ادوار فقه (شهابی)

مشخصات کتاب

سرشناسه : شهابی، محمود ، 1282 - 1365.

عنوان و نام پدیدآور : ادوار فقه / تالیف محمود شهابی.

مشخصات نشر : [تهران]: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات ، 1366 - 1375.

مشخصات ظاهری : 3 ج.: نمونه.

شابک : دوره 978-964-422-788-2 : ؛ 1200ریال(ج.1) ؛ ج.1 ، چاپ پنجم 978-964-422-789-9 : ؛ ج.2 ، چاپ ششم 978-964-422-790-5 : ؛ ج.3 ، چاپ ششم 978-964-422-791-2 :

یادداشت : چاپ قبلی: دانشگاه تهران، 1329 - 1336.

یادداشت : ج.1 ( چاپ پنجم : 1387 ) ( فیپا ).

یادداشت : ج.2 ( چاپ ششم : 1387 ) ( فیپا )

یادداشت : ج.3 ( چاپ ششم : 1387 ) ( فیپا ).

یادداشت : کتابنامه.

موضوع : فقه

موضوع : فقه -- تاریخ

موضوع : فقیهان -- سرگذشتنامه

موضوع : Faqths -- Biography*

شناسه افزوده : سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

رده بندی کنگره : BP169/9/ش 9الف 4 1366

رده بندی دیویی : 297/324

شماره کتابشناسی ملی : م 66-578

جلد سوم

1- سر آغاز این جلد

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 2

باسمه، تعالی شانه، المحمود سپاس خدای را، جلّ شأنه و عظمت آلاؤه، که نخستین جلد این تألیف، گر چه ناقص است، اتمام یافت و دو بار به چاپ رسید و مورد استفاده و عنایت اهل علم و فضل گردید و از آن پس متمّم آن هم، بعنوان جلد دوم، نیز دو بار چاپ شد.

اینک جلد سیم، برای تشنگان زلال دانش و شیفتگان کسب کمال و بینش فراهم و منظّم می گردد و، بخواست خدا و تأیید او، مراجعه و مطالعۀ پژوهندگان فضل و معرفت و خواستاران علم و حقیقت را در دسترس گذاشته می شود.

مطالب جلد اوّل به سال شهادت امیر المؤمنین علی، علیه السّلام، پایان یافت

و مطالب جلد دوم، چون در راه اتمام جلد اوّل و به منظور استدراک موارد خلأ، و جبران فوائت و خلل آن بود، طبعا از همان سال نباید تجاوز می کرد.

مطالب این جلد (جلد سیم) از آن سال (سال چهلم هجری قمری) آغاز می گردد و اگر خدای، تبارک و تعالی، توفیق دهد، برخی از مطالب که مناسب بوده در دورۀ گذشته آورده شود، و از روی غفلت، یا از راه عدم اطّلاع، یا از باب اعتقاد بعدم لزوم، فوت گردیده و پس از چاپ شدن آن دو جلد، توجه یا اطلاع به آن به همرسیده، یا تجدّد رای و تبدّل اعتقاد نسبت بلزوم آن رخ داده است، در طیّ مطالب این جلد آورده و تدارک خواهد شد.

در مقدمۀ جلد نخست به صراحت اعتراف کردم که: نویسندۀ این اوراق، ادّعاء

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 3

ندارد که آن چه را، به مدد فیض حق و وفاق توفیق الهی، در این تألیف می آورد و به اهل دانش نیاز می کند از همه جهت تمام و کامل باشد و خوانندۀ دانشمند را نباید چنین اندیشه و انتظاری در خاطر راه یابد زیرا این کار، که خدا خواسته است نخستین بار به اندیشه و کوشش این ناچیز جامۀ هستی پوشد، کاریست که، انصاف را، کمال و تمامش، مرهون همّت و مجاهدت اشخاصی است متعدّد و متتبّع و با قریحه و با انصاف، و با این همه، آسوده و فارغ بال، آن هم با گذشتن زمانی دراز و دست رسی داشتن به کتابهایی فراوان.

آری این کار چنانکه بنظر می رسد، و شایسته است که چنان باشد، تنها از عهدۀ یک شخص، بر فرض این

که از همه جهت شایسته و آماده باشد، ساخته نیست تا چه رسد به کسی مانند این ضعیف که، اگر از همۀ جهات لازم برای این کار ناقص نباشد، بی گمان جهات نقصش بسیار است.

پس چنانکه گفته ام این تألیف ناقص، به حقیقت، تعقیب و تکمیل را زمینه و مقدّمه است نه این که خود تألیفی کامل بشمار رود بنا بر این اگر خود نویسنده در هر جلدی لاحق، نسبت به مطالب جلد پیش استدراکی کند عذرش موجّه و مقبول، بلکه خود این عمل خدمتی محسوب و مورد عنایت و تشویق دانشمندان فحول خواهد بود.

و من اللّٰه الاستعانه و علیه التّکلان.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 5

2- استدراک زنان صحابیه

اشاره

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 6

استدراک پیش از طرح مطالب اصلی این جلد (جلد سیم) و بحث در پیرامن آن مطالب، بنظر می رسد که شایسته چنین است مطلبی را که مناسب بوده در جلد اوّل (در عهد صحابه) یاد گردد و فوت شده در آغاز این جلد بعنوان «استدراک» آورده شود:

آن مطلب یاد کردن از زنانی است به نام، که از «صحابه» بشمار آمده و، کم یا بیش، نظر فقهی داشته یا لا اقل حدیث و اثری نبوی روایت کرده اند و هم شایسته است پس از یاد کردن از این زنان، استدراکات و تذکّراتی که نسبت به قسمتهایی از جلد اوّل شده در اینجا آورده شود.

گر چه آن زنان را در تفقّه (بمعنی اجتهاد مصطلح) فتوی و حکمی صدور نیافته (جز یک تن) لیکن روایاتی از ایشان رسیده که مفاد آنها جزء احکام فقهی قرار گرفته و مدرک فتوی و اجتهاد واقع شده بلکه چنانکه بنظر خواهد رسید برخی از آنان

به تفقّه و استدلال فقهی گراییده و از کتاب و سنّت، حکم فقهی استخراج و استنباط و بر شاخصترین صحابه (خلیفه) استنباط خود را اظهار داشته است پس چه از لحاظ این فقاهت و چه از لحاظ حدیث و روایت یاد آنان در این موضع شایسته و به مورد است.

این قسمت، از کتاب «حلیه الأولیاء» حافظ ابو نعیم که از اکابر اهل سنّت و جماعت و چنانکه گفته اند: «ثقه» و معتمد است و در سال چهار صد و سی (430) هجری قمری وفات یافته است آورده می شود.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 7

حافظ ابو نعیم در اوائل جلد دوم «حلیه»، پس از این که یک صد و سی تن از صحابه را نام برده، قریب سی تن از زنان را بعنوان «صحابیّات» برشمرده است «1» از آن پس به ترجمۀ حال تابعان و اتباع پرداخته است.

قسمت زنان صحابیّه را از فاطمۀ زهرا دختر پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم آغاز کرده و به سلمی دختر قیس پایان داده است.

در این اوراق به یاد پنج تن از آن زنان اکتفاء می گردد و بیش یا کم از ایشان سخن به میان می آید:

1- فاطمۀ زهرا (س) دختر پیغمبر (ص) 2- عائشه زن پیغمبر (ص) 3- حفصه زن پیغمبر (ص) 4- ام بجید حبیبیّه (حوّاء) 5- سلمی دختر قیس.

______________________________

(1) ابن عبد البر (363- 463 ه. ق) هم در کتاب «الاستیعاب فی اسماء الاصحاب» و ابن حجر عسقلانی (773- 852 ه. ق) نیز در کتاب «الاصابه فی تمییز الصحابه»، و غیر این دو در کتب خود، شمارۀ زیادی از این زنان را یاد کرده اند. به جلد چهارم کتاب الاصابه

رجوع شود.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 8

1- فاطمۀ زهرا (س)

[عصمت فاطمه]

حافظ ابو نعیم پس از این که دختر پیغمبر را به عبارت زیر عنوان کرده:

«و من ناسکات الاصفیاء و صفیّات الاتقیاء فاطمه، رضی اللّٰه عنها، السّیّده البتول، البضعه الشّبیهه بالرّسول، ألوط أولاده بقلبه لصوقا، و أوّلهم بعد وفاته به لحوقا، کانت عن الدّنیا و متعتها عازفه و بغوامض عیوب الدّنیا و آفاتها عارفه» روایتی را بدین مفاد به اسناد از عائشه، امّ المؤمنین، (بطرق متعدّد) آورده که چنین گفته است (مضمون):

«در مرضی که پیغمبر (ص) رحلت کرد ما همه نزد پیغمبر (ص) بودیم که فاطمه از در درآمد در حالی که روش راه رفتن او همانا راه رفتن پیغمبر بود. پیغمبر چون چشمش به فاطمه افتاد گفت: «مرحبا بابنتی» آن گاه او را در دست راست (یا چپ) خود نشاند و سر به گوشش نهاد و چیزی گفت که فاطمه از شنیدن آن گریان شد.

«من از میان زنان پیغمبر که آنجا بودند فاطمه را گفتم: پیغمبر ترا به شرف سر گوشی برگزید و تو گریه می کنی؟ پس از آن دوباره پیغمبر سر به گوش فاطمه نهاد و باز چیزی بوی گفت که فاطمه خندید.

«من فاطمه را سوگند دادم که مرا از چگونگی حال آگاه سازد. فاطمه گفت:

من راز پیغمبر را فاش نمی کنم. این بود تا پیغمبر از جهان رخت بربست فاطمه را گفتم:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 9

اکنون می توانی مرا از گفتۀ پدرت آگاه سازی؟ گفت: امّا گریه ام از آن روی بود که پدرم گفت: جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه می داشت و امسال این کار را دو بار انجام داد. و این نیست مگر

این که مرا اجل نزدیک شده است پس من از شنیدن این سخن به گریه افتادم و او گفت: «اتّقی اللّٰه و اصبری فإنّی انا نعم السّلف لک» از آن پس گفت: ای فاطمه آیا خرسندی که سیّدۀ زنان جهان یا زنان این امّت باشی؟ پس من خندیدم».

باز ابو نعیم (به طرقی متعدّد) از پیغمبر (ص) حدیث کرده که:

«انّما فاطمه بضعه منّی یریبنی ما ارابها و یؤذینی ما آذاها» (همانا دخترم پاره ای است از تن من هر چه او را به فزع و اضطراب آورد مرا چنان می کند و آن چه وی را آزار دهد مرا رنج و آزار می دهد).

باز همو (به طرقی متعدّد نیز) حدیثی بدین مفاد آورده است:

«پیغمبر (ص) یاران را پرسیده است «ما خیر للنّساء؟» خیر زنان در چیست؟

علی هم همین را از فاطمه پرسیده فاطمه پاسخ داده است: «خیر لهنّ …

الرّجال و لا یرونهنّ».

و هم، به اسناد، از علی (ع) روایت کرده است (مضمون):

«فاطمه دختر پیغمبر (ص) و گرامیترین افراد خانواده نزد آن حضرت و مرا هم سر بود با این همه به قدری دستاس گرداند که اثرش در دست وی نمایان گردید.

آن اندازه با مشک، آب کشید که بر وی اثر گذاشت، بحدّی جارو کشید که جامه هایش تیره شد.»

و باز بروایتی دیگر، به اسناد، از علی (ع) که گفت:

«فاطمه حامله بود و نان پختن او را آزار می داد و ناراحت می داشت نزد پدر رفت و از او خادمی درخواست. پیغمبر گفت: روا نیست که من اهل صفّه را بگذارم از

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 10

گرسنگی شکمهایشان پیچیده و به پشت چسبیده باشد و ترا خدمتگزاری تهیه و عطاء کنم! آیا نمی خواهی

بهتر از خدمتگزار چیزی به تو بدهم؟: هنگامی که خواب را در بستر آماده می کردی سی و سه بار کلمۀ «سبحان اللّٰه» و سی و سه بار کلمۀ «الحمد للّه» و سی و چهار بار کلمۀ «اللّٰه اکبر» بگو و آن گاه بخواب» «1».

باید متذکّر بود که در فضائل و مناقب فاطمه دختر پیغمبر (ص) چه در کتب معتبر علماء سنّی و چه در کتب معتمد دانشمندان شیعی روایات و اخباری زیاد آورده شده و حتّی شیعه به استناد آیۀ تطهیر «یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» «2» برای وی مقام عصمت را ادعاء کرده و این ادعاء را به روایات متظافره و «مستفیضه»، بلکه بتعبیر صاحب بحار «متواتره»، بدین مضمون که «ایذاء فاطمه ایذاء پیغمبر (ص) است» و این که «خدا به غضب فاطمه غضب می کند و به رضای او رضا می دهد» تأیید کرده اند.

علّامۀ مجلسی، در بحار الأنوار (باب مناقب فاطمه (س)، از صحیح بخاری، به اسناد از مسور بن مخرمه، از پیغمبر (ص) روایت کرده است که «فاطمه بضعه منّی فمن اغضبها اغضبنی» و بخاری و مسلم هر یک در صحیح خود از پیغمبر (ص) روایت کرده اند که «انّما فاطمه بضعه منّی یؤذینی من آذاها».

مجلسی پس از نقل چند خبر از صحاح (بخاری و مسلم و ترمذی) بمفاد روایات فوق چنین افاده کرده است:

«روایات مذکوره را ابن اثیر در کتاب «جامع الاصول» با روایاتی دیگر به همین

______________________________

(1) از طرق شیعه هم روایاتی بدین مفاد آورده شده که در یکی از آنها ترتیب تسبیح به همین گونه نقل شده بخاری هم در صحیح خود همین ترتیب را برای این تسبیح در

روایاتی آورده است. در برخی از کتب دیگر نیز همین ترتیب روایت گردیده است.

(2) آیۀ 33 از سورۀ الاحزاب

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 11

مفاد نقل کرده و صاحب کتاب «مشکاه» پس از این که یکی دو روایت از این روایات را آورده گفته است: «مفاد این اخبار، مورد اتّفاق است».

«ابن شهرآشوب» در کتاب «مناقب» و سیّد در «طرائف» و ابن بطریق در «عمده» و در «مستدرک» و.. و.، و غیر اینان، اخباری زیاد باین مفاد، از اصول علماء اهل سنّت یاد کرده اند که همۀ آنها را در باب فضائل فاطمه (س) آوردم.

«راه استدلال بر عصمت فاطمه (س) باین روایات چنین است که:

«اگر فاطمه (س) چنان بود که ارتکاب گناه او روا می بود «ایذاء» او روا بود بلکه اجراء حدّ، بر فرض ارتکاب امری که حد را ایجاب کند، نیز بر وی جائز و روا بود و هم رضای او هنگامی که به معصیتی تعلّق می یافت رضای خدا نبود و نیز شاد کردن او بر گناهی، اگر می داشت، مسرور ساختن خدا نمی بود و هر گاه کسی او را بعنوان جلوگیری از گناهی به خشم و غضب می آورد موجب غضب خدا نمی شد..»

ابن عبد البرّ، در «الاستیعاب»، در ذیل ترجمۀ فاطمه (س) باین عنوان:

«فاطمه بنت رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم سیّده نساء العالمین علیها السّلام»، پس از این که اختلافات وارده در سال ولادت، و سال ازدواج، و مقدار مهر، و اختلافات در مدّت حیات او بعد از پیغمبر (ص)، و روایاتی از پیغمبر (ص) مبنی بر «سیّدۀ نساء اهل جنت» آیا «سیّدۀ نساء عالمین» بودن فاطمه (س) آورده روایاتی از «عائشه» بدین عبارات

نقل کرده که گفته است:

«ما رأیت احدا کان اشبه کلاما و حدیثا برسول اللّٰه (ص) من فاطمه و کانت اذا دخلت علیه قام إلیها فقبّلها و رحّب بها.. و ما رأیت احدا کان اصدق لهجه من فاطمه الّا ان یکون الّذی ولّدها، ص،».

و هم بإسناد از جمیع بن عمیر، رضی اللّٰه عنه، آورده که گفته است:

«بر عائشه رضی اللّٰه عنها وارد شدم و از او پرسیدم: کدام شخص از همۀ مردم پیغمبر (ص) را محبوبتر بود؟ پاسخ داد: فاطمه (س). گفتم: از مردان محبوبتر

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 12

چه شخصی بود؟ گفت: شوهر فاطمه..»

ابن حجر، در «الإصابه»، از عائشه، بإسناد از عمرو بن دینار، و بإخراج طبرانی، در ترجمۀ ابراهیم بن هاشم، از کتاب معجم الاوسط، خود آورده، و سند آن را صحیح دانسته، که عائشه گفته است: «ما رأیت احدا افضل من فاطمه غیر ابیها» و از صحیح نقل کرده به اسناد از مسور بن مخرمه که گفته است:

«پیغمبر را شنیدم که بر فراز منبر می گفت: «فاطمه بضعه منّی یؤذینی ما آذاها و یریبنی ما رابها».

و همو از امّ سلمه، امّ المؤمنین، آورده که گفت: آیۀ «إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ. الآیه» در خانۀ من نزول یافت پس پیغمبر (ص) فاطمه و علی و حسن و حسین را خواست و آن گاه گفت: «هؤلاء اهل بیتی.

الحدیث» و این حدیث را ترمذی اخراج کرده و حاکم، در مستدرک، آورده و گفته است:

این حدیث صحیح است بهمان شرطی که مسلم در صحت حدیث دارد.

در زندگانی فاطمه (س) بعد از وفات پیغمبر (ص) مواردی پیش آمده و قضایایی رخ داده که موجب آزار و خشم

فاطمه (س) شده و از لحاظ احکام دین و مسائل فقه بسیار قابل توجّه است.

نخستین و مهمترین آنها موضوع فدک است که مناسب است، به اعتبار جنبۀ فقهی، در این موضع یادی از آنها به میان آید:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 13

فدک

در قضیۀ مطالبۀ فدک استدلالهایی در کتب معتبرۀ شیعه و سنّی از فاطمه (س) دختر پیغمبر (ص) و هم از خلیفۀ اوّل نقل شده که از لحاظ فقهی و از جنبۀ طرز استنباط و استخراج، به جا و شایسته است در این موضع یاد گردد:

فدک که به گفتۀ یاقوت حموی در کتاب «معجم البلدان» دیهی است در حجاز که تا مدینه دو یا سه روز راه است «1». از جملۀ «فی ء» یعنی از محلهایی است که بدون جنگ و بی لشکر کشی به پیغمبر (ص) واگذار شده و بحکم آیۀ «مٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُریٰ فَلِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبیٰ..» «2» به آن حضرت اختصاص یافته است.

مجلسی از «جامع الاصول» ابن اثیر به اخراجش از صحیح ابی داود از عمر روایت کرده که این مضمون را گفته است:

«اموال بنی نضیر از چیزهایی است که اهل اسلام بر آن جنگی نکرده و خدا آنها را به رسولش برگردانیده. پس دیههای عرینه «3» و فدک و.. به رسول خدا مخصوص گشته که در مخارج و نفقات سالیانۀ اهل خود مصرف می کرده و اگر چیزی از مخارج

______________________________

(1) مجلسی گفته است: «قال الفیروزآبادی: فدک محرکه، موضع بخیبر».

و قال فی مصباح اللغه: بلده بینها و بین مدینه النبی (ص) یومان و بینها و بین خیبر دون مرحله».

(2) آیۀ 7 از سورۀ 59 (سورۀ الحشر) و

آیۀ ششم از همان سوره «وَ مٰا أَفٰاءَ اللّٰهُ عَلیٰ رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمٰا أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَ لٰا رِکٰابٍ..»

(3) «بلفظ تصغیر «عرنه».. و قیل: قری بالمدینه» (معجم البلدان)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 14

آنان زیاد می آمده آن را در تهیۀ اسلحه و دوابّ برای اهل اسلام بکار می برده تا در راه خدا آمادۀ جهاد باشند..»

همو بنقل از ابن ابی الحدید، در شرح نامۀ امیر المؤمنین علی علیه السّلام، به عثمان بن حنیف، از ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهری، از ابو اسحاق، از زهری، روایت کرده که این مضمون را گفته است:

«بقیه ای از اهل خیبر ماند که ایشان متحصّن گردیدند و از پیغمبر (ص) در خواست کردند که از خون ایشان در گذرد و ایشان را با خود ببرد، پیغمبر (ص) پذیرفت. چون اهل فدک این را شنیدند همین رفتار را از پیغمبر (ص) نسبت به خویش خواستار شدند پس فدک ملک خاصّ پیغمبر (ص) شد زیرا لشکر کشی بدانجا نشد.

«و هم ابو بکر جوهری گفته: محمد بن اسحاق روایت کرده که:

«چون پیغمبر (ص) از کار خیبر به پرداخت خدا در دلهای اهل فدک هراس افکند پس با ترس و بیم کس نزد پیغمبر گسیل داشتند و درخواست کردند که نیمی از فدک را به پیغمبر (ص) بدهند و با ایشان به صلح عمل کند فرستادگان ایشان، در خیبر، یا در راه، یا پس از ورود پیغمبر (ص) به مدینه، درخواست خود را گفتند پیغمبر (ص) هم پذیرفت.

«پس فدک ملک مخصوص پیغمبر (ص) گردید چون به وسیلۀ لشکر کشی بدست نیامد. و بروایتی مصالحه بر تمام فدک بوده است نه بر نیمی از آن.»

یاقوت

حموی، در معجم البلدان، این مضمون را آورده است:

«خدا در سال هفتم از هجرت، فدک را بطور صلح به پیغمبر (ص) برگردانده و آن چنان بود که چون پیغمبر (ص) به خیبر فرود آمد و حصارهای آن را بجز سه حصار گشود و کار بر محصوران این سه حصار سخت گردید کس نزد او فرستادند و در خواست کردند که ایشان را اجازه دهد فرود آیند و آنجا را واگذارند و خود جلا اختیار کنند.

«پیغمبر (ص) پذیرفت. چون این خبر به مردم فدک رسید کس نزد پیغمبر (ص)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 15

فرستادند که با ایشان بر نیمی از میوه ها و اموال آنان مصالحه کند در خواست ایشان نیز پذیرفته شد. پس فدک بی آن که لشکری بدانجا بسیج شود بدست پیغمبر آمد پس ملک خالص و خاص پیغمبر (ص) گردید..

«در فدک چشمه های آب فوران دارد و نخلستانها فراوان موجود است. فدک همان جایی است که فاطمه، رضی اللّٰه عنها، گفت پیغمبر (ص) آن را به او بخشیده است و ابو بکر، رضی اللّٰه عنه، از وی اقامۀ شهود خواست.. و آن را داستانی است..

«عمر خطاب، که به خلافت رسید و فتوح اسلامی زیاد گردید و ممالک اسلامی توسعه یافت و اهل اسلام را گشایش پدید آمد، اجتهاد وی بدان رسید که فدک را به وارثان پیغمبر (ص) برگرداند پس علی بن ابی طالب، رضی اللّٰه عنه، و عباس بن عبد المطّلب با هم به گفتگو در آمدند. علی می گفت: همانا فدک را پیغمبر (ص) در حال حیات خود به دختر خویش، فاطمه، بخشیده است. عباس می گفت: فدک ملک پیغمبر (ص) است و من وارث اویم

با هم مخاصمه را به نزد عمر، رضی اللّٰه عنه، رفتند عمر اباء و امتناع می داشت که میان آن دو، حکمی بکند و می گفت شما بکار خود داناتر هستید من آن را به شما تسلیم کردم شما خود دانید و هر چه می دانید و می کنید!..»

به گفتۀ یاقوت، عمر فدک را به علی (ع) و عباس تسلیم کرده است. مجلسی هم در بحار (جلد هشتم)، بنقل از مصباح اللغه، چنین آورده است:

«و فی مصباح اللغه: بلده (یعنی فدک) بینها و بین مدینه النبی یومان و بینها و بین خیبر دون مرحله و هی ممّا افاء اللّٰه علی رسوله و تنازعها علیّ و العبّاس فی خلافه عمر فقال علیّ: جعلها النّبیّ (ص) لفاطمه و ولدها و أنکره العباس فسلّمها عمر لهما».

مجلسی پس از نقل کلام مصباح، از کتاب «کشف» این مضمون را نقل کرده است:

«حمیدی، در «جمع بین صحیحین»، چنین روایت کرده است:

«السّادس، عن عمر عن ابی بکر، المسند منه فقط، و هو: لا نورث،

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 16

ما ترکناه صدقه» و بروایت مسلم از روایت جویریه بن اسماء از مالک و از عائشه:

فاطمه از ابو بکر خواسته که قسمت میراث او را بدهد. و در روایتی دیگر: فاطمه و عباس نزد ابو بکر رفته و میراث خود را از زمین پیغمبر (ص) از فدک و از سهم او از خیبر مطالبه کرده اند و ابو بکر گفته است: من از پیغمبر شنیدم که گفت: «لا نورّث، ما ترکنا صدقه انّما یأکل آل محمّد من هذا المال» و من هر گز از کاری که دیدم پیغمبر (ص) در آن می کرد دست برنخواهم داشت و همان طور رفتار

خواهم کرد که او کرده است..

«امّا صدقۀ پیغمبر (ص) در مدینه پس عمر آن را به علی و عباس برگرداند و علی آن را از عباس گرفت «1». و امّا خیبر و فدک پس آنها را عمر نگاه داشت و به کسی نداد و گفت: این هر دو صدقۀ پیغمبر است و برای حوادث و نوائب و پیش آمدها بوده که در آن راهها مصرف گردد و چون پیغمبر در گذشته است کار و اختیار آنها بدست ولیّ امر و خلیفه است.»

باز هم مجلسی چنین افاده کرده است:

مسلم و ابو داود هر یک در صحیح خود و صاحب «جامع الاصول» (در فصل سیم از کتاب مواریث در حرف فاء) از عائشه بدین خلاصه آورده اند:

«فاطمه پس از رحلت پدرش، پیغمبر (ص)، از ابو بکر صدّیق خواست که میراث او را از ترکۀ پیغمبر (ص) از خیبر و فدک و هم از صدقۀ وی در مدینه به او بدهد ابو بکر حدیث از پیغمبر (ص) گفت و به آن استناد او را ردّ کرد پس فاطمه بر وی غضبناک شد و در مدت شش ماه (جز چند روز) که پس از پیغمبر (ص) زنده بود او را ترک گفت.

______________________________

(1) مجلسی در این موضع چنین بیان کرده است: «این خود دلیل است بر آن چه اصحاب ما عقیده دارند و آن مقدم بودن دخترانست در مقام توارث بر اعمام چه علی بر عباس از جهت عمو بودن «غلبه» نکرده و آن را نگرفته و هم به زور از وی نستانده بلکه از این راه غلبه یافته و از او گرفته که حق فاطمه بوده است».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص:

17

عمر هم، هم چون ابو بکر رفتار کرد جز این که خیبر و فدک را به کسی نداد و نگه داشت و گفت: اینها صدقۀ پیغمبر است برای پیش آمدها و حوادث و کار آنها با خلیفۀ وقت و ولیّ امر است لیکن صدقۀ پیغمبر را در مدینه به علی و عباس داد..»

مجلسی در بارۀ این عمل عمر چنین اظهار عقیده کرده است:

«اقول: حکم هذه الصّدقه الّتی بالمدینه حکم فدک و خیبر، فهلّا منعهم الجمیع، کما فعل صاحبه، ان کان العمل علی ما رواه، او صرفهم فی الجمیع ان کان الأمر بضدّ ذلک.

«فامّا تسلیم البعض و منع البعض فانّه ترجیح من غیر مرجّح، اللّٰهمّ ان یکونوا فعلوا شیئا لم یصل إلینا، فی امضاء ذلک».

نظیر این عذر خواهی را که مجلسی به عبارت «اللّٰهمّ الّا..» آورده ابن حجر هیثمی، مفتی حجاز (متوفّی به سال 973 ه. ق) در چند بیت گفته است، که در زیر یاد می گردد:

أهوی علیّا امیر المؤمنین و لا ارضی بسبّ ابی بکر و لا عمرا

و لا اقول اذا لم یعطیا فدکا بنت النّبیّ رسول اللّٰه: قد کفرا

اللّٰه یعلم ما ذا یأتیان به یوم القیامه من عذر، اذا اعتذرا

یاقوت در معجم البلدان این مضمون را آورده است:

«هنگامی که عمر بن عبد العزیز خلافت یافت به عامل مدینه دستور داد که فدک را به فرزندان فاطمه، رضی اللّٰه عنها، باز گرداند پس در زمان خلافت وی فدک در دست ایشان بود. چون یزید بن عبد الملک به خلافت رسید آن را پس گرفت و تا زمان خلافت

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 18

ابو العباس سفّاح فدک در تصرّف بنی امیّه می بود چون خلافت به سفّاح رسید

فدک را به حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب داد تا او میان اولاد علی بن ابی طالب تقسیم کند. چون نوبۀ خلافت به منصور، دومین خلیفۀ عباسی، رسید و اولاد حسن بر او خروج کردند فدک را تصرّف کرد پس از او پسرش مهدی که خلافت یافت باز فدک را به خاندان علی باز گردانید آن گاه موسی هادی و جانشینان او تا زمان مأمون فدک را پس گرفتند و در تصرّف خود داشتند تا این که نوبت خلافت به مأمون رسید فرستادۀ آل علی مطالبۀ فدک را نزد مأمون رفت وی فرمان داد که این کار محکم و مسجّل گردد پس سجّل نوشته و بر او خوانده شد دعبل شاعر بپا خاست و خواند:

«اصبح وجه الزّمان قد ضحکا بردّ مأمون هاشم فدکا»

در مسألۀ فدک بعد از پیغمبر (ص) اختلافات بسیاری است..»

احمد بن جابر بلاذری (چنانکه یاقوت از او نقل کرده و منقول را صحیح دانسته)، در کتاب «فتوح»، این مضمون را آورده است:

«پیغمبر (ص)، پس از این که از خیبر بازگشت محیصه بن مسعود را بسوی فدک، که در آن زمان یوشع بن نون یهودی بر آن ریاست می داشت، فرستاد تا مردم آنجا را به اسلام بخواند. اهل فدک که از واقعۀ خیبر با خبر و از آن رو سخت به هراس و بیم اندر بودند محیصه را گفتند: بر نیمی از خاک فدک با ایشان مصالحه کند او پذیرفت و پیغمبر امضاء کرد و چون بی جنگ بدست آمد ملک خاص و خالص پیغمبر (ص) گردید و در آمد آن را در «ابناء سبیل» مصرف می کرد و اهل فدک در فدک می بودند

تا زمان خلافت عمر که کس نزد ایشان فرستاد تا نیمی از فدک را که به خود ایشان تعلق می داشت به قیمت عادله قیمت کرد و قیمت را به ایشان پرداخت و آن گاه یهود را از آنجا جلا داد و به شام فرستاد.

«چون پیغمبر (ص) درگذشت فاطمه، رضی اللّٰه عنها، به ابی بکر گفت: همانا

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 19

پیغمبر (ص) فدک را بمن داده پس آن را برای من بگذار. علی بن ابی طالب، رضی اللّٰه عنه، باین مطلب شهادت داد ابو بکر شاهدی دیگر بخواست امّ ایمن کنیز پیغمبر (ص) نیز شهادت داد. ابو بکر گفت: ای دخت پیغمبر تو می دانی باید شاهد دو مرد یا یک مرد و دو زن باشد پس فاطمه برگشت.

«و از امّ هانی روایت شده که: فاطمه (س) نزد ابو بکر رفت و به او گفت:

«چه کس از تو ارث می برد؟ گفت: زن و فرزندان من. فاطمه گفت: پس چطور شد که تو از پیغمبر ارث می بری و ما نمی بریم؟ گفت: ای دخت رسول من زر و سیمی و یا چنان و چنینی ارث نبرده ام فاطمه گفت: سهم ما از خیبر و عطیّۀ ما از فدک.

ابو بکر گفت: ای دخت پیغمبر شنیدم پیغمبر را که گفت: همانا اینها طعمه و اطعامی است که خدا در زمان حیاتم بمن اعطاء و انعام کرده و چون من از جهان در گذرم اینها مال مسلمین خواهد بود «1».

«و عروه بن زبیر گفته است:

«زنان پیغمبر (ص) عثمان بن عفان را بعنوان مطالبۀ ارث از سهم پیغمبر (ص) به نزد ابو بکر فرستادند ابو بکر گفت: از پیغمبر (ص) خدا شنیدم که گفت:

نحن معاشر الأنبیاء لا نورّث، ما ترکناه صدقه» «همانا این مال برای حادثه و میهمانی آل محمّد است و چون من بمیرم کار آن با خلیفۀ بعد خواهد بود. پس زنان پیغمبر (ص) چیزی نگفتند «2»،

______________________________

(1) بنا بر این شاهد خواستن از فاطمه (س) چه راهی داشته است؟!.

(2) نویسنده در جائی ندیده است یا اکنون به یاد ندارد که خلیفۀ اول (رض) اموال منقول یا غیر منقول پیغمبر (ص) را (از قبیل خانۀ او مثلا) به استناد این حدیث به نام صدقه برای عامۀ مسلمین ضبط و زنان پیغمبر (ص) ر از ارث در این امور محروم کرده باشد بلکه از موارد مختلف و متعدد چنان برمی آید که آن چه در نزد آنان بوده بعنوان «میراث» مالک شده اند.

چنانکه شاید خانه ای که عائشه در آن نشسته به همین عنوان، ملک او دانسته شده و از او اجازۀ دفن خلیفه درخواست می شده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 20

«و چون نوبۀ خلافت به عمر بن عبد العزیز رسید خطبه خواند و قصۀ فدک را، که ملک خالص پیغمبر بود فرا گفت و در آن جمله گفت:

«چون نوبه به معاویه رسید فدک را به مروان بن حکم به اقطاع داد (بخشید) او مروان آن را بدو پسر خود عبد العزیز و عبد الملک بخشید! پس از آن بمن و به ولید و به سلیمان رسید و چون ولید خلیفه گردید من سهم او را خواهش کردم او بمن بخشید! و هم حصۀ سلیمان را در خواست کردم او نیز بمن بخشید پس همۀ آن، مال من شد!..

«در سال دویست و ده مأمون خلیفۀ عباسی فرمود آن را به فرزندان

فاطمه بدهند و به قثم بن جعفر که عامل او در مدینه بود نوشت که:

«پیغمبر (ص) فدک را به دخترش فاطمه بخشیده و این مطلب در همۀ خاندان او ظاهر و معروف بوده و فاطمه همیشه آن را مطالبه می کرده است..

«به عقیدۀ من باید فدک به ورثۀ فاطمه بر گردانده شود پس آن را به محمد بن یحیی بن حسین بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب و به محمد بن عبد اللّٰه بن حسین بن علی بن حسین بن علیّ بن ابی طالب، رضی اللّٰه عنه، تسلیم کن تا در شئون خاندان خود بکار برند».

مسألۀ فدک، از جهاتی مختلف، از جنبۀ فقهی، باید مورد بحث قرار یابد:

از جهت صدور و مناسبات آن (به دورۀ تشریع ارتباط می یابد که از جملۀ «فی ء» و از مختصات رسول «ص» بوده است) و از جهت این که پس از رحلت پیغمبر (ص) چه حکمی می داشته و چه معامله با آن باید می شده است و از جهت این که چه معامله با آن شده و چه مسائل فقهی نسبت به آن پدید آمده است.

در اینجا بیشتر توجه به قسمت سیم است که تا حدّی نحوۀ اجتهادات و استنباطات فقهی در طی آن بکار رفته است.

آن چه از جنبۀ فقهی بعد از پیغمبر در مسألۀ فدک رخ داده و فاطمه دختر پیغمبر در حضور جماعت مسلمین و شاید در مسجد هم به آن احتجاج کرده بدو گونه نقل شده است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 21

یکی بطور ردّ و بدل و محاجّه در مجلس مطالبۀ حق، دیگری در طی خطبه ای که انشاء کرده است و هر دو

گونه به طرقی مختلف در کتب معتبرۀ اهل سنّت و هم در کتب معتمدۀ اهل تشیّع آورده شده است.

و باز آن چه از مجموع منقولات در این زمینه استفاده می شود اینست که هنگام رحلت پیغمبر (ص) فدک در تصرّف فاطمه (س) بوده و به امر خلیفه از گماشتگان و نمایندگان او گرفته شده است.

در اینجا قسمتی از خطبه را که باین موضوع مربوط است و از طرق متعدد نقل شده و در نهایت فصاحت و بلاغتی که با فرزند پیغمبر (ص) متناسب است، انشاء گردیده می آورم:

مجلسی در جلد ششم بحار چنین افاده کرده است:

«بدان که خطبۀ فاطمه در موضوع فدک از خطبه های مشهور است که خاصّه و عامّه به اسانید متظافره آن را روایت کرده اند: عبد الحمید ابن ابی الحدید در شرح نامۀ علی بن عثمان بن حنیف در موضع ذکر اخبار وارده در بارۀ فدک گفته است:

«فصل اول در آن چه از اخبار و سیره هایی که از افواه اهل حدیث و کتب ایشان، نه از رجال شیعه و کتب اینان، روایت و نقل گردیده است. و همۀ آن چه را در این فصل می آوریم از کتاب ابی بکر احمد بن عبد العزیز جوهری، که عالمی محدّث، کثیر- الادب، موثّق و با ورع بوده و اهل حدیث او را ستوده و از مصنّفات او روایت و نقل کرده اند، نقل می کنیم..»

پس از آن این خطبه را از چندین طریق نقل کرده است. از آن پس خود مجلسی چندین طریق دیگر، که بعضی از آنها به عائشه منتهی می گردد، برای خطبه روایت کرده است.

خطبۀ فاطمه (س) بحسب نقلهای مختلف و طرق متعدد، کم و بیش، با هم

اختلاف دارد. در اینجا آن را از کتاب «بلاغات النّساء» تألیف ابو الفضل احمد بن

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 22

ابی طاهر (بنقل علامۀ مجلسی [جلد ششم بحار] از آن) می آوریم. گفته است (بدین مضمون):

«با زید بن علیّ بن حسین بن علیّ بن ابی طالب در بارۀ آن خطبه گفتگو می کردم بوی گفتم: برخی چنان پندارند که این خطبه را ابو العیناء ساخته و به فاطمه نسبت داده است.

زید گفت: مشایخ آل ابی طالب این خطبه را از پدران خود روایت و به فرزندان خود تعلیم می کنند و بمن هم پدرم از جدم از مادرش فاطمه این را خبر داده است و مشایخ شیعه پیش از این که نیای ابو العیناء بدنیا آید آن را روایت می کرده و به بحث و فحص در پیرامن مطالبش می پرداخته اند. و هم حسن بن علوان از عطیّۀ عوفی حدیث کرده که او از عبد اللّٰه بن حسن و او از پدرش آن را شنیده است.

آن گاه خطبه را آورده است.

و باز همو به طریقی دیگر از زید بن علی از عمه اش زینب، بنت الحسین، مضمونی را بدین خلاصه آورده است:

«چون فاطمه دانست که ابو بکر بر منع او از فدک تصمیم گرفته با چند تن از زنان و بستگان خود بسوی ابو بکر روانه شد. ابو بکر میان گروهی از مهاجر و انصار نشسته بود، فاطمه بر او در آمد ناله ای کرد که همۀ حاضران به گریه افتادند چون آرام شدند و پرده ای در میان آویختند گفت:

«الحمد للّه علی ما أنعم و الشّکر علی ما الهم و الثّناء بما قدّم من عموم نعم ابتدأها و سبوغ آلاء اسداها..

پس از آوردن جمله هایی

در زمینۀ حمد و ثناء و تنزیه خدا و شهادت بر رسالت پدرش و اشاره به زحمات و خدمات او در راه ارشاد و هدایت مردم چنین گفت:

«.. و معنا کتاب اللّٰه، بیّنه بصائره و آی فینا منکشفه سرائره و برهان متجلّیه ظواهره.. فیه بیان حجج اللّٰه المنوّره و عزائمه و محارمه «المحذّره.. ففرض اللّٰه الإیمان تطهیرا لکم من الشرک. و الصّلاه تنزیها

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 23

«عن الکبر، و الصّیام تثبیتا للإخلاص و الزّکاه تزییدا فی الرّزق، و الحجّ «تسلیه للدّین، و العدل تنسّکا للقلوب، و طاعتنا نظاما للملّه، و إمامتنا لمّا «للفرقه، و حبّنا عزّا للإسلام، و الصّبر منجاه، و القصاص حقنا للدّماء، «و الوفاء بالنّذر تعرّضا للمغفره، و توفیه المکاییل و الموازین تغییرا للبخسه، «و النّهی عن شرب الخمر تنزیها عن الرجس و قذف المحصنات، اجتنابا للفتنه، «و ترک السرق ایجابا للعفّه. و حرّم اللّٰه، عزّ و جلّ، الشّرک اخلاصا له بالرّبوبیّه، «ف اتَّقُوا اللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ وَ لٰا تَمُوتُنَّ إِلّٰا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ..

آن گاه گفت:

«.. انا فاطمه و ابی محمّد اقولها عودا علی بدء: لَقَدْ جٰاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مٰا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ..

پس از آن چنین گفت:

«افعلی محمّد ترکتم کتاب اللّٰه و نبذتموه وراء ظهورکم اذ «یقول اللّٰه تبارک و تعالی «وَ وَرِثَ سُلَیْمٰانُ دٰاوُدَ» و قال، عزّ و جلّ، فی ما اقتصّ «من خبر یحیی بن زکریّا: «ربّ هب لی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ «مِنْ آلِ یَعْقُوبَ» و قال عزّ ذکره: «وَ أُولُوا الْأَرْحٰامِ بَعْضُهُمْ أَوْلیٰ بِبَعْضٍ «فِی کِتٰابِ اللّٰهِ» * و قال: «یُوصِیکُمُ اللّٰهُ فِی أَوْلٰادِکُمْ: لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ «و قال: «إِنْ

تَرَکَ خَیْراً، الْوَصِیَّهُ لِلْوٰالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا «عَلَی الْمُتَّقِینَ» و زعمتم ان لا حظوه لی و لا ارث من ابی و لا رحم بیننا!.

«أ فخصّکم اللّٰه بآیه اخراج نبیّه (ص) منها «1»!؟

«ام تقولون اهل ملّتین لا یتوارثون!؟

______________________________

(1) ما ارق و ادق و الطف هذا التعبیر!!

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 24

«اولست و ابی من اهل ملّه واحده؟! «ام لکم «1» اعلم بخصوص القرآن و عمومه عن النّبی؟! «أ فحکم الجاهلیّه تبغون وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّٰهِ حُکْماً لِقَوْمٍ «یُوقِنُونَ.؟

«أ اغلب علی ارثی ظلما و جورا و سیعلم الّذین ظلموا أیّ منقلب ینقلبون؟.

فاطمه (س) چون از این سخنان، که خطاب به ابو بکر، و مهاجران بود به پرداخت، به انصار متوجه گردید و چنین گفت:

«معشر البقیّه و اعضاد الملّه و حصون الإسلام ما هذه الغمیزه فی «حقّی و السّنه عن ظلامتی؟! «اما کان رسول اللّٰه (ص) یقول؟:

«المرء یحفظ فی ولده» «سرعان ما اجدبتم فأکدیتم..

«.. و اضیع الحریم و ازیلت الحرمه عند مماته (ص) و تلک نازله اعلن «بها کتاب اللّٰه فی افنیتکم فی ممساکم و مصبحکم یهتف فی اسماعکم.. «وَ مٰا «مُحَمَّدٌ إِلّٰا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، أَ فَإِنْ مٰاتَ أَوْ قُتِلَ «انْقَلَبْتُمْ عَلیٰ أَعْقٰابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلیٰ عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّٰهَ شَیْئاً «وَ سَیَجْزِی اللّٰهُ الشّٰاکِرِینَ».

«أیّها بنی قیله! أ أهضم تراث ابی و أنتم بمرأی منه و مسمع تلبسکم الدّعوه و تشملکم الحیره و فیکم العدد و العدّه..»

بالجمله در این خطبه، قسمت اول آن، به علل و حکم بسیاری از احکام فقهی

______________________________

(1) هکذا. و لعله کانّ «أنتم» او «فیکم».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 25

اشاره شده که از آن لحاظ هم، جنبۀ فقهی

دارد و شایسته است ترجمه گردد لیکن رعایت اختصار را به ترجمۀ قسمت اخیر که جنبۀ استدلال فقهی دارد و در حقیقت نمونه یا سرمشقی است برای طرز اجتهاد و استنباط اقتصار می رود.

فاطمۀ زهرا (س) در این قسمت از خطبه چنین گفته است:

«آیا بر خلاف پیغمبر، کتاب خدا را واگذاشتید و آن را پشت سر افکندید. خدای تبارک و تعالی می گوید: «سلیمان از داود ارث برده» و در قضیّۀ یحیی بن زکریّا خدای عزّ و جل گفته است: «پروردگارا مرا فرزندی بخش که از من و از خاندان یعقوب ارث ببرد» و باز، عزّ ذکره، گفته است: برخی از خویشاوندان ارث را سزاوارترند از برخی دیگر» و هم گفته است: «خدا شما را در بارۀ فرزندانتان سفارش می کند و می فرماید: مرد را دو برابر زن ارث می رسد» و گفته است: «اگر کسی مالی فراوان از خود بر جای گذاشت وصیّت برای پدر و مادر و خویشان است بطور معروف..»

«خدا چنان خواسته و شما چنین پندارید که مرا از پدرم بهره و ارثی نیست و میان ما خویشی نمی باشد!! «آیا خدا شما را به آیه و حکمی، مخصوص خواسته و اختصاص داده که پیغمبر خود را از آن آیه و حکم بیرون ساخته است؟

«آیا می گویید اهل دو ملّت از هم ارث نمی برند؟! آیا من و پدرم از یک ملّت نیستیم؟! «آیا شما به عامّ و خاصّ قرآن از پیغمبر داناتر هستید؟

«آیا حکم جاهلیّت را می خواهید و می طلبید؟..

«آیا باید به جور و ستم مرا از ارث و حقّم محروم سازند؟. ستم کاران به زودی خواهند دانست که به کجا می روند و چگونه گرفتار می شوند» در پایان خطبه

هم بعنوان التجاء به انصار و تهییج و تحریض ایشان بحراست از

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 26

دین و حمایت و پاسداری از احکام کتاب مبین آنان را مخاطب قرار داده و به آنان چنین گفته است:

«ای گروه باقی مانده و ای یاران ملّت و نگهبانان اسلام و شریعت! این چشم پوشی نسبت بحقّ من از چیست؟ و این بی اعتنایی در بارۀ ظلم و ستم بر من چه جهت دارد؟

«آیا پیغمبر (ص) نمی گفت: «حق هر کس باید به رعایت از فرزندانش نگه داشته و رعایت شود» «چه زود به تنگی و سختی افتادید و بی چاره و بینوا شدید..

«پیغمبر در گذشت و همان هنگام حریمش نابود شد و حرمتش از میان رفت! «این حادثه را کتاب خدا که هر بام و شام در جلو خانه های شما خوانده می شود آشکارا بر شما می خواند و به آواز رسا به گوشهای شما می رساند و می گوید:

«محمد پیمبری است که پیش از وی پیمبرانی آمده و در گذشته اند پس اگر او بمیرد یا کشته شود آیا شما باز بزمان جاهلی بر می گردید و بوضع پیش در می آیید؟

«آن کس که چنین کند خدا را زیانی نمی رساند و خدا به زودی سپاس گزاران و فرمانبرداران را پاداش نیک می دهد.

«ای فرزندان قیله (قیله نام زنی است که دو قبیلۀ خزرج و اوس بوی منتهی می گردد) آیا سزاوار است که شما بشنوید و ببینید که حق من پامال می گردد و هیچ نگویید؟ و با این که عدّه و عدّه دارید ستم را بدانید و آرام باشید و به خاموشی گرایید و سرگردان بمانید؟..»

مسألۀ فدک در این موضع بدین گونه تلخیص می گردد:

بحسب منقولات معتبره، فدک در هنگام

رحلت پیغمبر (ص) در تصرّف فاطمه (س) بوده و او فدک را عطیّۀ پیغمبر و ملک خود می دانسته لیکن خلیفۀ اول چون خلافت یافته فدک را تصرف کرده پس فاطمه (س) بر وی به اعتراض برخاسته و خلیفه از او بیّنه خواسته! علی (ع)، که بحسب روایات شیعه و سنّی بدین مفاد: «همیشه با حق و حق هماره

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 27

با او است» و هم امّ ایمن که روایت معروف از پیغمبر بمفاد «امّ ایمن از اهل بهشت است» (و هم حسنین که بحسب روایات متظافره و مستفیض، دو سرور اهل بهشتند) به نفع فاطمه (س) شهادت داده اند لیکن این بیّنه، با این که به موازین فقهی نباید از متصرف خواسته شود، مورد قبول خلیفه قرار نگرفته باین بهانه که علی (ع) ذو نفع است! و امّ ایمن زن است (حسنین هم صغیر) و بهر حال با شهادت یک زن و یک مرد بیّنه، تحقق نمی یابد (بحسب برخی از روایات- از طرق شیعه- اسماء بنت عمیس زن خلیفۀ اول هم شهادت داده و شهادت او نیز به عذر دوستی وی با جعفر طیّار مورد توجّه واقع نگردیده است!) باری بهر جهت، شاید فاطمه (س) پس از این که ملک از تصرفش خارج شده و بیّنه اش پذیرفته نگردیده از راه دعوی ارث پیش آمده و خواسته است از این راه هم، اگر بشود، حق خود را حفظ کند در این هنگام خلیفه بحدیث «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث» که به تصریح مورّخان از اهل سنّت، راوی آن تنها خود خلیفه است، استناد جسته و در حقیقت آیات منصوصۀ مورد استناد فاطمه (س) را به

خبر (آن هم خبر واحد) تخصیص داده و عمومات را بدین وسیله مخصوص ساخته است.

استدلال فاطمه (س) در این خطبه باین مسألۀ فقهی و اصولی ناظر است.

در این موضوع روشن کردن مسألۀ فدک از جنبۀ تاریخی و فقهی و تحقیق اجتهادی در بارۀ آن از این جهات، منظور نیست بلکه منظور نقل استدلالی است فقهی یا بتعبیر دیگر تفقّهی است که در همان آغاز عهد اوّل، عهد صحابه، بعمل آمده و شاید نخستین بحث مهمّ فقهی در آن عهد و در آن زمان بوده است.

موضوع دیگر که باز از لحاظ فقهی و تاریخ ادوار فقه در ترجمۀ فاطمه زهرا (س) دختر پیغمبر (ص) به جا است که در اینجا یاد و مورد توجه گردد موضوع مطالبۀ سهم «ذو القربی» می باشد.

ابن ابی الحدید (بنقل علّامۀ مجلسی- جلد ششم بحار) این مضمون را گفته است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 28

«مردم چنان پندارند که نزاع فاطمه با ابو بکر بس در بارۀ دو چیز: میراث و نحله بوده است در صورتی که من در حدیث دیده ام که نسبت به امری دیگر نیز منازعه داشته و ابو بکر وی را از آن هم ممنوع ساخته و آن عبارت است از سهم «ذو القربی».

«احمد بن عبد العزیز جوهری از انس روایت کرده که گفته است:

«فاطمه نزد ابی بکر رفت و گفت: همانا تو می دانی حرمت صدقات را بر ما، و هم می دانی که خدا در قرآن از غنائم از سهم ذو القربی بما چه داده است.

«آن گاه آیۀ شریفۀ «وَ اعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْ ءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبیٰ.. الآیه» را برخواند ابو بکر گفت: پدر و

مادرم به فدایت کتاب خدا و حق پیغمبر و حق خویشان او را پذیرا و شنوایم من همان کتاب خدا را که تو می خوانی می خوانم و ندانسته ام که این سهم از خمس بطور کامل باید به شما داده شود فاطمه گفت: پس آیا از برای تو و خویشان تو است؟ گفت: نه، بلکه مقداری از آن را به شما می دهم و باقی را در مصالح مسلمین مصرف می کنم.

«فاطمه گفت: حکم خدا چنین نیست. ابو بکر گفت: چنین است لیکن اگر می گویی پیغمبر (ص) در این باره به تو عهدی کرده من تصدیق می کنم و همه را بطور کامل به تو و به اهلت می دهم.

«فاطمه گفت: پیغمبر خدا در این باره بمن چیزی نگفته جز این که هنگام نزول این آیه او را شنیدم که می گفت: «فقد جاءکم الغنی ابشروا، آل محمّد» «ابو بکر گفت: از آیۀ خمس چنان برنمی آید که من همۀ این سهم را، بطور کامل، به شما بدهم لیکن به آن اندازه که شما را بی نیاز کند و از شما زیاد آید. این عمر بن خطّاب و ابو عبیده بن جرّاح و دیگر کسانند از اینان بپرس و ببین آیا هیچ یک با تو در این مطلب موافقت دارند؟

«پس فاطمه رو به عمر کرد و آن چه را به ابو بکر گفت به او گفت. عمر نیز آن چه را ابو بکر گفته بود بازگو کرد. فاطمه به تعجّب در آمد و چنان دریافت که آن دو

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 29

از پیش با هم در این باره مذاکره داشته و با هم بر این سخن اتفاق کرده اند..»

صاحب «جامع الاصول» بروایت از سنن

ابی داود و از نسائی (بنقل علّامۀ مجلسی در بحار) این مضمون را آورده است:

«در روز خیبر پیغمبر (ص) سهم ذو القربی را در میان بنی هاشم و بنی مطّلب قرار داد» آن گاه گفته است:

«و اخرج النّسائی ایضا بنحو من هذه الروایات من طرق متعدده بتغییر بعض ألفاظها و اتفاق المعنی» و همو از ابو داود به اسنادش از یزید بن مروان روایت کرده که:

«ابن زبیر کس به نزد ابن عباس فرستاد تا بپرسد که سهم ذو القربی را برای که می داند؟ ابن عباس گفت: این سهم متعلق است به خویشان پیغمبر (ص) و خود پیغمبر میان ایشان تقسیم کرده است. عمر هم مقداری از آن را برای ما فرستاد که ما چون آن را از حق خویش کمتر دیدیم از پذیرفتن آن امتناع و آن را ردّ کردیم».

و مثل این روایت را از نسائی نیز روایت کرده است.

باز بروایتی دیگر از ابو داود و نسائی آورده که «آن چه عمر می خواسته است به بنی هاشم بدهد چنین بوده: کسانی را که بخواهند زن بگیرند معونت دهد و وام بدهکاران ایشان را بپردازد و به فقرا ایشان مالی ببخشد و افزون از این مقدار مساعدت را حاضر نشده و تن در نداده است»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 30

- 2- عائشه

حافظ ابو نعیم پس از این که عائشه زن پیغمبر (ص) را به عبارت زیر عنوان کرده:

«و منهم الصّدّیقه بنت الصّدّیق، العتیقه بنت العتیق، حبیبه الحبیب، و ألیفه القریب، سیّد المرسلین محمد الخطیب..»

روایاتی آورده از آن جمله است:

«ابن عباس به عیادت عائشه رفته، و در طیّ اموری که به او دلداری داده و عاقبت او را بخیر

خواسته بوی چنین گفته است:

«هلکت قلادتک بالأبواء فأصبح رسول اللّٰه یلتقطها فلم یجدوا ماء فانزل اللّٰه عزّ و جلّ: «فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً» * فکان ذلک بسببک و برکتک ما أنزل اللّٰه لهذه الأمّه من الرّخصه» «عائشه گفت: ای پسر عباس از تزکیه و تعریف من دست بدار، به خدا سوگند من دوست داشتم «نسیا منسیّا» می بودم» باز ابو نعیم، به اسناد، از عروه بن زبیر حدیث کرده که عائشه، رضی اللّٰه تعالی عنها، گفته است: «یا لیتنی کنت نسیا منسیّا» (ای حیضه) «1»

______________________________

(1) خطیب در تاریخ بغداد (جلد نهم صفحه 185)، به اسناد، از هشام بن عروه از پدرش، عروه، آورده که گفته است:

«ما ذکرت عائشه مسیرها (یعنی فی وقعه الجمل) قطّ الّا بکت حتّی تبلّ خمارها و تقول: «یا لیتنی کنت نسیا منسیّا» قال سفیان الثّوری (و هو الرّاوی عن هشام هذه الروایه): النّسی المنسیّ: الحیضه الملقاه» شاید کلمۀ «ای حیضه» که در کلام ابو نعیم در بالا نقل شد نیز مأخوذ از همین کلام سفیان باشد.

و هم خطیب در همان کتاب (جلد نهم نیز- صفحه 338)، به اسناد، از هشام بن عروه از پدرش از عائشه آورده که گفته است:

«ما حسدت من الناس ما حسدت خدیجه، ما تزوّجنی الّا بعد ما ماتت. و ذلک انّ رسول اللّٰه بشّرها ببیت فی الجنّه من قصب!»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 31

باز هم، به اسناد، از عروه از پدرش، زبیر، روایت کرده که این مضمون را گفته است:

«از مردم کسی را به قرآن و فریضه و حلال و حرام و شعر و حدیث عرب و نسب عالمتر از عائشه ندیدم!» باز هم، به اسناد، از عروه که

به عائشه می گفته است:

«من از فقه تو در شگفت نیستم زیرا می گویم زن پیغمبر و دخت ابو بکری از علمت به شعر و تاریخ عرب نیز عجب ندارم زیرا می گویم که دختر ابو بکری که از همه کس باین قسمت داناتر بود لیکن از علم تو به طبّ تعجّب دارم که چگونه؟ و از کجا؟ و بچه منوال است!؟ عائشه به شانۀ عروه دست نهاده و گفته است: هنگامی که مردم به عیادت پیغمبر می آمدند و ادویه و طرز معالجه را برای وی توصیف می کردند من طب را از ایشان فرا گرفتم!» باز حافظ ابو نعیم چنین حدیث کرده است:

«کسی شنیده است که عائشه، رضی اللّٰه تعالی عنها، آیۀ «وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ» تلاوت می کرد پس این اندازه گریه می کرد که مقنعه اش تر می گردید» در کتب صحاح و مسانید اهل سنّت از عائشه روایات و احادیثی زیاد راجع به احکام فقهی آورده شده که در مقام تفقّه و اجتهاد مورد استفاده قرار گرفته و بموجب آنها افتاء بعمل آمده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 32

- 3- حفصه

سیّمین زنی را که ابو نعیم نام برده حفصه دختر عمر زن پیغمبر (ص) است لیکن در بارۀ او چیزی ننوشته جز این موضوع که پیغمبر (ص) او را اطلاق داده و پدرش عمر خطّاب غمناک گشته و خاک بر سر ریخته و گفته است:

«ما یعبأ اللّٰه بعمر بعد هذا».

چون خبر کلام عمر به پیغمبر (ص) رسیده بر عمر رحمت آورده پس از جانب خدا فرمان یافته که حفصه را مورد عنایت «رجوع» قرار دهد و چنین شده است «1».

موضوعی دیگر که در بارۀ حفصه یاد کرده مسألۀ صحیفه است

بدین مضمون که زید بن ثابت «2» از پدر خود نقل کرده که گفت: چون ابو بکر مرا به جمع قرآن مأمور ساخت آن را بر پاره های پوست و شانه ها، و پوست شاخه های درخت خرما نوشتم و جمع کردم. هنگامی که ابو بکر در گذشت عمر آنها را در یک صحیفه نوشت و نزد خود نگهداشت. چون عمر به هلاکت رسید آن صحیفه نزد حفصه زن پیغمبر (ص) بود عثمان صحیفه را از او خواست و سوگند یاد کرد که آن را به او باز پس خواهد داد.

______________________________

(1) در الاستیعاب و الاصابه هم این قسمت آورده شده و تاریخ ولادت و وفات و ازدواج حفصه با پیغمبر و کیفیت ازدواج و اختلافات در آنها آورده شده و به گفتۀ صاحب «الاصابه» او از پیغمبر (ص) روایت کرده و گروهی مانند برادرش عبد اللّٰه و جمعی از صحابه از وی روایت نموده اند.

(2) به گفتۀ این اثیر در «الکامل» (جزء 3- صفحه 244) زید بن ثابت که کاتب، وحی و جامع قرآن بوده زبان عربی و عبری و فارسی و رومی و قبطی را می دانسته است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 33

پس مصحف فراهم آورد و بر حفصه عرضه داشت و صحیفه را به او برگرداند و مردم را امر داد تا مصحفها بنوشتند.

چون حفصه در گذشت عثمان گروهی از خویشان را برای صحیفه نزد عبد اللّٰه- عمر فرستاد عبد اللّٰه صحیفه را به ایشان تسلیم کرد و عثمان دستور داد آن را شستند و از میان بردند.

حافظ ابو نعیم پس از حفصه بهمان ترتیب تا آخر بیست و نه (29) زن از صحابیّات را به نام و

با تجلیل بر شمرده که چون از بقیۀ آنها روایتی فقهی یا اثری قابل توجه نقل نکرده از نام بردن آنها در اینجا صرف نظر و فقط به نام بردن امّ بجید و سلمی که هر یک را روایتی است اکتفا می شود:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 34

- 4- امّ بجید

ابو نعیم، به اسناد، از عبد الرّحمن بن بجید از جدّه اش، امّ بجید حبیبیّه، حدیث کرده که گفته است:

به پیغمبر (ص) گفتم: «مسکین بر در خانه می ایستد و من چیزی ندارم که به او بدهم و از این رو شرمنده می گردم» پیغمبر فرمود:

«ادفعی فی یده و لو ظلفا محترقا» (چیزی بوی بده گر چه سمی سوخته باشد) کنایه از این که خوب و محبوب است، که تا بتوانی گدا و بینوا را ناامید نکنی و دست تهی از خود نرانی..

ابن حجر عسقلانی «1» در «الاصابه» امّ بجید را به نام حوّاء دانسته و در طیّ عنوان حرف حاء (از قسم اول) او را آورده و چنین افاده کرده است:

«حواء، امّ بجید، با موحّده و جیم به هیئت تصغیر، مالک بن انس حدیث او را از زید بن اسلم از ابن ابی بجید از جدّه اش، امّ بجید از پیغمبر (ص) بدین عبارت «ردّوا السّائل و لو بظلف محرق» آورده و بروایتی دیگر باین عبارت «یا نساء المؤمنات لا تحقرنّ إحداکنّ لجارتها و لو بکراع محرق» ذکر کرده و هم مالک از زید بن اسلم از عمرو بن معاذ از جده اش امّ بجید، از پیغمبر حدیث کرده که این گونه گفته است:

«لا تحقرنّ جاره لجارتها و لو فرسن شاه» امّ بجید از زنانی بوده که با زنان بیعت کنندۀ با

پیغمبر (ص) حاضر بوده و بیعت کرده و هم او حدیث آورده و گفته است: پیغمبر را شنیدم که گفت:

______________________________

(1) احمد بن علی بن.. معروف به ابن حجر عسقلانی شافعی متولد به سال 773 و متوفی به سال 852 ه. ق.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 35

«اسفروا بالصّبح فانّه اعظم للأجر» عسقلانی حدیثی را که از ابو نعیم در بالا نقل شد چنین آورده که امّ بجید به پیغمبر (ص) گفته است: «انّ المسکین لیقوم علی بابی فلا أجد له شیئا اعطیه» پس پیغمبر (ص) گفته است:

«ان لم تجدی له شیئا تعطینه إیاه الّا ظلفا محرقا فادفعیه الیه فی یده» ابن عبد البر «1» نیز در «الاستیعاب» او را در حرف حاء و زیر عنوان «حوّاء» آورده و چند حدیث از آن چه در اینجا آورده شد به اسناد از او نقل کرده است.

______________________________

(1) ابو عمرو یوسف بن.. عبد البر قرطبی مالکی متولد به سال 363 و متوفی به سال 463 هجری قمری.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 36

- 5- سلمی

سلمی دختر قیس و یکی از خاله های پیغمبر (ص) بوده که بدو قبله با پیغمبر (ص) نماز گزارده و بنقل از پسرش حکم بن سلیم این مضمون را گفته است:

«من با گروهی از زنان انصار با پیغمبر (ص) بیعت کردیم. پیغمبر با ما شرط کرد که به خدا شرک نیاوریم، دزدی نکنیم، زنا ندهیم، کسی را نکشیم، بهتان و افتراء نزنیم، و در معروف به راه عصیان و نافرمانی نرویم، چون ما را از این منهیّات آگاه ساخت و با ما شرط کرد فرمود «و لا تغشن ازواجکنّ».

پس ما با وی بدین شرائط بیعت کردیم و از نزدش

بازگشتیم. چون بیعت تمام شد و برگشتیم من یکی از زنان را، که با ما بود، گفتم: برگرد و از پیغمبر بپرس که چه چیز و چه اندازه از اموال شوهران بر ما حرام است؟ او رفت و پرسید و چنین پاسخ شنید: «تأخذی ماله فتحابی به غیره».

ابن عبد البرّ در «الاستیعاب» و ابن حجر در «الإصابه» در بارۀ «سلمی بنت قیس بن عمرو بن.. عدی بن النجار تکنی امّ المنذر، و هی اخت سلیط بن قیس، و سلیط ممّن شهد بدرا..» همان را آورده اند که ابو نعیم آورده و در بالا یاد شد لیکن سؤال از پیغمبر (ص) را باین عبارت آورده «فاسألیه، ما غشّ ازواجنا» و این عبارت با اصل قضیه و جواب انسب است.

در خاتمۀ این قسمت، یاد آور می شود که:

در «الاستیعاب» و «الإصابه» متجاوز از هزار و پانصد زن نام برده شده که

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 37

بسیاری از ایشان از صحابه بوده اند و حدیث از آنان روایت گردیده است.

ابن حجر که کتاب «الإصابه» را برای تمییز صحابه نوشته، چنانکه خود در آغاز کتاب آورده کتاب خود را بترتیب حروف هجاء منظّم و هر حرفی را بر چهار قسم مرتب ساخته: قسم نخست کسانی هستند که صحابه بودن ایشان از راه روایت از آنان یا از غیر آنان.. وارد شده است قسم دوم کسانی هستند که در عهد پیغمبر ولادت یافته و در عداد صحابه یاد شده اند.. قسم سیم کسانی هستند که جاهلیّت و اسلام را ادراک کرده (مخضرمان) و هم طبقه با اصحاب بوده اند نه این که از اصحاب.. قسم چهارم کسانی هستند که در کتب مربوط به صحابه به

اشتباه و توهّم و از راه غلط و خطاء یاد گردیده اند.

آن گاه پس از این که رجال را بعنوان «نام» در سه جلد و هم رجال را تحت عنوان «کنیه» در قسمت نخست از جلد چهارم استقصاء کرده قسمت دوم آن را تحت عنوان «کتاب النّساء علی الترتیب السابق» یعنی بترتیب حروف هجاء، و بترتیب هر حرفی را به چهار قسم که در قسمت رجال یاد کرده و آورده یک هزار و پانصد و بیست و دو تن از زنان را، که از بسیاری از آنان حدیث نقل شده و مدرک حکم فقهی گردیده، نام برده و ترجمه کرده است از جمله جمیله خزرجیّه دختر ابیّ بن سلول است که اوّلین خلع در اسلام به وسیلۀ او اتفاق افتاده چه او زن ثابت بن قیس بن شماس بوده و سر از فرمان او باز زده پس پیغمبر (ص) او را خواسته و گفته است «ما کرهت من ثابت؟» او پاسخ داده است: دمامت او (زشت رویی) پیغمبر (ص) گفته است: «أ تردّین علیه حدیقته» جواب داده است: آری. پس پیغمبر میان آن دو تفریق کرده است و از این عباس روایت است که «اوّل خلع کان فی الاسلام، اخت عبد اللّٰه بن ابیّ..»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 38

3- تعلیقات استدراکی (بر جلد اول)

اشاره

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 39

تعلیقات استدراکی مرا چنان معمول بوده و هست که هر کتابی را، در هر فنّی، مطالعه می کرده و می کنم اگر چیزی در مطالب آن بنظرم می رسد، خواه فکری و خواه نقلی، در حاشیۀ آن کتاب یاد می کنم نسبت بخصوص کتاب «ادوار فقه» که زحمت طرح و رنج تألیف آن را خود به عهده

گرفته و نقص اطلاعات خویش را نسبت به آن چه کامل آن تألیف، آن را اقتضاء دارد به کمال خوبی واقف و معترف بوده و هستم رعایت آن عادت معمول را انسب و اولی و انفع پنداشته ام از این رو نسخه ای از چاپ شدۀ جلد اوّل را در دسترس دارم که هر گاه در مطالعات متفرقه و متنوّعه خود به مطلبی متناسب، به مبحثی از آن، برخورم آن را یادداشت و بقصد تکمیل ناقصی، در محل متناسب خود یاد کنم تا آن یادداشت در چاپ بعد، بعنوان استدراک چاپ پیش، جزء کتاب شود و مورد استفاده مطالعه کنندگان علاقه مند قرار گیرد.

اکنون چنان می دانم که، جلوگیری از ضیاع و نابودی را، یادداشتهایی را، که پس از چاپ جلد اول بر آن جلد تعلیق شده بعنوان استدراک، در این جلد بیاورم امید این که علاقه مندان باین گونه مطالب را خدمتی انجام یابد که از آن استفاده و حظّی حاصل آید.

اینک آن تعلیقات استدراکی:

1- در صفحه 258، از چاپ دوم، جلد اوّل، در پایان بحث از «قطع ید» در سرقت، این یادداشت ضمیمه و تعلیق شده است:

«احمد بن محمّد بن حنبل در کتاب «المسند» به اسناد از ابو امیّه مخزومی چنین حدیث کرده است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 40

«انّ رسول اللّٰه اتی بلصّ فاعترف و لم یوجد معه متاع. فقال له رسول اللّٰه، صلّی اللّٰه علیه و سلّم، ما اخالک سرقت قال: بلی.- مرّتین او ثلاثا- قال:

«فقال: رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم: اقطعوه ثمّ جیئوا به. قال:

«فقطعوه ثمّ جاءوا به. فقال رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم: قل:

«استغفر اللّٰه و اتوب الیه. قال:

استغفر اللّٰه و اتوب الیه. فقال رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم: اللّٰهمّ تب علیه» 2- در صفحه 267، ذیل بحث از «تیمّم» چنین یادداشت شده است:

«ابن قیّم جوزی «1» در کتاب «زاد المعاد فی هدی خیر العباد» (جزء اول- صفحه 154) این مضمون را آورده است:

«.. و عبد اللّٰه عمر در کارهای دینی سخت می گرفت و در اموری از راه تشدید می رفت که صحابه با آن موافق نبودند چنانکه در وضوء، درون چشم خود را می شست به طوری که در نتیجۀ این کار، کور شد!. و در تیمّم بدو ضربت: یکی برای روی و دیگر برای دو دست تا مرفق تیمّم می کرد و به یک ضربت اکتفاء نمی کرد و دو کفّ را کافی نمی دانست لیکن ابن عباس بر خلاف وی به یک ضربت برای روی و دو کفّ بسنده می ساخت.

«ابن عمر اگر زن خود را می بوسید وضوء را بعد از آن واجب می دانست و بوجوب وضوء فتوی می داد و هر گاه اولاد خود را می بوسید بعد از آن مضمضه می کرد و نماز می خواند، و هر گاه در میان نماز به یاد می آورد که او را نمازی دیگر بر ذمّه است فتوایش

______________________________

(1) «علامۀ حافظ شمس الدین ابو عبد اللّٰه محمد بن بکر زرعی دمشقی حنبلی معروف به ابن قیم جوزی» صاحب تألیفات بسیار (کتاب «اخبار النساء» هم از همین ابن قیم است) در سال ششصد و نود و یک 691 تولد و در سال هفتصد و پنجاه و یک 751 وفات یافته است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 41

این بود که آن نماز را تمام کند پس از آن نمازی را که به یادش رسیده

به جا بیاورد و از آن پس نمازی را که در آن بوده اعاده کند..»

3- در صفحه 318 ذیل مسأله «لعان» چنین یادداشت شده است:

در اینجا بی مناسبت نیست آورده شود که: در زمان جاهلیّت گاهی می شده است که زنان مردان را طلاق می داده و از ایشان جدا می شده اند.

ابو الفرج اصفهانی در کتاب «الاغانی» (جزء 16) در ترجمۀ حاتم طائی، جواد مشهور عرب، قصه ای راجع به «ماویه»، زن او، و مادر عدیّ بن حاتم، آورده که خلاصۀ مفاد آن چنین است:

«مالک پسر عمّ حاتم بزن او «ماویه» گفت: با حاتم چه می کنی که او هر چه بدست می آورد نابود می سازد و تلف می کند و باین و آن می بخشد پس اگر او را مرگ فرا رسد فرزندان خویش را بر قوم تو سربار خواهد ساخت؟ ماویه گفت: راست می گویی حاتم چنین است.

«و در جاهلیّت، مرسوم چنان بود که گاهی زنان شوهران خویش را طلاق می دادند و رها می ساختند و طلاق ایشان بدین گونه بود که اگر در چادری مویی می بودند (خیمه هایی که از مو می بافتند و در بادیه زیر آن بسر چادری می بردند) وضع آن را تغییر می دادند بدین گونه که اگر در آن رو به مشرق باز می شد در را به جانب مغرب برمی گرداندند و باز می کردند و اگر بسوی یمن می بود به جانب شام، تغییرش می دادند و چون مرد آن را دگرگون می دید می فهمید که زن او را رها ساخته و جدایی او را خواهان شده و طلاق گفته است:

«مالک پسر عمّ حاتم، زن او را که از زیباترین زنان بود گفت: شوهرت حاتم را طلاق بده تا من که مالم از او بیشتر و

برای تو بهترم ترا به نکاح در آورم و از تو و فرزندانت نگهداری کنم و این گفته ها مکرر شد و تکرار آن، زن را بطلاق حاتم وادار ساخت پس وضع چادر را تغییر داد حاتم چون به نزد زن در آمد و وضع در خیمه را

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 42

دگرگون یافت به فرزند خود، عدیّ گفت.. (تا آخر قضیه که صاحب اغانی آن را یاد کرده است).

4- در صفحه 350 از چاپ دوم در پایان بحث «قسامه» این یاد داشت ضمیمه شده است:

«محمد بن جریر طبری در تاریخ خود (جزء سیم صفحۀ 326) این مضمون را آورده است:

«.. ابو شریح خزاعی از اصحاب پیغمبر، صلّی اللّٰه علیه و سلّم، بود پس از این که از مدینه به کوفه منتقل شده تا بکار جهاد نزدیک باشد. شبی بالای بام بوده فریاد هم سایه را شنیده که استغاثه می کرده و یاری می جسته پس بر خانۀ هم سایه مشرف شده دیده است چند تن از جوانان مردم کوفه، شبانه بر هم سایه در آمده و به او می گویند: فریاد مکن یک ضربت بیش نیست که ترا از زندگی آسوده سازیم پس او را کشتند.

ابو شریح بسوی عثمان به مدینه برگشت و چون این خبر شیوع یافت «قسامه» پیدا شد (احدثت القسامه). و قول ولیّ مقتول مورد اعتبار قرار گرفت تا بدان وسیله در آن زمان از کشتار گروهی از مردم جلوگیری بعمل آید» «باز طبری (در همان صفحه) به اسناد از نافع بن جبیر آورده که نافع گفته است.

«قال عثمان: القسامه علی المدّعی علیه و علی أولیائه، یحلف منهم خمسون رجلا اذا لم تکن بیّنه، فإن نقصت قسامتهم، او

ان نکل رجل واحد، ردّت قسامتهم و ولیها المدّعون و احلفوا فإن حلف منهم خمسون استحقّوا» در این دو فقره، که از طبری نقل شده، دو مطلب، مورد نظر است که نباید از اشارۀ به آن ها صرف نظر شود: یکی جملۀ «احدثت القسامه» که در فقره نخست آمده و دوم جملۀ «القسامه علی المدّعی علیه» که در قسمت دوم بعنوان حکم عثمان ذکر گردیده است.

خلاصۀ نظر اول: اینست که آن جمله ظاهر است در این که پیش از آن واقعه

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 43

و پیش از زمان خلافت عثمان «قسامه» نبوده و در آن زمان، حدوث یافته است و این ظاهر، به اتفاق شیعه و سنّی درست نیست زیرا از روایات منقول در این باب، که بعضی از آنها نقل شده به خوبی آشکار است که «قسامه» در زمان خود پیغمبر (ص) تشریع و، یا، حادث گردیده است.

ابن رشد اندلسی (محمد بن احمد بن محمد بن احمد بن رشد قرطبی- متوفی 595 ه. ق) در کتاب فقهی خود به نام «بدایه المجتهد و نهایه المقتصد» روایتی به تخریج بخاری از سعید بن عبید طائی از بشیر بن یسار و روایتی دیگر به تخریج ابو داود از ابو سلمه بن ابی عبد الرحمن و از سلیمان بن یسار از رجالی از بزرگان انصار آورده که در هر دو مسأله ادعاء انصار بر یهود در بارۀ کشتن مردی انصاری و اظهار پیغمبر (ص) سوگند یاد کردن یکی از دو طرف (بطور قسامه) آورده شده و از آن پس ابن رشد در بارۀ روایت دوم گفته است:

«و این حدیثی است «صحیح الأسناد» چه آن را راویان «ثقه»

از زهری از ابی سلمه روایت کرده اند» پس از آن گفته است: در زمان عمر نیز، مردی را از قبیلۀ جهینه پیش آمدی شده که مرده و «ولیّ دم» بر مردی از قبیلۀ بنی سعد ادّعا کرده و عمر در این باره «قسامه» را مطرح ساخته و بهر یک از دو طرف، پنجاه بار سوگند یاد کردن را یاد آوری کرده است.

پس حدوث «قسامه» بطور قطع، بر زمان عثمان مقدم است نه این که در زمان او احداث شده باشد.

خلاصه نظر دوم این که طبق روایات و نصوص از طرق شیعه، که ملاک اتفاق فقیهان این مذهب است در این حکم، این مسأله، که به دماء ارتباط دارد، از اصل کلّی «البیّنه علی المدّعی و الیمین علی المدّعی علیه» که مخصوص شده به اموال، به واسطۀ جلوگیری از فساد و کشتار، چنانکه در روایات به آن اشاره بلکه تصریح

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 44

شده، جدا گردیده و بر خلاف آن اصل، در اینجا ابتداء سوگند با مدّعی است و اگر او نخواهد و نپذیرد سوگند به «مدّعی علیه» متوجّه و بر عهدۀ او قرار می گیرد لیکن بنا باین قسمت دوم که منقول از طبری است عثمان امر سوگند را بعکس گفته و سوگند را از ابتداء بر «مدّعی علیه» متوجّه ساخته و در صورت نکول او حق سوگند را برای مدّعی گفته است.

سیّد علی صاحب «ریاض المسائل»، معروف بشرح کبیر، در مبحث قسامه، در بیان مناقشۀ «بعض الاجلّه» نسبت به اشتراط «اقتران الدّعوی باللّوث» چنین آورده «حیث قال (یعنی بعض الاجلّه)، بعد نقل جمله الاخبار المتعلّقه بالقسامه، الدّالّه علی ثبوتها فی الشریعه من طرق العامّه

و الخاصّه کالنّبویّ: البیّنه علی المدّعی و الیمین علی من انکر، الّا فی القسامه» و الصّحیح عن القسامه: کیف کانت؟

فقال: «هی حقّ و هی مکتوبه عندنا و لو لا ذلک، لقتل النّاس بعضهم بعضا ثمّ لم یکن شی ء و انّما القسامه نجاه النّاس» و الصّحیح عن القسامه فقال: «الحقوق کلّها، البیّنه علی المدّعی و الیمین علی المدّعی علیه الّا فی الدّم خاصّه» ابن رشد در مسألۀ «قسامه» چهار موضوع اصلی را مورد اختلاف دانسته است بدین قرار:

1- آیا حکم به «قسامه» واجب است؟

2- بنا بر وجوب، آیا کشتن واجب است یا دیه یا دفع مجرّد دعوی؟

3- در یاد کردن سوگندها آیا نخست باید به مدّعیان، توجّه و از ایشان آغاز شود یا این که ابتداء از «مدّعی علیهم» شروع و به ایشان یاد کردن سوگند اظهار شود؟

و چند تن از اولیاء لازم است سوگند یاد کنند؟

4- شبهه و «لوث» در مسألۀ «قسامه» چه گونه است؟

آن گاه در پیرامن یکان یکان از این چهار به بحث پرداخته است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 45

از جمله در بارۀ موضوع نخست چنین افاده و بحث کرده است:

«جمهور فقیهان امصار: مالک و شافعی و ابو حنیفه و احمد و سفیان و داود و یاران و پیروان اینان، و جز آنان، از فقهاء بلاد و امصار، وجوب حکم به «قسامه» را قائل شده اند و گروهی از علماء: سالم بن عبد اللّٰه و ابو قلابه و عمر بن عبد العزیز و ابن علیه حکم به «قسامه» را جائز ندانسته اند.

«دلیل جمهور، حدیثی است از پیغمبر (ص) در بارۀ حویصه و محیصه که اهل حدیث بر صحت آن اتفاق دارند گر چه ایشان را در

الفاظ آن، اختلاف است.

«دلیل کسانی که حکم به آن را جائز ندانسته اند اینست که قسامه با اصولی شرعی که صحّت آنها مورد اتّفاق و اجماع است مخالفت دارد.

یکی از موارد مخالفت این که یکی از اصول مسألۀ شرعی اینست که یاد کردن سوگند جز بر چیزی که بطور قطع و یقین، معلوم یا بر وجه مشاهده و احساس، محسوس باشد جائز نیست پس اولیاء دم که قتل را ندیده و قاتل را نشناخته اند، بلکه گاهی ایشان در شهری بوده اند و قتل در شهری دیگر، چه گونه بر آن سوگند یاد کنند؟

از این رو بخاری (محمد بن اسماعیل- متوفی 256 ه. ق) از ابو قلابه روایت کرده که عمر بن عبد العزیز روزی بار عام داد چون مردم بر او در آمدند گفت: در بارۀ «قسامه» چه می گویید؟ مردم گفتند: قصاص به قسامه را حق می دانیم چه خلفاء، به قسامه عمل کرده اند.

«پس عمر از ابو قلابه پرسیده است: تو در این باره چه می گویی؟ او بعد از اظهار تعارف و تواضع گفته است:

«یا امیر المؤمنین اگر پنجاه کس گواهی دهند بر مردی به این که وی در دمشق زنا کرده و خود ندیده باشند آیا تو را رای چنان است که او را رجم (سنگسار) کنی؟ عمر پاسخ داده: نه. ابو قلابه گفته است: اگر پنجاه نفر در نزد تو بر مردی شهادت دهند که در حمص دزدی کرده و او را ندیده اند آیا تو دست آن مرد را با این شهادت جدا می کنی؟ پاسخ داده است: نه.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 46

«و در برخی از روایات است که ابو قلابه گفته است:

«پس من به عمر

گفتم: از چه راه هر گاه کسانی که نزد تو هستند شهادت دهند که کسی دیگری را در شهری دیگر کشته به چنین شهادتی حکم به قصاص می کنی؟

«عمر بن عبد العزیز پس از این واقعه به عاملان خود در بارۀ «قسامه» نوشت که اگر دو شخص عادل، شهادت دهند که فلان شخص، قاتل است او را قصاص کنید لیکن به شهادت پنجاه تن که سوگند یاد کنند (قسامه) قصاص روا مدارید.

و از جمله موارد مخالفت قسامه با اصول شرعی اینست که یکی از آن اصول مسلّم، این اصل: «البیّنه علی من ادّعی و الیمین علی من انکر» و حکم قسامه با آن مخالفت دارد.

«و هم این گروه که با حکم قسامه موافق نیستند دلائل موافقان با آن را ردّ کرده و گفته اند:

«احادیث و روایاتی که بر حکم پیغمبر (ص) به قسامه، مورد استثنا گردیده بر مدّعی دلالت ندارد. قسامه عملی بوده است در جاهلیّت و پیغمبر از راه تلطّف خواسته است بفهماند که بحسب اصول مقررۀ اسلامی آن عمل را لزومی نمانده و نیست از این رو به انصار که اولیاء دم بوده اند گفته است: آیا پنجاه سوگند یاد می کنید. ایشان هم گفته اند: بر چیزی که ندیده ایم چه گونه سوگند یاد کنیم؟ پس پیغمبر گفته است:

در این صورت یهود سوگند یاد می کنند. انصار گفته اند: سوگند کسانی را که کافرند چه گونه می توانیم به پذیریم؟

«باز مخالفان، در توضیح و تایید نظر خویش گفته اند:

«اگر سنّت و حکم چنین بود که با این که ندیده اند سوگند یاد کنند پیغمبر (ص) ایشان را به آن امر می کرد و تصریح می نمود که یاد کردن سوگند حکم و سنّت است.

«بنا بر

این، آن احادیث و آثار در حکم به قسامه، صریح و نصّ نیست و تأویل

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 47

در آنها راه دارد پس اولی اینست که در آنها تأویل بعمل آید و اصول مسلّمه مورد عمل واقع گردد.

«قائلان به قسامه بویژه مالک را عقیده و رای اینست که «قسامه» خود سنّت و حکمی است منفرد و مستقل که «اصول» به وسیلۀ آن تخصیص یافته، مانند دیگر سنن و احکامی که مخصّص بر آنها وارد می شود و مخصوص می گردند، مالک چنان گمان کرده که حکم قسامه و مخصّص شدن آن بدین علّت است که در موضوع «دماء» احتیاط کامل بعمل آید زیرا وقوع قتل فراوان است و اقامۀ شهادت بر آن کم و دشوار چه قاتل برای قتل جایهای خلوت را برمی گزیند. پس حفظ «دماء» را سنّت و حکمی باید که بتواند تا حدّی قتل را محدود سازد.

«این تعلیل و توجیه مالک، به راهزنان و دزدان نقض شده چه بر آنان نیز اقامۀ شهادت دشوار است و حال این که نسبت به آنان قسامه تشریع نشده. و از این رو است که مالک شهادت مسلوبان را بر سالبان، با این که خلاف اصل است اجازه کرده است» و در پیرامن موضوع سیم، که به بحث در این موضع، از این اوراق، ارتباط و مناسبت دارد، چنین افاده کرده است:

«کسانی که قسامه را پذیرفته و گفته اند به واسطۀ آن، استحقاق مال یا قصاص ثابت می گردد اختلاف کرده اند که سوگندهای پنجاهگانه، که در آثار و اخبار آمده نخست بر کدام یک از دو طرف: مدّعی یا مدّعی علیه، متوجه است شافعی و احمد و داود بن علی،

و جز اینان، گفته اند: نخست باید به مدّعیان اجازه داده شود که پنجاه سوگند یاد کنند لیکن فقیهان کوفه و بصره و بسیاری از اهل مدینه گفته اند: باید اوّل از «مدّعی علیهم» خواسته شود که پنجاه سوگند یاد کنند.

«گروه نخست بحدیث مالک از ابن ابی لیلی از سهل بن ابی حثمه و هم مرسلۀ مالک از بشیر بن یسار اعتماد کرده و استناد جسته اند.

گروه دو مرا به آن چه بخاری از سعید بن عبید طایی از بشیر بن یسار تخریج کرده

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 48

اعتماد و استناد است چه در آن حدیث آمده که پیغمبر (ص) به انصار گفته است:

بیّنه اقامه کنید، گفته اند: بیّنه نداریم. گفته است پس یهود سوگند یاد می کنند. گفته اند ما به سوگند ایشان اعتماد نداریم و خرسندی نمی دهیم..

«و هم به آن چه ابو داود از سلمه بن ابو عبد الرحمن و از سلیمان بن یسار از بزرگان انصار تخریج کرده که رسول صلّی اللّٰه علیه و سلّم نخست بیهود گفته است: آیا پنجاه تن از شما پنجاه سوگند یاد می کنید؟ ایشان امتناع کرده اند پس به انصار گفته است: شما سوگند یاد کنید. آنان گفته اند: آیا بر کاری که ما ندیده ایم سوگند یاد کنیم؟

«کوفیان نیز از عمر روایت کرده اند که: سوگند را نخست به «مدّعی علیهم» متوجه ساخته و پس از این که ایشان نکول کرده و سرباز زده اند به «مدّعیان» گفته است:

سوگند یاد کنند. و چون ایشان هم از یاد کردن سوگند امتناع کرده. به نیمی از دیه به نفع مدّعیان حکم کرده است.

«این دسته گفته اند: احادیث ما از آن احادیث که بر تقدیم مدّعیان در توجّه سوگند دلالت دارد

اولی است زیرا مطابق «اصل» است (الیمین علی المدّعی علیه) ابو عمرو گفته است: احادیث متعارض در این باب، مشهور است».

5- در صفحه 224 راجع بعمل برأی یادداشتی بدین عبارت ضمیمه شده است:

«طبری در تاریخ خود (جلد سیم صفحه 322) این مضمون را آورده است:

«در سال 29 عثمان با مردم به حجّ رفت و در منی چادر زد، و این نخستین بار بود که عثمان در آنجا خیمه بر پا کرد، و نماز را هم در منی و هم در عرفه تمام خواند.

«واقدی، به اسناد از صالح مولی توأمه آورده که گفته است:

از ابن عباس شنیدم که گفت: نخستین بار که مردم آشکارا در بارۀ عثمان به سخن در آمدند این بود که او به هنگام خلافت خود نماز را در منی دو رکعت (قصر) می خوانده تا سال ششم خلافتش که نماز را «تمام» گزارده پس بسیاری از اصحاب پیغمبر

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 49

این کار را بر او عیب گرفته و عیبجویان در این باره سخن به طعن گفته اند تا این که علی و گروهی که با وی بوده اند نزد او رفته اند و علی به او گفته است:

«به خدا سوگند امری تازه پدید نیامده و عهدی از پیش موجود نبوده و تو خود می دانی و دیدی که پیغمبر (ص) در «منی» نماز را بدو رکعت می گزارد و بعد از رحلت وی ابو بکر و عمر، و تو خود نیز مدتی از سالهای اوّل خلافت خویش بر آن قرار بودی اکنون نمی دانم چرا چنین کردی؟ عثمان گفت: «رأی رأیته» این عقیده و رأیی بوده است از من».

و هم طبری (در همان جلد و همان صفحه)،

بنقل از واقدی، به اسناد، این مضمون را آورده است:

«عثمان، در منی، نماز را به چهار رکعت با مردم گزارد. پس کسی به نزد عبد الرّحمن بن عوف رفت و گفت: آیا می بینی برادر ترا که نماز را با مردم به چهار رکعت (تمام) خواند؟. عبد الرّحمن نماز را با اصحاب و یاران خود بدو رکعت (شکسته) گزارد و پس از اداء نماز بر عثمان در آمد و بوی گفت: آیا تو در این مکان با پیغمبر (ص) بدو رکعت نماز را اقامه نکردی؟ گفت: چرا. گفت: آیا با ابو بکر و، بعد از او، با عمر چنین نماز نگزاردی؟ پاسخ داد: چرا. گفت: آیا مدّتی از ابتداء خلافت خود بر همان روش نبودی و بدان و تیره عمل نکردی؟ پاسخ داد: چرا.

«آن گاه عثمان به عبد الرحمن گفت:

«اکنون تو بشنو: مرا خبر دادند که سال گذشته برخی از مردم یمن و از مردم جفا کار و از مردم جفا پیشه گفته اند: نماز برای مقیم دو رکعت است ببینید پیشوای شما عثمان، نماز را دو رکعت خواند.

«بعلاوه من در مکه اهل و خانواده دارم. از این روی رایم بر این قرار یافت که نماز را به چهار رکعت بگزارم تا مردم به شبهه نیفتند و راه خطا پیش نگیرند.

«و دیگر این که من در مکّه زن گرفته ام. و هم این که مرا در طائف دارایی

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 50

و مال است و بسا که به آن جا بروم پس در آغاز خلافت خود نماز را شکسته و «قصر» می خواندم و اکنون «تمام» می خوانم.

«عبد الرحمن گفت:

«آن چه بهانه آوردی در خور پذیرفتن نیست:

«امّا این که گفتی:

از مکه زن گرفته ای درست نیست چه زن تو با تو در مدینه است و بهر جا بخواهی او را می بری و در هر جا ساکن شوی او را نگه می داری.

«و امّا این که گفتی: در طائف مال داری، پس میان تو و طائف سه شبانه روز راه است و تو از اهل طائف نیستی.

«و امّا این گفتۀ تو: که مردم یمن و غیر ایشان، چون از حج بر می گردند می گویند:

این عثمان پیشوای ما است که نماز را بدو رکعت می گزارد، با این که مقیم است، بهانه و عذری است نادرست چه پیغمبر (ص) که بر او وحی می شد و در زمان او اهل اسلام به کثرت این زمان نبودند و هم بعد از او ابو بکر نماز را بدو رکعت گزاردند و عمر هم که در زمان وی اسلام توسعه یافته بود تا روزی که در گذشت نماز را در این مکان قصر (شکسته) به جای آورد.

«عثمان گفت: «هذا رأی رأیته» این رای و عقیده من است.

«پس عبد الرحمن از نزد عثمان بیرون رفت و ابن مسعود را دید و ابن مسعود از او پرسید: آیا عثمان آن چه را می دانست تغییر داد؟ عبد الرحمن گفت: نه. ابن مسعود گفت: پس من چه باید بکنم؟ پاسخ داد: به آن چه خود می دانی عمل کن. ابن مسعود گفت: اختلاف و مخالفت به میان می آید و آن پسندیده نیست، من شنیدم عثمان نماز را با مردم به چهار رکعت (تمام) گزارده من هم با اصحاب و یاران خویش به چهار رکعت نماز را به جای آوردم! «عبد الرحمن گفت: من هم کار عثمان را شنیدم لیکن

نماز را با اصحاب و یاران خود دو رکعت (قصر) خواندم و اکنون من نیز چنان خواهم کرد که تو کرده

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 51

و می گویی پس با وی بهمان چهار رکعت نماز خواهم خواند!!» این آراء سه گانه آن هم از خلیفه و دو تن از بزرگترین صحابه، آن هم با آن طرز استدلال، از نظر فقهی و طرز تفکر دینی بسیار قابل توجّه و در خور تأمّل است.

6- در صفحه 774 در پایان بحث از عمل به «رأی» این عبارت را یادداشت کرده ام:

«در تاریخ بغداد تألیف حافظ ابو بکر احمد بن علی، خطیب بغدادی (متوفی به سال 463 ه. ق) در طیّ ترجمۀ اسحاق بن نجیح ملطی به اسناد از نافع از ابن عمر آورده شده که گفته است: قال رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم:

«من قال فی دیننا برأیه فأقتلوه»، کسی که در دین اسلام چیزی را از «رأی» خود بگوید وی را بکشید».

7- در صفحه 492 (ذیل بیان عظمت مقام اسلام) یادداشتی چنین نوشته ام:

«در کتاب «مجمل التّواریخ و القصص» که مؤلّف آن، تاریخ را تا سال پانصد و بیست (520)، که شاید عمر او در آن سال به پایان آمده، نوشته، و ظاهرا اهل اسدآباد همدان بوده و از نسخۀ منحصر به فرد آن کتاب، که در پاریس است، عکس برداری شده و به تصحیح محمد تقی بهار (ملک الشعراء) در تهران به چاپ رسیده چنین آورده شده است.

«فصل: اندر حوادث بعد از هجرت- السّنه الاولی:

«اندر این سال اوّل از هجرت، پیغامبر علیه السّلام سلمان فارسی را بخرید و من شرح آن بگویم تا تکراری نباید کرد.

«چنین خوانده ام در

تألیف حمزه بن الحسن، خداوند تاریخ، که گویند:

«سلمان به اصل از اصفهان بوده، از دیه جیان (جی) و نام او ماهبذ بن بدخشان بن آذرجشنس «1» بن مرد سالار بود و نسب او تا به منوچهر ملک عجم بکشد پس از

______________________________

(1) مصحح، این کلمه را معرب «آذر گشسب» دانسته.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 52

جهت کاری که بر دست وی برفت که به زبان پارسیان «مرگ ارژان» «1» خوانند یعنی موجب کشتن، بگریخت و نیارست در ملک عجم بودن، به شام افتاد به دیر راهبی و با ایشان از دین مجوس به ترسایی در آمیخت و از این صومعه به دیگری می رفت در آن بیابان، تا حادثه ای افتادش و جهودی به بندگی بداشتش، نام او عثمان بن الاشهل، چون پیغامبر هجرت کرد او را بخرید از آن جهود و آزاد کرد و عهدی نوشت به خطّ علی بن ابی طالب علیه السّلام، و این نسخت آنست، لفظ بلفظ.

«بسم اللّٰه (هکذا) هذا ما افدی به محمّد بن عبد اللّٰه [رسول اللّٰه] سلمان الفارسیّ من عثمان بن الاشهل الیهودیّ ثمّ القرظیّ بغرس ثلاثمائه نخله و اربعین أوقیه «2» ذهبا و قد بری ء محمّد بن عبد اللّٰه [رسول اللّٰه] لثمن سلمان الفارسیّ.

و ولاؤه لمحمّد بن عبد اللّٰه [رسول اللّٰه] و اهل بیته لا سبیل علی احد علی سلمان.

شهد علی ذلک ابو بکر بن ابی قحافه و عمر بن الخطاب و حذیفه بن سعد بن الیمان و ابو ذر الغفاری و المقداد بن الاسود و بلال مولی ابی بکر و عبد الرّحمن بن عوف. و کتب علیّ بن ابی طالب [یوم الاثنین] فی جمادی الأولی من سنه [مهاجر] محمّد بن

عبد اللّٰه رسول اللّٰه» «و سلمان فارسی را برادر زاده ای بود نام او ماه آذر بن فرّوخ بن بدخشان و تخمۀ ایشان بشیراز است و عهدی دارند از پیغامبر هم بخط امیر المؤمنین علی، بر ادیم سفید نوشته و خاتم پیغمبر و ابو بکر و عمر و عثمان و علی علیه السّلام بر آنجا نهاده و اگر چه این عهد به سال نهم بود از هجرت بدین جایگاه ثبت کرده شد تا از یک روی باشد.

______________________________

(1) مصحح نوشته است «ظ: «مرگ ارژان» بمعنی مرگ ارزانی است یعنی مستحق للموت و این یکی از لغات مذهبی زرتشتیان است و گناهانی بوده که به مرگ ارزانی می انجامیده است.

(2) «اوقیه چهل درم قال الجوهری-: «هکذا کان فی ما مضی فاما الیوم فی ما یتعارفه الناس و یقدر علیه الاطباء فالاوقیه، استار و ثلثا استار» (صراح اللغه).

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 53

«ذکر عهد برادرزادۀ سلمان فارسی و این نسخت آنست بخط علیّ بن ابی طالب کرّم اللّٰه وجهه، لفظا بلفظ:

«بسم اللّٰه الرّحمن الرّحیم. هذا کتاب من محمّد رسول اللّٰه، صلّی اللّٰه علیه و سلّم «1» سأله سلمان وصیّه بأخیه، ماهاذر فرّوخ و اهل بیته و عقبه من بعد ما تناسلوا، من اسلم منهم و من اقام علی دینه، سلم اللّٰه (؟):

احمد إلیک، الّذی أمرنی أن أقول: لا اله الّا هو وحده لا شریک له: اقولها و آمر النّاس بها و انّ الخلق خلق اللّٰه و الامر کلمه اللّٰه خلقهم و أماتهم و هو ینشرهم و الیه المصیر، و انّ کلّ امر یزول، و کلّ شی ء یبید و یفنی، و کلّ نفس ذائقه الموت، من آمن باللّٰه و رسوله کان

له فی الآخره دعه الفائزین، و من اقام علی دینه ترکناه فلا اکراه فی الدّین.

«فهذا کتاب لأهل بیت سلمان: انّ لهم ذمّه اللّٰه و ذمّتی علی دمائهم و أموالهم فی الأرض الّتی یقیمون فیها، سهلها و جبلها و مراعیها و عیونها [غیر] مظلومین و لا مضیّق علیهم.

«فمن قرء علیه کتابی هذا، من المؤمنین و المؤمنات، فعلیه ان یحفظهم و یکرمهم و یسرّهم و لا یتعرّض [لهم] بالأذی و المکروه. و قد رفعت عنهم جزّ النّاصیه «2» و الجزیه و الخمس و العشر، إلی سائر المؤن و الکلف.

«ثمّ ان سألوکم فاعطوهم، و ان استعانوا بکم فأعینوهم،

______________________________

(1) شاید این دو سطر تا «احمد إلیک..» جزء نامه نبوده و صاحبان نامه یادداشتی را برأی خود بر آن افزوده اند. چنانکه «سلم اللّٰه» آخر این دو سطر که مصحح علامت استفهام (؟) بر آن گذاشته است یا این که «سلم الیه» و متمم و خاتم دو سطر بوده یا این که «بسم اللّٰه» بوده که فاتح عهدنامه و اصل عهدنامه از آنجا باشد.

(2) آیا چنین حکمی در زمان پیغمبر (ص) بوده و مورد عمل هم شده که بموجب این عبارت از کسان سلمان، موضوع و مرفوع شده؟ بتحقیق و تفحص نیازمند است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 54

و ان استجاروا بکم فأجیروهم، و ان أساءوا فاغفروا لهم، و ان أسی ء علیهم فامنعوا عنهم، و لهم ان یعطوا من بیت مال المسلمین فی کلّ سنه مائتی حلّه فی شهر رجب و مائه فی الأضحیّه، فقد استحقّ سلمان ذلک منّا، و لأنّ فضل سلمان علی کثیر من المؤمنین، و انزل فی الوحی علیّ «انّ الجنّه إلی سلمان اشوق من سلمان إلی الجنّه»، و

هو ثقتی و امینی و تقیّ و نقیّ [و] ناصح رسول اللّٰه و المؤمنین و سلمان منّا اهل البیت.

«فلا یخالفنّ احد هذه الوصیّه فی ما أمرت، من الحفظ و البرّ، لأهل بیت سلمان و ذراریهم، من اسلم منهم و من اقام علی دینه.

«و من خالف هذه الوصیّه فقد خالف اللّٰه و رسوله، و علیه اللّعنه إلی یوم الدّین، و من أکرمهم فقد اکرمنی، و له عند اللّٰه الثّواب و من آذاهم فقد آذانی و انا خصمه یوم القیامه، جزاؤه نار جهنّم و برئت منه ذمّتی، و السّلام علیکم.

«و کتب علیّ بن ابی طالب به امر رسول اللّٰه فی رجب سنه تسع من الهجره. و حضر ابو بکر و عمر و عثمان و طلحه و الزّبیر و عبد الرّحمن و سعد و سعید و ابو ذر و عمّار و عیینه و بلال و المقداد و جماعه اخر من المؤمنین» «و از آن پس سلمان در خلافت عمر خطّاب، رضی اللّٰه عنه، امیر مدائن گشت و به جایگاه کسری بنشست چنانکه گفته شود به جایگاه، و این عهد در دست فرزندان ایشان هنوز به جا است.

«و پس شنیدم از معتمدی معروف که از جملۀ ایشان یکی را به اشخاص (احضار) در عهد سلطان محمّد (پسر ملک شاه)، رحمه اللّٰه علیه، به اصفهان آوردند از شیراز به مبلغی مال و حوالتها که بر وی بود پس از سلطان خلوت خواست و این عهد که ذکر کرده شد هم چنان بر ادیم، سلطان را داد تا بخواند و آن را ببوسید و بگریست و این مرد را بسیار چیز داد و به خانۀ خویش باز فرستاد و آن را

نسخت باز گرفت و اصل به جایگاه

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 55

باز دادند. و ما اکنون بر احوال و حوادث از اول هجرت باز رویم تا سنۀ عشرین و خمسمائه در نسق، خلفا من بعد خلف» نویسندۀ این اوراق را در صحت نسبت این دو سند (سند خریداری سلمان و عهدنامۀ توصیه) از جهاتی تردید و تأمل می بوده چنانکه در یکی از نوشته های خود بدانها اشاره کرده است یکی از آن جهات، تاریخی است که در این دو نامه بکار رفته (تاریخ هجری) چه بحسب مسموع و گفتۀ معروف، تعیین تاریخ هجری را از زمان عمر، و به فرمان او، می دانست لیکن در تاریخ طبری (جزء دوم صفحه 110) چنین آمده است:

«و لمّا قدم رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم، المدینه امر بالتاریخ.. فکانوا یؤرّخون بالشّهر و الشّهرین من مقدمه إلی ان تمّت السّنه. و قیل: انّ اوّل من امر بالتاریخ فی الإسلام عمر بن الخطّاب».

بنا بر این با وجود این سند قول به این که وضع و تعیین تاریخ هجری از زمان پیغمبر (ص) بوده نه از زمان عمر تأیید و تقویت می شود.

شاید به جا باشد در بارۀ این عهدنامه، که اگر ثابت شود مطالبی فقهی را شامل است، مطلب زیر نیز مورد توجه مطالعه کنندگان این اوراق قرار گیرد:

چند سال پیش که «مجمل التواریخ» را ندیده بودم و از این موضوع جز مسموعی مجمل اطلاعی نداشتم به مناسبت شب عید غدیر در خانۀ یکی از علاقه مندان بإحیای آن، جشنی اقامه شده بود به خواهش و اصرار وی من هم توفیق حضور در آن جشن نصیبم شد خداوند خانه حاضران را معرفی می کرد

از جمله کسی را به نامی پارسی (شاید هرمز یا سهراب) بعنوان «زرتشتی» معرّفی کرد. گفتم: ناچار از راه دوستی به صاحبخانه نه دلبستگی به جشن، در آن شرکت کرده و حاضر شده ای پاسخ داد: نه، بلکه صرفا از راه علاقه به علی علیه السّلام، و دلبستگی بدین جشن که به نام آن بزرگمرد بر پا شده به این جا آمده ام. با شگفتی پرسیدم چطور؟ گفت: من از نسل کسانی هستم که پیغمبر

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 56

اسلام، به رعایت خاطر سلمان وصیّت و سفارش ایشان را بعموم مسلمین کرده و عهدنامه ای در این زمینه برای آنان نوشته و آن عهدنامه بخط علیّ (ع) و هم اکنون در نزد ما موجود و در شیراز است.

آن شب و در آن مجلس این سخن را سرسری گرفتم و چون مجلس به واسطۀ رفت و آمد و نشست و برخاست جمعیّت وضعی ثابت نمی داشت بیش از این در این موضوع سخن به میان نیامد.

تصادف را پس از سالیانی چند که این موضوع را در «مجمل التّواریخ» دیدم خواستم آن شخص را بهتر بشناسم تا بیشتر تحقیق کنم و شاید موفّق گردم عین آن را هم مشاهده و زیارت نمایم لیکن، با اسف فراوان، این کار مقدر نبوده و میسور نشد چه صاحب خانه که آن شخص را می شناخت در گذشته و وفات یافته بود، نام و عنوان شخص زرتشتی را هم به یاد نسپرده بودم تا بطور مستقیم با خود او مذاکره کنم و مطلب را روشن سازم.

اینک این را در اینجا یاد کردم بدین امید که شاید کسانی علاقه مند این موضوع را پی گیری کنند و توفیق ایشان

را رفیق گردد و این موضوع را روشن سازند و عهدنامه را اگر قدمت و نسبت و صحّت آن احراز شود به چاپ برسانند تا همگان، و بخصوص اهل علم و علاقه مندان، آن را مورد مطالعه و استفاده قرار دهند.

8- در صفحه 517 ذیل نقل قول شهید اوّل از «القواعد و الفوائد» در بارۀ این که تصرّف پیغمبر (ص) بر یکی از سه وجه است یادداشت زیر را افزوده ام:

«ابن قیّم جوزی در جلد اول از کتاب «زاد المعاد فی هدی خیر العباد» خود (صفحه 454- ذیل «غزوه حنین» و تسمّی «غزوه اوطاس» و تسمّی ایضا «غزوه هوازن» لأنّهم الّذین اتوا لقتال رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم-) این مضمون را آورده است:

«.. و در این غزوه پیغمبر (ص) گفته است: «من قتل قتیلا، له علیه بیّنه، فله سلبه».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 57

آن گاه ابن قیّم اختلاف فقیهان را در این مسأله نقل کرده پس از آن چنین افاده کرده است:

«و مأخذ نزاع فقیهان، این است که نبیّ، صلّی اللّٰه علیه و سلّم، «امام» و «حاکم» و «مفتی» بوده در حالی که رسول می بوده است.

«پس گاهی به منصب رسالت حکمی می گفته این حکم قانونی عامّ و دستوری کلّی است تا روز رستاخیز چنانکه گفته است: «من احدث فی أمرنا هذا، ما لیس منه فهو مردود» و هم گفته است: «من زرع فی أرض قوم بغیر اذنهم فلیس له من الزّرع شی ء و له نفقته» و مانند حکم آن حضرت به شاهد و سوگند و شفعه، در چیزی که تقسیم نشده و مشاع است.

«و گاهی به منصب فتوی می گفته مانند این که به هند دختر عتبه

زن ابو سفیان هنگامی که از خساست و سخت گیری شوهرش، ابو سفیان، به پیغمبر شکایت برده و گفته است به اندازۀ کافی به او خرج نمی دهد، گفته است: «خذی ما یکفیک و ولدک بالمعروف» پس این گفته است نه حکم زیرا ابو سفیان را نخواسته و از او پاسخ ادعاء هند را نپرسیده و از هند هم بیّنه طلب نکرده است.

«و گاهی به منصب امامت می گفته پس در آن وقت و در آن مکان و با آن اوضاع و احوال مصلحت امّت را در آن، دیده که گفته است و در این مورد پیشوایان بعد از او را لازم است که آن گفته را به اقتضای مصلحت امّت زمانا و مکانا و حالا رعایت کنند چنانکه پیغمبر (ص) رعایت کرده بود.

«از این رو است که پیشوایان بعد، در بسیاری از مواضع که از پیغمبر اثری رسیده باختلاف گرائیده اند مانند گفتۀ پیغمبر (ص) «من قتل قتیلا «1» فله سلبه» که آیا به منصب امامت گفته تا حکم آن متعلق به پیشوایان و باختیار ایشان باشد یا به منصب رسالت و نبوّت تا قانون و شرعی کلّی باشد و هم چنین در گفتۀ دیگر پیغمبر (ص)

______________________________

(1) جملۀ «له علیه بینه» در این نقل آورده نشده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 58

«من احیی ارضا میته فهی له» که آیا حکمی است کلی، و قانونی است عام، خواه اذن امام در آن باشد یا نباشد، یا این که راجع و مربوط است به امامت پس احیاء کنندۀ زمین موات بی این که از امام اذن داشته باشد آن را مالک نمی شود..»

و در صفحۀ 456 از همان جلد این مضمون

را گفته است:

«قول پیغمبر، صلّی اللّٰه علیه و سلّم، «فله سلبه» دلیل است بر این که در سلب «خمس» نیست و خود پیغمبر (ص) باین مطلب آنجا که، سلمه بن اکوع که کسی را در جنگ کشته بود، گفته است «له سلبه اجمع» تصریح کرده است.

«و در این مسأله سه مذهب است:

«یکی همین که «سلب» را خمسی نیست.

«دوم این که «سلب» هم مانند «غنیمت» است و باید خمس آن داده شود.

«سه دیگر این که امام اگر آن را زیاد بداند «خمس» می گیرد و اگر کم ببیند خمس از آن بر نمی دارد و این عقیده و قول اسحاق است و عمر بن خطاب چنین کرده است، چه سعید در «سنن» خود از ابن سیرین روایتی کرده که براء بن مالک در بحرین با مرزبان مرازبه مبارزه کرد و او را با نیزه طعنه زد و کمر او را شکست و دست برنجنها و «سلب» او را گرفت. پس هنگامی که عمر نماز ظهر را خوانده و در خانه بود براء بر او در خانه اش درآمد عمر گفت: ما از این پیش سلب را خمس بر نمی داشتیم لیکن «سلب» براء را بها سنگین و گران است و من از او خمس بر می دارم. این نخستین «سلب» بود که در اسلام از آن خمس برداشته شده و قیمت آن به سی هزار رسیده است.

«و قول اوّل اصحّ است چه پیغمبر از «سلب» خمس برنداشته و گفته است:

«همۀ آن از آن سالب است» و سنّت پیغمبر (ص) بر این جاری بوده و هم سنّت ابو بکر صدّیق، پس از پیغمبر (ص)، و آن چه را عمر به جا آورده

و خمس بر داشته و اظهار عقیده کرده اجتهاد او بوده که رای و عقیده اش بدان رسیده است. و ما رآه عمر اجتهاد منه ادّاه الیه رأیه»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 59

از این دو قسمت که در اینجا نقل شد چند مطلب فقهی دانسته می شود:

1- اتفاق میان علماء شیعه و سنّی در این که تصرف پیغمبر را سه وجه است.

2- این که منشأ اختلاف در برخی از مسائل صغروی و مصداقی است نه کبروی و مفهومی.

3- این که علماء تسنّن «اجتهاد» و «رأی» را حتّی در برابر نصّ جائز و روا دانسته اند و این مطلب سیّم را در زمان خلفاء، مصادیق متعددی نقل شده که از آن جمله است قضیۀ خالد ولید و قتل او مالک بن نویره را و نزدیکی وی با زن مالک در زمان خلیفۀ اول که خلیفه این اعمال را به تاویل و «اجتهاد» تصحیح و تصویب کرده، و از آن جمله است مسألۀ «تراویح» و «متعه» و همین مسألۀ «خمس سلب» که «اجتهاد» خلیفۀ دوم آنها را دریافته و از آن جمله است مسألۀ «اتمام نماز» در «منی» که خلیفۀ سیم به آن «رأی» داشته و اجتهاد کرده است.

9- در صفحه 532 در ذیل هشتمین موردی که برای نمونۀ موارد مراجعه به علی (ع) و متابعت از عقیده و نظر او آورده شده (مسألۀ غسل) چنین نوشته ام:

«تبصره

: برخی از علماء در این عبارت که از علی (ع) نقل شده «أ توجبون علیه الرّجم و الحدّ و لا توجبون.. الخ چنین پنداشته اند که علی (ع) از راه قیاس استدلال کرده پس قیاس در نزد علی (ع) اعتبار داشته که به

آن استناد کرده است لیکن این پندار را اعتبار نیست چه علی (ع) حکم این مورد را از پیغمبر (ص) آموخته و می دانسته و به استناد آن، نه به استناد قیاس این تعبیر را آورده است.

امام احمد بن محمد بن حنبل در کتاب «المسند» (جزء پنجم)، به اسناد از رفاعه بن رافع، که از بیعت کنندگان عقبه و از اهل بدر بوده، این مضمون را حدیث کرده است:

«رفاعه گفته است:

«نزد عمر بودم به او گفته شد که زید بن ثابت در مسجد نشسته و مردم را فتوی می دهد و برأی خود در بارۀ کسی که جماع بکند و انزال نشود با مردم سخن می گوید.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 60

عمر گفت زید را بیاورند چون آوردند بوی گفت:

«ای دشمن خویش! تو بدان پایه رسیده ای که در مسجد پیغمبر به مردم فتوی بدهی و رأی خود را به ایشان به گویی؟

زید گفت: من رای خود نگفته و بنظر خویش فتوی نداده ام بلکه آن چه را عموهایم از پیغمبر حدیث کرده اند به مردم گفتم.

عمر گفت: کدام عمویت؟ پاسخ داد: ابیّ بن کعب.

پس عمر به رفاعه نگریسته و گفته است: ابن جوان، یا این پسر، چه می گوید؟.

آن گاه عمر مردم را جمع کرد و جز دو تن: علیّ بن ابی طالب و معاذ بن جبل که گفتند: «اذا جاوز الختان الختان وجب الغسل» دیگران اتفاق کردند که «الماء لا یکون الّا من الماء».

پس علی به عمر گفت: همانا داناترین کس باین مسأله زنان پیغمبر هستند.

عمر نزد حفصه دختر خود، فرستاد او گفت: نمی دانم. پس به نزد عائشه فرستاد. او گفت: «اذا جاوز الختان، الختان وجب الغسل»..

پس جملۀ منقول از علی

(أ توجبون..) در مقام نکوهش و تأکید است نه در مقام استدلال به قیاس.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 61

4- باز گویی فهرست مطالب

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 62

تذکار فهرست مطالبی که پیش از ورود بمباحث جلد سیم مناسب می نمود بعنوان «استدراک» آورده شود یاد گردید اینک جلد سیم این اوراق آغاز می گردد.

برای این که خوانندۀ این اوراق در آغاز مطالعۀ این جلد، اگر اصلا جلد اول را ندیده و یا دیده و به یاد ندارد، از سرگردانی مصون بماند و رشتۀ مطالب جلد اول در نظر و فکرش، بمباحث این جلد مربوط و بهم پیوسته گردد و هم برای این که نویسندۀ این اوراق را تذکره و یادداشتی حاضر و زیر نظر باشد و تکرار مراجعه را به جلدهای پیش، نیازی پیش نیاید یا مطلبی لازم ساقط نگردد و امری بی ثمر مکرّر نشود به جا است که در اینجا فهرست مطالب جلد اول بطور خلاصه ثبت گردد.

در جلد اول، نخست بعنوان «مقدمه» سبب اقدام باین تألیف و خصوصیاتی که در آن منظور گردیده و از آن پس تشریح علل چهارگانۀ «قانون» و اغراض مترتبۀ بر آن و فعل و انفعال تکاملی آن با «اجتماع» و ضرورت وجود قانون، و برتری آن، به اعتبار علل یاد شده، از حیث کمال آنها، و در آخر «تعریف» فنّ «ادوار فقه» و «موضوع» و «غرض» آن آورده شده است.

پس از اتمام «مقدّمه» بمباحث اصلی پرداخته و مباحث اصلی و اساسی بدو مبحث، در دو «دوره» تقسیم گردیده است: دور اوّل، «دور تشریع»، و دور دوّم، «دور تفریع» اصطلاح دور تشریع برای آن زمان وضع گردیده که فقه را پایۀ اساسی نهاده شده

یعنی احکام فقهی از شارع، صدور یافته است.

دور اول، تحت دو عنوان: نخست «از بعثت تا هجرت» و دوم «از هجرت تا رحلت» مورد بحث قرار گرفته است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 63

در زیر عنوان اول، احکام صادرۀ در مکّه، که از همۀ آنها مهمتر نمازهای روزانه است، استقصاء شده و مناسبات آنها بیان گردیده است و در زیر عنوان دوم احکام صادرۀ در مدینه و اسباب و مناسبات آنها آورده شده است و احکامی از قبیل «دیه» و «قصاص» و «افزایش نماز در حضر» و «میراث» و «اذان نماز» و «تحویل قبله» و «روزۀ ماه رمضان» و «زکات فطر» و «جهاد» و «غنائم» و «خمس» و «نماز اضحی» و «وصیّت» و «حرمت خمر» و «وجوب حجّ» و غیر اینها یاد گردیده و گاهی تعلیل و توجیه نسبت بخصوصیات برخی از آنها بعمل آمده است.

دور دوم، که به مناسبت استنباط فروع از اصول مقررۀ دور اوّل عنوان «دور تفریع» برای آن اصطلاح گردیده، به چهار «عهد» اصلی انقسام یافته است: «عهد صحابه» تا سال چهلم هجری، «عهد تابعان» و اتباع تابعان و تابعان اتباع تا زمان «غیبت صغری» (سال دویست و شصت 260 هجری قمری) «عهد نوّاب اربعه» و سفراء چهارگانه تا «غیبت کبری» (سال سیصد و بیست و نه 329 هجری قمری) و «عهد غیبت کبری» تا عصر حاضر (قرن چهاردهم هجری).

در «عهد صحابه» ابحاثی از این قبیل آورده شده: «تعیین مدّت این عهد، از لحاظ ادوار فقه، حالت عمومی در این عهد- جمع قرآن و سنّت پیدا شدن «رأی» و «مشاوره»، که «قیاس» و «اجماع» را می توان تا حدّی مولود از آن دو،

و مرحلۀ تکامل فنّی و صناعی آنها دانست- فقیهان مشهور عهد صحابه- خصوصیات و ممیّزات عهد صحابه، و از آن جمله ده خصوصیّت آورده شده که آخر آنها پدید آمدن خوارج و چگونگی تفقّه آنان و بر شمردن برخی از فقیهان و امامان به نام ایشان بوده است.

اینها مباحثی است که در جلد اول طرح و در بارۀ آنها بحث شده و می توان فهرست مجمل فوق را با تغییری دیگر بوضع زیر تحریر و تنظیم کرد:

تاریخ «ادوار فقه» در دور دوم (دور تفریع) بر چهار عهد اصلی اشتمال دارد بدین قرار:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 64

1- عهد صحابه (تا سال چهلم هجری قمری) 2- عهد تابعان و اتباع تابعان و تابعان اتباع تا زمان غیبت صغری (سال دویست و شصت 260 هجری قمری) 3- عهد نوّاب اربعه و سفراء چهارگانه تا غیبت کبری (سال سیصد و بیست و نه 329 قمری هجری) 4- عهد غیبت کبری تا عصر حاضر (زمان تألیف این اوراق- نیمه دوم قرن 14 هجری قمری) از چهار عهد یاد شدۀ فوق، عهد دوم و عهد چهارم شایسته می نموده است که به اعصار و ادواری انقسام یابد باین گونه که عهد دوم بدو عصر (یا دوره) زیر منقسم شود:

1- تا آخر زمان صادقین علیهما السلام (سال یک صد و چهل و هشت 148 قمری- سال وفات حضرت صادق) 2- از زمان وفات حضرت صادق (ع) (سال 148 تا آغاز غیبت صغری (سال دویست و شصت 260) و عهد چهارم به چهار عهد زیر:

1- از آغاز غیبت صغری تا زمان شیخ الطّائفه، شیخ طوسی (متوفّی به سال چهار صد و شصت 460 قمری)

2- از زمان شیخ طوسی تا زمان علّامۀ حلّی (متوفّی به سال هفتصد و بیست و هشت هجری قمری) 3- از زمان علّامۀ حلّی تا عصر آقا باقر بهبهانی (متوفّی به سال یک هزار و دویست و هشت 1208 قمری) 4- از زمان آقا باقر بهبهانی تا زمان تسوید این اوراق (یک هزار و سیصد و شصت و شش 1366 هجری قمری) اینست آن چه در جلد اوّل برای استیفاء بحث از «تاریخ ادوار فقه» مورد توجّه بوده و نقشۀ استیفاء مباحث این فنّ ابداعی بر آن اساس، تصوّر و طرح گردیده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 65

در جلد دوم، که به حقیقت مکمّل جلد اوّل و مستدرک آنست، مطالبی نسبت به متن اعصار و عهود آورده نشده بلکه آیاتی از قرآن مجید، که به احکام و مدارک فقهی آنها ارتباط دارد، به شیوه و روش کتبی، که باین نظر و برای این کار تألیف یافته، آورده و استیفاء شد تا دورۀ تشریع و مرحلۀ صدور احکام، دست کم، از لحاظ مدارک قرآنی آنها که اساس و اصل دیانت و فقاهت است روشن و استقصاء شده باشد.

اکنون مدخل جلد سیّم را مورد توجّه قرار دهیم و از آن راه در مباحث این جلد داخل شویم:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 66

5- مدخل جلد سیم

اشاره

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 67

مدخل جلد سیّم (این جلد) مربوط است بدوّمین عهد از عهود اصلی چهار گانۀ کتاب (عهد تابعان) و چون در این عهد اختلاف مذاهب فقهی پایه گذاری علمی شده و مذاهبی متعدد در مقام استنباط احکام پدید آمده است باید به اعتبار حدوث این مذاهب در این عهد، تقسیمی دیگر

قائل شد و این تقسیم، به حقیقت تقسیمی است «عرضی» نه «طولی» زیرا این اقسام حادثه همه در یک عهد بوده است نه در عصور متوالی و متعاقب.

در این عهد (عهد دوم) فحص و بحث از احکام را دامنه پیدا شده و رو به پهناوری و توسعه رفته و کسانی از اهل خبره و اطلاع و با استعداد در مقام استنباط احکام دین بر آمده و هر یک به اندازۀ اطلاع بر مدارک و بقدر استعداد و حدّ قریحه و نیروی سلیقۀ خویش، کم یا بیش، مطالب فقهی را از مدارک آن استخراج کرده اند و ناگزیر به واسطۀ اختلافی، که از لحاظ اطّلاع بر مدارک و مبانی و از لحاظ طرز استفادۀ از آنها و از لحاظ حدّ فهم و استعداد استنباط، میان ایشان می بوده در عقائد و آراء فقهی آنان اختلاف به همرسیده و در حقیقت، اختلاف مذاهب فقهی در این عهد پایه گذاری شده و ریشه و بنیاد یافته است.

مذاهبی که در این عهد پدید آمده برخی از آنها دیر نپاییده بلکه به زودی از میان رفته و بهر حال تا زمان ما به جای نمانده است چه یا از اصل، پیرو پیدا نکرده و یا اگر کم یا بیش، پیرو داشته تا عصر ما باقی نمانده و دستخوش انقراض و انقطاع گردیده است برخی دیگر از آنها که از همه مهمتر مذاهب پنجگانۀ (با مذهب شیعه، بمعنی عام آن)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 68

مشهور است تا این زمان بر جا مانده و هر کدام را در قطری از اقطار عالم و اقلیمی از اقالیم جهان پیروان فراوان، موجود است که این پیروان

به فقه امام خود معتقد و از آن تا حدّی مدافع هستند.

برای این که خصوصیات عهد دوم تا حدّ میسور، منظور باشد و جهات فقهی نسبت به آن دوره و عهد، روشنتر و استیفاء و استقصاء مطالب مربوطه کاملتر و کافیتر شود تقسیمی دیگر به میان می آید که منشأ آن توجّه بحدوث مذاهب آن عهد است، در میان اهل سنت در نتیجۀ طرز تفقه و اجتهاد آزاد اشخاصی به نام که مشهورترین آنان، نخست «فقهاء سبعه» و از آن پس «ائمۀ اربعه» بوده اند. مذهب داود اصفهانی و ابو جعفر طبری نیز مدتی پیروانی داشته و شهرتی یافته است. کسانی دیگر مانند ابن ابی لیلی و ربیعه و سفیان ثوری و حسن بصری و اوزاعی و شعبی و غیر اینان، که از این پس در این اوراق یادی از آنان خواهد شد نیز دارای رأی و صاحب مذهب و نظر بشمار آمده اند.

پیدا شدن روشهای مختلف در تفقّه و اجتهاد و پدید آمدن گفته های متعدّد و متفاوت، چنانکه گفته شد، زاییدۀ تربیتهائی مختلف و استعدادهایی متفاوت بوده که به اعتبار محیط زندگانی و ارتباط به افکار و عادات متنوّع و استیناس با مکاتب و استادان مختلف، برای مردان این میدان به همرسیده است.

تقسیمی که برای این عهد، بلحاظ آن غرض و قصد، باید منظور گردد اینست که گفته شود:

چون در عهد دوم از جنبۀ اصول اعتقادی یا اعتقاد به چگونگی تشکیلات اجتماعی و سیاسی اسلامی دو مذهب به میان آمده: مذهب تشیّع (بمعنی خاصّ) و مذهب تسنّن، از جنبۀ فروع عملی هم، بر اساس اختلاف در اصول، دو مذهب اصلی و اوّلی پدید گردیده که تقسیم تاریخ

ادوار فقه باید بر پایۀ این دو مذهب اعتقادی استوار گردد بدین معنی که این دو مذهب برای تقسیم یا انقسام ادوار فقه در این عهد، مبدأ

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 69

و أصل قرار گیرد چه از این عهد پیروان خاندان نبوّت و گرامی دارندگان عترت، که به نام «شیعه» خوانده شده و بدین عنوان اشتهار یافته اند: از لحاظ اصل مأخذ استنباط احکام و هم از لحاظ طرز استنباط راهی خاص پیموده اند و نسبت به اهل بیت طهارت و رسالت که عصمت آنان را اعتقاد می داشته اند، تابع محض و پیرو مطلق می بوده و به حقیقت دورۀ اهل بیت عصمت را دنبالۀ عصر سعادت و از لحاظ دسترسی به مقاصد دین، ذیلی از دامنۀ زمان ختمی مرتبت می دانسته و به اعتقاد جازم خواسته و گفتۀ پیغمبر اکرم را در بارۀ تمسّک به اهل بیت و عترت چه به عبارت «حدیث ثقلین» که بسیاری از اعاظم علماء سنّت، چه در «صحاح» و چه در «مسانید» و چه در «تفاسیر» و چه در غیر این انواع، از کتب خود، به طرقی بسیار متعدد، در حدود شصت طریق، و از کسانی زیاد، قریب سی کس، که همه از صحابه بوده اند نقل کرده و چه بتعبیر «سفینۀ نوح» و «باب حطّه» و چه بغیر این عبارات گفته شده، بکار بسته و فرمان برده اند. لیکن دیگران، که خلافت را معنی دیگر داده و برای «امام» و «خلیفه» به «عصمت» قائل نشده و از «امامت» معنی دینی و الهی دریافت نداشته و انتخابی را که خود بکار برده برای اعتبار امامت و انتصاب امام کافی پنداشته، بی گمان نسبت به شرائط نقل و

ناقل و قبول «سنّت» و هم نسبت به تابع شدن از آراء و افکار و اجتهاداتی که در آن دوره و عهد پدید آمده مسامحه و مساهله هایی روا می داشته اند پس از لحاظ مأخذ استنباط و طرز استنباط و متصدّیان استنباط از راهی وسیعتر می رفته و به وجهی عامّتر و حتّی به صحّت «رأی» و «مشاوره» بلکه بجواز، یا بلزوم. استناد به «قیاس» می گفته اند.

«اجتهاد» و تفقّه و استنباط در نظر «شیعه» از لحاظی خاصّتر و دامنه اش کوتاهتر و تنگتر و در نظر اهل سنت از لحاظی عامّتر و عرصه اش پهناورتر می بوده است چه شیعه را اعتقاد آنست که هر امری و هر حادثه ای را که در جهان پدید آید حکمی از طرف خدا ثابت و آن حکم بطور کلّی یا جزئی و شخصی در کتاب و سنّت وارد و بیانات و تعبیرات «عترت» از آن کاشف و به آن مرشد است پس با این اعتقاد و این ادعاء، منظور شیعه از اجتهاد محصور است بر کشف احکام

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 70

موجوده و استخراج دستورات صادره، در صورتی که اهل سنّت چون از طرفی به احادیث و اخباری که از طریق اهل بیت و عترت رسیده عمل نمی کنند و تنها به اخبار نبوی که از طرق معروفۀ خودشان نقل شده استناد می کنند و از طرفی دیگر عقیده ندارند که هر حادثه و امری را حکمی، در واقع، وارد و موجود است بلکه، بحسب ظاهر، چنان پندارند که ممکن است نسبت به وقائع و اموری حادث، از اصل حکمی صدور نیافته باشد و کتاب و سنّت از آنها مطلقا خالی باشد از این رو برای ایجاد حکم،

نسبت به چنین موارد و حوادث، به دامان «رأی» و «قیاس» و «استحسان» دست زده و به «مصالح مرسله» و «مناطات مستنبطه» گفته و به حقیقت برای چنین قضایا و مواردی به استنباط و اجتهاد خویش حکمی بوجود آورده اند نه این که حکمی واقعی و موجود را برای آن قبیل وقائع مکشوف داشته و استخراج کرده باشند. و به همین مناسبت است که اصطلاحی بعنوان «تخطئه» و «تصویب» در «اصول فقه» به میان آمده و فقیهان شیعه بعنوان «مخطّئه» و فقهاء اهل تسنّن بعنوان «مصوّبه» خوانده شده اند.

خلاصه این که به عقیدۀ اهل سنّت «اجتهاد» هم مانند «اجماع» (به عقیدۀ ایشان) «موضوعیّت» دارد و در مقام استنباط احکام فرعی و فقهی، هر یک از آن دو مدرکی است مستقل و در برابر دو مدرک دیگر (کتاب و سنّت) اصالت دارد، و به حقیقت، در «عرض» آنها است لیکن به عقیدۀ شیعه «اجتهاد» هم مثل «اجماع» برای کشف حکم موجود واقعی «طریقیّت» دارد و به حقیقت در «طول» کتاب و سنت است نه این که دلیل و مرجعی اصیل و مستقل و در عرض باشد، پس به اعتقاد شیعه احکام فقهی را دو مدرک اصلی است: کتاب و سنّت، بلکه، به نظری دقیق و صحیح، سنّت هم عنوان «طریقیّت» دارد و مدرک اساسی و مرجع اصلی و اوّلی همان قرآن مجید است که به وسیلۀ عترت (اهل بیت عصمت و طهارت)، به استناد استفادۀ ایشان از پیغمبر و نقل و روایت از آن حضرت تفسیر و تبیین شده است.

اکنون که منظور از «اجتهاد» به اعتقاد دو مذهب، مورد اشاره و دانسته شد

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 71

و

به مناسبت از حدیث «ثقلین» و اشباه آن که از مستندات شیعه است برای پیروی و مشایعت از اهل بیت عصمت و طهارت در مقام استنباط احکام، بلکه در جمیع شئون حیات، یادی به میان آمد بسیار به جا است که، هر چند بر سبیل اجمال، بدان حدیث المام شود تا خوانندۀ این اوراق را بر راه نظر شیعه، در مرحلۀ تفقّه و مقام اجتهاد، تذکره و یاد یا تبصره و ارشادی باشد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 72

1- حدیث ثقلین

این حدیث که در غدیر خم (یا در عرفه- یا هنگام بازگشت پیغمبر (ص) از طائف و قیام برای القاء خطبه یا در مدینه یا هنگامی که در بستر مرض خوابیده و اصحاب در بالینش فراهم بوده- یا مکرّر و در همۀ این موارد-) صدور یافته و اگر چه، بحسب طرق نقل و أسناد، در برخی از کلمات و حتّی در برخی از جملات آن اندک اختلافی به همرسیده لیکن در همۀ اینها کلمۀ «اهل بیت» و «عترت» آمده و با «ثقل اکبر» قرین و بحفظ و مراعات و متابعت از آن دو، توصیه و تأکید شده است و در این مفاد که «من در میان شما دو چیز نفیس به جا می گذارم: یکی قرآن و آن دیگر «عترت» و «اهل بیت» که اگر بدانها تمسّک بجویید هر گز گمراه نمی گردید» میان همۀ آنها اتفاق است.

ابن عبد ربّه فقیه مالکی اندلسی (احمد بن محمد بن عبد ربّه- متوفی به سال 328 ه. ق) در جزء چهارم از جلد دوم از کتاب «العقد الفرید»، در طی خطبۀ پیغمبر اکرم (ص) در حجّه الوداع این جمله را آورده است:

«..

فلا ترجعوا بعدی کفّارا یضرب بعضکم اعناق بعض فإنّی قد ترکت فیکم ما ان اخذتم به لن تضلّوا بعده: کتاب اللّٰه و اهل بیتی. الّا هل بلّغت؟ اللّٰهمّ فاشهد..»

شیخ سلیمان بلخی حنفی، در کتاب «ینابیع المودّه» (که به سال 1291 هجری قمری آن را به نام سلطان عبد العزیز خلیفۀ عثمانی نوشته و در قسطنطنیّه چاپ شده) این حدیث را از کتب معتبره و «صحاح» و «مسانید» مشهورۀ اهل سنّت، به طرقی متعدّد

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 73

و متکثّر، به عباراتی متفاوت، که همۀ آنها بر کلمۀ «اهل بیت» اشتمال دارد آورده از جمله در طیّ قضیۀ استشهادی که علی علیه السّلام در زمان خلافت خود در مسجد کوفه کرده گفته است:

«ابو نعیم» «1» در کتاب «حلیه الاولیاء»، و هم جز او، از ابو طفیل، و غیر او، آورده اند که علی علیه السّلام به خطبه ایستاد و پس از حمد و ثناء الهی این مضمون را گفت:

«به خدا سوگند می دهم کسانی را که در روز غدیر خم حاضر بوده و به گوش خود از پیغمبر شنیده و به یاد سپرده اند، نه کسانی که حاضر نبوده و از دیگران شنیده اند، برخیزند.

«پس هفده تن از صحابه که از ایشان بوده خزیمه بن ثابت و سهل بن سعد و عدیّ بن حاتم و عقبه بن عامر و ابو ایوب انصاری و ابو سعید خدری و ابو شریح خزاعی و ابو قدّامه انصاری و ابو یعلی انصاری و ابو هیثم بن تیهان و مردانی دیگر از قریش، بپا خاستند.

«علی فرمود: باز گویید آن چه شنیده اید.

«گفتند: شهادت می دهیم که با پیغمبر (ص) از حجّه الوداع بر می گشتیم، در غدیر خم

فرود آمدیم. اقامۀ نماز را بانک در دادند. چون پیغمبر از نماز فراغ یافت بایستاد و خدای را حمد و سپاس بگزارد پس از آن گفت:

«نزدیک می بینم که خدا مرا فرا خواند و من او را اجابت کنم. همانا من مسئولم شما نیز مسئول هستید» آن گاه گفت:

«أیّها النّاس! انّی تارک فیکم الثقلین: کتاب اللّٰه و عترتی، ان تمسّکتم بهما لن تضلّوا فانظروا کیف تخلفونی فیهما، و انّهما

______________________________

(1) «ابو نعیم (مصغرا) الاصفهانی، الحافظ، احمد بن عبد اللّٰه بن احمد از مشایخ محدثین و رواه و از اکابر ثقات صاحب «حلیه الاولیاء» و جد مجلسیین است، وفاتش سنۀ 430- تل- و قبرش در اصفهان» (هدیه الاحباب).

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 74

لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض نبّأنی بذلک اللّطیف الخبیر.

باز گفت:

«انّ اللّٰه مولای و انا مولی المؤمنین. أ لستم تعلمون انّی اولی بکم منّ أنفسکم؟

«قالوا: بلی.

«قال ذلک ثلاثا. ثمّ اخذ بیدک یا امیر المؤمنین فرفعها و قال:

«من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه. اللّٰهمّ وال من والاه و عاد من عاداه..»

و همو از مسند احمد حنبل همین قضیۀ استشهاد را از طریقی با عدد هفده 17 و از طریقی دیگر با عدد سیزده 13 و از غیر مسند احمد به طرقی دیگر نیز آورده که علی علیه السّلام، در مسجد کوفه استشهاد کرده و آن عدّه آن چه را خود دیده و شنیده بود بازگو کرده اند.

باز همو بنقل از «مناقب» چنین افاده کرده است:

«محمّد بن جریر طبری، صاحب کتاب تاریخ، خبر غدیر خمرا از هفتاد و پنج طریق اخراج کرده و در خصوص این موضوع کتابی مستقل به نام «کتاب الولایه» نوشته است. و هم ابو عباس احمد

بن محمد بن سعید بن عقده «1» در این باره کتابی به نام «الموالاه» تألیف و این حدیث را از صد و پنج 105 طریق اخراج کرده است.

______________________________

(1) «احمد بن محمد بن سعید همدانی کوفی مردی جلیل القدر و عظیم المنزله بوده الا این که زیدی مذهبش گفته اند. کتابهای بسیار تألیف کرده از جمله کتاب الولایه در طرق حدیث غدیر که آن حدیث شریف را از متجاوز از صد صحابی با اسانید نقل کرده. و له ایضا کتاب اسماء الرجال الذین رووا عن الصادق علیه السّلام: اربعه الف رجل خرج فیه لکل رجل، الحدیث الذی رواه. بدان که از ابن عقده نقل شده که گفته: من صد هزار حدیث در حفظ دارم و مذاکره می کنم، و جواب می دهم سیصد هزار حدیث را. و دار قطنی گفته که: به اجماع اهل کوفه از عهد ابن مسعود تا زمان ابن عقده احفظ از او دیده نشده و نقل است که: کتابهای او بار ششصد شتر می شده وفاتش سنۀ 333 (شلج) و پسرش ابو نعیم محمد از اجلاء شیعۀ امامیه و استاد تلعکبری است» (هدیه الاحباب)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 75

«علّامه، علیّ بن موسی آورده که امام الحرمین (ابو المعالی) عبد الملک بن عبد اللّٰه جوینی شافعی- متوفّی به سال چهار صد و هفتاد و هشت 478-) استاد حجّه الاسلام ابو حامد غزّالی (محمّد بن محمّد بن محمّد طوسی اشعری شافعی- متوفّی به سال پانصد و پنج 505 هجری قمری)، رحمهما اللّٰه، با تعجب می گفته است:

«در بغداد نزد صحّافی کتابی دیدم مشتمل بر روایات «غدیر خم» و بر آن نوشته شده بود «المجلّد الثّامنه و العشرون من طرق

قوله، صلّی اللّٰه علیه و سلّم:

من کنت مولاه فعلیّ مولاه» و یتلوه المجلّد التّاسعه و العشرون» انتهی ابو الفرج عبد الرحمن معروف به ابن جوزی (متوفّی به سال پانصد و نود و هفت 597) هم در کتاب «صفه الصّفوه» چنین آورده است:

«و عن زاذان قال: سمعت علیّا بالرّحبه و هو ینشد الناس: من شهد رسول اللّٰه (ص) فی یوم غدیر خم و هو یقول ما قال. فقام ثلاثه عشر رجلا فشهدوا انّهم سمعوا رسول اللّٰه (ص) یقول: من کنت مولاه. رواه الامام احمد» در بسیاری از این طرق و اسانید- متکاثره، قسمتی مشتمل بر «ثقلین» وارد و ضمن همان خطبه یاد گردیده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 76

- 2- حدیث سفینه و حدیث حطّه

در اینجا لازم است یاد آوری شود که علاوه بر «حدیث ثقلین» که به جهاتی متعدد و از نواحی مختلف، پیروی از اهل بیت طهارت و عترت رسالت از آن استفاده می شود و از این رو یکی از احادیث و مستنداتی است که شیعه به استناد آنها عترت را، که به زیور عرفان حقائق قرآن آراسته و از عصیان و خطاء معصوم و پیراسته باشند، یعنی در علم و عمل اکمل و افضل باشند، متابعت می کند، احادیثی دیگر نیز، که آنها را هم اکثر از بزرگان اهل سنّت، معتبر دانسته و در کتب خود آورده اند، موجود است که هر یک از آنها به عقیدۀ شیعه پیروی از خاندان عصمت و اهل بیت طهارت و دودمان تقوی و فضیلت را الزام و ایجاب می کند.

از آن جمله است «حدیث سفینه» و «حدیث حطّه» که به اسانید و طرقی مختلف در کتب اعاظم اهل سنّت آورده شده است.

صاحب ینابیع المودّه

«حدیث سفینه» و «حدیث حطّه» را از کتبی مانند «مشکاه- المصابیح» و «جمع الفوائد» و «اوسط» و «صغیر» و «فصول المهمّه» و «فرائد السّمطین»، و غیر اینها، از بزرگانی مانند امام احمد حنبل و طبرانی «1»

______________________________

(1) «ابو القاسم سلیمان بن احمد بن ایوب اللخمی یکی از حفاظ معروفین عامه و صاحب مصنفات جمه است: از جمله کتاب «معجم» در اسامی صحابه. روایت می کند از او ابو نعیم اصفهانی: و قد یعبرون عن الطبرانی بمسند الدنیا. و حکی انه سئل عن کثره حدیثه فقال: کنت انام علی البواری ثلاثین سنه» توفی بأصفهان سنه 360 (شس) و الطبرانی منسوب إلی الطبریه بالاتفاق. و الطبریه من اعمال الاردن و هی بلیده بقرب دمشق بینهما ثلاثه ایام» (هدیه الاحباب- محدث قمی)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 77

و حموینی «1» و ابن مغازلی «2» و مالکی «3» و غیر اینان به اسانید و طرقی متعدد، منتهی به ابو ذر غفاری به عباراتی از این قبیل نقل کرده که: ابو ذر گفت: شنیدم پیغمبر (ص) را که می گفت:

«مثل اهل بیتی فیکم کمثل سفینه نوح من رکبها نجا و من ترکها هلک» و هم می گفت:

«مثل اهل بیتی فیکم مثل باب حطّه فی بنی اسرائیل، من دخله غفر له».

و باز می گفت:

«انّی تارک فیکم ما ان تمسّکتم لن تضلّوا: کتاب اللّٰه و عترتی و لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض».

و همو از کتاب «فرائد السمطین» تألیف حموینی به اسنادش از سعید بن

______________________________

(1) «شیخ الاسلام ابراهیم بن الشیخ سعد الدین محمد بن ابی بکر الجوینی صاحب کتاب «فرائد السمطین فی فضائل المرتضی و البتول و السبطین علیهم السّلام» است که فارغ شده از آن در سنه

716 (ذیو) و این شیخ محدثی است کثیر الروایه و روایت می کند از جماعتی از علماء شیعه: از والد علامه و از محقق.. و خواجه نصیر الدین..» (هدیه الأحباب).

(2) «علی بن محمد بن الطیب، الخطیب الواسطی، الفقیه الشافعی صاحب کتاب «ذخائر القربی فی مناقب ذوی القربی» و «البیان عن اخبار صاحب الزمان» از علماء اوائل چهار صد است» (هدیه الأحباب)

(3) «الشیخ نور الدین علی بن محمد بن الصباغ المالکی المکی المتوفی سنه 855 خمس و خمسین و ثمانمائه» (کشف الظنون). مؤلف کتاب «الفصول المهمه فی معرفه الأئمه و فضلهم و معرفه أولادهم و نسلهم» همین ابن صباغ مالکی است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 78

جبیر از ابن عباس آورده که پیغمبر خدا گفت:

«یا علیّ انا مدینه العلم و أنت بابها و لن تؤتی المدینه الّا من قبل بابها..

«سعد من اطاعک و شقی من عصاک..

«مثلک و مثل الأئمه من ولدک مثل سفینه نوح من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق» خلاصه این که این روایات، و نظائر اینها، که کتب معتبره و مشهورۀ اهل سنّت به آن ها مشحون است، شیعه را برای فهم قرآن و احکام دین، به متابعت از تفسیر و بیان اهل بیت، که «ادری بما فی البیت» هستند، و در بارۀ دانایی و شناسایی آنان وارد شده که «انّما یعرف القرآن من خوطب به»، وادار ساخته است پس شیعه عترت و آل را، که دارای عصمت و در دانایی و پیشوایی بی همتا می باشند، پیشوای خویش خواسته و طریق آنان را، که پسران والا تبار از پدران بزرگوار تا برسد به پیغمبر (ص) جد بزرگوار خود نقل کرده اند، عالی السّند و صحیح و معتبر

دانسته و تمسّک به آن را به گفتۀ پیغمبر (ص) موجب هدایت و مایۀ رستگاری شناخته اند.

دریغ دارم که در پایان این قسمت، از نقل عین کلام ابن حجر که از دانشمندان مشهور اهل تسنن می باشد خودداری کنم.

ابن حجر «1» در کتاب «الصّواعق المحرقه» (بنا به آن چه صاحب کتاب «حدیث الثّقلین» از کتاب «عبقات الأنوار «2»» نقل کرده) گفته است:

«ثمّ اعلموا انّ لحدیث التّمسّک بذلک (ای بالکتاب و العتره) طرقا

______________________________

(1) «احمد بن محمد بن علی هیثمی مفتی حجاز، صاحب «الصواعق المحرقه» است که قاضی نور اللّٰه رد کرده است او را به «الصوارم المهرقه». وفاتش سنه 973- ظعج-» (هدیه الأحباب قمی)

(2) تألیف میر حامد حسین مولوی هندی متوفی در حدود سال 1306 ه. ق.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 79

کثیره وردت عن نیّف و عشرین صحابیّا و فی بعض تلک الطّرق انّه قال ذلک بعرفه و فی آخر انّه قال بغدیر خم و فی آخر.. و فی آخر..

«و لا تنافی، اذ لا مانع انّه کرّر علیهم فی تلک المواطن و غیرها اهتماما بشأن الکتاب العزیز و العتره الطّاهره» باز گفته است:

«و فی روایه «کتاب اللّٰه و سنّتی و هی المراد من الاحادیث المقتصره علی الکتاب لأنّ السنّه مبیّنه له فاغنی ذکره عن ذکرها» و در مقام وجه تسمیۀ «کتاب» و «عترت» به نام «ثقلین» این مضمون را افاده کرده است:

«پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و سلّم، قرآن و عترت خود را، که بمعنی اهل و نسل و نزدیکانست به نام «ثقلین» خواند برای این که «ثقل» عبارت است از امری نفیس خطیر و مصون و آن دو بدین وصفند زیرا هر کدام از آنها معدن علوم دینیّه

و مخزن احکام شرعیّه اند و از این رو پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و سلّم بر پیروی تعلّم از ایشان تحریض فرمود و گفت:

«الحمد للّه الّذی جعل الحکمه فینا اهل البیت..»

و خبر سابق که گفت: «و لا تعلّموهم فانّهم اعلم منکم» این مطلب را تایید می کند.

«و باقی علما را با «عترت» فرق است زیرا خدا رجس و پلیدی را از اهل بیت برده و ایشان را طاهر قرار داده و به شرف کرامات باهره آراسته است.

«و در این احادیث، اشاراتی است باین نکته که چنانکه حکم تمسّک به قرآن عزیز، تا روز رستاخیز باقیست در اهل بیت نیز تا روز قیامت خواهد بود کسانی که تمسّک بدیشان به جا و شایسته باشد.

«.. و از همۀ اهل بیت شایسته تر برای این که به او تمسّک شود امام و عالم

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 80

ایشان علی بن ابی طالب، کرّم اللّٰه وجهه، می باشد به واسطۀ زیادی علم و دقائق مستنبطات وی، از این رو ابو بکر گفته است:

«علیّ عتره رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم» و نظرش به کسانی بوده که پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و سلّم بر تمسّک و اعتصام به ایشان توصیه و تحریض کرده است.

و همانا ابو بکر که در این گفته تنها علی را یاد کرده و بس نام او را برده برای همان جهت است که گفتیم..»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 81

6- اختلاف اساسی در طرز تفقه و اجتهاد

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 82

اختلاف در چگونگی تفقّه اکنون که راه نظر شیعه در موضوع لزوم پیروی از «عترت» و اهل بیت عصمت تا حدی دانسته شد و اساس اختلاف در «اجتهاد» بدست آمد برمی گردیم به موضوع بحث پس

می گویم:

اختلاف در آن اصل دینی مربوط باتّباع از اهل بیت عصمت و تمسّک به عترت یا به تعبیری دیگر اختلاف راجع به امامت و خلافت باعث گردیده که اجتهاد و «تفقّه»، در عهد دوم، بدو طرز تحقق یافته و به نخستین قسمت بر دو گونه انقسام پذیرفته است:

1- طرز تفقّه شیعه مذهب.

2- طرز تفقّه اهل سنّت.

اهل سنّت را اگر چه مذاهبی زیاد در فقه بوده، و باید هم چنین می بوده است «1»، و شاید باحث از تحوّلات و ادوار فقه را شایسته چنان باشد که نسبت بشئون هر یک از مذاهب بطور تفصیل و گر نه، دست کم، بر سبیل اجمال بحثی طرح کند لیکن چنانکه گفتیم از میان همۀ آن مذاهب، که کلمۀ «فقهاء» در کتب فقهی قدماء شیعه بیشتر بر خصوص صاحبان آن مذاهب اطلاق می شده و شاید عنوانی اصطلاحی برای خصوص ایشان می بوده است، تنها چهار مذهب است که هنوز آنها را در جهان، بیش یا کم، پیروانی وجود دارد پس بر فرض این که انقراض غیر این مذاهب چهارگانه یا عدم اطلاع کامل بر چگونگی همۀ آنها، یا طائل نداشتن تطویل در استقصاء جهات

______________________________

(1) چون مرجع واحدی (عترت) که از آن پیروی کنند و در فهم قرآن آن را معتبر شمرند نداشته اند و هر کس خود را آزاد می دانسته و به فهم خود حکم می کرده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 83

و خصوصیات یکایک از آنها برای انصراف از طرح بحث در پیرامن آنها عذری موجّه و بهانه ای به جا و درست باشد ترک بحث از چهار مذهب مهمّ باقی مانده بی گمان مجوّزی ندارد بلکه بر متصدّی بحث از تحوّلات و ادوار

فقه لازم است که آنها را مورد بحث و فحص قرار دهد نهایت از امر، نویسندۀ این اوراق به چند جهت، که در زیر یاد می کند، از بحث تفصیلی در بارۀ آن چهار مذهب معذور است:

1- این که مقصود اصلی از تسوید این اوراق، تشریح تحوّلات فقه در خصوص مذهب شیعه است.

2- این که تحوّلات اجتهادی فقه در این مذاهب بوجود مستنبطان و بانیان آنها موجود گردیده و پس از فوت آنان، اجتهاد را حالت توقف و رکود پیش آمده و بر همان حالت اجتهادی و اصول و فروع مستنبطۀ آن بانیان برقرار مانده و پیروان آنان را اگر اجتهادی بوده در «مذهب» بوده است نه «مطلق».

3- این که مجالی کافی برای مطالعۀ همۀ آن مذاهب و وقتی وافی برای تحقیق و بررسی یکایک و تطبیق آنها را با هم ندارد و شاید تهیۀ کتب مربوطه و لازم نیز برایش میسور نباشد.

بهر حال به جهاتی چند، که برخی از آنها یاد گردید، ترک بحث از این مذاهب بطور کلی، روا نیست استقراء و استقصاء همۀ شئون و جهات مربوط به یکا یک این مذاهب هم، بر فرض این که از منظور اصلی این تألیف به دور نباشد، برای این نویسنده میسور نیست. از این رو، جمع میان دو نظر را (بعد از بحثی از اوضاع عمومی) پیش از بحث از وضع فقه در مذهب تشیّع و پس از بحثی اجمالی از عده ای از فقیهان مشهور اسلام در عهد دوم، بطور اختصار مذاهب چهارگانه و امامان آنها و اصحاب و شاگردان ایشان (و هم داود و طبری که مذهبی فقهی و شاگردان و پیروانی مهم می داشته اند)

مورد بحث و توصیف و ترجمه و تعریف قرار داده می شود پس از آن تا حدی که حال و مجال و اطلاع نویسنده اقتضاء کند چگونگی تفقه در مذهب شیعه در عهد دوم، مورد بحث قرار می یابد و پس از

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 84

اتمام مباحث این عهد بحث از تحوّلات و ادوار فقه در دیگر عهود و اعصار در این اوراق بمذهب شیعه اختصاص خواهد داشت چه قطع نظر از این که تنها در این مذهب باب اجتهاد و استنباط در فروع احکام مفتوح بوده است و تحوّل در آن تحصّل و تحقق یافته و می یابد، منظور از این تألیف هم روشن ساختن ادوار و تحولات فقه است در خصوص این مذهب.

پس عهد دوم ادوار فقه، در این تألیف، مشتمل است بر بحث در پیرامن دو بخش زیر:

1- وضع تفقّه در مذاهب چهارگانۀ اهل سنّت:

2- وضع تفقّه در مذهب شیعۀ امامیّه.

بخش نخست (فقاهت و اجتهاد در چهار مذهب) از کتب دانشمندان اهل سنّت، که در این باره نوشته شده، آورده می شود چه:

اوّلا ایشان به چگونگی مذاهب خود آگاهتر و به جهات و شئون آنها آشناترند.

و ثانیا از هر گونه توهّم بی اساس و سوء ظنّ نابجا دورتر است.

بعلاوه چنانکه دانسته شد تحقیق و تتبع در بارۀ آنها در این اوراق، منظور نیست و برای نظم کار اطلاعی اجمالی بر چگونگی تاریخی آنها کافی است.

برای تأمین این نظر کتابی است مختصر و جامع به نام «نظره تاریخیّه فی حدوث المذاهب الأربعه» که دانشمند نامی و فاضل مطلع و متتبّع گرامی استاد احمد تیمور پاشا «1» آن را به تازی فراهم آورده و به چاپ رسیده، به

زبان پارسی برمی گردانم و در این اوراق می آورم.

بی گمان مطالب آن کتاب که مؤلفش از دانشمندان متتبّع و از محقّقان به نام اهل سنت است استناد و اعتماد کافی و راهنمایی و ارشاد خوانندگان گرامی را متعهّد

______________________________

(1) تیمور پاشا

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 85

و وافی است. پس از آن ترجمۀ حال صاحبان آن مذاهب (و ترجمه داود و طبری) و شاگردان و اصحاب ایشان آورده می شود.

بخش دوم (تفقه و اجتهاد در مذهب شیعه جعفری) چنانکه دانسته خواهد شد بدو عصر انقسام خواهد یافت و هر یک از آن دو عصر، جداگانه مورد فحص و بحث قرار خواهد گرفت:

1- عصر اول از شهادت علی علیه السّلام (سال چهلم هجری) تا زمان رحلت حضرت صادق (ع) (سال 148 ه. ق) 2- عصر دوم از وفات حضرت صادق (ع) تا آغاز غیبت صغری (سال 260 ه. ق)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 86

7- اوضاع عمومی در عهد دوم

اشاره

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 87

عهد دوم

در دین اسلام «امامت»، یا «خلافت»، یا «سلطنت»، یا «امارت»، و بتعبیر اوسع «حکومت»، یا بهر تعبیری دیگر تعبیر شود، از دیانت و فقاهت جدا نیست و ارتقاء و اعتلاء شئون دینی و فقهی یا انخفاض و انحطاط آنها به آن بی ارتباط نمی باشد بلکه تا حدی معلول اوضاع و احوال دستگاه فرمانروایی و مولود علم و عمل و علاقه و، خلاصه، ایمان یا بی ایمانی شخص زمام دار و فرمانروا است چنانکه اوضاع و احوال عمومی نیز بویژه در دوره هایی که باصطلاح این عصر «حکومت مردم بر مردم» «1» تحقق نیافته

______________________________

(1) «حکومت مردم بر مردم» که در عصر ما مصطلح شده بمعنی معروف و بوضع متداول و معمول در این عصر، نتوانسته و نخواهد توانست، تأثیرات ناشایست و نادرست، یا دست کم، ناپسند و نامطلوب مردم را نسبت به اوضاع و احوال جاریه از میان ببرد چه این که دستگاههای حاکمه، که ازمۀ امور را در دست به اوضاع و احوال جاریه از میان ببرد چه این که دستگاههای حاکمه، که ازمۀ امور را در دست دارند و همۀ شئون اجتماع زیر نظر و تحت استیلاء و قدرت ایشان قرار دارد مجاری زندگانی را قبضه کرده و بر همه چیز و همه کس و همه کار احاطۀ نظری و سلطه و استیلاء عملی یافته اند هوی و هوس و مرض خود پسندی و غرض خودخواهی را نیز، بیش یا کم، واجد هستند، می توانند اوضاع محیط را به دلخواه خود چنان کنند که هر چه بخواهند انجام یابد و به وسیلۀ قدرت و سلطۀ خود اوضاع و احوالی خوب یا بد، نافع

و ضار، صالح یا فاسد، زیبا یا زشت بوجود آورند و هر امری را که دل خواه و مطلوب خودشان باشد بعنوان این که «مطلوب مردم» و مولود ارادۀ افراد مجتمع است در لفافۀ قانون و به نام خواست عمومی ایجاد کنند و اطاعت را از مردم بخواهند و مخالف را بعنوان «مخالف با اراده و خواست مردم» سرکوب کنند و نابود سازند و هم اگر قانون و معروفی را نخواهند بهمان نام و بهمان عنوان بی حقیقت و نادرست از میان بردارند و نامش را خواست ملت و «حکومت مردم بر مردم» بگذارند.

بعلاوه «حکومت مردم بر مردم» بمعنی متداول و مفهوم معروف و به طرز کامل آن، اگر به فرض محال عملی شدن آن امکان یابد شاید از نظر اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و، بالجمله، از لحاظ مصالح عمومی، مصلحتی در آن نباشد و بنظر چنان می رسد که (قطع نظر از اعتقادات دینی) بهترین طرز عملی آن همانست که اسلام آن را خواسته و تا حدی، کم یا بیش، در زمان خلفاء راشدین، و بخصوص در زمان بسیار کوتاه خلافت علی (ع) معمول گشته است. چه آن که اسلام از سویی، همۀ افراد بشر را: سیاه باشند یا سفید، غنی باشند یا فقیر.. از جنبۀ حقوق در عرض هم قرار داده و قرشی و حبشی را در قانون یکسان دیده و شرقی و غربی و جنوبی و شمالی را به اعتبار وظائف و تکالیف همانند شناخته و هیچ کس را از دیگری برتر نشمرده مگر به دانش و تقوی و فضل و فضیلت معنوی و داشتن فضائل اخلاقی و پوشیده نیست که اتصاف افراد

مجتمع باین اوصاف و کمالات تا چه پایه در همۀ شئون زندگانی فردی و اجتماعی مؤثر و سودمند است و تا چه حد، مساوات و مواسات را در میان آنان بوجود می آورد و اجتماعی شایسته می سازد و از سویی دیگر قانونی که به واسطۀ احتواء بر احکام جزئی و قواعد کلی و اشتمال بر تعیین کلیۀ تکالیف و وظائف کلیّۀ افراد نسبت به کلیۀ افعال و اشیاء آن هم نسبت بعموم احوال و عناوین آنها چه عناوین اولیه و چه ثانویه، بر عموم امکنه و جمیع ازمنه و در همۀ اعصار و امصار مختلف و متفاوت قابل انطباق و صالح برای اجراء است آورده و به اجتماع داده و آن را ثابت و غیر قابل تغییر و تبدیل خواسته تا این که هر کس و ناکس و در هر وقت و بی وقت نتواند به هوی و هوس و از روی غرض و مرض به دلخواه خود در آن تصرف کنند و به نفع خویش آن را تغییر دهند.

جالب این که برای تحقیق معنی و حقیقت «حکومت مردم بر مردم» بوضع صحیح و طرز معقول، دو امر را ضامن حفظ این قانون الهی و پشتیبان اجراء کامل آن قرار داده است:

1- ایمان به خدا و قانون و شریعت او و اعتقاد بروز جزا.

2- امر بمعروف و نهی از منکر.

امر دوم که حقیقت و روح «حکومت مردم بر مردم» به وسیلۀ آن تحقق می یابد برای اینست که اگر روزی پیش آید که زمامداری را ایمان و اعتقاد سست یا نابود باشد و بخواهد کاری را بر خلاف قانون ثابت الهی انجام دهد و اجتماع را به هوی

و هوس و مرض و غرض خویش از سلوک صراط مستقیم به کمال و سعادت، باز دارد یا به راهی کج برگرداند هر فردی از افراد جامعه بتواند از روی ایمان و اعتقاد، مستقیم و بی واسطه، و با رعایت موازین مقرره و شرائط مقدره، از کار خلاف جلوگیری کند و تعدی و تجاوز به حریم قانون را مانع گردد و از این راه به محافظت قانون و شریعت پردازد و اجراء صحیح آن را به راه اندازد و مصداق حقیقی حکومت مردم را بر مردم محقق و حکومت فاسد و ناصالح را محکوم و مقید سازد.

پس در این حکومت، قانونی است ثابت که تغییر و تبدیل نباید در آن راه یابد و اختیار و انتخاب آن دین و قانون به میل و ارادۀ خود افراد است و حافظ آن نیز خود مردم و مجری آن هم برقرار است تا آن را اقامه و اجراء کند نه این که بتواند به میل خود آن را تبدیل و تغییر دهد.

عباس محمود عقاد مصری در کتاب «الفلسفه القرآنیه» (صفحه 36) روایتی از پیغمبر (ص) بدین عبارت نقل کرده است:

«اسمعوا و اطیعوا، و ان استعمل علیکم عبد حبشیّ کان رأسه زبیبه (هکذا؟) ما اقام فیکم کتاب اللّٰه تعالی» این روایت هم، چنانکه بر اهلش روشن است به آن چه گفتیم اشاره و اشعار دارد. و اللّٰه العالم.

تحقیق و تنقیح این مطلب را که بسیار مهم و شایسته دقت و تعمق کامل است تهیۀ کتابی مفصل و مستقل در خور است. در این پاورقی باید بر همین اشاره و اختصار اقتصار رود.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 88

و مردم از چنگ

فرمانروایی خودسر و خود خواه و خود پسند خلاص نگشته اند، زاییده و نتاج همان اوضاع و احوال است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 89

از این رو اگر کسی بخواهد بر چگونگی وضع تفقه و اجتهاد در عهدی اطلاعی کامل به همرساند ناگزیر باید بر اوضاع و احوال دستگاه حاکمه و بر طرز فکر و عمل و علاقه و ایمان کسی که در رأس دستگاه قرار یافته و زمام حکومت بر شئون دین و دنیای مردم را بدست گرفته و نفوذ و قدرت در اجتماع به همرسانده اطلاع و آگاهی پیدا کند.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 90

این آگاهی و اطلاعست که هر چه کاملتر و وسیعتر و دقیقتر باشد باحث از ادوار فقه و ناظر در تحوّلاتی که آن را پیش آمده بهتر و روشنتر بر منظور خود وقوف می یابد و به مطلوب خویش نائل می گردد و به علل بسط و قبض تفقّه و عوامل پیشرفت یا وقفه و رکود، یا تأخّر و سقوط، یا انحراف و قصور، آن بیشتر آشنا و واقف می گردد.

بنا به آن چه گفته شد به جا است که وضع تفقّه و چگونگی تحوّل آن در «عهد دوم» از لحاظ چگونگی توضیح و تشریح و بحث و تحقیق، به موازات بیان وضع حکومت و سلطنت یا خلافت که سازندۀ محیط و مؤثر در افراد و افکار است پیش برود پس نخست اوضاع دستگاه حکومت و چگونگی حال حکمروایان و تأثیر آن در احوال عمومی یاد گردد و از آن پس بهمان گونه از تفصیل، وضع فقه و فقیهان و طرز تفقه و اجتهاد ایشان آورده شود لیکن علاوه بر این که این تفصیل

را مجالی پهناور باید، شاید طالب اطلاع بر خصوص «ادوار فقه» را موجب ملال گردد و این تفصیل، غرض اصلی وی را تطویل بلا طائل به گمان آید از این رو باز هم رعایت دو جهت را بر وجه اختصار بوضع حکومت و زمام داران آن در این عهد، با نقل مسائلی از فقه که شاهد نظر فوق باشد اشعار و المام می گردد.

باید یادآور شد که عهد دوم فقهی این اوراق (در هر دو بخش خود: - تفقّه در مذاهب اهل تسنن و تفقه در مذهب شیعه امامیه) مواجه و هم زمانست با دو سلسله از امراء و سلاطین اسلامی (یا- بتعبیر معروف- خلفاء) 1- با همۀ فرمانروایان بنی امیّه یا آل حرب (امویان 49- 132) 2- با فرمانروایان ثلث اول از دورۀ بنی عباس یا آل عباس (عباسیان 132- 260) پس عهد دوم از لحاظ بخش نخست (تفقه در مذاهب اهل تسنّن) نیز بدو دوره تقسیم می گردد:

1- دورۀ نخست (عصر اموی) 2- دوره دوم (عصر عبّاسی)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 91

دوره نخست این عهد از زمانی شروع می شود که حکومت بنی امیه به فرمانروایی معاویه بن ابو سفیان بر کشورهای اسلامی، به نام خلافت، آغاز شده و در زمانی پایان می یابد که حکومت عباسیان آغاز شده و مواجه است با زمان سلطنت دومین خلیفۀ عباسی، منصور دوانیقی.

دورۀ دوم این عهد از زمان دومین خلیفۀ عباسی شروع می شود و تا زمان حکومت و سلطنت یا خلافت ابو العباس احمد بن متوکل (پانزدهمین خلیفۀ عباسی) ملقب به المعتمد للّه (256- 279) ادامه می یابد.

پس برای روشن شدن وضع دورۀ نخست از نخستین بخش از عهد دوم، باید نخست

از خاندان اموی بویژه از بنیانگذار حکومت ایشان، معاویه بن ابو سفیان، که بزمان پیغمبر (ص) و زمان خلفاء راشدین نزدیکتر بوده و بحسب قاعده بایستی به جهات دینی و شئون آن بیشتر توجه می داشت و احکام دین را زیادتر رعایت می کرد و در بسط و توسعه و حفظ و حراست مبانی و معانی اسلام کوشاتر می بود سخن به میان می آید و چگونگی اوضاع و احوال آن زمان روشن می گردد و از آن پس وضع فقه و فقاهت در آن عصر و هم تفقّه فقیهان و احوال پرچمداران و باحثان از احکام و مسائل مورد فحص و بحث قرار می گیرد و تا حد میسور و مقدور کوشش در درستی گفتار بکار می رود و باللّٰه الاستعانه و علیه التّکلان و منه التوفیق و له الامتنان.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 92

8- دورۀ اموی از لحاظ فقهی

اشاره

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 93

امویان و حکومت ایشان خاندان اموی از سال چهلم هجری، سال شهادت علی علیه السّلام، که بحسب طرح این اوراق، آخرین سال عهد صحابه قرار داده شده، زمام کار حکومت را بدست آورده اند و تا سال یک صد و سی و دو، که نخستین خلیفه عباسی ابو العباس سفّاح به روی کار آمده و در آن سال با وی به خلافت بیعت شده، چند تن (14 نفر) از ایشان زمامداری را عهده دار شده اند که معاویه بن ابی سفیان نخستین ایشان و مروان بن محمد بن مروان حکم آخرین آنان است.

در دورۀ این خاندان بر روی هم از جانب ایشان بشئون دینی و احکام فقهی و ترویج فقیهان حقیقی عنایت و توجّهی نبوده و بطور کلّی دستگاه امارت و حکومت اموی از

لحاظ توجه بدین و احکام آن با دورۀ خلفاء پیش و هم با دورۀ فرمانروایان بعد (عباسیان) بسیار فرق داشته. و در چهل پنجاه سال آغاز این دوره، که از معاویه شروع و به مرگ عبد الملک مروان، در سال هشتاد و شش (86) پایان یافته اوضاع و احوال دستگاه امارت و حکومت نسبت بعهد صحابه بکلی تغییر پیدا کرده است.

در آغاز تأسیس سلطنت و تشکیل دولت، به تحصیل نفوذ و اعمال قدرت و تحکیم مبانی حکومت و هم به تغییر عادات و افکار و عقاید و آراء مردم نیازی زیادتر می بوده و معاویه که این جهات را بسیار آگاه و مواظب و مراقب بوده در توجیه آنها بسوی هدف خویش کوتاه نیامده بلکه بیش از آن چه ضروری می نموده در این راه پیش رفته و در این باره کار کرده است.

چون علی، علیه السّلام، در ماه رمضان از سال چهلم به شهادت رسیده عالم

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 94

اسلام را از همه روی تحوّلی عظیم پیش آمده از همه مهمتر این که خلافت که به مفهومی عالی و شریف و مقدس در اذهان جای گرفته بوده و با معنی عبودیّت الهی و عبادت و پرهیزکاری و صفا و وفا و درستی و یک رنگی و ورع و زهد و ایمان و صداقت و اخلاص و فداکاری و خدمتگزاری در راه تهذیب اخلاق و تحکیم اساس اجتماع و آزادگی و آزادمنشی و آزادی خواهی حقیقی و مساوات جویی دینی و کوشش در راه آرامش و آسایش دین داران همراه و توأم شده مفهومی دیگر یافته و برای اغراضی دیگر بکار رفته و سیمایی از نو به

خود گرفته و قیافه اش دگرگون گشته است پس حقیقت ولایت و امامت دینی چهره اش عوض شده و ریاست و سلطنت دنیوی، که جاه طلبی و هوی- پرستی و دنیا دوستی و مکّاری و حیله بازی و نیرنگ سازی و فریبکاری و دو رویی و نفاق و سیاست و تظاهر و دیگر صفات ناستوده و زشت از قبیل اینها، که همه از توابع خود خواهی و خود بینی و دنیا طلبی و بالجمله، سست ایمانی می باشد، جایگزین آن معانی عالیه و صفات پسندیدۀ راقیه گردیده و حقیقت کلام معجز نظام پیغمبر اسلام صلّی اللّٰه علیه و آله بظهور رسیده است:

جلال الدین سیوطی «1» در کتاب «تاریخ الخلفاء» از پیغمبر (ص) چنین حدیث کرده است:

«الخلافه ثلاثون عاما ثمّ یکون بعد ذلک، الملک» باز همو در همان کتاب حدیثی دیگر از پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و سلّم بدین عبارت آورده است:

______________________________

(1) عبد الرحمن بن ابی بکر بن محمد شافعی از افاضل علماء و مؤلف کتب بسیار در علوم متنوع است. از جمله تألیفات اوست کتاب «الاتقان» و کتاب «الاشیاء و النظائر» و کتاب «الاقتراح فی علم اصول النحو» که آن را به اسلوب «اصول الفقه» تدوین کرده است.

سیوطی به سال نهصد و ده (910) وفات یافته است. سیوط (بر وزن هبوط) و هم اسیوط (بر وزن اسبوع) شهری است در مصر.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 95

«انّ اوّل دینکم بدء نبوّه و رحمه ثمّ یکون خلافه و رحمه ثمّ یکون ملکا و جبریّه» در کتاب «البدء و التأریخ» (جلد دوم صفحه 23- ذیل «ذکر ممالیکه، ص، و عبیده» چنین آمده است:

«سفینه یقال: اسمه مهران و یقال: رباح و سمّاه رسول

اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم سفینه لأنّهم کلّوا فی سفر فکان کلّ من اعیی و کلّ، القی علیه بعض متاعه و یقال: بل عبّر بهم نهرا. و هو الّذی روی: الخلافه بعدی ثلاثون، ثمّ الملک».

و در همان کتاب (صفحه 338 از همان جلد) چنین آمده است:

«و صحّت روایه سفینه عن النّبیّ صلّی اللّٰه علیه و سلّم: الخلافه بعدی ثلاثون، ثمّ الملک».

شیخ کمال الدین دمیری (متوفّی به سال هشتصد و هشت 808- ه. ق) در ذیل خلافت حسن بن علی (ع) در کتاب «حیاه الحیوان» پس از این که گفته است: «و کانت خلافته ستّه اشهر و خمسه ایّام و قیل: ستّه اشهر الّا ایّاما» چنین گفته است:

«.. و هی تکمله ما ذکر رسول اللّٰه، صلّی اللّٰه علیه و سلّم، من مدّه الخلافه:

ثمّ تکون ملکا عضوضا ثمّ تکون جبروتا و فسادا فی الأرض» و کان کما قال رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم» «1» احمد بن محمد بن عبد ربّه قرطبی اندلسی مروانی مالکی (متوفی به سال سیصد

______________________________

(1) شگفتا: دمیری با آن دقتی که در مدت خلافت حسن بن علی (ع) داشته و آن را «تکمله» کلام پیغمبر (ص) دانسته چه گونه، بلا فاصله، دورۀ معاویه را با عبارت «خلافت امیر المؤمنین معاویه بن ابی سفیان..» عنوان کرده است!! دمیره (بر وزن جزیره) دیهی است بزرگ در مصر نزدیک به «دمیاط» که کمال الدین بدانجا منسوب است. دمیری بر سنن ابن ماجه و منهاج نووی شرح نوشته است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 96

و بیست و هشت- 328- ه. ق) در کتاب «العقد الفرید» حدیث نبوی را باین عبارت روایت کرده است:

«الا انّ من آمن

باللّٰه، حکم بکتابه و سنّه نبیّه. و انّکم الیوم علی خلافه نبوّه و مفرق محجّه و سترون بعدی ملکا عضوضا و ملکا عنودا و أمّه شعاعا و دما مباحا» شاید به همین گونه احادیث نظر داشته و اشاره به آن کرده است صحابی مشهور سعد بن ابی وقّاص آنجا، که پس از صلح حسن بن علی (ع) و استقرار امر حکومت و سلطنت بر معاویه، چون بر وی در آمده او را بعنوان «ملک» مخاطب ساخته و سلام گفته است:

ابن اثیر در «الکامل» (جزء سیم صفحه 205) چنین آورده است:

«و لمّا استقرّ الأمر لمعاویه دخل علیه سعد بن ابی وقّاص فقال: السّلام علیک أیّها «الملک» «1» فضحک معاویه و قال: ما کان علیک یا ابا اسحاق لو قلت یا امیر المؤمنین؟ فقال: أ تقولها جدلان ضاحکا؟ و اللّٰه ما احبّ انّی ولّیتها بما ولّیتها به» معاویه خودش هم گاهی از حکومت خویش بملک تعبیر می کرده است.

طبری در تاریخ خود (جزء چهارم- صفحه 249-) و ابن اثیر در «الکامل» (جزء 3- ص 263) چنین آورده اند.

«اغلظ لمعاویه رجل فاکثر.

فقیل له: أ تحلم عن هذا؟

«فقال: انّی لا احول بین الناس و بین ألسنتهم ما لم یحولوا بیننا و بین ملکنا»

______________________________

(1) «اخرج ابن ابی شیبه فی «المصنف» عن سعید بن جمهان قال: قلت لسفینه ان بنی أمیه یزعمون ان الخلافه فیهم. قال: کذب بنو الزرقاء، بل هم ملوک من اشد الملوک و اول الملوک معاویه» تاریخ الخلفاء- ص 199-)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 97

باز هم طبری (جزء چهارم ص 247)، به اسناد، آورده است:

«انتقل معاویه من بعض کور الشام إلی بعض عمله فنزل منزلا بالشام فبسط له علی ظهر

اجّار «1» مشرف علی الطّریق.

«فأذن لی فقعدت معه. فمرّت القطرات «2» و الرّحائل «3» و الجواری و الخیول فقال:

«یا ابن مسعده رحم اللّٰه أبا بکر لم یرد الدّنیا و لم یرده الدّنیا. و امّا عمر او قال: ابن حنتمه، فارادته الدّنیا و لم یردها و امّا عثمان فأصاب من الدّنیا و اصابت منه.

«و امّا نحن فتمرّغنا فیها.

«ثمّ کأنّه ندم فقال: و اللّٰه انّه لملک آتانا اللّٰه إیّاه».

در چند مورد هم حکومت خویش را «سلطنت» خوانده و از خود بعنوان سلطان یاد کرده است. از آن جمله هنگامی که مغیره بن شعبه را امارت کوفه داده و بوی نسبت بکارهای آنجا سفارشها می کرده این کلمه و عنوان را آورده و خوب پرورانده است.

مغیره هم در کوفه زمانی که صعصعه بن صوحان را اندرز می داده و نصیحت می کرده همان عنوان و همان کلمه را بکار برده است (عین عبارات معاویه و مغیره بعد از این نقل خواهد شد).

به شهید شدن علی (ع)، که از کودکی هم چون فرزندی در دامان تربیت و تعلیم پیغمبر (ص) نشو و نما یافته و بر وجهی که پیغمبر (ص) اراده داشته بار آمده و تربیت پذیرفته و دانش فرا گرفته و نمونۀ کامل علم و تقوی و فضیلت گردیده و در خدا شناسی و خدا پرستی و حق جویی و حقیقت خواهی و، بالاجمال، دینداری حقیقی

______________________________

(1) بر وزن نجار، بام خانه.

(2) قطار (بر وزن کنار) «یک رشته شتر. قطر و قطرات، جمع آن»

(3) جمع رحیله یقال: «ناقه رحیله ای قویه علی السیر».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 98

و صمیمی مثل اعلی شده، دورۀ سی ساله «خلافت» پایان یافته و (بعد از خلافت چند ماهۀ

حسن بن علی که مکمّل سی سالۀ خلافت شده) نوبۀ «ملک عضوض» و «ملک عنود» و از آن پس دورۀ «جبروت و فساد فی الارض» رسیده پس معاویه بر مسند حکومت اسلامی نشسته و زمینه را برای مسند نشینی اخلاف فاسد خویش آماده ساخته است.

معاویه که پدرش، ابو سفیان، مردی خود پسند، دنیا پرست، جاه طلب، بی حقیقت و بی ایمان می بوده و مادرش، هند، نیز در اتّصاف باین گونه اوصاف از پدرش دست کم نمی داشته و، به همه معنی، زوج و قرین او بوده است، مردم را با زر و زور و فریب و غرور به زیر بار سلطنت جابرانه و فرمانروایی غاصبانۀ خویش در آورده و بعنوان «خلیفۀ پیغمبر» و «امیر مؤمنان» به جای پیغمبر (ص) و خلفاء راشدین نشسته و زمام کارهای مسلمین را بدست گرفته و هر چه می خواسته و می توانسته بکار می بسته است.

برای این که پیوند معاویه با دین و علاقۀ او به احکام اسلام اندازه گیری شود و از توجّه به مقدمات، دریافت نتیجه بحصول پیوندد و لاحقۀ حاصله، از سابقه شناخته آید مناسب است به تربیت خانوادگی معاویه و چگونگی ایمان و اعتقاد پدر و مادر او توجّه شود از این رو اندکی از سوابق احوال و اعمال و اقوال آنان، بنقل از کتبی مانند تاریخ طبری و «الکامل» تألیف ابن اثیر جزری که اعتبار آنها را سنّی و شیعه اعتراف دارند و از مدارک و مآخذ مورد وثوق و اعتماد همۀ دانشمندان است در اینجا می آوریم

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 99

[معاویه]

معاویه و نسب و حسب او
اشاره

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 100

ابو سفیان پدر معاویه

محمد بن جریر طبری (متوفّی به سال سیصد و ده 310) در تاریخ خود (در قضیۀ فتح مکّه- 20 رمضان از سال هشتم هجری-) این مضمون را آورده است:

«عباس، عمّ پیغمبر (ص)، ابو سفیان بن حرب را جوار داد (در پناه گرفت) و او را به حضور پیغمبر (ص) برد. عمر چند بار از پیغمبر (ص) خواستار شد و اجازت خواست تا ابو سفیان را، که دشمن سر سخت اسلام و اهل آن بوده و مسلمین را رنج و آزار داده و بقصد قلع و قمع مسلمین لشکر کشیها کرده و جنگ و خونریزی به راه انداخته، بقتل برساند و پیغمبر (ص) خاموش بوده و چیزی نمی گفته تا این که عاقبت گفته است: او را تا بامداد فردا امان دادیم و فردا به هنگام بامداد ابو سفیان با عباس به خدمت پیغمبر تشرّف یافته چون پیغمبر (ص) او را دیده چنین گفته است:

«ویحک! یا ابا سفیان. أ لم یأن لک ان تعلم ان لا اله الّا اللّٰه؟.

«فقال:

«بأبی أنت و امّی ما أوصلک و احلمک و اللّٰه لقد ظننت ان لو کان مع اللّٰه غیره لقد اغنی عنّی شیئا» «فقال صلّی اللّٰه علیه و سلّم:

«ویحک یا ابا سفیان أ لم یأن لک ان تعلم انّی رسول اللّٰه؟

«فقال:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 101

«بأبی أنت و امّی ما أوصلک و احلمک و اکرمک. و اللّٰه امّا هذه ففی النّفس منها شی ء!! «عبّاس گفته است در این هنگام وی را گفتم:

«ویلک! تشهّد شهاده الحقّ قبل، و اللّٰه، ان یضرب عنقک.

چون این را از من بشنید فتشهّد..»

خلاصۀ ترجمه این که:

از عباس عمّ پیغمبر (ص)

نقل شده که گفته است: چون با ابو سفیان به حضور پیغمبر (ص) رسیدیم و بر او وارد شدیم به ابو سفیان گفت:

وای بر تو! آیا آن هنگام نرسیده که بدانی جز خدای یکتا، خدایی نیست؟

ابو سفیان گفت: پدر و مادرم ترا به فدا باد! چه اندازه صله رحم می کنی و بردباری و کرم داری. چرا. گمان می کنم اگر خدایی دیگر جز خدا می بود من چنین بی چاره و درمانده نمی شدم.

باز پیغمبر (ص) گفت: آیا آن زمان نیامده که بدانی من پیغمبر خدا هستم؟

در پاسخ گفت: پدر و مادرم ترا به فدا باد! صلۀ رحم و بردباری و کرم تو بسیار و شگفت انگیز است. لیکن در این باره مرا دل، صافی و خاطر پاک نیست (به آن اعتقاد ندارم).

عبّاس گفته است: پس من وی را گفتم:

وای بر تو پیش از این که، به خدا سوگند، گردنت زده شود شهادت بر زبان ران.

پس خواه نخواه و با اکراه شهادت بر زبان راند و از کشته شدن رهایی یافت.

هنگام رحلت پیغمبر (ص) که تقریبا سه سال پس از قضیۀ بالا رخ داده ابو سفیان برای این که میان مسلمین اختلاف ایجاد کند و اسلام را ضعیف و، به گمان سست و فاسد خویش، آن را نابود سازد وقتی از قضیۀ «سقیفه»، که در نبودن او در مدینه پیش

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 102

آمده بود آگاهی یافت به نزد علی (ع) شتافت و به اندیشۀ این که وسوسه اش در علی (ع) مؤثّر افتد بوی چنین گفت:

«یا ابا الحسن ما بال هذا الأمر فی اضعف قریش و اقلّها حیّا؟

«فو اللّٰه لأن شئت لأملأنّها علیهم خیلا و رجلا» علی، علیه

السّلام، که ابو سفیان را خوب می شناخت و حدّ ایمان و اعتقاد او را به خدا و دین سخت آگاه بود و نظر وی را از این گفته به درستی می دانست در پاسخش چنین گفت:

«یا ابا سفیان طالما عادیت اللّٰه و رسوله!» هنگامی که عثمان بن عفّان، عموزادۀ ابو سفیان به خلافت رسیده ابو سفیان که در آن زمان نابینا بوده به انجمنی که همۀ سران بنی امیّه در آنجا فراهم آمده بوده اند در آمده و پس از بررسی و تفحّص و اطمینان از این که مجلس به بنی امیّه اختصاص دارد و غیر از ایشان کسی در آن میان نیست چنین گفته است:

«یا معشر بنی أمیّه انّ الخلافه صارت فی تیم و عدیّ حتّی طمعت فیها فقد صارت إلیکم فتلقّفوها تلقّف الکره. فو اللّٰه ما من جنّه و لا نار!.. «1»»

اموری که سست ایمانی بلکه بی اعتقادی ابو سفیان را می رساند بسیار است، در

______________________________

(1) ابو الفرج اصفهانی (متوفی به سال 356 ه. ق) که خود از خاندان اموی است، اخبار بالا و چند خبر دیگر از این قبیل را در کتاب «الاغانی» (جزء ششم ص 95- 96) آورده و در آخر گفته است: «و لأبی سفیان اخبار من هذا الجنس و نحوه کثیره یطول ذکرها و فی ما ذکرت منها مقنع». شگفت آور است که مصحح کتاب در این موضوع پاورقی زده و به گفتۀ عوام «کاسه از آش داغتر» شده و اخباری را که همۀ مورخان معتبر از اهل تسنن نوشته اند افتراء دانسته است!

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 103

این موضع به همین اندازه بسنده گردید و این شمّه از پندار و کردار و

گفتار پدر معاویه در اینجا برای شناساندن نشأه و چگونگی پرورش معاویه از لحاظ شناسایی پدرش کافی بحساب آمد.

اکنون باید از مادرش، هند، نشان گرفت و او را شناخت تا وضع شناسایی معاویه در آغاز نشو و نما به کمال خود برسد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 104

هند مادر معاویه

سوابق هند مادر معاویه نیز چه از لحاظ عفاف و پاکدامنی و چه از لحاظ دشمنی با اسلام و مسلمین و اذیّت و آزار پیغمبر (ص) و محاربۀ با او و دناءت و قساوت و سنگ دلی و بی ادبی نسبت به سرور شهیدان و سالار دلیران حمزه، عمّ گرامی پیغمبر (ص)، و هم چگونگی اسلام آوردن اجباری و اضطراری وی با وضع و حال شوهر بی اعتقادش ابو سفیان مناسب می بوده است.

نسبت به عفاف و پاکدامنی هند در زمان جاهلیّت سخنانی می بوده و مردم چیزهایی می گفته اند به طوری که یک بار، چنانکه در کتب معتبر اهل سنت به تفصیل آورده شده، طبق معمول زمان به کاهن رجوع کرده اند «1». در برخی از همان کتب آمده است که معاویه سند و نتیجۀ خیانت هند بوده است.

عزّ الدین بن ابی الحدید در جزء اول از شرح خود بر «نهج البلاغه» از کتاب «ربیع الابرار» تألیف جار اللّٰه علّامۀ زمخشری «2» که از اکابر دانشمندان اهل سنت است مطلبی به مضمون زیر نقل کرده است:

______________________________

(1) سیوطی در تاریخ الخلفاء (ص 197- 198) ذیل ترجمۀ معاویه از کتاب «الهواتف» تألیف خرائطی به اخراج او از حمید بن وهب قضیۀ هند مادر معاویه را که نخست زن فاکه بن مغیره بوده و در خانۀ او مورد سوء ظن شده و از این

رو به کاهن مراجعه کرده اند به تفصیل یاد کرده است.

(2) «ابو القاسم محمود بن عمر بن محمد الخوارزمی المعتزلی استاد فن بلاغت، ملقب به جار اللّٰه، به جهت این که چندی مجاورت مکه را اختیار کرده. او را مصنفات بسیاری است از اشهر آنها است «کشاف» که در حق آن گفته شده:

انّ التّفاسیر فی الدّنیا بلا عدد و لیس فیها لعمری مثل کشّاف

ان کنت تبغی الهدی فالزم قرائته فالجهل کالدّاء و الکشّاف کالشّاف

وفاتش به جرجانیۀ خوارزم شب عرفه سنه 538 (ثلح)..» (هدیه الاحباب)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 105

«معاویه به چهار کس نسبت داده می شده است: مسافر بن ابی عمرو و عماره بن ولید بن مغیره و عباس بن عبد المطلب و صباح که آوازه خوان عماره بن ولید بوده است.

«ابو سفیان مردی کوتاه اندام و زشت رو بوده و صباح، که مزدوری ابو سفیان را می داشته، جوانی زیبا و خوشرو بوده پس هند او را به خود خوانده و به همرسیده و از هم کام یافته اند.

«گفته اند که: عتبه بن ابو سفیان نیز از همین صباح به همرسیده و گفته اند: هند نخواسته است او را در خانۀ خود بزاید پس از مکّه رفته و در بیرون مکّه بار خود را به زمین نهاده و فارغ شده است.

«حسّان بن ثابت انصاری، شاعر پیغمبر اسلام، هنگامی که با مشرکان مکّه مهاجاه داشته، یک سال پیش از فتح مکّه در ابیاتی که باین موضوع نظر داشته، چنین گفته است:

لمن الصّبیّ به جانب البطحاء فی التّرب ملقی غیر ذی مهد

نجلت به بیضاء آنسه من عبد شمس صلبه الخدّ

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 106

آکله الاکباد

نسبت به دشمنی هند با اسلام و

قساوت و سنگ دلی وی قضیۀ جنگ احد را همه نقل کرده اند. در این جنگ هند برای کشتن حمزه، عمّ محبوب پیغمبر (ص)، وحشی را تطمیع و تحریک کرده و چون حمزه در نتیجۀ فتک وحشی به شهادت رسیده هند بر بالین وی حاضر شده و بعد از مثله کردن جگر او را بیرون آورده و در دهان نهاده و خاییده است از این رو به لقب «آکله الاکباد» خوانده شده و باین عنوان اشتهار یافته است.

این لقب هند همیشه مورد تعییر و سرزنش معاویه می بوده، چه پیش از این که از سلطنت مطلقه برخوردار باشد و چه هنگامی که زمام سلطنت را بدست می داشته و بر مقام خلافت مستولی می بوده است.

زیاد بن ابیه، در زمان علی (ع)، فرمانروایی فارس را می داشت پس از این که علی (ع) به شهادت رسید معاویه نخست بیمناک بود که مباد زیاد جانب حسن بن علی (ع) و حقرا رعایت کند و به او دست بیعت دهد و معاویه را به زحمت افکند زین رو نامه ای تهدید آمیز و توهین آور بوی نوشت.

چون نامه معاویه به زیاد رسید مردم فارس را فراهم ساخت و بر منبر برآمد و پس از حمد و ثناء خدا چنین گفت:

«ابن «آکله الأکباد» و «قاتله اسد اللّٰه» و مظهر الخلاف و مسرّ النّفاق و رئیس الأحزاب و من أنفق ما له فی اطفاء نور اللّٰه کتب إلیّ یرعد و یبرق.. «1»»

______________________________

(1) شرح نهج البلاغه ابی الحدید (جلد چهارم- صفحه 48)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 107

ابن اثیر در «الکامل» (ذیل حوادث سال چهل و یکم) چنین آورده است:

«.. و قد کان معاویه کتب إلی زیاد

حین قتل علیّ یتهدّده. فقام خطیبا فقال:

«العجب کلّ العجب من ابن «آکله الأکباد» و کهف النّفاق و رئیس الاحزاب یتهدّدنی..»

هنگامی که به دستور معاویه و فرمان او حجر بن عدیّ و یارانش گرفته و کشته شده اند و این خبر به عائشه رسیده چنانکه ابن حجر عسقلانی در کتاب «الاصابه» (جزء اول- صفحه 355-) آورده چنین گفته است:

«اما و اللّٰه لو علم معاویه انّ عند أهل الکوفه منعه ما اجترأ علی ان یأخذ حجرا و اصحابه من بینهم حتّی یقتلهم بالشّام و لکنّ ابن «آکله الأکباد» علم انّه قد ذهب النّاس..»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 108

طلقاء

کلمۀ «طلیق» در زبان تازی وصفی است بمعنی اسم مفعول چون «جریح» بمعنی «مجروح» و از آن «آزاد شده» اراده گردیده و کلمۀ «طلقاء» جمع آنست یعنی آزاد شدگان. در سال فتح مکّه گروهی از مردم مکّه که از آن جمله بوده است هند و فرزندش معاویه و دیگر فرزندان او از آزاد شدگان بوده اند بدین جهت کلمۀ «طلقاء» عنوان ایشان گردیده و این عنوان بر آنان اطلاق می شده است.

از این پیش از طبری نقل شد که ابو سفیان به واسطۀ جوار عباس، عمّ پیغمبر (ص) و اظهار ایمان و اجراء کلمۀ شهادت بر زبان از کشته شدن رهایی یافت و در عداد مسلمین شمرده شد.

هنگام فتح مکّه عباس از پیغمبر (ص) درخواست کرد که برای تألیف قلب ابو سفیان و ارضاء غریزۀ جاه طلبی او خانۀ وی یکی از موارد امان و مواضع امن قرار داده شود. در خواست او پذیرفته شد و گروهی از خویشان و بستگان ابو سفیان بدانجا پناه بردند و از کشته شدن و اسارت نجات

یافتند هند و فرزندانش معاویه و دیگر فرزندان او از این گروه، و مانند دیگر امان یافتگان مکّه در عداد «طلقاء» بشمار آمدند.

چون مکّه فتح شد و پیغمبر (ص) به مکّه در آمد جلو در کعبه ایستاد و حمد و ثناء الهی گزارد آن گاه احکامی چند بیان کرد و تغییر عادات ناشی از نخوت و استکبار و عصبیّت جاهلی را به ایشان دستور داد و تصریح کرد که قرشی را بر حبشی برتری

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 109

و رجحانی نیست چه بشر همه از یک پدر و یک مادر بوجود آمده و همه را گوهر اصلی که از آن سرشته شده اند، خاک است.

پس از آن این آیه را تلاوت کرد:

یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثیٰ وَ جَعَلْنٰاکُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا، إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ» از آن پس گفت:

«یا معشر قریش و یا اهل مکّه ما ترون انّی فاعل بکم؟

قالوا: خیرا. اخ کریم و ابن اخ کریم.

پس از شنیدن این پاسخ از قریش و مردم مکه، فرمود:

«اذهبوا، فانتم الطّلقاء» طبری پس از نقل این جمله چنین نوشته است:

«فاعتقهم رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم، و قد کان اللّٰه أمکنه من رقابهم عنوه و کانوا له فیئا. فبذلک یسمّی اهل مکّه: الطّلقاء.»

فقیه مالکی در جزء پنجم از «العقد الفرید» این مضمون را آورده است:

«در سال «جماعت» «1» ابو اسود دئلی (متوفّی به سال شصت و نه 69) بر معاویه در آمده معاویه بوی گفته است:

______________________________

(1) سال چهل و یکم هجری سالی است که صلح اضطراری حسن بن علی (ع) با معاویه در آن سال واقع شده و مسلمین، بصورت ظاهر، بر

بیعت و متابعت معاویه اجتماع کرده اند.

ابن عبد ربه پس از این که اجتماع امام را با معاویه در ناحیۀ «انبار» و تسلیم امر را به معاویه آورده چنین گفته است:

«و ذلک فی شهر جمادی الاولی سنه احدی و اربعین و یسمی عام الجماعه» کمال الدین دمیری در «حیاه الحیوان» تحت عنوان «خلافه امیر المؤمنین حسن بن علی، رضی اللّٰه عنهما» چنین گفته است:

«و بایع له لخمس بقین من شهر ربیع الاول.. و قالت فرقه: انه صالحه بآذر فی جمادی الاولی و سلم الامر إلی معاویه و صالح و دخل هو و إیاه، الکوفه فسمی عام الجماعه» شاید این تسمیه از کلام علی (ع) در صفین گرفته شده باشد.

طبری در تاریخ (جلد سیم) این مضمون را آورده است که پس از غلبۀ اصحاب علی و استیلاء ایشان بر آب و فرمان علی بعدم ممانعت سپاه معاویه را از آب، پس از دو روز (روز اول ذو الحجه) چند تن را که شبث بن ربعی از آنان بوده فرموده است «ائتوا هذا الرجل فادعوه إلی اللّٰه و إلی الطاعه و إلی الجماعه»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 110

«شنیده ام علی در صفّین می خواسته است ترا حکم قرار دهد اگر حکمیّت با تو می شد چه می کردی؟

«ابو اسود پاسخ گفته است:

«اگر من حکم می شدم هزار کس از مهاجران و فرزندان ایشان و هزار کس از انصار و پسران ایشان را فراهم می ساختم آن گاه می گفتم: شما را به خدا سوگند آیا مهاجران، خلافت را شایسته تر و سزاوارترند یا طلقاء؟..»

سخن در بارۀ پدر و مادر معاویه به خلاصۀ زیر خاتمه می یابد:

بنا به آن چه از مراجعه به کتب معتبر فریقین و مطالعه و

دقّت در مطاوی حالات ایشان نمایانست اینست که اسلام به حقیقت در آنان رسوخ نیافته و بهمان عقائد و افکار جاهلی می بوده و هر گاه آبی می دیده یا می دانی می یافته به شنا و جولان می پرداخته و به خواهش نهاد و منش سرشت خویش باز می گشته اند.

فقیه مالکی، ابن عبد ربّه، این مضمون را آورده است:

«هنگامی که معاویه از جانب عمر امارت شام را می داشت سفری به مکّه در آمد چون به نزد مادر خود، هند، رفت هند وی را گفت:

«فرزندم! در جهان کم اتفاق افتاده که زنی را مانند تو فرزندی بوجود آید.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 111

این مرد، عمر، ترا عامل خویش خواسته و بر بلاد شام امیر و فرمانروا ساخته کوشا باش تا به دلخواه او کار کنی، خواه خودت آن را بخواهی و خوشت بیاید یا نخواهی و خوشت نیاید.

«از نزد مادر به نزد پدر رفت. ابو سفیان بوی گفت:

«فرزندم! این گروه از مهاجران بر ما پیش افتادند و ما عقب افتادیم. آنان چون سبقت گزیدند رفعت و عزّت یافتند و ما به واسطۀ این که کوتاه آمدیم و عقب کشیدیم پیرو شدیم و ایشان پیشوا و حکمروا. بهر جهت کاری بزرگ از کارهای خود را به تو داده اند پس کاری بر خلاف رای و خواست ایشان مکن زیرا تو به سویی می روی که به آن نمی رسی و اگر بدان برسی نفسی به راحتی خواهی کشید.

معاویه گفت: تعجب کردم که این دو، با اختلافی که عباراتشان را بود چه گونه بر یک مقصود و یک معنی وحدت نظر و توافق داشتند».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 112

معاویه و صفات شخصی او
اشاره

معاویه که در خاندانی چنان و با

تربیتی چنین پیدایش و پرورش یافته و نشو و نما پذیرفته طبعا تربیت اسلامی در وی نفوذ نیافته و آداب و احکام آن چنانکه باید و شاید او را متأثّر نساخته بود به طوری که در زمان خلفاء حتی به هنگام خلافت خلیفۀ دوم، که همۀ عمّال وی خواه ناخواه باید پیروی او را از راه سادگی و بی آلایشی و افتادگی و بی اعتنائی به ظواهر و مظاهر پوچ دنیا دوستی می رفتند معاویه از جاه طلبی و دنیا پرستی و خودپسندی و بلند پروازی دست بر نمی داشت.

در زمان خلیفۀ دوم با آن مراقبت و شدت عمل و سخت گیری که نسبت به امور دنیا و شئون ریاست و اوضاع بلاد و احوال عمّال می داشت و امیران و عاملان ناگزیر و ناچار باید او را پیروی می کردند و، گر چه به تکلّف هم بود، از راه تنسّک و بطریق تقشّف می رفتند. معاویه که امارت شام می داشت، بر خلاف دیگران و بر خلاف مرکز خلافت با دبدبه و کبکبه و جبروت و هیمنۀ سلطنت استبدادی زندگانی و رفتار می کرد و نخوت و استکبار و خیلاء اموی را بکار می برد.

دربار و دستگاه معاویه در شام مانند دستگاه و دربار فرمانروایان روم و شاهنشاهان ایران می بود و معاویه در طرز حکومت خود به جای پای قیاصره و اکاسره پا می نهاد و از رفتار و کردار ایشان پیروی می کرد و سنّت سنیّه پیغمبر بزرگوار اسلام (ص) و سیرۀ حمیدۀ خلفاء و شیوۀ ستودۀ صحابه را نادیده می انگاشت و بوضع رفتار خلیفۀ با اقتدار زمان توجّهی نمی داشت.

ابن عبد البرّ در کتاب «الاستیعاب» (ذیل ترجمۀ معاویه) این مضمون را آورده است:

ادوار فقه (شهابی)،

ج 3، ص: 113

«عمر رضی اللّٰه عنه، هنگامی که به شام در آمد و معاویه او را در موکبی عظیم به استقبال آمده بود چون او را به آن وضع دید گفت: «هذا کسری العرب» آن گاه چون معاویه بوی نزدیک شد او را گفت: آیا تو صاحب این موکب عظیم هستی؟

معاویه پاسخ داد: آری ای امیر مؤمنان! پس عمر گفت: اینها، با آن چه در باره ات بمن رسیده که صاحبان حاجت را به خود راه نمی دهی و جلو خانه ات نگه می داری؟ پاسخ داد: آری با آن چه از این رفتار من به تو رسیده است!..»

ابن عبد ربّه، فقیه مالکی در جزء پنجم از «العقد الفرید» (صفحه 126) این مضمون را آورده است:

«عتبی از پدر خود آورده که عمر خطّاب هنگام ورود به شام بر خری سوار بود و عبد الرحمن عوف هم همراه او و بر خری سوار بود. معاویه، که در موکبی «1» عظیم، پیشواز عمر را از شام بیرون آمده او را که بر خر سوار بود ندیده و از وی در گذشت تا این که بوی گفته شد. پس برگشت و چون به عمر نزدیک شد فرود آمد.

عمر بعنوان اعتراض از معاویه اعراض کرد. معاویه در کنار عمر پیاده به راه افتاد.

عبد الرحمن، عمر را گفت: این مرد را به تعب و رنج افکندی. پس عمر به معاویه روی برگرداند و گفت:

«ای معاویه تو بودی که هم اکنون این موکب جلیل را داشتی و بعلاوه مرا گفته اند که: تو ارباب حاجات را به درگاه خویش به پا میداری.

«معاویه گفت: یا امیر المؤمنین چنین است که ترا خبر داده اند.

«عمر پرسید: چرا چنین است؟

«معاویه پاسخ

داد: چون در بلادی هستیم که جاسوسان دشمن در آنجا راه

______________________________

(1) «موکب» تقریبا همان است که در این زمان با کلمۀ فرنگی «اسکورت» از آن تعبیر می شود.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 114

دارند و رفت و آمد می کنند پس باید رفتار ما چنان باشد که هیبت سلطنت و ابّهت حکومت در دشمنان اثر کند و ایشان را به هراس و رعب افکند. اکنون اگر تو مرا بر این رفتار و این گونه کردار بداری بر آن بمانم و اگر باز داری و منعم کنی بازایستم.

«عمر گفت:

«لئن کان الّذی قلت حقّا فإنّه رأی اریب و ان کان باطلا فإنّه خدعه ادیب. و ما آمرک و لا أنهیک عنه».

طبری در جزء چهارم از تاریخ خود (صفحه 244) به اسناد از ابو محمد اموی آورده که گفته است:

«خرج عمر بن الخطّاب إلی الشّام فرای معاویه فی موکب یتلقّاه و راح الیه فی موکب فقال عمر:

«یا معاویه تروح فی موکب و تغدو فی مثله و بلغنی انّک تصبح فی منزلک و ذوو الحاجات ببابک. قال:

«یا امیر المؤمنین انّ العدوّ بها قریب منّا و لهم عیون و جواسیس فاردت یا امیر المؤمنین، ان یروا للإسلام عزّا!!.

«فقال عمر: انّ هذا لکید رجل لبیب او خدعه رجل ادیب.

«فقال معاویه: مرنی بما شئت اصر الیه.

«قال: ویحک! ما ناظرتک فی امر اعیب علیک فیه الّا ترکتنی ما ادری: آمرک ام أنهیک؟» شگفت این که خلیفۀ دوم با همه صلابت و صرامت که در شئون دین از وی نمودار می بوده که خالد ولید را با آن مقام عظیمی که از لحاظ فتوحات می داشته برای این که او به مقام خود غرور نیابد و مسلمین هم به

او مغرور نشوند با آن رسوایی که عمامه به گردنش بیفکنند از کار بر کنار کرده، و اموالش را مصادره و مشاطره نموده و سعد وقّاص فاتح ایران و نخستین «رامی» در اسلام و یکی از «عشرۀ مبشّره» و یکی از برگزیدگان

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 115

برای مقام خلافت را برای این که خانه و قصری در کوفه ساخته و حاجب و دربان داشته معزول کرده و دستور داده در قصر و خانه اش را بسوزانند و اموالش را به مشاطره گرفته است لیکن نیرنگ معاویه را پذیرفته و به پاسخ او قانع شده است.

ابن قیّم جوزی در جزء دوم از کتاب «زاد المعاد فی هدی خیر العباد» (صفحه 16) چنین آورده است.

«و حرّق (یعنی عمر) قصر سعد لما احتجب فیه من الرّعیّه».

ابن اثیر هم در جزء دوم از کتاب «الکامل» (صفحه 369) چنین آورده است:

«و بلغ عمر انّ سعدا قال، و قد سمع اصوات الناس من الاسواق: «سکّنوا عنّی الصّویت» و انّ النّاس یسمّونه قصر سعد. فبعث محمد بن مسلمه إلی الکوفه و ان یحرق باب القصر ثمّ یرجع. ففعل..»

جلال الدین سیوطی در «تاریخ الخلفاء» (صفحه 141) چنین آورده است:

«و اخرج ابن سعد عن ابن عمر: انّ عمر، امر عمّاله فکتبوا أموالهم، منهم سعد بن ابی وقّاص، فشاطرهم عمر فی أموالهم فاخذ نصفا و أعطیهم نصفا.

و اخرج عن الشعبی: انّ عمر، اذا استعمل عاملا کتب ماله» عمر، خلیفه دوم آن دبدبه و کبکبه و طمطراق و جبروت و موکب را از معاویه بچشم خود دید و گزارشهایی هم از رفتار و کردار متکبّرانه و جابرانۀ او شنید و او را بر این روش و شیوه

که با شئون دین و ایمان و سنّت و مشی پیغمبر (ص) و سیرۀ مقام خلافت و امارت اسلامی و با مقاصد عالیۀ شریعت، مناسب و سازگار نمی بود سرزنش و نکوهش کرد و مورد مؤاخذه قرار داد لیکن معاویه که در نیرنگ بازی و عبارت پردازی دست و دلی باز و زبانی گویا و دراز می داشت او را با زبان بازی بظاهر قانع ساخت و بدین گونه پوزش خواست:

«شام را با دیگر کشورهای تازه گشوده، نباید همانند دانست چه مردم این کشور سالیانی دراز و قرونی متمادی باین گونه تظاهر و خودنمایی، که امراء و فرمانروایان

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 116

رومی را معمول بوده، مأنوس شده و خو گرفته اند و باین طرز جلال و جبروت فروشی عادت یافته و از این راه مرعوب و مجذوب و در نتیجه مطیع و منقاد می بوده اند.

«پس اگر فرماندار اسلامی بر خلاف شیوۀ مانوس ایشان روشی اختیار کند و راهی غیر از راه مألوف و مأنوس بسپرد امارت و سلطنت اسلامی در نظر آنان بی ابّهت و کم عظمت و سبک وزن می نماید و کم کم خیره و بر حکومت چیره می گردند» تا چه حدّ نیرنگ و فریبکاری و زرنگی معاویه در خلیفه اثر باطنی می داشته و در واقع او را قانع ساخته خدا دانا است لیکن چنانکه طبری در تاریخ و ابن اثیر در «الکامل» (جزء چهارم- صفحه 262-) و سیوطی در تاریخ الخلفاء و دیگران در کتب معتبر آورده اند، این گونه عبارات در بارۀ معاویه می گفته است: «تذکرون کسری و قیصر و دهاءهما و عندکم معاویه «1»» و «هذا کسری العرب» و بظاهر پوزش و بهانه او را

پذیرفته و گفته است: «لئن کان الّذی قلت حقّا..»

این مطلب هم در این مورد ناگفته نماند که تردید خلیفه در حق و باطل بودن سخن معاویه و اعتذار او، با این که خلیفه از مقاصد عالیۀ دین به خوبی اطلاع داشته و روش و سنّت پیغمبر (ص) را خوب می دانسته و خود آن روش و سنّت را پیروی می داشته بسیار قابل توجّه و تامّل است.

بعلاوه اگر چنان رفتاری برای تظاهر به عظمت و شوکت اسلام، مناسب و به جا و حقّ، تصوّر و توهّم گردد خلیفه را، که مقامش والاتر است، داشتن چنان دستگاه و بودن بر چنان رفتار مناسبتر بلکه لازمتر است پس لازم بود هنگامی که خلیفه برای فتح بیت المقدس می رفت جلال و شکوه سلطنتی از خود نشان می داد تا رومیان را مرعوب و مجذوب می ساخت نه این که خود و همراهش بس با یک شتر، سواره و پیاده شدن را نوبه قرار دهند و نه این که در همین سفر شام بر خر سوار شود و تنها مصاحب او که از صحابۀ

______________________________

(1) در این عبارت زیرکی و زرنگی معاویه مورد توجه بوده گر چه قیصر و کسری بیشتر به جبروت و استبداد و شوکت معروف بوده اند.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 117

بزرگ است بر خری دیگر و طوری ساده و بی پیرایه حرکت کند که حتّی معاویه متوجه او نشود و از او بگذرد و نفهمد بلکه باید خلیفه هم حاجب و دربان و قصر و دربار و دبدبه و کبکبه می داشت تا نه تنها عامّۀ مردم، چنانکه معاویه گفته، بلکه قیاصره و اکاسره نیز از ابّهت و شوکت او و دربارش مرعوب

شوند!! سبحان اللّٰه.

و هم لازم بود سعد وقّاص و دیگر امراء و عمّال، که در ایران فرماندار می بودند، به شیوۀ فرمانداران و سالاران و مرزبانان و دهقانان ایران به جاه و جلال و عظمت و شوکت توجه می داشتند نه این که قصر سعد و در آن سوزانده شود و در نتیجۀ حاجب داشتن از کار بر کنار و به دادن نیمی از اموال خود گرفتار گردد.

و هم قابل توجه بلکه تعجب است که خلیفه با آن صلابت در امور دین و شدّت و سخت گیری که فرزند خود را با زدن حدّ و اجراء حکم الهی نابود می سازد چه گونه فریبکاری و تزویر معاویه را با عبارتی دو پهلو (ویحک ما ناظرتک فی امر اعیب علیک فیه الّا ترکتنی..) که معلوم نیست مدح است یا قدح می ستاید و می گوید:

«هیچ گاه در کاری که عیبی در آن بر تو یافتم با تو مناظره نکردم مگر این که مرا به حالی افکندی که ندانستم ترا به آن کار وادارم یا از آن باز دارم!» و در آخر هم، بحسب این نقل، می گوید: «نه ترا امر می کنم و نه نهی»!!

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 118

سلطنت معاویه 41- 60
اشاره

کردار و رفتار معاویه در زمان خلیفۀ دوم، خلیفۀ مقتدر و مراقب و زهد خواه و تواضع طلب، چنان بود که اشاره شد و بی گمان در زمان خلیفۀ سیم، بویژه در نیمۀ دوم خلافت او، که وضع دستگاه خلافت دستخوش هوی و هوس بنی امیّه و دگرگونه بود، معاویه در رفتار و کردار خود آزادتر شده و در راه نیل به امانی و آمال خویش بیش از پیش به زمینه سازی و سیاست

بازی کار می کرده و از راهی می رفته است که طبیعت خانوادگی و فطرت شخصی او اقتضاء می داشته است.

در زمان بسیار کوتاه خلافت علی (ع) هم، معاویه در محیط و منطقۀ حکومت و ریاست خویش خود را بکلی غیر مسئول می دانسته و به استقلال فرمانروایی می داشته و آن چه دل خواهش بوده و سیاستش اقتضاء می کرده، بی این که دین و ایمان جلوگیر و سدّ راهش باشد، آزادانۀ آن را بکار می بسته است.

پس از آن که علی (ع) به شهادت رسید و شیعیان و پیروان او با فرزندش حسن، که از فاطمۀ زهرا (س)، دختر محبوب و بی همتای پیغمبر (ص)، بود و پیغمبر (ص) به او و به برادرش حسین (ع) علاقۀ کامل و محبت وافر می داشت، و آن دو را «سرور جوانان بهشت» می گفت، بیعت کردند معاویه از راه دسیسه سازی و از روی نیرنگ بازی به تطمیع و تهدید و پراکندن زر و سیم و ایجاد نفاق از راه نوید و بیم کسی را که در دامان عصمت و مهد ولایت و آغوش نبوّت و رسالت پرورش و آموزش یافته و در کانون حق و حقیقت و علم و فضیلت و تقوی و دیانت بالش و فزایش پذیرفته از حق مسلّم و مقام بر حقش محروم ساخت و با آن سابقۀ خاندان و آن گونه سابقه و آن طرز افکار و اخلاق و اطوار

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 119

و شخصیّت که می داشت و نمونه اش یاد شد زمام فرمانروایی مطلق را بدست گرفت و به نام خلافت اسلامی و زیر سایۀ لواء دین، پرچم حکومت خودسرانه و سلطنت جابرانه و مستبدّانۀ آل امیّه را برافراشت

و فرمانروایی کسری منشانه و قیصر مآبانۀ امویان را پایه نهاد.

از همان هنگام که معاویه زمام حکومت را به کف آورد و حق داران و اقرباء یا مدّعیان و رقبا را به وسائل گوناگون و دسایس رنگارنگ نابود یا خاموش ساخت تمام توجّه خود را به محکم ساختن و استوار داشتن بنیاد حکومت جائرانه و بسط و توسعه و نفوذ سلطنت کسری مآبانه و حتی به پیروی از اکاسره و قیاصره به استدامه و استبقاء آن در اعقاب ناشایسته و اخلاف نادرست خویش مصروف داشت.

وضع ساده و بسیط و، در همان حال، مشحون بفضل و دانش و مقرون بتقوی و فضیلت و همراه با تعلیم و تربیت و ارشاد و هدایت و، بالاجمال، حقّ و حقیقت که از مختصات محافل رسالت و از مظاهر مجالس خلافت می بود، از میان رفت و وضعی دگرگونه به میان آمد: دربار سلطنت کسروی و دستگاه جبروت و شوکت قیصری تشکیل یافت، بساط خلاف حقیقت گسترده شد و شیوۀ بی حقیقتی و، باصطلاح عصر ما، سیاستمداری رایج و به جای روش محمّدی روش کسروی مستقر شد و دوستی اهل بیت عصمت و طهارت و پیروی از ایشان، که سنّت و سیرۀ جد خود پیغمبر (ص) را پیرو می بودند، جرم بشمار آمد و دانشمندانی حق گو و دین دارانی حقیقت خواه چون حجر بن عدی و عمرو بن حمق و دیگر یاران او، که به گفتۀ عائشه «از لحاظ عزّت و مناعت و فقاهت سران عرب بودند» به نام این جرم به فرمان با وضعی بسیار فجیع باز هم قیصر مآبانۀ و مستبدّانۀ نابود و به درجه شهادت نائل گردیدند.

مشرّف بودن به آیین پاک اسلام

در همه، یا بیشتر، از مدت رسالت و ملازمت داشتن با پیغمبر (ص) در همه، یا اکثر، آن مدّت و فداکاریهای بی مانند در راه

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 120

حفظ پیغمبر (ص) و جانبازیهای کم نظیر برای پشتیبانی از دعوت و در راه ترویج دین و پیشرفت ایمان و نظائر این فضائل، از مزایا و اوصافی می بود که خلفاء راشدین، کم یا بیش، به آن ها اتصاف و اشتهار می داشتند و جمهور صحابه که دانشمندان اسلامی آن عهد، از ایشان و در میان ایشان می بودند باین گونه اوصاف و مزایا برای آنان اعتراف و اذعان می کردند و از این رو در برابر علم و عمل ایشان ناگزیر به طوع و رغبت، کم یا بیش، سر تسلیم فرود می آوردند.

معاویه در همۀ آن اوصاف و مزایا نسبت به خلفای راشدین بر خلاف می بوده:

تشرّفش به اسلام و ملازمتش با پیغمبر مدتی کوتاه داشته و در زمانی بسیار کم و ناچیز بوده است چه معاویه و پدرش، ابو سفیان، و مادرش، هند جگرخوار، تا هنگام فتح مکّه (بیستم ماه رمضان از سال هشتم هجری- نزدیک به سه سال پیش از وفات پیغمبر- ص) بر همان عناد، و لجاج و جهالت و ضلالت خود برقرار بوده و در عداوت با پیغمبر (ص) ظاهرا و باطنا پافشاری می نموده و با اسلام و اهل آن معارضه و مبارزه می داشته اند.

ابو سفیان چون خود را مقهور و مغلوب دید با کراهت نمایان، بظاهر شهادتین بر زبان راند و خود را از کشته شدن رهایی داد و آزاد شد لیکن معاویه و مادرش در عداد، باصطلاح، «طلقاء» در آمدند. بعد از فتح مکّه هم تا پیغمبر (ص)

زنده بود به ابو سفیان بعنوان «مؤلّفه قلوبهم» از سهام زکاه سهمی داده می شد و بدین وسیله از او و فرزندان او و بستگانش دل جویی بعمل می آمد تا، به اقتضای سست اعتقادی یا بی ایمانی که داشته اند، به فساد و اخلال تظاهر نکنند.

فقیه مالکی در جزء پنجم (صفحه 12) از کتاب «العقد الفرید» این مضمون را آورده است:

«.. مالک بن دینار گفته است:

هنگام رحلت پیغمبر (ص) ابو سفیان در بیرون مدینه بود چون به مدینه در آمد

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 121

و دانست که پیغمبر (ص) وفات یافته و ابو بکر به خلافت رسیده گفت: پس دو ضعیف:

علی و عباس کجایند؟..

«پس از آن گفت: غباری را می نگرم که جز خون آن را فرو نمی نشاند..

«پس عمر به ابو بکر گفت:

«ابو سفیان به مدینه در آمده و شرّی به راه خواهد انداخت. پیغمبر وی را بر اسلام تألیف می کرد تو اکنون آن چه را از صدقات (زکوات) در بیرون مدینه جبایت و جمع کرده است به او واگذار. ابو بکر چنان کرد پس ابو سفیان خرسند شد و بیعت نمود» معاویه، به استثنای این دو سه سال اخیر از حیات پیغمبر (ص)، در تمام دورۀ دعوت، بر شرک خود پایدار بوده و به همراهی پدر و مادر در راه آزار پیغمبر و یاران او و نابودی دین و ایمان کوششی فراوان و دشمنی و مبارزه نمایان می داشته است زیرا از طرفی چون از دودمان «امیّه» بوده و پیغمبر (ص) از سلالۀ «هاشم» و دشمنی و تعصّب میان این دو خاندان ریشه داشته و از طرفی دیگر به خداشناسی و بت پرستی خو گرفته و بالاتر از

همه نخوت و کبر و بلند پروازی و ریاست جویی که با خون وی آمیخته و با شیرش سرشته بوده نمی گذاشته است که در برابر حق و حقیقت فروتن باشد و فرمانبردار گردد و خدا و پیامبر او را اطاعت کند پس تا هنگامی که از او ساخته می شده و توانایی می داشته از دشمنی دم می زده و راه مخالف می سپرده است.

سوابق نکوهیدۀ معاویه اگر بر مردم کشورهای تازه مسلمان و بر ملل بی سابقه مانند اهل شام، که از شرق رسالت و مرکز خلافت به دور بوده و یا بر کسانی که بعد از هجرت و رحلت متولّد گردیده و به واسطۀ کمی سنّ، اوائل ایام طلوع دین و سوابق اوضاع اسلام و احوال مسلمین را ادراک نکرده و از دوست و دشمن سابق اطلاع نداشته اند روشن نبوده بر مردم مکه و مدینه، بویژه باقی ماندگان از صحابه، که زمام داران علم دین و نخستین گروندگان و پذیرندگان خجسته آیین می بوده اند بسیار روشن و آشکار می بوده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 122

بعلاوه، معاویه این مقام شامخ دینی را از راه استناد به نصّ و «نصب»، یا دست کم به ادّعاء «اجماع» از «اهل حلّ و عقد»، احراز نکرده بلکه به وسیلۀ زر «1» و زور و متوسل شدن به کید و غرور بر آن دست یافته است.

مهمّتر این که همه یا بیشتر از بزرگان علم و عمل و گروهی از صحابۀ کبار با علی (ع) و فرزندش، حسن، بیعت می داشته و از بستگان جدّی و شیفتگان صمیمی ایشان بشمار می بوده و گفتۀ پیغمبر (ص) را در بارۀ «ثقلین» فرمان می برده و محبّت عترت را در دل

می داشته و ازین روی با معاویه و درباریان و فرمانداران همانندش، که دشمنان اهل بیت می بوده، میانه و مناسبتی نداشته و هماره از آنان حذر می داشته و دوری و اجتناب می جسته و انحرافشان را از شاه راه دین آشکار یاد می کرده اند.

آن چه از مجموع گفته های بزرگان از مورّخان مشهور و مورد اعتماد اهل تسنّن در بارۀ معاویه بر اهل انصاف و اشخاص دور از تعصّب و اعتساف روشن می گردد اینست که: معاویه مردی زرنگ و، باصطلاح عصر ما، شخصی سیاسی و بی حقیقت و از آن سو هم خود پسند، دنیا پرست و جاه طلب بوده و در راه رسیدن به مقام و نیل به مقصود هیچ چیز را رادع و مانع خود نمی دانسته است.

فقیه مالکی، در جزء پنجم از «العقد الفرید» (صفحه 124)، از عتبی از پدرش، آورده که معاویه به قریش این مضمون را گفته است:

«می خواهید از خود و از شما به شما بازگو کنم؟

«گفتند: بگو.

«گفت: چون شما بیفتید من پرواز می کنم و چون شما پرواز کنید من می افتم.

و اگر پریدن من با پرواز شما همراه آید ناگزیر هر دو فرو افتیم.

باز همو در همان کتاب (همان جزء و همان صفحه) این مضمون را آورده است:

______________________________

(1) از امام چهارم شیعه، زین العابدین (ع)، علی بن حسین (ع)، روایت است که:

«ان علیا کان یقاتله معاویه بذهبه».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 123

«معاویه می گفته است:

«اگر میان من و مردم مویی باشد هر گز آن مو پاره نخواهد شد زیرا هنگامی که ایشان آن را بسوی خود بکشند من سست می گیرم و چون ایشان وادهند و سست بگیرند من آن را بسوی خویش پیش می کشم».

باز هم در همان

کتاب (همان جزء و همان صفحه) این مضمون آورده شده است:

«زیاد بن ابیه گفته است:

«هیچ گاه معاویه بر من غلبه نیافت مگر در این مورد که یکی از عمّال، بدهی خراج داشت من از او به سختی مطالبه می کردم گریخت و به نزد معاویه رفت. من به معاویه نوشتم پناه دادن باین شخص موجب فساد کار من و تو خواهد بود.

«معاویه پاسخم را چنین نوشت:

«من و ترا چنان نشاید که مردم را به یک سیاست برانیم: هر دو اگر نرمی بکار بریم مردم نافرمانی پیش گیرند و اگر هر دو سخت گیری پیش گیریم مردم را نابود خواهیم ساخت. پس تو خشونت و سختی را بکار بر و من از راه مهربانی و نرمی می روم» ابن اثیر، در کتاب «الکامل» (جزء سیم- صفحه 220- پس از این که نوشته است معاویه هنگامی که زیاد از جانب علی (ع) بر فارس حکومت می داشته نامه ای تهدید آمیز که ضمنا به ولادت زیاد از ابو سفیان تعریض داشته بوی نوشته و زیاد پس از خواندن نامه بپا خاسته و مردم را که فراهم خواسته مخاطب ساخته و چنین گفته است:

«العجب کلّ العجب من ابن آکله الاکباد و رأس النّفاق..») چنین آورده است:

«و بلغ ذلک علیّا فکتب الیه (یعنی إلی زیاد) انّی ولّیتک.. و قد کانت من ابی سفیان فلته من امانی الباطل و کذب النّفس لا توجب له میراثا و لا تحلّ له نسبا و انّ معاویه یاتی الانسان من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله.

فاحذر ثمّ احذر. و السّلام»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 124

ابن ابی الحدید، در جلد چهارم از شرح نهج

البلاغه (صفحه 64)، چنین آورده است:

«و من کتاب له، علیه السّلام، إلی زیاد بن ابیه..

«و قد عرفت انّ معاویه کتب إلیک یستنزل لبّک و یستقلّ غربک فاحذره فانّما هو الشّیطان یأتی المرء من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله لیقتحم غفلته و یستلب غرّته..»

معاویه حتی با مغیره، که یکی از داهیان به نام عرب است بتعبیر خودش به خدعه و نیرنگ رفته و بدین نیرنگ چنانکه در تاریخ است زمینه خلافت یزید را آماده ساخته است.

طبری در جزء چهارم تاریخ (صفحه 245) چنین آورده است:

«انّ المغیره کتب إلی معاویه:

«امّا بعد فانّی قد کبرت سنّی و رقّ عظمی و شنفت لی قریش.

«فان رأیت ان تعزلنی فاعزلنی.

«فکتب الیه معاویه:

«جاءنی کتابک تذکر فیه انّه کبرت سنّک فلعمری ما اکل عمرک غیرک و تذکر انّ قریشا شنفت لک و لعمری ما اصبت خیرا الّا منهم.

و تسألنی ان اعزلک فقد فعلت، فان تک صادقا فقد شفّعتک و ان تک مخادعا فقد خدعتک» خلاصه این که خدا و پیغمبر (ص) و دین و ایمان تا حدّی مورد توجّه و توجیه معاویه بوده که در نیل به مقاصد و اغراض شخصی وی مورد استفاده قرار گیرد و گر نه بی ملاحظه و به صراحت مقصود خویش را مقدم و دین و ایمان را بر کنار می داشته بدان حدّ که خود را به کلّی آزاد می شناخته در این باره حتی خود را به تاویل هم نیازمند نمی دیده تا کسانی را که به دوستی او تعصّب بی جا می ورزند و عمل بر صحّت را بهانه می سازند، دست کم، بدین بهانه

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 125

که «مجتهد» بوده و تاویل کرده

و بر خطا رفته بتوانند عذری بتراشند و بعنوان «اجتهاد» و «تأویل» و «خطاء در اجتهاد» کارهای ناصواب و خطاهای عمدی وی را اصلاح و تصویب کنند.

فقیه و قاضی مالکی، در کتاب «العقد الفرید» (جزء پنجم)، این مضمون را نوشته است:

«روزی معاویه به عمرو عاص گفت:

«شگفت انگیزترین چیزها چیست؟ پاسخ داد:

«این که کسی بر حقّ کسی دیگر، که حق با او است به ناروا غلبه کند. پس معاویه گفت:

«و از این عجیبتر آنست که چیزی بنا حق به کسی بی حق بی این که غلبه کند داده شود» مقصود عمرو عاص از آن چه عجیب دانسته غلبۀ معاویه است بر علی (ع) و فرزندش و مقصود معاویه از آن چه اعجب دانسته غلبۀ عمرو عاص است بر حکومت مصر.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 126

معاویه و عمرو عاص

ابن ابی الحدید (عزّ الدین عبد الحمید بن محمد معتزلی مدائنی- متوفّی به سال 655 ه. ق)، در شرح نهج البلاغه (جلد اول- جزء دوم-) در ذیل این جمله از خطبه «و لم یبایع حتّی شرط ان یؤتیه علی البیعه ثمنا.

فلا ظفرت ید البائع و خزیت أمانه المبتاع..» در بارۀ دعوت معاویه از عمرو عاص، که در مصر بوده، برای هم کاری در مخالفت و منازعت با علی (ع) شرحی مفصل آورده تا بدانجا رسیده که عمرو عاص پس از دیدن نامۀ معاویه و مشاوره با دو فرزند خود: عبد اللّٰه و محمد و رای دادن عبد اللّٰه به توقّف عمرو در مصر و عدم اجابت وی دعوت معاویه را و رای دادن محمد به اجابت و رفتن به شام و گفتن عمرو که «رای عبد اللّٰه برای دین و رای محمد

برای دنیای من بهتر است» و در پایان تردید، برگزیدن عمرو رفتن به شام را و ملاقات او در شام با معاویه و مکایده و فریبکاری آن دو با یکدیگر شرحی مفصل، بنقل از نصر بن مزاحم، آورده و پس از همۀ این تفاصیل مضمون زیر را از عمرو بن سعد نقل کرده است:

«معاویه به عمرو عاص گفت:

«ابو عبد اللّٰه من ترا بجهاد این مرد که خدا را نافرمانی! و عصای مسلمین را شقّ! و فتنه را آشکار! و رحم را قطع! و جماعت را متفرق کرده! و خلیفه را بقتل رسانده! دعوت می کنم.

«عمرو گفت: او کیست؟ معاویه پاسخ داد: علی!. عمرو گفت:

«به خدا سوگند که تو با علی هم طراز نیستی: ترا هجرت او، سابقۀ او،

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 127

مصاحبت او، جهاد او، علم او، فقاهت او هیچ کدام نیست. بعلاوه به خدا سوگند او را در فنون جنگ مهارتی است که هیچ کس به پایه اش نمی رسد.

«آن گاه گفت:

«از این بگذر و بگو اگر من در این کار بزرگ، که غرر و خطر آن بر تو به خوبی روشن است، با تو هم کاری و ترا یاری کنم و در جنگ با علی همدست و هم کار تو باشم مرا چه خواهی داد؟

«معاویه گفت: آن چه خودت بدان حکم کنی.

«عمرو پاسخ داد: مصر را طعمۀ من قرار ده. معاویه خاموش شد.

«نصر، در روایتی از غیر عمرو بن سعد، آورده است که:

«پس معاویه گفت:

«ابو عبد اللّٰه من خوش ندارم که عرب در بارۀ تو با هم به سخن در آیند و بگویند تو برای خاطر دنیا باین کار اقدام کردی.

«عمرو گفت:

«معاویه خود را بیهوده رنج مده و از

این گونه سخنان به میان میاور و از کید و حیله با من در گذر و دست از تزویر و فریبکاری بردار. من کسی نیستم که با این گونه سخنان فریفته شوم. من فریب نمی خورم» «عین عبارتی که از عمرو نقل شده این جمله است «دعنی عنک» ابن ابی الحدید از قول شیخ و استاد خود، ابو القاسم بلخی این مضمون را در ذیل این جمله آورده است:

«این گفتۀ عمرو کنایه است از الحاد بلکه صریح است در آن، چه معنی آن چنین است: وا گذار کلامی را که اصل ندارد زیرا اعتقاد به آخرت و این که متاع دنیا فروخته نمی شود از خرافات است!» آن گاه از قول شیخ خویش گفته است: «عمرو عاص همیشه ملحد بوده و هیچ گاه

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 128

در زندقه و الحاد تردید نداشته و معاویه هم در این امر مانند او بوده است..»

ابن عبد ربّه فقیه مالکی مذهب، در جزء پنجم از «العقد الفرید» (صفحۀ 102)، چنین آورده است:

«و کتب عمرو إلی معاویه:

معاوی لا اعطیک دینی و لم أنل به منک دنیا، فانظرن کیف تصنع

و ما الدّین و الدّنیا سواء و انّنی لآخذ ما تعطی و رأسی مقنّع

فان تعطنی مصرا فاربح صفقه اخذت بها شیخا یضرّ و ینفع

برگردیم بدنبالۀ مذاکرات معاویه با عمرو. چون عمرو گفت: من فریب نمی خورم معاویه گفت:

«اگر بخواهم من ترا فریب دهم می توانم.

«عمرو گفت: نه، به خدا سوگند مانند من کسی فریب نمی خورد. من از آن زیرکتر و باهوشتر هستم.

«معاویه گفت: نزدیک بیا تا سخنی نهانی به تو بگویم. عمرو بوی نزدیک شد تا معاویه سر به گوش او بگذارد و سخن خویش را

بگوید.

«معاویه گوش عمرو را به دندان گرفت و گزید و گفت: هان دیدی چه گونه فریب خوردی؟ آیا در اینجا جز من و خودت کسی را می بینی که بسر گوشی نیاز افتد؟

تا آنجا که معاویه به عمرو گفت:

«آیا نمی دانی که مصر به اندازۀ عراق مهمّ است؟

«عمرو پاسخ داد:

«آری، لیکن مصر از آن من خواهد بود. هنگامی که از آن تو باشد و آن

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 129

هنگامی است که بتوانی بر علی غالب شوی و عراق را بدست آوری.

«عتبه، برادر معاویه، که معاویه به راهنمائی او عمرو را از مصر خواسته بود به معاویه گفت: آیا خرسند نیستی که عمرو را با دادن مصر به او بخری؟.

«معاویه دستور داد که آن شب عتبه در نزد وی بماند تا در این باره اندیشه کند و تصمیم بگیرد.

«آن شب عتبه ماند و، به طوری که معاویه آوازش را بشنود، با خود ابیاتی را خواند که از آن جمله است:

اعط عمرا انّ عمرا تارک دینه الیوم الدنیا لم تحز

اعطه مصرا و زده مثلها انّما مصر لمن عزّ فبزّ

چون معاویه این ابیات را بشنید عمرو را بخواست و مصر را بوی واگذاشت.

«در قرار دادی که میان ایشان برای اقطاع مصر از طرف معاویه و عمرو تنظیم شد به دستور معاویه جملۀ «علی ان لا ینقض شرط طاعه» گنجانیده شد. عمرو چون نامه را از کاتب گرفته و جمله را دید در آن نوشت «علی ان لا تنقض طاعه، شرطا» پس هر یک از ایشان با دیگری فریب بکار برد و نیرنگ زد» باز ابن ابی الحدید این مضمون را گفته است:

«ابو العباس محمد بن یزید، مبرّد «1»، در

کتاب «الکامل» قسمت بالا را آورده لیکن آن را تفسیر نکرده است.

«تفسیر و توضیح آن چنین است که معاویه به کاتب خود دستور داده است که بنویسد «مصر متعلق است به عمرو بدین شرط، که او شرط اطاعت را نشکند و نافرمانی

______________________________

(1) «اللغوی النحوی الادیب، کان فصیحا مفوها صاحب نوادر و ظرافه اخذ عن المازنی، له «الکامل» و المقتضب و «معانی القرآن» و «طبقات النحاه البصریین» و غیرها توفی ببغداد سنه 285 (رفه)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 130

نکند» و منظورش این بود که از عمرو بر بیعت و اطاعت مطلقه، که به هیچ شرطی معلّق و مشروط نباشد اقرار بگیرد و این نیرنگ و مکری بوده که اگر عمرو آن را در نمی یافت و متوجه نمی بود و می پذیرفت معاویه می توانست هر وقت بخواهد از عطا و بخشش خود برگردد و مصر را از عمرو باز پس بگیرد و به خود برگرداند لیکن عمرو نمی توانست و حق نداشت که از طاعت معاویه رو برگرداند و چنین احتجاج کند که چون معاویه از عطاء خویش برگشته و مصر را باز پس گرفته من هم از اطاعت او برمی گردم و بیعت خود را نابود می گیرم زیرا بحسب شرطی که معاویه گنجانده اطاعت عمرو از معاویه لازم و واجب افتاده خواه مصر را از او پس بگیرد یا این که در دست او باقی بگذارد.

«عمرو چون باین نکته توجّه یافت و نیرنگ معاویه را درک کرد نگذاشت قرار داد بدان گونه تمام شود و کاتب را دستور داد که عبارت او را به جای عبارت معاویه بنویسد و منظورش این بود که به سود خود از معاویه اقرار بگیرد

که هر گاه معاویه را اطاعت می کند اطاعت او موجب نگردد که معاویه بتواند شرط تسلیم مصر را بوی بشکند، پس هر دو با هم مکیدت و مکر، آغاز و نیرنگ و فریب ساز کردند» فقیه مالکی، ابن عبد ربّه، در جزء پنجم از کتاب «العقد الفرید» (صفحه 101)، به اسناد از سفیان بن عیینه از حسن بصری این مضمون را آورده است:

«به خدا سوگند معاویه می دانست که اگر عمرو عاص با وی بیعت نکند کار خلافت بر او تمام نمی شود از این رو عمرو را گفت: «از من پیروی کن». عمرو گفت:

«چرا پیرو تو شوم؟ برای آخرت؟ به خدا سوگند آخرتی با تو نیست. یا برای خاطر دنیا؟ پس به خدا چنین کاری نخواهم کرد مگر این که مرا در دنیا با خود شریک سازی! «معاویه گفت: پذیرفتم تو در دنیا هم مرا شریکی.

«عمرو گفت: بنویس که مصر و شهرستان آن مرا باشد.

«پس نوشت که مصر و شهرستانش عمرو را باشد. و در پایان نامه یاد کرد که

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 131

بر عمرو هم اطاعت و فرمانبری باشد. عمرو گفت: و هم بنویس که اطاعت و فرمانبرداری چیزی را از شرط کم نمی کند. معاویه گفت: نباید این نوشته را کسی ببیند. عمرو گفت:

باید بنویسی. پس معاویه ناگزیر آن چه را عمرو خواست نوشت و بدو داد. به خدا سوگند چاره و گزیری جز نوشتن آن نداشت!» معاویه و عمرو عاص با هم بسیار سنخیّت می داشته، و از یک خمیره و سرشت بوده اند و به گفته پیغمبر اکرم (ص) این دو تن چنان بوده اند که هیچ گاه برای کاری خیر با هم فراهم نمی آمده اند.

فقیه

مالکی، ابن عبد ربه، در کتاب «العقد الفرید» (جزء پنجم صفحه 102) این مضمون را آورده است.

«گفته اند: چون عمرو عاص بر معاویه در آمد و معاویه مصر را «طعمۀ» او قرار داد «1» و عمرو برای ساختن کار علی، همراهی و هم کاری معاویه را بپا خاست به معاویه گفت:

«در اینجا مردی است به نام و شریف که اگر در این کار همراه گردد و مساعدت ما را قیام کند به خدا سوگند به وسیلۀ وی دلهای مردم را به خود می کشانی و آن مرد، عباده بن صامت است.

«معاویه کس بدو فرستاد و او را بخواست. چون عباده بر معاویه در آمد میان معاویه و عمرو عاص که پهلوی هم نشسته بودند فاصله انداخت و خود در آن میان نشست.

«معاویه بحمد خدا و سپاس او پرداخت آن گاه از فضل و سابقۀ عباده سخن راند

______________________________

(1) یعنی بموجب نوشته و شرط. ابن اثیر (در جزء سیم صفحه 262) از الکامل نوشته است «و قال عمرو بن العاص لمعاویه: أ لست أنصح الناس لک؟ قال: بذلک نلت ما نلت!» طبری هم در جزء چهارم صفحه 247 به اسناد از علی بن عبید اللّٰه عین عبارت را آورده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 132

از آن پس از فضل عثمان یاد کرد و در آخر از عباده خواست که به همراهی او برای خونخواهی عثمان قیام کند و او را در این کار یار باشد.

«عباده گفت: آن چه گفتی شنیدم. آیا می دانی من چرا میان شما دو تن نشستم و شما را بنشستن خود از هم جدا کردم؟

«گفتند: آری، برای فضل و سابقه و شرفت.

«گفت: نه، به خدا سوگند از این

جهت نبود که میان شما فاصله انداختم و نشستم بلکه از آن روی بود که چون در غزوۀ تبوک ما در رکاب پیغمبر (ص) رهسپار بودیم ناگهان شما دو تن را که رهسپار بودید و هم اکنون با هم در سخن و گفتارید دید پس پیغمبر (ص) بما رو آورد و گفت:

«اذا رأیتموهما اجتمعا ففرّقوا بینهما فإنّهما لا یجتمعان علی خیر ابدا؟» و اینک من شما دو تن را از این اجتماع، نهی می کنم..»

طبری، در جزء چهارم از تاریخ (صفحه 144)، مسندا، چنین آورده است:

«عمرو عاص با گروهی از اهل مصر بقصد دیدار معاویه به شام، وارد شدند.

عمرو به همراهان خود گفت: چون بر «ابن هند» در آیید برای این که در نظر او بزرگ بنمایید بر او به خلافت سلام مکنید و تا شما را ممکن باشد و بتوانید او را کوچک بشمارید.

«معاویه که به فراست این دستور عمرو را دریافته و پیش بینی کرده بود دربانان و نگهبانان خود را گفت: چنان می دانیم که «ابن نابغه» کار مرا پیش مصریان سبک و کوچک گرفته پس هنگامی که بخواهند بر من در آیند به درشتی و سختی که ممکن باشد و بتوانید با ایشان برخورد کنید به طوری که هیچ یک از آنان بمن نرسد مگر این که در اندیشه جان و رهایی خود از نابودی باشد. دربانان چنین کردند.

«پس نخستین کسی از ایشان که به نام ابن الخیاط خوانده می شد چون به مجلس معاویه در آمد زبانش گرفت و درمانده شد و بی اختیار گفت: السّلام علیک یا

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 133

رسول اللّٰه! دیگران هم که خود را باخته بودند از او پیروی

کردند و معاویه را به رسالت سلام دادند. چون از نزد معاویه بازگشتند عمرو به ایشان گفت: نفرین خدا بر شما باد من شما را گفتم: معاویه را به امارت سلام گویید شما او را به رسالت سلام گفتید!!» دنیا داری و سیاستمداری (باصطلاح امروز) و ریاست خواهی معاویه چنان قوی بوده که نه تنها دین و ایمان را در برابر سیاست ریاست خود به چیزی نمی شمرده بلکه حمیّت و عصبیت عربی و رشک ناموسداری را نیز در هنگامی که سیاستش اقتضاء می داشته زیر پا می گذاشته است.

فقیه مالکی، ابن عبد ربه، (در جزء ششم از العقد الفرید) این مضمون را آورده است:

«یزید پسر معاویه روزی پدر را گفت:

«عبد الرحمن بن حسان بن ثابت با دخترت، رمله، مغازله و معاشقه دارد و در باره اش به غزل سرایی و تشبیب می پردازد.

«معاویه گفت: چه می گوید؟

«یزید پاسخ داد: می گوید:

هی بیضاء مثل لؤلؤه الغوّاص صیغت من لؤلؤ مکنون

«معاویه گفت: راست گفته است:

«یزید گفت: باز هم می گوید:

و اذا نسبتها لم تجدها فی نساء من المکارم دون

«معاویه گفت: باز هم راست گفته است:

«یزید گفت: باز هم گفته است:

ثمّ حاصرتها إلی القبّه الخضراء نمشی فی مرمر مسنون.

«معاویه گفت: این را دروغ گفته است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 134

«یزید گفت: در این شعر «فی مرمر» آورده (یعنی نشانی داده است) «معاویه گفت: مطلبی مهم نیست «1» «یزید گفت: آیا نمی فرستی سرش را برایت بیاورند؟

«معاویه گفت: پسرک من اگر چنین کنم برای تو بدتر خواهد بود چه این که این موضوع بر سر زبانها می افتد و در باره اش گفتگوها به میان می آید از این موضوع درگذر و از آن آزار و رنج مبر».

ابو الفرج اموی

اصفهانی در «الاغانی» (جزء 13- صفحه 141- 143) این قضیه را به چند طریق که در یکی از آنها تشبیب را در بارۀ خواهر معاویه نقل کرده آورده و در دو طریق عمل معاویه را بعد از مذاکرۀ یزید (یا مردم) با وی برای عقوبت و کیفر عبد الرّحمن بدین مضمون یاد کرده است:

«معاویه خندید و به یزید (یا به مردم) گفت: من او را از راهی دیگر، نه از راه کیفر، چاره خواهم کرد و صبر نمود تا وفد انصار که عبد الرحمن هم با ایشان بود از مدینه به شام آمدند و بر او وارد شدند، پس عبد الرحمن را که معمولا در پایین مجلس و آخر مردم می نشست به نزدیک خود خواند و بر تخت خویش نشاند و مورد توجّه و گفتگویش قرار داد. آن گاه بوی گفت: دختر دیگرم از تو گله مند است و بر تو خشمگین!

______________________________

(1) در «الاغانی» بعد از این جمله چنین آورده: «و لا کل هذا یا بنی ثم ضحک و قال:

أنشدنی ما قال ایضا فانشده قوله:

قبه من مراجل نصبوها عند حد الشتاء فی قیطون

عن یساری اذا دخلت من الباب و ان کنت خارجا فیمینی

تجعل الند و الالوه و العود صلاء لها علی الکانون

و قباء قد اشرجت و بیوت نطقت بالریحان و الزرجونی

«آن گاه معاویه گفته است: پسرک من در این گفته ها نه قتلی واجب است و نه عقوبتی کمتر از آن لیکن ما او را ببخشش و صله و گذشت رام خواهیم کرد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 135

پرسید: چرا و در چه امری؟ معاویه گفت در بارۀ این که تو خواهرش، رمله، را ستایش کرده و او را واگذاشته

و در باره اش سخنی نگفته ای! «عبد الرحمن گفت: حق با او است و من پوزش می خواهم و در بارۀ وی نیز کوتاهی نخواهم کرد. و پس از آن اشعاری نیز در آن موضوع سرود.

«مردم برخی گفتند: ما را گمان چنان بود که تشبیب و تغزّل عبد الرحمن را حقیقتی بوده لیکن اینک معلوم شد که به دستور معاویه و امر او این کار انجام یافته نه از روی واقع و حقیقت. برخی دیگر که می دانستند معاویه را دختری دیگر نیست و به سیاست و نیرنگ عبد الرحمن را فریب داده تا مردم باور کنند که گفتۀ عبد الرحمن در بارۀ رمله نیز بی اصل و بی حقیقت بوده است!» با این سیاست و دادن صلۀ زیاد به عبد الرحمن این قضیه مسکوت مانده است.

در سیاست معاویه نیرنگ و فریب و دادن زر و سیم و توسّل به امید و بیم رکن اصلی و اساسی بوده است.

نصر بن مزاحم، بنقل ابن ابی الحدید، پس از این که گفته است: هنگامی که جریر بن عبد اللّٰه بجلی از جانب علی (ع) در شام بود تا از معاویه بیعت یا پاسخ بگیرد و او با جریر به حیله و فریب و نیرنگ رفتار می کرد و کار را به امروز و فردا می انداخت، چنین نوشته است:

«روزی معاویه با عمرو عاص گفت: خوب است نامه هایی در بارۀ عثمان به مردم مکّه بنویسیم تا اگر نتوانیم بدین حیله و سیاست ایشان را با خود همداستان و همراز سازیم دست کم آنان را از مخالفت با خود باز داریم.. از جمله کسانی که بوی نامه نوشتند عبد اللّٰه عمر بود. عبد اللّٰه در

پاسخ نامۀ ایشان چنین نوشت:

«امّا بعد فلعمری لقد اخطأتما موضع النّصره.. و ما أنتما و المشوره؟

و ما أنتما و الخلافه؟ امّا أنت یا معاویه فطلیق و امّا أنت یا عمرو فظنین الا فکفّا أنفسکما فلیس لکم فینا ولیّ و لا نصیر. و السلام».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 136

پس از جنگ جمل، میان علی (ع) و معاویه نامه هایی ردّ و بدل گردیده که در کتب معتبر آورده شده. از جمله در «العقد الفرید» نامه ای را، که شاید نخستین نامه علی (ع) بعد از جنگ جمل به معاویه باشد نقل کرده بدین مضمون:

«.. همانا بیعت من در مدینه بر تو، با این که تو در شامی، لازم و واجب افتاد زیرا همان گروهی که با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت کرده اند و بهمان قراری که با ایشان بیعت کرده اند با من هم بیعت کرده اند پس حاضر را حق اختیار و غائب را حقّ رد نبوده است بلکه شوری حق مهاجران و انصار است.. پس در آن چه مسلمین در آن داخل شده اند داخل شو..

و این که در بارۀ کشندگان عثمان سخن بسیار می گویی پس هر گاه تو از مخالفت خویش دست برداری و در آن چه مسلمین در آمده اند درآیی و ایشان را نزد من به محاکمه بخواهی من تو و ایشان را بحکم کتاب خدا وامی دارم لیکن آن چه اکنون اراده کرده و بدان نظر داری فریب کودک است از این رو اگر به دیده عقل، نه از روی هوی بنگری بی گمان مرا از خون عثمان بیش از همۀ قریش منزّه و بر کنار می یابی.

«و بدان که تو از جملۀ «طلقاء» هستی که خلافت

بر ایشان حلال و روا نیست و در شوری نمی توانند داخل گردند..»

در نامۀ دیگر، که مفصل است، و شاید آخرین نامه ای باشد که پیش از جنگ صفّین از کوفه به معاویه نوشته، در آخر آن چنین آورده است:

«و قد کان ابوک ابو سفیان اتانی حین قبض رسول اللّٰه (ص) فقال:

«ابسط یدک ابایعک فانت احقّ بمقام محمّد و اولی النّاس بهذا الأمر، «فکنت انا الّذی ابیت علیه مخافه الفرقه بین المسلمین لقرب عهد «النّاس بالکفر، فابوک کان اعلم بحقّی منک فان تعرف من حقّی «ما کان ابوک یعرف تصب رشدک و الّا نستعین اللّٰه علیک».

موضوع «طلیق» بودن معاویه که پیشتر هم یاد شد و در نامۀ عبد اللّٰه عمر و کلمات

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 137

علی (ع) هم به آن تصریح شده موضوعی بوده که همه می دانسته اند و، چه در زمان خود او، و، چه در زمان بعد، در مقام سرزنش و نکوهش او و خاندانش این کلمه به خود او و اولادش گفته می شده و در حقیقت به او می فهمانده اند که تو بنده و اسیر بوده ای و پیغمبر (ص) بر تو منّت نهاده و آزادت ساخته است و آزاد شده را خلافت نسزد و فرمانروایش بر مهاجر و انصار نشاید.

هنگامی که در صفّین هنوز میان فریقین، جنگ شروع نشده بود و باصطلاح سفیرانی از هر طرف بسوی طرف دیگر به سفارت و اصلاح می رفته و قارئان قرآن به گمان این که بتوانند کار را بی این که کشتاری به میان آید به اصلاح آورند میان فریقین رفت و آمد می کرده اند. در یکی از این دفعات که معاویه چند تن از قبیل حبیب بن مسلمۀ فهری و

شرحبیل بن سمط و معن بن یزید را نزد علی (ع) فرستاده بود و ایشان کلماتی بیان داشته اند علی (ع) در طیّ پاسخی که شرحبیل را داده، بنقل ابن ابی الحدید، از نصر بن مزاحم این کلمات را گفته است:

«.. ثمّ اتانی النّاس و انا معتزل أمرهم، فقالوا: لی بایع «فابیت علیهم. فقالوا: لی بایع فإنّ الأمّه لا ترضی الّا بک و انّا «نخاف ان لم تفعل ان یفترق النّاس.

«فبایعتهم. فلم یرعنی الّا شقاق رجلین قد بایعا و خلاف معاویه «إیّای الّذی لم یجعل اللّٰه له سابقه فی الدّین و لا سلف صدق فی الإسلام، طلیق «و حزب من الاحزاب، لم یزل للّه و لرسوله و للمسلمین عدوّا هو و ابوه «حتّی دخلا فی الإسلام کارهین مکرهین.

«فیا عجبا لکم و لإجلابکم معه و انقیادکم له و تدعون آل «بیت نبیّکم الّذین لا ینبغی لکم شقاقهم و لا تعدلوا بهم احدا «من الناس..»

در کتاب «المحاسن و المساوی» ابراهیم بن محمد بیهقی (از علماء قرن چهارم)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 138

نامه ای را از معاویه به علی علیه السّلام در جنگ صفین آورده بدین خلاصه که:

«اگر می دانستیم جنگ میان ما باین مرحله می رسد دست به آن نمی زدیم اکنون نیز دیر نشده که به سازش پردازیم، من از تو شام را خواستم تا فرمان پذیر باشم تو نپذیرفتی امروز هم همان را می گویم و می خواهم که دیروز گفتم و خواستم..»

«ما فرزندان عبد مناف هم سان و هم شأنیم یکی از ما را بر دیگری برتری نیست که بدان مایه بنده ای را خوار یا آزادی را برده خواهیم» آن گاه نامه علی (ع) را در پاسخ نامۀ معاویه چنین نقل کرده است:

«..

امّا بعد فقد جاءنی کتابک و تذکر انّک لو علمت انّ الحرب «تبلغ بنا و بک ما بلغت لم یجنها بعضنا علی بعض و انّا و إیّاک نلتمس «غایه لم نبلغها بعد.

«فامّا طلبک الشّام فانّی لم اکن لأعطیک الیوم ما منعتک «أمس. و امّا استوائنا فی الخوف و الرّجاء فلست بأمضی علی الشکّ «منّی علی الیقین و لیس اهل الشّام بالحرص علی الدّنیا من اهل العراق «علی الآخره.

«و امّا قولک انّا بنو عبد مناف، فکذلک نحن. و لیس أمیّه «کهاشم و لا حرب کعبد المطّلب و لا ابو سفیان کأبی طالب، و لا الطّلیق کالمهاجر و لا المحقّ کالمبطل..»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 139

مقایسه خطبه های خلفا و گفته های معاویه

برای این که تغییر عهد پیش با این عهد از لحاظ وضع دینی که باید اساس وضع فقهی باشد بهتر دانسته شود خطبه هائی را که از خلفاء راشدین در اوّل خلافت ایشان القاء شده و خطبه ای را که معاویه در اوائل خلافت خود ایراد ساخته در اینجا می آوریم تا با هم مقایسه و در نتیجه طرز تحوّل دو عهد سنجیده شود.

این خطبه ها را از کتاب «العقد الفرید» ابن عبد ربّه مالکی فقیه که هم از لحاظ زمان، تقدّم دارد و از لحاظ اعتبار مورد اعتماد و استناد دانشمندان سنّی و شیعه است می آوریم:

بنقل ابن عبد ربّه، ابو بکر، خلیفۀ اول در آغاز خلافت پس از حمد و ثناء بر خدا خطبه ای بدین عبارت ایراد کرده است:

«.. أیّها النّاس! انّی قد ولیت علیکم و لست بخیرکم فإن «رأیتمونی علی حقّ فأعینونی و ان رأیتمونی علی باطل فسدّدونی «اطیعونی ما اطعت اللّٰه فیکم فاذا عصیته فلا طاعه لیس علیکم. الّا انّ «أقواکم عندی،

الضّعیف حتّی آخذ الحقّ له، و اضعفکم عندی، «القویّ حتّی آخذ الحقّ منه. اقول قولی هذا و استغفر اللّٰه لی «و لکم».

عمر، خلیفه دوم، هنگامی که به خلافت رسیده به منبر بر آمده و پس از حمد و ثناء خدا چنین گفته است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 140

«.. یا أیّها النّاس! انّی داع فأمّنوا: اللّٰهمّ انّی غلیظ فلیّنّی «لأهل طاعتک بموافقه الحقّ ابتغاء وجهک و الدّار الآخره و ارزقنی «الغلظه و الشّدّه علی أعدائک و اهل الدّعاره و النّفاق من غیر ظلم «منّی لهم و لا اعتداء علیهم.

«اللّٰهمّ انّی شحیح فسخّنی فی نوائب المعروف، قصدا من غیر «سرف و لا تبذیر، و لا ریاء و لا سمعه. و اجعلنی ابتغی بذلک وجهک «و الدار الآخره. اللّٰهمّ ارزقنی خفض الجناح و لین الجانب للمؤمنین.

«اللّٰهمّ انّی کثیر الغفله و النّسیان فألهمنی ذکرک علی کلّ حال «و ذکر الموت فی کلّ حین.

«اللّٰهمّ انّی ضعیف عن العمل بطاعتک فارزقنی النّشاط فیها و القوّه «علیها بالنیّه الحسنه الّتی لا تکون الّا بعونک و توفیقک» عثمان، خلیفه سیم، چون خلافت یافته القاء خطبه را بر منبر نشسته پس از حمد و ثناء بر خدا زبانش بند آمده و نتوانسته است جز این جمله را بگوید:

«أیّها النّاس! انّ اوّل کلّ مرکب صعب. و ان اعش فسیاتیکم «الخطب علی وجهها و سیجعل اللّٰه بعد عسر یسرا».

علی (ع) نخستین خطبه خود را، بنقل ابن الحدید «1»، پس از حمد و ثناء

______________________________

(1) طبری، به اسناد خود نخستین خطبه علی (ع) را پس از استخلاف بدین گونه نقل کرده است (پس از حمد و ثناء): «ان اللّٰه عز و جل، انزل کتابا هادیا بین فیه الخیر

و الشر فخذوا بالخیر و دعوا الشر. الفرائض ادوها انی اللّٰه، سبحانه، یؤدکم إلی الجنه. ان اللّٰه حرم حرما غیر مجهوله و فضل حرمه المسلم علی الحرم کلها و شد بالإخلاص و التوحید، المسلمین.

و المسلم من سلم الناس من لسانه و یده، الا بالحق، لا یحل اذی المسلم، الا بما یجب.

بادروا امر العامه و خاصه احد کم الموت.. تخففوا تلحقوا.. اتقوا اللّٰه عباد اللّٰه فی عباده و بلاده، انکم مسئولون عن البقاع و البهائم..»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 141

خدا و درود بر پیغمبر (ص) بدین عبارت القاء کرده است:

«امّا بعد، فلا یدّعینّ مدّع الّا علی نفسه «1». شغل من الجنّه «و النّار امامه، ساع نجا، و طالب یرجو و مقصّر فی النّار «2».

«.. ملک طائر بجناحیه و نبیّ اخذ اللّٰه بیده لا سادس. هلک «من ادّعی و ردی من اقتحم. الیمین و الشّمال مضلّه و الوسطی الجادّه..»

این خطبه در «نهج البلاغه» زیر عنوان «و من خطبه له علیه السّلام لمّا بویع بالمدینه» به تفصیل آورده شده که در طیّ آن چند جملۀ فوق، با تغییراتی یاد گردیده و در آغاز آن این چند جمله است:

«ذمّتی بما اقول رهینه وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ. انّ من صرّحت له العبر

______________________________

(1) ابن ابی الحدید در شرح خود بر نهج البلاغه، پس از این که این مضمون را گفته است: «این خطبه از جلائل و از مشهورات خطبه های علی است که همه مردم آن را روایت کرده اند و نسبت به آن چه سید رضی آورده زیاداتی داشته که شریف رضی آنها را انداخته است» این مضمون را گفته است:

«و شیخ ما ابو عثمان جاحظ در کتاب «البیان و التبیین» همۀ

این خطبه را چنانکه بوده آورده و آن را از ابو عبیده، معمر بن مثنی روایت کرده که نخستین خطبه امیر المؤمنین علی علیه السّلام در مدینه پس از بیعت به خلافت این خطبه است: «.. لا یرعین مرع الّا علی نفسه..» آن گاه پس از نقل همه این خطبه و شرح جمله های مبهم آن در بارۀ این جمله چنین گفته است: «قوله: لا یرعین ای لا یبقین. ارعیت علیه ای ابقیت. یقول: من ابقی علی الناس فانما ابقی علی نفسه»

(2) بنقل ابن ابی الحدید در اینجا کلمۀ «ثلاثه و اثنان» بوده و چنین اراده شده که مکلفان پنج گونه اند سه نوع ایشان: «ساعی» و «طالب» و «مقصر» و دو نوع دیگر: «ملائکه» و «انبیاء».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 142

«عمّا بین یدیه من المثلات (عقوبات) حجزته التقوی عن تقحّم «الشبهات..

حسن بن علی علیه السّلام در خطبه ای، که به خواهش معاویه، در شام، القاء کرده نظر خود را در بارۀ «خلافت» و «خلیفه» و وظائف و تکالیف به خوبی روشن ساخته است.

بیهقی (ابراهیم بن محمد) در کتاب «المحاسن و المساوی»، در این زمینه، این مضمون را آورده است:

«گفته اند: روزی عمرو بن عاص، معاویه را گفته است:

«حسن بن علی را بخواه و او را امر کن تا به منبر بر آید باشد که نتواند چنانکه باید سخن گوید و فرو ماند پس ما او را بر این درماندگی و فرو ماندن نکوهش و سرزنش کنیم.

«معاویه پذیرفت و مردم را فراهم آورد و از حسن بن علی (ع) خواست تا به منبر برآید.

«حسن بن علی (ع) پس از ستایش و سپاس خدا چنین گفت:

«أیّها النّاس من عرفنی فأنا الّذی

یعرف، و من لم یعرفنی فأنا الحسن بن علی بن ابی طالب ابن عمّ النّبی (ص)، انا ابن البشیر النّذیر. السّراج المنیر، انا ابن من بعث رحمه للعالمین..

«و به سخنانی از این سنخ خویش را به مردم می شناساند و سخن را بدین منوال پیوسته می داشت چنانکه جهان در دیدۀ معاویه تاریک گردید و نتوانست خود داری کند پس بانک در داد که ای حسن تو را آرزو چنان بود به خلافت برسی و امید می داشتی خلیفه گردی و چنین نیستی.

«حسن بن علی پاسخ معاویه را برفراز منبر، بدین گونه سخن را ادامه داد:

«انّما الخلیفه من سار بسیره رسول اللّٰه و عمل بطاعه اللّٰه، و لیس

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 143

الخلیفه من دان بالجور و عطّل السّنن و اتّخذ الدّنیا ابا و امّا و لکنّ ذلک ملک اصاب ملکا یمتّع به قلیلا و کان قد انقطع عنه و استعجل لذّته و بقیت علیه تبعته فکان کما قال اللّٰه، عزّ و جلّ،:

«وَ إِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَهٌ لَکُمْ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ.

«آن گاه سخن خود را قطع کرد و از منبر فرود آمد و برگشت:

«پس معاویه به عمرو عاص گفت: به خدا سوگند که ترا جز هتک من قصدی در کار نبود! چه مردم شام هیچ کس را در برابر و همانند من نمی دانستند تا این که شنیدند از حسن آن چه را شنیدند» هنگامی که معاویه در بارۀ صلح، نامه ای برای حسن بن علی علیهما السلام به کوفه فرستاد آن حضرت این خطبه را به مردم کوفه القاء کرد:

«انّا و اللّٰه ما ینثنینا عن اهل الشّام شکّ و لا ندم. و انّما کنّا نقابل اهل الشّام بالسّلامه و

الصّبر، فشیبت السّلامه بالعداوه، و الصّبر بالجزع.

و کنتم فی مسیرکم إلی صفّین و دینکم امام دنیاکم و اصبحتم الیوم و دنیاکم امام دینکم.

«الا و انّ معاویه دعانا لأمر لیس فیه عزّ و لا نصفه فان اردتم الموت ردّدناه علیه و حاکمناه إلی اللّٰه، عزّ و جلّ، بضا السّیوف و ان اردتم الحیوه قبلناه و اخذنا لکم الرّضا.

«فناداه الناس من کلّ جانب: البقیّه، البقیّه و امض الصّلح» «1» معاویه در سال، باصطلاح، جماعت (سال چهلم هجری) چون به مدینه وارد شده، بنقل ابن عبد ربّه از قحذمی، مردانی از قریش چاپلوسی را بوی گفته اند:

«الحمد للّه الّذی اعزّ نصرک و اعلی کعبک» راوی گفته است:

به خدا سوگند وی به ایشان چیزی نگفت و به منبر برآمد و پس از حمد و ثناء خدا چنین گفت

______________________________

(1) «الکامل» (جزء سیم صفحه 202)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 144

«امّا بعد فإنّی و اللّٰه ما ولیتها بمحبّه علمتها منکم و لا مسرّه بولایتی و لکنّی جالدتکم بسیفی و هذا مجالده.

و لقد رضت لکم نفسی علی عمل ابن ابی قحافه و اردتها علی عمل عمر فنفرت من ذلک نفارا شدیدا و اردتها علی سنیّات عثمان فابت علیّ.

«فسلکت بها طریقا لی و لکم فیها منفعه: مؤاکله حسنه و مشاربه جمیله. فإن لم تجدونی خیر کم فإنّی خیر لکم ولایه.

«و اللّٰه لا احمل السّیف علی من لا سیف له.. و ان لم تجدونی اقوم بحقّکم کلّه فاقبلوا منّی بعضه، فإن اتاکم منّی خیر فأقبلوه، فإنّ السّیل اذا جاد یثری و ان قلّ یغنی..».

باز هم ابن عبد ربّه از قحذمی نقل کرده که چون معاویه به مدینه رفت به منبر بر آمده و چنین گفته است:

«أیّها

النّاس انّ أبا بکر لم یرد الدّنیا و لم یرده و امّا عمر فارادته الدّنیا و لم یرده و امّا عثمان فنال منها و نالت منه. و امّا انا فمالت بی و ملت بها و انا البنها فهی امّی! و انا ابنها: فإن لم تجدونی خیرکم فانا خیر لکم!» و آن گاه از منبر به زیر آمده است.

ابن ابی الحدید، در شرح خود بر نهج البلاغه، (جلد اوّل- جزء چهارم- ذیل ذکر اسامی برخی از منحرفان از علی (ع) بنقل از کتاب المثالب، تالیف ابو عبیده (متوفی به سال دویست و ده- 210-)، بروایت از واقدی (متوفی به سال دویست و هفت 207)، این مضمون را آورده است:

«معاویه پس از صلح با حسن بن علی و اجتماع مردم بر او چون از عراق به شام باز گشت خطبه القاء کرد و گفت:

«أیّها النّاس انّ رسول اللّٰه قال لی انّک ستلی الخلافه من بعدی

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 145

فاختر الأرض المقدّسه فإنّ فیها الأبدال و قد اخترتکم فالعنوا..»

و فردای آن روز مردم را جمع کرد و نامه ای را که نوشته بود برایشان برخواند از جمله در آن نامه چنین بود:

«کتاب کتبه امیر المؤمنین معاویه صاحب وحی اللّٰه الّذی بعث محمّدا نبیّا و کان أمّیّا لا یقرأ و لا یکتب فاصطفی له من اهله وزیرا کاتبا أمینا «1» فکان الوحی ینزل علی محمّد و انا اکتبه، و هو لا یعلم ما اکتب! فلم یکن بینی و بین اللّٰه احد من خلقه..»

معاویه پس از شهادت علی (ع)، در ماه مبارک رمضان از سال چهلم هجری و صلح با حسن بن علی (ع) (در ماه جمادی الاولی از سال چهل

و یک) بر اوضاع تسلّط یافت و پس از این که حسن بن علی (ع) در سال چهل و نه، به دسیسه معاویه مسموم شد و شهادت یافت از همه جهت میدان را برای اجراء مقاصد خویش خالی دید به همین جهت از شهادت حسن بن علی (ع) بسیار خوشوقت و مسرور شد به طوری که وقتی آن را شنید ابن عباس را که آن هنگام در شام بود بخواست پس با خنده و شادمانی او را تسلیت گفت و به او گفت:

«ابو محمد را چند سال بود؟ ابن عباس پاسخ داد:

______________________________

(1) ادعاء اصطفاء خدا معاویه را به وزارت و هم عدم وجود واسطه بین او و خدا را، خدا داند، کاتب وحی بودن او هم خلاف واقع و حقیقت است زیرا معاویه پس از این که قهرا اسلام را پذیرفته بیش از دو سه سال اخیر زندگانی پیغمبر (ص) را ادراک نکرده است. ابن ابی الحدید در شرح خود (جلد اول جزء اول) چنین آورده است:

«و اختلف فی کتابته (یعنی معاویه) کیف کانت فالذی علیه المحققون من اهل السیره ان الوحی یکتبه علی بن ابی طالب و زید بن ثابت و زید بن ارقم، و ان حنظله بن الربیع التیمی و معاویه بن ابی سفیان کانا یکتبان له إلی الملوک و إلی رؤساء القبائل و یکتبان حوائجه بین یدیه و یکتبان ما یجی ء من اموال الصدقات و ما یقسم فی اربابها».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 146

سال تولّد و سن وی در همۀ قریش مشهور است و شگفت اینست که مانند تو کسی آن را نداند» باز معاویه گفت: «شنیده ام کودکانی خرد سال از خود

به جا گذاشته است».

ابن عباس پاسخ داد:

«هر صغیری کبیر می گردد و همانا کودک ما، میانه مرد است و صغیر ما کبیر» پس از آن گفت: «ای معاویه ترا چه افتاده است که به مرگ حسن بن علی چنین شادمانت می بینم؟ به خدا سوگند مرگ او موجب تأخیر مرگ تو نخواهد شد و گور ترا او نخواهد گرفت و ماندن تو در این جهان پس از وی بسیار کم خواهد بود..» «1»

قدرت و استیلاء معاویه بر اوضاع بدان حدّ رسید که هیچ کس نمی توانست بر کارهایی مخالف دین که از او سر می زد اعتراضی کند و اگر گاهی در اوائل امر، کسانی کم یا بیش، زبان به اعتراض و انتقاد می گشودند به نام این که شیعۀ علی (ع) هستند یا به بهانۀ این که در کارهای حکومت او اخلال می کنند کشته و نابود می شدند چنانکه عمرو بن حمق و حجر بن عدی و جمعی دیگر که از بزرگان فقیهان و دین داران به نام بودند بهمان نام با طرزی فجیع بقتل رسیدند گاهی هم که آن نام و این بهانه جا پیدا نمی کرده ناگزیر بطور موقت بردباری پیش می گرفته و غرض فاسد و عمل ناروای خود را بتأخیر می افکنده و بانتهاز فرصت می نشسته و با نخستین فرصتی که دست می داده بپا می خاسته است ابن عبد ربّه (در جزء پنجم عقد الفرید) این مضمون را آورده است:

چون حسن بن علی به شهادت رسید معاویه بحج رفت و به مدینه در آمد و خواست بر منبر پیغمبر (ص) برآید و علی را لعن گوید. بوی گفته شد سعد وقّاص در اینجا است و بدین کار ناشایست و ناروا

رضا نخواهد داد او را بخواه و نظرش را دریاب. پس نزد او فرستاد و منظور خویش را باز گو کرد. سعد گفت: اگر چنین کنی بی گمان از مسجد بیرون خواهم رفت و هر گز به آن باز نخواهم گشت. معاویه ناچار از این کار

______________________________

(1) خلاصۀ ترجمه از «العقد الفرید».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 147

باز ایستاد تا سعد بمرد پس علی را برفراز منبر لعن بگفت و به عمّال خویش نوشت و دستور داد که برفراز منابر این کار ناستوده را دائر سازند از این جهت امّ المؤمنین، ام سلمه، زوجۀ پیغمبر (ص) به معاویه نوشت:

«.. انّکم تلعنون اللّٰه و رسوله علی منابرکم و ذلک انّکم تلعنون علی بن ابی طالب و من احبّه، و انا اشهد انّ اللّٰه احبّه و رسوله» (همانا شما خدا و پیغمبر او را برفراز منابر خویش لعن می کنید چه شما علی و دوست دارانش را لعن می فرستید و من شهادت می دهم که خدا و پیمبرش از دوست داران علی هستند).

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 148

استلحاق معاویه زیاد بن ابیه را

یکی از کارهای زشت و ناپسند معاویه که پس از راه سیاست بوده و بر خلاف نظر علاقه مندان به دیانت مرتکب شده و از لحاظ فقهی به عقیده ارباب بصیرت و صاحبان دیانت و فقاهت بر خلاف شریعت می نموده ملحق ساختن او است زیاد بن سمیّه را به ابو سفیان.

ابن اثیر در «الکامل» (جزء سیم- ذیل) «ذکر استلحاق معاویه زیاد» - صفحه 219) پس از این که نوشته است «در این سال (سال 44 هجری) معاویه، زیاد بن سمیّه را استلحاق کرده» و مطالبی در این زمینه از طبری آورده این مضمون را نوشته

است.

«.. آن چه تا کنون یاد کردیم همۀ آنست که ابو جعفر (طبری) در این باره آورده لیکن وی حقیقت امر را نیاورده بلکه به آوردن و یاد کردن اموری که پس از «استلحاق» رخ داده اقتصار کرده است و من در این موضع سبب و چگونگی این امر را یاد می کنم زیرا این موضوع از کارهای بزرگ و مشهور است که در اسلام اتفاق افتاده و مسامحه در بیان آن روا نیست».

آن گاه چنین افاده کرده است:

«سمیّه مادر زیاد، دهقانی زندرودی را در کسکر، کنیز بود. آن دهقان زندرودی را بیماری به همرسیده و حارث بن کلدۀ ثقفی پزشک معروف عرب را برای معالجۀ خود خواسته و به معالجۀ او بهبودی یافته است پس پایمزد پزشک را کنیز خود سمیّه را بوی داده از سمیّه در خانۀ حارث دو تن: نفیع (ابو بکره) و نافع، متولّد شده که حارث به فرزندی ایشان نمی گفته پس سمیّه را به غلامی رومی به نام عبید به زنی داده و زیاد از عبید به همرسیده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 149

«ابو سفیان بن حرب در زمان جاهلیّت به طائف رفته و بر می فروشی که ابو مریم سلولی خوانده می شده وارد گردیده و از او اطفاء شهوت خویش را زنی بدکار خواسته ابو مریم، سمیّه را نام برده ابو سفیان گفته است همو را با همه بدبویی و درازی پستان که دارد بیاور پس شبرا با سمیّه بسر برده و سمیّه از وی باردار شده و در سال یکم هجری «1» زیاد از او متولّد شده است..»

تا آنجا که گفته است:

«و رأی معاویه ان یستمیل زیادا و استصفی مودّته باستلحاقه.

فاتّفقا علی ذلک و احضر الناس و حضر من یشهد لزیاد. ابو مریم السّلولی.

«فقال معاویه: بم تشهد یا ابا مریم؟ فقال:

«انا اشهد انّ ابا سفیان حضر عندی و طلب منّی بغیّا. فقلت له: لیس عندی الّا سمیّه. فقال: ائتنی بها علی قذرها و وضرها. فاتیته بها. فخلا معها ثمّ خرجت من عنده و انّ اسکتیها لیقطران منیّا.

«فقال له زیاد: مهلا یا ابا مریم! انّما بعثت شاهدا و لم تبعث شاتما.

«فاستلحقه معاویه «2».

«و کان استلحاقه اوّل ما ردّت به احکام الشّریعه علانیه فانّ رسول اللّٰه (ص) قضی للفراش و للعاهر الحجر» «3»

______________________________

(1) یعنی بعد از آن شب.

(2) این استلحاق در سال 44 هجری که چهارمین سال خلافت معاویه بوده واقع شده است (الکامل)

(3) دمیری این مضمون را آورده است: «عرب کنیۀ «حمار» را به کلمه «ابو صابر» و گاهی با کلمۀ «ابو زیاد» آورده و چه خوب از صنعت «توریه» استفاده کرده آن کس که گفته است:

زیاد لست ادری من ابوه و لکن الحمار ابو زیاد

(حیاه الحیوان)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 150

باز همو (ابن اثیر) آورده است:

«و کتب زیاد إلی عائشه: «من زیاد بن ابی سفیان»، و هو یرید ان تکتب له:

«إلی زیاد بن ابی سفیان» فیحتجّ بذلک.

«فکتبت: «من عائشه إلی ابنها زیاد» «و عظم ذلک علی المسلمین عامّه و علی بنی أمیّه خاصّه..»

ابن اثیر از آوردن این مطالب عذری را که مدافعان از معاویه در این قضیه به تکلّف افتاده و آورده اند نقل کرده و آن را بدین عبارت ردّ کرده است:

«و هذا مردود لاتّفاق المسلمین علی إنکاره و لأنّه لم یستلحق احد فی الاسلام مثله لیکون به حجّه..»

بیهقی، در کتاب «المحاسن و المساوی» ذیل

«محاسن النّظر فی المظالم»، (صفحه 495)، این مضمون را آورده است:

«برخی از اصحاب، ما را چنین خبر داد که:

«روزی مامون را که در بغداد از بستانی بیرون آمده بود دیدم ناگاه مردی از مردم بصره بانگ برداشت و گفت: ای امیر مؤمنان من زنی از آل زیاد را به زنی گرفته ام و قاضی ابو رازی بعنوان این که این زن از قریش است او را از من جدا ساخته مأمون امر داد که به ابو رازی چنین بنویسند:

«امیر المؤمنین را خبر رسید که تو در بارۀ زنی از آل زیاد چنان حکمی کرده ای! مادرت به مرگت بنشیند! از چه زمانی عرب ترا در انساب خود حاکم شناخته؟ و از چه زمانی قریش به تو وکالت داده که هر که را از ایشان نیست بدیشان ملحق سازی؟

از این گونه قضاء و حکم دست بردار و زن را به شوهرش واگذار.

«اگر چنان پنداشته ای که زیاد از قریش است چنین نیست. همانا زیاد فرزند سمیّه زنا کار بدکردار است و به قرابت وی افتخاری نیست. و اگر او فرزند عبید بوده به کاری بزرگ دست زده و برای حظی زود گذر و حکومتی ناپایدار خود را بغیر

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 151

پدر خویش نسبت داده و ادعائی باطل و نادرست کرده است».

یزید بن زیاد بن ربیعه معروف به ابن مفرغ حمیری، که از شعراء زمان معاویه است و با عبّاد پسر زیاد که از جانب معاویه عامل سیستان شده به سیستان رفته و اشعاری در هجو عبّاد سروده، بارها به تصریح و یا تلویح موضوع سمیّه را به شعر درآورده که از آن جمله است.

الا ابلغ معاویه بن

حرب مغلغله من الرّجل الیمانی

أ تغضب ان یقال: ابوک عفّ و ترضی ان یقال: ابوک زان

فاشهد انّ رحمک من زیاد کرحم الفیل من ولد الأتان

«1»

______________________________

(1) طبری در تاریخ خود (جزء چهارم صفحه 235) چنین افاده کرده است: «ابن مفرغ برای گفتن این گونه اشعار مورد تعقیب عبید اللّٰه زیاد و عباد می بوده و در صدد کشتن وی می بوده اند لیکن معاویه، به واسطۀ حمایت یمنی ها از ابن مفرغ و شفاعت از وی، کشتن وی را اجازه نداده است زمانی عبید اللّٰه زیاد بر او دست یافته چون از کشتن او ممنوع بوده دستور داده است دارویی مسهل بوی خورانیده و بر خری سوارش کرده و در بازارهای بصره می گردانده اند و او بی اختیار جامه را آلوده می ساخته است.

مردی پارسی زبان او را در این حال دیده گفته است: «این چیست؟» ابن مفرغ این را شنیده پس گفته است: آب است و نبیذ است و عصارۀ زبیب است و سمیه روسبی است» شعر معروف

عدس ما لعباد علیک اماره نجوت، و هذا تحملین طلیق

از گفته های همین ابن مفرغ است که در راه شام هنگامی که معاویه به شفاعت یمنیهای شام او را از عباد خواسته و عباد ناگزیر وی را به شام گسیل داشته، خطاب به استر خود سروده است. یاقوت حموی وجه تسمیه ربیعه پدر زیاد و جد یزید معروف به ابن مفرغ را چنین گفته است چون ربیعه بر خوردن ظرفی بزرگ از شیر گروبندی کرده و آن را خورده تا فراغ یافته و تمام شده او را مفرغ خوانده اند.

یزید بن زیاد بن ربیعه بعنوان جدش به «ابن مفرغ» شهرت یافته است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص:

152

طبری در تاریخ خود (جزء چهارم- صفحه 162-)، این مضمون را آورده است:

«.. هنگامی که زیاد برای دیدار معاویه به شام رفت مردی از عبد القیس با وی می بود. روزی زیاد را گفت:

«عامل بصره به شام آمده و او را بر من حقّ است رخصتم فرما تا از وی دیدن کنم.

«زیاد گفت: بدین شرط ترا رخصت می دهم که آن چه میان او و تو بگذرد بمن باز گویی.

«آن مرد پذیرفت و رخصت یافت و نزد وی رفت. چون بر عامل بصره، که ابن عامر بود، در آمد. ابن عامر گفت: «هیه! هیه! و ابن سمیّه یقبّح آثاری و یعرّض بعمّالی. لقد هممت ان آتی بقسامه «1» من قریش یحلفون ان ابا سفیان لم یر سمیّه».

پس آن مرد به نزد زیاد برگشت. زیاد وی را پرسید که ابن عامر چه می گفت؟.

آن مرد از گفتن ابا می داشت. عاقبت ناگزیر شد و آن چه را شنیده بود بر زیاد گفت.

زیاد به نزد معاویه رفت و وی را آگاه ساخت.

«معاویه حاجب را دستور داد که چون ابن عامر بخواهد بر او درآید نگذارد.

______________________________

(1) قسامه چنانکه دانسته شده، بحسب اصطلاح فقهی، مخصوصی است به مورد قتل این گفتۀ ابن عامر شاید اشاره باین باشد که عدۀ زیادی (چنانکه در قسامه پنجاه سوگند لازم است) پنجاه تن و بیشتر می آورد که سوگند یاد کنند.

در «الکامل» به جای «بقسامه» کلمۀ «بقاسمه» بکار رفته است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 153

حاجب چنین کرد. ابن عامر به ناخواه برگشت و شکایت را به نزد یزید رفت و شفاعت را از وی خواست. یزید گفت: آیا از زیاد یادی کرده ای؟ پاسخ داد: آری.

«یزید سوار شد و

با وی به نزد معاویه رفتند. چون بر معاویه در آمدند و معاویه ابن عامر را با یزید دید برخاست و به درون رفت.

یزید، ابن عامر را گفت: بنشین و از اینجا مرو و گر نه بسا که نتوانی دیگر او را در اینجا ببینی.

چون نشستن ایشان به درازا کشید معاویه بیرون آمد و چوبی در دست داشت و آن را بر درها می زد و می گفت:

لنا سیاق و لکم سیاق قد علمت، ذلکم، الرّفاق

آن گاه نشست و گفت ای پسر عامر تو در بارۀ زیاد چنان سخنی گفته ای؟

ابن عامر گفت، برمی گردم به آن چه زیاد را خوش آید و آن را بخواهد.

«معاویه گفت: ما هم باز می گردیم به آن چه تو می خواهی و به آن خوش هستی!..»

باز طبری، در تاریخ (جزء چهارم- صفحه 235-)، این مضمون را آورده است:

«زیاد به کوفه در آمد (پیش از این که عامل آنجا شده باشد) و به مردم کوفه گفت:

«آمده ام از شما چیزی را بخواهم که سود شما در آنست. گفتند: آن چه را می خواهی بگو. گفت: نسب مرا به معاویه ملحق سازید. گفتند: ما شهادت زور و باطل نمی دهیم.

«پس از مردم کوفه نومید شد و از آنجا به بصره رفت. در بصره تنها یک کس با او موافقت کرد و خواهش وی را پذیرفت»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 154

قضیۀ استلحاق معاویه، زیاد را چنانکه در زمان خود او مورد قبول مسلمین نبوده و اهل دین آن را مخالف احکام فقه می دانسته اند در زمانهای بعد از معاویه و بعد از بنی امیّه نیز مورد گفتگو و نکوهش و انتقاد می بوده حتی در زمان مهدی خلیفۀ عباسی به فرمان او پسرش،

هارون الرشید، در این باره نامه ای مفصل به والی بصره نوشته که آل زیاد را از دیوان قریش و عرب خارج سازد.

طبری در ذیل حوادث سال یک صد و شصت (جزء ششم صفحه 364- 365) نامه ای را نقل کرده که در اینجا بطور خلاصه ترجمه و نقل می شود:

«بسم اللّٰه الرّحمن الرحیم» «همانا شایسته ترین چیزی که فرمانروایان اسلامی باید خود و خواصّ و عوامّ را در کارها به آن وادارند اینست که بکتاب خدا عمل کنند و سنّت پیغمبر (ص) را پیرو باشند و در همه شئون صابر و مواظب و راضی باشند خواه با خواست ایشان موافقت کند یا نه.

«معاویه ابن ابو سفیان در استلحاق زیاد پسر عبید که بندۀ آل علاج ثقفی (حارث بن کلدۀ طبیب) بود رای و نظری داد که عموم اهل اسلام بعد از وی آن را ناروا دانستند و بسیاری از مردم فاضل و ورع و فقیه و عالم در زمان خود معاویه هم آن را انکار داشتند چه همه زیاد و پدر زیاد و مادر زیاد را خوب می شناختند.

«معاویه چنان کاری را جز از راه هوای نفس نکرد او را ورع و هدایت و پیروی از سنّت و اقتداء پیشوایان بر حق به آن رای وا نداشت بلکه میل به هلاک دین و آخرت

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 155

و تصمیم بر مخالفت کتاب و سنّت و دلبستگی به این که از جلادت و صرامت و سیاست زیاد در کارهایی ناروا، که می خواست و می داشت، یاری بجوید و کمک بگیرد او را بر این کار وادار ساخت.

«با این که پیغمبر (ص) گفته است: «الولد للفراش و للعاهر، الحجر» و گفته

است: «من ادّعی إلی غیر ابیه او انتمی إلی غیر موالیه فعلیه لعنه اللّٰه و الملائکه و النّاس اجمعین لا یقبل اللّٰه منه صرفا و لا عدلا» به جان خودم سوگند که زیاد در دامن ابو سفیان ولادت نیافته و بر فراش او نبوده و نه عبید او را بنده بوده و نه سمیّه او را کنیز و هیچ کدام از این دو به هیچ وجه به او اختصاص و ارتباط نداشته اند.

«حتّی خود معاویه در عمل با این استلحاق خویش مخالفت ورزیده آنجا که بنی مغیره نزدش رفتند که نصر بن حجّاج را استلحاق کنند سنگی را که از پیش آماده ساخته بود از زیر فرش بیرون آورد و بسوی ایشان پرتاب کرد پس ایشان گفتند: ما کاری را که تو در بارۀ زیاد کردی تجویز کنیم و تو آن چه را ما در بارۀ صاحب و رفیق خویش می کنیم جائز نمی دانی و اجازه نمی کنی؟! معاویه گفت: حکم پیغمبر در این باره شما را بهتر است تا حکم معاویه پس با آن چه پیش کرده مخالفت نمود و اعتراف کرد که عملش بر خلاف گفتۀ پیغمبر (ص) بوده است «1».

در مورد زیاد پیرو هوی شده و از حقّ، اعراض کرده و دوری جسته و خدا عز و جل گفته است:

«وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ لٰا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ».

______________________________

(1) «و فیها (ای سنه 43) استلحق معاویه زیاد بن ابیه، و هی اول قضیه غیر فیها حکم النبی صلّی اللّٰه علیه و سلّم فی الاسلام، ذکره الثعالبی و غیره» (تاریخ الخلفاء- صفحه 196-)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 156

«پس امیر المؤمنین

از خدا خواستار است که نفس و دین او را محفوظ دارد و او را از غلبۀ هوی حفظ کند و در همه کار او را بر آن چه راضی است و دوست دارد توفیق بخشد.

«امیر المؤمنین بر این عقیده است که زیاد و ذرّیۀ او را به مادرش سمیّه و نسب معروف ایشان برگرداند و ایشان را به پدر و مادرشان عبید و سمیّه ملحق سازد و در این کار پیغمبر (ص) و اجماع صالحان و پیشوایان هدایت را پیروی کند و اجازت ندهد که مخالفت معاویه با کتاب خدا و سنت پیغمبر به پیشرفت خود ادامه دهد..»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 157

ولایت عهد یزید و تزویر معاویه

موضوع مهمتری که معاویه انجام داده و وضع استبداد و استیلاء و هم سیاست بازی و دسیسه کاری او را از طرفی و بی اعتنائی او را به عقاید و آراء بزرگان فقه و هوی داران دین از طرفی دیگر به خوبی می رساند موضوع برگزیدن فرزند ناشایسته اش یزید است به ولایت عهد و «خلافت اسلامی».

این کار معاویه طرز فکر وی را در بارۀ اسلام و خلافت اسلامی به خوبی روشن می سازد و خوب می فهماند که خلافت را سلطنت می دانسته و از کسری و قیصر پیروی می داشته و می خواسته است این سلطنت مستبدّانه و حکومت جائرانه و جابرانه را، که زیر سایۀ اسلام و به نیرنگ به نام دین بدست آورده، در خاندان خود برقرار و پایدار سازد و آن را به فرزند و فرزندزادگان خویش هر چند نادرست و ناشایسته و از لحاظ دین زشت کار و بدکردار باشند بسپارد تا به خیال خام خود نام خویش را باقی بگذارد.

عبد الرحمن

پسر ابو بکر، خلیفۀ اول، در سخنانی که میان او و میان مروان در این زمینه، در مدینه، به میان آمده بوی چنین گفته است:

«.. و لکنّکم تریدون ان تجعلوها هرقلیّه: کلّما مات هرقل قام هرقل «1»».

معاویه از همان آغاز سلطنت خود این مطلب را در مغز خویش می پرورانده و به هنگام فرصت کسانی را که برای احراز این مقام صالح بوده یا ادّعاء صلاحیت را شایسته می بوده اند و امکان مزاحمت ایشان می رفته زیر نظر می داشته و به کشتن و از میان بردن ایشان

______________________________

(1) این کلمات در صفحات بعد، بنقل از ابن اثیر، آورده خواهد شد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 158

می پرداخته و کسانی دیگر را هم که مخالفت ایشان را احتمال می داده به تطمیع و تهدید و وعد و وعید موافق می ساخته و زمینه را برای منظور فاسد خود آماده و مساعد می خواسته است.

ابو الحسن مدائنی «1»، بنقل فقیه مالکی، ابن عبد ربّه (جزء پنجم العقد الفرید) این مضمون را گفته است:

«چون زیاد بن ابیه در سال پنجاه و سه 53 در گذشت معاویه عهد نامۀ مجعولی را که ولایت عهد یزید در آن بود اظهار کرد و آن را بر مردم خواند و بدین کار خواست بیعت مردم را با یزید زمینه بسازد و مردم را کم کم بدان مأنوس کند پس مدت هفت سال مردم را برای بیعت با یزید آشنا و آماده می ساخت. با اشخاصی بعنوان مشاوره سخن به میان می آورد، به نزدیکان مال فراوان می داد، دوران را به خود نزدیک می داشت تا این که بسیاری از اشخاص مهم را با خود موافق کرد و اطمینان یافت پس عبد اللّٰه زبیر را

گفت: در بارۀ یزید چه عقیده داری؟

عبد اللّٰه چنین پاسخ داد «2»:

«انّی أنادیک و لا أناجیک. انّ اخاک من صدقک. فانظر قبل ان تتقدّم و تفکّر قبل ان تندّم فإنّ النّظر قبل التّقدّم و التّفکّر قبل التندّم»

______________________________

(1) ابن اثیر در کتاب «اللباب» ذیل «المدائنی» این مضمون را نوشته است:

«.. و ابو الحسن علی بن محمد بن عبد اللّٰه بن ابو سیف مدائنی مولی عبد الرحمن بن سمره قرشی صاحب تصانیف مشهور است. زبیر بن بکار و احمد بن ابی خیثمه و غیر این دو از او روایت کرده اند. مدائنی دانشمندی صادق بوده سی سال پی در پی، روزه می داشته.. و در سال دویست و بیست و چهار (224)، یا بیست و پنج به سن نود و سه سالگی وفات یافته است.

(2) چنانکه از تاریخ طبری و غیر آن، برمی آید معاویه با زیاد در بارۀ ولایت عهد یزید، با مکاتبه، مشاوره کرده و او عجله در این امر را صواب نمی دانسته از این رو تا زیاد زنده بوده معاویه این موضوع را آشکار نکرده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 159

(همانا ترا به آوای رسا بانگ می دهم و به نجوی سخن نمی آورم. هر آینه برادرت کسی است که به تو راست بگوید: پس پیش از این که به کاری اقدام کنی نیک بنگر و پیش از این که پشیمان گردی خوب اندیشه کن چه نگریستن پیش از جلو رفتن و اندیشیدن پیش از پشیمان شدن است).

معاویه خندید و گفت: روباهی فریبا!! در بزرگی سجع آموختی از آن چه در بارۀ برادرزاده ات به سجع پرداختی و گفتی می توانستی به کمتر از آن بسنده سازی.

آن گاه احنف را مخاطب ساخت

و گفت «1»: تو در بارۀ بیعت با یزید چه می گویی؟

گفت: اگر راست بگویم از تو و اگر دروغ بگویم از خدا می ترسم» باز هم ابن عبد ربّه این مضمون را آورده است:

«چون سال پنجاه و پنج درآمد معاویه بتمام شهرهای اسلامی نامه فرستاد که نمایندگانی برای ملاقات به شام بفرستند از هر شهری نمایندگانی بسیج شدند. از جمله کسانی که از مدینه به شام گسیل گردیدند محمد بن عمرو بن حزم بود معاویه با او خلوت کرد و نظرش را در امر یزید بخواست. وی گفت: پس از خودم، هدایت و ارشاد هیچ یک را به اندازۀ تو خواهان نیستم همانا یزید از جهت مال بی نیاز و از جهت حسب متوسط است و بی گمان هر حاکمی مسئول رعیت خویش است و خدا از او باز خواست می کند. پس از خدا بترس و درست بنگر که ولایت کار امّت محمد را بچه کسی واگذار می کنی.

«معاویه نفسش قطع شد و آهی سرد از سینه بر آورد و گفت همانا تو مردی ناصح هستی و رأی خود را گفتی و ترا جز این شایسته نبود لیکن در نظر من جز پسران

______________________________

(1) این پرسش و پاسخ چنانکه به تفصیل خواهد آمد در حجاز واقع شده نه در شام.

مدائنی وقایع متفرقه را که بعضی در حجاز و برخی در شام وقوع یافته چون به تلخیص و تخلیص نظر داشته بهم مخلوط کرده چنانکه مذاکره معاویه با ابن زبیر در حجاز و با احنف در شام واقع شده است لیکن ظاهر عبارت منقول از مدائنی چنان است که هر دو در شام و در یک مجلس بوده است.

ادوار فقه (شهابی)،

ج 3، ص: 160

ایشان و پسر من کسی دیگر نیست و من پسر خود را از پسران ایشان بیشتر دوست دارم از نزد من برو.

«آن گاه در میان یاران خود بنشست و نمایندگان را بخواست و از پیش به یاران خویش دستور داد که در پیرامن یزید سخن گویند. نخست ضحاک بن قیس به سخن درآمد (در پیرامن یزید، زیاد تعریف و او را برای ولایت عهد تعیین کرد) پس از او عمرو بن سعید به سخن درآمد (او نیز مانند ضحاک به تعریف و تعیین پرداخت) و معاویه او را تحسین گفت آن گاه یزید بن مقفّع برخاست و گفت: این، (اشاره به معاویه) امیر مؤمنانست پس اگر هلاک گردد، این، (اشاره به یزید) و اگر کسی نپذیرد، این، (اشاره به شمشیر خود).

معاویه گفت: بنشین همانا تو سرور سخنورانی! «از آن پس احنف بن قیس، معاویه را مخاطب ساخت و گفت: تو از همه کس یزید را بهتر می شناسی و چگونگی وضع شب و روز و آشکار و نهان و خروج و دخول او را می دانی اگر چنان دانی که خدا راضی است و صلاح امّت است با مردم مشاوره مکن و اگر می دانی که چنان نیست دنیا را به او مبخش در حالی که خود رهسپار آخرتی.

چون احنف این سخن به پرداخت مردم پراکنده شدند و جز سخنان او چیزی را مذاکره نکردند.

باز همو (ابن عبد ربّه) این مضمون را آورده است:

«آن گاه مردم با یزید بیعت کردند، یکی از اشخاص که به بیعت یزید خوانده شده بود گفت: خدایا من از شرّ معاویه به تو پناه می برم. معاویه گفت: از شرّ خودت پناه ببر و بیعت

کن. گفت من با اکراه بیعت می کنم معاویه گفت: ای مرد بیعت کن زیرا «فَعَسیٰ أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ یَجْعَلَ اللّٰهُ فِیهِ خَیْراً کَثِیراً».

پس از این که معاویه در شام با این وضع، بیعت گرفت به مروان که از طرف او در مدینه عامل بود نوشت: اهل شام و عراق بیعت کردند! اکنون از مردم مدینه برای یزید بیعت بگیر.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 161

فقیه مالکی ابن عبد ربّه باز این مضمون را نوشته است:

«مروان بر مردم مدینه خطبه خواند و آنان را به اطاعت تحریض و از فتنه تحذیر کرد. بزرگان مدینه مانند عبد الرحمن بن ابی بکر و حسین بن علی و عبد اللّٰه بن زبیر و عبد اللّٰه بن عمر بر سخنان او اعتراض و بیعت یزید را انکار کردند و مردم پراکنده شدند.

«مروان، ماجرا را به معاویه گزارش داد. معاویه با هزار تن سوار بسوی مدینه رهسپار شد و در آنجا چون حسین بن علی را دید گفت «1»: مرحبا به سرور جوانان اسلام و او را بر اسب سوار کرد، و به عبد الرحمن بن ابی بکر گفت: مرحبا به پیر قریش و پسر صدّیق و سرور قریش، و به ابن عمر گفت: مرحبا به صاحب رسول و پسر فاروق و به عبد اللّٰه زبیر گفت: مرحبا به پسر حواریّ پیغمبر و پسر عمۀ او آن گاه با ایشان به مکه رفت و در آنجا پس از قضاء حجّ دستور داد منبری نهادند و به کعبه نزدیک شد و فرستاد تا حسین بن علی و عبد الرحمن بن ابی بکر و ابن عمر و ابن زبیر را نزد او ببرند ایشان

با هم جمع شدند و قرار دادند که ابن زبیر با معاویه به سخن پردازد آن گاه به نزد معاویه رفتند.

معاویه پس از ترحیب و تجلیل به ایشان چنین گفت: شما نظر مرا در بارۀ خود و مهر و مودّتم را به خودتان دانستید، یزید برادر شما و پسر عمّ شما است من خواستم او را به نام خلافت مقدّم دارم لیکن امر و نهی بدست شما باشد! همه خاموش شدند و ابن زبیر بدین خلاصه سخن گفت:

«میان سه کار یکی را گزین کن: یا به شیوۀ پیغمبر (ص) کار را به خود امّت واگذار. یا مانند ابو بکر از غیر فرزندان و نزدیکان خویش کسی را که شایسته باشد برگزین. یا هم چون عمر کار را به شوری افکن.

______________________________

(1) چنانکه از ابن اثیر نقل خواهد شد این گونه برخورد و سخن در مکه بوده و برخورد معاویه در مدینه با این بزرگان به خشونت و تهدید بوده است. یعنی نخست در مدینه با آنان به درشتی و ناهنجاری رفتار و از آنان اعراض کرده پس از آن در مکه ورق را برگردانده و از راه مداهنه و مجامله در آمده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 162

«معاویه گفت: آیا جز این سخن و راهی هست؟ گفت: نه. از دیگران همین را پرسید گفتند: سخن همانست که ابن زبیر گفت:

پس معاویه چنین گفت:

«من از پیش، به شما می گویم تا معذور باشم و شما را بهانه نماند من مطلبی خواهم گفت و به خدا سوگند که اگر هر یک از شما در این باره یک کلمه در ردّ بر من بگوید سرش از تن جدا خواهد شد پیش

از این که سخنش به اتمام رسد..

«آن گاه دستور داد بالای سر هر کدام از ایشان دو مرد شامی با شمشیر بایستند تا اگر بر کلمه ای از آن چه بگوید ردّ و اعتراضی کنند فورا او را بکشند. پس از آن مکان برخاست و ایشان را همراه خود برد و بر منبر بر آمد و شامیان بر ایشان احاطه کردند و مردم هم جمع شدند چون حمد و ثنا به جا آورد گفت:

«همانا گفته های مردم پراکنده و نادرست است، مردم گفته اند: حسین و پسر ابی بکر و پسر عمر و پسر زبیر با یزید بیعت نکرده اند و اینان بزرگان و سروران مسلمانانند و ما کاری را جدای از ایشان سامان نمی دهیم و بی مشاورۀ آنان به کاری دست نمی زنیم و به اتمام نمی رسانیم.

«من اینان را فرا خواندم دیدم شنوا و فرمان پذیرند اینان تسلیم شدند و به اطاعت در آمدند و بیعت کردند!! در این هنگام سپاهیان شام بانگ بر آوردند که مگر اینان را چه عظمت و مقام است؟ فرمان ده تا گردنهای ایشان را بزنیم، تا اینان آشکارا بیعت نکنند ما راضی نمی شویم.

«معاویه گفت: سبحان اللّٰه! مردم تا چه پایه در رساندن شرّ به قریش شتاب دارند؟

و تا چه اندازه خونهای ایشان برای مردم شیرین است؟! ساکت شوید دوباره چنین سخنی را از کسی نشنوم.

«پس مردم را به بیعت خواند و بیعت گرفت و از همان جا سوار شد و به شام باز گشت «1»».

______________________________

(1) ابن عبد ربه، در جزء پنجم از العقد الفرید، این مضمون را آورده است:

معاویه در یکی از خطبه ها که در مدینه ایراد کرده چنین گفته است:

«.. یا اهل المدینه انی

لست احب ان تکونوا خلقا کخلق العراق، یعیبون الشی ء و هم فیه کل امرئ منهم شیعه نفسه، فاقبلونا بما فینا فإن ما وراءکم شر لکم و ان معروف زماننا منکر زمان قد مضی و منکر زماننا معروف زمان لم یأت..» «آن چه معاویه در این خطبه گفته در حقیقت مفاد گفتۀ پیغمبر است به او بدین عبارت:

«لتتخذن یا معاویه، البدعه سنه و القبیح حسنا اکلک کثیر و ظلمک عظیم» این حدیث را علاء بن حریز قشیری از پیغمبر (ص) روایت کرده که به معاویه گفته است (نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید بروایت از ابو عبد اللّٰه بصری متکلم).

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 163

طبری «1» و ابن اثیر، و دیگر مورّخان معتمد از اهل تسنّن، قضیۀ بیعت گرفتن معاویه را برای پسرش یزید به تفصیل و با لحنی نکوهش آمیز و عبرت انگیز آورده اند که نتیجه و مفاد همۀ آنها همان است که دانسته شد باز هم برای این که طرز فکر معاویه و وضع عمل او در عدم مراعات شئون دینی و امور فقهی روشنتر باشد برخی از آن چه را ابن اثیر آورده بطور خلاصه به فارسی برمی گردانم و در این موضع می آورم:

ابن اثیر در جزء سیم از کتاب الکامل (صفحه 249) زیر عنوان «ذکر البیعه لیزید بولایه العهد» این مضمون را آورده است:

در این سال (سال 56) مردم با یزید به ولایت عهد بیعت کردند و آغاز این کار از مغیره بن شعبه شده چه معاویه می خواسته است که او را از امارت کوفه بردارد و سعد بن عاص را به جایش بگذارد. مغیره گفته است بهتر اینست که به

شام نزد معاویه بروم

______________________________

(1) «و فیها (یعنی سنه ست و خمسین) دعا معاویه الناس إلی بیعه یزید من بعده و جعله ولی العهد»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 164

و خودم استعفاء بدهم تا مردم چنان پندارند که من خود، از امارت دست برداشته و آن را نخواسته ام.

«پس روانۀ شام شده و بر یزید در آمده و بوی چنین گفته است:

«اعیان اصحاب پیغمبر (ص) در گذشته اند و هم بزرگان قریش از جهان رخت بر بسته اند و هم اکنون به فرزندان، نوبه رسیده است و تو در آن میان از همه افضل و به سیاست اعلم هستی نمی دانم چرا امیر المؤمنین، پدرت، کوتاهی می کند و برای تو بیعت نمی گیرد؟

«یزید گفته است:

«آیا تو چنان پنداری که این کار، شدنی است؟ پاسخ داده است: آری.

«پس یزید به نزد پدر، معاویه، رفته و او را از این گفتگو آگاه ساخته. معاویه مغیره را خواسته و این سخن را به میان آورده است. مغیره گفته است:

«یا امیر المؤمنین، تو اختلاف کلمه و تفرّق مردم و خونریزیهای بعد از عثمان را دیدی پس ترا جانشینی باید و یزید شایسته است که ترا جانشین باشد پس برای او بیعت بگیر تا اگر ترا مرگ در رسد مردم را پناهی و ترا جانشینی باشد و فتنه و اختلافی به هم نرسد و خونریزی و فسادی پیش نیاید.

«معاویه گفت:

«کیست که بخواهد و بتواند مرا در این کار، یار و مدد کار باشد؟

«مغیره پاسخ داد: من مردم کوفه را و زیاد هم مردم بصره را باین کار وادار می سازیم و چون مردم این دو شهر، موافقت و بیعت کردند هیچ کس در هیچ جا مخالفت نخواهد کرد.

«معاویه

گفت: به کوفه باز گرد و بکار امارت خود باش و با کسانی که بدیشان اعتماد و اطمینان داری این موضوع را در میان بگذار تا ببینیم چه پیش می آید.

مغیره از نزد معاویه برگشت و به یاران و همراهان خویش چنین گفت:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 165

«لقد وضعت رجل معاویه فی غرز بعید الغایه علی أمّه محمّد و فتقت علیهم فتقا لا یرتق ابدا «1»» و تمثّل:

بمثلی شاهدی النّجوی و غالی بی الأعداء و الخصم الغضابا

«آن گاه از شام به کوفه باز گشت و با هواداران و دوستان آل امیّه موضوع جانشینی یزید را به میان گذاشت و از آنان موافقت را پاسخ دریافت داشت. پس ده کس (یا بیشتر) از میان موافقان برگزید و سی هزار درهم به ایشان داد و آنان را با پسرش، موسی، بسوی شام گسیل داشت.

«فرستادگان چون به شام وارد شدند بر معاویه در آمدند و بیعت یزید را ستودند و معاویه را بعقد بیعت ولایت عهد یزید دعوت کردند. معاویه گفت: اظهار این مطلب را شتاب نباید کرد لیکن شما بر رأی و عقیدۀ خویش پایدار بایستید.

«پس موسی، پسر مغیره، را گفت:

«بکم اشتری ابوک من هؤلاء دینهم!» «موسی پاسخ داد:

«بثلاثین ألفا!!. معاویه گفت: لقد هان علیهم دینهم.

«برخی گفته اند: مغیره با پسرش عروه «2» چهل مرد فرستاد و ایشان چون بر معاویه در آمده اند سخنرانی را بپا خاسته و از جمله گفته اند: همانا ما برای نظر و اندیشه در کار امّت محمد (ص) آمده ایم! و باز گفته اند:

«روزگار تو به درازا کشیده و ما را این بیم است که از پس از رسیدن اجل تو

______________________________

(1) یا للّه و لقوه ایمان هذا الصحابی

و عدالته!!

(2) دور نیست که مغیره دو بار و دو گروه و با دو پسر، موسی و عروه فرستاده باشد و بار اول چون بی سابقه بوده عده کمتر و مبلغ زیاد و گرانتر شده باشد (ده کس و سی هزار درهم) و بار دوم چون فروشنده و داوطلب زیاد شده ارزانتر و مبلغ خرید دین کمتر شده باشد (چهار صد دینار).

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 166

شیرازه گسیخته گردد پس برای ما پرچمی برافراز و مرزی بگذار تا در آن مرز بمانیم و از آن حدّ نگذریم.

«معاویه گفت: شما مرا رهنمایی کنید. گفتند: ما را نظر به یزید، پسر امیر المؤمنین است. معاویه گفت: آیا شما به او خرسندی می دهید و راضی هستید؟

گفتند: آری. گفت: رأی و نظر شما همین است؟ گفتند: آری رأی ما و هم رأی کسانی که پشت سر ما هستند و با ما نیامده اند! «معاویه در نهان عروه را گفت:

«بکم اشتری ابوک من هؤلاء دینهم؟! «عروه پاسخ داد:

«بأربعمائه دینار! معاویه گفت: لقد وجد دینهم عندهم رخیصا! «معاویه پس از این مقدمات که به وسیلۀ مغیره تمهید و تهیه شد با زیاد که در بصره والی بود مکاتبه کرده و زیاد در پاسخ بعدم عجله در کار، اشارت کرده و شتاب در آن را روا ندانسته است.

«چون زیاد در سال پنجاه و سه (53) وفات یافته معاویه تصمیم می گیرد که کار بیعت را تمام کند و یزید را به جانشینی برگزیند. چون عزم وی بر اتمام کار جزم می شود مبلغ یک صد هزار درهم برای عبد اللّٰه عمر می فرستد عبد اللّٰه نخست آن را پذیرفته لیکن چون دریافته است که این مبلغ برای

جلب موافقت و اخذ بیعت او است گفته است:

«هذا اراد انّ دینی عندی اذن لرخیص» و از گرفتن آن خودداری کرده است» سیوطی در تاریخ الخلفاء (صفحه 205) از حسن بصری این مضمون را نقل کرده است:

«دو شخص، کار امّت را تباه و فاسد کردند:

«1- عمرو عاص روزی که معاویه را بر بلند کردن مصاحف، رهنمایی کرد.

«2- مغیره بن شعبه هنگامی که از جانب معاویه امارت کوفه می داشت و معاویه

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 167

او را معزول خواست و از امارت بر کنار ساخت پس او در رفتن به شام تعلّل و کوتاهی کرد و رفتن را بتأخیر انداخت پس از این که به شام رفت و معاویه علّت تأخیر و تعلّل را پرسید پاسخ داد: موضوع مهمّی را زمینه آماده می کردم. معاویه پرسید: آن چه بود؟

گفت: بیعت با پسرت یزید برای بعد از تو. معاویه گفت این کار را کردی؟ پاسخ داد:

آری. گفت: پس بکار خویش بازگرد.

«مغیره به کوفه برگشت یارانش پرسیدند: چه کردی که امارت را باز یافتی و باز گشتی؟

گفت: «وضعت رجل معاویه فی غرز «1» عیّ لا یزال فیه إلی یوم القیامه» حسن بصری گفت:

«از این رو است که این فرمانروایان و سلطنت داران برای پسران خویش بیعت می گیرند و گر نه چنان می بود که خلافت و سلطنت تا روز قیامت میان مسلمین به شوری برگذار و خلیفه و والی امور ایشان باختیار، انتخاب می گردید» برگردیم به تخلیص و ترجمۀ گفتۀ ابن اثیر.

ابن اثیر پس از نوشتن قسمتی که از او نقل شد و پس از نوشتن این که معاویه به مروان، که در مدینه عامل او بوده، نوشته و دستور

داده است که بیعت با یزید را در مدینه بر مردم عرضه دارد و نظر مردم مدینه را بدست آورد و مروان این دستور را بکار می بندد و مخالفت بزرگان مدینه را در می یابد و اشخاصی مانند پسر ابو بکر، خلیفۀ اول، و حسین بن علی (ع) و ابن عمر و عبد اللّٰه زبیر و امثال اینان را سخت مخالف می بیند از جمله پسر ابو بکر به مروان چنین می گوید:

«کذبت و اللّٰه یا مروان و کذب معاویه ما الخیار اردتما لامّه محمّد و لکنّکم تریدون ان تجعلوها هرقلیّه کلّما مات هرقل قام هر قل «2»»

______________________________

(1) رکاب.

(2) «هرقل، بکسرتین علی وزن خندف، ملک روم. و یقال: هر قل بر وزن دمشق»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 168

و پس از بیان این که معاویه به عمّال خویش در بارۀ بیعت یزید نامه نوشته و دستور داده که از بزرگان و معاریف شهرهای خود نمایندگانی انتخاب کنند و ایشان را به شام گسیل دارند و عمّال این کار را کرده و نمایندگان از گزیدگان حوزۀ حکومت خود به شام فرستاده اند و مجالسی از این وفود و نمایندگان در شام تشکیل یافته و در زمینۀ این منظور، سخنرانیها بعمل آمده، چنین آورده است:

«معاویه به کسانی که با منظور موافق می بودند چیز می بخشید و ایشان را خوشدل می داشت و به آنان که با آن منظور مخالفت می داشتند به مدارا و ملاطفت رفتار می کرد تا این که بیشتر مردم بیعت کردند پس چون بدین شیوه از اهل عراق و مردم شام بیعت گرفت با هزار تن سوار شامی راه حجاز پیش گرفت و بسوی مدینه رهسپار گردید چون به مدینه نزدیک شد

و حسین بن علی را دید گفت «1»:

«لا مرحبا و لا اهلا، بدنه یترقرق دمها و اللّٰه مهریقه» «پس از آن عبد اللّٰه زبیر را دید و به او هم گفت:

«لا مرحبا و لا اهلا، خبّ «2» ضبّ «3» تلعه «4» یدخل رأسه و یضرب بذنبه و یوشک و اللّٰه ان یؤخذ بذنبه و یدقّ ظهره» نحیّاه عنّی. فضرب وجه راحلته.

______________________________

(1) این گونه رفتاری که معاویه با این بزرگان کرده از این رو بوده که به یقین می دانسته است نمی تواند آنان را با بذل و بخشش درهم و دینار مجذوب کند پس خواسته است به وسیلۀ تهدید و تخویف ایشان را مرعوب سازد و از این راه و با این حیله و سیاست از ایشان بیعت بگیرد.

(2) نیرنگ باز فریبکار.

(3) سوسمار.

(4) تلعه بمعنی بلندی (پشته) و هم بمعنی گودی استعمال شده و در این عبارت مضاف الیه «ضب» است نه صفتی مستقل و کنایه از موثوق نبودن و مورد اعتماد نبودن

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 169

پس از آن چون پسر ابی بکر را دید بوی هم گفت:

«لا اهلا و لا مرحبا شیخ قد خرف و ذهب عقله» ثم امر فضرب وجه راحلته.

با ابن عمر نیز همین رفتار ناهنجار مستبدانه را تکرار کرد و به هیچ کدام التفاتی نکرد تا به مدینه در آمد در مدینه نیز ایشان را به حضور نپذیرفت آنان ناگزیر به مکّه رفتند معاویه در مدینه خطبه ای خواند و در آن یزید را ستود و این مضمون را گفت:

«کیست که در فضل و عقل و مقام از یزید به خلافت شایسته تر باشد و چنان می بینیم که گروهی نخواهند پذیرفت تا بدیشان برسد

آن چه آنان را ریشه کن کند و نابود سازد و همانا من آن چه باید بگویم گفتم و بیم آن دارم که این پند و اندرز تأثیر نکند آن گاه چنین تمثّل جست:

قد کنت حذّرتک آل المصطلق و قلت یا عمرو اطعنی و انطلق

انّک ان کلّفتنی ما لم اطق ساءک ما سرّک منّی من خلق

دونک ما استسقیته فاحس و ذق آن گاه به نزد عائشه رفت، و عائشه را از رفتار معاویه با حسین بن علی (ع) و اصحابش خبر رسیده بود، پس به عائشه گفت: بی گمان اینان را اگر بیعت نکنند خواهم کشت از آن پس به مکه روان شد در آنجا آن چند نفر به خیال این که از آن چه در مدینه با ایشان رفتار کرده پشیمان شده باشد او را ملاقات کردند این بار نیز نخست با حسین بن علی (ع) ملاقات حاصل شد پس معاویه به او گفت:

«مرحبا و اهلا یا ابن رسول اللّٰه و سیّد شباب المسلمین» و دستور داد اسبی برای حسین بن علی آوردند و سوار شد و با هم به راه افتادند با ابن زبیر و ابن ابی بکر و ابن عمر نیز در اینجا همین معامله را کرد و در مکه به شرحی

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 170

که از پیش آورده شد با ایشان رفتار کرد و باین وضع تهدید آمیز و حیله بازی کار بیعت یزید را استوار ساخت و به شام برگشت».

مسعودی نیز در این زمینه سخنانی آورده که خلاصۀ آنها به پارسی چنین است (جلد دوم مروج الذهب ص 69):

«و در سال 59 از عراق و دیگر شهرها کسانی بر معاویه وارد شدند

از جمله احنف بن قیس از عراق به شام رفت و بر معاویه وارد شد.

«معاویه، ضحّاک قیس را گفت: فردا مردم را بار عام می دهم و سخن می گویم پس از آن تو سخن ساز و از تعریف یزید و ولایت عهد او آغاز کن و مردم را به بیعت با او بخوان و بدان که من از این پیش عبد الرحمن بن عثمان ثقفی و عبد اللّٰه بن عمارۀ اشعری و ثور بن معن سلمی را دستور داده ام که ترا بر آن چه گویی تصدیق و دعوتت را به بیعت با یزید اجابت و تأکید کنند.

«فردا معاویه بنشست و چون مردم فراهم آمدند سخن از یزید به میان آورد و او را بستود و برای ولایت عهد شایسته اش خواند. آن گاه ضحاک بن قیس به سخن درآمد و بر ولایت عهد یزید موافقت و مردم را بر بیعت با یزید تحریض و دعوت کرد و به معاویه گفت: اراده ات را با عزمی راسخ به انجام رسان.

«پس از او، طبق نقشه، عبد الرحمن ثقفی و عبد اللّٰه اشعری و ثور بن معن سلمی بپا خاستند و گفتۀ ضحّاک را تصدیق کردند.

«در این هنگام معاویه گفت: احنف بن قیس کجاست؟ احنف بپا خاست و سخنانی در پیرامن پند و اندرز معاویه گفت پس ضحاک قیس با خشم برخاست و مردم عراق را به بدی یاد کرد و به معاویه گفت: رأی مردم عراق را به گلو گاه ایشان برگردان.

پس از وی عبد الرحمن ثقفی به سخن درآمد و گفتۀ ضحّاک را تایید کرد.

«آن گاه مردی از قبیلۀ ازد بپا خاست و با اشاره به معاویه چنین گفت:

«تو امیر مؤمنانی

و چون بمیری یزید امیر ایشان است و کسی که او را نپذیرد

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 171

باید این را (اشاره به شمشیر خود کرد) به پذیرد و شمشیر خود را از نیام بیرون کشید.

معاویه گفت: بنشین که تو سخنورترین مردم هستی! «پس معاویه نخستین کس بود که با پسر خود، یزید به ولیعهدی بیعت کرد.

عبد اللّٰه بن هشام سلولی «1» در این باره گفته است:

فإن تأتوا برمله او بهند نبایعها امیره مؤمنینا

اذا ما مات کسری قام کسری نعدّ ثلاثه متناسقینا

«چون این مجلس برگزار شد معاویه بیعت یزید را به عاملان خویش نامه ها نوشت و به بلاد اسلامی فرستاد و دستور اقدام باین کار داد. از جمله به مروان حکم که از طرف وی حاکم مدینه بود این اقدام را دستور نوشت».

شگفت اینست که معاویه حتّی نسبت به مروان هم از فریبکاری و سیاست بازی دریغ نداشته است.

مسعودی (در همان جلد از مروج الذهب ص 70-) این مضمون را آورده است:

«چون نامۀ معاویه، مبنی بر این که خود او و دیگران با یزید به ولیعهدی بیعت کرده اند و بر مروان هم بایسته است که بیعت کند و مردم مدینه را نیز به بیعت با یزید وادار سازد، به مروان رسید سخت خشمناک شد و با خاندان و اخوال خود از بنی کنانه رهسپار دمشق گردید و بر معاویه در آمد و بوی نزدیک شد و سخنانی بسیار گفت و به سختی وی را سرزنش و نکوهش کرد و از جمله گفت:

ای پسر ابو سفیان کارها را به راستی بدار و از امیر کردن کودکان دست باز دار و بدان که ترا در میان قومت مانند

و نظیر بسیار است.

______________________________

(1) «بفتح السین المهمله و ضم اللام و سکون الواو، و فی آخرها لام اخری. هذه النسبه إلی بنی سلول نزلوا الکوفه و لهم بها خطه نسبت إلیهم..» (اللباب)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 172

«معاویه گفت: آری تو خود، امیر مؤمنان را نظیر و مانندی و در سختیها و گرفتاریهایش یار و معین و تو دوّمین ولیّ عهد او هستی! آن گاه او را ولیعهد یزید قرار داد و باین حیله و نیرنگ آرام و خاموشش ساخت و به مدینه اش باز گرداند لیکن چون کار بیعت یزید به سامان رسید و نیرو یافت مروان را از حکومت مدینه معزول و برادرزادۀ خود، ولید بن عتبه بن ابو سفیان را به جای وی منصوب داشت و بدین گونه مروان را فریب داد و عهد خویش را، نسبت به ولیعهدی او از یزید نادیده انگاشت و وفاء به آن را پشت سر انداخت».

قصۀ زیر که مسعودی در «مروج الذهب» (جلد دوم ص 341) آورده حدّ دینداری معاویه و عقیدۀ او را در بارۀ خلافت و امور فقهی و دینی و هم نظر او را نسبت به ولیعهدی یزید خوب روشن می سازد ترجمۀ آن چه مسعودی (در ذیل ترجمۀ حال مأمون خلیفه عباسی) گفته که بطور خلاصه چنین است:

«در سال دویست و دوازده 212 به فرمان مأمون، منادی ندا داد: از هر کسی که معاویه را به نیکی یاد کند یا او را بر یکی از اصحاب و یاران پیغمبر (ص) مقدّم دارد ذمّه، بری است و حمایت ما از او به دور.. «1»

«در پیرامن این که این فرمان را چه سبب شده گفته فراوانست: از آن

جمله این که برخی از ندیمان مأمون حدیثی از مطرف بن مغیره بن شعبۀ ثقفی برای وی گفته است- این خبر را زبیر بن بکّار هم در کتاب خود معروف به «الموفّقیات» که برای «موفّق» خلیفه عباسی تصنیف کرده آورده و گفته است:

«از مدائنی شنیدم که می گفت: مطرف پسر مغیره بن شعبه گفت: با پدرم مغیره نزد معاویه رفتیم. پدرم پیش معاویه می رفت و با او به گفتگو می پرداخت و چون باز می گشت از معاویه تعریف می کرد و عقل او را می ستود و از آن چه از او می دید اظهار شگفتی می نمود.

______________________________

(1) طبری هم این قسمت را آورده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 173

«یک شب که از نزد معاویه برگشته بود از خوردن شام خودداری کرد و اندوهناک بود ساعتی او را بدین حال گذاشتم و چنان پنداشتم که در ما، یا کارهای ما، چیزی به همرسیده که او را بدین حال در آورده است پس از آن پرسیدم چرا امشب بدین سان اندوهناک می نمایی؟ گفت:

«پسرم من از نزد خبیث ترین مردم آمده ام! «گفتم: کیست آن کس؟

«گفت: هنگامی که با معاویه خلوت کرده بودیم بوی گفتم:

«تو به آن چه می خواسته ای رسیده ای اکنون ای امیر مؤمنان چه خوب است که به عدل و دادگرایی و خیر و نیکی را پیش گیری. عمرت زیاد است و پیر شده ای پس اگر به برادران خود از بنی هاشم نگری و از باب صلۀ رحم در آیی زیانی بر تو وارد نخواهد شد و ترسی از آنان در میان نیست.

«معاویه گفت:

«هیهات هیهات! اخو تیم سلطنت یافت و عدالت کرد و آن چه باید به جا آورد پس به خدا سوگند هنوز چیزی

از رفتن او نگذشته بود که نامش از میان رفت جز این که گوینده ای بگوید: ابو بکر.

«پس از آن اخو عدی به سلطنت رسید ده سال کوشش و کار کرد به خدا سوگند به نابودی او نامش نابود شد جز این که گوینده ای بگوید: عمر.

«از آن پس برادر ما عثمان نوبه یافت پس مردی که در نسب مانند نداشت سلطان شد و آن چه باید بکند کرد به خدا سوگند که چون در گذشت نام او و آن چه بر او وارد شده بود فراموش شد.

لیکن اخو هاشم در هر روز پنج بار به نامش بانک و فریاد بر آورده و گفته می شود اشهد انّ محمّدا رسول اللّٰه» پس ای مادر مرده با این وضع چه کاری جز رفتن به گور و مدفون شدن ما بر جا می ماند»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 174

گفته اند: مأمون چون از این خبر آگاه شد فرمان به ندا در داد و دستور فرمود که به همۀ آفاق نامه مبنی بر لعن معاویه بر فراز منابر بنویسند» از این منقول به خوبی معلوم می شود که مقام «خلافت» بلکه «نبوت» در نزد معاویه همان سلطنت و ملک بوده و ضمنا مغیره نیز مقامش در نظر معاویه که او را محترم دانسته و چنین سرّی را با او به میان نهاده و فاش کرده است خوب دانسته می باشد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 175

امر معاویه به لعن علی (ع)

موضوع مهم دیگری که معاویه بر خلاف احکام دین و بر خلاف وجدان و انصاف مرتکب شده دستور لعن علی (ع) و فرزندان و یاران با ایمان او بوده که بر دین داران بسیار گرانی می داشته و کسانی که دین

دار بوده و سوابق دینی می داشته یا به قبایل خود مستظهر می بوده اند گاهی بطور تلویح بلکه به تصریح زشتی این کار را به معاویه گوشزد می کرده اند لیکن بیش از این کاری از ایشان ساخته نبوده است.

شیبانی از ابو الجناب کندی از پدرش (بنقل ابن عبد ربه) این مضمون را نقل کرده که:

«معاویه زمانی نشسته بود و بزرگان هم حضور داشتند مردی از مردم شام درآمد و بپا ایستاد و خطبه خواند و در پایان آن، علی را لعن کرد حاضران سر به زیر افکندند تنها احنف بن قیس سر برداشت و به معاویه گفت:

«این گوینده اگر بداند که خرسندی تو در لعن بر پیمبرانست ایشان را لعن می گوید پس از خدا بترس و از علی دست بردار او اکنون به خدا رسیده و در قبر خود تنها خوابیده و تنها با عمل خویش است. به خدا سوگند او شمشیرش کشیده و جامه اش پاکیزه و خویش ستوده و رایش گزیده و پسندیده و مصیبتش بزرگ و جانگداز بود.

«معاویه گفت:

«ای احنف چشم بهم نهادی و آن چه خواستی گفتی به خدا سوگند باید بر منبر برآیی و، بخواهی یا نخواهی، به لعن علی زبان بگشایی.

«احنف گفت:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 176

«اگر مرا معاف داری برای تو بهتر است و اگر مجبورم کنی به خدا سوگند مرا زبان بر آن جاری نخواهد شد.

«معاویه گفت:

«بر خیز و به منبر برآی.

«احنف گفت: به خدا سوگند با همۀ اینها با تو در کردار و گفتار جانب انصاف را فرو نخواهم گذاشت.

«معاویه گفت: اگر انصاف دهی چه خواهی گفت؟

«پاسخ داد: به منبر برمی آیم و خدا را حمد و ثناء می کنم و بر

پیمبر او درود می فرستم آن گاه می گویم:

«معاویه مرا امر داده تا علی را لعن کنم همانا علی و معاویه با هم مخالفت و مقاتلت کردند و هر یک از آن دو، ادعاء داشت که بر او و پیروانش ستم شده است.

هان ای مردم خدای شما را بیامرزاد! چون من دعا کنم شما آمین بگویید.

«آن گاه می گویم: خدایا تو و فرشتگانت و پیمبرانت و همۀ آفریده گانت بر آن کس که بر طرف خود ستم کرده لعنت کنید و همۀ گروه ستم کاران را لعنت کنید.

اللّٰهمّ العنهم لعنا کبیرا. مردم خدا شما را بیامرزاد! آمین بگویید.

«ای معاویه بر آن چه گفتم یک حرف زیاد و کم نخواهم کرد گر چه جانم روی این کار برود.

«معاویه گفت در این صورت ما هم از اجبار تو گذشتیم و ترا معاف داشتیم و از رفتن تو بر فراز منبر و لعن کردن صرف نظر کردیم» ابو جعفر اسکافی (بنقل ابن ابی الحدید) این مضمون را گفته است:

«معاویه گروهی از صحابه و تابعان را وادار می کرد که اخباری ناشایسته و ناروا در بارۀ علی وضع کنند و پاداش این عمل ناستوده و ناجوانمردانه را مبلغی قابل توجه (یا کاری مهم) برای ایشان معین می کرد ایشان هم به دلخواه او اخباری که موجب طعن

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 177

نسبت به علی باشد می ساختند و می گفتند. از آن جمله از صحابه ابو هریره و عمرو عاص و مغیره بن شعبه و از تابعان عروه بن زبیر بوده اند.

هنگامی که معاویه ولایت کوفه را به مغیره داد (جمادی از سال 41) به او چنین گفته است: «و قد اردت إیصاءک بأشیاء کثیره فانا تارکها اعتمادا علی بصیرتک

«1» بما یرضینی و یسعد سلطانی و یصلح به رعیّتی «2» و لست تارکا إیصاءک بخصله «3»: لا تتحمّ عن شتم علیّ و ذمّه.. و العیب علی اصحاب علیّ و الاقصاء لهم و ترک الاستماع منهم «4»..»

باز هم طبری (جزء 4- ص 144) در طی مذاکراتی که مغیره در کوفه با بزرگان شیعه برای جلوگیری خوارج و دفع آنان داشته گفتگوی او را با صعصعه بن صوحان که از بزرگان شیعیان بوده چنین آورده است:

«.. و إیّاک ان یبلغنی عنک انّک تظهر شیئا من فضل علیّ علانیه فانّک لست بذاکر من فضل علیّ شیئا اجهله بل انا اعلم بذلک و لکنّ هذا السّلطان «5» قد ظهر، و قد اخذنا بإظهار عیبه (یعنی علیّا) للنّاس!.

«فنحن ندع کثیرا ممّا أمرنا به! و نذکر الشّی ء الّذی لا نجد منه بدا! ندفع به هؤلاء القوم عن أنفسنا تقیّه! «فإن کنت ذاکرا فضله فاذکره بینک و بین اصحابک و فی منازلکم سرّا و امّا علانیه فانّ هذا لا یحتمله الخلیفه لنا و لا یعذر نافیه»

______________________________

(1) شعبی می گفته است: «دهاه العرب اربعه: معاویه و عمرو بن العاص و المغیره بن شعبه و زیاد»

(2) باین تعبیر خلیفه مسلمین و خال مؤمنین توجه شود.

(3) مهم بودن این موضوع در سیاست دنیا طلبی معاویه.

(4) جزء چهارم تاریخ طبری (صفحه 188)

(5) همه این عبارات و تعبیرات قابل دقت و تأمل است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 178

ابن ابی الحدید چنین آورده است که:

«ابو هریره روایتی در شأن علی (ع) وضع کرده که چون معاویه آن را شنیده ابو هریره را گرامی داشته و جائزه اش بخشیده و امارت مدینه را به او داده است» باز همو از

کتاب «المعارف» ابن قتیبه که، بتعبیر او، «گفته اش حجت است و تهمتی بر او نیست» از ترجمۀ حال ابو هریره این مضمون را آورده است:

«راویان روایت کرده اند که ابو هریره در میان راه با کودکان چیز می خورد و با ایشان به بازی می پرداخت و هنگامی که امارت مدینه را می داشت در خطبه می گفت:

«الحمد للّه الّذی جعل الدّین قیاما و ابا هریره إماما» و مردم باین سخن می خندیدند و هم در آن زمان که امیر مدینه بود چون به بازار می رفت و کسی را پیشاپیش خود در حرکت می دید پا به زمین می کوبید و می گفت: «الطّریق، الطّریق، جاء الأمیر» و منظور خودش بود» سفیان ثوری از عبد الرحمن بن قاسم از عمر بن عبد الغفّار این مضمون را روایت کرده است (بنقل ابن ابی الحدید):

«ابو هریره چون با معاویه به کوفه در آمد سرهای شبها در «باب کنده» می نشست و مردم به دور او جمع می شدند جوانی از مردم کوفه، که بگرد ابو هریره فراهم آمده بودند نزدیک وی بنشست و به او گفت: ترا به خدا سوگند آیا از پیغمبر (ص) شنیدی که در حقّ علی گفت: «اللّٰهمّ وال من والاه و عاد من عاداه»؟

پاسخ گفت: «اللّٰهمّ نعم».

جوان گفت: من به خدا شهادت می دهم که تو دشمن او را دوست و دوست وی را دشمن گرفتی. این بگفت و برخاست و برفت.

ابو جعفر اسکافی (باز بنقل ابن ابی الحدید) گفته است:

«ابو هریره در نزد شیوخ و اساتید ما بی مقدار و روایاتش خالی از اعتبار است.

عمر (رض) او را با درّه زد و گفت: تو از پیغمبر (ص) فراوان روایت می کنی و به دروغ به

او نسبت می دهی.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 179

«ابو یوسف گفته است: به استاد خود ابو حنیفه گفتم: هر گاه از پیغمبر (ص) خبری برسد که با قیاس ما مخالف باشد چه می کنی؟

«گفت: اگر راویان آن مورد اطمینان و وثوق باشند از قیاس و رأی می گذرم و روایت را بکار می برم.

«گفتم: در بارۀ روایت ابو بکر و عمر چه می گویی؟ گفت: معتبر است.

گفتم علیّ و عثمان؟ گفت: معتبر است و چون دید من صحابه را نام می برم و می شمرم و می پرسم گفت: صحابه همه عادل هستند جز چند تن آن گاه از این جمله ابو هریره و انس بن مالک را برشمرد»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 180

زنان با ایمان و معاویه
اشاره

چند قضیّه است که در اوائل سلطنت معاویه رخ داده و از توجّه به آن ها تغییر اوضاع و احوال عمومی سابق و لا حق نمایان می گردد و هم طرز تربیت اسلامی و حریّت و آزادی مردم در زمان سابق، در حدود احکام دینی و شئون اسلامی، از دانستن آنها به خوبی آشکار می شود و مناسب است که برخی از آنها در این اوراق یاد گردد.

از این پیش اشاره شد که مردانی با ایمان و دین دار اعمال معاویه را، چه در زمان خلیفۀ سیم- عثمان- و چه در هنگام سلطنت مستقل او و چه رویاروی و چه در پشت سرش، مورد نکوهش قرار داده و بر کردار و رفتار وی اعتراض و ایراد می داشته و با صراحت می گفته و انتقاد می کرده اند به طوری که برخی گاهی جان خود را روی این کار می باخته و زندگانی خویش را تباه می ساخته اند.

علاوه بر مردان خداشناس و آزاده گاهی زنانی دین دار و با

شهامت و آزاده می بوده اند که در زمان امارت مطلقه و سلطنت مستبدّانه معاویه روبروی او می ایستاده و با صراحت و جرأت انحراف او و عمّالش را از احکام دینی و دستورات اسلامی و از سنن پیغمبر (ص) و سیرۀ پیشوایان و پیشینیان یاد می کرده و می گفته اند و او به وسیلۀ بذل و بخشش از بیت المال مسلمین یا بهر وسیله دهان آنان را می بسته و آسوده خاطر بر مسند فرمانروایی و سلطنت می نشسته است.

از جمله این زنان است زرقاء دخت عدیّ بن قیس همدانی و بکارۀ هلالی و اروی و سوده و دارمیّه که در اینجا سه تن از این نام بردگان آورده می شوند:

1- اروی دخت حارث بن عبد المطّلب

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 181

2- سوده دخت عماره بن اشتر 3- دارمیّه حجونی قضیّۀ ملاقات این زنان با معاویه و رد و بدل میان ایشان در کتب معتبر از اهل تسنن آورده و نقل شده است.

در این اوراق قضیۀ اروی از محمّد فرید و جدی و قضیۀ سوده و دارمیّه را از سید رشید رضا که هر دو از معاریف اهل سنّت و از متاخّران و هم عصرانند به پارسی برگردانده و آورده می شود:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 182

1- اروی

محمّد فرید وجدی در کتاب دائره المعارف خود (جلد اول- صفحه 215-) چنین آورده است «1»:

«اروی از زنان فاضله و بلند آوازه بوده است. انس بن مالک گفته است:

«در موسم حجّ اروی، که پیر و فرتوت شده بود، بر معاویه بن ابو سفیان درآمد. معاویه را چون دیده بر او افتاد گفت:

«مرحبا ای عمّه! «اروی گفت: برادر زاده حال تو چه گونه است؟ همانا نعمت را کفران

کردی و پسر عمّت علی را آزار و رنج دادی و در باره اش بدی و ناجوانمردی روا داشتی و بکار بردی و خود را به نامی بجز آن چه حق داشتی خواندی (خلیفه) و بی این که خود و پدرت در راه اسلام بلایی دیده و رنجی کشیده باشد- به ناحق و ناروا خویش را بر حق شمردی و به آن چه محمّد آورده کافر شدی.

«پس خدا بخت را از شما برگرداند و آب روی شما را بریزد و رسوا سازد تا حق به اهلش باز گردد و کلمۀ خدا بلندی گیرد و پیغمبر ما محمّد (ص) بر دشمنان دین پیروزی یابد.

«همانا تا پیغمبر (ص) زنده بود ما را از همۀ مردم ارج و نصیب و حظّ افزونتر

______________________________

(1) در قاموس الرجال از «بلاغات النساء» تألیف احمد بن ابی طاهر بغدادی و هم از «العقد الفرید» ابن عبد ربه با اندک اختلافی نیز آورده شده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 183

و بیشتر بود و از امروز ما به منزلۀ قوم موسی نسبت به آل فرعون شده ایم: که مردان ایشان را نابود می کردند و از میان می بردند و زنانشان را زنده نگه می داشتند و پسر عمّ پیغمبر (ص) در میان شما هم چون هارون برادر موسی شده که می گفت: یا ابن امّ انّ القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی» «همانا چون پیغمبر (ص) از این جهان در گذشت ما را دشواریها و سختیها پیش آمد و گشایش و آسایش در کار ما پدید نگردید لیکن فرجام ما بهشت و پایان شما دوزخ است.

«در این هنگام عمرو عاص سخن اروی را برید و خود چنین به سخن درآمد:

«ای پیر

زن فرتوت گمراه! سخن کوتاه دار و دیده فروبند.

«اروی گفت: تو کیستی ای مادر مرده!؟

«عمرو گفت: پسر عاص.

«اروی گفت: ای پسر زن بدکاره آیا تو بمن می گویی فرو ایست و دم بربند و بکار خویش باش؟! به خدا سوگند تو از قریش نیستی و همانا شش تن از قریش ترا فرزند خود دانست و هر یک از ایشان ترا از خوبش خواند. من در ایام منی مادرت را در مکه با هر بنده ای بدکار دیدم تو به ایشان پیرو باش چه این که به آنان ماننده تر هستی.

«پس مروان حکم «1» به سخن آغاز کرد و گفت:

______________________________

(1) در قاموس الرجال (جلد هشتم- صفحه 466- ذیل ترجمۀ مروان) این مضمون آورده شده است:

«در «تذکرۀ» سبط ابن جوزی است که هشام کلبی از محمد بن اسحاق آورده که گفته است:

«مروان هنگامی که والی مدینه بود کسی را نزد حسن علیه السّلام فرستاد که بگوید مروان می گوید: پدر تو همانست که جماعت را پراکنده کرده! و عثمان را کشته! و علماء و زاهدان- خوارج- را نابود ساخته و تو خود بغیر خویش می بالی و فخر می کنی چه هر گاه به تو گفته می شود پسر کیستی؟ می گویی خالم فرس است.

«فرستاده رفت و به امام پیام را گفت. حسن (ع) گفت: مروان را بگو: اگر راست می گویی خدا پاداش آن را به تو بدهد و اگر دروغ می گویی انتقام خدا سخت است. فرستاده برگشت و در میان راه حسین (ع) را دید حسین پرسید از کجا می آیی؟ او قضیه را گفت لیکن از گفتن پیام امتناع داشت تهدید بقتل شد حسن (ع) شنید و بیرون آمد و برادر را خواهش کرد

که دست از فرستاده باز دارد حسین گفت به خدا سوگند تا پیام مروان را بمن هم نگوید او را رها نخواهم ساخت فرستاده ناچار پیام را باز گو کرد حسین گفت: به مروان از من بگو: حسین بن علی و پسر فاطمه می گوید:

«یا ابن الزرقاء و الداعیه إلی نفسها بسوق ذا المجاز، صاحبه الرایه بسوق عکاظ و یا ابن طرید رسول اللّٰه و لعینه، اعرف من أنت و من ابوک و من أمک».

«اصمعی گفته است: اما قول حسین (ع) «یا ابن الداعیه إلی نفسها» پس محمد بن اسحاق گفته است که مادر مروان نامش امیه و در جاهلیت از زنان بدکار بود و پرچمی داشته مانند پرچم بیطار که به آن شناخته می شده و به نام ام حنبل زرقاء شهرت یافته و مروان را پدری شناخته نبوده و نسبت او به حکم مانند نسبت عمرو است به عاص!..»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 184

«ای زن فرتوت گمراه! چشمت فرو رفته و تباه گشته خردت نابودی یافته پس شهادت تو پذیرفته نیست.

«اروی گفت:

«پسرک من! به خدا سوگند همانا تو در ازرق بودن دو چشم، و سرخی مو، و کوتاهی اندام، و زشتی چهره، به ابو سفیان پسر حارث بن کلده ماننده تر هستی تا به حکم.

«من حکم را بلند بالا، خوش چهره و افشانده مو، دیده ام میان تو و میان حکم نزدیکی و شباهتی نیست مگر مانند شباهت و نزدیکی است باریک میان لاغر اندام بماده خر بزرگ شکم (آبستن).

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 185

«مادر خود را از آن چه گفتم بپرس بی گمان اگر بخواهد راست بگوید و حقیقت را اظهار دارد ترا از پدر حقیقی و

واقعیت با خبر می سازد.

«آن گاه بسوی معاویه رو کرد و گفت:

«به خدا سوگند جز تو کسی دیگر مرا در برابر این ناکسان وادار نکرد و تو همانی که مادرت در جنگ احد به هنگام کشته شدن حمزه گفت:

نحن جزیناکم بیوم بدر و الحرب یوم الحرب ذات سعر

ما کان عن عتبه لی من صبر ابی و عمّی و اخی و صهری

شفیت وحشیّ غلیل صدری شفیت نفسی و قضیت نذری

فشکر وحشیّ علیّ عمری حتّی تغیب اعظمی فی قبری

و من او را با ابیاتی پاسخ گفتم و آن ابیات چنین است:

یا بنت رقّاع عظیم الکفر خزیت فی بدر و غیر بدر

صبّحک اللّٰه قیل الفجر بالهاشمیّین الطّوال الزّهر

بکلّ قطّاع حسام یفری حمزه لیثی و علیّ صقری

إذ رام شیب و ابوک غدری اعطیت وحشیّا ضمیر الصّدر

هتّک وحشیّ حجاب السّتر ما للبغایا بعدها من فخر

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 186

پس معاویه به عمرو عاص و مروان حکم گفت:

«شما مرا در معرض این گونه سخنان اروی قرار دادید و چنان کردید که این سخنان ناخوش آیند را بمن بگوید.

«آن گاه به اروی گفت: ای عمّه! سخنان زنانه را کنار بگذار و حاجت خویش را در میان آر. اروی گفت:

«دستور بده تا دو هزار دینار و دو هزار دینار و دو هزار دینار بمن بدهند.

«معاویه پرسید:

«با دو هزار دینار چه می کنی؟ گفت:

«چشمه ای پر آب در زمینی آماده برای کشت می خرم تا فرزندان حارث بن عبد المطلب را باشد.

«معاویه گفت: بسیار خوب و خواستی به جا است. با دو هزار دینار دوم چه می کنی؟ گفت برای جوانان خاندان عبد المطلب، زنانی مناسب و هم سرانی شایسته بر می گزینم.

«معاویه گفت:

«این هم کاری شایسته و خوب است. با دو

هزار دینار سیم می خواهی چه بکنی؟

گفت:

«بدانها بر دشواریهای زندگانی و بر زیارت خانۀ خدا استعانت می جویم.

معاویه گفت:

«این نیز کاری خوب و شایسته است. آن چه خواستی به تو داده می شود تا در راهی که می خواهی بکار اندازی. پس از این سخنان، به اروی گفت:

«لیکن بدان و آگاه باش که اگر علیّ به جای من بود هیچ گاه چنین مالی به تو نمی داد. اروی گفت: راست می گویی.

«همانا علیّ امانت را اداء می کرد و دستور خدا را بکار می بست و به فرمان خدا

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 187

سر می نهاد لیکن تو امانت را تباه و در مال خدا خیانت و گناه کردی پس مال او را به کسی که استحقاق آن را ندارد بخشیدی و حال این که خدا در کتاب خویش حقوق را برای اهلش واجب و مقرّر داشته و به آن فرموده و تو بر خلاف رفتار می کنی و از فرمان او سر پیچی می کنی لیکن علیّ ما را بحقّی که خدا برای ما مقرر داشته و آن را واجب قرار داده خوانده است.

«پس تو او را به جنگ گرفتار کردی تا آن چه را می خواست و باید انجام می داد نتواند و از آن باز ماند و حقوق پامال گردد. من از تو از مال خودت چیزی نخواستم تا بر من منّت نهی بلکه آن چه خواستم از حق خودمان و جز به گرفتن حق خود نظری نداشتم.

«تو علیّ را فرایاد می آوری خدای دهانت را خرد و گرفتاری و رنجت را فزون کناد.

آن گاه به آوای بلند گریه کرد و چنین گفت:

الا یا عین ویحک اسعدینا الا و ابکی امیر المؤمنینا

رزینا خیر من رکب المطایا و

فارسها و من رکب السّفینا

و من لبس النّعال او احتذاها و من قرأ المثانی و المئینا

اذا استقبلت وجه ابی حسین رأیت البدر راع النّاظرینا

و لا و اللّٰه لا انسی علیّا و حسن صلاته فی الرّاکعینا

أ فی الشّهر الصّیام فجعتمونا بخیر النّاس طرّا اجمعینا

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 188

«معاویه بعد از شنیدن ابیات دستور داد شش هزار دینار به اروی دادند! و از آن پس بوی گفت:

«ای عمّه! اینها را در هر راه دلت می خواهد و میل داری انفاق کن و هر گاه نیازی برایت پیش آید به برادرزاده ات بنویس و از او بخواه که بی گمان از اعانت و یاری تو خودداری نخواهد کرد»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 189

- 2- سوده

سید رشید رضا در مجلۀ «المنار» (جزء سیم از مجلد 11) قضیه سوده را بدین مضمون آورده است:

«سوده دختر عماره بن اشتر، که از قبیلۀ همدان بوده، پس از این که علیّ (ع) به شهادت رسیده بر معاویه در آمده است. معاویه حال وی را جویا شده و او به سلامت دادن پاسخ داده پس معاویه پرسیده است:

«آیا تو این ابیات را خطاب به برادر خود گفته ای؟

شمّر کفعل ابیک عماره یوم الطّعان و ملتقی الأقران

و انصر علیّا و الحسین و رهطه و اقصد لهند و ابنها بهوان

انّ الإمام اخا النّبیّ محمّد علم الهدی و مناره الإیمان

فقد الجیوش و سر امام لوائه قدما بأبیض صارم و سنان

(ای پسر عماره مانند پدر خویش در روز جنگ و هنگام پیکار آماده باش و دامن به کمر زن و علیّ و فرزند و یارانش را یاری کن و هند و پسرش، معاویه، را به خواری و پستی افکن. همانا امام، برادر

پیمبر، نشان هدایت و رهنمای ایمان و سعادت

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 190

است. پس سپاهیان را قائد باش و با تیغ سر فشان و نیزۀ جانستان مردانه و دلاورانه پیشاپیش پرچم امام بتاز) «سوده گفت: سر برفت و دم، بریده شد پس آن چه را از میان رفته و فراموش شده یاد آور مشو و بازگو مکن.

«معاویه گفت:

«هیهات! موقف و مقامی مانند مقام برادر تو از یاد نمی رود!! «سوده گفت:

«راست می گویی برادر من مقامی نهان و مکانی پست نداشت و خوار نبود بلکه چنان بود که خنساء در بارۀ برادر خود گفته است:

و انّ صخرا لتأتمّ الهداه به کانّه علم فی رأسه نار

پس از آن گفت: ترا به خدا سوگند می دهم که این گونه سخنان به میان نیاوری و مرا معاف داری.

«معاویه گفت: بسیار خوب. اکنون بگو چه می خواهی و چه حاجت داری؟

«سوده گفت:

«تو امروز زمام دار امور امّت و حکمروا بر شئون ملّتی و نسبت به حقوق واجبۀ ما مسئول خدا هستی پیوسته کسانی را بسوی ما گسیل می داری که عزّ تو را افزون کنند و سلطنت ترا گسترده سازند و بر شوکت تو بیفزایند. اینان ما را مانند خوشه درو می کنند و آن گاه هم چون گاو، ما را پامال و لگدکوب می سازند. پست و خسیس بما می دهند و شریف و جلیل از ما می خواهند.

«این پسر ارطاه است که به بلاد من آمده مردان مرا کشته و مال مرا گرفته است اگر طاعت نبود ما را عزّت و مناعت، برجا و موجود است. پس او را از کار برادر تا سیاست گزاریم یا بر جایش گذار و به کارش گمار تا ترا بشناسیم.

ادوار فقه

(شهابی)، ج 3، ص: 191

«معاویه گفت:

«آیا مرا به مردم و عشیرۀ خود می ترسانی به خدا سوگند می خواهم ترا بر مرکوبی سرکش و ناهموار سوار کنم و بسوی پسر ارطاه بازت گردانم تا آن چه خواهد در باره ات فرمان دهد و به انجام رساند.

«سوده خاموش شد و آن گاه چنین گفت:

صلّی الإله علی روح تضمّنه قبر فاصبح فیه العدل مدفونا

قد حالف الحقّ لا یبغی به ثمنا فصار بالحقّ و الأیمان مقرونا

«معاویه گفت: این که می گویی که بوده است؟

«سوده پاسخ داد: علیّ بن ابی طالب.

«معاویه گفت:

«اثری از علیّ (ع) بر تو نمی بینم! «سوده گفت:

«چرا. روزی در بارۀ مردی که از جانب او برای جبایت زکوات و جمع آوری صدقات مأمور بود و میان ما و او اختلاف به همرسید شکایت نزد علی (ع) بر دم چون بر او در آمدم به نماز ایستاده بود از نماز منصرف شد و با مهربانی و خوشرویی مرا گفت:

«آیا حاجتی داری؟

«من او را از چگونگی رفتار و کردار آن مرد آگاه ساختم.

«علیّ گریست آن گاه دستها را بسوی بالا برداشت و گفت: خدایا من به آنان نگفته ام بر خلق تو ستم روا دارند و طاعت ترا ترک کنند.

«پس از آن پاره ای از انبان (پوست) از گریبان بیرون کشید و بر آن چنین نوشت:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 192

«بسم اللّٰه الرّحمن الرّحیم.

«قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَهٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ وَ لٰا تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ- وَ لٰا تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ.

بَقِیَّتُ اللّٰهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ وَ مٰا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ.

«اذا اتاک کتابی هذا فاحتفظ بما فی یدیک حتی یأتی من یقبضه منک. و السّلام.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 193

- 3- دارمیّه

باز هم سیّد رشید

رضا (در همان جزء از همان مجلّه) قضیه دارمیّه را بدین مضمون آورده است:

«هنگامی که معاویه به حجّ رفته از دارمیّۀ حجونی جویا شد دارمیّه را به نزد وی بردند معاویه او را گفت:

«ترا خواستم تا بپرسم چرا علیّ را دوست و مرا دشمن می داشتی و از او اطاعت می کردی و با من دشمنی و عداوت؟

«دارمیّه گفت: مرا ببخش، و از من پاسخ مخواه. معاویه نپذیرفت و از او پاسخ خواست. دارمیّه گفت:

«علیّ را از آن رو دوست داشتم که در میان امّت به عدالت رفتار و در تقسیم به مساوات کار می کرد و ترا از این راه بدخواه و دشمن بودم و نسبت به تو کینه می ورزیدم که طالب باطل بودی و به ناحق با کسی که به امارت و حکومت از تو اولی بود قتال می کردی.

«من از آن جهت از علیّ اطاعت می کردم که بینوایان و مستمندان را دوست می داشت و اهل دین و ایمان را بزرگ می شمرد و عداوتم با تو برای خونریزی و جور و ستم تو در قضا و حکم تو به میل شخصی و هوای نفس است.

«معاویه پرسید: آیا تو علیّ را دیده ای؟ پاسخ داد: آری «معاویه: او را چه گونه یافتی؟

«دارمیّه: به خدا سوگند علیّ چنان بود که این پادشاهی و سلطنت که ترا چنین شیفته و دل باخته ساخته در وی هیچ اثری نداشت و نمی توانست او را فریفته و مفتون دارد و این نعمتها که ترا مجذوب و مشغول داشته نتوانست علیّ را به خود متوجّه و مشغول خویش کند.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 194

«معاویه: آیا از او سخنی شنیده ای؟

«دارمیّه: آری به خدا سوگند کلام علیّ

چنان بود که دلهای گرفته و تاریک به آن روشن می شد و تیرگی دلها چنان بدان زدوده می شد که مس با زیت.

«معاویه: راست گفتی. اکنون بگو آیا ترا حاجتی است؟

«دارمیّه: صد شتر سرخ می خواهم.

«معاویه: که با آنها چه کنی؟

«دارمیّه: کودکان را با شیر آنها غذا بدهم و بزرگان را به وسیلۀ آنها زنده بدارم و کسب مکارم و مفاخر بکنم و میان عشائر و قبائل به اصلاح پردازم.

«معاویه: اگر آن چه خواستی به تو بدهم من در دل تو جایگزین علیّ خواهم شد؟

«دارمیّه: سبحان اللّٰه! بسیار کمتر از این هم نه.

«معاویه: به خدا سوگند اگر علیّ زنده بود چیزی از آنها به تو نمی داد.

«دارمیّه: آری به خدا سوگند یک ذره از موی آنها را هم، که به مسلمین تعلّق دارد، بمن نمی داد.»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 195

معاویه و بیت المال

چنانکه در این قضایا و صدها امثال آن دیده می شود «1» معاویه با بیت المال مسلمین آن چنان معامله می داشته که با ملک باد آوردۀ شخصی خود یعنی آن را بی حساب در مصالح شخصی و سلطنتی و به میل و اراده و دل خواه خویش مصرف می کرده و در این بی پروایی و عدم رعایت حکم دین سرمشقی بوده است برای پسرش، یزید، و دیگر بنی امیّه و بنی مروان چه اعقاب او هم همان شیوه را دنبال کرده و نسبت به اموال مسلمین همان نظر را داشته و همان معامله را انجام داده اند.

______________________________

(1) سیوطی در تاریخ الخلفاء (صفحه 204) این مضمون را آورده است:

«ابن عساکر از حمید بن هلال اخراج کرده که: عقیل بن ابی طالب از برادرش علی درخواست مال کرد و گفت: من فقیرم و

محتاج، مرا چیزی عطا کن. علی گفت: صبر کن تا هنگام عطاء به مسلمین برسد ترا هم با ایشان آن چه حقت هست بدهم عقیل اصرار کرد علی به مردی که آنجا بود گفت: دست عقیل را بگیر و او را ببر به بازار و جلو دکانها و به او بگو: قفلها را بشکن و هر چه می خواهی از اینها بردار. عقیل گفت: مرا می خواهی بعنوان دزد بگیری؟ گفت: پس تو می خواهی مرا بدزدی وادار کنی که مال مسلمین را بگیرم و به تو ببخشم؟

«عقیل گفت: من به نزد معاویه خواهم رفت. علی گفت خود دانی و آن چه می خواهی بکن. پس عقیل به نزد معاویه رفت معاویه صد هزار به او بخشید آن گاه گفت: بر منبر برآ و رفتار علی را با خود و هم آن چه من کرده ام یاد کن. عقیل بر منبر برآمد و پس از حمد و ثناء الهی گفت: ای مردم من از علی دین او را خواستم بمن نداد و آن را نگه داشت و از معاویه همان را خواستم پس مرا بر دین خود بر گزید» صاحب کتاب «النصائح الکافیه لمن یتولی معاویه» که از علماء یمن است و در این کتاب معاویه را چنانکه شاید به استناد آیات و روایات و آثار معرفی کرده زیر عنوان: «و من بوائقه المهلکه: استئثاره بأموال المسلمین و اکلها بالباطل و صرفها کما یشاء لا کما یجب.» قضایائی آورده است از جمله بنقل از مسعودی، به اسناد، نقل کرده که روزی معاویه با صعصعه بن صوحان که نامه ای از علی (ع) برای معاویه برده و وجوه مردم حضور داشته اند معاویه این

مضمون را گفته است: زمین از خدا است و من خلیفه خدا هستم پس هر چه از مال خدا بگیرم مال من است و آن چه را نگیرم اختیار آن با من است..» و از جمله بنقل از ابن حجر، به سندی که رجال آن همه از ثقات بشمارند آورده که معاویه روزی در خطبه جمعه گفته است: «انما المال مالنا و الفی ء فیئنا فمن شئنا اعطیناه و من شئنا منعناه..» و از جمله بنقل از ابن عبد البر به اسناد از حسن بصری که گفته است:

زیاد به حکم بن عمرو غفاری که در خراسان عامل بوده چنین نوشته است: همانا امیر المؤمنین (معاویه) بمن نوشته است که زر و سیم از غنائم به او اختصاص دارد و نباید میان مردم تقسیم شود.

حکم به وی پاسخ داده است که دانستم که امیر المؤمنین به تو نوشته است که بیضاء و صفراء (زر و سیم) به او مخصوص است و نباید به مسلمین داده شود پس بدان که من کتاب خدا را بر نامۀ او مقدم می دانم و به خدا سوگند اگر آسمانها و زمین بر بنده ای بسته گردد لیکن او بتقوی و پرهیزکاری گراید خدا برای او راه باز می کند و در می گشاید و السلام.

آن گاه مردم را گفت: فردا پگاه بیایید مردم آمدند و او مالها را میان ایشان تقسیم کرد آن گاه گفت: «اللهم ان کان عندک لی خیر فاقبضنی إلیک» پس در مرو خراسان وفات یافت.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 196

ابن اثیر در کتاب «الکامل» (جزء سیم- صفحه 256) ذیل حوادث سال 59 که معاویه، عبد الرحمن بن زیاد را حکومت خراسان داده و

بدانجا فرستاده، این مضمون را آورده است:

«عبد الرحمن از زمان معاویه، خراسان را می داشت و در آنجا فرمان می راند تا

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 197

زمانی که حسین بن علی در کربلا به شهادت رسید عبد الرحمن به شام برگشت و بیست هزار هزار درهم (بیست میلیون درهم) با خود همراه داشت. چون بر یزید درآمد یزید وی را گفت:

«اگر می خواهی حسابت را رسیدگی کنیم و آن چه با خود داری از تو بگیریم و ترا بعمل پیش برگردانیم و اگر بخواهی آن چه با خود آورده و همراه داری به تو ببخشیم و از کارت بر کنار داریم بدین شرط که پانصد هزار درهم از آنها را به عبد اللّٰه بن جعفر بدهی.

«عبد الرحمن گفت: دوست دارم مال را بمن ببخشی و مرا معزول کنی.

«یزید آن همۀ اموال را بوی بخشید و او را از امارت خراسان بر کنار ساخت! «عبد الرحمن هزار هزار درهم (یک میلیون) برای عبد اللّٰه بن جعفر فرستاد و گفت: پانصد هزار درهم آن از جانب یزید است و پانصد هزار دیگر آن را خودم برایت داده ام»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 198

عقائد در بارۀ معاویه

هنگامی که جنگ صفّین در میان می بود معاویه به وسائل مختلف دست می زد تا یاران علی (ع) را از پیرامن وی پراکنده سازد از این رو گاهی به ایشان نامه می نوشت و از راه تطمیع و تهدید با ایشان سخن می راند از جمله به قیس بن سعد بن عباده، که در زمان پیغمبر (ص) باصطلاح زمان ما به منزلۀ پیشکار «1» آن حضرت می بود نامه ای نوشت و او را به مفارقت علی (ع) و مرافقت خود خواند و

به تطمیعش پرداخت. قیس چنانکه جاحظ نویسندۀ ادیب و مورخ مشهور «2» در کتاب «التاج» آورده پاسخ نامه را به معاویه چنین نوشت:

«یا وثنّی ابن وثنّی تکتب إلیّ تدعونی إلی مفارقه علیّ بن ابی طالب و الدّخول فی طاعتک و تخوّفنی بتفرّق اصحابه و اقبال النّاس علیک و اجفالهم إلیک.

«فو اللّٰه الّذی لا اله غیره لو لم یبق غیره ما سالمتک ابدا و أنت حربه، و لا دخلت فی طاعتک و أنت عدوّه، و لا اخترت عدوّ اللّٰه علی ولیّه، و لا حزب الشیطان علی حزب اللّٰه. و السّلام».

______________________________

(1) خطیب بغدادی در تاریخ بغداد (در ترجمه عبد الرحمن، ابو الحسین مصری) به اسناد از انس بن مالک این عبارت را روایت کرده است: «کان قیس بن سعد من النبی بمنزله صاحب الشرطه من الامیر یعنی ینظر فی أموره-»

(2) ابو عثمان عمرو بن بحر بن محبوب صاحب کتب معروف: «البیان و التبیین» و «الحیوان» و «عثمانیه» و غیر اینها جاحظ در سال دویست و پنجاه و پنج (255) به سن متجاوز از نود سال در بصره وفات یافته است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 199

امثال این مکاتبات را طبری و مسعودی، و دیگر مورخان معتبر، در کتب معتبر خود، آورده اند چنانکه همین نامه را هم ابن عبد ربّه فقیه مالکی در «العقد الفرید» به عبارت زیر آورده است:

«فانت وثنیّ بن وثنیّ دخلت فی الاسلام کرها و خرجت منه طوعا لم یقدم إیمانک و لم یحذر نفاقک و نحن انصار الدّین الّذی خرجت منه و اعداء الدّین الّذی دخلت فیه. و السّلام» ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه (جزء اول) عبارت زیر را در بارۀ معاویه آورده

است:

«و معاویه مطعون فی دینه عند شیوخنا، رحمهم اللّٰه تعالی، یرمی بالزّندقه.

و قد ذکرنا فی «نقض السّفیانیّه» علی شیخنا ابی عثمان، الجاحظ، ما رواه اصحابنا فی کتبهم الکلامیّه عنه، من الإلحاد و التعرّض لرسول اللّٰه، ص «1»» بیهقی «2»، بنقل محدّث قمی، در «هدیّه الاحباب»، از صاحب «3» کتاب

______________________________

(1) و از این رو مورد لعن پیغمبر (ص) قرار گرفته چنانکه ابو عبد اللّٰه بصری متکلم از نصر بن عاصم از پدرش عاصم روایت کرده (بنقل ابن ابی الحدید) که این مضمون را گفته است:

«بمسجد پیغمبر (ص) در آمدم مردم را شنیدم که می گفتند: «نعوذ باللّٰه من غضب اللّٰه و رسوله» سبب پرسیدم گفتند: هم اکنون معاویه که دست پدرش ابو سفیان را در دست داشت از مسجد بیرون شد پیغمبر چنین گفت: «لعن اللّٰه التابع و المتبوع رب یوم لأمتی من معاویه ذی الاستاه- یعنی العجز الکبیر-»

(2) ابو بکر احمد بن حسین بن علی شافعی خسرو گردی صاحب کتاب «السنن الکبیر» و «السنن الصغیر» و کتاب «دلائل النبوه»، و جز اینها که امام الحرمین در باره اش گفته است «ما من شافعی الا و للشافعی فی عنقه منه الا البیهقی فان له المنه علی الشافعی نفسه و علی کل شافعی، لما صنف فی نصره مذهبه». بیهقی در سال چهار صد و پنجاه و هشت (458) در نیشابور وفات یافته است.

(3) عماد الدین حسن بن علی بن محمد بن حسن طبری که محدث قمی او را بعنوان «الشیخ العالم الماهر الخبیر المتکلم المحدث النحریر» یاد و تاریخ ختم کتاب «الکامل البهائی» را به سال ششصد و هفتاد و پنج (675) ضبط کرده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص:

200

«الکامل البهائی» در برابر کسی که گفته است: «معاویه به جنگ با علی از ایمان خارج شده» گفته است:

«انّ معاویه لم یدخل فی الایمان حتّی یخرج منه بل خرج من الکفر إلی النّفاق فی زمن رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم، ثم رجع إلی کفره الأصلی بعده» کشّی در کتاب رجال خود در ترجمۀ محمد بن ابی حذیفه (عتبه) که خالوزادۀ معاویه و از اصحاب با وفای علیّ (ع) بوده چنین آورده است:

«پس از این که علی (ع) شهادت یافت معاویه، که محمد را گرفته و به زندان افکنده بود روزی او را خواست و با وی به گفتگو پرداخت در جمله محمد به او چنین گفت:

«و انّی لأشهد انّک منذ عرفتک فی الجاهلیّه و الإسلام لعلی خلق واحد ما زاد الإسلام فیک لا قلیلا و لا کثیرا..»

«همانا گواهی می دهم که از آن زمان که ترا می شناسم چه در زمان جاهلی و چه در دوران اسلام تو بر یک خوی و یک تیره بوده و هستی و اسلام کم یا بیش بر تو چیزی نیفزوده است.»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 201

عمّال معاویه

معاویه، و دربار او در شام، بدین وضع و روش بوده که نمونه اش یاد گردید. دیگر بلاد و شهرهای اسلامی را نیز از لحاظ توجه دستگاه حکومت به احکام و شئون دین حال بهمان منوال بوده است زیرا کسانی که از جانب معاویه در آن بلاد حکومت می کرده و بر مردم سلطنت می یافته همه از سنخ او و مجری مقاصد او و کوشا در جلب نظر او بوده اند تا پیشرفت کنند و ارتقاء یابند. پس کردار و رفتار و گفتار آنان چنان بوده

که هوی و میل وی را تأمین کند و او را راضی و خرسند سازد.

عمّال معاویه همه با خود او متناسب و مردمی بی علاقه بدین و ایمان و عاری از حقیقت بوده یا لا اقل جلب خاطر او را خویش را چنان می نمایانده و یا به گفتۀ مغیره که به صعصعه در کوفه گفته (چند صفحه پیش نقل شد): «.. ندفع به هؤلاء القوم عن أنفسنا تقیّه» راه «تقیّه» می سپرده اند.

در سال چهل و یکم عبد اللّٰه بن عمرو بن عاص را بر کوفه والی ساخته مغیره بن شعبه بوی گفته: پسر را بر کوفه و پدر را بر مصر فرمانروا کرده و خود میان دو شیر امارت می کنی! پس معاویه خود مغیره را به کوفه فرستاد و عبد اللّٰه را برداشت. عمرو عاص از سعایت مغیره آگاه شد بر معاویه در آمد و به او گفت: مغیره را بر خراج مسلّط داشته ای او اموال خراج را به نیرنگ برای خود نگه خواهد داشت و تو نخواهی توانست از وی چیزی بازستانی. پس معاویه گرفتن خراج را از مغیره باز گرفت و به دیگری وا گذاشت.

مدتی پس از این قضیه مغیره را با عمرو دیدار افتاد عمرو به او گفت: تو در بارۀ امارت عبد اللّٰه بر کوفه امیر المؤمنین را چنان رهنمایی کردی؟ مغیره گفت: درست است

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 202

من کردم. عمرو گفت: آن رهنمایی تو باین رهنمایی من «1»!! هنگامی که مغیره ولایت کوفه را یافت کثیر بن شهاب را بر ری والی ساخت و کثیر بتعبیر ابن اثیر و غیر او، «کان یکثر سبّ علیّ علی المنبر» و در همان

سال (سال چهل و یک) معاویه، بسر بن ارطاه را بر بصره والی ساخت.

بسر هنگام ورود به بصره بر منبر بر آمد و در خطبه به علی (ع) ناسزا گفت و شاهد بر گفتار خود خواست. ابو بکره او را تکذیب کرد. بسر دستور داد که او را در همان جا خفه کنند. ابو لؤلؤۀ ضبّی خود را به روی وی انداخت و از کشته شدن نجاتش داد.

آن گاه بسر سه پسر بزرگ زیاد را: عبد الرحمن و عبید اللّٰه و عبّاد گرفت و به زندان افکند و به زیاد که در فارس بود نوشت اگر نیایی و تسلیم نشوی بی گمان پسرانت را بدار می آویزم. زیاد او را چنین پاسخ نوشت: «ان تفعل فاهل ذاک أنت، انّما بعث بک ابن آکله الاکباد «2»» طبری در ذیل حوادث سال چهل و دو چنین آورده است:

«و قیل: فی هذه السّنه سار بسر بن ارطاه العامری إلی المدینه و مکّه و الیمن و قتل من قتل فی مسیره ذلک من المسلمین، و ذلک قول الواقدی. و قد ذکرت من خالفه فی وقت مسیره هذا السّیر «3».

______________________________

(1) تاریخ طبری (جزء چهارم صفحه 129)

(2) تاریخ طبری (جزء چهارم صفحه 129)

(3) در سال چهلم، اندکی پیش از شهادت علی (ع)، معاویه فرمان داده که بسر با سه هزار سوار جنگجو بسوی حجاز رود، و قتل و غارت و اخلال و اغتشاش و تهدید و ارعاب به راه اندازد. بسر این مأموریت را به دلخواه معاویه بحد اعلی از بی ایمانی و خونخواری انجام داده و حتی در یمن دو پسر صغیر عبید اللّٰه عباس را (به نام عبد الرحمن و قثم) ذبح

کرده است و چنانکه ابن اثیر، و غیر او، گفته اند «فلما سمع امیر المؤمنین بقتلها جزع جزعا شدیدا و دعا علی بسر فقال: اللهم اسلبه دینه و عقله. فاصابه ذلک و فقد عقله فکان یهذی بالسیف و یطلبه فیؤتی بسیف من خشب و یجعل بین یدیه زق منفوخ فلا یزال یضربه و لم یزل کذلک حتی مات».

طبری (ذیل حوادث سال 45- جلد چهارم، صفحه 165-) این مضمون را آورده است:

«معاویه عمل بصره و خراسان و سیستان را به زیاد داده و پس از آن هند و بحرین و عمان را هم ضمیمۀ آن ساخت زیاد در آخر ماه ربیع الاخر یا غره جمادی الاولی از سال 45 به بصره درآمد و خطبۀ «بتراء» خود را، که در آن خدا را سپاس نگفته، هنگام ورود به بصره انشاء کرد»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 203

«و زعم الواقدی: انّ داود بن حیّان حدّثه عن.. قال: اقام بسر بن ابی ارطاه بالمدینه شهرا یستعرض النّاس لیس احد ممّن یقال: هذا اعان علی عثمان الّا قتله.. قال: وجد قوما من بنی کعب و غلمانهم علی بئر لهم فالقاهم فی البئر!» سفّاکی و هتّاکی و بی باکی و خونریزی بسر بن ارطاه نماینده و نمونۀ باطنی معاویه، از آن مشهورتر است که از این بیش در باره اش، آن هم در این اوراق، اطاله سخن لازم افتد.

زیاد بن ابیه عامل دیگر معاویه هم وقتی از جانب وی ولایت ایالت خراسان یافت و به بصره وارد شد خطبه «بتراء» «1» خود را القاء کرد و خود و طرز حکومت خود را به مردم شناساند از جمله در آن خطبه گفت:

«و انّی لأقسم باللّٰه لآخذنّ

الولیّ بالولیّ.. و المقیم بالظّاعن و المقبل بالمدبر و الصحاح منکم بالسّقیم! حتّی یلقی الرّجل منکم اخاه فیقول:

انج سعد، فقد هلک سعید!..

طبری در بارۀ زیاد چنین نوشته است (جزء چهارم صفحه 167):

______________________________

(1) چون در آغاز این خطبه، حمد الهی به جا نیاورده خطبه بدین نام مشهور شده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 204

«و کان زیاد اوّل من شدّ امر السّلطان و اکّدا الملک لمعاویه و الزم الناس الطاعه و تقدّم فی العقوبه و جرّد السّیف و اخذ بالظّنّه و عاقب علی الشبهه و خافه النّاس فی سلطانه خوفا شدیدا» و همو نوشته است (جزء چهارم صفحه 169):

«و قیل: انّ زیاد اوّل من سیّر بین یدیه بالحراب و مشی بین یدیه بالعمد..»

هنگامی که زیاد یاران حجر بن عدیّ را به سختی دنبال کرده بود و یکان یکان را می گرفت و آزار می داد و می کشت یا به نزد معاویه به شام می فرستاد از آن جمله صیفی بن فسیل شیبانی را، که از بزرگان اصحاب حجر و مردی دانا و دین دار بود، نزد وی بردند.

ابن اثیر این قضیه را بدین گونه آورده است (الکامل- جزء 3 صفحه 236-) که چون صیفی را به نزد زیاد بردند بوی چنین گفت:

«یا عدوّ اللّٰه ما تقول فی ابی تراب؟

«فقال: ما اعرف ابا تراب.

«فقال: ما اعرفک به! أ تعرف علیّ بن ابی طالب؟ قال: نعم. قال:

فذاک ابو تراب.

«قال: کلّا ذاک ابو الحسن و الحسین.

«فقال له صاحب الشّرطه: یقول الأمیر: هو ابو تراب و تقول: لا!؟

«قال: فان کذب الأمیر اکذب انا و اشهد علی باطل کما شهد؟! «فقال له زیاد: و هذا ایضا. علیّ بالعصا. فاتی بها.

«فقال: ما تقول فی علیّ؟

«قال: احسن

قول.

«قال: اضربوه.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 205

«فضربوه حتّی لصق بالأرض!.

«ثم قال: اقلعوا عنه. ما قولک فی علیّ.

«قال: و اللّٰه لو شرحتنی بالمواسی ما قلت فیه الّا ما سمعت منّی!.

«قال: لتلعننّه او لأضربنّ عنقک.

«قال: لا افعل.

«فأوثقوه حدیدا و حبسوه «1»» باز هم ابن اثیر، و هم غیر او، در بارۀ عبد الرحمن بن حسّان عنزی، که یکی دیگر از دوازده تن از بزرگان یاران حجر بن عدی بود، که زیاد ایشان را به شام نزد معاویه فرستاد تا دل خواه خود را در بارۀ آنان بکار بندد این مضمون را آورده است (الکامل جزء سیم- صفحه 242):

«.. معاویه به عبد الرحمن گفت: یا اخا ربیعه چه می گویی در بارۀ علی؟

مرا واگذار و از این پرسش درگذر که ترا بهتر است. گفت: به خدا سوگند نمی گذرم و ترا وا نمی گذارم. عبد الرحمن چنین پاسخ داد:

«اشهد انّه کان من الذّاکرین اللّٰه تعالی کثیرا، من الآمرین بالحقّ، و القائمین بالقسط، و العافین عن النّاس» معاویه پس از این که از این گونه سؤال و جوابها میان او و عبد الرحمن ردّ و بدل شد او را به کوفه به نزد زیاد برگرداند و بوی دستور داد که او را به بدترین وضع و فجیعترین طرز نابود سازد «2» پس زیاد او را زنده دفن کرد!!»

______________________________

(1) این صیفی یکی از دوازده تن رؤسا و از بزرگان اصحاب حجر است که زیاد آنان را گرفت و پس از این که باصطلاح این عصر برای آنان «پرونده» ساخت و به شهادت شهودی بی ایمان رسانده ایشان را به شام فرستاده تا معاویه ایشان را بکشد. پس معاویه دستور داد حجر بن عدی و

چند تن دیگر را، که صیفی یکی از ایشان است کشتند.

(2) هم سنخی معاویه و عمالش را این قضیه نمونه ایست بارز.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 206

در سال پنجاهم هجری که مغیره بن شعبه والی کوفه، به مرض طاعون، در کوفه در گذشت معاویه زیاد بن ابیه را که در آن هنگام والی بصره بود به ولایت کوفه نیز منصوب ساخت. زیاد نخستین عاملی است که حکومت کوفه و بصره با هم به او داده شده است پس زیاد، سمره بن جندب، صحابی مشهور، را در بصره به جای خود گذاشت و خود به کوفه رفت.

سمره مردی بسیار لجوج و معاند و بتعبیر پیغمبر (ص) «مضارّ» بوده و همان است که حدیث «لا ضرر و لا ضرار» که احکام فقهی بسیاری را مأخذ و مدرک شده در نتیجه لجاج و سرسختی و نافرمانی او از پیغمبر (ص) صدور یافته است.

سمره در بصره رئیس شرطۀ زیاد بود و از طرف او حکومت می داشته و کسانی بسیار را بقتل رسانده است.

عبد الملک بن حکیم از حسن بصری (بنقل ابن ابی الحدید) این مضمون را حکایت کرده است:

«مردی از مردم خراسان به بصره آمد مالی را که از باب زکاه آورده بود ببیت المال تسلیم کرد و سند برائت (قبض رسید) دریافت داشت و شکرانۀ این توفیق را بمسجد در آمد و دو رکعت نماز به جای آورد. در این هنگام سمره بمسجد وارد شد و آن مرد را دید پس او را به تهمت این که از خوارج است جلو انداخت و گردن زد چون آن مرد کشته شد دید «سند برائت» با خود داشته است. ابو بکره

به سمره گفت:

آیا نشنیده ای که خدا گفته است: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکّٰی وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلّٰی»؟ سمره به او پاسخ داد: برادرت زیاد مرا باین کار واداشته است.»

اعمش از ابو صالح (باز هم بنقل ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه) این مضمون را روایت کرده است:

«ما را خبر رسید که یکی از اصحاب پیغمبر (ص) به بصره آمده است به دیدن او رفتیم دیدیم سمره است در حالی که ظرفی شراب جلو یک پای خود و ظرفی یخ جلو

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 207

دیگر پای خویش نهاده بدین بهانه که به مرض نقرس دچار است.

«در این هنگام گروهی در آمده و گفتند:

«ای سمره خدا را چه پاسخ خواهی داد در این باره که کسی را به نزدت می آورند و تو به تهمت این که او از خوارج است بی این که بشناسی و در باره اش تحقیق و بررسی کنی به کشتن او فرمان می دهی پس از آن کسی دیگر را می آورند باز به کشتن وی نیز فرمان می دهی و ایشان را می کشی؟.

«گفت: چه باکی از این کار است؟ اگر از اهل بهشت باشد به بهشت خواهد رفت و اگر از اهل دوزخ باشد به دوزخ!» طبری در تاریخ خود (جزء چهارم- صفحه 176-) به اسناد، چنین آورده است:

«استخلفه (یعنی سمره) زیاد علی البصره و اتی الکوفه فجاء و قد قتل ثمانیه آلاف من النّاس. فقال: هل تخاف ان تکون قد قتلت احدا بریئا؟ قال:

لو قتلت إلیهم مثلهم ما خشیت!!» باز طبری به اسناد از سلیمان بن مسلم عجمی آورده (جزء چهارم- صفحه 217) که پدرش، مسلم، این مضمون را گفته است:

«از مسجد می گذشتم

مردی را دیدم نزد سمره آمد و زکاه مال خود را بوی داد و به نماز ایستاد مردی پیش آمد و او را گردن زد به طوری که سرش به جایی افتاد و بدن به جای دیگر بس ابو بکره رسید و این آیه را «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکّٰی وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلّٰی» خواند.

«پس از آن گفت: پدرم چنین گفت: شهادت می دهم که سمره از این جهان نرفت و نمرد مگر پس از این که به مرض لرزه و رعشه دچار شد و به سختترین مرگی جهان را به درود گفت:

«و پدر گفت:

«گروهی از مردم نزد سمره بودند که جمعی را نزد وی آوردند سمره هر یک

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 208

از آنان را می پرسید دینت چیست؟

او پاسخ می داد:

«اشهد ان لا اله الّا اللّٰه وحده لا شریک له و انّ محمدا عبده و رسوله، و انّی بری ء من الحروریّه».

پس سمره فرمان می داد او را جلو بر آنند و گردنش را بزنند تا بیست و اندی مرد بدین گونه کشته شدند» و هم طبری در همان جزء و همان صفحه (جزء چهارم صفحه 176) به اسناد از عوف چنین آورده است:

«اقبل سمره من المدینه فلمّا کان عند دور بنی اسد خرج رجل من بعض ازقّتهم ففجأ اوائل الخیل فحمل علیه رجل من القوم فاوجره الحربه. ثمّ مضت الخیل فأتی علیه سمره بن جندب، و هو متشحّط فی دمه، فقال: ما هذا؟

قیل: اصابته اوائل خیل الأمیر. قال: اذا سمعتم بنا قد رکبنا فاتّقوا اسنّتنا!» «مات زیاد و علی البصره سمره بن جندب خلیفه له.. و اقرّ معاویه، سمره بعد زیاد ستّه اشهر ثمّ عزله فقال سمره:

«لعن

اللّٰه معاویه! و اللّٰه لو اطعت اللّٰه کما اطعت معاویه ما عذّبنی ابدا!» سمره همان صحابی بی ادب و لجوج است که ابو جعفر اسکافی در کتاب «التفضیل» (بنقل عزّ الدین بن ابی الحدید) مضمون زیر را در بارۀ او گفته است:

«روایت است که معاویه خواست صد هزار درهم به سمره بن جندب بدهد که او بگوید آیۀ «وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ یُشْهِدُ اللّٰهَ عَلیٰ مٰا فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصٰامِ «1» در حقّ علی (ع) و آیۀ

______________________________

(1) آیۀ 202 از سورۀ البقره. در تفسیر جلالین بعد از کلمۀ «أَلَدُّ الْخِصٰامِ» چنین آمده است: «شدید الخصومه لک و لأتباعک لعدوانه لک، و هو الاخنس بن شریق، کان منافقا حلو الکلام، للنبی صلّی اللّٰه علیه و سلّم، یحلف انه مؤمن به و محب له فیدنی مجلسه فأکذبه اللّٰه فی ذلک. و مر بزرع و حمر لبعض المسلمین فاحرقه و عقرها لیلا..»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 209

«وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغٰاءَ مَرْضٰاتِ اللّٰهِ..» «1» در بارۀ ابن ملجم نزول یافته است لیکن سمره نپذیرفته معاویه مبلغ را دو برابر (دویست هزار) کرده باز هم نپذیرفته پس صد هزار دیگر بر آن افزوده و سیصد هزار درهم گفته لیکن سمره لجاج کرده و نپذیرفته تا به بفرجام بمبلغ چهار صد هزار درهم میان ایشان موافقت بعمل آمده و سمره عبارتی چنانکه معاویه می خواسته ساخته و روایت کرده است!» این اوراق چون برای غرضی دیگر تدوین می گردد استقصاء همۀ موارد عدم توجه معاویه و عمّال و ایادی او به امور دینی و شئون فقهی در آنها زائد است.

کشتار و تاراج

بسر بن ارطاه به فرمان معاویه در حجاز و یمن و کشتن او کودکان ابن عبّاس را در آخر زمان علیّ علیه السّلام و ستمگریهای زیاد بن ابیه و مروان و سمره بن جندب و دیگر عمّال و حکّام معاویه که بزرگان اهل تسنن آنها را در کتب معتبرۀ خود یاد کرده اند و ما هم بدانها اشاره کردیم اثبات منظور ما را کافی است با این همه به واقعۀ حجر بن عدیّ که از بزرگان فقهاء و دین داران زمان خود بوده و یکی از آن موارد بسیار فراوان است در اینجا از کتاب «الاصابه فی تمییز الصحابه» «2» تألیف

______________________________

(1) آیۀ 206 از سوره البقره. در تفسیر جلالین در دنبال آیه آمده است: «و هو صهیب لما اذاه المشرکون هاجر إلی المدینه و ترک لهم ماله..»

(2) عین همین مطالب با اندکی اختلاف از لحاظ کم و زیادی در کتاب «الاستیعاب فی اسماء الاصحاب» تألیف «الفقیه الحافظ المحدث ابی عمرو یوسف بن عبد اللّٰه بن محمد بن عاصم النمری القرطبی المالکی المولود سنه 363 ه- المتوفی سنه 463 ه» هم هست. مقدم بر هر دو، طبری قضیۀ قتل حجر را به تفصیل آورده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 210

شیخ الاسلام امام الحفّاظ شهاب الدّین الفقیه المحدّث احمد بن علی بن محمد بن محمد بن علی الکنانی العسقلانی المعروف به ابن حجر المولود سنه 773 ه المتوفی سنه 582 ه. ق» را به پارسی بر می گردانم و کلام را در بارۀ بیان مظالم معاویه و عمّالش به آوردن خلاصۀ آن پایان می دهم:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 211

واقعۀ حجر بن عدی

حجر بن عدیّ بن..

حجر از فضلاء صحابه و سنّش از

بزرگان آنان کمتر بوده است..

«چون معاویه، زیاد را بر عراق و ما وراء آن، حکومت و ولایت داد و او از بدرفتاری و خشونت کرد آن چه را کرد، حجر زیاد را خلع نمود، نه معاویه را و گروهی از اصحاب علی و شیعۀ او از حجر پیروی کردند.

«روزی زیاد خطبه را به درازا کشاند به طوری که نماز بتأخیر افتاد و به یاد آوری حجر و یاران او که وقت نماز می گذرد اعتناء نکرد حجر ریگی بسوی او پرتاب کرد زیاد این قضیه را به معاویه نوشت. معاویه فرمان داد که زیاد، حجر را به شام نزد وی بفرستد. زیاد او را با یازده تن دیگر در آهن و زنجیر! بسوی معاویه گسیل داشت.

معاویه شش تن را که یکی از ایشان حجر بود بکشت و شش تن را زنده نگه داشت.

«خبر بدرفتاری زیاد با حجر و یارانش بأمّ المؤمنین، عائشه، رسید عبد الرحمن بن حارث بن هشام را بسوی معاویه فرستاد و گفت: «اللّٰه، اللّٰه فی حجر و اصحابه.

«عبد الرحمن چون به شام رسید حجر و پنج تن از یارانش کشته شده بودند.

پس به معاویه گفت: حلم ابو سفیان را چرا در بارۀ حجر و یارانش بکار نبستی و چرا ایشان را در زندانها نگه نداشتی و با طاعون آنان را از میان نبردی!؟

«معاویه پاسخ داد: چون تو و مانندگان تو از بنی امیّه نبودند که مرا رهنمایی کنند.

عبد الرحمن گفت: به خدا سوگند پس از این عرب برای تو حلم و رأیی بشمار نخواهد آورد. تو گروهی از مسلمین را که بطور اسیر به سویت فرستاده شده اند کشتی.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 212

«معاویه

در راهش به مکه در مدینه بر عائشه وارد شد نخستین چیزی که عائشه با وی گفت قتل حجر بود..

«حجر در موضعی به نام «مرج عذراء» که خود او آن موضع را فتح کرده بود بحکم تقدیر بقتل رسیده..

«عبد اللّٰه عمر در بازار بود که خبر قتل حجر بوی رسید از شنیدن خبر بسیار ناراحت شد و بپا خواست در حالی که گریه بر او چیره شده بود..

«زمانی که حجر را برای کشتن جلو راندند گفت: مرا بگذارید دو رکعت نماز بگزارم. پس دوگانه را برای یگانه سبک بگزارد آن گاه گفت: اگر نه این بود که شما را توهّم بهم می رسید و به گمان می افتادید که من از مرگ بیم و هراسی دارم بی گمان بدین سبکی نماز نمی گزاردم و با خدای خود بیشتر به راز و نیاز می پرداختم!.. پس از آن کسان خود را چنین گفت: این آهن و زنجیر را از من برنگیرید و مرا نشویید چه می خواهم در روز رستاخیز با همین حال معاویه را دیدار کنم..

«هنگامی که نزد حسن بصری از معاویه و کشتن وی حجر و یارانش را سخن به میان می آمد، حسن می گفت: ویل لمن قتل حجرا و اصحاب حجر».

«به یحیی بن سلیمان گفته شده است: ابلغک انّ حجرا کان مستجاب الدّعوه؟ پاسخ داده است: آری. و از افاضل اصحاب پیغمبر (ص) بوده است.

«چون معاویه بحج رفته بعنوان زیارت به مدینه در آمده و از عائشه (رض) اذن ملاقات خواسته و به ملاقات او رفته و تا نشسته است عائشه بوی گفته است:

«ترا اطمینان است که من در اینجا کسی را پنهان نکرده باشم که به تلافی خون برادرم، محمد،

ترا بکشد؟

«معاویه پاسخ داده است: من به خانۀ امن و امان وارد شده ام. آن گاه عائشه بوی گفته است: آیا از خدا نترسیدی که حجر و یاران او را کشتی؟..

«امّ المؤمنین عائشه، می گفته است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 213

«هان! به خدا سوگند اگر معاویه می دانست که اهل کوفه را مناعت و امتناعی است هر گز جرأت نمی کرد حجر و اصحاب او را از میان ایشان بگیرد و به شام ببرد و بکشد لیکن پسر «آکله الاکباد» دانست که مردی و مردمی از میان رفته است.

هان! به خدا سوگند آنان سران عرب بودند از لحاظ عزّ و مناعت و فقاهت.

چه خوب و به جا گفته است لبید آنجا که گفته است:

ذهب الّذین یعاش فی اکنافهم و بقیت فی خلف کجلد الأجرب

لا ینفعون و لا یرجّی خیرهم و یعاب قائلهم و ان لم یشغب

«.. قتل حجر به سال پنجاه و یک هجری بوده است» کشتن حجر به طوری نامترقب و ناگوار و ناپسند بوده که حتّی شنیدن آن موجب مرگ بعضی شده است.

ابن اثیر در حوادث سال پنجاه و سه (53) از کتاب الکامل (جلد سیم- صفحه 245) این مضمون را آورده است:

«و در سال پنجاه و سه (53) ربیع بن زیاد حارثی که از جانب زیاد بن ابیه عامل خراسان بود بمرد و سبب مرگش این شد که از شنیدن قتل حجر بن عدیّ سخت به سخط در آمد و پس از یک هفته روز جمعه بمسجد رفت و مردم را گفت: من از زندگی سیر شده ام پس دعایی می کنم شما آمین بگویید. آن گاه نماز جمعه بگزارد و دستها را بلند کرد و گفت:

«اللّٰهمّ ان کان لی

عندک خیر فاقبضنی إلیک عاجلا» مردم همه آمین گفتند. چون از مسجد بیرون شد در بیرون مسجد به زمین افتاد به خانه اش بردند و همان روز وفات یافت «1».

______________________________

(1) شاید مقبرۀ منسوب به ربیع بن خثیم از این ربیع باشد اگر معلوم گردد که این ربیع در آن وقت در این حدود از خراسان بوده و کلمه خواجه که به نام ربیع افزوده شد این احتمال را تایید می کند چه اطلاق این کلمه بر عمال و حکام و وزرا انسب است تا بر زهاد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 214

«پسرش عبد اللّٰه هم که به جانشینی پدر معین شده بود دو ماه بعد از واقعۀ بدر در گذشت».

طبری در تاریخ خود (جزء چهارم- صفحه 208) از حسن بصری این مضمون را آورده است:

«معاویه چهار کار کرد که هر یک از آنها به تنهایی موجب هلاکت است:

1- مسلط ساختن او اشرار و ستم کاران و سفیهان را بر امّت محمد (ص) به طوری که با زنده بودن بقایایی از صحابه و صاحبان فضل، کارها را بی مشاوره با آنان خود بدست گرفت و هر چه خواست کرد.

2- بیعت گرفتن برای پسر خود، یزید، که شراب خوار و پیوسته مست می بود حریر می پوشید و طنبور می نواخت.

3- ملحق ساختن زیاد بن سمیّه را بر خلاف حکم پیغمبر (ص) که «الولد للفراش و للعاهر، الحجر» به ابو سفیان «1».

4- کشتن حجر بن عدیّ و یاران وی را. وای بر معاویه از حجر و یاران حجر «2» وای بر او»

______________________________

(1) ابو نعیم، در ترجمۀ سعید بن مسیب، به اسناد، از ابن حرمله آورده که گفته است: «ما سمعت سعیدا سب احدا

قط الا انی سمعته یقول: قاتل اللّٰه فلانا کان اول من غیر قضاء رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم و قد قال النبی (ص): الولد للفراش و للعاهر الحجر»

(2) یکی از معاریف یاران حجر، عمرو بن حمق خزاعی است. ابن حجر عسقلانی در کتاب «الاصابه» مضمون زیر را آورده است:

«.. عمرو بن حمق، از صحابه بشمار است. و ابو عمرو گفته است: عمرو بعد از واقعۀ «حدیبیه» هجرت کرده به قولی دیگر پس از حجه الوداع به اسلام در آمده لیکن قول اول، اصح است. و از آن چه حاکم، ابو احمد، در کتاب «الکنی» زیر ترجمۀ ابو داود مازنی، از طریق اسنوی، از ابن اسحاق آورده چنان برمی آید که عمرو بن حمق جنگ «بدر» را دریافته و از بدریین است. و طبری از ابو مخنف آورده که چون زیاد بن ابیه حجر را با یارانش گرفته و به شام فرستاده عمرو بن حمق از کوفه فرار کرده و گرفتار نشده است».

ابن عبد البر در کتاب» الاستیعاب» گفته است: «عمرو بن حمق از یاران حجر بوده و در زمان زیاد به موصل رفته و در غاری پنهان شده و ماری او را گزیده و کشته است عامل زیاد که در تعقیب عمرو بوده او را مرده یافته پس سرش را از تن جدا کرده و برای زیاد فرستاد و زیاد آن را برای معاویه. سر عمرو نخستین سری است در اسلام که از شهری به شهری فرستاده شده است. به قولی هم او را یافته و کشته و سرش را بریده و فرستاده اند.

این واقعه در سال پنجاه (50) اتفاق افتاده است».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3،

ص: 215

و همو (در همان صفحه از همان جزء) این مضمون را از ابو مخنف نقل کرده است:

«و مردم چنان می دانند که معاویه به هنگام احتضار سه بار گفته است «یوم لی من ابن الأدبر، طویل» «1» و مرادش حجر بوده است» در کتاب «الکامل» ابن اثیر چنین آمده است که زیاد بن ابیه، حجر را با دوازده کس از یاران و دوستانش گرفته و به زندان افکنده و اشخاصی را به شهادت بر افساد و اخلال آنان واداشته که از آن اشخاص بوده است شریح بن حارث قاضی معروف و شریح بن هانی آن گاه گرفتاران را با شهادتنامه به همراهی وائل حضرمی و کثیر بن شهاب بسوی معاویه به شام گسیل داشت.

شریح بن هانی در بیرون کوفه خود را به ایشان رسانده و نامه ای سر بسته به وائل سپرده و از او خواسته است که آن نامه را در شام به معاویه بدهد. وائل نامۀ شریح را پس از نامۀ زیاد به معاویه داده است. نامۀ شریح را عبارت چنین بوده است:

«بلغنی انّ زیادا کتب شهادتی علی حجر بن عدیّ، و انّ شهادتی علی

______________________________

(1) عدی پدر حجر پسر ادبر بوده که چون در مبارزه ای دو ألیه (سرین) او مورد اصابت شمشیر شده بوده است از این رو او را «ادبر» می خوانده اند.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 216

حجر انّه ممّن یقیم الصّلاه و یؤتی الزّکاه و یدیم الحجّ و العمره و یأمر بالمعروف و ینهی عن المنکر، حرام الدّم و المال، فإن شئت فاقتله و ان شئت فدعه «1». و السّلام» مصحّح کتاب «الکامل» که از او بعنوان «المورّخ الکبیر، فضیله الاستاذ، الشّیخ عبد الوهّاب النّجار

المدرّس بقسم التخصّص فی الازهر» یاد شده، بر قضیّۀ حجر دو پاورقی نوشته که در نخستین آنها مکاتبات زیاد و معاویه را بنقل از طبری آورده و در دوم آنها این مضمون را نوشته است:

«همانا نامۀ شریح بن هانی به معاویه دائر به برائت خود از شهادت، شایستۀ آن بود که معاویه را از کشتن این کسانی که آنان را کشت باز دارد و مانع گردد و اقتضاء داشت که در شهادت دیگران شک و تردید به میان آید و تردید به همرسد که آن شهادتها باختیار و ارادۀ شهود و بی تأثیر زیاد نوشته شده باشد لیکن معاویه و یارانش دین و عدل را وسیلۀ سیاست خود قرار داده بودند و هر گاه آن دو را در راه سیاست بهره می بود از آنها استفاده و بر آنها تحریض می کردند و هر گاه با سیاست دنیای ایشان معارضه و مخالفتی از آنها دیده می شد لغو و بیهوده بشمار می رفت و اعتماد و اتّکایی بر آن دو نمی بود» باز در ذیل قضیۀ کریم بن عفیف خثعمی، که از یاران حجر بود و زیاد او را نیز به نزد معاویه فرستاد و او معاویه را از خدا بیم داده و نصیحت کرده و از جمله چنین گفته است:

«اللّٰه، اللّٰه، یا معاویه فإنّک منقول من هذه الدّار الزّائله إلی الدّار الآخره.

______________________________

(1) محدث قمی، در «نفس المهموم» چنین آورده است: و فی کتاب مولانا الحسین (ع) إلی معاویه: «أ لست القاتل حجر بن عدی اخا کنده، و المصلین العابدین، الذین کانوا ینکرون الظلم و یستعظمون البدع و لا یخافون فی اللّٰه لومه لائم. ثم قتلتهم ظلما و عدوانا من

بعد ما کنت اعطیتهم الایمان المغلظه و المواثیق المؤکده»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 217

الدّائمه، ثمّ مسئول عمّا اردت بسفک دمائنا».

و معاویه او را چنین پرسیده است: «ما تقول فی علیّ؟» و او پاسخ داده است:

«اقول فیه قولک» پس معاویه گفته است: «أتبرّأ من دین علیّ الّذی یدین اللّٰه به!» همان مصحّح در پاورقی چنین نوشته است:

«هذا عنت فاحش من معاویه فإنّا نعلم، و النّاس یعلمون، و معاویه یعلم انّ دین علیّ، الإسلام فکیف یحمل النّاس علی البراءه من الإسلام؟! «انّ هؤلاء النّاس الّذین قتلتهم الأهواء السیّاسیّه کانوا اقوی علی الحقّ و اقوم قیلا من معاویه، الّذی یریق دماءهم علی صراحتهم و عدم ادّهانهم فی دینهم».

بالجمله این مصحّح فاضل به انصاف گراییده و می گوید: این کار معاویه بزه و گناهی است از حدّ گذشته، چه ما می دانیم و مردم همه می دانند و خود او می داند که علیّ را دین، اسلام است پس چه گونه مردم را بر دوری و برائت از اسلام وادار می کند؟! همانا این مردانی را که اهواء و اغراضی سیاسی بقتل رسانده، بر حق قویتر و در گفتار پادارتر و راسته تر بوده اند از معاویه که ایشان را، به واسطۀ صراحتی که در گفتار داشته و عدم مداهنه ای که در دین بکار می برده اند، کشته و خونهای آنان را ریخته است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 218

اولیّات معاویه و آخر کار او

شیخ کمال الدّین دمیری در کتاب «حیاه الحیوان» (جزء اول) در بارۀ معاویه این مضمون را آورده است:

«معاویه نخستین کسی است که «مقصوره» اتّخاذ کرده (منظورش مقصورۀ مسجد است که پس از شب 19 ماه رمضان که معاویه ضربت خورده و کارگر نشده دستور داده در مسجدش مقصوره ساخته اند

که از جماعت جدا باشد) و او نخستین کسی است که پاسبان و دربان و حاجب داشته و نخستین کسی است که صاحب شرطه با حربه جلو او حرکت می کرده و نخستین کسی است (یعنی از فرمانروایان اسلامی) که در خوردن و نوشیدن و پوشیدن از راه خوشگذرانی و دل خواهی رفته است «1»» و همو در همان کتاب این مضمون را آورده است:

«چون معاویه را کار به آخر رسید و هنگام وفاتش درآمد نزدیکان خاندان را بخواند و چون فراهم شدند گفت:

«آیا شما اهل و تبار من نیستید؟

______________________________

(1) سیوطی هم در تاریخ الخلفاء (صفحه 200) چند فقره از «اولیات» معاویه را از گفتۀ شعبی و زبیری و عسکری و زبیر بن بکار نقل کرده از جمله این که نخستین کسی بود که بواسطه بزرگی شکم و فربهی زیاد خطبه را نشسته خوانده و نخستین کسی است که برای خدمت خاص خود (حرمسرا) خصیان را اتخاذ کرده و از جمله این که در بیعت برای یزید بیعت کنندگان را سوگند داده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 219

«گفتند: چرا. خدای ما را فدایت کناد.

«گفت: آیا کوشش و کار و رنج و آزار من برای شما در راه خوشی و آسایش شما نبوده است؟

«گفتند: چرا.

«گفت: پس هم اکنون که جان از پایم رفته اگر می توانید آن را باز پس گردانید.

«همه گریستند و گفتند: به خدا سوگند از ما ساخته نیست و ما نمی توانیم و راهی بدان نداریم.

«معاویه به آواز بلند گریستن گرفت و آن گاه گفت: پس این دنیا بعد از من چه کسی را فریب خواهد داد و او را فریفته خود خواهد ساخت.»

باز هم دمیری این

مفاد را آورده است:

«اشخاصی بسیار نقل کرده اند که چون معاویه را سایۀ مرگ بر سر نشست و سنگین شد و اجل را نزدیک یافت به نزدیکان و اطرافیان خویش چنین دستور داد و گفت:

«چشمان مرا سرمه بکشید و سرم را روغن بمالید» چون دستور انجام یافت و سر و رویش از روغن درخشان گردید او را بنشاندند و تکیه دادند پس مردم را اجازه ورود داد.

مردم بر او در آمدند و ایستاده سلام کردند و باز گشتند.

«چون مردم از نزد او باز گشتند گفت:

بتجلّدی للشّامتین اریهم انّی لریب الدّهر لا اتضعضع

«1»

______________________________

(1) این بیت از قصیدۀ معروف ابو ذویب هذلی است که در رثای فرزندان خویش گفته است:

«امن المنون و ریبه تتوجع و الدهر لیس بمعتب من یجزع»

در تاریخ طبری و «الکامل» انشاء هر دو شعر متن به خود معاویه نسبت داده شده و با کلمه تجلدی آغاز گردیده است به گفتۀ برخی وفات ابو ذویب در مصر و به سال 27 ه ق واقع گردیده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 220

یکی از خاندان بنی هاشم که حضور داشت و این تمثّل را از معاویه شنید بر فور بیت دیگر این قصیده را برخواند:

و اذا المنیّه أنشبت اظفارها ألفیت کلّ تمیمه لا تنفع

مسعودی در «مروج الذّهب» (جلد دوم- صفحه 83-) این مضمون را آورده است:

«معاویه در آغاز بیماری خود، که بهمان بیماری از جهان رفت، به گرمابه درآمد و چون لاغری تن و فرسودگی جسم خویش را دید و به نابودی و دثوری که بر آن مشرف بود متوجه گردید گریه کرد و به ابیات زیر تمثّل جست:

اری اللّیالی اسرعت فی نقضی اخذن بعضی و ترکن

بعضی

حنین طولی و حنین عرضی اقعدننی من بعد طول نهضی

و چون بیماریش سخت و مرگش نزدیک و امیدش از بهبودی بریده و قطع گردید چنین انشاد کرد:

فیا لیتنی لم اعن فی الملک ساعه «1» و لم اک فی اللّذات اعشی النّواظر

______________________________

(1) ابیاتی که معاویه در حال مرگ بدانها تمثل جسته نگرانی و اضطراب و پشیمانی او را به خوبی می رساند و آدمی به یاد حال علی و کلمات بلند او و طمأنینه و آرامش و سکون وی می یافته که می گوید: «و اللّٰه لابن ابی طالب آنس بالموت من الطفل بثدی امه» و هنگام ضربت خوردن می گوید: «فزت و رب الکعبه» و بی اختیار به فرق میان باطل و حق و بی ایمانی و ایمان متوجه می گردد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 221

و کنت کذی طمرین عاش ببلغه من الدّهر حتّی زار اهل المقابر»

و هم مسعودی گفته است:

«لوط بن یحیی و هیثم بن عدی، و دیگر ناقلان آثار و راویان اخبار، گفته اند:

چون معاویه را حال احتضار در رسیده و مرگش را معاینه دیده باین بیت متمثّل گردیده است:

هو الموت لا منجی من الموت و الّذی نحاذر بعد الموت ادهی و افظع «1»

از این وضع حال معاویه به هنگام مرگ، که نگرانی در حال حاضر و احتضار، و طرز یاد از زمان گذشته و توغّل در التذاذ، و غفلت از توجّه به تدارک و جبران ما فات بحدّ میسور و اندازۀ مقدور، به وسیلۀ توبه و وصیّت صالح، نسبت به آینده، از آن مشهود است قهرا وضع علی (ع)، در چنان حالی در خاطر زنده می شود و بی ایمانی و ایمان در نظر مجسّم می گردد.

ابن اثیر در «الکامل»

(جلد سیم- صفحه 196-) پس از این که نوشته است:

علی دستور داد ابن ملجم را نزدش حاضر ساختند و گفت: «النَّفْسَ بِالنَّفْسِ» ان هلکت فاقتلوه کما قتلنی، و ان بقیت رأیت فیه رأیی. یا بنی عبد المطّلب لا ألفینّکم تخوضون دماء المسلمین تقولون: قد قتل امیر المؤمنین. الا لا یقتلنّ الّا قاتلی. انظر یا حسن، ان انا متّ من ضربتی هذه فاضربه ضربه بضربه و لا تمثّلنّ بالرّجل فانّی سمعت رسول اللّٰه (ص) یقول: «إیّاکم و المثله و لو بالکلب العقور» چنین آورده است:

آن گاه حسن و حسین را پیش خواند و به ایشان چنین گفت:

______________________________

(1) از همان قصیدۀ معروف ابو ذویب است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 222

«أوصیکما بتقوی اللّٰه و لا تبغیا الدّنیا و ان بغتکما.. و قولا الحق و ارحما الیتیم و اعینا الضّائع و اصنعا للآخره، و کونا للظّالم خصیما و للمظلوم ناصرا، و اعملا بما فی کتاب اللّٰه، و لا تأخذکما فی اللّٰه لومه لائم» پس از آن محمد حنفیه را خواست و از او پرسید: آیا آن چه را به برادرانت وصیّت کردم شنیدی و بخاطر خویش نگه داشتی و به یاد سپردی؟

محمد پاسخ را به اثبات آورد پس بوی گفت: ترا هم به آن چه ایشان را توصیه کردم وصیت می کنم بعلاوه می گویم از توقیر و تعظیم برادرانت، حسن و حسین کوتاهی مکن و در آن کوشا باش. آن گاه به ایشان نیز در بارۀ رعایت جانب محمد سفارش و توصیه کرد و بعد از آن حسن را مخاطب ساخت و چنین گفت:

«أوصیک ای بنیّ بتقوی اللّٰه، و اقام الصّلاه لوقتها و ایتاء الزّکاه عند محلّها و حسن الوضوء، فانّه لا

صلاه الّا بطهور» «و أوصیک بغفر الذّنوب و کظم الغیظ و صله الرّحم و الحلم عن الجاهل و التّفقّه فی الدّین، و التّشبّت فی الأمر، و التّعاهد للقرآن، و حسن الجوار، و الأمر بالمعروف و النّهی عن المنکر، و اجتناب الفواحش» از آن پس وصیّتنامه را نوشت «1» و بعد از آن

______________________________

(1) طبری این وصیتنامه را هم نقل کرده که چند جملۀ از آن در اینجا یاد می گردد:

پس از شهادت به وحدانیت خدا و رسالت محمد بن عبد اللّٰه که در آغاز آورده شده وصیت را به حسن و همۀ اهل و ولد متوجه ساخته و همه را بتقوی و ثبات و پایداری بر اسلام و اعتصام به حبل الهی و اجتناب از اختلاف و افتراق دستور فرموده آن گاه چنین نوشته است:

«اللّٰه، اللّٰه، فی الایتام.. اللّٰه، اللّٰه، فی جیرانکم.. اللّٰه، اللّٰه، فی القرآن..

اللّٰه، اللّٰه، فی الصلاه.. اللّٰه، اللّٰه، فی بیت ربکم.. اللّٰه، اللّٰه فی الجهاد فی سبیل اللّٰه بأموالکم و أنفسکم.. اللّٰه، اللّٰه فی ذمه نبیکم فلا یظلمن بین اظهرکم.. اللّٰه، اللّٰه، فی الفقراء و المساکین فأشرکوهم فی معایشکم.. و قولوا للناس حسنا کما أمرکم اللّٰه و لا تترکوا الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فیولی الامر شرارکم.. و تعاونوا علی البر و التقوی و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان و اتقوا اللّٰه ان اللّٰه شدید العقاب. حفظکم اللّٰه من اهل بیت و حفظ فیکم نبیکم. استودعکم اللّٰه و اقرأ علیکم السلام و رحمه اللّٰه».

ثم لم ینطق الا بلا اله الا اللّٰه حتی قبض رضی اللّٰه عنه»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 223

«لم ینطق الّا بلا اله الّا اللّٰه حتی مات، رضی اللّٰه عنه و

ارضاه»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 224

اخلاف معاویه

اشاره

وضع سلطنت معاویه بن هند سر سلسلۀ خاندان اموی و طرز رفتار عمّال او، از لحاظ عدم توجه بشئون دینی و بی علاقه بودن به احکام و دستورات فقهی و رعایت نکردن امور شرعی و پیروی کردن از سیاست شخصی بدان منوال بوده که بدان اشاره و نمونه هایی از آن آورده شد.

چون معاویه را روز سپری شد و رخت از جهان بر بست سیزده تن از خاندان اموی به نام خلافت، به امارت و سلطنت رسیدند که جز یک تن از ایشان (عمر بن عبد العزیز بن مروان که چون به ظواهر دین توجّه می داشته مبغوض خاندان خود بوده و به زودی به وسیلۀ ایشان مسموم شده و پس از مدتی بسیار کوتاه از میان رفته) دیگران همه، بیش یا کم، همان رویۀ معاویه را داشته و خلافت اسلامی را به سلطنت استبدادی تبدیل کرده و احکام فقهی و شئون دینی را تا آنجا که از آن برای تحکیم اساس حکومت خود مفید می دانسته یا مجبور می بوده مورد توجّه و نظر می داشته اند و گر نه آنان را علاقه و دلبستگی ذاتی بدین و احکام و تکالیف آن نمی بوده است «1».

این سیزده تن که نامهای آنان در زیر یاد می گردد بهمان ترتیب، یکان یکان ایشان عنوان و با کمال اختصار وضع احوال و افعال این اعقاب بلحاظ توجّه به فقه و دین، آورده می شود:

______________________________

(1) هر چه از زمان پیغمبر (ص) و صحابه می گذشته و دورتر می شده عدم علاقه و دلبستگی زیادتر می بوده. معاویه خود در خطبه ای که پیش از مرگش القاء کرده چنین گفته است:

«.. انی کزرع مستحصد و قد

طالت امرتی علیکم حتی مللتکم و مللتمونی و تمنیت فراقکم و تمنیتم فراقی، و لن یأتیکم بعدی الامن انا خیر منه کما ان من کان قبلی کان خیرا منی..»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 225

آن اخلاف عبارتند از:

1- یزید پسر معاویه (از سال 60 تا 64) 2- معاویه پسر یزید (از سال 64 چهل یا نود روز) 3- مروان بن حکم (از سال 64 تا 65) 4- عبد الملک پسر مروان (از سال 65 تا سال 86) 5- ولید پسر عبد الملک (از سال 86 تا سال 96) 6- سلیمان پسر عبد الملک (از سال 96 تا سال 99) 7- عمر بن عبد العزیز (از سال 99 تا سال 101) 8- یزید بن عبد الملک (از سال 101 تا سال 105) 9- هشام پسر عبد الملک (از سال 105 تا سال 125) 10- ولید بن یزید بن عبد الملک (از سال 125 تا سال 126) 11- یزید بن ولید بن عبد الملک (از سال 126 قریب شش ماه) 12- ابراهیم پسر ولید بن عبد الملک (از سال 126 تا سال 127) 13- مروان پسر محمد بن مروان بن حکم (از سال 127 تا سال 132) تمام مدّت خلافت این سیزده تن هفتاد و دو سال شده که چون بیست سال مدت سلطنت معاویه بر آن افزوده شود مجموع زمان حکومت جابرانۀ خاندان بنی امیّه و بنی مروان، به نام خلافت اسلامی، نود و دو سال است و اگر نه سال حیات حسن بن علی (ع) در این مدت سلطنت معاویه که خلیفۀ حی بوده و خلافت از او غصب شده از آن مدت جدا و خارج

گردد بقیه قریب هزار ماه است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 226

- 1- یزید بن معاویه 60- 64

چون معاویه، که از ماه جمادی الاولی از سال چهل و یکم 41، بعنوان خلافت اسلامی، سلطنت می داشته در ماه رجب از سال شصت هجری، به سن هفتاد و سه 73، یا هشتاد سالگی در گذشته و به سرای دیگر رخت بر کشیده یزید فرزند او، به جای وی بر مسند سلطنت نشسته و عنوان خلافت اسلامی را غاصبانه بر خود بسته و سه سال و چند ماه و چند روز که زنده بوده این مقام را داشته است.

در همان سال اوّل سلطنت یزید، به فرمان ستمگرانۀ وی حسین بن علی (ع) نوۀ پیغمبر اسلام (ص) و فرزندان و برادران و دیگر یارانش در کربلا بقتل رسیده و خاندان شریف پیغمبر (ص) و اهل بیت طهارت به اسارت در آمده و سرهای کشتگان ایشان برفراز نیزه ها به کوفه و شام برده شده است.

دو سال بعد از واقعۀ کربلا یعنی در سال سیم سلطنت یزید، قضیۀ کشت و کشتار مهاجر و انصار مدینه و غارت اموال مردم آن شهر و هتک اعراض و نوامیس ایشان به فرمان وی پیش آمده است «1».

این واقعه را طبری و بسیاری از دانشمندان و مورّخان از اهل سنّت، به تفصیل در کتب خود آورده اند. فقیه مالکی، ابن عبد ربّه نیز اصل واقعه را همان طور که طبری آورده یاد کرده است.

______________________________

(1) این قضیه، در تاریخ، به نام «واقعۀ حره» که نام موضعی است در مدینه و این واقعه در آنجا اتفاق افتاده یاد و ضبط گردیده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 227

در این اوراق، با توجّه به تاریخ طبری،

و غیر آن، بیشتر کتاب «الکامل» را مورد توجّه و مأخذ قرار داده و این واقعه را در حدود آن چه ابن اثیر در آن کتاب آورده با رعایت اختصار، به فارسی بر می گردانم و در زیر می آورم.

«واقعه «حرّه» را آغاز چنان بود که یزید در سال شصت و دو (62) پسر عم خود، ولید بن عتبه بن ابی سفیان را ولایت حجاز داده و در سال شصت و سه (63) او را برداشته و پسر عم دیگر خود عثمان بن محمد بن ابو سفیان را به جای او گذاشته است. عثمان گروهی از اشراف و بزرگان مدینه را به شام به نزد یزید گسیل داشته است.

«یزید واردان از مدینه را بسیار گرامی داشته و به همۀ ایشان جائزه داده است.

از آن جمله به عبد اللّٰه بن حنظله مشهور به «غسیل الملائکه» که مردی فاضل، عابد، شریف و بزرگوار بوده صد هزار درهم و بهر یک از هشت پسرش که با او همراه بوده اند ده هزار درهم و به منذر بن زبیر هم صد هزار درهم بخشیده است.

«این جماعت هنگامی که به مدینه باز گشته اند در میان مردم بپا می ایستاده و مفاسد یزید و قبائح اعمال او را اظهار می داشته و می گفته اند:

«ما از نزد کسی بر گشته ایم که بی دین، شراب خوار، طنبور نواز، سگ باز و با اشرار و نوازندگان معاشر و دمساز است» عبد اللّٰه بن حنظله بپا ایستاده و گفته است «1»:

«من از نزد کسی می آیم که اگر هیچ کس جز این فرزندان و پسرانم مرا یاری نکند من بجهاد برمی خیزم. همانا او مرا گرامی داشته و بمن درهم و دینار داده

لیکن من این مالها را از او نگرفته ام مگر برای این که نیرو یابم و بتوانم با وی بجهاد برآیم» «منذر بن زبیر هم که پس از آن جماعت از شام برگشته چون به مدینه در آمده

______________________________

(1) و اخرج الواقدی من طرق: ان عبد اللّٰه بن حنظله بن الغسیل قال: و اللّٰه ما خرجنا علی یزید حتی خفنا ان نرمی بالحجاره من السماء! انه رجل ینکح امهات الاولاد و البنات و الاخوات و یشرب الخمر و یدع الصلاه» (تاریخ الخلفاء صفحه 209)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 228

آن چه در شام از یزید دیده و دانسته فاش می ساخته و می گفته است:

«یزید صد هزار درهم بمن داده و این عطیّه و اکرام او مرا از این که حقیقت را فاش سازم و به راستی سخن گویم باز نمی دارد. به خدا سوگند یزید شراب می آشامد، به خدا سوگند یزید چنان از شراب خواری و می گساری مست و بی خود می گردد که نماز نمی گزارد..»

«آن چه عبد اللّٰه فرزند غسیل الملائکه (حنظله) و دیگر جماعت که از شام بر گشته در بارۀ کارهای زشت یزید از پیش گفته بود منذر بن زبیر بالاتر و بیشتر از آنها را برای مردم مدینه اظهار می داشت مردم مدینه، مرکز دین و مجمع دین داران و فقیهان چون از کردار و رفتار یزید آگاه شده و فساد دستگاه حکومت را دانسته اند سخت برآشفته و از فرمانبرداری یزید سرد شده و سر برداشته اند.

«یزید نخست عبید اللّٰه زیاد را دستور داده که از کوفه به مدینه رود و مردم مدینه را سر کوبی دهد و از آنجا هم برای از میان بردن عبد اللّٰه زبیر به مکّه

برود و غائلۀ او را به پایان رساند. ابن زیاد این دستور را نپذیرفته و چنین گفته است:

«به خدا سوگند هر گز دو کار بزرگ: کشتن فرزند پیغمبر «1» و جنگ مدینه و مکّه را برای یزید فاسق بدکار با هم جمع نخواهم کرد» «یزید چون از ابن زیاد نومید شده مسلم بن عقبه مرّی «2» را که پیر و در آن هنگام مریض بوده و بعد از واقعۀ مدینه به لقب «مسرف» شهرت یافته خواسته و بوی دستور داده که با دوازده هزار تن سپاهی به حجاز رهسپار گردد و به او گفته است: اگر تلف گردد حصین بن نمیر سکونی را به جای خود به فرماندهی سپاه برگزیند و در جمله دستورهایی که بوی داده گفته است:

______________________________

(1) مرادش واقعۀ کربلا و کشتن حسین بن علی (ع) است.

(2) معاویه در وصایای خود به یزید گفته بوده است: «ان لک من اهل المدینه یوما فان فعلوا فارمهم مسلم بن عقبه فإنه رجل قد عرفت نصیحته»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 229

«ادع القوم ثلاثا فإن اجابوک، و الّا فقاتلهم فإذا ظهرت علیهم فابحها ثلاثا فکلّ ما فیها من مال او دابّه او سلاح او طعام فهو للجند!!..»

«مسلم بن عقبه با چنین فرمانی به مدینه رفته و در اواخر ماه ذو الحجه از سال شصت و سه (63) واقعۀ حرّه را بوجود آورده است. در این واقعه بعد از کشته شدن پسر غسیل الملائکه و همۀ فرزندانش و هم کشته شدن محمّد بن عمرو بن حزم انصاری «1» و کشته شدن عبد اللّٰه بن زید بن عاصم و کشته شدن گروهی بسیار از مهاجر و انصار و از

دیگر مردم مدینه «2» کار به غلبه و پیروزی شامیان پایان یافته است.

«پس مسلم، جان و مال و ناموس اهل مدینه را سه شبانه روز بر سپاهیان شام، مباح ساخته و در این سه شبانه روز سپاهیان شامی هر چه خواسته و توانسته اند، از قتل نفوس و تاراج اموال و هتک نوامیس و اعراض «3»، نسبت به مردم مدینه اعمال کرده اند.

«چون مدّت اباحه (سه شبانه روز) پایان یافته مسلم از مردم مدینه خواسته است که با یزید بدین عنوان بیعت کنند که او را بنده اند!! و جان و مال و اهل ایشان به یزید تعلّق دارد که هر گونه بخواهد در بارۀ ایشان حکم دهد و عمل کند!.

«مردم به ناچار و ناخواه این گونه بیعت را پذیرفته و بر آن گردن نهاده اند و اگر کسی از آن سر پیچیده و گردن کشیده و گفته است «بر کتاب خدا و سنّت پیغمبرش بیعت

______________________________

(1) ابن اثیر نوشته است «فمر به مروان بن الحکم فقال: رحمک اللّٰه، رب الساریه قد رأیتک تطیل القیام فی الصلاه إلی جنبها»

(2) زهری را از شمارۀ کشتگان واقعۀ حره پرسیده اند پاسخ داده است:

«سبعمائه من وجوه الناس، من المهاجرین و الانصار، و وجوه الموالی. و ممن لا اعرف من حر و عبد، و غیرهم عشره آلاف»

(3) گفته اند: «و وقعوا علی النساء حتی حبلت الف امرأه فی تلک الایام من غیر زوج» و هم در آن واقعه بسیاری از دوشیزگان مورد تجاوز قرار گرفته اند.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 230

می کنم» مانند عبد اللّٰه بن ربیعه بن اسود و محمّد بن ابی جهم بن حذیفه به فرمان مسلم سرش را از تن جدا کرده اند.

سیوطی در تاریخ الخلفاء

(صفحه 209) این مضمون را آورده است:

«و در سال شصت و سه (63) یزید را خبر دادند که اهل مدینه او را خلع کرده اند پس سپاهی انبوه از شامیان بدانجا گسیل داشت و به ایشان دستور داد که پس از قتال و قتل مردم مدینه رهسپار مکّه شوند و کار عبد اللّٰه زبیر را یکسره سازند و او را از میان بردارند.

«پس واقعۀ حرّه، که چه دانی آن واقعه چیست؟ رخ داد.

«حسن بصری از این واقعه یاد کرده و چنین گفته است:

«به خدا سوگند نزدیک باین بود که حتّی یک تن از مردم مدینه رهایی و نجات پیدا نکند. گروهی از صحابۀ پیغمبر (ص) و گروهی از غیر صحابه در آن واقعه کشته شدند و مدینه به یغما رفت و اموال مردم غارت شد و از هزار دوشیزه ازالۀ بکارت گردید انّا للّه و انّا الیه راجعون. پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و سلّم گفت:

«من اخاف اهل المدینه اخافه اللّٰه و علیه لعنه اللّٰه و الملائکه و الناس اجمعین» این حدیث را مسلم روایت کرده است».

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه (جلد اوّل- صفحه 306-) این مضمون را آورده است:

«چون سپاه حرّه به سرکردگی مسلم بن عقبۀ مرّی به مدینه در آمد سه شبانه روز به فرمان مسلم مدینه اباحه شد پس اهل آن را مانند قصّاب که با گوسفندان معامله می کند از دم شمشیر گذراندند به طوری که قدمها در خون فرو می رفت! «ابناء مهاجران و انصار و ذریّه اهل بدر را بی دریغ از دم تیغ گذراند و کسانی از صحابه و تابعان را، که از کشته شدن رهایی یافته بودند مجبور ساخت که

بدین عبارت بیعت کنند عبد قنّ (بنده ای که از پدر و مادر بنده زاده باشد) امیر المؤمنین، یزید بن معاویه هستند!!

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 231

«عبارت بیعت برای همه مردم مدینه به همین گونه بود جز این که علی بن حسین را بحسب سفارشی که یزید بن مسلم کرده بود گرامی و بزرگ داشته و بر تخت خود نشانده و از او باین عبارت که «برادر و پسر عمّ امیر المؤمنین، یزید، است» بیعت ستاند.

علی بن عبد اللّٰه بن عباس چون حاضر نبود مانند دیگر مردم مدینه بیعت کند از مدینه گریخت و به قبیلۀ کنده که مادرش از آن قبیله بود پناه برد و مردم قبیله حمایت و شفاعت او را بپا خاستند و مسلم را گفتند: خواهر زادۀ ما هم جز بدان گونه که پسر عمّش، علی بن حسین بیعت کرده بیعت نمی کند مسلم نپذیرفت و گفت:

«من کاری نمی کنم مگر به دستور و سفارش یزید و گر نه علی بن حسین هم می کشتم چه اهل این بیت سزاوارترند بقتل از دیگر مردم!، یا این که از او نیز همان گونه بیعت می گرفتم که از دیگر مردم مدینه بیعت گرفتم. عاقبت مصلحان پا به میان نهادند و بر این قرار دادند که علی بن عبد اللّٰه بن عباس بدین عبارت:

«انا ابایع امیر المؤمنین یزید بن معاویه و التزم طاعته» «مسلم پس از آن کشتار فجیع و رفتار ننگین بتعبیر ابن عبد ربّه (العقد الفرید) بعث برءوس اهل المدینه إلی یزید فلمّا ألقیت بین یدیه جعل یتمثّل یقول ابن الزّبعری یوم احد:

لیت اشیاخی ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسل

لأهلّوا و استهلّوا فرحا و لقالوا

لیزید لا فشل «1»

______________________________

(1) برخی، تمثل یزید را به ابیات بالا مربوط به هنگامی که سر حسین بن علی (ع) جلو او نهاده شده بود و با چوب بدان اشارت می کرده دانسته اند. بعید نیست که در هر دو واقعه این تمثل، تحقق یافته باشد. در کلمۀ آخر بیت دوم به جای «لا فشل» در برخی از کتب «لا تشل» آورده شده.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 232

فقال له رجل من اصحاب رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم: ارتددت عن الإسلام یا امیر المؤمنین؟ قال: بلی نستغفر اللّٰه. قال: و اللّٰه لا ساکنتک ارضا ابدا. و خرج عنه» مسلم پس از این که سرها را روانه شام ساخته خود راه مکّه را پیش گرفته لیکن در میان راه بیماریش شدت یافته و بحال مرگ افتاده پس حصین بن نمیر را به جای خویش برگزیده که به مکّه رود و در آنجا آن کند که وی در مدینه کرده است. مسلم مرده و حصین به مکه رفته و پنجاه روز آنجا را محاصره کرده و آتش در خانۀ کعبه افکنده! و آن را سوزانده (اوائل ربیع الاول) محاصرۀ مکه تا آخر ماه ربیع که یزید مرده و خبر آن انتشار یافته ادامه داشته است چون خبر مرگ یزید منتشر گشته حصین از محاصره دست کشیده و بسوی شام باز گردیده است.

ابن عبد ربّه در کتاب «العقد الفرید» (جزء پنجم صفحه 365) این مضمون را آورده است:

«هنگامی که منصور، خلیفه عباسی، عیسی بن موسی را برای محاربه با پسران عبد اللّٰه بن حسن مأمور کرد بوی چنین دستور داد:

«یا ابو موسی چون به مدینه برسی محمد بن عبد

اللّٰه بن حسن را به اطاعت و پیروی از جماعت بخوان اگر پذیرفت از او به پذیر و اگر گریخت از پی وی مرو، و اگر جز جنگ نخواست با او به جنگ، و از خدا یاری بخواه و چون بر او پیروز گشتی مردم مدینه را بترس و هراس میفکن و بر همۀ ایشان ببخشا چه ایشان ریشه و تبار و از تخمۀ مهاجران و انصارند و در جوار قبر پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و سلّم هستند.

«اینست فرمان و دستور من به تو، نه چنانکه یزید بن معاویه هنگامی که مسلم بن عقبه را به مدینه گسیل داشت به او دستور داد و بوی سفارش کرد که هر کس در «ثنیّه الوداع» نمایان شود او را بکشد و سه روز جان و مال و ناموس مردم مدینه را بر سپاهیان شام، مباح سازد و او هم چنین کرد و چون خبر به یزید رسید به شعر ابن زبعری، که

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 233

در روز جنگ «احد» گفته بود:

(لیت اشیاخی ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسل)

تمثّل جست.

«آن گاه به مردم مکّه بنویس که ایشان را بخشیده ای و از گناهان و کارهاشان در گذشته ای، چه ایشان بستگان خدا و هم سایگان او و ساکنان حرم و جایگاه امن هستند و همه خویش و تبار و بزرگان خانه اند که ستم در آنجا روا نبود، آنجا است که خدا پیمبر خود محمد را از آنجا برانگیخته و پدران و نیاکان ما را از آن رو که به بزرگداشت خانۀ او پرداخته اند بزرگ داشته است.

«اینست دستور و سفارش من به تو، نه چنانکه عبد الملک به حجّاج دستور داده

و سفارش کرده است که منجنیقها بسوی کعبه بر افرازد و در حرم خدا به ستم و جور برخیزد و او چنین کرد و چون عبد الملک از کردۀ او آگاه شد ببیت عمرو بن کلثوم تمثّل جست و گفت:

الّا لا یجهلن احد علینا فنجهل فوق جهل الجاهلینا

لنا الدّنیا و من اضحی علیها و نبطش، حین نبطش قادرینا

ابن خلّکان در طیّ ترجمۀ فقیه شافعی معروف به «کیاهراسی» «1» این مضمون را آورده است:

«از کیاهراسی پرسیدند که یزید بن معاویه چه گونه کسی بوده است؟ او چنین پاسخ داده است:

«احمد حنبل را در بارۀ یزید دو قول است: تلویح و تصریح.

______________________________

(1) ابو الحسن علی بن محمد طبری ملقب به عماد الدین متوفی به سال پانصد و چهار (504) هجری قمری.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 234

«مالک بن انس را نیز دو قول است: تلویح و تصریح.

«ابو حنیفه را هم دو قول است: تلویح و تصریح.

«لیکن ما را یک قول است به تصریح، نه تلویح، چرا چنین نباشد؟ با این که یزید، نردباز، دائم الخمر بوده و اشعار او در بارۀ خمر، معروف است که از آن جمله است این ابیات:

اقول لصحب ضمّت الکاس شملهم و داعی صبابات الهوی یترنّم

خذوا بنصیب من نعیم و لذّه فکلّ و ان طال المدی یتصرّم

«آن گاه فصلی در بارۀ فساد یزید پرداخته پس از آن در پشت ورقه چنین نوشته است: «لو مددت ببیاض لمددت العنان فی مخازی هذا الرّجل» ابن عبد ربّه، فقیه مالکی، در کتاب «العقد الفرید» (جزء چهارم- صفحه 127) این مضمون را نوشته است:

«هنگامی که عبد الملک مروان به مدینه در آمد حجّاج بن یوسف که از همراهان او

بود در حالی که شمشیری مزیّن بر کمر بسته و با تبختر و بزرگمنشی بر خالد بن یزید بن معاویه، که در مسجد نشسته بود، گذشت. مردی از قریش خالد را پرسید که این مرد متکبّر بزرگنما کیست؟ خالد گفت: به به! این عمرو عاص است.

«حجّاج این سخن بشنید پس برگشت و خالد را چنین گفت:

«به خدا سوگند مرا خوش نیست که از عاص متولد شده بودم یا این که عاص از من تولد یافته بود لیکن اگر بخواهی به تو می گویم که من کیستم. من پسر شیوخ از ثقیف و عقیله هایی از قریش هستم. من کسی هستم که صد هزار نفر را که همه بر پدرت، یزید، بکفر و به شرب خمر گواهی می دادند با همین شمشیر زدم تا اقرار کنند که او خلیفه بوده است!! آن گاه بر او پشت کرد و با خود می گفت: این عمرو عاص است!

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 235

ابن اثیر هم در کتاب «الکامل» (جزء چهارم- صفحه 133) این قضیّه را آورده و در دنبال آن در بارۀ حجّاج گفته است:

«فهو قد اعترف فی بعض أیّامه بمائه الف قتل علی ذنب واحد «1»» یزید با این سلطنت ننگین و اعمال ناروا، و سخنان کفر آمیز و ناسزا سه سال و چند ماه زمام امر مسلمین را در دست داشته و پشت بر اریکۀ سلطنت زده و در ربیع الاول از سال شصت و چهار به سن سی و هشت (38) سالگی در گذشته و فرزندش معاویه به جای وی نشسته است.

______________________________

(1) یعنی یکی از گناههای بی شمار حجاج که خود بدان اعتراف کرده کشتن صد هزار نفر است که بکفر

یزید گواهی داده اند.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 236

- 2- معاویه بن یزید

معاویه پسر یزید مدّتی بسیار کوتاه که بقول مشهور، چهل روز و به قولی نود روز بوده پس از پدرش یزید زندگانی و حکومت کرده و آن گاه به پدر پیوسته و از این جهان رخت بربسته است.

معاویه بن یزید کسی را به ولایت عهد برنگزید و گفت:

«لم انتفع بها حیّا فلا أقلّدها میّتا. لا یذهب بنو أمیّه بحلاوتها و اتجرّع مرارتها..»

چون معاویه پسر یزید در گذشت و کسی را به جای خود معیّن نکرد سلطنت اموی بر کسی استقرار کامل نیافت چه مردم حجاز و عراق و، بالجمله، بیشتر بلاد اسلامی با عبد اللّٰه زبیر بیعت کردند و مردم شام بعد از خونریزی و پراکندگی بر مروان حکم فراهم آمدند و با وی بیعت کردند. پس مروان اموی بر شام حکومت یافت و در حقیقت به جای معاویه و فرزندش بر مسند سلطنت نشست.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 237

- 3- مروان بن حکم 64- 65

چون معاویه، پسر یزید در سال شصت و چهار (64) زندگانی را به درود گفت و کسی را به جانشینی خود اختیار نکرد اختلافاتی به همرسید و از آن میان مروان حکم در شام پیروز شد و از ماه ذو القعده از سال شصت و چهار در شام عنوان خلافت را بر خود نهاد.

مروان در ماه رمضان از سال شصت و پنج (65) به سنّ شصت و سه سال، به دستور عاتکه مادر خالد از یزید بن معاویه (که مروان پس از این که مردم شام با وی بیعت کردند برای کوچک کردن خالد و سر شکستگی وی مادرش عاتکه را به زنی گرفته بود) کشته شده و پسرش، عبد الملک مروان به جای او نشسته

است.

در بارۀ مروان همین بس که مورّخان سنّی و شیعه، به اتفاق، پیش آمد کار خلیفۀ سیم، عثمان، را بیشتر بر اثر فساد و افساد او دانسته اند و به عقیده بسیاری از مورّخان معتمد از اهل تسنّن طلحه، صحابی مشهور و یکی از «عشرۀ مبشّره»، در جنگ جمل به تیر او کشته شده است.

در قاموس الرجال (جلد هشتم- صفحه 463) چنین آمده است:

«در حیاه الحیوان دمیری است که حاکم در کتاب «الفتن و الملاحم» از مستدرک خود از عبد الرحمن بن عوف روایت کرده که او گفته است: هیچ مولودی برای کسی متولد نمی شد مگر این که او را به نزد پیغمبر (ص) می آورده اند و او در باره اش دعا می کرد چون مروان ولادت یافت و او را به نزد پیغمبر (ص) آوردند پیغمبر (ص) گفت «هو الوزغ بن الوزغ، الملعون بن الملعون».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 238

در اینجا بس یک قضیه از اعمال فاسد مروان که از جنبۀ فقهی و فلسفه احکام دینی قابل توجه است از کتاب «اخبار النساء» (صفحه 3) تألیف عالم شهیر سنّی ابن قیّم جوزی «1» ترجمه و نقل می شود (بطور خلاصه):

«روزی بسیار گرم بود معاویه در دمشق، آهنگ خوشی و تفریح را با گروهی از یاران خود در محلی سرد و متنزّه نشسته بود اعرابی پیاده و پا برهنه که با تندی و شتاب بسوی او در حرکت بود از دور نمایان شد.

«معاویه دستور داد او را حاضر کردند و از حاجت او پرسید.

«اعرابی چنین گفت:

«مردی اعرابی و از قبیلۀ بنی عذره هستم و شکایت را از ستمی که بر من شده به نزد تو آمده ام. آن گاه ابیاتی در ستایش

معاویه برخواند:

«معاویه پرسید: کدام یک از عاملان ما بر تو ستم روا داشته اند؟

«اعرابی پاسخ داد: پسر عمّت، مروان، عامل مدینه، «پس قضیۀ خود را بدین خلاصه یاد کرد:

«من مردی بودم مالدار: شتر و گوسفند بسیار داشتم. مرا عمویی بود که دختری داشت به کمال عقل و جمال آراسته وی را به زنی بمن داد من او را برای جمال و کمالش سخت دوست می داشتم قضا را گوسفندان و شتران مرا بیماری به همرسید که همه از میان رفتند و نابود شدند و از راه ناداری و بینوایی به خواری و بی چارگی دچار شدم. عمویم مرا از خود براند و زنم را از من گرفت و به خانۀ خود برد.

«ناگزیر از عمّ خویش به عامل مدینه، مروان، شکایت بردم. عمویم زناشویی ما را انکار کرد من درخواست کردم زن را حاضر کنند و از او حقیقت امر را بپرسند.

مروان پذیرفت و با حضار زن دستور داد. زن را آوردند. مروان چون چشمش

______________________________

(1) علامه حافظ، شمس الدین ابو عبد اللّٰه محمد بن بکر زرعی دمشقی حنبلی (691- 751 ه. ق).

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 239

بر وی افتاد و زیبایی دل فریب او را دید دل به او داد و مرا به زندان افکند و عمویم را گفت:

«اگر دختر را بمن به زنی بدهی یک هزار دینار نقد به تو می دهم و دو هزار درهم نیز بعد به تو خواهم داد و خودم طلاق او را می گیرم. عمو بدین کار خرسندی داد.

«فردای آن روز مرا از زندان بخواست و چون شیری خشمگین در من نگریستن گرفت و گفت:

ای اعرابی سعدی را طلاق بده. گفتم: طلاق نمی دهم. دستور داد

مرا بزنند و به زندان برگردانند. دیگر روز باز مرا نزد خود خواست و همان اصرار و انکار تکرار شد. این بار دستور داد که مرا به سختی هر چه بیشتر که زبان از بیان آن ناتوان است زدند و به زندان برگرداندند. روز سیم مرا بخواست چون مرا بر او وارد کردند بپا خاست و دستور داد شمشیر و نطعی آوردند و دژخیم را حاضر ساختند. پس چنین گفت:

«ای اعرابی سوگند به خدا و به بزرگی پدرم! اگر سعدی را طلاق ندهی فرمان می دهم سرت را از تن جدا سازند.

«من چون وضع را چنین دیدم بر زندگی خود ترسیدم و زن را یک طلاق گفتم.

مرا به زندان برگرداندند و در آنجا نگه داشتند تا زن را عده به پایان رسید. پس مروان او را به زنی گرفت و زفاف کرد و مرا از زندان رها ساخت.

«اینک من به نزد تو آمده ام تا عدل و انصاف را در این باره بکار بری و مرا از این ستم و بی انصافی نجات بخشی آن گاه ابیاتی مبنی بر شدت عشق و علاقۀ خود به سعدی خواند و از خود بی خود شد و بحال بی هوشی بر زمین افتاد.

«معاویه متأثّر شد و نامه ای به مروان نوشت و او را بر این کار زشت ناروا به سختی نکوهش و سرزنش کرد و نامه را به چند بیت خاتمه داد که از آن جمله است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 240

ولّیت، ویحک، امرا لست تحکمه فاستغفر اللّٰه من فعل امرئ زان

فما سمعت کما بلّغت فی بشر و لا کفعلک حقّا فعل انسان

آن گاه نامه را مهر بر نهاد و برای مروان فرستاد. مروان

چون نامه را خواند سعدی را با نامه ای متضمن ابیاتی چند که از آن جمله است:

اعذر فانّک لو ابصرتها لجرت منک الأماقی علی امثال انسان

فسوف یاتیک شمس لا بعادلها عند الخلیفه انسان و لا جان

به نزد معاویه فرستاد. چون سعدی بر معاویه در آمد و معاویه جمال و کمال و فصاحت او را دریافت بوی دل باخت و به وعدۀ بخشیدن مال و جاه و گرفتن زن دیگر برای اعرابی به تطمیع وی پرداخت.

«اعرابی چون این گونه سخنان از معاویه شنید سخت ناراحت شد و فریادی از دل برکشید و چون مردگان بر زمین افتاد. وقتی به هوش آمد ابیاتی عاجزانه برخواند.

«معاویه گفت: تو اقرار کردی که او را طلاق گفته ای مروان هم او را طلاق داده! اکنون این زن هم از تو و هم از مروان جدا است و در کار خود آزاد و صاحب اختیار. من او را آزاد می گذارم که از ما سه تن: من، مروان و تو، هر کدام را می خواهد برگزیند و به همسری به پذیرد.

«آن گاه سعدی را گفت:

«آیا امیر مؤمنان را! با این عزّ و شرف و مقام و قصرها می خواهی یا مروان را با آن ستمگری و زور گویی! یا این اعرابی را در گرسنگی و برهنگی و بینوایی؟

«سعدی بسوی پسر عموی خود اشاره کرد و گفت:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 241

هذا و ان کان فی جوع و اطمار اعزّ عندی من اهلی و من جاری

و صاحب التّاج او مروان عامله و کلّ ذی درهم منهم و دینار»

مروان چنانکه گفته شد در ماه رمضان از سال شصت و پنج (65) به دستور عاتکه نابود گردید و پسرش عبد

الملک جانشین وی شد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 242

- 4- عبد الملک 65- 86

ماه رمضان از سال شصتم هجری عبد الملک پسر مروان جای پدر را گرفته و امارت و سلطنت را مدّعی و متصدی می بوده لیکن بتعبیر جلال الدین سیوطی در تاریخ الخلفاء، و برخی دیگر از علماء تسنّن، خلافت او به صحت نپیوسته مگر از سال هفتاد و سه (73) که ابن زبیر را کشته است. عین عبارت سیوطی چنین است:

«.. لم تصحّ خلافته و بقی متغلّبا علی مصر و الشّام ثمّ غلب علی العراق و ما والاها إلی ان قتل ابن الزّبیر، سنه ثلاث و سبعین، فصحّت خلافته من یومئذ! و استوثق له الامر» در سال هفتاد و سه (73) حجّاج بن یوسف به فرمان عبد الملک برای این که کار عبد اللّٰه زبیر را یکسره کند به مکّه رفته و کعبه را خراب کرده و در سال هفتاد و چهار (74) به مدینه رفته و با اهل مدینه به سختی و خشونت رفتار نموده و باقی ماندگان از صحابه را که در مدینه می بوده اند نخست مورد استخفاف و اهانت قرار داده و ایشان را خوار و ذلیل داشته و بدین منظور بزرگانی مانند جابر بن عبد اللّٰه انصاری و سهل بن سعد ساعدی و انس بن مالک را بر گردنها و دستهایشان مهر نهاده! (شاید، باصطلاح، داغ گذاشته که بندگی و بردگی را نشان باشد!) سیوطی (تاریخ الخلفاء- صفحه 317) این مضمون را نوشته است:

«روزی، یکی از دوستان عبد الملک به شانۀ او دست زد و گفت: «اتّق اللّٰه فی أمّه محمّد اذا ملکتهم» عبد الملک گفت: از این شوخی درگذر، من کجا و مقامی

باین بزرگی کجا!؟ باز آن مرد گفت: «اتّق اللّٰه فی أمرهم».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 243

«همان شخص گفته است: هنگامی که یزید پسر معاویه سپاه بسوی مکه گسیل داشته عبد الملک گفته است:

«اعوذ باللّٰه أ یبعث إلی حرم اللّٰه؟ آن دوست باز بر شانۀ او دست نهاده و گفته است: «جیشک إلیهم اعظم» باز هم سیوطی از ابن ابی عائشه (در همان صفحه از همان کتاب) آورده که گفته است:

«افضی الامر إلی عبد الملک و المصحف فی حجره فاطبقه و قال: هذا آخر العهد بک»! و هم سیوطی در همان کتاب (صفحه 220) عقیدۀ خود را در بارۀ عبد الملک بدین عبارت، اشارت آورده است:

«لو لم یکن من مساوی عبد الملک الّا الحجّاج و تولیته إیّاه علی المسلمین و علی الصّحابه، رضی اللّٰه عنهم، یهینهم و یدلّهم: قتلا و ضربا و شتما و حبسا. و قد قتل من الصّحابه و اکابر التابعین ما لا یحصی، فضلا عن غیرهم و ختم فی عنق انس و غیره من الصّحابه ختما، یرید بذلک ذلّهم، فلا رحمه اللّٰه و لا عفا عنه» ابن عبد ربّه در «العقد الفرید» (جزء پنجم- صفحه 327) از اصمعی آورده که این مضمون را گفته است:

«پس از مرگ حجّاج زندانها را رسیدگی کردند سی و سه هزار کس زندانی داشت که بر هیچ کدام از ایشان قتل و صلبی واجب نبود!! از آن جمله اعرابی بود که در میدان مدینۀ واسط بول کرده بود پس چون با دیگران آزاد شد این بیت را انشاء کرد:

اذا نحن جاورنا مدینه واسط خرینا و بلنا لا نخاف عقابا

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 244

«نضر بن شمیل گفته است

از هشام شنیدم که می گفت: کسانی را که حجاج به صبر کشته احصاء کرده اند یک صد و بیست هزار (120) تن بوده اند! «حجاج روزی مردم عراق را خطبه می گفت پس گفت:

«یا اهل العراق، بلغنی انّکم تروون عن نبیّکم! انّه قال: «من ملک علی عشره رقاب من المسلمین جی ء به یوم القیامه مغلوله یداه إلی عنقه، حتّی یفکّه العدل او یوبقه الجرم» و ایم اللّٰه انّی لأحبّ إلیّ ان احشر مع ابی بکر و عمر مغلولا! من ان احشر معکم مطلقا!» باز همو (در همان جزء از همان کتاب- صفحه 328-) این مضمون را آورده است:

«حجّاج آهنگ حجّ کرد پس پسر خود محمّد را جانشین خویش ساخت و حکومت بر مردم عراق را به او داد آن گاه به منبر بر آمد و چنین گفت:

«یا اهل العراق یا اهل الشّقاق و النّفاق! «انّی اردت الحجّ و قد استخلفت علیکم محمّدا ولدی، و أوصیته بخلاف ما اوصی به رسول اللّٰه (ص) فی الانصار! فانّه اوصی فیهم ان یقبل من محسنهم، و یتجاوز عن مسیئهم.

«و انّی أوصیته ان لا یقبل من محسنکم! و ان لا یتجاوز عن مسیئکم!..»

حجّاج برای خوش آمد عبد الملک و تحکیم امارت خود مقام خلافت را از مقام رسالت بالاتر می شمرده و عبد الملک هم به آن راضی می بوده و از او خوشش می آمده و به گفته اش استناد می خواسته است.

ابن عبد ربّه (جزء پنجم «عقد» صفحه 332) چنین آورده است:

«و ممّا کفّرت به العلماء الحجّاج قوله و رای النّاس یطوفون بقبر رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و سلّم و منبره: انّما یطوفون باعواد و رمّه» و همو (در همان صفحه) این مضمون را به اسناد

از ابن عباس آورده که گفته است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 245

«نزد عبد الملک بودیم که نامه ای از حجاج بوی رسید مبنی بر بزرگداشت امر خلافت و این که آسمان و زمین به چیزی جز خلافت قیام ندارد و این که خلیفه در نزد خدا از ملائکه مقربین و انبیاء مرسلین افضل است زیرا خدا آدم را بدست خود آفریده و در بهشتش ساکن ساخته ملائکه را به سجدۀ او واداشته و چون به زمینش فرستاد خلیفۀ خود قرارش داده و ملائکه را به رسالت بسوی او گسیل داشته است.

«عبد الملک را این نامه خوش آیند افتاد و گفت دوست داشتم که از خوارج کسی اینجا می بود و من او را با این نامه مخاصمه می کردم پس عبد اللّٰه بن یزید که آنجا بود به منزل خود بازگشت و با میهمانان خویش این سخن را به میان گذاشت. حوار بن زید جنتی که از خوارج و از فراریان از حجاج بود و در آنجا حضور داشت به عبد اللّٰه گفت: از عبد الملک برای من امان بگیر و مرا آگاه ساز تا بروم و با او گفتگو کنم.

عبد اللّٰه امان گرفت و حوار را آگاه ساخت.

«پس بامداد فردا حوار غسل کرد و دو جامه پوشید و حنوط نمود و به دربار رفت و پس از استجازه با جامه ای سفید که بوی حنوط از آن به مشام می رسید به مجلس عبد الملک در آمد و گفت: السّلام علیکم و نشست.

«عبد الملک غلام را فرمود نامۀ حجاج را آورده و به دستور او قرائت کرد چون تمام شد حوار گفت: چنان می بینم که ترا به جای فرشته

نهاده و به جای پیغمبر نشانده و در موضع خلیفه قرار داده پس اگر تو فرشته هستی چه کسی ترا فرو فرستاد؟ و اگر پیمبری چه کسی ترا به پیمبری برگزیده و به مردم فرستاده؟ و اگر خلیفه و جانشین هستی چه کسی ترا جانشین و خلیفۀ خود قرار داده آیا از راه شور با مسلمین خلافت یافته؟

یا به شمشیر امور مردم را بدست گرفته و بر ایشان چیره و غالب شده ای؟

«عبد الملک گفت: چون ترا امان داده ام آزاری به تو نمی رسانم لیکن به خدا سوگند نباید در شهری که من باشم تو زندگانی کنی..»

باز هم بنقل ابن عبد ربّه (جزء پنجم صفحه 333) حجّاج در طیّ کلامی گفته است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 246

«و یحکم! أ خلیفه احدکم فی اهله، اکرم علیه ام رسوله إلیهم» سیوطی در تاریخ الخلفاء (صفحه 220) این مضمون را آورده است:

«عبد الملک به هنگام مرگ که فرزند و جانشین خود، ولید، را وصیت می کرده در جمله مضمون زیر را به او سفارش کرده است:

«.. جانب حجّاج را نیک نگه دار و او را اکرام کن چه او است که این مقام را برای شما آماده و رام ساخته و او است که در برابر مخالفان، ترا شمشیر و دست است پس سخن هیچ کسرا در باره اش مپذیر و به سعایت مردم در حق وی گوش مده و بدان که تو به او نیازمندتر هستی تا او به تو.

«چون من بمیرم و چشم از جهان فرو بندم مردم را به بیعت خویش فرا خوان هر کس سر برگرداند سرش را با تیغ آبدار بردار.

«آن گاه بیتی را خواند که ولید را

گریه دست داد عبد الملک، برآشفت و گفت:

«این چیست؟ آیا مانند زنان گریه سر می دهی و ناله می کنی؟ چون من بمیرم دامن به کمر زن و مانند پلنگ باش و تیغ بر آر و هر کس در برابرت خودنمایی و اظهار حیات کند گردن بزن و آن را که به خاموشی گراید و در برابر تو سر بلند نکند بگذار بدرد درون و رنج نهان خویش باشد و از درد و رنج درونی از میان برود و بمیرد» عسکری در کتاب «الاوائل» (بنقل سیوطی در تاریخ الخلفاء- صفحه 218-) در جملۀ اوصافی که برای عبد الملک آورده چنین گفته است:

«و هو اوّل من غدر فی الإسلام و اوّل من نهی عن الکلام بحضره الخلفاء و اوّل من نهی عن الأمر بالمعروف» منظور عسکری از «غدر» که در «اوّلیّات» عبد الملک یاد کرده غدر او است نسبت به عمرو بن سعید بن عاص که مورّخان معتمد در کتب خود آن را به تفصیل آورده اند. عسکری خودش هم گفته است:

«کان مروان بن الحکم ولیّ العهد عمرو بن سعید بن العاص بعد ابنه فقتله

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 247

عبد الملک، و کان قتله اوّل غدر فی الإسلام. فقال بعضهم:

یا قوم لا تغلبوا عن رأیکم فلقد جرّبتم الغدر من ابناء مروانا

امسوا و قد قتلوا عمراً و ما رشدوا یدعون غدرا بعبد اللّٰه، کیسانا

و یقتلون الرّجال البزل صاحیه لکی یولّوا امور النّاس ولدانا

تلاعبوا بکتاب اللّٰه فاتّخذوا هواهم فی معاصی اللّٰه قرآنا»

سیوطی در تاریخ الخلفاء (صفحه 218) نقل کرد که گفته اند: عبد الملک پس از کشته شدن عبد اللّٰه زبیر در سال هفتاد و پنج (75) که به مدینه رفته به

منبر بر آمده و بعد از حمد و ثناء الهی چنین گفته است:

«امّا بعد فلست بالخلیفه المستضعف (یعنی عثمان) و لا الخلیفه المداهن (یعنی معاویه) و لا الخلیفه المأفون (یعنی یزید). الا و انّ من کان قبلی من الخلفاء کانوا یأکلون و یطعمون من هذه الأموال الا و انّی لا اداوی ادواء هذه الامّه الّا بالسّیف حتّی یستقیم لی قناتکم.

«تکلّفوننا اعمال المهاجرین و لا تعملون مثل اعمالهم فلن تزداد الّا عقوبه حتّی بحکم السّیف بیننا و بینکم.

«هذا عمرو بن سعید قرابته قرابته و موضعه موضعه قال برأسه: هکذا فقلنا بأسیافنا: هکذا. الا و انّا نحمل لکم کلّ شی ء الّا و ثوبا علی امیر او نصب رایه.

الا و انّ الجامعه الّتی جعلتها فی عنق عمرو بن سعید عندی. و اللّٰه لا یفعل احد فعله الّا جعلتها فی عنقه.

«و اللّٰه لا یامرنی احد بتقوی اللّٰه، بعد مقامی هذا، الّا ضربت عنقه «1»»

______________________________

(1) خصوص این جمله اخیر در بسیاری از کتب معتبره آورده شده از جمله در «الکامل» (جزء چهارم صفحه 104) هم نقل گردیده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 248

بعد از این سخنان از منبر فرود آمده است. عبد الملک در نیمه شوال از سال هشتاد و شش (86) به سنّ شصت و سه سالگی (63) در گذشته و فرزندش ولید، که ولایت عهد می داشته، به جای پدر زمام دار حکومت گشته و بر مسند خلافت نشسته و تا ماه جمادی الآخره یا ربیع الاول، از سال نود و شش (96) که به گفته ابن اثیر به سن چهل و دو سالگی (و به قولی دیگر 44 سالگی) در گذشته سلطنت می داشته است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص:

249

5- ولید 86- 96
اشاره

در ماه شوال عبد الملک در گذشت، بزرگترین فرزندش به نام ولید، که ولایت عهد می داشت، به جای پدر به سلطنت نشست ولید تربیتی درست نمی داشته و به درستی سخن نمی رانده و، باصطلاح، «لحّان» «1» بوده است. چون عبد الملک او را سخت دوست می داشته در تعلیم و تربیت، که معمولا در بادیه انجام می یافته، کوتاهی کرده است. این عبارت از عبد الملک نقل شده است: «اضرّنا فی الولید حبّنا له، فلم نوجّهه إلی البادیه» «2».

در بارۀ غلطگویی ولید مواردی در کتب تاریخ آورده شده که نمونه را چند مورد یاد می گردد:

روزی در مدینه بر منبر رسول (ص) بر آمده تا خطبه بخواند خطاب به مردم مدینه را به غلط «یا اهل المدینه» (بضم لام) آورده است. باری دیگر بر منبر آیه را به غلط «یا لیتها کانت القاضیه» (بضم تاء لیت) قرائت کرده است.

وقتی دیگر غلام خود را گفته است: «ادع لی صالح» غلام بانگ برآورده است «یا صالحا» ولید بوی گفته است: «انقص ألفا» عمر بن عبد العزیز که در

______________________________

(1) ابن اثیر در کتاب «الکامل» (جزء چهارم- صفحه 138) چنین آورده است:

«و کان الولید لحانا لا یحسن النحو، دخل علیه اعرابی فمت الیه بصهر بینه و بین قرابته فقال له الولید: «من ختنک» بفتح النون و ظن الاعرابی انه یرید الختان فقال:

«بعض الاطباء» فقال له سلیمان: انما یرید امیر المؤمنین «من ختنک» و ضم النون. فقال الاعرابی: نعم فلان. و ذکر ختنه..»

(2) العقد الفرید (جزء پنجم صفحه 187).

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 250

آنجا بوده گفته است: «و أنت یا امیر المؤمنین فزد ألفا» ولید بتعبیر سیوطی «کان جبّارا ظالما» و بتعبیر ابن

اثیر «کان جبّارا عبیدا» سیوطی از کتاب «حلیه الاولیاء» نقل کرده که:

«هنگامی که ولید در شام و حجّاج در عراق و عثمان بن جباره در حجاز و قزّه بن شریک در مصر امارت می داشته اند عمر بن عبد العزیز می گفته است «امتلأت الأرض، و اللّٰه، جورا» ولید مدت ده سال زمام دار امور مسلمین بوده در این ده سال فتوحات اسلامی بسیار توسعه یافته: بیگند و بخارا و سردانیه و سطموره و قمیقم و هند و اندلس و جرثومه و طوانه و جزیرۀ منورقه و میورقه و نسف و کشّ و شومان و حصونی از آذربایجان و دبیل و باجه و بیضاء و خوارزم و سمرقند و کابل و سغد و فرغانه و شاش و سنداره و طوس و بسیاری از جاهای دیگر را که مورّخان معتبر آنها را ضبط کرده و نام برده اند از فتوحات زمان ولید بشمار گرفته اند.

ولید برخی از شئون دینی را، تا حدّی، مورد توجه می داشته و آثار علاقه مندی ابراز می کرده است از جمله بتعبیر سیوطی (در تاریخ الخلفاء) «و رزق الفقهاء و الضعفاء و الفقراء و حرّم علیهم سؤال الناس..» و از جمله این که در همان آغاز زمامداری و فرمانروائی خود (سال 87) دستور داده است مسجد پیغمبر (ص) را توسعه دهند و در همان سال (87) یا سال هشتاد و هشت (88) به ساختن مسجد جامع دمشق (مسجد اموی) اقدام کرده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 251

مسجد دمشق

این مسجد از مهمترین مساجد اوائل اسلام است و از دو نظر مناسب است که در این موضع، مختصری در بارۀ آن ایراد گردد: یکی این که نخستین مسجدی است که از

جنبۀ فقهی و از لحاظ نظر اسلامی، که سادگی و بی پیرایگی و عدم زخرفه در مساجد مطلوب و مستحسن است این مسجد به طوری دیگر و بر خلاف منظور دینی و فقهی ساخته و پرداخته و آراسته شده و هم خراب کردن کلیسا بر خلاف عهد و بر خلاف دستور فقهی بعمل آمده و دو دیگر این که از لحاظ عظمت و زیادت اموالی که در این ساختمان، که نخستین اثر اسلامی مهمّ است، مصرف گردیده است.

چگونگی وضع این مسجد و بناء آن را از کتاب «معجم البلدان» شیخ شهاب الدین ابو عبد اللّٰه یاقوت بن عبد اللّٰه حموی رومی بغدادی (متوفّی به سال ششصد و بیست و شش 626- ه. ق) ترجمه و در اینجا نقل می کنم:

«.. گفته اند: عجائب دنیا چهار است: پل سنجه، منارۀ اسکندریه، کنیسۀ رها و مسجد دمشق. این مسجد را ولید بن عبد الملک که بر ساختمان و آبادی مساجد همّت می داشته ساخته است.

«شروع به ساختن این مسجد در سال هشتاد و هفت (87)، و به قولی هشتاد و هشت (88) آغاز شده است هنگامی که ولید ساختن این بنا را آهنگ کرد نصارای دمشق را بخواست چون فراهم آمدند به ایشان گفت:

«ما می خواهیم کلیسای شما- یعنی کلیسای یوحنّا- را بر مسجد خود بیفزاییم و به جای آن در هر جا که شما بخواهید کلیسایی بدهیم و اگر هم بخواهید بهای آن را به شما با افزودن چند برابر می دهیم.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 252

«مسیحیان نپذیرفتند و عهدنامۀ خالد بن ولید را آوردند و پس از آن چنین گفتند:

ما در کتابهای خود دیده ایم که هر کس این کلیسا را ویران

کند به مرض خناق گرفتار می شود.

«ولید گفت: اکنون من نخستین کسی خواهم بود که برای ویران کردن آن دست بلند کند پس در حالی که قبایی زرد پوشیده برخاست و به خراب کردن آن پرداخت مردم هم چون این را از ولید دیدند او را پیروی کردند و به ویران ساختن کلیسا مشغول شدند.

«پس به آن اندازه که می خواست از کلیسا بر مسجد افزود و در بناء آن بدان اندازه که برایش ممکن بود مردم را جمع کرد و محفل آراست و خرج اموال در این راه بر وی آسان بود.

«غیث بن علی ارمنازی در کتاب دمشق، بنا به آن چه جمال الدین اکرم، ابو الحسن علی بن یوسف شیبانی، ادام اللّٰه أیّامه، بمن گفت، آورده است که:

«ولید دستور داده است تا در گود کردن و پایین بردن زمین برای پایه گذاری دیوارهای مسجد استقصاء بعمل آید و تا آنجا که امکان داشته باشد پایین بروند. کارگران هم اطاعت امر او را در کندن و گود کردن کوشا بودند تصادف را کنار جایی که گود می کردند به دیواری برخوردند ولید را آگاه ساختند و سختی و استوار بودن ریشۀ دیوار را بوی گفتند و از او اجازت خواستند که میان مسجد را بر آن دیوار بپا دارند و آن را که محکم است پایۀ کار خود قرار دهند.

«ولید گفت: مرا به محکم بودن این دیوار، یقین و اطمینان، چنانکه باید، نیست و می خواهم محکم بودن بنیاد کار را تردید و تزلزل در کار نباشد و پایه گذاری را شک و گمان همراه نگردد پس تحصیل یقین را زمین متقابل دیوار را بشکافید و ژرفای آن

را تا آب برسانید آن گاه اگر دیوار را ریشه دار و محکم یافتید و پسندیدید بنا را بر آن استوار دارید و گر نه خود دیواری از نو بسازید.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 253

«به دستور ولید زمین را گود کردند و پایین رفتند ناگاه دری یافتند که بر آن سنگی نهاده و بر آن سنگ، نوشته ای حکّ و نقر شده بود ولید امر داد کسی را که به آن خط آشنا باشد بجویند کوشش کردند کسی را یافتند که آن خط را می شناخت و می توانست بخواند. او گفت: این خط، یونانی است و مفادش چنین است:

«چون امارات و نشانه های «حدوث» با جهان همراه است پس جهان و آن چه در جهان است «حادث» است پس ناگزیر «محدث» دارد.

«این هیکل به فرمان دوست دار خیر، از مال خالص و حلال او، ساخته شده، پس از گذشت هفت هزار و نهصد سال (7900) برای اهل اسطوان.

«هر کسی که به این جا راه یابد و به درون آن در آید اگر بخواهد از بانی آن، بخیر یادی کند خواهد کرد.»

«اهل اسطوان گروهی بوده اند از حکماء پیشین و نخستین که در «بعلبک» می زیسته اند.

«گفته اند: ولید خراج هفت سال بلاد اسلامی را در ساختن این مسجد مصرف کرده است و چون دفاتر هزینه و صورت حساب مخارج مسجد را که بر هجده شتر بار بود به نزد ولید برده اند به آن ها نگاهی کرده و دستور داده است آنها را بسوزانند و گفته است کاری را که به نام خدا و برای او انجام یافته بررسی و بازرسی نشاید کرد.

«از عجائب و شگفتیهای مسجد اینست که اگر شخصی صد سال عمر کند

و هر روز در آن به دقّت و تامّل بنگرد هر روز از زیبایی صنعت و هنر و از گوناگون بودن آثار ذوق و رنگارنگ شدن مشهودات ظرافتهای فنّی چیزی را در می یابد که روزهای پیش آن را در نیافته بوده است.

«حکایت شده که بهای مقدار سبزی خوردن را، که کارگران و استادان در آنجا با خوراک خود خورده اند شش هزار دینار! بحساب بوده است.

«از زیادی مخارج و گزاف بودن آن مردم دمشق ناراحت شده و به صدا در آمده

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 254

و اعتراض داشته اند که چرا اموال بیت المال مسلمین در راهی خرج می شود و به مصرفی می رسد که ایشان را در آن فائده و سودی نیست ولید چون اعتراض مردم را دانسته و از سخنان ایشان آگاهی یافته چنین پاسخ گفته است:

«شنیده ام شما این سو و آن سو سخنانی می گویید و اینک بدانید که هم اکنون بیت المال شما چنانست که اگر تا هجده سال دیگر یک دانه گندم به آن وارد نشود به شما جواب می دهد و عطاء هیجده سالۀ شما در آن موجود است. مردم چون این سخنان ولید را شنیده اطمینان یافته و خاموش شده اند.

«گفته اند: ساختمان این مسجد مدت نه سال، که هر روز نه هزار مرد به سنگ بریدن اشتغال می داشته اند طول کشیده! و ششصد (600) سلسله (زنجیر) که از زر ناب بوده در این مسجد وجود داشته است! «چون از امر مسجد فراغ حاصل شد و بنیان آن به اتمام رسید ولید دستور داد برای سقف مسجد ارزیز بکار برند. پس از همۀ بلاد ارزیز بخواست و همۀ آنها بکار رفت لیکن کافی نشد و یک

قطعه از سقف باقی ماند که ارزیز بدان نرسید و ناقص ماند و ارزیز هم یافت نشد.

«ولید را آگاه ساختند که زنی را به آن اندازه ارزیز هست که این کار به اتمام آید لیکن آن را نمی فروشد مگر این که بوزن آن، زر بوی داده شود ولید گفت: آن را از آن زن بخرید هر چند دو برابر وزن آن، زر بخواهد. چنین کردند.

چون آن زن، زر را دریافت داشت گفت: من چنان گمان می داشتم که امیر شما را در بنای این ساختمان بنا بر جور و ستم است اکنون که می بینم از راه انصاف می رود و در این کار از تعدّی و زور دوری می جوید من شما را گواه می گیرم که ارزیز خود را «للّه» (برای خدا) رایگان در اختیار شما می گذارم تا مصرف کار مسجد کنید. آن گاه زرها را که در برابر ارزیز او بوی داده شده بود به ایشان باز پس داد.

«ولید که از این گذشت آن زن آگاه شد دستور داد بر آن صفحه از ارزیز که

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 255

اهدایی آن زن بود کلمۀ «للّه» بنویسند و آنها را در آن چه نام خود ولید بر آن نوشته شده داخل نسازند.

«در قبلۀ مسجد مکرمه (تاکستانی) احداث کرده که هفتاد هزار دینار خرج احداث این باغچه شده است.

«موسی بن حمّاد بربری گفته است:

در مسجد دمشق شیشه (آیینه) ای را دیدم که بر آن به زر سورۀ «ألهیکم التّکاثر» کنده و حکّ شده بود و گوهری سرخ فام بر حرف «قاف» از کلمۀ «الْمَقٰابِرَ» چسبانده و در آن نشانده بودند چگونگی آن را جویا شدم گفتند:

«ولید را دختری بوده که این

گوهر سرخ بوی تعلّق می داشته دختر مرده است و مادرش خواسته است که این گوهر با دختر باشد و در قبر دفن گردد ولید حیله را بکار برده و دستور داده است که آن را در «قاف» کلمه «المقابر» بگذارند و به مادر دختر سوگند یاد کرده که گوهر را در «مقابر» جا داده است پس این تدبیر مادر را قانع و ساکت کرده است».

باز هم یاقوت از کتاب «البلدان» تألیف ادیب مشهور، جاحظ، از زیباییهای مسجد و از ستونهای عظیم مرمر آن و از این که شهرها و هر درختی که در دنیا هست در خلال آن بستکهای سرخ و زرد و زر اندود شدۀ معرّق تصویر و ترسیم گردیده و هم از سه منبر عظیمی که در مسجد هست و.. نقل کرده و گفته است.

«چون عمر بن عبد العزیز امارت و سلطنت یافته گفته است: این همه اموال مسجد را که در راه خود خرج نشده من ببیت المال مسلمین برمی گردانم، این سنگها و معرّقها را برمی دارم و هم این سلاسل زرّین را برمی دارم و به جای این زنجیرها ریسمان قرار می دهم! «اهل دمشق را گفته و تصمیم عمر سخت گران آمده در این میان، ده تن از بزرگان روم به دمشق آمدند و خواستار رفتن بمسجد شدند و اجازت خواستند عمر رخصت داد

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 256

و فرمود مردی زبان دان ایشان را همراه کند و سخنان آنان را به طوری که متوجه نشوند گوش کند و به یاد بسپرد و آنها را به عمر خبر دهد.

«رومیان بمسجد در آمدند و بسوی قبله رفتند و سرها را برای دیدن عظمت مسجد

بالا گرفتند لیکن بزرگ آنان رنگش زرد شد و سر به زیر افکند سبب را جویا شدند گفت:

«ما، رومیان را چنان گمان می رفت که عرب درنخواهد پایید اکنون که این پرستشگاه سخت و استوار و با عظمت را می نگرم می بینم روزگار ایشان دراز است.

«عمر چون از این گفته آگاه شد گفت:

«اکنون که این مسجد و عظمت آن موجب ناراحتی و خشم کافرانست من آن را چنانکه هست می گذارم و از اندیشه پیش خویش در گذشت.

«این مسجد به گوهرهای گرانبها مرصّع شده و قندیلهایی زیاد سیمین و زرین، در آن آویخته گردیده است..» تا آخر آن چه یاقوت در بارۀ این مسجد آورده است.

ولید در ماه جمادی الآخره، یا ربیع الاول از سال نود و شش (96) در گذشته و برادرش سلیمان بن عبد الملک به جایش نشسته است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 257

- 6- سلیمان 96- 99

در ماه جمادی الآخره (یا ربیع الاوّل) از سال نود و شش (96) که ولید مرده برادرش سلیمان بحسب وصیت پدرش، عبد الملک، که وی را ولایت عهد بعد از ولید داده بوده است، بعنوان خلافت، حکم را و زمام دار امور مسلمین شده و تا ماه صفر از سال نود و نه (99) که به سن چهل و سه سالگی (به قولی اظهر) مرده حکومت کرده است.

از صفات بارزۀ سلیمان، شکمبارگی و پر خوری او بوده و در این باره داستانهایی را که شاید از مبالغه و گزاف به دور نباشد، بزرگان اهل سنت نوشته اند.

از آن جمله سیوطی (در تاریخ الخلفاء- صفحه 226-) چنین نوشته است:

«کان من الاکله المذکورین. اکل فی مجلس سبعین رمّانه و خروفا «1» و ستّ دجاجات و

مکّوک «2» زبیب طائفیّ..»

چنانکه از برخی نقل شده سلیمان نسبت به علی (ع) سخت عداوت می ورزیده است.

______________________________

(1) برۀ شش ماهه.

(2) «مکوک، پیمانه و هو ثلث کیلجات. و کیلجه من و سبعه اثمان منا. و المن رطلان و الرطل اثنی عشر أوقیه. و الاوقیه استار و ثلث استار. و الاستار اربعه مثاقیل و نصف. و المثقال درهم و ثلاثه اسباع درهم. و الدرهم سته دوانیق. و الدانق قیراطان. و القیراط طسوجان. و الطسوج حبتان. و الحبه سدس ثمن درهم و هو جزء من ثمانیه و اربعین جزء من درهم. مکاکیک، جمع (صراح اللغه).

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 258

ابو نعیم در حلیه الاولیاء (جلد پنجم صفحه 105) طیّ ترجمۀ طلحه بن مصرف، به اسناد از علاء بن کریز قصه ای بدین مضمون آورده است.

«علاء گفته است:

«سلیمان بن عبد الملک نشسته بود که مردی با حالی متکبّرانه از آنجا گذشت.

سلیمان گفت: چنان می نماید که این مرد از مردم عراق و از کوفه و از قبیلۀ همدان باشد. آن گاه گفت: او را بیاورید. پس وی را به نزدش آوردند. پرسید از چه کسانی هستی؟ پاسخ داد: از مردم عراق. از کدام شهر آنان؟ گفت: از کوفیان. باز پرسید:

از کدام قبیلۀ مردم کوفه؟ پاسخ داد: از قبیلۀ همدان. سلیمان را شگفتی افزون شد و پرسید:

«در حق ابو بکر چه می گویی؟ پاسخ داد من زمان او را ادراک نکرده ام او هم بزمان من نرسیده لیکن مردم او را به نیکی یاد کرده اند و ان شاء اللّٰه چنین بوده است.

«پرسید در حق عمر چه می گویی؟ به پاسخی مانند آن چه برای ابو بکر گفته بود باین پرسش هم پاسخ داد. پرسید در بارۀ

عثمان چه می گویی؟

«گفت: زمان هم را ادراک نکرده ایم لیکن گروهی از مردم، او را خوب و گروهی بد گفته اند و خدا دانا است. پرسید در بارۀ علی چه می گویی؟ باز پاسخی مانند پاسخی که برای عثمان داده بود گفت.

«سلیمان گفت: علی را دشنام بده و ناسزایش بگو! گفت: نمی گویم.

«گفت: به خدا سوگند باید علی را سبّ کنی و ناسزا گویی. پاسخ داد به خدا این کار را نمی کنم.

«سلیمان گفت: به خدا سوگند اگر علی را سبّ نکنی گردنت را می زنم. باز هم گفت: به خدا سوگند سبّ نمی کنم.

«سلیمان امر کرد آن مرد را گردن بزنند.

«مردی که شمشیری برهنه در دست داشت و او را سخت تکان می داد چنانکه برق

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 259

آن دیده را خیره می ساخت برخاست. پس سلیمان باز سوگند یاد کرد که اگر ناسزا به علی نگویی و او را سبّ نکنی گردنت زده و سرت افتاده می شود. آن مرد هم سوگند یاد کرد که چنین کاری نخواهد کرد و آواز داد:

«ای سلیمان مرا اجازت ده تا ترا نزدیک شوم و مطلبی به تو بگویم.

سلیمان، وی را نزدیک خواند پس چنین گفت:

«ای سلیمان! آیا تو به آن چه کسی که از تو بهتر است از کسی که از من بهتر است در بارۀ کسی که نسبت به علی شرّ است خرسندی داد و راضی گردید رضا نمی دهی و خرسند نمی شوی؟

«سلیمان گفت: این سخن را چه معنی است و مقصودت از آن چیست؟

آن مرد گفت:

«عیسی بن مریم که از من بهتر است و در بارۀ بنی اسرائیل که نسبت به علی شرّ است گفت: «ان تعذبهم فإنّهم عبادک و ان تغفر لهم

فانّک أنت العزیز الحکیم» خدا از او راضی شد و به گفته اش عنایت کرد.

«علاء گفته است: در این هنگام سلیمان را نگریستم که گویی خشم از چهره اش فرود می آید تا به نوک بینی او رسید پس گفت: او را واگذارید. او را رها کردند و او از آنجا رفت و راه خویش را پیش گرفت. و من مردی را که از هزار مرد بهتر باشد جز او ندیدم و او طلحه بن مصرف بود».

سلیمان با شکمبارگی و پر خواری مانند دیگر زمام داران این خاندان (جز یکی دو تن) به لهو و لعب سرگرم و با مغنّیان و مطربان همدم می بوده است.

ابن قیّم جوزی «1» در کتاب «اخبار النّساء» (صفحه 49) داستانی از سلیمان بن عبد الملک آورده که آن داستان مربوط است بیکی از زنان و کنیزکان سلیمان به نام ذلفاء و او کنیزکی بوده بسیار زیبا و دل ربا «2» که به سعید بن عبد الملک، برادر سلیمان

______________________________

(1) ابو عبد اللّٰه محمد بن بکر زرعی دمشقی حنبلی (691- 751 ه. ق)

(2) ذلفاء مؤنث اذلف. ذلف الانف: صغر و استوت ارنبته.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 260

تعلّق داشته و سعید او را به هزار هزار درهم (یک میلیون) خریده بوده است و چون سعید مرده سلیمان آن را صاحب گشته است.

این داستان به پارسی بر گردانده و خلاصه اش در اینجا آورده می شود.

سلیمان را مغنّی (آوازه خوان) بوده «احسن النّاس وجها و اظرفهم ظرفا» به نام یسار و «کان سلیمان یأنس به و یسکن الیه و یکثر الخلوه معه! و یستمع حدیثه» زمانی سلیمان، تفریح و تنزّه را با ذلفاء به نزهتگاهی به نام «دیر رهبان»

که در آنجا برایش خیمه و خرگاه بپا کرده بوده اند رفته و یسار را هم با خود برده و دستور داده است چادری پهلوی چادر خود برای وی افراشته اند و یسار را گفته است: جز در مجلس او و در حضور او در جایی دیگر نباید خوانندگی کند.

«قضا را یک شب گروهی از دوستان یسار بر او در آمده اند و از او خواندن را خواسته اند. رعایت خاطر میهمانان را ناگزیر چند آهنگی خوانده است چون بانگش به خواندن بلند گردیده و به گوش ذلفاء رسیده بی اختیار از چادر خویش بیرون شده و به صحن متنزّه در آمده و حالش دگرگون و چشمش اشک آلود و صدایش بلند گردیده در این هنگام سلیمان بیدار شده و ذلفاء را در جای خود ندیده پس بیرون رفته و ذلفاء را بدان حالت دیده و سبب آن را فهمیده است.

«پس یسار را خواسته و او را به مرگ تهدید کرده. یسار مستی خود و اصرار میهمانان را عذر آورده و آن گاه گفته است: خوب است امیر المؤمنین! حظّ و التذاذ خویش را که از من دارد! نابود نسازد و مرا از میان نبرد.

«سلیمان گفته است: بسیار خوب حظّ خود را از تو نابود نمی کنم لیکن برای زنان در تو حظّی نمی گذارم. پس امر کرده است آلت مردی او را بریده و او را اخته کرده اند و او یک سال پس از این واقعه مرده و بدان مناسبت نام «دیر رهبان» به «دیر خصیان» مبدّل گردیده است.

«پس از این قضیه سلیمان به عثمان بن حیّان که بامر او در مدینه حاکم بوده

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 261

چنین نوشته «اخص

من قبلک من المغنّین» عثمان هم امر سلیمان را بکار بسته و همۀ آوازه خوانان و خوانندگان مدینه را اخته کرده است! دلال که یکی از ایشان بوده گفته است «الآن صرنا نساء حقّا».

«عجیب اینست که برخی از بنی مروان که این عمل نامشروع و مخالف با قانون فقه اسلامی را دریافته در صدد اصلاح و تأویل آن بر آمده، و شاید هم خواسته ظرافت ذوق خود را نشان داده باشد، گفته است: حاکم مدینه نامۀ سلیمان را از «احصّ» با حاء مهمله به «اخص» به خاء معجمه تصحیف کرده است. «فقال الکاتب الّذی قرأ الکتاب: کیف تقولون ذلک و لقد کان الخاء معجمه بنقطه کانّها سهیل» «1» طبری در تاریخ خود (جزء پنجم صفحه 305) این مضمون را آورده است:

«مفضّل بن مهلّب گفته است:

«روز آدینه: در دابق بر سلیمان در آمدم جامه خواست. آوردند و آن را پوشید خوشش نیامد. جامه ای دیگر خواست. آوردند. این جامه که رنگش سبز بود و یزید بن مهلّب آن را از شوش برای وی فرستاده بود بخواست و به پوشید و عمامه بسر برنهاد و گفت: ای پسر مهلّب این را پسندیدی و از آن خوشت آمد؟ گفتم: جامه ایست نیکو و زیبا. پس آستین بالا زد و گفت: «من آن پادشاه جوانم» آن گاه نماز آدینه بگزارد و این آخرین جمعه ای بود که سلیمان نماز آن را به جا آورد.

«برخی از علماء گفته اند: روزی سلیمان جامه ای سبز پوشید و عمامه و دستاری سبز بسر نهاد پس از آن در آینه نگریستن گرفت و گفت: «من آن پادشاه جوانم» از آن روز تا روزی که سلیمان مرد از یک هفته،

بیش نبود «2»»

______________________________

(1) ابو الفرج اصفهانی اموی در کتاب «الاغانی» ذیل «ذکر الدلال و قصته حین خصی و من خصی معه و السبب فی ذلک..» (جزء چهارم صفحه 59-) قضیۀ خصی کردن را بطرق متعدد و انحاء مختلف آورده است.

(2) فقیه مالکی در «العقد الفرید» قضایائی از شکمبارگی سلیمان آورده که بسیار غرابت دارد از جمله در سبب مرگ سلیمان چنین آورده است: «و کان سبب موت سلیمان ان نصرانیا اتاه و هو بدابق بزنبیل مملوء بیضا و آخر مملوء تینا فقال: قشروا فقشروا فجعل یأکل بیضه و تینه حتی اتی علی الزنبیلین! ثم اتوه بقصعه مملوءه مخا بسکر فاکله فاتخم فمرض فمات».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 262

بعد از مرگ سلیمان، برادرزاده اش، عمر بن عبد العزیز، که ولایت عهد می داشت جانشین او گردید و زمام امور را بدست گرفت.

طرز ولیعهد شدن عمر بن عبد العزیز از جانب سلیمان چون هم از جنبۀ فقهی و هم از لحاظ وضع دینی مردم و هم از لحاظ استبداد سلاطین اموی در خور ملاحظه و شایسته توجه است در اینجا از تاریخ الخلفاء سیوطی (صفحه 226) ترجمه و نقل می گردد:

«.. چون سلیمان مریض شد رجاء بن حیوه «1» را گفت: بنظر تو چه کسی را جانشین خود سازم: آیا پسرم را؟ رجاء گفت: او در اینجا نیست. گفت: پسر دیگر مرا که هست. رجاء گفت: او صغیر است. گفت: پس که را؟ پاسخ داد: عقیدۀ من اینست که عمر بن عبد العزیز را برای بعد از خود خلیفه قرار دهی. سلیمان گفت:

می ترسم برادرانم باین کار خرسندی ندهند. گفت: بعد از عمر، ولایت عهد برای برادرت یزید بن عبد الملک

قرار داده شود و نامه به همین ترتیب، که نخست عمر بن عبد العزیز و بعد از او یزید بن عبد الملک باشد، نوشته شود و مهر گردد و همان طور سر بسته از مردم بیعت گرفته شود.

«سلیمان این رای را پسندید و عهدنامه نوشته شد و رجاء آن را برد و به مردم گفت: امیر المؤمنین فرمان داده که به آن کس که در این نامۀ سر بسته یاد شده بیعت کنید! مردم گفتند:

______________________________

(1) بفتح حاء مهمله و سکون یاء آخر حروف هجاء نام پدر رجاء.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 263

در نامه نام کیست؟ رجاء گفت: نامه سر به مهر است و تا سلیمان نمرده است از آن آگاه نخواهید شد! مردم گفتند: ما هم بیعت نمی کنیم.

«رجاء به نزد سلیمان برگشت و گفتۀ مردم را به او باز گفت. سلیمان گفت:

رئیس شرطه و پاسبانان و نگهبانان را آماده و مردم را جمع و ایشان را به بیعت وادار کن پس هر که از بیعت سرپیچی و اباء کند او را گردن بزنید! این دستور بکار افتاد و مردم به ناچار زیر بار رفتند و بیعت کردند:

«رجاء گفت: در آن میان که من از نزد سلیمان برمی گشتم برادرش هشام بمن برخورد و گفت: تو مقام و مرتبۀ خود را نزد ما آگاهی همانا امیر المؤمنین کاری کرده که من از آن آگاه نیستم و می ترسم آن را (سلطنت) از من زائل ساخته باشد اگر چنین است هنوز که او را نفسی است و باصطلاح، کار دسترسی دارد مرا آگاه کن تا چاره اندیشم.

من وی را گفتم: سبحان اللّٰه امیر المؤمنین از من خواستار کتمان است

و تو اطلاع بر آن امر را خواهان. این کار هر گز نخواهد شد.

«پس از آن به عمر عبد العزیز بر خوردم او بمن چنین گفت:

«ای رجاء مرا اندیشۀ بزرگی از این مرد در خاطر افتاد، می ترسم این کار را بمن واگذار کرده باشد و من نمی توانم باین کار بزرگ قیام کنم پس بمن حقیقت را اعلام کن تا هنوز که او زنده و کار را چاره است در صدد برآیم و خود را از گرفتاری خلاص کنم. گفتم: سبحان اللّٰه امری را که امیر المؤمنین خواسته است مکتوم و پنهان بماند من ترا بر آن مطلع نخواهم کرد.

«سلیمان در گذشت و نامه گشوده و ولیعهدی عمر بن عبد العزیز دانسته شد فرزندان عبد الملک را چهره دگرگون گردید لیکن چون این جمله از نامه را شنیدند که (بعد از عمر ولایت عهد با یزید بن عبد الملک است) آرام شدند و بحال طبیعی برگشتند و به نزد عمر رفتند و او را به خلافت سلام کردند.

«عمر از شنیدن آن چنان نگران و ناراحت شد که زمین گیر گردید و نتوانست

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 264

از جا بلند شود به طوری که او را بلند کردند و نزدیک منبر بردند و بر منبرش نشاندند زمانی دراز بر منبر بود و سخن نمی گفت. تا این که رجاء مردم را بانک در داد: آیا بر نمی خیزید و با امیر المؤمنین بیعت نمی کنید!؟ مردم برخاستند و او دست بسوی ایشان دراز کرد و به او بیعت کردند پس بلند شد و حمد و ثناء الهی به جا آورد و چنین گفت:

«أیّها النّاس انّی لست بفارض و لکنّی منفذ

و لست بمبتدع و لکنّی متّبع. و انّ من حولکم من الأمصار و المدن ان هم اطاعوا کما اطعتم فانا و إلیکم و ان هم ابوا فلست لکم بوال..»

استبداد و استیلاء بنی امیّه و قدرت و جبروت ایشان از طرفی و ضعف و زبونی مسلمین از طرف دیگر باین درجه که بزرگترین امر اسلامی و حکم دینی بچنان وضعی انجام می یابد (نامه سر بسته و بیعت از ترس صاحب شرطه) که از همه جهت با روح اسلامی و آزادی عقلی و شهامت و مردانگی و تربیت دینی مخالف و ناسازگار است به خوبی در این قضیه نمایان و آشکار است و شگفت این که عمر عبد العزیز با آن مقام تزهّد و تقدّس که از خود نشان داده چنان عمل جابرانه و مستبدانه و قیصرمآبانه را انکار نمی کند و حقیقت حکم الهی و واقع خواست دین را بر مردم روشن نمی سازد و بهر حال شاید بتأثیر «الملک عقیم» فریب می خورد و به نوبۀ خود ملک و سلطنت را می پذیرد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 265

- 7- عمر بن عبد العزیز 99- 101

در ماه صفر از سال نود و نه (99) سلیمان در گذشت و عمر بن عبد العزیز که ولیعهد شده بود زمام دار گشت.

عمر بن عبد العزیز نوۀ دختری عمر خطاب است چه مادرش دختر عاصم، پسر عمر بوده است.

عمر بن عبد العزیز بر خلاف سابقان و هم لاحقان خود، از بنی امیّه، به امور دینی توجّه می داشته و قوانین فقهی و احکام شرعی را رعایت می کرده و در مدت بسیار کوتاه امارت و حکومت خویش بر اقامۀ عدل و اشاعۀ نصفت و احیاء سنّت کوشا بوده و تا آن اندازه

که می توانسته احکام الهی را بکار می بسته است.

سیوطی از لیث نقل کرده که این مفاد را گفته است (تاریخ الخلفاء- صفحه 232) «چون عمر به خلافت رسید از خویشان و نزدیکان و اهل بیت خویش آغاز کرد و اموال ایشان را گرفت و نام مظالم بر آنها نهاد» باز همو (در همان کتاب- صفحه 243-) این مضمون را آورده است:

«.. بنو امیّه چنان بودند که علی را در خطبه سبّ می کردند و بوی دشنام می دادند و ناسزا می گفتند هنگامی که نوبۀ امارت، عمر بن عبد العزیز فرا رسید این شیوۀ ناستوده را باطل ساخت و به نوّاب و عمّال خود نوشت که آن روش را از میان ببرند.

و خود به جای سبّ و ناسزا به علی این آیه را می خواند «إِنَّ اللّٰهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ..

الآیه «1»» و از آن زمان خواندن این آیۀ شریفه در خطبه متداول و معمول گردید»

______________________________

(1) آیۀ 90 از سورۀ النحل.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 266

جرّاح بن عبد اللّٰه از خراسان (بنقل سیوطی صفحه 242) به عمر این مضمون را نوشته است:

«همانا مردم خراسان بدعادت و بد رفتار شده اند و ایشان را جز شمشیر و تازیانه چیزی دیگر به صلاح نمی آورد پس امیر مؤمنان را شایسته است مرا رخصت فرماید تا ایشان را چنانکه دانم اصلاح کنم! عمر او را چنین پاسخ نوشته است:

«امّا فقد بلغنی کتابک تذکر انّ اهل خراسان قد ساءت رعیّتهم و انّه لا یصلحهم الا السّیف و السّوط، فقد کذبت بل یصلحهم العدل و الحقّ فابسط ذلک فیهم. و السّلام» باز هم سیوطی در تاریخ الخلفاء (صفحه 238) آورده که عطاء چنین گفته است:

«کان عمر بن

عبد العزیز یجمع فی کلّ لیله. الفقهاء فیتذاکرون الموت..» «1»

باز همو از گفتۀ شعیب این مضمون را نقل کرده است:

«عبد الملک پسر عمر عبد العزیز بر پدر در آمد و بوی چنین گفت:

«یا امیر المؤمنین ما أنت قائل لربّک غدا اذا سألک فقال: رأیت بدعه فلم تمتها او سنّه فلم تحیها؟.

«عمر پسر را چنین گفت: «رحمک اللّٰه و جزاک من ولد خیرا. یا بنیّ انّ قومک قد شدّوا هذا الأمر عقده عقده و عروه عروه و متی اردت مکابرتهم علی انتزاع ما فی أیدیهم لم آمن ان یفتقوا علیّ فتقا یکثر فیه الدّماء. و اللّٰه لزوال الدّنیا اهون علیّ من ان یراق فی سببی محجمه من دم».

«او ما ترضی ان لا یأتی علی ابیک یوم من ایّام الدّنیا الّا و هو یمیت

______________________________

(1) در «محاضره الابرار» محی الدین عربی نیز این مطلب از عطاء نقل شده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 267

فیه بدعه و یحیی فیه سنّه؟» (بالجمله پسر پدر را گفته است: هر گاه فردای رستاخیز خدا از تو بپرسد که:

بدعت دیدی و آن را نابود نساختی و سنّتی را احیاء نکردی چه پاسخ خواهی گفت؟:

پدر چنین بوی پاسخ داده است: خدایت پاداش خیر دهاد پسرک من همانا خویشان تو، بنی امیّه، این کار را سخت گره بر گره زده و دسته بر دسته بسته اند بدان سان که اگر بخواهم آن چه را به ناحق در دست دارند از ایشان بازستانم چنان شکافی پدید آورند و به مبارزه و معارضه برخیزند که خونهایی فراوان بریزند. به خدا سوگند زوال دنیا بر من آسانتر است از این که من سبب شوم به اندازۀ یک شیشه حجامت

خون ریخته شود.

«پسرم آیا باین خرسندی نمی دهی و راضی نمی شوی که هیچ روز بر پدرت نگذرد مگر این که یک بدعت را بمیراند و یک سنّت را زنده سازد؟» تا این زمان، زمان امارت عمر، حکومت اموی از لحاظ بدعت و سنّت بدین وضع و از لحاظ توجه به شرع و دین و احکام فقه بدین گونه بوده که، به گفتۀ عمر، برداشتن بدعتهای دینی و گذاشتن سنّتهای فقهی خونبار و مرگ آور بوده است و عمر قانع بوده و می خواسته پسرش هم راضی باشد که روزی یک بدعت بردارد و یک سنت بگذارد لیکن دریغ که عمر حکومتش بسیار کوتاه بوده و جان خود را روی این کار گذاشته و در گذشته است «1».

______________________________

(1) بنی امیه او را به زهر کشته اند. سیوطی در تاریخ الخلفاء (صفحه 246) این مضمون را آورده است:

«وفات عمر به زهر بوده است. بنو امیه چون دیده اند عمر بر ایشان سخت می گیرد و بسیاری از آن چه در دست دارند از آنان باز می ستاند و حفظ خود را نگهبانی نمی دارد او را مسموم ساخته اند. مجاهد گفته است: عمر بن عبد العزیز مرا گفت: مردم در بارۀ من چه می گویند؟ گفتم: می گویند: مسحور شده گفت: من مسحور نیستم به خدا سوگند آن ساعتی را که بمن زهر داده شده می دانم آن گاه غلامی را بخواست و به او گفت: ویحک! ترا چه واداشت که مرا زهر می خورانی؟ گفت: هزار دینار، و آزادی. گفت: هزار دینار را بیاور.

آورد. از او گرفت و در بیت المال نهاد و به او گفت: برو که کسی ترا نبیند.»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 268

مردم همیشه در کارها

از قدرت و حکومت پیروی می داشته و به گفتۀ مشهور «النّاس علی دین ملوکهم» رفتار می کرده اند «در آداب و سنن و عادات و اخلاق و سیر حتّی دین و ایمان هماره صاحبان زور و نفوذ و فرمانروایی و زمامداری، پیشوایان طبیعی یا قهری و جبری مردم می بوده اند.

ابن اثیر در کتاب «الکامل» (جزء چهارم صفحه 137) چنین گفته است:

«.. و کان ولید بن عبد الملک صاحب بناء و اتّخاذ المصانع و الضّیاع فکان النّاس یلتقون فی زمانه فیسأل بعضهم بعضا عن البناء.

«و کان سلیمان بن عبد الملک صاحب طعام و نکاح فکان النّاس یسأل بعضهم بعضا عن النّکاح و الطّعام «1» «و کان عمر بن عبد العزیز صاحب عباده فکان النّاس یسأل بعضهم بعضا عن الخیر: ما وردک اللّیله؟ و کم تحفظ القرآن؟ و کم تصوم من الشّهر؟

عمر بن عبد العزیز در ماه رجب از یک صد و یک (101)، به سن چهل سالگی در گذشته و پس از وی یزید پسر عبد الملک به امارت رسیده است.

______________________________

(1) طبری به جای «عن النکاح و الطعام» جملۀ «عن التزویج و الجواری» و بعد از «کم تحفظ من القرآن» جمله های «و متی تختم؟ و متی ختمت» را آورده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 269

- 8- یزید بن عبد الملک 101- 105

در ماه رجب از سال یک صد و یک (101) که عمر بن عبد العزیز وفات یافته بموجب عهدنامۀ سلیمان بن عبد الملک که ولایتعهد را بعد از برادرزاده اش، عمر، به برادر خود یزید بن عبد الملک، که مادرش عاتکه دختر یزید بن معاویه بوده، عطاء کرده یزید به سلطنت و حکومت رسیده است.

یزید شخصی عیّاش و خوشگذران و پیوسته سرگرم به لهو و

لعب بوده و در این راه افراط و اسراف می داشته است یزید کنیزکی را به نام «حبابه» «1» سخت علاقه مند بوده و به شدت به او عشق می ورزیده و معاشرت و خوشگذرانی با او را بر همۀ امور دین و دنیا و تمام شئون خلافت و سلطنت ترجیح می داده و مقدّم می شمرده است.

مردم و نزدیکان و خویشان، و از همه بیشتر برادرش مسلمه بن عبد الملک، او را بر این وضع سرزنش و نکوهش می کرده و پند و اندرزش می داده اند لیکن وصایا و نصائح آنان در وی اثر نمی کرده و به آن ها وقع و ارجی نمی نهاده و چنان آن کنیزک را شیفته و فریفته بوده که حتی پس از این که آن کنیزک، به کیفیّتی که نوشته اند، در روز خوشی و سرگرمی

______________________________

(1) طبری هم گفته است نام وی عالیه بوده که به حبابه شهرت یافته است. و همو آورده است که روزی حبابه و سلامه (محبوبه و معشوقه دیگر یزید) نزد یزید بوده اند که او از مستی و خوشی سخت به طرب آمده و سخنانی بر زبان رانده از جمله گفته است «دعونی اطیر» پس حبابه بوی گفته است «إلی من تدع امر الامه؟»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 270

او گلوگیر شده و مرده است نگذاشته او را دفن کنند و چند روز مرده او را نگهداشته و خود را به روی کنیزک مرده می افکنده و می بوییده و می بوسیده و گریه و ناله و شیون می کرده تا بدن کنیزک گندیده شده و عفونت آن غیر قابل تحمّل گردیده است.

در آن هنگام ناگزیر دفنش را اجازه داده و خودش، خلیفه مسلمین، پیشاپیش جنازه به راه افتاده و

چون جنازه را کنار قبر نهاده اند یزید به درون گور رفته و خودش او را به خاک سپرده. برادرش، مسلمه، تسلیت و تعزیت را بوی نزدیک شده و به شکیبایی و بردباری و صبرش خوانده و یزید پاسخش را چنین گفته است:

فإن تسل عنک النّفس او تدع الهوی فبالیاس تسلو عنک لا بالتّجلّد

و کلّ خلیل زارنی فهو قائل من اجلک هذا میّت الیوم أو غد

یزید پس از به گور سپردن حبابه بیش از چند روز (هفت یا هفده روز) زنده نبوده که در گذشته «1» و به «حبابه» پیوسته است.

ابو الفرج اموی اصفهانی در کتاب «الاغانی» (جزء 13- صفحه 148 ذیل اخبار حبابه-) این مضمون را آورده است.

«حبابه یکی از مولّدات مدینه و نامش عالیه بوده است که چون یزید او را خریده نام «حبابه» بر وی نهاده است.. یزید گفته است: «ما تقرّ عینی بما أوتیت من الخلافه!» تا این که نخست سلّامه کنیزک مصعب بن سهل زهری و از آن پس «حبابه» کنیزک لاحق مکّیّه را خریده و چون این دو را مالک شده و هر دو نزدش بوده اند گفته است هم اکنون من چنانم که شاعر گفته است:

______________________________

(1) بنقل طبری «مکث یزید بن عبد الملک بعد موت حبابه سبعه ایام، لا یخرج إلی الناس اشار علیه بذلک مسلمه و خاف ان یظهر منه شی ء یسفهه عند الناس (جزء پنجم تاریخ- صفحه 375-).

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 271

فألقت عصاها و استقرّت بها النّوی کما قرّ عینا بالإیاب، المسافر»

آن گاه سبب مرگ «حبابه» را چنین آورده است:

«یزید بن عبد الملک در «بیت رأس» «1» شام منزل کرد حبابه هم با وی بود پس چنین گفت:

مردم می گویند: برای هیچ کس عیشی که یک روز دوام یابد بی این که صفای آن به چیزی تیره گردد فراهم نمی آید. و من هم اکنون آن را تجربه می کنم. پس ملازمان خود را گفت: چون فردا شود هیچ خبری بمن نرسانید و هیچ نامه ای برایم نیاورید آن گاه با حبابه به خلوت نشست. میوه آوردند. حبابه اناری برداشت و به خوردن آن پرداخت. دانه ای از آن در گلویش گیر کرد و به هلاکت رسید چون حبابه مرد سه روز بدن او را بهمان حال گذاشت تا دگرگون و متعفّن شد و یزید او را می بویید! و می مکید! خویشان و نزدیکان او را بر این کار ناپسند نکوهش کردند و گفتند: این چه کاریست که تو با لاشۀ مرداری می کنی؟ پس ناگزیر شد و دستور غسل و کفن و دفن داد.. چون کنیزک را دفن کردند گفت: به خدا سوگند من را حال چنان است که کثیّر گفته است:

«فان یسل عنک القلب او یدع الصّبا فبالیاس تسلو عنک لا بالتّجلّد

«و کلّ خلیل راءنی فهو قائل من اجلک هذا هامه الیوم أو غد

یزید پس از دفن حبابه بیش از پانزده شب زنده نماند تا این که در کنار وی دفن گردید..

«مدائنی روایت کرده که پس از سه روز بعد از دفن حبابه، یزید سخت مشتاق

______________________________

(1) «اسم لقریتین فی کل واحده منهما کروم کثیره ینسب إلیهما الخمر: إحداهما بالبیت المقدس..» (معجم البلدان)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 272

دیدار وی شد پس گفت: ناگزیر باید گور او شکافته پس قبر را نبش کردند و به امر او چهرۀ وی را گشودند سخت زشت و دگرگون شده بود. پس به او

گفته شد: یا امیر المؤمنین:

از خدا بترس مگر نمی بینی که چگونه تغییر یافته و بچه صورت در آمده است؟ گفت:

من هیچ گاه او را زیباتر از امروز ندیده ام! از گور بیرونش بیاورید! پس مسلمه و بزرگان خانواده اش دور او را گرفتند و آن اندازه به او اصرار کردند تا توانستند او را از لاشۀ کنیزک دور ساختند و دفنش کردند.

«آن گاه یزید برگشت و به سختی اندوهناک و محزون شد و بر این حال بود تا چند روز بعد مرد و در کنار کنیزک دفن شد».

یزید چون به سلطنت رسید نخستین کاری که انجام داده و نمونه ای را از حدّ علاقۀ خود بدین و اسلام نشان داده و خود را در تاریخ نمونۀ بی دینی و نشانه ای از بی عدالتی و بی انصافی شناسانده یا به گفتۀ فاضل مصری معاصر «1» «و ممّا یحفظ علیه التّاریخ»، کاری تاریخی کرده، اینست که به همۀ عمّال عمر بن عبد العزیز نامه ای (باصطلاح این زمان بخشنامه) فرستاده بدین عبارت:

«امّا بعد فإنّ عمر کان مغرورا غررتموه أنتم و اصحابکم.

«و قد رأیت کتبکم الیه فی انکسار الخراج و الضّریبه.

«فإذا أتاکم کتابی، فدعوا ما کنتم تعرفون من عهده و اعیدوا النّاس إلی طاعتهم الاولی، اخصبوا، ام اجدبوا، احبّوا، ام کرهوا!، حیّوا، ام ماتوا!. و السّلام «2»» (همانا عمر مردی فریب خورده بود و شما و یاران شما او را گول زدید و فریب دادید. من نامه هایی را که در بارۀ کسر خراج و کاهش ضریبه و مالیات به او نوشته بوده اید دیدم. اکنون چون این نامۀ من به شما برسد باید آن چه را از دستور و عهد او می دانید و می شناسید واگذارید

و رها کنید و مردم را به فرمانبری و اطاعت زمان پیش از عمر باز گردانید، خواه در خوش سالی و فراوانی

______________________________

(1) محمد فرید وجدی در دائره المعارف (جلد اول- صفحه 265-)

(2) «العقد الفرید» (جزو پنجم- صفحه 205-)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 273

باشند، یا در خشکسالی و تنگ روزی، و خواه دوست داشته باشند و خرسند باشند یا ناخرسند، زنده بمانند یا بمیرند، و السّلام) چنانکه دانسته شد یزید در ماه شعبان از سال یک صد و پنج (105) در اندوه مرگ حبابه چشم از جهان بسته و به محبوب خود پیوسته است و چون پسرش، ولید، کودکی نابالغ بوده یزید ولایت عهد را به برادر خود، هشام بن عبد الملک داده باین گونه که پس از هشام ولایت عهد به ولید فرزند یزید متعلق باشد.

پس چون یزید در گذشته است برادرش هشام بن عبد الملک زمام سلطنت را بدست گرفته است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 274

- 9- هشام بن عبد الملک 105- 125

در ماه شعبان از سال یک صد و پنج (105) که یزید بن عبد الملک در گذشته برادرش، هشام، به حکومت و سلطنت رسیده است.

هشام نیز مانند دیگر امیران و فرمانروایان اموی به امور دین بی علاقه می بوده و از این رو در بارۀ آنها اطلاعاتی کامل نمی داشته و در زمان او عمّالش در همه جا، کم و بیش، به ستمکاری می پرداخته و اعمال ناشایسته و مستبدّانه را، که به گمان فاسد خود نگهبان سلطنت و حکومت جابرانه می دانسته، روا می داشته و بکار می بسته اند. کشتن زید بن علی بن حسین را نمونه ای از آن اوضاع فاسد باید بشمار آورد.

در اینجا چند نمونه که دلالت بر بی اطلاعی او

و پسر و عمّالش از امور دین و عدم آگاهی آنان بشئون فقه دارد آورده می شود:

طبری، ذیل حوادث سال یک صد و شش (106) (جزء پنجم- صفحه 384-)، به اسناد خود، و هم بنقل از واقدی این مضمون را آورده است:

«در این سال هشام بن عبد الملک مراسم حجّ را خودش با مردم برگزار کرد.

واقدی از ابو زیاد از پدرش خبر داده که گفته است:

«هشام پیش از این که به مدینه وارد گردد بمن نوشت که مناسک و سنن حجّ را برایش بنویسم من هم نوشتم.. و در موکب او می بودم که سعید بن عبد اللّٰه بن ولید بن عثمان او را دیدار کرد پس از مرکوب خود به زیر آمد و سلام داد و در کنار هشام پیاده

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 275

به راه افتاد. هشام آواز بر آورد و مرا خواند من پیش رفتم و در پهلوی دیگرش به راه افتادم پس سعید را شنیدم که گفت:

«یا امیر المؤمنین همانا خدا نعمت خود را بر خاندان امیر المؤمنین پیوسته داشته و خاندان او هماره در این اماکن صالح، ابو تراب را لعن می کرده اند! اکنون چنان شایسته است که امیر المؤمنین هم در این اماکن مقدس او را لعن کند!..»

بی اطلاعی خلیفۀ مسلمین و حافظ دین، که قاعده باید مردم و امّت اسلام، از او که به جای پیغمبر نشسته احکام دین بیاموزند، خود او مناسک و آداب حجرا نمی داند! این از طرفی در خور توجّه است و از طرفی دیگر موضوع لعن علی (ع) که با این که عمر بن عبد العزیز آن را منع کرده و از منابر در مواقع رسمی (خطبه

جمعه) برداشته باز بنی امیّه بعد از وی آن را برگردانده و تا زمان هشام هنوز به آن عمل می شده و در اماکن مقدّسه و محلهای «صالح» جزء آداب و سنن می بوده و باید انجام می یافته! (اگر چه هشام این کار را نکرده باشد) قابل توجه است.

در همان سفر (باز هم بنقل همو- همان جزء- صفحه 385-) پس از این که هشام در حجر نماز گزارده و ایستاده بوده است «ابراهیم بن محمد بن طلحه بوی گفته است:

«ترا به خدا و به حرمت این خانه و شهری که از آن آمده و حقش را بزرگ داشته ای (مدینه) ستم را از من برگردان.

«هشام گفته است: کدام ستم؟

«ابراهیم پاسخ داده: «خانه امرا.

«هشام گفته است: چرا این سخن را به عبد الملک نگفتی و از او داد نخواستی؟

«ابراهیم گفته است: به خدا سوگند او خود بمن ستم کرد.

«هشام گفت چرا از پسرش ولید داد نخواستی؟

«ابراهیم گفت: به خدا سوگند بمن ستم کرد.

«هشام گفت: سلیمان بن عبد الملک؟.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 276

«ابراهیم پاسخ داد: او هم بمن ستم کرد.

«هشام گفت: عمر بن عبد العزیز؟.

«ابراهیم گفت: خدایش بیامرزاد که به خدا سوگند او خانه امرا بمن برگرداند.

«هشام گفت: یزید بن عبد الملک؟.

«ابراهیم پاسخ داد: به خدا سوگند او بمن ستم کرد و پس از این که عمر بن عبد العزیز خانه امرا بمن برگردانده بود یزید دوباره بر من ستم کرد و خانه را باز پس گرفت و هم اکنون خانه امرا تو در دست داری و بتصرف آورده ای.

«هشام گفت: هان! به خدا سوگند اگر جایی در بدن تو برای زدن می بود (شاید چون پیر و فرتوت بوده) ترا

می زدم.

«ابراهیم گفت: به خدا سوگند که برای زدن با تازیانه و با شمشیر جا در تن من هست.

«هشام چون این سخن بشنید و رو برگرداند و از آنجا برفت» در سال یک صد و نه (109) (بنقل طبری از واقدی و هم به اسناد خود- جزء پنجم، صفحه 397-) ابراهیم پسر هشام بعد از ظهر روز بعد از عید قربان برای مردم خطبه خوانده و در جمله گفته است: «سلونی فانا ابن الوحید لا تسالون احدا اعلم منّی».

پس مردی از مردم عراق بپا خواسته و او را از قربانی پرسیده که آیا واجب است یا نه؟ و او ندانسته عراقی را چه پاسخ گوید پس از منبر فرود آمده است.

یکی از عمّال هشام که در همان سال اوّل سلطنت خود او را به امارت عراق و اعمال شرق (خراسان قدیم) برگزیده خالد بن عبد اللّٰه قسری معروف به «ابن نصرانیه» بوده که به ناپاکی و بی باکی و سفّاکی شهرت داشته چنانکه در باره اش گفته شده (جزء پنجم تاریخ طبری صفحه 458): «.. الّذی یهدم المساجد و یبنی البیع و الکنائس و یولّی المجوس علی المسلمین و ینکح اهل الذّمّه المسلمات»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 277

و خالد هم برادر خود اسد بن عبد اللّٰه «1» را امارت خراسان داده و بدان ناحیه گسیل داشته است.

اسد نیز مثل برادر، خونریز بوده و برای تحکیم بنیان امارت خود و سلطنت هشام سخت گیری و خونریزی و ستم روا می داشته است کسانی از دوستان آل علی و آل عباس در مرو و بلخ از رفتار ستمگرانه و کردار جابرانۀ آل مروان و عمّال ایشان، نهانی سخن می گفته و مردم

را روشن می ساخته اند. چند کس از ایشان را که بزرگ آنان زیاد بوده به نزد اسد برده اند شخصی که ابو موسی خوانده می شده در آن میان بوده و اسد که در دمشق او را دیده بوده شناخته و تهدید کرده ابو موسی بوی گفته است: «فَاقْضِ مٰا أَنْتَ قٰاضٍ» اسد را خشم افزون گشته و گفته است: مرا چون فرعون دانستی و آن چه را بوی گفته شده بمن گفتی. ابو موسی پاسخ داده: خدا ترا بدان منزله قرار داده است.

آن گاه اسد دستور داده آن گروهرا که ده تن ایشان از مردم کوفه بوده اند کشته اند پس از آن (چنانکه طبری از جماعتی نقل کرده- جزء پنجم تاریخ، صفحه 395-) امر کرده است خطّی از میان زیاد بکشند و او را از میان به دو نیم کنند. شمشیر کندی کرده دوباره و سه باره امر کرده تا عاقبت وی را دو نیم کرده اند!.

فردای آن روز دیگری از آن گروه گرفتار و به نزد اسد برده شده و او می گفته است «رضینا باللّٰه ربّا و بالإسلام دینا و بمحمّد صلّی اللّٰه علیه و سلّم نبیّا» اسد شمشیری را که از «بخارا خدا» می داشته خواسته و بدست خود وی را با آن شمشیر گردن زده است.

در سال یک صد و نه (109) هشام، اسد را از خراسان برداشته و اشرس بن عبد اللّٰه

______________________________

(1) اسد همان کسی است که شاید نخستین شعر پارسی که بعد از اسلام گفته و ضبط شده ابیاتی باشد که مردم خراسان (ما وراء النهر) هنگامی که او در جنگ ختل از مخالفان شکست خورده او را هجو کرده و گفته اند:

از ختلان آمذیه یرو تباه

آمذیه

ابار باز آمذیه خشنگ نزار آمذیه

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 278

سلمی را که بواسطه فضل بعنوان «کامل» خوانده می شده به جای اسد امارت خراسان داده. اشرس اهل ذمّه را، از مردم سمرقند و ما وراء النهر، به اسلام خوانده بدین شرط که «جزیه» را از ایشان بردارد چون اسلام را پذیرفته اند جزیه برایشان قرار داده و به سختی آن را مطالبه کرده است.

به گفتۀ طبری (جزء پنجم صفحه 398) ابو صیدا از گرفتن جزیه مانع می شده هانی به اشرس نوشته است که مردم اسلام اختیار کرده و مساجد ساخته اند. اشرس بوی پاسخ نوشته که از هر کس باج می گرفته اید باز هم بگیرید پس عمّال اشرس بر کسانی که به اسلام در آمده بودند دوباره جزیه قرار داده اند.

خلاصه این که در زمان هشام هم مثل زمانهای سابق و لاحق او، عمّال امویان از غدر و ستم و مجازاتهای نامشروع مستبدّانه و کیفرهای خودسرانۀ جابرانۀ غیر اسلامی که به گمان ایشان موجب ترس و بیم مردم و استحکام اساس سلطنت جابرانه باشد خودداری نمی کرده اند.

همان اسد قسری در وقائع خراسان و بلخ و بخارا و مرو و ما وراء النهر از مثله و بریدن زبان و کور کردن چشم و بریدن دست و پا بی داد کرده است. خداش که مردی متدیّن و مسلمان بوده و به بنی هاشم توجّه می داشته به جرم این توجه و علاقه، به فرمان اسد زبانش بریده و چشمش کور و در آخر هم مصلوب گردیده است.

در قضیه ای دیگر موسی بن کعب را که از مخالفان وی بوده فرمان داده تا لگام خر به دهانش زنند و بکشند تا دندانهایش بشکند و خرد شود

پس از آن گفته است:

دماغش را بکوبند و صورتش را بشکنند و فکّ زیرین او را با کارد بشکافند و دندانی که با لجام بیرون نرفته و باقی مانده بوده است بیرون آورند!.

باز هم همان اسد عامل خلیفۀ مسلمین در موردی دیگر بسر کردۀ خود که پیروز شده بوده نوشته است: «پنجاه کس از ایشان را به نزد من گسیل دار» از جمله اینان بوده است مهاجر بن میمون و کسانی مانند وی که دستور داده همۀ آنان را بدار آویخته اند.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 279

آن گاه بسر کرده، کرمانی، نوشته است بقیۀ مخالفان را که نفرستاده بوده و گرفتار او بوده اند سه بخش و با ایشان چنین معامله کند!: یک سیم از آنان را بدار بیاویزد یک سیم دیگر را دستها و پایشان را از تن جدا کند بخش سیم را تنها دستهایشان را قطع کند.

کرمانی سر کرده و سردار اسلامی دستور اسد را اجراء کرده، کسانی که کرمانی کشته و بدار آویخته چهار صد تن بوده اند.

قطع دست و پا، باین طریق، و بریدن زبان و کور کردن چشم در این گونه موارد که در فقه اسلامی موضعی ندارد و بر خلاف شرع و دین است و از زمان معاویه «1»، در اسلام

______________________________

(1) ابن اثیر (جلد سیم الکامل- صفحه 255-) در چگونگی قتل عروه بن ادیه این مضمون را، که طبری هم آورده، گفته است: «ابن زیاد در اسب دوانی که او را بوده حضور یافت و به انتظار رسیدن اسبهای مسابقه نشسته بود. عروه، که با گروهی از مردم در آنجا بودند، به اندرز و پند ابن زیاد پرداخت و در جمله این آیه

را بر او خواند «أَ تَبْنُونَ بِکُلِّ رِیعٍ آیَهً تَعْبَثُونَ وَ تَتَّخِذُونَ مَصٰانِعَ لَعَلَّکُمْ تَخْلُدُونَ وَ إِذٰا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبّٰارِینَ» ابن زیاد به گمان این که گروهی از یاران عروه او را همراهند متعرض وی نشد و برخاست و سوار شد و اسب دوانی را تا پایان نایستاد و رفت. از آن پس عروه را گرفت و فرمان داد تا دو دست و دو پایش را جدا کردند آن گاه دختر عروه را بخواست و او را هم بکشت!» ابن اثیر (در همان جلد و همان صفحه) در قضیۀ بثجاء این مضمون را آورده است:

«بثجاء زنی از قبیلۀ بنی یربوع «و کانت من المجتهدات» و زنی عابده بود بد رفتاری و ستمگری و نابکاری ابن زیاد را به مردم یاد آوری می کرد. ابن زیاد، دستگیری و کشتن او را در صدد بود بثجاء را گفتند: خود را پنهان کن. گفت: می ترسم برای خاطر من دیگری گرفتار گردد. عاقبت آن زن گرفتار ابن زیاد شد و به فرمان او دو دست و دو پای زن بی چاره جدا گردید».

شیخ عبد الوهاب نجار که از «استادان بزرگ جامع ازهر» و مصحح کتاب «الکامل» است در این موضع از کتاب چند سطری بدین مضمون، الکامل را تعلیقه زده:

«این کار را که ابن زیاد در بارۀ بثجاء و عروه کرده مثله ایست بسیار زشت که بر نفسی خبیث دلالت دارد. خدا، معاویه را که فاسقانی مانند ابن زیاد را بر مسلمانان مسلط و حکمروا ساخته تا ایشان را به بدترین و سخت ترین عذابها آزار دهند باز خواست و مجازات خواهد کرد»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 280

راه یافته گویا در زمان هشام کم و

بیش رواج یافته حتی خود او نیز چنین مجازاتهایی کرده و این گونه کارهای غیر مشروع و زشت و ناهنجار را بکار بسته است.

طبری، به اسناد آورده است (جزء پنجم تاریخ؟؟؟- صفحه 516-):

«هشام به غیلان گفته است:

«ویحک یا غیلان، مردم را در بارۀ تو سخن فراوان شده است. با ما، در امر خود مناظره کن اگر حق با تو باشد ترا پیروی می کنیم و اگر بر باطل باشی از آن برگرد و حقرا پیروی کن.

«غیلان «1» این سخن را پذیرفته است پس هشام به میمون بن مهران گفته است تا با وی به مکالمه و مناظره پردازد میمون به غیلان گفته است:

«تو از من بپرس زیرا در این هنگام نیرومندتر خواهی بود. غیلان پرسیده است:

آیا خدا خواسته که او را نافرمانی کنند؟

«میمون پاسخ داده است: آیا خدا به ناچار و ناخواه خودش، مورد نافرمانی و نسبت به او عصیان می شود؟

______________________________

(1) غیلان بر مبنی «تفویض» پرسش کرده و میمون بنا به عقیدۀ «جبر» پاسخ داده است. نظیر این قضیه در سالهای بعد در مجلس صاحب بن عباد اتفاق افتاد که دو دانشمند بزرگ معتزلی و اشعری با هم دو جملۀ مناسب مذهب خود را رد و بدل کرده اند پس یکی از ایشان گفته است: «سبحان من تنزه عن الفحشاء» و دیگری بر فور گفته است: (سبحان من لا یجری فی ملکه الا ما یشاء»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 281

«غیلان از پاسخ فرو مانده و به خاموشی گراییده است.

در این هنگام هشام، او را گفته است: چرا خاموش شدی پاسخ گو، غیلان باز هم چیزی نگفته و پاسخ نیاورده است.

«هشام گفته است: خدای از من نگذرد اگر

از او بگذرم.

«پس فرمان داده دو دست و دو پای غیلان را قطع کرده اند!» خطیب بغدادی، ذیل ترجمۀ ابو المیّاس الرّاویه (جلد چهاردهم- صفحه 427-)، به اسناد، مضمون زیر را آورده است:

«قریش را ولیمه و میهمانی بیش آمده که میّاس فقعسی آن را متصدّی بوده است پس عمارۀ کلبی را بالاتر از هشام بن عبد الملک نشانده این کار، هشام را گران و ناهنجار شده و آن را به یاد سپرده و با خود عزم کرده که چون به خلافت رسد او را معاقب سازد پس هنگامی که خلافت یافته امر کرده او را آورده اند آن گاه دستور داده است دندانهای وی را بکنند و ناخنهایش را بکشند. دستور اجراء شده و دندانها و ناخنهای او را کشیده اند. این ابیات را در این باره انشاء کرده است:

عذّبونی بعذاب قلعوا جوهر رأسی

ثمّ زادونی عذابا نزعوا عنّی طساسی «1»

بالمدی حزّز لحمی و بأطراف المواسی»

در زمان سلطنت هشام هم فتوحات، چه در مشرق (خراسان قدیم) و چه در مغرب (افریقا) زیاد بوده است لیکن بیشتر جنبۀ سلطنتی و توسعۀ عرصۀ حکومت و فرمانروایی منظور می بوده نه مسلمانی (چنانکه گاهی از جزیه گرفتن از تازه مسلمانان هم هر چند موجب این می شده که از اسلام برگردند صرف نظر نمی شده است) هشام، چنانکه گفته شد، در ماه ربیع الآخر از سال یک صد و بیست و پنج (125) به سن پنجاه و سه (53)، پس از بیست سال حکومت، سلطنت را به برادرزادۀ خود ولید ابن یزید واگذاشته و در گذشته است.

______________________________

(1) خطیب از قول ابو علی از ابو المیاس نقل کرده که «طساس» بمعنی «اظفار» است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص:

282

- 10- ولید بن یزید 125- 126

در ماه ربیع الآخر از سال یک صد و بیست و پنج که هشام مرده بر حسب وصیت برادرش یزید، پسر یزید، ولید، زمام دار و فرمانروا کشته و بر مسند سلطنت، یا چنانکه برادران سنّی ما می گویند «خلافت»، نشسته است و بر مسلمانان جهان حکومت کرده است.

این ولید یا خلیفه! همان است که جلال الدّین سیوطی، و دیگر علماء هم، در باره اش این عبارت را گفته است (تاریخ الخلفاء- صفحه 250-):

«.. و کان فاسقا شرّیبا للخمر منتهکا حرمات اللّٰه، اراد الحجّ لیشرب فوق ظهر الکعبه فمقته الناس لفسقه و خرجوا علیه فقتل فی جمادی الآخره سنه ستّ و عشرین» (یعنی بعد المائه) هنگامی که در محاصرۀ مردم بوده و در خطاب به مردم این مضمون را گفته «آیا من بر عطاهای شما نیفزوده ام؟ آیا همه گونه مساعدت مالی به شما نکرده ام؟» مردم وی را چنین پاسخ گفته اند:

«ما ننقم علیک فی أنفسنا لکن لنقم علیک انتهاک ما حرّم اللّٰه و شرب الخمر و نکاح امّهات اولاد ابیک! و استخفافک بامر اللّٰه».

باز سیوطی نوشته است:

«هنگامی که ولید را کشته و سر او را به نیزه زده و نزد پسر عمش، یزید بن ولید بن عبد الملک (یزید مشهور به ناقص) برده اند سلیمان بن یزید (برادر ولید مقتول) بر سر نظر افکنده و چنین گفته است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 283

«بعدا له، اشهد انّه کان شروبا للخمر ماجنا فاسقا و لقد راودنی علی نفسی!!» باز همو در جمله عباراتی که از ابن فضل نقل کرده این عبارت را آورده است:

«رشق المصحف بالسّهام و فسق و ما خاف الآثام» فقیه مالکی در «العقد الفرید» (جزء پنجم- صفحه

215-) گفته است:

«ثمّ عکف الولید علی البطاله و حبّ القیان و الملاهی و الشّراب و معاشقه النّساء فتعاشق سعدی (در اغانی سعده آورده شده) ابنه سعید بن خالد بن عمرو بن عثمان بن عفان فتزوّجها ثمّ تعاشق اختها سلمی فطلّق سعدی و تزوّجت سلمی فرجعت سعدی إلی المدینه فتزوّجت بشر بن الولید بن عبد الملک.

«ثمّ ندم الولید علی فراقها و کلّف بحبّها فدخل علیه اشعب المضحک فقال له الولید: هل لک ان تبلّغ سعدی عنّی رساله و لک عشرون الف درهم! قال: هاتها. فدفعها الیه. فقبضها و قال: ما رسالتک؟ قال: اذا قدمت المدینه، فاستأذن علیها و قل لها یقول لک الولید:

اسعدی ما إلیک لنا سبیل و لا حتّی القیامه من تلاق

بلی و لعلّ دهرا ان یؤاتی بموت من خلیلک او فراق

«فاتاها اشعب فاستأذن علیها و کان نساء المدینه لا یحجبن عنه. فقالت له: ما بدا لک فی زیارتنا؟..»

فقیه مالکی از داستانهای معاشقه ولید با سعدی و سلمی ابیاتی از وی در این زمینه ها آورده که از آن جمله است ابیاتی که ولید پیش از این که با سلمی ازدواج کند می گفته است:

شاع شعری فی سلمی و ظهر و رواه کلّ بدو و حضر

و تهادته الغوانی بینها و تغنّین به حتّی انتشر

لو رأینا من سلیمی اثرا لسجدنا الف الف للأثر!

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 284

و اتّخذناها إماما مرتضی و لکان حجّنا و المعتمر

انّما بنت سعید قمر هل حرجنا ان سجدنا للقمر!

باز هم فقیه مالکی این مضمون را آورده است (العقد الفرید- جزء پنجم- صفحه 220-):

«علیّ بن عیّاش گفته است: «در زمان خلافت ولید بن یزید نزد او بودم که ابن شراعه را از کوفه به

نزدش آوردند. خدا را سوگند، پیش از این که وی را از حال و راه بپرسد به او گفت: ای پسر شراعه به خدا سوگند ترا بدینجا نخواسته ام تا کتاب خدا و سنت پیمبرش را از تو جویا شوم و بپرسم! پسر شراعه گفت: من هم خدا را سوگند یاد می کنم که اگر آن دو را از من بپرسی مرا در آنها حماری نادان می یابی! «پس ولید گفت: ترا بدینجا خواسته ام تا از شراب پرسش کنم..» تا آخر سؤال و جوابی که در بارۀ باده میان آن دو مذاکره شد و فقیه مالکی آنها را به تفصیل آورده است.

«اسحاق بن محمد ازرق گفته است:

«پس از این که ولید کشته شده بود روزی بر منصور بن جمهور اسدی در آمدم دو کنیز از کنیزکان ولید نزد او بود مرا گفت: بشنو از این دو کنیز که چه می گویند.

کنیزکان وی را گفتند: ما ترا خبر دادیم منصور گفت: آن چه را بمن خبر دادید به او هم بگویید یکی از آن دو چنین گفت:

«ما گرامیترین و محبوبترین کنیزکان ولید بودیم اتفاق را وقتی شد که ما را با او نزدیکی (جماع) اتفاق افتاده بود و آن حالت را داشتیم که بانک اذان مؤذّنان برای اقامۀ نماز برآمد و او را برای نماز خبر دادند پس او کنیزک را که مست و به حالت جنابت بود با لثامی که بر چهره اش افکند بمسجد فرستاد تا مردم با وی نماز بگزارند کنیزک با آن حالت رفت و مردم با وی نماز گزاردند!» رفتار زشت و ناهنجار ولید چنان رسوا و هویدا بوده و او بحدّی بی پروا وضع

ادوار فقه

(شهابی)، ج 3، ص: 285

ننگین خود را برملا می ساخته که مردم به صدا درآمده و کارهای زشت او را به زبان می آورده و او را بد می گفته و نکوهش می کرده اند ولید چون از بدگویی مردم و سرزنش ایشان آگاه شده بنقل صاحب «العقد الفرید» (جزء پنجم- صفحه 222) چنین گفته است:

«خذوا ملککم، لا ثبّت اللّٰه ملککم ثباتا یساوی، ما حییت، عقالا دعوا لی سلیمی مع طلاء و قینه و کاس، الا حسبی بذلک مالا» قضایائی از اعمال ننگین و رفتار شرم آور این، باصطلاح، خلیفه در کتب معتبر اهل تسنّن از قبیل «الأغانی»، که مؤلف آن خود از خاندان اموی است، و «العقد الفرید»، و غیر اینها، آورده شده (نظیر قضیۀ در آوردن اشعب را به هیئت میمون و پوشاندن لباس مسخره بر آن مرد مسخره و دستور دادن که او را بهمان صورت بروی، در حالی که نامردی (آلت) خود را، بتعبیر اشعب «کالعود المدهون»، در دست داشته و امر کردن وی به اشعب که آن را سجده کند آنان به تفصیل نقل کرده اند) که آوردن آنها در این اوراق از ادب اسلامی به دور است.

ولید که از ربیع الآخر سال 125 به سلطنت رسید در ماه جمادی الآخر از سال یک صد و بیست و شش (126) به سنّ سی و پنج سال (35) کشته شده و نوبت حکومت و فرمانروایی به یزید پسر ولید پسر عبد الملک رسیده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 286

- 11- یزید بن ولید بن عبد الملک 126- 126

در ماه جمادی الآخره، چنانکه گفته شد، ولید بقتل رسیده پس از او مردم با پسر عمّش، یزید بن ولید بن عبد الملک مروان بیعت کرده اند و او زمام

حکومت اموی را بدست گرفته است.

این یزید عطایا و حقوق سپاهیان را کم کرده و بدین- مناسبت به لقب «ناقص» شهرت یافته و او را «یزید ناقص» می گفته اند. یزید ناقص از ماه رجب از سال یک صد و بیست و شش (126) تا اواخر ماه ذو الحجه از همان سال (126) که به مرض طاعون به سنّ سی و پنج (35) سال در گذشته زمام دار امر خلافت بوده و سلطنت کرده است.

یزید ناقص مادرش شاهپرند دختر فیروز پسر یزدگرد، و مادر فیروز، دختر شیرویه پسر کسری و مادر شیرویه دختر خاقان پادشاه ترک و مادر مادر فیروز دختر قیصر پادشاه روم بوده و او باین نسبتها می نازیده و مباهات می کرده و می گفته است:

انا ابن کسری و ابی مروان و قیصر جدّی و جدّی خاقان

و بدین جهت ثعالبی در بارۀ وی گفته است: «اعرق النّاس فی الملک و الخلافه من طرفیه» «1» یزید ناقص در اواخر ذو الحجه از سال یک صد و بیست و شش (126) در گذشته و برادرش ابراهیم به فرمانروایی برگزیده شده است.

______________________________

(1) تاریخ الخلفاء (صفحه 252).

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 287

- 12- ابراهیم بن ولید بن عبد الملک 127- 126

در اواخر ذو الحجّه که یزید بن ولید مرده است گروهی از مردم با برادر وی، ابراهیم بن ولید بیعت کرده اند.

ابراهیم کارش متزلزل بوده «1» چه همۀ مردم با او بیعت نکرده اند بلکه برخی بیعت کرده و برخی از بیعت سر باز زده اند پس گروهی او را به امارت سلام می داده گروهی به خلافت و بسیاری از مردم نه به امارت و نه به خلافت. تا این که عاقبت در ماه صفر از سال یک صد و بیست و

هفت (127)، پس از اندکی بیش از شصت روز زمامداری لرزان و سست، ناگزیر خود را از خلافت، خلع و با مروان حمار بیعت کرده و گردن به اطاعت و فرمانبری او نهاده است.

ابراهیم به مناسبت این که خود را از کار بر کنار و زمام سلطنت اموی را به مروان حمار واگذار کرده بعنوان «مخلوع» اشتهار یافته است.

تا سال (132) زندگانی ابراهیم امتداد داشته و در آن سال در قضیۀ دربار ابو عباس سفّاح، نخستین خلیفۀ عباسی، با گروهی از بنی امیّه بقتل رسیده است.

______________________________

(1) اشاره بدین مطلب کرده گویندۀ بیت زیر:

نبایع ابراهیم فی کل جمعه الا ان امرا أنت و الیه ضائع

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 288

- 13- مروان حمار 127- 132

چنانکه گفته شد ابراهیم در ماه صفر از سال 127 خود را از سلطنت خلع و با مروان بیعت کرد. از آن هنگام نوبت فرمانروایی نصیب مروان بن محمد بن مروان بن حکم گردید.

مروان پیرو جعد بن درهم، که یکی از بزرگان معتزله است، بوده و مذهب اعتزال می داشته و به مناسبت معلّم و مؤدّبش (جعد) به نسبت جعدی خوانده می شده است و به مناسبت این که بر شدائد دهر و مکاره جنگ سخت بردبار و پایدار بوده، و در تازی جزء امثال سائر است که «فلان اصبر من الحمار، فی الحروب» و یا به مناسبت این که عرب، رأس هر صد سال را «حمار» گفته و مدّت حکومت خاندان اموی در زمان او نزدیک به صد سال می شده لقب «حمار» به او داده و او را «مروان حمار» خوانده اند و بدین لقب مشهور گردیده است.

در ماه صفر از سال یک صد و بیست و هفت

(127) هنگامی که در ارمنیّه بوده با وی بیعت شده و تا ماه ذو الحجه از سال یک صد و سی و دو (132)، که در جنگ با عبد اللّٰه بن علی عمّ ابو عبّاس سفّاح، نخستین خلیفۀ عبّاسی، در نزدیک موصل مغلوب گشته و به شام گریخته و عبد اللّٰه از دنبال او رفته و او ناگزیر بمصر گریخته و صالح برادر عبد اللّٰه از پی وی بمصر رفته و عاقبت او را در «بوصیر» که از دیههای مشهور مصر است بقتل رسانده، متصدی مقام خلافت و زمام دار امر حکومت و سلطنت بوده است و بکشته شدن مروان حمار (به سنّ شصت سالگی) بساط سلطنت یا خلافت امویان، در مشرق، در نوردیده گردیده و انقراض یافته و نوبۀ حکومت و سلطنت عبّاسیان بعنوان خلافت اسلامی رسیده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 289

گفته اند: مروان حمار در میان بنی مروان در سیاست و شجاعت، و دیگر مزایای حکومت، ممتاز بوده لیکن همه جا به بد بختی دچار و به ناکامی گرفتار می شده است.

یکی از کارهای بسیار نکوهیده و زشت مروان حمار اینست که چون از سپاهیان و مردم بیعت گرفته نخستین کاری که به آن اقدام کرده نبش قبر یزید ناقص و بیرون آوردن لاشۀ او را از گور و بدار آویختن آن بوده است.

این هم آخرین عمل خلیفۀ اموی که باید نگهبان فقه اسلام و حافظ احکام کتاب و سنّت باشد.

اکنون که اوضاع و احوال عمومی دورۀ اول از عهد دوم در آن حدّ که برابر با سلطنت خاندان اموی بود از لحاظ وضع دربار و حکومت ایشان شرح داده شد.

در پایان این قسمت

نامه ای، که به فرمان و دستور معتضد خلیفۀ عباسی در معرفی ابو سفیان و معاویه و خاندان بنی امیه نوشته شده برای این که آن را نشر دهند و باصطلاح امروز بخشنامه کنند تا در همه جا بی ایمانی و بی علاقگی افراد حاکمۀ این خاندان بر همه کس دانسته شود، نقل می گردد و از آن پس برای نتیجه گیری آن چه را از اوضاع عمومی یاد شد تخلیص و تلخیص می کنم و از آن پس بشرح وضع فقه و فقیهان این دوره و عصر می پردازم. و باللّٰه الاستعانه و منه التّوفیق و الهدایه.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 290

پایان سخن از خاندان اموی

المعتضد باللّٰه خلیفۀ عباسی (ابو العباس احمد بن طلحه (الموفق) بن متوکل بن معتصم بن هارون الرشید، 242- 289،) در سال دویست و هشتاد و چهار (284) عازم شد که فرمان دهد معاویه را برای بی دینی و بی ایمانی و کارهای خلافش بر منابر لعن کنند پس امر کرد نامه ای در این باره انشاء کنند و برای این کار دستور داد نامه ای را که در زمان مأمون و بامر او در بارۀ لعن انشاء شده و در دیوان مضبوط بوده مورد مطالعه قرار دهند و از جوامع آن نامه نسخه برگیرند و نامه ای از نو انشاء کنند چنین کردند و نامه را آماده و زمینه را برای قرائت آن بعد از نماز جمعه فراهم ساختند لیکن ابو القاسم عبید اللّٰه بن سلیمان وزیر المعتضد باللّٰه که با این کار موافق نبود و خود نتوانسته بود خلیفه را از این کار منصرف سازد قاضی یوسف بن یعقوب را احضار کرد و از او خواست که ابطال عزم

المعتضد را چاره اندیشد.

قاضی رفت و با المعتضد در این باره به سخن پرداخت و گفت: مرا بیم آن است که عامّه چون این لعن نامه را بشنوند به جنبش آیند و شورش کنند.

معتضد گفت: اگر چنین کنند یا سخنی بر خلاف به زبان آرند شمشیر در میان ایشان می نهم و ایشان را ادب می کنم.

قاضی گفت: این درست لیکن با طالبیین چه باید کرد؟ ایشان در همۀ نواحی مملکت هستند و خروج می کنند و بسیاری از مردم به واسطۀ نزدیکی ایشان به پیغمبر و به واسطۀ مآثر و مفاخری که دارند و در این نامه هم از آنها یاد شده و در ستودن آنها

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 291

اطراء بعمل آمده و مردم به ایشان توجه و رغبت دارند پس از انتشار این نامه راغبتر خواهند شد و زبان آنان بازتر و دلیل و حجتشان نیرومندتر خواهد شد.

سخنان قاضی در معتضد تأثیر کرد و پاسخی نگفت و پس از آن دستوری در بارۀ آن نامه نداد و چیزی در آن باره نگفت.

این نامه که طبری و غیر وی نسخه اش را در کتب خود آورده اند، چون به خوبی وضع معاویه و بنی امیه را از لحاظ عدم دلبستگی بشئون دینی و عدم علاقه به احکام اسلامی می رساند و آن چه را تا کنون در اینجا نقل شده روشن می سازد از تاریخ طبری (جزء ششم صفحه 183) خلاصه و ترجمۀ آن در اینجا آورده و به بحث از خاندان اموی خاتمه داده می شود:

پس از سپاس خدا و درود بر پیغمبر و ستودن سلف از آل عباس (به تفضیل و تفصیل) چنین آورده شده است:

«امیر المؤمنین آگاهی یافته

است که گروهی از عامّه را شبهه در دین و فسادی در اعتقاد به همرسیده و تعصّب بر ایشان چیره گردیده و بی این که معرفت و فکری داشته باشند به آن زبان باز کرده و بی بیّنه و بینایی، پیشوایان گمراهی را پیروی نموده و سنّتهای شایسته را گذاشته و به مخالفت آنها پرداخته و اهواء مبتدعه را پذیرفته و به گمراهی گراییده اند «وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوٰاهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ لٰا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّٰالِمِینَ» و به دوستی و موالات کسانی تظاهر کرده اند که خدا دوستی و موالات ایشان را نخواسته و از ملت خارجشان خواسته و لعن بر آنان را واجب ساخته و به تعظیم کسانی رو آورده اند که خدا ایشان را کوچک قرار داده و امرشان را موهون و سست فرموده و اینان بنی امیّه، شجرۀ ملعونه، هستند.

«چون امیر المؤمنین از این وضع آگاهی یافته نخست آن را بزرگ شمرده و چنان عقیده دارد که اگر آن را انکار نکند و شما را بترک آن وادار نسازد به وظیفۀ دینی رفتار نکرده و در آن چه خدا از تقویم مخالفان و ارشاد جاهلان و اقامۀ حجّت بر دو دلان

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 292

و تأدیب عاندان بر عهدۀ او گذاشته و بر او واجب ساخته کوتاهی کرده اینست که به شما مردم می گوید.

«خدا چون محمّد را بدین خود برگزید تنی چند از خویشان نزدیکش به او گرویدند و در راه او جانفشانی کردند و به حمایت و یاری او پرداختند و بیشتر از عشیرۀ و معاندت و محاربت و تکذیب و تثریب و آزار و تخویف او و

تعذیب پیروان و بستگان وی را کار و شعار خویش ساختند در میان اینان از همه در دشمنی و مخالفت و محاربت سرسخت تر و پادارتر و پیشتازتر ابو سفیان بن حرب بود که هیچ پرچمی برای مبارزۀ با اسلام برافراشته نمی شد مگر این که او صاحب و قائد و رئیس آن بود، چه در بدر و چه در احد و چه در خندق، ابو سفیان و پیروان او از بنی امیه، که خدا و پیغمبر در مواطنی بسیار ایشان را لعن کرده، می بودند.

«تا این که امر خدا غلبه یافت و اینان مقهور و مغلوب شدند پس ابو سفیان ناچار به زبان اسلام آورده و در نهان بر کفر خود بر جا بود پیغمبر و مسلمین هم دانستند از این رو پیغمبر (ص) او را بعنوان «مؤلّفه قلوبهم» بشمار آورد و سهمی برای وی جدا ساخت و اولادش هم با علم باین موضوع آن را پذیرفتند.

«از جمله مواردی که خدا ایشان را در کتاب خود لعن کرده این آیه است «وَ الشَّجَرَهَ الْمَلْعُونَهَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمٰا یَزِیدُهُمْ إِلّٰا طُغْیٰاناً کَبِیراً» که به اتفاق همه، از شجره ملعونه، بنی امیّه اراده شده است.

«و از جمله گفتۀ پیغمبر است، هنگامی که ابو سفیان را دید بر خری سوار و معاویه از جلو آن را می کشد و یزید پسر ابو سفیان از عقب آن را می راند و رو به او می آید، «لعن اللّٰه القائد و الرّاکب و السّائق».

«و راویان همه از ابو سفیان این گفته را روایت کرده اند: «یا بنی عبد مناف تلقّفوها تلقّف الکره فما هناک جنّه و لا نار» و این گفته کفری است صریح

که گوینده اش از جانب خدا ملعون است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 293

«و هم از او روایت کرده اند که بر ثنیّه (پشته) احد ایستاده و در حالی که نابینا بوده به قائد خود گفته است «هاهنا ذببنا محمّدا و اصحابه» «و هم مسألۀ خواب پیغمبر (ص) که گروهی از بنی امیّه را دید بر منبر او بالا می روند..

«و از جمله این که پیغمبر (ص) معاویه را خواست تا در حضورش نامه بنویسد او نافرمانی کرد و بهانه آورد که غذا می خورد پیغمبر گفت: «لا اشبع اللّٰه بطنه» پس تا بود از غذا سیر نمی شد..

«و از آن جمله پیغمبر گفت: «یطلع من هذا الفجّ (درّه) رجل من أمّتی یحشر علی غیر ملّتی» پس معاویه از آنجا برآمد.

«و از جمله این گفتۀ پیغمبر (ص) است: «اذا رأیتم معاویه علی منبری فاقتلوه».

«و از جمله است حدیث مرفوع مشهور از پیغمبر (ص): «انّ معاویه فی تابوت من نار فی اسفل درک منها ینادی یا حنّان یا منّان، الآن و قد عصیت قبل و کنت من المفسدین».

«و از جمله مساوی معاویه این که به محاربه با افضل مسلمین در اسلام از لحاظ مکانت و اقدم ایشان از لحاظ سبقت و احسن ایشان از لحاظ اثر و ذکر علی بن ابی طالب قیام کرد و حق او را با باطل خویش به منازعه پرداخت و انصار او را با یاران گمراه و بی ایمانی که داشت مجاهده نمود و او و پدرش همیشه می خواستند نور خدا و فروغ دین حق را خاموش کنند و لیکن «وَ یَأْبَی اللّٰهُ إِلّٰا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ» مردم کودن را گول می زد و نادانان

را فریب می داد چنانکه پیغمبر (ص) به عمّار خبر داد و گفت: «یقتلک الفئه الباغیه تدعوهم إلی الجنّه و یدعونک إلی النّار» دنیا را برگزید و آخرت را نپذیرفت و از ربقه اسلام خارج شد ریختن خون بی گناهان را حلال شمرد به طوری که در فتنه ای که او برانگیخت گروهی

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 294

بی شمار، از برگزیدگان مسلمانان و مدافعان از دین خدا و ناصران حق و مجاهدان در راه حقیقت را خون بریخت و به کشتن داد و کوشش کرد تا مردم خدا را اطاعت نکنند و احکام دین اقامه نشود و خلاف دین رواج یابد و کلمۀ ضلالت را بلندی به همرسد و دعوت باطل اوج گیرد..

«و عهدۀ این خونهای ناروا و خونهایی که بعد از آنها ریخته شد به گردن گرفت و روشهای فساد را که گناهش و هم گناه کسانی که تا روز رستاخیز به آن عمل کنند برای او خواهد بود..

«و از جمله چیزهایی که خدا لعن بر او را واجب قرار داده کشتن او است بر گزیدگان از صحابه و تابعان و اهل فضل و دیانت را مانند عمرو بن حمق و حجر بن عدی و این کشتار را کرد تا عزت و ملک و غلبه داشته باشد و للّه العزّه و الملک و القدره و خدا عزّ و جلّ می گوید «وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِیهٰا وَ غَضِبَ اللّٰهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ، عَذٰاباً عَظِیماً».

«و از جمله کارها که او را مستوجب لعن خدا و رسول کرده ادّعاء او است زیاد بن سمیّه را و این جرات و جسارتی است از او در

برابر گفتۀ خدا «ادْعُوهُمْ لِآبٰائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّٰهِ» و در برابر گفتۀ پیغمبر خدا «ملعون من ادّعی إلی غیر موالیه» و در برابر گفتۀ دیگر او «الولد للفراش و للعاهر، الحجر» پس آشکارا حکم خدا و سنت پیغمبر را مخالفت کرده و ولد را برای غیر فراش قرار داده و باین کار خویش حرامهای الهی را مباح کرد و چنان ظلمی بر اسلام وارد ساخت که مانند نداشت و مانند آن بر دین وارد نشده بود.

«و از جمله این که مردم را دعوت کرد تا به یزید پسر متکبّر می گسار خروس و تازی و میمون باز او بیعت کنند و برگزیدگان از اهل اسلام را به قهر و سطوت و توعید و اخافه و تهدید بر این کار وادار کرد با این که نادانی و خبث و پلیدی او را می دانست و مستی و فجور و کفر او را معاینه می داشت تا این که بر خر مراد سوار شد و قدرت را بدست

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 295

آورد به نافرمانی خدا و رسول پرداخت و به خونخواهی مشرکان، از مسلمین قیام کرد پس واقعۀ حرّه را که در اسلام واقعه ای شنیعتر و فضاحت آورتر از آن نبوده پدید آورد و گمان کرد که از اولیاء خدا انتقام گرفته و دشمنان خدا را به دلخواه رسانده پس شرک خود را اظهار و کفر خویش را آشکار ساخت و گفت:

لیت اشیاخی ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسل

قد قتلنا القوم من ساداتکم و عدلنا میل بدر فاعتدل

فاهلّوا و استهلّوا فرحا ثمّ قالوا: یا یزید لا تشل

لست من خندف ان لم انتقم من بنی احمد ما کان

فعل

لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحی نزل

«این گفتۀ کسی است که از دین، خارج است و به خدا و پیغمبر و کتاب خدا و دین او، ایمان ندارد.

«و از بزرگترین و سخت ترین پرده دری او است از دین، ریختن خون حسین بن علی (ع)، فرزند فاطمه (س) دختر پیغمبر (ص)، با مقامی که نزد پیغمبر، و منزلتی که در دین و فضل داشت، که پیغمبر در بارۀ او و برادرش به سیادت اهل بهشت شهادت داد، همۀ اینها از راه جرأت بر خدا و کفر بدین و عداوت با پیغمبر و بی احترامی به او و معاندت با عترت بوده که گویی گروهی از کفّار ترک و دیلم را می کشد، نه از انتقام خدا پروا کرد و نه سطوت و قدرت الهی را بحساب آورد، پس خدا عمرش را کوتاه کرد و اصل و فرعش را ریشه کن ساخت و آن چه در دست داشت باز گرفت و عذاب و عقاب را برایش آماده فرمود.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 296

«همۀ اینها بود بعلاوه آن چه بنی مروان کردند از تبدیل کتاب خدا و تعطیل احکام او و تفریط بیت المال و ویران ساختن خانۀ خدا و حلال ساختن حرام او و نصب منجنیقها بر خانه و افکندن آتش در آن برای سوزاندن و خراب کردن و هتک حرمت نمودن و ریختن خون پناهندگان..

«پس ای مردم لعن کنید کسانی را که خدا لعن کرده و دوری جویید از کسانی که نزدیکی به خدا حاصل نمی گردد مگر به دوری جستن از ایشان.

«اللّٰهمّ العن ابا سفیان بن حرب و معاویه ابنه و یزید بن معاویه

و مروان بن الحکم و ولده. اللّٰهمّ العن ائمّه الکفر و قاده الضلاله و اعداء الدین و مجاهدی الرسول و مغیّری الاحکام و مبدّلی الکتاب و سفّاکی الدّم الحرام. اللّٰهمّ انّا نتبرّأ إلیک من موالاه اعدائک و من الاغماض لأهل معصیتک کما قلت: لا تجد قوما یؤمنون باللّٰه و الیوم الآخر یوادّون من حادّ اللّٰه و رسوله.

«حق را بشناسید تا اهل آن را بشناسید و راههای گمراهی را تامّل کنید تا روندگان آنها را بشناسید.. پس در راه خدا از ملامت میندیشید و از دین خدا به هوی و دوستی و فریب نابکاران منحرف مشوید.. تا آخر نامه» چنین بوده است وضع خاندان بنی امیّه نسبت بشئون دین و به راستی چنانکه ابن ابی الحدید تعبیر کرده این قضیّه در تاریخ «اعجب من العجب» باید شمرده شود.

ابن ابی الحدید در ذیل نامۀ علی علیه السّلام به معاویه «اما بعد فانّی علی التردّد فی جوابک..» آنجا که عبارت «کالمستثقل النّائم» را شرح می دهد (جلد چهارم صفحه 233) این مضمون را آورده است:

«اما تشبیه علی (ع) معاویه را به کسی که در خواب است و با صفات احلام سرگرم، از این رو است که اگر در زمان پیغمبر (ص) معاویه در خواب می دید که او خلیفه است و به او امیر مؤمنان خطاب می شود و با علی برای خلافت پیکار می کند و در میان مسلمین

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 297

به جای پیغمبر می نشیند بی گمان این خواب خود را تأویل و تعبیری نمی یافت و آن را از وساوس خیال و اضغاث احلام می شمرد چه گونه چنین خیالی بخاطر او خطور می کرد و حال این که او دورترین خلق

خدا بود از آن و این چنانست که «نفّاط» را هوس پادشاهی بخاطر بیافتد.. بدین بنگر که امامت، نبوّتی است مختصر و «طلیق» که از «مؤلّفه قلوبهم» بشمار بوده که بدل تکذیب می داشته گر چه به زبان اقرار و در نزد مسلمین کم پایه بوده و اگر به مجلسی که اهل سوابق از مهاجران می بودند در می آمده در آخرین صف می نشسته چه گونه به خاطرش می گذشته است که روزی خلیفه می گردد و این عنوان را پیدا می کند و بر مؤمنان امیر می شود و بر رقاب آن بزرگان از اهل دین و فضل سوار و بر ایشان فرمانروا می باشد؟

«این اعجب از عجب است که پیغمبر (ص) با شمشیر و با زبان، بیست و سه (23) سال با گروهی مجاهده و ایشان را لعن کند و از خود دور دارد و قرآن در نکوهش و لعن و برائت از آنان نازل گردد و همین که دولت او گسترده شود و دین بر دنیا غلبه کند و شریعت و دین ثابت و محکم گردد و پیغمبر در گذرد، و صالحان از اصحاب او بنیان دین را تشیید کنند و بلندی ملت و بزرگی قدر امّت او را در نفوس پهناور سازند ناگهان همان دشمنان که پیغمبر (ص) با ایشان جهاد می داشته سر بردارند و بر آن پیروز گردند و زمام سلطنت و حکومت بدست گیرند و صلحاء و ابرار و اقارب پیغمبر (ص) را که از او فرمانبرداری داشته بکشند..

«پس ای کاش پیغمبر (ص) سر از خاک بر می داشت و می دید معاویۀ طلیق و پسرش و مروان و پسر و اعقابش چه گونه به جای او نشسته اند و

بچه وضعی بر مسلمین حکومت و فرمانروایی می کنند» و در آخر آن قسمت چنین آورده است:

«.. قد کان معه (یعنی مع علیّ) من الصّحابه قوم کثیرون سمعوا من رسول اللّٰه صلّی اللّٰه علیه و آله یلعن معاویه بعد اسلامه، و یقول: انّه منافق کافر و انّه من اهل النار و الاخبار فی ذلک مشهوره»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 298

9- تخلیص اوضاع عمومی

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 299

تخلیص اوضاع عمومی در دورۀ اول از عهد دوم کوتاه گفتار این که در این دوره دربار «اموی» و دستگاه حکومت شام از لحاظ تردّد فقیهان با ایمان و رفت و آمد اشخاص متوجّه بحقائق احکام و تشنگان بحث و نظر در مسائل اصلی و فرعی اسلام و تحقیق و تنقیح این گونه امور، وضعی بر خلاف وضع مجالس خلفاء راشدین، در مدینه، یافته است.

به جای بزرگان از صحابه و دل باختگان به قرآن و اکابر از پرورش یافتگان در مهد دانش و ایمان، بیشتر اوقات هرزه درایان و شاعران و مدّاحان و یاوه سرایان و گزافه گویان و چاپلوسان و منافقان و سیاستمداران رفت و آمد و نشست و برخاست می داشتند.

بعلاوه مرکز سلطنت مستبدّانۀ معاویه و اخلاف اجلاف او (شام) از موطن آن بزرگان، که کانون تعلیم و تعلّم امور دینی شده بود (مدینه)، و ساکنانش از مهاجر و مواطن، بزرگ و کوچک، زن و مرد، بشئون دینی خو گرفته و مأنوس گردیده بودند دور بود و این خود موجب می شد که این گونه اشخاص یا هیچ به آن دستگاه دربار نزدیک نشوند و یا اگر گاهی نزدیک شوند برای رفع تعدّی و تجاوز عمّال معاویه و اعقابش باشد یا برای

مقاصد و حاجاتی دیگر، که بهر حال آزادی و آزادگی بیشتر اینان محدود و مصدوم می بود، رهسپار آن دربار شوند.

بهر جهت بحث از امور شرعی و احکام اسلامی و تحقیق در حقائق مقاصد دینی در دستگاه معاویه و محاضر و محافل جانشینان او بسیار کم و ناچیز و اتفاقی می بوده

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 300

چه از همه چیز گذشته معاویه (و هم اخلاف او) را باین امور علاقه و دلبستگی نمی بوده و ترویج و تحقیق دین و مسائل و احکام اسلام، بالاصاله، مورد توجّه و نظر نمی شده و اگر با دستگاه حکمروایی و سلطنت کسری مآبانه و قیصر منشانۀ او تماس نمی داشته آن را مهم نمی دانسته و گفتگوی از آن را به چیزی نمی شمرده بلکه به حقیقت امور دین و شئون اسلام را دست آویز حفظ و بقاء و بسط و رقاء امور و شئون سلطنت و استیلاء خود قرار می داده و دائر مدار آنها می شناخته است و طرح آنها را در موردی که از آنها استفاده می داشته می خواسته و در غیر این مورد نیازی در طرح و بحث و حلّ و فهم آنها نمی دیده است و در حقیقت آن امور را که از لوازم و خواص مقام خلافت دینی است نسبت به مقاصد سلطنت از زواید می شمرده است.

خلاصه این که مسائل دینی و احکام فرعی که انشاء و اصدار آنها در زمان پیغمبر (ص) از مراحل تشریع و از شئون و مقاصد نبوّت بود، در زمان بعد از وی بحث و فحص و جمع و نشر و حفظ و بسط و اجراء و ترویج و فهم و تفهیم آنها از وظائف خلفاء و جانشینان

پیغمبر (ص) شناخته می شد بدین معنی که مقام خلافت چنانکه در امور دنیا و سیاست و تدبیر شئون حیات اجتماعی امّت تنها ملجأ و مرجع می بود در امور دینی و تشخیص و تعیین وظائف و تکالیف مسلمین از لحاظ مقررات شرع و دین و آداب و سنن آیین که بعدها نام «فقه» برای آنها مصطلح گردیده، نیز همان حوزه و مقام، مرجع و ملاذ می بود، و به اقتضای روح خلافت و حقیقت نیابت از مقام نبوّت باید هم چنین می بود و باشد.

پس هر گاه در خود مرکز خلافت، مدینه، یا در حجاز یا در دیگر بلاد و کشورهایی که بدست اهل اسلام گشوده شده و اسلام در آنجاها استقرار یافته موضوعی را حکم آن مجهول بود یا مقطوع نبود طالبان علم و قطع به آن، عقیده داشتند که باید به مقام خلافت، مراجعه و حکم آن موضوع را از آن مقام، استفسار و استعلام کنند و به استناد پاسخی که از آن مقام به ایشان می رسید آن حکم را بکار برند. مقام خلافت هم خود را

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 301

در برابر این مراجعات، مسئول می دانست و مکلّف می شمرد که مشکل را حلّ کند پس از راه علم و اطلاع، اگر مطلع و عالم به آن بودند، یا از روی مشاوره و یا رای آن را روشن می ساخت و به مراجعه کنندگان پاسخ می داد.

در حقیقت اهل اسلام مقام خلافت را از لحاظ مرجع بودن برای بیان احکام و تکالیف دینی، در آغاز آن، مقامی اصلی و مرکزی رسمی می شناختند و آن را مرجعی مسلّم برای بحث و فحص و تنقیح و تحقیق و تعیین و

تبیین مسائل و احکام می دانستند و خلافت را دنبالۀ نبوّت که مبدأ هدایت و منشأ ارشاد است می انگاشتند و خلیفه را به تعلیم و تبیین کتاب و حکمت و تبلیغ و تعیین احکام شریعت و نشر و ترویج مقاصد و حقائق رسالت، مکلّف و پیروان دین را به اطاعت از گفته های دینی آنان موظّف می شمردند.

از این رو، چنانکه از این پیش هم گفته شده، خلیفه در این گونه موارد بیشتر از اوقات بزرگان صحابه را فراهم می آورد. و در بارۀ حکم این «حوادث واقعه» و مسائل مستحدثه که مورد سؤال قرار یافته به مشاوره و مذاکره می پرداخته و از نظر آنان استفاده می کرده و گاهی هم «رای» خود را بکار می بسته و حکم دینی موضوعی را به اجتهاد خویش استخراج و سرگردانی و جهل سؤال کننده را دفع و رفع می ساخته است.

در آن دوره، دورۀ خلفاء راشدین، خلافت خواه به استناد انتخاب امّت و خواه به استناد نصّ پیغمبر (ص) یا نصّ خلیفۀ سابق، در نظر اصحاب پیغمبر و پرورش یافتگان به آداب دین، از شئون دین و برای حفظ و نشر دین می بوده و، بهر حال، جنبۀ دینی آن غلبه می داشته یعنی خلیفه را از دید این که جانشین فرستادۀ خدا و نائب رهنما و معلّم و مرشد و هادی و مزکّی و مربّی کامل الهی است، پس حافظ دین و ناشر مقاصد و کاشف حقائق آن است می دیده و می نگریسته اند و او نیز خود را به همین عنوان می شناسانده و می خواسته است که امّت او را به همین گونه بشناسند.

به جهات یاد شده بوده که خلیفه با کمال صراحت برفراز منبر فریاد می زده

است که: «اگر کجروی و انحرافی از راه دین در من دیدید مرا آگاه سازید و به راه راستم

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 302

برگردانید» و مسلمین هم کسانی داشته اند که برمی خاسته و با کمال شجاعت و نهایت شهامت شمشیر خود را در برابر خلیفه از نیام می کشیده و می گفته اند: «اگر به کجی گرایی و راه انحراف پیمایی و در آن به پایی ترا با شمشیر راست می کنیم» و بظاهر از همین جهت بوده که به هنگام انتخاب خلیفۀ سیّم، عبد الرحمن بن عوف متابعت از سیرۀ دو خلیفۀ سابق را شرط بیعت قرار می داده. خلاصه این که چنین بوده است عقیده و نظر مسلمین به مقام خلافت و چنان بوده است شیوه و سیره خلفاء راشدین.

لیکن معاویه را که نه از مزایای عالیۀ صدر اسلام، از قبیل سبق به ایمان و مهاجرت و مجاهدت در رکاب پیغمبر (ص) و امتداد مدت صحبت، شرف و مزیّتی وجود داشته و نه از خلیفۀ سابق، نصّی در کارش بوده و نه از زعمای امّت و مردمان با بصیرت و، باصطلاح، اهل حلّ و عقد انتخابی به میان آمده بلکه به زور و زر و نیرنگ و دغل با خلیفۀ راشد جنگ و حق مسلّم فرزند پیغمبر را غصب کرده و جنبۀ سلطنت کسری و فرمانروایی هرقلی و قیصری به آن داده و ولایت عهد فرزند فاسق خود یزید را برای بعد از خود به زر و زور و حیله و غرور بر امّت مسلمان تحمیل کرده است چنانکه با کمال بی اعتنائی به مسلمین و با نهایت استبداد و بی حیایی این مطلب را خودش بر فراز منبر

و در مدینه پیغمبر گفته است.

هنگامی که به مدینه مشرف شده متملقان و منافقانی از قریش که مانند خود او سست دین و دنیا دار و هوی پرست بوده اند چاپلوسی و خوش آمد را بوی چنین گفته اند:

«الحمد للّه الّذی اعزّ نصرک و اعلی کعبک» او چون این سخن شنیده به منبر بر آمده و چنین گفته است:

«امّا بعد فإنّی و اللّٰه ما ولّیتها بمحبّه علمتها منکم و لا مسرّه بولایتی، و لکنّی جالدتکم بسیفی هذه مجالده..» (تا آخر آن چه فقیه مالکی آن را در «العقد الفرید» آورده و از این پیش هم در این اوراق آورده شد) بطور خلاصه باید گفت:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 303

در زمان معاویه و اعقاب او از بنی امیّه دستگاه و دربار حکومت، یا خلافت، بتفقیه و تفقّه و ترویج شرع و تحقیق و تنقیح فقه و حتّی بعمل به آن دلبستگی و علاقۀ لازم را نمی داشته بلکه بر خلاف مسلّمات و ضروریّات دین رفتار می شده و محرّمات و منکرات انجام می یافته است.

هدف واقعی افراد این خاندان، تحکیم اساس سلطنت «1» و کوشش در کشورگشایی و بسط حکومت خود زیر عنوان خلافت اسلامی و کسب ثروت و مال از طریق فتوحات می بوده ازین رو آن دوره از دوره های درخشان فتوحات بشمار است و در عین حال در همان دوره تفقّه و تفقیه را هم حرکت و جنبشی جالب و قابل توجه به همرسیده که می توان گفت «فقه» بمعنی اصطلاحی و بصورت علم رسمی و فنّ بحث و نظری در آن دوره بنیاد یافته و استقلال آن پایه گذاری شده و در همان دوره بوده است که عنوان «قرّاء» بعنوان

«فقهاء» تبدیل شده و کسانی بعنوان «فقیه» شهرت یافته و عنوان «فقهاء سبعه» برای هفت تن فقیهان به نام، که در محل خود نام برده خواهند شد، اصطلاح و عنوان گردیده است و بحث و فحص در فروع بر وجه بحث علمی پا به میان نهاده و حتّی فروعی غیر مبتلی به، بلکه غیر واقع، استخراج شده و در بارۀ حکم آنها بعنوان بحث اجتهادی و بقصد این که روزی مورد ابتلاء واقع گردد یا بوقوع پیوندد گفتگو و بحث پیش آمده و مجالسی در مساجد و منازل برای بحث و فحص و تدریس و تدرّس و مناظره و مجادله و ذکر و حفظ حدیث و نقل سنّت با توجّه و عنایت براویان و محدّثان و تعظیم و تکریم از ایشان و یاد کردن نام آنان (اسناد) به هنگام تحدیث و اخبار تحقق یافته است.

پیدا شدن این وضع برای «فقاهت» در آن دوره علل و عوامل، متعدد دارد،

______________________________

(1) از این رو هر کدام از این خاندان که سلطنت می یافته نخستین کاری که می کرده ده درهم بر ارزاق و حقوق جیره خواران و سپاهیان می افزوده است جملۀ «عیر بعیر و زیاده عشره» برای اشاره باین عمل آن خاندان گفته و «مثل سائر» شده است. جوهری در صحاح اللغه چنین آورده است «.. و قولهم عیر بعیر و زیاده عشره» کان الخلیفه من بنی أمیه اذا مات و قام آخر زاد فی ارزاقهم عشره دراهم..»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 304

که در این اوراق برخی از آنها: دو علت و عامل، که به دستگاه حکومت مرتبط و با اوضاع و احوال ناشی از طرز سلطنت متناسب است، مورد

اشاره واقع می گردد: این دو عامل و علت، بطور خلاصه، عبارت است از:

1- بر کنار گرفتن دستگاه حکومت، خود را از شئون مربوط باین مسائل و مباحث (مگر به مقداری که ضرورت حکومت و رعایت سیاست آن را ایجاب می کرده است).

2- افتادن تکلیف استخراج مسائل دین و مباحث احکام به دوش دانشمندان از صحابه و تابعان و آزاد بودن آنان در سرگرم شدن باین گونه مطالب نخست در مدینه که از زمان پیغمبر و زمان خلفاء راشدین یگانه مرجع، و مراجعۀ به آن جا طبیعی و عادی و مأنوس، می بوده و پس از آن مکه که نزدیکترین بلاد اسلامی به مرکز، مدینه، بوده و روابطی با مدینه، از دیگر بلاد، زیادتر و شبیهتر و محکم تر می داشته و از این پس در سائر شهرهای بزرگ اسلامی.

در آن دوره بر خلاف آن چه در زمان خلفاء راشدین معمول و لازم بوده، که مسائل معضله دینی و حوادث واقعۀ شرعی به کانون خلافت و معهد رسالت مراجعه و حلّ آنها را از آنجا استفتاء می شده، شاید به دستگاه سلطنت اموی و دربار حکومت مروانی هیچ مراجعه نمی شده، یا بسیار کم، از طرف مردم یا عمّال حکومت، به آن دستگاه مراجعه می شده است.

معمولا مردم به صحابه یا تابعان که مورد اعتماد ایشان می بوده رجوع می کرده، و از آنان مسائل دینی و احکام فقهی خود را می خواسته و می پرسیده اند، بویژه از کسانی که در مدینه بوده و به جهات و شئون دینی طبعا بیشتر وقوف می داشته اند، و همین امر، باعث شده که فضلاء از صحابه و تابعان در مسائل فقهی وارده به بحث و فحص پردازند و حتّی خود را

برای جواب گویی مراجعات آینده آماده سازند و نتیجه را فنّ و علمی به نام «فقه» بوجود آورند و به میراث گذارند.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 305

طبری در کتاب تاریخ الامم و الملوک (جلد دوم) به اسناد از ابن شهاب از ابن قبیصه این مضمون را که او گفته آورده است:

«زنی را بر عملی نذر بود که اگر انجام دهد پسر خود را در کنار کعبه بکشد.

آن کار را مرتکب شده پس به مدینه آمده تا در بارۀ این نذر از بزرگان مدینه «استفتاء» کند.

«نخست به نزد عبد اللّٰه عمر رفته و نذر و عمل خود را به او گفته و از او فتوی خواسته است.

عبد اللّٰه پاسخ داده است: من نمی دانم، خدا وفاء بنذر را خواسته است. آن زن گفته است: پس من باید پسر خود را قربانی کنم؟ عبد اللّٰه عمر گفته است: «خدا شما را از این که خود را بکشید نهی فرموده است» و بر این گفته و پاسخ چیزی نیفزوده است.

«پس از این، آن زن به نزد عبد اللّٰه عباس رفته و از وی فتوی خواسته است:

عبد اللّٰه عباس چنین پاسخ گفته است:

«خدا وفاء بنذر را امر کرده و از کشتن خود نهی. و عبد المطّلب بن هاشم نذر کرده بوده است که اگر خدا بوی ده فرزند عنایت فرماید یکی از ایشان را قربان کند. و فرزندانش بده تن رسیده وفاء بنذر را میان آنان قرعه افکنده. قرعه به نام عبد اللّٰه، که محبوبترین فرزندانش بوده بیرون آمده عبد المطّلب گفته است: خداوندا عبد اللّٰه با صد شتر، پس قرعه میان عبد اللّٰه و صد شتر کشیده قرعه بر

صد شتر افتاده است.

آن گاه عبد اللّٰه عباس زن را گفته است: به جای پسرت صد شتر قربان کن.

«این قضیه به مروان، که در آن هنگام امارت مدینه را می داشته، رسیده. او گفته است: بنظر من عبد اللّٰه عمر و عبد اللّٰه عباس، هر دو، در جواب از راه صواب به دور افتاده و به خطا فتوی داده اند چه نذر، در معصیت خدا انعقاد نمی یابد.

«آن گاه آن زن را خواسته و بوی گفته است:

«خدا را استغفار کن و راه توبه پیش گیر و تصدّق بده و آن چه از کارهای خیر می توانی به انجام رسان و بدان که خدا ترا از کشتن پسرت نهی فرموده است.

«مردم را گفتۀ مروان پسند افتاد و رای او را در این «فتوی» بر صواب دانستند

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 306

و فتوی بر این قرار گرفت که: «لا نذر فی معصیه اللّٰه».

خلاصه سخنان پیش این که در دورۀ این خاندان فساد دستگاه حکومت و نادانی متصدیان از لحاظ احکام دین و حتّی فساد اطرافیان منافق و دو رو، بسیار روشن است.

جلال الدین سیوطی در تاریخ الخلفاء (صفحه 246) ذیل ترجمه یزید بن عبد الملک بن مروان مطلبی را می نویسد که به راستی قابل توجّه و تامل است و چگونگی حال اطرافیان دستگاه و نادانی والی امر از آن هویدا و نمایان.

نوشته است:

«.. فاتی (یعنی یزید بن عبد الملک) بأربعین شیخا فشهدوا له» «ما علی الخلفاء من حساب و لا عذاب» خلیفۀ نادانی که چهل مرد بزرگ بی ایمان و بی اعتقاد نزد او گواهی دهند که خلیفه را حساب و عذابی نیست چه باید بکند؟ یا چه نباید بکند؟

این مطلب که خلیفه را حساب

و عذاب هست یا نه! از زمان یزید بن عبد الملک (بلکه پیش از او) مطرح بوده و متملّقان و چاپلوسان و استفاده کنندگان از دستگاه ظلم و جور و بی دینی آن را در اندیشۀ حکّام و سلاطین این خاندان راه، بلکه رسوخ داده اند و اگر مختصر ایمان و اعتقادی هم ایشان را می بوده و گاهی تأثیر می کرده و نگرانشان می ساخته باین سخنان و این شهادتها نابود کرده و از میان برده اند «1».

باز سیوطی ذیل ترجمۀ ولید بن عبد الملک (پدر یزید) آورده است که:

______________________________

(1) در ترجمۀ عبد الملک مروان کلمات و نامه های تملق آمیز حجاج نسبت به عبد الملک مروان که نمونه ای از گفته های چاپلوسان و متملقان آن دوره است یاد شد. در این موضع هم آغاز یکی از نامه های حجاج را به عبد الملک که در «العقد الفرید» (جزء پنجم- صفحه 308-) آورده شده نقل می کنم: «.. لعبد اللّٰه امیر المؤمنین، و خلیفه رب العالمین المؤید بالولایه، المعصوم من خطل القول و زلل الفعل بکفاله اله الواجبه لذوی أمره، من عبد اکتنفته الزلل و..»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 307

«ابو حاتم در تفسیر خود از ابراهیم بن ابی زرعه اخراج کرده که ولید به او گفته است:

«أ یحاسب الخلیفه؟!.»

در خاتمه برای اکمال بینایی نسبت به فساد دستگاه حاکمۀ بنی امیه و احاطه بر صدر و ذیل اوضاع و احوال آن دوره مطلبی راجع بسر سلسلۀ خاندان، معاویه، و دیگری راجع به چگونگی اوضاع در اواسط حکومت این خاندان و سه دیگر مربوط به چگونگی اوضاع در زمان آخرین فرد از حکمروایان این خاندان می آورم و از آن پس مبحث اصلی ادوار فقه (چگونگی

فقه و فتوی..) را آغاز می کنم:

در بارۀ سر سلسلۀ این خاندان، ابن ابی الحدید از نصر بن مزاحم، به اسناد، نقل کرده است (جلد اول شرح صفحه 347):

«.. لمّا نظر علیّ علیه السّلام إلی رایات معاویه و اهل الشام قال:

«و الّذی فلق الحبّه و برأ النّسمه، ما اسلموا و لکنّ استسلموا و اسرّوا الکفر فلمّا وجدوا علیه اعوانا رجعوا إلی عداوتهم لنا، الّا انّهم لم یترکوا الصّلاه» باز ابن ابی الحدید از نصر به اسناد او از حبیب بن ابی ثابت آورده که گفته است:

«لمّا کان قتال صفّین قال رجل لعمّار: یا ابا الیقضان أ لم یقل رسول اللّٰه (ص): قاتلوا النّاس حتّی یسلموا فاذا اسلموا عصموا منّی دماءهم و أموالهم؟ قال: بلی، و لکن و اللّٰه ما اسلموا و لکنّ استسلموا و اسرّوا الکفر حتّی وجدوا علیه اعوانا» و هم ابن ابی الحدید از نصر به اسنادش از منذر ثوری آورده که محمّد بن حنفیّه چنین گفته است:

«لمّا أتاهم رسول اللّٰه (ص) من اعلی الوادی و من اسفله و ملا

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 308

الاودیه کتائب، یعنی یوم فتح مکّه، استسلموا حتّی وجدوا اعوانا» ابن ابی الحدید از نصر به اسنادش از حکم بن ظهیر از اسماعیل از حسن بصری که او به اسناد از عبد اللّٰه مسعود از پیغمبر (ص) حدیث کرده که گفته است: «اذا رأیتم معاویه بن ابی سفیان یخطب علی منبری فاضربوا عنقه» پس حسن بعد از نقل این حدیث چنین گفته است: «فو اللّٰه ما فعلوا و لا افلحوا» در بارۀ چگونگی اوضاع در اواسط آن دوره، کافی است به آن چه به فرمان عبد الملک مروان با سعید

بن مسیّب فقیه نامی مدینه برای بیعت گرفتن از او به ولایت عهد ولید و سلیمان، فرزندان عبد الملک، بعد از وی معامله شده و به همین نزدیکی در ترجمۀ سعید آورده خواهد شد توجه و مراجعه شود.

در بارۀ چگونگی اوضاع در زمان آخرین فرمانروای آن خاندان، ابن ابی الحدید (در قضیۀ ابن عطیّه که از طرف مروان حمار به سرکردگی سپاهیان شام مأمور بوده که به مکّه برود و با ابو حمزه معروف به خارجی که از طرف عبد اللّٰه بن یحیی کندی ملقّب به «طالب الحق» امارت داشته بجنگد و این جنگ به سال یک صد و سی (130) وقوع یافته) از «صاحب الاغانی» چنین نقل کرده است:

«و ذکر ابن الماجشون: انّ ابن عطیّه لمّا التقی بأبی حمزه قال ابو حمزه لأصحابه: لا تقاتلوهم حتّی تختبروهم فصاحوا. فقالوا: یا اهل الشام ما تقولون فی القرآن؟ فقال ابن عطیّه: نضعه فی جوف الجوالق! قالوا: فما تقولون فی مال الیتیم؟ قالوا: نأکل ماله و نفجر بأمّه!..»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 309

10- چگونگی فقه و فتوی و طبقات فقیهان (بطور کلی)

اشاره

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 310

فصل اول چگونگی فقه و فتوی و طبقات فقیهان بطور کلی و عام.

اشاره

در جلد اوّل این اوراق، عهد صحابه مورد بحث و فحص قرار یافت و آن عهد، از لحاظ تقسیم بندی «ادوار فقه»، به سال چهلم هجری خاتمه داده شد و از آن سال به بعد دورۀ «تابعان» در این جلد، که به حقیقت و از لحاظ نظام زمانی (ترتیب بحسب سنوات)، جلد دوم بشمار می رود، شروع می گردد پس چنانکه در آن جلد، عنوان «صحابه» تفسیر و منظور اصطلاحی از آن تشریح گردید در این جلد هم باید عنوان «تابع» و مقصود اصطلاحی از آن توضیح و تبیین شود:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 311

تابعان

کلمۀ «تابع» در لغت بمعنی پیرو و در اصطلاح به گفتۀ فاضل معاصر، فرید وجدی مصری، در کتاب «دائره المعارف»:

«التّابعون، لفظ یطلق علی من رأوا اصحاب رسول اللّٰه (ص) فیقال: هو «تابعیّ» ای رای واحدا او جمله من الصّحابه» (تابع کسی است که از دیدار صحابه (یک یا بیشتر) برخوردار شده باشد) و به تعبیری کاملتر و دقیقتر، چنانکه ممقانی «1» در کتاب «مقباس الهدایه» افاده کرده عبارتست از:

«کسی که در حال ایمان به رسول اللّٰه (ص) صحابی را دیده و با ایمان از جهان رفته باشد هر چند میان زمانی که دیدار او با ایمان دست داده و میان زمانی که مرگ در حال ایمان بر او دست یافته ارتداد و کفری به همرسیده باشد..»

بنا باین تعریف، «ایمان» در هنگام دیدن صحابی و در هنگام مردن، برای تحقق معنی «تابعی» (بمعنی اصطلاحی) اعتبار شده است.

و به گفتۀ همو: برخی «طول ملازمت» با صحابی را برای محقق شدن معنی «تابعی» شرط دانسته و برخی دیگر «صحّت سماع» او را شرط قرار داده

و برخی «تمیز» را در معنی اصطلاحی آن اعتبار کرده اند.

باز همو در همان کتاب (مقیاس الهدایه) این مضمون را گفته است:

«.. تابعیون نیز زیادند گروهی طبقه ای را که به ملاقات «صحابه» نائل نشده اند

______________________________

(1) مامقانی.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 312

در عداد «تابعان» بشمار آورده اند در صورتی که اینان تابعان «تابع» می باشند نه «تابع» چنانکه گروهی دیگر جمعی از صحابه را در عداد «تابعان» یاد کرده اند.

«از «تابعان» نخستین کسی که از جهان رفته، ابو زید معمّر بن زید بوده که در سال سی، (یعنی بعد از صد) به قولی در خراسان، و به قولی دیگر در آذربایجان، کشته شده است و آخرین کسی از ایشان که مرده خلف بن خلیفه بوده که در سال یک صد و هشتاد وفات یافته است».

یحیی بن شرف معروف به نووی در کتاب «التّقریب»، که در فن اصول حدیث نوشته «1» چنین آورده است:

«النّوع الأربعون معرفه التّابعین (رض)، هو و ما قبله اصلان عظیمان بها یعرف المرسل» و «المتّصل»، واحدهم «تابعیّ» و «تابع».

«قیل: هو من صحب الصّحابیّ.

«و قیل: من لقیه، و هو الأظهر.»

باز همو چنین افاده کرده است:

«حاکم گفته است: تابعان، پانزده طبقه اند نخستین ایشان کسی است که «عشره» را (عشرۀ مبشّره) «2» ادراک کرده باشد، مانند قیس بن ابی حازم و ابن مسیّب و غیر این دو.

______________________________

(1) «التقریب و التیسیر لمعرفه سنن البشیر النذیر» نام این کتاب به گفتۀ کاتب چلپی در «کشف الظنون» تلخیصی است از کتاب «الارشاد» که نووی آن را از کتاب «علوم الحدیث» ابن صلاح، مختصر کرده است. «شیخ امام محی الدین یحیی بن شرف نووی به سال ششصد و هفتاد و شش (676) وفات یافته است.

بر تقریب او چند کس شرح نوشته اند از جمله جلال الدین سیوطی (متوفی به سال 911 ه. ق) را شرحی است بر «التقریب» به نام «تدریب الراوی فی شرح تقریب النواوی».

(2) مبشره: خلفاء راشدین، زبیر، سعد وقاص، ابو عبیدۀ جراح، عبد الرحمن بن عوف طلحه و سعید بن زید.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 313

«حاکم در بارۀ ابن مسیّب به غلط رفته زیرا ابن مسیّب در خلافت عمر متولّد شده و از بیشتر از آن ده تن سماعی نداشته بلکه برخی گفته اند که: به صحت نرسیده که ابن مسیّب را جز از سعد از دیگری از آن ده بزرگ سماعی اتفاق افتاده باشد.

«امّا قیس از همۀ آنان «سماع» داشته و از تمام ایشان روایت کرده و در این مزیّت بی همال است بعضی هم گفته اند: قیس را از عبد الرحمن، سماعی دست نداده است.

«طبقۀ بعد از آن طبقه (طبقۀ نخستین) کسانی هستند که از اولاد صحابه و از زادگان در زمان پیغمبر (ص) بوده اند.

«مخضرمان، که مفرد آن «مخضرم» بفتح راء می باشد هم از جملۀ «تابعان» بشمارند و مراد از مخضرم کسی است که زمان جاهلیت و هم زمان پیغمبر (ص) را دریافته لیکن به دیدار پیغمبر (ص) مشرّف نگشته و پس از رحلت آن حضرت به اسلام در آمده است.

«مسلم، مخضرمان را بیست کس شمرده، با این که بیش از بیست کس بوده اند. و او از ابو مسلم خولانی و از احنف یاد نکرده و آن دو را بشمار نیاورده است.

«و از اکابر «تابعان»، فقیهان هفتگانه (فقهاء سبعه) را: سعید بن مسیّب، قاسم بن محمد، عروه، خارجه بن زید، ابو سلمه بن عبد الرحمن، عبید اللّٰه بن

عبد اللّٰه بن عتبه و سلیمان بن یسار باید بشمار آورد.

«ابن مبارک، ابو سلمه را نیاورده و به جای او سالم بن عبد اللّٰه را آورده است.

ابو الزّناد به جای هر دو ابو بکر بن عبد الرحمن را یاد کرده است.

«احمد بن حنبل چنین گفته است:

«افضل «تابعان»، ابن مسیّب است. از او پرسیده شده: پس علقمه و اسود چطور؟ پاسخ داده است: او و این دو!

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 314

«و عبد اللّٰه بن خفیف گفته است: اهل مدینه ابن مسیّب را افضل تابعان می دانند و اهل کوفه اویس را و اهل بصره حسن را.

«و ابن ابی داود گفته است: سرور همۀ زنان «تابعات» حفصه دختر سیرین و عمره دختر عبد الرحمن است و پس از این دو، امّ درداء «1» از دیگر زنان تابعیّه افضل است.

«و باید توجّه داشت که برخی، طبقه ای را از «تابعان» بشمار گرفته اند که این

______________________________

(1) ابن عبد البر و ابن حجر عسقلانی که هر دو تن گروهی بسیار از زنان صحابیه و تابعیه را در دو کتاب خود: (الاستیعاب و الاصابه) نام برده و ترجمه کرده اند.

«حفصه دختر سیرین» و «عمره دختر عبد الرحمن» را به نام نیاورده اند لیکن ام درداء را در «اسماء» به نام «خیره» آورده اند.

خلاصه گفتۀ ابن حجر چنین است:

«خیره: بنت ابی حدرد، ام الدرداء الکبری. سماها احمد بن حنبل و یحیی بن معین فی ما رواه ابن ابی خیثمه عنها.. و قال: ام الدرداء الصغری اسمها هجیمه.. و قال ابو عمرو: کانت ام الدرداء الکبری من فضلی النساء و عقلائهن و ذوات الرأی فیهن مع العباده و النسک توفیت قبل ابی الدرداء و ذلک بالشام فی خلافه

عثمان و کانت حفظت عن النبی (ص) و عن زوجها روی عنها جماعه من التابعین منهم میمون بن مهران و.. و لها ترجمه حافله فی تاریخ ابن عساکر..

و قال ابن ماکولا: ام الدرداء الکبری لها صحبه.. و أورد ابن منده لأم الدرداء حدیثا من طریق شر عن خلف بن حوشب عن میمون بن مهران قال:

قلت لام الدرداء: سمعت من النبی (ص) شیئا؟ قالت: نعم. دخلت علیه و هو جالس فی المسجد فسمعته یقول: ما یوضع فی المیزان اثقل من خلق حسن» و اخرج الطبرانی من طریق..» بنا بر این آن چه در بالا از ابن ابی داود نقل شده که ام درداء را، که از صحابیات است،

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 315

طبقه را با صحابی ملاقاتی نبوده و طبقه ای را از صحابه بشمار آورده اند که در هر دو نظر بر اشتباهند. و اللّٰه اعلم»

تنبیه

دانسته شد که اجتهاد و فتوی، کم یا بیش، در عهد صحابه بوجود آمده و مواردی هم بعنوان نمونه در جلد اول یاد گردید لیکن نسبت به همۀ آن موارد جزئی، استقصاء بعمل نیامد و نباید هم همۀ آن جزئیات در آنجا مورد استقصاء قرار می گرفت بلکه این کار را تألیف کتابی خاص و شاید تألیف کتابهایی مخصوص باید چه به طوری که بعضی از دانشمندان تصریح کرده اند: جمعی از صحابه را آن اندازه فتوی بوده است که می توان از مجموع فتاوی هر یک از آنان کتابی فراهم آورد.

شهاب الدین احمد بن علی بن محمد بن محمد بن علی عسقلانی شافعی معروف به «ابن حجر» (متوفّی به سال 852 قمری) در کتاب «الإصابه فی تمییز الصّحابه» تحت عنوان «فائده» این مضمون

را آورده است:

«از صحابه کسی که بطور اطلاق از همه بیشتر فتوی داشته هفت کس بوده اند:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 316

عمر و علی و ابن مسعود و ابن عمر و ابن عباس و زید بن ثابت «1» (رض). ابن حزم گفته است:

«از فتاوی هر یک از این چند تن ممکن است مجلّدی قطور جمع آوری و تألیف شود.»

باز همو این مضمون را گفته است:

«پس از این دسته (هفت کس)، از لحاظ کثرت فتوی، بیست کس بشمار می آیند:

ابو بکر و عثمان و ابو موسی و معاذ و سعد بن ابی وقّاص و ابو هریره و انس و عبد اللّٰه بن عمرو بن عاص و سلمان و جابر و ابو سعید و طلحه و زبیر و عبد الرحمن بن عوف و عمران بن حصین و ابو بکره و عباده بن صامت و معاویه و ابن زبیر و امّ سلمه».

باز هم این مضمون را آورده است:

«از فتاوی هر یک از این اشخاص، ممکن است جزئی (جزوه) کوچک جمع گردد.. و در میان صحابه نزدیک به یک صد و بیست هزار کس هستند که فتوای آنان بسیار کم است به طوری که بیش از یک مسأله و دو مسأله و سه مسأله از ایشان نقل نشده که ممکن است از مجموع فتاوی همۀ آنان، پس از کوشش و کاوش زیاد به اندازۀ یک جزء (جزوه) کوچک فراهم آورد مانند ابیّ بن کعب و ابو درداء و ابو طلحه و مقداد..»

______________________________

(1) در این عبارت منقول از «الاصابه»، که اکنون به یادم نیست از کدام صفحه و کدام جلد آن نقل کرده ام، «هفت کس» گفته لیکن در تعدید شش تن نام

برده شده است در جلد اول صفحه 544 همان کتاب در ترجمۀ زید بن ثابت باز چنین آورده است:

«و روی ابن سعد به اسناد صحیح قال: کان زید بن ثابت احد اصحاب الفتوی، و هم سته: عمر و علی و ابن مسعود و ابی و ابو موسی و زید بن ثابت» پس عدد «هفت» که در بالا آورده شده شاید سهوی از ناسخ بوده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 317

برای دورۀ «تابعان» اوّل، که هم اکنون بحث و فحص در پیرامن آن آغاز می گردد باید باین مطلب توجه شود که اگر عصر «تابعان» از لحاظ امکان فهم حقائق دین و سهولت تحصیل مآخذ قطعی و یقینی برای استخراج وظائف و تکالیف و استنباط احکام فقهی، به پایۀ عصر سعادت نمی رسیده و مانند زمان پیغمبر (ص) و عهد صحابه نبوده بطور یقین نسبت به اعصار بعد، به سعادت نزدیکتر بوده و از این لحاظ بر اعصار و قرون تالیۀ متوالیه برتری و رجحان دارد زیرا اگر استفادۀ مستقیم و بی واسطه از خود شارع مقدس در این دوره از میان رفته و به خود آن حضرت دسترسی امکان نداشته استفاده را واسطه بسیار کم می بوده است بعلاوه واسطه ای هم که بکار می آمده از صحابه و یاران و معاشران و اشخاص شناخته و آزموده و مورد اطمینان و اعتماد بوده و همۀ آن وسائط کم یا بیش از ظواهر و حقائق شریعت و از اصول و فروع احکام، اطلاع و استحضار می داشته اند و از این رو فهم و درک احکام بسیار ساده و آسان بوده و بحث و فحص و دقّتهای صناعی، که در زمانهای بعد معمول

و رایج شده، و هر چه بعد عهد به میان آمده رایج تر و متداولتر گشته، ضروری نمی نموده است.

حدیثی از پیغمبر صلّی اللّٰه علیه و آله و سلّم بطرق متعدد باین مضمون که:

«بهترین مردم از امّت من کسانی هستند که قرن مرا ادراک کرده اند و پس از اینان کسانی هستند که بعد از ایشان می آیند و از آن پس مردمی هستند بعد از ایشان» وارد و نقل گردیده که شاید بهمان مطلب بالا ناظر و به جهت بهتر بودن متوجّه باشد..

ابو نعیم حدیث فوق را به اسناد از طرقی متعدد به عبارت زیر روایت کرده است:

«خیر أمّتی قرنی، ثمّ الّذین یلونهم، ثمّ الّذین یلونهم» در پایان، این مطلب هم نگفته نماند که «یک صد و بیست هزار اهل فتوی» چنانکه از ابن حجر نقل شد که «و در میان صحابه نزدیک به یک صد و بیست هزار کس هستند که فتوای آنان..» بی گمان بدان معنی که در عصرهای بعد برای «فتوی» اصطلاح شده و جنبۀ صناعی یافته نبوده است بلکه بلحاظ احادیثی که در بارۀ مسائل

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 318

فقهی و احکام دینی از ایشان رسیده و مبدأ و منشأ تفقّه و افتاء اعقاب گردیده توجّه و نظر بوده و، باین نظر، بر نقل و روایت ایشان اطلاق «فتوی» شده است.

آن چه در بارۀ اصطلاح «تابع» و «تابعی» در این اوراق بیان شد خوانندۀ «ادوار فقه» را کافی است، اکنون باید چگونگی وضع تفقّه و فتوی در این عصر، از راه فحص از فقیهان که در این دوره وجود داشته و شهرت یافته و بحث از مسائل و احکام فقهی را بنیاد نهاده و عنوان

فقاهت و فتوی را دارا بوده اند مورد توجّه و بررسی قرار گیرد و اللّٰه ولیّ التوفیق و التأیید.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 319

11- فقاهت و فقیهان مشهور در دورۀ نخست از عهد دوم

اشاره

(تابعان)

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 320

فقاهت و فقیهان مشهور در دورۀ اول از عهد دوم

[توجیه از میان رفتن مرکز بودن مدینه برای فقاهت و تفرقه آن در سائر بلاد اسلامی]

چنانکه دانسته شد مدینه، موطن دور تشریع و صدور احکام، و مطلع دستورات الهی و قوانین دینی، مرکز فقاهت و مصدر افتاء و مرجع امّت می بوده و حق هم همین بوده است که مشرق نبوّت و رسالت، مرکز خلافت و مرجع فتوی و منبع فقاهت و هدایت باشد لیکن معاویه هنگامی که زمام سلطنت را، به نام خلافت، بدست گرفته و حقیقت خلافت را به حکومت و سلطنت مبدّل و دگرگون ساخته چون از بیست سال پیش در شام حکومت می داشته و مردم آنجا را در مدّت امارت بیست سالۀ کسری مآبانه و قیصر منشانۀ خود چنانکه پیش بینی می کرده پرورش داده و رام داشته و برای پذیرش سلطنت خویش آماده ساخته صلاح در این دانسته است همان شام را که مردم آن، حقیقت خلافت را نشناخته و آن را عنوانی از سلطنت می دانسته اند، مقرّ سلطنت خود سرانه و مرکز حکومت مستبدانۀ خود قرار دهد.

این کار برای معاویه از دو نظر ضرور بود:

یکی این که مردم شام و توابع آن بیست سال به حکومت و سلطنت او عادت کرده و خو گرفته و به دلخواه او تربیت شده و به فرمانبرداری از وی رام و آرام گردیده اند و او خود را به مردم تازه مسلمان بی اطلاع آنجا نزدیکترین شخص، به پیغمبر اسلام (ص) معرفی کرده بلکه به ایشان چنان فهمانده که پیغمبر اسلام را جز او قرابت و خویشی نیست «1» و او

______________________________

(1) محمد فرید و جدی در کتاب دائره المعارف (جلد پنجم- صفحه 433-) ذیل ترجمۀ هلال بن المحسن

الصابی چنین آورده است:

«و کان له ولد اسمه «غرس النعمه» ابو الحسن محمد بن هلال، کان فاضلا من متقنی المؤلفین له کتاب «الهفوات النادره من المغفولین المحظوظین و العظات البارده من المغفلین الملحوظین» جمع فیه کثیرا من الحکایات التی تتعلق بهذا الباب منها: ان عبد اللّٰه بن علی بن عبد اللّٰه بن عباس، و هو عم السفاح، و ابی جعفر المنصور، أنفذ إلی ابن اخیه، السفاح، فی اول ولایتهم مشیخه من اهل الشام یطرفه بعقولهم و اعتقادهم، و انهم حلفوا: انهم ما علموا لرسول اللّٰه من یرثونه غیر بنی أمیه حتی ولیتم أنتم»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 321

بوده که کتابت وحی می کرده پس حالا به عنوانی بالاتر و نامی با دین و آیین مناسبتر (خلافت) بهتر و بیشتر از او اطاعت خواهند داشت بویژه که عصبیّت هم در ایشان پدیدار خواهد آمد «1» و در این صورت اهل دین و علاقمندان به شریعت و آیین را چه در مدینه باشد و چه در سائر بلاد اسلامی بهتر خواهد توانست تهدید کند و مرعوب دارد و اگر مقتضی باشد از میان بردارد و سرکوب کند.

______________________________

(1) حصین بن نمیر، که به فرمان یزید برای گرفتن عبد اللّٰه زبیر مسجد الحرام را محاصره کرده و خانۀ کعبه را سوزانده و در این میان خبر مرگ یزید به او رسیده با ابن زبیر ملاقات کرده و به او چنین گفته است «یا أبا بکر انا سید اهل الشام لا ادافع و اری اهل الحجاز قد رضوا بک، فتعال ابایعک الساعه و یهدر کل شی ء اصبناه یوم الحره و تخرج معی إلی الشام فانی لا احب ان یکون الملک بالحجاز»

(عقد الفرید- جزء پنجم- صفحه 156-) و هم در همان جزء و همان صفحه از عقد الفرید پس از این که نوشته است بعد از مرگ معاویه بن یزید اهل شام، جز مردم اردن، و هم مردم مصر با ابن زبیر بیعت کردند و ابن زبیر، ضحاک بن قیس فهری را بر شام حاکم ساخت چنین نوشته است:

«فلما رای ذلک رجال بنی أمیه و ناس من اشراف اهل الشام و وجوههم منهم روح بن زنباع و غیره، قال بعضهم لبعض: ان الملک کان فینا اهل الشام فانتقل عنا إلی الحجاز لا نرضی بذلک..»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 322

دو دیگر این که مردم مدینه، مرکز دین و دین داران، معاویه و خاندان او را خوب می شناختند و بر حدّ دینداری او نیک واقف می بودند و از «طلیق» بودن وی کاملا آگاهی می داشتند پس او را در میان آنان، که ارجی نمی داشت، فرمانروایی بسیار دشوار بود و بر فرض این که به نیروی سپاهیان شام می توانست در آنجا استیلاء یابد اوّلا برایش گران تمام می شد و ثانیا همیشه متزلزل و مضطرب می بود و ثالثا شامیان پس از مدتی که در میان مردم مدینه می بودند بحقائق دین و مراتب و سوابق معاویه پی می بردند و شاید وضع اطاعت کور کورانۀ ایشان دگرگون می شد و بهر حال اگر می خواست از آداب و سنن دین یا به تعبیری دیگر از سیرۀ خلفاء راشدین، که هنوز گروهی زیاد در مدینه می بودند، که حتی خود پیغمبر (ص) را ادراک کرده و خلفاء را دیده، و روش و سیرۀ ایشان را پسندیده، انحراف جوید و به شیوۀ قیصر مآبانه که در شام معمول

می داشت عمل کند ناگزیر با او از در مخالفت بر می آمدند و به امر بمعروف و نهی از منکر قیام می کردند و او را به راه راست دین می کشاندند و گر نه با او همان معامله را می کردند که با پسر عمّش عثمان بن عفّان بن ابی العاص بن امیّه کرده بودند.

این گونه جهات موجب شده که مرکز بودن مدینه برای همیشه از میان رفته و از آن چه شایسته و مستحق آن بوده محروم مانده از آن طرف شام هم در امور دینی و شئون شرعی و مسائل فقهی دارای چنان سابقه ای نبوده که چون حکومت اسلامی و مرکز بودن دینی بدانجا انتقال یافته مرکز بودن فقه و فتوی و علاقۀ باین مسائل و مباحث نیز با آن بدانجا منتقل گردد. دستگاه حکومت اموی را هم چنان توجّه و دلبستگی باین موضوع نبوده که قرارگاه آرام خویش را مقرّ این گونه شئون و امور قرار دهد و در حقیقت بعنوان امر بمعروف و نهی از منکر درد سری تولید و خود را به قوۀ خود ضعیف کند.

پس لا جرم در آن عصر و با آن وضع، فقه و فتوی را مرکزی واحد نبوده بلکه حاملان فقه و قائمان به افتاء در بلاد مهمّ اسلامی متشتّت و پراکنده بوده اند: گروهی در مدینه، که مرکز اوّلی و اصلی احکام بوده و بذر آن در آنجا افشانده شده و نهال

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 323

فقاهت و افتاء به وسیلۀ مردم دین گستر سر برداشته و رو به بالش نهاده است. گروهی دیگر در مکّه که به مرکز صدور و تشریع احکام نزدیکتر و برای مرکز دینی بودن

مناسبتر بوده. جمعی در یمن و برخی در شام و عدّه ای در کوفه و فرقه ای در بصره و طایفه ای در خراسان و هم چنین در دیگر شهرهای مهمّ اسلامی بامر افتاء و تفقّه قائم و بعنوان «فقیه» مشهور گردیده اند.

باحث از تحوّلات و ادوار فقه را شایسته بلکه لازم و بایسته است که این فقیهان را خوب بشناسد و به طرز اجتهاد و بنیانگذاری فقاهت ایشان آشنا گردد و از علاقه و دلبستگی آنان بکار خویش آگاهی و اطلاع یابد و از اختلافات میان آنان در مسائل و احکام، که خود نتیجۀ اوضاع و احوال محیط است و در نتیجۀ آن روش مخصوص و مکاتب خاص و ممتاز در تفقّه و اجتهاد بوجود آمده و کم و بیش بر جا مانده، مستحضر گردد گر چه این آگاهی و استحضار بر وجه کلّی باشد نه بر وجه احاطه بر تمام مسائل جزئی و فروع شخصی، بلکه شاید در زمان ما احاطه بر تمام مسائل مختلف فیها میان همۀ متفقّهان در همۀ ازمنه و امکنه و اعصار و امصار، امکان نداشته باشد یا لا اقل بسیار دشوار باشد.

از این رو در این اوراق، مشاهیر از فقیهان هر شهر مهمّ را، که در آن دوره بوده اند با رعایت طبقه به طوری که در کتب بزرگان از دانشمندان اسلامی، شیعه و سنّی آورده شده، تقریبا طبق طبقه بندی که در کتاب «طبقات الفقهاء» دانشمند مشهور ابو اسحاق شیرازی شافعی «1» مرتّب شده، نقل می کنم تا وضع فقه و طرز تفقّه در طیّ شناختن آن فقیهان مشهور، در آن دوره، تا حدّی دانسته و آن دورۀ از فقه، به دانستن و

شناختن آن مشاهیر و روشن شدن کار ایشان شناخته گردد.

بعلاوه فوائد بسیار دیگر هم، که بر اهلش آشکار است، بر این کار، بار است

______________________________

(1) ابراهیم بن علی بن یوسف شیرازی، که نیای فیروزآبادی آبادی معروف (صاحب قاموس) است. شرح حال او در متن خواهد آمد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 324

که برخی از آنها برای بسط استفادۀ ناظران این اوراق در این موضع، مورد اشاره قرار می گیرد. باشد که دانایان را تذکره و غافلان را تبصره گردد.

از جملۀ آن فوائد است:

1- اطلاع بر فکر و نظر آن مشاهیر در باب عمل به «رأی» یا منع از آن.

2- دانستن حالات زهد و دوری جستن آنان از دستگاه حکومت یا تقرّب و نزدیک شدن به آن دستگاه.

3- وقوف بر اقوال و افعال آنان که شایستۀ اتّباع و اکتساب یا بایستۀ احتراز و اجتناب است.

4- توجّه به این که از آن عهد و در آن دوره، به سنّت و حاکی از آن (احادیث و روایات) توجّه شده و حفظ أسناد و معرفت رجال ناقل خبر و راوی حدیث و جرح و تعدیل ایشان مورد عنایت و دقّت بوده است.

5- بر خوردن به احادیثی مستند و منقول از ایشان که گاهی در کتب فقهی در بابی مناسب یا مخصوص به آن باب آورده نشده و مورد توجّه نگردیده و تصادف را در طیّ شرح حال و ترجمۀ یکی از آن بزرگان مشهور، به اسناد صحیح از او نقل و آورده شده است.

فی المثل مانند حدیث «مسح پا» که از خلیفۀ سیم، عثمان، (رض) در بیان کیفیت وضوء پیغمبر (ص) حدیث شده «1» و مانند «جمع میان ظهر و عصر و

مغرب و عشاء در سفر و در حضر» که به اسناد از سفیان ثوری چند حدیث آورده شده که پیغمبر (ص) در حضر و سفر نماز ظهر و عصر و هم نماز مغرب و عشاء را بطور «جمع» خوانده است «2».

______________________________

(1) چنانکه در ترجمۀ مسلم بن یسار (از فقیهان تابعی بصره) گفته خواهد شد این حدیث را از مسانید مسلمه شمرده اند.

(2) در ترجمۀ سفیان ثوری این احادیث آورده خواهد شد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 325

بهر جهت تصور نرود که تطویل سخن در بارۀ ترجمۀ حال این مشاهیر رجال فقاهت در کتاب «ادوار فقه» افراط است و بلا طائل بلکه فوائد این کار در نظر اهلش چنانست که شاید به عقیدۀ ایشان سخن ما در این باب کوتاه نماید و کوتاهی آن، در این کتاب تقصیر و تفریط بشمار آید.

بهر جهت اکنون برای شناختن و دیدن فقیهان مشهور بلاد اسلامی در آن دوره با خوانندگان و دانشپژوهان به آن بلاد مسافرت و این سفر را از مرکز فقاهت و مطلع آن مدینۀ پیغمبر (ص) آغاز می کنیم. و باللّٰه الاستعانه.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 326

1- فقیهان تابعی مدینه و طبقات ایشان

اشاره

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 327

طبقات فقیهان تابعی مدینه و طبقۀ نخستین آنان در عصر مورد بحث، کسانی بسیار در مدینه بوده که کم یا بیش فقه می دانسته و برای شناختن احکام دین و پی بردن به مسائل فقه به ایشان مراجعه می شده و از فتوی و نظر آنان سؤال بعمل می آمده است و ایشان به استناد مدارک و مآخذی که معتبر می دانسته و در دست می داشته اند از کتاب (قرآن) و سنّت (قول و فعل و تقریر معصوم) و اجماع و قیاس

«1» و سیرۀ اهل مدینه «2» فتوی می داده و مردم را به احکام فقهی رهبری و ارشاد می کرده اند.

______________________________

(1) «عقل» را که فقیهان شیعه به جای «قیاس» مدرک چهارم برای استنباط احکام می دانند یاد نکردیم زیرا آن چه مسلم است اینست که شیعه عمل به قیاس و «رای» را از همان آغاز کار باطل می دانسته و آن را مدرک بشمار نمی آورده اند لیکن اصطلاح لفظ «عقل» به جای کلمۀ «قیاس» شاید در زمانهای بعد و عصرهای متأخر یعنی اوائل غیبت کبری باشد بهر جهت «قیاس» که از مدارک یاد شده است اعم است از «رای» و «قیاس» مصطلح.

(2) مالک بن انس، که مذهب مالکی بوی منسوب است، مدارک استنباط و استناد را پنج دانسته بدین گونه که بر چهار مدرک نخست، مدرکی پنجم افزوده و از آن به «سیرۀ اهل مدینه» تعبیر کرده است و بنظر چنان می رسد که اگر سیرۀ اهل مدینه محقق گردد و اتصال آن بزمان پیغمبر (ص) مسلم و مقطوع باشد مدرکی است قابل استناد و لا اقل مانند «اجماع» است که حجت بودن آن فی الجمله مورد اتفاق و اجماع است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 328

ابو اسحاق شیرازی سه طبقه از کسانی را که در این دوره بعنوان «فقیه» در مدینه شهرت یافته و شناخته شده اند یاد کرده است.

طبقۀ نخستین از ایشان که بدین عنوان شهرت داشته هفت تن بوده که عنوان «فقهاء سبعه» بر آنان اطلاق شده و این عنوان برای ایشان اصطلاح گردیده است «1» نامهای آنان بترتیب سال وفات (بنا بقول به اقلّ) بدین قرار است:

1- عروه پسر زبیر پسر عوّام متوفّی به سال هفتاد و چهار (74) قمری

(یا 99 یا..)

2- سعید پسر مسیّب متوفّی به سال نود و یک (91) قمری (یا 92 یا..)

3- ابو بکر پسر عبد الرّحمن متوفّی به سال نود و چهار (94) قمری 4- سلیمان پسر یسار متوفّی به سال نود و چهار (94) قمری (یا 100 یا 107) 5- عبید اللّٰه پسر عتبه متوفّی به سال نود و هشت (98) قمری (یا 99 یا..)

6- خارجه پسر زید متوفّی به سال نود و نه (99) قمری 7- قاسم پسر محمّد بن ابی بکر متوفّی به سال یک صد و یک (101) قمری در این اوراق به ترجمۀ این هفت تن که از طبقۀ نخست فقیهان مدینه، بلکه فقیهان بطور مطلق، بشمار آمده اند به ترتیبی که در بالا از ایشان نام برده شد، بر وجه اختصار، المام و اشعار می شود:

______________________________

(1) مقام علی بن حسین (ع) امام چهارم شیعه فوق فقهاء سبعه بوده چه به روایات شیعه و برخی از علماء سنی بعضی از آن فقیهان از شاگردان امام بوده اند.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 329

طبقۀ نخست از فقیهان تابعی مدینه
اشاره

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 330

طبقۀ نخست از فقیهان تابعی مدینه

- 1- عروه

عروه پسر زبیر پسر عوّام اسدی.

به گفتۀ ابو اسحاق شیرازی عروه به سال بیست و شش (26) هجری قمری متولد شده و بنقل همو از کتاب «شرح السّنّه»، بقول واقدی در سال هفتاد و چهار (74) و به قولی به سال نود و نه (99) و به قولی به سال صد (100) و به قولی دیگر به سال یک صد و یک (101) وفات یافته است.

از زهری نقل شده که گفته است: «عروه بحر لا تکدره الدّلاء».

ابو بکر، عبد الرّحمن بن حارث بن هشام این مضمون را گفته است:

«علم، برای یکی از سه شخص است: صاحب حسبی که علمش او را زیب و زیور است، یا دینداری که دین خود را بعلم خویش سائس باشد و پرورش دهد یا معاشر و ندیم سلطان که با علم خود سلطان را سرگرم سازد و رهنما باشد و من هیچ کسرا نمی شناسم که از عروه پسر زبیر و عمر پسر عبد العزیز این سه خصلت را ملازمتر و داراتر باشد. هر دو با حسب، دین دار و با سلطان معاشر و بوی نزدیکند» ابو نعیم، در حلیه، جمله های زیر را از عروه نقل کرده و به او نسبت داده است:

1- «ربّ کلمه ذلّ احتملتها أورثتنی عزّا طویلا» 2- «یا بنیّ تعلّموا فإنّکم ان تکونوا صغراء قوم عسی ان

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 331

تکونوا کبرائهم «1». وا سوأتاه ما ذا اقبح من شیخ جاهل» 3- «النّاس بأزمنتهم اشبه منهم بآبائهم و أمّهاتهم» «2» و هم ابو نعیم روایاتی به اسناد از عروه آورده که از جمله است به

اسناد از عائشه از پیغمبر (ص) که گفته است: «النّظر إلی علیّ عباده» و از جمله است، بهمان اسناد که پیغمبر (ص) چون برای خواب سر به بالین می نهاد می گفت:

«اللّٰهمّ متّعنی بسمعی و بصری و عقلی و اجعلها الوارث منّی و انصرنی علی عدوّی و ارنی فیه ثاری» و همو در ذیل ترجمۀ صفوان بن سلیم (جلد سیم- صفحه 163-) به اسناد از عروه این حدیث را از پیغمبر (ص) آورده است.

«من یمن المرأه تیسیر خطبتها و تیسیر صداقتها».

این را نباید نگفته گذاشت که عروه چون نسبت به علی (ع) دشمنی می ورزیده نه تنها در نظر شیعه مطعون و مذموم است بلکه ارباب فضل و انصاف از اهل تسنّن نیز در بارۀ او مطالبی نوشته اند که نظر شیعه را تایید و تقویت می کند «3».

ابن ابی الحدید معتزلی در شرح بر نهج البلاغه (جلد اوّل) از قول ابو جعفر اسکافی این مضمون را آورده است.

«معاویه قومی از صحابه و گروهی از تابعان را واداشت که اخباری ناسزا و ناروا

______________________________

(1) این عبارت تا اینجا با اندک تغییری به علی بن حسین (ع)، امام سجاد (ع) و عبارت سیم به علی (ع) منسوب و از ایشان بوجه استفاضه مشهور است.

(2) این عبارت تا اینجا با اندک تغییری به علی بن حسین (ع)، امام سجاد (ع) و عبارت سیم به علی (ع) منسوب و از ایشان بوجه استفاضه مشهور است.

(3) ابن عبد ربه نوشته است (جزء پنجم العقد الفرید- صفحه 326): عروه از جانب عبد الملک مروان در یمن عامل بوده، و اموالی فراهم آورده و حجاج می خواسته است آن اموال را که «مال اللّٰه» و متعلق به مسلمین

می دانسته از او بستاند و وی را از کار بر کنار دارد.

عروه به شام رفته و عبد الملک را راضی ساخته که حجاج را بفرماید کاری به او نداشته باشد..»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 332

در بارۀ علی علیه السّلام بسازند تا موجب طعن در او و مجوّز برائت از او باشد و برای این کار پاداشی قابل توجّه قرار داد ایشان اخبار و روایاتی از خود ساختند تا معاویه را راضی و خرسند سازند. از جملۀ آن گروه بوده است از صحابه: ابو هریره و عمرو عاص و مغیره بن شعبه و از جملۀ تابعان بوده است عروه بن زبیر..»

و هم او از عاصم از یحیی پسر عروه بن زبیر این مضمون را نقل کرده است:

«پدرم چنان بود که چون نام علی را می شنید ناسزا می گفت. یک بار بمن گفت:

«پسرم به خدا سوگند از علی رو بر نگرداندند مگر برای طلب دنیا، همانا اسامه بن زید کس نزد علی فرستاد و پیام داد که عطاء مرا بمن بفرست تا، به خدا سوگند، اگر در دهان شیر باشی با تو به درون آن آیم! علی بوی نوشت:

«این مال، از آن کس است که بر آن جهاد کرده باشد، لیکن مرا در مدینه مالی موجود است هر چه می خواهی از مال خودم برای خود بردار و بگیر».

«یحیی گفت: من در شگفتم از چنین توصیف و تعریفی که پدرم از علی کرد و از چنان عیبجویی که نسبت به او می خواست و انحرافی که از وی می داشت» ابو نعیم، و غیر او، داستانی برای عروه از طرق مختلف و به اسناد متعدد آورده اند: که کثرت شکیبایی و بردباری

او را در مصائب و گرفتاریها و حوادث و تظاهر او را به مسائل دین و فقه می رساند. در اینجا مفاد آن، از مجموع آن طرق نقل می گردد:

«عروه به شام رفت و بر ولید بن عبد الملک وارد شد و پسرش محمد را نیز با خود برده بود. محمد برای دیدن اسبهای خلیفه به اصطبل خلیفه رفت در آنجا اسبی بر او لگدی نواخت او به زمین افتاد و جابجا مرد.

«عروه را هم در پا خوره افتاده بود ولید گفتۀ طبیبان را بدو گفت که: باید پا را برید. عروه بدین کار خرسندی نداد بیماری پا بالا رفت و به ساق رسید. ولید گفت: پا را قطع کن و گر نه همۀ بدن ترا فاسد و تباه سازد پذیرفت. پا را با ارّه بریدند و با این که در آن وقت عروه پیر و فرتوت بود کسی را نگذاشت که او را نگهدارد و خود

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 333

در برابر این کار دشوار پایداری و از خویش نگهداری کرد و جز در شبی که پایش قطع شده بود و رد و عمل عبادتش ترک نشد و در هنگام عمل خم به ابرو نیاورد و رخساره اش تغییر نیافت! عروه گفته است: خدای را سپاس که تا چه اندازه بمن عنایت کرده چهار (یا هفت) پسر بمن بخشیده و مدتها مرا بوجود آنان متمتّع ساخته و خوش داشته و اینک یکی را از من گرفته و دیگران را به جا گذاشته و یک عضو مرا گرفته و چند عضو دیگر: دو دست و دو گوش و دو چشم و یک پا را بمن ارزانی و برایم

نگاه داشته است! «چون پایش را بریده اند بدین ابیات معن بن اوس تمثّل جسته است:

لعمرک ما أهویت کفّی لریبه و لا حملتنی نحو فاحشه رجلی

و لا قادنی سمعی و لا بصری لها و لا دلّنی رایی علیها و لا عقلی

و اعلم انّی لم تصبنی مصیبه من الدّهر الّا قد اصابت فتی قبلی

و چون به مدینه برگشته و بزرگان به دیدار او رفته و از او حال پرسیده اند گفته است:

«لقد لقینا من سفرنا هذا نصبا»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 334

- 2- سعید بن مسیّب

ابو محمد سعید بن مسیّب «1» بن حزن بن ابی وهب مخزومی.

سعید به گفتۀ ابو اسحاق، و غیر او، دو سال از خلافت عمر گذشته (سال 15 هجری) متولّد شده و بنقل او از یحیی بن سعید، در سال نود و یک (91) «2» یا نود و دو (92) و بنقل همو از واقدی، و به حکایت غیر او از «مختصر ذهبی» در سال نود و چهار (94) که، به واسطۀ کثرت مرگ فقیهان در آن سال، به نام «سنه الفقهاء» خوانده شده، وفات یافته است «3».

از مدائنی و هم از یحیی بن معین نقل شده که سال وفات سعید را سال یک صد و پنج (105) دانسته اند.

سعید، خود را در مسائل مربوط بقضاء از همۀ معاصران خویش اعلم می پنداشته و می گفته است:

______________________________

(1) «با میمی مضمومه و سین مهمله مفتوحه و یاء دو نقطۀ تحتانی مفتوحه، بقول مشهور یا مکسوره چنانکه برخی از دانشمندان، ابن جوزی، گفته است» (ترجمۀ عبارت «تنقیح المقال» ممقانی).

(2) ابن خلکان وفات سعید را به سال نود و یک قمری دانسته و چند قول دیگر بدین ترتیب 92 و 93 و 94

و 95 و 105 را هم نقل کرده است.

(3) در مختصر ذهبی، بنا به آن چه صاحب روضات نقل کرده، در بارۀ سعید چنین آمده است:

«احد الاعلام و سید التابعین، ثقه، حجه، فقیه، رفیع الذکر، رأس فی العلم و العمل، عاش تسعا و سبعین و مات سنه اربع و تسعین 94».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 335

«کسی که بحکم و قضاء پیغمبر (ص) و جانشینان او از من عالمتر باشد باقی نمانده است» سعید داماد ابو هریره بوده و بقول منقول از زهری گر چه از زید بن ثابت، علم خود را گرفته و با ابن عمر و ابن عباس و سعد بن ابی وقّاص مجالست کرده و به حضور امّ سلمه و عائشه می رسیده و از علی (ع) و عثمان و صهیب حدیث شنیده لیکن بیشتر روایات او از پدر زنش، ابو هریره، بوده است.

از قتاده این مضمون نقل گردیده است:

«علم حسن را با علم هیچ عالمی جمع و مقایسه نکردم مگر این که آن را برتر دیدم با همۀ این حال هر گاه حسن را مطلبی مشکل می افتاد به سعید بن مسیّب مراجعه و از او سؤال و رفع اشکال می کرد».

بروایت ابو اسحاق، علی بن حسین، زین العابدین (ع) در بارۀ سعید چنین گفته است:

«سعید بن المسیّب اعلم النّاس بما تقدّمه من الآثار، و افضلهم فی رأیه».

همین روایت را کشّی نیز نقل کرده جز این که به جای جملۀ اخیر چنین آورده «و افقههم، یا أفقههم، فی زمانه».

عبد الرحمن بن زید بن اسلم، بنقل ابو اسحاق، این مضمون را گفته است:

«چون عبادله (عبد اللّٰه عباس و عبد اللّٰه عمر و عبد اللّٰه زبیر و

عبد اللّٰه بن عمرو عاص) در گذشتند فقه در همۀ بلاد به موالی انتقال یافت. پس فقیه مکه، عطاء بود و فقیه یمن، طاوس و فقیه یمامه یحیی بن کثیر و فقیه بصره، حسن، و فقیه کوفه، ابراهیم نخعی، و فقیه شام، مکحول، و فقیه خراسان، عطاء خراسانی، که اینان همه از «موالی» (غیر عرب- ایرانی-) و فقیهان این بلاد بودند. از همۀ بلاد خدا تنها بر مردم مدینه منّت نهاد و سعید بن مسیب را که قرشی و در فقاهت مورد قبول عموم و مسلّم نزد همه بود به اهل مدینه ارزانی فرمود»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 336

ابن خلّکان در کتاب «وفیات الاعیان» این مضمون را آورده است:

«سعید بن مسیّب سیّد تابعان است از طراز اوّل «1». سعید میان حدیث و فقه و عبادت و زهد و ورع، جمع کرده.. عبد اللّٰه عمر به شخصی که از وی مسأله ای پرسیده بود گفته است: مسأله را نزد سعید ببر و از او بپرس و بمن باز گرد و از پاسخی که به تو بدهد آگاهم ساز آن شخص چنین کرده پس عبد اللّٰه وی را گفته است: آیا شما را نگفتم که سعید یکی از علماء سبعه است؟..

«.. و از زهری و مکحول پرسیده شده: فقیهترین کسی را که شما ادراک کرده اید کیست؟ پاسخ داده اند: سعید بن مسیّب.

«و از خود او روایت شده که این مضمون را گفته است:

«چهل بار حج گزاردم. و هم گفته است: پنجاه سال است که تکبیر اوّل از من فوت نشده و پشت سر کسی را در نماز ندیده ام» چه بر اوّل وقت و بر صف اول،

______________________________

(1) شیخ طوسی در

رجال خود چنین آورده است (در اصحاب علی بن الحسین (ع):

«سعید بن المسیب بن حزن ابو محمد المخزومی سمع منه و روی عنه (ع) و هو من الصدر الاول» سید محمد صادق آل بحر العلوم در پاورقی این مضمون را تعلیقه زده است:

«سعید بن مسیب در سال پانزده، دو سال از آغاز خلافت عمر گذشته، و به قولی بعد از چهار سال از خلافت عمر متولد شده و از عمر و هم از علی روایت کرده و به سال نود و چهار (94) در هفتاد و پنج سالگی در گذشته است و بنا بنقل از مختصر ذهبی هفتاد و نه سال زندگانی داشته است. و امیر المؤمنین علی (ع) او را تربیت کرده است.

«و ابن حجر در کتاب «تقریب التهذیب» چنین آورده است:

«سعید بن المسیب بن.. القرشی المخزومی احد العلماء الاثبات و الفقهاء الکبار من کبار الثانیه. اتفقوا علی ان مرسلاته اصح المراسیل.

«و قال ابن المدینی:

«لا اعلم فی التابعین اوسع علما منه مات بعد التسعین و قد ناهز الثمانین».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 337

محافظت و مداومت می داشته است. و در بارۀ او گفته شده که پنجاه سال نماز بامداد را با وضوء نماز خفتن گزارده است!» ابو نعیم در کتاب «حلیه الاولیاء» به اسناد همین مضمون را آورده و بنقل از قتاده این مضمون را گفته است که: سعید روزی گفت: «ما نظرت فی اقفاء قوم سبقونی بالصّلاه منذ عشرین سنه» و همو از اوزاعی نقل کرده که گفته است:

«کانت لسعید بن المسیّب فضیله لا نعلمها کانت لأحد من التّابعین: لم تفته الصّلاه فی جماعه اربعین سنه، عشرین منها لم ینظر فی اقفیه النّاس» باز

ابو نعیم این مضمون را گفته است:

«گروهی از جوانان بنی لیث از عبّاد بودند ظهر بمسجد می رفتند و تا نماز عصر در آنجا به عبادت می پرداختند. صالح (کسی است که ابو نعیم به اسناد این مطلب را از او نقل کرده) گفته است: عبادت این است اگر ما هم می توانستیم مانند این جوانان باشیم و بدان پردازیم. سعید گفته است: ما هذه العباده، و لکنّ العباده، التفقّه فی الدّین و التّفکّر فی امر اللّٰه.»

در کتاب «التّقریب» تالیف ابن حجر، بنقل ممقانی، چنین وارد است:

«هو احد العلماء الأثبات و الفقهاء الکبار، اتّفقوا علی انّ مرسلاته اصحّ المراسیل» و در مختصر ذهبی، باز هم بنقل ممقانی، این مفاد آورده شده است:

«سعید بن مسیّب یکی از اعلام و سرور تابعان است. ثقه و حجت و فقیه و بلند آوازه و در علم و عمل بر همه سرور و از همه برتر است» آن چه از تراجم حال سعید دانسته می شود اینست که او علاوه بر معروف بودن به جهات فقهی و علمی مردی بوده است دینی و مراقب و متصلّب و به همین جهت با عبد الملک بن مروان در موضوع بیعت به ولایت عهد ولید و سلیمان، دو فرزند او،

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 338

مخالفت کرده و تا پای جان در راه این مخالفت ایستاده و سرسختی و استقامت ورزیده و بیعت نکرده است.

ابو نعیم در کتاب «حلیه الأولیاء» این مطلب را از چند طریق حکایت کرده از جمله از یحیی بن سعید این مضمون را آورده است:

«والی مدینه به عبد الملک نوشت که: اهل مدینه بر بیعت با ولید و سلیمان اتفاق دارند تنها سعید بن

مسیّب بدین کار تن در نمی دهد. عبد الملک بوی نوشت:

او را بر شمشیر عرضه بدار اگر پذیرفت بسیار خوب و گر نه پنجاه تازیانه اش بزن و در بازارهای مدینه اش بگردان «1».

«چون نامه به والی رسید سلیمان بن یسار و عروه بن زبیر و سالم بن عبد اللّٰه نزد سعید رفتند و گفتند: ما آمده ایم در بارۀ فرمان عبد الملک با تو سخن گوییم، عبد الملک فرمان داده که اگر سر از بیعت بازگیری گردنت را بزنند. اینک ما به تو سه امر را پیشنهاد می کنیم و انتظار داریم یکی از این سه امر را به پذیری:

«نخست این که والی قانع است که نامه را بر تو برخواند و تو خموش باشی و از گفتن «نه» و «آری» خودداری کنی و دم فرو بندی.

______________________________

(1) ابن عبد ربه در «العقد الفرید» (جزء پنجم) قضیۀ بیعت را باین مفاد آورده است:

«عبد الملک به هشام بن اسماعیل مخزومی که عامل او در مدینه بود نوشت که از مردم مدینه برای ولید و سلیمان دو پسر او، بیعت بگیرد. مردم بیعت کردند جز سعید بن مسیب که امتناع کرد و گفت: «لا ابایع و عبد الملک حی» (تا عبد الملک زنده است بیعت نمی کنم) هشام او را سخت بزد و «مسوح» (جامه های پشمین- پلاس-) بر او پوشانید و او را فرستاد که در یکی از تپه های مدینه بکشند و بر فراز آن بردار بیاویزند چون بدانجا رسیدند او را بر گرداندند. سعید گفت: اگر می دانستم مرا بدار نخواهند آویخت «تبان» (تبان، بالضم، عورت پوش کشتی به آنان) نمی پوشیدم!. چون عبد الملک از این قضیه آگاه شد گفت: خدا زشت گرداناد

هشام را که مانند سعید کسی را تازیانه می زند.

همانا شایسته چنین بود که او را به بیعت بخواند پس اگر امتناع کند گردنش را بزند!!»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 339

«گفت: من این کار را نمی کنم زیرا مردم خواهند گفت: سعید بیعت کرده است.

«و سعید را عادت چنان بود که هر گاه در کاری گفتی «نه» از آن بر نمی گشت و نمی توانستند بر خلاف آن وادارش کنند از این رو امر دوّم را طرح کردند و گفتند:

«دوم این که در خانه بنشینی و چند روز به مسجد نروی چه همین که والی ترا در مسجد نیافت قانع خواهد شد و تعقیب نخواهد کرد.

«پاسخ داد: این نیز ناشدنی است که من اذان را بشنوم و بانگ «حیّ علی الصّلاه» و «حیّ علی الفلاح» به گوشم برسد و من در خانه بنشینم و بسوی نماز و فلاح نشتابم».

«گفتند: پس سیمین خواهش را بشنو و به پذیر، بمسجد برو لیکن چند روز جای خود را در مسجد تغییر بده چون هر گاه والی ترا در جای همیشه ات نبیند تعقیب نخواهد کرد.

«گفت: این هم نمی شود، هر گز من، برای خاطر مخلوقی، جای خویش را، یک وجب، پس و پیش نخواهم کرد.

«پس ایشان نومید شدند و از نزد وی بیرون رفتند. او هم برای اداء نماز ظهر بمسجد رفت و در جای معمول خود بنشست چون والی از نماز به پرداخت سعید را بخواست و بوی گفت: امیر المؤمنین، عبد الملک، بما نوشته و فرموده است که اگر بیعت نکنی گردنت زده شود! «سعید گفت: پیغمبر (ص) از «دو بیعت» نهی فرموده است. پس برای کشته شدن آماده گردید و گردن

کشید و شمشیرهای دژخیمان والی برای گردن زدن و کشتن او از نیام کشیده و مهیّا بود والی چون او را بدان گونه آمادۀ مرگ دید دستور داد پنجاه تازیانه بر او زدند و در بازارهای مدینه گرداندند.

«وقتی آزاد شد و بمسجد برگشت مردم از نماز عصر فراغ یافته و از مسجد بیرون می شدند. سعید چون با آنان روبرو شد گفت: چهل سال است این چهره ها را ندیده ام!

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 340

هنگامی که سعید را برای تازیانه زدن برهنه کردند زنی چنین گفت: «انّ هذا لمقام الخزی» سعید گفت: «من مقام الخزی فررنا» پس از این واقعه مدتها مردم از مجالست با سعید ممنوع بوده اند. قتاده، بنقل ابو نعیم، این مضمون را گفته است:

«چون کسی می خواست نزد سعید بنشیند سعید به او می گفت: مرا تازیانه زده و مردم را از نشست و برخاست با من منع کرده اند.

«با همۀ اینها ابّهت و عظمت علمی او زیاد بوده به طوری که گفته اند: «ما کان انسان یجترئ علی سعید بن المسیّب یسأله عن شی ء حتّی یستاذنه، کما یستاذن الامیر» از برخی از مواضع چنان برمی آید که تازیانه زدن سعید را علتی دیگر بوده است و آن چنین بوده است که سعید دختری داشته است که عبد الملک پس از این که ولید را به ولایت عهد برگزیده و بیعت برایش گرفته آن دختر را از سعید خواستگاری کرده و سعید نپذیرفته و ردّ نموده است. عبد الملک را گران افتاده و این را در دل می داشته و تخم بهانه در خاطر می کاشته تا بیعت را بهانه ساخته و دستور داده که او را تازیانه زده و جامۀ

پشمین (پلاس) بر وی پوشانده و در بازارهای مدینه اش گردانده اند.

ابو نعیم، به اسناد خود، (در کتاب حلیه) از ابن ابی وداعه (کثیر بن مطّلب بن ابی وداعه) قضیه ای را بدین مفاد نقل کرده است که:

«من: (ابن ابی وداعه) با سعید بن مسیّب مأنوس بودم و مجالست می داشتم چند روز نتوانستم نزد او بروم چون برفتم پرسید: کجا بودی؟ گفتم: زنم مرد بکار تجهیز او گرفتار بودم. گفت: چرا مرا نگفتی تا من هم حاضر شوم؟ هنگامی که خواستم برخیزم و بیرون آیم گفت: آیا زنی تازه گرفتی؟! گفتم: خدای ترا رحمت کناد! من که جز از دو، یا سه، درهم ندارم کی بمن زن می دهد؟! گفت: من. با تعجب گفتم: آیا تو چنین کاری می کنی؟! گفت: آری!.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 341

«آن گاه خدا را سپاس گفت و پیغمبر را درود فرستاد و بر آن دو درهم (یا سه درهم) دخترش را بمن تزویج کرد من برخاستم و از خوشی ندانستم چه کنم! به منزل خویش برگشتم و به اندیشه فرو رفتم که از که وام بگیرم و بچه گونه زندگانی را به راه اندازم. پس برای نماز مغرب رفتم و پس از اداء نماز به خانه آمدم اندکی استراحت کردم چون روزه داشتم به افطار پرداختم و به نان و زیت که داشتم روزه بگشودم ناگاه در خانه را زدند گفتم: کیست؟ گفت: سعید. هر کس به نام سعید بود به ذهنم خطور کرد مگر سعید بن مسیّب که هر گز آمدن او را احتمال نمی دادم زیرا چهل سال بود که سعید از راهی جز راه خانه اش بمسجد، نرفته و در جایی جز مسجد و

خانه اش دیده نشده بود! «برخاستم و گشودن در را بسوی آن رفتم سعید بن مسیّب را دیدم چنان پنداشتم که پشیمان شده است. گفتم: چرا مرا نزد خود نخواستی تا من بسوی تو می آمدم؟

گفت: حق تو اینست که نزد تو آیند! گفتم: چه فرمایی؟ گفت: تو مردی بی زن بودی و زن گرفتی شایسته ندانستم که شب را تنها بخوابی!! اینک زن تو اینجاست! متوجه شدم که دختر پشت سرش ایستاده است!.

«پس دست دخترش را گرفت و به خانه ام در آورد و در را جلو کشید و باز گشت دختر از شرم به زمین نشست من در را بستم و کاسۀ نان و زیت را پیش او نهادم و به بام خانه بر آمدم و همسایگان را بانک در دادم. پرسیدند چه خبر است؟ گفتم: سعید امروز دختر خود را به زنی بمن داده و امشب او را بی خبر به خانه ام آورده. با تعجب گفتند:

سعید بن مسیّب دختر خود را به زنی به تو داده است؟! گفتم: آری و اینک زن من در خانۀ من است.

«هم سایگان آمدند مادرم هم آگاه شد و نزد من آمد و گفت: دیدار تو بر من حرام اگر پیش از سه روز که من کارهای دختر را اصلاح خواهم کرد و او را آماده خواهم ساخت به او نزدیک شوی و با او هم بستر گردی.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 342

ناگزیر سه روز تحمل کردم و پس از آن بر او در آمدم و او را از زیباترین زنان یافتم و او از همه کس بهتر قرآن مجید را حفظ داشت و از همه نسبت به پیغمبر (ص) داناتر و بحق شوهر

شناساتر بود.

«نزدیک یک ماه گذشت و سعید به خانۀ ما نیامد من هم نزد وی نرفتم تا روزی خدمت او رسیدم در حلقۀ درس خویش بود وی را سلام گفتم. پاسخ داد و با من چیزی نگفت تا اهل مجلس رفتند و جز من کسی نماند پس گفت: حال آن انسان چه گونه است؟! گفتم: خوب و بدین منوال است که دوست می خواهد و دشمن نمی خواهد.

گفت: اگر ریبه و شکّی به همرسد پس عصا است!! من به خانه برگشتم و سعید بیست هزار درهم برای من فرستاد».

ظاهرا همین دختر بوده که سعید از دادن آن به ولید ولیعهد عبد الملک امتناع ورزیده! و در نتیجه عبد الملک از او رنجیده و باعث توهین و آزار سعید گردیده است! بطور خلاصه باید دانست که سعید مردی متعبّد و متصلّب و متفقّه بوده و علم و عمل را با هم داشته است. او یکی از تابعان بزرگ و از فقیهان سترگ است که شیعه و سنّی او را ستوده اند و بروایت کشّی حضرت امام موسی کاظم (ع)، هفتمین امام شیعه، سعید را از حواریّین جدّ خویش حضرت سجّاد، علی بن حسین (ع)، شمرده است. «1»

برخی از علماء شیعه نسبت به سعید خوش بین نیستند و در باره اش قدح و طعن دارند لیکن یکی از دانشمندان هم عصر، صاحب کتاب «تنقیح المقال» «2» پس از بحث مفصّل، او را از ثقات مذهب دانسته و عظیم القدر و جلیل المنزله خوانده است «3».

______________________________

(1) کلینی در کافی (در باب مولد حضرت صادق چنین آورده است (به اسناد) قال ابو عبد اللّٰه علیه السّلام: کان سعید بن المسیب و القاسم بن محمد

بن ابی بکر (جده من قبل امه) و ابو خالد الکابلی من ثقات علی بن الحسین علیه السّلام»

(2) مرحوم ممقانی که چند سال پیش در گذشت.

(3) ابن ابی الحدید در شرح خود بر نهج البلاغه (جلد اول- در طی ذکر اسماء منحرفین از علی علیه السّلام) چنین آورده است:

«و کان سعید بن المسیب منحرفا عنه علیه السّلام و جبهه عمر بن علی علیه السّلام فی وجهه بکلام شدید» آن گاه بروایت از ابو داود این مفاد را یاد کرده است:

«با سعید بن مسیب بودم که عمر بن علی بن ابی طالب در آمد سعید بوی گفت:

«یا ابن اخی ما اراک تکثر غشیان مسجد رسول اللّٰه (ص) کما یفعل اخوتک و بنو اعمامک» عمر در پاسخ گفت: «او کلما دخلت المسجد و اجی ء فاشهدک؟» سعید گفت: «لا احب ان تغضب؟ سمعت ابیک یقول: ان لی من اللّٰه مقاما لهو خیر لبنی عبد المطلب مما علی الارض من شی ء» عمر گفت: «و انا ایضا سمعت ابی یقول: ما کلمه حکمه فی قلب منافق فیخرج من الدنیا الا یتکلم بها» سعید گفت: «یا ابن اخی جعلتنی منافقا» عمر پاسخ داد:

«هو کما قلت» و برگشت».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 343

کلمات زیر را از سعید نقل کرده و بوی نسبت داده اند:

1- «قد بلغت ثمانین سنه و ما شی ء اخوف عندی من النّساء» 2- «ید اللّٰه فوق عباده، فمن رفع نفسه وضعه اللّٰه و من وضعها رفعه اللّٰه، النّاس تحت کنفه یعملون اعمالهم فاذا اراد اللّٰه فضیحه عبد اخرجه من تحت کنفه فبدت للنّاس عورته» 3- «انّ الدّنیا نذله و هی إلی کلّ نذل أمیل، و أنذل منها من اخذها بغیر حقّها،

و طلبها بغیر وجهها و وضعها فی غیر سبیلها» 4- «اصلح قلبک و البس ما شئت» این جمله اخیر را به علی بن زید (بنقل ابو نعیم) هنگامی که جبّۀ خزی پوشیده بود و سعید او را دیده و گفته است جبه ای نیکو به تن داری. و علی گفته است چه فائده که سالم آن را بر من تباه ساخته؟ (ظاهرا سالم بن یسار، بر پوشیدن چنان جامه ای علی را اندرز داده بوده) گفته است.

و از روایات سعید است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 344

1- به اسناد ابو نعیم از سعید از عمر بن خطّاب از پیغمبر (ص) که گفته است:

«اوّل ما یرفع من الامّه. الأمانه و آخر ما یبقی، الصّلاه. و ربّ مصلّ لا خیر فیه».

2- و هم سعید از علی بن ابی طالب (ع) حدیث کرده که فاطمه (س) گفته است:

زنان را چه شایسته تر؟

فاطمه (س) پاسخ داده است که: «مردان را نبیند و مردان ایشان را» علی (ع) پاسخ فاطمه (س) را برای پیغمبر (ص) نقل کرده پیغمبر (ص) گفته است:

«انّما فاطمه بضعه منّی».

3- باز هم از علی (ع) روایت کرده که پیغمبر (ص) گفته است:

«من اتّقی اللّٰه عاش قویّا و سار فی بلاده آمنا»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 345

- 3- ابو بکر بن عبد الرحمن

ابو بکر بن عبد الرّحمن بن حارث بن هشام بن مغیرۀ قرشی مخزومی که به گفتۀ ابن خلّکان و ابو اسحاق و غیر این دو، همان کنیۀ او اسم او است و نامی جدا ندارد.

ابن خلّکان در بارۀ او این مضمون را آورده است:

«ابو بکر از سروران «تابعان» و پدرش حارث که برادر ابو جهل بوده از جملۀ صحابه است و ابو بکر را

«راهب قریش» می خوانده اند. در خلافت عمر متولد شده و به سال نود و چهار (94)، که به واسطۀ مرگ گروهی از فقیهان در آن سال، بعنوان «سنه الفقهاء) اشتهار یافته در گذشته است.

ابو نعیم در «حلیه الاولیاء» او را بدین عنوان یاد کرده است:

«و منهم الفقیه الوجیه، العابد النّبیه، راهب قریش و عابدها ابو بکر بن عبد الرحمن.. اکثر حدیثه فی الأقضیه و الأحکام».

چون ابو بکر نماز زیاد می خوانده به لقب «راهب قریش» ملقّب گشته گاهی هم بعنوان «راهب مدینه» یاد می شده است.

از سخنان منسوب به ابو بکر است:

«انّما هذا العلم لواحد من ثلاثه: «لذی نسب یزین به نسبه، او لذی دین یزین به دینه، او مختلط به سلطان ینتجعه به «1».. الخ» و از روایات مسند او است از پیغمبر (ص) که گفته است:

«انّی لأستغفر اللّٰه و اتوب الیه فی الیوم اکثر من سبعین مرّه»

______________________________

(1) در ترجمۀ عروه پسر زبیر این کلام ابو بکر آورده شد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 346

از عبارت ابو نعیم در ترجمۀ ابو بکر مخزومی و در ترجمۀ بعضی دیگر از فقیهان آن طبقه بدین مفاد که «بیشتر حدیث وی در «قضیه و احکام» بوده است» چنان مستفاد است که از آن زمان، تجزّی در کار فقاهت به میان آمده بدین معنی که برخی از فقیهان نسبت به برخی از ابواب و اجزاء فقه بیشتر کار می کرده و احادیث آن باب را بیشتر حافظ و دانا بوده و آنها را بیشتر مورد فحص و بحث فقهی و نقل و افتاء قرار می داده و باصطلاح در آنها زیادتر تبرّز می داشته اند.

و در حقیقت از همان اوقات طرح پیدا شدن رساله ها یا باصطلاح

«کتب» مستقل و منفرد برای هر باب و مبحثی از فقه ریخته شده و بعد کتابهایی بعنوان کتاب صلاه و کتاب قضاء و کتاب صیام، مثلا، تصنیف گردیده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 347

- 4- سلیمان ابن یسار

ابو ایّوب (یا ابو عبد اللّٰه، یا ابو عبد الرّحمن) سلیمان بن یسار مولی میمونه دختر حارث زن پیغمبر (ص).

سلیمان بنقل ابو اسحاق، از واقدی، در سال یک صد و هفت (107) به سن هفتاد و سه سال و بنقل همو از هیثم بن عدیّ در سال صد (100) و بنقل ابن خلّکان، از برخی در سال نود و چهار (94) وفات یافته است.

سلیمان از ابن عباس و ابو هریره و امّ سلمه روایت کرده است و زهری از او.

ابن خلّکان و هم ابو اسحاق این مضمون را گفته اند:

«چون کسی از سعید بن مسیّب، موضوعی را می پرسید و استفتاء می کرد سعید بوی می گفت: نزد سلیمان بن یسار برو، چه وی از همه کسانی که امروز باقی هستند اعلم است.

از قتاده نقل شده که بدین مفاد گفته است:

«به مدینه وارد شدم پرسیدم اعلم اهل مدینه به مسائل طلاق کیست؟ گفتند:

سلیمان بن یسار» از مالک بن انس نقل شده که گفته است: «سلیمان من اعلم الناس عندنا بعد سعید بن المسیّب».

ابو نعیم، به اسناد، از ابی حازم حکایتی بدین مضمون آورده است:

«سلیمان بن یسار از مدینه با رفیقی بیرون رفت تا به «ابواء» رسیدند و در آنجا فرود آمدند و منزل کردند رفیق سلیمان سفره برداشت و به بازار رفت تا چیزی بخرد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 348

سلیمان در خیمه نشست و سلیمان را جمالی به سزا بود از همۀ مردم زیباتر و

پارسایی و عفافش بیشتر بود. زنی اعرابی از فراز کوه او را در چادر بدید شیفتۀ حسن و زیبایی جمال او شد پایین آمد و بسوی او شتافت در برابرش نشست و برقع از چهرۀ خود، که مانند ماه بود، بر گرفت و گفت: مرا بده! سلیمان گمان برد خوراک از او می خواهد برخاست تا از باقی ماندۀ غذا چیزی به او بدهد. زن گفت: من این را نخواستم بلکه آن را که زن از مرد خود می خواهد! سلیمان گفت: ترا ابلیس به نزد من فرستاده آن گاه سر میان دو آستین خود گرفت و آواز گریه اش بلند شد و به گریه ادامه داد تا زن نومید شد پس برقع بر رخ افکند و پای ندامت و حسرت برداشت و بسوی خیمۀ خویش باز گشت.

«رفیق سلیمان که از خرید برگشت چشمهای سلیمان را آماس کرده و گلویش را گرفته یافت سبب پرسید گفت: به یاد دخترم افتادم گریستم. رفیق گفت: سه روز بیشتر نیست که دخترت را ندیده ای بی گمان گریه ات را سببی دیگر بوده است باید بمن بگویی.

اصرار کرد تا این که داستان زن اعرابیّه را به او گفت او سفره را به زمین نهاد و به سختی گریستن گرفت.

«سلیمان گفت: ترا چه افتاد؟ و چرا چنین گریه می کنی؟ گفت: من بیش از تو به گریستن سزاوارم. گفت برای چه؟ پاسخ داد زیرا می ترسم اگر به جای تو بودم نمی توانستم خود را نگهدارم پس زمانی دراز سلیمان و رفیقش با هم به گریه پرداختند!..»

از روایات مسند سلیمان، از ابو هریره از پیغمبر (ص)، بنقل ابو نعیم، این روایت است:

«ما عبد اللّٰه بشی ء افضل من فقه فی

دین»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 349

- 5- عبید اللّٰه بن عتبه

ابو عبد اللّٰه عبید اللّٰه بن عبد اللّٰه بن عتبه بن مسعود هذلی.

عبید اللّٰه، به گفتۀ واقدی، به سال نود و هشت (98) و به قولی در سال نود و نه (99) و بقول یحیی بن معین در سال یک صد و دو در گذشته است.

از زهری حکایت شده که این مضمون را گفته است:

«من مقداری زیاد از علم شنیده و دارا بودم و گمان داشتم که به اندازۀ کافی دانش اندوخته ام تا این که دیدار عبید اللّٰه بن عتبه ام دست داد پس چنان دریافتم که گویا مرا چیزی از علم در دست نیست!» و از همو حکایت شده که گفته است:

«ادرکت اربعه بحور..» و عبید اللّٰه را یکی از آن چهار شمرده است.

از عراک بن مالک پرسیده اند که در میان فقیهانی که او دیده از همه فقیهتر که بوده؟ گفته است:

«اعلمهم سعید بن المسیّب و اغرزهم فی الحدیث عروه و لا تشاء ان تفجّر من عبید اللّٰه بحرا الا فجّرته» ابو نعیم پس از این که او را بعنوان «احد الاربعه من البحور..» عنوان کرده گفته زهری را که «ادرکت اربعه بحور من قریش..» آورده است.

عمر بن عبد العزیز در هنگام خلافت خود، بنقل ابو نعیم، به عبید اللّٰه، که مؤدّب و استادش بوده، زیاد توجه می داشته به طوری که به خانۀ عبید اللّٰه می رفته و عبید اللّٰه

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 350

گاهی او را می پذیرفته و گاهی اذنش نمی داده و نمی پذیرفته است.

از عمر بن عبد العزیز این مضمون منقول است که:

«اگر عبید اللّٰه مرا در مواقع گرفتاری در امور، و مشکلات در وقائع، دریابد همۀ مشکلات بر

من آسان می گردد.»

این اشعار را عبید اللّٰه برای عمر عبد العزیز نوشته است:

باسم الّذی أنزلت من عنده السّور و الحمد للّه، امّا بعد یا عمر

ان کنت تعلم ما تأتی و ما تذر فکن علی حذر قد ینفع الحذر

و اصبر علی القدر المحتوم و ارض به و ان اتاک بما لا تشتهی، القدر

فما صفا لامرئ عیش یسرّ به الّا سیتبع یوما صفوه کدر

از روایات مسندۀ او از ابن عباس از پیغمبر (ص) است که روزی بر گوسفندی مرده گذشته پس گفته است: «الدّنیا اهون علی اللّٰه من هذه علی أهلها»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 351

- 6- خارجه بن زید

ابو زید خارجه بن زید بن ثابت انصاری.

خارجه، به گفتۀ ابن خلّکان، در سال نود و نه (99) و بنقل همو، و ظاهرا ابو اسحاق، در سال صد هجری به سن هفتاد سال در مدینه وفات یافته است.

ابو اسحاق از مصعب حکایت کرده که این مضمون را گفته است:

«خارجه بن زید و طلحه بن عبد اللّٰه بن عوف در زمان خود مرجع استفتاء بودند و مردم به گفتۀ ایشان منتهی می شدند و آنان را مرجع می دانستند و آن دو دانشمند مواریث مردم را، از نخل و خانه و اموال میان وارثان تقسیم می کردند و اسناد و وثائق مردم را می نوشتند..»

ابو نعیم او را بدین عبارت «الفقیه بن الفقیه خارجه بن زید.. کان من عبّاد المدینه ممّن تفقّه ثمّ انفرد و آثر العزله و لم ینشر عنه من کلامه کبیر شی ء.

عامّه حدیثه فی الأقضیه و الأحکام» از روایات مسند او، بنقل ابو نعیم، این روایات است از پدرش، زید، از پیغمبر (ص) که در مواعظ و احادیث خود می فرموده است:

«و الّذی نفسی

بیده ما عمل علی وجه الأرض احد قطّ، عملا اعظم عند اللّٰه بعد الشّرک من سفک دم حرام..»

از عبارت ابو نعیم در بارۀ خارجه (عامّه حدیثه فی الاقضیه و الاحکام) چنان استفاده می شود که او نیز (مانند ابو بکر مخزومی) در یک قسمت از ابواب و اجزاء فقه بیشتر کار کرده و حدیث آن را که مبنی اجتهاد و فتوی بوده بیشتر از دیگر ابواب

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 352

حدیث می دانسته است و شاید چنانکه در عصور بعد اصطلاح شده که مجتهد را بر دو قسم کرده اند: مجتهد مطلق و مجتهد متجزّی بتوان گفت: امثال خارجه یا مجتهد مطلق بوده اند، نهایت امر در قسمتی از ابواب بیشتر اطلاع داشته اند و یا این که اصلا فقط در باب یاد شده اجتهاد و فتوی داشته و «متجزّی» بوده اند و در ابواب دیگر یا اصلا کار نکرده و یا به مقام کمال و افتاء نرسیده و «مجتهد مطلق» نشده اند.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 353

- 7- قاسم بن محمد بن ابی بکر

ابو محمد قاسم بن محمد بن ابی بکر.

به گفتۀ ابو اسحاق، وفات قاسم به اقوالی مختلف: به سال یک صد و دو (102) و به سال یک صد و هشت (108) و به سال یک صد و دوازده (112) گفته شده و یحیی بن معین سال وفات او را یک صد و هشت (108) و واقدی یک صد و دوازده (112) دانسته اند و سن او به هفتاد یا هفتاد و یک و یا هفتاد و دو یا هفتاد و هفت رسیده است.

مالک بن انس در بارۀ قاسم گفته است: «کان القاسم بن محمّد من فقهاء هذه الامّه..» و یحیی بن سعید گفته است: «ما

ادرکنا احدا بالمدینه نفضّله علی القاسم بن محمّد» قاسم با حضرت سجّاد، علی بن حسین (ع)، پسر خاله است چه یک دختر یزدگرد آخرین شاهنشاه ایران هم سر حسین بن علی (ع) و دیگر دخترش هم سر محمد بن ابی بکر و سیم هم سر پسر عمر بوده است و همین قاسم جدّ مادری حضرت امام جعفر صادق (ع) است پس حضرت صادق (ع)، هم از طرف پدر و هم از طرف مادر به شاهنشاه ایران، یزدگرد، انتساب دارد.

شیخ طوسی در کتاب رجال خود قاسم را بعنوان «القاسم بن محمد بن ابی بکر» در اصحاب علی بن حسین (ع) آورده و بعنوان «القاسم بن محمد» در اصحاب حضرت باقر (ع) یاد کرده است کلینی هم در کتاب کافی (در باب مولد حضرت صادق (ع)) به اسناد از حضرت صادق (ع) چنین روایت آورده است «1»:

______________________________

(1) این روایت در طی ترجمۀ سعید بن المسیب هم آورده شد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 354

«کان سعید بن المسیّب و القاسم بن محمد بن ابی بکر و ابو خالد الکابلی من ثقات علی بن الحسین (ع)..»

ابن خلّکان در بارۀ قاسم این مضمون را گفته است:

«قاسم از سادات تابعان و یکی از فقهاء سبعه «1» در مدینه بوده، که نام شش تن از آنان پیش از این یاد گردید، قاسم بر همۀ اهل زمان خود برتری داشته است..

و مالک گفته است: قاسم از فقیهان این امّت بوده است..»

ابو نعیم، قاسم را چنین عنوان کرده است:

«و منهم الفقیه الورع، الشّفیق الضّرع، نجل الصّدیق ذو الحسب العتیق القاسم بن محمد بن ابی بکر الصّدّیق، کان لغوامض الأحکام فائقا و إلی محاسن الأخلاق سابقا» و همو به

اسناد از ابو الزّناد آورده که گفته است: «ما رأیت فقیها افضل من القاسم بن محمد».

باز هم ابو نعیم، بهمان اسناد، نقل کرده «ما رأیت احدا اعلم بالسّنّه من القاسم بن محمد» و هم به اسناد از محمّد بن اسحاق این مفاد را آورده است:

«اعرابی نزد قاسم بن محمّد آمد و گفت: آیا تو اعلم هستی یا سالم؟ قاسم بیش از این نگفت که «منزل سالم آنجا است» تا اعرابی برخاست و رفت.

«محمد بن اسحاق گفته است: قاسم نمی خواست بگوید: «سالم از او اعلم است» زیرا دروغ بود و نمی خواست بگوید: «او خودش از سالم اعلم است» زیرا

______________________________

(1) در تعلیقه بر رجال شیخ طوسی (ذیل «القاسم بن محمد بن ابی بکر- در اصحاب علی بن الحسین (ع) در نقل این عبارت ابن خلکان غلطی رخ داده که رفع اشتباه را مناسب است در اینجا تذکر دهم عبارت چنین نقل شده «انه من سادات التابعین و فقهاء الشیعه بالمدینه» و صحیح آن چنین است «انه من سادات التابعین و احد الفقهاء السبعه بالمدینه».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 355

خودستایی و خود پسندی و تزکیۀ نفس بود از این رو چیزی دیگر گفت» ابو نعیم از جمله سخنانی که از قاسم نقل کرده این عبارت است:

«ما نعلم کلّ ما نسأل عنه و لئن یعیش الرّجل جاهلا، بعد ان یعرف حقّ اللّٰه تعالی علیه، خیر له من ان یقول ما لا یعلم» از روایات مسند قاسم است از عائشه از پیغمبر (ص) «اعظم النّساء برکه أیسرهنّ مؤنه» و هم به اسناد، از عائشه از پیغمبر (ص) روایت کرده است:

«أ تدرون من السّابقون إلی ظلّ اللّٰه، عزّ و جلّ؟

«قالوا: اللّٰه

عزّ و جلّ، و رسوله اعلم.

«قال: الّذین اذا اعطوا الحقّ قبلوه، و اذا سألوه بذلوه و حکموا للنّاس کحکمهم لأنفسهم» و هم از عائشه از پیغمبر (ص) چنین روایت کرده است:

«ما من عبد یکفّ بصره عن محاسن امرأه، و لو شاء ان ینظر إلیها نظره، الّا ادخل اللّٰه، تعالی، قلبه عباده تجد حلاوتها» این هفت فقیه تابعی، که بترتیب تقدّم زمان فوت (با رعایت قول بأقلّ) نام ایشان در اینجا یاد و به شمّه ای از مقام فقهی و درجۀ علمی آنان اشاره و المام گردید چنانکه مکرر گفته شد بعنوان «فقهاء سبعه» اشتهار یافته اند و در کتب فقهی باین عنوان از آنان یاد گردیده است.

ابن خلّکان در ذیل ترجمۀ ابو بکر بن عبد الرّحمن چنین افاده کرده است:

«و این هفت فقیه (فقهاء شیعه) در یک عصر در مدینه می بوده اند و علم و فتوی از ایشان در جهان انتشار یافته است. یکی از عالمان نامهای آنان را در دو بیت فراهم آورده و چنین گفته است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 356

الا کلّ من لا یقتدی بأئمّه فقسمته ضیزی عن الحقّ خارجه

فخذهم: عبید اللّٰه عروه، قاسم سعید، سلیمان، ابو بکر و خارجه

«.. و این که این هفت تن بدین عنوان (فقهاء سبعه) خوانده شده و بدین سمت تخصیص و اشتهار یافته اند از این رو است که بعد از صحابه، اینان مرجع فتوی قرار گرفته و به فقه و افتاء اشتهار پیدا کرده اند.

«به گفتۀ حافظ سلفی در عصر اینان گروهی از علماء تابعان مانند سالم بن عبد اللّٰه بن عمر و اشباه و امثال او می بوده اند لیکن فتوی جز این هفت فقیه را نمی بوده است».

ابو اسحاق شیرازی پس

از این که این هفت فقیه تابعی را شمرده و یاد آوری کرده که اینان بعنوان «فقهاء سبعه» خوانده شده اند چنین آورده است:

«عبید اللّٰه بن عبد اللّٰه بن عتبه که خود یکی از آن هفت فقیه است آن شش فقیه دیگر را در ابیات زیر، که در بارۀ زنی از هذیل گفته، نام برده و با هم فراهم آورده شده است.

احبّک حبّا لا یحبّک مثله قریب و، لا فی العاشقین، بعید

و حبّک یا امّ الصّبی مدلّهی «1» شهیدی ابو بکر فنعم شهید

و یعرف وجدی قاسم بن محمّد و عروه ما القابکم و سعید

______________________________

(1) دلهه: حیره و ادهشه.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 357

و یعلم ما اخفی، سلیمان علمه و خارجه یبدی بنا و یعید

متی تسألی عمّا اقول تبحّری فللّه عندی طارف و تلید «1»

«و عبد اللّٰه بن مبارک هم فقیهان مدینه را هفت کس دانسته جز این که به جای ابو بکر بن عبد الرحمن، سالم بن عبد اللّٰه را نام برده و یاد کرده است.

______________________________

(1) ممکن است این شعر آخر هم اشاره به بودن خودش متمم هفت فقیه باشد.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 358

طبقۀ دوم از فقیهان تابعی مدینه
اشاره

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 359

طبقۀ دوم از فقیهان تابعی مدینه تا اواخر قرن یکم و اوائل قرن دوم کسانی دیگر نیز از تابعان در مدینه بوده که فقاهت می داشته و شاید کم و بیش به ایشان رجوع می شده و فتوی می داده اند لیکن در فتوی به درجۀ هفت فقیه یاد شده نرسیده یعنی بدان اندازه باین امر اشتهار نداشته و بدین سمت معروف نشده اند.

نام چند تن از اینان با ذکر تاریخ حیات و اشاره به درجات علمی و دینی ایشان را

ابو اسحاق در کتاب «طبقات الفقهاء» یاد کرده که از آن جمله هشت تن اشخاص زیر، با اشاره به اقوالی دیگر در بارۀ ایشان، بترتیب تقدّم سال وفاتشان (با رعایت قول بأقلّ) از آن کتاب گرفته و در اینجا آورده می شود.

1- محمد حنفیّه 72 (یا 73 یا 80 یا 81 یا 83) 2- ابو سلمه 94 (یا 104) 3- حسن بن محمد حنفیه در حدود 100 4- سالم 106 (یا 108) 5- محمد بن مسلم 123 (یا 124 یا 125) 6- عبد اللّٰه بن ذکوان 130 (یا 131) 7- ربیعه الرأی 136 8- ابو عبد اللّٰه بن یزید؟

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 360

- 1- محمد حنفیّه

ابو القاسم محمد بن علی بن ابی طالب معروف به «ابن حنفیّه».

محمد دو سال از خلافت عمر گذشته تولّد یافته و در سال وفات او اختلاف است. سال هفتاد و دو (12) و هفتاد و سه (73) و، به گفتۀ ابو نعیم، هشتاد (80) و بظاهر گفتۀ ابن خلّکان باین مضمون: «.. در اول محرم از سال هشتاد و یک (81) هجری در گذشته» که مسعودی هم به آن تصریح کرده، و با مدتی که برای حیات او گفته اند (شصت و پنج سال- 65-) نیز مطابقت دارد، به سال هشتاد و یک (81) وفاتش واقع شده قولی به این که در سال هشتاد و سه (83) وفات یافته نیز نقل گردیده است.

مسعودی در «مروج الذّهب» (جلد دوم- صفحه 135-) این مضمون را آورده است:

«محمد بن حنفیه در زمان عبد الملک به سال هشتاد و یک (81) در گذشته و در بقیع به خاک سپرده شده و باذن پسرش ابو هاشم، ابان بن

عثمان بر او نماز خوانده و عمر او در هنگام مرگ شصت و پنج سال (65) بوده است. و گفته شده است که:

از ابن زبیر بسوی طائف گریخته و در آنجا مرده است. برخی هم گفته اند: در بلاد «ایله» وفات یافته است. در جای قبر او هم اختلاف است «1». عقیدۀ کیسانیه را از این

______________________________

(1) مرحوم حاج فرهاد میرزا در حاشیه «وفیات الاعیان» ابن خلکان در ترجمۀ محمد بن حنفیه (چاپ تهران) در این زمینه چنین نوشته است:

«و آن چه مشهور است قبر محمد حنفیه در جزیرۀ «خارک» است و اکنون قبر او در آنجا معروف است. و اللّٰه اعلم».

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 361

پیش گفته ایم که کسانی از ایشان گفته اند: او در جبل رضوی غائب شده است..»

چنانکه مسعودی هم اشاره کرده فرقه «کیسانیّه»، که به گفتۀ برخی «کیسان» لقب مختار بن ابو عبیدۀ ثقفی بوده «1» و به گفتۀ برخی دیگر نام یکی از بندگان علی (ع) بوده، امامت محمد را عقیده داشته اند و او را مهدی غائب می دانسته اند و می گفته اند: با چهل کس از اصحاب و یاران خود بیکی از درّه های کوه رضوی رفته و در آنجا غائب خواهد بود تا زمانی که فرمان ظهورش برسد و ظاهر گردد.

کثیّر عزّه شاعر مشهور عرب، کیسانی مذهب بوده و ابیات زیر را به اقتضای مذهب خود انشاء کرده است:

الا انّ الأئمّه من قریش ولاه الحقّ اربعه سواء

علیّ و الثّلاثه من بنیه هم الأسباط لیس لهم خفاء

فسبط سبط ایمان و برّ و سبط غیّبته کربلاء

و سبط لا یذوق الموت حتّی یقود الخیل یقدمها اللّواء

یغیب فلا یری فیهم زمانا برضوی عندهم «2» عسل و ماء «3»

ممقانی، به

حکایت از احمد بن حنبل، وفات محمد حنفیه را به سال هشتاد (80) و از یحیی بن بکر به سال هشتاد و یک (81) و در سنّ شصت و پنج سال (65) روایت کرده است.

______________________________

(1) جوهری هم در صحاح اللغه بر این عقیده است.

(2) ظ: عنده.

(3) اطلاق «سبط» بر محمد در این ابیات بعنوان توسع و مجاز و از باب تغلیب است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 362

ابن خلّکان پس از این که مادر محمد را بی تردید حنفیّه و به نام خوله دختر جعفر- بن قیس بن سلمه بن ثعلبه بن یربوع بن ثعلبه.. دانسته و دو سه قول دیگر هم در این باره از قائلان مجهول و ضعیف، نقل کرده عبارتی از «شرح السّنّه» بغوی (باب قتال مانعان زکاه) آورده که از جنبۀ فقهی قابل ملاحظه و توجه است. مضمون آن چنین است:

«همانا گروهی مرتدّ شدند و شرایع را انکار کردند و بوضع جاهلیت خود برگشتند پس صحابه بر قتال و قتل ایشان اتفاق کردند. در بارۀ زنان و فرزندان ایشان، رای و عقیدۀ ابو بکر و بیشتر از صحابه اسیر گرفتن ایشان بود و علی دختری از اسیران بنی حنیفه را استیلاد کرد و محمد بن حنفیه از آن زن ولادت یافت لیکن هنوز عصر صحابه منقضی نشده بود که اجماع کردند بر عدم جواز اسارت مرتدّ» باز ابن خلّکان بعد از این که این مضمون را نوشته است:

«شیخ ابو اسحاق شیرازی در کتاب «طبقات الفقهاء محمد بن حنفیّه را در طبقات فقیهان آورده است» چنین گفته است:

«محمد بن حنفیّه سخت نیرومند بوده به طوری که اخباری شگفت انگیز در این باره نقل شده

است. از جمله ابو العباس مبرّد در کتاب «الکامل» خود حکایت کرده است که:

«علی علیه السّلام زرهی داشت که دامن آن بلند بود پس فرزندش، محمّد، را فرمود تا آن را از موضعی معین کوتاه کند محمّد با یک دست دامن و با دست دیگر خود مقدار زائد را گرفت و آن را کشید و از همان حدّ که پدرش معیّن کرده و دستور فرموده بود جدا ساخت. عبد اللّٰه زبیر هم که سخت نیرومند و توانا می بود هر وقت این قضیه را می شنید از حسد بر خود می لرزید و به شدّت خشمناک می گردید.

«و هم مبرّد، در همان کتاب، در زمینۀ توان و نیروی محمد حنفیه چنین حکایت کرده است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 363

«پادشاه روم به معاویه نوشت که میان ملوک پیش از من و تو مراسلات می بوده و گاهی از غرائب ممالک خویش برای یکدیگر می فرستادند و آن را به رخ هم می کشیدند آیا میل داری میان ما نیز این کار به میان آید؟. معاویه پذیرفت. پس سلطان روم دو مرد را که یکی از آن دو بسیار بلند بالا و تنومند بود و دیگری سخت به نیرو و توانا به شام فرستاد.

«معاویه در بارۀ پیدا کردن مقابل برای هر یک، در میان مسلمین با عمرو عاص گفتگو کرد و گفت: قیس بن سعد بن عباده در بلندی قامت برابری مرد بلند بالا را شایسته است اکنون تو مرد نیرومند و پر زور را برای برابری معیّن و معرّفی کن.

«عمرو گفت: از مسلمین دو کسرا می دانم که شایستگی این برابری را دارند که هر دو با تو دشمن هستند: یکی محمد حنفیه و

دیگر عبد اللّٰه زبیر. معاویه گفت:

بهر حال این کار را محمد شایسته تر است.

«هنگامی که آن دو رومی بر معاویه در آمدند، قیس را بخواست چون وارد شد سراویل خود را بسوی رومی افکند رومی چون آن را پوشید تا بالای سینه اش آمد از این رو خود را مغلوب دید و شرمنده و سر افکنده گردید.

«پس معاویه کس نزد محمّد حنفیه فرستاد و او را خواست و از قضیّه آگاهش ساخت. محمّد گفت: اختیار کار را به او واگذار: اگر بخواهد او به زمین بنشیند و دست خود را بمن دهد تا من او را بپا دارم یا او مرا فرو نشاند و اگر بخواهد من بنشینم و او مرا از زمین بلند کند.

«مرد رومی نشستن خود را برگزید پس محمّد او را از زمین بلند کرد و او نتوانست محمّد را فرو نشاند. بعد از آن، رومی خواستار شد که یک بار هم محمّد بنشیند تا او نیز زور خود را بیازماید محمّد پذیرفت و نشست و رومی را فرو کشید و بر زمین نشاند و در هر دو آزمایش او را مغلوب ساخت.

محمد را گفته اند: چه طور است که پدرت ترا در مضایق و مهالک وارد می سازد و برادرانت، حسن و حسین، را مراعات و محافظت می کند؟

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 364

«پاسخ داده است: چون آن دو، به منزلۀ دو چشم پدرم هستند و من به جای دو دست او و چشمها را باید به وسیلۀ دست حفظ کرد» از سخنان محمّد است:

«لیس بحکیم من لم یعاشر بالمعروف من لا یجد من معاشرته بدّا حتّی یجعل اللّٰه فرجا، و مخرجا،» ابو نعیم، محمد بن

حنفیه را (جلد سیم- صفحه 174-) تحت عنوان:

«و منهم الإمام اللّبیب، ذو اللّسان الخطیب، الشّهاب الثّاقب و النصاب العاقب صاحب الاشارات الخفیّه و العبارات الجلیّه ابو القاسم محمد بن الحنفیّه» ترجمه آورده و این مضمون را به اسناد از وردان نقل کرده است:

«من با گروهی که در پیرامن محمد حنفیه بودند بودم. ابن زبیر، او را از ورود به مکّه مانع شده و گفته بود تا بیعت نکند به مکّه در نیاید محمد هم از بیعت با او امتناع داشت پس آهنگ شام کرد تا به آن جا در آید عبد الملک مروان او را از وارد شدن به شام مانع آمد مگر این که با وی بیعت کند محمد بیعت با او را نیز حاضر نشد و از آن سرباز زد پس با وی بودیم و اگر او بما فرمان جنگ می داد پیکار می کردیم. لیکن روزی ما را جمع و اندک چیزی که داشت میان ما تقسیم کرد آن گاه خدای را سپاس گفت و ستایش کرد و چنین گفت:

«الحقوا برجالکم و اتّقوا اللّٰه، و علیکم بما تعرفون، و دعوا ما تنکرون، و علیکم أنفسکم، و دعوا امر العامّه، و استقرّوا علی أمرنا..»

و در خطبۀ دیگری، که به اسناد ابو نعیم از یکی دیگر از یاران او، ابو حمزه، در شام، پس از امان خواستن او از عبد الملک برای یاران خویش و امان دادن او آنان را، القاء کرده در جمله گفته است:

«.. و الّذی نفسی بیده انّ فی اصلابکم لمن یقاتل مع آل

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 365

محمّد، ما یخفی علی اهل الشّرک امر آل محمّد، فأمر آل محمّد مستأخر و الّذی نفسی

بیده لیعودنّ فیکم کما بدء. الحمد للّه الّذی حقن دماءکم من احبّ منکم ان یأتی مأمنه إلی بلده آمنا محفوظا فلیفعل..»

باز به اسناد از سعید بن حسین آورده که محمّد حنفیّه او را گفته است:

«من کفّ یده و لسانه و جلس فی بیته، فانّ ذنوب بنی أمیّه اسرع علیهم من سیوف المسلمین» و هم از سخنان او به اسناد آورده است:

«من کرمت علیه نفسه لم یکن للدّنیا عنده قدر» و نیز آورده است:

«انّ اللّٰه، تعالی جعل الجنّه ثمنا لأنفسکم فلا تبیعوها بغیرها»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 366

- 2- ابو سلمه

ابو سلمه بن عبد الرحمن بن عوف زهری.

ابو سلمه بن عبد الرحمن به گفتۀ یحیی بن معین به سال نود و چهار (94) و بقول واقدی به سال یک صد و چهار (104) به سن هفتاد و دو سال در گذشته است.

ابو سلمه به تعبیری که شعبی نقل کرده «اعلم من بقی» و به تعبیری که از ابن شهاب زهری نقل شده یکی از «بحور اربعه» بوده است.

- 3- حسن بن محمّد حنفیّه

ابو محمّد حسن بن محمّد بن حنفیّه در زمان خلافت عمر بن عبد العزیز (که دو سال و چند ماه خلافت داشته و در سال یک صد و یک (101) وفات یافته) در گذشته است.

از عمرو بن دینار حکایت شده که این مضمون را گفته است:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 367

«هیچ کس را در «مسائل مختلف فقه» از حسن بن محمد اعلم نیافتم. زهری شما (مقصودش ابن شهاب است) غلامی از غلامان او بشمار است» ممقانی در بارۀ حسن چنین افاده کرده است:

«در بارۀ حسن اطلاعی نداریم جز این که شیخ در کتاب رجال خود او را از اصحاب سجّاد (ع) یاد کرده و ظاهر این امر چنان است که امامی مذهب بوده بهر حال، حال او مجهول است» در دیگر کتب رجال هم «مجهول» شمرده شده یا لا اقل معرفی نشده چنانکه در «جامع الرواه» اردبیلی و غیر آن از وی نامی به میان نیامده است.

صاحب «قاموس الرجال» بعد از نقل کلام ممقانی و ایراد «1» بر عنوانی که او باین عبارت «الحسن بن محمّد بن الحنفیّه، ابن علیّ بن ابی طالب» کرده خود چنین گفته است:

«و کیف کان ففی نسب قریش مصعب الزبیری «و هو

اوّل من تکلّم فی الأرجاء و توفّی فی خلافه عمر بن عبد العزیز» و مرّ عن ابن ابی الحدید «انّ الحسن بن علی بن محمّد الحنفیّه قال فی رسالته فی الأرجاء الخ» فلا بدّ انّه محرّف هذا، منه او من النّسخه».

مرادش اینست که «حسن بن علی بن محمد حنفیه تحریفی است از حسن بن محمد بن علی حنفیه» و این تحریف از خود ابن ابی الحدید رخ داده است یا از ناسخ

______________________________

(1) عین عبارت ایراد اینست: «اقول: الصواب ان یقال: [و] ابن علی بن ابی طالب علیه السّلام و علی تعبیره یصیر المعنی ان الحنفیه، ابن علی و لا معنی له» و بنظر من چنانکه در حاشیه آن کتاب نوشته ام این ایراد وارد نیست و افزودن «و» ضرورت ندارد زیرا «ابن علی» صفت دوم است برای «محمد» و چون «حنفیه» مؤنث است تو هم این که معنی چنان شود که حنفیه ابن علی باشد بسیار دور و بی معنی است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 368

و بهر حال حسن بن محمد بن علی در «ارجاء» سخن گفته است.

از آن چه عمرو بن دینار در بارۀ حسن گفته است ظاهر می شود که از زمان او باختلاف فقهاء در مسائل فقهی توجّه بوده و کسانی به جمع و ضبط «مسائل خلاف»، که میان فقیهان مقدم یا معاصر در آنها اختلاف وجود داشته، عنایت می کرده اند.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 369

- 4- سالم

ابو عمرو سالم بن عبد اللّٰه بن عمر بن خطّاب.

واقدی وفات سالم را به سال یک صد و شش (106) و هیثم به سال یک صد و هشت (108) دانسته است.

از ربیعه نقل شده که:

«کان الأمر إلی سعید بن المسیّب

فلمّا مات افضی الامر إلی القاسم و سالم..»

ابو نعیم در «حلیه الاولیاء» پس از این که او را بعنوان «و منهم الفقیه المتخشّع الرّهاب..» عنوان کرده حکایتی از ملاقات او با سلیمان بن عبد الملک به اسنادش از حکم بن عبد اللّٰه ایلی آورده که چون از جنبۀ فقهی بر عمل به سنّتی «فعلی» اشعار دارد مفاد آن را در اینجا می آوریم:

«حکم بن عبد اللّٰه ایلی گفته است:

«سلیمان بن عبد الملک به مدینه وارد شد قاسم بن محمد و سالم بن عبد اللّٰه به دیدن او رفتند. سلیمان، به سالم، که جسمی زیبا و اندامی نیک می داشت، گفت:

«خوراک تو چیست؟ پاسخ داد: نان و زیت. گفت: آیا آن را میل داری؟ پاسخ داد:

بفرما بیاورند تا میل کنم.

«سلیمان دستور داد دیگی آوردند و کنیزکی بلند بالا و رخ زیبا نان و زیت را می جوشاند بوی گفتند: تو برو. آن گاه «ثمّ تناولا المدهن فلعقا منه ثمّ ادّهنا» ظرف روغن را گرفتند و از آن لیسیدند و خود را چرب کردند پس از آن گفتند پیغمبر (ص) چنان بوده که چون روغنی پاک و خوب برایش آورده می شد «لعق منه ثمّ ادّهن» از کلمات او است، بنقل ابو نعیم:

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 370

«إیّاکم و ادامه اللّحم فإنّ له، ضراوه کضراوه «1» الشّراب» ابو نعیم گفته است: روایات مسند سالم از پدرش و از بزرگان صحابه زیاد و غیر قابل تعداد است. از آن جمله به اسناد از سالم از پدرش از پیغمبر (ص) این روایت را آورده است:

«المسلم اخو المسلم لا یظلمه و لا یسلمه و من کان فی حاجه اخیه کان اللّٰه فی حاجته و من

فرّج عن مسلم کربه فرّج اللّٰه بها عنه کربه من کرب یوم القیامه و من سرّ مسلما سرّه اللّٰه یوم القیامه» و هم ابو نعیم به اسناد از سالم از پدرش از پیغمبر (ص) روایت کرده است:

«لئن یکون جوف المؤمن مملوء قیحا خیر من ان یکون مملوء شعرا» و هم از روایات او است از ابو هریره از پیغمبر (ص):

«انّ من شرار النّاس، المجاهرین» پرسیدند مجاهران کیانند؟

پاسخ داد:

«الّذی یذنب الذّنب باللّیل فیستره اللّٰه علیه فیصبح فیحدّث به الناس فیقول: فعلت البارحه کذا و کذا فیهتک ستر اللّٰه عنه.

______________________________

(1) «.. و قد ضری الکلب بالصید ضراوه ای تعود.. و اضراه صاحبه ای عوده..

و منه قول عمر: إیاکم و هذه المجازر فان لها ضراوه کضراوه الخمر.» (صحاح اللغه) 2- منظور، نه آن گونه اشعار است که «ان من الشعر لحکمه»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 371

- 5- محمد بن مسلم

ابو بکر محمّد بن مسلم بن عبید اللّٰه بن (عبد اللّٰه بن) «1» شهاب زهری (منسوب به زهره، بر وزن «مهره»، نام پسر کلاب بن مرّه بوده است) قرشی.

زهری به گفتۀ ابن خلّکان شب سه شنبه 17 ماه رمضان از سال یک صد و بیست و چهار (124) به سنّ هفتاد و دو یا هفتاد و سه وفات یافته است.

و به قولی در سال یک صد و بیست و سه (123) و به قولی دیگر در سال یک صد و بیست و پنج (125) وفات او بوده است. ولادت زهری، به قولی، در سال پنجاه و یک (51) هجری بوده است.

ابو اسحاق از ابو جعفر بن ربیعه نقل کرده که او از عراک پرسیده است: «از کسانی که تو دیده ای اعلم ایشان

کیست؟» گفته است: «اعلم از همه به حلال، ابن مسیّب و برتر از همه در حدیث، عروه بن زبیر و اعلم از همه در همۀ علوم عبید اللّٰه بن عبد اللّٰه بن عتبه است و بنظر من از همۀ اینان اعلم، ابن شهاب است زیرا ابن شهاب علم همۀ آنان را با علم خویش جمع کرده است» از مکحول پرسیده شده «اعلم از همه کسانی که تو دیده ای کیست؟ گفته است:

«ابن شهاب» باز پرسیده شده: بعد از او؟ دوباره گفته است: «ابن شهاب» دیگر بار پرسیده شده: بعد از او کیست؟ برای سیمین بار در پاسخ گفته است: «ابن شهاب».

باز ابو اسحاق آورده که عمرو بن دینار پیش از این که زهری را ببیند این مضمون را

______________________________

(1) در «طبقات الفقهاء» عبید اللّٰه پسر شهاب و در «وفیات الاعیان» عبید اللّٰه پسر عبد اللّٰه و او پسر شهاب ضبط شده است.

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 372

گفته است: «زهری را چیزی نیست چه من پسر عمر را دیده ام و او ندیده و هم من از ابن عباس استفاده کرده ام و زهری او را درک نکرده است» و چون زهری به مکه آمده عمرو که در آن هنگام زمین گیر بوده به یاران خود گفته است: مرا نزد او ببرید» وی را نزد زهری برده اند و پس از یک شب که در آنجا مانده و مذاکرات علمی و فقهی میان آن دو به میان آمده است یاران و اصحابش پرسیده اند، «زهری را چگونه یافتی؟» گفته است: «به خدا سوگند من هر گز دانشمندی هم سنگ و مانند این قرشی ندیده ام» و همو نقل کرده که عمر بن عبد العزیز

گفته است: «لا اعلم احدا اعلم بسنّه ماضیه، منه». و به گفتۀ ابن خلّکان، عمر بن عبد العزیز به آفاق جهان نوشته است: «علیکم بابن شهاب فانّکم لا تجدون احدا اعلم بالسّنّه الماضیه منه».

ابن خلّکان در بارۀ زهری چنین افاده کرده است:

«زهری یکی از فقیهان و محدّثان و از اعلام تابعان مدینه است. ده تن از صحابه را دیدار کرده و گروهی از ائمه از وی روایت کرده اند که از آن جمله است: مالک بن انس و سفیان بن عیینه و سفیان ثوری» باز همو چنین آورده است:

«زهری چون در خانه می نشست کتابهای خود را گرد خویش می نهاد و همه چیز دنیا را رها می کرد و به کتابها می پرداخت روزی زنش بوی گفت: «به خدا سوگند همانا این کتابها از سه ضرّه (هوو) بر من گرانتر و سخت تر می باشد!!» ابن عبد ربّه در «العقد الفرید» (- جزء پنجم صفحه 148- قسمت احوال خلفا ذیل ترجمۀ حسین بن علی (ع) قصه ای از زهری آورده که به مناسبت «غرابت» آن مناسب است در اینجا ترجمه و آورده شود:

«زهری گفت: با قتیبه بقصد مصیصه بیرون رفتیم پس بر عبد الملک مروان در آمدیم او در ایوانی نشسته بود و دو صف از مردم جلو ایوان بودند. عبد الملک را

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 373

عادت چنین بود که چون سؤالی می داشت و چیزی می خواست به آن کس که در کنارش بود می گفت که او به کسی که در کنارش هست بگوید و هم چنین تا می رسید بدر ایوان و هیچ گاه کسی از میان آن دو صف حرکت نمی کرد.

«زهری گفت: ما هم رفتیم و جلو در ایوان ایستادیم. عبد

الملک به کسی که در دست راستش بود گفت: آیا می دانید بامداد شبی که حسین بن علی کشته شده در بیت المقدّس چه رخ داده؟» آن شخص از کسی که کنارش بود همین را پرسید و هم چنین هر کس از شخص پهلوی خود تا پرسش بدر ایوان رسید و هیچ کس چیزی ندانست و پاسخی نداد. زهری گفت: من از این مطلب آگاهم. یکان یکان گفتۀ او را بهم گفتند تا به عبد الملک رسید پس زهری را نزد خود بخواست.

زهری گفت: از میان دو صفّ گذشتم تا به عبد الملک نزدیک شدم سلامش گفتم. پرسید کیستی؟ گفتم: محمد بن مسلم بن عبد اللّٰه بن شهاب زهری. مرا شناخت و گفت: در بیت المقدس فردای شبی که حسین بن علی کشته شده چه پیش آمده است؟

گفتم: فلان (نام او یاد نشده) بمن خبر داد که شبی که روزش حسین بن علی بقتل رسید هیچ سنگی در بیت المقدس از زمین برداشته نشد مگر این که زیر آن خونی عبیط (الخالص الطّریّ) می بود:

عبد الملک گفت: راست گفتی همان کس که ترا حدیث کرده بمن نیز حدیث کرد و من و تو در این حدیث «غریب» هستیم «1»» ابو نعیم او را زیر عنوان «و منهم العالم السّویّ ابو بکر محمد بن مسلم

______________________________

(1) سیوطی ظاهرا به همین قصه نظر داشته آنجا که در تاریخ الخلفاء بعد از این که گفته است:.. و فی قتله (ای الحسین) قصه فیها طول لا یحتمل القلب ذکرها فانا للّه و انا الیه راجعون.. و لما قتل الحسین مکثت الدنیا سبعه ایام و الشمس علی الحیطان کالملاحف المعصفره.. و کسفت الشمس

ذلک الیوم..» چنین آورده است:

«و قیل: انه لم یقلب حجر ببیت المقدس یومئذ الا وجد تحته دم عبیط»

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 374

بن شهاب الزهری..» آورده آن گاه سخنانی را که در بارۀ او از بزرگانی رسیده و هم سخنانی را که او گفته و احادیثی را که بروایت و أسناد از او آمده نقل کرده است:

از جمله کلمات عمر بن عبد العزیز و مکحول و عمرو بن دینار را که از این پیش نقل شد یاد کرده و به اسناد از سفیان ثوری آورده که گفته است: «مات الزّهری یوم مات و ما علی الأرض احد اعلم بالسّنّه منه» صالح بن کیسان این مضمون را گفته است:

«من و زهری با هم در طلب علم هم کار می بودیم پس با خود گفتیم: سنن را بنویسیم پس آن چه را از پیغمبر (ص) رسیده یادداشت کردیم.

آن گاه زهری گفت: اکنون هر چه از اصحاب پیغمبر (ص) رسیده بعنوان «سنّت» می نویسیم. من گفتم: گفته های آنان «سنت» نیست و من آنها را بعنوان سنّت نمی نویسم. پس او نوشت و من ننوشتم از این رو او ناجح شد و من ضائع!» لیث بدین مفاد گفته است: «عالمی را جامعتر و عالمتر از ابن شهاب ندیدم.

هر گاه در ترغیب، حدیث می کرد چنان بنظر می رسید که جز آن چیزی نمی داند و چون از پیمبران و اهل کتاب سخن می راند گمان می رفت که بهتر از آن چیزی نمی داند و اگر از عرب و انساب گفتگو می کرد پنداشتی از آن بهتر چیزی را آگاه نیست و هنگامی که از قرآن و سنّت حدیث می آورد حدیث او با حفظی جامع و کامل بود» اوزاعی از زهری نقل

کرده که گفته است «کنّا نأتی العالم، فما نتعلّم من ادبه احبّ إلینا من علمه». به گفته سفیان، زهری در حدیث خود چنین تعبیر می کرده: «حدّثنی فلان، و کان من أوعیه العلم» و نمی گفته است: «کان عالما».

مالک بن انس گفته است: «نخستین کسی که علم را تدوین کرده ابن شهاب بوده است» سفیان گفته است: زهری گفت: «ما خوش نداشتیم بنویسیم تا این که سلطان ما را

ادوار فقه (شهابی)، ج 3، ص: 375

به ناخواه بر این کار واداشت «1» پس نخواستیم و خوش نداشتیم که مردم را از آن محروم و ممنوع داریم» باز سفیا