تفسیر نمونه جلد 11

مشخصات کتاب

سرشناسه : مکارم شیرازی، ناصر، 1305 -

عنوان و نام پدیدآور : تفسیر نمونه/ بقلم جمعی از نویسندگان؛ زیرنظر ناصر مکارم شیرازی.

مشخصات نشر : طهران. : دارالکتب الاسلامیه ، 1353.

مشخصات ظاهری : ج.

وضعیت فهرست نویسی : فهرست نویسی توصیفی

یادداشت : فهرستنویسی براساس جلد دوم، 1353.

یادداشت : کتابنامه.

شماره کتابشناسی ملی : 54245

ص :1

(15) سوره حجر جلد یازدهم از آغاز سوره حجر و آغاز جزء 14 قرآن این سوره در مکه نازل شده و 99 آیه است

اشاره

ص :2

محتوای سوره حجر

سوره حجر بنا بر مشهور میان مفسران از سوره های مکی است،و بنا به نقل از فهرست ابن ندیم در تاریخ القرآن پنجاه و دومین سوره ای است که در سرزمین مکه بر پیامبر اکرم ص نازل شده است و مجموع آیات آن به اتفاق همه مفسران 99 آیه است.

به همین دلیل همان آهنگ و لحن سوره های مکی کاملا در آن منعکس است،زیرا همانگونه که سابقا گفته ایم سوره های مکی بیشتر روی چند موضوع تکیه می کند:روی معارف اسلامی مخصوصا توحید و معاد،و روی انذار مشرکان و گنهکاران و ستمگران،و روی درسهای عبرتی که در تاریخ پیشینیان وجود داشته است.

لذا می توان محتوای این سوره را در هفت بخش خلاصه کرد:

1-آیات مربوط به مبدء عالم هستی و ایمان به او از طریق مطالعه در اسرار آفرینش.

2-آیات مربوط به معاد و کیفر بدکاران.

3-اهمیت قرآن و عظمت این کتاب آسمانی.

4-داستان آفرینش آدم و سرکشی ابلیس و سرانجام کار او،و به عنوان یک هشدار و بیدار باش برای همه انسانها! 5-اشاره به سرگذشت اقوامی همچون قوم لوط و صالح و شعیب،برای تکمیل این هشدار.

ص :3

6-انذار و بشارت و اندرزهای مؤثر و تهدیدهای کوبنده و تشویقهای جالب.

7-دعوت از پیامبر به مقاومت و دلداری او در برابر توطئه های شدید مخالفان که مخصوصا در محیط مکه بسیار زیاد و خطرناک بود.

نام این سوره از آیه هشتادم که در باره اصحاب حجر(قوم صالح)سخن می گوید انتخاب شده است،چرا که در این سوره پنج آیه در باره اصحاب حجر است،و تنها سوره ای است که از قوم صالح به عنوان اصحاب حجر نام می برد،که شرح آن در تفسیر آیات 80 تا 84 به خواست خدا خواهد آمد.

***

ص :4

[سوره الحجر (15): آیات 1 تا 5]

اشاره

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِlt;br/gt;الر تِلْکَ آیٰاتُ اَلْکِتٰابِ وَ قُرْآنٍ مُبِینٍ (1) رُبَمٰا یَوَدُّ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ کٰانُوا مُسْلِمِینَ (2) ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ اَلْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (3) وَ مٰا أَهْلَکْنٰا مِنْ قَرْیَهٍ إِلاّٰ وَ لَهٰا کِتٰابٌ مَعْلُومٌ (4) مٰا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّهٍ أَجَلَهٰا وَ مٰا یَسْتَأْخِرُونَ (5)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-الر-این آیات کتاب و قرآن مبین است.

2-کافران(هنگامی که آثار شوم اعمال را ببینند)چه بسا آرزو می کنند مسلمان بودند! 3-بگذار آنها بخورند و بهره گیرند و آرزوها آنان را غافل سازد،ولی به زودی خواهند فهمید 4-ما(اهل)هیچ شهر و دیاری را هلاک نکردیم مگر اینکه اجل معین(و زمان تغییر ناپذیری)داشتند.

5-هیچ گروهی از اجل خود پیشی نمی گیرد و از آن عقب نخواهد افتاد.

ص :5

تفسیر:

آرزوهای بیجا!

باز در آغاز این سوره با حروف مقطعه"الف،لام،راء"برخورد میکنیم، که نمایانگر ترکیب این کتاب بزرگ آسمانی که راهگشای همه انسانها به سوی سعادت می باشد،از حروف ساده الفباء است،همین ماده خامی که در اختیار همه افراد بشر حتی کودکان دو سه ساله قرار دارد،و این نهایت درجه اعجاز است که از چنان مصالحی چنین محصول بی نظیری ساخته شود.

و لذا بلا فاصله بعد از آن می گوید:"اینها آیات کتاب آسمانی و قرآن آشکار است"( تِلْکَ آیٰاتُ الْکِتٰابِ وَ قُرْآنٍ مُبِینٍ ).

می دانیم"تلک"اسم اشاره به دور است،در حالی که قاعدتا باید در اینجا "هذه"(اسم اشاره به نزدیک)به کار رود، ولی چنان که سابقا هم گفته ایم در ادبیات عرب(و حتی در زبان فارسی)گاهی برای بیان عظمت چیزی از اسم اشاره به دور استفاده می شود،یعنی آن چنان عظمت دارد که گویی در آسمانها در یک فاصله دور دست،از ما قرار گرفته و این درست به آن میماند که گاهی در حضور شخص بزرگی می گوئیم"اگر آن سرور اجازه دهند ما دست به چنین اقدامی می زنیم"کلمه"آن"در اینجا برای بیان عظمت مقام او است،همانگونه که ذکر"قرآن"به صورت"نکره"نیز برای بیان عظمت است.

و به هر حال ذکر"قرآن"بعد از"کتاب"در حقیقت به عنوان تاکید است،و توصیف آن به"مبین"برای این است که بیان کننده حقایق و روشنگر حق از باطل می باشد.

و اینکه بعضی از مفسران احتمال داده اند"کتاب"در اینجا اشاره به تورات و انجیل است،بسیار بعید به نظر می رسد.

ص :6

*** سپس به آنها که در لجاجت و مخالفت با این آیات روشن الهی اصرار می ورزند هشدار می دهد روزی فرا می رسد که اینها از نتائج شوم کفر و تعصب کورکورانه و لجاجت خویش پشیمان خواهند شد و"چه بسا این کافران آرزو می کنند که ای کاش مسلمان بودند"( رُبَمٰا یَوَدُّ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ کٰانُوا مُسْلِمِینَ ).

بنا بر این منظور از"یود"(دوست می دارند)-همانگونه که در تفسیر "المیزان"بیان شده دوست داشتن به معنی"تمنی"و آرزو کردن است،و ذکر کلمه"لو"دلیل بر آنست که آنها آرزوی اسلام را در زمانی می کنند که قدرت بازگشت به سوی آن را ندارند،و این خود قرینه ای خواهد بود بر اینکه این تمنی و آرزو در جهان دیگر و پس از مشاهده نتائج اعمالشان است.

حدیثی که از امام صادق ع در این زمینه نقل شده نیز کاملا این معنی را تایید می کند

ینادی مناد یوم القیامه یسمع الخلائق انه لا یدخل الجنه الا مسلم فثم یود سائر الخلائق انهم کانوا مسلمین: "روز قیامت که می شود کسی صدا می زند به گونه ای که همه مردم می شنوند(که امروز)جز افرادی که اسلام آورده اند داخل بهشت نمی شوند در این هنگام سایر مردم آرزو می کنند که ای کاش مسلمان بودند (1)".

و نیز از پیامبر بزرگ اسلام ص نقل شده هنگامی که دوزخیان در دوزخ گرد می آیند و گروهی از مسلمانان خطا کار را،با آنها قرار می دهند،کفار به مسلمین می گویند مگر شما مسلمان نبودید؟در پاسخ می گویند:آری بودیم، و آنها در جواب می گویند پس اسلام شما هم نیز به حالتان سودی نداشت!چون

ص :7


1- 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث-حدیث اول در تفسیر نور الثقلین از تفسیر عیاشی نیز نقل شده و فخر رازی در تفسیر خود حدیثی شبیه حدیث دوم(البته با کمی تفاوت) نقل کرده است.

شما هم با ما در یک جا هستید!.

آنها می گویند:ما گناهان(بزرگی)داشتیم که به خاطر آن به این سرنوشت گرفتار شدیم(این اعتراف به گناه و تقصیر و آن سرزنش دشمن سبب می شود که) خداوند دستور می دهد هر فرد با ایمان و مسلمانی در دوزخ است خارج سازید در این هنگام کفار می گویند ای کاش ما نیز اسلام آورده بودیم (1).

این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که در میان کافران افرادی هستند که هنوز پرتوی از و جدان بیدار در دلهای آنها هست و هنگامی که دعوت پیامبر اسلام و این آیات کتاب مبین با آن محتوای دلپسند را می بینند در اعماق دل به آن علاقمند می شوند و آرزو می کنند که ای کاش مسلمان بودند،ولی تعصبها و لجاجتها و یا منافع مادی به آنها اجازه نمی دهد که این واقعیت بزرگ را بپذیرند و لذا هم چنان در زندان کفر و بی ایمانی محصور می مانند.

یکی از دوستان با ایمان و مجاهد ما که به اروپا رفته بود می گفت هنگامی که من مزایای اسلام را برای یکی از مسیحیان می شمردم او که آدم منصفی بود در پاسخ به من گفت:من براستی به شما تبریک می گویم که پیرو چنین مذهبی هستید،ولی چه کنیم که شرائط زندگی ما به ما اجازه نمی دهد که دست از آئین خود برداریم! جالب اینکه در بعضی از روایات اسلامی می خوانیم هنگامی که فرستاده پیامبر ص نامه آن حضرت را برای قیصر روم آورد،او به طور خصوصی در برابر فرستاده پیامبر ص اظهار ایمان نمود و حتی میل داشت رومیان را به آئین توحید بخواند،اما فکر کرد قبلا آنها را آزمایش کند همین که لشکریانش احساس

ص :8


1- 1) در تفسیر طبری نیز چند حدیث به همین مضمون در ذیل آیه نقل شده است.

کردند که او می خواهد آئین نصرانیت را ترک گوید، قصر او را محاصره کردند او فورا به آنها اظهار داشت که منظورم آزمایش شما بود بجای خود برگردید،سپس بفرستاده پیامبر گفت من میدانم که پیامبر شما از ناحیه خدا است.و همانست که ما انتظار او را داشتیم ولی چه کنم که من می ترسم حکومتم از دستم برود و جانم در خطر است (1).

ولی به هر حال باید توجه داشت که این دو تفسیر هیچگونه تضادی با هم ندارند و ممکن است آیه اشاره به پشیمانی گروه هایی از کافران در آن جهان و این جهان باشد،در حالی که نه آنجا و نه اینجا قدرت بازگشت-به جهات متفاوتی- ندارند!(دقت کنید).

*** سپس با لحنی بسیار کوبنده می گوید:ای پیامبر"اینها را به حال خود بگذار(تا همچون چهار پایان)بخورند،و از لذتهای این زندگی ناپایدار بهره گیرند،و آرزوها آنها را از این واقعیت بزرگ غافل سازد ولی بزودی خواهند فهمید"( ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ).

اینها چون حیواناتی هستند که جز اصطبل و علف،و جز لذت مادی چیزی نمی فهمند و هر حرکتی دارند برای رسیدن به همین ها است.

پرده های غرور و غفلت و آرزوهای دور و دراز چنان بر قلب آنها افتاده، و آنها را به خود مشغول ساخته که دیگر توانایی درک واقعیتی را ندارند.

اما آن گاه که سیلی اجل به صورت آنها نواخته شود،و پرده های غفلت و غرور از مقابل چشمانشان کنار رود،و خود را در آستانه مرگ و یا در عرصه قیامت ببینند،آری آن گاه می فهمند که چه اندازه در غفلت و تا چه حد زیانکار

ص :9


1- 1) مکاتیب الرسول جلد اول صفحه 112.

و بدبخت بوده اند،و چگونه گرامی ترین سرمایه ها را برای هیچ از دست دادند؟! *** در آیه بعد برای اینکه گمان نکنند این مهلت و تمتع از لذائذ دنیا پایان ناپذیر است،اضافه می کند:"ما هیچ گروهی را در هیچ شهر و آبادی نابود نکردیم مگر اینکه آنها،اجل معین و زمان تغییرناپذیری داشتند"( وَ مٰا أَهْلَکْنٰا مِنْ قَرْیَهٍ إِلاّٰ وَ لَهٰا کِتٰابٌ مَعْلُومٌ ). و"هیچ امت و جمعیتی از اجل معین خود پیشی نمی گیرد،و هیچیک نیز عقب نخواهد افتاد"( مٰا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّهٍ أَجَلَهٰا وَ مٰا یَسْتَأْخِرُونَ ).

سنت الهی همه جا این بوده که به قدر کافی مهلت برای تجدید نظر و بیداری و آگاهی بدهد،حوادث دردناک،و وسائل رحمت را یکی پس از دیگری میفرستد، تهدید می کند،تشویق می کند،اخطار می نماید تا حجت بر همه تمام شود.

ولی هنگامی که این مهلت به پایان رسید سرنوشت قطعی دامنشان را خواهد گرفت،دیر و زود،به خاطر مصالح تربیتی،ممکن است اما به اصطلاح سوخت و سوز ندارد! آیا توجه به همین واقعیت کافی نیست تا همگان از سرنوشت گذشتگان عبرت گیرند،و از مدت مهلت الهی برای بازگشت و اصلاح،استفاده کنند؟آیا باید باز هم نشست تا سرنوشت شوم اقوام گمراه و ستمگر پیشین درباره خود ما نیز تکرار گردد،و بجای اینکه از پیشینیان عبرت گیریم،عبرتی شویم برای آیندگان؟! ضمنا از دو آیه اخیر فلسفه بیان"تاریخ گذشتگان به طور مکرر"در آیات قرآن حتی در همین سوره ای که از آن بحث می کنیم روشن می شود.

***

ص :10

نکته:

آرزوهای دراز عامل بزرگ غفلت

بدون شک امید و آرزو و یا به تعبیر عرب"امل"عامل حرکت چرخهای زندگی انسانها است،که حتی اگر یک روز از دلهای مردم جهان برداشته شود، نظام زندگی به هم می ریزد،و کمتر کسی دلیلی بر فعالیت و تلاش و جنب و جوش خود پیدا می کند.

حدیث معروفی که از پیامبر ص نقل شد

الامل رحمه لامتی و لو لا الامل ما رضعت والده ولدها و لا غرس غارس شجرا: "امید مایه رحمت امت من است،اگر نور امید نبود هیچ مادری فرزند خود را شیر نمی داد، و هیچ باغبانی نهالی نمی کاشت" (1)اشاره به همین واقعیت است.

ولی همین عامل حیات و حرکت اگر از حد بگذرد و به صورت"آرزوی دور و دراز"در آید بدترین عامل انحراف و بدبختی است،و درست همانند آب باران است که مایه حیات است اما این آب اگر از حد گذشت مایه غرق شدن و نابودی خواهد شد.

این آرزوی کشنده همان است که آیات فوق روی آن تکیه کرده و آن را مایه بی خبری از خدا و حق و حقیقت می شمارد،این آرزوها و امیدهای دور و دراز چنان انسان را به خود مشغول می دارد و غرق در عالمی از تخیل می سازد،که از زندگی و هدف نهائیش به کلی بیگانه می شود.

حدیث معرفی که در نهج البلاغه از علی ع نقل شده نیز بیان گویایی برای این واقعیت است:

ایها الناس ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان:اتباع الهوی و طول الامل،اما اتباع الهوی فیصد عن الحق،و اما طول الامل فینسی الآخره: "ای مردم مخوفترین چیزی که بر شما از آن می ترسم دو چیز است:

ص :11


1- 1) سفینه البحار جلد اول صفحه 30(ماده امل).

پیروی از هوا و هوسها،و آرزوهای دراز،چرا که پیروی از هوسها شما را از حق باز می دارد،و آرزوی دراز آخرت را بدست فراموشی می سپارد" (1).

و براستی چه افراد با استعداد و شایسته و لایقی که بر اثر گرفتاری در دام آرزوی دراز به موجودات ضعیف و مسخ شده ای مبدل گشتند که نه تنها به حال جامعه شان مفید نیفتادند،بلکه منافع شخصی خود را نیز پایمال کردند،و از هر گونه تکامل نیز بازماندند آن چنان که در دعای کمیل می خوانیم و حبسنی عن نفعی بعد املی:"آرزوی دراز مرا از منافع واقعیم محروم ساخت"! اصولا آرزو که از حد گذشت،دائما انسان را در رنج و تعب وا می دارد، شب و روز باید تلاش کند به گمان خود دنبال سعادت و رفاه می رود در حالی که چیزی جز بدبختی و شقاوت برای او فراهم نمی شود،و این گونه افراد غالبا در همین حال جان می دهند و زندگی دردناک و غم انگیزشان مایه عبرت است برای آنها که چشم و گوش بینا و شنوا دارند.

ص :12


1- 1) نهج البلاغه خطبه 42.

[سوره الحجر (15): آیات 6 تا 8]

اشاره

وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا اَلَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ اَلذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ (6) لَوْ مٰا تَأْتِینٰا بِالْمَلاٰئِکَهِ إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّٰادِقِینَ (7) مٰا نُنَزِّلُ اَلْمَلاٰئِکَهَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ مٰا کٰانُوا إِذاً مُنْظَرِینَ (8)

ترجمه:

6-و گفتند ای کسی که"ذکر"(قرآن)بر تو نازل شده،مسلما دیوانه ای!! 7-اگر راست می گویی چرا فرشتگان را برای ما نمی آوری؟! 8-(اما اینها باید بدانند)ما فرشتگان را جز به حق نازل نمی کنیم و هر گاه نازل شوند دیگر به اینها مهلت داده نمی شود(و در صورت انکار به عذاب الهی نابود می گردند)

تفسیر:

تقاضای نزول فرشتگان

در این آیات نخست به موضع گیریهای خصمانه کفار در مقابل قرآن و پیامبر ص اشاره کرده،می گوید:آنها گفتند ای کسی که قرآن بر تو نازل شده به طور قطع سوگند یاد می کنیم که دیوانه ای"!( وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ ).

و این تعبیر نهایت گستاخی و جسارت آنها را در برابر پیامبر ص مجسم می کند.

از یک سو تعبیر به یٰا أَیُّهَا الَّذِی (ای کسی که!...)از سوی دیگر تعبیر به نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ که به عنوان استهزاء و انکار قرآن می گفتند،و از سوی سوم تاکید آنها بر جنون پیامبر ص بوسیله"ان"و"لام قسم".

آری افراد لجوج و بی مایه هنگامی که در برابر یک عقل بزرگ و بی مانند

ص :13

قرار بگیرند یکی از نخستین وصله هایی که به او می چسبانند جنون است،چرا که مقیاس را عقل کوچک و ناتوان خودشان قرار می دهند و هر چه به این مقیاس نگنجد در نظر آنها بی عقلی و دیوانگی است!.

اینگونه افراد،تعصب خاصی روی مسائل موجود محیطشان دارند هر چند گمراهی و ضلالت باشد،لذا با هر دعوت تازه ای به عنوان دعوت غیر عاقلانه مبارزه می کنند،از نوآوریها وحشت دارند،و سخت به سنتهای غلط پایبندند.

علاوه بر این،دنیا پرستان که همه چیز را با معیارهای مادی می سنجند، اگر با انسانی برخورد کنند که حاضر است همه منافع مادی خویش و حتی جان خود را در راه رسیدن به یک هدف معنوی از دست دهد باور نمی کنند که او عاقل باشد،چرا که عقل در عرف آنها،تهیه اموال بیشتر،همسر زیباتر و زندگی مرفه تر و مقام و منصب ظاهری بالاتر است! کاملا روشن است که با این تفکر اگر ببینند کسی در برابر بهترین اموال و زنان و پستها می گوید"اگر خورشید آسمان را در یک دست من،و ماه را در دست دیگرم قرار دهید،و به جای حکومت بر محیط کوچک شما بر تمام منظومه شمسی حکومت کنم،دست از دعوت خویش بر نخواهم داشت"جز اینکه او را مجنون خطاب کنند،کار دیگری نخواهند داشت.

و عجب اینکه این نابخردان وصله هایی به رهبران الهی می چسباندند که گاهی کاملا با هم ضد و نقیض بود،گاهی آنها را"دیوانه"می خواندند و گاهی "ساحر"،با اینکه ساحر کسی است که باید از زیرکی و هوشیاری خاصی برخوردار باشد و درست در نقطه ضد دیوانه است.

*** آنها نه تنها چنین نسبتهای نابخردانه ای به پیامبر ص می دادند بلکه برای بهانه جویی می گفتند:"اگر راست می گویی چرا فرشتگان را برای ما نمیاوری"!

ص :14

تا تصدیق گفتار تو کنند و ما ایمان بیاوریم( لَوْ مٰا تَأْتِینٰا بِالْمَلاٰئِکَهِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصّٰادِقِینَ ).

*** خداوند به آنها چنین پاسخ می گوید:"ما ملائکه را جز به حق نازل نمی کنیم"( مٰا نُنَزِّلُ الْمَلاٰئِکَهَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ ).

"و اگر فرشتگان نازل شوند(و حقیقت برای آنها جنبه شهود و حسی پیدا کند)و بعد ایمان نیاورند،دیگر به آنها مهلت داده نخواهد شد"و به عذاب الهی نابود می گردند( وَ مٰا کٰانُوا إِذاً مُنْظَرِینَ ).

در تفسیر جمله مٰا نُنَزِّلُ الْمَلاٰئِکَهَ إِلاّٰ بِالْحَقِّ مفسران،بیانات مختلفی دارند:

1-بعضی گفته اند منظور این است که ما نازل کردن فرشتگان را به عنوان اعجاز تنها برای آشکار شدن حق انجام خواهیم داد،نه به عنوان بهانه جویی که ببینند و باز هم ایمان نیاورند،و به تعبیر دیگر اعجاز بازیچه نیست که جنبه اقتراحی داشته باشد،بلکه برای اثبات حق است،و این امر به قدر کافی برای آنها که خواهان حقند ثابت شده،چرا که پیامبر اسلام ص با در دست داشتن این قرآن و اعجازهای دیگر رسالت خود را به ثبوت رسانده است.

2-منظور از"حق"،همان مجازات نهایی دنیوی و بلای نابود کننده و به تعبیر دیگر"عذاب استیصال"است،یعنی اگر فرشتگان نازل شوند و آنها هم ایمان نیاورند-که با لجاجتی که در آنها هست نخواهند آورد-توأم با نابودی آنها خواهد بود.

جمله دوم آیه( وَ مٰا کٰانُوا إِذاً مُنْظَرِینَ )نیز تاکیدی بر همین معنی است، اما بنا به تفسیر اول مطلب تازه ای را می گوید.

3-احتمال دیگر اینکه"حق"به معنی"مرگ"است،یعنی فرشتگان تنها به هنگام مرگ و قبض روح نازل می گردند نه زمان دیگر.

ص :15

ولی این تفسیر بسیار بعید به نظر می رسد،چرا که ما در قرآن در داستان ابراهیم و لوط و حتی در مورد مسلمانان در بعضی جنگها می خوانیم که فرشتگان بر آنها نازل شدند.

4-"حق"به معنی شهود است یعنی تا در این عالم دنیا است پرده ها جلو چشم او را گرفته،و از دیدن اینگونه حقایق که مربوط به جهان ما وراء ماده است ناتوان است،تنها در جهان دیگر که پرده ها کنار می رود و عالم شهود است، می تواند فرشتگان الهی را ببیند.

این تفسیر نیز همان اشکال تفسیر سوم را دارد،چرا که حتی قوم لوط که افراد بی ایمان و گمراهی بودند،فرشتگان مامور عذاب را در این دنیا دیدند (1)بنا بر این تنها دو تفسیر اول و دوم با ظاهر آیه سازگار است.

اما اینکه در ذیل این آیه می خوانیم اگر بعد از اینهمه دلائل روشن باز هم به تقاضای آنها دائر بر ارائه معجزه حسی ترتیب اثر داده شود دیگر به آنها مهلت داده نخواهد شد،برای این است که در چنین حالتی به تمام معنی برای آنها اتمام حجت می گردد،و تمام بهانه ها قطع،می شود،و چون مهلت زندگی به منظور اتمام حجت و احتمال تجدید نظر و بازگشت به سوی حق است،و چنین چیزی در مورد اینگونه افراد معنی ندارد پایان عمر آنها اعلام می گردد و به مجازاتی که استحقاق آن را دارند می رسند(دقت کنید).

ص :16


1- 1) سوره هود آیه 81.

[سوره الحجر (15): آیه 9]

اشاره

إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ (9)

ترجمه:

9-ما قرآن را نازل کردیم،و ما بطور قطع آن را پاسداری می کنیم.

تفسیر:

اشاره
حفظ قرآن از دستبردها!

به دنبال بهانه جوئیهای کفار و حتی استهزای آنها نسبت به پیامبر ص و قرآن که در آیات گذشته آمده بود،در آیه مورد بحث یک واقعیت بزرگ و پر اهمیت را به عنوان دلداری به پیامبر از یک سو و اطمینان خاطر همه مؤمنان راستین از سوی دیگر بیان می کند و آن اینکه:

"ما این قرآن را که مایه تذکر است نازل کردیم،و ما به طور قطع آن را حفظ خواهیم کرد"( إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ).

چنان نیست که این قرآن بدون پشتوانه باشد،و آنها بتوانند آفتاب وجودش را با گل بپوشانند و یا نور و شعاعش را با پف کردن خاموش کنند که این چراغی است که ایزد آن را برافروخته است،و این آفتابی است که غروب و افول نخواهد داشت.

این گروه اندک و ناتوان که سهل است،اگر همه جباران و زورمندان و سیاستمداران ستمگر و اندیشمندان منحرف و رزم آوران جهان دست به دست هم بدهند که نورش را خاموش کنند،توانایی نخواهند داشت،چرا که خداوند حفظ و پاسداری از آن را به عهده گرفته است.

در اینکه منظور از محافظت و پاسداری قرآن در برابر چه اموری است، باز مفسران تفسیرهای گوناگونی دارند:

1-بعضی گفته اند در برابر تحریف و تغییر و زیاده و نقصان است.

2-بعضی دیگر گفته اند در برابر فنا و نابودی تا آخر جهان.

ص :17

3-بعضی دیگر گفته اند در برابر منطقهای گمراه کننده ضد قرآنی.

ولی این تفاسیر نه تنها با هم تضادی ندارند بلکه در مفهوم عام" إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ " داخلند چرا این محافظت و پاسداری را که به صورت مطلق و به اصطلاح با حذف متعلق آمده است در یک بعد خاص محصور و محدودش کنیم.

حق این است که،خداوند طبق ظاهر آیه فوق وعده داده که آن را از هر نظر حفظ و پاسداری کند:محافظت از هر گونه تحریف و محافظت از فنا و نابودی و محافظت از سفسطه های دشمنان وسوسه گر.

اما اینکه بعضی از قدمای مفسرین احتمال داده اند که منظور،محافظت شخص"پیامبر"است و ضمیر"له"به پیامبر ص باز می گردد،زیرا کلمه "ذکر"به شخص پیغمبر در بعضی از آیات قرآن(سوره طلاق آیه 10)اطلاق شده بسیار بعید به نظر می رسد.

زیرا در آیات قبل آیه مورد بحث کلمه"ذکر"صریحا به معنی"قرآن" آمده و این آیه که به دنبال آن آمده مسلما به همان معنی اشاره می کند.

***

بحث در عدم تحریف قرآن

معروف و مشهور در میان همه دانشمندان شیعه و اهل تسنن اینست که هیچگونه تحریفی در قرآن روی نداده است،و قرآنی که امروز در دست ماست درست همان قرآنی است که بر پیامبر اکرم ص نازل شده،و حتی کلمه و حرفی از آن کم و زیاد نگردیده است.

در میان علمای بزرگ شیعه از قدماء و متاخرین از جمله کسانی را که به این حقیقت تصریح کرده اند دانشمندان زیر را می توان نام برد:

1-مرحوم شیخ طوسی که به شیخ الطائفه معروف است،او در اول تفسیر

ص :18

معروفش(تبیان)بحث روشن و صریح و قاطعی در این زمینه دارد.

2-سید مرتضی که از اعاظم علمای امامیه در قرن چهارم هجری است.

3-رئیس المحدثین مرحوم صدوق محمد بن علی بن بابویه او در بیان عقائد امامیه می گوید:"اعتقاد ما اینست که هیچگونه تحریفی در قرآن رخ نداده است".

4-مفسر بزرگ مرحوم طبرسی نیز در مقدمه تفسیرش بحث گویایی در این زمینه دارد.

5-مرحوم کاشف الغطاء که از بزرگان علمای متاخرین است.

6-مرحوم محقق یزدی در کتاب عروه الوثقی عدم تحریف قرآن را از جمهور مجتهدین شیعه نقل می کند.

7-و نیز این عقیده از بسیاری از بزرگانی دیگر مانند"شیخ مفید"و شیخ بهایی""قاضی نور اللّٰه"و سایر محققین شیعه نقل شده است.

بزرگان و محققین اهل سنت نیز غالبا بر همین عقیده اند.

هر چند وقوع تحریف در قرآن از بعضی از محدثین شیعه و اهل سنت که اطلاعات ناقصی در باره قرآن داشته اند نقل شده که با روشنگری بزرگان دانشمندان دو مذهب این عقیده ابطال و به دست فراموشی سپرده شده است.

تا آنجا که مرحوم سید مرتضی در جواب"المسائل الطرابلسیات" می گوید:"صحت نقل قرآن آن قدر واضح و روشن است که مانند اطلاع ما از شهرهای معروف دنیا و حوادث بزرگ تاریخی و کتب مشهور و معروف است".

آیا فی المثل هیچکس می تواند در وجود شهرهایی همچون مکه و مدینه و یا همچون لندن و پاریس شک کند هر چند هرگز به هیچیک از این شهرها مسافرت نکرده باشد؟!و آیا کسی می تواند مساله حمله مغول را به ایران و یا

ص :19

انقلاب کبیر فرانسه و یا جنگ جهانی اول و دوم را منکر شود؟! چرا نمی تواند بخاطر اینکه همه اینها بتواتر بما رسیده است،آیات قرآن نیز همین گونه است به شرحی که بعدا بیان خواهیم کرد.

و اگر افراد مغرضی خواسته اند برای تفرقه میان شیعه و اهل تسنن اعتقاد به تحریف را به شیعه نسبت دهند دلیل بر باطل بودن ادعایشان کتب بزرگ علمای تشیع است.

این عجیب نیست که فردی همچون"فخر رازی"-که می دانیم در مسائل مربوط به"شیعه"حساسیت و تعصب خاصی دارد-در ذیل آیه مورد بحث-بگوید این آیه( إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ )دلیل بر ابطال قول شیعه است که قائل به تغییر و زیاده و نقصان در قرآن شده اند! صریحا باید گفت:اگر منظور او،بزرگان و محققان شیعه است که هیچیک چنین اعتقادی را نداشته و ندارند،و اگر منظور وجود قول ضعیفی در این زمینه در میان شیعه است،نظیر آن در میان اهل سنت نیز وجود دارد که نه آنها به آن اعتنا کرده اند و نه ما.

محقق معروف"کاشف الغطاء"در کتابش کشف الغطاء چنین می گوید:

لا ریب انه(ای القرآن)محفوظ من النقصان بحفظ الملک الدیان کما دل علیه صریح القرآن و اجماع العلماء فی کل زمان و لا عبره بنادر:

"شک نیست که قرآن از هر گونه کمبود(و تحریف)در پرتو حفظ خداوند محفوظ مانده است،همانگونه است که صریح قرآن و اجماع علما در هر عصر و زمان به این امر گواهی می دهد و مخالفت افراد نادری اصلا قابل ملاحظه نیست(تفسیر آلاء الرحمن صفحه 35).

تاریخ اسلام از اینگونه نسبتهای ناروا که سرچشمه ای جز تعصب ندارد فراوان دیده است،و ما می دانیم عامل پیدایش قسمتی از این سوء تفاهمها دشمنانی

ص :20

بوده اند که به اینگونه مسائل دامن می زدند و سعی داشتند که هرگز وحدتی میان صفوف مسلمین برقرار نشود.

کار به آنجا رسیده که نویسنده معروف حجازی"عبد اللّٰه علی القصیمی" در کتاب خود"الصراع"ضمن مذمت از شیعه می گوید:

"شیعه ها همواره از دشمنان مساجد بوده اند!و به همین دلیل کسی که در شهرهای شیعه نشینی حرکت کند از شمال تا به جنوب،و از شرق تا به غرب! کمتر مسجد می بیند! (1).

خوب فکر کنید ما از شمارش اینهمه مساجد در خیابانها و کوچه ها و بازارها و حتی پس کوچه ها در شهرهای شیعه نشین خسته می شویم،گاهی آن قدر مسجد در یک نقطه زیاد است که صدای عده ای بلند می شود و می گویند بس است بیائید به کارهای دیگر بپردازیم،ولی با اینحال می بینیم که نویسنده معروفی با این صراحت سخنی می گوید که برای ما که در این مناطق زندگی می کنیم تنها اسباب خنده است،بنا بر این از نسبت دادن فخر رازی نیز نباید زیاد تعجب کرد.

***

دلائل عدم تحریف قرآن:

1-در مورد عدم تحریف قرآن دلائل فراوانی در دست داریم که از همه روشنتر،بعد از آیه فوق و بعضی دیگر از آیات قرآن،سیر تاریخی این کتاب بزرگ آسمانی است.

مقدمه این نکته لازم به یادآوری است که آن اقلیت ضعیفی که احتمال تحریف قرآن را داده اند تنها در مورد کم شدن آنست و گر نه احدی این احتمال

ص :21


1- 1) و الشیعه هم ابدا اعداء المساجد و لهذا یقل ان یشاهد الضارب فی طول بلادهم و عرضها مسجدا(الصراع جلد 2 صفحه 23-طبق نقل علامه امینی در الغدیر جلد 3 صفحه 300).

را نداده که بر قرآن موجود چیزی افزوده شده باشد(دقت کنید).

از این که بگذریم اگر به این موضوع دقت کنیم که قرآن برای مسلمانان همه چیز بوده قانون اساسی،دستور العمل زندگی،برنامه حکومت،کتاب مقدس آسمانی،و رمز عبادت،روشن می شود که اصولا کم و زیاد در آن امکان نداشته است.

قرآن کتابی بود که مسلمانان نخستین همواره در نمازها،در مسجد،در خانه،در میدان جنگ،بهنگام روبرو شدن با دشمنان و بعنوان استدلال بر حقانیت مکتب از آن استفاده می کردند حتی از تواریخ اسلامی استفاده می شود که تعلیم قرآن را مهر زنان قرار می دادند!،و اصولا تنها کتابی که در همه محافل مطرح بوده و هر کودکی را از آغاز عمر با آن آشنا می کردند و هر کس میخواست درسی از اسلام به خواند آن را به او تعلیم می دادند همین قرآن مجید بود.

آیا با چنین وضعی کسی احتمال می دهد که دگرگونی در این کتاب آسمانی رخ دهد،بخصوص اینکه ما در آغاز جلد اول همین تفسیر ثابت کردیم که قرآن به صورت یک مجموعه با همین شکل فعلی در عصر خود پیامبر جمع آوری شده بود،و مسلمانان سخت به یاد گرفتن و حفظ آن اهمیت می دادند،و اصولا شخصیت افراد در آن عصر تا حد زیادی به این شناخته می شد که چه اندازه از آیات قرآن را حفظ کرده بودند.

عدد حافظان قرآن به اندازه ای زیاد بود که در تواریخ می خوانیم در یکی از جنگها که زمان ابو بکر واقع شد چهارصد نفر از قاریان قرآن به قتل رسیدند (1).

و در داستان"بئر معونه"(یکی از آبادیهای نزدیک مدینه)و جنگی که در آن منطقه در حیات پیامبر ص اتفاق افتاد می خوانیم که جمع کثیری

ص :22


1- 1) منتخب کنز العمال بنا به نقل البیان فی تفسیر القرآن صفحه 260.

از قاریان قرآن از اصحاب پیامبر در حدود 70 نفر شربت شهادت نوشیدند (1).

از اینها و نظائر اینها روشن می شود که حافظان و قاریان و معلمان قرآن آن قدر زیاد بودند که تنها در یک میدان جنگ این تعداد از آنها شربت شهادت نوشیدند.

و باید چنین باشد چرا که گفتیم قرآن فقط قانون اساسی برای مسلمانان نبود،بلکه همه چیز آنها را تشکیل می داد،مخصوصا در آغاز اسلام هیچ کتابی جز آن نداشتند و تلاوت و قرائت و حفظ و تعلیم و تعلم مخصوص به قرآن بود.

قرآن یک کتاب متروک در گوشه خانه و یا مسجد که گرد و غبار فراموشی روی آن نشسته باشد نبود تا کسی از آن کم یا بر آن بیافزاید.

مساله حفظ قرآن بعنوان یک سنت و یک عبادت بزرگ همیشه در میان مسلمانان بوده و هست،حتی پس از آنکه قرآن به صورت یک کتاب تکثیر شد و در همه جا پخش گردید و حتی بعد از پیدایش صنعت چاپ که سبب شد این کتاب بعنوان پرنسخه ترین کتاب در کشورهای اسلامی چاپ و نشر گردد،باز مساله حفظ قرآن بعنوان یک سنت دیرینه و افتخار بزرگ موقعیت خود را حفظ کرد، بطوری که در هر شهر و دیار همیشه جمعی حافظ قرآن بوده و هست.

هم اکنون در حجاز و بعضی دیگر از کشورهای اسلامی مدارسی بعنوان مدرسه تحفیظ القرآن الکریم یا نامهای دیگر وجود دارد که برنامه شاگردان آن در درجه اول مساله حفظ قرآن است.

در ملاقاتی که در سفر مکه با رؤسای این مدارس در آن شهر مقدس روی داد معلوم شد گروه بسیار زیادی از پسران و دختران جوان در مکه در این مدارس نام نویسی کرده و مشغول تحصیل هستند.

یکی از مطلعین می گفت هم اکنون در کشور پاکستان در حدود یک میلیون

ص :23


1- 1) سفینه البحار جلد اول صفحه 57

و پانصد هزار نفر حافظ قرآن وجود دارد! یکی از شرائط امتحان ورودی دانشگاه اسلامی الازهر مصر(طبق نقل دائره المعارف فرید وجدی)حفظ تمام قرآن است که از چهل نمره حد اقل باید بیست نمرده بگیرند!.

کوتاه سخن اینکه سنت حفظ قرآن از عصر پیامبر ص و به دستور و تاکید خود آن حضرت که در روایات زیادی وارد شده در تمام قرون و اعصار ادامه داشته است.

آیا با چنین وضعی هیچگونه احتمالی در مورد تحریف قرآن امکان پذیر است؟!.

2-علاوه بر همه اینها مساله"نویسندگان وحی"است،یعنی کسانی که بعد از نزول آیات قرآن بر پیامبر آن را یاد داشت می کردند که عدد آنها را از چهارده نفر تا چهل و سه نفر نوشته اند.

ابو عبد اللّٰه زنجانی در کتاب ذیقیمت خود"تاریخ قرآن"اینچنین می گوید (کان للنبی کتابا یکتبون الوحی و هم ثلاثه و اربعون اشهرهم الخلفاء الاربعه و کان الزمهم للنبی زید بن ثابت و علی بن ابی طالب علیه السلام):

"پیامبر ص نویسندگان متعددی داشت که وحی را یادداشت می کردند و آنها چهل و سه نفر بودند که از همه مشهورتر خلفای چهار گانه نخستین بودند،ولی بیش از همه زید بن ثابت و امیر مؤمنان علی بن ابی طالب ع ملازم پیامبر در این رابطه بودند (1).

کتابی که اینهمه نویسنده داشته چگونه ممکن است دست تحریف کنندگان به سوی آن دراز شود؟!

ص :24


1- 1) تاریخ القرآن صفحه 24.

3-دعوت همه پیشوایان اسلام به قرآن موجود-قابل توجه اینکه بررسی کلمات پیشوایان بزرگ اسلام نشان می دهد که از همان آغاز اسلام همه یک زبان مردم را به تلاوت و بررسی و عمل به همین قرآن موجود دعوت می کردند، و این خود نشان می دهد که این کتاب آسمانی بصورت یک مجموعه دست نخورده در همه قرون از جمله قرون نخستین اسلام بوده است.

سخنان علی ع در نهج البلاغه گواه زنده این مدعا است:

در خطبه 133 می خوانیم

و کتاب اللّٰه بین اظهرکم،ناطق لا یعیا لسانه،و بیت لا تهدم ارکانه،و عز لا تهزم اعوانه: "کتاب خدا در میان شما است،سخنگویی است که هرگز زبانش به کندی نمی گراید،و خانه ای است که هیچگاه ستونهایش فرو نمی ریزد،و مایه عزت است آن چنان که یارانش هرگز مغلوب نمی شوند". در خطبه 176 می فرماید:

و اعلموا ان هذا القران هو الناصح الذی لا یغش و الهادی الذی لا یضل: "بدانید که این قرآن نصیحت کننده ای است که هرگز در نصیحت خود غش و خیانت نمی کند،و هدایت کننده ای است که هیچگاه گمراه نمی سازد.

و نیز در"همین خطبه"می خوانیم:

و ما جالس هذا القرآن احد الا قام عنه بزیاده او نقصان:زیاده من هدی،او نقصان من عمی: "هیچکس با این قرآن همنشین نمی شود مگر اینکه از کنار آن با فزونی یا نقصان برمی خیزد:

فزونی در هدایت و نقصان از گمراهی"!.

در دنباله همین خطبه باز می خوانیم:"

ان اللّٰه سبحانه لم یعظ احدا بمثل هذا القرآن،فانه حبل اللّٰه المتین و سببه الامین: "خداوند پاک احدی را بمانند این قرآن اندرز نداده است،چرا که این ریسمان محکم الهی است،

ص :25

و وسیله مطمئن او است".

و در خطبه 198 می خوانیم:"

ثم انزل علیه الکتاب نورا لا تطفا مصابیحه،و سراجا لا یخبو توقده،...و منهاجا لا یضل نهجه...و فرقانا لا یخمد برهانه: "سپس خداوند کتابی بر پیامبرش نازل کرد که نوری است خاموش نشدنی،و چراغ پرفروغی است که به تاریکی نمی گراید،طریقه ای است که رهروانش گمراه نمی شوند،و مایه جدایی حق از باطل است که برهانش خاموش نمی گردد".

مانند این تعبیرات در سخنان علی ع و سایر پیشوایان دین فراوان است.

آیا اگر فرض کنیم دست تحریف به دامن این کتاب آسمانی دراز شده بود امکان داشت اینگونه به سوی آن دعوت بشود؟و به عنوان راه و روش و وسیله جدایی حق از باطل و نوری که هرگز خاموش نمی شود و چراغی که به خاموشی نمی گراید و ریسمان محکم خدا و سبب امین و مطمئن او معرفی گردد؟ 4-اصولا پس از قبول خاتمیت پیامبر ص و اینکه آئین اسلام آخرین آئین الهی است و رسالت قرآن تا پایان جهان برقرار خواهد بود چگونه می توان باور کرد که خدا این یگانه سند اسلام و پیامبر خاتم را پاسداری نکند؟!آیا تحریف قرآن با جاودانگی اسلام طی هزاران سال و تا پایان جهان مفهومی می تواند داشته باشد؟! 5-روایات ثقلین که با طرق معتبر و متعدد از پیامبر ص نقل شده خود دلیل دیگری بر اصالت قرآن،و محفوظ بودن آن از هر گونه دگرگونی است، زیرا طبق این روایات پیامبر می فرماید:"من از میان شما می روم و دو چیز گرانمایه را برای شما بیادگار می گذارم:نخست قرآن،و دیگری اهل بیت من

ص :26

است که اگر دست از دامن این دو برندارید هرگز گمراه نخواهید شد" (1).

آیا این تعبیر در مورد کتابی که دست تحریف به دامان آن دراز شده می تواند صحت داشته باشد؟ (2).

6-علاوه بر همه اینها قرآن بعنوان یک معیار سنجش مطمئن اخبار صدق و کذب به مسلمانان معرفی شده و در روایات زیادی که در منابع اسلامی آمده می خوانیم که در صدق و کذب هر حدیثی شک کردید آن را به قرآن عرضه کنید، هر حدیثی موافق قرآن است حق است و هر حدیثی مخالف آن است نادرست! اگر فرضا تحریفی در قرآن حتی بصورت نقصان رخ داده بود،هرگز ممکن نبود به عنوان معیار سنجش حق از باطل و حدیث درست از نادرست معرفی گردد.

***

روایات تحریف

مهمترین دستاویزی که بعضی برای مساله تحریف بدست آورده اند روایات مختلفی است که بر اثر عدم درک مفهوم واقعی آن،و یا عدم بررسی سند آنها چنین سوء تعبیری به وجود آمده است.

این روایات بر چند گونه است:

1-قسمتی از این روایات،روایاتی است که می گوید علی ع بعد از وفات پیامبر ص به جمع آوری قرآن پرداخت،و هنگامی که آن را جمع کرد و بر گروهی از صحابه که اطراف مقام خلافت را گرفته بودند عرضه فرمود،آنها از آن استقبال نکردند و علی ع گفت دیگر آن را نخواهید دید!.

ص :27


1- 1،2) حدیث ثقلین از احادیث متواتری است که در بسیاری از کتب اهل تسنن از جمعی از صحابه مانند ابو سعید خدری زید بن ارقم،زید بن ثابت،ابو هریره،حذیفه ابن اسید،جابر بن عبد اللّٰه انصاری،عبد اللّٰه حنطب،عبد بن حمید،جبیر بن مطعم،ضمره اسلمی،ابو ذر غفاری،ابو رافع،و ام سلمه از پیامبر اکرم نقل شده است.
2-

ولی با دقت در همین روایات روشن می شود که قرآن نزد علی ع با دیگر قرآنها ابدا تفاوت نداشت بلکه این تفاوت در سه چیز بود:نخست اینکه آیات و سوره ها به ترتیب نزول تنظیم شده بود،و دیگر اینکه شان نزول هر آیه و سوره در کنار آن قید شده بود،سومین امتیاز اینکه تفسیرهایی که از پیامبر ص شنیده بود و همچنین آیات ناسخ و منسوخ در آن درج شده بود.

بنا بر این قرآنی که علی ع به جمع آوری آن پرداخت چیزی جز این قرآن نبود و مازادش"تفسیرها"و"تاویلها"و"شان نزولها"و"تمیز ناسخ و منسوخ"و مانند آن بوده است،و به تعبیر دیگر هم قرآن بود،و هم تفسیر اصیل قرآن.

در کتاب سلیم بن قیس می خوانیم:ان امیر المؤمنین(ع)لما رای غدر الصحابه و قله وفائهم لزم بیته،و اقبل علی القرآن،فلما جمعه کله،و کتابه بیده،و تاویله الناسخ و المنسوخ،بعث الیه ان اخرج فبایع،فبعث الیه انی مشغول فقد آلیت علی نفسی لا ارتدی بردائی الا لصلاه حتی اؤلف القرآن و اجمعه (1):"هنگامی که امیر مؤمنان علی ع بی وفایی صحابه را مشاهده کرد خانه را ترک نگفت،و به قرآن روی آورد،و مشغول جمع آوری همه قرآن، و نوشتن آن با دست خود شد،و حتی تاویل و ناسخ و منسوخ آن را جمع آوری فرمود،در این هنگام به سراغ امام فرستادند که از خانه بیرون آی و بیعت کن! او در پاسخ پیغام فرستاد که من مشغولم،سوگند یاد کرده ام که عبا بر دوش نگیرم مگر برای نماز تا همه قرآن را گرد آوری کنم.

2-قسمتی دیگر از این روایات روایاتی است که اشاره به تحریف معنوی قرآن می کند.

زیرا می دانیم تحریف بر سه گونه است:"تحریف لفظی"و"تحریف معنوی"

ص :28


1- 1) بحار الانوار جلد 19 صفحه 11.

و"تحریف عملی".

منظور از تحریف لفظی آنست که در الفاظ و عبارات قرآن کم و زیاد و تغییر داده شود(این همان چیزی است که ما و همه محققان اسلام آن را شدیدا انکار می کنیم).

ولی"تحریف معنوی"آنست که آیه ای را آن چنان معنی و تفسیر کنند که خلاف مفهوم واقعی آن باشد.و نیز"تحریف عملی"آنست که آن را بر خلاف عمل کنند.

مثلا در تفسیر علی بن ابراهیم از"ابو ذر"چنین می خوانیم:هنگامی که آیه یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ (آل عمران 106)نازل شد پیامبر ص فرمود روز قیامت از مردم سؤال می کنند که با ثقلین(قرآن و عترت پیامبر) چه کردید؟می گویند:اما الاکبر فحرفناه،و نبذناه و راء ظهورنا...:

"ما ثقل اکبر(قرآن)را تحریف کردیم و پشت سر انداختیم (1)پیداست که منظور از تحریف در اینجا همان دگرگون ساختن مفهوم قرآن و پشت سر انداختن آنست.

3-قسمت دیگری از این روایات روایاتی است که قطعا مجعول است و برای بی اعتبار ساختن قرآن بدست دشمنان و منحرفان یا افراد نادان ساخته و پرداخته شده است.

مانند روایات متعددی که از احمد بن محمد بن سیاری نقل شده است که عدد این روایات به صد و هشتاد و هشت روایت!بالغ می شود (2)و مرحوم حاجی نوری در کتاب"فصل الخطاب"فراوان از او نقل کرده است.

ص :29


1- 1) تفسیر برهان ذیل آیه 106 از سوره آل عمران.
2- 2) این احصاء و شمارش را نویسنده کتاب"برهان روشن"در آن کتاب آورده است.

"سیاری"راوی این احادیث به گفته بسیاری از بزرگان علم رجال کسی بوده است فاسد المذهب،غیر قابل اعتماد،و ضعیف الحدیث،و به گفته بعضی، اهل غلو،منحرف،معروف به تناسخ و کذاب بوده،و به گفته کشی صاحب رجال معروف،امام جواد ع در نامه خود ادعاهای سیاری را باطل و بی اساس خواند.

البته روایات تحریف منحصر به سیاری نیست ولی قسمت مهمش به او بر می گردد!.

در میان این روایات مجعول روایات مضحکی دیده می شود که هر کس مختصر اهل مطالعه باشد فورا به فساد آن پی می برد.

مانند روایتی که می گوید در آیه 3 سوره نساء و إِنْ خِفْتُمْ أَلاّٰ تُقْسِطُوا فِی الْیَتٰامیٰ فَانْکِحُوا مٰا طٰابَ لَکُمْ مِنَ النِّسٰاءِ )در میان شرط و جزا بیش از یک سوم قرآن ساقط شده است!!! در حالی که ما در تفسیر سوره نساء گفتیم که شرط و جزاء در آیه فوق کاملا یا یکدیگر مربوطند و حتی یک کلمه در میان این دو اسقاط نشده است.

بعلاوه بیش از یک سوم قرآن حد اقل معادل چهارده جزء قرآن می شود! این بسیار خنده آور است که کسی ادعا کند قرآن با آن همه نویسندگان و کتاب وحی و آن همه حافظان و قاریان از زمان پیامبر ص به بعد چهارده جزاش بر باد رفته و کسی آگاه نشده؟این دروغگویان و دروغ پردازان توجه به این واقعیت تاریخی نکرده اند که قرآن که قانون اساسی و همه چیز مسلمانان را از آغاز تشکیل می داد،شب و روز در همه خانه ها و مساجد تلاوت می شد،چیزی نبود که حتی یک کلمه آن را بتوان اسقاط کرد تا چه رسد به چهارده جزء!دروغی به این بزرگی دلیل روشنی بر ناشی گری جاعلان اینگونه احادیث است.

بسیاری از بهانه جویان در اینجا به سراغ کتاب"فصل الخطاب"که در بالا

ص :30

اشاره کردیم(نوشته مرحوم حاجی نوری)می روند که در زمینه تحریف نگاشته است.

ولی این کتاب علاوه بر اینکه با توجه به آنچه در بالا گفتیم وضعش روشن می شود،مرحوم حاج شیخ آقا بزرگ تهرانی که شاگرد مبرز مرحوم حاجی نوری است در شرح حال استادش در جلد اول"مستدرک الوسائل"می گوید:

اما در مورد کتاب"فصل الخطاب"کرارا از استادم شنیدم میفرمود مطالبی که در فصل الخطاب است عقیده شخصی من نیست،بلکه این کتاب را برای طرح بحث و اشکال نوشتم،و اشارتا عقیده خودم راجع به عدم تحریف را آورده ام،و بهتر بود نام کتاب را"فصل الخطاب فی عدم تحریف الکتاب"می گذاردم.

سپس مرحوم"محدث تهرانی"می گوید:"ما از نظر عمل روش استاد خودمان را به خوبی می دیدیم که هیچگونه وزن و ارزشی برای اخبار تحریف قائل نبود،بلکه آنها را از اخباری می دانست که باید بر دیوار کوبند،تنها کسی می تواند نسبت تحریف را به استاد ما بدهد که به مرام و عقیده او آشنا نبوده است".

آخرین سخن اینکه آنها که نمی توانستند و یا که نمی خواستند عظمت این کتاب آسمانی را برای مسلمانان احساس کنند کوشش کردند که با اینگونه خرافه ها و اباطیل قرآن را از اصالت بیندازند،و دستهای زیادی در گذشته و امروز در این زمینه کار کرده و می کند.

چندی قبل در جراید خواندیم چاپ جدیدی از قرآن وسیله ایادی اسرائیل و صهیونیسم منتشر شده که آیات فراوانی از آن را تغییر داده اند،ولی آنها کور خوانده بودند،دانشمندان اسلامی بزودی از این توطئه دشمن آگاه شدند،و آن نسخه ها را جمع آوری کردند،این دشمنان سیاه دل نمی دانستند که حتی اگر یک نقطه از قرآن تغییر یابد مفسران و حافظان و قاریان قرآن فورا آگاه خواهند شد.

ص :31

"آنها می خواهند نور خدا را خاموش کنند،ولی هرگز نمی توانند" یُرِیدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّٰهِ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ یَأْبَی اللّٰهُ إِلاّٰ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکٰافِرُونَ (توبه آیه 32).

[سوره الحجر (15): آیات 10 تا 15]

اشاره

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ فِی شِیَعِ اَلْأَوَّلِینَ (10) وَ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (11) کَذٰلِکَ نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ اَلْمُجْرِمِینَ (12) لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّهُ اَلْأَوَّلِینَ (13) وَ لَوْ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً مِنَ اَلسَّمٰاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ (14) لَقٰالُوا إِنَّمٰا سُکِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ (15)

ترجمه:

10-ما پیش از تو(نیز)پیامبرانی در میان امتهای نخستین فرستادیم.

11-هیچ پیامبری به سراغ آنها نمی آمد مگر اینکه او را به باد استهزاء می گرفتند.

12-ما اینچنین(و با استفاده از تمام وسائل)قرآن را به درون دلهای مجرمان راه می دهیم.

13-(اما با این حال)آنها به آن ایمان نمی آورند،و سنت اقوام پیشین نیز چنین بود.

14-و اگر دری از آسمان به روی آنان بگشائیم و آنها مرتبا در آن بالا روند...

15-باز می گویند:ما را چشم بندی کرده اند!بلکه ما(سر تا پا)سحر شده ایم!!

تفسیر:

لجاجت و انکار محسوسات

در این آیات به عنوان دلداری پیامبر و مؤمنان در برابر مشکلاتی که در

ص :32

دعوت خود با آن مواجه بودند اشاره به زندگی انبیای پیشین و گرفتاریهای آنها در مقابل اقوام گمراه و متعصب می کند.

نخست می گوید:"ما پیش از تو در میان امتهای نخستین نیز پیامبرانی فرستادیم( وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ فِی شِیَعِ الْأَوَّلِینَ ).

*** ولی آنها چنان لجوج و سرسخت بودند که"هر پیامبری به سراغشان می آمد او را به باد استهزاء و سخریه می گرفتند"( وَ مٰا یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ).

این استهزاء و سخریه به خاطر اموری بود:

-برای شکستن ابهت پیامبران و متفرق ساختن افراد حقجو و حق طلب از گرد آنان.

-برای ضعف و ناتوانیشان در مقابل منطق نیرومند رسولان الهی،چون نمی توانستند پاسخی به دلائل دندان شکن آنان بدهند متوسل به استهزاء یعنی حربه نادانهای بی منطق می شدند.

-برای اینکه پیامبران سنت شکن بودند و با وضع نابسامان محیط به مبارزه برمی خاستند،اما جاهلان متعصب که این سنتهای غلط را جاودانی و ابدی می پنداشتند از این کار تعجب می کردند و به استهزاء برمی خاستند.

-برای اینکه سرپوشی بر و جدان خفته خود بگذارد،مبادا بیدار شود و تعهد و مسئولیت بیافریند.

-برای اینکه بسیاری از پیامبران دستشان از مال دنیا تهی و زندگانیشان بسیار ساده بود،آنها که شخصیت را بر اثر کوردلی در لباس نو،و مرکب زیبا، و زندگانی مجلل،می دانستند،تعجب می کردند که آیا یک انسان فقیر و تهیدست ممکن است رهبر و راهنمای اینهمه جمعیت ثروتمند و مرفه گردد؟!،و به دنبال

ص :33

آن به استهزاء برمی خاستند.

-و سرانجام برای اینکه می دیدند قبول دعوت پیامبران آنها را در برابر شهواتشان محدود می سازد و آزادیهای حیوانیشان را سلب می کند و برای آنها وظائف و مسئولیتهایی ایجاد می نماید به استهزاء برمی خاستند تا خود را از این وظائف راحت کنند! *** سپس می فرماید:آری"ما این چنین آیات قرآن را به دلهای این مجرمان می فرستیم"( کَذٰلِکَ نَسْلُکُهُ فِی قُلُوبِ الْمُجْرِمِینَ ).

*** اما با اینهمه تبلیغ و تاکید و بیان منطقی و ارائه معجزات باز هم این متعصبان استهزاء کننده"به آن ایمان نمی آورند"( لاٰ یُؤْمِنُونَ بِهِ ) ولی این منحصر به آنها نیست"پیش از آنها سنت اقوام اولین نیز چنین بود" ( وَ قَدْ خَلَتْ سُنَّهُ الْأَوَّلِینَ ).

*** اینها بر اثر غوطه ور شدن در شهوات و اصرار و لجاجت در باطل، کارشان به جایی رسیده که"اگر دری از آسمان را بروی آنها بگشائیم و آنها مرتبا به آسمان صعود و نزول کنند..."( وَ لَوْ فَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بٰاباً مِنَ السَّمٰاءِ فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ ).

*** "می گویند ما را چشم بندی کرده اند"( لَقٰالُوا إِنَّمٰا سُکِّرَتْ أَبْصٰارُنٰا ).

"بلکه ما را سحر کرده اند"و آنچه می بینیم ابدا واقعیت ندارد!( بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ ).

این جای تعجب نیست که انسان به چنین مرحله ای از عناد و لجاج برسد، برای اینکه روح پاک و فطرت دست نخورده انسان که قادر به درک حقائق و مشاهده

ص :34

چهره اصلی واقعیات است،بر اثر گناه و جهل و دشمنی با حق تدریجا به تاریکی می گراید،البته در مراحل نخستین پاک کردن آن کاملا امکان پذیر است،اما اگر خدای نکرده این حالت در انسان راسخ شود و به صورت"ملکه"در آید دیگر به آسانی نمی توان آن را شست،و در اینجا است که چهره حق در نظر انسان دیگرگون می شود تا آنجا که محکمترین دلائل عقلی،و روشنترین دلائل حسی، در دل او اثر نمی گذارد و کار او به انکار معقولات و محسوسات،هر دو،می رسد.

***

نکته ها:

اشاره
[1-معنای لغوی"شیع"]

1-"شیع"جمع"شیعه"به جمعیت و گروهی گفته می شود که دارای خط مشترکی هستند،"راغب"در کتاب مفردات می گوید:"شیع از ماده شیاع به معنی"انتشار و تقویت"است،و شاع الخبر هنگامی گفته می شود که خبری متعدد و قوی شود و شاع القوم هنگامی گفته می شود که جمعیتی منتشر و فراوان گردند،و"شیعه"به کسانی می گویند که انسان بوسیله آنها قوی می شود".

مرحوم"طبرسی"در مجمع البیان اصل آن را از مشایعت"به معنی"متابعت" دانسته و می گوید شیعه به معنی پیرو و تابع است،و شیعه علی ع به پیروان او و آنهایی که اعتقاد به امامتش دارند گفته می شود،و حدیث معروف ام سلمه از پیامبر ص

شیعه علی هم الفائزون یوم القیامه (نجات یابندگان در قیامت، پیروان علی ع هستند)نیز اشاره به همین معنی می کند.

و به هر حال چه اصل این کلمه را از شیاع به معنی انتشار و تقویت بدانیم، یا از مشایعت به معنی متابعت،دلیل بر وجود یک نوع همبستگی فکری و مکتبی در مفهوم شیعه و تشیع است.

ضمنا تعبیر به شیع درباره اقوام گذشته دلیل بر این است که آنها در مبارزه

ص :35

خود با پیامبران به صورت پراکنده عمل نمی کردند،بلکه دارای خط مشترک و برنامه واحدی بودند که با عملکردهای هماهنگ تقویت می شد،جایی که گمراهان برای خود چنین برنامه ای داشته باشند آیا پیروان راستین راه حق نباید در مسیر خود از طرحهای هماهنگ و مشترک پیروی کنند.

***

2-مرجع ضمیر در"نسلکه"

این جمله اشاره به آن می کند که خداوند آیات خود را از طرق مختلف آن چنان به مجرمان و مخالفان تفهیم می کند که گویی در دل آنها وارد شده است اما متاسفانه عدم قابلیت و ناآمادگی محل،سبب بیرون راندن آن و جذب نشدن در درون جانشان می گردد،درست مانند غذای مقوی و مفیدی که معده ناسالم، آن را جذب نکرده و به بیرون باز می گرداند(و این حقیقت درست از ماده سلوک که ماده اصلی نسلکه می باشد فهمیده می شود).

بنا بر این ضمیر"نسلکه"به"ذکر"(قرآن)که در آیات قبل آمده باز می گردد،و همچنین ضمیر"به"در جمله بعد،جمله"لا یؤمنون به"نیز به همین معنی باز می گردد،یعنی با اینهمه آنها ایمان به این آیات نمی آورند.

بنا بر این هماهنگی در میان دو ضمیر کاملا برقرار است،نظیر همین تعبیر با همین معنی در سوره شعراء آیه 200 و 201 دیده می شود).

ولی بعضی احتمال داده اند که ضمیر در"نسلکه"به استهزاء که از آیه قبل استفاده می شود باز گردد،بنا بر این معنی جمله چنین می شود ما این استهزاء و مسخره کردن را(به خاطر گناهان و لجاجتهایشان)در قلب آنها داخل می کنیم.

ولی این تفسیر اگر هیچ ایراد دیگری نداشته باشد حد اقل هماهنگی را در میان دو ضمیر از میان می برد و برای تضعیف آن همین کافی است(دقت کنید).

ضمنا از جمله بالا استفاده می شود که وظیفه مبلغان تنها این نیست که مسائلی

ص :36

را به گوش مردم بخوانند،بلکه باید از تمام وسائل استفاده کنند تا سخن حق را به دل آنها نفوذ دهند آن چنان که دلنشین گردد،حق طلبان ارشاد شوند و نسبت به لجوجان اتمام حجت گردد.

یعنی از تمام وسائل سمعی،بصری،برنامه های عملی،قصص،داستانها،ادبیات شعر و هنر به معنی اصیل و سازنده باید استفاده کرد تا کلمات حق به دلها راه یابد.

***

3-سنت پیشینیان!

موضع گیریهای طرفداران باطل در برابر پیامبران،و طرح نقشه های همه جانبه برای تحمیق مردم،و پراکندن آنها از اطراف مردان الهی نه چیز تازه ای است و نه منحصر به زمان و مکان خاصی بوده است.

بلکه همانگونه که از تعبیر بالا استفاده می شود،از قدیم الایام و دورترین زمانها،این توطئه ها در میان اقوام گمراه بوده است.

و به همین دلیل هرگز نباید از آن وحشت کرد و یا نومیدی و یاس به خود راه داد،و یا از انبوه مشکلاتی که بدست دشمنان فراهم می شود هراسید،این یک دلداری مؤثر برای همه رهروان راه حق است.

اگر تصور کنیم در زمان یا مکانی می توانیم دعوت حق را نشر و گسترش دهیم،و پرچم عدل و داد را برافرازیم،بی آنکه با عکس العمل منفی دشمنان لجوج و مخالفان سرسخت مواجه باشیم سخت اشتباه کرده ایم،پیامبران الهی و همه پیروان راستین آنها از این مخالفتها هرگز مایوس نشدند و ما نیز باید مایوس نگردیم،بلکه باید هر روز بر عمق دعوت خود بیفزائیم.

***

4-تفسیر جمله" فَظَلُّوا فِیهِ یَعْرُجُونَ "

این جمله و جمله های بعد که در آیات فوق آمده به خوبی نشان می دهد که

ص :37

منظور آن است اگر دری از آسمان بر آنها گشوده شود(آسمان در اینجا ظاهرا اشاره به جو متراکم اطراف زمین است که خارج شدن از آن به سادگی ممکن نیست)و مرتبا روز روشن در آن رفت و آمد کنند،باز هم از شدت لجاجت می گویند چشم بندی و سحر شده ایم.

توجه داشته باشید"ظلوا"دلیل بر استمرار کاری در روز می باشد،و عرب این تعبیر را در مورد شب نمی کند،بلکه به جای آن باتوا که از ماده بیتوته است،می گوید.

این تفسیر همان چیزی است که غالب مفسرین آن را برگزیده اند،ولی عجب این است که بعضی از مفسران احتمال داده اند که ضمیر در"ظلوا"به فرشتگان باز می گردد،یعنی اگر آنان فرشتگان را با چشم خود ببینند که به آسمان می روند و باز می گردند باز ایمان نمی آورند.

این تفسیر علاوه بر اینکه با آیات قبل و بعد که عموما سخن از مشرکین می گوید سازگار نیست(زیرا ملائکه تنها در شش آیه قبل آمده،و بازگشت ضمیر به آن بسیار بعید است)از بلاغت سخن نیز می کاهد،زیرا قرآن می خواهد بگوید حتی اگر خودشان به صورت اعجاز آمیزی در روز روشن کرارا به آسمان بروند و باز گردند باز هم تسلیم حق نمی شوند.(دقت کنید).

***

5-معنی جمله"سکرت ابصارنا"

"سکرت"از ماده"سکر"به معنی پوشاندن است،یعنی کافران لجوج می گویند چشم حقیقت بین ما گویی پوشانده شده و اگر ببینیم که به آسمان عروج می کنیم یک سلسله مسائل خیالی و توهمی است،و این درست همان چیزی است که از آن در فارسی تعبیر به چشم بندی می کنیم،که بر اثر تردستی طرف مقابل، انسان نمی تواند حقیقت را درست ببیند،بلکه خلاف آن را احساس می کند.

ص :38

و اینکه بعد از آن،جمله بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ (بلکه ما گروهی هستیم که سحر شده ایم)آمده با اینکه همین چشم بندی نیز از انواع سحر است شاید اشاره به این باشد که از چشم بندی هم فراتر رفته،سر تا پای ما سحر شده،نه تنها چشممان بلکه تمام وجودمان بر اثر سحر احساس واقعی خود را از دست داده است و آنچه حس می کند بر خلاف واقعیت است.

به عبارت دیگر هر گاه انسانی را با وسیله ای بالا ببریم و فرود بیاوریم این حالت را نه تنها با چشم خود بلکه با تمام وجود احساس می کند،به همین دلیل اگر چشم شخص را محکم هم ببندیم باز عروج و نزول خود را احساس می کند.

یعنی اگر،فرضا این مشرکان را به آسمان ببریم،نخست می گویند چشم بندی شده ایم بعد که متوجه می شوند که این حالت با غیر چشم هم قابل احساس است می گویند اصولا ما سر تا پای وجودمان سحر شده است.

ص :39

[سوره الحجر (15): آیات 16 تا 18]

اشاره

وَ لَقَدْ جَعَلْنٰا فِی اَلسَّمٰاءِ بُرُوجاً وَ زَیَّنّٰاهٰا لِلنّٰاظِرِینَ (16) وَ حَفِظْنٰاهٰا مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ رَجِیمٍ (17) إِلاّٰ مَنِ اِسْتَرَقَ اَلسَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ مُبِینٌ (18)

ترجمه:

16-ما در آسمان برجهایی قرار دادیم،و آن را برای بینندگان تزیین کردیم.

17-و آن را از هر شیطان مطرودی حفظ نمودیم.

18-مگر آنها که استراق سمع کنند که"شهاب مبین"آنان را تعقیب می کند(و می راند)

تفسیر:

اشاره
شیاطین با شهب رانده می شوند؟

این آیات اشاره به گوشه ای از نظام آفرینش به عنوان دلیلی بر توحید و شناخت خدا است و بحثهایی را که در زمینه قرآن و نبوت در آیات گذشته آمد تکمیل می کند.

نخست می گوید:"ما در آسمان برجهایی قرار دادیم"( وَ لَقَدْ جَعَلْنٰا فِی السَّمٰاءِ بُرُوجاً ).

"بروج"جمع"برج"در اصل به معنی"ظهور"است،و به همین جهت آن قسمت مخصوصی از دیوار اطراف شهر یا محل اجتماع لشکر که بروز و ظهور خاصی دارد،برج نامیده می شود،و نیز به همین جهت هنگامی که زن، زینت خود را آشکار سازد تبرجت المرأه می گویند.

به هر حال برجهای آسمانی اشاره به منزلگاههای خورشید و ماه است، و به تعبیر دقیقتر هنگامی که ما از کره زمین به ماه و خورشید نگاه می کنیم در هر فصل و موقعی از سال آنها را در مقابل یکی از صورتهای فلکی(صورتهای فلکی

ص :40

مجموعه ستارگانی است که شکل خاصی را به خود گرفته اند)می بینیم و می گوئیم خورشید مثلا در برج حمل یا ثور یا میزان و عقرب و قوس است (1).

بدیهی است وجود این برجهای آسمانی و منزلگاههای ماه و خورشید و آن نظام خاصی که برای حرکت آنها در این برجها وجود دارد که تقویم مجسم جهان هستی ما را تشکیل می دهد دلیل روشنی است بر علم و قدرت آفریدگار،این نظام شگرف با این حساب دقیق و مستمر بیانگر نقشه و هدفی است که در آفرینش این جهان بوده و هر چه در آن بیشتر بیندیشیم ما را به آفریننده جهان نزدیکتر می سازد.

سپس اضافه می کند"ما آسمان و این صورتهای فلکی را برای بینندگان زینت بخشیدیم"( وَ زَیَّنّٰاهٰا لِلنّٰاظِرِینَ ) (2).

در یک شب تاریک و پر ستاره نظری به آسمان بیفکنید،ستارگانی که در هر گوشه و کنار به صورت گروه گروه دور هم جمع شده اند،گویی هر دسته برای خود انجمنی دارند،و آهسته نجوی می کنند،بعضی خیره خیره به ما نگاه کرده اصلا چشمک نمی زنند و بعضی مرتبا چشمک می زنند،گویی ما را به سوی خود می خوانند،بعضی آن چنان می درخشند که خیال می کنیم دارند به ما نزدیک می شوند،و بعضی با نور کمرنگ خود گویی از آن اعماق آسمانهای دور فریاد بی صدایی می کشند که ما هم اینجائیم! این منظره زیبای شاعرانه که شاید برای بعضی بر اثر تکرار مشاهده،عادی جلوه کند بیش از آنچه فکر کنیم دیدنی و جالب و شوق انگیز است.

ص :41


1- 1) حمل(بره)مجموعه ستارگانی است که تقریبا به این شکل در آسمان در آمده، و همچنین ثور به معنی گاو،و میزان به معنی ترازو،و عقرب به همان معنی معروف،و قوس به معنی کمان است.
2- 2) ضمیر"زیناها"به"سماء"(آسمان)برمی گردد زیرا سماء مؤنث مجازی است.

گاهی که ماه با اشکال مختلفش در جمع آنها ظاهر می شود،چهره تازه و اعجاب انگیز دیگری به خود می گیرند.

بعد از غروب آفتاب یکی بعد از دیگری ظاهر می شوند،گویی از پشت پرده بیرون می دوند و به هنگام طلوع صبح فرار کرده و در برابر نیروی خیره کننده آفتاب خود را پنهان می کنند.

از این گذشته،از نظر زیبائیهای علمی و اسرار بسیار فراوان،چهره آسمان آن چنان زیبا است که هزاران سال است چشم همه دانشمندان را به خود مشغول داشته به ویژه امروز که با نیرومندترین تلسکوپها و دوربینهای عظیم نجومی به سوی آن خیره می شوند و هر زمان اسرار تازه ای از این عالم پر غوغا،و در عین حال خاموش،برای مردم جهان کشف می کنند.

راستی"چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی"!...

*** در آیه بعد اضافه می کند"ما این آسمان را از هر شیطان رجیم و شوم و ملعون محفوظ داشته ایم"( وَ حَفِظْنٰاهٰا مِنْ کُلِّ شَیْطٰانٍ رَجِیمٍ ).

*** "مگر آن شیطانهایی که هوس"استراق سمع"(و خبرگیری دزدکی) کنند،که شهاب آشکار آنها را تعقیب می کند و به عقب می راند"( إِلاّٰ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهٰابٌ مُبِینٌ ).

***چگونه شیاطین بوسیله شهب از آسمان رانده می شوند؟! آیه اخیر از آیاتی است که مفسران در تفسیر آن بسیار سخن گفته اند و هر یک مسیر خاصی را پیموده و برداشت معینی از آن دارند.

و از آنجا که عین همین مضمون در سوره صافات(آیه 6 و 7)و سوره جن

ص :42

(آیه 9)آمده و از مسائلی است که ممکن است برای افراد ناآگاه سؤالهای بدون جوابی ترسیم کند لازم است نخست نظری به آراء مفسران بزرگ اسلامی بیفکنیم،سپس آنچه را که ترجیح می دهیم بیان کنیم.

1-بعضی مانند نویسنده"تفسیر فی ظلال"به راحتی از این آیات و مانند آن گذشته و به عنوان اینکه اینها حقایقی است که درک آن برای ما ممکن نیست و باید به آنچه در عمل واقعی ما در این زندگی مؤثر است بپردازیم به تفسیر اجمالی قناعت کرده،و از توضیح و تبیین این مساله صرف نظر نموده است.

او چنین می نویسد:شیطان چیست؟و چگونه می خواهد استراق سمع کند؟ و چه چیز را استراق می کند؟همه اینها از غیبهای الهی است که از خلال نصوص نمی توان به آن دست یافت،و پرداختن به آن نتیجه ای ندارد،زیرا بر عقیده ما چیزی نمی افزاید،و جز اشتغال فکر انسان به امری که به او ارتباط خاصی ندارد و او را از انجام عمل حقیقیش در این زندگی باز می دارد ثمره ای نخواهد داشت، به علاوه درک تازه ای نسبت به حقیقت جدیدی به ما نمی دهد"! (1).

ولی نباید تردید داشت که قرآن یک کتاب بزرگ انسانسازی و تربیت و حیات است،اگر چیزی ارتباط به حیات انسانها نداشته باشد مطلقا در آن مطرح نخواهد شد،همه آن درس است،درس زندگی،به علاوه هیچکس نمی تواند این سخن را بپذیرد که در قرآن حقایق ناگشودنی باشد،مگر قرآن نور و کتاب مبین نیست؟و مگر برای فهم و تدبر و هدایت مردم نازل نشده؟چگونه فهم این آیات به ما ارتباط ندارد؟ به هر حال ما این طرز موضع گیری را در برابر این گونه آیات و مانند آن نمی پسندیم.

2-جمع قابل توجهی از مفسران،مخصوصا مفسران پیشین،اصرار دارند

ص :43


1- 1) تفسیر فی ظلال جلد 5 صفحه 396.

که معنی ظاهری آیات را کاملا حفظ کنند:

"سماء"اشاره به همین آسمان است،و"شهاب"اشاره به همین شهاب است(همین سنگریزه های سرگردانی است که در این فضای بیکران در گردشند و گاه گاه که در حوزه جاذبه زمین قرار می گیرند و به سوی زمین کشیده می شوند و بر اثر سرعت برخورد با امواج هوا،داغ و سوزان و شعله ور و خاکستر می شوند).

و"شیطان"همان موجودات خبیثه متمردند که می خواهند به آسمانها بروند و گوشه ای از اخبار این عالم ما که در آسمانها منعکس است،از طریق استراق سمع(گوش دادن مخفیانه)در یابند،و به دوستان خود در زمین برسانند،ولی شهابها همچون تیر به سوی آنها پرتاب می شوند و آنها را از رسیدن به این هدف باز می دارند (1).

3-جمعی دیگر از مفسران مانند مفسر عالیقدر"مؤلف المیزان"و"طنطاوی" در تفسیر"الجواهر"تعبیرات آیات فوق را از قبیل تشبیه و کنایه و ذکر امثال و به اصطلاح بیان"سمبولیک"دانسته،و این تشبیه و کنایه را به صورتهای گوناگونی بیان داشته اند:

الف:در تفسیر المیزان چنین می خوانیم:"توجیهات مختلفی را که مفسران برای استراق سمع کردن شیاطین،و رانده شدن آنها بوسیله شهب بیان کرده اند،مبتنی بر چیزی است که احیانا از ظاهر آیات و روایات به ذهن می رسد که افلاکی محیط به زمین است و در آنها گروه هایی از فرشتگان قرار دارند و هر کدام از این افلاک درهایی دارند که جز از آنها نمی توان وارد شد،و گروهی از این فرشتگان،

ص :44


1- 1) "فخر رازی"در تفسیر کبیر خود و همچنین"آلوسی"در"روح المعانی"بعد از ذکر این تفسیر اشکالات مختلفی را که با در نظر گرفتن هیئت قدیم و افلاک پوست پیازی و امثال آن متوجه این تفسیر می شده مشروحا بیان کرده و به پاسخ آن پرداخته اند که با توجه به هیئت امروز،نیازی به ذکر آنها نمی بینیم.

شهابها را بر دست دارند،و منتظر شیاطین استراق سمع کننده هستند تا آنها را با آن بکوبند و برانند! در حالی که امروز روشن شده است این گونه نظریات بی اساس است،نه چنان افلاکی وجود دارد و نه آن درها و نه مانند آن.

آنچه به عنوان یک احتمال می توان در اینجا گفت این است این گونه بیانات در کلام الهی از قبیل امثالی است که برای روشن شدن حقایق غیر حسی در لباس حسی ذکر می شود،همانگونه که خداوند می فرماید وَ تِلْکَ الْأَمْثٰالُ نَضْرِبُهٰا لِلنّٰاسِ وَ مٰا یَعْقِلُهٰا إِلاَّ الْعٰالِمُونَ :"اینها مثلهایی است که برای مردم می زنیم و جز عالمان آنها را درک نمی کنند"(عنکبوت-43)و امثال این تعبیرات در قرآن فراوان است،مانند عرش،کرسی،لوح،کتاب.

بنا بر این منظور از آسمان که جایگاه فرشتگان است،یک عالم ملکوتی و ما وراء طبیعی است،که از این جهان محسوس،برتر و بالاتر است،و منظور از نزدیک شدن شیاطین به این آسمان برای استراق سمع و پرتاب کردن شهب به آنها آنست که آنها می خواهند به جهان فرشتگان نزدیک شوند تا از اسرار خلقت و حوادث آینده آگاهی یابند،ولی آنها شیاطین را با انوار معنوی ملکوتی که تاب تحمل آن را ندارند می رانند (1).

ب:"طنطاوی"در تفسیر معروف خود،گاه می گوید:

"آن گروه از دانشمندان حیله گر و ریاکار و مردم عوامی که از آنها پیروی می کنند شایستگی و اهلیت آن را ندارند که از عجائب آسمانها و شگفتیهای عالم بالا و کرات بی کرانش و نظم و حسابی که بر آنها حکومت می کند،آگاه شوند، خداوند این علم و دانش را از آنها ممنوع ساخته،و این آسمان پر ستاره زیبا و مزین را با آن همه اسرارش در اختیار کسانی گذاشته که عقل و هوش و اخلاص

ص :45


1- 1) المیزان جلد 17 صفحه 130(ذیل آیات سوره صافات).

و ایمان دارند.

طبیعی است که گروه اول از نفوذ در اسرار این آسمان منع می شوند،و هر شیطان رانده شده درگاه الهی،خواه از جنس بشر باشد یا غیر بشر،حق وصول به این حقایق را ندارد،و هر گاه به آن نزدیک شود رانده و مطرود می گردد، این گونه افراد ممکن است سالها زندگی کنند و بعد بمیرند ولی هرگز به این اسرار،دست نیابند،آنها چشمهای باز دارند و لیکن چشم آنها قدرت دید این حقایق را ندارد،مگر نه این است که علم را جز عاشقانش و جمال را جز عارفانش درک نمی کنند و نمی بینند" (1).

در جای دیگر می گوید:"چه مانعی دارد این تعبیرات کنایه باشد؟منع حسی اشاره به منع عقلی گردد،در حالی که کنایات از زیباترین انواع بلاغت است،آیا نمی بینیم بسیاری از مردم که در اطراف شما زندگی می کنند در محدوده همین زمین محبوس و زندانیند و هیچگاه چشمشان به جهان بالا دوخته نمی شود، و به آوای آن گوش فرا نمی دهند،و از امور این جهان و شگفتیهایش خبری ندارند، آنها بوسیله(شهاب)خودخواهی و شهوت و کینه توزی و طمع و حرص و جنگهای خانمانسوز از درک آن معانی والا مطرودند"(و اگر روزی هم چنین هوسی کنند به خاطر آن همه آلودگی که بر دل و جان دارند رانده می شوند) (2).

ج-در جای دیگر سخنی دارد که خلاصه اش چنین است:ارواح انسانها هنگامی که از این دنیا به جهان برزخ منتقل می شوند،علاقه و ارتباطی به ارواح زندگان دارند،و هر گاه میان آنها تناسب و همانندی باشد،و بتوانند از طریق احضار ارواح و غیر آن با آنها ارتباط و تفاهم برقرار کنند، مسائلی را در اختیار آنان می گذارند که گاهی حق است و گاهی باطل زیرا آنها نمی توانند به عوالم

ص :46


1- 1) تفسیر طنطاوی جلد 8 صفحه 11.
2- 2) تفسیر طنطاوی جلد 18 صفحه 10.

اعلی دسترسی پیدا کنند بلکه تنها به عوالم پائین تر دسترسی می یابند،مثلا همانگونه که ماهی نمی تواند از محیط خود بیرون بیاید و در هوا پرواز کند،آنها نیز قدرت ندارند از محدوده جهان خود بالاتر روند.

د:بعضی دیگر گفته اند که اکتشافات اخیر نشان داده که یک سلسله امواج نیرومند رادیویی از فضاهای دور دست،مرتبا پخش می شود که می توان آنها را در کره زمین با دستگاههای گیرنده مخصوص به خوبی گرفت،هیچکس بدرستی نمی داند سرچشمه این امواج فوق العاده نیرومند کجاست؟ولی دانشمندان می گویند احتمال قوی دارد که در کرات دور دست آسمانی موجودات زنده فراوانی هستند که از نظر تمدن از ما بسیار پیشرفته ترند و به همین دلیل می خواهند اخبارشان را در جهان پخش کنند و در آن اخبار مسائلی است که برای ما تازگی دارد،موجوداتی که آنها را پری می نامیم می کوشند،از این امواج استفاده کنند،ولی اشعه نیرومندی آنها را بدور می راند (1).

این بود نظرات گوناگون مفسران و دانشمندان.

***

نتیجه بحث:

بحث ها در تفسیر این آیات به درازا کشید اکنون باید برای نتیجه گیری کامل مقدمتا به چند نکته توجه کنیم:

1-کلمه"سماء"(آسمان)در بسیاری از آیات قرآن به معنی همین آسمان مادی است در حالی که در بعضی دیگر از آیات قطعا به معنی آسمان معنوی و مقام بالا است.

مثلا در آیه 40 سوره اعراف می خوانیم إِنَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْهٰا لاٰ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوٰابُ السَّمٰاءِ :"آنها که آیات ما را تکذیب کردند

ص :47


1- 1) ترجمه قرآن بر فراز اعصار نوشته ع-نوفل صفحه 258.

و در برابر آن تکبر ورزیدند درهای آسمان به رویشان گشوده نمی شود".

ممکن است منظور از آسمان در اینجا کنایه از مقام قرب خدا بوده باشد همانگونه که در آیه 10 سوره فاطر می خوانیم إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ :"سخنان پاکیزه به سوی او بالا می روند و عمل صالح را ترفیع می دهد".

روشن است که اعمال صالح و سخنان پاکیزه چیزی نیستند که به سوی این آسمان بالا روند بلکه به سوی مقام قرب خدا پیش می روند و عظمت و رفعت معنوی می یابند.

اصولا تعبیر به"انزل"و"نزل"در مورد آیات قرآن به روشنی این معنی را می رساند،که منظور"نزول"و"فرود آمدن"از مقام قدس پروردگار بر قلب پیامبر ص است.

در تفسیر آیه 24 سوره ابراهیم أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً کَلِمَهً طَیِّبَهً کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ خواندیم:که این درخت پاکیزه که خداوند آن را به عنوان مثال بیان کرده،پیامبر ریشه آن است،و علی ع شاخه آن(همان شاخه ای که سر بر آسمان کشیده)و امامان شاخه های کوچکترند (1).

مخصوصا در یکی از آن احادیث می خوانیم"کذلک الکافرون لا تصعد اعمالهم الی السماء":"همین گونه هستند کافران،اعمال به آسمان بالا نمی رود".

روشن است که آسمان در این گونه احادیث،اشاره به این آسمان حسی نیست و از اینجا نتیجه می گیریم که آسمان هم در مفهوم مادی آن استعمال میشود و هم در مفهوم معنوی آن.

2-نجوم(ستارگان)نیز یک مفهوم مادی دارد که همین ستارگانی هستند

ص :48


1- 1) تفسیر برهان جلد 2 صفحه 310.

که در آسمان دیده می شوند،و یک مفهوم معنوی که اشاره به دانشمندان و شخصیتهایی است که روشنی بخش جوامع انسانی هستند،و همان گونه که مردم راه خود را در شبهای تاریک در بیابانها و بر صفحه اقیانوسها بوسیله ستارگان پیدا می کنند، توده های جمعیت در اجتماعات انسانی نیز راه زندگی و سعادت و حیات را به کمک این دانشمندان و رهبران آگاه و با ایمان می یابند.

حدیث معروفی که از پیامبر ص نقل شده

مثل اصحابی فیکم کمثل النجوم بایها اخذ اهتدی...: "یاران من همچون ستارگانند که به هر کدام اقتدا شود مایه هدایت است" (1)نیز اشاره به همین معنی می کند.

در تفسیر علی بن ابراهیم در ذیل آیه وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِهٰا فِی ظُلُمٰاتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ :"او کسی است که ستارگان را برای شما قرار داد تا در تاریکیهای خشکی و دریا بوسیله آنها هدایت شوید"(آیه 97 سوره انعام)چنین نقل شده که امام فرمود:النجوم آل محمد:"منظور از ستارگان خاندان پیامبرند" (2).

3-از روایات متعددی که در تفسیر آیات مورد بحث وارد شده استفاده می شود که ممنوع شدن شیاطین از صعود به آسمانها و رانده شدنشان بوسیله نجوم هنگام تولد پیامبر بود،و از بعضی از آنها استفاده می شود که به هنگام تولد عیسی تا حدی ممنوع شدند و پس از تولد پیامبر بطور کامل ممنوع گشتند (3).

از مجموعه آنچه گفتیم چنین می توان حدس زد که"سماء"در اینجا به مفهوم معنوی اشاره می کند و کنایه از آسمان حق و ایمان و معنویت است.

و همواره شیاطین در تلاشند تا به این محدوده راه یابند و از طریق انواع

ص :49


1- 1) سفینه البحار جلد 2 صفحه 9.
2- 2) نور الثقلین جلد 1 صفحه 750.
3- 3) نور الثقلین جلد 3 صفحه 5-تفسیر قرطبی جلد 5 صفحه 3626.

وسوسه ها در دل مؤمنان راستین و حامیان حق نفوذ کنند.

اما مردان الهی و رهبران راه حق از پیامبران و امامان گرفته تا دانشمندان متعهد،با امواج نیرومند علم و تقوایشان بر آنها هجوم می برند و آنان را از نزدیک شدن به این آسمان می رانند.

و در اینجا است که می توان رابطه و پیوندی میان تولد حضرت مسیح و از آن بالاتر تولد حضرت محمد ص و طرد این شیاطین از آسمان پیدا کرد.

و نیز اینجا است که می توان ارتباط میان صعود به آسمان و آگاهی از اسرار را یافت-زیرا می دانیم در این آسمان مادی اخبار خاصی وجود ندارد جز شگفتیهای خلقت که حتی از روی زمین نیز قابل مطالعه است،امروز دیگر این مساله قطعی شده است که این کرات آسمانی در این فضای بیکران پخش شده اند، قسمتی از آنها کرات مرده ای هستند،و بعضی زنده اند،و ساکنانی دارند،ولی شاید زندگی آنها با ما تفاوت بسیار داشته باشد.

این موضوع نیز بسیار قابل ملاحظه است که پیدایش شهاب تنها در جو زمین است که بر اثر برخورد قطعات سنگ به هوای اطراف زمین و شعله ور شدن آنها پیدا می شود و الا در بیرون جو زمین شهابی وجود ندارد البته در بیرون جو زمین سنگهای سرگردانی در حرکتند ولی به آنها شهاب گفته نمی شود مگر زمانی که وارد جو زمین گردد و داغ و شعله ور شود،و در برابر چشم انسان به صورت خط آتشی نمایان گردد به گونه ای که تصور می شود ستاره ای است در حال حرکت و این را نیز می دانیم که انسان امروز بارها از این جو زمین به خارج عبور کرده و بسیار از آن فراتر رفته و تا کره ماه رسیده است(توجه داشته باشید که جو زمین صد الی دویست کیلومتر بیشتر نیست،در حالی که کره ماه بیش از سیصد هزار کیلومتر با ما فاصله دارد).

بنا بر این اگر منظور همین شهاب مادی و آسمان مادی باشد،باید پذیرفت

ص :50

که این منطقه برای دانشمندان بشر کشف شده و مطلب اسرار آمیزی در آن وجود ندارد.

***کوتاه سخن اینکه با قرائن و شواهد فراوانی که ذکر کردیم به نظر می رسد که منظور از آسمان آسمان حق و حقیقت است،و شیاطین همان وسوسه گران هستند که می کوشند به این آسمان راه یابند و استراق سمع کنند و به اغوای مردم بپردازند،اما ستارگان و شهب یعنی رهبران الهی و دانشمندان با امواج نیرومند قلمشان آنها را به عقب می رانند و طرد می کنند.

ولی قرآن دریای بیکران است و ممکن است دانشمندان آینده در زمینه این آیات به حقایق تازه ای دست یابند که امروز به آن دست نیافته ایم.

ص :51

[سوره الحجر (15): آیات 19 تا 21]

اشاره

وَ اَلْأَرْضَ مَدَدْنٰاهٰا وَ أَلْقَیْنٰا فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ (19) وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِینَ (20) وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (21)

ترجمه:

19-و زمین را گستردیم،و در آن کوه های ثابتی افکندیم،و از هر گیاه موزون در آن رویاندیم.

20-و برای شما انواع وسایل زندگی در آن قرار دادیم،و همچنین برای کسانی که شما نمی توانید به آنها روزی دهید.

21-خزائن همه چیز نزد ما است ولی ما جز به اندازه معین آن را نازل نمی کنیم.

تفسیر:

گنجینه همه چیز نزد ما است

در اینجا به بخشی از آیات آفرینش،و نشانه های عظمت خدا در زمین، می پردازد تا بحث پیشین تکمیل گردد.

نخست از خود زمین شروع کرده می فرماید:"ما زمین را گسترش دادیم" ( وَ الْأَرْضَ مَدَدْنٰاهٰا ).

"مد"در اصل به معنی گسترده ساختن و بسط دادن است،و به احتمال قوی در اینجا اشاره به سر برآوردن خشکیهای زمین از زیر آب است،زیرا میدانیم

ص :52

در آغاز تمام سطح کره زمین بر اثر بارانهای سیلابی زیر آب پنهان بود،و سالیان درازی بر این منوال گذشت،بارانهای سیلابی فرو نشستند،آبها در گودالهای زمین جای گرفتند،و خشکیها تدریجا از زیر آب نمایان گشتند،این همان چیزی است که در روایات اسلامی عنوان"دحو الارض"معروف شده است.

و از آنجا که آفرینش کوه ها با آن فوائد زیادی که دارند یکی از نشانه های توحید است،به ذکر آن پرداخته و اضافه می کند"ما در زمین کوه های مستقر و ثابتی انداختیم"( وَ أَلْقَیْنٰا فِیهٰا رَوٰاسِیَ ).

تعبیر به القاء(افکندن)در مورد کوه ها با اینکه می دانیم کوه ها همان چین خوردگیهای زمین هستند که بر اثر سرد شدن تدریجی پوسته زمین و یا به خاطر مواد آتشفشانی به وجود آمده اند ممکن است از این نظر باشد که"القاء" به معنی ایجاد نیز آمده است،در زبان روز مره خود نیز می گوئیم که ما برای فلان زمین طرحی ریختیم و چند اطاق در آن انداختیم یعنی بنا کردیم و ایجاد نمودیم.

به هر حال این کوه ها علاوه بر اینکه از ریشه به هم پیوسته اند و همچون زرهی زمین را در برابر فشار درونی از لرزشها حفظ می کنند،و علاوه بر اینکه قدرت طوفانها را در هم شکسته و وزش باد و نسیم را به دقت کنترل می نمایند، محل خوبی برای ذخیره آبها به صورت برف و یا چشمه ها می باشند.

مخصوصا تکیه روی کلمه"رواسی"جمع"راسیه"به معنی ثابت و پا بر جا،اشاره لطیفی است به آنچه در بالا بیان کردیم که آنها هم خودشان ثابتند و هم مایه ثبات پوسته زمین و زندگی انسانها می باشند.

به سراغ مهمترین عامل زندگی بشر و همه جانداران یعنی گیاهان میرود، و می فرماید:"ما در روی زمین از هر گیاه موزون رویاندیم( وَ أَنْبَتْنٰا فِیهٰا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ ).

ص :53

چه تعبیر زیبا و رسایی ای است تعبیر به"موزون"که در اصل از ماده "وزن"به معنی شناسایی اندازه هر چیز گرفته شده است (1)و اشاره به حساب دقیق و نظم شگرف و اندازه های متناسب در همه اجزای گیاهان است که هر یک از آنها بلکه هر یک از اجزاء آنها از ساقه و شاخه و برگ و گلبرگ و تخم و میوه حساب و کتاب معینی دارد.

در کره زمین شاید صدها هزار نوع گیاه داریم با خواص مختلف و آثار متنوع و گوناگون که شناخت هر یک دریچه ای است برای شناخت"اللّٰه"و برگ هر کدام از آنها دفتری است از"معرفت کردگار".

این احتمال نیز در معنی این جمله داده شده است که منظور روئیدن معادن مختلف در کوه ها می باشد زیرا عرب کلمه"انبات"را درباره معدن نیز به کار می برد.

در بعضی از روایات نیز اشاره به این معنی شده است،در روایتی از امام باقر ع می خوانیم:که تفسیر این آیه را از حضرتش پرسیدند،فرمود:"منظور این است که خداوند در کوه ها معادن طلا و نقره و جواهرات و سایر فلزات آفریده است" (2).

این احتمال نیز وجود دارد که منظور از انبات(رویاندن)در اینجا معنی وسیعی است که همه مخلوقاتی را که خداوند در زمین ایجاد کرده است،فرا می گیرد،در سوره نوح از قول این پیامبر بزرگ می خوانیم که به مردم می گفت وَ اللّٰهُ أَنْبَتَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَبٰاتاً :"خداوند شما را همچون گیاهی از زمین رویانید" (نوح-17).

ص :54


1- 1) الوزن معرفه قدر الشیء(مفردات راغب).
2- 2) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 6(توجه داشته باشید که طبق این تفسیر ضمیر فیها به کوه ها برمی گردد).

و به هر حال هیچ مانعی ندارد که آیه مفهوم گسترده ای داشته باشد که گیاهان و انسانها و معادن و مانند آن را شامل شود.

*** و از آنجا که وسائل زندگی انسان منحصر به گیاهان و معادن نیست در آیه بعد به تمام این مواهب اشاره کرده می گوید:"ما انواع وسائل زندگی را برای شما در زمین قرار دادیم"( وَ جَعَلْنٰا لَکُمْ فِیهٰا مَعٰایِشَ ).

نه تنها برای شما بلکه برای همه موجودات زنده"و کسانی که شما روزی آنها را نمی دهید"و از دسترس شما خارجند( وَ مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِینَ ).

آری برای همه آنها نیازمندیهایشان را فراهم ساختیم.

"معایش"جمع"معیشه"و آن وسیله و نیازمندیهای زندگی انسان است،که گاهی خود به دنبال آن می رود،و گاهی آن به سراغ او می آید.

گرچه بعضی از مفسران کلمه"معایش"را تنها تفسیر به زراعت و گیاهان و یا خوردنیها و نوشیدنیها کرده اند،ولی پیدا است که مفهوم لغت کاملا وسیع است و تمام وسائل حیات را شامل می شود.

مفسران در جمله" مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِینَ "دو تفسیر گفته اند:

نخست اینکه همانگونه که در بالا گفتیم خداوند می خواهد مواهب خویش را هم درباره انسانها و هم درباره حیوانات و موجودات زنده ای که انسان توانایی تغذیه آنها ندارد بیان کند.

دیگر اینکه خداوند می خواهد به انسانها گوشزد نماید که ما هم وسیله زندگی برای شما در این زمین قرار دادیم و هم موجودات زنده ای در اختیارتان گذاردیم(مانند چهار پایان)که شما توانایی بر روزی دادن آنها ندارید،خداوند

ص :55

آنها را روزی می دهد هر چند این کار بدست شما انجام پذیرد (1).

ولی به نظر ما تفسیر اول صحیحتر به نظر می رسد و دلیل ادبی آن را نیز در ذیل صفحه آوریم.

در حدیثی که از تفسیر علی بن ابراهیم نقل شده نیز تاییدی برای این تفسیر می یابیم آنجا که در معنی جمله" مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِینَ "می گوید:لکل ضرب من الحیوان قدرنا شیئا مقدرا:"برای هر یک از حیوانات چیزی مقدر داشتیم" (2).

*** و در آخرین آیه مورد بحث،در حقیقت به پاسخ سؤالی می پردازد که برای بسیاری از مردم پیدا می شود و آن اینکه چرا خداوند آن قدر از ارزاق و مواهب در اختیار انسانها نمی گذارد که بی نیاز از هر گونه تلاش و کوشش باشند.

می فرماید:"خزائن و گنجینه های همه چیز نزد ما است،ولی ما جز به اندازه معین آن را نازل نمی کنیم"( وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ )

ص :56


1- 1) بنا بر تفسیر"من"در جمله" مَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرٰازِقِینَ "عطف بر ضمیر"لکم" می باشد و بنا بر تفسیر دوم عطف بر"معایش"-بعضی از مفسران نسبت به تفسیر اول ایراد کرده اند که اسم ظاهر مجرور عطف بر ضمیر مجرور نمی شود مگر با تکرار حرف جر، یعنی در اینجا لازم بود لام بر سر"من"نیز وارد شود،دیگر اینکه چگونه کلمه"من"به غیر انسان از موجودات زنده اطلاق شده ولی هیچیک از این دو ایراد وارد نیست زیرا عدم تکرار حرف جر در عبارات عرب شاهد و مثال دارد،و همچنین اطلاق من بر موجودات غیر عاقل،از طرفی بر تفسیر دوم نیز می توان این خرده را گرفت که کلمه معایش آن چنان مفهوم وسیعی دارد که همه وسائل زندگی حتی چهارپایان و مانند آنها را شامل می شود بنا بر این بعد از ذکر معایش نیازی به ذکر آن نبوده است و به همین دلیل ما تفسیر اول را ترجیح دادیم.
2- 2) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 9.

.

بنا بر این چنان نیست که قدرت ما محدود باشد و از تمام شدن ارزاق وحشتی داشته باشیم،بلکه منبع و مخزن و سرچشمه همه چیز نزد ما است،و ما توانایی بر ایجاد هر مقدار در هر زمان داریم،ولی همه چیز این عالم حساب دارد و ارزاق و روزیها نیز به مقدار حساب شده ای از طرف خدا نازل می گردد.

لذا در جای دیگر از قرآن می خوانیم: وَ لَوْ بَسَطَ اللّٰهُ الرِّزْقَ لِعِبٰادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ وَ لٰکِنْ یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مٰا یَشٰاءُ :"اگر خداوند روزی را بی حساب برای بندگانش بگستراند از جاده حق منحرف می شوند و لکن به اندازه ای که می خواهد نازل می گرداند"(شوری-27).

کاملا روشن است که تلاش و کوشش برای زندگی علاوه بر اینکه تنبلی و سستی و دل مردگی را از انسانها دور می سازد:و حرکت و نشاط می آفریند، وسیله بسیار خوبی برای اشتغال سالم فکری و جسمی آنها است،و اگر چنین نبود و همه چیز بی حساب در اختیار انسان قرار داشت معلوم نبود دنیا چه منظره ای پیدا می کرد؟ یک مشت انسانهای بیکار،با شکمهای سیر،و بدون هیچگونه کنترل، غوغایی به پا می کردند،چرا که می دانیم مردم این جهان همچون انسانهای بهشتی نیستند که هر گونه شهوت و خودخواهی و غرور و انحراف از دل و جانشان شسته شده باشد،بلکه انسانهایی هستند با همه صفات نیک و بد که باید در کوره این جهان قرار گیرند و آبدیده شوند،و چه چیز بهتر از تلاش و حرکت و اشتغال سالم می تواند آنان را آبدیده کند.

بنا بر این همانگونه که فقر و نیاز،انسان را به انحراف و بدبختی می کشاند بی نیازی بیش از حد نیز منشا فساد و تباهی است.

***

ص :57

نکته ها:

اشاره
1-خزائن خداوند چیست؟

در آیات متعددی از قرآن می خوانیم که:خداوند خزائنی دارد،خزائن آسمانها و زمین از آن خدا است،و یا خزائن هر چیز نزد او است.

"خزائن"جمع"خزانه"به معنی محلی است که انسان اموالش را برای حفظ در آن جمع آوری می کند،و در اصل از ماده خزن(بر وزن وزن) به معنی حفظ و نگاهداری چیزی است، بدیهی است،کسی اقدام به جمع آوری و اندوختن و حفظ چیزی می کند که قدرتش نامحدود باشد و نتواند در هر عصر و زمانی آنچه می خواهد فراهم سازد،لذا در موقع توانایی،آنچه لزومش را احساس می کند برای موقع ضرورت می اندوزد و در خزانه گردآوری می کند.

ولی آیا این مفاهیم در مورد خداوند تصور می شود؟مسلما نه،به همین دلیل جمعی از مفسران مانند طبرسی در مجمع البیان،و فخر رازی در تفسیر کبیر، و راغب در مفردات،خزائن اللّٰه را به معنی"مقدورات الهی"تفسیر کرده اند، یعنی همه چیز در خزانه قدرت خدا جمع است و هر مقدار از آن را لازم و صلاح بداند ایجاد می کند.

ولی بعضی دیگر از مفسران بزرگ گفته اند منظور از"خزائن خداوند" مجموعه اموری است که در عالم هستی و جهان ماده وجود دارد،اعم از عناصر و اسباب ایجاد آنها،در این مجموعه همه چیز به حد زیاد وجود دارد،ولی هر یک از فرآورده ها و موجودات خاص این عالم به مقدار محدودی ایجاد می شود، بی آنکه امکان وجود تنها منحصر به آن باشد (1).

این تفسیر گرچه از نظر اصولی مساله قابل قبولیست،ولی تعبیر به عندنا

ص :58


1- 1) المیزان جلد 12 صفحه 148.

(نزد ما)بیشتر با تفسیر اول هماهنگ است.

و به هر حال انتخاب تعبیراتی مانند" خَزٰائِنُ اللّٰهِ "با این که با مفهوم معمولیش در مورد خداوند صادق نیست،به خاطر آن است که خداوند می خواهد با زبان خود مردم با آنها سخن بگوید.

از آنچه گفتیم ضمنا این نکته روشن شد که تفسیر بعضی از مفسران،خزائن را به خصوص"آب و باران"و محدود ساختن آن در این مصداق معین،نه تنها دلیلی ندارد،بلکه متناسب با وسعت مفهوم آیه نیز نیست.

2-نزول مقامی و نزول مکانی

همانگونه که سابقا هم اشاره کرده ایم،نزول همیشه به معنی نزول مکانی یعنی از بالا به پائین آمدن بلکه گاهی به معنی نزول مقامی است،مثلا هر گاه نعمتی از شخص بزرگی به زیر دستان می رسد از آن تعبیر به نزول می شود،به همین جهت در قرآن مجید این کلمه در مورد نعمتهای خداوند به کار رفته،اعم از آنهایی که از آسمان نازل می شود،مانند باران،و یا در زمین پرورش پیدا میکند مانند حیوانات همانگونه که در آیه 6 سوره زمر می خوانیم: وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعٰامِ ثَمٰانِیَهَ أَزْوٰاجٍ و در مورد آهن در سوره حدید آیه 25 می خوانیم وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ و مانند اینها.

خلاصه"نزول"و"انزال"در اینجا به معنی وجود و ایجاد و خلقت است،منتها چون از ناحیه خداوند نسبت به بندگان می باشد چنین تعبیری از آن شده است.

ص :59

[سوره الحجر (15): آیات 22 تا 25]

اشاره

وَ أَرْسَلْنَا اَلرِّیٰاحَ لَوٰاقِحَ فَأَنْزَلْنٰا مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَسْقَیْنٰاکُمُوهُ وَ مٰا أَنْتُمْ لَهُ بِخٰازِنِینَ (22) وَ إِنّٰا لَنَحْنُ نُحْیِی وَ نُمِیتُ وَ نَحْنُ اَلْوٰارِثُونَ (23) وَ لَقَدْ عَلِمْنَا اَلْمُسْتَقْدِمِینَ مِنْکُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا اَلْمُسْتَأْخِرِینَ (24) وَ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَحْشُرُهُمْ إِنَّهُ حَکِیمٌ عَلِیمٌ (25)

ترجمه:

22-ما بادها را برای تلقیح(ابرها و بهم پیوستن و بارور ساختن آنها)فرستادیم،و از آسمان آبی نازل کردیم با آن سیراب ساختیم،در حالی که شما توانایی حفظ و نگهداری آن را نداشتید.

23-مائیم که زنده می کنیم و میمیرانیم و وارث(همه جهان)ما هستیم.

24-ما هم پیشینیان شما را دانستیم و هم متاخران را.

25-پروردگار تو قطعا همه را(در قیامت)جمع و محشور می کند چرا که حکیم و دانا است.

تفسیر:

اشاره
نقش باد و باران

در تعقیب بیان قسمتی از اسرار آفرینش و نعمتهای خدا در آیات گذشته، مانند آفرینش زمین،کوه ها،گیاهان،وسائل زندگی،در نخستین آیه مورد بحث به وزش بادها و نقش مؤثر آنها در نزول بارانها اشاره کرده می گوید:"ما بادها را فرستادیم در حالی که بارور کننده اند"(قطعات ابر را به هم می پیوندند و بارور

ص :60

می سازند)( وَ أَرْسَلْنَا الرِّیٰاحَ لَوٰاقِحَ ).

"و به دنبال آن از آسمان آبی فرو فرستادیم"( فَأَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ).

"و بوسیله آن همه شما را سیراب کردیم"( فَأَسْقَیْنٰاکُمُوهُ ).

"در حالی که شما توانایی بر حفظ و نگهداری آن نداشتید"( وَ مٰا أَنْتُمْ لَهُ بِخٰازِنِینَ ).

"لواقح"جمع"لاقح"به معنی بارور کننده است،و در اینجا اشاره به بادهایی است که قطعات ابر را به هم پیوند می دهد،و آنها را آماده باران می سازد.

گرچه بعضی از دانشمندان معاصر خواسته اند این آیه را اشاره به تلقیح گیاهان بوسیله بادها و گردافشانی بگیرند:و از این راه به یکی از مسائلی علمی که در عصر نزول قرآن مورد توجه جوامع بشری نبود تفسیر کنند،و از دلائل اعجاز علمی قرآن بشمارند،ولی در عین قبول این واقعیت که وزش بادها اثر عمیقی در جابجا کردن گرده های نطفه نر و بارور ساختن گیاهان دارند نمی توان آیه فوق را اشاره به آن دانست.

چرا که بعد از این کلمه بلافاصله،نازل شدن باران از آسمان(آنهم با فاء تفریع)آمده است،که نشان می دهد تلقیح کردن بادها مقدمه ای برای نزول باران است.

به هر حال تعبیر فوق از زیباترین تعبیراتی است در مورد ابرها و تولد باران از آنها ممکن است گفته شود.ابرها را به مادران و پدرانی تشبیه کرده که به کمک بادها آمیزش می کنند و باردار می شوند و فرزندان خود،دانه های باران،را به زمین می نهند.

جمله:ما أَنْتُمْ لَهُ بِخٰازِنِینَ (شما توانایی حفظ و ذخیره کردن این آبها را ندارید)ممکن است اشاره به ذخیره کردن آب باران قبل از نزولش باشد،یعنی

ص :61

شما نمی توانید این ابرها که منابع اصلی بارانند در اختیار بگیرید،و نیز ممکن است اشاره به ذخیره کردن باران بعد از نزولش باشد،یعنی شما نمی توانید حتی بعد از نزول باران آن را بمقدار زیاد گرد آوری و حفظ کنید،این خدا است که از طریق منجمد ساختن آنها در قله کوه ها به صورت برف و یخ،و یا فرستادن آنها به اعماق زمین که بعدا به صورت چشمه ها و کاریزها و چاهها ظاهر می شوند،آنها را گردآوری و ذخیره می کند.

*** سپس به دنبال بحثهای توحیدی به معاد و مقدمات آن اشاره کرده،میگوید:

"مائیم که زنده می کنیم و مائیم که میمیرانیم"( وَ إِنّٰا لَنَحْنُ نُحْیِی وَ نُمِیتُ ).

"و وارث همه روی زمین و تمام این جهان مائیم"( وَ نَحْنُ الْوٰارِثُونَ ).

اشاره به مساله حیات و مرگ که در واقع مهمترین و قطعی ترین مسائل است هم می تواند مقدمه برای بحث معاد باشد و هم تکمیلی برای بحث توحید، چرا که پدیده حیات شگرف ترین پدیده عالم هستی است،و بررسی این پدیده به خوبی می تواند ما را به آفریننده حیات آشنا سازد،اصولا نظام مرگ و زندگی نظامی است که بدون اتکاء بر یک قدرت و علم بی پایان امکان پذیر نیست.

از سوی دیگر وجود مرگ و زندگی خود دلیل بر این است که موجودات این عالم از خود چیزی ندارد و هر چه دارند از ناحیه دیگری است،و سرانجام وارث همه آنها خدا است!.

*** بعد اضافه می کند"ما هم پیشینیان شما را می دانیم و هم متاخران را" ( وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِینَ مِنْکُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِینَ ).

بنا بر این هم خود آنها و هم اعمالشان در برابر علم ما روشن و آشکارند،و از

ص :62

این نظر معاد و رستاخیز و محاسبه اعمال همه آنها کاملا در برابر ما سهل است.

*** و لذا بلافاصله به دنبال این سخن می گوید:"پروردگار تو به طور قطع همه آنها را به زندگی جدید در رستاخیز باز می گرداند و جمع و محشور می کند" ( وَ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَحْشُرُهُمْ ).

"چرا که او هم حکیم است و هم عالم"( إِنَّهُ حَکِیمٌ عَلِیمٌ ).

"حکمت"او ایجاب می کند که مرگ پایان همه چیز نباشد،زیرا اگر زندگی منحصر به همین چند روز حیات این جهان بود آفرینش جهان بیهوده و بی محتوا می شد،و از خداوند حکیم دور است که یک چنین آفرینش بی نتیجه ای داشته باشد.

ولی هنگامی که این آفرینش مقدمه ای برای آمادگی جهت یک سیر دائمی به سوی بی نهایت،و یا به تعبیر دیگر مقدمه ای برای زندگانی ابدی و جاویدان باشد کاملا مفهوم و معنی پیدا می کند،و هماهنگ با حکمت او است.زیرا حکیم بی حساب کاری نمی کند.

و علیم بودنش سبب می شود که در امر معاد و حشر،مشکلی ایجاد نشود، هر ذره خاکی که از انسانی به گوشه ای پرتاب شده جمع آوری می کند و حیات جدید به آن می بخشد،و از سوی دیگر پرونده اعمال همگی هم در دل این جهان طبیعت و هم در درون جان انسانها ثبت است.و او از همه اینها آگاه است.

بنا بر این حکیم و علیم بودن خدا دلیل فشرده و پر مغزی بر مساله حشر و معاد محسوب می شود.

***

ص :63

نکته ها:

پیشینیان و متاخران کیانند؟

در تفسیر آیه و لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِینَ مِنْکُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِینَ مفسران احتمالات زیادی داده اند مرحوم طبرسی در مجمع البیان شش تفسیر و قرطبی هشت احتمال،و ابو الفتوح رازی حدود ده احتمال ذکر کرده است، ولی بررسی دقیق آنها نشان می دهد که همه را می توان در یک تفسیر واحد جمع کرد زیرا:

کلمه"مستقدمین"و"مستاخرین"معنی وسیعی دارد که هم شامل پیشگامان و متاخران در زمان می شود،و هم شامل پیشگامان در اعمال خیر،و یا جهاد و مبارزه با دشمنان حق،و یا حتی صفوف نماز جماعت،و مانند اینها.

و با توجه به این معنی جامع،تمام احتمالاتی را که در"تقدم"و"تاخر" در آیه بالا داده اند می توان جمع کرد و پذیرفت.

در حدیثی می خوانیم که پیامبر ص تاکید فراوانی در زمینه شرکت در صف اول نماز جماعت فرمود،و گفت:"خداوند و فرشتگان درود می فرستند بر آنهایی که پیشگامند در این صفوف"و به دنبال این تاکید مردم برای شرکت در صف اول فشار آوردند،قبیله بنام"بنی عذره"بودند که خانه هایشان از مسجد دور بود گفتند ما خانه هایمان را می فروشیم و خانه هایی نزدیک مسجد پیامبر ص خریداری می کنیم تا به صف اول برسیم،آیه فوق نازل شد(و به آنها گوشزد کرد که خدا نیات شما را می داند حتی اگر در صف آخر قرار گیرید چون تصمیم بر این دارید که در صف اول باشید پاداش نیت خود را خواهید داشت) (1).

مسلم است که محدودیت این شان نزول هرگز سبب محدودیت مفهوم وسیع آیه نخواهد شد.

ص :64


1- 1) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.

[سوره الحجر (15): آیات 26 تا 44]

اشاره

وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (26) وَ اَلْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ اَلسَّمُومِ (27) وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَهِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (28) فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ (29) فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (30) إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ أَنْ یَکُونَ مَعَ اَلسّٰاجِدِینَ (31) قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ اَلسّٰاجِدِینَ (32) قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (33) قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ (34) وَ إِنَّ عَلَیْکَ اَللَّعْنَهَ إِلیٰ یَوْمِ اَلدِّینِ (35) قٰالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (36) قٰالَ فَإِنَّکَ مِنَ اَلْمُنْظَرِینَ (37) إِلیٰ یَوْمِ اَلْوَقْتِ اَلْمَعْلُومِ (38) قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی اَلْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ (39) إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ (40) قٰالَ هٰذٰا صِرٰاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ (41) إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اِتَّبَعَکَ مِنَ اَلْغٰاوِینَ (42) وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ (43) لَهٰا سَبْعَهُ أَبْوٰابٍ لِکُلِّ بٰابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ (44)

ص :65

ص :66

ترجمه:

26-ما انسان را از گل خشکیده ای که از گل بدبوی(تیره رنگی)گرفته شده بود آفریدیم.

27-و جن را پیش از آن از آتش گرم و سوزان خلق کردیم.

28-بخاطر بیاور هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت من بشر را از گل خشکیده ای که از گل بدبویی گرفته شده بود خلق می کنم.

29-هنگامی که کار آن را بپایان رسانیدم و در او از روح خود(یک روح شایسته و بزرگ) دمیدم همگی برای او سجده کنید.

30-فرشتگان همگی و بدون استثناء سجده کردند.

31-جز ابلیس که ابا کرد از اینکه با سجده کنندگان باشد.

32-(خداوند)فرمود ای ابلیس چرا با سجده کنندگان نیستی.

33-گفت من هرگز برای بشری که او را از خاک خشکیده ای که از گل بدبویی گرفته شده است آفریده ای سجده نخواهم کرد! 34-فرمود از صف آنها(فرشتگان)بیرون رو که رانده درگاه مایی.

35-و لعنت(و دوری از رحمت حق)بر تو خواهد بود تا روز قیامت.

36-گفت پروردگارا!مرا تا روز رستاخیز مهلت ده(و زنده بگذار).

37-فرمود تو از مهلت یافتگانی.

38-(اما نه تا روز رستاخیز بلکه)تا روز و وقت معینی.

39-گفت پروردگارا!بخاطر اینکه مرا گمراه ساختی من نعمتهای مادی را در زمین در نظر آنها تزیین می دهم و همگی را گمراه خواهم ساخت! 40-مگر بندگان مخلصت، 41-فرمود این راه مستقیم من است(و سنت همیشگیم)...

42-که بر بندگانم تسلط نخواهی یافت مگر گمراهانی که از تو پیروی می کنند.

43-و جهنم میعادگاه همه آنها است.

44-هفت در دارد و برای هر دری گروه معینی از آنها تقسیم شده اند!

ص :67

تفسیر:

اشاره
آفرینش انسان

به مناسبت آیات گذشته که قسمتهایی از آفرینش خداوند و نظام هستی را بیان می کرد،در این آیات به شاهکار بزرگ خلقت یعنی آفرینش انسان پرداخته و طی آیات متعدد و پرمحتوایی بسیاری از جزئیات این آفرینش را بازگو می کند که ما در اینجا نخست به تفسیر اجمالی آیات میپردازیم،سپس نکات مهم را مورد بحث جداگانه ای قرار می دهیم.

نخست می فرماید:"ما انسان را از"صلصال"(خاک خشکیده ای که به هنگام برخورد با چیزی صدا می کند)که از"حمإ مسنون"(گل تیره رنگ و متغیر و بدبو)گرفته شده بود آفریدیم"( وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ ).

*** "و طایفه"جان"را پیش از آن از آتش گرم و سوزان آفریدیم"( وَ الْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ السَّمُومِ ).

"سموم"در لغت به معنی باد سوزانی است که گویی در تمام روزنه های پوست بدن انسان نفوذ می کند زیرا عرب به سوراخهای بسیار ریز پوست بدن، مسام،می گوید و سموم نیز به همین مناسبت بر چنین بادی اطلاق می شود و ماده سم نیز از همان است چرا که در بدن نفوذ کرده و انسان را می کشد یا بیمار میسازد.

*** مجددا به آفرینش انسان باز می گردد و گفتگوی خداوند را با فرشتگان که قبل از آفرینش انسان روی داد،چنین بیان می کند:

"به خاطر بیاور هنگامی که پروردگارت به فرشتگان فرمود:من بشر

ص :68

را از خاک خشکیده ای که از گل تیره رنگ بد بو گرفته شده می آفرینم" ( وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَهِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ ).

*** "و هنگامی که خلقت آن را به پایان و کمال رساندم و از روح خود(یک روح شریف و پاک و با عظمت)در آن دمیدم همگی به خاطر آن سجده کنید" ( فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ ).

*** آفرینش انسان پایان پذیرفت و آنچه شایسته جسم و جان انسان بود به او داده شد و همه چیز انجام یافت:"در این هنگام همه فرشتگان بدون استثناء سجده کردند"( فَسَجَدَ الْمَلاٰئِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ ).

*** تنها کسی که اطاعت این فرمان را نکرد"ابلیس"بود،لذا اضافه میکند "به جز ابلیس که خودداری کرد از اینکه همراه سجده کننده گان باشد" ( إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ أَنْ یَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ ).

*** اینجا بود که ابلیس مورد بازپرسی قرار گرفت و خدا"به او گفت:ای ابلیس چرا تو با سجده کنندگان نیستی؟"( قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ السّٰاجِدِینَ ).

*** ابلیس که غرق غرور و خودخواهی خویش بود آن چنان که عقل و هوش او را پوشانده بود گستاخانه در برابر پرسش پروردگار به پاسخ پرداخت و"گفت:

من هرگز برای بشری که او را از خاک خشکیده ای که از گل بدبویی گرفته

ص :69

شده است آفریده ای سجده نخواهم کرد"( قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ ).

آتش نورانی و فروزنده کجا،و خاک تیره و متعفن کجا؟آیا موجود شریفی همچون من در برابر موجود پست تری باید خضوع و تواضع کند؟!این چه قانونی است؟!.

*** او که از اسرار آفرینش بر اثر خودخواهی و غرور بی خبر مانده بود و برکات خاک را که منبع هر خیر و برکتی است بدست فراموشی سپرده بود و از آن مهمتر آن روح شریف و عظیم الهی را که در آدم وجود داشت نادیده می گرفت،ناگهان از اوج مقامی که داشت سقوط کرد،دیگر شایسته نبود که او در صف فرشتگان باشد،لذا بلافاصله"خدا به او فرمود از آن(از بهشت یا از آسمانها و یا از صفوف فرشتگان)بیرون رو که تو رجیم و رانده شده درگاه مایی"( قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ ).

*** و بدان که این غرورت مایه کفرت شد و این کفر برای همیشه تو را مطرود کرد،"لعنت و دوری از رحمت خدا تا روز رستاخیز بر تو خواهد بود"! ( وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَهَ إِلیٰ یَوْمِ الدِّینِ ).

*** ابلیس که در این هنگام خود را رانده درگاه خدا دید،و احساس کرد که آفرینش انسان سبب بدبختی او شد،آتش کینه در دلش شعله ور گشت،تا انتقام خویش را از فرزندان آدم بگیرد،هر چند مقصر اصلی خود او بود،نه آدم،و نه فرمان خدا،ولی غرور و خود خواهی توام با لجاجتش اجازه نمی داد این واقعیت را درک کند.

ص :70

لذا"عرض کرد:پروردگارا اکنون که چنین است مرا تا روز رستاخیز مهلت ده"!( قٰالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ ).

نه برای اینکه توبه کند،یا از کرده خود پشیمان باشد و در مقام جبران برآید،بلکه برای اینکه به لجاجت و عناد و دشمنی و خیره سری ادامه دهد! *** خداوند هم این خواسته او را پذیرفت و"فرمود مسلما تو از مهلت یافتگانی" ( قٰالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ ).

*** ولی نه تا روز مبعوث شدن خلایق در رستاخیز،چنان که خواسته ای، بلکه"تا وقت و زمان معینی"( إِلیٰ یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ ).

در اینکه منظور از یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ ،چه روزی است،مفسران احتمالات متعددی داده اند:

بعضی گفته اند منظور پایان این جهان و بر چیده شدن دوران تکلیف است، چرا که بعد از آن،طبق ظاهر آیات قرآن،همه جهانیان از بین می روند و تنها ذات پاک خداوند باقی میماند،بنا بر این تنها به مقداری از درخواست ابلیس موافقت شد.

بعضی دیگر احتمال داده اند که منظور از"وقت معلوم"زمان معینی است که تنها خدا می داند،و جز او هیچکس از آن آگاه نیست،چرا که اگر آن وقت را آشکار می ساخت ابلیس تشویق به گناه و سرکشی بیشتر شده بود.

بعضی نیز احتمال داده اند منظور روز قیامت است چرا که او می خواست تا آن روز زنده بماند تا از حیات جاویدان برخوردار گردد و با نظر او موافقت گردید،به خصوص اینکه تعبیر به یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ در آیه 50 سوره واقعه درباره روز قیامت نیز آمده است.

ص :71

ولی این احتمال بسیار بعید است،چرا که اگر چنین می بود باید خداوند به طور کامل با درخواست او موافقت کرده باشد،در حالی که ظاهر آیات فوق این است که بطور کامل با درخواست او موافقت نشده و تنها تا" یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ " موافقت شده است.

و به هر حال تفسیر اول با روح و ظاهر آیه از همه موافقتر است،و در بعضی از روایات که از امام صادق ع نقل شده نیز به این معنی تصریح گردیده است (1).

*** در اینجا ابلیس نیت باطنی خود را آشکار ساخت هر چند چیزی از خدا پنهان نبود و"عرض کرد:پروردگارا!به خاطر اینکه مرا گمراه ساختی(و این انسان زمینه بدبختی مرا فراهم ساخت)من نعمتهای مادی روی زمین را در نظر آنها زینت می دهم،و انسانها را به آن مشغول می دارم و سرانجام همه را گمراه خواهم ساخت"( قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ ).

*** اما او به خوبی می دانست که وسوسه هایش در دل"بندگان مخلص خدا" هرگز اثر نخواهد گذاشت،و دامهایش آنها را به خود مشغول نخواهد کرد، خلاصه بندگان خالص و مخلص آن چنان نیرومندند که زنجیرهای اسارت شیطان را از هم می گسلند،لذا بلافاصله برای سخن خود استثنایی قائل شد و گفت:"مگر آن بندگان خالص شده تو"( إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ ).

بدیهی است که خدا هرگز شیطان را گمراه نساخته بود،بلکه این نسبت شیطنت آمیز بود که از ابلیس صادر شد،برای اینکه خود را به اصطلاح تبرئه کند و توجهی برای اغواگری خود ترتیب دهد،و این رسم همه ابلیسها و شیاطین

ص :72


1- 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 13 حدیث 45.

است که اولا گناهان خویش را به گردن دیگران می افکنند،و ثانیا همه جا می کوشند تا اعمال زشت خود را با منطقهای غلطی توجیه کنند،نه تنها در برابر بندگان خدا،حتی در برابر خود خدا که از همه چیز آگاه است؟ ضمنا باید توجه داشت"مخلصین"جمع"مخلص"(بفتح لام)همانگونه که در تفسیر سوره یوسف بیان کردیم کسی است که به مرحله عالی ایمان و عمل پس از تعلیم و تربیت و مجاهده با نفس رسیده باشد که در برابر وسوسه های شیطان و هر وسوسه گر نفوذ ناپذیر شود (1).

*** خداوند به عنوان تحقیر شیطان و تقویت قلب جویندگان راه حق و پویندگان طریق توحید"فرمود:این راه مستقیم من است..."و این سنت فناناپذیری است که من آن را بر عهده گرفته ام...( قٰالَ هٰذٰا صِرٰاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ ).

*** که"تو هیچگونه تسلط و قدرتی بر بندگان من نداری مگر گمراهانی که شخصا بخواهند از تو پیروی کنند"( إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغٰاوِینَ ).

یعنی در واقع این تو نیستی که می توانی مردم را گمراه کنی،بلکه این انسانهای منحرفند که با میل و اراده خویش دعوت تو را اجابت کرده،پشت سر تو گام بر می دارند.

و به تعبیر دیگر این آیه اشاره ای است به آزادی اراده انسانها،و اینکه ابلیس و لشکر او هرگز نمی توانند کسی را اجبارا به راه فساد بکشانند،بلکه این خود انسانها هستند که دعوت او را لبیک گفته و دریچه های قلب خویش را به روی او می گشایند،و به او اذن دخول می دهند!

ص :73


1- 1) به جلد نهم تفسیر نمونه صفحه 377 مراجعه کنید.

خلاصه اینکه وسوسه های شیطان گرچه مؤثر است ولی تصمیم نهایی با شیطان نیست،با خود انسانها هست،چرا که انسان می تواند در برابر وسوسه های او بایستد و دست رد بر سینه او بگذارد.

در واقع خداوند می خواهد این خیال باطل و پندار خام را از مغز شیطان بیرون کند که او حکومت بلامنازعی بر انسانها پیدا خواهد کرد.

*** سپس صریحترین تهدیدهای خود را متوجه پیروان شیطان کرده می گوید:

"جهنم میعادگاه همه آنها است"( وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ ).

گمان نکنند که آنها از چنگال مجازات می توانند فرار کنند و یا به حساب آنها رسیدگی نمی شود،حساب همه آنها یک جا و در یک محل رسیدگی خواهد شد.

*** "همان دوزخی که هفت در دارد،و برای هر دری گروهی از پیروان شیطان تقسیم شده اند"( لَهٰا سَبْعَهُ أَبْوٰابٍ لِکُلِّ بٰابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ ).

این در در حقیقت درهای گناهانی است که به وسیله آن،افراد وارد دوزخ می شوند،هر گروهی بوسیله ارتکاب گناهی و از دری،همانگونه که درهای بهشت،طاعات و اعمال صالح و مجاهدتهایی است که بوسیله آن بهشتیان وارد بهشت می شوند.

***

نکته ها:

اشاره
1-تکبر و غرور سرچشمه بزرگترین بدبختیها است

مهمترین نکته تربیتی که از داستان ابلیس و آفرینش آدم که در سوره های مختلف قرآن آمده استفاده می شود همان سقوط وحشتناک ابلیس از آن مقام

ص :74

والایی که داشت به خاطر کبر و غرور است! می دانیم ابلیس از فرشتگان نبود(همانگونه که از آیه 50 سوره کهف استفاده می شود)و آن چنان ارتقاء مقام در سایه اطاعت فرمان خدا پیدا کرده بود که در صفوف فرشتگان قرار داشت،حتی بعضی می گویند معلم فرشتگان بود، و طبق آنچه از خطبه قاصعه در نهج البلاغه استفاده می شود هزاران سال پرستش خدا کرده بود.

اما همه این مقامات را به خاطر یک ساعت تکبر و غرور از دست داد،و آن چنان گرفتار تعصب و خودپرستی شد که حتی در مقام عذرخواهی و توبه برنیامد، بلکه هم چنان به کار خود ادامه داد و در جاده لجاجت آن چنان ثابت قدم ماند که تصمیم گرفت مسئولیت شرکت در جرم همه ظالمان و گنهکاران از فرزندان آدم را به عنوان یک وسوسه گر بپذیرد،و معادل کیفر و عذاب همه آنها را یک جا تحمل کند! این است نتیجه خودخواهی و غرور و تعصب و خودپسندی و استکبار.

نه تنها ابلیس که،با چشم خود انسانهای شیطان صفتی را دیده ایم،یا شرح حال آنها را در صفحات سیاه تاریخ مطالعه کرده ایم که هنگامی که بر مرکب غرور و تکبر و خودخواهی سوار شدند دنیایی را به خاک و خون کشیدند،گویی پرده ای از خون و جهل،چشمان ظاهر و باطن آنها را از کار انداخته،و هیچ حقیقتی را مشاهده نمی کنند،دیوانه وار در راه ظلم و بیدادگری گام بر می دارند و سرانجام خود را در بدترین پرتگاهها ساقط می کنند.

این استکبار و غرور،آتش سوزان و وحشتناکی است،همانگونه که انسان ممکن است سالیان دراز زحمت بکشد و خانه و وسائل و سرمایه ای برای زندگی فراهم سازد،ولی محصول آن را تنها با یک شعله آتش در چند لحظه تبدیل به خاکستر کند،همچنین کاملا امکان پذیر است که محصول اطاعت هزاران سال را با ساعتی استکبار و غرور در برابر خدا از دست دهد،چه درسی از این گویا

ص :75

و تکان دهنده تر؟!.

عجب اینکه او حتی به این نکته روشن نیز توجه نداشت که آتش بر خاک برتری ندارد چرا که منبع همه برکات:گیاهان،حیوانات،معادن،محل ذخیره آبها خلاصه سرچشمه پیدایش هر موجود زنده ای خاک است،ولی کار آتش سوزندگی و در بسیاری از مواقع ویرانگری است.

علی ع در همان خطبه قاصعه(خطبه 192 نهج البلاغه)از ابلیس به عنوان عدو اللّٰه(دشمن خدا)و امام المتعصبین و سلف المستکبرین(پیشوای متعصبان لجوج،و سر سلسله مستکبران)نام برده و می گوید"به همین جهت خداوند لباس عزت را از اندام او بیرون کرد،و چادر مذلت بر سر او افکند"سپس اضافه می کند:"آیا نمی بینید چگونه خداوند او را به خاطر تکبرش کوچک کرد؟ و به خاطر برتری جوئیش پست ساخت؟در دنیا رانده شد و عذاب دردناک در سرای دیگر برای او فراهم ساخت(الا ترون کیف صغره اللّٰه بتکبره،و وضعه بترفعه،فجعله فی الدنیا مدحورا و أعد له فی الآخره سعیرا).

ضمنا همانگونه که اشاره کردیم ابلیس نخستین پایه گذار مکتب جبر بود،همان مکتبی که بر خلاف و جدان هر انسانی است و یکی از دلائل مهم پیدایش آن،تبرئه کردن انسانهای گنه کار در برابر اعمالشان است،در آیات فوق خواندیم ابلیس برای تبرئه خویش و اثبات اینکه حق دارد در گمراهی فرزندان آدم بکوشد به همین دروغ بزرگ متوسل شد،و گفت:خداوندا تو مرا گمراه کردی و من هم به همین خاطر فرزندان آدم را جز مخلصان گمراه خواهم کرد! ***

2-شیطان بر چه کسانی تسلط می یابد؟

باز هم ذکر این نکته را ضروری می دانیم که نفوذ وسوسه های شیطانی در انسان یک نفوذ ناآگاه و اجباری نیست،بلکه ما به میل خویش وسوسه او را به دل

ص :76

راه می دهیم،و گرنه حتی خود شیطان می داند که بر مخلصان-آنها که خویشتن را در پرتو تربیت خالص کرده اند و زنگار شرک را از روح و جان زدوده اند-راه ندارد.

به تعبیر رساتر-همان تعبیری که از آیات فوق استفاده می شود-رابطه شیطان و گمراهان،رابطه"پیشوا"و"پیرو"است،نه رابطه"اجبار کننده" "و اجبار شونده".

***

3-درهای جهنم!

در آیات فوق خواندیم،جهنم هفت در دارد(بعید نیست عدد هفت در اینجا عدد تکثیر باشد،یعنی درهای بسیار و فراوان دارد،همانگونه که در آیه 27 سوره لقمان نیز عدد هفت به همین معنی آمده است).

ولی واضح است این تعدد درها(مانند تعدد درهای بهشت)نه به خاطر کثرت واردان است به طوری که از یک در کوچک نتوانند وارد شوند،و نه جنبه تشریفاتی دارد،بلکه در حقیقت اشاره به عوامل گوناگونی است که انسان را به جهنم می کشاند،هر نوع از گناهان دری محسوب می شود.

در خطبه جهاد در نهج البلاغه می خوانیم

ان الجهاد باب من ابواب الجنه فتحه اللّٰه لخاصه اولیائه: "جهاد دری از درهای بهشت است که آن را به روی بندگان خاصش گشوده است" (1).

و در حدیث معروف می خوانیم

ان السیوف مقالید الجنه: "شمشیرها کلیدهای بهشتند"این گونه تعبیرات به خوبی منظور از درهای متعدد بهشت و دوزخ را روشن می سازد.

قابل توجه اینکه در حدیث امام باقر ع می خوانیم"بهشت،هشت در

ص :77


1- 1) نهج البلاغه خطبه 27.

دارد" (1)در حالی که آیات فوق می گوید:جهنم هفت در دارد،این تفاوت اشاره به این است که هر چند درهای ورود به بدبختی و عذاب فراوان باشد،ولی با این حال درهای وصول به سعادت و خوشبختی از آن افزونتر است(در ذیل آیه 23 سوره رعد نیز در این زمینه صحبت کردیم).

***

4-"گل تیره"و"روح خدا".

جالب اینکه از این آیات به خوبی استفاده می شود که انسان از دو چیز مختلف آفریده شده که یکی در حد اعلای عظمت،و دیگری ظاهرا در حد ادنی از نظر ارزش.

جنبه مادی انسان را گل بد بوی تیره رنگ(لجن)تشکیل می دهد، و جنبه معنوی او را چیزی که به عنوان روح خدا از آن یاد شده است.

البته خدا نه جسم دارد و نه روح،و اضافه روح به خدا به اصطلاح"اضافه تشریفی"است و دلیل بر این است که روحی بسیار پر عظمت در کالبد انسان دمیده شده،همانگونه که خانه کعبه را به خاطر عظمتش"بیت اللّٰه"می خوانند، و ماه مبارک رمضان را به خاطر برکتش"شهر اللّٰه"(ماه خدا)می نامند.

و به همین دلیل قوس صعودی این انسان آن قدر بالا است که بجایی می رسد که جز خدا نبیند،و قوس نزولیش آن قدر پائین است که از چهار پایان هم پائینتر خواهد شد( بَلْ هُمْ أَضَلُّ )و این فاصله زیاد میان"قوس صعودی" و"نزولی"خود دلیل بر اهمیت فوق العاده این مخلوق است.

و نیز این ترکیب مخصوص دلیل بر آن است که عظمت مقام انسان به خاطر جنبه مادی او نیست،چرا که اگر به جنبه مادیش باز گردیم لجنی بیش نمی باشد.

ص :78


1- 1) خصال صدوق ابواب الثمانیه.

این روح الهی است که با استعدادهای فوق العاده ای که در آن نهفته است و می تواند تجلیگاه انوار خدا باشد،به او اینهمه عظمت بخشیده و برای تکامل او تنها راه این است که آن را تقویت کند و جنبه مادی را که وسیله ای برای همین هدف است در طریق پیشرفت این مقصود به کار گیرد(چرا که در رسیدن به آن هدف بزرگ می تواند کمک مؤثری کند).

از آیات خلقت آدم در آغاز سوره بقره نیز استفاده می شود که سجده فرشتگان در برابر آدم به خاطر علم خاص الهی او بود، و اما این سؤال که چگونه سجده برای غیر خدا امکان پذیر است و آیا براستی فرشتگان برای خدا به خاطر این آفرینش عجیب سجده کردند،و یا سجده آن برای آدم بود،پاسخ آن را در ذیل همان آیات مربوط به آفرینش آدم در سوره بقره بیان کردیم(به جلد اول تفسیر نمونه صفحه 127 مراجعه فرمائید) ***

5-جان چیست؟

کلمه"جن"در اصل به معنی چیزی است که از حس انسان پوشیده باشد، مثلا می گوئیم جنه اللیل-یا -فَلَمّٰا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ یعنی هنگامی که پرده سیاه شب او را پوشاند و به همین جهت"مجنون"به کسی که عقلش پوشیده و"جنین"به طفلی که در رحم مادر پوشانده شده و"جنت"به باغی که زمینش را درختان پوشانده اند،و"جنان"به قلب که در درون سینه پوشانده شده و"جنه"به معنی سپر که انسان را از ضربات دشمن می پوشاند،آمده است.

البته از آیات قرآن استفاده می شود که"جن"یک نوع موجود عاقلی است که از حس انسان پوشیده شده،و آفرینش آن در اصل از آتش یا شعله های صاف آتش است، و ابلیس نیز از همین گروه است.

بعضی از دانشمندان از آنها تعبیر به نوعی از"ارواح عاقله"می کنند که

ص :79

مجرد از ماده می باشد،(البته پیدا است تجرد کامل ندارد چرا که چیزی که از ماده آفریده شده است مادی است،ولی نیمه تجردی دارد،چرا که با حواس ما درک نمی شود،و به تعبیر دیگر یک نوع جسم لطیف است).

و نیز از آیات قرآن بر می آید که آنها مؤمن و کافر دارند،مطیع و سرکش دارند و آنها نیز دارای تکلیف و مسئولیتند.

البته شرح این مسائل و همچنین هماهنگی آنها با علم امروز،احتیاج به بحث بیشتری دارد که ما به خاطر رعایت تناسب-به خواست خدا-در تفسیر سوره جن که در جزء 29 قرآن است بحث خواهیم کرد.

نکته ای که در اینجا اشاره به آن لازم است،این است که در آیات فوق کلمه"جان"آمده است که از همان ماده"جن"است.

آیا این دو کلمه(جن و جان)هر دو به یک معنی است،و یا چنان که بعضی از مفسران گفته اند جان نوع خاصی از جن است.

اگر آیات قرآن را که در این زمینه وارد شده در برابر هم قرار دهیم روشن می شود که هر دو به یک معنی می باشد،چرا که در قرآن گاهی"جن" در مقابل انسان قرار داده شده و گاهی"جان"در مقابل انسان.

مثلا در آیه 88-سوره اسراء می خوانیم قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ و یا در آیه 56 سوره ذاریات می خوانیم وَ مٰا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّٰ لِیَعْبُدُونِ .

در حالی که در آیه 15 سوره رحمان می خوانیم خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ کَالْفَخّٰارِ وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مٰارِجٍ مِنْ نٰارٍ و باز در همین سوره آیه 39 می خوانیم فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لاٰ جَانٌّ .

از مجموع آیات فوق و آیات دیگر قرآن به خوبی استفاده می شود که جان و جن هر دو به یک معنی است،و لذا در آیات فوق گاهی"جن" در برابر انسان قرار گرفته گاهی"جان".

ص :80

البته"جان"به معنی دیگری نیز در قرآن آمده است،که آن نوعی از مار است،چنان که در داستان موسی می خوانیم" کَأَنَّهٰا جَانٌّ "(قصص-31) ولی آن از بحث ما خارج است.

***

6-قرآن و خلقت انسان.

همانگونه که در آیات فوق دیدیم قرآن بحث فشرده ای در زمینه خلقت انسان دارد که تقریبا به طور سر بسته و اجمالی،از آن گذشته است چرا که منظور اصلی مسائل تربیتی بوده است،و نظیر این بحث در چند مورد دیگر از قرآن مانند سوره سجده،مؤمنون،سوره ص،و غیر آن آمده است.

البته می دانیم قرآن یک کتاب علوم طبیعی نیست،بلکه یک کتاب انسان- سازی است،و بنا بر این نباید انتظار داشت که جزئیات این علوم از قبیل مسائل مربوط به تکامل،تشریح،جنین شناسی،گیاه شناسی و مانند آن در قرآن مطرح شود،ولی این مانع از آن نخواهد بود که به تناسب بحثهای تربیتی اشاره کوتاهش به قسمتهایی از این علوم در قرآن بشود.

به هر حال بعد از توجه به این مقدمه کوتاه در اینجا دو بحث داریم که طرح آنها لازم به نظر می رسد:

1-تکامل انواع از نظر علمی 2-تکامل انواع از دیدگاه قرآن نخست به سراغ بحث اول می رویم و منهای آیات و روایات و تنها با تکیه بر معیارهای خاص علوم طبیعی روی این مساله بحث می کنیم:

میدانیم در میان دانشمندان علوم طبیعی دور فرضیه درباره آفرینش موجودات زنده،اعم از گیاهان و جانداران،وجود داشته است:

الف:فرضیه تکامل انواع یا"ترانسفورمیسم"که می گوید انواع

ص :81

موجودات زنده در آغاز به شکل کنونی نبودند،بلکه آغاز موجودات تک سلولی در آب اقیانوسها و از لابلای لجنهای اعماق دریاها با یک جهش پیدا شدند،یعنی موجودات بی جان در شرائط خاصی قرار گرفتند که از آنها نخستین سلولهای زنده پیدا شد.

این موجودات ذره بینی زنده تدریجا تکامل یافتند و از نوعی به نوع دیگر تغییر شکل دادند،از دریاها به صحراها و از آن به هوا منتقل شدند،و انواع گیاهان و انواع جانوران آبی و زمینی و پرندگان به وجود آمدند.

کاملترین حلقه این تکامل همین انسانهای امروزند که از موجوداتی شبیه به میمون،و سپس میمونهای انسان نما ظاهر گشتند.

ب-فرضیه ثبوت انواع یا"فیکسیسم"که می گوید انواع جانداران هر کدام جداگانه از آغاز به همین شکل کنونی ظاهر گشتند،و هیچ نوع به نوع دیگر تبدیل نیافته است،و طبعا انسان هم دارای خلقت مستقلی بوده که از آغاز به همین صورت آفریده شده است.

دانشمندان هر دو گروه برای اثبات عقیده خود مطالب فراوانی نوشته اند و جنگها و نزاعهای زیادی در محافل علمی بر سر این مساله در گرفته است، تشدید این جنگها از زمانی شد که لامارک(دانشمند جانورشناس معروف فرانسوی که در اواخر قرن 18 و اوائل قرن 19 می زیست)و سپس داروین دانشمند جانورشناس انگلیسی که در قرن نوزدهم می زیست نظرات خود را در زمینه تکامل انواع با دلائل تازه ای عرضه کرد.

ولی در محافل علوم طبیعی امروز شک نیست که اکثریت دانشمندان طرفدار فرضیه تکاملند.

***

ص :82

دلائل طرفداران تکامل.

به آسانی می توان استدلالات آنها را در سه قسمت خلاصه کرد:

نخست دلائلی است که از دیرین شناسی و به اصطلاح مطالعه روی فسیلها، یعنی اسکلت های متحجر شده موجودات زنده گذشته،آورده اند آنها معتقدند مطالعات طبقات مختلف زمین نشان می دهد که موجودات زنده،از صورتهای ساده تر به صورتهای کاملتر و پیچیده تر تغییر شکل داده اند.

تنها راهی که اختلاف و تفاوت فسیلها را می توان با آن تفسیر کرد،همین فرضیه تکامل است.

دلیل دیگر قرائنی است که از"تشریح مقایسه ای"جمع آوری کرده اند، آنها طی بحثهای مفصل و طولانی می گویند هنگامی که استخوان بندی حیوانات مختلف را تشریح کرده،با هم مقایسه کنیم شباهت زیادی در آنها می بینیم که نشان می دهد همه از یک اصل گرفته شده اند.

بالآخره سومین دلیل آنها قرائتی است که از"جنین شناسی"بدست آورده اند و معتقدند اگر حیوانات را در حالت جنینی که هنوز تکامل لازم را نیافته اند در کنار هم بگذاریم خواهیم دید که جنینها قبل از تکامل در شکم مادر، یا در درون تخم تا چه اندازه با هم شباهت دارند،این نیز تایید می کند که همه آنها در آغاز از یک اصل گرفته شده اند.

پاسخهای طرفداران ثبوت انواع

ولی طرفداران فرضیه ثبوت انواع یک پاسخ کلی به تمام این استدلالات دارند و آن اینکه هیچیک از این قرائن قانع کننده نیست،البته نمی توان انکار کرد که هر یک از این قرائن سه گانه احتمال تکامل را در ذهن به عنوان یک "احتمال ظنی"توجیه می کند،ولی هرگز یقین آور نخواهد بود.

به عبارت روشنتر اثبات فرضیه تکامل،و تبدیل آن از صورت یک فرضیه

ص :83

به یک قانون علمی و قطعی،یا باید از طریق دلیل عقلی بوده باشد،و یا از طریق آزمایش و حس و تجربه،و غیر از این دو راهی نیست.

اما از یک سو می دانیم دلائل عقلی و فلسفی را به این مسائل،راهی نیست، و از سوی دیگر دست تجربه و آزمایش از مسائلی که ریشه های آن در میلیونها سال قبل نهفته است کوتاه است!.

آنچه ما با حس و تجربه درک می کنیم این است تغییرات سطحی با گذشت زمان به صورت جهش"موتاسیون"در حیوانات و گیاهان رخ می دهد،مثلا از نسل گوسفندان معمولی ناگهان گوسفندی متولد می شود که پشم آن با پشم گوسفندان معمولی متفاوت است،یعنی بسیار لطیفتر و نرمتر می باشد،و همان سرچشمه پیدایش نسلی در گوسفند بنام"گوسفند مرینوس"می شود،با این ویژگی در پشم.

و یا اینکه حیواناتی بر اثر جهش،تغییر رنگ چشم یا ناخن و یا شکل پوست بدن و مانند آن پیدا می کند.

ولی هیچکس تا کنون جهشی ندیده است،که دگرگونی مهمی در اعضای اصلی بدن یک حیوان ایجاد کند و یا نوعی را به نوع دیگر مبدل سازد.

بنا بر این ما تنها می توانیم حدس بزنیم که تراکم جهشها ممکن است یک روز سر از تغییر نوع حیوان در بیاورد،و مثلا حیوانات خزنده را تبدیل به پرندگان کند،ولی این حدس هرگز یک حدس قطعی نیست،بلکه تنها یک مساله ظنی است چرا که ما هرگز با جهشهای تغییر دهنده اعضاء اصلی به عنوان یک حس و تجربه روبرو نشده ایم.

از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه می گیریم که دلائل سه گانه طرفداران ترانسفورمیسم نمی تواند این نظریه را از صورت یک فرضیه فراتر برد،و به همین دلیل آنها که دقیقا روی این مسائل بحث می کنند،همواره از آن به عنوان

ص :84

"فرضیه تکامل انواع"سخن می گویند نه قانون و اصل.

***

فرضیه تکامل و مساله خداشناسی

با اینکه بسیاری کوشش دارند میان این فرضیه و مساله خداشناسی یک نوع تضاد قائل شوند و شاید از یک نظر حق داشته باشند،چرا که پیدایش عقیده داروینیسم جنگ شدیدی میان ارباب کلیسا از یک سو،و طرفداران این فرضیه از سوی دیگر به وجود آورد،و روی این مساله در آن عصر به دلائل سیاسی،اجتماعی که اینجا جای شرح آن نیست تبلیغات وسیعی در گرفت که داروینیسم با خداشناسی سازگار نمی باشد.

ولی امروز این مساله برای ما روشن است که این دو با هم تضادی ندارند یعنی ما چه فرضیه تکامل را قبول کنیم و چه آن را بر اثر فقدان دلیل رد نمائیم در هر دو صورت می توانیم خداشناس باشیم.

فرضیه تکامل اگر فرضا هم ثابت شود،شکل یک قانون علمی که از روی علت و معلول طبیعی پرده بر می دارد به خود خواهد گرفت،و فرقی میان این رابطه علت و معلولی در عالم جانداران و دیگر موجودات نیست،آیا کشف علل طبیعی نزول باران و جزر و مد دریاها و زلزله ها و مانند آن مانعی بر سر راه خداشناسی خواهد بود؟مسلما نه،بنا بر این کشف یک رابطه تکاملی در میان انواع موجودات نیز هیچگونه مانعی در مسیر شناخت خدا ایجاد نمی کند.

تنها کسانی که تصور می کردند کشف علل طبیعی با قبول وجود خدا منافات دارد می توانند چنین سخنی را بگویند،ولی ما امروز به خوبی می دانیم که نه تنها کشف این علل ضرری به توحید نمی زند بلکه خود دلائل تازه ای از نظام آفرینش برای اثبات وجود خدا پیش پای ما می گذارد.

جالب اینکه خود داروین در برابر اتهام الحاد و بیدینی قد علم کرده،و در

ص :85

کتابش(اصل انواع)تصریح می کند که من در عین قبول تکامل انواع،خدا پرستم،و اصولا بدون قبول وجود خدا نمی توان تکامل را توجیه کرد.

به این عبارت دقت کنید:"او با وجود قبول علل طبیعی برای ظهور انواع مختلف جانداران،همواره به خدای یگانه،مؤمن باقی میماند،و تدریجا که سن او افزایش حاصل می کند احساس درونی مخصوصی به درک قدرتی ما فوق بشر در او تشدید می گردد،به حدی که معمای آفرینش را برای انسان لا ینحل می یابد" (1).

اصولا او معتقد بود که هدایت و رهبری انواع،در این پیچ و خم عجیب تکامل،و تبدیل یک موجود زنده بسیار ساده به این همه انواع مختلف و متنوع جانداران بدون وجود یک نقشه حساب شده و دقیق از طرف یک عقل کل امکان پذیر نیست! راستی هم چنین است آیا از یک ماده واحد و بسیار ساده و پست،اینهمه مشتقات شگفت انگیز و عجیب،که هر کدام برای خود تشکیلات مفصلی دارد، به وجود آوردن بدون تکیه بر یک علم و قدرت بی پایان امکان پذیر است؟ نتیجه اینکه:غوغای تضاد عقیده تکامل انواع با مساله خداشناسی یک غوغای بی اساس و بی دلیل بوده است(خواه فرضیه تکامل را بپذیریم یا نپذیریم).

تنها این مساله باقی می ماند که آیا فرضیه تکامل انواع با تاریخچه ای که قرآن برای آفرینش آدم ذکر کرده است تضادی دارد یا نه؟!که ذیلا از آن بحث می شود.

***

قرآن و مساله تکامل

جالب اینکه هم طرفداران تکامل انواع و هم منکران آن یعنی آنها که در

ص :86


1- 1) داروینیسم نوشته محمود بهزاد صفحه 75 و 76.

میان مسلمین بوده اند به آیات قرآن برای اثبات مقصد خویش تمسک جسته اند، ولی شاید هر دو گروه گاهی تحت تاثیر عقیده خود به آیاتی استدلال کرده اند که کمتر ارتباطی با مقصود آنها داشته است، لذا ما از هر دو طرف آیاتی را انتخاب می کنیم که قابل بحث و مذاکره باشد.

مهمترین آیه ای که طرفداران تکامل روی آن تکیه می کنند،آیه 33 سوره آل عمران است إِنَّ اللّٰهَ اصْطَفیٰ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْرٰاهِیمَ وَ آلَ عِمْرٰانَ عَلَی الْعٰالَمِینَ :"خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید".

آنها می گویند همانگونه که نوح و آل ابراهیم و آل عمران در میان امتی زندگی می کردند و از میان آنها برگزیده شدند،همچنین آدم نیز باید چنین باشد،یعنی در عصر و زمان او انسانهایی که نام"عالمین"(جهانیان)بر آنها گزارده شده،حتما وجود داشته اند و آدم برگزیده خدا از میان آنهاست،و این نشان می دهد که آدم اولین انسان روی زمین نبوده است،بلکه قبل از او انسانهای دیگری بوده اند و امتیاز آدم همان جهش فکری و معنوی او است که سبب برگزیده شدنش از افراد همسانش شد.

آیات متعدد دیگری نیز ذکر کرده اند،که بعضی از آنها اصلا ارتباط با مساله تکامل ندارد،و تفسیر آن به تکامل بیشتر از قبیل تفسیر به رای است، و قسمتی دیگر،هم با تکامل انواع سازگار است،و هم با ثبوت آنها و خلقت مستقل آدم،و به همین دلیل بهتر دیدیم که از ذکر آنها صرف نظر کنیم.

اما ایرادی که به این استدلال می توان کرد این است که"عالمین"اگر به معنی مردم معاصر بوده باشد و اصطفاء(برگزیدن)حتما باید از میان چنین اشخاصی صورت گیرد،این استدلال قابل قبول خواهد بود،اما اگر کسی بگوید "عالمین"اعم از معاصران و غیر معاصران است،همانگونه که در حدیث معروف در

ص :87

فضیلت بانوی اسلام حضرت فاطمه(سلام اللّٰه علیها)از پیامبر اسلام ص نقل شده که می فرماید:اما ابنتی فاطمه فهی سیده نساء العالمین من الاولین و الآخرین:"دخترم فاطمه بانوی زنان جهان از اولین و آخرین است".در این صورت آیه فوق دلالتی بر این مقصود نخواهد داشت و درست به این میماند که کسی بگوید خداوند،عده ای را از میان انسانها(انسانهای تمام قرون و اعصار) برگزید که یکی از آنها آدم است در این صورت هیچ لزومی ندارد که در عصر و زمان آدم،انسانهای دیگری وجود داشته باشند که نام عالمین بر آنها اطلاق گردد و یا آدم از میان آنها برگزیده شود.

به خصوص اینکه سخن در برگزیدن خدا است خدایی که از آینده و نسلهایی که در زمانهای بعد می آیند به خوبی آگاه بوده است (1).

***و اما مهمتر دلیلی که طرفداران ثبوت انواع از آیات قرآن،انتخاب کرده اند،آیات مورد بحث و مانند آن است که می گوید:

خداوند انسان را از گل خشک که از گل تیره رنگ بد بوی گرفته شده بود آفریده جالب اینکه این تعبیر هم در مورد خلقت"انسان"گفته شده ( وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ -آیه 26 حجر)و هم درباره "بشر"( وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَهِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ - آیه 28 حجر)و هم به قرینه ذکر سجده فرشتگان بعد از آن در مورد شخص آدم آمده است(به آیات 29 و 30 و 31 سوره حجر که در بالا آوردیم دقت کنید).

ظاهر این آیات در بدو نظر چنین می گوید که آدم نخست از گل تیره رنگی آفریده شد و پس از تکمیل اندام،روح الهی در آن دمیده شد و به دنبال آن

ص :88


1- 1) این احتمال نیز وجود دارد که فرزندان آدم در مدتی نه چندان طولانی جامعه کوچکی تشکیل دادند که آدم برگزیده آنان بود.

فرشتگان در برابر او به سجده افتادند،بجز ابلیس.

طرز بیان این آیات چنین نشان می دهد که میان خلقت آدم از خاک و پیدایش صورت کنونی انواع دیگری وجود نداشته است.

و تعبیر به"ثم"که در بعضی از آیات فوق آمده و در لغت عرب برای "ترتیب با فاصله"آورده می شود،هرگز دلیل بر گذشتن ملیونها سال و وجود هزاران نوع نمی باشد،بلکه هیچ مانعی ندارد که اشاره به فاصله هایی باشد که در میان مراحل آفرینش آدم از خاک و سپس گل خشک و سپس دمیدن روح الهی وجود داشته.

لذا همین کلمه"ثم"درباره خلقت انسان در عالم جنین و مراحلی را که پشت سر هم طی می کند آمده است،مانند: یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّٰا خَلَقْنٰاکُمْ مِنْ تُرٰابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَهٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَهٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَهٍ ... ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ :"ای مردم اگر تردید در رستاخیز دارید (به قدرت خدا در آفرینش انسان بیندیشید)که ما شما را از خاک آفریدیم سپس از نطفه.سپس از خون بسته شده،سپس از مضغه(پاره گوشتی که شبیه گوشت جویده است)...سپس شما را به صورت طفلی خارج می سازیم،سپس به مرحله بلوغ می رسید"(سوره حج آیه 5).

ملاحظه می کنید که هیچ لزومی ندارد"ثم"برای یک فاصله طولانی باشد،بلکه همانگونه که در فواصل طولانی به کار می رود در فاصله های کوتاه هم استعمال می شود.

از مجموع آنچه در بالا گفتیم چنین نتیجه می گیریم که آیات قرآن هر چند مستقیما در صدد بیان مساله تکامل یا ثبوت انواع نیست،ولی ظواهر آیات(البته در خصوص انسان)با مساله خلقت مستقل سازگارتر است،هر چند کاملا صریح نیست اما ظاهر آیات خلقت آدم بیشتر روی خلقت مستقل دور می زند،اما در مورد سایر جانداران قرآن سکوت دارد.

ص :89

[سوره الحجر (15): آیات 45 تا 50]

اشاره

إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ (45) اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ آمِنِینَ (46) وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوٰاناً عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ (47) لاٰ یَمَسُّهُمْ فِیهٰا نَصَبٌ وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِینَ (48) نَبِّئْ عِبٰادِی أَنِّی أَنَا اَلْغَفُورُ اَلرَّحِیمُ (49) وَ أَنَّ عَذٰابِی هُوَ اَلْعَذٰابُ اَلْأَلِیمُ (50)

ترجمه:

45-پرهیزگاران در باغها(ی سرسبز بهشت)و در کنار چشمه های آن هستند.

46-(فرشتگان الهی به آنها می گویند)داخل این باغها شوید با سلامت و امنیت.

47-هر گونه غل(حسد و کینه و عداوت و خیانت)از سینه آنها بر می کنیم(و روحشان را پاک می کنیم)در حالی که همه برادرند و بر سریرها روبروی یکدیگر قرار دارند.

48-هرگز خستگی و تعب به آنها نمی رسد و هیچگاه از آن اخراج نمی گردند.

49-بندگانم را آگاه کن که من غفور و رحیمم.

50-(و نیز آنها را آگاه کن که)عذاب و کیفر من عذاب دردناکی است.

تفسیر:

نعمتهای هشتگانه بهشت

در آیات گذشته دیدیم که چه سان خداوند نتیجه کار شیطان و یاران و

ص :90

همگامان و پیروان او را شرح داد،درهای هفتگانه جهنم را به روی آنها گشود.

طبق روش قرآن که از مساله مقابله و تقارن،برای تعلیم و تربیت،بهره گیری می کند،در این آیات سخن از"بهشت و بهشتیان"و نعمتهای مادی و معنوی،جسمی و روحانی به میان آمده است.

و در حقیقت هشت نعمت بزرگ مادی و معنوی به تعداد درهای بهشت در این آیات بیان شده است.

1-در آغاز به یک نعمت مهم جسمانی اشاره کرده،می گوید:"پرهیزکاران در باغهای سر سبز بهشت،و در کنار چشمه های زلال آن خواهند بود"( إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ ).

جالب اینکه از میان تمام صفات روی"تقوا"تکیه شده است، همان تقوا و پرهیزکاری و تعهد و مسئولیت که جامع تمام صفات برجسته انسانی است.

ذکر جنات و عیون به صیغه جمع،اشاره به باغهای متنوع و چشمه های فراوان و گوناگون بهشت است که هر کدام لذت تازه ای می آفریند و ویژگی خاصی دارد.

*** 2 و 3 سپس به دو نعمت مهم معنوی که"سلامت"و"امنیت"است اشاره می کند،سلامت از هر گونه رنج و ناراحتی،و امنیت از هر گونه خطر، می گوید:"فرشتگان الهی به آنها خوش آمد می گویند و می گویند که داخل این باغها شوید با سلامت و امنیت کامل"( اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ آمِنِینَ ).

*** در آیه بعد سه نعمت مهم معنوی دیگر با صراحت بیان شده است:

4-"ما هر گونه حسد و کینه و عداوت و خیانت را از سینه های آنها

ص :91

می شوئیم و بر می کنیم"( وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ ) (1).

5-"در حالی که همه برادرند"و نزدیکترین پیوندهای محبت در میان آنها حکمفرما است(اخوانا).

6-"در حالی که بر سریرها روبروی یکدیگر قرار گرفته اند"( عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ ) (2).

آنها در جلسات اجتماعیشان گرفتار تشریفات آزار دهنده این دنیا نیستند و مجلسشان بالا و پائین ندارد،و از اصول زندگی طبقاتی رنج آور این دنیا در آنجا خبری نیست،همه برادرند،همه روبروی یکدیگر و در یک صف،نه یکی بالای مجلس و دیگری در کفش کن.

البته این منافات با تفاوت مقام آنها از نظر درجات معنوی ندارد،این مربوط به جلسات اجتماعی آنها است و گر نه هر کدام بر حسب درجه تقوا و ایمان مخصوص به خود دارد.

*** 7-سپس به هفتمین نعمت مادی و معنوی اشاره کرده می گوید:"هرگز خستگی و تعب به آنها نمی رسد"( لاٰ یَمَسُّهُمْ فِیهٰا نَصَبٌ ).

و همانند زندگی این دنیا که رسیدن به یک روز آسایش،خستگیهای

ص :92


1- 1) "غل"در اصل به معنی نفوذ مخفیانه چیزی است و به همین جهت به حسد و کینه و دشمنی که به طرز مرموزی در جان انسان نفوذ می کند"غل"گفته می شود،بنا بر این غل مفهوم وسیعی که دارد که بسیاری از صفات زشت و مزاحم اخلاقی را شامل می گردد (برای توضیح بیشتر به جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 52 پاورقی مراجعه فرمائید).
2- 2) "سرر"جمع"سریر"در اصل به معنی تخت یا صندلی و مانند آن است که روی آن می نشینند و مجالس پر سروری را برگزار می نمایند(توجه داشته باشید"سرر" و"سرور"از یک ماده است).

فراوانی قبل و بعد از آن دارد که فکر آن،آرامش انسان را بر هم می زند، نیست.

8-همچنین فکر فنا و نابودی و پایان گرفتن نعمت،آنان را آزار نمی دهد، چرا که"آنها هرگز از این باغهای پر نعمت و سرور اخراج نمی شوند" ( وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِینَ ).

*** اکنون که نعمتهای فراوان و دل انگیز بهشتی به طرز مؤثری بیان گردید، و در بست در اختیار پرهیزکاران و متقین قرار داده شد"ممکن است افراد گنهکار و آلوده در هاله ای از غم و اندوه فرو روند که ای کاش ما هم می توانستیم به گوشه ای از این همه موهبت دست یابیم،در اینجا خداوند رحمان و رحیم درهای بهشت را به روی آنها نیز می گشاید،اما به صورت مشروط.

با لحنی مملو از محبت و عالیترین نوازش،روی سخن را به پیامبرش کرده می گوید"پیامبرم!بندگانم را آگاه کن که من غفور و رحیمم،گناه بخش و پر محبتم" ( نَبِّئْ عِبٰادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ).

تعبیر به عبادی(بندگان من)تعبیری است،لطیف که هر انسانی را بر سر شوق می آورد،و دنبال آن توصیف خدا به آمرزنده مهربان این اشتیاق را به اوج می رساند.

*** اما از آنجا که قرآن،همیشه جلو سوء استفاده از مظاهر رحمت الهی را با جمله های تکان دهنده ای که حاکی از خشم و غضب او است می گیرد،تا تعادل میان خوف و رجاء که رمز تکامل و تربیت است بر قرار گردد،بلا فاصله اضافه می کند که به بندگانم نیز بگو که"عذاب و کیفر من همان عذاب دردناک است"( وَ أَنَّ عَذٰابِی هُوَ الْعَذٰابُ الْأَلِیمُ ).

***

ص :93

نکته ها:

اشاره
1-باغها و چشمه های بهشت

گرچه برای ما که در این جهان محدود دنیا هستیم درک ابعاد نعمتهای بهشتی،بسیار مشکل بلکه غیر ممکن است،چرا که نعمتهای این جهان در برابر آن نعمتها تقریبا در حکم صفر در برابر یک عدد فوق العاده بزرگ است،ولی این مانع از آن نیست که پرتوهایی از آن را با فکر و جان خود احساس کنیم.

قدر مسلم این است که نعمتهای بهشتی بسیار متنوع است، و تعبیر به جنات (باغها)که در آیات فوق و بسیاری دیگر از آیات دیگر آمده و همچنین تعبیر به عیون(چشمه ها)گواه این حقیقت است.

البته در قرآن(در سوره های انسان-الرحمن-و دخان و محمد و غیر آن) اشاره به انواع مختلفی از این چشمه ها شده است،و با اشارات کوتاهی تنوع آنها مجسم گردیده،که شاید تجسمی از انواع کارهای نیک و اعمال صالح در این جهان باشد،و ان شاء اللّٰه در تفسیر این سوره ها به شرح آنها اشاره خواهیم کرد.

***

2-نعمتهای مادی و معنوی

بر خلاف آنچه بعضی تصور می کنند،قرآن در همه جا مردم را به نعمتهای مادی بهشت بشارت نداده،بلکه از نعمتهای معنوی نیز کرارا سخن به میان آورده است،که آیات فوق نمونه روشنی از آنهاست،بطوری که نخستین خوش آمد و بشارتی را که فرشتگان به بهشتیان در هنگام ورود به این کانون بزرگ نعمت، می گویند بشارت سلامت و امنیت،است.

شسته شدن کینه ها از سینه ها،و صفات زشتی همچون حسد و خیانت و مانند آن که روح اخوت و برادری را به هم می زند،و همچنین حذف امتیازات تشریفاتی غلط که آرامش فکر و جان را در هم می ریزد،نیز از نعمتهای دیگر معنوی

ص :94

روحانی است که در آیات بالا به آنها اشاره رفته است.

این نکته نیز شایان توجه است که"سلامت"و"امنیت"که سر آغاز نعمتهای بهشتی قرار داده شده پایه هر نعمت دیگری است،که بدون این دو هیچ نعمتی قابل بهره گیری نیست،حتی در این دنیا نیز سر آغاز همه نعمتها نعمت سلامت و امنیت می باشد.

***

3-کینه ها و حسادتها دشمن برادری است

جالب اینکه:بعد از ذکر نعمت سلامت و امنیت در آیات فوق و قبل از بیان نعمت اخوت و برادری،مساله ریشه کن شدن انواع صفات مزاحم،همچون کینه و حسد و غرور و خیانت ذکر شده و با کلمه"غل"که مفهوم وسیعی دارد، به همه آنها اشاره گردیده است.

در حقیقت اگر قلب انسان از این"غل"شستشو نشود،نه نعمت سلامت و امنیت فراهم خواهد شد و نه برادری و اخوت،بلکه همیشه جنگ است و ستیز، و همیشه دعوا و کشمکش،و به دنبال آن بریدن رشته های اخوت و سلب سلامت و امنیت.

***

4-پاداش کامل

به گفته بعضی از مفسران پاداش و ثواب در صورتی کامل می شود که چهار شرط در آن جمع گردد:

منفعت قابل ملاحظه ای باشد-با احترام مقرون باشد-از هر گونه ناراحتی خالی باشد-و جاودانی و همیشگی باشد.

در آیات فوق،در زمینه نعمتهای بهشتی به هر چهار قسمت اشاره شده است.

جمله إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ اشاره به قسمت اول است.

ص :95

جمله اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ آمِنِینَ دلیل بر احترام و تعظیم است.

جمله وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوٰاناً عَلیٰ سُرُرٍ مُتَقٰابِلِینَ ، اشاره به نفی هر گونه ناراحتی و ضررهای روحانی،و جمله لاٰ یَمَسُّهُمْ فِیهٰا نَصَبٌ ، اشاره به نفی زیانهای جسمانی است.

اما جمله وَ مٰا هُمْ مِنْهٰا بِمُخْرَجِینَ بیانگر آخرین شرط،یعنی دوام و بقاء این نعمتهاست و به این ترتیب،این پاداش از هر نظر کامل خواهد بود (1).

***

5-بیائید بهشت را در این دنیا بسازیم

آنچه در آیات فوق از نعمتهای مادی و معنوی بهشتی تصویر شده،در حقیقت اصول نعمتهای مهم این جهان را نیز همانها تشکیل می دهد،و گویا می خواهد به ما این نکته را نیز تفهیم کند که شما با فراهم ساختن این نعمتها در زندگی دنیا می توانید بهشت کوچکی بسازید که نمونه ای از آن بهشت بزرگ باشد.

اگر کینه ها و عداوتها را از سینه ها بشوئیم.

اگر اصول اخوت و برادری را تقویت کنیم.

اگر تشریفات زائد و تفرقه افکن را از زندگی و مخصوصا اجتماعاتمان حذف کنیم.

اگر سلامت و امنیت را به جامعه خود باز گردانیم.

و اگر به همه مردم این اطمینان داده شود که کسی مزاحم آبرو،شخصیت، موقعیت اجتماعی و منافع مشروع آنها نیست،تا اطمینان به بقاء مواهب خویش پیدا کنند.

آن روز است،که نمونه ای از بهشت در مقابل چشم شما قرار خواهد داشت.

ص :96


1- 1) تفسیر کبیر فخر رازی جلد 19 صفحه 193.

[سوره الحجر (15): آیات 51 تا 60]

اشاره

وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیْفِ إِبْرٰاهِیمَ (51) إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ إِنّٰا مِنْکُمْ وَجِلُونَ (52) قٰالُوا لاٰ تَوْجَلْ إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ عَلِیمٍ (53) قٰالَ أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلیٰ أَنْ مَسَّنِیَ اَلْکِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ (54) قٰالُوا بَشَّرْنٰاکَ بِالْحَقِّ فَلاٰ تَکُنْ مِنَ اَلْقٰانِطِینَ (55) قٰالَ وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَهِ رَبِّهِ إِلاَّ اَلضّٰالُّونَ (56) قٰالَ فَمٰا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا اَلْمُرْسَلُونَ (57) قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ (58) إِلاّٰ آلَ لُوطٍ إِنّٰا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِینَ (59) إِلاَّ اِمْرَأَتَهُ قَدَّرْنٰا إِنَّهٰا لَمِنَ اَلْغٰابِرِینَ (60)

ترجمه:

51-و به آنها(بندگانم)از میهمانهای ابراهیم خبر ده.

52-هنگامی که بر او وارد شدند و سلام گفتند(ابراهیم)گفت ما از شما بیمناکیم! 53-گفتند نترس ما تو را به پسری دانا بشارت می دهیم.

ص :97

54-گفت آیا به من بشارت می دهید با اینکه پیر شده ام؟به چه چیز بشارت می دهید؟ 55-گفتند تو را به حق بشارت دادیم،از مایوسان مباش! 56-گفت چه کسی جز گمراهان از رحمت پروردگارش مایوس می شود.

57-(سپس)گفت ماموریت شما چیست ای فرستادگان خدا؟ 58-گفتند ما به سوی یک قوم گنهکار ماموریت پیدا کرده ایم(تا آنها را هلاک کنیم).

59-مگر خاندان لوط که همگی آنها را نجات خواهیم داد...

60-بجز همسرش که مقدر داشتیم از بازماندگان(در شهر و هلاک شوندگان)باشد.

تفسیر:

میهمانان ناشناس؟

از این آیات به بعد.قسمتهای آموزنده ای را از تاریخ پیامبران بزرگ و اقوام سرکش به عنوان نمونه های روشنی از بندگان مخلص،و پیروان شیطان، بیان می کند.

جالب اینکه نخست از داستان مهمانهای ابراهیم شروع می کند(همان فرشتگانی که در لباس بشر به سراغ او آمدند نخست بشارت به تولد فرزند برومندی و سپس خبر از مجازات دردناک قوم لوط دادند).

چرا که در دو آیه قبل به پیامبر اسلام ص دستور داده شد که هم مقام رحمت خدا را برای بندگان بازگو کند،و هم عذاب الیم او را،و در داستان مهمانهای ابراهیم،دو نمونه زنده از دو صفت فوق دیده می شود،و به این ترتیب پیوند میان این آیات گذشته مشخص می گردد.

نخست می گوید:"به بندگانم از مهمانهای ابراهیم خبر ده"( وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیْفِ إِبْرٰاهِیمَ ).

گرچه"ضیف"در اینجا به صورت مفرد است،ولی همانگونه که بعضی از مفسران بزرگ گفته اند"ضیف"هم معنی مفرد دارد و هم معنی جمع(مهمان

ص :98

و مهمانان). این مهمانهای ناخوانده همان فرشتگانی بودند که"به هنگام وارد شدن بر ابراهیم،به صورت ناشناس،نخست بر او سلام گفتند"( إِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقٰالُوا سَلاٰماً ).

ابراهیم آن گونه که وظیفه یک میزبان بزرگوار و مهربان است برای پذیرایی آنها آماده شد و غذای مناسبی فورا فراهم ساخت،اما هنگامی که سفره غذا گسترده شد میهمانهای ناشناس دست به غذا دراز نکردند،او از این امر وحشت کرد و وحشت خود را کتمان ننمود،با صراحت به آنان"گفت ما از شما ترسانیم"( قٰالَ إِنّٰا مِنْکُمْ وَجِلُونَ ) (1).

این ترس به خاطر سنتی بود که در آن زمان و زمانهای بعد و حتی در عصر ما در میان بعضی از اقوام معمول است که هر گاه کسی نان و نمک کسی را بخورد به او گزندی نخواهد رساند و خود را مدیون او می داند و به همین دلیل دست نبردن به سوی غذا دلیل بر قصد سوء و کینه و عداوت است.

*** ولی چیزی نگذشت که فرشتگان ابراهیم را از نگرانی بیرون آوردند، و"به او گفتند ترسان مباش،ما تو را به فرزند دانایی بشارت می دهیم"( قٰالُوا لاٰ تَوْجَلْ إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ عَلِیمٍ ).

در اینکه منظور از غلام علیم(پسر دانا)کیست؟با توجه به آیات دیگر قرآن شک نیست که منظور،"اسحاق"است چرا که هنگامی که فرشتگان این بشارت را به ابراهیم دادند،همسر ابراهیم"ساره که ظاهرا زن عقیمی بود حاضر

ص :99


1- 1) گرچه در آیات فوق اشاره ای به پذیرایی ابراهیم و دست نزدن مهمانها به غذا نشده ولی همانگونه که در ذیل آیه 69 و 70 سوره هود خواندیم این دو مطلب وجود داشته است(تفسیر نمونه جلد 9 صفحه 168 و 169).

بود و این بشارت به او نیز داده شد،چنان که در آیه 71 سوره هود می خوانیم: وَ امْرَأَتُهُ قٰائِمَهٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ :"همسر او ایستاده بود،خندید و ما او را بشارت به اسحاق دادیم".

این را نیز می دانیم ساره مادر اسحاق است و ابراهیم قبلا از هاجر(همان کنیزی که به همسری انتخاب کرده بود)صاحب پسری بنام اسماعیل شده بود.

*** ولی ابراهیم به خوبی می دانست که از نظر موازین طبیعی تولد چنین فرزندی از او بسیار بعید است،هر چند در برابر قدرت خدا هیچ چیزی محال نیست، ولی توجه به موازین عادی و طبیعی تعجب او را برانگیخت،لذا"گفت:آیا چنین بشارتی به من می دهید در حالی که من به سن پیری رسیده ام"؟!( قٰالَ أَ بَشَّرْتُمُونِی عَلیٰ أَنْ مَسَّنِیَ الْکِبَرُ ).

"راستی به چه چیز مرا بشارت می دهید"؟( فَبِمَ تُبَشِّرُونَ ).

آیا به امر و فرمان خدا است این بشارت شما یا از ناحیه خودتان؟صریحا بگوئید تا اطمینان بیشتر پیدا کنم! تعبیر به" مَسَّنِیَ الْکِبَرُ "(پیری مرا لمس کرده است)اشاره به این است که آثار پیری از موی سپیدم،و از چینهای صورتم،نمایان است،و آثار آن را در تمام وجود خود به خوبی لمس می کنم.

ممکن است گفته شود که ابراهیم از این نظر آدم خوش سابقه ای بود چرا که در همین سن پیری فرزندش اسماعیل متولد شده بود،و با توجه به آن نباید دیگر در مورد مولود جدید یعنی اسحاق تعجب کند،ولی باید دانست که اولا در میان تولد اسماعیل و اسحاق به گفته بعضی از مفسران بیش از ده سال فاصله بود و با گذشتن ده سال آن هم در سن بالا،احتمال تولد فرزند بسیار کاهش می یابد، ثانیا وقوع یک مورد بر خلاف موازین عادی که ممکن است جنبه استثنایی داشته

ص :100

باشد مانع از تعجب در برابر موارد مشابه آن نخواهد بود،زیرا به هر حال تولد فرزند در چنین سن و سال امر عجیبی است (1).

*** ولی به هر حال فرشتگان مجال تردید یا تعجب بیشتری به ابراهیم ندادند، با صراحت و قاطعیت به او"گفتند که ما تو را به حق بشارت دادیم"( قٰالُوا بَشَّرْنٰاکَ بِالْحَقِّ ).

بشارتی که از ناحیه خدا و به فرمان او بود و به همین دلیل،حق است و مسلم.

و به دنبال آن برای تاکید-به گمان اینکه مبادا یاس و ناامیدی بر ابراهیم غلبه کرده باشد-گفتند"اکنون که چنین است از مایوسان مباش"( فَلاٰ تَکُنْ مِنَ الْقٰانِطِینَ ).

*** ولی ابراهیم بزودی این فکر را از آنها دور ساخت که یاس و نومیدی از رحمت خدا بر او چیره شده باشد،بلکه تنها تعجبش روی حساب موازین طبیعی است،لذا با صراحت"گفت:چه کسی از رحمت پروردگارش مایوس می شود جز گمراهان"؟! ( قٰالَ وَ مَنْ یَقْنَطُ مِنْ رَحْمَهِ رَبِّهِ إِلاَّ الضّٰالُّونَ ).

همان گمراهانی که خدا را بدرستی نشناخته اند و پی به قدرت بی پایانش نبرده اند،خدایی که از ذره ای خاک،انسانی چنین شگرف می آفریند،و از نطفه ناچیزی فرزندی برومند به وجود می آورد،درخت خشکیده خرما به فرمانش به بار می نشیند،و آتش سوزانی را به گلستانی تبدیل می کند،چه کسی می تواند

ص :101


1- 1) بعضی از مفسران گفته اند ابراهیم به هنگام تولد نخستین فرزندش اسماعیل 99 ساله بود و به هنگام تولد اسحاق 112 سال داشت!

در قدرت چنین پروردگاری شک کند یا از رحمت او مایوس گردد؟! *** ولی به هر حال ابراهیم ع پس از شنیدن این بشارت،در این اندیشه فرو رفت که این فرشتگان با آن شرائط خاص،تنها برای بشارت فرزند نزد او نیامده اند،حتما ماموریت مهمتری دارند و این بشارت تنها گوشه ای از آن را تشکیل می دهد،لذا در مقام سؤال بر آمد"و از آنها پرسید شما ای رسولان خداوند بگوئید ببینم برای چه ماموریت مهمی فرستاده شده اید:( قٰالَ فَمٰا خَطْبُکُمْ أَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ ).

*** "گفتند ما به سوی یک قوم گنهکار فرستاده شده ایم"( قٰالُوا إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمٍ مُجْرِمِینَ ).

*** و از آنجا که می دانستند ابراهیم با آن حس کنجکاویش مخصوصا در زمینه این گونه مسائل به این مقدار پاسخ قناعت نخواهد کرد،فورا اضافه کردند که این قوم مجرم کسی جز قوم لوط نیست ما ماموریم این آلودگان بی آزرم را در هم بکوبیم و نابود کنیم"مگر خانواده لوط که ما همه آنها را از آن مهلکه نجات خواهیم داد"( إِلاّٰ آلَ لُوطٍ إِنّٰا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِینَ ).

*** ولی از آنجا که تعبیر به آلَ لُوطٍ آن هم با تاکید به اجمعین شامل همه خانواده او حتی همسر گمراهش که با مشرکان هماهنگ بود می شد،و شاید ابراهیم نیز از این ماجرا آگاه بود،بلافاصله او را استثناء کردند و گفتند:

"بجز همسرش که ما مقدر ساخته ایم از بازماندگان در شهر محکوم به فنا باشد" و نجات نیابد( إِلاَّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْنٰا إِنَّهٰا لَمِنَ الْغٰابِرِینَ ).

ص :102

تعبیر به قدرنا(ما مقدر ساختیم)اشاره به ماموریتی است که از ناحیه خداوند در این زمینه داشتند.

در مورد ملاقات فرشتگان با ابراهیم،و داستان بشارت تولد اسحاق به او، و همچنین گفتگو با آنها در زمینه قوم لوط،مشروحا در ذیل آیات 69 تا 76 سوره هود بحث کردیم(به جلد نهم تفسیر نمونه صفحه 167 به بعد مراجعه کنید)!

ص :103

[سوره الحجر (15): آیات 61 تا 77]

اشاره

فَلَمّٰا جٰاءَ آلَ لُوطٍ اَلْمُرْسَلُونَ (61) قٰالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ (62) قٰالُوا بَلْ جِئْنٰاکَ بِمٰا کٰانُوا فِیهِ یَمْتَرُونَ (63) وَ أَتَیْنٰاکَ بِالْحَقِّ وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ (64) فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اَللَّیْلِ وَ اِتَّبِعْ أَدْبٰارَهُمْ وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ وَ اُمْضُوا حَیْثُ تُؤْمَرُونَ (65) وَ قَضَیْنٰا إِلَیْهِ ذٰلِکَ اَلْأَمْرَ أَنَّ دٰابِرَ هٰؤُلاٰءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ (66) وَ جٰاءَ أَهْلُ اَلْمَدِینَهِ یَسْتَبْشِرُونَ (67) قٰالَ إِنَّ هٰؤُلاٰءِ ضَیْفِی فَلاٰ تَفْضَحُونِ (68) وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ (69) قٰالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ اَلْعٰالَمِینَ (70) قٰالَ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ (71) لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ (72) فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّیْحَهُ مُشْرِقِینَ (73) فَجَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ حِجٰارَهً مِنْ سِجِّیلٍ (74) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ (75) وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ (76) إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِلْمُؤْمِنِینَ (77)

ص :104

ترجمه:

61-هنگامی که فرستادگان(خدا)به سراغ خاندان لوط آمدند...

62-(لوط)گفت شما گروه ناشناسی هستید! 63-گفتند ما همان چیزی را برای تو آورده ایم که آنها(کافران)در آن تردید داشتند (ما مامور عذابیم).

64-ما واقعیت مسلمی را برای تو آورده ایم و راست می گوئیم.

65-بنا بر این خانواده ات را در اواخر شب با خود بردار و از اینجا ببر،تو بدنبال سر آنها حرکت کن،احدی از شما به پشت سر خویش ننگرد.و به همانجا که مامور هستید بروید.

66-و ما به لوط این موضوع را وحی فرستادیم که صبحگاهان همه آنها ریشه کن خواهند شد.

ص :105

67-(از سوی دیگر)اهل شهر(با خبر شدند و به سوی خانه لوط)آمدند در حالی که به یکدیگر بشارت می دادند.

68-(لوط)گفت اینها میهمانان منند،آبروی مرا نریزید! 69-و از خدا بپرهیزید و مرا شرمنده نسازید! 70-گفتند مگر ما تو را از جهانیان نهی نکردیم(و نگفتیم احدی را به میهمانی نپذیر!).

71-گفت دختران من حاضرند اگر می خواهید کار صحیحی انجام دهید(با آنها ازدواج کنید و از گناه و آلودگی بپرهیزید).

72-بجانت سوگند اینها در مستی خود سرگردانند(و عقل و شعور خود را از دست داده اند).

73-سرانجام بهنگام طلوع آفتاب صیحه(مرگبار،بصورت صاعقه یا زمین لرزه)آنها را فرو گرفت.

74-سپس(شهر و آبادی آنها را زیر و رو کردیم)بالای آن را پائین قرار دادیم و بارانی از سنگ بر آنها فرو ریختیم.

75-در این(سرگذشت عبرت انگیز)نشانه هایی است برای هوشیاران.

76-و ویرانه های سرزمین آنها بر سر راه(کاروانها)همواره ثابت و برقرار است.

77-در این نشانه ای است برای مؤمنان.

تفسیر:

سرنوشت گنهکاران قوم لوط

در آیات گذشته داستان ملاقات فرشتگان مامور عذاب قوم لوط را با ابراهیم خواندیم،و در این آیات داستان خارج شدن آنها از نزد ابراهیم و آمدن به ملاقات لوط را می خوانیم.

نخست می گوید:"هنگامی که فرستادگان خداوند نزد خاندان لوط آمدند"( فَلَمّٰا جٰاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ... ) ***

ص :106

لوط"به آنها گفت شما افرادی ناشناخته اید"( قٰالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ ) مفسران می گویند این سخن را به این جهت به آنها گفت که آنان به صورت جوانانی خوش صورت و زیبا نزد او آمدند،او که می دانست محیطش تا چه حد آلوده گناه انحراف جنسی است،فکر می کرد مبادا ورود این میهمانان مایه دردسر برای او گردد،از یک سو میهمان است و محترم و قدومش مبارک،و از سوی دیگر محیطی است ننگین و آلوده و پر از مشکلات.

لذا در آیات سوره هود که همین داستان به مناسبت دیگری در آن آمده است،تعبیر به" سِیءَ بِهِمْ "می کند،یعنی این موضوع بر لوط پیامبر بزرگ خدا سخت ناگوار آمد،و از آمدنشان ناراحت شد،سپس گفت امروز روز سختی در پیش دارم!.

*** ولی فرشتگان زیاد او را در انتظار نگذاردند،با صراحت"گفتند:ما چیزی را برای تو آورده ایم که آنها در آن تردید داشتند"( قٰالُوا بَلْ جِئْنٰاکَ بِمٰا کٰانُوا فِیهِ یَمْتَرُونَ ).

یعنی مامور مجازات دردناکی هستیم که تو کرارا به آنها گوشزد کرده ای ولی هرگز آن را جدی تلقی نکردند؟ *** سپس برای تاکید گفتند"ما واقعیت مسلم و غیر قابل تردیدی را برای تو آورده ایم"یعنی عذاب حتمی و مجازات قطعی این گروه بی ایمان منحرف ( وَ أَتَیْنٰاکَ بِالْحَقِّ ).

باز برای تاکید بیشتر اضافه کردند"ما مسلما راست می گوئیم"( وَ إِنّٰا لَصٰادِقُونَ ).

یعنی این گروه تمام پلها را پشت سر خود خراب کرده اند و جایی برای

ص :107

شفاعت و گفتگو در مورد آنها باقی نمانده است،تا لوط حتی به فکر شفاعت نیفتد و بداند اینها ابدا شایستگی این امر را ندارند.

*** و از آنجا که باید گروه اندک مؤمنان(خانواده لوط بجز همسرش)از این مهلکه جان به سلامت ببرند دستور لازم را به لوط چنین دادند:"تو شبانه هنگامی که چشم مردم گنهکار در خواب است و یا مست شراب و شهوت،خانواده ات را بر دار و از شهر بیرون شو"( فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ ).

ولی"تو پشت سر آنها باش"تا مراقب آنان باشی و کسی عقب نماند ( وَ اتَّبِعْ أَدْبٰارَهُمْ ).

ضمنا"هیچیک از شما نباید به پشت سرش نگاه کند"( وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ ).

"و به همان نقطه ای که دستور به شما داده شده است(یعنی سرزمین شام یا نقطه دیگری که مردمش از این آلودگیها پاک بوده اند)بروید"( وَ امْضُوا حَیْثُ تُؤْمَرُونَ ).

*** سپس لحن کلام تغییر می یابد و خداوند می فرماید"ما به لوط چگونگی این امر را وحی فرستادیم که به هنگام طلوع صبح همگی ریشه کن خواهند شد، به گونه ای که حتی یک نفر از آنها باقی نماند"( وَ قَضَیْنٰا إِلَیْهِ ذٰلِکَ الْأَمْرَ أَنَّ دٰابِرَ هٰؤُلاٰءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ ).

*** (دقت کنید)سپس قرآن داستان را در اینجا رها کرده و به آغاز باز می گردد،و بخشی را که در آنجا ناگفته مانده بود به مناسبتی که بعدا اشاره خواهیم کرد بیان می کند و می گوید:

ص :108

"مردم شهر از ورود میهمانان تازه وارد لوط آگاه شدند و به سوی خانه او حرکت کردند،و در راه به یکدیگر بشارت می دادند"( وَ جٰاءَ أَهْلُ الْمَدِینَهِ یَسْتَبْشِرُونَ ).

آنها در آن وادی گمراهی و ننگین خود فکر می کردند طعمه لذیذی به چنگ آورده اند،جوانانی زیبا و خوشرو،آنهم در خانه لوط! تعبیر به" أَهْلُ الْمَدِینَهِ "نشان می دهد که حد اقل گروه زیادی از مردم شهر به سوی خانه لوط حرکت کردند و این امر روشن می سازد که آنها تا چه حد وقیح و رسوا و جسور شده بودند،مخصوصا که جمله یستبشرون(یکدیگر را بشارت می دادند)حکایت از عمق آلودگی آنها می کند،چرا که این عمل ننگین را شاید کمتر کسی در میان حیوانات و چارپایان نظیرش را دیده است،اگر کسی هم انجام دهد،لا اقل با کتمان و اختفاء و احساس شرمساری است اما این ملت زشتکار و فرومایه آشکارا به یکدیگر تبریک می گفتند!! *** "لوط"که سر و صدای آنها را شنید در وحشت عجیبی فرو رفت و نسبت به میهمانان خود بیمناک شد،زیرا هنوز نمی دانست که این میهمانان ماموران عذابند و فرشتگان خداوند قادر قاهرند،لذا در مقابل آنها ایستاد و"گفت:اینها میهمانان منند،آبروی مرا نریزید"( قٰالَ إِنَّ هٰؤُلاٰءِ ضَیْفِی فَلاٰ تَفْضَحُونِ ).

یعنی از مساله خدا و پیغمبر و جزا و کیفر،اگر صرف نظر کنیم،حد اقل این مساله انسانی و سنتی که میان همه افراد بشر اعم از مؤمن و کافر وجود دارد می گوید که به میهمان احترام باید گذارد شما چگونه بشری هستید که حتی ساده ترین مسائل انسانی را نمی فهمید،اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید! ***

ص :109

سپس اضافه کرد بیائید و"از خدا بترسید و مرا در برابر میهمانانم شرمنده نسازید"( وَ اتَّقُوا اللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ ) (1).

*** ولی آنها چنان جسور و به اصلاح پر رو بودند که نه تنها احساس شرمندگی در خویش نمی کردند بلکه از لوط پیامبر،چیزی هم طلبکار شده بودند،گویی جنایتی انجام داده،زبان به اعتراض گشودند و"گفتند:مگر ما به تو نگفتیم احدی را از مردم جهان به مهمانی نپذیری و به خانه خود راه ندهی"( قٰالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ الْعٰالَمِینَ ) چرا خلاف کردی،و به گفته ما عمل ننمودی؟! و این به خاطر آن بود که قوم و جمعیت مزبور افرادی خسیس و بخیل بودند، و هرگز کسی را به خانه خود میهمان نمی کردند،و اتفاقا شهرهای آنها در مسیر قافله ها بود و می گویند آنها برای اینکه کسی در آنجا توقف نکند،این عمل شنیع را با بعضی از واردین انجام داده بودند،و کم کم برای آنها عادتی شده بود، لذا گویا هر گاه لوط پیامبر با خبر می شد که شخص غریبی به آن دیار گام نهاده برای اینکه گرفتار چنگال آنها نشود وی را به خانه خود دعوت می کرد اما آنها پس از آنکه از این جریان آگاه شدند خشمگین گشتند و به او صریحا گفتند حق نداری بعد از این میهمانی به خانه خود راه دهی!

ص :110


1- 1) در آیات فوق لوط از این قوم بی آزرم گاهی می خواهد که او را به"فضیحت" نکشند و گاهی به"خزی"،فضیحت در اصل لغت به معنی منکشف شدن چیزی است و سپس به معنی ظهور عیب آمده است و معادل آن در فارسی رسوا کردن است(گویا لوط می خواهد به آنها بفهماند که این کار شما آبروی مرا در برابر این میهمانان می برد و میفهمند که اهل شهر من تا چه حد آلوده اند). اما خزی در اصل به معنی دور ساختن است و سپس به معنی شرمندگی آمده است(گویی لوط می خواهد بگوید مرا در برابر این میهمانها شرمنده و از آنها دور نسازید).

بنا بر این به نظر می رسد که کلمه"عالمین"در آیه فوق اشاره به رهگذران و افرادی است که اهل آن شهر و دیار نبودند و گذارشان به آنجا می افتاد.

*** به هر حال لوط که این جسارت و وقاحت را دید از طریق دیگری وارد شد، شاید بتواند آنها را از خواب غفلت و مستی انحراف و ننگ،بیدار سازد،رو به آنها کرده گفت:چرا شما راه انحرافی می پوئید،اگر منظورتان اشباع غریزه جنسی است چرا از طریق مشروع و ازدواج صحیح وارد نمی شوید"این ها دختران منند (آماده ام آنها را به ازدواجتان در آورم)اگر شما می خواهید کار صحیحی انجام دهید راه این است"( قٰالَ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ ).

بدون شک دختران لوط تعداد محدودی بودند،و آن جمعیت افراد زیادی، ولی هدف لوط این بود که به آنها اتمام حجت کند و بگوید من تا این حد نیز آماده فداکاری برای حفظ حیثیت مهمانان خویش،و نجات شما از منجلاب فساد هستم.

بعضی نیز گفته اند منظور از" هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی "اشاره به دختران شهر است،که به عنوان یک پدر روحانی و معنوی همه را دختر خویش می خواند(ولی تفسیر اول به معنی آیه نزدیکتر است).

ناگفته پیدا است که لوط نمی خواست دختران خود را به ازدواج مشرکان گمراه در آورد بلکه هدفش این بود که بیائید و ایمان بیاورید و بعد هم دختران خودم را به ازدواج شما در می آورم.

*** اما وای از مستی شهوت،مستی انحراف،و مستی غرور و لجاجت،اگر ذره ای از اخلاق انسانی و عواطف بشری در آنها وجود داشت،کافی بود که آنها را در برابر چنین منطقی شرمنده کند،لا اقل از خانه لوط باز گردند و حیا کنند،

ص :111

اما نه تنها منفعل نشدند،بلکه بر جسارت خود افزودند و خواستند دست به سوی میهمانان لوط دراز کنند!! اینجاست که خدا روی سخن را به پیامبر اسلام کرده،می گوید:"قسم به جان و حیات تو که اینها در مستی خود سخت سرگردانند"!( لَعَمْرُکَ إِنَّهُمْ لَفِی سَکْرَتِهِمْ یَعْمَهُونَ ).

و در سوره هود به دنبال بحثی مشابه همین بحث خواندیم که فرشتگان پرده از روی کار خود برداشتند،رو به سوی لوط کرده،گفتند:نترس آنها به تو آسیبی نمی رسانند.و در آیه 37 سوره قمر می خوانیم:هنگامی که آنها بر جسارت خویش افزودند و تصمیم بر تجاوز به میهمانان گرفتند چشمانشان را نابینا ساختیم وَ لَقَدْ رٰاوَدُوهُ عَنْ ضَیْفِهِ فَطَمَسْنٰا أَعْیُنَهُمْ و چنان که در بعضی از روایات آمده یکی از فرشتگان مشتی خاک به صورت آنها پاشید،همه نابینا شدند،(و فریاد زنان باز گشتند).

*** در اینجا سخن الهی درباره این قوم اوج می گیرد و در دو آیه فشرده و کوتاه سرنوشت شوم آنها را به صورتی قاطع و کوبنده و بسیار عبرت انگیز بیان می کند، و می گوید:"سرانجام فریاد تکان صیحه وحشتناکی به هنگام طلوع آفتاب،همه را فرا گرفت"( فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَهُ مُشْرِقِینَ ).

این صیحه ممکن است صدای یک صاعقه عظیم و یا صدای یک زلزله وحشتناک بوده باشد،و به هر حال فریادی بود که از وحشت آن همگی بیهوش شدند،و یا جان خویش را از دست دادند،و می دانیم امواج صوتی هنگامی که از حد معینی بگذرد،آزار دهنده و وحشت انگیز،و از آنهم که فراتر برود انسان را مدهوش می کند،و یا ارگانهای حیاتی را به کلی از کار می اندازد،و حتی

ص :112

ممکن است ساختمانها را ویران سازد.

*** ولی به این اکتفاء ننمودیم بلکه شهر آنها را به کلی زیر و رو کردیم"بالای آن را پائین و پائین را بالا قرار دادیم"!( فَجَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا .) این مجازات نیز برای آنها کافی نبود"به دنبال آن بارانی از سجیل(گلهای متحجر شده)بر سر آنان فرو ریختیم"!( وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ حِجٰارَهً مِنْ سِجِّیلٍ ).

ریزش این باران سنگ،ممکن است برای هدف گیری کسانی بوده باشد که از آن صیحه وحشتناک نابود نشده و یا زیر آوار نرفته بودند،و نیز ممکن است برای محو اجساد پلید و آثار این قوم بوده است،آن چنان که پس از این باران سنگ اگر کسی از آن دیار می گذشت نمی توانست به آسانی باور کند که روزی در این منطقه شهرهای آبادی بوده است! نازل شدن این عذابهای سه گانه(صیحه وحشتناک-زیر و رو شدن-بارانی از سنگ)هر کدام به تنهایی کافی بود که قومی را به هلاکت برساند،اما برای شدت گناه و جسور بودن آنها در تن دادن به آلودگی و ننگ،و همچنین برای عبرت دیگران،خداوند مجازات آنها را مضاعف کرد.

*** اینجاست که قرآن به نتیجه گیری تربیتی و اخلاقی پرداخته می گوید "در این داستان نشانه هایی است برای افراد با هوش"!( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ )، آنها که با فراست و هشیاری و بینش مخصوص خود از هر علامتی جریانی را کشف می کنند و از هر اشاره ای حقیقتی و از هر نکته ای،مطلب مهم و آموزنده ای را (1).

ص :113


1- 1) متوسم از ماده وسم(بر وزن رسم)به معنی اثر گذاردن است.و"متوسم" به کسی می گویند که از کمترین اثر،پی به واقعیتهایی می برد،و معادل آن در فارسی،هوشیار، با فراست و با ذکاوت است.

*** اما تصور نکنید که آثار آنها به کلی از میان رفته،نه"بر سر راه کاروانیان و گذر کنندگان همواره ثابت و برقرار است"( وَ إِنَّهٰا لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ ).

اگر باور ندارید برخیزید و بروید و ویرانه های این شهرهای بلا دیده را که بر سر راه مسافران در طریق شام(از سوی مدینه قرار دارد بنگرید و بیندیشید، بیندیشید و عبرت گیرید،عبرت گیرید و به سوی خدا باز گردید،و راه توبه را پیش گیرید،و آلودگیها را از دل و جان خود بشوئید.

*** باز هم به عنوان تاکید بیشتر و دعوت افراد با ایمان به تفکر و اندیشه در این داستان عبرت انگیز اضافه می کند که در این داستان نشانه ای است برای افراد با ایمان( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِلْمُؤْمِنِینَ ).

چگونه ممکن است انسان ایمان داشته باشد و این سرگذشت تکان دهنده را بخواند و عبرتها نگیرد؟! ***درباره معنی"سجیل"و اینکه چرا بر این قوم آلوده،بارانی از سنگ فرود آمد،و چرا شهر آنها زیر و رو شد،و چرا لحظه نزول عذاب،صبحگاهان بود و چرا به خانواده لوط دستور داده شد که به پشت سر خود نگاه نکنند،و همچنین در زمینه تحریم همجنس گرایی در ادیان آسمانی،و فلسفه آن،و نیز اخلاق قوم لوط،در ذیل آیات سوره هود بحث کافی کردیم(به جلد 9 تفسیر نمونه صفحه 189 تا 198 مراجعه فرمائید).

ولی باز نکته هایی باقی مانده که ذیلا از نظرتان می گذرد.

ص :114

***

نکته ها:

اشاره
1-منظور از بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ چیست؟

"قطع"به معنی تاریکی شب است،مرحوم طبرسی در مجمع البیان می گوید:گویا"قطع"جمع"قطعه"است،و به همین دلیل از این تعبیر در آیه فوق گذشتن قسمت عمده شب را فهمیده است، ولی از گفته"راغب"در"مفردات"بر می آید که"قطع"به معنی"قطعه" و مفرد است.

اما بسیاری از مفسران این کلمه را به معنی اواخر شب و هنگام سحر گرفته اند،شاید این تفسیر به خاطر بعضی دیگر از آیات قرآن است که صریحا درباره آل لوط می گوید: نَجَّیْنٰاهُمْ بِسَحَرٍ (ما آنان را سحرگاهان نجات بخشیدیم سوره قمر آیه 34).

یعنی در همان هنگام که شهوت پرستان آلوده دامان در خواب غفلت فرو رفته بودند و مستی شراب و غرور و شهوت در وجودشان بهم آمیخته بود،و شهر برای خارج شدن خاندان لوط کاملا آماده بود خارج شدند.

و عجب اینکه شروع مجازات کوبنده آنها نیز در هنگام صبح،وقت طلوع آفتاب بود،و شاید انتخاب این وقت به خاطر آن بوده است که گروه مهاجم هنگامی که نابینا شدند و به خانه های خود بازگشتند کمی در فکر فرو رفتند به همین جهت آن شب را به آنها مهلت داد شاید توبه کنند و باز گردند،و در مقام جبران بر آیند.

از بعضی از روایات نیز استفاده می شود بعضی از آنها هنگامی که به خانه های خود بازگشتند سوگند یاد کردند که ما صبحگاهان حتی یک نفر از خانواده

ص :115

لوط را زنده نخواهیم گذارد،اما پیش از آنکه بتوانند گامی در این راه بردارند عذاب الهی آنها را درو کرد! (1)***

2-تفسیر جمله" وَ امْضُوا حَیْثُ تُؤْمَرُونَ ".

گفتیم فرشتگان به خاندان لوط توصیه کردند که در آخر شب به همان نقطه ای که به شما دستور داده شده است حرکت کنید،ولی در آیات قرآن توضیح بیشتری درباره این نقطه دیده نمی شود،به همین دلیل مفسران بیانات گوناگونی دارند:بعضی گفته اند آنها مامور بودند به سوی سرزمین شام بروند که محیط آن نسبتا پاک بود.

بعضی دیگر گفته اند که فرشتگان قریه معینی را مشخص کردند و به آنها توصیه نمودند به آنجا بروید،و در تفسیر المیزان همین قدر از این جمله استفاده شده که آنها یک نوع هدایت الهی و راهنمای واقعی در مسیرشان با خود داشتند و طبق آن رفتار نمودند.

3-رابطه"متوسم"و"مؤمن"

در آیات فوق دیدیم که گاهی می گوید"در سرگذشت عبرت انگیز قوم لوط،نشانه هایی برای متوسمین است"و گاه می گوید"برای مؤمنین است"جمع میان این دو تعبیر به ما می فهماند که مؤمنان راستین،متوسم هستند یعنی با فراست، سریع الانتقال و کاملا هوشیار.

در روایتی از امام باقر ع می خوانیم:که تفسیر إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ را از آن حضرت سؤال کردند،فرمود:"منظور امت اسلام است" سپس اضافه کرد"

قال رسول اللّٰه اتقوا فراسه المؤمن،فانه ینظر بنور اللّٰه عز و جل! "پیامبر فرمود:از فراست مؤمن بپرهیزید چرا که به نور خدا

ص :116


1- 1) نور الثقلین جلد 2 صفحه 385.

می بیند"! (1).

در روایت دیگری می خوانیم که امام صادق ع فرمود:متوسمین،امامانند" (2).

و از امیر مؤمنان علی ع نقل شده که فرمود:"متوسم،پیامبر بود،و من بعد از او و سپس امامان از دودمان من" (3).

***

4-مستی شهوت و غرور!

گر چه مستی شراب مشهور است ولی مستی هایی بدتر از مستی شراب نیز پیدا می شود که از آن جمله مستی مقام و مستی شهوت است،در آیات فوق خواندیم که خداوند به جان پیامبرش سوگند یاد می کند که این گروه در مستی خود سرگردان و حیرانند،آن چنان که روشنترین جاده نجات را نمی بینند،کار به جایی می رسد که پیامبر بزرگی همچون لوط حاضر می شود دختران خود را به ازدواج آنها در آورد تا از طریق حلال و مشروع اشباع شوند و از گناه و آلودگی و ننگ رهایی یابند اما باز هم آنها دست رد بر سینه او می گذارند! ضمنا این پیامبر بزرگ،این درس آموزنده را به ما می دهد که برای مبارزه با مفاسد تنها روی نفی تکیه نکنید،بلکه روی اثبات هم باید تکیه کرد، یعنی باید غرائز بشر را از طریق صحیح اشباع نمود تا به فساد نگراید،گرچه قوم لوط افراد فاسد استثنایی بودند که این برنامه در آنها مؤثر نیفتاد،ولی معمولا این روش یکی از مؤثرترین روشهاست.

هنگامی که بخواهیم با سرگرمیهای غیر سالم مبارزه کنیم باید در درجه اول بکوشیم و سرگرمی سالم برای مردم فراهم سازیم،همین گونه در برنامه های دیگر.

جالب اینکه در بعضی از روایات می خوانیم،لوط این پیامبر پر استقامت

ص :117


1- 1 و 2 و 3) نور الثقلین جلد 3 صفحه 23.
2-
3-

حدود سی سال در میان این جمعیت پست و فرومایه به تبلیغ مشغول بود اما هیچکس جز خانواده اش به او ایمان نیاوردند(به استثنای همسرش) (1).

چه پرشکوه است اینهمه استقامت،آنهم در میان این چنین فرومایگان که انسان حتی از یک ساعت زندگی در میان آنها به ستوه می آید،و چه درد آور است با چنین همسری ساختن! در سوره ذاریات آیه 35 و 36 می خوانیم: فَأَخْرَجْنٰا مَنْ کٰانَ فِیهٰا مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فَمٰا وَجَدْنٰا فِیهٰا غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ ؟"ما تمام کسانی را که ایمان داشتند از آن سرزمین قبل از نزول بلا بیرون بردیم،اما جز یک خانواده با ایمان در آن وجود نداشت!.

و از اینجا نیز روشن می شود که مجازات الهی خشک و تر را هرگز با هم نمی سوزاند،حتی اگر یک نفر مؤمن راستین و وظیفه شناس باشد او را نجات می بخشد.

ص :118


1- 1) نور الثقلین جلد 3 صفحه 382.

[سوره الحجر (15): آیات 78 تا 84]

اشاره

وَ إِنْ کٰانَ أَصْحٰابُ اَلْأَیْکَهِ لَظٰالِمِینَ (78) فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ وَ إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ (79) وَ لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحٰابُ اَلْحِجْرِ اَلْمُرْسَلِینَ (80) وَ آتَیْنٰاهُمْ آیٰاتِنٰا فَکٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ (81) وَ کٰانُوا یَنْحِتُونَ مِنَ اَلْجِبٰالِ بُیُوتاً آمِنِینَ (82) فَأَخَذَتْهُمُ اَلصَّیْحَهُ مُصْبِحِینَ (83) فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ (84)

ترجمه:

78-اصحاب الایکه(صاحبان سرزمینهای پر درخت-قوم شعیب)مسلما قوم ستمگری بودند.

79-ما از آنها انتقام گرفتیم و این دو(قوم لوط و اصحاب ایکه)شهرهای ویران شده شان بر سر راه آشکار است! 80-اصحاب الحجر(قوم ثمود)پیامبران را تکذیب کردند.

81-ما آیات خود را برای آنهای فرستادیم ولی آنها از آن روی گرداندند.

82-آنها خانه های امن و امانی در دل کوه ها می تراشیدند.

83-اما سرانجام صیحه(مرگبار)صبحگاهان آنها را فرو گرفت.

84-و آنچه را بدست آورده بودند آنان را از عذاب الهی نجات نداد.

ص :119

تفسیر:

اشاره
پایان زندگی دو قوم ستمگر

در این آیات،قرآن به دو بخش دیگر از سرگذشت اقوام پیشین تحت عنوان " أَصْحٰابُ الْأَیْکَهِ "و" أَصْحٰابُ الْحِجْرِ "اشاره می کند،و بحثهای عبرت انگیزی را که در آیات پیشین پیرامون قوم لوط بود تکمیل می نماید.

نخست می گوید:"اصحاب الایکه مسلما مردمی ظالم و ستمگر بودند" ( وَ إِنْ کٰانَ أَصْحٰابُ الْأَیْکَهِ لَظٰالِمِینَ ) (1).

*** "و ما از آنها انتقام گرفتیم"و در برابر ظلمها و ستمگریها و سرکشی ها، مجازاتشان نمودیم( فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ ).

و سرزمین های این گروه و قوم لوط که داستانشان گذشت،بر سر راه شما قرار داد و آشکار است،( وَ إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ ).

چشم باز کنید و سرنوشت آنها را بنگرید سپس عبرت گیرید.

***

أَصْحٰابُ الْأَیْکَهِ

کیانند؟

بسیاری از مفسران و ارباب لغت گفته اند که"ایکه"به معنی درختان در هم پیچیده و یا بیشه است"و أَصْحٰابُ الْأَیْکَهِ "همان قوم شعیبند که در سرزمینی پر آب و مشجر در میان حجاز و شام زندگی می کردند.

آنها زندگی مرفه و ثروت فراوانی داشتند و به همین جهت،غرور و غفلت آنها را فرا گرفته بود و مخصوصا دست به کم فروشی و فساد در زمین زده بودند.

شعیب آن پیامبر بزرگ،آنها را از این کارشان بر حذر داشت و دعوت به توحید

ص :120


1- 1) کلمه"ان"در این آیه"ان"شرطیه نیست،بلکه"ان مخففه از مثقله"می باشد و در تقدیر چنین بوده"انه کان اصحاب الایکه للظالمین".

و راه حق نمود،اما همانگونه در آیات سوره هود دیدیم،آنها تسلیم حق نشدند و سرانجام بر اثر مجازات دردناکی نابود گشتند،گرمای شدیدی چندین روز پی در پی آنها را فرو گرفت،و در آخرین روز ابر بزرگی در آسمان نمایان شد، آنها به سایه ابر پناه بردند،اما صاعقه ای فرود آمد،و آن بیدادگران را نابود کرد.

شاید تکیه کردن قرآن روی کلمه" أَصْحٰابُ الْأَیْکَهِ "(صاحبان سرزمینهای پر درخت)به خاطر این باشد که می خواهد بگوید با اینهمه نعمتی که به آنها بخشیده بودیم باز بجای شکران،کفران کردند،و ظلم و ستم بنیاد نمودند و صاعقه آنها و درختانشان را از میان برد.

شرح بیشتر حالات آنها-با تصریح بنام شعیب-در سوره"شعراء"از آیه 176 تا 190 آمده است.

ضمنا باید توجه داشت که جمله" فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ "(آنها را مجازات کردیم)ممکن است اشاره هم به قوم لوط باشد و هم اصحاب الایکه،زیرا بلافاصله بعد از این جمله می خوانیم،" وَ إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ ":"سرزمینهای این دو بر سر راه شما آشکار است".

در تفسیر جمله" إِنَّهُمٰا لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ "مشهور و معروف همین است که اشاره به شهر قوم لوط و شهر اصحاب الایکه می باشد،و کلمه"امام"به معنی راه و جاده است(زیرا از ماده"ام"بی معنی قصد کردن گرفته شده،چون انسان برای رسیدن به مقصد،از راهها عبور می کند).

این احتمال را نیز بعضی داده اند که منظور از" لَبِإِمٰامٍ مُبِینٍ "همان لوح محفوظ باشد به قرینه آیه 12 سوره یس،ولی این احتمال بسیار بعید است،چرا که قرآن می خواهد برای مردم درس عبرت بیان کند،و بودن نام این دو شهر،

ص :121

در لوح محفوظ نمی تواند تاثیری در عبرت گیری مردم داشته باشد،در حالی که بودن این دو شهر بر سر راه کاروانها و سایر رهگذران می توانست اثر عمیقی در آنها بگذارد،لحظه ای در آنجا درنگ کنند،و بیندیشند و دل عبرت بینشان از دیده نظر کند،و این سرزمین بلا دیده را آینه عبرت داند،گاهی در کنار سرزمین قوم لوط و گاهی در کنار سرزمین اصحاب الایکه،سرانجام سیلاب اشک را بر سرنوشت آنها از دیده روان سازند! *** و اما در مورد" أَصْحٰابُ الْحِجْرِ "،همان قوم سرکشی که در سرزمینی به نام "حجر"،زندگی مرفهی داشتند و پیامبر بزرگشان"صالح"برای هدایت آنها مبعوث شد،چنین می گوید:

"اصحاب حجر،فرستادگان خدا را تکذیب کردند"( وَ لَقَدْ کَذَّبَ أَصْحٰابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلِینَ )! در اینکه این شهر در کجا واقع شده بود،بعضی از مفسران و مورخان چنین نگاشته اند که شهری بود در مسیر کاروان مدینه و شام در یک منزلی"وادی القری"و در جنوب"تیمه"و امروز تقریبا اثری از آن نیست.

می گویند این شهر در گذشته یکی از شهرهای تجاری عربستان بوده،و تا آنجا اهمیت داشته که"بطلمیوس"در نوشته هایش به عنوان یک شهر تجاری از آن نام برده است،و"پلین"جغرافی دان رومی از آن بنام"حجری"یاد می کند.

در روایتی می خوانیم که در سال نهم هجرت که پیامبر برای دفع سپاه روم به تبوک لشگر کشی کرد،سربازان اسلام می خواستند در این منزل توقفی کنند، پیامبر ص مانع آنها شد و فرمود:اینجا همان منطقه قوم ثمود است که عذاب الهی

ص :122

بر آنها فرود آمد (1).

این نکته نیز قابل توجه است که قرآن در مورد اصحاب الحجر(و همچنین در مورد قوم نوح و قوم شعیب و قوم لوط در آیات سوره شعراء به ترتیب آیه 105 و 123 و 160 و بعضی دیگر از اقوام پیشین)می گوید آنها"پیامبران"را تکذیب کردند،در حالی که ظاهر امر چنین نشان می دهد که هر کدام یک پیامبر بیشتر نداشتند و تنها او را تکذیب نمودند.

این تعبیر شاید به خاطر آنست که برنامه و هدف پیامبران،آن چنان با یکدیگر پیوستگی دارد که تکذیب یکی از آنها تکذیب همه آنها خواهد بود.

این احتمال را نیز داده اند که این اقوام پیامبران متعددی داشته اند که از میان آنها یک نفر سرشناستر و معروفتر بود،ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر می رسد.

*** به هر حال قرآن درباره" أَصْحٰابُ الْحِجْرِ "چنین ادامه می دهد:"ما آیات خود را برای آنها فرستادیم ولی آنها از آن روی گرداندند"( وَ آتَیْنٰاهُمْ آیٰاتِنٰا فَکٰانُوا عَنْهٰا مُعْرِضِینَ ).

تعبیر به اعراض(روی گرداندن)نشان می دهد که آنها حتی حاضر نبودند این آیات را بشنوند و یا به آن نظر بیفکنند.

*** اما به عکس در کار زندگی دنیایشان آن قدر سخت کوش بودند که:"برای خود خانه های امن و امانی در دل کوه ها می تراشیدند"( وَ کٰانُوا یَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً آمِنِینَ ).

و این نشان می دهد که اولا منطقه آنها یک منطقه کوهستانی بوده،و ثانیا

ص :123


1- 1) اعلام القرآن خزائلی صفحه 292.

تمدن مادی پیشرفته ای داشتند که به آنها امکان می داد در درون کوه ها خانه های امن تهیه کنند که در برابر طوفانها و سیل و حتی زلزله ها کاملا،مقاومت داشته باشد.

عجیب است که انسان برای چند روز زندگی دنیا اینهمه محکم کاری می کند،ولی برای زندگی جاویدان و ابدیش آن چنان سهل انگار است که حتی گاهی حاضر به شنیدن سخن خدا و نظر افکندن در آیات او نیست! *** خوب،چه انتظاری درباره چنین قومی می توان داشت،جز اینکه طبق قانون"انتخاب اصلح الهی"و ندادن حق ادامه حیات به اقوامی که به کلی فاسد و مفسد می شوند،بلای نابود کننده ای بر سر آنها فرود آید و نابودشان سازد،لذا قرآن می گوید:"سرانجام صیحه آسمانی صبحگاهان دامانشان را گرفت" ( فَأَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَهُ مُصْبِحِینَ ).

این صیحه صدای صاعقه مرگباری بوده که بر خانه های آنها فرود آمد و آن چنان کوبنده و تکان دهنده و وحشتناک بود که اجساد بی جانشان را به روی زمین افکند.

شاهد این سخن آیه 13 سوره فصلت می باشد فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُکُمْ صٰاعِقَهً مِثْلَ صٰاعِقَهِ عٰادٍ وَ ثَمُودَ .

*** نه آن کوه های سر به آسمان کشیده و نه آن خانه های امن و امان و نه اندام نیرومند این قوم سرکش و نه آن ثروت سرشار،هیچکدام نتوانستند در برابر این عذاب الهی مقاومت کنند،لذا در پایان داستان آنها می فرماید:"آنچه را بدست آورده بودند،آنان را از عذاب الهی نجات نداد"( فَمٰا أَغْنیٰ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ ).

ص :124

در سوره شعراء ضمن آیاتی از 141 تا 158 حالات آنها به طور مشروحتر بیان شده است که بخواست خدا در تفسیر این آیات خواهد آمد.

***

[سوره الحجر (15): آیات 85 تا 91]

اشاره

وَ مٰا خَلَقْنَا اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ اَلسّٰاعَهَ لَآتِیَهٌ فَاصْفَحِ اَلصَّفْحَ اَلْجَمِیلَ (85) إِنَّ رَبَّکَ هُوَ اَلْخَلاّٰقُ اَلْعَلِیمُ (86) وَ لَقَدْ آتَیْنٰاکَ سَبْعاً مِنَ اَلْمَثٰانِی وَ اَلْقُرْآنَ اَلْعَظِیمَ (87) لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلیٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ اِخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ (88) وَ قُلْ إِنِّی أَنَا اَلنَّذِیرُ اَلْمُبِینُ (89) کَمٰا أَنْزَلْنٰا عَلَی اَلْمُقْتَسِمِینَ (90) اَلَّذِینَ جَعَلُوا اَلْقُرْآنَ عِضِینَ (91)

ترجمه:

85-ما آسمان و زمین و آنچه میان آن دو است،جز به حق نیافریدیم،و ساعت موعود

ص :125

(قیامت)قطعا فرا خواهد رسید،از آنها(دشمنان)به خوبی صرفنظر کن(و آنها را به نادانیهایشان ملامت ننما).

86-پروردگار تو آفریننده آگاه است.

87-ما به تو سوره حمد و قرآن عظیم دادیم.

88-(بنا بر این)هرگز چشم خود را به نعمتهای(مادی)که به گروه هایی از آنها (کفار)دادیم میفکن،و بخاطر آنچه آنها دارند غمگین مباش و بال و پر خود را برای مؤمنین فرود آر.

89-و بگو من انذار کننده آشکارم.

90-(ما بر آنها عذابی می فرستیم)همانگونه که بر"تجزیه گران"(آیات الهی) فرستادیم.

91-همانها که قرآن را تقسیم کردند(آنچه را به سودشان بود پذیرفتند،و آنچه بر خلاف هوسهایشان بود ترک نمودند)!

تفسیر:

تجزیه گران و التقاطیها!

از آنجا که گرفتاری همیشگی انسان به خاطر نداشتن یک ایدئولوژی و عقیده صحیح و خلاصه پای بند نبودن به مبدء و معاد است،پس از شرح حالات اقوامی همچون قوم لوط و قوم شعیب و صالح که گرفتار آن همه بلا شدند،به مساله "توحید"و"معاد"باز می گردد و در یک آیه به هر دو اشاره می کند"ما آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است جز به حق نیافریدیم"( وَ مٰا خَلَقْنَا السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ ).

هم نظام حاکم بر آنها حق است و حساب شده،و هم هدف آفرینش آنها حق است،و به همین دلیل این نظم شگرف،و آفرینش دقیق و منظم دلیل روشنی است بر آفریدگار دانا و توانایی که او هم حق است،بلکه حقیقت حق او است، و هر حقی تا آنجا حق است که با وجود بی پایانش هماهنگ است و هر چه جز او

ص :126

است و با او پیوندی ندارد باطل و بیهوده است.

این در مورد توحید،سپس در رابطه با معاد می گوید:"ساعت موعود سرانجام به طور مسلم خواهد آمد"( وَ إِنَّ السّٰاعَهَ لَآتِیَهٌ ).

و اگر دیر آید عاقبت بیاید.

بعید نیست که جمله اول به منزله دلیلی بر جمله دوم بوده باشد چرا که حق بودن این جهان پهناور در صورتی خواهد بود که تنها برای این چند روز زندگی مملو از ناراحتیها آفریده نشده باشد،بلکه هدفی عالیتر که بتواند این آفرینش بزرگ را توجیه کند در نظر باشد،بنا بر این حق بودن آفرینش آسمان و زمین و عالم هستی خود دلیلی است بر اینکه رستاخیزی در پیش خواهیم داشت و گرنه آفرینش بیهوده بود.(دقت کنید).

و به دنبال آن به پیامبرش دستور می دهد که در برابر لجاجت،نادانیها، تعصبها،کارشکنی ها و مخالفتهای سرسختانه آنان،ملایمت و محبت نشان ده،و "از گناهان آنها صرف نظر کن،و آنها را ببخش،بخششی زیبا که حتی توام با ملامت نباشد"( فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ ).

زیرا تو با داشتن دلیل روشن در راه دعوت و رسالتی که به آن ماموری، برای تحکیم پایه های مبدء و معاد در قلوب مردم،نیازی به خشونت نداری،چرا که منطق و عقل با تو است،به علاوه خشونت در برابر جاهلان،غالبا موجب افزایش خشونت و تعصب آنها است.

"صفح"به معنی روی هر چیزی است مانند صفحه صورت (1)و به همین جهت"فاصفح"به معنی روی بگردان و صرف نظر کن آمده است و از آنجا که

ص :127


1- 1) فیروزآبادی در قاموس می گوید:دامنه کوه را"صفح"و پهنی شمشیر را نیز "صفح"و صورت را نیز"صفح"گویند و"صفح"به معنی طرف و روی هر چیزی است.

روی گرداندن از چیزی گاهی به خاطر بی اعتنایی و قهر کردن و مانند آنست، و گاهی به خاطر عفو و گذشت بزرگوارانه،لذا در آیه فوق بلافاصله آن را با کلمه جمیل(زیبا)توصیف می کند تا معنی دوم را برساند.

در روایتی از امام علی بن موسی الرضا ع می خوانیم که در تفسیر این آیه فرمود:

العفو من غیر عتاب: "منظور،عفو کردن خالی از مؤاخذه و سرزنش است" (1).

نظیر این حدیث از امام زین العابدین ع نیز نقل شده است (2).

*** آیه بعد-به طوری که جمعی از مفسران گفته اند-در واقع به منزله دلیلی بر لزوم گذشت و عفو و صفح جمیل است،می گوید:"پروردگار،آفریننده و آگاه است"( إِنَّ رَبَّکَ هُوَ الْخَلاّٰقُ الْعَلِیمُ ).

او می داند که همه مردم یکسان نیستند،او از اسرار درون و طبایع و میزان رشد فکری و احساسات مختلف آنها با خبر است،نباید از همه آنها انتظار داشته باشی که یکسان باشند بلکه باید با روحیه عفو و گذشت با آنها برخورد کنی تا تدریجا تربیت شوند،به راه حق آیند.

البته این سخن به آن معنی نیست که مردم در راه و روش خود و اعمالی که انجام می دهند مجبورند بلکه صرفا اشاره به یک دستور تربیتی است که مربوط به تفاوت تفکر و استعدادها می باشد.

ذکر این نکته نیز لازم است که بعضی تصور کرده اند،این دستور مخصوص دوران زندگی پیامبر ص در مکه بوده است،و پس از آنکه به مدینه هجرت نمود و مسلمانان قدرت یافتند این دستور نسخ شد و دستور جهاد جای آن را گرفت.

ولی با توجه به اینکه این دستور در سوره های مدنی نیز آمده(مانند سوره

ص :128


1- 1 و 2) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 27.
2-

بقره و سوره نور و سوره تغابن و سوره مائده که در بعضی به پیامبر ص دستور صفح و عفو داده شده و در بعضی به مؤمنان،روشن می شود که این یک دستور عمومی و ابدی است،و اتفاقا هیچ منافاتی با دستور جهاد ندارد،زیرا هر یک از این دو جای مخصوص به خود دارند،در جایی باید با عفو و گذشت پیشرفت کرد،و به هنگامی که عفو و گذشت سبب جرات و جسارت و سوء استفاده طرف گردد چاره ای جز شدت عمل نیست.

*** سپس به پیامبر خود دلداری می دهد که از خشونت دشمنان و انبوه جمعیت آنها و امکانات فراوان مادی که در اختیار دارند،هرگز نگران نشود،چرا که خداوند مواهبی در اختیار او گذارده که هیچ چیز با آن برابری نمی کند می گوید:"ما به تو سوره حمد و قرآن عظیم دادیم"!( وَ لَقَدْ آتَیْنٰاکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ ).

می دانیم"سبع"در لغت به معنی"هفت"و"مثانی"به معنی"دو تاها" است،و بیشتر مفسران و روایات، سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِی را کنایه از سوره"حمد" گرفته اند،زیرا سوره حمد بنا بر معروف،هفت آیه است و از این نظر که به خاطر اهمیت این سوره و عظمت محتوایش دو بار بر پیامبر ص نازل گردیده و یا اینکه از دو بخش تشکیل شده(نیمی از آن حمد و ثنای خدا است و نیمی از آن تقاضاهای بندگان است)و یا اینکه دو بار در هر نماز خوانده می شود،به این جهات،کلمه مثانی یعنی دو تاها بر آن اطلاق شده است (1)(2).

بعضی از مفسران نیز این احتمال را داده اند که"سبع اشاره به هفت سوره

ص :129


1- 1) در حدیثی از پیامبر اکرم(ص)می خوانیم که خداوند می فرماید:من نماز(سوره حمد)را بین خود و بنده ام به دو قسمت تقسیم کرده ام،نیمی مربوط به من و نیم دیگر از بندگان می باشد(مجمع البیان جلد اول صفحه 17).
2- 2) به تفسیر نور الثقلین جلد سوم صفحه 28 و 29 مراجعه فرمائید.

بزرگ آغاز قرآن است،و مثانی کنایه از خود قرآن،،چرا که قرآن دو بار بر پیامبر ص نازل شد یک بار به طور جمعی،و یک بار تدریجی و به حسب نیازها و در زمانهای مختلف،بنا بر این سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِی یعنی هفت سوره مهم،از مجموعه قرآن.

ضمنا آیه 23"سوره زمر"را نیز شاهد بر این معنی گرفته اند اَللّٰهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتٰاباً مُتَشٰابِهاً مَثٰانِیَ :"خداوند همان کسی است که بهترین حدیث را نازل فرمود،کتابی که محتوایش هماهنگ و شبیه یکدیگر،کتابی که دو بار بر پیامبر ص نازل گردید".

ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر می رسد بخصوص اینکه در روایاتی که از ائمه اهل بیت ع نقل شده کرارا به همین معنی یعنی سوره حمد تفسیر شده است.

"راغب"در"مفردات"اطلاق کلمه مثانی را بر قرآن از این نظر می داند که به طور مکرر آیات آن خوانده می شود و همین تجدید و تکرار،آن را از دستبرد حوادث،محفوظ می دارد(به علاوه حقیقت قرآن در هر زمان،تکرار و تجلی تازه ای دارد که همه اینها ایجاب می کند به آن مثانی گفته شود)و به هر حال ذکر کلمه"قرآن عظیم"بعد از ذکر سوره حمد با اینکه همه جزء قرآن است،دلیل بر اهمیت و عظمت این سوره می باشد،چرا که بسیار می شود جزئی از کل را به خاطر اهمیتش به طور مستقل،در برابر کل ذکر می کنند،و این تعبیر در ادبیات عربی و فارسی و مانند آن فراوان است.

خلاصه اینکه خداوند به پیامبرش این واقعیت را بازگو می کند که تو دارای چنین سرمایه عظیمی هستی،سرمایه ای همچون قرآن به عظمت تمام عالم هستی،سرمایه ای که تمامش نور است و برکت،درس است و برنامه،راهنماست و راهگشا،مخصوصا سوره حمد که چنان محتوایش عالی است که در یک لحظه

ص :130

کوتاه انسان را به خدا پیوند داده و روح او را در آستانش به تعظیم و تسلیم و راز و نیاز وا می دارد.

*** و به دنبال بیان این موهبت بزرگ چهار دستور مهم به پیامبر ص می دهد،نخست می گوید،"هرگز چشم خود را به نعمتهای مادی که به گروه هایی از کفار داده ایم میفکن"( لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلیٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ ) (1).

این نعمتهای مادی نه پایدارند،نه خالی از درد سر،حتی در بهترین حالاتش نگاهداری آن سخت مشکل است،بنا بر این چیزی نیست که چشم تو را به سوی خود جلب کند و در برابر آن موهبت بزرگ معنوی(قرآن)که خدا به تو داده است،قابل اهمیت باشد،سپس اضافه می کند"هرگز به خاطر این مال و ثروت و نعمتهای مادی که در دست آنهاست،غمگین مباش"( وَ لاٰ تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ ).

در حقیقت دستور اول راجع به چشم ندوختن به نعمتهای مادی است، و دستور دوم درباره غم نخوردن در برابر محرومیت از آنست.

این احتمال نیز در تفسیر جمله و لا تحزن علیهم داده شده است که اگر آنها به تو ایمان نمی آورند غمگین مباش،زیرا ارزشی ندارند و لیاقتی،ولی تفسیر اول با جمله های قبل مناسبتر به نظر می رسد.

به هر حال نظیر همین مضمون در سوره طه آیه 131 به طور واضحتر آمده است: وَ لاٰ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلیٰ مٰا مَتَّعْنٰا بِهِ أَزْوٰاجاً مِنْهُمْ زَهْرَهَ الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ أَبْقیٰ :"چشم خود را به نعمتهایی که به گروه هایی از آنها داده ایم نیفکن،اینها گلهای زندگی دنیا است(گلهایی ناپایدار که

ص :131


1- 1) "ازواجا"مفعول"متعنا"و"منهم"جار و مجرور،متعلق به فعل عموم مقدر می باشد و مجموعا چنین معنی می دهد:"گروه های مختلفی از کفار...".

زود پژمرده و پرپر می شوند)اینها به خاطر آن است که می خواهیم آنها را با آن بیازمائیم،آنچه خدا به تو روزی داده است برای تو بهتر و پایدارتر است".

دستور سومی که به پیامبر می دهد در زمینه تواضع و فروتنی و نرمش در برابر مؤمنان است می فرماید:"بالهای خود را برای مؤمنان بگستر و پائین بیاور" ( وَ اخْفِضْ جَنٰاحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ ).

این تعبیر کنایه زیبایی از تواضع و محبت و ملاطفت است همانگونه که پرندگان به هنگامی که می خواهند نسبت به جوجه های خود اظهار محبت کنند آنها را زیر بال و پر خود می گیرند،و هیجان انگیزترین صحنه عاطفی را مجسم می سازند،آنها را در مقابل حوادث و دشمنان حفظ می کنند و از پراکندگی نگه می دارند! در حقیقت این تعبیر کنایی فشرده کوتاه مطالب فراوانی را در خود نهفته دارد!.

ضمنا ممکن است ذکر این جمله بعد از دستورات فوق اشاره به این باشد مبادا در مقابل کفار متنعم به خاطر دارا بودن نعمتهای مادی،تواضع و فروتنی کنی بلکه تواضع و فروتنی و محبت و عواطفت را متوجه مؤمنان ساز،هر چند دستشان از مال دنیا تهی باشد.

*** سرانجام دستور چهارم را به پیامبر ص می دهد و می گوید در برابر این افراد بی ایمان و ثروتمند محکم بایست"و صریحا بگو من انذار کننده آشکارم" ( وَ قُلْ إِنِّی أَنَا النَّذِیرُ الْمُبِینُ ).

*** بگو:من به شما اعلام خطر می کنم که خدا فرموده عذابی بر شما فرو می فرستم"آن گونه که بر تقسیم کنندگان فرستادم"( کَمٰا أَنْزَلْنٰا عَلَی الْمُقْتَسِمِینَ ) ***

ص :132

"همان تقسیم کنندگانی که آیات الهی را تجزیه کردند"( اَلَّذِینَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِینَ ) (1).

آنچه به سودشان بود گرفتند و آنچه به زیانشان بود کنار گذاشتند،در حقیقت بجای اینکه کتاب الهی و دستوراتش رهبر و راهنمای آنها باشد به صورت آلت دست در آوردند و آن را وسیله ای برای رسیدن به مقاصد شومشان ساختند، اگر یک کلمه به نفعشان بود به آن چسبیدند و اگر هزاران کلمه به زیانشان بود کنار گذاشتند! ***

نکته ها:

اشاره
1-قرآن موهبت بزرگ الهی

خدا در آیات فوق،به پیامبرش-به عنوان اخطار به همه مسلمانان جهان- اعلام می کند که این کتاب بزرگ آسمانی،سرمایه عظیم و بزرگی است،موهبتی است بی نظیر که در اختیار شما مسلمین قرار داده شده است،برنامه ای است جاودانی که اگر در زندگی انسانها پیاده شود دنیایی آباد،آزاد،و امن و امان،و مملو از معنویت خواهد ساخت.

این حقیقت است که حتی دیگران هم به آن معترفند و معتقدند اگر مسلمانان این قرآن و معارف آن را زنده می کردند،و به فرمانهای آن گردن می نهادند،آن چنان نیرومند و پیشرفته بودند که هیچکس نمی توانست سلطه خود را بر آنها بیفکند.

این سوره حمد( سَبْعاً مِنَ الْمَثٰانِی )که فاتحه الکتاب و آغازگر و فهرست قرآن نامیده شده یک دوره درس زندگی است:

ص :133


1- 1) "عضین"جمع"عضه"به معنی متفرق ساختن است و به هر بخش از چیزی نیز گفته می شود بنا بر این عضین یعنی بخش ها و قسمتها.

توجه به مبدء بزرگی که همه جهانیان را در مسیر تکاملی پرورش می دهد، رحمت خاص و عامش همه را فرا گرفته،توجه به دادگاه بزرگی که ایمان به آن دقیقترین کنترل را روی اعمال انسان می گذارد.

عدم اتکاء به غیر اللّٰه،و عدم خضوع و تسلیم در برابر غیر او،و بالآخره گام نهادن در صراط مستقیم که نه انحراف در آن است،نه به شرق می گراید و نه به غرب،نه به افراط و نه به تفریط،نه گمراهی در آن است و نه خشم و غضب پروردگار.

اینها مجموعه ای را تشکیل می دهند که پیاده شدنش در روح انسان برای ساختن یک شخصیت والا و تکامل یافته کافی است.

اما افسوس که این سرمایه بزرگ به دست کسانی افتاده که نه به عمق آن راه یافته اند،و نه به ارزش والای آن،حتی گاهی ناآگاهانی در میان آنها پیدا می شوند که آیاتش را رها کرده و دست نیاز به قوانین و برنامه های ساخت انسانهایی که خود اسیر چنگال شهواتند و حد اقل پر از نارسایی های فکری هستند دراز می کنند،و یا تعلیماتش را به"ثمن بخس"و بهای ناچیزی می فروشند،یا مختصر پیشرفت تمدن مادی دیگران چنان توجه آنها را به خود جلب می کند که از آنچه خود دارند غافل می شوند.

مفهوم این سخن آن نیست که ما پیشرفت مادی را نادیده بگیریم بلکه هدف این است که همه چیز خود را در آن منحصر و محصور نسازیم،و اتفاقا قرآن نه تنها سرچشمه پر بار و غنی از نظر معنویات است بلکه برنامه مؤثری برای پیشرفت و رفاه مادی نیز محسوب می شود که در آیات مناسب در گذشته شرح داده ایم و در آینده نیز به خواست خدا خواهیم داد.

***

ص :134

2-چشم به امکانات دیگران دوختن مایه انحطاط است

بسیارند افراد تنگ نظری که همیشه مراقب این و آن هستند که اینها چه دارند و آنها چه دارند؟ و مرتبا وضع مادی خویش را با دیگران مقایسه می کنند،و از کمبودهای مادی در این مقایسه رنج می برند هر چند آنها این امکانات را به بهای از دست دادن ارزش انسانی و استقلال شخصیت به دست آورده باشند.

این طرز تفکر که نشانه عدم رشد کافی و احساس حقارت درونی و کمبود همت می باشد،یکی از عوامل مؤثر عقب ماندگی در زندگی-حتی در زندگی مادی-خواهد بود.

کسی که در خود احساس شخصیت می کند به جای اینکه گرفتار چنین مقایسه زشت و رنج آوری شود،نیروی فکری و جسمانی خویش را در راه رشد و ترقی خویشتن به کار می گیرد، و به خود می گوید من چیزی از دیگران کمتر ندارم و دلیلی ندارد که نتوانم از آنها پیشرفت بیشتری کنم،من چرا چشم بمال و مقام آنها بدوزم من خودم بهتر و بیشتر تولید می کنم.

اصلا زندگی مادی هدف و همت او نیست،او آن را می خواهد اما تا آنجا که به معنویت او کمک کند و به دنبال آن می رود اما تا آنجا که استقلال و آزادگی او را حفظ کند،نه حریصانه به دنبال آن می دود و نه همه چیزش را با آن مبادله می کند که این مبادله آزاد مردان و بندگان خدا نیست،و نه کاری می کند که نیازمند دیگران گردد.

در حدیثی از پیامبر ص می خوانیم

من رمی ببصره ما فی ید غیره کثر همه و لم یشف غیضه: "کسی که چشم خود را به آنچه در دست دیگران است بدوزد،همیشه اندوهگین و غمناک خواهد بود و هرگز آتش خشم در دل او فرو نمی نشیند"! (1).

ص :135


1- 1) تفسیر صافی ذیل آیات مورد بحث.

***

3-تواضع رهبر

در آیات قرآن کرارا به پیامبر ص توصیه شده است که نسبت به مؤمنان متواضع،مهربان و نرم و ملایم باشد،این منحصر به پیامبر اسلام نیست،هر کس در شعاع وسیع یا محدودی وظیفه رهبری بر دوش دارد این اصل را که از اصول اساسی مدیریت صحیح است باید به کار بندد،چرا که سرمایه بزرگ یک رهبر محبت و پیوند معنوی پیروانش با او است،و این بدون تواضع و خوشرویی و خیر خواهی حاصل نمی شود،همیشه خشونت و قساوت رهبران عامل مهم تفرقه و پراکندگی مردم از گرد آنان است.

امیر مؤمنان علی ع در نامه خود به محمد بن ابی بکر چنین می فرماید

فاخفض لهم جناحک و الن لهم جانبک و ابسط لهم وجهک و آس بینهم فی اللحظه و النظره: "بالهای خود را برای آنها فرود آر!و در برابر آنها نرمش کن و چهره خود را گ شاده دار،و میان آنان حتی در نگاه کردن مساوات کن" (1).

***

4-مقتسمین چه اشخاص هستند؟

برنامه های الهی بدون شک عموما حافظ منافع همه انسانها است ولی در ظاهر و نظر ابتدایی معمولا بعضی مطابق میل ما است،و بعضی بر خلاف میل ما است، و اینجاست که مؤمنان راستین از مدعیان دروغین شناخته می شوند،گروه اول همه را در بست می پذیرند حتی آنجا که ظاهرا به سود آنها نیست و می گویند: کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنٰا "همه از ناحیه خدا است"،و هیچگونه تجزیه و تقسیم و تبعیض در میان احکام الهی قائل نیستند.

اما آنها که دلهای بیماری دارند و حتی می خواهند دین و حکم خدا را

ص :136


1- 1) نهج البلاغه بخش نامه ها نامه 27.

به خدمت منافع خویش گیرند،تنها آن قسمتی را می پذیرند که به سود آنهاست و بقیه را پشت سر می افکنند،آنها آیات قرآن و حتی گاهی یک آیه را تجزیه می کنند، بخشی را که در مسیر تمایل خود می بینند قبول کرده،و بخش دیگر را کنار می گذارند.

این افتخار نیست که همچون بعضی از اقوام گذشته نغمه" نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ "ساز کنیم چرا که همه دنیا پرستان همین کار را می کنند،آنچه معیار شناخت پیروان حق از طرفداران باطل است،همان تسلیم در مقابل آن بخش از فرمانها است که با تمایلات و هوسها و منافع ظاهری ما هماهنگ نیست،اینجاست که سره از ناسره،و مؤمن از منافق،شناخته می شوند.

علاوه بر آنچه در بالا گفتیم تفسیرهای دیگری نیز برای"مقتسمین"ذکر کرده اند،حتی قرطبی در تفسیرش هفت تفسیر برای این کلمه ذکر کرده که بسیاری از آنها نامناسب به نظر می رسد ولی بعضی را که بی مناسبت نیست ذیلا می آوریم.

از جمله اینکه جمعی از سران مشرکان در ایام حج بر سر جاده ها و کوچه های مکه می ایستادند و هر کدام از آنها به واردین سخنی درباره پیامبر و قرآن می گفتند که آنها را بد بین سازند،بعضی می گفتند او مجنون است و آنچه می گوید ناموزون،بعضی می گفتند او ساحر است و قرآنش نیز بخشی از سحر او است،بعضی او را شاعر می خواندند و آهنگ روح بخش این آیات آسمانی را به دروغ،شعر می شمردند،بعضی پیامبر را کاهن معرفی می کردند،و اخبار غیبی قرآن را،یک نوع کهانت،و از این رو آنها را"مقتسمین"نامیدند چرا که جاده و گذرگاههای مکه را میان خود با برنامه حساب شده ای تقسیم کرده بودند.

و مانعی ندارد که هم این تفسیر و هم تفسیری که گفتیم هر دو،در مفهوم آیه جمع باشد.

ص :137

[سوره الحجر (15): آیات 92 تا 99]

اشاره

فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ (92) عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (93) فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِکِینَ (94) إِنّٰا کَفَیْنٰاکَ اَلْمُسْتَهْزِئِینَ (95) اَلَّذِینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اَللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ (96) وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِمٰا یَقُولُونَ (97) فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ کُنْ مِنَ اَلسّٰاجِدِینَ (98) وَ اُعْبُدْ رَبَّکَ حَتّٰی یَأْتِیَکَ اَلْیَقِینُ (99)

ترجمه:

92-به پروردگارت سوگند از همه آنها سؤال خواهیم کرد...

93-از آنچه عمل می کردند! 94-آشکار آنچه را ماموریت داری بیان کن و از مشرکان روی گردان(و به آنها اعتنا نکن) 95-ما شر استهزا کنندگان را از تو دفع خواهیم کرد.

96-آنها که با خدا معبود دیگری قرار دادند اما به زودی می فهمند.

97-ما می دانیم سینه تو از آنچه آنها می گویند تنگ می شود(و تو را سخت ناراحت می کنند).

ص :138

98-(برای دفع ناراحتی آنان)پروردگارت را تسبیح و حمد گو،و از سجده کنندگان باش.

99-و پروردگارت را عبادت کن تا یقین(مرگ)فرا رسد.

تفسیر:

مکتبت را آشکارا بگو!

در این آیات که آخرین آیات سوره"حجر"است نخست به سرنوشت "مقتسمین"(تجزیه گران)که در آیات قبل از آنها سخن به میان آمده بود می پردازد و می گوید:"سوگند به پروردگارت که ما بطور قطع از همه آنها سؤال خواهیم کرد"( فَوَ رَبِّکَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ... ) *** "از تمام کارهایی که انجام می دادند"( عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ).

روشن است که سؤال خداوند برای کشف مطلب پنهان و پوشیده ای نیست، چرا که او از اسرار درون و برون آگاه است،و ذره ای در آسمان و زمین از علم بی پایان او مخفی نیست،بنا بر این سؤال مزبور به خاطر تفهیم به خود طرف است تا به زشتی اعمالش پی ببرد،و یا به عنوان یک نوع مجازات روانی است،چرا که بازجویی از کارهای خلاف،آنهم توام با سرزنش و ملامت،آنهم در جهانی که انسان به حقایق نزدیکتر و آگاهتر می شود،دردناک و زجرآور است، بنا بر این، در حقیقت این پرسشها بخشی از مجازات آنهاست.

ضمنا عمومیت" عَمّٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ "نشان می دهد که از همه اعمال آدمی بدون استثناء سؤال خواهد شد و این خود درسی است برای همه انسانها که لحظه ای از اعمال خود غافل نمانند،و اینکه بعضی از مفسران این سؤال را محدود مساله توحید و ایمان به انبیاء و یا مربوط به معبودهای مشرکان دانسته اند سخنی است بی دلیل بلکه مفهوم آیه کاملا تعمیم دارد.

ص :139

و اما این سؤال که چگونه در آیه فوق خداوند تاکید بر مساله سؤال می کند در حالی که در سوره الرحمن آیه 39 می خوانیم فَیَوْمَئِذٍ لاٰ یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لاٰ جَانٌّ :"در آن روز از هیچکس نه انسان و نه جن سؤالی نمی شود" پاسخش را سابقا گفته ایم که خلاصه آن این است:در قیامت مراحلی است،در بعضی از مراحل،از مردم سؤال می شود،و در بعضی از مراحل سؤال و جوابی در کار نیست،و مسائل خود بخود روشن است،و یا اینکه سؤال زبانی وجود ندارد، چرا که طبق آیه 65 سوره یس بر دهانها مهر گذارده می شود،و تنها سؤال از اعضای پیکر و حتی پوست بدن می شود (1).

*** سپس فرمان قاطعی به پیامبر ص می دهد و می گوید:در برابر هیاهوی مشرکان و مجرمان نه تنها ضعف و ترس و سستی به خود راه مده و ساکت مباش، بلکه"آشکار آنچه را ماموریت داری بیان کن"و حقایق دین را با صراحت برملا ساز( فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ ).

"و از مشرکان،روی گردان و نسبت به آنها بی اعتنایی کن"( وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ ).

"فاصدع"از ماده"صدع"در لغت به معنی شکافتن به طور مطلق،و یا شکافتن اجسام محکم است،و از آنجا که با شکافتن چیزی درونش آشکار می شود، این کلمه به معنی اظهار و افشا و آشکار کردن آمده است،و به درد سر شدید هم "صداع"می گویند،به خاطر اینکه گویی می خواهد سر را از هم بشکافد!.

به هر حال اعراض از مشرکان در اینجا یا به معنی بی اعتنایی است،و با ترک مبارزه و پیکار با آنها،زیرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به مرحله ای نرسیده بود که در مقابل خشونت دشمن دست به مبارزه مسلحانه بزنند.

***

ص :140


1- 1) برای توضیح بیشتر به جلد 6 صفحه 88 تفسیر نمونه مراجعه فرمائید.

سپس خداوند برای تقویت قلب پیامبر ص به او اطمینان می دهد که در برابر استهزاء کنندگان از وی حمایت می کند،می فرماید."ما شر استهزاء کنندگان را از تو دفع کردیم"( إِنّٰا کَفَیْنٰاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ ).

ذکر این جمله بصورت"فعل ماضی"با اینکه مربوط به آینده است ظاهرا اشاره بر حتمی بودن این حمایت است،یعنی بطور مسلم ما شر آنها را از تو دفع خواهیم کرد،و این مساله ای است حتمی و تمام شده.

البته بعضی از مفسران،حدیثی نقل کرده اند،که شش گروه(یا کمتر) هر کدام به نوعی پیامبر ص را به باد استهزاء می گرفتند و هر گاه او به دعوت برمی خاست،با سخنان خود تلاش می کردند که مردم از اطراف وی متفرق شوند،ولی خداوند هر یک از آنها را به بلائی مبتلا ساخت و آن چنان در خود فرو رفتند که پیامبر را فراموش کردند(شرح ابتلای آنها در بعضی از تفاسیر آمده است).

*** سپس"مستهزءین"را چنین توصیف می کند:"آنها کسانی هستند که با خدا معبود دیگری قرار می دهند،ولی به زودی از نتیجه شوم کار خود آگاه خواهند شد"( اَلَّذِینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اللّٰهِ إِلٰهاً آخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ).

ممکن است این تعبیر اشاره به آن باشد که اینها کسانی هستند که افکار و اعمالشان خود مسخره است،چرا که آن قدر نادانند که در برابر خداوندی که آفریننده جهان هستی است معبودی از سنگ و چوب تراشیده اند،با این حال می خواهند تو را استهزاء کنند! *** بار دیگر به عنوان دلداری و تقویت هر چه بیشتر روحیه پیامبر ص اضافه می کند:"ما می دانیم که سخنان آنها سینه تو را تنگ و ناراحت می سازد"

ص :141

( وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّکَ یَضِیقُ صَدْرُکَ بِمٰا یَقُولُونَ ).

روح لطیف تو و قلب حساست،نمی تواند اینهمه بدگویی و سخنان کفر و شرک آمیز را تحمل کند و به همین دلیل ناراحت می شوی.

*** ولی ناراحت مباش برای زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان"به تسبیح پروردگارت بپرداز و در برابر ذات پاکش سجده کن"( فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَ کُنْ مِنَ السّٰاجِدِینَ )! چرا که این تسبیح خداوند اولا اثرات بد گفتار آنها را از دلهای مشتاقان اللّٰه می زداید،و از آن گذشته به تو نیرو و توان می بخشد،نور و صفا می دهد، روشنایی و جلا می آفریند،پیوندت را با خدا محکم می کند،اراده ات را نیرومند می سازد،و به تو قدرت تحمل بیشتر و جهاد پی گیرتر و قدم را سختر می بخشد.

لذا در روایات از ابن عباس می خوانیم:هنگامی که پیامبر(ص)غمگین می شد به نماز برمی خاست و"آثار این حزن و اندوه را در نماز از دل می شست" *** و سرانجام آخرین دستور را در این زمینه به او می دهد که دست از عبادت پروردگارت در تمام عمر بر مدار"و همواره او را بندگی کن تا یقین فرا رسد" ( وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّٰی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ ).

معروف و مشهور در میان مفسران این است که منظور از"یقین"در اینجا همان مرگ است و به این جهت مرگ،یقین نامیده شده که یک امر مسلم است، و انسان در هر چیز شک کند در مرگ نمی تواند تردید به خود راه دهد.

و یا اینکه به هنگام مرگ پرده ها کنار می رود و حقایق در برابر چشم انسان آشکار می شود،و حالت یقین برای او پیدا می گردد.

در سوره مدثر آیه 46 و 47 از قول دوزخیان می خوانیم: وَ کُنّٰا نُکَذِّبُ

ص :142

بِیَوْمِ الدِّینِ حَتّٰی أَتٰانَا الْیَقِینُ "ما همواره روز رستاخیز را تکذیب می کردیم تا اینکه یقین(مرگ ما)فرا رسید".

از اینجا روشن می شود که آنچه از بعضی از صوفیه نقل شده که آیه فوق را دستاویزی برای ترک عبادت قرار داده اند و گفته اند"آیه می گوید:عبادت کن تا زمانی که یقین فرا رسد،بنا بر این بعد از حصول یقین نیازی به عبادت نیست"! گفتار بی اساس و بی پایه ای است،چرا که اولا:به شهادت بعضی از آیات قرآن که در بالا اشاره کردیم یقین به معنی مرگ است،که هم برای مؤمنان و هم برای دوزخیان،برای همه خواهد بود.

ثانیا:مخاطب به این سخن،پیامبر ص است،و مقام یقین پیامبر بر همه محرز است آیا کسی می تواند ادعا کند که دارای مقام یقین از نظر ایمان نبوده است.

و ثالثا:تواریخ متواتر نشان می دهد که پیامبر ص تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترک نگفت و علی ع در محراب عبادت کشته شد،و همچنین سایر امامان.

***

نکته ها:

اشاره
1-آغاز دعوت علنی اسلام

به طوری که از بعضی از روایات استفاده می شود آیات" فَاصْدَعْ بِمٰا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ إِنّٰا کَفَیْنٰاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ "در مکه نازل شد،بعد از آن که پیامبر اسلام سه سال مخفیانه دعوت کرد و عده قلیلی از نزدیکان پیامبر ص به او ایمان آوردند که نخستین آنها،از زنان خدیجه.و از مردان علی ع بود.

ص :143

بدیهی است دعوت به توحید خالص و در هم ریختن نظام شرک و بت پرستی در آن زمان و در آن محیط کار عجیب و وحشتناکی بود و به همین جهت از همان آغاز این مساله نمایان بود که گروهی به استهزاء برمی خیزند به همین جهت خداوند به پیامبرش قوت قلب می دهد که از انبوه دشمنان و استهزاء کنندگان نهراسد و دعوت خود را آشکارا و علنی سازد،و به یک مبارزه پی گیر منطقی در این راه دست بزند (1).

***

2-تاثیر توجه به خدا در قدرت روح

در زندگی انسان همیشه مشکلاتی بوده و هست و این طبیعت زندگی دنیا است،و هر قدر انسان بزرگتر باشد این مشکلات بزرگتر است،و از این رو می توان به عظمت مشکلاتی که پیامبر در آن دعوت بزرگش با آن روبرو بود پی برد.

ولی می بینیم خداوند به پیامبرش دستور می دهد که برای کسب نیرو و سعه صدر بیشتر در برابر انبوه این مشکلات،به تسبیح پروردگار و نیایش و سجده بر آستانش روی آورد،این نشان می دهد که عبادت اثر عمیقی در تقویت روح و ایمان و اراده آدمی دارد.

از روایات مختلف نیز استفاده می شود که پیشوایان بزرگ هنگامی که با بحرانها و مشکلات عظیم روبرو می شدند به در خانه خدا می رفتند و در پرتو عبادتش آرامش و نیرو می یافتند.

***

3-عبادت و تکامل

می دانیم انسان موجودی است که بالاترین استعداد تکامل را دارد،از نقطه عدم آغاز به حرکت کرده،و به سوی بی نهایت هم چنان پیش می رود و هرگز

ص :144


1- 1) تفسیر نور الثقلین جلد سوم صفحه 32.

چرخ تکامل او(هر گاه در مسیر باشد)متوقف نخواهد شد.

از طرفی می دانیم عبادت مکتب عالی تربیت است،اندیشه انسان را بیدار و فکر او را متوجه بی نهایت می سازد،گرد و غبار گناه و غفلت را از دل و جان می شوید،صفات عالی انسانی را در وجود او پرورش میدهد،روح ایمان را تقویت و آگاهی و مسئولیت به انسان می بخشد.

و به همین دلیل ممکن نیست انسان لحظه ای در زندگی از این مکتب بزرگ تربیتی بی نیاز گردد،و آنها که فکر می کنند،انسان ممکن است به جایی برسد که نیازی به عبادت نداشته باشد یا تکامل انسان را محدود پنداشته اند، و یا مفهوم عبادت را درک نکرده اند.

علامه طباطبائی در تفسیر"المیزان"در این زمینه بیانی دارد که فشرده و خلاصه آن را ذیلا می آوریم:"همه موجودات این جهان به سوی تکامل می روند،و نوع انسان تکاملش در دل اجتماع صورت می گیرد،به همین دلیل ذاتا اجتماعی آفریده شده است.

از طرفی اجتماع در صورتی می تواند پرورش و تکامل انسان را تضمین کند که دارای احکام و قوانین منظمی باشد،و افراد مجتمع در پرتو احترام به آن قوانین،امور خود را سامان دهند و از تصادمها پیشگیری کنند و حدود مسئولیتها را مشخص نمایند.

و به تعبیر دیگر اگر جامعه انسانی صالح گردد،افراد می توانند به هدف نهایی خویش در آن برسند و اگر فاسد شود افراد از این تکامل باز میمانند.

این احکام و قوانین،اعم از قوانین اجتماعی و یا عبادی،در صورتی مؤثر خواهد بود که از طریق نبوت و وحی آسمانی گرفته شود.

این را نیز می دانیم که احکام عبادی بخشی از این تکامل فردی و اجتماعی را تشکیل می دهد:

ص :145

و از اینجا روشن می شود،تا جامعه انسانی بر پا است و زندگی او در این جهان ادامه دارد تکالیف الهی هم ادامه خواهد داشت،و بر چیده شدن بساط تکلیف از انسان مفهومش فراموش کردن احکام و قوانین و نتیجه اش فساد مجتمع انسانی است!.

این نکته نیز قابل توجه است که اعمال نیک و عبادات سرچشمه حصول ملکات فاضله نفسانی است،و هنگامی که این اعمال به حد کافی انجام گرفت و آن ملکات فاضله در نفس انسان قوت یافت،آن ملکات نیز به نوبه خود سرچشمه اعمال نیک بیشتر و اطاعت و بندگی خدا خواهد شد.

و از اینجا روشن می شود آنها که گمان کرده اند هدف از تکلیف،تکمیل انسان است بنا بر این هنگامی که انسان به کمال خود رسید،بقاء تکلیف معنی ندارد مغالطه ای بیش نیست چرا که اگر انسان دست از انجام تکالیف بردارد فورا جامعه رو به فساد خواهد گذاشت،و در چنان جامعه ای چگونه یک فرد کامل می تواند زندگی کند و اگر با داشتن ملکات فاضله دست از عبادت و بندگی خدا بردارد مفهومش تخلف این ملکات از آثار قطعی آنها است(دقت کنید) (1).

***پایان سوره حجر

ص :146


1- 1) تفسیر المیزان جلد 12 صفحه 210.

(16) سوره نحل این سوره 128 آیه دارد که قسمتی از آن در مکه و قسمتی در مدینه نازل گردیده است.

اشاره

ص :147

محتوای سوره

گرچه بعضی از مفسران تمام آیات این سوره را مکی می دانند،ولی بیشتر مفسران عقیده دارند که قسمتی از آیات آن در مکه و قسمتی در مدینه نازل شده است،و با توجه به آنچه از محتوای سوره های مکی و مدنی می دانیم،این سخن صحیحتر به نظر می رسد بخصوص که در بعضی از آیات آن مانند آیه 41 ( وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا فِی اللّٰهِ... و آیه 110( ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ هٰاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مٰا فُتِنُوا ثُمَّ جٰاهَدُوا وَ صَبَرُوا... )صریحا بحث از"هجرت"و یا"هجرت" و"جهاد"هر دو به میان آمده،و می دانیم این دو موضوع تناسب با حوادث بعد از هجرت پیامبر ص دارد.

و اگر هجرت را که در آیه 41 به آن اشاره شده مربوط به هجرت نخستین یعنی هجرت گروهی از مسلمانان به سرپرستی جعفر بن ابی طالب از مکه به حبشه بدانیم،هجرت و جهاد که در آیه 101 با هم ذکر شده است بسیار بعید است که اشاره به این هجرت بوده باشد و جز بر هجرت پیامبر ص به مدینه قابل تطبیق نیست.

به علاوه معروف در تفسیر آیه 126 وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ... این است که در جریان جنگ احد نازل گردیده است و جنگ احد بعد از هجرت است.

روی این جهات،بعضی از مفسران گفته اند که چهل آیه نخستین این سوره در مکه نازل شده است و بقیه آن در مدینه،در حالی که بعضی دیگر همه آیات آن را مکی می دانند،جز سه آیه آن را که می گویند در رابطه با غزوه احد نازل

ص :148

گردیده است:

قدر مسلم این است که این سوره را باید ترکیبی از آیات"مکی و مدنی" دانست،هر چند دقیقا نمی توان-جز در موارد معینی-مکی و مدنی بودن یک یک آیات آن را مشخص ساخت.

و به هر حال در آیات این سوره هم بحثهای خاص سوره های مکی دیده می شود(مانند بحث قاطع از توحید و معاد و مبارزه شدید با شرک و بت پرستی) و هم بحثهای مخصوص سوره های(مدنی مانند بحث از احکام اجتماعی و مسائل مربوط به جهاد و هجرت).

و بطور کلی می توان گفت که محتوای این سوره را امور زیر تشکیل می دهد که به شکل جالب و متناسبی با هم آمیخته شده است:

1-بیش از همه بحث از نعمتهای خداوند در این سوره به میان آمده و آن چنان ریزه کاریهای آن تشریح گردیده که حس شکرگزاری هر انسان آزاده ای را بیدار می کند،و از این راه او را به آفریننده اینهمه نعمت و موهبت نزدیک می سازد.

این نعمتها شامل نعمتهای مربوط به باران،نور آفتاب،انواع گیاهان و میوه ها و مواد غذایی دیگر،و حیواناتی که خدمتگزار انسانها هستند و منافع و برکاتی که از این حیوانات عائد انسان می شود و انواع وسائل زندگی و حتی نعمت فرزند و همسر،و خلاصه شامل"انواع طیبات"می گردد.

و درست به همین علت است که بعضی آن را سوره"نعم"(جمع نعمت) نامیده اند.

ولی مشهور و معروف در نامگذاری این سوره همان سوره نحل است،چرا که ضمن بر شمردن نعمتهای گوناگون الهی اشاره ای کوتاه و پر معنی و عجیب به زنبور عسل کرده،مخصوصا روی ماده غذایی مهمی که از آن عائد انسانها

ص :149

می شود،و نشانه های توحیدی که در زندگی این حشره وجود دارد تکیه نموده است.

2-بخش دیگری از آن از دلائل توحید و عظمت خلقت خدا،و معاد، و تهدید مشرکان و مجرمان بحث می کند.

3-قسمت دیگری از آن از احکام مختلف اسلامی همانند دستور به عدل و احسان و هجرت و جهاد و نهی از فحشاء و منکر و ظلم و ستم و پیمان شکنی و همچنین دعوت به شکرگزاری از نعمتهای او سخن می گوید،و در همین رابطه از ابراهیم قهرمان توحید به عنوان یک بنده شکرگزار در چند آیه نام می برد.

4-بخش دیگری از بدعتهای مشرکان سخن می گوید و در همین رابطه، مثلهای حسی جالبی ذکر می کند.

5-و بالآخره در قسمت دیگری انسانها را از وسوسه های شیطان بر حذر می دارد.

***

فضیلت سوره

در بعضی از روایات از پیامبر ص در فضیلت این سوره چنین نقل شده که فرمود: من قراها لم یحاسبه اللّٰه تعالی بالنعم التی انعمها علیه فی دار الدنیا: "کسی که این سوره را بخواند خداوند او را در برابر نعمتهایی که در این جهان به او بخشیده محاسبه نخواهد کرد" 1. روشن است تلاوت این آیات که قسمت مهمی از نعمتهای الهی را بر شمرده، آنهم تلاوتی توام با تفکر و سپس تصمیم گیری و عمل،و گام نهادن در طریق شکرگزاری،سبب می شود که هر نعمتی را درست در هدفی که برای آن آفریده شده است مصرف کنند،و با چنین حالی دیگر چه محاسبه ای از او خواهند کشید مگر نعمت را بجا مصرف ننموده است؟!.

ص :150

[سوره النحل (16): آیات 1 تا 2]

اشاره

بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِیمِlt;br/gt;أَتیٰ أَمْرُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (1) یُنَزِّلُ اَلْمَلاٰئِکَهَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاتَّقُونِ (2)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر 1-فرمان خدا(دائر به مجازات مشرکان و مجرمان)فرا رسیده است برای آن عجله نکنید منزه و برتر است خداوند از اینکه شریک برای او قائل می شوند.

2-فرشتگان را با روح الهی به فرمانش بر هر کس از بندگانش بخواهد نازل می کند(و به آنها دستور می دهد)که مردم را انذار کنید(و بگوئید)معبودی جز من نیست بنا بر این از مخالفت(دستور)من بپرهیزید.

تفسیر:

فرمان عذاب نزدیک است

همانگونه که قبلا گفته شد قسمت مهمی از آیات آغاز این سوره در مکه نازل شده است،در همان ایام که پیامبر ص درگیری شدیدی با مشرکان و بت پرستان داشت،و هر روز در برابر دعوت حیات آفرین و آزادی بخش او به بهانه هایی متوسل می شدند،از جمله اینکه هر گاه پیامبر ص آنها را تهدید به عذاب الهی می کرد بعضی از لجوجان می گفتند اگر این عذاب و کیفر که می گویی راست است پس چرا به سراغ ما نمی آید؟!

ص :151

و شاید گاهی اضافه می کردند که اگر فرضا عذابی در کار باشد ما دست به دامن بتها می شویم تا در پیشگاه خدا شفاعت کنند تا این عذاب را از ما بردارد، مگر نه این است که آنها شفیعان درگاه اویند؟! نخستین آیه این سوره،خط بطلان بر این اوهام کشیده و می گوید:"عجله نکنید فرمان خدا برای مجازات مشرکان و مجرمان،قطعا فرا رسیده است" ( أَتیٰ أَمْرُ اللّٰهِ فَلاٰ تَسْتَعْجِلُوهُ ).

و اگر فکر می کنید بتان شفیعان درگاه اویند سخت در اشتباهید"خداوند منزه و برتر از آنست که آنها برای او شریک می سازند"( سُبْحٰانَهُ وَ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ).

بنا بر این" أَمْرُ اللّٰهِ "در آیه فوق اشاره به فرمان خداوند در مورد عذاب مشرکان است،و کلمه"اتی"هر چند فعل ماضی است و به معنی تحقق این فرمان در گذشته است،اما مفهوم آن مضارعی است که قطعا تحقق می یابد،و این در قرآن فراوان است که مضارع قطعی الوقوع با صیغه ماضی ذکر می شود.

بعضی از مفسران نیز احتمال داده اند که امر اللّٰه اشاره به خود عذاب است نه فرمان عذاب،و بعضی نیز آن را به معنی"روز قیامت"گرفته اند،ولی تفسیری که ذکر کردیم از همه اینها نزدیکتر به نظر می رسد.

*** و از آنجا که هیچ مجازات و کیفری بدون بیان کافی و اتمام حجت عادلانه نیست،در آیه بعد اضافه می کند"خداوند فرشتگان را با روح الهی به فرمانش بر هر کس از بندگانش که بخواهد نازل می کند"( یُنَزِّلُ الْمَلاٰئِکَهَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ ) (1).

ص :152


1- 1) "من"در"من امر"به معنی"ب"می باشد و در اینجا معنی سببیت را می رساند.

"و به آنها دستور می دهد که مردم را انذار کنید و از شرک و بت پرستی بترسانید،و بگوئید معبودی جز من نیست"( أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا ).

"بنا بر این تنها از مخالفت من بپرهیزید"و در برابر من احساس مسئولیت کنید( فَاتَّقُونِ ).

در اینکه منظور از"روح"در این آیه چیست؟مفسران گفتگوی بسیار کرده اند،ولی ظاهر این است که منظور از آن،وحی و قرآن و نبوت است که مایه حیات و زندگی انسانها است.

گرچه بعضی از مفسران،وحی را از قرآن،و هر دو را از نبوت در اینجا جدا کرده اند و به صورت سه تفسیر بیان داشته اند،ولی ظاهر این است که همه به یک حقیقت باز می گردد.

و به هر حال"روح"در اینجا جنبه معنوی دارد،و اشاره به هر چیزی است که مایه حیات دلها است و سبب تربیت نفوس و هدایت عقلها می گردد،همانگونه که در آیه 24 سوره انفال می خوانیم: یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ :"ای کسانی که ایمان آورده اید اجابت کنید دعوت خدا و پیامبرش را هنگامی که شما را به چیزی فرا می خواند که مایه حیات و زندگی شما است".

و در سوره غافر آیه 15 می خوانیم یُلْقِی الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ :"او روح را به فرمانش بر هر کس از بندگانش که بخواهد القا می کند" و در سوره شوری آیه 52 چنین آمده: وَ کَذٰلِکَ أَوْحَیْنٰا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنٰا مٰا کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتٰابُ وَ لاَ الْإِیمٰانُ :"این گونه،روحی را به فرمان خود بر تو وحی فرستادیم،تو پیش از آن،از کتاب و ایمان آگاه نبودی"! روشن است که"روح"در این آیات به معنی"قرآن"و"محتوای وحی"

ص :153

و"فرمان نبوت"است.

گرچه روح در سایر آیات قرآن به معانی دیگری نیز آمده است ولی با توجه به قرائنی که ذکر شد مفهوم روح در آیه مورد بحث،قرآن و محتوای وحی می باشد.

ذکر این نکته نیز لازم است جمله" عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ "(بر هر کس از بندگانش بخواهد)هرگز به این معنی نیست که موهبت وحی و نبوت بی حساب و کتاب است،زیرا"مشیت"الهی هرگز از"حکمت"او جدا نمی باشد، و به مقتضای حکیم بودنش این موهبت را در محل شایسته و لایق قرار می دهد: اَللّٰهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسٰالَتَهُ :"خداوند می داند رسالت خود را در کجا قرار دهد"(انعام-124).

این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که اگر نخستین فرمان الهی به پیامبران،به مقتضای جمله" أَنْ أَنْذِرُوا "انذار و بیم دادن است،به خاطر این است که برای بیدار کردن یک قوم گمراه و آلوده به شرک و فساد هیچ چیز مؤثرتر از انذار نیست،انذاری بیدار کننده،آگاه کننده و حرکت آفرین!.

درست است که انسان هم طالب سود است،و هم دافع زیان،ولی تجربه نشان داده که تشویق در افراد آماده تر اثر می گذارد،در حالی که اثر تهدید در آنها که آلوده ترند بیشتر است،و برای آغاز نبوت باید انذارهای کوبنده در راس برنامه باشد.

ص :154

[سوره النحل (16): آیات 3 تا 8]

اشاره

خَلَقَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضَ بِالْحَقِّ تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ (3) خَلَقَ اَلْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَهٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ (4) وَ اَلْأَنْعٰامَ خَلَقَهٰا لَکُمْ فِیهٰا دِفْءٌ وَ مَنٰافِعُ وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ (5) وَ لَکُمْ فِیهٰا جَمٰالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ (6) وَ تَحْمِلُ أَثْقٰالَکُمْ إِلیٰ بَلَدٍ لَمْ تَکُونُوا بٰالِغِیهِ إِلاّٰ بِشِقِّ اَلْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (7) وَ اَلْخَیْلَ وَ اَلْبِغٰالَ وَ اَلْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهٰا وَ زِینَهً وَ یَخْلُقُ مٰا لاٰ تَعْلَمُونَ (8)

ترجمه:

3-آسمانها و زمین را به حق آفرید،او برتر است از اینکه شریک برای او می سازند 4-انسان را از نطفه بی ارزشی خلق کرد و سرانجام او موجودی فصیح و مدافع آشکار از خویشتن گردید.

5-و چهار پایان را آفرید در حالی که برای شما در آنها وسیله پوشش و منافع دیگر است و از گوشت آنها می خورید.

6-و در آنها برای شما زینت و شکوه است به هنگامی که به استراحتگاهشان باز می گردانید و هنگامی که(صبحگاهان)آنها را به صحرا می فرستید.

7-آنها بارهای سنگین شما را به شهری که جز با مشقت زیاد به آن نمی رسید حمل می کنند چرا که پروردگارتان رءوف و رحیم است.

ص :155

8-(و همچنین)اسبها و استرها و الاغها را آفرید تا بر آنها سوار شوید و هم مایه زینت شما باشد و چیزها(وسائل نقلیه دیگری)می آفریند که شما نمی دانید!

تفسیر:

اشاره
منافع گوناگون حیوانات

از آنجا که در آیات گذشته،سخن از نفی شرک به میان آمد در این آیات برای ریشه کن ساختن شرک و توجه به خداوند یکتا از دو راه وارد می شود:نخست از طریق دلائل عقلی بوسیله نظام شگرف آفرینش و عظمت خلقت،و دیگر از طریق عاطفی و بیان نعمتهای گوناگون خداوند نسبت به انسان،تا حس شکر- گزاری او تحریک گردد و سرانجام وی را به خدا نزدیک سازد.

در آغاز می گوید:"خداوند آسمانها و زمین را بحق آفرید"( خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ ).

حقانیت آسمان و زمین هم از نظام عجیب و آفرینش منظم و حساب شده آن روشن است و هم از هدف و منافعی که در آنها وجود دارد.

و به دنبال آن اضافه می کند:"خدا برتر از آن است که برای او شریک می سازند"( تَعٰالیٰ عَمّٰا یُشْرِکُونَ ).

آیا بتهایی که آنها را شریک او قرار داده اند هرگز قادر به چنین خلقتی هستند؟و یا حتی می توانند پشه کوچک و یا ذره غباری بیافرینند!،با این حال چگونه آنها را شریک او قرار می دهند؟! جالب اینکه خود مشرکان این نظام عجیب و خلقت بدیع را که بیانگر علم و قدرت خالق است تنها از"اللّٰه"می دانستند،ولی با این حال به هنگام عبادت در برابر بتها به خاک می افتادند.

***

ص :156

بعد از اشاره به مساله آفرینش آسمان و زمین و اسرار بی پایان آنها،سخن از خود انسان می گوید،انسانی که به خودش از هر کس نزدیکتر است،میفرماید:

"انسان را از نطفه بی ارزشی آفرید،اما سرانجام به جایی رسید که موجودی متفکر و فصیح و بلیغ و مدافع از خویشتن و سخن گوی آشکار شد"( خَلَقَ الْإِنْسٰانَ مِنْ نُطْفَهٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ ).

"نطفه"در اصل به معنی آب کم یا آب صاف است،سپس به قطرات آبی که از طریق"لقاح"سرچشمه پیدایش انسان می شود،اطلاق شده است،در حقیقت با این تعبیر می خواهد عظمت قدرت خدا را مجسم کند که از قطره آب بی ارزشی چه آفرینش عجیبی کرده است که میان قوس نزول و صعودی او اینهمه فاصله است.

این در صورتی است که"خصیم"را به معنی"مدافع و بیانگر درون خویش"بدانیم،همانگونه که در آیه 105 سوره نساء می خوانیم وَ لاٰ تَکُنْ لِلْخٰائِنِینَ خَصِیماً :"ای پیامبر مدافع خائنان مباش".

ولی در مقابل این تفسیر که مورد قبول گروهی از مفسران است،تفسیر دیگری از سوی جمع دیگری از مفسران اظهار شده است،و آن اینکه"خداوند انسان را با قدرت کامله اش از نطفه بی ارزش آفرید ولی این انسان ناسپاس، به مجادله و مخاصمه آشکار در برابر خدا برخاست"(آیه 77 سوره یس را گواه بر این تفسیر گرفته اند).

ولی معنی اول صحیحتر به نظر می رسد زیرا آیات فوق در مقام بیان عظمت آفرینش خدا است و عظمت آن گاه آشکار می شود که از موجود ظاهرا ناچیزی موجود بسیار پر ارزشی بسازد:

در تفسیر علی بن ابراهیم نیز چنین می خوانیم:خلقه من فطره من ماء منتن فیکون خصیما متکلما بلیغا:"خداوند انسان را از قطره آب بدبویی

ص :157

آفرید و سرانجام سخنگوی بلیغی شد" (1).

*** پس از آفرینش انسان به نعمت مهم دیگری یعنی خلقت چهار پایان،و فوائد مختلفی که از آنها عاید می شود اشاره کرده می گوید"خداوند چهار پایان را آفرید در حالی که در آنها وسیله پوشش برای شما است و منافع دیگر و از گوشت آنها می خورید"( وَ الْأَنْعٰامَ خَلَقَهٰا لَکُمْ فِیهٰا دِفْءٌ وَ مَنٰافِعُ وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ ).

در این آیه نخست به مساله خلقت چهار پایان که دلیلی بر علم و قدرت خدا است،پرداخته،سپس به بیان نعمتهای مختلفی که در آنها وجود دارد می پردازد، و از میان این نعمتها به سه قسمت اشاره کرده نخست مساله"دفء"که به معنی هر گونه پوشش است می باشد،(با استفاده از پشم و پوست آنها)مانند لباس و لحاف و کفش و کلاه و خیمه،و دیگر"منافع"که اشاره به شیر و مشتقات آنست،و سوم گوشت که با جمله وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ بیان شده است:

جالب اینکه در میان اینهمه فوائد،قبل از هر چیز مساله پوشش و مسکن را مطرح می کند،زیرا بسیاری از مردم(بخصوص بادیه نشینان)هم لباسشان از پشم و مو یا پوست تهیه می شود،و هم خیمه هایشان که آنها را از سرما و گرما حفظ می کند،و به هر حال این دلیل بر اهمیت پوشش و مسکن و مقدم بودن آن بر هر چیز دیگر است.

نکته دیگر اینکه آن را قبل از"منافع"ذکر کرده،اشاره به اینکه پوشش در واقع برای دفع ضرر است،و دفع ضرر مقدم بر جلب منفعت می باشد.

ممکن است کسانی که مخالف گوشت خواری هستند،این استفاده را از آیه فوق نیز بکنند که خداوند مساله خوردن گوشت حیوانات را جزء منافع آنها نشمرده،لذا بعد از ذکر"منافع"با جمله" وَ مِنْهٰا تَأْکُلُونَ "(از آن حیوانات

ص :158


1- 1) تفسیر نور الثقلین جلد سوم صفحه 39.

می خورید)از آن یاد شده،حد اقل این استفاده را از تعبیر فوق می توان کرد که اهمیت لبنیات بمراتب بیشتر است.

*** جالب اینکه تنها به منافع معمولی و عادی این چهار پایان سودمند اکتفاء نمی کند بلکه روی جنبه استفاده روانی از آنها در آیه بعد تکیه کرده می گوید:

"در این حیوانات برای شما زینت و شکوهی است به هنگامی که آنها را به استراحتگاهشان باز می گردانید،و هنگامی که صبحگاهان به صحرا میفرستید"( وَ لَکُمْ فِیهٰا جَمٰالٌ حِینَ تُرِیحُونَ وَ حِینَ تَسْرَحُونَ ).

"تریحون"از ماده"اراحه"به معنی باز گرداندن حیوانات به هنگام غروب به آغلها و استراحتگاهشان است،لذا محلی را که در آن استراحت میکنند "مراح"می گویند.

"تسرحون"از ماده"سروح"به معنی بیرون کردن چهار پایان به هنگام صبح به سوی چراگاه است.

منظره جالب حرکت دستجمعی گوسفندان و چهارپایان به سوی بیابان و چراگاه،سپس بازگشتشان به سوی آغل و استراحتگاه که قرآن از آن تعبیر به"جمال"کرده تنها یک مساله ظاهری و تشریفاتی نیست،بلکه بیانگر واقعیتی است در اعماق جامعه،و گویای این حقیقت است که چنین جامعه ای خودکفا است،فقیر و مستمند و وابسته به این و آن نمی باشد،خودش تولید می کند، و آنچه را خود دارد مصرف می نماید!.

این در واقع جمال استغناء و خودکفایی جامعه است،جمال تولید و تامین فرآورده های مورد نیاز یک ملت است،و به تعبیر گویاتر جمال استقلال اقتصادی و ترک هر گونه وابستگی است!.

این واقعیت را روستائیان و روستازادگان بهتر از مردم شهرنشین درک

ص :159

می کنند که مشاهده رفت و آمد این چهار پایان سودمند چگونه به آنها آرامش خیال می دهد،آرامشی که از احساس بی نیازی برمی خیزد،آرامشی که از انجام مؤثر یک وظیفه اجتماعی حاصل می شود.

و جالب اینکه در آیه فوق،نخست به بازگشت آنها از صحرا اشاره می کند چرا که در هنگام بازگشت پستانهایشان پر شیر،شکمهایشان سیر،و در چهره هایشان نشانه های رضایتمندی دیده می شود،به همین دلیل از آن حرص و ولع و عجله ای که صبح به هنگام حرکت به صحرا دارند در آنها خبری نیست،آرام و مطمئن گام بر می دارند و به استراحتگاه نزدیک می شوند و از مشاهده منظره پستانهای پر شیرشان هر کس احساس بی نیازی می کند.

*** در آیه بعد به یکی از منافع مهم این حیوانات اشاره کرده می گوید:

"آنها بارهای سنگین شما را بر دوش خود حمل می کنند و به سوی شهر و دیاری که جز با مشقت زیاد به آن نمی رسیدید می برند"( وَ تَحْمِلُ أَثْقٰالَکُمْ إِلیٰ بَلَدٍ لَمْ تَکُونُوا بٰالِغِیهِ إِلاّٰ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ ).

این نشانه رحمت و رافت خداوند است که این چهار پایان را با این قدرت و نیرو آفریده است،و آنها را رام و تسلیم شما نیز گردانیده،"چرا که پروردگار شما رءوف و رحیم است( إِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ ).

"شق"از ماده"مشقت"است،ولی بعضی از مفسران احتمال داده اند که به معنای شکافتن و نصف کردن باشد،یعنی شما نمی توانید خودتان این بارها را بر دوش کشیده و به مقصد برسانید مگر اینکه نیمی از قوت شما از میان برود و به اصطلاح نیم جان شوید،ولی تفسیر اول نزدیکتر به نظر می رسد.

به این ترتیب این چهار پایان در درجه اول،پوشش و وسائل دفاعی برای انسان در برابر گرما و سرما تولید می کنند،و در درجه بعد از فرآورده های لبنیاتی

ص :160

آنها استفاده می شود،و سپس از گوشتشان،و بعد آثار روانی که در دلها میگذارند، مورد توجه قرار گرفته و سرانجام باربری آنها.

قابل توجه اینکه حتی در عصر و زمان ما که عصر ماشین و وسائل ماشینی است،باز در بسیاری موارد تنها باید از همین چهار پایان استفاده کرد،و راه دیگری ندارد.

*** آن گاه به سراغ گروه دیگری از حیوانات می رود که برای سواری انسان از آنها استفاده می شود می فرماید"خداوند اسبها و استرها و الاغها را آفرید تا شما بر آن سوار شوید،و هم مایه زینت شما باشد"( وَ الْخَیْلَ وَ الْبِغٰالَ وَ الْحَمِیرَ لِتَرْکَبُوهٰا وَ زِینَهً ).

بدیهی است زینت در اینجا باز یک مساله تشریفاتی نیست و برای کسی که با محتوای تعلیمات قرآن آشنا است این مطلب روشن است،بلکه یک نوع زینت است که اثر آن در زندگی اجتماعی ظاهر می گردد،برای پی بردن به این حقیقت کافی است است منظره و حال کسی که با پای پیاده یک راه طولانی بیابانی را پیموده،و خسته و کوفته و ناتوان به مقصد رسیده،به طوری که تا مدتی هیچ کاری از او ساخته نیست و نشاطی در او دیده نمی شود،با منظره کسی مقایسه کنیم که بر یک مرکب را هوار سوار شده زودتر به مقصد رسیده نیروی خود را از دست نداده،نشاط خود را کاملا حفظ کرده و آماده انجام هدفهای خود و استفاده از وقت و نیروی خویش است،آیا این زینت نیست؟ در پایان آیه به مساله مهمتری اشاره کرده و افکار را به وسائل نقلیه و مرکبهای گوناگونی که در آینده در اختیار بشر قرار می گیرد و بهتر و خوبتر از این حیوانات می تواند استفاده کند متوجه می سازد،و می گوید"خداوند چیزها(وسائل نقلیه دیگری)می آفریند که شما نمی دانید"( وَ یَخْلُقُ مٰا لاٰ

ص :161

تَعْلَمُونَ

).

گر چه بعضی از مفسران پیشین این جمله را اشاره به حیواناتی گرفته اند که در آینده آفریده می شود و رام بشر می گردد.

ولی همانگونه که در تفسیر"مراغی"و تفسیر"فی ظلال"آمده است درک مفهوم این جمله برای ما که در عصر ماشین و وسائل و مرکبهای سریع السیر زندگی می کنیم،ساده و آسان است.

و اگر ملاحظه می کنید که تعبیر به یخلق(می آفریند)کرده است دلیلش واضح است،زیرا کار انسان در این اختراعات در حقیقت چیزی جز جفت و جور کردن و به هم پیوستن نیست،اساس آنها که مواد اصلی را تشکیل می دهد،تنها با آفرینش خداوندی است،از این گذشته آن ابتکاری که بشر در طریق اختراع این وسائل به کار می برد آن هم مولود استعدادی است که خدا به او داده است.

***

اهمیت دامداری و کشاورزی

حتی امروز که دستگاههای تولیدی،ماشینی آن قدر گسترده شده که همه چیز را تحت الشعاع قرار داده باز دامداری و کشاورزی مهمترین بخش تولید زندگی انسان را تشکیل می دهد،چرا که می دانیم پایه اصلی تغذیه در این دو قسمت نهفته شده،و به همین دلیل رسیدن به حد خودکفایی در قسمت دامداری و کشاورزی نه تنها ضامن استقلال اقتصادی است که استقلال سیاسی نیز تا حد زیادی به آن مربوط است.

بنا بر این جای تعجب نیست که تمام ملتهای دنیا کوشش می کنند که صنعت کشاورزی و دامداری خود را تا سر حد امکان توسعه دهند و از صنایع مدرن برای این توسعه کمک گیرند.

نیاز به این دو،تا آن حد اساسی است که گاه کشورهای به اصطلاح

ص :162

ابر قدرتی همچون روسیه برای رفع نیازمندی خود در این زمینه ناچار می شوند با دادن امتیازهای سیاسی دست نیاز خود را به سوی کشورهایی که درست در قطب مخالفند دراز کنند! و به همین جهت در اسلام و تعلیمات حیات آفرین آن اهمیت فوق العاده زیادی به مساله دامداری و کشاورزی داده شده است و با استفاده از هر فرصت مسلمانان را تشویق به این دو نموده:

در آیات فوق دیدیم که با چه لحن تشویق آمیزی از موضوع دامها سخن می گوید و منافع آن را اعم از منافع غذایی و پوششی بر می شمرد و حتی رفت و آمد آنها را به صحرا با تعبیر زیبایی که بسیار شوق انگیز است بیان می کند.

همچنین درباره اهمیت زراعت و میوه های مختلف،و کشاورزی بطور کلی، در آیات آینده سخن به میان خواهد آمد.

در روایات اسلامی در زمینه دامداری تعبیرات جالبی دیده می شود و همچنین در زمینه کشاورزی که به عنوان نمونه احادیث زیر را از منابع مختلف یادآور می شویم:

1-پیامبر به یکی از بستگانش فرمود چرا در خانه ات"برکت" نمی آوری؟عرض کرد منظورتان از برکت چیست؟فرمود:شاه تحلب:"گوسفند شیرده"!سپس اضافه فرمود:

انه من کانت فی داره شاه تحلب او نعجه او بقره فبرکات کلهن: "هر کس در خانه خود گوسفند شیرده یا گاو ماده داشته باشد سر تا پا برکت است" (1).

2-و نیز از پیامبر ص نقل شده که درباره اهمیت گوسفند فرمود:

نعم

ص :163


1- 1) بحار الانوار جلد 14 صفحه 686 ط قدیم-در حدیث فوق علاوه بر شاه (گوسفند)و بقره(گاو)به نعجه نیز اشاره شده که در لغت برای آن چند معنی ذکر شده است:گاو وحشی،گوسفند کوهی و گوسفند ماده.

المال الشاه "گوسفند سرمایه بسیار خوبی است" (1).

3-در تفسیر نور الثقلین ذیل آیات مورد بحث از امام امیر مؤمنان علی ع می خوانیم:

افضل ما یتخذه الرجل فی منزله لعیاله الشاه فمن کان فی منزله شاه قدست علیه الملائکه مرتین فی کل یوم: "بهترین چیزی که انسان در خانه برای خانواده خود تهیه می کند گوسفند است،هر کس در منزل خود گوسفندی داشته باشد در هر روز فرشتگان خدا دو بار او را تقدیس می کنند" اشتباه نشود ممکن است شرائط تربیت کردن گوسفند در خانه برای بسیاری فراهم نباشد ولی هدف اصلی این است که به تعداد خانواده ها تولید و تربیت گوسفند بطور مستمر انجام گیرد(دقت کنید).

4-در اهمیت زراعت همین بس که امیر مؤمنان علی ع می فرماید:

من وجد ماء و ترابا ثم افتقر فابعده اللّٰه: "هر کس آب و خاکی داشته باشد و با این حال فقیر باشد،خدا او را از رحمت خویش دور کند" (2).

بدیهی است این گفتار بزرگ همانگونه که درباره یک فرد صادق است در باره یک ملت نیز صدق می کند،مردمی که آب و خاک بقدر کافی دارند،باز هم نیازمند به دیگران هستند،مسلما از رحمت خدا دورند! 5-و نیز از پیامبر ص نقل شده است که فرمود

علیکم بالغنم و الحرث فانهما یروحان بخیر و یغدوان بخیر :وظیفه شماست که به تربیت گوسفند و کشاورزی بپردازید که رفت و آمد هر دو خیر و برکت است" (3).

6-از امام صادق ع نقل شده که فرمود:

ما فی الاعمال شیء احب

ص :164


1- 1) بحار الانوار جلد 14 صفحه 686 قدیم.
2- 2) بحار الانوار جلد 23 صفحه 19.
3- 3) بحار الانوار جلد 14 صفحه 304.

الی اللّٰه من الزراعه: "هیچ عملی نزد خدا از زراعت محبوبتر نیست" (1).

بالآخره در حدیثی از امام صادق ع می خوانیم

الزارعون کنوز الانام تزرعون طیبا اخرجه اللّٰه عز و جل و هم یوم القیامه احسن الناس مقاما و اقربهم منزله یدعون المبارکین: "کشاورزان گنج های مردمند،غذای پاکیزه را که خداوند ارزانی داشته زراعت می کنند و آنها در روز قیامت برترین مقام را دارند و به خدا نزدیکترند و آنها را بنام"مبارکها"صدا می زنند" (2).

ص :165


1- 1) بحار الانوار جلد 23 صفحه 20.
2- 2) وسائل الشیعه جلد 13 صفحه 194.

[سوره النحل (16): آیات 9 تا 13]

اشاره

وَ عَلَی اَللّٰهِ قَصْدُ اَلسَّبِیلِ وَ مِنْهٰا جٰائِرٌ وَ لَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ (9) هُوَ اَلَّذِی أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً لَکُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ (10) یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ اَلزَّرْعَ وَ اَلزَّیْتُونَ وَ اَلنَّخِیلَ وَ اَلْأَعْنٰابَ وَ مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (11) وَ سَخَّرَ لَکُمُ اَللَّیْلَ وَ اَلنَّهٰارَ وَ اَلشَّمْسَ وَ اَلْقَمَرَ وَ اَلنُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (12) وَ مٰا ذَرَأَ لَکُمْ فِی اَلْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ (13)

ترجمه:

9-و بر خداست که راه است را به بندگان نشان دهد،اما بعضی از راهها بیراهه است و اگر خدا بخواهد همه شما را(به اجبار)هدایت می کند(ولی اجبار سودی ندارد).

10-او کسی است که از آسمان آبی فرستاد که شرب شما از آن است،و گیاهان و درختان که حیوانات خود را در آن به چرا می برید نیز از آن است.

11-خداوند با آن(آب باران)برای شما زراعت و زیتون و نخل و انگور می رویاند، و از همه میوه ها،مسلما در این نشانه روشنی است برای گروهی که تفکر می کنند

ص :166

12-او شب و روز و خورشید و ماه را مسخر شما ساخت،و نیز ستارگان به فرمان او مسخر شمایند،در این نشانه هایی است(از عظمت خدا)برای گروهی که عقل خود را بکار می گیرند.

14-(علاوه بر این)مخلوقاتی را که در زمین آفریده نیز مسخر(فرمان شما)ساخت، مخلوقاتی با رنگهای مختلف در این نشانه روشنی است برای گروهی که متذکر می شوند.

تفسیر:

همه چیز در بند تسخیر تو است ای انسان

به دنبال نعمتهای مختلفی که در آیات گذشته بیان شد،قسمت دیگری از نعمتهای مهم الهی در آیات مورد بحث آمده است نخست به یکی از نعمتهای بسیار مهم معنوی اشاره کرده می فرماید:"بر خدا است که راه راست و صراط مستقیم را که هیچگونه انحراف و کژی در آن نیست در اختیار بندگان بگذارد" ( وَ عَلَی اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِیلِ ) "قصد"به معنی صاف بودن راه است،و بنا بر این قَصْدُ السَّبِیلِ به معنی راه راست می باشد راهی که انحراف و ضلالت در آن وجود ندارد (1).

در اینکه این راه راست اشاره به جنبه تکوینی یا تشریعی می کند،مفسران تفسیرهای مختلفی دارند،ولی هیچ مانعی ندارد که هر دو جنبه را شامل شود.

توضیح اینکه:خداوند انسان را با نیروهای مختلفی مجهز ساخته،و استعدادهای گوناگونی به او داده تا در مسیر تکامل که هدف آفرینش است به او کمک کند،و از این نظر همانند گیاهان و یا انواع جانداران است،که نیروها و غرائز لازم برای رسیدن به این هدف در اختیارشان گذارده شده است،با این تفاوت که انسان

ص :167


1- 1) بعضی از مفسران بزرگ مانند علامه طباطبائی در المیزان،"قصد"را به معنی "قاصد"گرفته اند که نقطه مقابل"جائر"یعنی منحرف از حق است.

با اراده خود و آزادانه تصمیم می گیرد ولی حیوانات و گیاهان بی اختیار به سوی هدفشان پیش می روند،و قوس صعودی تکامل انسان نیز قابل مقایسه با جانداران دیگر نیست به این ترتیب از نظر خلقت و آفرینش و تکوین انسان را مجهز به عقل و استعداد و نیروهای لازم برای پیمودن این صراط مستقیم کرده است.

و از سوی دیگر،خدا پیامبران را با وحی آسمانی و تعلیمات کافی و قوانین مورد نیاز انسان فرستاده است،تا از نظر تشریع،راه را از چاه مشخص کرده و با انواع بیانها او را تشویق به پیمودن این راه کنند و از مسیرهای انحرافی باز دارند.

و جالب اینکه خداوند در آیه فوق این امر را به عنوان فریضه ای بر خود لازم شمرده و با کلمه عَلَی اللّٰهِ (بر خدا لازم است)از آن یاد کرده است که همانند آن را در آیات دیگر قرآن نیز می خوانیم إِنَّ عَلَیْنٰا لَلْهُدیٰ :"بر ما است که انسان را هدایت کنیم"(لیل-12)، اگر ما،در وسعت مفهوم عَلَی اللّٰهِ قَصْدُ السَّبِیلِ و مجموعه نیروهای مادی و معنوی که در آفرینش انسان و تعلیم و تربیت او به کار رفته دقیق شویم، به عظمت این نعمت بزرگ که از همه نعمتها برتر است،آگاه خواهیم شد.

سپس از آنجا که راههای انحرافی فراوان است،به انسانها هشدار می دهد و می گوید"بعضی از این راهها منحرف و بیراهه است"( وَ مِنْهٰا جٰائِرٌ ) (1).

و از آنجا که نعمت اختیار و آزادی اراده و انتخاب،یکی از مهمترین عوامل تکامل انسان می باشد با یک جمله کوتاه به آن اشاره کرده می گوید"اگر خدا می خواست همه شما را به اجبار به راه راست هدایت می کرد"به گونه ای که نتوانید گامی از آن فراتر بگذارید( وَ لَوْ شٰاءَ لَهَدٰاکُمْ أَجْمَعِینَ ).

ص :168


1- 1) ضمیر"منها"به سبیل باز می گردد،و سبیل مؤنث مجازی است.

ولی این کار را نکرد،چرا که هدایت اجباری،نه افتخار است و نه تکامل، بلکه به شما آزادی داد تا این راه را با پای خود بپیمائید و به بالاترین اوج تکامل برسید.

جمله فوق ضمنا به این واقعیت اشاره می کند که گام نهادن گروهی از انسانها در طریق جائر و راه منحرف،نباید این توهم را ایجاد کند که خدا در برابر آنها مغلوب شده است بلکه این خواست او است و مقتضای حکمت است که انسانها آزاد باشند.

*** در آیه بعد باز به سراغ مادی می رود تا حس شکرگزاری انسانها را برانگیزد،آتش عشق خدا را در دلهایشان بیفروزد،و آنها را به شناخت بیشتر بخشنده این نعمتها دعوت کند.

می گوید:"او کسی است که از آسمان آبی فرو فرستاد"( هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً ).

آبی حیاتبخش،زلال،شفاف،و خالی از هر گونه آلودگی"که شما از آن می نوشید"( لَکُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ ).

"و نیز گیاهان و درختانی از آن به وجود می آید که حیوانات خود را در آن به چرا می فرستید"( وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ ).

"تسیمون"از ماده"اسامه"به معنی چراندن حیوانات است و می دانیم حیوانات هم از گیاهان زمین استفاده می کنند هم از برگهای درختان،و اتفاقا "شجر"در لغت عرب معنی وسیعی دارد که هم به درخت گفته می شود و هم به گیاه.

بدون شک منافع آب باران تنها نوشیدن انسان و روئیدن درختان و گیاهان نیست،بلکه شستشوی زمینها،تصفیه هوا،ایجاد رطوبت لازم برای طراوت پوست

ص :169

تن انسان و راحتی تنفس او،و مانند آن همه از فوائد باران است،ولی از آنجا که دو قسمت یاد شده،از اهمیت بیشتری برخوردار بوده روی آن تکیه شده.

*** باز همین مساله را چنین ادامه می دهد"به وسیله این آب باران برای شما زراعت را می رویاند،و همچنین زیتون و نخل و انگور را"( یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّیْتُونَ وَ النَّخِیلَ وَ الْأَعْنٰابَ ).

"و خلاصه از تمام میوه ها"( وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ ).

"مسلما در آفرینش این میوه های رنگارنگ و پر برکت و این همه محصولات کشاورزی نشانه روشنی است از خدا برای کسانی که اهل تفکرند" ( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ).

"زرع"هر گونه زراعتی را شامل می شود،"زیتون"هم نام آن درخت مخصوص است و هم نام میوه آن(ولی به گفته بعضی از مفسران"زیتون"فقط نام درخت است،و"زیتونه"نام میوه آن در حالی که در آیه 35 سوره نور زیتونه به خود درخت اطلاق شده است).

"نخیل"(درخت خرما)هم به معنی مفرد و هم به معنی جمع استعمال می شود،و اعناب جمع"عنبه"به معنی انگور است.

در اینجا این سؤال پیش می آید که چرا از میان همه میوه ها،قرآن مجید، تنها روی این سه میوه تکیه کرده است،زیتون و خرما و انگور،دلیل آن را به خواست خدا در ذیل همین آیات می خوانید.

*** سپس به نعمت تسخیر موجودات مختلف جهان در برابر انسان اشاره کرده، می فرماید:"خداوند شب و روز را برای شما مسخر کرد و همچنین خورشید و ماه را" ( وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ ).

ص :170

"ستارگان نیز به فرمان او مسخر شما هستند"( وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ ).

"مسلما در این امور نشانه هایی است از عظمت خدا و بزرگی آفرینش برای آنها که اندیشه می کند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ).

در ذیل آیات سوره رعد و ابراهیم گفتیم که مفهوم واقعی تسخیر موجودات برای انسان آنست که در خدمت منافع او باشند،و به نفع او کار کنند، و به او امکان بهره گیری دهند،به همین جهت شب و روز و خورشید و ماه و ستارگان که هر کدام به نوعی در زندگی انسان اثر دارند و مورد بهره برداری او قرار می گیرند در تسخیر اویند.

این تعبیر جالب(مسخر بودن موجودات برای انسان به فرمان خدا) علاوه بر اینکه شخصیت و عظمت واقعی انسان را از دیدگاه اسلام و قرآن روشن می سازد،و به او عظمتی می بخشد که درخور مقام خلیفه اللهی است،نعمتهای گوناگون خدا را به خاطرش می آورد،حس قدردانی را در او برمی انگیزد، و از نظام بدیعی که در چگونگی این تسخیر به کار رفته،وی را به خدا نزدیک می سازد.

و به همین جهت در پایان آیه میگوید:در این تسخیر نشانه هایی است برای آنها که اندیشه می کنند.

برای آگاهی بیشتر از اسرار این تسخیر به شرح مبسوطی که در سوره ابراهیم آیات 32 و 33 آوردیم مراجعه فرمائید.

*** علاوه بر اینها"مخلوقاتی را که در زمین آفریده نیز مسخر فرمان شما ساخت" ( وَ مٰا ذَرَأَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ ).

"مخلوقاتی گوناگون و رنگارنگ"( مُخْتَلِفاً أَلْوٰانُهُ ).

ص :171

از انواع پوششها،غذاها،همسران پاک،وسائل رفاهی گرفته تا انواع معادن و منابع مفید زیر زمینی و روی زمینی و سایر نعمتها.

"در اینها نیز نشانه ای است آشکار برای مردمی که متذکر می شوند" ( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ ) ***

نکته ها:

اشاره
1-نعمتهای مادی و معنوی

جالب اینکه در آیات فوق نعمتهای مادی و معنوی آن چنان به هم آمیخته شده است که نمی توان آنها را از یکدیگر تفکیک کرد،با این حال لحن آیات مزبور در زمینه نعمتهای معنوی با مادی متفاوت است.

در هیچ مورد نمی گوید بر خدا است که فلان رزق و روزی را برای شما بیافریند،اما در مورد هدایت،راه راست می گوید"بر خدا است که راه راست را به شما نشان دهد"،و نیروهای لازم را برای پیمودن این راه از نظر تکوین و تشریع در اختیارتان بگذارد.

اصولا بحثهای یک بعدی از روش قرآن دور است،حتی آنجا که سخن از آفرینش درختان و میوه ها و تسخیر خورشید و ماه به میان می آورد باز آن را در مسیر یک هدف معنوی قرار می دهد و می گوید:"این نعمتهای مادی نیز نشانه ای است از عظمت آفرینش و آفریدگار".

***

2-چرا تنها زیتون و نخل و انگور؟!

ممکن است چنین به نظر آید که اگر قرآن در آیات فوق از میان انواع میوه ها روی زیتون و خرما و انگور تکیه کرده به خاطر وجود آنها در محیط نزول

ص :172

قرآن بوده است،ولی با توجه به جهانی و جاودانی بودن قرآن،و عمق تعبیراتش روشن می شود که مطلب از این فراتر است.

غذاشناسان و دانشمندان بزرگی که سالیان دراز از عمر خود را در راه مطالعه خواص گوناگون میوه ها صرف کرده اند به ما می گویند کمتر میوه ای است که برای بدن انسان از نظر غذایی به اندازه این سه میوه،مفید و مؤثر باشد.

همانها می گویند"روغن زیتون"برای تولید سوخت بدن ارزش بسیار فراوان دارد،کالری حرارتی آن بسیار بالا است،و از این جهت یک نیروبخش است و آنها که می خواهند همواره سلامت خود را حفظ کنند،باید به این اکسیر علاقمند شوند.

روغن زیتون دوست صمیمی کبد آدمی است،و برای رفع عوارض کلیه ها و سنگ های صفراوی و قولنج های کلیوی و کبدی و رفع یبوست بسیار مؤثر است.

به همین دلیل در روایات اسلامی نیز از آن مدح و تمجید فراوان شده،در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع درباره زیتون چنین می خوانیم:"غذای خوبی است،دهان را خوشبو و بلغم را بر طرف می سازد،صورت را صفا و طراوت می بخشد،اعصاب را تقویت نموده و بیماری و درد را از میان می برد و آتش خشم و غضب را فرو می نشاند" (1).

و از آن مهمتر اینکه در خود قرآن از درخت زیتون به عنوان شجره مبارکه(درخت پر برکت)یاد شده است.

با پیشرفت دانش پزشکی و غذاشناسی اهمیت دارویی"خرما"نیز به ثبوت رسیده است.در خرما کلسیم وجود دارد که عامل اصلی استحکام استخوانها است و نیز فسفر وجود دارد که از عناصر اصلی تشکیل دهنده مغز و مانع ضعف اعصاب

ص :173


1- 1) اسلام پزشک بی دارو،

و خستگی است،و قوه بینایی را می افزاید.

و نیز پتاسیم موجود است که فقدان آن را در بدن علت حقیقی زخم معده می دانند،و وجود آن برای ماهیچه ها و بافتهای بدن بسیار پر ارزش است.

این سخن امروز در میان غذاشناسان معروف است که خرما از سرطان جلوگیری می کند،زیرا آمارهایی که در این زمینه تهیه شده نشان می دهد در مناطقی که خرما بیشتر می خورند ابتلای به سرطان کمتر است،و اعراب و صحرا نشینانی که در فقر غذایی به سر می برند بواسطه خوردن خرما هرگز مبتلا به سرطان نمی شوند،عامل این موضوع را وجود"منیزیم"می دانند.

قند فراوانی که در خرما وجود دارد از سالمترین قندها است که حتی در بسیاری از موارد مبتلایان به بیماری قند نیز می توانند براحتی از آن استفاده کنند.

دانشمندان در خرما سیزده ماده حیاتی و پنج نوع ویتامین کشف کرده اند که آن را به صورت یک منبع غذایی غنی و بسیار پر ارزش در آورده است (1).

به همین دلیل در روایات اسلامی نیز روی این ماده غذایی تاکید فراوان دیده می شود،از علی ع نقل شده که فرمود:

کل التمر فان فیه شفاء من الادواء :"خرما بخورید که شفای بیماریها است".

و نیز روایت شده که در بسیاری از اوقات غذای علی ع را نان و خرما تشکیل می داد.

و در روایت دیگر می خوانیم:"خانه ای که در آن خرما نیست اهل آن

ص :174


1- 1) اولین دانشگاه و آخرین پیامبر جلد 7 صفحه 65-جالب اینکه جلد هفتم این کتاب از آغاز تا به آخر پیرامون خواص غذایی و درمانی خرما و انگور سخن می گوید که مطالعه آن انسان را به اهمیت این دو غذا آشنا می سازد.

خانه در واقع گرسنه اند"! (1).

در آیات سوره مریم نیز خواهد آمد که خداوند مریم را در آن بیابان که فاقد وسیله بود هنگامی که عیسی را به دنیا آورده بود از رطب تازه روزی داد، و این اشاره ای است به اینکه یکی از بهترین غذاها برای مادری که فرزند به دنیا آورده رطب تازه است،و حتی در روایاتی که ذیل آیه آمده می خوانیم بهترین دارو برای چنین زنان همین میوه است (2).

و اما در مورد"انگور"به گفته دانشمندان غذاشناس بقدری عوامل مؤثر دارد که می توان گفت،یک داروخانه طبیعی است؟علاوه بر این انگور از نظر خواص،بسیار نزدیک به شیر مادر است،یعنی یک غذای کامل محسوب می شود انگور دو برابر گوشت،در بدن حرارت ایجاد می کند،و علاوه بر این ضد سم است،برای تصفیه خون،دفع رماتیسم،نقرس،و زیادی اوره خون، اثر درمانی مسلمی دارد،انگور معده و روده را لایروبی می کند،نشاط آفرین و بر طرف کننده اندوه است،اعصاب را تقویت کرده،و ویتامینهای مختلف موجود در آن به انسان نیرو و توان می بخشد.

انگور علاوه بر اینکه غذای بسیار پر ارزشی است قدرت میکرب کشی قابل ملاحظه ای دارد و حتی عامل مؤثری است برای مبارزه با بیماری سرطان (3).

به همین دلیل در حدیثی از پیامبر ص:

خیر طعامکم الخبز و خیر فاکهتکم العنب: "بهترین طعام شما نان و بهترین میوه شما انگور است" (4).

اگر ما بخواهیم آنچه را غذاشناسان در زمینه این میوه ها گفته اند و روایات

ص :175


1- 1) سفینه البحار جلد اول صفحه 125.
2- 2) مدرک قبل.
3- 3) اولین دانشگاه و آخرین پیامبر جلد 7 صفحات 101 و 142.
4- 4) اسلام پزشک بی دارو.

فراوانی که در منابع اسلامی در این رابطه نقل شده در اینجا بیاوریم مسلما از روش تفسیر خارج خواهیم شد،مقصود این بود روشن سازیم که تکیه کردن قرآن بر این سه نوع میوه بی دلیل نیست،و شاید در آن روز قسمت مهمی از آن بر مردم پوشیده بوده است.

***

3-تفکر،تعقل،تذکر

در آیات فوق،بعد از بیان سه بخش از نعمتهای الهی مردم را دعوت به اندیشه کرده منتها در یک مورد می گوید:در اینها نشانه هایی است برای قومی که تفکر می کنند،در مورد دیگر می گوید برای قومی که تعقل دارند،و در مورد سوم برای قومی که متذکر می شوند.

این اختلاف تعبیر مسلما جنبه تفنن در عبارت ندارد،بلکه آنچه از روش قرآن می دانیم هر کدام اشاره به نکته ای است،و شاید نکته این تفاوت آن باشد که در مورد الوان نعمتهای موجود در زمین آن قدر مساله روشن است که تنها تذکر و یادآوری کافی است،ولی در مورد زراعت و زیتون و نخل و انگور و به طور کلی میوه ها کمی بیشتر اندیشه لازم است،تا به خواص غذایی و درمانی آنها آشنا شویم،به همین جهت تعبیر به"تفکر"می کند.

اما در مورد تسخیر خورشید و ماه و ستارگان و اسرار شب و روز باز هم اندیشه بیشتری لازم است،لذا تعبیر به"تعقل"که گویای سطح بالاتری از اندیشه است فرموده.

در هر حال روی سخن قرآن همه جا با اندیشمندان و متفکران و صاحبان مغز و عقل است،و با توجه به اینکه قرآن از محیطی بر خاسته که در آنجا جز جهل حکومت نمی کرد،عظمت این تعبیرات آشکارتر می شود و هم پاسخی است دندانشکن به آنها که به خاطر بعضی از مذاهب خرافی خط سرخ روی همه

ص :176

مذاهب راستین کشیده اند و می گویند مذهب،وسیله تخدیر و از کار انداختن اندیشه ها است و ایمان به خدا مولود جهل آدمی است!.

اینگونه آیات قرآن تقریبا در همه سوره ها گسترده است،به وضوح می گوید مذهب راستین زائیده اندیشه و تفکر و تعقل است و اسلام در همه جا سر و کار با متفکران و اندیشمندان و اولوا الالباب دارد،نه با جاهلان و خرافاتیان، یا روشنفکر نمایان بی منطق.

ص :177

[سوره النحل (16): آیات 14 تا 18]

اشاره

وَ هُوَ اَلَّذِی سَخَّرَ اَلْبَحْرَ لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَهً تَلْبَسُونَهٰا وَ تَرَی اَلْفُلْکَ مَوٰاخِرَ فِیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (14) وَ أَلْقیٰ فِی اَلْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ وَ أَنْهٰاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ (15) وَ عَلاٰمٰاتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ (16) أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لاٰ یَخْلُقُ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (17) وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَهَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا إِنَّ اَللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ (18)

ترجمه:

14-او کسی است که دریا را مسخر(شما)ساخت تا از آن گوشت تازه بخورید و وسائل زینتی برای پوشش از آن استخراج نمائید،و کشتیها را می بینید که سینه دریا را می شکافند تا شما(به تجارت پردازید)و از فضل خدا بهره گیرید، شاید شکر نعمتهای او را بجا آورید.

15-و در زمین کوه های ثابت و محکمی افکند تا لرزش آن را نسبت به شما بگیرد، و نهرها ایجاد کرد،و راههایی تا هدایت شوید.

16-و(نیز)علاماتی قرار داد و(شب هنگام)آنها بوسیله ستارگان هدایت می شوند.

ص :178

17-آیا کسی که می آفریند همچون کسی است که نمی آفریند؟آیا متذکر نمی شوید!! 18-و اگر نعمتهای خدا را بشمارید هرگز نمی توانید آن را احصا کنید،خداوند غفور و رحیم است.

تفسیر:

نعمت کوه ها و دریاها و ستارگان

این آیات به سراغ بخش مهم دیگری از نعمتهای بی پایان خداوند در مورد انسانها می رود و نخست از دریاها که منبع بسیار مهم حیات و زندگی است آغاز می کند و می گوید:

"و او کسی است که دریاها را برای شما تسخیر کرد و به خدمت شما گمارد" ( وَ هُوَ الَّذِی سَخَّرَ الْبَحْرَ ).

می دانیم قسمت عمده روی زمین را دریاها تشکیل می دهند،و نیز می دانیم نخستین جوانه حیات در دریاها آشکار شده،و هم اکنون نیز دریا منبع مهمی برای ادامه حیات انسان و همه موجودات روی زمین است،و قرار دادن آن در خدمت بشر یکی از نعمتهای بزرگ خدا است:

سپس به سه قسمت از منافع دریاها اشاره کرده می فرماید:

"تا از آن گوشت تازه بخورید"( لِتَأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا ).

گوشتی که زحمت پرورش آن را نکشیده اید تنها دست قدرت خدا آن را در دل اقیانوسها پرورش داده و رایگان در اختیارتان گذارده است.

مخصوصا تکیه روی طراوت و تازگی این گوشت،با توجه به اینکه در آن عصر و زمان از یک جهت،و در عصر و زمان ما از جهت دیگر،گوشتهای کهنه فراوان بوده و هست،اهمیت این نعمت را آشکارتر می سازد،و هم اهمیت تغذیه از گوشت تازه را.

ص :179

با تمام پیشرفتی که در زندگی و تمدن مادی بشر به وجود آمده،هنوز دریا یکی از مهمترین منابع تغذیه انسان را تشکیل می دهد،و همه سال صدها هزار تن از گوشت تازه ای که دست لطف پروردگار برای انسانها پرورش داده،از دریا صید می شود.

لذا اکنون که جمعیت کره زمین رو به افزایش است و بعضی در مطالعات ابتدایی خود احساس می کنند خطر کمبود مواد غذایی مردم جهان را برای آینده تهدید می کند،افکار دانشمندان متوجه دریاها شده و چشم امید خود را به آن دوخته اند تا از طریق پرورش و تکثیر نسل انواع ماهیها بتوانند این کمبود را به مقدار قابل ملاحظه ای بر طرف سازند.

این از یک سو،از سوی دیگر مقرراتی برای جلوگیری از آلوده شدن آب دریاها و از میان رفتن نسل ماهی ها وضع کرده اند که از مجموع آن اهمیت جمله فوق که در چهارده قرن قبل در قرآن نازل شده است روشنتر می شود.

دیگر از منافع آن مواد زینتی است که از دریاها استخراج می شود لذا اضافه می کند:"تا از آن زینتی برای پوشیدن استخراج کنید"( وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَهً تَلْبَسُونَهٰا ).

انسان مانند چهارپایان نیست که ذوق نداشته باشد،بلکه یکی از ابعاد معروف چهارگانه روح انسان را حس زیبایی تشکیل می دهد که سرچشمه پیدایش شعر و هنر اصیل و مانند آنها است.

بدون شک این بعد از روح انسانی نقش مؤثری در حیات بشر دارد،لذا باید بطرز صحیح و سالمی-دور از هر گونه افراط و تفریط و اسراف و تبذیر- اشباع گردد.

آنها که غرق در تجمل پرستی و انواع زینتند به همان گونه گمراهند که افراد خشک و مخالف هر گونه زینت چرا که یکی در طرف افراط و مایه نابودی

ص :180

سرمایه ها و ایجاد فاصله طبقاتی و کشتن معنویات است،و دیگری در طرف تفریط و باعث خمودی و رکود.

به همین دلیل در اسلام،استفاده از زینت به صورت معقول و خالی از هر گونه اسراف مانند بهره گیری از لباسهای خوب،انواع عطریات،بعضی سنگهای قیمتی و مانند آن-مخصوصا در مورد زنان-که نیاز روحیشان به زینت بیشتر است توصیه شده است،ولی باز تاکید می کنیم که باید خالی از اسراف و تبذیر باشد.

بالآخره سومین نعمت دریا را حرکت کشتی ها به عنوان یک وسیله مهم برای انتقال انسان و نیازمندیهای او،ذکر می کند،و می فرماید:"کشتی ها را می بینی که آبها را بر صفحه اقیانوسها می شکافند"( وَ تَرَی الْفُلْکَ مَوٰاخِرَ فِیهِ ).

صحنه ای که در برابر سرنشینان کشتی به هنگام حرکت بر صفحه اقیانوسها ظاهر می شود چقدر دیدنی است"خدا این نعمت را به شما داد تا از آن بهره گیرید و از فضل او در مسیر تجارت خود از کشتی ها استفاده کنید"( وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ ) (1).

با توجه به اینهمه نعمت،حس شکرگزاری را در شما زنده کند"شاید شکر نعمتهای او را بجا آورید"( وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).

"فلک"(کشتی)هم به معنی مفرد آمده و هم به معنی جمع.

"مواخر"جمع"ماخره"از ماده"مخر"(بر وزن فخر)به معنی شکافتن آب از چپ و راست است،و به صدای وزش بادهای شدید نیز گفته می شود،

ص :181


1- 1) جمله"و لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ "با واو عطف ذکر شده باید معطوف علیه داشته باشد که قاعدتا در تقدیر است و در تقدیر چنین بوده"لتنتفعوا بها و لتبتغوا من فضله":کشتیها را می بینی که با سینه خود آبها را می شکافند تا از آنها استفاده مختلف کنید و تا برای تجارت از آن بهره گیرید.

و از آنجا که کشتیها به هنگام حرکت آبها را با سینه خود می شکافند به آنها "ماخر"یا"ماخره"می گویند.

اصولا چه کسی این خاصیت را در ماده ای که کشتی را از آن می سازند قرار داد تا روی آب بایستد،آیا اگر همه چیز از آب سنگین تر بود و فشار مخصوص آب نیز نبود،هرگز می توانستیم بر صفحه بی کران اقیانوسها حرکت کنیم؟ به علاوه چه کسی بادهای منظم را بر صفحه اقیانوسها به حرکت در آورد؟ و یا چه کسی در بخار آن همه قدرت آفرید تا با نیروی آن کشتیهای موتوری را بر صفحه اقیانوسها به حرکت در آوریم؟آیا هر یک از اینها نعمت بزرگی نیست؟ توجه به این نکته که راههای دریایی از جاده های خشکی بسیار وسیعتر، کم خرج تر و آماده تر است،و نیز توجه به اینکه کشتیهای غول پیکر که گاهی به عظمت یک شهر می باشند،عظیمترین وسیله نقلیه بشر را تشکیل می دهند عظمت نعمت دریاها را برای کشتیرانی واضحتر می کند.

*** پس از بیان نعمت دریاها،به سراغ کوه های سخت و سنگین می رود و می گوید:"در زمین کوه های ثابت و مستقری افکند تا از لرزش و حرکت آن جلوگیری کند،و به شما آرامش بخشد"( وَ أَلْقیٰ فِی الْأَرْضِ رَوٰاسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ ) (1).

در گذشته نیز گفته ایم کوه ها از ریشه به هم پیوسته اند و همچون زرهی کره زمین را در بر گرفته اند،و این سبب می شود که از لرزشهای شدید زمین که بر اثر فشار گازهای درونی هر لحظه ممکن است رخ دهد تا حد زیادی جلوگیری شود.

ص :182


1- 1) أَنْ تَمِیدَ بِکُمْ در تقدیر"لئلا تمید بکم"یا"کراهه ان تمید بکم" بوده است.

از این گذشته وضع خاص کوه ها مقاومت پوسته زمین را در مقابل جاذبه ماه(جزر و مد)زیاد می کند و اثر آن را به حد اقل می رساند.

از سوی سوم از قدرت طوفانهای شدید و حرکت دائمی بادها بر پوسته زمین می کاهد چرا که اگر کوه ها نبودند سطح هموار زمین دائما در معرض تندبادها قرار داشت و آرامشی متصور نبود.

و از آنجا که کوه ها یکی از مخازن اصلی آبها(چه به صورت برف و یخ و چه به صورت آبهای درونی)می باشند بلافاصله بعد از آن،نعمت وجود نهرها را بیان کرده،می گوید"و برای شما نهرهایی قرار دادیم"( وَ أَنْهٰاراً ).

و از آنجا که وجود کوه ها ممکن است این توهم را به وجود آورد که بخشهای زمین را از یکدیگر جدا می کند،و راهها را می بندد،چنین اضافه می کند"و برای شما راهها قرار داد تا هدایت شوید"( وَ سُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ ) (1).

این مساله قابل توجه است که در میان بزرگترین سلسله جبال دنیا غالبا بریدگیهایی وجود دارد که انسان می تواند راه خود را از میان آنها پیدا کند، و کمتر اتفاق می افتد که این کوه ها به کلی بخشهای زمین را از هم جدا کنند.

*** و از آنجا که راه بدون نشانه و علامت و راهنما،انسان را به مقصد نمی رساند بعد از ذکر نعمت"راه"به این"نشانه ها"اشاره کرده می گوید:

"و علاماتی قرار داد"( وَ عَلاٰمٰاتٍ ).

این علامتها انواع زیادی دارد:شکل کوه ها و دره ها و بریدگیهای آنها،

ص :183


1- 1) به هر حال آیه فوق یکی از معجزات علمی قرآن مجید است که حد اقل در آن روز برای انسانها کشف نشده بود،شرح بیشتر در این زمینه را در بخش معجزات علمی قرآن در کتاب ما"قرآن و آخرین پیامبر"بخوانید.

فراز و نشیبهای قطعات مختلف زمین،رنگ خاکها و کوه ها،و حتی چگونگی وزش بادها هر یک،علامتی برای پیدا کردن راههاست.

برای اینکه بدانیم وجود این علامات تا چه حد به رهروان کمک می کند و آنها را از دور گشتن و گم شدن رهایی می بخشد،کافی است وضع بعضی از بیابانهای یک نواخت را که در پاره ای از مناطق وجود دارد در نظر بگیریم که عبور از آنها فوق العاده مشکل و خطرناک است،و چه بسیار کسانی که از آنها رفتند و هیچگاه باز نگشتند،فکر کنید اگر همه روی زمین این چنین یک نواخت بود کوه ها به یک اندازه،دشتها یک رنگ،درها شبیه هم،آیا انسانها می توانستند به آسانی راه خود را پیدا کنند؟! ولی از آنجا که در پاره ای از اوقات در بیابانها،در شبهای تاریک، یا هنگامی که انسان شبانه در دل اقیانوسها سفر می کند از این علامات خبری نیست، خداوند علامات آسمانی را به کمک فرستاده تا اگر در زمین علامتی نیست،از علامت آسمان استفاده کنند و گمراه نشوند!لذا اضافه می کند"و بوسیله ستارگان، مردم هدایت می شوند"( وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ ).

البته این یکی از فوائد ستارگان است،آنها فوائد بسیاری دارند ولی اگر تنها همین فایده بود باز مهم بود،مخصوصا پیش از آنکه قطب نما اختراع شود و کشتیها بتوانند بوسیله آن طبق نقشه ها راه خود را به سوی مقصد باز یابند، حرکت در روی دریاها بدون استفاده از ستارگان امکان پذیر،نبود،و به همین جهت شبهایی که ابر آسمان را می پوشانید کشتیها از حرکت باز می ماندند،و اگر به راه خود ادامه می دادند خطر مرگ آنها را تهدید می کرد.

البته می دانیم ستارگانی که در نظر ما در آسمان جابجا می شوند پنج ستاره بیشتر نیستند که آنها را سیارات می گویند،(البته سیارات بیش از اینند،اما بقیه با چشم کمتر دیده می شوند)باقی ستاره ها جای نسبی خود را حفظ می کنند،

ص :184

گویی همچون مرواریدهایی هستند که به روی پارچه تیره رنگی دوخته شده اند این پارچه را از یک طرف افق می کشند و به سوی دیگر می برند،و به تعبیر دیگر حرکت ثوابت حرکت گروهی و دستجمعی است،اما حرکت سیارات حرکت انفرادی می باشد بطوری که فاصله هایشان با بقیه ستاره ها تغییر می کند.

علاوه بر این،ستاره های ثوابت شکلهای مخصوصی را تشکیل داده اند که به"اشکال فلکی"معروفند،و شناخت آنها برای پیدا کردن جهات چهارگانه (شمال و جنوب و مشرق و مغرب)بسیار مؤثر است.

*** پس از بیان آن همه نعمتهای بزرگ و الطاف خفی پروردگار،و جدان انسانها را به داوری می طلبد و می گوید:"آیا کسی که می آفریند همچون کسی است که نمی آفریند،آیا متذکر نمی شوید"؟! ( أَ فَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لاٰ یَخْلُقُ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ ).

این یک روش مؤثر تربیتی است که قرآن در بسیاری از موارد از آن استفاده کرده است،مسائل را بصورت استفهامی طرح،و پاسخ آن را بر عهده وجدانهای بیدار می گذارد،و حس خود جوشی مردم را به کمک می طلبد تا پاسخ از درون جانشان بجوشد و همچون فرزندشان به آن عشق ورزند،و آن را پذیرا گردند.

اصولا از نظر روانی ثابت شده که برای تعلیم و تربیت صحیح باید حد اکثر کوشش را به کار برد تا طرف مقابل،مطالب را از خود بداند یعنی احساس کند از درون خودش جوشیده،نه چیزی که از بیرون به او القا شده است تا با تمام وجودش آن را قبول کند و از آن دفاع نماید.

تکرار این نکته نیز لازمست که مشرکانی که در برابر انواع بتها به سجده می افتادند هرگز معتقد نبودند بت آفریننده و خالق است،بلکه آفرینش را مخصوص"اللّٰه"می دانستند،اینجاست که قرآن می گوید آیا باید در برابر خالق

ص :185

اینهمه نعمتها سجده کرد؟یا موجوداتی که خود مخلوق ناچیزی بیش نیستند و هرگز خلقتی نداشته و ندارند.

*** سرانجام برای اینکه هیچکس تصور نکند نعمت خدا منحصر به اینها است می گوید:"و اگر بخواهید نعمتهای خدا را شماره کنید قادر بر احصای آن نیستید"( وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَهَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا ).

سر تا پای وجود شما غرق نعمتهای او است،در هر نفس که فرو می رود و بر می آید نه تنها دو نعمت که هزاران نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب،هر دقیقه ای که از عمر ما می گذرد حیات و سلامت ما مدیون فعالیت ملیونها موجود زنده در درون بدنمان و ملیونها موجود جاندار و بی جان در بیرون بدنمان است که بدون فعالیت آنها ادامه حیات حتی یک لحظه ممکن نیست.

اصولا ما از وجود همه نعمتها،آگاه نیستیم و هر قدر دامنه علم و دانش بشری گسترده تر می شود افقهای تازه ای از این نعمتها بر ما گشوده خواهد شد، افقهایی که کرانه های آنها هم چنان ناپیدا است،آیا با این حال قدرت احصای نعمتهای خدا را داریم؟! اکنون این سؤال پیش می آید که پس ما چگونه می توانیم حق شکر او را ادا کنیم؟آیا با این حال در زمره ناسپاسان نیستیم؟ پاسخ این سؤال را قرآن در آخرین جمله این آیه بیان می کند و می گوید "خداوند غفور و رحیم است"( إِنَّ اللّٰهَ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ ).

آری خدا مهربانتر و بزرگوارتر از آنست که شما را به خاطر عدم توانایی بر شکر نعمتهایش مؤاخذه یا مجازات کند،همین قدر که بدانید سر تا پای شما غرق نعمت او است و از ادای حق شکرش عاجزید و عذر تقصیر به پیشگاهش برید،نهایت شکر او را انجام داده اید.

ص :186

و رنه سزاوار خداوندیش

کس نتواند که بجا آورد!

ولی اینها همه مانع از آن نیست که ما به مقدار توانایی به احصای نعمتهایش بپردازیم،چرا که این توجه هم درجه معرفت و جهان بینی و جهان شناسی توحید ما را بالا می برد و هم شعله عشق خدا را در اعماق قلب ما فروزانتر می کند،و هم حس شکرگزاری را در ما تحریک می نماید.به همین دلیل پیشوایان و بزرگان دین در سخنان خود و حتی در دعاها و مناجاتهایشان به شمردن گوشه ای از نعمتهای بی پایانش می پرداختند تا درسی باشد برای دیگران.

(در زمینه شکر نعمت و عدم توانایی انسان بر احصای نعمتهای پروردگار در ذیل آیه 34 سوره ابراهیم نیز بحث کرده ایم).

***

نکته ها:

راه،نشانه،رهبر

گرچه در آیات فوق سخن از راهها و طریق زمین به عنوان یک نعمت الهی به میان آمده،چرا که راهها مهمترین وسیله ارتباط پیشرفت تمدن انسانی هستند و به همین دلیل در برنامه های سازندگی قبل از هر چیز به سراغ ایجاد راه مناسب می روند،زیرا بدون آن هیچ فعالیت عمرانی ممکن نیست.

ولی به هر حال بیان قرآن در این زمینه می تواند الگویی برای"زندگی معنوی"انسانها نیز باشد چرا که برای رسیدن به هر هدف مقدس قبل از هر چیز انتخاب راه صحیح لازم است،و علاوه بر راه وجود علامات و نشانه ها نیز اهمیت حیاتی دارند،زیرا راههای مشابه هم بسیارند،و گم کردن راه اصلی در میان آنها کاملا ممکن است، اینجا است که نقش"علامات"مشخص می شود.

مخصوصا مؤمنان که در آیات قرآن به عنوان متوسمان(هوشیاران)

ص :187

توصیف شده اند باید به دقت مراقب این نشانه ها باشند.

مکتبها،سنتها،دعوتها و حتی اشخاص را با نشانه ها بشناسند،و حق را در سایه نشانه هایش از باطل تشخیص دهند.

و اهمیت مساله رهبر نیز احتیاجی به توضیح ندارد.

جالب توجه اینکه روایات بسیار از ائمه اهل بیت ع وارد شده که در آنها "نجم"(ستاره)به پیامبر و علامات به امامان تفسیر شده است،و در بعضی نجم و علامات هر دو به امامان و رهبران راه حق تفسیر شده اند که به عنوان نمونه به چند حدیث اشاره می شود:

1-در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق ع چنین می خوانیم:"

النجم رسول اللّٰه و العلامات الأئمه علیهم السلام": "ستاره اشاره به پیامبر است و علامات امامان هستند" (1).

عین همین مضمون از امام علی بن موسی الرضا ع نیز نقل شده است.

2-در حدیث دیگری از امام باقر می خوانیم که در تفسیر آیه فوق فرمود:

"

نحن النجم" :"ستاره مائیم" (2).

3-و نیز در حدیث دیگری از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده که پیامبر ص به علی ع فرمود:"

انت نجم بنی هاشم ":تو ستاره بنی هاشمی (3).

و در روایت دیگری فرمود:"

انت احد العلامات ":تو یکی از آن نشانه ها هستی (4).

اینها همه اشاره به تفسیر معنوی آیات فوق است.

ص :188


1- 1 و 2 و 3 و 4) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 45.
2-
3-
4-

[سوره النحل (16): آیات 19 تا 23]

اشاره

وَ اَللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تُسِرُّونَ وَ مٰا تُعْلِنُونَ (19) وَ اَلَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ لاٰ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ (20) أَمْوٰاتٌ غَیْرُ أَحْیٰاءٍ وَ مٰا یَشْعُرُونَ أَیّٰانَ یُبْعَثُونَ (21) إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَالَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَهٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ (22) لاٰ جَرَمَ أَنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ اَلْمُسْتَکْبِرِینَ (23)

ترجمه:

19-خداوند آنچه را پنهان می دارید و آنچه را آشکار می سازید می داند.

20-معبودهایی را که غیر از خدا می خوانند چیزی را خلق نمی کنند بلکه خودشان هم مخلوقند.

21-آنها موجودات مرده ای هستند که هرگز استعداد حیات ندارند،و نمی دانند در چه زمانی عبادت کنندگانشان محشور می شوند.

22-معبود شما خداوند یگانه است،اما آنها که به آخرت ایمان ندارند دلهایشان حق را انکار می کند،و مستکبرند.

23-قطعا خداوند از آنچه پنهان می دارند و آنچه آشکار می سازند با خبر است او مستکبران را دوست نمی دارد.

ص :189

تفسیر:

معبودهای مرده و فاقد شعور!

از آنجا که در آیات گذشته به دو قسمت از مهمترین صفات خدا اشاره شد که هیچیک از آن در بتها و معبودهای ساختگی نیستند(خالقیت موجودات، و بخشیدن نعمتها)در نخستین آیات مورد بحث به سومین صفت"معبود حقیقی" اشاره می شود که علم و دانایی است،می گوید:"و خداوند می داند آنچه را پنهان می دارید و آنچه را آشکار می سازید"( وَ اللّٰهُ یَعْلَمُ مٰا تُسِرُّونَ وَ مٰا تُعْلِنُونَ ).

پس چرا به دنبال بتها می روید که نه کمترین سهمی در خالقیت جهان دارند،نه کوچکترین نعمتی به شما بخشیده اند، و نه از اسرار درون و اعمال برون شما آگاهند؟اینها چگونه معبودی هستند که فاقد همه صفات لازم و ارزشمندند؟! *** بار دیگر روی مساله خالقیت تکیه می کند،ولی از آیه مشابه آن که قبلا داشتیم فراتر می رود و می گوید:"معبودهایی را که آنها می خوانند نه تنها چیزی را خلق نمی کنند بلکه خودشان مخلوقند"( وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ لاٰ یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ ).

تا کنون بحث در این بود که اینها خالق نیستند و به همین دلیل لایق عبادت نمی باشند اکنون می گوید آنها خود مخلوقند،نیازمند و محتاجند،با اینحال چگونه می توانند تکیه گاه انسانها گردند و گروهی از کارشان بگشایند؟این چه داوری ابلهانه ای است؟! ***

ص :190

از این گذشته"آنها موجودات مرده ای هستند که هرگز بویی از حیات نبرده و نه استعداد آن را دارند"( أَمْوٰاتٌ غَیْرُ أَحْیٰاءٍ ).

آیا نباید معبود حد اقل موجود زنده ای باشد،و از نیاز یا عبادت عابدانش آگاه گردد؟بنا بر این چهارمین صفت معبود حقیقی یعنی"حیات"نیز در آنها به کلی منتفی است.

سپس اضافه می کند"این بتها اصلا نمی دانند در چه زمانی عبادت کنندگانشان معبوث خواهند شد"( وَ مٰا یَشْعُرُونَ أَیّٰانَ یُبْعَثُونَ ).

اگر پاداش و جزا به دست آنها بود حد اقل باید از"رستاخیز بندگان خود"با خبر باشند،با این نادانی چگونه لائق عبادتند؟ و این پنجمین صفتی است که معبود به حق باید داشته باشد و آنها فاقد آنند (1).

شاید بارها تا کنون گفته ایم که بت و بت پرستی در منطق قرآن مفهوم وسیعی دارد،بسیار وسیعتر از خدایان ساختگی از سنگ و چوب و فلزات.

هر موجود و هر کسی را که تکیه گاه خود در برابر خدا قرار دهیم و سر نوشت خود را دست او بدانیم او بت ما محسوب می شود،به همین دلیل تمام آنچه در آیات فوق آمده درباره کسانی که امروز ظاهرا خداپرستند اما استقلال یک فرد مؤمن راستین را از دست داده و تکیه گاهی برای خود از بندگان ضعیف

ص :191


1- 1) در تفسیر آیه" أَمْوٰاتٌ غَیْرُ أَحْیٰاءٍ وَ مٰا یَشْعُرُونَ أَیّٰانَ یُبْعَثُونَ "مفسران غیر از آنچه در بالا گفتیم احتمالات دیگری هم داده اند،از جمله اینکه منظور این است که بتها نمی دانند کی مبعوث می شوند سپس به بعضی از آیات استشهاد کرده اند که می گوید:"مشرکان و بتهایشان هر دو در جهنم خواهند بود"(سوره انبیاء 68). ولی روشن است که اگر منظور این باشد ارتباط قابل ملاحظه ای با محتوای آیات قبل و بعد نخواهد داشت،بنا بر این صحیح همان تفسیری است که در بالا آورده ایم(دقت کنید).

انتخاب کرده اند و به صورت وابسته زندگی می کنند،شامل می شود.

آنهایی که تصور می کنند قدرتهای بزرگ جهان می توانند تکیه گاه روزهای تاریکشان باشند،هر چند این قدرتها جهنمی هستند و بیگانه از خدا، آنها نیز عملا بت پرست و مشرکند و باید به آنها گفت آیا این معبودهای شما چیزی آفریده اند؟آیا سرچشمه نعمتی هستند؟آیا از اسرار درون و برون شما آگاهند؟و آیا می دانند شما چه زمانی مبعوث می شوید تا جزا و کیفرتان بدهند؟ پس چرا آنها را همچون بت می پرستید؟ *** به دنبال این استدلالات زنده و روشن بر نفی صلاحیت بتها،چنین نتیجه گیری می کنند؟بنا بر این"معبود شما معبود واحدی است"( إِلٰهُکُمْ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ).

و از آنجا که ایمان به مبدء و معاد همه جا با یکدیگر قرین و لازم و ملزوم یکدیگرند بلافاصله اضافه می کند:"آنها که ایمان به آخرت ندارند(و طبعا ایمان درستی به مبدء نیز ندارند)دلهایشان حقیقت را انکار می کند و در برابر حق مستکبرند"( فَالَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَهٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ ) (1).

و گرنه دلائل توحید برای آنها که حقجو و متواضع در مقابل حقیقتند آشکار است،و هم دلائل معاد،ولی خوی استکبار و عدم تسلیم در برابر حق سبب می شود که آنها دائما حالت انکار و نفی به خود بگیرند،حتی حقائق حسی را نیز منکر شوند تا آنجا که این معنی به صورت حالت و ملکه ای در می آید و با وجود آن هیچ سخن حق و دلیل و منطقی در آنها نفوذ نمی کند.

ص :192


1- 1) کلمه"ف"در" فَالَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ "چنان که می دانیم برای تفریع است،یعنی انکار قیامت و رستاخیز که از استکبار سرچشمه می گیرد به خاطر انکار مبدء است.

آیا دلائل زنده ای که در آیات قبل در زمینه عدم شایستگی بتها برای پرستش گذشت کافی نیست که هر ذی شعوری تصدیق کند بت لایق پرستش نیست؟ ولی باز می بینیم این جمعیت با کمال تعجب از پذیرفتن این حقیقت آشکار خودداری می کردند.

*** آخرین آیه مورد بحث بار دیگر روی علم خدا به غیب و شهود و پنهان و آشکار مجددا تکیه کرده،می گوید:قطعا خداوند از آنچه پنهان می دارند و آنچه آشکار می سازند با خبر است"( لاٰ جَرَمَ أَنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ ).

این جمله در واقع تهدیدی است در برابر کفار و دشمنان حق که خدا از حال آنها هرگز غافل نیست،نه تنها برون بلکه درونشان را هم می داند و به موقع به حسابشان خواهد رسید.

آنها مستکبرند،و"خداوند مستکبران را دوست نمی دارد"( إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ ).

چرا که استکبار در برابر حق اولین نشانه بیگانگی از خدا است.

کلمه"لا جرم"کلمه ای است مرکب از"لا"و"جرم"که معمولا برای تاکید و به معنی"قطعا"به کار می رود،و گاهی به معنی"لا بد"(ناچار) و حتی گاهی به معنی"قسم"استعمال می شود،مثل این که می گوئیم"لا جرم لافعلن""سوگند می خورم که این کار را انجام می دهم".

و اما اینکه چگونه این معانی از"لا جرم"استفاده شده از این جهت است که"جرم"در اصل به معنی چیدن و قطع کردن میوه از درخت است،و هنگامی که"لا"بر سر آن در آید مفهومش این می شود که هیچ چیزی نمی تواند این موضوع را قطع کند،و از آن جلوگیری نماید و به این ترتیب معنی"مسلما" و"ناچار"و گاهی"سوگند"از آن استفاده می شود.

***

ص :193

نکته ها:

مستکبران کیانند؟!

در چندین آیه از آیات قرآن"استکبار"به عنوان یک صفت ویژه کفار به کار رفته،و از همه آنها استفاده می شود،که منظور از آنها تکبر از قبول حق است.

در سوره نوح آیه 7 می خوانیم: وَ إِنِّی کُلَّمٰا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصٰابِعَهُمْ فِی آذٰانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیٰابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبٰاراً :

هنگامی که من این گروه بی ایمان را دعوت می کنم تا مشمول عفو تو شوند انگشتها را در گوش گذارده و در زیر لباس خود را پنهان می کنند،و در گمراهی اصرار می ورزند و در برابر حق استکبار دارند.

و در سوره"منافقین"آیه 5 می خوانیم: وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ تَعٰالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّٰهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ :"و هنگامی که به آنها بگویی بیائید تا رسول خدا برای شما آمرزش بطلبد،سرپیچی می کنند و آنها را می بینی که مردم را از راه حق باز می دارند و استکبار می ورزند".

و در سوره"جاثیه"آیه 8 درباره همین گروه می خوانیم: یَسْمَعُ آیٰاتِ اللّٰهِ تُتْلیٰ عَلَیْهِ ثُمَّ یُصِرُّ مُسْتَکْبِراً کَأَنْ لَمْ یَسْمَعْهٰا :"آیات خدا را که بر او خوانده می شود می شنود،اما چنان با حالت استکبار اصرار بر کفر دارد که گویی آن آیات را هرگز نشنیده است"! و در حقیقت بدترین استکبار همان تکبر از قبول حق است،چرا که تمام راههای هدایت را به روی انسان می بندد و تمام عمر در بدبختی و گناه و بی ایمانی می ماند.

علی ع"در نهج البلاغه"در خطبه"قاصعه"صریحا شیطان را

ص :194

به عنوان"سلف المستکبرین""پیش کسوت و سر سلسله مستکبران)معرفی می کند،چرا که او نخستین گام را در مخالفت با حق و عدم تسلیم در مقابل این واقعیت که آدم از او کاملتر است برداشت.

و به این ترتیب تمام کسانی که از پذیرش حق سر باز می زنند،خواه از نظر مالی تهیدست باشند یا متمکن،مستکبرند،ولی نمی توان انکار کرد که در بسیاری از اوقات تمکن زیاد مالی سبب می شود که انسان از پذیرش حق خودداری کند.

در روضه کافی از امام صادق ع می خوانیم:

و من ذهب یری ان له علی الآخر فضلا فهو من المستکبرین،فقلت انما یری ان له علیه فضلا بالعافیه اذا رآه مرتکبا للمعاصی؟فقال هیهات هیهات!فلعله ان یکون قد غفر له، ما اتی،و انت موقوف تحاسب،أ ما تلوت قصه سحره موسی(ع) (1).

"کسی که برای خود بر دیگری امتیاز قائل است،از مستکبران است- راوی حدیث می گوید از امام پرسیدم که آیا مانعی دارد اگر انسان کسی را مشغول گناه ببیند،برای خود که مرتکب گناه نیست امتیازی بر او قائل باشد؟ امام فرمود اشتباه کردی!چه بسا خدا سرانجام گناه او را ببخشد،ولی تو را در پای حساب حاضر سازد،آیا قصه ساحران زمان موسی را در قرآن نخواندی" (که یک روز به خاطر پاداش فرعون و تقرب به دربار او حاضر شدند در برابر پیامبر اولوا العزم پروردگار قیام کنند،ولی با دیدن چهره حق ناگهان تغییر مسیر دادند تا آنجا که در برابر تهدید فرعون به کشتن نیز مقاومت کردند و خدا آنها را مشمول عفو و رحمت خود قرار داد؟!).

ص :195


1- 1) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 48.

[سوره النحل (16): آیات 24 تا 29]

اشاره

وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ (24) لِیَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ کٰامِلَهً یَوْمَ اَلْقِیٰامَهِ وَ مِنْ أَوْزٰارِ اَلَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَزِرُونَ (25) قَدْ مَکَرَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتَی اَللّٰهُ بُنْیٰانَهُمْ مِنَ اَلْقَوٰاعِدِ فَخَرَّ عَلَیْهِمُ اَلسَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ أَتٰاهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ (26) ثُمَّ یَوْمَ اَلْقِیٰامَهِ یُخْزِیهِمْ وَ یَقُولُ أَیْنَ شُرَکٰائِیَ اَلَّذِینَ کُنْتُمْ تُشَاقُّونَ فِیهِمْ قٰالَ اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْعِلْمَ إِنَّ اَلْخِزْیَ اَلْیَوْمَ وَ اَلسُّوءَ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ (27) اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِکَهُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا اَلسَّلَمَ مٰا کُنّٰا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلیٰ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (28) فَادْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا فَلَبِئْسَ مَثْوَی اَلْمُتَکَبِّرِینَ (29)

ص :196

ترجمه:

24-و هنگامی که به آنها گفته شود پروردگار شما چه نازل کرده است!می گویند اینها(وحی الهی نیست)همان افسانه های دروغین پیشینیان است.

25-آنها باید روز قیامت بار گناهان خود را بطور کامل بر دوش کشند،و هم سهمی از گناهان کسانی را که بخاطر جهل گمراهشان ساختند،بدانید آنها بار سنگین بدی بر دوش می کشند.

26-کسانی که قبل از ایشان بودند(نیز)از این توطئه ها داشتند،ولی خداوند به سراغ شالوده(زندگی)آنها رفت و آن را از اساس ویران کرد،و سقف بر سرشان از بالا فرو ریخت،و عذاب(الهی)از آنجایی که نمی دانستند به سراغشان آمد!.

27-سپس روز قیامت خدا آنها را رسوا می سازد،و می گوید شریکانی که شما برای من ساختید،و بخاطر آنها با دیگران دشمنی می کردید کجا هستند؟(در این هنگام) عالمان می گویند:رسوایی و بدبختی،امروز بر کافران است.

28-همانها که فرشتگان(قبض ارواح)روحشان را می گیرند در حالی که به خود ظلم کرده بودند،در این هنگام آنها تسلیم می شوند(و می گویند)ما کار بدی انجام نمی دادیم،آری خداوند به آنچه انجام می دادید عالم است.

29-اکنون از درهای جهنم وارد شوید در حالی که جاودانه در آن خواهید بود،چه جای بدی است جایگاه مستکبران؟!

شان نزول

در تفسیر مجمع البیان می خوانیم که بر طبق بعضی از روایات آیه نخست درباره مقتسمین(تبعیض گران)که قبلا درباره آنها بحث شد نازل گردیده است، آنها 16 نفر بودند که به چهار گروه تقسیم شدند و هر گروه چهار نفری بر سر راه مردم در یکی از جاده های مکه در ایام حج ایستادند تا پیش از آنکه مردم وارد شوند ذهن آنها را نسبت به قرآن و اسلام بدبین سازند،و بگویند محمد ص دین و آئین تازه ای نیاورده بلکه همان افسانه های دروغین پیشینیان است.

ص :197

تفسیر:

آنها که بار گناه دیگران را بر دوش می کشند

در آیات گذشته سخن از مستکبران بود که هرگز در برابر حق تسلیم نمی شدند،بلکه کوشش داشتند به نحوی از زیر بار آن شانه خالی کنند.

و در این آیات منطق همیشگی این گروه بی ایمان منعکس شده است، می گوید:"هنگامی که به آنها گفته شود پروردگار شما چه چیز نازل کرده است؟در پاسخ می گویند اینها وحی الهی نیست،همان افسانه های دروغین پیشینیان است"( وَ إِذٰا قِیلَ لَهُمْ مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا أَسٰاطِیرُ الْأَوَّلِینَ ).

و با این تعبیر موذیانه دو مطلب را بیان می داشتند نخست اینکه سطح فکر ما از این مسائل بسیار برتر است،اینها افسانه ای بیش نیست که بر سرگرمی عوام الناس ساخته شده،و از این گذشته تازگی ندارد زیرا اولین بار نیست که انسانی چنین سخنانی را اظهار می دارد،حتی"محمد"از خود ابتکاری به خرج نداده همان اسطوره های گذشتگان را تکرار می کند.

"اساطیر"جمع"اسطوره" (1)به حکایات و داستانهای خرافی و دروغین گفته می شود،و این کلمه 9 بار در قرآن از زبان کفار بی ایمان در برابر انبیاء نقل شده است که غالبا برای توجیه مخالفت خود با دعوت رهبران الهی به این بهانه متوسل می شدند،و عجب اینکه همیشه کلمه"اساطیر"را با "اولین"توصیف می کردند،تا ثابت کنند اینها تازگی ندارد،و حتی گاه می گفتند"اینها مهم نیست ما هم اگر بخواهیم می توانیم مانند آن را بیاوریم"

ص :198


1- 1) بعضی آن را جمع جمع دانسته اند به این ترتیب که"اساطیر"را جمع "اسطار"و"اسطار"را جمع"سطر"دانسته اند و بعضی معتقدند اساطیر از جمعهایی است که مفرد از جنس خود ندارد ولی مشهور همان است که ما در متن تفسیر آوردیم.

(آیه 31-انفال).

جالب اینکه مستکبران امروز نیز غالبا موذیانه برای فرار از حق و همچنین برای گمراه ساختن دیگران متوسل می شوند،حتی در کتب جامعه شناسی شکل به اصطلاح علمی به آن داده اند و مذهب را زائیده جهل بشر و تفسیرهای مذهبی را اسطوره ها می نامند! اما اگر درست به اعماق فکر آنها نفوذ کنیم می بینیم مساله چیز دیگر است،آنها با مذاهب خرافی و ساختگی هرگز جنگ و ستیز ندارند،بلکه خود عامل پیدایش یا نشر آنند،مخالفت آنها تنها با مذاهب راستین است که افکار انسانها را بیدار می کند،و زنجیرهای استعمار را در هم می شکند و سد راه مستکبران و استعمارگران است.

آنها می بینند قبول تعلیمات مذهبی که اصول عدل و انصاف را پیشنهاد می کند و با تبعیض و ستمگری و هر گونه خودکامگی می جنگد با نقشه های آنها مخالف است.

آنها می بینند پذیرش دستورات اخلاقی مذهب با هوسهای سرکش و آزادیهایی که مورد نظر آنها است سازگار نیست،مجموع این جهات سبب می شود که این سد و مانع را از سر راه خود بردارند،و حتما باید پاسخی برای مردم درست کنند،چه پاسخی از این بهتر که آنها را به نام اسطوره و افسانه دروغین معرفی کنند.

آنچه متاسفانه آنها را در این برچسب زدن به مذهب تا حدی موفق می کند خرافاتی است که گاهی افراد نادان و بی اطلاع ساخته و پرداخته و به نام مذهب قالب می زنند،بر همه طرفداران مذهب راستین لازم است شدیدا با اینگونه خرافات به مبارزه برخیزند،و دشمنان را خلع سلاح کنند،این حقیقت را همه جا بنویسند و بگویند که اینگونه خرافات هیچگونه ارتباطی به مذاهب راستین

ص :199

ندارد و دشمن نباید آن را دستاویز قرار دهد،و گرنه تعلیمات پیامبران هم در زمینه اصول عقائد مذهبی،و هم در زمینه مسائل عملی آن چنان با عقل و منطق هماهنگ است که جایی برای اینگونه تهمتها وجود ندارد.

*** آیه بعد نتیجه اعمال این کوردلان را چنین بیان می کند:"اینها باید روز رستاخیز هم بار گناهان خود را به طور کامل بر دوش بکشند و هم سهمی از گناهان کسانی را که بخاطر جهل گمراه کرده اند"!( لِیَحْمِلُوا أَوْزٰارَهُمْ کٰامِلَهً یَوْمَ الْقِیٰامَهِ وَ مِنْ أَوْزٰارِ الَّذِینَ یُضِلُّونَهُمْ بِغَیْرِ عِلْمٍ ).

"بدانید آنها بدترین وزر و مسئولیت را بر دوش می کشند"( أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَزِرُونَ ).

چرا که گاهی گفتار آنها سبب گمراهی هزاران نفر می شود،چقدر دشوار است که انسان هم بار گناهان خود را بر دوش کشد و هم بار گناهان هزاران نفر دیگر را،و هر گاه سخنان گمراه کننده آنها باقی بماند و سرچشمه گمراهی نسلها شود بار آنها نیز بر دوششان سنگینی می کند! جمله"لیحملوا"(باید این بار را بر دوش کشند)به صورت امر است، مفهومش بیان نتیجه و عاقبت کار است،درست همانند اینکه به کسی می گوئیم اکنون که این عمل خلاف را انجام دادی باید نتیجه آن را تحمل کنی و تلخی آن را بچشی(بعضی از مفسران نیز احتمال داده اند که"لام"لیحملوا لام عاقبت باشد).

"اوزار"جمع"وزر"به معنی بار سنگین و نیز به معنی گناه آمده است و اینکه به وزیر،"وزیر"گفته می شود برای اینکه مسئولیت سنگینی به دوش می کشد.

***

ص :200

در اینجا این سؤال پیش می آید که چگونه قرآن گفته است"قسمتی از بار گناهان کسانی را که گمراه کرده اند بر دوش دارند"و نگفته همه بار گناهان آنها را،با اینکه در روایات می خوانیم اگر کسی سنت بدی بگذارد تمام گناهان کسانی که به آن عمل کرده اند بر دوش می کشد.

بعضی از مفسران در پاسخ این سؤال گفته اند که"پیروان گمراه"دو نوع گناه دارند گناهانی را که به عنوان پیروی از رهبرانشان مرتکب می شوند، و گناهانی را که مستقلا دارند،آنچه بر دوش رهبران سنگینی می کند نوع اول است.

و بعضی"من"را در آیه فوق برای تبعیض نگرفته اند بلکه برای بیان اینکه گناهان پیروان بر دوش رهبران است دانسته اند.

ولی تفسیر دیگری به نظر می رسد که از همه اینها دلچسب تر است،و آن اینکه پیروان گمراه دو حالت دارند،گاهی آگاهانه به دنبال این رهبران منحرف می افتند که نظیرش را در طول تاریخ فراوان دیده ایم،در این صورت عامل گناه هم دستور رهبران است و هم تصمیم خودشان، و در اینجا است که یک سهم از مسئولیت گناهانشان بر دوش رهبران است(بی آنکه چیزی از گناهان آنها کاسته شود).

اما گاه می شود که پیروان بدون اینکه مایل باشند اغفال می شوند و تحت تاثیر وسوسه های رهبران گمراه قرار می گیرند که نمونه آن در میان مردم عوام در بسیاری از جوامع دیده می شوند،آنها حتی ممکن است با قصد"تقرب الی اللّٰه" به دنبال چنین برنامه هایی حرکت کنند،در این صورت همه بار گناهانشان بر دوش پیشوایان گمراه است،و خودشان اگر در تحقیق کوتاهی نکرده باشند مسئولیتی ندارند،ولی دسته اول که با علم و آگاهی تبعیت کرده اند مسلما سر سوزنی از گناهشان کم نمی شود در عین اینکه پیشوایانشان سهمی از مسئولیت را

ص :201

بر دوش می کشند.

ذکر این نکته نیز لازم است که تعبیر" بِغَیْرِ عِلْمٍ "دلیل بر آن نیست که پیروان این گمراهان هیچگونه آگاهی از وضع رهبرانشان نداشتند و به طور کلی اغفال شده بودند تا هیچگونه مسئولیتی شخصا نداشته باشند،بلکه این تعبیر همانند آنست که می گوئیم افراد جاهل و نادان زود به دام اغواگران می افتند،اما افراد دانا بسیار دیر.

لذا قرآن در آیات دیگر این پیروان را تبرئه نکرده و سهمی از مسئولیت را نیز برای آنان قائل شده است،چنان که در آیه 47 و 48 سوره مؤمن می خوانیم وَ إِذْ یَتَحٰاجُّونَ فِی النّٰارِ فَیَقُولُ الضُّعَفٰاءُ لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُنّٰا لَکُمْ تَبَعاً فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّٰا نَصِیباً مِنَ النّٰارِ- قٰالَ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا إِنّٰا کُلٌّ فِیهٰا إِنَّ اللّٰهَ قَدْ حَکَمَ بَیْنَ الْعِبٰادِ :"گمراه کنندگان و گمراه شوندگان در دوزخ با هم بحث و جدل می کنند،پیروان نادان و ضعیف به مستکبرین می گویند ما پیرو شما بودیم،آیا سهمی از آتش را به جای ما می پذیرید؟!آنها پاسخ می دهند ما همگی در دوزخیم خداوند حکم(عادلانه ای)بین بندگانش کرده است"! *** آیه بعد به بیان این نکته می پردازد که این اولین بار نیست که مستکبران به رهبران الهی تهمت می زنند و وحی آسمانی را اساطیر اولین می شمارند،بلکه "آنهایی که قبل از اینها بودند نیز از این گونه توطئه ها داشتند،ولی خداوند به سراغ شالوده زندگی آنها رفت و از اساس آن را ویران نمود،و سقف بر سرشان از بالا فرود آمد"!( قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَأَتَی اللّٰهُ بُنْیٰانَهُمْ مِنَ الْقَوٰاعِدِ فَخَرَّ عَلَیْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ ).

"و عذاب و مجازات الهی از آنجا که باور نمی کردند و نمی دانستند به سراغشان آمد"( وَ أَتٰاهُمُ الْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ ).

ص :202

گر چه بعضی از مفسران آیه فوق را به جریان کار"نمرود"و ساختمانی که به پندارش برای صعود به آسمان و مبارزه با خدای آسمان!!ساخته بود تفسیر کرده اند،و بعضی دیگر به جریان بخت النصر،ولی مسلم است که مفهوم آیه عام است،و توطئه های همه مستکبران و رهبران گمراه را در بر می گیرد.

جالب اینکه قرآن می گوید:خداوند برای بر هم زدن توطئه های این مستکبران اقدام روبنایی نمی کند،بلکه به سراغ ریشه و زیربنای کار آنها رفته، تشکیلاتشان را از اساس به هم می ریزد،و سقفها را بر سرشان فرود می آورد.

آری چنین است مجازات الهی درباره این گونه افراد.

مسلما ریشه کن کردن ساختمان و فرود آمدن سقف،ممکن است اشاره به ساختمان و سقف ظاهری آنها باشد که بر اثر زلزله ها و صاعقه ها در هم کوبیده شد و بر سر آنان فرود آمد،و ممکن است کنایه از سازمان و تشکیلات آنها باشد که به فرمان خدا از ریشه بر کنده شد،و نابود گشت،ضمنا مانعی ندارد که آیه اشاره به هر دو معنی باشد.

این نکته نیز قابل ملاحظه است که قرآن بعد از ذکر کلمه"سقف"تعبیر به" مِنْ فَوْقِهِمْ "می کند،با اینکه مسلما سقف همیشه در طرف بالا است،این ممکن است به خاطر تاکید باشد و هم به خاطر بیان این نکته که گاهی ممکن است سقف فرود آید ولی صاحب خانه در آنجا نباشد اما در مورد این تبهکاران سقف فرود آمد و آنها زیر آن بودند و نابود شدند تاریخ امروز و گذشته چقدر زنده و روشن صحنه های این مجازات الهی را نشان می دهد،زورمندان و جبارانی بوده اند که دستگاه خویش را آن چنان مستحکم می پنداشتند که نه برای خود بلکه برای آینده فرزندانشان در آن دستگاه نقشه می کشیدند و طرح می ریختند و ظاهرا تمام مقدمات برای حفظ قدرت و ثبات نظامشان را فراهم ساخته بودند،ولی ناگهان از همانجا که آنها

ص :203

هیچ فکرش را نمی کردند عذاب الهی به سراغشان آمد و سقف بارگاهشان را بر سرشان فرو ریخت،آن چنان نابود یا پراکنده شدند که گویی هرگز بر صفحه زمین نبودند! *** آنچه گفته شد عذاب دنیای آنها است ولی مجازات آنها به همین جا پایان نمی گیرد،بلکه"بعد از این در روز رستاخیز خدا آنها را رسوا می سازد" ( ثُمَّ یَوْمَ الْقِیٰامَهِ یُخْزِیهِمْ ).

و آنها را مورد سؤال قرار می دهد"و می گوید کجا هستند آن شریکانی که شما برای من ساخته بود،و به آنها عشق می ورزیدید،و به خاطر آنها با دیگران به مجادله و حتی دشمنی برمی خاستید"؟!( وَ یَقُولُ أَیْنَ شُرَکٰائِیَ الَّذِینَ کُنْتُمْ تُشَاقُّونَ فِیهِمْ ) (1).

در اینجا آنها پاسخی برای این سؤال مسلما ندارند ولی"عالمان در آنجا زبان به سخن می گشایند و می گویند شرمندگی و رسوایی و همچنین بدبختی امروز برای کافران است"( قٰالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ إِنَّ الْخِزْیَ الْیَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَی الْکٰافِرِینَ ).

و از اینجا روشن می شود که سخن گویان در قیامت،عالمان و دانشمندانند چرا که در آن محضر بزرگ باید سخنی گفت که خلافی در آن نباشد و این از کسی جز عالمان با ایمان ساخته نیست.

و اگر می بینیم در بعضی از روایات اهل بیت ع تفسیر به امامان معصوم شده است،به خاطر آن است که آنها مصداق اتم و اکمل عالمان باایمانند (2).

ص :204


1- 1) تشاقون از ماده شقاق به معنی مخالفت و دشمنی است و اصل آن از ماده"شق" به معنی نصف کردن(و شکاف ایجاد نمودن)آمده است.
2- 2) به تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 50 مراجعه فرمائید.

ذکر این نکته نیز لازم است که منظور از این سؤال و جواب که میان مشرکان و عالمان رد و بدل می شود کشف مطلب پنهان و مکتومی نمی باشد،بلکه این خود یک نوع مجازات و کیفر روانی است،به خصوص اینکه مؤمنان آگاه در این جهان همواره مورد ملامت و سرزنش این مشرکان مغرور بودند،و در آنجا باید این مغروران کیفر خود را از همین راه ببینند و مورد ملامت و شماتت واقع شوند در جایی که هیچ راه انکار و نجات برای آنها نیست.

*** آیه بعد توصیفی از کافران می کند که آیه قبل با نام آنها پایان یافته بود با تعبیری که درس تکان دهنده ای برای بیدار کردن غافلان و بیخبران است می گوید "آنها کسانی هستند که فرشتگان مرگ روح آنها را می گیرند،در حالی که به خود ظلم کرده بودند"( اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَهُ ظٰالِمِی أَنْفُسِهِمْ ).

زیرا انسان هر ظلم و ستمی کند در درجه اول به خودش باز می گردد و خانه خویشتن را قبل از خانه دیگران ویران می سازد،چرا که گام اول ظلم گام اول ویرانگری ملکات درونی و صفات برجسته خود انسان است،و از این گذشته بنیاد ظلم در هر جامعه ای بر قرار شود،با توجه به پیوندهای اجتماعی،سرانجام دور می زند و به خانه ظالم بر می گردد.

اما آنها هنگامی که خود را در آستانه مرگ می بینند و پرده های غرور و غفلت از مقابل چشمانشان کنار می رود"فورا تسلیم می شوند،و می گویند ما کار بدی انجام نمی دادیم"!( فَأَلْقَوُا السَّلَمَ مٰا کُنّٰا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ ).

چرا آنها انجام هر گونه کار بد را انکار می کنند؟آیا دروغ می گویند، به خاطر اینکه دروغ بر اثر تکرار،صفت ذاتی آنها شده است؟و یا می خواهند بگویند ما می دانیم این اعمال را انجام داده ایم ولی اشتباه کرده ایم و سوء نیت نداشته ایم،ممکن است هر دو باشد.

ص :205

ولی بلافاصله به آنها گفته می شود شما دروغ می گوئید،اعمال زشت فراوانی انجام دادید"آری خداوند از اعمال و همچنین از نیتهای شما با خبر است"( بَلیٰ إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).

بنا بر این جای انکار کردن و حاشا نمودن نیست! *** "اکنون که چنین است از درهای جهنم وارد شوید در حالی که جاودانه در آن خواهید بود"( فَادْخُلُوا أَبْوٰابَ جَهَنَّمَ خٰالِدِینَ فِیهٰا ).

"چه جای بدی است جایگاه متکبران"( فَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ ).

نکته ها:

اشاره
1-سنت حسنه و سیئه

برای انجام یک عمل قطعا مقدمات زیادی لازم است،و در این میان نقش رهبران و ارشاد کنندگان و یا وسوسه گران،نقش مهمی است،همچنین نقش سنتهای خوب یا زشت و ننگین که زمینه فکری و اجتماعی را برای این گونه اعمال فراهم می کند نمی توان از نظر دور داشت،بلکه گاه می شود که نقش رهبران، و یا سنت گذاران بر همه عوامل دیگر پیشی می گیرد.

از این رو هیچ دلیلی ندارد که آنها شریک جرم و یا شریک در نیکیها نباشند.

روی همین منطق در آیات قرآن و روایات اسلامی به مساله"دلالت بر نیکی و بدی"و یا"سنت گذاردن،اعم از نیک و بد"تکیه فراوان شده است.

در آیات فوق خواندیم که مستکبران گمراه و اغواگر،هم بار گناهان خویش را بر دوش می کشند و هم سهمی از بار گناهان پیروانشان را(بی آنکه از مسئولیت پیروان کاسته شود).

ص :206

این موضوع تا آنجا مورد اهمیت،که به گفته پیامبر اسلام ص

الدال علی الخیر کفاعله: "آن کس که دعوت به نیکی می کند همانند فاعل آنست" (1).

در حدیثی که در ذیل آیات فوق،از پیامبر ص نقل شده می خوانیم:

ایما داع دعی الی الهدی فاتبع،فله مثل اجورهم،من غیر ان ینقص من اجورهم شیئا و ایما داع دعی الی ضلاله فاتبع علیه،فان علیه مثل اوزار من اتبعه،من غیر ان ینقص من اوزارهم شیئا!: "هر کسی دعوت به هدایت کند و از او پیروی کنند،پاداشی همچون پاداش پیروانش خواهد داشت،بی آنکه از پاداش آنها چیزی کاسته شود.و هر کس دعوت به ضلالت کند و از او پیروی کنند همانند کیفر پیروانش را خواهد داشت،بی آنکه از کیفر آنها کاسته شود" (2).

و از امام باقر ع چنین نقل شده:

من استن بسنه عدل فاتبع کان له اجر من عمل بها،من غیر ان ینتقص من اجورهم شیء و من استن سنه جور فاتبع کان علیه مثل وزر من عمل به،من غیر ان ینتقص من اوزارهم شیء:

"کسی که سنت عدلی ایجاد کند و از آن پیروی شود همانند پاداش کسانی را که به آن عمل می کنند خواهد داشت،بی آنکه از پاداش آنها کم شود و کسی که سنت ظلمی بگذارد و از آن پیروی شود همانند گناه کسانی که به آن عمل می کنند خواهد داشت،بی آنکه چیزی از گناهان آنها کاسته شود" (3).

به همین مضمون روایات متعدد دیگری از پیشوایان معصوم نقل شده که شیخ حر عاملی(ره)در جلد یازدهم وسائل"کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر"

ص :207


1- 1) وسائل الشیعه جلد 11 صفحه 436.
2- 2) مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث.
3- 3) وسائل الشیعه جلد 11 صفحه 437.

باب شانزدهم،آنها را جمع آوری کرده است.

در صحیح مسلم نیز حدیثی از پیامبر اسلام ص به مضمون زیر آمده است:

پیامبر ص در میان یاران نشسته بود،جمعی پا برهنه و فاقد لباس خدمتش رسیدند در حالی که شمشیرها را بر کمر بسته بودند(و آماده جهاد بودند)از مشاهده فقر آنها،چهره پیامبر ص دگرگون شد،به خانه رفت و سپس برگشت و به بلال دستور داد مردم را دعوت به اجتماع و نماز کند،بعد از برگزاری نماز پیامبر خطبه ای خواند و فرمود:ای مردم از خدا بترسید همان خدایی که شما را همگی از یک نفس آفرید و بدانید خدا مراقب شما است،مردم!تقوا پیشه کنید و به فکر فردای قیامت باشید،هر کدام بتوانید از دینار،درهم،لباس،گندم، خرما،حتی بخشی از یک دانه خرما به نیازمندان کمک کنید.

در این هنگام مردی از انصار،کیسه پولی آورد که در دستش جای نمیگرفت این امر سبب تشویق مردم شد و پشت سر هم کمکهای مختلف فراهم کردند بحدی که دو کوپه از مواد غذایی و لباس جمع شد،آثار سرور در چهره پیامبر ص نمایان گشت در این هنگام فرمود:

من سن فی الاسلام سنه حسنه فله اجرها و اجر من عمل بها بعده من غیر ان ینقص من اجورهم شیء و من سن فی الاسلام سنه سیئه کان علیه وزرها و وزر من عمل بها من بعده من غیر ان ینقص من اوزارهم شیء (1).

معنی این بخش از حدیث همانند احادیث سابق است.

در اینجا سؤالی پیش می آید که این احادیث و مانند آن از آیات قرآن، با آیه 164 انعام وَ لاٰ تَزِرُ وٰازِرَهٌ وِزْرَ أُخْریٰ (کسی گناه دیگری را بر دوش نمی کشد)چگونه سازگار است؟ پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته کاملا روشن است،و آن اینکه اینها

ص :208


1- 1) صحیح مسلم جلد 2 صفحه 704(باب الحث علی الصدقه و لو بشق تمره).

مسئول گناهان دیگری نیستند بلکه مسئول گناهان خویشند،زیرا در تحقق گناه دیگران شرکت داشتند و از یک نظر گناه خودشان محسوب می شود.

***

2-تسلیم بیهوده!

کمتر کسی پیدا می شود که حقیقت را در مرحله شهود ببیند و باز هم آن را انکار کند،به همین دلیل گنهکاران و ستمگران هنگامی که در آستانه مرگ قرار می گیرند و پرده های غفلت و غرور کنار می رود و چشم برزخی پیدا می کنند اظهار ایمان می کنند،همانگونه که در آیات فوق خواندیم" فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ".

منتها در این هنگام سخنان مختلفی دارند،بعضی اعمال زشت خود را حاشا می کنند و می گویند:ما عمل بدی انجام ندادیم(همانگونه که در آیات فوق آمده)یعنی آن قدر دروغ گفتند که دروغ جزء خمیره وجودشان شده و با اینکه می دانند جای دروغ نیست باز هم دروغ می گویند!،حتی از بعضی آیات قرآن استفاده می شود که در رستاخیز نیز جمعی دروغ می گویند قٰالُوا وَ اللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ :"مشرکان می گویند سوگند به پروردگار که ما مشرک نبودیم"! (سوره انعام آیه 23).

بعضی دیگر اظهار ندامت می کنند و تقاضای بازگشت به دنیا (سوره سجده آیه 12).

بعضی دیگر تنها ابراز ایمان می کنند مانند فرعون(سوره یونس-90) ولی به هر حال هیچیک از این سخنان پذیرفته نخواهد شد،چرا که وقت آن گذشته است و این گونه ابراز ایمان جنبه اضطراری دارد و کرارا گفته ایم که ایمان اضطراری بی اثر است.

ص :209

[سوره النحل (16): آیات 30 تا 32]

اشاره

وَ قِیلَ لِلَّذِینَ اِتَّقَوْا مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا خَیْراً لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ اَلدُّنْیٰا حَسَنَهٌ وَ لَدٰارُ اَلْآخِرَهِ خَیْرٌ وَ لَنِعْمَ دٰارُ اَلْمُتَّقِینَ (30) جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ لَهُمْ فِیهٰا مٰا یَشٰاؤُنَ کَذٰلِکَ یَجْزِی اَللّٰهُ اَلْمُتَّقِینَ (31) اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ اَلْمَلاٰئِکَهُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ اُدْخُلُوا اَلْجَنَّهَ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (32)

ترجمه:

30-و هنگامی که بپرهیزگاران گفته می شد پروردگار شما چه نازل کرده است؟میگفتند:

خیر(و سعادت)برای کسانی که نیکی کردند در این دنیا نیکی است،و سرای آخرت از آنهم بهتر است،و چه خوب است سرای پرهیزکاران.

31-باغهایی از بهشت جاویدان است که همگی وارد آن می شوند،نهرها از زیر آن جریان دارد و هر چه را بخواهند در آنجا هست! 32-همانها که فرشتگان(قبض ارواح)روحشان را می گیرند در حالی که پاک و پاکیزه اند به آنها می گویند سلام بر شما باد،وارد بهشت شوید بخاطر اعمالی که انجام می دادید!

ص :210

تفسیر:

سرنوشت پاکان و نیکان

در آیات گذشته اظهارات مشرکان درباره قرآن و نتائج آن را خواندیم، اما در آیات مورد بحث،اعتقاد مؤمنان را با ذکر نتائجش می خوانیم:

نخست می گوید:"هنگامی که به پرهیزگاران گفته می شود پروردگار شما چه چیز نازل کرده است؟می گویند خیر و نیکی"( وَ قِیلَ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا مٰا ذٰا أَنْزَلَ رَبُّکُمْ قٰالُوا خَیْراً ).

در تفسیر قرطبی می خوانیم در آن هنگام که پیامبر ص در مکه بود،در موسم حج که از اطراف جزیره عربستان مردم گروه گروه وارد مکه می شدند، چون جسته گریخته مطالبی درباره پیامبر اسلام ص به گوششان رسیده بود، با افراد مختلف که روبرو می شدند از آنها پیرامون این موضوع سؤال میکردند، هر گاه از مشرکان این سؤال را می کردند آنها می گفتند:چیزی نیست،همان افسانه های خرافی و اسطوره های پیشینیان، و هر گاه با مؤمنان روبرو می شدند و این سؤال را مطرح می کردند و می گفتند پروردگار ما جز خیر و نیکی نازل نکرده است.

چه تعبیر رسا و زیبا و جامعی؟"خیر"آنهم خیر مطلق،که مفهوم گسترده اش همه نیکیها،سعادتها و پیروزیهای مادی و معنوی را در بر می گیرد، خیر در رابطه با دنیا،خیر در رابطه با آخرت،خیر برای فرد و خیر برای جامعه،خیر در زمینه تعلیم و تربیت و در زمینه سیاست و اقتصاد و امنیت و آزادی خلاصه خیر از هر نظر(زیرا می دانیم هنگامی که متعلق یک کلمه را حذف کنیم مفهوم آن عمومیت پیدا خواهد کرد).

ذکر این نکته نیز لازم است که درباره قرآن تعبیرات گوناگونی در خود

ص :211

قرآن وارد شده است،تعبیر به نور،شفاء،هدایت،فرقان(جدا کننده حق از باطل)حق،تذکره و مانند اینها،ولی شاید این تنها آیه ای است که در آن تعبیر به"خیر"شده است و می توان گفت همه آن مفاهیم خاص،در این مفهوم عام جمع است.

ضمنا تفاوت تعبیری که مشرکان و مؤمنان درباره قرآن می کردند،قابل ملاحظه است:مؤمنان می گفتند:خیرا یعنی انزل خیرا(خداوند خیر و نیکی نازل کرده است)و به این وسیله ایمان خود را به وحی بودن قرآن آشکار می ساختند (1).

اما هنگامی که از مشرکان سؤال می کردند پروردگارتان چه چیز نازل کرده،آنها می گفتند اینها اساطیر الاولین است،و به این ترتیب،وحی بودن قرآن را به کلی انکار می کردند (2).

سپس همانگونه که در آیات گذشته،نتیجه اظهارات مشرکان،به صورت کیفرهای مضاعف دنیوی و اخروی،مادی و معنوی،بیان شد،در آیه مورد بحث نتیجه اظهارات مؤمنان به این صورت بیان شده است:"برای کسانی که نیکی کردند در این دنیا نیکی است"( لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا فِی هٰذِهِ الدُّنْیٰا حَسَنَهٌ ).

جالب اینکه"حسنه"که پاداش آنها همانند خیر که"اظهار"آنها بوده، مطلق گذاشته شده است و انواع حسنات و نعمتهای این جهان را در بر می گیرد، این پاداش دنیای آنها است،سپس اضافه می کند"سرای آخرت از این هم بهتر است،و چه خوبست سرای پرهیزکاران"؟

ص :212


1- 1) خیرا در حقیقت مفعول است برای فعل محذوف و در تقدیر انزل خیرا بوده است.
2- 2) اساطیر الاولین،خبر است برای مبتدای محذوف و در تقدیر هذه اساطیر الاولین بوده است.

( وَ لَدٰارُ الْآخِرَهِ خَیْرٌ وَ لَنِعْمَ دٰارُ الْمُتَّقِینَ ).

باز در این تعبیر به کلمه"خیر"و جمله" لَنِعْمَ دٰارُ الْمُتَّقِینَ "برخورد می کنیم که هر دو،مطلقند با مفهوم گسترده شان،و باید هم چنین باشد چرا که پاداشها،بازتابهایی هستند از اعمال انسانها،در کیفیت و کمیت آنها!.

ضمنا از آنچه گفتیم روشن شد که جمله لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا... تا آخر آیه ظاهرا کلام خدا است،و قرینه مقابله میان این آیات و آیات گذشته،این معنی را تقویت می کند،هر چند بعضی از مفسران،در تفسیر آن دو احتمال داده اند، نخست اینکه کلام خدا باشد،و دیگر اینکه دنباله کلام پرهیزکاران است.

*** آیه بعد سرای پرهیزکاران را که قبلا بطور سربسته بیان شد،توصیف کرده می گوید:"سرای پرهیزکاران باغهای جاویدان بهشت است که همگی وارد آن می شوند"( جَنّٰاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهٰا ).

"نهرهای جاری از پای درختان آنها می گذرد"( تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ ).

تنها مساله باغ و درخت مطرح نیست،بلکه"هر چه بخواهند در آنجا هست" ( لَهُمْ فِیهٰا مٰا یَشٰاؤُنَ ).

آیا تعبیری از این وسیعتر و مفهومی از این جامعتر درباره نعمتهای بهشتی پیدا می شود؟ حتی این تعبیر از تعبیری که در آیه 71 سوره زخرف آمده است وسیعتر به نظر می رسد آنجا که می گوید وَ فِیهٰا مٰا تَشْتَهِیهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ :"در بهشت هر آنچه دلها بخواهد و چشم ها از آن لذت برد وجود دارد"آنجا سخن از خواست دلها است و اینجا سخن از خواست مطلق(یشاءون).

بعضی از مفسران از مقدم بودن" لَهُمْ فِیهٰا "بر" مٰا یَشٰاؤُنَ "انحصار

ص :213

استفاده کرده اند یعنی تنها در آنجا است که انسان هر چه را بخواهد می یابد و گرنه چنین امری در دنیا غیر ممکن است!.

*** گفتیم آیات مورد بحث که توضیحی از چگونگی زندگی و مرگ پرهیزکاران است هماهنگ و همقرینه با آیات گذشته است که از مشرکان مستکبر سخن می گفت،در آنجا خواندیم که فرشتگان مرگ آنها را قبض روح می کنند در حالی که ستمگرند و مرگ آنها آغاز دوران جدیدی از بدبختی آنهاست و سپس به آنها فرمان داده می شود که به درهای جهنم ورود کنید.

اما در اینجا می خوانیم که"پرهیزکاران کسانی هستند که فرشتگان قبض ارواح،روح آنان را می گیرند در حالی که پاک و پاکیزه اند"( اَلَّذِینَ تَتَوَفّٰاهُمُ الْمَلاٰئِکَهُ طَیِّبِینَ ).

پاکیزه از آلودگی شرک پاکیزه از ظلم و استکبار و هر گونه گناه.

در اینجا فرشتگان"به آنها می گویند سلام بر شما باد"( یَقُولُونَ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ ).

سلامی که نشانه امنیت و سلامت و آرامش کامل است.

سپس می گویند"وارد بهشت شوید به خاطر اعمالی که انجام می دادید" ( اُدْخُلُوا الْجَنَّهَ بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ).

تعبیر به"تتوفاهم"(روح آنها را دریافت می دارند)تعبیر لطیفی است درباره مرگ،اشاره به اینکه مرگ به معنی فنا و نیستی و پایان همه چیز نیست، بلکه انتقالی است از یک مرحله به مرحله بالاتر.

در تفسیر المیزان می خوانیم که در این آیه،سه موضوع مطرح است:

1-طیب و پاکیزه بودن 2-سلامت و امنیت از هر نظر 3-راهنمایی به بهشت.

ص :214

این سه موهبت همانست که در آیه 82 سوره انعام نظیر آن را می خوانیم اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ :"آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را با ظلم و ستمی نیالودند،امنیت برای آنها است، و هدایت می شوند".

ص :215

[سوره النحل (16): آیات 33 تا 37]

اشاره

هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمُ اَلْمَلاٰئِکَهُ أَوْ یَأْتِیَ أَمْرُ رَبِّکَ کَذٰلِکَ فَعَلَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اَللّٰهُ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (33) فَأَصٰابَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ (34) وَ قٰالَ اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اَللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ نَحْنُ وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ کَذٰلِکَ فَعَلَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَی اَلرُّسُلِ إِلاَّ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ (35) وَ لَقَدْ بَعَثْنٰا فِی کُلِّ أُمَّهٍ رَسُولاً أَنِ اُعْبُدُوا اَللّٰهَ وَ اِجْتَنِبُوا اَلطّٰاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی اَللّٰهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ اَلضَّلاٰلَهُ فَسِیرُوا فِی اَلْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَهُ اَلْمُکَذِّبِینَ (36) إِنْ تَحْرِصْ عَلیٰ هُدٰاهُمْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ یُضِلُّ وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ (37)

ص :216

ترجمه:

33-آیا آنها جز این انتظاری دارند که فرشتگان(قبض ارواح)به سراغشان بیایند یا فرمان پروردگارت(دائر بمجازاتشان)فرا رسد(آن گاه توبه کنند،که توبه آنها در آن زمان بی اثر است؟آری)آنها که پیش از ایشان بودند نیز چنین کردند،خداوند به آنها ستم نکرد،ولی آنان به خویشتن ستم نمودند.

34-و سرانجام سیئات اعمالشان به آنها رسید و آنچه را استهزا می کردند(از وعده های عذاب)بر آنها وارد شد.

35-مشرکان گفتند:اگر خدا می خواست نه ما،و نه پدران ما غیر او را عبادت نمی کردند و چیزی را بدون اجازه او تحریم نمی نمودیم(آری)آنها که قبل از ایشان بودند نیز همین کارها را انجام دادند،ولی آیا پیامبران وظیفه ای جز ابلاغ آشکار دارند؟! 36-ما در هر امتی رسولی فرستادیم که خدای یکتا را بپرستید،و از طاغوت اجتناب کنید خداوند گروهی را هدایت کرد،و گروهی ضلالت و گمراهی دامانشان را گرفت پس در روی زمین سیر کنید و ببینید عاقبت تکذیب کنندگان چگونه بود؟ 37-هر قدر بر هدایت آنها حریص باشی(سودی ندارد)چرا که خداوند کسی را که گمراه ساخت هدایت نمی کند و یاورانی نخواهند داشت.

تفسیر:

وظیفه پیامبران ابلاغ آشکار است

بار دیگر به تجزیه و تحلیل،پیرامون طرز فکر و برنامه مشرکین و مستکبرین

ص :217

پرداخته و با زبان تهدید می گوید:

آنها چه انتظاری می کشند؟"آیا انتظار این را دارند که فرشتگان مرگ به سراغشان بیایند،درهای توبه بسته شود،پرونده اعمال پیچیده گردد و راه بازگشت باقی نماند"؟!( هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاّٰ أَنْ تَأْتِیَهُمُ الْمَلاٰئِکَهُ ).

و یا اینکه انتظار می کشند"فرمان پروردگارت دائر به عذاب و مجازات آنها صادر گردد"؟!( أَوْ یَأْتِیَ أَمْرُ رَبِّکَ ).

که در این حال نیز درهای توبه بسته خواهد شد و راه بازگشت و جبران نیست،این چه طرز تفکری است که آنها دارند،و چه لجاجت و سرسختی ابلهانه ای؟ در اینجا"ملائکه"گرچه بطور مطلق ذکر شده ولی با توجه به آیات گذشته که سخن از فرشتگان قبض ارواح می نمود اشاره به همین مطلب است.

و جمله یَأْتِیَ أَمْرُ رَبِّکَ (فرمان خدا فرا رسد)گرچه احتمالات مختلفی را می پذیرد،اما با توجه به اینکه این تعبیر در آیات مختلفی از قرآن به معنی نزول عذاب آمده است در اینجا نیز همین معنی را می رساند،و به هر حال مجموع این دو جمله تهدیدی است برای این مستکبران که اگر اندرزهای الهی و پیامبران او شما را بیدار نکند تازیانه های عذاب و مرگ بیدار خواهد ساخت، اما در آن زمان دیگر بیدار شدن سودی ندارد.

سپس اضافه می کند تنها این گروه نیستند که این چنین می کنند بلکه "مشرکان و مستکبرین پیشین نیز چنین کردند"( کَذٰلِکَ فَعَلَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ ).

"خداوند به آنها ستم نکرد ولی آنها به خویشتن ستم کردند"( وَ مٰا ظَلَمَهُمُ اللّٰهُ وَ لٰکِنْ کٰانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ ).

چرا که آنها در حقیقت تنها نتیجه اعمال خود را باز می یابند.

این جمله بار دیگر این حقیقت را تاکید می کند که هر ظلم و ستم و شری

ص :218

از انسان سر می زند سرانجام دامن خودش را می گیرد،بلکه قبل از همه به آنها می رسد،زیرا عمل بد،آثار شوم خود را در روح و جان فاعلش می پاشد،قلبشان تاریک و روحشان آلوده و آرامششان نابود خواهد شد.

*** باز به نتیجه اعمال آنها می پردازد و می گوید:"سرانجام،سیئات اعمالشان به آنها رسید"( فَأَصٰابَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا ).

"و آنچه را استهزاء می کردند(از وعده های عذاب الهی)بر آنها وارد شد" ( وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ ).

جمله"حاق بهم"به معنی"وارد شد بر آنها"می باشد،اما بعضی مانند قرطبی در ذیل آیه مورد بحث،و فرید و جدی در تفسیرش به معنی احاطه کردن گرفته اند،و می توان معنی جامعی برای آن ذکر کرد که هم وارد شدن را بگیرد و هم احاطه کردن را.

و به هر حال تعبیر آیه فوق که می گوید"سیئات اعمالشان به آنها رسید"باز این واقعیت را تاکید می کند که این اعمال انسان است که دامان او را در این جهان و آن جهان می گیرد و در چهره های مختلف تجسم می یابد و او را رنج و آزار و شکنجه می دهد نه چیز دیگر (1).

*** آیه بعد به یکی از منطق های سست و بی اساس مشرکان اشاره کرده می گوید:"مشرکان گفتند اگر خدای می خواست نه ما و نه نیاکان ما غیر او را عبادت نمی کردیم"و به سراغ بتها نمی رفتیم( وَ قٰالَ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شٰاءَ اللّٰهُ مٰا عَبَدْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ نَحْنُ وَ لاٰ آبٰاؤُنٰا ).

ص :219


1- 1) بنا بر این هیچ لزومی ندارد که ما کلمه"جزاء"را قبل از"سیئات"در تقدیر بگیریم.

"و چیزی را بدون اذن او تحریم نمی نمودیم"( وَ لاٰ حَرَّمْنٰا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَیْءٍ ).

این جمله اشاره به قسمتی از چهارپایانی است که مشرکان در عصر جاهلیت،از پیش خود تحریم کرده بودند،و به خاطر آن شدیدا مورد انتقاد از طرف پیامبر اسلام واقع شدند.

خلاصه اینکه آنها می خواستند ادعا کنند که آنچه ما انجام می دهیم،از پرستش بتها،و حرام و حلال کردنها،همه مورد رضای خدا است و بدون اذن او نیست.

این سخن ممکن است به این معنی باشد که آنها عقیده به"جبر"داشتند، و همه چیز را بسته به فرمان سرنوشت می دانستند(همانگونه که بسیاری از مفسران فهمیده اند).

ولی این احتمال نیز وجود دارد که آنها این سخن را به خاطر اعتقاد به جبر نمی دانستند بلکه می خواستند چنین استدلال کنند که اگر اعمال ما مورد رضای خدا نیست پس چرا قبلا پیامبرانی نفرستاده و از آن نهی نکرده است،چرا از همان روز اول به نیاکان ما نگفت من به این کار راضی نیستم،این سکوت او دلیل بر رضای او است! این تفسیر با ذیل این آیه و آیات بعد سازگارتر است.

لذا بلافاصله می فرماید:"پیشینیان آنها نیز همین کارها را انجام دادند (و به همین بهانه ها متوسل شدند)ولی آیا پیامبران الهی وظیفه ای جز ابلاغ آشکار دارند؟"( کَذٰلِکَ فَعَلَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَهَلْ عَلَی الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ ).

یعنی اولا اینکه می گوئید خداوند سکوت کرده هرگز سکوت نکرده است،و هر پیامبری آمده آشکارا دعوت به توحید و نفی شرک نموده است،ثانیا

ص :220

وظیفه خدا و پیامبر مجبور ساختن نیست،بلکه نشان دادن راه و ارائه طریق است و این کار انجام شده است.

ضمنا جمله کَذٰلِکَ فَعَلَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ (کسانی که قبل از آنها بودند نیز همین گونه انجام دادند)یک نوع دلداری برای پیامبر است که بداند این کارهایی که آنها می کنند همانست که بر سر همه پیامبران آورده اند،محزون مباش و سخت استقامت کن و بایست که خدا یار و یاور تو است.

*** به دنبال اعلام این واقعیت که وظیفه پیامبران تنها ابلاغ آشکار است،آیه بعد اشاره کوتاه و جامعی به وضع دعوت پیامبران کرده،می گوید:"ما در هر امتی رسولی فرستادیم"( وَ لَقَدْ بَعَثْنٰا فِی کُلِّ أُمَّهٍ رَسُولاً ).

"امت"از کلمه"ام"به معنی مادر و یا به معنی هر چیزی که دیگری را به خود ضمیمه می کند آمده است،و از این رو به هر جماعتی که در میان آنها یک نوع وحدت،از نظر زمان یا مکان یا تفکر و یا هدف بوده باشد امت میگویند، و از بررسی موارد استعمال آن در قرآن که به 64 مورد بالغ می شود این واقعیت تایید می گردد.

سپس اضافه می کند که محتوای دعوت همه این رسولان این بود"خدای یکتا را بپرستید و از طاغوت اجتناب کنید"( أَنِ اعْبُدُوا اللّٰهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّٰاغُوتَ ) (1).

به این ترتیب دعوت به سوی"توحید"و"مبارزه با طاغوت"اساس دعوت تمام پیامبران را تشکیل می داده،و نخستین چیزی بوده است که همه بدون استثناء به آن دعوت می کردند،چرا که اگر پایه های توحید محکم نشود،و طاغوتها از جوامع انسانی و محیط افکار طرد نگردند،هیچ برنامه اصلاحی قابل پیاده کردن نیست.

ص :221


1- 1) این جمله در تقدیر چنین بوده است لیقول لهم اعبدوا اللّٰه...

"طاغوت"،همانگونه که قبلا نیز گفته ایم،صیغه مبالغه از ماده طغیان به معنی متجاوز و متعدی از حد و مرز است،و به هر چیزی که وسیله تجاوز از حد گردد نیز گفته می شود،از این جهت به شیطان،بت،حاکم جبار و ستمگر و مستکبر،و بالآخره مسیری که به غیر حق منتهی گردد،طاغوت گفته می شود.

این کلمه هم به معنی مفرد و هم به معنی جمع استعمال می شود،هر چند گاهی آن را به"طواغیت"جمع می بندند.

اکنون ببینیم نتیجه دعوت انبیا به توحید به کجا رسید،در اینجا قرآن می گوید:

"گروهی از آن امتها کسانی بودند که خدایشان هدایت کرد"( فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی اللّٰهُ ).

"و گروهی از آنان ضلالت و گمراهی دامانشان را گرفت"( وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلاٰلَهُ ).

گرچه باز در این آیه پیروان مکتب جبر سر و صدا بلند کرده اند این هم دلیل دیگری بر مکتب ما!ولی کرارا گفته ایم اگر آیات هدایت و ضلالت را در کنار هم بچینیم هیچگونه ابهامی در آنها نیست،و نه تنها اشاره ای به جبر نمی کند بلکه به وضوح مساله اختیار و اراده و آزادی انسان را بیان می دارد،چرا که بسیاری از آیات قرآن می گوید هدایت و ضلال الهی به دنبال شایستگیها یا ناشایستگی هایی است که در انسانها بر اثر اعمالشان پیدا می شود.

خداوند ظالمان،مسرفان،دروغگویان و مانند آنها را،طبق صریح آیات قرآن،هدایت نمی کند،ولی به عکس آنهایی که در راه خدا جهاد و تلاش و کوشش می کنند و آنهایی که دعوت پیامبران را می پذیرند،همه را مشمول الطاف خود قرار داده و در مسیر پر فراز و نشیب تکامل و سیر الی اللّٰه هدایتشان می کند،ولی گروه اول را به حال خود وا می گذارد،تا نتیجه اعمالشان دامان آنها را بگیرد

ص :222

و در بیراهه ها سرگردان شوند.

و از آنجا که خاصیت اعمال اعم از نیک و بد از ناحیه خدا است،نتائج آنها را می توان به خدا نسبت داد.

آری سنت خداوند بر این است که نخست اقدام به هدایت تشریعی می کند، یعنی پیامبران را مبعوث می دارد تا هماهنگ با فطرت،مردم را به توحید و نفی طاغوت دعوت کنند،و به دنبال این هدایت تشریعی،هر شخص و گروهی لیاقت و شایستگی از خود نشان داد مشمول لطف او و هدایت تکوینی اش می گردد.

آری این است سنت همیشگی خدا،نه آن گونه که فخر رازی و امثال او از طرفداران مکتب جبر گفته اند که خداوند نخست به وسیله انبیاء دعوت می کند، و بعد خودش ایمان و کفر را جبرا در افراد(بدون هیچ دلیلی)می آفریند و عجب اینکه هیچ سؤال و پرسشی از خدا در این زمینه نمی توان کرد؟راستی چه ترسیم وحشتناکی از خدا کرده اند که با هیچ عقل و عاطفه و منطقی سازگار نیست.

جالب توجه اینکه تعبیر آیه فوق در مورد هدایت و ضلالت متفاوت است:

در مورد اول می گوید"گروهی را خدا هدایت کرد"اما در مورد دوم نمی گوید "گروهی را خدا گمراه ساخت"بلکه می گوید حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلاٰلَهُ (گمراهی برای آنها ثابت شد و دامانشان را چسبید!).

این تفاوت در تعبیر ممکن است اشاره به واقعیتی باشد که در آیات دیگر قرآن و بعضی از روایات وارد شده است که خلاصه اش چنین است:

در رابطه با مساله هدایت بیشترین سهم مربوط به مقدماتی است که خدا آفریده،عقل داده،فطرت را برای توحید بسیج کرده،پیامبران را فرستاده، آیات تشریعی و تکوینی را ارائه نموده است،تنها یک تصمیم گیری آزادانه از ناحیه بندگان کافی است که آنها را به سر منزل مقصود برساند.

ولی در مساله ضلالت تمام سهم را بندگان گمراه دارند،زیرا بر ضد

ص :223

مسیر حوادث تکوین و تشریع حرکت می کنند،فطرت الهی را زیر پا می گذارند، قوانین او را نادیده می گیرند،آیات تشریعی و تکوینی را پشت سر قرار می دهند، چشم و گوش دل را بر دعوت انبیاء می بندند،و خلاصه با توسل به اینهمه تخریب و تحریف در وادی ضلالت گام می نهند آیا همه این امور از ناحیه خودشان نیست؟ این همان چیزی است که آیه 79 سوره نساء به آن اشاره می کند مٰا أَصٰابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَ مٰا أَصٰابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ فَمِنْ نَفْسِکَ :"هر نیکی به تو برسد از ناحیه خدا است و هر بدی بتو برسد از ناحیه خود تو است".

در اصول کافی حدیثی از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده که این مطلب را روشنتر می سازد که به یکی از یارانش که از مساله جبر و اختیار سؤال کرد چنین فرمود:

بنویس:"

بسم اللّٰه الرحمن الرحیم قال علی بن الحسین قال اللّٰه عز و جل یا بن آدم بمشیتی کنت انت الذی تشاء،و بقوتی ادیت الی فرائضی،و بنعمتی قویت علی معصیتی،جعلتک سمیعا بصیرا، مٰا أَصٰابَکَ مِنْ حَسَنَهٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَ مٰا أَصٰابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ فَمِنْ نَفْسِکَ و ذلک انی اولی بحسناتک منک، و انت اولی بسیئاتک منی" (1): "بنام خداوند بخشنده مهربان امام زین العابدین ع فرمود:خداوند(در حدیث قدسی)چنین می فرماید:ای فرزند آدم به اراده من است که تو می توانی اراده کنی(من آزادی اراده به تو داده ام)و به نیروی من است که می توانی واجبات را انجام دهی،و با سوء استفاده از نعمت من است که قدرت بر معصیتم را پیدا کرده ای!،من ترا شنوا و دانا آفریدم(و راه و چاه را به تو نشان دادم)آنچه از نیکی به تو می رسد از ناحیه خدا است،و آنچه بدی به تو می رسد از ناحیه خود تو است،و این بخاطر آنست که من نسبت به کارهای

ص :224


1- 1) اصول کافی جلد 1 صفحه 160(باب الجبر و القدر حدیث 12).

نیکی که انجام می دهی از تو اولی هستم،و تو نسبت به کارهای بدی که مرتکب می شوی از من اولی هستی".

و در پایان آیه برای بیدار کردن گمراهان و تقویت روحیه هدایت یافتگان این دستور عمومی را صادر می کند در روی زمین سیر کنید و آثار گذشتگان را که بر صفحه زمین و در دل خاک نهفته است بررسی نمائید و ببینید سرانجام کار کسانی که آیات خدا را تکذیب کردند به کجا کشید"( فَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَهُ الْمُکَذِّبِینَ ).

این تعبیر خود دلیل زنده ای بر آزادی اراده انسان است،چرا که اگر هدایت و ضلالت اجباری بود،سیر در ارض و مطالعه حالات پیشینیان بیهوده بود،و این دستور خود تاکیدی است بر اینکه سرنوشت هیچکس به طور اجباری قبلا تعیین نشده است بلکه بدست خود او است.

قرآن مجید درباره"سیر در ارض"و مطالعه آثار پیشینیان بحثهای فراوان و جالبی دارد که ما در جلد سوم تفسیر نمونه ذیل آیه 137 سوره آل عمران مشروحا بیان کردیم(به جلد سوم صفحه 102 مراجعه فرمائید).

*** در آخرین آیه مورد بحث ضمن دلداری به پیامبر ص تاکید می کند که سرانجام کار این گروه گمراه و لجوج به جایی می رسد که هر قدر"بر هدایت آنها حریص باشی و تلاش کنی فایده ای ندارد زیرا خداوند کسی را که گمراه کرد هدایت نمی کند"!( إِنْ تَحْرِصْ عَلیٰ هُدٰاهُمْ فَإِنَّ اللّٰهَ لاٰ یَهْدِی مَنْ یُضِلُّ ).

"و برای آنها هیچ یار و یاوری نیست"( وَ مٰا لَهُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ ).

"تحرص"از ماده"حرص"به معنی طلب کردن چیزی با جدیت و کوشش است!.

بدیهی است این جمله در حق همه منحرفان نیست،زیرا وظیفه پیامبر ص

ص :225

تبلیغ و هدایت است و می دانیم و تاریخ نیز گواهی داده که این تبلیغ و هدایت در مورد بسیاری از گمراهان اثر می گذارد و به آئین حق می پیوندند و عاشقانه از آن دفاع می کنند.

بنا بر این جمله فوق مخصوص آن گروه است که خیره سری و لجاجت را به حد اعلا رسانده،و آن چنان در استکبار و غرور و غفلت و گناه غرقند که دیگر درهای هدایت به روی آنها گشوده نخواهد شد،اینها هستند که هر چند پیامبر ص برای هدایت آنها بکوشد نتیجه ای ندارد،زیرا به خاطر اعمالشان آن چنان گمراه شده اند که دیگر قابل هدایت نیستند.

طبیعی است چنین افرادی یار و یاوری نیز نمی توانند داشته باشند زیرا هر ناصر و یاور در زمینه مناسب اقدام می کند.

ضمنا این تعبیر خود دلیلی بر نفی جبر است،چرا که"ناصر"مربوط به جایی است که جوششی از درون خود انسان باشد و نقش او نقش کمک و یاری باشد(دقت کنید).

تعبیر به"ناصرین"به صورت جمع شاید اشاره به آنست که گروه مؤمنان بر عکس این گروه نه یک یار بلکه یاران و یاوران متعدد دارند،خدا یار آنهاست، پیامبران و بندگان صالح خدا یار آنها هستند و فرشتگان رحمت نیز یاورشان محسوب می شوند:

در سوره مؤمن آیه 51 می خوانیم إِنّٰا لَنَنْصُرُ رُسُلَنٰا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهٰادُ :"ما پیامبران خویش و همچنین مؤمنان را در زندگی این جهان،و در روز قیامت،روزی که شاهدان برای شهادت قیام می کنند یاری خواهیم کرد".

و در سوره فصلت آیه 30 می خوانیم إِنَّ الَّذِینَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَهُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ

ص :226

تُوعَدُونَ :"کسانی که بگویند پروردگار ما اللّٰه است و در راه این عقیده، استقامت به خرج دهند،فرشتگان آسمان بر آنها نازل می شوند و می گویند نترسید و محزون نباشید و بشارت باد بر شما،بهشتی که به آن وعده داده شده اید".

***

نکته ها:

اشاره
1-بلاغ مبین چیست!

در آیات فوق دیدیم که وظیفه اصلی همه پیامبران بلاغ مبین است( فَهَلْ عَلَی الرُّسُلِ إِلاَّ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ ).

یعنی رهبران الهی نمی توانند مخفیانه به دعوت خود ادامه دهند مگر اینکه برای مدتی محدود و موقت باشد،برنامه مخفی کاری آنهم در عصر دعوت رسالت چیزی نیست که قابل قبول و نتیجه بخش باشد،صراحت توام با رشادت و قاطعیت، همگام با تدبیر،شرط این دعوت است.

به همین دلیل در تاریخ همه پیامبران می خوانیم که آنها با اینکه غالبا تنها بودند با بیانی صریح و عریان و آشکار،دعوت خود را ابراز می داشتند،و به تمام پی آمدهای آن تن در می دادند.

و این چنین است راه و رسم همه رهبران راستین(اعم از پیامبران و غیر آنها) که در اصل دعوت هرگز به اصطلاح دندان روی حرف نمی گذارند،و از سخنان دو پهلو استفاده نمی کنند،در بیان حقیقت چیزی فرو گذار نمی نمایند و تمام عواقب این صراحت و قاطعیت را نیز به جان پذیرا هستند.

***

2-هر امتی رسولی دارد

در آیات فوق خواندیم که خداوند می گوید:"در میان هر امتی،رسولی

ص :227

مبعوث کردیم"و به دنبال آن این سؤال پیش می آید که اگر در هر امتی رسولی فرستاده شده باشد،باید پیامبران از تمام کشورهای جهان برخاسته باشند، زیرا هر یک از آنها حد اقل امتی هستند،در حالی که تاریخ چنین چیزی به ما نشان نمی دهد؟! پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن می شود و آن اینکه هدف از فرستادن پیامبران این است که دعوت الهی به گوش امتها برسد،و گرنه می دانیم مثلا در زمانی که پیامبر اسلام در مکه یا مدینه قیام کرد،در شهرهای دیگر حجاز پیامبری نبود،ولی فرستادگان رسول اللّٰه به آن مناطق گسیل شدند و صدای پیامبر را به گوش همگان رساندند.

علاوه بر این خود پیامبر ص نامه هایی نوشت و با رسولانی به کشورهای مختلف مانند ایران و روم و حبشه فرستاد و پیام الهی را به آنها ابلاغ کرد.

هم اکنون ما امتی هستیم که دعوت پیامبر اسلام ص را از وراء اعصار و قرون وسیله دانشمندان که پیام آوران آن پیامبرند شنیده ایم و منظور از مبعوث ساختن رسول در هر امتی چیزی غیر از این نیست.

ص :228

[سوره النحل (16): آیات 38 تا 40]

اشاره

وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لاٰ یَبْعَثُ اَللّٰهُ مَنْ یَمُوتُ بَلیٰ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ (38) لِیُبَیِّنَ لَهُمُ اَلَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ وَ لِیَعْلَمَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰاذِبِینَ (39) إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَیْءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (40)

ترجمه:

38-آنها مؤکدا سوگند یاد کردند که خدا آنها را که میمیرند هرگز مبعوث نمی کند، آری این وعده قطعی خدا است(که همه مردگان را به زندگی باز می گرداند) ولی اکثر مردم نمی دانند.

39-هدف اینست که آنچه را در آن اختلاف داشتند برای آنها روشن سازد تا کسانی که منکر شدند بدانند دروغ می گفتند.

40-(معاد برای ما مشکل نیست چرا که)هنگامی که چیزی را اراده می کنیم فقط به آن می گوئیم موجود باش،بلافاصله موجود می شود!

شان نزول:

مفسران در شان نزول آیه نخستین چنین نقل کرده اند که مردی از مسلمانان از یکی از مشرکان طلبی داشت،هنگامی که از او مطالبه کرد او در پرداخت دین خود تعلل ورزید،مرد مسلمان ناراحت شد و ضمن سخنانش چنین سوگند یاد کرد:قسم به چیزی که بعد از مرگ در انتظار او هستم...(و هدفش قیامت

ص :229

و حساب خدا بود)مرد مشرک گفت:گمان می بری ما بعد از مرگ زنده میشویم؟! سوگند به خدا که او هیچ مرده ای را زنده نخواهد کرد(این سخن را به این جهت گفت که آنها بازگشت مردگان را به حیات و زندگی مجدد،محال،یا بیهوده می پنداشتند)آیه فوق نازل شد و به او و مانند او پاسخ گفت،و مساله معاد را با دلیل روشنی بیان کرد،در حقیقت گفتگوی این دو نفر سببی بود برای طرح مجدد مساله معاد (1).

***

تفسیر:

معاد و پایان گرفتن اختلافها

در تعقیب بحثهایی که در آیات گذشته پیرامون مساله"توحید"و رسالت پیامبران"آمد این آیات با ذکر گوشه ای از مباحث"معاد"،این بحثها را تکمیل می کند.

نخست می گوید:"آنها مؤکدا سوگند یاد کردند که خداوند کسانی را که میمیرند هرگز مبعوث نمی کند"،و به زندگی جدید باز نمی گرداند( وَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ لاٰ یَبْعَثُ اللّٰهُ مَنْ یَمُوتُ ).

این انکار بی دلیل،آنهم انکاری توام با قسمهای مؤکد،نشانه ای از نادانی آنها و بیخبریشان بود،لذا قرآن در پاسخ آنها چنین می گوید:

"این وعده قطعی خداوند است(که همه مردگان را به حیات جدید باز می گرداند تا نتیجه اعمالشان را ببینند)ولی غالب مردم نمی دانند"و بر اثر ناآگاهی دست به انکار می زنند( بَلیٰ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ النّٰاسِ لاٰ یَعْلَمُونَ ).

ص :230


1- 1) تفسیر مجمع البیان،و قرطبی و ابو الفتوح رازی ذیل آیه مورد بحث.

تعبیر به"بلی"(آری)و"حقا"و سپس ذکر وعده،آنهم وعده ای که بر خدا است همگی نشانه تاکید و قطعیت مساله معاد است.

اصولا در مقابل کسی که حقیقتی را با قاطعیت انکار می کند باید با قاطعیت سخن گفت،تا آثار سوء روانی آن نفی قاطع با اثبات قاطع بر چیده شود،و مخصوصا باید روشن کرد که این نفی،از بی اطلاعی و نادانی است تا اثر خود را به کلی از دست دهد.

*** سپس به بیان یکی از هدفهای معاد،و بعد از آن به ذکر قدرت خدا بر این کار،می پردازد،تا نشان دهد اگر سرچشمه انکار آنها این است که بازگشت به حیات مجدد را از قدرت خدا دور می دانند این اشتباه بزرگی است،و اگر منشا این کار بی هدف بودن معاد است آن نیز اشتباه دیگری است.

نخست می گوید"خداوند مردگان را مبعوث می کند تا برای همگان روشن سازد آنچه را که در آن اختلاف داشتند"( لِیُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ ).

"و تا کسانی که این واقعیت را انکار کردند بدانند دروغ می گفتند" ( وَ لِیَعْلَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ کٰانُوا کٰاذِبِینَ ).

چرا که آن جهان،جهان کشف غطاء،و کنار رفتن پرده ها،و آشکار شدن حقایق است،چنان که در سوره ق آیه 22 می خوانیم: لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَهٍ مِنْ هٰذٰا فَکَشَفْنٰا عَنْکَ غِطٰاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ :"به انسان گفته می شود تو در غفلت از چنین روزی بودی،ولی ما پرده را از برابر دیدگانت بر داشتیم و امروز بسیار تیز بین هستی"! و در آیه 9 سوره طارق می خوانیم یَوْمَ تُبْلَی السَّرٰائِرُ :"رستاخیز روزی است که اسرار درون آشکار می گردد"و در آیه 48 سوره ابراهیم می خوانیم

ص :231

وَ بَرَزُوا لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ :"در آن روز همگی در پیشگاه خداوند واحد قهار ظاهر می شوند".

بالآخره آن روز،روز شهود،و کشف اسرار،و آشکار شدن پنهانیها، و ظهور و بروز است،و در چنین شرایط و محیطی اختلاف در عقیده معنی ندارد، هر چند ممکن است بعضی از منکران لجوج برای تبرئه خویش به دروغ در بعضی از مواقف قیامت متوسل شوند،ولی آن یک امر استثنایی و زودگذر است! این درست به آن میماند که مجرمی را در پای میز دادگاه حاضر کنند، او همه چیز را منکر شود،ولی بلافاصله نوار ضبط صوت و دستخط او و سایر مدارک زنده و حسی را به او ارائه دهند،و به اتفاق او تمام آثار جرم را از درون خانه و اطاقش بیرون بیاورند،اینجا است که دیگر جایی برای گفتگو باقی نمی ماند و تسلیم می شود ظهور حقایق در عالم قیامت حتی از این هم واضحتر و آشکارتر است! گرچه حیات پس از مرگ و رستاخیز،اهداف متعددی دارد که در آیات قرآن بطور پراکنده به آنها اشاره شده است:تکامل انسان،اجرای عدالت،هدف دادن به زندگی این جهان،ادامه فیض خداوند و مانند آن.

ولی آیه مورد بحث به هدف دیگری اشاره می کند،و آن بر طرف کردن اختلافات و بازگشت به توحید است.

می دانیم مهمترین اصلی که در عالم حکومت می کند اصل توحید است این اصل فراگیر هم در ذات و صفات و افعال خدا صادق است و هم در مجموعه عالم آفرینش و قوانینی که بر آن حکومت می کند،و هر چیز باید سرانجام به این اصل باز گردد.

و لذا ما معتقدیم که این اختلافها و جنگها و ستیزها روزی همگی پایان می گیرد و همه مردم جهان در زیر پرچم حکومت واحدی،حکومت مهدی ع

ص :232

جمع می شوند،چرا که آنچه بر خلاف روح عالم هستی یعنی توحید است باید سرانجام روزی بر چیده شود.

ولی اختلاف عقیده ها هرگز بطور کامل در این دنیا،از بین نخواهد رفت چرا که عالم غطاء و پوشش است،ولی سرانجام روزی فرا می رسد که این پوششها و پرده ها از میان خواهد رفت و یوم البروز و یوم الظهور است.

بنا بر این بازگشت به وحدت و پایان گرفتن اختلافات عقیدتی یکی از اهداف معاد را تشکیل می دهد که در آیه فوق به آن اشاره شده است.

در آیات فراوانی از قرآن مجید این مساله تکرار و تاکید شده که خداوند در روز قیامت در میان مردم داوری می کند و اختلافات بر طرف می شود (1).

*** سپس به دومین نکته یعنی بیان این حقیقت می پردازد که اگر آنها بازگشت انسان را به زندگی جدید محال می شمرند باید بدانند که قدرت خداوند برتر و بالاتر از اینها است،"هنگامی که ما چیزی را اراده کنیم فقط به آن می گوییم موجود باش!آن نیز بلافاصله موجود می شود"( إِنَّمٰا قَوْلُنٰا لِشَیْءٍ إِذٰا أَرَدْنٰاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ ).

با چنین قدرت کامله ای که تنها فرمان موجود باش،برای وجود هر چیز کافی است،دیگر چه جای شک و تردید در قدرت خدا بر بازگشت مردگان به زندگی باقی میماند.

شاید نیاز به توضیح نداشته باشد که تعبیر به"کن"(موجود باش)نیز به اصطلاح از ضیق بیان و عدم گنجایش الفاظ است،و الا حتی نیاز به جمله"کن" نیست،اراده خدا همان و تحقق یافتن همان.

ص :233


1- 1) در این باره به آیات 55 آل عمران،48 مائده،164 انعام،92 نحل و 69 حج مراجعه فرمائید.

اگر بخواهیم مثال کوچک و ناقصی برای این مساله در زندگی خود بزنیم می توانیم آن را تشبیه به ایجاد تصورات در مغز به مجرد اراده کنیم،آیا هنگامی که ما تصمیم می گیریم تصوری از یک کوه عظیم یا یک اقیانوس پهناور،یا یک باغ وسیع با اشجار فراوان،و مانند اینها در مغز خود داشته باشیم هیچگونه مشکلی برای ما وجود دارد؟و اصلا نیاز به جمله و کلمه ای داریم؟بلکه به محض اراده تصویر این موجودات ذهنی در افق ذهن ما نمایان می گردد.

در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا(ع)می خوانیم که یکی از یاران پرسید درباره اراده خدا و اراده خلق توضیحی بفرمائید،امام گفت:"اراده از خلق همان تصمیم باطنی و سپس افعالی است که بعد از آن آشکار می شود،ولی اراده خدا همان ایجاد کردن او است و نه غیر آن،زیرا که در خداوند نه اندیشه ای وجود دارد و نه تصمیم و نه تفکری،این صفات(که همگی زائد بر ذات است)درباره خدا مفهوم ندارد،اینها صفات مخلوقات است،بنا بر این اراده خدا همان ایجاد افعال است لا غیر،خداوند می گوید:موجود باش،آنهم موجود می شود بی آنکه حتی نیاز به لفظ و سخن گفتن به زبان و تصمیم گرفتن و تفکر داشته باشد،و این اراده خدا همچون ذاتش غیر قابل توصیف است" (1).

ص :234


1- 1) اصول کافی جلد اول باب الاراده حدیث 3.

[سوره النحل (16): آیات 41 تا 42]

اشاره

وَ اَلَّذِینَ هٰاجَرُوا فِی اَللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی اَلدُّنْیٰا حَسَنَهً وَ لَأَجْرُ اَلْآخِرَهِ أَکْبَرُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ (41) اَلَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ (42)

ترجمه:

41-آنها که مورد ستم واقع شدند سپس برای خدا هجرت کردند در این دنیا جایگاه (و مقام)خوبی به آنها می دهیم و پاداش آخرت،اگر بدانند،از آنهم بزرگتر است.

42-آنها کسانی هستند که صبر و استقامت پیشه کردند و تنها توکلشان بر پروردگارشان است.

شان نزول

بعضی از مفسران در شان نزول این آیات چنین نقل کرده اند که گروهی از مسلمانان مانند"بلال"و"عمار یاسر"و"صهیب"و"خباب"پس از اسلام آوردن در مکه سخت تحت فشار بودند،و برای تقویت اسلام و رساندن صدای خود به دیگران،پس از هجرت پیامبر ص به مدینه هجرت کردند،هجرتی که باعث پیروزی آنها و دیگران شد،در این میان صهیب که مرد مسنی بود به مشرکان مکه چنین پیشنهاد کرد:من پیر مردم و بودن من با شما سودی به حال شما ندارد،و اگر مخالفتان باشم قدرت بر زیان زدن به شما ندارم،بیائید اموال مرا بگیرید و بگذارید به"مدینه"بروم،آنها موافقت کردند.

صهیب تمام اموال خود را به آنها داد و به سوی پیامبر ص هجرت کرد، بعضی به صهیب گفتند معامله پر سودی کردی!آیات فوق نازل شد و پیروزی او

ص :235

و امثال او را در این جهان و جهان دیگر بازگو کرد.

در تواریخ آمده است که در زمان خلفاء هنگامی که اموال بیت المال تقسیم می شد،و نوبت به مهاجرین میرسید به آنها می گفتند:سهم خود را بگیرید، این همانست که خدا در این دنیا به شما وعده داده و آنچه در انتظار شما در جهان دیگر است بیشتر است،سپس آیه فوق را می خواندند (1).

***

تفسیر:

پاداش مهاجران

بارها گفته ایم یکی از مؤثرترین روشها در برنامه های تربیتی که قرآن از آن استفاده می کند روش مقایسه و مقارنه است که هر چیزی را با ضدش در برابر هم قرار دهند تا موضع هر کدام به روشنی مشخص شود،در تعقیب آیات گذشته که از منکران قیامت و مشرکان لجوج سخن می گفت،آیات مورد بحث از مهاجران راستین و پاکباز سخن می گوید،تا وضع دو گروه در مقایسه با یکدیگر روشن گردد.

نخست می گوید:"کسانی که مورد ستم واقع شدند سپس برای خدا هجرت کردند،در این دنیا جایگاه و مقام خوبی به آنها می دهیم"( وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا فِی اللّٰهِ مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیٰا حَسَنَهً ).

این پاداش دنیای آنهاست"اما پاداش آخرت،اگر بدانند،بسیار بزرگتر است"( وَ لَأَجْرُ الْآخِرَهِ أَکْبَرُ لَوْ کٰانُوا یَعْلَمُونَ ).

*** در آیه بعد این مهاجران راستین و پر استقامت و با ایمان را با دو صفت

ص :236


1- 1) مجمع البیان ذیل آیه

توصیف می کند می گوید:"آنها کسانی هستند که شکیبایی و صبر و استقامت را پیشه خود ساخته،و توکل و تکیه آنها بر پروردگارشان است"( اَلَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ).

***

نکته ها:

1-هر چند مسلمانان دو هجرت داشتند که هجرت اول در محدوده نسبتا کوچکی بود(هجرت گروهی از مسلمانان و در رأس آنها جعفر بن ابی طالب به حبشه)و هجرت دوم هجرت عمومی و همگانی پیامبر و مسلمین از مکه به مدینه، ولی ظاهر آیات فوق هجرت دوم را بیان می کند و شان نزول نیز آن را تایید می نماید.

درباره اهمیت و نقش هجرت در زندگی و تاریخ مسلمانان در گذشته و حال، و تداوم این مساله در هر عصر و زمان،بحث مشروحی در ذیل آیه 100 سوره نساء و همچنین ذیل آیه 75 سوره انفال داشتیم (1).

و به هر حال مقام مهاجران در اسلام مقام فوق العاده پر ارجی است،هم خود پیامبر و هم مسلمانان بعد،همگی برای آنها احترام خاصی قائل بودند،چرا که آنها به تمام زندگی خویش،برای گسترش دعوت اسلام،پشت پا زدند،بعضی جان خود را به خطر انداختند،و بعضی مانند صهیب از همه اموال خود چشم پوشیدند،و جالب اینکه خود را در این معامله نیز برنده می دانستند.

اگر فداکاری آن مهاجران در آن روزها نبود،محیط خفقان بار مکه و عناصر شیطانی که بر آن حکومت می کردند هرگز اجازه نمی دادند صدای

ص :237


1- 1) به جلد چهارم تفسیر نمونه صفحه 89 تا 94 و جلد هفتم صفحه 261 تا 263 مراجعه فرمائید.

اسلام به گوش کسی برسد،و این صدا را برای همیشه در گلوی مؤمنان خفه می کردند،اما آنها با این جهش حساب شده،نه تنها مکه را زیر سیطره خود درآوردند،بلکه صدای اسلام را به گوش جهانیان رساندند و این سنتی است برای همه مسلمانان،در چنین شرائطی،و در همه تاریخ.

2-تعبیر به هٰاجَرُوا فِی اللّٰهِ که حتی کلمه"سبیل"هم در آن ذکر نشده اشاره به نهایت اخلاص این مهاجران است که تنها برای خدا و در مسیر اللّٰه و به خاطر رضای او و حمایت و دفاع از آئینش دست به چنین هجرتی زدند،نه برای نجات جان خود و یا استفاده مادی دیگر.

***3-جمله" مِنْ بَعْدِ مٰا ظُلِمُوا "نشان می دهد که نباید فورا میدان را خالی کرد،بلکه باید تا آنجا که ممکن است ایستاد و تحمل نمود،اما هنگامی که تحمل آزار دشمن جز جرأت و جسارت او و تضعیف مؤمنان ثمری نداشته باشد، در اینجا باید دست به هجرت زد،تا با کسب قدرت بیشتر و فراهم ساختن سنگرهای محکمتر،جهاد در تمام زمینه ها از موضع بهتری تعقیب شود،و به پیروزی طرفداران حق در زمینه های نظامی،فرهنگی،تبلیغاتی منتهی گردد.

***4-جمله" لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیٰا حَسَنَهً "که از ماده"بوأت له مکانا" (مکانی برای او آماده ساختم و او را در آن جای دادم)گرفته شده نشان می دهد که مهاجران راستین اگر چه در آغاز کار،امکانات مادی خود را از دست می دهند، ولی سرانجام حتی از نظر زندگی دنیا پیروزی با آنها است (1).

ص :238


1- 1) " لَنُبَوِّئَنَّهُمْ "در اصل از ماده"بواء"به معنی تساوی اجزای مکان است، به عکس"نبوه"(بر وزن مبدء)که به معنی عدم تساوی اجزاء مکان است،بنا بر این جمله بوأت له مکانا یعنی محل را برای اوصاف کردم و سپس به معنی آماده ساختن محلی برای کسی آمده است.

چرا انسان زیر فشار ضربات دشمن بماند و ذلیلانه بمیرد،چرا با شجاعت مهاجرت نکند و از موضع تازه ای به مبارزه بر نخیزد تا حق خویش را بگیرد؟! در سوره نساء آیه 100 همین مساله با صراحت بیشتری بیان شده است وَ مَنْ یُهٰاجِرْ فِی سَبِیلِ اللّٰهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُرٰاغَماً کَثِیراً وَ سَعَهً :"کسانی که در راه اللّٰه هجرت کنند در این دنیای پهناور خدا،نقاط فراوان امن و وسیعی پیدا می کنند که می توانند در آنجا بینی مخالفان را به خاک بمالند"! ***5-انتخاب دو صفت"صبر"و"توکل"برای مهاجران،دلیلش روشن است،زیرا در چنین حوادث سخت و طاقت فرسا که در زندگی انسان پیش می آید در درجه اول شکیبایی و صبر و استقامت لازم است،استقامتی به عظمت حادثه و یا برتر و بیشتر،سپس توکل و اعتماد بر خدا،و اصولا اگر انسان در این گونه حوادث تکیه گاه محکم و مطمئن معنوی نداشته باشد،صبر و استقامت برای او ممکن نیست.

بعضی گفته اند انتخاب"صبر"بخاطر این است که در آغاز این مسیر به سوی اللّٰه شکیبایی و استقامت در برابر خواسته های نفس،لازم است،و انتخاب توکل به خاطر آن است که پایان این مسیر به انقطاع و بریدن از هر چه غیر خدا است و پیوستن به او می انجامد،بنا بر این صفت اول آغاز راه است و دوم پایان آن (1).

و به هر حال هجرت در بیرون،بدون هجرتی در درون،ممکن نیست، انسان نخست باید از علائق پست مادی درونی ببرد،و به سوی فضائل اخلاقی هجرت کند تا بتواند در بیرون دست به چنین هجرتی بزند و از دار الکفر-با پشت پا زدن به همه چیز-به دار الایمان منتقل گردد.

ص :239


1- 1) تفسیر کبیر فخر رازی ذیل آیه.

[سوره النحل (16): آیات 43 تا 44]

اشاره

وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (43) بِالْبَیِّنٰاتِ وَ اَلزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ اَلذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ (44)

ترجمه:

43-ما پیش از تو جز مردانی که به آنها وحی می کردیم نفرستادیم،اگر نمی دانید از اهل اطلاع سؤال کنید.

44-(از آنها که آگاهند)از دلائل روشن و کتب(پیامبران پیشین)و ما این ذکر(قرآن) را بر تو نازل کردیم تا آنچه به سوی مردم نازل شده است برای آنها تبیین کنی،شاید اندیشه کنند.

تفسیر:

اگر نمی دانید بپرسید!

گرچه دو آیه اخیر به تناسب بحثهای مربوط به مشرکان سخن از مهاجران راستین داشت،ولی آیات مورد بحث بار دیگر به بیان مسائل گذشته در رابطه با اصول دین می پردازد،و به یکی از اشکالات معروف مشرکان پاسخ می گوید:

آنها می گفتند:چرا خداوند فرشته ای را برای ابلاغ رسالت نازل نکرده است(و یا می گفتند چرا پیامبر ص مجهز به یک نیروی فوق العاده نیست که ما را مجبور به ترک کارهایمان بنماید).

ص :240

خداوند در پاسخ آنها می گوید:"ما پیش از تو نیز رسولانی فرستادیم و این رسولان جز مردانی که وحی به آنها فرستاده می شد نبودند"( وَ مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّٰ رِجٰالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ ).

آری این مردان از جنس بشر بودند،با تمام غرائز و عواطف انسانی، دردهای آنها را از همه بهتر تشخیص می دادند،و نیازهای آنها را به خوبی درک می کردند،در حالی که هیچ فرشته ای نمی تواند از این امور به خوبی آگاه گردد، و آنچه را در درون یک انسان می گذرد به وضوح درک کند.

مسلما مردان وحی وظیفه ای جز ابلاغ رسالت نداشتند،کار آنها گرفتن وحی و رساندن به انسانها و کوشش از طرق عادی برای تحقق بخشیدن به اهداف وحی بود،نه اینکه با یک نیروی خارق العاده الهی،و بر هم زدن همه قوانین طبیعت، مردم را مجبور به قبول دعوت و ترک همه انحرافات کنند،که اگر چنین می کردند ایمان آوردن افتخار و تکامل نبود.

سپس برای تاکید و تایید این واقعیت اضافه می کند:"اگر این موضوع را نمی دانید بروید و از اهل اطلاع بپرسید"( فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ ).

"ذکر"به معنی آگاهی و اطلاع است و اهل ذکر مفهوم وسیعی دارد که همه آگاهان و اهل اطلاع را در زمینه های مختلف شامل می شود،و اگر بسیاری از مفسرین اهل ذکر را در اینجا به معنی علمای اهل کتاب تفسیر کرده اند نه به این معنی است که اهل ذکر مفهوم محدودی داشته باشد بلکه در واقع از قبیل تطبیق کلی بر مصداق است زیرا سؤال درباره پیامبران و رسولان پیشین و اینکه آنها مردانی از جنس بشر با برنامه های تبلیغی و اجرایی بودند قاعدتا می بایست از دانشمندان اهل کتاب و علمای یهود و نصاری بشود،درست است که آنها با مشرکان در تمام جهات هم عقیده نبودند،ولی همگی در این جهت که با

ص :241

اسلام مخالفت داشتند،هماهنگ بودند،بنا بر این علمای اهل کتاب برای بیان حال پیامبران پیشین منبع خوبی برای مشرکان محسوب می شدند.

راغب در"مفردات"می گوید:ذکر دو معنی دارد گاهی به معنی حفظ و گاهی به معنی یادآوری است،البته این یادآوری ممکن است بوسیله دل بوده باشد(که ذکر درونی و باطنی محسوب می شود)و ممکن است بوسیله زبان باشد (که ذکر لفظی محسوب می گردد)و اگر می بینیم به قرآن،ذکر گفته شده است به خاطر همانست که حقایقی را بازگو می کند.

*** آیه بعد می گوید"اگر شما آگاه از دلائل روشن پیامبران و کتب آنها نیستید به آگاهان مراجعه کنید"( بِالْبَیِّنٰاتِ وَ الزُّبُرِ ) (1).

بینات جمع"بینه"به معنی دلائل روشن است،و ممکن است در اینجا اشاره به معجزات و سایر دلائل اثبات حقانیت انبیاء باشد،"زبر"جمع"زبور" به معنی کتاب است،در واقع"بینات"،دلائل اثبات نبوت را می گوید،و"زبر" اشاره به کتابهایی است که تعلیمات انبیاء در آن جمع بوده است.

سپس روی سخن را به پیامبر کرده و می گوید:"ما این ذکر را(قرآن را)بر تو نازل کردیم تا آنچه به سوی مردم نازل شده است برای آنها تبیین کنی"

ص :242


1- 1) در اینکه بِالْبَیِّنٰاتِ وَ الزُّبُرِ از نظر ترکیب،متعلق به کدام فعل است،مفسران احتمالات متعددی داده اند،بعضی آن را متعلق به"لا تعلمون"دانسته اند(همانگونه که ما در بالا گفتیم و با ظاهر آیات سازگارتر است-توجه داشته باشید که علم هم بدون باء و هم بوسیله"باء"متعدی می شود)بعضی دیگر گفته اند که جمله"ارسلنا"قبل از آن در تقدیر است و در اصل چنین بوده ارسلنا هم بالبینات و الزبر،بعضی دیگر گفته اند متعلق آن جمله وَ مٰا أَرْسَلْنٰا در آیه قبل است،و بعضی دیگر آن را متعلق به جمله نُوحِی إِلَیْهِمْ دانسته اند،روشن است که طبق هر کدام از اینها معنی آیه مفهوم خاصی خواهد داشت ولی در مجموع تفاوت زیادی ایجاد نمی کند.

( وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ ).

"و تا اینکه آنها در این آیات،و وظائفی که در برابر آن دارند،بیندیشند" ( وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ).

در واقع دعوت و برنامه رسالت تو از نظر اصولی چیز نو ظهور و بی سابقه ای نیست همانگونه که بر رسولان پیشین،کتب آسمانی نازل کردیم تا مردم را به وظائفشان در برابر خدا و خلق و خویشتن آشنا سازند بر تو نیز این قرآن را نازل کردیم،تا به تبیین مفاهیم و تعالیم آن بپردازی و اندیشه انسانها را بیدار سازی، تا با احساس تعهد و مسئولیت(نه از طریق اجبار و قوه قهریه ناشناخته الهی) در راه حق گام بگذارند و به سوی تکامل پیش بروند.

***

نکته:

اهل ذکر کیانند؟

در روایات متعددی که از طرق اهل بیت ع وارد شده می خوانیم که اهل ذکر امامان ع هستند،از جمله در روایتی از امام علی بن موسی الرضا ع می خوانیم که در پاسخ سؤال از آیه فوق فرمود:

نحن اهل الذکر و نحن المسؤلون: "ما اهل ذکریم،و از ما باید سؤال شود" (1).

و در روایت دیگری از امام باقر ع می خوانیم که در تفسیر همین آیه فرمود:

الذکر القرآن،و آل الرسول اهل الذکر،و هم المسؤلون: "ذکر، قرآن است،و اهل بیت پیامبر ص اهل ذکرند،و از آنها باید سؤال کرد" (2).

در بعضی دیگر می خوانیم که"ذکر"شخص پیامبر ص است و اهل بیت او اهل الذکر هستند (3).

روایات متعدد دیگری نیز به همین مضمون رسیده.

ص :243


1- 1 و 2 و 3) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 55 و 56.
2-
3-

در بسیاری از تفاسیر و کتب اهل سنت نیز روایاتی به همین مضمون میخوانیم از جمله در تفسیرهای دوازده گانه معروف اهل سنت از ابن عباس در ذیل آیه فوق چنین نقل شده که گفت:هو محمد و علی و فاطمه و الحسن و الحسین(ع)هم اهل الذکر و العقل و البیان:"اینان محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین ع هستند آنها اهل ذکرند و اهل علم و عقل و بیان" (1).

این نخستین بار نیست که ما در روایاتی که در تفسیر آیات قرآن وارد شده است بیان مصداقهای معینی را می بینیم که مفهوم وسیع آیه را هرگز محدود نمی کند،و همانگونه که گفتیم:ذکر به معنی هر گونه آگاهی و یاد آوری و اطلاع است،و اهل الذکر،آگاهان و مطلعین را در همه زمینه ها در بر می گیرد.

ولی از آنجا که قرآن مجید نمونه بارز یادآوری و علم و آگاهی است به آن"ذکر"اطلاق شده و همچنین شخص پیامبر ص نیز مصداق روشن ذکر است،به همین ترتیب امامان معصومین که اهل بیت او و وارث علم او هستند، روشنترین مصداق اهل الذکرند.

ولی قبول همه این مساله هیچگونه منافاتی با عمومیت مفهوم آیه و همچنین مورد نزول آن که دانشمندان اهل کتاب است ندارد،و به همین دلیل علمای اصول و فقهای ما در مباحث مربوط به اجتهاد و تقلید و پیروی ناآگاهان در مسائل دینی از آگاهان و مجتهدین به این آیه استدلال کرده اند.

ص :244


1- 1) احقاق الحق جلد 3 صفحه 482-منظور از تفسیرهای دوازده گانه تفسیر ابو یوسف و ابن حجر و مقاتل بن سلیمان و وکیع بن جراح و یوسف بن موسی و تفسیر قتاده و تفسیر حرب الطائی و تفسیر سدی و مجاهد و مقاتل بن حیان و ابو صالح و محمد بن موسی الشیرازی است. حدیث دیگری از جابر جعفی در تفسیر همین آیه در کتاب ثعلبی نقل شده که می گوید لما نزلت هذه الایه قال علی(ع)نحن اهل الذکر: "هنگامی که آیه فوق نازل شد علی(ع)فرمود:اهل ذکر مائیم"(به همان مدرک فوق مراجعه شود).

در اینجا این سؤال پیش می آید که در روایتی که در عیون الاخبار از امام علی بن موسی الرضا ع نقل شده است می خوانیم که امام به آن کسانی که آیه فوق را به دانشمندان یهود و نصاری تفسیر کرده بودند خرده می گیرد و می گوید:"سبحان اللّٰه مگر چنین چیزی ممکن است؟اگر ما به علمای یهود و نصاری مراجعه کنیم مسلما ما را به مذهب خود دعوت می کنند،سپس فرمود:

اهل ذکر ما هستیم" (1).

ولی پاسخ این سؤال روشن است،امام این سخن را به کسانی می گوید که آیه را منحصرا به معنی مراجعه به علمای اهل کتاب در هر عصر و زمان تفسیر کرده بودند،در حالی که مسلما چنین نیست در عصر و زمانی همچون عصر و زمان امام علی بن موسی الرضا ع هرگز مردم موظف نبودند که برای درک حقایق به علمای یهود و نصاری مراجعه کنند،در این گونه اعصار،مرجع علمای اسلام که در رأس آنها ائمه اهل بیت ع قرار داشتند بودند.

به عبارت دیگر اگر مشرکان عصر پیامبر ص برای آگاهی از این مساله که پیامبران خدا همیشه از جنس بشر بودند وظیفه داشتند به آگاهان از اهل کتاب مراجعه کنند،مفهومش این نیست که تمام مردم در هر زمانی باید به آنها مراجعه نمایند،بلکه هر مساله ای را در هر زمانی باید از آگاهان نسبت به آن مساله پرسید،و این مطلب روشنی است.

به هر حال آیه فوق بیانگر یک اصل اساسی اسلامی در تمام زمینه های زندگی مادی و معنوی است و به همه مسلمانان تاکید می کند که آنچه را نمی دانند از اهل اطلاعش بپرسند و پیش خود در مسائلی که آگاهی ندارند دخالت نکنند.

به این ترتیب"مساله تخصص"نه تنها در زمینه مسائل اسلامی و دینی از سوی قرآن به رسمیت شناخته شده،بلکه در همه زمینه ها مورد قبول و تاکید

ص :245


1- 1) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 57.

است،و روی این حساب بر همه مسلمانان لازم است که در هر عصر و زمان افراد آگاه و صاحب نظر در همه زمینه ها داشته باشند که اگر کسانی مسائلی را نمی دانند به آنها مراجعه کنند.

ولی ذکر این نکته نیز لازم است که باید به متخصصان و صاحب نظرانی مراجعه کرد که صداقت و درستی و بی نظری آنها ثابت و محقق است،آیا ما هرگز به یک طبیب آگاه و متخصص در رشته خود که از صداقت و درستکاریش در همان کار خود،مطمئن نیستیم مراجعه می کنیم؟!لذا در مباحث مربوط به تقلید و مرجعیت،صفت عدالت را در کنار اجتهاد و یا اعلمیت قرار داده اند، یعنی مرجع تقلید هم باید عالم و آگاه به مسائل اسلامی باشد و هم با تقوا و پرهیزکار.

ص :246

[سوره النحل (16): آیات 45 تا 47]

اشاره

أَ فَأَمِنَ اَلَّذِینَ مَکَرُوا اَلسَّیِّئٰاتِ أَنْ یَخْسِفَ اَللّٰهُ بِهِمُ اَلْأَرْضَ أَوْ یَأْتِیَهُمُ اَلْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ (45) أَوْ یَأْخُذَهُمْ فِی تَقَلُّبِهِمْ فَمٰا هُمْ بِمُعْجِزِینَ (46) أَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلیٰ تَخَوُّفٍ فَإِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ (47)

ترجمه:

45-آیا توطئه گران از این عذاب الهی ایمن گشتند که ممکن است خدا آنها را در زمین فرو برد و یا مجازات(حق)از آنجا که انتظارش را ندارند به سراغشان بیاید.

46-یا به هنگامی که(برای کسب مال و ثروت فزونتر)در رفت آمدند دامانشان را بگیرد در حالی که قادر به فرار نیستند.

47-یا بطور تدریجی با هشدارهای خوف انگیز آنها را گرفتار سازد چرا که پروردگار رءوف و رحیم است.

تفسیر:

انواع مجازاتها در برابر انواع گناهان!

قرآن در بسیاری از بحثها،مطالب استدلالی را با مسائل عاطفی چنان به هم می آمیزد که برترین اثر را در نفوس شنوندگان داشته باشد،آیات فوق، نمونه ای از این روش است،آیات گذشته یک بحث منطقی در زمینه نبوت و معاد با مشرکان داشت،ولی آیات مورد بحث به تهدید جباران و مستکبران و گنهکاران لجوج می پردازد و آنها را به انواع عذابهای الهی بیم می دهد.

ص :247

نخست می گوید:"آیا این توطئه گرانی که برای خاموش کردن نور حق به انواع نقشه های شوم متوسل شدند از عذاب الهی ایمن گشتند که ممکن است خداوند هر آن آنها را در زمین فرو ببرد"؟!( أَ فَأَمِنَ الَّذِینَ مَکَرُوا السَّیِّئٰاتِ أَنْ یَخْسِفَ اللّٰهُ بِهِمُ الْأَرْضَ ).

آیا بعید است که در زمین لرزه وحشتناکی رخ دهد،پوسته زمین بشکافد و دهان باز کند و آنها و همه زندگانیشان را در خود فرو برد،همانگونه که در تاریخ اقوام،کرارا اتفاق افتاده است؟.

جمله" مَکَرُوا السَّیِّئٰاتِ "به معنی توطئه چینی و نقشه کشی برای مقاصد شوم و رسیدن به هدفهای نادرست می باشد،همانند توطئه هایی که مشرکان برای خاموش کردن نور قرآن و نابود کردن پیامبر اسلام و اذیت و آزار مؤمنان می چیدند.

یخسف از ماده"خسف"(بر وزن وصف)به معنی پنهان گشتن و مخفی شدن است،لذا پنهان شدن نور ماه در زیر سایه زمین را خسوف می نامند و چاه "مخسوف"به چاهی می گویند که آب در آن پنهان گردد،و نیز پنهان شدن انسانها و خانه ها را در شکاف زمین(شکافی که بر اثر زلزله ها پدید می آید)خسف می گویند.

سپس اضافه می کند:"یا اینکه هنگامی که آنها در حال غفلتند عذاب الهی از همانجا که انتظارش را ندارند به سراغشان بیاید"( أَوْ یَأْتِیَهُمُ الْعَذٰابُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَشْعُرُونَ ).

*** "و یا به هنگامی که آنها برای کسب مال بیشتر و در آمد فزونتر در رفت و آمد هستند،عذاب دامانشان را بگیرد"( أَوْ یَأْخُذَهُمْ فِی تَقَلُّبِهِمْ ).

"در حالی که قادر به فرار از چنگال عذاب نیستند"( فَمٰا هُمْ بِمُعْجِزِینَ ).

ص :248

همانگونه که سابقا هم گفته ایم"معجزین"از ماده اعجاز به معنی ناتوان ساختن است،و در این موارد به معنی فرار کردن از چنگال عذاب و مقاومت در برابر آن می باشد.

*** و یا اینکه مجازات الهی یک مرتبه به سراغشان نیاید بلکه"بطور تدریجی و ضمن هشدارهای پی در پی،آنها را گرفتار سازد"؟( أَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلیٰ تَخَوُّفٍ ).

امروز همسایه آنها گرفتار سانحه ای می شود،فردا یکی از بستگانشان گرفتار حادثه ای و روز دیگر بعضی از اموالشان نابود می گردد،و خلاصه هشدارها یکی بعد از دیگری به سراغ آنها می آید اگر بیدار شدند چه بهتر،و گرنه مجازات نهایی آنها را فرو خواهد گرفت.

تدریجی بودن عذاب و مجازات در این گونه موارد برای آن است که هنوز احتمال هدایت در این گروه وجود دارد،و رحمت خداوند اجازه نمی دهد که با اینها همچون سایرین رفتار شود"زیرا پروردگار شما رئوف و رحیم است" ( فَإِنَّ رَبَّکُمْ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ ).

جالب توجه اینکه در آیات فوق سخن از چهار نوع مجازات به میان آمده است،نخست خسف و فرو رفتن در زمین،دوم مجازات غافلگیرانه از آنجایی که انسان انتظار آن را ندارد سوم عذابی که به هنگام تلاش و کوشش در جمع مال به سراغ انسان می آید و چهارم مجازات تدریجی.

مسلم است که هر یک از این چهار نوع مجازات،تناسب با نوعی از گناه دارد،هر چند همه آنها در مورد اَلَّذِینَ مَکَرُوا السَّیِّئٰاتِ (آنها که توطئه های شوم می چینند)وارد شده است،زیرا می دانیم همه کار خدا بر طبق حکمت و تناسب استحقاقها است.

مفسران تا آنجا که ما دیده ایم در این زمینه سخنی ندارند،ولی چنین

ص :249

به نظر می رسد که:مجازات نخست مخصوص آن گروه از توطئه گرانی است که در صف جباران و مستکبران خطرناکند همچون قارونها که خداوند چنان آنها را از اوج قدرت پائین می کشد و بدرون خاک و اعماق زمین فرو می فرستد که مایه عبرت همگان گردد.

نوع دوم ویژه توطئه گرانی است که در عیش و نوش و هوسهای سرکش خود غرقند،ناگهان عذاب الهی دامانشان را از آنجا که انتظار ندارند می گیرد.

نوع سوم مخصوص دنیا پرستان زراندوزی است که شب و روز در تلاشند که از هر طریق و با هر جنایتی که ممکن است بر حجم ثروت خود بیفزایند که خداوند آنها را در همان حال که سرگرم جمع ثروتند گرفتار عذاب می کند (1).

و اما مجازات نوع چهارم از آن کسانی است که طغیان و توطئه و گناهشان به آن حد و پایه نرسیده است که راه بازگشتی برای آنان وجود نداشته باشد، در اینجا خداوند از طریق"تخوف"(هشدار و تهدید)آنها را کیفر می دهد یعنی نخست با حوادث دردناکی که در اطراف آنها به وقوع می پیوندد به آنها بیدار باش میدهد،اگر بیدار شدند و وضع خود را اصلاح کردند چه بهتر و گرنه آنان را در کام عذاب فرو می برد.

بنا بر این ذکر رأفت و رحمت خداوند به عنوان یک علت مربوط به گروه چهارم است که هنوز تمام پیوندهای خود را از خدا نبریده اند و همه پلها را پشت سر خود ویران نساخته اند.

ص :250


1- 1) "تقلب"گرچه در لغت عرب به معنی هر گونه رفت و آمد است،ولی در این گونه موارد-همانگونه که بسیاری از مفسران گفته اند و در بعضی از روایات اسلامی نیز تاکید شده-به معنی رفت و آمد در طریق تجارت و کسب مال است(دقت کنید).

[سوره النحل (16): آیات 48 تا 50]

اشاره

أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلیٰ مٰا خَلَقَ اَللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلاٰلُهُ عَنِ اَلْیَمِینِ وَ اَلشَّمٰائِلِ سُجَّداً لِلّٰهِ وَ هُمْ دٰاخِرُونَ (48) وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ مِنْ دٰابَّهٍ وَ اَلْمَلاٰئِکَهُ وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ (49) یَخٰافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ (50)

ترجمه:

48-آیا آنها مخلوقات خدا را ندیدند که چگونه سایه هایشان از راست و چپ حرکت دارند و با خضوع برای خدا سجده می کنند! 49-(نه تنها سایه ها بلکه)تمام آنچه در آسمانها و در زمین از جنبندگان وجود دارد و همچنین فرشتگان،برای خدا سجده می کنند و هیچگونه تکبری ندارند.

50-آنها از(مخالفت)پروردگارشان که حاکم بر آنهاست می ترسند،و آنچه را ماموریت دارند انجام می دهند.

تفسیر:

اشاره
سجده همه جنبندگان حتی سایه هایشان برای خدا!

این آیات بار دیگر به بحث توحید باز می گردد،نخست می گوید:"آیا آنها(مشرکان توطئه گر)مخلوقات خدا را ندیدند که چگونه سایه هاشان از راست و چپ حرکت دارند و با خضوع برای خدا سجده می کنند"

ص :251

( أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلیٰ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلاٰلُهُ عَنِ الْیَمِینِ وَ الشَّمٰائِلِ سُجَّداً لِلّٰهِ وَ هُمْ دٰاخِرُونَ ) (1).

"یتفیؤ"از ماده"فیء"به معنی بازگشت و رجوع است.

بعضی گفته اند عرب سایه موجودات را به هنگام صبحگاهان،"ظل" می نامد و در عصرگاهان "فیء"،و اگر می بینیم به قسمتی از غنائم و اموال فیء گفته می شود،اشاره لطیفی به این حقیقت است که بهترین غنائم دنیا همچون سایه عصر گاه است که بزودی زائل و فانی می شود.

ولی با توجه به اینکه در آیه فوق به سایه های راست و چپ اشیاء اشاره شده و کلمه"فیء"برای همه آنها به کار رفته استفاده می شود که فیء در اینجا معنی وسیعی دارد و هر گونه سایه را شامل می شود.

هنگامی که انسان در موقع طلوع آفتاب رو به طرف جنوب بایستد می بیند قرص خورشید از سمت چپ،از افق مشرق،سر بر می آورد،و سایه همه اجسام به طرف راست او می افتند که همان طرف غرب است،این امر هم چنان ادامه دارد و سایه ها مرتبا به طرف راست جابجا می شوند،تا زوال ظهر در این هنگام، سایه ها به طرف چپ تغییر مکان می دهند تا هنگام غروب آفتاب که سایه های بزرگ و طولانی اجسام در طرف مشرق گسترده می شوند و با غروب آفتاب،همه آنها پنهان می گردند.

در اینجا خداوند حرکت سایه های اجسام را در راست و چپ بعنوان نشانه ای از عظمتش معرفی می کند و آنها را در حال سجده برای پروردگار و تواضع خضوع می داند.

***

ص :252


1- 1) "داخر"در اصل از ماده دخور به معنی تواضع و کوچکی است.
نقش سایه ها در زندگی ما

بدون شک سایه های اجسام نقش مؤثری در زندگی ما دارند که شاید بسیاری از آن غافل باشند و انگشت گذاردن قرآن روی مساله سایه ها برای توجه دادن به همین نکته است.

سایه ها با اینکه چیزی جز عدم نور نیستند فوائد فراوانی دارند:

1-همانگونه که نور آفتاب و اشعه حیاتبخش آن مایه زندگی و رشد و نمو موجودات است،سایه ها نیز برای تعدیل تابش اشعه نور،نقش حیاتی دارند، تابش یک نواخت آفتاب آنهم در یک مدت طولانی،همه چیز را پژمرده می کند و می سوزاند،ولی نوازش متناوب سایه ها آن را در حد متعادل و مؤثری نگاه می دارد:

2-برای آنها که بیابانگردند و یا گرفتار بیابان می شوند،نقش مؤثر سایه ها در نجات انسانها فوق العاده محسوس است،آنهم سایه ای که متحرک است و در یک جا متمرکز نمی شود و به هر سو حرکت می کند،هماهنگ با خواسته ها و نیاز انسان! 3-موضوع مهم دیگر اینکه بر خلاف تصور عمومی تنها نور سبب رؤیت اشیاء نیست،بلکه همواره باید نور با سایه ها و نیم سایه ها توام گردد،تا مشاهده اشیاء تحقق پذیرد،به تعبیر دیگر اگر در اطراف موجودی نور یکسان بتابد به طوری که هیچگونه سایه و نیم سایه ای نداشته باشد هرگز چنین اشیایی که غرق در نورند مشاهده نخواهند شد.

یعنی همانطور که در تاریکی مطلق چیزی قابل مشاهده نیست،در نور مطلق نیز چیزی قابل رؤیت نمی باشد،بلکه دیدن اشیاء از آمیختن نور و ظلمت(نور و سایه ها)امکان پذیر می شود،به این ترتیب،سایه ها نقش بسیار مؤثری در مشاهده و تشخیص و شناخت اشیاء از یکدیگر دارند(دقت کنید).

ص :253

نکته دیگر اینکه یمین(راست)در آیه فوق به صورت مفرد و شمائل(جمع "شمال"بر وزن مشعل به معنی چپ)به صورت جمع آمده است.

این تفاوت تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که سایه در آغاز صبح(برای کسانی که متوجه نقطه جنوب هستند)در طرف راست می افتد سپس دائما به طرف چپ حرکت می کند تا به هنگام غروب که در افق مشرق محو می گردد (1).

این احتمال را نیز مفسران داده اند که یمین گرچه مفرد است ولی گاهی از آن اراده جمع می شود و در اینجا منظور جمع است (2).

*** در آیه گذشته تنها سخن از"سجده"سایه ها-با آن مفهوم وسیعش- به میان آمده بود،ولی در آیه بعد این مساله را به عنوان یک برنامه عمومی برای همه موجودات مادی و غیر مادی،آسمانی و زمینی بیان کرده،می گوید:"آنچه در آسمانها و آنچه در زمین از جنبندگان است و همچنین فرشتگان برای خدا سجده می کنند"( وَ لِلّٰهِ یَسْجُدُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ مِنْ دٰابَّهٍ وَ الْمَلاٰئِکَهُ ).

"و آنها در این راه هیچگونه استکبار نمی ورزند"( وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ ) و در برابر خدا و فرمان او تسلیم محضند.

حقیقت سجده،نهایت خضوع و تواضع و پرستش است،و آن سجده معمولی ما که بر هفت عضو انجام می دهیم مصداقی از این مفهوم عام است،و منحصر به آن نیست.

و از آنجا که همه موجودات و مخلوقات خدا،در جهان تکوین و آفرینش، تسلیم قوانین عمومی عالم هستی می باشند،و از مسیر این قوانین منحرف نمی شوند و این

ص :254


1- 1) تفسیر قرطبی ذیل آیه فوق.
2- 2) تفسیر ابو الفتوح رازی جلد 7 صفحه 110.

قوانین همگی از ناحیه خدا است پس در حقیقت همه در پیشگاه او سجده می کنند، همه بیانگر عظمت علم و قدرت او هستند همه نشانه بزرگی و بی نیازی او می باشند و بالآخره همه دلیل بر ذات مقدس اویند.

دابه به معنی موجودات جنبنده است،و از آن مفهوم حیات و زندگی نیز استفاده می شود،و اینکه آیه فوق می گوید تمام جنبندگانی که در آسمان و زمین هستند برای خدا سجده می کنند از آن استفاده می کنیم که موجودات زنده مخصوص به کره زمین نیست،بلکه در کرات آسمانی نیز موجودات زنده و جنبنده ای وجود دارد.

گرچه بعضی احتمال داده اند که کلمه"من دابه"تنها قید برای"ما فی الارض"باشد یعنی تنها از جنبندگان زمین سخن می گوید،ولی بسیار بعید به نظر می رسد،بخصوص اینکه در آیه 29 سوره شوری می خوانیم: وَ مِنْ آیٰاتِهِ خَلْقُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا بَثَّ فِیهِمٰا مِنْ دٰابَّهٍ :"از نشانه های خدا آفرینش آسمانها و زمین و جنبندگانی است که در آن دو وجود دارند".

درست است که سجده و خضوع و تواضع تکوینی منحصر به موجودات زنده و جنبنده نیست،ولی از آنجا که اینها اسرار و شگفتیهای بیشتری از آفرینش را از خود نشان می دهند انگشت روی اینها گذاشته شده است.

و از آنجا که مفهوم آیه هم انسانهای عاقل و با ایمان و فرشتگان را شامل می شود و هم حیوانات و جانداران دیگر،کلمه سجده،در معنی عام خود که هم شامل سجده اختیاری و تشریعی می شود و هم سجده تکوینی و اضطراری،استعمال شده است.

و اما اینکه در آیه فوق،ملائکه بطور جداگانه ذکر شده،به خاطر آنست دابه تنها به جنبندگانی گفته می شود که جسمانی هستند،و اگر فرشتگان رفت

ص :255

و آمدی دارند و حضور و غیابی، نه به معنی جسمانی و مادی است تا در مفهوم دابه داخل گردند.

در حدیثی از پیامبر ص می خوانیم:"خداوند فرشتگانی دارد که از آغاز آفرینش آنها تا روز رستاخیز برای خدا سجده می کنند و در آن روز سر از سجده بر می دارند و می گویند

ما عبدناک حق عبادک: ما حق عبادت ترا انجام ندادیم"! جمله" وَ هُمْ لاٰ یَسْتَکْبِرُونَ "اشاره به وضع حال فرشتگان است،که آنها در خضوع و سجده در پیشگاه حق کمترین استکبار به خود راه نمی دهند.

*** لذا بلافاصله بعد از آن به دو قسمت از صفات آنها که تاکیدی است بر نفی استکبار اشاره کرده می گوید:"آنها از مخالفت پروردگارشان که حاکم بر آنها است می ترسند"( یَخٰافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ).

"و آنچه را ماموریت دارند به خوبی انجام می دهند"( وَ یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ ).

همانگونه که در آیه 6 سوره تحریم درباره گروهی از فرشتگان می خوانیم ( لاٰ یَعْصُونَ اللّٰهَ مٰا أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ مٰا یُؤْمَرُونَ ):"آنها در اطاعت فرمان خدا سرپیچی نمی کنند و آنچه را دستور داده شده است انجام می دهند".

از این آیه به خوبی استفاده می شود که نشانه نفی استکبار دو چیز است:

ترس در برابر مسئولیتها،و انجام فرمانهای خدا بدون چون و چرا که یکی اشاره به وضع روانی افراد غیر مستکبر دارد،و دیگری اشاره به طرز عمل آنها و برخوردشان با قوانین و دستورات،و دومی انعکاسی است از اولی و تحقق عینی آن است.

ص :256

مسلما کلمه مِنْ فَوْقِهِمْ اشاره به بالا بودن حسی و مکانی نیست بلکه به برتری مقامی اشاره می کند،چرا که خدا از همه برتر و بالاتر است.

در آیه 61 سوره انعام می خوانیم وَ هُوَ الْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ :"او بر فراز" بندگان قاهر است"و حتی فرعون هنگامی که می خواست قدرت و قوت خود را نشان بدهد می گفت وَ إِنّٰا فَوْقَهُمْ قٰاهِرُونَ :"من بر فراز آنها قاهرم" (1).

در تمام این موارد،"فوق"همان برتری مقامی را بیان می کند.

ص :257


1- 1) اعراف آیه 127.

[سوره النحل (16): آیات 51 تا 55]

اشاره

وَ قٰالَ اَللّٰهُ لاٰ تَتَّخِذُوا إِلٰهَیْنِ اِثْنَیْنِ إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ فَإِیّٰایَ فَارْهَبُونِ (51) وَ لَهُ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ لَهُ اَلدِّینُ وٰاصِباً أَ فَغَیْرَ اَللّٰهِ تَتَّقُونَ (52) وَ مٰا بِکُمْ مِنْ نِعْمَهٍ فَمِنَ اَللّٰهِ ثُمَّ إِذٰا مَسَّکُمُ اَلضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ (53) ثُمَّ إِذٰا کَشَفَ اَلضُّرَّ عَنْکُمْ إِذٰا فَرِیقٌ مِنْکُمْ بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ (54) لِیَکْفُرُوا بِمٰا آتَیْنٰاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ (55)

ترجمه:

51-و خداوند فرمان داده دو معبود انتخاب نکنید،معبود(شما)تنها یکی است،تنها از(کیفر)من بترسید.

52-آنچه در آسمانها و زمین است از آن او است،و همواره دین(و قوانین دینی)از او می باشد و آیا از غیر او می ترسید؟! 53-آنچه از نعمتها دارید همه از ناحیه خداست،سپس هنگامی که ناراحتیها به شما می رسد او را می خوانید.

54-و هنگامی که ناراحتی و رنج را از شما برطرف ساخت گروهی از شما برای پروردگارشان شریک قائل می شوند.

55-(بگذار)نعمتهایی را که به آنها داده ایم کفران کنند و چند روزی(از این متاع دنیا)بهره گیرند،اما بزودی خواهید دانست(سرانجام کارتان به کجا خواهد کشید).

ص :258

تفسیر:

دین یکی و معبود یکی!

در تعقیب بحث توحید و خداشناسی از طریق نظام آفرینش،آیات مورد بحث به نفی شرک می پردازد،تا با تقارن این دو به یکدیگر،حقیقت آشکارتر شود.

در آغاز می گوید:"خدا دستور داده که دو معبود برای خود انتخاب نکنید" ( وَ قٰالَ اللّٰهُ لاٰ تَتَّخِذُوا إِلٰهَیْنِ اثْنَیْنِ ).

"معبود تنها یکی است"( إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ ).

وحدت نظام آفرینش و وحدت قوانین حاکم بر آن،خود دلیلی بر وحدت آفریدگار و وحدت معبود است.

اکنون که چنین است،"تنها از کیفر من بترسید و از مخالفت فرمان من بیم داشته باشید نه غیر آن)( فَإِیّٰایَ فَارْهَبُونِ ).

مقدم شدن کلمه"ایای"دلیل بر حصر است مانند" إِیّٰاکَ نَعْبُدُ " یعنی تنها و تنها باید از مخالفت و کیفر من ترس داشته باشید.

جالب اینکه در این آیه تنها نفی دو معبود شده است،در حالی که می دانیم مشرکان عرب،بتها و معبودهای بسیار زیادی داشته،و بتخانه های آنها مملو از انواع و اشکال بتهای مختلف بود،این تعبیر ممکن است اشاره به یکی از چند نکته و یا همه نکات زیر باشد:

1-آیه می گوید حتی پرستش دو معبود غلط است تا چه رسد به پرستش معبودهای متعدد و به تعبیر دیگر حد اقل را بیان کرده تا بقیه به طور مؤکدتری نفی شوند،زیرا هر عددی را بخواهیم ما فوق واحد انتخاب کنیم باید از دو بگذریم.

ص :259

2-در اینجا همه معبودهای باطل،یکی محسوب شده،می گوید آنها را در مقابل حق قرار ندهید،و دو معبود(حق و باطل)را نپرستید.

3-عربهای جاهلی در حقیقت دو معبود برای خود انتخاب کرده بودند:

معبودی که خالق و آفریننده جهان است یعنی اللّٰه که به او اعتقاد داشتند،و دیگر معبودی که او را واسطه میان خود و اللّٰه و منشا خیر و برکت و نعمت می دانستند، یعنی بتها.

4-ممکن است آیه فوق ناظر به نفی عقیده"ثنویین"(دوگانه پرستان) همانها که قائل به خدای خیر و خدای شر بودند باشد،چرا که آنها منطقی هر چند ضعیف و نادرست برای خود در این دوگانه پرستی داشتند ولی بت پرستان عرب حتی این منطق ضعیف را هم نداشتند.

مفسر بزرگ مرحوم طبرسی در ذیل همین آیه جمله لطیفی از بعضی از حکماء نقل می کند و آن اینکه"پروردگار به تو دستور داده است که دو معبود را مپرست،اما تو آن همه معبود برای خود ساختی،نفس سرکش تو بتی است،و هوی و هوست بت دیگر،و دنیا و هدفهای مادیت بتهای دیگر،تو حتی در برابر انسانها سجده می کنی تو چگونه یگانه پرستی"؟! *** و به دنبال این دستور ضمن سه آیه،دلیل توحید عبادت را با چهار بیان مشخص می کند:

نخست می گوید:"آنچه در آسمانها و زمین است از آن او است"( وَ لَهُ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).

آیا در مقابل کسی که مالک عالم هستی است باید سجده کرد یا بتهای فاقد همه چیز؟ سپس اضافه می کند نه تنها آسمانها و زمین از آن او است که"همواره دین

ص :260

و تمام قوانین نیز از ناحیه او می باشد"( وَ لَهُ الدِّینُ وٰاصِباً ).

هنگامی که ثابت شد عالم هستی از آن او است و قوانین تکوینی را او ایجاد کرده مسلم است که قوانین تشریعی هم باید به وسیله او تعیین گردد و طبعا اطاعت نیز مخصوص او است.

"واصب"در اصل از ماده"وصوب"به معنی دوام گرفته شده است، و بعضی آن را به معنی"خالص"تفسیر کرده اند(طبعا تا چیزی خالص نباشد دوام پیدا نخواهد کرد)و ممکن است تعبیر آیه فوق اشاره به هر دو جهت باشد،یعنی همیشه و هر زمان دین خالص از آن خدا است،و کسانی که دین را به معنی اطاعت گرفته اند،واصب را به معنی واجب دانسته اند یعنی تنها باید اطاعت فرمان خدا کرد.

در روایتی می خوانیم که شخصی از تفسیر این جمله از امام صادق ع سؤال کرد،امام فرمود:واصب یعنی واجب (1).

ولی روشن است که این معانی همه لازم و ملزوم یکدیگرند:

و در پایان این آیه می فرماید:آیا با این حال که همه قوانین و دین و اطاعت از آن خدا است"از غیر او پرهیز می کنید"؟( أَ فَغَیْرَ اللّٰهِ تَتَّقُونَ ).

مگر بتها می توانند به شما زیانی برسانند؟یا نعمتی به شما ببخشند؟که از مخالفتشان بیم دارید و عبادتشان را لازم می شمرید؟! *** با اینکه آنچه از نعمتها دارید همه از ناحیه خدا است"( وَ مٰا بِکُمْ مِنْ نِعْمَهٍ فَمِنَ اللّٰهِ ).

این در حقیقت سومین بیان است برای لزوم پرستش معبود یگانه یعنی اللّٰه، و منظور این است که اگر پرستش بتها به خاطر شکر نعمت است،که بتها به شما

ص :261


1- 1) تفسیر برهان جلد 2 صفحه 373.

نعمتی نداده اند که شکرش لازم باشد،بلکه سر تا پای وجود شما را نعمتهای خدا فرا گرفته است،با اینحال بندگی او را رها می کنید و به سراغ بتها می روید! علاوه بر این"هنگامی که ناراحتیها،مصائب،بلاها و رنجها به سراغ شما می آید برای دفع آنها تنها دست تضرع به درگاه او برمی دارید و او را می خوانید" ( ثُمَّ إِذٰا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ ).

بنا بر این اگر پرستش بتها به خاطر دفع ضرر و حل مشکلات است،آنهم که از ناحیه خدا است و شما نیز عملا ثابت کرده اید که در سخت ترین حالات زندگی همه چیز را رها می کنید و تنها به در درگاه او می روید.

و این چهارمین بیان برای مساله توحید عبادت است.

"تجئرون"در اصل از ماده جؤار(بر وزن غبار)به معنی آوای چهار پایان و وحوش است که بی اختیار به هنگام درد و رنج سر می دهند و سپس به عنوان کنایه در همه ناله هایی که بی اختیار از درد و رنج برمی خیزد به کار رفته است،انتخاب این تعبیر در اینجا مخصوصا این نکته را می رساند که در آن زمان که مشکلات فوق العاده زیاد می شود و کارد به استخوان می رسد و بی اختیار فریاد درد و رنج می کشید،آیا در آن زمان جز"اللّٰه"را می خوانید؟! پس چرا در حال آرامش و مشکلات کوچک دست به دامن بت می زنید؟! *** آری در این گونه موارد خداوند ندای شما را می شنود و به آن پاسخ می گوید و مشکلاتتان را بر طرف می سازد"سپس هنگامی که زیان و رنج را از شما بر طرف ساخت گروهی از شما برای پروردگارشان شریک قرار می دهند"و به سراغ بتها می روند( ثُمَّ إِذٰا کَشَفَ الضُّرَّ عَنْکُمْ إِذٰا فَرِیقٌ مِنْکُمْ بِرَبِّهِمْ یُشْرِکُونَ ).

در حقیقت قرآن به این نکته باریک اشاره می کند که فطرت توحید در وجود همه شما هست،ولی در حال عادی،پرده های غفلت و غرور و جهل و تعصب

ص :262

و خرافات آن را می پوشاند،اما به هنگامی که تند باد حوادث و طوفانهای بلا می وزد این پرده ها کنار می روند و نور فطرت آشکار می گردد و می درخشد،درست در همین حال است که خدا را با تمام وجود و با اخلاص کامل می خوانید،خدا نیز پرده های بلا و رنج و مصیبت را از شما دور می سازد که این گشودن پرده های رنج، نتیجه گشوده شدن پرده های غفلت است(توجه داشته باشید در آیه تعبیر به کشف الضر شده است که به معنی کنار زدن پرده های مشکلات است).

ولی هنگامی که طوفان فرو نشست و به ساحل آرامش باز گشتید،از نو همان غفلت و غرور،و همان شرک و بت پرستی خودنمایی می کند.

*** در آخرین آیه مورد بحث،پس از ذکر دلائل منطقی فوق و روشن شدن حقیقت،با لحنی تهدید آمیز چنین می گوید:"نعمتهایی را که به شما داده ایم کفران کنید و چند روزی از این متاع دنیا بهره مند شوید ولی بزودی خواهید دانست"نتیجه و پایان کارتان چیست( لِیَکْفُرُوا بِمٰا آتَیْنٰاهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ ).

این درست به آن می ماند که انسان شخص متخلف و منحرفی را با دلائل مختلف،نصیحت و ارشاد کند و سرانجام چون امکان دارد این نصایح و اندرزها در او اثر نکند با یک جمله تهدید آمیز گفتار خود را پایان می دهد و می گوید:با توجه به این مطالبی که گفتم باز هم هر چه از دستت بر می آید بکن ولی نتیجه کارت را بزودی خواهی دید.

بنا بر این"لام"در"لیکفروا"لام امر است،امری که برای تهدید بیان شده،همانند"تمتعوا"که آنهم امر است به عنوان تهدید،با این تفاوت که "لیکفروا"صیغه غائب است و"تمتعوا"مخاطب،گویی نخست آنها را غائب فرض کرده،می گوید اینها بروند و همه این نعمتها را کفران کنند،و با این

ص :263

تهدید،حالت توجه مختصری برای آنها پیدا شده به طوری که به صورت مخاطب در آمده اند و به آنها می گوید چند روزی از این نعمتهای دنیا بهره گیرید اما روزی خواهید دید که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده اید و سرانجام کارتان به کجا می رسد! در واقع این آیه شبیه به آیه 30 سوره ابراهیم است: قُلْ تَمَتَّعُوا فَإِنَّ مَصِیرَکُمْ إِلَی النّٰارِ :"بگو چند روزی از لذات این جهان بهره گیرید که سر انجام کار شما آتش دوزخ است" (1)!

ص :264


1- 1) جمعی از مفسران نیز احتمال داده اند که جمله"لیکفروا"به عنوان غایت و نتیجه شرک و کفرانی است که در آیه قبل به آنها نسبت داده شده است،بنا بر این معنی چنین می شود:آنها پس از نجات از چنگال حوادث و مشکلات،راه توحید را رها کرده و در شرک گام می نهند تا نعمتهای ما را انکار و کفران کنند.

[سوره النحل (16): آیات 56 تا 60]

اشاره

وَ یَجْعَلُونَ لِمٰا لاٰ یَعْلَمُونَ نَصِیباً مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ تَاللّٰهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَفْتَرُونَ (56) وَ یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ اَلْبَنٰاتِ سُبْحٰانَهُ وَ لَهُمْ مٰا یَشْتَهُونَ (57) وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثیٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ (58) یَتَوٰاریٰ مِنَ اَلْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مٰا بُشِّرَ بِهِ أَ یُمْسِکُهُ عَلیٰ هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی اَلتُّرٰابِ أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ (59) لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ مَثَلُ اَلسَّوْءِ وَ لِلّٰهِ اَلْمَثَلُ اَلْأَعْلیٰ وَ هُوَ اَلْعَزِیزُ اَلْحَکِیمُ (60)

ترجمه:

56-آنان برای بتهایی که هیچگونه سود و زیانی از آنها سراغ ندارند سهمی از آنچه به آنان روزی داده ایم قرار می دهند،به خدا سوگند(در دادگاه قیامت)از این دروغ و تهمتها بازپرسی خواهید شد!

ص :265

57-آنها(در پندار خود)برای خداوند دخترانی قرار می دهند،منزه است او(از اینکه فرزندی داشته باشد)ولی برای خودشان آنچه را میل دارند قائل می شوند.

58-در حالی که هر گاه به یکی از آنها بشارت دهند دختری نصیب تو شده صورتش (از فرط ناراحتی)سیاه می شود،و مملو از خشم می گردد! 59-از قوم و قبیله خود بخاطر بشارت بدی که به او داده شده متواری می گردد(و نمی داند) آیا او را با قبول ننگ نگهدارد،یا در خاک پنهانش کند؟چه بد حکمی می کنند؟! 60-برای آنها که ایمان به سرای آخرت ندارند صفات زشت است،و برای خدا صفات عالی است و او عزیز و حکیم است.

تفسیر:

آنجا که تولد دختر ننگ بود!

از آنجا که در آیات گذشته بحثهایی مستدل پیرامون نفی شرک و بت پرستی آمده بود،این آیات به بخشی از بدعتهای شوم و عادتهای زشت مشرکان می پردازد تا دلیل دیگری باشد برای محکوم ساختن شرک و بت پرستی،و در همین رابطه به سه قسمت از این بدعتها و عادات شوم اشاره می کند.

نخست می گوید:

"این مشرکان برای بتهایی که هیچگونه سود و زیانی از آنها سراغ ندارند، سهمی از آنچه به آنها روزی داده ایم قرار می دهند"( وَ یَجْعَلُونَ لِمٰا لاٰ یَعْلَمُونَ نَصِیباً مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ ) (1).

ص :266


1- 1) مفسران در معنی جمله لِمٰا لاٰ یَعْلَمُونَ و ضمیری که در این جمله است،دو تفسیر ذکر کرده اند نخست اینکه ضمیر"لا یعلمون"به مشرکان باز گردد،یعنی مشرکان سهمی برای بتها قرار می دادند که از آنها خیر و شری سراغ نداشتند(و ما نیز همین تفسیر را در بالا انتخاب کردیم)دیگر اینکه ضمیر به خود بتها باز گردد یعنی برای بتها که مطلقا شعور و علم و عقل نداشتند،سهمی قرار می دادند،ولی در این صورت یک نوع تضاد در تعبیرات آیه احساس می شود زیرا"ما"معمولا برای موجود غیر عاقل است،در حالی که صیغه یعلمون معمولا برای جمع عاقل است(و این دو با هم سازگار نیست)اما بنا بر تفسیر اول "ما"به بتها اشاره می کند و"لا یعلمون"به عبادت کنندگان آنها.

این سهم،قسمتی از شتران و چهارپایان و بخشی از زراعت بوده که در سوره انعام آیه 136 به آن اشاره شده که مشرکان در جاهلیت آنها را مخصوص بتان می دانستند و در راه آنها خرج می کردند،در حالی که نه از ناحیه این بتها سودی به آنها می رسید و نه از زیان آنها بیمناک بودند که بخواهند با این کار،رفع خطر کنند،و این احمقانه ترین معامله ای بود که آنها انجام می دادند.

سپس اضافه می کند"به خدا سوگند در دادگاه عدل قیامت از این دروغها و تهمتها بازپرسی خواهید شد"!( تَاللّٰهِ لَتُسْئَلُنَّ عَمّٰا کُنْتُمْ تَفْتَرُونَ ).

و به دنبال این بازپرسی و اعتراف کردن که در آنجا چاره ای از اعتراف نیست،مجازات خواهید شد،بنا بر این عمل زشت و شوم شما هم زیان دنیا دارد زیرا قسمتی از سرمایه های شما را می بلعد و هم زیان در جهان دیگر.

*** دومین بدعت شوم آنها این بود که برای خداوندی که از هر گونه آلایش جسمانی پاک است،دخترانی قائل می شدند و"معتقد بودند که فرشتگان دختران خدایند"( وَ یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ الْبَنٰاتِ سُبْحٰانَهُ ).

ولی نوبت خودشان که می رسد"آنچه را میل دارند برای خود قائل می شوند" ( وَ لَهُمْ مٰا یَشْتَهُونَ ).

یعنی هرگز حاضر نبودند همین دختران را که برای خدا قائل شده بودند برای خود نیز قائل شوند و اصلا دختر برای آنها عیب و ننگ و مایه سرشکستگی و بدبختی محسوب می شد! *** آیه بعد برای تکمیل این مطلب اشاره به سومین عادت زشت و شوم آنها می کند و می گوید"هنگامی که به یکی از آنها بشارت دهند خدا دختری به تو داده آن چنان از فرط ناراحتی چهره اش تغییر می کند که صورتش سیاه می شود"!

ص :267

( وَ إِذٰا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثیٰ ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا ).

"و مملو از خشم و غضب می گردد( وَ هُوَ کَظِیمٌ ) (1).

*** کار به همین جا پایان نمی گیرد او برای نجات از این ننگ و عار که به پندار نادرستش،دامنش را گرفته"از قوم و قبیله خود به خاطر این بشارت بدی که به او داده شده است متواری می گردد"( یَتَوٰاریٰ مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مٰا بُشِّرَ بِهِ ).

باز هم،موضوع خاتمه نمی یابد بلکه او دائما در این فکر غوطه ور است که "آیا این ننگ را بر خود بپذیرد و دختر را نگهدارد و یا آن را زنده در زیر خاک پنهان سازد"!( أَ یُمْسِکُهُ عَلیٰ هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرٰابِ ).

در پایان آیه این حکم ظالمانه و شقاوت آمیز غیر انسانی را با صراحت هر چه بیشتر محکوم کرده و می گوید:"بدانید حکمی را که آنها می کردند،حکم زشت و بدی بود"( أَلاٰ سٰاءَ مٰا یَحْکُمُونَ ).

*** سرانجام ریشه این همه آلودگیها و بدبختیها را چنین معرفی می کند که اینها همه زائیده عدم ایمان به آخرت است"آنهایی که ایمان به سرای دیگر ندارند صفات زشت و شوم خواهند داشت"( لِلَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ مَثَلُ السَّوْءِ ).

"اما برای خداوند صفات عالی است"( وَ لِلّٰهِ الْمَثَلُ الْأَعْلیٰ ).

"و او قادر حکیم است"( وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ).

و به همان نسبت که انسان به این خداوند بزرگ و عزیز و حکیم نزدیک می شود،شعاع نیرومندی از صفات عالیش،از علم و قدرت و حکمتش،در جان او

ص :268


1- 1) کظیم به کسی می گویند که مملو از اندوه و غضب شده و خویشتن داری می کند و به اصطلاح دندان بر جگر می فشارد!.

پرتوافکن می گردد،و از خرافات و زشتکاریها و بدعتهای شوم فاصله می گیرد، اما هر قدر از او دور می گردد،به همان نسبت در ظلمات جهل و ضعف و زبونی و عادات زشت و شوم گرفتار می شود.

فراموش کردن خدا و همچنین فراموش کردن دادگاه عدل او انگیزه همه پستیها و زشتیها و انحرافها و خرافات است،و یادآوری این دو اصل اصیل منبع اصلی احساس مسئولیت و مبارزه با جهل و خرافات،و عامل توانایی و دانایی است.

***

نکته ها:

اشاره
1-چرا فرشتگان را دختران خدا می دانستند؟

در آیات متعددی از قرآن می خوانیم که مشرکان عرب،فرشتگان را، دختران خدا می پنداشتند،یا بدون ذکر انتساب به خداوند آنها را از جنس زن می دانستند،در سوره زخرف آیه 19 می خوانیم وَ جَعَلُوا الْمَلاٰئِکَهَ الَّذِینَ هُمْ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ إِنٰاثاً :"فرشتگان را که بندگان خدا هستند زن می پنداشتند" و در سوره اسراء آیه 40 می فرماید أَ فَأَصْفٰاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنِینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلاٰئِکَهِ إِنٰاثاً :"آیا خداوند به شما پسرانی داده و از فرشتگان،دخترانی انتخاب کرده است".

این پندار ممکن است بقایای خرافاتی باشد که از اقوام گذشته به عرب جاهلی رسیده بود،و نیز ممکن است به خاطر این بوده که فرشتگان از نظرها مستورند و این صفت بیشتر در زنان وجود داشت،و لذا به گفته بعضی اینکه عرب، شمس(خورشید)را مؤنث مجازی و قمر(ماه)را مذکر مجازی می گوید به خاطر این است که قرص آفتاب در میان نور خیره کننده اش آن چنان پوشیده

ص :269

است که نگاه کردن به آن آسان نیست در حالی که قرص ماه کاملا نمایان است.

این احتمال نیز وجود دارد که لطافت وجود فرشتگان،سبب این توهم شده بود چرا که زن نسبت به مرد جنس لطیفتری است.

و به هر حال این یک خرافه و پندار غلط قدیمی است که متاسفانه هنوز رسوبات آن در اعماق فکری بعضی دیده می شود و حتی در ادبیات زبانهای مختلف نیز وجود دارد،از جمله اینکه هنگامی که یک زن خوب را می خواهند توصیف کنند فرشته اش می گویند،و عکسهایی که از فرشتگان می اندازند غالبا به صورت زن است در حالی که فرشتگان اصولا جسم مادی ندارند که مرد و زن و مذکر و مؤنث داشته باشند.

***

2-چرا عرب جاهلی دختران را زنده بگور می کرد؟

این واقعا وحشت آور است که انسان،آن قدر عاطفه خود را زیر پا بگذارد که به کشتن انسان آن هم در زشتترین صورتش افتخار و مباهات نماید،انسانی که پاره تن خود او است انسانی که بی دفاع و ضعیف است،او را با دست خویش زنده زنده به خاک بسپارد.

این یک امر ساده نیست که انسان هر چند نیمه وحشی دست به چنین جنایت وحشتناکی بزند، قطعا دارای ریشه های اجتماعی و روانی و اقتصادی بوده است.

مورخان می گویند:شروع این عمل زشت در جاهلیت از آنجا بود که جنگی میان دو گروه در آن زمان اتفاق افتاد،گروه فاتح،دختران و زنان گروه مغلوب را اسیر کردند،پس از مدتی که صلح بر قرار شد،خواستند اسیران جنگی را به قبیله خود بازگردانند،ولی بعضی از آن دختران اسیر با مردانی از گروه غالب ازدواج کرده بودند،آنها ترجیح دادند که در میان دشمن بمانند و هرگز

ص :270

به قبیله خود باز نگردند،این امر،بر پدران آن دخترها سخت گران آمد و مایه شماتت و سرزنش آنها گردید،تا آنجا که بعضی سوگند یاد کردند که هر گاه در آینده دختری نصیبشان شود او را با دست خود نابود کنند تا بدست دشمن نیفتند!.

خوب ملاحظه می کنید که وحشتناکترین جنایات زیر پوشش دروغین دفاع از ناموس و حفظ شرافت و حیثیت خانواده انجام می گرفت،و عاقبت این بدعت زشت و ننگین مورد استقبال گروهی واقع شد،و مساله"وئاد"(زنده بگور کردن دختران)یکی از رسوم جاهلیت شد و همانست که قرآن شدیدا آن را محکوم ساخته و می گوید وَ إِذَا الْمَوْؤُدَهُ سُئِلَتْ بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ :"در قیامت در باره دختران زنده بگور شده سؤال می شود که به چه گناهی آنها کشته شدند؟" (تکویر-9).

این احتمال نیز وجود دارد که تولید کننده بودن پسران،و مصرف کننده بودن دختران،در آن جوامع،نیز به این جنایت کمک کرده باشد،زیرا پسر برای آنها،سرمایه بزرگی محسوب می شد که در غارتگریها و نگهداری شتران و مانند آن از وجودش استفاده می کردند،در حالی که دختران چنین نبودند.

از سوی دیگر وجود جنگها و نزاعهای دائمی قبیلگی میان آنها سبب فقدان سریع مردان و پسران جنگجو می شد و طبعا تناسب و تعادل میان تعداد دختران و پسران به هم می خورد،و تا آنجا وجود پسران عزیز شده بود که تولد یک پسر، مایه مباهات بود و تولد یک دختر،مایه ناراحتی و رنج یک خانواده!.

این امر تا آنجا رسید که به گفته بعضی از مفسران،به محض اینکه حالت وضع حمل به زن دست می داد شوهر،از خانه متواری می گشت،مبادا دختری برای او بیاورد و او در خانه باشد!سپس اگر به او خبر می دادند،مولود پسر است،با خوشحالی و هیجان وصف ناپذیری به خانه باز می گشت،اما وای اگر به او

ص :271

خبر می دادند که نوزاد دختر است آتش خشم و اندوه جان او را در بر می گرفت (1).

داستان"وئاد"پر از حوادث بسیار دردناک و چندش آور است.

از جمله نقل کرده اند مردی خدمت پیامبر آمد،اسلام آورد،اسلامی راستین،روزی خدمت رسول خدا ص رسید و سؤال کرد آیا اگر گناه بزرگی کرده باشم توبه من پذیرفته می شود،فرمود:خداوند تواب و رحیم است،عرض کرد ای رسول خدا گناه من بسیار عظیم است،فرمود:وای بر تو هر قدر گناه تو بزرگ باشد،عفو خدا از آن بزرگتر است.

عرض کرد اکنون که چنین می گویی بدان:من در جاهلیت به سفر دوری رفته بودم،در حالی که همسرم باردار بود،پس از چهار سال باز گشتم،همسرم به استقبال من آمد،نگاه کردم دخترکی در خانه دیدم،پرسیدم دختر کیست؟ گفت دختر یکی از همسایگان است!.

من فکر کردم ساعتی بعد به خانه خود می رود اما با تعجب دیدم نرفت، غافل از اینکه او دختر من است و مادرش این واقعیت را مکتوم می دارد،مبادا بدست من کشته شود.

سرانجام گفتم راستش را بگو این دختر کیست؟گفت:به خاطر داری هنگامی که به سفر رفتی باردار بودم،این نتیجه همان حمل است و دختر تو است!.

آن شب را با کمال ناراحتی خوابیدم،گاهی به خواب می رفتم و گاهی بیدار می شدم،صبح نزدیک شده بود،از بستر برخاستم و کنار بستر دخترک رفتم در کنار مادرش به خواب رفته بود،او را بیرون کشیدم و بیدارش کردم و گفتم همراه من به نخلستان بیا.

او به دنبال من حرکت می کرد تا نزدیک نخلستان رسیدیم،من شروع

ص :272


1- 1) تفسیر فخر رازی جلد 20 صفحه 55.

به کندن حفره ای کردم و او به من کمک می کرد که خاک را بیرون آورم،هنگامی که حفره تمام شد من زیر بغل او را گرفتم و در وسط حفره افکندم...در این هنگام هر دو چشم پیامبر پر از اشک شد...سپس دست چپم را به کتف او گذاشتم که بیرون نیاید و با دست راست خاک بر او می افشاندم!و او پیوسته دست و پا می زد، و مظلومانه فریاد می کشید پدر جان!چه با من می کنی؟در این هنگام،مقداری خاک به روی ریشهای من ریخت او دستش را دراز کرد و خاک را از صورت من پاک نمود،ولی من هم چنان قساوتمندانه خاک به روی او می ریختم،تا آخرین ناله هایش در زیر قشر عظیمی از خاک محو شد! در اینجا پیامبر ص در حالی که بسیار ناراحت و پریشان بود و اشکها را از چشم پاک می کرد،فرمود:اگر نه این بود که رحمت خدا بر غضبش پیشی گرفته، لازم بود هر چه زودتر انتقام از تو بگیرد"! (1).

و نیز در حالات"قیس بن عاصم"که از اشراف و رؤسای قبیله بنی تمیم در جاهلیت بود و پس از ظهور پیامبر ص اسلام آورد می خوانیم:"روزی به خدمت پیامبر آمد تا بار گناه سنگینی را که بر دوش می کشید شاید سبک کند،عرض کرد در گذشته گروهی از پدران بر اثر جهل و بی خبری دختران بی گناه خود را زنده بگور کردند،من نیز دوازده دختر نصیبم شد که همه را به این سرنوشت شوم مبتلا ساختم!هنگامی که سیزدهمین دخترم را همسرم مخفیانه به دنیا آورد و چنین وانمود کرد که نوزادش مرده بدنیا آمده،اما در خفا آن را نزد اقوام خود فرستاده بود موقتا فکرم از ناحیه این نوزاد راحت شد.

اما بعدا که از ماجرا آگاه شدم او را با خود به نقطه ای بردم و به تضرع و التماس و گریه او اعتنا نکرده و زنده بگورش ساختم! پیامبر ص از شنیدن این ماجرا سخت ناراحت شد و در حالی اشک

ص :273


1- 1) القرآن یواکب الدهر جلد 2 صفحه 214.

می ریخت فرمود

من لا یرحم لا یرحم کسی که رحم نکند به او رحم نخواهد شد" سپس رو به سوی قیس کرد و گفت:روز بدی در پیش داری،قیس عرض کرد چه کنم تا بار گناهم سبک شود؟پیامبر فرمود:به تعداد دخترانی که کشته ای بندگانی آزاد کن(شاید بار گناهت سبک شود) (1).

و نیز در حالات"صعصعه بن ناجیه"جد فرزدق شاعر معروف)که انسان آزاده و شریفی بود می خوانیم در عصر جاهلیت با بسیاری از عادات زشت آنها مبارزه می کرد تا آنجا که 360 دختر را از پدرانشان خرید و از مرگ نجات داد،و حتی در یک مورد برای نجات نوزاد دختری که پدرش تصمیم بر قتل او داشت،مرکب سواری خود،و دو شتر،به پدر آن دختر داد.

پیامبر ص فرمود کار بسیار بزرگی انجام دادی و پاداش تو نزد خدا محفوظ است!.

"فرزدق"به این کار نیای خود افتخار کرده می گفت: و منا الذی منع الوائدات فاحیا الوئید فلم توائد "از دودمان ما کسی را سراغ داریم که جلو زنده بگور کردن دختران را گرفت*آنها را زنده کرد تا در خاک دفن نشوند" (2).

به زودی خواهیم دید که چگونه اسلام به همه این فجایع و جنایات وحشتناک پایان داد و به زن شخصیتی عطا کرد که در تاریخ سابقه نداشت.

***

3-نقش اسلام در احیای ارزش مقام زن

تحقیر و در هم شکستن شخصیت زن،تنها در میان عرب جاهلی نبود،بلکه در میان اقوام دیگر و حتی شاید متمدن ترین ملل آن زمان نیز،زن شخصیتی

ص :274


1- 1) جاهلیت و اسلام صفحه 632.
2- 2) قاموس الرجال ج 5 صفحه 125.

ناچیز داشت،و غالبا با او به صورت یک کالا و نه یک انسان رفتار می شد،ولی مسلما عرب جاهلی این تحقیر را در اشکال زننده تر و وحشتناکتری انجام می داد.

تا آنجا که اصلا نسب را به مرد مربوط می دانست و مادر را تنها ظرفی برای نگاهداری و پرورش جنین،محسوب می کرد!چنان که در شعر معروف جاهلی منعکس است. بنونا بنو ابنائنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الأباعد "فرزندان ما فرزندان پسران ما هستند*و اما فرزندان دختران ما پسران مردان بیگانه اند".

این را نیز می دانیم که آنها برای زن حقی در ارث قائل نبودند و برای تعدد زوجات حد و مرزی قائل نمی شدند،به سادگی خوردن آب،ازدواج می کردند و به آسانی آنها را طلاق می دادند.

ولی اسلام ظهور کرد و با این خرافه در ابعاد مختلفش سرسختانه جنگید، مخصوصا تولد دختر را که ننگ می دانستند در احادیث اسلامی به عنوان گشوده شدن ناودانی از رحمت خدا به خانواده معرفی کرد.

و خود پیامبر ص آن قدر به دخترش بانوی اسلام فاطمه زهرا ع احترام می گذاشت که مردم تعجب می کردند،با تمام مقامی که داشت،دست دخترش را می بوسید،و به هنگام مراجعت از سفر نخستین کسی را که دیدار می کرد، دخترش فاطمه بود،و به عکس هنگامی که می خواست به سفر برود آخرین خانه ای را که خدا حافظی می کرد،باز خانه فاطمه ع بود.

در حدیثی می خوانیم که به پیامبر ص خبر دادند خدا به او دختری داده است،ناگهان نگاه به صورت یارانش کرد دید آثار ناخشنودی در آنها نمایان گشت!(گویی هنوز رسوبات افکار جاهلی از مغز آنها بر چیده نشده) پیامبر ص فورا فرمود:

ما لکم؟ریحانه اشمها،و رزقها علی اللّٰه عز و جل!:

ص :275

"این چه حالتی است در شما می بینم؟!خداوند گلی به من داده آن را می بویم، و اگر غم روزی او را می خورید،روزیش با خدا است" (1).

در حدیث دیگری از پیامبر ص می خوانیم که فرمود:

نعم الولد البنات،ملطفات،مجهزات،مونسات مفلیات: "چه فرزند خوبی است دختر!هم پر محبت است،هم کمک کار،هم مونس است و هم پاک و پاک کننده" (2).

در حدیث دیگری از پیامبر ص می خوانیم

من دخل السوق فاشتری تحفه فحملها الی عیاله کان کحامل الصدقه الی قوم محاویج و لیبدء بالاناث قبل الذکور،فانه من فرح ابنته فکانما اعتق رقبه من ولد اسماعیل:

کسی که بازار می رود و تحفه ای برای خانواده خود می خرد همچون کسی است که می خواهد به نیازمندانی کمک کند(همان پاداش را دارد)و هنگامی که می خواهد تحفه را تقسیم کند نخست باید به دختر و بعد به پسران بدهد،چرا که هر کس دخترش را شاد و مسرور کند چنان است که گویی کسی از فرزندان اسماعیل ع را آزاد کرده باشد" (3).

در حقیقت این احترام به شخصیت زن سبب آزادی او در جامعه و پایان دادن به دوران بردگی زنان است.

گر چه در این زمینه سخن بسیار است و در ذیل آیات مناسب بحث خواهد شد ولی از این واقعیت نمی توان به آسانی گذشت که با نهایت تاسف هنوز در جوامع اسلامی،آثاری از همان افکار جاهلی وجود دارد،و هنوز کم نیستند خانواده هایی که از تولد پسر خوشحال و از نوزاد دختر ناراحت می شوند،و یا لا اقل تولد پسر را بر دختر ترجیح می دهند.

ص :276


1- 1) وسائل الشیعه جلد 15 صفحه 102.
2- 2) وسائل الشیعه جلد 15 صفحه 100.
3- 3) مکارم الاخلاق صفحه 54.

البته ممکن است شرائط خاص اقتصادی و اجتماعی در رابطه با وضع زنان در جوامع کنونی یکی از علل اینگونه عادات و رسوم غلط بوده باشد،ولی هر چه هست باید عموم مسلمانان راستین با این طرز فکر مبارزه کنند،و ریشه های اجتماعی و اقتصادی آن را بسوزانند که اسلام نمی پسندد که بعد از چهارده قرن پیروانش به افکار جاهلی باز گردند،و این یک نوع جاهلیت ثانوی است.

حتی در جوامع غربی که تصور می کنند برای زن شخصیت والایی قائلند عملا می بینیم او را آن چنان تحقیر کرده اند که بصورت یک عروسک بی ارزش یا وسیله ای برای خاموش کردن آتش شهوت و یا کالایی برای تبلیغ کالاهایشان در آورده اند (1).

ص :277


1- 1) جالب اینکه این بحثها تصادفا روز بیستم جمادی الثانیه سنه 1401 که روز میلاد بانوی اسلام فاطمه زهرا(ع)و روزی که به عنوان"روز زن"از طرف جمهوری اسلامی تایید شده بود،نوشته شد.

[سوره النحل (16): آیات 61 تا 64]

اشاره

وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اَللّٰهُ اَلنّٰاسَ بِظُلْمِهِمْ مٰا تَرَکَ عَلَیْهٰا مِنْ دَابَّهٍ وَ لٰکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَهً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ (61) وَ یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ مٰا یَکْرَهُونَ وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ اَلْکَذِبَ أَنَّ لَهُمُ اَلْحُسْنیٰ لاٰ جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ اَلنّٰارَ وَ أَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ (62) تَاللّٰهِ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلیٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ اَلشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ فَهُوَ وَلِیُّهُمُ اَلْیَوْمَ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (63) وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ إِلاّٰ لِتُبَیِّنَ لَهُمُ اَلَّذِی اِخْتَلَفُوا فِیهِ وَ هُدیً وَ رَحْمَهً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (64)

ترجمه:

61-و اگر خداوند مردم را بخاطر ظلمشان مجازات کند جنبنده ای را بر پشت زمین باقی نخواهد گذارد!،ولی آنها را تا زمان معینی بتاخیر می اندازد،اما هنگامی که اجلشان فرا رسد نه ساعتی تاخیر می کنند و نه ساعتی پیشی می گیرند.

62-آنها برای خدا چیزهایی قرار می دهند که خودشان از آن کراهت دارند(یعنی

ص :278

فرزندان دختر)با اینحال بدروغ می گویند سرانجام نیکی دارند،ناچار برای آنها آتش است و آنها از پیشگامان(در آتش دوزخ)هستند.

63-بخدا سوگند،پیامبرانی به سوی امتهای پیش از تو فرستادیم اما شیطان اعمالشان را در نظرشان زینت داد،و امروز او ولی و سرپرستشان است،و مجازات دردناک برای آنها است.

64-ما قرآن را بر تو نازل نکردیم مگر برای اینکه آنچه را در آن اختلاف دارند برای آنها تبیین کنی و مایه هدایت و رحمت است برای گروهی که ایمان دارند.

تفسیر:

اشاره
گر حکم شود که مست گیرند!...

بعد از ذکر آیات گذشته که از جنایات وحشتناک مشرکان عرب در زمینه بدعتهای زشت و زنده بگور کردن دختران سخن می گفت ممکن است این سؤال برای بعضی پیش آید که چگونه خداوند بندگان گنه کار را با اینهمه ظلم و جنایت فجیع سریعا کیفر نمی دهد؟! نخستین آیه مورد بحث گویی در مقام پاسخ به همین سؤال است.می گوید:

"اگر بنا شود خداوند مردم را به ظلمها و ستمهایی که مرتکب می شوند کیفر دهد،جنبنده ای بر پشت زمین باقی نخواهد گذارد"!( وَ لَوْ یُؤٰاخِذُ اللّٰهُ النّٰاسَ بِظُلْمِهِمْ مٰا تَرَکَ عَلَیْهٰا مِنْ دَابَّهٍ ) (1).

دابه به معنی هر گونه موجود زنده و جنبنده است،در اینجا ممکن است به قرینه"علی ظلمهم"کنایه از انسانها باشد.یعنی اگر خداوند،انسانها را به خاطر ظلمشان مؤاخذه کند انسانی بر صفحه کره خاک باقی نخواهد ماند.

ص :279


1- 1) ضمیر علیها به ارض یعنی"زمین"بر می گردد،هر چند قبلا ذکری از آن به میان نیامده و این به خاطر وضوح مطلب است و نظیر آن در ادبیات عرب و غیر عرب فراوان دیده می شود.

این احتمال نیز وجود دارد که منظور همه جنبندگان باشد،زیرا می دانیم جنبندگان روی زمین معمولا برای انسان آفریده شده اند چنان که قرآن می گوید: هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً "او خدایی است که آنچه را در روی زمین است به خاطر شما آفرید"(بقره-29).

هنگامی که انسانها از میان بروند،فلسفه وجود جنبندگان دیگر،نیز از میان خواهد رفت و نسل آنها قطع می شود.

در اینجا این سؤال پیش می آید که اگر ما به عمومیت و وسعت مفهوم آیه بنگریم نتیجه اش آن خواهد بود که هیچ انسانی در روی زمین،غیر ظالم وجود ندارد،و هر کسی به سهم خود مرتکب ستمی شده است،که اگر بنا بر مجازات سریع و فوری باشد،دامان همه را خواهد گرفت،با اینکه می دانیم نه تنها پیامبران و امامان که معصومند مصداق چنین ظلمی نیستند،بلکه در هر عصر و زمان گروهی از نیکان و پاکان و مجاهدان راستین هستند که حسنات آنها مسلما بر سیئات کوچکشان برتری دارد و قطعا مستحق مجازات نابود کننده نیستند.

پاسخ این سؤال را چنین می توان گفت که آیه یک حکم نوعی را بیان می کند،نه عمومی و همگانی و نظیر این تعبیر در ادبیات عرب و غیر عرب نیز دیده می شود،این شعر معروف را غالبا شنیده ایم: گر حکم شود که مست گیرند در شهر هر آنچه هست گیرند! و نیز شاعر می گوید: گفت باید حد زند هشیار،مرد مست را گفت هشیاری بیار،اینجا کسی هشیار نیست! شاهد این استثناء آیه 32 سوره فاطر است که می فرماید: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتٰابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنٰا مِنْ عِبٰادِنٰا فَمِنْهُمْ ظٰالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ

ص :280

سٰابِقٌ بِالْخَیْرٰاتِ بِإِذْنِ اللّٰهِ ذٰلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ :طبق این آیه مردم سه گروهند:گروهی ستمگر و گروهی میانه رو که گناهان خفیفی دارند و گروهی پیش گیری کنندگان به نیکیها یعنی نیکان و پاکان،مسلما از این سه گروه تنها گروه اولند که مشمول آیه مورد بحثند نه گروه دوم و سوم و از آنجا که گروه اول معمولا اکثریت جوامع را تشکیل می دهند،ذکر چنین عمومی جای تعجب نخواهد بود.

از آنچه گفتیم روشن می شود که آیه هیچگونه دلالتی بر نفی عصمت انبیاء نمی کند و آنها که چنین پنداشته اند توجه به سایر آیات قرآن و قرائن موجود در کلام ندارند.

سپس قرآن به ذکر این نکته می پردازد که"خداوند به همه ظالمان و ستمگران مهلت می دهد و تا اجل مسمی(زمان معینی)مرگ آنها را به تاخیر می اندازد"( وَ لٰکِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلیٰ أَجَلٍ مُسَمًّی ).

"اما هنگامی که اجل آنها سر رسد،نه ساعتی تاخیر می کنند،و نه ساعتی پیشی می گیرند"( فَإِذٰا جٰاءَ أَجَلُهُمْ لاٰ یَسْتَأْخِرُونَ سٰاعَهً وَ لاٰ یَسْتَقْدِمُونَ ).

بلکه درست در همان لحظه موعود،مرگ دامانشان را فرا می گیرد و لحظه ای پیش و پس نخواهد داشت.

***

اجل مسمی چیست

در اینکه منظور از أَجَلٍ مُسَمًّی چیست؟مفسران بیانات گوناگونی دارند، ولی با توجه به سایر آیات قرآن از جمله آیه 2 سوره انعام و آیه 34 سوره اعراف به نظر می رسد که منظور همان فرا رسیدن مرگ است،یعنی خداوند مردم را برای اتمام حجت تا پایان عمرشان مهلت می دهد،شاید ظالمان به فکر اصلاح خویش بیفتند،در برنامه زندگی خود تجدید نظر به عمل آورند،و به سوی خدا

ص :281

و حق و عدالت باز گردند.

هنگامی که این مهلت پایان گرفت،فرمان مرگشان فرا می رسد و از همان لحظه مرگ مجازاتها و کیفرها شروع می شود.

برای توضیح بیشتر درباره اجل مسمی به جلد پنجم تفسیر نمونه صفحه 148 و جلد ششم صفحه 157 مراجعه فرمائید.

*** بار دیگر با بیان تازه ای بدعتهای زشت و خرافاتی را که عربهای جاهلی داشتند(در زمینه تنفر از فرزندان دختر و اعتقاد به اینکه فرشتگان دختران خدایند)محکوم کرده می گوید:"آنها از یک سو از فرزندان دختر کراهت دارند ولی از سوی دیگر آن را برای خدا قائل می شوند"!( وَ یَجْعَلُونَ لِلّٰهِ مٰا یَکْرَهُونَ ).

این تناقض عجیبی است و همانگونه که در سوره نجم آیه 22 آمده است "این یک تقسیم ناهنجار است"!اگر فرشتگان دختران خدایند،پس معلوم می شود دختر چیز خوبی است،چرا شما از فرزندان دختر ناراحت می شوید!و اگر بد است چرا برای خدا قائل هستید؟ "و با این حال آنها به دروغ می گویند که سرانجام نیک و پاداش خیر از برای آنها است"( وَ تَصِفُ أَلْسِنَتُهُمُ الْکَذِبَ أَنَّ لَهُمُ الْحُسْنیٰ ).

با کدام عمل،انتظار چنین پاداشی را دارند؟با زنده بگور کردن دختران معصوم و بی گناه و بی دفاع؟و یا با تهمت و افتراء به ساحت مقدس پروردگار؟ با کدامین عمل؟ کلمه"حسنی"که مؤنث"احسن"است و به معنی نیکوتر یا نیکوترین می آید در اینجا به معنی بهترین پاداشها و یا بهترین عاقبتها است که این قوم مغرور گمراه با همه جنایاتشان برای خود قائل بودند،و در این صورت این سؤال پیش

ص :282

می آید:با اینکه عرب جاهلی عقیده به معاد نداشت،چگونه چنین سخنی را می گفتند؟!.

ولی باید توجه داشت که همه آنها منکر معاد بطور مطلق نبودند،بلکه معاد جسمانی را نفی می کردند و از اینکه انسان بار دیگر به حیات مادی باز گردد، تعجب داشتند؟به علاوه این تعبیر ممکن است به صورت قضیه شرطیه بوده باشد یعنی آنها می گفتند:"اگر جهان دیگری هم در کار باشد ما در آنجا بهترین پاداش را خواهیم داشت"و همین گونه است طرز تفکر بسیاری از جباران و منحرفان لجوج که در عین دوری از خدا خود را به خدا از همه نزدیکتر می دانند و ادعاهای پوچ و مسخره ای دارند.

این احتمال را نیز بعضی از مفسران داده اند که از"حسنی"همان نعمت حسنی یعنی پسران است،چرا که دختران را شوم و بد می دانستند،ولی پسران را خوب و نعمت عالی می دانستند.

ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر می رسد،لذا بلافاصله می گوید:"ناچار برای آنها آتش دوزخ است"( لاٰ جَرَمَ أَنَّ لَهُمُ النّٰارَ ).

یعنی نه تنها عاقبت نیکی ندارند،بلکه پایان کارشان جز آتش دوزخ نیست.

"و آنها از پیشگامان در آتشند"( وَ أَنَّهُمْ مُفْرَطُونَ ).

"مفرط"از ماده"فرط"(بر وزن فقط)معنی پیشگام و متقدم است.

*** و از آنجا که ممکن است بعد از شنیدن داستان عرب جاهلی برای بعضی این سؤال پیش آید که چگونه ممکن است انسان جگر گوشه خود را با آن قساوت،زنده به زیر خاکها بفرستد مگر چنین چیزی امکان پذیر است؟در آیه

ص :283

بعد گویی به پاسخ سؤال پرداخته می گوید:

"به خدا سوگند ما پیش از تو پیامبرانی به سوی امتهای پیشین فرستادیم، ولی شیطان اعمالشان را در نظرشان زینت داد"( تَاللّٰهِ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا إِلیٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ أَعْمٰالَهُمْ ).

آری شیطان آن چنان در وسوسه های خود،مهارت دارد که زشت ترین و بدترین جنایات را گاهی در نظر انسان چنان زینت می دهد که آن را یک افتخار می پندارد،همانگونه که عرب جاهلی زنده بگور کردن دختران خود را سند افتخار می دانست و آن را به عنوان حمایت از ناموس و حفظ حیثیت و آبروی قبیله!مدح و تمجید می کرد،و می گفت:من امروز دخترم را به دست خود زیر خاک می فرستم تا فردا در یک جنگ بدست دشمن نیفتد.

جایی که ننگین ترین اعمال را در زیر فریبنده ترین ماسکها بر اثر تزیین و وسوسه شیطان امکان پذیر باشد،حال بقیه کارها روشن است.

و ما امروز نمونه های بسیاری از این تزیینات شیطانی را در اعمال بسیاری از افراد می بینیم که دزدیها و غارتگریها و تجاوزها و جنایات خود را با تعبیرات مختلفی توجیه می کنند و در زیر لفافه های فریبنده قرار می دهند.

سپس اضافه می کند گروه مشرکان فعلی نیز دنباله رو همان برنامه های انحرافی امتهای پیشین اند که شیطان اعمالشان را در نظرشان تزیین داده بود.

"و شیطان امروز ولی و راهنما و سرپرست آنها است"!( فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ ).

و از رهنمودهای او الهام می گیرند.

و به همین جهت"عذاب دردناک الهی در انتظار آنها است"( وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ).

در تفسیر جمله" فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ "(شیطان امروز سرپرست آنها است)

ص :284

مفسران بیانات گوناگونی دارند که شاید از همه روشنتر همانست که در بالا گفتیم، یعنی این جمله اشاره به وضع مشرکان عرب در عصر جاهلیت است که اینها هم از برنامه های امتهای منحرف پیشین پیروی کردند،و شیطان سرپرست آنها است همانگونه که سرپرست گمراهان گذشته بود (1).

این احتمال نیز وجود دارد که منظور از جمله مزبور آن باشد که هنوز بازماندگان امتهای منحرف پیشین وجود دارند،و به راه انحرافی خود ادامه می دهند و شیطان نیز امروز ولی و سرپرست آنها است،همانگونه که در گذشته بود.

*** آخرین آیه مورد بحث هدف بعثت پیامبران را بیان می کند تا روشن شود که اگر اقوام و ملتها،هوی و هوسها،و سلیقه های شخصی خود را کنار بگذارند و دست به دامن راهنمایی پیامبران بزنند،اثری از اینگونه خرافه ها،اختلافها، و اعمال ضد و نقیض باقی نمی ماند،می گوید:

"ما قرآن را بر تو نازل نکردیم مگر به خاطر اینکه آنچه را در آن اختلاف داشته اند برای آنها تبیین کنی"( وَ مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ إِلاّٰ لِتُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی اخْتَلَفُوا فِیهِ ).

"و این قرآن مایه هدایت و رحمت است،برای آنها که ایمان دارند" ( وَ هُدیً وَ رَحْمَهً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ).

ص :285


1- 1) ولی لازمه این تفسیر این است که میان ضمیر"اعمالهم"و ضمیر"ولیهم" از نظر معنی تفاوت باشد،اولی به امتهای پیشین و دومی به مشرکان پیامبر،باز گردد، اگر جمله ای در تقدیر بگیریم این مشکل حل می شود بگوئیم:هؤلاء یتبعون الامم الماضیه(دقت کنید).

وسوسه های شیطان را از دل آنها می زداید،پرده های فریبنده نفس اماره و شیطان صفتان را از چهره حقایق کنار می زند،خرافات و جنایاتی که در زیر ماسکهای فریبنده پنهان شده آشکار می سازد،اختلافاتی را که در سایه هوی و هوس پدید آمده بر می چیند،به قساوتها پایان می دهد،و نور هدایت و رحمت را در همه جا می پاشد.

***

ص :286

[سوره النحل (16): آیات 65 تا 67]

اشاره

وَ اَللّٰهُ أَنْزَلَ مِنَ اَلسَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ اَلْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ (65) وَ إِنَّ لَکُمْ فِی اَلْأَنْعٰامِ لَعِبْرَهً نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خٰالِصاً سٰائِغاً لِلشّٰارِبِینَ (66) وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ اَلنَّخِیلِ وَ اَلْأَعْنٰابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (67)

ترجمه:

65-خداوند از آسمان آبی فرستاد،و زمین را بعد از آنکه مرده بود حیات بخشید در این نشانه روشنی است برای جمعیتی که گوش شنوا دارند! 66-و در وجود چهار پایان برای شما(درسهای)عبرتی است،از درون شکم آنها از میان غذاهای هضم شده،و خون،شیر خالص و گوارا به شما می نوشانیم! 67-و از میوه های درختان نخل و انگور مسکرات(ناپاک)و روزی خوب و پاکیزه می گیرید در این روشنی است برای جمعیتی که اندیشه می کنند.

تفسیر:

آبها،میوه ها،دامها

بار دیگر به بیان نعمتها و مواهب گوناگون پروردگار باز می گردد،که

ص :287

هم تاکیدی است بر مساله توحید و شناخت خدا،و هم در لابلای آن اشاره ای به مساله معاد است،و هم با ذکر این نعمتها،حس شکرگزاری بندگان را تحریک کرده،آنها را از این طریق به خدا نزدیکتر می سازد،مجموع این جهات سه گانه پیوند این آیات و آیات گذشته را روشن می سازد.

از سوی دیگر در آخرین آیه بحث گذشته،سخن از نازل کردن آیات قرآن که حیات جان آدمی است در میان بود،و در نخستین آیه مورد بحث،سخن از نزول باران از آسمان که مایه حیات جسم آدمی است به میان آمده.

نخست می گوید:"خداوند از آسمان آبی فرستاد و زمین را بعد از آنکه مرده بود بوسیله آن حیات بخشید"( وَ اللّٰهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا ).

"در این امر نشانه روشنی است از عظمت خدا،برای آنها که گوش شنوا دارند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ ).

مساله حیات و زندگی زمین به وسیله نزول آب باران از آسمان،در آیات متعددی از قرآن،بیان شده است،زمینهای خشکیده و خاموش و بی روح که گاهی خشکسالی آنها را چنان از کار انداخته که انسان هرگز باور نمی کند در گذشته در آغوشش گیاهی پرورش یافته،و یا در آینده،موجود زنده ای در دامانش تولد خواهد یافت،اما چند باران پی در پی و به دنبال آن تابش اشعه حیاتبخش آفتاب، آن را به حرکت در می آورد،گویی خفته ای است که بیدار می شود و یا صحیحتر مرده ای است که بادم مسیحایی باران به حیات باز گردد،انواع گلها و گیاهها در آن آشکار می شود و به دنبال آن حشرات و پرندگان و انواع حیوانات از هر طرف به سوی آن می آیند و زمزمه حیات و زندگی سر می دهند.

خلاصه در آن سرزمین که سابقا مرده و خاموش بود چنان غلغله ای بر پا

ص :288

می شود که آدمی را مبهوت می کند،و این راستی یکی از شاهکارهای آفرینش است.

هم نشانه ای است از قدرت و عظمت آفریدگار،و هم دلیلی است بر امکان معاد که چگونه مردگان بار دیگر لباس حیات در تن می کنند،و هم نعمت بزرگی است از نعمتهای خداوند،مخصوصا نعمتی مانند باران که بندگان کمترین زحمتی برای ایجاد آن متحمل نمی شوند!.

*** بعد از نعمت آب که مسلما نخستین پایه حیات است،به نعمت وجود چهار پایان و مخصوصا ماده غذایی بسیار مفیدی مانند شیر که از آنها گرفته می شود اشاره کرده می گوید:"و در وجود چهار پایان درس عبرت بزرگی برای شما قرار دارد"( وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعٰامِ لَعِبْرَهً ).

چه عبرتی از این برتر که:"از درون شکم این حیوانات از میان غذاهای هضم شده،و خون،شیر خالص و گوارا به شما می نوشانیم"( نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خٰالِصاً سٰائِغاً لِلشّٰارِبِینَ ).

"فرث"در لغت به معنی غذاهای هضم شده درون معده است که به مجرد رسیدن به روده ها ماده حیاتی آن جذب بدن می گردد،و تفاله های آن به خارج فرستاده می شود،در آن حال که این غذای هضم شده در درون معده است به آن "فرث"می گویند و هنگامی که تفاله های آن خارج شد"روث"(سرگین) گفته می شود.

می دانیم که مقدار کمی از غذا مانند بعضی از مواد قندی و همچنین آب از همان دیواره های معده جذب بدن می شود،اما قسمت عمده هنگامی که غذای هضم شده منتقل به روده ها شد وارد خون می گردد،و نیز می دانیم که شیر از غده های مخصوصی که درون پستان است تراوش می کند و مواد اصلی آن از خون

ص :289

و غده های چربی ساز گرفته می شود.

به این ترتیب این ماده سفید رنگ تمیز خالص،این غذای نیرو بخش گوارا،از میان غذاهای هضم شده مخلوط با تفاله ها،و از لابلای خون بدست می آید،و این براستی عجیب است،سرچشمه ای آن چنان آلوده و تنفرآمیز،اما محصولش این چنین خالص و زیبا و دل انگیز و گوارا!.

*** بعد از حیوانات و شیر آنها به بخشی از مواهب گیاهان پرداخته می گوید:

"خداوند از میوه های درختان نخل و انگور،غذای پر برکتی نصیب شما ساخت که گاه آن را به صورت زیانبار در می آورید و از آن شراب می سازید و گاه رزق پاک و پاکیزه از آن می گیرید( وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ النَّخِیلِ وَ الْأَعْنٰابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً ).

"در این امر نشانه دیگری است از قدرت پروردگار برای آنها که عقل و خرد دارند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ).

"سکر"گرچه در لغت معانی مختلفی دارد،ولی در اینجا به معنی مسکرات و مشروبات الکلی است،و معنی مشهور آن همین است.

روشن است که قرآن در این آیه هرگز اجازه شرابسازی از خرما و انگور نداده بلکه با توجه به اینکه"مسکرات"را در مقابل"رزق حسن"قرار داده اشاره کوتاهی به تحریم خمر و نامطلوب بودن آن نموده است،بنا بر این نیاز به این نداریم که بگوئیم این آیه قبل از نزول تحریم شراب نازل شده و اشاره ای به حلال بودن آن است،بلکه به عکس آیه،اشاره به حرام بودن آن می کند و شاید اولین اخطار در زمینه تحریم خمر باشد.

در حقیقت گویی در یک جمله معترضه و در میان پرانتز قرآن مجید

ص :290

می خواهد ضمن بر شمردن نعمتهای الهی به سوء استفاده از آن نیز اشاره کند.

***

نکته ها:

اشاره
1-پیدایش شیر چگونه است؟

قرآن مجید چنان که در آیات فوق خواندیم می گوید شیر از میان"فرث" (غذای هضم شده داخل معده)و دم(خون)خارج می شود.

"فیزیولوژی امروز"این مطلب را ثابت کرده است که هنگامی که غذا در معده،هضم و آماده جذب می گردد،در سطحی بسیار وسیع و گسترده در داخل معده و روده ها در برابر ملیونها رگهای موئین قرار می گیرد،و عناصر مفید و لازم آن را جذب کرده و به درخت ریشه داری که نوک انتهائیش در نوک پستان خلاصه می شود می رساند.

مادر غذا می خورد،عصاره اش به خون وارد می گردد،شاخ و برگهای انتهایی دستگاه خون و عروق،در مجاور شاخ و برگهای انتهایی دستگاه گردش خون"جنین"قرار می گیرد،و تا بچه در شکم مادر است بدین طریق او را تغذیه می کند،اما همین که از مادر جدا شد،نوک عقربه این قطب نمای تغذیه کننده متوجه نوک پستان مادر می شود در این حالت،مادر دیگر نمی تواند،خون خود را به خون نوزاد برساند،از این رو باید تغییر حالت و تصفیه ای انجام پذیرد که محصول جدید را برای کودکش گوارا و سازگار سازد،اینجاست که شیر به وجود می آید،از میان"فرث"و"دم"یعنی از میان آنچه می خورد و تبدیل به فرث،و بعد از آن تبدیل به خون می شود.

و اتفاقا ترکیب شیر نیز چیزی است حد وسط میان خون و فرث،نه خون تصفیه شده است و نه غذای هضم شده،از دومی فراتر می رود و به اولی نمی رسد!.

ص :291

پستانها برای ساختن مواد پروتوئینی شیر،تنها از اسیدهای امینه ذخیره شده بدن استفاده می کند.

بعضی از مواد شیر در خون وجود ندارند و در غده های پستانی ساخته می شوند (مانند کازوئین).

بعضی قسمتهای دیگر موجود در شیر بدون تغییر از پلاسمای خون،از طریق ترشح وارد شیر می شوند(مانند انواع ویتامینها،نمک طعام و فسفاتها).

بعضی دیگر از مواد مانند قند موجود در شیر(لاکتوز)از قند موجود در خون گرفته می شود که پستانها روی آن فعالیت داشته و در این تغییر و تبدیل سهم مؤثری دارند.

به طوری که ملاحظه می کنید تولید شیر نتیجه جذب مواد غذایی بوسیله خون و ارتباط مستقیم خون با غده های پستانها می باشد،ولی جالب اینکه نه بوی خاص فرث و نه رنگ مخصوص خون هیچکدام به شیر منتقل نمی شود بلکه با رنگ و عطر و بوی تازه ای از نوک پستان تراوش می کند.

جالب توجه اینکه دانشمندان می گویند برای تولید یک لیتر شیر در پستان حد اقل باید پانصد لیتر خون از این عضو عبور کند،تا بتواند مواد لازم برای آن یک لیتر شیر را از خون بگیرد و برای تولید یک لیتر خون در عروق،باید مواد غذایی زیادی از روده های بگذرد و اینجاست که مفهوم" مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ "کاملا مشخص می گردد (1).

***

2-مواد غذایی مهم شیر

شیر سرشار است از مواد مختلف حیاتی که رویهمرفته یک مجموعه کامل

ص :292


1- 1) اقتباس از کتاب شیمی حیاتی و پزشکی،و کتاب اولین دانشگاه و آخرین پیامبر جلد 6 صفحات 71 تا 77.

غذایی را تشکیل می دهد.

مواد معدنی شیر عبارت است از سدیم،پتاسیم،کلسیم،منیزیم،روی، مس و کمی آهن و همچنین فسفر و کلر و ید و گوگرد.

در شیر گازهای اکسیژن و ازت و اسید کربنیک نیز وجود دارد.

مواد قندی شیر به قدر کافی و به صورت"لاکتوز"می باشد.

ویتامینهای محلول در شیر ویتامین"ب"و"پ"و"آ"و"د"میباشد، امروز ثابت شده است که اگر حیوان خوب چرا شده باشد تمام اقسام ویتامینها در شیر آن وجود دارد که شرح همه آنها در این مختصر نمی گنجد،و این مساله نیز تقریبا مورد اتفاق است که شیر تازه یک غذای کامل محسوب می شود.

و شاید به همین دلیل است که در حدیثی از پیامبر ص می خوانیم

لیس یجزی مکان الطعام و الشراب الا اللبن: "تنها چیزی که می تواند جای آب و غذا را کاملا بگیرد شیر است".

و نیز در روایات می خوانیم شیر عقل انسان را زیاد می کند و ذهن انسان را صفا می بخشد روشنایی چشم را می افزاید و نسیان و فراموشکاری را برطرف می کند، قلب را تقویت کرده و پشت را محکم می گرداند(و می دانیم هر یک از این آثار ارتباط نزدیکی با مواد حیاتی موجود در شیر دارد" (1).

***

3-شیر غذای خالص و گوارا

در آیات فوق مخصوصا روی"خالص بودن"و"گوارا بودن"شیر تکیه شده است،و این در بدو نظر برای هر کس روشن است که شیر غذایی است کم حجم و پر نیرو و خالص از مواد اضافی و در عین حال آن چنان گوارا است که برای هر انسان،در هر سن و سال،از کودکی تا پیری،مفید و سازگار است،و به خاطر

ص :293


1- 1) در مباحث مربوط به شیر از کتاب اولین دانشگاه و آخرین پیامبر جلد 6 استفاده شده است.

همین جهات بسیاری از بیماران از این غذا استفاده می کنند،مخصوصا برای رشد استخوانها اثر فوق العاده ای برای آن قائلند و به همین دلیل در موارد شکستگی استخوانها،توصیه می شود.

یکی از معانی"خلوص""پیوند"است،و شاید به خاطر همین معنی است که بعضی این تعبیر قرآنی را در مورد شیر اشاره به تاثیر فوق العاده آن در استخوان سازی می دانند.

و جالب اینکه در احکام اسلامی که در زمینه مساله رضاع(شیرخوارگی) وارد شده نیز این معنی به وضوح دیده می شود.

زیرا از یک سو می بینیم فقهاء می گویند:اگر کودکی از مادری بمقداری شیر بخورد که استخوانش محکم گردد و گوشتش بروید این کودک به آن مادر محرم می شود(و همچنین نسبت به شوهر آن زن و بعضی دیگر از کسان آنها)اما از سوی دیگر می گویند 15 بار شیر نوشیدن متوالی و حتی یک شبانه روز پی در پی نوشیدن شیر سبب این محرمیت می گردد،آیا اگر این دو سخن را به یکدیگر ضمیمه کنیم مفهومش این نمی شود که حتی تغذیه از شیر در یک شبانه روز اثر در تقویت استخوانها و رویاندن گوشت دارد؟! این نکته نیز لازم به تذکر است که در دستورات اسلامی به شیر"آغوز" که در لغت عرب به آن"لباء"می گویند اهمیت فوق العاده ای داده شده است تا آنجا که در کتب فقهی اسلامی می خوانیم حیات کودک بستگی به آن دارد،و به همین دلیل دادن شیر آغوز را به کودک از واجبات شمرده اند (1).

و نیز شاید به همین جهت است که درباره موسی ع در سوره قصص آیه 7 چنین می خوانیم وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّ مُوسیٰ أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذٰا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ :

"به مادر موسی وحی فرستادیم که او را شیر ده و هنگامی که بر او ترسیدی او را به آغوش امواج بسپار"!.

ص :294


1- 1) شرح لمعه کتاب نکاح احکام الاولاد و منها الرضاع

[سوره النحل (16): آیات 68 تا 69]

اشاره

وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی اَلنَّحْلِ أَنِ اِتَّخِذِی مِنَ اَلْجِبٰالِ بُیُوتاً وَ مِنَ اَلشَّجَرِ وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ (68) ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ اَلثَّمَرٰاتِ فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (69)

ترجمه:

68-پروردگار تو به زنبور عسل وحی(الهام غریزی)فرستاد که از کوه ها و درختان و داربستهایی که مردم می سازند خانه هایی برگزین!.

69-سپس از تمام ثمرات تناول کن،و راههایی را که پروردگارت برای تو تعیین کرده به راحتی بپیما،از درون شکم آنها نوشیدنی خاصی خارج می شود،به رنگهای مختلف،که در آن شفای مردم است در این امر نشانه روشنی است برای جمعیتی که اهل فکرند!

تفسیر:

پروردگارت به زنبور عسل وحی فرستاد!

در اینجا لحن قرآن به طرز شگفت انگیزی تغییر می یابد و در عین ادامه دادن بحثهای پیشین در زمینه نعمتهای مختلف الهی و بیان اسرار آفرینش سخن از "زنبور عسل"(نحل)و سپس خود عسل به میان می آورد،اما در شکل یک

ص :295

ماموریت الهی و الهام مرموز که نام وحی بر آن گذارده شده است،نخست می گوید:

"پروردگار تو به زنبور عسل،وحی کرد که خانه هایی از کوه ها و درختان و داربستهایی که مردم می سازند انتخاب کن"( وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ ).

***

[نکته ها:]

اشاره
[1-کلمه وحی و معانی مختلف آن]

در این آیه به چند تعبیر برخورد می کنیم که همه درخور دقت است:

1-کلمه وحی در اصل چنان که راغب در مفردات می گوید:به معنی اشاره سریع است سپس به معنی القا کردن مخفیانه سخنی آمده است،ولی در قرآن مجید وحی در معانی مختلفی به کار رفته،که همه بازگشت به همان معنی اصلی می کند:

از آن جمله وحی نبوت است که در قرآن،فراوان از آن یاد شده است،در آیه 51 سوره شوری می خوانیم: وَ مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّٰهُ إِلاّٰ وَحْیاً...

"خداوند با هیچ انسانی جز از طریق وحی سخن نمی گوید..." و نیز وحی به معنی الهام است،خواه الهام خود آگاه باشد(در مورد انسانها)مانند وَ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّ مُوسیٰ أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذٰا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ (قصص-7):"ما به مادر موسی الهام کردیم که نوزادت را شیر ده و هر گاه از دستیابی دشمنان بر او ترسیدی او را به آغوش امواج دریا بسپار" و خواه به صورت ناآگاه و الهام غریزی باشد،چنان که در مورد زنبور عسل در آیات فوق خواندیم،زیرا مسلم است،وحی در اینجا همان فرمان غریزه و انگیزه های ناخودآگاهی است که خداوند در جانداران مختلف آفریده است.

و نیز وحی به معنی اشاره است چنان که در داستان ذکریا می خوانیم فَأَوْحیٰ إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَهً وَ عَشِیًّا "ذکریا به مردم با اشاره گفت صبح

ص :296

و شام،تسبیح خدا گوئید"(مریم-11).

و نیز به معنی رساندن مخفیانه پیام و خبر آمده است،چنان که در آیه 112 سوره انعام می خوانیم یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلیٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً :"شیاطین انسانی و غیر انسانی مطالب فریبنده و گمراه کننده را بطور مرموز به یکدیگر می رسانند".

***

2-آیا الهام غریزی مخصوص زنبوران عسل است؟

در اینجا این سؤال پیش می آید که غرائز و یا الهام غریزی منحصر به زنبوران عسل نیست و در همه حیوانات وجود دارد،چرا تنها در اینجا این تعبیر آمده است؟ اما با توجه به یک نکته پاسخ این سؤال روشن می شود و آن اینکه:امروز که زندگی زنبوران عسل دقیقا از طرف دانشمندان مورد بررسی عمیق قرار گرفته ثابت شده است که این حشره شگفت انگیز آن چنان تمدن و زندگی اجتماعی شگفت انگیزی دارد که از جهات زیادی بر تمدن انسان و زندگی اجتماعی او پیشی گرفته است.

البته کمی از زندگی شگرفش در گذشته روشن بوده،ولی هرگز مثل امروز ابعاد مختلف آن که هر یک از دیگری عجیبتر است شناخته نشده بود، قرآن به طرز اعجاز آمیزی با کلمه"وحی"به این موضوع اشاره کرده است، تا این واقعیت را روشن سازد که زندگی زنبوران عسل را هرگز نباید با انعام و چهار پایان و مانند آنها مقایسه کرد،و شاید همین انگیزه ای شود که به درون جهان اسرار آمیز این حشره عجیب گام بگذاریم و به عظمت و قدرت آفریدگارش آشنا شویم،و این است رمز دگرگون شدن لحن کلام در این

ص :297

آیه نسبت به آیات گذشته.

***

3-قبل از هر چیز خانه سازی

نخستین ماموریت زنبوران در این آیه ماموریت خانه سازی ذکر شده، و این شاید به خاطر آن است که مساله مسکن مناسب نخستین شرط زندگی است و به دنبال آن فعالیتهای دیگر امکان پذیر می شود،و یا به خاطر آنکه ساختمان خانه های شش ضلعی زنبوران عسل که شاید ملیونها سال است به همین شکل در شرق و غرب جهان ادامه دارد از عجیبترین برنامه های زندگی آنها است (1)و حتی شاید از ساختن خود عسل عجیبتر است،چگونه این ماده مومی مخصوص را تهیه می کند؟و چگونه این خانه های شش ضلعی را با ظرافت و مهندسی فوق العاده دقیقی می سازد؟خانه هایی که نقشه آن بسیار حساب شده و زوایای آن کاملا دقیق و یکسان است،اساسا برای استفاده کامل از یک سطح به گونه ای که هیچ قسمتی از آن،هدر نرود و یا زوایای تنگ و تاریکی پیدا نکند،راهی بهتر از انتخاب خانه های شش ضلعی با زوایای مساوی نیست،به اضافه این نوع خانه از استحکام خاصی برخوردار است.

***

[4-طرز انتخاب این خانه ها]

-انتخاب این خانه ها،چنان که قرآن در آیه فوق می گوید:گاهی در کوه ها است،در لابلای صخره های غیر قابل عبور،و شکافهای مخصوص سنگهایی که آمادگی برای این هدف دارند و گاهی در لابلای شاخه های درختان،و گاهی در کندوهایی که انسانها بر فراز داربستها در اختیارشان می گذارند.

ص :298


1- 1) تا بحال 4500 نوع زنبور عسل وحشی شناخته شده ولی شگفتی در این است که همه آنها یک نوع مهاجرت و کندوسازی و مکیدن و خوردن از گلها را دارند(اولین دانشگاه ج 5 ص 55).

ضمنا از این تعبیر استفاده می شود که لانه و کندوی عسل باید در نقطه مرتفعی از کوه و درخت و داربست باشد تا به خوبی بتواند از آن استفاده کند.

*** بعد دومین ماموریت زنبور عسل شروع می شود چنان که قرآن می گوید:

"سپس ما به او الهام کردیم که از تمام ثمرات تناول کن"( ثُمَّ کُلِی مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ ).

"و راههایی را که پروردگارت برای تو تعیین کرده به راحتی بپیما" ( فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً ).

"ذلل"جمع ذلول به معنی تسلیم و رام باشد،و توصیف راهها به"ذلل" به خاطر آنست که این جاده ها آن چنان دقیقا تعیین شده که در برابر زنبوران عسل کاملا رام و تسلیمند که بعدا به چگونگی آن اشاره خواهیم کرد.

سرانجام آخرین مرحله ماموریت آنها را(به صورت یک نتیجه)اینچنین بیان می کند:"از درون زنبوران عسل نوشیدنی مخصوصی خارج می شود که رنگهای مختلفی دارد"( یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ ).

"در این شراب حلال،داروی شفا بخش مهمی برای مردم است"( فِیهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ ).

"و در این ماجرای برنامه زندگی زنبوران عسل و ارمغانی که آنها برای جهان انسانیت می آورند،که هم غذا است،هم شفا و هم درس زندگی،نشانه روشنی از عظمت و قدرت پروردگار است برای آنهایی که تفکر و اندیشه می کنند" ( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ).

***

[نکته ها:]

اشاره

در این آیه نیز نکات پر معنی و قابل ملاحظه ای است:

ص :299

1-عسل از چه ساخته می شود؟

زنبوران عسل معمولا از ماده قندی مخصوصی که در ریشه گلها قرار داده شده است میمکند و آن را جمع آوری می کنند،ولی زنبورشناسان می گویند کار زنبوران تنها استفاده از این ماده قندی بن گلها نیست،بلکه احیانا از تخمدان گلها و دمبرگها و میوه ها نیز استفاده می کنند که قرآن از همه اینها تعبیر به " مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ "(همه میوه ها)کرده است.

جمله عجیبی که از"مترلینگ"دانشمند زیست شناس نقل شده،اهمیت تعبیر قرآن را آشکار می سازد آنجا که می گوید:"همین امروز اگر زنبور عسل(اعم از وحشی و اهلی)از بین برود یکصد هزار نوع از گیاهها و گلها و میوه های ما از بین خواهد رفت،و از کجا که اصولا تمدن ما از بین نرود؟" (1)(زیرا نقش زنبوران عسل در جابجا کردن گرده های نر گلها و بارور ساختن گیاهان ماده و به دنبال آن پرورش یافتن میوه ها آن قدر عظیم است که بعضی از دانشمندان حتی آن را از عسل سازی زنبوران هم مهمتر می دانند).

در حقیقت آنچه را زنبوران عسل از آن می خورند،بالقوه انواع میوه هایی است که به کمک آنها،شکل می گیرد و با این حال چه پر معنی است کلمه" کُلِّ الثَّمَرٰاتِ ".

***

2-راههای مطمئن و رام!

زنبورشناسان با مطالعاتی که روی این حشره انجام داده اند به این نتیجه رسیده اند که صبحگاهان گروهی از زنبوران که ماموران شناسایی گلها هستند از کندو بیرون می آیند و مناطق مختلف پر گل را کشف کرده و به کندو باز می گردند و به اطلاع دیگران می رسانند،حتی سمت و جهت آن را مشخص کرده و فاصله آن را نیز از کندو به اطلاع هموطنان خود می رسانند.

ص :300


1- 1) اولین دانشگاه جلد 5 صفحه 55.

زنبوران برای رسیدن به منطقه گلها گاهی راه خود را نشانه گذاری می کنند،و از طریق پراکندن بوهای مختلف در مسیر راه،و مانند آن،چنان راه را مشخص می کنند که کمتر امکان دارد زنبوری سرگردان شود! جمله فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلاً (در جاده های پروردگارت که رام و تسلیم تو است گام بگذار)گویا اشاره به این واقعیت است.

***

3-عسل در کجا ساخته می شود؟

شاید هنوز بسیاری از افراد فکر می کنند که برنامه کار زنبوران عسل این است که شیره گلها را مکیده و در دهان خود جمع و در کندو ذخیره می کنند، در حالی که چنین نیست آنها شیره های گلها را به بعضی از حفره های درون بدن خود که زنبورشناسان به آن،چینه دان می گویند می فرستند،و در آنجا که حکم یک کارخانه کوچک مواد شیمیایی دارد تغییر و تحولهای مختلفی پیدا کرده، شهد گلها به عسل تبدیل می گردد،و مجددا زنبور،عسل ساخته شده را از بدن خود بیرون می فرستد.

عجیب اینکه سوره نحل،از سوره های مکی است و می دانیم در منطقه مکه نه گل و گیاهی وجود دارد و نه زنبوران عسل،ولی قرآن با این دقت و ظرافت از آن سخن می گوید و با تعبیر جالبی مانند یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهٰا شَرٰابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوٰانُهُ :"از درون زنبوران مایعی خارج می شود به رنگهای مختلف"حتی به ریزه کاریهای ساختن عسل نیز اشاره کرده است.

***

4-رنگهای مختلف عسل

رنگ عسل،بر حسب آنکه زنبور بر چه گل و ثمره ای نشسته و از آن بهره گیری کرده باشد تفاوت می کند،به همین جهت در پاره ای از موارد قهوه ای تیره، و گاهی نقره ای سفید،و گاهی بی رنگ،و گاهی زرد رنگ،گاهی شفاف،زمانی

ص :301

تیره،گاهی زرد طلایی،زمانی خرمایی و حتی گاهی،مایل به سیاهی است!.

این تنوع رنگها علاوه بر این که گویای تنوع سرچشمه های بدست آوردن عسل است،تنوعی برای ذوقها و سلیقه ها نیز محسوب می شود زیرا امروز ثابت شده است که رنگ غذا در تحریک اشتهای انسان بسیار مؤثر است،قدیمی ها نیز گویا این مساله روانی را شناخته بودند که غذاهای خود را با زعفران و زردچوبه و رنگهای دیگر رنگین می ساختند،تا از طریق بصری نیز میهمانانشان را به خوردن غذا تشویق نمایند،در کتب غذاشناسی در این زمینه بحث فراوان کرده اند که نقل همه آنها مناسب با بحث فشرده تفسیری ما نیست.

***

5-عسل یک ماده فوق العاده شفا بخش

می دانیم در گلها و گیاهان،داروهای حیاتبخشی نهفته شده است که هنوز معلومات ما-با اطلاعات وسیعی که از داروهای گیاهی داریم-نسبت به آن ناچیز است، و جالب اینکه دانشمندان از طریق تجربه به این حقیقت رسیده اند که زنبوران به هنگام ساختن عسل آن چنان ماهرانه عمل می کنند که خواص درمانی و دارویی گیاهان کاملا به عسل منتقل شده و محفوظ می ماند!.

روی همین جهت عسل دارای بسیاری از خواص درمانی گلها و گیاهان روی زمین بطور زنده است.

دانشمندان برای عسل،خواص بسیار زیادی گفته اند که هم جنبه درمانی دارد و هم پیشگیری و نیرو بخش.

عسل زود جذب خون می شود و به همین جهت نیرو بخش است و در خونسازی فوق العاده مؤثر.

عسل از ایجاد عفونت در معده و روده جلوگیری می نماید.

عسل بر طرف کننده یبوست است.

ص :302

عسل برای کسانی که دیر بخواب می روند اثر بسیار مطلوبی دارد(مشروط بر اینکه کم نوشیده شود زیرا زیاد آن خواب را کم می کند).

عسل برای رفع خستگی و فشردگی عضلات اثر قابل ملاحظه ای دارد.

عسل اگر به زنان بار دار داده شود،شبکه عصبی فرزندانشان قوی خواهد شد.

عسل میزان کلسیم خون را بالا می برد.

عسل برای کسانی که دستگاه گوارش ضعیفی دارند نافع است،مخصوصا برای کسانی که به نفخ شکم مبتلا هستند توصیه می شود.

عسل به علت اینکه زود وارد مرحله سوخت و ساز بدن می شود،می تواند بفوریت انرژی ایجاد کند و ترمیم قوا نماید.

عسل در تقویت قلب مؤثر است.

عسل برای درمان بیماریهای ریوی کمک کننده خوبی است.

عسل به خاطر خاصیت میکرب کشی اش برای مبتلایان به اسهال مفید است.

عسل در درمان زخم معده و اثنی عشر عامل مؤثری شمرده شده است.

عسل به عنوان داروی معالج رماتیسم،نقصان قوه نمو عضلات،و ناراحتیهای عصبی شناخته شده.

عسل برای رفع سرفه مؤثر است،و صدا را صاف می کند.

خلاصه خواص درمانی عسل بیش از آن است که در این مختصر بگنجد.

علاوه بر این از عسل داروهایی برای لطافت پوست و زیبایی صورت،طول عمر ورم دهان و زبان،ورم چشم،خستگی و ترک خوردگی پوست و مانند آن می سازند.

مواد و ویتامینهای موجود در عسل بسیار است،از مواد معدنی:آهن،فسفر، پتاسیم،ید،منیزیم،سرب،مس،سولفور،نیکل،روی،سدیم،و غیر آنست،

ص :303

از مواد آلی:صمغ،پولن،اسیدلاکتیک،اسیدفورمیک،اسیدسیتریک،اسید تاتاریک و روغنهای معطر،و از ویتامینها دارای ویتامینهای ششگانه-آ-ب-ث- د-کا-ا-می باشد،بعضی نیز قائل به وجود ویتامین پ ب در عسل هستند.

عسل در خدمت درمان،بهداشت،و زیبایی انسانها است.

***در روایات اسلامی نیز روی خاصیت درمانی عسل تکیه شده است،در روایات متعددی از امام علی ع و امام صادق ع و بعضی دیگر از معصومین نقل شده که فرمودند

ما استشفی الناس بمثل العسل: "مردم به چیزی مانند عسل استشفاء نمی کنند" (1)و به تعبیر دیگر:

لم یستشف مریض بمثل شربه عسل: "هیچ بیماری به مانند شربت عسل درمان نکرده است" (2).

و نیز در احادیث عسل برای درمان دل درد توصیه گردیده و از پیامبر ص نقل شده

من شرب العسل فی کل شهر مره یرید ما جاء به القرآن عوفی من سبع و سبعین داء: "کسی که(لا اقل)هر ماه یک بار عسل بنوشد،و شفائی را که قرآن از آن یاد کرده بطلبد،خدا او را از 77 نوع بیماری شفا می بخشد"! (3).

ولی البته از آنجا که هر حکم عامی،استثنایی دارد،موارد نادری وجود دارد که نوشیدن عسل در آن نهی شده است.

***

6-برای انسانها(للناس)

جالب اینکه زنبورشناسان می گویند زنبور عسل برای رفع گرسنگیش کافی است که دو و یا سه گل را بمکد در حالی که در هر ساعت بطور متوسط روی دویست و پنجاه گل می نشیند و کیلومترها راه می رود و آن قدر پر کار است که در مدت عمر کوتاهش هر یک مقدار معتنا بهی عسل تولید می کنند.

ص :304


1- 1 و 2) وسائل الشیعه ج 17 ص 73 تا 75.
2- 3) سفینه البحار جلد 2 صفحه 190.
3-

و به هر حال این تلاش و فعالیت چشمگیر او دلیل این است که او تنها برای خود کار نمی کند بلکه آن چنان که قرآن می گوید للناس و برای همه انسانها تلاش می کند.

***

7-مسائل جالب دیگری درباره عسل

این نکته امروز ثابت شده است که عسل هرگز فاسد نمی شود،یعنی از غذاهایی است که همیشه تازه و زنده بدست ما می رسد،و حتی ویتامینهای موجود خود را هرگز از دست نمی دهد،علت این موضوع را دانشمندان وجود"پتاسیم" می دانند که در آن بطور فراوان وجود دارد و مانع رشد میکربها است،و علاوه بر آن دارای مقداری مواد ضدعفونی کننده مانند"اسیدفورمیک نیز هست لذا عسل هم خاصیت جلوگیری از رشد میکرب دارد و هم میکرب کش است،و به همین جهت مصریان قدیم که از این خاصیت عسل آگاه بودند برای مومیایی کردن مردگان خود از آن استفاده می کردند!.

عسل را نباید در ظرفهای فلزی ذخیره کرد،این مطلبی است که دانشمندان به ما می گویند و جالب اینکه قرآن به هنگامی که از زنبوران عسل سخن می گوید می فرماید" مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّٰا یَعْرِشُونَ "یعنی خانه های زنبوران عسل را تنها در سنگها و چوبها خلاصه می کند.

نکته مهم دیگر اینکه برای رسیدن به خواص درمانی و بهداشتی عسل باید هرگز آن را حرارت ندهند و به صورت پخته در میان غذاهای دیگر استفاده نکنند، بعضی معتقدند تعبیر قرآن به شراب(نوشیدنی)در مورد عسل اشاره به همین نکته که آن را باید نوشید.

و نیز این نکته قابل ملاحظه است که نیش زنبوران عسل نیز خاصیت درمانی دارد البته زنبور عسل با آن طبع لطیفی که دارد بی جهت به کسی نیش

ص :305

نمی زند،این ما هستیم که آنها را تحریک کرده و به نیش زدن وادار می کنیم.

از جمله اینکه زنبوران عسل از بوی بد ناراحت می شوند و هر گاه صاحب زنبوران با دست آلوده و لباس بد بو به کندو نزدیک شود او را از نیش بی بهره نمی گذارند،مخصوصا اگر صاحب زنبوران قبلا دست خود را در کندوی دیگری کرده باشد و بوی کندوی بیگانه در دست او است،به مجرد اینکه دست در کندوی دیگری می کند به او حمله می کنند!و به همین جهت باید قبلا دست خود را کاملا بشوید.

البته زنبور به هنگامی که نیش بزند میمیرد و بنا بر این نیش زدن او یک نوع خودکشی است!،استفاده از نیش زنبور عسل برای بیماریهایی مانند رماتیسم، مالاریا،درد اعصاب و بعضی دیگر از امراض باید طبق برنامه ای باشد که دانشمندان این فن بیان کرده اند،و گرنه نیش زنبوران عسل احیانا ممکن است زیان و حتی خطر هم داشته باشد!.

گزش یک یا چند زنبور معمولا قابل تحمل است،ولی دویست تا سیصد عدد زنبور باعث مسمومیت و ناراحتی قلبی می شود و اگر تعدادشان به پانصد عدد برسد،موجب فلج دستگاه تنفسی و احتمالا مرگ خواهد شد.

***

8-زندگی عجیب زنبوران عسل

در گذشته کمتر و امروز بر اثر مطالعات پی گیر دانشمندان بسیار بیشتر، این نکته ثابت شده است که زنبوران عسل دارای زندگی بسیار منظم توام با برنامه ریزی و تقسیم کار و مسئولیت و نظام بسیار دقیق است.

شهر زنبوران از پاکترین،منظمترین و پرکارترین شهرها است،شهری است که بر خلاف همه شهرهای انسانها،بیکار و فقیر ندارد و از تمدن درخشانی برخوردار است از افراد متخلف و وظیفه نشناس در این شهر کمتر اثر دیده می شود،و اگر

ص :306

زنبورانی ندرتا در بیرون کندو بر اثر سهل انگاری از گلهای بدبو و زیانبخش استفاده کنند در همان دروازه کندو بازرسی و ضمن یک محاکمه صحرایی محکوم به اعدام می گردند!.

"مترلینگ"دانشمند زیست شناس بلژیکی که مطالعات فراوانی در رابطه با زندگی زنبوران عسل کرده،درباره نظام عجیبی که بر شهر آنها حکمفرما است چنین می گوید:

"ملکه(یا صحیحتر مادر کندو)در شهر زنبوران عسل آن طور که ما تصور می کنیم فرمانفرما نیست،بلکه او نیز مثل سایر افراد این شهر مطیع قواعد و نظامات کلی می باشد.

ما نمی دانیم که این قوانین و نظامات از کجا وضع می شود،و به انتظار این هستیم شاید روزی بتوانیم به این موضوع پی ببریم،و واضع این مقررات را بشناسیم،ولی فعلا بطور موقت آن را به نام"روح کندو"می خوانیم! ملکه نیز مانند دیگران از روح کندو اطاعت می کند.

ما نمی دانیم روح کندو در کجاست؟و در کدامیک از سکنه شهر عسل حلول کرده است؟ ولی می دانیم روح کندو شبیه به غریزه پرندگان نیست،و نیز می دانیم که روح کندو یک عادت و اراده کورکورانه نژاد زنبور عسل نمی باشد،روح کندو وظیفه هر یک از سکنه شهر را بر طبق استعدادشان معلوم می کند و هر کس را به یک کار می گمارد.

روح کندو به زنبوران مهندس و بنا و کارگر دستور می دهد خانه بسازند روح کندو در روز و ساعت معین به تمام سکنه شهر دستور می دهد که از شهر مهاجرت نمایند،و برای بدست آوردن مسکن و ماوای جدید،خود را بدست حوادث نامعلوم و انواع مشقتها بسپارند!

ص :307

ما نمی توانیم بفهمیم قوانین شهر عسل که بوسیله روح کندو وضع شده در کدام مجمع شورا مطرح می گردد و تصمیم به اجرای آن می گیرند و کیست که فرمان حرکت را در روز معین صادر می کند؟ آری در کندو مقدمات مهاجرت برای اطاعت خدایی که سرنوشت زنبور عسل را در دست گرفته فراهم می شود" (1).

اگر دانشمند مزبور به خاطر رسوباتی که از مکتب مادیگرایان در فکر او وجود داشته با ابهام از این مساله سخن می گوید ما با توجه به راهنمایی قرآن، بسیار خوب درک می کنیم که اینهمه آوازه ها و برنامه ها از کجاست و تنظیم کننده و فرمان دهنده کیست؟! چه تعبیر زیبایی قرآن دارد وَ أَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ... :"پروردگارت به زنبور عسل وحی و الهام فرستاد..."! از این رساتر و جامعتر و گویاتر تصور نمی شود.

هر چند آنچه درباره زنبوران عسل ناگفته ماند بسیار بیش از آنست که گفتیم اما روش تفسیری ما اجازه نمی دهد که بیش از این مقدار،موضوع فوق را دنبال کنیم (2).

ولی آیا همین مقدار که گفتیم برای پی بردن به عظمت پروردگار برای آنها که اهل فکر و اندیشه اند کافی نیست؟آری إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ .

ص :308


1- 1) تلخیص از صفحات 35 و 36 زنبور عسل نوشته مترلینگ.
2- 2) در بحثهای فوق درباره زنبوران عسل و خواص خود عسل از کتابهای اولین دانشگاه و آخرین پیامبر،و"زنبور عسل"نوشته مترلینگ،و"شگفتیهای عالم حیوانات"و بعضی کتب دیگر استفاده شده است.

[سوره النحل (16): آیات 70 تا 72]

اشاره

وَ اَللّٰهُ خَلَقَکُمْ ثُمَّ یَتَوَفّٰاکُمْ وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلیٰ أَرْذَلِ اَلْعُمُرِ لِکَیْ لاٰ یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً إِنَّ اَللّٰهَ عَلِیمٌ قَدِیرٌ (70) وَ اَللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ فِی اَلرِّزْقِ فَمَا اَلَّذِینَ فُضِّلُوا بِرَادِّی رِزْقِهِمْ عَلیٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَهُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ أَ فَبِنِعْمَهِ اَللّٰهِ یَجْحَدُونَ (71) وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَهً وَ رَزَقَکُمْ مِنَ اَلطَّیِّبٰاتِ أَ فَبِالْبٰاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَتِ اَللّٰهِ هُمْ یَکْفُرُونَ (72)

ترجمه:

70-خداوند شما را آفرید،سپس شما را میمیراند،بعضی از شما به سنین بالای عمر می رسند،بطوری که بعد از علم و آگاهی چیزی نخواهند دانست(و همه چیز را فراموش می کنند)خداوند عالم و قادر است.

71-خداوند بعضی از شما را بر بعضی دیگر از نظر روزی برتری داد(چرا که استعدادها و تلاشهایتان متفاوت است)اما آنها که برتری داده شده اند حاضر نیستند،از روزی خود به بردگانشان بدهند و همگی مساوی گردند،آیا آنها نعمت خدا را انکار می کنند؟ 72-و خداوند برای شما از جنس خودتان همسرانی قرار داد و برای شما از همسرانتان،

ص :309

فرزندان و نوه ها،و از طیبات به شما روزی داد،آیا به باطل ایمان می آورند و نعمت خدا را انکار می کنند!

تفسیر:

اشاره
سرچشمه تفاوت روزیها

از آنجا که در آیات گذشته بخشی از نعمتهای مهم الهی و مواهب گوناگونی که در جهان گیاهان و حیوانات آفریده شده است بیان گردید،تا از این راه مردم به آفریننده اینهمه نعمتها و نظام دقیق آنها آشنا شوند،آیات مورد بحث نیز از طریق دیگری مساله اثبات خالق یکتا را تعقیب می کند و آن از طریق دگرگونی و تغییرات نعمتها است که از اختیار انسان بیرون است و نشان می دهد از ناحیه دیگری مقدر می شود.

نخست می گوید:"خداوند شما را آفرید"( وَ اللّٰهُ خَلَقَکُمْ ).

"سپس روح شما را می گیرد"و مرگتان فرا می رسد( ثُمَّ یَتَوَفّٰاکُمْ ).

هم حیات از ناحیه او است،و هم مرگ،تا بدانید این شما نیستید که آفریننده مرگ و حیاتید.

مقدار طول عمر شما نیز در اختیارتان نیست،بعضی در جوانی یا نزدیک به پیری از دنیا می روند ولی"بعضی از شما به بالاترین و بدترین سالیان عمر یعنی نهایت پیری باز می گردند"( وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلیٰ أَرْذَلِ الْعُمُرِ ) (1).

"و نتیجه این عمر طولانی آن خواهد شد که بعد از علم و دانش و آگاهی

ص :310


1- 1) ارذل از ماده رذل به معنی چیز پست و نامطلوب است،و منظور از أَرْذَلِ الْعُمُرِ ، سنین بسیار بالا است که ناتوانی و نسیان وجود انسان را فرا می گیرد به حدی که قادر به انجام حوائج ابتدایی خود نیست،و به همین دلیل قرآن آن را سالهای نامطلوب عمر شمرده است،بعضی از مفسران آن را سن 75 سالگی و بعضی 90 سالگی و بعضی 95 سالگی شمرده اند،ولی حق آنست که سن معینی ندارد و نسبت به اشخاص متفاوت است.

چیزی نخواهد دانست"و همه را بدست فراموشی می سپارد( لِکَیْ لاٰ یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً ) (1).

درست مانند آغاز عمر و سنین کودکی که یکپارچه نسیان بود و فراموشکاری و ناآگاهی،آری"خداوند آگاه و قادر است"( إِنَّ اللّٰهَ عَلِیمٌ قَدِیرٌ ).

همه قدرتها در اختیار او است و به هر مقدار که صلاح بداند می بخشد و به هر موقع که لازم ببیند می گیرد.

*** در آیه بعد نیز ادامه می دهد که حتی روزی های شما بدست شما نیست، "این خداوند است که بعضی از شما را بر بعض دیگری از نظر روزی برتری میدهد" ( وَ اللّٰهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ فِی الرِّزْقِ ).

"اما آنها که برتری یافته اند به خاطر تنگ نظری حاضر نیستند از آنچه در اختیار دارند به بندگان مملوک خود بدهند و آنها را در اموال خویش شریک سازند تا آنها نیز با شما مساوی گردند"( فَمَا الَّذِینَ فُضِّلُوا بِرَادِّی رِزْقِهِمْ عَلیٰ مٰا مَلَکَتْ أَیْمٰانُهُمْ فَهُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ ).

بعضی از مفسران احتمال داده اند که این جمله اشاره به پاره ای از اعمال احمقانه مشرکان باشد که برای بتها و آلهه خود،سهمی از چهارپایان و کشت و زرع خود قائل بودند،در حالی که این سنگ و چوبهای بی ارزش کمترین نقشی در زندگی آنها نداشتند،ولی حاضر نبودند همان را در اختیار بردگان

ص :311


1- 1) جمله" لِکَیْ لاٰ یَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَیْئاً "ممکن است غایت و نتیجه رسیدن به سنین بالای زندگی باشد و مفهومش این خواهد بود که در این سالها مغز و اعصاب انسان، قدرت تمرکز و حفظ را از دست می دهد،و فراموشی و بی خبری بر وجود انسان حاکم می شود،و نیز ممکن است معنی علت داشته باشد یعنی خداوند آنها را به سنین بالا می برد به این علت که حالت نسیان را بر آنها چیره کند تا دیگر انسانها بدانند از خود چیزی ندارند.

بیچاره ای بگذارند که شب و روز به آنها خدمت می کردند.

***

آیا ایجاد تفاوت با عدالت سازگار است؟

در اینجا این سؤال پیش می آید که آیا ایجاد تفاوت و اختلاف از نظر رزق و روزی در میان مردم با اصول عدالت پروردگار و مساواتی که باید بر نظام جوامع بشری حاکم باشد،سازگار است؟ در پاسخ این سؤال باید به دو نکته دقیقا توجه داشت:

1-بدون شک اختلافی که در میان انسانها از نظر بهره های مادی و درآمدها وجود دارد قسمت مهمش مربوط به تفاوت استعدادهای آنها است،این تفاوت استعدادهای جسمانی و روحانی که سرچشمه تفاوت در کمیت و کیفیت فعالیتهای اقتصادی می شود بهره بعضی را بیشتر و در آمد بعضی را کمتر می کند.

البته تردیدی نیست که گاهی صرفا حوادثی که از نظر ما جنبه تصادف دارد سبب می شود که بعضی به مواهب بیشتری دست یابند،ولی اینها را می توان امور استثنایی شمرد،آنچه پایه و ضابطه اصلی در غالب موارد است،همان تفاوت در کمیت یا کیفیت تلاشها است(البته موضوع بحث ما یک جامعه سالم و خالی از استثمار و بهره کشیهای ظالمانه است،نه جوامع منحرف که از قوانین آفرینش و نظام انسان برکنارند).

حتی کسانی را که گاهی ما آنها را انسانهای بی دست و پا و بی عرضه ای می پنداریم و از اینکه در آمدهای قابل ملاحظه ای دارند تعجب می کنیم اگر با دقت بیشتری دو جسم و روان و اخلاق آنها بیندیشیم و قضاوتهایی که از مطالعات سطحی سرچشمه می گیرد،دور بیفکنیم،خواهیم دید که آنها غالبا نقطه قوتی داشته اند که به جایی رسیده اند(باز تکرار می کنیم موضوع بحث ما جامعه سالمی است که از استثمار دور باشد).

ص :312

به هر حال این تفاوت درآمدها از تفاوت استعدادهایی سرچشمه می گیرد که آن هم نیز از مواهب الهی است،ممکن است در پاره ای از موارد اکتسابی باشد ولی در پاره ای از موارد نیز قطعا غیر اکتسابی است،بنا بر این حتی در یک جامعه سالم از نظر اقتصادی نیز تفاوت در آمدها غیر قابل انکار است،مگر اینکه بتوانیم انسانهای قالبی همشکل و همرنگ و هم استعداد بسازیم که هیچگونه تفاوتی با هم نداشته باشند و تازه اول درد سر و مشکلات است!.

2-بدن یک انسان،یا اندام یک درخت،یا یک بوته گل را در نظر بگیرید،آیا امکان دارد این ساختمان موزون با تساوی میان اعضاء و اندامها از هر نظر پیدا شود؟آیا قدرت مقاومت و استعداد ریشه درختان می تواند با گلبرگهای لطیف شکوفه ها،و استخوان پاشنه پا با پرده های ظریف شبکیه چشم از هر نظر یکسان باشد؟و اگر ما بتوانیم آنها را یکسان کنیم آیا فکر می کنید کار صحیحی انجام داده ایم؟! اگر از"شعارهای"کاذب و خالی از"شعور"بگذریم،فرض کنید ما یک روز بتوانیم همان انسانها قالبی و خیالی از هر نظر بسازیم و کره زمین را از پنجهزار میلیون نفر انسان همشکل و همقواره و هم ذوق و همفکر و همسان از هر نظر،درست مانند سیگارهایی که به یک کارخانه سفارش داده اند،پر کنیم.

آیا آن روز زندگی خوبی نصیب انسانها خواهد شد؟مسلما نه،جهنمی پیدا می شود که همه در آن در زحمت خواهند بود،همه به یک سو حرکت می کنند، همه یک چیز می خواهند همه یک پست می طلبند،همه یک نوع غذا را دوست دارند،و همه می خواهند یک کار واحد انجام دهند.

بدیهی است خیلی زود عمر چنین زندگی پایان می یابد و بفرض باقی بماند زندگی خسته کننده بی روح و یک نواختی خواهد بود که چندان تفاوتی با مرگ ندارد.

ص :313

بنا بر این وجود تفاوت در استعدادها و آنچه لازمه این تفاوت است،برای حفظ نظام جامعه و حتی برای پرورش استعدادهای مختلف،نهایت لزوم را دارد، و شعارهای کاذب هرگز نمی تواند جلو این واقعیت را بگیرد.

اما مبادا این سخن را چنین تفسیر کنید که ما جامعه طبقاتی و نظام استثمار و استعمار را با این سخن می پذیریم،نه،هرگز،منظور تفاوتهای طبیعی است و نه مصنوعی و تفاوتهایی است که در عین حال مکمل یکدیگر و معاون یکدیگر بوده باشند،نه سدی بر سر راه پیشرفت یکدیگر ایجاد کنند و به تجاوز و تعدی بپردازند.

اختلاف طبقاتی(توجه داشته باشید منظور از طبقات همان مفهوم اصطلاحی آن یعنی طبقه استثمار کننده و استثمار شونده است)هرگز موافق نظام آفرینش نیست،آنچه موافق و هماهنگ نظام آفرینش است،تفاوت استعدادها و تلاشها و کوششها است و میان این دو از زمین تا آسمان فرق است(دقت کنید).

و به تعبیر دیگر،تفاوت استعدادها باید در مسیر سازنده به کار افتد،درست مانند تفاوت ساختمان اعضاء یک بدن،یا اندام یک گل،آنها در عین تفاوت معاون یکدیگرند،نه مزاحم یکدیگر.

کوتاه سخن اینکه:نباید تفاوت استعدادها و درآمدها باعث سوء استفاده در راه ایجاد جامعه طبقاتی گردد (1).

و به همین دلیل در پایان آیه مورد بحث می فرماید:"آیا آنها نعمت خدا را انکار می کنند"( أَ فَبِنِعْمَهِ اللّٰهِ یَجْحَدُونَ ).

اشاره به اینکه این تفاوتها در صورت طبیعیش(نه صورت مصنوعی و ظالمانه)

ص :314


1- 1) در زمینه فلسفه تفاوت استعدادها،و بهره های ناشی از آن،در جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 365 به بعد نیز مشروحا بحث کرده ایم.

از نعمتهای خدا است که برای حفظ نظام مجتمع بشری ایجاد شده است.

*** آخرین آیه مورد بحث که مانند دو آیه گذشته با کلمه"اللّٰه"شروع می شود،و بیانگر نعمتهای خداوند است،اشاره به مواهب او از نظر نیروهای انسانی و معاونان و کمک کاران،و همچنین روزیهای پاکیزه،می کند،و این حلقه های سه گانه نعمت را که در این سه آیه ذکر شده تکمیل می نماید،یعنی از نظام حیات و مرگ،شروع کرده،سپس تفاوت روزی ها و استعدادها را که نظام"تنوع زندگی"است بیان می کند،و با آیه مورد بحث که ناظر به نظام تکثیر مثل بشر،و روزی های پاکیزه است پایان می گیرد.

می گوید:"خداوند برای شما از جنس خودتان همسرانی قرار داد" ( وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً ).

همسرانی که هم مایه آرامش روح و جسمند و هم سبب بقاء نسل.

لذا بلافاصله اضافه می کند"و از همسرانتان برای شما فرزندان و نوه ها قرار داد"( وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْوٰاجِکُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَهً ).

"حفده"جمع"حافد"در اصل به معنی کسی است که بدون انتظار پاداش،با سرعت همکاری می کند،ولی در آیه مورد بحث به عقیده بسیاری از مفسران،منظور نوه ها است و بعضی خصوص نوه های دختری را گفته اند.

بعضی دیگر معتقدند که بنون به فرزندان کوچک گفته می شود و حفده به فرزندان بزرگ که می توانند کمک و همکاری کنند.

و بعضی هر گونه معاون و کمککار را اعم از فرزندان و غیر فرزندان دانسته اند (1).

ص :315


1- 1) در این صورت باید حفده عطف به بنین نباشد،بلکه عطف بر"ازواجا" بوده باشد ولی این گونه عطف بر خلاف ظاهر است.ظاهر این است که عطف بر"بنین" بوده باشد(دقت کنید).

ولی معنی اول یعنی نوه ها در اینجا از همه،نزدیکتر به نظر می رسد، هر چند"حفده"در اصل مفهومش چنان که گفتیم،وسیع است.

و به هر حال بی شک وجود نیروهای انسانی،همچون فرزندان و نوه ها و همسران در اطراف هر کس،نعمت بزرگی برای او است،که هم از نظر معنوی او را حمایت می کنند و هم از نظر مادی.

سپس می فرماید:"خداوند از پاکیزه ها به شما روزی داد"( وَ رَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبٰاتِ ).

"طیبات"در اینجا مفهوم وسیعی دارد که هر گونه روزی پاکیزه را شامل می شود خواه جنبه مادی داشته باشد یا معنوی،جنبه فردی داشته باشد یا اجتماعی.

و در پایان به عنوان یک نتیجه گیری کلی از این بحث می گوید:آیا آنها با اینهمه آثار عظمت و قدرت خدا که مشاهده می کنند،و با اینهمه مواهبی که از ناحیه او به آنها ارزانی شده باز سراغ بتها می روند"آیا به باطل ایمان می آورند و نعمت خداوند را انکار می کنند؟"( أَ فَبِالْبٰاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَتِ اللّٰهِ هُمْ یَکْفُرُونَ ).

این چه نوع قضاوتی است؟و این چه برنامه نادرستی است؟که انسان سر چشمه نعمتها را فراموش کرده و به سراغ موجودی برود که منشا کمترین اثری نیست و مصداق روشن"باطل"در تمام ابعاد است.

***

نکته ها:

اشاره
1-اسباب و سرچشمه های روزی

بدون شک-همانگونه که گفتیم-انسانها از نظر استعدادها و مواهب خداداد با هم متفاوتند،ولی با این حال آنچه پایه اصلی پیروزیها را تشکیل می دهد

ص :316

تلاش و سعی و کوشش آدمی است،آنها که سخت کوشترند،پیروزترند،و آنها که تنبلتر و کم تلاشترند،محرومترند.

به همین دلیل قرآن،بهره انسان را متناسب با سعی او می شمرد و صریحا می گوید" وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ "(نجم-39).

و در این میان به کار بستن اصول تقوی و درستکاری و امانت و نظامات و قوانین الهی،و اجرای اصول عدل و داد،اثر فوق العاده عمیقی دارد،چنان که قرآن می گوید: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُریٰ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنٰا عَلَیْهِمْ بَرَکٰاتٍ مِنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ :"اگر مردمی که در شهرها و آبادیهای روی زمین زندگی می کنند ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند،درهای برکات از آسمان و زمین را به روی آنها می گشائیم"!(اعراف-96).

و نیز می گوید: وَ مَنْ یَتَّقِ اللّٰهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَحْتَسِبُ :"کسی که تقوا را پیشه کند خداوند گشایشی برای او می دهد و از آنجا که گمان ندارد به او روزی می بخشد"(سوره طلاق آیه 2 و 3).

و نیز به همین دلیل،نقش انفاق را در وسعت روزی یاد آور شده و می گوید: إِنْ تُقْرِضُوا اللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً یُضٰاعِفْهُ لَکُمْ :"اگر به خدا قرض الحسنه دهید یعنی در راه او انفاق کنید آن را برای شما مضاعف می گرداند"(تغابن-17).

شاید نیاز به تذکر نداشته باشد که در زندگی اجتماعی،از میان رفتن یک فرد یا یک گروه،زیانش متوجه همه اجتماع می گردد،و به همین دلیل نگهداری افراد و کمک به آنها بازده برای کل اجتماع دارد(گذشته از جنبه های معنوی و انسانی).

خلاصه اینکه اگر نظام حاکم بر اقتصاد جامعه،نظام تقوا و درستی و پاکی و تعاون و همکاری و انفاق باشد بدون شک چنین جامعه ای نیرومند و سربلند خواهد شد،اما اگر به عکس نظام استثمار و تقلب و چپاول و تجاوز و فراموش کردن

ص :317

دیگران باشد چنین جامعه ای از نظر اقتصادی نیز عقب مانده خواهد بود،و رشته زندگی مادی آنها نیز متلاشی می گردد.

لذا در روایات اسلامی،فوق العاده به مساله تلاش و کوشش توام با تقوا برای کسب روزی اهمیت داده شده است،تا آنجا که امام صادق ع می فرماید:

لا تکسلوا فی طلب معایشکم فان آباءنا کانوا یرکضون فیها و یطلبونها:

"در تحصیل روزی تنبلی نکنید زیرا پدران ما در این راه می دویدند و آن را طلب می کردند" (1).

و نیز از همان امام بزرگوار می خوانیم:

الکاد علی عیاله کالمجاهد فی سبیل اللّٰه: "کسی که برای خانواده خود،تلاش روزی می کند،مانند مجاهدان راه خدا است" (2).

حتی دستور داده شده است که مسلمانان صبح هر چه زودتر از خانه خارج شوند و به دنبال تلاش برای زندگی بروند (3)و از جمله کسانی که دعایشان هرگز به استجابت نمی رسد،کسانی هستند که تنی سالم دارند و گوشه خانه نشسته و تنها برای گشایش روزی دعا می کنند.

***در اینجا این سؤال پیش می آید پس چرا در آیات و روایات بسیاری،روزی بدست خدا معرفی شده است و تلاش در راه آن مذموم است؟! در پاسخ این سؤال باید به دو نکته توجه داشت:

1-دقت در منابع اسلامی نشان می دهد که آیات و یا روایاتی که در نظر سطحی و ابتدایی-چه در این بحث چه در بحثهای دیگر-متضاد به نظر می رسند،

ص :318


1- 1) وسائل ج 12 صفحه 48.
2- 2) وسائل ج 12 صفحه 43.
3- 3) وسائل ج 12 صفحه 50.

هر کدام به یکی از ابعاد مساله ای که دارای بعدهای مختلفی است نظر دارند که غفلت از این ابعاد موجب توهم تناقض شده است.

آنجا که مردم با ولع و حرص هر چه شدیدتر به دنبال دنیا و زرق و برق جهان ماده می روند،و برای نیل به آن از هیچ جنایتی فروگذار نمی کنند، دستورات مؤکد و پشت سر هم وارد می شود و آنها را به ناپایداری دنیا و بی ارزش بودن مال و جاه توجه می دهد.

و آنجا که گروهی به بهانه زهد،دست از کار و کوشش و تلاش می کشند، اهمیت کار و کوشش به آنها گوشزد می شود،در حقیقت برنامه رهبران راستین نیز باید چنین باشد که جلو افراط و تفریطها را به طرز شایسته ای بگیرند.

آیات و روایاتی که تاکید می کند روزی دست خدا است،و سهم و بهره هر کسی را خدا تعیین کرده در حقیقت برای پایان دادن به حرص و ولع و دنیا پرستی،و فعالیت بی قید و شرط و بی حد و مرز برای کسب درآمد بیشتر است،نه اینکه هدف آن خاموش کردن شعله های گرم و داغ نشاط کار و کوشش برای زندگی آبرومندانه و مستقل و خودکفا است.

و با توجه به این واقعیت،تفسیر روایاتی که می گوید:بسیاری از روزی ها است که اگر شما هم به دنبال آن نروید به دنبال شما می آید،روشن می شود.

2-از نظر جهان بینی توحیدی همه چیز به خدا منتهی می شود،و یک خداپرست موحد راستین چیزی را از ناحیه خود نمی داند،بلکه هر موهبتی به او می رسد،سرچشمه آن را از خدا می بیند و می گوید بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ :"کلید همه خوبیها و نیکیها بدست تو است و تو بر هر چیزی قادر و توانایی"(آل عمران-26).

و به این ترتیب او باید در هر مورد توجه به این حقیقت داشته باشد که حتی فرآورده های سعی و کوشش و فکر و خلاقیت او نیز اگر درست بنگرد از

ص :319

طرف خدا است،و اگر یک لحظه نظر لطفش برگرفته شود همه اینها خاموش می گردد.

او به هنگامی که بر مرکب سوار می شود،" سُبْحٰانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنٰا هٰذٰا " می گوید(منزه است خداوندی که این را مسخر ما ساخت)او به هنگامی که به نعمتی برسد،سرود توحید را سر می دهد و می گوید:و ما بنا من نعمه فمنک:

"هر نعمتی داریم از تو است ای خدا" (1)و حتی هنگامی که یک گام مهم اصلاحی همچون پیامبران در مسیر نجات انسانها برمی دارد،می گوید: وَ مٰا تَوْفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ :"موفقیت من تنها از ناحیه خدا است،بر او توکل کردم،و به سوی او باز می گردم"(هود-88).

ولی آنچه مسلم است در کنار همه این بحثها،اساس و پایه کسب روزی، تلاش و فعالیت صحیح و مثبت و سازنده و دور از هر گونه افراط و تفریط است، و اما روزی هایی که بدون تلاش به انسان می رسد،جنبه فرعی دارد نه اساسی، و شاید به همین دلیل،علی ع در کلمات قصارش در درجه اول،روزی هایی را ذکر می کند که انسان به دنبال آن می رود سپس آنها که به دنبال انسان می آید:

یا بن آدم!الرزق رزقان رزق تطلبه و رزق یطلبک: "ای فرزند آدم روزی دو گونه است یکی آن روزی که تو به دنبال آن می روی،و دیگری آن روزی که او به دنبال تو می آید" (2).

***

2-مواسات با دیگران

در آیات فوق اشاره ای به تنگ نظری و بخل بسیاری از انسانها شده که آنها حاضر نیستند از مواهب بیشتری که در اختیار دارند به زیر دستان خود

ص :320


1- 1) این جمله در تعقیبات نماز عصر در کتب دعا وارد شده است.
2- 2) نهج البلاغه کلمات قصار شماره 379.

ببخشند(مگر آنان که در مکتب تربیتی انبیاء و رهبران الهی،پرورش یافته اند).

در ذیل همین آیات در روایاتی تاکید و توصیه به مساله مساوات و مواسات شده است از جمله:در تفسیر علی بن ابراهیم در ذیل آیات فوق می خوانیم:لا یجوز للرجل ان یخص نفسه بشیء من الماکول دون عیاله:"برای انسان سزاوار نیست که در خانه غذای اختصاصی داشته باشد،و از چیزی بخورد که خانواده او نمی خورد" (1).

و نیز از ابو ذر نقل شده که می گوید از پیامبر ص شنیدم که می فرمود:

انما هم اخوانکم فاکسوهم مما تکسون،و اطعموهم مما تطعمون،فما رؤی عبده بعد ذلک الا و ردائه ردائه،و ازاره ازاره،من غیر تفاوت!:

"زیر دستان شما برادران شما هستند از آنچه می پوشید به آنها بپوشانید،و از آنچه می خورید به آنها اطعام کنید-ابو ذر بعد از این توصیه پیامبر ص-کاری می کرد که ردا و لباس زیر دستانش با خودش کمترین تفاوتی نداشته باشد"! (2).

از روایات فوق و همچنین از خود آیه که می گوید:" فَهُمْ فِیهِ سَوٰاءٌ " استفاده می شود که اسلام توصیه می کند که همه مسلمانان به عنوان یک برنامه اخلاق اسلامی با همه اعضاء خانواده خود و کسانی که در زیر دست آنها قرار دارند، حتی الامکان مساوات را رعایت کنند،و در محیط خانواده و در برابر زیردستان هیچگونه فضیلت و امتیازی برای خود قائل نشوند.

ص :321


1- 1 و 2) تفسیر نور الثقلین جلد 3 صفحه 68.
2-

[سوره النحل (16): آیات 73 تا 74]

اشاره

وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مٰا لاٰ یَمْلِکُ لَهُمْ رِزْقاً مِنَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ شَیْئاً وَ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ (73) فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ اَلْأَمْثٰالَ إِنَّ اَللّٰهَ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (74)

ترجمه:

73-آنها غیر از خدا موجوداتی را می پرستند که مالک روزی آنها از آسمانها و زمین نیستند و توانایی بر اینکار را ندارند.

74-بنا بر این برای خدا امثال(و شبیه)قائل نشوید.چرا که خدا می داند و شما نمی دانید.

تفسیر:

برای خدا شبیه قرار ندهید

در تعقیب بحثهای توحیدی گذشته،آیات مورد بحث،به مساله شرک پرداخته و با لحنی پر از سرزنش و ملامت و توبیخ می گوید:"آنها غیر از خدا موجوداتی را پرستش می کنند که مالک روزی آنها از آسمان و زمین نیست، و کمترین نقشی در این زمینه ندارد"( وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَمْلِکُ لَهُمْ رِزْقاً مِنَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ شَیْئاً ).

نه تنها مالک چیزی در این زمینه نیستند،بلکه"توانایی بر خلق و ایجاد و دسترسی به آنها نیز ندارند"( وَ لاٰ یَسْتَطِیعُونَ ).

اشاره به اینکه مشرکان به این گمان به دنبال پرستش بتها می رفتند که آنها را در سر نوشت و سود و زیان خود،مؤثر می پنداشتند،در حالی که می دانیم یکی از مهمترین مسائل زندگی انسان رزق و روزی او است،اعم از ارزاقی که از آسمان

ص :322

نازل می شود(همچون قطرات حیاتبخش باران و اشعه زنده کننده آفتاب و مانند آن)و یا آنها که از زمین می روید و استخراج می گردد،هیچیک از اینها در اختیار بتها نیست،آنها موجودات بی ارزشی هستند که هیچ اراده ای از خود ندارند،و تنها خرافات و تعصبهای مملو از جهل است که به آنان نقشی داده است.

در حقیقت جمله"لا یستطیعون"دلیلی است برای جمله"لا یملکون" یعنی آنها مالک چیزی از روزیها نیستند به دلیل اینکه کمترین قدرتی برای خلقت یا حفظ آنها ندارند.

*** آیه بعد به عنوان یک نتیجه گیری می گوید"اکنون که چنین است شما برای خدا امثال و شبیه و نظیر قائل نشوید"( فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ الْأَمْثٰالَ ).

"چرا که خدا می داند و شما نمی دانید"( إِنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ ).

بعضی از مفسران گفته اند جمله" فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ الْأَمْثٰالَ "اشاره به منطقی است که مشرکان عصر جاهلی داشته اند(و شبیه آن در میان بعضی از مشرکان عصر ما نیز دیده می شود)آنها می گفتند ما اگر به سراغ بتها می رویم به خاطر این است که ما شایسته پرستش خدا نیستیم باید به سراغ بتها برویم که آنها مقربان درگاه او هستند!خداوند همانند یک پادشاه بزرگ است که وزراء و خاصان او به سراغ او می روند،ولی توده مردم که دسترسی به او ندارند به سراغ حواشی و خاصان و مقربانش خواهند رفت.

اینگونه منطقهای زشت و غلط که گاهی در لباس یک مثل انحرافی مجسم می گردد یکی از خطرناکترین منطق ها است.

قرآن در پاسخ آنها می گوید:"برای خداوند مثال نزنید"یعنی مثالی که متناسب با افکار محدود و موجودات"ممکن"و مملو از نقائص است.

شما اگر توجه به احاطه وجودی خداوند نسبت به همه موجودات و لطف

ص :323

و مرحمت بی انتهای او و نزدیکیش به خودتان می داشتید،تا آنجا که از شما به شما نزدیکتر است،هرگز برای توجه به خدا به وسائط متوجه نمی شدید.

خدایی که شما را دعوت به نیایش و سخن گفتن مستقیم با خودش کرده، و درهای خانه اش را شب و روز به روی شما باز گذارده،این خدا را نباید به پادشاه جبار مستکبری تشبیه کرد که درون قصرش خزیده و جز عده معدودی، راه به درون خانه او ندارند" فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ الْأَمْثٰالَ ".

در بحثهای صفات خدا مخصوصا این نکته را متذکر شده ایم که یکی از خطرناکترین پرتگاه هایی که در راه شناخت صفات او وجود دارد،پرتگاه تشبیه است،یعنی صفات او را با بندگان مقایسه کردن و شبیه دانستن،چرا که خدا وجودی است بی نهایت از هر نظر و دیگران وجودهایی هستند محدود از هر جهت و هر گونه تشبیه و تمثیل در اینجا مایه بعد و دوری از شناخت او می شود.

حتی در آنجایی که ناچار می شویم ذات مقدس او را به نور و مانند آن تشبیه کنیم باید توجه داشته باشیم که این گونه تشبیهات،به هر حال ناقص و نارسا است،و تنها از یک جنبه قابل قبول است نه از تمام جهات!(دقت کنید).

در حالی که بسیاری از مردم توجه به این واقعیت ندارند،غالبا در دره تشبیه و قیاس سقوط می کنند،و از حقیقت توحید به دور می افتند و لذا قرآن کرارا هشدار می دهد،گاهی با جمله وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ "چیزی شبیه او نمی باشد"(سوره توحید-4)و گاهی با جمله لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ :"هیچ چیز مانند او نیست"(شوری-11)و گاهی با جمله فَلاٰ تَضْرِبُوا لِلّٰهِ الْأَمْثٰالَ که در آیات فوق آمده است،مردم را به این واقعیت توجه می دهد.

و شاید جمله إِنَّ اللّٰهَ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ (خداوند می داند و شما نمی دانید)که در ذیل آیات فوق آمده نیز بیانگر همین موضوع است که مردم غالبا از اسرار صفات خدا بیخبرند.

ص :324

[سوره النحل (16): آیات 75 تا 77]

اشاره

ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ وَ مَنْ رَزَقْنٰاهُ مِنّٰا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ یَسْتَوُونَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ (75) وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ أَحَدُهُمٰا أَبْکَمُ لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ وَ هُوَ کَلٌّ عَلیٰ مَوْلاٰهُ أَیْنَمٰا یُوَجِّهْهُ لاٰ یَأْتِ بِخَیْرٍ هَلْ یَسْتَوِی هُوَ وَ مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ (76) وَ لِلّٰهِ غَیْبُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ مٰا أَمْرُ اَلسّٰاعَهِ إِلاّٰ کَلَمْحِ اَلْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ إِنَّ اَللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (77)

ترجمه:

75-خداوند مثالی زده:برده مملوکی را که قادر بر هیچ چیز نیست،و انسان(با ایمانی) را که رزق نیکو به او بخشیده است،و او پنهان و آشکار از آنچه خدا به او داده انفاق می کند،آیا این دو نفر یکسانند؟شکر خدا را است،ولی اکثر آنها نمی دانند!.

76-و خداوند مثالی(دیگر)زده است:دو نفر را که یکی از آن دو گنگ مادر زاد است و قادر بر هیچ کاری نیست و سر بار صاحبش می باشد،او را به سراغ هر کاری بفرستد عمل خوبی انجام نمی دهد،آیا چنین انسانی با کسی که امر به عدل

ص :325

و داد می کند و بر راه راست قرار دارد مساوی است؟ 77-غیب آسمانها و زمین از آن خداست(و او همه را می داند)و امر قیامت(به قدری آسان است)درست همانند چشم بر هم زدن،و یا از آن هم نزدیکتر است(چرا که خدا بر هر چیزی توانا است.

تفسیر:

اشاره
دو مثال زنده برای مؤمن و کافر!

در تعقیب آیات گذشته که از ایمان و کفر و مؤمنان و مشرکان سخن می گفت در آیات مورد بحث با ذکر دو مثال زنده و روشن،حال این دو گروه را مشخص می کند:

در نخستین مثال،"مشرکان"را به برده مملوکی که توانایی هیچ چیز را ندارد،و"مؤمنان"را به انسان غنی و بی نیازی که از امکانات خود همگان را بهره مند می سازد تشبیه می کند،و می گوید:"خداوند برده مملوکی را به عنوان مثال ذکر می کند که قادر بر هیچ چیز نیست"!( ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ ).

نه قدرت تکوینی چندانی دارد،زیرا در چنگال مولایش همیشه اسیر است، و از هر نظر محدود،و نه قدرت تشریعی،زیرا حق تصرف در اموال خود(اگر اموالی داشته باشد)و همچنین سایر قرار دادهای مربوط به خویش را ندارد.

آری بنده بندگان خدا بودن،نتیجه ای جز اسارت و محدودیت از هر نظر نخواهد داشت.

"و در مقابل آن انسان با ایمانی را مثل می زند که به او رزق حسن و انواع روزی ها و مواهب پاکیزه بخشیده است"( وَ مَنْ رَزَقْنٰاهُ مِنّٰا رِزْقاً حَسَناً ).

این انسان آزاده با داشتن امکانات فراوان"پنهان و آشکار از آنچه در اختیار

ص :326

دارد انفاق می کند"( فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً ).

"آیا این دو نفر یکسانند"؟!( هَلْ یَسْتَوُونَ ).

مسلما نه،بنا بر این"همه حمد و ستایش مخصوص خداست"( اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ ).

خداوندی که بنده اش آزاده و پر قدرت و پر بخشش است،نه از آن بتها که بندگانشان آن چنان ناتوان و محدود و بی قدرت و اسیرند! "ولی اکثر آنها(مشرکان)نمی دانند"( بَلْ أَکْثَرُهُمْ لاٰ یَعْلَمُونَ ) (1).

*** دگر بار مثال گویای دیگری برای بندگان بت،و مؤمنان راستین می زند و آنها را به ترتیب به گنگ مادرزادی که در عین حال برده و ناتوان است،و یک انسان آزاده گویا که دائما به عدل و داد دعوت می کند و بر صراط مستقیم قرار دارد تشبیه می نماید،می فرماید:

"خداوند دو مرد را مثل زده است،که یکی از آنها گنگ مادر زاد است و قادر بر هیچ کاری نیست"( وَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ أَحَدُهُمٰا أَبْکَمُ لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ ) (2).

"او در عین برده بودن سرباری است برای مولا و صاحبش"

ص :327


1- 1) طبق تفسیری که در بالا ذکر کردیم مثال فوق،تشبیهی برای مؤمن و کافر است، ولی جمعی از مفسران احتمال دیگری در تشبیه فوق داده اند که منظور تشبیه"بتها" به"عبد مملوک"و تشبیه"خداوند"به"مؤمن آزاده"است که همه گونه انفاق و موهبت دارد(ولی این سخن بعید به نظر می رسد).
2- 2) راغب در مفردات می گوید:ابکم به معنی کسی است که بطور مادر زاد گنگ متولد می شود(و اخرس به هر گونه گنگ گفته می شود)و بنا بر این"کل ابکم اخرس و لیس کل اخرس ابکم":هر ابکمی،اخرس است اما هر اخرسی،ابکم نیست،سپس اضافه می کند گاهی این ماده در مورد کسی اطلاق می شود که به خاطر ضعف عقل از سخن گفتن عاجز و ناتوان است.

( وَ هُوَ کَلٌّ عَلیٰ مَوْلاٰهُ ).

به همین دلیل"او را به دنبال هر برنامه ای بفرستد توانایی بر انجام کار خوبی ندارد"( أَیْنَمٰا یُوَجِّهْهُ لاٰ یَأْتِ بِخَیْرٍ ).

به این ترتیب او دارای چهار صفت کاملا منفی است:گنگ مادر زاد بودن ناتوانی مطلق،سربار صاحبش بودن،و هنگامی که به دنبال کاری فرستاده شود، هیچ گام مثبتی بر نخواهد داشت.

این صفات چهارگانه که در عین حال علت و معلول یکدیگرند،ترسیمی از یک انسان،صد در صد منفی است،که وجودش،منشا هیچ خیر و برکتی نمی باشد،و سربار جامعه و یا خانواده خویش است.

"آیا چنین کسی با آن کس که زبان گویا و فصیح دارد،و مرتبا به عدل و داد دعوت می کند،و بر جاده صاف،و راه راست قرار دارد،مساوی است؟!" ( هَلْ یَسْتَوِی هُوَ وَ مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلیٰ صِرٰاطٍ مُسْتَقِیمٍ ).

گرچه در اینجا بیش از دو صفت بیان نشده:دعوت مستمر به عدل و داد و داشتن روش مستقیم و برنامه صحیح و خالی از هر گونه انحراف،ولی این دو صفت خود بیانگر صفات دیگری است،آیا کسی که دائما دعوت به عدل و داد می کند، ممکن است شخصی گنگ یا ترسو و بی شخصیت بوده باشد؟نه هرگز،چنین کس زبانی گویا،و منطقی محکم و اراده ای نیرومند و شجاعت و شهامت کافی دارد.

آیا کسی که همواره بر صراط مستقیم گام می زند،انسان بی دست و پا و ناتوان و بی هوش و کم عقل است؟هرگز،مسلما شخصی است کنجکاو،باهوش، پر تدبیر و با استقامت.

مقایسه این دو فرد با هم،بیانگر فاصله زیادی است که در میان طرز فکر بت پرستی و خدا پرستی وجود دارد و روشن کننده تفاوت این دو برنامه و پرورش یافتگان این دو مکتب است.

ص :328

*** و از آنجا که غالبا دیده ایم قرآن،بحثهای مربوط به توحید و مبارزه با شرک را با مسائل مربوط به معاد و دادگاه بزرگ قیامت می آمیزد،در اینجا نیز بعد از گفتاری که در آیات قبل در زمینه شرک و توحید گذشت،به سراغ معاد می رود و به پاسخ قسمتی از ایرادات مشرکان پرداخته،نخست می گوید:

"خداوند غیب آسمانها و زمین را می داند"( وَ لِلّٰهِ غَیْبُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ ).

گویا این پاسخی است به ایرادی که منکران معاد جسمانی داشته اند و می گفتند هنگامی که ما مردیم و ذرات خاک مادر هر گوشه ای پراکنده شد، چه کسی از آنها آگاهی دارد که جمع آوریشان کند؟ به علاوه به فرض که ذرات آنها جمع آوری شود و به حیات باز گردند چه کسی است که از اعمال آنها که بدست فراموشی سپرده شده است آگاه باشد و پرونده آنها را مورد رسیدگی قرار دهد؟! آیه فوق در یک جمله این سؤال را در همه ابعادش پاسخ می گوید که خدا غیب همه آسمانها و زمین را می داند،او همه جا همیشه حاضر است،بنا بر این اصولا غیب و پنهانی برای او مفهوم ندارد،همه چیز برای او شهود است و این تعبیرات مختلف با مقایسه به وجود ما است و هماهنگ با منطق ما:

سپس اضافه می کند:"امر قیامت بقدری آسان است درست همانند یک چشم بر هم زدن و یا از آن هم نزدیکتر"!( وَ مٰا أَمْرُ السّٰاعَهِ إِلاّٰ کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ ) (1).

و این در واقع اشاره به ایراد دیگری از منکران معاد است که می گفتند:

چه کسی توانایی بر این کار دارد،این کار کار فوق العاده مشکلی است،قرآن

ص :329


1- 1) لمح(بر وزن مسح)در اصل به معنی درخشیدن برق است سپس به معنی نگاه سریع آمده است،ضمنا باید توجه داشت که"او"در اینجا به معنی"بل"است.

در پاسخ آنها می گوید:برای شما که قدرت ناچیزی دارید این برنامه مشکل به نظر می رسد اما برای خداوندی که قدرتش بی پایان است آن قدر ساده است همانند یک چشم بر هم زدن شما که هم سریع است و هم بسیار آسان! جالب اینکه بعد از بیان تشبیه قیام قیامت به یک نگاه سریع یا چشم بر هم زدن،جمله" أَوْ هُوَ أَقْرَبُ "(یا از این نزدیکتر)را بیان می کند،یعنی حتی تشبیه به نگاه سریع به خاطر تنگی بیان است،به گونه ای سریع است که اصلا زمان برای آن مطرح نیست،و اگر تعبیر به" کَلَمْحِ الْبَصَرِ "شده به خاطر آن است که کوتاهترین زمان در منطق شما این است.

به هر حال این دو جمله اشاره ای است زنده و گویا به قدرت بی انتهای خداوند مخصوصا در زمینه مساله معاد و رستاخیز انسانها،لذا در پایان آیه می فرماید"چون خدا بر هر چیزی تواناست"( إِنَّ اللّٰهَ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ).

***

نکته ها:

اشاره
1-انسانهای آزاده و اسیر!

بر خلاف آنچه بعضی می پندارند مساله توحید و شرک،یک مساله صرفا اعتقادی و ذهنی نیست،بلکه در تمام زندگی انسان اثر می گذارد و همه را به رنگ خود در می آورد،توحید در هر قلبی جوانه زند موجب حیات آن قلب، و عامل رشد و شکوفایی آن است،چرا که توحید افق دید انسان را آن چنان گسترده می کند که به بی نهایت پیوندش می زند.

اما به عکس،شرک انسان را در جهانی فوق العاده محدود،جهان بتهای سنگی و چوبی و یا بشرهای ضعیف بت گونه فرو می برد،و دید و درک و همت و توانایی و تلاش انسان را به همین رنگ و در همین ابعاد قرار می دهد.

ص :330

در آیات فوق،این واقعیت در لباس مثال چنان زیبا بیان شده که رساتر از آن ممکن نیست.

مشرک"ابکم"است،گنگ است،گنگ مادر زاد،که عملش از ضعف فکر و نداشتن منطق عقلی حکایت می کند،و به خاطر اسارت در چنگال شرک توانایی بر هیچ کار مثبتی ندارد( لاٰ یَقْدِرُ عَلیٰ شَیْءٍ ).

او یک انسان آزاده نیست بلکه اسیر چنگال خرافات و موهومات است.

و به خاطر همین صفات،سربار جامعه،محسوب می شود،چرا که مقدرات خود را بدست بتها و یا انسانهای استعمارگر می پردازد.

او همیشه وابسته است،و تا طعم توحید که آئین آزادگی و استقلال است بچشد از این وابستگی بیرون نمی آید" وَ هُوَ کَلٌّ عَلیٰ مَوْلاٰهُ ".

او با این طرز تفکر در هر مسیری گام بگذارد،ناکام خواهد بود،و به هر سو روی آورد خیری نصیبش نخواهد شد( أَیْنَمٰا یُوَجِّهْهُ لاٰ یَأْتِ بِخَیْرٍ ).

چقدر میان یک چنین انسان کوتاه فکر و خرافی و اسیر و ناتوان و فاقد برنامه با انسان آزاده شجاعی که نه تنها خود اصول دادگری را بکار می بندد، بلکه دائما در جامعه خود منادی عدل و داد است،فاصله وجود دارد؟! علاوه بر این او به خاطر داشتن تفکر منطقی و هماهنگی با نظام توحیدی آفرینش،دائما بر جاده مستقیم که نزدیکترین جاده ها است گام بر می دارد، به سرعت به مقصود می رسد،و سرمایه های وجودی خویش را در راههای کج و انحرافی نابود نمی کند.

کوتاه سخن اینکه توحید و شرک تنها یک عقیده نیست،یک الگوی کامل برای تمام زندگی است،یک برنامه وسیع و گسترده است که فکر و اخلاق و عواطف و زندگی فردی و اجتماعی،سیاسی و اقتصادی و فرهنگی را در بر می گیرد،و مقایسه عربهای مشرک عصر جاهلیت با مسلمانان موحد آغاز اسلام می تواند ترسیم روشنی از این دو برنامه و مسیر باشد.

ص :331

همانها که تا دیروز آن چنان گرفتار جهل و تفرقه و انحطاط و بدبختی بودند، که غیر از محیط محدود مملو از فقر و فساد خود را نمی شناختند،پس از آنکه گام در وادی توحید نهادند از چنان وحدت و آگاهی و قدرتی برخوردار شدند که سراسر جهان متمدن آن روز را در زیر بال و پر گرفتند.

***

2-نقش"عدالت"و"راستی"در زندگی انسانها

جالب اینکه در آیات فوق از میان تمام برنامه های موحدان انگشت روی دعوت به عدل و گام نهادن بر جاده مستقیم گذارده شده است،و این نشان می دهد که ریشه اصلی خوشبختی یک انسان یا یک جامعه انسانی در این دو است:داشتن برنامه صحیحی که نه شرقی باشد و نه غربی،نه منحرف به چپ و نه به راست، و سپس دعوت به اجرای اصول عدالت آنهم نه به صورت یک برنامه موقت بلکه همانگونه که جمله یامر بالعدل می گوید(با توجه به اینکه فعل مضارع معنی استمرار را می رساند)یک برنامه مستمر و همیشگی باشد.

***

[3-مراد از"الذی یامر بالعدل"ائمه هستند]

3-در روایتی که از طرق اهل بیت ع نقل شده در تفسیر آیات فوق می خوانیم

الذی یامر بالعدل امیر المؤمنین و الأئمه(صلوات اللّٰه علیهم): "کسی که دعوت به عدل می کند،امیر مؤمنان و امامانند" (1).

بعضی از مفسران جمله" مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ "را به"حمزه"و"عثمان بن مظعون"و یا"عمار"و"ابکم"را به"ابی بن خلف"و"ابو جهل"مانند آنها تفسیر کرده اند.

روشن است که همه اینها از قبیل بیان مصداقهای واضح و مهم می باشد و هرگز دلیل بر انحصار نیست،این تفسیرها ضمنا مشخص می کند که آیات فوق در صدد بیان تشبیهی برای مشرکان و مؤمنان است نه بتها و خداوند.

ص :332


1- 1) نور الثقلین ج 3 ص 70.

[سوره النحل (16): آیات 78 تا 83]

اشاره

وَ اَللّٰهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ اَلسَّمْعَ وَ اَلْأَبْصٰارَ وَ اَلْأَفْئِدَهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (78) أَ لَمْ یَرَوْا إِلَی اَلطَّیْرِ مُسَخَّرٰاتٍ فِی جَوِّ اَلسَّمٰاءِ مٰا یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اَللّٰهُ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (79) وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ بُیُوتِکُمْ سَکَناً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ اَلْأَنْعٰامِ بُیُوتاً تَسْتَخِفُّونَهٰا یَوْمَ ظَعْنِکُمْ وَ یَوْمَ إِقٰامَتِکُمْ وَ مِنْ أَصْوٰافِهٰا وَ أَوْبٰارِهٰا وَ أَشْعٰارِهٰا أَثٰاثاً وَ مَتٰاعاً إِلیٰ حِینٍ (80) وَ اَللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِمّٰا خَلَقَ ظِلاٰلاً وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ اَلْجِبٰالِ أَکْنٰاناً وَ جَعَلَ لَکُمْ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمُ اَلْحَرَّ وَ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ کَذٰلِکَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ (81) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ اَلْبَلاٰغُ اَلْمُبِینُ (82) یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اَللّٰهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا وَ أَکْثَرُهُمُ اَلْکٰافِرُونَ (83)

ص :333

ترجمه:

78-و خداوند شما را از شکم مادران خارج نمود در حالی که هیچ نمی دانستید،اما برای شما گوش و چشم و عقل قرار داد،تا شکر نعمت او را بجا آورید.

79-آیا آنها به پرندگانی که بر فراز آسمان تسخیر شده اند نظر نیفکندند؟هیچکس جز خدا آنها را نگاه نمی دارد،در این نشانه هایی است(از عظمت و قدرت خدا) برای کسانی که ایمان دارند.

80-و خدا برای شما از خانه هایتان محل سکونت(و آرامش)قرار داد،و از پوست چهارپایان نیز برای شما خانه هایی قرار داد که کوچ کردن و روز اقامتتان به آسانی می توانید آنها را جابجا کنید،و از پشم و کرک و موی آنها اثاث و متاع (وسائل مختلف زندگی)تا زمان معینی قرار داد.

81-خداوند از آنچه آفریده سایه هایی برای شما قرار داده،و از کوه ها پناه گاههایی، و برای شما پیراهنهایی آفریده که شما را از گرما(و سرما)حفظ می کند، و پیراهنهایی که حافظ شما به هنگام جنگ است،اینگونه نعمتهایش را بر شما کامل می کند تا تسلیم فرمان او شوید.

82-(با اینهمه)اگر روی برتابند(نگران مباش)تو فقط وظیفه ابلاغ آشکار داری.

83-(ولی)آنها نعمت خدا را می شناسند سپس آن را انکار می کنند و اکثرشان کافرند.

تفسیر:

انواع نعمتهای مادی و معنوی

بار دیگر قرآن به عنوان یک درس توحید و خداشناسی به مساله نعمتهای گوناگون پروردگار باز می گردد،و در این بخش از نعمتها نخست به نعمت علم و دانش و ابزار شناخت اشاره کرده،می گوید:"خداوند شما را از شکم مادران بیرون فرستاد در حالی که هیچ نمی دانستید"( وَ اللّٰهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ شَیْئاً ).

البته در آن محیط محدود و تاریک و وابسته،این جهل و بی خبری قابل

ص :334

تحمل بود،ولی به هنگامی که در فراخنای این عالم پهناور گام گذاردید،دیگر ادامه آن جهل امکان پذیر نبود،لذا ابزار درک حقایق و شناخت موجودات، یعنی"گوش و چشم و عقل در اختیار شما گذارد"( وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصٰارَ وَ الْأَفْئِدَهَ ).

تا این نعمتهای بزرگ را درک کنید،و حس شکرگزاری شما در برابر بخشنده اینهمه موهبت تحریک گردد"شاید شکر او را بجای آورید"( لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).

***

در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:

اشاره
1-انسان در آغاز هیچ علمی نداشت

این آیه به وضوح می گوید انسان در آغاز تولد،مطلقا علمی نداشته، بنا بر این هر چه کسب کرده بعد از تولد و بوسیله ابزاری که خدا در اختیارش قرار داده بوده است.

در اینجا این سؤال پیش می آید که چگونه قرآن می گوید به هنگام خارج شدن از محیط جنین هیچ چیز نمی دانستید در حالی که ما دارای یک سلسله علوم فطری هستیم،مانند آگاهی از توحید و خداشناسی و همچنین مسائل بدیهی (مثل عدم اجتماع نقیضین و یا اینکه مثلا کل از جزء بزرگتر است و یا در مسائل اجتماعی و اخلاقی مانند حسن عدالت و قبح ظلم،و امثال اینها)همه اینها علومی هستند که در نهاد ما از آغاز قرار داشته و با ما از مادر متولد شده است،پس چگونه قرآن می گوید در آغاز تولد هیچ نمی دانستید.

آیا حتی علم ما به وجود خویشتن که علم حضوری محسوب می شود نیز وجود نداشت و از طریق"سمع و بصر و افئده"(گوش و چشم و عقل)بدست آمد؟ در پاسخ این سؤال می گوئیم:بدون شک حتی این علوم بدیهی و ضروری

ص :335

و فطری در آن لحظه به صورت"فعلیت"در انسان نبود،تنها استعداد و قوه آن در نهاد آدمی وجود داشت،و به تعبیر دیگر،ما،در لحظه تولد از همه چیز غافل بودیم حتی از خویشتن خویش،ولی درک بسیاری از حقایق به صورت بالقوه در ما نهفته بود،کم کم چشم ما قدرت بینایی پیدا کرد و گوش قدرت شنوایی، و عقل قدرت درک و تجزیه و تحلیل یافت و ما از این مواهب سه گانه الهی بهره مند شدیم،نخست تصورات بسیاری از اشیاء را از طریق حس درک کردیم،و آن را به عقل سپردیم سپس از آنها مفاهیم کلی،و کلی تر،ساختیم و از طریق"تعمیم" و"تجرید"به حقایق عقلی دست یافتیم.

قدرت تفکر ما به جایی می رسد که از خویشتن(به عنوان یک علم حضوری آگاه می شویم)سپس علوم و دانشهایی که بصورت بالقوه در نهاد ما بود،جان می گیرد و فعلیت پیدا می کند،و ما این علوم بدیهی و ضروری را پایه ای قرار می دهیم برای شناخت علوم نظری و غیر بدیهی.

بنا بر این عمومیت و کلیت آیه که می گوید:در آغاز تولد هیچ نمی دانستید تخصیص و استثنایی بر نداشته است.

2-نعمت ابزار شناخت.

بدون شک هرگز عالم خارج به درون وجود ما راه نمی یابد،بلکه تصویر و ترسیم و اشکالی از آن با وسائلی در روح ما نقش می بندد،و به این ترتیب همیشه شناخت ما نسبت به جهان خارج به وسیله ابزاری صورت می گیرد که او همه مهمتر سمع و بصر(چشم و گوش)است.

این ابزار آنچه را از خارج دریافته اند به ذهن و فکر ما منتقل می سازند و ما با نیروی عقل و اندیشه آن را در می یابیم و به تجزیه و تحلیل آن می پردازیم:

به همین دلیل در آیه فوق،پس از بیان عدم آگاهی مطلق انسان به هنگام گام نهادن در این جهان،می فرماید:"خداوند چشم و گوش و دل را در اختیارتان

ص :336

گذاشت"(تا حقایق هستی را دریابید).

و اگر می بینیم نخست از"گوش"نام می برد و سپس از"چشم"، با اینکه چشم ظاهرا دایره فعالیت وسیعتری دارد شاید به خاطر آنست که در نوزاد نخست فعالیت گوش شروع می شود و بعد از مدتی چشمها قدرت دید را پیدا می کنند، زیرا چشم در عالم رحم مادر که تاریکی مطلق بر آن حکومت می کند در آغاز تولد آمادگی برای پذیرش اشعه نور ندارد.و به همین دلیل بعد از تولد غالبا بسته است،تدریجا به نور عادت می کند،و قدرت دید در آن زنده می شود، در حالی که گوش انسان به اعتقاد بعضی حتی در عالم جنین کم و بیش قدرت شنوایی دارد و آهنگ قلب مادر را می شنود و به آن عادت می کند! از این گذشته انسان با چشم،تنها امور حسی را می بیند در حالی که گوش وسیله ای است برای تعلیم و تربیت در همه زمینه ها،زیرا از طریق شنیدن کلمات به همه حقایق اعم از آنچه در دائره حس است و آنچه بیرون از دائره حس آشنا می گردد،در حالی که چشم این وسعت عمل را ندارد،درست است که انسان با خواندن کلمات از طریق چشم می تواند به این مسائل آشنا شود اما می دانیم خواندن و سواد در مورد همه انسانها جنبه عمومی ندارد،در حالی که شنیدن کلمات عمومی است.

اما اینکه چرا"سمع"به صورت مفرد ذکر شده و ابصار(جمع بصر) به صورت جمع؟دلیل آن را در جلد اول ذیل آیه 7 سوره بقره بیان کرده ایم.

این نکته نیز قابل توجه است که"فؤاد"گرچه به معنی قلب(عقل) آمده است،ولی این تفاوت را با قلب دارد،که در معنی فؤاد،جوشش و افروختگی و یا به تعبیر دیگر تجزیه و تحلیل و ابتکار افتاده است.

راغب در"مفردات"می گوید:"الفؤاد کالقلب لکن یقال له فؤاد اذا اعتبر فیه معنی التفؤد ای التوقد":"فؤاد مانند قلب است،و لکن این کلمه

ص :337

در جایی گفته می شود که افروختگی و پختگی در آن منظور باشد"(و مسلما این موضوع پس از تجربه کافی به انسان دست می دهد،و به هر حال گرچه ابزار شناخت منحصر به این دو،یا این سه،نیست)ولی مسلما مهمترین ابزار همین ها است.

زیرا علم انسان یا از طریق"تجربه"حاصل می شود یا"استدلالات عقلی" اما تجربه بدون استفاده از چشم و گوش امکان ندارد،و اما استدلالات عقلی از طریق فؤاد یعنی عقل صورت می گیرد.

***

3-تا شکر او را بجای آورید( لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ).

از آنجا که نعمت ابزار شناخت برترین نعمتی است که به انسان داده شده است،چرا که نه تنها با چشم و گوش،آثار خدا را در پهنه هستی می نگرد و سخنان رهبران الهی را می شنود و با دل درک و تجزیه و تحلیل می کند،بلکه در زندگی مادی او نیز هر گونه پیشرفت و ترقی و تکامل مرهون این سه وسیله است،لذا بلافاصله بعد از آن با جمله" لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ "اهمیت این سه موضوع را یادآور می شود،یعنی این وسائل را به شما داد تا عالم و آگاه شوید و سپس شکر اینهمه آگاهی و علم و دانش که بزرگترین امتیاز شما از حیوانات است بجای آورید،و بدون شک هیچ انسانی قادر بر ادای شکر این سه نعمت بزرگ نیست جز اینکه عذر تقصیر به درگاه خدا آورد!.

*** در آیه بعد اسرار عظمت خدا را در پهنه هستی هم چنان ادامه می دهد و می گوید:"آیا آنها به پرندگانی که بر فراز آسمان حرکت دارند نظر نیفکندند"؟( أَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ مُسَخَّرٰاتٍ فِی جَوِّ السَّمٰاءِ ).

"جو"در لغت به معنی"هوا"است(آن چنان که راغب در مفردات می گوید)و یا قسمتی از هوا که از زمین دور است(آن چنان که در تفسیر

ص :338

مجمع البیان و المیزان و آلوسی آمده است)می باشد.

و از آنجا که طبیعت اجسام،جذب شدن به سوی زمین است،حرکت پرندگان در بالای زمین را با عنوان مسخرات(تسخیر شده ها)بیان کرده است، یعنی خداوند نیرویی در بال و پر آنها و خاصیتی در هوا قرار داده است که به آنها این امکان را می دهد که بر خلاف قانون جاذبه به هوا پرواز کنند.

سپس اضافه می کند"هیچکس جز خدا آنها را این چنین نگه نمی دارد" ( مٰا یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اللّٰهُ ).

درست است که خاصیت طبیعی بالها و عضلاتی که در آن آفریده شده و شکل مخصوص پرندگان و ویژگیهایی که در هوا موجود است،دست بدست هم داده و به پرندگان امکان پرواز می دهند،ولی چه کسی این شکل و خواص را آفریده؟ و این نظام دقیق و حساب شده را مقرر داشته؟آیا طبیعت کور و کر؟،یا کسی که از تمام خواص فیزیکی اجسام آگاه است و علم بی پایانش به همه اینها احاطه دارد؟ و اگر می بینیم این امور به خدا نسبت داده می شود،به خاطر همان است که سرچشمه آن از او است،و این تعبیر که خواص اسباب و علل را به خدا نسبت می دهد در قرآن فراوان است.

و در پایان آیه می فرماید:"در این امر نشانه هایی است از عظمت و قدرت خدا برای کسانی که ایمان دارند"( إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ).

یعنی با چشم کنجکاو و حقیقت جو،این امور را می نگرند و به تجزیه و تحلیل آن می پردازند و در پرتو آن ایمانشان قویتر و راسختر می گردد.

***

ص :339

نکته ها:

اشاره
1-اسرار پرواز پرندگان در پهنه آسمان

درک این مساله آسان است که چرا بسیاری از شگفتیهای جهان هستی در نظر ما زیاد جلوه نمی کند؟زیرا همیشه آن را دیده ایم و به آن خو گرفته ایم، و این عادت و خو گرفتن در حقیقت حجابی شده است که بر این صحنه های شگفت انگیز افتاده،به همین دلیل اگر بتوانیم ذهن خود را از آنچه به آن خو گرفته ایم تخلیه کنیم،شگفتیهای فراوانی در اطراف خود مشاهده خواهیم کرد.

مساله پرواز پرندگان از همین قبیل است،جسم سنگین بر خلاف قانون جاذبه به آسانی حرکت کند،آن چنان سریع بالا برود که در چند لحظه از نظرها ناپدید گردد،این مساله ساده ای نیست.

اگر روی ساختمان پرندگان از هر نظر دقت کنیم خواهیم دید که تمام وجود آنها برای پرواز هماهنگ است:ساختمان دوکی شکل آنها که مقاومت هوا را بر بدنشان به حد اقل می رساند،پرهای سبک و تو خالی آنها به اضافه سینه پهنشان که به آنها امکان سوار شدن بر امواج هوا می دهد،ساختمان مخصوص بالها که نیروی بالا بر را در آنها ایجاد می کند (1).

ص :340


1- 1) "نیروی بالا بر"اصطلاح فیزیک جدید است که در مورد هواپیماها از آن استفاده می شود،و خلاصه آن این است که اگر جسمی دارای دو سطح متفاوت باشد (مانند بال هواپیما که سطح زیرینش صاف و سطح روئینش انحناء و برآمدگی دارد) و به طور افقی حرکت کند نیروی خاصی در آن پیدا می شود که آن را به سطح بالا می برد، این نیرو به خاطر آن است که فشار هوا بر سطح زیرین بیشتر از سطح روئین است زیرا سطح زیرین کوتاهتر و سطح روئین طولانی تر است،این مساله مهمی است که اساس حرکت هواپیماها بر آن استوار است و اگر به بالهای پرندگان دقت کنیم این موضوع را به وضوح می توان در آنها دید(دقت کنید). و اصولا باید گفت که ساختمان هواپیما در جنبه های مختلف تقلیدی است از ساختمان پرندگان!.

و ساختمان مخصوص دمها که برای مانوردادن و حرکت سریع به چپ و راست و بالا و پائین(مانند دم هواپیما)به آنها کمک می کند،و هماهنگی قدرت دید و سایر حواس که آنها را در این برنامه یاری می دهد،همه اموری هستند که امکان پرواز سریع را برای پرندگان فراهم می سازند.

از همه اینها گذشته پرورش جنین به صورت جداگانه از مادر(از طریق تخم گذاری)سبب می شود که سنگینی دوران بارداری که مسلما مانعی برای پرواز است،از آنها برداشته شود،و امور فراوان دیگر که هر کدام دقیقا از نظر فیزیکی عامل مؤثری است برای پرواز.

این مجموعه،نشان می دهد که علم و قدرت فوق العاده ای در پیدایش آن به کار رفته است و به گفته قرآن إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ .

شگفتیهای جهان پرندگان بیش از آنست که در یک کتاب و چند کتاب بگنجد هم اکنون پرندگان زیادی را بنام پرندگان مهاجر می شناسیم که برای ادامه حیات خود به نقاط مختلف جهان سفر می کنند،حتی گاهی فاصله میان قطب شمال و جنوب را که فاصله ای است بسیار طولانی می پیمایند،و در این سفر دور و دراز از وسیله های راهنمایی مرموزی استفاده می کنند،و در پرتو آن می توانند راه خود را از میان کوه ها و دشتها و دره ها و دریاها،حتی در روزهای ابری و احیانا شبهای تاریک که هیچ انسانی قادر به پیدا کردن راهش نیست پیدا کنند،گاهی بر فراز آسمان در خوابند و پرواز می کنند!گاهی هفته ها بدون یک لحظه توقف شب و روز به پرواز ادامه می دهند بی آنکه نیاز به غذا داشته باشند!زیرا قبل از شروع به حرکت با یک الهام درونی،بیش از اندازه غذا می خورند،و این غذاها به صورت چربیها در اطراف بدن آنها ذخیره می شود همچنین اسرار دیگری که پرندگان در ساختن خانه،تربیت فرزندان،مبارزه با دشمنان،پیدا کردن غذاهای لازم،همکاری با یکدیگر و حتی تعاون و همزیستی

ص :341

با غیر جنس خود و مانند اینها که هر کدام داستان طولانی دارد.

آری همانگونه که در آیه فوق خواندیم"هر یک از اینها نشانه هایی است از عظمت پروردگار و علم و قدرت بی پایانش".

***

2-پیوند آیات

بدون شک میان آیه فوق که از پرواز پرندگان سخن می گوید و آیه قبل و بعد آن،این پیوند وجود دارد که همگی از نعمتهای خدا در جهان آفرینش و ابعاد و قدرت و عظمت او سخن می گویند،ولی این احتمال نیز چندان دور نیست که ذکر پرواز پرندگان به دنبال بیان ابزار شناخت اشاره لطیفی به این نکته باشد که پرواز این پرندگان را در جهان محسوس با پرواز اندیشه ها در جهان نامحسوس تشبیه کند که هر کدام با ابزاری که دارند در جو مخصوص به خودشان به پرواز در می آیند.

علی ع در خطبه شقشقیه می فرماید

ینحدر عنی السیل و لا یرقی الی الطیر: "سیلاب علم و دانش از کوهسار وجودم سرازیر می شود،و اندیشه های دور پرواز به قله آن نمی رسد"! و در کلمات قصارش در بیان فضیلت مالک اشتر آن افسر جانباز می خوانیم:

لا یرتقیه الحافر و لا یوفی علیه الطائر: "هیچ مرکبی نمی تواند از کوهسار وجودش بالا رود و هیچ پرنده اندیشه به اوج او راه نمی یابد" (1).

*** همانگونه که در آغاز این سوره گفتیم یکی از نامهای این سوره،سوره نعمتها است به خاطر اینکه به نعمتهای گوناگون مادی و معنوی پروردگار که بالغ بر پنجاه نعمت می شود در این سوره اشاره شده است،تا هم دلیلی بر شناسایی

ص :342


1- 1) نهج البلاغه کلمات قصار شماره 443.

ذات پاک او باشد و هم انگیزه ای بر شکر نعمتش.

در سومین آیه مورد بحث نیز مساله ادامه یافته،می فرماید:"خداوند برای شما از خانه هایتان محل سکونت قرار داد"( وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ بُیُوتِکُمْ سَکَناً ).

و حقا نعمت مسکن از مهمترین نعمتهایی است که تا آن نباشد،بقیه گوارا نخواهد بود.

کلمه"بیوت"جمع"بیت"به معنی اطاق یا خانه است،و ماده "بیتوته"که این کلمه از آن گرفته شده است در اصل به معنی توقف شبانه می باشد،و از آنجا که انسان از اطاق و خانه خود بیشتر برای آرامش در شب استفاده می کند،کلمه"بیت"به آن اطلاق شده است.

توجه به این نکته نیز لازم است که قرآن نمی گوید:خانه شما را محل سکونتتان قرار داد بلکه با ذکر کلمه"من"که برای تبعیض است می گوید:

قسمتی از خانه و اطاقهای شما را محل سکونت قرار داد و این تعبیر کاملا دقیقی است چرا که یک خانه کامل خانه ای است که دارای مرافق مختلف باشد از محل سکونت گرفته تا محل توقف مرکب و انبار برای ذخیره های لازم،و سایر نیازمندیها.

و به دنبال ذکر خانه های ثابت سخن از خانه های سیار به میان می آورد و می گوید"خداوند برای شما از پوست چهارپایان خانه هایی قرار داد" ( وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ جُلُودِ الْأَنْعٰامِ بُیُوتاً ) (1).

ص :343


1- 1) گر چه در عصر و زمان ما خیمه هایی که از پوست بسازند کم است،ولی آیه فوق نشان می دهد که در آن عصر و زمان خیمه های چرمی از بهترین خیمه ها محسوب می شده که قرآن نخست روی آن انگشت گذارده است،شاید به این دلیل که در برابر بادهای سوزان بیابانهای حجاز این گونه خیمه ها از همه امن تر بوده است.

"خانه هایی که بسیار سبک و کم وزن است،و به هنگام کوچ کردن و موقع اقامت به آسانی آن را جابجا می کنید"( تَسْتَخِفُّونَهٰا یَوْمَ ظَعْنِکُمْ وَ یَوْمَ إِقٰامَتِکُمْ ).

علاوه بر این از پشم ها و کرکها و موهای این چهار پایان برای شما،اثاث و متاع و وسائل مختلف زندگی تا زمان معینی قرار داد"( وَ مِنْ أَصْوٰافِهٰا وَ أَوْبٰارِهٰا وَ أَشْعٰارِهٰا أَثٰاثاً وَ مَتٰاعاً إِلیٰ حِینٍ ).

می دانیم موهایی که بر بدن چهار پایان می روید بعضی کاملا خشن است، مانند موهای بز که عرب آن را"شعر"می گوید(و جمع آن اشعار است)و گاهی کمی نرمتر است که آن را پشم می گوئیم و عرب آن را صوف می نامد(و جمع آن اصواف است)و گاهی از آن هم نرمتر است که آن را"کرک"می نامیم که عرب آن را"وبر"(بر وزن ظفر)جمع آن اوبار می گوید بدیهی است این تفاوت ساختمان موها سبب می شود که از هر کدام برای مصرف خاصی استفاده شود، از یکی فرش درست کنند،از دیگری لباس،از دیگری خیمه و مانند آن.

در اینکه منظور از"اثاث"و"متاع"در این آیه چیست مفسران احتمالاتی داده اند:

رویهمرفته"اثاث"به معنی وسائل خانه است و در اصل از ماده"اث" به معنی کثرت و درهم پیچیدگی گرفته شده و از آنجا که وسائل خانه معمولا زیاد است به آن اثاث گفته اند.

"متاع"به هر گونه چیزی می گویند که انسان از آن متمتع و بهره مند می شود(بنا بر این هر دو تعبیر یک مطلب را از دو زاویه مختلف نشان می دهد).

و با توجه به آنچه گفته شد ذکر این دو تعبیر پشت سر هم ممکن است اشاره به این باشد که شما می توانید از پشم و کرک و موی چهار پایان،وسائل زیادی برای خانه خود فراهم سازید و از آن متمتع گردید.

ص :344

بعضی دیگر مانند فخر رازی این احتمال را داده اند که منظور از اثاث، پوشش و لباس است و متاع اشاره به فرش است،ولی هیچگونه دلیلی برای اثبات این موضوع ذکر نکرده اند.

"آلوسی"در"روح المعانی"این احتمال را نیز نقل می کند که اثاث اشاره به وسائل منزل بوده باشد و متاع به وسائلی که به عنوان مال التجاره از آن استفاده می کنند.

ولی آنچه ابتدا گفتیم نزدیکتر به نظر می رسد.

برای کلمه" إِلیٰ حِینٍ "نیز تفسیرهای متعددی ذکر کرده اند،اما ظاهرا منظور این است که در این جهان و تا پایان زندگی از این وسائل بهره می گیرید،اشاره به اینکه عمر زندگی این جهان و وسائل و ابزار آن جاودان نیست،و هر چه باشد محدود است.

***

سایه ها،مسکنها،و پوششها

سپس به سراغ یکی دیگر از نعمتهای الهی می رود و می گوید:"خداوند از آنچه آفریده است سایه هایی برای شما قرار داد"( وَ اللّٰهُ جَعَلَ لَکُمْ مِمّٰا خَلَقَ ظِلاٰلاً ).

"و از کوه ها،برای شما پناه گاههایی"( وَ جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الْجِبٰالِ أَکْنٰاناً ).

"اکنان"جمع"کن"(بر وزن جن)به معنی وسیله پوشش و حفظ و نگهداری است،و به همین جهت به مخفیگاهها و غارها و پناه گاههایی که در کوه ها وجود دارد،اکنان گفته می شود.

در اینجا به وضوح می بینیم که سایه ها اعم از سایه درختان و اشیاء دیگر و یا سایه های غارها و پناهگاههای کوهستانی به عنوان یک نعمت قابل ملاحظه

ص :345

الهی بیان شده است،و حقیقت نیز همین است،زیرا همانگونه که انسان در زندگی خود نیاز به تابش نور دارد،در بسیاری از اوقات نیاز به سایه دارد،چرا که اگر نور یک نواخت بتابد،زندگی غیر ممکن خواهد بود،و می دانیم بزرگترین سایه برای ما ساکنان زمین،سایه کره زمین است که شب نام دارد و نیمی از سطح زمین را می پوشاند،نقش این سایه بزرگ،در زندگی انسانها برای هیچکس پوشیده نیست،همچنین نقش سایه های کوچکتر و کوچکتر به هنگام روز در مناطق مختلف.

ذکر نعمت"سایه ها"و"پناهگاههای کوهستانی"پس از ذکر نعمت "خانه ها"و"خیمه ها"که در آیه قبل گذشت گویا اشاره به این است که انسانها از سه گروه خارج نیستند:گروهی در شهرها و آبادیها زندگی می کنند و از خانه ها بهره می گیرند،گروهی دیگر که در سفرند و خیمه با خود دارند از خیمه ها استفاده می کنند،اما خداوند گروه سوم یعنی مسافرانی که حتی خیمه با خود ندارند،محروم نگذاشته،و در مسیر راه پناه گاههایی برای آنها تهیه دیده است.

ممکن است اهمیت غارها و پناهگاههای کوهستانی برای شهرنشینان آسوده خاطر،هرگز روشن نباشد،ولی بیابانگردها،مسافران بی دفاع،چوپانها و خلاصه همه کسانی که از نعمت خانه های ثابت و سیار محرومند و در یک آفتاب داغ تابستان و یا سوز سرمای زمستان گرفتار می شوند می دانند تا چه اندازه وجود یک پناهگاه کوهستانی،اهمیت حیاتی دارد و گاهی انسانها و حیوانات زیادی را از مرگ حتمی نجات می بخشد،بخصوص اینکه این گونه پناهگاهها معمولا در زمستان گرم و در تابستان سرد است.

سپس در تعقیب این سایبانهای طبیعی و مصنوعی به سراغ پوششهای تن انسان می رود و می گوید:"خداوند برای شما پیراهنهایی قرار داد که شما را از گرما

ص :346

حفظ می کند"( وَ جَعَلَ لَکُمْ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمُ الْحَرَّ ).

و همچنین پیراهنهای مخصوص پر مقاومتی که حافظ شما به هنگام جنگ است"( وَ سَرٰابِیلَ تَقِیکُمْ بَأْسَکُمْ ).

"سرابیل"جمع"سربال"(بر وزن مثقال)به گفته"راغب"در مفردات به معنی پیراهن است،از هر جنسی که باشد،سایر مفسرین نیز همین معنی را تایید کرده اند،ولی بعضی آن را به معنی هر گونه لباس و پوشش دانسته اند،اما مشهور همان معنی اول است.

البته پوشش و لباس فایده اش تنها این نیست که انسان را از گرما و سرما حفظ کند،بلکه هم شکوهی است برای انسان و هم در برابر بسیاری از خطراتی که متوجه جسم او می شود لباس یک وسیله دفاعی است،چرا که اگر انسان برهنه بود شاید هر روز گوشه ای از بدنش مجروح می شد ولی در آیه فوق روی خاصیت اول از نظر اهمیت تکیه شده است.

قابل توجه اینکه تنها"دفاع در مقابل گرما"در آیه ذکر شده،این تعبیر شاید به خاطر آنست که عرب در بسیاری از موارد،از دو ضد یکی را به عنوان اختصار ذکر می کند و دومی به قرینه اولی روشن می شود و یا به این جهت است که در آن مناطق که قرآن نازل گردید،دفاع در برابر گرما از اهمیت بیشتری برخوردار بود.

این احتمال نیز وجود دارد که خطرات گرمازدگی و سوختگی در برابر آفتاب سریعتر و خطرناکتر است و به تعبیر دیگر تحمل انسان در مقابل گرما و تابش شدید آفتاب کمتر از مقاومت او در برابر سرما است،چرا که حرارت درونی انسان در سرما تا حد زیادی می تواند او را حفظ کند،ولی دفاع بدن در مقابل گرما کمتر است.

و در پایان آیه به عنوان یک تذکر و هشدار می گوید:"این گونه خداوند

ص :347

نعمتش را بر شما تمام می کند شاید در برابر فرمان او تسلیم شوید"( کَذٰلِکَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْلِمُونَ ).

این طبیعی است که انسان با بررسی نعمتهای مختلفی که وجودش را احاطه کرده بی اختیار به یاد آفریننده نعمت می افتد و اگر کمترین حس قدردانی و شکرگزاری در درونش باشد بیدار می گردد و به سراغ بخشنده نعمت می رود و به شناخت او می پردازد.

گرچه بعضی از مفسران،کلمه نعمت را که در آیه فوق آمده محدود به بعضی از نعمتها مانند نعمت آفرینش و تکامل عقل و یا توحید و یا نعمت وجود پیامبر اسلام ص دانسته اند،اما روشن است که نعمت در این آیه معنی وسیعی دارد همه اینها و غیر اینها را شامل می شود، و این تفسیرهای محدود از قبیل تفسیر به مصداق واضح و روشن است.

*** بعد از ذکر این نعمتهای آشکار و نهان می فرماید:"با اینهمه اگر آنها روی برتابند و تسلیم دعوت حق نشوند،نگران مباش چرا که وظیفه تو فقط ابلاغ آشکار است"( فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمٰا عَلَیْکَ الْبَلاٰغُ الْمُبِینُ ).

منطق و سخن گوینده هر قدر مستدل و گیرا و جذاب باشد تا در شنونده آمادگی وجود نداشته باشد،اثر نخواهد کرد،به تعبیر دیگر قابلیت محل نیز شرط است،و هر سخنی اهلی دارد،بنا بر این اگر کوردلان لجوج تسلیم دعوت تو نشوند چیز تازه ای نیست،مهم آنست که تو در بلاغ مبین کوتاهی نکنی، و دعوتت را آشکار برای همگان بیان نمایی.

این جمله در حقیقت،برای دلداری پیامبر ص و تسلی خاطر او است.

*** و برای تکمیل این گفتار اضافه می کند که"آنان نعمت خدا را می شناسند

ص :348

و به ابعاد آن آشنا هستند و به عمقش پی برده اند ولی با این حال باز انکار می کنند" ( یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّٰهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا ).

بنا بر این دلیل کفر آنها را در عدم آگاهی نباید جستجو کرد،چرا که به قدر کافی آگاه شده اند،عامل این کفر را در صفات زشت دیگر آنها که سد راه ایمانشان شده است باید یافت،و آن تعصب کورکورانه،لجاجت،دشمنی با حق، مقدم شمردن منافع کوتاه مدت مادی بر همه چیز،آلوده بودن به انواع شهوات و بالآخره تکبر و خود برتر بینی است.

و شاید به همین دلیل در پایان آیه اضافه می کند:"و اکثر آنها کافرند" ( وَ أَکْثَرُهُمُ الْکٰافِرُونَ ).

کلمه"اکثرهم"توجه بسیاری از مفسران را به خود جلب کرده است و از خود سؤال کرده اند که چرا تعبیر به اکثر می کند؟ هر یک برای آن تفسیری ذکر کرده اند،ولی آنچه به نظر از همه نزدیکتر می رسد همانست که در بالا اشاره شد یعنی اکثریت این کفار کافران لجوج و معاند و متعصبند و کسانی که در اشتباه باشند اقلیتی را تشکیل می دهند.

اطلاق کفر به این نوع از کفر که از استکبار سرچشمه می گیرد در سایر آیات قرآن نیز دیده می شود از جمله درباره شیطان می خوانیم: أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ "شیطان از اطاعت فرمان خدا سر باز زد و استکبار کرد و از کافران بود"(بقره-34).

این احتمال را نیز داده اند که منظور از"اکثر"آنهایی هستند که اتمام حجت در حقشان شده است،و در برابر آنها اقلیتی بوده اند که هنوز اتمام حجت بر آنها نشده بود،این معنی را نیز می توان به معنی اول باز گرداند.

***

ص :349

نکته ها:

اشاره
[1-منظور از" نِعْمَتَ اللّٰهِ "در این آیه چیست؟]

1-در اینکه منظور از" نِعْمَتَ اللّٰهِ "در این آیه چیست؟با تفسیرهای متعددی در کلمات مفسران برخورد می کنیم که غالبا از قبیل تفسیر به مصداق است،در حالی که مفهوم"نعمت اللّٰه"آن چنان وسیع و گسترده است که همه نعمتهای مادی و معنوی را شامل می شود و حتی وجود شخص پیامبر ص را.

در روایات اهل بیت ع می خوانیم که منظور از نعمت اللّٰه همان نعمت وجود ائمه و رهبران معصوم است.

در روایتی از امام صادق ع می خوانیم

نحن و اللّٰه نعمه اللّٰه التی انعم بها علی عباده و بنا فاز من فاز: "به خدا سوگند نعمت اللّٰه که خداوند به وسیله آن بندگانش را مشمول لطف خود قرار داده مائیم،و سعادتمندان بوسیله ما سعادتمند می شوند" (1).

روشن است که سعادت و پیروزی بدون استفاده از رهبری رهبران راستین امکان پذیر نیست و این از روشنترین نعمتهای الهی است که به عنوان بیان یک مصداق آشکار در اینجا ذکر شده است.

***

2-در کشاکش نیروی حق و باطل

بعضی از مفسران نظر خود را متوجه این نکته کرده اند که چرا در آیات فوق،در جمله" یَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللّٰهِ ثُمَّ یُنْکِرُونَهٰا "،کلمه"ثم"که معمولا برای عطف کردن توام با فاصله به کار می رود،ذکر شده،و نشان می دهد در میان آگاهی آنها نسبت به نعمتهای الهی و سپس انکار کردن فاصله ای بوده است، و گفته اند که هدف از این تعبیر بیان این نکته است که سزاوار این بوده آنها

ص :350


1- 1) نور الثقلین جلد 3 ص 72.

با شناخت نعمت خدا صمیمانه اعتراف کنند،و به سوی او بیایند،اما راه انکار را پوییدند،قرآن عمل آنها را مستبعد شمرده و با"ثم"از آن تعبیر کرده است! ولی ما احتمال می دهیم که"ثم"در اینجا اشاره به نکته ظریفتری باشد و آن اینکه هنگامی که دعوت حق با اصول منطقیش در درون جان انسان پرتو افکن شد،با عوامل نفی و بطلان که احیانا در آن وجود دارد،درگیر می شود، این طوفان و جدال مدتی طول می کشد که مقدار آن متناسب با قدرت و ضعف عوامل نفی است،اگر عوامل نفی و انکار قویتر بود بعد از مدتی غلبه با آنها خواهد شد و به این ترتیب تعبیر به"ثم"کاملا متناسب خواهد بود.

در آیات سوره انبیاء نیز ضمن بیان سرگذشت ابراهیم می خوانیم هنگامی که منطق نیرومندش را پس از شکستن بتها برای بت پرستان آشکار کرد،آنها لحظات کوتاهی در خود فرو رفتند و خویشتن را ملامت کردند،و نزدیک بود بیداری گرایش به حق سراسر وجودشان را روشن کند،اما عوامل منفی یعنی تعصب و استکبار و لجاجت بر دعوت حق غلبه کرد،این لحظات پایان یافت و مجددا به انکار برخاستند(در اینجا نیز کلمه"ثم"به چشم می خورد) فَرَجَعُوا إِلیٰ أَنْفُسِهِمْ فَقٰالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظّٰالِمُونَ ثُمَّ نُکِسُوا عَلیٰ رُؤُسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا هٰؤُلاٰءِ یَنْطِقُونَ (انبیاء-64-65).

ضمنا از این بیان هماهنگی آنچه در معنی کافرون در اینجا گفتیم با"ثم" روشنتر می شود.

ص :351

[سوره النحل (16): آیات 84 تا 89]

اشاره

وَ یَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ شَهِیداً ثُمَّ لاٰ یُؤْذَنُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ (84) وَ إِذٰا رَأَی اَلَّذِینَ ظَلَمُوا اَلْعَذٰابَ فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ (85) وَ إِذٰا رَأَی اَلَّذِینَ أَشْرَکُوا شُرَکٰاءَهُمْ قٰالُوا رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ شُرَکٰاؤُنَا اَلَّذِینَ کُنّٰا نَدْعُوا مِنْ دُونِکَ فَأَلْقَوْا إِلَیْهِمُ اَلْقَوْلَ إِنَّکُمْ لَکٰاذِبُونَ (86) وَ أَلْقَوْا إِلَی اَللّٰهِ یَوْمَئِذٍ اَلسَّلَمَ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (87) اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ زِدْنٰاهُمْ عَذٰاباً فَوْقَ اَلْعَذٰابِ بِمٰا کٰانُوا یُفْسِدُونَ (88) وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّهٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ جِئْنٰا بِکَ شَهِیداً عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ اَلْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَهً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ (89)

ص :352

ترجمه:

84-بخاطر بیاورید روزی را که از هر امتی گواهی بر آنها مبعوث می کنیم،سپس به کافران اجازه(سخن گفتن)داده نمی شود(چرا که دست و پا و گوش و چشم حتی پوست تن آنها گواهی می دهند)و توانایی بر رضایت طلبیدن(و تقاضای) عفو ندارند.

85-هنگامی که ظالمان عذاب را ببینند نه به آنها تخفیف داده می شود،و نه مهلت.

86-و هنگامی که مشرکان معبودهایی را که شریک خدا قرار دادند می بینند می گویند پروردگارا اینها شریکانی است که ما بجای تو آنها را می خواندیم،در این هنگام معبودان به آنها می گویند شما دروغگو هستید.

87-و در آن روز همگی در پیشگاه خدا اظهار تسلیم می کنند،و تمام آنچه را دروغ می بستند گم و نابود می شود!.

88-آنها که کافر شدند و(مردم را)از راه خدا باز داشتند عذابی بر عذابشان بخاطر فسادی که می کردند می افزائیم.

89-بیاد آورید روزی را که از هر امتی گواهی از خودشان بر آنها معبوث می کنیم، و تو را گواه آنها قرار می دهیم،و ما این کتاب(آسمانی)را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز است،و مایه هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است.

تفسیر:

آنجا که تمام درها به روی بدکاران بسته می شود

در تعقیب آیات گذشته که واکنش نادرست منکران حق را در برابر نعمتهای گوناگون پروردگار بیان می کرد،در این آیات به گوشه ای از مجازاتهای دردناک آنها در جهان دیگر اشاره می کند تا سرنوشت شوم خود را دریابند و تا دیر نشده به تجدید نظر برخیزند.

نخست می گوید:"به خاطر بیاورید روزی را که ما از هر امتی گواهی

ص :353

بر آنها مبعوث می کنیم"( وَ یَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ کُلِّ أُمَّهٍ شَهِیداً ) (1).

آیا با وجود علم بی پایان خدا نیازی به وجود شهید و گواه دیگری نیز هست؟این سؤالی است که فورا در اینجا به ذهن می رسد،اما با توجه به یک نکته پاسخ آن روشن می شود،و آن اینکه این امور غالبا جنبه روانی دارد یعنی انسان هر قدر مراقبین و گواهان بیشتری در برابر خود ببیند،بیشتر حساب کار خود را می رسد،حد اقل از شرمساری و رسوایی در میان افراد فزونتری نگران می شود.

سپس اضافه می کند که در آن دادگاه،"اجازه سخن گفتن به کافران داده نمی شود"( ثُمَّ لاٰ یُؤْذَنُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا ).

آیا ممکن است خداوند اجازه دفاع به مجرمی ندهد؟آری،در آنجا نیاز به سخن گفتن با زبان نیست،دست و پا و گوش و چشم و پوست بدن و حتی زمینی که انسان بر آن گناه یا ثواب کرده است،گواهی می دهند،بنا بر این نوبت به زبان نمی رسد،این حقیقتی است که از آیات دیگر قرآن نیز استفاده می شود (سوره یس آیه 65 و سوره مرسلات آیه 36).

نه تنها به آنها اجازه سخن گفتن داده نمی شود"بلکه توانایی بر جبران و اصلاح و تقاضای عفو نیز ندارند"( وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ ) (2).

ص :354


1- 1) یوم در اینجا ظرف است و متعلق به فعل مقدر می باشد و در تقدیر چنین بوده "و لیذکروا"یا"و اذکروا".
2- 2) یستعتبون از ماده"استعتاب"در اصل از"عتاب"گرفته شده است که به معنی اظهار خشونت در سخن با دیگری آمده است،بنا بر این"استعتاب"مفهومش این است که شخص گنهکار از صاحب حق،طلب عتاب کند،یعنی خود را در برابر سرزنشهای او قرار دهد تا خشم صاحب حق فرو بنشیند و رضایت بدهد،و به همین دلیل بعضی"استعتاب"را به معنی"استرضاء"یعنی"رضایت طلبیدن"گرفته اند،در حالی که حقیقت مفهوم آن رضایت طلبیدن نیست بلکه لازمه مفهوم آن است.

چرا که آنجا سرای برخورد با نتیجه ها و بازتابهای عمل است نه جای انجام عمل و یا جبران و اصلاح،درست همانند میوه ای که از شاخه جدا می شود که دوران رشد و نموش پایان گرفته است.

*** آیه بعد اضافه می کند این ظالمان ستم پیشه هنگامی که از مرحله حساب گذشته و در برابر عذاب الهی قرار گرفتند گاهی تقاضای تخفیف و گاهی تقاضای مهلت می کنند،اما"هنگامی که ظالمان مجازات را ببینند نه به آنها تخفیف عذاب داده می شود و نه مهلت"( وَ إِذٰا رَأَی الَّذِینَ ظَلَمُوا الْعَذٰابَ فَلاٰ یُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لاٰ هُمْ یُنْظَرُونَ ).

نکته جالب توجه اینکه در این دو آیه به چهار مرحله از حالات مجرمان اشاره شده که مشابه آن را در این جهان نیز با چشم خود می بینیم:

نخستین مرحله اینکه مجرم می کوشد با پشت هم اندازی خود را تبرئه کند.

هنگامی که به این هدف نائل نشد در مرحله دوم تلاش می کند که طرف را بر سر مهر آورد،سرزنشهای او را به جان بخرد و رضایت او را حاصل کند.

اگر این مرحله نیز کارگر نشد،در مرحله سوم تقاضای تخفیف عذاب می کند،می گوید مجازات بکن اما کمتر؟ اگر آنهم به خاطر عظمت گناهش مؤثر نیفتاد تقاضای مهلت می کند، و این آخرین تلاش برای نجات از مجازات است.

ولی قرآن می گوید:اعمال این ستمکاران آن قدر زشت و بار گناهانشان سنگین است که نه اجازه دفاع می یابند،نه موفق به جلب رضایت می شوند،نه تخفیفی در کارشان است،و نه مهلتی!.

***

ص :355

در آیه بعد هم چنان،سخن از آینده شوم مشرکان،به خاطر پرستیدن بتها است،می فرماید،در صحنه قیامت که معبودهای ساختگی و انسانهایی که همچون بت پرستش می شدند در کنار پرستش کنندگان قرار می گیرند،"هنگامی که این عابدان،معبودان خود را می بینند می گویند پروردگارا!اینها همان، شریکانی هستند که ما برای تو ساختیم و به جای خواندن تو آنها را می خواندیم" ( وَ إِذٰا رَأَی الَّذِینَ أَشْرَکُوا شُرَکٰاءَهُمْ قٰالُوا رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ شُرَکٰاؤُنَا الَّذِینَ کُنّٰا نَدْعُوا مِنْ دُونِکَ ).

این معبودان نیز،ما را در این کار وسوسه کردند و در حقیقت شریک جرم ما بودند،بنا بر این سهمی از عذاب و مجازات ما را برای آنها قرار ده.

در این هنگام به فرمان خدا،"بتها به سخن در می آیند و به عابدان خود می گویند شما قطعا دروغگو هستید"!( فَأَلْقَوْا إِلَیْهِمُ الْقَوْلَ إِنَّکُمْ لَکٰاذِبُونَ ).

ما نه شریک خدا بودیم و نه شما را وسوسه کردیم و نه محکوم به پذیرش بخشی از مجازاتتان هستیم.

***

در اینجا به چند نکته باید توجه کرد:

اشاره
1-تعبیر به شُرَکٰاءَهُمْ

(شرکای بت پرستان)به جای"شرکاء اللّٰه"(شریکان خدا)به خاطر این است که بتها هرگز شریک پروردگار نبودند،بلکه این شرکاء تخیلی و پنداری و کاذب را بت پرستان برای خود ساخته بودند،و چه بهتر که به خود آنها نسبت داده شود نه به خدا.

علاوه بر این چنان که در گذشته دیدیم،بت پرستان بخشی از چهارپایان و زراعتهای خود را به بتها اختصاص می دادند و آنها را شریک خود می ساختند.

2- [2-در عرصه قیامت بتها نیز ظاهر می شوند]

از آیه فوق استفاده می شود که بتها نیز در عرصه قیامت،ظاهر می شوند

ص :356

نه تنها انسانهایی که همچون فرعون و نمرود،معبود واقع شدند بلکه بتهای بی جان نیز در آنجا حضور دارند.

در آیه 98 از سوره انبیاء خطاب به مشرکان می خوانیم إِنَّکُمْ وَ مٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ :"شما و آنچه را غیر از خدا پرستش می کنید آتشگیره جهنمند".

3- [3-مشرکان اعتراف می کنند که این معبودها را پرستش می کردند]

در آیه بالا می خوانیم مشرکان در آن روز می گویند"ما این معبودها را پرستش می کردیم"البته این سخن دروغی نیست که بتها بخواهند آنها را تکذیب کنند.

ولی ممکن است این تکذیب به خاطر آن باشد که معبودهای ساختگی، لیاقت خود را برای پرستش تکذیب می کنند،و یا اینکه عابدین،جمله دیگری را هم اضافه می کردند که خدایا این معبودها نیز در وسوسه کردن ما شریک بودند و در جواب می شنوند که شما دروغ می گوئید،ما قدرت بر وسوسه نداشتیم.

4- [4-تعبیر به" فَأَلْقَوْا إِلَیْهِمُ الْقَوْلَ "]

تعبیر به" فَأَلْقَوْا إِلَیْهِمُ الْقَوْلَ "(سخن به آنها می افکنند)به جای "قالوا لهم"(به آنها می گویند)شاید به خاطر آن است که بتها قدرتی بر سخن گفتن از خود ندارند و اگر سخنی می گویند به خاطر القای پروردگار است، یعنی خداوند سخنی به آنها القا می کند و آنها همان را به پرستش کنندگان خود القا می نمایند.

*** در آیه بعد اضافه می کند که بعد از این سخن و شنیدن پاسخ"همگی در پیشگاه خدا اظهار تسلیم می کنند"و غرور و نخوت و تعصبهای کورکورانه این عابدان نادان با دیدن چهره حق کنار می رود و سر تعظیم در پیشگاهش فرود میاورند

ص :357

( وَ أَلْقَوْا إِلَی اللّٰهِ یَوْمَئِذٍ السَّلَمَ ) (1).

و در این هنگام که همه چیز همچون آفتاب روشن می گردد"تمام دروغها و افتراهای این گروه بی خرد،گم و نابود می شود( وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ ).

هم نسبت دروغین شریک خدا بودن،محو و بی رنگ می شود،و هم پندار شفاعت بتها در پیشگاه خدا،چرا که به خوبی می بینند،نه تنها کاری از بتها ساخته نیست،بلکه همانها آتش گیره های دوزخ می شوند و به جان پرستش کنندگانشان می افتند! *** تا اینجا بیان حال مشرکان گمراهی بود که در شرک و انحراف خود غوطه ور بودند،بی آنکه دیگری را به این راه بخوانند،سپس حال کسانی را بیان می کند که در عین گمراهی به گمراه ساختن دیگران نیز اصرار دارند، و می فرماید"کسانی که کافر شدند و مردم را از راه خدا باز داشتند،مجازاتی ما فوق مجازات کفرشان بر آنها می افزائیم در برابر آنچه فساد می کردند".

( اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ زِدْنٰاهُمْ عَذٰاباً فَوْقَ الْعَذٰابِ بِمٰا کٰانُوا یُفْسِدُونَ ).

آنها هم بار مسئولیت خویش را بر دوش می کشند و هم شریک جرم دیگران هستند،چرا که عامل فساد در روی زمین و گمراهی خلق خدا،و مانع از پیمودن راه حق شدند.

تا کنون کرارا یادآور شده ایم که از نظر منطق اجتماعی اسلام،هر کس سنت نیک و بدی بگذارد در تمام عمل عاملان به آن سنت شریک است،در حدیث

ص :358


1- 1) بعضی از مفسران مانند نویسنده محترم المیزان،احتمال داده اند که اظهار تسلیم در اینجا فقط از ناحیه عابدان بوده باشد و نه بتها و جمله آخر آیه را گواه بر این مطلب گرفته اند.

مشهوری می خوانیم"هر کس سنت نیکی بگذارد،پاداش کسانی که به آن عمل کنند برای او هست بی آنکه از پاداش آنها کاسته شود،و هر کس سنت بدی بگذارد،گناه همه کسانی که به آن عمل می کنند بر او نوشته می شود،بی آنکه از گناه آنها چیزی کاسته شود".

و به هر حال این تعبیرهای تکان دهنده قرآن و احادیث،مسئولیت رهبران را در برابر خدا و خلق خدا آشکار می سازد.

*** سپس به دنبال سخنی که از وجود گواه در امتی در چند آیه قبل به میان آمد مجددا به سراغ آن بحث با توضیح بیشتری می رود،و می گوید:"به خاطر بیاورید آن روز را که ما از میان هر امتی گواهی از خود آنها بر آنها مبعوث می کنیم"( وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّهٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ).

با اینکه علم خدا به همه چیز احاطه دارد،اما وجود این گواهان مخصوصا از کسانی که از میان خود امتها برخاسته اند تاکید بیشتری بر نظارت دائمی بر اعمال انسانها است،و هشداری است بر این مراقبت قطعی و همیشگی.

گرچه این حکم عام شامل مسلمانان و پیامبر اسلام ص نیز می شود،ولی برای تاکید بیشتر خصوصا آن را مطرح کرده می فرماید:"و ما تو را شاهد و گواه بر این گروه مسلمانان قرار می دهیم"( وَ جِئْنٰا بِکَ شَهِیداً عَلیٰ هٰؤُلاٰءِ ).

بنا بر آنچه گفته شد منظور از"هؤلاء"مسلمانانی است که در عصر پیامبر ص می زیستند و پیامبر ص ناظر و شاهد و گواه اعمال آنها بود،و طبعا بعد از پیامبر ص باید کسی در میان امت باشد که شاهد و گواه اعمال آنها گردد.

شاهدی باشد پاک از هر گونه گناه و خطا تا حق شهادت را به خوبی بتواند ادا کند.

و از همین رو بعضی از مفسران(اعم از علمای تشیع و تسنن)خواسته اند آیه

ص :359

را دلیلی بر وجود گواه و حجت عادلی در هر عصر و زمان بدانند،البته تفسیر آن طبق عقیده شیعه دائر به وجود امام معصوم در هر زمان کاملا روشن است،ولی برای علمای مذهب تسنن توجیه آن چندان آسان نیست.

و شاید به خاطر همین مشکل،فخر رازی در تفسیرش گرفتار توجیهی شده که خالی از اشکال نیست،او می گوید:"از این آیه نتیجه می گیریم که هیچ عصری از اعصار خالی از شاهد و گواهی بر مردم نیست،شاهد و گواه باید جائز الخطا نباشد و گرنه او هم نیاز به شاهد و گواه دیگری دارد،و این امر به صورت تسلسل تا بی نهایت ادامه خواهد یافت،نتیجه اینکه در هر عصری باید جمعیتی باشند که گفتارشان حجت باشد و این راهی ندارد جز اینکه بگوئیم اجماع امت،حجت است"(یعنی مجموع مردم هر زمان بطور دستجمعی هرگز راه خطا نمی پویند) (1).

اگر فخر رازی کمی از محدوده عقائد خویش گام بیرون می نهاد مسلما گرفتار چنین سخن تعصب آمیزی نمی شد،زیرا قرآن می گوید برای هر امتی یک گواه از جنس آنها قرار دادیم نه اینکه مجموع امت برای فرد فرد امت، حجت و گواه است.

البته همانگونه که در سوره نساء ذیل آیه 41 مشروحا بیان کردیم دو احتمال دیگر در تفسیر"هؤلاء"داده شده:نخست اینکه هؤلاء"اشاره به شهداء امتهای پیشین یعنی انبیاء و اوصیای آنها بوده باشد و به این ترتیب پیامبر اسلام هم گواه بر این امت است و هم بر پیامبران گذشته،دیگر اینکه منظور از شاهد و گواه شاهد عملی بودن است،یعنی کسی که وجودش،الگو و میزان سنجش حق و باطل است(برای توضیح بیشتر به جلد سوم تفسیر نمونه صفحه 391 به بعد مراجعه فرمائید).

ص :360


1- 1) تفسیر فخر رازی جلد 20 صفحه 98.

و از آنجا که قرار دادن شهید و گواه،فرع بر این است که قبلا برنامه کامل و جامعی در اختیار افراد قرار داده شده باشد،بطوری که حجت بر همگی تمام شود،تا به دنبال آن،مساله نظارت و مراقبت مفهوم صحیحی پیدا کند،لذا بلافاصله می گوید:"و ما این کتاب آسمانی(قرآن)را بر تو نازل کردیم که بیان همه چیز در آن است"( وَ نَزَّلْنٰا عَلَیْکَ الْکِتٰابَ تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ ).

"هم هدایت است و هم رحمت،و هم مایه بشارت برای همه مسلمانان جهان" ( وَ هُدیً وَ رَحْمَهً وَ بُشْریٰ لِلْمُسْلِمِینَ ).

***

نکته ها:

اشاره
1-قرآن بیانگر همه چیز است.

از مهمترین مباحثی که در آیات فوق به میان آمده"تبیان کل شیء"بودن قرآن است.

"تبیان"(به کسر"ت"یا فتح آن)معنی مصدری دارد،یعنی بیان کردن (1)و از این تعبیر با توجه به وسعت مفهوم" لِکُلِّ شَیْءٍ "به خوبی می توان استدلال کرد که در قرآن،بیان همه چیز هست،ولی با توجه به این نکته که قرآن یک کتاب تربیت و انسانسازی است که برای تکامل فرد و جامعه در همه جنبه های معنوی و مادی نازل شده است روشن می شود که منظور از همه چیز،تمام اموری است که برای پیمودن این راه لازم است،نه اینکه قرآن یک دائره المعارف بزرگ است که تمام جزئیات علوم ریاضی و جغرافیایی و شیمی و فیزیک و گیاه شناسی و مانند آن در آن آمده است،هر چند قرآن یک دعوت کلی به کسب

ص :361


1- 1) آلوسی در"روح المعانی"از بعضی از ادبای عرب نقل می کند که تمام مصدرهایی که بر وزن تفعال آمده همه به فتح"ت"می باشد مگر دو لفظ"تبیان" و"تلقاء"،ضمنا بعضی این کلمه را مصدر،و بعضی اسم مصدر دانسته اند.

همه علوم و دانشها کرده که تمام دانشهای یاد شده و غیر آن در این دعوت کلی جمع است،به علاوه گ