراد از برّ مطلق خشكي و از بحر درياست و ظهور فساد در آندو عبارت است از ناامني‌ها، قحطي‌ها، طوفانها زلزله‌ها، سيل‌ها و قتل و غارتها و امثال اينها. اعمّ از طبيعي و غير طبيعي. و از مسلّميّات قرآن است كه همۀ اينها مربوط باعمال آدمي است لذا فرموده «بِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِي النّٰاسِ».ولي بسياري از مفسّران بحر را در آيه‌ي فوق بمعني شهر يا آباديهاي كنار دريا گرفته‌اند. گويند: مراد از برّ صحرا و مسكن قبائل و از بحر شهرها يا آباديهائي است كه در كنار دريا واقع‌اند.بنظر ميايد: چون تصوّر ظهور فساد در دريا برايشان مشكل بوده بحر را بمعناي شهر گرفته‌اند. ولي تصوّر فساد در دريا آسان است مخصوصا در اين زمان. گر چه ميشود بحر را بمعني شهر گرفت ولي از ظهور آيه نميتوان صرف نظر نمود.3- «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيٰانِ بَيْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لٰا يَبْغِيٰانِ» رحمن: 19، مرج فعل، فاعل آن خداست و بحرين مفعول آن است: يعني خدا دو دريا را فرستاد مخلوط كرد كه پيوسته بهم مي‌پيوندند ميانشان حايلي است كه بهم تجاوز نميكنند. (مرج بمعني ارسال و تخليط هر دو آمده است) دو دريا كدام‌اند؟ تجاوز نميكنند يعني چه؟ برزخ چيست؟.نظير اين آيه، آيه‌ي: 61 از سورۀ نمل است «وَ جَعَلَ بَيْنَ الْبَحْرَيْنِ حٰاجِزاً» ميان دو دريا مانعي قرار داد.ناگفته نماند: بسياري از درياها در محل مخصوصي بهم مي‌پيوندند مثل بحر احمر و اقيانوس هند كه در باب المندب بهم متصل ميشوند و مانند اقيانوس اطلس و درياي مديترانه كه بوسيلۀ تنگه‌ي جبل الطارق بهم
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 164
مي‌پيوندند و همچون درياي سرخ و خليج عقبه، و نيز رنگ آب درياها مختلف است بعضي لاجوردي، بعضي مايل بسبزي، بعضي سرخ، بعضي سياه و بعضي زرد، اين اختلاف بجهة املاح و مواد شيميائي است كه در آب دريا محلول است.مثلا ملاحظه ميشود رنگ يكدريا مايل بسبزي و رنگ ديگري سياه و در محلّ التقاء هر چند طوفانها و امواج آنها را بهم ميزند باز مي‌بينيم رنگ مخصوص هر دو باقي است و از بين نميرود و اين در اثر موادّ شيميائي مخصوص است كه بيكديگر تجاوز نميكنند و يكي بآن ديگري مبدّل نميشود مثل نفت و آب، كه مخلوط نميشوند.بنا بر اين ميشود گفت: مراد از دو دريا در آيات فوق مثلا اقيانوس هند و بحر احمر است و مراد از برزخ، اختلاف مواد و املاح اين دو درياست كه در نتيجه، بيكديگر تجاوز نميكنند و اثر هم ديگر را از بين نميبرند. ولي اصل مطلب در آيۀ بعدي خواهد آمد. طنطاوي و مراغي در تفسير خود راجع بآيه‌ي: 19 سورۀ رحمن، محلّ التقاء رود نيل و مديترانه را مثل زده و گويند: نه آب تلخ و شور دريا آب شيرين را شور ميكند و نه بالعكس.آقاي صدر بلاغي در فرهنگ قصص قرآن ص 46 ميگويد: يكي از محققين مينويسد: چندي پيش هيئت علمي «سرجون امري» باتّفاق هيئت اكتشافي دانشگاه مصر … دريافت كه آبهاي خليج عقبه از جهت خواصّ و تركيب طبيعي و شيميائي از بقيّۀ آبهاي بحر احمر تفاوت دارد … و بوسيله دستگاه سنجش اعماق كشف كرد كه در محلّ التقاء دو دريا سدّ و حاجزي در زير دريا وجود دارد كه ارتفاع آن از هزار متر ميگذرد و مرتفع‌ترين قسمت آن در حدود سيصد متر با سطح دريا فاصله دارد. همچنين كشتي «باحث» در اولين سياحت خود در اقيانوس هند و بحر احمر از وجود اين حاجز اطلاع يافت و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 165
آزمايشهاي علمي آن هيئت كه در آن كشتي بودند ثابت كرد كه آبهاي اقيانوس هند از جهت خواص طبيعي و شيميائي با آبهاي بحر احمر متفاوت است.علم «اقيانوگرافي» اين اختلاف را مربوط بهمان حاجزي ميداند كه در نقطۀ التقاء آن دو دريا وجود دارد.آنگاه آقاي بلاغي اين كشف را از معجزات قرآن مجيد شمرده و آيه‌ي 19 سورۀ رحمن را با آن تفسير ميكنند. ولي مشكل است بگوئيم كه: اختلاف خواصّ شيميائي دو دريا در اثر وجود اين ديوار و حايل سنگي است مثلا اگر در وسط ظرفي حايلي قرار بدهيم و يك طرف آنرا با آب شور و طرف ديگرش را با آب شيرين پر كنيم بطوريكه سطح آب بالاتر از حايل باشد و دو آب در بالا بهم متصل شوند در اين صورت بتدريج هم ديگر را از اثر مياندازند مخصوصا كه ظرف را حركت بدهيم، علي هذا دو دريا كه بوسيلۀ امواج، آبشان رويهم ميريزد چطور ممكن است حايل پائيني سبب اختلاف خواصّ باشد، اگر گويند: امواج دريا هر چند بزرگ هم باشند در سطح آب‌اند و در عمق بيست متري از امواج خبري نيست.گوئيم: در اين صورت لا اقل در سطح آب اثر يكديگر را از بين ميبرند. و محلّي بجمله‌ي «لٰا يَبْغِيٰانِ» نميماند، پس ناچار بايد گفت كه اختلاف و عدم تجاوز آبها، در اثر اختلاف املاح معدني و موادّ شيميائي است.ناگفته نماند در دو آيۀ فوق، شوري و شيريني دو دريا مطرح نيست و فقط وجود حايل و عدم تجاوز در ميان است و آيه‌ي اوّلي در بيان مطلب روشنتر از دوّمي است.4- «وَ هُوَ الَّذِي مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هٰذٰا عَذْبٌ فُرٰاتٌ وَ هٰذٰا مِلْحٌ أُجٰاجٌ وَ جَعَلَ بَيْنَهُمٰا بَرْزَخاً وَ حِجْراً مَحْجُوراً» فرقان: 53، در اين آيه، رودخانه‌ي
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 166
بزرگ بجهت وسعت و كثرت آبش بحر شمرده شده چون در روي زمين دريائي نيست كه آبش عذب و فرات (شيرين و گوارا) باشد و همه شور و تلخ‌اند در مجمع ذيل آيۀ 96 مائده فرموده: عرب نهر را بحر مينامند، آنجا كه دو دريا بهم ميپيوندد مراد از برزخ و مانع نفوذ ناپذير چيست؟در الميزان ذيل آيۀ 19 سورۀ رحمن فرموده: بهترين چيزيكه در اين باره گفته شده آنست كه مراد از بحرين در آيه جنس درياي شور است كه تقريبا سه ربع كرۀ زمين را گرفته و مطلق درياي شيرين كه در مخازن زمين ذخيره شده كه چشمه‌ها از آن شكافته و نهرها از آن جاري ميشود و در درياي شور ميريزد. اين دو پيوسته بهم مخلوط ميشوند ولي حايلي كه خود مخازن و مجاري زمين باشد ميان آندو هست كه نميگذارد درياي شور بدرياي شيرين تجاوز كند و آنرا شور گرداند و زندگي از بين برود. و مانع از آنست كه آب شيرين بآب شور ريخته و آنرا شيرين گرداند و اثرش را از بين ببرد.نگارنده گويد: اين سخن كه مراد از برزخ تكّه‌هاي زمين است بنظر قانع كننده ميايد.

[نهرهاي دريائي]؛ ج 1، ص: 166

5- «وَ لَهُ الْجَوٰارِ الْمُنْشَآتُ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلٰامِ» رحمن: 24، يعني براي خداست آنها كه جاري‌اند و در دريا بوجود آمده‌اند كه مانند مرزهااند، جوار جمع جاريه است يعني جاري شونده‌ها، منشأت از نشاء است يعني بوجود آمده‌ها و پيدا شده‌ها، اعلام جمع علم است و آن چنانكه راغب در مفردات گويد علامت شيئي است مثل علامت راه و علامت لشگر. و كوه را از آن علم گويند كه نشانه‌ي وجود خودش است.در اقرب الموارد آمده: علم، شكاف لب بالا، يا شكاف يكطرف آن، مرز ميان زمينها، نشانۀ راه و كوه طويل و گويند شامل هر كوه است.پس اعلام بمعني مرزها و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 167
نشانه‌هاست.مفسّران گويند: مراد از اين آيه كشتيهاست كه در درياها روان‌اند منشأت را مرتفعات و اعلام را كوهها معني كرده و گفته‌اند: يعني براي خداست كشتيهائيكه مانند كوهها، در دريا حركت ميكنند.اين معني بسيار سخيف و نابجا و خروج از مدلول لفظ است، زيرا «الْمُنْشَآتُ فِي الْبَحْرِ» صريح است كه اين حركت كننده‌ها در دريا بوجود آمده‌اند، چطور ميتوان نشأ را ارتفاع معني كرد؟! آيا معني آيه‌ي «أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ» مؤمنون: 78، آنست كه: براي شما گوش بلند كرد يا براي شما گوش بوجود آورد؟! وانگهي اعلام را چطور بمعني كوهها ميتوان گرفت حال آنكه كشتيهاي آنروز جز كشتيهاي بادي و ناچيز نبودند وانگهي كوه معناي اصلي اعلام نيست بلكه معناي كنايه‌اي آنست و معناي اصلي آن نشانه است و مرزها را از آن اعلام گويند كه نشانه‌ي انفصال زمينهايند.پس مراد از آيۀ شريفه چيست؟مراد از آن بي‌شكّ، رودهائي است كه در وسط درياها و اقيانوسها روانند و اين رودهاي عظيم از خود درياها بوجود ميايند و در آنها حركت ميكنند و مانند مرزها، روشن و محسوس‌اند و معني آيه اين است: براي اوست رودهائيكه در دريا پديد گشته و مانند مرزها در آن روانند، و اين از حقائق عجيب قرآن مجيد است، اين مطلب از تراوش افكار نگارنده است و تا بحال در جائي نديده‌ام.مخفي نماند رودهاي عظيمي در سطح درياها روانند و جريان آنها آبهاي گرم استوا را بطرف قطبين و آبهاي سرد قطبي را بطرف استوا حركت ميدهد علت توليد اين رودهاي دريائي اختلاف درجه‌ي حرارت مناطق استوا و قطبين ميباشد و عامل مهمّي كه در حركت آبها تأثير دارد وزش بادهاست مخصوصا بادهاي منظّم آليزه است كه در جريانهاي دريائي دخالت دارند.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 168
چون رنگ و غلظت و املاح و حرارت رودهاي دريائي با آب اقيانوسها تفاوت دارد حركت آنها در اقيانوس كاملا آشكار است.مهمترين رودهاي گرم كه در اقيانوس جاري است يكي گلف- استريم است كه از خليج مكزيك واقع در غرب اقيانوس اطلس و جنوب كشورهاي متحدۀ امريكا شروع و از جنوب بطرف شمال شرقي جريان مييابد سپس بسواحل غربي اروپا ميرسد و از كنار جزائر انگلستان و كشور نروژ ميگذرد پهناي آن در حدود 145 كيلو متر و گودي آن در بعضي نقاط بيش از 800 متر ميباشد. در هر دقيقه دو بليون تن آب در امتداد ساحل فلوريدا ميخزد.از مهمترين جريانهاي آب سرد، جريان آب سرد گروئنلند است كه از كنار شبه جزيرۀ لابرادر گذشته بسواحل شرقي امريكا ميرود، رجوع شود بكتاب دريا ديار عجائب فصل رودهاي عظيم دريا، و ساير كتابهاي جغرافيا.بموجب حساب دانشمندان آبهاي اقيانوس منجمد شمالي مثل يك استخر شنا، در هر 165 سال يك مرتبه عوض ميشود. در اقيانوسهاي ديگر نيز وضع همين است.6- «وَ مِنْ آيٰاتِهِ الْجَوٰارِ فِي الْبَحْرِ كَالْأَعْلٰامِ. إِنْ يَشَأْ يُسْكِنِ الرِّيحَ فَيَظْلَلْنَ رَوٰاكِدَ عَليٰ ظَهْرِهِ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِكُلِّ صَبّٰارٍ شَكُورٍ. أَوْ يُوبِقْهُنَّ بِمٰا كَسَبُوا» شوري: 32- 34 يعني از جملۀ آيه‌هاي وي جاري‌شونده‌هاست- كه مانند مرزها بدريا روانند اگر خواهد باد را آرام كند بر پشت دريا بي‌حركت مانند، در آنها بر هر بردبار و شكور آياتي است از قدرت خدا، يا آنها را بسبب اعمال مردم حبس و متوقّف كند.اين سه آيه نيز در بارۀ رودهاي دريائي است. جمله‌ي «إِنْ يَشَأْ يُسْكِنِ الرِّيحَ فَيَظْلَلْنَ الخ» قابل دقّت است، زيرا عامل مهم جريان آنها چنانكه گفته شد بادهاي منظّم آليزه و كنترآليزه (مخالف آليزه) است كه بطور مداوم از قطبين باستوا
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 169
و بالعكس ميوزند و اگر اين بادها نباشند جريانهاي دريائي متوقّف ميگردند، راجع بعلت جريانهاي دريائي بكتاب دريا ديار عجائب ص 45- 53 رجوع شود «إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِكُلِّ صَبّٰارٍ شَكُورٍ» آري بردباري و تأمّل لازم است تا باين حقائق پي برده شود و پس از پي بردن شكرگزاري لازم است و بدون تأمّل و سپاسگزاري، اينها بصورت نشانه‌هاي قدرت خدائي تجلّي نخواهند كرد. «أَوْ يُوبِقْهُنَّ بِمٰا كَسَبُوا» اين كلمه از «وبق» بمعني حبس است در قاموس گويد: «اوبقه اي حبسه» در سوره كهف آمده «وَ جَعَلْنٰا بَيْنَهُمْ مَوْبِقاً» (آيۀ 52) يعني ميان آنها محبسي قرار داديم. پس معناي آيه اين ميشود: يا آنها را بسبب اعمال مردم حبس و متوقّف كند، و اين عبارت اخراي «فَيَظْلَلْنَ رَوٰاكِدَ» ميباشد.و خلاصه آنكه خدا، جاري شونده‌ها را يكدفعه بخواست خود متوقّف ميكند زيرا آنها در اختيار خدايند و يكدفعه براي اعمال ناشايست مردم. تا از منافع آنها بي‌بهره شوند.مفسّرين آيات فوق را در بارۀ كشتي‌ها معني كرده و گفته‌اند: مراد كشتيهاست كه مانند كوه‌اند و اگر باد نيايد از حركت ميمانند و «يُوبِقْهُنَّ» را بمعني هلاكت و غرق شدن كشتيها گرفته‌اند، ولي حق همان است كه گفتيم. در ردّ قول مفسّران و اينكه كلمات آيه‌ها مخالف فرمودۀ آنهاست سخن را بدرازا نميكشانيم وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ* گفتار ما در بارۀ دريا در اين كتاب مانند دريا وسيع و مفصّل شد.

بخس:؛ ج 1، ص: 169

بخس: ناقص كردن. كم كردن. «فَلٰا يَخٰافُ بَخْساً» جِنّ: 13 از نقصان نميترسد «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» يوسف: 20 او را بقيمت كم و ناقص فروختند، بخس در در آيه صفت و يا اسم مصدر است.راغب آنرا كم كردن از روي ظلم معني كرده و در قاموس آمده
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 170
كه آن بمعناي نقص و ظلم است، با تدبّر در استعمال قرآن قول راغب اقرب بنظر ميرسد زير موارد بكار رفتن آن توأم با ظلم است حتي در سورۀ يوسف.در آيه‌ي «وَ لٰا تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْيٰاءَهُمْ» اعراف: 85 و نظائر آن «أَشْيٰاءَهُمْ» بدل اشتمال است از «النّٰاسَ». تدبّر در آيات نشان ميدهد كه بخس در نقصان كمّي و كيفي هر دو بكار ميرود مثلا در آيۀ «وَ لٰا تَنْقُصُوا الْمِكْيٰالَ وَ الْمِيزٰانَ إِنِّي أَرٰاكُمْ بِخَيْرٍ … أَوْفُوا الْمِكْيٰالَ وَ الْمِيزٰانَ بِالْقِسْطِ وَ لٰا تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْيٰاءَهُمْ … » هود: 84- 85، بنظر ميايد كه مراد از «تَبْخَسُوا» تعييب اشياست يعني بر متاع ديگران عيب نگيريد و آن چنانكه گفته شد نقصان كيفي است.بَخع: كشتن و تلف كردن خود از اندوه «لَعَلَّكَ بٰاخِعٌ نَفْسَكَ أَلّٰا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ» شعراء: 3 شايد تو خودت را تلف كني از اينكه ايمان نمياورند در قاموس و مفردات آمده: «البخع قتل النفس غمّا» اين كلمه معاني ديگري نيز دارد ولي در قرآن نيامده است. اقرب- الموارد گفته: «بخع نفسه: قتله من وجد او غيظ».

بَخع:؛ ج 1، ص: 170

بَخع: كشتن و تلف كردن خود از اندوه «لَعَلَّكَ بٰاخِعٌ نَفْسَكَ أَلّٰا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ» شعراء: 3 شايد تو خودت را تلف كني از اينكه ايمان نمياورند در قاموس و مفردات آمده: «البخع قتل النفس غمّا» اين كلمه معاني ديگري نيز دارد ولي در قرآن نيامده است. اقرب- الموارد گفته: «بخع نفسه: قتله من وجد او غيظ».

بُخل:؛ ج 1، ص: 170

بُخل: ضدّ سخاوت. راغب گويد: بخل امساك موجودي است از محلّي كه نبايد امساك شود «الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبُخْلِ» نساء: 37 كسانيكه بخل ميورزند و مردم را ببخل امر ميكنند، بخل از صفات مذمومه است آيات و روايات در ذمّ آن بسيار است.

بدء:؛ ج 1، ص: 170

بدء: شروع. «فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعٰاءِ أَخِيهِ» يوسف: 76 شروع كرد بظروف آنان پيش از ظرف برادرش.

بَدر:؛ ج 1، ص: 170

بَدر: عجله. سرعت. «وَ لٰا- تَأْكُلُوهٰا إِسْرٰافاً وَ بِدٰاراً أَنْ يَكْبَرُوا» نساء: 6 اموال يتيمان را باسراف و بعجله مبادا كه بزرگ شوند و از خوردن و اسراف مانع شوند، نخوريد.بدر: نام محلّي است ما بين
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 171
مكه و مدينه كه جنگ معروف بدر در آن واقع شد «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّٰهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ» آل عمران: 123.

بدع:؛ ج 1، ص: 171

بدع: ايجاد ابتكاري. بايد دانست هر ايجادي ابداع نيست بلكه ابداع آنست كه بدون سابقه و بدون پيروي از ديگران باشد، بهترين كلمه براي آن، ابتكار است مفردات ميگويد: «الابداع انشاء صنعة بلا احتذاء و اقتداء» در اقرب آمده: «بدعه بدعا: اخترعه لا علي مثال».

بدل:؛ ج 1، ص: 171

بدل: عوض گرفتن. «إِلّٰا مَنْ ظَلَمَ ثُمَّ بَدَّلَ حُسْناً بَعْدَ سُوءٍ» نمل: 11، مگر آنكه ستم كند بعد خوبي را عوض گيرد «ثُمَّ بَدَّلْنٰا مَكٰانَ السَّيِّئَةِ الْحَسَنَةَ» اعراف: 95، سپس خوب را بجاي بد عوض كرديم. راغب گويد: ابدال، تبديل، تبدّل و استبدال همه بمعني عوض گرفتن و قرار دادن چيزي است در جاي چيزي. «لٰا تَبْدِيلَ لِكَلِمٰاتِ اللّٰهِ» يونس: 64، براي كلمات خدا تغييري نيست يعني يكي بجاي ديگري عوض گرفته نميشود «بِئْسَ لِلظّٰالِمِينَ بَدَلًا» كهف: 50، شيطان و اولياء او براي ظالمان بجاي خدا، عوض بدي‌اند، بدل در آيه‌ي اخير وصف است نه مصدر.

بَدَن:؛ ج 1، ص: 171

بَدَن: تن. جسد. «فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً» يونس: 92، امروز تو را بوسيله‌ي بدنت نجات ميدهيم تا براي كسانيكه از پس تواند، عبرتي باشي يعني زنده نجات يافتن تو، شدني نيست فقط پيكرت را از آب بيرون خواهيم انداخت و آن نوعي از نجات تو است و آنهم براي عبرت ديگران. «وَ الْبُدْنَ جَعَلْنٰاهٰا لَكُمْ مِنْ شَعٰائِرِ اللّٰهِ» حجّ: 36، بدن (بر وزن قفل) جمع بدنه بمعني شتر قرباني است، يعني: شتران قرباني را براي شما از نشانه‌هاي خدا قرار داديم.راغب گويد: بدن در جائي گفته ميشود كه بزرگي جثّه مراد باشد و جسد در جائيكه رنگ مراد باشد گويند: «ثَوْبٌ مُجَسَّدٌ وَ امَرأَةٌ بٰادِنٌ و بَدينٌ» يعني لباس رنگ شده و زن تنومند. و شتر قرباني را بجهت
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 172
فربه و تنومند بودنش بدنه گفته‌اند، در اقرب الموارد آمده: شتران قرباني را از آن بدنه گفته‌اند كه آنها را فربه ميكردند.

بُدوّ:؛ ج 1، ص: 172

بُدوّ: ظهور شديد (مفردات) «وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مٰا لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ» زمر: 47، از خدا براي آنان آنچه گمان نميكردند آشكار شد. قاموس آنرا مطلق ظهور گفته است. «وَ بَدٰا بَيْنَنٰا وَ بَيْنَكُمُ الْعَدٰاوَةُ وَ الْبَغْضٰاءُ» ممتحنه: 4، ميان ما و شما دشمني و كينه آشكار شد.در جاي ظهور رأي و مصلحت نيز بكار رفته مثل «ثُمَّ بَدٰا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مٰا رَأَوُا الْآيٰاتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتّٰي حِينٍ» يوسف: 35، بعد چنين مصلحت شد كه او را تا مدّتي محبوس كنند. «وَ مٰا نَرٰاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِيَ الرَّأْيِ» هود: 27، كلمه‌ي «بادي» را بعضي بادء با همزۀ آخر و بعضي بادي با ياء آخر خوانده‌اند (مجمع البيان) بنا بر قرائت اوّل، اصل آن از بدء بمعني شروع و بنا بر قرائت دوّم از بدوّ بمعني ظهور است. بٰادِيَ الرَّأْيِ بنا بر معني اول كسي است كه ناپخته رأي باشد و بنا بر معني دوّم كسي كه اظهار رأي ميكند در حاليكه تحقيق نكرده است (مفردات). «بٰادِيَ الرَّأْيِ» در آيه اگر قيد «اتَّبَعَكَ» باشد معني اين ميشود: از تو پيروي نكرده مگر فرومايگان ما بي آنكه تدبّر و تحقيق كنند «سَوٰاءً الْعٰاكِفُ فِيهِ وَ الْبٰادِ» حج: 25، «باد» در اينجا بمعني مسافر است كه ظاهر ميشود يعني: مقيم و مسافر در آن يكسان است.

بَدْو:؛ ج 1، ص: 172

بَدْو: باديه. صحرا. «وَ جٰاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ» يوسف: 100 «وَ إِنْ يَأْتِ الْأَحْزٰابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بٰادُونَ فِي الْأَعْرٰابِ» احزاب: 20، و اگر احزاب بيايد دوست دارند كه ايكاش باديه نشين و ميان صحرا نشينان بودند. در مجمع فرموده: بادي كسي است كه در باديه ساكن باشد حديث «من بدا جفا» از آن است يعني هر كه باديه نشين باشد اهل جفا ميشود.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 173‌

بَذر:؛ ج 1، ص: 173

بَذر: پاشيدن تخم و باسراف كار از آن مبذّر ميگويند كه مال را ميپاشد و متفرّق ميكند. راغب گويد: تبذير بمعني تفريق و اصل آن بذر پاشيدن است بعدا بطور استعاره بآنكه مال خويش را ضايع ميكند مبذّر گفتند «إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كٰانُوا إِخْوٰانَ الشَّيٰاطِينِ» اسراء: 27، اسرافكاران برادران شياطين‌اند «وَ لٰا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً» اسراء: 26، در قاموس گويد: بذر: تخم و پاشيدن آن است.

برء:؛ ج 1، ص: 173

برء: خلاص شدن. كنار شدن.آفريدن. اين كلمه بنا بر آنچه در اقرب الموارد آمده اگر از باب علم يعلم باشد بمعني خلاص شدن و كنار شدن و اگر از باب قطع يقطع باشد بمعني آفريدن است.در مفردات آمده: برء و براء و تبرّي كنار شدن از چيزيست كه مجاورت آن ناپسند است، لذاست كه گويند: از مرض بري شدم و از فلان بري شدم.در قرآن كريم بهر دو معني كنار شدن و آفريدن آمده است «فَلَمّٰا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّٰهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ» توبه: 114، چون بر ابراهيم روشن گرديد كه آزر دشمن خداست از او كنار شد و بيزاري كرد «أَنَّ اللّٰهَ بَرِي‌ءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ» توبه: 3، حقّا كه خدا و رسولش از مشركان كنار و بيزارند، معني دوم را در «بريّه» بخوانيد.

بَريّه:؛ ج 1، ص: 173

بَريّه: خلق. «أُولٰئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ» بيّنه: 7، آنها بهترين خلق‌اند با در نظر گرفتن معني برء كه در پيش گفته شد بنظر ميايد كه خلق را از آنجهت بريّه گفته‌اند كه از مادّۀ عالم كنار شده و بصورت انسان و زنده در آمده‌اند «مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لٰا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلّٰا فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا» حديد: 22، هيچ مصيبتي در زمين و در وجودتان نرسيده مگر آنكه آن در كتابي است پيش از آنكه شما را بيافرينيم. در مجمع البيان گفته: ضمير «نَبْرَأَهٰا» به «أَنْفُسِكُمْ» بر ميگردد، ممكن است به «مُصِيبَةٍ» برگردد يعني:
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 174
پيش از آنكه آنرا بيافرينيم و از مرحله‌ي لوح محفوظ كنار نمائيم.

باري:؛ ج 1، ص: 174

باري: آفريننده «هُوَ اللّٰهُ الْخٰالِقُ الْبٰارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنيٰ» حشر: 24 اوست خداي اندازه‌گير، آفريننده، صورت ده، براي اوست نامهاي خوب.با در نظر گرفتن آنچه در «برء- بريّه» گفتيم، شايد خدا را از آن جهت باري گوئيم كه بوسيله‌ي ايجاد، اشياء را از نبودن كنار و بطرف بود ميكشاند.

بُرج:؛ ج 1، ص: 174

بُرج: آشكار شدن. در مجمع البيان ذيل آيه‌ي 60 از سوره‌ي نور گويد: تبرّج آنست كه زن زيبائيهاي خود را اظهار كند و اصل آن بمعني ظهور است و بعبارت ديگر از آن جهت برج گويند كه ظاهر و هويداست.چون در اين مادّه از كلمه‌ي بروج آسمان كه سه بار در قرآن آمده است، صحبت خواهد شد لازم است معناي اصلي برج كاملا روشن شود، آنگاه به بينيم آيا مراد قرآن از بروج، نجوم است يا برجهاي دوازده گانه‌ي موهوم و اعتباري؟زمخشري در كشّاف ذيل آيه‌ي 60 از سوره‌ي نور گفته: بدا و برز بمعني ظهور، نظير تبرّج‌اند، در سوره‌ي فرقان ذيل آيه‌ي 61 ميگويد: اشتقاق بروج از تبرّج است بجهة ظاهر بودن آنها. بيضاوي در تفسير سوره‌ي بروج گويد: اصل برج براي ظهور است و در ذيل آيه‌ي 60 از سوره‌ي نور گفته: بكشتي آشكار كه پرده ندارد گويند: بارجه.در اقرب الموارد گويد: «تبرّجت المرئة» يعني زن زينت خود را آشكار كرد براي نامحرم در نهايه‌ي ابن اثير نيز چنين است.بنا بر آنكه گفته شد شكّي نميماند كه معناي اصلي برج، ظهور است «وَ لٰا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجٰاهِلِيَّةِ الْأُوليٰ» احزاب: 33، يعني ظاهر نشويد، خود نمائي نكنيد مانند خود نمائي جاهليّت اوّلي. «غَيْرَ مُتَبَرِّجٰاتٍ بِزِينَةٍ» نور: 60، يعني زنانيكه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 175
خود نمائي بزينت نميكنند.اكنون ميرسيم بآياتيكه راجع ببروج آسمان‌اند، «وَ السَّمٰاءِ ذٰاتِ الْبُرُوجِ» بروج 1 «وَ لَقَدْ جَعَلْنٰا فِي- السَّمٰاءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنّٰاهٰا لِلنّٰاظِرِينَ» حجر: 16، «تَبٰارَكَ الَّذِي جَعَلَ فِي السَّمٰاءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فِيهٰا سِرٰاجاً وَ قَمَراً مُنِيراً» فرقان: 61.بنا بر آنچه گفته شد بروج آسمان، همان ستارگان‌اند كه در آسمان ميدرخشند و بمناسبت ظهور و آشكار بودنشان كه معناي اصلي برج است، بروج ناميده شده‌اند و آسمان بوسيله‌ي آنها زينت داده شده است چنانكه در آيۀ دوّم است، و در آيه‌ي سوّم آفتاب و ماه در رديف بروج شمرده شده، پيداست كه ستارگان مرادند نظير آيۀ «وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّرٰاتٍ» نحل: 12، در دعاي سمات بطور صريح گفته شده كه بروج همان كواكب و ستارگان‌اند اينك آنجمله از دعاي سمات «و خلقت بها الكواكب و جعلتها نجوما و بروجا و مصابيح و زينة و رجوما و جعلت لها مشارق و مغارب … » . در تفسير برهان ذيل آيۀ سوّم از امام باقر عليه السّلام نقل شده: بروج عبارتند از كواكب در ذيل روايت، بروج دوازده گانۀ يوناني شمرده شده باحتمال قوي ذيل آن ساخته است.وانگهي روايت از زياد بن منذر ابي الجارود است كه كشّي در رجال خود از امام صادق عليه السّلام نقل كرده: آنحضرت در بارۀ ابي الجارود و چند نفر ديگر فرمود: «كذّابون، كفّار، عليهم لعنة اللّٰه» فقط صدر روايات با قرآن سازش دارد علي هذا ذيل روايت را بحساب امام عليه السّلام نميشود گذاشت.طبرسي ذيل آيه‌ي 61 فرقان از حسن و مجاهد و قتاده نقل ميكند كه گفته‌اند: بروج همان ستارگان بزرگ و درخشنده‌اند، بواسطه روشن و آشكار بودن، بروج ناميده شده‌اند.زمخشري در ذيل آيه‌ي 1 از سورۀ بروج آورده: گفته شده بروج، ستارگان بزرگ‌اند، علّت اين
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 176
تسميه آشكار بودنشان است.علي هذا، آنعدّه از مفسّران كه بروج را بمعني برجهاي دوازده گانه گرفته‌اند، سخنانشان عاري از حقيقت است، زيرا برجهاي مزبور موهوم و اعتباري صرف‌اند، مثلا چند ستاره را در آسمان ديده و پيش خود فكر كرده‌اند: اگر فاصله‌ي اين ستارگان با خطّي بهم متصل شود بشكل گوسفند (حمل) ميايند و گرنه در آسمان برج حمل وجود ندارد، گفته‌اند برجهاي دوازده گانه منازل آفتاب‌اند كه در هر برج يكماه حركت ميكند وانگهي نامهاي حمل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، ميزان، عقرب، قوس، جدي، دلو، و حوت، ابتدا از نام بت‌هاي يونانيان گرفته شده است.مقام قرآن والاتر از آن است كه روي اين موهومات سخن گويد و آنها را بحساب آورد.وجدي در دائرة المعارف گويد: بروج در اصطلاح فلكي، منازل مختلف آفتاب‌اند در فصول مختلف سال، يونانيان قديم اين برجها را با نامهائيكه از عقائد خرافي آنان سر چشمه گرفته و بر خدايانشان نسبت ميدادند، نام گذاري كرده‌اند … مردم اين نامها را از آنها آموخته و ريشۀ آنها را از ياد برده‌اند.آيا ميشود گفت كه قرآن اين موهومات را تصديق كرده است؟!!! و روي آنها سخن گفته است؟!!!.ناگفته نماند: در زمان عباسي‌ها كه عقايد يونانيان بزبان عربي ترجمه شد، مردم بآنها راه يافتند و پاره‌اي از روي اشتباه مطالب اسلامي را با آنها تطبيق كردند، تطبيق بروج قرآن با بروج يونانيان از آنجمله است. «أَيْنَمٰا تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ» نساء: 78. يعني: هر كجا بوده باشيد مرگ شما را خواهد يافت هر چند در قلعه‌هاي بلند باشيد.مراد از بروج در اين آيه قلعه‌ها است و آنها را چنانكه از
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 177
طبرسي نقل شد بواسطۀ آشكار و هويدا بودن، بروج گويند.

برح:؛ ج 1، ص: 177

برح: كنار شدن. در مجمع البيان آمده: «برح الرجل براحا: اذا تنحّي عن موضعه» اين كلمه در قرآن مجيد فقط در معناي كنار شدن و شبيه آن بكار رفته ولي چون با كلمه‌ي نفي همراه است افاده‌ي اثبات ميكند، كه نفي با نفي مفيد اثبات است «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتّٰي يَأْذَنَ لِي أَبِي» يوسف: 80 هرگز از اين زمين كنار نميشويم تا پدرم اجازه دهد. «قٰالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عٰاكِفِينَ حَتّٰي يَرْجِعَ إِلَيْنٰا مُوسيٰ» طه: 91 گفتند هرگز از عبادت آن كنار نميشويم و بدان عبادت ميكنيم تا موسي بسوي ما باز گردد.

بَرد:؛ ج 1، ص: 177

بَرد: خنك. «قُلْنٰا يٰا نٰارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلٰاماً عَليٰ إِبْرٰاهِيمَ» انبياء: 69 گفتيم اي آتش بر ابراهيم خنك و سالم باش. در لغت آمده: «البرد: نقيض الحرّ و البرودة نقيض الحرارة».بارد: اسم فاعل از برد است «وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ لٰا بٰارِدٍ وَ لٰا كَرِيمٍ» واقعه: 44 و سايه‌اي از دود كه نه خنك است و نه گوارا.در اقرب الموارد گويد: برد بمعني خواب آمده و آيه‌ي «لٰا يَذُوقُونَ فِيهٰا بَرْداً وَ لٰا شَرٰاباً» نباء: 24 بهمان معني است يعني در جهنّم، خواب و نوشيدني نمي‌چشند. راغب نيز برد را در آيه بمعني خواب گرفته است، و ميگويد: اطلاق برد بر خواب براي عروض سردي بر ظاهر بدن و يا براي عروض سكون و آرامش بر بدن است.ناگفته نماند: گر چه برد بخواب و مردن نيز گفته شده مثل «برد فلان اي مات» ولي بهتر است در آيه‌ي فوق «بَرْداً» را بمعني آب خنك بگيريم تا از معني اوّل كنار نشويم مخصوصا بقرينه‌ي آيه‌ي بعد «إِلّٰا حَمِيماً وَ غَسّٰاقاً» كه «حميم» در مقابل «بَرْداً» آمده و آن بمعني آب گرم است يعني: در آنجا نه آب خنك ميچشند و نه شربت مگر آب گرم و چرك يا آب گنديده،
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 178
و خلاصه، حميم در مقابل «بَرْداً» و غسّاق در مقابل شراب آمده و اين ميرساند كه مراد از «بَرْداً» آب خنك و از «شراب» شربت است وانگهي خواب با شراب تناسب ندارد كه گوئيم: در آنجا خواب و شراب نميچشند.

بَرَد:؛ ج 1، ص: 178

بَرَد: (بر وزن فرس) تگرگ در اقرب الموارد آمده: «البرد حبّ الغمام» تگرگ را از آنجهت برد گويند كه سرد و منجمد شده‌ي ابر است. (مفردات). «وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ جِبٰالٍ فِيهٰا مِنْ بَرَدٍ فَيُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشٰاءُ وَ يَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ يَشٰاءُ» نور: 43، در اين آيه «مِنْ جِبٰالٍ» بيان است از «السَّمٰاءِ» و كلمه‌ي «مِنْ بَرَدٍ» احتمال دارد كه بيان باشد از «جِبٰالٍ» يعني آن كوهها از تگرگ و قطعه‌هاي يخ تشكيل يافته‌اند، و احتمال دارد كه مفعول «يُنَزِّلُ» باشد يعني نازل ميكند تگرگ را، و معناي آيه چنين است: نازل ميكند از آسمان از كوههائي كه در آن است از قطعه‌هاي يخ، پس آن تگرگ را بآنكه بخواهد ميرساند و از آنكه ميخواهد بر ميگرداند.اين آيه، صريحا ميرساند: در طبقات جوّ كوههائي وجود دارد كه از قطعه‌هاي يخ تشكيل شده‌اند.علم امروز اين حقيقت را روشن ميكند: بخار آب كه از دريا بر ميخيزد بطبقه‌ي سردي از هوا وارد شده بصورت سوزنهاي يخ و برگهاي برف در ميايد و كوههائي از يخ و برف تشكيل ميدهد خلبانان بآن قسمت وارد شده و از وجود آن خبر داده‌اند.آقاي مهندس بازرگان در كتاب (باد و باران در قرآن) ص 64- 65 مينويسد: بارانهاي طوفاني از ابرهاي انباشتۀ مطبقي ميريزد كه … تا ارتفاعات بيش از 10 كيلو- متر صعود مي‌نمايند. اين ابرهاي جوشان و خروشان بصورت كوههائي در ميايند كه قسمت بالاي آن سوزنهاي يخ و برگه‌هاي برف ميشود و گاهي مملوّ از تگرگ است تا قبل از جنگ بين المللي اوّل كه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 179
در آنزمان هواپيماها توانستند ببالاي ابرها برسند و خلبانان پرده‌هاي بافته شده از يخ را كه همان ابرهاي مرتفع است مشاهده نمايند، كسي خبر از وجود يخ يا برف يا تگرگ در ابرهاي آسمان نداشت.در ص 138- 143 در بارۀ آيه‌ي فوق مطالب جالبي آورده و در ص 142 در ردّ توجيه طريحي ميگويد: لطف آيه در اين است كه بر خلاف انتظار و توجيه طريحي، نميگويد چه چيزي نازل ميكند چون در خود ابر و در بالا يخ و تگرگ است ولي بزمين كه ميرسد ممكن است … بصورت تگرگ بماند و يا آب شود و رگبار باشد.ولي ناگفته نماند: چنانكه در بالا گفتيم: احتمال دارد «مِنْ بَرَدٍ» مفعول «يُنَزِّلُ» باشد وانگهي ضمير «بِهِ» در «فَيُصِيبُ بِهِ» به كلمه‌ي «بَرَدٍ» بر ميگردد يعني آن تگرگ را ميريزد و ميرساند در اين صورت بسخن آقاي بازرگان «آيه نميگويد چه چيزي نازل ميكند … » محلّي نميماند. مگر آنكه بگوئيم ضمير «بِهِ» به «ما نزل» راجع است كه از «يُنَزِّلُ» فهميده ميشود. و بايد چنين باشد كه بيان بودن «مِنْ بَرَدٍ» براي «مِنْ جِبٰالٍ» قريب بيقين است.مخصوصا با در نظر گرفتن حديث ذيل.در الميزان و صافي و برهان از كافي از امام صادق از علي عليه السّلام نقل شده: «انّ اللّٰه عزّ و جلّ جعل السحاب غرابيل المطر تذيب البرد حتي تصير ماء لكيلا يضرّ به شيئا يصيبه و الذي ترون من البرد و الصواعق نقمة من اللّٰه عزّ و جلّ فيصيب بها من يشاء من عباده» . اين حديث در مجمع البحرين (مادّۀ سحب) نيز «نقمة من اللّٰه» نقل شده ولي آقاي بازرگان آنرا «رحمة من اللّٰه» نقل و ترجمه كرده و مناسب ذيل آيه كه «يصيب به الخ» بوده باشد، نقمة من اللّٰه است.ترجمۀ حديث آن است كه: خداوند ابر را بمنزله‌ي غربال براي باران قرار داد، يخ را ذوب ميكند
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 180
تا بصورت آب در آيد تا بچيزيكه بآن ميرسد ضرر نرساند الخ.پيداست كه ابرهاي گرم در اثر بادها خود را بطبقه‌ي يخ ميزنند و آنرا آب كرده بصورت باران ميريزند.

بَرر؛ ج 1، ص: 180

بَرر: اين مادّه در قرآن مجيد بسه معني آمده و ريشۀ همه يكي است.1- برّ (بفتح اول) خشكي: مثل «هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ» يونس: 22، او كسي است كه شما را در خشكي و دريا راه ميبرد.2- برّ «بفتح اول» احسان كننده و نيكو كار مثل «إِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحِيمُ» طور: 28، حقّا كه اوست صاحب احسان وسيع و مهربان و مثل «وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِي وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبّٰاراً شَقِيًّا» مريم: 32، مرا بمادرم نيكو كار گردانيد و جبّار و شقي نگردانيده.3- برّ (بكسر اول) نيكي.خوبي. مثل «أَ تَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ» بقره: 44 آيا مردم را بنيكي دستور ميدهيد و خود را از ياد ميبريد؟برّ بمعني اوّل، اسم و بمعني دوّم، صفت و بمعني سوّم مصدر است.راغب در مفردات ميگويد: برّ (بفتح اول) خشكي، از اين معني توسّع بنظر آمده لذا، بتوسّع در خير برّ (بكسر اول) گفته شده است.و خلاصه اينكه معناي اصلي كلمه خشكي است و چون خشكي توأم با وسعت است بدان سبب به نيكي وسيع برّ (بكسر اوّل) و به بسيار نيكي كننده برّ (بفتح اوّل) گفته‌اند. ابرار: يعني نيكو كاران «إِنَّ الْأَبْرٰارَ لَفِي نَعِيمٍ» انفطار: 13 بررة نيز بهمان معني است مثل «بِأَيْدِي سَفَرَةٍ كِرٰامٍ بَرَرَةٍ» عبس: 16.

بروز:؛ ج 1، ص: 180

بروز: آشكار شدن. راغب گويد: براز بمعني فضاي خالي است گويند: «برز: حصل في براز»
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 181
يعني در فضاي خالي حاضر شد.قاموس نيز چنين گفته است.علي هذا اين كلمه با آشكار شدن ميسازد. مبارزه را از آن مبارزه گويند كه دو حريف مقابل هم آشكار ميشوند. مجمع البيان گويد: البروز الظهور. «وَ لَمّٰا بَرَزُوا لِجٰالُوتَ وَ جُنُودِهِ قٰالُوا رَبَّنٰا أَفْرِغْ عَلَيْنٰا صَبْراً» بقره: 250 چون براي جالوت و لشگريان او آشكار شدند، گفتند: پروردگارا ما را پايدار گردان.ناگفته نماند: بروز چون با الي و من متعدّي شود معني خروج ميدهد، گوئيم «برز اليه» يعني بسوي او خارج شد «برز من عنده» يعني از نزد او خارج شد، و اين دو معني با معني اوّل مخالف نيست مثل «لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِليٰ مَضٰاجِعِهِمْ» آل عمران: 154 هر آينه آنانكه مرگ برايشان نوشته شده بسوي قتلگاهشان خارج ميشدند و مثل «فَإِذٰا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ» نساء: 81 چون از نزد تو خارج شوند. «يَوْمَ هُمْ بٰارِزُونَ لٰا يَخْفيٰ عَلَي- اللّٰهِ مِنْهُمْ شَيْ‌ءٌ» غافر: 16 روزي آنها آشكاراند چيزي از آنها بر خدا پوشيده نيست، آيه دلالت بر بروز اسرار و اعمال دارد بطوريكه همه چيز مردم آشكار و علني خواهد شد نظير آيه‌ي «يَوْمَ تُبْلَي السَّرٰائِرُ فَمٰا لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَ لٰا نٰاصِرٍ» طارق: 9- 10‌

برزخ؛ ج 1، ص: 181

اشاره

برزخ: واسطه و حايل ميان دو چيز. «بَيْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لٰا يَبْغِيٰانِ» رحمن: 20 ميان آندو حايلي است كه تجاوز نميكنند. «وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِليٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» مؤمنون: 100 از پس آنان برزخي هست تا روزيكه برانگيخته ميشوند. عالم مرگ را برزخ گوئيم چون ميان زندگي دنيا و آخرت واسطه است.راجع به برزخ ميان دو دريا به «بحر» رجوع شود. طبرسي در مجمع البيان در تفسير «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيٰانِ، بَيْنَهُمٰا بَرْزَخٌ لٰا يَبْغِيٰانِ» رحمن: 19 ميگويد: از سلمان و سعيد بن جبير و سفيان ثوري نقل شده كه دو دريا علي و فاطمه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 182
عليهما السلام‌اند، برزخ ميان آندو محمّد صلّي اللّه عليه و آله است، لوءلوء و مرجان كه از آندو خارج ميشوند حسنين عليهما السلام‌اند. بعد ميگويد: عجب نيست كه علي و فاطمه عليهما السّلام دو دريا باشند، چون فضل و خيرشان وسيع است، دريا را بجهت وسعتش بحر گويند.ناگفته نماند: حديث شريف از معاني تطبيقي قرآن مجيد ميباشد.

[زندگي برزخ]؛ ج 1، ص: 182

گفتيم كه عالم مرگ را برزخ گوئيم كه ميان زندگي دنيا و آخرت واسطه است. آيا عالم برزخ مرگ صفر است يا يك نوع حيات مرموز؟و در صورت دوّم آيا آن براي همه است يا براي اشخاص مخصوص؟.بايد در اين باره ابتدا آيات را نقل و سپس آنها را بررسي كنيم تا به بينيم مطلب بكجا ميانجامد. «وَ لٰا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ- اللّٰهِ أَمْوٰاتٌ بَلْ أَحْيٰاءٌ وَ لٰكِنْ لٰا تَشْعُرُونَ» بقره: 154، «وَ لٰا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ أَمْوٰاتاً بَلْ أَحْيٰاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ. فَرِحِينَ بِمٰا آتٰاهُمُ اللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلّٰا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لٰا هُمْ يَحْزَنُونَ. يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّٰهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللّٰهَ لٰا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ» آل عمران: 169- 171.يعني بآنها كه در راه خدا كشته ميشوند نگوئيد مردگانند بلكه زندگانند ولي نميفهميد. كساني را كه در راه خدا كشته شده‌اند گمان نكن مردگانند بلكه زندگانند و نزد پروردگارشان روزي داده ميشوند و بآنچه خدا از كرم خود بآنها داده شادمانند. و در بارۀ كسانيكه هنوز بآنها نپيوسته‌اند شادي ميكنند كه نه بيمي دارند و نه غمگين ميشوند (شهداء از اينكه ميدانند براي مؤمنان كه در دنيا مانده‌اند بيمي و اندوهي در آخرت نيست شادمان و خوشدلند) به نعمت و فضل خدا و اينكه خدا پاداش مؤمنان را تباه نميكند مسروراند.از اين دو آيه چند مطلب بدست ميايد: 1- شهيدان راه خدا پس از
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 183
مرگ زنده‌اند و آن يكنوع زندگي است كه براي ما مشخّص نيست «وَ لٰكِنْ لٰا تَشْعُرُونَ» نميشود گفت: مقصود بقاء نام نيك و فداكاري آنهاست زيرا آن اعتباري صرف است و كلام خدا را نشايد وانگهي آن كاملا روشن و قابل فهم است پس چرا فرمود «وَ لٰكِنْ لٰا تَشْعُرُونَ»؟!.2- شهيدان راه خدا نه تنها زنده‌اند، بلكه نزد پروردگار روزي ميخورند و از سرنوشت مؤمناني كه نمرده‌اند دلخوشند زيرا كه ميدانند براي آنها بيم و اندوهي نيست.3- اگر اين حقيقت ثابت شود كه همه‌ي مردگان در عالم برزخ يكنوع حيات خفته و خفيف دارند نظير سلّولهاي زنده و خفته‌ي دانه‌هاي گياهان، در اين صورت بايد گفت: مدلول دو آيه‌ي فوق غير از اين حقيقت است، زيرا اين دو آيه مخصوص شهداء است و شامل عموم نيست.4- اين آيات چنانكه گفته شد در زندگي برزخي شهيدان راه حق صريح‌اند، و عموم زندگي برزخ را نميتوان از آنها استفاده كرد. «قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قٰالَ يٰا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِمٰا غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ» يس: 27، گفته شد داخل بهشت شو گفت: ايكاش قوم من ميدانستند كه پروردگارم مرا آمرزيد و از اكرام شدگان گردانيد.آيه در بارۀ مرد مؤمني است كه از رسولان دفاع ميكرد و او را كشتند، و ميرساند كه بمحض كشته شدن داخل بهشت شد و آرزو كرد ايكاش قوم وي از اين ماجري مطّلع ميشدند، اين بهشت قهرا يك حيات برزخي است ولي مثل آيات گذشته در باره‌ي كسي است كه در راه خدا كشته شده است و اين آيه «عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» را بهتر روشن ميكند كه روزي خوردن در يك چنان بهشت مخصوص است. «وَ حٰاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذٰابِ النّٰارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهٰا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذٰابِ» غافر: 46، عذاب بد
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 184
بخاندان فرعون رسيد (و آن) آتش است كه بامداد و شبانگاه بآن نزديك ميگردند و روز قيامت آل فرعون را به سختترين عذاب در آريد.اين آيه كه عرض نار را از دخول آتش در روز قيامت، جدا كرده روشن ميكند كه نزديك شدن بآتش در برزخ و عالم قبر است.الميزان در ذيل اين آيه فرموده: آيه اوّلا صريح است در اينكه ابتدا نشان دادن بآتش هست سپس وارد كردن در آن … ثانيا عرض بآتش پيش از قيامت است و آن عذاب برزخ ميباشد … ثالثا عذاب برزخ و آخرت با يك چيز است و آن نار آخرت است ليكن اهل برزخ از دور با آن معذّب ميشوند و اهل آخرت با دخول بر آن … ممكن است از «غُدُوًّا وَ عَشِيًّا» بدست آورد كه اهل برزخ با صبح و شام دنيا ارتباط مختصري دارند زيرا كه از دنيا بالكلّيه منقطع نشده‌اند.در اينجا چهار آيه در بارۀ برزخ آورديم، سه آيه‌ي اوّل در- بارۀ حيات برزخي شهداء و آيه‌ي چهارم در خصوص برزخ كفّار است. نتيجه آنكه شهيدان در برزخ منعّم و كفّار معذّب‌اند و عذاب كفّار يكنوع بيم و هراسي است كه از نزديك شدن بآتش حاصل ميشود مانند كابوسهاي وحشتناك و خوابهاي پريشان و هراس انگيز و آن در نوبت خود و مخصوصا در صورت دائمي بودن يك عذاب شديد و دردناك است، بنظر آوريد خوابهاي پريشان و وحشتناك دنيا را كه خواب بيننده بچه حال ميافتد و گاهي از فرياد خويش بيدار ميشود «نعوذ باللّٰه منه».شيخ مفيد عليه الرحمه در شرح عقائد صدوق در فصل نفوس و ارواح نقل ميكند: حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله در كنار گوداليكه مقتولين بدر در آن بودند ايستاد و فرمود: براي رسول خدا همسايگان بدي بوديد: او را از منزلش بيرون كرديد بعد جمع شده با او جنگيديد، من آنچه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 185
پروردگارم وعده كرده بود حق يافتم آيا شما هم وعدۀ او را حق يافتيد؟عمر گفت يا رسول اللّٰه با اجساديكه مرده‌اند چه سخن ميگوئي: فرمود ساكت شو پسر خطاب تو از آنها شنواتر نيستي، ميان اينان و اينكه ملائكه آنها را بزير عمودهاي آهنين بكشند فقط اين مانده كه من از آنها روي گردانم. آنگاه نظير اين مطلب را از علي عليه السّلام در بارۀ مقتولين اهل بصره نقل ميكند و در ذيل آن هست كه امام عليه السّلام فرمود: قسم بخدا كعب بن سور و طلحه (هر دو از مخالفين امام بودند و حضرت بجسد آندو خطاب كرد) سخن مرا شنيدند چنانكه اهل گودال (گودال بدر) كلام رسول خدا را شنيدند.در سورۀ واقعه، اهل قيامت بسه دسته تقسيم شده: سابقون، اصحاب يمين، اصحاب شمال، آنگاه در بارۀ قيامت هر يك بتفصيل سخن رفته است و در آخر سوره ميفرمايد: چون حيات و روح بحلقوم محتضر رسيد شما آنوقت نگاه ميكنيد، ما باو از شما نزديكتريم و لكن نمي‌بينيد و اگر در بارۀ مرگ مجبور نمي‌بوديد حتما حيات را ببدن او عودت ميداديد. آنوقت در پايان سوره بطور اجمال چنين آمده «فَأَمّٰا إِنْ كٰانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ فَرَوْحٌ وَ رَيْحٰانٌ وَ جَنَّةُ نَعِيمٍ. وَ أَمّٰا إِنْ كٰانَ مِنْ أَصْحٰابِ الْيَمِينِ فَسَلٰامٌ لَكَ مِنْ أَصْحٰابِ الْيَمِينِ وَ أَمّٰا إِنْ كٰانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضّٰالِّينَ فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ وَ تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ … ».يعني محتضر اگر از مقرّبان باشد پس (براي اوست) راحتي و ريحان و بهشت پر نعمت و امّا اگر از اصحاب يمين باشد، سلام بر تو از اصحاب يمين و امّا اگر از تكذيب كنان گمراه باشد پذيرائي است از آب گرم و ورود بجهنّم.از اينكه «فَرَوْحٌ وَ رَيْحٰانٌ» از «جَنَّةُ نَعِيمٍ» و همچنين «فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ» از «تَصْلِيَةُ جَحِيمٍ» جدا شده ميفهميم كه روح و ريحان و نزل حميم در برزخ است و الّا ظاهرا لازم بود كه جنّت و جحيم
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 186
تنها گفته شوند زيرا روح و ريحان از جنّت و حميم از جهنّم جدا نيست. در تفسير برهان سه حديث از امام صادق عليه السّلام نقل كرده كه فرمود: روح و ريحان مال مؤمن است در قبر و جنّت نعيم در قيامت و حميم مال غير آنهاست در قبر و جحيم در آخرت.ناگفته نماند آيه‌ي مقرّبين اعمّ از سه آيه‌ي گذشته است كه فقط در بارۀ شهيدان راه حق بود يعني شامل شهداء و مقرّبين است و آيه‌ي اخير مثل آيه‌ي كه در بارۀ فرعون و فرعونيان بود، منحصر بكفّار است و آيه‌ي وسط كه در باره‌ي اصحاب يمين است از همه عمومي‌تر ميباشد.در كتب حديث روايات بي‌شمار داريم در بارۀ حيات برزخي كه تدبّر در كثرت و مضامين آنها، يقين مياورد كه عالم قبر يك عالم مرموزي است و مردگان در آن يكنوع حيات بخصوص و غير قابل درك دارند از قبيل روايات نماز وحشت در شب اول دفن و زيارت اموات و خيرات و صدقات در بارۀ آنها و اينكه مردگان گاهي بمنازل خودشان متوجّه ميشوند و با زائران خود انس ميگيرند و بعد از رفتن آنها متوحّش ميشوند و غير اينها. براي نمونه ميتوان مقداري از اين روايات را در كتاب كافي ج 3 ص 228- 263 طبع آخوندي و بحار الانوار ج 6 ابواب برزخ طبع اخير، مطالعه كرد.اين روايات چنانكه گفتيم ميفهمانند: حيات برزخي بي شكّ وجود دارد و نوعي از تنعّم و عذاب در آن هست.ملاحظه‌ي عالم خواب بهترين نمونه براي درك عالم برزخ است ما سه جور خواب داريم يكي اينكه شخص ميخوابد و در خواب چيزي نمي‌بيند و هيچ چيز نميفهمد فقط پس از بيدار شدن ميداند كه خوابيده بود. ديگري اينكه شخص، خوابهاي خوش مي‌بيند و تمام آرزوهاي خود
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 187
را در مرحله‌ي وجود مشاهده ميكند بطوريكه بعد از بيدار شدن تأسّف ميخورد كه ايكاش بيدار نميشدم.سوم آنكه خوابهاي پريشان مي‌بيند گاهي اين خوابها طوري دلخراش و طاقت فرساست كه از ترس فرياد ميكشد و بصداي خويش از خواب مي‌پرد.عالم برزخ بايد اينطور باشد شهيدان و مؤمنان خالص مانند شخص دوّم و كفّار و مكذّبين حقّ نظير شخص سوم و ديگران همچون شخص اوّل بي‌خبر مانند. رواياتي داريم كه مضمون آنها چنين است: (در قبر سئوال نميشود مگر از مؤمن محض و كافر محض، ديگران بسر خود رها مي‌شوند).در اين مضمون در كافي سه حديث از ابي بكر حضرمي و عبد اللّٰه بن سنان و محمد بن مسلم از امام صادق عليه السّلام و يك حديث از امام باقر عليه السّلام منقول است (كافي ج 3 ص 235).اين روايات مفيد آن مطلب‌اند كه در بارۀ خواب و مقايسه‌ي برزخ بآن، گفته شد و بالملازمة تنعّم مؤمن خالص و تعذيب كافر خالص را مي‌فهمانند.در خاتمه ناگفته نماند: موجود زنده بچيزي ميگويند كه چهار خاصيّت جذب و دفع و حركت و توليد مثل داشته باشد و در غير اين صورت زنده نيست. دانه‌هاي گندم و ساير حبوبات و تخم گياهان و گلها و غيره قبل از كاشته شدن هيچ يك از چهار خاصيّت فوق را ندارند ولي ميدانيم درون هر يك از آنها سلول زنده‌اي بصورت خفته و بي‌حركت وجود دارد كه وقت كاشتن در اثر حرارت و رطوبت بيدار شده شروع بفعاليّت ميكند. دانۀ گندم مثلا بظاهر مرده است ولي مانند شخص خوابيده نسبت بخود عالمي مرموز دارد و صندوق سر بسته‌اي است.هكذا، انسان آنگاه كه ميميرد حيات فعّال او بصورت حيات خوابيده و بي اثر در ميايد كه ما از آن بي‌خبريم ولي نسبت بخود دنيائي
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 188
است و داراي بعضي از شعور و آنگاه كه پوسيد و خاك شد، حيات درون ذرّات خاك شده مثل تخمها بصورت خفته موجود است و نسبت بخود درك و شعور دارد.اين در صورتي است كه كسي بروح مجرّد قائل نشود و اگر وجود روح مجرّد را قبول داشته باشد كه حتمي است و در روح و نفس خواهد آمد، درك مطلب بيش از پيش آسان خواهد بود.قابل دقّت است كه قرآن از مرگ به «وفات» تعبير ميكند و آن در لغت بمعني اخذ است پس مرگ اخذ شدن و گرفته شدن انسان از فعاليّت است نه از بين رفتن و در بارۀ وفات ائمه (ع) آمده «قبض عليه السّلام في يوم كذا» يعني در فلان روز اخذ و مقبوض گرديد.

بَرَص:؛ ج 1، ص: 188

بَرَص: پيسي. مرضي است جلدي كه رنگ قسمتهائي از بدن سفيد ميگردد «وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتيٰ بِإِذْنِ اللّٰهِ» آل عمران: 49، باذن خدا كور مادر زاد و شخص برص زده را شفا ميدهم و مردگان را زنده ميكنم. ابرص وصف برص است.

برق:؛ ج 1، ص: 188

برق: نور. (نيروي مخصوص) در لغت عرب نوري است كه از ابر ميجهد «يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً» رعد: 12 و چون چشم مضطرب و خيره شود گويند: «برق البصر» «فَإِذٰا بَرِقَ الْبَصَرُ وَ خَسَفَ الْقَمَرُ» قيامة: 7. «يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدٰانٌ مُخَلَّدُونَ بِأَكْوٰابٍ وَ أَبٰارِيقَ» واقعه: 18، اكواب جمع كوب و آن بمعني كاسۀ بي‌دستگيره و اباريق جمع ابريق است بمعني بطري است.در مجمع البيان، اكواب كاسه‌ها و اباريق بطري‌ها معني شده معني آيه چنين است: پسران جاويدان با كاسه‌ها و بطريهاي مخصوص بدور آنها ميگردند.و چون اكواب و اباريق هر دو نكره آمده‌اند معلوم است نميتوان آنها را كاسه و بطري معمولي دانست در اباريق لازم است معني
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 189
«برق» ملحوظ باشد، لذا طبرسي و راغب گفته‌اند: ابريق بواسطۀ روشني و صفا، ببطري اطلاق ميشود. «عٰالِيَهُمْ ثِيٰابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ» انسان: 21 استبرق بمعني حرير ضخيم برّاق و سندس بمعني حرير نازك است (مجمع البيان) ناگفته نماند: سندس و استبرق هر دو نكره است، نميشود گفت: مانند حرير معمولي‌اند.

بركت:؛ ج 1، ص: 189

بركت: فايدۀ ثابت. قاموس بركت را نموّ، زيادت، سعادت و بروك را ثبوت معني كرده و گويد: بارك علي محمّد و آل محمّد يعني شرف و كرامت آنها را هميشگي كن. مجمع البيان ذيل آيه‌ي 97 از سوره‌ي بقره گفته: اصل بركت بمعني ثبوت است گويند: «برك بروكا» يعني ثابت شد، پس بركت بمعني ثبوت فايده است در اثر نموّ و رشد، مجمع آب را بركه گويند كه آب در آن ثابت است.در مفردات گويد: بركت يعني ثبوت خير خدائي در يك چيز، و مجمع آب را از آن، بركه ناميده‌اند. مبارك چيزي است كه در آن فايدۀ ثابت باشد. تَبٰارَكَ اللّٰهُ* از آنجهت گفته ميشود كه فايده‌هاي ثابت در خدا و از خداست با بلندي مقام.از مجموع آنچه كه نقل شد بدست ميايد كه بركت بمعني فايدۀ ثابت است (و ممكن است گاهي از آن مطلق ثبوت اراده شود) و آن با نموّ و زيادت و سعادت قابل جمع و بلكه از اين معاني كنار نيست. «تَبٰارَكَ اللّٰهُ رَبُّ الْعٰالَمِينَ» اعراف: 54 يعني ثابت در خير است، هميشه مفيد است خدائيكه پرورش دهندۀ مخلوقات است. مجمع البيان آنرا ثبوت دائمي معني كرده و گويد: بلند مقام است در يكتائي ابدي.ولي ترجمه‌ي ما بهتر از آنست مخصوصا كه تَبٰارَكَ اللّٰهُ* در 9 محلّ از قرآن آمده و در قبل يا بعد آنها نعمت و قدرت خدا ذكر شده است و آن با فايده و مفيد بودن بسيار
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 190
ميسازد، گر چه اين ترجمه (هميشگي است خدائيكه ربّ العالمين است) نيز كاملا درست و صحيح است. «وَ جَعَلَ فِيهٰا رَوٰاسِيَ مِنْ فَوْقِهٰا وَ بٰارَكَ فِيهٰا» فصِّلت: 10، در روي زمين كوههاي ثابت و فايدۀ دائمي قرار داد «لَفَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ بَرَكٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ» اعراف: 96 هر آينه ميگشاديم بر آنها فايده‌هاي ثابت از آسمان.قرآن مجيد و كعبه و باران و عيسي از آن جهت در آيات شريفه، مبارك خوانده شده‌اند كه در آنها بركت و فايدۀ ثابت هست و محلّ بركت‌اند.

برم:؛ ج 1، ص: 190

برم: ابرام بمعني محكم كردن است «أَمْ أَبْرَمُوا أَمْراً فَإِنّٰا مُبْرِمُونَ» زخرف: 79، يا كاري را محكم كرده‌اند، ما محكم كنندگانيم. اصل آن از محكم كردن ريسمان است با تاب دادن.

بُرهان:؛ ج 1، ص: 190

بُرهان: دليل روشن «يٰا أَيُّهَا النّٰاسُ قَدْ جٰاءَكُمْ بُرْهٰانٌ مِنْ رَبِّكُمْ» نساء: 174.حجّة نيز بمعني دليل است، فرق ما بين برهان و حجّة را بايد از مادّه‌ي اصلي آندو پيدا كرد، حجّ در اصل بمعني قصد است و برهان در اصل بمعني روشني و بيان ميباشد، راغب گويد: گفته‌اند آن مصدر بره يبره است بمعني سفيد و روشن شد و در مجمع البيان آمده: «برهن قوله» يعني سخن خود را بيان كرد.علي هذا، دليل را بواسطه‌ي روشن بودن، برهان و بواسطه‌ي دلالت بر مقصود، حجّة ميگويند.راغب تصريح ميكند كه: برهان محكمترين دليلهاست.

بزغ:؛ ج 1، ص: 190

بزغ: بزوغ بمعني طلوع است در مجمع البيان آمده: البزوغ الطلوع «فَلَمّٰا رَأَي الْقَمَرَ بٰازِغاً قٰالَ هٰذٰا رَبِّي» انعام: 77، چون ماه را طالع ديد گفت: اين پروردگار من است. در لغت آمده: «بزغت الشمس: طلعت»

بَسر:؛ ج 1: ص: 191

بَسر: بسور: چهره در هم كشيدن، در مجمع فرموده: بسور آشكار شدن كراهت در چهره است.راغب آنرا، عجله پيش از وقت
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 191
معني كرده و گويد: معني آيه‌ي «ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ» مدّثر: 22، آنست كه عبوس بودن را پيش از وقت آن اظهار كرد. قاموس آنرا عجله و چهره در هم كشيدن و قهر، معني كرده است.ولي قول مجمع البيان اقرب است، بنا بر اين، چون در آيه‌ي شريفه «بَسَرَ» بعد از «عَبَسَ» آمده بايد آنرا شدّت عبوس بودن معني كرد يعني: پس عبوس شد و محكم چهره در هم كشيد. پس از آنكه اين احتمال در باره‌ي آيه بنظرم آمد ديدم زمخشري و بيضاوي در ذيل آيه‌ي «وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بٰاسِرَةٌ» قيامت: 24 بسر را شدّت عبوس بودن گفته‌اند يعني: و چهره‌هائي در آنروز شديدا چهره درهم كشيده‌اند و اندوهناك‌اند بيضاوي گويد: باسل از باسر نيز شديدتر است ولي آن اغلب در مرد شجاعي كه چهره درهم كشيده است بكار ميرود.علي هذا، عبس و بسر و بسل هر سه بمعني چهره در هم كشيدن ميباشد ولي يكي از ديگري شديدتر است.

بَسّ:؛ ج 1، ص: 191

بَسّ: كوبيده شدن، نرم شدن در اثر كوبيده شدن «وَ بُسَّتِ الْجِبٰالُ بَسًّا فَكٰانَتْ هَبٰاءً مُنْبَثًّا» واقعه: 5 كوبيده ميشوند كوهها كوبيده شدن عجيبي پس غبار پراكنده ميگردند.بعضي‌ها باستناد آيه‌ي «يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبٰالَ» كهف: 47، و غيره، بسّ را سير دادن و براه افتادن معني كرده‌اند ولي آيه كه ميگويد: غبار پراكنده ميشوند. روشن ميكند كه بسّ بمعني ريز ريز شدن و كوبيده شدن است. و مناسب اين آيه، آيۀ «وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبٰالُ فَدُكَّتٰا دَكَّةً وٰاحِدَةً» الحاقّة: 14، است.ريز ريز شدن كوهها در اثر انبساط و اتساع همگاني جهان است كه هنگام فناي عالم بصورت غبار خواهند آمد و يا در اثر علل ديگر است.

بَسط:؛ ج 1، ص: 191

بَسط: گشودن. وسعت دادن.گستردن. هر سه معني نزديك بهم‌اند «وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ» شوري: 27، اگر خدا
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 192
روزي را بر بندگانش گشايش ميداد، حتما در زمين طغيان ميكردند. «وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ بِسٰاطاً» نوح: 19، خدا زمين را براي شما گسترده قرار داده است. راغب گفته: بساط بمعني زمين گسترده و وسعت يافته است.

بسق:؛ ج 1، ص: 192

بسق: بسوق: ارتفاع. در اقرب گفته: «بَسَقَ النخْلُ بُسوقاً: ارتفعت اغصانه و طٰال». «وَ النَّخْلَ بٰاسِقٰاتٍ لَهٰا طَلْعٌ نَضِيدٌ» ق: 10، نخلهاي بلند كه ميوۀ آن روي هم چيده است.

بَسل:؛ ج 1، ص: 192

بَسل: منع. «وَ ذَكِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمٰا كَسَبَتْ» انعام: 70 آنرا تذكّر بده مبادا نفسي در اثر عمل خويش ممنوع و محروم از ثواب و رحمت خدا گردد. بيضاوي گويد: اصل بسل بمعني منع است راغب منع و ضمّ معني كرده و گويد استعمال باسل در پهلوان چهره درهم كشيده، بطور استعاره است.

بَسم:؛ ج 1، ص: 192

بَسم: خنده‌ي جزئي (لبخند) «فَتَبَسَّمَ ضٰاحِكاً مِنْ قَوْلِهٰا» نمل: 19، در اثر دانستن كلام مورچه از شادي لبخند زد. معني آيه در «ضحك» ديده شود.

بشر:؛ ج 1، ص: 192

بشر: در اينجا در باره‌ي بشارت و مشتقّات آن و همچنين در باره‌ي بشر بمعني انسان توضيح داده خواهد شد.1- شك نيست كه بشر بمعني انسان است ولي همانطور كه در انسان گذشت، آدمي را نسبت بفضائل و كمالات و استعدادهايش انسان و نسبت بجسد و ظاهر بدن و شكل ظاهرش بشر ميگويند.در مفردات گويد: بشره ظاهر پوست بدن و ادمه باطن آنست و بانسان از آنجهت بشر گفته‌اند كه پوستش از ميان مو آشكار و نمودار است بر خلاف حيواناتي كه پشم و مو و كرك، پوست بدنشان را مستور كرده است قرآن در هر كجا كه از انسان جسد و شكل ظاهر مراد بوده لفظ بشر آورده است نحو «وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمٰاءِ بَشَراً» فرقان: 54، «إِنِّي خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ» ص 71 … بنا
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 193
بر اين فرموده «إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ» فصّلت 6 يعني مردم از حيث بشريّت برابراند و فرقشان در كمالات و اعمال است.در قاموس بشر را انسان و ظاهر پوست بدن معني كرده در اقرب الموارد گويد: بشره ظاهر پوست، جمع آن بشر است.ناگفته نماند كلمه‌ي بشر، 35 بار و كلمه‌ي «بشرين» يكبار در قرآن مجيد بكار رفته و با مراجعه به المعجم المفهرس خواهيم ديد كه شكل ظاهر و بدن حاضر از آن مراد است قطع نظر از فضائل و كمالات. يكبار هم بمعني بشره‌ها و ظاهر پوست بدن آمده نحو «لٰا تُبْقِي وَ لٰا تَذَرُ لَوّٰاحَةٌ لِلْبَشَرِ» مدثّر: 29، نه باقي ميگذارد و نه ترك ميكند متغيّر كنندۀ بشره‌هاست «بشر» در آيه‌ي شريفه چنانكه از اقرب الموارد نقل شده، جمع بشره است.طبرسي در مجمع البيان گويد: بشر جمع بشره و آن ظاهر پوست است، انسان را از آن سبب بشر گويند كه پوستش ظاهر و مانند حيوانات از پشم و مو و كرك پوشيده نيست.در آيه‌ي «مٰا هٰذٰا بَشَراً إِنْ هٰذٰا إِلّٰا مَلَكٌ كَرِيمٌ» يوسف: 31، مراد زنان آن بود كه اين شكل و قيافه نميتواند بشر باشد بلكه فرشته است.2- «وَ لٰا تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عٰاكِفُونَ فِي الْمَسٰاجِدِ» بقره: 187، بزنان نزديكي نكنيد آنگاه كه در مساجد معتكف هستيد مباشرت بنا بر آنچه گفته شد، رسيدن دو بشره (دو پوست بدن) بهم ديگر است و آن در آيه‌ي شريفه كنايه از مقاربت با زنان است چنانكه راغب گفته است ابن اثير در نهايه بعد از نقل حديثي گويد مراد از مباشرت لمس بدن مرد با بدن زن است … و گاهي از آن مقاربت اراده كنند. مباشرت بكار نيز از اين معني است.3- بِشارت و بشري بمعني خبر مسرّت بخش است طبرسي و راغب در وجه آن ميگويند: چون كسي خبر مسرّت بخش را بشنود اثر آن در
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 194
پوست صورتش آشكار ميگردد. «وَ مٰا جَعَلَهُ اللّٰهُ إِلّٰا بُشْريٰ لَكُمْ» آل عمران: 126، خدا آنرا براي شما بشارت و خبر شادي بخش قرار داد. «وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِيمَ بِالْبُشْريٰ» هود: 69، «قٰالَ يٰا بُشْريٰ هٰذٰا غُلٰامٌ» يوسف: 19، كلمه‌ي بشري در اين آيات و نظائر آن بمعني خبر مسرّت بخش است.4- استبشار بمعني طلب شادي و يافتن و يا دانستن چيزي است كه شاد ميكند «وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلّٰا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لٰا هُمْ يَحْزَنُونَ» آل عمران: 170، در بارۀ كساني كه هنوز بآنها نپيوسته‌اند شادمانند كه بآنها خوفي نيست و محزون نميشوند يعني شهداء از اينكه ميدانند براي مؤمنان كه در دنيا مانده‌اند بيمي و اندوهي در آخرت نيست شادي ميكنند و از اين حقيقت كه دانسته‌اند طلب شادي مينمايند «وَ جٰاءَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ يَسْتَبْشِرُونَ» حجر: 67، اهل مدينه آمدند در حاليكه از شنيدن قضيّه‌ي ميهمانان لوط شادي ميجستند و شادمان بودند.5- بشارت در خبر مسرّت بخش و اندوه بخش هر دو بكار رفته است نحو «بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ» بقره: 25، و نحو «بَشِّرِ الْمُنٰافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً» نساء: 138.طبرسي در ذيل آيه‌ي اخير فرموده: اصل بشارت خبر مسرّت بخشي است كه بوسيله‌ي آن، شادي در پوست صورت احساس ميگردد، و در خبر اندوه بخش نيز بكار ميرود عرب گويد: پاداش و تحيّت تو، كتك است. راغب آنرا يكنوع استعاره ميداند. از كلام طبرسي نيز بدست ميايد كه اين يكنوع تحكّم است يعني مژده و پاداش نداري مگر عذاب.6- بَشير: مژده ده، جمع آن بشر بر وزن (قفل) است «وَ هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ الرِّيٰاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ» فرقان: 48، او كسي است كه بادها را پيش از رحمت خود (باران) مژده دهنده فرستاده.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 195

بَصَر:؛ ج 1، ص: 195

بَصَر: (بر وزن فرس) قوۀ بينائي. چشم. علم. (اقرب الموارد) در صحاح گويد: بصر حسّ بينائي … و علم است. راغب گفته: بصر هم بچشم گفته ميشود و هم بقوۀ بينائي در اينجا چند مطلب شايان تحقيق و توضيح است.1- همانطور كه گفته شد: بصر هم بچشم گفته ميشود و هم بحسّ بينائي مثل «وَ مٰا أَمْرُ السّٰاعَةِ إِلّٰا كَلَمْحِ الْبَصَرِ» نحل: 77، امر قيامت نيست مگر مانند اشارۀ چشم، و مثل «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا» اسراء: 36، گوش و چشم و قلب همه مسئولند. در قرآن مجيد ظاهرا بصر تنها در قوۀ بينائي بطوريكه چشم منظور نباشد بكار نرفته است گر چه اطلاق بصر بچشم بلحاظ بينائي آن است، ولي افعال آن اكثرا در معني بينائي و ديدن بكار رفته است مثل «وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لٰا يُبْصِرُونَ بِهٰا» اعراف: 179، و مثل «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لٰكِنْ لٰا تُبْصِرُونَ» واقعه: 85،.جمع بصر ابصار است مثل «وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَةَ» نحل: 78، ابصار بمعني بصيرت‌ها و معرفت‌ها نيز آمده كه در بند دوّم خواهيم گفت.2- بصيرت بمعني بينائي دل است، راغب گويد: بدرك قلب بصيرت و بصر (بر وزن فرس) گويند اين معني، مرادف معرفت و درك است و همان است كه از صحاح و اقرب الموارد نقل شد كه يكي از معاني بصر، علم است. طبرسي در آيه‌ي «أَدْعُوا إِلَي اللّٰهِ عَليٰ بَصِيرَةٍ أَنَا» يوسف: 108، آنرا معرفت و بينائي دل فرموده است. و از اينجاست كه بصيرت را عقل و زيركي معني كرده‌اند.در صحاح و قاموس و غيره، حجّت و دليل را يكي از معاني بصيرت شمرده‌اند، اين ظاهرا بدان جهت است كه حجّت و دليل سبب بصيرت و بينائي دل است، ميشود گفت كه نام مسبّب را بسبب گذاشته‌اند.جمع بصيرت، بصائر و أبصار
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 196
هر دو آمده است مثل «قَدْ جٰاءَكُمْ بَصٰائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ» انعام: 104، و آن پنج بار در قرآن تكرار شده و بمعني بصيرت‌ها و دليلهاست و مثل «إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصٰارِ» آل عمران: 13، طبرسي و بيضاوي آنرا: ذوي البصائر و ذوي العقول گفته‌اند و مثل «فَاعْتَبِرُوا يٰا أُولِي الْأَبْصٰارِ» حشر: 2، و مثل «وَ اذْكُرْ عِبٰادَنٰا إِبْرٰاهِيمَ وَ إِسْحٰاقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِي الْأَيْدِي وَ الْأَبْصٰارِ» ص: 45 صاحبان نيروها در طاعت حق و صاحبان بصيرت‌ها بودند.در اول اين بند از راغب نقل شد كه بدرك دل بصيرت و بصر گويند. بنا بر اين، ابصار بايد جمع بصر بمعني چشم و بصر بمعني بصيرت هر دو باشد.3- بصُر از باب كرم يكرم و از باب علم يعلم بمعني علم آمده كه يكي از معاني بصر است و از باب افعال بمعني ديدن بكار رفته است.در اقرب الموارد گويد، «بصر به (از دو باب فوق): علم به» جوهري گويد: بصرت بالشي‌ء: علمته.راغب گويد: در بصر بمعني بصيرت و علم گفته ميشود ابصرت و بصرت و در معني ديدن بصرت كم گفته ميشود بلكه ابصرت گويند.علي هذا معني آيه‌ي «بَصُرْتُ بِمٰا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ» طه: 96، اين است كه: دانستم آنچه را كه اين مردم ندانستند، چنانكه زمخشري و بيضاوي آنرا «دانستم» گفته‌اند طبرسي در ذيل اين آيه در بحث لغت گفته: «بصر بالشّي‌ء» در مقام علم گفته ميشود و «ابْصَرَ» در مقام ديدن.در آيه‌ي «فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ» قصص: 11 «بصرت» را ديدن معني كرده‌اند يعني: خواهر موسي او را از گوشه‌ي ديد، من گمان ميكنم اينجا هم بمعني علم باشد يعني خواهر موسي چون بكاخ فرعون نزديك و يا وارد شد از جنب و جوش و رفت و آمد فهميد كه صندوق موسي را گرفته‌اند، بعد وارد منزل شد و ديد در بارۀ مرضعه در مانده‌اند گفت هَلْ أَدُلُّكُمْ عَليٰ أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ»
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 197
و امّا اينكه گفتيم فعل بصر از باب افعال بمعني ديدن آمده شواهد آن از قرآن بسيار است، بلكه باستثناي دو آيه‌ي فوق و آيه «يُبَصَّرُونَهُمْ» معارج: 11، كه از باب تفعيل است، تمام افعال بصر در قرآن مجيد از باب افعال بكار رفته‌اند «أَ فَسِحْرٌ هٰذٰا أَمْ أَنْتُمْ لٰا تُبْصِرُونَ» طور: 15، «لِمَ تَعْبُدُ مٰا لٰا يَسْمَعُ وَ لٰا يُبْصِرُ» مريم: 42، «وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُمٰاتٍ لٰا يُبْصِرُونَ» بقره: 17.4- «بَلِ الْإِنْسٰانُ عَليٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ وَ لَوْ أَلْقيٰ مَعٰاذِيرَهُ» قيامت: 14- 15 بعضي‌ها گفته‌اند: تاء «بَصِيرَةٌ» براي مبالغه است و بعضي آنرا بمعني دليل گرفته و گفته‌است: بلكه انسان شاهد و حجّت نفس خودش است هر چند عذرهايش را هم القاء كند، بنظر ميايد كه با ملاحظه‌ي آيه‌ي قبل «يُنَبَّؤُا الْإِنْسٰانُ يَوْمَئِذٍ بِمٰا قَدَّمَ وَ أَخَّرَ» معناي اوّل بهتر باشد، زيرا در اين آيه فرموده: روز قيامت انسان بآنچه عمل كرده خبر داده ميشود، بعد در مقام اعراض ميفرمايد: بلكه انسان بر نفس خود يكپارچه بصيرت و بينائي است هر چند در مقام دفاع عذرهائي هم بياورد.5- «قُلِ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ» كهف: 26 كلمه «أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ» صيغه‌ي تعجّب و بمعني «چه بينا چه شنوا» است چنانكه اهل تفسير تصريح كرده‌اند، يعني: بگو خدا بآنچه توقّف كرده‌اند داناتر است، غيب آسمانها و زمين براي اوست، چه بينا و چه شنواست جز او دوستي برايشان نيست.همچنين كلمه‌ي «أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ» در آيۀ «أَسْمِعْ بِهِمْ وَ أَبْصِرْ يَوْمَ يَأْتُونَنٰا» مريم: 38، چه شنوا و بينايند روزيكه پيش ما ميايند.6- بصير: بينا «وَ اللّٰهُ بَصِيرٌ بِمٰا يَعْمَلُونَ» بقره: 96، «جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهٰارَ مُبْصِراً» يونس: 67، «وَ آتَيْنٰا ثَمُودَ النّٰاقَةَ مُبْصِرَةً» اسراء: 59، كلمه‌ي «مبصر و مبصرة» را در دو آيه‌ي فوق و نحو
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 198
آن، روشن و آشكار معني كرده‌اند جوهري در بارۀ آيه‌ي «فَلَمّٰا جٰاءَتْهُمْ آيٰاتُنٰا مُبْصِرَةً» نمل: 13، از اخفش نقل ميكند كه مبصرة را بينائي دهنده گفته است.بنظر نگارنده: اين معني از همه بهتر است و راغب نيز آنرا از بعضي نقل كرده. علي هذا «مبصر» اسم فاعل از باب افعال و متعدي است و مادّۀ بصر از اين باب لازم و متعدي هر دو آمده است (رجوع باقرب- الموارد) «نهار» را از آن جهت مبصر گوئيم كه بينائي است «ناقة و آيات» را مبصرة گوئيم زيرا كه بينائي ميدهند و با بصيرت ميكنند.تبصرة يعني بينائي دادن، واضح نمودن «تَبْصِرَةً وَ ذِكْريٰ لِكُلِّ عَبْدٍ مُنِيبٍ» ق: 8. «فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِيلِ وَ كٰانُوا مُسْتَبْصِرِينَ» عنكبوت: 38، مجمع- البيان آنرا عقلاء معني كرده يعني با آنكه عاقل و متمكن از دقّت و اعمال نظر بودند شيطان از راه خدا بازشان داشت. صاحب الميزان فرموده: مراد آن است كه پيش از فريب شيطان اهل توحيد بودند.

بَصَل:؛ ج 1، ص: 198

بَصَل: پياز. «يُخْرِجْ لَنٰا مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِهٰا … وَ بَصَلِهٰا» بقره: 61، آن در بارۀ سئوال بني اسرائيل از موسي آمده است.

بِضع:؛ ج 1، ص: 198

بِضع: مقداري از زمان.اصل آن بمعني قطع است (مجمع- البيان) «فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ» يوسف: 42، پس چند سال در زندان ماند طبرسي فرموده: در معني بضع اختلاف كرده‌اند گويند: آن از سه است تا پنج و گويند از سه است تا هفت و گويند: تا نه … و اكثر مفسّرين بر آنند كه مراد از آن در آيه هفت است. قاموس نيز هفت را از معاني آن شمرده است. «وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ فِي بِضْعِ سِنِينَ» روم: 4.

بِضاعت:؛ ج 1، ص: 198

بِضاعت: سرمايه. جوهري گفته: بضاعت قسمتي از مال است كه براي تجارت اختصاص داده ميشود، راغب نيز نزديك بآن گفته
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 199
است. طبرسي هم مثل جوهري نقل كرده. اصل آن چنانكه در «بضع» گفته شد بمعني قطع است سرمايه را بدان علّت بضاعت گفته‌اند كه مقداري مخصوص و جدا شده از مال است «هٰذِهِ بِضٰاعَتُنٰا رُدَّتْ إِلَيْنٰا» يوسف: 65، اين سرمايه‌ي ماست كه بما برگردانده شد.

بُطؤ:؛ ج 1، ص: 199

بُطؤ: تأخير كردن. راغب تأخير در سير گفته ولي طبرسي و جوهري و قاموس مطلق تأخير گفته‌اند «وَ إِنَّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ» نساء: 72، بعضي از شما از خروج بر جهاد تأخير ميكند. مفردات آنرا در آيه، متعدّي گرفته يعني: بعضي از شما ديگران را بتأخير وا ميدارد ولي ديگران باب افعال را از اين مادّه، لازم گرفته‌اند. احتمال دارد كه باب افعال در آيه بمعني تكثير باشد، يعني پيوسته تأخير ميكنند، راغب اين احتمال را از ديگران نقل كرده است.

بَطَر:؛ ج 1، ص: 199

بَطَر: (بر وزن فرس) طغيان.حيرت. تكبّر. «وَ لٰا تَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيٰارِهِمْ بَطَراً وَ رِئٰاءَ النّٰاسِ» انفال: 47، نباشيد مانند آنانكه از ديارشان روي طغيان و خود نمائي بيرون شدند. ابن اثير در نهايه ميگويد: بطر بمعني طغيان است، حيرت در مقابل حقّ و تكبر از حقّ نيز گفته‌اند در صحاح و قاموس نيز قريب بآن ذكر شده. راغب آنرا دهشت و خود گم كردن در مقابل شكر و حق نعمت، گفته است. اين معاني تفاوت چنداني ندارند «وَ كَمْ أَهْلَكْنٰا مِنْ قَرْيَةٍ بَطِرَتْ مَعِيشَتَهٰا فَتِلْكَ مَسٰاكِنُهُمْ لَمْ تُسْكَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ» قصص: 58، چه بسيار قريه‌ها را هلاك كرديم كه در رفاه معاش طغيان كرد، آنست كه مسكنهايشان كه پس از آنها جز اندكي مسكون نشده «مَعِيشَتَهٰا» در آيه‌ي شريفه منصوب بنزع خافض و فاعل بَطِرَتْ، قريه است يعني «بطرت في معيشتها».

بَطش:؛ ج 1، ص: 199

بَطش: اخذ بشدّت «إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدِيدٌ» بروج: 12، راستي اخذ (انتقام، عذاب) پروردگارت سخت است، بطش
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 200
خود بشدت دلالت دارد و چون با شديد توصيف شود، مزيد شدّت را ميرساند.طبرسي و جوهري و قاموس آنرا شدّت اخذ معني كرده‌اند و راغب اخذ بصلابت گفته است نا گفته نماند: قدرت و توانائي لازمه‌ي اخذ بشدّت است لذا در آيه‌ي «فَأَهْلَكْنٰا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً» زخرف: 8، در معني لازم بكار رفته است يعني: كساني را كه از اهل مكّه قويتر و نيرومندتر بودند هلاك كرديم، همچنين آيه‌ي 36 از سوره‌ي ق.بطش قهرا بمعني انتقام و عذاب هم بكار ميرود زيرا اين هر دو مصداق اخذ بشدّت‌اند «يَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْكُبْريٰ إِنّٰا مُنْتَقِمُونَ» دخان: 16، روزي اخذ ميكنيم، انتقام ميكشيم انتقام بزرگ را. «وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنٰا» قمر: 36، لوط از اخذ و عذاب ما آنها را ترسانيد. «وَ إِذٰا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبّٰارِينَ» شعراء: 130. بنظر ميايد كه مراد از بطش انتقام و تنبيه است و آنها انتقام عادلانه نداشتند لذا هود بآنها گفت: چون انتقام گرفتيد مانند ستمگران انتقام ميكشيد اندازه‌ي جرم را مراعات نميكنيد.

بطل:؛ ج 1، ص: 200

بطل: باطل: ناحق. و آن چيزي است كه در مقام فحص ثبات ندارد و در فعل و قول بكار ميرود (مفردات).باطل آنست كه در قضاوت عمومي مضمحل ميشود و بشر در عين ابتلا بباطل بمضرّ و نا حق بودن آن حكم ميكند. «فَوَقَعَ الْحَقُّ وَ بَطَلَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ» اعراف: 118، حق ثابت شد و جاي خود را گرفت و ناحق بودن آنچه ساحران ميكردند آشكار شد.نا گفته نماند باطل مقابل حق است و آن با فاسد و بي اثر و ضايع نيز مي‌سازد در اقرب الموارد آمده «بطل … : فسد، او سقط حكمه و ذهب ضياعا و خسرا» از اين معاني در قرآن كريم بسيار يافت ميشود. «لٰا تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 201
الْأَذيٰ» بقره: 264، صدقات خويش را با منّت و اذيّت باطل و بي اثر نكنيد «قٰالَ مُوسيٰ مٰا جِئْتُمْ بِهِ السِّحْرُ إِنَّ اللّٰهَ سَيُبْطِلُهُ» يونس: 81، موسي گفت آنچه آورديد سحر است خدا حتما آنرا بي اثر ميكند «وَ لٰا تَأْكُلُوا أَمْوٰالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبٰاطِلِ» بقره: 188 اموال خويش را ميان خود بنا حق نخوريد. «وَ خَسِرَ هُنٰالِكَ الْمُبْطِلُونَ» غافر: 78، آنجا باطل كاران زيانكار ميشوند. راغب آنرا متعدي گرفته و گويد: آنانكه حق را باطل ميكنند.ولي ممكن است مراد اهل باطل باشد طبرسي در ذيل آيه‌ي فوق فرموده مبطل بمعني اهل باطل است. «قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ مٰا يُبْدِئُ الْبٰاطِلُ وَ مٰا يُعِيدُ» سباء: 49، ظاهرا مراد از حق نزول قرآن و توفيق آن است، و مفعول دو فعل «يُبْدِئُ وَ يُعِيدُ» محذوف است و آن «شيئا» است و مراد از باطل شرك و بت پرستي است، علي هذا معني آيه چنين مي‌شود: بگو حق آمد و توحيد در اين سرزمين جايگزين شد، ديگر باطل و شرك نه چيزي و نقشه‌اي شروع ميكند و نه چيزي از گذشته را برميگرداند.و اگر مراد از باطل اعمّ باشد تحقيق «وَ مٰا يُبْدِئُ الْبٰاطِلُ وَ مٰا يُعِيدُ» محتاج مؤنۀ بيشتر است. «وَ قُلْ جٰاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبٰاطِلُ إِنَّ الْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً» اسراء: 81، زهوق چنانكه در قاموس گفته بمعني اضمحلال و ناچيز شدن است. ناگفته نماند: بعضي از باطل‌ها از بين ميروند و نا پديد ميگردند و بعضي از آنها مثل دروغ و دزدي و غيره هميشه مي‌مانند ولي قضاوت بشري آنرا تقبيح ميكند و بد ميداند، شايد مراد از «إِنَّ الْبٰاطِلَ كٰانَ زَهُوقاً» آنست كه باطل در قضاوت فطرت بشري ناحق است.

بَطْن:؛ ج 1، ص: 201

بَطْن: شكم. جمع آن بطون است (مفردات) «إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِي بُطُونِ أُمَّهٰاتِكُمْ» نجم: 32، آنگاه كه شما در شكمهاي مادران جنين بوديد.بطن بمعني نهان و ظهر بمعني آشكار است، و اين معني با معني
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 202
اصلي آن كه شكم است بي‌تناسب نيست «وَ لٰا تَقْرَبُوا الْفَوٰاحِشَ مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ» انعام: 151، بفواحش آنچه آشكار است و آنچه نهان نزديك نشويد.

بِطانه:؛ ج 1، ص: 202

بِطانه: همراز و كسيكه بباطن امر و اسرار مطّلع باشد «لٰا تَتَّخِذُوا بِطٰانَةً مِنْ دُونِكُمْ» آل عمران: 118 جز از خودتان همراز نگيريد، كفّار را بباطن امر مطّلع نگردانيد و با آنها مشورت نكنيد آنها در ناراحت كردن شما كوتاهي ندارند. «لٰا يَأْلُونَكُمْ خَبٰالًا».باطن: از اسماء حسني است بشرطيكه با ظاهر يكجا گفته شود همچنين است اوّل و آخر (مفردات) «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّٰاهِرُ وَ الْبٰاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ» حديد: 3.نا گفته نماند: چهار اسم فوق از مفاهيم نسبيّه‌اند ممكن است بطور نسبي در يك شيئ ملاحظه شوند ولي بطور واقعي و حقيقي فقط در ذات باري قابل جمع‌اند. تقديم لفظ «هو» كه دلالت بر حصر دارد ميرساند كه مراد از اين چهار اسم معني واقعي آنهاست. بنا بر اين بدست ميايد كه: اوّل و آخر و ظاهر و باطن بودن و اختلاف آنها، نسبت بماست و گر نه ذات باري در عين وحدت با همه‌ي آنها توصيف ميشود و عين همه‌ي آنهاست چنانكه غيب و شهادت هم نسبت بماست و نسبت بخدا نهان و آشكار نيست بلكه همه چيز پيش خدا عيان و آشكار است.بِطانۀ لباس آستر و باطن آن است، جمع آن بطائن ميايد «مُتَّكِئِينَ عَليٰ فُرُشٍ بَطٰائِنُهٰا مِنْ إِسْتَبْرَقٍ» رحمن: 54 تكيه كنندگان‌اند بر بساطهائيكه توي آنها از ابريشم ضخيم برّاق است.

بَعث:؛ ج 1، ص: 202

بَعث: بر انگيختن. نا گفته نماند معني اين كلمه با اختلاف موارد فرق ميكند، معناي مشهور آن در استعمال قرآن مجيد، بعثت انبياء و بعثت روز معاد است مثل «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 203
مِنْهُمْ» جمعه: 2 و مثل «وَ أَنَّ اللّٰهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ» حج: 7. «فَبَعَثَ اللّٰهُ غُرٰاباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ» مائده: 31 «عَسيٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً» اسراء: 79 «ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيهِ لِيُقْضيٰ أَجَلٌ مُسَمًّي» انعام: 60 «فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِهٰا» نساء، 35 «إِذِ انْبَعَثَ أَشْقٰاهٰا» شمس: 12 بعث، در آيه‌ي غراب بمعني بر انگيختن بكار رفته و در آيات بعد بترتيب در رساندن بمقام و بيدار كردن از خواب و نصب حكم و برخاستن بر كار، بكار رفته است.و اينها همه با معناي اوّلي سازگاراند كلمه‌ي بعث در آياتي نظير «إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ» حجّ: 5 مصدر بمعني اسم مفعول است يعني بر انگيخته شدن.

بُعثر:؛ ج 1، ص: 203

بُعثر: باز شدن. آشكار شدن. «وَ إِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ» انفطار: 4 آنگاه كه قبرها گشوده شود. راغب بنا بقولي احتمال ميدهد كه اين كلمه مركّب باشد از بعث و اثير (هر دو بصيغۀ مجهول) يعني بر انگيخته و پراكنده شد. مجمع البيان مطلق زير رو شدن نقل ميكند. «أَ فَلٰا يَعْلَمُ إِذٰا بُعْثِرَ مٰا فِي الْقُبُورِ» عاديات: 9 آيا نميداند آنوقت را كه آنچه در قبرهاست آشكار شود.جوهري گويد: «يقال بعثرت الشي‌ء … اذا استخرجته و كشفته» ابن اثير در نهايه آورده: «تبعثرت نفسي: جاشت و انقلبت».بنا بر اين بايد گفت مراد از آيه‌ي فوق ظاهر شدن و خارج شدن آنچه در قبرهاست و اكنون چيزي جز خاك در قبرها نيست و هر قدر آنها را زير و رو كنيم چيزي جز خاك ظاهر نخواهد شد ولي آنگاه كه سلّولهاي خشكيده شروع بفعاليت كرده و مبدّل باجساد شدند معلوم ميشود در اين قبور چيزهاي بسياري بوده است. و آيۀ اوّل ظاهرا بمعني باز شدن است.بمضمون آيه‌ي «فَإِذٰا هُمْ مِنَ الْأَجْدٰاثِ إِليٰ رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ» يس: 51 و آيه‌ي «يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْدٰاثِ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 204
كَأَنَّهُمْ جَرٰادٌ مُنْتَشِرٌ» قمر: 7 بشر در نهانخانه‌ي قبور زنده شده و از نو بر خواهد خاست مانند كرم خاكي كه در زير خاك بوجود ميايد.بنا بر اين نميشود گفت: مراد از «بعثر» بيرون ريختن خاكهاست.قبر بمعني نهانخانه است و معني آيه‌ي «إِذٰا بُعْثِرَ مٰا فِي الْقُبُورِ» اين ميشود: آنگاه آنچه در نهانخانه‌هاست ظاهر و آشكار گردد، همانطور كه برق در ميان ابرها و شير در ميان خون گاو و عسل در گلها نهان است همچنين مردگان در نهانخانۀ عالم نهان‌اند و روز قيامت آشكار خواهند شد. احتياج نداريم كه بگوئيم مراد از قبور، قبور معمولي‌اند بلكه اگر مخفي گاه مطلق بگيريم كافي است. در خاتمه بايد گفت: در اين دو آيه هر چه بيشتر دقّت شود بجاست.

بَعد:؛ ج 1، ص: 204

بَعد: (بفتح اوّل) پس.مقابل قبل. در كلمه‌ي قبل در اين- باره توضيح داده خواهد شد انشاء اللّٰ

بُعد:؛ ج 1، ص: 204

بُعد: (بضمّ اوّل) دوري.هلاكت. لعن. معناي اصلي همان دوري است، هلاكت و لعن بسبب دوري از حيات و رحمت خداست.فعل بعد اگر از باب كرم يكرم آيد بمعني دوري و اگر از علم يعلم آيد بمعني هلاكت است و مصدر آن در صورت دوم بعد بر وزن فرس است (اقرب الموارد، صحاح، قاموس) مثل «وَ لٰكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ» توبه: 42، كه از باب كرم يكرم است: لكن راه بر آنها دور شد و مثل «أَلٰا بُعْداً لِمَدْيَنَ كَمٰا بَعِدَتْ ثَمُودُ» هود: 95، كه فعل «بَعِدَتْ» از علم يعلم است: دوري از رحمت خدا حتمي شد براي مدين چنانكه هلاك شد ثمود، كلمۀ «بُعْداً» را اگر هلاكت معني كنيم، ترجمه بلازم كرده‌ايم زيرا «بعد» بضم اوّل بمعني دوري و لعن آمده است و مصدر هلاكت «بعد» بر وزن فرس است.در مجمع تقدير آنرا «بعدوا بعدا» فرموده است.راغب گويد: بعد اكثرا در دوري محسوس استعمال ميشود و نيز
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 205
در معنوي و معقول مانند «ضَلُّوا ضَلٰالًا بَعِيداً» نساء: 167، بكار ميرود.نا گفته نماند: استعمالات قرآن نزديك بتمام در دوري معقول و معنوي است مثل «وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّٰهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلٰالًا بَعِيداً» نساء: 116 ضلال بعيد از آنجهت است كه هدايت يافتن چنين شخصي بسيار بعيد و مشكل است.در خاتمه بايد دانست: اين كلمه در بعد زمان و مكان و بعد معقول هر سه آمده است. بعد معقول قبلا گفته شد، بعد مكاني مثل «إِذٰا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكٰانٍ بَعِيدٍ» فرقان: 12 و نظير آن. و بعد زماني نحو «إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَرٰاهُ قَرِيباً» معارج: 6 و مثل «تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهٰا وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً» آل عمران: 30.

بعر:؛ ج 1، ص: 205

بعر: بعير: مطلق شتر است اعمّ از نر و ماده، چنانكه جمل شتر نر و ناقه شتر ماده است. «وَ لِمَنْ جٰاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ» يوسف: 72 هر كه آنرا بياورد براي اوست بار يك شتر. اين كلمه فقط دو بار در قرآن آمده است: يوسف: 72 و 65.

بعض:؛ ج 1، ص: 205

بعض: جزء. اين كلمه بمناسبت كلّ بكار ميرود، لذا با كلّ مقابل ميافتد و گويند: بعض الشي‌ء و كلّه (مفردات) «أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتٰابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ» بقره: 85.

بَعوضه:؛ ج 1، ص: 205

بَعوضه: پشۀ ريز. جمع آن بعوض است «إِنَّ اللّٰهَ لٰا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا مٰا بَعُوضَةً فَمٰا فَوْقَهٰا» بقره: 26، خدا باك ندارد از اينكه مثلي زند (هر چه باشد) پشه يا آنچه فوق آنست.مجمع البيان آنرا پشه‌ي ريز معني كرده است در مفردات و اقرب- الموارد نقل شده: علت اينكه نام اين حشره از «بعض» گرفته شده كوچكي جثّه‌ي اوست.

بَعل:؛ ج 1، ص: 205

بَعل: شوهر. «وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هٰذٰا بَعْلِي شَيْخاً» هود: 72، من پير زنم و اين شوهرم پير است. جمع آن بعوله است مثل «وَ بُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فِي ذٰلِكَ» بقره 228. «أَ تَدْعُونَ بَعْلًا وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ-
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 206
الْخٰالِقِينَ» صافات: 125، گفته‌اند بعل نام بتي بود در بعلبك، رجوع شود به «الياس».ناگفته نماند در بعل معني استعلا هست و آن از معناي اصلي آن كه شوهر است و يك نوع تفوّق بر زن دارد ملحوظ شده است.راغب گويد بدرختي كه بزرگ شده و رطوبت زمين را بوسيله‌ي ريشه‌هايش جذب ميكند بجهة استعلا بعل گفته‌اند.قهرا بايد گياهان كه رطوبت جذب ميكنند نيز چنين باشند در وسائل ج 6 ص 125 از امام صادق عليه السّلام نقل است «في الصدقة فيما سقت السَّماء و الانهار اذا كانت سيحا او بعلا العشر» : در زكوة در آنچه آسمان و نهرها آنرا آبياري كرده هر گاه بوسيلۀ آب جاري يا بوسيله‌ي ريشه باشد ده يك است.راغب گويد: عرب بمعبود خود كه بوسيله‌ي آن بخدا تقرب ميجويد، بعل ميگويد.علي هذا ممكن است معني آيه‌ي فوق: چنين باشد: آيا معبود نكره‌اي ميخوانيد و احسن الخالقين را ترك ميكنيد؟. در اين صورت مفرد آن اشاره بواحد نامعلوم از خدايان آنهاست.

بَغْت:؛ ج 1، ص: 206

بَغْت: ناگهان. (مجمع البيان و مفردات) «فَأَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لٰا يَشْعُرُونَ» اعراف: 95، پس آنها را ناگهان در حاليكه نميدانستند گرفتيم. اين كلمه در قرآن مجيد 13 بار بكار رفته و همه در بارۀ ناگهاني بودن قيامت و عذاب دنيوي است.

بُغض:؛ ج 1، ص: 206

بُغض: كينه. دشمني. در اقرب الموارد ميگويد: بغض ضدّ حبّ، بغضاء و بغضه شدت دشمني است راغب گفته: آن تنفّر نفس از شيئ است بر خلاف حبّ كه ميل نفس بشي‌ء ميباشد. «قَدْ بَدَتِ الْبَغْضٰاءُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ وَ مٰا تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ» آل عمران: 118 دشمني از گفتارشان هويداست و آنچه سينۀ‌شان پنهان ميكند بزرگتر است. اين كلمه فقط پنج بار و همه بصيغه‌ي بغضاء در قرآن آمده است.قاموس و صحاح نيز بغضة و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 207
بغضاء را شدّت بغض گفته‌اند.

بَغل:؛ ج 1، ص: 207

بَغل: استر. جمع آن در قرآن بغال آمده «وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغٰالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوهٰا وَ زِينَةً» نحل: 8 بغل حيواني است اهلي پدرش الاغ و مادرش اسب است (اقرب الموارد)

بَغي:؛ ج 1، ص: 207

بَغي: طلب توأم با تجاوز از حدّ. اين معني با مطلق تجاوز قابل جمع است زيرا تجاوز از طلب جدا نيست، هر جا كه تجاوز هست طلب نيز هست.تجاوز چنانكه راغب تصريح ميكند دو جور است يكي تجاوز ممدوح مثل تجاوز از عدالت باحسان و از عمل واجب بمندوب، يعني عمل بهر دو، و ديگري تجاوز مذموم، مثل تجاوز از حق بباطل.بيضاوي در ذيل آيه‌ي 27 از سورۀ شوري گويد: «اصل البغي طلب تجاوز الاقتصاد فيما يتحري كميّته او كيفيّته» راغب گفته: «البغي طلب تجاوز الاقتصاد فيما يتحري» ابن اثير در نهايه آورده: «اصل البغي مجاوزة الحدّ».اين معني (طلب توأم با تجاوز) كه از راغب و ابن اثير و بيضاوي نقل شد در تمام موارد استعمال اين كلمه صادق است.كسانيكه آنرا بمعني مطلق طلب گرفته‌اند ناچاراند استعمال آنرا در تعدي و ظلم و زنا از باب اشتراك لفظي بگيرند. «إِنَّ قٰارُونَ كٰانَ مِنْ قَوْمِ مُوسيٰ فَبَغيٰ عَلَيْهِمْ» قصص: 76 قارون از قوم موسي بود و بر آنها برتري كرد.اين كلمه را در آيه، ظلم، تكبّر، طلب فضل و غيره گفته‌اند، ولي ذيل قضيّه ميرساند كه مراد تكبّر و برتري است در اثر قدرت مالي.و شخص متكبّر، طالب تجاوز از حدّ خود است. «وَ لٰا تَبْغِ الْفَسٰادَ فِي الْأَرْضِ» قصص: 77 در زمين فساد مجوي.در اينجا مراد از «تبغ» قهرا طلب شديد است چنانكه راغب در «بغي و ابتغي» بافادۀ كثرت تصريح ميكند «لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ» توبه: 48 در گذشته بسيار طلب فتنه كرده‌اند
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 208
«لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنٰاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ» بقره: 198 بر شما گناه نيست كه فضل پروردگارتان را بيشتر طلب كنيد.انبغاء براي قبول «بغي» است علي هذا انبغاء را بمعني شايسته است و سهل است گرفته‌اند، كه قبول در هر دو مندرج است «وَ مٰا يَنْبَغِي لِلرَّحْمٰنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً» مريم: 92 شايسته نيست كه خدا فرزندي بگيرد «لَا الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهٰا أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ» يس: 40 براي آفتاب ميسّر نيست كه ماه را بگيرد يعني قبول اين فعل براي او نيست. «وَ لٰا تُكْرِهُوا فَتَيٰاتِكُمْ عَلَي الْبِغٰاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً» نور: 33 كنيزان جوان خود را بزنا وادار نكنيد اگر طالب عفّت باشند.بزنا از آنجهت «بغاء» گفته شده كه آن يكنوع تجاوز از حدّ است زيرا حدّ زن آن است كه زنا نكند. همچنين است «وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا» مريم: 20. «يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ» بقره: 265 اموال خود را براي بيشتر طلبيدن مرضات خدا، انفاق ميكنند. «وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتٰابَ إِلّٰا مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ» آل عمران: 19 كلمه‌ي «بَغْياً» را در اين آيه و نظائر آن حسد و ظلم و دشمني معني كرده‌اند و همه از مصاديق تجاوزاند. «فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بٰاغٍ وَ لٰا عٰادٍ فَلٰا إِثْمَ عَلَيْهِ» بقره: 173 هر كه مضطرّ شود بي‌آنكه طالب و متعدّي باشد گناهي بر او نيست.يكدفعه اين است كه شخص مضطرّ، طالب خوردن ميته است و اضطرار را دستاويز كرده و در خوردن نيز افراط ميكند براي چنين كسي خوردن ميته حلال نيست و يكدفعه اين است كه مايل و طالب نباشد و در خوردن نيز بسدّ رمق اكتفا كند چنين كسي در خوردن گناهكار نيست، آيۀ شريفه صورت دوّم را بيان ميكند. «وَ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ».
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 209
شوري: 42 در روي زمين بنا حق ظلم و تعدي ميكنند. قيد «بِغَيْرِ الْحَقِّ» ظاهرا براي افادۀ ظلم است و گرنه «يَبْغُونَ» بتنهائي افادۀ ظلم نميكند.نظير اين آيه، آيۀ 23 از سورۀ يونس است. مثلا در آيه‌ي «أَ فَغَيْرَ دِينِ اللّٰهِ يَبْغُونَ» آل عمران: 83 و نظائر آن مي‌بينيم كه افادۀ ظلم نميكند و براي طلب شديد است.

بَقَر:؛ ج 1، ص: 209

اشارة

بَقَر: گاو. اسم جنس است، بقرة بگاو نر و گاو ماده هر دو گفته ميشود، تاء آن براي وحدت است نه تأنيث (اقرب الموارد، قاموس و صحاح) ولي مجمع البيان و راغب و تفسير مراغي تاء آنرا براي تأنيث گرفته و گفته‌اند: بقره بمعني گاو ماده و ثور گاو نر است، راغب ثور را بلفظ قيل آورده است. در مجمع اضافه كرده: در جنس گاو اسم مذكر غير از مؤنث است چنانكه در جمل و ناقه و رجل و مرأة و جدي و عناق نيز چنين است. «وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنٰا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُمٰا … » انعام: 146 از مطلق گاو و گوسفند بر آنها پيه را حرام كرديم «إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً» بقره: 67 مراد يك گاو است نه گاو ماده، بنا بر قول قاموس و صحاح. و بنا بر قول مجمع و غيره گاو ماده است، جمع بقره بقرات است مثل «إِنِّي أَريٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ» يوسف: 43 من هفت گاو فربه مي‌بينم. اين مؤيّد قول مجمع است.

[بَقَرَۀ بَني اسرائيل:]؛ ج 1، ص: 209

داستان بقره‌ي بني اسرائيل كه در قرآن مجيد نقل شده قابل دقّت و تحقيق است. ما عين آنرا نقل و در بارۀ آن گفتگو ميكنيم. «وَ إِذْ قٰالَ مُوسيٰ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قٰالُوا أَ تَتَّخِذُنٰا هُزُواً قٰالَ أَعُوذُ بِاللّٰهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجٰاهِلِينَ. قٰالُوا ادْعُ لَنٰا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنٰا مٰا هِيَ قٰالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لٰا فٰارِضٌ وَ لٰا بِكْرٌ عَوٰانٌ بَيْنَ ذٰلِكَ فَافْعَلُوا مٰا تُؤْمَرُونَ. قٰالُوا ادْعُ لَنٰا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنٰا مٰا لَوْنُهٰا قٰالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ صَفْرٰاءُ فٰاقِعٌ لَوْنُهٰا تَسُرُّ النّٰاظِرِينَ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 210
قٰالُوا ادْعُ لَنٰا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنٰا مٰا هِيَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشٰابَهَ عَلَيْنٰا وَ إِنّٰا إِنْ شٰاءَ اللّٰهُ لَمُهْتَدُونَ. قٰالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهٰا بَقَرَةٌ لٰا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ وَ لٰا تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لٰا شِيَةَ فِيهٰا، قٰالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوهٰا وَ مٰا كٰادُوا يَفْعَلُونَ، وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّٰارَأْتُمْ فِيهٰا وَ اللّٰهُ مُخْرِجٌ مٰا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ فَقُلْنٰا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهٰا كَذٰلِكَ يُحْيِ اللّٰهُ الْمَوْتيٰ وَ يُرِيكُمْ آيٰاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» بقره: 67- 73.يعني: آنگاه كه موسي بقوم خود گفت: خداوند بشما امر ميكند كه گاوي را ذبح كنيد گفتند: آيا ما را مسخره گرفته‌اي؟ گفت: بخدا پناه مي‌برم كه از نادانان باشم.گفتند: پروردگار خويش را بخوان تا بما روشن كند گاو چگونه است؟گفت: خداوند ميگويد: آن گاوي است نه پير و نه خرد سال سنّش ميان اين دو است پس آنچه امر ميشويد بجاي آوريد.گفتند: پروردگار خويش را بخوان تا روشن كند رنگ آن چگونه است؟ گفت: خداوند ميگويد: آن گاوي است زرد پر رنگ كه بينندگان را مسرور ميكند.گفتند: پروردگارت را بخوان تا روشن كند اين گاو چگونه است؟اين گاو بر ما ميان گاوان مشتبه گشته است و ما انشاء اللّٰه هدايت يافته‌گانيم و ترديدمان بر طرف خواهد شد.گفت: خدا ميگويد: آن گاويست نه رام است كه زمين را شخم زند و نيز كشت را آب نميدهد سالم است و خطّ و خالي در آن نيست. گفتند اكنون حق را آشكار كردي پس گاو را ذبح كردند و نزديك نبودند كه ذبح كنند. و چون نفسي را كشتيد و در آن اختلاف كرديد خداوند روشن ميكند آنچه كه پنهان ميداريد. گفتيم بزنيد آنرا ببعض گاو، خداوند اين چنين مردگان را زنده ميكند.اين داستان كه سورۀ بقره با آنهمه تفصيل و حقائق كه در بر دارد باين نام خوانده شده از چند جهت
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 211
قابل گفتگو است.1- جسارت و بي ادبي يهود در برابر خدا و پيغمبر خودشان! كه گفتند آيا ما را مسخره گرفته‌اي؟ما از جريان قتل و كشف قاتل ميپرسيم تو در مقابل، امر بذبح گاو ميكني! موسي فرمود: اين كار جاهلان است و پناه بر خدا كه از جاهلان باشم.گذشته از اين، سه دفعه با كمال بي ادبي گفتند «ادْعُ لَنٰا رَبَّكَ» براي ما پروردگارت را بخوان لازم بود كه بگويند «ادع لنا ربّنا» زيرا پروردگار فقط پروردگار موسي نبود، و اين بر خلاف سخن مؤمنان است كه بهنگام دعا ميگويند: «رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلًا- … رَبَّنٰا إِنَّنٰا سَمِعْنٰا مُنٰادِياً يُنٰادِي لِلْإِيمٰانِ» و نظائر اينها.2- با تكثير سئوال مطلب را بر خود دشوار كردند و اگر يك گاو هر طور كه بود سر مي‌بريدند كافي بود. عيّاشي در ضمن حديثي از حضرت رضا عليه السّلام نقل ميكند: اگر بقره‌اي ذبح ميكردند كافي بود ولي سخت گرفتند خدا هم بر آنان سخت گرفت.آيه‌ي «يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لٰا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْيٰاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْهٰا حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَكُمْ عَفَا اللّٰهُ عَنْهٰا وَ اللّٰهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ. قَدْ سَأَلَهٰا قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِهٰا كٰافِرِينَ» مائده: 101- 103، از سخت گرفتن در سئوال نهي ميكند. طبرسي فرموده: تقدير آيه چنين است از چيزهائيكه خدا ذكر آنها را ترك كرده سئوال نكنيد چون بآنها محتاج نيستيد و اگر ظاهر شوند غمگينتان ميكنند و در ضمن حديثي از حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم نقل ميكند كه فرمود «فاتركوني كما تركتكم فانّما هلك من كان قبلكم بكثرة سئوالهم … » . 3- علت اين همه سئوال چه بود؟ آيا از اينكه كشتن گاو سبب زنده شدن مقتول گردد تعجب ميكردند و پيش خود ميگفتند: لا بدّ آن گاو بخصوصي است لذا خصوصيّات آن را مي‌پرسيدند؟ يا بني اسرائيل در اثر خلطه با مصريان كه گاو در نزد آنها مقدّس و معبود بود، گاو را
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 212
مقدّس ميشمردند و حاضر بذبح آن نبودند لذا پشت سر هم سئوال ميكردند و اين سئوالات از عدم رضايت قلبي ناشي بود.آيا مراد از «وَ مٰا كٰادُوا يَفْعَلُونَ» آن است كه در اثر نادر الوجود بودن آن گاو و يا گراني قيمت آن نزديك بودند كه نكنند و يا در اثر مقدّس شمردن گاو و عدم رضايت قلبي بود؟آيا حضرت موسي پي فرصتي ميگشت كه بني اسرائيل با دست خود گاوي ذبح كنند تا مقدّس شمردن آن بتدريج از بين برود لذا در قضيّه‌ي مقتول از فرصت استفاده كرده و جريان گاو كشي را پيش كشيد؟آيا اين قضيّه بعد از واقعه‌ي سامري و گوساله پرستي اتفاق افتاد و يا پيش از آن؟4- احتمال نزديك بيقين آن است كه بني اسرائيل در اثر آميزش با مصريان گاو را مقدّس شمرده و دين يگانه پرستي اجداد خود را از ياد برده بودند و اين دستور براي آن بود كه با دست خود گاو بكشند تا كم كم تقديس آن از بين برود.محقّق عاليقدر آقاي طالقاني در اين باره مينويسد: بني اسرائيل چون ساليان دراز محكوم مصريان بودند … خواه نا خواه اوهام و معتقدات مصريان بر آنها چيره شده بود. يكي از مقدّسات مصريهاي گاو بود، گويا احترام و تقديس گاو در مصر مانند هند، بيشتر در طبقه كشاورزان و دامداران شايع بود. چون بني اسرائيل با اين طبقه كه اكثريت مردم آن سرزمين بودند آميزش داشتند، تقديس و پرستش گاو بتدريج در آنها آن چنان سرايت كرد كه بيشتر آنان عقيدۀ يگانه پرستي پدران خود را فراموش كردند و چون تقديس گاو در ميان اين طبقات بوده (مانند گاو آپيس) اين عقيده در تاريخ باندازه خدايان طبقات حاكمۀ مصر شهرت نيافته است.شايد پس از خروج از مصر و زندگي طولاني در بيابان و معاشرت با قبائل گاو پرست نيز در آنها مؤثّر بوده،
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 213
در هر جا و بهر طريق كه باشد تقديس گاو و گوساله در نفوس آنان ريشه داشته و محبّت آن قلوبشان را فرا گرفته بود چنانكه در همين سوره (بقره) آيۀ 93 بآن اشاره ميكند «وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ» بنا بر اين اتّخاذ گوساله پس از چند روز غيبت موسي از جهت غفلت و پيش آمد ناگهاني يا اغفال نبوده بلكه منشاء آن علاقه و كشش باطني آنها بچنين پرستشي بود. (پرتوي از قرآن ذيل داستان بقره).مراغي مصري در تفسير خود علّت اين حكم را ناشي از گوساله پرستي آنان دانسته و گويد: بذبح بقره مأمور شدند نه ساير حيوانات چون آن، از جنس گوساله بود كه پرستش كرده بودند و اين از آن جهت بود كه تعظيم و محبّت گوساله از بين برود.طنطاوي در تفسير خود گفته چون پرستش گاو آپيس و عبادت گوساله در قلوب آنان اثر گذاشته بود لذا بذبح آن مأمور شدند. سخن اين دو مفسّر ميرساند كه اين واقعه بعد از جنجال سامري بوده است.5- اوّل و آخر آيات كه در سابق نقل شد ميفهماند كه همۀ آنها يك قضيّه و يك واقعه است و آن اينكه قتلي اتّفاق افتاده و تحقيق آنرا از موسي خواسته‌اند و آنحضرت دستور داده تا گاو ذبح شده با بدن مقتول تماس پيدا كند و قضيّه با يك معجزه مثلا فيصله يا بد، چنانكه الميزان و المنار و ديگران آنرا يك واقعه دانسته‌اند.سيّد احمد خان هندي (بنا بر نقل پرتوي از قرآن) گويد: آيۀ «فَقُلْنٰا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهٰا كَذٰلِكَ يُحْيِ اللّٰهُ الْمَوْتيٰ» و ما قبل آن، راجع بداستان ديگري است و مربوط بداستان بقره نيست و ضمير «بِبَعْضِهٰا» را به «نفس» برگردانده و ميگويد: دستور آن آيه اين است كه: عضوي از مقتول را بخودش بزنيد، اين تدبير براي كشف قاتل و مجرم معمول بوده، تا متّهمين بقتل جمع شوند و عضوي از مقتول را بدست گيرند
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 214
و بر وي زنند قهرا آنها كه قاتل نبودند با جرئت ميگرفتند و ميزدند و قاتل بجهت «الخائن خائف» چون مرعوب و دچار ترديد ميشد معلوم ميگشت.نا گفته نماند: مؤيّد سيّد هندي آنستكه آيۀ «وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً … » با واو از آيات ما قبل جدا شده و اگر جزء واقعۀ گاو بود لازم بود كه با فاء گفته شود، مدّعيان يكداستان بودن آن ميگويند: ابتداء واقعه از «وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً» شروع ميشود و آيات «وَ إِذْ قٰالَ مُوسيٰ لِقَوْمِهِ إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ … » را مقدّمه‌ي آن حساب ميكنند ناگفته نماند: «فَقُلْنٰا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهٰا» مؤيد يك واقعه بودن است و گر نه ميفرمود: حكم پيدا كردن قاتل چنين و چنان است نه اينكه بصورت امر «اضْرِبُوهُ» فرمايد.اگر قول سيّد هندي صحيح باشد بايد علّت قول بني اسرائيل كه بموسي گفتند «أَ تَتَّخِذُنٰا هُزُواً» غير از آن باشد كه گفتيم.6- بنا بر قول سيّد هندي، احتمال سابق ما كه در بند چهارم گفتيم و از آقاي طالقاني و طنطاوي و مراغي نقل كرديم بيش از پيش تأييد ميشود زيرا در اين صورت واقعه‌ي گاو كشي يك دستور مستقلّي است و علت آن قهرا از بين رفتن تقديس و احترام گاو بوده است و اگر مجموع آيات يكداستان بوده باشد باز احتمال سابق بقوت خود باقي است و آن اينكه موسي از از فرصت استفاده كرده براي پيدا شدن قاتل گاو كشتن را پيش كشيده تا يك تير و دو نشان نمايد.آقاي طالقاني از آيۀ «إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُكُمْ … » استظهار ميكند كه اين حكم براي يكدفعه نبوده بلكه صيغۀ مضارع (يَأْمُرُكُمْ) اشاره بدوام است و ميگويد: ظاهر اين آيه بقرينۀ آيات ديگري كه در بارۀ يهود و گاو است اين است كه اين امر حكم مستقلّي بوده. و مقدمه براي مطلب آيۀ بعد «وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً» نيست … با توجه باين حقيقت، دستور اجتماع عمومي يهود براي كشتن گاو و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 215
بپاداشتن جشني بعنوان گاو كشي (عيد خون) دستور مستقلّي بوده … تا با اين خاطره، تقديس و پرستش گاو از خاطرها برود (پرتوي از قرآن ذيل آيات فوق).بدين طريق ملاحظه ميشود كه آقاي طالقاني قول سيّد هندي را قبول ميكند.و خلاصه آنكه: دستور گاو كشي يك امر ساده نبوده و باحتمال قوي براي از بين بردن «وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ» بوده است.مسترهاكس در قاموس كتاب مقدّس ذيل «گوساله» مينويسد: بني اسرائيل از طول اقامت موسي (در طور) بستوه آمده و در شكّ افتادند و چون در مصر اين چنين مطالب بسيار ديده بودند، لذا از هارون خداي مجسّمي خواستند.هاكس قبل از اين جمله تصريح ميكند كه هارون براي آنها گوساله ساخت ولي اين صحيح نيست بتصريح قرآن مجيد سازندۀ گوساله، سامري بود نه هارون ولي تأييد ميكند كه عادات مصريان در بني اسرائيل اثر گذاشته بود.و چون يك دفعه گاو كشي براي از بين بردن چنين افكار، كافي نيست، نظر آقاي طالقاني كه گاو كشي را يك عيد خون و بطور دائم گفته است، تقويت ميشود مخصوصا كه در تورات فعلي كتاب اوّل پادشان باب 12 آيۀ 29 نقل شده كه «يربعام» دو گوسالۀ طلا براي پرستش بني- اسرائيل ساخت يكي را در بيت ئيل و ديگري را در «دان» گذاشت.معلوم ميشود پس از گذشت روزگاران هنوز گاو در نظر آنها محترم بوده است و شايد براي همين است كه در باب 11 آيۀ 40 همان كتاب آمده: سليمان قصد كشتن يربعام را داشت و او بمصر فرار كرد تا وفات سليمان در آنجا ماند.7- صاحب المنار و ديگران خواسته‌اند آيه‌ي «فَقُلْنٰا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهٰا كَذٰلِكَ يُحْيِ اللّٰهُ الْمَوْتيٰ» را طوري معني كنند كه معجزه در ميان نباشد و گويد: در اينجا يُحْيِ اللّٰهُ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 216
الْمَوْتيٰ» نظير «وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا النّٰاسَ … » و نظير «وَ لَكُمْ فِي الْقِصٰاصِ حَيٰاةٌ» است كه مقصود حفظ حيات عمومي و حفظ خونها بوده است نا گفته نماند: دوران حضرت موسي پر از معجزات است امثال: اژدها شدن عصا، يد بيضا، شكافتن دريا، و انفجار آب از سنگ و غيره، در اين صورت چه مانعي دارد كه اينهم يكي از معجزات حضرت موسي بوده باشد، ظاهر آيۀ (كَذٰلِكَ يُحْيِ اللّٰهُ الْمَوْتيٰ) در بدو امر، زنده شدن مرده و قياس امر آخرت بر آن است.8- در بارۀ داستان بقره، نقل شده: بني اسرائيل بقرۀ موصوف را بقيمت گران از پسري خريدند و چون او بپدرش نيكو كار بود، آنهمه پول نصيب وي گرديد، اين روايت را شيعه و سني نقل كرده‌اند. آقاي طالقاني در تفسير پرتوي از قرآن ص 191 ج 1 ميگويد: اينها همه اخبار اسرائيلي است و سند اسلامي درستي ندارند.نا گفته نماند: اين حديث در كتب شيعه بچند طريق نقل شده، يكي آن است كه مرحوم صدوق از پدرش از محمّد بن يحيي العطّار از احمد بن محمد از بزنطي نقل كرده است (تفسير برهان).اگر صحبت، صحبت درستي سند باشد فكر ميكنم در درستي اين سند صحبتي نباشد.و هيچ مانعي نيست كه بني اسرائيل بعد از آنهمه سئوالات گاو موصوف را در نزد آن پسر بيابند و او ببهاء زياد بفروشد و اين با مطالبي كه در پيش گفتيم منافاتي ندارد.

بُقعه:؛ ج 1، ص: 216

بُقعه: محلّ. قسمتي از زمين «نُودِيَ مِنْ شٰاطِئِ الْوٰادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبٰارَكَةِ» قصص: 30.قاموس گويد: بقعه (بضم اوّل و گاهي بفتح آن) تكّه‌اي از زمين است كه در هيئت زمين مجاور نيست.در اقرب قطعه‌اي از زمين گفته است.

بَقل:؛ ج 1، ص: 216

بَقل: سبزي «يُخْرِجْ لَنٰا مِمّٰا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِهٰا» بقره: 61
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 217
راغب گويد: بقل آنست كه اصل و فرع آن در زمستان نرويد. اين معني اعم از «بقل» در آيۀ فوق است، مراد از آن در آيه بقرينۀ قثّاء، فوم، عدس و غيره: ترۀ خوردني است. و يكبار بيش در قرآن نيامده است.

بَقاءِ:؛ ج 1، ص: 217

بَقاءِ: ماندن. «وَ يَبْقيٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلٰالِ وَ الْإِكْرٰامِ» رحمن: 27 ميماند وجه پروردگار تو كه صاحب عظمت و اكرام است. «مٰا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ مٰا عِنْدَ اللّٰهِ بٰاقٍ» نحل: 96 آنچه نزد شماست تمام ميشود و آنچه نزد خداست باقي است. «بَقِيَّة» باقي مانده. «بَقِيَّتُ اللّٰهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» هود: 86، اين آيه در داستان شعيب است كه بعد از نهي از تنقيص مال مردم ميگويد: بقيّه‌ي خدا يعني بقيّه‌ي كسب حلال كه نفع آن باشد براي شما بهتر است.در تفسير صافي از كمال الدين صدوق نقل شده كه امام زمان صلوات اللّٰه عليه و علي آبائه بعد از ظهور اوّلين كلامش اين آيه است و ميفرمايد: منم بقيّة اللّٰه و حجت و خليفۀ خدا بر شما هر كه بآنحضرت سلام بدهد ميگويد: السّلام عليك يا بقيّة اللّٰه في ارضه. روايت از حضرت امام باقر عليه السّلام است. «فَهَلْ تَريٰ لَهُمْ مِنْ بٰاقِيَةٍ» حاقّه: 8 بعضي‌ها گفته‌اند: بٰاقِيَةٍ در آيه مصدر است مثل عافيت، ولي ديگران بمعني جماعة باقيه يا نفس باقيه گفته‌اند.آخر آيات قبل و بعد همه بر اين وزن‌اند، مثل قارعه، طاغيه، عاتيه، خاويه، خاطئه و رابيه.بهتر است باقيه را اسم فاعل گرفته و موصوف آنرا چنانكه طبرسي فرموده نفس بگيريم تا مثل آيات قبل و بعد اسم فاعل باشد يعني: پس آيا احدي از آنها را باقي مانده مي‌بيني؟. «وَ الْبٰاقِيٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوٰاباً» كهف: 46. اين تركيب دو بار در قرآن مجيد آمده
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 218
است و آن بمعني چيزهائي است كه باقي‌اند ولي صالح.ممكن است گفته شود: مراد آثار نيك است كه در دنيا باقي‌اند در مقابل آثار بد. ولي بنصّ قرآن تمام اعمال اعمّ از نيك و بد در جهان و عند اللّٰه محفوظاند. اعمال نيك باقيات صالحات‌اند. علي هذا مراد از باقيات صالحات تمام اعمال نيك است كه قربة الي اللّٰه انجام داده ميشود.

بِكر:؛ ج 1، ص: 218

بِكر: راغب در مفردات گويد: اصل اين كلمه بكرة (بضمّ اوّل) است بمعني اوّل روز و چون كسي اوّل روز خارج شود گويند: «بكر فلان» و بحيواني كه نزائيده بكر گويند زيرا نزائيدن اوّل است و زائيدن مرحلۀ دوّم، بدوشيزه بكر گويند چون اين حالت پيش از ثيّب بودن است. «لٰا فٰارِضٌ وَ لٰا بِكْرٌ عَوٰانٌ بَيْنَ ذٰلِكَ» بقره: 68 نه پير است كه زمان زائيدنش گذشته باشد و نه- نزائيده است، ميان سنّ است.و اگر فارض بمعني گاو پير باشد چنانكه راغب گويد بكر هم بمعني جوان است يعني: گاوي است نه پير و نه جوان.جمع بكر أَبكار است مثل: «إِنّٰا أَنْشَأْنٰاهُنَّ إِنْشٰاءً فَجَعَلْنٰاهُنَّ أَبْكٰاراً» واقعه: 36 ما آنها را بطرز مخصوصي آفريده و آنها را- دوشيزگان كرده‌ايم.شايد مراد از «أَنْشَأْنٰاهُنَّ إِنْشٰاءً» آن است كه حوريان بطور ولادت بوجود نيامده‌اند و نيز ساختمان وجود آنها طوري است كه تغيير و پيري و ساير عوارض زنان بآنان راه ندارد. از ظاهر آيه استفاده ميشود و در حديث نيز آمده كه حوريان بهشتي هميشه دوشيزه‌اند.بُكرة (بضمّ اوّل) چنانكه گذشت بمعني اوّل روز است مثل «وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا» انسان: 25، پروردگارت را اوّل و آخر روز ياد كن. «وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 219
الْإِبْكٰارِ» غافر: 55 در اقرب الموارد گويد: ابكار (بكسر اوّل) مصدر افعال و نيز بامداد است، و آن از اوّل طلوع فجر تا ارتفاع آفتاب ميباشد. بيضاوي نيز از اوّل طلوع فجر تا ارتفاع آفتاب گفته. طبرسي از طلوع آفتاب تا ارتفاع آن گفته است.علي هذا، ابكار اسم مصدر است چنانكه قاموس تصريح ميكند. «وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيهٰا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا» مريم: 62، آيه‌ي شريفه در بارۀ اهل بهشت است و ظاهرش آن است كه در بهشت بامداد و شام هست اهل تفسير چون بعدم وجود صبح و شام در بهشت يقين كرده‌اند در بارۀ آيه اقوال مختلف اظهار نموده‌اند.فخر رازي در يكي از دو قولش گفته: مراد دوام و عدم انقطاع روزي است يعني رزق آنها هميشگي است. الميزان فرمايد: ظاهرا مراد توالي و عدم انقطاع است.طبرسي بنقل از مفسّرين و طبري و مراغي مصري گفته‌اند: مراد فاصله دو غذاست يعني چنانكه در دنيا ميان دو غذا فاصله ميدادند بهمان فاصله در بهشت ميخورند.ولي چنانكه گفتيم: ظهور آيه وجود بكره و عشيّ در بهشت است اگر گويند: در آيه ديگر آمده «لٰا يَرَوْنَ فِيهٰا شَمْساً وَ لٰا زَمْهَرِيراً» انسان: 13، در آن آفتاب و سردي نمي‌بينند.گوئيم: آيه بصدد بيان نبودن گرما و سرما در بهشت است و اين منافي با وجود صباح و مساء نيست در صافي از حضرت صادق عليه السّلام نقل شده مردي باو از دردها و تخمه شكايت كرد امام فرمود: صبح و شام بخور و ميان اين دو چيزي نخور زيرا آن مفسد بدن است، نشنيده‌اي كه خدا فرموده «لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيهٰا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا» اين روايت هم بظاهر مفيد همان مطلب است كه از آيه، استظهار كرديم.با همه‌ي اين، آيه قابل دقّت و تأمّل است.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 220‌

بَكّة:؛ ج 1، ص: 220

بَكّة: «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ- لِلنّٰاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ» آل عمران: 96، اوّلين خانه‌ايكه براي مردم وضع شده همان است كه در بكّه است.بكّ در لغت بمعني ازدحام است و بكّه چنانكه طبرسي فرموده بمعني محلّ ازدحام است بنا بر اين چون محلّ بيت و اطراف آن، محل ازدحام براي طواف و استلام و نماز و دعاست، بآن بكّه گفته شده و آن بمعني وصف است نه علم محلّ و اگر جاي ديگر هم محلّ ازدحام باشد مثل جمرات مني بآنها هم بكّه گفته ميشود.در الميزان فرموده: مراد از بكّه زمين كعبه است بواسطۀ ازدحام مردم، بكّه ناميده شده است.طبرسي از امام باقر عليه السّلام نقل كرده كه بكّه مسجد الحرام است و مكّه تمام حرم. و اين مؤيد مطلب فوق است زيرا مسجد الحرام محل ازدحام است.و گويند: مراد از بكّه، مكّه است ميم آن بباء قلب شده است.محلّ كعبه و محلّ طواف و غيره نيز گفته‌اند.

بُكم:؛ ج 1، ص: 220

بُكم: ابكم بمعني لال مادر- زاد است چنانكه طبرسي و راغب و ابن اثير در نهايه، تصريح كرده‌اند و جمع آن بكم است مثل «أَحَدُهُمٰا أَبْكَمُ لٰا يَقْدِرُ عَليٰ شَيْ‌ءٍ» نحل: 76 يكي از آندو لال است و بر چيزي قادر نيست، و مثل «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لٰا يَرْجِعُونَ» بقره: 18: كرند، لالند، كوراند پس بر نميگردند.راغب ميگويد: ابكم كسي است كه لال بدنيا آيد و اخرس مطلق لال است خواه از مادر زائيده شود و خواه بعدا لال گردد پس ميان آندو عموم و خصوص مطلق هست. هر ابكم اخرس است و بعضي ابكم اخرس نيست.مراد از صمّ و بكم در آيۀ فوق و نظائر آن كساني‌اند كه بحرف حق گوش نميدهند و بآن اقرار نميكنند.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 221
در چهار آيه، كلمۀ صمّ قبل از «بكم» آمده و در آيۀ 97 اسراء «بكم» از «صمّ» جلوتر آمده است وانگهي بنا بر تصريح طبرسي: اصمّ كسي است كه كر متولّد شده باشد. علي هذا نميتوان گفت علّت جلو افتادن «صمّ» آن است كه انسان اوّل كر و بعد لال ميشود.زيرا اين در صورتي است كه لالي و كري از عوارض بعدي باشد.ولي بعيد نيست كه بگوئيم: قاعدة چون گوش نشنود زبان قادر بتكلّم نخواهد بود، لذا در چهار آيه كه راجع بدنيا است «صمّ» بدين اعتبار از «بكم» جلو افتاده است و در آيۀ اسراء كه آمده «وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ عَليٰ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا» شايد بدين جهة است كه شخص گرفتار اوّل بلا را مي‌بيند، بعد اظهار ميدارد، بعد بكلام دادرس گوش ميدهد و آنها از هر سه محروم‌اند چون در دنيا نيز آيات حق را نميديدند، و بحرف حق اعتراف نميكردند و گوش نميدادند و اللّٰه العالم.

بكي:؛ ج 1، ص: 221

بكي: بكاء اگر بقصر خوانده شود بمعني گريه و اشك ريختن است و اگر بمدّ باشد بمعني صدائي است كه توأم با گريه است (صحاح) راغب گويد: در صورتيكه صدا بيش از اندوه باشد با مدّ آيد مثل رغاء و ثغاء و اگر اندوه بيش از صدا باشد با قصر آيد. «وَ جٰاؤُ أَبٰاهُمْ عِشٰاءً يَبْكُونَ» يوسف: 16 شب پيش پدرشان آمدند در حاليكه گريه ميكردند «وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكيٰ» نجم: 43 و اوست كه مي‌خنداند و ميگرياند. «خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا» مريم: 58 سجده كنان و گريه كنان ميافتند «بكيّ» جمع باكي است و آن بر وزن فعول (بضمّ اوّل) است چنانكه سجود در «الرُّكَّعِ السُّجُودِ» جمع ساجد است گويند: ساجد سجود، قاعد قعود و راكع ركوع (مفردات).در اينجا لازم است بدو آيه توجّه كنيم، يكي آيۀ «فَلْيَضْحَكُوا
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 222
قَلِيلًا وَ لْيَبْكُوا كَثِيراً جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ» توبه: 82 تدبّر در آيه و ما قبل آن روشن ميكند كه مراد از دو امر، خبر در صورت امر است يعني در دنيا اندكي شادي ميكنند و مي‌خندند و در آخرت بسيار گريه ميكنند، در آيۀ ما قبل ميفرمايد: متخلّفين كه با رسول خدا بجنگ نرفتند از اينكار شاد شدند و بديگران گفتند: در گرما بجنگ نرويد، بگو آتش جهنّم از اين گرما شديدتر است، بعد ميگويد: كمي بخندند و بسيار گريه كنند و مأل كارشان شادي قليل و گريۀ كثير است و آن جزاي عملشان ميباشد (استفاده از الميزان).ديگري آيۀ «فَمٰا بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّمٰاءُ وَ الْأَرْضُ» دخان: 29 بفرعونيان كه غرق شدند، آسمان و زمين گريه نكرد، غرض از گريه‌ي آسمان و زمين چيست؟.بعضي در آيه، كلمۀ اهل مقدّر كرده‌اند يعني: اهل آسمان و زمين بآنها گريه نكردند، بعضي گفته‌اند: چون مرد بزرگي بميرد عرب در تعظيم او گويد: آسمان و زمين بر او گريه كرد و باد گريست و آفتاب تاريك گرديد و در آيه فرموده: آسمان و زمين بر آنها نگريست يعني مردم بي‌ارزش و كم اهميّت بودند.بايد دانست: نظير اين تعبير در روايات نيز آمده است، ثقة- الاسلام كليني در كافي باب فقد- العلماء از امام كاظم عليه السّلام نقل كرده: آنگاه كه مؤمن از دنيا برود ملائكه و بقعه‌هاي زمين كه در آنها عبادت ميكرد و درهاي آسمان كه اعمالش از آنها بالا برده ميشد بر او گريه ميكنند … ».در كشاف ذيل آيۀ فوق منقول است كه رسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم فرمود: هيچ مؤمن در غربت كه گريه كنندگانش نزد او نيستند نميميرد مگر آنكه آسمان و زمين بر او گريه ميكنند.در تفسير برهان ذيل آيۀ شريفه چند حديث نقل شده كه علي عليه السّلام فرمود: لكن باين (حسين بن علي)
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 223
آسمان و زمين گريه ميكنند. و از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه: از وقت قتل يحيي آسمان بر كسي نگريست تا حسين عليه السّلام كشته شد پس آسمان گريست. نظير اين روايات در مجمع البيان و سفينة البحار و غيره بسيار است.تمام موجودات نسبت بخدا چنانكه در «سبح» خواهد آمد، زنده و مدرك‌اند هيچ مانعي ندارد كه آيه را حمل بظاهر كرده و بگوئيم: آسمان و زمين هم متأثّر ميشوند و گريه ميكنند گر چه ما از حقيقت آن بي‌اطلاعيم.

بل:؛ ج 1، ص: 223

بل: بلكه. حرف اضراب و تدارك است. راغب گويد: بل دو قسم است، قسم اوّل آنست كه ما بعدش نقيض ما قبل است و اين دو جور باشد يكي آنكه با «بل» تصحيح ثاني و ابطال اوّل مقصود باشد مثل «إِذٰا تُتْليٰ عَلَيْهِ آيٰاتُنٰا قٰالَ أَسٰاطِيرُ الْأَوَّلِينَ كَلّٰا بَلْ رٰانَ عَليٰ قُلُوبِهِمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ» مطففين: 14، اساطير بودن قرآن بواسطۀ «كلّا و بل» ابطال و زنگار بودن اعمال بر قلوبشان اثبات شده است.ديگري آنكه براي تصحيح اوّل باشد مثل «وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَ شِقٰاقٍ» ص.2، يعني اعراض كفار نه براي آن است كه قرآن محلّ ذكر نيست بلكه امتناع كفّار در اثر خود پسندي و مخالفت است و مثل «ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِيدِ بَلْ عَجِبُوا أَنْ جٰاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ» ق: 2 (و اين «بل» همان است كه گويند براي انتقال از غرضي بغرضي است).قسم دوّم آنست كه براي بيان حكم اوّل و ترقّي باشد مثل «بَلْ قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلٰامٍ بَلِ افْتَرٰاهُ بَلْ هُوَ شٰاعِرٌ» انبياء: 5، بلكه او شاعر است. (در اينجا بعد از بيان حق بودن دعوت اسلام كه در ما قبل «بل» واقع است) تنبيه كرده كه گفتند اين سخنان خوابهاي پريشان است نه بلكه بالاتر از آن گفتند!. گفتند افترا است، بعد بالاتر از آن، گفتند: دروغگوست زيرا شاعر در قرآن
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 224
كسي است كه طبع دروغگوئي دارد (مفردات).الميزان با در نظر گرفتن آيۀ ما قبل «أَ فَتَأْتُونَ السِّحْرَ» ميگويد: اين آيه تكذيب و نسبت بباطل مرتبه مرتبه است گفتند: اضغاث احلام است يعني خوابهاي پريشان و نامنظم است كه آنها را پيامبري و كتاب خيال كرده و آن از سحر هم پائين‌تر است و اينكه گفتند «بَلِ افْتَرٰاهُ» ترقّي است از سابق، زيرا خواب بودن لازمه‌اش اشتباه امر ولي افتراء مستلزم تعمّد است يعني اشتباه نكرده بلكه عمدا افترا بسته است. و «بَلْ هُوَ شٰاعِرٌ» ترقّي است از جهت ديگر، زيرا مفتري از روي تدبّر و تفكّر سخن ميگويد امّا شاعر روي خيال و بدون تدبّر تكلّم ميكند … ».در آيۀ «لَوْ يَعْلَمُ الَّذِينَ كَفَرُوا حِينَ لٰا يَكُفُّونَ عَنْ وُجُوهِهِمُ النّٰارَ وَ لٰا عَنْ ظُهُورِهِمْ وَ لٰا هُمْ يُنْصَرُونَ بَلْ تَأْتِيهِمْ بَغْتَةً … » انبياء: 39 و 40 «بل» چنانكه راغب گفته براي ترقّي است يعني نه تنها خود را از آتش حفظ نتوانند بلكه آتش بناگهان بر آنها آيد.نا گفته نماند يكي از معاني «بل» چنانكه قاموس و غيره تصريح ميكند، انتقال از غرضي بغرضي است بنا بر اين لازم نيست هميشه پي ابطال ما قبل «بل» بگرديم در آياتي نظير «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكّٰي وَ ذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلّٰي بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيٰاةَ الدُّنْيٰا» اعلي: 14 و 16 و غيره اگر معناي اخير را بنظر آوريم كار آسان خواهد بود.تا اينجا سه معني از معاني «بل» گفته شد.1- ابطال ما قبل و تصحيح ما بعد.2- انتقال از غرضي بغرض ديگر.3- ترقّي.معاني ديگر نيز براي «بل» گفته‌اند كه در كتب لغت بايد ديد.و در خاتمه بايد دانست كه معناي اضراب و تدارك در تمام موارد استعمال آن ملحوظ است.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 225‌

بَلَد:؛ ج 1، ص: 225

بَلَد: سرزمين «وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبٰاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لٰا يَخْرُجُ إِلّٰا نَكِداً» اعراف: 58، سرزمين پاك و خوب علفش باذن پروردگارش ميرويد و سرزمينيكه خبيث است علف آن نميرويد مگر بصعوبت.بايد دانست: بلد بمعني شهر نيست و معناي آن چنانكه از خود قرآن نيز بدست ميايد، سرزمين و ديار است و در اصطلاح فعلي، عربها (سال 1390 قمري هجري) بمالك، بلاد ميگويند.در قاموس گويد: «البلد و البلدة … كلّ قطعة من الارض مستخيرة عامرة او غامرة» در اقرب الموارد آمده: «البلد و البلدة كلّ موضع من الارض عامرا او خلاء» راغب گفته: بلد مكاني است محدود و معيّن و محلّ انس باجتماع ساكنين و اقامتشان، جمع آن بلاد و بلدان است. «سُقْنٰاهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَأَنْزَلْنٰا بِهِ الْمٰاءَ» اعراف: 57، ابر را براي سرزميني مرده سوق داديم و بواسطۀ آن آب نازل نموديم. «بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ» سباء: 15 سرزمين دلچسب و خوش آيند و پروردگار چاره ساز «فَنَقَّبُوا فِي الْبِلٰادِ هَلْ مِنْ مَحِيصٍ» ق: 36، در سرزمين‌ها راهها ساختند آيا فرارگاهي هست؟در آيه‌ي «رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً» ابراهيم: 35، و آيات 1 و 2 سوره بلد- و 3 سوره تين- و 126 بقره- و 91 نمل كه نوعا «بلد» را شهر مكّه گفته‌اند، اگر سرزمين بگوئيم و از معني اوّل خارج نشويم هيچ اشكالي نخواهد داشت، زيرا ديار و سرزمين شامل شهر نيز هست بقيّه‌ي مطلب در «قريه و مدينه» ديده شود.

بلس:؛ ج 1، ص: 225

بلس: ابلاس بمعني يأس است «وَ يَوْمَ تَقُومُ السّٰاعَةُ يُبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ» روم: 12 روزي كه قيامت بر پا شود گناهكاران مأيوس شوند.طبرسي در ذيل آيه‌ي فوق فرموده: ابلاس بمعني يأس است
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 226
و گفته‌اند: بمعني حيرت بهنگام تمام بودن حجّت طرف است. علي هذا معني آيه اين است كه: گناهكاران متحيّر ميشوند. در قاموس هست: «ابلس: يئس و تحيّر». راغب گويد: ابلاس اندوهي است كه از شدّت سختي ناشي شود … و چون شخص اندوهگين بيشتر اوقات ساكت ميشود و چاره را از ياد ميبرد گويند: ابلس فلان يعني ساكت شد و حجّتش قطع گرديد.بايد دانست تحيّر و يأس و اندوه از هم جدا نيستند و اگر معناي اصلي را يأس يا اندوه بگيريم مانعي نخواهد داشت «أَخَذْنٰاهُمْ بَغْتَةً فَإِذٰا هُمْ مُبْلِسُونَ» انعام: 44، آنها را بناگهان گرفتيم پس آنگاه مأيوس و متحيّر بودند.در سورۀ روم پس از ذكر آمدن باران و شادي مردم، آمده «وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمُبْلِسِينَ» روم: 49 و حقّا كه آنها پيش از نزول باران مأيوس بودند.نظير اين آيه، آيۀ «وَ هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ مٰا قَنَطُوا» شوري: 28، است و با ملاحظۀ آن روشن ميشود كه ابلاس بمعني يأس است زيرا قنوط مسلّما بمعناي يأس ميباشد.

إِبليس:؛ ج 1، ص: 226

إِبليس: مراد از اين كلمه در قرآن مجيد، موجودي است زنده، با شعور، مكلّف، نامرئي، فريبكار و … كه از امر خداوند سر پيچيد و بآدم سجده نكرد، در نتيجه رانده شد و مستحق عذاب و لعن گرديد.او در قرآن اكثرا بنام شيطان خوانده شده و فقط در يازده محلّ ابليس بكار رفته است.آيا اين كلمه علم شخص است و نام مخصوص اوست و يا صفت است و بواسطۀ يأس از رحمت خدا، باو ابليس گفته شده؟در مجمع البيان هست: ابليس نام غير عربي است و قومي گفته‌اند كه عربي است و از ابلاس مشتقّ است. در صحاح و قاموس آنرا عربي و از ابلاس گرفته است و در
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 227
قاموس عجمي بودن آنرا نيز متحمل دانسته است.اگر چنانكه نقل شده، ثابت شود كه اسم اصلي او عزازيل و كلمۀ ابليس عربي است صفت بودن آن بهتر بنظر ميرسد در صافي از حضرت رضا عليه السّلام نقل شده: نام او حارث بوده. ابليس ناميده شد زيرا كه از رحمت خدا مأيوس گرديد.در قرآن مجيد، اباء او از سجده بر آدم صريحا نقل شده «فَسَجَدُوا إِلّٰا إِبْلِيسَ أَبيٰ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كٰانَ مِنَ- الْكٰافِرِينَ» بقره: 34، استثناء در آيۀ شريفه نشان ميدهد كه او از ملائك بود خطبۀ قاصعه كه خطبۀ 190 نهج البلاغه است تصريح ميكند كه او از ملائكه بود و عبارت آن چنين است «كَلّٰا مٰا كٰانَ اللّٰهُ سُبْحانه ليدخل الجنّة بشرا بامر اخرج به منها ملكا» (نهج البلاغه عبده ج 2 ص 162).طبرسي ذيل آيۀ 34 بقره اين قول را از ابن عباس و ابن مسعود و قتاده نقل كرده و گويد: مختار شيخ طوسي نيز همين است و آن در ظاهر تفاسير از امام صادق عليه السّلام نقل شده.اگر گوئي در قرآن آمده «وَ إِذْ قُلْنٰا لِلْمَلٰائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلّٰا إِبْلِيسَ كٰانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ» كهف: 50، اين آيه صريح است كه او از جنّ بود! گوئيم: بنظر ميايد كه ملائكه و جنّ از يك حقيقت‌اند، افراد نخبه و ممتاز آن ملك و افراد پائين آن جنّ است مانند انسان كه افراد ممتاز آن پيامبران و ائمّه و افراد پائين آن بشر معمولي است.در المنار ذيل آيۀ 34 بقره گويد: دليلي نداريم كه ميان ملائكه و جنّ اختلاف ذاتي هست فقط اختلاف صنفي و وصفي دارند، چنانكه آيات نشان ميدهند، ظاهر آن است كه جنّ صنفي از ملائكه است.اگر گوئي: در بارۀ ملائكه هست «بَلْ عِبٰادٌ مُكْرَمُونَ لٰا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ» انبياء: 26- 27 در اين صورت چطور
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 228
ابليس مخالفت كرد با آنكه قرآن از اطاعت دائمي آنها خبر ميدهد.گوئيم جواب آن در «ملك» انشاء اللّٰه خواهد آمد «1» ناگفته نماند: سخن در بارۀ ابليس زياد است و ما بخواست خدا آنرا در «شطن- شيطان» خواهيم آورد.

بَلع:؛ ج 1، ص: 228

بَلع: فرو بردن. «وَ قِيلَ يٰا أَرْضُ ابْلَعِي مٰاءَكِ» هود: 44 گفته شد اي زمين آبترا فرو بر.

بَلغ:؛ ج 1، ص: 228

بَلغ: بلوغ و بلاغ، يعني رسيدن بانتهاء مقصد اعمّ از آنكه مكان باشد يا زمان يا امري معيّن و گاهي نزديك شدن بمقصد مراد باشد هر چند بآخر آن نرسد (مفردات) در صحاح آمده: «بلغت المكان بلوغا وصلت اليه و كذلك اذا شارفت عليه … و الابلاغ الايصال و كذلك التبليغ و الاسم منه البلاغ و البلاغ ايضا الكفاية».راغب با آنكه بلاغ را مصدر ثلاثي گرفته، بمعني تبليغ و كفايت نيز گفته است. «وَ لَمّٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْنٰاهُ حُكْماً وَ عِلْماً» يوسف 22: چون بجواني رسيد باو حكم و علم عطا كرديم. «وَ إِذٰا طَلَّقْتُمُ النِّسٰاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ» بقره: 231.در اينجاست كه گفته‌اند: «بلغن» بمعني نزديك شدن بپايان اجل است و گر نه بعد از تمام شدن اجل رجوع جايز نيست. ولي اين سخن درست نيست و ظاهرا مراد از «بلغن اجلهنّ» تمام شدن اجل است، در اين باره در «اجل» بتفصيل سخن گفته‌ايم. «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَي اللّٰهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللّٰهَ بٰالِغُ أَمْرِهِ» طلاق: 3 هر كه بخدا توكّل كرد خدا براي او كافي است، حقّا كه خدا بكار خود ميرسد و كسي او را منع نميكند. ضمير «أَمْرِهِ» به «اللّٰهِ» بر ميگردد و «بٰالِغُ» لازم است نه متعدّي. «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَيْكَ الْبَلٰاغُ» آل عمران: 20 گفتيم كه بلاغ بمعني تبليغ است خواه اسم مصدر باشد
(1) نگارنده از اين نظر برگشته است تفصيل مطلب در «ملك» ديده شود
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 229
چنانكه جوهري گفته و خواه مصدر از باب تفعيل همانطور كه از راغب نقل شد.علي هذا معناي آيه اين است: پس اگر رو گردانند وظيفه تو فقط تبليغ و رساندن است. «إِنَّ فِي هٰذٰا لَبَلٰاغاً لِقَوْمٍ عٰابِدِينَ» انبياء: 106 طبرسي و بيضاوي و راغب «بلاغ» را در آيه كفايت معني كرده‌اند، يعني در اينكه گفته شد بر اهل اخلاص كفايت است.و شايد اين از باب تسميۀ مسبّب باسم سبب است زيرا كفايت مسبّب از تبليغ است.

بَلِي:؛ ج 1، ص: 229

بَلِي: (بر وزن علم) كهنه شدن. گويند: «بلي الثوب بلي و بلاء» يعني لباس كهنه شد (مفردات اقرب- الموارد) امتحان را از آنجهت ابتلاء گويند كه گويا ممتحن، امتحان شده را از كثرت امتحان كهنه ميكند. بغم و اندوه از آن سبب بلاء گويند كه بدن را كهنه و فرسوده ميكند (مفردات).تكليف را بدان علت بلاء گويند كه بر بدن گران است (و آنرا فرسوده ميكند) و يا اينكه آن امتحان است (قاموس).1- «وَ بَلَوْنٰاهُمْ بِالْحَسَنٰاتِ وَ السَّيِّئٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» اعراف: 168. آيه صريح است در اينكه امتحان هم با نعمت و هم با نقمت ميشود، نظير آن آيۀ «وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنٰا تُرْجَعُونَ» انبياء: 35 است و همچنين آيه‌ي «فَأَمَّا الْإِنْسٰانُ إِذٰا مَا ابْتَلٰاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ» فجر: 15.علي هذا نعمت و بلا هر دو امتحان است. نميشود گفت: صاحب نعمت در نزد خدا عزيز و شخص مبتلا در پيش خدا خوار است، بايد ديد در مقابل نعمت و بلا، چه عملي و چه صبري و يا شكري و عبرتي از وي ديده ميشود.3- «هَلْ أَدُلُّكَ عَليٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لٰا يَبْليٰ» طه: 120 آيا ترا بدرخت هميشگي و بپادشاهي كه كهنه نميشود و هميشگي است راهنمائي كنم؟.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 230
4- «يَوْمَ تُبْلَي السَّرٰائِرُ فَمٰا لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَ لٰا نٰاصِرٍ» طارق: 9- 10 روزيكه نهانها امتحان شوند پس براي او نه نيروئي است كه آنها را بپوشاند و نه كمكي، مراد از سرائر، اعمال و افكار آدمي است و امتحان شدن آنها توأم با ظهور حقائق آنهاست لذا بعضي «تبلي» را آشكار شدن گفته‌اند، قريب باين مضمون است آيه‌ي «هُنٰالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ مٰا أَسْلَفَتْ» يونس: 30 در آنجا هر نفس آنچه را از پيش فرستاده امتحان ميكند و بد و خوب آنرا ميداند و آن توأم با آشكار شدن عمل است.5- «وَ إِذْ نَجَّيْنٰاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذٰابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِسٰاءَكُمْ وَ فِي ذٰلِكُمْ بَلٰاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ» بقره: 49.در اين آيه، ممكن است «ذٰلِكُمْ» اشاره بعذاب و ممكن است اشاره به «نَجَّيْنٰاكُمْ» باشد، در صورت اوّل بمعني مصيبت و اندوه و در صورت دوّم امتحان نعمتي است. در المنار بهر دو اشاره گرفته است. همچنين است آيۀ 141 اعراف و 6 ابراهيم.6- وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلٰاءً حَسَناً» انفال: 17 طبرسي در ذيل آيۀ 49 بقره ميگويد: بلاء در خير و شرّ هر دو بكار ميرود و ابلاء فقط در انعام، علي هذا مراد از ابلاء در آيۀ فوق امتحان نيكوست.راجع بامتحان كه امتحان خداوندي چگونه است؟ به «فتن» رجوع شود.

بَلَي:؛ ج 1، ص: 230

بَلَي: حرف جواب است براي ردّ نفي مثل «وَ قٰالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّٰارُ إِلّٰا أَيّٰاماً مَعْدُودَةً … بَليٰ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً … » بقره: 81 يهود ميگفتند: ابدا بما عذاب نميرسد مگر ايّام چندي، «بلي» در نفي آن ميگويد: آري عذاب شما را مسّ ميكند هر كه را كه گناهكار باشد.و گاهي جواب است باستفهام مقرون بنفي، مثل «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قٰالُوا بَليٰ» اعراف: 172 يعني آري
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 231
تو خداي مائي. فرق بلي و نعم آن است كه بلي جواب نفي و نعم جواب ايجاب است، مثل «فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا قٰالُوا نَعَمْ» اعراف: 44.اگر كسي گويد: «ما عندي شيئي» هر گاه در جواب گوئيم: بلي، سخن او را ردّ كرده‌ايم و اگر گوئيم: نعم، تصديق نموده‌ايم كلمۀ بلي 22 بار در قرآن مجيد آمده است.

بنن:؛ ج 1، ص: 231

بنن: بنانة: طرف يا سر انگشت. «فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنٰاقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنٰانٍ» انفال: 12 طبرسي در ذيل آيۀ فوق گويد: بنان بمعني اطراف (بدن) است مانند دستها و پاها، مفرد آن بنانه است، بانگشت نيز بنانه گويند.صحاح آنرا سر انگشتان، قاموس و اقرب الموارد بطور ترديد انگشتان يا سر انگشتان، راغب و بيضاوي انگشتان معني كرده‌اند.بايد دانست كه اين كلمه بار ديگر در سورۀ قيامت آمده «بَليٰ قٰادِرِينَ عَليٰ أَنْ نُسَوِّيَ بَنٰانَهُ»: 4.بنظر ميآيد كه مراد از آيۀ اوّل اطراف بدن نظير دستها و پاها و در آيۀ دوّم انگشتان يا سر انگشتان باشد.و اگر معني جامع، طرف باشد در تمام موارد آن صدق ميكند، زيرا دستها و پاها اطراف بدن و انگشتان اطراف دست و سر انگشتان اطراف انگشتان است.معناي آيۀ اوّل (بنا بر آنكه مراد از «فَوْقَ الْأَعْنٰاقِ» سرها باشد زيرا كه سر انسان بالاي گردن اوست) اين ميشود: بزنيد و ببريد سرهاي آنان و بزنيد و ببريد اطراف (دست و پاي) آنها را. و معني آيۀ دوّم با ما قبل آن چنين است: آيا انسان گمان ميبرد كه هرگز استخوانهاي او را جمع نميكنيم؟ آري قادريم كه انگشتان يا سر انگشتان او را بسازيم.علم انگشت نگاري روشن ميكند كه خطوط انگشتان انسانها يكسان نيستند و با هم فرق دارند
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 232
بعضي‌ها احتمال داده‌اند كه علّت تخصيص «بنان» در آيه، آنست كه خدا ميفرمايد: نه تنها بجمع عظام، بلكه بساختن انگشتان آدمي و خطوط معيّن و دقيق آنها نيز توانائيم.بعيد نيست كه اين احتمال مراد باشد.

بني:؛ ج 1، ص: 232

بني: بني و بناء و بنيان و بنية و بناية، همه مصدر و بمعني بنا ساختن است، و بناء چنانكه قاموس و مفردات تصريح كرده بمعني مفعول (مبنيّ) نيز آمده است و بنّاء كسي است كه بنا كردن ميداند.1- «أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّمٰاءُ بَنٰاهٰا» نازعات: 27، آيا شما از حيث خلقت محكمتريد يا آسمان كه ساخت آنرا «جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِرٰاشاً وَ السَّمٰاءَ بِنٰاءً» بقره: 22، ظاهرا مراد از «بناء» مصدر بمعني مفعول است يعني: زمين را براي شما گسترده و آسمانرا بنائي قرار داد «وَ الشَّيٰاطِينَ كُلَّ بَنّٰاءٍ وَ غَوّٰاصٍ» ص 37: براي سليمان هر شيطان بنّاء و غوّاص را مسخّر كرديم كه براي وي بنا مي‌ساختند و در دريا غوّاصي ميكردند.2- اهل لغت و تفسير، بنيان را مصدر گفته‌اند ولي ظاهرا اين كلمه در قرآن همه جا بمعناي مفعول (مبنيّ) بكار رفته است مثل «أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَليٰ تَقْويٰ مِنَ اللّٰهِ وَ رِضْوٰانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيٰانَهُ عَليٰ شَفٰا جُرُفٍ هٰارٍ» توبه: 109، آيا آنكه بناي خويش را بر تقواي خدا و رضاي او پايه نهاده بهتر است يا آنكه بناي خود را بر كنار سيلگاه فرو ريختني پايه نهاده است؟در المنار ذيل همين آيه گويد: بنيان مصدر است مثل عمران و غفران و از آن بنا اراده شود مانند خانه و مسجد و در اينجا بنا مراد است.و نظير اين آيه است آيۀ 21 كهف و غيره.3- «قٰالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْيٰاناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ» صافّات: 97 اين آيه در حالات ابراهيم عليه السّلام است و ظاهرش آنست كه: گفتند براي او بنائي بسازيد پس او را در آتش
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 233
اندازيد. بعضي احتمال داده‌اند كه مراد از «ابْنُوا لَهُ بُنْيٰاناً» جعل قانون براي بت شكستن است و ضمير «له» بعمل برميگردد: يعني براي آن كار (بت شكني و اهانت بخدايان) قانون مخصوصي (سوزاندن بآتش) جعل كنيد پس او را در آتش اندازيد.4- «قَدْ مَكَرَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتَي اللّٰهُ بُنْيٰانَهُمْ مِنَ الْقَوٰاعِدِ فَخَرَّ عَلَيْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ» نحل: 26 كساني كه پيش از آنها بودند مكر كردند خدا از پايه‌هاي بنايشان آمد، تا سقف از فوقشان بر آنها افتاد، آمدن خدا، آمدن دستور اوست.نا گفته نماند: بنيان مفرد است و جمع نيست ولي بعضي گفته‌اند كه جمع بنيانه است.

ابن:؛ ج 1، ص: 233

ابن: پسر. اصل آن بنو است، به پسر از آن جهت ابن گويند كه بناي پدر است، خدا پدر را در ايجاد فرزند بنّا قرار داده است و با عنايت نيز بكار ميرود مثلا بمسافر گويند: ابن السبيل. ابن العلم و ابن الليل و ابن البطن نيز گفته‌اند (از مفردات) «وَ آتَيْنٰا عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنٰاتِ» بقره: 87، بعيسي پسر مريم آيات روشن داديم.1- «وَ الْيَتٰاميٰ وَ الْمَسٰاكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ» بقره: 177، ابن سبيل چنانكه اهل تفسير گويند مسافري است كه از خانواده و مال خود دستش كوتاه شده باشد. از ابن عباس و قتاده و ابن جبير نقل شده كه آنرا ميهمان گفته‌اند. چون در قرآن همه جا جز آيۀ 36 نساء در رديف اهل زكوة و اهل انفاق شمرده شده است ميدانيم كه ابن سبيل فقير و اهل استحقاق و درمانده است.علّت اين تسميه شايد آن باشد كه چنين كسي جز سبيل معرّفي ندارد و فقط پسر راه بودنش را ميدانيم و شايد آن باشد كه چون از اهلش منقطع است گوئي: سبيل، پدر و مادر اوست. [2- «وَ قٰالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّٰهِ وَ قٰالَتِ النَّصٰاريٰ الْمَسِيحُ ابْنُ اللّٰهِ ذٰلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ يُضٰاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 234
كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قٰاتَلَهُمُ اللّٰهُ أَنّٰي يُؤْفَكُونَ» توبه: 30.اين آيه از سه جهت قابل دقّت است.اوّل: عزير است كه يهود او را عزرا خواند، اين كلمه بهنگام تعريب تغيير يافته چنانكه «يسوع» به «عيسي» و يوحنّا به «يحيي» تغيير يافته است، و عزرا همان است كه دين يهود را تازه كرد و اسفار تورات را پس از آنكه در غائلۀ بخت‌نصر از بين رفت، جمع كرد و نوشت و از كوروش پادشاه ايران اجازه خواست و بني اسرائيل را بفلسطين باز گردانيد و آن در حدود 457 سال قبل از ميلاد بود علي هذا در مقابل اين خدمت او را پسر خدا خواندند (الميزان).دوّم: ظاهر آن است كه يهود عزير را پسر حقيقي خدا ميدانستند و بعنوان شرافت اين سخن نميگفتند! زيرا اين مطلب در رديف ابن اللّٰه بودن عيسي آمده و عيسي را، نصاري پسر واقعي خدا ميدانند.بطور كلّي در بارۀ عيسي گفته‌اند كه او خدا و پسر خدا و يكي از سه خداست، قرآن ميگويد «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ» مائده: 17 و 72 «وَ قٰالَتِ النَّصٰاريٰ الْمَسِيحُ ابْنُ اللّٰهِ» توبه: 30 «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قٰالُوا إِنَّ اللّٰهَ ثٰالِثُ ثَلٰاثَةٍ» مائده 73 معلوم ميشود كه نصاري در بارۀ عقيده بعيسي سه فرقه شده‌اند: فرقه‌اي او را خدا و فرقه‌اي پسر خدا و فرقه‌اي يكي از سه خدا (كه در عين حال يكي‌اند) دانسته‌اند خلاصه آنكه چون ابن اللّٰه بودن عزير در رديف ابن اللّٰه بودن مسيح آمده است، ميفهميم كه يهود عزير را پسر واقعي خدا ميدانستند و گر نه در رديف عيسي نميامد و هر دو بيك چوب رانده نميشد، زيرا ميان اينكه احتراما بگوئيم فلاني پسر خداست و اينكه بگوئيم فرزند واقعي خداست فرق از زمين تا آسمان است.در الميزان ذيل آيۀ ما نحن فيه فرموده: اينكه يهود عزير را ابن اللّٰه گفته‌اند نميدانيم كه مانند ابن اللّٰه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 235
بودن مسيح است در نزد نصاري، و در او جوهر ربوبيّت هست و يا او از آن مشتق و يا عين اوست؟و يا اين تسميه تشريفي است مثل «نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ» كه قول ديگر يهود است (انتهي).ولي بنا بر تحقيقي كه گذشت شقّ اوّل صحيح‌تر است و اينكه الميزان فرموده: سياق آيۀ ما بعد «اتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اللّٰهِ» مؤيّد شقّ دوّم است بنظر، چندان قوي نميرسد. مخصوصا با ملاحظۀ «يُضٰاهِؤُنَ … » سوّم: «يُضٰاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ» نشان ميدهد كه عقيدۀ ابن اللّٰه بودن به يهود و نصاري از كفّار ديگر راه يافته است، زيرا اين آيه ميگويد: يهود و نصاري در اين سخن نظير قول كفّار پيش از خود را ميگويند. بطوريكه اهل تحقيق بيان كرده‌اند: عقيدۀ ابن اللّٰه و حلول و تثليث در ميان برهمائي و بودائي‌هاي هندوستان و نيز در چين و ژاپون و فرس قديم و مصريها و يونانيها و روميها معروف بوده و از آنها بعقايد يهود و نصاري راه يافته است (رجوع به المنار و الميزان ذيل آيۀ ما نحن فيه) در الميزان ذيل آيۀ «وَ قٰالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمٰنُ وَلَداً» مريم: 88 فرموده مراد از ولد فرزند حقيقي است و دليلش آنست كه «ولد» آمده و گر نه «ابن» گفته ميشد. (زيرا ابن از ولد اعمّ است و ولد فقط بفرزند حقيقي اطلاق ميشود).3- «يٰا بُنَيَّ ارْكَبْ مَعَنٰا وَ لٰا تَكُنْ مَعَ الْكٰافِرِينَ» هود: 42 پسرم با ما سوار شو و با كافران مباش. «بنيّ» مصغّر ابن و مضاف بياء متكلّم است و از تصغير و اضافه مهرباني و دلسوزي اراده ميشود.نا گفته نماند: جمع ابن، ابناء و بنون است مثل «نَحْنُ أَبْنٰاءُ اللّٰهِ وَ أَحِبّٰاؤُهُ» مائده: 18 و مثل «يَوْمَ لٰا يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لٰا بَنُونَ» شعراء: 88.

بنت:؛ ج 1، ص: 235

بنت: دختر. بنت و ابنة هر
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 236
دو بمعني دختر است مثل «وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرٰانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهٰا» تحريم 12 جمع آن بنات است نظير «أَمْ لَهُ الْبَنٰاتُ وَ لَكُمُ الْبَنُونَ» طور: 39. [1- «وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَكٰاءَ الْجِنَّ وَ] خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَنٰاتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰاليٰ عَمّٰا يَصِفُونَ بَدِيعُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ أَنّٰي يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صٰاحِبَةٌ وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‌ءٍ عَلِيمٌ» انعام: 100- 101.اين آيه از چند جهت مورد دقت است. اوّل اينكه عده‌اي از مردم جنّ را در كارهاي عالم شريك خدا قرار داده‌اند مثل عقيدۀ مجوس كه بيزدان و اهريمن قائل بودند و هر خير را از يزدان و هر شرّ را از اهريمن ميدانستند و مثل يزيديّه كه بالوهيّت ابليس قائل‌اند.دوّم: بنين و بنات كه فرموده: «خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَنٰاتٍ» آيا از ملائكه‌اند يا از جنّ و يا از ملائكه و بشر؟.در الميزان فرموده: گفته‌اند كه قريش گويند خدا از جنّ زن گرفت (نعوذ باللّٰه) و در اثر اين ازدواج ملائكه بوجود آمدند و اين بسياق آيۀ «وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَكٰاءَ الْجِنَّ» انسب است، علي هذا بنين و بنات همه از ملائكه‌اند.اين سخن در الميزان بطور احتمال و ترديد گفته شده ولي نميشود درست باشد زيرا آيات ديگر نظير «وَ جَعَلُوا الْمَلٰائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً» زخرف: 19 و آيۀ «أَمْ خَلَقْنَا الْمَلٰائِكَةَ إِنٰاثاً وَ هُمْ شٰاهِدُونَ» صافات: 150 صريح‌اند در اينكه مشركان ملائكه را دختران خدا ميدانستند نه پسران و دختران.و در مقام ردّ آنها آمده «أَمْ لَهُ الْبَنٰاتُ وَ لَكُمُ الْبَنُونَ» طور: 39.بنظر ميايد كه «خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَنٰاتٍ» مطلبي جدا گانه باشد و نيز جاعلين شركاء غير از خارقين بنين و بنات باشند، يعني عدّه‌اي هم براي خدا پسران و دختران جعل كردند، امّا دختران كه جعل كردند همان
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 237
ملائكه‌اند كه گفته شد و امّا پسران را باحتمال قوي از جنّ جعل كرده‌اند، مؤيّد اين مطلب آيۀ «وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً» صافّات: 158 است: يعني ميان خدا و جنّ نسب قرار دادند، بنا بر اين احتمال گفتند: ملائكه دختران خدا و جنّ پسران خدايند.اگر گويند: شايد مراد از «بنين» همان است كه يهود عزير را پسر خدا خواندند و نصاري مسيح را! گوئيم «بنين» جمع ابن است و نصاري و يهود دو پسر بيشتر نگفته‌اند علي هذا لازم بود «بنين» تثنيه گفته شود نه جمع وانگهي آيه در بيان اوضاع مشركين است نه اهل كتاب.ما در اينجا آياتي از سورۀ صافّات را نقل ميكنيم تا مزيد توضيح شود … «فَاسْتَفْتِهِمْ أَ لِرَبِّكَ الْبَنٰاتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ. أَمْ خَلَقْنَا الْمَلٰائِكَةَ إِنٰاثاً وَ هُمْ شٰاهِدُونَ. أَلٰا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ وَلَدَ اللّٰهُ وَ إِنَّهُمْ لَكٰاذِبُونَ. أَصْطَفَي الْبَنٰاتِ عَلَي الْبَنِينَ. مٰا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ … وَ جَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً وَ لَقَدْ عَلِمَتِ الْجِنَّةُ إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ» صافّات: 149- 158.در اين آيات، بعد از نقل و ردّ اين سخن كه ملائكه دختران خدايند ميفرمايد: ميان خدا و جنّ نسب قرار دادند! اين آيه با ملاحظه‌ي «وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَنٰاتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ» روشن ميكند كه: بنين را از جنّ و بنات را از ملائكه تراشيده‌اند.و در اين صورت «أَ لِرَبِّكَ الْبَنٰاتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ» در بارۀ ملائكه است كه چرا آنها را فقط دختران خدا ميدانيد و با آنكه پسران در نزد شما بهتر است پس چرا پسران نميدانيد، نه اينكه چرا پسر را فقط بخود نسبت ميدهيد زير آنها بخدا نيز پسر قائل بودند منتها از جنّ.و اللّٰه العالم مخفي نماند: مضمون آيۀ «أَلٰا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ وَلَدَ اللّٰهُ» و آيۀ «وَ جَعَلُوا لَهُ مِنْ عِبٰادِهِ جُزْءاً إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَكَفُورٌ» زخرف: 15 آنست كه مشركان در بارۀ بنين و
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 238
بنات عقيده داشتند كه آنها بطور توالد از خدا بوجود آمده‌اند! ولي آيۀ «وَ قٰالُوا اتَّخَذَ اللّٰهُ وَلَداً سُبْحٰانَهُ» بقره: 116 و آيۀ «لَوْ أَرٰادَ اللّٰهُ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً لَاصْطَفيٰ مِمّٰا يَخْلُقُ مٰا يَشٰاءُ» زمر: 4 و همچنين آيات 68 يونس و 4 كهف و 88 مريم و 26 انبياء و ساير آيات، همه از اتخاذ ولد صحبت ميكنند و آن بظاهر غير از ولد حقيقي است.آيا عدّه‌اي هم قائل باتّخاذ ولد بوده و ميگفتند: خدا ملائكه و جنّ و عزير و غيره را نزائيده ولي بفرزندي خود انتخاب كرده است؟! و يا اين عدّه همان عدّۀ سابق‌اند ولي قرآن بعنوان اتخاذ ولد آنرا بازگو ميكند؟! ممكن است پيشينيان هر گروه كه از عهد پيامبران چندان دور نبوده‌اند، قائل باتخاذ ولد از باب تشريف بوده‌اند و پسينيان آنها معتقد بتوالد شده‌اند و قرآن مجيد هر دو را ردّ ميكند.آنچه از آيۀ «وَ جَعَلُوا لِلّٰهِ شُرَكٰاءَ الْجِنَّ … » و ساير آيات بدست آمد بقرار ذيل است.1- عدّه‌اي جنّ را شريك خدا دانسته‌اند در خلقت و تدبير عالم.2- نادانان براي خدا پسران و دختران جعل كرده و از جانب خود و بدون مدرك اين سخن گفته‌اند.3- گفته‌اند: ملائكه دختران خدا و جنّ پسران خدايند.4- آنانكه عقيده بپسران و دختران حقيقي داشتند غير از معتقدين باتّخاذ ولد بوده‌اند.5- همۀ اين حرفها باطل و بي‌اساس است و خدا از آنچه گفته‌اند منزّه ميباشد.نا گفته نماند افسانۀ اتخاذ ولد و غيره كه در ميان مشركان رواج داشت غير از خرافات يهود و نصاري است نه اينكه مراد از هر دو يكي است، قرآن اكثر اين عقايد سخيف را در بيان حالات مشركان نقل ميكند و بحساب گفتۀ يهود و نصاري جداگانه ميرسد. و بنظرم گاهي هم
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 239
مشتركا نقل و ردّ ميكند.

بَهت:؛ ج 1، ص: 239

بَهت: تحيّر. «فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ» بقره: 258، كافر مبهوت و متحيّر شد. «بَلْ تَأْتِيهِمْ بَغْتَةً فَتَبْهَتُهُمْ» انبياء: 40، بلكه قيامت ناگهان ميايد و مبهوتشان ميكند.بهتان دروغي است كه شخص را مبهوت ميكند (مفردات) «سُبْحٰانَكَ هٰذٰا بُهْتٰانٌ عَظِيمٌ» نور: 16، پاك و منزّهي تو اين بهتاني بزرگ است.

بهج:؛ ج 1، ص: 239

بهج: بهجت بمعني خوش منظر است كه بينندۀ آن شاد ميشود «فَأَنْبَتْنٰا بِهِ حَدٰائِقَ ذٰاتَ بَهْجَةٍ» نمل: 60، باغهاي خرّم كه سرور آور است با آن رويانديم «وَ أَنْبَتَتْ مِنْ- كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ» حجّ: 5، رويانيد هر گياه خوش منظر و سرور آور را. فعل بهج را از باب قَطَعَ بقطع، شاد كردن و از باب علم يعلم شاد شدن و از باب كرم يكرم خوش منظر شدن، گفته‌اند (اقرب الموارد)

بَهل:؛ ج 1، ص: 239

اشاره

بَهل: تضرّع. «ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّٰهِ عَلَي الْكٰاذِبِينَ» آل عمران: 61 سپس تضرّع كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.راغب گويد: بهل و ابتهال در دعا بمعني تضرّع است و هر كه ابتهال را (در آيه) بلعن تفسير كرده براي آنست كه ابتهال در آيه بجهت لعن است. مجمع البيان آنرا لعن معني كرده و از ابن عبّاس، تضرّع نقل ميكند. در نهايه گويد: ابتهال در اصل بمعني تضرّع و مبالغه در دعاست. معاني ديگري نيز براي آن ذكر كرده‌اند كه لازم بنقل نيست. در كافي كتاب الدعاء باب الرغبة از امام صادق عليه السّلام نقل شده كه ابتهال برداشتن دستهاست بهنگام دعا آنگاه كه حالت رقّت و گريه باشد.

[حديث مباهله]؛ ج 1، ص: 239

اشاره

جريان مباهله با نصاراي نجران در سال دهم هجري اتّفاق افتاده و يكي از عجيبترين حوادث اسلامي است كه تا آنرا در پيش خود مجسّم نكنيم باهميّت آن متوجّه نخواهيم شد.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 240
هيئتي از نصاراي نجران (شهريست ميان حجاز و يمن) پيش حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم آمدند و آن در موقعي بود كه مردم غير نصاراي آن شهر، اسلام آورده بودند. در مسجد مدينه ناقوس زدند و نماز خواندند و در مصاحبه با آنحضرت گفتند: ما را بچه ميخواني؟ فرمود: به شهادت الّا اله الّا اللّٰه و انّي رسول اللّٰه و اينكه عيسي بنده و مخلوق است، ميخورد، مينوشيد و حدث ميكرد … گفتند: پدرش كي بود؟ميخواستند بگويند: در صورت بنده و مخلوق بودن لازم است كه پدر داشته باشد، فرمود: مثل عيسي در پيش خدا همچون آدم است كه از خاك آفريده شد او پدر و مادر نداشت، در جواب عاجز ماندند و متحيّر شدند (ولي از لجاجت دست بردار نبودند) آيه: 61 آل عمران نازل شد كه «فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مٰا جٰاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعٰالَوْا نَدْعُ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَكُمْ وَ نِسٰاءَنٰا وَ نِسٰاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنٰا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّٰهِ عَلَي الْكٰاذِبِينَ» يعني: هر كه با وجود اين علم كه بسوي تو آمده در بارۀ عيسي با تو مجادله كند بگو: بيائيد كه پسران و زنان و نفوس ما و شما را بخوانيم و تضرّع كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم.بدنبال اين آيه، حضرت فرمود با من مباهله كنيد اگر راستگو باشم لعنت بر شما نازل خواهد شد و اگر دروغگو باشم بر من. گفتند: با انصاف آمدي و قرار مباهله گذاشتند.چه دعوت بزرگ و حيرت- انگيزي!!! رسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله پيش خود چه ميانديشيد؟ اين دعوت چهار احتمال داشت.1- نفرين آنحضرت پذيرفته شده نصاري منكوب شوند.2- بالعكس.3- نفرين هيچ طرف باجابت نرسد.4- نفرين هر دو مستجاب شود و همه از بين بروند.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 241
فقط صورت اول بنفع آنحضرت بود. سال دهم هجري است فعاليّت‌ها بثمر رسيده، حضرت حكومت و تشكيلات و ساز و برگ دارد، نصاراي نجران مسلمان نشدند كه نشدند، اقدام باين خطر بزرگ يعني چه؟ خدايا اين مرد بزرگ چه قدر ايمان و اطمينان خاطر داشته و بدين و خداي خود چقدر مؤمن بوده است؟!!! با متانت و آرامش خاطر، بآنها پيشنهاد مباهله ميكند يعني: دست بسوي آسمان بردارم و از ربّ العالمين و پديد آورندۀ كائنات بخواهم تا شما را در اثر اين لجاجت كه بخرج ميدهيد تار و مار كند.بايد يقين كرد كه اگر آنحضرت در حقانيت دعوت خود ذرّه‌اي ترديد داشت هرگز چنين پيشنهاد محيّر العقولي نميكرد.در هر حال، نصاري چون بمنزل خود برگشتند گفتند: اگر فردا با قوم خود آمد مباهله بكنيم چون اگر بدعوت خود ايمان نداشته باشد اهل بيت خويش را نمياورد وقت صبح ديدند با چهار نفر ميايد كه عبارتند از دو پسر و يك مرد و يك زن. گفتند اينها كيستند؟ جواب شنيدند: اين پسر عمّ و دامادش علي كه محبوبترين خلق پيش اوست و اين دو فرزند اوست و اين زن دختر او فاطمه است كه پيشش از همه عزيزتر است. در نقل مجمع البيان هست كه آنحضرت در وقت آمدن دست در دست علي داشت و حسن و حسين پيش رويش بودند و فاطمه در پي ايشان ميآمد صلوات اللّٰه عليهم اجمعين.آنحضرت پيش آمد و بر دو زانو نشست! ابو حارثه كه اسقف نصاري بود از ديدن آن وضع گفت: بخدا مانند انبياء بزانو نشست گويند اسقف گفت: صورتهائي مي‌بينم كه اگر از خدا بخواهند كوهي را از جايش بر كند البتّه خواهد كند! مباهله نكنيد هلاك ميگرديد بعد گفت: يا ابا القاسم ما مباهله نميكنيم و مصالحه ميكنيم با ما مصالحه كن بر مبلغي
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 242
كه بپرداخت آن قادر باشيم. بالاخره با وضع جزيه بر نصاراي نجران، اين واقعه پايان يافت.

ذيل اين مطلب؛ ج 1، ص: 242

نا گفته نماند: باتفاق شيعه و اهل سنّت رسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله فقط علي و فاطمه و حسنين عليهم السّلام را با خود بمباهله برد، با آنكه «نِسٰاءَنٰا وَ أَبْنٰاءَنٰا وَ أَنْفُسَنٰا» در آيۀ شريفه جمع است و خدا بدعوت جمع دستور داده بود. ناچار بايد گفت و واقع هم اين است كه در آنروز مصداق واقعي «أَبْنٰاءَنٰا» دو نفر بيشتر نبودند و مصداق واقعي «نِسٰاءَنٰا» فقط حضرت فاطمه ع و مصداق واقعي «أَنْفُسَنٰا» فقط علي عليه السّلام بود و گر نه لازم بود كه ديگران را نيز ببرد تا صيغۀ جمع مصداق پيدا كند، علي هذا اين آيه، عظمت شأن اين چهار بزرگوار را بيشتر از آنچه بتصوّر آيد روشن ميكند، مخصوصا كلمۀ «أَنْفُسَنٰا» كه حضرت مولي الموالي در آن مصداق نفس رسول صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم گرديده است.در المنار بعد از نقل اينكه: روايات در رفتن اين چهار نفر با آنحضرت، متفق‌اند مطلب ناصحيحي آورده كه ميشود از بزرگترين اغلاط و تعصّبات نا بجاي محمد عبده بحساب آورد. عجبا!!!! تعصّب و تحت تأثير محيط بودن با دانشمندان چه‌ها ميكند با آنكه چند سطر پيش ميگويد: مسلم و ترمذي و ديگران آنرا از سعد (وقّاص) نقل كرده‌اند باز در ذيل ميگويد: حديث را شيعه وضع كرده‌اند! واقعا موي بر اندام آدمي راست ميشود اي روي تعصّب سياه!! دانشمندي مثل محمد عبده كه از ديدن نهج البلاغه بيخود ميشود و بشرح آن كمر مي‌بندد و هر جا در تفسيرش بيخردان و نادانان و حتي ابو هريره را كه پيش دنياي اهل سنّت مقبول است بباد انتقاد ميگيرد، ولي در زمينۀ ما نحن فيه و امثال آن چنان كج ميرود كه باعث اعجاب هر بيننده است.نا گفته نماند: علامۀ طباطبائي در ج 3 الميزان ذيل آيۀ شريفه در
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 243
بحث روائي، سخن المنار را نقل و ردّ كرده و لغزشهاي آنرا بررسي كرده است، طالبين بآنجا رجوع كنند.

بهم:؛ ج 1، ص: 243

بهم: «أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعٰامِ» مائده: 1 راغب گويد: بهمة بمعني سنگ سخت است، بمرد شجاع بجهت صلابتش بهمة گويند و هر چه از محسوسات و معقولات فهمش دشوار باشد مبهم گويند، بهيمه آن است كه نطق ندارد و اين را از آن سبب گفته‌اند كه در صورت آن ابهام است ولي در عرف بغير درندگان و طيور، گفته ميشود.در مجمع البيان فرموده: بهيمه اسم هر چهار پاست در دريا باشد يا در خشكي. در قاموس گفته بهيمه هر چهار پاست و لو در دريا باشد، يا هر حيوانيكه تميز ندارد، جمع آن بهائم است. از زجاج نقل شده: بهيمه هر حيواني است كه عقل ندارد.نا گفته نماند: اين تركيب (بَهِيمَةُ الْأَنْعٰامِ) در قرآن سه بار آمده و در هر بار به «انعام» اضافه شده است در بارۀ انعام گفته‌اند كه مراد از آن گوسفند و گاو و شتر است (انعام ثلثه) اين از بعض آيات نيز بدست ميايد مثل «زُيِّنَ- لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ … مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعٰامِ وَ الْحَرْثِ … » آل عمران: 14، كه خيل (اسبان) از انعام جدا ذكر شده است و مثل «وَ الْأَنْعٰامَ خَلَقَهٰا- لَكُمْ فِيهٰا دِفْ‌ءٌ وَ مَنٰافِعُ … وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغٰالَ وَ الْحَمِيرَ لِتَرْكَبُوهٰا وَ زِينَةً» نحل: 5- 8، كه اسبان و استران و خران از انعام جدا نقل شده‌اند و مثل «وَ مِنَ النّٰاسِ وَ الدَّوَابِّ وَ الْأَنْعٰامِ» فاطر: 28.و در بعض آيات در اعمّ بكار رفته است نظير «أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» اعراف: 179 و نظير «كُلُوا وَ ارْعَوْا أَنْعٰامَكُمْ» طه: 54 و غيره.در اينصورت آيا مراد از انعام در سورۀ مائده، اعمّ است و يا
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 244
خصوص انعام ثلثه؟لازم است بدانيم كه آيۀ اوّل مائده در سورۀ حجّ بدون ذكر بهيمه تكرار شده است در اينجا هر دو را نقل ميكنيم «أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الْأَنْعٰامِ إِلّٰا مٰا يُتْليٰ عَلَيْكُمْ» مائده: 1، «وَ أُحِلَّتْ لَكُمُ الْأَنْعٰامُ إِلّٰا مٰا يُتْليٰ عَلَيْكُمْ» حجّ: 30.و خلاصه آنكه بهيمه مطلق چهار پا و اعمّ از انعام است و ميشود گفت كه مراد از انعام مطلق انعام و شامل شتر و گاو و گوسفند است اعمّ از اهلي و وحشي و كلمۀ «أُحِلَّتْ» مانع از آنست كه باسبان و استران و غيره شامل باشد زيرا معمولا آنها براي سواري و باركشي است و مراد از «أُحِلَّتْ» خوردن گوشت آنهاست و همچنين اضافۀ بهيمه بانعام بيانيّه است يعني: «احلّت لكم البهيمة و هي الانعام»: بهيمه‌ايكه همان انعام باشد بر شما حلال شده است.در الميزان، اضافه را اضافۀ نوع بر اصنافش فرموده مثل نوع- الانسان و جنس الحيوان اگر مرادش اين باشد كه اين اضافه مثل اضافۀ انسان الزنجي و حيوان الاهلي است كاملا صحيح و بجاست و عبارت اخراي بيانيّه است. از كلبي و فرّاء نقل شده كه مراد از بهيمة الانعام وحشي‌هاي انعام است يعني آنها بر شما حلال شده‌اند در اين صورت اضافۀ بمعني لام است. ولي با توجّه بآيۀ ما نحن فيه و آيۀ «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنٰا مَنْسَكاً لِيَذْكُرُوا اسْمَ اللّٰهِ عَليٰ مٰا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعٰامِ» حجّ: 34 و آيۀ «وَ يَذْكُرُوا اسْمَ اللّٰهِ فِي أَيّٰامٍ مَعْلُومٰاتٍ عَليٰ مٰا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعٰامِ» حجّ: 28، خواهيم ديد كه اين سخن قابل قبول نيست زيرا بعيد است حيوان وحشي و بيرون از دسترس بشر مراد باشد.ناگفته نماند در روايت محمد بن مسلم و زراره و غيره از امام باقر و صادق عليهم السّلام منقول است كه بَهِيمَةُ الْأَنْعٰامِ را جنين انعام فرموده‌اند در الميزان آنرا از تهذيب نقل كرده و فرموده در كافي و فقيه … نيز نقل
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 245
شده … و قمي در تفسيرش و مجمع البيان از امام باقر و صادق عليهما السّلام نقل كرده است.مرحوم فيض در صافي بعد از نقل آنچه گفته شد فرموده: احتمال دارد مراد از اين اخبار بيان فرد اخفي است (يعني آيه بآنها هم شامل است) يا مراد تحديد است يعني از شكم مادر بآنها بهيمه گفته ميشود پس منافات با تعميم ندارد.عيّاشي در ذيل آيه از امام باقر از پدرش نقل كرده كه از علي عليه السّلام از خوردن گوشت فيل و خرس و ميمون سئوال شد فرمود: اين از بهيمة الانعام كه خورده ميشود نيست. حديث شريف ميرساند كه بَهِيمَةُ الْأَنْعٰامِ شامل انعام غير جنين نيز ميباشد.

بوء:؛ ج 1، ص: 245

بوء: مساوات. بيضاوي در ذيل آيۀ 61 بقره گويد: بوء در اصل بمعني مساوات است. راغب در مفردات گفته: اصل بواء مساوات اجزاء است. مجمع البيان ذيل آيۀ 61 بقره آنرا از زجّاج نقل ميكند و ميگويد از عبادة بن صامت نقل شده كه گفت: خدا انفال را بپيغمبرش قرار داد «فقسّمها بينهم علي بواء» يعني بالسويه تقسيم كرد. در نهج البلاغه آمده «فيكون الثواب جزاء و العقاب بواء» (خطبه 142): تا ثواب پاداش و قصاص برابر باشد.ولي مجمع البيان و المنار و غيره معني اصلي آنرا، رجوع گفته‌اند.نا گفته نماند: معناي مساوات در اين كلمه و مشتقات آن بسيار مناسب است مثلا در آيۀ «وَ بٰاؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللّٰهِ» بقره: 61، اگر گوئيم با غضب خدا برگشتند چندان دلچسب نميشود المنار گويد: اين مثل آن است كه بگوئيم: فلاني جمع كرد و بصفت مغبون برگشت، يعني نتيجه سعي يهود آن شد كه با غضب خدا برگشتند.فكر ميكنم اين بهترين بيان است كه المنار گفته است ولي بنا بر آنچه ما اختيار كرديم معني آيه اين ميشود: با غضب خدا قرين شدند
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 246
كه عبارت اخراي مساوات است «فَبٰاؤُ بِغَضَبٍ عَليٰ غَضَبٍ» بقره: 90، پس قرين غضب بالاي غضب گشتند. «وَ إِذْ بَوَّأْنٰا لِإِبْرٰاهِيمَ مَكٰانَ الْبَيْتِ» حجّ: 26، آنگاه كه مكان بيت را براي ابراهيم مهيّا كرديم. مهيّا كردن ساختن و تسويه است «تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقٰاعِدَ لِلْقِتٰالِ» آل عمران: 121، براي مؤمنين مواضعي بجهت جنگ آماده و تسويه ميكني «وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤُا الدّٰارَ وَ الْإِيمٰانَ مِنْ قَبْلِهِمْ» حشر: 9. «إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحٰابِ النّٰارِ» مائده: 29، من ميخواهم تو با گناه من و گناه خودت قرين و با هم باشي تا از اصحاب آتش گردي.آيۀ شريفه در قصّۀ پسران آدم واقع است و ظاهر آن انتقال سيئات مقتول بقاتل است در محاسن برقي كتاب عقاب الاعمال باب عقاب- القتل از امام باقر عليه السّلام مروي است «من قتل مؤمنا متعمّدا اثبت اللّٰه علي قاتله جميع الذّنوب و برّ المقتول منها و ذلك قول اللّٰه تبارك و تعالي «إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحٰابِ النّٰارِ» يعني هر كه مؤمني را عمدا بكشد خدا همۀ گناهان او را بر قاتل ثبت و مقتول را از آنها كنار ميكند و اين است سخن خدا «إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ … الخ».در المنار از ابن عبّاس نقل شده كه «اثمي» را بمعني اثم القتل گرفته يعني: من ميخواهم با گناه خودت و گناه گشتن من، قرين و متلبّس باشي. و در وجه ديگر انتقال سيئات را كه گفتيم آورده است در اين باره بيان الميزان كامل و قابل استفاده است بآنجا رجوع شود و نيز راجع بتوضيح و تحقيق مفصّل انتقال اعمال، بكتاب تجسّم عمل يا تبدّل نيرو بمادّه صفحه 345- 351 تأليف آقاي محمّد امين رضوي مراجعه شود كه بسيار جالب و مفيد است.

باب:؛ ج 1، ص: 246

باب: در. مدخل. «لٰا تَدْخُلُوا مِنْ بٰابٍ وٰاحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوٰابٍ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 247
مُتَفَرِّقَةٍ» يوسف: 67، از يك در وارد نشويد و از درهاي متفرق وارد شويد.اين كلمه شامل تمام امكنه است گويند: باب البيت، باب- الدار، باب المدينة.و چون باب وسيلۀ وصول و دخول بمحل است گويند: اين علم باب فلان علم است يعني با اين ميتوان بآن رسيد و از اينجاست كه رسول خدا صلّي اللّٰه عليه و آله و سلّم فرمود «انا مدينة العلم و عليّ بابها» راغب در معني آن گويد: بوسيلۀ علي بشهر علم رسيده ميشود.علي هذا در آيۀ «فَتَحْنٰا عَلَيْهِمْ أَبْوٰابَ كُلِّ شَيْ‌ءٍ» انعام: 44 بايد گفت: وسائل مراد است يعني: وسائل رسيدن بهر شي‌ء را در اختيارشان قرار داديم. «فَفَتَحْنٰا أَبْوٰابَ السَّمٰاءِ بِمٰاءٍ مُنْهَمِرٍ» قمر: 11، درهاي آسمان را با آبيكه ميريخت گشوديم. ظاهرا در اينجا «ابواب» براي نشان دادن كثرت ريزش آب است گوئي آسمان براي ريختن آب درها شده بود. «وَ فُتِحَتِ السَّمٰاءُ فَكٰانَتْ أَبْوٰاباً» نباء: 19، اين آيه در بيان احوال آخرت است گويا مراد از آن اين باشد كه در آنروز آسمان بطوري مفتوح و منبسط ميشود كه همه جايش باب ميگردد و در نتيجه آسماني نميماند.

بُور:؛ ج 1، ص: 247

بُور: بوار در اصل بمعني كساد است «يَرْجُونَ تِجٰارَةً لَنْ تَبُورَ» فاطر: 29، اميدوارند بتجارتي كه هرگز كساد نميشود. طبرسي در ذيل آيۀ 18: فرقان، گويد اصل آن از «بارت السلعة تبور اذا كسدت فلا تشتري» است گويا كه متاع باقي ماند و فاسد شد.راغب گويد: بوار معنايش كساد بيشتر است و چون كساد موجب فساد است و گويند «كسد حتّي فسد» لذا از هلاكت با بوار تعبير مياورند.علي هذا اگر بوار را هلاكت معني كنيم ترجمه بلازم معناست «وَ مَكْرُ أُولٰئِكَ هُوَ يَبُورُ» فاطر: 10، و مكر
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 248
آنها فقط آن كساد و بي بهره ميشود. (ولي اعمال مؤمنان چنانكه در ما قبل آيه هست، بطرف خدا بالا ميرود). «وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ الْبَوٰارِ» ابراهيم: 28 قوم خويش را ساكن خانه هلاك و كساد كردند. «حَتّٰي نَسُوا الذِّكْرَ وَ كٰانُوا قَوْماً بُوراً» فرقان: 18 گفته‌اند «بور» جمع «باير» است يعني هلاك شدگان.و گفته‌اند: مصدر است مفرد و جمع با آن توصيف ميشود در مجمع البيان و مفردات شعر ذيل كه بور صفت مفرد آمده نقل شده است، ابن- زبعري گفته: يا رسول المليك انّ لساني راتق ما فتقت اذ انا بور ممكن است «بور» را در آيه بمعني بي‌بهرگان كه عبارت اخراي كساد است گرفت: يعني: تا ياد- آوري را از ياد بردند و مردمي بي‌ثمر بودند.

بال:؛ ج 1، ص: 248

بال: حال. «قٰالَ فَمٰا بٰالُ الْقُرُونِ الْأُوليٰ قٰالَ عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّي» طه: 51 فرعون گفت: حال مردمان گذشته (كه بخدا ايمان نياوردند) چيست؟ موسي گفت علم آنها پيش پروردگار من است. «فَسْئَلْهُ مٰا بٰالُ النِّسْوَةِ اللّٰاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ» يوسف: 50 حال و حكايت زنانيكه دستهايشان را بريدند چيست و چرا آنكار كردند؟.مجمع البيان و مفردات آنرا حال معني كرده‌اند در قاموس حال و خاطر و قلب و غيره نيز گفته شده در نهج البلاغه هست: «و لا- تخطر ببال اولي الرّويات خاطرة من تقدير جلال عزّته» يعني بخاطر صاحبان فكر چيزي از اندازۀ قدرت خدا نميرسد. در اينجا مي‌بينيم كه «بال» در قلب بكار رفته است.راغب در اينگونه موارد «بال» را بمعني حال باطني (كه قلب هم ميشود گفت) گرفته است. كلمۀ بال چهار بار در قرآن مجيد آمده است.

بيت:؛ ج 1، ص: 248

بيت: مسكن. اعمّ از آنكه از سنگ باشد يا موي و غيره
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 249
(اطاق- خيمه) (اقرب الموارد، مفردات) طبرسي ذيل آيۀ 125 بقره فرمايد: بيت و منزل و مأوي نظير هم‌اند و بيت شعر را از آن بيت گويند كه حروف و كلام را جمع كرده مثل منزل كه اهلش را جمع ميكند. راغب گويد: جمع بيت، بيوت و ابيات است ليكن بيوت مخصوص بمسكن و ابيات مخصوص بشعر است. «فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلٰا جُنٰاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمٰا» بقره: 158 هر كه خانۀ خدا را قصد كند (حجّ آورد) يا عمره آورد بر او گناه نيست كه بصفا و مروه بگردد و طواف كند. «فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خٰاوِيَةً بِمٰا ظَلَمُوا» نمل: 52 اينك خانه‌هايشان- در اثر ظلميكه كردند خالي مانده است.در اينجا در بارۀ چند آيه بايد توضيح بدهيم.1- «وَ الَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِيٰاماً» فرقان: 64 در اقرب الموارد گويد: «بات يبيت بيتوتة … ادركه الليل نام او لم ينم» يعني بيتوته آن است كه شب آدمي را درك كند بخوابد يا نه. در قاموس و نهايه نيز چنين گفته و در مجمع البيان آنرا از زجّاج نقل ميكند. زمخشري گفته: بيتوته آنست كه شب تو را دريابد خواه بخوابي يا نه.علي هذا معني آيه اين است: بندگان خدا آنهائي‌اند كه شب آنها را در مييابد در حاليكه براي پروردگار خود ساجد و قائم‌اند. در اين صورت احياء تمام شب در عبادت، از آيه فهميده نميشود و اگر كمي ساجد و قائم باشد، مصداق آيه واقع ميشود.بعضي از بزرگان در تفسير خود گويد: بيتوته درك شب است خواهد بخوابد يا نه. و اين بر خلاف آنست كه از اهل لغت نقل شد زيرا در نقل اهل لغت، شب فاعل است نه مفعول.2- «فَإِذٰا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طٰائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ» نساء: 81.بيّوت (بر وزن قيّوم) آن
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 250
است كه در شب انجام داده شود (مفردات) در اقرب الموارد هست: «بيّت الامر: عمله او دبّره ليلا» همچنين است در نهايۀ ابن اثير و صحّاح، طبرسي آنرا از مبرّد نقل كرده است.بنا بر اين معني آيه چنين است: پس چون از پيش تو بيرون روند عدّه‌اي از آنها، شب هنگام غير از آنچه تو ميگوئي تدبير ميكنند.همچنين آيۀ «وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مٰا لٰا يَرْضيٰ مِنَ الْقَوْلِ» نساء: 108 خدا با آنهاست آنگاه كه شب هنگام آنچه خدا راضي نيست تدبير ميكنند.3- «قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ أَتٰاكُمْ عَذٰابُهُ بَيٰاتاً أَوْ نَهٰاراً» يونس: 50 گفته‌اند: بيات و تبييت، قصد كردن دشمن است در شب. ترجمۀ آيه اين است: بگو خبر دهيد اگر عذاب خدا شب يا روز شما را دريابد … و از اين معني است «قٰالُوا تَقٰاسَمُوا بِاللّٰهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ» نمل: 49 گفتند: بخدا قسم ياد كنيد كه صالح و اهل او را شب هنگام قصد كرده و بكشيم.نا گفته نماند: آنچه در بارۀ سه آيۀ فوق گفته شد نزديك بهم و بلكه مصداق هم‌اند.4- «وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ» حجّ: 29 مراد از بيت عتيق كعبه است، اين تركيب در آيۀ 33 همين سوره نيز واقع است. اما اينكه چرا بكعبه عتيق گفته شده، از وجوهيكه در مجمع- البيان نقل شده دو وجه اقرب بنظر ميرسد 1- چون كعبه و جاي آن از ملكيّت مردم آزاد است و آنگاه كه بنا نهاده شد كسي مالك آنزمين نبود علي هذا، آن آزاد مطلق است و مال كسي نيست بلكه براي همه است «1» «وُضِعَ لِلنّٰاسِ» 2- بواسطۀ قدمت آن كه اوّلين خانۀ براي مردم است، عتيق ناميده شده است.راغب گويد: عتيق آنست كه در زمان يا مكان يا رتبه مقدّم باشد لذا بقديم و شخص محترم و آزاد عتيق گويند. بنا بر اين ميشود گفت كه: عتيق در آيه بمعني محترم
(1) در كافي از امام باقر عليه السلام نقل شده: «قال هو بيت عتيق من الناس لم يملكه احد»
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 251
است، بيت عتيق يعني خانۀ محترم اين وجه از دو وجه گذشته بهتر است و مؤيّد آن كلمۀ حرام است كه در بعض آيات صفت بيت واقع شده مثل «جَعَلَ اللّٰهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرٰامَ قِيٰاماً لِلنّٰاسِ» مائده: 97 و حرام چنانكه ميدانيم بمعني محترم است.5- كلمۀ بيت در قرآن در بيوت مردم و حشرات و چادر و غيره بكار رفته است مثل «وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعٰامِ بُيُوتاً» نحل: 80 «وَ أَوْحيٰ رَبُّكَ إِلَي النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبٰالِ بُيُوتاً» نحل: 68 «كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً» عنكبوت: 41.6- «وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهٰا وَ لٰكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقيٰ وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوٰابِهٰا» بقره: 189.اهل تفسير گفته‌اند: در جاهليّت اشخاص محرم ماداميكه در حال احرام بودند بمنازل خود نقبي زده و از آن داخل ميشدند و آنرا كار خوب مي‌پنداشتند، در مجمع البيان آنرا از ابي جارود از امام باقر عليه السّلام نقل كرده است.بنا بر اين، آيه ميگويد خوبي آن نيست كه بخانه‌ها از عقب آنها در آئيد بلكه خوبي در تقوي است و بمنازل از درهاي آنها در آئيد.و در وجه ربط ما بعد آيه با ما قبل آن كه ميگويد «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوٰاقِيتُ لِلنّٰاسِ وَ الْحَجِّ» گفته‌اند: چون در ما قبل از حجّ ياد شده بدان مناسبت اين عادت بد ذكر و ردّ آن تذكّر داده شده است.در اخبار اهل بيت عليهم السلام كه در تفسير عياشي و غيره نقل شده «وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوٰابِهٰا» باتيان امور از وجوه شرعي معني شده و نيز نقل شده: «آل محمّد صلّي اللّه عليه و آله و سلّم ابواب اللّٰه و سبيله و الدّعاة الي الجنّة و القادة اليها و الأدلّٰاء عليها الي يوم القيمة» . 7- نا گفته نماند از اينكه نقل شد: بيت بمعني مسكن است خواه از سنگ باشد يا پارچه و از اينكه در معني «دار» ميگويند: محلّي است
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 252
كه جامع بناء و عرصه است (قاموس) روشن ميگردد كه ترجمۀ صحيح بيت، اطاق و ترجمۀ «دار» خانه است، اطلاقات قرآن نيز از اين قرار است، چنانكه با مراجعه به المعجم- المفهرس واضح ميگردد.8- «إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ» احزاب: 33 در بارۀ اين آيه به «اهل» رجوع شود.

بَيد:؛ ج 1، ص: 252

بَيد: فنا. از بين رفتن. «قٰالَ مٰا أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هٰذِهِ أَبَداً» كهف: 35 گفت گمان ندارم كه اين باغ از بين برود و فاني شود. در نهج البلاغه در صفت دنيا آمده «نافدة بائدة» خطبۀ 109 يعني دنيا تمام شدني و فنا شدني است.

بيض:؛ ج 1، ص: 252

بيض: بياض: سفيدي. «يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ» آل عمران: 106 ابيضّ از افعال آن است مثل «وَ أَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ» آل عمران: 107 و ابيض وصف است مثل «الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ» بقره: 187 بيضاء مؤنّث ابيض ميباشد «وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذٰا هِيَ بَيْضٰاءُ لِلنّٰاظِرِينَ» شعراء: 33.بِيض (بكسر اول) جمع ابيض است «وَ مِنَ الْجِبٰالِ جُدَدٌ بِيضٌ» فاطر: 27 راغب گويد: بتخم مرغ بجهت سفيد بودنش بيضه گويند و جمع آن بيض (بفتح اول) است در وصف حوريان بهشتي آمده «كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ» صافات: 49.از آيۀ «وَ ابْيَضَّتْ عَيْنٰاهُ مِنَ- الْحُزْنِ» يوسف: 84، بدست ميايد كه بينائي حضرت يعقوب از بين رفته بود، بعضي‌ها گفته‌اند با بياض عين مقداري از بينائي باقي ميماند، الميزان در ردّ اين سخن گويد: آيۀ 93 همين سوره كه ميگويد: اين پيراهن مرا ببريد و بصورت پدرم بيندازيد كه بينا ميشود دليل آنست كه بينائي وي از بين رفته بود. مخفي نماند: آيه صريح است در اينكه سفيدي چشم يعقوب معلول حزن بود. آمدن مژدۀ يوسف نيز توأم با سرور بود لذا سرور
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 253
سبب شده كه بتدريج چشم حضرت يعقوب صحت يابد چنانكه آيۀ: 93 و 96 از آن خبر ميدهد علي هذا معجزه‌اي در كار نبوده چشم يعقوب هم بكلّي از بين نرفته بوده، اين يك مداواي عجيبي است كه قرآن روشن ميكند.گفتيم كه در بارۀ حوريان بهشتي آمده «كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَكْنُونٌ» نظير اين آيه، آيۀ «وَ حُورٌ عِينٌ كَأَمْثٰالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ» واقعه: 23 و آيۀ «غِلْمٰانٌ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَكْنُونٌ» طور: 24 است.جملۀ اسميّه دالّ بر دوام است قهرا دالّ بر حال نيز ميباشد اگر گفتيم: زيد قائم است يعني اكنون در حال قيام است، اگر جمله‌هاي اسميّه را در سه آيۀ فوق دالّ بر حال بدانيم معني اين ميشود كه اكنون مانند تخم مرغ مكنون‌اند نتيجه اين ميشود: حوريان و غلمان فعلا مانند تخم مرغ مكنون‌اند و چنانكه تخم مرغ نهان در زير سينۀ مرغ، چيزي در آن نيست و بتدريج مبدّل بجوجه ميشود، حوريان و غلمان نيز كه از اعمال آدمي بوجود ميايند بتدريج مبدّل بحوري شده و در آخرت «حُورٌ مَقْصُورٰاتٌ فِي- الْخِيٰامِ» ميشوند. اين تحقيق آنطور كه در نظرم مانده از رفيق دانشمندم آقاي رضوي نويسندۀ كتاب تجسّم عمل است.

بيع:؛ ج 1، ص: 253

بيع: فروختن. راغب در مفردات گويد: بيع دادن جنس و اخذ قيمت و شراء دادن قيمت و گرفتن جنس است. «وَ أَحَلَّ اللّٰهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبٰا» بقره: 275، مجمع- البيان نيز در ذيل آيۀ 254 بقره، مثل راغب گفته است و هر دو تصريح ميكنند كه گاهي بفروختن، شراء و بخريدن، بيع اطلاق ميشود. علي- هذا بيع بمعني يك طرف معامله است فروختن يا خريدن.ولي از بعضي آيات ظاهر ميشود كه گاهي در مطلق خريد و فروش بكار ميرود نظير «مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لٰا بَيْعٌ فِيهِ وَ لٰا خُلَّةٌ» بقره: 254، چنانكه طبرسي آنرا تجارت معني
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 254
كرده. ولي ميشود گفت كه بيع در آيه بمعناي مشهور (فروختن) است يعني شخص مجرم چيزي ندارد كه بفروشد و خلاصي خود را در مقابل آن بگيرد. جنس در اينجا آن است كه مجرم ميدهد و قيمت همان نجات است كه دريافت ميكند. ولي اين در آن روز نيست «رِجٰالٌ لٰا تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لٰا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ» نور: 37.در الميزان هست: تجارت چون با بيع مقابل افتد، مراد از تجارت استمرار آن است، و اينكه در آيه پس از نفي تجارت، بيع نفي شده براي افهام اين است كه نه تجارت دائمي آنها را از ياد خدا باز ميدارد و نه يك بيع كه در مدّت تجارت واقع ميكنند. و گفته شده: نفع تجارت بسيار و نفع يك بيع ناچيز است، آيه چون باز داشتن تجارت را نفي كرد اين مستلزم باز نداشتن يك بيع نيست لذا بار ديگر بيع نفي شده است يعني: مردانيكه نه بهرۀ بسيار و نه كم آنها را از ياد خدا باز نميدارد. (خلاصۀ سخن الميزان). «فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بٰايَعْتُمْ بِهِ» توبه: 111، شاد شويد بمعاملۀ خود كه انجام داده‌ايد.مبايعه واقع كردن بيع است و بين الاثنين بودن آن بواسطه بايع و مشتري است مانند تبايع «وَ أَشْهِدُوا إِذٰا تَبٰايَعْتُمْ» بقره: 282. «إِنَّ الَّذِينَ يُبٰايِعُونَكَ إِنَّمٰا يُبٰايِعُونَ اللّٰهَ» فتح: 10، آنانكه با تو بيعت ميكنند جز اين نيست كه با خدا بيعت ميكنند.* بيعت: متولّي كردن و عقد توليت است (اقرب الموارد) طبرسي ذيل آيه: 254 بقره گويد، بيع دست بهم دادن براي فروختن و بيعت دست بهم دادن براي ايجاب طاعت است. علي هذا بيعت آن است كه شخصي دست بدست شخصي بدهد يعني ترا بر خود متولّي كردم و طاعتت بر من واجب است. «إِذٰا جٰاءَكَ الْمُؤْمِنٰاتُ يُبٰايِعْنَكَ» ممتحنه: 12.

بِيَعْ:؛ ج 1، ص: 254

بِيَعْ: (بر وزن عنب) جمع
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 255
بيعه و آن معبد نصاري است (كليسا) چنانكه قاموس و صحاح و اقرب- الموارد گفته «وَ لَوْ لٰا دَفْعُ اللّٰهِ النّٰاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوٰامِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَوٰاتٌ وَ مَسٰاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللّٰهِ» حجّ: 40.صوامع جمع صومعه است (دير) و بيع جمع بيعه است (كليسا) و اين هر دو راجع بنصاري است، صومعه براي راهبان و كليسا براي ديگر نصاري در مجمع البيان گويد گفته‌اند: بيع معابد نصاري است در شهرها و صوامع معبد آنهاست در كوهها و صحراها. صلوات، كنشتهاي يهود است طبرسي آورده گويند اصل آن صُلْوَة (بر وزن عروة) است در تعريب صلوة شده است، مساجد معبد مسلمين است.امّا معني آيه: نبايد گفت ظاهر آيه، احترام و رسميّت صومعه‌ها و كليساها و كنشتها را همطراز مساجد نشان ميدهد! زيرا ظاهر آيه آنست: اگر جنگ نبود و خدا بعضي را با بعضي دفع نميكرد دشمنان پيامبران و اعداء دين در هر عصر معابد را از بين برده و آثار پيامبران را محو ميكردند. و از اين آيه چنانكه الميزان گفته معلوم ميشود كه در شرايع گذشته في الجمله دفاع بوده است هر چند كيفيّت آن معلوم نيست.

بَين:؛ ج 1، ص: 255

بَين: وسط. «وَ جَعَلْنٰا بَيْنَهُمٰا زَرْعاً» كهف: 32 ميان آندو باغ، زرعي قرار داديم «وَ جَعَلَ بَيْنَهُمٰا بَرْزَخاً» فرقان: 53 اقرب الموارد گويد: بين ظرف است بمعناي وسط. راغب گويد: بين وضع شده براي تخلّل و وسط ميان دو چيز.اين كلمه هم اسم و هم ظرف زمان و مكان بكار ميرود، و هر گاه بمكان اضافه شود ظرف مكان است مثل دو آيۀ فوق و چون بزمان اضافه شود ظرف زمان است مثل: «ازورك بين العصر و الاصيل» از قرآن مجيد بران ظرف زمان مثلي پيدا نشد. اين كلمه در دو آيه فوق مبني بر فتح است و چون اسم استعمال شود معرب باشد مانند سائر اسماء
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 256
نحو «لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ مٰا كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ» انعام: 94 بنا بر قرائت عدّه‌ايكه «بَيْنُكُمْ» را مضموم خوانده و فاعل «تَقَطَّعَ» گرفته‌اند يعني وصل و جمع شما پاره شد و آنچه گمان ميكرديد گم گرديد.و بنا بر قرائت ديگران كه «بَيْنَكُمْ» را مفتوح خوانده و ظرف گرفته‌اند معني آنست كه رابطۀ ميان شما قطع گرديد.نا گفته نماند «بين» آنجا بكار ميرود كه داراي مسافت باشد مثل «وَ السَّحٰابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ» بقره: 164 و يا داراي عدد باشد مثل «وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَيْنَ النّٰاسِ» بقره: 224 و مثل «وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ» نساء: 23 و بآنچه مقتضي معناي وحدت است در صورتي اضافه ميشود كه مكرر باشد مثل «فَافْرُقْ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفٰاسِقِينَ» مائده: 25 «رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَ قَوْمِنٰا بِالْحَقِّ» اعراف: 89. «بين يديه- بين ايدينا» معناي تحت اللفظ اين تركيب، ميان دو دستش، ميان دستهاي ما، است ولي از اين تركيب نزديكي اراده ميشود، راغب گويد: «هذٰا الشّي‌ء بين يديك» يعني اين بتو نزديك است. طبرسي در تفسير آية الكرسي گفته: «بين يديه» يعني پيش اوست.ديگران «مٰا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مٰا خَلْفَهُمْ» را آنچه در پيش رو و آنچه در پشت سر است، گفته‌اند.در هر حال، مراد از تركيب «بين يديه» آنست كه در پيش باشد خواه نزديك باشد و خواه دور و گذشته. «وَ إِذٰا قِيلَ لَهُمُ اتَّقُوا مٰا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَ مٰا خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ» يس: 45 احتمال دارد كه مراد از «ما» در دو مورد عمل بد باشد يعني چون بآنها گفته شود بترسيد از كاريكه پيش روي شماست و اكنون مرتكب ميشويد و از عمليكه بعدا مرتكب خواهيد شد شايد مورد رحم قرار گيريد. يعني اكنون از كار بد دست بكشيد و در آينده هم نكنيد. ولي در جوامع الجامع از
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 257
امام صادق عليه السّلام نقل شده: بترسيد از گناهاني كه فعلا ميكنيد و از عقوبتي كه در پس داريد «اتَّقُوا مٰا بَيْنَ ايْدٖيكُمْ مِنَ الذُّنُوبِ وَ مٰا خَلْفَكُمْ مِنَ الْعُقُوبَةِ».در اينجا چنانكه ملاحظه ميشود از «بين ايديهم» عمل نزديك و حاضر اراده شده ولي در آيۀ «فَجَعَلْنٰاهٰا نَكٰالًا لِمٰا بَيْنَ يَدَيْهٰا وَ مٰا خَلْفَهٰا وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ» بقره: 65 ظاهرا مراد از «وَ مٰا خَلْفَهٰا» اعمال گذشته باشد يعني: آن عذاب را، عقوبت گناهان حال و گذشتۀ آنها قرار داديم، مگر آنكه نكال بمعني عبرت باشد كه آنوقت مراد از «لِمٰا بَيْنَ يَدَيْهٰا» امم حاضره و از «مٰا خَلْفَهٰا» امم بعدي است ولي وجه اول قوي است.و در آيۀ «مُصَدِّقاً لِمٰا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتٰابِ» مائده: 48 و نظائر آن، كتابهاي سلف و گذشته مراد است كه پيش از قرآن بوده‌اند، و نزديك و پيش رو بودن لازم نيست.

بان:؛ ج 1، ص: 257

بان: آشكار و ظاهر شد.ناگفته نماند: بيان، بينونة و تبيان همه از «بين» بمعني وسطاند. كه گذشت و چون وجود وسط توأم با انفصال و ظهور و انقطاع است لذا «بان» را بمعني قطع شدن و آشكار شدن گفته‌اند! ميگويند: «بان الشَّي‌ء عن الشَّي‌ء» يعني قطع شد. و گويند: «بان الشّي‌ء بيانا» يعني آشكار و روشن شد. «انْظُرْ- كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الْآيٰاتِ» مائده: 75 ثلاثي و افعال و تفعيل و تفعّل و استفعال اين كلمه هم لازم و هم متعدي هر دو آمده است (قاموس).* «بَيِّن» صفت مشبهه است «لَوْ لٰا يَأْتُونَ عَلَيْهِمْ بِسُلْطٰانٍ بَيِّنٍ» كهف: 15، چرا بر خود دليل روشني نمياورند؟ «قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ» بقره: 256، تفعّل در اينجا باحتمال قوي براي حصول دفعة بعد دفعة است: يعني كمال و رشد از ضلالت پر روشن گرديده «وَ لِتَسْتَبِينَ سَبِيلُ الْمُجْرِمِينَ» انعام: 55، تا راه گناهكاران روشن گردد.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 258
«أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هٰذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لٰا يَكٰادُ يُبِينُ» زخرف: 52، يا من بهترم از اينكه خوار است و نزديك نيست سخنش را آشكار كند و فصيح بگويد. اين قول فرعون است كه در بارۀ موسي گفت و «يبين» در اينجا متعدّي است. در مجمع البيان از حسن نقل شده كه در موقع بعثت گره از زبان موسي گشوده شده بود چون در دعاي خود گفت «وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي» خدا در جواب فرمود «قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يٰا مُوسيٰ» و فرعون اين سخن را براي تعيير گفت و اشاره بما سبق كرد. اين استدلالات كاملا صحيح است ولي ظاهر آيه آنست كه اثري باقي مانده بود.احتمال ديگري بنظر ميايد كه قوي است، و آن اينكه معني «وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي» آن نيست كه در زبان موسي گره بوده است بلكه موسي از خدا خواست كه منطق او را روان گرداند تا حقايق را خوب مجسّم كند و مطلبش را بفهمند، و فرعون غرضش آن بود كه اين شخص از اقامه حجت عاجز است و ادعا و دليلش روشن نيست. بنظرم عقدۀ زبان موسي از آن در اذهان مانده كه نقل شده در بچّگي آتش را در دهان گذاشت و زبانش لكنت پيدا كرد. و مؤيّد احتمال ما آن است كه موسي ميخواست در مقابل فرعون سخن گويد و احتمال داشت مقام و جاه فرعون سبب تلجلج زبان موسي گردد و مطلب را خوب ادا نكند لذا گفت: پروردگارا منطق مرا روان كن و لكنت از زبانم بگشا. در جاي ديگر آمده كه موسي بخدا عرض كرد «وَ يَضِيقُ صَدْرِي وَ لٰا يَنْطَلِقُ لِسٰانِي فَأَرْسِلْ إِليٰ هٰارُونَ» شعراء: 13 كاملا روشن است كه موسي از تنگي سينه و در نتيجه از روان نشدن زبانش مي‌ترسيد و آيۀ «وَ أَخِي هٰارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِسٰاناً» قصص، 34، روشن ميكند كه هارون از موسي فصيح‌تر بود نه اينكه موسي لكنت داشت.بنا بر آنچه گفته شد كه افعال
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 259
اين مادّه لازم و متعدي بكار رفته، ممكن است «مبين» را كه اسم فاعل از باب افعال است بمعني آشكار يا آشكار كننده بگيريم مثل «يَوْمَ تَأْتِي السَّمٰاءُ بِدُخٰانٍ مُبِينٍ» دخان: 10، و مثل «وَ هُوَ فِي الْخِصٰامِ غَيْرُ مُبِينٍ» زخرف: 18، او در خصام و گفتگو آشكار كننده نيست.اين كلمه صد و نوزده بار در قرآن مجيد آمده و در همه، جز آيۀ زخرف لازم بكار رفته گر چه در بعضي از آنها ممكن است متعدي حساب كرد مثل «كِتٰابٌ مُبِينٌ» * ممكن است آيۀ زخرف را نيز لازم گرفت «إِلّٰا أَنْ يَأْتِينَ بِفٰاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ» نساء: 19، «وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكُمْ آيٰاتٍ مُبَيِّنٰاتٍ» نور: 34، يعني: مگر آنكه كار بد آشكار، بياورند حقّا كه بشما آيات روشن فرستاديم بعضي‌ها «مُبَيَّنٰاتٍ» را بفتح «ياء» و اسم مفعول خوانده‌اند يعني آيات روشن شده كه خدا آنها را روشن كرده است. «بيّنة» مؤنث «بيّن» و جمع آن بيّنات است و آندو بمعني دليل روشن و آيات واضح‌اند. «بيان» بمعني كشف و از نطق اعمّ است و اسم مصدر نيز ميايد. «هٰذٰا بَيٰانٌ لِلنّٰاسِ وَ هُديً» آل عمران: 138، اين كلام و سخني روشن است براي مردم «خَلَقَ الْإِنْسٰانَ عَلَّمَهُ- الْبَيٰانَ» رحمن: 4، انسان را آفريد و باو بيان و كشف ما في الضمير را تعليم كرد. «ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنٰا بَيٰانَهُ» قيامة: 19.در مجمع البيان فرمايد: تبيان و بيان هر دو بيك معني است «وَ نَزَّلْنٰا عَلَيْكَ الْكِتٰابَ تِبْيٰاناً لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ» نحل: 89، كتاب را بر تو بجهت بيان هر چيز فرستاديم. «وَ آتَيْنٰاهُمَا الْكِتٰابَ الْمُسْتَبِينَ» صافات: 117، بآن دو كتاب روشن داديم. ممكن است مستبين در اينجا متعدي باشد يعني كتابي كه مجهولات را روشن ميكند و شريعت را بيان مي‌نمايد و شايد لازم و بمعني كتاب روشن باشد. و الحمد للّٰه و هو خير ختام.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 260‌

ت؛ ج 1، ص: 260

تاء:؛ ج 1، ص: 260

تاء: حرف چهارم از الفباي فارسي و حرف سوم از الفباي عربي است.اين حرف در اوّل كلمه گاهي براي قسم ميايد مثل وَ تَاللّٰهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنٰامَكُمْ انبياء: 57 بخدا در كار بتهايتان حيله ميكنم و نيز براي مخاطب و مؤنّث در اوّل كلمه واقع ميشود نحو وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللّٰهُ عَلَيْهِ احزاب: 37 تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلٰائِكَةُ ظٰالِمِي أَنْفُسِهِمْ نحل: 28.بآخر كلمه براي تأنيث لاحق و در وقت وقف به هاء مبدّل ميشود مثل حَمَلْنٰاكُمْ فِي الْجٰارِيَةِ و نيز در وقف ثابت مي‌ماند مانند اخت و بنت و با الف بجمع لاحق ميشود نحو مؤمنات و مسلمات و نيز بآخر فعل ماضي براي متكلم و مخاطب و تأنيث ملحق ميگردد مثل وَ جَعَلْتُ لَهُ مٰالًا مَمْدُوداً أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيًّا اقرب الموارد گفته: تاء ملائكه براي تأكيد جمع است (زيرا جمع آن ملائك است) در مجمع البيان ذيل آيه 75 انعام فرموده و او و تاء ملكوت براي مبالغه است. راغب گويد: ملكوت مختص ملك خداست و آن مصدر ملك (فعل ماضي) است و تاء بآن داخل شده است.

تابوت:؛ ج 1، ص: 260

تابوت: صندوق. و آن بنا بر آنچه گفته‌اند از توب بمعني رجوع است زيرا انسان نوبه بنوبه سوي صندوق بر ميگردد (الميزان).إِذْ أَوْحَيْنٰا إِليٰ أُمِّكَ مٰا يُوحيٰ.أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التّٰابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِّ طه: 39 آندم كه بمادرت آنچه وحي بايد كرد وحي كرديم كه او
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 261
را در صندوق كن و صندوق را بدريا رها كن.وَ قٰالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ التّٰابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمّٰا تَرَكَ آلُ مُوسيٰ وَ آلُ هٰارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلٰائِكَةُ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ بقره: 248.آيۀ شريفه در بارۀ بني اسرائيل است كه از پيامبر خود خواستند ملكي (فرماندهي) بر آنان تعيين كند كه با وي بجنگ روند پيامبرشان گفت: خدا طالوت را بر شما فرمانده كرده، گفتند: او را قبول نداريم، خود از او لايقتريم.پيامبرشان گفت: دليل پادشاهي او آنست كه صندوق معهود سوي شما آيد كه در آن آرامشي است از پروردگارتان و باقيمانده‌اي است از آنچه خاندان موسي و هرون واگذاشته‌اند و ملائكه آنرا حمل كنند، اگر اهل ايمان باشيد در آن براي شما دليل هست.از كريمۀ شريفه استفاده ميشود كه صندوقي در بني اسرائيل بود و وجود آن مايۀ آرامش خاطر و سبب اطمينان قلبشان بود و در آن چيزهائي از موسي و هارون بيادگار مانده بود بنا بر آنچه در مجمع البيان آمده: عرب آل فلان ميگويد و خود شخص را اراده ميكند و يا مراد موسي و هرون با خانواده آنهاست و نيز معلوم ميشود كه تابوت از بني اسرائيل مفقود شده بود أَنْ يَأْتِيَكُمُ التّٰابُوتُ.جملۀ تَحْمِلُهُ الْمَلٰائِكَةُ چنانكه گفته‌اند حال است از تابوت، بهتر است كه از اتيان تابوت حال باشد يعني: نشانه فرماندهي طالوت آنست كه تابوت در حاليكه ملائكه آنرا حمل ميكنند بسوي شما آيد، آيۀ ما بعد كه مي‌فهماند فرماندهي طالوت را پذيرفتند، مفيد آنست كه تابوت با آن حال بسوي بني- اسرائيل آمده است.در المنار از اثبات اين معجزه وحشت كرده و گويد: دو تا گاو كه صندوق را از بعض بلاد فلسطيني
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 262
بسوي بني اسرائيل مياوردند بالهام ملائكه آنرا مياوردند و از طبري از وهب بن منبّه نقل ميكند كه بدو گاو حامل تابوت، چهار ملك موكّل بودند و در كتب بني اسرائيل هست كه دو گاو قائد و سائق نداشتند … بني اسرائيل تاريخشان پر از اعجاز پيامبران است، پس چرا آيه را از ظاهرش براندازيم و اگر بگوئيم ملائكه آوردند چه ضرر دارد و اگر المنار تفسير را تا بقصّه ملكۀ سبأ ميرسانيد در بارۀ آمدن تخت ملكه، بواسطۀ اعمال قدرت آصف بن برخيا، كه صريح قرآن است چه ميگفت؟!! در بارۀ اين صندوق چيزهاي بسيار گفته‌اند و جدا كردن صحيح آنها از نا صحيح كاري مشكل و در عين حال بي فائده است و آنچه گفتني است در قرآن ياد شده و اشاره كرديم. در تورات فعلي در سفر خروج باب 25 و در جاهاي ديگر ذكر آن آمده ولي اغراق آميز است مسترهاكس امريكائي در قاموس كتاب مقدس در بارۀ آن بتفصيل سخن گفته و گويد از جمله دو لوح كه احكام عشره در آنها نوشته شده بود و تورات و غيره در آن صندوق بود.

تبب:؛ ج 1، ص: 262

تبب: تب و تباب بمعني خسران و زيان است راغب زيان مستمرّ، مجمع البيان زيان مؤدّي بر فساد، قاموس نقص و زيان مطلق گفته است وَ مٰا كَيْدُ فِرْعَوْنَ إِلّٰا فِي- تَبٰابٍ غافر: 37، حيلۀ فرعون نيست مگر در زيان وَ مٰا زٰادُوهُمْ غَيْرَ تَتْبِيبٍ هود: 101 بآنها جز خسران نيافزودند.تَبَّتْ يَدٰا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ. مٰا أَغْنيٰ عَنْهُ مٰالُهُ وَ مٰا كَسَبَ. سَيَصْليٰ نٰاراً ذٰاتَ لَهَبٍ. وَ امْرَأَتُهُ حَمّٰالَةَ الْحَطَبِ فِي جِيدِهٰا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ مسد، 1- 6 غرض از نقل كامل اين سورۀ مباركه آنست كه بعضي معناي سوره را درك نكرده و گفته‌اند: قرآن در اين سوره ناسزا گفته و اين از ساحت كتاب آسماني بدور است
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 263
و ناسزا گفتن دليل بي‌منطقي است و گرنه احتياجي بناسزا گوئي نيست مخصوصا كه زن ابو لهب نيز بزشتي ياد شده است (خلاصۀ شبهه‌ايكه گفته‌اند و يا ميشود گفت).ابتدا بمفردات سوره رسيدگي ميكنيم: «تَبَّتْ» فعل ماضي مؤنّث و «يَدٰا أَبِي لَهَبٍ» فاعل آنست «تَبَّ» فعل ماضي و فاعلش ضمير مستتر به ابي لهب بر ميگردد يعني: دو دست ابا لهب و خود او بزيان و خسران افتاد. ابو لهب عموي حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم است، اين كنيه را قرآن جعل نكرده بلكه باو در اثر زيبائي و خوشمنظري و گونه‌هاي سرخش، ابا لهب ميگفتند و آن نام در ميان مردم تعريف او بود و قرآن مجيد همان را آورده است. «وَ امْرَأَتُهُ» عطف است بفاعل «سَيَصْليٰ» يعني: «سيصلي ابو لهب و امرءته النار» زن ابو لهب بنام امّ جميل خواهر ابو سفيان، زني فتنه انگيز و سخن چين و دو بهم زن بود نقل شده خارها را مياورد و زير پاي حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم ميريخت جملۀ «حَمّٰالَةَ الْحَطَبِ فِي جِيدِهٰا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ» حال است از «وَ امْرَأَتُهُ» يعني: زنش داخل آتش ميشود در حاليكه هيمه حمل ميكند و در گردنش ريسماني است از ليف خرما. مراد از اين دو جملۀ حاليّه خواه سخن چيني باشد و يا آوردن خار و ريختن براه آنحضرت (احتمال دوّم موافق آيه است) آنست كه: جهنّم رفتن اين زن عمل دنيائي او را حكايت ميكند در حاليكه در دنيا بود در همان حال بآتش داخل ميشود.با اين طريق، سورۀ مباركه و مطالب آن كاملا طبيعي است.بار ديگر ترجمۀ سوره را يكجا مياوريم: دستهاي ابا لهب و خود او بزيان افتاد مال وي و آنچه فراهم كرده بود او را بي‌نياز نكرد، حتما بآتش زبانه‌دار داخل ميشود، زنش نيز در حاليكه حامل هيمه و ريسمان در گردن است داخل آتش ميشود.بعضي‌ها تَبَّتْ يَدٰا أَبِي لَهَبٍ وَ تَبَّ را نفرين دانسته و در ترجمه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 264
گفته‌اند: بريده باد دستهاي ابو لهب و نابود باد او.اوّلا تبّ و تباب چنانكه گفتيم بمعناي خسران است ثانيا: آيه خبر است و نفرين نيست چنانكه گفته شد و احتياجي بنفرين گرفتن نداريم.اگر گويند: چرا ابو لهب و زنش طوري بخصوص آمده است كه قابل تطبيق بعموم نيست حال آنكه سليقۀ قرآن اعمّ گفتن مطالب است و جز در موارد ضروري تصريح بشخص نكرده است آيا ممكن نبود كه او و زنش مانند ديگران بعدا ايمان بياورند.گوئيم: اگر سورۀ مباركه بعد از هلاكت او و زنش نازل شده باشد در اين صورت هيچ اشكالي نيست زيرا پس از مرگ و حتميّت جهنّمي بودن، حال آنها بيان شده است مثل فرعون و هامان و قارون و غيره، و اگر در حال حيات آن دو نازل شده باشد بايد گفت كه چون در علم خدا ايمان نياوردن آنها حتمي بود لذا در حال زنده بودن بحسابشان رسيده است، ميشود گفت: مفسران اجماع دارند بر نزول سوره در حال حيات آن دو و «سَيَصْليٰ» را نيز شاهد مياورند كه از آينده خبر ميدهد و اگر آنوقت ابو لهب و زنش مرده بودند لازم بود با صيغۀ ماضي گفته شود و نيز رواياتي وارد شده كه ميفهماند نزول سوره در حال حيات آنها بوده است «1» ولي ميشود گفت: سورۀ مباركه بعد از هلاكت آندو نازل شده است. «سَيَصْليٰ» خبر از عذاب آخرت است نه برزخ و دوران مرگ در اين زمينه فقط يك روايت در برهان از جابر بن يزيد از امام باقر عليه السّلام و يك روايت در صافي از قرب الاسناد از امام كاظم عليه السّلام نقل شده است حال روايت برهان كه در سندش عمرو بن شمر هست روشن است و در روايت قرب الاسناد نيز تحقيق لازم است و آنچه از ابن عباس و غيره نقل شده موضوعيّت ندارد و اللّه العالم.

تَبر:؛ ج 1، ص: 264

تَبر: (بر وزن فلس و فرس) هلاك شدن، نابود گشتن.
(1) بقيّۀ مطلب را در «لهب» مطالعه كنيد. از نظر تاريخ مرگ او بعد از هجرت است.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 265
وَ كُلًّا ضَرَبْنٰا لَهُ الْأَمْثٰالَ وَ كُلًّا تَبَّرْنٰا تَتْبِيراً فرقان: 39 براي همه مثلها را زديم و همه را نابود كرديم نابود كردن كامل.نا گفته نماند: راغب تبر را متعدي گفته و گويد: «تبره و تبرّه» هر دو بيك معني است، قاموس نيز چنين گفته است. ولي در اقرب الموارد «تبر» از باب نصر ينصر و علم يعلم، لازم و بمعني هلاك شدن و «تبّر» از باب تفعيل متعدي و بمعني هلاك كردن آمده است.وَ لٰا تَزِدِ الظّٰالِمِينَ إِلّٰا تَبٰاراً نوح: 28، تبار اسم مصدر و بمعني هلاكت است، و ظالمان را جز نابودي ميافزاي. إِنَّ هٰؤُلٰاءِ مُتَبَّرٌ مٰا هُمْ فِيهِ اعراف: 139، حقّا آنچه اينان در آنند نابود شونده است.اگر ثلاثي و مزيد فيه اين كلمه هر دو متعدي باشند لازم است بگوئيم تفعيل در اينجا از براي تكثير است وَ لِيُتَبِّرُوا مٰا عَلَوْا تَتْبِيراً اسراء: 7، بهر چه غالب شدند بطور كامل نابودش كنند.

تبع:؛ ج 1، ص: 265

تبع: تبع و اتّباع بمعني پيروي است. خواه بطور معنوي و اطاعت باشد مثل فَمَنْ تَبِعَ هُدٰايَ فَلٰا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لٰا هُمْ يَحْزَنُونَ بقره: 38، هر كه از هدايت من پيروي كند براي آنها خوفي نيست و محزون نميشوند و خواه بطور محسوس و دنبال كردن نحو فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ يونس: 90، فرعون و لشگريانش آنها را تعقيب كردند و از پي آنها رفتند.ثُمَّ لٰا يُتْبِعُونَ مٰا أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لٰا أَذيً بقره: 262، سپس در پي چيزي را كه انفاق كرده‌اند منّتي يا اذيتي قرار نميدهند أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الْآخِرِينَ مرسلات: 17، آيا پيشينيان را نابود نكرديم سپس ديگران را از پي ايشان ميبريم. و با آيۀ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ … ديديم كه باب افعال بمعني پيروي و دنبال كردن و هم پيرو قرار دادن است.وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبٰائِي يوسف: 38، از دين پدرانم پيروي كردم.تبع: بر وزن فرس بمعني تابع
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 266
است واحد و جمع در آن يكسان ميباشد (قاموس) «إِنّٰا كُنّٰا لَكُمْ تَبَعاً» ابراهيم: 21، ما بشما تابع بوديم.تبيع (بر وزن شريف) را ناصر و كمك گفته‌اند و اين از آن جهت است كه كمك در پي ياري و كار آدمي ميباشد «ثُمَّ لٰا تَجِدُوا لَكُمْ عَلَيْنٰا بِهِ تَبِيعاً» اسراء: 69، سپس بر ما بسبب آن عذاب ياري و تابعي نيابيد. كه از پي شما آمده و از ما باز خواست كند.متتابع: پي در پي. «فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيٰامُ شَهْرَيْنِ مُتَتٰابِعَيْنِ» نساء: 92.

تُبَّع:؛ ج 1، ص: 266

تُبَّع: «أَ هُمْ خَيْرٌ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ» دخان: 37، «وَ أَصْحٰابُ الْأَيْكَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِيدِ» ق: 14.اين كلمه كه فقط دو بار در قرآن مجيد آمده، گفته‌اند: لقب پادشاهان يمن است چنانكه فرعون لقب شاهان مصر، قيصر لقب شاهان روم و كسري لقب پادشاهان ايران بود.راغب گويد: علّت اين تسميه آنست كه شاهان تبّع در سياست و زمامداري تابع يكديگر بوده و از يك نقشه پيروي ميكرده‌اند و گويند: تبّع پادشاهي است كه ملّت از وي پيروي نمايد.طبرسي علّت اين تسميه را كثرت پيروان دانسته و قول راغب را بطور احتمال آورده است.قرآن مجيد در نابود شدن قوم تبّع صريح است ولي از خود تبّع ساكت است. در مجمع البيان از سهل بن سعد از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله نقل كرده كه فرمود: تبّع را فحش نگوئيد كه او اسلام آورده، وليد بن صبيح از امام صادق عليه السّلام نقل كرده كه: تبّع بطايفۀ اوس و خزرج گفت در همين جا باشيد تا اين پيامبر بيايد و اگر او را درك ميكردم در خدمتش بودم و با او بپا ميخواستم. در تفسير برهان نيز چند حديث در همين مضمون منقول است. در كمال الدين صدوق ره ص 169 باب 11 سه حديث در مدح تبّع آمده از جمله از ابن عباس كه گفت كار تبّع بر شما مشتبه نشود او مسلم بود.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 267
احتمال ميرود كه او يكي از پيامبران باشد چون از وي ذمّي نشده و شايد «قوم تبّع» مثل «قوم نوح» و «قوم ابراهيم» باشد كه هر دو پيامبرند نه مثل «قوم فرعون» كه مبغوض و ملعون است.

تجارت:؛ ج 1، ص: 267

تجارت: معامله. خريد و فروش. راغب آنرا تصرّف در رأس مال براي طلب ربح گفته، تاجر كسي است كه خريد و فروش كند «لٰا تَأْكُلُوا أَمْوٰالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبٰاطِلِ إِلّٰا أَنْ تَكُونَ تِجٰارَةً عَنْ تَرٰاضٍ مِنْكُمْ» نساء: 29، اموال خود را بباطل نخوريد مگر آنكه معامله از روي تراضي باشد. «هَلْ أَدُلُّكُمْ عَليٰ تِجٰارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذٰابٍ أَلِيمٍ، تُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجٰاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّٰهِ بِأَمْوٰالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ» صفّ: 10 در اين كريمه ايمان و جهاد جنس و نجات از عذاب قيمت است و معامله با خدا روي آندو انجام ميپذيرد «لٰا تُلْهِيهِمْ تِجٰارَةٌ وَ لٰا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّٰهِ» نور: 37 راجع بذكر بيع با تجارت به «بيع» رجوع شود.

تحت:؛ ج 1، ص: 267

تحت: زير. مقابل فوق.لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ … » مائده: 66، هر آينه روزي ميخوردند از بالاي سرشان و از زير قدمهايشان.از تحت گاهي بطور كنايه نكاح اراده شده است مثل « … امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ كٰانَتٰا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبٰادِنٰا … » تحريم: 10: زن نوح و زن لوط در نكاح دو نفر از بندگان ما بودند. «لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ … » آل عمران: 15، نا گفته نماند در حدود چهل بار در تعريف بهشت، «تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ» ذكر شده: بهشت يا بهشت‌هائيكه نهرها از زير آنها روان است. و در بادي امر بنظر ميايد كه اين نهرها ديده نميشوند زيرا از زير جنّات روانند و اگر از زير درختان روان بودند تماشائي و قابل استفاده ميبودند.بايد دانست اصل «جنّ»
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 268
بمعني پوشيدن چيز و مخفي كردن آن است. جنين را از آن، جنين گويند كه شكم مادر او را پوشيده است. و آن بمعناي مفعول است. «فَلَمّٰا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ» انعام: 76 يعني شب او را پوشيد، ديوانه را چون عقلش پوشيده شده مجنون گويند، قلب را چون در ميان بدن از انظار پوشيده است جنان گفته‌اند، سپر را چون در حين جنگ شخص را ميپوشاند مجن و مجنّة گويند.جنّت هر باغي است كه درختان آن روي زمين را بپوشاند (مفردات).علي هذا، باغ و چمن و بستان را جنّت گوئيم كه درختان و علفهاي آن روي زمين را مستور نموده است و جنّت گفتن باعتبار روئيدنيهاست نه زمين، در اين صورت معني «جَنّٰاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ» اين است: درختان و روئيدنيهائيكه نهرها از زير آنها روانند و اگر گفتيم: بهشت‌هائيكه نهرها از زير آن روانند مراد اين مطلب است.

تراب:؛ ج 1، ص: 268

تراب: خاك. «أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرٰابٍ … » كهف: 37، آيا كافر شدي بكسيكه تو را از خاك مخصوص آفريد.در اينجا چند آيه را بررسي ميكنيم: 1- «وَ اللّٰهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ … » فاطر: 11 و در قرآن مجيد شش بار خلقت انسان از تراب مذكور است و همه بلفظ نكره آمده يعني از خاكي بخصوص.و هشت بار نيز كلمۀ «طين» آمده و همه نكره، يعني از گل بخصوص مثل «وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسٰانِ مِنْ طِينٍ» سجده: 7، سه دفعه هم «حماء» آمده باز نكره يعني از لجن سياه و بد بوي بخصوص «إِنِّي خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ» حجر: 28، راجع بتوضيح اين آيات به «آدم» رجوع شود.2- «وَ عِنْدَهُمْ قٰاصِرٰاتُ الطَّرْفِ أَتْرٰابٌ» ص: 52 كلمۀ اتراب سه بار در صفت حوريان بهشتي آمده است «فَجَعَلْنٰاهُنَّ أَبْكٰاراً عُرُباً أَتْرٰاباً»
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 269
واقعه: 37، « … حَدٰائِقَ وَ أَعْنٰاباً وَ كَوٰاعِبَ أَتْرٰاباً» نباء: 33.ترب (بر وزن حبر) بمعني همسال است كه در يك زمان بدنيا آمده باشند بر خلاف دو قلو كه در بطن واحد از مادر واحد متولد ميشوند و آنها را توأمان گويند در اقرب الموارد هست: «الترب من ولد معك و اكثر ما يستعمل في المؤنث يقال: هذه ترب فلانة اذا كانت علي سنّها»: ترب كسي است كه با تو بدنيا آمده و بيشتر در مؤنث بكار ميرود گويند اين دختر، ترب فلان دختر است در صورتيكه همسال باشند.و در مادّه «تأم» آمده: توأم از تمام حيوان آنست كه با ديگري در يكدفعه بدنيا آيد دو فرد باشند يا بيشتر. «اتأمت المرئة وضعت اثنين في بطن».گويند: دو همسال را از آن ترب گفته‌اند كه با هم خاكبازي ميكنند كه اصل ترب بمعني خاك است.بنظر ميايد: حوريان بهشتي با همديگر همسال و هم قد نيستند بلكه مراد تناسب آنها با شوهرانشان است يعني حوريان از حيث زيبائي، قدّ، قامت، حسن منظر و … با شوهران خود همسال و برابراند 3: « … يَتِيماً ذٰا مَقْرَبَةٍ أَوْ مِسْكِيناً ذٰا مَتْرَبَةٍ» بلد: 16 متربه چنانكه در مجمع آمده بمعني احتياج شديد است كه گويا فقير از شدّت فقر بتراب چسبيده است، يعني: يتيمي كه داراي قرابت و مسكيني كه شديدا محتاج و بخاك افتاده است.4: «فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسٰانُ مِمَّ خُلِقَ، خُلِقَ مِنْ مٰاءٍ دٰافِقٍ يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرٰائِبِ» طارق: 7 راغب گويد: ترائب دنده‌هاي سينه است و واحد آن تريبه است. مجمع البيان در ذيل اللغة گويد: ترائب اطراف سينه و مفرد آن تريبه است و در المعني در ضمن نقل چند قول از عطا نقل كرده صلب مرد و ترائب زن، زيرا كه فرزند از دو آب بوجود ميآيد
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 270
و در آخر فرموده: مشهور در كلام عرب، ترائب استخوانهاي سينه و بالاي آنهاست. و همين طور است در صحاح و قاموس و اقرب الموارد، در قاموس معاني ديگر نيز احتمال داده است.زمخشري نيز آنرا استخوانهاي سينه گفته و مثل عطا صلب مرد و ترائب زن گفته است. بيضاوي نيز مثل عطا و زمخشري گفته و در ذيل قول خود مطلب ديگري آورده است.صلب، در لغت هر چيز سخت و محكم و نفوذ ناپذير است در نهج- البلاغة در صفت مؤمن آمده «نفسه اصلب من الصّلد» حكمت: 333 نفس مؤمن از سنگ سختر است و در اصطلاح بمهره‌هاي پشت و مجاري نطفۀ مرد گفته شده وَ حَلٰائِلُ أَبْنٰائِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلٰابِكُمْ نساء: 23.ناگفته نماند: قول عطا و زمخشري و بيضاوي كه صلب را از مرد و ترائب را از زن گرفته‌اند بكلّي باطل و بي اساس است و در آيۀ شريفه نطفۀ زن مطرح نيست.زيرا در آيۀ ما قبل ميگويد: انسان از آب جهنده كه از ميان صلب و ترائب بيرون ميايد آفريده شده است. آب جهنده (مٰاءٍ دٰافِقٍ) فقط از مرد است نه زن وانگهي.مقاربت، فقط سبب نزول نطفۀ مرد است و ربطي بنطفۀ زن ندارد.نطفۀ زن در حدود پنج روز پس از قاعدگي از تخمدان جدا شده و وارد لولۀ زهدان ميگردد و در حدود پنج و شش روز در آنجا زنده مي‌ماند اگر در عرض اين مدت مقاربت اتفاق افتاد يكي از سلّولّهاي نطفۀ مرد (اسپرماتوزئيد) وارد نطفۀ زن (اوول) ميگردد و رشد آن شروع ميشود، انزال زن و لذّت او در حين مقاربت راجع بانزال نطفۀ او نيست بر خلاف مرد.و خلاصه: آيۀ شريفه راجع بنطفۀ مرد است و صلب و ترائب را بايد در وجود مرد جستجو نمود. و آنكه مثل ابن كثير و غيره در بارۀ ترائب زن صحبت و نقل اقوال كرده‌اند
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 271
از خود آيه غفلت نموده‌اند و گرنه از زن صحبتي بميان نمياوردند.احتمال قوي در آيۀ شريفه آنست كه مراد از صلب، قسمت آخر ستون فقرات مرد مقابل استخوانهاي عانه و مراد از ترائب استخوانهاي عانه و خاصره باشد در تفسير پرتوي از قرآن ميگويد: مجراي مني از بيضه امتداد يافته و از راه مجراي معيّني كه در امتداد كشالۀ ران است بطرف داخل شكم ميرود و بطرف مثانه كه در پشت استخوان عانه است بر ميگردد و در زير مثانه از ميان پروستات (غدّه ايست كه در محل خروج ادار قرار دارد و مجراي ناقل مني از وسط آن عبور ميكند) رد شده وارد مجراي ادرار ميشود قسمتي از اين مجرا كه داخل شكم است اطرافش حلقۀ استخواني است كه در جلو استخوان عانه و در طرفين و عقب استخوان خاصره و در پشت، ستون مهره و استخوان خارجي ميباشد (تمام شد) علي هذا مقصود از صلب قسمت آخر ستون مهره و از ترائب استخوانهاي ديگر است كه مني از ميان آنها گذشته وارد مجراي ادرار ميشود و اين است معناي يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرٰائِبِ.اگر گويند: تمام لغت نويسان و مفسّرين ترائب را استخوانهاي سينه و دنده‌ها و نحو آن معني كرده‌اند و در مجمع البيان و غيره از اشعار عرب شاهد آورده كه تريب استخوان سينه است مثلا در صحّاح هست «اشرف ثدياها علي- التريب» يعني پستانهايش بر سينه مشرف است در اين صورت چگونه ممكن است ترائب را استخوانهاي عانه و خاصره بدانيم؟!! گوئيم: تريبه و ترائب در اصل لغت بمعني استخوان سينه نيست و معناي اوّلي (تراب) در آن معتبر است و استخوانهاي سينه را از آنجهت ترائب گفته‌اند كه مثل خاك بسهولت حركت ميكنند طبرسي فرموده: چون استخوانهاي سينه مانند خاك بآساني حركت ميكنند
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 272
از آنجهت ترائب گفته‌اند.در اين صورت چه مانعي دارد كه بگوئيم استخوانهاي عانه و خاصره را از جهت نرم بودن و خاك مانند بودن تريبه گفته‌اند. اگر مفسّران گذشته در اين عصر بوده و مجراي طبيعي مني را ميدانستند، ترائب را استخوانهاي عانه و خاصره معني ميكردند.در پرتوي از قرآن گويد: ترائب كه جمع تريبه است در اصل لغت بمعناي چيز نرم و نفوذ پذير … و خاك مانند است. اين عبارت مبالغه آميز است زيرا مادّۀ اوّلي كه تراب است بمعني خاك ميباشد اگر مطلب آنطور بود امثال صحاح و قاموس مينوشتند. كه تراب بمعني نرمي است و خاك را از جهت نرم بودن تراب گويند. حال آنكه چنين ننوشته‌اند.

ترف:؛ ج 1، ص: 272

ترف: ترفّه يعني توسّع در نعمت (مفردات) ترف يعني نعمت ابن عرفه گفته مترف كسي است كه بسر خود گذاشته شده آنچه بخواهد ميكند و از وي جلوگيري نميشود مجمع البيان ذيل آيۀ 16: اسراء.بنا بر اين مترف بمعني ثروتمند است، يعني كسيكه باو نعمت زياد داده شده و آن در صورت عدم ايمان سبب طغيان و سركشي است إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَيَطْغيٰ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنيٰ علق: 6، و از موارد استعمال آن در قرآن مجيد بدست ميايد كه ثروتمند و قدرتمند سركش مراد است و شايد بهمين جهت است كه مجمع البيان آنرا در آيۀ إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ واقعه: 45، ممتنع از اداء واجبات گفته است.وَ كَذَّبُوا بِلِقٰاءِ الْآخِرَةِ وَ أَتْرَفْنٰاهُمْ فِي الْحَيٰاةِ الدُّنْيٰا مؤمنون: 33، ملاقات آخرت را تكذيب كرده و در دنيا آنها را مرفّه و صاحب نعمت كرديم وَ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا مٰا أُتْرِفُوا فِيهِ وَ كٰانُوا مُجْرِمِينَ هود: 116، ستمكاران بآنچه در آن وسعت يافته بودند برگشتند و گناهكاران بودند. وَ مٰا أَرْسَلْنٰا فِي- قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلّٰا قٰالَ مُتْرَفُوهٰا إِنّٰا بِمٰا
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 273
أُرْسِلْتُمْ بِهِ كٰافِرُونَ سباء: 34، در هيچ شهري انذار كننده‌اي نفرستاديم مگر آنكه ثروتمندان آن گفتند: ما بآنچه فرستاده شده‌ايد كافريم.از آيۀ شريفه بخوبي روشن ميشود كه در وهلۀ اوّل طبقۀ سوّم، از انبياء حمايت كرده‌اند زيرا انبياء بحمايت آنها و غيره برخاسته‌اند و نيز ثروتمندان در مرحلۀ اوّل بمبارزه برخاسته‌اند زيرا پيامبران از عيّاشي و خيره سري آنها جلوگيري كرده و بتعديل و انصاف وادار مي‌نمودند و آن بر خلاف ميل خودكامگان بود.نا گفته نماند: اين مادّه در همه جاي قرآن مجيد در مقام ذمّ بكار رفته است.

ترك:؛ ج 1، ص: 273

ترك: واگذاشتن لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمّٰا تَرَكَ الْوٰالِدٰانِ وَ الْأَقْرَبُونَ نساء: 7، براي مردان بهره‌اي است از آنچه پدر و مادر و نزديكان واگذاشته‌اند.ترك در ترك عمدي و غير عمدي هر دو بكار ميرود غير عمدي مثل آيۀ فوق، و عمدي مثل مٰا قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهٰا قٰائِمَةً عَليٰ أُصُولِهٰا فَبِإِذْنِ اللّٰهِ حشر: 5.در آيۀ وَ تَرَكْنٰا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ صافّات: 78، كه در بارۀ چند نفر از پيغمبران آمده مراد از آن نام نيك يا بقاء شريعت آنهاست و «تَرَكْنٰا» در باقي گذاردن بكار رفته است.بنظر الميزان مراد از آن بقاء شريعت آنها است تا روز قيامت. چنانكه در وَ اجْعَلْ لِي لِسٰانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ شعراء: 84، نيز آنطور گفته است.مجمع البيان گويد: تَرَكْنٰا بمعني ابقينا است. اقرب الموارد گفته: «تركه: خلّاه … و ابقاه» نا گفته نماند باقي گذاشتن با وا گذاشتن مي‌سازد زيرا دست كشيدن از چيزي في الواقع باقي گذاشتن آنست.

تِسع:؛ ج 1، ص: 273

تِسع: و تسعة: نه. وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسيٰ تِسْعَ آيٰاتٍ بَيِّنٰاتٍ اسراء: 101، بموسي نه معجزۀ آشكار داديم. إِنَّ هٰذٰا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ وٰاحِدَةٌ ص 23: اين برادر من است كه نود و نه ميش دارد
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 274
و من فقط يك ميش دارم در اينجا دو مطلب را بررسي ميكنيم.1- آيات نه گانه حضرت موسي كه معجزه‌هاي او بود. در دو مورد آمده است يكي سورۀ اسراء كه فرموده: وَ لَقَدْ آتَيْنٰا مُوسيٰ تِسْعَ آيٰاتٍ بَيِّنٰاتٍ فَسْئَلْ بَنِي إِسْرٰائِيلَ إِذْ جٰاءَهُمْ فَقٰالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يٰا مُوسيٰ مَسْحُوراً. قٰالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا أَنْزَلَ هٰؤُلٰاءِ إِلّٰا رَبُّ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ بَصٰائِرَ وَ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يٰا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً (101- 102).و ديگري در سورۀ نمل آيۀ 12- 13 وَ أَدْخِلْ يَدَكَ فِي جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضٰاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ فِي تِسْعِ آيٰاتٍ إِليٰ فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ إِنَّهُمْ كٰانُوا قَوْماً فٰاسِقِينَ. فَلَمّٰا جٰاءَتْهُمْ آيٰاتُنٰا مُبْصِرَةً قٰالُوا هٰذٰا سِحْرٌ مُبِينٌ.از اين چهار آيه روشن ميشود كه تمام آيات نه گانه را فرعون و قوم او در مدت دعوت موسي از وي ديده و قبول نكرده‌اند. لذا در شمردن اين معجزات سراغ معجزه هائي از قبيل شكافتن دريا، شكافتن سنگ و غيره كه در صحراي سينا بعد از خروج از مصر اتفاق افتاده، نبايد رفت، زيرا آنها را فرعون و فرعونيان نديدند ولي در اينجا بعد از اشاره بآيات نه گانه، موسي بفرعون ميگويد: ميداني كه اين آيات را پروردگار آسمانها و زمين فرستاده است. در سورۀ نمل پس از اشاره بآيات فرموده: چون آيات روشن ما آمد، گفتند: سحري است آشكار.پس بايد آيات نه گانه را قبل از خروج از مصر جستجو كرد. دو تا از اين آيات، عصا و يد بيضاء است كه قبلا بودند و در سورۀ اعراف آمده وَ لَقَدْ أَخَذْنٰا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَرٰاتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ … وَ قٰالُوا مَهْمٰا تَأْتِنٰا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِتَسْحَرَنٰا بِهٰا فَمٰا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ فَأَرْسَلْنٰا عَلَيْهِمُ الطُّوفٰانَ وَ الْجَرٰادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفٰادِعَ وَ الدَّمَ آيٰاتٍ مُفَصَّلٰاتٍ فَاسْتَكْبَرُوا وَ كٰانُوا قَوْماً مُجْرِمِينَ 130- 133.در اين آيات نيز هفت معجزه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 275
ذكر شده است خشكسالي، كمبود حاصل، طوفان، ملخ، قمّل، وزغها، و خون. اين هفت آيه با عصا و يد بيضاء، مجموعا 9 آيه است كه در طول دعوت موسي در مصر واقع شده‌اند. و امّا معجزات ديگر كه بعد از خروج از مصر اتفاق افتاد از آيات نه گانۀ ما نحن فيه خارج‌اند.در تورات سفر خروج اين آيات با تفاوت نقل شده است و هاكس در قاموس كتاب مقدّس آنها را ده تا شمرده است. ولي اعتماد بر قرآن مجيد است كه 9 تا بيان ميفرمايد و هاكس امريكائي ده تا را از تورات جمع كرده و گرنه اشاره به ده يا نه بودن در تورات نيست بلكه هر يك از آنها در بابي ذكر شده است و از جملۀ آتَيْنٰا مُوسيٰ تِسْعَ آيٰاتٍ … فَسْئَلْ بَنِي- إِسْرٰائِيلَ روشن ميشود كه يهود آن آيات را 9 ميدانستند و گرنه نميفرمود: از بني اسرائيل بپرس و شايد انشاء اللّه در «قمّل» اين آيات را روشن و مفصّل نقل كنيم.2- وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلٰاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً كهف: 25 در غارشان سيصد سال بسر بردند و نه سال بر آن افزودند.اين آيه مدت خواب اصحاب كهف را بيان ميكند و ظاهرش آنست كه مدّت خوابشان سيصد و نه سال بوده است. بعضي‌ها فاعل «ازْدَادُوا» را اهل كتاب گرفته و گفته‌اند: مراد آنست كه اصحاب كهف در آنجا سيصد سال ماندند ولي اهل كتاب 9 سال بر آن افزوده‌اند.در مجمع البيان فرموده: نقل است كه يك نفر يهودي از علي عليه السّلام از مدت توقّف آنها سئوال كرد حضرت آنچه در قرآن است فرمود، يهودي گفت: ما در كتاب خود مييابيم كه مدّتشان سيصد سال بوده امام عليه السّلام فرمود: آن بسالهاي شمسي است و آنچه من گفتم بسال قمري است.تفسير الميزان سيصد سال را با قرينۀ اضافه شدن نه سال، شمسي
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 276
گرفته و فرمايد: سيصد سال را اگر يكدفعه شمسي و يكدفعه قمري بگيريم تفاوت تقريبا 9 سال ميشود و فخر رازي را كه اين سخن را باور ندارد، ردّ كرده و گفته تفاوت از سه ماه كمتر است و در ذكر تعداد، اينگونه نسبتها بلا كلام شايع است.نا گفته نماند اگر تفاوت سال شمسي و قمري را در حدود 10 روز بدانيم، 9 سال قمري در حدود سه هزار و صد و هشتاد و شش روز خواهد بود (3186 9* 354) و اين صد و هشتاد و شش روز كه 9 سال با آن تمام ميشود در تفاوت سيصد سال شمسي و قمري نيست زيرا تفاوت آندو فقط سه هزار روز است (3000 10* 300) و آن از 9 سال در حدود شش ماه كمتر است و آنوقت «وَ ازْدَادُوا تِسْعاً» درست نخواهد بود وانگهي اين حساب تقريبي است و الّا سال شمسي 365 روز و 6 ساعت و سال قمري 354 روز و كسري است و تفاوت آندو در حدود 11 روز است و آنوقت تفاوت سيصد سال تقريبا سه هزار و سيصد روز خواهد بود و آن در حدود چهار ماه از 9 سال زيادتر است.عقيدۀ ما اين است كه آيه، مدّت توقّف آنها را سيصد و نه سال قمري كه معمول بود، معيّن ميكند و اين نوع سخن گفتن تفنّن در عبارت است و روايتي كه از امام عليه السّلام نقل شده اوّلا سندي ندارد و ثانيا قضيّه اصحاب كهف بعد از حضرت موسي است و ربطي به يهود ندارد كه در مكالمه با امام عليه السّلام بگويد: ما در كتاب خود سيصد سال مييابيم و ايضا بايد تحقيق كرد كه در آنروز حساب شمسي در عربستان معمول بوده يا نه؟ و آيۀ ما بعد كه ميگويد قُلِ اللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ميفهماند كه در مدّت آنها اختلاف وجود داشته است و قرآن بآنحضرت دستور ميدهد بگو: مدّت آنها سيصد و نه سال است و خدا داناتر است و مدّت آنها را چنين بيان ميكند.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 277
گذشته از اينها اگر بگوئيم حساب شمسي و قمري در آيه بكار است بايد تقدير آيه چنين باشد «و لبثوا في كهفهم ثلث مائة سنين بحساب الشمسي و ازدادوا تسعا بسنين القمري» و دليلي بر اين تقدير نداريم و اگر حساب شمسي را بميان نياوريم چه اشكالي خواهد داشت؟تعس: هلاكت. (قاموس) در مجمع گفته: آن لغزشي است كه صاحبش قدرت برخاستن ندارد وَ الَّذِينَ كَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمٰالَهُمْ محمد: 8، آنانكه كافر شدند هلاكت بر آنهاست و اعمالشان را گمراه كرد (اعمال گمراه شده بآنها نخواهد رسيد و فايده‌اي نخواهد داشت).

تعس:؛ ج 1، ص: 277

تعس: هلاكت. (قاموس) در مجمع گفته: آن لغزشي است كه صاحبش قدرت برخاستن ندارد وَ الَّذِينَ كَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمٰالَهُمْ محمد: 8، آنانكه كافر شدند هلاكت بر آنهاست و اعمالشان را گمراه كرد (اعمال گمراه شده بآنها نخواهد رسيد و فايده‌اي نخواهد داشت).

تَفَث:؛ ج 1، ص: 277

تَفَث: چرك. اصل آن چرك ناخن و غيره است كه لازم است از بدن زايل شود (مفردات).ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْيُوفُوا نُذُورَهُمْ حجّ: 29، اهل تفسير، قضاء تفث را زايل نمودن آلودگي‌هاي بدن گفته‌اند كه در ايّام احرام بوجود ميايد از قبيل گرفتن ناخن، اصلاح مو، شستشو و غيره. در مجمع از زجّاج نقل شده كه آن كنايه است از خروج از احرام. در الميزان نيز چنين اختيار نموده است و معني آيه اين است: سپس چرك و آلودگي خود را زايل كنند و بنذورشان وفا نمايند.

تقن:؛ ج 1، ص: 277

تقن: اتفاق: محكم كردن.صُنْعَ اللّٰهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْ‌ءٍ نمل: 88، كار خدا است چنان خدائيكه هر چيز را محكم كرده است.

تِلك:؛ ج 1، ص: 277

تِلك: اسم اشاره است بر مفرد مؤنّث. وَ مٰا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يٰا مُوسيٰ طه: 17، آن چيست در دست راستت اي موسي. نا گفته نماند: اين كلمه چهل و يك بار در قرآن كريم آمده و در اغلب اشاره بجمع است و چون جمع باعتبار جماعت مؤنث است از اين جهت ميشود بجماعت با تلك اشاره كرد مثل تِلْكَ حُدُودُ اللّٰهِ- … تِلْكَ عَشَرَةٌ كٰامِلَةٌ … تِلْكَ آيٰاتُ اللّٰهِ- … تِلْكَ الْأَيّٰامُ نُدٰاوِلُهٰا و در بعضي آيات فقط اشاره بمفرد مؤنّث است مثل آيه اوّل و مثل
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 278
تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي نُورِثُ- … تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهٰا عَلَيَّ- … تِلْكَ الدّٰارُ الْآخِرَةُ- … تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزيٰ- … تِلْكَ إِذاً كَرَّةٌ خٰاسِرَةٌ گاهي بعنايت مخاطب، «تلكما و تلكم» آمده أَ لَمْ أَنْهَكُمٰا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ اعراف: 22، أَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهٰا اعراف: 43، از اين استعمال فهميده ميشود كه مخاطب، دو نفر يا بيشتر است.

تَلّ:؛ ج 1، ص: 278

تَلّ: مكان مرتفع (تپّه) گويند «تلّه» يعني او را به تپّه ساقط كرد فَلَمّٰا أَسْلَمٰا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ صافات: 103، چون ابراهيم و پسرش بامر خدا تسليم شدند و او را بپيشاني در تلّ انداخت، (خوابانيد).راغب گويد اصل تلّ بمعني مكان مرتفع است «تَلَّهُ لِلْجَبِينِ» يعني او را بر تلّ انداخت مثل «تربّه» بمعناي او را بخاك انداخت.ولي مجمع البيان و قاموس و اقرب الموارد معناي اوّلي آنرا بخاك انداختن گفته‌اند، بنا بر اين معني «تَلَّهُ لِلْجَبِينِ» اين است كه او را به پيشاني در زمين انداخت، يا گذاشت ديگر در تلّ خوابانيد، معني نميدهد. در صحاح گفته: «تَلَّهُ لِلْجَبِينِ» يعني او را بزمين انداخت طبرسي فرموده «تَلَّهُ لِلْجَبِينِ» او را بر پيشاني خواباند.پس معناي مصدري آن انداختن و ساقط كردن و بر زمين زدن است و نيز تلّ بمعني تپّه آمده و جمع آن تلال است.

تلي:؛ ج 1، ص: 278

تلي: تلوّ (بر وزن علوّ) و تلو (بر وزن حبر) و تلاوة، بمعناي تبعيّت و از پي رفتن است اقرب- الموارد گويد: «تلا … فلانا تلوّا: تبعه» راغب گفته: متابعت گاهي بجسم و گاهي به پيروي در حكم است و مصدر آن تلوّ و تلو ميايد و گاهي با خواندن و با تدبّر معني است و مصدر آن تلاوة است.بنا بر اين، خواندن آيات خدا و تدبّر در آن را از آنجهت تلاوة گويند كه متابعت از آنهاست، شخص قارء گويا در پي كلمات و معاني ميرود. طبرسي در ذيل آيۀ 44 از سورۀ بقره فرموده: تلاوت
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 279
در اصل بمعني تبعيّت است زيرا در خواندن، بعض حروف را ببعضي تابع ميكنند. فرق تلاوت با قرائت آنست كه قرائت در اصل جمع كردن حروف و تلاوت قرار دادن آنها در پي يكديگر است.تعبير راغب از مجمع البيان بهتر است زيرا بتعبير راغب، قارء در پي كلمات و معاني است و بتعبير مجمع، قارء آنها را يكي در پي ديگري ميگذارد، اوّلي اتباع را لازم و دوّمي متعدّي گرفته است.و نيز راغب گويد: تلاوت مخصوص كتب آسماني و خدائي است و از قرائت اخصّ است هر تلاوت، قرائت است ولي هر قرائت تلاوت نيست گفته نميشود: نامه تو را تلاوت كردم. (پس در قرآن و ساير كتب آسماني تلاوت و قرائت هر دو اطلاق ميشود ولي در غير آنها، فقط قرائت بكار ميرود).آنوقت در بارۀ آيۀ وَ اتَّبَعُوا مٰا تَتْلُوا الشَّيٰاطِينُ عَليٰ مُلْكِ سُلَيْمٰانَ بقره: 102 گويد چون شياطين خيال ميكردند آنچه ميخوانند از كتب خداست، لذا كلمۀ «تَتْلُوا» بكار رفته است.در اينجا چند آيه را بررسي ميكنيم: 1- وَ الشَّمْسِ وَ ضُحٰاهٰا.وَ الْقَمَرِ إِذٰا تَلٰاهٰا. وَ النَّهٰارِ إِذٰا جَلّٰاهٰا.وَ اللَّيْلِ إِذٰا يَغْشٰاهٰا شمس: 1- 4 «تَلٰاهٰا» بمعني از پي آمدن است.در اينجا كسب نور از آفتاب مطرح نيست. بلكه مراد پشت سر هم بودن اين دو مظهر كون است آفتاب با نور افشاني رو ميكند پس از غروب، ماه پشت سر آن ظاهر شده و نور ميپاشد و در پي آن، روز ميايد و آنگاه شب، جانشين روز شده و آفتاب را مي‌پوشاند ضمير «ها» در هر چهار آيه راجع به «الشمس» است.2- أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتٰابُ مُوسيٰ إِمٰاماً وَ رَحْمَةً أُولٰئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ … هود: 17 «يَتْلُوهُ» بمعني در پي او بودن است نه تلاوت. و ضمير
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 280
«مِنْهُ» به «مِنْ» موصول بر ميگردد ايضا ضمير «مِنْ قَبْلِهِ» و مراد از أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَةٍ حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم است و مراد از «يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ» كسي است كه در پي آنحضرت است و بنبوّت او ايمان دارد و گواهي ميدهد.معني آيه چنين است: آنكه بصيرت خدائي دارد (و با آن بصيرت ميداند كه اين قرآن حقّ است) و حال آنكه در پي او و با او گواهي هست كه بر صدق اين مطلب گواهي ميدهد و قبل از وي (پيغمبر) كتاب موسي كه امام و رحمت است آمده، آيا چنين شخص مانند ديگري است؟و خلاصه آنكه رسول خدا داراي بصيرت خدائي است و شاهدي از خودش وي را تصديق ميكند و پيش از او كتاب موسي آمده كه نظير اين حقائق را در بر داشته است علي هذا اين كتاب و رسول، باور كردني و ايمان آوردني است. (استفاده از الميزان).در تعيين اين شاهد كه در آيه آمده اقوال زيادي است گفته‌اند: مراد از شاهد، قرآن، جبرئيل، زبان حضرت كه تلاوت ميكرد و … است.ولي در روايات شيعه و اهل سنّت هست كه شاهد علي بن ابي طالب عليه السّلام است. عيّاشي در ذيل آيۀ شريفه از علي بن ابي طالب عليه السّلام و امام باقر و صادق عليهما السّلام نقل كرده كه مراد از شاهد در آيه، امير- المؤمنين عليه السّلام است. از جمله: عبد اللّه بن يحيي گويد: شنيدم علي عليه السّلام ميگفت: در بارۀ هر يك از مردان قريش يك يا دو آيه از كتاب خدا نازل گشته، مردي گفت: يا امير المؤمنين آنچه در بارۀ تو نازل شده كدام است؟ فرمود: آيه‌ايكه در هود است نميخواني أَ فَمَنْ كٰانَ عَليٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ محمّد صلّي اللّه عليه و آله و سلّم بر بصيرت است از پروردگار خودش و منم شاهد.همين روايت در تفسير الميزان از الدّر المنثور نقل شده است و در
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 281
تفسير برهان 22 روايت در اين باره آمده از جمله از حافظ ابو نعيم، و ثعلبي و ابن مغازلي و ابن مردويه و غيره نقل كرده است.نا گفته نماند: اگر با نظر غير مشوب، بآيه نظر افكنيم خواهيم ديد: شاهدي كه قرآن را تصديق كند و از خود آنحضرت باشد، اراده شده است، بعيد است بگوئيم اين شاهد خود آنحضرت و يا زبان مبارك او و يا جبرئيل است. اينها با آيه و ذهن صاف نميسازد بلكه بايد اين شاهد شخصي باشد از خود آنحضرت و آن قهرا با علي عليه السّلام تطبيق ميكند و او از آنحضرت بود و قرآن را تصديق مينمود.اين قضاوت منصفانه است، ابن كثير در تفسير خود گويد: شاهد جبرئيل يا خود آنحضرت است و گفته شده كه شاهد علي است و آن ضعيف است و قائلي ندارد و اوّل و دوّم حق است.اين قضاوت مبغضانه است زيرا شاهد بودن جبرئيل و يا آنحضرت با وَ يَتْلُوهُ شٰاهِدٌ مِنْهُ جور در نميايد.3- الَّذِينَ آتَيْنٰاهُمُ الْكِتٰابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلٰاوَتِهِ أُولٰئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ … بقره: 121، مراد از يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلٰاوَتِهِ تدبّر در معاني كتاب است و آن حقّ تلاوت است و ضمير «بِهِ» بقرآن يا حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم بر ميگردد يعني: آنانكه (يهود، نصاري) بآنها كتاب داده‌ايم و آنرا تلاوت ميكنند و بمعانيش توجّه دارند، چنين كساني بقرآن ايمان مياورند.4- وَ الصَّافّٰاتِ صَفًّا. فَالزّٰاجِرٰاتِ زَجْراً. فَالتّٰالِيٰاتِ ذِكْراً إِنَّ- إِلٰهَكُمْ لَوٰاحِدٌ صافات: 1- 4، صافات و زاجرات و تاليات هر چه باشند، دليل وحدانيّت خالق‌اند، زيرا لازم است ميان قسم و مقسم به تناسبي باشد معني آيه اين است: قسم بصف كشنده‌ها پس قسم به آنهائيكه طرد ميكنند، طردي بخصوص، پس قسم بآنهائيكه براي حفظ يكديگر در پي هم‌اند، واقع اين است كه خداي شما يكي است.در كتاب آغاز و انجام جهان ص 100،
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 282
104: صف كشنده‌ها به الكترونهاي اتم كه در پيرامون هسته صف و گاهي صفهائي كشيده‌اند و پيوسته از مركز اتم بواسطه نيروئي رانده ميشوند.و زاجرات به نيروهائيكه از درون ميرانند و از بيرون بر ميگردانند معني شده است (بخود كتاب رجوع شود). «تاليات» قهرا بمعناي از پي رونده‌ها است و «ذكر» بمعني حفظ است فَالتّٰالِيٰاتِ ذِكْراً پس قسم به از پي روندگانيكه براي نگهداري يكديگر در پي‌هم ميروند.بنظر ما ممكن است مراد از صافّات اتم‌هاي عناصر باشد، كسانيكه از عناصر و جدول مندليف اطلاع دارند ميدانند كه عناصر در طبيعت بطرز عجيبي صف كشيده‌اند مثلا اتم ئيدروژن يك الكترون و يك پروتون و اتم هليوم دو الكترون و دو پروتون و دو نوترون دارد … تا ميرسيم باتميكه 92 الكترون و 92 پروتون دارد. اينها صف كشندگان عجيبي هستند كه تمام موادّ طبيعي از آنها بوجود آمده است و اگر در پي يكديگر نباشند و هم ديگر را حفظ نكنند نظم عالم از هم خواهد پاشيد.ممكن است بگوئيم «زاجرات» اند يعني يكديگر را منع و طرد ميكنند با آنكه با اتمهاي ديگر تركيب ميشوند و اشياء را بوجود مياورند ولي در تركيب شدن موجوديّت خود را از دست نميدهند تا بتدريج همۀ اتمها بيك شكل در نيايند و جهان از نظم نيافتد.و شايد: اين ذرّات يكنوع شعور دارند و براي ياد آوري وظيفۀ خود در پي يكديگر روانند و معني فَالتّٰالِيٰاتِ ذِكْراً آنست: قسم بآنهائيكه براي ياد آوري وظيفۀ خود تالي‌هم‌اند.حتما و يقينا بايد معني آيات فوق چنين چيزها باشد، نه ملائكه كه با الف و تاء جمع بسته نميشوند زيرا در اين صورت مؤنث خواهند بود و قرآن مؤنّث بودن آنها را صريحا ردّ كرده است وَ جَعَلُوا-
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 283
الْمَلٰائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً زخرف: 19، بعيد است بگوئيم مراد از صافات، صفوف نماز جماعت و يا صفوف مجاهدين است، زيرا گذشته از اينكه با إِنَّ إِلٰهَكُمْ لَوٰاحِدٌ تناسبي ندارد (معني اين ميشود قسم بصفوف جماعت در نماز، خداي شما يكي است) و آنوقت لازم بود گفته شود «و الصّافون صفا» در بيان نماز جماعت و ميدان جنگ چه عجب مردان بكنار رفته و زنان در عنوان «وَ الصَّافّٰاتِ» آمده‌اند؟!! يكي از بزرگان در تفسير خود احتمال داده كه مراد از صافّات، تاليات ملائكه باشند. و از جملۀ شواهدي كه آورده آيۀ 166- 165 سورۀ الصافات است، وَ إِنّٰا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ وَ إِنّٰا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ كه ملائكه خودشان گفته‌اند: مائيم صف كشندگان مائيم تسبيح گويان. و آنوقت فرموده: ضرري نيست كه وصف ملائكه در صافّات و زاجرات و تاليات با الف و تاء جمع بسته شده زيرا موصوف آنها جماعت و تأنيث لفظي است.جواب اين سخن آنست اوّلا ظاهر آيه نشان ميدهد كه إِنّٰا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ قول جنّ است نه ملائكه بآخر سوره رجوع شود در آنجا سخني از ملائكه نيست و ما قبل آيات در بارۀ جنّ است. ثانيا چرا اعتبار تأنيث لفظي در لَنَحْنُ الصَّافُّونَ وَ إِنّٰا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ و بَلْ عِبٰادٌ مُكْرَمُونَ انبياء: 26 وَ تَرَي الْمَلٰائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ زمر: 75 و غيره بميان نيامده است؟وانگهي ملائكه أولو العقل‌اند، در صفت مذكر لا يعقل الف و تاء مياورند مثل مرفوعات، منصوبات و مجرورات و الايّام الخاليات، در قرآن محلّي نداريم كه صفت مذكّر عاقل با الف و تاء آمده باشد «1» گذشته از اينها: آنوقت معني اين خواهد بود: قسم بملائكه‌ها خداي شما يكي است. مشكل است بگوئيم قرآن بر مشركين مكّه و بعموم جهانيان با اين كيفيّت مطلبي القاء
(1) مگر آنكه بگوئيم: مراد از معقّبات در آيه لَهُ مُعَقِّبٰاتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّٰهِ رعد: 11 حتما ملائكه است.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 284
كند.

تمام:؛ ج 1، ص: 284

تمام: بآخر رسيدن. وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي مائده: 3 وَ الْوٰالِدٰاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلٰادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كٰامِلَيْنِ لِمَنْ أَرٰادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضٰاعَةَ بقره: 233.ثُمَّ آتَيْنٰا مُوسَي الْكِتٰابَ تَمٰاماً عَلَي الَّذِي أَحْسَنَ وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ … انعام: 154 پس بموسي كتاب داديم براي آخر رسيدن و تمام شدن بر آنكه نيكو كاري كرد و براي تفصيل هر چيز. ميشود مراد آن باشد كه شريعت موسي در دوران خود تمام شدن و گسترش يافتن شريعتهاي قبل بود لذا «تَمٰاماً» فرموده است در جوامع الجامع آنرا اتمام كرامت و نعمت بر محسنين يا اتمام نعمت بر موسي عليه السّلام فرموده است بنظرم مراد آنست كه دين موسي در موقع خود دين تمام بود مخصوصا بقرينۀ وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْ‌ءٍ كه در ذيل آيه است علي هذا اين آيه نظير الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ است مائده: 3.

تَنّور:؛ ج 1، ص: 284

تَنّور: تنور نان. حَتّٰي إِذٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا وَ فٰارَ التَّنُّورُ … هود: 40 تا چون امر ما آمد و تنور فوران كرد. در قاموس و صحّاح و اقرب الموارد معناي اوّلي تنّور را همان تنور نان گفته‌اند. در الميزان هست: تنّور همان تنور نان است و آن چيزيست كه لغت عربي و فارسي در آن متّحداند و يا اصل آن فارسي است.اين كلمه دو بار در قرآن آمده است. ظاهر آيه آنست كه شروع طوفان نوح با جوشيدن آب و فوران آن از يك تنور معهود بوده است.در بارۀ آن اقوال ديگري هست طالبين به مجمع و غيره رجوع كنند از آنجمله از ابن عباس و غيره نقل شده كه تنّور روي زمين است و زجّاج آنرا اختيار كرده است و در صحاح آنرا بعلي عليه السّلام نسبت ميدهد و در مجمع و الميزان احتمال داده‌اند كه مراد از «فٰارَ التَّنُّورُ» اشتداد غضب خداوند باشد. عيّاشي در تفسير خود چند حديث آورده كه
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 285
تنور معهود در مسجد كوفه بود و آب در بدو طوفان از آن فوران كرد. در كافي نيز چنين نقل شده است.

تَوب:؛ ج 1، ص: 285

اشاره

تَوب: توب. توبه. متاب همه بمعني رجوع و برگشتن است در قاموس و صحاح و اقرب الموارد، قيد معصيت را اضافه كرده و گفته‌اند: رجوع از معصيت ولي رجوع مطلق صحيح است زيرا اين كلمه در بارۀ خداي تعالي نيز بكار رفته و در او رجوع از معصيت معني ندارد مثل لَقَدْ تٰابَ اللّٰهُ عَلَي النَّبِيِّ وَ الْمُهٰاجِرِينَ وَ الْأَنْصٰارِ توبه: 117.در مجمع ذيل آيۀ 37 بقره فرموده: اصل توبه رجوع از عمل گذشته است. گويا مجمع نيز توبۀ عبد را در نظر داشته است. در الميزان در جاهاي متعدد آنرا مطلق رجوع فرموده و اين كاملا صحيح و باستعمال قرآن اوفق است.معناي توبه همانطور كه گفته شد رجوع است النهاية توبۀ خدا با توبۀ عبد فرقش آنست كه توبۀ عبد برگشتن بسوي خداست با ترك معصيت و تصميم عدم ارتكاب بآن، و توبۀ خدا باز گشت به بنده است با رحمت و مغفرت و با موفّق كردن بتوبه (جملۀ اخير را بعدا توضيح خواهيم داد).بايد دانست: باز گشت خداي مهربان بسوي بنده از بازگشت بنده بيشتر است لذا صيغۀ مبالغۀ توّاب همه جاي قرآن صفت خداوند آمده است هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِيمُ بقره آيات 32- 54- 128- 160 و آيات ديگر، ولي دربارۀ بندگان اسم فاعل آمده است نظير التّٰائِبُونَ الْعٰابِدُونَ … توبه: 112. فقط در يك محل آمده إِنَّ اللّٰهَ يُحِبُّ التَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ بقره: 222 [در اينجا لازم است در بارۀ چند آيه سخن گوئيم.]1- إِلّٰا مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ … فرقان: 70 مگر آنكه توبه كند و ايمان آورد و عمل
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 286
صالح انجام دهد، پس خدا سيّئات آنها را به حسنات مبدّل ميكند.ظاهر آيه آنست كه ايمان و عمل و توبه سبب تبديل سيّئات بحسنات‌اند. مثلا آنكه شرك ورزيده و قتل نفس كرده و زنا نموه در صورت توبه و ايمان و عمل صالح روز قيامت خواهد ديد كه شرك مبدّل بتوحيد و قتل نفس مبدّل باحياء نفس و زنا مبدّل بيك عمل خوب و مفيد شده است، او خار كشته بود ولي گل ميچيند.مثل روشن آن همان كثافات و زباله‌هاست كه پس از تحوّلات بسيار در مزرعه‌ها بصورت كود ريخته ميشوند و بميوه‌هاي شيرين و حبوبات لذيذ مبدّل ميگردند، عجبا وقت تنقيۀ مستراح همه ناراحت و مشمئز هستيم ولي تصوّر نميكنيم كه اين همه قازورات تنفّر آور، روزي مبدّل بميوه‌هاي شيرين گشته و تحويل ما خواهد شد!!!.مثل ديگر آنست: در بعضي جاها ريشۀ خار را شكافته و تخم هندوانه را داخل آن ميكنند و روي آنرا با خاك ميپوشند، تخم در آنجا روئيده و از ريشۀ خار آب گرفته ميوۀ بس عالي و شيرين ميدهد، تصور كنيد سيّئه چطور بحسنه مبدّل شده است، ريشۀ خار ولي ميوه هندوانه است، اين است معناي يُبَدِّلُ اللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ.از ظاهر آيه نميتوان دست برداشت. خوشا بحال آنانكه از بديها توبه كرده و در ايمان و عمل استقامت ميورزند كه زهرها از براي آنها مبدّل به شهدها خواهد شد.ساعتي چند كه با لهو و لعب گذرانده‌اند خواهند ديد كه خدا آنرا به نماز و تلاوت قرآن مبدّل كرده است. راجع بتمام مطلب رجوع كنيد به «سيّئه».در تفسير برهان ذيل آيۀ شريفه 12 حديث در اين زمينه نقل شده است.2- ثُمَّ تٰابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِيمٌ. وَ عَلَي الثَّلٰاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتّٰي إِذٰا ضٰاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 287
بِمٰا رَحُبَتْ وَ ضٰاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لٰا مَلْجَأَ مِنَ اللّٰهِ إِلّٰا إِلَيْهِ ثُمَّ تٰابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللّٰهَ هُوَ التَّوّٰابُ الرَّحِيمُ توبه: 117- 118 آيۀ شريفه كاملا صريح و روشن است: كه توبۀ بنده ميان دو توبۀ خداوند است: يعني اوّل خدا به بنده ميگردد و باو توفيق توبه ميدهد، سپس بنده توبه ميكند آنگاه خدا توبه كرده و آنرا مي‌پذيرد و بنده را مورد بخشودگي و مرحمت قرار ميدهد ثُمَّ تٰابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا پس توبۀ بنده محفوف بدو توبۀ خداست. معني آيه چنين است: پس بآنها بازگشت كه خدا بآنها مهربان و رحيم است و نيز بر آن سه تن بازگشت كه مانده بودند تا وقتيكه زمين با همه وسعت بر آنها تنگ شد و از خويش بتنگ آمدند و بدانستند كه از خدا جز بسوي او پناهي نيست پس بآنها بازگشت تا آنها باز گردند (و توبه كنند) كه اوست توّاب و مهربان.3- إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَي اللّٰهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولٰئِكَ يَتُوبُ اللّٰهُ عَلَيْهِمْ وَ كٰانَ اللّٰهُ عَلِيماً حَكِيماً. وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئٰاتِ حَتّٰي إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَ لَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَ هُمْ كُفّٰارٌ أُولٰئِكَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً نساء: 17- 18.اين دو آيه از چند جهت جاي دقت‌اند اوّل اينكه مراد از جهالت آنست كه كسي ندانسته گناهي بكند سپس بداند كه آنكار گناه و حرام است و يا كسيكه گناه بودن كاريرا ميدانسته، ولي روي هوي و هوس و غلبۀ مشتهيات نفساني كه خود يكنوع جهالت است انكار را بكند.چنين كسي بعد از بخود آمدن و دانستن معصيت بايد فورا توبه كند «ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ» عيّاشي در تفسير خود از امام صادق عليه السّلام نقل ميكند: هر گناهيكه بنده ميكند هر چند عالم باشد آنگاه كه قصد معصيت كند جاهل است، خدا در حكايت قول يوسف ببرادرانش فرموده هَلْ عَلِمْتُمْ مٰا فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 288
إِذْ أَنْتُمْ جٰاهِلُونَ بآنها نسبت جهل داده چون قصد عصيان كرده بودند.دوّم آنكه: بعد از يقين بمرگ توبه قبول نيست و نيز براي آنانكه كافرند و در آنحال كه ميميرند اگر توبه كنند، توبه نيست. ظاهر اين است كه اگر مسلمان پيوسته مرتكب گناه بشود و هنگام يقين بمرگ توبه كند و يا كافري مادام العمر كافر باشد و چون وقت مرگش رسيد و بآن يقين كرد، ايمان آورد و بسوي خدا برگردد از هيچ يك توبه و ايمان قبول نيست «1» اين مطلب از دو آيۀ ذيل نيز روشن ميشود حَتّٰي إِذٰا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قٰالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لٰا إِلٰهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرٰائِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ.آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ يونس: 90- 91 مي‌بينيم كه فرعون مادام العمر در كفر و عناد بود و وقت غرق شدن گفت: بمعبوديكه بني اسرائيل ايمان آورده‌اند ايمان آوردم، ولي از وي قبول نشد و خدا در جواب فرمود: آيا اكنون ايمان مياوري؟ حال آنكه تو از پيش عصيان ورزيده و از تبهكاران بوده‌اي.هَلْ يَنْظُرُونَ إِلّٰا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلٰائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آيٰاتِ رَبِّكَ يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيٰاتِ رَبِّكَ لٰا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمٰانُهٰا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمٰانِهٰا خَيْراً قُلِ انْتَظِرُوا إِنّٰا مُنْتَظِرُونَ انعام: 158.مراد از اتيان بعض آيات، تمام شدن مهلت و رسيدن عذاب و اخذ خدائي و نظير آن است، ظهور آيه در آنست كه ايمان آوردن در آنوقت مفيد نيست و همچنين آنكه از پيش ايمان آورده و قدرت داشته كه عمل بكند ولي نكرده است، ايمان او فائده ندارد امّا آنكه پيش از رسيدن مرگ ايمان آورده ولي مجال عمل نداشته است، آيه بحال او شامل نيست.در هر حال از اين آيات بخوبي روشن است كه توبه و ايمان در حين مشاهدۀ مرگ بي اثر و بي بهره است
(1) مراد از توبه در هر دو محلّ توبۀ خداست يعني قبول توبۀ بنده كه بالملازمه توبۀ بنده را نيز ميرساند.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 289
ولي پيش از يقين بمرگ اگر كسي توبه كند توبۀ او قبول است و لو مجال عمل هم نداشته باشد. چنانكه در روايت كافي از امام صادق عليه السّلام از حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم نقل است كه فرمود: هر كه يكسال پيش از مرگش توبه كند خدا ميپذيرد. بعد فرمود يكسال زياد است هر كه يكماه قبل از مرگ خود توبه كند، خدا قبول ميكند، بعد فرمود يكماه زياد است هر كه يك هفته پيش از مرگش توبه نمايد حق تعالي ميپذيرد. سپس فرمود يك هفته زياد است هر كه يك روز قبل از مرگ توبه كند خدا توبۀ او را قبول ميكند، بعد فرمود يك روز زياد است هر كه پيش از معاينۀ مرگ توبه كند خدا ميپذيرد (كافي ج 2 ص 440 طبع آخوندي) اين روايت بچند وجه در كافي نقل شده و در الميزان نظير آنرا از فقيه نقل كرده و در كتب اهل سنّت نيز منقول است و در تفسير ابن كثير چند حديث در اين زمينه آمده است.

چرا توبه در آنحال قبول نيست؟؛ ج 1، ص: 289

در الميزان فرموده: علّت عدم قبول اينگونه توبه آنست كه يأس از زندگي و ترس قيامت او را بتوبه و ندامت مجبور كرده و آنگاه كه نه حيات دنيوي هست و نه عمل خيري، توبه و رجوع واقعيت نخواهد داشت يعني آن در واقع توبه و برگشت حقيقي نيست.در المنار گويد: … استاد گفت مراد آنست كه توبۀ صحيح از آنها واقع نميشود … آنوقت در توجيه اين سخن ميگويد سنّت خدائي بر آن جاري است كه اعمال بد در نفوس مرتكبين اثر بگذارد و اعمال بد بر آنها احاطه كرده مجالي براي انخلاع و توبه نمي‌ماند و آنگاه كه مرگ را معاينه كرد و از لذات زندگي مأيوس شد ميگويد: توبه كردم! او تائب نيست بلكه مدّعي و كاذب است.و در استظهار اين مطلب گويد در آيۀ اوّل آمده يَعْمَلُونَ السُّوءَ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 290
و در دوّم «يَعْمَلُونَ السَّيِّئٰاتِ» جمع در اينجا همۀ افراد گناه را كه توأم با اصرار و تكرار است شامل ميشود … و اصرار در بعضي موجب ارتكاب بعضي ديگر ميشود … در آيۀ اوّل آمده «يَتُوبُونَ» و توبه را بآنها اسناد داده و در دوّمي آمده «قٰالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ» روشن ميشود كه مدّعي توبه است در وقت عجز از گناه، يعني دلش گناه را ترك نكرده و نفسش از آن اعراض ننموده مثل كسيكه در ملك ديگري فساد ميكند و صاحب ملك او را گرفته و تيغ بر گردن نهاده ميخواهد او را سر ببرد چون حال را چنين ديده ميگويد: ديگر اين كار را نميكنم! ولي دلش از آنكار بر نگشته و آنرا قبيح ندانسته است.حاصل مطلب الميزان و المنار آنست كه علّت عدم قبول، نبودن توبۀ حقيقي است و اين رجوع، رجوع واقعي كه توأم با ندم و تقبيح گذشته‌ها باشد، نيست.مجمع البيان فرموده: علّت عدم قبول آنست كه بنده در آن حال بفعل حسنات و ترك قبائح مجبور شده و از حدّ تكليف خارج ميگردد زيرا كه مستحق مدح و ذمّ نيست و آنگاه تكليف وجود ندارد.حاصل مطلب طبرسي آنست كه توبۀ آنها توبۀ واقعي است و علّت عدم قبول، گذشتن ظرف عمل و زمان تكليف و همچنين مجبور بودن است.نا گفته نماند چنانكه در «ايمان» گذشت آن تسليم واقعي است ولي هنگام مرگ و عذاب، شخص بالاجبار تسليم ميشود و چون ايمان واقعي نيست و ظرف تكليف و عمل گذشته است توبه قبول نميشود زيرا خدا خواسته مردم با تدبّر در آيات كون و طبيعت باختيار خود ايمان بياورند و مجالي براي عمل و اصلاح ما قبل داشته باشند، مثلا آيۀ فَلَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا قٰالُوا آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنٰا بِمٰا كُنّٰا بِهِ مُشْرِكِينَ فَلَمْ- يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيمٰانُهُمْ لَمّٰا رَأَوْا بَأْسَنٰا سُنَّتَ اللّٰهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبٰادِهِ وَ خَسِرَ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 291
هُنٰالِكَ الْكٰافِرُونَ غافر: 85.روشن ميكند كه تسليم ميشوند ولي در ظاهر، فائده‌اي بحالشان ندارد همچنين دو آيۀ ذيل … رَبَّنَا اطْمِسْ عَليٰ أَمْوٰالِهِمْ وَ اشْدُدْ عَليٰ قُلُوبِهِمْ فَلٰا يُؤْمِنُوا حَتّٰي يَرَوُا الْعَذٰابَ الْأَلِيمَ إِنَّ الَّذِينَ حَقَّتْ عَلَيْهِمْ كَلِمَتُ رَبِّكَ لٰا يُؤْمِنُونَ. وَ لَوْ جٰاءَتْهُمْ كُلُّ آيَةٍ حَتّٰي يَرَوُا الْعَذٰابَ الْأَلِيمَ يونس: 88- 96 و 97 ميفهمانند كه كافران ايمان اختياري كه با تفكّر در نظام عالم بدست ميايد، نمياورند و چون عذاب اليم را ديدند تسليم ميشوند، و اين غير از آيۀ ذيل است كه فرموده وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتٰابِ إِلّٰا لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ يَوْمَ الْقِيٰامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً نساء: 159 آيۀ شريفه دربارۀ حضرت عيسي است و مفهومش آنست كه تمام اهل كتاب پيش از مرگ خود بحضرت عيسي ايمان مياورند و ميدانند كه خدا و پسر خدا نبوده است و ظاهر آيه آنست كه ضمير «بِهِ» به عيسي و ضمير «مَوْتِهِ» به اهل الكتاب راجع است. الميزان و المنار در تفسير آيه گفته‌اند: هر يك از اهل كتاب در وقت مرگ و ديدن عالم شهود وضعشان عوض شده و يقين پيدا ميكنند كه عيسي پيغمبر و بندۀ خدا بوده است نه خدا و يا پسر خدا و يا دروغگو، در نتيجه حجّت خدا در بارۀ عيسي بر يهود و نصاري تمام ميشود ولي باز پيداست كه اين ايمان فائده‌اي بحالشان نخواهد داشت.خلاصه اينكه: از مجموع آيات روشن ميشود ايمان و تسليم، واقعي و از ته قلب نيست و نظير: قٰالَتِ الْأَعْرٰابُ آمَنّٰا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لٰكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنٰا وَ لَمّٰا يَدْخُلِ الْإِيمٰانُ فِي قُلُوبِكُمْ حجرات: 14 است.سوّم: شخص گناهكار كه هنگام مرگ ميگويد: «إِنِّي تُبْتُ الْآنَ» توبه‌اش قبول نيست و بي‌توبه از دنيا ميرود ولي معذّب بودنش مانند كافر حتمي نيست احتمال دارد بوسيلۀ شفاعت يا رحمت خدا، بخشوده شود، ذيل آيه كه ميگويد: أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً حكم
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 292
اوّلي است و احتمال شفاعت و غيره را از بين نميبرد بلي اگر شفاعت و رحمت خدا شامل حالش نشود، معذّب خواهد بود، در الميزان نيز بآن اشاره شده است.چهارم: تفسير الميزان باستناد «علي» و «لام» در «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَي اللّٰهِ لِلَّذِينَ» توبه را در صدر آيه و همچنين در «وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ … » بشهادت قيد «وَ هُمْ كُفّٰارٌ» توبۀ خدا گرفته است نه توبۀ عبد يعني رجوع خدا براي كساني است كه چنان باشند و براي كساني نيست كه وقت مرگ توبه كنند و يا از كفر برگردند. در صافي نيز چنين فرموده است. مخفي نماند توبۀ خدا بر بنده در تمام قرآن با «علي» متعدي شده است مثل فَتٰابَ عَلَيْكُمْ بقره: 54 فَإِنَّ اللّٰهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ مائده: 39 لَقَدْ تٰابَ اللّٰهُ عَلَي النَّبِيِّ توبه: 117 و امثال آنها و توبۀ بنده بسوي خدا در تمام قرآن با «الي» متعدي آمده نظير فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلَي اللّٰهِ مَتٰاباً فرقان: 71 فَتُوبُوا إِليٰ بٰارِئِكُمْ بقره: 54 تُوبُوا إِلَي اللّٰهِ تَوْبَةً نَصُوحاً تحريم، 8 و امثال ذلك، و اين بمناسبت استعلاء حق تعالي و كوچكي بندگان است. «علي» در آيۀ عَلَي اللّٰهِ لِلَّذِينَ گر چه از قبيل اوّل نيست ولي چون معني تعهّد را ميرساند بنظر قوي بلكه حتمي ميرسد كه مراد از توبه، توبۀ خداست يعني برگشتن خدا بر بنده بنفع كساني است كه زود توبه كنند و خلاصه اين ميشود كه توبۀ خدا فقط براي كساني است كه زود توبه كنند نه بر آنانكه هنگام مرگ توبه كنند و يا بر حال كفر بميرند.در اين صورت آياتيكه در بارۀ عدم قبول توبۀ فرعون و كفّار ديگر آورده شد از آيۀ دوّم اجنبي هستند زيرا در آيۀ دوّم توبۀ كفّار مطرح نيست بلكه مضمونش اين است كه: خدا بكسانيكه در وقت مرگ توبه كنند و بكسانيكه بحال كفر از دنيا بروند توبه نميكند، اللّهم اينكه بگوئيم چون توبۀ خدا بمعني قبول
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 293
توبۀ بنده است بالملازمه بدست ميايد كه از كافر در آنموقع توبه هست ولي خدا قبول ندارد. در اين صورت آياتيكه در خصوص فرعون و غيره نقل شد همه با اين آيه در يك سياق‌اند و اين سخن قوي و بلكه حتمي است.در بارۀ آيۀ: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْدَ إِيمٰانِهِمْ ثُمَّ ازْدٰادُوا كُفْراً لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَ أُولٰئِكَ هُمُ الضّٰالُّونَ آل عمران: 90 گفته‌اند چون توبۀ حقيقي از آنها سر نمي‌زند در مجمع فرموده: اگر توبۀ حقيقي داشته باشند هدايت مييابند آخر آيۀ مؤيد قول اهل تفسير است.

تارة:؛ ج 1، ص: 293

تارة: دفعه … وَ مِنْهٰا نُخْرِجُكُمْ تٰارَةً أُخْريٰ طه: 55 از آن دفعۀ ديگر خارجتان ميكنيم.نصب آن براي ظرفيّت است و فقط دو بار در قرآن مجيد بكار رفته است: اسراء: 69- طه: 55.

تورات:؛ ج 1، ص: 293

اشاره

تورات: كتابي بود كه بصورت الواح بر حضرت موسي بن عمران نازل گرديد. و آن غير از تورات موجود است [خلاصۀ نظر قرآن را در بارۀ تورات فعلي كه در دست يهود است ميتوان در چهار جمله خلاصه كرد.]1- مقداري از تورات فعلي همان تورات اصلي است.2- قسمت ديگري از بين رفته است.3- مقداري بر آن اضافه شده است.4- در آن تغيير و تبديل رخ داده است.اين چهار مسئلۀ فوق را بررسي ميكنيم.1- كُلُّ الطَّعٰامِ كٰانَ حِلًّا لِبَنِي- إِسْرٰائِيلَ إِلّٰا مٰا حَرَّمَ إِسْرٰائِيلُ عَليٰ نَفْسِهِ … قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرٰاةِ فَاتْلُوهٰا إِنْ كُنْتُمْ صٰادِقِينَ آل عمران: 93 آيۀ شريفه در صدد بيان آنست كه طيّبات بر بني اسرائيل در اثر ظلمشان حرام شده و گرنه قبلا همه حلال بود جز آنچه يعقوب بر خود تحريم كرده بود (و آن گوشت شتر بود كه سبب درد خاصرۀ يعقوب ميشد و آنرا
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 294
بر خود تحريم كرد چنانكه از امام صادق عليه السّلام منقول است) و اينكه ميگويد: تورات را بياوريد و بخوانيد دليل آنست كه اين حكم در تورات وجود دارد.وَ كَيْفَ يُحَكِّمُونَكَ وَ عِنْدَهُمُ التَّوْرٰاةُ فِيهٰا حُكْمُ اللّٰهِ مائده: 43، اين آيه نيز صريح است كه در تورات فعلي حكم خدا هست. الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرٰاةِ وَ الْإِنْجِيلِ … اعراف: 157، اين آيه نيز دال بر شامل بودن تورات فعلي بر تورات اصلي است.وَ لَقَدْ أَخَذَ اللّٰهُ مِيثٰاقَ بَنِي إِسْرٰائِيلَ … وَ قٰالَ اللّٰهُ إِنِّي مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلٰاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكٰاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِي … فَبِمٰا نَقْضِهِمْ مِيثٰاقَهُمْ لَعَنّٰاهُمْ وَ جَعَلْنٰا قُلُوبَهُمْ قٰاسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ وَ نَسُوا حَظًّا مِمّٰا ذُكِّرُوا بِهِ … مائده: 12- 13، جملۀ نَسُوا حَظًّا مِمّٰا ذُكِّرُوا بِهِ با ملاحظۀ أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتٰابِ كه در آل- عمران آيۀ 23 و در نساء آيۀ 44 و 51 آمده است دلالت بر آن دارد كه مقدار معتنابهي از تورات مانده و قسمت معتنابهي هم از بين رفته است زيرا حظّ و نصيب هر دو بيك معني است.2- اينكه قسمتي مهمّ از بين رفته است از أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتٰابِ روشن گرديد.3- در سورۀ بقره ضمن نقل حال يهود آمده وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لٰا يَعْلَمُونَ الْكِتٰابَ إِلّٰا أَمٰانِيَّ وَ إِنْ هُمْ إِلّٰا يَظُنُّونَ. فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتٰابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هٰذٰا مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّٰا يَكْسِبُونَ 78- 79.اين آيه روشن ميكند كه علماء يهود چيزهائي مينوشتند و آنرا بخدا نسبت ميدادند و عوامشان نيز آنها را باور ميكردند.وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتٰابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتٰابِ وَ مٰا هُوَ مِنَ الْكِتٰابِ وَ يَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 295
وَ مٰا هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ يَقُولُونَ عَلَي اللّٰهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ آل عمران: 78 از اين آيه هم روشن ميشود كه چيزهائي از خود ساخته و بكتاب خدا نسبت ميداده‌اند. و در آينده خواهيم ديد: چيزهائي بر تورات افزوده شده است.4- در بارۀ ورود تغيير و تبديل بتورات لازم است بآياتيكه در آنها يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ و غيره آمده استناد نمود … يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوٰاضِعِهِ وَ نَسُوا حَظًّا مِمّٰا ذُكِّرُوا بِهِ وَ لٰا تَزٰالُ تَطَّلِعُ عَليٰ خٰائِنَةٍ مِنْهُمْ … مائده: 13، تحريف بمعني ميل دادن است و آن مطابق با تغيير و تبديل است، آيه روشن ميكند كه كلمات خدا را تغيير ميدادند و بغير معناي مراد تفسير مي‌نمودند. در آيه 41 همين سوره آمده وَ مِنَ الَّذِينَ هٰادُوا … يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَوٰاضِعِهِ … در الميزان ذيل آيۀ 46 نساء كه نظير همين دو آيه است فرمود: تحريف يا با تغيير مواضع الفاظ و تقديم و تأخير و اسقاط و اضافه است چنانكه بتورات كنوني نسبت داده ميشود و يا تفسير كلمات موسي و ساير پيامبران است بغير مراد، چنانكه بشارات تورات را در بارۀ حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم تأويل كردند و قبلا نظير آنرا در بارۀ حضرت عيسي كرده بودند و گفتند: آن موعود هنوز نيامده است.قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتٰابَ الَّذِي جٰاءَ بِهِ مُوسيٰ نُوراً وَ هُديً لِلنّٰاسِ تَجْعَلُونَهُ قَرٰاطِيسَ تُبْدُونَهٰا وَ تُخْفُونَ كَثِيراً … انعام: 91، جمله‌هاي لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ كه در چند آيه واقع شده قابل دقّت است مثل … وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ بقره: 146، كتمان حق و اخفاء مقدار كثيري از كتاب مبين، تغيير و تبديل است.

نظري بتورات كنوني؛ ج 1، ص: 295

در تعقيب آنچه از قرآن مجيد استفاده كرديم لازم است نظري بتورات فعلي بكنيم.تورات فعلي كه در دست يهود است مشتمل بر اسفار پنجگانه و صحيفۀ يوشع و سي و سه كتاب
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 296
ديگر است اسفار پنجگانه كه مربوط بحضرت موسي است عبارتند از: 1- سفر پيدايش كه از اوّل خلقت تا وفات حضرت يوسف در پنجاه باب صحبت شده است.2- سفر خروج، مشتمل بر چهل باب از شمارش اسامي فرزندان يعقوب كه بمصر آمدند شروع شده و بنقل وضع خيمۀ اجتماع ختم ميشود و تأسيس احكام يهود در كوه سينا و مواعدۀ خدا با موسي و غيره در آن است.3- سفر لاويان شامل بيست و هفت باب از حكم قرباني شروع شده و در بارۀ مقداري قواعد و حدود صحبت كرده و با كلمۀ: «اين است اوامريكه خداوند بموسي براي بني اسرائيل در كوه سينا امر فرمود» تمام ميشود.4- سفر اعداد داراي سي و شش باب و در بارۀ سفرهاي بني اسرائيل و راجع بورود اردن و كنعان و غيره ميباشد.5- سفر تثنيه، مشتمل بر 34 باب و راجع بشرايع و احكام و تذكّرات است و با مرگ موسي تمام ميشود.فقط اين پنج سفر، راجع بتورات موسي است و از بقيّه كتب تنها از زبور در قرآن مجيد نام برده شده است.محتويات اين پنج سفر مطالبي است كه از اغلب آنها در قرآن مجيد ذكر و يا بآنها اشاره شده است ولي يك قسمت مطالبي دارد غير معقول كه ساحت خدا و پيامبران از آن بدور است و مطالب ديگري كه صريح است بعد از موسي نوشته شده است. و قضاياي ديگرش مخلوط و آميخته باغلاطي است كه قرآن مجيد تصديق نميكند.مثلا در باب سوّم از سفر پيدايش آيۀ هشتم: راه رفتن خدا در بهشت ذكر شده كه آدم و زنش خود را از وي پنهان كردند. حال آنكه خداوند جسم نيست لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ءٌ و در سفر خروج باب 32 ساختن گوساله را بهارون نسبت داده كه او
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 297
بود پس از تأخير موسي گوساله را ساخت و مردم را بعبادت آن دعوت كردند و در كنار آن قربانگاهي ساختند. با آنكه سازندۀ گوساله سامري است و سبب اين فتنه او بود و هارون پيامبر خدا و جانشين موسي در آنروز بود. با آنكه در باب 28 و 40 همان سفر، خدا هارون را تمجيد كرده و در بارۀ او بموسي سفارش ميكند.در باب سي و دوّم از سفر پيدايش آيۀ 24 ببعد ميگويد كه خدا با يعقوب كشتي گرفت و نتوانست بر يعقوب غلبه كند و گفت: اي يعقوب مرا رها كن. (العياذ باللّه) در باب نوزدهم سفر پيدايش آيۀ 30 تا 38 ميگويد كه: دختران لوط باو شراب نوشانيدند و با او همبستر و هر دو حامله شدند و هر يك پسري زائيد (نعوذ باللّه) در باب 18 سفر پيدايش بند 1 ببعد خدا با دو نفر نزد ابراهيم ميايند و ابراهيم ميخواهد پاي خدا را بشويد بالاخره خوراك مياورد و خدا با آندو رفيق خود خوراك ميخورند (معاذ اللّه) در كتاب دوّم سموئيل باب يازدهم مينويسد: كه داود زن اوريا را از پشت بام ديد كه غسل ميكند داود كساني فرستاد زن را گرفته و آوردند داود بلافاصله با او همبستر شد و زن حامله گرديد و حمل خود را بداود اطلاع داد. در باب دوازدهم همان كتاب نوشته: ناتان فرستادۀ خدا پيش داود آمد و از اين كار انتقاد كرد و گفت: خدا ميگويد بعوض كاريكه در بارۀ زن اوريا كرده‌اي زنان تو را گرفته پيش چشم تو بهمسايه‌ات خواهم داد و او در نظر اين آفتاب با زنان تو خواهد خوابيد تو در پنهاني زنا كردي امّا من اين كار را پيش تمام اسرائيل خواهم نمود (معاذ اللّه) افسانه‌هاي ديگري نيز دارد كه شمردن آنها وقت زياد ميخواهد.خلاصه: از اينگونه مطالب غير معقول در اسفار پنجگانه و غيره زياد است و ميشود در اين باره بكتاب «الرحلة» تأليف مرحوم بلاغي رجوع
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 298
نمود.ايضا در سفر تثنيه باب سي و چهارم وفات موسي نقل شده است و گويد: موسي در آنجا مرد و در آنجا دفن گرديد و احدي تا حال قبر او را نشناخته و وقت مرگ صد و بيست سال داشت و بني اسرائيل براي او سي روز ماتم گرفتند. پيداست كه اين مطالب بعد از موسي نوشته شده و نميتواند از تورات اصلي باشد و در آيۀ 10 همان باب هست: پيامبري مثل موسي تا بحال در بني- اسرائيل بر نخاسته كه خدا او را روبرو شناخته باشد. مسلّم است كه اين سخن بعد از فوت موسي است و از تورات وحي شده نيست از اين قبيل مطالب در تورات بسيار است و همه حكايت دارند كه اسفار پنجگانه بعد از حضرت موسي نوشته شده است. در الميزان ج 3 ص 339 گويد: در فتنه بخت‌نصر و لشگر كشي او بفلسطين تورات موسي از بين رفت، بعدها كه كوروش پادشاه ايران بني اسرائيل را از اسارت نجات داد و مجاز كرد كه از بابل بفلسطين برگردند و معبد خود را بنا كنند، مردي بنام عزير كه هويّتش مجهول است بجمع تورات همّت گذاشت و اسفار پنجگانه را نوشت و گرنه تورات اصلي در آنروز از بين رفته بود. ولي بهر تقدير مقداري از تورات اصلي در ميان آنها گنجانده شد، لابدّ بعضي از الواح آنرا يافته و يا از اين و آن آموخته بود.مستر هاكس امريكائي در قاموس كتاب مقدّس زير لغت عزّ را مينويسد: او كاهن و هادي معروف عبرانيان و كاتب ماهر شريعت و شخصي عالم و قادر و اميني بود … او از اردشير دراز دست امداد و اعانت‌هاي لازم را گرفت و 457 قبل از مسيح- بسركردگي جماعت بزرگي از اسيران باورشليم برگشت و عموما معتقداند.تمامي كتب عهد عتيق را كه حال قانون ما ميباشد جمع آوري و تصحيح فرمود.اين است اقرار مستر هاكس
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 299
كه در تأليف كتابش مدّتها زحمت كشيده است و قول وي در اين باره براي ما سند است. و در مقدمۀ همان كتاب گويد: كتاب مقدس (تورات فعلي) توسط 39 نفر در مدت هزار و پانصد سال تأليف گشته است.در فرهنگ قصص قرآن تأليف آقاي صدر الدين بلاغي بحث جامعي در اين باره آمده و ضمنا مينويسد: سر انجام اين نتيجۀ قطعي بدست آمد كه تورات كنوني تأليف شخص معيّني نيست و اسفار قانوني آن در تاريخها و زمانهاي مختلف نوشته شده و تاريخ تأليف سفر خروج قرن نهم و تاريخ تأليف سفر تثنيه قرن هشتم و هفتم قبل از ميلاد است و سفر احبار پس از سال 516 قبل از ميلاد نوشته شده … از اين سخن بر ميايد كه حتي اسفار خمسه را هم عزرا ننوشته است.

تِين:؛ ج 1، ص: 299

تِين: انجير. وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ وَ طُورِ سِينِينَ تين 1: قسم بانجير و زيتون و طور سينا. از قتاده نقل شده: تين كوهي است كه شهر دمشق بر آن است و زيتون كوهي كه بيت المقدس بر آن بنا گرديده و عكرمه گويد: تين و زيتون هر دو نام كوهي است كه در آن انجير و زيتون ميرويد.مناسب است در بارۀ سورۀ مباركۀ تين دقّت بيشتر شود وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُونِ وَ طُورِ سِينِينَ وَ هٰذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ. لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ. ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ سٰافِلِينَ. إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ فَمٰا يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدِّينِ. أَ لَيْسَ اللّٰهُ بِأَحْكَمِ الْحٰاكِمِينَ ارباب تفسير در بارۀ قسم به تين و زيتون بيشتر بتوضيح فوائد اين دو ميوه پرداخته و گفته‌اند: علت قسم، كثرت فوائد آندو است.ولي بايد مقسم به را حساب كرد و ديد اين دو ميوه با آن چه تناسبي دارد.اين سوره ميگويد: قسم بانجير و زيتون و كوه سينا (محلّ نزول
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 300
تورات) و اين شهر امن، كه انسان را در بهترين قوام آفريديم سپس او را بپائين‌ترين پائينيان برگردانديم بايد دقت كرد كه ميان اين چهار قسم و احسن تقويم و برگردانده شدن باسفل چه تناسبي هست.در اينجا بدو ميوه (انجير و زيتون و دو محل (طور سينا و مكّه) قسم ياد شده است.طور سينا محل گمنامي بود كه نزول تورات و تجلّي حق و كلام خدا با موسي آنرا شهرۀ آفاق ساخت و بآن بقاء ابدي بخشيد و كوه خشك و خالي منشاء تربيت و تعالي و ترقّي گرديد. همچنين مكّه، محلّ تجارت قريش و رباخواران و بت پرستان و بتان بود و چهار نعل به پستي ميرفت و پيوسته در قوس نزول بود، تجلّي انوار وحي و بعثت حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم وضع آنرا يكسره دگرگون ساخت و ريشۀ تعليمات عاليۀ انساني از آن سر زد و همه چيز قلب ماهيّت نمود، مركز رباخواران و بتان كجا و تعليمات عاليۀ قرآن كجا؟انجير ميوه‌اي است بس عالي و مفيد و داراي تخم‌هاي بسياري كه ميشود از يك دانۀ انجير درختهاي بي‌شمار پرورش كرد و ميتوان آنرا آنقدر نگاه داشت كه پوسيده و از بين برود و كرمها آنرا بخورند و فاسد كنند. همچنين زيتون ميوه‌اي است از هر جهت مفيد و درخت آن عمر طويل دارد در جزيرۀ سيسيل درختان زيتوني هست كه دو هزار سال عمر دارند و هنوز ميوه ميدهند. و بآن درخت صلح ميگويند امريكائيان در مسافرت بكرۀ ماه شاخۀ درخت زيتون را بعنوان صلح در آنجا گذاشتند.در اينكه خلقت انسان در احسن تقويم است، سخني نيست ولي منظور از «ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ أَسْفَلَ» چيست؟آيا مراد هجوم ضعف و پيري و تحليل قوا و از ياد بردن معلومات و رجوع بايّام كودكي است نظير وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِليٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْ لٰا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئاً و نظير وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 301
نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ؟.و يا مراد تسلّط قواي نفساني بر انسان است كه سبب هلاكت و پست شدن اوست؟.بنظر نگارنده: احتمال دوّم مراد است و اين سورۀ نظير سوره عصر است كه فرموده: «قسم بروزگار بشر در ضرر و نقصان و كم شدن است مگر آنانكه ايمان آورده و كار نيكو انجام داده و يكديگر را بحق و صبر توصيه كنند.در اين سوره هم مراد بنظر نگارنده آنست كه: بشر را در احسن تقويم و تركيب آفريديم، با تسلّط قواي شهواني او را بپائين‌ترين پائين‌ها برگردانديم و إِنْ هُمْ إِلّٰا كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ شد ولي در اثر انوار وحي و استعداد ذاتي ميتواند مانند انجير و زيتون از هر حيث لايق و مفيد و قابل استفاده باشد و اشعۀ تابناك وحي كه از طور سينا و مكّه معظمه برخاسته همه براي ترقّي و رشد و تعالي او است، بالاخره بواسطۀ استعداد باطني از يكطرف و تربيت پيامبران از طرف ديگر، رحمت بر وي باريده است.و اللّه العالم.

تيه:؛ ج 1، ص: 301

تيه: تحيّر. سرگرداني … فَإِنَّهٰا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ … مائده: 26 ارض مقدّس بر آنها چهل سال حرام است و در زمين سرگردان ميشوند. آيه در بارۀ جريان بني- اسرائيل و مخالفت آنها با موسي است و الحمد للّه و هو خير ختام.
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 302‌

ث؛ ج 1، ص: 302

ثاء؛ ج 1، ص: 302

حرف پنجم از الفباي فارسي و حرف چهارم از الفباي عربي است معناي بخصوصي ندارد و جزء كلمه واقع ميشود.

ثبُوت:؛ ج 1، ص: 302

ثبُوت: استقرار … فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِهٰا نحل: 94 تا مبادا قدمي بعد از استقرارش بلغزد.اثبات و تثبيت هر دو بمعني ثابت و مستقرّ كردن است نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبٰاءِ الرُّسُلِ مٰا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤٰادَكَ هود: 120 از اخبار پيامبران آنچه را كه با آن قلب تو را مستقرّ ميكنيم، بر تو حكايت مي‌نمائيم.و با نقل آنها دل تو را از اضطراب و تشويش بسكون و آرامش و ثبوت ميبريم وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ … انفال: 30.آيۀ شريفه در بارۀ مذاكرات دار الندوۀ مكّه است كه راجع بحضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم سه پيشنهاد كردند كه او را از مكّه بيرون كنند يا زنداني نمايند و يا بكشند. علي هذا مراد از «لِيُثْبِتُوكَ» محبوس كردن آنحضرت ميباشد.وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا مٰا يُوعَظُونَ بِهِ لَكٰانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً نساء: 66 هر گاه بموعظه عمل ميكردند براي آنها بهتر بوده و آنها را در ايمان بيشتر تثبيت ميكرد يُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ وَ تَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ … بقره: 265 ظاهرا مراد آنست كه اموال خود را براي خوشنودي خدا خرج ميكنند و نفس خود را با ابتغاء مرضاة خدا ثابت ميكنند و با منّت و اذيّت بعدي از ابتغاء مرضاة عدول نميكنند. آيه در مقابل انفاق ريائي و انفاق اذيّتي است
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 303
در اين صورت، ابتغاء مرضاة اللّه مقابل رياء و تثبيت در مقابل منّت و اذيّت بعدي است و اثبات نفس در مرضات اللّه موجب عدم منّت و اذيّت است (اقتباس از الميزان).

ثُبُور:؛ ج 1، ص: 303

ثُبُور: هلاكت. لٰا تَدْعُوا الْيَوْمَ ثُبُوراً وٰاحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً كَثِيراً فرقان: 14 امروز يكدفعه وا ثبورا و وا هلاكا نگوئيد و وا ثبورا بسيار گوئيد زيرا عذاب قطع شدني نيست فَسَوْفَ يَدْعُوا ثُبُوراً انشقاق: 11 يعني آنكه نامه‌اش از پشت سر داده شده وا هلاكتا و وا ويلا ميكشد: واي بر من كه هلاك شدم.وَ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يٰا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً اسراء: 102 اي فرعون من تو را هلاك شده گمان ميكنم.

ثَبط:؛ ج 1، ص: 303

ثَبط: حبس. باز داشتن.وَ لٰكِنْ كَرِهَ اللّٰهُ انْبِعٰاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ … توبه 46: ليكن خدا خروج آنها را مكروه داشت پس از آن، بازشان داشت. آن فقط يكبار در قرآن آمده ثلاثي و تفعيل آن هر دو متعدي است (اقرب).

ثُبَة:؛ ج 1، ص: 303

ثُبَة: دسته. جمع آن ثبات است فَانْفِرُوا ثُبٰاتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً نساء: 71 دسته دسته بجنگ خارج شويد و يا همگي كوچ كنيد. آن فقط يكبار در قرآن آمده است در لغت آمده «الثبة: العصبة من الفرسان»

ثَجّ:؛ ج 1، ص: 303

ثَجّ: جاري شدن. در اقرب الموارد آمده: «ثجّ الماء و الدّم: سال» ثجّاج: آنچه كه بشدت جاري ميشود وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ الْمُعْصِرٰاتِ مٰاءً ثَجّٰاجاً نباء: 14 از فشارنده‌ها (ابرها) آبي تند و پي در پي نازل كرديم در حديث آمده: «افضل الحجّ العجّ فالثّجّ» (مجمع البيان)، بهترين حجّ رفع صوت بتلبيه و سپس جاري كردن خون قرباني است. فعل ثجّ لازم و متعدّي هر دو آمده است.

ثِخَن:؛ ج 1، ص: 303

ثِخَن: (بر وزن عنب) غليظ شدن. محكم شدن. راغب گويد: ثخن الشّي‌ء آنگاه گويند كه چيزي غليظ شود و از جريان باز ماند (مثل غليظ شدن شيره) و بآنكه زخم بزنند و از رفتار باز ماند بطور
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 304
استعاره گويند: «ثخنته ضربا».حَتّٰي إِذٰا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثٰاقَ … محمد: 4 تا آنگاه كه آنها را از حركت باز داشتيد و اسيرشان كرديد ريسمان را محكم كنيد.مٰا كٰانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْريٰ حَتّٰي يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيٰا وَ اللّٰهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ وَ اللّٰهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ انفال: 67.آيۀ شريفه در ملامت مسلمانان است كه در بارۀ اسيران بدر بحضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم اصرار كردند كه آنها را نكشد و فديه بگيرد تا وضع ماليشان بهتر شود ولي حق آن بود كه اسيران كشته شوند تا ديگران بجنگ مسلمين جرئت ننمايند زيرا آنروز اسلام قوي نشده بود ميبايست كفّار در هول و هراس باشند. بنظرم جرئت كفّار قريش و راه انداختن جنگ «احد» از همان آزادي اسيران جنگ بدر سر چشمه گرفت و اگر اسيران بدر كشته ميشدند كفّار بار ديگر بمدينه لشگركشي نميكردند. بلي آنگاه كه دين قوي شد و آزاد كردن اسيران خطري پيش نياورد كشتن آنها شايسته نيست. مراد از حَتّٰي يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ قدرت و استقرار يافتن دين پيامبر است كه آزاد كردن دشمن ضرري نداشته باشد. مضمون آيه چنين است: «1» براي هيچ پيغمبري نبوده كه اسيران داشته باشد تا آنگاه كه در زمين خود را نيرومند كند شما متاع دنيا را ميخواهيد و خدا آخرت را، خدا توانا و حكيم است. بعضي آنرا مبالغه در قتل گفته‌اند يعني: اوّل پيامبران براي تقويت خود و ارعاب دشمنان مبالغه در قتل ميكنند و پس از نيرومند شدن اسير ميگيرند ولي اين بنظر درست در نميايد.

ثَرب:؛ ج 1، ص: 304

ثَرب: ملامت. عتاب.لٰا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّٰهُ لَكُمْ … يوسف: 92 يوسف ببرادرانش گفت امروز بر شما ملامتي (از جانب من) نيست خدا شما را ميآمرزد. علي عليه السّلام در نامۀ خود به عمر بن ابي سلمۀ مخزومي كه وي
(1) شرف الدين عاملي اين مطلب را انكار كرده و ميگويد: نزول آيه در بارۀ آنهاست كه ميخواستند رسول خدا بعوض جنگ بدر كاروان قريش را باسارت آورد، و گرنه آنحضرت با فتح بدر نيرومند شده بود، قول ايشان بسيار دلچسب است رجوع شود به «النصّ و الاجتهاد ص 182»
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 305
را از بحرين خواند، نوشت: «نزعت يدك بلا ذمّ (لك) و لا تثريب عليك» نهج البلاغه نامه 42: دست تو را از كارت باز داشتم بي‌آنكه مذمت و ملامتي براي تو باشد. اين كلمه فقط يكبار در قرآن آمده است. ثرب و تثريب هر دو بيك معني است.

ثَرَي:؛ ج 1، ص: 305

ثَرَي: خاك. ارباب لغت آنرا خاك تر معني كرده‌اند در مجمع و اقرب الموارد، خاك مرطوب گفته‌اند و غير آن معني نيز آمده است ولي از نهج البلاغه روشن ميشود كه معني آن مطلق خاك است لَهُ مٰا فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي الْأَرْضِ وَ مٰا بَيْنَهُمٰا وَ مٰا تَحْتَ الثَّريٰ طه: 6 براي خداست آنچه در آسمان و زمين و آنچه در ميان آندو و آنچه در زير خاك است.در نهج آمده «و يطول في الثّري حلولها» خطبۀ 223 «و دفنت تحت الثّري» نامۀ 41 «و اكلتهم الجنادل و الثّري» خطبۀ 224. پيداست كه مراد از آنها مطلق خاك است. «ثري» فقط يكدفعه در قرآن آمده است.

ثُعبان:؛ ج 1، ص: 305

ثُعبان: اژدها. فَأَلْقيٰ عَصٰاهُ فَإِذٰا هِيَ ثُعْبٰانٌ مُبِينٌ اعراف: 107 پس عصاي خويش را بيفكند و در دم اژدهائي آشكار شد. اين كلمه تنها دو بار در قرآن مجيد در بارۀ عصاي موسي كه باژدها مبدّل ميگرديد، آمده است. يكي آيۀ فوق و ديگري آيۀ 32 سورۀ شعراء، در اقرب الموارد آمده: ثعبان نوعي از مارهاي طويلي است بر نر و ماده هر دو اطلاق ميشود.گويا براي سرعت خزيدن اژدها، بآن ثعبان گفته‌اند زيرا ثعب بمعني جاري كردن آب و خون است. در نهايه آمده: «يجي‌ء الشّهيد يوم القيمة و جرحه يتعب دما» شهيد روز قيامت در حاليكه زخمش خون ميريزد، ميايد.

ثَقْب:؛ ج 1، ص: 305

ثَقْب: نفوذ. پاره كردن (قاموس) نجم ثاقب يعني ستارۀ نوراني (مجمع البيان، صحاح، نهايه) گويا كه با نور خود ظلمت
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 306
را ميشكافد و تا ميتواند نفوذ ميكند چنانكه در اقرب الموارد از اساس نقل ميكند.وَ السَّمٰاءِ وَ الطّٰارِقِ وَ مٰا أَدْرٰاكَ مَا الطّٰارِقُ النَّجْمُ الثّٰاقِبُ طارق: 3، قسم بآسمان و كوبنده چه فهماند تو را كه كوبنده چيست همان ستارۀ نافذ است.طارق و نجم ثاقب هر دو يكي هستند درباره تشكّل نجوم گفته‌اند سحابي‌ها و گازهائيكه در آسمان هستند بطور مار پيچي حركت كرده و فشرده ميشوند، در اثر فشرده شدن حرارت مركزي رو بافزايش ميرود و در نتيجه ذرّات دروني، يكديگر را ميكوبند و فعل و انفعالات داخلي و خارجي سبب تشكيل كوكب ميشود تا نخستين نور قرمز بعد از آتش گرفتن اندرون ستاره، در سطح آن ظاهر ميشود و آن از حالت بهم كوبيدگي اتمها و ملكول‌ها و رها شدن الكترونها، بوجود آمده است. پس از آن، ستاره در اثر فعل و انفعالهاي پي در پي بحالت نورانيّت و تشعشع خود ميافتد و نور نافذ آن فضا را شكافته و بهر جاي ممكن ميرسد.بنا بر اين «طارق» مرحلۀ اوّل تشكيل ستاره و «نجم» ابتداي ظهور نور قرمز و «ثاقب» مرحلۀ سوّم آن است رجوع شود به تفسير پرتوي از قرآن و كتاب پيدايش و مرگ خورشيد.جاي دقّت است كه نجم در اصل بمعني ظهور است در لغت هست «نجم الشّي‌ء: ظهر» و قهرا ستاره را در اثر ظاهر بودن نجم گفته‌اند … فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ ثٰاقِبٌ صافّات: 10، ظاهرا مراد از شهاب ثاقب سنگهاي آسماني است كه با سرعت 48 هزار كيلومتر در ساعت وارد جوّ زمين شده و در اثر حرارت و تماس با گازهاي جوّ مشتعل شده و ما آنها را بصورت نواري از نور مشاهده ميكنيم. رجوع شود به «شهاب». لفظ ثاقب تنها دو بار در قرآن بكار رفته است: طارق: 3- صافات: 10‌

ثَقْف:؛ ج 1، ص: 306

ثَقْف: پيدا كردن. مصادف
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 307
شدن وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ … بقره: 191، هر جا كه آنها را پيدا كرديد بكشيد. ظاهرا معناي مصادف شدن و روبرو شدن بهتر است نه- مطلق پيدا كردن چنانكه بعضي گفته‌اند. بمعني گرفتن و ظفر يافتن.نيز آمده است آيۀ فوق نظير آيۀ … وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ … نساء: 89، است. كه «وجد» بجاي «ثقف» آمده است.فَإِمّٰا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ … انفال: 57، پس اگر در جنگ با آنها مصادف و روبرو شدي با آنها، كساني را كه در پشت سر آنهايند پراكنده ساز، يعني آنها را بكش تا ديگران عبرت گيرند و بفكر پيكار با تو نيايند.

ثِقَل:؛ ج 1، ص: 307

ثِقَل: (بر وزن عنب) سنگيني ثقيل يعني سنگين. اصل آن در اجسام است و در معاني نيز ميايد (مفردات) وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِينُهُ فَأُولٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ اعراف: 8، ثقيل كه بمعني سنگين است صفت روز قيامت و نيز صفت قول آمده است … وَ يَذَرُونَ وَرٰاءَهُمْ يَوْماً ثَقِيلًا انسان: 27، إِنّٰا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا مزمل: 5 ثقال بضمّ و فتح اوّل بمعني ثقيل است و جمع آن ثقال (بر وزن رجال است) مثل … حَتّٰي إِذٰا أَقَلَّتْ سَحٰاباً ثِقٰالًا … اعراف: 57: تا چون باد ابرهاي سنگين را برداشت. سحاب چنانكه در اقرب- الموارد گفته اسم جنس جمعي است صفت آن گاهي بنا بر لفظش مفرد ميايد مثل وَ السَّحٰابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ- السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ بقره: 164، و گاهي بنا بر معنايش جمع ميايد نظير آيه فوق. در مجمع ذيل آيه 12 سورۀ رعد فرموده: سحاب جمع سحابه است. ولي قول اقرب الموارد درست‌تر است زيرا در آن صورت صفت آن همواره جمع ميامد حال آنكه در وَ السَّحٰابِ الْمُسَخَّرِ مفرد آمده است.أَثقال جمع ثقل (بر وزن علم) است و آن چيزي است كه حملش سنگين است بنا بر اين معناي وَ تَحْمِلُ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 308
أَثْقٰالَكُمْ … نحل: 7 اين است كه چهار پايان بارهاي شما را حمل ميكنند.مِثقال: چيزي است كه با آن وزن ميكنند (سنگ) (مفردات، اقرب الموارد) در اوّلي گويد: مثقال نام هر سنگ است. و مثقال الشي‌ء وزن آن است. «مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ» يعني هم وزن مورچه [در اينجا لازم است چند آيه را بررسي كنيم … ]الف: يَسْئَلُونَكَ عَنِ السّٰاعَةِ أَيّٰانَ مُرْسٰاهٰا قُلْ إِنَّمٰا عِلْمُهٰا عِنْدَ رَبِّي لٰا يُجَلِّيهٰا لِوَقْتِهٰا إِلّٰا هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ لٰا تَأْتِيكُمْ إِلّٰا بَغْتَةً … اعراف: 187 مراد از اين ثَقُلَتْ فِي السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ چيست و چرا قيامت در آسمانها و زمين سنگين شده است؟در الميزان آمده: مراد آنست كه دانستن آن سنگين است و آن بعينه سنگيني وجود قيامت است يا مراد سنگيني وضع آن بر اهل آسمانها و زمين است زيرا در آن شدائد و عقبات و غيره هست! يا اينكه وقوع آن بر مردم سنگين است چون توأم با از بين رفتن نظام كنوني است … و بالاخره ثبوت آن و علم بآن و صفات آن، همه سنگين است (باختصار).المنار گويد: وقوع آن سنگين و امر آن در آسمانها و زمين بر اهل آندو بزرگ است. از قتاده نقل شده كه علم آن بر اهل آسمانها و زمين سنگين است.نا گفته نماند: فاعل «ثَقُلَتْ» ساعة و قيامت است نبايد چيزي مانند علم و غيره بر آن اضافه كنيم بلكه خود قيامت، سنگين و واقعۀ مهمّي است و چنان سنگين است كه آسمانها و زمين از سنگيني آن خورد ميشوند و از بين ميروند و اين نظام هستي تاب تحمل آنرا ندارد. كوبندۀ خطرناكي است كه كوهها را مثل پشم رنگارنگ حلّاجي شده، ريز ريز ميكند و زمين و كوهها را يكجا ميكوبد وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الْجِبٰالُ فَدُكَّتٰا دَكَّةً وٰاحِدَةً حاقّة: 14، آسمانرا ميشكافد، كواكب
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 309
را پراكنده ميكند و … علي هذا بايد گفت: وقوع آن كه خود آن است، واقعۀ سنگين و و مهمّ است. اين سنگيني مثل سنگيني اجسام نيست بلكه سنگيني معنوي است مثل سنگيني مرض و سنگيني آنكس كه غرامت بيشتر پرداخته است نظير أَمْ تَسْئَلُهُمْ أَجْراً فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ طور: 40 در آيۀ وَ يَذَرُونَ وَرٰاءَهُمْ يَوْماً ثَقِيلًا انسان: 27 كه ثقيل صفت «يوم» آمده، محتمل است سنگيني آن بر مردم مراد باشد.ب: مٰا لَكُمْ إِذٰا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللّٰهِ اثّٰاقَلْتُمْ إِلَي الْأَرْضِ … توبه: 38 تثاقل اظهار سنگيني نفس و بعبارت ديگر عدم ميل است يعني: چه شده بر شما چون گويند در راه خدا كوچ كنيد سنگيني ميكنيد بسوي زمين و ميخواهيد بمانيد و خارج نشويد.ج: إِنّٰا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا مزمّل: 5 ملاحظۀ قبل و بعد آيه و آيات ديگر نشان ميدهد كه مراد سنگيني تبليغ آن بر آنحضرت است.درست است كه قرآن برنامۀ حق و فطرت است ولي تبليغ آن بر يك فرد كه تمام محيط بمخالفت با او برخاسته بودند طاقت فرسا بود. و اللّه العالم د: وَ لَيَحْمِلُنَّ أَثْقٰالَهُمْ وَ أَثْقٰالًا مَعَ أَثْقٰالِهِمْ … عنكبوت: 13 آيۀ شريفه در باره پيشوايان باطل است كه هم حامل گناهان خويش‌اند و هم حامل گناهان ديگر كه بجهت وا داشتن ديگران بگناه، كسب كرده‌اند بعبارت ديگر، دو نوع گناه دارند يكي گناهي كه خود كرده‌اند و ديگري گناه كسانيكه تعليم كرده‌اند و بدعت گذاشته‌اند. كه در اسلام ثابت است هر كه ديگران را بگناه وا دارد و بدعت گذارد مثل گناه تمام مرتكبين آن بدعت، بپاي اوست و مرتكبين نيز در مقابل عمل خود گناهكاراند ه: إِذٰا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزٰالَهٰا وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقٰالَهٰا زلزال: 2 اثقال چنانكه گفته شد بمعني چيزهاي سنگين كننده و بمعناي بار
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 310
است معني آيه اين است: آنگاه كه زمين زلزلۀ خود را شروع كند و بارهاي خود را بيرون ريزد.نظير اين آيه است: وَ إِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ وَ أَلْقَتْ مٰا فِيهٰا وَ تَخَلَّتْ انشقاق: 3- 4 انداختن زمين محتويات خود را و خالي ماندنش نظير اخراج اثقال است. ممكن است مراد از آن تخليه نيروهاي زمين و انفكاك ذرّات آن از يكديگر باشد. ولي ملاحظۀ هر دو آيه نشان ميدهد كه زمين بعد از اخراج اثقال خود از بين نخواهد رفت بلكه از آن اثقال خالي خواهد ماند، در اين صورت بايد گفت: مراد ذرّات ابدان مردگان و اعمال و اسرار آنهاست نظير بيرون ريختن تخمها در اثر روئيدن. مثلا تخمهائيكه در مزرعه‌اي كاشته‌ايم بعد از روئيدن آنها ميتوانيم بگوئيم: زمين آنچه در شكم داشت بيرون ريخت، مؤيّد اين معني آيه بعد است كه فرموده يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبٰارَهٰا از اين بنظر ميايد كه «اخبار» هم از اثقال زمين است آيۀ وَ إِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ انفطار: 4 كه در «بعثر» گذشت نيز باين مطلب ياري ميكند.و: آيات قرآن روشن ميكند كه گناهان ثقل و سنگيني دارند و عرض نيستند نظير آيۀ 13 عنكبوت و آيۀ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ زلزال: 8 و همچنين حسنات وزن و ثقل دارند. بطور خلاصه بايد دانست كه عمل خوب و بد بشكل نيرو از وجود انسان خارج ميشود و نيرو كه از مادّه سر چشمه ميگيرد داراي وزن و سنگيني است و روز قيامت كه آدمي عمل مجسّم شدۀ خود را خواهد ديد اين حقيقت بوضوح بر وي مسلّم خواهد گرديد.باقي مطلب در «وزن و عمل» ديده شود.

ثَقَل:؛ ج 1، ص: 310

ثَقَل: (بر وزن عمل) چيز نفيس و مهمّ. سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلٰانِ رحمن: 31 مراد از ثقلان جنّ و انس‌اند علّت ثقلان خوانده شدن اهميّت و كرامت آنهاست زيرا كه هر دو ذي شعور و عاقل و مورد
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 311
تكليف خدايند و از تمام جنبنده‌هاي روي زمين (از جهت عقل و تمييز و تكليف) برتراند، و از همين ماده است حديث شريف «انّي تارك فيكم الثّقلين كتاب اللّٰه و عترتي … » : من ميان شما دو چيز پر ارزش و بس مهمّ ميگذارم: كتاب خدا و اهل بيتم. پر ارزش بودن آندو بواسطۀ آن است كه سبب هدايت و سعادت هر دو جهان‌اند.فيروزآبادي در قاموس و ابن اثير در نهايه و زمخشري در الفائق و سعيد خوري در اقرب الموارد در مادۀ «ثقل» حديث شريف را آورده‌اند و طبرسي در ذيل آيۀ فوق آنرا نقل ميكند. نا گفته نماند: حديث الثقلين از احاديث متواتره است آقاي شيخ قوام الدين وشنوي قمّي رساله‌اي بنام حديث الثقلين در بارۀ آن تأليف نموده و بدار التقريب مصر ارسال كرده، دار التقريب بعد از تصديق، آن را با مقدّمۀ اضافي چاپ كرده است طالبين ميتوانند نسخه‌اي از آن را تهيّه و استفاده نمايند و در آن، محل حديث از كتب اهل سنّت نشان داده شده است.

ثلاث:؛ ج 1، ص: 311

ثلاث: از اسماء عدد است (سه) انْطَلِقُوا إِليٰ ظِلٍّ ذِي ثَلٰاثِ شُعَبٍ … مرسلات: 30 ثلاثه مؤنّث ثلاث است مثل فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيٰامُ ثَلٰاثَةِ أَيّٰامٍ … بقره: 196 ثلاثون يعني سي، نحو وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلٰاثُونَ شَهْراً احقاف: 15 ثلث (بضم اول و دوّم) بمعني يك سوّم است 3 1 نحو … وَ وَرِثَهُ أَبَوٰاهُ فَلِأُمِّهِ الثُّلُثُ نساء: 11 ثلاث (بر وزن گلاب) يعني سه سه مثل … فَانْكِحُوا مٰا طٰابَ لَكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ مَثْنيٰ وَ ثُلٰاثَ وَ رُبٰاعَ نساء: 3 نكاح كنيد آنكه براي شما از زنان دلپسند است دو دو، سه سه، چهار چهار. ناگفته نماند: اين خطاب نسبت بجمع است و نسبت بهر فرد چنين ميشود: نكاح كن از زنان دو يا سه و يا چهار نفر را و بيشتر از چهار زن آزاد، نكاح كردن جايز نيست‌قال الصادق عليه السّلام: «لا يحلّ لماء الرجل ان يجري في
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 312
اكثر من اربعة ارحام من الحرائر» مجمع البيان ذيل آيۀ فوق.

ثلّ:؛ ج 1، ص: 312

ثلّ: ثلّة: جماعت كثيرة.اين كلمه فقط سه بار چنانكه نقل خواهد شد در قرآن مجيد آمده است و قيد كثرت در آن معتبر ميباشد. دليل كثرت گذشته از اقوال لغت نويسان، خود قرآن است كه ميگويد ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ واقعه: 13 از مقابلۀ «قليل» ميدانيم كه «ثلّة» بمعني كثير است.راغب گويد: ثلّة قطعۀ جمع شده از پشم است و باعتبار جماعت «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ» آمده است.در كشّاف گفته: ثلّة جماعت كثير از مردم است و مقابل آمدن با «قليل» در دالّ بودن آن بر كثرت كافي است، سپس كشّاف در اين باره شعري نقل ميكند. محبّ الدين در شرح ابيات كشّاف ذيل همان شعر ميگويد: ثلّة جمع كثير از مردم است و اصل آن از كسر (شكستن) است گويا اين جمع از كلّ مردم شكسته و بريده شده است.طبرسي در معني آيۀ فوق آنرا جماعت كثير العدد معني كرده است.بيضاوي نيز جمع كثير گفته است.ابن اثير در نهايه حديثي در بارۀ مصالحه با اهل نجران نقل كرده كه لفظ آن چنين است: «لهم ذمّة اللّٰه و ذمّة رسوله علي ديارهم و اموالهم و ثلّتهم» در اين حديث ثلّة شامل تمام جمعيّت است.در صحاح آمده: بجمع كثير از گوسفندان ثلّة (بضم و فتح اوّل) گويند … و چون بزها و گوسفندان جمع و زياد شدند بمجموع آندو ثلّة (بفتح اول) اطلاق ميشود.بعد از آن آمده: ثلّة (بضم اوّل) جماعت مردم است.نا گفته نماند: كثرت در آن نيز ملحوظ است و گرنه فتح اوّل و ضمّ آن تأثيري در اصل مادّه ندارد. در اقرب الموارد نيز مثل صحاح گفته است.در قاموس هست: ثلّة بفتح
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 313
اوّل جماعت گوسفندان و بزها يا جمع كثير از غنم و يا از گوسفند فقط … و بضمّ اوّل جماعت مردم و يا دراهم كثيره است.بهر حال قيد كثرت در «ثلّة» ملحوظ است [اكنون ميرسيم بآياتيكه اين كلمه در آنها بكار رفته است] … وَ كُنْتُمْ أَزْوٰاجاً ثَلٰاثَةً فَأَصْحٰابُ الْمَيْمَنَةِ مٰا أَصْحٰابُ الْمَيْمَنَةِ. وَ أَصْحٰابُ الْمَشْئَمَةِ مٰا أَصْحٰابُ الْمَشْئَمَةِ.وَ السّٰابِقُونَ السّٰابِقُونَ أُولٰئِكَ الْمُقَرَّبُونَ فِي جَنّٰاتِ النَّعِيمِ، ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ واقعه: 8- 15 در اين آيات چنانكه مي‌بينيم اهل آخرت بسه دسته تقسيم ميشوند: اصحاب ميمنه، اصحاب مشئمه، سابقون. آنوقت تا آيۀ پنجاه هفتم احوال اين سه دسته نقل شده است اصحاب شمال اهل عذاب‌اند و فرق سابقون با اصحاب ميمنه آنست كه بهشت سابقون مانند زندگي شهري و بهشت اصحاب ميمنه قدري از آن پائين‌تر نقل شده است، نظير اين تفاوت در سورۀ الرحمن آيۀ 46 تا آخر سوره نيز مشاهده ميشود (اين: نظر نگارنده است شايد هم درست نباشد طالبين باين دو سوره رجوع كنند) ديگر آنكه در بارۀ سابقون فرموده: ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ ولي در بارۀ اصحاب ميمنه در آيۀ 39 و 40 فرموده ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ پس سابقون جمع كثيري از امّتهاي گذشته و عدۀ كمي از اين امّت‌اند، ولي اصحاب ميمنه جمعيّت زيادي از امّتهاي سلف و جمعيّت زيادي از اين امّت‌اند و در نتيجه، اكثريت جمعيت بهشت را اصحاب ميمنه تشكيل ميدهند.در آيۀ 5 و 6 سورۀ انسان و آيه 23 تا 28 سورۀ مطففين نيز فرق مختصري در بارۀ سابقون و اصحاب ميمنه ذكر شده است و آن اينكه: اصحاب ميمنه شرابي مينوشند كه مقداري از شراب چشمۀ مقرّبين بآن مخلوط است.مقصود از «اوّلين» كه مقرّبين آنها جمع كثيري‌اند چيست؟
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 314
ظاهر آيه آنست كه مراد از «اوّلين» امّتهاي گذشته و مراد از «آخرين» امّت اسلام است و آنچه گفته‌اند: اولين، اوائل امّت اسلام و «آخرين» اواخر آن است از ظاهر آيه بدست نميايد.علي هذا اين سئوال پيش ميايد كه اين مقرّبون كيستند و چرا از امتهاي گذشته زياد و در اين امت تعداد آنها كم است؟بنظر ميايد: مراد از سابقون پيامبران و اوصياء و ائمۀ اطهار و شهيدان و بندگان خاصّ خدا باشند كه طبقۀ ممتازاند. از «ثلّة» و «قليل» نبايد فكر كرد كه مثلا صد نفر از گذشتگان و بيست نفر از آخرين‌اند و شايد اين ثلّة و قليل از ميلياردها نفر تشكيل گردند منتهي عده آنها از گذشتگان بيشتر از آيندگان است.در تفسير صافي از كافي از امام صادق عليه السّلام نقل است كه مراد از سابقون، پيامبران و خواص عباد اللّه‌اند. و در تفسير برهان نيز چند حديث در همين مضمون است و چون پيامبران و اوصياء از امّتهاي گذشته زياد بوده‌اند لذا ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ فرموده است.نا گفته نماند: مدّت امّتهاي گذشته محدود بود و امّت اسلامي تا قيامت ادامه دارد،: بدين حساب امّت اسلامي از اصحاب ميمنه بيشتر از امتهاي ديگر خواهد بود علي هذا ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِينَ در خصوص اصحاب يمين در اسلام نسبت به مقرّبين در امّتهاي گذشته بالعكس ميباشد.

ثمد:؛ ج 1، ص: 314

ثمد: ثمود يكي از قبائل عرب ما قبل تاريخ است كه در محلّي بنام وادي القري ما بين حجاز و شام سكونت داشتند (الميزان ج 10 ص 329- دائرة المعارف وجدي مادّۀ عرب) كلمۀ ثمود بتأويل شخص منصرف و بتأويل قبيله غير منصرف است (اقرب الموارد) گويند آن كلمۀ عجمي و گويند عربي است و علت عدم صرف اسم قبيله
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 315
بودن آنست (مفردات) در مجمع البيان ذيل آيۀ 73 اعراف آنرا نام يكي از نواده‌هاي نوح فرموده كه قبيلۀ صالح بنام او نامگذاري شده بود.اين كلمه 26 بار در قرآن كريم آمده، منصرف و غير منصرف هر دو بكار رفته است طبرسي در ذيل آيۀ 68 از سورۀ هود فرمايد: حفص بنقل از عاصم و نيز يعقوب و حمزه أَلٰا إِنَّ ثَمُودَ … را بدون تنوين خوانده‌اند و ديگران در اين سوره و سورۀ فرقان و عنكبوت و نجم آنرا با تنوين خوانده‌اند زيرا كه در اين مواضع ثمود با الف نوشته شده است.بهر حال اگر آنرا اسم قوم گرفتيم مذكّر و منصرف است و اگر اسم قبيله گرفتيم، غير منصرف و علّت عدم صرف آن علميّت و تأنيث است.راغب گويد: اصل آن از ثمد است و آن آبي است كه مادّه نداشته باشد. (مثل آب باران كه در جائي جمع شده است). [آنچه قرآن در بارۀ قوم ثمود فرموده بقرار ذيل است:] الف: مردمي بت پرست بودند و در آن اصرار داشته و پيامبرشان حضرت صالح ميگفتند: ميخواهي ما را از عبادت آنچه پدرانمان عبادت ميكردند باز داري؟ حقّا كه ما در دعوت تو شكّ داريم.هود: 63.ب: بعد از قوم عاد بودند و تمدّن خوبي داشتند و از وسائل طبيعي استفاده كرده و كامياب بودند در جلگه‌ها و همواريها، كاخ‌ها ميساختند و از كوه‌ها عمارت‌ها ميتراشيدند و از ياد خدا غافل و از افساد پروائي نداشتند اعراف: 74 و بشغل كشاورزي اشتغال داشته باغها و چشمه‌ها و مزرعه‌هاي مفصلي داشتند شعراء: 148.حضرت صالح بهدايت آنها مبعوث شد هر چه تلاش كرد كمتر موفّق شد و عدّۀ كمي ايمان آوردند و ناقۀ صالح را كه معجزه بود پي كردند
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 316
و با عذاب الهي نابود گرديدند.الميزان از آيۀ 48 سورۀ نمل وَ كٰانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ … استفاده كرده كه ثمود بصورت قبيله‌ها زندگي كرده و در هر قبيله شيخي و بزرگي فرمانروائي مينمود.در بارۀ نحوۀ عذاب قوم ثمود بعضي از آيات صريح‌اند كه صاعقه بود مثل … أَنْذَرْتُكُمْ صٰاعِقَةً مِثْلَ صٰاعِقَةِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ فصلت: 13 وَ فِي ثَمُودَ إِذْ قِيلَ لَهُمْ تَمَتَّعُوا حَتّٰي حِينٍ … فَأَخَذَتْهُمُ الصّٰاعِقَةُ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ ذاريات: 44.در بعضي از آيات هست كه آنها را لرزه گرفت مثل فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ اعراف: 78.و در بعضي صيحه ذكر شده است نحو وَ أَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دِيٰارِهِمْ جٰاثِمِينَ هود: 67 و آيات ديگر.بايد دانست كه عذاب آنها صاعقۀ آسماني بوده و بوسيلۀ آن خشك شده و از بين رفته‌اند و چون صاعقه توأم با صيحه و رعد است و از طرف ديگر برق زده ميلرزد و بر زمين ميافتد، لذا هر سه تعبير صحيح‌اند و از هم جدا نيستند.

ثَمَر:؛ ج 1، ص: 316

ثَمَر: ميوه. كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ … انعام: 141 بخوريد از ميوۀ آن آنگاه كه ميوه ميدهد.واحد آن ثمرة است مثل كُلَّمٰا رُزِقُوا مِنْهٰا مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً بقره: 25 جمع آن ثمرات است نظير فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرٰاتِ رِزْقاً لَكُمْ … بقره: 22.در اصطلاح قرآن بگل هم ثمر گفته شده چنانكه در بارۀ زنبور عسل آمده ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرٰاتِ … نحل: 69 ميدانيم كه اكثر استفادۀ زنبور عسل از گلهاست. در عرف عرب ثمره در غير ثمرۀ درخت نيز بكار ميرود گويند: ثمرۀ علم، عمل صالح و ثمرۀ عمل صالح بهشت است در نهج البلاغه هست: «و ثمرة الحزم السلامة» حكمت: 181 ولي تتبّع در قرآن مجيد نشان ميدهد كه در آن فقط در ثمرۀ درخت بكار رفته
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 317
است.

ثُمّ:؛ ج 1، ص: 317

ثُمّ: حرف عطف است و دلالت بر تأخير دارد. مثل ثُمَّ أَنْشَأْنٰا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ مؤمنون: 31 راغب گويد: ثمّ دلالت بر تأخير ما بعد از ما قبل را دارد بالذّات باشد يا در رتبه و يا در وضع چنانكه در قبل و اوّل نيز اين سه اعتبار هست. قاموس تصريح ميكند كه «ثمّ» گاهي براي ترتيب خبر دادن ميايد مثل: «اعجبني ما صنعت اليوم ثمّ ما صنعت الامس اعجب منه» ثمّ در اينجا فقط براي ترتيب خبر است.علي هذا در اين آيات وَ نَجَّيْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ وَ جَعَلْنٰا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْبٰاقِينَ … ثُمَّ أَغْرَقْنَا الْآخَرِينَ صافات 76- 82 ثمّ براي ترتيب خبر است و گرنه ميبايست غرق قوم قبل از نجات نوح و اهلش گفته شود مگر آنكه بگوئيم: نجات با سوار شدن بكشتي تحقّق يافته است، در اين صورت ثمّ در معناي معمولي خود بكار رفته است.ولي در دو آيۀ لٰا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْأَخْسَرُونَ … ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هٰاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا فُتِنُوا … لَغَفُورٌ رَحِيمٌ نحل: 110 براي ترتيب خبر است زيرا ترتّب در ميان دو امر فوق نيست دقّت در ما قبل و ما بعد اين دو آيه مطلب را بيشتر روشن ميكند. همچنين است آيۀ 52 از سورۀ يونس و باحتمال قوي آيۀ 17 سورۀ بلد و 16 سورۀ اعراف.

ثَمَّ:؛ ج 1، ص: 317

ثَمَّ: (بفتح اوّل) اسم اشاره است بمكان بعيد … فَأَيْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ بقره: 115 بهر جا رو گردانيد روي خدا در آنجاست.گاهي بآن لفظ تاء اضافه شده و ثمّة گفته‌اند ولي اين در قرآن نيامده است.اين كلمه را در قرآن مجيد در چهار جا ميتوان يافت و بيشتر از آن نيست: بقره: 115 شعراء: 64 انسان: 20 تكوير: 21.

ثُمْن:؛ ج 1، ص: 317

ثُمْن: (بضم اول و سكون دوم و نيز بضم اوّل و دوّم) هشت يك
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 318
8/ 1 (قاموس- اقرب الموارد) فَإِنْ كٰانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّٰا تَرَكْتُمْ نساء: 12 ثمانيه: هشت، ثامن: هشتم، ثمانون: هشتاد.

ثَمَن:؛ ج 1، ص: 318

ثَمَن: (بفتح اول و دوم) قيمت. راغب گويد، آن چيزي است كه فروشنده از خريدار ميگيرد در مقابل بيع اعمّ از آنكه نقد باشد يا جنس، و هر آنچه در مقابل چيزي بدست آيد ثمن اوست.وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ … يوسف: 20 او را بقيمت ناقص درمهاي شمرده شده فروختند جز اين آيه در ده محل از قرآن كلمۀ «ثَمَناً» * آمده و همه در بارۀ عوض كردن آيات خدا و يا پيمان خدا بقيمتي مثل مقام و پول و استراحت است. مثل وَ لٰا تَشْتَرُوا بِآيٰاتِي ثَمَناً قَلِيلًا بقره: 41 و در نه محل از محل‌هاي دهگانه «قَلِيلًا» * صفت «ثَمَناً» * آمده است و در تمام موارد «شري» و «اشتري» بكار رفته است.

ثني:؛ ج 1، ص: 318

ثني: در مجمع البيان ذيل آيۀ 5 از سورۀ هود ميگويد: ثني در اصل بمعني عطف است، بعدد دو از آن جهت اثنان گويند كه يكي بر ديگري عطف است و رويهم حساب ميشوند و به درود ثنا گويند زيرا كه در مدح صفات نيك بيكديگر عطف ميشوند، استثناء نيز از آنست زيرا كه مستثني بر مستثني منه عطف ميشود و رويهم حساب ميگردند.1- أَلٰا إِنَّهُمْ يَثْنُونَ صُدُورَهُمْ لِيَسْتَخْفُوا مِنْهُ … هود: 5 بدان آنها سينه‌هايشان را بر ميگردانند تا خود را از قرآن و شنيدن آن مخفي بدارند، گوئي سينه‌هايشان را بهم مي‌پيچند و تا ميكنند تا قرآن را نشنوند.2- إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّهٰا مُصْبِحِينَ وَ لٰا يَسْتَثْنُونَ قلم: 18 اين آيه در داستان صاحبان آن باغ است كه ميخواستند محصول را جمع كنند و چيزي بفقرا ندهند مراد از «لٰا يَسْتَثْنُونَ» چنانكه ارباب تفسير گفته‌اند انشاء اللّه گفتن و كار را منوط بارادۀ خدا كردن است يعني: قسم
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 319
خوردند كه حتما حتما محصول را بچينند و استثناء نميكردند و نميگفتند: اگر خدا بخواهد. و اين براي آنست كه ترتيب علل و اسباب كارها از عهدۀ بشر خارج است و ارادۀ خدا در طول ارادۀ بشر است بايد اوّل خدا بخواهد بعد بشر وَ مٰا تَشٰاؤُنَ إِلّٰا أَنْ يَشٰاءَ اللّٰهُ انسان: 30 لذا خدا بحضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم فرموده وَ لٰا تَقُولَنَّ لِشَيْ‌ءٍ إِنِّي فٰاعِلٌ ذٰلِكَ غَداً إِلّٰا أَنْ يَشٰاءَ اللّٰهُ … كهف: 23.بيضاوي احتمال ميدهد معني «لٰا يَسْتَثْنُونَ» آن باشد كه حق فقرا را خارج نميكردند.3- … إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثٰانِيَ اثْنَيْنِ … توبه: 40 «ثٰانِيَ» حال است از ضمير مفعول در «أَخْرَجَهُ» يعني آنگاه كه كفّار او را بيرون كردند در حاليكه دوّم دو نفر بود و شخص ثالثي با آندو نبود.4- وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ يُجٰادِلُ فِي اللّٰهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ … ثٰانِيَ عِطْفِهِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللّٰهِ … حج: 8 و 9 «ثٰانِيَ عِطْفِهِ» حال است از فاعل «يُجٰادِلُ» و عطف بكسر اوّل بمعني جانب و طرف است كه شخص در موقع اعراض روي خود را بآنطرف برميگرداند گوئي اعراض كننده روي خود را بر جانب خود ميگذارد بهر حال، اين تركيب كنايه از تكبّر و اعراض است يعني بعضي از مردم در بارۀ خدا مجادله ميكند بي‌آنكه دانشي داشته باشد … در حالي مجادله ميكند كه متكبر و خود خواه است و ميخواهد ديگران را از راه خدا گمراه كند.5- فَانْكِحُوا مٰا طٰابَ لَكُمْ مِنَ النِّسٰاءِ مَثْنيٰ وَ ثُلٰاثَ وَ رُبٰاعَ … نساء: 3 «مثني» چنانكه در ثلاث گذشت بمعناي دو دو است.6- وَ لَقَدْ آتَيْنٰاكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ حجر: 87 ما بتو هفت آيه كه بر هم عطف شونده است، و قرآن عظيم را داديم.مراد از سبع مثاني سورۀ حمد
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 320
است چنانكه در روايات نبوي و ائمّه عليهم السّلام آمده است و اينكه بعضي هفت سورۀ بزرگ يا حاميم‌هاي هفتگانه و يا هفت صحيفه از صحف انبياء گفته‌اند، قابل اعتنا نيست و از كتاب و سنت دليلي ندارد [در تهذيب] از محمد بن مسلم روايت كرده كه گويد: از امام صادق عليه السّلام از سبع مثاني و قرآن عظيم پرسيدم كه آيا آن فاتحة الكتاب است؟ فرمود: آري گفتم: بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ* نيز از آن هفت است؟ فرمود: آري افضل آنهاست.در بارۀ «مثاني» بايد معناي اوّلي آنرا در نظر بياوريم كه همان عطف است ظاهر آنست كه مثاني جمع مثنيّه اسم مفعول از ثني است يعني عطف شونده‌ها. چون آيات سورۀ حمد يكديگر را توضيح و روشن ميكنند لذا بيكديگر عطف ميشوند و بيكديگر ميل ميكنند. در آيۀ ديگر همۀ قرآن مثاني خوانده شده اللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتٰاباً مُتَشٰابِهاً مَثٰانِيَ … زمر: 23 اين از آنجهت است كه تمام آيات قرآن بيكديگر ميل ميكنند و يكديگر را توضيح و بيان مي‌نمايند و شبيه همديگراند «كِتٰاباً مُتَشٰابِهاً … ». در كلام حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله و سلّم در صفت قرآن آمده كه: بعضي بعض ديگر را تصديق ميكند، و از علي عليه السّلام نقل است كه «بعضي بر بعضي ناطق و بعضي بر بعضي شاهد است» يا اينكه آن جمع مثني بمعني تكرير و اعاده است و كنايه است از اينكه بعضي از آيات بعضي ديگر را بيان و روشن ميكنند. (استفاده از الميزان).چون بيان الميزان در اين باره كافي بود بآن اكتفا گرديد.بهر حال معني مثاني در هر دو آيه آنست كه آيات بيكديگر عطف ميشوند و همديگر را روشن ميكنند و ميان آنها التيام و ارتباط و انعطاف وجود دارد.و ظاهر آنست كه «من» در «مِنَ الْمَثٰانِي» بمعناي تبعيض است و در اين صورت «مثاني» بمعني
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 321
تمام قرآن است و آيه ميگويد: ما از مثاني، هفت آيه بتو داديم ولي در اين صورت عطف «وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ» بر «سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِي» چندان دلچسب نيست. احتمال قوي آن است كه «من» از براي بيان باشد يعني ما بتو، سبع مثاني و قرآن عظيم را داديم. مقابل افتادن سبع مثاني با قرآن با آنكه خود از قرآن است اهميّت سورۀ حمد را بخوبي روشن ميكند و شايد از براي آنست كه سورۀ حمد، شامل مجموع فشردۀ همۀ معاني قرآن است و لذاست كه نماز بدون حمد نداريم و نماز ميّت نماز نيست بلكه دعاست «لا صلوة الّا بفاتحة الكتاب» .

ثوب:؛ ج 1، ص: 321

ثوب: رجوع شي‌ء بمحلّ خود. راغب در مفردات گويد: ثوب در اصل رجوع شي‌ء است بحالت اوّلي و يا بحالتيكه ابتدا براي آن در نظر گرفته شده است مثال اوّلي «نحو ثاب فلان الي داره» (فلاني بخانۀ خود برگشت) و مثال دوّمي ثوب بمعني لباس است، لباس را بدانجهت ثوب گويند كه بافته شده و بحالتيكه در نظر بود رجوع كرده است زيرا در ابتدا از بافتن پارچه، لباس در نظر بود.علي هذا جزاي عمل را ثواب گوئيم كه بخود عامل بر ميگردد وَ الْبٰاقِيٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوٰاباً … كهف: 46 وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوٰابِ آل عمران: 195 ثواب بجزاي اعمال نيك و بد هر دو اطلاق شده است مثل هَلْ ثُوِّبَ الْكُفّٰارُ مٰا كٰانُوا يَفْعَلُونَ مطففين: 36 فَأَثٰابَهُمُ اللّٰهُ بِمٰا قٰالُوا جَنّٰاتٍ … مائده: 85 فعل «اثابهم» براي آنست كه «جنّات» همان برگشت اعمال است.بكار رفتن كلمۀ ثواب در بارۀ جزاي عمل بهترين دليل تجسّم عمل است زيرا اگر عمل مجسّم شده و بعامل باز گردد مصداق واقعي برگشت و رجوع شي‌ء خواهد بود و گرنه برگردنده چيز ديگر ميشود.وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثٰابَةً لِلنّٰاسِ
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 322
وَ أَمْناً … بقره: 125 در مجمع البيان مثابه را اسم مكان گفته يعني محليكه مردم بآن رجوع ميكنند ميروند و بر ميگردند راغب از بعضي: محل كسب ثواب نقل كرده است.مثوبة بمعني ثواب است نحو وَ لَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ خَيْرٌ بقره: 103.ثوب بمعني لباس و جمع آن ثياب است عٰالِيَهُمْ ثِيٰابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ … انسان، 21.

ثور:؛ ج 1، ص: 322

ثور: زير و رو شدن. پراكنده شدن. كٰانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثٰارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوهٰا … روم: 9 از آنها قويتر بودند زمين را زير و رو (شخم) و آباد كردند مجمع- البيان آنرا زير و رو كردن و راغب پراكنده كردن گفته است و هر دو نزديك بهم‌اند و شخم زدن توأم با پراكنده كردن است.* اللّٰهُ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيٰاحَ فَتُثِيرُ سَحٰاباً … روم: 48 اثاره: بحركت آوردن و پراكنده ساختن است: خدا كسي است كه بادها را ميفرستد و آنها ابرها را بحركت در مياورند و در آسمان پخش ميكنند. فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً عاديات: 4 بواسطۀ دويدن غبار مخصوصي بلند كردند.

ثوي:؛ ج 1، ص: 322

ثوي: ثواء: اقامت. وَ مٰا كُنْتَ ثٰاوِياً فِي أَهْلِ مَدْيَنَ … قصص: 45 در اهل مدين مقيم نبوده‌اي. مثوي: اقامتگاه قٰالَ النّٰارُ مَثْوٰاكُمْ انعام: 128 گفت آتش اقامتگاه شماست. وَ اللّٰهُ يَعْلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَ مَثْوٰاكُمْ محمد: 19 ظاهر آنست كه «مُتَقَلَّبَكُمْ وَ مَثْوٰاكُمْ» هر دو مصدر ميمي بمعني انتقال و استقراراند يعني خدا بتمام احوال شما از انتقال و استقرار و حركت و سكون داناست.نگارنده قبلا اين احتمال را داده بودم بعدا ديدم الميزان نيز آنرا ظاهر خوانده است.

ثَيِّب:؛ ج 1، ص: 322

ثَيِّب: ثيّبه: زن شوهر ديده … ثَيِّبٰاتٍ وَ أَبْكٰاراً تحريم: 5 زنان شوهر ديده و دوشيزه‌ها. راغب آنرا از ثوب
قاموس قرآن، ج‌1، ص: 323
بمعني رجوع گرفته گويد: ثيّب آن است كه از زوج برگشته است در مجمع البيان هست: ثيّب زني است كه بعد از ازالۀ بكارت از شوهر برگشته از ثاب يثوب بمعني رجع. وَ الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِينَ*.پايان جلد اوّل 24/ 2/ 1352.

درباره مركز تحقيقات رايانه‌اي قائميه اصفهان

بسم الله الرحمن الرحیم
جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ في سَبيلِ اللَّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (سوره توبه آیه 41)
با اموال و جانهاى خود، در راه خدا جهاد نماييد؛ اين براى شما بهتر است اگر بدانيد حضرت رضا (عليه السّلام): خدا رحم نماید بنده‌اى كه امر ما را زنده (و برپا) دارد ... علوم و دانشهاى ما را ياد گيرد و به مردم ياد دهد، زيرا مردم اگر سخنان نيكوى ما را (بى آنكه چيزى از آن كاسته و يا بر آن بيافزايند) بدانند هر آينه از ما پيروى (و طبق آن عمل) مى كنند
بنادر البحار-ترجمه و شرح خلاصه دو جلد بحار الانوار ص 159
بنیانگذار مجتمع فرهنگی مذهبی قائمیه اصفهان شهید آیت الله شمس آبادی (ره) یکی از علمای برجسته شهر اصفهان بودند که در دلدادگی به اهلبیت (علیهم السلام) بخصوص حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) و امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شهره بوده و لذا با نظر و درایت خود در سال 1340 هجری شمسی بنیانگذار مرکز و راهی شد که هیچ وقت چراغ آن خاموش نشد و هر روز قوی تر و بهتر راهش را ادامه می دهند.
مرکز تحقیقات قائمیه اصفهان از سال 1385 هجری شمسی تحت اشراف حضرت آیت الله حاج سید حسن امامی (قدس سره الشریف ) و با فعالیت خالصانه و شبانه روزی تیمی مرکب از فرهیختگان حوزه و دانشگاه، فعالیت خود را در زمینه های مختلف مذهبی، فرهنگی و علمی آغاز نموده است.
اهداف :دفاع از حریم شیعه و بسط فرهنگ و معارف ناب ثقلین (کتاب الله و اهل البیت علیهم السلام) تقویت انگیزه جوانان و عامه مردم نسبت به بررسی دقیق تر مسائل دینی، جایگزین کردن مطالب سودمند به جای بلوتوث های بی محتوا در تلفن های همراه و رایانه ها ایجاد بستر جامع مطالعاتی بر اساس معارف قرآن کریم و اهل بیت علیهم السّلام با انگیزه نشر معارف، سرویس دهی به محققین و طلاب، گسترش فرهنگ مطالعه و غنی کردن اوقات فراغت علاقمندان به نرم افزار های علوم اسلامی، در دسترس بودن منابع لازم جهت سهولت رفع ابهام و شبهات منتشره در جامعه عدالت اجتماعی: با استفاده از ابزار نو می توان بصورت تصاعدی در نشر و پخش آن همت گمارد و از طرفی عدالت اجتماعی در تزریق امکانات را در سطح کشور و باز از جهتی نشر فرهنگ اسلامی ایرانی را در سطح جهان سرعت بخشید.
از جمله فعالیتهای گسترده مرکز :
الف)چاپ و نشر ده ها عنوان کتاب، جزوه و ماهنامه همراه با برگزاری مسابقه کتابخوانی
ب)تولید صدها نرم افزار تحقیقاتی و کتابخانه ای قابل اجرا در رایانه و گوشی تلفن سهمراه
ج)تولید نمایشگاه های سه بعدی، پانوراما ، انیمیشن ، بازيهاي رايانه اي و ... اماکن مذهبی، گردشگری و...
د)ایجاد سایت اینترنتی قائمیه www.ghaemiyeh.com جهت دانلود رايگان نرم افزار هاي تلفن همراه و چندین سایت مذهبی دیگر
ه)تولید محصولات نمایشی، سخنرانی و ... جهت نمایش در شبکه های ماهواره ای
و)راه اندازی و پشتیبانی علمی سامانه پاسخ گویی به سوالات شرعی، اخلاقی و اعتقادی (خط 2350524)
ز)طراحی سيستم هاي حسابداري ، رسانه ساز ، موبايل ساز ، سامانه خودکار و دستی بلوتوث، وب کیوسک ، SMS و...
ح)همکاری افتخاری با دهها مرکز حقیقی و حقوقی از جمله بیوت آیات عظام، حوزه های علمیه، دانشگاهها، اماکن مذهبی مانند مسجد جمکران و ...
ط)برگزاری همایش ها، و اجرای طرح مهد، ویژه کودکان و نوجوانان شرکت کننده در جلسه
ی)برگزاری دوره های آموزشی ویژه عموم و دوره های تربیت مربی (حضوری و مجازی) در طول سال
دفتر مرکزی: اصفهان/خ مسجد سید/ حد فاصل خیابان پنج رمضان و چهارراه وفائی / مجتمع فرهنگي مذهبي قائميه اصفهان
تاریخ تأسیس: 1385 شماره ثبت : 2373 شناسه ملی : 10860152026
وب سایت: www.ghaemiyeh.com ایمیل: Info@ghaemiyeh.com فروشگاه اینترنتی: www.eslamshop.com
تلفن 25-2357023- (0311) فکس 2357022 (0311) دفتر تهران 88318722 (021) بازرگانی و فروش 09132000109 امور کاربران 2333045(0311)
نکته قابل توجه اینکه بودجه این مرکز؛ مردمی ، غیر دولتی و غیر انتفاعی با همت عده ای خیر اندیش اداره و تامین گردیده و لی جوابگوی حجم رو به رشد و وسیع فعالیت مذهبی و علمی حاضر و طرح های توسعه ای فرهنگی نیست، از اینرو این مرکز به فضل و کرم صاحب اصلی این خانه (قائمیه) امید داشته و امیدواریم حضرت بقیه الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف توفیق روزافزونی را شامل همگان بنماید تا در صورت امکان در این امر مهم ما را یاری نمایندانشاالله.
شماره حساب 621060953 ، شماره کارت :6273-5331-3045-1973و شماره حساب شبا : IR90-0180-0000-0000-0621-0609-53به نام مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان نزد بانک تجارت شعبه اصفهان – خيابان مسجد سید
ارزش کار فکری و عقیدتی
الاحتجاج - به سندش، از امام حسین علیه السلام -: هر کس عهده دار یتیمی از ما شود که محنتِ غیبت ما، او را از ما جدا کرده است و از علوم ما که به دستش رسیده، به او سهمی دهد تا ارشاد و هدایتش کند، خداوند به او می‌فرماید: «ای بنده بزرگوار شریک کننده برادرش! من در کَرَم کردن، از تو سزاوارترم. فرشتگان من! برای او در بهشت، به عدد هر حرفی که یاد داده است، هزار هزار، کاخ قرار دهید و از دیگر نعمت‌ها، آنچه را که لایق اوست، به آنها ضمیمه کنید».
التفسیر المنسوب إلی الإمام العسکری علیه السلام: امام حسین علیه السلام به مردی فرمود: «کدام یک را دوست‌تر می‌داری: مردی اراده کشتن بینوایی ضعیف را دارد و تو او را از دستش می‌رَهانی، یا مردی ناصبی اراده گمراه کردن مؤمنی بینوا و ضعیف از پیروان ما را دارد، امّا تو دریچه‌ای [از علم] را بر او می‌گشایی که آن بینوا، خود را بِدان، نگاه می‌دارد و با حجّت‌های خدای متعال، خصم خویش را ساکت می‌سازد و او را می‌شکند؟».
[سپس] فرمود: «حتماً رهاندن این مؤمن بینوا از دست آن ناصبی. بی‌گمان، خدای متعال می‌فرماید: «و هر که او را زنده کند، گویی همه مردم را زنده کرده است»؛ یعنی هر که او را زنده کند و از کفر به ایمان، ارشاد کند، گویی همه مردم را زنده کرده است، پیش از آن که آنان را با شمشیرهای تیز بکشد».
مسند زید: امام حسین علیه السلام فرمود: «هر کس انسانی را از گمراهی به معرفت حق، فرا بخواند و او اجابت کند، اجری مانند آزاد کردن بنده دارد».