فرهنگ لغت انگلیسی به فارسی جلد 1

مشخصات کتاب

سرشناسه:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان،1390
عنوان و نام پدیدآور:فرهنگ لغت انگلیسی به فارسی (جلد1)/ واحد تحقیقات مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان
مشخصات نشر:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان ۱۳90.
مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه
یادداشت : عنوان دیگر: دیکشنری انگلیسی- فارسی
عنوان دیگر : دیکشنری انگلیسی- فارسی
موضوع : زبان انگلیسی -- واژه‌نامه‌ها -- فارسی‌

A

a

حرف اول الفبای انگلیسی، حرف اضافه مثبت.

a bomb

بمب اتمی.

a la carte

(در مورد کاغذ) جداجدا سفارش داده شده .

aardwolf

(ج. ش.) کفتار(cristata Proteles) بومی جنوب و مشرق آفریقا.

aaron

هارون برادر موسی.

aaronic

هارونی، از نسل هارون ، جزو گروه کشیشان پائین درجه مورمن (mormon).

aaron's beard

(گ. ش.) گیاهی از خانواده هوفاریقون بنام calycinum hypericum.

ab

پیشوند لاتین بمعنی دوراز، از، جدائی، غیر. مانند ABuse و ABaxial.

aba

عبا، پارچه عبائی، مقیاس اندازه گیری عرض جغرافیائی.

abacinate

کور کردن .

abaciscus

قطعه مربع کاشی معرق.

aback

قهقرائی، به عقب، غافلگیر، ناگهان ، ]اسکاتلند[ منزوی، پرت.

abaction

]حق.[ گاو دزدی، گله دزدی.

abaculus

قطعه مربع کاشی معرق.

abacus

چرتکه ، تخته روی سرستون ]معماری[، گنجه ظرف، لوحه مربع موزائیک سازی.چرتکه .

abaft

عقب، پشت، بطرف عقب.

abalienate

]حق.[ واگذاری، منتقل کردن ، پس گرفتن .

abandon

ترک گفتن ، واگذار کردن ، تسلیم شدن ، رها کردن ، تبعید کردن ، واگذاری، رهاسازی، بیخیالی.

abandonment

ترک ، رهاسازی، واگذاری، دلکندن .

abaptiston

اره جراحی مغز.

abaptistum

اره جراحی مغز.

abarticulation

]تش.[ بند جنبنده ، مفصل متحرک .

abase

پست کردن ، تحقیر نمودن ، کمارزش کردن .

abash

شرمنده کردن ، خجالت دادن ، دست پاچه نمودن .

abasia

]طب[ عدم همکاری عضلات محرکه .

abassid

خلفای عباسی.

abat jour

پرتوافکن چراغ، سایبان ، پنجره هوا.

abate

فروکش کردن ، کاستن ، تخفیف دادن ، رفع نمودن ، کم شدن ، آب گرفتن از(فلز)، خیساندن (چرم)، (حق.) غصب یا تصرف عدوانی، بزور تصرف کردن ، کاهش، تنزل، فرونشستن .

abatement

کاهش، تخفیف، فروکش، جلوگیری، غصب.

abatis

(نظ) سد درختی.

abator

رفع مزاحمت کننده ، غاصب حق وارث قانونی.

abattis

(نظ) سد درختی.

abattoir

کشتارگاه .

abaxial

(=abaxile) (گ . ش.) دورازمحور.

abaxile

(=abaxial) (گ . ش.) دورازمحور.

abba

پدر، ابا.

abbacy

قلمرو راهب، مقام رهبانیت، مقر راهبان دیر.

abbasid

خلفای عباسی.

abbatial

خانقاهی، دیری، راهبی، کشیشی.

abbe

کشیش، راهب، آبه ، پدر روحانی.

abbess

رئیسه صومعه زنان تارک دنیا.

abbey

دیر، صومعه ، خانقاه ، کلیسا، نامکلیسای وست مینستر(Westminster).

abbot

راهب بزرگ ، رئیس راهبان .

abbreviate

مختصر کردن .کوتاه کردن ، مختصرکردن ، خلاصه کردن .

abbreviation

اختصار.کوتهسازی، مخفف، تلخیص، اختصار.

abc

سه حرف اول الفبای انگلیسی که نماینده حروف الفبا است، الفبا، کتاب الفبا، پایه کار، مبدا کار.

abdicate

واگذار کردن ، تفویض کردن ، ترک گفتن ، محرومکردن (ازارث)، کناره گیری کردن ، استعفا دادن .

abdication

استعفا، کناره گیری.

abdomen

شکم، بطن .

abdominal

شکمی، بطنی، وریدهای شکمی، ماهیان بطنی.

abdomino

این کلمه بصورت پیشوند بکار رفته و بمعنی (شکم) میباشد.

abdominoscopy

معاینه شکم.

abdominous

دارای شک م بزرگ ، شکم گنده .

abduct

ربودن ، دزدیدن (شخص)، دور کردن ، آدم دزدیدن ، از مرکز بدن دور کردن (طب).

abduction

عمل ربودن (زن و بچه و غیره )، ربایش، دورشدگی، (طب) دوری از مرکز بدن ، قیاسی، قیاس.

abductor

آدمدزد، آدمربا، دور کننده ، (طب) عضله دور کننده .

abecedarian

ابجدآموز، ابجدخوان ، مبتدی، ابتدائی.

abecedarium

کتاب الفبائ.

abed

در بستر، در رختخواب.

abel

(هابیل) فرزند آدم ابوالبشر که برادرش (قابیل یا قائن ) او را بقتل رسانید.

abel tree

(گ . ش) درخت سپیدار که نام لاتین آن alba populus است.

abelmoschus

(=abelmosk) (گ . ش) حبالمشک .

abelmosk

(=abelmoschus)، (=abelmusk)، (گ . ش) حبالمشک ، خطمی معطر، مشک دانه ، خطمی مخملی.

abelmusk

(=abelmoschus)، (=abelmosk)، (گ . ش) حبالمشک ، خطمی معطر، مشک دانه ، خطمی مخملی.

abend

خاتمه غیر عادی.

abended

ختمه یافته بطور غیر عادی.

aberdeen angus

گاو بیشاخ پرواری اسکاتلندی.

aberdevine

(ج. ش.) سهره اروپائی (spinus Carduelis).

aberrance

انحراف، گمراهی، ضلالت، کجراهی.

aberrant

گمراه ، منحرف، بیراه ، نابجا، کجراه .

aberration

خبط، گمراهی، انحراف.کجراهی، انحراف، (طب) عدم انطباق کانونی.

aberrometer

انحراف سنج باصره .

abet

برانگیختن ، جرات دادن ، تربیت کردن ، تشویق (به عمل بد) کردن ، (حق.) معاونت کردن (درجرم)، تشویق، تقویت، ترغیب (به کار بد).

abextra

ازخارج، خارجی.

abeyance

(حق.) بیتکلیفی، وقفه ، تعلیق.

abeyant

(حق.) بیتکلیف، معلق، متوقف.

abhor

تنفر داشتن از، بیم داشتن از، ترس داشتن از، ترساندن ، ترسیدن .

abhorrence

تنفر، بیزاری، انزجار، وحشت.

abhorrent

متنفر، منزجر، بیمناک ، ناسازگار، مکروه ، زشت، شنیع، مغایر.

abidance

سکنی، ایستادگی، دوام، ثبات قدم، رفتار برطبق توافق.

abide

ایستادگیکردن ، پایدارماندن ، ماندن ، ساکن شدن ، منزل کردن ، ایستادن ، منتظر شدن ، وفا کردن ، تاب آوردن .

abiding

پایدار، پایا، ساکن ، وفا کننده ، تاب آور، تحمل کننده .

abigail

(اسم خاص مونث) ندیمه ، مستخدمه .

ability

توانائی، استطاعت.شایستگی، توانائی، لیاقت، صلاحیت، قابلیت، استطاعت.

abinitio

از آغاز.

abintra

از درون .

abio

کلمه ایست که بصورت پیشوند بکار رفته و بمعنی (بدون زندگی) و (عاری از حیات) است.

abiogenesis

ایجاد موجود زنده از مواد بیجان ، تولید خود بخود.

abiotrophy

(طب) تحلیل و فساد عضو بدون علت مشهود.

abirritate

(طب) بی حس کردن ، از حساسیت کاستن .

abiston

پنبه نسوز، پنبه کوهی، سنگ معدنی دارای رشته های بلند (مانند آمفیبل).

abject

پست، فرومایه ، سرافکنده ، مطرود، روی برتافتن ، خوار، پست کردن ، کوچک کردن ، تحقیرکردن .

abjuration

پیمان شکنی، عهد شکنی، سوگند شکنی، نقض عهد، ترک عقیده ، ارتداد، انکار.

abjure

سوگند شکستن ، نقض عهد کردن ، برای همیشه ترک گفتن ، مرتد شدن ، رافضی شدن .

ablactate

از شیر گرفتن .

ablactation

از شیر گیری، شیرواگیران .

ablate

از بیخ کندن ، قطع کردن ، (جراحی) بریدن و خارج کردن .

ablation

ریشه کنی، سائیدگی، قطع، (طب) قطع عضوی از بدن ، (جغ.) فرساب.

ablative

ازی، کاهنده ، (د.) مفعول به ، مفعول عنه ، مفعول منه ، صیغه آلت، رافع، مربوط به مفعول به یا مفعول عنه .

ablator

(طب) وسیله رافع، آلت بریدن در جراحی.

ablaut

تصریف کلمه ، قلب حروف هجائی (با صدا) برای صرف فعل (مانند sung وsang وsing).

ablaze

سوزان ، فروزان ، درخشان ، مشتعل، برافروخته .

able

(.vi، .vt) توانابودن ، شایستگی داشتن ، لایق بودن ، مناسب بودن ، آماده بودن ، آرایش دادن ، لباس پوشاندن ، قوی کردن ، (.adj) توانا، لایق، آماده ، بااستعداد، صلاحیت دار، قابل، مطیع، مناسب، (حق.) دارای صلاحیت قانونی، پسوندی برای ساختن صفت به معنی(دارای قد

able bodied

دارای جسم توانا.

abloom

شکوفا، پر شکوفه .

abluent

شستشو دهنده ، پاک کننده .

ablution

شستشو، آبدست، غسل.

ably

با توانائی، از روی لیاقت.

abnegate

ترک کردن ، انکار کردن ، بخود حرام کردن ، کف نفس کردن .

abnegation

چشم پوشی، کف نفس، انکار، رد، فداکاری.

abnerval

ناشی از عصب، عصبی.

abneural

(تش.) واقع در مقابل دستگاه مرکزی عصب.

abnormal

غیر عادی، ناهنجار.غیر عادی.

abnormal end

خاتمه غیر عادی.

abnormalcy

حالت غیر طبیعی، ناهنجاری، غیر عادی بودن .حالت غیر طبیعی، نا هنجاری، غیر عادی بودن .

abnormality

نابه هنجاری، بی قاعدگی، وضع غیر عادی، خاصیت غیرطبیعی.

abnormous

غیر عادی، ناهنجار.

aboard

روی، توی، از روی، روی یا داخل (کشتی یا هواپیما).

abode

منزل، مسکن ، رحل اقامت افکندن ، اشاره کردن ، پیشگوئی کردن ، بودگاه ، بودباش.

abolish

برانداختن ، ازمیان بردن ، منسوخ کردن .

abolition

برانداختگی، لغو، فسخ، الغا مجازات.

abolitionism

مخالفت با بردگی.

abominable

مکروه ، زشت، ناپسند، منفور.

abominate

ناپسند شمردن ، مکروه دانستن ، تنفر داشتن ، نفرت کردن .

abomination

زشتی، پلیدی، نفرت، کراهت، نجاست، عمل شنیع.

abondance

وفور، فراوانی.

abonne

حقاشتراک ، وجه اشتراک ، آبونه (مجله یا روزنامه ).

aboriginal

بومی، اصلی، سکنه اولیه ، اهل یک آب و خاک .

aborigine

بومی، ساکن اولیه ، اهلی، قدیم، گیاه بومی.

aborning

در حال زایش، در بدو تولد، در حال تولد.

aborsement

سقط جنین .

abort

بچه انداختن ، سقط کردن ، نارس ماندن ، ریشه نکردن ، عقیم ماندن ، بی نتیجه ماندن .

abortifacient

بچه انداز، سقط جنین کننده ، سقط جنینی.

abortion

سقط جنین ، بچه اندازی، سقط نوزاد نارس یا رشد نکرده ، عدم تکامل.

abortionist

کسی که موجب سقط جنین میشود، سقط جنین کننده .

abortive

مسقط، رشد نکرده ، عقیم، بی ثمر، بی نتیجه .

abortment

سقط جنین .

abound

فراوان بودن ، زیاد بودن ، وفور داشتن ، تعیین حدود کردن ، محدود کردن .

about

درباره ، گرداگرد، پیرامون ، دور تا دور، در اطراف، نزدیک ، قریب، در حدود، در باب، راجع به ، در شرف، در صدد، با، نزد، در، بهر سو، تقریبا، بالاتر، (نظ.) فرمان عقب گرد.

about face

سوی دیگر، جهت دیگر، عدول کردن .

above

در بالا، بالای، بالای سر، نام برده ، بالاتر، برتر، مافوق، واقع دربالا، سابق الذکر، مذکوردرفوق.

aboveboard

آشکارا، پوست کنده ، علنی.

aboveground

در بالای سطح زمین ، (مج.) در قید حیات.

abovestairs

(=upstairs) طبقه بالا.

abraam

ابراهیم، ابراهیم پیامبر.

abracadabra

طلسم، ورد، سخن نامفهوم.

abradant

ساینده ، سوزش آور.

abrade

سائیدن ، خراشیدن زدودن ، پاک کردن ، حک کردن ، (مج.) سر غیرت آوردن ، بر انگیختن ، تحریک کردن .

abraham

ابراهیم، ابراهیم پیامبر.

abranchiate

(ج. ش.) فاقد برانشی یا دستگاه تنفس (ماهی).

abrasion

خراش، سایش، سائیدگی.

abrasive

ساینده ، تراشنده ، سوزش آور، سایا.

abrazitic

(مع.) ماده ای که در موقع ذوب نمیجوشد.

abreact

(روانکاوی) تغییر دادن عقیده شخص با تلقین .

abreast

برابر، پهلو به پهلو.

abridge

کوتاه کردن ، مختصر کردن .

abridgement

کوتاهی، اختصار، خلاصه ، مجمل.

abroach

سوراخ، فرورفته ، بهم زده .

abroad

پهن ، گسترش یافته ، وسیع، خارج، بیرون ، خارج از کشور، بیگانه ، ممالک بیگانه .

abrogate

منسوخ، از میان برده ، ملغی، ازمیان بردن ، باطل کردن ، منسوخ کردن ، لغو کردن .

abrupt

تند، پرتگاه دار، سرآشیبی، ناگهان ، ناگهانی، بیخبر، درشت، جداکردن .

abruption

قطع ناگهانی، انتزاع.

abs

پیشوندیست لاتینی که همان پیشوند-ab میباشد و بمعنی (دور از) و (غیر از) و (از)میباشد و قبل از حروف c وp وt باینصورت درمیاید.

abscess

ورم چرکی، ماده ، دمل، آبسه ، دنبل.

abscise

(ر.) جدا کردن طول روی محور مختصات.

abscissa

طول، بعد افقی.

abscission

ریزش، برش، قطع، جدائی، دریدگی، قطع پوست و گوشت.

abscond

گریختن ، فرار کردن ، دررفتن ، رونشان ندادن ، روپنهان کردن ، پنهان شدن .

absence

نبودن ، غیبت، غیاب، حالت غیاب، فقدان .

absent

غایب، مفقود، غیرموجود، پریشان خیال.

absentee

مالک غایب، غایب، مفقودالاثر، شخص غایب.

absentee ballot

ارسال ورقه رای بطور غیابی.

absenteeism

حالت غایب بودن ، غیبت.

absentminded

پریشان خیال، حواس پرت.

absinthium

(گ . ش.) افسنتین ، افسنتین کبیر.

absinthol

(ش.) ماده کافوری افسنتین بفرمول (6O1H01C).

absis

(=apis) مدار، پیرامون .

absit omen

(سوگند ملایم) خدا نکند، چشم بد دور، مبادا.

absolute

مطلق، غیر مشروط، مستقل، استبدادی، خودرای، کامل، قطعی، خالص، آزاد از قیود فکری، غیر مقید، مجرد، (در هندسه فضایی اقلیدس)دایره نامحدود.مطلق.

absolute address

نشانی مطلق.

absolute coding

برنامه نویسی مطلق.

absolute error

خطای مطلق.

absolute value

قدر مطلق.

absolution

آمرزش گناه ، بخشایش، عفو، بخشودگی، تبرئه ، برائت، انصراف از مجازات، منع تعقیب کیفری.

absolutism

مطلق گرایی، حکومت مطلقه ، اعتقاد به قادر علی الاطلاق (خدا)، طریقه مطلقه ، (حق.) سیستم سلطنت استبدادی.

absolve

بخشیدن (گناه )، آمرزیدن ، عفو کردن ، کسی را از گناه بری کردن ، اعلام بیتقصیری کردن ، بری الذمه کردن ، کسی را ازانجام تعهدی معاف ساختن ، پاک کردن ، مبرا کردن .

absopption

جذب.

absorb

درکشیدن ، درآشامیدن ، جذب کردن ، فروبردن ، فراگرفتن ، جذب شدن (غدد)، کاملا فروبردن ، تحلیل بردن ، مستغرق بودن ، مجذوب شدن در.

absorbant

جاذب، دارای خاصیت جذب، درکش، درآشام.

absorbency

خاصیت درکشی یا درآشامی، جذب، فروبری، تحلیل، قابلیت جذب، قدرت جذب.

absorbent

جاذب، دارای خاصیت جذب، درکش، درآشام.

absorbing

جاذب، جالب، دلربا، جذاب، درکش، درآشام.

absorption

جذب، درکشی، درآشامی، فریفتگی، انجذاب.

absorptive

جاذب، جذب کننده .

abstain

خودداری کردن (از)، پرهیز کردن (از)، امتناع کردن (از).

abstemious

مرتاض، ممسک در خورد و نوش و لذات، مخالف استعمال مشروبات الکلی. پرهیزکار، پارسامنش.

abstention

خودداری، پرهیز، خودداری از دادن رای.

absterge

پاک کردن ، تمیز کردن ، شستشو دادن (زخم).

abstergent

پاک کننده ، شستشو دهنده ، ماده پاک کننده .

abstinence

پرهیز، خودداری، ریاضت، پرهیز از استعمال مشروبات الکلی.

abstract

مجرد، انتزاعی، چکیده ، چکیده کردن .(.vt)ربودن ، بردن ، کش رفتن ، خلاصه کردن ، جداکردن ، تجزیه کردن ، جوهرگرفتن از، عاری ازکیفیات واقعی(در مورد هنرهای ظریف)نمودن ، (.adj)خلاصه ، مجمل، خلاصه ئکتاب، مجرد، مطلق، خیالی، غیرعملی، بیمسمی، خشک ، معنوی، صریح،

abstract noun

(د. )اسم معنی (مانندwisdom).

abstracted

مجزا، پریشان خیال، مختصر.

abstraction

تجرید، انتزاع، چکیدگی.تجرد، پریشان حواسی، اختلاس، دزدی، ربایش، بیخبری از کیفیات واقعی و ظاهری، برآهنگ .

abstractionism

مکتبی که از کیفیات واقعی هنر دوراست، خیال بافی.

abstractive

تجردی، موجد تجرد، رباینده ، اغفال کننده .

abstruse

پنهان ، پیچیده ، غامض.

absurd

پوچ، ناپسند، یاوه ، مزخرف، بی معنی، نامعقول، عبث، مضحک .

absurdity

پوچی، چرندی، مزخرف بودن .

abuleia

(ر. ش. ) فقدان نیروی اراده ، ضعف اراده .

abulia

(ر. ش. ) فقدان نیروی اراده ، ضعف اراده .

abulomania

(طب) دیوانگی در نتیجه ضعف اراده .

abundance

فراوانی، وفور.وفور، فراوانی.

abundant

بسیار، فراوان ، وافر.

abuse

بد بکار بردن ، بد استعمال کردن ، سو استفاده کردن از، ضایع کردن ، بدرفتاری کردن نسبت به ، تجاوز به حقوق کسی کردن ، به زنی تجاوز کردن ، ننگین کردن .

abusive

(.n) سوئ استفاده ، سوئ استعمال، شیادی، فریب، دشنام، فحش، بد زبانی، تجاوز به عصمت، تهمت، تعدی، (.adj) ناسزاوار، زبان دراز، بدزبان ، توهین آمیز.

abut

نزدیک بودن ، مماس بودن ، مجاور بودن ، متصل بودن یا شدن ، خوردن .

abutment

کنار، طرف، مرز، حد، (در پل سازی)نیم پایه ، پایه جناحی، پشت بند دیوار، بست دیوار، نزدیکی، مجاورت، اتصال.

abuttals

(=abutment) مرز، زمین سر حدی، زمین همسایه ، زمین مجاور.

abutting

مجاور، هم مرز، همسایه .

aby

خریدن ، پرداختن ، کفاره دادن ، ایستادگی کردن ، ایستادن .

abye

خریدن ، پرداختن ، کفاره دادن ، ایستادگی کردن ، ایستادن .

abysm

(=abyss) بسیار عمیق، بی پایان ، غوطه ورساختن ، مغاک .

abysmal

ژرف، گردابی، ناپیمودنی.

abyss

(=abysm) بسیار عمیق، بی پایان ، غوطه ورساختن ، مغاک .

abyssinian

مربوط به کشور Abyssinia، اهل حبشه .

ac

پیشوندی است برابر -ad لاتین که قبل ازc و q به اینصورت در میاید مثل (ACcept) که از (ADceptare) گرفته شده است. پسوندی است لاتینی یا یونانی معادل ieمانند(maniac)، مخفف اصطلاح شیمیائی alicyclic میباشد.

acacia

(گ . ش. ) اقاقیا، اکاسیا، اکاکیا، درخت صمغ عربی.

acacine

(گ . ش. ) اقاقیا، اکاسیا، اکاکیا، درخت صمغ عربی.

academian

عضو فرهنگستان ، عضوانجمن علمی، عضو دانشکده یا دانشگاه ، عضو آکادمی.

academic

مربوط به فرهنگستان ادبی یا انجمن علمی، عضو فرهنگستان ، طرفدار حکمت و فلسفه افلاطون .

academic costume

(در جمع) لباس رسمی استادی دانشگاه ، لباس دانشگاهی.

academic freedom

آزادی عمل و بیان (معلم یا استاد).

academic year

سال دانشگاهی، سال تحصیلی.

academicals

(در جمع) لباس رسمی استادی دانشگاه ، لباس دانشگاهی.

academician

عضو فرهنگستان ، عضو انجمن دانش، عضو آکادمی.

academicism

بطریق یا بروش آکادمی.

academism

بطریق یا بروش آکادمی.

academist

عضو فرهنگستان ، فارغالتحصیل یا دانشجوی آکادمی.

academy

فرهنگستان ، دانشگاه ، آموزشگاه ، مدرسه ، مکتب، انجمن ادبائ و علمائ، انجمن دانش، آکادمی، نام باغی در نزدیکی آتن که افلاطون در آن تدریس میکرده است(Academy)، مکتبو روش تدریس افلاطونی.

acanaceous

(گ . ش. ) خاردار، تیغدار.

acantho

کلمه ئ پیشوندی بمعنی خار و خادار میباشد.

acanthocephala

انواع کرمهای قلاب دار روده ئ انسان ، خارسران .

acanthoid

خارمانند، خارشکل.

acanthoma

(طب) آماس سلولهای خاردار بافت پوششی مالپیقی(مالپیگی).

acanthosisnigricans

(طب) بیماری نادر پوستی که پوست میانی هیپرتروپی و پیگمانتاسیون پیدا مینماید.

acanthous

خاردار.

acanthus

(گ. ش. ) جنسی از فامیل آکانتاسه ، کنگر.

acapella

(مو. )آواز دسته جمعی بسبک کلیسائی.

acapsular

(گ . ش. ) بی تخمدان ، بی حقه ، بدون کپسول.

acaricide

مواد کنه کش.

acaro

کلمه ئ پیشوندی است مشتق از acarus به معنی(کنه ) و ( کرم پنیر).

acarology

علم کنه شناسی.

acarpellous

(گ. ش. ) بی برچه ، بی حجره گرزن .

acarpelous

(گ. ش. ) بی برچه ، بی حجره گرزن .

acarpous

(گ. ش. ) بی بر، بدون میوه ، بی ثمر.

acatalectic

(بدیع) دارای اوتاد کامل، اسلم(aslam)، قاضی یا شخصی که نمیتواند به صحت امریاطمینان حاصل کند، آدم دودل، مردد، شکاک .

acatalepsy

دودلی، تردید، موضوع غیرقابل درک ، مکتب(شکاکیون )، فلسفه ئ احتمالی.

acatamathesia

(طب) ازبین رفتن قدرت ادراکات، قادر بدرک سخن نبودن .

acataposis

(طب) سختی بلع، اشکال عمل بلع، عسرالبلع.

acaulescent

(گ. ش. ) بی شاخه ، بیساقه .

accadian

زبان اکد(accad) که قبل از زبان آشوری رایج بوده و در کتیبه های میخی دیده شده است، اهل آکد یا آکاد.

accede

دست یافتن ، رسیدن ، راه یافتن ، نائل شدن ، نزدیک شدن ، موافقت کردن ، رضایت دادن ، تن دردادن .

accelerando

(مو. )آهسته آهسته آهنگ را تندتر کنید، کمکم تند کنید، بطورتدریجی تندتر.

accelerate

شتاباندن ، تسریع کردن ، تند کردن ، شتاب دادن ، بر سرعت (چیزی) افزودن ، تند شدن ، تندتر شدن .تسریع کردن ، سرعت دادن ، سرعت گرفتن .

acceleration

شتاب، افزایش سرعت، تسریع.شتاب، تندی، سرعت، تسریع، تعجیل.

accelerator

شتاب دهنده ، شتاباننده ، تندکن ، شتابنده .

accelerometer

شتاب سنج.

accent

(.n) تکیه ئ صدا، علامت تکیه ئ صدا(بدین شکل')، لهجه ، طرز قرائت، تلفظ، قوت، تاکید، تشدید، (در شعر) مد(madd)، صدا یا آهنگ اکسان (فرانسه )، (.vt) با تکیه تلفظ کردن ، تکیه دادن ، تاکید کردن ، اهمیت دادن .

accent mark

(مو. ) یکی از علائم تکیه در موسیقی، علامتی که پس از یک نت قرار میگیرد و نشان میدهدکه نت در چه گامی قرار دارد.

accentual

تکیه دار، لهجه ای، مربوط به تکیه ئ صدا، دارای تاکید، موکد، مشدد.

accentuate

با تکیه تلفظ کردن ، تکیه دادن ، تاکید کردن ، اهمیت دادن ، برجسته نمودن .

accept

پذیرفتن .قبول شدن ، پذیرفتن ، پسندیدن ، قبول کردن .

acceptability

پسندیدگی، شایستگی، قبول شدگی، مقبولیت، قابلیت قبول.پذیرفتگی، قابلیت پذیرش.

acceptable

پذیرا، پذیرفتنی، پسندیده ، قابل قبول، مقبول.پذیرفتنی، قابل پذیرش.

acceptance

پذیرش.پذیرش، قبولی حواله ، حواله ئ قبول شده .

acceptance test

آزمون پذیرش.

acceptant

پذیرنده ، قبول کننده .

acceptation

پذیرش، قبول معنی عرف، معنی مصطلح.

acceptation tacite

(حق. ) قبول ضمنی.

accepted

پذیرفته ، مقبول.

accepter

پذیرنده ، قبول کننده .

acceptor

پذیرنده ، قبول کننده .پذیرنده .

access

دسترس، دسترسی، راه ، تقریب، اجازه دخول، راه دسترس، مدخل، وسیله حصول، افزایش، الحاق، اضافه ، (طب) بروز مرض، حمله ، اصابت، (حق. ) دسترسی یا مجال مقاربت، (در مسیحیت) تقرب به خدا.دستیابی.

access arm

بازوی دستیابی.

access control

کنترل دستیابی.

access method

روش دستیابی.

access mode

باب دستیابی.

access time

زمان دستیابی.

accessariness

معاونت در جرم.

accessary

(=accessory) (حق. ) معاون جرم، همدست.

accessibility

دستیابی پذیری.دسترسی، امکان نزدیکی، وسیله وصول، آمادگی برای پذیرایی، قابلیت وصول.

accessible

دستیابی پذیر.در دسترس، قابل وصول، نزدیک (شدنی)، آماده ئ پذیرایی، خوش برخورد، دست یافتنی.

accession

(.n) نزدیکی، ورود، دخول، پیشرفت، افزایش، نیل (بجاه و مقام بخصوص سلطنت)، جلوس، (طب) شیوع، بروز، (حق. ) تملک نمائ، شییئ اضافه یا الحاق شده ، نمائات(حیوان و درخت)، تابع وصول، الحاق حقوق، شرکت در مالکیت، (vt) بترتیب خرید وارد دفتروثبت کردن .

accessit

(مخفف accessit proxime)امتیازی که به شاگردان ممتاز داده میشود.

accessorial

معاون ، شریک ، معین ، فرعی، (حق. ) مربوط بمعاون جرم.

accessories

لوازم.

accessory

فرعی، معین ، همدست(حق. )، معاون ، شریک (جرم)، نمائات و نتایج(در جمع)، لوازم یدکی، (حق. )تابع، لاحق، فروع و ضمائم، منضمات، لوازم فرعی، دعوای فرعی.فرعی، هم دست.

acciaccatura

(مو. ) نت سریعی که نیم پرده کوتاه تر ازنت اصلی است و قبلاز نت اصلی نواخته میشود.

accidence

(.n =accident) پیش آمد، تصادف، اتفاق، حادثه ، (د. )اصول صرف و نحو.

accident

(.n and. adj) حادثه ، سانحه ، واقعه ناگوار، مصیبت ناگهانی، تصادف اتومبیل، (طب) علامت بد مرض، (من. ) صفت عرضی( yzara)، شییئ، (در نشان خانوادگی) علامت سلاح، (د. )صرف، عارضه صرفی، اتفاقی، تصادفی، ضمنی، عارضه (در فلسفه )، پیشامد.

accidental

تصادفی، اتفاقی، غیر مترقبه ، عرضی( yzara) ضمنی، عارضی، غیر اساسی، پیشآمدی.

accidentalism

پیش آمد گرائی، اتفاقی (بودن )، تصادف، اتفاق، (طب) تشخیص علائم گمراه کننده مرض، اثرات تابش نور مصنوعی براشیائ، (من. ) تصادف گرائی، فلسفه عرضی(yzara)، فلسفه صدفی(sodfy)، فرضیه ( امر بدون علت) و( خود بخود بوجودآمدن عالم) فلسفه ئ عرضی.

accipenser

(=acipenser) (ج. ش. ) ماهی خاویار.

acclaim

تحسین ، ادعا کردن ، آفرین گفتن ، اعلام کردن ، جارکشیدن ، ندا دادن ، هلهله یا فریاد کردن کف زدن .

acclamation

آفرین ، تحسین ، احسنت، تحسین و شادی، اخذ رای زبانی.

acclimatation

(ationz=acclimati) توافق با آب و هوای یک محیط.

acclimate

(.vt ez=acclimati) به آب و هوای جدید خو گرفتن ، مانوس شدن .

acclimatization

(=acclimatation) توافق با آب و هوای یک محیط.خو گرفتگی، سازش، (با آب هوای تازه ).

acclimatize

خو دادن یا خو گرفتن (انسان )، خو گرفتن (جانور و گیاه به آب و هوای جدید).

accolade

سر بالائی، فراز، سختی، مراسم اعطای منصب شوالیه یا سلحشوری و یا شهسواری، (مو. ) خطاتصال، آکولاد، خط ابرو( به این شکل}{).

accommodate

همساز، همساز کردن ، جا دادن ، منزل دادن ، وفق دادن با، تطبیق نمودن ، تصفیه کردن ، اصلاح کردن ، آماده کردن (برای)، پول وام دادن (بکسی).

accommodating

تطبیق، موافقت، جا، منزل، مناسب، خوش محضر.

accommodation

همسازی، تطابق، جا، منزل، وسائل راحتی، تطبیق، موافقت، سازش با مقتضیات محیط، وام، کمک ، مساعده .

accommodator

کارگر کمکی.

accompaniment

همراهی، مشایعت، ضمیمه ، (مو. ) ساز یا آواز همراهی کننده .

accompanist

همراهی کننده ، (مو. ) همراهی کننده با آواز یا سازی چون پیانو.

accompany

همراهی کردن ، همراه بودن (با)، سرگرم بودن (با)، مصاحبت کردن ، ضمیمه کردن ، جفت کردن ، توام کردن ، (مو. ) دم گرفتن ، همراهی کردن ، صدا یا ساز راجفت کردن (با).

accomplice

همدست، (حق. ) شریک یا معاون جرم.

accomplish

انجام دادن ، بانجام رساندن ، وفا کردن (به )، صورت گرفتن .

accomplished

انجام شده ، کامل شده ، تربیت شده ، فاضل.

accomplishment

انجام، اجرا، اتمام، کمال، هنر، فضیلت.

accord

(.vi and. vt) جورکردن ، وفق دادن ، آشتی دادن ، تصفیه کردن ، اصلاح کردن ، موافقت کردن (با)، قبول کردن ، (.n) سازگاری، موافقت، (مو. ) توافق، همآهنگی، دلخواه ، طیب خاطر، (حق. ) مصالحه ، پیمان ، قرار، پیمان غیر رسمی بین المللی.

accordance

جور بودن ، مطابقت، وفق، توافق، تطابق، موافقت.

accordant

جور، مطابق، موافق.

according

موافق، مطابق، بروفق.

according to

بر طبق، مطابق، بقول، بعقیده ئ.

accordingly

بنابراین ، از اینرو، از همان قرار، بر طبق آن ، نتیجتا، بالنتیجه .

accordion

(مو. ) آکوردئون .

accost

مخاطب ساختن ، مواجه شدن (با)، نزدیک شدن (بهر منظوری)، مشتری جلب کردن (زنان بدکاردر خیابان )، نزدیک کشیدن ، در امتداد چیزی حرکت کردن (مثل کشتی).

accouchement

زایمان .

accoucheur

پزشک متخصص قابلگی و بیماریهای زنان (مذکر).

accoucheuse

ماما(زن )، قابله .

account

(.vi and. vt) شمردن ، حساب کردن ، محاسبه نمودن ، (حق) حساب پس دادن ، ذکر علت کردن ، دلیل موجه اقامه کردن (با for)، تخمین زدن ، دانستن ، نقل کردن (.n) حساب، صورت حساب، گزارش، بیان علت، سبب.حساب، شرح، مسئول بودن .

account card

کارت حساب.

account executive

متصدی رسیدگی به حساب مشتریها.

account number

شماره حساب.

accountability

جوابگوئی.

accountable

مسئول، مسئول حساب، قابل توضیح، جوابگو.

accountancy

حسابداری.

accountant

ذی حساب، حسابدار.

accounting

حسابداری، اصول حسابداری، برسی اصل و فرع.حسابداری.

accounting machine

ماشین حسابداری.

accounting system

سیستم حسابداری.

accouter

آماده ئ جنگ کردن ، مجهز کردن ، ملبس کردن .

accouterment

وسائل، اسباب، (نظ. ) تجهیزات، لباس، ساز و برگ .

accredit

اعتبارنامه دادن ، استوارنامه دادن (به )، معتبر ساختن ، اختیار دادن ، اطمینان کردن (به )، مورد اطمینان بودن یا شدن ، برسمیت شناختن (موسسات فرهنگی)، معتبر شناختن .

accrete

با هم یکی شدن ، تواما رشد کردن ، فراهم کردن ، فراهم شدن ، متحد کردن ، بهم افزودن یا چسبانیدن ، (مج) مصنوعی، بهم پیوسته (گ . ش. ) دوقلو، یکپارچه .

accreted

(طب) دارای زائده ئ گوشتی.

accretion

افزایش، رشد پیوسته ، بهم پیوستگی، اتحاد، یک پارچگی، (حق. ) افزایش بهای اموال، افزایش میزان ارث.

accrue

افزوده شدن ، منتج گردیدن ، تعلق گرفتن .

acculturate

نقل و انتقال دادن فرهنگ یک جامعه به جامعه ئ دیگر، فرهنگ پذیرفتن .

accumulate

انباشتن .انباشتن ، جمع شده ، جمع شونده ، اندوختن ، رویهم انباشتن .

accumulated error

خطای انباشته .

accumulation

جمع آوری، توده ، ذخیره ، انباشتگی.انباشتگی.

accumulative

جمع شونده .

accumulator

انباشتگر.(acc) انباشتگر.

accuracy

درستی، صحت، دقت.دقت، صحت.

accuracy control

کنترل دقت.

accurate

درست، دقیق.دقیق، صحیح.

accursed

نفرین شده ، ملعون و مطرود.

accusal

تهمت، افترا.

accusation

( حق) تهمت، اتهام.

accusative

(د. ) حالت مفعولی، مفعول، اتهامی، رایی.

accusatory

مفعولی، (حق. ) اتهامی.

accuse

متهم کردن ، تهمت زدن .

accused

متهم.

accustom

عادت دادن ، آشنا کردن ، آشنا شدن ، معتاد ساختن ، معتاد شدن ، عادت، خو گرفتن ، انس گرفتن .

accustomed

خوگرفته ، معتاد.

ace

تک خال، آس، ذره ، نقطه ، درشرف، ذره ای مانده (به )، (مج. ) ستاره یا قهرمان تیمهای بازی، رتبه ئ اول، خلبانی که حداقل هواپیمای دشمن راسرنگون کرده باشد، تک خال زدن ، (ش. ) پیشوندی ازکلمه acetic بمعنی (دارای جوهر سرکه ) میباشد که بصورت ترکیب با سای

acedia

گیجی، سستی، رخوت، حالت خلسه .

acellular

بی یاخته ، غیر سلولی.

acentric

بی مرکز، خارج از مرکز.

acentrous

(ج. ش. ) فاقد ستون پشتی، فاقد ستون فقرات.

aceology

(طب) درمان شناسی.

acephala

(ج. ش. ) راسته ئ بی سران از شاخه ئ نرمتنان .

acephalo

پیشوندیست یونانی بمعنی (بی سر) و(فاقد سر) که با کلمات دیگر ترکیب میشود.

acephalon

بی سر، حیوان راسته ئ بی سران .

acephalous

بی سر، حیوان راسته ئ بی سران .

aceptive

قابل قبول، پذیرفتنی.

acequia

نهر آبیاری، جویبار.

aceraceae

( گ . ش. ) افرائیان ، تیره ئ افرا، افرایان .

acerate

سوزنی، سوزنی شکل.

aceratosis

( طب) نارسی و نابالغی بافت شاخی.

acerb

ترش، گس، دبش.

acerbate

تند و تیز کردن ، ترش کردن ، تلخ و گس کردن .

acerbity

ترشی، دبشی، درشتی، تندی.

acerous

بی شاخک ، نوک تیز.

acervate

انبوه شده ، انباشته .

acescence

میخوش، میل به ترشی.

acescency

میخوش، میل به ترشی.

acetabular

دارای حفره ئ حقه ای توگرد(goud too)، حقه ای.

acetabulum

(دررومقدیم) فنجان (سرکه خوری)، (تش. ) حفره ئ حقه ای استخوان لگن که محل اتصال بااستخوان ران است، (ج. ش. ) محل اتصال پای حشرات ببدن ، لوله ئ(مخصوص مکیدن ) زالو.

acetanion

(ش. ) آنیون C2H3O2، جوهر سرکه .

acetarious

مربوط به سالاد، سبزیهای مخصوص سالاد.

acetate

نمک جوهر سرکه ، استات.

acetiam

(حق. ) علت (فرضی) برای عملی تا قاضی بتواند رای خود را بدهد.

acetic

جوهر سرکه ای، سرکه مانند، ترش.

acetification

جوهر سرکه سازی، ترش شدگی.

acetifier

ترش کننده .

acetify

ترش شدن ، تبدیل به سرکه کردن .

aceto

(ش. ) پیشوندی است مشتق از کلمه ئ لاتین acetum که به معنی (مشتق از یا مربوط به جوهرسرکه ) میباشد.

acetolysis

(ش. ) تجزیه ئ جسمی در اثر اضافه شدن جوهر سرکه ، حالت استیله و هیدرولیز پیدا کردن در آن واحد.

acetomorphine

(داروسازی) هروئین .

acetone

(ش. ) آستون بفرمول CH3COCH3.

acetose

ترش، سرکه ای.

acetum

سرکه ، استخراج عصاره از گیاهان داروئی(با اسیداستیک رقیق)، حل مواد معطر در محلولیمرکب از اسید استیک و الکل و آب.

acetyl

(ش. ) ریشه ئ یک ظرفیتی بفرمول CH3CO.

acetylate

استیل شدن ، دارای ریشه ئ (CH3-) کردن .

acetylation

ورود ریشه ئ (CH3-) در ترکیب.

acetylcholine

(ش. ) ماده ای بفرمول 7NO31C7H از جود و سر.

acetylene

هیدروکربور اشباع نشده ای بفرمول C2H2.

acetylize

استیل شدن ، دارای ریشه ئ (CH3-) کردن .

achaean

مربوط به اخائیه ، اهل شهر اخائیه در یونان باستان .

achaemenian

هخامنشی، هخامنشیان .

achaian

مربوط به اخائیه ، اهل شهر اخائیه در یونان باستان .

achalasia

(طب) عدم انبساط عضلات مجاری بدن و باقی ماندن آنها در حال انقباض دائم( مثل مری).

achate

مهره ئ بازی، تیله ، عقیق، خرید، بیع، (در جمع)اشیائ خریداری شده ، یار با وفا، خریدن .

acheake

درد گرفتن ، درد کردن ، بدرد آوردن ، درد.

acheilia

فقدان لب بطور مادرزادی، نوزاد بی لب.

acheilos

بدون لب، بی لبه .

acheilous

بدون لب، بی لبه .

acheiria

(طب. ) بیدست، فاقد قوه ئ لامسه .

achene

(گ . ش. ) تخم برهنه ، بذر برهنه ، فندقه .

achenocarp

(گ . ش. ) میوه ئ خشک ناشکوفا.

acheron

رودخانه ئ افسانه ای در عالم اسفل(جهنم)، (مج. ) دوزخ، عالم اسفل.

acheval

سوار بر اسب، (نظ) ارتشی که جناحش در اثرمانعی مانند باتلاق یا رودخانه از آن دور و مجزا باشد.

acheweed

(گ . ش. ) پابزی.

achievable

دست یافتنی، قابل وصول، قابل تفریق، موفقیت پذیر.

achieve

دست یافتن ، انجام دادن ، بانجام رسانیدن ، رسیدن ، نائل شدن به ، تحصیل کردن ، کسب موفقیت کردن (حق. ) اطاعت کردن ( در برابر دریافت تیول).

achievement

دست یابی، انجام، پیروزی، کار بزرگ ، موفقیت.

achilles

(افسانه ئ یونان ) آشیل یا اخلیوس قهرمان داستان ایلیاد هومر.

achilles heel

نقطه ئ جراحت پذیر، نقطه ئ زخم پذیر، نقطه ئ ضعف.

achlamydeous

(گ . ش. ) بدون جام یا پوشش گل، بدون پوشش.

achlorhydria

(طب) فقدان اسید کلریدریک در شیره ئ معده .

achloropsia

(ر. ش. ) نوعی نابینائی در مورد رنگها مخصوصا رنگ سبز.

acholia

(طب) فقدات یا کمبود صفرا.

acholic

فاقد صفرا، دارای نقص صفرا.

acholous

فاقد صفرا، دارای نقص صفرا.

achondrite

سنگ الماس بدون ذرات گرد.

achor

(طب) بثورات فلسی پوست سر.

achordata

(ج. ش. ) جانوان فاقد ستون فقرات.

achroma

(طب) بی رنگی، رنگ پریدگی، (طب) فقدان رنگ دانه (در مو)، بی رنگی مو.

achromat

کلمات پیشوندی است یونانی مشتق از کلمه ئ achromatos بمعنی ( بیرنگ ).

achromate

عدسی اکروماتیک ، آدم کور رنگ .

achromatic

بی رنگ ، رنگ ناپذیر، ( مو. ) بدون ترخیم، بدون نیم پرده ئ میان آهنگ .

achromatin

ماده ئ رنگ ناپذیر هسته ئ یاخته .

achromatisation

بی رنگی، رنگ ناپذیری.

achromatism

بی رنگی، رنگ ناپذیری.

achromatization

بی رنگی، رنگ ناپذیری.

achromatize

رنگ ناپذیر کردن ، بی رنگ کردن .

achromato

کلمات پیشوندی است یونانی مشتق از کلمه ئ achromatos بمعنی ( بیرنگ ).

achromatope

آدم رنگ کور.

achromatopsy

رنگ کوری.

achromatous

رنگ کور.

achromia

(طب) فقدان رنگ دانه (در مو)، بی رنگی مو.

achromic

بی رنگ ، رنگ ناپذیر، ( مو. ) بدون ترخیم، بدون نیم پرده ئ میان آهنگ .

achropsia

(طب) کوری رنگ ، رنگ کوری.

achy

دردناک ، دردآور.

achylous

(فیزیولوژی) بدون کیلوس، بدون قیلوس.

acicula

(گ . ش. - ج. ش. ) سوزنچه ، خار، تیغ.

aciculum

تیغ( گیاه )، خار ریز و راست و شکننده .

acid

ترش، حامض، سرکه مانند، دارای خاصیت اسید، جوهر اسید، (مج. ) ترشرو، بداخلاق، بدجنسی، جوهر، محک .

acid fast

مقاوم در برابر رنگ بری اسید، دارای لکه هائی که با اسید زائل نمیشود.

acid radical

(ش. ) ریشه با بنیان اسیدی، رادیکال اسیدی.

acid test

محک ، وسیله ئ آزمایش، امتحان با اسید.

acidic

تشکیل دهنده ئ اسید، اسید دار، اسیدی.

acidification

اسید سازی، ترشی، اسید شدگی، تحمیض.

acidifier

ترش کننده ، تبدیل به اسید کننده ، مایه ئ حموضت.

acidify

اسید کردن ، ترش کردن ، حامض کردن .

acidimeter

ترشی سنج، اسید سنج.

acidity

حموضت، اسیدیته ، ترشی.

acidophile

ترشی دوست، اسیدگرای.

acidosis

(طب) فساد خون در اشخاص مبتلا به بیماری قند (دیابت).

acidulate

میخوش کردن ، ترش کردن ، (مج. ) کج خلقی کردن .

acidulent

میخوش، ملس، (مج. ) ترشرو، کج خلق، تند مزاج.

acidulous

میخوش، ملس، (مج. ) کج خلق.

aciform

بشکل سوزن ، سوزنی شکل.

acinaces

شمشیر کوتاه ایرانیان قدیم و سکاها.

acinaciform

(گ . ش. ) شمشیری شکل.

acinarious

(گ . ش. ) پوشیده شده از حفره های کروی (مانند دانه های وسط انگور).

acinaseous

(گ . ش. ) دارای تخم و بذر، دارای تخمدان .

acinceous

(گ . ش. ) دارای برگهای شمشیری.

acinetic

(طب) مانع حرکت (شونده ).

aciniform

(گ . ش. ) انگوری، انگور مانند، خوشه ای، هسته دار، پر دانه .

acinose

دان دان ، انگوری.

acinous

دان دان ، انگوری.

acinus

(گ . ش. ) دانه ئ ریز (در توت و تمشک و غیره )، انگورک ، دانه ، حبه .

acipenser

(=accipenser) (ج. ش. ) ماهی خاویار.

aciurgy

(طب) عمل جراحی.

ack

علامتی در ارتباطات و بی سیم و تلفن که بجای حرف A بکار میرود.

ackermanaxle

محور جلوی اتومبیل.

acknohledgement

تصدیق.

acknowledge

قدردانی کردن ، اعتراف کردن ، تصدیق کردن ، وصول نامه ای را اشعار داشتن .تصدیق کردن .

acknowledged

تصدیق شده .

acknowledgment

سپاسگزاری، تشکر، اقرار، تصدیق، قبول، خبر وصول(نامه )، شهادت نامه .

acleictous

نصفه ، نیم شکل(در مورد بلورها).

aclinic line

خط استوائی مغناطیسی، منحنی موهوم و نامنظمی که در نزدیکی خط استوا گرداگردزمین مفروض است.

acloud

ابری، پوشیده از ابر.

acme

اوج، ذروه ، قله ، منتها(درجه ئ)، سر، مرتفعترین نقطه ، (طب) بحران ، نقطه ئ کمال.

acne

جوش صورت و پوست، غرور جوانی.

acnemia

(طب) ضعف ماهیچه ئ ساق پا.

acnerosacea

(طب) ورم و سرخی صورت و بینی در اثر افراط در صرف مشروبات الکلی.

acnode

(هن. ) نقطه ئ مزدوج.

acock

کج، یک ور، بطورکج.

acoelous

(ج. ش. ) بدون معده ئ حقیقی یا دستگاه هاضمه ، بدون حفره ئ بدن .

acold

سرد، خنک ، بدون احساسات.

acology

(طب) مفردات پزشکی، علم علاج.

acolous

فاقد اعضائ، بی دست و پا.

acolyte

دستیار کشیش، معاون یا کمک ، (نج. ) ستاره ئ تابع ستاره ئ دیگری، ماه .

acomia

طاسی سر، صلع.

acondylose

(گ . ش. ) ناپیوسته ، منفصل، بی اتصال، بدون بند یا مفصل.

acondylous

(گ . ش. ) ناپیوسته ، منفصل، بی اتصال، بدون بند یا مفصل.

aconital

زهری، سمی.

aconite

(گ . ش. )اقونیطون ، تاجالملوک، ریشه ئ تاجالملوک (napellus acnitum).

aconitum

(گ . ش. ) تاجالملوک .

aconuresis

(طب) ادرار غیرارادی.

acopic

(طب) دافع خستگی و کوفتگی.

acopon

(طب) داروی نیرو بخش.

acor

(طب) ترشی(معده و غیره )، اسیدیته ، اسیدمعدی.

acoria

(طب) مرض گرسنگی، دائالجوع.

acorn

میوه ئ تیره ئ درختان بلوط (مازو).

acotyledon

(گ . ش. ) گیاه بیلپه .

acotyledonous

(گ . ش. ) بی لپه .

acouchy

(ج. ش. ) خرگوش هندی.

acouisition

اکتساب.

acoumeter

شنوائی سنج، سامعه سنج.

acoumetry

شنوائی سنجی، اندازه گیری قدرت حس شنوایی.

acousia

پسوندیست در زبان لاتین بمعنی (شنیدن ) و (مربوط به حس سامعه ).

acousis

پسوندیست در زبان لاتین بمعنی (شنیدن ) و (مربوط به حس سامعه ).

acoustic

آوا شنودی، وابسته به شنوایی، مربوط به صدا، مربوط به سامعه .صوتی.

acoustic delay line

خط تاخیر دهنده صوتی.

acoustic memory

حافظه صوتی.

acoustical

آوا شنودی، وابسته به شنوایی، مربوط به صدا، مربوط به سامعه .

acoustician

صدا شناس، متخصص علم شنوایی، کارشناس علم اصوات، ویژه گر آواشنود.

acoustico

پیشوندی است به معنی (صوتی).

acousticon

گوشیار، سمعک .

acoustics

علم آوا شنود، علم عوارض شنوایی، علم اصوات، خواص صوتی ساختمان (ازنظرانعکاس صدا).صوت شناسی.

acquaint

آشنا کردن ، آگاه کردن ، مسبوق کردن ، مطلع کردن .

acquaintance

آشنائی، سابقه ، آگاهی، آشنا، آشنایان .

acquiesce

تسلیم شدن ، تن در دادن ، راضی شدن ، رضایت دادن ، موافقت کردن ، آرام کردن .

acquiescence

رضایت، تن در دادن ، موافقت.

acquiescent

خشنود، راضی، ساکت، راضی شونده .

acquirable

بدست آوردنی، یافتنی، قابل حصول.

acquire

بدست آوردن ، حاصل کردن ، اندوختن ، پیداکردن .

acquirement

فراگیری، تحصیل (هنر و فن )، فضیلت.

acquisition

فراگیری، اکتساب، استفاده ، (حق. ) مالکیت.

acquisitive

فراگیرنده ، جوینده ، اکتسابی، اکتساب کننده .

acquit

(حق. ) تبرئه کردن ، روسفید کردن ، برطرف کردن ، اداکردن ، از عهده برآمدن ، انجام وظیفه کردن ، پرداختن و تصفیه کردن (وام و ادعا)، (حق. )ادای (دین ) نمودن ، برائت (ذمه ) کردن .

acquittal

(حق. ) تبرئه واریز، برائت ذمه ، رو سفیدی.

acquittance

مفاصا، برائت، رهائی، بخشودگی، ترک دعوی، سند ترک دعوی.

acr

پیشوندیست مشتق از کلمه یونانی -Akro یا -Akr که بمعنی (بالای) و (انتهائی) و (ارتفاعی) و (نهائی) میباشد و با کلمات ترکیب میشود مانند Carpous-Acro که بمعنی' دارای میوه در راس ' است.

acranial

(ج. ش. ) بدون کاسه ئ سر، بی جمجمه .

acrasy

(طب) بی اعتدالی در مصرف مشروبات الکلی و غیره ، شدت، تندی.

acraturesis

(طب) ناتوانی در دفع ادرار.

acre

جریب فرنگی (برابر با پای مربع و یا در حدود متر مربع) برای سنجش زمین ، (م. م. ) زمین .

acre foot

یک جریب آب (/ متر مکعب آب).

acre inch

/ یک جریب آب.

acre shop

حقالارض.

acreage

وسعت زمین به جریب.

acrid

دبش، گس، تند، سوزاننده ، (مج. ) زننده ، تند خو.

acrimonious

تند، زننده ، سوزان .

acrimony

تندی، شدت، رنجش.

acritical

(طب) غیر بحرانی.

acro

پیشوندیست مشتق از کلمه یونانی -Akro یا -Akr که بمعنی (بالای) و (انتهائی) و (ارتفاعی) و (نهائی) میباشد و با کلمات ترکیب میشود مانند Carpous-Acro که بمعنی' دارای میوه در راس ' است.

acrobacy

بند بازی.

acrobat

بند باز یا آکروبات، (مج. ) سیاست باز.

acrobatics

بند بازی.

acrobystitis

(طب) ورم پوست ذکر (akarz).

acrocephalia

جمجمه ئ هرمی شکل.

acrocephalic

(طب) دارای جمجمه ئ هرمی شکل(بطور غیر طبیعی).

acrocephaly

جمجمه ئ هرمی شکل.

acrochordon

زگیل دار، دارای زگیل آویزان ، (طب) زگیل پهن کوچک .

acroesthesia

(طب) افزایش حساسیت اعضای انتهائی.

acrogamy

(گ . ش. ) جایگیری تخم در انتهای کیسه ئ جنینی.

acrogenous

از انتها رسته ، از طرف سر رشد کننده .

acrography

گچ کاری برجسته ، گچ بری.

acrolith

مجسمه ای که سر و دست و پای آن سنگی و بقیه اش چوب باشد.

acrology

مبحث شناسائی ریشه و اشتقاق حروف الفبائ.

acromastitis

(طب. ) آماس نوک پستان .

acromegaly

(طب) رشد بیش ازاندازه ئ سر و دست و پا در اثر ترشح زیاد غده ئ (هیپوفیز).

acrometer

(=oleometer) دستگاه سنجش وزن مخصوص روغن .

acromion

(تش. ) زائده ئ اخرمی استخوان کتف، قله الکتف.

acromphalus

(طب) برجستگی و زائده ئ غیر طبیعی ناف.

acron

(ج. ش. ) قسمت قدامی حیوانات بنددار(مثل حشرات).

acronarcotic

(طب) سوزاننده و خوابآور، محرق و منوم.

acronical

(نج. ) ظاهر شونده در غروب، افولی، شامگاهی.

acronichal

(نج. ) ظاهر شونده در غروب، افولی، شامگاهی.

acronym

سر نام.کلمه ایکه از حرف اول کلمات دیگری ترکیب شده باشد(مانند radar که از کلماتranging and detecting radio ساخته شده ).

acrophobia

(طب) ترس از بلندی.

acrophony

صدای حرف اول کلماتی که معرف خود آن کلمه باشد مانند صدای a در الف(aleph).

acropodium

(ج. ش. ) سطح فوقانی پای پرندگان ، پایه ئ مجسمه .

acropolis

دژ، قلعه (در شهرهای قدیمی یونان )، نام دژ معرف آتن (در یونان ).

acroscopic

(گ . ش. ) متوجه به بالا، صعودی.

acrosome

زبر تن ، (ج. ش. ) برجستگی قدامی سلول جنسی نر.

acrospire

(گ . ش. ) گیاهک دانه ، نخستین جوانه ئ دانه ، جوانه زدن .

acrospore

(گ . ش. ) هاگ انتهائی.

across

سرتاسر، ازاین سو بان سو، درمیان ، ازعرض، ازمیان ، ازوسط، ازاین طرف بان طرف.

across the board

شامل تمام طبقات، یکسره ، سرجمع.

acrostic

جدول شعر کوتاهی که حرف اول و وسط و آخر بندهای آن با هم عبارتی را برساند، جابجاشونده ، نامنظم، منکسر، توشیحی، موشح(به distich مراجعه شود).

acroter

انتهای پایه ئ مجسمه ، کنگره های زینتی عمارات.

acroterium

یکی از زوایای رئوس مثلثی شکل سردر عمارت.

acrotic

(طب) سطحی، روئی، بیرونی، خارجی.

acrotism

(طب) فقدان ضربان یا تپش.

acrylic acid

(ش. ) اسیداکریلیک .

act

(.n)کنش، فعل، کردار، عمل، کار، حقیقت، امرمسلم، فرمان قانون ، تصویب نامه ، اعلامیه ، (حق. )سند، پیمان ، رساله ، سرگذشت، پرده ئنمایش(مثل پرده ئ اول)، (.vi and. vt)کنش کردن ، کارکردن ، عمل کردن ، جان دادن ، روح دادن ، برانگیختن ، رفتارکردن ، اثرکردن ، با

act of god

حوادث ناگهانی و غیر قابل پیش بینی طبیعی (زلزله ، سیل و غیره ).

act up

خودسری کردن .

actaeon

(افسانه شناسی) آکتئون نام شکارگری که بدن لخت دیانا الهه ئ شکار و جنگل را دید وبشکل گوزن درآمد.

actimorph

(ز. ش. ) تابدیس.

actinautographic

دارای حساسیت در مقابل نور.

actine

(ج. ش. ) قسمت خارجی(ستاره ای شکل) اسفنجیان .

acting

ایفای نمایش، جدی، فعال، کاری، کفالت کننده ، کفیل، متصدی، عامل، بازیگری، جدیت، فعالیت، کنشی.

actinic

دارای خواص پرتوافکنی، مربوط به تاثیر شیمیائی.

actiniferous

(ش. ) دارای آکتینیوم یا ماده ئ رادیوآکتیو.

actinism

خاصیت نیروی تشعشعی مخصوصا در نواحی مرئی و غیرمرئی ماورائ بنفش که خاصیت شیمیائیپیدا میکند.

actino

پیشوندی بمعنی (دارای پرتو) و (دارای شعاع).

actinochemistry

مبحث دانش شیمی راجع به نیروی خورشید.

actinoelectric

اجسامی که دارای خاصیت تولید الکتریسته در اثر تابش طول موجی متناسب با نور باشند.

actinogram

ثبت تغییرات نیروی اشعه ئ خورشید.

actinograph

دستگاهی که تغییرات نیروی اشعه ئ خورشید را ثبت میکند.

actinoid

(ج. ش. ) شعاعی، دارای شعاع، مانند شعاع.

actinology

دانشی که درآن از خواص نور گفتگو میکند.

actinometer

پرتوسنج خورشید، حرارت سنج.

actinometre

پرتوسنج خورشید، حرارت سنج.

actinometry

پرتو سنجی.

actinomorphic

بشکل شعاعی، دارای تقارن شعاعی.

actinomorphous

بشکل شعاعی، دارای تقارن شعاعی.

actinouranium

ایزوتوپ اورانیوم بوزن اتمی .

actinozoa

(ج. ش. ) خانواده ئ مرجانها، جانورمرجانی.

actinozoan

(ج. ش. ) خانواده ئ مرجانها، جانورمرجانی.

action

کنش، کردار، کار، عمل، فعل، اقدام، رفتار، جدیت، جنبش، حرکت، جریان ، اشاره ، تاثیر، اثر جنگ ، نبرد، پیکار، اشغال نیروهای جنگی، گزارش، وضع، طرز عمل، (حق. ) اقامه ئ دعوا، جریان حقوقی، تعقیب، بازی، تمرین ، سهم، سهام شرکت.کنش، اقدام.

action noun

اسم مصدر.

action period

دوره کنش.

actionable

قابل تعقیب قانونی.

actionary

دارنده ئ سهام شرکت سهامی، سهامدار.

activate

کنشور کردن ، بفعالیت پرداختن ، بکارانداختن ، (مع. ) تخلیص کردن (سنگ معدن ).فعال کردن .

activation

فعال سازی، فعال شدن .کنشوری، کنشور سازی، ایجاد فعالیت، بکار واداری، (مع. ) تخلیص.

active

فعال، دایر، کنشی.کاری، ساعی، فعال، حاضر بخدمت، دایر، تنزل بردار، با ربح، (د. ) معلوم، متعدی، مولد، کنشور، کنشگر.

active device

دستگاه فعال، دستگاه کنشی.

active element

عنصر فعال، عنصر کنشی.

actively

فعالانه ، بطورکاری.

activism

اعتقاد بلزوم عملیات حاد و شدید، فرضیه ئ فلسفه ئ( عملی ).

activist

طرفدار عمل.

activity

فعالیت.کنشوری، فعالیت، کار، چابکی، زنده دلی، آکتیوائی.

actor

بازیگر، هنرپیشه ، (حق. ) خواهان ، مدعی، شاکی، حامی.

actress

هنرپیشه ئ زن ، بازیگرزن .

actual

واقعی.واقعی، حقیقی.

actual address

نشانی واقعی.

actual argument

نشانوند واقعی.

actual instruction

دستور العمل واقعی.

actual key

کلید واقعی.

actual parameter

پارامتر واقعی.

actuality

واقعیت، فعالیت، امرمسلم.

actualization

واقعیت دادن ، بصورت مسلم درآوردن .

actualize

واقعیت دادن ، واقعی کردن ، عملی کردن .

actually

واقعا، بالفعل، عملا، در حقیقت.

actuarial

احصائی، آماری.

actuary

آمارگیر، ماموراحصائیه ، (م. م. ) دبیر، منشی.

actuate

بکار انداختن .بکارانداختن ، تحریک کردن ، برانگیختن ، سوق دادن ، نشان دادن .

actuation

بکار اندازی.تحریک ، بکارگماری.

actuator

بکار اندازنده .فعال کننده ، محرک .

acuate

تیزکردن ، تند و تیزکردن .

acuity

تیز فهمی، تیز هوشی.

acumen

تیز هوشی، تیز فهمی، فراست.

acuminate

نوک تیز، نوک دار، با ذکاوت.

acumination

تیزی، عمل تیزکردن .

acupunctuate

با سوزن سوراخ کردن ، سوزن فروکردن .

acupuncture

طب سوزنی، روش چینی بی حس سازی بوسیله ئ فروکردن سوزن در بدن .

acute

تیزرو، تیز، نوک تیز، (طب) حاد، بحرانی، زیرک ، تیزنظر، تند، شدید (مو. ) تیز، زیر، (سلسله ئ اعصاب) حساس، (هن. ) حاد، تیز(زاویه ئ حاد، زاویه تند).

acutely

بزیرکی، بحدت، بشدت.

acuteness

تیزی، زیرکی، ذکاوت، (طب) حدت یا شدت(مرض).

acyclic

غیر مدور، غیر قابل چرخش، مارپیچی.ناچرخه ای.

acyrology

انشائ و گفتار غلط.

ad

پیشوندی است لاتین به معنی( به )، حرف اضافه لاتینی بمعنی ( به ) مانند hoc-ad که بمعنی( برای این منظور خاص ) میباشد.

ad hoc

تک کاره ، فاقد عمومیت.

adage

مثل، امثال و حکم.

adagio

(مو. رقص) آهسته و ملایم، اجرای آهنگ باهستگی، (در بالت) رقص دو نفری که زن روی پنجه ئپا میرقصد و بکمک مرد آهسته بهوا میپرد.

adam

آدم، آدم ابولبشر.

adamancy

سر سختی، سختی.

adamant

جسم جامد و سخت، مقاوم، یکدنده ، تزلزل ناپذیر.

adamantine

محکم، سخت، سخت و درخشان (مانند الماس).

adapt

وفق دادن ، اقتباس کردن .سازوار کردن ، وفق دادن ، موافق بودن ، جور کردن ، درست کردن ، تعدیل کردن .

adaptability

وفق پذیری.سازگاری، قابلیت توافق و سازش، سازواری.

adaptable

قابل توافق، قابل جرح و تعدیل، مناسب، سازوار.وفق پذیر.

adaptation

سازواری، انطباق، توافق، سازش، مناسب، تطبیق، اقتباس.

adapter

وفق دهنده .سازوارگر، وفق دهنده ، جرح و تعدیل کننده .

adaption

سازواری، انطباق، توافق، سازش، مناسب، تطبیق، اقتباس.

adaptive

وفقی.سازوار پذیر، انطباقی، دارای قوه ئ تطابق، قابل تطبیق، توافقی.

adaptor

سازوارگر، وفق دهنده ، جرح و تعدیل کننده .

adaxial

محوری، متمایل بطرف محور.

add

افزودن ، اضافه کردن ، زیاد کردن ، جمع کردن ، جمع زدن ، باهم پیوستن ، باخود ترکیب کردن (مواد شیمیائی).افزودن ، اضافه کردن .

addax

(ج. ش. ) یکنوع بز کوهی که رنگ روشن دارد و در آفریقا و سیبری دیده میشود.

addend

افزوده ، مضاف.عدد مضاعف، عددافزوده شده .

addendum

ضمیمه ، ذیل، افزایش، الحاق.

adder

افزایشگر.ماشین جمع، (ج. ش. ) افعی، مار جعفری.

adder subtractor

افزایشگر و کاهشگر.

adder's tongue

(violet dogtooth =) (گ . ش. ) سرخس مارزبان (Ophioglossum).

addict

(.n and. vt) خو دادن ، اعتیاد دادن ، عادی کردن ، معتاد، (.n) خو گرفتگی، عادت، اعتیاد، (.adj) خو گرفته ، معتاد.

addiction

اعتیاد.

addictive

معتاد کننده .

adding machine

ماشین افزایشگر.

addition

افزایش.افزایش، اضافه ، لقب، متمماسم، اسم اضافی، ضمیمه ، (ر. ) جمع (زدن )، (ش. ) ترکیب چندماده با هم.

addition table

جدول افزایشی.

additional

اضافی.اضافی، افزوده .

additive

افزایشی.(.adj) افزودنی، افزاینده ، (.n) (ش. ) ماده ای که برای افزایش خواص ماده ئ دیگری به آن اضافه شود.

additive inverse

وارون افزایشی.

addle

(.n and. adj) چرکی، باطلاق، کثافت، (مج. ) سختی، گرفتاری، آدم بیکله ، گندیده ، فاسد، (.vi and. vt) ضایع کردن ، فاسد کردن ، ضایع شدن ، فاسد شدن ، رسیدن ، عمل آمدن ، گیج کردن ، خرف کردن .

address

(.vi and. vt)درست کردن ، مرتب کردن ، متوجه ساختن ، قراول رفتن ، دستوردادن ، اداره کردن ، نظارت کردن ، خطاب کردن ، عنوان نوشتن ، مخاطب ساختن ، سخن گفتن ، (.n) عنوان ، نام ونشان ، سرنامه ، نشانی، آدرس، خطاب، خطابه ، نطق، عریضیه ، طرزخطاب، برخورد، مهار

address adjustment

تعدیل نشانی.

address counter

نشانی شمار.

address format

قالب نشانی.

address modification

پیرایش نشانی.

address part

جز نشانی.

address register

ثبات نشانی.

address variable

متغیر نشانی.

addressability

نشانی پذیری.

addressable

نشانی پذیر.

addressee

مخاطب، گیرنده ئ نامه .

addressing

نشانی دهی، نشانی یابی.

adducent

نزدیک کننده ، بداخل کشنده ، مقرب.

adduct

(.vt) (ش. ) بمرکز نزدیک کردن ، بدرون کشیدن ، (.n) (ش. ) ترکیب اضافی.

adduction

نزدیکی، قرب، اقامه ، اظهار.

adductive

استدلالی، مستدل، استشهادی، بسوی محور کشنده .

adductor

اقامه ، اظهار، ایراد، ارائه ، (تش) تمایل عضو بطرف محور، نزدیک کننده .

adduse

ذکر کردن ، گفتن ، آوردن ، ایرادکردن ، احضار کردن ، بگواهی خواستن ، استشهاد کردن .

aden

کلمه ئ پیشوندی است که به معنی (غده ) می باشد.

adeni

کلمه ئ پیشوندی است که به معنی (غده ) می باشد.

adenine

(ش. ) نوعی بازپورین بفرمول C5H5N5.

adeno

کلمه ئ پیشوندی است که به معنی (غده ) می باشد.

adenoid

(.adj) (طب) شبیه غده ، منسوب به بافت غده ای و لنفاوی، غده مانند، (.n) (طب) عظم لوزه ئ حلقی، گرفتگی بینی.

adenoidal

(طب) شبیه غده ، منسوب به بافت غده ای و لنفاوی، غده مانند.

adenoma

(طب) ورم غده ای، ورم خوش خیم بافت غده ای.

adenomatous

غده ای.

adenosine

نوکلئوزیدی بفرمول 3N5O41H01C.

adept

زبر دست، ماهر، استاد، مرد زبردست.

adeptly

ماهرانه ، زبر دستی.

adequacy

کفایت.بسی، بسندگی، کفایت، تکافو، مناسبت، شایستگی.

adequate

کافی.(.adj) کافی، تکافو کننده ، مناسب، لایق، صلاحیت دار، بسنده ، مساوی، رسا، (.n) متساوی بودن ، مساوی ساختن ، موثر بودن ، شایسته بودن .

adequateness

(=adequancy) چسبیدن ، پیوستن ، وفادار ماندن ، هواخواه بودن ، طرفدار بودن ، وفا کردن ، توافق داشتن ، متفق بودن ، جور بودن ، (گ . ش. ) بهم چسبیده بودن .

adhere

(=adequancy) چسبیدن ، پیوستن ، وفادار ماندن ، هواخواه بودن ، طرفدار بودن ، وفا کردن ، توافق داشتن ، متفق بودن ، جور بودن ، (گ . ش. ) بهم چسبیده بودن .

adherence

چسبندگی، الصاق، هواخواهی، تبعیت، دوسیدگی، چسبندگی.

adherent

(گ . ش. ) بهم چسبیده ، تابع، پیرو، هواخواه ، طرفدار.

adhesion

چسبیدگی، الصاق، (مج. ) طرفداری، رضایت، موافقت، (طب)اتصال و پیوستگی غیر طبیعی سطوح در آماس، (گ . ش. )آمیزش و بهم آمیختگی طبیعی قسمتهای مختلف، (حق. )الحاق، انضمام، قبول عضویت، همبستگی، توافق، الحاق دولتی به یک پیمان ، کشش سطحی، دوسیدگی.

adhesive

چسبنده ، چسبیده ، چسبدار.

adhoc

(حق. ) متخصص، ویژه امر مخصوصی، ویژه .

adhominem

حمله یا اعتراض به اشخاص.

adiabatic

(فیزیک ) عایق گرما.

adieu

خدا حافظ، خدانگهدار، بخدا سپردیم.

adinfinitum

بی انتها، برای همیشه .

adinterim

ضمنا، در این ضمن ، در فاصله ، موقتی.

adipic

وابسته به چربی، ناشی از چربی.

adipose

چرب، پیه دار، پیه مانند، روغنی شده .

adipose tissue

بافت چربی، چربی حیوانی، پیه .

adjacence

(=adjacency) نزدیکی، مجاورت، قرب جوار.

adjacency

مجاورت، نزدیکی.(=adjacence) نزدیکی، مجاورت، قرب جوار.

adjacent

مجاور، نزدیک .(نظ. ) نزدیک ، مجاور، همسایه ، همجوار، دیوار بدیوار.

adject

افزودن به ، ضمیمه کردن .

adjectival

صفتی، وصفی.

adjective

(د. ) صفت، وصفی، (ک . ) وابسته ، تابع.

adjoin

پیوستن ، متصل کردن ، وصلت دادن ، مجاور بودن (به )، پیوسته بودن (به )، افزودن ، متصل شدن .

adjoining

(=adjacent) (نظ. ) نزدیک ، مجاور، همسایه ، همجوار، دیوار بدیوار.

adjoint

همدست، کمک ، مشوق، ضمیمه ، معاون ، یار، دستیار، معاون استاد.الحاقی.

adjourn

بوقت دیگر موکول کردن ، خاتمه یافتن (جلسه )، موکول بروز دیگر شدن .

adjournment

تعطیل موقتی، برخاست، تعویض، احاله بوقت دیگر.

adjudge

با حکم قضائی فیصل دادن ، فتوی دادن (در)، داوری کردن ، محکوم کردن ، مقرر داشتن ، دانستن ، فرض کردن .

adjudicate

فتوی دادن ، حکم کردن ، مقرر داشتن ، فیصل دادن ، داوری کردن ، احقاق کردن .

adjudication

قضاوت، داوری، احقاق حق، حکم ورشکستگی.

adjunct

الحاقی، افزوده ، فرعی، ملازم، ضمیمه ، معاون ، یار، کمک (د. - من. )فرع، قسمتالحاقی، صفت فرعی.

adjunction

الحاق، افزایش، ضمیمه ، مشاع سازی.

adjuration

تحلیف، سوگند، قسم، لابه ، التماس.

adjure

سوگند دادن ، قسم دادن ، لابه کردن ، تقاضا کردن ، به اصرار تقاضا کردن (از).

adjust

تعدیل کردن ، تنظیم کردن .میزان کردن ، تعدیل کردن ، تنظیم کردن ، تسویه نمودن ، مطابق کردن ، وفق دادن ، سازگار کردن .

adjustable

تعدیل پذیر، تنظیم پذیر.

adjustable dimension

بعد تعدیل پذیر.

adjustment

سازگاری، تعدیل، تنظیم، تطبیق، (حق. ) تسویه ، اصلاح، (مک . ) میزان ، آلت تعدیل، اسباب تنظیم.تعدیل، تنظیم.

adjutancy

(نظ. ) آجودانی، معینی، معاونت، یاری، مساعدت.

adjutant

یار، کمک ، مساعد، یاور، (نظ. ) آجودان ، معین .

adjutant stork

(ج. ش. ) لک لک بزرگ هندی و آفریقائی.

adjuvant

یاور، یاری کننده ، ممد، (طب) دوای ممد.

adlib

بدون مقدمه صحبت کردن ، بمیل خود.

adman

متصدی اعلانات، آگهی گر.

admeasure

تعیین حصه کردن ، سهم دادن ، تقسیم کردن ، (م. ل. )اندازه گرفتن .

admeasurement

(=admensuration) تعیین اندازه ، تقسیم، تخصیص.

admensuration

(=admeasurement) تعیین اندازه ، تقسیم، تخصیص.

admetus

(افسانه ئ یونان ) شوهر السس تیس (alcestis).

administer

(.vt and. vi)اداره کردن ، تقسیم کردن ، تهیه کردن ، اجرا کردن ، توزیع کردن ، (حق. ) تصفیه کردن ، نظارت کردن ، وصایت کردن ، انجام دادن ، اعدام کردن ، کشتن ، (مو. ) رهبری کردن (ارکستر). (.n) مدیر، رئیس، (حق. ) مدیر تصفیه ، وصی.

administrant

اداره کننده ، اجرائی.

administrate

(=administer).

administration

اداره ئ کل، حکومت، اجرا، الغائ، سوگند دادن ، (حق. ) تصفیه ، وصایت، تقسیمات جزئ وزارتخانه ها در شهرها، فرمداری.

administrative

اداری، اجرائی، مجری.اداری.

administrator

فرمدار، مدیر، رئیس، (حق. ) مدیر تصفیه ، وصی و مجری.

admirable

پسندیده ، قابل پسند، قابل تحسین ، ستودنی.

admiral

(ن . د. ) دریاسالار، امیرالبحر، فرمانده ، عالی ترین افسرنیروی دریائی.

admiral of the fleet

(ن . د. انگلیس) امیرالبحر، فرمانده ئ ناوگان .

admiralty

اداره ئ نیروی دریائی، دریاسالاری.

admiration

تعجب، حیرت، شگفت، پسند، تحسین .

admire

پسند کردن ، تحسین کردن ، حظ کردن ، (م. م. ) مورد شگفت قراردادن ، درشگفت شدن ، تعجب کردن ، متحیر کردن ، متعجب ساختن .

admirer

تحسین کننده ، ستاینده .

admissibility

روابودن ، پذیرفتگی، مقبولیت، قابلت قبول، اختیارداری.

admissible

قابل قبول، قابل تصدیق، پذیرفتنی، روا، مجاز.

admissibll

مجاز، روا.

admission

پذیرش، قبول، تصدیق، اعتراف، دخول، درآمد، اجازه ئ ورود، ورودیه ، پذیرانه ، بارداد.

admit

پذیرفتن ، راه دادن ، بار دادن ، راضی شدن (به )، رضایت دادن (به )، موافقت کردن ، تصدیق کردن ، زیربار(چیزی) رفتن ، اقرار کردن ، واگذار کردن ، دادن ، اعطائ کردن .

admitance

دخول، ورود، بار، اجازه ئ دخول، (م. م. ) تصدیق، روا، مجاز، گذرائی.

admitedly

مسلما.

admittance

هدایت ظاهری.

admix

آمیختن ، مخلوط کردن ، بهم پیوستن ، مخلوط شدن ، آمیزش کردن ، دخالت کردن .

admixtion

مخلوط، ترکیب، هم آمیزه .

admixture

مخلوط، ترکیب، هم آمیزه .

admonish

نصیحت کردن ، پند دادن ، آگاه کردن ، متنبه کردن ، وعظ کردن .

admonition

سرزنش دوستانه ، تذکر، راهنمائی.

admonitory

(=admonitive) نصیحت آمیز، توبیخ آمیز.

adnate

حاصل، اندوخته ، فراگرفته ، (گ . ش. - ج. ش. ) بهم چسبیده ، توام، مربوط باعضائ تناسلی توام.

adnauseam

(طب) تهوع، بدرجه ئ تهوع.

adnexa

(تش. ) قسمتهای متصل بهم، زائده .

ado

(=atdo)مصدرحال فعل do to مثل ado have to بمعنی (کارداشتن ) پرمشغله بودن ، گرفتاری.

adobe

خشت، خشت خام، خاک مخصوص خشت سازی.

adolescence

نو جوانی، دوره جوانی، دوره ئ شباب، بلوغ، رشد.

adolescent

نوجوان ، بالغ، جوان ، رشید.

adonis

(افسانه ئ یونان ) جوان زیبائی که مورد علاقه آفرودیت بود، (گ . ش. ) آدونیس (شقایق).

adopt

قبول کردن ، اتخاذ کردن ، اقتباس کردن ، تعمید دادن ، نام گذاردن (هنگام تعمید)، در میان خود پذیرفتن ، به فرزندی پذیرفتن .

adoption

مربوط به قضیه پسر خواندگی عیسی(نسبت به خدا)، اختیار، اتخاذ، قبول، اقتباس، استعمال لغت بیگانه بدون تغییر شکل آن ، (حق. ) قبول به فرزندی، فرزند خواندگی.

adoptionist

معتقد به فرزند خواندگی عیسی.

adoptive

انتخابی، اقتباسی.

adorability

(=adorableness) شایستگی ستایش، قابلیت پرستش، ستودنی.

adorable

شایان ستایش، قابل پرستش.

adorableness

(=adorability) شایستگی ستایش، قابلیت پرستش، ستودنی.

adoration

ستایش، پرستش، عشق ورزی، نیایش.

adore

پرستش، ستودن ، عشق ورزیدن (به )، عاشق شدن (به ).

adorn

زیبا کردن ، قشنگ کردن ، آرایش دادن ، زینت دادن ، با زر و زیور آراستن .

adornment

تزئین ، آراستگی، پیراستگی، زیور و پیرایه ، زینت.

adren

(=aderno) کلمه ئ پیشوندی است به معنی(مربوط به غده فوق کلیه ).

adrenal

مشتق از غده یا ترشح غدد فوق کلیه ، مربوط بغده فوق کلیوی.

adrenal gland

غده ئ فوق کلیوی.

adrenaline

(=Epinephrine) هورمن قسمت مرکز غده فوق کلیه که بالا برنده ئ خون و فشارخون است.

adrenergic

فعال شونده (بوسیله ئ آدرنالین یا ماده ای نظیر آن )، شبیه آدرنالین .

adreno

(=adern) کلمه ئ پیشوندی است به معنی(مربوط به غده فوق کلیه ).

adrenocortical

وابسته به قشر غده ئ فوق کلیه .

adrift

دستخوش طوفان ، غوطه ور(روی آب)، (مج. ) آواره ، بدون هدف، سرگردان ، شناور.

adroit

زرنگ ، زبر دست، زیرک ، ماهر، چابک ، چالاک ، تردست، چیره دست.

adscititious

مشتق از عامل خارجی، دارای منبع خارجی.

adscript

یادداشت اضافی.

adside from

بعلاوه ، صرفنظر از اینکه ، گذشته از این .

adsorb

(ش. ) جذب سطحی کردن .

adsorbate

ماده ئ جذب شده .

adsorbent

گیرا، جاذب.

adsorption

برآشام، برآشامش، جذب سطحی، رو نشینی، انقباض گازها و مایعات روی سطوح سخت و جامد.

aducity

قابل زوال، زودگذری، کهولت، ضعف دوران کهولت، ضعف پیری.

adulate

چاپلوسانه ستودن ، مداحی کردن ، مدح گفتن .

adulation

پرستش، ستایش، چاپلوسی.

adulator

ستایشگر.

adult

بالغ، بزرگ ، کبیر، به حد رشد رسیده .

adulterant

چیز تقلبی، مایه تقلب و فساد، متقلب، پست تر کننده ، استحاله دهنده .

adulterate

جازن ، قلابی، زنازاده ، حرامزاده ، چیز تقلبی ساختن (مثل ریختن آب در شیر).

adulteration

قلب زنی، جعل و تزویر، استحاله .

adulterer

آدم زانی، مرد زناکار.

adulteress

زانیه ، زن زناکار.

adulterine

زنازاده ، حرامزاده ، قاچاقی، تقلبی.

adulterous

زناکار، مربوط به زنا، زنائی.

adultery

زنا، زنای محصن یا محصنه ، بیوفائی، بی عفتی، بی دینی، ازدواج غیرشرعی.

adumbrate

مبهم کردن ، سایه افکندن بر، طرح( چیزی را) نشان دادن .

adumbration

سایه افکنی، نشان دادن ، خلاصه .

adust

سوخته ، خشکیده ، با حرارت.

advalorem

از روی قیمت، به نسبت قیمت.

advance

(vi and vt and. n) پیشروی، پیشرفت، پیش بردن ، جلو بردن ، ترقی دادن ، ترفیع رتبه دادن ، تسریع کردن ، اقامه کردن ، پیشنهاد کردن ، طرح کردن ، مساعده دادن ، مساعده ، (.adj) از پیش فرستاده شده ، قبلا تهیه شده ، قبلا تجهیز شده .جلو رفتن ، جلو بردن ، پیشر

advanced

پیشرفته .(.adj) پیشرفته ، ترقی کرده ، پیش افتاده ، جلوافتاده .

advancement

پیشرفت، ترقی، ترفیع، (حق. ) سهمالارثی که در زمان حیات پدر به فرزندان میدهند، پیش قسط.

advantage

(.n) فایده ، صرفه ، سود، برتری، بهتری، مزیت، تفوق، (.vi and. vt) مزیت دادن ، سودمند بودن ، مفید بودن .

advantageous

سودمند، نافع، باصرفه .

advection

(جغ. ) پهن رفت، حرکت افقی توده ای ازهوا دراثر تغییردرجه ئ حرارت.

advent

ظهور و ورود (چهار یکشنبه قبل از میلاد مسیح).

adventitious

نابجا، عارضی، خارجی، الحاقی، اکتسابی، غیر موروثی.

adventive

اتفاقی، عارضی، (گ . ش. ) خودرو، نابومی.

adventure

(.n) سرگذشت، حادثه ، ماجرا، مخاطره ، ماجراجوئی، تجارت مخاطره آمیز، (.vi and. vt) در معرض مخاطره گذاشتن ، دستخوش حوادث کردن ، با تهور مبادرت کردن ، دل بدریا زدن ، خود را بمخاطره انداختن .

adventurer

حادثه جو، ماجرا جو، جسور، بی پروا.

adventuresome

ماجراجویانه ، با بی پروائی، جسورانه .

adventuress

زن حادثه جو، زن مخاطره طلب، زن جسور.

adventurism

حادثه جوئی، (از روی بی تجربگی) اقدام به کاری کردن .

adventurous

پر سرگذشت، پرماجرا، پرحادثه ، دلیر، مخاطره طلب، حادثه جو.

adverb

قید، ظرف، معین فعل، قیدی، عبارت قیدی.

adverbial

قیدی، ظرفی.

adverbum

(=verbatim) کلمه بکلمه .

adversary

دشمن ، مخالف، رقیب، مدعی، متخاصم، ضد، حریف، مبارز، هم آورد.

adversative

ناقض، نقضآمیز، حرف نقض، کلمه ئ نقض (مثل اما).

adverse

مخالف، مغایر، ناسازگار، مضر، روبرو.

adversity

بدبختی، فلاکت، ادبار و مصیبت، روزبد.

advert

عطف کردن ، توجه کردن ، مخفف تجارتی کلمه ئ advertisement.

advertence

عطف، توجه ، عمد.

advertency

توجه ، عمدی.

advertent

متوجه ، دقیق.

advertise

آگهی دادن ، اعلان کردن ، انتشار دادن .

advertisement

آگهی، اعلان ، خبر، آگاهی.

advertising

اعلان ، آگهی.

advice

اندرز، رایزنی، صوابدید، مشورت، مصلحت، نظر، عقیده ، پند، نصیحت، آگاهی، خبر، اطلاع.

advisable

مقتضی، مصلحتی، مقرون بصلاح، قابل توصیه .

advise

نصیحت کردن ، آگاهانیدن ، توصیه دادن ، قضاوت کردن ، پند دادن ، رایزنی کردن .

advised

مصلحتآمیز، خردمندانه .

advisement

مشورت، تامل.

adviser

رایزن ، مشاور، راهنما، رهنمون .

advisor

رایزن ، مشاور، راهنما، رهنمون .

advisory

مشورتی.

advocacy

مدافعه ، دفاع، وکالت.

advocate

دفاع کردن ، طرفداری کردن ، حامی، طرفدار، وکیل مدافع.

advocation

دفاع، حمایت.

adynamic

بیبنبه ، ضعیف.

adytum

محراب، حریم، حرم، خلوتگاه .

adz

تیشه ئ نجاری، تیشه زدن ، با تیشه صاف کردن .

adze

تیشه ئ نجاری، تیشه زدن ، با تیشه صاف کردن .

ae

(د. گ . ) یک .

aegean

مربوط بدریای اژه ، اژه .

aegis

سپر، پرتو، ظل.

aegisthus

فرزند Thyestes قاتل Atreus و عاشق کلیتمنسترا(Clytemnestra).

aeneas

(افسانه ئ یونانی) فرزند آفرودیت و انکسیس (Anchises) که تروا (Tory) را ترک کرد.

aeolian

منسوب به ائولوس (Aeolus) خدای بادها.

aeolian harp

(مو. ) آلت موسیقی بادی شبیه بجعبه .

aeolotropic

(فیزیک ) دارای خواص متعدد(مانند سرعت سیر نور، قابلیت هدایت گرما و برق و فشار درجهات مختلف)، چند شکلی، دارای خواص چند جانبه .

aeolus

ربالنوع باد، پادشاه تسالی یونان .

aeon

اعصار متمادی، قرن بیانتها، قرن ازلی، (م. م. ) ابدیت.

aeonian

جاودانی.

aeonic

جاودانی.

aerate

هوا دادن ، در تحت تاثیر(شیمیائی) هوا درآوردن .

aerator

هوا دهنده ، دستگاه بخور.

aerial

آنتن هوائی رادیو، هوائی.

aerialist

بندباز.

aerie

لانه ئ پرنده بر روی صخره ئ مرتفع، آشیانه ئ مرتفع، خانه ئ مرتفع.

aeriferous

هوادار، هوابر.

aerification

تهویه ، هوا دادن ، هوا خوردن .

aeriform

هوا مانند، پوچ.

aerify

تبدیل به هوا کردن ، به بخار یا گاز تبدبل کردن .

aerily

بطور هوائی، هواسان .

aero

مربوط به پرواز یا هواپیما.

aeroballistics

فن پرتاب گلوله یا موشک در فضا.

aerobatics

عملیات آکروباتی با هواپیما یا هواپیمای بدون موتور.

aerobe

میکروب هوازی.

aerobic

هوائی، هوازی.

aerobiosis

هوازی، هوازیستی.

aerodrome

فرودگاه هواپیما، پروازگاه .

aerodynamic

مربوط به مبحث حرکت گازها و هوا.

aerodynamicist

متخصص در علم حرکت گاز و هوا.

aerodynamics

مبحث حرکت گازها و هوا، علم مربوط به حرکت اجسام در گازها و هوا.

aerodyne

هواپیمای موتوری.

aerogram

نامه ئ هوائی، نامه ئ مخصوص پست هوائی، هوانامه .

aerogramme

نامه ئ هوائی، نامه ئ مخصوص پست هوائی، هوانامه .

aerographer

(ن . د. ) شخصی که وضع هوا و امواج را به کشتی گزارش میدهد، هواشناسی کشتی.

aerolite

شهاب سماوی، شهاب ثاقب، شخانه .

aerological

وابسته بهواشناسی.

aerologist

هواشناس.

aerology

هواشناسی، جوشناسی.

aeromechanic

مکانیک هواپیما، مربوط به مکانیک هواپیمائی.

aeromechanics

فن مکانیک هواپیمائی.

aeromedicine

(طب) قسمتی از طب که درباره ئ بیماریها و اختلالات ناشی از پرواز گفتگو میکند.

aerometer

چگالی سنج، دستگاه اندازه گیری چگالی و جرم هوا.

aeronaut

هوانورد، خلبان .

aeronautic

مربوط به دانش هوانوردی.

aeronautical

مربوط به دانش هوانوردی.

aeronautics

دانش هوانوردی.

aeroneurosis

(طب) اختلالات عصبی فضانوردان در اثر تحریک و هیجان (مانند التهاب و دلدرد واسهال و غیره ).

aeroplane

(=airplane) هواپیما، طیاره .

aerosol

تعلیق مایع یا جسم بصورت گرد و گاز در هوا.

aerospace

جو زمین ، فضای ماورائ جو.

aerosphere

جو، اتمسفر، کره ئ هوا.

aerostatics

مبحث مطالعه ئ اجسام ساکن و مایعات و گازها در هوا.

aery

(=aerie) هوائی.

aesthete

(=esthete) طرفدار صنایع زیبا، جمال پرست.

aesthetic

وابسته به زیبائی، مربوط به علم (محسنات)، ظریف طبع.

aestheticism

زیبایی گرایی، زیبایی پرستی، علاقمندی به هنرهای زیبا.

aesthetics

زیبایی شناسی، زیبایی گرایی، مبحث (هنرهای زیبا).

aestival

(=estival) تابستانی، ناخوشی تابستانی.

aestivate

تابستان را گذراندن ، (ج. ش. ) رخوت تابستانی داشتن ، تابستان را بحال رخوت گذراندن .

aestivation

نهاد، (ج. ش. ) تابستان گذرانی، رخوت تابستانی.

afar

از دور، دورا دور، (غالبا قبل از آن from و بعد ازآن off میاید).

affability

دلجویی، مهربانی، خوشروئی، مدارا.

affable

مهربان ، دلجو، خوش برخورد، خوشخو.

affair

کار، امر، کاروبار، عشقبازی(با جمع هم میاید).

affaire d'honneur

موضوع شرافتی.

affect

اثر، نتیجه ، احساسات، برخورد، اثر کردن بر، تغییر دادن ، متاثر کردن ، وانمود کردن ، دوست داشتن ، تمایل داشتن (به )، تظاهر کردن به .

affectation

وانمود، تظاهر، ظاهرسازی، ناز، تکبر.

affected

ساختگی، آمیخته با ناز و تکبر، تحت تاثیر واقع شده .

affection

مهربانی، تاثیر، عاطفه ، مهر، ابتلائ، خاصیت، علاقه .

affectionate

مهربان ، خونگرم.

affective

موثر، محرک ، نفسانی.

afferent

(در مورد عصب) توبر، توبرنده ، نقل کننده (بدرون )، آوران .

affiance

اطمینان ، اعتماد، پیمان ازدواج، نامزدی.

affiant

(حق. ) گواهی نویس، استشهاد نویس، شاهد.

affidavit

(=affidavy) سوگندنامه ، گواهینامه ، شهادت نامه ، استشهاد.

affidavy

(=affidavit) سوگندنامه ، گواهینامه ، شهادت نامه ، استشهاد.

affiliate

مربوط ساختن ، پیوستن ، آشناکردن ، درمیان خود پذیرفتن ، به فرزندی پذیرفتن ، مربوط، وابسته .

affiliation

وابستگی، پیوستگی، خویشی.

affine

نسبت سلبی، نسبت ازدواجی.

affinity

وابستگی، پیوستگی، قوم و خویش سببی، نزدیکی.

affirm

اظهارکردن ، بطور قطع گفتن ، تصدیق کردن ، اثبات کردن ، تصریح کردن ، شهادت دادن .

affirmation

اظهار قطعی، تصریح، تصدیق، اثبات، تاکید.

affirmative

مثبت، تصدیقآمیز، اظهار مثبت، عبارت مثبت.

affix

پیوستن ، ضمیمه کردن ، اضافه نمودن ، چسبانیدن .

afflatus

الهام، وزش، وحی الهی.

afflict

رنجورکردن ، آزردن ، پریشان کردن ، مبتلا کردن .

affliction

رنج، رنجوری، پریشانی، غمزدگی، مصیبت، شکنجه ، درد.

afflictive

رنجوساز، مصیبتآمیز.

affluence

فراوانی، وفور.

affluent

فراوان ، دولتمند.

afflux

ریزش، جریان ، انبوهی.

afford

دادن ، حاصل کردن ، تهیه کردن ، موجب شدن ، از عهده برآمدن ، استطاعت داشتن .

afforest

تبدیل به جنگل کردن ، جنگلکاری کردن .

affray

غوغا، نزاع، سلب آرامش مردم، مزاحمت فراهم آوردن ، ترساندن ، هراسانیدن .

affricate

(.n) ادغام، ادغام صوتی. (.vt) سرقت کردن ، لخت کردن .

affrication

ادغام، سرقت.

affright

ترسیده ، وحشت زده .

affront

آشکارا توهین کردن ، روبرو دشنام دادن ، بی حرمتی، هتاکی، مواجهه ، رودرروئی.

affuse

ریختن ، پاشیدن (باupon).

affusion

ریزش، عمل پاشیدن .

aficionado

هواخواه .

afield

در دشت، در صحرا.

afire

شعله ور، در حال سوختن .

aflame

شعله ور، مشتعل.

afloat

شناور، در حرکت.

aflutter

در اهتزاز، در حال لرزش.

afoot

پیاده ، در جریان ، برپا.

afore

(=before) قبل، جلو.

aforementioned

مذبور، فوقالذکر.

aforesaid

مذبور، فوقالذکر.

aforethought

پیش اندیشیده ، عمدی.

aforetime

پیشتر، قبلی.

afortiori

با دلیل قویتر، با منطق محکمتر، موکدا، محققا.

afoul

مصادم، گرفتار، دچار.

afr

(=afro) پیشوند بمعنی(افریقائی) میباشد.

afraid

هراسان ، ترسان ، ترسنده ، ترسیده ، از روی بیمیلی(غالبا با of میاید)، متاسف.

afresh

از نو، دوباره .

africa

آفریقا.

african

آفریقائی.

afro

(=afr) پیشوند بمعنی(افریقائی) میباشد.

afront

رودررو، روبرو، در جلو.

aft

در پس کشتی.

after

پس از، بعداز، در عقب، پشت سر، درپی، در جستجوی، در صدد، مطابق، بتقلید، بیادبود.

afterbirth

جفت، مشیمه ، جنین .

aftercare

(طب) توجه و مواظبت در مرحله ئ نقاهت.

afterclap

عاقبت، نتیجه .

afterdate

تاریخ چیزیرا موخر گذاردن .

afterdeck

عقب کشتی.

aftereffect

اثر بعدی، (طب) اثر بعدی داور، اثر ثانوی.

afterglow

پس فروزش، پس تاب.

afterimage

پس دید، تصویر بعدی چیزی (روی سلولهای چشم ).

afterlife

زندگی پس از مرگ .

aftermath

عواقب بعدی، پسآیند.

aftermost

نزدیکترین دگل عقب کشتی، پست ترین ، عقب ترین ، واپسین .

afternoon

بعدازظهر، عصر.

aftertaste

اثر و طعم غذا در دهان ، لذت بعدی، لذت ثانوی.

aftertime

روزگار واپسین ، آینده ، دوران پیری.

afterward

پسازآن ، بعدازآن ، سپس، بعدا.

afterwards

پسازآن ، بعدازآن ، سپس، بعدا.

afterworld

عالمآخرت، عالمفانی.

again

دگربار، پس، دوباره ، باز، یکباردیگر، دیگر، از طرف دیگر، نیز، بعلاوه ، ازنو.

against

دربرابر، درمقابل، پیوسته ، مجاور، بسوی، مقارن ، برضد، مخالف، علیه ، به ، بر، با.

agamemnon

آگاممنون پادشاه مایسنا که منازعه ئ او با آشیل مقدمه ئ داستان حماسی ایلیاد است.

agamete

تکثیر سلولی غیرجنسی.

agamic

بینیازی از جفتگیری، بینیازی از تلقیح، بینیاز از تخمنر.

agamogenesis

(گ . ش. ) زاد و ولد بدون جفتگیری، تکثیر غیرجنسی.

agape

در حال دهن دره ، مبهوت، متعجب با دهان باز، درشگفت، عشقالهی.

agate

سنگ قیمتی، عقیق.

agaze

(ingz=ga) خیره ، نگران .

age

(.n)عمر، سن ، پیری، سن بلوغ، رشد(با of)، دوره ، عصر. (.vi and. vt) پیرشدن ، پیرنماکردن ، کهنه شدن (شراب).

age old

قدیمی، کهنه ، باستانی.

aged

پیر، سالخورده .

ageless

بدون عمر معینی، نامحدود.

agelong

بیانتها، طولانی.

agency

نمایندگی، وکالت، گماشتگی، ماموریت، وساطت، پیشکاری، دفترنمایندگی.

agendum

برنامه ئکار، دستورکار، برنامه ئ عملیات (agenda. pl).

agent

پیشکار، نماینده ، گماشته ، وکیل، مامور، عامل.

agent provocateur

مامور آگاهی که با لباس مبدل در باندی کار میکند (provocateurs agents. pl).

agglomerate

گرد کردن ، جمع کردن ، انباشتن ، گرد آمدن ، متراکم شدن ، جوش آتشفشانی.

agglomeration

انباشتگی، تراکم، توده ، انبار.

agglutinate

(.adj) چسباننده ، التیام آور، چسب، دوای التیام آور. (.vi and. vt) چسباندن ، ترکیب کردن ، تبدیل به چسب کردن .

agglutination

هم چسبی، عمل چسباندن ، (طب) التیام زخم، (د. ) ترکیب لغات ساده و اصلی بصورت مرکب.

aggrade

افزودن (به )، ضخیم کردن ، هموار کردن ، خاکریزی کردن .

aggrandize

بزرگ کردن ، افزودن .

aggravate

بدتر کردن ، اضافه کردن ، خشمگین کردن .

aggregate

جمع شده ، متراکم، متراکم ساختن .جمع آمده ، متراکم، (ج. ش. - گ . ش. ) بهم پیوسته ، انبوه ، توده ، تراکم، جمع، مجموع، جمع کردن ، جمع شدن ، توده کردن .

aggregation

گرد آمدگی، اجتماع، توده ، انبوه ، تراکم.تجمع، تراکم.

aggress

نزدیک شدن ، نزدیک کردن ، حمله کردن (به )، مبادرت کردن (به ).

aggressive

پرخاشگر، متجاوز، مهاجم، پرپشتکار، پرتکاپو، سلطه جو.

aggressor

متجاوز، مهاجم، حمله کننده ، پرخاشگر.

aggrieve

آزردن ، جور و جفا کردن ، غمگین کردن .

aghast

مبهوت (از شدت ترس)، وحشت زده ، مات.

agile

چابک ، زرنگ ، فرز، زیرک ، سریعالانتقال.

agility

چالاکی، چابکی، تردستی، زیرکی.

aging

سالخورده ، کهن .

agiotage

صرافی، دلالی برات، معاملات احتکاری بروات، سفته بازی.

agitate

بکارانداختن ، تحریک کردن ، تکاندادن ، آشفتن ، پریشان کردن ، سرآسیمه کردن .

agitation

سرآسیمگی، آشفتگی، هیجان ، تلاطم، تحریک .

agitator

آشوبگر، اسباب بهم زدن مایعات.

agleam

تابان .

aglet

(=aiglet) نوک فلزی بند کفش، پولک ، زالزالک ، کویچ.

agley

غلط، نازیبا، زشت.

aglitter

درتابش، متلالا، تابنده .

aglow

درحال اشتعال، در حالت هیجان ، تابان ، مشتعل و فروزان .

agmatology

(طب) علم شکسته بندی.

agnail

(طب) میخچه ئ پا یا انگشت پا.

agnate

خویشاوندی پدری، پدری.

agnize

شناختن ، برسمیت شناختن ، اقرار کردن .

agnomen

کنیه ، لقب (s-، agnomina. pl).

agnostic

عرفای منکر وجود خدا.

ago

(=agone) (.adv and. adj) پیش، قبل (در حالت صفت همیشه دنبال اسم میاید). (.adj) صادر شدن ، پیش رفتن .

agog

نگران ، مشتاق، بیقرار، در جنبش، در حرکت.

agonal

التهابی، دردی.

agone

(=ago) (.adv and. adj ) پیش، قبل، گذشته .

agonic

(م. ل. ) بی گوشه ، بیانحراف.

agonist

دچار کشمکش، دچار اضطراب.

agonistic

وابسته به مسابقات باستانی یونان ، ورزشی، پهلوانی، کوشش آمیز، مجادله ای، مشاجره ای، جنگجو، مستعد جنگ .

agonize

عذاب دادن ، تحریف کردن ، به خود پیچیدن ، تقلا کردن .

agonizing

دردناک ، رنجآور.

agony

درد، رنج، تقلا، سکرات مرگ ، جانکندن .

agora

انجمن ، محفل، بازار.

agoraphobia

(طب) مرض انزوا طلبی، ترس از مکانهای شلوغ.

agrafe

قزن قفلی، قلاب.

agraffe

قزن قفلی، قلاب.

agrapha

روایاتی (از گفته های مسیح) که مورد قبول مسیحیان نیست.

agrarian

زمینی، ملکی.

agrarianism

تساوی در پخش زمین ، طرفداری از تقسیم اراضی بتساوی بین مردم.

agree

خوشنود کردن ، ممنون کردن ، پسندآمدن ، آشتی دادن ، مطابقت کردن ، ترتیب دادن ، درست کردن ، خشم(کسیرا) فرونشاندن ، جلوس کردن ، نائل شدن ، موافقت کردن ، موافق بودن ، متفق بودن ، همرای بودن ، سازش کردن .

agreeable

سازگار، دلپذیر، مطبوع، بشاش، ملایم، حاضر، مایل.

agreement

سازش، موافقت، پیمان ، قرار، قبول، (د. ) مطابقه ئ نحوی، (حق. ) معاهده و مقاطعه ئ، توافق.

agreement of arguments

توافق نشانوندها.

agression

پرخاشگری، تعرض، تجاوز، تهاجم.

agrestic

روستائی، ناهنجار، خشن .

agricultural

فلاحتی، زراعتی، کشاورزی.

agriculturalist

کشاورز، دانشجوی دانشکده ئ کشاورزی.

agriculture

فلاحت، زراعت، کشاورزی، برزگری.

agriculturist

کشاورز، دانشجوی دانشکده ئ کشاورزی.

agriology

مطاله و تطبیق آداب و رسوم قبایل وحشی.

agro

(.pref) پیشوند بمعنی (خاک ) و (صحرا) یا (کشاورزی).

agrobiology

مطالعه ئ مواد غذائی خاک ، زیست شناسی خاک .

agrologic

مربوط بخاکشناسی.

agrologist

خاکشناس.

agrology

(کشا. ) خاک شناسی.

agronomic

کشاورزی، فلاحتی.

agronomist

کشاورز، برزشناس.

agronomy

برزشناسی، کشاورزی، علم برداشت محصول و بهره برداری از خاک .

aground

بزمین ، بگل نشسته ، درزمین .

ague

تب و لرز، تب نوبه ، تب مالاریا.

agument

بحث، مباحثه ، مناظره ، دلیل، حجت، اثبات.

ah

آه ، افسوس، آویخ.

ahab

نام یکی از سلاطین اسرائیل.

ahead

پیش، جلو، درامتداد حرکت کسی، روبجلو، سربجلو.

ahoy

ندا و خبر برای مواقع سلام، لفظ(سلام).

aid

کمک ، کمک کردن ، مدد کار.کمک کردن ، یاری کردن ، مساعدت کردن ، پشتیبانی کردن ، حمایت کردن ، کمک ، یاری، حمایت، همدست، بردست، یاور.

aid grant

کمک هزینه ئ تحصیلی.

aide de camp

آجودان مخصوص.

aiglet

(=aglet) جوجه ئ عقاب یا شاهین .

aigrette

(ج. ش. ) مرغماهیخوار، کلاه پر، شاخه ئ جواهر، دسته ئ کرک ، کرک یا ابریشم.

ail

آزردن ، پریشان کردن ، درد یا کسالتی داشتن ، مانع شدن ، عقبانداختن .

ailanthus

(گ . ش. ) عرعر، سماق چینی.

aileron

قسمت متحرک بال هواپیما.

ailment

(طب) بیماری مزمن ، درد، ناراحتی.

aim

(.vi and. vt) دانستن ، فرض کردن ، ارزیابی کردن ، شمردن ، رسیدن ، نائل شدن (به )، به نتیجه رسیدن ، قراول رفتن ، قصد داشتن ، هدف گیری کردن ، نشانه گرفتن . (.n) حدس، گمان ، جهت، میدان ، مراد، راهنمائی، رهبری، نشان ، هدف، مقصد.

aimless

بی مقصد، بی مرام، بی اراده .

ain't

صورت ادغام شده ئ not are وnot is.

air

هوا، هر چیز شبیه هوا(گاز، بخار)، باد، نسیم، جریان هوا، نفس، شهیق، استنشاق، (مج. ) نما، سیما، آوازه ، آواز، آهنگ ، بادخور کردن ، آشکار کردن .

air base

پایگاه هوائی.

air bladder

بادکنک ، مثانه ئ هوا.

air brake

ترمز بادی.

air command

(آمر. ) فرماندهی نیروی هوائی.

air condition

دارای دستگاه تهویه کردن ، تهویه کردن .

air controlman

کسیکه حرکت هواپیما را کنترل می کند.

air cool

بوسیله ئ هوا سرد کردن .

air division

(نظ. ) لشکر هوائی.

air dry

کاملا خشک ، بدون رطوبت.

air express

پست هوائی.

air force

نیروی هوائی.

air gap

شکاف هوائی.

air gun

تفنگ بادی.

air hole

منفذ، بادگیر، چاه هوائی.

air lane

خط هوائی.

air letter

نامه ئ هوائی، نامه ئ مخصوص پست هوائی.

air line

خط مستقیم هوائی، سرویس هوائی.

air mass

جریان توده ئ عظیمی از هوا که مسافت زیادی را در سطح زمین طی میکند.

air mile

میل (mile) هوانوردی معادل ، فوت.

air minded

علاقمند به فضانوردی و هوانوردی.

air pocket

(hole =air) منفذ، بادگیر، چاه هوائی.

air police

دژبان نیروی هوائی.

air pump

تلمبه ئ بادی.

air tight

هوابندی شده .

air to air

هوا به هوا، از یک هواپیما به هواپیمای دیگر.

airborne

هوا برد، بوسیله هوا نقل و انتقال یافته .

airbrush

رنگ پاش.

aircraft

هواپیما، طیاره .

aircraft carrier

ناو هواپیمابر.

aircrew

کارمندان و خلبانان هواپیما.

airdrome

فرودگاه .

airedale

نوعی سگ خرمائی.

airfield

فرودگاه .

airflow

جریان هوا، نسیم، وزش.

airframe

بدنه ئ هواپیما.

airfreight

باربری هوائی.

airglow

روشنائی که در هنگام غروب به علت تابش آفتاب به جو زمین پدید می آید.

airily

شبیه هوا، ظریفانه .

airiness

ظرافت، شادی.

airlift

بوسیله ئ هواپیما حمل و نقل کردن ، خط حمل و نقل هوائی.

airliner

هواپیمای مسافربری.

airmail

پست هوائی.

airman basic

سرباز ساده و بدون درجه نیروی هوائی.

airmanship

متخصص در خلبانی و هدایت هواپیما.

airplane

هواپیما.

airport

فرودگاه .

airpost

پست هوائی.

airscrew

ملخ هواپیما، پیچ ملخ هواپیما.

airship

سفینه ئ هوائی، بالون .

airsick

مبتلا بکسالت و بهم خوردگی مزاج در اثر پرواز.

airspace

فضای هوائی.

airspeed

سرعت سیر هوائی.

airstream

جریان هوا.

airstrip

باند فرودگاه .

airt

یک چهارم وسعت، ربعدایره ، اداره ، جهت، مسیر، راهنمائی کردن .

airtight

محفوظ از هوا، غیرقابل نفوذ بوسیله ئ هوا.

airwave

امواج رادیو و تلویزیون .

airway

راه هوائی، مسیر جریان هوا.

airworthy

مناسب برای پرواز.

airy

هوائی، هوا مانند، با روح، پوچ، واهی، خودنما.

aisle

راهرو، جناح.

aitch

حرف(h).

aivatrix

(=aviatress) خلبان زن ، زن هوانورد.

ajar

نیم باز.

ajax

قهرمان یونانی جنگ تروا.

akimbo

دست بکمر زده .

akin

وابسته ، یکسان .

akkadian

نژاد اکد یا اکاد.

alabaster

مرمرسفید، رخام گچی.

alack

حیف، افسوس.

alacritous

زنده ، باروح، بانشاط.

alacrity

چابکی، نشاط.

aladdin

علائالدین .

alameda

گردشگاه عمومی، باغ ملی.

alamode

مرسوم، مد، باب.

alarm

اعلان خطر، هراس.( alarum = ) (.n) هشدار، آگاهی از خطر، اخطار، شیپور حاضرباش، آشوب، هراس، بیم و وحشت، ساعت زنگی، (.vt) از خطر آگاهانیدن ، هراسان کردن ، مضطرب کردن .

alarm clock

ساعت شماطه ای.

alarmism

هراس آفرینی، آشوب طلبی.

alarum

( alarm = ) (.n) هشدار، آگاهی از خطر، اخطار، شیپور حاضرباش، آشوب، هراس، بیم و وحشت، ساعت زنگی، (.vt) از خطر آگاهانیدن ، هراسان کردن ، مضطرب کردن .

alas

افسوس، آه ، دریغا.

alb

جامه ئ سفید و بلند، پیراهن سفید و بلند کشیشان .

albanian

زبان یا مردم آلبانی.

albatross

(albatrosses and albatross. pl) (ج. ش. ) یکجور مرغابی بزرگ دریائیاز خانواده diomedeidae.

albeit

اگرچه ، ولواینکه .

albinism

(طب ) سفیدی پوست، عدم وجود رنگ دانه در بدن ، زالی.

albino

زال، آدم سفید مو و چشم سرخ، شخص فاقد مواد رنگ دانه .

albion

انگلیس.

album

جای عکس، آلبوم.

albumen

سفیده ئ تخم مرغ، ( گ . ش. ) مواد ذخیره ئ اطراف بافت گیاهی، آلبومین .

albumin

آلبومین ، نوعی پروتئین ساده .

alcazar

قصر، دژ.

alcestis

( افسانه ئ یونان ) زن اورپیدس.

alchemic

کیمیائی.

alchemical

کیمیائی.

alchemist

کیمیاگر، کیمیاشناس.

alchemistic

کیمیاگرانه .

alchemize

کیمیاگری کردن .

alchemy

علم کیمیا، کیمیاگری، ترکیب فلزی با فلز پست تر.

alcmene

نام مادر هرکول.

alcohol

الکل، هرنوع مشروبات الکلی.

alcoholic

الکلی، دارای الکل، معتاد بنوشیدن الکل.

alcoholism

میخوارگی، اعتیاد به نوشیدن الکل، تاثیر الکل در مزاج.

alcoholize

بصورت الکل درآوردن ، تحت تاثیر الکل درآوردن .

alcoholometer

الکل سنج.

alcove

شاه نشین ، آلاچیق.

alder

(گ . ش. ) توسه ، راز دار، توسکا.

alderman

کدیور، عضو انجمن شهر، کدخدا، (انگلیس ) نام قضات، نام مستخدمین شهرداری، عضوهیئت قانون گذاری یک شهر.

ale

آبجو انگلیسی، آبجو.

aleatory

الله بختی، بسته به بخت.

alee

پناهگاه کشتی.

alehouse

آبجوفروشی، میخانه .

alemannic

لهجه ئ مخصوص آلمانی.

alembic

انبیق، تقطیرکردن ، عرق کشی کردن .

alert

گوش بزنگ .گوش بزنگ ، هوشیار، مواظب، زیرک ، اعلام خطر، آژیرهوائی، بحالت آماده باش درآمدن یا درآوردن .

alethiology

قسمتی از منطق که باحقیقت سروکار دارد.

alewife

زن آبجو فروش.

alexander

اسکندر.

alfalfa

یونجه .

alfresco

درهوای آزاد، خارج از منزل.

alga

(algas and algae. pl) (گ. ش. ) جلبک ، خزه ئ دریائی.

algal

جلبکی، خزه ای.

algebra

جبر.جبر، جبر و مقابله .

algebraic

جبری.جبری.

algebraic language

زبان جبری.

algid

سرد، خنک .

algol

زبان الگول.

algol 60

زبان الگول .

algol 68

زبان الگول .

algol w

زبان الگول دبلیو.

algolagnia

(ر. ش. ) لذت بردن از درد و رنج (مازوشیسم ).

algolagnic

( طب ) دردناک دردآور.

algology

مبحث جلبک شناسی.

algophobia

ترس از درد.

algorithm

الگوریتم.ازفارسی (الخوارزمی )، محاسبه عددی، حساب رقومی.

algorithm translation

ترجمه الگوریتم.

algorithmic

الگوریتمی.

algorithmic language

زبان الگوریتمی.

alias

نام مستعار.

alibi

(حق. ) غیبت هنگام وقوع جرم، جای دیگر، بهانه ، عذر، بهانه آوردن ، عذر خواستن .

alible

مغذی، غذائیت دار.

alien

بیگانه ، خارجی، (مج. ) مخالف، مغایر، ناسازگار، غریبه بودن ، ناسازگار بودن .

alienability

قابلیت نقل وانتقال مالکیت، بیگانه سازی.

alienable

قابل انتقال، قابل فروش، انتقالی.

alienage

بیگانگی.

alienate

انتقال دادن ، بیگانه کردن ، منحرف کردن .

alienation

انتقال مالکیت، بیگانگی، بیزاری.

alienee

خریدار، گیرنده مال مورد انتقال.

alienism

بیگانگی، غرابت.

alienor

واگذار کننده ، انتقال دهنده .

aliform

بشکل بال، شبیه بال.

alight

روشن ، شعله ور، سوزان ، سبک کردن ، راحت کردن ، تخفیف دادن ، روشن کردن ، آتش زدن ، برق زدن ، پیاده شدن ، فرود آمدن .

align

هم تراز کردن .دریک ردیف قرار گرفتن ، بصف کردن ، درصف آمدن ، ردیف کردن .

aligner

همتراز کننده .

alignment

هم ترازی.(=alinement) صف بندی، تنظیم.

alike

همانند، مانندهم، شبیه ، یکسان ، یکجور، بتساوی.

aliment

غذا، رزق، قوت لایموت، قوت دادن ، غذا دادن .

alimental

غذائی، غذا دهنده .

alimentary

غذائی، رزقی.

alimentary canal

جهاز هاضمه .

alimentation

تغذیه ، تقویت، غذا.

alimony

خرجی، نفقه .

aliphatic

(ش. ) چربی دار.

aliquot

(ر. ) عادکننده ، بدوقسمت مساوی تقسیم کردن ، کسری (fractional).

aliunde

ازیک جای دیگر، از منبع دیگر.

alive

زنده ، در قید حیات، روشن ، سرزنده ، سرشار، حساس.

alkahest

نوش دارو، آب حیات.

alkali

(alkalis-alkalies. pl) قلیا، ماده ای باخاصیت قلیائی مثل سودمحرق، فلزقلیائی.

alkalify

قلیائی کردن ، قلیائی شدن .

alkalimeter

قلیاسنج.

alkaline

دارای خاصیت قلیائی.

alkalinize

(ش. ) قلیائی کردن .

alkaloid

شبیه قلیا.

alkalosis

افزایش قلیای بدن .

all

(.n and. adv and. adj) همه ، تمام، کلیه ، جمیع، هرگونه ، همگی، همه چیز، داروندار، یکسره ، تماما، بسیار، (.pref) بمعنی (غیر) و (دیگر).

all around

کاملا، جامع، سرتاسری.

all but

تقریبا، قریبا، بنزدیکی.

all clear

علامت رفع خطر، سوت رفع خطر هوائی.

all folls day

روز اول آوریل، روز دروغ و شوخی مثل روز سیزدهم نوروز.

all fours

چهارپا، چهار دست و پا.

all hail

سلام، یاالله .

all out

بامنتهای کوشش، بمقدار زیاد، فراوان ، باشدت تمام.

all over

درهرقسمت، بطور سراسری، تمام شده .

all puppose

همه منظوره .

all right

(د. گ . ) صحیح، بسیار خوب، بی عیب، حتمی.

all round

دورتا دور، سرتاسر، کاملا، شامل هر چیز یا هرکس.

all saints day

روز کلیه ئ مقدسین مسیحی، روز اول نوامبر.

all souls day

روزاستغاثه برای ارواح، روز دوم نوامبر.

all told

روی هم رفته .

allay

آرام کردن ، از شدت چیزی کاستن .

allegation

اظهار، ادعا، بهانه ، تائید.

allege

اقامه کردن ، دلیل آوردن ، ارائه دادن .

alleged

بقول معروف، بنابگفته ئ بعضی، منتسب به .

allegiance

تابعیت، تبعیت، وفاداری، بیعت.

allegiant

وفادار، صادق، هم پیمان .

allegorical

مجازی، رمزی، کنایه ای، تمثیلی.

allegorist

تمثیل نویس.

allegorization

تمثیل نویسی.

allegorize

بمثل درآوردن ، مثل گفتن ، مثل زدن ، تمثیل نوشتن .

allegory

تمثیل، حکایت، کنایه ، نشانه ، علامت.

allegro

باروح، نشاط انگیز، تند و باروح.

alleluia

حمد خدا را، سبحان الله .

allergen

ماده ای که باعث حساسیت میشود.

allergy

حساسیت نسبت بچیزی.

alleviate

سبک کردن ، آرام کردن ، کم کردن .

alleviation

تسکین ، تخفیف، فرونشست.

alley

کوچه ، خیابان کوچک .

alley way

کوچه تاریک .

allheal

داروی هر درد، دوای عام، سنبل الطیب.

alliaceous

(گ . ش. ) سیری، پیازی، بشکل سیر یا پیاز.

alliance

پیوستگی، اتحاد، وصلت، پیمان بین دول.

allied

پیوسته ، متحد.

alligator

نهنگ ، تمساح، ساخته شده از پوست تمساح.

alliterate

چند کلمه ئ نزدیک بهم را با یک حرف آغاز کردن ، آوردن کلمات با صدای مترادف مثلsun the was soft when season summer in.

alliteration

آغاز چند کلمه پیاپی با یک حرف متشابه الصورت.

allo

مترادف، مشابه .بمعنی (غیر) و (دیگر).

allocate

اختصاص دادن ، معین کردن .تخصیص دادن .

allocation

تخحیص.

allocator

تخصیص دهنده .

allocution

خطابه ، موعظه .

allogamous

مختلف الجنس و مختلف النوع.

allometry

اندازه گیری رشد موجودات.

allomorph

واژگونه ، واج گونه ، صور مختلف زمان فعل، تصاریف مختلف کلمه یا فعل.

allonym

نام مستعار، اسم جعلی.

allopathy

معالجه ئ بیماری با اضداد آن .

allopatric

ناهم بوم، جداگانه اتفاق افتاده ، بتنهائی وقوع یافته .

allophone

صدای دورگه ، چند صدا.

allot

تخصیص دادن ، معین کردن .سهم دادن .

allotment

پخش، تقسیم، تخصیص، سرنوشت، تقدیر.سهم، جیره ، تسهیم.

allotrope

چند شکل، جسمی که مستعد تبدیل بچند صورت یا ماده باشد.

allotropy

(ش. ) استعداد تغییر و تبدیل ( چون استعداد کربن که به الماس و گرافیت تبدیل میشود)، (حق. ) دگروارگی، چند شکلی.

allottee

کسیکه چیزی باو اختصاص داده شده ، سهم برده ، سهیم.

allow

رخصت دادن ، اجازه دادن ، ستودن ، پسندیدن ، تصویب کردن ، روا دانستن ، پذیرفتن ، اعطائ کردن .

allowable

جایز، مجاز.روا، مجاز، قابل قبول.

allowance

فوقالعاده و هزینه ئ سفر، مدد معاش، جیره دادن ، فوقالعاده دادن .

alloy

بار( در فلزات )، عیار، درجه ، ماخذ، آلیاژ فلز مرکب، ترکیب فلز بافلز گرانبها، (مج. ) آلودگی، شائبه ، عیار زدن ، معتدل کردن .

allude

اشاره کردن ، اظهار کردن ، مربوط بودن به ( با to)، گریز زدن به .

allure

بطمع انداختن ، تطمیع کردن ، شیفتن .

allurement

تطمیع، اغوا، فریب.

allusion

گریز، اشاره ، کنایه ، اغفال.

alluvial

آبرفتی، رسوبی، ته نشینی، مربوط به رسوب و ته نشین .

alluvium

(alluvia-alluviums. pl) ته نشین ، رسوب، آبرفت.

ally

پیوستن ، متحد کردن ، هم پیمان ، دوست، معین .

almamater

آموزشگاه ، پرورشگاه .

almanac

سالنامه ، تقویم سالیانه ، تقویم نجومی، نشریه ئ اطلاعات عمومی.

almggiver

صدقه پخش کن ، مامور خیرات.

almighty

قادرمطلق، توانا برهمه چیز، قدیر، خدا( باthe).

almond

بادام، درخت بادام، مغز بادام.

almond green

رنگ مغز پسته ای.

almoner

صدقه پخش کن ، مامور خیرات.

almost

تقریبا، بطور نزدیک .

alms

صدقه ، خیرات.

almsgiving

صدقه دادن .

almshouse

گداخانه ، نوانخانه .

almsman

صدقه گیر، صدقه دهنده .

aloft

بالا، در بالای زمین ، در نوک ، در هوا، در بالاترین نقطه ئ کشتی، در فوق.

aloha

( هاوائی ) خدا حافظ.

alone

تنها، یکتا، فقط، صرفا، محضا.

along

همراه ، جلو، پیش، در امتداد خط، موازی با طول.

along side

در پهلو، در کنار ( کشتی )، پهلو به پهلوی، تا کنار.

aloof

دور، کناره گیر.

aloud

بلند، باصدای بلند.

alow

روبه پائین ، زیر.

alpaca

آلپاکا( یکنوع شتر بی کوهان پشم بلند آمریکائی )، موی آلپاکا، پارچه ئ ساخته شده ازپشم آلپاکا.

alpha

حرف اول الفبای یونانی، آغاز، شروع، ستاره ئ اول.

alpha and omega

آغاز و فرجام، (مج. ) تماما، سرتاسر.

alphabet

الفبا.الفبا، ( مج. ) مبادی.

alphabetic string

رشته الفبائی.

alphabetic word

کلمه الفبائی.

alphabetic

الفبائی.الفبائی.

alphabetic code

رمز الفبائی.

alphabetical

الفبائی.

alphabetize

به ترتیب الفبا نوشتن ، باحروف الفبا بیان کردن .

alphameric

الفماری، الفبا عددی.

alphameric code

رمز الفماری.

alphanumeric code

رمز الفماری.

alphanumeric keyboard

صفحه کلید الفماری.

alpheus

(افسانه ئ یونان ) رب النوع رودخانه .

alpine

وابسته بکوه آلپ، آلپی، واقع در ارتفاع زیاد.

alpinism

کوه نوردی.

alpinist

کوه نورد.

already

پیش از این ، قبلا.

alright

(right all) بسیار خوب، صحیح است.

also

نیز، همچنین ، همینطور، بعلاوه ، گذشته از این .

also ran

اسب یا سگ بازنده در مسابقه .

altar

قربانگاه ، مذبح، محراب، مجمره .

alter

تغییردادن ، عوض کردن ، اصلاح کردن ، تغییر یافتن ، جرح و تعدیل کردن ، دگرگون کردن .دگرگون کردن ، دگرگون شدن .

alter ego

یار، رفیق شفیق، خود، دیگر خود.

alterability

قابلیت تغییر.

alterable

قابل تغییر، دگرش پذیر.

alterably

بطور تغییر پذیر.

alterant

تغییر دادنی، تبدیلی، تغییر دهنده .

alteration

دگرگونی.تغییر، تبدیل، دگرش، دگرگونی.

alteration switch

گزینه دگرگونی.

altercate

ستیزه کردن ، مشاجره کردن .

altercation

ستیزه ، مجادله .

altern

یک درمیان ، متناوب، متبادل.

alternate

متناوب کردن ، بنوبت انجام دادن ، یک درمیان آمدن ، متناوب.یک درمیان ، متناوب، ( هن. ) متبادل، عوض و بدل.متناوب بودن ، متناوب کردن .

alternate routing

گزینش مسیر دیگر.

alternating

متناوب، تناوبی.

alternation

تناوب، یک درمیانی.تناوب، نوبت، یک درمیانی.

alternative

شق، شق دیگر، پیشنهاد متناوب، چاره .متناوب، تناوبی، دیگر.

alternative current

جریان متناوب.

alternatively

متناوبا، بنوبت.

alternator

متناوب ساز.تناوبگر، (برق ) دستگاه تولید برق متناوب، آلترناتور.

although

اگرچه ، گرچه ، هرچند، بااینکه .

altimeter

ارتفاع سنج، فرازیاب، اوج نما، افرازیاب.

altitude

فرازا، بلندی، ارتفاع، فراز، منتها درجه ، مقام رفیع، منزلت.

altitude sickness

کسالت در اثر ارتفاع زیاد (مثل خون دماغ و تهوع ).

altitudinal

وابسته به اوج، ارتفاعی.

alto

( در آواز ) صدای آلتو، صدای اوج.

altogether

روی هم رفته ، از همه جهت، یکسره ، تماما، همگی، مجموع، کاملا، منصفا.

altricial

(ج. ش. ) نوزاد زودرس، نواد ناقص.

altruism

نوع دوستی، بشردوستی، غیرپرستی، نوع پرستی.

altruist

نوعدوست.

altruistic

نوعدوستانه .

alum

زاج، زاج سفید، زاغ.

aluminiferous

آلومینیوم دار، زاج دار.

aluminium

(=aluminum) فلز آلومینیوم، آلومینیوم بنام اختصاری (Al).

aluminize

زاجی کردن ، روکش باآب آلومینیوم دادن .

aluminous

دارای زاج، مربوط به آلومینیوم.

aluminum

(=aluminium) فلز آلومینیوم، آلومینیوم بنام اختصاری (Al).

alumnus

(alummni. pl) فارغ التحصیل، دانش آموخته .

alveolar

سوراخ سوراخ، حفره دار، حبابک دار.

alveolate

خانه خانه ، حفره دار (مثل کندوی عسل ).

alveolus

(alveoli. pl) شش خانه ، حبابچه ، حفره ئ کوچک ، حفره ئ دندانی.

alway

همیشه ، پیوسته ، همه وقت.

always

همواره ، همیشه ، پیوسته ، همه وقت.

alyssum

(گ . ش. ) الیسون ، سنبل، قدومه .

am

هستم، اول شخص.

amain

باسرعت کامل، باتمام فشار، شدیدا، باعجله ، وحشیانه .

amalgam

آلیاژ جیوه باچند فلز دیگرکه برای پرکردن دندان و آئینه سازی بکار میرود، ترکیبمخلوط، ملقمه .

amalgamate

آمیختن ، توام کردن ( ملقمه فلزات با جیوه ).

amalgamation

آمیختگی، آمیزش، امتزاج، ملقمه .

amanuensis

محرر، منشی، نوشتگر.

amaranth

همیشه بهار، جاوید، گل تاج خروس.

amaranthine

تاج خروسی، منسوب به تاج خروس، برنگ تاج خروسی.

amaryllis

(گ . ش. ) گل نرگس، انواع تیره ئ نرگسیان .

amass

گردآوردن ، توده کردن ، متراکمکردن .

amassment

گردآوری.

amateur

دوستدار هنر، آماتور، غیرحرفه ای، دوستار.

amateurish

آماتوروار، ناشی.

amateurism

دوستاری، اشتغال هنر بخاطر ذوق نه برای امرار معاش.

amative

عاشق پیشه ، علاقمند بامور جنسی، عشقی.

amaze

متحیرساختن ، مبهوت کردن ، مات کردن ، سردرگم کردن ، سردرگم، متحیر.

amazement

حیرت، شگفتی، سرگشتگی، بهت.

amazing

متحیر کننده ، شگفت انگیز.

amazon

زنانی که در آسیای صغیر زندگی میکردند و با یونانیان میجنگیدند، زن سلحشور و بلندقامت، رود آمازون در آمریکای جنوبی.

amazonian

مربوط به آمازونها، شیر زن .

ambage

ابهام گوئی، دوپهلوگوئی، پیچ و خم.

ambassador

سفیر، ایلچی، پیک ، مامور رسمی یک دولت.

ambassadorial

وابسته به سفارت.

ambassadorship

سفارت.

ambassadress

سفیر زن ، همسر سفیر.

amber

کهربا، عنبر، رنگ کهربائی، کهربائی.

ambergris

(گ . ش. ) عنبرسائل، شاهبوی.

ambiance

نقوش و تزئینات اطراف یک تابلو نقاشی، محیط.

ambidextrous

ذوالیمینین .

ambience

نقوش و تزئینات اطراف یک تابلو نقاشی، محیط.

ambient

محدود، محاصره شده .

ambient temperature

دمای محیط.

ambiguity

ابهام، نامعلومی، سخن مشکوک ، گنگی معنی.ابهام.

ambiguous

مبهم.باابهام، تاریک ( از لحاظ مفهوم )، دوپهلو، مبهم.

ambiguous grammar

دستور زبان مبهم.

ambiguous language

زبان مبهم.

ambit

پیرامون ، حدود، حوزه ، وسعت، محوطه .

ambition

بلند همتی، جاه طلبی، آرزو، جاه طلب بودن .

ambitious

جاه طلب، بلند همت، آرزومند، نامجو.

ambivalence

توجه ناگهانی و دلسردی ناگهانی نسبت بشخص یا چیزی، دمدمی مزاجی، دارای دو جنبه .

ambivalent

دوجنبه ای، دمدمی.

ambiversion

شخصی که هم بامور خارجی و هم بامور داخلی توجه دارد.

ambivert

شخصی که نه زیاد بعالم باطنی توجه دارد نه بعالم خارجی، آدم معتدل و میانه رو.

amble

یورغه رفتن ( اسب )، راهوار بودن ، یورغه .

ambler

یورغه رو.

ambrosia

(افسانه ) خوراک خدایان که زندگی جاوید بانها میداده ، مائده ئ بهشتی، شهد، عطر.

ambrosial

بسیار مطبوع.

ambry

گنجه ، دولابچه ، اشکاف، کمد مخصوص اغذیه .

ambsace

( درتخته نرد) دوکور، ( مج. ) بدنقشی، بدشانسی.

ambulance

بیمارستان سیار، بوسیله آمبولانس حمل کردن ، آمبولانس.

ambulant

گردنده ، سیار، متحرک .

ambulate

راه رفتن ، حرکت کردن ، درحرکت بودن .

ambulation

حرکت، گردش.

ambulatory

گردشی، گردنده ، سیار.

ambuscade

(نظ) کمین ، کمینگاه ، یکدسته نظامی کمین کرده .

ambush

کمین ، کینگاه ، دام، سربازانی که درکمین نشسته اند، پناه گاه ، مخفی گاه سربازان برای حمله ، کمین کردن ، در کمین نشستن .

ameba

آمیب، مربوط به آمیب، آمیبی، رنگ یاخته ای.

ameban

آمیب، مربوط به آمیب، آمیبی، رنگ یاخته ای.

amebiasis

(طب ) سرایت مرض در اثر آمیب.

amebic

آمیب، مربوط به آمیب، آمیبی، رنگ یاخته ای.

ameboid

آمیب، مربوط به آمیب، آمیبی، رنگ یاخته ای.

ameliorate

بهتر کردن ، اصلاح کردن ، چاره کردن ، بهتر شدن ، بهبودی یافتن .

amelioration

بهبودی، بهتر شدن .

ameliorative

بهبود یابنده ، بهتر شونده .

ameliorator

بهتر کننده ، بهبود دهنده .

amen

آمین ، چنین باد، خداکند، انشائالله .

amenability

احساس مسئولیت، تبعیت، جوابگوئی.

amenable

تابع، رام شدنی، قابل جوابگوئی، متمایل.

amend

ترمیم کردن .اصلاح کردن ، بهتر کردن ، بهبودی یافتن ، ماده یا قانونی را اصلاح و تجدید کردن .

amendable

قابل اصلاح، پذیرا.

amendatory

اصلاحی.

amender

اصلاح کننده .

amendment

ترمیم.اصلاح، تصحیح، ( حق. ) پیشنهاد اصلاحی نماینده ئ مجلس نسبت به لایحه یا طرح قانونی.

amendment file

پرونده ترمیمی.

amends

جبران ، تلافی.

amenia

جبس طمث، حبس عادت.

amenity

سازگاری، مطبوعیت، نرمی، ملایمت.

amentia

حالت هذیان ، سفاهت.

amerce

(حق. ) جریمه ئ ( نقدی ) کردن ، تنبیه کردن ، تادیب کردن (با in یا with یا of).

america

آمریکا، کشور آمریکا.

american

آمریکائی، ینگه دنیائی، مربوط بامریکا.

american english

زبان انگلیسی که در آمریکا بان تکملم میشود.

american indian

سرخ پوست آمریکائی.

american plan

مسافرخانه ای که مسافرین پول غذا و اطاق را یکجا پرداخت میکنند.

americana

اطلاعات و حقایق مربوط بامریکا.

americanism

اصطلاح آمریکائی، رسم آمریکائی.

americanist

متخصص زبان یا فرهنگ آمریکائی.

americanization

آمریکائی شدن ، پذیرش اخلاق و آداب آمریکائی.

americanize

آمریکائی ماب کردن ، بصورت آمریکائی درآوردن .

amerind

نژاد مختلط آمریکائی و سرخ پوست یا اسکیمو.

ametabolic

بدون دگردیسی، فاقد دگردیسی.

ametabolous

بدون دگردیسی، فاقد دگردیسی.

amethyst

(مع. ) یاقوت ارغوانی، لعل بنفش، رنگ ارغوانی، رنگ یاقوتی، درکوهی بنفش.

amethystine

ارغوانی، یاقوتی.

amiability

دلپذیری، شیرینی، مهربانی، خوش مشربی.

amiable

شیرین ، دلپذیر، مهربان ، دوست داشتنی.

amianthus

پنبه ئ کوهی، پنبه ئ نسوز.

amiantus

پنبه ئ کوهی، پنبه ئ نسوز.

amicability

محبوبیت، دوستدار صلح.

amicable

موافق، دوست، دوستانه .

amid

درمیان ، وسط.

amid ships

درمیان کشتی.

amidst

درمیان ، وسط.

amino

(ش. ) حاوی ریشه ئ آمین ، وابسته به عامل آمین .

amino acid

(ش. ) اسید آمینه .

amiss

نادرست، غلط، بیمورد، بد، کثیف، گمراه ، منحرف، منحط.

amitosis

یک نوع تقسیم سلولی، تقسیم مستقیم یاخته .

amity

رفاقت، مودت، روابط حسنه ، حسن تفاهم.

ammeter

آمپرسنج.آمپرسنج.

ammino

منسوب به آمونیاک ، مربوط به آمونیاک .

ammo

(=ammunition) مهمات.

ammonia

محلول یا بخار آمونیاک .

ammoniac

آمونیاک ، آمونیاکی.

ammoniate

(ش. ) با آمونیاک ترکیب کردن ، تحت تاثیر آمونیاک قرار دادن ، تبدیل بامونیاک کردن .

ammoniation

ترکیب با آمونیاک .

ammonite

(ج. ش. ) صدف، فسیل جانور نرمتنی که منقرض شده است ( آمونیت ها ).

ammonium

(ش. ) ریشه +NH4، آمونیاک .

ammonium chloride

(ش. ) کلرور آمونیاک ، نشادر بفرمول NH4CL.

ammunition

مهمات.

amnesia

(طب ) ضعف حافظه بعلت ضعف یا بیماری مغزی، فراموشی، نسیان .

amnesiac

مبتلا به فراموشی.

amnesic

مبتلا به فراموشی.

amnesty

عفو عمومی، گذشت، عفو عمومی کردن .

amnion

(amnia، amnions. pl) (تش. - ج. ش. ) مشیمه ، پرده ئ دور جنین .

amoeba

(amoebae، amoebas. pl) جانور تک سلولی، آمیب.

amoebic

آمیبی، وابسته به جانور تک سلولی.

amoeboid

آمیبی شکل، مانند آمیب.

amok

آدمکشی کردن ، لذت بردن از آدمکشی، مجنون ، شخص عصبانی و دیوانه ، درحال جنون .

among

(=amongst) میان ، درمیان ، درزمره ئ، ازجمله .

amontillado

نوعی شراب تلخ و سفید اسپانیائی.

amoral

غیراخلاقی، بدون احساس مسئولیت اخلاقی.

amorce

خرج باروت، چاشنی.

amorist

عاشق، زن باز، عاشق پیشه .

amorous

عاشق، شیفته ، عاشقانه .

amorphous

بی شکل، بی نظم، بدون تقسیم بندی، غیر متبلور، غیر شفاف، ( زیست شناسی ) دارایساختمان غیر مشخص.

amort

درحال مرگ ، راکد.

amortization

استهلاک ( سرمایه و غیره ).

amortize

کشتن ، بیحس کردن ، خراب کردن ، ( حق. ) بدیگری واگذار کردن ، وقف کردن ، مستهلک کردن .

amount

مقدار.(vi) سرزدن ، بالغ شدن ، رسیدن ، (n) مبلغ، مقدار میزان .

amour

عشق، محبت.

amour propre

(esteem =self) عزت نفس، شخصیت.

amperage

(برق ) شدت جریان برق، میزان نیروی برق برحسب آمپر.

ampere

آمپر ( واحد شدت جریان برق ).

amph

پیشوندیست بمعنی ( از دو طرف) و (از دو نظر).

amphetamine

ماده ای بفرمول 3N1C9H که بصورت بخور یا محلول بعنوان مسکن استعمال میشود.

amphi

پیشوندیست بمعنی ( از دو طرف) و (از دو نظر).

amphibia

(ج. ش. ) ذوحیاتین ، دوزیستیان .

amphibian

دوزیستان ، ذوحیات.

amphibiotic

وابسته به جانور دوزیستی.

amphibious

خاکی و آبی، دوجنسه ، ذوحیاتین .

amphibole

نامفهوم، دوپهلو.

amphibology

ابهام، سخن دوپهلو، ایهام.

amphibrach

(بدیع) شعر و نثری مرکب از یک هجای بلند بین دو هجای کوچک (مثل amata) و یا یک هجایموکد بین دو هجای غیر موکد باشد.

amphimictic

مناسب برای تولید و تناسل و اختلاط نژاد.

amphimixis

ترکیب نطفه ئ مرد و زن ، جفت گیری، مواقعه .

amphiploid

دارای حداقل کرموسوم ارثی.

amphistylar

دارای دو ردیف ستون در طرفین یا در جلو و عقب ساختمان .

amphitheater

آمفی تئاتر، سالن ، تالار.

amphoteric

بی تفاوت، دارای خواص متضاد، (ش. ) دارای خاصیت اسید و قلیا، دارای برق مثبت و منفی.

ample

فراخ، پهناور، وسیع، فراوان ، مفصل، پر، بیش از اندازه .

ampleness

فراخی، فراوانی.

amplification

بسط، توسعه ، افزایش، تقویت.تقویت.

amplifier

تقویت کننده .نیروافزا، تقویت کننده ئ برق، بلند گو، فزونساز.

amplify

تقویت کردن .وسعت دادن ، بزرگ کردن ، مفصل کردن ، مفصل گفتن یا نوشتن ، ( برق ) افزودن ، بالابردن ، بزرگ شدن ، تقویت کردن ( صدا ).

amplitude

فزونی، دامنه ، فراخی، فراوانی، استعداد، میدان نوسان ، فاصله ئ زیاد، دامنه ، بزرگی، درشتی، انباشتگی، سیری، کمال.دامنه .

amplitude modulation

(am) تلفیق دامنه ائی.

amply

بطور فراوان ، بطور بیش از حد.

ampoule

آمپول.

ampul

آمپول.

amputate

بریدن ، جدا کردن ، زدن ، قطع اندام کردن .

amputation

قطع عضوی از بدن .

amputator

قطع کننده ( پا یادست ).

amputee

آدمی که دست یا پا و یا عضو دیگرش قطع شده باشد.

amuck

(=amok) یک نوع جنون دراثر مرض مالاریا که منجر به خودکشی میشود، دیوانگی.

amulet

طلسم، دوا یا چیزی که برای شکستن جادو و طلسم بکار میرود.

amuse

سرگرم کردن ، مشغول کردن ، تفریح دادن ، جذب کردن ، مات و متحیر کردن .

amusement

سرگرمی، تفریح، گیجی، گمراهی، فریب خوردگی، پذیرائی، نمایش.

amyloid

نشاسته ای ( غذا )، هیدرات سلولز ژلاتینی.

amylose

(ش. ) ماده ئ قندی که داخل ذرات نشاسته ای را تشکیل میدهد، موادی که از تجزیه ئ نشاسته بدست میایند بفرمول X(O501C6H)، دکسترین .

amylum

نشاسته .

an

یک ، حرف a در جلو حروف صدادار و جلو حرف H بصورت an استعمال میشود.

ana

(.adv) ( درنسخه نویسی ) از هر کدام بمقدار مساوی، (anas، ana. pl) (.n) مجموعه یا گلچینی از گفته ها و اقوال یک شخص، منتخبات، اطلاعات سودمند.

anabaptist

فرقه ای از پروتستان ها.

anabiosis

زنده سازی، تجدید.

anabiotic

محرک ، نیروبخش.

anachronic

(anachronous and =anachronistic) نابهنگام، بیمورد( از نظر تاریخ وقوع ).

anachronism

بیموردی، (درتاریخ نویسی) اشتباه در ترتیب حقیقی وقایع و ظهور اشخاص، نابهنگامی.

anachronistic

(anachronous and =anachronic) نابهنگام، بیمورد( از نظر تاریخ وقوع ).

anachronous

(anachronic and =anachronistic) نابهنگام، بیمورد( از نظر تاریخ وقوع ).

anaclitic

متعلق به ، متکی به .

anaconda

(ج. ش. ) یک نوع مار بزرگ سیلانی، نوعی مار یاافعی آمریکای جنوبی.

anacreontic

وابسته به اناکریان شاعر یونانی، شعر بزمی.

anadem

تاج گل، گردن بند، طوق، حلقه گل، سربند، گیس بند.

anaemia

کم خونی.

anaerobe

موجود غیر هوازی.

anaerobic

زنده و فعال بدون هوا و اکسیژن ، ناهوازی.

anaesthesia

حسگیر، بیهوشی، بی حسی، داروی بیهوشی.

anaesthetic

حسگیر، بیهوشی، بی حسی، داروی بیهوشی.

anaglyph

حجاری برجسته ، تزئینات برجسته .

anagoge

تعالی روحی، بزرگی معنوی، ارتقائ فکر بعالم علوی، تفسیر روحانی و صوفیانه ئ مطالبمذهبی.

anagogic

وابسته بتعالی روحی.

anagogical

وابسته بتعالی روحی.

anagogy

تعالی روحی، بزرگی معنوی، ارتقائ فکر بعالم علوی، تفسیر روحانی و صوفیانه ئ مطالبمذهبی.

anagram

قلب، تحریف، ( بدیع ) مقلوب، تشکیل لغت یا جمله ای از درهم ریختن کلمات یا لغاتجمله ئ دیگر.

anagrammatic

وابسته به قلب و تحریف.

anagrammatical

وابسته به قلب و تحریف.

anagrammatize

تحریف کردن ، جابجا کردن ، قلب کردن .

anal

مربوط به مقعد، مجاور مقعد.

analects

گلچین ادبی، قطعات ادبی، منتخبات، جنگ .

analeptic

محرک روحی، نیروبخش روانی.

analgesia

(طب ) بی حسی نسبت بدرد، تخفیف درد.

analog computer

کامپیوتر قیاسی.

analog data

داده قیاسی.

analog

مانند، نظیر، شباهت، شی قابل قیاس، (فلسفه ) لغت متشابه .قیاسی.

analog adder

افزایشگر قیاسی.

analog channel

مجرای قیاسی.

analog device

دستگاه قیاسی.

analog digital

قیاسی به رقمی.

analog signal

علامت قیاسی.

analog transmission

مخابره قیاسی.

analogical

قیاسی، قابل قیاس، دارای وجه تشابه .

analogist

قیاس و استدلال کننده .

analogize

قیاس کردن ، تشبیه کردن .

analogous

قابل قیاس، مشابه .مانند، قابل مقایسه ، متشابه .

analogue

مانند، نظیر، شباهت، شی قابل قیاس، (فلسفه ) لغت متشابه .

analogy

قیاس.(من. ) قیاس، مقایسه ، شباهت، همانندی، ( ر. ) تناسب، توافق.

analphabet

بیسواد، حاکی از بیسوادی، بیسوادی.

analphabetic

بیسواد، وابسته به بیسوادی.

analyse

تجزیه کردن ، تحلیل کردن ، ( مج. ) موشکافی کردن ، جداکردن ، جزئیات را مطالعه کردن ، پاره پاره کردن ، تشریح کردن ، ( ش. ) با تجزیه آزمایش کردن ، فرگشائی کردن .

analysis

تحلیل، کاوش.(analyses. pl) جداگری، فرگشائی، تجزیه ، تحلیل، استقرائ، شی تجزیه شده ، کتابیا موضوع تجزیه و تحلیل شده ، ( ر. ) مشتق و تابع اولیه ، آنالیز.

analyst

استاد تجزیه ، روانکاو، فرگشا.تخلیل گر.

analytic

تحلیلی.تجزیه ای، تحلیلی، (من. ) مربوط به مکتب یا فلسفه ئ تحلیلی، روانکاوی، قابل حلبطریق جبری.

analytic geometry

هندسه ئ تحلیلی.

analytical

تجزیه ای، تحلیلی، (من. ) مربوط به مکتب یا فلسفه ئ تحلیلی، روانکاوی، قابل حلبطریق جبری.تحلیلی.

analytical engine

ماشین تحلیلی.

analytics

فرگشاشناسی، علم تجزیه و تحلیل، ( ر. ) هندسه ئ تحلیلی.

analyzable

قابل تجزیه و تحلیل، فرگشاپذیر.

analyzation

(=analysis).

analyze

تجزیه کردن ، تحلیل کردن ، ( مج. ) موشکافی کردن ، جداکردن ، جزئیات را مطالعه کردن ، پاره پاره کردن ، تشریح کردن ، ( ش. ) با تجزیه آزمایش کردن ، فرگشائی کردن .تحلیل کردن ، کاویدن .

analyzer

تحلیل کننده .

anamnesis

یادآوری، خاطره .

anamorphic

تغییر شکل دهنده .

anapest

واحد شعری که مرکب از دو هجای کوتاه و یک هجای بلند باشد.

anaphora

(بدیع ) تکرار یک یا چند عبارت متوالی.

anaphrodisia

کاهش شهوت، نقصان قوه ئ بائ، عنن ، داروهای فلج کننده ئ اعضائ تناسلی.

anaphrodisiac

کاهنده شهوت.

anarch

شورشی، آشوب طلب.

anarchic

هرج و مرج، مربوط به آشفتگی اوضاع.

anarchical

هرج و مرج، مربوط به آشفتگی اوضاع.

anarchist

هرج و مرج طلب، آشوب طلب.

anarchistic

وابسته به هرج و مرج طلبی.

anarchy

بی قانونی، هرج و مرج، بی ترتیبی سیاسی، بی نظمی، اغتشاش، خودسری مردم.

anasarca

(طب ) استسقائ عمومی یا لحمی بدن ، ورم تقریبا شدید، پشام.

anastigmat

عدسی غیر استیگمات ( کروی ).

anastomose

بهم پیوستن ، جوش خوردن ( درمورد اعضائ بدن ).

anastomosis

(anastomoses. pl) هم دهانی، همدهانگری، بهم پیوستن ، تلاقی ( رگها و اعصاب ).

anastrophe

سخن وارونه ، قلب عبارت، کلمات مقلوب، تعویض کلمات یک عبارت.

anathema

هرچیزی که مورد لعن واقع شود، لعنت و تکفیر، مرتد شناخته شده از طرف روحانیون .

anathematize

نفرین کردن ، لعنت کردن ، نفرین شدن .

anatomic

تشریحی، وابسته به کالبد شناسی.

anatomical

تشریحی، وابسته به کالبد شناسی.

anatomist

متخصص علم تشریح، تشریح کننده ، کالبد شناس.

anatomize

کالبد شناسی کردن ، تشریح کردن ، قطعه قطعه کردن ، تجزیه کردن .

anatomy

تشریح، ساختمان ، استخوان بندی، تجزیه ، مبحث تشریح، کالبدشناسی.

ancestor

نیا، جد.نیا( جمع نیاکان )، جد، اجداد.

ancestral

نیائی، اجدادی.

ancestress

جده .

ancestry

دودمان ، تبار.

anchor

(.n) لنگر، لنگر کشتی. (.vi and. vt) لنگر انداختن ، (مج. ) محکم شدن ، بالنگر بستن یانگاه داشتن .

anchorage

لنگرگاه ، لنگراندازی، باج لنگرگاه .

anchoress

زن گوشه نشین ، زن عزلت گزین ، راهبه .

anchorite

(=anchret) گوشه نشین ، زاهد، خلوت نشین ، راهب.

anchovy

(anchovy، anchovies. pl) (ج. ش. ) ماهی کولی.

ancient

باستانی، دیرینه ، قدیمی، کهن ، کهنه ، پیر.

ancientry

کهنگی، عهد قدیم.

ancilla

(ancillae. pl) پیشخدمت زن ، کلفت، خادمه .

ancillary

فرعی، معین ، کمک ، دستیار، تابع، مستخدم بومی، مربوط به کلفت.فرعی، کمکی.

ancress

زن گوشه نشین ، زن عزلت گزین ، راهبه .

and

و، ضرب منطقی.و ( حرف ربط ).

and gate

دریچه و.

andante

(مو. ) نسبتا ملایم ( نواخته شود )، نسبتا آهسته ، بارامی، بملایمت.

andiron

سه پایه ، پیش بخاری، سه پایه ای که کنار بخاری می گذاشتند.

androgen

هورمون های جنسی که باعث ایجاد صفات ثانویه جنسی در مرد ( مثل ریش و صدا) می شوند.

androgynous

دوجنسه ، هم زن و هم مرد.

androgyny

وجود دو حالت زنانگی و مردانگی توام، دوجنسی، خنثی.

andromache

(افسانه ئ یونان ) زن هکتور ( Hector).

andromeda

شاهزاده خانم حبشه ای که بوسیله پرسوس ( perseus) از دست غولی نجات یافت و زن او شد، (نج. ) منظومه فلکی مرآه المسلسله .

anecdotage

داستان ، مجموع حکایات، پیر مرد پرگو.

anecdotal

حکایتی، حدیثی.

anecdote

حکایت، قصه ئ کوتاه ، امثال، ضرب المثل.

anechoic

بدون انعکاس، ناپژواک .

anele

تدهین یا روغن مالی کردن .

anemia

( طب ) کم خونی، فقرالدم.

anemic

کم خون ، ضعیف.

anemograph

بادنگار.

anemometer

بادسنج.

anemometry

باسنجی.

anemone

شقایق نعمان ، لاله ئ نعمان ، رنگ قرمز مایل به آبی.

anemophilous

(گ . ش. ) لقاح شونده در اثر باد.

anent

همراهی ( با)، در مشارکت با، مربوط به ، دراطراف.

anesthesia

بیهوشی، هوش بری.

anesthesiologist

(=anesthetist) ویژه گر هوش بری.

anesthesiology

هوش برشناسی، علم بی هوشی، مبحث بی هوشی ( در طب ).

anesthetic

بیهوشانه ، داروی بی هوشی، بی هوش کننده ، کم کننده ئ حس.

anesthetist

ویژه گر هوش بری، پزشک متخصص بیهوشی و بی حسی.

anesthetize

بی هوش کردن .

anew

از نو، دوباره ، بطرز نوین ، از سر.

anfractuosity

پیچیدگی، پیچ و خم، ابهام.

anfractuous

مارپیچی، پرپیچ و خم.

angary

حق کشور متحارب برای استفاده از اموال کشور بیطرف.

angel

فرشته ، مالک .

angelfish

(ج. ش. ) نوعی کوسه ماهی.

angelic

فرشته ای، وابسته به فرشته .

angelical

فرشته ای، وابسته به فرشته .

anger

برآشفتگی، خشم، غضب، خشمگین کردن ، غضبناک کردن .

angina

( طب) گلودرد، ورم گلو، آنژین .

anginal

وابسته به گلودرد.

angiology

رگ شناسی، مطالعه عروق خونی و لنفی.

angle

گوشه ، زاویه ، کنج، قلاب ماهی گیری، باقلاب ماهی گرفتن ، ( مج. ) دام گستردن ، دسیسه کردن ، تیزی یا گوشه هر چیزی.زاویه .

angler

ماهی گیر.

angleworm

(=earthworm) (ج. ش. ) کرم خاکی.

anglian

مربوط به نژاد ( انگل های ) انگلستان ، زبان قوم انگل ها.

anglican

وابسته بکلیسای انگلیس.

anglicanism

اصول و انتقادات کلیسای انگلیس.

anglicism

اصطلاح زبان انگلیسی، انگلیسی مابی.

anglicist

متخصص اصطلاحات و قواعد زبان انگلیسی.

anglicization

انگلیسی مابی، انگلیسی منشی، اتصاف بصفات و خصوصیات انگلیسی، تلفظ یا نوشتن بطرزانگلیسی.

anglicize

باداب و رسوم انگلیسی درآمدن ، انگلیسی ماب شدن ، انگلیسی ماب کردن ، بطرز انگلیسیتلفظ کردن .

angling

ماهیگیری ( باقلاب ).

anglo

پیشوند به معنی ( انگلیسی) و ( مربوط به انگلیس ).

anglo saxon

انگلوساکسن ، نژاد انگلیسی و ساکنسونی.

anglophile

انگلیسی دوست، طرفدار انگلیسها.

anglophobe

کسی که از انگلستان بیم و تنفر دارد، بیمناک از انگلستان .

anglophobia

بیزاری و ترس از انگلیسها.

angora

موی خرگوش یا مرغوز.

angora cat

(ج. ش. ) گربه ئ براق.

angora goat

(ج. ش. ) مرغوز.

angrily

از روی خشم.

angriness

غضبناکی.

angry

اوقات تلخ، رنجیده ، خشمناک ، دردناک ، قرمز شده ، ورمکرده ، دژم، برآشفته .

angst

احساس وحشت و نگرانی، احساس بیم.

angstrom

آنگستروم.واحد اندازه گیری طول امواج ( نور و رادیو ).

anguish

دلتنگی، اضطراب، غم و اندوه ، دلتنگ کردن ، غمگین شدن ، نگران شدن ، نگران کردن .

anguished

مضطرب، نگران .

angular

زاویه ای، گوشه دار.گوشه دار، گوشه ای، (مج. ) لاغر، زاویه ای.

angularity

گوشه داری، زاویه داری، لاغری، تندی.

angulate

گوشه دار، گوشه ای.

angulation

زاویه داری.

anhydrous

(ش. ) بی آب.

ani

(ج. ش. ) پرندگان سیاهی از خانواده ئ فاخته .

anile

پیرزنانه ، عجوزه ، ضعیف.

aniline dye

رنگ انیلین .

animadversion

قوه ئ ادراک ، ملاحظه ، مراقبت، مشاهده ، اعتراض، تذکر و اعلام خطر، انتقاد.

animadvert

خرده گرفتن ، اعتراض کردن ، متوجه شدن ، تعیین تقصیر و مجازات( بوسیله ئ دادگاه )نمودن .

animal

جانور، حیوان ، حیوانی، جانوری، مربوط به روح و جان یا اراده ، حس و حرکت.

animal husbandry

دام پروری.

animalcular

وابسته به جانوران ذره بینی.

animalcule

(animalcula and animalcules. pl) جانور کوچک ، حیوانک .

animalculum

(animalcula and animalcules. pl) جانور کوچک ، حیوانک .

animalism

عالم حیوانی، نفس پرستی، اعتقاد باین که انسان جانوری بیش نیست.

animalist

پیکرنمای جانوران ، نقاش جانور، مصور حیوانات، معتقد به حیوان صفتی انسان .

animality

طبیعت حیوانی، زندگی جانوران ، حیوانیت.

animalization

تبدیل به حیوان ، واجد صفات حیوانی، وجود مواد حیوانی.

animalize

جانور (خوی ) نمودن ، حیوانی کردن ، شهوانی کردن .

animate

سرزنده ، باروح، جاندار، روح دادن ، زندگی بخشیدن ، تحریک و تشجیع کردن ، جان دادن به .

animated

باروح، سرزنده .

animated cartoon

فیلم های نقاشی شده ، فیلم های میکی موس.

animation

جان بخشی، انگیزش، تحریک ، سرزندگی.

animator

روح بخش، جان دهنده ، رونق دهنده ، تهیه کننده ئ فیلمهای کارتون .

animism

جان گرائی، همزاد گرائی، اعتقاد باینکه روح اساس زندگی است، اعتقاد باینکه ارواحمجرد وجود دارند، اعتقاد بعالم روح و تجسم ارواح مردگان .

animistic

وابسته به جان گرائی یا همزادگرائی.

animosity

دشمنی، عداوت، شهامت، جسارت، کینه .

animus

اراده ، قصد، نیت، روح دشمنی و غرض، عناد.

anise

(گ . ش. ) بادیان رومی، انیسون .

aniseed

تخم بادیان رومی که بصورت ادویه بکار میرود.

anisette

عرق بادیان .

anisometric

دارای قسمت های غیر متقارن .

ankle

قوزک ، قوزک پا.

anklebone

استخوان قوزک ، کعب.

anklet

خلخال، پابند، غل و زنجیر برای بستن پا.

anlage

(anlages and anlagen. pl) اساس و پایه ئ رشد بعدی، قسمت کوچکی که بعدا رشد نموده وبزرگ میشود، زائده .

annalist

وقایع نگار، تاریخچه نویس.

annals

تاریخچه ، وقایع سالیانه ، سالنامه ، اخبار سال، برنامه سالیانه ئ عشائ ربانی.

anneal

گرم کردن ، پختن ( آجر)، حرارت زیاد دادن و بعد سرد کردن ( فلزات )، ( مج. ) سخت وسفت کردن ، بادوام نمودن .

annex

پیوستن ، ضمیمه کردن ، ضمیمه ، پیوست، پیوستن ، ضمیمه سازی.

annexation

پیوست، ضمیمه سازی، انضمام.

annihilate

نابود کردن ، از بین بردن ، خنثی نمودن .

annihilation

نابودی.

annihilator

نابود کننده ، از بین برنده .

anniversary

سوگواری سالیانه ، جشن سالیانه عروسی، مجلس یادبود یا جشن سالیانه ، جشن یادگاری.

anno domini

بعد از میلاد مسیح، میلادی.

anno hegirae

برطبق سال هجری، مطابق تقویم هجری.

annotate

حاشیه نوشتن .حاشیه نوشتن ، یادداشت نوشتن ، تفسیر نوشتن ، ( باon یاup) تفسیر کردن .

annotation

حاشیه نویسی.یادداشت ( درحاشیه )، حاشیه نویسی، تفسیر.

announce

آگهی دادن ، اعلان کردن ، اخطار کردن ، خبر دادن ، انتشاردادن ، آشکارکردن ، مدرک دادن .

announcement

آگهی، اعلان ، خبر.

announcer

اعلان کننده ، گوینده .

annoy

دلخورکردن ، آزردن ، رنجاندن ، اذیت کردن ، بستوه آوردن ، خشمگین کردن ، تحریک کردن ، مزاحم شدن .

annoyance

دلخوری، آزار، اذیت، ممانعت، آزردگی، رنجش.

annoyer

آزار دهنده .

annoying

رنجش آور.

annual

سالیانه ، یک ساله .

annuitant

حقوق بگیر، وظیفه خور.

annuity

حقوق یا مقرری سالیانه ، گذراند.

annul

لغو کردن ، باطل کردن ، خنثی کردن .

annular

حلقه مانند، حلقوی، (فیزیک ) وسائل و ابزار حلقه دار، دارای علائم و اشکال حلقوی.

annular eclipse

خسوف ناقص.

annulate

حلقوی، حلقه دار.

annulated

حلقوی، حلقه دار.

annulation

تشکیل حلقه ، ( حق. ) فسخ، الغائ.

annulment

الغائ، فسخ، ابطال.

annulus

(annuluses and annuli. pl) ( هند. ) دایره ای که بوسیله ئ گردش یک دایره ورائ محیط خودتشکیل گردد، فضای بین دوایر متحد المرکز، حلقه ، حلقوی.

annunciation

آگهی، اعلام، بشارت، ( باحرف بزرگ ) عید تبشیر ( عید مارس مسیحیان ).

annunciator

مبشر، اعلام کننده .

annunciatory

بشارتی.

anode

قطب مثبت، آنود.( برق ) قطب مثبت ( در پیل الکتریکی )، الکترود مثبت یا آند.

anodize

بصورت قطب مثبت در آوردن .

anodyne

آرام کننده ، تسکین دهنده ، مسکن ، دوای مسکن .

anoint

روغن مالی کردن ، تدهین کردن .

anointment

پماد مالی، روغن مالی، تدهین ، تقدیس با روغن مقدس.

anomalous

غیر عادی، خارج از رسم، بیمورد، مغایر، متناقض، بی شباهت، غیر متشابه .

anomaly

خلاف قاعده ، غیر متعارف، بی ترتیب.

anomie

بی هنجاری، بی توجهی به اصول دین ، اعتقاد به بی نظمی.

anomy

بی هنجاری، بی توجهی به اصول دین ، اعتقاد به بی نظمی.

anon

بزودی، فورا، چند لحظه بعد.

anonym

شخص بی نام، نویسنده ئ گمنام، نام عاریه .

anonyme

شخص بی نام، نویسنده ئ گمنام، نام عاریه .

anonymity

گمنامی، بینامی.

anonymous

بی نام، دارای نام مستعار، تخلصی، لاادری.

anopheles

(ج. ش. ) نوعی پشه از جنس انوفل (anopheles) که ناقل میکرب مالاریا میباشد.

anorak

نوعی ژاکت باشلق دار مخصوص نواحی قطبی.

anorexia

(=anorexy) بی اشتهائی، کم اشتهائی.

anosmia

فقدان حس شامه ، نابویائی.

another

دیگر، دیگری، جدا، علیحده ، یکی دیگر، شخص دیگر.

another guess

نوعی دیگر، قسمتی دیگر.

anoxia

( طب ) کمبود اکسیژن .

anserine

غازی شکل، مثل غاز، (مج. ) کودن .

answer

پاسخ، پاسخ دادن .(.vt) پاسخ دادن ، جواب دادن ، از عهده برآمدن ، ضمانت کردن ، دفاع کردن (از)، جوابگو شدن ، بکار آمدن ، بکاررفتن ، بدرد خوردن ، مطابق بودن ( با )، جواب احتیاج را دادن (.n) جواب، پاسخ، دفاع.

answerable

مسئول، ملتزم، ضامن ، جوابگو، پاسخ دار، جواب دار.

answerback

پاسخ برگشتی، در پاسخ.

ant

(.n) مورچه ، مور. (.pref -ant) پیشوندیست بمعنی >ضد< و >مخالف< و >درعوض < و >بجای < و غیره .

antacid

دوای ضد ترشی معده ، ضد اسید معده .

antaeus

( افسانه ئ یونان ) پهلوان غول آسای لیبی که پسر زمین بود.

antagonism

مخالفت، خصومت، هم آوری، اصل مخالف.

antagonist

هم آورد، مخالف، ضد، رقیب، دشمن .

antagonistic

مخالفت آمیز، خصومتآمیز، رقابت آمیز.

antagonize

مخالف کردن ، دشمن کردن .

antarctic

مربوط به قطب جنوب، قطب جنوبی، قطب جنوب.

antarctic circle

مدار قطب جنوب.

ante

(.vi and. vt) بالا بردن ، نشان دادن ، توپ زدن . (.pref -ante) پیشوندی است بمعنی - پیش - و - قبل از- و - درجلو-.

anteater

(ج. ش. ) جانور پستاندار مورچه خوار، آردوارک ، پرنده ئ مورچه خوار.

antebellum

قبل از جنگ ، قبل از جنگ داخلی آمریکا.

antecede

سابق یا اسبق بودن ، (از لحاظ مکان و زمان و مقام) برتری جستن ، پیش رفتن ، جلوترآمدن .

antecedence

پیشی، پیشروی، تقدم، سبقت.تقدم، پیشی.

antecedent

پیشین ، پیشی، سابق، مقدم، مقدمه ، سابقه ، (د. ) مرجع ضمیر، دودمان ، تبار.مقدم، پیشین .

antecessor

پیشرو، مقدم.

antechamber

اطاق کفش کن ، پیش اطاقی.

antechoir

جایگاه مخصوص روحانیون و سرایندگان در کلیسا.

antedate

پیش از تاریخ حقیقی تاریخ گذاشتن ، پیش بودن (از)، منتظربودن ، پیش بینی کردن ، جلوانداختن ، سبقت.

antediluvian

وابسته به پیش از طوفان ، پیش از طوفان نوح، آدم کهن سال، آدم کهنه پرست.

antelope

(antelopes، antelope. pl) بزکوهی.

antemeridiem

(.M. A =) قبل از ظهر ( مخفف آن . M. A است ).

antemortem

قبل از مرگ ، مرگ زود رسیده .

antenatal

مربوط به قبل از تولد، قبل از ولادتی.

antenna

آنتن ، موج گیر.(antennas، antennae. pl) شاخک ، (در بیسیم ) موج گیر، آنتن .

anter

دخمه ، غار، سردابه .

anterior

جلو(ی)، قدامی.

anteroom

اطاق انتظار، کفش کن .

anth

(.pref -anth، -ant، -anti) پیشوندهائیست بمعنی >ضد< و >مخالف< و >درعوض < و>بجای < و غیره مثل ANTIchrist.

anthelmintic

کرم کش، دافع کرم روده ، مربوط بداروی ضد کرم.

anthem

سرود، سرودی که دسته جمعی در کلیسا میخوانند.

anther

(گ . ش. ) بساک .

antheridium

(antheridia. pl) عضو تناسلی نر در نهانزادان ، بساک .

anthesis

(گ . ش. ) شکوفان ، غرق شکوفه ، عمل شکفتن غنچه .

anthill

مورتپه ، خاکریزی که مور هنگام لانه سازی در اطراف لانه خود ایجاد میکند.

anthologist

جنگ نگار، متخصص و متبحر در گلچین قطعات ادبی.

anthologize

گلچین ادبی جمع کردن .

anthology

گلچین ادبی، منتخبات نظم و نثر، جنگ .

anthophagous

تغذیه شده با گل، تغذیه کننده از شهد گل.

anthracite

ذغال سنگ خشک و خالص، آنتراسیت.

anthrax

( طب ) سیاه زخم، نوعی سنگ یاقوت.

anthrop

( anthropo =) پیشوند بمعانی > انسان < و > جنس انسان <.

anthropic

( زیست شناسی ) مربوط به دوران پیدایش انسان .

anthropo

( anthrop =) پیشوند بمعانی > انسان < و > جنس انسان <.

anthropocentric

معتقد باینکه انسان اشرف مخلوقات و مرکز ثقل موجودات است.

anthropogenesis

مبحث پیدایش و تکامل بشر.

anthropogenic

مربوط به پیدایش و تکامل انسان ، مربوط به برخورد و تماس بشر با طبیعت.

anthropography

علم ساختمان بدن انسان ، رشته ای از علم انسان شناسی که درباره تاثیر اوضاعجغرافیائی بر روی نژادها صحبت میکند، نژاد شناسی.

anthropoid

میمون آدم نما، شبه انسان .

anthropological

وابسته بانسان شناسی، مربوط بطبیعت انسانی.

anthropologist

انسان شناس.

anthropology

علم انسان شناسی، مبحث روابط انسان با خدا.

anthropometric

وابسته به مبحث اندازه گیری بدن انسان .

anthropometry

مبحث سنجش و اندازه گیری بدن انسان .

anthropomorphic

شبیه انسان ، دارای شکل انسان .

anthropomorphism

قائل شدن جنبه انسانی برای خدا، تصور شخصیت انسانی برای چیزی.

anthropomorphize

جنبه انسانی برای خدا قائل شدن .

anthropopathism

اعتقاد به وجود روح انسانی در اشیائ و موجودات.

anthropophagous

مربوط به آدم خواری، تغذیه کننده از گوشت انسان .

anthropophagus

(anthropophagi. pl) آدم خوار، وحشی.

anthropophagy

آدم خواری.

anthroposophy

علم شناسائی طبیعت و ماهیت انسانی.

anti

(.n) (antis. pl) پاد، مخالف، علیه ، ضد، (.pref -anth، -ant، -anti) پیشوندهائیستبمعنی >ضد< و >مخالف< و >درعوض < و >بجای < و غیره مثل ANTIchrist.

anti federalist

اشخاصی که درسال - مخالف اساس حکومت آمریکا بودند ( مخفف آن EandA است ).

anti semite

ضد یهود، مخالف اقوام سامی.

anti semitic

ضد یهودی.

anti semitism

مخالف با یهودیان .

anti sepsis

( طب ) جلوگیری از رشد و ازدیاد میکربها در اثر مواد ضدعفونی.

antiaircraft

ضد هوابرد، ضد حملات هوائی، اسلحه ضد هوائی.

antibiosis

(زیست شناسی) تضاد بین دو موجود زنده کوچک که بیش از یکی از آنها در محیط باقی نمیماند، تضاد بین یک میکرب و فرآورده ئ میکرب دیگر که باعث از بین رفتن میکرب اولیمیشود.

antibiotic

پادزی، مانع ایجاد لطمه بزندگی، جلوگیری کننده از صدمه به حیات، مربوط به آنتی آنتی بیوزیس، ماده ای که از بعضی موجودات ذره بینی بدست میاید و باعث کشتن میکربهای دیگر میشود.

antibody

پادتن .

antic

غریب و عجیب، بی تناسب، مسخره ، وضع غریب و مضحک .

anticatalyst

ماده ای که موجب وقفه ئ واکنشهای حیاتی موجود میشود، پاد فروگشا.

anticathode

(ش. ) آنود، قطب مثبت برق، صفحه ئ پلاتین یا تنگستن دو لوله ئ اشعه ئ مجهول.

antichrist

ضد مسیح، دجال.

anticipant

منتظر، امیدوار، آبستن ، باردار، پیش بینی کننده .

anticipate

پیش بینی کردن ، انتظار داشتن ، پیشدستی کردن ، جلوانداختن ، پیش گرفتن بر، سبقت جستن بر.

anticipation

پیش بینی، انتظار، سبقت، وقوع قبل از موعد مقرر، پیشدستی.

anticipative

دارای قدرت پیشگوئی، درحالت انتظار.

anticipator

پیش بینی کننده ، منتظر.

anticlimactic

پاداوجی، مربوط به بیان قهقرائی، خلاف انتظاری.

anticlimax

پاداوج، بیان قهقرائی (مثل > زنم مرد، مالم را بردند و سگم هم گم شد< )، بیانی که هرچه پیش می رود اهمیتش کمتر میشود، بیان قهقرائی نمودن .

anticline

چین طاقی، تاقدیس.

anticoagulant

پادبند، ( طب ) مانع انعقاد خون ، داروی ضد انعقاد خون .

anticyclone

واچرخه ، گردباد هوائی.

antidotal

پادزهری، دارای خاصیت پادزهری.

antidote

تریاق، پادزهر، ضد سم، پازهر.

antifreeze

ماده ئ ضد یخ، ضد یخ.

antigen

پادزا، ماده ای که در بدن ایجاد عکسالعمل علیه خودش میکند، مواد تولید کننده ئ پادتن ، پادگن .

antigone

(افسانه ئ یونان )دختری که همراه پدر نابینای خود به آتیکا رفت و تا زمان مرگ پدرش اورا خدمت کرد، ( مج. ) نونه ئ زن فداکار و با تقوا.

antihelix

( تش. ) برآمدگی قسمت غضروفی خارج گوش.

antihistamine

( طب ) موادی که برای درمان حساسیت بکار رفته و باعث خنثی کردن اثر هیستامین دربافت ها می شوند.

antiknock

روغن موتور، ضد ضربه .

antilogarithm

(ر. ) متمم لگاریتم، جیب وظل، متمم جیب.

antimacassar

رویه ئ صندلی، روکش مبل و صندلی.

antimagnetic

ضد مغناطیسی.

antimalarial

داروی مربوط بدرمان مالاریا، داروی ضد مالاریا.

antimatter

پادماده ، جسمی که حاوی ماده ئ ضد خود نیز باشد مثل ضدالکترون بجای الکترون .

antimicrobial

ضدمیکربی.

antimissile missile

موشک ضد موشک ، پاد پرتابه .

antimony

سنگ سرمه ، توتیای معدنی، آنتیمون .

antineuritic

(طب ) برضد آماس عصب، مخاف آماس عصبی.

antinomian

مخالفین اصول اخلاقی فرقه ای از مسیحیان که مخالف مراعات اصول اخلاقی بودند و اعتقادداشتند که خداوند در همه حال نسبت به مسیحیان لطف دارد.

antinomy

تناقض دو قانون یا دو اصل، اظهار مخالف.

antiparalytic

( طب ) ضد فلج، داروی ضد فلج، فلج بر.

antipasto

غذای اشتهاآور، مشتهی.

antipathetic

فاقد تمایل.

antipathy

احساس مخالف، ناسازگاری، انزجار.

antiperiodic

( طب ) جلوگیری کننده از نوبت و دوره ئ امراض.

antiphon

سرودی که بوسیله سرایندگان کلیسا در جواب دسته ئ دیگر خوانده میشود، سرود برگردان .

antiphony

انعکاس یا جواب سرود و موسیقی، تهلیل خوانی، سرود تهلیلی، جواب.

antipodal

مربوط به ساکنین ینگی دنیا، واقع در طرف مقابل زمین ، مستقیما، مخالف، متقاطر.

antipode

(antipodes. pl) نقطه ئ مقابل یا متقاطر.

antiquarian

باستانی، وابسته بقدیم، عتیقه شناس.

antiquated

کهنه ، منسوخ، متروک ، قدیمی.

antique

کهنه ، عتیقه ، باستانی.

antiquity

عهد عتیق، روزگار باستان ، قدمت.

antiseptic

دوای ضد عفونی، گندزدا، ضدعفونی، تمیز و پاکیزه ، مشخص، پلشت بر، جداگانه ، پادگند.

antiserum

سرم حاوی پادتن .

antislavery

مخالف بردگی.

antisocial

مخالف اصول اجتماعی، مخالف اجتماع، مخل اجتماع، دشمن جامعه .

antispasmodic

( طب ) ضد انقباض و تشنج، ضد اختلاج.

antistrophe

(در تراژدیهای یونانی) حرکت از چپ براست نمایشگران هنگام آواز دسته جمعی، صنعتتجنیس.

antisubmarine

ضد زیردریائی، مخرب زیردریائی.

antitank

ضد تانک .

antithesis

(antitheses. pl) پادگذاره ، ضد و نقیض، تضاد، تناقض.

antithetic

پادگذاره ای، دارای ضد و نقیض، متضاد.

antithetical

پادگذاره ای، دارای ضد و نقیض، متضاد.

antithyroid

ماده متعادل کننده ئ غدد درقی، ضد غده ئ درقی.

antitoxic

ضدسم، ضدزهر.

antitoxin

ماده ئ ضدسم، ضد زهرابه ، دفع سم.

antitrust

مخالف تشکیل ( تراست ) یا اتحادیه های بزرگ صنایع.

antitussive

ضد سرفه ، آرام کننده ئ سرفه .

antitype

پادگونه ، نمونه یا مصداق چیزی، نوع متقابل.

antivenin

ماده ئ ضدسم.

antivitamin

ماده ئ ضدویتامین ، ماده ای که ویتامین ها را خنثی میکند.

antler

شاخ گوزن ، شاخ فرعی، انشعاب شاخ.

antonym

کلمه ئ متضاد، ضد و نقیض، متضاد.

antonymous

وابسته بکلمه متضاد.

antrorse

خمیده بجلو یا متمایل ببالا.

antrum

غار بزرگ ، مغاره ، ( طب ) حفره های بدن .

anuresis

( طب ) فقدان قدرت دفع ادرار، شاش بند.

anuria

نقص در ترشح ادرار، قطع ادرار، قطع ترشح.

anurous

بی دم، فاقد دم.

anus

مقعد، بن ، نشین ، سوراخ کون .

anvil

سندان ، روی سندان کوبیدن ، استخوان سندانی.

anxiety

آرنگ ، تشویش، دل واپسی، اضطراب، اندیشه ، اشتیاق، نگرانی.

anxious

دلواپس، آرزومند، مشتاق، اندیشناک ، بیم ناک .

anxiously

بطورنگران ، مشتاقانه .

any

چه ، کدام، چقدر، ( درجمع ) ( در پرسش ) چه نوع، چقدر، هیچ، ( در جمله ئ مثبت ) هر، ازنوع، هیچ نوع، هیچگونه ، هیچ.

anybody

( در جمله ئ منفی و پرسش ) هیچ کس، کسی ( در جمله ئ مثبت ) هرکجا، کسی.

anyhow

بهرحال، در هر صورت، بهرجهت، بنوعی.

anymore

بیش از این ها، دیگر.

anyone

هرکس، هرچیز، هرشخص معین .

anyplace

هرجا، هرکس.

anything

هرچیز، هرکار، همه کار(در جمله ئ مثبت) چیزی، (در پرسش و نفی) هیچ چیز، هیچکار، بهراندازه ، بهرمقدار.

anyway

در هرصورت، بهرحال.

anywhere

هرکجا، هر جا.

anywhy

بهربهانه ، بهرجهت.

anywise

بهیچ وجه ، هیچ، ابدا.

aorta

(aortae، aortas. pl) ( تش. ) آئورت، شریان بزرگ ، شاهرگ .

aortal

وابسته بشاهرگ .

aortic

وابسته بشاهرگ .

apace

سریعا، باتندی، باشتاب، بیدرنگ ، باسرعت زیاد.

apache

(apaches، apache. pl) دزد، یکی از قبایل سرخ پوست آمریکا.

apanage

امتیازات و اموالی که بفرزند ارشد (شاهزاده ) اختصاص داشت، ایالت، حوزه ، درآمداتفاقی، تابع، متعلفات، بخشش، وقف، (احق. ) مستمری.

aparejo

نوعی پالان چرمی یا پارچه ای.

apart

جدا، کنار، سوا، مجزا، غیرهمفکر.

apartfrom

مجزا از، سوا از.

apartheid

نفاق و جدائی بین سیاه پوستان و سفید پوستان آفریقای جنوبی.

apartment

آپارتمان .

apartment building

ساختمان آپارتمانی ( که house apartment نیز گفته میشود ).

apartmental

آپارتمانی.

apathetic

بی احساس، بی تفاوت، بی روح.

apathy

بی حسی، بی عاطفگی، خون سردی، بی علاقگی.

ape

میمون ، بوزینه .

apeak

(د. ن . ) راست، ( بطور) عمودی، قائم، بحالت عمودی.

apelike

میمون مانند.

apercu

(apercus. pl) خلاصه ، مختصر، موجز.

aperient

(طب) ملین ، مسهل، داروی ملین .

aperiodic

نادوره ای.نامنظم، غیرمداوم، غیر نوسانی.

aperitif

نوشابه ئ الکلی که بعنوان محرک اشتها قبل از غذا مینوشند.

aperture

روزنه .دهانه یا سوراخ، روزنه ، گشادگی.

apetalous

(گ . ش. ) بی گلبرگ .

apex

اوج، نوک .(apices and apexes. pl) نوک ، سر، راس زاویه ، تارک .

aphasia

(طب ) عدم قدرت تکلم ( در نتیجه ضایعات دماغی )، آفازی.

aphid

(ج. ش. ) شته ، شپشه .

aphis

شپشک گیاهی، یک نوع شته (lice plant).

aphonia

فقدان صدا یا خفگی آن بعلت فلج تارهای صوتی.

aphorism

سخن کوتاه ، کلام موجز، پند، کلمات قصار، پند و موعظه .

aphorist

موجز نویس، پند نویس.

aphoristic

وابسته به موجز نویسی یا پند نویسی.

aphorize

کلمات قصار گفتن ، پند گفتن ، کوتاه و موجز نوشتن .

aphotic

تاریک ، بی فروغ.

aphrodisiac

مقوی بائ، داروی مقوی غرائز جنسی.

aphrodite

الهه ئ عشق و زیبائی، ونوس یونانی.

aphyllous

(گ . ش. ) بی شاخ و برگ ، برهنه ، بی برگ .

apian

وابسته به زنبور عسل یا مگس.

apiarian

مربوط به پرورش زنبور عسل.

apiarist

پرورش دهنده ئ زنبور عسل.

apiary

کندو، کندوی عسل.

apical

مربوط به نوک یا راس زاویه .

apiculate

نوک دار، تیز.

apicultural

مربوط به پرورش و نگهداری زنبور عسل.

apiculture

پرورش زنبور عسل.

apiece

برای هرشخص، هرچیز، هریک ، هرکدام.

apis

گاو مقدس مصریان قدیم.

apish

بوزینه صفت، نادان ، حیله گر.

apivorous

(ج. ش. ) زنبورخوار، تغذیه کننده از زنبور عسل.

apl language

زبان ای پی ال.

aplacental

فاقد جفت جنین .

aplomb

حالت عمودی، ( مج. ) اطمینان بخود، اعتماد بنفس.

apocalypse

کتاب مکاشفات یوحنا، مکاشفه ، الهام.

apocalyptic

وابسته به کتاب مکاشفات یوحنا.

apocalyptical

وابسته به کتاب مکاشفات یوحنا.

apocalyptist

کاشف مجهولات، متخصص در تفسیر مکاشفات یوحنا.

apocrypha

کتاب مشکوکی که راجع بزندگی عیسی ودین مسیح نوشته شده ، کتب کاذبه .

apocryphal

دارای اعتبار مشکوک ، ساختگی، جعلی.

apodeictic

(من. ) شامل یا مستلزم بیان حقیقت، قابل توضیح.

apodictic

(من. ) شامل یا مستلزم بیان حقیقت، قابل توضیح.

apodosis

(د. ) مکمل جمله ئ شرطی، نتیجه جمله ئ شرطی.

apogamy

(گ . ش. ) رشد و نمو گیاه هاگدار بدون عمل لقاح از سلول جنسی.

apogean

از زمین بالا آمده ، برآمده ، اوجی، ذروه ای.

apogee

( هن. ) اوج، نقطه ئ اوج، ذروه ، اعلی درجه ، نقطه ئ کمال.

apolitical

دارای شخصیت غیر سیاسی، بی علاقه بامور سیاسی، غیر سیاسی.

apollo

( یونان قدیم ) خدای آفتاب و زیبائی و شعر و موسیقی.

apollyon

شیطان ، مالک دوزخ.

apologetic

پوزش آمیز، اعتذاری، دفاعی.

apologetics

مدافعه ئ استدلالی از مسیحیت.

apologia

دفاع، پوزش ادبی.

apologist

مدافع، پوزش خواه ، نویسنده ئ رساله ئ دفاعی.

apologize

پوزش خواستن ، معذرت خواستن ، عذر خواهی کردن .

apologizer

پوزشگر، معذرت خواه .

apologue

حکایت اخلاقی، داستان .

apology

پوزش، عذرخواهی ( رسمی )، اعتذار، مدافعه .

apomict

کسی یا چیزی که بوسیله ئ تکثیر بدون لقاح بوجود آمده باشد.

apomixis

تکثیر بوسیله ئ بافتهای تناسلی ولی بدون لقاح.

apophyseal

زائده ای.

apophysis

(apophyses. pl) ( تش. ) زائده ، برجستگی، غند.

apoplectic

(طب ) سکته ای، دچار سکته ، سکته آور.

apoplexy

سکته ، سکته ئ ناقص.

aport

روبه بندر، بسوی بندر، ( در کشتی ) بطرف چپ کشتی.

aposematic

قابل گوشزد، حاوی نکته ئ مهم و قابل گوشزد.

aposematically

بطور قابل گوشزد.

aposiopesis

قطع ناگهانی سخن ، وقفه ئ کلام ( بواسطه ئ ضربه ئ ناگهانی ).

apostasy

ارتداد، ترک آئین ، ترک عقیده ، برگشتگی از دین .

apostate

از دین برگشته ، مرتد.

apostatize

از دین برگشتن ، مرتد شدن .

aposteriori

(من. ) از معلول بعلت رسیده ، از مخلوق بخالق پی برده ، استنتاجی، استقرائی، با استدلال قیاسی.

apostle

فرستاده ، رسول، پیغ�مبر، حواری، ( درکلیسا) عالیترین مرجع روحانی.

apostolate

مقام یا شغل پاپ، رسالت، رهبری.

apostolic

رسالتی، وابسته به پاپ.

apostolic delegate

نمایندگی سیاسی پاپ، سفیرکبیر پاپ.

apostrophe

آپوستروف.اپوستروف، علامت (') که در موارد زیر بکار میرود، در مواقع حذف حرف یا بخشی از کلمه مثل s'it که دراصل is it بوده است، در آخر اسم مضاف برای ثبوت مالکیتمثل book s'Ali، درجمع بستن اعداد یا حروف منفرد مثل s'S و s'7.

apostrophize

گریز زدن ، علامت (') گذاشتن .

apothecary

داروگر، داروساز، داروفروش.

apothegm

کلمات قصار، کلام موجز، امثال و حکم.

apotheosis

ستایش اغراق آمیز، رهائی از زندگی خاکی وعروج باسمانها.

apotheosize

تکریم اغراق آمیز نمودن ، بدرجه ئ خدائی پرستیدن .

appal

ترساندن ، وحشت زده شدن .

appall

ترساندن ، وحشت زده شدن .

appalling

ترسناک ، مخوف.

appanage

(=apanage).

apparatus

(apparatuses and apparatus. pl) اسباب، آلت، دستگاه ، لوازم، ماشین ، جهاز.

apparel

رخت، اسباب، آراستن ، پوشاندن ، جامه .

apparent

پیدا، آشکار، ظاهر، معلوم، وارث مسلم.

apparently

ظاهرا.

apparition

ظهور، خیال، روح، تجسم، شبح، منظر.

apparitor

فراش، شاطر، چاووش، مامور اجرائ.

appeal

درخواست، التماس، جذبه ، ( حق. ) استیناف.

appealability

قابلیت استیناف.

appealable

قابل استیناف، قابل پژوهش خواهی.

appealer

استیناف دهنده .

appealing

جذاب، خوش آیند.

appear

ظاهرشدن ، پدیدار شدن .

appearance

ظهور، پیدایش، ظاهر، نمایش، نمود، سیما، منظر.

appease

آرام کردن ، ساکت کردن ، تسکین دادن ، فرونشاندن ، خواباندن ، خشنود ساختن .

appeasement

تسکین ، فروکش، دلجوئی، فرونشانی.

appeaser

دلجوئی کننده ، تسکین بخش.

appellant

استیناف دهنده ، استینافی، مفتری، تهمت زننده ( بکسی ).

appellate

استینافی.

appellation

نام، اسم، لقب، (گ . ) نامگذاری، وجه تسمیه .

appellative

(د. ) اسم عام، نام، اسم، لقب، کنیه ، عنوان .

appellee

مستانف علیه .

append

افزودن ، الحاق کردن ، آویختن ، پیوست کردن .

appendage

ضمیمه ، پیوست، دستگاه فرعی.

appendant

ضمیمه ، الحاقی.

appendectomy

( جراحی ) برداشتن زائده آپاندیس یا آویزه .

appendicitis

(طب ) آماس ضمیمه روده ، آماس آپاندیس.

appendicular

آویزه ای، مربوط بزائده آپاندیس، زائده ای.

appendix

(ices- and xes-. pl) ضمیمه ، ذیل، دنباله ، آویزه ، (طب) زائده کوچک ، قولون ، زائده ئ آپاندیس.ضمیمه ، پیوست.

apperceive

مشاهده کردن ، دریافتن ، درک کردن ، بمعلومات خود افزودن .

apperception

درک ، احساس.

apperceptive

وابسته به درک و احساس.

appertain

وابسته بودن ، مربوط بودن ، متعلق بودن ، اختصاص داشتن ( با to).

appetence

آرزو، اشتیاق، تمایل.

appetency

آرزو، اشتیاق، تمایل.

appetent

آرزومند، مشتاق.

appetite

میل و رغبت ذاتی، اشتها، آرزو، اشتیاق.

appetizer

غذا یا آشامیدنی اشتهاآور قبل از غذا، پیش غذا.

appetizing

محرک ، اشتهاآور.

applaud

آفرین گفتن ، تحسین کردن ، کف زدن ، ستودن .

applaudable

قابل تحسین .

applauder

تحسین کننده ، کف زننده .

applause

کف زدن ، هلهله کردن ، تشویق و تمجید، تحسین .

apple

سیب، مردمک چشم، چیز عزیز و پربها، سیب دادن ، میوه ئ سیب دادن .

applejack

کنیاک سیب.

appliance

اسباب، آلت، وسیله ، تمهید، اختراع، تعبیه .

applicability

کاربست پذیری.قابلیت اجرائ.

applicable

قابل اجرائ، قابل اطلاق، اجرا شدنی.کاربست پذیر.

applicant

درخواست دهنده ، تقاضا کننده ، طالب، داوطلب، متقاضی، درخواستگر.

application

کاربرد، استفاده .درخواست، درخواست نامه ، پشت کار، استعمال.

application oriented

کاربرد گرا.

application package

بسته کاربردی.

application program

برنامه کاربردی.

application programmer

برنامه نویس کاربردی.

applications programmer

برنامه نویس کاربردی.

applicative

عملی، متناسب، اعمال کردنی، (د. ) صفت مقداری مانند some یا every.

applicator

درخواست کننده ، اعمال کننده .

applicatory

قابل اجرائ، قابل اطلاق، مناسب، عملی، اعمال شدنی.

applied

عملی، بکار بردنی، ( م. ل. ) بکاربرده (شده )، برای هدف معین بکار رفته ، وضع معموله .کابردی، کاربسته .

applier

تقاضا کننده ، اعمال کننده .

applique

مورد استفاده قرار گرفته ، تکه دوزی، نقاشی رنگ و روغن روی ظرف فلزی.

apply

بکاربستن ، درخواست دادن .بکار بردن ، بکار زدن ، استعمال کردن ، اجرا کردن ، اعمال کردن ، متصل کردن ، بهم بستن ، درخواست کردن ، شامل شدن ، قابل اجرا بودن .

appoint

تعیین کردن ، برقرار کردن ، منصوب کردن ، گماشتن ، واداشتن .

appointee

(شخص ) گماشته ، منصوب.

appointive

انتخابی، انتصابی.

appointment

تعیین ، انتصاب، قرار ملاقات، وعده ملاقات، کار، منصب، گماشت.

apportion

بخش کردن ، تقسیم کردن ، تخصیص دادن .

apportionment

(حق. ) تسهیم، تقسیم، تقسیم پولی بین اشخاص ذی نفع.

appose

مورد سوال واقع شدن ، مورد انتقاد و ایراد قرار گرفتن ، رسیدگی کردن ، مقاومت کردن ، اعتراض کردن ( بر).

apposite

درخور، مناسب، بجا، مربوط.

apposition

عطف بیان ، بدل، کلمه ئ وصفی ( مثل Hunter the Peter که در اینجا کلمه ئ hunter وصفپطروس است ).

appositional

وابسته بکلمه وصفی.

appositive

(د. ) بدل، عطف بیان ، وصف، کلمه وصفی.

appraisal

ارزیابی، تعیین قیمت، تقویم، ارزیابی کردن ، تعیین قیمت کردن ، دید زدن .

appraise

ارزیابی کردن ، تقویم کردن ، تخمین زدن .

appraisement

ارزیابی.

appraiser

ارزیاب، تقویم کننده .

appreciable

قابل تحسین ، قابل ارزیابی، محسوس.

appreciate

قدردانی کردن (از)، تقدیر کردن ، درک کردن ، احساس کردن ، بربهای چیزی افزودن ، قدر چیزی را دانستن .

appreciation

قدردانی، تقدیر، درک قدر یا بهای چیزی.

appreciative

قدردان ، مبنی بر قدردانی، قدرشناس، حق شناسی.

apprehend

دریافتن ، درک کردن ، توقیف کردن ، بیم داشتن ، هراسیدن .

apprehensible

قابل فهم.

apprehension

درک ، فهم، بیم، هراس، دستگیری.

apprehensive

بیمناک ، نگران ، درک کننده ، باهوش، زودفهم.

apprehensively

بانگرانی.

apprentice

شاگرد، شاگردی کردن ، کارآموز.

apprenticeship

شاگردی، تلمذ، کارآموزی.

appressed

(گ . ش. - ج. ش. ) کاملا نزدیک و مجاور چیزی، مجاور.

apprise

(ez=appri) (حق. ) برآورد کردن ، تقویم کردن ، قیمت کردن ، مطلع کردن ، آگاهی دادن .

approach

نزدیک شدن ، نزدیک آمدن ، معبر.مشی، نزدیک شدن .

approachability

دسترسی، قابلیت تقرب.

approachable

نزدیک شدنی.

approbate

تصویب کردن ، پسندیدن ، موافقت کردن .

approbation

تصویب، قبولی، موافقت، پسند.

appropriate

اختصاص دادن ، برای خود برداشتن ، ضبط کردن ، درخور، مناسب، مقتضی.

appropriateness

اقتضائ، تناسب.

appropriation

تخصیص، منظورکردن (بودجه ).

appropriative

اختصاصی، قابل ضبط، وقفی.

approvable

شایان تحسین ، ستودنی، قابل تصویب.

approval

تصویب، موافقت، تجویز.

approve

تصویب کردن ، موافقت کردن (با)، آزمایش کردن ، پسند کردن ، رواداشتن .

approximate

نزدیک کردن ، نزدیک آمدن ، تقریبی.تقریبی، تقریب زدن .

approximate solution

حل تقریبی.

approximately

تقریبا.تقریبا.

approximation

نزدیکی، شباهت زیاد، قریب بصحت، تخمین .تقریب.

appurtenance

جزئ، ضمیمه ، دستگاه ، اسباب، جهاز، حالت ربط و اتصال، متعلقات.

appurtenant

وابسته ، متعلق، ( در جمع ) متعلقات.

apractic

وابسته به تغییرات بافتی مغز.

apraxic

وابسته به تغییرات بافتی مغز.

apricot

زردآلو.

april

ماه چهارم سال فرنگی، آوریل.

april fool

کسی که در روز اول آوریل آلت تفریح می شود، شوخیها و دروغهای مرسوم در این روز.

april fools' day

روز اول آوریل ( روز دروغ وشوخی ).

apriori

ازعلت به معلول پی بردن ، استقرائی.پیشین .

apriority

استقرائی، مقدمتا.

apron

پیش دامن ، پیش بند، کف، صحن .

apropos

بجا، بموقع، شایسته .

apropos of

درباره ئ.

apt

مستعد، قابل، درخور، مناسب، شایسته ، محتمل، متمایل، آماده ، زرنگ .

apt language

زبان ای پی تی.

aptitude

استعداد، گنجایش، شایستگی، لیاقت، تمایل طبیعی، میل ذاتی.

aptness

شایستگی، استعداد، احتمال.

aqua

آب، محلولی بشکل آب، آبرو، عرق.

aqua regia

تیزاب سلطانی.

aqua relle

نقاشی آب و رنگی.

aquacade

فواره ئ بلند.

aquafortis

تیزاب ( غیر خالص )، اسید نیتریک ، جوهر شوره .

aqualung

( درغواصی ) دستگاه تنفس اکسیژن .

aquamarine

زرد، کبود فام.

aquaplane

قطعه ئ چوبی که برای اسکی آبی بکار میرود.

aquapura

آب مقطر، آب خالص.

aquarium

نمایشگاه جانوران و گیاهان آبزی، شیشه بزرگی که در آن ماهی و جانوران دریائی رانمایش میدهند، آبزیگاه ، آبزیدان .

aquarius

برج دلو.

aquatic

وابسته به آب، جانور یا گیاه آبزی، آبزی.

aquavitae

( در کیمیاگری ) الکل تصفیه نشده ، هر قسم عرق تند مثل کنیاک .

aqueduct

کانال یا مجرای آب، قنات.

aqueous

آب، آبدار.

aquiculture

زراعت با آب، زراعت ( غیر دیمی ).

aquiferous

آبخیز، آبده .

aquilegia

گل تاجالملوک .

aquiline

عقابی، دارای منقار کج (شبیه عقاب ).

arabesque

نقش عربی یا اسلامی، کاشی کاری سبک اسلامی.

arabia

عربستان .

arabian

عربی، عرب.

arabic

تازی، عربی، زبان تازی، زبان عربی، فرهنگ عربی ( عرب Arab).

arabic numeral

اعداد انگلیسی (که اصلا از اعداد عربی گرفته شده اند ).

arability

حاصلخیزی، مزروعی.

arabist

عالم بزبان و علوم عربی.

arable

قابل کشتکاری، قابل زرع، زمین مزروعی.

araby

عربی، عرب، عربستان .

arach noid

عنکبوتیه عنکبوتی، بافت های نرم و شل، تنندوئی.

arachnid

(ج. ش. ) جانوری از راسته ئ بند پایان ، عنکبوتیان ، تنندگان .

aramaic

زبان آرامی.

araneid

عنکبوت.

arbalest

منجنیق، آلت پرتاب تیر و زوبین و گلوله ، وسیله اندازه گیری ارتفاعات زیاد.

arbalist

منجنیق، آلت پرتاب تیر و زوبین و گلوله ، وسیله اندازه گیری ارتفاعات زیاد.

arbiter

حکم، داوری کردن ، قاضی، داور.

arbitrable

قابل داوری.

arbitrage

داوری کردن .

arbitrament

قدرت اتخاذ تصمیم، اختیار مطلق.

arbitrarily

دلخواهانه ، دلخواهی، مستبدانه ، بطور قراردادی.

arbitrary

اختیاری، دلخواه ، مطلق، مستبدانه ، قراردادی.

arbitrate

حکمیت کردن ( در)، فیصل دادن ، فتوی دادن .

arbitration

نتیجه ئ حکمیت، رای بطریق حکمیت، داوری.

arbitrator

داور، میانجی، فیصل دهنده .

arbor

چمن ، علفزار، باغ میوه ، تاکستان .

arboraceous

درختی، درخت نشین ، بشکل درخت.

arboreal

درختی، دارزی.

arboreous

درخت وار، چوبی.

arborescence

حالت شاخه ای.

arborescent

درخت وار، شاخه مانند.

arboretum

( arboreta and arboretums pl) باغ، کشاورزی.

arboriculture

درختکاری.

arborization

آرایش درختی.

arborize

شکل درخت دادن ( بچیزی )، داروش کردن .

arborvitae

(گ . ش. ) کاج خمره ای، نوش، سرو خمره ای.

arc

قوس، کمان ، طاق، هلال، جرقه .کمان ، قوس.

arc boutant

(buttress =flying)(boutants arcs. pl)(در ساختمان ) شمع قوسی، ستون قوسی، قوس اتکائ.

arcade

گذرگاه طاقدار، طاقهای پشت سرهم.

arcadian

متعلق به آرکاد( ناحیه ای در یونان )، آدم دهاتی، آدمیکه ساده و بی تجمل زندگیمیکند.

arcane

(=arcana) محرمانه .

arcanum

راز، سر، راز کیمیاگری، داروی سری.

arch

(.n and. vt) کمان ، طاق، قوس، بشکل قوس یاطاق درآوردن ، (.adj) ناقلا، شیطان ، موذی، رئیس، اصلی، (.pref -arch) پیشوندی بمعنی ' رئیس ' و ' کبیر ' و' بزرگ '.

archaeological

وابسته به باستان شناسی.

archaeologist

باستان شناس.

archaeology

باستان شناسی.

archaic

کهنه ، قدیمی، غیر مصطلح ( بواسطه قدمت ).

archaism

کهنگی، قدمت، انشائ یا گفتار یااصطلاح قدیمی.

archangel

فرشته ئ مقرب، فرشته ئ بزرگ .

archbishop

اسقف اعظم، مطران .

archbishopric

مقام یا قلمرو اسقف.

archdeacon

معاون اسقف.

archdiocesan

وابسته بقلمرو اسقف اعظم.

archdiocese

ناحیه ئ کلیسائی زیر نفوذ اسقف اعظم، قلمرو مذهبی اسقف اعظم.

archduchess

دوشس بزرگ ، همسر دوک اعظم.

archduchy

قلمرو و حکومت دوک بزرگ .

archduke

دوک بزرگ ( لقب شاهزادگان اتریش ).

archenemy

دشمن بزرگ .

archeological

وابسته به باستان شناسی.

archeologist

باستان شناس.

archeology

باستان شناسی.

archer

کماندار، قوس.

archery

تیراندازی، کمانداری.

archetypal

مربوط یا شبیه طرح اصلی، نمونه اولیه .

archetype

طرح یا الگوی اصلی، نمونه اولیه .

archetypical

مربوط یا شبیه طرح اصلی، نمونه اولیه .

archfiend

دیو بزرگ ، شیطان .

archipelago

(archipelagos and archipelagoes. pl) مجمعالجزایر.

architect

معمار.معمار، معماری کردن ، مهراز.

architectonic

مربوط به فن معماری یا ساختمان اثر ادبی.

architectonics

(=architectonic) فن معماری، طراحی، ساختمان اثر ادبی.

architectural

وابسته به معماری، معماری.

architecture

معماری.معماری، سبک معماری، مهرازی.

archival

مربوط به بایگانی.بایگانی کردن ، بایگانی شدنی.

archive

بایگانی، ضبط اسناد و اوراق بایگانی.

archives

بایگانی.

archivist

بایگان ، ضابط.

archly

موذیانه ، از روی شیطنت.

archness

موذی گری، شیطنت.

archon

یکی از افسران عالیرتبه ئ آتن قدیم، افسر سرپرست.

archway

گذرگاه طاقدار، دروازه ئ طاقدار، گذر سرپوشیده .

arciform

قوس مانند، هلالی.

arctic

شمالی، وابسته بقطب شمال، سرد، شمالگان .

arctic circle

( جع. ) مدار قطب شمال.

arcuate

قوسی، کمانی.

ardency

شوق، شور و حرارت.

ardent

گرم، سوزان ، تند و تیز.

ardor

گرمی، حرارت، تب و تاب، شوق، غیرت.

arduous

دشوار، پر زحمت، پرالتهاب، صعب الصعود.

are

( زمان حاضر و جمع فعل be to) هستند، هستید، هستیم.

area

مساحت، فضا، ناحیه .ناحیه ، مساحت.

arena

پهنه ، میدان مسابقات (در روم قدیم)، عرصه ، گود، (کشتی گیری یا مبارزه )، صحنه ، آرن .

aren't

مخفف not are.

areola

هاله ، محوطه ئ کوچک اطراف چیزی ( مثل حلقه ئ رنگین دور نوک پستان یا محوطه ئ قرمزاطراف تاول).

ares

( افسانه ئ یونان ) خدای جنگ .

arete

خطالراس کوه .

argent

(ک . ) نقره ، سیم، سفیدی، پول نقره .

argentiferous

نقره دار.

argentine

نقره ای، نقره ، فلز آب نقره ائی.

argentous

(ش. ) نقره دار.

argil

خاک رس، رست.

argillaceous

رستی، مانند خاک رس، شبیه خاک رس، گل مانند.

argo

(نج. ) سفینه ، کشتی، صورت فلکی سفینه .

argol

تپاله ، پشکل شتر، دردشراب. ته نشین شراب.

argosy

کشتی بزرگ ، ناوگان تجارتی.

argot

گویش عامیانه ، زبان ویژه ئ دزدان ، لهجه ئ ولگردان .

arguable

قابل بحث، مستدل.

argue

بحث کردن ، گفتگو کردن ، مشاجره کردن ، دلیل آوردن ، استدلال کردن .

argument

نشانوند، استدلال.

argument association

وابسته سازی نشانوند.

argumentation

استدلال، مناظره ، بحث، چون و چرا.

argumentative

استدلالی، منطقی، جدلی.

argumentive

استدلالی، منطقی، جدلی.

argumentum

استدلال، دلیل، حجت، یک سلسله دلائل قابل قبول.

argus eyed

تیزبین .

aria

(مو. ) آواز یکنفره .

arid

خشک ، بایر، لم یزرع، خالی، بیمزه ، بیروح، بی لطافت.

aridity

خشکی، بیروحی.

aries

( نج. ) برج حمل که بشکل قوچی تصویر میشود.

aright

درست، بدرستی، مستقیم، مستقیما.

arise

برخاستن ، بلند شدن ، رخ دادن ، ناشی شدن ، بوجود آوردن ، برآمدن ، طلوع کردن ، قیام کردن ، طغیان کردن .

aristocracy

حکومت اشرافی، طبقه ئ اشراف.

aristocrat

عضو دسته ئ اشراف، طرفدار حکومت اشراف، نجیب زاده .

aristocratic

اشرافی، اعیانی.

aristotelean

مربوط به عقیده و فلسفه ئ ارسطو.

aristotelian

مربوط به عقیده و فلسفه ئ ارسطو.

aristotelianism

سیستم فلسفی ارسطو.

aristotle

ارسطو، ارسطاطالیس.

arithmetic

حساب، حسابی.علم حساب، حساب، حسابی، حسابگر، حسابدان .

arithmetic check

مقابله حسابی.

arithmetic expression

مبین حسابی.

arithmetic instruction

دستورالعمل حسابی.

arithmetic logic unit

واحد حساب و منطق.

arithmetic progression

تصاعد عددی، تصاعد ریاضی.

arithmetic register

ثبات حسابی.

arithmetic shift

تغییر مکان حسابی.

arithmetic unit

واحد حساب.

arithmetical

حسابی.

arithmetician

حساب دان .

arithmeticlal

مربوط به حساب.

ark

کشتی، قایق، صندوقچه .

arm

دست ( از شانه تا نوک انگشت )، بازو، شاخه ، قسمت، شعبه ، جنگ افزار، سلاح، اسلحه ، دسته ئ صندلی یا مبل.بازو، مسلح کردن .

arm chair

صندلی دسته دار، صندلی راحتی.

armada

بحریه ، نیروی دریائی، ناوگان .

armadillo

(ج. ش. ) نوعی حیوان گورکن .

armageddon

مبارزه ئ نهائی میان نیکی و بدی در قیامت، مبارزه ئ نهائی.

armament

سلاح، تسلیحات، جنگ افزار.

armature

آرمیچر، جوشن .القاگیر، زره ، جوشن ، پوشش، میله فلزی.

armed

مسلح، مجهز، جنگ آماد.

armed forces

مجموع نیروهای زمینی و هوائی و دریائی، نیروهای مسلح.

armenian

ارمنی، زبان ارمنی، فرهنگ ارمنی.

armful

(armsful-، s-. pl) یک بغل، یک بسته ، بار آغوش.

armiger

ملازم، ملازم شوالیه ها.

armistice

متارکه ئ جنگ ، صلح موقت.

armistice day

(day =veterans) روز متارکه ئ جنگ .

armlet

بازوبند، انشعاب کوچک دریا شبیه خلیج، شاخابه ، زره ئ مخصوص دست.

armoire

گنجه ، دولابچه ، جای اغذیه .

armor

(نظ. ) زره ، جوشن ، سلاح، زره پوش کردن ، زرهی کردن .

armorer

اسلحه ساز، نگهبان اسلحه ، زراد.

armorial

اسلحه ای، زرهی.

armory

اسلحه خانه ، قورخانه ، زراد خانه ، ( آمر. ) کارخانه ئ اسلحه سازی.

armour

(نظ. ) زره ، جوشن ، سلاح، زره پوش کردن ، زرهی کردن .

armpit

بغل، زیر بغل.

armrest

دسته ئ صندلی.

army

( نظ. ) ارتش، لشگر، سپاه ، گروه ، دسته ، جمعیت، صف.

aroint

دورشو، خارج شو.

aroma

ماده ئ عطری، بوی خوش عطر، بو، رایحه .

aromatic

خوشبو، معطر، بودار، گیاه خوشبو.

aromatization

معطر سازی، عطر سازی.

aromatize

(=aromatise) خوشبو ساختن ، عطر زدن ، معطر کردن .

around

گرداگرد، دور، پیرامون ، دراطراف، درحوالی، در هر سو، در نزدیکی.

arouse

بیدار کردن ، برانگیختن ، تحریک کردن .

arquebus

(=harquebus) شمخال، تفنگ قدیمی.

arrack

عرق، عرق نارگیل و برنج.

arraign

احضار نمودن ( بمحکمه )، ( حق. ) با تنظیم کیفر خواست متهمی را بمحاکمه خواندن .

arrange

آراستن ، چیدن ، قرار گذاشتن .مرتب کردن ، ترتیب دادن ، آراستن ، چیدن ، قرار گذاشتن ، سازمند کردن .

arrangement

ترتیب، نظم، قرار، ( تهیه ) مقدمات، تصفیه .

arrangment

آرایش، ترتیب، قرار.

arrant

بدترین ، بدنام ترین ، ولگرد، آواره .

arras

پرده ئ قلاب دوزی، نقاشی، طراحی قلاب دوزی.

array

آراستن ، درصف آوردن ، منظم کردن ، صف، نظم، آرایش، رژه .آرایه .

array declaration

اعلان ارایه .

arrear

به عقب، درپشت، بدهی پس افتاده ، پس افت.

arrearage

پس افتادگی.

arrest

توقیف، توقیف کردن ، بازداشتن ، جلوگیری کردن .

arresting

توقیف کننده ، جالب.

arrestment

بازداشت.

arrhythmic

بی نواخت، ( درشعر ) بی وزنی، ( طب ) نامنظمی ضربان نبض.

arrival

ورود، دخول.

arrive

وارد شدن ، رسیدن ، موفق شدن .

arrogance

گردنفرازی، خودبینی، تکبر، نخوت، گستاخی، شدت عمل.

arrogant

گردن فراز، متکبر، خودبین ، گستاخ، پرنخوت.

arrogate

ادعای بیجا کردن ، غصب کردن ، بخود بستن .

arrogation

ادعای بیجا، بخود بستن .

arrow

تیر، خدنگ ، پیکان ، سهم.پیکان .

arrow head

نوک پیکان ، سرتیز، خط میخی.

arrowy

تیرمانند، تیردار، تند، سرتیز.

arroyo

نهر، بستر نهر، آبگند.

arsenal

قورخانه ، زرادخانه ، انبار، مهمات جنگی.

arsenic

اکسید ارسنیک بفرمول As2O3.

arson

آتش زنی، ایجاد حریق عمدی.

arsonist

کسیکه عمدا ایجاد حریق میکند.

art

هنر، فن ، صنعت، استعداد، استادی، نیرنگ .

artefact

محصول مصنوعی، مصنوع.

artemis

( افسانه ئ یونان ) الهه ماه و شکار.

arterial

شریانی، مربوط به شریان یا سرخرگ .

arterialization

تبدیل خون وریدی به شریانی.

arterialize

شریانی کردن ، تبدیل کردن خون شریانی به وریدی.

arteriole

سرخرگچه ، مویرگ ، شریان کوچک ، شریانچه .

arteriosclerosis

(طب ) سخت رگی، تصلب شرائین ، سخت شدن شرائین .

arteriovenous

شریانی و وریدی، مربوط به رگها.

arteritis

( طب ) ورم شریان ، آماس شریان .

artery

شریان ، شاهرگ ، سرخرگ .

artesian well

چاه آرتزین .

artful

حیله گر، نیرنگ باز، ماهرانه ، صنعتی، مصنوعی، استادانه .

arthritic

(طب ) مربوط به ورم و آماس مفصل، ورم فصل، مبتلا به آماس مفصل.

arthritis

( طب ) ورم مفاصل، آماس مفصل.

arthropathy

ناخوشی بند یا مفصل.

artichoke

(گ . ش. ) انگنار، کنگر فرنگی.

article

بصورت مواد در آوردن ، تفریح کردن .کالا، متاع، چیز، اسباب، ماده ، بند، فصل، شرط، مقاله ، گفتار، حرف تعریف(مثل the).

articulate

شمرده سخن گفتن ، مفصل دار کردن ، ماهر در صحبت، بندبند.

articulation

بند، مفصل بندی، تلفظ شمرده ، طرز گفتار.

artifact

محصول مصنوعی، مصنوع.

artifice

استادی، مهارت، هنر، اختراع، نیرنگ ، تزویر، تصنع.

artificer

صنعت کار، پیشه ور، هنرمند.

artificial intelligence

هوش مصنوعی.

artificial

ساختگی، مصنوعی، بدلی.مصنوعی، ساختگی.

artificial language

زبان مصنوعی.

artificial respiration

تنفس مصنوعی.

artificiality

مصنوعی یا ساختگی بودن .

artillerist

توپچی، متخصص توپخانه .

artillery

توپخانه ، توپ.

artily

هنرمندانه ، باهنرمندی.

artiness

هنرمندی، زیرکی، مکاری.

artiodactyl

(ج. ش. ) سم شکافته ، دارای سم شکافته .

artiodactylous

(ج. ش. ) سم شکافته ، دارای سم شکافته .

artisan

صنعتگر، صنعتکار، افزارمند.

artist

هنرور، هنرمند، هنرپیشه ، صنعتگر، نقاش و هنرمند، موسیقیدان .

artistic

هنرمندانه ، باهنر، مانند هنرپیشه و هنرمند.

artistically

بطور هنرمندانه یا هنری.

artistry

استعداد هنرپیشگی، استعداد هنری، هنرمندی.

artless

بی هنر، بی صنعت، ساده ، بی تزویر، غیر صنعتی.

arty

هنرنما، مغرور، متظاهر به هنر.

arundinaceous

نی مانند، بشکل نی.

aryan

آریائی، زبان آریائی، از نژاد آریائی.

as

چنانکه ، بطوریکه ، همچنانکه ، هنگامیکه ، چون ، نظر باینکه ، در نتیجه ، بهمان اندازه ، بعنوان مثال، مانند.

as for

باتوجه به ، مربوط به ، ( مانند me for as).

as good as

بهمان خوبی، خیلی خوب.

as if

مثل اینکه ، همچنانکه ، که .

as long as

تا زمانیکه ، بمقدار زیاد، بمدت طولانی، از وقتی که ، از زمانیکه .

as of

از تاریخ.

as regards

نظر باینکه ، با توجه به اینکه ، اما، درباره ئ.

as respects

نظر باینکه ، با توجه به اینکه ، اما، درباره ئ.

as soon as

بمحض اینکه ، همینکه .

as though

(if =as) مثل اینکه .

as to

درباره ئ، راجع به ، عطف به ، مربوط به .

as well as

بخوبی، بعلاوه ، ونیز، همچنین .

as yet

هنوز، تاکنون .

asafetida

انق�زه .

asafoetida

انق�زه .

asbestos

(=asbestus) پنبه نسوز، پنبه کوهی، سنگ معدنی دارای رشته های بلند( مانند آمفیبل ).

ascarid

کرم روده ، کرم معده ، آسکاریس.

ascaris

آسکاریس، نوعی کرم جهاز هاضمه .

ascend

فرازیدن ، بالارفتن ، صعود کردن ، بلند شدن ، جلوس کردن بر.

ascendable

قابل بالا رفتن از، تفوق پذیر، فراز پذیر.

ascendancy

فراز، علو، بالا، تعالی، سلطه ، تفوق، مزیت، استیلا.

ascendant

(=ascendent) فراز جو، فراز گرای، صعودی، بالا رونده ، ( نج. ) سمتالراس، نوک .

ascendency

فراز، علو، بالا، تعالی، سلطه ، تفوق، مزیت، استیلا.

ascendible

قابل بالا رفتن از، تفوق پذیر، فراز پذیر.

ascending

صعودی، بالارونده .بالارونده ، صعود کننده ، ( مو. ) فرازی، صاعد.

ascending order

ترتیب صعودی.

ascension

صعود، عروج عیسی به آسمان ، معراج.

ascension day

روز عروج عیسی به آسمان .

ascensional

صعودی، عروجی.

ascensive

بالا رونده ، پیش رونده ، موکد، تاکید کننده .

ascent

سربالائی، فراز، صعود، ترقی، عروج، فرازروی.

ascertain

معلوم کردن ، ثابت کردن ، معین کردن .

ascertainable

قابل تحقیق، اثبات پذیر، محقق شدنی.

ascertainment

تحقیق، اثبات.

ascesis

ریاضت، کف نفس.

ascetic

ریاضت کش، مرتاض، تارک دنیا، زاهد، زاهدانه .

asceticism

اصول ریاضت و مرتاضی.

ascii code

رمز اسکی.

ascites

(طب) استسقائ شکم، جمع شدن مایع در شکم، آب آوردن (شکم)، آماره .

asclepius

( افسانه ئ یونان ) خدای طب.

ascorbic acid

اسید آسکوبیک ، ویتامین C.

ascot

دستمال گردن ، شال گردن .

ascot tie

گره ئ شال گردنی، کراوات.

ascribable

نسبت دادنی، قابل اسناد.

ascribe

نسبت دادن ، اسناد دادن ، دانستن ، حمل کردن ( بر)، کاتب، رونویس بردار.

ascription

عمل نسبت دادن به چیزی، اتصاف، تصدیق مالکیت.

asepsis

بی میکروبی، ضد عفونی.

aseptic

ضدعفونی شده ، بی گند.

asexual

فاقد خاصیت جنسی، غیر جنسی، بدون عمل جنسی.

ash

(گ . ش. ) درخت زبان گنجشک (fraxinus)، (درجمع) خاکستر، خاکسترافشاندن یا ریختن ، بقایای جسد انسان پساز مرگ .

ash tray

زیرسیگاری.

ash wednesday

اولین روز ایام روزه ئ مسیحیان .

ashamed

شرمسار، خجل، سرافکنده ، شرمنده .

ashcan

سطل زباله ، آشغالدان .

ashen

خاکستری، دارای رنگ خاکستری، شبیه خاکستر، مربوط به چوب درخت زبان گنجشک .

ashlar

سنگ ساختمانی، سنگ بنا.

ashore

درکنار، درساحل، بکنار، بطرف ساحل.

ashy

خاکستری.

asia

قاره ئ آسیا.

asia minor

آسیای صغیر.

asian

آسیائی.

asiatic

آسیائی، اهل آسیا.

aside

بکنار، جداگانه ، بیک طرف، جدا از دیگران ، درخلوت، صحبت تنها، گذشته از.

asinine

خرصفت، ( مج. ) نادان ، خر، ابله ، احمق.

asininity

خریت، حماقت، نادانی.

ask

پرسیدن ، جویا شدن ، خواهش کردن ، برای چیزی بی تاب شدن ، طلبیدن ، خواستن ، دعوت کردن .

ask ask

(ز. ع. ) توپخانه یا آتش توپخانه ئ ضد هوائی.

askance

چپ چپ، کج، از گوشه ئ چشم، (مج. ) با چشم حقارت، با نگاه رشگ آمیز، از روی سوئظن .

asker

متقاضی، گدا، سائل.

askesis

ریاضت، کف نفس.

askew

با گوشه ئ چشم، کج، چپ چپ، اریب وار.

aslant

بطور مایل، بسوی سراشیب، اریبی، حرکت مایل.

asleep

خواب، خفته ، خوابیده .

aslope

سرازیر.

asocial

غیر اجتماعی.

asp

(ج. ش. ) افعی، نوعی مار بنام لاتین haje Naja.

asparagus

(گ . ش. ) مارچوبه ئ رسمی.

aspect

نمود، سیما، منظر، صورت، ظاهر، وضع، جنبه .

aspen

(گ . ش. ) درخت اشنگ ، کبوده ، صنوبر لرزان .

asperity

خشونت (در صدا)، سختی، ترشی (در مزه )، تلخی و خشونت ( دراخلاق )، نامطبوعی.

asperse

بد نام کردن ، لکه دار کردن ، هتک شرف کردن ، اهانت وارد آوردن ، آب پاشیدن به .

aspersion

توهین ، افترائ، آب پاشی و آب افشانی.

asphalt

قیر خیابان ، اسفالت، قیر معدنی، زفت معدنی.

asphaltite

قیر معدنی، قیر طبیعی.

asphaltum

قیر خیابان ، اسفالت، قیر معدنی، زفت معدنی.

aspheric

غیر کروی، شبیه کره ، انحنائدار.

asphodel

(گ . ش. ) بوته ئ سریش، نرگس، سوسن سفید.

asphyxia

(طب ) خناق، اختناق، خفگی.

asphyxiate

خفه کردن ، مختنق کردن ، خناق پیدا کردن .

asphyxiation

خفقان ، خفه شدن ، خفگی.

aspic

درخت زبان گنجشک .

aspirant

جویا، طالب، داوطلب کار یا مقام، آرزومند، حروف حلقی.

aspirate

حلقی، از حلق ادائ کردن ، با نفس تلفظ کردن ، خالی کردن ، بیرون کشیدن ( گاز یابخار از ظرفی )، حرف H اول کلمه ای را بطور حلقی تلفظ کردن .

aspiration

دم زنی، تنفس، استنشاق، آه ، آرزو، عروج، تلفظ حرف H از حلق، شهیق.

aspirator

هواکش ( نام دستگاه )، چرک کش ( در جراحی )، بادبزن هواکش.

aspire

آرزو داشتن ، آرزو کردن ، اشتیاق داشتن ، هوش داشتن ( با after یا for یا at )، بلند پروازی کردن ، بالا رفتن ، فرو بردن ، استنشاق کردن .

aspirer

آرزو کننده ، مشتاق.

aspirin

(aspirins، aspirin. pl) آسپرین .

ass

(ج. ش. ) خر، الاغ، آدم نادان و کند ذهن ، کون .

assafetida

(=assafoetida) انقوزه .

assail

حمله کردن ، هجوم آوردن بر.

assailable

هجوم پذیر، قابل حمله .

assailant

حمله کننده .

assassin

آدمکش، قاتل.

assassinate

کشتن ، بقتل رساندن ، ترور کردن .

assassination

قتل، ترور.

assault

یورش، حمله ، تجاوز، حمله بمقدسات، اظهار عشق، تجاوز یا حمله کردن .

assay

سنجش، آزمایش، امتحان ، عیارگری، طعم و مزه چشی، مزمزه ، کوشش، سعی، سنجیدن ، عیار گرفتن ، محک زدن ، کوشش کردن ، چشیدن ، بازجوئی کردن ، تحقیق کردن .

assemblage

جمع آوری، اجتماع، انجمن ، عمل سوار کردن (ماشین یا موتور ).

assemble

همگذاردن ، سوار کردن .فراهم آوردن ، انباشتن ، گردآوردن ، سوار کردن ، جفت کردن ، جمع شدن ، گردآمدن ، انجمن کردن ، ملاقات کردن .

assemble and go

همگذاری و اجرا.

assembler

همگذار.

assembly

همگذاری، مجمع.اجتماع، انجمن ، مجلس، گروه ، هیئت قانون گذاری.

assembly language

زبان همگذاری.

assembly line

تیمار خط، دستگاهی که اشیائ یا مصنوعاتی را پشت سرهم ردیف میکند تا بمحل بسته بندیبرسد.

assembly list

سیاهه همگذاری.

assembly program

برنامه همگذاری.

assemblyman

عضو مجلس قانونگذاری، عضو انجمن ، عضو مجلس.

assent

موافقت کردن ، رضایت دادن ، موافقت، پذیرش.

assentation

موافقت ( چاپلوسانه )، رضایت ظاهری.

assert

دفاع کردن از، حمایت کردن ، آزاد کردن ، اظهار قطعی کردن ، ادعا کردن ، اثبات کردن .ادعا کردن .

assert oneself

حقوق و امتیازات خود را بزور بدیگران قبولاندن .

assertion

تاکید، اثبات، تائید ادعا، اظهارنامه ، اعلامیه ، بیانیه ، آگهی، اخبار، اعلان .ادعا.

assertive

اظهار کننده ، ادعا کننده ، مدعی.

assess

تشخیص دادن ، تعیین کردن ، بستن ، مالیات بستن بر، خراج گذاردن بر، جریمه کردن ، ارزیابی، تقویم کردن .

assessable

قابل ارزیابی یا تقویم.

assessment

تشخیص، تعیین مالیات، وضع مالیات، ارزیابی، تقویم، برآورد، تخمین ، اظهارنظر.

assessor

ارزیاب، خراج گذار.

asset

چیز با ارزش و مفید، ممر عایدی، سرمایه ، دارائی، جمع دارائی شخص که بایستی بابتدیون او پرداخت گردد.دارائی.

asseverate

بطور جدی اظهار کردن ، تصریح کردن .

asseveration

اظهار جدی، ادعا.

assiduity

توجه ، پشتکار، استقامت، مداومت، توجه و دقت مداوم.

assiduous

دارای پشتکار، ساعی، مواظب.

assign

واگذار کردن ، ارجاع کردن ، تعیین کردن ، مقرر داشتن ، گماشتن ، قلمداد کردن ، اختصاص دادن ، بخش کردن ، ذکر کردن .

assignability

تخصیص دادنی، قابل تعیین .

assignable

حواله ای، واگذاردنی، قابل تعیین و تخصیص، معین ، مشخص، معلوم.

assignation

تعیین وقت، قرار ملاقات، واگذاری، میعاد.

assignee

وکیل، گماشته ، نماینده ، مامور، عامل.

assigner

حواله دهنده ، واگذار کننده ، انتقال دهنده .

assignment

گمارش.واگذاری، انتقال قانونی، حواله ، تخصیص اسناد، تکلیف درسی و مشق شاگرد، وظیفه ، ماموریت.

assignment statement

حکم گمارشی.

assignor

حواله دهنده ، واگذار کننده ، انتقال دهنده .

assimilable

جذب شدنی، قابل تحلیل در بدن ، قابل تجانس.

assimilate

یکسان کردن ، هم جنس کردن ، شبیه ساختن ، در بدن جذب کردن ، تحلیل رفتن ، سازش کردن ، وفق دادن ، تلفیق کردن ، همانند ساختن .

assimilation

جذب و ترکیب غذا ( دربدن )، تشبیه ، یکسانی.

assimilative

(=assimilatory) همجنس کننده ، هم جنس شونده ، شباهت دار.

assimilator

جذب کننده ، تحلیل برنده ، همانند سازنده .

assion

گماردن ، نسبت دادن .

assist

همدستی و یاری کردن ، دستگیری کردن ، شرکت جستن ، حضور بهم رساندن ، توجه کردن ، مواظبت کردن ، ملحق شدن ، پیوستن به ، حمایت کردن از، پایمردی کردن ، دستیاری کردن ، یاور، همکاری، کمک .کمک کردن ، مساعدت کردن .

assistance

دستیاری، پایمردی، همدستی، کمک ، مواظبت، رسیدگی.کمک ، مساعدت.

assistant

دستیار، نایب.معاون ، یاور، دستیار، بردست، ترقی دهنده .

assize

محکمه ، محکمه ئ جنائی، هیئت قضات یا منصفه ، ( درجمع ) نرخ قانونی، واحد وزن و پیمانه ، فرمان ، مشیت.

associable

انس پذیر، قابل معاشرت، متجانس شدنی، معاشرتی، انطباق پذیر.

associate

هم پیوند، همبسته ، آمیزش کردن ، معاشرت کردن ، همدم شدن ، پیوستن ، مربوط ساختن ، دانشبهری، شریک کردن ، همدست، همقطار، عضو پیوسته ، شریک ، همسر، رفیق.وابسته ، وابسته کردن .

association

شرکت، انجمن ، معاشرت، اتحاد، پیوستگی، تداعی معانی، تجمع، آمیزش.انجمن ، وابستگی، وابسته سازی.

associational

مبنی بر شرکت یا معاشرت، متداعی.

associative

انجمنی، شرکت پذیر.

associative memory

حافظه انجمنی.

associative processor

پردازنده انجمنی.

associative stopage

انباره انجمنی.

associative variable

متغیر انجمنی.

assoil

(ر. ) اصل تغییر نکردنی، مجموع یا حاصل ضرب، بخشیدن ، تبرئه کردن ، مغفرت کردن ، روسفید کردن ، آزاد کردن ، مرخص کردن ، حل کردن ، رفع کردن ، رد کردن ، تکذیب کردن ، پاک کردن ، خالی کردن ، بخشیدن ، تقاص پس دادن .

assonance

شباهت صدا، هم صدائی، قافیه ئ وزنی یا صدائی.

assonant

هم صدا، شبیه در صدا، مشابه یا متجانس ( درصدا).

assort

جور کردن ، طبقه بندی کردن ، مناسب بودن ، هم نشین شدن .

assorted

جور شده ، همه فن حریف، همسر، یار، درخور، مناسب.

assortment

ترتیب، مجموعه ، دسته ، دسته بندی، طبقه بندی.

assuage

آرام کردن ، تخفیف دادن .

assuagement

فرونشانی، تسکین ، تخفیف.

assuasive

آرام کننده ، نشاننده ، ساکت کننده ، مسکن .

assume

فرض کردن ، پنداشتن ، گرفتن .بخود گرفتن ، بخود بستن ، وانمود کردن ، تظاهر کردن ، تقلید کردن ، فرض کردن ، پنداشتن ، بعهده گرفتن ، تقبل کردن ، انگاشتن .

assuming

خودبین ، از خود راضی، متکبر، لاف زن ، پرمدعا.

assumpsit

تعهد، تقبل، مقاطعه کاری، فرض، خودبینی، تقبل دیون دیگری، (حق. )ادعای خسارت.

assumption

فرض، پنداشت.فرض، خودبینی، غرور، اتخاذ، قصد، گمان ، (با A)جشن صعود مریم باسمان ، انگاشت.

assumptive

فرضی، فرض مسلم شده ، مغرور، متکبر.

assurance

پشتگرمی، اطمینان ، دلگرمی، خاطرجمعی، گستاخی، بیمه (مخصوصا بیمه عمر)، تعهد، قید، گرفتاری، ضمانت، وثیقه ، تضمین ، گروی.

assure

اطمینان دادن ، بیمه کردن ، مجاب کردن .

assured

خاطرجمع، مطمئن ، امن ، محفوظ، جسور، مغرور، بیمه شده ، محرم.

assuredly

مطمئنا.

assurer

بیمه کننده ئ عمر، اطمینان دهنده ، مطمئن سازنده .

assuror

بیمه کننده ئ عمر، اطمینان دهنده ، مطمئن سازنده .

assyria

آشور، کشور آشور.

assyrian

آشوری، زبان آشوری، اهل کشور آشور.

assyriologist

متخصص در زبان و تاریخ و هنر آشور.

assyriology

علم آشور شناسی، مطالعه ئ زبان و هنر و تاریخ آشور.

astable

ناپایا، ناپایدار.

astable noltivibrator

نوسان ساز ناپایا.

astar board

در سمت راست کشتی ( وقتی از عقب بجلو نگریسته شود).

astatic

بی تعادل، ناپایدار.

aster

(گ . ش. ) ستاره ، گل ستاره ای، مینا، گل مینا.

asteria

نوعی سنگ قیمتی، یاقوت کبود.

asteriated

متشعشع، پرتودار، دارای اشعه ئ ستاره مانند.

asterisk

نشان ستاره (بدین شکل *)، با ستاره نشان کردن .دخشه ، ستاره .

asterism

نشان ستاره ، هر چیزی شبیه ستاره ، صورت فلکی، برج، دسته ای از ستارگان ، (نج. ) روشنائی و نور، بشکل ستاره ئ پنج پر.

astern

درعقب کشتی، بطرف عقب، پسین .

asteroid

ستارک ، سیارک ، خرده سیاره ، (درجمع) نوعی آتشبازی که شکل ستاره دارد، شبیه ستاره ، ستاره مانند، ستاره ای، سیارات صغار مابین مریخ و مشتری، شهاب آسمانی.

asthenia

سستی، ضعف، ناتوانی.

asthenic

ضعیف، سست، ناتوان .

asthma

تنگی نفس، نفس تنگی، آسم، آهو.

asthmatic

تنگ نفس، دچار تنگی نفس، آسمی.

astigmatic

(تش. ) دچار بی نظمی در جلیدیه ئ چشم، نامنظمی عدسی چشم.

astigmatism

( طب ) بی نظمی در جلیدیه ئ چشم.

astingency

گسی، خاصیت قبض (مزاج)، سفتی، سختی، تندی، درشتی، خشونت.

astir

بیرون از بستر، در جنبش، در حرکت، فعال.

astomatal

بی دهان ، فاقد دهان .

astomatous

بی دهان .

astonied

گیج، بیحس، کر.

astonish

متحیر کردن ، گیج کردن .

astonishment

شگفتی، سرگشتگی، حیرت، بیهوشی، حیرانی.

astound

گیج، متحیر، مبهوت کردن .

astrachan

(جغ. ) حاجی طرخان ، پوست بخارا، پوست قره کل.

astraddle

با پاهای از هم گشاده (مثل سوار اسب شدن )، دارای پای گشاد، گشادگشاد.

astrakhan

(جغ. ) حاجی طرخان ، پوست بخارا، پوست قره کل.

astral

ستاره ای، شبیه ستاره ، علوی.

astray

گمراه ، سرگردان ، منحرف، بیراه ، گیج.

astride

(=astraddle) با پاهای گشاد از هم.

astringent

گس، قابض، جمع کننده ، سفت، داروی قابض، سخت گیر، دقیق، طاقت فرسا، شاق، تند و تیز.

astrodome

گنبد شیشه ای که خلبان میتواند از ورائ آن آسمان را مشاهده کند، سالن رسد خانه .

astrogate

کیهان نوردی کردن ، فضانوری کردن ، سفرکردن ( بکرات دیگر ).

astrolabe

اسطرلاب.

astrologer

منجم، ستاره شناس، طالع بین ، احکامی.

astrological

مربوط به نجوم، منسوب به علم ستاره شناسی.

astrology

علم احکام نجوم، طالع بینی، ستاره شناسی.

astronaut

فضانورد، مسافرفضائی.

astronautical

وابسته به فضانوردان .

astronautics

مطالعه ئ امکان مسافرت بکرات دیگر، مبحث کیهان نوردی.

astronavigation

ستاره نوردی، فضانوردی.

astronomer

ستاره شناس، اخترشناس، منجم.

astronomic

نجومی، عظیم، بیشمار، وابسته به علم هیئت.

astronomical

نجومی، عظیم، بیشمار، وابسته به علم هیئت.

astronomy

هیئت، علم هیئت، علم نجوم، ستاره شناسی، طالع بینی.

astrophotography

عکس برداری از ستارگان برای تحقیقات فضائی.

astrophysical

منسوب به فیزیک نجومی.

astrophysicist

متخصص فیزیک نجومی.

astrophysics

فیزیک نجومی، مبحث اجرام سماوی.

astute

زیرک ، ناقلا، دانا، هوشیار، محیل، دقیق، موشکاف.

astuteness

زیرکی، هوشیاری، موشکافی.

astylar

بی ستون .

asunder

جدا، سوا، دونیم، دوقسمتی.

asylum

پناهگاه ، بستگاه ، گریزگاه ، نوانخانه ، یتیم خانه ، تیمارستان .

asymmetric

(asymmetrical) نامتقارن .بی قرینه ، غیرمتقارن ، بی تناسب.

asymmetrical

(asymmetric) نامتقارن .بی قرینه ، غیر متقارن ، بی تناسب.

asymmetrical distortion

اعوجاج نامتقارن .

asymmetry

عدم تقارن .

asymptomatic

( طب ) بدون علامت، بدون نشانه ئ مرض.

asymptote

(هن. ) خط مجانب، مماس ازلی.

asynchronism

غیرهمزمانی، بدون هموقتی، غیر معاصر.

asynchronous transmission

مخابره ناهنگام.

asynchronous

غیرهمزمان ، غیر معاصر، مختلف الزمان .ناهمگام، غیر همزمان .

asynchronous computer

کامپیوتر ناهنگام.

asynchronous control

کنترل ناهمگام.

asynchrony

غیرهمزمانی، بدون هموقتی، غیر معاصر.

asyndetic

بدون حرف عطف، بدون حرف ربط.

asyndeton

حذف حرف عطف.

at

بسوی، بطرف، به ، در، پهلوی، نزدیک ، دم، بنابر، در نتیجه ، بر حسب، از قرار، بقرار، سرتاسر، مشغول.

at all

بهیچ وجه ، ابدا.

at random

به تصادف.

ataractic

داروی آرام کننده ، داروی مسکن .

ataraxic

داروی آرام کننده ، داروی مسکن .

atavism

نیاکان گرائی، شباهت به نیاکان ، برگشت بخوی نیاکان .

atavistic

وابسته به نیاکان ، شباهت به نیاکان .

ate

خورد.

atelier

کارگاه ، کارگاه هنری، آتلیه .

atheism

انکار وجود خدا، الحاد، کفر.

atheist

منکر خدا، خدانشناس، ملحد.

atheistic

وابسته به انکار خدا.

athena

( افسانه ئ یونان ) الهه ئ عقل و زیبائی، شهر آتن .

athenaeum

مدرسه ئ هنری، انجمن ادبی، انجمن دانش.

atheneum

مدرسه ئ هنری، انجمن ادبی، انجمن دانش.

atherosclerosis

(طب ) تصلب شریان .

athirst

تشنه ، مشتاق.

athlete

ورزشکار، پهلوان ، قهرمان ورزش.

athlete's foot

نوعی مرض قارچی انگشتان .

athletic

ورزشی، پهلوانی، تنومندی، ورزشکار.

athleticism

ورزشکاری، ورزش گرائی.

athletics

علم ورزش، ورزشکاری، پهلوانی، زور ورزی.

athwart

از این سو بان سو، از طرفی بطرف دیگر، از وسط، (مج. ) برخلاف، برضد.

atilt

با حالت حمله ( در نیزه بازی سواره )، بطور کج، یک ور.

atlantic ocean

اقیانوس اطلس.

atlantis

جزیره ای که سابقا گویند در مغرب جبلالطارق وجود داشته و در اثر زلزله بدریا فرورفته است.

atlas

مهره ئ اطلس، (یونان باستان ) قهرمانی که دنیا را روی شانه هایش نگهداشته است، کتابنقشه ئ جهان .

atmometer

بخارسنج.

atmosphere

پناد، کره ئ هوا، جو، واحد فشار هوا، فضای اطراف هر جسمی (مثل فضای الکتریکی ومغناطیسی).

atmospheric

هوائی، جوی.

atole

جزیره یا جزایر مرجانی که اطراف دریاچه را مثل کمربندی احاطه کرده باشد.

atom

اتم، ذره تجزیه ناپذیر.هسته ، اتم، جوهر فرد، جزئلایتجزی، کوچکترین ذره .

atom bomb

(bomb =atomic) بمب اتمی.

atomic

اتمی، تجزیه ناپذیر.هسته ای، ذره ای، مربوط به جوهر فرد، ریز، اتمی.

atomic energy

نیروی اتمی، تبدیل جرم به نیرو در تبادلات اتمی یک عنصر.

atomic theory

فرضیه ئ اتمی که تمام مواد را ترکیبی از ذرات اتم میداند، تئوری انفصال ماده .

atomic weight

وزن اتمی یک عنصر که بر مبنای وزن اتمی اکسیژن قرار داده شده است.

atomicity

(ش. ) ظرفیت اتمی، تعداد اتمهای یک مولکول.

atomics

علم تبدیل جرم بنیرو، فیزیک اتمی، مبحث اتم.

atomism

عقیده باینکه جهان مادی از ذرات ریز ساده تشکیل شده است، ذره گرائی.

atomistic

مربوط به اتم، مربوط به جزئ لایتجزی.

atomistics

علم مربوط به شناسائی اتم و استفاده از نیروی اتمی.

atomization

ریز سازی، عمل تبدیل جسم بذرات کوچک ، عمل بمباران اتمی.

atomize

( مایعات ) تبدیل به پودر کردن ، مرکب از اتم یا ذرات ریز کردن .

atomizer

دستگاهی که عناصری را به ذرات ریز تبدیل میکند مثل عطرپاش.

atomy

اتم، ذره ، کوتوله ، اسکلت انسان .

atonal

(مو. ) دارای عدم هم آهنگی و توازن ، ناموزون .

atone

کفاره دادن ، جبران کردن ، جلب کردن ، خشم ( کسی را ) فرونشاندن ، جلب رضایت کردن .

atonement

کفاره ، دیه ، جبران ، اصلاح.

atonic

(د. ) بی تکیه ، بی صدا ( در صحبت و تلفظ )، ( طب ) بی قوت، سست، ضعیف، مربوطبسستی و بی قوتی.

atony

سستی، ضعف، (د. ) عدم اتکائ.

atop

دربالا، بالا، بطرف بالا، در روی، دربالای.

atrabilious

سودائی ( مزاج )، سست مزاج.

atrioventricular

(تش. ) دهلیزی و بطنی، مابین دهلیز و بطن قلب.

atrip

(د. ن . ) لنگر از زمین برداشته ، آماده ئ حرکت، مربوط به بادبان برافراشته .

atrium

اطاق میانی خانه های روم قدیم، ( تش. ) آن قسمت از دهلیز قلب که خون سیاهرگی به آن می ریزد.

atrocious

با شرارت بی پایان ، بیرحم، ستمگر، سبع.

atrocity

سبعیت، بیرحمی، قساوت.

atrophic

لاغر، مربوط به کم شدن قوه ئ نامیه .

atrophy

(طب ) لاغری، ضعف بنیه ، (گ . ش. ) نقصان قوه ئ نامیه ، لاغرکردن ، خشک شدن ، لاغر شدن .

attach

الصاق کردن .بستن ، پیوستن ، پیوست کردن ، ضمیمه کردن ، چسباندن ، نسبت دادن ، گذاشتن ، (حق. ) ضبط کردن ، توقیف شدن ، دلبسته شدن .

attachable

قابل بهم پیوستن یا ضمیمه کردن .

attache

وابسته .

attache case

چمدان یا جامه دان مخصوص حمل اسناد.

attached

پیوسته ، ضمیمه ، دلبسته ، علاقمند، وابسته ، مربوط، متعلق.

attachment

الصاق.وابستگی، تعلق، ضمیمه ، دنبال، ضبط، حکم، دلبستگی.

attack

آفند، تک ، تکش، تاخت، حمله کردن بر، مبادرت کردن به ، تاخت کردن ، با گفتار ونوشتجات بدیگری حمله کردن ، حمله ، تاخت و تاز، یورش، اصابت یا نزول ناخوشی.

attain

دست یافتن ، رسیدن ، نائل شدن ، موفق شدن ، تمام کردن ، بدست آوردن ، بانتهارسیدن ، زدن .

attainable

نائل شدنی، دردسترس، بدست آوردنی.

attainder

(حق. ) محرومیت از حقوق مدنی، (م. م. ) لکه ئ بدنامی، لکه ئ ننگ ، ننگ .

attainment

دست یابی، نیل، حصول، اکتساب.

attaint

(حق. ) محکومیت قاضی یا عضو هیئت منصفه بعلت دادن رای غلط، دستکاری، لمس، رسیدن به ، نائل شدن به ، محکوم کردن (قاضی یا عضو هیئت منصفه برای دادن حکم خلاف)، مقصر دانستن ، محروم کردن ، بدنام کردن .

attar

عطرگل سرخ، عطرگل.

attempt

کوشش کردن ، قصد کردن ، مبادرت کردن به ، تقلا کردن ، جستجو کردن ، کوشش، قصد.

attend

توجه کردن ، مواظبت کردن ، گوش کردن (به )، رسیدگی کردن ، حضور داشتن (در)، در ملازمت کسی بودن ، همراه بودن ( با )، ( مج. ) درپی چیزی بودن ، از دنبال آمدن ، منتظرشدن ، انتظار کشیدن ، انتظار داشتن .

attendance

توجه ، مواظبت، رسیدگی، تیمار، پرستاری، خدمت، ملازمت، حضور، حضار، همراهان ، ملتزمین .

attendant

سرپرست، همراه ، ملازم، مواظب، وابسته .

attended

با مراقب.

attention

توجه ، مواظبت، دقت، خاطر، حواس، ادب و نزاکت، ( نظ. ) خبردار، حاضرباش(باحرف بزرگ ).توجه ، رسیدگی.

attention key

کلید جلب توجه .

attentive

مواظب، ملتفت، متوجه ، بادقت.

attenuate

رقیق کردن ، نازک کردن ، لاغر کردن ، سبک کردن ، تقلیل دادن ، دقیق شدن ، نازک ، رقیق.ضعیف شذن .

attenuation

میرائی، تضعیف.

attenuation equalizer

برابر کننده میرائی.

attest

گواهی دادن (با to)، شهادت دادن ، سوگند یاد کردن ، تصدیق امضائ کردن .

attestation

گواهی، شهادت، تصدیق امضائ، تحلیف، سوگند.

attic

اطاق کوچک زیر شیروانی، وابسته به شهر آتن .

attire

آراستن ، آرایش کردن ، لباس پوشاندن ، لباس، آرایش.

attitude

گرایش، حالت، هیئت، طرز برخورد، روش و رفتار.

attitudinize

حالت خاصی بخود گرفتن .

attorn

اجاره داری کردن .

attorney

وکیل، مدعی، وکالت، نمایندگی، وکیل مدافع.

attorney general

(s-، general attorneys. pl) مدعی العموم، دادستان .

attorneyship

مقام وکالت.

attract

جلب کردن ، جذب کردن ، مجذوب ساختن .

attractable

مجذوب ساختنی.

attraction

کشش، جذب، جاذبه ، کشندگی.

attractive

کشنده ، جاذب، جالب، دلکش، دلربا، فریبنده .

attractor

مجذوب کننده .

attributable

قابل اسناد، قابل نسبت دادن ، نسبت دادنی.

attribute

صفت، نسبت دادن .نشان ، خواص، شهرت، افتخار، نسبت دادن ، حمل کردن ( بر).

attribution

نسبت دادن ، اختیار، تخصیص.

attributive

اسنادی، (د. ) مستقیم ( در مورد صفات ).

attrited

فرسوده ، سائیده .

attrition

سائیدگی، اصطکاک ، مالش، خراش.

attune

هم آهنگ کردن ، هم کوک کردن ، ( مج) وفق دادن ، مناسبت، موافق.

atypical

غیرمعمولی، بیقاعده .

au courant

(date to =up) در جریان روز، مطلع، باخبر.

au naturel

بحالت طبیعی، ساده و بدون چاشنی.

auburn

بور، طلائی، قهوه ای مایل به قرمز، رنگ قرمز مایل به زرد.

aucmented

تکمیل شده .

auction

حراج، مزایده ، حراج کردن ، بمزایده گذاشتن .

auctioneer

دلال حراج، حراجی، حراج کننده .

auctorial

منسوب به نویسنده یا مولف.

audacious

بی پروا، بی باک ، متهور، بی باکانه ، بیشرم.

audacity

بی باکی، بی پروائی، جسارت، گستاخی.

audibility

رسائی صدا، قابلیت استماع.

audible

شنیدنی، سمعی.قابل شنیدن ، شنیدنی، رسا، مسموع.

audible alarm

آژیر، اعلان خطر سمعی.

audible signal

علامت سمعی.

audibly

باصدای رسا.

audience

بار، ملاقات رسمی، حضار، مستمعین ، شنودگان .

audile

مربوط به حس شنوائی، مسموع.

audio

وابسته به شنوائی یا صوت، گیرنده و تقویت کننده ئ صدا، شنودی.سمعی، شنیداری.

audio frequency

بسامد سمعی.

audio visual

دید و شنودی، سمعی و بصری، آموزش سمعی و بصری.

audiometer

دستگاه سنجش قوه ئ سامعه ، شنوائی سنج.

audiophile

شخص موسیقی دوست، علاقمند بموسیقی.

audit

رسیدگی، بازرسی، ممیزی، رسیدگی کردن .ممیزی، رسیدگی.

audit trail

رد ممیزی.

audition

شنوائی، قدرت استماع، استماع، آزمایش هنرپیشه ، سامعه .

auditive

وابسته به شنوائی، سامعه ای، سماعی.

auditor

مامور رسیدگی، ممیز حسابداری، شنونده ، مستمع.

auditorium

تالار کنفرانس، تالار شنوندگان ، شنودگاه .

auditory

مربوط بشنوائی یا سامعه ، مربوط به ممیزی و حسابداری.

augend

مضافالیه .

auger

مته ، دیلم، زمین سوراخ کن .

aught

(=anything) چیزی، هر چیزی، (ک . ) هیچ، بهیچوجه ، ابدا، صفر، (ک . ) هیچ چیز.

augment

تکمیل کردن ، افزودن .افزودن ، زیاد کردن ، علاوه کردن ، زیاد شدن ، تقویت کردن .

augmentable

قابل افزایش.

augmentation

افزایش، اضافه .

augmentative

افزاینده ، متراکم شونده ، متراکم کننده .

augmenter

افزاینده ، زیاد کننده .

augur

غیب گو، فال بین ، فالگیر، شگون ، پیش بینی کردن ( باتفال ).

augury

پیشگوئی، پیش بینی، پیش آگاهی.

august

همایون ، بزرگ جاه ، عظیم، عالی نسب، ماه هشتم سال مسیحی که روزاست، اوت.

auk

(ج. ش. ) نوعی پنگوئن ، بطریق.

auklet

(ج. ش. ) جنسی از پنگوئن های کوچک سواحل اقیانوس آرام.

aulait

شیردار، دارای شیر.

aunt

عمه ، خاله ، زن دائی، زن عمو.

aura

نشئه و تجلی هر ماده ( مثل بوی گل )، رایحه ، تشعشع نورانی.

aural

مربوط به گوش یا سامعه ، گوشی.

aureate

طلائی، طلائی رنگ ، طلائی کردن .

aureola

هاله یا نور گرداگرد سرمقدسین ، هاله نورانی اطراف خورشید و سایر ستارگان .

aureole

هاله یا نور گرداگرد سرمقدسین ، هاله نورانی اطراف خورشید و سایر ستارگان .

aurevior

(فرانسه ) خداحافظ، بامید دیدار.

auric

طلائی، وابسته بگوش یا سامعه ، گوشی.

auricular

وابسته بشنوائی، گوشی، سماعی، تواتری، دهلیزی.

auriculate

گوشک دار.

auriferous

زرخیز، طلادار.

aurora

سپیده دم، فجر، سرخی شفق، آغاز.

aurora borealis

شفق شمالی، نور یا فجر شمالی.

aurous

طلا، حاوی طلا.

auscultate

گوش دادن ( طب )، معاینه کردن .

auscultation

گوش کردن ( بصداهای داخل بدن ).

auspicate

بمبارکی افتتاح کردن ، گشودن ، پیشگوئی کردن .

auspices

تطیر، تفال از روی پرواز مرغان ، فال، شگون ، (در جمع) سایه ، حمایت، حسن توجه ، توجهات.

auspicious

فرخ، فرخنده ، خجسته ، سعید، مبارک ، بختیار، مساعد.

austere

سخت، تند و تلخ، ریاضت کش، تیره رنگ .

austerity

سختی، تروشروئی، ریاضت، سادگی زیاده از حد.

austral

جنوبی، تحت تاثیر باد جنوبی ( گرم و مرطوب ).

aut

(.pref -aut) پیوندیست بمعنی ' خود' و ' وابسته بخود' و ' خودکار'.

autarchic

(=autarkic) خودمختار، وابسته به خودبسندی.

autarchical

بالیاقت، دارای استقلال اقتصادی.

autarchy

کفایت، لیاقت، استبداد، حکومت استبدادی، حاکم مطلق، جبار مطلق، خودبسندگی.

autarkical

بالیاقت، دارای استقلال اقتصادی.

autarky

کفایت، لیاقت، استبداد، حکومت استبدادی، حاکم مطلق، جبار مطلق، خودبسندگی.

autecology

بوم شناسی فردی، مبحث شناسائی محیط زندگی انفرادی موجودات.

authentic

صحیح، معتبر، درست، موثق، قابل اعتماد.

authenticate

اعتباردادن ، سندیت یا رسمیت دادن ، تصدیق کردن .

authentication

تصدیق، سندیت.

authenticity

اعتبار، سندیت، صحت.

author

(.n) منصف، مولف، نویسنده ، موسس، بانی، باعث، خالق، نیا، (.vt) نویسندگی کردن ، تالیف و تصنیف کردن ، باعث شدن .

authoress

نویسنده زن .

authoritarian

طرفدار تمرکز قدرت در دست یکنفر یا یک هیئت، طرفدار استبداد.

authoritarianism

فلسفه ئ تمرکز قدرت یا استبداد.

authoritative

آمر، مقتدر، توانا، معتبر.

authority

قدرت، توانائی، اختیار، اجازه ، اعتبار، نفوذ، مدرک یا ماخذی از کتاب معتبریا سندی، نویسنده ئ معتبر، منبع صحیح و موثق، (در جمع) اولیائ امور.

authorization

اجازه ، اختیار.

authorize

اجازه دادن ، اختیار دادن ، تصویب کردن .

authorship

تالیف و تصنیف، نویسندگی، احداث، ایجاد، ابداع، ابتکار، اصل، آغاز.

autism

خیال پرستی، عدم توجه بعالم مادی، وهم گرائی.

autistic

وابسته به خیال پرستی، توهمی.

auto

(.pref -auto) پیوندیست بمعنی ' خود' و ' وابسته بخود' و ' خودکار'. (.n) خودرو، ماشین سواری.

auto da fe

(fe da autos. pl) رای دادگاه (در مورد سوزاندن شخص مرتد در ملائ عام)، اجرای رای، اجرای حکم اعدام و مجازات شخص مرتد.

autobahn

بزرگراه ، شاهراه ، اتوبان ، جاده عریض.

autobiographer

نویسنده ئ شرح حال خود، کسی که تاریخچه زندگی خود را می نویسد، خودزیستنامه نگار.

autobiographic

خودزیستنامه ای، مربوط بشرح حال خود.

autobiographical

خودزیستنامه ای، مربوط بشرح حال خود.

autobiography

خودزیستنامه ، خود زندگی نامه ، نگارش شرح زندگی شخصی بوسیله ئ خود او.

autocatalysis

(ش. ) اثر مجاورتی خود بخود جسمی در فعل و انفعال شیمیائی.

autochthon

بومی، محلی.

autochthonous

بومی، محلی، ذاتی، تشکیل شده یا ایجاد شده در محل خود، ( ز. ش. ) جابجا نشده .

autoclave

قابلمه (ترکی )، دیگ زودپز، با دیگ زودپز پختن .

autocode

خودرمز.

autocoder

خود رمز کن .

autocracy

حکومت مطلق، حکومت مستقل.

autocrat

حاکم مطلق، سلطان مستبد، سلطان مطلق.

autocratic

مطلق، مستقل، استبدادی.

autodidact

شخص خود آموخته ، کسیکه پیش خود میاموزد.

autoecious

( زیست شناسی ) انگل یک میزبانی، تک میزبانه .

autoerotic

مربوط به لقاح با خود ( مثل بعضی از کرمها ).

autoeroticism

لقاح با خود، تحریک خود، احتلام.

autoerotism

لقاح با خود، تحریک خود، احتلام.

autogamous

مربوط به لقاح یا باروری گل بوسیله گرده خودش.

autogamy

(ج. ش. - گ . ش. ) لقاح و باروری بوسیله گرده خود گل، خودگانی.

autogenesis

(زیست شناسی) تولید مثل خودبخود، ترکیب یا آمیختگی سلولهای همانند یا هم نوع باهم.

autogenic

تولید شده بطور خودبخود.

autogenous

تولید شده بطور خودبخود.

autogiro

نوعی هواپیمای بدون بال.

autograph

دستخط خود مصنف، خط یا امضای خود شخص، دستخط نوشتن ، از روی دستخطی رونویسی کردن (مثل عکس )، توشیح کردن .

autographic

نوشته شده با دست خود مصنف، مربوط به ثبات خودکار.

autohypnosis

هیپنوتیزم خود.

autoloading

باری نیم خودکار.

autologous

مشتق از خود.

autolysis

هضم یا گوارش خود بخود.

automat

دستگاه خودکاری که پس از انداختن سکه ای درون آن غذا یا مشروبی را خارج میکند.

automata

ماشینها، ماشینهای خودکار.

automata theory

نظریه ماشینها.

automate

خود کار کردن .بصورت خودکار درآوردن ، بطور خودکار عمل کردن ، خودکار بودن .

automatic programming

برنامه نویسی خودکار.

automatic

خودکار.دستگاه خودکار، خودکار، مربوط به ماشینهای خودکار، غیر ارادی.

automatic check

مقابله خودکار.

automatic coing

برنامه نویسی خودکار.

automatic computer

کامپیوتر خودکار.

automatic control

کنترل خودکار.

automatic exchange

رد و بدل کننده خودکار.

automatic pilot

دستگاه خودکار هدایت کشتی و هواپیما.

automatic testing

آزمایش خودکار.

automatic timer

زمان سنج خودکار.

automatic typesetting

حروف چینی خودکار.

automatically

خودبخود، بطور خودکار، بطور غیرارادی.خودبخود، بصورت خودکار.

automaticity

خودکاری، خودبخودی.

automation

کنترل و هدایت دستگاهی بطور خودکار، دستگاه تنظیم خودکار.خودکاری.

automatism

حرکت خودبخود، حرکت غیرارادی، کار عادی و بدون فکر، بطور خودکار، حالت خودکاری.

automatization

خودکاری، حرکت غیر ارادی، حالت خودکار.

automatize

خودکار کردن ، کسی را بی اراده آلت دست کردن .

automaton

آدم مکانیکی، ماشینی که کارهای انسان را میکند، ( مج. ) آدم بی اراده ، آلت دست.ماشین ، ماشین خودکار.

automobile

خودرو، اتومبیل، ماشین متحرک خودکار، ماشین خودرو، اتومبیل راندن ، اتومبیلسوار شدن .

automotive

خودرو، مربوط به وسائل نقلیه خودرو.

autonomic

مستقل، خودمختار، ( زیست شناسی ) ارادی، عمدی، (گ. ش. ) خودبخود، (تش. ) منسوببه دستگاه عصبی خودکار.

autonomic nervous system

(تش. ) دستگاه عصبی نباتی (سیستم سمپاتیک و پاراسمپاتیک ).

autonomist

طرفدار استقلال داخلی، طرفدار خودمختاری.

autonomous

دارای حکومت مستقل، خودمختار، (زیست شناسی) دارای زندگی مستقل، (گ . ش. ) خودکاربطور غیر ارادی، (ر. ش. ) واحد کنترل داخلی.خودگردان .

autonomously

بصورت خودگردان .

autonomy

خودگرانی.استقلال داخلی، خودمختاری، حاکمیت ملی مبنی براستقلال اقتصادی و سیاسی.

autopsy

کالبد شکافی، ( مج. ) تشریح مرده ، تشریح نسج مرده ( درمقابل biopsy).

autosexing

دارای صفات جنسی مغایر با نوع خود ( هنگام تولد ).

autosomal

مربوط به کرموسوم غیر جنسی، غیر جنسی.

autosome

رنگینتن غیر جنسی.

autosuggestion

تلقین بنفس، القائ بنفس.

autotelic

هنر بخاطر هنر، دارای عزم پنهانی، دارای قصد درونی.

autotomic

متقاطع بطور خودبخود، وابسته به تقسیم خودبخود.

autotomize

تقسیم خودبخود کردن ، انفصال خودبخود پیداکردن ( در مورد اعضائ مختلف بدن ).

autotomous

متقاطع بطور خودبخود، وابسته به تقسیم خودبخود.

autotomy

(زیست شناسی) تقسیم خودبخود، انفصال خودبخود دست یا پا یا عضو حیوان از بدن ، خودبری.

autotransformer

خود مبدل.

autotroph

خودخوار، خودخواری، قابل تغذیه خودبخود.

autotype

facsimile، سوادعین ، چاپ خودکار.

autumn

پائیز، خزان ، برگ ریزان ، زمان رسیدن و نزول چیزی، دوران کمال، آخرین قسمت، سومین دوره زندگی، زردی.

autumnal

پائیزی.

auxesis

(زیست شناسی) رشد توام با عدم تقسیم یاخته ، تفصیل، بسط، تقویت، افزایش، مبالغه .

auxiliary

معین ، کمک دهنده ، امدادی، کمکی.کمکی.

auxiliary equipment

تجهیزات کمکی.

auxiliary memory

حافظ کمکی.

auxiliary operatich

عمل کمکی.

auxiliary storage

انبار کمکی.

auxin

هورمون گیاهی.

auyomated

خودکار شده ، خودکار.

avail

سودمند بودن ، بدرد خوردن ، دارای ارزش بودن ، در دسترس واقع شدن ، فایده بخشیدن ، سود، فایده ، استفاده ، کمک ، ارزش.

availability

قابلیت استفاده ، چیز مفید و سودمند، شخص مفید، دسترسی، فراهمی.

available

دردسترس، فراهم، قابل استفاده ، سودمند، موجود.دسترس پذیر.

availablity

دسترس پذیری.

avalanche

بهمن .بهمن ، نزول ناگهانی و عظیم هر چیزی، بشکل بهمن فرود آمدن .

avant garde

پیشرو و موجد (سبک و طریقه هنری ).

avarice

زیاده جوئی، آز، حرص، طمع.

avaricious

حریص، آزمند، طماع، زیاده جو.

avast

(د. ن . - بصورت امر) ایست، توقف کنید.

avaunt

دستور اخراج، برو.

ave

بدرود، خداحافظ، سلام، خدا نگهدار.

avenge

کینه جوئی کردن (از)، تلافی کردن ، انتقام کشیدن (از)، دادگیری کردن ، خونخواهی کردن .

avenger

کین خواه ، خونخواه ، دادگیر، انتقام جو.

avens

(گ . ش. ) علف مبارک از تیره گل سرخیان .

avenuse

خیابان ، راه ، خیابان وسیع، راهرو باغ.

aver

از روی یقین گفتن ، بطور قطع اظهار داشتن ، اثبات کردن ، تصدیق کردن ، بحق دانستن .

average

متوسط.معدل، حد وسط، میانه ، متوسط، درجه عادی، میانگین ، حد وسط (چیزیرا) پیدا کردن ، میانه قرار دادن ، میانگین گرفتن ، رویهمرفته ، بالغ شدن .

average seek time

مدت متوسط جستجو.

averment

اظهار قطعی یا مثبت، اظهار محض، ادعا، بیان .

avernus

مناطق جهنمی، جهنم.

averse

بیزار، مخالف، متنفر، برخلاف میل.

aversion

بیزاری، نفرت، مخالفت، ناسازگاری، مغایرت.

avert

برگرداندن ، گردانیدن ، دفع کردن ، گذراندن ، بیزار کردن ، بیگانه کردن ، منحرف کردن .

avesta

اوستا، کتاب زرتشت.

avestan

زبان اوستائی، زبان باستانی ایران .

avgas

بنزین هواپیما، سوخت طیاره .

avian

وابسته به مرغان ، مرغی.

avianize

ضعیف کردن ویروس بعلت کشت مکرر در جنین جوجه .

aviarist

کسی که مرغداری میکند، متصدی مرغان .

aviary

لانه مرغ، مرغدانی، محل پرندگان .

aviate

هواپیمائی کردن ، پرواز کردن .

aviation

هواپیمائی، هوانوردی.

aviator

هوانورد، خلبان .

aviculture

پرورش مرغ، تربیت مرغ، مرغداری.

aviculturist

پرورنده مرغ.

avid

حریص، آزمند، مشتاق، آرزومند، متمایل.

avidity

اشتیاق، آز، حرص، آزمندی، پرخوری، طمع.

avifauna

کلیه مرغان یک سرزمین ، پرندگان یک ناحیه .

avigation

هوانوردی، فن هدایت هواپیما.

avionic

مربوط به دستگاههای خودکار هواپیما.

avionics

فن استفاده از دستگاههای الکتریکی و خودکار در هوانوردی و نجوم.

avirulent

غیر بیماریزا، بدون شدت.

avitaminosis

( طب ) کمبود ویتامینها در بدن .

avocable

قابل احضار.

avocado

نوعی میوه شبیه انبه یا گلابی بزرگ ، اوکادو.

avocation

کار فرعی، کار جزئی، مشغولیت، سرگرمی، کار، حرفه ، کسب.

avocational

وابسته بکار فرعی.

avocet

(ج. ش. ) نوعی مرغ دراز پا( مثل مرغ ماهیخوار ).

avoid

دوری کردن از، احتراز کردن ، اجتناب کردن ، طفره رفتن از، ( حق. ) الغائ کردن ، موقوف کردن .

avoidance

پرهیز، اجتناب، کناره گیری، احتراز، طفره .

avoirdupois

اشیائ و اجناسی که با توزین فروخته میشوند، مقیاس وزن اجناس سنگین ، سنگینی، وزن .

avoirdupois weight

اوزان و مقیاسات اجناس.

avouch

آشکارا گفتن ، اقرار کردن ، اطمینان دادن ، تضمین کردن ، مستقر ساختن ، مقرر داشتن ، تصدیق و تائید کردن ، تثبیت کردن .

avouchment

اقرار، تصدیق، اظهار.

avow

نذر، پیمان ، عهد، قول، شرط، تعیین ، عزم، تصمیم، نذر کردن ، قسم خوردن ، وقفکردن .

avowal

اعتراف، اظهار آشکار، اظهار و اقرار علنی.

avowed

پذیرفته ، اعتراف شده .

avowedly

معترفا.

avulse

از جا کندن ، کشیدن .

avulsion

(حق. ) جدا شدن زمینی از یک ملک و پیوستن بملک دیگر در نتیجه سیل یا تغییر مسیررودخانه .

avuncular

مربوط بدائی، مانند دائی، ( به شوخی ) طرف، مرتهن یاگروگیر.

await

منتظر بودن ، منتظر شدن ، انتظار داشتن ، ملازم کسی بودن ، در کمین (کسی) نشستن .

awake

بیدار شدن ، بیدار ماندن ، بیدار کردن ، بیدار.

awaken

بیدار کردن ، بیدار شدن .

awakener

بیدار کننده .

award

جایزه ، رای، مقرر داشتن ، اعطا کردن ، سپردن ، امانت گذاردن .

awardable

قابل اعطائ.

awarder

اعطائ کننده .

aware

آگاه ، باخبر، بااطلاع، ملتفت، مواظب.

awareness

آگاهی، اطلاع، هشیاری.

awash

مماس با سطح آب، سرگردان بر روی امواج دریا، لبریز.

away

کنار، یکسو، بیک طرف، دوراز، خارج، بیرون از، غایب، درسفر، بیدرنگ ، پیوسته ، بطور پیوسته ، متصلا، مرتبا، از آنجا، از آن زمان ، پس از آن ، بعد، از آنروی، غایب، رفته ، بیرون ، دورافتاده ، دور، فاصله دار، ناجور، متفاوت.

awe

هیبت، ترس ( آمیخته با احترام )، وحشت، بیم، هیبت دادن ، ترساندن .

aweary

(=wearied) خسته .

aweather

در جهت باد، در جهت وزش باد.

aweigh

(د. ن . ) تازه لنگر برداشته ، دارای لنگر آویزان .

awesome

مایه هیبت یا حرمت، پر از ترس و بیم، حاکی از ترس، ناشی از بیم، وحشت آور، ترس آور.

awestricken

وحشت زده ، خوف زده .

awestruck

وحشت زده ، خوف زده .

awful

مهیب یا ترسناک ، ترس، عظمت.

awhile

اندکی، مدتی، یک چندی.

awhirl

گردابی، گردبادی.

awkward

خامکار، زشت، بی لطافت، ناشی، سرهم بند، غیر استادانه .

awl

درفش، سوراخ کن .

awl shaped

بشکل درفش، ( گ . ش. ) درفشی.

awless

بی وحشت، بدون بیم.

awn

(گ . ش. ) داسه ( خار سر جو و گندم )، ریشک ، (ج. ش. ) آلت مذکر بعضی از جانوران خزنده و کرمها.

awning

سایبان کرباسی، ساباط، پناه ، پناهگاه ، حفاظ.

awol

مخفف کلمات leave without absent ( درنظام ) غایب بدون اجازه .

awry

منحرف، غلط، کج، چپ چپ، بدشکل، بطور مایل، زشت.

ax

تبر، تیشه ، تبر دو دم، تبرزین ، با تبر قطع کردن یا بریدن .

axe

تبر، تیشه ، تبر دو دم، تبرزین ، با تبر قطع کردن یا بریدن .

axial

محوری.

axil

(گ . ش. ) گوشه یا زاویه بین شاخه یا برگ با محوری که از آن منشعب میشود.

axile

(گ . ش. ) محوری، واقع در محور.

axillar

زیربغلی، مربوط به زیر بغل، از بغل روینده .

axillary

(تش. ) بغلی، زیر بغلی، (گ . ش. ) واقع شده یا روئیده در بغل یا گوشه .

axiological

وابسته به ارزش ها یا علم ارزش ها، مبحث نوامیس اخلاقی.

axiology

علم ارزش یا خواص و نوامیس ذاتی اجسام، علم ارزش ها، ارزش شناسی.

axiom

اصل، اصل موضوعه .حقیقت آشکار، قضیه حقیقی، حقیقت متعارفه ، بدیهیات، قاعده کلی، اصل عمومی، پند، اندرز.

axiomatic

بدیهی، حاوی پند یا گفته های اخلاقی.

axis

محور، قطب، محور تقارن ، مهره آسه .محور چرخ، میله .

axle

محور.محور، چرخ، میله ، آسه .

axletree

میله میان دو چرخ.

ay

(=aye) همیشه ، ابد، برای همیشه ، آه ، افسوس.

aye

(=ay) بله ، آری، رای مثبت.

azalea

(گ . ش. ) اچالید، نوعی بوته از جنس خلنگ (ericacea)، گیاه ازالیه .

azimuth

(نج. ) قوس افقی در جهت گردش عقربه ساعت واقع بین نقطه ثابتی، (نج. ) نقطه جنوب، (د. ن . ) نقطه شمال، دایره قائمی که از مرکز جسم عبور میکند، ازیموت ستاره ، السمت، سمت.

azoic

فاقد نشان زندگی، خالی از حیات، ( ز. ش. ) دوران ماقبل تاریخ، بی زیوی.

azoth

جیوه که کیمیاگران قدیم آنرا ماده اصلی فلزات میدانستند، جیوه ، علاج کلیه دردها.

azotic

دارای ازت، وابسته به نیتروژن ازت دار.

azure

لاجورد، رنگ نیل، آسمان نیلگون ، لاجوردی، سنگ لاجورد.

azygos

فرد، طاق، تک ، بی جفت.

azygous

فرد، طاق، تک ، بی جفت.

B

b

دومین حرف الفبای انگلیسی که ازحروف بی صداست، دو صفحه سفید اول و آخر کتاب، شکل B، هرشکلی شبیه به B.

b.c

(christ =before) قبل از میلاد.

ba

بع بع (گوسفند)، بعبع کردن ، مثل گوسفند صدا کردن .

baa

بع بع (گوسفند)، بعبع کردن ، مثل گوسفند صدا کردن .

baba

پدر، بابا.

babble

ور ور کردن ، سخن نامفهوم گفتن ، فاش کردن ، یاوه گفتن ، یاوه ، سخن بیهوده ، من ومن .

babe

(=baby) طفل، نوزاد، کودک ، شخص ساده و معصوم.

babel

شهر و برج قدیم بابل، هرج و مرج، سخن پرقیل و قال، اغتشاش، شلوغی، بنای شگرف، طرح خیالی.

baboon

اشکال مضحک ، شکل عجیب و غریب، (ج. ش. ) یکنوع میمون یا عنتر دم کوتاه .

babouche

کفش سرپائی، پاپوش.

baby

بچه ، کودک ، طفل، نوزاد، مانند کودک رفتار کردن ، نوازش کردن .

baby farm

محل نگهداری کودکان .

baby sit

(د. گ . ) بچه داری کردن ( درغیاب والدینشان )، از بچه نگاهداری کردن .

baby sitter

بچه نگهدار.

babyhood

بچگی.

babyish

طفل مانند، کودک مانند.

babylon

شهر بابل قدیم.

baccalaureate

لیسانسیه یا مهندس، درجه باشلیه .

baccara

باکارا، یکنوع بازی ورق.

baccarat

باکارا، یکنوع بازی ورق.

baccate

تماما گوشتی، دارای میوه گوشتی، دانه دار، انگوری، توت مانند.

bacchanal

وابسته به باکوس ( bacchus ) الهه ئ باده و باده پرستی، (مج. ) میگسار و باده پرست، عیاش.

bacchanalia

جشن باده گساری، جشن و شادمانی پر سر و صدا.

bacchanalian

وابسته به جشن باده گساری و شادمانی.

bacchant

میگساری، میگسار، باده پرست.

bacchante

زن عیاش و میگسار.

bacchantic

وابسته به باده گساری.

bacchic

وابسته به باکوس خدای میگساری و پرستش او، مستانه و پرهیاهو، آواز مستی.

bacchus

(افسانه ئ یونان ) رب النوع شراب و باده ، شراب.

bacciferous

دارای میوه گوشتی، توت دار، دانه دار.

bach

مجرد و عزب زندگی کردن .

bachelor

بدون عیال، عزب، مجرد، مرد بی زن ، زن بی شوهر، مرد یا زنی که بگرفتن اولین درجه ئ علمی دانشگاه نائل میشود، لیسانسیه ، مهندس، باشلیه ، دانشیاب.

bachelorhood

تجرد، عزبی.

bacillar

عصائی شکل، بشکل میله های کوچک ، میله میله .

bacillary

عصائی شکل، بشکل میله های کوچک ، میله میله .

bacillus

باکتریهای میله ای شکل که تولید هاگ میکنند( مثل باسیل سیاه زخم)، باسیل.

back

عقب، پشت (بدن )، پس، عقبی، گذشته ، پشتی، پشتی کنندگان ، تکیه گاه ، به عقب، درعقب، برگشت، پاداش، جبران ، ازعقب، پشت سر، بدهی پسافتاده ، پشتی کردن ، پشتانداختن ، بعقب رفتن ، بعقب بردن ، برپشت چیزی قرارگرفتن ، سوارشدن ، پشت چیزی نوشتن ، ظهرنویسی کردن .

back formation

اشتقاق معکوس، لغت سازی، اشتقاق لغات از یکدیگر.

back of

در پشت، پشت سر.

back pay

حقوق عقب افتاده .

back talk

پیش جوابی.

backache

کمردرد، پشت درد.

backbencher

عضو هیئت قانونگذاری.

backbite

غیبت کردن ، پشت سرکسی سخن گفتن .

backboard

تخته یا صفحه ئ پشت هرچیزی، تخته ئ پشت قاب عکس وغیره .

backbone

تیره ئ پشت، ستون فقرات، (مج. ) پشت، استقامت، استواری، استحکام.

backcross

چند پشت بعقب برگشتن .

backdoor

درعقب، وسیله نهائی یا زیر جلی، پنهان .

backdrop

پرده ئ پشت صحنه ئ تاتر.

backed

دارای پشت، پشتی دار، پشت گرم.

backer

نگهدار، پشتیبان ، حامی، کسی که دراجرای نقشه ای کمک میکند، حمال، باربر.

backfall

زمین خوردگی.

backfield

(درفوتبال) چهاربازیکن خط دفاع که در پشت خط حمله اند.

backfire

پس زدن تفنگ ، منفجر شدن قبل از موقع، نتیجه معکوس گرفتن .

backgammon

نرد، تخته نرد.

background reflection

بازتاب زمینه ای.

background

زمینه ، سابقه .زمینه ، نهانگاه ، سابقه .

background processing

پردازش زمینه ای.

background program

برنامه زمینه ای.

backhand

پشت دستی یا ضربه با پشت راکت( دربازی تنیس و غیره )، زشت، ناهنجار، با پشت دستضربه زدن ، باپشت راکت ضربت وارد کردن .

backhand stroke

ضربت چوگان از پشت سر.

backing

پشتیبانی، پشتیبان .پشتی، پشتیبان ، پوشش، تصدیق در پشت یا ظهر ورقه ، دیرکردن ، کندی.

backing store

انباره پشتیبان .

backlash

( درماشین ) پس زنی، پس زدن ، عکس العمل سیاسی.واکنش شدید.

backlog

کنده بزرگی که پشت آتش بخاری گذارده میشود، موجودی جنسی که بابت سفارشات درانبارموجوداست، جمع شدن ، انبارشدن ، کار ناتمام یا انباشته .پس افت.

backrent

اجاره ئ پس افتاده .

backrest

تکیه گاه ، پشتی، متکا.

backset

بازداشت، عقب زنی، معکوس، وارونه .

backside

کفل، پشت، عقب هر چیزی، خصوصی، محرمانه .

backslap

تظاهر بصمیمیت کردن ، چاخان کردن .

backslide

( از دین ) برگشتن ، سیرقهقرائی کردن .

backspace

پسبرد، پسبردن .

backspace character

دخشه پسبرد.

backspacing

پسبرد.

backstage

در پس پرده ، محرمانه ، خصوصی، مربوط به پشت پرده ئ نمایش ( مخصوصااطاق رخت کن ).

backstairs

نهانی، غیرمستقیم، رمزی، (م. ل. ) از راه پله کان عقبی، پله کان پشت.

backstitch

کوک زیگزاگ ، کوک چپ و راست.

backstretch

خط سیرجهت مخالف مبدائ مسابقه .

backstroke

ضربه باپشت دست، ( درتفنگ ) پس زنی، لگدزنی، برگشت، عقب زنی، ( شنا) کرال پشت.

backswept

برگشته بطور مایل واریب.

backsword

شمشیر یک لبه ئ برنده ، شمشیر یکدمه .

backsword man

شمشیرباز.

backtrack

رد گم کردن ، عدول کردن .

backup

پشتیبان ، پشتیبانی کردن .

backup file

پرونده پشتیبان .

backup system

سیستم پشتیبان .

backward

عقب افتاده ، به پشت، ازپشت، وارونه ، عقب مانده ، کودن .به عقب.

backward reference

ارجاع به عقب.

backwardness

عقب افتادگی.

backwards

عقب افتاده ، به پشت، ازپشت، وارونه ، عقب مانده ، کودن .

backwash

مراجعت موج، اضطراب یا آشفتگی بعداز انجام عملی، عواقب.

backwater

مرداب، باریکه آب، جای دورافتاده .

backwoods

اراضی جنگلی دوراز شهر، جنگلهای دورافتاده .

backwoodsman

دهاتی، اهل جای دورافتاده .

bacon

گوشت نمک زده ئ پهلو و پشت خوک .

bacteria

(bacterium of. pl) میکرب های تک یاخته ، باکتری، ترکیزه .

bacterial

(زیست شناسی) وابسته به باکتری، میکربی.

bactericidal

نابود کننده ئ باکتری، ضد باکتری.

bactericide

باکتری کش.

bacteriologic

مربوط به میکرب شناسی، وابسته به باکتری شناسی.

bacteriologist

میکرب شناس، متخصص شناسائی انواع باکتریها.

bacteriology

علم میکرب شناسی، باکتری شناسی.

bacteriolysis

انهدام باکتری، فساد و تحلیل میکرب.

bacteriophagy

باکتری خواری، تغذیه از باکتری.

bacterization

تحت تاثیر باکتری، آلودگی بمیکرب.

bacterize

تحت تاثیر باکتری قراردادن ، با میکرب آلوده شدن .

bactrian

باختری، دوکوهانه .

baculiform

میله ای شکل، بشکل میله .

bad

(bid of. P) زمان ماضی قدیمی فعل bid، (.adv and .n and .adj) بد، زشت، ناصحیح، بیاعتبار، نامساعد، مضر، زیان آور، بداخلاق، شریر، بدکار، بدخو، لاوصول.

bad blood

آزردگی، خشم، رنجش، تلخی، تندی، زنندگی، مسمومیت خون دراثرعصبانیت، خصومت.

bad tempered

بدخو، تندخو.

bade

(bid of. p) زمان ماضی فعل bid.

badge

نشان ، علامت، امضائ و علامت برجسته و مشخص.

badger

(.n) دستفروش، دوره گرد، خرده فروش، (ج. ش) گورکن ، خرسک ، شغاره (mustelidae)، (.vt) سربسر گذاشتن ، اذیت کردن ، آزار کردن .

badinage

خوشمزگی، لودگی، پرحرفی.

badland

زمین لم یزرع، زمین سنگلاخ یا باطلاقی.

badly

بطوربد، بطور ناشایسته .

badminton

بدمینتن ، نوعی بازی تنیس باتوپ پردار.

baffle

گیج یا گمراه کردن ، مغشوش کردن ، دستپاچه کردن ، بینتیجه کردن ، پریشانی، اهانت.

bafflement

گیجی، دست پاچگی.

baffler

گیج کننده ، دست پاچه کننده .

bag

کیسه ، کیف، جوال، ساک ، خورجین ، چنته ، باد کردن ، متورم شدن ، ربودن .

bagasse

تفاله ، تفاله نیشکر.

bagatelle

چیزجزئی واندک ، ( مج. ) چیز بیهوده ، ناقابل.

bagel

نان شیرینی حلقوی.

bagful

یک کیسه ، یک بسته ، یک بقچه .

baggage

بار و بنه ئ مسافر، چمدان ، بارسفر.

baggily

بطورباد کرده ، کیسه دار، بطورشل و ول.

bagginess

بادکردگی، پف کردگی، غرور، شلی.

bagging

پارچه کیسه ای، کیسه .

baggy

بادکرده ، شل، ول، کیسه ای متورم، قلنبه .

bagpipe

(مو. ) نیانبان که در اسکاتلند مرسوم است، پرحرفی.

bagpiper

نوازنده ئ نیانبان .

bagworm

(ج. ش) کرم حشره بید یا پروانه .

bah

به ، علامت تعجب حاکی ازاهانت و تحقیر.

bahama islands

جزایرباهاما واقع درهندغربی و جنوب فلوریدا.

bail

توقیف، حبس، واگذاری، انتقال، ضمانت، کفالت، بامانت سپردن ، کفیل گرفتن ، تسمه ، حلقه دور چلیک ، سطل، بقید کفیل آزاد کردن .

bail out

به قید کفیل آزاد کردن و شدن ، با پاراشوت از هواپیما پریدن .

bailee

تحویل گیرنده ، ضامن و متعهد.

bailer

اجاره دهنده ، امانت دهنده ، کفیل دهنده .

bailey

دیوار با حیاط خارجی قلعه ملوک الطوایفی.

bailey bridge

پل متحرک وموقتی.

bailie

bailiff، عضوانجمن شهر.

bailiff

ناظر، ضابط، امین صلح یا قاضی، نگهبان دژ سلطنتی.

bailiwick

ناحیه قلمرو مامور، مباشرت، نظارت، پیشخدمتی.

bailment

امانت گیری، امانت داری، سمساری، کفالت.

bailor

اجاره دهنده ، امانت دهنده ، کفیل دهنده .

bailsman

ضامن ، کفیل.

bairn

بچه ، فرزند.

bait

طعمه دادن ، خوراک دادن ، طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن ، دانه ، چینه ، مایه تطمیع، دانه ئ دام.

baiter

تطمیع و وسوسه کننده ، طعمه دهنده .

baize

نوعی فلانل رومیزی.

bake

پختن ، طبخ کردن .

baked meat

نان شیرینی، شیرینی آردی، غذای پخته .

bakemeat

نان شیرینی، شیرینی آردی، غذای پخته .

baker

نانوا، خباز.

baker's dozen

سیزده .

bakers yeast

نوعی مخمر آبجو (cerevisiae saccharomyces).

bakery

دکان نانوائی یا شیرینی پزی.

bakeshop

نانوائی، دکان نانوائی.

baking powder

پودر خمیرمایه .

baking soda

جوش شیرین .

baksheesh

(فارسیاست) بخشش، انعام، (مج. ) رشوه .

balalaika

(مو) بالالایکا یکنوع آلت موسیقی شبیه گیتار، یکنوع رقص.

balance

ترازو، میزان ، تراز، موازنه ، تتمه حساب، برابرکردن ، موازنه کردن ، توازن .تعادل، توازن ، مانده ، متعادل کردن .

balance sheet

ترازنامه .

balanced

متعادل، متوازن .

balanced system

سیستم متعادل.

balancer

متعادل کننده ، ترازودار، آکروبات.

balas

یاقوت پوست پیازی، یکنوع یاقوت سرخ، لعل بدخشان .

balbriggan

یکنوع پارچه ئ نخی که برای زیرپوش بکار میرود.

balcony

ایوان ، بالاخانه ، بالکن ، لژ بالا.

bald

طاس، بیمو، کل، برهنه ، (مج. ) بی لطف، ساده ، بی ملاحت، عریان ، کچل، طاس شدن .

bald eagle

(ج. ش. ) عقاب گر، نوعی عقاب که در شمال آمریکا زندگی میکند.

balderdash

سخن بی معنی، چرند، یاوه ، نوشابه کف آلود.

baldhead

آدم طاس.

baldpate

آدم طاس.

baldric

بند شمشیر، حمایل.

bale

عدل، لنگه ، تا، تاچه ، مصیبت، بلا، رنج، محنت، رقصیدن .

baleen

والانه ، استخوان نهنگ (whalebone)، بالن ، بال، باله ، ماهی سیم.

balefire

آتش خطر، آتش علامت، آتش مرده سوزانی.

baleful

محنت بار، مصیبت بار، غم انگیز.

balk

مرز، زمین شخم نشده ، (مج ) مانع، مایه ئ لغزش، طفره رفتن از، امتناع ورزیدن ، رد کردن ، زیرش زدن .

balkanization

تقسیم بقطعات ریز (مثل کشورهای بالکان ).

balkanize

ناحیه ای را بقطعات ریز تقسیم کردن ( مثل کشورهای شبه جزیره ئ بالکان ).

balker

طفره رو، زیرش زن .

balky

طفره رو، امتناعی.

ball

گلوله ، گوی، توپ بازی، مجلس رقص، رقص، ایام خوش، گلوله کردن ، گرهک .

ball and socket joint

مفصل ماشینی که گلوله دارد و درتوی حفره ای قرار میگیرد.

ball bearing

بلبرینگ ، چرخ فلزی که روی ساچمه های فلزی کوچکی باسانی میلغزد.

ball flower

گل سینه .

ball point pen

قلم خودکار.

ballad

شعر افسانه ای، (مو. ) تصنیف، آواز یکنفری که در ضمن آن داستانی بیان میشود، یک قطعه ئ رومانتیک .

ballade

قطعه منظومی مرکب از سه مصرع مساوی و متشابه و یک مصرع کوتاه تر که هریک از این چهار قسمت یک بیت ترجیعبند دارد، قصیده ، مسمط مستزاد.

balladry

شعر، قصیده ، تصنیف سازی.

ballast

ماسه ، هرچیز سنگینی چون شن و ماسه که در ته کشتی میریزند تا از واژگون شدنش جلوگیریکند، بالاست، سنگینی، شن و خرده سنگی که در راه آهن بکارمیرود، کیسه شنی که در موقعصعودبالون پائین میاندازند، سنگ و شن در ته کشتی یا بالون ریختن ، سنگین کردن

ballerina

رقاصه ، رقاصه بالت.

ballet

بالت، رقص ورزشی و هنری.

balletomane

شیفته رقص بالت.

balletomania

عشق یا جنون نسبت به بالت.

ballista

(ballistae. pl) منجنیق، سنگ انداز، کشکنجیر.

ballistic

پرتابه ای وابسته به علم پرتاب گلوله ، مربوط بعلم حرکت اجسامی که درهوا پرتاپ میشوند.

ballistic missile

موشک ، پرتابه .

ballistics

پرتابه شناسی، علم حرکت اجسام پرتاب شونده ، مبحث پرتاب گلوله واجسام پرتاب شونده .

balloon

بالون ، بادکنک ، با بالون پروازکردن ، مثل بالون .

balloon tire

لاستیک بادی عاجدار.

ballot

ورقه رای، مهره رای و قرعه کشی، رای مخفی، مجموع آرائ نوشته ، با ورقه رای دادن ، قرعه کشیدن .

ballroom

سالن رقص.

ballyhoo

(.n) نمایش پر سر و صدا(برای جلب توجه مردم ). (vi and.vt) آگهی پر سر و صدا کردن .

balm

بلسان ، مرهم.

balmily

مرهمی، خنک کننده .

balminess

حالت مرهمی، خوشبوئی.

balmoral

یکنوع نیم تنه پشمی، یکنوع چکمه یا پوتین بندی، یکنوع کلاه نوک تیز.

balmy

مرهم، دارای خاصیت مرهم، خنک کننده ، خوشبو.

balneology

علم استحمام درمانی، مبحث استحمام در آبهای گرم.

baloney

(=bologna) مزخرف، چرند، نوعی کالباس.

balsam

بلسان ، درخت گل حنا.

balsamic

وابسته به بلسان .

baltic

دریای بالتیک در شمال اروپا، وابسته به بالتیک .

balto slavic

شاخه ئ زبان هند و اروپائی رایج در سواحل بالتیک و بین اقوام اسلاو.

baluchi

بلوچ، زبان بلوچی.

baluster

ستون کوچک گچ بری شده ، ستون نرده .

balustrade

طارمی، نرده .

bambino

بچه کوچک ، نوزاد، تصویر مسیح در قنداق.

bamboo

(گ . ش. ) خیزران ، نی هندی، چوب خیزران ، عصای خیزران ، ساخته شده از نی.

bamboo curtain

سرحدات چین کمونیست، مانع، پرده ئ حصیری.

bamboozle

گول زدن ، ریشخند کردن .

bamboozlement

ریشخند، فریب.

ban

قدغن کردن ، تحریم کردن ، لعن کردن ، لعن ، حکم تحریم یا تکفیر، اعلان ازدواج در کلیسا.

banal

پیش پا افتاده ، مبتذل، معمولی، همه جائی.

banality

ابتذال، پیش پا افتادگی.

banana

موز.

band

باند، نوار.بند و زنجیر، تسمه یا بند مخصوص محکم کردن ، نوار، لولا، ارکستر، دسته ئ موسیقی، اتحاد، توافق، روبان ، باند یا بانداژ، نوار زخم بندی، متحد کردن ، دسته کردن ، نوار پیچیدن ، بصورت نوار در آوردن ، با نوار بستن ، متحد شدن .

band saw

ماشین اره باریک ، اره نواری.

band shell

جایگاه دسته ئ موزیک که عقب آن بشکل صدف مقعر بزرگی است.

bandage

نوار زخم بندی، با نوار بستن .

bandana

دستمال گلدار.

bandanna

دستمال گلدار.

bandbox

جعبه ئ مقوائی مخصوص نگاهداری کلاه .

bandeau

(bandeaux. pl) نوار روی گیسو، نوار زخم بندی، نوار کلاه زنانه ، روبان ، گیسوبند.

banderol

باندرول، نوار چسب، برچسب.

banderole

باندرول، نوار چسب، برچسب.

bandit

سارق مسلح، راهزن ، قطاعالطریق.

banditry

راهزنی، سرقت مسلح.

bandmaster

رهبر ارکستر، رئیس دسته ئ موزیک .

bandog

سگ زنجیری، سگ بزرگ .

bandoleer

جای فشنگ ، حمایل، قطارفشنگ .

bandolier

جای فشنگ ، حمایل، قطار فشنگ .

bandoline

روغن مو.

bandora

(مو. ) نوعی سه تار.

bandore

(مو. ) نوعی سه تار.

bandsman

عضو دسته ئ موسیقی.

bandwagon

عرابه ئ دسته ئ موزیک سیار.

bandwidth

پهنای باند.

bandy

رد و بدل کردن ، اینسو و آنسو پرت کردن ، بحث کردن ، چوگان سر کج، چوگان بازی، کچ، چنبری.

bandy legged

پاچنبری، کجپا.

bane

مایه ئ هلاکت، زهر(درترکیب)، جانی، قاتل، مخرب زندگی.

baneful

زهرآلود، مضر، موذی.

bang

(.vi and .vt) بستن ، محکم زدن ، چتری بریدن (گیسو)، (.adv and .n) صدای بلند یا محکم، چتر زلف.

bangle

گلوبند، النگو.

bangtail

دماسب که پائین آن بطورافقی چیده شده باشد، دم کل.

banish

تبعید کردن ، اخراج بلد کردن ، دور کردن .

banisher

تبعید کننده .

banishment

تبعید، اخراج.

banister

نرده ئ پلکان .

banjo

(مو. ) بانجو، نوعی تار.

bank

بانک .کنار، لب، ساحل، بانک ، ضرابخانه ، رویهم انباشتن ، در بانک گذاشتن ، کپه کردن ، بلند شدن (ابر یا دود) بطور متراکم، بانکداری کردن .

bank acceptance

دریافتی، قبولی بانکی.

bank annuities

سهام قرضه دولت بریتانیا که کنسول (consols) هم نامیده شده .

bank bill

برات بانک ، اسکناس.

bank discount

تنزیل بانکی، تخفیف بانکی.

bank note

چک تضمین شده ، اسکناس.

bank of deposit

بانک پس انداز، صندوق پس انداز.

bank paper

اسکناس، چک تضمین شده ، سفته بانکی.

bank rate

مظنه رسمی تنزیل که توسط بانک مرکزی تعیین میشود.

bankable

نقد شدنی در بانک ، قابل نقل وانتقال بانکی.

bankbook

کتابچه بانک ، دفترحساب بانک ، دفترچه بانکی.

banker

بانکدار.بانک دار، صراف.

banker's bill

صورت تبدیل ارز، صورتحساب بانکی.

banking

بانکداری.بانکداری.

bankroll

پشتوانه ، سرمایه بانک .

bankrupt

ورشکسته ، ورشکست کردن و شدن .

bankruptcy

ورشکستگی، افلاس، توقف بازرگان .

bankside

شیب ساحل، کناره دریا و رودخانه ، پشته یا کناره رود.

banner

پرچم، بیرق، نشان ، علامت، علم، درفش.

banneret

(=bannerette) پرچم کوچک .

bannerol

(=bannerroll) پرچم روی جنازه .

bannister

نرده ئ پلکان .

banns

اعلان پیشنهاد ازدواج درکلیسا تا کسانی که اعتراضی به صلاحیت زوجین دارنداطلاع دهند.

banquet

مهمانی، ضیافت، مهمان کردن ، سور، بزم.

banquette

زمین بلند، پشت بارو، نیمکت، پیاده رو.

banshee

موجود وهمی بشکل روح.

banstand

جایگاه ارکست، محل دسته ئ موسیقی.

bantam

خروس جنگی، کوچک .

bantamweight

مقیاس وزنی درحدود پوند(رطل)، خروس وزن .

banter

مورداستهزائ قراردادن ، دست انداختن ، شوخی کنایه دار، خوشمزگی.

bantling

بچه کوچک ، کوچولو، کودک .

banyan

(گ . ش. ) انجیر هندی، انجیرمعابد.

banzai

هلهله شادی، شلیک توپ جهت تبریک وتهنیت، شادباش.

banzai attack

حمله بی پروا.

baptism

تعمید، غسل تعمید، آئین غسل تعمید و نامگذاری.

baptismal

وابسته به غسل تعمید.

baptist

تعمید دهنده ، نام فرقه ای از مسیحیان .

baptistery

تعمیدگاه ، جای تعمید، تعمید.

baptistry

تعمیدگاه ، جای تعمید، تعمید.

baptize

تعمید دادن ، بوسیله تعمید نامگذاری کردن .

baptizer

دهنده ئ غسل تعمید.

bar

میله ، شمش، مانع شدن .میل، میله ، شمش، تیر، نرده حائل، ( مج. ) مانع، جای ویژه زندانی در محکمه ، (باthe)وکالت، دادگاه ، هیئت وکلائ، میکده ، بارمشروب فروشی، ازبین رفتن (ادعا) رد کردن دادخواست، بستن ، مسدودکردن ، بازداشتن ، ممنوع کردن ، بجز، باستنثائ، بن

bar chart

نمودار میله ای.(graph =bar) وزن سنج، وزن نگار، دستگاه ثبت وزن .

bar code

رمز میله ای.

bar mitzvah

پسریهودی که وارد سالگی شده و باید مراسم مذهبی را بجا آورد، جشنی که برای رسیدن پسر باین سن بر پا میشود.

bar printer

چاپگر میله ای.

barb

خار، پیکان ، نوک ، ریش، خاردارکردن ، پیکاندارکردن .

barbarian

بیگانه ، اجنبی، آدم وحشی یا بربری.

barbarianism

بربریت.

barbaric

وحشی، بربری، بیادب، وحشیانه .

barbarism

سخن غیرمصطلح، وحشیگری، بربریت.

barbarity

وحشیگری، بی رحمی، قساوت قلب.

barbarization

توحش.

barbarize

با تعبیر بیگانه و غیر مصطلح آمیختن ، وحشی کردن ، بیگانه یا وحشی شدن .

barbarous

وحشی، بی تربیت، بیگانه ، غیر مصطلح.

barbate

ریشه دار، ریش دار( مثل سیم خاردار)، خاردار.

barbe

شال گردن یا روسری، دندانهای ریز.

barbecue

بریانی، کباب، بریان کردن ، کباب کردن ، بریان .

barbed

خاردار.

barbed wire

سیم خاردار.

barbell

دامبل، هالتر.

barbellate

ریشک دار، خاردار.

barber

سلمانی کردن ، سلمانی شدن ، سلمانی.

barbette

(دراستحکامات) تپه های خاکی که توپها را بر آن قرارمیدهند، ( درکشتی جنگی ) سنگری که از آنجاتوپها را آتش میکنند.

barbican

برج و باروی قلعه ئ شهر.

barbicel

رشته باریک پر، پرچه .

barbital

(ش. ) گرد سفید خوابآور، ورونال.

barbiturate

(ش. ) نمک آسید باربیتوریک ، مشتقات آسید باربیتوریک که بعنوان داروی مسکن وخواب آورتجویز میشود.

barbule

خارکوچک ، موی کوچک .

bard

زره اسب، شاعر(باستانی)، رامشگر، شاعر و آوازخوان .

bardic

حماسی، مربوط به رامشگری.

bardolater

شیفته اشعار وسبک شعری شکسپیر.

bare

لخت، عریان ، (مج. ) ساده ، آشکار، عاری، برهنه کردن ، آشکارکردن .لخت.

bare handed

بی اسلحه ، بی وسیله ، دست تنها.

bare machine

ماشین لخت.

bareback

بی زین ، سواراسب برهنه .

barebaked

بی زین ، سواراسب برهنه .

barefaced

بی شرم، گستاخ، پررو، روباز.

barefoot

پابرهنه .

barefooted

پابرهنه .

bareheaded

سربرهنه ، بدون کلاه .

barely

بطورعریان ، با اشکال.

barfly

کسی که از این میکده به آن میکده میرود.

bargain

سودا، معامله ، داد و ستد، چانه زدن ، قرارداد معامله ، خرید ارزان (باa)، چانه زدن ، قرارداد معامله بستن .

barge

دوبه ، کرجی، با قایق حمل کردن ، سرزده وارد شدن .

bargee

کرجی بان ، آدم خشن ، قایقران (bargeman).

barilla

قلیای صابون پزی، قلیاب قمی.

barite

(ش. ) سولفات باریم طبیعی.

baritone

صدای بین بم و زیر( باریتون ).

barium

(ش. ) فلز دو ظرفیتی، فلز باریم.

barium sulfate

سولفات باریم.

bark

پوست درخت، عوعو، وغ وغ کردن ، پوست کندن .

barkeep

مشروب فروش، باده فروش، صاحب میکده .

barkeeper

مشروب فروش، باده فروش، صاحب میکده .

barker

کارگر یا ماشینی که پوست میکند، دباغ، پوست درخت کن ، کسیکه دم مغازه میایستد و برایجنسی تبلیغ میکند.

barky

پوست دار، پوستی.

barley

جو، شعیر.

barleycorn

(گ . ش. ) دانه جو، مقیاس وزنی برابر / گرم، مقیاس طولی برابر/ میلیمتر.

barleysugar

آب نبات.

barleywater

ماشعیر.

barm

مایه آبجو، مخمر.

barmaid

خادمه ئ میخانه ، پیشخدمت میخانه ، گارسون .

barman

مردی که در پیشخوان یا پشت بار مهمانخانه یا رستوران کار میکند.

barmy

خمیرمایه ای، مخمر، (مج. ) احمق.

barn

انبار غله ، انبار کاه و جو و کنف وغیره ، انبارکردن ، طویله .

barnacle

نوعی صدف، پوزه بند یا مهاراسب ( هنگام نعلبندی )، پوزه بند( برای مجازات اشخاص)، سرسخت.

barnstorm

مسافرت کردن از یک مکان به مکان دیگر و توقف کوتاهی در آنجا.

barnyard

محوطه ئ اطراف انبار، حیاط انبار.

barogram

فشارنگار، ثبت وزن و جرم، دستگاه ثبت وزن و جرم چیزی.

barometer

هواسنج، میزان الهوائ، فشار سنج (برای اندازه گیری فشارهوا).

barometric

وابسته به سنجش فشار هوا.

barometric pressure

فشار هوا، فشار جو.

barometrical

وابسته به سنجش فشار هوا.

barometry

سنجش فشار هوا.

baron

بارون ، شخص مهم و برجسته در هر قسمتی.

baronage

مجموع بارونها و نجبا، مقام بارونی، املاک بارون .

baroness

بانوی بارون ، همسر بارون .

baronet

بارونت ( این کلمه درمورد نجیب زادگانی گفته میشد که بطور ارثی بارون نبودند).

baronetage

مقام و منصب بارونی.

baronetcy

مقام و مرتبه بارونی.

barong

یکنوع چاقو یا شمشیر دسته کلفت لبه تیز.

baronial

مربوط به بارون ، بارونی.

barony

ملک یا قلمرو بارون ، شان بارون .

baroque

غریب، آرایش عجیب وغریب، بی تناسب، وابسته به سبک معماری در قرن هیجدهم، سبک بیقاعده وناموزون موسیقی.

barouche

نوعی درشکه چهارچرخه .

barpel

بشکه .

barque

(=bark) پوست درخت، بارکاس، کرجی.

barquentine

(=bark) پوست درخت، بارکاس، کرجی.

barrack

سربازخانه ، منزل کارگران ، کلبه یا اطاقک موقتی، انبارکاه ، درسربازخانه جادادن .

barracoon

حصار، بازداشتگاه بردگان .

barrage

سدبندی، رگبارگلوله ، بطورمسلسل بیرون دادن .

barrator

(=barrater) قاضی رشوه گیر، رئیس یامتصدی کشتی که رشوه بگیرد، جنگ کننده ، قلدور، مزدور، دعوائی، اهل نزاع، رشوه خوار.

barratry

خرید و فروش مقامهای دولتی ومذهبی با پول، خیانت در امانت، ستیزه جو.

barred

بسته ، مسدود، ممنوع.

barrel

بشکه ، خمره چوبی، چلیک ، لوله تفنگ ، درخمره ریختن ، دربشکه کردن ، با سرعت زیادحرکت کردن .

barrel chair

صندلی فنری که پشتش سفت ومقعر است.

barrel organ

(مو. ) نوعی ارغنون ، اکوردئون ، ارگ دنده ای.

barrel printer

چاپگر بشکه ای.

barrel switch

گزینه بشکه ای.

barrelful

(barrelsful، barrelfuls. pl) مقدار خیلی زیاد.

barrelhouse

میکده ورقاصخانه ارزان قیمت.

barren

نازا، عقیم، لم یزرع، بی ثمر، بی حاصل، تهی، سترون .

barrette

نوعی سنجاق سر زنانه ، پنس مو.

barricade

سنگربندی موقتی، مانع، مسدود کردن (بامانع).

barrier

نرده یامانع عبوردشمن ، سد، حصار، راه کسی را بستن .مانع.

barrier reef

صخره مرجانی که تقریباموازی ساحل است.

barring

بجز، باستثنائ.

barrister

وکیل مدافع، وکیل مشاور، وکیل دعاوی.

barroom

نوشابه فروشی، بار یا پیاله فروشی، بار.

barrow

زنبه ، خاک کش، چرخ دستی، چرخ دوره گردها، پشته ، توده ، کوه ، تپه ، ماهور.

bartender

کسی که در بار مشروبات برای مشتریان می ریزد، متصدی بار.

barter

تهاترکردن ، پایاپای معامله کردن ( با for)، دادوستد کالا.

barterer

معامله گر پایاپای.

bartizan

کنگره بالای برج.

bas relif

حجاری ونقوش برجسته ، برجسته ، کوتاه ، نقش کم برجسته .

basal

اساسی، مربوط به ته یابنیان .

basalt

(م. ع. ) نوعی سنگ چخماق یا آتش فشانی سیاه .

bascule

قپان ، اهرام یا لنگرپل متحرک .

bascule bridge

پل متحرک ، پل قپانی.

base

پایه ، مبنا، پایگاه .(bases. pl) ته ، پایه ، زمینه ، اساس، بنیاد، پایگاه ، ته ستون ، تکیه گاه ، فرومایه ، (مو. ) صدای بم، بنیان نهادن ، مبنا قراردادن ، پست، شالوده .

base address

نشانی پایه .

base pay

حقوق ثابت بدون مزایا وفوق العاده .

base register

ثبات پایه .

baseball

بازی بیس بال.

baseboard

چوب یا تخته ای که بعنوان ستون یا پایه بکار میرود.

baseborn

حرامزاده ، پست، فرومایه ، بدگهر.

based

مستقر، مبنی.

baseless

بی اساس، بی ماخذ.

basement

طبقه زیر، زیر زمین ، سرداب.

bash

برهم زدن ، ترساندن ، دست پاچه نمودن ، شرمنده شدن ، ترسیدن ، خجلت.

bashaw

پاشا، نجیب زاده ، اصیل.

bashful

کم رو، خجول، ترسو، محجوب.

basic

اساسی، اصلی، تهی، بنیانی.پایه ای، اساسی.

basic language

زبان بیسیک .

basically

بطور اساسی.

basicity

(ش. ) خاصیت بازی وقلیائی، حالت بنیانی.

basifixed

از پایه بهم نزدیک شده ، متصل در پایه .

basify

قلیائی کردن ، تبدیل به قلیا کردن .

basil

(گ . ش. ) ریحان ، شاهسپرم از خانواده نعناعیان .

basilar

(=basilary) بنیادی، پایه ای، واقع شده در پائین ، اساسی.

basilica

قصرسلطنتی، سالن دراز ومستطیل، کلیساهائی که سالن دراز دارند.

basilisk

اژدهای افسانه ای بالدار، سوسمارآمریکائی، نوعی منجنیق نظامی.

basin

لگن ، تشتک ، حوزه رودخانه ، آبگیر، دستشوئی.

basined

دارای آبگیر، لگن دار.

basis

اساس، پایه ، مبنا.(bases. pl) اساس، ماخذ، پایه ، زمینه ، بنیان ، بنیاد.

bask

آفتاب خوردن ، باگرمای ملایم گرم کردن ، حمام آفتاب گرفتن .

basket

زنبیل، سبد، درسبد ریختن .

basketball

بازی بسکتبال.

basketry

زنبیل (بافی)، سبد (بافی)، هنردستی (زنبیل بافی).

basophil

میل ترکیبی شدید با مواد قلیائی، ماده قلیادوست.

basophile

میل ترکیبی شدیدبا مواد قلیائی، ماده قلیادوست.

bass

(es، bass. pl) (ج. ش. ) نوعی ماهی خارداردریائی، ( مو. ) بم، کسی که صدای بم دارد.

bass clef

(مو. ) کلیدی که زیر f ومیان c قرار میگیرد.

bass drum

( مو. ) طبل بزرگ ، کوس.

bass fiddle

( مو. ) ویلن سل بزرگ ( در موسقی جاز ).

basset

نوعی سگ شکاری پا کوتاه ، برون زد.

basset horn

( مو. ) قره نی دارای صدای تنور.

bassinet

گهواره سبدی روپوش دار، لگنچه ، درشکه دستی بچگانه .

bassist

کسی که ویلون سل میزند.

basso

کسی که با صدای بم آوازمیخواند ( در اپرا).

bassoon

( مو. ) قره نی بم.

basswood

(گ . ش. ) لاله درختی.

bast

(گ . ش. ) لیف درخت، پوست لیفی درختان .

bastard

حرامزاده ، جازده .

bastardization

حرامزادگی، پستی، بدل سازی، حرامزاده کردن .

bastardize

حرامزاده خواندن ، فاسدکردن ، پست شدن .

bastardly

حرامزاده ، خبیث.

bastardy

حرامزادگی.

baste

چرب کردن ( گوشت کباب )، نم زدن ، ( د. گ . ) شلاق زدن ، زخم زبان زدن ، کوک موقتی(بلباس ).

bastinado

فلک ، چوب وفلک ، چوب زدن .

basting

چرب ( کردن ) گوشت، کوک ، نخکوک ، تنبیه باشلاق.

bastion

باستیون ، سنگر و استحکامات.

bat

چوب، چماق، عصا، چوکان زدن ، خشت، گل آماده برای کوزه گری، لعاب مخصوص ظروف سفالی، چشمک زدن ، مژگان راتکان دادن ، بال بال زدن ، چوگان ، چوگاندار، نیمه یاپاره آجر، (ز. ع. ) ضربت، چوگان زدن ، (ج. ش. ) خفاش.

batch

مقدار نان دریک پخت، دسته .دسته .

batch mode

باب دسته ای.

batch processing

دسته پردازی، پردازش دسته ای.

batch total

جمع کل دسته .

batching

دسته کردن .

bate

کم کردن ، تخفیف دادن ، پائین آوردن ، نگهداشتن ( نفس )، راضی کردن ، دلیل وبرهان آوردن ، بال زدن بطرف پائین ، خیساندن چرم درماده قلیائی.

bateau

(bateaux. pl) (=batteau) نوعی قایق سبک وزن .

batfowl

هنگام شب مرغ را شکارکردن ( با استفاده ازنور وچوبدستی ).

bath

شستشو، استحمام، شستشوکردن ، آبتنیکردن ، حمام گرفتن ، گرمابه ، حمام فرنگی، وان .

bathe

شستشوکردن ، استحمام کردن ، شستشو، آبتنی.

bather

استحمام کننده .

bathetic

عمقی، اعماقی، پست، دون .

bathhouse

گرمابه ، حمام، لباس کن .

bathing gown

قطیفه .

bathing suit

شلوارشنا.

batholith

(مع. ) باتولیت، نوعی سنگ چخماقی وسنگ آتش فشانی.

bathometer

دستگاهی که برای تعیین عمق آب بکار میرود، عمق سنج، ژرفاسنج.

bathos

تنزل از مطالب عالی به چیزهای پیش پا افتاده .

bathroom

حمام، گرمابه .

baths

استخر شنای سرپوشیده .

bathtub

وان حمام، جای شستشوی بدن درحمام.

bathyal

مربوط به دریای عمیق.

bathymetric

مربوط باندازه گیری عمق، وابسته به ژرفاسنجی.

bathymetry

اندازه گیری عمق دریا واقیانوس، عمق سنجی.

batik

طراحی روی پارچه .

bating

بجز، باستثنائ.

batiste

باتیست ( نوعی پارچه لطیف )، پاتیس.

batman

گماشته ، خدمتکار، یکمن یا کیلو (باتمان ).

baton

عصا یا چوپ صاحب منصبان ، ( مو. ) چوب میزانه ، باتون یاچوب قانون ، عصای افسران .

batrachian

وابسته بخانواده غوک ، ذوحیات، دوزیست.

battailous

آماده جنگ ، جنگجو، مشتاق جنگ .

battalia

(نظ. ) فرمان جنگ (معمولا با in و into میامد)، بسیج دسته های نظامی ونیروهای مسلح.

battalion

(نظ. ) گردان ، (درجمع) نیروهای ارتشی.

batten

پروار کردن ، چاق شدن ، حاصلخیز شدن ، نشو و نما کردن .

batter

خردکردن ، داغان کردن ، پی درپی زدن ، خراب کردن ، خمیر( درآشپزی )، خمیدگی، خمیدگی پیداکردن ، باخمیرپوشاندن ، خمیردرست کردن .

battering ram

(نظ. ) دژکوب، میله مخصوص شکستن دروازه ها و غیره .

battery

باطری.باتری، (نظ. ) آتشبار، صدای طبل، حمله با توپخانه ، ضرب و جرح.

batting

گوی زنی، پنبه حلاجی شده .

battle

رزم، پیکار، جدال، مبارزه ، ستیز، جنگ ، نبرد، نزاع، زد و خورد، جنگ کردن .

battle ax

تبرزین ، تبر.

battle axe

تبرزین ، تبر.

battle cry

شعارجنگی.

battle group

واحد ارتشی مرکب از پنج گروهان .

battle royal

(royals battle، royal battles. pl) نزاع سخت، کشمکش خصومت آمیز.

battledore

چوگان پهن ، رخت کوب، بارخت کوب کوبیدن .

battlefield

میدان جنگ ، عرصه منازعه ، رزمگاه ، نبردگاه .

battleground

میدان جنگ ، عرصه منازعه ، رزمگاه ، نبردگاه .

battlement

بارو، برج و بارو.

battleplane

هواپیمای جنگی.

battleship

نبرد ناو، ناو، کشتی جنگی.

batty

چوگان مانند، (مج. ) دیوانه ، احمق.

bauble

چیزقشنگ وبی مصرف، اسباب بازی بچه .

baud

علامت در ثانیه .

baudot code

رمز پنج ذره ای.

baulk

(=balk) طفره رفتن ، ردکردن ، طفره ، امتناع، روگردانی.

bauxite

(ش. ) هیدروکسید آلومینیم آهن دار.

bawcock

آدم خوب (بشوخی).

bawd

جاکش، دلال محبت.

bawdiness

شناعت، وقاحت.

bawdry

جاکشی، وقاحت، زنا.

bawdy

زشت، هرزه ، شنیع، مربوط به جاکشی، بی عفت.

bawl

داد زدن ، فریاد زدن ، گریه ( باصدای بلند).

bay

سرخ مایل به قرمز، کهیر، خلیج کوچک ، عوعوکردن ، زوزه کشیدن ( سگ )، دفاع کردن درمقابل، عاجزکردن ، اسب کهر.

bay leaf

برگ خشک برگبو که درآشپزی بکار میرود.

bay window

پنجره جلو آمده شاه نشین ساختمان .

bayonet

سرنیزه ، با سرنیزه مجبور کردن .

bayou

نهرکوچک یا فرعی، شاخه فرعی رودخانه .

bazaar

بازار.

bazooka

(نظ. ) یکنوع سلاح قابل حمل، بازوکا، ضد تانک .

bdellium

(گ . ش. ) خشل، مقل ارزق، مروارید، مل زنگباری.

be

مصدر فعل بودن ، امر فعل بودن ، وجود داشتن ، زیستن ، شدن ، ماندن ، باش.

beach

ساحل، شن زار، کناردریا، رنگ شنی، بگل نشستن کشتی.

beachcomber

موج خروشان دریا و اقیانوس، آدم ولگرد.

beachhead

پایگاه یا اراضی تسخیر شده در ساحل.

beacon

چراغ دریائی، دیدگاه ، برج دیدبانی، امواج رادیوئی برای هدایت هواپیما، باچراغ یانشان راهنمائی کردن .

bead

مهره ، دانه تسبیح، خرمهره ، منجوق زدن ، بریسمان کشیدن ، مهره ساختن .

beadle

فراش، مستخدم جزئکلیسا یا دانشگاه ، جارچی، منادی دادگاه ، مامورانتظامات.

beadroll

صورت مردگانیکه باید برای ارواح آنها فاتحه یادعا بخوانند، فهرست اسامی، تسبیح.

beadsman

فاتحه خوان مزدور، دعاخوان ، گدا، مستمند.

beadwork

تسبیح سازی، بریسمان کشی ( تسبیع).

beady

دانه دار، مهره دار، دارای چشمان ریز وگرد.

beagle

(ج. ش. ) تازی شکاری پاکوتاه ، (مج. ) جاسوس، کارآگاه .

beak

منقار، پوزه ، دهنه لوله .

beaker

پیاله ، جام، ظرف کیمیاگری، لیوان آزمایشگاه .

beam

شاهین ترازو، میله ، شاهپر، تیرعمارت، نورافکندن ، پرتوافکندن ، پرتو، شعاع.پرتو.

beam compass

پرگار بازودار.

beam ends

انتهای قسمت عقبی کشتی.

beam recording

ضبط پرتوئی.

beam store

انبار پرتوئی.

beaming

بشاش، خوشرو، درخشان ، پرتودار.

beamy

پرتوافکن ، درخشان ، شاخدار، پر پرتو.

bean

(گ . ش. ) باقلا، لوبیا، دانه ، حبه ، چیزکم ارزش وجزئی.

bean pod

خرنوب، غلاف باقلا.

bean tree

(گ . ش) درخت خرنوب.

beanie

یکنوع عرقچین کوچک که محصلین برسر میگذارند.

bear

(.n) خرس، سلف فروشی سهاماوراق قرضه در بورس بقیمتی ارزانتر از قیمت واقعی، (باحروفدرشت) لقب روسیه ودولت شوروی، (.vi and .vt) بردن ، حملکردن ، دربرداشتن ، داشتن ، زائیدن ، میوه دادن ، (مج. )تاب آوردن ، تحمل کردن ، مربوط بودن (on و upon).

bear garden

محلی که درآنجاخرسها را بجنگ می اندازند.

bearable

تحمل پذیر، بادوام.

bearbaiting

نوعیتفریح که درآن سگها رابجان خرس مقید درزنجیر میاندازند.

beard

ریش، خوشه ، هرگونه برآمدگی تیزشبیه مو و سیخ در گیاه و حیوان ، مقابله کردن ، ریش دارکردن .

bearded

ریشو.

bearer

حامل، درخت بارور، در وجه حامل.

bearing

طاقت، بردباری، وضع، رفتار، سلوک ، جهت، نسبت.

bearing rein

(=checkrein) مهار.

bearish

خشن ، بی تربیت، مثل خرس، خرس وار.

bearskin

پوست خرس، کلاهی از پوست خرس.

beast

چهارپا، حیوان ، جانور.

beastliness

حیوانیت، زشتی، هرزگی، سبعیت، جانور خوئی.

beastly

حیوان صفت، جانوروار.

beat

ضرب، ضربان ، زمان عبور کلمه .(.vt and .vi) تپیدن ، زدن ، کتک زدن ، چوب زدن ، شلاق زدن ، کوبیدن ، (.n) ضرب، ضربان نبضوقلب، تپش، ضربت موسیقی، غلبه ، پیشرفت، زنش.

beaten

زده ، کوبیده ، چکش خورده ، فرسوده ، مغلوب.

beater

کتک زننده ، زننده ، طبال.

beatific

سعادت آمیز، فرخنده .

beatification

سعادت جاودانی، آموزش، عمل تبرک کردن .

beatify

سعادت جاودانی بخشیدن ، آمرزیدن ، مبارک خواندن .

beatitude

سعادت جاودانی، برکت، (م. ل. ) خوشابحال.

beatnik

آدم ژولیده وشوریده ، متظاهر به هنروری.

beau

کج کلاه ، جوان شیک ، مردیکه خیلی بزن توجه دارد.

beau geste

(gestes beau، gestes beaux. pl) حرکات لطیف و زیبا در هنگام سخن گفتن ، ژست.

beau ideal

خوشگل، زیبای تمام عیار، کمال مطلوب.

beau monde

(mondes beaux. pl) دنیای مد، عالم شیکی ومدپرستی، عالم اشرافیت.

beauteous

قشنگ ، زیبا.

beautician

(=cosmetologist) متخصص آرایش وزیبائی، مشاطه .

beautification

قشنگی، زیبا سازی.

beautifier

آرایشگر، زیباکننده ، قشنگ کننده .

beautiful

زیبا، قشنگ ، خوشگل، عالی.

beautify

زیباکردن ، آرایش دادن ، قشنگ شدن .

beauty

زیبائی، خوشگلی، حسن ، جمال، زنان زیبا.

beauty shop

آرایشگاه ، سالن آرایش وزیبائی.

beauty spot

خال، خال کوچک ، خال زیبائی.

beaux arts

هنرهای مستظرفه ، هنرهای زیبا.

beaux esprits

(esprit =bel) شخص خوش قریحه ، آدم خوش ذوق.

beaver

قسمتی از کلاه خود که پائین صورت را میپوشاند، (ج. ش. ) سگ آبی، پوست سگ آبی.

becalm

(د. ن . ) از پیشرفت بازداشتن (دراثر فقدان باد)، آرام کردن ، تسلی دادن .

because

زیرا، زیرا که ، چونکه ، برای اینکه .

because of

بدین دلیل، بواسطه .

bechance

(=befall).

beck

اشاره ، تکان سریادست، تعظیم کردن ، باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی، سرتکان دادن .

becket

گیره ، حایل، حلقه پارو.

becket bend

(bend =sheet).

beckon

اشاره ، اشاره کردن (باسریادست )، بااشاره صدا زدن .

becloud

تار کردن ، با ابر پوشاندن ، تاریک کردن ، زیر ابر پنهان کردن .

become

شدن ، درخوربودن ، برازیدن ، آمدن به ، مناسب بودن ، تحویل یافتن ، درخوربودن ، زیبنده بودن .

becoming

مناسب، زیبنده ، شایسته ، درخور.

bed

بستر، کف.بستر، رختخواب، (مج. ) طبقه ، ته ، باغچه ، خوابیدن ( دربستر)، تشکیل طبقه دادن .

bed molding

گچبری و تزئینات نزدیک سقف.

bedaub

آلودن ، ملوث کردن ، اندودن ، رنگ کردن .

bedazzle

مسحورکردن ، مات و مبهوت کردن ، بکلی خیره کردن .

bedazzlement

ماتی، بهت.

bedbug

(ج. ش. ) ساس که از خون انسان تغذیه میکنند.

bedchamber

خوابگاه ، شبستان .

bedclothes

لوازم رختخواب مثل ملافه و لحاف و پتو.

bedder

بسترساز، سنگ بستر، لله ، کسیکه بچه را خواب میکند.

bedding

تختخواب و ملافه آن ، لوازم تختواب، بنیاد و اساس هر کاری، لایه زیرین ، رشد کننده درهوای آزاد.

bedeck

(=adorn) آرایش کردن ، آراستن ، زینت دادن .

bedevil

دارای روح شیطانی کردن ، ( مج. ) مسحور کردن ، سحر و جادو کردن ، اذیت کردن .

bedevilment

شیطان سازی، خبیث کردن .

bedew

ترکردن ، آب زدن ، نم زدن ، با شبنم تر کردن .

bedfast

بستری، بیمار، علیل.

bedfellow

هم خواب، هم بستر.

bedight

تزئین کردن ، آراستن ، مزین ساختن .

bedim

تیره کردن ، با ابر پوشاندن ، ابری یا مانند ابر کردن .

bedizen

از روی جلفی آراستن ، زرق و برقدار کردن .

bedlam

تیمارستان ، دیوانه ، وابسته به دیوانه ها یا دیوانه خانه .

bedlamite

شخص دیوانه ، ساکن تیمارستان .

bedouin

(s-، bedouin. pl) عرب بیابانی، بادیه نشین ، بدوی.

bedpan

لگن بیمار بستری.

bedplate

صفحه قاب یا نگهدار چیزی.

bedpost

پایه یا ستون تختخواب.

bedraggle

خیس کردن ، روی زمین کشیدن و چرک کردن ، کثیف کردن .

bedraggled

گل آلود، آلوده ، کثیف، خیس.

bedrid

بستری، بیمار، علیل.

bedridden

بستری، بیمار، علیل.

bedrock

سنگی که در زیر طبقه سطحی زمین واقع است، پایه ، اساس.

bedroll

تختخواب سفری.

bedroom

خوابگاه ، اطاق خواب.

bedsheet

ملافه ، ملحفه .

bedside

کنار بستر، بالین .

bedsore

زخمی که بعلت خوابیدن متمادی در بستر و نرسیدن خون کافی به پشت بیماران ایجادمیشود.

bedspread

چادر شب رختخواب، روپوش تختخواب.

bedspring

فنر تختخواب.

bedstand

(bedstead) چهارچوب تختخواب.

bedstead

چهارچوب تختخواب، تختخواب.

bedtime

وقت خواب، وقت استراحت، موقع خوابیدن .

bedward

نزدیک بوقت خواب.

bedwards

نزدیک بوقت خواب.

bee

زنبورعسل، مگس انگبین ، زنبور.

bee balm

(گ . ش. ) بادرنجبویه ، پونه .

beech

(es-، beech. pl) زان ، ممرز، آلش، راش.

beef

(beevesandbeefs. pl) گوشت گاو، پرواری کردن و ذبح کردن ، شکوه وشکایت کردن ، تقویت کردن .

beef brained

کودن ، کند ذهن .

beef cattle

گله گاو که برای تامین گوشت پرورش مییابد، گاو پرواری.

beef cuts

قطعات مختلف گوشت لاشه ئ گاو.

beefeater

نگهبان برج لندن ، نگهبانان هانری هفتم.

beefsteak

بیفتک گاو، گوشت ران گاو.

beefy

گوشت آلو، چاق، فربه .

beehive

کندو، کندوی عسل، جمع شدن ، دسته شدن ( مثل زنبور در کندو)، جای شلوغ و پرفعالیت.

beekeeper

پرورش دهنده ئ زنبور عسل.

beeline

خط راست، خط مستقیم، اقصر طرق.

beelzebub

شیطان ، بعلزبوب.

been

اسم مفعول فعل بودن (be to)، بوده .

beer

آبجو، آبجو نوشیدن .

beer brewing

آبجوسازی.

beery

مست آبجو، مانند آبجو، آبجودار.

beestings

شیرپاک ، آغوز.

beeswax

موم.

beet

(گ . ش. ) چغندر.

beetle

(.n) سوسک ، (.adj and .vi) (beetling، d-) آویخته شدن ، پوشیده شدن ، پیش آمدن ، سوسک وار.

beetroot

(آمر. ) چغندر، ( انگلیس ) ریشه چغندر.

befall

در رسیدن ، اتفاق افتادن ، رخ دادن ، روی دادن .

befit

برازیدن ، درخور بودن ، مناسب بودن .

befitting

فراخور، شایستگی، درخور، شایسته ، برازنده .

befog

بامه پوشیدن ، گیج کردن .

befool

دست انداختن ، مسخره کردن ، گول زدن ، تحمیق کردن .

before

پیش از، قبل از، پیش، جلو، پیش روی، درحضور، قبل، پیش از، پیشتر، پیش آنکه .

beforehand

پیشاپیش، پیش، جلو، قبلا، آماده ، راحت، مقدم بر.

beforetime

پیشتر، سابق بر این .

befoul

چرکین کردن ، کثیف کردن ، آلوده کردن .

befriend

دوستانه رفتار کردن ، همراهی کردن با.

befuddle

گیج کردن ، مست کردن ، ( بامشروب ) سرمست کردن .

befuddlement

گیجی، فریفتگی، مستی.

beg

خواهش کردن (از)، خواستن ، گدائی کردن ، استدعا کردن ، درخواست کردن .

beget

تولید کردن ، بوجود آوردن ، ایجاد کردن ، سبب وجود شدن .

begetter

وجود آور، ولد، مولد.

beggar

گرفتارفقر و فاقه ، بگدائی انداختن ، بیچاره کردن ، گدا.

beggarliness

گدا منشی.

beggarly

گدامنش، گداوار، از روی پستی.

beggary

گدائی، محل سکونت گدایان ، گداخانه .

begin

آغاز کردن ، آغاز نهادن ، شروع کردن ، آغاز شدن .

beginner

مبتدی، تازه کار.

beginning

آغاز، ابتدا، شروع.

begird

با کمر بند بستن .

begone

( بصورت امر ) خارج شو، عزیمت کن ، دورشو.

begonia

(گ . ش. ) بگونیا، بغونیا.

begrime

چرک کردن ، سیاه کردن .

begrudge

غرولند کردن ، غبطه خوردن ، مضایقه کردن .

beguile

فریب خوردن ، گول زدن ، اغفال کردن .

behalf

بابت، از طرف.

behave

رفتارکردن ، سلوک کردن ، حرکت کردن ، درست رفتار کردن ، ادب نگاهداشتن .

behavior

رفتار، حرکت، وضع، سلوک ، اخلاق.

behavioral

وابسته به رفتار و سلوک .

behaviorism

رفتارگرائی، مکتب روانشناسی برمبنای رفتار و ادراکات فرد.

behaviorist

رفتارگرای.

behaviuor

رفتار، حرکت، وضع، سلوک ، اخلاق.

behead

سربریدن ، گردن زدن .

behemoth

(ج. ش. ) اسب آبی، کرگدن ، هرچیز عظیم الجثه و نیرومند.

behest

قول، وعده ، موعود، امر، دستور.

behind

عقب، پشت سر، باقی کار، باقی دار، عقب مانده ، دارای پس افت، عقب تراز، بعداز، دیرتراز، پشتیبان ، اتکائ، کپل، نشیمن گاه .

behindhand

مادون ، کهنه ، بی خبر از رسوم، دغل.

behold

دیدن ، مشاهده کردن ، نظاره کردن ، ( در وجه امری ) ببین ، اینک ، هان .

beholden

مدیون ، مرهون ، زیر بار منت.

behoof

سود، صرفه ، مزیت.

behoove

واجب بودن ، فرض بودن ، اقتضائ کردن ، شایسته بودن ، ( درمورد لباس ) آمدن به .

behove

واجب بودن ، فرض بودن ، اقتضائ کردن ، شایسته بودن ، ( درمورد لباس ) آمدن به .

beige

رنگ قهوه ای روشن مایل بزرد و خاکستری، پارچه ای که از پشم طبیعی رنگ نشده ساخته شود.

being

زمان حال فعل be to، هستی، وجود، آفریده ، مخلوق، موجود زنده ، شخصیت، جوهر، فرتاش.

bel

یگان سنجش صوت.

bel esprit

(esprits beaux. pl) سخنران یا نویسنده باذوق، آدم باذوق.

belabor

آمدن و رفتن ، با دقت روی چیزی کار کردن ، شلاق زدن ، (مج. ) زخم زبان زدن ، سخت زدن .

belabour

آمدن و رفتن ، با دقت روی چیزی کار کردن ، شلاق زدن ، (مج. ) زخم زبان زدن ، سخت زدن .

belated

دیرشده ، دیرتر از موقع، از موقع گذشته .

belay

عمل پیچیدن ، وسیله پیچیدن ، محاط کردن ، پوشاندن ، آماده کردن ، دستگیره ، جادستی.

belch

آروغ زدن ، مانند آروغ بیرون آوردن ، بازور خارج شدن ( مثل گلوله از تفنگ )، باخشونت ادا کردن ( مثل فحش و غیره )، بشدت بیرون انداختن (باout یا forth)، آروغ.

beldam

پیرزن ( زشت )، زن اخمو و پرحرف، مادربزرگ .

beldame

پیرزن ( زشت )، زن اخمو و پرحرف، مادربزرگ .

beleaguer

محاصره کردن ، احاطه کردن .

belfry

برج ناقوس کلیسا.

belgian

بلژیکی، اهل بلژیک .

belie

افترا زدن ( به )، بد وانمود کردن ، دروغ گفتن ، دروغگو درآمدن ، خیانت کردن به ، عوضی نشان دادن .

belief

باور، عقیده ، اعتقاد، ایمان ، گمان ، اعتماد، معتقدات.

believable

باور کردنی، قابل قبول.

believe

باور کردن ، اعتقادکردن ، گمان داشتن ، ایمان آوردن ، اعتقادداشتن ، معتقدبودن .

believer

با ایمان ، معتقد.

belike

شاید، احتمالا.

belittle

کسی را کوچک کردن ، تحقیر نمودن ، کم ارزش کردن .

belittlement

تحقیر، کم ارزش سازی.

belive

کمکم، بموقع خود.

bell

زنگ زنگوله ، ناقوس، زنگ آویختن به ، دارای زنگ کردن ، کمکم پهن شدن ( مثل پاچه شلوار ).

bell tent

چادر قلندری.

bellboy

پادو مهمانخانه ، پیشخدمت.

belle

زن زیبا، دختر خوشگل، دلارام.

belles lettres

ادبیات، شعر و آثارادبی زیبا و هنری.

belletrist

نویسنده شعر و آثارادبی زیبا، ادیب.

belletristic

ادبی.

bellhop

مخفف bopper bell، پیشخدمت و پادو مهمانخانه .

bellicosity

جنگ طلبی، خوی جنگجوئی.

belligerence

تجاوز، جنگ ، محاربه ، کج خلقی.

belligerency

حالت آدم متجاوز، تجاوز.

belligerent

متحارب، متخاصم، جنگجو، داخل درجنگ .

belljar

نوعی ظرف شیشه ای مثل کاسه زنگ .

bellman

زنگ زن ، جارچی، منادی.

bellona

( روم قدیم ) الهه جنگ .

bellow

صدای شبیه نعره کردن ( مثل گاو )، صدای گاو کردن ، صدای غرش کردن (مثل آسمان غرشوصدای توپ )، غریو کردن .

bellows

دم ( در آهنگری )، ریه .

bellpull

دسته زنگ ، طناب زنگ .

bellwether

پیش آهنگ گله ، گوسفند زنگوله دار، ( مج. ) رهبر، پیشوا.

belly

شکم، طبله ، شکم دادن وباد کردن .

belly button

ناف.

bellyache

شکم درد، قولنج، دل درد.

bellyband

تنگ اسب.

belong

تعلق داشتن ، مال کسی بودن ، وابسته بودن .

belonging

متعلقات، وابسته ها ( بصورت جمع )، متعلقات واموال، دارائی.

beloved

محبوب، مورد علاقه .

below

درزیر، پائین ، مادون .

belt

کمربند، تسمه ، بندچرمی، شلاق زدن ، (کمر ) بستن ، محاصره ردن ، باشدت حرکت یا عملکردن .

belting

محل بستن کمربند، زدن ( بوسیله کمربند).

beluga

ماهی خاویار، نام بهترین نوع خاویار.

belvedere

مهتابی، کلاه فرنگی، کوشک .

belvidere

مهتابی، کلاه فرنگی، کوشک .

bemire

گل آلود کردن ، کثیف کردن .

bemoan

سوگواری کردن ( برای )، گریه کردن ( برای )، افسوس خوردن ( برای ).

bemock

استهزائ و ریشخندکردن .

bemuse

گیج کردن ، غرق افکار شاعرانه کردن ، بفکر انداختن .

ben

(در) درون ، درتوی، قله کوه ، تپه ، داخلی، باطنی، وابسته باطاق نشیمن .

bench

نیمکت، کرسی قضاوت، جای ویژه ، روی نیمکت یامسند قضاوت نشستن یا نشاندن ، نیمکتگذاشتن ( در)، بر کرسی نشستن .نیمکت، سکو.

bench mark

( درساختمان ) نشان ، انگپایه .

bench warrant

حکم دادگاه یا قاضی علیه شخص گناهکار.

bencher

کسی که بر مسند قضاوت می نشیند، قاضی، سناتور.

benchmark problebm

مسئله محک .

benchmark

محک .

benchmarking

محک زنی.

bend

خمیدن ، خمش، زانویه ، خمیدگی، شرایط خمیدگی، زانوئی، گیره ، خم کردن ، کج کردن ، منحرف کردن ، تعظیم کردن ، دولا کردن ، کوشش کردن ، بذل مساعی کردن .

bend sinister

قسمت چپ دگل اصلی کشتی.

benday

جداکردن دومنطقه بوسیله ایجادشیار بین آنها.

bender

خم کننده ، گازانبر، عضله خمکننده ، میگساری، باده پرستی، خوشی ونشاط.

beneath

زیر، پائین ، در زیر، از زیر، پائین تر از، روی خاک ، کوچکتر، پست تر، زیرین ، پائینی، پائین تر، تحتانی، تحت نفوذ، تحت فشار.

benedicite

(م. ل. ) خدا برکت دهد، دعای برکت قبل از غذا، عجب، خیلی خوب، چه خوب.

benedick

نوداماد، کسیکه پس از مدتها تجرد زن اختیارمیکند.

benedict

نوداماد، (م. ل. ) مبارک ، خجسته ، سعید، خوشحال، ملایم، سست، رام، نرم.

benedictine

راهبی که درسلک سنت بندیکت (benedict. st) باشد، نوعی کنیاک مقوی.

benediction

دعای خیر، دعای اختتام، برکت، نیایش.

benedictory

نیایشی، دعائی، درخواستی، تمنائی، تقاضائی، تقدیسی.

benefaction

نیکی، احسان ، بخشش، کرم.

benefactor

صاحب خیر، ولینعمت، نیکوکار، بانی خیر، واقف.

benefactress

بانی خیر ( زن )، زن نیوکار، سودمند، مفید، نافع.

benefic

بهره بردار، فایده برنده ، نیکوکار.

benefice

درآمد کلیسائی، لطف، نیکی.

beneficence

نیکی، احسان ، بخشش، نیکوکاری.

beneficent

نیکوکار، صاحب کرم، منعم.

beneficial

سودمند، مفید، نافع، پرمنفعت، بااستفاده .

beneficiary

وظیفه خوار، بهره بردار، ذیحق، ذینفع، استفاده .

benefit

(.n) منفعت، استفاده ، احسان ، اعانه ، نمایش برای جمعآوری اعانه . (.vi and .vt) فایده رساندن ، احسان کردن ، مفید بودن ، فایده بردن .

benefit of clergy

مصونیت روحانیون از محاکمه شدن در دادگاههای عرفی.

benevolence

خیر خواهی، نیک خواهی، نوع پرستی، سخاوتمندی.

benevolent

کریم، نیکخواه ، خیراندیش.

bengaline

نوعی پارچه راه راه .

benight

شب زده کردن ، درتاریکی جهل انداختن ، کور کردن .

benighted

گرفتارتاریکی جهل، شب زده ، تاریک .

benign

مهربان ، ملایم، لطیف، ( طب ) خوش خیم، بی خطر.

benignancyh

مهربانی، لطف، خوش خیمی.

benignant

مهربان ، لطیف، خوش خیم، ملایم.

benignity

مهربانی، شفقت، احسان ، خوش خیمی.

benison

دعای خیر، نعمت خدا داده ، سعادت جاودانی.

benne

روغن کنجد، کنجد.

bennet

( گ . ش. ) شوکران کبیر.

benni

روغن کنجد، کنجد.

bent

علف نیزار، علف بوریا، علف شبیه نی، سرازیری، سربالائی، نشیب، خمیدگی، خم، خم شده ، منحنی.

benthal

(ز. ش. ) وابسته به اعماق اقیانوس، دریابن .

benthic

(ز. ش. ) وابسته به اعماق اقیانوس، دریابن .

benthonic

(=benthic).

benthos

ته دریا، دریابن .

benumb

بی حس کردن ، بی قدرت کردن ، کشتن ( قدرت فکر و آرزو و احساس )، کرخ کردن .

benzene

(ش. ) هیدروکربور معطر وبی رنگی بفرمول C6H6 که از تقطیر قطران بدست میامد، بنزین .

benzidine

(ش. ) بنیانی بفرمول 2N212H1C.

benzine

(enez=ben) بنزین ، انواع مواد نفتی قابل اشتعال.

benzoate

(ش. ) نمکها واملاح اسید بنزوئیک .

benzocaine

(ش. ) ماده متبلورسفیدی بفرمول NO211C9H که بعنوان داروی بیحس کننده موضعی مصرف میشود.

benzoin

بچه ته تغاری، ( گ . ش. ) درخت حسن لبه ، عسلبند.

bepaint

نقاشی کردن ، رنگ آمیزی کردن .

bequeath

وقف کردن ، تخصیص دادن به ، ( از راه وصیت نامه ) بکسی واگذار کردن .

bequest

میراث، ترکه ، ارثی که بنا بوصیت رسیده .

berate

سرزنش کردن .

bereave

محروم کردن ، داغدیده کردن .

bereavement

محرومیت، داغداری، عزاداری.

beret

کلاه گرد ونرم پشمی، کلاه بره .

berg

(=barrow) کوه یخ ( شناور )، قطعه عظیم یخ.

bergamot

ترنج، اترج، نوعی میوه از خانواده نارنج.

beriberi

(طب) بیماری کمبود ویتامن B، بری بری.

berm

هره خاکریز، باریکه .

berme

هره خاکریز، باریکه .

bermuda shorts

شلوار کوتاه تا زیر زانو.

berried

حبه دار، گوشتالو.

berry

دانه ، حبه ، تخم ماهی، (گ . ش. ) میوه توتی، توت، کوبیدن ، زدن ، دانه ای شدن ، توت جمع کردن ، توت دادن ، بشکل توت شدن ، سته .

berrylike

شبیه توت، توتی، دانه ای.

berserk

دیوانه ، شوریده ، آشفته ، ازجا دررفته .

berserker

دیوانه ، شوریده ، آشفته ، ازجادررفته .

berth

خوابگاه کشتی، اطاق کشتی، لنگرگاه ، پهلوگرفتن ، موقعیت، جا.

bertha

یقه پهنی که روی لباس میدوزند، (م. ل. )درخشان ، روشن .

beryl

یاقوت کبود، بزادی، (مع. ) سیلیکات بریلیوم و آلومینیوم، رنگ آبی متمایل به سبز.

beryllium

(ش. ) فلز بریلیوم بعلامت Be برنگ خاکستری فولادی.

beseech

درجستجوی چیزی بودن ، التماس کردن ، تقاضا کردن ، استدعا کردن .

beseem

مناسب بنظر آمدن ، شایسته بودن ، بنظر آمدن .

beseige

محاصره کردن ، احاطه کردن ، فراگرفتن .

beset

احاطه کردن ، مزین کردن ، حمله کردن بر، بستوه آوردن ، عاجز کردن .

besetting

حمله پی در پی.

beshrew

لعنت کردن ، تباه کردن ، نفرین کردن ، دشنام دادن ، هتاکی کردن .

beside

درکنار، نزدیک ، دریک طرف، بعلاوه ، باضافه ، ازطرف دیگر، وانگهی.

beside oneself

از خودبیخود.

besides

گذشته از این ، وانگهی، بعلاوه ، نزدیک ، کنار، درکنار، ازپهلو، ازجلو، درجوار.

besmear

آلودن ، اندودن ، ملوث کردن ، رنگ کردن ، کثیف کردن .

besmirch

لکه دار کردن .

besom

جاروب باغبانی، جاروب ترکه ای، فاحشه ، دختر گستاخ وجسور.

besot

مستکردن ، گیج کردن ، مبهوت کردن ، شیفته ومسحور کردن .

besotted

مسحور، مبهوت.

bespatter

سرتاپاکثیف کردن ، ( باترشح ) باطراف پاشیدن .

bespeak

قبلا درباره چیزی صحبتکردن ، ازپیش سفارش دادن ، حاکی بودن از.

bespoke

سفارشی، قراردادی، نامزدی، نامزد شده .

bespoken

سفارشی، قراردادی، نامزدی، نامزد شده .

besprent

پاشیده ، ریخته ، افشانده .

besprinkle

پاشیدن ، ریختن ، افشاندن .

best

(.vt and .adj) (صفت عالی good)، بهترین ، نیکوترین ، خوبترین ، شایسته ترین ، پیشترین ، بزرگترین ، عظیم ترین ، برتری جستن ، سبقت گرفتن ، به بهترین وجه ، به نیکوترین روش، بهترین کار، (.adv) (صفت عالی well).

best man

ساقدوش داماد.

best seller

پرفروش ترین مال التجاره ، پرتیراژترین کتاب.

bestead

(=bested) یاری کردن ، کمک کردن ، سودمند واقع شدن ، بدردخوردن ، جای کسی را گرفتن ، واقع.

bestial

دامی، حیوانی، شبیه حیوان ، جانور خوی.

bestiality

جانورخوئی، حیوانیت، وحشی گری، حیوان صفتی.

bestialize

جانور خوی نمودن .

bestiary

رساله یامقاله راجع بحیوانات.

bestir

جنباندن ، بحرکت در آوردن ، تحریک کردن .

bestow

بخشیدن ، ارزانی داشتن (باon یاupon).

bestowal

بخشش، اعطائ.

bestrew

پوشاندن ، ریختن ( روی )، پاشیدن ، افشاندن .

bestride

باپاهای گشادنشستن یا ایستادن ، نگهداری ودفاع کردن از.

bet

شرط ( بندی )، موضوع شرط بندی، شرط بستن ، نذر.

beta

بتا، دومین حرف الفبای یونانی.

betake

بخشیدن ، عطائ کردن ، صرفنظر کردن ، توصیح کردن ، واگذاردن ، ربودن ، رفتن .

bete noire

موی دماغ، آدم مزاحم وغیر قابل تحمل.

betel nut

(گ . ش. ) فوفل.

betel palm

(گ . ش. ) درخت فوفل.

bethel

(مشتق ازکلمه عبری > بیت ایل < بمعنی خانه خدا ) محل پرستش خدا، کلیسا.

bethink

اندیشه کردن ، بخود آمدن ، بیاد آوردن .

betide

روی دادن ، اتفاق افتادن .

betimes

بهنگام، بموقع، زود، صبح زود، در اولین فرصت.

betoken

حاکی بودن از، دلالت کردن بر، دال بر امری.

betony

انواع بتونقیه ، بتونیکا از جنس strachys.

betray

تسلیم دشمن کردن ، خیانتکردن به ، فاش کردن .

betrayal

خیانت، افشائ سر.

betroth

نامزدکردن ، مراسم نامزدی بعمل آوردن .

betrothal

نامزدی.

betrothed

نامزد شده .

better

(.adv and .adj) (صفت تفصیلی good) بهتر، خوبتر، نیکوتر، بیشتر، افضل، بطوربهتر، (.n and .vi، .vt) بهترکردن ، بهترشدن ، بهبودی یافتن ، چیز بهتر.شرط بندی کننده ، کسی که شرط می بندد.

betterment

بهتری، بهبودی، اصلاح، بهبود.

betting

شرط بندی.

bettor

شرط بندی کننده ، کسی که شرط می بندد.

between

میان ، درمیان ، مابین ، دربین ، درمقام مقایسه .

betweentimes

درمدت وقفه ، درفاصله دو زمان .

betweenwhiles

(times =between) گاهگاهی، گاه وبیگاه .

betwixt

(=between) مابین ، درمیان .

bevel

(.n and .adj) (=oblique) گونیا، سطح اریب، (.vi and .vt) اریب کردن ، اریب وار بریدن یاتراشیدن ، رنده کردن .

beverage

مشروب، آشامیدنی، نوشابه ، شربت.

bevy

دسته ، گروه ( دختران ).

bewail

سوگواری کردن ( برای )، ندبه کردن ، زاری کردن ( باover یا for).

beware

زنهاردادن ، برحذربودن ، حذرکردن از، ملتفت بودن .

bewary

متهم کردن ، بدگوئی کردن از، راز کسی را از روی عداوت فاش کردن .

bewilder

گیج کردن ، سردرگم کردن ، گم کردن .

bewilderment

گیجی، سردرگمی، بهت، حیرت، درهم ریختگی، اغتشاش، بی ترتیبی.

bewitch

افسون کردن ، فریفتن ، مسحور کردن .

bewitchery

نیرو یا عمل سحروافسون ، سحر، افسون .

bewitchment

فریفتگی، سحر، افسون .

beyond

آنسوی، آنطرف ماورائ، دورتر، برتر از.

bezant

( درعلائم نجابت خانوادگی ) پولک گردی که معمولا از طلا است.

bezel

هنجار، گودی، نگین دان ، پخ.

bezoar

پادزهر، زهرمهره .

bi conditional operation

عمل دوشرطی.

biannual

ششماهه ، سالی دوبار، دوسال یکبار.

bias

تمایل بیک طرف، طرفداری، تعصب، بیک طرف متمایل کردن ، تحت تاثیر قراردادن ، تبعیض کردن .پیشقدر.

bias distortion

اعوجاج پیشقدری.

biased

پیشقدر دار.

biaxial

دومحوری.

bib

نوشیدن ، آشامیدن ، پیش بند بچه .

bibandtucker

(ز. ع. ) لباس، ملبوس.

bibb cock

شیر آب سرکج.

bibber

آدممعتاد به مشروب، میگسار.

bibcock

شیر آب سرکج.

bibelot

جواهر یازینت کم ارزش.

bible

کتاب مقدس که شامل کتب عهد عتیق وجدید است، بطو رکلی هر رساله یاکتاب مقدس.

biblical

مطابق کتاب مقدس، وابسته به کتاب مقدس.

biblicism

پیروی تحت لفظی از کتاب مقدس.

bibliographer

منقد ومحقق کتاب، کتاب شناس.

bibliographic

مربوط به فهرست کتب.

bibliographical

مربوط به فهرست کتب.

bibliography

تاریخچه یاتوضیح کتب، فهرست کتب، کتاب شناسی.

bibliolater

کتابدوست.

bibliomania

جنون کتاب دوستی.

bibliopegy

هنر صحافی کتب.

bibliophile

دوستدار کتاب، کتاب جمع کن ، عاشق شکل وظاهر کتب.

bibliopole

(=bibliopolist) کتاب فروش، فرشنده کتب قدیمی وکمیاب.

bibliotheca

مجموعه کتب، کتابخانه ، فهرست کتب.

bibliotic

مربوط به ترتیب کتب.

bibliotics

بررسی دست نوشته برای تعیین اصالت آن .

bibulous

جاذب، میگسار، باده دوست، باده نوش.

bicameral

دارای دو مجلس مقننه ( مجلس شورا وسنا).

bicameralism

سیستم دو پارلمانی.

bicarbonate

بی کربنات دو سود، جوش شیرین .

bicarbonate of soda

جوش شیرین .

bicentenary

دویست ساله ، جشن دویست ساله .

bicentennial

جشن دویست ساله .

bicentric

دومرکزی، دارای دومرکز.

biceps

( تش. ) عضله دوسر، دوسر بازوئی.

bichloride

(=dichloride) کلرور جیوه .

bichrome

دورنگ ، دارای دو رنگ .

bicipital

دارای ماهیچه دوسر، مربوط به ماهیچه دوسر، (گ . ش. ) تقسیمشونده بدو قسمت دریک انتها.

bicker

دعواومنازعه ، پرخاش کردن ، ستیزه کردن .

bicolor

دورنگ ، دورنگه .

bicolour

دورنگ ، دورنگه .

biconcave

مقعرالطرفین ، دوسو گود.

biconvex

محدب الطرفین ، از دو سو بر آمده .

bicornuate

دارای دوشاخ یا زوائد شاخ مانند.

bicuspid

(=bicuspidate) دوپایه ، دو گوشه ، دودندانه ، دندان دو پایه .

bicycle

دوچرخه پائی، دوچرخه سواری کردن .

bicyclist

دوچرخه سوار.

bicylindrical

دارای دو سطح استوانه ای با محورهای موازی.

bid

فرمودن ، امر کردن ، دعوتکردن ، پیشنهاد کردن ، توپ زدن ، خداحافظی کردن ، قیمت خریدرا معلوم کردن ، مزایده ، پیشنهاد.

biddability

اطاعت، قابلیت شرکت درمناقصه ، مزایده شدنی.

biddable

فرمانبردار، مطیع، ( دربازی ورق ) دارای دست قوی که قابل توپ زدن باشد، پیشنهادشدنی.

bidder

پیشنهاد( خرید ) کننده .

biddy

کلفت، متصدی نظافت خانه .

bide

در انتظار ماندن ، درجائی باقی ماندن ، بکاری ادامه دادن ، تحمل کردن ، بخود هموارکردن .

bidentate

دو دندانه .

bidirectional

دو جهتی، دوسویه .

bield

شیرکردن ، تشجیع کردن ، شهامت دادن ، شجاع شدن ، دفاع کردن ، مسکن گزیدن .

biennial

دوساله ، درخت دوساله .

biennium

دوره دوساله .

bier

تخت روان ، جای گذاردن تابوت در قبر، جسد، لاشه ، مقبره ، مزار.

bifacial

دورو.

biff

ضربت.

bifid

بوسیله شکاف بدو قسمت مساوی تقسیم شده ، شکافته .

bifocal

دارای دو کانون ، دوکانونی ( درمورد عدسی )، دو دید، عینک دو کانونی.

bifoliate

دو برگچه ای ( مثل برگهای مرکب گیاه ).

bifoliolate

دو برگچه ای ( مثل برگهای مرکب گیاه ).

biform

دوشکلی، دو وجهی.

bifurcate

دوشاخه شدن ، دوشاخه کردن ، بدوشاخه منشعب کردن ، دوشاخه ای.

bifurcation

تقسیم بدو شاخه ، شکاف گاه ، شاخه .

big

بزرگ ، با عظمت، سترک ، ستبر، آدم برجسته ، آبستن ، دارای شکم برآمده .

big game

شکار حیوانات بزرگ .

big shot

شخص مهم، آدم کله گنده .

big ticket

گران قیمت، با ارزش.

big time

عالیترین نوع.

big top

نمایش بزرگ سیرک .

bigamist

مرد دو زنه ، زنی که دو شوهر دارد.

bigamous

دارای دو زن یا دو شوهر.

bigamy

دو زن داری، دو شوهری.

bigben

ساعت بزرگی که بر برج پارلمان لندن نصب شده است.

bigbrother

برادر بزرگتر، قیم، رهبر در کار یا عقیده ای.

bigeminal

(تش. ) دوتائی، زوجی.

bigeneric

دورگه ، میانه یا حد وسط دو جنس.

biggish

نسبتا بزرگ .

bighead

عقیده اغراق آمیز شخص نسبت بخودش.

bigheaded

مغرور، پرافاده .

bighearted

مهربان ، صمیمی، گشاده دل، سخی.

bighorn

(ج. ش. ) نوعی گوسفند کوهی آمریکائی.

bight

حلقه طناب، پیچ وخم، پیچ رودخانه ، خلیجکوچک ، باطناب بستن .

bigit(binary digit)

ذره ، رقم دودوئی.

bigmouthed

دهن گشاد، صدا بلند، گزافه گوی، حرف مفت زن .

bigness

بزرگی، گندگی.

bigot

آدم ریاکار، آدم خرافاتی، متعصب.

bigoted

متعصب و سرسخت.

bigotry

تعصب، سرسختی درعقیده ، عمل تعصب آمیز.

bigwig

آدمکله گنده ، (مج. )شخص مهم و برجسته .

bijou

(bijoux. pl) جواهر.

bijouterie

جواهر فروشی، مجموعه جواهرات، تزئینات.

bike

کندوی زنبو عسل، انبوه ، جمعیت، مخفف bicycle، دوچرخه .

bikini

لباس شنای زنانه دوتکه ، مایوی دوتکه .

bilabial

دولبه .

bilabiate

دولبه ای، دارای دو لب، دو سویه .

bilable

ضمانت بردار، قابل رهائی، قابل ضمانت.

bilateral

دوطرفه ، دوجانبه ، (گ . ) متقارن الطرفین ، دوکناری.

bilbo

شمشیر، کندوزنجیر.

bilboa

شمشیر، کندوزنجیر.

bile

زرداب، صفرا، زهره ، خوی سودائی، مراره .

bilge

شکم بشکه ، رخنه پیدا کردن ، تراوش کردن ، (مج. ) هر چیز زننده ومتعفن ، آب ته کشتی.

bilge water

گنداب کشتی، آب خن ، ( حرف ) چرند.

bilgy

دارای بوی گنداب کشتی، دارای بوی متعفن .

biliary

زردابی، صفراوی.

bilinear

دوسویه ، دوسویگی، دارای دو خط مستقیم، وابسته بدو خط مستقیم.

bilingual

بدو زبان نوشته شده ، متلکم بدو زبان ، دوزبانی.

bilingualism

(=bilinguality) استعمال دو زبان ، متن دوزبانی.

bilinguality

( =bilingualism) استعمال دو زبان ، متن دوزبانی.

bilious

صفراوی، زرداب ریز، صفرائی مزاج، سودائی مزاج.

bilk

گول، کلاه سر ( کسی ) گذاشتن ، از پرداخت ( وجهی ) طفره زدن ، چرند.

bill

صورتحساب، اسکناس، لایحه .نوک ، منقار، نوعی شمشیر پهن ، نوک بنوک هم زدن ( چون کبوتران )، لایحه قانونی، قبض، صورتحساب، برات، سند، ( آمر. ) اسکناس، صورتحساب دادن .

bill of exchange

حواله یا برات کتبی غیر مشروط.

bill of fare

صورت غذا، صورت اغذیه مهمانخانه ، برنامه .

bill of goods

صورت کالا، فهرست تجارتی.

bill of health

گواهی نامه ای که هنگام حرکت کشتی پس از معاینه کشتی از لحاظ بیماریهای مسری به ناخداداده میشود، گواهی بهداشت.

bill of lading

بارنامه ، ستمی کشتی.

bill of rights

اعلامیه ده ماده ای حقوق اتباع آمریکائی، قانون اساسی آمریکا.

bill of sale

صورت فروش، فاکتور.

billboard

تخته اعلانات وآگهی ها، هر قسمت از نرده ودیوار که روی آن اعلان نصب شود.

billed

دارای نوک ، منقاردار، ثبت شده در صورتحساب یا لیست.

billet

اجازه نامه ، ورقه جیره ، یادداشت مختصر، پروانه ، ورقه رای را ثبت کردن ، اجازه نامه جا و خوراک صادر کردن .

billet doux

(doux billets. pl) نامه عاشقانه ، یادداشت عاشقانه .

billfold

دفترچه جیبی برای گذاشتن اسکناس، کیف جیبی اسکناس.

billhead

بروات چاپی، کاغذی که شبیه برات چاپی است.

billhook

نوعی کارد بزرگ که دارای نوک برگشته است.

billiard

بازی بیلیارد.

billing

صدور صورتحساب.

billion

بیلیون ( در انگلیس معادل یک ملیون میلیون ودر آمریکا هزار میلیون است).

billionaire

کسی که ثروتش از بیلیون تجاوز میکند.

billon

(مع. ) آلیاژی از طلا ونقره یامس یا قلع ویا سایر فلزات کم ارزش، (گ. ش. ) عدیسه ، بورچاق، دخریق.

billow

موج بزرگ آب، خیزآب، موج زدن ( از آب یا جمعیت یا ابر)، بصورت موج درآمدن .

billowy

مواج، موج مانند، باد کرده .

billposter

متصدی نصب اعلانات بدیوارها وغیره .

billy

نوعی کتری فلزی، چماق یا گرز راهزنان ، چوبدستی، باطوم یاچوب قانون پاسبان ، یار، همدم، رفیق، برادر، مخفف نام william.

billy goat

بز نر.

billycock

نوعی کلاه گرد مردانه که از نمد نرم ساخته میشود.

bilobate

(=bilobated) دولختی، منقسم بدو لخته ، دو لبه .

biloculate

دارای دو آویز کوچک ، دوخان .

biloicular

دارای دو آویز کوچک ، دوخان .

biltong

گوشت خرد کرده ونمک زده خشک شده در آفتاب.

bimanual

دودستی، بادودست انجام یافته .

bimester

دوماه ، مدت دوماه .

bimestrial

دوماهه ، هر دوماه یکبار، دوماه ادامه یابنده .

bimetal

دوفلزی.

bimetallic

دو فلزی، دارای دو نوع پول رایج.

bimillenary

دو هزار ساله ، شامل دو هزار.

bimolecular

(ش. ) دارای دوملکول، دو ملکولی، دو ذره ای.

bimonthly

مجله ای که دوماه یکبار منتشر میشود.

bimorphemic

دوشکلی، دارای دوشکل.

bimotored

دارای دوموتور.

bin

صندوقچه .آخورک ، گردران ، جازغالی، صندوق، لاوک ، تغار، آخور، انبارک .

binary

دودوئی، دوتائی.دوتائی، جفتی، مضاعف.

binary arithmetic

حساب دودوئی.

binary card

کارت دودوئی.

binary cell

یاخته دودوئی.

binary code

رمز دودوئی.

binary coded

به رمز دودوئی.

binary coded decimal

دهدهی به رمز دودوئی.

binary counter

شمارنده دودوئی.

binary deck

دستینه دودوئی.

binary digit (bit)

ذره ، رقم دودوئی.

binary notation

نشان گذاری دودوئی.

binary number

عدد دودوئی.

binary numeral

رقم دودوئی.

binary operation

عمل دودوئی.

binary operator

عملگر دوتائی.

binary point

ممیز، ممیز دودوئی.

binary relation

رابطه دوتائی.

binary search

جستجوی دوتائی.

binary system

سیستم دوتائی.

binary tape

نوار دودوئی.

binary tree

درخت دودوئی.

binary variable

متغیر دودوئی.

binaural

دارای دو گوش.

bind

بستن ، گرفتار واسیر کردن ، مقید ومحصور کردن ، بهم پیوستن ، چسباندن ، صحافی کردن ودوختن ، الزام آور وغیر قابل فسخ کردن ( بوسیله تعهد یابیعانه )، متعهد وملزم ساختن ، بند، قید، بستگی، علاقه .مقید کردن ، جلد کردن .

bind over

التزام گرفتن ( برای انجام کاری )، مقید کردن .

binder

( بافندگی ) اهرم جعبه ماکو، الیاف پشم که بهم پیوسته ونخ پشم را تشکیل میدهد، شکمبند زنان ( پس از وضع حمل )، رسید بیعانه ، صاحف، بند.

bindery

موسسه صحافی، صحاف خانه .

binding

الزام آور، اجباری، صاحفی، جلد، شیرازه .انقیاد، جلد.

binding time

هنگام انقیاد.

bindweed

(گ . ش. ) نیلوفر صحرائی.

bine

هرنوع ساقه نرم و قابل انعطاف.

binge

(=spree) عیاشی، شراب خواری، میگساری.

bingo

یکنوع بازی شبیه لوتو.

binnacle

(د. ن . ) جای قطب نما.

binocular

دارای دو چشم، دوربین دو چشمی.

binomial

دوجمله ای ( در جبر و مقابله ).

binuclear

دوهسته ای، دارای دو هسته .

binucleate

دوهسته ای، دارای دو هسته .

binucleated

دوهسته ای، دارای دو هسته .

biocatalyst

کاتالیزورهای حیاتی.

biocenology

رشته ای از زیست شناسی که از اجتماعی موجودات و تاثیر آنها بریکدیگر بحث میکند.

biochemical

مربوط به شیمی حیاتی یا زیست شیمی.

biochemist

متخصص شیمی حیاتی وآلی، ویژه گر زیست شیمی.

biochemistry

زیست شیمی.

biocid

(=pesticide) زیست کش، مانع حیات، قاطع حیات، کشنده حشرات.

bioclimatic

مربوط به اقلیم شناسی، مربوط به آب و هوا و نحوه زندگی.

bioecology

رشته ای از محیط شناسی که روابط گیاهان و حیوانات را با محیط اطراف خود مورد بحثقرار میدهد.

biogenesis

زیست زاد، تکامل حیات، پیدایش حیات، سیر تکامل زندگی.

biogenetic

زیست زادی، مربوط بمنشائ پیدایش موجودات زنده .

biogenic

محصول فعالیت موجودات زنده ، موجد موجود زنده .

biogeographic

زیست جغرافیائی، مربوط به جغرافیای حیاتی.

biogeography

زیست جغرافی، جغرافیای حیاتی، رشته ای از زیست شناسی که درباره طرز انتشار و پخشحیوانات و نباتات بحث میکند.

biographer

شرح حال نویس، تذکره نویس، زندگینامه نگار.

biographic

زیستنامه ای، وابسته بشرح زندگی.

biographical

زیستنامه ای، وابسته بشرح زندگی.

biography

زیستنامه ، بیوگرافی، تاریخچه زندگی، تذکره ، زندگینامه .

biologic

وابسته بعلم حیات یا زندگی شناسی، زیست شناسی، معرفت الحیات، بدست آمده از زیستشناسی عملی، ماده داروئی وحیاتی.

biological

زیستی.

biologism

اشتغال بمطالعه حیات وتجزیه وتحلیل موجودات زنده ، زیست شناسی.

biologist

زیست شناس، عالم علم الحیات.

biology

علم الحیات، زیست شناسی، زندگی حیوانی وگیاهی هرناحیه .زیست شناسی.

bioluminescence

فسفر افکنی، شب تابی (مثل کرمها)، زیست تابی.

bionics

علم فرآیندای زیستی.

bionomics

(=ecology) زیوه شناسی، شاخه ای از علم زیست شناسی که از رابطه موجودات زنده بامحیطبحث میکند.

biont

واحد مستقل موجود زنده ، سلول، یاخته .

biopsy

زنده بینی، آزمایش میکروسکپی بافت زنده ، بافت برداری.

biosphere

زیست کره ، قسمت قابل زندگی کره زمین که عبارتست از جو و آب و خاک کره زمین .

biosynthesis

(ش. ) تهیه مواد شیمیائی بوسیله موجودات زنده .

biosystematic

مربوط به رده بندی موجودات از روی ساختمان یاخته های آنان .

biota

زندگی گیاهان وجانوران یک ناحیه ، زیاگان .

biotechnology

آن قسمت از مباحث فنی که مربوط به اعمال قواعد زیست شناسی درانسان وماشین آلات است.

biotic

حیاتی، مربوط به حیات وزندگی.

biotype

زیست گروه ، همنوع، ژنوتیپ، همجنس، موجود همزیست.

biparous

دوقلوزا، توام زا، دومحوری.

bipartisan

(anz=biparti) دوحزبی، دودستگی.

bipartisanship

وابستگی بدو حزب.

bipartite

دارای دوقسمت، دوقسمتی.

bipartizan

(=bipartisan) دوحزبی، دودستگی.

biped

حیوان دوپا.

biplane

هواپیمای دوباله .

bipod

دوپایه .

bipolar

دوقطبی، دوانتهائی.دوقطبی.

bipolarity

داشتن دو قطب.

biquadratic

(ر. ) دومجذوری، قوه چهارم، توان چهارم.

biquinary code

رمز دوپنجی.

biracial

دونژادی.

biracialism

معتقد به یا دارای دونژاد بودن .

biradial

دوشعاعی، دارای دوشعاع.

biramous

دوشاخه ، دارای دو شاخه .

birch

درخت فان ، غان ، توس، درخت غوشه .

bird

پرنده ، مرغ، جوجه ، مرغان .

bird of passage

مرغ مهاجر، شخص مهاجر و خانه بدوش.

bird of prey

(ج. ش. ) قوش، مرغ شکاری گوشتخوار.

birdbrain

آدم احمق، کودن .

birdcall

صدای پرنده ، تقلید صدای پرنده .

birdegroom

داماد، تازه داماد.

birder

شکارچی مرغان ، نگاهدارنده وتربیت کننده مرغان و پرندگان ، مرغدار.

birdhouse

قفس، مرغدانی.

birdlime

چسب، کشمشک .

birdman

پرنده باز، کفترباز.

bird's eye

منظره هوائی ( عمارت وغیره )، نظر کلی.

bird's foot

شبیه پای پرنده .

bird's foots

شبیه پای پرنده .

birdseed

دانه ، غذای پرندگان (مثل ارزن وغیره ).

bireme

یکنوع قایق کوچک قدیمی دوپاروئی.

biretta

یکجور کلاه چهارگوش که کشیشان کلیسای کاتولیک روم بر سر میگذارند.

birl

ریختن ( چای ومشروب )، مشروب خوردن ، شراب نوشیدن وجام را بدیگری دادن ، پیشروی باچرخیدن .

birr

تند باد، عجله وسرعت، صدای چرخیدن .

birth

زایش، تولد، پیدایش، آغاز، زاد، آغاز کردن ، زادن .

birth certificate

شناسنامه ، زایچه ، گواهی تولد.

birth control

جلوگیری از آبستنی، زادایست.

birthday

زادروز، جشن تولد، میلاد.

birthmark

خال مادر زادی، علامت ماه گرفتگی بر بدن .

birthplace

زادبوم، مولد، تولدگاه ، زادگاه .

birthrate

میزان موالید، تعداد موالید، زه وزاد.

birthright

حقوقی که در اثر تولد بخص تعلق می گیرد.

bis

(مو. ) دوباره ، مکرر.

biscuit

کلوچه خشک ، بیسکویت.

bise

باد سرد و خشک .

bisect

دو بخش کردن ، دو نیم کردن .دونیم، دونیم کردن ، نیمساز کردن .

bisection

دو بخشی، دونیمی.

bisector

نیمساز.دونیم کننده ، نیمساز.

biserrate

دارای دو دندانه یا بر آمدگی.

bisexual

دارای خصوصیات جنس نر و ماده ، دارای علاقه جنسی به جنس مقابل وبه جنس خود.

bisexuality

داشتن خصوصیات نر وماده .

bishop

اسقف، ( در شطرنج ) پیل.

bishopric

اسقفی، مقام اسقفی، طبقه و سلک اسقفان .

bison

(ج. ش. ) گاومیش کوهان دار آمریکائی.

bistable

دوپایا.

bistable circuit

مدار دوپایا.

bistable multivibrator

نوسان ساز دوپایا.

bistro

اغذیه فروشی و مشروب فروشی.

bisulcate

دارای دوشکاف.

bisulfate

(ش. ) بی سولفیت بفرمول KHSO4.

bisulfite

(ش. ) ملح بی سولفیت.

bit

ذره ، رقم دودئی.خرده ، تکه ، پاره ، ریزه ، ذره ، لقمه ، تیغه رنده ، لجام، دهنه ، سرمته .

bit addressable

نشانی پذیر تا ذره .

bit density

تراکم ذره ای.

bit pattern

الگوی ذره ای.

bit position

موقعیت ذره .

bit rate

سرعت ذره ای.

bit string

رشته ذره ای.

bitch

سگ ماده ، زن هرزه ، شکایت کردن ، قر زدن .

bite

گاز گرفتن ، گزیدن ، نیش زدن ، گاز، گزش، گزندگی، نیش.

biter

نیش زن یا گازگیر.

biting

گزنده ، زننده ، تند، تیز، (مج. ) طعنه آمیز.

bitstock

مته ، مته دستی.

bitter

تلخ، تند، تیز، (مج. ) جگرسوز، طعنه آمیز.

bitter end

آخرین پریشانی، انتهای درد.

bittern

بوتیمار، تلخابه .

bittersweet

تلخ وشیرین ، شیرین وتلخ، ( گ . ش. ) نوعی تاجریزی، نوعی سیب تلخ.

bittock

کمی، خرده .

bitumen

قیر معدنی، قیرنفتی، قیر طبیعی.

bituminization

قیر اندودسازی.

bituminize

قیراندود کردن ، تبدیل بقیر کردن .

bivalence

(ش. ) دو ظرفیتی، دووالانسی، دوبنیانی.

bivalency

(ش. ) دو ظرفیتی، دووالانسی، دوبنیانی.

bivalent

(ش. ) دارای دو والانس، دوظرفیتی.

bivalve

(=bivalved) دارای دو کپه ، دو پره ای، صدف دو کپه ، دو لته .

bivariate

دوتاشونده ، دارای دوحالت متغیر وجدا از هم.

bivouac

اردوی موقتی، شب را بیتوته کردن .

biweekly

دوهفته یکبار، پانزده روز یکبار، هفته ای دوبار.

biyearly

دومرتبه درهر سال، سالی دوبار، دوسال یکبار.

bizarre

غریب وعجیب، غیر مانوس، ناشی از هوس، خیالی، وهمی.

bizonal

دومنطقه ای، دارای دومنطقه .

blab

فضولی کردن ، وراجی کردن ، گستاخی کردن ، فاش وابراز کردن ، فضول.

blabber

حرف مفت زن ، فضول، وراج.

blabbermouth

حرف، وراج، پرگو.

black

سیاه ، تیره ، سیاه شده ، چرک وکثیف، زشت، تهدید آمیز، عبوسانه ، سیاهی، دوده ، لباس عزا، سیاه رنگ ، سیاه رنگی، سیاه کردن .

black a vised

( viced a =black) سبزه ، دارای پوست تیره ، سیه چرده .

black and blue

کبود و سیاه ( در اثر ضربت وغیره ).

black art

جادوگری، سحر.

black bile

صفرای سیاه .

black book

دفتر ثبت نام تبه کاران و مجرمین یاکسانی که از انجام عملی ممنوع میشوند، کتاب سیاه .

black box

جعبه سیاه .

black cap

کلاهی که هنگام اجرای حکم اعدام برسرمحکوم گذارند، کلاه سیاه .

black cherry

(گ . ش. ) آلوبالو.

black death

طاعون یا وبا.

black eyed susan

(گ . ش. ) گل پنجهزاری، گل ژاپونی.

black grouse

(ج. ش. ) نوعی باقرقره بزرگ (tetrix tyrurus).

black guardly

بی شرف، فحاش.

black magic

سحر، جادو.

black market

بازار سیاه ، دربازار سیاه معامله کردن .

black out

خاموش شدن چراغ ها، خاموشی شهر ( درحمله هوائی ).خاموشی، قطع کامل برق.

black sheep

کسی که مایه ننگ وخجالت خانواده ای باشد، بچه گیج وبی هوش، ( مج. ) بزگر.

black tie

کت نیمه رسمی مردانه ، لباس عصر مردانه .

black widow

(ج. ش. ) نوعی عنکبوت زهردار که جنس ماده آن سیاه رنگ است.

blackamoor

سیاهپوست، سیاه زنگی.

blackball

رای مخالف دادن ، مخالفت کردن ، تحریم کردن .

blackberry

توت سیاه ، شاه توت.

blackboard

تخته سیاه .

blackcock

(grouse black of =male) (ج. ش. ) باقرقره سیاه نر.

blacken

سیاه کردن ، (مج. ) لکه دار یا بدنام کردن .

blackguardism

رذالت، پستی.

blackgurad

(نظ. ) سربازمحافظ، ولگرد، آدم هرزه ، بددهنی کردن .

blackhead

چربی دانه ، جوش کوچک درصورت، جوش سر سیاه .

blacking

واکس سیاه ، رنگ سیاه .

blackjack

چماق یا شلاق چرمی، باچماق یاشلاق زدن ، بزور و با تهدید( بشلاق زدن ) مجبوربانجام کاریکردن .

blackleg

آدم قاچاق و قمارباز، آدم گوش بر، کارگر اعتصاب شکن .

blacklist

فهرست اسامی مجرمین واشخاص مورد سوئ ظن ، فهرست سیاه ، صورت اشخاص بدحساب، اسم کسی رادرلیست سیاه نوشتن .

blackmail

تهدید، باتهدید از کسی چیزی طلبیدن ، باج سبیل، رشوه .

blackmailer

اخاذ، باج سبیل خور.

blacksmith

آهنگر، نعلبند.

blacktop

موادی که برای اسفالت خیابان بکار میرود، مواد قیری که درساختمان اسفالت بکارمیرود، اسفالت کردن .

bladder

کیسه ، آبدان ، مثانه ، بادکنک ، پیشابدان ، کمیزدان .

bladdery

دارای مثانه یا بادکنک ، شبیه مثانه یابادکنک ، بادکنکی.

blade

تیغه ، پهنای برگ ، هرچیزی شبیه تیغه ، شمشیر، استخوان پهن .

bladed

تیغه دار.

blae

آبی متمایل به سیاه ، خاکستری آبی رنگ .

blain

کورک ، دمل، زخمآماسدار، تاول، کورک درآوردن ، تاول زدن .

blamable

سزاوار سرزنش، شایان توبیخ، مقصر.

blame

مقصر دانستن ، عیب جوئی کردن از، سرزنش کردن ، ملامت کردن ، انتقادکردن ، گله کردن ، لکه دار کردن ، اشتباه ، گناه ، سرزنش.

blameful

سزاوار سرزنش، شایان توبیخ، مقصر.

blameless

بی گناه ، بی تقصیر، بی عیب.

blameworthy

مقصر، مجرم، گناهکار، سزاوار سرزنش.

blanch

رنگ پریده یاسفید شدن ، سفیدکردن ( با اسیدوغیره )، سفیدپوست کردن ، رنگ پریده کردن ، رنگ چیزی را بردن .

bland

ملایم، شیرین و مطلوب، نجیب، آرام، بی مزه .

blandish

ریشخند کردن ، نوازش کردن ، چاپلوسی کردن .

blandisher

نوازش کننده ، چاپلوس.

blandishment

نوازش، ریشخند، چاپلوس.

blank

فاصله یاجای سفیدوخالی، جای ننوشته ، سفیدی، ورقه سفید، ورقه پوچ.فاصله ، نانوشته ، سفید.

blank character

دخشه ، فاصله .

blank check

چک سفید، (مج. )چک امضائ شده وسفید، سندامضائ شده وبدون متن .

blank endorsement

حواله سفید مهر که مقدار وجه آن قیدنشده وقابل پرداخت به دارنده است، برات سفید مهر.

blank tape

نوار نانوشته .

blank verse

شعرسپید، شعر بی قافیه ، شعر منثور، شعر بی قافیه پنج وزنی.

blankbook

دفترچه سفید.

blanket

پتو، جل، روکش، باپتو ویا جل پوشاندن ، پوشاندن .

blare

صداکردن (مثل شیپور)، جار زدن ، بافریاد گفتن .

blarney

زبان چرب ونرم، چاپلوسی، مداهنه ، ریشخند کردن .

blase

بیزار از عشرت در اثر افراط درخوشی.

blasetocyst

جنین تکامل یافته حیوانات پستاندار.

blaspheme

کفرگوئیکردن ، به مقدسات بی حرمتی کردن .

blasphemer

کفرگو.

blasphemous

کفرآمیز، کفرگوینده ، نوشته وگفته کفر آمیز.

blasphemy

کفر، ناسزا ( گوئی)، توهین به مقدسات.

blast

وزش، سوز، باد، دم، جریان هوایا بخار، صدای شیپور، بادزدگی، ( مع. ) انفجار، (نظ. ) صدای انفجار، صدای ترکیدن ، ترکاندن ، سوزاندن .

blast furnace

کوره قالبگیری آهن ، کوره ذوب آهن .

blast off

پرواز( درمورد موشک )، شروع بپرواز کردن .

blasted

بی برگ ، نفرت انگیز، لعنتی، بادخورده .

blastie

ناقص الخلقه ، مخلوق اعجوبه و زشت.

blastment

انفجار، تاثیرونفوذ انفجار، بادخوردگی.

blastogenesis

تکثیر از راه جوانه زدن .

blat

فریاد کردن ، نعره زدن ، بع بع کردن ، (ز. ع. ) بی ملاحظه حرف زدن ، بی معنی و بی ملاحظه .

blatancy

سروصدا، شلوغی، خودنمائی، خشونت، رسوائی.

blatant

پرسروصدا، شلوغ کننده ، خودنما، خشن ، رسوا.

blate

بی رنگ ، کند، کودن ، عاری از احساسات، روح مرده ، کم رو، محجوب.

blather

حرف بی ارزش زدن صحبت بی معنی کردن ، صحبت بی معنی واحمقانه .

blatherer

چرندگو، مهمل گو، رازگو.

blatherskite

آدم پرحرف، چرند، سخن بی معنی.

blaw

دمیدن ، فوت کردن ، لاف زدن ، بالیدن .

blaze

شعله درخشان یا آتش مشتعل، ( مج. ) رنگ یا نور درخشان ، فروغ، درخشندگی، جار زدن ، باتصویر نشان دادن .

blazer

جارچی، اعلام کننده ، علامت گذار ( در جاده )، هر چیز قرمز ومشتعلی، نوعی کت پشمییاابریشمی ورزشی، ژاکت مخصوص ورزش.

blazing

مشتعل.

blazing star

ستاره دنباله دار، ( م. م. - مج. ) هرچیزی که مورد توجه دیگران باشد.

blazon

اعلام کردن ، جلوه دادن ، منتشرکردن ، آراستن ، نشان خانوادگی، سپر، پرچم.

blazonry

علامت یانشان نجابت خانوادگی، نشان دار، نمایش و جلوه هنری پرشکوه .

bleach

سفید شدن بوسیله شستن با وسائل شیمیائی، سفیدکردن ، ماده ای که برای سفید کردن (هرچیزی)بکار رود.

bleacher

کارگر پارچه سفیدکنی، شستشو وسفیدکنی پارچه ، بلیط یا صندلی کمارزش مسابقات ورزشی.

bleak

بی حفاظ، درمعرض بادسرد، متروک ، غمافزا.

blear

استهزائ، دارای چشم پرآب، تار، گرفته وتاریک ، تاری حاصل از اشک وغیره .

blear eyed

دارای چشم تار یااشک آلود.

bleary

دارای چشمان قی گرفته وخواب آلود، تیره وتار.

bleat

بع بع کردن ، صدای بزغاله کردن ، ناله کردن ، بع بع.

bleb

برآمدگی روی پوست انسان یاگیاه ، تاول، حباب هوا درآب یاشیشه .

blebby

برجسته یاحباب دار.

bleed

خون آمدن از، خون جاری شدن از، خون گرفتن از، خون ریختن ، اخاذی کردن .

bleeder

کسی که خونش میرود، ( طب ) مبتلا به خون روش.

blellum

آدم بیکار وتنبل، پرگو.

blemish

خسارت واردکردن ، آسیب زدن ، لکه دار کردن ، بدنام کردن ، افترا زدن ، نقص.

blench

جمع شدن و عقب نشینی کردن ، برگشتن ( دراثر بی تصمیمی یا جبن )، برگرداندن ، تاخیرکردن ، رنگ خود را باختن ، سفید شدن .

blend

مخلوطی ( از چند جنس خوب و بد و متوسط ) تهیه کردن (مثل چای )، ترکیب، مخلوط، آمیختگی، آمیزه .

blender

ماشین مخصوص مخلوط کردن .

bless

تقدیس کردن ، برکت دادن ، دعاکردن ، مبارک خواندن ، باعلامت صلیب کسی را برکت دادن .

blessed

مبارک ، سعید، خجسته ، خوشبخت.

blessed sacrament

مراسم عشائربانی که با نان وشراب برگزار میشود.

blessing

برکت، دعای خیر، نعمت خدا داده ، دعای پیش از غذا، نعمت، موهبت.

blest

مبارک ، سعید، خجسته ، خوشبخت.

blether

مزخرف گفتن ، بیهوده گفتن .

blight

باد زدگی یا زنگ زدگی، زنگار، آفت، پژمردن .

blimp

نوعی بالون هوائی کوچک .

blind

(.adj) کور، نابینا، تاریک ، ناپیدا، غیر خوانائی، بی بصیرت، (.vt and .vi) کورکردن ، خیره کردن ، درز یا راه ( چیزی را ) گرفتن ، ( مج. ) اغفال کردن ، (.n and .adv) چشم بند، پناه ، سنگر، مخفی گاه ، هرچیزی که مانع عبور نور شود، پرده ، در پوش.

blind date

قرار ملاقات میان زن ومردی که همدیگر را نمیشناسند.

blind fold

چشم بستن ، کورکردن ، با چشم بسته .

blind spot

نقطه کور ( درشبکیه چشم )، نقطه ضعف.

blinder

چشمبند اسب.

blindly

کوکورانه ، مانند کورها.

blindness

کوری، بی بصیرتی.

blink

چشمک زدن ، سوسو زدن ، تجاهل کردن ، نادیده گرفته ، نگاه مختصر، چشمک .

blinker

چشمک زن ، چشم بند اسب، چراغ راهنمای اتومبیل.

blintz

نوعی شیرینی.

blintze

نوعی شیرینی.

blip

تصویری بر روی صفحه رادار.

bliss

خوشی، سعادت، برکت.

blissful

خوش، سعادتمند.

blister

تاول، آبله ، تاول زدن .

blistery

تاول زده ، پر از تاول.

blithe

مهربان ، خوش قلب، خوش، آدم شوخ ومهربان ، مهربانی، دوستانه ، نرم وملایم، شوخ، شاددل.

blithesome

خوشدل، شوخ، بشاش، سرحال.

blitz

حمله رعد آسا، حمله رعد آسا کردن .

blitzkrieg

حمله رعد آسا، حمله رعد آسا کردن .

blizzard

بادشدید توام بابرف، کولاک .

bloat

پف کرده ، بادکردن ، باددار، نفخ.

blob

قطره ( چسبناک )، لکه ، گلوله ، حباب، مالیدن ، لک انداختن .

bloc

بندآوردن ، انسداد، جعبه قرقره ، اتحاد دو یاچند دسته بمنظور خاصی، بلوک ، کنده ، مانع ورادع، قطعه ، بستن ، مسدود کردن ، مانع شدن از، بازداشتن ، قالب کردن ، توده ، قلنبه .

block

بندآوردن ، انسداد، جعبه قرقره ، اتحاد دو یاچند دسته بمنظور خاصی، بلوک ، کنده ، مانع ورادع، قطعه ، بستن ، مسدود کردن ، مانع شدن از، بازداشتن ، قالب کردن ، توده ، قلنبه .کند، بلوک ، سد، مسدودکردن .

block aead

سر کنده .

block age

بازداری، ممانعت، جلوگیری، انسداد، محاصره .

block code

رمز کنده ای.

block diagram

نمودار کنده ای.

block gap

شکاف بین کنده ای.

block length

درازای کنده .

block letter

چاپ نوعی حروف چوبی وبزرگ ، حروف درشت وسیاه ، نوعی حروف بدون زیر وزبر.

block mark

نشان کنده .

block size

اندازه کنده .

block structure

ساخت کنده ای.

block structured

با ساخت کنده ای.

block transfer

انتقال کنده ای.

blockade

راه بندان ، محاصره ، انسداد، بستن ، محاصره کردن ، راه بندکردن ، سد راه ، سدراه کردن .

blockade runner

شخصی یا ناوی که از محاصره دشمن میگذرد.

blockage

انسداد.

blockbuster

بمب دارای قدرت تخریبی زیاد، شخص یاچیز خیلی موثر و سخت.

blockette

کنده کوچک .

blockhead

آدم خرف وبی هوش، بی کله .

blocking

کنده ای کردن ، انسداد.

blocking factor

ضریب کنده ای بودن .

blockish

کودن ، خرف، خشک مغز.

blocky

( ساختمان ) پرشده یا مشخص با قطعات مختلف، قالب دار، ساختمان چهارگوش.

bloke

آدم، رفیق، یار، همکار، یارو.

blond

بور، سفیدرو، بوری ( برایمرد blond وبرای زن blonde گفته میشود ).

blood

خون ، خوی، مزاج، نسبت، خویشاوندی، نژاد، ( مج. ) نیرو، خون آلودکردن ، خون جاریکردن ، خون کسی را بجوش آوردن ، عصبانی کردن .

blood bank

بانک جمع آوری خون ( برای تزریق به بیماران ومجروحین ).

blood brother

برادر هم خون ، برادر خوانده .

blood cell

گویچه های خونی، یاخته خون .

blood count

شمارش تعداد گویچه های خون در حجم معینی.

blood feud

کینه وعداوت خانوادگی، دشمنی دیرین .

blood group

گروه خونی ( کسی را ) تعیین کردن ، گروه خون .

blood money

خون بها، دیه .

blood poisoning

مسمومیت خون ، عفونت خون .

blood pressure

فشار خون .

blood type

گروه خونی ( کسی را ) تعیین کردن ، گروه خون .

blood vessel

رگ ، عروق خونی.

bloodbath

قتل عام، خون ریزی.

bloodcurdling

ترس آور، وحشتناک .

bloodhound

(ج. ش. ) نوعی سگ شکاری که شامه بسیارتیزی دارد، (مج. ) کارآگاه ، بااشتیاق و تیزهوشیتعقیب کردن .

bloodily

از روی خونخواری.

bloodless

بی خون ، بدون خونریزی.

bloodletter

رگزن ، فصاد.

bloodletting

رگزنی، حجامت.

bloodred

برنگ خون ، خونین .

bloodshed

خونریزی، سفک دمائ.

bloodshot

قرمز، سرخ وورم کرده ، خون گرفته ، برافروخته .

bloodstream

رگ گردش خون .

bloodsucker

زالو، هرجانوری که خون می مکد، (مج. ) کسی که از دیگری پول بیرون میکشد.

bloodthirsty

تشنه بخون ، خونریز، سفاک ، بیرحم.

bloody

برنگ خون ، خونی، خون آلود، قرمز، خونخوار.

bloody mary

مشروبی که از ودکا و سوس گوجه فرنگی درست میکنند.

bloom

شکوفه ، شکوفه کردن ، گل دادنی، بکمال وزیبائی رسیدن .

bloomer

شلوار گشاد و زنانه ورزشی، گیاه شکوفه کرده ، شخص بالغ، اشتباه احمقانه .

blooming

گلدار، شکوفه دهنده ، پیشرفت کننده .

bloomy

پرگل، پرشکوفه ، رشدکننده .

blooper

پارازیت، صدای نامطبوع رادیو، اشتباه احمقانه .

blossom

شکوفه ، گل، میوه ، گل دادن ، دارای طراوت جوانی شدن .

blot

لکه دار کردن یا شدن ، لک ، لکه ، بدنامی، عیب، پاک شدگی.

blot out

زدودن ، محو کردن .

blotch

دمل، لکه ، خال، جوش چرک دار، کورک ، دارای رنگ غیر واضح، رنگ محو.

blotter

جوهر خشک کن ، دفتر باطله ، دفتر ثبت معاملات، دفتر روزنامه .

blotting paper

کاغذ خشک کن .

blouse

پیراهن یاجامه گشاد، بلوز.

blow

دمیدن ، وزیدن ، در اثر دمیدن ایجاد صدا کردن ، ترکیدن .

blow by blow

دم بدم، پشت سرهم، یک ریز، یک گیر.

blow out

ترکیدن ، پنجرشدن ، پنچری، منفجر شدن ، انفجار.

blow over

گذشتن ، طی شدن ، رد شدن .

blow up

منفجر کردن ، ترکاندن ، عصبانی کردن ، انفجار، عکس بزرگ شده .

blower

دمنده ، وزنده ، کسی یا چیزی که بدمد یابوزد، ماشین مخصوص دمیدن .

blowgun

تفنگ بادی، پفک .

blowhard

آدم لاف زن ، پرحرف.

blown

ورم کرده ، دمیده شده ، خسته .

blowsy

سرخ روی، سرخ گونه ، خشن ، زمخت، زن چاق.

blowtorch

چراغ جوشکاری.

blowy

بادی، باددار، بسهولت باطراف منتشر شونده .

blowzy

سرخ روی، سرخ گونه ، خشن ، زمخت، زن چاق، سرخ گونه ، شلخته .

blubber

کف، حباب، چربی بالن وسایرپستانداران دریائی، چاق شدن ، چربی آوردن ، هایهای گریستن ، باصدا گریستن ، الچروبه .

blubbery

ورم کرده ، حباب وار، چاق وفربه .

bludgeon

چماق، چوبدستی سرکلفت، باچماق زدن ، مجبورکردن ، کتک زدن .

blue

آبی، نیلی، مستعد افسردگی، دارای خلق گرفته ( باthe) آسمان ، آسمان نیلگون .

blue baby

(طب ) طفلی مبتلا به یرقان ازرق (cyanosis).

blue blood

عضو طبقه اشراف، نجیب زاده ، اشراف زاده .

blue blooded

نجیب زاده .

blue book

هرکتاب یانشریه رسمی دولتی، هر کتاب یا سند مستند وقابل اعتماد.

blue chip

(دربازی پوکر ) ژتون آبی رنگ که ارزش زیادی دارد، سهام مرغوب.

blue collar

کارگری.

blue jay

زاغ کبود.

blue jeans

شلوار کار آبی رنگ ، شلوار کاوبوی.

blue moon

زمان دراز، مدت طولانی.

bluebell

انواع گل استکانی آبی رنگ .

blueberry

(گ . ش. ) ایدا آریزا، قره قاط، زغال اخته .

blueing

نیل، پودر آبی رنگ رختشوئی.

blueish

مایل به آبی، آبی فام.

bluenose

آدم متعصب وسخت گیر.

blueprint

نوعی چاپ عکاسی که زمینه آن آبی ونقش آن سفید است، چاپ اوزالیدکه برای کپیه نقشه ورسم های فنی بکار میرود، برنامه کار.

blues

افسردگی وحزن واندوه ، نوعی سرود وموسیقی جاز.

bluestocking

منسوب به جمعیت زنان جوراب آبی درقرن هیجدهم، زن فاضله ، (مج. ) دارای ذوق ادبی.

bluff

توپ زدن ، حریف را از میدان درکردن ، توپ، قمپز، چاخان ، سراشیب، پرتگاه .

bluing

نیل، پودر آبی رنگ رختشوئی.

bluish

مایل به آبی، آبی فام.

blunder

اشتباه لپی.اشتباه بزرگ ، سهو، اشتباه لپی، اشتباه کردن ، کوکورانه رفتن ، دست پاچه شدن و بهممخلوط کردن .

blunderbuss

نوعی تفنگ قدیمی، ( مج. ) آدم کودن .

blunt

کند، بی نوک ، دارای لبه ضخیم، رک ، بی پرده ، کند کردن .

blur

لکه ، تیرگی، منظره مه آلود، لک کردن ، تیره کردن ، محو کردن ، نامشخص بنظر آمدن .

blurb

تقریظ یا توصیه نامه مختصری برکتابی، تقریظ یا اعلان مبالغه آمیز.

blurt

بروزدادن ، از دهان بیرون انداختن ( کلمات، باout ).

blush

سرخ شدن ، شرمنده شدن ، سرخی صورت در اثر خجلت.

blushful

خجول.

bluster

باسختی وشدت وسروصدا وزیدن (مثل باد )، پرسروصدا بودن ، باد مهیب وسهمگین .

blusterous

پرباد.

blustery

پرباد.

boa

(ج. ش. ) اژدرمار، مار بوا.

boar

(ج. ش. ) گرازنر، جنس نر حیوانات پستاندار، گراز وحشی.

board

تخته ، تابلو، شیئت.تخته ، تخته یا مقوا ویا هرچیز مسطح، میز غذا، غذای روی میز، اغذیه ، میزشور یادادگاه ، هیئت عامله یاامنا، هیئت مدیره ، (trade of board)هیئت بازرگانی، تخته بندی کردن ، سوارشدن ، بکنار کشتیآمدن (بمنظورحمله )، تخته پوش کردن ، پانسیون شدن

board of direcotors

هیئت مدیره .

board of trade

هیئت بازرگانی، ( درانگلیس ) وزارت اقتصاد وبازرگانی.

boarder

شاگرد شبانه روزی.

boarding

مهمانخانه شبانه روزی، پانسیون ، تخته کوبی.

boardinghouse

پانسیون .

boardwalk

تفرجگاهی درکنارساحل که کف آن تخته باشد.

boarish

خوک صفت، بی ادب، وحشی.

boast

(.n) خرده الماسی که برای شیشه بری بکار رود، (.vi and .vt)لاف، مباهات، بالیدن ، خودستائی کردن ، سخن اغراقآمیز گفتن ، به رخ کشیدن ، رجز خواندن .

boaster

لاف زن ، خودستا.

boastful

لاف زن ، چاخان .

boat

کشتی کوچک ، قایق، کرجی، هرچیزی شبیه قایق، قایق رانی کردن .

boatman

کرجی بان ، قایقران .

boatmanship

قایقرانی.

boatswain

افسری که مسئول افراشتن بادبان ولنگر طنابهای کشتی است.

bob

فریب دادن ، ازراه فریب وخدعه چیزی را بدست آوردن ، ضربت زدن ، سرزنش یا طعنه ، شوخی، حقه ، شاقول، وزنه قپان ، منگوله ، حرکت تندو سریع، سرود یاتصنیف، ضربت، یک شیلینگ .

bobber

کسی یا چیزی که متصل بالا وپائین رود یا داخل وخارج شود.

bobbery

جنجال، سر وصدا.

bobbin

قرقره ، ماسوره .

bobbin core

هسته سیم پیچ.

bobbinet

نوعی توری نخی یا ابریشمی.

bobble

پی درپی اشتباه کردن ، مرتکب خطا شدن ، اشتباه کاری، لغزش.

bobby

پاسبان ، پلیس.

bobby pin

گیره موی سر.

bobby socker

دختر نابالغ ( بین و سالگی ).

bobby socks

جوراب ساقه بلند دخترانه .

bobby sox

جوراب ساقه بلند دخترانه .

bobby soxer

دختر نابالغ ( بین و سالگی ).

bobsled

نوعی سورتمه کوچک .

bobtail

دم کل، اسب یا سگ دم کل، هرچیز ناقص یامختصر شده ، آدم مهمل.

bock

یکنوع چرم پوست گوسفند که برای صحافی بکار میرود، تیماج.

bode

پیشگوئی کردن ، نشانه بودن (از)، حاکی بودن از، دلالت داشتن ( بر)، شگون داشتن .

bodice

پستان بند، سینه بند ( زنانه ).

bodied

دارای بدن ، جسیم.

bodily

بدنی، دارای بدن ، عملا، واقعا، جسمانی.

bodkin

خنجر، نوعی جوالدوز.

bodle

رشوه ، دسته ، جمع، جمعیت.

body

جسد، تنه ، تن ، بدن ، لاشه ، جسم، بدنه ، اطاق ماشین ، جرم سماوی، دارای جسم کردن ، ضخیم کردن ، غلیظ کردن .تنه ، بدنه .

body corporate

(=corporation) شرکت، شرکت سهامی.

body snatcher

کسی که برای تشریح نبش قبر میکند، جسد دزد.

bodyguard

گاردمخصوص، مستحفظ شخص.

bog

باتلاق، سیاه آب، گندآب، لجن زار، درباتلاق فرورفتن .

bogey

دیو، جن ، شیطان .

bogeyman

لولو، مایه ترس ووحشت.

boggle

دراثر امری ناگهان وحشت زده وناراحت شدن ، رم کردن ، تامل کردن ( در اثر ترس وغیره )، کارسرهمبندی کردن .

bogie

دیو، جن ، شیطان .

bogle

(=boggle) لولو، آدم زشت.

bogus

ساختگی، جعلی، قلابی.

bogy

غول، لولو.دیو، جن ، شیطان .

boh

صدای گاو یا جغد کردن ، اظهار تنفر، هو کردن .

boil

کورک ، دمل، جوش، التهاب، هیجان ، تحریک ، جوشاندن ، بجوش آمدن ، خشمگین شدن .

boiler

دیگ بخار.

boilermaker

کتری ساز، سازنده دیگ بخار.

boiling point

نقطه غلیان ، درجه جوش، ( مج. ) عصبانیت.

boisterous

خشن وزبر، خشن وبی ادب، قوی، سترک ، شدید، مفرط، بلند وناهنجار، توفانی.

bold

پیچ، زبانه .بی باک ، دلیر، خشن وبی احتیاط، جسور، گستاخ، متهور، باشهامت.

boldface

حروف ضخیم، حروف سیاه .(faced =bold) باصورت برافروخته از غضب وخشم، گستاخ، جسور، ( درچاپ) یکنوعحرف درشت.

bole

گل رس، خاک رس، گل مختوم.

boll

حباب، برآمدگی مانند، (گ . ش. ) قوزه پنبه ، پیاز.

bollix

بهم ریختن ، سرهمبندی کردن ، قاطی پاتی کردن .

bolo

شمشیر، چاقوی بلند یک لبه ، قداره .

bolster

بالش، متکا، تیری که بطور عمودی زیرپایه گذارده شود، بابالش نگهداشتن ، پشتی کردن ، تکیه دادن ، تقویت کردن .

bolt

(.vi and .vt، .n) پیچ، توپ پارچه ، از جاجستن ، رها کردن ، (. adv) راست، بطورعمودی، مستقیما، ناگهان .

bolter

الک ، اسب چموش.

bolubility

روانی، چرب زبانی، فرزی، چرخندگی، تحرک .

bolus

قطعه کوچک وگردی از هر چیزی.

bomb

بمب، نارنجک ، بمباران کردن ، (نفت ) مخزن .

bombard

بمباران کردن ، بتوپ بستن .

bombardier

توپچی، بمب افکن ( شخص ).

bombardment

بمباران .

bombast

کتان ، جنس پنبه ای ( مج. ) گزافه گوئی، سخن بزرگ یا قلنبه ، مبالغه .

bombastic

گزاف، قلنبه ، مطنطن .

bombe

بادکرده وگرد ومحدب.

bomber

هواپیمای بمب افکن ، بمب انداز.

bombinate

وزوز کردن .

bombshell

بمب، امر تعجب آور.

bon mot

(mots bon or mots bons. pl) شوخی، بذله ، لطیفه .

bon ton

(tons bons. pl) روش خوب، رفتار از روی نزاکت وطبق آداب معموله ، خوش نژاد، اشرافی.

bon voyage

سفربخیر، خدا حافظ، خدا به همراه .

bona fide

باحسن نیت، جدی، واجد شرائط.

bonanza

رگه بزرگ طلا یا نقره ، منبع عایدی مهم، ثروت بادآورده .

bonbon

شیرینی، آب نبات فرنگی.

bond

قید.قید، بند، زنجیر، (مج. ) قرارداد الزامآور، عهد ومیثاق، هرچیزی که شخص را مقیدسازد، معاهده ، قرارداد، کفیل، رابطه ، پیوستگی، ضمانت، (حق. ) تضمین نامه یاتعهدنامه دائر به پرداخت وجه ، رهن کردن ، تضمین کردن ، اوراق قرضه .

bond servant

غلام، بنده ، برده بدون مزد واجرت، زر خرید.

bondable

قابل تبدیل به اوراق قرضه ، وثیقه پذیر.

bondage

بندگی، بردگی، اسارت.

bonded

ضمانت شده ، امانتی، تضمین دار، کفالت دار.

bonderize

آبکاری کردن ، روکش دادن .

bondholder

دارای صاحب سهام قرضه ، دارنده وثیقه یاکفالت، ضمانت دار.

bondman

غلام، برده ، رعیت.

bondsman

برده ، غلام، ضامن ، کفیل.

bondwoman

کنیز، زن زر خرید، کلفت زر خرید.

bone

استخوان ، استخوان بندی، گرفتن یا برداشتن ، خواستن ، درخواست کردن ، تقاضاکردن .

bonehead

آدم کله خر، آدم احمق وکودن .

boneman

کهنه فروش.

boner

اشتباه مضحک .

bonesetter

شکسته بند.

boney

استخوانی، استخوان دار.

bonfire

آتش بزرگ ، آتش بازی.

bong

(=ring) طنین صدا ( مثل صدای زنگ ).

bongo

یکنوع طبل دوطرفه که بادست نواخته میشود، بانگو.

bonhomie

(=bonhommie) خوش خلقی ورفتار دلپذیر.

bonier

استخوانی تر.

boniface

صاحب مهمانخانه ورستوران .

bonmaid

کنیز ( زر خرید)، کسی که بیگاری میکند.

bonnet

نوعی کلاه بی لبه زنانه ومردانه ، کلاهک دودکش، سرپوش هرچیزی، کلاه سرگذاشتن ، درپوش، کلاهک .

bonnily

بطرز زیبا ودلپذیر، بطور سالم وخوشحال.

bonny

(=bonnie) زیبا، جذاب، دلپذیر، قوی وزیبا.

bonnyclabber

شیر بریده .

bonspiel

مسابقه رسمی، مسابقه بین باشگاهها.

bonus

انعام، جایزه ، حق الامتیاز، سودقرضه ، پرداخت اضافی.

bonvivant

(vivants bon and vivants bons. pl) علاقمند بزندگی خوب (مخصوصا علاقمندبه غذای خوب )، عشرت طلب.

bony

استخوانی، استخوان دار.

boo

صدای گاو یا جغد کردن ، اظهار تنفر، هو کردن .

boo boo

اشتباه کاری، دست پاچگی، اشتباه .

boob

(=booby)آدم کودن واحمق، ساده لوح.

booboisie

طبقه عوام الناس، طبقه بی سواد وجاهل.

booby

نوعی قاز دریای شمالی، ساده لوح، احمق.

booby hatch

تیمارستان ، نوانخانه دیوانگان .

booby prize

جایزه تسلی بخش.

booby trap

پنهان تله ، دام یاتله ، دام مهلک ، با پنهان تله مجهز کردن .

boogie woogie

(مو. ) نواختن پیانو باضربات تند وضربه ای.

booh

چخ کردن ، راندن ، هو کردن .

book

فصل یاقسمتی از کتاب، مجلد، دفتر، کتاب، درکتاب یادفتر ثبت کردن ، رزرو کردن ، توقیف کردن .

book of account

دفتر کل، دفتر روزنامه ، دفتر حساب.

book review

انتقاد از کتاب، مقاله درباره کتاب.

book value

ارزش هر شیی برحسب آنچه دردفترحساب نشان داده شود، ارزش سهام طبق دفاتر.

bookbinding

صحافی کتاب، تجلید، کتاب سازی.

bookcase

قفسه کتاب.

bookend

تخته یاچیز دیگری که درانتهای ردیف کتب برای نگاهداری آنهامی گذارند.

booker

کاتب، کتاب دار، کسی که برای مسافرین جا رزرو میکند وبلیط می فروشد.

bookie

(maker =book).

bookish

کتابی، غیر متداول، لفظ قلم.

bookkeeper

دفتردار، حسابدار، ثبات.

bookkeeping

دفتر داری، ساماندهی.دفترداری.

booklet

کتاب کوچک ، کتابچه ، دفترچه ، رساله ، جزوه .کتابچه .

booklore

(=booklearning) علم کتابی، معلومات ناشی از مطالعه کتاب.

bookmaker

(م. م. ) کتاب نویس، صحاف، ناشرکتاب، دلال شرط بندی.

bookman

ادیب، اهل تحقیق وتتبع، کتابفروش.

bookmark

نشان لای کتاب، چوب الف.

bookmobile

کتابخانه سیار.

bookplate

برچسب کتاب.

bookseller

کتابفروش.

bookstall

بساط کتابفروشی.

bookstore

کتابفروشی.

bookworm

کسیکه علاقه مفرطی به مطالعه کتب دارد.

boolean

بولی.

boolean algebra

جبر بول، جبر بولی.

boolean calculus

حساب بولی، جبربول.

boolean function

تابع بولی.

boolean logic

منطق بولی.

boolean matrix

ماتریس بولی.

boolean operation

عمل بولی.

boolean operator

عملگر بولی.

boolean variable

متغیر بولی.

boom

غرش ( توپ یاامواج )، صدای غرش، غریو، پیشرفت یاجنبش سریع وعظیم، توسعه عظیم(شهر )، غریدن ، غریو کردن (مثل بوتیمار)، بسرعت درقیمت ترقی کردن ، توسعه یافتن .تیر کوچک .

boomerang

چوب خمیده ای که پساز پرتاب شدن نزد پرتاب کننده برمیگردد، (مج. ) وسیله ای برای رسیدن بهدفی یا( مخصوصا) عملی که عکس العمل آن بخودفاعل متوجه باشد.

boon

استدعا، فرمان یادستوری بصورت استدعا، عطیه ، لطف، احسان ، بخشش.

boon coppanion

هم پیاله ، هم بزم.

boondoggle

کاربی ارزش وبی اهمیت.

boookbinder

صحاف، کتاب ساز.

boor

باغبان ، روستائی، دهاتی، آدم بی تربیت، آدم خشن .

boorish

خشن ، بی نزاکت، دهاتی.

boost

بالا بردن ، زیاد کردن .ترقی، بالارفتن ، ترقی دادن ، جلوبردن ، بالابردن ( قیمت )، کمک کردن .

booster

تشدید کننده ، تقویت کننده ، حامی، ترقی دهنده .بالا برنده ، زیاد کننده .

boot

پوتین یاچکمه ، ( مج. ) اخراج، چاره یافایده ، لگدزدن ، باسرچکمه وپوتین زدن .

boot camp

اردوگاه تعلیمات نظامی نیروی دریائی.

bootblack

واکسی، کفش واکس زن .

bootee

(bootie) نیم پوتین .

booth

(booths. pl) اطاقک ، پاسگاه یادکه موقتی، غرفه ، جای ویژه .

bootie

(bootee) نیم پوتین .

bootjack

چکمه کش، پاشنه کش چکمه .

bootlace

(=shoelace) بندپوتین .

bootleg

مشروب قاچاق، معامله قاچاقی انجام دادن .

bootless

بی سود، بیهوده ، بی مصرف، بی علاج.

bootlick

چکمه کسی را لیسیدن ، تملق گفتن از، چاپلوس.

bootstrap

خود راه انداز، خودراه اندازی.

bootstrap loader

باز کننده خود راه انداز.

bootstrap routine

روال خود راه انداز.

booty

غنیمت جنگی، غارت، تاراج، یغما.

booze

مشروب الکلی، مشروبات الکلی بحد افراط نوشیدن ، مست کردن .

boozer

مشروب خور، خمار.

boozy

وابسته به مشروب، مست.

bop

زدن ، تصادف کردن ، برخوردکردن ، تصادم کردن ، وزش، دمیدن .

borage

(گ . ش. ) گاوزبان (officinalis borago).

bordel

(brothel and =bordello) فاحشه خانه ، فحشائ، آدم بیکاره ومهمل.

border

سرحد، حاشیه ، لبه ، کناره ، مرز، خط مرزی، لبه گذاشتن ( به )، سجاف کردن ، حاشیه گذاشتن ، مجاور بودن .

bore

سوراخ، سوراخ کردن .گمانه ، سوراخ کردن ، سنبیدن ، سفتن ، نقب زدن ، بامته تونل زدن (با through)، خسته کردن ، موی دماغ کسی شدن ، خسته شدن ، منفذ، سوراخ، مته ، وسیله سوراخ کردن ، کالیبر تفنگ ، (مج. ) خسته کننده .

boreal

شمالی.

boreas

بادشمال.

boredom

ملالت، خستگی.

borer

مته ، هرچیزیکه وسیله سوراخ کردن باشد، سنبه ، ملول کننده ، خستگی آور.

born

زائیده شده ، متولد.

borne

اسم مفعول فعل bear، تحمل کرده یاشده .

borough

( آمر. ) قصبه ، دهکده ، بخش، ( انگلیس ) شهریاقصبه ای که وکیل به مجلس بفرستد یاانجمن شهرداری داشته باشد.

borrow

قرض گرفتن ، وام گرفتن ، اقتباس کردن .قرض کردن ، رقم قرضی.

borrower

قرض کننده .

borsch

برش (borsh)، نوعی آبگوشت سبزی دار روسی.

borscht

برش (borsh)، نوعی آبگوشت سبزی دار روسی.

bort

خرده الماسی تراشدار ( برای شیشه بری )، الماس.

borzoi

(ج. ش. ) سگ گرگ ( نوعی سگ پشمالوی ایرلندی ).

bosh

حرف توخالی، مهمل، حقه بازی، (ز. ع. ) چرند.

bosk

بته ، بوته ، بیشه .

bosket

بیشه ، درختستان ، پارک یا باغ.

bosky

پوشیده از بوته ، پوشیده از بیشه .

bos'n

(swain =boat) افسر کشتی.

bo's'n

(swain =boat) افسر کشتی.

bosom

آغوش، سینه ، بغل، بر، پیش سینه ، باآغوش باز پذیرفتن ، درآغوش حمل کردن ، رازی رادرسینه نهفتن ، دارای پستان شدن (درمورد دختران ).

bosomed

دارای سینه برجسته ، نهفته .

bosomy

پستان مانند، دارای پستان برجسته .

bosque

بته ، بوته ، بیشه .

bosquet

بیشه ، درختستان ، پارک یا باغ.

boss

رئیس کارفرما، ارباب، برجسته ، برجسته کاری، ریاست کردن بر، اربابی کردن (بر)، نقش برجسته تهیه کردن ، برجستگی.

bossy

دارای برجستگی، متمایل به ریاست مابی، ارباب منش.

bostetric

زایمانی.

bosun

(swain =boat) افسر کشتی.

botanical

وابسته به گیاه شناسی، ترکیب یامشتقی از مواد گیاهی و داروهای گیاهی.

botanist

گیاه شناس، متخصص گیاه شناسی.

botanize

گیاه جمع کردن ( برای مقاصد گیاه شناسی )، تحقیقات گیاه شناسی بعمل آوردن .

botany

گیاه شناسی، کتاب گیاه شناسی، گیاهان یک ناحیه ، زندگی گیاهی یک ناحیه .

botch

سنبل کردن ، خراب کردن ، از شکل انداختن ، وصله وپینه بدنما، کارسرهم بندی، ورم.

both

هردو، هردوی، این یکی وآن یکی، نیز، هم.

bother

دردسر دادن ، زحمت دادن ، مخل آسایش شدن ، نگران شدن ، جوش زدن و خودخوری کردن ، رنجش، پریشانی، مایه زحمت.

bothersome

پر دردسر، پرزحمت، مزاحم.

botree

(=pipal) درخت انجیر هندی.

botryoidal

(=botryoid) دارای شکل خوشه انگور، شبیه خوشه انگور.

bottle

بطری، شیشه ، محتوی یک بطری، دربطری ریختن .

bottled gas

بشگه یااستوانه محتوی گاز فشرده ، گاز سیلندر.

bottlegger

فروشنده مشروب قاچاق.

bottleneck

تنگنا.تنگه ، راه خیلی باریک ، تنگنا، تنگراه .

bottom

ته ، پائین ، تحتانی.ته ، زیر، پائین ، کشتی، کف.

bottom up

از پائین به بالا.

bottomless

بدون ته ، غیر محدود.

bottommost

پائین ترین ، آخرین ، پایه اصلی وابتدائی.

botulism

مسمومیت غذائی حاد.

boudoir

اطاق کوچک مخصوص زن ( که خواص خود را در آنجا میپذیرد)، خلوتگاه .

bouffant

بادکرده ، برآمده ، پف کرده .

bough

شاخه ، ترکه ، تنه درخت، شانه حیوان .

boughed

شاخه دار.

boughten

(=bought) خریداری شده .

bouillon

آبگوشت.

boulder

تخته سنگ ، سنگ ، گرداله .

boulevard

خیابان پهنی که دراطراف آن درخت باشد بولوارد.

bouleversement

بینظمی، اغتشاش، تشنج، دهم ریختگی کامل.

boulle

تزئین اطاق بصورت مرصع کاری.

bounce

بالاجستن ، پس جستن ، پریدن ، گزاف گوئی کردن ، مورد توپ وتشرقرار دادن ، بیرون انداختن ، پرش، جست، گزاف گوئی.

bouncer

دروغ بزرگ وفاحش، لاف زن ، لی لی کننده ، ماموری که در نمایش ها وغیره اشخاصاخلالگر راخارج میکند.

bouncing

(=buxom) پرعضله ، قوی، خوش بنیه ، تندرست، سرزنده .

bouncy

سبکروح، خوشحال، فنری، پس جهنده .

bound

کران .(.vi and .vt، .n)حد، مرز، محدود، سرحد، خیز، جست وخیز، محدودکردن ، تعیین کردن ، هممرز بودن ، مجاوربودن ، مشرف بودن (on یا with)، جهیدن ، (.adj) آماده رفتن ، عازمرفتن ، مهیا، موجود، مقید، موظف.

bound up

جزئ لایتجزی، مقید، مجبور.

boundary

مرز، خط سرحدی.کرانه ، کرانی.

boundary condition

شرط کرانی.

boundary value

ازرش کرانی.

bounded

کران دار.

bounden

مقید، دراسارت، باقید وبند بسته شده .

bounteous

بخشنده ، سخی، باسخاوت، فراوان ، پربرکت.

bountiful

بخشنده ، سخی، باسخاوت، خوب ومهربان .

bounty

بخشش، سخاوت، انعام، اعانه ، شهامت، آزادمنشی، وفور، بخشایندگی.

bouquet

دسته گل.

bourdon

عصای زوار، باتون .

bourg

محل یاشخصی که مجاور قلعه باشد، شهر بازارگاه یامحل مکاره .

bourgeois

(bourgeois. pl) عضوطبقه متوسط جامعه ، عضو طبقه دوم، طبقه کاسب ودکاندار.

bourgeoisie

طبقه سوداگر، سرمایه داری، حکومت طبقه دوم، بورژوازی.

bourgeon

(bourne، bourn، =burgeon) سرحد، مرز، هدف، قلمرو.

bourse

کیسه ، صرافی، مبادله ، بورس، حمل، قیمت.

bouse

بوسیله طناب وقرقره کشیدن ، بزور باطناب کشیدن ، میگساری کردن .

bousebreaking

سرقت، دستبرد بخانه .

bout

کشمکش، تقلا، یک دور مسابقه یا بازی.

boutique

دکان ، بوتیک .

boutonniere

گلی که درسوراخ دکمه کت زده می شود، بریدگی یاشکاف جای دکمه ، مادگی.

bovine

گاوی، شبیه گاو، گاو خوی.

bow

خم شدن ، تعظیمکردن ، ( با down) مطیع شدن ، تعظیم، کمان ، قوس.

bow out

(withdraw، =retire) عقب نشستن ، کنار کشیدن ، باتعظیم خارج شدن .

bow tie

پاپیون ، کروات.

bow wow

عوعو، وق وق.

bowdlerization

تزکیه وتصفیه ، حذف قسمتهای خارج از اخلاق.

bowdlerize

تزکیه یاتصفیه کردن ، قسمت های خارج از اخلاق را حذف کردن از (کتاب وغیره ).

bowel

روده ، شکم، اندرون .

bower

باغ، آلاچیق، سایبان .

bowie knife

دشنه ، خنجر.

bowl

کاسه ، جام، قدح، باتوپ بازی کردن ، مسابقه وجشن بازی بولینگ ، ( نفت ) کاسه رهنما( دستگاه ابزارگیری ).

bowlder

(=boulder) تخته سنگ .

bowleg

پای کج، پای کمانی.

bowlegged

پاچنبری، دارای پای کچ یاکمانی.

bowler

قدح ساز، نوعی کلاه لبه دار، کسی که باگلوله یاگوی بازی میکند، مشروب خوارافراطی، دائم الخمر.

bowling

بازی بولینگ .

bowling green

چمن مخصوص بازی با گوی چوبی.

bowman

(=archer) تیرانداز، کمان کش، کمانگیر.

bowstring

زه ، چله ، ریسمان دار، زه کمان ، طناب انداختن .

bowyer

کمان ساز، کمان فروش.

box

حعبه .(.n)(boxes and box. pl) جعبه ، قوطی، صندوق، اطاقک ، جای ویژه ، لژ، توگوشی، سیلی، بوکس، (.vt) مشتزدن ، بوکس بازی کردن ، سیلی زدن ، درجعبه محصور کردن ، (غالبا با out یاin)احاطه کردن ، درقاب یا چهار چوب گذاشتن .

box file

کلاسور، کارتن .

box office

گیشه فروش بلیط ورودیه نمایش، باجه بلیط فروشی.

box score

( دربازی ) نتیجه برد وباخت بازی، حساب بازی.

box seat

صندلی لژ.

box spring

فنر مارپیچ تختخواب.

box stall

جعبه آخور، آخور.

boxcar

یکنوع واگن باری.

boxer

مشت زن ، بوکس باز.

boxiness

شکل جعبه بودن .

boxing

مشتزنی، بوکس.

boxing glove

دستکش بوکس.

boxlike

جعبه ای، بشکل صندوق یا جعبه .

boxtree

درخت شمشاد.

boxwood

چوب شمشاد، درخت مرمکی، عوجه .

boxy

جعبه مانند، بشکل صندوق، مشت زن .

boy

پسر بچه ، پسر، خانه شاگرد.

boy scout

پیش آهنگ .

boycott

تحریم کردن ، تحریم، بایکوت.

boyfriend

دوست پسر، رفیق.

boyhood

بچگی، پسر بچگی.

boyish

پسر مانند.

boyo

( اسکاتلند ) پسر، پسربچه ، جوان .

bozo

(=fellow) دوست، رفیق، یار.

bra

(=brassiere) پستان بند.

brabble

جنجال کردن ، مشاجره کردن ، دعوا، سروصدا.

brace

ابرو، آکولاد.تحریک احساسات، تجدید و احیای روحیه ، بند شلوار، خط ابرو، بابست محکم کردن ، محکمبستن ، درمقابل فشار مقاومت کردن ، آتل.

bracelet

دست بند، النگو، بازوبند.

brachial

بازوئی، بازوبند.

brachiopod

بازوپایان .

brachium

بازو، هر عضوی شبیه بازو.

bracing

نیروبخش، فرح بخش.

bracken

سرخس.

bracket

قلاب، کروشه .طاقچه دیوار کوب، پرانتز، این علامت []، هلال یا دوبند گذاشتن ، طبقه بندی.

brackish

شورمزه ، بدمزه .

bract

(گ . ش. ) برگچه زیرگل، برگه .

bracteole

(گ . ش. ) برگچه فرعی، برگک .

brad

نوعی میخ که از وسط پهن شده بیاشد، میخ زیرپهن ، میخ کوب کردن ، بامیخ کوبیدن .

bradawl

درفش، نوک پهن .

brae

ساحل، دامنه ، سرازیری تپه ، تپه .

brag

لاف زدن ، بالیدن ، فخرکردن ، باتکبر راه رفتن ، بادکردن ، لاف، مباهات، رجز خواندن .

braggadocio

آدم لافزن ، گزافه گو، متظاهر.

braggart

لافزن ، گزافه گو، رجز خوان .

bragger

لافزن ، خودستا.

braid

قیطان ، گلابتون ، مغزی، نوار، حاشیه ، حرکت سریع، جنبش، جهش، ناگهان حرکت کردن ، جهش ناگهانی کردن ، بافتن ( مثل توری وغیره )، بهم تابیدن وبافتن ، مویسر را با قیطان یاروبان بستن .

braiding

چیزهائی که از قیطان یا نوار درست می شود، قیطان ، نواریاتوری قیطانی.

braille

خط برجسته مخصوص کوران ، الفبائ نابینایان .

brain

مغز، مخ، کله ، هوش، ذکاوت، فهم، مغز کسی را درآوردن ، بقتل رساندن .

brainchild

زائیده افکار، تصوری، خیالی.

braininess

مغزی، فکری، خوشفکری.

brainish

تندخو، آتشی مزاج، عجول.

brainless

بی مخ.

brainpan

کاسه مغز، جمجمه .

brainpower

قوه ادراک شخص خوش فکر وبا قریحه .

brainsick

دیوانه ، گیج.

brainstorm

فکر بکر وناگهانی، آشفتگی فکری موقتی.

brainwash

مغز شوئی، اجبار شخص بقبول عقیده تازه ای، تلقین عقاید ومسلک تازه ای، شستشویمغزی دادن .

brainwashing

تلقین عقاید و افکارسیاسی و مذهبی واجتماعی درشخص.

brainy

بافکر، خوش فکر.

braise

با آتش ملایم پختن ، گرم کردن .

brake

بیشه ، درختستان ، ترمز، عایق، مانع، ترمز کردن .

brakeman

متصدی ترمز ماشین وترن وغیره ، ترمزبان ترن .

bramble

(گ . ش. ) بوته ، خار، خاربن ، تمشک جنگلی.

bran

سبوس، نخاله ، پوست گندم.

branch

شاخه ، شاخ، فرع، شعبه ، رشته ، بخش، ( باtheو forth) شاخه درآوردن ، شاخه شاخه شدن ، منشعب شدن ، گل وبوته انداختن ، ( باfrom ) مشتق شدن ، جوانه زدن ، براه جدیدی رفتن .شاخه ، شعبه ، انشعاب، منشعب شدن .

branch address

نشانی انشعاب.

branch exchange

رد و بدل کننده شعبه ای.

branch line

خط فرعی، شاخه .

branchia

گوش ماهی، گوشک ماهی.

branchlet

شاخه کوچک ، ترکه .

branchpoint

نقطه انشعاب.

brand

داغ، داغ ودرفش، نشان ، انگ ، نیمسوز، آتشپاره ، جور، جنس، نوع، مارک ، علامت، رقم، (مج. ) لکه بدنامی، ( درشعر) داغ کردن ، داغ زدن ، ( مج. ) خاطرنشان کردن ، لکه دار کردن .

brand iron

داغ آهن .

brand new

کاملا نو، نو، تر و تازه .

brandish

زرق وبرق دادن ( شمشیر)، باهتزاز درآوردن ( شمشیر وتازیانه )، تکان دادن سلاح ( ازروی تهدید).

brandy

کنیاک ، با کنیاک مخلوط کردن .

brannigan

خوشی، لذت، داد و بیداد، جنجال.

brash

عجول و بی پروا، متهور، گستاخ، بی حیا، بی شرم.

brass

برنج ( فلز)، پول خرد برنجی، بی شرمی، افسر ارشد.

brass hat

افسر ارشد ارتش، شخص مهم، امیر.

brass knuckles

پنجه مشت زنی، پنجه بوکس.

brassiere

پستان بند.

brassily

شبیه فلز برنج، باپرروئی، گستاخ وار، بیشرمانه .

brassiness

بی شرمی، نابخردی، فرومایگی، پستی، برنجی.

brassy

برنج مانند، برنجین ، ( مج. ) بی شرم، پررو، نابخرد، بی تدبیر، پست، فرومایه ، بدل، قلب، برنگ برنج.

brat

بچه بداخلاق و لوس، کف شیر.

brattle

صدای پچپچ وبهم خوردن بشقاب، شلوغ کردن ، تاخت، چهارنعل، پچپچ، تق تق.

bravado

لاف دلیری، خودستا، پهلوان پنبه ، دلیر دروغی.

brave

دلاور، تهم، شجاع، دلیر، دلیرانه ، عالی، بادلیری و رشادت باامری مواجه شدن ، آراستن ، لافزدن ، بالیدن .

bravery

دلیری، شجاعت، جلوه .

bravo

مریزاد، آفرین ، براوو، هورا.

bravura

اظهار شجاعت و دلاوری، روحیه مطمئن وآمرانه .

braw

شجاع، جوش لباس، عالی.

brawl

دادوبیداد، سروصداکردن ، نزاع وجدال کردن ، جنجال.

brawn

گوشت، ماهیچه ، ( مج. ) نیرو، نیروی عضلانی.

brawniness

گوشتالوئی، پرواری، عضلانی بودن .

brawny

پرعضله ، گوشتالو، ماهیچه دار، نیرومند، قوی، سفت.

bray

عرعرکردن ، عرعر.

braze

لحیم کردن ، سخت کردن .

brazen

برنجی، ( مج. ) بی شرم، بی باک ، بی پروائی نشان دادن ، گستاخی کردن .

brazen faced

بی شرم، پررو.

brazer

لحیم گر.

brazier

منقل آتش، برنج سازی.

breach

نقض عهد، رخنه ، نقض کردن ، نقض عهد کردن ، ایجاد شکاف کردن ، رخنه کردن در.

breach of promise

نقض قول.

bread

نان ، قوت، نان زدن به .

bread and butter

وسیله معاش، نان وپنیر.

breadbasket

سبدنان ، ( مج. ) شکم، معده ، ناحیه حاصلخیز.

breadboard

نمونه ، نمونه تابلوئی.

breadth

پهنا، عرض، وسعت نظر.

breadwinner

متکفل، کفیل خرج، نان آور.

break

شکستن ، خردکردن ، نقض کردن ، شکاف، وقفه ، طلوع، مهلت، شکست، از هم باز کردن .انقصال، شکستگی، شکستن .

break down

سقوط ناگهانی، درهم شکننده ، فروریختن ، درهمشکستن ، از اثر انداختن ، تجزیه کردن ، طبقه بندی کردن ، تقسیم بندی کردن .

break even

سربه سر، بی سود و زیان .بی سود و زیان شدن ، صافی درآمدن ، سربسرشدن .

break in

حرز را شکستن وبزور داخل شدن ، درمیان صحبت کسی دویدن .

break out

شیوع یافتن ، تاول زدن ، جوش زدن ، شیوع.

break through

عبورازمانع، رسوخ مظفرانه ، پیشرفت غیرمنتظره (علمی یافنی).

break up

تفکیک کردن ، تجزیه ، انحلال.

breakable

شکستنی.

breakage

شکستنی، شکست.

breakaway

فرار، استعفائ، جدائی، هجوم وحشیانه گله گوسفند و گاو، رم.

breakdown

تفکیک ، از کار افتادگی.

breaker

موج بزرگی که بساحل خورده ودرهم می شکند.

breakfast

صبحانه ، ناشتائی، افطار، صبحانه خوردن .

breakneck

فوق العاده خطرناک ، بسیار وحشتناک (مثل سرعت زیاد).

breakpoint

نقطه انفصال.

breakwater

موج شکن .

breakwind

تیز دادن ، باد ول کردن ، باد شکن .

breast

سینه ، پستان ، آغوش، (مج. ) افکار، وجدان ، نوک پستان ، هرچیزی شبیه پستان ، سینه بسینه شدن ، برابر، باسینه دفاع کردن .

breast plate

زره سینه ، سینه بند اسب.

breaststroke

شنای پروانه .

breastwork

استحکام یاسنگر موقتی، نرده بندی عرشه جلو کشتی.

breath

دم، نفس، نسیم، (مج. ) نیرو، جان ، رایحه .

breathe

دم زدن ، نفس کشیدن ، استنشاق کردن .

breather

فرصت، استراحت، مکث.

breathing

دم زنی، تنفس.

breathing gap

فرصت سر خاراندن .

breathless

بی نفس، بی جان ، نفس نفس زنان ، (مج. ) مشتاق.

breathtaking

مهیج، باهیجان .

breathy

باروح، درمعرض نسیم.

brede

لوح، لوحه ، صفحه ، تخته ، ورقه ، قرص.

bree

آب، دریا، آبگوشت.

breech

ته دار کردن ، ته تفنگ ، ته توپ، (د. گ . ) کفل.

breechblock

گلنگدن تفنگ .

breeches

نیم شلواری، (د. گ . ) شلوار، تنبان .

breechloader

تفنگ ته پر.

breed

پروردن ، بارآوردن ، زائیدن ، بدنیاآوردن ، تولید کردن ، تربیت کردن ، فرزند، اولاد، اعقاب، جنس، نوع، گونه .

breeding

پرورش، تولیدمثل، تعلیم وتربیت.

breeks

شلوار کوتاه .

breeze

بادشمال یاشمال شرقی، بادملایم، نسیم، وزیدن (مانند نسیم).

breezily

نسیم وار، بادمانند.

breeziness

خنکی، وزش نسیمی، ملایمت.

breezy

نسیمدار، خوش هوا، خنک ، تازه ، ملایم، شادی بخش.

breve

نامه ، اختیارنامه .

brevet

(نظ. ) درجه افتخاری دادن ، فرمان درجه افتخاری.

breviary

کتاب تلخیص شده ، کتاب نماز وادعیه روزانه .

brevity

کوتاهی، اختصار، ایجاز.

brew

بوسیله جوشاندن وتخمیر آبجوساختن ، دم کردن ، سرشتن ، آمیختن ، اختلاط.

brewage

نوشابه ، آبجوساخته شده ، آبجوسازی.

brewer

آبجوساز.

brewer's yeast

مخمرآبجو، مایه آبجو.

brewery

آبجوسازی، کارخانه آبجو سازی.

briar

(گ . ش. ) گل رشتی، گل حاج ترخانی.

bribable

رشوه گیر، قابل رشوه بودن .

bribe

رشوه دادن ، تطمیع کردن ، رشوه ، بدکند.

briber

راشی.

bribery

رشائ، ارتشائ، رشوه خواری، پاره ستانی، رشوه .

bric a brac

اشیائ کهنه وعتیقه ، خرت وپرت.

brick

آجر، خشت، آجرگرفتن ، آجرگوشه گرد.

brick bruner

آجرپز.

brick red

رنگ آجری.

brickbat

پاره آجر، زخم زبان .

bricklayer

آجرچین ، خشت مال.

brickle

شکننده ، ترد، نامطمئن .

brickwork

آجرکاری، سفت کاری، کوره پزخانه .

brickyard

آجرپزخانه .

bridal

عروسی، جشن عروسی، متعلق بعروس.

bride

عروس، تازه عروس.

bride chamber

حجله .

bridesmaid

ندیمه عروس، ساقدوش عروس.

bridewell

زندان ، دارالتادیب، تادیب گاه .

bridge

پل، جسر، برآمدگی بینی، (د. ن . ) سکوبی درعرشه کشتی که مورد استفاده کاپیتان وافسران قرار میگیرد، بازی ورق، پل ساختن ، اتصال دادن .

bridgeable

قابل عبور یا پل زدن .

bridgehead

پایگاه درکنار دریا، دفاع از قسمت عقب پل.

bridgework

پل دندان مصنوعی، پل سازی.

bridgheboard

نرده پلکان چوبی.

bridle

افسار، عنان ، قید، دهه کردن ، (مج. ) جلوگیری کردن از، رام کردن ، کنترل کردن .

brie

پنیر نرمی که بوسیله کفک رسیده شده باشد.

brief

کوتاه مختصر، حکم، دستور، خلاصه کردن ، کوتاه کردن ، آگاهی دادن .

briefcase

کیف اسناد، کیف.

briefless

بی کار، بی مراجعه ، بی موکل (درمورد وکیل).

briefly

بطور خلاصه .

briefness

ایجاز، اختصار.

brier

(گ. ش. ) نوعی درخت خلنگ یا خاربن ، گل رشتی.

brig

نوعی کشتی دو دگلی سبک و سریعالسیر.

brigade

تیپ، دسته ، تشکیلات.

brigadier

(general =brigadier) (نظ. ) سرتیپ، فرمانده تیپ.

brigand

راهزن ، یاغی.

brigandage

راهزنی، یاغی گری.

brigantine

کشتی دزدان دریائی.

bright

تابناک ، روشن ، درخشان ، تابان ، آفتابی، زرنگ ، باهوش.

brighten

روشن کردن ، زرنگ کردن ، درخشان شدن .

brightwork

جلاکاری.

brilliance

تابش، درخشندگی، برق، زیرکی، استعداد.

brilliant

تابان ، مشعشع، زیرک ، بااستعداد، برلیان ، الماس درخشان .

brim

لبه ، کنار، حاشیه ، پرکردن .

brimful

لبریز.

brimmer

پیاله لبالب، جام پر.

brimstone

گوگرد.

brindle

رنگ راه راه ، پارچه راه راه .

brindled

(=brindle) خط دار، راه راه ، خال دار.

brine

شوراب، آب شور، اشک ، آب نمک .

bring

آوردن ، رساندن به ، موجب شدن .

bring about

سبب وقوع امری شدن .

bring forth

ثمر آوردن ، بارور شدن .

bring forward

معرفی کردن ، تولید کردن ، نظر کردن به ، ارائه دادن .

bring in

وارد کردن ، آوردن ، سود بردن .

bring off

بیرون بردن ، از تهمت تبرئه شدن ، به نتیجه موفقیت آمیزی رسیدن .

bring on

ادامه دادن ، جلورفتن ، وادار به عمل کردن ، بظهور رساندن .

bring out

خارج کردن ، از اختفا بیرون آوردن ، زائیدن .

bring to

بهوش آوردن ، بحال آوردن ( کسی که ضعف کرده ).

bring up

پرورش دادن ، رشد دادن .

brininess

نمکی، شوری، بانمکی.

brinish

(=briny) نمکین ، شور.

brink

لب، کنار، حاشیه .

briny

شور، مثل آب دریا، نمکین .

brio

روح، زندگانی، حیات.

briolette

نوعی الماس بیضی یا گلابی شکل.

briquet

بریکت، خاک زغال قالبی.

briquette

بریکت، خاک زغال قالبی.

brisance

ضربه انفجاری، انفجار.

brisk

سرزنده وبشاش، تند، چابک ، باروح، رایج، چست، تیز، آراسته ، پاکیزه .

brisket

گوشت سینه ، سینه انسان .

bristle

موی زبر، موی سیخ، موی خوک ، سیخ شدن ، رویه تجاوزکارانه داشتن ، آماده جنگ شدن .

bristly

زبر، دارای موی زبر، جنگی.

britain

بریتانیا، انگلیس.

britannic

بریتانیائی، مربوط به بریتانیا.

britches

شلوار کوتاه ، شلوار، تنکه .

briticism

اصطلاحات خاص انگلیس.

british

بریتانیائی، انگلیسی، اهل انگلیس، زبان انگلیسی.

british english

زبان انگلیسی رایج درانگلستان .

britisher

(=briton) انگلیسی، اهل بریتانیا، تبعه انگلیس.

briton

خاک انگلیس، انگلیسی، اهل بریتانیا.

brittle

ترد، شکننده ، بی دوام، زودشکن .

brittleness

تردی، زودشکنی.

broach

سنجاق کراوات، برش، سیخ، شکل سیخ، بشکل مته ، سوراخ کن ، سوراخ کردن ، نوشابه درآوردن ( از چلیک )، برای نخستین بار بازکردن ، بازکردن یامطرح نمودن ، بسیخ کشیدن ، تخلف کردن از.

broacher

سوراخ کن ، مطرح کننده .

broad

پهن ، عریض، گشاد، پهناور، زن هرزه .

broad bean

(گ . ش. ) باقلا.

broad gauge

ریل راه آهن خیلی دور از هم ( مثل راه آهن روسیه ).

broad jump

( در ورزش ) پرش طول.

broad leafed

پهن برگ ، غیر سوزنی.

broad leaved

پهن برگ ، غیر سوزنی.

broad minded

دارای فکر وسیع، روشن فکر.

broadax

تیشه سرپهن .

broadaxe

تیشه سرپهن .

broadband

پهن باند.

broadcast

پراکندن ، داده پراکنی.منتشر کردن ، اشاعه دادن ، رساندن ، پخش کردن ( از رادیو)، سخن پراکنی.

broadcaster

گوینده ( رادیو یا تلویزیون ).

broadcloth

ماهوت.

broaden

پهن کردن ، وسیع کردن ، منتشر کردن .

broadleaf

(leaved =broad) پهن برگ ، غیر سوزنی.

broadloom

ساخته شده درکارگاه وسیع ( مانند کارگاه قالی بافی ).

broadside

توپهائی که دریک سوی کشتی آراسته شده ، سطح پهن هرچیزی، بایک شلیک .

broadsword

قداره .

broadtail

گوسفنددنبه دار، پوست بره .

brocade

زری، زربفت، پارچه ابریشمی گل برجسته .

broccoli

( گ . ش. ) نوعی گل کلم.

brochette

سیخ یامیل کوچک ، سنجاق یا گل سینه کوچک .

brochure

جزوه ، رساله ، کتاب کوچک صحافی نشده که گاهی جلد کاغذی دارد.

brock

(ج. ش. ) گورکن اروپائی، شغاره .

brocket

گوزن نر.

brocoli

(گ . ش. ) نوعی گل کلم.

brogan

(=brogue) پوتین ، چکمه ، کفش، چکمه سنگین پاشنه دار، لهجه محلی، کفش خشن وسنگین .

broider

قلابدوزی کردن ، گلدوزی کردن ، ملیله دوزی کردن .

broidery

قلابدوزی، گل دوزی، ملیله دوزی.

broil

سرخ کردن (روی آتش)، کباب کردن ، سوختن ، داد وبیداد.

broiler

جوشاننده ، پزنده ، بهم زننده ، جوجه یا پرنده کبابی.

broke

ورشکسته ، ورشکست، بی پول.

broken

شکسته ، شکسته شده ، منقطع، منفصل، نقض شده ، رام وآماده سوغان گیری.

broken down

ازپای درآمد.

brokenhearted

دلشکسته ، نومید.

broker

دلال، سمسار، واسطه معاملات بازرگانی.

brokerage

پول دلالی، حق العمل، مزد دلالی.

bromide

(ش. ) برمور، نمک آلی یامعدنی اسید هیدروبرمیک ، اظهار یا بیان مبتذل.

bronchial asthma

( طب ) تنگی نفس که بعلت انقباض عضلات جدارقصبه الریه ایجاد میشود.

bronchial tube

(تش. ) قصبه الریه ، نای.

bronchitic

مبتلا به برنشیت.

bronchitis

برنشیت، آماس نایژه .

bronchus

(تش. ) نایچه ، نایژه ، یکی از انشعابات فرعی نای یا قصبه الریه .

bronco

(ج. ش. ) اسب کوچک رام نشده ، توسن .

bronze

مفرغ، مسبار، برنزی، برنگ برنز، گستاخی.

brooch

سنجاق سینه ، گل سینه ، باسنجاق سینه مزین کردن ، باسنجاق آراستن .

brood

کلیه جوجه هائی که یکباره سراز تخم درمیاورند، جوجه های یک وهله جوجه کشی، جوجه ، بچه ، توی فکر فرورفتن .

brooder

اندیشه کننده ، روی تخمنشین .

brooding hen

مرغ کرچ.

broody

قابل تخم گذاری، افسرده ، متفکر.

brooklet

جوی کوچک .

broom

جاروب، جاروب کردن .

broomstick

دسته جاروب.

broth

غذای مایعی مرکب از گوشت یا ماهی وحبوبات وسبزی های پخته ، آبگوشت.

brothel

فاحشه خانه .

brother

(brethren and brothers. pl) برادر، همقطار.

brother in law

باجناق، برادر زن ، برادر شوهر، شوهر خواهر، هم داماد.

brotherhood

برادری، انجمن برادری واخوت.

brotherly

برادرانه ، از روی مهربانی، از روی دوستی.

brougham

کالسکه .

brow

ابرو، پیشانی، جبین ، سیما.

browbeat

عتاب کردن ، تشر زدن ، نهیب زدن به .

brown

قهوه ای، خرمائی، سرخ کردن ، برشته کردن ، قهوه ای کردن .

brown sugar

شکر سرخ، شکر خام.

brownie

دختر پیشاهنگ هشت ساله تایازده ساله ، یکجور دوربین عکاسی، یکنوع نان شیرینیمیوه دار.

brownish

مایل به قهوه ای یاخرمائی.

browse

جسته گریخته عباراتی از کتاب خواندن ، چریدن .

browser

کسیکه جسته وگریخته میخواند.

brucellosis

(طب) تب مالت، تب مواج.

bruin

(=bear) آقاخرس، خرس.

bruise

کوبیدن ، کبود کردن ، زدن ، سائیدن ، کبودشدن ، ضربت دیدن ، کوفته شدن ، کبودشدگی، تباره .

bruit

صدا، شایعات، گزارش، سروصدا، آوازه .

brumal

زمستانی، مربوط به زمستان .

brume

مه ، ابر، بخار، شبنم.

brummagem

بی ارزش، کم ارزش، پست، ارزان ، مسکوک فلزی.

brumous

زمستانی، مه آلود، مه گرفته .

brunch

(د. گ . ) غذائی که هم بجای ناشتا و هم بجای ناهار صرف شود.

brunet

سبزه ، دارای موی مشکی یاخرمائی.

brunette

سبزه ، دارای موی مشکی یاخرمائی.

brunt

ضربه ، لطمه ، بار، فشار.

brush

پاک کن ، ماهوت پاک کن ، لیف، کفش پاک کن و مانند آن ، قلم مو، علف هرزه ، ماهوت پاک کن زدن ، مسواک زدن ، لیف زدن ، قلم مو زدن ، نقاشی کردن ، تماس حاصل کردن وآهسته گذشتن ، تندگذشتن ، بروس لوله .

brush off

اخراج بی ادبانه ، زدایش.

brush up

باقلم مو رنگ کردن ، معلومات خود را تجدیدکردن ، تجدید خاطره کردن .

brushwood

بوته ، خاشاک ، بیشه .

brushy

پر از بوته وخاشاک ، شبیه ماهوت پاک کن .

brusque

(=brusk) خشن در رفتار، بی ادب، پیش جواب.

brusqurie

تندی، خشونت در رفتار.

brussels sprout

(گ . ش. ) کلم بروکسل، کلم فندقی.

brut

خشک ( درمورد شراب وغیره ) دارای مقدار خیلی کمی الکل.

brutal

جانور خوی، حیوان صفت، وحشی، بی رحم، شهوانی.

brutality

جانور خوئی، وحشیگری، بیرحمی، سبعیت.

brutalization

جانور خوئی، حیوان صفت نمودن .

brutalize

وحشی یا حیوان صفت کردن ، ( م. م. ) وحشی شدن .

brute

جانورخوی، حیوان صفت، بی خرد، سبع، بی رحم، جانور، حیوان ، (مج. ) آدم بی شعوروکودن یاشهوانی.

brutish

حیوانی، پست، بی شعور، درشت، خشن ، ددمنش.

bryology

علم خزه شناسی.

bubble

حباب.جوشیدن ، قلقل زدن ، حباب برآوردن ، ( مج. ) خروشیدن ، جوشاندن ، گفتن ، بیان کردن ، حباب، آبسوار، (مج. ) اندیشه پوچ.

bubble gum

آدامس بادکنکی.

bubble memory

حافظه حبابی.

bubble sort

جور کردن حبابی.

bubbly

جوش زننده ، پرحباب، شامپانی.

bubo

( طب ) خیارک ، ( ج. ش. ) جغد شاخدار.

bubonic

خیارکی.

bubonic plague

(طب) غده خیارکی، طاعون .

buccal

دهانی، وابسته به گونه .

buccaneer

دزد دریائی.

buck

جنس نر آهو وحیوانات دیگر، ( آمر ) قوچ، دلار، بالا پریدن وقوز کردن ( چون اسب )، ازروی خرک پریدن ، مخالفت کردن با ( دربازی فوتبال وغیره )، جفتک ، جفتک انداختن .

buck fever

هیجان شکارچی تازه کار در مقابل شکار.

buck passer

لاابالی، شخصی که مسئولیت خود را بدیگران محول میکند.

buck up

شجاع شدن ، پیشرفت کردن ، روحیه کسی را درک کردن ، تهییج کردن .

buck wheat

دیلار، گندم سیاه .

buckaroo

گاوچران ، مربی اسب.

buckboard

درشکه بدون کروک .

buckeroo

گاوچران ، مربی اسب.

bucket

دلو، سطل.دلو.

bucket seat

صندلی یکنفری ( در هواپیماواتومبیل ).

bucket sort

جور کردن دلوی.

buckeye

(گ . ش. ) گیاهی شبیه شاه بلوط هندی.

buckhound

سگ شکاری، تازی.

buckle

سگک ، قلاب، پیچ، باسگک بستن ، دست وپنجه نرم کردن ، تسمه فلزی، چپراست، خم شدن .

buckler

سپر، سپر کوچک ، دفاع کردن ( باسپر).

bucko

متکبر، مغرور، خود فروش.

buckra

مرد سفید پوست، ارباب، خوب.

buckram

کرباس آهاردار، کیسه کرباسی، سختی.

bucksaw

اره بزرگ چوب بری.

buckshot

چارپاره ، ساچمه درشت.

buckskin

پوست آهو، پوست گوزن .

bucktail

دم غزال یا گوزن نر.

buckthorn

خولان ، سنجد تلخ.

bucktooth

دندان گراز یا پیش آمده .

bucolic

روستائی، دهقانی، اشعار روستائی.

bud

جوانه ، غنچه ، شکوفه ، تکمه ، شکوفه کردن ، جوانه زدن .

buddhism

مذهب بودا.

budding poet

جوجه شاعر.

buddle

لاوک ( مخصوص شستن سنگ معدن ).

buddleia

(گ . ش. ) افار، افرا، بودله ژاپنی.

buddy

پرشکوفه ، رفیق، یار.

budge

تکان جزئی خوردن ، تکان دادن ، جم خوردن .

budget

بودجه ( فرانسه )، حساب درآمد وخرج.بودجه .

budgetary

مربوط به بودجه .

budgetary control

کنترل بودجه ای.

budgeteer

تهیه کننده بودجه .

budgeter

تهیه کننده بودجه .

buff

چرم گاومیش، چرم زرد خوابدار، ضربت، گاو وحشی، زردنخودی، محکم، از چرم گاومیش، براق کردن ، جلا، پوست انسان .

buff leather

چرم گاومیش.

buff wheel

چرخ سنباده .

buffalo

(buffaloes or buffalo. pl) گاو وحشی، پریشان کردن ، ترساندن .

buffer

میانگیر، سپر، ضربت خور، حائل، پرداخت کردن .میانگیر، استفاده از میانگیر.

buffer area

ناحیه میانگیر.

buffer memory

حافظه میانیگر.

buffer register

ثبات میانگیر.

buffer storage

انباره میانگیر.

buffered

با میانگیر، میانگیردار.

buffering

میانگیری.

buffet

قفسه جای ظرف، بوفه ، اشکاف، رستوران ، کافه ، مشت، ضربت، سیلی.

buffing wheel

چرخ سنباده .

bufflehead

گاومیش، ( مج. ) آدم احمق، کله خر.

buffo

خواننده مرد در رلهای فکاهی اپرا.

buffoon

لوده ، دلقک ، مسخرگی کردن .

buffoonery

مسخرگی.

bug

اشکال، گیر.حشره ، ساس، جوجو، بطور پنهانی درمحلی میکروفون نصب کردن .

bugaboo

غول، لولو.

bugbear

لولو، با لولو ترساندن .

bugger

آدم پست، کثیف وفاسد.

buggery

لواط، بچه بازی.

buggy

نوعی درشکه سبک یک اسبه ، حشره دار.

bughouse

تیمارستان ، احمق.

bugle

شیپور، بوق.

bugler

شیپورچی.

buglet

بوق دوچرخه .

bugloss

گاوزبان ، دیمهاج.

buhl

خاتم کاری باصدف یا فلز.

build

ساختن ، بناکردن ، درست کردن .

builder

سازنده ، خانه ساز.

building

ساختمان ، بنا.ساختمان ، بنا، عمارت، دیسمان .

building block

کنده ساخت، بنا کنده .

buillfight

گاوبازی.

built in

توکار.جزو ساختمان ، غیر قابل انتقال، موجود در داخل چیزی.

built in check

مقابله توکار، بررسی توکار.

built in function

تابع توکار.

built up

پر از ساختمان .

buirdly

( اسکاتلند ) قوی بنیه ، ورزشکار.

bulb

لامپ چراغ برق، پیاز گل، هر نوع برآمدگی یاتورم شبیه پیاز.لامپ برق.

bulbaceous

پیازی شکل.

bulbar

پیازدار، پیازی.

bulbous

پیازی، پیازدار.

buldozer

ماشین آهنگری، کوره آهنگری، بولدوزر، تراکتور خاکبرداری.

bulge

برآمدگی، شکم، تحدب، ورم، بالارفتگی، صعود، متورم شدن ، باد کردن .

bulgy

برآمده ، شکم دار، محدب.

bulhead

انواع ماهیان سربزرگ .

bulk

جسم، جثه ، لش، تنه ، جسامت، حجم، اندازه ، بصورت توده جمع کردن ، انباشتن ، توده ، اکثریت.

bulk storage

انباره پر گنجایش.

bulkhead

تیغه ، دیوار، تاق نما، تاقک .

bulkily

بطور تنه دار، بطور جسیم و پرجثه .

bulkiness

بزرگی، تنه داری، جثه داری.

bulky

بزرگ ، جسیم.

bull

گاونر، نر، حیوانات نر بزرگ ، فرمان ، مثل گاو نر رفتارکردن ، (آمر) بی پرواکارکردن .

bull session

جلسه محاوره ومرور.

bulldog

نوعی سگ بزرگ ، بول داگ ، (گاو را) برزمین افکندن .

bulldoze

ارعاب وتهدیدکردن ، روی ماشین بولدوزکار کردن .

bullet

گلوله ، گلوله تفنگ .

bulletin

تابلو اعلانات، آگهی نامه رسمی، ابلاغیه رسمی، بیانیه ، آگاهینامه ، پژوهشنامه ، پژوهنامه .

bulletproof

ضد یا مانع گلوله .

bullfighter

گاوباز.

bullfinch

سهره .

bullfrog

(ج. ش. ) غوک بزرگ آمریکائی.

bullheaded

کله شق، سرسخت، آدم کودن وسرسخت.

bullion

شمش، شمش زر یا سیم.

bullish

سرسخت کله شق.

bullock

گوساله وحشی، گاونر اخته .

bullpen

آغل گاو یا حشم.

bullring

صحنه یامیدان گاوبازی.

bull's eye

(eyes s'bull. pl) قلب هدف، تیری که بهدف اصابت کند.

bullwhip

شلاق چرمی.

bully

قلدر، پهلوان پنبه ، گردن کلفت، گوشت، تحکیم کردن ، قلدری کردن .

bullyrag

ترساندن ، تهدید کردن ، دست انداختن .

bulrush

نی، بوریا، جگن ، پیزر.

bulwark

خاکریز، بارو، دیوار(ساحلی)، دیواره سد، موج شکن ، ( مج. ) پناه ، سنگربندی، حامی.

bum

آدم مفت خور یا ولگرد، ولگردی یا مفت خوری کردن ، بحد افراط مشروب نوشیدن .

bumble

وزوز کردن ، صدای زنبور کردن ، اشتباه کاری کردن ، سرهم بندی کردن .

bumblebee

( ج. ش. ) زنبورعسل، زنبور درشت ( از جنس bombus).

bump

دست انداز جاده ، ضربت، ضربت حاصله دراثر تکان سخت، برآمدگی، تکان سخت (در هواپیماو غیره )، تکان ناگهانی، ضربت (توام باتکان ) زدن .

bumper

سپراتومبیل، ضرب خور، چیز خیلیبزرگ .

bumpiness

دست انداز، دارای برآمدگی.

bumpkin

روستائی نادان یا کودن ، آدم بی دست وپا.

bumptious

خودبین ، از خود راضی، جسور.

bumpy

پر از برآمدگی، پر از دست انداز، ناهموار.

bun

یکجور کلوچه یاکماج ( انگلیسی - ایرلند )، دم خرگوش.

bunch

خوشه ، گروه ، دسته کردن ، خوشه کردن .

buncombe

حرف چرند، چاخان ، توخالی.

bundle

بقچه ، بسته ، مجموعه ، دسته کردن ، بصورت گره درآوردن ، بقچه بستن .

bundle up

جامه گرم دربرکردن ، زیاد لباس پوشیدن .

bung

چوب پنبه بشکه ، دریچه مجرا، کیسه ، (مج. ) جیب بر، ساقی، دروغ، سوراخ بشگه رابستن .

bungalow

بنگله ، خانه های ییلاقی.

bunghole

سوراخ شکم خمره یابشکه ، (ز. ع. ) سوراخ مقعد.

bungler

اشتباه کار.

bunion

پینه پا.

bunk

حرف توخالی وبی معنی، خوابگاه ( درکشتی یا ترن )، هرگونه تختخواب تاشو.

bunker

سنگر وپناهگام زیر زمینی، انباربزرگ ، پرشدن انبار.

bunkhouse

ساختمان خوابگاه .

bunkum

حرف چرند، چاخان ، توخالی.

bunlge

سرهم بندی کردن ، سنبل کردن ، ناشیگری، خطاکردن .

bunny

پینه ، ورم، اسم حیوان دست آموز ( مثل خرگوش ).

bunt

فشار با سر، ( دربیس بال ) زدن توپ، ناخوشی قارچی گندم، غربال، زدن ، فشاردادن ، (ز. ع. ) توپ زدن ، الک کردن ، اصلاح کردن .

bunting

پارچه سست بافت پرچمی، خطابی دوستانه ، شنل بچگانه .

buntline

طنابی که بپای بادبان بسته میشود.

buoy

رهنمای شناور، کویچه ، روآبی، جسمشناور، روی آب نگاهداشتن ، شناور ساختن .

buoyancy

رانش، شناوری، سبکی، شادابی روح، خاصیت شناوری.

buoyant

شناور، سبک ، سبکروح، خوشدل.

bur

(=burr) خار، تیغ.

burble

(=burbling) جوش، قل قل، سالک ، جوش صورت، صدای قل قل ( درحرف زدن )، اشکال، بی نظمی، درهم وبرهم سخن گفتن ، مغشوش کردن .

burden

بار، وزن ، گنجایش، طفل در رحم، بارمسئولیت، بارکردن ، تحمیل کردن ، سنگین بار کردن .

burdensome

گرانبار، سنگین ، ناگوار، شاق، غم انگیز، ظالمانه .

bureau

دفتر، دفترخانه ، اداره ، دایره ، میز کشودار یا خانه دار، گنجه جالباسی، دیوان .

bureaucracy

رعایت تشریفات اداری بحد افراط، تاسیسات اداری، حکومت اداری، مجموع گماشتگان دولتی، کاغذ پرانی، دیوان سالاری.

bureaucrat

مامور اداری، مامور دولتی، مقرراتی واهل کاغذ بازی، دیوان سالار.

bureaucratic

وابسته به امور اداری، وابسته به اداره بازی وکاغذ پرانی، وابسته به دیوان سالاری.

buret

لوله شیشه مدرج، بورت، تنگ مخصوص شراب مقدس ( درکلیسا).

buretto

(=buret) لوله شیشه مدرج، بورت، تنگ مخصوص شراب مقدس ( درکلیسا).

burg

حصار یانرده اطراف خانه یا شهر، قصبه ، قلعه .

burgeon

جوانه زدن ، درآمدن ، شروع برشدکردن .

burger

تکه ای گوشت سرخ کرده یاکباب کرده که برای تهیه ساندویچ بکارمیرود( مثل hamburger).

burgess

شهرنشین ، شهری، حاکم یا قاضی شهر.

burgh

شهر، ( اسکاتلند ) قصبه .

burgher

مردم آزاد شهر یاقصبه ، شهرنشینان .

burglar

دزد، سارق منازل.

burglarize

شبانه دزدیدن ، سرقت مسلحانه کردن .

burglary

ورود بخانه ای درشب بقصد ارتکاب جرم، دزدی.

burgomaster

حاکم، شهردار( درهلند یاآلمان )، اعضای شهرداری.

burgonet

نوعی کلاه خود.

burial

دفن ، بخاک سپاری، تدفدین .

burier

بخاک سپارنده ، قبرکن .

burke

کشتن ، خفه کردن ، بطورآهسته وغیر مستقیم از شرکسی راحت شدن .

burl

گره پشم یاپارچه ، کورک ، گره چوب، خار.

burlap

کرباس، پارچه کیسه ای.

burled

گره دار، کورک دار.

burlesque

مسخره آمیز، مضحک ، تقلید، رقص لخت، تقلید و هجو کردن .

burliness

تنومندی، ستبری، زبری، خشونت.

burly

تنومند، ستبر، کلفت، (برای پارچه ولباس ) زبر وخشن ، گره دار.

burmese

(burmese. pl) برمه ای، اهل برمه .

burn

سوزاندن ، آتش زدن ، سوختن ، مشتعل شدن ، درآتش شهوت سوختن ، اثر سوختگی.

burn in

سوختن .

burner

چراغ خوراکپزی یاگرم کن ، آتشخان .

burning glass

ذره بین ، عدسی محدب یاآئینه مقعر، عینک جوشکاری.

burnish

جلا دادن ، پرداخت کردن ، صیقل دادن ، جلا، صیقل.

burnoose

برنوس، ردا.

burnous

برنوس، ردا.

burp

آروغ، آروغ زدن .

burp gun

تفنگ کوچک .

burr

خار، پوست زبرو خاردارمیوه ، گره ، برآمدگی، غلیظ تلفظ کردن ، حرف r را ادائکردن ، پره یادندانه دار کردن ، بامته سوراخ کردن .

burro

الاغ ( اسپانیولی ).

burrow

سوراخ زیرزمینی، نقب، پناهگاه ، زیرزمین لانه کردن ، ( مج. ) پنهان شدن ، نقب زدن .

burry

خاردار، خشن .

bursar

گنجور دانشکده ، صندوقدار، خزانه دار.

bursary

گنجوری، خزانه داری.

burse

کیف کیسه مانند، مغازه یا بازار خرید وفروش، بورس، وجهی که برای کمک هزینه تحصیلیداده میشود.

bursiform

کیسه مانند، کیف مانند.

bursitis

(طب ) آماس کیسه های مفصلی.

burst

قطع کردن ، ترکیدن ، ازهم پاشیدن ، شکفتن ، منفجر کردن ، انفجار، شیوع.قطاری، پشت سر هم.

burst error

خطای قطاری.

burst rate

سرعت پشت سر هم.

bury

بخاک سپردن ، دفن کردن ، از نظر پوشاندن .

bus

اتوبوس، بااتوبوس رفتن .گذرگاه ، مسیر عمومی.

bus driver

محرک گذرگاه .

busboy

کمک پیشخدمت، پادو.

busby

یکجور کلاه پوستی.

bush

بوته ، بته ، شاخ وبرگ .

bushed

ازبوته پوشیده شده .

bushel

مقیاس وزنی است معادل پک (peck) و کوارتز (quarts)، پیمانه غله ومیوه که درحدود لیتر است، پیمانه ، کیل، باپیمانه وزن کردن .

bushily

بطورانبوه ، پرپشت.

bushiness

انبوهی، پرپشتی.

bushing

آستر برنجی یا فلزی، عایق، غلاف حیله گردان .

bushwhack

ادای کسی را در آوردن ، مبارزه کردن .

bushy

انبوه ، پرپشت.

business

تجارت، کار و کسب.سوداگری، حرفه ، دادوستد، کاسبی، بنگاه ، موضوع، تجارت.

business data processing

داده پردازی تجاری.

businesslike

مرتب، منظم، دارای صورت کار عملی.

businessman

تاجر، بازرگان .

busk

مجهز کردن ، باعجله پیش رفتن ، عجله کردن .

buskin

یکجور چکمه که تا زیر زانو میرسد، ( مج. ) تراژدی.

buss

بوس، بوسه ، ماچ، ملچ ملچ.

bust

(ing- ed) مجسمه نیمتنه ، بالاتنه ، سینه ، انفجار، ترکیدگی، ترکیدن (باup)، خرد گشتن ، ورشکست شدن ، ورشکست کردن ، بیچاره کردن .

buster

منفجر یاخوردکننده ، چیز شکفت انگیزوعجیب.

bustle

شلوغی، هایهو، جنبش، تقلا، کوشش، شلوغ کردن ، تقلا یاکشمکش کردن .

busy

مشغول، دست بکار، شلوغ، مشغول کردن .مشغول، اشغال.

busy signal

علامت اشغال.

busybody

فضول، آدم فضول، نخود همه آش، پرکاری، اشتغال.

but

ولی، اما، لیکن ، جز، مگر، باستثنای، فقط، نه تنها، بطور محض، بی، بدون .

butcher

قصاب، ( مج. ) آدم خونریز، کشتن ، قصابی کردن .

butcherly

بی رحمانه ، قصاب وار.

butchery

دکان قصابی، کشتارگاه ، ( مج. ) آدمکشی.

butler

ناظر، پیشخدمت سفره ، آبدارباشی.

butler's pantry

آبدارخانه .

butt

شاخ زدن ، ضربه زدن ، پیش رفتن ، پیشرفتگی داشتن ، نزدیک یامتصل شدن ، بشکه ، ته ، بیخ، کپل، ته درخت، ته قنداقتفنگ ، هدف.

butt shaft

تیر، نیزه .

butte

تل یا تپه .

butter

کره ، روغن ، روغن زرد، کره مالیدن روی، چاپلوسی کردن .

butterball

شخص خپله و چاق.

buttercup

(گ . ش. ) گل آلاله ، نوعی شیرینی کوچک .

butterfat

کره ، روغن شیر، سرشیر.

butterfingered

دست و پا چلفتی، بی دقت.

butterfly

پروانه ، بشکل پروانه .

buttermilk

آبدوغ، دوغ پس از گرفتن کره .

butterscotch

تافی، شکلات شکر زرد وعصاره ذرت.

buttery

آبدارخانه ، جای فروش آذوقه و نوشابه ، کره ای، روغنی.

buttock

کپل، کفل.

button

تکمه ، دکمه ، غنچه ، هرچیزی شبیه دکمه ، تکمه زدن ، باتکمه محکم کردن .دکمه .

buttonhole

سوراخ دکمه ، مادگی، مزاحم شدن .

buttonhook

دکمه انداز، سگک دکمه ، قلاب دکمه .

buttonwood

(گ . ش. ) چنار( آمر. ).

buttony

تکمه دار، دکمه ای.

buttress

شمع پشتیبان دیوار، حائل، نگهدار، پایه ، شمع زدن ، محکم بستن ، دارای شمع یاحائل.

buttstock

قنداق تفنگ .

butyraceous

کره ای، شبیه کره ، شامل کره .

butyric

کره مانند ( بطرز شیمیائی )، شامل کره .

butyric acid

(ش. ) اسید بوتیریک ، جوهر کره .

buxom

خوش هیکل، چاق وچله ، خوش، خوشدل.

buy

خریدن ، خرید، ابتیاع، تطمیع کردن .

buy off

باپول مصالحه کردن ، تطمیع کردن .

buy out

سهم کسی را خریدن .

buyer

خریدار.

buzz

وزوز کردن ، ورور کردن ، نامشخص حرف زدن ، وزوز، ورور، شایعه ، همهمه ، آوازه .

buzzard

(گ . ش. ) سنقر، پرنده ای شبیه باز، آدم لاشخور وپست، لاشخور.

buzzer

زنگ اخبار، وزوزکن .

bweekend

(bweekends) آخر هفته ، تعطیل آخر هفته ، تعطیل آخر هفته را گذراندن .

by

بدست، بتوسط، با، بوسیله ، از، بواسطه ، پهلوی، نزدیک ، کنار، از نزدیک ، ازپهلوی، ازکنار، درکنار، از پهلو، محل سکنی، فرعی، درجه دوم.

by and by

درآینده ، کمکم، متدرجا، بزودی، بفوریت.

by and large

کلا، رویهمرفته .

by blow

ضربت تصادفی.

by election

انتخابات فرعی.

by end

غرض شخصی، قصد پنهان .

by gone

گذشته ، کهنه ، قدیمی، گذشته ها، چیزهای گذشته .

by lane

پس کوچه ، کوچه فرعی.

by line

خط دوم یافرعی، خط فرعی راه آهن ، (ز. ع. ) کار یاشغل اضافی وزائد.

by product

فرآورده فرعی، محصول فرعی، ( مج. ) نتیجه فرعی.

by the way

اتفاقا، تصادفی، ضمنا.

by way

جاده پرت، کوچه پرت، کوره راه ، راه فرعی.

bye

چیزهای کناری یاثانوی، فرعی، خداحافظ.

bye bye

خدا حافظ.

bye election

انتخابات فرعی.

byelaw

آئین نامه ، نظامنامه ، قانون ویژه ، قانون فرعی وضمنی.

bylaw

آئین نامه ، نظامنامه ، قانون ویژه ، قانون فرعی وضمنی.

byname

لقب، اسم فرعی، اسم دوم.

bypass

گذرگاه ، جنبی، کنار گذاشتن .گذرگاه فرعی، سبب انشعاب شدن ، از راه فرعی رفتن ، تقاطع کردن ، گذشتن .

bypath

جاده فرعی، جاده پرت.

bypersonic

ماورائ الصوت، دارای سرعتی پنج یا شش برابر امواج صوتی در فضا.

byplay

نمایش فرعی بین دوپرده .

byre

آغل گاو.

byroad

جاده فرعی، پس کوچه ، جاده کم آمد وشد.

bystander

تماشاگر، تماشاچی، بیننده ، ناظر.

bystreet

کوچه پرت، خیابان کناری، خیابان فرعی.

byte

هشت بیت (بایت).لقمه .

byte addressable

نشانی پذیر تالقمه .

byte oriented

لقمه گرا.

byword

عبرت، ضرب المثل، گفته اخلاقی، اشاره یانگاه مختصر.

byzantine

وابسته بروم شرقی.

C

c

سومین حرف الفبای انگلیسی و غالب السنه غربی، هرچیزی درمرتبه سوم.

c clef

(مو. ) کید C.

cab

تاکسی، جای راننده کامیون ، جای لوکوموتیوران .

cabal

دوز و کلک ، دسیسه و توطئه ، روایت، راز، سر، دسیسه کردن .

cabala

(cabbalah - =cabbala ) حدیث یا روایت شفاهی وزبانی، علوم اسرار آمیز از قبیل علمارواح.

cabalism

مکتب حروفیون .

cabana

کلبه ، خانه کوچک ، کابین .

cabaret

میکده ، میخانه ، کاباره ، شادخانه .

cabbage

کلم، دله دزدی، کش رفتن ، رشد پیدا کردن ( مثل سرکلم ).

cabbala

(cabbalah - =cabala ) حدیث یا روایت شفاهی وزبانی، علوم اسرار آمیز از قبیل علمارواح.

cabbalah

(cabala - =cabbala ) حدیث یا روایت شفاهی وزبانی، علوم اسرار آمیز از قبیل علمارواح.

cabbie

(driver =cab) راننده تاکسی.

cabby

(driver =cab) راننده تاکسی.

caber

تیر، تنه درخت، شاه تیر، لاپه ( درشیروانی ).

cabin

اطاق کوچک ، خوابگاه ( کشتی )، کلبه ، کابین .

cabinet

قفسه ، اطاقک ، هیئت وزرا.قفسه ، جعبه کشودار، کابینه ، هیئت دولت.

cabinetmaker

قفسه ساز، مبل ساز.

cabinetwork

قفسه سازی، مبل سازی.

cable

کابل، طناب سیمی.طناب سیمی ضخیم، سیم تلگراف، سیم کشی کردن ، تلگراف کردن ، شاه سیم.

cable car

تراموای برقی.

cable way

سیم یا کابل نقاله ، راه آهن برقی.

cablegram

تلگراف.

cablet

کابل کوچک .

cabman

راننده تاکسی.

cabonic

(ش. ) ذغالی، حاصل از کربن .

caboodle

اسباب سفر، مجموعه ، قسمت (با whole).

caboose

آشپزخانه کشتی، اطاق کارگران قطار.

cabotage

کشتی رانی ساحلی، تجارت ساحلی، کابوتاژ.

cabretta

چرم نرم گوسفند، میشن .

cabriolet

درشکه دوچرخه .

cabstand

توقفگاه تاکسی، ایستگاه درشکه .

ca'canny

تعلل، طفره ، با احتیاط جلو رفتن .

cacao

کاکائو.

cacao butter

کره نارگیل.

cache

نهانگاه ، ذخیره گاه ، چیز نهان شده ، مخزن ، پنهان کردن .

cache memory

حافظه پنهانی.

cachectic

نزار، ضعیف البنیه ، مبتلا بسوئ هاضمه وضعف.

cachet

مهر، خاتم، کپسول، پهن ، کاشه .

cachexia

(=cachexy)(طب ) ضعف بنیه وعوارض آن ، سوئهاضمه ، زردی صورت، نزاری.

cachinnate

قاه قاه خندیدن ، در خنده افراط کردن .

cachinnation

قاه قاه خنده .

cackle

صدای مرغ درحالت تخم گذاری، غدغد ( مثل غاز )، وراجی، هرزه درائی، قات قات کردن .

cacodemon

روح پلید، شیطان ، دیو، کابوس.

cacogenesis

فساد نژادی دراثر حفظ وابقائ صفات بد.

cacogenics

رشته ای از علم درباره فساد و خرابی نژاد.

cacography

خط بد، املائ غلط.

cacophonous

بدصدا، ناهنجار.

cacophony

صدای ناهنجار و خشن ، بدصدائی، بدآهنگی.

cactus

(گ . ش. ) انجیرهندی، کاکتوس، صباره خنجری.

cacuminal

وابسته به نوک وانتهای درخت، مغزی، دماغی.

cad

پست و بدون مبادی آداب بودن ، آدم بی تربیت.

cadastral

مربوط به ممیزی عوائد و ثبت اراضی واملاک ، مربوط به املاک مزروعی.

cadastre

مامور ثبت وممیزی املاک مزروعی وغیر منقول، دفتر ممیزی وتقویم وثبت اراضی واملاک .

cadaver

لاشه ، نعش ( انسان )، جسد ( برای تشریح ).

cadaverous

لاشه مانند، دارای رنگ پریده و مرده ، جسدوار.

caddice

جامه ژنده ، لباس مندرس، نوعی نخ پشمی، نخ قلابدوزی.

caddie

دانش آموز دانشکده افسری، پسر کهتر، پیشخدمت، پیشخدمتی کردن ، پادوی کردن .

caddis

جامه ژنده ، لباس مندرس، نوعی نخ پشمی، نخ قلابدوزی.

caddish

اوباش صفت، بی تربیت، پست.

caddy

(=caddie) چای دان ، توپ تنیس، لولو، شبح.

cade

دست پرورده ، حیوان دست آموز، چلیک ، بشکه ، بچه عزیز دردانه ، عرعر.

cadence

وزن ، آهنگ ، هم آهنگی، افول.

cadenza

( مو. ) آهنگ معترضه ای که طی آهنگ یا آوازی آورده شود، قطعه آواز یکنفری.

cadet

دانشجوی دانشکده افسری.

cadge

گره زدن ، بستن ، محکم کردن ، باربری کردن ، اخاذی کردن ، دوره گردی کردن ، گدائی، دوره گردی.

cadre

کادر، مجموعه یک طبقه از صنوف اجتماعی، واحدیاز قبیل قضائی واداری ونظامی وغیره .

caduceus

چماق قاصدی، عصای چاووش، نشانه علم پزشکی.

caducous

زودگذر، فناناپذیر، تندگذر، زود افت.

caesar

قیصر، امپراطور.

caesarian

زایمان از راه پاره کردن شکم مادر.مربوط به عمل سزارین یا شکافتن رحم و درآوردن بچه .

caesarism

حکومت امپراطوری، حکومت مطلقه .

caesura

وقفه یاسکوت شعردرانتهای کلمه یا وتد، سکته ، وقفه ، ایست.

cafe

رستوران ، کافه .

cafeteria

رستورانی که مشتریها برای خودشان غذا میبرند.

caffeine

کافئین .

caftan

خفتان ( نوعی لباس مردانه ).

cage

قفس، درقفس نهادن ، درزندان افکندن .

cageling

مرغ قفس.

cagey

(=cagy) (ز. ع. ) حیله گر، زیرک ، کمرو.

cagy

(=cagey) (ز. ع. ) حیله گر، زیرک ، کمرو.

cahier

دفتر، کتابچه .

cahoot

همدم، شرکت، تبانی.

caird

دوره گرد، آدم خانه بدوش.

cairn

توده سنگ ، تل سنگ ، سنگ قبر.

caisson

( نظ. ) صندوق مهمات، واگون مهمات، ارابه ارتشی.

caitiff

(=captive) اسیر، دستگیر، ترسو، نامرد.

cajole

ریشخندکردن ، گول زدن ، چاپلوسی، گول.

cajolement

(=cajolery) ریشخند، گول، دست بسر کردن .

cajolery

(=cajolement) ریشخند، گول، دست بسر کردن .

cake

کیک ، قالب، قرص، قالب کردن ، بشکل کیک درآوردن .

calaboose

زندان ، محبس، حبس.

calamitous

پربلا، بدبختی آور، مصیبت بار، خطرناک ، فجیع.

calamity

بلا، بیچارگی، بدبختی، مصیبت، فاجعه .

calamus

سوسن اصغر.

calash

نوعی درشکه ، کروک درشکه ، نوعی روسری یا باشلق.

calcareous

آهکی، دارای کلسیم.

calcic

دارای آهک ، آهکی، مشتق از آهک .

calciferous

دارای کالسیت یا کربنات آهک .

calcification

تبدیل به آهک ، تحجر، تکلیس شدن ، آهکی شدن .

calcination

تبدیل باهک ، عمل آهکی شدن ، تکلیس، برشتن .

calcine

آهکی کردن ، مکلس کردن ، خشک کردن .

calcity

آهکی یاسنگی کردن ، آهکی شدن ، متحجر شدن .

calcium

کلسیم.

calculability

قابلیت شمارش.

calculable

حساب کردنی، برآورد کردنی، قابل اعتماد.

calculate

حساب کردن ، برآورد کردن .حساب کردن .

calculation

محاسبه ، محاسبات.محاسبه ، حساب، برآورد.

calculator

حسابگر، حساب کننده .حسابگر، محاسب.

calculus

حساب جامعه و فاضله ، جامع و فاضل، سنگ .حساب دیفزانسیل و انتگرال، جبر.

calculus of variations

حساب تغییرات.

caldron

(=cauldron) دیگ ، کتری بزرگ ، پاتیل.

calefactory

گرماده ، حرارت بخش.

calendar

سالنامه ، سالنما، تقویم.تقویم.

calender

مهره کشیدن ، برق انداختن ، فشار دهنده .

calendula

(گ . ش. ) گل همیشه بهار، گل اشرفی، آذریون .

calenture

برافروختگی، ( مع. ) سوزوگداز، تب عشق، تب نواحی حاره که دراثرگرمازدگی ایجاد میشود، تب کردن ، شعله ور شدن .

calf

گوساله ، نرمه ساق پا، ماهیچه ساق پا، چرم گوساله ، تیماج.

calf love

هوس، علاقه دمدمی.

calfskin

پوست گوساله ، تیماج.

caliber

(=calibre) قطرگلوله ، قطردهانه تفنگ یا توپ، کالیبر، ( مج. ) گنجایش، استعداد.

calibrate

قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن ، تحت قاعده واصول معینی درآوردن ، واسنجیدن .مدرج کردن .

calibration

درجه بندی.

calico

پارچه های پنبه ای ارزان قیمت، چلوار، ( آمر. ) قلمکار.

calico printing

عمل باسمه کردن پارچه ، چیت سازی.

caliginous

مه آلود، تاریک ، تیره ، تار، غلیظ.

calipash

کاسه لاک پشت، قسمت بالای کاسه لاک پشت.

calipee

کاسه زیرین لاک پشت.

caliper

کولیس، نوعی پرگار که برای اندازه گیری ضخامت یا قطر اجسام بکار میرود، فندق شکن ، گازانبر.

caliph

خلیفه .

caliphate

خلافت.

calisthenic

وابسته به ورزشهای سبک سوئدی.

calisthenics

ورزشهای سبک بدون وسیله ، ورزشهای سوئدی.

calix

(calices. pl) (گ . ش. ) کاسبرگ ، کاسه گل، پیاله ، فنجان .

calk

(.n) (caulker، calker، =caulk) بتونه کاری کردن ، زیرپوش سازی کردن ، مسدود کردن ، نعل زدن ، (.vt) سرخوردن روی یخ، بانعل یالگد اسب مجروح شدن ، کپیه کردن ، محاسبه کردن ، چرت زدن .

calker

(caulk، calk، =caulker) بتونه کاری کردن ، زیرپوش سازی کردن ، مسدود کردن ، نعل زدن .

call

فرا خواندن ، فرا خوان .بانگ ، صدازدن ، ندا، خبر، نامیدن ، احضار کردن ، خواستن ، فریاد، صدا، خبر، احضار، دعوت، نامبری، خواندن اسامی.

call board

تخته اعلانات.

call by name

فراخوانی با نام.

call by reference

فراخوانی با ارجاع.

call by result

فراخوانی با نتیجه .

call by value

فراخوانی با ارزش.

call down

سرزنش کردن ، ملامت کردن ، تحقیر کردن .

call girl

فاحشه تلفونی.

call house

فاحشه خانه .

call in

تو خوانی، تو خواندنی.

call instruction

دستورالعمل فراخوانی.

call off

منحرف کردن ، صرفنظر کردن .

call processing

فراخوان پردازی.

call statement

حکم فرا خوانی.

call to quarters

شیپور احضار.

call up

احضار برای فعالیت های نظامی، دستور ارسال گزارش، شیپور احضار، بخاطر آوردن ، تذکر دادن ، جمع کردن .

callable

صدازدنی، فراخواندنی.

callan

پسربچه ، جوان ، جوانک .

callant

پسربچه ، جوان ، جوانک .

callboy

پادو یا پیشخدمت ( درتاتر ).

called

فرا خوانده .

called program

برنامه فرا خوانده .

caller

دیدنی کننده ، صدا زننده ، دعوت کننده ، ملاقات کننده .

callet

فاحشه ، پتیاره ، دعوا و غوغا.

calligrapher

خوش نویس، خطاط.

calligraphic

مربوط به خطاطی.

calligraphist

خوش نویس.

calligraphy

خوش نویسی، خطاطی.

calling

فریاد، صدا، ندا، پیشه و شغل.فراخوانی، فراخواننده .

calling card

( card visiting = ) کارت ویزیت.

calling program

برنامه فرا خواننده .

calling sequence

دنباله فراخوانی.

calliper

کولیس، نوعی پرگار که برای اندازه گیری ضخامت یا قطر اجسام بکار میرود، فندق شکن ، گازانبر.

callisthenics

ورزش، ورزش سبک .

callithump

رژه پر سروصدائی همراه با کرنا و بوق، (آمر. ) آواز یا تصنیف هزلی وتفریحی.

callose

برآمده ، پینه دار، سخت.

callosity

سخت شدن یا پینه کردن پوست.

callous

سفت، پینه خورده ، بیحس، بی عاطفه ، سنگ دل، بی حس کردن ، پینه زدن ، پنبه ای.

callow

جوجه ای که هنوز پر درنیاورده ، شخص بی تجربه وناشی.

callus

پینه ، پینه استخوانی گیاه .

calm

(.n) آرامش، بی سروصدائی، آسوده ، سکوت، آرام، ساکت، ساکن ، (.vt and .vi) آرامکردن ، ساکت کردن ، فرونشاندن .

calmant

دادزننده ، (مج. ) نیازمند برسیدگی ( فوری ).

calmative

آرام کننده ، مسکن .

calmly

بطور آرام.

calmness

آرامش، متانت، ملایمت.

caloric

مربوط به کالری.

calorie

( calory = ) واحد سنجس گرما، کالری.

calorific

گرمازا، گرم کننده ، گرمائی.

calorimeter

گرماسنج، حرارت سنج.

calorimetry

گرماسنجی.

calory

( calorie = ) واحد سنجس گرما، کالری.

calotte

شبکلاه کشیشان ، عرقچین ، قله برفی، گنبد.

calumet

نوعی چپق سرخ پوستان .

calumniate

افترا زدن ، بهتان زدن به ، بدنام کردن .

calumniator

افترا زننده .

calumnious

بدنام کننده ، رسواکننده ، تهمت زننده ، مفتری.

calumny

بدنامی، رسوائی، بهتان افترا.

calvados

نوعی عرق.

calve

گوساله زائیدن ، زائیدن ، غارزدن ، بشکل غار درآمدن ، جدا کردن .

calvities

طاسی، دائالثعلب، ریزش مو.

calycle

(گ . ش. ) کاسه گل، کاسبرگ ، گلبرگ .

calyculate

حفره دار، دارای سطوح حفره دار.

calyculus

(calyculi. pl) ساختمان فنجانی شکل، ساختمان جامی شکل.

calyx

کاسه گل، غلاف گل، حقه گل.

cam

دندانه ( درمسلسل )، تپه کوچک .

camaraderie

همراهی، همدمی، وفاداری، رفاقت.

camarilla

اطاق کوچک ، حجره .

camber

خمیده کردن ، منحنی کردن ، قوز یا خمیدگی اندک ، تحدب کم، تیر یا الوار خمیده و کج.

cambium

(cambia or cambiums. pl) محل مبادله ، تهاتر، پایاپای.

cambric

نوعی پارچه کتانی ظریف، قمیص.

cambric tea

نوشابه گرمی از آب و شیر و شکر و اغلب چای.

came

بتونه سربی ( برای نگاهداری قاب شیشه )، میله سربی، بتونه سربی، آمد، گذشته فعلآمدن .

camel

شتر، سار، مسافرت کردن با شتر، رنگ شتری.

camel driver

ساربان ، شتردار.

cameleer

شترسوار، ساربان .

cameleopardalis

( camelopard = ) (ج. ش. ) شترگاوپلنگ ، زرافه ، ( نج. ) ستاره زرافه .

camelia

( camellia = ) درخت و گل کاملیا.

camellia

( camelia = ) درخت و گل کاملیا.

camelopard

( cameleopardalis = ) (ج. ش. ) شترگاوپلنگ ، زرافه ، ( نج. ) ستاره زرافه .

camel's hair

(م. ل. ) کرک یا پشم شتر، پارچه پشم شتر.

camel's thorn

گون ، خارشتر.

cameo

برجسته کاری درجواهر وسنگ های قیمتی، رنگ های مابین قرمز مایل به آبی یا قرمزمایلبه زرد، جواهر تراشی کردن .

camera

دوربین یا جعبه عکاسی.

camera lucida

دستگاهی که تصویری را بزرگ کرده و منعکس میسازد.

camera obscura

تاریک خانه ، اطاقک تاریک جعبه عکاسی.

cameraman

عکاس، آدمیکه بادوربین کار میکند.

camial

وابسته بمبادله تجارتی، تهاتری.

camion

گاری کوتاه بی لبه ، واگن روباز، کامیون .

camisado

(=camisada) شبیخون ، لباس یا پیراهن علامت داری که هنگام شبیخون می پوشندتاطرفین یکدیگر را بشناسند.

camisole

نوعی ژاکت آستین دار، زیر پوش زنانه .

camlet

صوف، شالی.

camomile

گل گاوچشم، بابونه .

camouflage

استتار، پوشش، پنهان کردن وسائل جنگی، مخفی کردن ، پوشاندن .

camp

اردو، اردوگاه ، لشکرگاه ، منزل کردن ، اردو زدن ، چادر زدن ( بیشتر با out).

camp follower

اشخاص غیر نظامی که همراه قشون حرکت میکنند.

campaign

زمین مسطح، جلگه ، یک رشته عملیات جنگی، لشکرکشی، مبارزه انتخاباتی، مسافرت درداخل کشور.

campaigner

کسی که در لشکر کشی شرکت میکند، سرباز کهنه کار، نامزد انتخابات.

campanile

(campanili or campaniles. pl) برج کلیسا، منار، محلناقوس کلیسا.

campanology

علم زنگ شناسی، هنر زنگ زدن ( دررقص ).

campanulate

زنگ مانند، بشکل زنگ ، جرسی.

camphire

حنا.

camphor

کافور.

camphorate

کافور زدن به ، عرق کافور زدن .

camporee

اجتماع پسران ودختران پیش آهنگ از ناحیه معینی.

campstool

عسلی تاشو.

campus

زمین دانشکده ومحوطه کالج، پردیزه ، فضای باز.

camshaft

میله ای که بچرخ دنده متصل می شود، محور بادامک .

can

(.vi and .vt) قادربودن ، قدرت داشتن ، امکان داشتن (may)، (.vi and .vt.n) حلبی، قوطی، قوطی کنسرو، درقوطی ریختن ، زندان کردن ، اخراج کردن ، ظرف.

can not

(cannot) منفی فعل > توانستن <.

canaan

کنعان ، سرزمین موعود اسرائیل.

canaanite

کنعانی.

canada

کشور کانادا.

canadian

اهل کانادا، کانادائی.

canal

(.n) (=chanal) ترعه ، زه آب، مجرای فاضل آب، کاریز، آبراه ، (.vt) ترعه زدن ، حفرترعه کردن ، آبراه ساختن .

canalboat

قایق مخصوص کانال.

canaliculate

دارای پیچ های طولی، آبراه مانند، راه راه ، شیاردار.

canaliculus

(canaliculi. pl) آبراهک ، کاریزک ، سوراخ باریک .

canalization

مجرا سازی ( برای فاضل آب )، احداث ترعه و قنات، لوله کشی، زه کشی، آبراه سازی.

canalize

زه کشی کردن ، نهرسازی، لوله کشیکردن ، ایجاد آبراه کردن .

canard

خبردروغ، شایعات.

canary

قناری، رنگ زرد روشن ، شراب محصول جزایر کاناری.

canary yellow

رنگ زرد روشن .

canasta

نوعی بازی رامی.

cancan

یک نوع رقص نشاط آور.

cancel

فسخ کردن ، لغو کردن ، باطل کردن .باطل کردن ، لغو کردن ، فسخ کردن .

cancellate

مشبک ، سوراخ سوراخ، اسفنجی، شبکه مانند.

cancellation

فسخ، لغو، ابطال.الغائ، فسخ، حذف، قلم زدن .

cancellous

(تش. ) سوراخ سوراخ، اسفنجی.

cancer

(طب ) سرطان ، ( نج. ) برج سرطان ، خرچنگ .

cancerous

سرطانی.

cancroid

سرطان جلدی، خرچنگ وار، ( طب ) شبه سرطان .

candelabrum

(candelabra. pl) شمع دان چند شاخه ، جار، چهلچراغ.

candescent

گرماتاب، دارایتشعشع یا گرمای شدید، تابش یاگرما.

candid

بی تزویر، منصفانه ، صاف وساده .

candidacy

نامزدی، داوطلبی، کاندید( بودن ).

candidate

داوطلب، خواهان ، نامزد، کاندید، داوخواه .

candidature

( ship =candidate) نامزدی، داوطلبی.

candidly

از روی بی ریائی، رک و راست، خالصانه ، صادقانه .

candied

شیرین شده ، قندی.

candle

(candling) شمع، شمع ساختن .

candlelight

روشنائی شمع.

candlepower

میزان شدت نور برحسب تعداد شمع.

candlestick

شمعدان .

candlewick

فتیله شمع، نخ پنبه ای حاشیه دوزی.

candor

( candour) سفیدی، خلوص، صفا، رک گوئی.

candour

( candor) سفیدی، خلوص، صفا، رک گوئی.

candy

آب نبات، نبات، شیرین کردن ، نباتی کردن .

cane

نی، نیشکر، چوب دستی، عصا، باعصازدن ، باچوب زدن .

cane sugar

نیشکر.

canebrake

نیزار، نیستان .

caner

بافنده صندلی حصیری.

canescent

سفید مایل به تار، کدر.

canicular

وابسته به شعرای یمانی.

canikin

(cannikin) ظرف حلبی کوچک ، آبخوری، پیمانه کوچک .

canine

سگی، وابسته به خانواده سگ ، سگ مانند.

canister

قوطی، چای دان ، نارنجک ، گازاشک آور.

canker

ماشرا، خوره ، آکله ، یکجور آفت درختان میوه ، نوعی شته یاکرم، فاسدکردن ، فاسدشدن .

canker sore

زخم وقرحه کوچک مخصوصا در دهان .

cankerworm

نوزاد مختلف حشراتی که آفت گیاهان اند (بویژه درآمریکا).

canna

گل اختر.

cannabin

شاهدانه ای، جبل هندی.

cannabis

شاهدانه ، انواع شاهدانه .

canned

درقوطی کنسروشده ، مست باده .

cannery

کنسروسازی، کارخانه ای که گوشت ومیوه وغیره را درقوطی کنسرو میکند.

cannibal

آدمخوار، جانوری که همجنس خود را میخورد.

cannibalism

آدمخواری.

cannibalistic

آدمخورانه .

cannibalize

پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن در دستگاه دیگری، آدمخواری کردن .

cannikin

(canikin) ظرف حلبی کوچک ، آبخوری، پیمانه کوچک .

cannily

از روی احتیاط، بطور عاقلانه .

canniness

ملاحظه کاری، احتیاط.

cannon

(cannons or cannon. pl) توپ ( معمولا بصورت اسم جمع )، استوانه ، لوله ، بتوپ بستن ، ( در بیلیارد ) تصادم دو توپ.

cannonade

بتوپ بستن ، توپ اندازی، غریو.

cannonball

گلوله توپ، سریعالسیر حرکت کردن .

cannoneer

توپچی، توپ انداز.

canny

زیرک ، عاقل، دارای عقل معاش.

canoe

قایق باریک وبدون بادبان وسکان ، قایق رانی.

canoeist

قایق ران .

canon

(.vt and .n) تصویبنامه ، تصمیم، حکم، قانون کلی، قانون شرع، مجموعه کتب، قانون گزاریکردن ، (.n) (=canyon) دره عمیق وباریک .

canoness

زنی که درمیان جامعه مذهبی یادانشکده ای با سایر اهل آن زندگی کند.

canonic

مومن باصول کلیسائی، سیستم منطقی، منطق اپیکوری.

canonical

شرعی، قانونی، (ر. ) استاندارد، معیار.متعارفی.

canonical form

صورت متعارفی.

canonicals

لباس رسمی روحانیون .

canonicity

مطابقت باقانون شرع، شرعی بودن ، جواز شرعی.

canonist

کسیکه قانون شرع یا شرعیان بداند، متشرع.

canonization

تشریع، تقدیس.

canonize

درزمره مقدسان شمردن ، شرعی کردن .

canonry

محضر شرع، دادگاه شرع.

canopy

سایبان ، خیمه ، کروک اتومبیل، سایبان گذاشتن .

canorous

خوش صدا، خوش آهنگ .

can't

(not can = ).

cant

اصطلاحات مخصوص یک صنف یا دسته ، زبان دزدها وکولی ها، طرزصحبت، زبان ویژه ، مناجات، گوشه دار، وارونه کردن ، ناگهان چرخانیدن یاچرخیدن ، باناله سخن گفتن ، بالهجه مخصوصیصحبت کردن ، خبرچینی کردن ، آواز خواندن ، مناجات کردن .

cantabile

مناسب برای آواز.

cantaloupe

گرمک ، طالبی.

cantankerous

چموش، بدخلق، بداخم.

cantarellus

(گ . ش. ) نوعی قارچ کوهی خوراکی.

cantata

(مو. ) شعری که با آواز یکنفری همراه موسیقی خوانده شود.

cantation

سرود، مناجات، افسون گری.

canted

کج شده ، یک ورشده ، دارای سطح شیب دار، اریبی.

canteen

قمقمه ، فروشگاه یا رستوران ، سربازخانه .

canter

چهارنعل، گامی شبیه چهارنعل، گردش، سوار اسب (چهارنعل رونده ) شدن ، سلانه سلانه راه رفتن .

canticle

سرود( روحانی ).

cantilever

سگدست، پایه .

cantilever bridge

پل معلق، پل قپانی.

cantillate

مناجات کردن ، با آواز خواندن .

cantina

مغازه خواربار یامشروب فروشی، خورجین .

cantle

گوشه ، تکه ، قاش.

canto

سرود، بند( شعر)، قسمت، فصل ( کتاب ).

canton

زاویه ، بخش، بلوک ( بویژه در سویس )، به بخش تقسیم کردن ( غالبا با out).

cantonese

(cantonese. pl) اهل کانتن ( درچین )، لهجه کانتونی.

cantonment

اردوگاه .

cantor

آواز خوان مذهبی.

canty

بشاش، سرزنده .

canuck

کانادائی.

canvas

(.n) (=canvass) کرباس، پارچه مخصوص نقاشی، ( مج. ) نقاشی، پرده نقاشی، کف رینگ بوکسیا کشتی.

canvass

(.vi and .vt، .n) (=canvas) برای جمعآوری آرائ فعالیت کردن ، الک یا غربال کردن .

canvasser

پروپاکاندچی انتخابات و غیره ، رای جمعکن .

canyon

دربند، تنگه ، دره باریک وتنگ .

canzone

( onizcan or oneszcan. pl) شعربزمی.

canzonet

سرود یا تصنیف کوچک .

caoutchouc

کائوچو، لاستیک .

cap

(capa) طاق.کلاه ، سرپوش، کلاهک ، راس، باکلاهک پوشاندن ، پوشش دار کردن ، سلام دادن بوسیله برداشتن کلاه از سر، سربطری یا قوطی.

cap a pie

سرتاپا، از سر تا پا، سرتاسر.

capability

استعداد پیشرفت، صلاحیت، قابلیت.قابلیت، توانائی.

capable

توانا، قابل، لایق، با استعداد، صلاحیتدار، مستعد.

capacious

گنجا، جادار، گنجایش دار، گشاد، فراخ، وسیع.

capacitance

توان ، ظرفیت الکتریکی.ظرفیت خازنی.

capacitate

تواناکردن ، لایق کردن ، صلاحیتدار کردن .

capacitive

خازنی.

capacitor

خازن .باطری، ذخیره کننده برق، خازن ، انباره .

capacitor store

انباره خازنی.

capacity

گنجایش، ظرفیت.گنجایش، صلاحیت، استعداد، مقام، ظرفیت.

capacole

چرخش بطرف چپ وراست، پلکان مارپیچ.

caparison

زره وتجهیزات اسب، مجهز کردن .

cape

دماغه ، شنل.

capeline

کلاه خود کوچک ، نوعی کلاه زنانه .

caper

از روی شادی جست وخیز کردن ، رقصیدن ، جهش، جست وخیز، شادی.

capias

حکم یا امریه دائر بر توقیف شخص معینی.

capillarity

قوه شعریه .

capillary

مویرگ ، موئی، باریک ، ظریف، عروق شعریه .

capital

حرف بزرگ ، حرف درشت، پایتخت، سرمایه ، سرستون ، سرلوله بخاری، فوقانی، راسی، مستلزم بریدن سر یا قتل، قابل مجازات مرگ ، دارای اهمیت حیاتی، عالی.

capital account

حساب دارائی وسرمایه .

capital assets

دارائی طویل المده اعم از مالی واعتباری.

capital expenditure

هزینه ای که برای بهبود سرمایه وافزایش آن بکار میرود.

capital letter

حرف بزرگ .

capital levy

مالیات برسرمایه .

capital stock

سهام انتشار نیافته شرکت تضامنی، عنصر مالکیت شرکت که بصورت سهام وگواهی نامه سهام درآمده .

capitalism

رژیم سرمایه داری، سرمایه گرائی.

capitalist

سرمایه دار، سرمایه گرای.

capitalization

جمع آوری سرمایه ، جمع مبلغ سرمایه ، نوشتن با حروف بزرگ .

capitalize

تبدیل بسرمایه کردن ، باحروف درشت نوشتن ، سرمایه جمع کردن .

capitate

راسی، مانند سر.

capitation

سرانه ، مالیات برهر فرد، سرشماری.

capitol

عمارت کنگره درشهر واشینگتن ، عمارت پارلمان ایالتی.

capitular

فصلی، مربوط بفصل ( کتاب ).

capitulary

عضو دسته ای درکلیسا، مجموعه دستورهاوآئین نامه های اداری وشرعی، سرلوحه ، عنوان ، کتاب راهنمای کلمات کتاب مقدس، کتاب دعا.

capitulate

تسلیم شدن .

capitulation

کاپیتولاسیون ، تسلیم.

capitulum

(capitula. pl) بخش، فصل یا قسمت مختصری، نوک یا سر کوچک .

capon

خروس اخته ، اخته .

caponize

اخته کردن .

capote

روکش، شنل بلند.

cappa

کلاه .

capper

کلاهدوز.

capping

کلاه سازی، پوشش، سرپوش، اندودسازی.

capriccio

قطعه موسیقی آزاد با ضرب نشاط آور.

caprice

هوس، تمایل فکری.

capricious

هوسباز، دمدمی مزاج، بوالهوس.

capricorn

(نج. ) برج جدی، بزغاله ، نشانه دهم منطقه البروج.

caprifig

(گ . ش. ) درخت انجیر وحشی.

caprine

مربوط به بز، بشکل بز.

capriole

جست وخیز (مثل هنگام رقص )، جهش بلند اسب ( ازروی مانع )، جفتک ، جفتک زدن .

capsize

( نظ. ) واژگون کردن کشتی، واژگون شدن .

capstan

چرخ طناب، چرخ لنگر دوار.چرخ تسمه .

capsular

دارای خصوصیات کپسول، مجوف.

capsulate

(=capsulated) درمحفظه یا حفره قرار گرفته ، واقع در کپسول.

capsule

کپسول، پوشش، کیسه ، پوشینه ، سرپوش.

captain

(نظ. ) سروان ، ناخدا، سرکرده .

caption

عنوان ، سرلوحه ، عنوان دادن .

captious

ایرادگیر، فریبنده ، عیب جو، حیله گر، وسیع.

captivate

شیفتن ، فریفتن ، اسیر کردن .

captivation

شیفتگی، اسارت.

captive

اسیر، گرفتار، دستگیر، شیفته ، دربند.

captivity

اسارت، گرفتاری، گفتاری فکری.

captor

اسیر کننده .

capture

دستگیری، اسیر کردن ، تسخیر، گرفتن .

capuche

باشلق یا کلاه شنل.

capuchin

جامه باشلق دار زنانه ، راهب باشلق پوش، راهب کبوشی.

car

اتومبیل، واگن ، اطاق راه آهن ، هفت ستاره دب اکبر، اطاق آسانسور.

car man

ارابه ران .

carabineer

( =carabiner) سرباز حامل تفنگ کارابین کوتاه .

carabinier

( =carabineer) سرباز حامل تفنگ کارابین کوتاه .

carack

کشتی بزرگ باری وجنگی قدیمی.

caramel

قند سوخته ، یکجور شیرینی مرکب از قند وشیره ومیوه ، تافی، رنگ زرد، مایل به قرمز.

caramelize

بصورت قند سوخته درآمدن یادرآوردن .

carat

(=karat) قیراط، واحد وزن جواهرات، عیار.

caravan

کاروان .

caravansary

(=caravanserai) کاروانسرا، کاروانسرای.

caravanserai

( =caravansary) کاروانسرا، کاروانسرای.

caravel

نوعی کشتی یا هواپیما.

caravelle

نوعی کشتی یا هواپیما.

caraway

زیره سیاه ، درخت زیره .

carbine

کارابین ، تفنگ لوله کوتاه سبک .

carbohydrate

(ش. ) ترکیبات خنثی کربن واکسیژن وهیدرژن .

carbolated

(ش. ) ممزوج شده با اسید فنیک .

carbon

ذغال خالص، کربن ، الماس بیفروغ.

carbon copy

رونوشت کاربنی.

carbon paper

کاغذ کاربن .

carbon ribbon

( tape carbon)نوار کاربنی.

carbon tape

( ribbon carbon) نوار کاربنی.

carbonaceous

کربن دار.

carbonado

(carbonadoes carbonados. pl) قطعه گوشت کباب کرده ( با ذغال )، نوعی الماس کدر، کباب کردن ، زخم زدن .

carbonate

کربنات، بصورت کربن درآوردن ، بصورت ذغال درآوردن .

carbonate of soda

جوهر قلیا، کاربنات دوسود.

carbonation

عمل آمیختن با، بصورت کربنات ( درآمدن ).

carbonic acid

گاز اسید کربونیک .

carboniferous

ذغال دار، ذغال خیز.

carbonization

زغالی شدن ، تبدیل بذغال، زغالش.

carbonize

ذغال ساختن ، باذغال پوشاندن یاترکیب کردن .

carboy

قرابه ، تنگ دهن گشاد، گپ.

carbuncle

یاقوت آتشی، لعلی که تراش محدب داشته باشد، ( طب ) کفگیرک ، دمل بزرگ ، رنگ نارنجیمایل به قرمز.

carbuncled

(=carbuncular) مزین به یاقوت قرمز، مرضع، دمل دار.

carburet

باذغال ترکیب کردن ، باذغال آمیختن .

carburetion

عمل ترکیب باذغال.

carburetor

( =carburettor) کابوراتور.

carburettor

( =carburetor) کابوراتور.

carburization

ترکیب با کربن .

carburize

(=carburet) باکربن ترکیب کردن .

carcanet

زنجیرطلایاگردن بند ویا طوق طلا.

carcase

لاشه ، جسد.

carcaturist

کاریکاتورنگار.

carcinogen

ماده مولد یا مشدد سرطان ، سرطانزا.

carcinogenesis

تولید سرطان .

carcinogenic

سرطان زا.

carcinology

سخت پوست شناس، ( طب ) علم سرطان شناسی، ( ج. ش. ) خرچنگ شناسی.

card

کارت.برگ ، ورق، ورق بازی، گنجفه ، کارت ویزیت، بلیط، مقوا، کارت تبریک ، کارت عضویت، ورق بازی کردن ، پنبه زنی، ماشین پرداخت پارچه .

card aligner

هم تراز کننده کارت.

card bed

بستر کارتها.

card code

رمز کارت.

card column

ستون کارت.

card deck

دستینه کارت.

card face

رویه کارت.

card feed

خورد کارت.

card field

میدان کارت.

card file

پرونده کارتی.

card format

قالب کارت.

card guide

راهنمای کارت.

card hopper

ناودان کارت.

card image

تصویر کارت.

card jam

گیر کردن کارت.

card loader

بار کننده کارت، کارت بارکن .

card punch

کارت منگنه کن .

card rack

طاقچه کارت، جای کارت.

card reader

کارت خوان .

card row

سطر کارت.

card stacker

کارت پشته کن .

card system

سیستم کارتی.

card verifier

بازبین کارت.

cardamom

هل.

cardboard

مقوا، مقوای نازک .

cardi

(-=cardia -=cardio) کلمات پیشوندی بمعنی >دل < یا > قلب < است.

cardia

(-=cardi -=cardio) کلمات پیشوندی بمعنی >دل < یا > قلب < است.

cardiac

وابسته بدل، قلبی، فم المعدی.

cardigan

ژاکت کش باف پشمی، پارچه ژاکت.

cardinal

کاردینال، عدداصلی، اعداد اصلی، اصلی، اساسی، سهره کاکل قرمز آمریکائی.

cardinal number

عدد اصلی.

cardio

(-=cardia -=cardi) کلمات پیشوندی بمعنی >دل < یا > قلب < است.

cardiograph

قلب نگار، دستگاه ثبت ضربان قلب، کاردیوگراف.

cardiography

ثبت حرکات وضربان قلب، قلب نگاری.

cardiology

دانش قلب شناسی.

cardiorespiratory

وابسته بریه وقلب.

cardsharp

(=cardsharper) برگ زن ، قمار باز متقلب.

cardsharper

(=cardsharp) برگ زن ، قمارباز متقلب.

care

تیمار، پرستاری، مواظبت، بیم، دلواپسی (م. م. ) غم، پروا داشتن ، غم خوردن ، علاقمند بودن .

careen

کج شدن .

career

دوره زندگی، دوره ، مسیر، مقام یاشغل، حرفه .

careerism

دنبال کردن شغل.

carefree

سبکبار، بی خیال.

careful

بادقت، با احتیاط، مواظب، بیمناک .

careless

بی دقت.

caress

نوازش، دلجوئی، دلنوازی کردن ، در آغوش کشیدن .

caret

هشتک ، نشان .

caretaker

سرپرست، مستحفظ، سرایدار.

careworn

غمگین ، مضطرب.

carfare

کرایه اتوبوس، کرایه ماشین .

cargo

(cargos cargoes. pl) بارکشتی، محموله دریائی، بار.

caribbean

وابسته بدریای کاریب، جزایر واقع دردریای کاریب.

cariboo

(=caribou) (ج. ش. ) گوزن کانادائی، گوزن آمریکائی شمالی.

caribou

(=caribou) (caribous caribou. pl) (ج. ش. ) گوزن کانادائی، گوزن آمریکائی شمالی.

caricature

کاریکاتور، آدمک ، کاریکاتور ساختن .

caries

کرم خوردگی دندان ، پوسیدگی استخوان .

carillon

زنگهای موسیقی، سنتور زنگی.

carillonneur

نوازنده سنتور زنگی.

carina

(carinae carinas. pl) زورق، کشتی حمال، ناو.

carinal

مثل زورق، زورقی، شبیه زورق.

cariole

( =carriole) درشکه یا کالسکه سبک و کوچک یک اسبه .

cariologist

ویژه گر قلب.

carious

پوسیده ، کرم خورده .

cariovascular

وابسته بقلب ورگهای خونی.

cark

تحمیل کردن ، بار کردن ، غمگین ساختن یاشدن ، نگران شدن ، بار مسئولیت، رنج و زحمت.

carl

(=carle) دهاتی، شخص پست، آدم بی تربیت.

carle

(=carl) دهاتی، شخص پست، آدم بی تربیت.

carlin

زن ، زن مسن ، کامله زن .

carline

زن ، زن مسن ، کامله زن .

carling

زن ، پیرزن ( غالبا از روی تحقیر )، عفریته .

carload

یک بار کامیون ، بقدرظرفیت یک ماشین .

carmelite

وابسته به راهبان کرملی، راهب یا راهبه کرملی.

carminative

(طب ) بادشکن ، داروی ضد نفخ.

carnage

لاشه ها، کشتار، قتل عام، خونریزی، قصابی.

carnal

جسمانی، جسمی، نفسانی، شهوانی.

carnality

شهوت، شهوانیت.

carnation

میخک صد پر.

carnelian

عقیق جگری، رنگ عقیق جگری یا سرخ مسی.

carney

ریشخندکردن ، دلنوازی کردن .

carnie

ریشخندکردن ، دلنوازی کردن .

carnival

کارناوال، کاروان شادی، جشن .

carnivore

گوشتخوار.

carnivorous

حیوان گوشتخوار.

carny

ریشخندکردن ، دلنوازی کردن .

caroche

نوعی کالسکه یادرشکه ، درشکه سواری کردن .

carol

سرود( خواندن )، نغمه سرائی ( کردن )، چهچه ، سرودشب عید میلاد مسیح.

carotid

(تش. ) وابسته به شریان ، شاهرگی.

carouse

میگساری، عیاشی.میگساری کردن ، در مشروب افراط کردن .

carousel

چرخ فلک .

carouser

میگسار، عیاش.

carp

عیب جوئی کردن ، از روی خرده گیری صحبت کردن ، گله کردن ، (ج. ش. ) ماهی کول، کپور.

carpal

وابسته به مچ، مچی.

carpale

(carpalia. pl) استخوان مچ دست، رسغ دست.

carpel

(گ . ش. ) برچه ، حجره گرزن .

carpenter

درودگر، نجار، نجاری کردن .

carpentry

درودگری، نجاری.

carpet

فرش، قالی، زیلو.

carpetbag

خورجین ، خورجینی، سیاست بازی ودغلکاری کردن .

carpetbagger

تازه بدوران رسیده وفاسد، مسافر خورجین دار.

carpeting

فرش، مفروش.

carpology

مبحث میوه ودانه شناسی.

carpophagous

میوه خوار.

carport

گاراژ بدون سقف.

carrack

کشتی بزرگ باری وجنگی قدیمی.

carrel

کابین یا اطاقک چوبی.

carriage

کالسکه .نورد.

carriage control

کنترل نورد.

carriage return

بازگشت نورد، سر سطر رفتن .

carrier

حامل، موج حامل.برنامه ، حامل میکرب، دستگاه کاریر، حامل.

carrier pigeon

کبوتر نامه بر، کبوتر قاصد.

carrier system

سیستم حامل.

carrier wave

موج حامل.

carriole

(=cariole) درشکه سبک تک اسبه ، سورتمه سبک .

carrion

مردار، لاشه ، گوشت گندیده .

carrot

هویج، زردک ، زردک مانند، موی قرمز.

carroty

زردک مانند، مخروط.

carrousel

گردونه ، چرخ فلک .

carry

رقم نقلی.بردن ، بدوش گرفتن ، حمل کردن ، حمل ونقل کردن .

carry all

درشکه یک اسبه وچهارچرخه ، چنته یا خورجین .

carry lookahead

با پیش بینی رقم نقلی.

carry on

ادامه دادن .

carry out

انجام دادن .

carry over

(حسابداری ) انتقال به صفحه بعد دادن .

carry propagation

پخش رقم نقلی.

carryall

درشکه یک اسبه وچهارچرخه ، چنته یا خورجین .

carsick

مبتلا به بهم خوردگی حال در اتومبیل.

carsickness

تهوع در اثر بودن در اتومبیل.

cart

ارابه ، گاری، دوچرخه ، چرخ، باگاری بردن .

cartage

باربری باگاری، کرایه گاری، مکاری.

carte blanche

(blanches cartes. pl) کارت سفید، کاغذ سفید، ( مج. ) اختیار تام، اختیار نامحدود.

cartel

اتحادیه صاحبان صنایع مشابه ، کارتل.

carter

راننده گاری.

cartful

آنچه دریک گاری جا بگیرد.

carthage

شهر کارتاژ قدیم.

cartilage

نرمه استخوان ، غضروف، کرجن .

cartilaginous

غضروفی.

cartogram

نقشه آماری جغرافیائی.

cartographer

نقشه کش، طراح.

cartographic

وابسته به نقشه کشی.

cartography

نقشه کشی.

carton

مقوا، جعبه مقوائی، جاکاغذی، کارتن .

cartoon

کاریکاتور، تصویر مضحک ، داستان مصور.

cartoonist

نقاش کارتون .

cartouch

گلوله توپ، فشنگ .

cartouche

گلوله توپ، فشنگ .

cartridge

کارتریج.فشنگ ، گلوله .

cartulary

(=chartulary) کازیه ، جاکاغذی، کلاسور، آرشیو.

carve

حک کردن ، تراشیدن ، کنده کاری کردن ، بریدن .

carvel

کشتی کوچک سریع السیر، کرجی.نوعی کشتی یا هواپیما.

carven

(=carved) حک شده .

carving

حکاکی، بریدن .

carving knife

چاقوی حکاکی یا گوشت بری.

casbah

(درآفریقای شمالی ) قلعه یا دژ، محله بومیهای شهرهای شمالی آفریقا ( از کلمه عربیقصبه ).

cascade carry

رقم نقلی آبشاری.

cascade control

کنترل آبشاری.

cascade

آبشار، آبشاری.آبشیب، آبشار کوچک ، بشکل آبشار ریختن .

cascade connection

اتصال آبشاری.

cascara

قایقی که از پوست درخت درست شده .

cascarilla

(گ . ش. ) قشر عنبر، درخت گنه گنه عطری.

case

مورد، غلاف.(.n) سرگذشت، صندوق، جعبه ، جلد، پوسته ، قالب، قاب، جا، حالت، وضعیت، موقعیت، اتفاق، دعوی، مرافعه ، قضیه ، (.vt) در صندوق یاجعبه گذاشتن ، جلدکردن ، پوشاندن .

case history

سوابق، تاریخچه ، سابقه مرض ودرمان .

case knife

چاقوی جلد دار، چاقوی بزرگ .

case mate

( نظ. ) پناهگاه توپ، بمب پناه ، جای نصب توپ درناو.

case ment

پنجره لولادار، روزنه ، پنجره ، پوشش، غلاف.

case shot

چار پاره .

case study

بررسی موردی.

caseate

بصورت پنیری درآوردن ، بستن ، منعقد شدن .

caseation

پنیری شدن .

casein

ماده پنیری، ماده پروتئین شیر، پنیر بی چربی.

caseous

پنیری، پنیردار.

casern

پادگان ، سربازخانه .

caserne

پادگان ، سرباز خانه .

casework

مطالعه بسیط اجتماع و محیط فرد یا خانواده برای تشخیص مرض ودرمان .

caseworm

(ج. ش. ) نوعی کرم ابریشم.

cash

پول نقد، وصول کردن ، نقدکردن ، دریافت کردن ، صندوق پول، پول خرد.

cash office

دایره صندوق.

cash register

ماشین صندوقداری.صندوق پول شمار، ماشین ثبت خرید وفروش روزانه مغازه .

cashbook

دفتر نقدی.

cashier

صندوقدار، تحویلدار، بیرون کردن .

cashier's check

چکی که بانک عهده خود بکشد.

cashmere

شال کشمیری، ترمه .

casing

پوشش، غلاف، روکش، اندود، لوله جداری، لوله محافظ.

casino

تفریحگاه عمومی برای رقص وموزیک ، کازینو.

cask

بشکه ، خمره چوبی، چلیک .

casket

جعبه کوچک ، جعبه جواهر، صندوق یاتابوت.

caspian sea

بحر خزر.

casquet

کلاه خودسبک وباز، کاسکت، سرپوش.

cassation

تمیز، رسیدگی، فرجامی.

cassava

منهوت، نشاسته کاساو، آرد مانیوک .

casserole

نوعی غذای مرکب از گوشت وآرد، ظرف خوراک پزی سفالی یاشیشه ای.

cassette

کاست.(sagger، =casket) جعبه کوچک جای جواهرات، تابوت، کاست.

cassi mere

پارچه پشمی جناغی مردانه .

cassia

(گ . ش. ) سنا، فلوس، پرک هندی، درخت فلوس.

cassiterite

(مع. ) سنگ قلع، معدن قلع، اکسید قلع طبیعی.

cassock

جبه ، دلق، قبا، خرقه پوش، کشیش.

cast

درقالب قرار دادن ، بشکل درآوردن ، انداختن ، طرح کردن ، معین کردن ( رل بازیگر )، پخش کردن ( رل میان بازیگران )، پراکندن ، ریختن بطور اسم صدر)، مهره ریزی، طاساندازی، قالب، طرح، گچ گیری، افکندن .

cast away

رانده ، مردود، کشتی شکسته ، مطرود.

cast iron

چدن ، چدنی، سخت ومحکم.

cast off

دور انداخته .

castanet

(مو. ) قاشقک ، یک نوع آلت موسیقی.

caste

طبقه ، صنف، قبیله ، طبقات مختلف مردم هند.

castellan

حاکم قصر، دژبان ، افسر فرمانده قصر.

castellated

قلعه دار، دژ مانند.

caster

چرخ کوچک ، چرخک ، پرتاب کننده ( بسایر معانی cast مراجعه شود ).تنگ کوچک ادویه یا سرکه ، ( درجمع ) چرخ زیر صندلی یامیز، ستاره اول دو پیکر.

castigate

تنبیه کردن ، شدیدا~ انتقاد کردن .

casting

چدن ریزی، ریخته گری، ( بسایرمعانی cast مراجعه شود ).

casting out nines

مقابله نه نهی.

castle

دژ، قلعه ، قصر، ( در شطرنج ) رخ.

castor

کرچک ، (caster، Castor) تنگ کوچک ادویه یا سرکه ، (درجمع) چرخ زیر صندلی یامیز، ستاره اول دو پیکر.

castor bean

دانه سمی کرچک وخود این گیاه .

castor oil plant

(گ . ش. ) کرچک ، گیاه کرچک .

castrate

اخته کردن ، تضعیف کردن .

castration

اخته کردن ، اختگی.

casual

اتفاقی، غیر مهم، غیر جدی.

casualty

تلفات، تصادفات.

casuist

سفسطه گر.

casuistic

سفسطه گرانه .

casuistry

(ies. pl) سوفسطائی، استدلال غلط وغیر منطقی، سفسطه .

casus belli

( لاتین ) عمل خصمانه باعث جنگ .

cat

گربه ، شلاق زدن ، قی کردن ، شلاق لنگربرداشتن .

cat o'nine tails

تازیانه تسمه ای.

catabolic

وابسته به فروساخت، وابسته به کاتابولیسم یادگرگونی بافتها.

catabolism

دگرگونی، نابودکننده ، سوخت موادغذائی دربافت ها، فروساخت.

catabolize

دگرگون شدن ( مواد غذائی دربافت ها ).

catachresis

(catachreses. pl) استعمال غلط کلمه .

cataclysm

سیل بزرگ ، طوفان ، تحولات ناگهانی وعمده .

cataclysmic

وابسته بتحولات عظیم.

catacomb

دخمه محل قبور.

catafalque

تابوت یا عماری.

catalepsy

(طب ) تصلب وسخت شدن عضلات، جمود عضلات.

cataleptic

مبتلا به بیماری جمود عضلات، مبتلا به جمود فکری.

catalexis

(catalexes. pl) وتد ناقص در آخر شعر، نقص وتد.

catalog

کاتالوگ ، فهرست، کتاب فهرست، فهرست کردن .فهرست به فهرست بردن .

cataloger

متصدی کاتالوگ ، ثبات، فهرست نگار.

catalogue

کاتالوگ ، فهرست، کتاب فهرست، فهرست کردن .

cataloguer

متصدی کاتالوگ ، ثبات، فهرست نگار.

catalysis

(ش. ) اثر مجاورت جسمی دریک فعل وانفعال شیمیائی، (م. م. ) تجزیه .

catalyst

عامل فعل وانفعال اجسام شیمیائی دراثر مجاورت، (مج. ) تشکیلات دهنده ، سازمان دهنده ، فروگشا.

catalyze

(درفعل وانفعال شیمیائی ) دارای اثرمجاورتی کردن ، تسریع کردن ، تندتر کردن ، کاتالیز.

catalyzer

کاتالیزر، فروگشا.

catamaran

نوعی کلک یاجسم شناور درآب، آدم بددهن وماجراجو.

catamenia

قاعدگی زنان ، عادتماهیانه زنان ، حیض.

catamite

بچه خوشگل، بچه بی ریش، کونی.

cataphract

نوعی زره قدیمی.

cataplasia

(زیست شناسی ) تغییرات قهقهرائی در سلول.

cataplexy

خواب حیوانی، هیپنوتیزم حیوانی.

catapult

سنگ انداز، هرجسمی که دارای خاصیت فنری بوده وبرای پرتاب اجسام بکار میرود، منجنیقانداختن ، بامنجنیق پرت کردن ، منجنیق.

cataract

آبشار بزرگ ، ( طب) آب مروارید، آب آوردن ( چشم ).

catarrh

(طب ) زکام، ریزش، نزله .

catastasis

(catastases. pl) بخش سوم داستان های باستانی که اوج مطلب درآن بود، دیباچه ، مقدمه ، (دردرام ) حداعلی و منتها درجه رل نمایش.

catastrophe

عاقبت داستان ، مصیبت، بلای ناگهانی، فاجعه .

catastrophic

مصیبت بار، فاجعه انگیز.

catastrophic failure

خرابی فجیع.

catatonia

نوعی جنون .

catcall

صدای سوت، جیغ، سوت ( مخصوصا در نمایش که نشانه نارضایتی مردم است ).

catch

گرفتن ، از هوا گرفتن ، بدست آوردن ، جلب کردن ، درک کردن ، فهمیدن ، دچار شدن به ، عمل گرفتن ، اخذ، دستگیره ، لغت چشمگیر، شعار.

catchall

ظرف یامخزن اشیائگوناگون ( مثل سبد یاگنجه )، هزاربیشه ، بخشی که شامل مواد مختلفوبدون دسته بندی باشد.

catcher

گیرنده ، بدست آورنده .

catching

واگیر، فریبنده ، جاذب.

catchpenny

تهیه شده برای پول درآوردن ، تله پول.

catchpole

مامور اخذ مالیات، باج گیر.

catchpoll

مامور اخذ مالیات، باج گیر.

catchup

(ketchup and =catsup) سوس گوجه فرنگی.

catchword

کلمه راهنما، کلمه سرصفحه برای جلب توجه (درفرهنگ ومانند آن )، تکیه سخن ، مفتاحکلام.

catchy

گیرنده ، جاذب.

cate

( درجمع ) خواربار، سورسات، اغذیه لذیذ.

catechesis

(catecheses. pl) تعالیم مذهبی شفاهی، کتاب تعلیمات دینی.

catechetic

وابسته به تعالیم مذهبی.

catechisation

تعلیم وآموزش ( اصول دین ) از راه سئوال وجواب.

catechise

تعلیم دادن (اصول دین ) از راه پرسش، از راه پرسش یاد دادن .

catechism

پرسش نامه مذهبی، کتاب سوال وجواب دینی، تعلیم ودستور مذهبی.

catechization

تعیم وآموزش ( اصول دین ) از راه سئوال وجواب.

catechize

تعلیم دادن (اصول دین ) از راه پرسش، از راه پرسش یاد دادن .

catechu

(گ . ش. ) کاد هندی.

catechumen

( در کلیسای مسیحی ) نو آموز تعالیم مسیحیت.

categoric

قاطع، حتمی، جزمی، قیاسی، قطعی، (من. ) مطلق، بی قید، بی شرط.

categorical

قاطع، حتمی، جزمی، قیاسی، قطعی، (من. ) مطلق، بی قید، بی شرط.

categorization

رسته بندی.

categorize

رسته بندی کردن .رده بندی کردن ، طبقه بندی کردن ، دسته بندی کردن .

category

دسته ، زمره ، طبقه ، مقوله ، مقوله منطقی، رده .رسته ، مقوله .

catena

(catenas، catenae. pl) زنجیر، رشته ، سلسله .

catenary

مسلسل، چون دانه های زنجیر.

catenate

چون دانه های زنجیر، مسلسل کردن ، پیوستن ، متصل کردن .الحاق کردن .

catenulate

دارای شکل زنجیری، زنجیروار، مسلسل.

cater

آذوقه رساندن ، خواربار رساندن ، تهیه کردن ، فراهم نمودن .

cater cousin

(german =cousin) دوست صمیمی.

cateran

اهل مناطق مرتفع، دزد.

catercorner

بطور مورب، کج.

catercornered

بطور مورب، کج.

caterer

آذوقه رسان ، سورسات چی.

caterpillar

کرم صدپا، تراکتور زنجیری، بشکل کرم صد پا حرکت کردن .

caterwaul

جیغ کشیدن ( مانند گربه )، صدای شیون گربه .

catgut

زه ، روده گربه وغیره که برای بخیه زدن درجراحی بکار میرود.

catharsis

(=purgation)(catharses. pl) روانپاکسازی، تصفیه ، تطهیر، تصفیه وتزکیه نفس بوسیله هنر.

cathartic

مسهل، تصفیه کننده ، روانپاکساز.

cathect

تحریک شهوانی کردن .

cathectic

وابسته به تمرکز روانی، شهوانی شده ، تحت اثر قوه شهوانی قرار گرفته .

cathedra

کرسی، مسند.

cathedral

کلیسای جامع.

cathexis

(ر. ش. ) نیروی عاطفی، انرژی روانی، تمرکز روانی.

cathode

کاتد، قطب منی.( فیزیک - ش ) کاتد، الکترود منفی، قطب منفی.

cathode pay tube

لامپ با اشعه کاتدی.

cathodic

( فیزیک ) وابسته به قطب منفی یاکاتد.

catholic

جامع، بلند نظر، آزاده ، کاتولیک ، عضو کلیسای کاتولیک .

catholicism

اصول مذهب کاتولیکی.

catholicon

نوشدارو.

cation

(=kation) یون مثبت.

cationic

دارای کاتیون فعال.

catlike

گربه وار، آهسته رو.

catnap

خواب سبک وکوتاه ، چرت کوتاه ، چرت زدن .

catoptric

وابسته به آئینه ونور منعکس شده .

cat's eye

باباغوری، (گ . ش. ) عین الهر، سفیداب.

cat's paw

آلت دست، پنجه گربه .

catsup

سوس گوجه فرنگی.

catterer

وراج، چهچه زننده ، پچ پچ کننده .

cattily

گربه وار، حیله گرانه .

cattiness

گربه صفتی.

cattle

احشام واغنام، گله گاو.

cattleman

گاودار، گاو فروش.

cattles

اموال، عقار، احشام، خدمه وغلامان .

catty

شبیه گربه ، گربه صفت.

catwalk

راه باریک وگربه رو.

caucasian

قفقازی، هندواروپائی، سفید پوست.

caucus

انجمن حزبی، کمیته های پارلمانی، نمایندگان حزب کارگر درپارلمان یا انجمن .

caudate

دمی، دم وار، وابسته به دم، واقع درنزدیکی دم.

caudel

دمی، دم وار، وابسته به دم، واقع درنزدیکی دم.

caudle

یکجورنوشابه گرم ومقوی.

caul

غشائپوششی، نوعی روسری مشبک توری، شبکه تارعنکبوت.

cauldron

(=caldron) پاتیل، دیگ .

cauliflower

گل کلم.

caulk

(=calk) شکاف وسوراخ چیزی را گرفتن ، بتونه گیری کردن ، درز گرفتن ، آب بندی کردن .

caulker

درزگیر کشتی، بتونه کار.

causal

علی، سببی، علتی، بیان کننده علت، مبنی بر سبب.

causality

خاصیت سببی، رابطه بین علت ومعلول، علیت.

causation

سبب، نسب میان علت ومعلول.

causative

سبب، سبب شونده ، متعدی.

cause

سبب، علت، موجب، انگیزه ، هدف، (حق. ) مرافعه ، موضوع منازع فیه ، نهضت، جنبش، سبب شدن ، واداشتن ، ایجاد کردن ( غالبا بامصدر).

causeless

بی سبب، بی هدف.

causer

سبب، ایجاد کننده .

causeway

گذرگاه ، جاده ، جاده ایکه از کف زمین بلندتراست.

causey

ساحل، دیواره ، راه سنگ فرش شده .

caustic

(مج. ) نیشدار، تند، تیز، هجو آمیز، سوزش آور.

cauterization

سوزاندن زخم بوسله داغ آتش یا داغ آهن .

cauterize

داغ کردن ، داغ زدن ، سوزاندن .

caution

احتیاط، پیش بینی، هوشیاری، وثیقه ، ضامن ، هوشیار کردن ، اخطار کردن به .

cautionary

اخطارآمیز، احتیاطی.

cautious

هوشیار، محتاط، مواظب.

cavalcade

دسته اسب سواران ، سواری، گردش سواره .

cavalier

اسب سوار، شوالیه .

cavalry

سواره نظام.

cave

غار، کاو، مجوف، مقعر، مجوف کردن ، درغارجادادن ، حفر کردن ، فرو ریختن .

caveat

اخطار، آگهی، پیش بینی احتیاطی.

caveman

غارنشین .

cavern

غار، حفره زیرزمینی، مغاک ، چال، گودال، حفره .

cavernous

غارمانند، غاردار.

cavetto

(cavetti. pl) (م. م. ) قالب مجوف.

caviar

خاویار.

caviare

خاویار.

cavil

خرده گیری کردن ، عیب جوئی کردن ، خرده گیری، عیب جوئی.

cavity

گودال، کاوی.کاواک ، گودال، حفره ، کرم خوردگی دندان .

cavort

جست وخیز کردن ، رقاصی کردن .

cavy

خوک هندی، ارنب رومی.

caw

قارقار( کلاغ )، قارقار کردن ( مثل کلاغ ).

cay

(=kay) تخته سنگ ساحلی درجزیره ، ساحل مرجانی یاشنی درجزیره ، جزیره کوچک .

cease

ایستادن ، موقوف شدن ، دست کشیدن ، گرفتن ، وقفه ، ایست، توقف.

cease fire

فرمان آتش بس.

ceaseless

پیوسته ، دائمی.

cecum

(تش. ) روده کور، اعور.

cedar

سدر، سرو، سروآزاد، چوب سرو، رنگ قرمز مایل به زرد.

cedarn

سروی، مثل سرو، سدری.

cede

واگذار کردن ، تسلیمکردن ، صرفنظرکردن از.

ceder

واگذار کننده .

ceiba

درخت گل ابریشم گرمسیری، درخت پنبه هندی.

ceil

سقف ( اطاقی را ) تخته پوش کردن ، آستر کردن ، باپوشال پوشاندن .

ceiling

سقف، پوشش یا اندود داخلی سقف، حد پرواز.

ceilometer

ارتفاع سنج ابر.

celebrant

برگذار کننده .

celebrate

جشن گرفتن ، عیدگرفتن ، آئین (جشن یاعیدی را ) نگاه داشتن ، تقدیس کردن ، تجلیل کردن .

celebration

جشن ، برگزاری جشن ، تجلیل.

celebrity

شهرت، شخص نامدار.

celerity

سرعت، تندی، فرزی، چابکی.

celery

کرفس.

celesta

(مو. ) نوعی آلت موسیقی شبیه پیانو.

celestial

الهی، علوی، آسمانی، سماوی.

celibacy

تجرد، بی زنی، بی شوهری، امتناع از ازدواج.

celibate

بی جفت، عزب، مجرد، شخص بی جفت.

cell

یاخته ، سلول، باطری.پیل، زندان تکی، سلول یکنفری، حفره ، سلول، یاخته .

cellar

زیرزمین ، سرداب، انبار، جای شراب انداختن ، گودال سرچاه ، پیش چاه .

cellarage

حق انبارداری برای نگاه داشتن چیزی، فضای زیر زمین .

cellist

(مو. ) نوازنده ویولن سل.

cello

(مو. ) ویولون سل.

cello phane

کاغذسلوفان ، کاغذ شیشه نمای سلولزی.

cellular

بافت سلولی، سلول دار، خانه خانه .

cellule

سلول کوچک ، حجره کوچک .

celluloid

مانند سلول، ( نام تجارتی ) سلولوید.

cellulosic

وابسته بسلولز، ساخته شده از سلول.

celt

نژاد سلت.

celtic

سلتی، وابسته به نژاد سلت (celts)، زبان سلتی.

celtic cross

علامت ضربدر (x)، ضرب در.

cembalo

(=clavicembalo) (مو. ) سنتور، سنتور پیانوئی.

cement

سمنت، سیمان ، سمنت کردن ، چسباندن ، پیوستن .

cementation

سمنت کاری.

cementite

چدن ، فولاد.

cementitious

دارای مواد سمنتی یا سیمانی، دارای خواص سیمان .

cemetery

گورستان ، قبرستان ، آرامگاه .

cenobite

دیرنشین ، صومعه نشین .

cenogenesis

تغییراتی که بعلت عادت به محیط وهمزیستی درجنس یانژاد(چیزی )ایجادمی شود، نسل جدید.

cenotaph

مقبره خالی، مقبره سرباز گمنام.

cenote

مخزن طبیعی وتحتالارضی آب.

cense

بخوردادن .

censer

بخورسوز، مجمر، عودسوز، عطردان .

censor

مامور سانسور، بازرس مطبوعات و نمایشها.

censorious

خرده گیر، عیب جو، عیب جویانه .

censorship

سانسور عقاید، سانسور.

censurable

انتقاد آمیز، قابل توبیخ وسرزنش.

censure

انتقاد، سرزنش، سرزنش کردن .

census

سرشماری، آمار، احصائیه ، ممیزی مالیاتی.

cent

درصد، یک صدم، سنت که معادل یک صدم دلار آمریکائی است.

centaur

حیوان افسانه ای با بالاتنه انسان وپائین تنه اسب، قنطورس.

centaurea

قنطوریون ، گل گندم.

centenarian

آدم صدساله ، سده ، مربوط به قرن ، جشن صد ساله .

centenary

صدساله ، جشن یا یادبود صد ساله ، سده .

centennial

صدساله ، یادبود صدساله ، سده .

center

مرکز.میان ، مرکز، وسط ونقطه مرکزی، درمرکز قرار گرفتن ، تمرکز یافتن .

center board

ته قایق بادبانی.

centesimal

صدم، صدقسمتی، یکصدم، صدبرابر.

centigrade

سانتیگراد، صدبخشی.

centigram

یک صدم گرم.

centiliter

یک صدم لیتر، یک سانتی متر مکعب.

centillion

( انگلیس ) عددیک با ششصد صفر، (آمر. ) عدد یک با صفر.

centime

سانتیم ( یک صدم فرانک فرانسه ).

centimeter

سانتی متر.

centipede

(ج. ش. ) صد پا ( هزار پا ).

cento

پیراهن چهل تکه ، پارچه وصله وصله ، قطعه یا تصنیفی که از چند جا اقتباس شده باشد، هرکارناجور وغیر متجانس، ( مخفف ) سازمان پیمان مرکزی.

central

مرکزی.مرکزی.

central office

دفتر مرکزی.

central processing unit

واحد پردازش مرکزی.

central processor

پردازنده مرکزی.

central terminal

پایانه مرکزی.

centralism

مرکز گرائی.

centralist

مرکز گرای، طرفدار تمرکز.

centralization

تمرکز، استقرار درمرکز.تمرکز.

centralize

تمرکز دادن ، درمرکز جمع کردن .متمرکز کردن .

centralized

متمرکز.

centralizer

متمرکز کننده .

centre

میان ، مرکز، وسط ونقطه مرکزی، درمرکز قرار گرفتن ، تمرکز یافتن .

centric

وسطی، میانی، واقع درمرکز.

centrifugal

گریزنده از مرکز، فرار از مرکز.

centrifugation

قوه گریز از مرکز.

centrifuge

ماشین کره گیری، تفکیک کردن .

centriole

ذره کوچکی در مرکز جاذبه ، میان دانه .

centripetal

مایل به مرکز.

centripetal force

قوه مرکز جوئی، قوه جاذبه مرکز.

centroid

(figure of =canter) مرکز ثقل، ( در شعر ) قویترین هجای سطر.

centrosphere

سنگین کره .

centrum

مرکز بدن مهره داران ، جسم مرکزی، جسم مهره .

centurion

( روم قدیم ) رئیس دسته صد نفر، یوزباشی.

century

سده ، قرن .

cephalad

بطور راسی، متمایل بطرف راس، متمایل بطرف سر.

cephalic

وابسته به سر، وابسته به مغز کله ، دماغی، راسی.

cephalopod

(ج. ش. ) سرپایان ، سرپاوران .

ceraceous

مومی، مانند موم.

ceramic

وابسته به سفال سازی، سفالینی، ظرف سفالین .

ceramic capacitor

خازن سفالی.

ceramicist

متخصص سفالگری، سازنده ظروف سفالین .

ceramist

متخصص سفالگری، سازنده ظروف سفالین .

cerate

مرهم، دارای غشائ یاشامه مومی.

cerberus

(اساطیریونان ) سگ سه سری که پاسبان دوزخ بوده ، مستحفظ.

cercis

درخت وگل ارغوان .

cere

موم مالی کردن یا روغن مالی کردن ، کفن پیچ کردن .

cereal

غله ، گیاهان گندمی، حبوبات، غذائی که از غلات تهیه شده وباشیر بعنوان صبحانه مصرفمیشود.

cerebellar

(تش. ) مخچه ای، مربوط به مخچه .

cerebellum

(cerebella، cerebellums. pl) (تش. ) مخچه ، مخ کوچک ، پس مخ.

cerebral

مخی، دماغی، مغزی، فکری.

cerebral palsy

(طب ) اختلالات دماغی ( از قبیل اختلال در گفتار ).

cerebrate

فعالیت مغزی را نشان دادن ، فکر کردن .

cerebration

بکاربردن مغز، تفکر.

cerebrospinal

(تش. ) مربوط به نخاع ومغز، مغزی نخاعی.

cerebrum

(cerebra، cerebrums. pl) (تش. ) مغز پیشین ، مغز کله .

cerecloth

مشمع، پارچه موم اندود، کفن ، بامشمع پوشاندن .

cerement

پارچه مومیائی مخصوص کفن اموات، کفن .

ceremonial

مربوط به جشن ، تشریفاتی، تشریفات، آداب.

ceremonious

پای بند تشریفات وتعارف، رسمی.

ceremony

تشریفات، جشن ، مراسم.

ceres

( اساطیر روم ) الهه زراعت و رستنی ها.

cero

(ج. ش. ) نوعی ماهی خوراکی (kingfish).

certainly

همانا، حتما، مطمئنا.

certainty

امر مسلم، یقین ، اطمینان .

certifiable

قابل تصدیق، قابل تائید.

certificate

گواهینامه ، شهادت نامه ، سند رسمی، گواهی صادر کردن .

certification

تصدیق، گواهی، شهادت.

certificatory

گواهینامه ای.

certified check

چک تضمین شده .

certified mail

پست سفارشی، پست سفارشی دو قبضه .

certified public accountant

حسابدار قسم خورده .

certifier

مصدق، گواهی کننده .

certify

تصدیق کردن ، صحت وسقم چیزی را معلوم کردن ، شهادت کتبی دادن ، مطمئن کردن ، تضمین کردن ، گواهی کردن .

certitude

اطمینان ، یقین ، دقت.

cerulean

برنگ آبی نیلگون .

ceruse

سفیداب سرب، اسفداج.

cervical

گردنی، وابسته به گردن .

cervine

شبیه گوزن .

cervix

(cervixes and cervices. pl) پشت گردن ، قفا، گردنه .

cesarean

زایمان از راه پاره کردن شکم مادر.

cess

سرازیری کنار رودخانه وغیره ، تشخیص وتعیین مالیات.

cessation

ایست، توقف، انقطاع، پایان .

cession

واگذاری، نقل وانتقال، انتقال قرض یا دین .

cesspit

گودال فاضل آب، چاه مستراح.

cesspool

چاه مستراح.

cha cha

نوعی رقص تند اسپانیولی.

chablis

(chablis. pl) نوعی شراب سفید.

chace

تعقیب کردن ، دنبال کردن ، شکار کردن ، واداربه فرار کردن ، راندن واخراج کردن (باaway و out و off)، تعقیب، مسابقه ، شکار.

chad

خرده کاغذ.

chadless

بی خرده کاغذ.

chadless punch

منگنه بی خرده کاغذ.

chadless tape

نوار بی خرده کاغذ.

chafe

مالش دادن ، خراشیدن ، سائیدن ، بوسیله اصطکاک گرم کردن ، (مج. ) به هیجان آوردن ، اوقات تلخی کردن به ، عصبانیت، سائیدگی، پوست رفتگی.

chaff

کاه ، پوشال، پوسته ، سبوس، ( مج. ) چیزکم بها یا بی اهمیت.

chaffer

مبادله کردن ، چانه ( زدن )، وراجی کردن ، آدم شوخ وخوش مشرب، داد وستد.

chaffy

کاهی، پوشالی.

chagrin

آزردگی، غم وغصه ، اندوه ، الم، تنگدلی، اندوهگین کردن ، آزرده کردن .

chain

زنجیر.(n. )زنجیر، کند وزنجیز، حلقه ، ( مج. ) رشته ، سلسله . (viand .vt) زنجیرکردن .

chain gang

دسته ای از محکومین که بهم زنجیر شده اند، هم زنجیر.

chain mail

زره زنجیری.

chain printer

چاپگر زنجیری.

chain react

تحت واکنش های زنجیری واقع شدن ، دچار واکنش های مسلسل وزنجیری شدن .

chain reaction

واکنش زنجیری یاهسته ای.

chain saw

اره زنجیری، اره برقی.

chain smoker

کسیکه پشت سرهم سیگار میکشد.

chain store

فروشگاه زنجیری، فروشگاههای مشابه متعلق به یک شرکت یا کالا.

chained

زنجیره ای، زنجیره ای کردن .

chained list

لیست زنجیره ای.

chaining search

جستجوی زنجیره ای.

chainlet

زنجیر کوچک .

chair

صندلی، مقر، کرسی استادی در دانشگاه ، برکرسی یاصندلی نشاندن .

chairman

فرنشین ، رئیس، ریاست کردن ، اداره کردن .

chairmanship

ریاست.

chaise longue

( lounge =chaise) (longues longues=chaises chaise. pl) نوعی نیمکت دراز.

chaldaic

وابسته بکلده .

chaldea

کلده .

chalet

کلبه یاآلونک چوبی، کلبه ییلاقی.

chalice

جام باده ، (درعشائ ربانی )، جام، پیاله ، کاسه .

chalk

گچ، ( ز. ع. )نشان ، علامت سفید کردن ، باگچ خط کشیدن ، باگچ نشان گذاردن .

chalkstone

سنگ گچ.

chalky

گچی.

challenge

بمبارزه طلبیدن ، رقابت کردن ، سرپیچی کردن ، سرتافتن ، متهم کردن ، طلب حق، گردن کشی، دعوت بجنگ .

chalybeate

آهن دار، دارای مزه شبیه باهن .

chamber

اتاق، تالار، اتاق خواب، خوابگاه ، حجره ، خان ( تفنگ )، فشنگ خوریاخزانه (درششلول)، (درجمع ) دفترکار، آپارتمان ، در اطاق قرار دادن ، جا دادن .

chamber pot

لگن .

chamberer

کلفت، معشوقه ، پیشکار، فاسق.

chamberlain

رئیس خلوت، پیشکار، ناظر، پرده دار، حاجب.

chambermaid

کلفت، خادمه ، خدمتکار.

chambray

کتان یا چیت راه راه شطرنجی.

chameleon

(ج. ش. ) حربائ، سوسمار کوچک ، آدم متلون المزاج ودمدمی.

chamois

(chamoix and chamois) چرم بسیارنازک از پوست گوسفند و بز و گوزن ، نوعی رنگ زرد، (ج. ش. )شوکا، بزکوهی.

chamois leather

جیر.

chamomile

بابونه ، بابونه معمولی یامعطر.

champ

میدان جنگ ، بیابان ، عمل جویدن ( اسب )، نشخوار، مخفف champion، قهرمان ، مزرعه ، جویدن ، باصداجویدن ، نشخوار کردن .

champagne

شامپانی، نام مشروبی که در شامپانی فرانسه تهیه میشود.

champaign

زمین مرتفع، دشت، جلگه ، صحرا، وسیع، میدان جنگ .

champerty

شرکت در دعوا، شرخری.

champignon

غاریقون ، نوعی قارچ خوراکی.

champion

پهلوان ، قهرمان ، مبارزه ، دفاع کردن از، پشتیبانی کردن .

championship

پهلوانی، قهرمانی، مسابقه قهرمانی.

chance

بخت، تصادف، شانس، فرصت، مجال، اتفاقی، اتفاق افتادن .

chanceful

اتفاقی، تصادفی.

chancel

صدرکلیسا، جای مخصوص کشیش.

chancellery

(=chancellory) رتبه و مقام صدراعظم یا رئیس دانشگاه .

chancellor

صدراعظم، رئیس دانشگاه .

chancellorship

صدارت عظمی.

chancellory

(=chancellery) رتبه و مقام صدراعظم یا رئیس دانشگاه .

chancery

مقام یا وظیفه صدارت عظمی، ( انگلیس ) مقام وزارت دارائی، دفتر مهردار سلطنتی.

chancre

(طب ) شانکر، سیفلیس.

chancroid

(طب ) زخم آتشک ، بدل شانکر.

chancy

تصادفی، اتفاقی.

chandelier

چلچراغ، شمع دان چند شاخه ، لوستر.

chandler

شمع ساز، شمع فروش.

chandlery

شمع فروشی، بقالی.

change

عوض کردن ، عوض شدن ، تغییر، پول خرد.دگرگون کردن یاشدن ، دگرگونی، تغییر، پول خرد، مبادله ، عوض کردن ، تغییردادن ، معاوضه کردن ، خردکردن ( پول )، تغییر کردن ، عوض شدن .

changeable

تعویض پذیر.دگرگون شدنی، دگرگون پذیر، متلون ، تغییر پذیر، ناپایدار.

changeless

بی تغییر، ثابت، پایدار، تغییر ناپذیر.

changeling

بچه ای که پریان بجای بچه ای که دزدیده اند میگذارند، ( مج. ) آدم دمدمی.

changer

عوض کننده ، تغییر دهنده ، ( مج. ) صراف.

changful

جوربجور شونده ، دگرگون شونده ، نامعین .

channel

شیاردار کردن ، دریا، کندن ( مجرا یا راه )، ( مج. درجمع ) هرگونه نقل وانتقالچیز یا اندیشه ونظر و غیره ، ترعه ، مجرا، خط مشی.مجرا، کانال.

channel capacit

گنجایش مجرا.

channel command word

کلمه فرمان محرا.

channel controller

کنترل کننده مجرا.

channel i/o

ورودی و خروجی مجرائی.

channel selector

مجرا گزین .

channel status word

کلمه وضعیت مجرا.

channelization

ترعه سازی، مجرا سازی.

channelize

کندن ( مجرا یا راه آب ).

chanson

سرود، تصنیف، ترانه .

chant

آهنگ ساده و کشیده ، مناجات، سرود، سرود یا آهنگ خواندن .

chanter

خواننده ، سراینده ، سرود خوان کلیسا.

chantey

( =chanty) سرود ملوانان هنگام کار.

chanticleer

(=cock) خروس.

chanty

( =chantey) سرود ملوانان هنگام کار.

chaos

هرج ومرج، بی نظمی کامل، شلوغی، آشفتگی.

chaotic

پرهرج ومرج، بی نظم.

chap

معامله کردن ، انتخاب کردن ، شکاف دادن ، ترکاندن ، خشکی زدن پوست، زدن ، مشتری، مرد، جوانک ، شکاف، ترک ، فک .

chaparral

(گ. ش. ) بلوط کوتاه وهمیشه بهار جنگل.

chapeau

(chapeaux، chapeaus. pl) کلاه ، شاپو.

chapel

کلیسای کوچک .

chaperon

شخصی که همراه خانم های جوان میرود، نگهبان یاملازم خانم های جوان ، نگهبانی کردن ، همراه دختران جوان رفتن ( برای حفاظت آنها )، اسکورت.

chaperone

شخصی که همراه خانم های جوان میرود، نگهبان یاملازم خانم های جوان ، نگهبانی کردن ، همراه دختران جوان رفتن ( برای حفاظت آنها )، اسکورت.

chapfallen

دارای چانه آویزان ، ملول، دلخور.

chaplain

دین یار، کشیشی که عبادتگاه ویژه دارد، قاضی عسگر.

chaplaincy

مقام یا محل کار قاضی عسگر.

chaplet

حلقه گل که بگردن میاویزند، تسبیح یا گردن بند.

chapman

تاجر، دلال، واسطه سیار.

chaps

شلوار بی خشتک گاوداران .

chapter

فصل ( کتاب )، شعبه ، قسمت، باب.

char

برگشتن ، انجام دادن ، کردن ، بازگشت، فرصت، کار روز مزد و اتفاقی.(=charr) زغال، تبدیل به زغال کردن .تبدیل به زغال کردن ، نیمسوز کردن ، نیمسوز شدن ، زغال، جسم زغال.

character

دخشه .مونه ، منش، خیم، نهاد، سیرت، صفات ممتازه ، هرنوع حروف نوشتنی وچاپی، خط، رقم، شخصیت های نمایش یا داستان ، نوشتن ، مجسم کردن ، شخصیت.

character code

رمز دخشه ای.

character density

تراکم دخشه ها.

character generator

دخشه زا.

character printer

چاپگر دخشه ای.

character reader

دخشه خوان .

character recognition

دخشه شناسی.

character set

دخشکان .

character string

رشته دخشه ای.

characteristic

منشی، خیمی، نهادی، نهادین ، منش نما، نشان ویژه ، صفت ممیزه ، مشخصات.مشخصه .

characteristic curve

منحنی مشخصه .

characteristic function

تابع مشخصه .

characteristics

مشخصات.

characterization

منش نمائی، توصیف صفات اختصاصی، توصیف شخصیت.

characterize

منش نمائی کردن ، توصیف کردن ، مشخص کردن ، منقوش کردن .

charade

نوعی معما، جدول کلمات متقاطع، نوعی بازی.

charcoal

زغال چوب.

chare

برگشتن ، انجام دادن ، کردن ، بازگشت، فرصت، کار روز مزد و اتفاقی.

charge

تصدی، عهده داری، حمله ، اتهام، هزینه ، وزن ، مسئولیت، گماشتن ، عهده دار کردن ، زیربار کشیدن ، متهم ساختن ، مطالبه ( بها)، پرکردن ( باطری وتفنگ )، موردحمایت.بار، هزینه ، مطالبه هزینه .

charge d'affaires

(affaires'd charges. pl) کاردار، نایب سفارت، نایب وزیر مختار.

chargeable

پرشدنی، اتهام پذیر، قابل بدهی یا پرداخت.

charger

اسب جنگی، دستگاه پرکردن باطری و هرچیز دیگر ( مثل تفنگ ).

charily

از روی احتیاط، با دقت.

chariot

ارابه .

charioteer

ارابه ران ، کالسکه چی، ممسک الاعنه .

charism

( =charisma) عطیه الهی، جذبه روحانی، گیرائی، گیرش، فره .

charisma

( =charism) عطیه الهی، جذبه روحانی، گیرائی، گیرش، فره .

charitable

دستگیر، سخی، مهربان ، ( موسسه ) خیریه .

charity

دستگیری، صدقه ، خیرات، نیکوکاری.

charlatan

آدم حقه باز، شارلاتان ، آدم زبان باز.

charley horse

سختی وگرفتگی دردناک ماهیچه ( دست وپا ).

charlock

(گ . ش. ) خردل بیابانی، خردل وحشی.

charm

(.n)افسون ، طلسم، فریبندگی، دلربائی، سحر، (.vi and .vt) افسون کردن ، مسحور کردن ، فریفتن ، شیفتن .

charmer

جذاب، دلربا، افسونگر، فریبنده .

charming

فریبا، فریبنده ، ملیح.

charnel

گورستان ، قبرستان .

charr

(=char) زغال، تبدیل به زغال کردن .

chart

نمودار.نقشه ، نمودار، جدول ( اطلاعات )، گرافیگ ، ترسیم آماری، بر روی نقشه نشان دادن ، کشیدن ، طرح کردن ، نگاره .

chartaceous

شبیه کاغذ، کاغذی.

charter

فرمان ، امتیاز، منشور، اجازه نامه ، دربست کرایه دادن ، پروانه دادن ، امتیازنامه صادر کردن .

chartulary

دفتر ثبت اجاره نامه وامتیازنامه وفرامین ، بایگان ، متصدی بایگانی.

charwoman

مستخدمه ، کلفت، زغال فروش.

chary

عزیز، محبوب، با احتیاط ودقیق، محتاط، کمرو.

chase

تعقیب کردن ، دنبال کردن ، شکار کردن ، واداربه فرار کردن ، راندن واخراج کردن (باaway و out و off)، تعقیب، مسابقه ، شکار.

chaser

دنبال کننده ، ( آمر. ) مشروبی که بدرقه نوشابه ای باشد، تعاقب کننده .

chasm

شکاف، وقفه ، ( مج. ) فرق بسیار، پرتگاه عظیم.

chassepot

نوعی تفنگ که فشنگ آتش زا دارد.

chassis

شاسی اتومیل، اسکلت، کالبد.شاسی.

chaste

عفیف، پاکدامن ، خالص ومهذب.

chasten

تصفیه وتزکیه کردن .

chastiesement

تنبیه ، توبیخ، سرزنش.

chastise

تنبیه کردن ، توبیخ وملامت کردن .

chastity

عفت وعصمت، پاکدامنی، نجابت.

chasuble

لباده باشلق دار بلند.

chat

گپ زدن ، دوستانه حرف زدن ، سخن دوستانه ، درددل، گپ.

chateau

(chateaux، chateaus. pl) کاخ دوره ملوک الطوایفی، دژ، قلعه ، قصر ییلاقی.

chatelain

(=castellan) بانوی حاکم قلعه ، کمربند زنجیری زنانه .

chatoyance

درخشندگی متغیر، تلالو متغیر، سوسو زنی.

chatoyancy

درخشندگی متغیر، تلالو متغیر، سو سوزنی.

chatoyant

دارای رنگ ودرخشندگی متغیر ( مثل چشمگربه درتاریکی )، سنگ براق وصیقلی وموجدار.

chattels

اموال، عقار، احشام، خدمه وغلامان .

chatter

تندتند حرف زدن ، تند وناشمرده سخن گفتن ، پچ پچ کردن ، چهچه زدن ( مثل بلبل ).

chatterbox

آدم پرحرف و یاوه گو، آدم روده دراز.

chattily

باخوش صحبتی، باپرحرفی، باوراجی.

chattiness

خوش صحبتی، وراجی، پرحرفی، بلبل زبانی.

chatty

خوش صحبت، وراج، پرحرف.

chauffeur

راننده ماشین ، شوفر، رانندگی کردن .

chauvinism

تعصب در وطن پرستی، میهن پرستی از روی تعصب.

chauvinist

میهن پرست متعصب.

chaw

جویدن ، بادندان خرد وپاره کردن ، ( درجمع ) آرواره ، فک ، لقمه جویده .

chckloft

اطاق زیر شیروانی.

cheap

ارزان ، جنس پست، کم ارزش، پست.

cheapen

ازقیمت کاستن ، ارزان شدن ، تحقیر کردن ، ناچیز شمردن .

cheapjack

کاسب دوره گرد.

cheapness

ارزانی.

cheapskate

آدم ارزان خر.

cheat

آدم متقلب وفریبنده ، فریب، گول، فریب دادن ، خدعه کردن ، گول زدن ، جر زدن .

check

مقابله ، مقابله کردن ، بررسی، بررسی کردن .جلوگیری کردن از، ممانعت کردن ، سرزنش کردن ، رسیدگی کردن ، مقابله کردن ، تطبیقکردن ، نشان گذاردن ، چک بانک .

check bit

ذره مقابله ای.

check character

دخشه مقابله ای.

check digit

رقم مقابله ای.

check field

میدان مقابله ای.

check list

سیاهه مقابله .

check problem

مسئله مقابله ای.

check sum

مجموع مقابله ای.

checkbook

دفترچه چک ( بانک ).

checker

شطرنجی، بشکل شطرنجی ساختن یاعلامت گذاردن ، شطرنجی کردن ، نوعی بازی شبیه جنگ نادر، چکرز.

checkers

بازی چکرز، جنگ نادر.

checking

مقابله ، بررسی.

checking account

حساب جاری بانکی.

checking program

برنامه مقابله کننده .

checklist

سیاهه مقابله .

checkmate

شهمات کردن ، مات کردن ، ( مج. ) شکست دادن .

checkout

وارسی، به امانت گرفتن .

checkout point

نقطه وارسی.

checkout run

رانش وارسی.

checkout test

آزمون وارسی.

checkpoint

نقطه مقابله .محل بازرسی وسائط نقلیه .

checkroom

اطاق تفتیش اثاث وبار مسافرین ، اطاق امانت گذاری بار وچمدان وپالتو.

checkup

بازرسی کلی، معاینه عمومی.

cheddar

نوعی پنیر.

cheek

گونه ، لب.

cheekbone

استخوان گونه .

cheekily

باپرروئی، باگستاخی، بطورجسارت آمیز.

cheekiness

گستاخی.

cheeky

دارای گونه های برآمده ، گستاخ، پررو.

cheep

جیرجیر، اشاره مختصر، جیر جیر کردن ، اشاره مختصر کردن به .

cheer

خوشی، فریادوهلهله آفرین ، هورا، دلخوشی دادن ، تشویق کردن ، هلهله کردن .

cheerful

بشاش، خوش روی.

cheerio

خدا حافظ.

cheerless

غمگین ، افسرده ، ناشاد.

cheery

سرحال، بابشاشت، شاد، دلگشا.

cheese

پنیر.

cheesemonger

پنیر فروش.

cheesy

پنیری، قشنگ .

cheetah

یوزپلنگ وحشی.

chef

سرآشپز.

chef d'oeuvre

(oeuvre'd chefs. pl) شاهکار ادبی یا هنری.

chemic

دارو فروش، شیمیائی.

chemical

شیمیائی، کیمیائی.

chemical engineering

مهندسی شیمی.

chemical warfare

جنگ بوسیله گازهای شیمیائی.

chemically

بطورشیمیائی.

chemise

لباس خواب یا زیر پیراهن زنانه .

chemist

شیمی دان ، داروساز.

chemistry

علم شیمی.

chemotherapy

(طب ) درمان بواسطه مواد شیمیائی، درمان داروئی.

chemotropism

گرایش شیمیائی.

cheque

(=check) حواله ، برات، چک .

cheque book

دفترچه چک .

chequered

شطرنجی، پیچازی، ( مج. ) دارای تحولات.

cherish

گرامی داشتن ، تسلی دادن .

cheroot

نوعی سیگار برگ .

cherry

گیلاس.

cherub

کروب ( کروبیان )، فرشتگان آسمانی بصورت بچه بالدار، ( مج. ) بچه قشنگ .

chervil

جعفری فرنگی.

chess

شطرنج.

chessboard

تخته شطرنج.

chest

صندوق، یخدان ، جعبه ، تابوت، خزانه داری، قفسه سینه .

chested

صندوق یا سینه دار.

chestnut

شاه بلوط، بلوط، رنگ شاه بلوطی.

chevalier

سوار دلاور، نجیب زاده .

chevron

دستکش، درجه نظامی روی بازو.

chew

جویدن ، خاییدن ، تفکر کردن .

chewable

جویدنی.

chewing gum

آدامس، سقز.

chewy

جویدنی.

chianti

نوعی شراب قرمز.

chiaroscurist

هنرمندی که سیاه قلم کار میکند، سیاه قلمکار.

chiaroscuro

نقاشی سیاه قلم، نوعی نقاشی که فقط با سیاه روشن وبدون رنگ آمیزی انجام میشود.

chiasma

(chiasmas chiasmata. pl) (تش. ) تقاطع، ضربدر بصری، ( بافت شناسی ) آمیزش از میان یا از پهنا ( مثلا در کروموسوم ها ).

chic

شیک ، مد، باب روز، زیبا.

chicane

مغلطه کردن ، سفسطه کردن ، مغلطه .

chicanery

حیله بازی، ضد ونقیض گوئی، مغالطه .

chichi

باارزش، ظریف، باهنرمندی.

chick

جوجه ، بچه ، نوزاد.

chicken

جوجه مرغ، پرنده کوچک ، بچه ، مردجوان ، ناآزموده ، (ز. ع. ) ترسو، کمرو.

chicken feed

(ز. ع. ) مبلغ ناچیز، غذای جوجه .

chicken livered

کمرو، ترسو، بزدل.

chicken pox

(طب ) آبله مرغان .

chickenhearted

ترسو، بزدل، کمرو.

chickpea

نخود، خلر.

chickweed

حشیشه القزاز وعلف های هرز دیگر.

chicory

کاسنی دشتی، کاسنی تلخ.

chide

سرزنش کردن ، گله کردن از، غرغرکردن .

chief

رئیس، سر، پیشرو، قائد، سالار، فرمانده ، عمده ، مهم.

chief justice

(ز. ع. ) رئیس دادگاه ، قاضی اعظم، قاضی القضات.

chief of staff

رئیس ستاد.

chief of state

رئیس دولت.

chief petty officer

(ن . د. ) ناوبان دوم.

chief warrant officer

(نظ. ) استوار یکم.

chiefly

مخصوصا، بطور عمده .

chieftain

سالار، سردسته ، رئیس قبیله .

chiel

(=chield) (اسکاتلند ) یارو.

chield

(=chiel) (اسکاتلند ) یارو.

chiffon

تورنازک ، نوعی پارچه ابریشمی، نوعی کیک .

chiffonier

قفسه کوچک کشودار، اشکاف کوچک .

chigger

نوعی حشره شبیه کنه .

chignon

گیس ( جمع شده ) پشت سر، گیسو.

chigoe

(ج. ش. ) کک ، کیک .

chilblain

(طب ) سرمازدگی.

child

بچه ، کودک ، طفل، فرزند.

childbearing

بچه آوری، بچه زائی.

childbed

بستر زایمان .

childbirth

وضع حمل، زایمان .

childhood

بچگی، طفولیت، کودکی، خردی.

childlike

بچگانه ، ساده وبی آلایش، کودک مانند.

childly

بچگانه ، مثل بچه .

chile

(chilli and =chili) دارفلفل، برباس، گردفلفل، خوراک لوبیای پر ادویه .

chili

(chilli and =chile) دارفلفل، برباس، گردفلفل، خوراک لوبیای پر ادویه .

chiliad

هزارتائی، هزار عدد، یک هزار سال، هزار ساله .

chiliasm

اعتقاد به ظهور مجدد هزار ساله مسیح.

chilisauce

نوعی رب گوجه فرنگی فلفل دار.

chilish

بچگانه ، ناپسند، لوس.

chill

سردکردن ، خنک شدن ، سرما، خنکی، چایمان ، مایه دلسردی، ناامید، مایوس.

chilled

(=chilly) سرد، خنک .

chilli

(chile and =chili) دارفلفل، برباس، گردفلفل، خوراک لوبیای پر ادویه .

chilly

(=chilled) سرد، خنک .

chimaera

(=chimera)(افسانه ) جانوری که سرشیر وبدن ببر ودم مار داشته است، ( مج. ) خیال واهی.

chime

(مو. ) سنج، ترتیب زنگهای موسیقی، سازیاموسیقی زنگی، صدای سنج ایجادکردن ، ناقوس رابصدا درآوردن .

chime in

بادیگران هم آهنگ شدن .

chimera

(=chimaera)(افسانه ) جانوری که سرشیر وبدن ببر ودم مار داشته است، ( مج. ) خیال واهی.

chimere

خرقه بدون آستین ویا با آستین گشاد وبزرگ .

chimerical

واهی، خیالی، ذوقی، هوس باز، هوس آمیز، دمدمی.

chimney

دودکش، بخاری، کوره ، نک .

chimney pot

سردودکش، کلاهک دودکش.

chimney sweeper

کسی که دوده لوله بخاری را پاک میکند.

chimneypiece

نمای بخاری، گچ بری بخاری.

chimp

( eezchimpan =).

chimpanzee

(=chimp) (ج. ش. ) میمون آدم وار، شمپانزه .

chin

چانه ، زنخدان ، زیرچانه نگهداشتن ( ویولون ).

china

کشورچین ، چینی، ظروف چینی.

chinaware

(=china) ظروف چینی.

chine

مهره استخوان پشت جانوران ، گوشت مازه ، ( ز. ع. - انگلیس ) دره تنگ وباریک ، شکاف، درز، شیارآبی که دراثرحرکت کشتی ایجاد میشود، پشت کسی را شکستن ، دندانه دار کردن .

chine chilla

(ج. ش. ) نوعی جانور جونده کوچک شبیه سنجاب.

chinese

چینی، چینی ها ( درجمع ومفرد )، زبان چینی.

chinioserie

(درمعماری ) سبک معماری ویا هنر چینی.

chink

شکاف، رخنه ، شکافتن ، درزپیدا کردن ، درز گرفتن ، صدای بهم خوردن فلز، جرنگ جرنگ .

chino

لیموشیرین ، پرتقال شیرین .

chintz

چیت گلدار.

chintzy

چیتی.

chip

لپ پریده کردن یا شدن ، ژتن ، ریزه ، تراشه ، مهره ای که دربازی نشان برد وباختاست، ژتون ، ورقه شدن ، رنده کردن ، ( بصورت جمع ) سیب زمینی سرخ کرده .تراشه .

chip in

شرکت کردن در

chipmunk

موش خرمای زمینی، سنجاب راه راه .

chipper

رنده نجاری، تیشه نجاری، خراط، جیک جیک کردن .

chirk

شادکردن یاشدن ، شاد.

chirographer

خطاط، خط نویس، کف بین .

chirography

خط نویسی، محرری، طالع بین .

chiromancer

کف بین .

chiromancy

پیش گوئی وغیب گوئی با دیدن خطوط کف دست.

chiropodist

متخصص درمان وحفاظت پاها، پزشک پا.

chiropody

(=podiatry) فن معالجه ودرمان امراض پا.

chiropractic

فن ماساژ وجابجا کردن ستون فقرات.

chirp

جیک جیک ، جیرجیر، زق زق کردن ، جیرجیر کردن .

chirr

صدای زنجره ، جیرجیر، صدای ملخ کردن .

chirrup

جیک جیک پی درپی، چهچه ، جیک جیک کردن .

chisel

اسکنه ، قلم درز، بااسکنه تراشیدن .

chiseled

(=chiselled) چوب اسکنه خورده ، اسکنه مانند.

chiselled

(=chiseled) چوب اسکنه خورده ، اسکنه مانند.

chit

بچه ، کودک ، دخترک ، توله حیوانات (مثل خرس )، یادداشت.

chit chat

گفتگو، صحبت کوتاه ، گپ.

chitlings

(chitlins and =chitterlings) روده کوچک خوک ، ( کالباس سازی وغیره )، چین ، حاشیه چین دار.

chitlins

(chitterligns and =chitlings) روده کوچک خوک ، ( کالباس سازی وغیره )، چین ، حاشیه چین دار.

chiton

قبای کوتاه .

chitter

چهچه زدن ، آواز خواندن ، از سرما لرزیدن .

chitterlings

(chitlins and =chitlings) روده کوچک خوک ، ( کالباس سازی وغیره )، چین ، حاشیه چین دار.

chivalric

(=chivalrous) دلیرانه ، جوانمرد، بلند همت.

chivalrous

(=chivalric) دلیرانه ، جوانمرد، بلند همت.

chivalry

سلحشوری، دلیری، جوانمردی، فتوت، تعارف.

chive

(.n and .vi and .vt) (=chivvy) تعقیب کردن ، اذیت کردن . (.n) پیازچه ، پیاز کوهی، موسیر اسپانیا.

chivvy

(=chive) تعقیب کردن ، اذیت کردن .

chloe

دخترک چوپان ، چوپان زن .

chloramine

(ش. ) هرنوع ترکیبی که دارای ازت و کلر باشد.

chlorate

(ش. ) کلرات، نمک اسید کلریک .

chloric acid

(ش. ) اسیداکسیدکننده بی ثباتی بفرمول 3 HCLO.

chloride of lime

(powder =bleaching) گرد سفید کنی، گردمخصوص سفید کردن پارچه .

chlorinate

آغشته کردن باکلر، با کلر ترکیب شدن .

chlorine

(ش. ) کلرین .

chloroform

کلروفورم.

chlorophyl

(=chlorophyll) ماده سبز گیاهی، سبزینه ، کلروفیل.

chlorophyll

(=chlorophyl) ماده سبز گیاهی، سبزینه ، کلروفیل.

choach box

جای کالسکه ران .

chochleate

شبیه صدف، پیچ وخم دار، پیچاپیچ، مارپیچی.

chock

گوه (goveh)، تکه چوبی که چرخ یا چلیکی را ازغلتیدن بازمیدارد، از حرکت بازداشتن ، (باچوب ) محکم کردن ، محکم، سفت، کیپ.

chock full

پرشده ، کیپ، گرفته ، لبالب، مالامال.

chockablock

بهم متصل وپیوسته ، شلوغ، کیپ.

chocolate

شوکولات، شوکولاتی، کاکائو.

chocolate tree

(گ . ش. ) درخت کاکائو (cacao theobroma).

choice

پسند، انتخاب، چیز نخبه ، برگزیده ، منتخب.

choir

دسته سرایندگان ، کر، بصورت دسته جمعی سرود خواندن ، هم سرایان .

choir loft

جای مخصوص خواندن کلیسا.

choirmaster

رهبر دسته سرایندگان ( کلیسا ).

choke

خفه کردن ، بستن ، مسدود کردن ، انسداد، اختناق، دریچه ، ساسات ( ماشین ).

choker

خفه کننده ، مسدودکننده ، شال گردن .

choky

خفه ، دم دار، گرفته .

choler

خشم، تندی، صفراوی، صفرا.

cholera

وبا.

choleric

سودائی مزاج، عصبانی.

cholesterol

(ش) ماده بفرمول OH H45 C27 ( موجد تصلب شرائین ).

choose

گزیدن ، انتخاب کردن ، خواستن ، پسندیدن .

chooser

(choosey and =choosy)گزینگر، انتخاب کننده .

choosey

(chooser and =choosy) گزینگر، انتخاب کننده .

choosy

(chooser and =choosey) گزینگر، انتخاب کننده .

chop

ریز ریز کردن ، بریدن ، جدا کردن ، شکستن .

chopfallen

(=chapfallen).

chopine

نوعی کفش پاشنه بلند.

chopper

ساطور.ساطور، تبر، هلی کوپتر.

choppy

پرشکاف، ( درمورد دریا ) اندکی متلاطم، (مج. ) متغیرودستخوش تغییر وتبدیل.

chops

(تش. ) آرواره ، دهان ، لب ولوچه .

chopsticks

میله های عاج یا چوبی که چینی ها برای خوردن برنج از آن استفاده میکنند.

chopsuey

نوعی غذای چینی.

choral

وابسته بدسته سرودخوانان ، وابسته به آواز دسته جمعی.

chorale

(=choral) دسته سرایندگان ، مجموعه خوانندگان .

chord

عصب، ریسمان ، ( هن. ) وتر، قوس، زه ، تار.وتر، سیم، ریسمان .

chore

کارهای عادی و روزمره ، کار مشکل، کارسخت وطاقت فرسا.

chorea

(طب) دائ الرقص، تشنج مخصوص.

choreograph

طرح رقص یا بالت را ریختن ، درحال رقص یا بالت بودن .

choreography

رقص آرائی، هنررقص، رقص مخصوصا درتئاتر وغیره .

choric

وابسته بدسته خوانندگان .

chorister

آوازه خوان جزو دسته خوانندگان .

chorographic

وابسته بنقشه برداری جغرافیائی از ناحیه ای.

chorography

نقشه برداری وتوضیح وضع جغرافیائی ناحیه ای.

chortle

صدای خورخور یاخنده ، سرود وتسبیح خواندن ، مناجات کردن ، صدای خرخرکردن ، صدایخرناس کردن ، خندیدن .

chorus

هم سرایان ، هم سرائی کردن ، دسته خوانندگان ، نغمه سرایان هم آهنگ .

chorus girl

زن جوانی که دریک دسته کر میخواند.

chosen

برگزیده ، منتخب.

chough

(ج. ش. ) زغن ( از جنس pyrrhocorax).

chouse

گول خور، گول زدن .

chow

(ز. ع. )غذا، خوراکی، سگ خپله .

chow mein

نوعی غذای چینی.

chowder

نوعی آبگوشت.

chrestomathy

قطعات منتخب، قطعات برگزیده ( برای نوآموزان زبان بیگانه )، منتخبات.

chrism

روغن آمیخته بابلسان ، مرهم، تدهین .

christ

مسیح، عیسی.

christen

نام گذاری کردن ( هنگام تعمید )، تعمید دادن .

christendom

مسیحیت، عالم مسیحیت، جامعه مسیحیت.

christening

مراسم تعمید ونامگذاری بچه .

christian

مسیحی.

christian era

مبدائتاریخ کشورهای مسیحی که از زمان تولد مسیح آغاز میگردد.

christian name

نام اول شخص.

christianity

مسیحیت، دین مسیحی.

christianization

عیسوی سازی، گرایش به مسیحیت.

christianize

مسیحی کردن ، عیسوی کردن .

christlike

مسیح وار.

christly

مسیح وار، شایسته مسیح، مربوط به مسیح.

christmas

عیدمیلاد مسیح، عید نوئل.

christmastide

ایام کریسمس.

christology

مبحث مسیح شناسی.

chromatic

رنگی، پر رنگ ، تصادفی، اتفاقی.

chromaticity

رنگین ، رنگی، نوع، رنگ پذیری.

chromatics

علم رنگ شناسی.

chromatographic

وابسته برنگ نگاری، رنگ نگار.

chromatography

رنگ نگاری، جدا کردن عناصر رنگی از هم.

chromatolysis

تجزیه وتحلیل مواد رنگی سلول.

chromatophil

رنگ پذیر، باسانی رنگ شونده ، رنگ دوست.

chrome

رنگ دانه کرومیوم، رنگ زرد فرنگی، آب ورشو.

chromic

متعلق به کرومیوم، مربوط به کرومیوم.

chromite

کرومیت، نمک اسید کرومیوم.

chromium

کرومیوم، کروم، فلزی سخت وخاکستری رنگ .

chromogen

دانه های رنگیگیاهان ، رنگ پذیری گیاهان ، رنگ زا.

chromolithograph

عکس رنگی که بوسیله چاپ سنگی تهیه میشود.

chromophil

رنگ پذیر، باسانی رنگ شونده ، رنگ دوست.

chromophore

گروه رنگی ملکول، عامل رنگی ملکول.

chromoplast

یاخته رنگی که حاوی رنگ قرمز یا زرد میباشد.

chromosome

(تش. ) کروموسوم، رنگین تن .

chronic

دیرینه ، مزمن ، سخت، شدید، گرانرو.

chronicle

شرح وقایع بترتیب تاریخ، تاریخچه .

chronogram

ماده تاریخ، نشان دادن سنوات تاریخی.

chronograph

گاه سنج، آلت سنجش فواصل زمانی.

chronologic

بترتیب تاریخی، دارای تسلسل تاریخی، دارای ربط زمانی.

chronological

بترتیب وقوع.بترتیب تاریخی، دارای تسلسل تاریخ، دارای ربط زمانی.ترتیب زمانی وقوع.

chronology

شرح وقایع بترتیب زمانی.علم ترتیب تاریخ، گاه شناسی، تاریخ شماری، جدول یا شرح وقایع یاتاریخهای وابسته بانها.

chronometer

زمان سنج، گاه شمار، کرونومتر، وقت نگار، گاه نگار.

chronometry

گاه شماری، وقت سنجی بطریق علمی، علم قیاس زمان .

chronoscope

زمان سنج، گاه شمار، لحظه شمار.

chrysalis

(=chrysalid) شفیره حشرات، جوانه ، شکوفه ، جنین .

chrysanthemum

گل داودی، مینای طلائی.

chrysolite

(مع. ) زبرجدسبز، یاقوت سبز، الیوین .

chrysoprase

(مع. ) یکجور یاقوت زرد، عقیق سبز.

chthonian

ساکن زیرزمین ، درون زمین ، وابسته به خدایان وارواح عالم اسفل.

chthonic

ساکن زیرزمین ، درون زمین ، وابسته به خدایان وارواح عالم اسفل.

chubbiness

خپله بودن ، گوشتالوئی.

chubby

خپله ، چاق، گوشتالو، پهن رخسار.

chuck

گیره ای که مته را در ماشین نگه میدارد، مرغک ، عزیزم، جانم، (ز. ع. انگلیس)جوجه مرغتکان ، صدائی که برای راندن حیوان بکار میرود.

chuck wagon

واگن آشپزخانه و وسائل آشپزی ترن .

chuckhole

دست انداز یا جای چرخ درجاده .

chuckle

بادهان بسته خندیدن ، پیش خود خندیدن .

chucklehead

آدم کله گنده ، آدم کودن .

chuff

دهاتی، بی تربیت، روستامنش.

chuffy

چاق وچله ، کوتوله وچاق (مثل خوک )، ترشرو، عبوس.

chug

صدای لوکوموتیو، صدای انفجاری که گاهی از ماشین شنیده میشود.

chukka

پوتین نوک برگشته .

chum

هم اطاق، دوست، صمیمی، رفیق بودن ، باهم زندگی کردن .

chummy

صمیمی، خوش مشرب، یار.

chump

کنده ، تکه بزرگ .

chunk

تکه بزرگ یا کلفت وکوتاه ( درمورد سنگ ویخ وچوب )، (مج. ) کنده ، مقدار قابل توجه .

chunky

خپله وچاق.

church

کلیسا، کلیسائی، درکلیسامراسم مذهبی بجا آوردن .

churchliness

علاقمندی بکلیسا.

churchly

مربوط به کلیسا، مذهبی.

churchman

کشیش، نگهبان کلیسا، عضو کلیسا.

churchyard

حصار کلیسا، حیاط کلیسا.

churl

دهاتی، آدم خشن و زمخت، بی تربیت، روستائی.

churlish

خشن ، زمخت.

churn

بوسیله اسباب گردنده ( مثل چرخ ) جلو رفتن ، بافعالیت فکری چیزی بوجود آوردن ، کره سازی، دائما وشدیدا چیزی را تکان دادن وبهم زدن .

churr

صدای کبک وکودک شیرخوار وغیره .

chute

شیب تند رودخانه ، ناودان یا مجرای سرازیر، مخفف کلمه پاراشوت، ( مج. ) سقوط، انحطاط، زوال.

chutney

یک نوع ترشی با ادویه ، یکنوع چاشنی غذا.

chylaceous

شبیه کیلوس، شیره مانند، قیلوس وار.

chyle

کیلوس ( در فیزیولوژی )، قیلوس.

ci devant

پیشین ، سابق، متعلق بدوره سابق، منسوخ.

ciborium

قبه ، آسمانه ، قدح یا ظرف.

cicada

خزوک ، زنجره وجیرجیرک دشتی.

cicala

(=cicada) ملخ، زنجره .

cicatricle

داغ، نشان ، محل زخم.

cicatrix

جای زخم، اثر زخم، داغ، نشان ، داغه .

cicatrize

گوشت نو بالا آوردن ، جای زخم باقی گذاردن .

cicerone

راهنما، بلد.

cider

شراب سیب، شربت سیب، آب سیب.

cigar

سیگار، سیگار برگ .

cigarette

(=cigaret) سیگارت، سیگار.

ciliary

مژگانی، موئی، مودار.

ciliate

مودار، ریشه دار، مژگان دار، مژه دار.

ciliolate

مژک دار، تاژک دار، مویچه دار.

ciliolated

مودار، ریشه دار، مژگان دار، مژه دار.

cilium

مژه ، تاژک ، مویچه ، پر.

cimex

(ج. ش. ) ساس، سرخک ، خانواده ساس وسرخک .

cimmerian

افراد کشور ظلمات، ظلمانی، تاریک .

cinch

کاری که با سهولت انجام شود، تنگ یا کمربند( به اسب ) بستن ، محکم بستن .

cinchona

(گ . ش. ) درخت گنه گنه .

cincture

کمربند، احاطه ، حلقه ، محوطه ، احاطه کردن ، کمرچیزی را بستن .

cinder

زغال نیم سوز، خاکستر، خاکستر کردن .

cindery

خاکستری.

cindition code

رمز وضعیت.

cinema

سینما.

cinematic

سینمائی.

cinematograph

آپارات فیلم، دوبین فیلم برداری، سینما.

cinematography

هنر فیلمبرداری.

cinereous

خاکستری رنگ ، خاکستروار.

cingulate

دارای کمربند، کمر بندی.

cingulum

کمربند، خط رنگی ومارپیچ.

cinnabar

شنگرف، شنجرف، سولفور سیماب.

cinnamon

(گ . ش)دارچین ، رنگ زرد سبز.

cinque

پنج ( دربازی )، عدد پنج.

cinquecento

قرن شانزدهم (مخصوصا دوره رنسانس و یا تجدد ادبی و هنری ایتالیا ).

cipher

صدر، سر، سری کردن .عدد صفر، رمز، حروف یا مهر رمزی، حساب کردن ( بارقام)، صفر گذاردن ، برمزدرآوردن .

ciphering

سریکردن .

circa

درحدود، دراطراف، تقریبا.

circinate

قوسی، پرگاری، تاشده ، چین دار.

circle

دایره ، محیط دایره ، محفل، حوزه ، قلمرو، دورزدن ، مدور ساختن ، دور( چیزی را )گرفتن ، احاطه کردن .

circler

دوار، عضو محفل.

circlet

دایره کوچک ، حلقه زریاگوهر، انگشتری، تشکیل دایره کوچک دادن ، دایره وارحرکت کردن .

circuit

(حق. ) حوزه قضائی یک قاضی، دور، دوره ، گردش، جریان ، حوزه ، مدار، اتحادیه ، کنفرانس، دورچیزی گشتن ، درمداری سفر کردن ، احاطه کردن .مدار.

circuit board

تخته مدار.

circuit card

کارتمدار.

circuit family

خانواده مداری.

circuit switching

راه گزینی مداری، مدارگزینی.

circuitry

شدت جریان برق، اجزائ ترکیب کننده جریان برق.مدارات.

circuity

پیرامون ، محیط، حوزه ، غیر مستقیم، مدار حرکت.

circular

دایره ای، مدور، بخشنامه .مدور، مستدیر، دایره وار، بخشنامه .

circular list

لیست دایره ای.

circular shift

تغییر مکان دایره ای.

circularity

مدور بودن .

circularize

بخشنامه صادرکردن ، پرسش نامه فرستادن .

circulate

بخشنامه کردن ، بدورمحور گشتن ، منتشر شدن .گردش کردن ، به گردش در آوردن .

circulating storage

انباره گردشی.

circulation

گردش، دوران ، انتشار، جریان ، دوران خون ، رواج، پول رایج، تیراژ(روزنامه یامجله ).گردش، تیراژ.

circumambient

احاطه کننده ، محیط، دورگردیدن ، گردنده بدور.

circumambulate

دور چیزی گردیدن ، بدور چیزی گشتن .

circumcise

ختنه کردن .

circumcision

ختنه .

circumference

پیرامون ، محیط.محیط، محیط دایره ، پیرامون .

circumferential

پیرامونی، جنبی.پیرامونی.

circumfluent

جاری شونده دراطراف، احاطه کننده .

circumfuse

باطراف منتشر کردن ، منتشر شدن ، گسترش یافتن .

circumlocution

طول وتفصیل در کلام، بیان غیر مستقیم.

circumlunar

دراطراف ماه .

circumnavigate

دورتادورگیتی یا اقلیمی کشتی رانی کردن ، زمین را دورزدن ، پیرامون پیمودن .

circumscribe

نوشتن در دور، محدود ومشخص کردن .

circumscription

تعریف، محدودیت، انحصار، فضایامحیط محدود ومشخص شده .

circumspect

بااحتیاط، ملاحظه کار، مال اندیش، باتدبیر.

circumspection

احتیاط.

circumstance

چگونگی، شرح، تفصیل، رویداد، امر، پیشامد، ( درجمع ) شرایط محیط، اهمیت.

circumstantial

تصادفی، مربوط به موقعیت.

circumstantial evidence

(حق. ) اماره ، اماره اتفاقی.

circumstantiality

حالت وکیفیت، جزئیات، کیفیات.

circumstantiate

(حق. ) امارات لازمه را تهیه کردن ، قرائن وامارت را بدست آوردن ، وارد جزئیات شدن .

circumvallate

باسنگریابارو محصور شده ، سنگربندی کردن .

circumvent

باحیله پیش دستی کردن ، گیر انداختن .

circumvolution

دورزنی، دورگردی، گردش، حرکت پیچاپیچ.

circus

سیرک ، چالگاه .

cirhose

(=cirrate) مژه دار، تاژک دار، مضرس، دندانه دار.

cirque

دایره کوچک ، میدان کوچک ، سیرک ، چالگاه .

cirrate

(ج. ش. ) مضرس، دارای زائده و ضمیمه ، دندانه دار.

cirrocumulus

قطعات ابرهای کوچک وسفیدی که در ارتفاعات زیاد قرار دارد.

cirrose

(=cirrate) مژه دار، تاژک دار، مضرس، دندانه دار.

cirrostratus

یک طبقه سفید رنگ ویکنواخت از ابر طره ای.

cirrous

دارای چین وشکن ، دارای آویز.

cirrus

ابرطره ای، ( گ . ش. ) پیچک (tendril) ( ج. ش. ) آویز، ضمیمه ، مژه ، تاژک .

cislunar

واقع بین زمین وماه ، واقع در جو قمر.

cistern

آب انبار، مخزن آب، قدح بزرگ مسی، منبع.

citable

قابل نقل قول، قابل ذکر.

citadel

ارک ، دژ، قلعه نظامی، سنگر.

citation

ذکر، نقل قول، (حق. ) احضار، احضار به بازپرسی، (نظ. ) تقدیرازخدمات، تقدیررسمی.

cite

ذکر کردن ، اتخاذ سند کردن ، گفتن .

cithara

(مو. ) یکنوع آلت موسیقی قدیمی.

cithern

(مو. ) گیتار، سه تار.

cithren

(مو. ) گیتار، سه تار.

citied

شبیه شهر، واقع شده در شهر.

citify

شهری کردن .

citizen

تابع، رعیت، تبعه یک کشور، شهروند.

citizenry

شهروندان ، ساکنین ، مردم، تبعیت.

citizenship

شهروندان ، ساکنین ، مردم، تبعیت.

citrate

سیترات، نمک اسید سیتریک .

citric acid

اسیدسیتریک ، جوهرلیموترش.

citriculture

کاشتن مرکبات مانند لیمو وپرتقال وغیره .

citron

لیمو.

citronella

(گ . ش. ) سنبل هندی.

citrus

(citruses and citus. pl) (گ . ش. ) مرکبات، خانواده مرکبات.

cittern

(مو. ) گیتار، سه تار.

city

شهر.

city slicker

شهری، زرنگ ، رند.

civi law

حقوق مدنی.

civi rights

حقوق وامتیازات مدنی (اشخاص ).

civic

شهری، کشوری، اجتماعی، مدنی.

civics

علوم مدنی، تعلیمات مدنی.

civil

غیرنظامی، مدنی.

civil defense

دفاع غیر نظامی.

civil engineer

مهندس راه وساختمان .

civil servant

مستخدم کشوری، مستخدم دولتی.

civil service

خدمات کشوری ( غیر نظامی )، خدمات اجتماعی.

civil war

جنگ داخلی.

civilian

شخص غیر نظامی، غیر نظامی.

civility

نزاکت، نجابت ورفتار خوب، تربیت.

civilizable

تمدن پذیر.

civilization

تمدن ، مدنیت، انسانیت.

civilize

متمدن کردن ، متمدن شدن .

clabber

شیربریده شده ، دلمه شدن .

clachan

دهکده کوچک کوهستانی.

clack

صدای بهم خوردن دوتخته یا چیز دیگر، تق تق.

clad

( بازگشت شود به clothe) ملبس، مزین .

cladding

روکش فلزی، آب فلزی.

claim

ادعا، دعوی، مطالبه ، ادعا کردن .

claimable

قابل ادعا، قابل مطالبه .

claimant

مدعی، مطالبه کننده .

clairvoyance

روشن بینی، بصیرت.

clairvoyant

روشن بین ، نهان بین .

clam

حلزون دوکپه ای یا صدف خوراکی از جنسpecten، گوشت صدف، بچنگالگرفتن ، محکم گرفتن .

clambake

پیک نیک ، اجتماعی درخارج.

clamber

بادست وپا بالارفتن ، بسختی بالارفتن .

clammy

تروچسبناک ، سرد ومرطوب، آهسته رو، بی حرارت.

clamor

( =clamour) بانگ ، غوغا، سروصدا، غریو کشیدن ، مصرانه تقاضا کردن .

clamorous

مصر، خروشان ، پرخروش، جیغ ودادکن ، پرسروصدا.

clamour

(=clamor) بانگ ، غوغا، سروصدا، غریو کشیدن ، مصرانه تقاضا کردن .

clamp

گیره .بند، گیره ، انبرک ، باگیره نگاهداشتن ، با قید ومنگنه محکم بستن .

clan

خاندان ، خانواده ، طایفه ، قبیله ، دسته .

clandestine

مخفی، غیرمشروع، زیرجلی.

clang

صدای جرنگ جرنگ ، صدای شیپور، صدای بهم خوردن اسلحه ، صدا کردن .

clangor

(=clangour) جرنگ جرنگ ، طنین ناقوس ها.

clangour

( =clangor) جرنگ جرنگ ، طنین ناقوس ها.

clank

چکاچاک ( صدای زنجیر)، چکاچاک کردن .

clannish

دارای تعصب قبیله ای، پیوستگی ایلی.

clansman

عضو خانواده ، عضوقبیله یا طایفه .

clap

کف زدن ، صدای دست زدن ، ترق تراق، صدای ناگهانی.

clapboard

قطعات چوب که به مصرف روکوبی میرسد، توفال سقف.

clapper

زبانه زنگ ، کف زننده .

clapperclaw

چنگ زدن ، پنجول زدن ، بدزبانی کردن .

claptrap

سخنی که برای ستایش دیگران بگویند.

claret

نوعی شراب قرمز، رنگ قرمز مایل بارغوانی.

clarification

روشنی، وضوح.

clarifier

واضح کننده .

clarify

روشن کردن ، واضح کردن ، توضیح دادن .

clarinet

(=clarionet) (مو. ) قره نی، کلارینت.

clarion

شیپورتیز، شیپور.

clarity

وضوح، روشنی، نظم وترتیب، تمیزی.

clash

برخورد، تصادم، تصادم شدید کردن .

clasp

گیره قزن قفلی، جفت چپراست، قلاب، درآغوش گرفتن ، بستن .

clasp knife

چاقوی ضامن دار.

clasper

گیره ، پیچنده .

class

رده .کلاس، دسته ، طبقه ، زمره ، جور، نوع، طبقه بندی کردن ، رده ، هماموزگان ، رسته ، گروه .

class conscious

دارای حساسیت وتعصب نسبت بطبقه اجتماعی خود.

classic

مطابق بهترین نمونه ، ادبیات باستانی یونان و روم، باستانی، مربوط به نویسندگان قدیم لاتین ویونان .

classical

رده ای، کلاسیک .وابسته به ادبیات باستانی ( یونان وروم )، پیرو سبکهای باستانی.

classicism

سبک باستانی ( در ادبیات وهنر )، پیروی از سبک های یونان وروم.

classicist

دانشمند ادبیات باستانی وپیرو سبک های باستانی ( یونان وروم ).

classicize

درزمره ادبیات باستانی ( یونان وروم) در آوردن ، از سبک ادبی باستانی پیروی کردن .

classifiable

قابل طبقه بندی.

classification

رده بندی.عمل دسته بندی، طبقه بندی، رده بندی.

classified

رده بندی شده ، سری.

classify

دسته بندی کردن ، طبقه بندی کردن .رده بندی کردن .

classis

رده ، دسته ، تقسیم برحسب طبقه .

classmate

همکلاس، هماموز.

classroom

آموزگاه ، کلاس درس.

classy

ارشد، درجه یک .

clastic

جدا شونده ، تقسیم شونده .

clatter

جغ جغ یا تلق تلق کردن ، صدای بهم خوردن اشیائی مثل بشقاب.

claudication

لنگی، شلی (shali).

clause

شرط، ماده ، عهد، بند، جزئ، قضیه ، جزئی از جمله .بند، ماده .

claustral

شبیه حجره ، صومعه نشین ، وابسته بدیر یاصومعه .

claustrophobia

تنگناترس، ( طب ) مرض ترس از فضای تنگ ومحصور.

clavate

چماقی، پیازی شکل.

claver

گفتار بیهوده ، وراجی، پشت سرکسی پچ پچ کردن ، وراجی کردن .

clavicle

(تش. ) ترقوه ، چنبر.

clavicorn

دارای شاخ یا شاخک های چماقی شکل.

clavier

ردیف جا انگشتی، ردیف مضراب.

claviform

بشکل چماق یا گرز.

claw

چنگ ، پنجه ، سرپنجه جانوران ، ناخن ، چنگال، پنجه ای شکل، چنگ زدن .

claw hammer

چکش دوشاخ، چکش میخ کش.

claw hatchet

تبر چنگال دار.

clay

خاک رس، رس، گل، خاک کوزه گری، سفال.

claybank

اسب زرد رنگ .

clayey

گلی، رستی.

clayish

مثل خاک رس یا سفال.

claymore

شمشیر دودمه .

claypan

ظرف سفالین .

clean

پاک ، پاکیزه ، تمیز، نظیف، طاهر، عفیف، تمیزکردن ، پاک کردن ، درست کردن ، زدودن .

clean cut

روشن ، صریح، مشخص، واضح.

clean limbed

آراسته ، پاکیزه .

clean up

عمل تمیز کردن وپاک کردن ، تصفیه .

cleanhanded

بی گناه ، بی تقصیر، دست ودل پاک .

cleanse

پاک کردن ، تمیز کردن (بمعانی.vi and .vt clean مراجعه شود)، تطهیرکردن ، تبرئه کردن .

cleanser

وسیله یا ماده تمیز کننده .

clear

واضح، شفاف، زدودن ، ترخیص کردن .(.adj)آشکار، زلال، صاف، صریح، واضح، (.vi and .vt) روشن کردن ، واضح کردن ، توضیحدادن ، صاف کردن ، تبرئه کردن ، فهماندن .

clear cut

روشن ، صریح.

clear eyed

پاک نظر، بصیر.

clear sighted

بصیر، روشن بین .

clearance

اختیار، اجازه ، زدودگی، ترخیص.برداشتن مانع، گواهینامه یاکاغذ دال بر پاکی و بیعیبی، ترخیص کالا از گمرک .

cleared

زدوده ، ترخیص شده .

clearheaded

با ذکاوت، بافهم.

clearing

نقل وانتقال بانکی، تسویه ، تسطیح، مکان مسطح.

clearinghouse

سازمانی که چکهای بانکهای مختلف را درآن مبادله میکنند، موسسه تهاتری لندن ، انبار.

cleat

میخ ته کفشهای ورزشی، گوه ، گیره ، باگوه و گیره محکم کردن .

cleavable

رخ پذیر، قابل شکافته شدن ، قابل ورقه ورقه شدن .

cleavage

رخ، عمل شکافتن ، ورقه ورقه شدگی، شکافتگی، تقسیم.

cleave

شکافتن ، جدا کردن ، شکستن ، ورآمدن ، چسبیدن ، پیوستن ، تقسیم شدن ، شکافتن سلول.

cleaver

ساطور، شکافنده .

cleck

ازتخم در آوردن ، تخم گذاشتن .

cleek

چوگان سرآهنی ( درگلف )، قلاب بزرگ ، چنگک بزرگ ، کلاچ، ربایش، عمل گرفتن وربودن ، (درجمع )، سایه .

clef

( مو. ) کلید، مفتاح.

cleft

شکاف، ترک ، چنگال، شکاف دار، ترک خورده .

clematis

(گ . ش. ) شقایق پیچ، قلماتیس، فل بهار.

clemency

بخشایندگی، رحم، اعتدال عناصر.

clement

بخشاینده ، رئوف، رحیم، مهربان ، رحمان ، ملایم.

clench

پرچ کردن ، گره کردن .

clepe

کسی را به اسم صدا کردن ، داد زدن .

clergy

مردروحانی، کاتوزی، روحانیون ، دین یار.

clergyman

کشیش، روحانی.

cleric

کشیش.

clerical

دفتری، وابسته به روحانیون .

clericalism

سیاست واصول واعمال روحانیون ، وابستگی به روحانیت.

clerisy

طبقه تحصیل کرده .

clerk

منشی، متصدی، کارمند دفتری.منشی، دفتردار، کارمند دفتری، فروشنده مغازه .

clerkly

وابسته به کشیش، فاضلانه ، ادیبانه .

clerkship

منشی گری.

clever

ناقلا، زرنگ ، زیرک ، باهوش، با استعداد، چابک .

clevis

مقره .

clew

گلوله کردن ، بشکل کلاف یا گلوله نخ درآمدن ، گلوله نخ، گره ، گوی.

cliche

کلمه مبتذل.

click

تیک ، صدای مختصر، صدای حاصله از خوردن سم اسب بزمین ، صدا کردن .

client

موکل، مشتری، ارباب رجوع.

clientele

ارباب رجوع، مشتریان ، پیروان ، موکلین .

cliff

تخته سنگ ، صخره .

cliff hanger

مطلب یا داستان جالب.

clift

شکاف، ترک ، چنگال، شکاف دار، ترک خورده .

climacteric

بحرانی، دوران یائسگی زن .

climactic

اوجی، باوج رسیده .

climate

آب وهوا.

climatic

مربوط به آب وهوا.

climatological

مربوط به آب وهوا شناسی.

climatologist

متخصص آب وهوا.

climatology

آب وهوا شناسی، اقلیم شناسی.

climax

اوج، راس، قله ، منتها درجه ، باوج رسیدن .

climb

بالارفتن ، صعود کردن ، ترقی کردن .

climber

بالارونده ، گیاه نیلوفری یا بالارو.

clime

سرزمین ، آب وهوا.

clinch

محکمکردن ، ثابت کردن ، پرچ کردن ، قاطع ساختن ، گروه ، پرچ بودن (مثل سرمیخ ).

clincher

متمسک شونده ، قیچی کننده ، قاطع.

cling

صدای جرنگ ( مثل صدای افتادن پول خرد) چسبیدن ، پیوستن ، ( مج. ) وفادار بودن .

clinic

درمانگاه ، بالین ، مطب، بیمارستان .

clink

جلنگ جلنگ صدا کردن ، بصدا درآوردن ( شیشه ).

clinker

آجر لعابی، آجر کاشی، تفاله شیشه درکوره قالگری، پوسته آهن .

clinometer

شیب سنج (نوعی طراز آبی ).

clinometric

وابسته به شیب سنجی.

clinquant

دارای پولک زری، پرزرق وبرق، پولکدار.

clip

کوتاه کردن ، گیره کاغذ.برش، موزنی، پشم چینی، شانه فشنگ ، گیره کاغذ، گیره یاپنس، چیدن ، بغل گرفتن ، محکم گرفتن .

clipboard

تخته کوچکی که گیره ای برای نگاه داشتن کاغذ دارد، تخته رسم گیره دار.

clipper

اسب یا کشتی تندرو، طیاره تندرو، بادپا، ( درجمع) ماشین موزنی، قیچی باغبانی.

clipping

چیدن ، تکه چیده شده ، عمل کوتاه کردن ( مثل مو)، اختصار( مخصوصا از آخر )، ( درجمع ) اخبارقیچی شده از روزنامه .

clipping circuit

مدارکوتاه کننده .

clique

دسته ، گروه ، محفل.

cliquey

وابسته به دسته یا گروه ، وابسته به جرگه .

cliquy

وابسته به دسته یا گروه ، وابسته به جرگه .

clitoral

( تش. ) وابسته به چوچوله .

clitoric

( تش. ) وابسته به چوچوله .

clitoris

(تش. ) بظر، چوچوله .

cloaca

مجرای فاضل آب، مستراح، ( مج. ) مرکز مفاسد اخلاقی.

cloak

ردا، عبا، جبه ، خرقه ، پنهان کردن ، درلفافه پیچیدن .

cloak and dagger

شبیه نمایشنامه پلیسی، اسرار آمیز.

cloakroom

رخت کن .

clobber

( انگلیس ) خمیر یاچسب سیاه رنگی که با آن ترک وشکاف های کفش را پر میکنند، دنده (ماشین )، لباس، جامه ، وصله کردن ، بهم پیوستن ، زدن ، کتک زدن .

cloche

کلاه تنگ وچسبان برای خانم ها.

clock

زمان سنج، تپش زمان سنجی، ساعت.ساعت ( دیواری )، سنجیدن باساعت.

clock frequency

بسامد زمان سنجی.

clock generator

مولد زمان سنجی، ساعت زا.

clock interrupt

وقفه زمان سنجی.

clock pulse

تپش زمان سنجی.

clock rate

نرخ زمان سنجی.

clock signal

علامت زمان سنجی.

clock skew

اریب زمان سنجی.

clock stagger

رتبه زمان سنجی.

clock track

شیار زمان سنجی.

clocked

با سنجش زمان .

clocked flip flop

الاکلنگ با سنجش زمان .

clocked input

ورودی با سنجش زمان .

clockwise

درجهت گردش عقربه های ساعت.درجهت ساعت.

clockwork

( گردش ) چرخ های ساعت، منظم وخودکار.

clod

کلوخ، خاک ، لخته ، دلمه .

clodhopper

روستائی، دهاتی، ( مج. ) ساده ، کفش های زمخت سنگین .

clodpole

( =clodpoll) کله خر، آدم کودن .

clodpoll

( =clodpole) کله خر، آدم کودن .

clog

(.n) کنده ، کلوخه ، قید، پابند، ترمز، (.vi and .vt.n) سنگین کردن ، کندکردن ، مسدودکردن ، بستن ( لوله )، متراکم وانباشته کردن ، پابند.زیادی پرکردن ، لخته شدن .

cloisonne

خانه خانه ، حجره حجره .

cloister

راهرو سرپوشیده ، اطاق یا سلول راهبان وتارکان دنیا، ایوان ، دیر، صومعه ، گوشه نشینی کردن ، درصومعه گذاشتن .

cloistral

وابسته به صومعه ، دیر مانند.

cloistress

(=nun) راهبه .

clonal

وابسته به تولید مثل یا آبستنی غیر جنسی.

clone

( زیست شناسی ) تولید مثل یا آبستنی غیر جنسی ( چه از راه شکفتن وچه از راه تقسیمسلولی ).

cloot

سم، شکاف سم، شیطان .

clop

لنگی اسب وغیره ، صدای تلق تلق، لنگیدن .

close

(. adv and .adj and .n) جای محصور، چهاردیواری، محوطه ، انتها، پایان ، ایست، توقف، تنگ ، بن بست، نزدیک ، (.vi and .vt) بستن ، منعقد کردن ، مسدود کردن ، محصور کردن .نزدیک ، بستن .

close corporation

شرکت یا بنگاهی که توسط عده معدودی از افراد اداره میشود.

close grain

دارای الیاف یا بلورها ویاساختمان ظریف وبهم پیوسته .

close grained

دارای الیاف یا بلورها ویاساختمان ظریف وبهم پیوسته .

close up

از نزدیک ، از جلو.

closed

محصور، مسدود، محرمانه ، بسته ، ممنوع الورود.بسته ، مسدود.

closed circuit

تصویر تلویزیونی که علائم آن بوسیله سیم به چندگیرنده منتقل میشود، تلویزیون مداربسته .

closed loop

حلقه بسته .

closed loop gain

بهره تقویتدرطبقه بسته .

closed shop

سیستم بسته ، با کارکرد انحصاری.موسسه کارشناسی.

closed subroutine

زیرروال بسته .

closefisted

خسیس.

closet

صندوق خانه ، پستو، گنجه ، خصوصی، مخفی، پنهان کردن ، نهفتن ، منزوی شدن .

closet drama

نمایشنامه خواندنی درخانه .

closure

خاتمه ، رای کفایت مذاکرات، عمل محصور شدن ، دریچه ، درب بطری وغیره ، دربستن .بستار، بسته شدن .

clot

توده ، لخته خون ، دلمه شدن ، لخته شدن ( خون ).

cloth

پارچه ، قماش.

clothe

پوشاندن ، آراستن .

clothes

جامه لباس، ملبوس، رخت.

clothes peg

گیره چوبی روی رجه لباس.

clothes tree

چوب لباسی، چنگک لباس.

clothesline

طناب رخت شوئی، رجه .

clothespin

گیره ای که با آن لباس هارا روی بند نگهمیدارند.

clothier

پوشاک فروش، لباس فروش.

clothing

پوشاک ، لباس.

cloture

کفایت مذاکرات ( درمجلس شورا )، رای به کفایت مذاکرات دادن .

cloud

ابر، توده ابرومه ، توده انبوه ، تیره وگرفته ، ابری شدن ، سایه افکن شدن .

cloudburst

رگبار.

cloudless

بی ابر، روشن .

cloudlessly

بطور بی ابر یا روشن .

cloudlet

ابر کوچک ، تکه ابر.

cloudy

ابری، پوشیده از ابر، ( مج. ) تیره .

clout

زدن ، وصله کردن ، چرم یا پارچه مندرس، پارچه کهنه ، کهنه .

clove

(نوعی ادویه معطر ) میخک ، گل میخک ، بوته میخک .

clove gillyflower

قرنفل.

cloven

شکافته ، شکاف دار.

cloven foot

دارای پا یا سم شکافته .

clover

شبدر (trifolium).

cloverleaf

چهار راه اتوبان ، برگ شبدر.

clown

لوده ، مسخره ، مقلد، مسخرگی کردن ، دلقک شدن .

clownish

لوده وار، دارای رفتار زمخت وبدون آداب.

cloy

سیرکردن ، بی رغبت کردن ، بی میل شدن .

club

(.nand .adj) چماق، گرز، ( درورق ) خالگشنیز، خاج، باشگاه ، انجمن ، کانون ، مجمع(viand . vti)چماق زدن ، تشکیل باشگاه یا انجمن دادن .

club car

(car =lounge) واگن راه آهنی که دارای میز ناهارخوری باشد.

club chair

صندلی دسته دار بزرگ .

club steak

قسمتی از گوشت ران گاو، گوشت گاو بریان شده .

clubfoot

(طب) پای کوتاه وکج بطور مادرزادی، کجی، پیچیدگی، کج پا، پاچنبری.

clubhouse

محل باشگاه وانجمن ، پانسیون عزبها.

cluck

قدقد، مرغ کرچ، مرغ قپ، آدم احمق و رذل، قدقد کردن .

clue

گلوله کردن ، بشکل کلاف یا گلوله نخ درآمدن ، گلوله نخ، گره ، گوی.(clew) کلید، راهنما، اثر، نشان ، مدرک .

clump

انبوه ، دسته ، خوشه ، ضربه سنگین ، مشت، انبوه کردن .

clumpy

خوشه دار، انبوه .

clumsily

ناشیانه ، خام دستانه ، شلخته وار.

clumsy

بدترکیب، زمخت، خام دست، ناآزموده .

clung

چسبیده ، متصل ( شده ).

cluster

خوشه .خوشه ، دسته ، گروه ، سنبله ، دسته کردن ، جمع کردن ، خوشه کردن .

clutch

کلاج.چنگ ، چنگال، کلاچ ( اتومبیل )، وضع دشوار، چنگ زدن ، محکم گرفتن .

clutter

صداهای ناهنجار درآوردن ، درهم ریختن ، درهم ریختگی، درهم وبرهمی.

clyster

تنقیه ، اماله .

co

پیشوندیست بمعنی با و باهم.

co ed

دختری که دردبیرستان یا دانشکده مختلط تحصیل میکند، وابسته به مدارس مختلط پسرودختر.

co op

(cooperative) تعاونی.

co opt

بهمکاری پذیرفتن ، بعنوان همقطار پذیرفتن .

co optation

( option co) پذیرفتن بعنوان همکار.

co option

( optation co) پذیرفتن بعنوان همکار.

co worker

همکار، همقطار.

coacervate

توده شده ، کومه شده .

coach

کالسکه ، واگن راه آهن ، مربی ورزش، رهبری عملیات ورزشی را کردن ، معلمی کردن .

coach built

چوبی.

coachman

درشکه چی، کالسکه چی.

coact

همکاری کردن ، باهم نمایش دادن ، همکنش کردن .

coaction

همکنش، عمل دسته جمعی، همکاری دسته جمعی، تعاون .

coadjutor

همیاور، همکار، معاون ، یاری کننده .

coadunate

پیوسته ، بهم چسبیده ، باهم روئیده .

coagulability

قابلیت انعقاد، دلمه شدنی، انعقاد پذیری.

coagulable

دلمه شونده .

coagulase

مواد منعقد کننده ، مواد دلمه یا لخته کننده .

coagulate

بستن ، دلمه کردن ، لخته شدن ( خون ).

coagulation

انعقاد، دلمه شدگی، لختگی، لخته شدن ، ماسیدن .

coagulum

دلمه ، خون بسته ، علقه ، لخته .

coal

زغال سنگ ، زغال، زغال کردن .

coal gas

گاز زغال سنگ .

coaler

زغال سنگ کش، وسیله حمل زغال سنگ .

coalesce

ائتلاف کردن .بهم آمیختن ، یکی شدن ، منعقد شدن .

coalescence

بهم آمیختگی، انعقاد.

coalescent

بهم آمیخته ، پیوسته .

coalfield

ناحیه ذغال خیز.

coalition

ائتلاف، پیوستگی، اتحاد موقتی.

coaming

ظرف لبه بلند، حائل ( عرشه کشتی ).

coapt

باهم جور آمدن ، باهم متناسب شدن ، چسبانیدن .

coarctate

بهم فشرده ، تنگ ، دارای شکم تنگ ومنقبض.

coarctation

تنگی، فشردگی، تنگی مهبل.

coarse

زبر، خشن ، زمخت، بی ادب.درشت، خشن ، زبر.

coarse grained

دارای دانه خشن ، ناصاف، زبر، درشت.

coarsen

خشن شدن ، زمخت شدن ، زمخت کردن .

coarseness

درشتی، زبری.

coast

ساحل، دریاکنار، سریدن ، سرازیر رفتن .

coastline

خط ساحلی.

coastward

بطرف ساحل، درامتداد ساحل.

coastwards

بطرف ساحل، درامتداد ساحل.

coastwise

درطول ساحل.

coat

کت، نیمتنه ، روکش، پوشاندن ، روکش کردن ، اندودن .روکش، روکش کردن .

coat hanger

جارختی، جالباسی.

coat of arms

نشان یا علامت دولت یا خانواده وامثال آن .

coating

روکش، پوشش.پوشش، روکش ( رنگ یا چیزهای دیگر )، اندود.

coauthor

شریک در تالیف ونگارش.

coax

ریشخندکردن ، نوازش کردن ، چرب زبانی کردن .

coaxial cable

کابل هممحور.

cob

آدم مهم، ضربت برکپل (cobb نیز نوشته می شود )، توده ، چوب ذرت.

cobalitic

کوبالتی.

cobalt

کبالت، فلز لاجورد.

cobaltous

کوبالتی.

cobber

دوست صمیمی، قرین ، جفت.

cobble

سنگ فرش، سنگ فرش کردن ، پینه دوزی.

cobbler

پینه دوز.

cobblestone

قلوه سنگ ، سنگفرش.

cobelligerent

شریک درتجاوز یا خصومت.

coble

قایق پاروئی.

cobol

زبان کوبول.

cobra

(ج. ش. ) مار عینکی، کفچه مار، مار کبری.

cobweb

تارعنکبوت.

coca

کاکائو.

cocaine

کوکائین .

cocainize

باکوکائین بی حس کردن ، تخدیرکردن ( باکوکائین )، کوکائین زدن .

coccygeal

( تش. ) عصعصی، دنبالچه ای، دنبلیچه ای.

cochineal

قرمز دانه ، قرمز شراب کش.

cochlea

(تش. ) صدف گوش، حلزون گوش، پلکان پرپیچ وخم، پیچ وخم.

cock

(.n) خروس، پرنده نر(از جنس ماکیان )، کج نهادگی کلاه ، چخماق تفنگ ، (.vi and .vt)مثلخروس جنگیدن ، گوش ها را تیز وراست کردن ، کج نهادن ، یک وری کردن .

cock a hoop

لافزن ، شادومغرور، سرمست.

cock and bull story

داستان جعلی برای تعریف از خود، چاخان .

cock boat

کرجی کوچک .

cock eyed

لوچ، احمق، کودن ، ناجور.

cockalorum

آدم خپله و لافزن ، بازی جفتک چارکش.

cockatoo

(ج. ش. ) طوطی کاکل سفید.

cockatrice

نوعی مار افسانه ای، (مج. ) آدم خیلی مضر و خطرناک ، ( م. م. ) فاحشه .

cockcrow

سپیده دم، صدای بانگ خروس.

cocker

خروس باز، خروس جنگی.

cocker spaniel

نوعی سگ پاکوتاه .

cockerel

جوجه خروس، خروسک .

cockeye

چشم چپ.

cockfight

جنگ اندازی خروس ها.

cockiness

گستاخی، خودنمائی.

cockle

چین وچروک ، موج، رویش زگیل مانند، گره و برآمدگی پارچه .

cockleshell

صدف حلزون دوکپه ای، قایق کوچک وباریک .

cockney

اهل لندن ، لهجه لندنی.

cockneyfy

لندنی کردن .

cockpit

صحنه تئاتر، محل دعوا ومسابقه ، اطاقک خلبان درهواپیما.

cockroach

(ج. ش. ) سوسک حمام.

cockscomb

گل تاج خروس، زلف عروسان ، آدم خود فروش وخودنما، احمق، ژیگولو.

cockshot

پرتاب تیر بطرف هدف، نشانه روی.

cockshut

غروب آفتاب، شفق.

cockshy

پرتاب تیر بطرف هدف، نشانه روی.

cocksure

غره ، حتمی، پرافاده .

cocktail

نوشابه ای مرکب از چند نوشابه دیگر، مهمانی.

cocky

ازخودراضی، جسور، خودنما.

coco

(cacao، coconut، cocoa) درخت کاکائو، کاکائو، درخت نارگیل.

cocoa

(.n and .adj) (cacao، coconut، coco) درخت کاکائو، کاکائو، درخت نارگیل، (.n) کاکائو، رنگ کاکائو.

coconscious

ادراک چیزهای یکسان ، آگاهی ثانوی.

coconsciousness

ادراک چیزهای یکسان ، آگاهی ثانوی.

coconut

(=cocoanut) نارگیل.

coconut palm

درخت نارگیل ( palm coloa).

cocoon

پیله ، پیله کرم ابریشم.

cocotte

زن جوان بد اخلاق وجلف، هرزه .

cocozelle

کدوی قلیانی تابستانی.

cod

کیسه ، کیسه کوچک ، چنته ، غلاف سبوس، پوسته ، فضای داخل خلیج یادریاچه ، نوعی ماهی.

coda

قطعه آخریک آهنگ .

coddle

نیم پزکردن ، آهسته جوشاندن یا پختن ، بادقت زیاد بکاری دستزدن ، نازپرورده کردن ، نوازش کردن .

code

نظام نامه ، رمز، قانون ، بصورت رمز درآوردن ، مجموعه قانون تهیه کردن .رمز، رمزی کردن ، برنامه ، دستورالعملها.

code conversion

تبدیل رمز.

code distance

فاصله رمز.

code element

عنصر رمز.

code holes

سوراخهای رمز.

code set

مجموعه رمز.

code translation

رمزبرگرداندن .

code translator

رمزبرگردان .

code value

ارزش رمز.

code vector

بردار رمز.

code walk through

گردش درطول برنامه .

coded

رمزی.

coded character

دخشه رمزی.

coded decimal

رقم دهدهی رمزی.

coder

رمز گذار.

codex

مجموعه قوانین ، دستخط کهنه ، نسخه قدیمی.

codger

آدم خسیس وپست، آدم عجیب وغریب.

codification

رمزی کردن ، تدوین .(حق. ) جمع وتدوین قوانین ، وضع قوانین ، قانون نویسی.

codify

قانون وضع کردن ، بصورت رمز درآوردن ، تدوین کردن .رمزی کردن ، تدوین کردن .

coding

رمزگذاری، برنامه نویسی.

coding form

ورقه برنامه نویسی.

coeducation

آموزش وپرورش مختلط ( دختر وپسر ).

coeducational

مختلط، پسرانه ودخترانه .

coefficient

ضریب، عامل مشترک .ضریب.

coequal

متعادل ومتساوی، درشان ومقام وغیره ، متساوی از هر نظر.

coerce

بزور وادار کردن ، ناگزیر کردن .

coercible

اجبار پذیر.

coercion

اجبار، اضطرار، تهدید واجبار.

coercive

از روی کره واجبار، اجباری، قهری.

coeternal

ابدی، ابدی وازلی، مثل خدا.

coeval

هم سال، هم تاریخ.

coexist

باهم زیستن .

coexistence

همزیستی.

coextensive

باهم دریک زمان ویک مکان بسط یافته ، هم حدود وثغور.

coffee

قهوه ، درخت قهوه .

coffee shop

قهوه خانه ، رستوران .

coffee table

میزپیشدستی.

coffeehouse

قهوه خانه ، کافه کوچک .

coffeepot

قهوه جوش، قهوه ریز.

coffer

صندوق، خزانه وجوه .

cofferdam

سدصندوقی، بستاب.

coffin

تابوت.

coffle

دسته یا قافله چارپایان وغلامان .

cog

دندانه ، دنده چرخ، دندانه دار کردن ، حقه بازی، طاس گرفتن ( درتخته نرد ).

cogency

ضرورت، اجبار، زیرکی، قدرت عقیده .

cogent

متقاعد کننده ، دارای قدرت وزور.

cogitable

اندیشه پذیر، قابل تفکر.

cogitate

اندیشه کردن ، درعالم فکر فرورفتن .

cogitation

اندیشه وتفکر.

cogitative

مربوط به اندیشه وتفکر.

cognac

کنیاک .

cognate

هم ریشه ، همجنس، واژه هم ریشه .

cognation

خویشاوندی، نسبت، قرابت فطری.

cognition

شناخت، ادراک .ادراک ، معرفت، شناخت.

cognizable

دانستنی، قابل درک .

cognizance

معرفت، ادراک ، شناسائی، آگاهی، تصدیق ضمنی.

cognizant

آگاه ، باخبر.

cognize

درک کردن ، دانستن .

cognomen

کنیه ، لقب.

cognoscente

متخصص در آثار هنری، عتیقه شناس.

cogwheel

چرخ دندانه دار، چرخ دنده .

cohabit

باهم زندگی کردن ( زن ومرد)، رابطه جنسی داشتن .

cohabitant

شریک زندگی یا عمل جنسی، بغل خواب.

cohabitation

زندگی باهم، جماع.

coheir

شریک در ارث.

cohere

چسبیدن ، رابطه خویشی داشتن .

coherence

چسبیدگی، ارتباط ( مطالب )، وابستگی.

coherency

چسبیدگی، ارتباط ( مطالب )، وابستگی.

coherent

منسجم.چسبیده ، مربوط، دارای ارتباط یا نتیجه منطقی.

cohesion

پیوستگی، چسبندگی، هم بستگی، جاذبه مولکولی.

cohesive

چسباننده ، چسبناک .

cohort

گروه ، پیرو، طرفدار، همکار.

coif

گیسوپوش، عرقچین سفید.

coiffure

آرایش مو، مردی که سلمانی زنانه باشد.

coil

چنبره زدن ، فنر، بدور چیزی بطورمارپیچ پیچیدن ، مارپیچ.سیم پیچ.

coin

سکه ، سکه زدن ، اختراع وابداع کردن .

coinage

ضربه سکه ، مسکوکات، ابداع واژه .

coincide

همزمان بودن ، باهم رویدادن ، منطبق شدن ، دریک زمان اتفاق افتادن .

coincidence

انطباق.تصادف، توافق، اقتران ، انطباق، همرویداد.

coincident

همرویده ، واقع شونده دریک وقت، منطبق، متلاقی.

coincident current

با انطباق جریان .

coinsurance

بیمه اتکائی، بیمه مشترک .

coinsure

بیمه اتکائی کردن .

coir

لیف نارگیل، الیاف سخت وزبر.

coital

وابسته بجماع ومقاربت، مقاربتی.

coition

جماع، مقاربت، آمیزشی.

coitus

اتصال، مقاربت جنسی، جماع.

coke

زغال کوک ، زغال سنگ سوخته ، تبدیل به زغال کردن .

col

گدار، گردنه .پیشوند بمعانی با و باهم.

cola

درخت کولا، ماده شیرینی که از برگ ومیوه کولا گرفته میشود.

colander

کفگیر، صافی.

cold

سرما، سرماخوردگی، زکام، سردشدن یا کردن .

cold blooded

خونسرد، بی عاطفه .

cold cuts

گوشت سرد با پنیر یخ زده ، کالباس واغذیه مشابه .

cold shoulder

خونسرد، بی اعتنائی کردن به .

cold sore

( طب ) تاول تبخالی.

cold war

جنگ سرد، جنگ تبلیغاتی ومطبوعاتی.

coldhearted

بی عاطفه .

coldly

بطور سرد.

coldness

سردی.

cole

(گ . ش. ) نوعی کلم، چشم بند، شعبده باز، تردستی، شیادی.

coleslaw

سالاد کلم.

colewort

کلم تازه ونورس.

colic

قولنج، قولنجی، بخار یاگاز معده .

colin

بدبده ، بلدرچین آمریکائی.

coliseum

سالن ، استادیوم ورزشی.

colitis

(طب ) آماس قولون ، ورم مخاط روده بزرگ .

collaborate

همدستی کردن ، باهم کار کردن ، تشریک مساعی.

collaboration

همدستی، همکاری.

collaborator

همدست، یاور.

collage

اختلاط رنگهای مختلف درسطح پرده نقاشی، هنر اختلاط رنگها.

collapse

فروریختن ، متلاشی شدن ، دچار سقوط واضمحلال شدن ، غش کردن ، آوار.

collar

یقه ، یخه ، گریبان ، گردن بند.

collarbone

(=clavicle) (تش. ) ترقوه ، چنبر.

collate

مقابله وتطبیق کردن .تلفیق.

collateral

هم بر، پهلو به پهلو، متوازی، تضمین ، ( آمر. ) وثیقه .

collating sequence

ترتیب تلفیقی.

collation

مقابله ، تطبیق، مقایسه ، تطبیق دستخط ها.

collator

تلفیق کننده .

colleague

هم کار، هم قطار.

collect

جمع آوری کردن ، وصول کردن .گردآوردن ، جمع کردن ، وصول کردن .

collection

جمع آوری، وصول.گردآوری، گردآورد، کلکسیون ، اجتماع، مجموعه .

collective

بهم پیوسته ، انبوه ، اشتراکی، اجتماعی، جمعی.

collective bargaining

مذاکرات دسته جمعی کارمندان با کارفرما.

collective farm

مزرعه اشتراکی، کلخوز.

collective security

تامین دسته جمعی، تامین اجتماعی.

collectively

مجتمعا.

collectivism

(حق. ) اجرای اصول اشتراکی درزندگی، سیستم اقتصادی مشترک ، وسائل تولید دسته جمعیومشترک .

collectivity

جامعیت، مالکیت اشتراکی، جمع.

collectivize

اشتراکی کردن .

collector

تحصیلدار، جمع کننده ، فراهم آورنده ، گرد آورنده .

colleen

دختر موخرمائی، دختر بور.

college

کالج، دانشگاه .

collegial

مربوط به دانشکده ، دانشکده ای.

collegian

عضو دانشکده ، دانشجو.

collegiate

دانشکده ای، دانشگاهی.

collegium

هیئت یا کمیته .

collenchyma

بافت لانه زنبوری، بافت کلانشیم.

colleotor

جمع آورنده ، روبنده ، جریان روب.

collide

تصادم کردن ، بهم خوردن .

collie

سگ گله اسکاتلندی.

collier

ذغال سنگ ، کشتی، ذغال گیری.

colliery

کان ذغال سنگ ( یاساختمان وابسته به آن )، تجارت ذغال، ذغال فروشی.

collieshangie

دعوای پر سر وصدا، مناقشه .

colligate

بستن ، متصل کردن ، ائتلاف کردن .

collimate

موازی قرار دادن ، میزان کردن ، تعدیل کردن .

collimator

اختر یاب، موازی ساز.

collinear

دریک خط مستقیم واقع شونده .

collins

نامه پر سود.

collision

تصادم، برخورد.

collission

بهم خوردن ، تصادم، بهم خوردگی، پیوند چند حرف بدون صدا.

collocate

پهلوی هم گذاردن ، مرتب کردن .

collocation

باهم گذاری، ترتیب، نظم، نوبت وترتیب.

collogue

چاپلوسی کردن ، موافقت دروغی کردن ، توطئه چیدن ، محرمانه گفتگو کردن .

collop

تکه کوچک گوشت، برش گوشت.

colloquial

گفتگوئی، محاوره ای، مصطلح، اصطلاحی.

colloquialism

عبارت مصطلح، جمله مرسوم درگفتگو.

colloquist

(=talker) گوینده ، اهل محاوره .

colloquium

مکالمه ، محاوره ، کنفرانس.

colloquy

گفتگو، صحبت، محاوره .

collude

ساخت وپاخت کردن ، تبانی کردن ، توطئه چیدن .

collusion

ساخت وپاخت، تبانی، سازش، هم نیرنگ ، بست وبند.

colluvial

وابسته بسنگهای کوه ، دامنه کوهی.

colluvim

تخته سنگی که در اثر شکاف سنگ وغیره غلتیده وبپای کوه افتاده .

colly

بادوده سیاه کردن ، سیاه کردن ، دوده .

collyrium

دوای قطره برای چشم، سرمه .

collywobbles

درد معده ، درد دل.

colocynth

حنظل، هندوانه ابو جهل.

colon

دونقطه ، نشان دونقطه .دونقطه یعنی این علامت ، روده بزرگ ، قولون ، معائ غلاظ، ستون روده .

colonel

سرهنگ .

colonial

مستعمراتی.

colonialism

استعمار، سیاست مستعمراتی.

colonialist

مستعمره چی.

colonist

مستعمره نشین ، کسیکه درتاسیس مستعمره ای شرکت میکند، مهاجر.

colonization

استعمار، مهاجرت، کوچ.

colonize

تشکیل مستعمره دادن ، ساکن شدن در، مهاجرت کردن .

colonnade

ردیف ستون ، ستون بندی، ردیف درخت.

colony

مستعمره ، مستملکات، مهاجر نشین ، جرگه .

color

رنگ ، فام، بشره ، تغییر رنگ دادن ، رنگ کردن ، ملون کردن .

color blind

رنگ کور، فاقد حساسیت نسبت برنگ .

colorable

رنگ پذیر، ساختگی، جعلی.

coloration

فن رنگرزی، حالت رنگ پذیری، رنگ آمیزی.

colored

رنگی، ملون ، نژادهای غیر سفید پوست، رنگین .

colorfast

دارای رنگ ثابت، رنگ نرو.

colorful

رنگارنگ .

colorific

رنگ آور، رنگ ده .

colorimet