لغتنامه دهخدا

مشخصات کتاب

سطح توصیف :پرونده
عنوان:ادبیات ـ لغت‌نامه دهخدا[سند]
منشا:سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور
تاریخ /دوره ایجاد:۱۳۴۱ ـ ۱۳۴۲.
مشخصات ظاهری:۱۶۰ برگ.
دامنه و محتوا:مکاتبات سازمان برنامه و بودجه درمورد کمک به سازمان لغت‌نامه دهخدا ، تامین اعتبار بابت تدوین و چاپ و انتشار شش مجله از لغت‌نامه دهخدا ، صورت حق تالیف مولفان.
توصیفگر:دانشگاه تهران
سازمان برنامه و بودجه
توصیفگر:اجتماع
ادبیات
قرارداد ها
حق‌التالیف
طرح‌های توسعه
اعتبارات
شماره دستیابی: ۲۲۰/۱۷۶۹۰

حرف ع

ع.

(حرف) حرف بیست ویکم است از حروف الفبای فارسی و حرف هیجدهم از الفبای «ابتثی» عربی پس از ظ و پیش از غ، و حرف شانزدهم از الفبای ابجدی پس از س و پیش از ف، و نام آن عین است و به حساب جُمّل نمایندهء عدد هفتاد بود. (فرهنگ نظام) (آنندراج). و از حروف ششگانهء حلق و از حروف تُرابیه یا أرضیه است. (برهان). و از حروف مصمته است. (آنندراج). || رمزی است علیه السلام را که صورت دیگر آن «4» است. || در فرهنگها علامت عربی بودن کلمه است. || و در هیئت علامت تربیع است. || و نیز علامت مصراع است یعنی نصف بیت. || در معجم های جغرافیائی رمز است موضع را. || و رمزی است عین بمعنی چشمه را. || این حرف در تمام زبانهای سامی بوده و نامش در تهجی عبرانی عین است بمعنی چشم چه شکل حرف مذکور در آن زبان شباهت بچشم دارد اما این تطبیق لفظ و معنی بر سبیل اتفاق است و الا حروف عربی از عبرانی بدون ملاحظهء معنی گرفته شده است. (فرهنگ نظام) (آنندراج). || این حرف از حروف مخصوص کلمات عربی است و در زبان فارسی صدای همزه دارد و در کلماتی دیده میشود که فارسیان از زبان عربی گرفته اند مانند عمر، عالی، عارض و یا از کلماتی که عربها در آن تصرف کرده اند مانند عاقرقرحا و نعناع و جز آن. (ناظم الاطباء).
ابدالها:
در عربی بدل به ح شود:
ضعیف = نحیف
ضعف = نحف
طلع = طلح
طماع = طماح
عدس = حدس
نفاع = نفاح
عنی = حتی. (از منتهی الارب).
|| «ع 1» رمز است ربیع الاول و «ع 2» رمز است ربیع الثانی را.

عا.

(ع اِ صوت) کلمه ای است که بدان بز را زجر کنند و رانند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).

عائب.

[ءِ] (ع ص) عیب کننده. || شیر خفته. (منتهی الارب) (آنندراج). الخاثر من اللبن. (اقرب الموارد).

عائث.

[ءِ] (ع اِ) شیر بیشه. (آنندراج) (منتهی الارب).

عائج.

[ءِ] (ع ص) ایستاده. (منتهی الارب).

عائد.

[ءِ] (ع ص) بازگردنده. || زیارت کنندهء بیمار. ج، عَود، عُوَّد، عُوّاد. (آنندراج) (منتهی الارب) (غیاث اللغات). || (اِ) آنچه به کسی مسترد شود و بازگردد از وجوه نقد و جز آن. (ناظم الاطباء). رجوع به عاید شود.

عائد.

[ءِ] (اِخ) ابن ثعلبة بن وبرة البلوی صحابی. وی از کسانی است که در تحت الشجرة بیعت کرد و شاهد فتح مصر بود و به سال 53 ه . ق. در برلس شهید شد. (الاعلام زرکلی).

عائدات.

[ءِ] (ع ص، اِ) جِ عائدة. رجوع به عائدة شود.

عائد شدن.

[ءِ شُ دَ] (مص مرکب) در تداول فارسی زبانان نصیب گشتن. به دست آمدن. سود بردن.

عائدة.

[ءِ دَ] (ع ص) مؤنث عائد. (منتهی الارب) :
در عبادت رفتن تو فائده
فائدهء آن باز با تو عاده.مولوی.
و رجوع به عائد شود. || (اِمص) نیکی. (منتهی الارب) (آنندراج). || مهربانی. (منتهی الارب). || عطا. بخشش. (منتهی الارب) (آنندراج) :
مائده از آسمان شد عائده
چون که گفت أنزل علینا مائده.مولوی.

عائذ.

[ءِ] (ع ص) پناه آورنده. (منتهی الارب) (آنندراج) :
این مرا زائر آن مرا عائذ
این مرا مخلص آن مرا دلدار.خاقانی.
|| نو زاینده از آهو اسب و شتر و گوسپند و جز آن. ج، عُوذ و عوذان. (منتهی الارب).

عائذ.

[ءِ] (اِخ) پدر بطنی از بنی ضبه است. (منتهی الارب).

عائذ.

[ءِ] (اِخ) جدی است جاهلی که پسران وی بطنی از ربیعه از اعراب عدنانند، و موطن آنان بیابان حجاز است. (الاعلام زرکلی).

عائذ.

[ءِ] (اِخ) ابن محصن بن ثعلبه ملقب به المثقب العبدی. از بنی عبدالقیس. شاعری جاهلی از مردم عراق بود و به عمروبن هند پیوست و او را دربارهء وی مدیحه هاست. نعمان بن منذر را مدح گفت. شعر او نیکو و در آن حکمت و رقتی است. (از الاعلام زرکلی).

عائذات.

[ءِ] (ع ص، اِ) جِ عائذة. رجوع به عائذه شود.

عائذالله.

[ءِ ذُلْ لاه] (اِخ) ابن سعد العشیرة. از مردم کهلان و از قحطانیان و جدی جاهلی است. (الاعلام زرکلی).

عائذالله.

[ءِ ذُلْ لاه] (اِخ) ابن عبداللهعمر الخولانی العوذی الدمشقی تابعی. وی از فقها و وعاظ دمشق بود و عبدالملک او را قضاء دمشق داد. و به سال هشتم هجری متولد شد و به سال 80 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عائذة.

[ءِ ذَ] (ع ص) مؤنث عائذ. ج، عائذات، عوائذ. (منتهی الارب). رجوع به عائذ شود.

عائر.

[ءِ] (ع ص) از: عَور. (اقرب الموارد). رجوع به عور شود. || آنچه به چشم درد رساند. (منتهی الارب). هر چه چشم را علت رساند. (از اقرب الموارد). || (اِ) درد چشم. (منتهی الارب). رمد. (اقرب الموارد). || خاشاک چشم. (منتهی الارب). قذی. (اقرب الموارد). || آبله ریزه بر پلک زیرین. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || تیر و سنگ که رسد و اندازهء آن معلوم نباشد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عائرة.

[ءِ رَ] (ع ص) مؤنث عائر. رجوع به عائر شود. || (اِ) بسیار که به نظر نگنجد و چشم خیره شود. گویند: له من المال عائرة عینین؛ یعنی او را مال بسیار است که چشم را پر میکند. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).

عائس.

[ءِ] (ع ص) نیکو سیاست کنندهء شتران. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || نگاهدارندهء مال و تدبیرکنندهء آن. یقال هو عائس مال. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عائش.

[ءِ] (ع ص) نیکوحال. (منتهی الارب).

عائش.

[ءِ] (اِخ) ابن انس. یکی از راویان است که از عطا روایت کند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عائشة.

[ءِ شَ] (اِخ) عایشة (وفات: 58 - 59 ه . ق.) وی دختر ابوبکر و از زنان رسول خدا (ص) است. کنیت او ام عبدالله و مادر وی ام رومان دختر عمیربن عامربن دهمان بن حارث بن غنم بن مالک بن کنانه است. رسول (ص) پس از مرگ خدیجه او را به زنی گرفت. عائشه از فقه و شعر بهره داشت و روایات بسیار از پیغمبر نقل کرده است و علمای عامه و اهل سنت بدان روایات تمسک کنند. گویند در حدود 2210 روایت و حدیث از او نقل شده است. از کارهای مهم عایشه، قیام او بر ضد علی (ع) است. پس از قتل عثمان به سال 35 ه . ق. که بجنگ معروف به «جمل» منتهی شد. در آن جنگ عائشه در هودجی بود و هودج را بر شتری نهاده بودند. رجوع به حبیب السیر ج 1 صص 527 - 530 و الاعلام زرکلی و تاریخ گزیده و عیون الاخبار و تاریخ الخلفاء شود.

عائشة.

[ءِ شَ] (اِخ) بنت احمد القرطبیه. شاعره و ادیبه و از مردم قرطبه است. او در عصر خویش در اندلس به فهم و فضل و کمال مشهور بود و خطی زیبا داشت و ملوک اندلس را مدح گفت و تا آخر عمر شوهر نکرد. به سال 400 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به عقد الفرید ج 1 ص 245 و عیون الاخبار ج 1 ص 258 شود.

عائشة.

[ءِ شَ] (اِخ) بنت اسماعیل پاشابن محمد کاشف تیمور. یکی از شعراء و ادباء و از نوابغ مصر بود و به عربی و ترکی و فارسی شعر میسرود. به سال 1256 ه . ق. در قاهره متولد شد و به سال 1320 ه . ق. درگذشت. او را آثار بسیاری است از جمله دیوان شعر اوست به عربی. (از الاعلام زرکلی).

عائشة.

[ءِ شَ] (اِخ) بنت طلحة بن عبیدالله. از طایفهء بنی تیم بن مرة است. زنی ادیب، فصیح و عالم به اخبار و حکایات عرب بود. مادر او ام کلثوم دختر ابوبکر صدیق و خالهء وی عایشه ام المؤمنین است و به خالهء خود سخت شباهت داشت. عائشه روی خود را نمیپوشانید. شوهر او، مصعب، او را در این باره سرزنش کرد. عائشه گفت خدا مرا صورتی زیبا داده است، دوست دارم آن را به مردمان بنمایانم و روی خویش را نمیپوشم. بخدا سوگند در من عاری نیست که کسی بتواند مرا بدان یاد کند. چون مصعب کشته شد، عمر بن عبیدالله تیمی او را به زنی گرفت. و چون عمر به سال 82 ه . ق. درگذشت، عائشه دیگر شوی نگرفت... حدود سال 110 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عائشة.

[ءِ شَ] (اِخ) بنت محمد عبدالهادی مقدسی. در عصر خود سیدهء محدثان دمشق بود و به سال 723 ه . ق. به دمشق متولد شد و در آنجا نشأت یافت. صحیح بخاری را بر حافظ حجاز خواند و ابن حجر از او روایت کند و کتابهای دیگر را نیز بر او خواند. عائشه در پایان عمر در علم حدیث منفرد گشت. به سال 816 ه . ق. به دمشق درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عائشة.

[ءِ شَ] (اِخ) بنت یوسف بن احمدبن الناصر الباعونی، مکنی به ام عبدالوهاب. شاعر بود نسبت او به باعون از قراء عجلون در شرق اردن است. مولد او به دمشق بود، و از علماء آن بلاد لغت و ادب فراگرفت. او راست: بدیعیه که بر آن شرحی نیکو نوشته است، الفتح الحقی، الملامح الشریفة فی الاَثار اللطیفة، در الغائص، منظومهء رائیه، الاشارات الخفیة فی المنازل العلیة. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به الموشح ص186 و عقدالفرید ج5 ص280 شود.

عائشهء لب جوی.

[ءِ شَ یِ لَ بِ](ترکیب اضافی، اِ مرکب) پرنده ای است که آن را به عربی صَعوة میگویند. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عائص.

[ءِ] (ع ص) گوسپند که سالها باردار نشود. ج، عوص. (آنندراج) (منتهی الارب). من الشاة التی لم تحمل اعواماً. (اقرب الموارد).

عائض.

[ءِ] (ع ص) عوض داده شده و فاعل است به معنی مفعول. (آنندراج) (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عائط.

[ءِ] (ع ص) شتر و زن که بی «عقر» سالها باردار نشود. ج، عیط و عُیَّط و عوط و عوطَط. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || شتر ماده که گشنی کرده نشود و بار نگیرد. (منتهی الارب) (آنندراج).

عائف.

[ءِ] (ع ص) فالگوی به مرغان و جز آن. (منتهی الارب) (آنندراج). آنکه بمرغان کهانت کند. (از اقرب الموارد). || ناپسند دارندهء طعام و شراب و جز آن را. (منتهی الارب) (آنندراج). و در حدیث ابن سیرین است: ان شریحا کان عائفا؛ یعنی صادق حدس بود نه آنکه در عیافت کار مردم جاهلیت میکرد. (از تاج العروس).

عائق.

[ءِ] (ع ص) بازدارنده از هر چیزی. || آنکه مردم را از امور بازدارد و بر تأخیر برانگیزد و تأخیر نماید. ج، عُوَّق. (منتهی الارب). || اصطلاح فیزیکی، جسمی را گویند که حرارت یا الکتریسته در آن بخوبی منتشر نشود و جسمی که ماوراء آن قرار گرفته محفوظ از الکتریسته یا حرارت باشد.

عائقة.

[ءِ قَ] (ع ص) مؤنث عائق. ج، عَوائق. رجوع به عائق شود.

عائل.

[ءِ] (ع ص) از عیل. درویش. نیازمند. ج، عالَة و عُیَّل و عَیلی. (منتهی الارب) (آنندراج) :
زنده از تو شاد از تو عائلی
مغتذی بی واسطه بی حائلی.مولوی.
|| (از عول) غالب از هر چیزی. || ترازوی مایل. (منتهی الارب).

عائلة.

[ءِ لَ] (ع ص، اِ) سیرت دشوار. (منتهی الارب). || (از: عیل) عائلة الرجل، اهل بیت او. عَیِّل. در اقرب الموارد آرد: و قیاساً درست است ولکن برنخوردم بدان. (از اقرب الموارد).

عائلی.

[ءِ] (حامص) درویشی. (غیاث اللغات از لطائف).

عائلی.

[ءِ] (اِخ) قریه ای است به یک فرسنگ و نیمی جنوب شیراز. (فارسنامهء ناصری). رجوع به عایلی شود.

عائم.

[ءِ] (اِخ) بتی است. (منتهی الارب).

عائن.

[ءِ] (ع ص) چشم کننده. || (اِ) آب روان. یقال: شرب من عائن؛ ای من ماء سائل. || ما بها عائن؛ أی احد. (منتهی الارب). یعنی هیچکس بدینجا نیست.

عائهة.

[ءِ هَ] (ع اِ) فریاد و خروش. (منتهی الارب).

عاب.

(ع اِ) آهو. عیب. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به عیب شود.

عابث.

[بِ] (ع ص) بازی کننده. (آنندراج) (غیاث اللغات) :
آدمی داند که خانه حادث است
عنکبوتی نی که در وی عابث است.مولوی.
روی به دفع حوادث و تدارک خطوب روزگار عابث آریم. (جهانگشای جوینی).

عابد.

[بِ] (ع ص) پرستندهء خدا و ملتزم به شرائع دین. (از اقرب الموارد). پرستنده. عبادت کننده :
عابدان را پرده این خواهد درید
زاهدان را توبه آن خواهد شکست.خاقانی.
خدا از عابدان آنها گزیند
که در راه خدا آن را نبیند.نظامی.
چه گویی در حق فلان عابد که دیگران به طعنه سخنها گفته اند. (گلستان سعدی).
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را.
سعدی (گلستان).
|| موحد. (ذیل اقرب الموارد بنقل از تاج العروس). || خادم. (اقرب الموارد). || مرد با ننگ و عار. و گفته اند بدین معنی است قول خداوند تعالی : ان کان للرحمن ولد فانا اول العابدین. (قرآن 43/81). أی اول الاَنفین. (از منتهی الارب).

عابد.

[بِ] (اِخ) کوهی است. (منتهی الارب). کوهی است در اطراف مصر... (معجم البلدان).

عابد.

[بِ] (اِخ) ابن عمر بن مخزوم. پدر عبدالله بن سائب عابدی صحابی و عبدالله بن مسیب عابدی محدث است. (از منتهی الارب).

عابد.

[بِ] (اِخ) بیرمی لاری. از شعرا است. هدایت نویسد: نامش زین العابدین و معروف به شاه زند است. اشعار بطریق عرفا بسیار دارد از آن جمله است:
آستین برمیفشاندم در سماع
دست یار آمد بدستم یللی.
(مجمع الفصحاء ج1 ص339).
او راست: روضة المؤمنین. (الذریعه ج 9 ص662) (صبح گلشن ص 265).

عابدآباد.

[بِ] (اِخ) قریه ای است به سه فرسنگی میانهء شمال و مغرب شهر خفر شهرستان جهرم. (فارسنامه). دهی است از دهستان بخش خفر شهرستان جهرم واقع در 32 هزارگزی شمال باختری باب انار و یک هزارگزی راه عمومی خفر به کوار. در دامنه واقع و هوای آن معتدل و مالاریائی است و 167 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء قره آغاج تأمین میشود و محصول آن غلات، برنج، بادام و میوه است. شغل اهالی زراعت و باغبانی و صنعت دستی زنان گلیم بافی میباشد. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عابدالاوثان.

[بِ دُلْ اَ] (ع ص مرکب)بت پرست. (مهذب الاسماء).

عابد بخاری.

[بِ دِ بُ] (اِخ) راقم. شاعر فارسی زبان و معاصر نصرآبادی است. شعرش در تذکرهء نصرآبادی ص 439 آمده است.

عابدفریب.

[بِ فِ / فَ] (نف مرکب)فریبندهء عابد. که عابد را از عبادت خدا باز دارد. سخت زیبا چنانکه عابد تارک دنیا را نیز بفریبد و شیفتهء خویش سازد :
از این مه پارهء عابدفریبی
ملائک سیرتی خورشیدزیبی.سعدی.
گوئی دو چشم جادوی عابدفریب او
بر چشم من بسحر ببستند خواب را.سعدی.
آن چشم آهوانهء عابدفریب بین
کش کاروان سحر بدنباله میرود.حافظ.

عابدی.

[بِ ] (ص نسبی) نسبت است به عابدبن عمروبن مخزوم. (الانساب سمعانی).

عابدین.

[بِ] (اِخ) از مزارع قریهء طالقان قم است. (از مرآت البلدان ج 4 ص 262).

عابدین.

[بِ] (اِخ) (زین العابدین) لقب علی بن الحسین است. (از الاعلام زرکلی). رجوع به علی بن الحسین شود.

عابر.

[بِ] (ع ص) عبورکننده و راه گذرنده. (آنندراج) (منتهی الارب) (غیاث اللغات).
- عابر سبیل؛ راه گذر. مسافر. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به همین ترکیب شود. || با اشک، گویند رجل عابر و امرأة عابر. (منتهی الارب).

عابر.

[بَ] (اِخ) ابن شالخ بن ارفخشدبن سام بن نوح. (آنندراج) (منتهی الارب). در لباب الانساب عابربن ارفخشدبن سام بن نوح، ضبط شده است.

عابرسبیل.

[بِ رِ سَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) رهگذر. مسافر. (منتهی الارب) :
ساکن خانهء علوم توئی
غیر تو عابر سبیل آمد.خاقانی.

عابرة.

[بِ رَ] (ع ص) مؤنث عابر. (اقرب الموارد). || لغة عابرة؛ جائزه. (اقرب الموارد). جائز و روان. (منتهی الارب).

عابری.

[بِ] (ص نسبی) منسوب به عابِر. رجوع به عابر شود.

عابری.

[بَ] (ص نسبی) نسبت است به عابربن ارفخشدبن سام. (لباب الانساب). رجوع به عابَربن شالخ شود.

عابس.

[بِ] (ع ص) ترشروی. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عابس.

[بِ] (اِخ) نام شمشیر عبدالرحمان بن سلیم کلبی. (منتهی الارب) (آنندراج).

عابس.

[بِ] (اِخ) ابن سعید المرادی. قاضی و از والیان و پیشوایان بود. مسلمة بن مخلد به سال 49 ه . ق. وی را شرطگی مصر سپس ولایت دریا داد و عابس در مرزها غزو کرد. دیگر بار وی را مسلمة به سال 57 بشرطگی بازگرداند و به سال 60 خلیفتی خویش در فسطاط بدو گذاشت. آنگاه قضاوت و شرطگی با هم یافت و بدان دو شغل بود تا به سال 68 ه . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی).

عابسی.

[بِ] (ص نسبی) نسبت است به بنی عابس از بکربن وائل. (از الانساب سمعانی). مؤلف لباب الانساب نویسد: صحیح این نسبت عایشی است نه عابسی.

عابیة.

[یَ] (ع ص) زن نیکوروی حسنة. (منتهی الارب) (آنندراج). زن زیبا. گویند: جاریة عابیة. (اقرب الموارد).

عاتٍ.

[تِ نْ] (ع ص) متکبر و درگذرنده از حد. (منتهی الارب) (آنندراج). عاتی. رجوع به عاتی شود.

عاتب.

[تِ] (ع ص) ملامت کننده. سرزنش کننده. (ناظم الاطباء). || آنکه یک پای وی بریده بود و بر دیگر پای رود. (مهذب الاسماء).

عاتر.

[تِ] (ع ص) مضطرب. (مهذب الاسماء). به اهتزاز درآینده. گویند: عنده سیف باتر و رمح عاتر. (اقرب الموارد). || فرج دروا کرده از شهوت. (تاج العروس) (منتهی الارب). فرج گشاده از تیزی شهوت. (منتهی الارب).

عاتر.

[تِ] (اِخ) شهری است در ساحل یهودا صحیفهء یوشع 19 : 7 که آن را توکن نیز گویند کتاب اول تواریخ ایام 4 : 32 و بعضی را گمان چنان است که عاتر همان تل آثار است و دیگران آن را عتاره گویند و بعضی گمان دارند که عطره میباشد. (قاموس کتاب مقدس).

عاتق.

[تِ] (ع ص) آزاد. (از اقرب الموارد). || می کهنه که مهر از آن برداشته باشند. || خیک فراخ. || دختر نوجوان یا دختر نوبالغ یا زن بی نکاح یا زن جوانی که در خانهء پدر مانده. || (اِ) دوش و جای چادر پوشیدن از دوش. مابین کتف و بن گردن. ج، عُتُق. || (ص) کمان کهنهء سرخ رنگ. || (اِ) چوزهء مرغ که قوت گرفته و به پریدن رسیده باشد. || چوزهء سنگخواره. (منتهی الارب). || بچه کبوتر که هنوز قوت نگرفته باشد. ج، عواتق. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاتق الثریا.

[تِ قُثْ ثُ رَیْ یا] (اِخ)ستاره ای است. (اقرب الموارد).

عاتقة.

[تِ قَ] (ع ص) کمان کهنهء سرخ رنگ. (اقرب الموارد). رجوع به عاتق و عاتک شود. || دختر جوان. مؤلف اقرب الموارد آرد: در صحاح گوید، جاریة عاتقة یعنی شابة، که به بلوغ رسیده و هنوز به شوی نرفته باشد. (اقرب الموارد).

عاتک.

[تِ] (ع ص) بی آمیغ از رنگها. (منتهی الارب). خالص از هر رنگ و از هرچیز. (اقرب الموارد). || جوانمرد. (منتهی الارب). کریم. (اقرب الموارد). || ستیهنده. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || از حالی بحالی گردنده. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || کمان کهنهء سرخ. (شرح قاموس) (منتهی الارب) (آنندراج). || نبیذ صاف و پاکیزه. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاتکة.

[تِ کَ] (ع ص) خرمابن که گشن نپذیرد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || زن آلوده بخوشبویی. (منتهی الارب). زن سرخ گون از طیب و گفته اند زنی که طیب فراوان بکار برد، چندانکه پوست او بزردی گراید. (اقرب الموارد). || کمان کهنه که دیرینه بود و سرخ شده باشد. (اقرب الموارد).

عاتکة.

[تِ کَ] (اِخ) نام نه تن از زنان قریش است که جده های پیغمبر (ص)اند و قول او (ص) که فرماید انا ابن عواتک من سلیم، مقصود آن زنانند که عاتکه نام دارند. (از منتهی الارب).

عاتم.

[تِ] (ع ص) مهمان شبانگاه آینده. یقال: جائنا ضیف عاتم. (منتهی الارب) (آنندراج). جاءَ نا ضیف عاتم؛ ای بطی ء ممس. (اقرب الموارد).

عاتمات.

[تِ] (ع ص) النجوم العاتمات؛ ستارگان که از تیرگی هوا تاریک و پوشیده گردند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عاتن.

[تِ] (ع ص) توانا. (منتهی الارب).

عاتی.

(ع ص) (از: عتو). متکبر و از حد درگذرنده. (آنندراج). || مردی درشونده در فساد که پند هیچکس نپذیرد. (مهذب الاسماء).

عاتیة.

[یَ] (ع ص) مؤنث عاتی. رجوع به عاتی شود. || سخت وزنده. (از اقرب الموارد) : و اما عاد فاهلکوا بریح صرصر عاتیة. (قرآن 69/6).

عاثر.

[ثِ] (ع ص) شکوخنده. لغزنده. (ناظم الاطباء). || دروغگو. (اقرب الموارد).

عاثره.

[ثِ رَ] (ع ص) مؤنث عاثر. رجوع به عاثر شود. || (اِ) حادثه که موجب عثور شود. (از اقرب الموارد).

عاثور.

(ع اِ) جای هلاک. گویند: وقع فی عاثور شر و عافور شر. (منتهی الارب). المهلکة من الارضین. (اقرب الموارد). || بدی. (منتهی الارب). شر. (اقرب الموارد). || گوی که جهت شکار شیر و جز آن کنند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || گو و مانند آن که آماده شود تا کسی در آن افتد. و آن فاعول است از عثار. (اقرب الموارد). || آنچه بدان لغزند. (اقرب الموارد). || چاه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عاج.

[عاج ج] (ع ص) طریق عاج؛ راه پر از روندگان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عاج.

[جِ] (ع اِ) مبنی بر کسر زجری است مر ناقه را. (منتهی الارب).

عاج.

(ع اِ) استخوان پشت دابهء دریائی است یا آن باخه ای است که از آن دست برنجن و شانه ها سازند. و عامه عاج را دندان فیل گویند. (منتهی الارب). لیث گوید: تنها دندان فیل را عاج گویند. (اقرب الموارد). عاج از جمله متاعهای عمدهء تجارت صور. و تخت سلیمان از عاج بود و در بناء خانه ها و اسباب و اثاث البیت مستعمل بود. و بعضی را گمان چنان است که مقصود از قصرهای عاج که در کتاب مزامیر مسطور است ظرفی چوبی است که به هیئت قصر از عاج تشکیل یافته یا با عاج مرصع گشته بود که از برای محافظت عطریات میساختند. و دور نیست که مقصود از قصری باشد که بیشتر اسبابهایش از عاج باشد. (قاموس کتاب مقدس) :
بامدادان که صبح زرین عاج
کرسی از زر نهاد و تخت از عاج.نظامی.
- تخت عاج؛ تختی که در آن عاج بکار رفته باشد :
ببوسیدم این پایهء تخت عاج
دلم گشت روشن بدین فر و تاج.فردوسی.
چو کاوس را دید بر تخت عاج
ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج.فردوسی.
یکی تخت عاج و یکی تخت چغ
یکی جای شاه و یکی جای مغ.اسدی.

عاج.

(ع ص) ناقهء نرم و رام. (منتهی الارب).

عاجز.

[جِ] (ع ص) سست و ناتوان. ج، عواجز و عجزة. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). درمانده. ج، عاجزون. (مهذب الاسماء) :
روستائی زمین چو کرد شیار
گشت عاجز که بود بس ناهار.دقیقی.
و قویترین سببی در کارهای دنیا مشارکت مشتی دون عاجز است. (کلیله و دمنه). مردم دو گروه اند: حازم و عاجز. (کلیله و دمنه).
عاجز باشد که دست قوت یابد
برخیزد و دست عاجزان برتابد.
سعدی (گلستان).
|| کوتاه. (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد).

عاجز آمدن.

[جِ مَ دَ] (مص مرکب)ناتوان ماندن. قادر نبودن. توانا نبودن : چنان نبشتی که از آن نیکوتر نبودی چنانکه دبیران استاد در انشاء آن عاجز آمدندی. (تاریخ بیهقی).
آن را که مصطفی چو همه عاجز آمدند
در حرب روز بدر بدو داد رایتش.
ناصرخسرو.
رشته تا یکتاست آن را زور زالی بگسلد
چون دو تا شد عاجز آید از گسستن زال زر.
سنائی.
دعوی طبابت کردند و از معالجه ها عاجز آمدند. (مجالس سعدی ص 14). جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت عاجز آمدی. (گلستان). رجوع به عاجز شود.

عاجزانه.

[جِ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب)بحالت عجز. بحالت ناتوانی. مانند عاجز :گفت کلمتی عاجزانه بگویم باشد که آب حلم شاه آتش غضب او را سکون دهد. (سندبادنامه ص 158). و رجوع به عاجز شود.

عاجز سرابی.

[جِ زِ سَ] (اِخ) شاعری است و دیوان او به چاپ رسیده است. رجوع به دانشمندان آذربایجان و نگارستان و الذریعه ج 9 ص 662 شود.

عاجز شدن.

[جِ شُ دَ] (مص مرکب)درماندن. فروماندن :
بفعل نکو جمله عاجز شدند
فرومایه دیوان ز پر مایه جم.ناصرخسرو.
نبینی که چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشم پلنگ.سعدی.
مرو زیر بار گنه ای پسر
که حمال عاجز شود در سفر.
سعدی (بوستان).
چنان در حصارش کشیدند تنگ
که عاجز شد از تیرباران و سنگ.
سعدی (بوستان).
و رجوع به عاجز شود.

عاجز کردن.

[جِ کَ دَ] (مص مرکب)درمانده کردن. ناتوان ساختن :
کمالت عاجزم کرد و عجب نیست
که تو هم عاجزی اندر کمالت.خاقانی.
موران به اتفاق شیر را عاجز کنند. (مجالس سعدی ص23).

عاجز ماندن.

[جِ دَ] (مص مرکب) ناتوان شدن. درماندن :
قامتی داری که سحری میکند
کاندران عاجز بماند سامری.سعدی.
جهان آن تو و تو مانده عاجز
ز تو محروم تر کس دیده هرگز.شبستری.

عاجز مرندی.

[جِ زِ مَ رَ] (اِخ) شاعری آذربایجانی است و نام او حاج میرزا یوسف است. تربیت او را در دانشمندان آذربایجان معرفی کرده است. (الذریعه ج 9 ص662).

عاجزنواز.

[جِ نَ] (نف مرکب) نوازندهء عاجز. تیمارخوار ناتوان. که ناتوانان را نوازد و دستگیری کند :
زمین بوس شه تازه تر کرد باز
چنین گفت کای شاه عاجزنواز.نظامی.
تواند که بانوی عاجزنواز
گشاید بما بر در گنج باز.نظامی.
و رجوع به عاجز شود.

عاجزنوازی.

[جِ نَ] (حامص مرکب) عمل عاجزنواز :
زمانه چو عاجزنوازی کند
به تند اژدها مور بازی کند.نظامی.
و رجوع به عاجز و عاجزنواز شود.

عاجزوار.

[جِ] (ق مرکب) بمانند عاجز. ناتوان وار. ناتوان :
چو عاجزوار باید عاقبت مرد
چه افلاطون یونانی چه آن کرد.نظامی.
و رجوع به عاجز شود.

عاجزی.

[جِ] (حامص) عمل عاجز. ناتوانی. درماندگی :
نهنگی که او پیل را پی کند
ز آهوبره عاجزی کی کند.نظامی.
و رجوع به عاجز شود.

عاج عاج.

[جِ جِ] (ع اِ صوت مرکب)کلمه ای که بدان شتر ماده را زجر کنند. (منتهی الارب).

عاجف.

[جِ] (اِخ) موضعی است در شق بنی تمیم. (از معجم البلدان) (منتهی الارب).

عاجل.

[جِ] (ع ص) مقابل آجل و منه لاتبع العاجل بالاَجل. (اقرب الموارد). دنیا. (غیاث اللغات). این جهان. (منتهی الارب) :
نعمت عاجل و آجل بتو داد از ملکان
زآنکه ضایع نشود آنچه بجای تو کند.
منوچهری.
این مراد عاجلش حاصل کند بی اجتهاد
وآن هوای آجلش حاصل کند بی انتظار.
منوچهری.
زیرا که نادان جز به عذاب عاجل از معاصی باز نیاید. (کلیله و دمنه). راحت عاجل را به تشویش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمند است. (گلستان). || شتاب کننده و آنچه به شتاب باشد. (غیاث اللغات). بی مهلت. (غیاث اللغات) (منتهی الارب). سریع. (منتهی الارب) :
زهر نزدیک خردمندان اگرچه قاتل است
چون ز دست دوست میگیری شفای عاجل است.
سعدی (کلیات چ فروغی ص439).
|| شتاب. (منتهی الارب).

عاجل الحال.

[جِ لُلْ] (ع اِ مرکب) فوراً. درساعت. بدون درنگ : یک چیز مانده است که اگر آن کرده آید بعاجل الحال این کار را لختی تسکین توان کرد. (تاریخ بیهقی ص 329). ولی در عاجل الحال آب این مرد بوبکر حصیری ریخته شد. (تاریخ بیهقی ص156).

عاجلة.

[جِ لَ] (ع ص) مؤنث عاجل. رجوع به عاجل شود.

عاجم.

[جِ] (ع ص، اِ) واحد عواجم که بمعنی دندانهاست. (از منتهی الارب). در اقرب الموارد مفرد عواجم، عاجمة آمده است.

عاجن.

[جِ] (ع ص) ناقه ای که بچه در شکمش قرار نگیرد. || پیری که از ضعف تکیه بر زمین کرده برخیزد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج).

عاجنة.

[جِ نَ] (ع اِ) عاجنة المکان؛ میانهء جای. (منتهی الارب). وسط مکان.

عاجی.

(ص نسبی) چیزی که از عاج ساخته شده باشد. (آنندراج). چیزها که از عاج سازند. رجوع به عاج شود.

عاد.

(ع اِ) مردم. یقال: ماأدری أی عاد هو؛ أی أیّ الناس؛ یعنی ندانم که چه مردست او. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء).

عاد.

(اِخ) قومی که هود (ع) به رسالت ایشان آمد و ایشان از نسل عادبن نوح بودند از باعث نافرمانی حق بطوفان باد هلاک شدند. (از آنندراج) (غیاث اللغات). و اولین قبیلهء عرب بائده را عاد گفته اند و آنان فرزندان عادبن عوص بن ارم بن سام بن نوح (ع) بودند و محل مأوای آنان به أحقاف (بین یمن و عمان) از بحرین تا حضر موت بوده است. (صبح الاعشی ج 1 ص 313) (عقدالفرید ج 1 ص 53) (مجمل التواریخ صص 146 - 148) (عیون الاخبار ص114) (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) :
چو عادند و ترکان چو باد عقیم
بدین باد گشتند ریگ هبیر.ناصرخسرو.
لشکر عادند و کلک من چو صرصر از صریر
نسل مأجوجند و نطق من چو صور اندر صدا.
خاقانی.
گر نبودی واقف از حق جان باد
فرق چون کردی میان قوم عاد.مولوی.
قصهء عاد و ثمود از بهر چیست
تا بدانی کانبیا را نازکیست.مولوی.
نیکبختان بخورند و غم دنیا نخورند
که نه بر عوج عنق ماند و نه بر عاد و ثمود.
سعدی.
و رجوع به عادبن عوص شود.

عاد.

[عادد] (ع ص، اِ) عددی که عدد دگر را تجزیه کننده باشد. مانند سه که عاد نه است، و چهار که عاد دوازده است و پنج که عاد پانزده است. (نفائس الفنون).

عاد.

(اِخ) ابن عوص بن ارم بن سام بن نوح. جدی جاهلی است. گویند وی در بابل بود سپس با عائلهء خود به یمن رفت و در احقاف بین یمن و عمان از بحرین تا حضرموت اقامت کرد. او و فرزندان او در آن سرزمین تمدنی بوجود آوردند. از آثار آنان اطلال «جش» و بناهای سنگی است که ویرانه های آن در حضرموت موجود است. (الاعلام زرکلی).

عادات.

(ع اِ) جِ عادة. رجوع به عادت و عادة شود :
در این دخمه خفته ست شداد و عاد
کزو رنگ و رونق گرفت این سواد.نظامی.
برانداختم دخمهء عاد را
گشادم در قصر شداد را.نظامی.
و رجوع به عاد شود.

عادانیون.

(معرب، اِ) به یونانی نباتی است که خار آن شبیه به سوزن است.

عادت.

[دَ] (ع اِ) عادة. فارسیان به معنی رسم و آئین نیز استعمال کنند و با لفظ گردانیدن، نهادن، برداشتن، کردن، دادن و گرفتن مستعمل نمایند. (آنندراج) :
عادت و رسم این گروه ظلوم
نیک ماند چه بنگری به ظلیم.
ابوحنیفهء اسکافی (از تاریخ بیهقی).
اما ایزد عز ذکره بفضل خود ما را بر عادت خود بداشت. (تاریخ بیهقی). غلامان و ستوران افزون از عادت رسم خریدن گرفتند. (تاریخ بیهقی). بخدمت پادشاه نبوده است و عادت و خوی و اخلاق ایشان پیش چشم نمیدارد. (تاریخ بیهقی).
همی تا کند پیشه عادت همی کن
جهان مر جفا را تو مر صابری را.
ناصرخسرو.
نه او برعادت و اخلاق ایشان وقوف دارد. (کلیله و دمنه). و تجارب متقدمان را نمودار عادت خویش گردان. (کلیله و دمنه).
عادت بود که هدیهء نوروز آورند
آزداگان بخدمت بانوی شهریار.خاقانی.
مگر آنکه سخن گفته شود به عادت مألوف.
(گلستان).
هر زمینی سعادتی دارد
هر دهی رسم و عادتی دارد.اوحدی.
|| حیض. عادت زنان :
صاحب حالت شدن حله بتن سوختن
خارج عادت شدن عدهء غم داشتن.خاقانی.
|| (اصطلاح روانشناسی) استعداد اکتسابی صدور حرکات یا تحمل تأثیراتی معین. (علم النفس سیاسی ص428).

عادت پذیر.

[دَ پَ] (نف مرکب)خوی پذیرنده. آنکه از کسی یا چیزی عادت پذیرد. آنکه خوی دیگری را قبول کند :
کجا چون طبع مردم خوی گیر است
ز هر کس آدمی عادت پذیر است.عطار.

عادت داشتن.

[دَ تَ] (مص مرکب) خو گرفتن به چیزی : چنان دانم که بسیار خوردن عادت داری. (گلستان).

عادت کردن.

[دَ کَ دَ] (مص مرکب)خوی گرفتن. معتاد شدن :
چشم عادت کرده با دیدار دوست
حیف باشد بعد از او بر دیگری.سعدی.

عادت گرفتن.

[دَ گِ رِ تَ] (مص مرکب)خوی پذیرفتن. خوی کردن. معتاد شدن :
گر عقابی بگیر عادت جغد
ور پلنگی بگیر خوی گراز.

عادر.

[دِ] (ع ص) نیک دروغگوی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عادق.

[دِ] (ع ص) رجل عادق الرأی؛ کسی که تدبیر صائب ندارد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).

عادکار.

(اِخ) تیره ای از طایفهء محمود صالح ایل چهار لنگ بختیاری. (جغرافیای سیاسی کیهان ج 1 ص75).

عادگان.

(اِخ) دهی است از دهستان چادگان بخش داران شهرستان فریدن. واقع در 24هزارگزی جنوب داران و متصل به راه کوهرنگ، منطقه ای است جلگه و سردسیر. سکنهء آن 957 تن است. آب آن از چشمه و محصولاتش غلات و حبوبات و سیب زمینی، شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع زنان قالی و جاجیم بافی و راه آن شوسه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).

عادل.

[دِ] (ع ص) داددهنده. ج، عدول. (منتهی الارب) (آنندراج). مقابل فاسق. || مشرک که غیر حق تعالی را به حق برابر و شریک سازد. (مهذب الاسماء). و منه قول امرأة للحجاج انک لقاسط عادل؛ أی مشرک. (اقرب الموارد). || راست. درست. مستقیم؛ میزان عادل یعنی ترازوئی راست، مقابل میزان مایل. (مهذب الاسماء).

عادل.

[دِ] (اِخ) نامی از نامهای خدا.

عادل.

[دِ] (اِخ) لقب انوشروان است :
همی نازد بعهد میر مسعود
چو پیغمبر به نوشروان عادل.منوچهری.
به آنچه ملک عادل انوشروان کسری بن قباد سعادت ذات... (کلیله و دمنه).

عادل.

[دِ] (اِخ) ابن علی بن عادل حافظ معلم. از شعرای سدهء دهم. کتاب «ترجمان» علامهء جرجانی را به ترتیب حروف هجا مرتب کرده است. رجوع شود به الذریعه ج 9 ص 663.

عادل آباد.

[دِ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان شیراز. واقع در چهارهزارگزی جنوب باختری شیراز. این ده در جلگه واقع شده و هوای آن معتدل است و 300 تن سکنه دارد، آب آن از قنات تأمین میشود و محصول آن غلات، چغندر، کنجد و صیفی است. شغل اهالی زراعت و راه آن فرعی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج7).

عادل آباد.

[دِ] (اِخ) دهی است از دهستان کامفیروز بخش اردکان شهرستان شیراز. این ده در 62 هزارگزی خاور اردکان کنار راه فرعی پل خان به خانی من واقع و منطقه ای است جلگه با هوای معتدل و مالاریائی و سکنهء آن 96 تن است. آب آن از رودخانهء کر تأمین میشود. محصولش غلات و برنج است و اهالی آن به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عادل آباد.

[دِ] (اِخ) دهی است از دهستان حسنوند بخش سلسلهء شهرستان خرم آباد. در 2هزارگزی شمال باختری الشتر و 2هزارگزی شمال باختر شوسهء خرم آباد به الشتر واقع، جلگه و سردسیر و مالاریایی است و 110 تن سکنه دارد. آب آن از رود امیری تأمین میشود. محصولاتش غلات، برنج، حبوبات، لبنیات و پشم است اهالی آن به کشاورزی و گله داری مشغولند. راه آن مالرو است و مردم آن از طایفهء حسنوند میباشند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عادل اول.

[دِ لِ اَوْ وَ] (اِخ) لقب سیف الدین ابوبکر ایوبی برادر سلطان صلاح الدین است. رجوع به سیف الدین ابوبکر شود.

عادل صفوی.

[دِ لِ صَ فَ] (اِخ) تخلص شاه طهماسب صفوی است. رجوع به طمهاسب شاه اول در این لغت نامه و الذریعه ج 9 ص 663 شود.

عادلة.

[دِ لَ] (ع ص) مؤنث عادل. رجوع به عادل شود.
- حکومت عادلة؛ حکومتی که اساس آن بر عدالت بود.
-فریضة عادلة؛ یعنی عدل در قسمت. (منتهی الارب).
-قیمت عادلة در تداول؛ قیمت متعارف به نرخ معمول بازار.

عادلی.

[دِ] (اِخ) تخلص شاه اسماعیل دوم است. رجوع به اسماعیل صفوی و الذریعه ج9 ص663 شود.

عادن.

[دِ] (ع ص) ناقهء بر یک جای باشنده از علف. || پیوسته شورگیاه چرنده. (منتهی الارب).

عادة.

[دَ] (ع اِ) خوی. (منتهی الارب). آنچه جایگیر شود در نفوس از امور متکرر و پسندیدهء طبع های سلیم. (اقرب الموارد). || (اصطلاح فقهی) حیض. رجوع به عادت و ذات عادة شود.

عادی.

(ع ص) دیرینه. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد). || (اِ) شیر بیشه. || عادیا اللوح؛ هر دو طرف کرانهء آن. || دزد. || (ص) ستمکار. || دشمن. (منتهی الارب).

عادی.

[دی ی] (ع ص نسبی) نسبت است به عادت. هر چیزی که عادت شود. بحالت الحاق یاء نسبت تاء مصدر از آن افتاده است. (از غیاث اللغات).

عادی.

(ص نسبی) نسبت است به عاد. رجوع به عاد و عادبن عوص شود.

عادیات.

(اِخ) سورهء صدمین از قرآن است و آن یازده آیهء است پس از سورهء زلزله و پیش از قارعه.

عادیان.

(اِخ) کسانی که منسوب به قوم عاد بودند. (غیاث اللغات) (آنندراج) : و قصهء جالوت چنان بود که وی مردی بود از فرزندان عمالقه و از جملهء عادیان. (قصص الانبیاء ص 145). رجوع به عاد شود.

عادیة.

[یَ] (ع ص) شتران سخت دونده. (منتهی الارب). || شتران ماننده (مانده ؟) در طاقستان که به شور گیاه میل نکنند. || کاری که باز دارد ترا از چیزی. || گروهی از قوم که جهت کارزار بدوند یا آنکه پیشتر حمله کنند از پیادگان. (منتهی الارب).

عاذٍ.

[ذِنْ] (ع ص) مکان عاذٍ؛ یعنی مکانی که دور از آب است. (منتهی الارب).

عاذب.

[ذِ] (ع ص) آنکه میان او و آسمان چیزی حائل نباشد. || بازمانده از خوردن از شدت تشنگی. || ستور ایستاده که آب و علف نخورد. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاذر.

[ذِ] (ع ص) مرد عذرخواه. (منتهی الارب). || (اِ) رگ خون استحاضه. (منتهی الارب) (آنندراج). || نشان خستگی و پلیدی. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء).

عاذر.

[ذَ] (اِخ) نام مردی که بی ایمان مرده بود، عیسی (ع) بعد از چهل سال او را زنده کرده مسلمان ساخته بود. (غیاث). و رجوع به عازر شود.

عاذریة.

[ذِ ریْ یَ] (اِخ) گروهی از فرقهء نجدات میباشند که مردم را به نادانی در فروع مذهب معذور میشناسند. (اقرب الموارد) (ملل و نحل شهرستانی چ مصر ص 187).

عاذف.

[ذِ] (ع ص) چشنده. مازلت عاذفاً منذ الیوم؛ یعنی نچشیدم چیزی را. (منتهی الارب).

عاذل.

[ذِ] (ع ص) ملامت کننده. ج، عَذَله، عُذّال، عاذِلات، عَواذل. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات) :
مرا گفت ای ستمکاره بجانم
به کام حاسدم کردی و عاذل.منوچهری.
|| (اِ) رگ خون استحاضه که از آن خون سیلان پیدا میکند. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). || نام ماه شعبان یا شوال در جاهلیت. (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی).

عاذور.

(ع اِ) بدی و فساد. و منه: لقیت منه عاذوراً؛ أی شراً. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خطی است در شتر و اسب. (منتهی الارب). نشان. (اقرب الموارد).

عاذوراء.

(ع اِ) بیماریی است در گلو. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد).

عار.

(ع اِ) عیب و ننگ. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات) : تا قیامت آن عار از خاندان ما دور نشود. (تاریخ بیهقی ص129). || فضیحت و هر چه در آن عیب لازم باشد. (منتهی الارب) :
شعر تو شعر است لیکن باطنش پر عیب و عار
کرم بسیاری بود در باطن دُرِّ ثمین.
منوچهری.
- عار آمدن؛ ننگ داشتن :
پیاده نگردد که عار آیدش
ز شاهی تن خویش خوار آیدش.فردوسی.
ز جهل خویش چون عارت نیاید
چرا داری همی زآموختن عار.ناصرخسرو.
بجز غلامی دلدار خویش سعدی را
ز کار و بار جهان گر شهی است عار آید.
سعدی.
- عار بودن؛ ننگ بودن :
فخر دانا بدین بود وینها
عیب دینند و علم را عارند.ناصرخسرو.
با این همه از عالم عار است مرا والله
یاران مرا فخر است این عار که من دارم.
خاقانی.
مرا نیست زآهنگری ننگ و عار
خرد باید و مردی ای بادسار.سعدی.
وگر بی تکلف زید مالدار
که زینت بر اهل تمیز است عار.سعدی.
- عار داشتن؛ ننگ داشتن :
ابر و دریا سخی بوند به طبع
دستش از هر دو ننگ دارد و عار.فرخی.
عدلش از آسمان ندارد عار
سلسله زآسمان درآویزد.خاقانی.
ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم
مطرب بزن نوائی کز توبه عار دارم.سعدی.
متابع توام ای دوست گر نداری ننگ
مطاوع توام ای یار گر نداری عار.سعدی.

عارب.

[رِ] (ع ص) نهر بسیارآب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عاربة.

[رِ بَ] (ع ص) عرب خالص را گویند. عرب عاربة، مقابل عرب مستعربه است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عارج.

[رِ] (ع ص) بالا برآینده. (غیاث اللغات). || پوشیده و غایب. (منتهی الارب).

عارد.

[رِ] (ع ص) برآینده. || کنار و یکسو شونده. (منتهی الارب).

عارض.

[رِ] (ع ص) عرض دهندهء لشکر. شمارکنندهء لشکر. بخشی فوج یا سالار فوج. (غیاث اللغات) (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آنکه سان سپاه دهد. آنکه سان سپان بیند. (مهذب الاسماء) : و عارض را فرمان داد تا نامهاشان به دیوان عرض بنوشت. (تاریخ سیستان). وزیر و عارض و صاحبدیوان و ندما حاضر آمدند. (تاریخ بیهقی). این مرد مدتی دراز کدخدا و عارض امیر نصر سپهسالار بود. (تاریخ بیهقی). و عارض بیامد و چهارهزار سوار با وی نامزد کرد. (تاریخ بیهقی). همه لشکر را گرد آوردند، وی عارض را فرمود که شمار کنند هزارهزار و پانصدهزار سوار جنگی بودند. (اسکندرنامه).
خبرداد عارض که سیصد هزار
برآمد دلیران مفرد سوار.نظامی.
شده برعارض لشکر جهان تنگ
که شاهنشه کجا میدارد آهنگ.نظامی.
|| (اِ) باران :
تا هلاک قوم نوح و قوم هود
عارض رحمت بجان ما نمود.مولوی.
|| (ص) شتر مادهء بیمار یا شکستهء آفت رسیده. || (اِ) دندان. دندان که درعرض دهن است و آن بعد از ثنایا است. (منتهی الارب). || ابر که سایه افکند. (مهذب الاسماء) (ترجمان عادل بن علی). ابر پراکنده در افق. (غیاث اللغات). ابر بر پهنای کرانهء آسمان. (منتهی الارب). ابر. (غیاث اللغات). || کوه. عارض الیمامه؛ کوه یمامه را گویند. || هرچه پیش آید ترا از پرده و جز آن. (منتهی الارب). || صفحهء گردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || هر دو طرف روی. || هر دو جانب دهن. || ملخ بسیار. || عطا. || در تداول، شاکی و متظلم. دادخواه. || صفحهء رخسار مردم. (منتهی الارب). روی. رخسار. گونه :
غره مشو به عارض عنبرنبات خویش
واندر نگر به عارض کافوربار من.
ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص298).
آن زلف سر افکنده بدان عارض خرم
از بهر چه آراست بدان بوی و بدان خم.
عنصری.
ای عارض چو ماه تو را چاکر آفتاب
یک بندهء تو ماه سزد دیگر آفتاب.خاقانی.
چو مویش دیده بان بر عارض افکند
جوانی را ز دیده موی برکند.نظامی.
آنکه نبات عارضش آب حیات میخورد.
(گلستان).
گه عارض سیمین یکی را طپانچه زدی. (گلستان).
گل سرخش چو عارض خوبان.(گلستان).
عارض نتوان گفت که قرص قمر است این
بالا نتوان گفت که سرو چمن است این.
سعدی.
|| (اصطلاح فلسفه) محمول خارج از ذات چیزی را عارض برآن گویند و آن اعم از عرض است زیرا شامل صورت هم میشود و صورت جوهر است زیرا عارض بر هیولی میشود. عارض وجود؛ آنچه در ظرف وجود عارض شود که وجود معروض را مدخلیت در عروض عارض باشد. عارض ماهیت؛ آنچه منشأ عروض ذات و یا ماهیت باشد مانند عروض وجود بر ماهیت. عارض لازم؛ آنچه ممتنع الانفکاک باشد از معروض در مقابل عارض مفارق. (تعریفات) (شرح منظومه ص 27) (شرح حکمة الاشراق ص 46). || از نظر عرفا عبارت از کشف نور ایمان و فتح ابواب عرفان و رفع حجب از جمال حقیقت و عیان و هرچه در فتح و فتوح باشد. صاحب لمع گوید: عارض چیزی است که عارض شود و بر قلوب و اسرار از القاء عدو و نفس و هوا و مقابل خاطر است. (لمع ص 343).

عارض.

[رِ] (اِخ) نام شاعری است اصفهانی. مؤلف مجمع الفصحاء دربارهء وی نویسد: نامش آقابابا و شغلش پاره دوزی بود. و طبع خوشی داشته و از اشعار اوست:
بود بجانب من چشم و سوی غیر نگاهت
ندانم این گنه از تست یا ز چشم سیاهت.
حاشا مکن ز بردن این دل که زار تست
غیر از تو دل که میبرد این کار، کار تست.
و باز گوید:
گرنه برگردن پروانه کمندیست ز شمع
میکشد از چه سراسیمه به هر انجمنش.
(از مجمع الفصحاء ج 2 ص 345).

عارضان.

[رِ] (ع ص، اِ) تثنیهء عارض (در حالت رفعی). رجوع به عارض شود.

عارض افروختن.

[رِ اَ تَ] (مص مرکب) کنایه از غضبناک شدن و خشمگین گشتن.

عارض شدن.

[رِ شُ دَ] (مص مرکب)شکایت کردن. متظلم شدن. دادخواهی کردن. قصه به قاضی برداشتن. رفع دعوی کردن به حاکم. || روی دادن. رخ دادن. پدید شدن.

عارض لشکر.

[رِ ضِ لَ کَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آنکه سپاه را عرض دهد. رجوع به عارض شود.

عارضة.

[رِ ضَ] (ع ص، اِ) مؤنث عارض. || صفحهء رخسار. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || حاجت. (اقرب الموارد). || حادثه و پیش آمد :
تا بر تن تو سهل نشد ریح عارضه
اندیشهء تو بر دل ما بود چون جبل.سوزنی.
|| بیماری. کسالت. مرض :
دارو سبب درد شد اینجا چه امید است
زائل شدن عارضه و صحت بیمار.
؟ (کلیله و دمنه).
طبیبان با تفقد و رعایت بدو رسند، و این عارضه زائل شود. (تاریخ بیهقی). هر روز طبیب را می پرسید امیر، و او میگفت عارضه قوی افتاد. (تاریخ بیهقی). هم از ملوک آل سامان امیر منصوربن نوح بن نصر را عارضه ای افتاد که مزمن گشت. (چهارمقالهء عروضی).
خاطر من عرضه داده بود سخن را
عارضهء تب رسید و کرد مشوش.سوزنی.
خاقانیا ز عارضهء درد دل منال
کز ناله هیچ درد نشان بهی ندید.خاقانی.
|| ناقهء بیمار و آفت رسیده. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). || (اِمص) زبان آوری. تیززبانی. قوت و قدرت بر سخن و جز آن. || چستی. چابکی. دلیری. رسائی در امور. (منتهی الارب).

عارضی.

[رِ] (ص نسبی) نسبت است به عارض، مقابل اصلی، چنانکه گویند سکون عارضی، حرکت عارضی، حوادث و آفات عارضی و آنچه لاحق شود به چیزی. (آنندراج) (غیاث اللغات).

عارضی.

[رِ] (حامص) شغل عارض داشتن. لشکرنویسی. عرض دادن لشکر. عارض بودن : روز دیگر شنبه بوالفتح را به جامه خانه بردند و خلعت عارضی پوشید. (تاریخ بیهقی). و بوالقاسم کثیر معزول شد از شغل عارضی. (تاریخ بیهقی). بوسهل حمدوی مردی کافی است وی را عارضی باید کرد و ترا وزارت. (تاریخ بیهقی). و رجوع به عارض شود.

عارضی.

[رِ] (اِخ) قمی. صادقی کتابدار نویسد: شاعرپیشه است و به اردوی معلا رفت و آمد داشت طبع خوبی دارد و شعرش چنین است:
یک شب نشد که در غم عشقت ز چشم و دل
خونابها نیامد و سیلاب ها نرفت.
(مجمع الخواص ص 309).

عارضین.

[رِ ضَ] (ع اِ) تثنیهء عارض (در حالت نصبی و جری). رجوع به عارض شود :
همه شکرلب و بادام چشم و پسته دهان
بنفشه زلف و سیمین عارضین و گل رخسار.
امیرمعزی.
گر شاهد است سبزه بر اطراف گلستان
بر عارضین شاهد گلروی خوشتر است.
سعدی.
- خفیف العارضین؛ مردی که بر دو خد موی تنک دارد.

عارف.

[رِ] (ع ص) دانا و شناسنده. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اصطلاح عرفانی) آنکه خدا او را بمرتبت شهود ذات و اسماء و صفات خود رسانیده باشد و این مقام بطریق حال و مکاشفه بر او ظاهر شده باشد نه بمجرد علم و معرفت حال. جنید گوید: عارف کسی است که حق از سر او گویا و خود ساکت باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون ص 997). ابوتراب نخشبی گوید: عارف کسی است که چیزی او را مکدر نگرداند و گفته شده است که عارف کسی است که از وجود مجازی خویش محو و فانی گشته باشد. (شرح کلمات باباطاهر ص 50) (لمع صص 35 - 39). و گفته شده است که عارف کسی است که عبادت حق را از آن جهت انجام میدهد که او را مستحق عبادت میداند نه از جهت امید ثواب و خوف از عقاب. (مصباح الهدایة ص 85). و گفته شده است که عارف کسی است که دنیا بر او تنگ باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون ص 997) :
عارفان خامش و سر بر سر زانو چو ملخ
نه چو زنبور کزو شورش و غوغا شنوند.
خاقانی.
چون نظر از بینش توفیق ساخت
عارف خود گشت و خدا را شناخت.نظامی.
صورت حال عارفان دلق است
اینقدر بس چو روی در خلق است.
سعدی (گلستان).
عابدان از گناه توبه کنند
عارفان از عبادت استغفار.
سعدی (گلستان).
تمنا کند عارف پاکباز
بدریوزه از خویشتن ترک آز.
سعدی (بوستان).
|| مقابل عامی :
بساط سبزه لگدکوب شد بپای نشاط
ز بسکه عارف و عامی به رقص برجستند.
سعدی.
|| شکیبا. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (آنندراج).

عارف.

[رِ] (اِخ) (احمد...الزین) یکی از نویسندگان و ادباء بزرگ عرب در قرن 14 هجری و صاحب مجلهء عرفان صیداست. او دارای تألیفاتی مانند تاریخ صیدا و تاریخ شیعه میباشد. (معجم المطبوعات ج 2 ص 1259).

عارف آباد.

[رِ] (اِخ) دهی است از دهستان بالاولایت بخش حومهء شهرستان کاشمر. واقع در 68 هزارگزی جنوب خاوری کاشمر جلگه و هوای آن معتدل است. 974 تن سکنه دارد، آب آن از قنات و محصول آن غلات، باغات انگور، زیره و پنبه است. اهالی به کشاورزی گذران میکنند. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عارف اردبیلی.

[رِ فِ اَ دَ] (اِخ) یکی از شعرای قرن هشتم و معاصر سلطان اویس جلایری بوده است. او راست: دیوانی بنام فرهادنامه. و از اشعار اوست:
در این گفتن چه جاری گشت خامه
نهادم نام آن فرهاد نامه.
(الذریعه جزء دوم ج 9 ص 665).

عارف اندرون.

[رِ اَ دَ] (ص مرکب)عارف دل. کسی که ضمیر او بنورعرفان روشن است :
خانه آبادان برون باید نه بیرون پر نگار
مردی عارف اندرون را گو برون ویرانه باش.
سعدی (خواتیم).

عارف اندیش.

[رِ اَ] (نف مرکب) کسی که اندیشهء عارفانه دارد. عارف دانا :
عارف اندیش بود و راه شناس
پارسائیش را نبود قیاس.نظامی.

عارف ایگی.

[رِ فِ] (اِخ) سراج حسن بن غیاث الدین علی معروف به حکیم عارف. پدر وی از کلانتران قصبهء ایگ (ایجه) بود. در ریحانة الادب آرد: در زمان اکبر شاه هندی به هندوستان رفت و در عظیم آباد ساکن گشت. وی به سال 976 ه . ق. متولد شد. وفاتش به سال 1035 در بنگاله اتفاق افتاد. دیوان اشعارش حاوی 2000 بیت شعر است. و او راست: مثنوی اندرزنامه حاوی 2300 بیت و از جمله اشعار اوست:
این عمر که از نیمهء هشتاد گذشت
یادش چه کنی که شاد و ناشاد گذشت.
(الذریعه ج 9 ص 666) (ریحانة الادب ج 3 ص47).

عارف شوشتری.

[رِ فِ تَ] (اِخ) حاج محمد طاهر. یکی از شعراء قرن چهاردهم بوده، وفات وی به سال 1322 ه . ق. اتفاق افتاد و او راست دیوان شعر و از جمله اشعار اوست:
ای که تو بودی و وجودی نبود
آدم خاکی و سجودی نبود
مزرعهء عالم ایجاد را
بی گل روی تو نمودی نبود.
(از الذریعه ج 9 ص 668).

عارف شهابی.

[رِ فِ شَ] (اِخ) عارف بن سعید شهابی از شعراء و خطبا و نویسندگان بود و به سال 1307 ه . ق. در حاصبیا از حوالی دمشق متولد شد و پس از پایان تحصیل به منشیگری والی بیروت برگزیده شد و سپس بوکالت دادگستری رسید و مقالاتی در روزنامهء المفید نوشت و آنگاه تصدی آن روزنامه را به عهده گرفت و سرانجام مقامات انتظامی او را تبعید کردند و به سال 1334 محکوم به اعدام گردید. (از الاعلام زرکلی).

عارف شیرازی.

[رِ فِ] (اِخ) میرزا آقا علی اکبر پسر میرزا ابوالحسن شاعر و ادیب کامل بود. مدتی در کربلا اقامت کرد و آنگاه به حیدرآباد و بمبای شتافت و عاقبت به لکهنو رفت و با فقر و فاقه میگذراند تا از طرف محمد علی شاه حاکم «اود» برای او راه معاشی معین کردند وی به سال 1261 در لکهنو وفات یافت و از جمله اشعار اوست:
کمند گردن جان گشت زلف عنبرین بویی
ز یکدانه بدام آورد دل را خال هندویی
نه یادم کرد آن نامهربان نی رفت از یادم
سرو کارم فتاده با عجب بدکیش و بدخویی.
(از ریحانة الادب ج 3 ص 74). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج 4 ص 3039 شود.

عارف عجمی.

[رِ فِ عَ جَ] (اِخ) فتح الله عجمی از شعرای عهد سلطان سلیمان خان عثمانی قانونی است و وقایع نگار او بوده و اشعار بسیاری دربارهء اسفار و محاربات وی سروده است. و از آن جمله است در مدح سلطان:
همه موج حلمی و عز و علا
همه چشمهء علم و بذل همم.
وی به سال 969 ه . ق. درگذشت. (ریحانة الادب ج2 ص47). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج4 ص 3039 شود.

عارف قزوینی.

[رِ فِ قَ] (اِخ) نام وی میرزا ابوالقاسم معروف به عارف قزوینی فرزند ملاهادی وکیل است. به سال 1300 ه . ق. / 1262 ه . ش. در قزوین متولد شد. تحصیلات مقدماتی معمول عصر خود را که عبارت از فارسی و صرف و نحو عربی و دیگر مسائل ادبی بود در قزوین به پایان رسانید. خود گوید: در اوان طفولیت با یکی از دوستان خود بنام مرتضی خان نوهء حاج ملاعبدالوهاب بهشتی هم کلاس و در یک مدرسه درس میخواندیم و پدر من آنطور که باید در تربیت من راه و روش درستی انتخاب نکرد ولکن آن مقدار که گنجایش فکری او بود بنده را تربیت کرد او بدو موضوع اهمیت میداد یکی حسن خط و دیگری موسیقی، و از این جهت من را در طفولیت به چند مکتب فرستاد و پیش سه نفر از معلمان خوش خط تعلیم گرفتم از جمله شیخ رضا خوش نویس و شیخ علی شالی معروف به سکاک که علاوه بر حسن خط ذوق هنری خوبی داشت. در سن سیزده سالگی نزد اولین معلم موسیقی مرحوم حاج صادق خرّازی که در عداد محترمین قزوین بود تعلیم موسیقی گرفتم و چهارده ماه در خدمت او تلمذ کردم و چون آواز خوشی داشتم پدرم به طمع افتاد که روضه خوان شوم و از این جهت تمام کارهای خود را به من سپرد و حتی مرا وصی خود قرار داد. عارف با ذوق و استعداد سرشاری که داشت در سنین جوانی بسرودن شعر پرداخت و بسن 17سالگی قصیده ای سرود که مطلع آن این است:
باز از افق هلال محرم شد آشکار
باز ابر گریه خیمه فکن شد به جویبار.
و در همین سنین بود که تحصیلات خود را رها کرد. در این اوان عاشق دختر یکی از ملاّکان قزوین گردید و چون والدین دختر با وصلت آنان مخالف بودند و او را تهدید به قتل کردند ناچار به رشت گریخت. و چون پس از مدتی به قزوین بازگشت در عقیدهء خانوادهء دختر تغییری ندید. لذا شبی بدون اراده و بر حسب تقاضای دوستان رهسپار تهران گردید و با اعیان و رجال و درباریان مظفرالدین شاه و محمدعلی شاه آشنا شد. و پس از چندی چنانکه خود گوید با اکراه در سلک ملازمان وثوق الدوله درآمد، و از طریق او با علی اصغرخان اتابک اعظم آشنا شد و برای او آواز میخواند و در نتیجه به دربار راه یافت و بارها بحضور شاه رسید و مورد توجه خاص قرار گرفت تا آنکه بر حسب امر شاه خواستند او را در سلک فراش خلوت دربار درآورند، ولی وی لباس خود را بر کلاه فراش خلوتی دربار ترجیح داد و زیر بار این سمت نرفت. عارف یکی از شعرای آزادیخواه ایران بوده و از روزی که انقلاب مشروطیت در این سرزمین روی داد تا مدت شانزده سال با ملت در تمام انقلابات همقدم و همگام بود و بواسطهء خطابه ها و نطق های مهیج و بیان خواسته های ملت در لباس شعر، نارضایی خود و مردم را از اوضاع نمودار میکرد، و از تهییج احساسات ملت به مخالفت با دستگاه ظلم و بیدادگری حکام و زمامداران کشور که از نزدیک دیده بود کوتاهی نمیکرد مخصوصاً موقعی که مشروطیت ایران بدست محمدعلی میرزا تعطیل شد و عده ای از رجال نیز با وی همقدم شدند و بدستور بیگانگان کاخ آمال و آرزوی مردم را در هم ریختند طوفانی در روح وی پدیدار گردید چنانکه گوید:
پارتی زلف تو از بسکه ز دلها دارد
روز و شب بی سببی عربده با ما دارد
کاش کابینهء زلفت شود از شانه پریش
کو پریشانی ما جمله مهیا دارد
با که این درد توان گفت که والا حضرت
در نیابت روش حضرت والا دارد.
عارف به علت سر پرشور و بی باکی خاصی که داشت بیشتر اوقات متواری و در حال مسافرت و تردد مابین اصفهان و تهران بود او در همین مسافرتها با رجال آزادیخواه تماس میگرفت و مردم را به مخالفت با دستگاه فرعونی حکام وقت میشورانید. او بنواحی غرب و بغداد و کرمانشاهان و استانبول نیز مسافرت و مدتی در آن شهرها با آزادیخواهان همکاری کرد و در قیام آذربایجان با ملت همگام شد و به خراسان نیز مسافرت کرد. در مورد اتحاد اسلامی نیز اقداماتی نمود. ولی این راه را ادامه نداد. او دارای خصائصی بود از قبیل وطن دوستی، آزادگی، شوریدگی، صمیمیت، حساسیت شدید و به تندخویی نیز مشهور بود. از جمله اشعار وطن دوستانهء اوست:
مرا ز عشق وطن دل به این خوشست که گر
ز عشق هر که شود کشته زاده وطن است.
از جمله اشعار انقلابی عارف غزلی است که گوید:
لباس مرگ بر اندام عالمی زیباست
چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست
تا آنجا که گوید:
ز حد گذشت تعدی کسی نمی پرسد
حدود خانهء بی خانمان ما ز کجاست
برای ریختن خون فاسد این خلق
خبر دهید که چنگیز پی خجسته کجاست.
عمدهء هنر او در ساختن تصنیف بود. عارف بعد از یک سلسله کشمکشها و ناراحتی ها به همدان مسافرت کرد و بنابر قولی تبعید شد و تا آخر عمر در آن سامان به حال انزوا و فلاکت زندگی کرد. به سال 1312 ه . ش. وفات نمود و در جوار آرامگاه ابوعلی سینا مدفون گردید. (از دیوان عارف و مقدمهء شفق).

عارفة.

[رِ فَ] (ع ص) مؤنث عارف: امرأة عارفة؛ زن شکیبا. (ناظم الاطباء). و رجوع به عارف شود. || (اِمص) مهربانی. (غیاث) (آنندراج). نیکویی. ج، عوارف. || (ص) شناخته شده. (منتهی الارب).

عارفی.

[رِ] (اِخ) مولا محمود عارفی هم عصر خاقانی و ملقب به سلمان ثانی است وفات او در حدود سال 840 ه . ق. در هرات اتفاق افتاد. دیوان غزلیاتش مشهور است. و از جمله اشعار اوست:
عهد کردم که نیایم بدر از میخانه
تابه آن دم که مرا پر نشود پیمانه.
(مجالس النفائس ص 194). و رجوع به رجال حبیب السیر ص 114 شود.

عارک.

[رِ] (ع ص) شتر که از خراش آرنج بازویش بریده باشد. (آنندراج) (منتهی الارب). || زن حائض. (آنندراج) (منتهی الارب) (مهذب الاسماء).

عارم.

[رِ] (ع ص) سخت و شدید. || سخت سرد: یوم عارم؛ روز سخت سرد. || پلید. رجل عارم؛ مرد پلید. || شوخ. (منتهی الارب). || صبی عارم؛ کودک شادمان. (ناظم الاطباء).

عارم.

[رِ] (اِخ) نام مردی است. (منتهی الارب) (آنندراج). || نام اسب منذربن اعلم. || سجن عارم؛ زندانی است در کوفه که عبدالله بن زبیر را در آن زندانی کردند. (منتهی الارب).

عارم.

[رِ] (اِخ) لقب ابوعثمان محمد بن فضل بصری.

عارم.

[رِ] (اِخ) ابن ابی سلم. بطنی از مرهبة بن دعام از صعب بن دوْمان بن بَکیل از قحطانیه است. (معجم قبائل العرب ج 2 ص 701).

عارمة.

[رِ مَ] (ع ص) مؤنث عارم. زن شوخ. (مهذب الاسماء).

عارن.

[رِ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (آنندراج).

عارنة.

[رِ نَ] (ع ص) دور. دیار عارنة؛ دیار دور. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عارورة.

[رَ] (ع ص، اِ) مرد بدفال. (منتهی الارب). فلان عارورة؛ یعنی نجس و پلید است. (ناظم الاطباء). || شتر نر بی کوهان. (منتهی الارب) (آنندراج).

عارة.

[رَ] (ع اِ) چیز عاریتی. (منتهی الارب). رجوع به عاریت شود.

عاری.

(ع ص) برهنه. ج، عُراة. (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث اللغات). رجل عاری الاشاجع؛ مردی که گوشت ندارد. (مهذب الاسماء). کسی که به بیماری «عروا» مبتلا شود. (اقرب الموارد). || مبرا و بی مو. || صاف. || معاف. || ساده. نادان. (ناظم الاطباء). || جوینده و آهنگ کنندهء احسان از کسی. || امر عارض شونده. نازل شونده. (اقرب الموارد).

عاری.

(اِخ) محمد بن ابراهیم بن عبدالرحمان الاریحاوی عاری در سالهای 1018 - 1199 ه . ق. می زیست و یکی از فقها و مفتیان بود. (الاعلام زرکلی).

عاریات.

(ع اِ) جِ عاریة. (ناظم الاطباء).

عاریت.

[یَ] (ع ص، اِ) عاریة. آنچه بدهند و بگیرند. (غیاث اللغات) (منتهی الارب) (آنندراج). آنچه از کسی ستانند برای رفع حاجتی و چون رفع حاجت کنند بازدهند. آنچه در اختیار انسان بود از مال خود و با خواستن، گرفتن، دادن، کردن و شدن و سپردن ترکیب شود :
این همی گوید که دارم ملک از تو عاریت
وان همی گوید که دارم دولت از تو مستعار.
منوچهری.
چون میگذرد کار چه آسان و چه سخت
این یکدم عاریت چه ادبار و چه بخت.
عنصری.
گرچه بسیار دهد شاد نبایدت شدن
بعطاهاش که جز عاریتی نیست عطاش.
ناصرخسرو.
عاریت داشتم این از تو تا یک چند
پیش تو بفگنم این داشته پیراهن.
ناصرخسرو.
خدای راست بزرگی و ملک بی انباز
به دیگران که تو بینی به عاریت داده ست.
سعدی.
این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم.حافظ.
- پای عاریت؛ پای مصنوعی.
- چشم عاریت؛ چشم مصنوعی که بواسطهء عمل جراحی بجای چشم معیوب گذارند.
- حیات عاریت؛ زندگی ناپایدار. (ناظم الاطباء).
- دندان عاریت؛ دندان مصنوعی.
- گیس عاریت؛ گیس مصنوعی. کلاه گیس.

عاریت خواستن.

[یَ خوا / خا تَ](مص مرکب) به عاریت طلبیدن. (منتهی الارب) :
کهن جامهء خویش پیراستن
به از جامهء عاریت خواستن.سعدی.

عاریت دادن.

[یَ دَ] (مص مرکب) به عاریت دادن. || عاریت دادن شتر کسی را تا بدان ناقهء خود را دوشد. (منتهی الارب).

عاریت سرا.

[یَ سَ] (اِ مرکب) کنایه از دنیای فانی و عالم سفلی باشد. (برهان) (آنندراج) :
از عافیت مپرس که کس را نداده اند
در عاریت سرای جهان عافیت عطا.خاقانی.

عاریت شش روزه.

[یَ تِ شِ زَ / زِ](ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از آسمان و زمین و هر چه در اوست. (انجمن آرای ناصری).

عاریتی.

[یَ] (ص نسبی) منسوب است به عاریت و آنچه به عاریت باشد و آنچه به عاریت ستانند و آنچه را بقاء نباشد چون زندگی و غیره :
به عمر عاریتی هیچ اعتماد مکن
که پنج روز دگر میرود به استعجال.سعدی.
و عاقل به جاه عاریتی مغرور نگردد. (مجالس سعدی). رجوع به عاریت و عاریة شود.

عاریة.

[یَ] (ع اِ)(1) عاریت. هر چیز عاریتی و منسوب به عار است از جهت آنکه طلب کردنش عار و ننگ است. (منتهی الارب) (آنندراج) (از غیاث اللغات). || (اصطلاح فقهی) در اصطلاح فقهی عبارت از تملیک منفعت است بدون بدل و عوض. در ترجمهء النهایه آرد: عاریت بر دو ضرب است ضربی از وی مضمون است بر همه حالی اگر بشرط کنند و اگر بشرط نکنند مانند زر و سیم و غیره، و ضرب دیگر آنکه گیرندهء عاریت ضامن نبود الا که خداوندش با وی ضمان کند و یا در نگه داشتن مسامحه یا تفریط کند. (النهایه شیخ طوسی صص 296- 297). و رجوع به تعریفات جرجانی و کشاف اصطلاحات الفنون شود.
در شرح لمعه نویسد که: عاریه از عقودهء جائزه است که موجب جواز تصرف در عین است جهت انتفاع بردن با شرط بقاء اصل و آن از عقودی است که ایجاب و قبول آن را با هر لفظی میتوان انجام داد. آنکه عاریه دهد مُعیر گویند و باید متصف به صفت کمال و عقل بوده بالغ و جائز التصرف باشد و آن که عاریه کند مُستعیرگویند و باید به کمال عقل آراسته و بالغ باشد. و احکام و شرائط آن از این قرار است:
1 - مال مستعاره در دست عاریه کننده امانت است و در صورت تلف ضمانی بعهدهء او نیست مگر آنکه از روی قصد اسباب تلف آن را فراهم کرده باشد. و یا در نگاه داشتن آن مسامحه کرده باشد و یا از حدود اجازهء تصرفات خود تجاوز کرده باشد. 2 - اگر نقصی در عین مستعار پدید آید ضمانی بر عاریه کننده نمی باشد مگر آنکه نقص بواسطهء تجاوز از حدود اجازه تصرفات محدود باشد. 3 - اگر در ضمن عقد عاریه شرط ضمان شود عاریه کننده در هر حال ضامن خواهد بود. 4 - عاریه کننده نتواند مال مستعاره را به دیگری عاریه دهد مگر به اجارهء عاریه دهنده که مالک آن است. (از شرح لمعه ج1 مبحث عاریه).
(1) - عاریة بتشدید یاء تحتانی و تخفیف آن. (غیاث اللغات). و تشدد الیاء و هو أکثر. (منتهی الارب).

عاز.

[زز] (ع ص، اِ) کوه طویل و دراز. (منتهی الارب).

عازب.

[زِ] (ع ص) آب و گیاه دوردست. (منتهی الارب) (آنندراج). || (ص) شتران که شب در حی نیایند. (منتهی الارب). شاة عازب؛ گوسپندان دور در چراگاه. (ناظم الاطباء) (آنندراج). || مرد بی زن و بی اهل. ج، عزاب. || غایب و پنهان. (ناظم الاطباء).

عازب.

[زِ] (اِخ) کوهی است. (منتهی الارب) (آنندراج).

عازبة.

[زِ بَ] (ع ص، اِ) زن مرد. (منتهی الارب). || شتر. (منتهی الارب). || زنی که در هنگام طهر شویش غایب باشد. ج، عَوازِب. (ناظم الاطباء).

عازر.

[زَ] (اِخ) نام آن مردی است که عیسی (ع) او را بعد از مرگ زنده کرد. (منتهی الارب) (آنندراج) :
عازر ثانی منم یافته از وی حیات
عیسی دلها وی است داده تنم را شفا.
خاقانی.
و رجوع به آزر شود.

عازر.

[زِ] (اِخ) آزر. دوست ابراهیم. (عقدالفرید ج 3 ص 90). و همان است که در قرآن آزر و پدر ابراهیم معرفی شده است: و اذ قال ابراهیم لابیه آزر أتتخذ أصناماً آلهة. (قرآن 6/74). برخی از مفسرین گویند عموی ابراهیم بوده است. در تفسیر تبیان است که آزر جد مادری و یا عموی ابراهیم بوده است زیرا پدر ابراهیم از مؤمنان بوده است و از گفتار مجاهد نقل کند که آزر نام بت است. (تفسیر تبیان ج 1 ص626).

عازریة.

[زَ ریْ یَ] (اِخ) قریهء بیت المقدس است و در آنجاست قبرعازر که او را عیسی علیه السلام زنده کرد. (معجم البلدان ج 6 ص 95).

عازف.

[زِ] (ع ص) چغانه زننده که نوعی از رودچامه هاست. (منتهی الارب). مرد معازف باز. سرودگوی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عازف.

[زِ] (اِخ) موضعی است. (آنندراج) (منتهی الارب). عزیف یعنی صوت و ممکن است محل مخصوص راکه در اثر وزش باد صوت ایجاد میکند عازف گویند. (معجم البلدان ج 4 ص 95).

عازم.

[زِ] (ع ص) آهنگ کننده. (منتهی الارب) (آنندراج). || کوشش کننده. (ناظم الاطباء). کسی که ارادهء حتمی به انجام کاری کند. (فرهنگ نظام).

عازم شدن.

[زِ شُ دَ] (مص مرکب) آهنگ کردن. قصد کردن :
یارب بفضل خویش ببخشای بنده را
آن دم که عازم سفر آن جهان شود.سعدی.

عاس.

[عاس س] (ع ص، اِ) شبگردندهء گرد شهر. (منتهی الارب). پاسبان. ج، عَسَس و عَسیس. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاس.

(اِخ) بطنی است از آل عمران از آل کثیر. یکی از قبائل حضرموت. (معجم قبائل العرب ج2 ص701).

عاسر.

[سِ] (ع ص) شتر مادهء دم برداشتهء دونده. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاسف.

[سِ] (ع ص) ناقة عاسف؛ شتر مادهء طاعون زده که به مرگ نزدیک شده باشد. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عاسل.

[سِ] (ع ص) انگبین گیرنده. (منتهی الارب) (آنندراج). || نیزهء سخت لرزان. (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء). || مرد نیک و صالح. ج، عُسُل. || مرد ستوده کردار و نیک عمل که بدان ستایش و ذکر او را بیارایند و مانند انگبین شیرین گردانند. || (اِ) گرگ. ج، عُسَّل. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاسلة.

[سِ لَ] (ع ص) خلیة عاسلة؛ کبت پر از انگبین. (منتهی الارب) (آنندراج). کندوی پر از عسل. (ناظم الاطباء).

عاسم.

[سِ] (ع ص) رنج و سختی رساننده بر عیال. (منتهی الارب) (آنندراج). زحمت کشنده جهت عیال بود. (اقرب الموارد). || مرد طامع. (منتهی الارب) (معجم البلدان ج 6 ص 95).

عاسم.

[سِ] (اِخ) نام موضعی است یا ریگ توده ای به عالج. (منتهی الارب). نام آبی است مر کلب را در سرزمین شام نزدیک خُرّ. نصر گوید عاسم رمل بنی سعد است. طِرّماح گوید: رمل نافذبن سعد المعنی است. (معجم البلدان ج 6 ص 95).

عاسم آباد.

[سِ] (اِخ) دهی است از دهستان بزچلو بخش کمیجان شهرستان اراک. واقع در 15هزارگزی باختر کمیجان و شش هزارگزی راه عمومی. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر و 110 تن سکنه دارد. اراضی آن از قنات مشروب میشود. محصولاتش، غلات و بنشن است. اهالی به کشاورزی گذران میکنند از خسروبیگ اتومبیل میرود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عاسمین.

[سِ مَ] (اِخ) در معجم البلدان است که اگر تثنیهء عاسم نباشد جایگاه دیگر است و این کلمه در یکی از اشعار راعی به کار رفته :
و یقلن بعاسمین و ذات رمح
اذا حان المقیل و یرتعینا.
(معجم البلدان ج 6 ص 95).

عاسن.

[سِ] (ع ص) مکان عاسن؛ جای تنگ. (منتهی الارب).

عاسی.

(ع اِ) خرمابن. (منتهی الارب). || شاخهء درشت و خشک. (ناظم الاطباء) (آنندراج). || شاخ خرما. (منتهی الارب).

عاشٍ.

[شِنْ] (ع ص) مرد شبانگاه خورندهء آهنگ کننده. (منتهی الارب).

عاشب.

[شِ] (ع ص) بلد عاشب؛ شهر گیاه ناک. (منتهی الارب). زمین گیاه ناک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بعیر عاشب؛ شتر گیاه تر چرنده. (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء).

عاشبة.

[شِ بَ] (ع ص) مؤنث عاشب. أرض عاشبة؛ زمین گیاهناک. (منتهی الارب).

عاشج.

[شِ] (اِخ) بطنی است معروف به بو عاشج. (معجم قبائل العرب ج 2 ص 701).

عاشر.

[شِ] (ع ص) ده یک گیرنده. (منتهی الارب) (آنندراج). || آنکه بر راه گمارند که از اموال بازرگانان صدقه گیرد. (تعریفات). در شرع عاشر کسی را گویند که امام او را برای گرفتن عشر از تجار مأمور طرق و شوارع کرده تا وجه مأخوذه از آنها را هزینهء امنیت راهها و جاده ها کنند. (کشاف اصطلاحات الفنون). || دهم. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاشرات.

[شِ] (ع ص، اِ) جِ عاشرة.

عاشرة.

[شِ رَ] (ع ص) مؤنث عاشر. || آیت دهم از ده آیت قرآن. ج، عواشر و اعشارة. || (اِ) نصیب قمار و جز آن. (منتهی الارب). || پر نوک بال مرغ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عاشق.

[شِ] (ع ص) عشق آرنده. ج، عُشّاق. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (آنندراج). آنکه در دوستی کسی یا چیزی به نهایت رسیده باشد. دل شیفته. شیفته دل. دلداده. دلشده. دل سوخته. دلباخته. دل از دست داده. دل از دست رفته : او را حاسدان و عاشقان خاستند. (تاریخ بیهقی ص 382).
تو هم معشوق و هم عاشق تو هم مطلوب و هم طالب
تو هم منظور و هم ناظر تو هم شاهی و هم دربان.
ناصرخسرو.
عاشقان جان فشان کنند همه
شاهدان کار جان کنند همه.خاقانی.
بقا دوستان را فنا عاشقان را
من آن عاشقم کز بقا میگریزم.خاقانی.
عاشقان کشتگان معشوقند
برنیاید ز کشتگان آواز.سعدی.

عاشق.

[شِ] (اِخ) دهی است از دهستان ترگور بخش سلوانا شهرستان ارومیه واقع در هشت هزارو پانصدگزی شمال باختر سلوانا و چهارهزارو پانصدگزی باختر راه ارابه رو موانا به ارومیه محلی کوهستانی و سردسیر است و 120 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آن غله و شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

عاشق آباد.

[شِ] (اِخ) دهی است از دههای ماربین بخش سدهء شهرستان اصفهان واقع در هفت هزارگزی شمال خاوری سده و یک هزارگزی راه شوسهء اصفهان به تهران. واقع در جلگه و آب و هوای آن معتدل است و 2975 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود و محصول آن غله، پنبه، حبوب و تنباکو است. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی زنان آنجا کرباس بافی است راه ماشین رو و دبستان دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).

عاشق آزار.

[شِ] (نف مرکب) معشوقی که به عاشق خود اذیت و آزار رساند. (ناظم الاطباء).

عاشقان.

[شِ] (اِخ) دهی است از دهستان گوران شهرستان شاه آباد واقع در 12هزارگزی خاور گهواره و 2هزارگزی قلهء امیرخان. ناحیه ای است کوهستانی، سردسیر و 160 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصولاتش غلات، حبوب، توتون، صیفی، لبنیات است و اهالی به کشاورزی و گله داری گذران میکنند. راه آن مالرو است. در دو محل بفاصلهء دوهزارگز واقع به عاشقان سید کاکا و عاشقان علی مشهور است ساکنان آن از تیرهء گهواره ای هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عاشقان.

[شِ] (اِخ) دهی است از میان ولایت بخش حومهء شهرستان مشهد واقع در 12هزارگزی شمال باختری مشهد در کنار کشف رود واقع در جلگه و آب و هوای آن معتدل است و 132 تن سکنه دارد. محصول آن غله و شغل اهالی زراعت و مالداری است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عاشقان.

[شِ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان دلفارد بخش ساردوئیه شهرستان جیرفت واقع در 43هزارگزی جنوب خاوری ساردوئیه - جیرفت و 7 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).

عاشقانه.

[شِ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب)عاشق وار. از روی عشق. از کمال محبت. با نهایت میل :
دعوت عاشقانه میکردم
بخت درهای آسمان بگشاد.خاقانی.
در آن صحرای خرم رخش میراند
سرود عاشقانه باز میخواند.نظامی.
صائب اگر بیار سخن فهم میرسید
میشد جهان پر از غزل عاشقانه اش.صائب.

عاشق اصفهانی.

[شِ قِ اِ فَ] (اِخ) مؤلف مجمع الفصحاء آرد: نام او آقامحمد و شغل وی خیاطت و حالتش قناعت طبعش عالی و اشعارش حالی در شیوهء غزل سرایی طرزی دلپسند دارد. معاصر هاتف و آذر بوده است و او راست: دیوان غزلیات. گویند اشعار او به ده هزار رسیده است در غزلیات مضامین عاشقانه دارد از آن جمله است:
تاجر عشقم به کف مایه و سودم وفا
تا که شود مشتری تا چه دهد در بها
ما و دل بی نصیب هر دو فقیر و غریب
تا که شود مهربان تا که شود آشنا.
وفات وی به سال 1181 ه . ق. اتفاق افتاده است. (از مجمع الفصحاء ج2 ص 346). و رجوع به الذریعه ج9 ص672 شود.

عاشقبا.

[شِ] (اِ مرکب) نام طعامی است ترش :
پیش از آن دم که مزعفر شکفد همچون گل
داغ او چون حبشی بر رخ عاشقبا بود.
بسحاق اطعمه (دیوان ص51).

عاشق باره.

[شِ رَ / رِ] (ص مرکب)عاشق دوست. هواخواه عاشق خود :
چون سبو تا هست غم از زندگی در پیکرت
دستگیری کن می آشامان عاشق باره را.
صائب.

عاشق پرانی.

[شِ پَ] (حامص مرکب)هر روز عاشق نوی به هم رسانیدن. مقابل معشوق پرانی :
از گل عاشق پرانی جلوه می بالد به خود
سرو از بالای قمری بر سر ناز ایستد.
(آنندراج).

عاشق پسند.

[شِ پَ سَ] (ن مف مرکب)آنچه عاشق پسندد. آنچه عاشق را شیدا کند :
به مرغوبی جور عاشق پسند
به دل کوبی لطف ارباب پند.
ظهوری (آنندراج).

عاشق پیشه.

[شِ شَ / شِ] (ص مرکب)کسی که کار او عاشقی است.

عاشق حصار.

[شِ حِ] (اِخ) دهی است جزء دهستان قازان بخش ضیاءآباد شهرستان قزوین واقع در 1400گزی راه شوسه واقع در جلگه آب و هوای آن معتدل است. 209 تن سکنه دارد. اراضی آنجا از قنات و چشمه سار مشروب میشود. محصولات آن غلات و انگور و شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد و از طریق تاکستان میتوان ماشین برد. کردهای این ده از طائفهء کاکاوند هستند و تغییر مکان نمیکنند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عاشق خشک.

[شِ قِ خُ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایت از عاشق خسیس و رذل و بی صدق است. (برهان) (آنندراج).

عاشق سگ جان.

[شِ قِ سَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایت از دنیاطلبان و طالبان دنیا باشد. (برهان) (آنندراج).

عاشق سمرقندی.

[شِ قِ سَ مَ قَ] (اِخ)یا خوارزمی، مکنی به ابوالخیر. از شعرای قرن دهم هجری است که محل توجه سلاطین وقت بود و مدتی در هرات اقامت نمود و مورد عنایات سلطان حسین بایقرا گردید. وی به سال 957 ه . ق. در ماوراءالنهر درگذشت. (از ریحانة الادب ج 2 ص147).

عاشق شدن.

[شِ شُ دَ] (مص مرکب)شیفته شدن. دوستی شدید به کسی یا چیزی :
خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود
مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست.
سعدی.
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
هر که عاشق شد از او حکم سلامت برخاست.
سعدی.

عاشق کش.

[شِ کُ] (نف مرکب) کشندهء عاشق :
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
اینقدر دانم که از شعر ترش خون میچکید.
حافظ.
|| آنکه عاشق خود را به محبتی ننوازد و بر وی ستم کند. جفا کننده در حق عاشق :
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست.
حافظ.

عاشق کشی.

[شِ کُ] (حامص مرکب)عمل عاشق کش. عاشق آزاری. جفا کردن عاشق را :
رسم عاشق کشی و شیوهء شهرآشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود.
حافظ.
زآنجا که رسم و عادت عاشق کشی تست
با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن.
حافظ.

عاشق لو.

[شِ] (اِخ) دهی است از دهستان منجوان بخش خداآفرین شهرستان تبریز واقع در 26هزار و پانصدگزی جنوب باختری خداآفرین و 30 هزار و پانصد گزی شوسهء اهر به کلیبر. محلی کوهستانی گرمسیر و مالاریایی است و 305 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء قره سو و ارس و چشمه تأمین میشود و محصول عمدهء آن غلات و پنبه و شغل اهالی زراعت و گله داری است و راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

عاشق نواز.

[شِ نَ] (نف مرکب) نوازندهء عاشق. آنکه به عاشق لطف کند. آنکه دل عاشق را استمالت کند :
بیا ساقی از شادی نوش و ناز
یکی شربت از میر عاشق نواز.نظامی.

عاشق وش.

[شِ وَ] (ص مرکب) بمانند عاشق. همانند عاشق :
در هر چمن عاشق وشان بر ساقی و می جانفشان
پیر خرد ز انصافشان با می مواسا داشتن.
نظامی.

عاشق و معشوق.

[شِ قُ مَ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) دو تن که شیفتهء یکدیگر باشند. || دو نگین متغایر اللون که در یک خانهء انگشتری باشد. (غیاث اللغات) (آنندراج).

عاشقة.

[شِ قَ] (ع ص) مؤنث عاشق. (منتهی الارب). رجوع به عاشق شود.

عاشقه.

[شِ قَ] (اِخ) دهی است از دهستان رستاق بخش خمین شهرستان محلات واقع در 66 هزارگزی شمال باختری خمین کنار راه شوسهء خمین به اراک. این ده واقع در جلگه و هوای آن معتدل است. 170 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود و محصولات آن غلات، چغندرقند، پنبه و انگور و شغل مردمش زراعت است. صنایع دستی زنان قالی بافی است و راه شوسه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عاشقی.

[شِ] (حامص) عمل عاشق. شیفتگی. دلدادگی. عشق ورزیدن :
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل.مولوی.
ز چشم خلق فتادم هنوز و ممکن نیست
که چشم شوخ من از عاشقی حذر گیرد.
سعدی.
نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوهء رندان بلاکش باشد.حافظ.

عاشقی.

[شِ] (اِخ) میرعلیشیر آرد: مولانا عاشقی از شهر هرات بود و قصیده را پخته میگفت از جمله اشعار اوست:
این منظری که طاق چو ابروی دلبر است
از خاک برگرفتهء دارای کشور است.
که در تعریف عمارت آق سرای که به دستور بوسعید بنا شده است سرود. (مجالس النفائس ص 41).

عاشقیت.

[شِ قی یَ] (ع مص جعلی)عاشق شدن و اظهار دوستی و دلبستگی کردن. (ناظم الاطباء).

عاشم.

[شِ] (ع اِ) یک نوع درخت است. (از ناظم الاطباء). و صاحب اقرب الموارد ذیل عُشُم آرد: درختی است، یکی آن عاشم و عَشِم. (از اقرب الموارد). || (اِخ) نام ریگ توده ای. (ناظم الاطباء).

عاشور.

(ع اِ) عاشور و عاشوراء و عاشوری و عشوری: دهم محرم و به قولی نهم آن و مشهور آن است که عاشوراء دهم و تاسوعاء نهم محرم است. (از اقرب الموارد). رجوع به عاشورا شود.

عاشور.

(اِخ) بطنی است از شمر الطائیه. (معجم قبائل العرب).

عاشورآباد.

(اِخ) دهی است از دهستان دیلمان بخش سیاهکل دیلمان شهرستان لاهیجان واقع در 11هزارگزی خاور دیلمان نزدیک دیارجان. ناحیه ای است کوهستانی، سردسیر و 100 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه سار و محصول آن غلات، حبوبات، پشم و لبنیات است و اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه آن مالرو است. اکثر سکنه در زمستان برای تأمین معاش به گیلان میروند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عاشورا.

(اِخ) روز دهم محرم و آن روزی است که حسین بن علی (ع) شهید شد. (غیاث اللغات) (التفهیم ص 291). و رجوع به عاشور و عاشوراء شود.

عاشوراء.

(ع اِ) رجوع به عاشور و عاشورا شود.

عاشوروند.

[وَ] (اِخ) تیره ای از طایفهء کیومرسی ایل چهارلنگ بختیاری. (جغرافیای سیاسی کیهان ص76).

عاشوری.

(اِ) نام آشی که در کرمان و بعضی ولایات دیگر به نذر در روز عاشورا پزند و هر نوع حبوب در آن ریزند. (یادداشت مؤلف).

عاشوری.

[را] (ع اِ) رجوع به عاشور و عاشورا و عاشوراء شود.

عاشی.

(ع ص) رجل عاشٍ؛ مرد شبانگاه خورنده. || مرد آهنگ کننده. (ناظم الاطباء). || قاصد و یا قصدکننده. (از تاج العروس).

عاشیة.

[یَ] (ع ص) شتر در شبانگاه چرنده. (منتهی الارب) (آنندراج). شتر عشا خورنده. و در مثل است: العاشیة تهیج الاَبیة، یعنی هر گاه ببیند کسی را که از خوردن غذای شب امتناع میورزد از او پیروی میکند و غذای شب را با وی میخورد. (از اقرب الموارد) (تاج العروس).

عاصٍ.

[صِنْ] (ع ص) عاصی. نافرمان. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاص.

(اِخ) رودباری است در میان حرمین. (منتهی الارب). و یاقوت آرد: عاص و عویص دو رودبارند میان مکه و مدینه. رجوع به معجم البلدان شود.

عاص.

(اِخ) بطنی است از عمروبن مازن از غسان از عشام از ازد از قحطانیه. (معجم قبائل العرب).

عاص.

(اِخ) ابن امیه. بطنی است از قریش عدنانیه معروف به ابی العاص. (معجم قبائل العرب).

عاص.

(اِخ) ابن واثل سهمی پدر عمرو. (معجم قبائل العرب).

عاص.

(اِخ) ابن هشام. ابوالبختری عاص بن هشام بن خالد المخزومی از قریش و یکی از بزرگان و دلیران عرب جاهلیت و برادر ابوجهل است که اسلام را درک کرد و هم اوست که مردم را از گرویدن به حضرت رسول باز میداشت و سرانجام در جنگ بدر به سال دوم هجری به قتل رسید. (الاعلام زرکلی).

عاصب.

[صِ] (ع ص) سخت گرسنه که از شدت آن سنگ بر کمر بسته باشد. || افق عاصب؛ افق سرخ غبارناک. (منتهی الارب).

عاصر.

[صِ] (ع ص) فشارندهء انگور و غیره. (المنجد) (ناظم الاطباء). || رجل عاصر؛ مرد اندک خیر و ممسک. (المنجد) (اقرب الموارد). ج، عَصَرة و عاصرون. (اقرب الموارد).

عاصر.

[صِ] (ع ص، اِ) عبارت است از داروئی که تناول آن باعث بیرون ساختن مواد فاسده از تجاویف و اندرون عضو گردد مانند اهلیلج. (قانون بوعلی ص 150).

عاصرة.

[صِ رَ] (ع ص) مؤنث عاصر. ج، عواصر و عاصرات. (المنجد). رجوع به عاصر شود.

عاصف.

[صِ] (ع ص) مایل و خمیده هر چه باشد. سهم عاصف؛ تیر کج و مائل از نشانه. || سخت: ریح عاصف؛ باد سخت. یوم عاصف؛ روز باد تند. ج، عواصف. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عاصفة.

[صِ فَ] (ع ص) مؤنث عاصف: ریح عاصفة؛ باد سخت. لیل عاصفة؛ شب با باد سخت تند. ج، عاصفات و عواصف. (ناظم الاطباء) (المنجد) (منتهی الارب) (غیاث اللغات). رجوع به عاصف شود.

عاصم.

[صِ] (ع ص) بازدارنده. (غیاث اللغات). منع کننده. (از اقرب الموارد). نگاه دارنده. (غیاث اللغات) (آنندراج). حفظ کننده. (از اقرب الموارد) :
گفت من رفتم بر آن کوه بلند
عاصم است آن که مرا از هر گزند.مولوی.

عاصم.

[صِ] (اِخ) شهری است در جنوب یهودا و بعد از تقسیم اول به سبط یهودا داده شد. (قاموس کتاب مقدس).

عاصم.

[صِ] (اِخ) موضعی است به بلاد هذیل. (معجم البلدان) (منتهی الارب).

عاصم.

[صِ] (اِخ) نام دو وادی است از وادیهای عقیق. (منتهی الارب).

عاصم.

[صِ] (اِخ) ابن ایوب، مکنی به ابوبکر. نحوی. وی یکی از علماء و لغویان بود و او را آثاری است از جمله: شرح معلقات و شرح دیوان امرؤالقیس. وی به سال 164 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عاصم.

[صِ] (اِخ) ابن بهدلة الکوفی الاسدی. کنیهء او ابوبکر و یکی از قراء سبعه بود و به سال 128 ه . ق. درگذشت. او شاگرد ابوعبدالرحمان السلمی و زراربن حبیش بود. (الاعلام زرکلی).

عاصم.

[صِ] (اِخ) ابن ثابت. تابعی است. (منتهی الارب).

عاصم.

[صِ] (اِخ) ابن خلیفة بن معفل الضبی. یکی از سواران عرب جاهلی و از شعرای مخضرمین بود. وی اسلام را درک کرد و در بصره ساکن بود و به سال 30 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عاصم.

[صِ] (اِخ) ابن سلیمان الاحول البصری. یکی از محدثان و معتمدان بصره بود. وی در کوفه عمل حسبه و در مدائن منصب قضا داشت و به سال 142 ه . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی).

عاصم.

[صِ] (اِخ) ابن عدی عجلانی. از بزرگان بنی عجلان و از صحابه بود و حضرت رسول خلافت خویش را در مدینه به وی داد. او به سال 45 ه . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی). و رجوع به امتاع الاسماع ج 1 ص 94، 447، 481 شود.

عاصم.

[صِ] (اِخ) ابن علی بن عاصم بن صهیب التیمی. یکی از حافظان حدیث و از ثقات بود. وی مردم را حدیث میکرد و در مجلس او هزار تن حاضر میشد و به سال 221 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عاصم.

[صِ] (اِخ) ابن عمر بن الخطاب القرشی العدوی. جد عمر بن عبدالعزیز و از شعراست. و به سال 70 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به امتاع الاسماع ج 1 ص 298 شود.

عاصم.

[صِ] (اِخ) ابن عمیرالسعدی. وی از شجاعان عرب است که شاهد وقایع ماوراءالنهر با نصربن سیار بود و به سال 131 ه . ق. در نهاوند کشته شد. (از الاعلام زرکلی).

عاصم افندی.

[صِ اَ فَ] (اِخ) ابوالکمال احمد. از مشاهیر علما و مؤلفان قرن سیزدهم هجری است. وی در ادبیات و لغات عربی و فارسی و ترکی بصیرتی داشت و در اسلامبول تدریس میکرد: از آثار اوست: الاقیانوس البسیط در ترجمهء قاموس المحیط. (ترجمهء قاموس اللغهء فیروزآبادی به ترکی) - ترجمهء برهان قاطع به ترکی - وقایع سلیمة. وی به سال 1235 ه . ق./1819 م. در اسلامبول درگذشت. (از ریحانة الادب). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.

عاصمة.

[صِ مَ] (ع اِ) ام بلاد. قاعدهء کشور. (اقرب الموارد). در تداول کشورهای عربی پایتخت.

عاصمة.

[صِ مَ] (اِخ) لقب مدینه است. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد).

عاصمی.

[صِ] (اِخ) احمدبن محمد بن عاصم بن عبدالله. اصل او از کوفه و مسکن وی بغداد بود. از ثقات و معتمدان محدثان امامیه و خواهرزاده یا برادرزادهء علی بن عاصم محدث و استاد کلینی است. (ریحانة الادب ج 3 ص 49). و رجوع به امل الاَمل و هدیة الاحباب ص 197 شود.

عاصمی.

[صِ] (اِخ) مولانا عاصمی. یکی از ادباء و شعراء است و از جمله اشعار اوست:
چون آتشم ز هجر تو بر سر زند علم
سازم روان چو شمع ز گرداب دیده نم.
(مجالس النفائس ص 78).

عاصمیة.

[صِ می یَ] (اِخ) نام دهی است نزدیک رأس عین اطراف خانور. (معجم البلدان ص96).

عاصی.

(ع ص) گناهکار و نافرمان. ج، عُصاة. (آنندراج) (غیاث اللغات) :
بدانسته بودم همه پیش ازین
که عاصی بخواهد شد او همچنین.
فردوسی.
چون کند سی ساله عاصی را عذاب جاودان
این چنین حکم و قضای ایزد دادار نیست.
ناصرخسرو.
عاصیان از گناه توبه کنند
عارفان از عبادت استغفار.
سعدی (گلستان).
عاصی که دست بخدا بردارد به از عابدی که کبر در سر دارد. (گلستان).
|| (اِ) رگی که خون آن نایستد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || کره شتر که دنبال مادر خود نرود و از او بی نیاز باشد. ج، عَواصی. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || در اصطلاح اطباء معده ای که اثر مسهل نپذیرد. || ابر سیاه که بارش نکند. (از غیاث اللغات).

عاصی.

(اِخ) شیخ محمد حسن بن شیخ محمد رفیع رشتی اصفهانی، متخلص به عاصی. از دانشمندان قرن سیزدهم هجری بود و از آثار اوست: جامع المصائب و وسیلة النجاة. (ریحانة الادب ج3 ص49). و رجوع به الذریعه ج5 ص70 شود.

عاصی.

(اِخ) نام نهر حماة و حمص است معروف به میماس که از دریاچهء قدس سرچشمه میگیرد و به دریاچهء انطاکیه میریزد. (از معجم البلدان ص 96).

عاصی شدن.

[شُ دَ] (مص مرکب)عصیان کردن. طغیان ورزیدن. تمرد کردن. متمرد شدن. گناه کردن. نافرمانی کردن. (ناظم الاطباء) : چون سلیمان برفت از دنیا وی را پسری بود... خلق به وی عاصی شدند. (قصص الانبیاء ص 178).

عاض.

[عاض ض] (ع ص) با دندان گزنده. (ناظم الاطباء). || شتری که خار خورد. (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عاضد.

[ضِ] (ع ص) یاری کننده. (اقرب الموارد). || به جانب ستور رونده. || شتر که بازوی ناقه گیرد و بخواباند. (منتهی الارب) (آنندراج). || خر که مادیان را از اطراف و جوانب فراهم آرد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || سهم عاضد؛ تیری که بطرف راست یا چپ نشانه افتد. (ناظم الاطباء).

عاضد.

[ضِ] (اِخ) (ال ...) الدین الله، محمد بن الفائز بنصرالله، مکنی به ابوعبدالله. وی آخرین خلیفهء علوی اسماعیلیه بود و به سال 546 ه . ق. متولد شد و بعد از وفات فائز پسر عم خود به کمک و معاونت ارکان دولت به مرتبت خلافت رسید و در حکومت او کفار فرنگ عازم تسخیر مصر شدند و مسلمانان را وحشتی عظیم فراگرفت و به صلح راضی گشتند و مقرر شد که مبلغ هزارهزار دینار به فرنگان دهند تا باز گردند. مسلمانان را گران آمد و اتفاق نمودند که به نورالدین محمودبن عمادالدین زنگی والی شام توسل جویند و شاپور وزیری نامه ای بنورالدین نوشت و از او کمک خواست. نورالدین اسدالدین شیرکوه را با هشتاد هزار سوار بدان سو فرستاد و فرنگان باز گردیدند. عاضد به جود و کرم معروف و به مکارم و محاسن اخلاق مشهور بود و به سال 567 ه . ق. درگذشت. (از وفیات الاعیان چ تهران ج1 س 292). و رجوع به حبیب السیر ج2 صص 459 - 460 و ریحانة الادب ج 3 ص 149 شود.

عاضدان.

[ضِ] (ع اِ) دو رشتهء خرمابن بر دو لب جوی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عاضر.

[ضِ] (ع ص) بازدارنده و مانع. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عاضه.

[ضِهْ] (ع ص) شتر عضاه خوار. ج، عَواضه؛ بعیر عاضه و ناقة عاضه و عاضهة و حیة عاضه و عاضهة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || مار که گزیده اش در حال بمیرد. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || جادوگر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عاضهة.

[ضِ هَ] (ع ص) مؤنث عاضه. رجوع به عاضه شود.

عاضی.

(ع ص) مرد نیک مرفه الحال. (ناظم الاطباء).

عاطر.

[طِ] (ع ص) دوست دارندهء عطر. عطردوست. (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ج، عُطُر. || بوی خوش دهنده. بوی خوش دارنده. (غیاث اللغات) (آنندراج) :
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم.
حافظ.
و از خاطر عاطر اصحاب فضل و هنر استمداد همت نمود. (تاریخ قم ص 3).

عاطس.

[طِ] (ع ص) عطسه دهنده. || آهوئی که پیش آید ترا. || (اِ) صبح. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاطش.

[طِ] (ع ص) آنکه تشنه بود. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاطف.

[طِ] (ع ص) مهربانی کننده. || برگرداننده. (غیاث اللغات) (منتهی الارب). || آهو که گردن کج کند وقت نشستن. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) چادر. (منتهی الارب). || اسب ششم رهان. از جمله ده اسب که بدان گرو بسته دوانند. (از غیاث اللغات) (از مهذب الاسماء).

عاطفت.

[طِ فَ] (ع اِمص) عاطفة. عاطفه. مهربانی. مهر : پادشاه باید خدمتگذاران را از عاطفت و کرامت خویش چندان محروم نگرداند که بیکبارگی برمند و نومید گردند. (کلیله و دمنه).
یکی عاطفت سیرت خویش کرد
درم داد و تیمار درویش کرد.
سعدی (بوستان).
و رجوع به عاطفه شود.

عاطفة.

[طِ فَ] (ع اِمص) عاطفه. عاطفت. مهر. || خویشی و قرابت. (منتهی الارب). رجوع به عاطفت شود.

عاطفة.

[طِ فَ] (ع ص) (حروف...) در عربی ده حرف است که مابین دو جمله یا کلمه واقع شده و جمله یا کلمهء بعد از خود را به ماقبل خود ربط دهد. جمله یا کلمه ای که بعد از حروف عاطفه است معطوف و جمله و یا کلمهء ماقبل را معطوفٌ علیه نامند. و آن حروف عبارتند از: و، ف، أم، أما، أو، بل، ثم، حتی، لا، لکن. رجوع به حروف عاطفه و حروف ربط شود.

عاطل.

[طِ] (ع ص) بیکاره. بیهوده. تهی. فارغ : آن دیگر که از پیرایهء خردی عاطل نبود. (کلیله و دمنه). چون سریر دولت از منصب شاهی خالی و عاطل ماند... دشمن قصد این دیار کند. (سندبادنامه ص 80). || زن بی گردن بند. بی زیور. بی پیرایه. (مهذب الاسماء) (آنندراج). ج، عَواطل و عُطَّل. (ناظم الاطباء).

عاطم.

[طِ] (ع ص) هلاک شده. ج، عُطُم. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاطن.

[طِ] (ع ص) شتران سیراب فروخفته در خوابگاه. ج، عَواطن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عاطنة.

[طِ نَ] (ع ص) مؤنث عاطن. شتران سیراب فروخفته در خوابگاه. (اقرب الموارد) (آنندراج). و رجوع به عاطن شود.

عاطنة.

[طِ نَ] (اِخ) لنگرگاهی است در بحر یمن. (منتهی الارب).

عاطوس.

(ع اِ) آنچه بدان عطسه دهند. (منتهی الارب) (آنندراج). || جانوری است که بدان فال بد گیرند. (منتهی الارب).

عاطوف.

(ع اِ) مصیدة که چوب کج داشته باشد. (منتهی الارب).

عاطی.

(ع ص) گیرنده. و در مثل است که عاطٍ بغیر أنواط؛ أی یتناول ما لامطمع فیه و لامتناول؛ یعنی کاری میکند که فائده ندارد. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاظب.

[ظِ] (ع ص) عَظِب. در جای خشک فرو آینده. (منتهی الارب) (آنندراج). و رجوع به عظب شود.

عاظل.

[ظِ] (ع ص) جراد عاظل؛ ملخ دو سه بر هم نشسته. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاف.

(ع ص) (از: ع وف) سهل و نرم. (منتهی الارب).

عافط.

[فِ] (ع ص) رجل عافط؛ مرد گوززن. (منتهی الارب) (آنندراج).

عافطة.

[فِ طَ] (ع اِ) میش ماده، و منه ما له عافطة و لانافطة؛ یعنی نه او را میش ماده و نه بز ماده است. (منتهی الارب) (آنندراج).

عافق.

[فِ] (ع ص) کل راجع مختلف کثیر التردد. (اقرب الموارد). بسیار آمد و شد کننده. و هر وارد و صادر و راجع مختلف. هر طرف آمد و رفت نماینده. (منتهی الارب) (آنندراج).

عافل.

[فِ] (ع ص) آنکه جامهء کوتاه بر جامهء دراز پوشد. (منتهی الارب).

عافور.

(ع اِ) وقع فی عافور شر و عاثوره؛ یعنی در بدی و جای هلاک و سختی افتاد. (منتهی الارب) (آنندراج). لغتی است در عاثور. (از اقرب الموارد). و رجوع به عاثور شود.

عافون.

(ع ص، اِ) جِ عافی (در حالت رفع). رجوع به عافی شود.

عافی.

(ع ص) عفوکننده. (اقرب الموارد). بخشنده. (منتهی الارب). || رائد. (اقرب الموارد). || خواهندهء رزق و فضل و غیره. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). طالب معروف و احسان. (مهذب الاسماء). || ناپدید و نیست و مندرس کننده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || وارد. فرودآینده. || درازموی. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || (اِ) مهمان. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). شوربای در دیگ عاریتی باز انداخته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آنچه در دیگ عاریتی بجا گذارند از مرق و آن اجرت گونه بود دیگ عاریتی را. (از اقرب الموارد). || باقی طعام در دیگ. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، عُفاة و عفی و عافیة. (اقرب الموارد).

عافیات.

(ع اِ) جِ عافیة. (ناظم الاطباء). رجوع به عافیة شود.

عافیت.

[یَ] (ع اِمص) عافیة. صحت. سلامت. تندرستی :
توبه سگالی که نیز باز نگردی
سوی بلا گرت عافیت دهد این بار.
ناصرخسرو.
عافیت را نشان نمی یابم
از بلاها امان نمی یابم.خاقانی.
از عافیت مپرس که کس را نداده اند
در عاریت سرای جهان عافیت عطا.
خاقانی.
همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید. (گلستان). و رجوع به عافیة شود. || پارسایی. زهد. (آنندراج) :
آنان که به کنج عافیت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند.
سعدی (گلستان).
عافیت چشم مدار از من میخانه نشین
که دم از خدمت رندان زده ام تا هستم.
حافظ.

عافیت خواهی.

[یَ خوا / خا] (حامص مرکب) سلامت خواهی. سلامت طلبی :
شه چو از فتنه یافت آگاهی
در بلا دید عافیت خواهی.نظامی.

عافیت گاه.

[یَ] (اِ مرکب) جای امن. جای سلامت. مأمن. محل عافیت و سلامت :
پس ز هر منزلی و هر راهی
باز می جست عافیت گاهی.نظامی.

عافین.

(ع ص، اِ) جِ عافی (در حال نصبی و جری). درگذرندگان از تقصیرات: و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس. (قرآن 3/134).

عافیة.

[یَ] (ع اِمص) عافیت. صحت کامل. بهبود کامل. (اقرب الموارد). || دور کردن خدای از بنده مکروه را. سلامت از بیماری و مکروهات در بدن و باطن در دین و دنیا و آخرت. || (ص) خواهندهء رزق از طیور و سباع و جز آن. ج، عَوافی. (منتهی الارب).
- عافیة الماء؛ در آب آینده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
- کثیرالعافیة؛ بسیارمهمان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). و رجوع به عافیت شود.
- ناقة عافیة اللحم؛ ناقهء بسیارگوشت. (منتهی الارب). ج، عافیات و عَوافی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عاق.

[عاق ق] (ع ص) ناخوش دارنده. (منتهی الارب). || آزاردهندهء پدر و مادر و نافرمان. (منتهی الارب) (آنندراج). سرکش با مادر و پدر. (غیاث اللغات). ج، عاقون و عَقَقه و اَعقّه و این نادر است. (از اقرب الموارد) :
فرزند عاق ریش پدر گیرد ابتدا
فحل نبهره دست به مادر برد نخست.
خاقانی.
همان مقامات پیش آمد که آن گازر را از پسر ناخلف و فرزند عاق پیش آمد. (سندبادنامه ص113).
رنگ کفران و شک و شرک و نفاق
تا ابد باقی بود بر جان عاق.مولوی.

عاقب.

[قِ] (ع ص، اِ) نائب مهتر و قائم مقام آن بعد از وی. (منتهی الارب). || نائب و خلیفهء پیشینیان در امر نیکو، و منه قول النبی (ص) و أنا العاقب؛ أی آخر الانبیاء. کسی که جانشین بزرگی شود و رتبت او بعد از آن است، و منه جاءالسید و العاقب. (اقرب الموارد). || (اِ) هر چیز که جانشین شی ء پیشین خود شود. (منتهی الارب). || شتر ماده که بقیهء گیاه خورد. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).

عاقب.

[قِ] (اِخ) واپسین پیغامبران یعنی محمد (ص). (مهذب الاسماء). نام پیغمبر مسلمانان. (اقرب الموارد).

عاقبت.

[قِ بَ] (ع اِ) عاقبة. پایان هر چیزی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). فرجام. سرانجام : وی هشیار بود و سوی عاقبت نیکو نگاه کردی. (تاریخ بیهقی ص 157).
بد نسگالد به خلق بد نبود هرگزش
وانکه بدی کرد هست عاقبتش بر ندم.
منوچهری.
و اگر در عاقبت کارها و هجرت سوی گور فکرت شافی واجب داری. (کلیله و دمنه).
عاقبتی هست بیا پیش از آن
کردهء خود بین و بیندیش از آن.نظامی.
یارب از لطف و کرم عاقبت خاقانی
خیر گردان تو که ما در طلبش خواب و خوریم.
خاقانی.
که از چنگال گرگم در ربودی
چو دیدم عاقبت گرگم تو بودی.
سعدی (گلستان).
گفت پیغمبر که چون کوبی دری
عاقبت زان در برون آید سری.مولوی.

عاقبت اندیش.

[قِ بَ اَ] (نف مرکب)دوراندیش. (آنندراج) (ناظم الاطباء). آخربین. مآل اندیش. آنکه از آغاز، پایان کار را نگرد :
بباید عاقبت اندیش بودن
برون از خویش و هم با خویش بودن.
ناصرخسرو.
عاقبت اندیش ترین کودکی
دشمن او بود در ایشان یکی.نظامی.

عاقبت اندیشی.

[قِ بَ اَ] (حامص مرکب) دوراندیشی.

عاقبت بخیر.

[قِ بَ بِ خَ / خِ] (ص مرکب) آنکه پایان کار یا زندگی او بخوبی انجامد. آنکه عاقبت حال یا کار او به خیر ختم شود. در تداول است: او عاقبت بخیر مرد.

عاقبت بین.

[قِ بَ] (نف مرکب) دوربین و کسی که عاقبت و سرانجام هر کاری را نگاه کند. (ناظم الاطباء). عاقبت اندیش. رجوع به عاقبت اندیش شود.

عاقبت بینی.

[قِ بَ] (حامص مرکب)رجوع به عاقبت بین شود.

عاقبت نگر.

[قِ بَ نِ گَ] (نف مرکب)عاقبت اندیش. آنکه پایان کار را نگرد. عاقبت بین : بونصر مردی بود عاقبت نگر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص176).

عاقبة.

[قِ بَ] (ع اِ) پایان هر چیزی : و لله عاقبة الامور. (قرآن 22/41). رجوع به عاقبت شود. || فرزند، یقال لیس له عاقبة؛ أی ولد. (منتهی الارب). نسل. (اقرب الموارد). || تأمل در آخر کاری. (منتهی الارب). ج، عَواقب. (اقرب الموارد).

عاقبة الامر.

[قِ بَ تُلْ اَ] (ع اِ مرکب، ق مرکب) آخر کار و سرانجام آن. در پایان :
تا من از این امر و ولایت که هست
عاقبة الامر چه آرم بدست.نظامی.
تا عاقبة الامر دلیلش نماند ذلیلش کردم. (گلستان).

عاقد.

[قِ] (ع ص) عقدکننده. || گره زننده. (غیاث اللغات). استوارکننده. (اقرب الموارد). || جاء عاقداً عنقه؛ آمد خم کننده گردن خود را از روی تکبر. (اقرب الموارد). || در اصطلاح فقها، اجراکنندهء صیغه در معامله. || کسی که عقد نکاح بندد. (ناظم الاطباء). || آهوی گردن کج کرده یا گردن بر سرین نهاده. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || ناقه ای که گره کند دم خود را و آن علامت آبستنی است از وی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد).

عاقدة.

[قِ دَ] (ع ص) مؤنث عاقد. ج، عاقدات و عَواقد. (اقرب الموارد). رجوع به عاقد شود. || و نیز عاقدات، سواحر (زنان جادوگر). (اقرب الموارد).

عاقر.

[قِ] (ع ص) نحرکننده شتر و کسی که دست و پای شتر با شمشیر زند. (ناظم الاطباء). || زن که آبستن نشود. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). زن که نمیزاید : و کانت امرأتی عاقراً. (قرآن 19/5).ج، عُقّر و عَواقر. || مرد که او را فرزند نشود. || قاتل: و صمم اذا أیقنتَ أنک عاقره؛ أی قاتله. (اقرب الموارد). || ریگ که هیچ نرویاند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || ریگ توده. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || زن بی نظیر و عدیل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء).

عاقر.

[قِ] (اِخ) ریگزاری است در منازل جریرالشاعر، و بعضی گویند عاقر ریگ های بزرگ را گویند. (معجم البلدان).

عاقرالثریا.

[قِ رُثْ ثُ رَیْ یا] (اِخ) کوهی است. (معجم البلدان).

عاقرالفرزة.

[قِ رُلْ فُ زَ] (اِخ) جایگاهی به یمامه است. (معجم البلدان).

عاقرالنجبة.

[قِ رُنْ نُ بَ] (اِخ) کوهی است سلول را. (معجم البلدان).

عاقرقرحا.

[قِ قَ] (معرب، اِ) نباتی است که در دمشق عود القرح خوانند و به یونانی فوریون و به شیرازی اکر. و نیکوترین او آن بود که تیز و محرق بود و زبان را به غایت بسوزاند و فربه بود و طاهر و غلیظ و چون بشکند اندرون وی سپید بود و آن بیخ طرخون رومی است و گویند جبلی است و طبیعت آن گرم و خشک بود در سیم و چون سحق کنند و با زیت بر بدن مسح کنند عرق براند و استرخاء اعضاء و مزاج را نافع بود و منع تولد کزاز بکند و سده مصفاة بگشاید و بلغم که در معده بود زائل کند و چون در دندان گیرند درد دندان که از سردی بود ساکن گرداند و چون با سرکه پزند و بدان مضمضه کنند سودمند بود جهت درد دندان و موافق اعضائی بود که سردی بر وی غلبه کرده باشد و حس آن باطل شده باشد از حرکت و مفلوج و مصروع را نافع بود. (از اختیارات بدیعی). بیخ طرخون را عاقرقرحا گویند و باز در صیدنه است که ارجانی گوید: عاقرقرحا گرم و خشک است در سه درجه و درد دندان را که مادهء آن از سردی بود رفع کند و دمیدگی دهان را سود دارد چون از رطوبت باشد و اگر با زیت سوده شود و پیش از نوبت بر اندامها مالیده آید لرزه را که در تبهاء نوبت باشد دفع کند. (از ترجمهء صیدنهء ابوریحان). و آن مقوی باه مبرد و مسهل است. و رجوع به نزهة القلوب و غیاث اللغات و تحفهء حکیم مؤمن و اقرب الموارد شود.

عاقرقوفا.

[قِ] (اِخ) مرکب است از عاقر و قوفا. یاقوت گوید: من گمان میکنم که این موضع همان عقرقوف است و از دهات سیلحین به بغداد است و آن تل بزرگی است که از مسافت یکروز دیده میشود لکن دیگران گویند تل ریگ بزرگ متراکم است. (معجم البلدان).

عاقرة.

[قِ رَ] (اِخ) آبی است به قطن. (معجم البلدان).

عاق عاق.

(ع اِ صوت مرکب) حکایت آواز زاغ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عاقف.

[قِ] (ع ص) شاة عاقف؛ گوسپند عقاف زده که او را مرض عُقاف باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد).

عاقل.

[قِ] (ع ص) خردمند. دانا. هوشیار و زیرک. (ناظم الاطباء). ج، عقلاء و عُقّال و عاقلون. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (آنندراج) (اقرب الموارد). مقابل دیوانه :
حکیمان زمانه راست گفتند
که جاهل گردد اندر عشق عاقل.منوچهری.
عاقل کامل تأمل در این حکایت کند. (کلیله و دمنه). و بدین مقامات و مقدمات هرگاه که حوادث بر عاقل محیط شود باید که در پناه صواب رود. (کلیله و دمنه).
دو عاقل را نباشد کین و پیکار
نه دانا خود ستیزد با سبکبار.
سعدی (گلستان).
از این به نصیحت نگوید کست
اگر عاقلی یک اشارت بست.
سعدی (بوستان).
|| آهو و آهوئی که بر کوه بلند رود. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || دهندهء دیه کشته شده. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || عصبهء مرد که وارث او شوند مانند پدر و جد تا هر طبقه که بالا رود و فرزند فرزند تا هر طبقه که پائین رود. (منتهی الارب).

عاقل.

[قِ] (اِخ) وادیی است که اِمَرة در بالای آن و رمه در پائین آن است و پر از طلح بود. (معجم البلدان).

عاقل.

[قِ] (اِخ) ابن کلبی گوید کوهی است که حارث بن آکل المرار جد امری ءالقیس بدان ساکن بود. (معجم البلدان).

عاقل.

[قِ] (اِخ) وادیی است بنی ابان بن دارم را. (معجم البلدان). آبی است بنی ابان بن دارم را و گفته اند وادیی است پایین بطن الرمة و گفته شده است که وادیی است به نجد... (معجم البلدان).

عاقل.

[قِ] (اِخ) موضعی است به بلاد قیس. (معجم البلدان).

عاقل.

[قِ] (اِخ) نصر گوید ریگی است بین مکه و مدینه. (معجم البلدان).

عاقل.

[قِ] (اِخ) کوهی است به نجد. (معجم البلدان).

عاقل.

[قِ] (اِخ) دهی است از دهستان کله بوز بخش مرکزی شهرستان میانه واقع در 35هزارگزی جنوب باختری میانه و 35هزارگزی راه شوسهء تبریز و میانه و 20هزارگزی راه آهن میانه - مراغه. این ده کوهستانی و هوای آن معتدل است و 129 تن سکنه دارد. اراضی آن از چشمه مشروب میشود. محصول آن غلات و برنج و شغل اهالی زراعت و گله داری است و راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).

عاقل آباد.

[قِ] (اِخ) دهی است از دهستان سرشیو بخش مرکزی شهرستان سقز واقع در 28هزارگزی جنوب باختری سقز و 2هزارگزی باختر دره آبی. شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عاقلات.

[قِ] (ع ص، اِ) جِ عاقلة. رجوع به عاقله شود.

عاقلان.

(اِخ) دهی است از دهستان ملکاری بخش سردشت شهرستان مهاباد. واقع در 17هزارگزی شمال باختری سردشت و 11هزارگزی باختر شوسه سردشت به مهاباد کوهستانی و جنگلی است هوای آن معتدل و سالم است و 189 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود محصول آن غلات و توتون و مازوج و کتیرا و شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آنان جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

عاقلانه.

[قِ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب)خردمندانه. زیرکانه. (ناظم الاطباء). بمانند عاقلان. عاقل وار : دیوانه... آغاز سخن عاقلانه کرد چنانکه مردم را گمان افتاد که وی بهتر گشت از دیوانگی. (نوروزنامه).

عاقل عاقل.

[قِ لِ قِ] (ص مرکب)خردمند کامل عیار. تمام عاقل. عاقل که از قانون خرد بهیچوجه یکسو نشود :
خاقانی از این راه دورنگی بکران باش
یا عاقل عاقل زی یا غافل غافل.خاقانی.

عاقل فریب.

[قِ فِ / فَ] (نف مرکب)فریب دهندهء عاقل. آنکه خردمند را بفریبد مفتون سازنده. سخت فربینده :
اگرچه نار سیمین گشت سیبم
همان عاشق کش عاقل فریبم.نظامی.

عاقل مرد.

[قِ مَ] (ص مرکب، اِ مرکب) در تداول عامه کسی را گویند که دوران جوانی را گذرانده باشد.

عاقلة.

[قِ لَ] (ع ص) مؤنث عاقل. ج، عاقلات و عَواقل. رجوع به عاقل شود. || زن مشاطه. (منتهی الارب) (آنندراج). || عاقلة الرجل؛ خویشان و نزدیکان مرد کشندهء غیر مکلف (بخاطر سفاهت یا عدم بلوغ و غیره) که دیت بر ایشان قسمت کنند. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (از مهذب الاسماء) :
خون بهای جرم نفس قاتله
هست بر حملش دیت بر عاقله.مولوی.
|| در تداول عامه عاقله زن زنی است نه پیر و نه جوان بل میان سال. || قوهء عاقله؛ قوتی است از قوای نفس ناطقه که قوت ملکیه نیز گویند و گاه بر نفس ناطقه نیز اطلاق شود. چنانکه در شرح هدایة الحکمه در فصل حیوان است که: و قوای دراکه عبارت از نفس و آلات نفس است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). شیخ الرئیس آرد: و هر نفس انسانی را قوتی هست و آن عقل نظری است و این قوت در اول کار عقل هیولائی است و او عقلی است به قوت نه به فعل یعنی که صورت معقولات در نفس به قوت است نه به فعل پس هر آینه حاجت باشد به چیزی تا این صورت را از حد قوت به حد فعل آرد و آن چیز همچنین اگر بقوت باشد بضرورت او را حاجت باشد نیز به چیزی دیگر که در او صور معقولات به فعل باشد پس نفس مردم چون از قوت به فعل آید در او صور معقولات به چیزی آید که وی عقل باشد به فعل و صور معقولات در او موجود باشد و این جوهری است که وی را عقل فعال خوانند. (رسالهء نفس صص 64 - 65) :
گفتم مقام عاقله نفس است بیگمان
گفتا مقام نفس حیات است بی مگر.
ناصرخسرو.
چون عقل و جان عزیز و غریب است لاجرم
جاندار عقل و عاقلهء جان شناسمش.
خاقانی.
بجان عاقلهء کائنات یعنی تو
که کائنات قشورست و حضرت تو لباب.
خاقانی.

عاقور.

(ع ص) سرج عاقور؛ زین ریش کن پشت ستور. (منتهی الارب) (شرح قاموس) (اقرب الموارد). || حمار عاقور؛ خر گزنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خر هار.

عاقول.

(ع اِ) معظم دریا یا موج آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || اطراف وادی و نهر. (اقرب الموارد). || رودبار کژ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). جوی کژ. || ریگ توده. (منتهی الارب) (آنندراج). || کار پوشیده. || زمین بی علم و نشان. || گیاهی است که شتر خورد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || نوعی از خرنوب است که کبر باشد و بعضی گویند درخت ساج است. (برهان).

عاقول.

(اِخ) شهری است در مغرب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عاقول.

(اِخ) دهی است در موصل. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || دیر عاقول؛ شهری است بین مدائن و نعمانیه و فاصلهء آن تا بغداد 15 فرسنگ است. (منتهی الارب). رجوع به دیرعاقول شود.

عاقولاء.

(اِخ) نام کوفه است در تورات. (منتهی الارب). یاقوت نویسد: این نام را در اشعار بنی مازن بخط دقاق چنین یافتم :
اقام بعاقولاء منا فوارس
کرام اذا عد الفوارس و الرجل.
(معجم البلدان).

عاقولی.

(ص نسبی) منسوب است به دیر عاقول که شهری است در پانزده فرسنگی بغداد. (الانساب سمعانی). رجوع به عاقول و به دیرعاقول شود.

عاکارعاکان.

(اِخ) (به عبری تنگ آمده). پسر کرمی از سبط یهودا بود که بعضی از غنیمت اریحا را در حالی که برخلاف امر حضرت اقدس الهی بود مخفی داشت صحیفهء یوشع 6:18 و 7:1 سفر اول تاریخ ایام 2:7. بدین لحاظ غضب خداوند بر ایشان افروخته شد. در مقابل شهر عای منهزم شدند صحیفهء یوشع 7:18. بنابراین عخان با استصواب قرعه گرفتار آمده اسرائیل وی را با خانواده اش سنگسار نمودند و تمامی آنها را در خارج از شهر سوزانیدند. صحیفهء یوشع 7:34 و 25. (قاموس کتاب مقدس).

عاکب.

[کِ] (ع ص) انبوه. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). ج، عُکوب. || مرد ایستاده. متوقف. || شتران گردآمده بر حوض. (ناظم الاطباء).

عاکف.

[کِ] (ع ص) به جایی مقیم شونده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). ج، عاکفون و عُکفّ و عکوف. (اقرب الموارد) : و المسجد الحرام الذی جعلناه للناس سواءالعاکف فیه و الباد. (قرآن 22/25)؛ و مسجد الحرام را برای مردم قرار دادیم که یکسان باشد مقیم در آن و وارد از خارج. || گوشه گیرنده در مسجد. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (آنندراج) : عاکفان کعبهء جلالش به تقصیر عبادت معترف. (گلستان). || نگاه دارنده خود را. || اصلاح کننده. || دیری ورزنده. (منتهی الارب). || عاکف و عاکفان ملا اعلا؛ فرشتگان که در مقام بالا جای دارند. (ناظم الاطباء).

عاکل.

[کِ] (ع ص) کوتاه بالا. زفت بدفال. ج، عُکُل. (منتهی الارب). کوتاه بالای بخیل. (اقرب الموارد).

عاکوب.

(ع اِ) گرد و غبار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عاکی.

(ع ص) مرده. (منتهی الارب) (آنندراج). || کسی که قاووت فروشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || آزمند قاووت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، عُکاة.

عال.

[عال ل] (ع ص) رجلٌ عال؛ آنکه شتران او دوباره آب خورده باشند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عالج.

[لِ] (ع اِ) ریگ توبرتو. (منتهی الارب). و ریگی که بر تمام عربستان احاطه دارد. (ناظم الاطباء). || (ص) شتری که «علجان» خورد. (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || (اِخ) ریگی است معروف ببادیه. (اقرب الموارد).

عالج.

[لِ] (اِخ) جائی است به بادیه و در آن ریگستانی است. (منتهی الارب). ابوعبدالله سکونی گوید عالج رمال است میان فَید و قریات. (از معجم البلدان).

عالز.

[لِ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). یاقوت آرد: نام موضعی است که در شعر شماخ آمده است. (معجم البلدان).

عالط.

[لِ] (ع ص) شاعر که سخنان را آراسته گرداند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).

عالق.

[لِ] (ع ص) شتر «علقی»خوار. شتر عضاه خوار. ج، عوالق و عالقات. (اقرب الموارد) (آنندراج) (مهذب الاسماء).

عالک.

[لِ] (ع ص) طعام عالک؛ طعام سخت در خائیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد).

عالم.

[لَ] (ع اِ) کلیهء مخلوقات. بعضی گویند آنچه در بطن فلک است و هر صنفی از اصناف خلق. و گفته شده است که ویژهء ذوی العقول است. ج، عالَمون و علالم و عوالم. (اقرب الموارد). چیزی است که بدان امری شناخته شود و علامت گذارده شود. (تعریفات جرجانی). || در اصطلاح فلسفه، عبارت از ماسوی الله است یعنی جهان و آنچه آسمان محیط به آن است از آن جهت که دانسته شود به آن خدا از جهت اسماء و صفات آن. ج، عوالم. (از منتهی الارب) (تعریفات) (آنندراج) (از اقرب الموارد). و بمعنی انواع مخلوقات آید. (غیاث اللغات) (آنندراج). بعضی گفته اند نام است برای آنچه دانسته شود بدان چیزی دیگر و بعد نامگذارده اند بر آنچه دانسته شود بدان خالق از هر نوعی از فلک و آنچه را در بردارد از جواهر و اعراض :
زمین است و آب است و آنگه هوا
و باز آتش آمد به ترتیب راست
کهین عالم این را نهد فیلسوف
که زندان جان است و دام بلاست.
ناصرخسرو.
باز در عواقب کارهای عالم تفکری کردم. (کلیله و دمنه). و بباید دانست که اطراف عالم پر بلا و عذاب است. (کلیله و دمنه).
- عالم جبروت.؛ عالم سفلی. عالم عقلی. عالم علوی. عالم ملکوت. عالم لاهوت. رجوع به این کلمات شود.

عالم.

[لِ] (ع ص) خردمند. دانا. کسی که او را دانش باشد. مقابل جاهل. ج، عُلاّم و عالمون. (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از منتهی الارب) :
چنین که کرد تواند مگر خدای بزرگ
که قادر است و حکیم است و عالم و جبار.
ناصرخسرو.
عالم که به جهل خود مقر شد
از جملهء صادقین شمارش.خاقانی.
اقوال پسندیده مدروس گشته و عالم غدار و زاهد مکار. (کلیله و دمنه).
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را.
سعدی (گلستان).

عالم آب.

[لَ مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)نشأهء شراب و عالم شراب و حالت می نوشی. (غیاث اللغات) (آنندراج). حالت باده گساری. حالت می خوری. (از ناظم الاطباء) :
نیست باکم از فلک امشب که با او می خورم
عالم آب است پندارم که آبش برده است.
آشوب مازندرانی (از آنندراج).
ترا که عالم آئینه عالم آب است
چه احتیاج به تحصیل بادهء ناب است.
صائب.
ساقی چه دهی پند من این بزم شراب است
از گریه مرا منع مکن عالم آب است.
محمد قلی سلیم (از آنندراج).
هیچ منظوری ببزم می کشان چون شیشه نیست
عالم آب است آنجا سبزهء مینا خوشست.
کلیم (از آنندراج).

عالم آباد.

[لَ / لِ] (اِخ) دهی است از دهستان کاغه بخش دورود شهرستان بروجرد. واقع در 25هزارگزی شمال دورود کنار راه مالرو کاغه به همیانه. ناحیه ای است واقع در جلگه معتدل. دارای 279 تن سکنه. آب آن از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات است اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عالم آباد.

[لِ] (اِخ) دهی است جزء دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان محلات واقع در 6 هزارگزی جنوب محلات متصل به جادهء دلیجان خمین، جلگه و آب و هوای آن معتدل است و 53 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود و محصولات آن غلات، پنبه، صیفی است و شغل اهالی زراعت و سر راه ماشین رو واقع شده. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج1).

عالم آرا.

[لَ] (نف مرکب) عالم آرای. آرایش دهندهء عالم. پیرایندهء جهان و زینت دهندهء آن. (ناظم الاطباء) : اگر رأی عالم آرای ملک اشارت فرماید بگویم. (سندبادنامه ص 276).
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع.
حافظ.

عالم آشوب.

[لَ] (نف مرکب) برهم زنندهء عالم. بمجاز آنکه مردمان را فریفتهء زیبائی خود سازد. بغایت زیبا. سخت خوش صورت و دلفریب :
پری پیکری بود محبوب من
بدو گفتم ای عالم آشوب من.
سعدی (بوستان).
گر در قیامتت هست این ناز عالم آشوب
خوش آفتی است در پیش هنگامه جزا را.
عرفی.

عالمانه.

[لِ نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب)عاقلانه و خردمندانه و دانشمندانه. (ناظم الاطباء).

عالماً.

[لِ مَنْ] (ع ق) از روی علم. از روی دانش. با علم و اطلاع.

عالم ارواح.

[لَ مِ اَرْ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) مقام و منزل ارواح. (ناظم الاطباء).

عالم اسباب.

[لَ مِ اَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) دنیا و مافیها. (آنندراج).

عالم افروز.

[لَ اَ] (نف مرکب) روشن کنندهء عالم. (ناظم الاطباء). افروزندهء جهان :
گل باغ شه عالم افروز باد
چراغ شبش مشعل روز باد.نظامی.
روزی و چه روز عالم افروز
روشن همه چشمی از چنان روز.نظامی.
و چهرهء مقصود چون روز عالم افروز روی نماید. (سندبادنامه ص 215).

عالم امر.

[لَ مِ اَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)عالم ارواح و عالم ملائکه. (از غیاث اللغات). آنچه موجود شد. بدون سبب عالم امر گویند و گاه بجای عالم ملکوت عالم امر گویند. (تعریفات جرجانی).

عالم امکان.

[لَ مِ اِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آنچه غیر ذات خداست.

عالم بالا.

[لَ مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)آسمان. (ناظم الاطباء).

عالم بالا.

[لَ] (اِخ) دهی است از دهستان یوسف وند بخش سلسله شهرستان خرم آباد. واقع در 22 هزارگزی باختری الشتر و هفت هزارگزی باختر. ناحیه ای است واقع در جلگهء سردسیر و مالاریائی. 180 تن سکنه دارد. از سراب و رمزیار مشروب میشود. محصولاتش غلات، حبوبات، لبنیات است و اهالی به کشاورزی و گله داری گذران میکنند. راه آن مالرو است و ساکنان ده از طایفهء یوسف وندند و زمستان به قشلاق میروند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عالم برزخ.

[لَ مِ بَ زَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) مقام ارواح که مابین موت و قیامت است. (از غیاث اللغات) (آنندراج). رجوع به برزخ شود.

عالم پایین.

[لَ] (اِخ) دهی است از دهستان یوسف وند بخش سلسلهء شهرستان خرم آباد. واقع در 18هزارگزی باختر الشتر و هفت هزارگزی باختر اتومبیل رو خرم آباد به کرمانشاه. ناحیه ای است واقع در جلگه هوای آن سرد و مالاریائی است. 120 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء رمزیار تأمین میشود محصولاتش غلات، حبوبات، لبنیات و اهالی، به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند راه آن مالرو است. ساکنان از طایفهء یوسف وندند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عالم پناه.

[لَ پَ] (ص مرکب) ملجأ و پناه جهانیان. (ناظم الاطباء).

عالمتاب.

[لَ] (نف مرکب) تابنده و روشن کنندهء جهان. (ناظم الاطباء).

عالم تربیت.

[لَ مِ تَ یَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) زمان تربیت و تأدیب. (ناظم الاطباء).

عالم جان.

[لَ مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)عالم ارواح. || کنایه از دنیا و عالم سفلی. || عناصر اربعه را نیز گویند. (برهان) (آنندراج).

عالم جبروت.

[لَ مِ جَ بَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) عالم ذات قدیم را عالم جبروت گویند و عالم صفات حق را ملکوت نامند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). مقام ملائکه و عرش. (ناظم الاطباء). || حالت بزرگی و تکبر. || عالم عظمت و جلال اسمای صفات الهی. || مرتبهء وحدت که حقیقت محمدی است و تعلق به مرتبت صفات دارد. (ناظم الاطباء).

عالم جسمانی.

[لَ مِ جِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) عالم طبیعت و ماده است. (شرح حکمة الاشراق ص157).

عالم حسی.

[لَ مِ حِسْ سی] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) عالم شهود و شهادت، در مقابل عالم غیب و عالم معقول. (شرح حکمة الاشراق صص 145 - 175).

عالم خاک.

[لَ مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از دنیا باشد. (برهان) (آنندراج). || جسد آدمی. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).

عالم خلق.

[لَ مِ خَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کائنات و موجودات عالم جسمانی که در معرض کون و فساد و خلع و لبس اند و آن را عالم شهادت هم میگویند. (تعریفات جرجانی) (از کشاف اصطلاحات الفنون).

عالم دگر.

[لَ مِ دِ گَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) عالم دیگر. عالم آخرت. مقابل دنیا.

عالم دورنگ.

[لَ مِ دُ رَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از عالم دنیا است به اعتبار شب و روز. (برهان) (آنندراج). || کنایه از مردم منافق و دورو و غدار است. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).

عالم دیگر.

[لَ مِ گَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) عالم دگر. جز این جهان. (ناظم الاطباء).

عالم ذوق.

[لَ مِ ذَ / ذُو] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) حالت شادمانی و خرمی. (ناظم الاطباء).

عالم ربوبی.

[لَ مِ رُ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) عالم عقل و معقولات است. (شرح حکمة الاشراق ص20).

عالم روحانی.

[لَ مِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) عالم اشباح برزخی. (شرح حکمة الاشراق ص243).

عالم زمین.

[لَ زَ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش کرج شهرستان تهران. واقع در 41هزارگزی شمال باختری کرج و 2هزارگزی شمال راه شوسهء کرج به قزوین. کوهستانی و هوای آن سردسیر است. 18 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عالم سوز.

[لَ] (نف مرکب) سوزندهء همه جهانیان. (ناظم الاطباء).

عالم شهادت.

[لَ مِ شَ دَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) جهان جسمانی و اجسام و مادیات است که عالم ملک و ناسوت هم گویند. (اسفار ج 3 ص 65). عالم خلق که عبارت است از عالم مادی مانند افلاک و عناصر و موالید که عالم ملک هم گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). این جهان که مشهود و محسوس است. (ناظم الاطباء).

عالم صباوت.

[لَ مِ صَ وَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) سن طفولیت. (ناظم الاطباء).

عالم صغیر.

[لَ مِ صَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مراد انسان است که جهان کوچکی است و منطوی است در آن جهان بزرگ و مقابل عالم کبیر است. (غیاث اللغات) (آنندراج). مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد که: در تفسیر عالم کبیر و صغیر اختلاف است، بعضی گویند عالم کبیر عالم فوق آسمانها است و عالم صغیر زیر آسمانها است و بعضی گویند عالم کبیر ملکوت سماوات است و عالم صغیر ملکوت زمین است و بعضی گویند عالم کبیر قلب و عالم صغیر نفس است و جمهور فلاسفه گویند عالم کبیر جهان وجود از آسمانها و زمین و مافیها است. و عالم صغیر انسان است چرا که هر چه در جهان امر است همان در عالم خلق است و هرچه در مجموع عالم خلق و امر است همان در ذات انسان است که عالم صغیرش خوانند زیرا که قالبش از عالم خلق است و روحش از عالم امر. (از کشاف اصطلاحات الفنون). صدرا گوید: موجودات جهان شهادت ک با یکدیگر ارتباط دارند و بعضی از بعضی دیگر متأثر و منتفع میشوند و همبستگی و ارتباط اشیاء آنها را مانند موجود واحدی کرده است (که هر چیزی بجای خویش نیکوست) و جهان بزرگ عالم کبیر است و مضاهی عالم صغیر است که انسان باشد و همانطور که اعضای انسان همه با یکدیگر بستگی دارند و مانند یک موجودند و موجودات جهان وجود بواسطهء ارتباطی که دارند مانند یک موجودند و اعضاء و جوارح و حواس ظاهره را معادلی است در عالم شهادت و عالم غیب معادل با مشاعر و قوای باطنهء انسان است. از عالم صغیر که انسان باشد به مملکت آدمیت و انسانیت و دارالخلافة ربانی تعبیر شده است. (از رسائل ملاصدرا ص290، 292، 294). و رجوع به اسفار ج3 صص 126 - 127 شود.

عالم صور.

[لَ مِ صُ وَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) موطن صور مقداری که اشباح برزخی است. عالم صور گویند و گاه مراد صور حسی است. (از اسفار ج1 صص 74 - 293).

عالم صوری.

[لَ مِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) این دنیا. (ناظم الاطباء).

عالم طبیعی.

[لَ مِ طَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مراد از عالم طبیعی مقابل مجردات و عقول است که عالم شهادت باشد. (از مبدأ و معاد ملاصدرا ص302). و رجوع به اسفار ج2 ص177 شود.

عالم طفولیت.

[لَ مِ طُ لی یَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) حالت بچگی. (ناظم الاطباء).

عالم ظلمانی.

[لَ مِ ظُ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) اصطلاح اشراقی است و مقابل عالم نورانی است و مراد عالم برازخ و اجسام و ماهیات است. (شرح حکمة الاشراق صص 157 - 277).

عالم عقلی.

[لَ مِ عَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) فلاسفه قائل به سه عالمند: 1 - عالم عقل که گاه در مقابل عالم خارج است و در این صورت مراد عالم ذهن است و گاه در مقابل عالم ماده و یا نفس است که مراد عالم عقول مجرده است از عقل اول تا عقل دهم. 2 - عالم نفس که گاه نفس انسان و سایر قوای نفسانی است و گاه مراد نفوس فلکیه و کواکب است. 3 - عالم جرم که عالم ماده است اعم از فلکی و ارضی و زمان و زمانیات. (از اسفار ج 2 ص 173 و مبدأ و معاد ملاصدرا ص 320 و رسائل ملاصدرا ص151).

عالم علوی.

[لَ مِ عِ / عُ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آسمان و عالم بالا. (ناظم الاطباء). مقابل عالم سفلی است و مراد افلاک و اجرام فلکی و سماویات بطور مطلق است. (از شرح حکمة الاشراق صص 278 - 276).

عالم عنصری.

[لَ مِ عُ صُ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مراد عالم عناصر و جسمانیات است که عالم عناصر گویند. (از شرح حکمة الاشراق ص 244، 137، 266، 290).

عالم غیب.

[لَ مِ غَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آن جهان و جهان آینده. (ناظم الاطباء). مقابل عالم شهادت است. و مراد جهان معقول و مجردات نوریه است که غایب از عالم شهادت است و بالجمله عالم عقول و مجردات و اسماء و صفات حق تعالی است. و عالم آخرت را نیز عالم غیب گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون).

عالم قدس.

[لَ مِ قُ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) عالم اسماء و صفات حق است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). صدرا گوید: عالم قدس عالم مجردات و عالم الهی است. رجوع به اسفار ج2 ص148 و رسائل ملاصدرا ص292 شود.

عالم کبیر.

[لَ مِ کَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مراد جهان وجود است. روزگار و دهر و همهء جهان. (ناظم الاطباء). رجوع به عالم صغیر شود.

عالم کون و فساد.

[لَ مِ کَ نُ فَ](ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از دنیای فانی و عالم سفلی است. (برهان) (آنندراج). و از آن جهت عالم کون و فساد گویند که در معرض خلع و لبس صور است.

عالم گرد.

[لَ گَ] (نف مرکب) جهانگرد و سیاح. (ناظم الاطباء).

عالم گشا.

[لَ گُ] (نف مرکب) کشورگیر. جهانگشا.

عالم گشایی.

[لَ گُ] (حامص مرکب)جهانگشایی. کشورگیری :
برفتن دگرباره لشکر کشید
به عالم گشائی علم برکشید.نظامی.
به عالم گشائی فرشته وشی
نه عالم گشائی که عالم کشی.نظامی.

عالم گیر.

[لَ] (نف مرکب) جهانگیر. گیرندهء عالم. آنکه یا آنچه جهان را فراگیرد. (از ناظم الاطباء). مسخرکننده :
شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او
در همه شهنامه ها شد داستان انجمن.حافظ.

عالم گیرثانی.

[لَ رِ] (اِخ) پادشاه هند عزالدین محمد بن معزالدین بن بهادر شاه که به دستیاری غازی الدین خان بن نظام الملک در 1161 به شاهی رسید و به عالم گیر ثانی ملقب گشت و غازی الدین را وزارت داد. (از حدیقة العالم صص 96 - 97).

عالم لاهوت.

[لَ مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) دربار آسمانی. (ناظم الاطباء). عالم صقع الهی و عالم سرمد و مرتبت ذات و احدیت است. رجوع شود به شرح منظومهء حاجی ص 183.

عالم مثال.

[لَ مِ مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) عالمی است لطیف تر نسبت به عالم اجسام و هر چه در این عالم به نظر می آید نظیر آن در عالم مثال موجود است. (از غیاث اللغات) (از آنندراج). صدرالدین شیرازی آرد: عالم مثال عبارت از عالم روحانی و جوهر نورانی است و شبیه به جواهر جسمانی است از جهت محسوس بودن و ذومقدار بودن و شبیه به جواهر مجرده است از جهت نورانی بودن و نه از جنس اجسام مرکب از مواد است و نه از جواهر مجردهء عقلی است. (از اسفار ج3 ص63). عالم برزخ. (ناظم الاطباء).

عالم مجردات.

[لَ مِ مُ جَرْ رَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) عالم عقول و نفوس. رجوع به عالم ملکوت شود.

عالم معقول.

[لَ مِ مَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آنچه متعلق به ذهن و ادراک عقل باشد. (ناظم الاطباء).

عالم معنی.

[لَ مِ مَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آنچه متعلق به معنی و حقیقت باشد و ناپدید و مخفی بود. (ناظم الاطباء). در مقابل عالم صور است و در اصطلاح صوفیه عبارت از ذات و صفات و اسماء است. (از آنندراج) (از کشاف اصطلاحات الفنون).

عالم مفارقات.

[لَ مِ مُ رِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) عالم مجردات. رجوع به اسفار ج 1 ص 74 و مبدأ و معاد ص 343 شود.

عالم مقدار.

[لَ مِ مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) مراد عالم مثال است. رجوع به عالم مثال شود. (از شرح حکمة الاشراق ص 243 و اسفار ج 1 ص 74 و مبدأ و معاد ملاصدرا ص 343).

عالم ملک.

[لَ مِ مُ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) عالم اجسام و شهادت است و گاه عالم وجود بطور مطلق و کلی اراده میشود. رجوع به اسفار ج3 ص65 و به عالم شهادت شود.

عالم ملکوت.

[لَ مِ مَ لَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) عالم جبروت و عالم مجردات است. (ناظم الاطباء). ملاصدرا گوید: عالم شهادت مانند قشر است نسبت به عالم ملکوت و مانند قالب است به قیاس به عالم روح. عالم ملکوت مقابل عالم شهادت است. (از اسفار ج3 ص 66 و شرح منظومهء سبزواری ص 183 و رسائل ملاصدرا ص 151 و 283).

عالم ملکوت اسفل.

[لَ مِ مَ لَ تِ اَ فَ](ترکیب اضافی، اِ مرکب) عالم مثل معلقه و صور مقداری است. (رسائل ملاصدرا ص 151، 283). و رجوع به شرح منظومه ص 183 شود.

عالم ملکوت اعلی.

[لَ مِ مَ لَ تِ اَ لا](ترکیب اضافی، اِ مرکب) عالم غیب و عالم مجردات محض و عقول است. (از شرح منظومه ص 183 و رسائل ملاصدرا ص 151). و رجوع به عالم غیب شود.

عالم ناسوت.

[لَ مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) دنیای فانی و این جهان که ناپایدار است. (ناظم الاطباء).

عالم نفسی.

[لَ مِ نَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) مقابل عالم عقلی و هم عالم حسی است. (از رسائل ملاصدرا ص 151).

عالم نورانی روحانی.

[لَ مِ یِ](ترکیب وصفی، اِ مرکب) عالم مجردات است. (از شرح حکمة الاشراق ص 157).

عالم نورد.

[لَ نَ وَ] (نف مرکب) طی کنندهء جهان. جهان نورد. تندرو. سریع : عنان بارگیر عالم نورد به جانب قصر زرد منعطف گردانید. (حبیب السیر ج 3 ص 352).

عالمون.

[لَ] (ع اِ) جِ عالم (در حالت رفع).

عالمة.

[لِ مَ] (ع ص) مؤنث عالم. رجوع به عالم شود.

عالم هیولی.

[لَ مِ هَ لا] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) عالم اجسام است. (از غیاث اللغات) (از آنندراج).

عالمی.

[لَ] (ص نسبی) منسوب به عالم.

عالمیان.

[لَ] (اِ مرکب) جِ عالَمی، جهانیان. آنچه در جهان است : و جناح انعام و احسان او بر عالمیان گسترده. (کلیله و دمنه). تا عالمیان بدانند که چون با جگرگوشه و قرة العین ... (سندبادنامه ص 204).
چون علم لشکر دل یافتم
روی خود از عالمیان تافتم.نظامی.
حق تعالی او را به کرامت آن مخصوص گردانید و عالمیان در کنف عدل و رأفت و پناه احسان و عاطفت او آسوده گشتند. (فارسنامهء ابن البلخی ص21). رحمت عالمیان و صفوت آدمیان. (گلستان). شخصم به چشم عالمیان خوب منظر است.
(گلستان).

عالمین.

[لَ] (ع اِ) جِ عالم (در حالت نصبی و جری). رجوع به عالم و عالمون شود.

عالونی.

(اِخ) تیره ای از طایفهء عُکاّشهء هفت لنگ بختیاری. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 74).

عالة.

[لَ] (ع اِ) جِ عائل. رجوع به عائل شود. (منتهی الارب). || (اِ) شتر مرغ. (المنجد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || هر پوششی که از باران در زیر آن پناه آورند. (اقرب الموارد). باران گریز. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (المنجد).

عالة.

[عال لَ] (ع ص) مؤنث عال. (اقرب الموارد). ابل عالة؛ شتران دوباره آب خورنده. و منه المثل عرض علی سوم عالة؛ أی لم یبالغ بیعی، که فروشندهء کالا در وی مبالغه نکند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عاله.

[لِهْ] (ع اِ) زن سبک وزن که آهنگ مختلف نماید و بر یک راه نرود. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). طیاشه. (اقرب الموارد). || (اِ) شترمرغ. (منتهی الارب). نعامه. (اقرب الموارد).

عالی.

(ع ص) بلند، مقابل سافل. و منه أتیته من عالٍ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || رفیع و بلند. (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). کلان. (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). رجل عالی الکعب؛ مرد شریف. (منتهی الارب) :
اندک اندک علم یابد نفس چون عالی بود
قطره قطره جمع گردد و آنگهی دریا شود.
ناصرخسرو.
و آن درجت شریف و رتبت عالی. (کلیله و دمنه). || (اِخ) نامی از نامهای خدای متعال. || (ص) بزرگوار و فاضل. سرافراز. (ناظم الاطباء). || در اصطلاح درایت و نزد محدثان عبارت است از سندی که در آن علو باشد و مقابل او نازل است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). سندی که سلسلهء آن کوتاه تر از دیگر اسناد باشد و با واسطهء کمتر نقل شود. || در اصطلاح معانی و بیان و نزد بلغا آن است که شاعر الفاظ فصیح در ترکیب چنان به جزالت ربط دهد که پنداشته آید که کلمه کلمه لطافت درجه درجه پذیرفته و پایه پایه در خوبی ارتقاء یافته و وی را اشعار از اشعار مردمان به مرتبت عالی تر بود که فصحاء به علو مرتبت او اقرار کنند. کذا فی مجمع الصنایع. (کشاف اصطلاحات الفنون ص1077).
- باب عالی؛ درگاه سلطان عثمانی را میگفتند.
- جاه عالی؛ عالی جاه. پایه و مرتبهء بلند. و رجوع به عالیجاه شود.
- درگاه عالی؛ درگاه شاه : قضات و صاحب بریدان درگاه عالی یا وی و نائبان وی باشند. (تاریخ بیهقی ص 264).
- دیوان عالی کشور؛ عالیترین مرجع قضائی. رجوع به دیوان ... شود.
- رأی عالی؛ رأی ثاقب و صائب و بلند : و رأی عالی چنین اقتضا میکند که... (تاریخ بیهقی ص271). و آنچه را رأی عالی بفرماید. (تاریخ بیهقی ص258).
- فرمان عالی؛ فرمان که از مافوق صادر شود : فرمان عالی رسید به خط بونصر مشکان. (تاریخ بیهقی).
- لفظ عالی؛ لفظ و گفتار شاه : و مثالها از لفظ عالی بشنود. (تاریخ بیهقی ص72).
- مجلس عالی؛ مجلس سلطان.
- همت عالی؛ همت بلند.

عالی.

(اِخ) ده کوچکی است از دهستان بیضا بخش اردکان شهرستان شیراز. واقع در 28هزارگزی جنوب خاور اردکان و سه هزارگزی راه فرعی زرقان به بیضا و دارای 36 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عالی.

(اِخ) دهی است از دهستان برخون شهرستان بوشهر بخش خورموج شهرستان بوشهر. واقع در 126هزارگزی جنوب خورموج در ساحل خلیج فارس. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر، مرطوب و مالاریایی و 81 تن سکنه دارد. اهالی فارسی زبانند آب آن از چاه تأمین میشود و محصولاتش غلات و خرما است، و مردم آن به کشاورزی اشتغال دارند. راه آن شوسهء سابق بوشهر - لنگه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عالی آوازه.

[زَ / زِ] (ص مرکب)خوش آواز. خوش خوان :
که دیدت بر هیچ رنگین گلی
ز من عالی آوازه تر بلبلی.نظامی.
|| نامور. مشهور. بلندنام :
نظامی بدو عالی آوازه باد
به نظمی چنین نام او تازه باد.نظامی.

عالیات.

(ع ص، اِ) جِ عالیة. (اقرب الموارد). || چیزهای بلند و رفیع. (ناظم الاطباء).
- عتبات عالیات؛ آستانه های بلند که مراد قبور ائمهء عراق باشد. (ناظم الاطباء).

عالی اثر.

[اَ ثَ] (ص مرکب) بلند. رفیع. والا : مساحت مملکت اسکندر در نظر همت عالی اثرش تنگ تر از حوصلهء مردم بخیل است. (حبیب السیر ج4 از مجلد 3 ص 322).

عالی احمدان.

[اَ مَ] (اِخ) دهی است از دهستان فرامرزان بخش بستک شهرستان لار. واقع در 45هزارگزی جنوب باختری بستک در دامنهء جنوبی کوه میرعباس. محلی است گرمسیر و مالاریایی و 515 تن سکنه دارد. آب آن از باران تأمین میشود. محصولاتش غلات و خرما دیمی است. اهالی به کشاورزی گذران میکنند. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عالی انور.

[اَنْ وَ] (اِخ) تیره ای از طایفهء بابادی هفت لنگ بختیاری. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 74).

عالی بخت.

[بَ] (ص مرکب) بلندبخت. کسی که بخت با وی باشد و در کارها موفق گردد.

عالی بر.

[بَ] (اِخ) دهی است از دهستان ماهیدشت پایین بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان. واقع در 11هزارگزی جنوب ماهیدشت و 4هزارگزی جنوب خزل. ناحیه ای است واقع در دامنهء سردسیر و 175 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولاتش غلات، حبوبات، دیم و لبنیات است و اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه مالرو دارد و در تابستان از خزل اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عالی بلاغ.

[بُ] (اِخ) دهی است از دهستان قلعه کری بخش سنقر کلیائی شهرستان کرمانشاهان. واقع در 14هزارگزی شمال خاوری سنقر واقع در کنار راه عمومی سنقر - خسروآباد. ناحیه ای است کوهستانی سردسیر و 140 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود و محصولاتش غلات و حبوبات دیمی و توتون. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند و صنایع دستی آنان قالیچه، جاجیم، پلاس بافی میباشد. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عالی بیگی.

[بَ] (اِخ) تیره ای از طایفهء ملکشاهی است در پشتکوه. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 68).

عالی تبار.

[تَ] (ص مرکب) عالی نسب. آنکه نسب عالی دارد.

عالیجاه.

(ص مرکب) عالی شأن. عالی رتبت. عالی قدر. آنکه مرتبت بلند و مقام بالا دارد. || از القاب احترام که اکثر در اول نوشته ها و نامه ها یا در سرپاکتها نویسند. (ناظم الاطباء) :
اطهر اشرف شه آل حسین بن علی
آنکه عالی جاه او هر روز عالیتر سزد.
سوزنی.
پادشاه عالیجاه یک دو هفته آنجا به اسب تاختن و... پرداخت. (حبیب السیر ج 3 ص 352).

عالی جعفری.

[جَ فَ] (اِخ) تیره ای از طایفهء کیومرسی ایل چهارلنگ بختیاری. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 76).

عالی جناب.

[جَ / جِ] (اِ مرکب) لقبی است احتراماً که وزیران و بزرگان را بدان خطاب کنند.

عالی چنگی.

[چَ] (اِخ) دهی است از دهستان باغک بخش اهرم شهرستان بوشهر. واقع در 23هزارگزی شمال باختر اهرم و کنار راه فرعی بوشهر به اهرم. واقع در جلگه، گرمسیر، مرطوب و مالاریایی است و 742 تن سکنه دارد. آب آن از چاه تأمین میشود. محصولاتش غلات، خرما و تنباکو و مردم به کشاورزی اشتغال دارند. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عالی حسینی.

[حُ سَ] (اِخ) دهی است از دهستان باغک بخش اهرم شهرستان بوشهر واقع در 18هزارگزی جنوب اهرم. ناحیه ای است واقع در جلگه، گرمسیر و مالاریایی. 200 تن سکنه دارد. آب آن از چاه تأمین میشود. محصولاتش: غلات، خرما و دیمی است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عالی حضرت.

[حَ رَ] (اِ مرکب) آنکه مقام بالا دارد. (ناظم الاطباء). رجوع به عالیجناب شود.

عالی ذکر.

[ذِ] (ص مرکب) آنکه همواره نام او بخوبی برده شود : و دائم موقر و محترم و عالی الذکر و نافذ الامر و مهیب و مطاع و سرور و دین پرور باد. (تاریخ قم ص 4).

عالی رأی.

[رَءْیْ] (ص مرکب) آنکه او را رأی ثاقب باشد.

عالی رتبه.

[رُ بَ / بِ] (ص مرکب)عالی مرتبت. آنکه را مقام بالا و برتر باشد.

عالی سر.

[سَ] (اِخ) دهی است جزء دهستان پائین بخش طالقان شهرستان تهران. واقع در 21هزارگزی باختری شهرک، کنار راه عمومی مالرو قزوین. کوهستانی و سردسیر. 82 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولاتش غلات، لوبیا، سیب زمینی، شغل اهالی زراعت صنایع دستی کرباس و گلیم و جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عالی سرای.

[سَ] (اِ مرکب) قصر سلطنتی و سرای پادشاهی و حرم خانه. (ناظم الاطباء).

عالیشاء .

(اِخ) ده کوچکی است از دهستان نهارجانات بخش حومهء شهرستان بیرجند. واقع در 36هزارگزی جنوب خاوری بیرجند. دامنه و گرمسیری است و 5 تن سکنه دارد. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عالی شاخ.

(ص مرکب) شاخ بلند. دارای شاخه های دراز :
به که با این درخت عالی شاخ
نشود دست هر کسی گستاخ.نظامی.
به درختی سطبر و عالی شاخ
سبز و پاکیزه و بلند و فراخ.نظامی.

عالیشان.

(ص مرکب) عالیشأن. خداوندِ مرتبت اعلی. || از القاب پادشاهی. || بسیار نجیب. || باجلال. بلند مرتبت. (ناظم الاطباء). عالی مقام و دانشمند بزرگ : مورخان عالیشأن بر این منوال مسطور گردانید. (حبیب السیر ص123).

عالیشان.

(اِخ) دهی است از دهستان چری بخش حومهء شهرستان قوچان. واقع در 36هزارگزی جنوب باختری قوچان. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر که 72 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولاتش غلات و اهالی به کشاورزی و مالداری اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عالی شرف.

[شَ رَ] (ص مرکب) آنکه شرف عالی دارد :
صانع زرین عمل مهتر عالی شرف
در ید بیضا رسید دست عمل ران او.خاقانی.

عالی شرف.

[شَ رَ] (اِخ) نامش میرزا محمد حسین خلف صدق میرزا محمد. کلانتر سابق فارس و از اجلهء سادات آن سامان است. او را اخلاق نیکو بود و محضرش مجمع شعرا و عرفا و فضلاء و در حدود 1236 ه . ق. درگذشت. و به قول صاحب آثار العجم در 1243 در قید حیات بود. غالب اشعارش غزل بود و از جمله اشعار اوست در وصف قلعهء شریفهء مشهد مقدس حضرت حسین:
این نغز باره چیست که از بس شکوه و فر
گوئی برون نموده ز جیب سپهر سر
این سد طرفه چیست که از غایت علو
کیوان بدامنش بود از فرق بی سپر.
(مجمع الفصحاء ج 2 ص 351).
و رجوع به ریحانة الادب شود.

عالی شیرازی.

[یِ] (اِخ) میرزا محمد شیرازی متخلص به عالی و ملقب به نعمت خان و بعد به دانشمندخان. یکی از شعرای قرن 12 هجری و معاصر سلطان اورنگ زیب و پسر او بهادر شاه بوده است. او به امر محمد بهادر شاه شاهنامه را در احوال وی بنظم درآورد که در ابتداء آن پنج رباعی سروده است. حاوی تاریخ وفات اورنگ زیب و مدت سلطنت و عمر وی. نعمت خان در تاریخ 1120 درگذشت. و او راست اشعار بسیار و دیوان و رسائلی چند مانند: نعمت عظمی، جنگنامه، حسن و عشق، و دو نامهء محاصرهء حیدرآباد و غیره. (الذریعة ج 9 ص 677).

عالی طیب.

[طَیْ یِ] (اِخ) تیره ای از ایل طیبی از ایلات کوه گیلویهء فارس. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 89).

عالی قاپو.

(اِخ) نام قصری است از قصور صفویه واقع در میدان شاه اصفهان. و دارای بنای عالی و مرتفع و تاریخی است که همه ساله مسافران و سیاحان خارجی از آن دیدن میکنند و بنابر مشهور تکمیل آن به دست شاه عباس بوده است. رجوع به اصفهان شود.

عالی قدر.

[قَ] (ص مرکب) بلندمرتبت. والامقام. بزرگوار. از القاب احترام که در اول نوشتجات و در سر پاکتها نویسند. (ناظم الاطباء).

عالی کردستانی.

[یِ کُ دِ] (اِخ) میرزا محمد حسین عالی کردستانی. یکی از شعرای عرفان مشرب بود و از اشعار اوست:
دل رفت و کسی نیست مرا واقف اسرار
جزآنکه چو من نوسفری داشته باشد.
(مجمع الفصحاء ج 2 ص 351).

عالی گهر.

[گُ هَ] (ص مرکب) پاک نژاد. شریف نسب : منظور نظر صاحبقران عالی گهر گشت. (حبیب السیر ص 125). || (اِ مرکب) گوهر گران بها. (ناظم الاطباء).

عالی مآثر.

[مَ ثِ] (ص مرکب) صاحب آثار عالیه : صاحبقران عالی مآثر بدانجا رسید. (حبیب السیر ج 3 ص 155).

عالی محل.

[مَ حَ] (ص مرکب) آنکه او را محل و مقام بالا است. والاجاه :
نگه کرد سلطان عالی محل
خودش در بلا دید و خر در وحل.
سعدی (بوستان).

عالی محمود.

[مَ] (اِخ) علی محمد خانی. یکی از طوائف هفت لنگ بختیاری که در مال امیر سوسن سکنی دارند. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 74).

عالی مرتبت.

[مَ تَ بَ] (ص مرکب) آنکه مرتبت عالی دارد.

عالی مرتبت گردیدن.

[مَ تَ بَ گَ دی دَ] (مص مرکب) مقام عالی و رفیع بدست آوردن.

عالی مرد.

[مَ] (ص مرکب، اِ مرکب) طالب مولی که دنیا و عقبی را در خیال هم نیارد. (آنندراج).

عالی مشرب.

[مَ رَ] (ص مرکب) آنکه مشرب خوب دارد. خوش مشرب. بلندنظر :
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست
عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه نیست.
حافظ.

عالی مقام.

[مَ] (ص مرکب) عالیجاه. بلندمرتبت. آنکه مقام رفیع و بالا دارد : در سلک سایر خدام عالی مقام تنظیم گردید. (حبیب السیر ج 3 ص 352).
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را.حافظ.

عالی مقدار.

[مِ] (ص مرکب) بزرگوار. از القاب احترام است که در اول نامه و پاکتها نویسند. (ناظم الاطباء).

عالی مکان.

[مَ] (ص مرکب) آنکه منزلت و مقام رفیع دارد. آنکه مکان شریف دارد. عالیقدر. عالیجاه :
بگشا ز بال همت عالی مکان گره
تا کی شوی چو بیضه در این آشیان گره.
صائب (از آنندراج).

عالی منزلت.

[مَ زِ لَ] (ص مرکب) آنکه منزلت شریف دارد. بزرگوار : یعنی حضرت عالی منزلت ممالک مدار متعال منقبت معالی دثار. (حبیب السیر ج3 ص1).

عالی نژاد.

[نِ] (ص مرکب) آنکه اصل و نسب عالی دارد. عالی گهر. عالی تبار :
امیر جهانگیر عالی نژاد
چون پا بر سریر ایالت نهاد.
(حبیب السیر ص125).

عالی نسب.

[نَ سَ] (ص مرکب) آنکه او را نسب عالی باشد. عالی تبار : نظر همت این پادشاه عالی نسب متعالی حسب. (سندبادنامه ص 244).
اصل گهر از خلیفه داریم
عالی نسبیم اگر یتیمیم.خاقانی.

عالی و جمالی.

[وَ جَ] (اِخ) جزء طائفهء هفت لنگ از ایل بختیاری ایران است. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 5).

عالی ود.

[وَ] (اِخ) شعبه ای از طایفهء عالی انور هفت لنگ بختیاری. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 74).

عالیوند.

[وَ] (اِخ) تیره ای از طایفهء کیومرسی ایل چهارلنگ بختیاری. رجوع به تل ریزی شود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عالیة.

[یَ] (ع ص) مؤنث عالی. (اقرب الموارد). || (اِ) نوک سرنیزه یا سر آن یا نصفش که متصل به سنان است. (المنجد) (مهذب الاسماء). || (اِخ) زمین مافوق نجد تا متصل به تهامه و تا سرحد مکهء معظمه و آن حجاز است و دِه هاست بر سواد مدینه و آن را عوالی خوانند. نسبت بسوی عالی و عُلوی از جهت آنکه «عالیة الشی ء» بلندترین از چیزی را گویند. (منتهی الارب) (آنندراج). || سرزمین حجاز که مشتمل است بر بلاد واسعه و مواضع شریفه، و یا آن قسمتی که از رمه تجاوز میکند تا مکه و یا مشتمل است بر همهء آن قسمتی از قریه ها و آبادیهای مدینه که از طرف نجد تا تهامه یافت میشود و قسمت واقعه در مابین را سافله گویند. (معجم البلدان ج 6 ص 10). || (ص) حروف عالیه و عالیات عقول و نفوس طولیه و عرضیه اند که کلمات الله التامات هم گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ج 1 ص 357). رجوع به حروف عالیه شود.
- مدارج عالیه؛ درجه های بالا.
- مدارس عالیه؛ دانشکده ها و دانشگاهها.
- مقامات عالیه؛ مقامات بالا.

عالیة.

[یَ] (اِخ) مؤلف حبیب السیر آرد که: بقولی نام دختر علی النقی (ع) عالیة بوده است. (حبیب السیر ج 2 ص 98).

عالیة.

[یَ] (اِخ) نام دختر هارون الرشید بود. (حبیب السیر ج 2 ص 236).

عالی همت.

[هِمْ مَ] (ص مرکب) آنکه همت عالی دارد. بلندهمت و شریف. بزرگوار. کریم و سخی. جوانمرد. (ناظم الاطباء) :
گر از شمشیر برگردی نه عالی همتی سعدی
تو کز نیشی بیازردی نخواهی انگبین رفتن.
سعدی.

عالی همتی.

[هِم مَ] (حامص مرکب)بلندهمتی. جوانمردی. سخاوت. (ناظم الاطباء). رجوع به عالی همت شود :
ز عالی همتی گردن برافراز
طناب هرزه از گردن بینداز.نظامی.

عام.

[عام م] (ع ص، اِ) مقابل خاص. (منتهی الارب) (المنجد) (اقرب الموارد). || همگانی. همگان. تمام مردم. (منتهی الارب) (آنندراج) :
ناممکن است این سخن بر خاص
لفظی است این در میانهء عام.فرخی.
مجوی از وحدت محضش برون از ذات او چیزی
که او عامست و ماهیات خاص اندر همه اشیاء.
ناصرخسرو.
و آگاه کن ای برادر از غدرش
دور و نزدیک و خاص و عامش را.
ناصرخسرو.
در آن مجلس که بهر عام کردند
میی همچون شفق در جام کردند.نظامی.
تکاپوی ترکان و غوغای عام
تماشاکنان بر در و کوی و بام.سعدی.
|| تمام، هرچه باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). || نادان. در تداول مردم عوام یعنی مردم جاهل و نادان :
سلام کن ز من ای باد مر خراسان را
مر اهل فضل و خرد را نه عام و نادان را.
ناصرخسرو.
عام نادان پریشان روزگار
به ز دانشمند ناپرهیزکار.سعدی (گلستان).
اندر آیینه چه بیند مرد عام
که نبیند پیر اندر خشت خام.مولوی.
با زاهد بی ذوق مگو سر انا الحق
اسرار سلاطین چو به عامان نتوان گفت.
اسیری لاهیجی.
- اسم عام؛ در مقابل اسم خاص که در عربی علم گویند.
- بار عام؛ ملاقات عمومی. اجازهء همگانی :
زمین را زیر تخت آرام داده
برسم خاص بار عام داده.نظامی.
- شارع عام؛ راه عمومی.
- وقف عام؛ در مقابل وقف خاص. رجوع به وقف شود.

عام.

(ع اِ) سال. ج، اَعوام. (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد) (غیاث اللغات) (آنندراج) (منتهی الارب) :
تا عام نام سال بود شهر نام ماه
اقبال را نظر بسوی شهر و عام نیست.

عام ارمل.

[مِ اَ مَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب)سال اندک باران. (مهذب الاسماء).

عام البلوی.

[عامْ مُلْ بَ] (ع ص مرکب)مبتلا به همگان. گرفتاری همگانی.

عام الجحاف.

[مُلْ جُ] (اِخ) سال هشتادم هجری بود که سیلی برخاست و خانه های مکه و رکن را فراگرفت. (کامل ابن اثیر ج 4 ص 219).

عام الحزن.

[مُلْ حُ] (اِخ) سال دهم بعثت که ابوطالب عم حضرت رسول و سی و پنج روز بعد خدیجه کبری زوجهء آن حضرت درگذشتند و پیغمبر از فوت آن دو بسیار محزون شدند از آن جهت آن سال را عام الحزن نامیدند. (منتخب التواریخ خراسانی چ 1 ص 30).

عام الخصب.

[مُلْ خِ] (اِخ) سالی که ابوجعفر منصور عبدالله بن علی به حج شد و از بسیاری احسان و انعام که با حجازیان کرد آن سال را عام الخصب نام نهادند. (تجارب السلف ص 105).

عام الفیل.

[مُلْ] (اِخ) سال 570 م. است و بدین سال رسول (ص) تولد یافت و از آن رو آن را عام الفیل خوانند که ابرهه با لشکریان خود که فیل سوار بودند به قصد ویران کردن کعبه روان شدند. در تاریخ بلعمی آمده است که: سبب این آن بود که چون نجاشی از ابرهه خشنود شد و پادشاهی یمن بدو گذاشت ابرهه شاد شد و خدای تعالی را شکر کرد و خواستها به درویشان داد و کلیساها به هر شهری در شهرهای یمن بنا نهاد و یکی کلیسا به صنعا اندر بنا کرد و آن را ذوالعکس نام کرد و خبر آن به جهان اندر پراکند و به نجاشی نامه کرد که من یکی کلیسا برآوردم به نام ملک که اندر جهان آن را همتا نیست. شکران را که خدای تعالی ملک را بر من رحیم کرد و صورت آن پیش وی فرستاد و همه روم و شام هر کجا ترسا بودند آنجا آمدند و خبری دیدند که هرگز چنان ندیده بودند و نشنیده و هر کسی آنجا قربانی کردند و آن کلیسا را خواسته دادند و خبر به قیصر روم بردند و او نیز آنجا چیزها فرستاد و نامه کرد به نجاشی که آن کاردار تو خبری کرده است در یمن که هرگز کس نکرده است و فخر آن تراست و همه جای به جهان اندر چنان بنا نیست و هیچ جای چنان کلیسا نیست. نجاشی شاد شد بدان و به ابرهه نامه کرد به آزادی و ابرهه بسوی نجاشی نامه کرد که به عرب اندر مکه خانه است و گویند خانهخداست و مردمان آنجا حج کنند و گرد آن طواف کنند و این کلسیا که من کردم از آن صدهزار بار نیکوتر است و من ترسایان یمن را بفرمایم تا این کلیسا را حج کنند و عرب را بفرمایم تا حج خویش از آن خانه اندر آرند تا فخر آن جاودانه ملک را بود. نجاشی بدین سخن شاد شد و ابرهه به یمن ترسا بود و جهودان را فرمود تا اندر آن خانه نماز کردند و از عرب دو برادر آمده بودند از بنی سلیم بسوی ابرهه، ابرهه ایشان را نیکو داشتی چون تدبیر آن کرد که عرب را به حج کلیسا خواند و از کعبه باز دارد و ابن محمد خزاعی را (یکی از آن دو برادر) نیکوئی کردی و ملک عرب بدو داد و بادیه و حجاز و امیری مکه و تاج بر سرش نهاد و به مکه فرستاد و بفرمود تا عرب را بفرماید تا به حج بدان کلیسا آیند و بگوید که این کلیسا از آن خانهء کعبه نیکوتر و فاضلتر است که ایشان در آن خانه بتان دارند و آن را پلید کردند و این کلیسا کس پلید نکرده است و محمد خزاعی با برادرش قیس برفت با قوم خویش و خبر به مکه آمد و ریاست مکه به قریش. و همه بطون قریش بنی کنانه را بود و ایشان عبدالمطلب را رئیس کرده بودند در مکه بر قریش. چون محمد خزائی بقبیلهء بنی کنانه آمد ایشان مردی را فراز کردند از بنی هذیل نام وی عرقة بن عیاض تا او را نیزه بزد و بکشت و برادرش قیس بجست و به نزدیک ابرهه شد به یمن و خبر او بگفت ابرهه گفت مرا کس چه باید که ایشان را بدین دین خواند بروم و آن خانه ویران کنم تا بیچاره بمانند و اگر خواهند و اگر نه اینجا آیند و بنی کنانه را بکشم پس سپاه کرد از یمن پنجاه هزار مرد و قصد کرد که به مکه رود... عرب بادیه چون از این قصد آگاه شدند کس فرستادند تا آن کلیسا بیند. او شب را به قصد نماز در کلیسا بماند و نیمه شب در و دیوار آن را ملوث کرد چون صبحگاه شد مردم برای نماز آمدند آن وضع را دیدند و خبر به ابرهه دادند سوگند یاد کرد که خانهء کعبه را ویران کند و به دستور نجاشی ابرهه با لشکریان خود سوار پیلان شدند و به طرف حجاز روان شدند. چون خبر به عبدالمطلب رسید هزار سوارعرب برای مصاف فرستاد. وی از اعراب بسیار را بکشت و دو نفر را اسیر کرد و سرانجام چون به مکه رسیدند مرغانی کوچک به نام ابابیل با سنگ ریزه که در منقار داشتند به آسمان پرواز کردند و آن سنگها بر سر آنها رها کردند و بدن آنها سوراخ گردید و بدین ترتیب ابرهه و لشکریانش به قتل رسیدند. (از تاریخ بلعمی ترجمهء تاریخ طبری خطی). و در قرآن است: «ألم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل». (سورهء فیل آیهء اول). رجوع شود به تفسیر ابوالفتوح ج 1 ص 260.

عام المجاعة.

[مُل مَ عَ] (ع اِ مرکب) سال قحط.

عام المنفعة.

[عام مُلْ مَ فَ عَ] (ع ص مرکب) کارهائی که برای عام سود بخشد. چیزی که به همه بهره رساند و شامل همه مخلوق گردد. (ناظم الاطباء).

عام پسند.

[پَ سَ] (ن مف مرکب) آنچه قبول عامه دارد. آنچه مقبولیت عامه دارد. همگان پسند. مردم پسند.

عامد.

[مِ] (ع ص) قصدکننده. آهنگ کننده. (اقرب الموارد) (المنجد).

عامداً.

[مِ دَنْ] (ع ق) قصداً و از روی قصد و دیده و دانسته. (ناظم الاطباء).

عامدة.

[مِ دَ] (ع ص) مؤنث عامد. لیلة عامدة؛ یعنی شب دراز. (اقرب الموارد) (المنجد).

عامر.

[مِ] (ع ص) آبادکننده. (اقرب الموارد) (آنندراج) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات). || آباد و معمور. (ناظم الاطباء). و بر این تقدیر عامر به معنی معمور باشد چون دافق بمعنی مدفوق. (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث). || زیارت کننده. ج، عمار. (آنندراج) (منتهی الارب). || اقامت کننده در محل معمور. (اقرب الموارد) (المنجد). || ساکن خانه. (منتهی الارب). زیاد عمر کننده. || بسیار و فراوان. (ناظم الاطباء). || (اِ) بچهء کفتار. ام عامر. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد) (المنجد). || مار از جهت طول عمر. عوامر البیوت: هی الحیات. (المنجد) (منتهی الارب). || نام مردی است. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (آنندراج).

عامر.

[مِ] (اِخ) جد جاهلی است پسران او بطنی از لواثه از قیس عیلان یا از بربرند و منزل و مأوای آنان به بهنسا از دیار مصر بوده است. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) بطنی است بزرگ از بنی کلب. (معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) از قبائل عرب در جزائرند و مرکز آنها میان و هران و تلمسان است. (معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) عشیره ای است که در زمانهای قدیم به ناحیه کورة به منطقهء عجلون سکونت داشته و اکنون در قراء رحابا و کفرالماء پراکنده اند. (از معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) عشیره ای است معروف به بوعامر، در اماکن متعدد در عراق که در نجف و رزازة و یوسفیه پراکنده اند و شغل آنان تربیت گاومیش است عدهء نفوس آنها بالغ بر شش هزار است. (از معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) عشیرهء درزیه است مقیم در جبل حوران. اصل آن عشیره از آل ایوب به جبل اعلی از توابع حلب بوده است. (از معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) عشیره ای است که معروف به عیال عامرند. (از معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) بطنی است از قبیله سُبَیع مقیم عارض. (از معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) عشیرهء بزرگی است از فضل از طوقه از بنی صخره یکی از قبائل بادیهء شرق اردن. (از معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) بطنی است از کلاب بن ربیعة بن عامربن صعصعة بن معاویة بن بکربن هوازن منصوربن عکرمة بن خصفة بن قیس بن عَیلان از عدنانیه. (از معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) بطنی است از آل ربیعه به شام و منزل و مأوای آنان در بادیة الشام است. (از معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) بطنی است از سعدبن عمر بن خُزاعة بن ربیعة بن حارثة بن عمرو مُزَیقیاء از غسان از ازد از قحطانیه. (از معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) قبیله ای است از بنی ضَیّه از عدنانیه. (از معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) عشیره ای است از آل عمر از آل کثیر یکی از قبائل حضرموت. (از معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) بطنی است از خفاجة بن عمر بن عُقیل بن کعب بن ربیعة بن عامربن صعصعة بن معاویة بن بکربن هوازن بن منصوربن عکرمة بن خصفة بن قیس بن عیلان از عدنانیه. (از معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) یکی از قبایل عشیرالکبیرة است. (از معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) (متوفی به سال 7 ه . ق.) ابن الاکوع یا عامربن سنان الاکوع بن عبدالله بن بشیر الاسلمی. از شعرای عرب بود و او را صحبتی بود و تا جنگ خیبر بزیست. در آن جنگ یکی از یهودیان را به قتل رساند و به واسطهء جراحتی که از روی خطا به خود وارد آورد درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) مکنی به ابوعبیدة بن جراح صحابی است که نامش عامربن عبیداللهبن الجراح است منسوب بجد. (منتهی الارب). رجوع به ابوعبید جراج شود.

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن ثعلبة. بطنی است از کنانة از عدنانیة و آنان بنوعامربن ثعلبة بن حارث بن مالک بن کنانة بن خُزیمة معدبن عدنان بودند. (از معجم قبائل العرب). و رجوع به الاعلام زرکلی شود.

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن حارثة بن الغطریف الازدی... ملقب به ماء السماء بوده. از یمن مهاجرت کرد و در بادیة الشام سکونت گزید و پسران او را بنوماء السماء نامند. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به معجم قبائل العرب شود.

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن حفص ابوالیقظان ملقب به سحیم. عالم به انساب بود. او راست: اخبار تمیم و کتاب النسب الکبیر. وی به سال 190 ه . ق. وفات یافته است. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن حنیفة بن لجیم از بنی بکربن وائل از عدنان. جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن داود از بنی طاهر. امیرعدن و از بقایای بنی طاهر بود که در یمن فرمانروایی داشتند و به سال 945 ه . ق. بدست سلیمان پاشا به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن ذَبیان بطنی است از بکربن وائل از عدنانیه و آنان بنو عامربن ذبیان بن کنانة اند. (از معجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن ذُهل بن ثعلبة، از بنی بکربن وائل از عدنان. جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن ربیعة بن عامربن صعصعة از هوازن از عدنانیة. جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن سعدبن مالک بن النخع از قحطان جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن صالح بن عبدالله الزبیدی فقیه و عالم به حدیث و انساب و ایام و اشعار عرب بوده شعر هم می سرود. وی زادگاهش مدینه و ساکن بغداد بود و به سال 152 ه . ق. در همانجا درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن صعصعة بن معاویة بن بکر از قیس عیلان از عدنانیة. جد جاهلی است. از فرزندان او بطون بسیاری یاد کرده اند. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن ضُبارة المری. از قائدان و سواران بود. مروان بن محمد برای جنگ با شیبان خارجی او را نزد خود طلبید و هفت هزار تن را در اختیار وی گذاشت عامر با لشکر مزبور به پیکار شیبان رفت و شیبان پس از چندین نبرد منهزم شد آنگاه عامر برای پیکار با عبدالله بن معاویة الطالبی به دستور ابن هبیره با 50 هزار سوار بجنگ قحطبة بن شیب به اصفهان وارد و از لشکران قحطبه که 20 هزار تن بودند شکست خورد. وی عاقبت در سال 131 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن طُفیل بن مالک بن جعفر العامری از بنی عامربن صعصعة. از شعرا و بزرگان عرب در جاهلیت بود. مولد و منشأ او به نجد بوده است. او مردی بود با جود و کرم که به امر او همواره در بازار عکاظ بواسطهء جارچی آمادگی خود را جهت هرگونه خدمت به مردم اعلام میداشت او در سنین پیری اسلام را درک نمود و در مدینه خدمت حضرت رسول رسید حضرت او را به اسلام دعوت کرد او شرائطی داشت که از جمله بعد از حضرت ولی امور باشد و آخر الامر تسلیم نشده و بدون نتیجه بازگشت و در ضمن راه در سال 11 ه . ق. وفات یافت و در ریحانة الادب است که در سال 632 م. درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به ریحانة الادب شود.

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن ظرب العدوانی حکیم و خطیب و از رؤسای جاهلیت بوده و او را ذوالحلم نیز میگفتند وی در میان اعراب نفوذ خاصی داشته است. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن عبدالله، مکنی به ابوبرده از قضات کوفه بود و او را کرم و جود و محاسن بسیاری بوده است. وی به سال 103 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن عبدالله بن شراحیل الشعبی الحمیری. مولد و منشأ آن کوفه و از یاران و ندمای عبدالملک بن مروان و از رجال حدیث و ثقات و فقهاء و شعرا بود. وی را عمر بن عبدالعزیز به قضاوت برگزید. تولد وی سال 19 ه . ق. بود و به سال 103 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن عبدالله بن عبدالله ملقب به ابوعبیدة جراح. رجوع به ابوعبیدهء جراح شود.

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن عبدری یا عامربن عمروبن وهب القرشی العبدری یکی از رجال شریف و بزرگوار و ادیب اندلس بوده و مقبرهء عامر را به قرطبه بدو نسبت دهند. وی به سال 138 ه . ق. بدست یوسف بن عبدالرحمان الفهری به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن عبدالوهاب. رجوع به ظافرصلاح الدین عامر الظافر در این لغت نامه و الاعلام زرکلی شود.

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن عبدی مناة بطنی است. از کنانة بن خزیمه از عدنانیه که به نام بنوعامربن عبدمناة بن کنانة بن خزیمة بن مدرکة بن الیاس خوانده میشدند. (ازمعجم قبائل العرب).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن عُذرة بن زید از بنی کلب از قحطانیه جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن علی بن محمد الحسینی الزیدی. امیر یمانی از فضلاء و شجعان و ساکن شبام یمن بود با پسر برادر خود قاسم بن محمد قیام کرد و با ترکان جنگید و پیکارهای وی با ترکان در کوکبان مشهور است و آخرالامر بدست یاران کدخدا سنان افتاد و به امر وی پوست او را کندند و پر از کاه کردند و در کوکبان و شبام گرداندند. قتل وی به سال 1008 ه . ق. اتفاق افتاد. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن عَمارة بن خزیم الناعم بن عمروبن الحارث الغطفانی المری، مکنی به ابوالهیذام. رئیس مضریه در شام و یکی از سواران عرب بوده است. ابن اثیر از او داستانها آورده است. وفات وی به سال 182 ه . ق. افتاد. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن عوف بن بکر از بنی عذرة از کلب از قحطان و جد جاهلی است و فرزندان وی را بنو المزمم گویند. (از الاعلام زرکلی چ 1). و رجوع به معجم قبائل العرب شود.

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن عوف بن کعب، از کنانة از عدنان جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن عوف بن مالک از بنی عامربن صعصعه از هوازن از عدنان جد جاهلی است. مسکن خاندان وی در نواحی بصره بود و در اواسط قرن 7 ه . ق. مالک سرزمین بحرین و یمامة شدند. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن غیلان بن سلمة بن ثقفی یکی از صحابیان است که بعد از فتح طائف اسلام آورد و به همراهی خالدبن ولید به شام رفت و یکی از سواران قبیلهء ثقیف بود و به سال 18 ه . ق. به مرض طاعون مرد. (از الاعلام زرکلی).

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن وائله. رجوع به ابوطفیل در این لغت نامه و الاعلام زرکلی شود.

عامر.

[مِ] (اِخ) ابن هِلال بن صعصعة بن عامر از قیس عیلان از عدنانیه. جد جاهلی است، بطون رفاعه و بنوحجیر و بنوغریر از نسل وی بودند، که مسکن آنان در بعضی از قراء اخمیمیه از دیار مصر بود. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به معجم قبائل العرب شود.

عامر عنزی.

[مِ رِ عَ] (اِخ) عامربن ربیعة بن کعب العنزی از صحابیان و ولات است. وی در تمام جنگها حضرت رسول را همراهی کرد و هم او را عثمان بن عفان در موقع مسافرت به مکه جانشین خود قرار داد. و او راست: 22 حدیث در صحیحین مسلم و بخاری و از صحابیانی است که ناظر شورش مردم بر ضد عثمان بود و چند روزی بعد از قتل عثمان در 33 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عامرة.

[مِ رَ] (ع ص) مؤنث عامر. آبادکننده. (آنندراج) (منتهی الارب). || معمور. آباد. || به مجاز، انباشته و پر : به اندک زمانی آن مال بسیار را بخزانهء عامره میرسانیم. (حبیب السیر ج 3 ص 352). || مار. (از اقرب الموارد). و رجوع به عوامرالبیوت و عامر شود.

عامری.

[مِ] (ص نسبی) منسوب به قبیلهء بنی عامر از قبائل عرب است که سرسلسلهء ایشان عامربن صعصعة بن معاویة بن بکربن هوازن بود و این عنوان عامری در رجال لقب ابان بن کثیر و احمدبن رشید و اسماعیل بن جعفر و حاشدبن مهاجربن و حبة بن بعلبک و حسین بن عثمان و عبیدبن کثیر و عثمان بن عیسی و جمع بسیاری دیگر است. (از ریحانة الادب ج 3 ص 51).

عامری.

[مِ] (اِخ) لبیدبن ربیعة بن مالک. رجوع به لبید شود.

عامری.

[مِ ] (اِخ) یحیی بن بکر عامری یمنی ملقب به عمادالدین و مکنی به ابوزکریا از فضلاء و محدثان عامه بود. وی به سال 893 ه . ق. درگذشت. از تألیفات او است: بهجة المحافل فی السیر و المعجزات و الشمائل. (ریحانة الادب). و رجوع به معجم المطبوعات ج 2 ص 1261 شود.

عامری.

[مِ] (اِخ) دهی است از دهستان ساحل بخش اهرم شهرستان بوشهر. واقع در 33 هزارگزی جنوب باختر اهرم در ساحل دریا، کنار راه ساحلی سابق. محلی است جلگهء گرمسیر، مرطوب و مالاریایی. 416 تن سکنه دارد. آب آن از چاه تأمین میشود و محصولات آن غلات دیمی و خرماست. اهالی به کشاورزی و صید ماهی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عامری.

[مِ] (اِخ) دهی است از دهستان لیراوی بخش دیلم شهرستان بوشهر. واقع در 12هزارگزی شمال دیلم و شش هزارگزی ساحل در کنار راه فرعی دیلم به هندیجان. محلی است جلگهء گرمسیر، مرطوب و مالاریایی و 500 تن سکنه دارد. آب آن از چاه تأمین میشود. محصولات آن غلات دیم و سبزیجات است و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عامریون.

[مِ ری یو] (اِخ) منسوب به عامربن کنانة اند. (از صبح الاعشی ج1 ص351). و رجوع به عامری شود.

عامریه.

[مِ ری یَ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش راین شهرستان بم، واقع در 20هزارگزی جنوب خاوری راین و 15هزارگزی باختر راه شوسهء بم به کرمان. 20 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عامص.

[مِ] (ع اِ) خامیز که نوعی از طعام باشد که از گوشت و پوست گوساله ترتیب دهند یا شوربای سکباج که سرد نموده روغن دور سازند. (منتهی الارب) (آنندراج). و صاحب اقرب الموارد آرد: عامص طعامی است.

عامق.

[مِ] (ع ص) بعیر عامق؛ شتر که گیاه «عمقی» خورد. (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء).

عامل.

[مِ] (ع ص) کارکن و صنعتگر. || کسی که با دست کار کند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). هر که با دست کار گل ساختمان و بناء آن کند. (از اقرب الموارد) (المنجد) گلکار. || کسی که متصدی کارهای دیگر شود در امور مالی و غیره. (المنجد). ضابط. (ناظم الاطباء). || دیوانی. نوکر. دولت. رئیس. والی. حاکم. (المنجد). ج، عمال و عاملون و عمله :
به معزولی به چشمم در نشستی
چو عامل گشتی از من چشم بستی.نظامی.
نهد عامل سفله بر خلق رنج
که تدبیر ملک است و توفیر گنج.
سعدی (بوستان چ یوسفی ص157).
نیاورده عامل غش اندر میان
نیندیشد از رفع دیوانیان.سعدی.
تا نگویی که عاملان حریص
نیکخواهان دولت شاهند.سعدی.
|| دانا. زبردست در هر کاری. || وکیل و کارگزار. (ناظم الاطباء). || کلمه ای که بدان اعراب کلمهء دیگر تغییر می کند. ج، عوامل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (تعریفات) (مهذب الاسماء). و رجوع به عوامل شود.

عامل الرمح.

[مِ لُرْ رُ] (ع اِ مرکب) قسمت نزدیک سنان نیزه را گویند. آنچه نزدیک سنان است و از پس آن واقع شده است. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عاملان دریا و کان.

[مِ نِ دَرْ وَ / وُ](ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از سیارات است که زحل و مشتری و مریخ و آفتاب و زهره و عطارد و قمر باشد که ماه است. (برهان) (آنندراج) (از مهذب الاسماء).

عامل جان.

[مِ لِ] (اِخ) اشارت به ذات پاک باری تعالی است و کنایه از عناصر اربعه هم هست. (برهان).

عامل دریا و کان.

[مِ لِ دَرْ وَ / وُ](ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از آفتاب عالمتاب است. (برهان).

عامل سماعی.

[مِ لِ سَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کلماتی که در زبان عربی موجب تغییر اعراب آخر کلمات دیگر شوند عامل گویند و بر دو قسمند سماعی و قیاسی. سماعی عواملی هستند که مضبوط و از عرب شنیده شده، و قیاسی عواملی میباشند که مطابق قواعدی خاص در موارد مشابه میتوانند عمل کنند، مانند عمل مضاف در مضافٌ الیه که در تمام موارد قیاس میشود. (از تعریفات).

عامل صدقات.

[مِ لِ صَ دَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آنکه صدقات را جمع آوری کند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (مهذب الاسماء). من یتولی امور رجل فی ماله و ملکه و عمله. (المنجد). ج، عُمال. عَمَله. عاملون :
تا به حدی که عامل صدقات
آنچه ماند از منش ستد به زکات.نظامی.

عامل طبع.

[مِ لِ طَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) روح و دل و نفس، و عاملان طبع یعنی سیارات و عناصر اربعه. (آنندراج). کنایه از روح حیوانی است. (برهان).

عامل قیاسی.

[مِ لِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رجوع به عامل سماعی شود.

عامل معنوی.

[مِ لِ مَ نَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) در مقابل عامل لفظی مانند عاملیت ابتداء است در خبر که همان مجرد بودن از عوامل لفظی است. (از تعریفات).

عامل نامه.

[مِ مَ / مِ] (اِ مرکب) حکم یا فرمانی که در تصرف کردن اراضی و جز آن به شخص داده میشود. (ناظم الاطباء).

عاملة.

[مِ لَ] (ع ص، اِ) مؤنث عامل. رجوع به عامل شود. عاملة الرمح؛ سینهء نیزه که نزدیک سنان باشد. ج، عاملات و عوامل. (منتهی الارب) (تاج العروس) (آنندراج) (المنجد).

عاملة.

[مِ لَ] (اِخ) بنت مالک بن ودیعة بن عفیربن عدی از کهلان از قحطانیه. ام جاهلی است که خاندان او از پسران او حارث بن مالک بن ودیعة بن عفیرند و از آنهاست: عدی الرقاع العاملی شاعر. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به عقدالفرید ج3 ص252 شود.

عاملة.

[مِ لَ] (اِخ) ابن سباءبن یشجب بن یعرب بن قحطان، جد جاهلی است که برادر حمیر و کهلان است. (از الاعلام زرکلی).

عامله.

[مِ لَ] (اِخ) دهی است از دهستان چمچال بخش صحنهء شهرستان کرمانشاهان. واقع در 12هزارگزی جنوب صحنه و 12هزارگزی جنوب راه شوسهء کرمانشاه به همدان. محلی است دشت و سردسیر و دارای هوای معتدل و 100 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهءگاماسیاب تأمین میشود و محصولاتش غلات، حبوبات، توتون است و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عاملی.

[مِ ] (اِخ) ابراهیم بن یحیی. از افاضل علمای اوایل قرن سیزدهم هجرت بود که در حدود 1230 ه . ق. درگذشت. وی از شاگردان سید بحرالعلوم بود و از آثار اوست تخمیس قصیدهء میمیهء ابوفراس حمدانی حاوی 54 بیت که همهء آنها بهمان روش تخمیس شده است و در منن الرحمان شیخ جعفر نقدی مندرج است. (از ریحانة الادب).

عاملی.

[مِ] (اِخ) احمد. رجوع به حر عاملی شود.

عاملی.

[مِ] (اِخ) بدرالدین بن سید احمدبن زین العابدین حسنیی عاملی انصاری، ساکن طوس و یکی از مدرسین آنجا بود. او مردی فقیه و محدث و ادیب و شاعر بوده و از معاصرین شیخ حر عاملی و نوهء دختری میرداماد بود. و از تألیفات اوست: حجیة الاخبار و شرح زبدهء شیخ بهائی. (از ریحانة الادب).

عاملی.

[مِ] (اِخ) محمدحسن. رجوع به حر عاملی شود.

عامود.

(ع اِ) ستون خانه و رکن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عامورا.

(اِخ) یکی از شهرهای قوم لوط است. (از معجم البلدان).

عاموس.

(اِخ)(1) (به عبری یار) نبی، شخصی شبانی بود از ساکنان تقوع که بدرجهء نبوت مفتخر گشته سومین انبیاء اصغر محسوب گردید. تقوع قصبه ای است در یهودا که تخمیناً به مسافت دوازده میل بطرف جنوبی اورشلیم واقع بود او تقریباً 750 ق . م. مسیح در ایام عزیا پادشاه یهودا و یربعام دوم پادشاه اسرائیل در بیت ایل دربارهء اسرائیل نبوت فرمود امثال سلیمان. بنابراین آن حضرت با هوشع و یوئیل معاصر بود و او اولاد یکی از شبانان بود موضوع مخصوص نبوات آوده سبط اسرائیل است. او کتاب خود را با کلمات فرح آمیز و تسلی انگیز ختم مینماید. وضع عبارت عاموس میان نبیین مقام و مرتبت اعلی دارد و همواره از پیشهء فلاحی سخن میراند. و در عهد جدید دو مرتبه از کتاب او اقتباس شده است. (از قاموس کتاب مقدس).
(1) - در معجم البلدان با «ص» آمده است.

عاموص.

(اِخ) عاموس.(1) شهری است نزدیک بیت اللحم که گویند حضرت عیسی پس از مردن در آنجا دیده شده و خود را به حواریون نموده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به معجم البلدان شود.
(1) - در قاموس کتاب مقدس با «س» آمده است.

عامة.

[م مَ] (ع اِ) مردم بی علم و فرومایه. || هر چیز که شامل همه گردد و عمومیت داشته باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || چوبهای بهم بسته که بدان از دریا و جوی گذرند و صواب عامَه است. (منتهی الارب). || مقابل خاصه. همهء مردم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). قیامت بدان جهت که همه را فراگیرد. || جماعة و فی حدیث عثمان انّک امام عامة؛ ای امام الجماعة. (منتهی الارب). || بیخ دستار.

عامه.

[مِهْ] (ع ص) سرگشته در گمراهی. متردد در راه و منازعت. ج، عُمّه. (منتهی الارب) (آنندراج).

عامه پسند.

[م مَ / مِ پَ سَ] (ن مف مرکب)آنچه را مردم معمولی پسندند. آنچه را عرف پسندد.

عامی.

(ص نسبی)(1) جاهل و بی سواد. (غیاث) (آنندراج) :
عشق تو بکشت عالم و عامی را
زلف تو برانداخت نکونامی را.خاقانی.
ای عشق تو کشته عارف و عامی را
سودای تو گم کرده نکونامی را
ذوق لب میگون تو آورده برون
از صومعه بایزید بسطامی را.
بایزید بسطامی.
بساط سبزه لگدکوب شد بپای نشاط
ز بسکه عارف و عامی برقص برجستند.
سعدی.
|| مقابل عَلوی. سید :
غریق منت احسان بیشمار تواند
ز لشکری و رعیت ز عامی و علوی.
سوزنی.
(1) - نسبت به عامّ یا عامّهء مشدد است که در فارسی به تخفیف نیز بکار رود.

عامی.

[عامی ی می ی] (ع ص) نبتٌ عامی؛ گیاه خشک یکساله. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عامی.

[عام می] (ع ص نسبی) منسوب است به عامه، ضد خاصه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عامیانه.

[نَ / نِ] (ص نسبی، ق مرکب)منسوب به عوام و مردم بیسواد و فرومایه و پست. (ناظم الاطباء) :
عامیانه چه ملامت میکنی
بخل بر خوان خداوند غنی.مولوی.

عامی اصفهانی.

[یِ اِ فَ] (اِخ) هدایت گوید: وی از عوام الناس اصفهان و فروشندهء کرباس بوده و گاهی شعر میگفته و از جمله اشعار اوست:
هر جا فتاد سایهء سرو قدت بخاک
آنجا هزار قمری دل آشیان گرفت
آنچه در جان و دلم صبر و قرارش خوانند
برده از یک نظر آن شوخ که یارش خوانند.
(از مجمع الفصحاء ج 2 ص 346).

عامیة.

[یَ] (ع ص) زن سخت گریه و زاری کننده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عان.

[عان ن] (ع اِ) رسن دراز. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عانٍ.

[نِنْ] (ع ص) عانی. اسیر و بندی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به عانی شود.

عانات.

(ع اِ) جِ عانة. رجوع به عانة شود.

عانات.

(اِخ) موضعی است از ناحیهء جزیره. (مهذب الاسماء). و رجوع به عانة و عانیة شود.

عانب.

[نِ] (ع ص) خداوند انگور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). دارندهء عنب.

عانت.

[نِ] (ع ص) دختری که بی شوی تا دیر در خانه مانده باشد و شوی ندیده باشد. ج، عَوانت. (ناظم الاطباء).

عاند.

[نِ] (ع ص) شتر از راه برگردنده و میل کننده ج، عُنّد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || سرکش و به باطل ستیهنده. ردکنندهء حق. || طعن عاند؛ نیزه ای که به چپ و راست زده شود. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || عرق عاند؛ خوی روان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عاند.

[نِ] (اِخ) (وَجْرة) روزی از روزهای عرب است. (از معجم البلدان).

عاند.

[نَ] (اِخ) وادیی است واقع در میان مکه و مدینه به مسافت یک میل، پیش از سقیا که عایذ هم گویند. (از معجم البلدان).

عانذة.

[نِ ذَ] (ع اِ) ابن زنخ. بن گوش. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب).

عانس.

[نِ] (ع ص) عانت. دختری که بی شوی تا دیر در خانه مانده باشد. ج، عَوانس و عُنس و عُنّس و عُنوس. (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء). || مرد تا دیر نکاح ناکرده. (منتهی الارب). || نیکوروی. || فربه تمام اندام. (منتهی الارب) (آنندراج).

عانسة.

[نِ سَ] (ع ص) مؤنث عانس. رجوع به عانس شود. (منتهی الارب).

عان عان.

(اِ صوت) حکایت صوت خر. عرعر. نهیق :
بترنم هجای من خوانی
سرد و ناخوش بود ترنم خر
چو به عان عان رسی فرومانی
ای مه عان عان خر نه عم عم خر [ کذا ]
سوزنی.

عانق.

[نِ] (اِخ) یوم عانق؛ روزی است مر عربان را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از معجم البلدان).

عانقاء .

[نِ] (ع اِ) سوراخ کلاکموش. (از المنجد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج).

عانک.

[نِ] (ع ص) ریگ تودهء بر هم نشسته و سخت گردیده و در بر چسبنده. (منتهی الارب) (آنندراج). || لازم چیزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || زن فربه و سرخ. (منتهی الارب) (آنندراج). || خون سرخ رنگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عانة.

[نَ] (ع اِ) خر ماده. گلهء خر. گله گورخر. (از المنجد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || موی زهار. (منتهی الارب) (آنندراج). بانه و پشت زهار. رنبه در تداول عامه. ج، عون.
-استخوان عانه؛ استخوان پشت زهار. (ناظم الاطباء).

عانة.

[نَ] (اِخ) دهی است بر فرات و او را قلعهء محکمی است و ابن الجهم العانی منسوب بدانجاست. (از معجم البلدان). چند ستارهء روشن است در پایین سعود. (منتهی الارب) (آنندراج).

عانی.

(ع ص) عانٍ. اسیر. بندی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). دستگیر کرده. (مهذب الاسماء). یقال رجل عان و قوم عناة و نسوة عَوان. || خون روان. (منتهی الارب) (آنندراج).

عانی.

(ص نسبی) حمار عانیّ و حمرٌ عانیة، منسوب به ده عانة. (ناظم الاطباء). رجوع به عانة شود.

عانیر.

(اِخ) (در عبری به معنی طفل) شهری است منسوب به لاویان که در قسمت منسی در مغرب اردن واقع بود. کتاب اول تواریخ ایام داوران:2 بعضی را گمان چنان است که آن مثل تعنک بود. صحیفه یوشع 21:25 سفر داوران 1:27. (قاموس کتاب مقدس).

عانیم.

(اِخ) (در عبری به معنی دو چشمه) شهری منسوب به لاویان که در قسمت یساکار واقع بود اول تواریخ ایام 6:73 و بعضی را گمان چنان است که عانیم همان عین جنیم است. صحیفهء یوشع 19:21 و 1:29. یعنی جنین که بجانب چمن بنی عمیر واقع است ملاحظه در عین جنیم. (قاموس کتاب مقدس).

عانیم.

(اِخ) شهری در کوهستان یهودا صحیفهء یوشع 15:5 و بعضی برآنند که همان خرابة الجیف است و دیگران برآنند که الغوین است که به مسافت 10 میل بجنوب غربی حبرون الخلیل مانده واقع است. (قاموس کتاب مقدس).

عانیة.

[یَ] (ع ص) مؤنث عانی. یقال: امرأة عانیه؛ زن اسیر و بندی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عانیة.

[نی یَ] (ص نسبی) مؤنث عانی منسوب به عانة است که دهی است بر فرات. رجوع به عانة شود. (منتهی الارب). || شرابی است منسوب به عانات و هی موضع من ناحیة الجزیره. (مهذب الاسماء).

عاوز.

[وِ] (ع ص) فقیر. (ناظم الاطباء).

عاوی.

(ع ص) سگ یا گرگ با بانگ. (ناظم الاطباء).

عاویات.

(ع ص، اِ) جِ عاویة.

عاویة.

[یَ] (ع ص) مؤنث عاوی. رجوع به عاوی شود.

عاه.

(اِخ) کوهی است در سرزمین فزارة. (از معجم البلدان). || و یوم العاه از ایام عرب است.

عاه.

(اِخ) موضعی است که در آن حمیدبن حریث بن بجدل کلبی با بنی فزاره برخورد و نبرد کرد. (از معجم البلدان).

عاهات.

(ع اِ) آفتها و سختیها. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عاهر.

[هِ] (ع ص) زناکار. الولد للفراش و للعاهر الحجر (حدیث)؛ أی لصاحب ام الولد و هو زوجها أو مولاها. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاهرات.

[هِ] (ع ص، اِ) جِ عاهرة.

عاهرون.

[هِ] (ع ص، اِ) جِ عاهر (در حالت رفع).

عاهرة.

[هِ رَ] (ع ص) زن زانیة. زنی که شبانه مردی نزد وی آید جهت زنا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عاه عاه.

(ع اِ صوت مرکب) کلمه ای است که بدان شتران را زجر کنند تا باز ایستند، عیه عیه کذلک. (منتهی الارب) (آنندراج).

عاهل.

[هِ] (ع ص) پادشاه بزرگ. (منتهی الارب) (آنندراج). آن پادشاه که زور دست او هیچ دست نبود. (مهذب الاسماء). || زن که شوی ندارد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آن زن که شوی نبود او را. (مهذب الاسماء). ج، عَواهل.

عاهن.

[هِ] (ع ص) نیازمند و درویش. (منتهی الارب) (آنندراج). || درویش. (مهذب الاسماء). ج، عواهن. || حاضر و مقیم ثابت. || فروهشته اندام سست. || (اِ) شتر خانه زاد. || شاخ خرمابن که نزدیک تنه باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). زلو خرما. (مهذب الاسماء). || رگ زهدان ماده شتر. || عضو و جوارح مردم. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، عواهن.

عاهن.

[هِ] (اِخ) نام وادیی است. (از معجم البلدان).

عاهنة.

[هِ نَ] (ع اِ) یک شاخه خرمابن که نزدیک تنه باشد. (ناظم الاطباء).

عاهة.

[هَ] (ع اِ) فساد. ج، عاهات. و رجوع به عاهات شود.

عای.

(اِخ) (در عبری بمعنی کومهء خرابی) یکی از شهرهای کنعانیان که یوشع آن را مفتوح گردانید ابراهیم نیز چادر خود را در میانهء عای و بیت ایل بر پا نمود و مسافت میانهء این دو شهر بقدری بود که امکان داشت کمینگاهی به طرف غربی عای فراهم کرده که مردان و اهالی بیت ایلش نتوانند دید. عای در مشرق بیت ایل و به مسافت نه میل به شمال اورشلیم واقع و محل موضعش فع به خرابهء حیان معروف است و عای 38 مرتبه در کتاب مقدس وارد گشته است.

عای.

(اِخ) یکی از شهرهای عمونیان که در نزدیکی حشبان واقع بود. کتاب ارمیا 49:3. (قاموس کتاب مقدس).

عایب.

[یِ] (ع ص) عائب. دارای عیب. رجوع به عائب شود. || شیر خفته و دفزک.

عایث.

[یِ] (ع اِ) رجوع به عائث شود. (ناظم الاطباء).

عایج.

[یِ] (ع ص) ایستاده و متوقف. (ناظم الاطباء). رجوع به عائج شود.

عاید.

[یِ] (ع ص) رجوع به عائد شود.

عایدة.

[یِ دَ] (ع ص) رجوع به عائدة شود.

عایذ.

[یِ] (ع ص) نوزاینده از آهو و اسب و شتر و گوسپند و جز آن. ج، عوذ و عوذان. (ناظم الاطباء). رجوع به عائذ شود.

عایذ.

[یِ] (اِخ) کوهی است در جهت قبله و مقابل آن کوه دیگری است پشت به قبله. (از معجم البلدان).

عایر.

[یِ] (ع ص) رجوع به عائر شود.

عایرة.

[یِ رَ] (ع ص) مؤنث عایر. رجوع به عائرة شود.

عایس.

[یِ] (ع ص) رجوع به عائس شود.

عایش.

[یِ] (ع ص) رجوع به عائش شود.

عایشة.

[یِ شَ] (اِخ) رجوع به عائشه شود.

عایشه دول.

[یِ شَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان جوانرود بخش پاوهء شهرستان سنندج، واقع در 41 هزارگزی جنوب خاور پاوه و 1500گزی جنوب باختر راه اتومبیل رو کرمانشاه به پاوه. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر. 53 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولاتش: غلات، توتون، لبنیات است و اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه فرعی به قلعه جوانرود از این آبادی میگذرد. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عایص.

[یِ] (ع ص) رجوع به عائص شود.

عایض.

[یِ] (ع ص) رجوع به عائض شود.

عایط.

[یِ] (ع ص) رجوع به عائط شود.

عایف.

[یِ] (ع ص) رجوع به عائف شود.

عایق.

[یِ] (ع ص) رجوع به عائق شود.

عایقة.

[یِ قَ] (ع ص) مؤنث عایق. رجوع به عائقة شود.

عایل.

[یِ] (ع ص) رجوع به عائل شود.

عایلة.

[یِ لَ] (ع ص) مؤنث عایل.

عایم.

[یِ] (ع ص) عائم. شناور. || (اِخ) نام بتی است. (ناظم الاطباء). و رجوع به عائم شود.

عاین.

[یِ] (ع ص) رجوع به عائن شود.

عایهه.

[یِ هَ] (ع اِ) فریاد و خروش. (ناظم الاطباء). و رجوع به عائهة شود.

عب.

[عَب ب] (ع مص) آب خوردن یا جرعه جرعه خوردن آن یا پی درپی خوردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث اللغات) (اقرب الموارد). || به دهان خوردن آب از جوی. (منتهی الارب). || آواز کردن دلو وقت آب گرفتن در چاه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || دراز و انبوه شدن گیاه. (منتهی الارب). || بالا رفتن و بسیار شدن موج دریا. (از اقرب الموارد). پرتو خورشید. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (اِ) اسم است سرما را. (از اقرب الموارد).

عب.

[عُ ب ب] (ع اِ) تریز و بن آستین. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).

عبا.

[عَ] (ع اِ) عباء. رجوع به عباء شود.

عباآت.

[عَ] (ع اِ) جِ عَباءَة. نوعی از گلیم. (منتهی الارب). رجوع به عباءة شود.

عباء.

[عَ] (ع اِ) پوششی است از پشم پیش شکافته که بر روی لباس پوشند. (از اقرب الموارد) (آنندراج) (منتهی الارب) (غیاث اللغات).
- آل عباء؛ اصحاب کساء. پنج تن. و آنان پیغمبر اسلام (ص)، علی (ع)، فاطمه (ع) حسن (ع) و حسین (ع)اند. رجوع به آل عبا شود.
|| گلیم خط دار. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). || (ص) گول گران و ثقیل الجسم فربه. (منتهی الارب). الاحمق الثقیل الوخیم. (اقرب الموارد).

عبائر.

[عَ ءِ] (ع اِ) جِ عَبور. رجوع به عبور شود. (اقرب الموارد).

عباءة.

[عَ ءَ] (ع اِ) نوعی از گلیم. ج، عباآت. (منتهی الارب). عباء. (اقرب الموارد). و رجوع به عباآت و عباء شود.

عباب.

[عَ] (ع مص) آب آشامیدن و از آن باب است اذا أصابت الظبأ الماء فلا عباب و ان لم تصبه فلا أباب؛ اگر آب را یافت نیاشامید و اگر نیافت برای طلب و آشامیدن آن آماده نشد، برای کسی مثل زنند که به چیزی دست یافت و به سبب بی نیازی از آن اعراض کرد. (از اقرب الموارد) (از آنندراج) (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عباب.

[عُ] (ع اِ) توجبهء بزرگ بسیار دور. (آنندراج) (از منتهی الارب). معظم سیل و ارتفاع و کثرت آن. (از اقرب الموارد) (از غیاث اللغات). || برگ خرما. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِمص) پری آب و بسیاری آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || (اِ) موج سیل. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || اعلای هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج). || اول هر چیزی. (منتهی الارب) (از غیاث اللغات). || (اِمص) بالا برآمدن آب. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عباب.

[عِ] (ع مص) نبرد کردن در فخر و فزونی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). معابة مثله. (ناظم الاطباء). و رجوع به معابة شود.

عباب.

[عَبْ با] (ع ص) بسیار آشامنده. (ناظم الاطباء).

عبابر.

[عَ بِ] (ع اِ) جِ عَبور. بره گوسفند. (منتهی الارب). رجوع به عَبور شود.

عبابی.

[عَبْ با] (ص نسبی) نسبت است به عباب. رجوع به عبابی و قیس بن عباب شود. (اللباب).

عبابی.

[عَبْ با] (ص نسبی) منسوب به عباب که نام مردی است و آن قیس بن عباب است. (از انساب سمعانی).

عبابی.

[عَبْ با] (اِخ) حرث بن ربیعة بن عجل عبابی. (از اللباب).

عبابی.

[عَبْ با] (اِخ) عبدالله بن عامربن حجیة. یکی از بنی عباب است. (اللباب).

عبابی.

[عَبْ با] (اِخ) قیس بن عباب. یکی از کسانی است که در یوم قادسیة نیک امتحان داد. (اللباب).

عبابید.

[عَ] (ع اِ) عبادید. گروه های مردم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || گروه درگذشته و پریشان و متفرق شده و دونده به هرسوی، یقال: صار القوم عبابید؛ ای متفرقین. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || راههای دور. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و فی اللسان: الاطراف البعیده. (اقرب الموارد). || بیشه ها. (منتهی الارب) (آنندراج). عبابید و عبادید دو جمعند که مفردی از لفظ آنها نیامده است. (از اقرب الموارد).

عبابید.

[عَ] (اِخ) موضعی است که پیغمبر (ص) در شب هجرت با ابوبکر از آن عبور کردند. این کلمه را ابن هشام عبابید خوانده است.

عبابید.

[عَ] (اِخ) عشیره ای است از ذوی عیاض از قبیلهء عوازم که مسکن آنها نزدیک مُطیر و عُجمان بین کویت و ساحل خلیج فارس است. (از معجم قبائل العرب).

عباثر.

[عَ ثِ] (ع اِ) گیاهی است خوشبو. (از اقرب الموارد). ج، عبثران. یاقوت آرد: گیاهی است مانند قیصوم. (از معجم البلدن).

عباثر.

[عَ ثِ] (اِخ) نقبی است که سرازیر میشود از جبل جهینه که هر کس از اضم به ینبع برود باید از آن عبور کند. (از معجم البلدان).

عباد.

[عِ] (ع اِ) جِ عبد. بندگان. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). رجوع به عبد شود.

عباد.

[عِ] (اِخ) قبیله های پراکنده از تازیان که در حیره بر نصرانیت مجتمع شدند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از معجم قبائل العرب). و نسبت به آن عبادی است. رجوع به عبادی شود.

عباد.

[عُبْ با] (ع ص، اِ) جِ عابد. (ناظم الاطباء). رجوع به عابد شود.

عباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است به مرو که اهل محل آن را شنک عباد نامند و محدثان سِنج عباد نویسند. فاصلهء آن تا مرو 4 فرسخ است. (از معجم البلدان).

عباد.

[عَبْ با] (اِخ) ابن اخضربن علقمة بن عباد المازنی التمیمی و اخضر شوی مادر اوست وی یکی از مردان مشهور عصر اموی است و به امر عبدالله بن زیاد با چهارهزار مرد جنگی به جنگ مرداس بن حدیر رفت و مرداس را بکشت و سر او را به نزد پسر زیاد فرستاد. وی به سال 61 ه . ق. در بصره به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عباد.

[عَبْ با] (اِخ) ابن الحصین بن یزیدبن عمرو الحبطی التمیمی، مکنی به ابوجهضم و در عصر خود از فرسان بنی تمیم بود. وی از جانب ابن زبیر به ریاست شرطهء بصره منصوب گردید و در ایام قتل مختار از همراهان مصعب بود. او از کسانی است که با عبدالله بن عامر در فتح کابل حضور داشت و فتنه ابن اشعث را نیز درک کرد و به سال 85 ه . ق. در کابل به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عباد.

[عَبْ با] (اِخ) ابن زیادبن ابیه برادر عبدالله بن زیاد و مکنی به ابوحرب. وی از جانب معاویه ولایت سیستان یافت و به سال 100 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عباد.

[عَبْ با] (اِخ) ابن عبادبن حبیب بن مهلب بن صفر العتکی الازدی المهلبی البصری، مکنی به ابومعاویه. وی از حفاظ حدیث و از ثقات بود و به سال 181 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عباد.

[عَبْ با] (اِخ) ابن عوام بن عبدالله کلابی واسطی، مکنی به ابوسهل از رجال حدیث و ثقات بود وی به تشیع تظاهر میکرد. هارون الرشید وی را به زندان افکند و به سال 185 ه . ق. در بغداد درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عباد.

[عَبْ با] (اِخ) ابن محمد بن حیان البلخی، مکنی به ابونصر از موالی کنده بود وی به سال 196 ه . ق. از جانب مأمون ولایت مصر یافت سپس امین از وی آزرده گشت و ربیعة بن قیس را مأمور دستگیری وی ساخت و سرانجام به دستور امین به سال 198 ه . ق. در بغداد به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عباد.

[عَبْ با] (اِخ) ابن یعقوب البخاری الرواجنی، مکنی به ابوسعید. از فضلای کوفه بود بخاری و جز او از وی روایت کنند و او را کتبی است از جمله اخبار المهدی المنتظر و المعرفة فی الصحابه. وی به سال 250 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبادات.

[عِ] (ع اِ) جِ عبادة. رجوع به عبادت و عبادة شود.

عبادات.

[عِ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان غبوه بخش رامهرمز شهرستان اهواز واقع در 50 هزارگزی شمال باختری رامهرمز و کنار راه اتومبیل رو ویس به هفتگل. 10 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عبادالعتکی.

[عَبْ با دُلْ عَ] (اِخ) رجوع به عباد (ابن عبادبن حبیب) شود.

عباداللهی.

[عِ دُلْ لا] (اِخ) دهی است از دهستانهای بخش هندیجان شهرستان خرمشهر. این ده در جنوب خاوری شهرستان خرمشهر و در ساحل غربی رود زهره است هوای آن گرمسیر و مالاریایی است. آب آن از رود زهره تأمین میگردد و محصول عمدهء آن گندم و جو دیمی است. از پنج قریه بزرگ و کوچک تشکیل شده و 600 تن سکنه دارد و از قراء مهم آن غرالی 2 است که قریب 170 تن سکنه دارد و ساکنان آن از طایفه شعبانی هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عباداللهی.

[عِ دُلْ لا] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی عباداللهی بخش هندیجان شهرستان خرمشهر. واقع در 9هزارگزی جنوب باختری هندیجان، کنار راه اتومبیل رو به ساحل خلیج فارس. آب آن از رودخانهء زهره تأمین میشود و محصولات آن غلات دیمی است اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند راه در تابستان اتومبیل رو است و ساکنان از طایفه شعبانی هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عبادان.

[عَبْ با] (اِخ) رجوع به آبادان در این لغت نامه و معجم البلدان و ریحانة الادب شود.

عبادانی.

[عَبْ با ] (ص نسبی) نسبت است به عبادان (آبادان) که شهری است بنواحی بصره. رجوع به عبادان شود. (از اللباب).

عبادانی.

[عَبْ با] (اِخ) یا آبادانی. ابوبکر احمدبن سلیمان بن ایوب بن اسحاق بن عبدة بن ربیع العبادانی ساکن بغداد بود و از علی بن حرب طائی روایت کند و حاکم ابوعبدالله و ابوعلی بن شاذان از وی روایت دارند. (از اللباب).

عبادت.

[عِ دَ] (ع مص) عبادة. پرستش کردن. بندگی کردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || طاعت و نهایت تعظیم برای خدای متعال. (از اقرب الموارد) :
جان تو از بهر عبادت شده ست
بسته در این خانهء پراستخوان.ناصرخسرو.
گفتم عبادتی که به یک حرف باشد آن
گفتا که عابدونی فی النار و السقر.
ناصرخسرو.
پس اگر چند روزی صبر باید کرد در رنج عبادت. (کلیله و دمنه).
نان از برای کنج عبادت گرفته اند
صاحبدلان نه کنج عبادت برای نان.
سعدی (گلستان).
عبادت بجز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست.
سعدی (گلستان).

عبادتخانه.

[عِ دَ نَ / نِ] (اِ مرکب) مکان عبادت و پرستش. (ناظم الاطباء) (آنندراج). آنجا که در آن ستایش و پرستش خدا کنند. عبادتگاه. و رجوع به عبادت و عبادتگاه شود.

عبادتکار.

[عِ دَ] (ص مرکب) پارسا و زاهد. متدین و عابد. (ناظم الاطباء). آنکه پرستش خدای شغل شاغل او است. و رجوع به عبادت شود.

عبادت کردن.

[عِ دَ کَ دَ] (مص مرکب)پرستش کردن : یکی از معبدان شام سالها در بیشه عبادت کردی. (گلستان).

عبادتگاه.

[عِ دَ] (اِ مرکب) عبادتگه. جای پرستش و عبادت. سجده گاه. معبد. مزگت. (ناظم الاطباء). عبادتخانه. آنجا که خدا را در آن بپرستند : و عبادتگاهی ساخت و مردم را خداپرستی آموخت. (فارسنامهء ابن البلخی ص 28).
ز سمرقند بسی کس به دعای تو شدند
به زیارتگه کاشان و عبادتگه اوش.سوزنی.

عبادت نمای.

[عِ دَ نُ / نِ / نَ] (نف مرکب) ریاکار. آنکه عبادت در پیش دیدهء خلق کند. آنکه عبادت به دیگران نماید :
گنه کار اندیشه ناک از خدای
به از پارسای عبادت نمای.
سعدی (بوستان).

عبادلة.

[عَ دِ لَ] (اِخ) جمعی از اصحاب رسول (ص) که دو صد و بیست کس اند و اگر مطلق گویند مراد چهار کس باشند: عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمروبن عاص. (از منتهی الارب). و نزد اصحاب ابوحنیفه عبارتند از عبدالله بن مسعود، عبدالله بن عُمر، عبدالله بن عباس. و بعضی ابن مسعود را از عبادله خارج کرده و عبدالله بن عمروبن عاص و عبدالله بن زبیر را داخل دانند. (از کشاف اصطلاحات الفنون) (از اقرب الموارد).

عبادلة.

[عَ دِ لَ] (اِخ) بطنی است از جَد. (معجم قبائل العرب).

عبادلة.

[عَ دِ لَ] (اِخ) بطنی است از جریدة. (از معجم قبائل العرب).

عبادة.

[عِ دَ] (ع مص) عبادت. پرستش و بندگی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || قولهم عبدتُ به اوذیه؛ یعنی ورغلانیده شدم بر اذیت او. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و رجوع به عبادت شود.

عبادة.

[عُ دَ] (اِخ) ابن صامت بن قیس الانصاری الخزرجی، مکنی به ابوالولید. از صحابه بود و در بیعت عقبه و فتح مصر و دیگر جنگها حاضر بود. او نخستین کسی است که قضاوت فلسطین یافت. در سال 38 قبل از هجرت متولد شد و به سال 34 هجرت درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به عقدالفرید ج 3 ص 33 و ج 5 ص 102 شود.

عبادة.

[عَ دَ] (اِخ) ابن عبدالله معروف به ابن ماء السماء. پیشوای شاعران دولت عامریهء اندلس بود وی همان است که توشیحات را پایه گذاشت و در تهذیب الفاظ آن کوشید و بدین امر شهرت داشت. وی به سال 422 ه . ق. به مالقه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبادة.

[عُ دَ] (اِخ) ابن عُقیل بن کعب بن عامربن صعصعة. از مردم هوازن و از عدنان و جدی جاهلی است. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به معجم قبائل العرب شود.

عبادی.

[عِ] (ص نسبی) نسبت است به قاضی ابوعاصم محمد بن احمدبن محمد بن عبدالله بن عبادی الهروی. (از اللباب). و رجوع به عبادی ابوعاصم محمد بن احمد و امیر ابومنصور مظفر عبادی شود.

عبادی.

[عِ] (ص نسبی) نسبت است به عباد که بطنی از تجیب و نزیل مصرند. (از اللباب ج 2 ص 111).

عبادی.

[عُ] (ص نسبی) نسبت است به عبادبن ضبیعة بن قیس بن ثعلبة بن عکابة بن صعب بن علی بن بکر. رجوع به عبدالله بن محمد العبادی شود. (از اللباب ج 2 ص 110).

عبادی.

[عُ] (ص نسبی) نسبت است به عبادبن صامت. (از اللباب ج 2 ص 110). رجوع به ابواسحاق ابراهیم بن حرث بن مصعب بن ولیدبن عبادة بن صامت عبادی بغدادی شود.

عبادی.

[عُبْ با] (ص نسبی) نسبت است به عبادبن ضبیعة بن عبدالله محمدالعبادی. رجوع به عبادی عبدالله بن محمد العبادی شود. صوری گوید عبادی به تشدید باء است و ابونصربن ماکولا گوید عبادی را به تخفیف نمی شناسم. (از اللباب ج 2 ص 11).

عبادی.

[عَبْ با] (اِخ) ابوالحسن اردشیربن ابوالمنصور العبادی ملقب به امیر. یکی از وعاظ بنام و دارای ملاحت سخن و حسن سیرت بود و قبول عامه داشت. از ابوعبدالله محمد بن حسن هربند شانی روایت کند و ابوبکر عتیق بن علی غازی از او روایت دارد. وی در حدود سال 490 ه . ق. درگذشت. (از اللباب ج 2 ص 110). و رجوع به ریحانة الادب شود.

عبادی.

[عُ] (اِخ) ابراهیم بن حرث بن مصعب بن ولیدبن عبادة بن صامت العبادی، مکنی به ابواسحاق بغدادی. یکی از روات حدیث بود که از علی بن مدینی روایت کند و از وی ابوبکربن ابوداود روایت دارد. او احمدبن حنبل را درک کرد و از اهل مجلس او بود. (از اللباب).

عبادی.

[عَبْ با] (اِخ) امیر ابومنصور مظفربن ابی الحسین عبادی فرزند ابوالحسن اردشیر. یکی از واعظان مشهور و دارای بلاغت کلام و فصاحت بیان بود و احادیث بسیار از نصراللهبن خشنامی و ابوعبدلله اسماعیل بن عبدالفاخر فارسی استماع کرد. ابوسعید سمعانی گوید: وی در دین خود موثق نبود، و رساله ای به خط او در مباح بودن شراب دیدم. وی به سال 540 و اندی درگذشت. (از اللباب).

عبادی.

[عَبْ با] (اِخ) سلیمان بن ابوصالح مولای حصین بن عبدالرحمان تجیبی عبادی است. (از اللباب).

عبادی.

[عَبْ با] (اِخ) محمد بن احمدبن محمد بن محمد بن عبدالله بن عبادی الهروی ملقب به قاضی ابوعاصم وی از پیشوایان و مفتیان صاحب نظر بود فقه را در هرات نزد قاضی ابومنصور و در نیشابور نزد قاضی ابوعمر بسطامی آموخت و کتابهایی در فقه تألیف کرد از جمله مبسوط و هادی است و حدیث نیز روایت میکرد. وی به سال 375 ه . ق. متولد شد و به سال 458 ه . ق. درگذشت. (از اللباب ج2 ص109).

عبادید.

[عَ] (ع اِ) عبابید در همهء معانی. رجوع به عبابید شود.

عبادیدی.

[عَ ] (ص نسبی) منسوب به عبادید و عبابید. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به عبادید و عبابید شود.

عبادیة.

[عَبْ با دی یَ] (اِخ) دهی است به مرج. (از اللباب) (از منتهی الارب).

عبادیه.

[عَ دی یَ] (اِخ) فرقه ای از اباضیه اند. (اقرب الموارد). رجوع به اباضیه شود.

عبار.

[عَبْ با] (ع ص) شتر نر توانا که از هر زمین گذرد و همیشه سفر کند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || تعبیر و تفسیرکنندهء خواب. (المنجد) (ناظم الاطباء). || مبالغهء عابر. (المنجد).

عبارات.

[عِ] (ع اِ) جِ عبارة. رجوع به عبارت و عبارة شود.

عبارت.

[عِ رَ] (ع اِمص، اِ) عبارة. || تفسیر و تأویل. || شرح. || ترجمه. (ناظم الاطباء). || بیان و تعبیر کردن. (غیاث اللغات). || تکلم. (اقرب الموارد). || طرز بیان. طریقهء ادای سخن. (ناظم الاطباء) : آنجا که عبادت باید عبارت سود ندارد. (کشف المحجوب). تکرار کلام نکردی و اگر همان لفظ اتفاق افتاد به عبارت دیگر بگفتی. (گلستان).
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد.حافظ.
- عبارت رؤیا؛ تعبیر کردن و خبر دادن از فرجام آنچه خواب بدان باز می گردد. (از اقرب الموارد). بیان کردن خواب را و خبر دادن از مآل کار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
- عبارت کلام؛ تفسیر کردن سخن را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
|| عبارة طیر؛ زجر آن. (از اقرب الموارد). || قصد و مراد. اراده. || انشاء. (ناظم الاطباء).

عبارت آرای.

[عِ رَ] (نف مرکب)ترتیب دهندهء عبارت و آرایش کنندهء سخن. (ناظم الاطباء).

عبارت آرایی.

[عِ رَ] (حامص مرکب)عمل عبارت آرا. آرایش سخن به الفاظ نغز و شیوا :
بعد چندین عبارت آرائی
گفت با اوستاد کیپائی.
شیخ بهائی (نان و حلوا).

عبارت پرداز.

[عِ رَ پَ] (نف مرکب)عبارت آرای. آنکه مقصود خود را با عبارت شیوا بیان کند. رجوع بعبارت شود.

عبارت سنج.

[عِ رَ سَ] (نف مرکب)انشاپرداز. (ناظم الاطباء).

عبارت کردن.

[عِ رَ کَ دَ] (مص مرکب)تعبیر کردن. || کنایه از سخن گفتن به کنایت است. (آنندراج).

عبارد.

[عُ رِ] (ع ص) جاریة عبارد؛ دختر سپیدرنگ و تازه بدن نازک و لرزان اندام. (ناظم الاطباء). || شاخ نرم و نازک. (منتهی الارب) (آنندراج).

عبارة.

[عِ رَ] (ع اِمص، اِ) رجوع به عبارت شود.

عباری.

[عَ را] (ع ص، اِ) جِ عبری. (ناظم الاطباء). رجوع به عبری شود.

عباریم.

[] (اِخ) (مخاضات) سفر اعداد 27:12 و 33:47 سفر تثنیه 32:49 کتاب ارمیا 22:2 اسم سلسله کوههایی است که از شمال به جنوب شرقی اردن که سلسله قله های موآب شمالی است واقع است از جمله قله های این سلسله در سفر اعداد 21:1 عییی عباریم یعنی کومهء عباریم خوانده شده است. (قاموس کتاب مقدس).

عباس.

[عَبْ با] (ع ص) صیغهء مبالغه. بسیار ترش روی. (از اقرب الموارد). || (اِ) شیر بیشه. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || شیری که شیران از او بگریزند. (از اقرب الموارد).

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) شاه عباس اول. رجوع به عباس اول شود.

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) شاه عباس دوم. رجوع به عباس دوم شود.

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) شاه عباس سوم. رجوع به عباس سوم شود.

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) ابن احنف بن اسود الحنفی الیمامی، مکنی به ابوالفضل. یمانی الاصل است. او راست: دیوانی معروف به دیوان احنف. رجوع به ابوالفضل ابی احنف شود.

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) ابن سهل بن سعد تابعی است. (منتهی الارب). و رجوع به مجمل التواریخ ص 306 شود.

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) ابن عبادة بن نضله از بنی سالم بن عوف. یکی از 70 تن است که در عقبه با حضرت رسول بیعت کرد. وی در جنگ احد شهید شد. (از تاریخ گزیده صص 236 - 238).

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) ابن عبدالجلیل بن عبدالرحمان التغلبی. امیر یمانی. اصل او از جبل ذخر است و امارت زبید و عدن یافت. وی را همت عالی بود و ثروت بسیاری داشت از جمله آثار نیک او مسجدی است در ابیات حسین و مسجد قریهء سلامه و مدرسه ای در ذخر. وی به سال 664 ه . ق. به زبید درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) ابن عبدالله المأمون بن هارون الرشید. وی به سال 213 ه . ق. از جانب پدر خود ولایت جزیرة و سرحدات را یافت و بعد از مرگ مأمون با خلافت معتصم مخالفت کرد و به دست وی گرفتار شد و تحت شکنجه قرار گرفت و در سال 223 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) ابن عبدالله شیبانی. یکی از والیان هرات بعد از درگذشت عبدالله طاهر است. (تاریخ خاندان طاهری ص 166).

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) ابن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف. از بزرگان قریش در عصر جاهلیت و اسلام بود و جد خلفای عباسی است. پیغمبر (ص) در وصف وی گوید که وی بخشنده ترین مردم قریش بود. با خویشان خود حسن سلوک داشت و در عقل و ذکاوت معروف بود. با بردگی و برده داری مخالفت میکرد و عدهء زیادی از بردگان را آزاد نمود. منصب سقایة الحاج و عمارت بیت الحرام به وی رسید. قبل از هجرت رسول در خفا اسلام آورد و در مکه بماند و اخبار مشرکین را به پیغمبر گزارش میداد سپس به مدینه مهاجرت کرد و در واقعهء حنین و فتح مکه شرکت داشت، وی در اواخر عمر از بینائی محروم شد. در صحیح بخاری و مسلم 35 حدیث از او نقل شده است. عباس به سال 32 ه . ق. در زمان خلافت عثمان درگذشت و در بقیع مدفون گردید. (از الاعلام زرکلی) و رجوع به دائرة المعارف فرید وجدی و قاموس الاعلام ترکی و تاریخ گزیده شود.

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) ابن فرج الریاشی البصری. از لغویان و روات و مورخان عرب بود. وی به سال 177 ه . ق. در بصره متولد شد و به سال 257 در فتنهء صاحب الزنج به قتل رسید. او راست: کتاب الخیل و کتاب الابل و ما اختلف اسماؤه من کلام العرب، و کتابهای دیگر. (از الاعلام زرکلی).

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) ابن فرناس. از مخترعین اندلس و از مردم قرطبه است و ظاهراً وی در عصر خلیفه عبدالرحمان دوم می زیسته است. (قرن نهم میلادی). وی اولین کسی است که صنعت شیشه و سنگ تراشی را در اندلس بوجود آورد و آلتی درست کرد بنام المثقال لمعرفة الاوقات و نقشهء آسمان را با ستارگان و ابرها و برق و رعد در منزل خود نصب کرد، و تصمیم داشت که به آسمانها پرواز کند، و از این جهت برای خود پرها و بالهائی ساخت و به هوا پرید و مسافت زیادی را نیز طی کرد و بر زمین افتاد و مجروح شد. او راست: اشعاری در وصف نقشهء آسمان و پرواز خود. (از الاعلام زرکلی).

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) ابن فضل الانصاری الواقفی. یکی از قضاة و رجال حدیث و عالم به قراآت و شعر بود. مولد او بصره است و در زمان خلافت رشید قضاوت موصل یافت. وی به سال 186 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به موشح ص268 شود.

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) ابن محمدالهاشمی. از حفاظ حدیث و ثقات است. او را کتابی است در رجال که از یحیی بن معین حکایت کرده است. (از الاعلام زرکلی).

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) ابن مرداس بن ابی عامر السلمی. از مردم مضر و از شعرا و فرسان عرب و از عقیق بود. جاهلیت و اسلام را درک کرد. و پیش از فتح مکه اسلام آورد و در جنگهای اسلام شرکت کرد. سپس به قوم خود بازگشت و به سال 18 ه . ق. در زمان خلافت عمر درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به منتهی الارب و تاریخ گزیده ص 246 شود.

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) ابن ملک المجاهد علی بن مؤید داودبن المظفر یوسف الرسولی الغسانی الجفنی ملقب به الملک الافضل. از پادشاهان دولت رسولی یمن و از مورخان بزرگ است و لقب ضرغام الدین یافت. وی بعد از مرگ پدر خود به سال 764 ه . ق. ولایت یافت و از علم و ادب و تاریخ بهره کافی داشت. او را تألیفاتی است، از جمله: بغیة ذوی الهمم فی التعریف بانساب العرب و العجم، نزهة العیون فی معرفة الطوایف و القرون، العطایا السنیه فی المناقب الیمنیه، نزهة الابصار فی اختصار کنز الاخبار. وی به سال 778 ه . ق. در زبید درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عباس.

[عَبْ با] (اِخ) ابن موسی بن عیسی العباسی الهاشمی. به سال 198 ه . ق. از جانب مأمون ولایت مصر یافت و به سال 199 بدانجا رفت و مستقر شد... و در همان سال مسموم گردید و درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است جزء دهستان افشاریهء ساوج بلاغ بخش کرج شهرستان تهران واقع در 25000 گزی باختر کرج و 60000 گزی جنوب راه شوسهء کرج به قزوین. جلگه ای و هوای آن معتدل است و 355 تن سکنه دارد. آب آن از رود کردان تأمین میشود محصول آن غلات، صیفی، بنشن، انگور، لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه فرعی از طریق قهوه خانهء پل کردان دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است جزء دهستان حومهء بخش کرج شهرستان تهران. واقع در 14000گزی جنوب باختر کرج و 10هزارگزی راه فرعی کرج به اشتهارد، جلگه ای و هوای آن معتدل است. 93 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء کرج تأمین میشود محصولات آن غلات صیفی، بنشن، چغندرقند، قلمستان و شغل اهالی زراعت است. راه ماشین رو دارد. مزرعهء امین آباد جزء این ده است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است جزء دهستان بهنام پازکی بخش ورامین حومه شهرستان تهران واقع در 21000گزی شمال خاور ورامین کنار راه خراسان. جلگه ای آب و هوای آن معتدل است و 60 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء جاجرود تأمین میشود. محصولات آن غلات، صیفی، چغندرقند و شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد و از طریق فیلستان ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از بخش مرکزی شهرستان دماوند و 10 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از بخش دلیجان شهرستان محلات و 30 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است جزء دهستان خرقان شرقی بخش آوج شهرستان قزوین واقع در 27000گزی شمال خاور آوج و 4000گزی راه عمومی. جلگه ای و هوای آن معتدل است. 889 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه تأمین میشود و محصولات آن غلات، باغات و قلمستان است. شغل اهالی زراعت است. صنایع دستی قالی و جاجیم بافی است راه مالرو دارد ولی ماشین میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است جزء دهستان حومهء بخش زرند شهرستان ساوه واقع در 11000گزی شمال باختر زرند جلگه ای آب و هوای آن معتدل است. 249 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود محصولات آن غلات چغندرقند پنبه پیاز انگور بادام و انواع میوه جات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. صنایع دستی گلیم و جوال بافی است. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان رستاق بخش خمین شهرستان محلات واقع در 3000گزی شمال خمین و 1000گزی راه خمین به اراک. جلگه ای و آب و هوای آن معتدل است. 140 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود و محصولات آن غلات، چغندرقند، پنبه و انگور و شغل اهالی زراعت است. راه ماشین رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان طارم پائین بخش سیردان شهرستان زنجان. واقع در 26هزارگزی جنوب سیردان و 15هزارگزی راه عمومی. ناحیه ای است کوهستانی سردسیر و 540 تن سکنه دارد مردم آن ترک زبانند. آب آن از چشمه سار تأمین میشود و محصولات آن غلات، بنشن است و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو و صعب العبور دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان سلطانیه بخش مرکزی شهرستان زنجان. واقع در 42هزارگزی قیدار و 6هزارگزی راه عمومی. ناحیه ای است کوهستانی سردسیر. 196 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، بنشن. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است جزء دهستان فراحان بالا بخش فرمهین شهرستان اراک. واقع در 18هزارگزی جنوب خاوری فرمهین. ناحیه ای است کوهستانی. 30 تن سکنه دارد زبان آنها فارسی است آب آن از قنات تأمین میشود محصولات آن غلات، بنشن. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد و از داودآباد اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است جزء دهستان سربند بالا بخش سربند شهرستان اراک نام قدیمی آن قره دره بوده. واقع در 38هزارگزی جنوب باختری سربند. و 56 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود محصولات آن غلات، انگور و میوه جات دیگر است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است جزء دهستان رودبار بخش طرخوران شهرستان اراک. واقع در 42هزارگزی شمال باختری طرخوران و 18هزارگزی راه عمومی. ناحیه ای است جلگه ای معتدل 117 تن سکنه دارد. آب آن از رود قره چای و در بهار از رود آرزومند تأمین میشود. محصولات آن غلات، بنشن، پنبه. اهالی به زراعت گذران میکنند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است جزء دهستان کزاز بالا بخش سربند شهرستان اراک. واقع در 10هزارگزی شمال خاوری آستانه و 3هزارگزی راه آهن. ناحیه ای است کوهستانی معروف به سرآب. 448 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات، انگور، میوه جات، بنشن و مختصر چغندرقند. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. از شاه زند اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان راستوبی بخش سوادکوه شهرستان شاهی واقع در 27هزارگزی جنوب پل سفید و 2هزارگزی ایستگاه ورسک. کوهستانی و سردسیر و 800 تن سکنه دارد. آب آن از سفیدچشمه تأمین میشود و محصولات آن غلات و لبنیات است. شغل اهالی زراعت است صنایع دستی آنها شال و کرباس بافی است راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان فرومد بخش میامی شهرستان شاهرود واقع در 721هزارگزی خاور میامی سر راه شوسهء شاهرود به سبزوار. دامنه و آب و هوای آن معتدل است. 750 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و میوه جات است. در حوالی این آبادی معدن مس وجود دارد کارخانهء ذوب مس در آنجاست دارای دبستان است یک کاروانسرای معروف به شاه عباسی در آنجا است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) قصبهء مرکزی دهستان لنگا شهرستان شهسوار واقع در 21هزارگزی جنوب خاوری شهسوار در سر راه شوسهء شهسوار به چالوس. ناحیه ای است در دشت و هوای آن معتدل و مرطوب و مالاریایی است. 500 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء کاظم رود تأمین میشود و محصولات آن برنج و لبنیات است. شغل اهالی زراعت است. دارای صندوق پست، پاسگاه نگهبانی و بهداری و دبستان است و در حدود 20 باب دکان در کنار شوسه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان حومه بخش حومهء شهرستان دامغان. واقع در 6هزارگزی جنوب خاوری دامغان و 3هزارگزی ایستگاه. جلگه و آب و هوای آن معتدل است. 48 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه علی و قنات تأمین میشود و محصولات آن غلات، پنبه، پسته، انگور و بنشن است. شغل اهالی زراعت و گاوداری است. از طریق ایستگاه راه فرعی دارد. از کویر نمک استخراج میکنند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان کتول بخش علی آباد شهرستان گرگان. واقع در 6 هزارگزی جنوب باختری علی آباد. دامنه و آب و هوای آن معتدل و مرطوب و مالاریایی است. 185 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء کفش گیری تأمین میشود. محصولات آن برنج، غلات، توتون، سیگار و مختصری ابریشم و شغل اهالی زراعت و گله داری است. صنایع دستی زنان کرباس و شال بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان میان دورود بخش مرکزی شهرستان ساری. واقع در 20هزارگزی شمال خاوری ساری. ناحیه ای است واقع در دشت آب و هوای آن معتدل و مرطوب و مالاریایی است. 8 تن سکنه دارد. آب آن از چاه تأمین میشود و محصولات آن لبنیات است شغل اهالی گوسفند و گاوداری است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش آستارا شهرستان اردبیل واقع در 11هزارگزی جنوب آستارا و 3 هزارگزی راه شوسهء آستارا و بندر انزلی. جنگل، گرمسیر، مرطوب و مالاریایی است. 295 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه و چشمه تأمین میشود محصولات آن برنج و صیفی است. شغل اهالی زراعت و گله داری است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3 و 4).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان مواضعخان بخش ورزقان شهرستان اهر واقع در 24هزارگزی جنوب ورزقان و 13هزارگزی شوسهء تبریز به اهر. ناحیه ای است کوهستانی با آب و هوای معتدل. 489 تن سکنه دارد. آب آن از چشمهء تأمین میشود. محصولات آن غلات و حبوبات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. صنایع دستی آنها گلیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3 و 4).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است جزء دهستان ابرغان بخش مرکزی شهرستان سراب. واقع در 38هزارگزی باختر سراب و 10هزارگزی راه شوسهء سراب تبریز. کوهستانی با آب و هوای معتدل. 10 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود محصولات آن غلات و نخود و شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3 و 4).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان آختاچی بوکان بخش بوکان شهرستان مهاباد. واقع در 14هزاروپانصد گزی شمال بوکان و یکهزاروپانصد گزی باختر راه شوسهء بوکان به میاندوآب. جلگه با آب و هوای معتدل و مالاریایی و 80 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء تاتائو تأمین میشود و محصولات آن غلات، توتون و حبوبات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است صنایع دستی آنها جاجیم بافی است. راه شوسه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3 و 4).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان گاودول بخش مرکزی شهرستان مراغه. واقع در 29هزاروپانصد گزی جنوب باختر مراغه و 4هزارگزی باختر شوسهء مراغه به میاندوآب. جلگه با آب و هوای معتدل و 176 تن سکنه. آب آن از مردی چای و چاه تأمین میشود. محصولات آن غلات، چغندر، کشمش و نخود است. شغل اهالی کشاورزی است و صنایع دستی جاجیم بافی است راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3 و 4).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان هیر بخش مرکزی شهرستان اردبیل. واقع در 30هزارگزی جنوب خاوری اردبیل و 10هزارگزی راه شوسهء خلخال اردبیل. کوهستانی با آب و هوای معتدل و 178 تن سکنه. آب آن از چشمه تأمین میشود محصولات آن غلات و حبوبات است اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2 و 4).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان منجوان بخش خداآفرین شهرستان تبریز. واقع در 25هزارگزی جنوب خداآفرین و 17هزارگزی راه شوسهء اهر - کلیبر. کوهستانی با آب و هوای معتدل و 261 تن سکنه. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات است شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد و دارای محضر رسمی ازدواج و طلاق است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3 و 4).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از بخش دره شهرستان ایلام. واقع در 24هزارگزی شمال باختری دره شهر و 2هزارگزی جنوب راه مالرو دره به ایلام. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر با 485 تن سکنه. آب آن از رودخانهء صمیره تأمین میشود. محصولات آن غلات و لبنیات است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان گاورود بخش کامیاران شهرستان سنندج. واقع در 35هزارگزی شمال کامیاران و یکهزارگزی خاور شوسهء کرمانشاه به سنندج. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر با 100 تن سکنه. آب آن از رودخانه و چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات و لبنیات است و شغل اهالی کشاورزی و گله داری است راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان لک بخش قروهء شهرستان سنندج. واقع در 36هزارگزی شمال باختری قروه نزدیک پل فرهادآباد. 60 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان اورامان بخش زراب شهرستان سنندج واقع در 10هزارگزی جنوب باختر زراب و دوهزارگزی نوین. ناحیه ای است کوهستانی. آب و هوای آن معتدل است. 37 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان پهلویدژ بخش بانهء شهرستان سنقر واقع در 16هزارگزی جنوب خاوری بانه و شش هزارگزی مرز ایران و عراق. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر و 140 تن سکنه دارد. زبان آنها کردی است آب آن از چشمه و رودخانهء پهلویدژ تأمین میشود. محصولات آن غلات، توتون و ماذوج است. راه مالرو دارد. شغل اهالی زراعت است در تابستان از بانه اتومبیل میتوان برد. نام قدیم آن کیله بوده چون در جنگهای سال 1323 ه . ش. بین افراد نظامی و یاغیان، سرباز وظیفه عباس نام در این آبادی کشته شده لذا به این مناسبت عباس آباد نامیده شده است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان نجف آباد شهرستان بیجار واقع در شش هزارگزی باختر نجف آباد. کنار راه شوسهء بیجار به سنندج. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر. 327 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات و لبنیات است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. صنایع دستی زنان قالیچه، گلیم و جاجیم بافی است راه مالرو دارد. به این ده حصار سفید هم میگویند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان کنگاور بخش کنگاور شهرستان کرمانشاهان. واقع در 5هزارگزی جنوب کنگاور. ناحیه ای است واقع در دشت آب و هوای آن معتدل است. 255 تن سکنه دارد. آب آن از فاضل آب رودخانهء فشن و کبوتر لانه و چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات دیمی و آبی، چغندرقند، پنبه است. و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان چمچال صحنه شهرستان کرمانشاهان. واقع در 10هزارگزی باختر صحنه و شش هزارگزی راه کرمانشاه به همدان. ناحیه ای است واقع در دامنه سردسیر هوای آن معتدل است. 225 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، توتون، چغندرقند و حبوبات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. از راه صحنه و هاشم آباد اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان کلیایی بخش سنقر کلیایی شهرستان کرمانشاهان. واقع در 11هزارگزی جنوب باختری سنقر و چهار هزارگزی باختر راه شوسهء سنقر به کرمانشاه. ناحیه ای است دامنه ای سردسیر با 150 تن سکنه. آب آن از چشمه و قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، حبوبات و توتون است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند صنایع دستی قالیچه، جاجیم و پلاس بافی است راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) نام محلی است از بخش سنجابی شهرستان کرمانشاهان. واقع در سه هزارگزی باختر گوزران. تابستان در حدود 40 خانوار از طایفهء کل کل سنجابی در آنجا زراعت کرده و اقامت دارند و در زمستان به اطراف قصرشیرین کوچ مینمایند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان جاپلق بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. واقع در 36هزارگزی شمال باختر الیگودرز و ده هزارگزی باختر شوسهء شاه زند به ازنا. ناحیه ای است جلگه با آب و هوای معتدل و 271 تن سکنه. آب آن از قنات و چاه تأمین میشود. محصولات آن غلات و لبنیات است اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. صنایع دستی زنان قالیبافی است. راه مالرو دارد اتومبیل هم میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان والابخرد شهرستان بروجرد. واقع در 19هزارگزی جنوب بروجرد و 13هزارگزی خاور اتومبیل رو بروجرد. ناحیه ای است جلگه ای با آب و هوای معتدل و 405 تن سکنه. آب آن از قنات تأمین میشود و محصولات آن غلات است و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان بروجرد بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. واقع در 8هزارگزی شمال باختری الیگودرز به ازنا. ناحیه ای است جلگه ای با هوای معتدل و 351 تن سکنه. آب آن از قنات تأمین میشود و محصولات آن غلات، لبنیات، پنبه و چغندر است شغل اهالی زراعت و گله داری است صنایع دستی زنان جاجیم بافی است راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان کاکاوند بخش دلفان شهرستان خرم آباد. واقع در سی هزارگزی شمال باختری نورآباد و 2هزارگزی خاور راه شوسهء خرم آباد به کرمانشاه. ناحیه ای است تپه ماهور و سردسیر مالاریایی. 180 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و رود زاینده رود تأمین میشود محصولات آن غلات، لبنیات و پشم است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه مالرو دارد. ساکنین از طایفه غیب غلام هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان حسنوند بخش سلسله شهرستان خرم آباد. واقع در سه هزارگزی خاور الشتر و سه هزارگزی خاور شوسهء خرم آباد به الشتر. ناحیه ای است جلگه ای و سردسیر و مالاریایی با 120 تن سکنه. آب آن از رود سراب رود تأمین میشود. محصولات آن غلات لبنیات و پشم است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه اتومبیل رو دارد. ساکنین از طایفهء حسنوند هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان آبسرده بخش چقلوندی شهرستان خرم آباد. واقع در 21هزارگزی شمال باختری چقلوندی و 18هزارگزی باختر اتومبیل رو چقلوندی به بروجرد. ناحیه ای است دامنه ای و سردسیر مالاریایی با 90 تن سکنه. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات، لبنیات و پشم و اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. از صنایع دستی زنان سیاه چادربافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج6).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان رونیز جنگل بخش مرکزی شهرستان فسا. واقع در 24هزارگزی شمال فسا و 12 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان قنقری پائین (سفلا) بخش بوانات و سرچهان شهرستان آباده. واقع در 30هزارگزی باختر سوریان و شش هزارگزی شوسهء شیراز به اصفهان. ناحیه ای است جلگه ای و سردسیر با 212 تن سکنه. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات، حبوبات و میوه جات است. اهالی به کشاورزی و باغبانی اشتغال دارند. صنایع دستی قالیبافی است. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان آباده. واقع در 5 هزارگزی جنوب خاور آباده و کنار شوسهء اصفهان بشیراز. ناحیه ای است جلگه ای و معتدل و 150 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و جالیزکاری است صنایع دستی آنها گیوه بافی است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان کامفیروز بخش اردکان شهرستان شیراز. واقع در 45هزارگزی خاور اردکان و یک هزارگزی راه فرعی پل خان به خانی من. 12 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان رامجرد بخش اردکان شهرستان شیراز. واقع در 67 هزارگزی جنوب خاور اردکان و چهارهزارگزی راه فرعی پل خان به کامفیروز. ناحیه ای است جلگه ای با هوای معتدل و 165 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء کر تأمین میشود. محصولات آن غلات و چغندر است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان خفرک بخش زرقان شهرستان شیراز. واقع در 54 هزارگزی شمال خاوری زرقان و کنار راه فرعی خفرک به توابع ارسنجان. ناحیه ای است جلگه ای با آب و هوای معتدل و مالاریایی و 90 تن سکنه دارد. آب آنجا از چشمه تأمین میشود و محصولات آن غلات و چغندر است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از بخش پشت آب شهرستان زابل. واقع در 19هزارگزی شمال بنجار و شش هزارگزی راه مالرو خمک به زابل. ناحیه ای است جلگه ای و گرم و هوای آن معتدل است با 170 تن سکنه. آب آن از رود هیرمند تأمین میشود. محصولات آن غلات و لبنیات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی از دهستان حومهء بخش خاش شهرستان زاهدان. واقع در 2هزارگزی شمال خاش کنار شوسهء خاش به زاهدان. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر و مالاریایی با 80 تن سکنه. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و لبنیات است اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه شوسه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان گوهرکوه بخش خاش شهرستان زاهدان. واقع در 50 هزارگزی باختر خاش و 8 هزارگزی جنوب نرماشیر به خاش. شامل سه خانواده است. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش زرند شهرستان کرمان. واقع در 15هزارگزی باختر زرند و 5هزارگزی جنوب راه مالرو بافق به زرند. ناحیه ای است جلگه ای و آب و هوای معتدل و 69 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و پنبه است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان قلعه گنج بخش کهنوج شهرستان جیرفت. واقع در 32هزارگزی جنوب رودخانهء هلیل. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر با 80 تن سکنه. آب آن از رودخانه تأمین میشود. محصولات آن غلات و حبوبات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان سبزواران بخش مرکزی شهرستان جیرفت. واقع در یازده هزارگزی جنوب خاوری سبزواران و یک هزارگزی راه فرعی سبزواران به عنبرآباد. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر و مالاریایی با 630 تن سکنه. آب آن از رودخانهء هلیل تأمین میشود. محصولات آن غلات است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان رودبار بخش کهنوج شهرستان جیرفت. واقع در سی هزارگزی شمال خاوری کهنوج و 15هزارگزی خاور راه فرعی کهنوج به سبزواران. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر با 550 تن سکنه. آب آن از رودخانه تأمین میشود. محصولات آن غلات است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان هنزا بخش ساردوئیه شهرستان جیرفت. واقع در 16هزارگزی باختر ساردوئیه و سه هزارگزی باختر شمال راه مالرو بافت به ساردوئیه با 30 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان بهرآسمان بخش ساردوئیه شهرستان جیرفت. واقع در 38هزارگزی جنوب خاوری ساردوئیه و 20هزارگزی باختر راه مالرو جیرفت به ساردوئیه. 3 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان دراگاه بخش سعادت آباد شهرستان بندرعباس واقع در 30هزارگزی شمال حاجی آباد و 10هزارگزی خاور راه شوسهء کرمان به بندرعباس. 20 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان رودخانهء بخش میناب شهرستان بندرعباس. واقع در 94هزارگزی شمال میناب و پنج هزارگزی باختر راه مالرو گلاشکرد به میناب. 20 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان ساردوئیه بخش بافت شهرستان سیرجان. واقع در 16هزارگزی جنوب بافت و 2هزارگزی باختر راه فرعی دولت آباد به ده سرد. 24 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان کوه پنج بخش مرکزی شهرستان سیرجان. واقع در 100هزارگزی شمال خاروی سعیدآباد به سر راه مالرو خانه سرخ به گود احمر. 30 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان کوه پنج بخش مرکزی شهرستان سیرجان. واقع در 81هزارگزی شمال خاوری سعیدآباد در مسیر راه مالرو گوداحمر به ده کوسه. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر. 274 تن سکنه دارد زبان آنها فارسی است و آب آن از قنات تأمین میشود محصولات آن غلات و حبوبات است. شغل اهالی کشاورزی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان ابراهیم آباد بخش مرکزی شهرستان سیرجان. واقع در سی هزارگزی جنوب سعیدآباد. سر راه شوسهء بندرعباس به سیرجان. 15 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان نوق شهرستان رفسنجان. واقع در 65هزارگزی شمال باختری رفسنجان و سه هزارگزی خاور راه مالرو رفسنجان به بافق. شامل دو خانواده است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان برج اکرم بخش فهرج شهرستان بم. واقع در 20هزارگزی باختر فهرج، کنار شوسهء بم به زاهدان. 22 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان کنبگی بخش فهرج شهرستان بم. واقع در 24هزارگزی جنوب خاوری فهرج و 2هزارگزی جنوب راه فرعی بم برگیان. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر و مالاریایی با 198 تن سکنه. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، حنا، مرکبات و خرما است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از بخش راین شهرستان بم. واقع در هفت هزارگزی جنوب خاروی راین و هشت هزارگزی جنوب راه فرعی راین به نی بید. دو خانوار در آن زندگی میکنند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان کوهبنان بخش راور شهرستان کرمان. واقع در 65هزارگزی شمال باختری راور و هیجده هزارگزی شمال راه فرعی راور به کوهبنان. 40 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از بخش شهداد شهرستان کرمان. واقع در 12هزارگزی خاور شهداد سر راه مالرو شهداد به نمکزار. 5 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان طغرالجرد بخش زرند شهرستان کرمان. واقع در 49هزارگزی شمال زرند و ششهزارگزی خاور فرعی راور به زرند. 12 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان میلانلو بخش شیروان شهرستان قوچان. واقع در 62هزارگزی جنوب باختری شیروان و 5 هزارگزی جنوب مالرو عمومی امیران. ناحیه ای است جلگه ای، آب و هوای آن معتدل و 198 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود و محصولات آن غلات، پنبه توتون و انگور است. اهالی به کشاورزی و مالداری اشتغال دارند و صنایع دستی آنان قالیچه بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان شقان بخش اسفراین شهرستان بجنورد. واقع در 110هزارگزی شمال باختری اسفراین و 2هزارگزی جنوب شوسهء عمومی بجنورد به شقان. ناحیه ای است جلگه ای و سردسیر با 111 تن سکنه. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان اصفهک بخش طبس شهرستان فردوس. واقع در 25هزارگزی جنوب خاوری طبس و یکهزارگزی جنوب اصفهک. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر با 60 تن سکنه. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان مصعبی بخش حومهء شهرستان فردوس. واقع در 2هزارگزی خاور فردوس سر راه مالرو عمومی نوغاب به فردوس. ناحیه ای است کوهستانی. آب و هوای آن معتدل است. 60 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، زعفران، میوه، بنشن و زیره است و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان سنگان بخش رشخوار شهرستان تربت حیدریه. واقع در 15هزارگزی شمال باختری رشخوار و سه هزارگزی جنوب شوسهء عمومی تربت به رشخوار. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر با 380 تن سکنه. آب آن از قنات تأمین میشود محصولات آن غلات و پنبه است اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند صنایع دستی قالیچه و برک بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان بالاولایت بخش حومه شهرستان تربت حیدریه. واقع در 12هزارگزی شمال تربت حیدریه، سر راه شوسهء عمومی مشهد به بیرجند. ناحیه ای است دامنه ای، آب و هوای آن معتدل است. 68 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و میوه است اهالی به کشاورزی، گاوداری، گله داری اشتغال دارند، راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان بالاخواف بخش خواف شهرستان تربت حیدریه. واقع در 43هزارگزی شمال باختری رود و سه هزارگزی شوسهء عمومی تربت حیدریه. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر با 267 تن سکنه. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، پنبه و زیره است اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. صنایع دستی آنها قالیچه بافی است. راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش خوسف شهرستان بیرجند. واقع در 34هزارگزی جنوب خوسف. ناحیه ای است کوهستانی و گرمسیر. 50 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود محصولات آن غلات است. اهالی به کشاورزی و بوته فروشی اشتغال دارند. راه مالرو دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان القورات بخش حومهء شهرستان بیرجند. واقع در سی هزارگزی شمال خاوری بیرجند. ناحیه ای است کوهستانی. آب و هوای آن معتدل است. سه تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود محصولات آن غلات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان طبس مینا بخش درمیان شهرستان بیرجند. واقع در 34هزارگزی جنوب خاوری درمیان سر راه مالرو عمومی درمیان به درح. ناحیه ای است کوهستانی آب و هوای آن معتدل است. 14 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود محصولات آن غلات، شلغم و چغندر است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان نهارجانات بخش حومهء شهرستان بیرجند. واقع در سی هزارگزی جنوب خاوری بیرجند. ناحیه ای است دامنه. آب و هوای آن معتدل است، 42 تن سکنه دارد. زبان آنها فارسی است. آب آن از قنات تأمین میشود محصولات آن غلات و بنشن است. اهالی به کشاورزی و کرباس بافی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان ذهان بخش قاین شهرستان بیرجند واقع در 62هزارگزی جنوب خاوری قاین و 12هزارگزی باختر اتومبیل رو اسفدان به اسغج. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر، 200 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و پنبه است اهالی به کشاورزی مالداری، قالیچه بافی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان نیمبلوک بخش قاین شهرستان بیرجند واقع در 55هزارگزی شمال باختری قاین. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر. 48 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات است. اهالی به کشاورزی، مالداری و قالیچه بافی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان مؤمن آباد بخش درمیان شهرستان بیرجند. واقع در 12هزارگزی جنوب درمیان و 5هزارگزی خاور راه مالرو عمومی درمیان به سربیشه. ناحیه ای است دامنه. هوای آن معتدل است. 11 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، شلغم، لبنیات است و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان شاخنات بخش درمیان شهرستان بیرجند. واقع در 102هزارگزی شمال باختری بیرجند و 21هزارگزی شمال خاروی شاخن. ناحیه ای است کوهستانی. هوای آن معتدل است. 157 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و لبنیات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان سرولایت بخش سرولایت شهرستان نیشابور. واقع در 24هزارگزی شمال باختری چکنه بالا. ناحیه ای است کوهستانی. هوای آن معتدل است. 648 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند صنایع دستی کرباس بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان چولائی خانه بخش حومهء ارداک شهرستان مشهد. واقع در 38هزارگزی شمال مشهد و 7هزارگزی باختر راه مشهد به کلات. ناحیه ای است دامنه و سردسیر. 27 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان چناران بخش حومهء اراک شهرستان مشهد. واقع در 66 هزارگزی شمال باختری مشهد کنار راه قدیمی مشهد به قوچان. ناحیه ای است جلگه ای و آب و هوای آن معتدل است. 98 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات چغندر و کنجد است. اهالی به کشاورزی و مالداری اشتغال دارند. راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان کندکلی بخش سرخس شهرستان مشهد. واقع در چهارهزارگزی شمال باختری سرخس و سه هزارگزی خاور اتومبیل رو سرخس به چهل کمان. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر، 380 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن بنشن و اهالی به کشاورزی و مالداری اشتغال دارند و صنایع دستی آنها قالیچه، کرباس و شال بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان یوسف آباد پایین ولایت باخرز بخش طیبات شهرستان مشهد. واقع در 33هزارگزی شمال باختری طیبات. ناحیه ای است جلگه ای. هوای آن معتدل است. 69 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و زیره است. اهالی به کشاورزی و مالداری اشتغال دارند صنایع دستی آنها قالیچه بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان گلمکان بخش طرقبهء شهرستان مشهد. واقع در 26هزارگزی شمال باختری طرقبه. ناحیه ای است کوهستانی هوای آن معتدل است، 26 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، بنشن و میوه جات است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج9).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان دیناوران بخش اردل شهرستان شهرکرد. واقع در 25هزارگزی باختر اردل و 42هزارگزی راه اردل. ناحیه ای است جلگه ای. آب و هوای آن معتدل است. 176 تن سکنه دارد. آب آن از ارتفاعات تأمین میگردد. محصولات آن غلات است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده مخروبه ای است از دهستان سمیرم پایین بخش سمیرم شهرستان شهرضا. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش شهربابک شهرستان یزد. واقع در 10هزارگزی باختر شهربابک کنار راه فرعی شهربابک به هرات خوره. ناحیه ای است جلگه ای. آب و هوای آن معتدل و مالاریایی است. 374 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. صنایع دستی زنان قالیبافی است. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج10).

عباس آباد.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان کرون بخش نجف آباد شهرستان اصفهان. واقع در 35هزارگزی باختر نجف آباد و 10هزارگزی شوسهء نجف آباد به دامنه. ناحیه ای است جلگه ای. هوای آن معتدل است. 41 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه تأمین میشود. محصولات آن غلات است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).

عباس آبادآورزمان.

[عَبْ با دِ وَ زَ](اِخ) دهی است از دهستان آورزمان شهرستان ملایر. واقع در 36هزارگزی جنوب باختری شهرستان ملایر و سه هزارگزی باختر راه اتومبیل رو آورزمان به کرتیل آباد. ناحیه ای است کوهستانی آب و هوای آن معتدل و مالاریایی است. 146 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات و انگور است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند صنایع دستی زنان قالیبافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عباس آباد الویر.

[عَبْ با اَ] (اِخ) دهی است از دهستان بخش خرقان شهرستان ساوه. واقع در 6000گزی ساوه و 1000گزی راه عمومی فرقان. کوهستانی و سردسیر. 411 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه سار و قنات و رودخانهء محلی تأمین میشود. محصولات آن غلات و سیب زمینی، بنشن، باغات، گردو و بادام است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. صنایع دستی آنها جاجیم و گلیم بافی است. عده ای برای تأمین معاش به تهران میروند. راه در غیر مواقع بارندگی ماشین رو است. در 3000گزی جنوب باختری آن قلعه خرابهء قدیمی معروف به آق قلعه واقع شده و در نتیجهء کاوش، آثار قدیم در آن دیده شده است. مزرعهء اردونشین و چکان دره جزء این ده است. نزدیک به آق قلعه معادن خاک سفید و گچ دیده میشود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد امین.

[عَبْ با دِ اَ] (اِخ) دهی است از دهستان کشکوئیه شهرستان رفسنجان. واقع در 72هزارگزی شمال باختری رفسنجان و هفت هزارگزی خاور شوسهء رفسنجان به یزد. ناحیه ای است جلگه ای و سردسیر. 230 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، پسته و پنبه است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد انار.

[عَبْ با دِ اَ] (اِخ) دهی است از دهستان انار شهرستان رفسنجان. واقع در 82هزارگزی شمال باختری رفسنجان و 2هزارگزی شوسهء رفسنجان به یزد. ناحیه ای است جلگه ای و سردسیر. 55 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و پنبه است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. صنایع دستی آنها گلیم بافی است. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد بالا.

[عَبْ با دِ] (اِخ) دهی است از دهستان ابهررود بخش ابهررود شهرستان زنجان. واقع در 27هزارگزی جنوب باختری ابهر و 24هزارگزی راه عمومی. ناحیه ای است کوهستانی سردسیر، 236 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء قزلجه تأمین میشود. محصولات آن: غلات و عسل است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد بالا.

[عَبْ با دِ] (اِخ) دهی است از دهستان بلوک شرقی بخش مرکزی شهرستان دزفول. واقع در 10هزارگزی جنوب باختری دزفول و 10هزارگزی جنوب باختر شوسهء دزفول. 40 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عباس آباد بالا.

[عَبْ با دِ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان حومهء بخش زرند شهرستان کرمان. واقع در سی هزارگزی شمال باختری زرند و 2هزارگزی جنوب راه مالرو زرند بافق. 4 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد بی نیاز.

[عَبْ با دِ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش شهریار شهرستان تهران. واقع در 2800گزی علیشاه عوض و 2000گزی راه ماشین رو فرعی کرج به اشتهارد. 20 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد پایین.

[عَبْ با دِ] (اِخ) دهی است از دهستان ابهررود بخش ابهر شهرستان زنجان. واقع در 27 هزارگزی جنوب باختری ابهر و 24 هزارگزی راه عمومی. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر. 649 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء قزلجه تأمین میشود. محصولات آن عسل و قلمستان است و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد پایین.

[عَبْ با دِ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان بلوک شرقی بخش مرکزی شهرستان دزفول. واقع در 10هزارگزی جنوب باختری دزفول و 10هزارگزی جنوب باختری شوسهء دزفول به شوشتر. 500 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عباس آباد پیش.

[عَبْ با دِ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان زیدآباد بخش مرکزی شهرستان سیرجان. واقع در 15هزارگزی شمال سعیدآباد و سر راه مالرو خیرآباد به زیدآباد. 15 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد جدید.

[عَبْ با دِ جَ] (اِخ)دهی است از دهستان سنگان بخش رشخوار شهرستان تربت حیدریه. واقع در 16هزارگزی شمال باختری رشخوار و 2هزارگزی جنوب شوسهء عمومی تربت به رشخوار. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر. 610 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و پنبه و بنشن است و اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. صنایع دستی آنها قالیچه و کرباس بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد جلگه.

[عَبْ با دِ جُ گَ] (اِخ)دهی است از دهستان دستگردان بخش طَبس شهرستان فردوس. واقع در 110هزارگزی شمال طبس دشت، گرمسیر و خشک. 18 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد چهاردانگه.

[عَبْ با دِ چَ گَ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش ری شهرستان تهران. واقع در 9500گزی باختر ری و 4000گزی جنوب راه تهران به رباط کریم. جلگه ای و آب و هوای آن معتدل است. 50 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد حاجی.

[عَبْ با دِ] (اِخ)دهی است از دهستان حومه خاوری رفسنجان. واقع در 5هزارگزی شمال خاوری شهرستان رفسنجان و 6هزارگزی شمال شوسهء رفسنجان به کرمان. ناحیه ای است جلگه ای و سردسیر. 530 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، پسته، پنبه و لبنیات است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد حجازی.

[عَبْ با دِ حِ] (اِخ)ده کوچکی است از دهستان فراهان بالا بخش فرمهین شهرستان اراک. واقع در 15هزارگزی شمال باختری فرمهین و سه هزارگزی راه فرمهین به بلوک ضیاءالملک. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و بنشن است و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند راه مالرو دارد. 18 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آبادخان.

[عَبْ با دِ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء باختری شهرستان رفسنجان. واقع در 2هزارگزی جنوب باختری رفسنجان کنار شوسهء رفسنجان به یزد. ناحیه ای است جلگه ای و سردسیر. 180 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، پسته و پنبه است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آبادخان.

[عَبْ با دِ] (اِخ) دهی است از دهستان دربقاضی بخش حومهء شهرستان نیشابور. واقع در 12هزارگزی جنوب خاوری نیشابور. ناحیه ای است جلگه ای، آب و هوای آن معتدل است. 206 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات است. اهالی به کشاورزی و مالداری اشتغال دارند راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد ده نو.

[عَبْ با دِ دِهْ نَ] (اِخ)دهی است از دهستان برج اکرم بخش فهرج شهرستان بم. واقع در 6 هزارگزی باختر فهرج، کنار شوسهء بم به زاهدان. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر و مالاریائی. 92 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، خرما، حنا است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه شوسه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).

عباس آباد رستم خانی.

[عَبْ با دِ رُ تَ] (اِخ) دهی است از دهستان شراء بالا بخش وفس شهرستان اراک. واقع در 48هزارگزی جنوب باختری کمیجان و چهارهزارگزی راه عمومی. ناحیه ای است کوهستانی. 121 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و انگور است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد و در فصل خشکی اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد زواره.

[عَبْ با دِ زَ رَ] (اِخ)ده کوچکی است از دهستان گرمسیر شهرستان اردستان. واقع در 19هزارگزی شمال خاوری اردستان و 5 هزارگزی راه فرعی زواره به اردستان. 42 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).

عباس آباد زیگان.

[عَبْ با دِ] (اِخ) دهی است از دهستان زیگان بخش فهرج شهرستان بم. واقع در 35هزارگزی جنوب خاوری فهرج و سه هزارگزی شمال راه فرعی بم به خاش. ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر. 221 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، خرما و حنا است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد سناورد.

[عَ ب با دِ وُ] (اِخ)دهی است جزء دهستان شراء بالا بخش کمیجان شهرستان اراک. واقع در 61هزارگزی جنوب کمیجان، سر راه عمومی شراء. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر. 440 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء شراء تأمین میشود. محصولات آن غلات، بنشن و انگور است و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد و از پل دوآب اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس آباد سیف.

[عَبْ با دِ سَ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش خرقان شهرستان ساوه. 20 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد سیف الدینی.

[عَبْ با دِ سَ فُدْ دی] (اِخ) دهی است از دهستان عزیزآباد بخش فهرج شهرستان بم. واقع در 13هزارگزی جنوب باختری فهرج و یکهزارگزی راه فرعی به برج اکرم. ناحیه ای است جلگه و گرمسیر و مالاریایی. 253 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، پنبه و خرما است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد شجاع لشکر.

[عَبْ با دِ شُ لَ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان دستگران بخش طبس شهرستان فردوس. واقع در 123هزارگزی شمال طبس. ناحیه ای است جلگه ای گرمسیر. 34 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، پنبه و گاورس است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد ضرغام.

[عَبْ با دِ ضَ] (اِخ)دهی است از دهستان بهنام سوخته بخش ورامین شهرستان تهران. واقع در 310هزارگزی شمال خاور ورامین کنار راه خراسان. ناحیه ای است جلگه ای. آب و هوای آن معتدل است. 60 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء جاجرود تأمین میشود. محصولات آن غلات، صیفی و چغندرقند است. شغل اهالی زراعت است. راه ماشین رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد ضرغامی.

[عَبْ با دِ ضَ](اِخ) دهی است از دهستان کنار رودخانهء وفرقان بخش مرکزی شهرستان ساوه. واقع در 15000گزی جنوب ساوه و 4000گزی جنوب ساوه به قم. ناحیه ای است جلگه ای. آب و هوای آن معتدل است. 265 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء وفرقان تأمین میشود. محصولات آن چغندرقند و انار است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. صنایع دستی آنها گلیم و جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. این ده قشلاق چند خانوار از ایل بغدادی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد عرب.

[عَبْ با دِ عَ رَ] (اِخ)دهی است از دهستان نقاب بخش جغتای شهرستان سبزوار. واقع در 45هزارگزی خاور جغتای. ناحیه ای است جلگه ای. آب و هوای آن معتدل است. 446 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و پنبه است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد غفور.

[عَبْ با دِ غَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء خاوری شهرستان رفسنجان. واقع در 9هزارگزی شمال رفسنجان و 10هزارگزی شمال شوسهء رفسنجان به کرمان. ناحیه ای است جلگه ای و سردسیر. 323 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، پسته و پنبه است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد قندی.

[عَبْ با دِ قَ] (اِخ)دهی است از دهستان خسروشیر بخش جغتای شهرستان سبزوار. واقع در 25هزارگزی شمال خاوری جغتای سر راه شوسهء عمومی سبزوار. ناحیه ای است جلگه ای آب و هوای آن معتدل است. 175 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، پنبه و زیره است، اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد کرده.

[عَبْ با دِ کَ دِ] (اِخ)دهی است از بخش خرقان شهرستان ساوه. واقع در 24000گزی راه قدیمی شاه عباسی. ناحیه ای است جلگه ای. 75 تن سکنه دارد. آب و هوای آن معتدل است. آب آن از قنات کوچک تأمین میشود. شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد از ساوه و زرند ماشین میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج1).

عباس آباد کسب.

[عَبْ با دِ کِ] (اِخ)دهی است از دهستان آورزمان شهرستان ملایر. واقع در 21هزارگزی شمال شهر ملایر و 5 هزارگزی خاور راه شوسهء ملایر به همدان. ناحیه ای است جلگه ای آب و هوای آن معتدل و مالاریایی است، 274 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات است. اهالی به زراعت اشتغال دارند. صنایع دستی زنان قالی بافی است. راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عباس آباد کنار جاده.

[عَبْ با دِ کِ رِ دَ] (اِخ) دهی است از دهستان دربقاضی بخش حومهء شهرستان نیشابور. واقع در 12هزارگزی خاور نیشابور. ناحیه ای است جلگه ای، آب و هوای آن معتدل است. 405 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس آباد گچی.

[عَبْ با دِ گَ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش حومهء شهرستان نائین. واقع در 24هزارگزی باختر نائین و 5 هزارگزی شوسهء اردستان به نائین. 20 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).

عباس آباد معصومه.

[عَبْ با دِ مَ مِ](اِخ) دهی است از دهستان بهنام عرب بخش ورامین شهرستان تهران. واقع در 24000گزی ورامین و 6000گزی راه حاجی آباد سالاری. جلگه ای آب و هوای آن معتدل است. 120 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و صیفی است. شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. مزرعهء قاسم آباد و علی آباد جزء این ده است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد ملک.

[عَبْ با دِ مَ لِ] (اِخ)دهی است از دهستان نقاب بخش جغتای شهرستان سبزوار. واقع در 41هزارگزی خاور جغتای سر راه شوسهء عمومی جغتای. ناحیه ای است جلگه ای. آب و هوای آن معتدل است. 311 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، پنبه و کنجد است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس آباد ملکان.

[عَبْ با دِ مَ لِ] (اِخ)ده مخروبه ای از دهستان جندق بیابانک بخش خوربیابانک شهرستان نائین است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ص 1).

عباس آباد موقوفه.

[عَبْ با دِ مَ فَ](اِخ) دهی است جزء دهستان غار بخش ری شهرستان تهران. واقع در 16000گزی ری و 2000گزی جنوب راه خراسان. ناحیه ای است جلگه ای، آب و هوای آن معتدل است. 112 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، صیفی و چغندرقند است. شغل اهالی زراعت است. راه ماشین رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آباد نارباغی.

[عَبْ با دِ] (اِخ)دهی است از دهستان بخش حومهء شهرستان ساوه. واقع در 24000گزی ساوه و 9000گزی راه عمومی و راه آهن. ناحیه ای است جلگه ای. آب و هوای آن معتدل است. 95 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، انار، انجیر است. شغل اهالی زراعت است و صنایع دستی جاجیم و پلاس بافی است. راه مالرو دارد. این ده قشلاق چند خانوار از طایفهء شاهسون بغدادی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس آبادی.

[عَبْ با] (اِخ) حاج عبدالمطلب بن محمد حسین اصفهانی. از علماء اواسط قرن سیزدهم هجری قمری و از شاگردان شیخ احمد احسائی است. او را تألیفاتی است از جمله حجیة الظنة به فارسی، و الحجة البالغة من اسرار الاعتقادات الاحمدیة. (از ریحانة الادب) (از الذریعة).

عباس ابوتراب.

[عَبْ با اَ تُ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش قاین شهرستان بیرجند. واقع در 36 هزارگزی جنوب باختر شوسهء عمومی بیرجند. ناحیه ای است واقع در دامنه. آب و هوای آن معتدل است. 17 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و چغندر است. اهالی به کشاورزی گذران میکنند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس افندی.

[عَبْ با اَ فَ] (اِخ) معروف به عبدالبهاء پسر ارشد میرزا حسین علی نوری معروف به بهاء الله. بهائیان او را غصن اعظم خوانند. عباس افندی همراه پدر از ایران به بغداد و از آنجا به عکا رفت پس از مرگ پدر ریاست بهائیان بدو محول شد و بر مخالفان خود یعنی طرفداران میرزا محمدعلی تفوق جست و از آنجا به سویس و سپس به لندن و پس از آن به پاریس رفت و مجدداً به مصر بازگشت و در اوایل سنهء 1912 م. از مصر به طرف آمریکای شمالی حرکت کرد و در اواخر سنهء 1912 به اروپا مراجعت نمود و در 14 دسامبر از سنهء مذکور به لیورپول وارد شد و از آنجا در جریان 1913 م. به آلمان و اطریش و مجارستان رفت و بسیاری دیگر از بلاد اروپا را سیاحت نمود و از آنجا در اواسط 1913 به مصر و از آنجا به حیفا برگشت و آنجا را از این تاریخ به بعد مقر نهائی خود قرار داد. وفات عباس افندی در 27 ربیع الاول سنهء 1340 ه . ق. مطابق 28 نوامبر 1921 م. در حیفا بوده است و در جبل گرمل بالای حیفا و شرف سران مدفون شد. (تلخیص از یادداشت معاصرین مرحوم قزوینی مجلهء یادگار سال 5 شمارهء 6 - 7).

عباس اقبال.

[عَبْ با سِ اِ] (اِخ) رجوع به اقبال ... شود.

عباس اول.

[عَبْ با سِ اَوْ وَ] (اِخ) (شاه...) معروف به شاه عباس کبیر، فرزند سلطان محمد صفوی معروف به خدابنده فرزند بزرگ شاه طهماسب اول و نوادهء شاه اسماعیل اول، سرسلسلهء خاندان صفوی است. مادر وی خیر النساء بیگم دختر میرعبداللهخان والی مازندران بوده است و نسبت او به سید قوام الدین مشهور به میر می رسد. شاه عباس به سال 978 ه . ق. در شهر هرات مرکز حکومت خراسان متولد شد و در 980 به سن یکسال و نیمی به میرزائی هرات رسید و شاهقلی سلطان با عنوان لله گی او در مقام امیر الامرائی خراسان ماند و از وی سرپرستی کرد و به سال 996 ه . ق. مطابق با 1588 م. در سن شانزده سالگی سلطنت یافت.
تحصیلات: شاه عباس خواندن و نوشتن میدانست ولی معلومات فراوانی نداشته است و در مقابل از فراست و کیاست ذاتی برخوردار و دارای ذوق ادبی و هنری بود اشعاری بدو نسبت میدهند از جمله غزل زیر است:
محبت آمد و زد حلقه بر دل و جانم
درش گشودم و شد تا به حشر مهمانم
نه هست هستم و نه نیستم نمیدانم
که من کیم چه کنم کافرم مسلمانم.
صفات و اخلاق: وی در جوانی به شراب میل فراوانی داشت و هرگاه از کار جنگ فارغ میشد به شراب خواری و مجالس بزم و نشاط می پرداخت. او مردی دلیر و جنگجو و بی باک و پردل و زورمند و متحمل بود. در سواری و شمشیر زنی و تیراندازی مهارت و زبردستی خاصی داشت و حسن عطوفت و گذشت و قدردانی داشت و در عین حال انتقام جو و کینه توز بود. در زندگی عادی بی تکلف بود.
فرزندان: شاه عباس پنج پسر داشت که به ترتیب سن عبارت بودند از: محمد باقر میرزا مشهور به صفی میرزا، حسن میرزا، خدابنده میرزا، اسماعیل میرزا و امامقلی میرزا. حسن میرزا و اسماعیل میرزا در کودکی مردند و دو پسر دیگر او را به امر وی کور کردند.
نیروی نظامی: شاه عباس با قزلباشان که مردمان مقتدری بودند و در تمام امور لشکری و کشوری دخالت میکردند و داعیهء فرمانروایی داشتند از در ستیز درآمد و آنها را از میان برد. نیروئی که شاه عباس در اختیار داشت رویهمرفته شامل شصت هزار سوار قزلباش بود که جز از رؤسای خود از هیچ کس اطاعت نمیکردند و در نتیجه شاه نمیتوانست جز به رؤسای قزلباش به دیگری فرمان دهد و در نتیجه قدرت کلی در دست آنها بود. او برای رفع این اشکال افراد و دستجات قبیله یعنی عدهء نفراتی که هر قبیله مسئول بود تحویل بدهد دو قسمت کرد و نیروئی که شامل ده هزار سوار نظام و دوازده هزار پیاده نظام بود و بوسیلهء شخص شاه اداره میشد تشکیل داد. سپس با کمک برادران شرلی صنف توپخانه بوجود آورد و پیاده نظام آماده شد و بالاخره در نظام ایران انقلابی با همراهی برادران شرلی بوقوع پیوست، و بجای نیروی اسب سوار دوران ملوک الطوائفی، ایران دارای ارتش منظمی شد که میتوانست با ارتش عثمانی در میدان جنگ مقابله کند. شاه عباس نیروی دیگری هم در مقابل قزلباش گردنکش بوجود آورد بدین ترتیب که شاه از اعضاء تمام قبائل دعوت کرد که برای اسم نویسی آزاد به نام شاهسون یا دوستان شاه فراهم آیند؛ و بدین طریق شاه از نیروی قزلباش بی نیاز و آسوده خاطر شد. او از انگلیس ها مشاق و معلم نظام خواست و کارخانهء توپ ریزی تهیه کرد.
حقوق و امتیازات به خارجی ها: شاه عباس به تجار مسیحی که مایل به تجارت با ایران بودند حقوق و امیتازاتی داد که فوق العاده رضایت بخش بود و عوارض و رسومی را نسبت به آنها ملغی کرد و دستور داد که کسی حق تعرض به آنان را ندارد و بدین وسیله پایهء اتحاد دوستی میان ایران و دول اروپائی را ریخت.
مقر حکومت: تا سال 1006 ه . ق. مقر حکومت و مرکز کشور قزوین بود و از سال 1007 شاه عباس رسماً پایتخت خود را به اصفهان انتقال داد و قبل از آن نیز بعضی از زمستانها را در آنجا بسر میبرد.
جنگهای وی: او در ابتدای سلطنت از طرفی متوجه سرکوب مدعیان سلطنت و امرا بود و از طرفی در دفع ازبکان که به قسمت های مهمی از ولایات ایران از جمله خراسان و گنجه دست یافته بودند کوشید و چون در جنگ با عثمانی ها شکست خورد ناچار به امضای قراردادی شد. سپس در سال 1011 ه . ق. توانست ارتش عثمانی را مغلوب کند شهر تبریز را پس از 18 سال به خاک ایران بازگرداند، آنگاه به طرف ایروان حرکت کرد و آنجا را پس از شش ماه محاصره به تصرف درآورد و شیروان و قارص را نیز تصرف کرد. در همین اوان سلطان محمد سوم درگذشت و پسرش با سپاه عظیمی برای جنگ با ایران رهسپار شد ولی از قوای ایران شکست خورد و نه تنها آذربایجان و کردستان بلکه بغداد و موصل و نجف و کربلا نیز به ایران ملحق شد. از آن پس نیز در چند جنگ دیگر شکست نصیب سپاه عثمانی شد. اما در 995 ه . ق. در جنگی که نزدیکی بغداد بین دو دولت رخ داد، نیروی ایران شکست خورد و به دنبال آن شهرتبریز و ولایات غربی ایران یعنی عراق عجم، خوزستان، شکی، شماخی، تفلیس با قسمتی از لرستان به عثمانیان واگذار شد و مقرر شد که حکومت ایران لعن خلفای ثلاث را ممنوع دارد و حیدر میرزا به عنوان گروگان در اختیار آنان باشد. این معاهده در سال 998 ه . ق. بسته شد.
روابط با اروپائیان: شاه عباس به منظور مقابله با عثمانیان و دفع ازبکان ناچار با خارجیان روابط حسنه برقرار کرد، روابط اقتصادی و تجاری را با خارجیان تشویق کرد و با مسیحیان خوش رفتاری و حتی در اعیاد مذهبی و ملی آنها شرکت میجست اجتماعات آنان را به رسمیت شناخت در بنای کلیسا در جلفای اصفهان به آنها کمک کرد و بالاخره آنچه ممکن بود در حق عیسویان عطوفت و مهربانی کرد و این کار در آن زمان جلب توجه اروپائیان را نمود و باب اتحاد و هم بستگی را گشودند به طوری که صحبت اتحاد میان ایران و انگلیس بر ضد عثمانیها بمیان آمد. با آلمان و اسپانیا نیز روابط سیاسی برقرار کرد و نمایندگانی بدان کشورها فرستاد. با کشور هندوستان که از زمانهای قدیم نیز روابطی وجود داشت تجدید روابط کرد. در سال 997 ه . ق. هیأتی را بریاست بوداق بیک روانهء مسکو کرد که حامل پیامی از طرف شاه به امپراطور روسیه بود. و از سال 1001 ه . ق. رسماً میان ایران و روس روابط سیاسی برقرار گردید.
کارهای او: مهمترین آثار و کارهای او از این قرار است: ساختمان مسجد شیخ لطف الله، ساختمان عمارت چهل ستون، ساختمان و یا تکمیل بنای عالی قاپو، احداث خیابان چهارباغ که به سبک خیابانهای اروپا دو طرفه ساخته شده است، پل بزرگ 33 پل مشهور به پل چهارباغ، ساختمان عمارت هشت بهشت، آباد کردن دهکدهء نجف آباد و وقف آن به نجف اشرف، ایجاد و ساختن کاروانسراهای متعدد در طرق و راه ها، سعی و کوشش در راه بهبود وضع طرق ارتباطی، تعمیر مرقد و گبند مطهر حضرت رضا (ع)، جاری ساختن آب فرات تا مسجد کوفه، تعمیر مرقد مطهر حضرت امیر (ع)، مرتب کردن وضع نظام ایران، کوچ دادن ارامنه از جلفای ارس به جلفای جدید نزدیک اصفهان، تأسیس کارخانهء توپ ریزی، ترویج هنر و صنایع ظریفه و تشویق هنرمندان، منظم کردن وضع اداری کشور و تقسیم مشاغل.
از جمله اتفاقات زمان وی کناره گیری سه روزهء او از سلطنت است. موضوع چنین بود که او به اخترشناسی و طالع بینی ایمان کامل داشت و در توجیه حوادث و اتفاقات از منجم باشی خود ملا جلال استمداد می جست. در سال 1002 ه . ق. ستارهء دنباله داری در آسمان پدیدار شد منجمان گفتند که این حادثه دلالت بر مرگ شاه دارد و در مقام چاره اندیشی بنا شد شاه برای مدت سه روز از سلطنت استعفا و دیگری را بجای خود برگزیند. وی تصمیم گرفت که یوسفی ترکش دوز درویش معروف را که مشغول فتنه انگیزی علیه شاه بود و مریدان زیادی داشت بدین سمت برگزیند، باشد که با یک تیر دو نشان زده باشد از این جهت درویش بیچاره را روز پنجشنبه هفتم ذیقعده تا دهم به پادشاهی انتخاب و روز یکشنبه دهم او را بدار زدند. شاه عباس در شب پنجشنبه بیست و چهارم جمادی الاولی سال 1038 ه . ق. در مازندران درگذشت جنازه اش را بر دوش تا کاشان آوردند و در پشت مدفن امام زاده حبیب بن موسی به امانت سپردند و در همان سال صفی میرزا ولیعهد بجای پدر به تخت سلطنت نشست. (از روضة الصفا ج 6). و رجوع شود به: زندگانی شاه عباس نصرالله فلسفی، احسن التواریخ، اکبرنامه، تاریخ ادبیات ایران ادوارد برون، تاریخ الفی و تاریخ سایکس.

عباس اول.

[عَبْ با سِ اَوْ وَ] (اِخ) (پاشا) عباس بن طولون بن محمدعلی پاشاالکبیر. سومین خدیو مصر است و به سال 1228 ه . ق. در قاهره متولد و بعد از مرگ عموی خود ابراهیم پاشا ولایت مصر یافت. وی با سلطهء اروپائیان بر سرزمین عربستان سخت مخالفت ورزید و در جنگ ترک با روس به آنها کمک کرد. او اولین کسی است که مدارس نظام و دانشگاه جنگ در عباسیهء قاهره تأسیس کرد. وی به سال 1270 ه . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی).

عباس بلاغی.

[عَبْ با بُ] (اِخ) دهی است از دهستان چهاردولی بخش مرکزی شهرستان مراغه. واقع در 81000 گزی جنوب خاور مراغه و یکهزارگزی خاور شوسهء شاهین دژ به میاندوآب. ناحیه ای است جلگه، آب و هوای آن معتدل و مالاریایی است. 296 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه سار تأمین میشود. محصولات آن غلات، بادام، حبوبات، کرچک و چغندر است. اهالی به کشاورزی و جاجیم بافی اشتغال دارند. راه شوسه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

عباس بلاغی.

[عَبْ با بُ] (اِخ) دهی است از دهستان به به جیک بخش سیه چشمهء شهرستان ماکو واقع در 42 هزارگزی جنوب خاوری سیه چشمه و سه هزارگزی راه ارابه رو ایشکه به سوبه کران پایین. ناحیه ای است جلگه و آب و هوای آن معتدل و سالم است و 49 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات است و اهالی به کشاورزی و گله داری و جاجیم بافی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

عباس جوب.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان ییلاق بخش قروهء شهرستان سنندج. واقع در 55 هزارگزی خاور سنندج و هشت هزارگزی خاور دهکلان و چهارهزارگزی شمال شوسهء قروه. ناحیه ای است جلگه و سردسیر. 175 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و رودخانهء طهماسب قلی تأمین میشود. محصولات آن غلات و لبنیات است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه مالرو دارد و در تابستان اتومبیل میتوان برد. از صنایع دستی زنان: قالیچه، جاجیم و گلیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عباس خان.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان قره باشلو بخش چاپشلو شهرستان مشهد. واقع در 69 هزارگزی شمال باختری مشهد و کنار کشف رود. ناحیه ای است واقع در جلگه و آب و هوای آن معتدل است. 28 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، چغندر و کنجد است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباس خان.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از بخش شیب آب شهرستان زابل. واقع در 22هزارگزی شمال باختری سکوهه و 12هزارگزی باختر شوسهء زاهدان به زابل. ناحیه ای است جلگه ای با آب و هوای گرم و معتدل و 360 تن سکنه. آب آن از رودخانهء هیرمند تأمین میشود. محصولات آن غلات، لبنیات است. اهالی به کشاورزی، گله داری اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس دوس.

[عَبْ با سِ دَ] (اِخ) نام مردی که به لطائف الحیل مشهور بود چنانکه در جامع الحکایات قصهء او مسطور است و دوس قبیله ای است از یمن و ابن عباس از همان قبیله بود. در لطائف الحیل است که عباس دَوسْ نام گدائی که بسیار مکار و مضحک بود. (غیاث اللغات). رجوع به دوس شود:
گفت خدمت آنکه بهر ذل نفس
خویش را سازی تو چون عباس دیس.
مولوی.

عباس دوم.

[عَبْ با سِ دُوْ وُ] (اِخ)(شاه...) فرزند شاه صفی صفوی بن صفی میرزابن شاه عباس اول وی در 18 جمادی الثانیهء سال 1043 ه . ق. متولد شد و پس از مرگ پدر خود شاه صفی در سال 1052 شب جمعه شانزدهم صفر به سن نه سالگی در کاشان به تخت سلطنت نشست. او سفری به مکه و مشهد کرد. در دوران کودکی وی وزیر اعظم میرزاتقی عمادالدوله زمام کار را بدست داشت و چون شاه بسن رشد رسید خود به کارها رسیدگی میکرد. در عهد وی قندهار که صفی میرزا از دست داده بود فتح شد و کوشش اورنگ زیب برای استرداد آن بجائی نرسید. او مانند شاه عباس اول نسبت به کلیهء مذاهب به دیدهء احترام مینگریست و از علما و دانشمندان تفقد میکرد در عهد وی امنیت خاصی بر ایران حکمفرما بود. وی به سال 1078 ه . ق. در قصر خسروآباد دامغان پس از بیست وپنج سال سلطنت درگذشت. رجوع شود به تاریخ ایران فروغی و روضة الصفا ج 6 و تاریخ ایران بعد از اسلام و تاریخ ایران عباس پرویز و عباسنامه چ ابراهیم دهگان.

عباس رقه.

[عَبْ با رَ قَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان گل تپه فیض الله بیکی شهرستان سقز. واقع در 58 هزارگزی شمال خاور سقز و سه هزارگزی جنوب رودخانهء سقز. 50 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عباس سوم.

[عَبْ با سِ سِوْ وُ] (اِخ)فرزند شاه طهماسب، بعد از عزل طهماسب در سال 1145 ه . ق. در سن 8 ماهگی از طرف نادرشاه اسماً بجای پدر بر تخت سلطنت نشست. و نادرشاه نایب السلطنه گردید و این عنوان ظاهری (سلطنت عباس سوم) تا سال 1148 که تاجگذاری نادر است باقی بود. شاه عباس به سن چهارسالگی درگذشت. (از فرهنگ امیر کبیر و قاموس الاعلام ترکی).

عباسعلی کش.

[عَبْ با عَ کُ] (اِخ) دهی است از دهستان شهرخواست. بخش مرکزی شهرستان ساری. واقع در 32 هزارگزی شمال باختری ساری کنار دریا. واقع در دشت، هوای آن معتدل و مرطوب و مالاریایی است. 200 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء تجن تأمین میشود. محصولاتش برنج، غلات، کنف و پنبه است. اهالی به کشاورزی و گله داری و صید مرغابی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).

عباسعلی کندی.

[عَبْ با عَ کَ] (اِخ)دهی است از دهستان خروسلو بخش گرمی شهرستان اردبیل. واقع در 36 هزارگزی جنوب باختری گرمی و 20 هزارگزی راه شوسهء گرمی به اردبیل. ناحیه ای است واقع در جلگه. آب و هوای آن معتدل و گرمسیر است. 11 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولاتش غلات است. و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

عباس علیلو.

[عَبْ با عَ] (اِخ) دهی است از دهستان انگوت بخش گرمی شهرستان اردبیل. واقع در 24هزارگزی باختر تازه کند انگوت و 27هزارگزی راه شوسهء گرمی، اردبیل. ناحیه ای است واقع در جلگه هوای آن معتدل و گرمسیر است. 148 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. و محصولات آن غلات و حبوبات است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

عباس غنوی.

[عَبْ با غَ نَ] (اِخ) عباس بن عمرو الغنوی. از امرای عباسی است که ولایت فارس یافت و به سال 287 ه . ق. المعتضد او را عزل گرداند و یمامه و بحرین را به اقطاع بدو داد. وی به امر المعتضد به جنگ قرامطه رفت و بدست آنها گرفتار شد سپس آزاد گردید و به بغداد رفته و مورد انعام و اکرام المعتضد واقع شد. وی به سال 305 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عباس قلعه.

[عَبْ با قَ عَ] (اِخ) دهی است از دهستان قره باشلو بخش چاپشلو شهرستان دره گز. واقع در هشت هزارگزی شمال باختری قره باشلو و 12هزارگزی باختری راه شوسهء عمومی قوچان به دره گز. ناحیه ای است واقع در جلگه. آب و هوای آن معتدل است و 290 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و بنشن است و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباسقلی خان.

[عَبْ با قُ] (اِخ) تیره ای از ایل بیرانوند است. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 67).

عباسک.

[عَبْ با سَ] (اِخ) دهی است از دهستان رودبار بخش معلم کلایهء شهرستان قزوین. واقع در 24000گزی شمال باختری معلم کلایه و 60000گزی راه عمومی. کوهستانی و سردسیر است. 148 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه سار تأمین میشود و محصول آن غلات، گردو و لوبیا است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عباس کتی.

[عَبْ با کُ] (اِخ) مزرعهء کوچکی است از دهستان پائین خیابان بخش مرکزی شهرستان آمل نزدیک به آبادی انجپل. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).

عباس کلا.

[عَبْ با کَ] (اِخ) دهی است از دهستان قشلاق کلارستاق بخش چالوس شهرستان نوشهر. واقع در 1500گزی شمال باختر چالوس و یکهزارگزی جنوب راه شوسهء چالوس به شهسوار. ناحیه ای است واقع در دشت، هوای آن معتدل و مرطوب است. 80 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء مرداب رود تأمین میشود. محصولات آن برنج، لبنیات و مرکبات است و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3).

عباسکلا.

[عَبْ با کَ] (اِخ) دهی است از دهستان ناتل رستاق بخش نور شهرستان آمل. واقع در 9هزارگزی جنوب خاوری سولده. ناحیه ای است واقع در دشت. هوای آن معتدل و مرطوب است و 180 تن سکنه دارد. آب آن از لاویج رود تأمین میشود. محصولات آن برنج مختصر و غلات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).

عباس کندی.

[عَبْ با کَ] (اِخ) دهی است از دهستان چالدران بخش سیه چشمهء شهرستان ماکو واقع در 5500 گزی جنوب خاروی سیه چشمه و یکهزاروپانصد گزی جنوب شوسهء سیه چشمه به قره ضیاءالدین. ناحیه ای است کوهستانی. هوای آن معتدل است. 155 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات است. اهالی به کشاورزی و گله داری و جاجیم بافی اشتغال دارند. راه ارابه رو دارد. از سیه چشمه میتوان اتومبیل برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

عباس کندی.

[عَبْ با کَ] (اِخ) دهی است از دهستان به به جیک بخش سیه چشمهء شهرستان ماکو. واقع در 23500 گزی خاور سیه چشمه و 750گزی شمال شوسهء سیه چشمه به قره ضیاءالدین. ناحیه ای است واقع در جلگه. هوای آن معتدل و سالم است. 94 تن سکنه دارد.آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات است. اهالی به کشاورزی و گله داری و جاجیم بافی اشتغال دارند. راه ارابه رو دارد. از راه شوسهء سیه چشمه به قره ضیاءالدین میتوان اتومبیل برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

عباس کور.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از بخش شیب آب شهرستان زابل. واقع در 19هزارگزی شمال باختری سر کوهه و 10هزارگزی شوسهء زاهدان به زابل. ناحیه ای است واقع در جلگه، هوای آن گرم و معتدل است و 60 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء هیرمند تأمین میشود. محصولات آن غلات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباس کوه.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان ماسوله بخش مرکزی شهرستان فومن واقع در 18هزارگزی باختر فومن. ناحیه ای است کوهستانی، هوای آن معتدل و مرطوب است و 300 تن سکنه دارد. آب آن از چشمهء عباس کوه تأمین میشود. محصولات آن برنج، پشم، لبنیات، عسل و ابریشم است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه مالرو دارد. در تابستان عموماً به ییلاقات لشکرگاه و گردسایه میروند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عباس کهریزی.

[عَبْ با کَ] (اِخ) دهی است از دهستان اوشق بخش مرکزی شهرستان خیاو. واقع در 45هزارگزی خاوری خیاو و 2هزارگزی راه شوسهء گرمی و اردبیل. ناحیه ای است کوهستانی هوای آن معتدل است و 10 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

عباسلو.

[عَبْ با] (اِخ) طائفه ای از ایل بچاقچی کرمان. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 195).

عباسلو.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان قشلاقات افشاریهء بخش قیدار شهرستان زنجان. واقع در 34هزارگزی باختر قیدار و 23هزارگزی راه عمومی. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر و 83 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء محلی تأمین میشود. محصول آن غلات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج2).

عباسوند.

[عَبْ باسْ وَ] (اِخ) نام بلوکی است از بخش سنجابی شهرستان کرمانشاهان. این بلوک شامل 12 آبادی کوچک است که در ارتفاعات جنوب غربی سنجابی واقع شده است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عباسویه.

[عَبْ با یَ / سَ وَیْهْ] (اِخ)عباس بن یزید بحرانی بصری، مکنی به ابوالفضل. قاضی و از حفاظ حدیث بود و او را تألیفاتی است در حدیث. مدتی قضاوت همدان یافت و در همدان و بغداد و اصفهان حدیث میکرد. به سال 258 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عباسه.

[عَبْ با سَ] (اِخ) دهی است از دهستان برج اکرم بخش فهرج شهرستان بم. واقع در 12هزارگزی جنوب باختری فهرج و یکهزارگزی راه فرعی بم به برج اکرم. ناحیه ای است واقع در جلگه. هوای آن گرمسیر است. 108 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و خرماست. و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباسه.

[عَبْ با سَ] (اِخ) شهر کوچکی است و اولین اقامتگاه بریدان بود که از شام بمصر میرفتند. آن را درختان بلند خرما بوده. و در زمان ملک عادل بن ایوب شد. وی آن مکان را محل تفریح خود قرار داد. نزدیک آن مصید و شکارگاه زیادی است زیرا در پانزده فرسنگی قاهره واقع است. (از معجم البلدان).

عباس هزارآباد.

[عَبْ با هَ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش صفی آباد شهرستان سبزوار. واقع در 12هزارگزی شمال خاوری صفی آباد و 10هزارگزی خاور اتومبیل رو راه صفی آباد به بام. ناحیه ای است کوهستانی. هوای آن معتدل است و 254 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، زیره و بنشن است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباسی.

[عَبْ با] (ص نسبی) منسوب به عباس. رجوع به عباس شود. || سرخ به کبودی مایل. || کنایت از رنگ سیاه است چرا که خلفای عباسی لباس سیاه را مقبول خود ساخته بودند. (غیاث اللغات) (آنندراج).

عباسی.

[عَبْ با] (اِ) واحد پول معادل چهارشاهی. دوصددینار. دوصنار. رجوع به صنار و صددینار شود.

عباسی.

[عَبْ با] (اِخ) بنی عباس یا آل عباس. رجوع به آل عباس شود.

عباسی.

[عَبْ با] (اِخ) در رجال لقب ابراهیم بن هاشم و هشام بن ابراهیم راشدی و جمعی دیگر است و نسبت بعضی ایشان به جد و بعضی دیگر به مکان و محل است. (از ریحانة الادب ج 3).

عباسی.

[عَبْ با] (اِخ) عبدالرحیم بن عبدالرحمان مصری قاهری اسلامبولی عبادی عباسی شافعی. از بزرگان علمای مصر است. وی در تفسیر و حدیث و ادب و تاریخ و اشعار عرب وحید عصر خود بود. از تألیفات اوست: شرح خزرجیه در علم عروض و شرح صحیح بخاری و شرح مقامات حریری و کتابهای دیگر. و به سال 963 ه . ق. در اسلامبول درگذشت. (ریحانة الادب).

عباسی.

[عَبْ با] (اِخ) (996 - 1038 ه . ق.) علیرضا. از مشاهیر خطاطان و خوش نویسان رسمی دربار شاه عباس کبیر و از نقاشان و هنرمندان عصر خود بود. آثار هنری او گران بها و در موزه های بزرگ اروپا یافت میشود. وی در انواع خط ثلث و نسخ و نستعلیق وقوف کامل داشت. و در نقاشی و طراحی و تذهیب کاری کم نظیر بود. وی اهل تبریز بود و در زمان شاه عباس اول به اصفهان رفت و مورد عنایات و توجه شاه عباس واقع گردید و نگاشتن بعضی از کتبیه های مساجد و عمارات بدو محول شد. و به نقاشی و تذهیب کاری کتابخانهء همایونی پرداخت. کتبیه های دربهای مسجد شاه و مسجد شیخ لطف الله و مسجد مقصود بیک به خط اوست. و اکنون غیر از کتبیه های معدود چیزی از او باقی نمانده است. وی شعر نیز میگفت و از اشعار اوست:
من خانهء دل خراب کردم ز غمت
تو خانه نشین شدی و من خانه خراب.
(از ریحانة الادب و پیدایش خط و خطاطان ص180).

عباسی.

[عَبْ با] (اِخ) تیره ای از ایل بویراحمدی کوه کیلویهء فارس. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص88).

عباسی.

[عَبْ با] (اِخ) نام یکی از دهستان های چهارگانه بخش بستان آباد شهرستان تبریز است، این دهستان در جنوب خاوری بخش واقع و دارای آب و هوای نسبتاً سرد و سالم است. راه شوسهء تهران و تبریز از این دهستان عبور میکند. آب آن از قنوات و رودخانه های کوچک محلی باسم رود شهری تأمین میشود. مرکز دهستان قره چمن (سیاه چمن) است که 1298 تن سکنه دارد و از 44 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده. و جمعیت قراء از 1749 تن تشکیل یافته. و مهمترین دهات آن تکمه داش شنگول آباد، چونخوران بالا، قپچاق، قرانقیه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

عباسی.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان حیات داود بخش گناوهء شهرستان بوشهر. واقع در 16هزارگزی شمال خاور گناوه و سه هزارگزی شوسهء گناوه به گچساران. ناحیه ای است واقع در جلگه. هوای آن گرمسیر است و 340 تن سکنه دارد. آب آن از چاه تأمین میشود. محصولات آن غلات دیمی و خرماست. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عباسی.

[عَبْ با] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان بارمعدن بخش سرولایت شهرستان نیشابور. واقع در 48هزارگزی جنوب باختری چکنه بالا. ناحیه ای است کوهستانی و هوای آن معتدل است و 2 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصول آن غلات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباسی.

[عَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان زلقی بخش الیگودرز شهرستان بروجرد واقع در 68هزارگزی جنوب الیگودرز و کنار راه مالرو توزر به گوشه. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر و 280 تن سکنه دارد. آب آن از قنات و چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات، لبنیات، چغندر و پنبه است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. صنایع دستی زنان قالیچه بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عباس یالس.

[عَبْ با لِ] (اِخ) دهی است از دهستان نهرهاشم بخش مرکزی شهرستان اهواز. واقع در 27هزارگزی باختر اهواز و هشت هزارگزی شمال راه شوسهء اهواز به هویزه - کنار کرخه کور. ناحیه ای است واقع در دشت، هوای آن گرمسیر است و 90 تن سکنه دارد. و آب آن از چاه تأمین میشود. محصولاتش غلات است. و اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. در تابستان راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عباسیة.

[عَبْ با سی یَ] (ص نسبی) نسبت است به مردی که نام او عباس است و اغلب عباس بن عبدالمطلب را خواهند. (از معجم البلدان).

عباسیة.

[عَبْ با سی یَ] (اِخ) کوهی است از رمل غربی خُزیمه به راه مکه تا بطن اغّر. ابوعبید سَکونی گوید بین سمیرا و حاجر الحسینیه است. (معجم البلدان).

عباسیة.

[عَبْ با سی یَ] (اِخ) محله ای است در بغداد که گمان میرود اکنون خراب شده باشد و مابین دو راه و جلو قصر منصور و نزدیک محله ای که الآن معروف به باب البصره است واقع شده و آن منسوب است به عباس بن محمد بن علی بن عبدالله بن العباس. (از معجم البلدان).

عباسیة.

[عَبْ با سی یَ] (اِخ) دهی است به کورهء حَرجة از صعید. (از معجم البلدان).

عباسیة.

[عَبْ با سی یَ] (اِخ) شهری است که ابراهیم بن اغلب امیر افریقا نزدیک قیروان بنا کرد و آن را به بنی عباس نسبت داد. (از معجم البلدان).

عباسیة.

[عَبْ با سی یَ] (اِخ) دهی است به نهر الملک. (منتهی الارب).

عباسیة.

[عَبْ با سی یَ] (اِخ) شهری است به مصر. (منتهی الارب).

عباسیة.

[عَبْ با سی یَ] (اِخ) دهی است از دهستان برکال بخش خلیل آباد شهرستان کاشمر. واقع در 32هزارگزی جنوب خلیل آباد سر راه شوسهء عمومی بردسکن این ده در جلگه واقع و هوای آن معتدل و گرمسیر است و 139 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، پنبه و زیرهء سبز است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عباسیه.

[عَبْ با سی یَ] (اِخ) دهی است از بخش شیب آب شهرستان زابل واقع در 14هزارگزی شمال سکوهه و یکهزارگزی خاوری شوسهء زاهدان به زابل. ناحیه ای است واقع در جلگه. هوای آن معتدل است و 547 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء هیرمند تأمین می شود. محصولات آن غلات، لبنیات، صیفی و پنبه است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. صنایع دستی آنان قالیچه، گلیم و کرباس بافی است. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عباسیه.

[عَبْ با سی یَ] (اِخ) دهی است از دهستان میان آب (بلوک عنا) بخش مرکزی شهرستان اهواز. واقع در 28هزارگزی شمال خاوری اهواز و 17هزارگزی خاور راه آهن (کنار کارون). ناحیه ای است واقع در دشت. گرمسیر. 175 تن سکنه دارد. آب آن از رود کارون تأمین میشود. محصولات آن غلات است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. صنایع دستی آنان قالیچه بافی است. راه در تابستان اتومبیل رو میباشد. در این آبادی آثار نهر بسیار قدیمی مشاهده میشود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عباسیه.

[عَبْ با ی یَ] (اِخ) دهی است از دهستان حسین آباد بخش شوش شهرستان دزفول واقع در 6هزارگزی خاور خط آهن تهران به اهواز و 5هزارگزی خاور شوسهء اهواز به دزفول. ناحیه ای است واقع در دشت گرمسیر و مالاریایی است. 550 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء کرخه تأمین میشود. محصولات آن غلات، برنج و کنجد است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه آن در تابستان اتومبیل رو میباشد. ساکنین از طایفهء لر هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عباسیه.

[عَبْ با سی یَ] (اِخ) رجوع به نعمیه شود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عباط.

[عِ] (ع اِ) خورش. (المنجد) (از اقرب الموارد).

عباعب.

[عُ عِ] (اِخ) علم مرتجل است که اصل آن شناخته نشده است. یوم عباعب از ایام عرب است. (از معجم البلدان).

عباعب.

[عُ عَ] (اِخ) آبی است مر بنی قیس بنی ثعلبه را. (از معجم البلدان).

عباقاء .

[عَ] (ع ص) مردی که بچسبد با تو. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عباقر.

[عَ قِ] (اِخ) آبی است مر بنی فزاره را. (منتهی الارب) (از معجم البلدان).

عباقر.

[عَ قِ] (ع اِ) رجوع به عَبقر شود.

عباقل.

[عَ قِ] (اِخ) موطنی است مر بنی فریر را از طی به رمل. (از معجم البلدان).

عباقة.

[عَ قَ] (ع مص) رجوع به عباقیه شود.

عباقیس.

[عَ] (ع اِ) باقی مانده از بقیهء طعام و پسین چیزها. (منتهی الارب). بقایا عقب الاشیاء. (اقرب الموارد).

عباقیل.

[عَ] (ع اِ) باقی مانده از بیماری و محبت. (منتهی الارب).

عباقیة.

[عَ یَ] (ع مص) عباقه. بوی خوش در کسی گرفتن. (تاج المصادر) (منتهی الارب). || بوی خوش به کسی یا چیزی چسبیدن. || منتشر شدن بوی خوش در مکان. || اقامت کردن در مکان. || حریص شدن به چیزی. (اقرب الموارد). || (ص، اِ) دزد سخت دزدنده. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || و انف له عباقیة؛ یعنی عار و ننگ است او را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مرد مکار و سگ زیرک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || شی ء عباقیة؛ چیز لازم. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (تاج العروس). || شی ء له عباقیة؛ یعنی او را اثری است باقی. (منتهی الارب) (آنندراج). || اثر زخم در بهترین جای صورت. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || درختی است خاردار. || باقی ماندهء بوی در چیزی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عبال.

[عَ] (ع اِ) نوعی از درخت ورد کوهی بزرگ که از آن عصا سازند و قیل کان منه عصا موسی. گل کوهی و آن سخت و بزرگ است چندانکه از آن عصا سازند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). گل کوهی. (مهذب الاسماء).

عبالة.

[عَ لَ] (ع مص) سطبر و تمام اندام گردیدن. (منتهی الارب). عبلت الفرس؛ درشت و سطبر پا گردید. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بزرگ شدن. (تاج المصادر). || (اِمص) ثقل و گرانی. (اقرب الموارد). رجوع به عَبالَّه شود.

عبالة.

[عَ ل لَ] (ع اِمص) عبالة. ثقل و گرانی. (منتهی الارب). گرانی. یقال: القی علیه عبالته؛ ای ثقله. (منتهی الارب).

عبام.

[عُ] (ع ص، اِ) آب بسیار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عبام.

[عَ] (ع ص) گران جسم. || عاجز و درمانده. (منتهی الارب). || گران زبان شده. (مهذب الاسماء). العی الثقیل. (اقرب الموارد).

عباماء.

[عَ] (ع ص) احمق. (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء).

عبامة.

[عَ مَ] (ع مص) احمق شدن. گول گردیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).

عبامة.

[عَ مَ] (اِخ) آبی است مر عوف بن عبد را که از بهترین آبهای آنان است. (از معجم البلدان).

عباهر.

[عَ هِ] (ع ص) عظیم. (اقرب الموارد). || خوش اندام دراز از هر چیزی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || آکنده گوشت. (ناظم الاطباء).

عباهل.

[عَ هِ / هَ] (ع ص) شتران بر سرگذاشته. (لسان العرب) (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || ابل عباهلة؛ ای مهملة مسیبة. (اقرب الموارد).

عباهلة.

[عَ هِ لَ] (اِخ) ملوک حمیر که در اسلام هم بر ملک خود گذاشته شدند. (از لسان العرب) (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || الاقیال المقرون علی ملکهم فلم یزالوا عنه. (اقرب الموارد) (لسان العرب).

عبایة.

[عَ یَ] (ع اِ) نوعی از گلیم. (منتهی الارب). نوعی از پوشیدنی که روی جامه ها پوشند. (اقرب الموارد). عباء. || (ص) مرد جافی گران جسم. (آنندراج) (منتهی الارب).

عبایة.

[عَ یَ] (اِخ) اسبی است. (منتهی الارب).

عبایی.

[عَ یی ی] (اِخ) محمد بن یحیی العبایی سمرقندی، مکنی به ابواحمد. وی از عبدالعزیزبن مرزبان روایت کند و علی بن ابراهیم بن نصرویه سمرقندی از وی روایت کند. (از اللباب ج2 ص111).

عب ء.

[عِبْءْ] (ع اِ) بار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || متاع. || همتا. (منتهی الارب). عدل. مثل. نظیر. (اقرب الموارد). هما عبآن. ج، أعباء. || (ص) گران از هر چیزی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). حملت أعباء القوم؛ یعنی برداشتم اثقال آنان را از دین و غیره. (از اقرب الموارد).

عب ء .

[عَبْءْ] (ع اِ) مثل. نظیر. (از اقرب الموارد). || نور آفتاب. و گاه همزهء آن حذف شود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). و رجوع به عِب ء شود.

عبب.

[عَ بَ] (ع اِ) میوه و ثمرهء کاکنج است که عروس در پرده باشد و آن را عبعب نیز گویند. (برهان). رجوع به مادهء بعد شود.

عبب.

[عُ بُ] (ع اِ) آب جهجهان - ریزان. (منتهی الارب) (آنندراج). آبهای جهنده. (اقرب الموارد). || درختی است که آن را الراء نامند. ابن سکیت گوید: عبب درخت کوچکی است که از حمی آب خورد و او را میوه های ریز بدی است که مربع الشکل است. (از معجم البلدان). دانهء کاکنج است و گفته اند عنب الثعلب است و گفته اند «راء» است و گفته اند از درختان تلخ است. (اقرب الموارد) (لسان العرب).

عبث.

[عَ بَ] (ع ص، اِ) هزل. (اقرب الموارد). هرز. (منتهی الارب). || (مص) کاری کردن که فایده آن معلوم نباشد یا فاعل آن را غرض درستی نبود. (اقرب الموارد).
- عبث گفتن؛ بی معنی و لاطائل حرف زدن. (ناظم الاطباء).

عبثه.

[عَ بَ ثَ] (ع مص) یکبار بازی کردن. (آنندراج) (منتهی الارب).

عبجة.

[عَ بَ جَ] (ع ص) دشمن روی فرومایه که هر چه گوید یاد ندارد و باک پاس آن نکند. || بی خیر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عبد.

[عَ] (ع اِ) بنده. غلام. خلاف حُرّ از مردم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). ج، عَبدون و عَبید و آن نادر است و اَعْبُد و عِباد و عُبدان و عِبدان و عِبّدان و عُبُد و عُبود و عِبَّدة و عَبَدة. و جمع الجمع آن اَعابد و مَعابد و اعَبَدَة و اسم جمع عِبدَّی و عِبدّاء و مَعبوداء و مَعبَدة. (اقرب الموارد) :
سعدی رضای دوست طلب کن نه حظ خویش
عبد آن کند که رأی خداوندگار اوست.
سعدی (بدایع).
کسی را که درج طمع درنوشت
نباید به کس عبد چاکر نوشت.سعدی.
- عبد مدبر؛ برده ای است که مولایش بشرط مرگ خود و بعد از آن آزادش کرده باشد به جملهء «أنت حرّ بعد وفاتی» یا «اذا متّ فأنت حرا و عَتیق أو معتق». (شرایع صص 207 - 208). و چنین عبدی به مرگ مولایش آزاد میشود.
- عبد مکاتب؛ برده ای است که با مولایش در مورد آزادیش قراردادی بسته باشد که هرگاه بها و قیمت خود را بدهد آزاد شود به جملهء «ان أدّیت فانت حرٌّ» و آن یا مطلق است یا مشروط. مطلق آن است که اکتفا شود به عقد و مدت و عوض و نیت، و مشروط آن است که شرط کند اگر نتوانست بهای خود را بدهد برده شود. در مکاتب مطلق عبد هر اندازه از قیمت خود را بدهد به همان اندازه آزاد میشود و در مکاتب مشروط مادام که تمام بها و قیمت را نپرداخته است عبد است: اذا مات المکاتب و کان مشروطاً بطلت الکتابة و کان ما ترکه لمولاه و أولاده رقّ و ان لم یکن مشروطاً تحرَّر منه بقدر ما أداه و کان الباقی رقاً لمولاه. (شرایع صص 209 - 213).
-عبدقن؛ بردهء خالص را گویند که به هیچ وجه در معرض آزادی نباشد. رجوع شود به شرح لمعه.
|| انسان اعم از آزاد و برده. (اقرب الموارد) (لسان العرب). || نام گیاهی است خوشبوی که شتر را خورانند برای آنکه او را فربه کند و به شیرش بیفزاید. (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || پیکان کوتاه پهن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || سیماب و جیوه. (ناظم الاطباء).

عبد.

[عَ] (اِخ) کوه کوچک سیاهی است که دو کوه کوچک تر دیگر او را احاطه کرده اند که ثدیین نامند. (معجم البلدان).

عبد.

[عَ] (اِخ) کوهی است مر بنی اسد را. (معجم البلدان).

عبد.

[عَ](1) (اِخ) موضعی است به سبعان در بلاد طی. (معجم البلدان).
(1) - در منتهی الارب عَبَد آمده است.

عبد.

[عَ بِ] (ع ص) مرد با ننگ و عار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || غضبان. (اقرب الموارد).

عبد.

[عَ بَ] (ع اِ) خشم. (تاج العروس) (منتهی الارب). || گر سخت. (منتهی الارب). جرب سخت که درمان نپذیرد. (لسان العرب) (تاج العروس). جرب. (تاج العروس). || عار. (منتهی الارب). || پشیمانی و ملامت نفس. (منتهی الارب) (تاج العروس) (لسان العرب). || آز. حرص. || ابا و انکار. (منتهی الارب) (تاج العروس).

عبد.

[عَ بُ] (ع اِ) جمع عبد. (منتهی الارب). رجوع به عبد شود.

عبد.

[عَ] (اِخ) ابن احمدبن محمد بن عبدالله بن عُفَیر ملقب به ابوذر انصاری هروی از فقهاء مالکی بود. او را تألیفات زیاد است از جمله: تفسیر قرآن و مستدرک بر صحیحین. السنة و الصفات. معجمان. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به ابوذر هروی شود.

عبد.

[عَ] (اِخ) ابن قصی بن کلاب بن مرة، جد جاهلی است پسران وی از قبائل «قریش البطاح» اند. مسکن و مأوای آنان در بطحهء مکه بود. این طایفه در حدود سال 185 ه . ق. منقرض شدند. (از الاعلام زرکلی).

عبدآباد.

[عَ] (اِخ) دهی است جزء بخش شهریار شهرستان تهران. واقع در 5000 گزی جنوب شهریار و راه عمومی. ناحیه ای است جلگه ای هوای آن معتدل است و 323 تن سکنه دارد. آب آن از قنات و رود کرج تأمین میشود. محصولات آن غلات، صیفی، چغندرقند، انگور و میوه جات است. شغل اهالی زراعت است راه مالرو دارد و از طریق علیشاه عوض ماشین میرود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عبدآباد.

[عَ] (اِخ) دهی است از دهستان زوارم بخش شیروان شهرستان قوچان. واقع در 18هزار گزی جنوب باختری شیروان و 5هزارگزی جنوب مالرو عمومی شیروان - سبزوار. ناحیه ای است کوهستانی آب و هوای آن معتدل است و 623 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و رودخانه تأمین میشود. محصولات آن غلات و انگور است. اهالی به کشاورزی، مالداری و قالیچه بافی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبدآباد.

[عَ] (اِخ) دهی است از دهستان پائین رخ بخش کدکن شهرستان تربت حیدریه. واقع در 18هزار گزی خاور کدکن سر راه مالرو عمومی کدکن. ناحیه ای است دامنه ای. آب و هوای آن معتدل است. 41 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات و چغندرقند است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند و از جوادیه میتوان ماشین برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبداء.

[عِ بِدْ دا] (ع اِ) جمع عبد. (منتهی الارب). رجوع به عبد شود.

عبدال آباد.

[عَ] (اِخ)(1) دهی است از دهستان بشاریات بخش آبیک شهرستان قزوین. واقع در 30هزارگزی باختر آبیک و نه هزارگزی راه عمومی و هوای آن معتدل است و 180 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، چغندرقند، پنبه و جالیزکاری است شغل اهالی زراعت است صنایع دستی آنها گلیم و جاجیم بافی است راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران استان مرکزی).
(1) - عبدال ظاهراً مصحّف ابدال و یا مخفف عبدالله است.

عبدالاشهل.

[عَ دُلْ اَ هَ] (اِخ) ابن جشم بن الحارث. از بنی نبیت از اوس از قحطان، جد جاهلی است سعدبن معاذ و بسیاری از صحابه از نسل وی اند. (از الاعلام زرکلی).

عبدالاعلی.

[عَ دُلْ اَ لا] (اِخ) ابن السمح المعافری. پیشوای فرقهء اباضیهء افریقا و از شجاعان بود که به سال 141 ه . ق. برتمام آفریقا تسلط یافت. منصور عباسی پنجاه هزار سوار بفرماندهی محمد بن الاشعث به سرکوبی وی فرستاد و ابن اشعث بر وی دست یافت. و او و یاران وی را بکشت. (سال 144 ه . ق.) (الاعلام زرکلی).

عبدالاعلی.

[عَ دُلْ اَ لا] (اِخ) ابن مسهر الغسانی الدمشقی، مکنی به ابومسهر. از حفاظ حدیث بود. او را ابن ابی دارمه نیز خوانده اند. وی از بزرگان شام و عالم به احادیث و جنگ ها و ایام مردم و انساب شامیان بود. به سال 140 ه . ق. متولد شد و در سال 218 ه . ق. در بغداد درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالباسط.

[عَ دُلْ سِ] (اِخ) ابن خلیل بن شاهین الملطی. وی از مورخان است که فقه حنفی نیز آموخت. تولد او به ملطیه بود. در دمشق و قاهره علم آموخت به سال 920 ه . ق. بمرض سل درگذشت. از تألیفات اوست: الروض الباسم فی حوادث العمر و التراجم که تاریخ بزرگی است، و نیل الامل فی ذیل الدول که ذیل تاریخ ذهبی است و در آن وقایع سال 844 تا 896 ه . ق. را متذکر شده است. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به کشف الظنون شود.

عبدالباقی.

[عَ دُلْ] (اِخ) از خطاطان معروف عصر شاه عباس کبیر و از اهالی تبریز بود. وی دانشمند تخلص می جست و به امر شاه عباس کتیبهء مسجد جامع اصفهان را نوشت. از تألیفات او است: شرح بر نهج البلاغه به نام منهاج الولایه. وی به سال 1039 ه . ق. درگذشت. (از فهرست سپهسالار ج2 ص131) (از الذریعه ج7 ص123).

عبدالباقی.

[عَ دُلْ] (اِخ) نبیرهء شاه نعمت الله ولی بود از اشعار اوست:
تا پریشان نشود کار بسامان نشود
شرط دور است که تا این نشود آن نشود.
(از مجالس النفائس ص 1137).
و رجوع شود به الذریعه ج 9 ص 124.

عبدالباقی.

[عَ دُلْ] (اِخ) معروف به شیخ الاسلام از احفاد میرسیدی رضی و اهل تویسرکان است. او را دیوانی است شامل قصائد و غزلیات در حدود 700 بیت، از اشعار او است:
ای یافته ز قدر تو هر بی بها بها
تشریف تو است بر قد هر نارسا رسا.
(الذریعه ج 9 ص 123).

عبدالباقی.

[عَ دُلْ] (اِخ) ابن احمد المعروف به ابن السمان. ادیب و از شعراء بود. مولد وی دمشق و ابتدا در زادگاه خود و بعد در مصر تحصیلات خود را بپایان رسانید. وی به بلاد ترک مسافرت و به دربار سلطان محمود عثمانی راه یافت و مقامی ارجمند احراز کرد از تألیفات اوست: شرح شواهد جامی و شرح اسماء الحسنی و مختصر التهذیب در منطق و غیره. وی به سال 1055 ه . ق. به دمشق متولد و در 1088 در قسطنطنیه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالباقی.

[عَ دُلْ] (اِخ) ابن احمد الموصلی. تألیفاتی دارد از جمله منظومه ای در نحو. وی به سال 1093 ه . ق. در موصل متولد و در 1137 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالباقی.

[عَ دُلْ] (اِخ) ابن حمزة الحسین الحداد، مکنی به ابوالفضل. وی در سال 425 ه . ق. در بغداد متولد شد و به سال 493 ه . ق. درگذشت. او را کتابی است به نام الایضاح در فرائض. (از الاعلام زرکلی).

عبدالباقی.

[عَ دُلْ] (اِخ) ابن سلیمان بن احمد العمری الفاروقی الموصلی. از شعرا و مورخان است. در سال 1204 ه . ق. در موصل متولد شد و ابتدا ولایت زادگاه خود یافت و بعد در بغداد از کارمندان حکومتی بود و به سال 1278 ه . ق. در بغداد درگذشت. از تألیفات اوست: التریاق الفاروقی که دیوان شعر اوست، نزهة الدهر فی تراجم فضلاء العصر، الباقیات الصالحات و غیره. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به معجم المطبوعات ج 2 ص 269 شود.

عبدالباقی.

[عَ دُلْ] (اِخ) ابن عبدالباقی بن عبدالقادر البعلی الازهری الدمشقی مشهور به ابن فقیه فصة. به سال 1005 ه . ق. در بعلبک متولد شد و به سال 1029 به مصر رفت و تحصیلات خود را در الازهر بپایان رسانید و به دمشق بازگشت و به سال 1071 ه . ق. درگذشت. از تألیفات اوست: العین و الاثر فی عقائد اهل الاثر، و فیض الرزاق فی تهذیب الاخلاق. (از الاعلام زرکلی).

عبدالباقی.

[عَ دُلْ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن علی الخزرجی مشهور به امام الاشرفیه، وی مقدسی الاصل بود و منشأ و وفات او مصر بود. او را تصانیفی است از جمله روضة الاَداب در چهار مجلد. الرمز فی شرح الکنز. او به سال 1078 ه . ق. به مصر درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالباقی.

[عَ دُلْ] (اِخ) ابن عبدالمجیدبن عبدالله الیمنی المخزومی ملقب به تاج الدین. از فضلاء و ادباء و مورخان بود. در سال 680 در مکه متولد شد و به سال 743 ه . ق. به مصر درگذشت. از تألیفات اوست: تاریخ النحاة و ذیل تاریخ ابن خلکان. (الاعلام زرکلی). و رجوع به فوات الاعیان ج 1 ص 245 شود.

عبدالباقی.

[عَ دُلْ] (اِخ) ابن قانع بن مرزوق بن واثق الاموی... از حفاظ حدیث و اصحاب رای بود و او راست کتاب فی معرفة الصحابة. وی به سال 266 ه . ق. متولد و به سال 351 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالباقی.

[عَ دُلْ] (اِخ) زرقانی بن یوسف بن احمد. فقیه مالکی بود. به سال 1020 ه . ق. به مصر متولد و در 1099 درگذشت. از تألیفات اوست: شرح مختصر سیدی خلیل در فقه در چهار جزء. (از الاعلام زرکلی).

عبدالباقی.

[عَ دُلْ] (اِخ) سرور نعیم. نویسندهء مصری است که پس از پایان تحصیلات خود در الازهر قاهره متصدی روزنامهء الافکار گردید و به اتهام تحریک علیه دولت بریتانیا به زندان افتاد و همانجا به مرض سل دچار و به سال 1347 ه . ق. درگذشت. از تألیفات اوست: الاسلام ماضیه و حاضره. تنزیه القرآن الشریف عن التغییر و التحریف. (از الاعلام زرکلی).

عبدالباقی.

[عَ دُلْ] (اِخ) مواهبی بن ابوالمواهب بن عبدالباقی الباقی الحنبلی الدمشقی. از فضلاء بود و از تألیفات اوست: نظم الشافیه در صرف و شرح آن، ارجوزه ای در عروض. وی به سال 1079 به دمشق متولد و در 1119 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالبر.

[عَ دُلْ بَرر] (اِخ) ابن عبدالقادربن محمدالعوفی معروف به فیومی. وی ادیب بود و به مکه و شام سفر کرد و در حدود دو سال در دمشق بماند. سپس به بلاد روم رفت و در آنجا منصبها یافت و به سال 1071 ه . ق. در قسطنطنیه درگذشت. از تألیفات اوست: حسن الصنیع فی علم البدیع القول الوافی بشرح الکافی. منتزه العیون و الالباب فی بعض المتأخرین من اهل الاَداب. اللطائف المنیفه فی فضائل الحرمین. بدیعیة علی حرف النون. بلوغ الارب و السول، بالتشرف بذکر نسب الرسول. (الاعلام زرکلی).

عبدالبر.

[عَ دُلْ بَرر] (اِخ) ابن محمد، مکنی به ابوالبرکات. رجوع به ابن شحنه قاضی القضات عبدالبر... شود.

عبدالتاجدین.

[عَ دُتْ تا جِ] (اِخ) دهی است از دهستان کنگاور بخش کنگاور شهرستان کرمانشاهان. واقع در 13هزارگزی شمال باختر کنگاور - خاور کوه شمشیره. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر و 400 تن سکنه دارد، آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات و لبنیات است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند زمستان عده ای گله دار به حدود باوندپور میروند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عبدال تپه.

[عَ تَپْ پَ] (اِخ) دهی است جزء دهستان بشاریات بخش آبیک شهرستان قزوین. واقع در 26000 گزی باختر آبیک و 6000گزی راه عمومی. جلگه ای هوای آن معتدل است. 74 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء یانس آباد و چاه تأمین میشود. محصولات آن غلات است و صنایع دستی گلیم و جاجیم بافی است. اهالی به زراعت اشتغال دارند راه مالرو دارد. از مقبرهء شیخ الاسلامی میتوان ماشین برد. سکنهء آن از طایفهء شاهسون هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عبدالجبار.

[عَ دُلْ جَبْ با] (اِخ) دهی است از دهستان بدوستان بخش هریس شهرستان اهر. واقع در 31هزارگزی باختر هریس و دوهزارگزی شوسهء تبریز به اهر. کوهستانی و هوای آن معتدل است و 582 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات و حبوبات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است، صنایع دستی گلیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).

عبدالجبار.

[عَ دُلْ جَبْ با] (اِخ) ابن احمدبن عبدالجبار الهمدانی الاسدآبادی، مکنی به ابوالحسین، قاضی بود و در علم اصول و کلام تبحر داشت، و در عصر خویش شیخ معتزلیان بود و آنان وی را قاضی القضاة می گفتند. و جز وی کسی را بدین لقب نمی خواندند. از تألیفات اوست: تنزیه القرآن عن المطاعن، والامالی. وی به سال 415 ه . ق. به ری درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به خاندان نوبختی شود.

عبدالجبار.

[عَ دُلْ جَبْ با] (اِخ) ابن احمدبن عمر الطر سوسی، مکنی به ابوالقاسم. وی عالم به قراآت بود و کتابی بنام المجتبی الجامع در علم قرائت تألیف کرده است. او به سال 331 متولد شد و در 420 ه . ق. به مصر درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالجبار.

[عَ دُلْ جَبْ با] (اِخ) ابن خالدبن بن عمران السرتی، مکنی به ابوحفض. وی فقیهی فاضل و زاهد و در فضل و دینداری ضرب المثل بود. به سال 194 ه . ق. متولد شد و به سال 281 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالجبار.

[عَ دُلْ جَبْ با] (اِخ) ابن عبدالرحمان الازدی. وی امیری شجاع بود. به سال 104 ه . ق. منصور وی را امارت خراسان داد و او بدانجا بسیاری مردم را به تهمت دوستی با آل علی بکشت، سپس از طاعت منصور بیرون شد، منصور سپاهیان بدفع او فرستاد و وی را اسیر کردند و نزد منصور آوردند منصور بفرمود دو پای او را بریدند و او را گردن زدند و فرزندان و کسان او را نفی بلد کردند. (از الاعلام زرکلی).

عبدالجبار.

[عَ دُلْ جَبْ با] (اِخ) ابن عبدالله بن احمد قرطبی قیروانی، مکنی به ابوطالب. به ادب و عربیت و تاریخ معرفتی داشت. او را شعری است و تاریخی تصنیف کرد. وی به سال 510 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالجلیل.

[عَ دُلْ جَ] (اِخ) مردی نیک است شعر را نیز نیک میگوید از اوست این مطلع:
ز بس که کاست مه از میل طاق ابرویش
شد آن چنان که نمود استخوان پهلویش.
(از مجالس النفائس ص 155).

عبدالجلیل.

[عَ دُلْ جَ] (اِخ) ابن فیروزبن الحسین الغزنوی النحوی. از بزرگان و اعیان غزنه بود. او راست: کتاب الهدایة فی النحو. لباب التصریف. معانی الحروف. مونس الانسان و مذهب الاحزان. (از روضات ص 422).

عبدالجلیل.

[عَ دُلْ جَ] (اِخ) ابن محمد بن احمد العمری فلکی معروف به ابن عبدالهادی. از مردم دمشق است و متصوف بود. او راست: الربع الجامع، و الربع لمقنطر. کتاب الهندسه. الممتنع السهل فی علم الرمل. وی به سال 1055 ه . ق. متولد شد و در 1087 به مدینه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالجلیل.

[عَ دُلْ جَ] (اِخ) ابن محمد بن عبدالباقی البعلی الدمشقی. وی عالم به نحو و از مردم بعلبک است به دمشق متولد شد و هم بدانجا درگذشت. او راست: نظم الشافیه در علم صرف، شرح آن، تشطیر الفیهء ابن مالک، و او را شعری است. وی به سال 1079 ه . ق. متولد شد و به سال 1119 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالجلیل.

[عَ دُلْ جَ] (اِخ) ابن محمد بن عبدالجلیل الانصاری القرطبی، مکنی به ابومحمد. از علماء علم عربیت بود و قضاوت جزیرهء خضراء یافت و در حدود سال 600 ه . ق. درگذشت. (از روضات ص 422).

عبدالجلیل.

[عَ دُلْ جَ] (اِخ) رشیدالدین وطواط. رجوع به رشیدالدین وطواط شود.

عبدالجمیل.

[عَ دُلْ جَ] (اِخ) در سلک دانشمندان متعین انتظام داشت. و چند گاه در دارالسیادهء سلطانی بقلم دانش نقش افاده بر صحیفهء خاطر طلبه مینگاشت وی به سال 921 ه . ق. درگذشت. وی معاصر امیر سلطان ابراهیم بود. (رجال حبیب السیر ص192). و رجوع به حبیب السیر ج4 ص346 شود.

عبدالجنة.

[عَ دُلْ جِنْ نَ] (ع اِ مرکب)کابوس. (غیاث اللغات از منتخب).

عبدالجواد.

[عَ دُلْ جَ] (اِخ) رجوع به ادیب نیشابوری شود.

عبدالجواد.

[عَ دُلْ جَ] (اِخ) ابن شعیب بن احمد القنائی بصری از فضلا بود. او راست: القهوة المدارة فی تقسیم الاستعاره. النسیم العاطر فی تقسیم الخاطر. العظة الوفیة فی یقظة الصوفیة. وی به سال 1073 ه . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی).

عبدالجواد.

[عَ دُلْ جَ] (اِخ) ابن عبداللطیف القایاتی از فقهاء شافعی و متصوفان بود. مولد و وفات او شهر قایات مصر بود. او را مجموع فتاوی و رسائلی است فی الانتصار لاهل الطریق فی امور انکرت علیهم. وی به سال 1229 ه . ق. متولد و در 1287 ه . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی).

عبدالحاکم.

[عَ دُلْ کِ] (اِخ) ابن سعید الفارقی. فاضل بود و قضاوت طرابلس و مصر یافت. وی از قاضیان مصر در روزگار فاطمیان است و به سال 435 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی چ 1 ص477).

عبدالحسن.

[عَ دُلْ حَ سَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان خیران بخش مرکزی شهرستان شوشتر. واقع در 64هزارگزی جنوب خاوری شوشتر کنار شوسهء مسجدسلیمان به اهواز. 50 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عبدالحسین.

[عَ دُلْ حُ سَ] (اِخ) دهی است از دهستان خاوه بخش دلفان شهرستان خرم آباد واقع در 15هزارگزی خاور نورآباد و هفت هزارگزی جنوبی راه اتومبیل رو خرم آباد به کرمانشاه. ناحیه ای است جلگه ای، سردسیر، مالاریائی. 300 تن سکنه دارد. آب آن از سراب نیاز تأمین میشود. محصولات آن غلات، لبنیات، و توتون است اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه مالرو دارد. ساکنین از طایفهء خاوه هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عبدالحفیظ.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن حسن بن محمد الحسنی العلوی، مکنی به ابوالمواهب. از سلاطین دولت علویهء مغرب اقصی است. وی به سال 1280 ه . ق. در فاس متولد شد و به سال 1356 ه . ق. درگذشت و در فاس به خاک سپرده شد. از تألیفات اوست: منظومة فی مصطلح الحدیث. الجواهر اللوامع فی نظم جمع الجوامع. یاقوتة الحکام فی مسائل القضاء و الاحکام. العذب السلسبیل فی حل الفاظ الخلیل در فقه مالکی. کشف القناع عن اعتقاد طوائف الابتداع در رد بر بعض متصوفه. نیل النجاح و الفلاح فی علم ما به القرآن و الاسلام. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحق.

[عَ دُلْ حَق ق] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد بن نصربن سبعین الاشبیلی المرسی. رجوع به ابن سبعین ابومحمد عبدالحق شود.

عبدالحق.

[عَ دُلْ حَق ق] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن عبدالله الازدی الاشبیلی، مکنی به ابومحمد و معروف به ابن خراط. از علماء اندلس و فقیه و حافظ و عالم بحدیث و رجال بود. از جمله تألیفات اوست: المعتل من الحدیث در شش مجلد. الاحکام الشرعیة الکبری در شش مجلد. الاحکام الصغری. الاحکام الوسطی. الجامع الکبیر در حدود بیست مجلد. کتاب الزهد. العاقبة و ذکر الموت تلقین الولید، و کتابی بزرگ در غریب قرآن و حدیث و الجمع بین الصحیحین. وی به سال 510 ه . ق. متولد شد و به سال 581 ه . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی).

عبدالحق.

[عَ دُلْ حَق ق] (اِخ) ابن عثمان بن احمد، مکنی به ابومحمد المرینی آخرین پادشاه بنی مرین از بنی عبدالحق به مغرب است سلاوی گفته است: وی را حکومت دراز بود. و به سال 822 ه . ق. بحکومت فاس رسید. در زمان حکومت وی پرتغالیان بر قصر المجاز دست یافتند، و سرانجام به سال 869 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحق.

[عَ دُلْ حَق ق] (اِخ) ابن غالب بن عبدالرحیم. رجوع به ابن عطیه شود.

عبدالحق.

[عَ دُلْ حَق ق] (اِخ) ابن محبوب بن ابی بکربن حمامة بن محمدالمرینی ملقب به ابومحمد. وی مؤسس دولت مرینیه در مغرب اقصی است و ریاست بنی مرین را داشت. عبدالحق به سال 592 ه . ق. حکومت یافت و به سال 614 در نبرد با بنی العسکر به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی) (از معجم الانساب).

عبدالحق.

[عَ دُلْ حَق ق] (اِخ) ابن محمد الحمصی الاصل الدمشقی ملقب به زین الدین. از فضلاء بود و او را شعری است رقیق. وی به سال 962 ه . ق. متولد و در 1020 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحق.

[عَ دُلْ حَق ق] (اِخ) استرابادی. جوانی خوش طبع و خوش محاوره و اخلاق حمیده و اخلاق پسندیده داشت. و میگویند که قاضی جرجان خری به رشوت به قاضی عسکر داده تا قاضی گشته و سید عبدالحق جهة او این قطعه گفته است:
همی گشت در شهر شخصی ز جرجان(1)
که قاضی شود صدر راضی نمیشد
بدادش خری رشوه و گشت قاضی
اگر خر نمی بود قاضی نمیشد.
(مجالس النفائس ص 220 و 47).
(1) - در ص 47 کتاب این بیت چنین ضبط شده است: ز خوچان یکی رفت سوی هرات.

عبدالحکیم.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن اسحاق بن ابراهیم. رجوع به ابواسحاق عراقی شود.

عبدالحکیم.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن شمس الدین الهندی السیالکوتی از فضلاء سیالکوت لاهور هندوستان. او راست: عقاید السیالکوتی. حاشیه بر تفسیر بیضاوی که ناقص است. زبدة الافکار. حاشیه بر شرح عقاید نسفیه. حاشیه بر جرجانی در منطق. حاشیه بر قطب بر شمسیه منطق. حاشیه بر مطول و حاشیه بر شرح تصریف العزی. وی به سال 1067 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحکیم.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) الافغانی القندهاری، فقیه حنفی و از زهاد بود. وی به دمشق ساکن شد. و از عمل خویش ارتزاق میکرد. عمری دراز یافت و به سال 1326 ه . ق. به دمشق درگذشت. او را شروح و حواشی چند است از جمله: شرح الکنز در فقه حنفی. شرح بخاری. شرح الهدایه. شرح المنار. شرح الشاطبیه و حاشیه بر شرح بخاری. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحلیم.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن عبداللهالنابلسی الشویکی. مردی فاضل بود و به ادب اشتغال داشت. در الازهر به تحصیل پرداخت و در نابلس سکونت جست سپس به عکا رفت و نزد حاکم عکا مکانتی یافت و به سال 1185 ه . ق. درگذشت. او را رساله ای است در علم کلام و شرح سنوسی. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحمید.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن ابراهیم بن خلیل از آل ابوهیف بود به سال 1305 ه . ق. در اسکندریه متولد شد، و بدانجا به تحصیل پرداخت، سپس به مدرسهء حقوق اسکندریه و دانشگاه تولوز رفت. وی به سال 1344 ه . ق. درگذشت. او راست: المعرافعات المدنیه و التجاریه. النظام القضائی فی مصر و القانون الدولی الخاص. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحمید.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن ابی الحدید. رجوع به ابن ابی الحدید و روضات الجنات ص 422 شود.

عبدالحمید.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن عامربن عبدالبر... معروف به عبدالحمید بک. وی طبیب است و از خاندان عبدالبر در منوفیه مصر است به سال 1300 ه . ق. متولد شد و در سال 1344 درگذشت. او راست: الطب الشرعی فی حصر مبادی. الطب الشرعی فی مصر و جز آن. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحمید.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن زیدبن الخطاب ملقب به عدوی و مکنی به ابوعمر. وی از مردم مدینه و در حدیث ثقه بود عمر بن عبدالعزیز او را ولایت کوفه داد و در حدود سال 115 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحمید.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن عبدالعزیز ملقب به ابوخازم. قاضی شام و کوفه و کرخ و بغداد بود. از تألیفات اوست: ادب القاضی و الفرائض... وی به سال 292 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحمید.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن عبدالله بن عمر الخطاب العمری ملقب به ابوعبدالرحمان. وی شجاع بود و در مصر میزیست، در عصر احمدبن طولون بود لشکری به جنگ وی فرستاد، عبدالحمید بر آنان غالب آمد و ابن طولون وی را به حال خود گذاشت سرانجام دو غلام سر او را بریدند و به نزد ابن طولون بردند. ابن طولون به خونخواهی عبدالحمید آن دو غلام را بکشت. قتل عبدالحمید به سال 259 ه . ق. اتفاق افتاد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحمید.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن عبدالغنی بن احمد الرافعی. شاعر با استعداد بود. وی اسلوبهای قدیم و جدید را اصلاح کرد. در زمان حکومت عثمانی مناصبی احراز و در اوائل جنگ بین المللی اول به مدینه تبعیدش کردند. از تألیفات اوست: ذکری یوبیل بلبل سوریه حاوی خطب و قصائد او. الافلاک الزبرجدیة و جز آن. وی به سال 1275 ه . ق. متولد و در 1350 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحمید.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن عبدالمجید مولی قیس بن ثعلبه ملقب به ابوخطاب و مکنی به اخفش. رجوع به اخفش ابوالخطاب شود.

عبدالحمید.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن عیسی بن عمرویه، مکنی به ابومحمد و ملقب به شمس الدین از علماء کلام بود. وی از مردم خسروشاه یکی از قراء تبریز است. در دمشق و کرک اقامت گزید از تألیفات اوست: اختصار المهذب در فقه شافعی و اختصار الشفاء ابن سینا و تلخیص الاَیات البینات فخر رازی. وی به سال 580 ه . ق. متولد شد و در 652 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحمید.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن محمد المصطفی بن مکی مشهور به ابن بادیس. رئیس جمعیت مسلمین به الجزائر بود. تحصیلات خود را در مدرسه الزیتونة پایان داد. وی مجلهء الشهاب را که مجله ای دینی و علمی بود منتشر کرد. حکومت فرانسه در الجزائر درصدد فریفتن وی برآمد. وی از قبول پیشنهادات آنها امتناع ورزید او مدارس زیادی تأسیس کرد. از تألیفات اوست: تفسیرالقران الکریم. وی به سال 1359 ه . ق. در قسطنطنیه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحمید.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) ابن یحیی بن سعد العامری. رجوع به کاتب عبدالحمید بن یحیی شود.

عبدالحمید.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) زهراوی. از زعمای نهضت سیاسی سوریه است به سال 1272 ه . ق. در حمص متولد شد هنگامی که حکومت عثمانی با رژیم استبدادی اداره می شد با سلطان عبدالحمید به مخالفت برخاست و روزنامه ای به نام «المنیر» انتشار داد که آن را با ژلاتین چاپ میکرد و محرمانه منتشر میساخت. حکومت عثمانی او را به دمشق تبعید کرد و در آنجا برای جریدهء «المقطم» مصر مقاله مینوشت ناظم پاشا والی دمشق مطلع شد و او را تحت الحفظ به آستانه فرستاد سپس به وساطت ابوالهدی صیادی به حمص بازگشت و تا اعلام مشروطیت عثمانی به سال 1327 ه . ق. بدانجا ماند و سپس به سوریه و از آنجا به آستانه رفت و جریدهء هفتگی «الحضارة» را منتشر کرد. در جنگ بین المللی اول دستگیر شد و در دیوان عالی کشور محاکمه و محکوم به اعدام گردید. از تالیفات اوست: رسالة فی الفقه و التصوف، و کتاب خدیجه ام المؤمنین. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحمیدی.

[عَ دُلْ حَ] (اِخ) دهی است از دهستان نیگنان بخش بشرویه شهرستان فردوس واقع در 42هزارگزی شمال باختری بشرویه و چهارهزارگزی نیگنان ناحیه ای است واقع در دامنه، گرمسیر. 22 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، پنبه و ارزن است و اهالی به کشاورزی گذران میکنند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبدالحی.

[عَ دُلْ حَیْی] (اِخ) ابن احمدبن محمد بن العماد العکری الحنبلی، مکنی به ابوالفلاح مورخ، فقیه، عالم به ادب بود. از تالیفات اوست: شذرات الذهب فی اخبار من ذهب در هشت جزء و غیره. وی به سال 1032 ه . ق. متولد و در 1089 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحی.

[عَ دُلْ حَیْی] (اِخ) ابن علی بن محمد الطالوی الحنفی الدمشقی. او را دیوان شعر و کتابی است در ادب به نام مرور الصبا و الشمول. وی به سال 1117 ه . ق. به دمشق درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحی.

[عَ دُلْ حَیْی] (اِخ) بعلی بن ابی بکر البعلی معروف به طرزالریحان. عالم به ادب بود، او را دیوانی است. وی به سال 1034 م. به دمشق متولد و در 1099 م. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالحی.

[عَ دُلْ حَیْی] (اِخ) منشی، از خطاطان مشهور و در خط نستعلیق سرآمد بود، در زمان سلطان سعید مدتی صاحب دیوان انشاء بود مناشیر مینوشت و بعد از واقعهء قراباغ منظور نظر تربیت امیرحسن بیک شده تا آخر حیات در ملازمت سلاطین آق قوینلو به همان منصب اشتغال داشت. (از حبیب السیر ج 4 چ دوم ص 108).

عبدالخالق.

[عَ دُلْ لِ] (اِخ) ابن عیسی بن احمد ملقب به ابوجعفر معروف به الشریف الهاشمی وی امام حنابله به بغداد بود از تألیفات اوست رؤوس المسائل، ادب الفقه و جز آن. وی به سال 411 ه . ق. متولد شد و به سال 470 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالدار.

[عَ دُدْ دا] (اِخ) ابن قصی بن کلاب بن قره از قریش جد جاهلی است. وی از طرف پدر پرده دار کعبه بود و پسران او نیز این منصب را داشتند سپس بنی عبدمناف بن قصی بن کلاب در صدد اشغال آن منصب برآمدند و سرانجام سقایت و رفادت مکه به بنی عبدمناف واگذار و پرده داری به بنی عبدالدار رسید. (از الاعلام زرکلی) (از صبح الاعشی ج1 ص356).

عبدال ده.

[عَ دِ] (اِخ) دهی است جزء دهستان ناتل رستاق بخش نور شهرستان آمل. واقع در 19هزارگزی جنوب خاوری سولده. این دهکده در دشت قرار دارد. آب و هوای آن معتدل و مرطوب است و 60 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه تأمین میشود. محصولات آن برنج و غلات است. اهالی به زراعت اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).

عبدالرافع.

[عَ دُرْ را فِ] (اِخ) ابن ابوالفتح الجدوی. مؤلف مجمع الفصحاء نویسد: حکیم ضیاءالدین عبدالرافع فاضلی است جلیل القدر و کاملی منشرح الصدر، شاعری است و استاد در حکمت نظری و عملی مدتها در خدمت سلطان ملک خسرو بود در نهایت احترام میزیست او را اشعاری است. از آنجمله است:
گلبن حکایت از بت کشمیر میکند
سوسن نشان ز لعبت فرخار میدهد
گردون لاژوردی از شاخ سیم رنگ
شنگرف میدماند و زنگار میدهد.
(از مجمع الفصحاء ج1 ص336) (از لباب ج1 ص327).

عبدالرب آباد.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان دشتابی بخش بوئین قزوین واقع در 30000گزی بوئین و 21000گزی جاده تاکستان ناحیه ای است جلگه ای و هوای آن معتدل است، 140 تن سکنه دارد. آب آن از قنات و رودخانهء خررود تأمین میشود محصولات آن پنبه، کرچک و چغندرقند است. شغل اهالی زراعت است صنایع دستی آنان گلیم و جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عبدالرب آبادی.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) یکی از هشت تن نویسندگان نامهء دانشوران است. رجوع به محمد مهدی شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) جدی جاهلی است و فرزندان او بطنی از زهیر از جذامند. خانه های آنان در دقهلیه و مرتاحیة از دیار مصر بود. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن ابراهیم بن احمد مشهور به ابن عبدالرزاق. از فضلاء دمشق بود و او را کتابی است به نظم، به نام قلائد المنظوم که در حدود 400 بیت و در فرائض است و نیز او راست: مفتاح الاسرار فی شرح الدرالمختار. وی به سال 1075 ه . ق. متولد شد و در 1128 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ)ابن ابراهیم بن عبدالرحمان موصلی از بزرگان شعرا در عصر خود بود. او را دیوانی است در شعر. وی به سال 1031 ه . ق. به دمشق متولد و در 1118 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عمرو الاموی. محدث شام بود و قضاوت اردن و فلسطین یافت. وی به سال 170 ه . ق. متولد و در 245 به دمشق درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به تاریخ الخلفاء ص 260 شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن ابی زنادبن عبدالله بن ذکوان القرشی... از حفاظ حدیث بود. ولایت خراج مدینه را یافت، و به بغداد سفر کرد. وی به سال 100 ه . ق. متولد شد و در 174 در بغداد درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن احمد، مکنی به ابوعمر معروف به ابی ذکوان. عالم به قراآت و از شیوخ قراء شام بود. وی به سال 173 ه . ق. متولد و در 202 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن احمدبن الحسن بن بندار العجلی الرازی، مکنی به ابوالفضل. فاضل و عارف به ادب بود وی به سال 454 ه . ق. درگذشت. از تألیفات اوست: جامع الوقوف. (از اعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن احمدبن حمودة بن مامش باش تارزی از فضلاء متصوفه بود وی در قسطنطنیه طریقه رحمانیه را منتشر کرد و از تألیفات اوست: عمدة المرید در طریقت و منظومة الرحمانیة و غنیة المرید. وی به سال 1222 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن احمدبن رجب سلامی بغدادی دمشقی. حافظ حدیث و از علماء بود. به سال 706 ه . ق. به بغداد متولد شد و در 795 ه . ق. به دمشق درگذشت از تألیفات اوست: شرح جامع الترمذی و شرح الاربعین للنووی، فتح الباری فی شرح البخاری، شرح علل الترمذی، طبقات الحنابله. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن احمدبن عبدالغفار الایجی معرف به عضدالدین ایجی عالم به اصول و معانی و عربیت و از اهل ایج فارس بود وی قضاوت یافت و شاگردان بزرگ تربیت کرد. از تألیفات اوست: مواقف در اصول دین. اشرف التواریخ. جواهرالکلام. مختصر المواقف. شرح مختصر ابن حاجب و فوائد الغیاثیه در معانی و بیان. وی به سال 756 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به روضات الجنات ص 430 شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن احمدبن عطیة العنسی المذحجی، مکنی به ابوسلیمان و معروف به دارائی و از مردم داریا است. رجوع به ابوسلیمان دارائی شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن احمدبن علی، مکنی به ابوالفضل المیکالی. ادیب و از امراء میکالیین خراسان بود. او را شعری رقیق است و تألیفاتی دارد از جمله مخزون البلاغة. ملح الخواطر و منح الجواهر. دیوان رسائل و دیوان شعر. وی به سال 436 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن احمدبن محمد الجامی. رجوع به جامی شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن احمدبن محمدالعطار. از فضلاء و عالم به حدیث و ادب بود و شعر نیز گفته است. وی خط نیکو داشت و به سال 548 ه . ق. به شیراز درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن احمدبن یونس بن عبدالاعلی، مکنی به ابوسعید معروف به الصدفی منسوب به قبیلهء صدف از قبائل حمیریه است. رجوع به صدفی عبدالرحمان شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن احمد الصنادیقی الشافعی وی از فقهاء بود از تألیفات اوست: شرح البردة. شرح الشمائل. وی به سال 1164 ه . ق. به دمشق درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن ادریس بن محمد العراقی الحسینی، مکنی به ابن ابوالعلا فاضل مالکی و از مردم فاس بود. از تألیفات او است: مختصر فی الصحابه. الجرح و التعدیل. وی به سال 1234 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن ادریس بن مننجری ادریسی الحسنی التلمسانی. وی به مغرب از شیوخ عصر خود بود. از تألیفات او است: حاشیه علی الجعبری. حاشیة علی فتح المنان. حاشیة علی المرادی. وی به سال 1179 ه . ق. به فاس درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن ارطاة بن سیحان المحاربی. از شعراء بود بنی امیه را مدح گفته است. بیشتر اشعار او در وصف شراب، غزل و فخر است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن اسحاق بن محمدالسدوسی معروف به جوهری. قاضی و فقیه و عالم به حساب بود. قضاوت مصر یافت. او را کتابی است در حساب. وی به سال 251 ه . ق. به سامرا متولد شد و در 320 به مصر درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن اسحاق النهاوندی الزجاجی، مکنی به ابوالقاسم. در عصر خود از شیوخ عربیت بود. مولد وی نهاوند است و در بغداد نشأت یافت و به سال 339 ه . ق. در طبریهء سوریه درگذشت. از تألیفات اوست: الجمل الکبری. الایضاح الکافی. این هر دو در نحو است. شرح الالف و اللام مازنی. شرح خطبة ادب الکاتب. المخترع فی القوافی و الامالی. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن اسماعیل بن ابراهیم المقدسی الدمشقی ملقب به شهاب الدین و مکنی به ابوالقاسم و معروف به ابوشامة. رجوع به ابوشامة شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن اسماعیل بن عبدکلال. وی از بنی حمیر و شاعری رقیق الغزل بود. به سال 90 ه . ق. به امر ولید به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن اسماعیل بن عثمان الصفراوی. رجوع به صفراوی عبدالرحمان بن اسماعیل شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن البارزی بن ابراهیم بن هبة الله الجهنی الحموی الشافعی. از قضات و فقهاء اصولی و شعراء و از اهل حماة بود. به سال 608 ه . ق. متولد شد و در 683 به مدینه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن بدر معروف به ابن بکار النابلسی رشیدالدین. شاعری خوش سخن بود، او را مدائحی در وصف ناصر و اولاد اوست. وی به سال 619 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن جبلة الانباری. از بزرگان و پیشوایان عصر عباسی است. محمدامین وی را با بیست هزار تن به جنگ مأمون فرستاد او بلاد خراسان را فتح کرد و در همدان با لشکریان مأمون جنگید و به سال 195 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن حارث بن هشام المخزومی القرشی المدنی. از تابعیان و ثقات حدیث و اشراف جلیل القدر قریش بود. وی یکی از چهار تن است که عثمان بن عفان استنساخ مصاحف را به آنان واگذار کرد. وی به سال 43 ه . ق. در مدینه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن حبیب بن ابی عبیدة بن عقبة بن نافع الفهری. وی امیری شجاع و زیرک بود و با پدر خود در افریقیه میزیست پس از قتل پدرش به سال 122 ه . ق. به اندلس رفت سپس به تونس بازگشت و تا سال 126 در آنجا اقامت کرد و مردم تونس با وی بیعت کردند و به همراهی آنان به قیروان رفت و آنجا را تصرف کرد و با مردم تلمسان و صقلیه و مردانیه نبرد کرد و غنائم زیادی بدست آورد. و غلغله در مغرب انداخت. وی به سال 137 ه . ق. به دست برادرانش عبدالوارث و الیاس در قصر قیروان به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن حبیب الفهری معروف به صقلی. بخاطر درازی قامت و کبودی چشم و سرخ و سپیدی رنگ به صقلی معروف شد. هنگام استیلای عبدالرحمان معروف به «الداخل الاموی» بر اندلس با وی مخالفت کرد و به یاری عباسیان برخاست مردم اندلس به جنگ او درآمدند. وی به کوهی در ناحیهء بلنسیه پناه برد الداخل برای سر او هزار دینار جایزه معین کرد و مردی از بربر وی را گرفت و به سال 162 غیلةً او را بکشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن حجیرة الخولانی المصری، مکنی به ابوعبدالله. از قضات و امین خزانهء مصر و از رجال حدیث بود. عبدالعزیزبن مروان او را به قضاوت برگزید... وی به سال 83 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن حسان بن ثابت الانصاری الخزرجی شاعر و شاعرزاده و مقیم مدینه بود. در زمان پدر خود به شاعری شهرت یافت. به سال 104 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن حسان العنزی. مردی شجاع و از اصحاب علی بن ابی طالب بود، در کوفه اقامت کرد و مردم را بر ضد بنی امیه برانگیخت. زیادبن ابیه وی را بگرفت و به شام فرستاده، معاویه او را بفرمود تا از علی (ع) تبرّی جوید او در جواب سخنان ناهموار گفت. معاویه دیگر بار او را نزد زیاد فرستاد و زیاد به سال 51 ه . ق. او را بکشت. (از سیرهء عمر بن عبدالعزیز ص 51) (الاعلام زرکلی) (تاریخ الخلفاء صص 135 - 164).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن حسل الجمحی. شاعر هجاگوی و صحابی بود اصل او از یمن و مولد او مکه است. و در فتح دمشق حاضر بود. وی عثمان بن عفان را در زمان خلافتش هجا گفت. و بدان جهت او را در خیبر زندانی کرد. سپس با وساطت حضرت علی (ع) آزاد شد. وی در رکاب علی (ع) در جنگ جمل و صفین حاضر بود، و در صفین به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن حسن بن سعید الخزرجی القرطبی، مکنی به ابوالقاسم. عالم به قراآت بود. او راست: کتاب القاصد در علم قرائت. وی به سال 446 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن حسن الاصبهانی معروف به ابوسعد النیشابوری. از حفاظ حدیث بود. او راست: کتاب شرف المصطفی و جز آن وی به سال 307 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن حسن بن عمر الاجهوری فقیه مالکی و از مردم مصر بود و به حلب مسافرت کرد. وی از مدرسین الازهر بود. از تألیفات اوست: مشارق الانوار فی آل البیت الاخیار. شرح علی تشنیف السمع للعیدروس. به سال 1198 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن حسین بن عبدالله البکری الفاروثی فقیه متصوف و از مردم دمشق بود و شعر نیکو میگفت. به سال 711 ه . ق. متولد شد و در 776 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن حکم بن هشام بن عبدالرحمان الاموی، مکنی به ابوالمطرف. چهارمین پادشاه بنی امیه اندلس است. پدر وی والی طلیطلة بود. وی پس از مرگ پدر در قرطبه از مردم بیعت گرفت و مساجدی در اندلس بنا کرد، عصر وی عصر سکون و سلامت بود. عبدالرحمان مردی ثروتمند و بلندهمت بود، جنگهای بسیاری کرد، شعر میگفت و از علوم شرعی و بعضی فنون فلسفی بهره داشت 31 سال حکومت کرد و به سال 238 ه . ق. به قرطبه درگذشت. (از تاریخ خلفاء ص 348) (الاعلام زرکلی) (کامل ابن اثیر ج 7 ص 27).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن خالدبن مسافر الفهمی المصری. والی مصر و از رجال حدیث و ثقات بود. وی به سال 127 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن خالدبن ولید المخزومی القرشی از تابعین است. در فتح شام و صفین با معاویه بود. و در خلافت معاویه با رومیان جنگید. ابن اثال طبیب به سال 46 ه . ق. به امر معاویه وی را زهر داد. (از تاریخ خلفاء ص153) (الوزراء و الکتاب صص 16 - 17) (کامل ابن اثیر ج3 ص229) (الاعلام زرکلی) (تاریخ مصر ص 121).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن داود اعرج، حافظ و قاری. از مردم مدینه بود. وی دوست ابوهریره و نخستین کس است که علوم عربیت را در مدینه منتشر کرد و عالم به انساب قریش وثقه بود. به سال 117 ه . ق. به اسکندریه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن داود الدمشقی الصالحی. فاضل و از مردم دمشق بود. از تألیفات اوست: الکنز الاکبر فی الامر بالمعروف و النهی عن المنکر در دو مجلد. فتح الاغلاق فی الحث علی مکارم الاخلاق. مواقع الانوار و مآثر المختار. تحفة العباد فی ادلة الاوراد و نزهة النفوس و الافکار فی خواص الحیوانات و النبات و الاحجار در سه مجلد. وی به سال 782 متولد و در 856 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عِ دُرْ رَ] (اِخ) ابن رافع التنوخی المصری. قاضی افریقا و از رجال حدیث بود. یکی از یازده تن است که عمر بن عبدالعزیز آنان را برای تعلیم فقه به افریقا فرستاد. وی به سال 113 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن ربیعة بن یزیدالباهلی ملقب به ذالنور بود. وی از جانب عمر بن الخطاب قضاء لشکریانی که به قادسیه میرفتند یافت. سپس او را ولایت باب و قتال، با ترکان و خزران داد. وی به سال 32 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به ذوالنور شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن زیادبن انعم المعافری افریقی، مکنی به خالد قاضی و از علماء بود و به جرأت، بر ملوک و ممانعت آنان از جور و ستم شهرت داشت. وی به سال 75 ه . ق. به برقه متولد شد و نخستین کس از مسلمانان است که در افریقا متولد شد. او دوبار قضاوت قیروان یافت. سپس به بغداد رفت و سپس در خلافت منصور عباسی بدو پیوست و مورد توجه او واقع شد. پس از آنکه منصور به خلافت رسید او را به قیروان فرستاد. و به سال 161 ه . ق. در همانجا درگذشت. (از الاعلام زرکلی) (الوزراء و الکتاب ص 18) (تاریخ مصر ص 121).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن زید معروف به ابن البیلمانی. اصل او از یمن و مسکن او حران. شاعری مجید بود. ولید اموی را مدح گفت. و در حدود سال 90 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن زیدبن الخطاب العدوی القرشی. زوجهء وی دختر عمر بن خطاب بود و از طرف یزیدبن معاویه ولایت یافت. وی در حدود سال 65 ه . ق. به مکه درگذشت. (از الاعلام زرکلی) (سیرهء عمر بن عبدالعزیز صص 81 - 178).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن سعیدبن قیس الهمدانی. مردی شجاع و از اشراف یمن بود. وی به همراهی گروه بسیاری از مردم یمن با مختار ثقفی نزدیک کوفه نبرد کرد و در یکی از نبردها به سال 66 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن سمرة بن حبیب بن شمس القرشی، مکنی به ابوسعید. صحابی است که روز فتح مکه اسلام آورد و در بصره ساکن شد. وی سجستان و کابل و نواحی دیگر را فتح کرد و ولایت سجستان (سیستان) یافت و در خراسان فتوحاتی کرد. سپس به بصره بازگشت. و در صحیحین از وی 14 حدیث نقل شده است. و به سال 50 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی) (تاریخ سیستان ص 85 و 84).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن صخرة الدوسی ملقب به ابوهریره. رجوع به ابوهریره عبدالرحمان شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عبدالرزاق معروف به ابن مکانس. رجوع به به ابن مکانس فخرالدین شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عبدالقادر الفاسی. فقیهی متفنن بود او را در حدود هفتادو اندی تألیف است از آن جمله، مفتاح الشفا، که ذیل کتاب شفاست. ازهارالبستان و الاقنوم فی مباحث العلوم. وی به سال 1040 ه . ق. متولد و در 1096 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عبدالقادر المالکی. فقیه است. از تألیفات او است: کتاب «المغارسة» و شرح آن که در آن مسائل و احکام مربوط به غرس را نوشته است. وی به سال 1020 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عبدالقاری. از بزرگان تابعین مدینه بود. در عهد عمر بیت المال را به عهده داشت. وی به سال 88 ه . ق. به مدینه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عبدالله ابی بکربن الصدیق بن ابوقحافة القرشی التیمی صحابی و ابن صحابی است. نام او در جاهلیت عبدالکعبه بود حضرت رسول (ص) او را عبدالرحمان نامید وی از اشجع قریش و از تیراندازن ماهر بود، به یمامه رفت و در جنگ افریقیه شرکت داشت و در واقعهء جمل حاضر بود. هنگامی که معاویه درصدد اخذ بیعت برای یزید برآمد، عبدالرحمان گفت مگر خلافت اسلامی هرقلی است که چون قیصری مرد قیصری دیگر بجای او نشیند، معاویه صدهزار درهم برای او فرستاد و عبدالرحمان آن را نپذیرفت، سپس به مکه رفت و پیش از آنکه کار بیعت یزید تمام شود درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عبدالله بن ابی عقیل ثقفی معروف به ام الحکم. یکی از امراء عصر اموی بود. مادر او ام حکم خواهر معاویة بن ابوسفیان است. وی در زمان پیغمبر (ص) متولد شد و به سال 53 ه . ق. در جنگ روم شرکت جست. از طرف معاویه ولایت کوفه یافت، و در اثر بدرفتاری وی مردم کوفه او را بیرون کردند آنگاه به شام رفت و ولایت مصر یافت. ابن خدیج از ورود او ممانعت کرد، سپس به شام برگشت، و ولایت جزیره یافت در سال 66 ه . ق. در آغاز خلافت عبدالملک درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عبدالله بن احمدبن اصبغ بن جیش...، مکنی به ابوالقاسم سهبلی... وی عالم به عربیت و لغت و قراآت و جامع بین روایت و درایت و از نحویان متقدم و ادبای عالیمقام و عالم به تفسیر و حدیث و رجال و انساب و کلام و اصول و تاریخ بود. از ابن غربی و ابن طاهر و ابن طراوة روایت کند. او را مؤلفاتی است. (از روضات الجنات چ 1 ص 429).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عبدالله بن احمد البعلی الخلوتی الحنبلی معروف به عبدالرحمان البعلی به سال 1110 ه . ق. به دمشق متولد شد و به سال 1192 ه . ق. در حلب درگذشت او راست: شرح اخصر المختصرات در فقه. و او را اشعاری است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عبدالله بن احمد الخثعمی السهیلی، مکنی به ابوالقاسم و معروف به سُهیلی وی از لغویان بود به سال 508 ه . ق. در مالقه متولد شد و چون شهرتی یافت مورد لطف پادشاه مراکش واقع گشت از تألیفات اوست: الروض الانف در شرح سیرهء نبویه ابن هشام. التعریف و الاعلام فی ماابهم فی القرآن من الاسماء و الاعلام. نتائج الفکر. وی به سال 581 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عبدالله بن بشربن الصارم معروف به الغافقی، مکنی به ابوسعید. اصل او از غافق (از قبائل یمن) است وی به نزد سلیمان بن عبدالملک اموی رفت و به موسی بن نصیر و فرزند او عبدالعزیز پیوست و ریاست شاطی ء شرقی اندلس یافت و چون سمح بن مالک به سال 102 ه . ق. کشته شد به اربویه رفت مسلمانان آنجا وی را به امیری برگزیدند سپس معزول گردید و به سال 112 ه . ق. هشام بن عبدالملک او را امارت اندلس داد. در آن وقت از مردم یمن و شام و مصر و افریقا یاری خواست و شهرهای زیادی را فتح کرد و به کمک آنان به لشکریان شارل مارتل حمله کرد و آنان را شکست داد و دیگر بار در نزدیکی نهراللواز با وی نبرد کرد و سرانجام شارل دیگر بار لشکری بزرگ فراهم آورد و پس از جنگهای خونینی عبدالرحمان به سال 114 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عبدالله بن حارت الهمدانی. رجوع به اعشی همدانی شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عبدالله بن حسین سویدی بغدادی مورخ و از خانواده های قدیمی بغداد بود از تألیفات او است: حدیقة الزوراء در سه جزء در تاریخ بغداد. حاشیة علی شرح القطر عصامی. وی به سال 1134 ه . ق. متولد و در 1200 ه . ق. به بغداد درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عبدالوهاب بن خلیفة العلامی المصری الشافعی. وزیر و فقیه و شاعر بود از خانوادهء علم و قضاء بود وی سمت قضاء و ولایت مصر یافت و سپس استعفاء کرد و به زیارت حج رفت و به سال 695 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عتیق بن خلف الصقلی معروف به ابن الفحام. در عصر خود از شیوخ اسکندریه و عالم به قراآت، بود. او راست: التجرید. وی به سال 422 ه . ق. متولد و در 516 در اسکندریه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عدیس بن عمرالبلوی. از کسانی است که تحت الشجرة بیعت کرد و شاهد فتح مصر بود سپس فرماندهی لشکری را یافت که ابن ابی خذیفه والی مصر برای خلع عثمان روانه مدینه کرد پس از قتل عثمان به مصر رفت سپس به امر معاویه دستگیر و گرفتار و زندانی شد و از زندان گریخت و به سال 36 ه . ق. والی فلسطین او را دستگیر کرد و بکشت. (از الاعلام زرکلی) (از تاریخ مصر ج 1 ص 98).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن علی بن الحسین الاموی الاسنائی القوصی. به سال 550 ه . ق. متولد شد. مولد او در اسنا و نشأت او در قوص بود. دیوان الانشاء اسکندریه و قدس... یافت و به سال 625 ه . ق. به دمشق درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن علی بن شیخ نجیب الدین. رجوع به ظهیرالدین عبدالرحمان شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن علی بن صالح المکودی. از علماء عربیت بود از تألیفات اوست: شرح الفیهء ابن مالک در نحو. شرح مقدمهء ابن اجروم. البسط و التعریف فی علم التصریف. شرح مقصور و ممدود ابن مالک. وی به سال 807 ه . ق. به فاس درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن علی بن عباس المقری از وزراء دولت اشرفیه رسولیهء یمن بود منصب قاضی القضاتی دولت اشرفیه و مدتی وزارت یافت و به سال 790 ه . ق. در زبید درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن علی بن محمد بن علی الحنبلی البغدادی الصدیقی ملقب به ابن جوزی. رجوع به جوزی در این لغت نامه و روضات الجنات ص 426 شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن علی بن محمد الجوزی القرشی البغدادی. رجوع به ابن جوزی ابوالفرج در این لغت نامه شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن علی بن محمد الشیبانی الزبیدی معروف به الدیبع و دیبع به لغت مردم مردال سپید بود. مورخ و اهل زبید یمن بود. از تألیفات اوست: بغیة المستفید فی اخبار مدینة زبید. الفضل المزید فی تاریخ زبید. قرة العیون فی اخبار الیمن المأمون. احسن السلوک فی من ولی زبید من الملوک. ارجوزة. تمیز الطیب من الخبیث در حدیث. وی سال 866 ه . ق. متولد و در 944 به زبید درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن علی بن مؤید الاماسی. فقیه حنفی و از مردم اماسیه بود وی شهرهای حلب و بلاد عجم را دید و به روم رفت و در آنجا منصب قضا و تدریس یافت. او راست: فتاوی مؤیدزاده و رسائل دیگر. وی به سال 860 ه . ق. متولد و در 922 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن علی شیرازی ملقب به ظهیرالدین. رجوع به ظهیرالدین عبدالرحمان شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عمر بن ابراهیم السفر جلانی الشافعی الدمشقی. از مفسران بود. از تألیفات اوست: حاشیة علی البیضاوی. شرح علی حزب البحر. وی به سال 1150 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عمر بن ابوالقاسم البصری الحنبلی. فقیه، مفسر و از علماء بود به سال 624 ه . ق. به بصره متولد شد تحصیلات خود را در آنجا پایان داد و به سال 634 ه . ق. اجازهء فتوی یافت و در سال 657 به بغداد رفت و در مدرسه بشیریه و مستنصریه به تدریس پرداخت. از تألیفات او است: جامع العلوم فی التفسیر در چهار مجلد. الحاوی در فقه. وی به سال 684 ه . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عمر بن رسلان الکنانی العسقلانی المصری معروف به ابی البلقیمی. از علمای حدیث مصر بود. پس از مرگ پدر ریاست فتوی بدو منتهی گشت وی چندین بار قضاوت مصر یافت. از تألیفات او است: مجالس الوعظ و حواشی و تعلیق بر بخاری به نام الافهام لما فی البخاری من الابهام. وی به سال 763 ه . ق. متولد و در 824 ه . ق. به قاهره درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عمر بن سهل الصوفی الرازی، مکنی به ابوالحسین صوفی. عالم به هیئت و افلاک و از مردم ری و منجم عضدالدوله بود. از تألیفات اوست: الکواکب الثابتة. مطارح الشعاعات. ارجوزه ای در فلک. وی به سال 291 متولد و در 376 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عمرو ملقب به رحمان الاشقر. از موالی لیث بن عبدمناة و از مغنیان مشهور زمان عباسی است. وی کنیزان خلیفه مهدی را غنا می آموخت و به سال 165 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عمرو، مکنی به ابوعمرو معروف به اوزاعی. رجوع به ابوعمرو اوزاعی شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عوف بن عبدعوف الزهری القرشی. یکی از بزرگان صحابه و از عشره مبشره و اصحاب شوری و از سابقین در اسلام است. گویند وی هشتمین کس بود که اسلام آورد نام او در جاهلیت عبدالکعبه بود پیغمبر (ص) او را عبدالرحمان نامید در جنگهای بدر و احد شرکت کرد و در جنگ احد 21 جراحت بر او وارد شد. او در یک روز سه برده آزاد کرد. شغل وی تجارت و خرید و فروش بود و از این راه ثروت بسیاری اندوخت. وصیت کرد که پس از مرگش هزار اسب و پنجاه هزار دینار در راه خدا بدهند. از او در صحیحین 65 حدیث روایت شده است. وی به سال 44 قبل از هجرت متولد شد و به سال 32 ه . ق. به مدینه درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به عیون الاخبار ج1 ص12 و سیرهء عمر بن عبدالعزیز صص 14 - 15 و جوالیقی ص35 و تاریخ الخلفاء ص36، 105 و الاصابه ج4 ص176 شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عیسی بن مرشد العمری، مکنی به ابوالوجاهة المرشدی. مفتی حرم، مکی و یکی از شعراء و علماء حجاز بود. وی در زمان ولایت شریف محسن بن الحسین ولایت دیوان انشاء یافت و بعد از مرگش به دست جانشین شریف محمد (شریف احمدبن عبدالمطلب) به قتل رسید. از تألیفات اوست: توصیف التصریف. الوافی فی شرح الکافی در عروض و غیره. وی به سال 975 متولد و در 1037 ه . ق. کشته شد. (از الاعلام زرکلی و کامل ابن اثیر ج 8 ص 119).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن غنائم الکنانی العسقلانی، مکنی به ابوالقاسم و معروف به ابن المسجف. شاعر و از متأدبین و ظرفا بود به سال 583 ه . ق. متولد و در 635 درگذشت.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن غنم بن کریز الاشعری شیخ اهل فلسطین و فقیه شام در عصر خود بود. وی در زمان حیات حضرت رسول متولد و به دستور عمر بن خطاب به شام رفت و امور دینی مسلمین آنجا را عهده دار شد. او از بزرگان تابعین بود و به سال 78 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی) (تاریخ الخلفاء ص 35) (تاریخ مصر ج 1 ص 89).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن قاسم بن خالد العتقی المصری. رجوع به ابن قاسم ابوعبدالله در این لغتنامه شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن قاسم بن محمد بن ابی بکر الصدیق التیمی القرشی از بزرگان فقه و علم و دیانت مدینه بود. وی حافظ حدیث بود و به سال 126 ه . ق. به شام درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن قاسم المکناسی الاصل الفاسی المالکی. فقیه و فاضل بود. او راست: تقاییدی در طبقات الصوفیه. الفجرالساطع فی شرح الدرر اللوامع. وی به سال 999 ه . ق. متولد و در 1082 ه . ق. به فاس درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ)ابن کمال الدین ابی بکربن ناصرالدین محمد سیوطی. از علماء علم عربیت و ادبا، بزرگ عصر خود بود. سیوطی را تألیفات متعددی است از جمله کتاب الاتقان در علوم قرآن. کتاب الجامع الکبیر. الجامع الصغیر. المسلسلات. الکلم الطیب. الدرر فی الادعیه و الاحراز. انموذج اللبیب فی خصائص الحبیب. کتاب ذخائر العقبی فی مناقب اولی القربی. الدرر المنتشره فی احادیث المشتهره. جمع الجوامع. کتاب بهجة المرضیه. ارجوزه در تلخیص مفتاح سکاکی. مختصر نهایهء ابن اثیر. التذکرة، المقامات و کتابهای زیاد دیگر. مؤلف روضات وفات او را به سال 910 و مؤلف کشف الظنون به سال 911 ه . ق. نوشته اند. رجوع به روضات الجنات چ 1 ص432 به بعد و رجوع به کشف الظنون ذیل الجامع الصغیر شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن مأمون النیشابوری، مکنی به ابوسعد. فقیه و عالم به اصول بود. به سال 426 ه . ق. به نیشابور متولد شد و درس و علم آموخت و سمت مدرسی مدرسهء نظامیهء بغداد یافت. از تألیفات اوست: تتمة الابانة للفورانی در فقه شافعی و کتابی در الفرائض و کتابی در اصول دین. وی به سال 478 ه . ق. به بغداد درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محلی. فقیه شافعی مصری بود. به دمیاط سکونت جست. او راست: کشف القناع عن متن و شرح ابی شجاع در فقه و حاشیه بر تفسیر بیضاوی. وی به سال 1098 ه . ق. به دمیاط درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن ابراهیم العتائقی. از علماء حله بود و فلسفه و تاریخ نیز آموخت. به بلاد فارس و غیره مسافرت کرد، مدت زیادی به اصفهان اقامت گزید و به نجف رفت. از تألیفات اوست: کتاب الاعمار مختصر تفسیر علی بن ابراهیم. صفوة الصفوة. شرح منظومه در هیئت و شرح ایلامی در طب و غیره. وی به سال 699 ه . ق. متولد و در حدود 790 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن احمدبن فوران. فقیه و از علماء اصول و فروع و پیشوای فقهای شافعی به مرو بود در اصول و ملل و نحل کتابهائی نوشته است. از جمله کتب او الابانة در مذهب شافعی است. وی به سال 388 به مرو متولد و در 461 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن احمدبن قدامه المقدسی... معروف به ابن قدامه. رجوع به ابن قدامه ابوعمر محمد شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن اسحاق بن منده العبدی الاصبهانی. از بزرگان علماء دین بود وی را اصحاب و یاران زیادی بود و کتب زیادی تألیف کرده است. مولد وی اصفهان و به سال 470 ه . ق. در همانجا درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن ادریس بن المنذر التمیمی الحنظلی الرازی. حافظ حدیث و از بزرگان آنان بود منزل و مأوای وی در درب حنظله به ری بود. از تألیفات او است: الجرح و التعدیل در 6 مجلد. التفسیر در چند مجلد. الرد علی الجهمیة. علل الاحادیث. المسندالکبیر. الکنی و الفوائد الکبری. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن الاشعث ابن قیس الکندی. امیر و از سران شجعان عرب بود. او را حجاج با لشکری به نبرد با بلاد رتبیل (سجستان) فرستاد چون به سجستان رسید با سرکردگان لشکر اتفاق کرد تا حجاج را از سرزمین عراق خارج کنند اما سران لشکریان پیمان خود را با وی نقض و میان آنها نبردی درگرفت که به پیروزی عبدالرحمان پایان یافت و سرانجام ملک سجستان و کرمان و بصره و فارس را جز خراسان تصرف کرد اما سپس بصره را از دست داد و کوفه را متصرف شد و میان او و حجاج نبردی در دیرالجماجم درگرفت که مدت 103 روز بطول انجامید سرانجام ابن اشعث از کوفه رانده شد لشکریان او که بالغ بر 60 هزار نفر بودند پی در پی شکست خوردند و از دور او پراکنده شده وی با عدهء کمی از یاران خود به رتبیل پناه برد و مدتی در آنجا بماند در این موقع نامه هائی از حجاج برای رتبیل میرسید که ابن اشعث را بدو سپارند تا آنکه سرانجام رتبیل او را به سال 85 ه . ق. به قتل رساند و سر او را برای حجاج فرستاد. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به کامل ابن اثیر ج 4 ص 220 شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن امیرویه الکرمانی فقیه حنفی بود که ریاست مذهب حنفی در خراسان بدو پایان یافت. وی به سال 457 ه . ق. به کرمان متولد و در 543 به مرو درگذشت. از تألیفات اوست: التجرید در فقه. الایضاح در شرح الجامع الکبیر و غیره. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن حسن معروف به ابن عساکر. رجوع به ابن عساکر ابومنصور عبدالرحمان شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن رشیدالقیروانی. مورخ، فقیه، حافظ حدیث و شاعر بود. از تألیفات اوست: المستوعب لزیادات مسائل المبسوط ممالیس فی المدونة. وی به سال 380 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن سلم الرازی. از حفاظ حدیث و امام جامع اصفهان بود. او راست: مسند و تفسیری. وی به سال 291 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن سلیمان معروف به شیخی زاده. فقیه حنفی بود. از تألیفات اوست: مجمع الابهر فی شرح ملتقی الابحر. وی به سال 1078 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن عبدالرحمان العلیمی ملقب به زین الدین و مکنی به ابوالیمن الُعلیمی. وی مورخ و قاضی القضاة قدس بود. از تألیفات اوست: الانیس الجلیل فی تاریخ القدس و الخلیل در دو مجلد. المنهج الاحمد فی تراجم اصحاب الامام احمد. فتح الرحمان فی تفسیر قرآن. وی به سال 860 ه . ق. متولد و به سال 928 به قدس درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن عبدالعزیز اللخمی مشهور به ارزنجانی و ملقب به وجیه الدین. از فضلا بود. او راست: حدائق الازهار فی شرح مشارق الانوار. وی به سال 555 ه . ق. متولد و به سال 643 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن عبدالله الانصاری الاندلسی. مورخ و عالم به عربیت و از حفاظ حدیث بود. وی قضاوت جزیرهء شقر و مرسیه را یافت. به سال 584 ه . ق. به مرسیه درگذشت. او راست: المغازی در چند مجلد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن عبدالله معروف به ابن امام و مکنی به ابوزید. فقیه و مجتهد و از مردم تلمسان و از علماء مغرب بود. در تونس علم آموخت و به الجزایر رفت سپس به تلمسان بازگشت و از خواص سلطان ابوالحسن مرینی شد. وی به سال 743 ه . ق. به تلمسان درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن عبدالله بن محمد بن عبدالرحمان بن الحکم بن هشام بن عبدالرحمان الداخل، مکنی به ابوالمطرف. وی نخستین کسی از امویان اندلس است که لقب خلافت یافت. تولد او به قرطبه بود و 21 روز از عمر وی گذشته بود که پدرش را بکشتند و جد او تربیت وی را بعهده گرفت و چون جدش به سال 300 ه . ق. درگذشت اعمام وی به خاطر محبتی که جد عبدالرحمان نسبت بدو داشت با او به امارت اندلس بیعت کردند. عبدالرحمان مردی زیرک و جاه طلب بود. وی از ابتدا آرامش ملک را فراهم آورد و چون از ضعف المقتدر بالله آگاه شد مردمان را فراهم آورد و آنان را خطبه خواند و سبقت بنی امیه را در خلافت فرایاد ایشان آورد. سرانجام به سال 316 ه . ق. مردم با وی به خلافت بیعت کردند و الناصرلدین الله لقب یافت. گویند عبدالرحمان بزرگترین و عظیم الشأن ترین امراء بنی امیه در اندلس بود و به برآوردن بنا سخت مولع بود و قصر الزهرا را برآورد. وی 50 سال و شش ماه حکومت کرد در حکومت بغایت آگاه و سختگیر بود چنانکه وی را فرزندی بود به نام عبدالله که دعوی خلافت کرد و گروهی با او بیعت کردند عبدالرحمان او را در عید قربان سال 339 ه . ق. بدست خود بکشت و گفت این قربانی من است و شما را نیز قربانی باید سپس هر یک از آنها یک تن از اصحاب عبدالله را قربانی کردند. وی به سال 277 ه . ق. متولد شد و در 350 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن عبدالله بن یوسف بن عیسی بن حبیش الانصاری الاندلسی المرسی. رجوع به عبدالرحمان محمد بن عبدالله انصاری شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن عبدالملک بن عبدالرحمان الناصر الاموی معروف به المرتضی الاموی وی امیر بود و در قرطبه اقامت داشت و چون سلیمان بن حکم به قتل رسید و علی بن حمود بر ملک استیلا یافت عبدالرحمان پوشیده از قرطبه بیرون شد و بعضی از مخالفان ابن حمود با وی بیعت کردند و او را مرتضی لقب دادند و با وی به صنهاجه و سپس به غرناطه رفتند لکن زاوی بن زیزی حاکم قرطبه با آنان نبرد کرد. سپس پیروان عبدالرحمان با وی ازدر مخالفت برآمدند و کسی را معین کردند و ناگهان او را بکشت، وی به سال 368 ه . ق. متولد و در 408 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن عبیدالله الانصاری، مکنی به ابوالبرکات و ملقب به کمال الدین و معروف به ابن انباری. رجوع به ابن انباری کمال الدین شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن عزیز. وی عالم به عربیت و از مردم خراسان و گوش او کر بود. از تألیفات اوست: رد علی الزجاجی فیما استدرکه علی ابن السکیت فی اصلاح المنطق. وی به سال 431 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن عسکر البغدادی، مکنی به ابوزید یا ابومحمد ملقب به شهاب الدین. وی فقیه مالکی و از مدرسان مدرسهء مستنصریه بود. از تألیفات اوست: ارشاد السالک. جامع الخیرات فی الاذکار والدعوات. المعتمد و النورالمقتبس من فوائد مالک بن انس. وی به سال 644 ه . ق. متولد شد و به سال 732 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن علی معروف به ابویزید البسطامی. رجوع به ابویزید طیفور شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن علی الانصاری الاسیدی معروف به دباغ و مکنی به ابوزید. مورخ و فقیه و از مردم قیروان بود. از تألیفات اوست: معالم الایمان فی معرفة اهل القیروان در چهار جزء. تاریخ ملوک الاسلام. جلاء الافکار فی مناقب الانصار و جز آن. وی به سال 605 ه . ق. به قیروان متولد شد و به سال 699 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن عیسی بن فطیس بن اصبغ. عالم به تفسیر، حدیث، تاریخ، رجال و از مردم اندلس بود. به سال 348 ه . ق. به قرطبه متولد و به سال 394 ه . ق. قضاوت آنجا را یافت و به سال 394 معزول شد. وی را شش تن وراق بود که همیشه احادیث و اخباری را که املاء میکرد مینوشتند. از تألیفات اوست: القصص و الاسباب التی نزل من اجلها القرآن زیاده بر یکصد جزء. المصابیح فی تراجم الصحابه در حدود 100 جزء. فضائل التابعین در 150 جزء. الناسخ و المنسوخ در 30 جزء. فاسعاالاخوة من المحدثین من الصحابة و التابعین و من بعدهم من الخالفین در 40 جزء. الاعلام النبوة و دلالات المرسلات در 10 جزء. وی به سال 402 ه . ق. به قرطبه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن کمال الدین محمد الحسینی معروف به ابن النقیب. در عصر خود ادیب دمشق بود و شعر نیکو میگفت. به سال 1048 ه . ق. متولد شد و در 1081 ه . ق. به دمشق درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن محمد بن الحسین بن محمد بن جابربن خلدون. رجوع به ابن خلدون شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن محمد بن عمادالدین معروف به عمادی مفتی دمشق و از بزرگان و شیوخ آن سامان بود. از تألیفات اوست: الروضة الریا فی من دفن بداریا در تراجم. المستطاع من الزاد در فقه حنفی. تحریر التأویل در تفسیر. و او را شعری است. وی به سال 978 ه . ق. متولد شد. و در سال 1051 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن محمد خلدون، مکنی به ابوزید. رجوع به ابن خلدون ابوزید عبدالرحمان در این لغت نامه و الاعلام زرکلی شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن مخلوف الثعالبی جزائری مکنی به ابوزید. مفسر و از اعیان جزائر بود. از اوست: الجواهرالحسان فی تفسیر قرآن در چهار مجلد. الانوار فی المعجزات النبویة. روضة الانوار و نزهة الاخیار. جامع الامهات فی احکام العبادات. الذهب الابریر فی غریب القرآن. الارشاد فی مصالح العباد. ریاض الصالحین. وی به سال 786 ه . ق. متولد شد و در سال 875 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن یوسف القصری الفاسی معروف به القصری. وی فقیه و عالم به لغت و اصول و حدیث بود. از تألیفات اوست: حاشیة علی البخاری و حاشیة علی الجلالین. حاشیه ای بر شرح صغری سنوسی و حواشی دیگر. وی به سال 972 ه . ق. متولد شد. و به سال 1036 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمدالتمنارتی المغربی. وی فقیه مالکی و از مردم تارودانت بود. از تألیفات اوست: الفوائد الجمة باسناد علوم الامة. وی به سال 107 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد الذهبی معروف به ابن شاشو. از فضلاء و از مردم دمشق بود. او راست: تراجم بعض اعیان دمشق. وی در حدود سال 1120 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد السلمی الاندلسی. او را رسائل و مقامات و شعر است. وی به سال 591 ه . ق. به مراکش درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد فراسی. شاعری بذله گو و هجاگوی و شریر بود و در بنی فراس از قراء تونس متولد شد و در تونس ادب آموخت و به سال 408 ه . ق. در حال مستی از بام بیفتاد و بمرد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن مخنف الازدی. قائد و از شجعان دولت مروانیه بود. ریاست از دشنوءة و از دعمان به وی رسید و به سال 75 ه . ق. به کازرون کشته شد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن مسلم معروف به ابومسلم خراسانی. رجوع به ابومسلم خراسانی در این لغت نامه و الاعلام زرکلی شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن مسلم بن عمرو الباهلی شریفی از شجعان بود. وی برادر قتیبة بن مسلم است و به سال 96 ه . ق. با برادرش به فرغانه به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن معاویة بن هشام بن عبدالملک بن مروان ملقب به صقر قریش و معروف به الداخل الاموی. وی مؤسس دولت امویان به اندلس است. در کودکی پدر خود را از دست داد و در دارالخلافه تربیت شد هنگامی که سلطنت امویان در شام منقرض گشت عبدالرحمان در دهی نزدیک فرات سکونت جست و چون او را تعقیب کردند قصد مغرب کرد و به افریقا رفت. عبدالرحمان بن حبیب فهری به طلب وی خاست. وی به مکناسه میان قوم مادر خود رفت و مدتی بماند و با امویان اندلس مکاتبه کرد و آنان کشتی با جماعتی از بزرگان خویش فرستادند و اطاعت خود را نسبت به وی اعلام کردند و او را به اندلس بازگرداندند والی اندلس یوسف بن عبدالرحمان فهری با وی جنگ کرد. عبدالرحمان پیروز شد و مقر حکومت خود را به قرطبه برد و در آنجا قصری و چند مسجد ساخت و خطبه به نام منصور عباسی خواند و چون کار او استوار شد امارت خود را مستقل اعلام کرد. منصور عباسی نخستین کسی است که او را صقرقریش لقب داد وی مردی شجاع، سخی، شاعر و عالم بود و به سال 113 ه . ق. متولد و در 172 ه . ق. به قرطبه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن ملجم المرادی التدؤلی الحمیری. رجوع به ابن ملجم عبدالرحمان شود.

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن موسی. یکی از فرزندان امام موسی کاظم است. (از حبیب السیر ج 2 ص 81).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن مهدی بن حسان العنبری البصری اللؤلؤی. از ائمهء حفاظ و داناترین کس به حدیث در عصر خود بود. او را در حدیث تصنیفاتی است. وی به سال 135 ه . ق. متولد شد و در 198 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن نُفَیع بن الحارث الثقفی البصری، مکنی به ابوبحر. وی تابعی و از رجال حدیث بود. از جانب علی بن ابی طالب (ع) ولایت بیت المال یافت. سپس زیادبن ابیه او را بدین سمت برگزید. وی به سال 14 ه . ق. متولد شد و در سال 96 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن وهیب بن عبدالله القوصی. وی شاعری سبک و در زمرهء کتاب بود. وزارت المظفر یافت. سپس مغضوب و زندانی شد و به فرمان وی در حدود سال 645 ه . ق. خفه شد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن هشام بن عبدالجباربن عبدالرحمان الناصر ملقب به المستظهر الاموی. وی هنگامی که خلافت عباسیان بضعف گرائید به امارت قرطبه رسید و مردم به سال 414 ه . ق. با وی به خلافت بیعت کردند. محمد بن عبدالرحمان بن عبیداللهبن عبدالرحمان الناصر بهمراهی گروهی بر وی طاغی شد و پس از 74 روز خلافت او را به سال 414 بکشتند. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن هشام بن عبدالله بن اسماعیل بن شریف از ملوک دولت اشراف علویین مراکش بود که به سال 1238 ه . ق. مردم با وی بیعت کردند. وی مردی عالم و علم دوست بود و در نشر علوم و صنعت و فلاحت همت گماشت به سال 1276 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن یزیدبن جاریة الانصاری المدنی. وی تابعی و از رجال حدیث بود. در حیات رسول (ص) متولد شد. عمر بن عبدالعزیز او را قضاوت داد. به سال 98 ه . ق. به مدینه درگذشت. (از الاعلام زرکلی) (سیرهء عمر بن عبدالعزیز) (عیون الاخبار ج 3 ص 182).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن یزیدبن المهلب الازدی. از امراء ازد و از شجعان و موالی بنی امیه بود. به سال 133 ه . ق. با آنکه عباسیان به وی خط امان داده بودند او را بکشتند. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ثقفی بن ابی بکر ثقفی از اعیان تابعین بود. زیاد امیر بصره او را پاره ای شغلها داد. وی به سال 96 ه . ق. در بصره درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحمان.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن خواجه کلان. از قضاة هرات در زمان حکومت محمدخان شیبانی است که در مدرسهء گوهرشادآغا تدریس میکرد. (از حبیب السیر ج 3 ص 359).

عبدالرحمان لو.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) نام طایفه ای است از طوائف قشقائی. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 85).

عبدالرحیم.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) دهی است از دهستان شراء پایین بخش وفس شهرستان اراک واقع در 30هزار گزی جنوب باختر کمیجان و هشت هزار گزی راه عمومی. ناحیه ای است کوهستانی. سردسیر. 1165 تن سکنه دارد. آب آن از قنات و چشمه تأمین میشود. محصولاتش غلات و انگور است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد و در فصل خشکی از طریق کارخانه اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

عبدالرحیم.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن ابوالقاسم قشیری، مکنی به ابونصر. رجوع به ابونصر عبدالرحیم بن ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن القشیری در این لغتنامه و الاعلام زرکلی شود.

عبدالرحیم.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن احمد حرانی. رجوع به حرانی عبدالرحیم بن احمد، مکنی به ابوالطبیب شود.

عبدالرحیم.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن حسن بن علی الاسنوی الشافعی ملقب به جمال الدین. در اسنا متولد شد. وی فقیه، اصولی و عالم به عربیت بود. سپس به سال 721 ه . ق. به قاهره آمد و ریاست شافعیان و ولایت حسبه وکالت بیت المال یافت. از تألیفات او است: المبهمات علی الروضة. الهدایة الی اوهام الکفایة. الاشباه و النظائر. جواهر البحرین. طراز المحافل. مطالع الدقائق. الکواکب الدریة. نهایة السؤل فی شرح مناهج الاصول. وی به سال 704 ه . ق. به اسنا متولد شد و به سال 772 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به روضات الجنات ص439 شود.

عبدالرحیم.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن حسین بن عبدالرحمان معروف به حافظ عراقی و مکنی به ابوالفضل. از بزرگان حفاظ حدیث و از نژاد کرد است. به سال 725 ه . ق. به رازنا از اعمال اربل متولد شد. و در خردسالی با پدر خود به مصر رفت و در آنجا نبوغ یافت. سپس به مکه و مدینه و قدس و دمشق و بعلبک رفت و به سال 806 به قاهره درگذشت. از تألیفات اوست: المغنی عن حمل الاسفار فی الاسفار. نکت منهاج البیضاوی فی الاصول. ذیل علی المیزان. الالفیه فی غریب الحدیث. نظم السیرة النبویه. تخریج احادیث الاحیاء. تقریب الاسانید. ذیل علی ذیل العبرللذهبی. معجم که در آن ترجمهء گروهی از کسانی که در قرن هشتم هجری میزیسته اند آمده است. التقیید. الایضاح فی مصطلح الحدیث. شرح التقریب و جز آن. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحیم.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن احمد السید الشریف العباسی. وی فاضل و عالم به لغت و حدیث بود. به سال 867 ه . ق. به قاهره متولد و به سال 963 ه . ق. درگذشت. از تألیفات اوست: فیض الباری در شرح غریب صحیح البخاری. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحیم.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن علی معروف به ابن دخوار. رجوع به ابن دخوار ابو محمدعبدالرحیم... شود.

عبدالرحیم.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن علی بن السعید اللخمی. رجوع به قاضی فاضل عبدالرحیم بن علی بن حسین... شود.

عبدالرحیم.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن علی بن مرزبان. رجوع به ابن مرزبان ابواحمد عبدالرحیم در این لغتنامه و الاعلام زرکلی شود.

عبدالرحیم.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن اسماعیل ابن نباتة الفارقی، مکنی به ابویحیی. رجوع به ابن نباته عبدالرحیم بن محمد در این لغتنامه و الاعلام زرکلی شود.

عبدالرحیم.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن عبدالرحیم عزالدین، مکنی به ابن الفرات. مردی فاضل و از مردم مصر بود از تألیفات اوست: تذکرة الانام فی النهی عن القیام و جز آن. وی به سال 759 ه . ق. به قاهره متولد شد و به سال 851 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحیم.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن محمد بن عثمان الخیاط پیشوای فرقهء خیاطیه است که در اواخر قرن سوم و اوائل قرن چهارم میزیسته است. وی استاد ابوالقاسم کعبی و مؤلف کتاب الانتصار است. (از تاریخ ادبیات صفا ج 1 ص 278).

عبدالرحیم.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن مصطفی بن احمد الدمشقی الصالحی، مکنی به ابن شقده. وی مردی فاضل بود و به تاریخ سخت عنایت داشت. از تألیفات اوست: المنتخب. مختصر شذرات الذهب عسکری. وی در حدود 90 سالگی به سال 1160 ه . ق. به صالحیهء دمشق درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرحیم خلخالی.

[عَ دُرْ رَ مِ] (اِخ)وفاتش در 1321 ه . ش. است. مرحوم سید عبدالرحیم از آزادی خواهان و مشروطه طلبان قدیم و همکار مرحوم سید محمدرضا شیرازی است. در تحریر و نشر روزنامهء مساوات که از جراید مشهور بود همکاری داشت. مرحوم خلخالی طابع قدیم ترین نسخهء دیوان حافظ بود. دیوان حافظ را از روی نسخهء خطی قدیمی به طبع رساند و در پنجم جمادی الاخر 1361 ه . ق. در حدود هفتادسالگی در تهران وفات یافت. وی در سال 1320 ه . ش. یعنی فقط یکسال قبل از وفات خود رسالهء نفیسی موسوم به «حافظ نامه» در شرح احوال حافظ و وصف اشعار او و مقایسهء آن اشعار با اشعار شعرای دیگر و تفؤلات بدیوان او و وصف اشعار الحاقی که در دیوان او داخل شده و کیفیت طبع خود او دیوان خواجه را و سایر جزئیات راجع به دیوان حافظ تألیف و منتشر نموده است که بغایت مفید و دلکش است و دارای 110 صفحه به قطع وزیری کوچک است. (وفیات معاصرین به قلم قزوینی مجلهء یادگار سال سوم شماره پنجم).

عبدالرحیم خوافی.

[عَ دُرْ رَ مِ خا](اِخ) ملقب به نظام الدین. وی به هرات میزیست و از علماء عصر ملک معزالدین حسین و مورد توجه او بود. وی ایمان را که علماء دیگر به تصدیق تفسیر کرده بودند به تسلیم تعبیر کرد و بدین سبب او را در هرات پیر تسلیم گویند. وی به سال 738 ه . ق. بدست عده ای در هرات به قتل رسید. (از رجال حبیب السیر ص 56).

عبدالرزاق.

[عَ دُرْ رَزْ زا] (اِخ) دهی است از دهستان گرمادوز بخش کلیبر شهرستان اهر واقع در 31هزار گزی کلیبر و 31هزار گزی شوسه اهر - کلیبر. ناحیه ای است کوهستانی آب و هوای آن معتدل است و 330 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء گوی آغاج و چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات است اهالی به زراعت و گله داری اشتغال دارند. صنایع دستی آنان فرش و گلیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4 ص 328).

عبدالرزاق.

[عَ دُرْ رَزْ زا] (اِخ) ابن احمدبن محمد الصابونی. رجوع به ابن الصابونی کمال الدین عبدالرزاق در این لغتنامه و الاعلام زرکلی شود.

عبدالرزاق.

[عَ دُرْ رَزْ زا] (اِخ) ابن احمد میمندی. از وزراء سلطان مودود به غزنین بود و به سال 441 ه . ق. درگذشت. (از حبیب السیر ج 2 ص 393).

عبدالرزاق.

[عَ دُرْ رَزْ زا] (اِخ) ابن خواجه شهاب الدین فضل الله. از مردم باشتین از دهات بیهق و سرسلسلهء سربداران است. او دومین فرزند شهاب الدین فضل الله است. وی مردی شجاع بود. سلطان ابوسعید بهادرخان او را به معرفی برادرش امیر امین الدین جهت کشتی گرفتن با ابومسلم پهلوان عصر به خراسان دعوت کرد. به امر سلطان با ابومسلم پهلوان در مسابقهء تیرانداری شرکت جست و در نتیجه گوی سبقت را ربود. سلطان بفرمود تا عبدالرزاق را شغلی پرسود دهند. دیوانیان تحصیل مالیات کرمان را که مبلغ صدوبیست هزار دینار بود به وی دادند مقرر آنکه بیست هزار دینار را جهة خاصهء خود تصرف نماید و صدهزار دینار آن را برای خزانهء عامره بفرستد. عبدالرزاق تمامی آن وجوه را به کرمان صرف خود نمود. وقتی متوجه شد که یک دینار از آن وجوه نمانده بود در بحر اندیشه فرورفت. بر حسب اتفاق در همان ایام خبر مرگ سلطان ابوسعید بهادرخان شایع شد. عبدالرزاق روی به وطن معهود آورده چون به باشتین آمد دید فتنه ای حادث شده است. سبب آن بود که در آن زمان ایلچی به باشتین آمده از حسن حمزه و حسین حمزه که دو برادر بودند شراب و شاهد طلب کرده بودند و چون در باب شاهد عذری آورده بودند ایلچی خواست که متعرض عورات ایشان شود برادران شمشیر کشیده گفتند ما سربداریم تحمل این رسوائی را نداریم و ایلچی را به قتل رساندند. خواجه علاءالدین محمد که در آن زمان وزیر خراسان بود و در قریهء فریومد اقامت داشت کسان به طلب حسن و حسین فرستاد آندو در رفتن تعلل کردند. امیر عبدالرزاق چون بر حقیقت واقعه اطلاع یافت جمعی را با خود متفق کرد و نوکران وزیر را برگردانید. خواجه علاءالدین نوبت دیگر زیاده از پنجاه کس جهت همان امر به باشتین فرستاد امیر عبدالرزاق در مقام خلاف آمد. جنگ درگرفت چند نفر از نوکران علاءالدین کشته و باقی منکوب و مخذول شدند. پس از آن عبدالرزاق مردم آن قریه را جمع آورده گفت فتنه ای عظیم در این دیار بوقوع پیوست و اگر مساهله کنیم کشته شویم و به مردی سر خود بردار دیدن هزاربار بهتر که به نامردی به قتل رسیدن. از این جهت و سخن آن دو برادر آنان سربدار شدند. امیرعبدالرزاق با جمع لشکریان خود جهت پاسخ به عمل علاءالدین رهسپار خراسان شدند. در آن موقع خواجه علاءالدین جهت امری متوجه استراباد شده بود امیر عبدالرزاق خبردار شد. از عقبش شتافت و در درهء شهرک نو به او رسید نبردی سخت در گرفت خواجه علاءالدین به قتل رسید و امیر عبدالرزاق با غنائم و اموال زیاد به باشتین مراجعت کرد. سربداران به سال 738 ه . ق. به سبزوار رفتند و آنجا را تصرف کردند و امیرعبدالرزاق رسماً بر مسند حکومت نشست. و در همین سال امیر عبدالرزاق بدست برادرش امیر وجیه الدین مسعود به قتل رسید. رجوع به حبیب السیر چ طهران ج 3 ص 357 شود.

عبدالرزاق.

[عَ دُرْ رَزْ زا] (اِخ) ابن رزق اللهبن ابی بکربن خلف، مکنی به ابومحمد و معروف به الرسعنی. مفسر و از فقهاء حنابله بود. از تألیفات اوست: رموز الکنوز. تفسیر در چهار مجلد و جز آن. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرزاق.

[عَ دُرْ رَزْ زا] (اِخ) ابن علی بن الحسین اللاهیجی الجیلانی ثم القمی معروف به ملاعبدالرزاق. از فضلاء و متکلمان و حکماء متشرع و از محققان و عالم به علم منطق و کلام بود و شعر میسرود. وی از شاگردان مبرز صدرالدین شیرازی (ملاصدرا) و داماد او بود. وی در قم تدریس میکرد از تألیفات اوست: حاشیه جواهر و اعراض شرح تجرید قوشچی. حاشیه بر حاشیه خفری. حاشیه بر حاشیه ملاعبدالله یزدی بر تهذیب المنطق. حاشیه شرح اشارات خواجه. حدوث عالم. دیوان شعر به فارسی که به گفته مجمع الفصحاء قریب به چهار الی پنج هزار بیت است. سرمایهء ایمان فی اثبات اصول العقاید بطریق البرهان. شرح تجرید خواجه (شوارق و مشارق). شرح هیاکل النور در حکمت اشراق. شرح گلشن راز شبستری موسوم به مفاتیح الاعجاز. شرح الکلمات الطیبه. گوهر مراد و جز آن. از اشعار اوست:
علی را قدر پیغمبر شناسد
که هر کس خویش را بهتر شناسد.
سنگ بالین کن و وانگه مزهء خواب ببین
تا ببینی که چه در زیر سر مردان است.
جنون تکلیف کوه و دشت و صحرا میکند ما را
اگر تن در دهیم دیگر که پیدا میکند ما را.
وی بنابر قولی به سال 1051 ه . ق. در قم درگذشت. (از ریحانة الادب و الذریعه).

عبدالرزاق.

[عَ دُرْ رَزْ زا] (اِخ) ابن همام بن نافع الحمیری. رجوع به صفانی عبدالرزاق بن همام شود.

عبدالرزاق بیهقی.

[عَ دُرْ رَزْ زا قِ بَ هَ](اِخ) رجوع به عبدالرزاق بن خواجه شهاب الدین فضل الله شود.

عبدالرزاق سمرقندی.

[عَ دُرْ رَزْ زا قِ سَ مَ قَ] (اِخ) کمال الدین فرزند جلال الدین اسحاق. وی مردی مورخ و فاضل بود. از طرف شاهرخ سفارت هند و گیلان یافت و به خدمت امیرزادگان مانند میرزا عبداللطیف و میرزا عبدالله و جز آن درآمده و عاقبت به خدمت سلطان ابوسعید پیوست. پس از آن زندگی انزوا اختیار کرد و در خانقاه شاهرخیه در هرات سمت شیخی یافت. وی به سال 887 ه . ق. در هرات درگذشت. (از تاریخ ادبیات ادوارد برون ج 3 ص 480) (از رجال حبیب السیر ص 172) (از سبک شناسی ج 3 ص 172، 185، 195).

عبدالرزاق منیعی.

[عَ دُرْ رَزْ زا قِ مَ](اِخ) ابن ابوعلی حسان، مکنی به ابوالفتح. از محدثان و فقهای مشهور زمان خود بود و عدهء کثیری از محدثان از او روایت کرده اند. وی به سال 491 ه . ق. درگذشت. (از تاریخ ادبیات ایران صفا ج 2 ص 64).

عبدالرشید.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن ابی حنیفة بن عبدالرزاق، مکنی به ابوالفتح و ملقب به ظهیرالدین معروف به الولوالجی. وی فقیه حنفی بود. و او راست: فتاوی الولوالجیه. وی به سال 467 ه . ق. در الولوالجی متولد و سال 545 در همانجا درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالرشید.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن احمدبن ابی یوسف هروی، مکنی به ابومنصور. رجوع به ابومنصور عبدالرشید در این لغتنامه و الاعلام زرکلی شود.

عبدالرشید.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) ابن مسعودبن سلطان محمود و به قول صاحب گزیده فرزند محمودبن سبکتکین بود. کنیت او ابومنصور و ملقب به مجدالدوله است. وی مردی شجاع، فاضل و عاقل بود لکن شجاعتی که لازمهء سلطنت باشد نداشت و تحت نفوذ یکی از حاجبان (طغرل برادرزادهء مودود) میزیست و چون استبداد طغرل در کارها بالا گرفت عبدالرشید به خیال دور کردن او وی را به سیستان به جنگ سلاجقه فرستاد. طغرل پس از فتوحاتی که نصیبش شد به غزنه برگشت و بر عبدالرشید عاصی شد او را گرفت و با نه تن دیگر از شاهزادگان غزنوی به سال 444 بکشت. (از حبیب السیر ج 2 ص 395) (از تاریخ ایران سال چهارم صص 267 - 268).

عبدالرؤوف.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) سید جلال الدین ابوالمعالی عبدالرؤوف بن الحسین بن احمدبن السیدابی. از شعراء بود و او راست: دیوانی در شعر. (از الذریعه ج 9 ص 586).

عبدالرؤوف.

[عَ دُرْ رَ] (اِخ) سید ساجدین بن سیدهاشم بن علی بن مرتضی. از شعرا بود، و او راست: دیوانی در شعر. (از الذریعه ج 9 ص 686). و رجوع به روضات الجنات ص 542 شود.

عبدالسلام.

[عَ دُسْ سَ] (اِخ) ابن ابراهیم القانی المصری وی شیخ مالکیان بقاهره بود. از تألیفات اوست: شرح المنظومة الجزائریة فی العقاید. ثلاثة شروح علی الجوهرة. السراج الوهاج فی الکلام علی الاسراء و المعراج. وی به سال 971 متولد شد و به سال 1078 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالسلام.

[عَ دُسْ سَ] (اِخ) ابن احمدبن غانم المقدسی عزالدین. رجوع به غانم عزالدین عبدالله در این لغت نامه و الاعلام زرکلی شود.

عبدالسلام.

[عَ دُسْ سَ] (اِخ) ابن حبیب، مکنی به ابوسعید. رجوع به ابوسعید عبدالسلام در این لغت نامه و الاعلام زرکلی شود.

عبدالسلام.

[عَ دُسْ سَ] (اِخ) ابن الحسین معروف به ابوطالب مأمونی. شاعر و عالم به ادب بود. نسبت وی به مأمون عباسی میرسد. وی صاحب بن عباد را مدح گفت و نزد او مقام و منزلتی یافت و چون حسودان علیه او سعایت کردند به نیشابور و سپس به بخارا رفت و به سال 383 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالسلام.

[عَ دُسْ سَ] (اِخ) ابن الطیب بن محمد القادری الحسنی المغربی الفاسی، مکنی به ابومحمد. از بزرگان شیوخ عصر خود بود و در حدود سی کتاب تألیف کرد. ازجمله تألیفات اوست: الدرالسنی فی من بفاس اهل النسب الحسنی. العرف العاطر فی من بفاس من ابناء الشیخ عبدالقادر، و تألیفات دیگر. وی به سال 1058 ه . ق. متولد شد و به سال 1110 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالسلام.

[عَ دُسْ سَ] (اِخ) ابن عبدالرحمان اللخمی الاشبیلی. رجوع به لخمی ابوالحکم عبدالسلام بن عبدالرحمان در این لغت نامه و الاعلام زرکلی شود.

عبدالسلام.

[عَ دُسْ سَ] (اِخ) ابن عبدالله بن الخضربن محمد بن تیمیة الحرانی ملقب به مجدالدین و معروف به ابن تیمیه. وی فقیهی حنبلی و محدث و مفسر است. مولد او حران بود و در بغداد سکونت داشت در مذهب حنبلی یگانهء عصر خویش بود. از تألیفات اوست: تفسیرالقرآن العظیم. المنتقی فی احادیث الاحکام. المحرر فی الفقه. وی جد امام بن تیمیهء مشهور است. او به سال 652 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالسلام.

[عَ دُسْ سَ] (اِخ) ابن عبدالوهاب بن عبدالقادر الجیلی. والی و از علماء بغداد بود. او را متهم به مذهب فلاسفه کردند و کتابهای او را بسوختند. وی مناصب و مقاماتی یافت و به سال 611 ه . ق. به بغداد درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالسلام.

[عَ دُسْ سَ] (اِخ) ابن علی بن عمر بن سیدالناس، مکنی به ابومحمد الزواوی المالکی. وی نخستین کسی است که به دمشق ولایت قضاء مالکیه را یافت. از تألیفات اوست: التنبیهات علی معرفة مایخفی من الوقوفات فی القراآت. به سال 589 ه . ق. متولد شد و در 611 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالسلام.

[عَ دُسْ سَ] (اِخ) ابن محمد الجبائی، مکنی به ابوهاشم معتزلی. رجوع به ابوهاشم عبدالسلام بن محمد در این لغت نامه و الاعلام زرکلی شود.

عبدالسلام.

[عَ دُسْ سَ] (اِخ) ابن محمد القزوینی. شیخ معتزله بود. از تألیفات او است: تفسیری بزرگ که ذهبی گوید در 300 جزء است. وی به سال 488 ه . ق. به بغداد درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالسلام.

[عَ دُسْ سَ] (اِخ) ابن مفرج الربعی. از سران لشکریان افریقا بود. سپس به شورش برخاست و به باجه رفت و در آنجا بماند تا فضل بن ابی العنبر در جزیره خروج کرد. عبدالسلام بدو پیوست و با زیادة اللهبن اغلب نبرد کرد و سرانجام در همان جنگ به سال 218 ه . ق. کشته شد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالسلام.

[عَ دُسْ سَ] (اِخ) ابن هاشم الیشکری. از رجال عهد مهدی عباسی است. او را پیروان بسیار بود و با لشکر مهدی نبرد کرد و آنان را شکست داد و سرانجام به سال 162 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالسید.

[عَ دُسْ سَیْ یِ] (اِخ) ابن محمد بن عبدالواحد، مکنی به ابونصر و معروف به ابن الصباغ. رجوع به ابن الصباغ ابونصر عبدالسید در این لغتنامه و الاعلام زرکلی شود.

عبدالصمد.

[عَ دُصْ صَ مَ] (اِخ) ابن ابراهیم بن الخلیل البغدادی. وی یکی از چهل تن مشایخ است که شهید اول از آنان روایت کند. از تألیفات اوست: الاکسیر فی التفسیر. مختصر رموز الکنوز. عیون العین فی الاربعین. کمال الاَمال فی بیان حال المآل. زین القصص فی تفسیر احسن القصص (در تفسیر سورهء یوسف). (از روضات الجنات ص 1440).

عبدالصمد.

[عَ دُصْ صَ مَ] (اِخ) ابن عبدالوهاب بن الحسن بن محمد بن عساکر الدمشقی ثم المکی. رجوع به ابن عساکر ابوالیمن امین الدین عبدالصمد و نیز رجوع به الاعلام زرکلی شود.

عبدالصمد.

[عَ دُصْ صَ مَ] (اِخ)ابی عبدالله با کثیرالیمنی. وی شاعر و کاتب انشاء سلطان عمر بن بدر بود. او را دیوانی است. وی به سال 1025 ه . ق. به الشحر درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالصمد.

[عَ دُصْ صَ مَ] (اِخ) ابن علی بن عبدالله بن عباس. وی عم منصور و به سال 147 ه . ق. عامل او به مکه و طائف بود سپس ولایت مدینه یافت و به سال 159ه . ق. المهدی او را عزل کرد و به سال 162 ه . ق. وی را ولایت جزیره داد و در 163 او را دیگر بار معزول ساخت و تا سال 166 به زندان افکند. وی به سال 104 ه . ق. متولد و در 185 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالصمد.

[عَ دُصْ صَ مَ] (اِخ) ابن المعدل بن غیلان از شعراء دولت عباسی است و شاعری هجاگوی بود. مولد و منشأ او بصره بود. و به سال 240 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به ابن المعدل شود.

عبدالصمد.

[عَ دُصْ صَ مَ] (اِخ) ابن منصوربن الحسن بن بابک. رجوع به ابن بابک عبدالصمد در این لغت نامه و الاعلام زرکلی شود.

عبدالصمد.

[عَ دُصْ صَ مَ] (اِخ) بدخشی در هراة به امر سلطان ابوسعید تاریخ او میگفته و از شعرای عصر او بود. از اشعار اوست:
ز ماهی هیاهوی تا ماه بود
سر آوازشان جانم الله بود.
(از مجالس النفائس ص 210).

عبدالصمد همدانی.

[عَ دُصْ صَ مَ دِ هَ مَ] (اِخ) از فقها و لغویان و حکما و متکلمان و از شاگردان بهبهانی و صاحب ریاض المسائل بود. از تألیفات اوست: کتابی بزرگ در لغت که ناقص مانده. وی به سال 1216 ه . ق. به کربلا درگذشت. (از روضات الجنات ص 352).

عبدالظاهر.

[عَ دُظْ ظا هِ] (اِخ) ابن فضل معروف به ابن العجمی. وی از وزراء فاطمیان مصر و ملقب به خلیل امیرالمؤمنین بود. چند بار وزارت یافت سرانجام به دست تاج الملوک به سال 465 ه . ق. به قاهره کشته شد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعالی.

[عَ دُلْ] (اِخ) ابن شیخ نورالدین علی بن عبدالعال الکرکی. وی فقیه و محدث و متکلم بود. از تألیفات اوست: شرح بر الفیهء شهید در فقه. شرح بر ارشاد علامه تا کتاب حج. تعلیقات بر مختصر نافع تا پایان کتاب وقف. مناظرات با میرزا مخسوم الشریفی در مباحث امامت و جز آن. وی به سال 993 ه . ق. درگذشت. (از روضات ص 354).

عبدالعزی.

[عَ دُلْ عُزْ زا] (اِخ) بطنی است از عبدمناف از قریش از عدنانیه فرزندان عبدالعزی بن عبد شمس بن عبدمناف. (از معجم قبائل العرب).

عبدالعزی.

[عَ دُلْ عُزْ زا] (اِخ) ابن عبدالشمس بن عبدمناف از قریش از عدنان. جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزی.

[عَ دُلْ عُزْ زا] (اِخ) ابن عبدالمطلب بن هاشم. رجوع به ابولهب عبدالعزی بن عبدالمطلب در این لغتنامه و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالعزی.

[عَ دُلْ عُزْ زا] (اِخ) ابن قصی بن کلاب از قریش از عدنان جد جاهلی از عقبهء هباربن الاسود است. (از الاعلام زرکلی) (صبح الاعشی ج1 صص356- 357).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن ابان بن محمد الاموی السعیدی. وی فقیه و از رجال حدیث و مقیم کوفه بود و در زمان خلافت مأمون عباسی قضاوت واسط را یافت. وی به سال 207 ه . ق. به بغداد درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن ابراهیم بن بیان بن داود، مکنی به ابوالحسین معروف به ابن حاجب النعمان. رجوع به ابن حاجب النُعمان شود.

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن ابی حازم. رجوع به عبدالعزیزبن سلمة شود.

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن احمد اصفهانی حزری. رجوع به حزری ابوالحسن عبدالعزیز شود.

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن احمدبن محمد البخاری. فقیهی حنفی است. او راست: شرح اصول البزدوی. شرح المنتخب الحسامی. وی به سال 730 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن احمدبن نصربن صالح الحلوانی البخاری ملقب به شمس الائمة فقیه حنفی است. در عصر خویش امام اهل رأی به بخاری بود. نسبت او به صنعت حلواست. از تالیفات اوست: المبسوط فی الفقه. النوادر. وی به سال 448 ه . ق. در کش درگذشت و به بخارا بخاک سپرده شد. (الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن بحر یا جریر یا نحریربن عبدالعزیز مشهور به ابن براج. رجوع به ابن براج عبدالعزیز و نیز به روضات الجنات ج 2 ص 355 شود.

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن حامدبن الخضر، مکنی به ابوطاهر. وی شاعر و از مردم واسط و معروف به سیدوک بود. به سال 363 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن حسین بن الحباب الاغلبی السعدی الصقلی معروف بالقاضی الجلیس. وی شاعر، ادیب و متولی دیوان انشاء فائز بود. به سال 490 ه . ق. متولد شد و به سال 561 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن زراة الکلابی. در عصرمعاویه میزیست و مردی شجاع بود و در غزوهء قسطنطنیه حاضر بود و در یکی از وقایع به قتل رسید. او را شعری است. ابن اثیر چند بیتی از او را نقل کرده است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن سرایابن علی بن القاسم السنبسی الطائی معروف به صفی الدین حلی. رجوع به صفی الدین حلی شود.

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن سلمة بن دینار المدنی، مکنی به ابوتمام فقیه و محدث بود. ابن خلیل دربارهء او گوید: پس از مالک بمدینه کسی افقه از ابن ابی حازم بن سلمه نبود. وی به سال 107 متولد شد و به سال 184 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن ابی عامر. وی یکی از سلاطین دولت عامریهء اندلس است و در حدود سال 450 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن فیصل بن ترکی بن عبدالله بن محمد بن مسعود. رجوع به ابن سعود عبدالعزیزبن عبدالرحمان شود.

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن عبدالسلام سلمی دمشقی ملقب به سلطان العلماء. وی فقیهی شافعی بود ولایت قضای مصر یافت سپس از آن شغل استعفا خواست. به سال 577 متولد شد و به سال 660 ه . ق. درگذشت. از تألیفات اوست: الفوائد. الغایة فی اختصار النهایة. القواعد الکبری. القواعد الصغری. الفرق بین الایمان و الاسلام. مقاصد الرعایة. دربارهء علم وی این مثل بین مصریان سائر است: که ما أنت الا من العوام و لو کنت ابن عبدالسلام. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن عبدالله بن ابی سلمة التیمی مدنی. وی فقیه و از حفاظ حدیث و مردی ثقه بود. اصل او از اصفهان است. در مدینه سکونت جست و سپس به بغداد رفت. او را تألیفاتی است. به سال 164 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن عبدالواحدبن اسماعیل الجیلی. وی طبیب و از مردم جیلان بود. در علم فلسفه و طب و دین تبحر یافت و به دمشق سکونت جست و قضاوت بعلبک بدو محول شد. سپس به سال 638 ه . ق. قضاوت دمشق یافت و سپس وی را بگرفتند و به سال 641 ه . ق. نزدیک بعلبک به قتل رساندند از تألیفات اوست: شرح الاشارت و التنبیهات که آن را برای مظفر ایوبی نوشته است، اختصار الکلیات از قانون ابن سینا. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن عبدالواحدبن محمد بن موسی المغربی المکناسی. وی شیخ قراء مدینه بود نسبت او به مکناسه از بلاد مغرب است. وی به سال 951 ه . ق. به حلب و دمشق رفت سپس به مدینه سکونت جست. او راست شعری و اراجیزی و منظومه هائی در 28 علم، از جمله نظم جواهر السیوطی فی التفسیر. منهج الوصول فی اصول الدین منظومة فی البلاغة. وی به سال 964 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن عثمان بن ابراهیم النسفی. فقیه حنفی و امام بخاری در عصر خویش بوده. از کتب اوست: المنقذ من الزلل فی مسائل الجدل کفایة. الفحول فی الاصول. الفصول فی الفتاوی. وی به سال 563 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن علی بن ابی العزالبکری التیمی القرشی البغدادی المقدسی. وی قاضی و فقیه بود. به بغداد متولد شد و به سال 795 ه . ق. به دمشق آمد. سپس مدتی در بیت المقدس سکونت جست و قضاوت آنجا بعهدهء او محول گشت و به سال 812 به بغداد بازگشت. سه سال قضاوت آنجا را بعهده داشت سپس سفرها کرد. تولد او به سال 768 است و به سال 846 ه . ق. به دمشق درگذشت. از تألیفات اوست: عمدة الناسک فی معرفة المناسک. سلک البررة فی معرفة القراآت العشرة. بدیع المعانی فی علم البیان و المعانی. الصبر و التوکل. القمر المنیر فی احادیث البشیر النذیر. الخلاصة مختصر مغنی ابن قدامه. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن علی الاشبیلی، مکنی به ابوالاصبغ و معروف به ابن الطحان. رجوع به ابن الطحان شود.

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن علی المصری ملقب به سعدالدین. وی طبیب و از علماء و ادباء بود. به سال 570 ه . ق. به مصر متولد شد و به خدمت ملک مسعودبن الکامل پیوست و مدتی با وی به یمن بود. به سال 630 ه . ق. به دمشق آمد. از تألیفات اوست: نوادر الالباء فی امتحان الاطباء که آن را برای الکامل ایوبی تصنیف کرد. وی به سال 635 ه . ق. به قاهره درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن عمر بن عبدالعزیزبن مروان بن الحکم الاموی. یزیدبن ولید وی را امارت مکه و مدینه داد و مروان بن محمد نیز وی را در آن شغل ابقا کرد. در حدود سال 148 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن عمر بن محمد بن نباته السعدی التمیمی، مکنی به ابونصر و ملقب به ابن نباته. رجوع به ابن نباته (ابونصر عبدالعزیز) و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن عمروبن الحجاج الزبیدی. با یزیدبن مهلب به عراق رفت و از جانب او شغلها یافت. چون یزید کشته شد وی گرفتار گشت و شکنجه شد. به سال 102 ه . ق. کشته شد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن فهدالهاشمی. رجوع به ابن فهد و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن متعب بن عبدالله الرشید. رجوع به ابن الرشید (چند تن از امرای وهابیان...) و به الاعلام زرکلی شود.

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن محمد بن ابراهیم بن جماعة الکنانی الحموی معروف به ابن جماعة. رجوع به ابن جماعة و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن محمد بن سعود. از امراء نجد سعودیین است. رجوع به ابن سعود و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن محمد بن عبدالمحسن الانصاری الاوسی معروف به ابن قاضی حماة. شاعر و فقیه بود. او راست: لزوم مالایلزم در مجلدی بزرگ. به سال 586 ه . ق. به دمشق متولد شد و به سال 662 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن محمد بن عبیدالدراوردی جهنی. محدث است و گروهی بسیار از جمله سفیان از وی روایت کنند. نسبت او به دراورد قراء خراسان است. به سال 186 ه . ق. به مدینه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن محمد بن علی الطوسی ملقب به ضیاءالدین. از فقهاء شافعی است. به سال 706 ه . ق. به دمشق درگذشت. از تألیفات اوست: مصباح الحاوی و مفتاح الفتاوی که شرح حاوی صغیر قزوینی است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن محمد بن نعمان بن حیون. وی از علماء امامیه و قاضی القضاة مصر و شام و حرمین و مغرب بود. از مردم قیروان است. به سال 394 ه . ق. قضاوت مصر یافت حاکم مصر و مغرب به سال 398 وی را عزل کرد و به سال 401 او را غیلةً بکشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن محمد المغربی معروف به القشتالی و مکنی به ابوفارس. وزیر منصور احمد (سلطان مغرب) بود. به سال 1030 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن مروان بن الحکم بن ابی العاص بن امیه، مکنی به ابوالاصبغ. امیر مصر بود. به مدینه متولد شد و به سال 65 ه . ق. از جانب پدر خود ولایت مصر یافت سپس به حلوان ساکن شد و آن را بپسندید و بدانجا خانه ها و مسجدها بنا کرد و درختان خرما و انگور کاشت. به سال 86 ه . ق. به حلوان درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن موسی بن نصیر. وی از جانب پدر امارت اندلس یافت و مدائن را فتح کرد. چون سلیمان بن عبدالملک بر پدر او موسی بن نصیر خشم گرفت و بفرمود تا عبدالعزیز را به قتل رسانند. لشکریان سلیمان عبدالعزیز را هنگامی که در محراب نماز صبحگاهان میگذارد گردن زدند و به نزد سلیمان بردند. قتل او به سال 97 ه . ق. بود. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن واثق. رجوع به ابن واثق ابومحمد عبدالعزیز شود.

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن الوزیر الجروی در روزگار مطلب بن عبدالله الخزاعی والی شرطهء مصر بود. وی با 50هزار تن به اسکندریه رفت و آنجا را به صلح بگرفت. به سال 205 ه . ق. در نبردی که با سری بن حکم داشت سنگی از منجنیق بر او فرود آمد و درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن یحیی بن عبدالعزیز الکنانی المکی. وی فقیه و اهل مناظره و از شاگردان امام شافعی بود. در ایام خلافت مأمون به بغداد شد و میان او و بشرالمریسی مناظره ای در قرآن درگرفت. او را تصنیفاتی است از جمله کتاب الحیدة. وی به سال 240 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن یعقوب العباسی ملقب به المتوکل علی الله. از خلفاء دولت عباسیان دوم مصر بود. به سال 884 ه . ق. مردم با وی بیعت کردند. تولد او به سال 819 ه . ق. است و به سال 903 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعزیز.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) خراسانی، مکنی به ابوزید. رجوع به ابوزید عبدالعزیز خراسانی شود.

عبدالعظیم.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن عبدالقوی بن عبدالله المنذری. از بزرگان علماء حدیث و فقیه و عالم به عربیت بود. از تألیفات اوست: الترغیب و الترهیب. مختصر صحیح مسلم. مختصر سنن ابی داود. وی به سال 581 ه . ق. به مصر متولد و در 656 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالعظیم.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن عبدالله بن حسن بن زیدبن الامام حسن، مکنی به ابوالقاسم. از اصحاب امام جواد و ابوالحسن الهادی (ع) بود. وی مردی متقی و پرهیزگار و از راویان و ثقات مورد اعتماد علی بن محمد النقی بود. اخبار و روایاتی دربارهء اعتماد بدو از ائمه روایت شده است. مرقد او در یک فرسنگی تهران به شهرری (معروف به شاهزاده عبدالعظیم) واقع است و زیارتگاه مسلمانان شیعی است.

عبدالعظیم.

[عَ دُلْ عَ] (اِخ) ابن عبدالواحدبن ظافربن ابی الاصبع العدوانی المصری. رجوع به ابن ابی الاصبع و به الاعلام زرکلی شود.

عبدالغافر.

[عَ دُلْ فِ] (اِخ) ابن اسماعیل الفارسی، مکنی به ابوالحسن الفارسی. رجوع به ابوالحسن عبدالغافر و به الاعلام زرکلی شود.

عبدالغفار.

[عَ دُلْ غَفْ فا] (اِخ) مکنی به ابوسعید و ملقب به حمید امیر المؤمنین. رجوع به ابوسعید عبدالغفار شود.

عبدالغفار.

[عَ دُلْ غَفْ فا] (اِخ) ابن عبدالکریم بن عبدالغفار القزوینی ملقب به نجم الدین. وی فقیه شافعی است. از کتب اوست: الحاوی الصغیر، العجایب فی شرح اللباب. وی به سال 665 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالغفار.

[عَ دُلْ غَفْ فا] (اِخ) ابن عبدالواحدبن وهب ملقب به أخرس. از فحول شعرای متأخر است. او را دیوانی است بنام الطرازالانفس فی شعرالاخرس. وی به سال 1225 ه . ق. به موصل متولد شد و در 1290 ه . ق. به بصره درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالغفار.

[عَ دُلْ غَفْ فا] (اِخ)جمال الدین بن مولانا جلال الدین اسحاق سمرقندی. وی مردی مورخ بود. (از رجال حبیب السیر ص 98).

عبدالغفور.

[عَ دُلْ غَ] (اِخ) ابن لقمان بن محمدالکردری. از ائمهء حنفی و از مردم کردر (از دهات خوارزم) بود. وی قضاوت حلب یافت و به سال 562 ه . ق. به حلب درگذشت. از تألیفات اوست: اصول الفقه. شرح التجرید. شرح الجامع الصغیر. شرح الجامع الکبیر. حیرة الفقهاء. (از الاعلام زرکلی).

عبدالغنی.

[عَ دُلْ غَ نی ی] (اِخ) ابن اسماعیل بن عبدالغنی النابلسی. وی شاعر و عالم به علم دین و ادب بود و به بغداد و فلسطین و لبنان و مصر و حجاز سفر کرد. مولد او به سال 1050 ه . ق. به دمشق بود و به سال 1143 ه . ق. بدانجا درگذشت. از تألیفات اوست: الحضرة الانسیه فی الرحلة القدسیة. تعطیر الانام فی تعبیر المنام. علم الفلاحة. نفحات الازهار علی نسمات الاسحار. ایضاح الدلالات فی سماع الاَلات. ذیل نفحة الریحانة. حلة الذهب الابریز فی الرحلة الی بعلبک و بقاع العزیز. الحقیقة و المجاز فی رحلة الشام و المصر و الحجاز. قلائد المرجان فی عقاید اهل الایمان. کنزالحق المبین فی احادیث سید المرسلین. اباحة الدخان. شرح المقدمة سید السنوسیة. رشحات الاقلام فی شرح کفایة الغلام. (از الاعلام زرکلی).

عبدالغنی.

[عَ دُلْ غَ نی ی] (اِخ) ابن سعید ازدی، مکنی به ابومحمد. شیخ حفاظ حدیث بمصر و عالم به انساب و متفنن بود. وی به سال 332 ه . ق. به قاهره متولد شد و به سال 409 درگذشت. از تألیفات اوست: مشتبه النسبة. المؤتلف و المختلف. (از الاعلام زرکلی).

عبدالغنی.

[عَ دُلْ غَ نی ی] (اِخ) ابن شاکربن محمد السادات. وی فقیهی حنفی و از مردم دمشق بود. از تألیفات اوست: الفتاوی. به سال 1210 ه . ق. متولد شد و به سال 1265 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالغنی.

[عَ دُلْ غَ نی ی] (اِخ) ابن عبدالواحدبن علی بن مسرور المقدسی الجماعیلی الدمشقی حافظ حدیث بود. در جماعیل (نزدیک نابلس) متولد شد و به دمشق سکونت جست. او راست: الکمال فی اسماء الرجال در دو مجلد. الدرة المضیة فی السیرة النبویة. العمدة فی الاحکام. النصیحة فی الادعیة الصحیحة. اشراط الساعة و جز آن. وی به سال 541 ه . ق. متولد و به سال 600 ه . ق. به مصر درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالغنی.

[عَ دُلْ غَ نی ی] (اِخ) عریسی. روزنامه نگار و از شهداء عرب است. مولد وی بیروت بود. وی روزنامهء یومیهء المفید را که از قدیمی ترین روزنامه های سوریه است منتشر کرد و به سال 1334 ه . ق. در دیوان عالی محکوم و اعدام شد. از تألیفات اوست: کتاب البنین. (از الاعلام زرکلی).

عبدالغنی.

[عَ دُلْ غَ نی ی] (اِخ) فضلی دمشقی. طبیبی ماهر بود. و او را تألیفاتی است که بعضی از آنها به طبع رسیده است. وی به سال 1288 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالفتاح.

[عَ دُلْ فَتْ تا] (اِخ) ابن درویش التمیمی الحنفی النابلسی، فقیه و ساکن قدس بود. از تألیفات اوست: الفوائد الفتاحیه فی فقه الحنفیه. کتاب فتاوی. وی به سال 1138 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن القاسم بن احمد الانصاری السعدی العبادی المالکی. از علماء عربیت بود. به سال 814 ه . ق. به مکه متولد شد و در 880 ه . ق. درگذشت. وی قضاوت مالکیهء مکه را یافت. از تصنیفات اوست: هدایة السبیل فی شرح التسهیل. حاشیة علی التوضیح. حاشیة علی شرح الالفیة للمکودی. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن شیخ بن عبدالله بن شیخ بن عبدالله العیدروس. وی مورخ و باحث و از مردم یمن بود. در حضرموت سکونت جست. سپس به احمدآباد هند رفت. مولد او به سال 978 ه . ق. است و به سال 1038 ه . ق. به احمدآباد درگذشت. از تألیفات اوست: النورالسافر فی اخبار القرن العاشر. الروض الناضر فی من اسمه عبدالقادر من اهل القرنین التاسع و العاشر. الفتوحات القدسیة فی الخرقة العیدروسیة. الحدائق الحضرة فی سیرة النبی و اصحابه العشرة. الحضرة العزیزة بعیون السیرة الوجیزة. الانموذج فی مناقب اهل بدر. الدرالثمین فی بیان المهم من علم الدین. غایة القرب فی شرح نهایة الطلب. الروض الاریض. و آن مجموعهء منظومه های او است. قرة العین فی مناقب الولی با حسین. الزهر الباسم من روض الاستاذ حاتم. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن صالح بن عبدالرحمان الحلمی البانقوسی. وی فقیهی حنفی و فاضل و از مردم حلب بود. از تألیفات اوست: سلک النضار. تعلیق علی اوائل صحیح البخاری و شروحی دیگر. وی به سال 1142 متولد شد و به سال 1199 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن عبدالکریم الوردیغی المغربی. فقیهی مالکی و نحوی فاضل بود. از تألیفات اوست: سعدالشموس و الاقمار و زبد شریعة النبی المختار که در فقه و مذاهب اربعه است. بغیة المشتاق لاصول الدیانة و الاذواق. سلوة الاخوان فی الرد علی اهل الجحود و العدوان و جز آن. وی به سال 1313 ه . ق. به مصر درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن عبدالله بن اسماعیل العبدلانی. وی فقیهی متصوف و کردی الاصل است. به سال 1164 ه . ق. به حلب متولد شد و سپس به دمشق رفت و به سال 1178 درگذشت. از تألیفات اوست: سلاح السفرفیما یوجب الظفر. رحلة الی الحجاز. الجمع الاوفی فی الصلاة علی المصطفی. رغبة الزوار فی الارتحال لزیارة الابرار. تحفة الاحباب فیمایجب به الخطاب. فردوس التدریس فی شرح قصیدهء محمد بن ادریس. زبدة اللیالی فی شرح عقیدة الامام غزالی. جود الموجود فی جحودالوجود. الکنز الاسنی فی شرح اسماء الله الحسنی. المواضحة القویمة الفتح الربانی فی آداب طریقة الگیلانی. عین الصحو فی عوامل النحو. تحفة الاحبة فی علم اصول الحدیث. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن عثمان القاهری مشهور به الطوری. وی مفتی حنفیهء مصر بود. در الازهر فتوی میداد و درس میگفت. از تألیفات اوست: شرح الکنز در فقه. الفوا که الطوریه در ادب. وی به سال 1030 ه . ق. به قاهره درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن علی بن یوسف بن محمد المغربی الفاسی المالکی. از بزرگان و شیوخ عصرخود بود. وی به تألیف نپرداخت و به جواب مسائل اکتفا میکرد. به سال 1007 ه . ق. متولد و در 1091 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن عمر البغدادی. وی عالم به ادب و تاریخ و اخبار بود به سال 1030 ه . ق. به بغداد متولد شد و به سال 1093 به قاهره درگذشت. از تألیفات اوست: خزانة الادب. شرح کافیهء استرابادی. شرح شواهد الشافیه. شرح شواهد. شرح تحفة الوردیة در نحو. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن محمد معروف به ابن قضیب. رجوع به ابن قضیب و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن محمد بن زین الفیومی. وی از مردم مصر و فقیه و عارف و عالم به فرائض و هیئت و میقات و موسیقی بود. از تألیفات اوست: شرح منهاج النووی در فقه شافعی. شرح النزهة فی الحساب. المقنع فی الجبر و المقابله و جز آن. وی به سال 1022 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن محمد بن عبدالقادربن محمد الانصاری الجزیری. وی فاضل و باحث و از مردم مصر بود. از تألیفات اوست: درر الفوائد المنتظمة. فی اخبار الحاج و طریق مکة المعظمة. خلاصة الذهب فی فضل العرب. عمدة الصفوة فی حل القسوة. مجموعه ای شامل اشعار و مراسلات و فوائد. و نسبت او به جزیرهء فیل از اعمال مصر است. وی به سال 880 ه . ق. متولد شد و در حدود 977 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن محمد بن عمر بن محمد بن یوسف بن عبدالله بن نعیم، مکنی به ابوالمفاخر. در عصر خود مورخ دمشق بوده است. وی به سال 845 ه . ق. به دمشق متولد شد و به سال 927 درگذشت. از تألیفات اوست: الدارس فی تواریخ المدارس که خلاصهء آن به فرانسه ترجمه شده است. العنوان فی ضبط الموالید و الوفیات لاهل الزمان. تذکرة الاخوان فی حوادث الزمان. التبیین فی تراجم العلماء و الصالحین. تحفة البررة فی الاحادیث المعتبرة. افادة النقل فی الکلام علی العقل. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن محمد بن یحیی بن مکرم الحسینی. وی مردی فاضل و از علماء حجاز بود و انشائی نیکو داشت و از تألیفات اوست: عیون المسائل من اعیان الرسائل. المقصورة الدریدیه. وی به سال 976 ه . ق. متولد و در 1033 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن محیی الدین بن مصطفی الحسنی الجزائری. وی در زمرهء امرا و علما و شعرا بود و اصل او از وهران الجزائر است که به سال 1246 ه . ق. که فرانسویان به الجزائر درآمدند مردم الجزائر بدو پیوستند، عبدالقادر مدت پانزده سال با فرانسویان جنگید و سرانجام به سال 1263 با شرائطی تسلیم آنان شد. فرانسویان ابتدا او رابه طولون و سپس به انبواز تبعید کردند. سرانجام ناپلئون دوم وی را آزاد کرد بدان شرط که دیگر به الجزائر بازنگردد. از تألیفات اوست: ذکری العاقل. رسالة فی العلوم و الاخلاق. وی به سال 1222 ه . ق. متولد و در 1300 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن میمی البصری. مردی فاضل و از مردم بصره است. از تألیفات اوست: رسائل فی المنطق و العروض و الصرف، و جز آن. وی به سال 1085 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن الناصر. از فرزندان امام یحیی شرف الدین حسینی امیر یمن است. وی مردی فاضل و عارف به ادب بود. او را شعری است و به سال 1097 ه . ق. به کوکبان که مرکز امارت او بود درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) ابن یوسف النقیب الحلبی. وی فقیهی فاضل بود و به سال 1107 ه . ق. به مدینه درگذشت. از تألیفات اوست: لسان الحکام فی فقه الحنفیة. معرفة الرمی بالسّهام. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) جیلانی، ابن ابی صالح موسی بن عبدالله بن یحیی الجیلانی ملقب به محیی الدین. مولد و مدفن وی بغداد است. امام سلسلهء قادریه و صوفیه است که اغلب در بلاد هند و ممالک عثمانی و بلاد اسلامی مذهبش رواج دارد. بگفتهء قاموس الاعلام و طبقات شعرانی نسبت او به حضرت حسن مجتبی (ع) میرسد. وی از بزرگان صوفیه و مشایخ طریقت و مؤسس مذهب قادریه است. او ابتدا نزد ابوزکریای تبریزی علوم عربیت را فراگرفت. فقه و اصول را نیز در بغداد آموخت. سپس به وعظ و تدریس پرداخت و شهرتی پیدا کرد. در زمان تحصیل از دسترنج خود ارتزاق میکرد. فتاوی او موافق هر دو مذهب شافعی و حنبلی است. در فقه و تصوف تألیفاتی دارد از جمله: بشائر الخیرات. دیوان اشعار. الغنیة الطالبی. طریق الحق. الفتح الربانی و الفیض الرحمانی. فتوح الغیب. الفیوضات الربانیة. ملفوظات قادریه. ملفوظات گیلانی و جز آن. وی به سال 470 یا 490 متولد و به سال 560 یا 561 ه . ق. به بغداد درگذشت. (از روضات الجنات ص 432) (از ریحانة الادب ج 3 ص 494).

عبدالقادر.

[عَ دُلْ دِ] (اِخ) راشدی. قاضی و مفتی قسطنطنیة و از فقهاء مغرب بود. از تألیفات اوست: حاشیة علی شرح السید للمواقف العضدیة. عائلات قسطنطنیة و قبائلها و عربها و بربرها. رسالة فی تحریم الدخان، و جز آن. وی در حدود سال 1112 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقادر گوینده.

[عَ دُلْ دِ رِ یَ دَ](اِخ) از شعراء هرات و عالم به قراآت بود. از موسیقی اطلاعی کامل داشت و خط نیکو می نوشت. ابتدا به دارالسلام بغداد در مصاحبت سلطان احمد جلایر بسر می برد و مورد توجه و الطاف او بود، سپس از ملازمان میرزا میرانشاه شد. وی به سال 838 ه . ق. درگذشت. (از رجال حبیب السیر ص 106).

عبدالقاهر.

[عَ دُلْ ه] (اِخ) ابن حاج عبدالرجب بن المخلص العبادی. وی مردی فاضل، عالم، متکلم و فقیه بود و شعر میگفت. از تألیفات اوست: عقاید الدینیه علی البراهین العقلیه المستمسکات القطعیة الیقینیة. ریاض الجنان و حدائق الغفران. نیلوفریه (که ناقص است). فرائد الصافیة علی الفوائد الوافیة. (حاشیه بر شرح جامی). رفع الغوایة (شرح الهدایة) و جز آن، و او را دیوان شعری است. (از روضات ص360).

عبدالقاهر.

[عَ دُلْ هِ] (اِخ) ابن شعیب، مکنی به ابورفاعة. رجوع به ابورفاعه عبدالقاهر شود.

عبدالقاهر.

[عَ دُلْ هِ] (اِخ) ابن طاهربن محمد بن عبدالله البغدادی التمیمی الاسفراینی، مکنی به ابومنصور. رجوع به ابومنصور بغدادی و به الاعلام زرکلی شود.

عبدالقاهر.

[عَ دُلْ هِ] (اِخ) ابن طاهر التمیمی، مکنی به ابوسعید. رجوع به ابوسعید عبدالقاهر شود.

عبدالقاهر.

[عَ دُلْ هِ] (اِخ) ابن عبدالله بن الحسین الحلبی، مکنی به ابوالفرج شاعر مجید بود. او راست: شرح بر دیوان المتنبی. وی به سال 551 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقاهر.

[عَ دُلْ هِ] (اِخ) ابن عبدللهبن محمد البکری الصدیقی، مکنی به ابوالنجیب و معروف به سهروردی. رجوع به ابوالنجیب سهروردی و به الاعلام زرکلی شود.

عبدالقاهر تبریزی.

[عَ دُلْ هِ رِ تَ] (اِخ)ابن محمد بن عبدالواحد التبریزی الحرانی الدمشقی. اصل او از تبریز و مولد وی حران و نشأتش به دمشق بود و قضاوت صفد و دمیاط یافت. وی به سال 648 ه . ق. متولد و در 740 درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالقاهر جرجانی.

[عَ دُلْ هِ رِ جُ](اِخ) ابن عبد الرحمان شافعی اشعری. ادیب، نحوی و لغوی است. از پیشوایان نحو و عربیت است. وی علم معانی و بیان را بنیان گذارد و تألیفات بسیار دارد از جمله: اسرار البلاغة در معانی و بیان. اعجاز القرآن (صغیر). اعجاز القرآن (کبیر). التلخیص در علم معانی. الجمل. دلائل الاعجاز. شرح الفاتحة. العروض. العمدة فی الصرف. العوامل المائة المفتاح فی شرح الصحاح. و المقصد. وی اشعاری نیز سروده است و به سال 471 ه . ق. به جرجان درگذشت. (از الاعلام زرکلی) (از روضات الجنات ص 443) (از ریحانة الادب).

عبدالقدوس.

[عَ دُلْ قُدْ دو] (اِخ) ابن حبیب الدمشقی. رجوع به ابوسعید عبدالقدوس شود.

عبدالقیس.

[عَ دُلْ قَ] (اِخ) ابن اقصی. قبیله ای است بزرگ منسوب به عبدالقیس بن اقصی بن دعمی بن جدیلة بن اسدبن ربیعه... جماعتی بسیار از آن قبیله از صحابیان بودند. مسکن آنها ابتدا تهامه و سپس به بحرین بود. قراء جار، قمادی، جبلة، بیضا و جز آن از آن ایشان است. در عهد رسول (ص) عده ای از آنان او را یاری کردند. (از معجم قبائل العرب) (از الاعلام زرکلی).

عبدالکافی.

[عَ دُلْ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان حومهء بخش انارک شهرستان نائین. واقع در هشت هزار گزی شمال انارک متصل به راه حاجی مهدی به انارک. ناحیه ای است واقع در جلگه و گرمسیر و 11 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات است. اهالی به کشاورزی اشغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).

عبدالکریم.

[عَ دُلْ کَ] (اِخ) ابن احمدبن عبدالرحمان بن عیسی النائب الاوسی الانصاری. فقیه و ادیب بود. او را شعری نکو است. وی از مردم طرابلس عرب است و به سال 1189 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالکریم.

[عَ دُلْ کَ] (اِخ) ابن احمدبن موسی بن طاوس العلوی الحسنی معروف به ابن طاوس. رجوع به ابن طاوس غیاث الدین ابوالمظفر در این لغت نامه و الاعلام زرکلی و نامهء دانشوران ج 1 ص 111 شود.

عبدالکریم.

[عَ دُلْ کَ] (اِخ) ابن عبدالحاکم بن سعید الفارقی. از وزراء دولت فاطمیهء مصر بود. وی به سال 454 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالکریم.

[عَ دُلْ کَ] (اِخ) ابن عبدالصمدبن محمد القطان الطبری شافعی، مکنی به ابومعشر شیخ اهل مکه و عالم به قراآت بود. از تألیفات اوست: التلخیص فی القراآت الثمان. سوق العروس فی القراآت. عیون المسائل فی التفسیر. وی به سال 478 ه . ق. به مکه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالکریم.

[عَ دُلْ کَ] (اِخ) ابن عبدالنوربن المنبر الحلبی المصری. وی صاحب تاریخ مصر و شرح صحیح بخاری است. به سال 735 ه . ق. درگذشت. (از رجال حبیب السیر ص 541) (از الاعلام زرکلی).

عبدالکریم.

[عَ دُلْ کَ] (اِخ) ابن عطایابن عبدالکریم القرشی الزهری الاسکندرانی. وی در قرافهء کبرای مصر سکونت جست. از تألیفات اوست: شرح ابیات الجمل. زیارة قبور الصالحین. وی به سال 612 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالکریم.

[عَ دُلْ کَ] (اِخ) ابن فضل المطیع للهبن المقتدر العباسی معروف به الطائع لله. رجوع به الطائع لله شود.

عبدالکریم.

[عَ دُلْ کَ] (اِخ) ابن مالک الخزرجی، مکنی به ابوسعید. رجوع به ابوسعید عبدالکریم بن مالک شود.

عبدالکریم.

[عَ دُلْ کَ] (اِخ) ابن محمد بن عبدالکریم الرافعی القزوینی الشافعی. وی عالم دینی بود و در قزوین درس تفسیر و حدیث میگفت. از تألیفات اوست: المحرر. فتح العزیز فی شرح الوجیز للغزالی. شرح مسند الشافعی. الامالی الشارحة لمفردات الفاتحه. به سال 623 ه . ق. بقزوین درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالکریم.

[عَ دُلْ کَ] (اِخ) ابن محمد بن منصور التمیمی سمعانی مروزی، مکنی به ابوسعد. رجوع به ابوسعد عبدالکریم و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالکریم.

[عَ دُلْ کَ] (اِخ) ابن محمد الهارونی دیباجی، مکنی به ابونصر. رجوع به ابونصر عبدالکریم شود.

عبدالکریم.

[عَ دُلْ کَ] (اِخ) ابن هوازن بن عبدالملک بن طلحة النیشابوری قشیری اشعری شافعی صوفی، مکنی به ابوالقاسم و ملقب به زین الاسلام از بنی قشیر و شیخ خراسان بود. وی مردی زاهد و عالم به دین بود. او از اعرابی است که به خراسان رفتند و نسبت او به قشربن کعب میرسد. در کودکی پدرش را از دست داد. از محضر استادانی معروف همچون علی بن حسین نیشابوری معروف به دقاق و محمد بن ابی بکر طوسی و ابی بکر فورک فقه و اصول آموخت. وی از بزرگان و شیوخ اهل تصوف و عرفان است و مورد توجه سلطان آلب ارسلان بود. از تألیفات اوست: تفسیر کبیر به نام التیسیر فی علم التفسیر. رسالة فی رجال الطریقة. مختصر المحصل فی الکلام. المنتخب فی علوم الحدیث. لطائف الاشارات. رسالة القشیریه. مختصر الهدایة و جز آن. وی به سال 376 ه . ق. متولد و در 465 به نیشابور درگذشت. (از الاعلام زرکلی و روضات الجنات صص 444 - 446).

عبدالکریم جیلی.

[عَ دُلْ کَ مِ] (اِخ)ابن ابراهیم، سبط عبدالقادر الجیلانی از علماء متصوف است. از تألیفات اوست: الانسان الکامل فی معرفة الاواخر و الاوائل. الناموس الاعظم. وی به سال 826 ه . ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالکریمی.

[عَ دُلْ کَ] (اِخ) دهی است از دهستان کربال بخش زرقان شهرستان شیراز. واقع در 19هزارگزی خاور زرقان و کنار راه فرعی بند امیر به سلطان آباد. ناحیه ای است واقع در جلگه، هوای آن معتدل و 53 تن سکنه دارد. آب این ده از رود کُر تأمین میشود. محصولاتش غلات و چغندر است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عبداللطیف.

[عَ دُلْ لَ] (اِخ) ابن ابی بکربن احمد الیمانی الزبیدی. از علماء عربیت است. از تألیفات اوست: شرح ملحة الاعراب. مقدمة فی علم النحو. نظم مقدمهء ابن بایشاذ. (از الاعلام زرکلی).

عبداللطیف.

[عَ دُلْ لَ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن ملک. فقیه حنفی است. از آثار اوست: مبارق الازهار فی شرح مشارق الانوار فی الحدیث. شرح المنار فی الاصول و جز آن. وی در حدود سال 885 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبداللطیف.

[عَ دُلْ لَ] (اِخ) ابن عبدالمنعم بن الصیقل الحرانی الحنبلی، مکنی به ابوالفرج. عالم به حدیث و از مسانید مصر در زمان خود بود. از کتب اوست: السباعیات در حدیث. وی به سال 672 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبداللطیف.

[عَ دُلْ لَ] (اِخ) ابن علی بن احمدبن ابی جامع العاملی. فقیه، فاضل و از شاگردان شیخ بهائی و شیخ حسن بن الشهید الثانی و غیره بود. از تألیفات اوست: الرجال. جامع الاخبار فی ایضاح الاستبصار و جز آن. (از روضات ص363).

عبداللطیف.

[عَ دُلْ لَ] (اِخ) ابن یوسف بن محمد بن علی البغدادی معروف به ابن اللباد. از فلاسفهء اسلام و یکی از علما است. در حکمت و علم النفس و طب و تاریخ و جغرافیا و ادب کتابهای بسیار تألیف کرد. وی را حافظه ای قوی بود. و از کتب اوست: الافادة و الاعتبار بما فی مصر من الاَثار. قوانین البلاغة. الانصاف بین ابن بری و ابن الخشاب. الجامع الکبیر در منطق و طبیعی در ده مجلد. بلغة الحکیم. الکلمة فی الربوبیة. تهذیب کلام افلاطون. القیاس در چهار مجلد. السماع الطبیعی. غریب الحدیث. شرح احادیث ابن ماجه و کتابهای بسیاری را خلاصه کرده است. از جمله: الحیوان للجاحظ. کتاب العمدة و او را رسائل کوچکی نیز هست که مقالات نامیده است از جمله: النفس. العلم الالهی. الماء. الحرکات المعتاصة. العادات. الحواس و جز آن. وی به سال 555 ه . ق. متولد و در 629 به بغداد درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبداللطیف.

[عَ دُلْ لَ] (اِخ) انسی قاضی مستعرب و متأدب بود و انشاء نیک مینوشت. و او راست شعری. وی از موالی روم بود و قضاء رکب و محاسبت اوقاف مصر یافت به روم رفت و ولایت قضاء طرابلس شام یافت. و سپس قضاوت کوتاهیه و مرعش و جیزه و جز آن یافت. وی به سال 1075 ه . ق. به دمشق درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان پشتکوه بخش نیر شهرستان یزد. واقع در 42هزارگزی جنوب باختر نیر و 33هزارگزی جنوب خاوری راه فرعی نیر به ابرقو. ناحیه ای است کوهستانی هوای آن معتدل است و 514 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش: غلات، ذرت، حبوبات، انجیر و بادام است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند و شغل زنان کرباس بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10).

عبدالله.

[عَ دُلْ لا] (اِخ) دهی است از دهستان مؤمن آباد بخش درمیان شهرستان بیرجند. واقع در 39هزارگزی شمال باختری درمیان و 5هزارگزی شمال شوسهء عمومی بیرجند به شاه رخت. ناحیه ای است واقع در دامنه، معتدل و 14 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن اباض المقاعسی المری التمیمی. از بنی مرة بن عبیدبن مقاعس و رئیس فرقهء اباضیه و معاصر معاویه بود. و تا اواخر خلافت عبدالملک بن مروان میزیست. شماخی او را از تابعیان داند و گوید: وی عبدالملک بن مروان را اندرز میداد. در مورد تاریخ تولد و وفات او اختلاف است، برخی گویند وی از ابناء نیمهء دوم سدهء اول هجرت بعد از جابربن یزید است و برخی گویند: نشأت وی در زمان معاویة بن ابی سفیان است و تا زمان عبدالملک بن مروان میزیست. و برخی وفات او را 130 ه . ق. نوشته اند. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ابراهیم بن احمد الاغلبی التیمی. وی امیر تونس و قیروان و مردی ادیب، شجاع و عاقل بود. پس از مرگ پدر امارت یافت و به سال 290 ه . ق. به تدبیر فرزندش زیادة الله بدست سه تن از صقالبه به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ابراهیم بن اغلب التمیمی. امیر افریقا و از اغالبه بود. امارت از آن او بود و خطبه به نام بنی عباس میخواندند. و به سال 196 ه . ق. پس از پدر امارت یافت و در عهد وی در قیروان و حوالی آن ایام سکون و آرامش بود. وی به سال 201 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبدالله الخبری. از علمای عربیت و فرائض و حساب بود. او راست: شرح الحماسة. شرح دیوان البحتری. وی به سال 476 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ابراهیم الاصیلی نسب وی باصیلة (شهری به مغرب) است. مردی فاضل بود و به سال 392 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ابی بکربن عبدالله بن عبدالرحمان باشمیلة. از افاضل یمن بود و شعر میگفت. او را دیوانی است. وی به سال 916 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ابی بکربن عثمان التیمی القرشی. صحابی بود و در وقعهء طائف شرکت داشت و تیری بدو رسید که در اثر همان به سال 11 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ابی بکر الصدیق. رجوع به عبدالله بن عبدالله بن عثمان التیمی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ابی حصین الازدی. صحابی و از فرسان عرب در صدر اسلام بود. وی به سال 36 ه . ق. در جنگ صفین به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ابی زید عبدالرحمان قیروانی، مکنی به ابومحمد معروف به ابن ابی زید. رجوع به ابن ابی زید ابومحمد شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ابی فرج. رجوع به ابن مارستانیه ابوبکر عبدالله شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ابی قحافه عثمان بن عمروبن کعب التیمی القرشی، مکنی به ابوبکر. رجوع به ابوبکربن ابی قحافه شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدبن اسماعیل الرسولی. وی از ملوک دولت رسولیه یمن است که به سال 827 ه . ق. بعد از مرگ پدر به امارت رسید. وی به سال 830 ه . ق. به صنعا درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدبن امیر اسحاق بن المقتدر العباسی، مکنی به جعفر و ملقب به القائم بامرالله. رجوع به قائم بن القادر و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدبن بشیربن ذکوان البهرانی. از بزرگان قراء بود. به سال 173 ه . ق. متولد شد و به سال 342 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدبن حسین الشاماتی، مکنی به ابوالحسین. مردی فاضل بود. از تألیفات اوست: شرح دیوان المتنبی. شرح الحماسه. شرح امثال ابی عبید. وی به سال 475 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدبن خشاب، مکنی به ابومحمد. رجوع به خشاب و الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدبن سلیمان بن ابراهیم بن بردة الفزاری. یگانهء جهان بود در علم و ورع. و از بنی فزاره یکی از قبائل عرب است. وی هشتاد پاره تألیف دارد. قضاء پارس و کرمان یافت. (از فارسنامهء ابن البلخی ص 117).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدبن علی بن مخرمة الحمیری الشیبانی الهجرانی الحضرمی العدنی. فقیه و مدرس و مفتی عدن بوده. به سال 803 به الهجرین متولد شد و به سال 903 ه . ق. به عدن درگذشت. او را تصانیفی است از جمله: شرح الملحمة للحریری. رسائل فی علم الهندسة. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدبن محمد بن حنبل الشیبانی البغدادی حافظ حدیث و از مردم بغداد بود. از کتابهای او است: الزوائد علی کتاب الزهدلابیه. زوائد المسند. وی به سال 290 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدبن محمد بن قدامة المقدسی ثم الدمشقی الحنبلی، مکنی به ابومحمد و ملقب به موفق الدین و معروف به ابن قدامه. رجوع به ابن قدامه موفق الدین و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدبن محمود الکعبی، مکنی به ابوالقاسم و معروف به کعبی وی از بنی کعب و از ائمهء معتزله است و رئیس طائفهء کعبیه بود. او راست: آراء و مقالاتی در کلام. اصل او از بلخ است و به سال 317 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدبن محمود النسفی. وی فقیه و مفسری حنفی مذهب و از مردم ایذج (از حوالی اصفهان) بود. از تألیفات اوست: المدارک در تفسیر قرآن. کنز الدقائق در اصول فقه. المنار در اصول. الوافی در فروع. الکافی فی شرح الوافی. المستصفی در فقه. به سال 710 ه . ق. در ایذج درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدبن موسی بن زیاد العسکری الاهوازی الجوالیقی معروف به عبیدان. از علماء حدیث است. از تألیفات اوست: الفوائد. وی به سال 216 ه . ق. متولد و در 306 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدالاصفهانی معروف به ابن لبان. رجوع به عبدالله بن محمد شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدالمروزی القفال. رجوع به قفال شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمد فاکهی المکی. رجوع به فاکهی عبدالله بن احمد شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمد مالقی ملقب به ضیاءالدین و معروف به ابن البیطار. رجوع به ابن بیطار و نیز به الاعلام زرکلی و روضات الجنات ص 451 شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ادریس الاودی الکوفی. وی از اعلام حفاظ حدیث و مردی فاضل و عابد بود و در آنچه روایت کند حجت است. رشید خواست وی را قضاوت دهد نپذیرفت و صلهء او را رد کرد. مذهب او در فتوی، مذهب مردم مدینه است. وی به سال 120 ه . ق. متولد شد و در 192 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ارقم بن عبد یغوث القرشی الزهری. صحابی و از کتاب و خال پیغمبر (ص) است. در فتح مکه اسلام آورد و رسول (ص) و ابوبکر و عمر وی را به کتابت گماردند سپس در باقی خلافت عمر و دو سال از خلافت عثمان متصدی بیت المال بود و استعفا کرد. عثمان وی را 30 هزار درهم جایزت داد نپذیرفت. وی به سال 44 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن اسحاق بن ابراهیم. از آل زیادبن ابیه و امیر یمن بود. به سال 371 ه . ق. بعد از مرگ پدر از جانب آل عباس ولایت یافت و در زمان امارت وی دولت آل زیاد در یمن به ضعف گرایید و بندگان آنان و والیان اطراف قیام کردند. امارت عبدالله 4 سال دوام یافت و به سال 375 ه . ق. به زبید درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن اسعدبن علی معروف به ابن الدهان. رجوع به ابن دهان ابوالفرج عبدالله و به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن اسعد التمیمی الیافعی المکی ملقب به عفیف الدین و مکنی به ابوالسعادات. رجوع به بابوالسعادات عبدالله بن اسعد و به روضات ص 457 شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن اسماعیل بن الشریف محمد بن علی الحسینی العلوی معروف به مولی عبدالله. از ملوک دولت اشراف علویین مراکش بود. بعد از مرگ برادرش احمد به سال 1141 ه . ق. با وی بیعت کردند. وی مردی جبار و با قساوت نفس بود. مردم مغرب چهار بار بر وی بشوریدند و او را خلع کردند و او دیگر بار بازگشت و تا سال 1171 ه . ق. که سال مرگ او است به امارت باقی بود. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن اسید الجهنی. از اشراف کوفه بود. در جنگ با حسین بن علی شرکت جست. مختار ثقفی وی را به سال 66 ه . ق. بکشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ایوب المنصوربن یوسف المظفر. از بنی رسول است. وی چندی با الملک المجاهد به ستیزه برخاست و سرانجام مغلوب و زندانی شد و به سال 734 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن بدیل بن ورقاء الخزاعی. صحابی است و سیادت خزاعه را یافت. در یوم الفتح اسلام آورد و در جنگ صفین و طائف و تبوک شرکت کرد. در صفین با علی (ع) بود و در این جنگ به سال 37 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن بری بن عبدالجبار المقدسی الاصل المصری، مکنی به ابومحمد و معروف به ابن بری. رجوع به ابن بری و ابومحمد عبدالله و رجوع به الاعلام زرکلی و روضات الجنات ص452 شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن بریدة بن الحصیب الاسلمی، مکنی به ابوسهل. تولد او به سال 14 ه . ق. است. وی قاضی و از رجال حدیث است. اصل وی از کوفه بود و در بصره سکونت جست. قضاوت مرو یافت و به سال 115 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن بسر المازنی از بنی مازن بن منصور. وی صحابی و از کسانی است که به هر دو قبله نماز گزارد. او آخرین صحابی است که به سال 88 ه . ق. به شام درگذشت. در صحیحین 50 حدیث از او روایت شده است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن بسطام الازدی. وی همراه جنید در نبرد با ترک در نزدیکی سمرقند شرکت کرد و در آن نبرد به سال 112 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن بشربن عمرو البغدادی. وی سید عبدالقیس و مردی شجاع و فصیح و صاحب رأی بود. قوم خود را برای جنگ با حجاج ثقفی در بصره فراهم آورد و مردم با او بیعت کردند. لیکن عبدالله در جنگ به سال 75 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن جبیربن نعمان الانصاری. صحابی است در عقبه و بدر حاضر شد و در جنگ احد امیر تیراندازان بود و در همین جنگ به سال 3 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی و تاریخ الخلفاء ص 75).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن جحش بن ریاب بن یعمر الاسدی. وی صحابی و از کسانی است که در آغاز به اسلام گرویدند. به بلاد حبشه و مدینه مهاجرت کرد. وی از امراء سرایا بود. در جنگ احد به سال 3 ه . ق. کشته شد و با حمزه در یک قبر مدفون گردید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن جد عان التیمی القرشی. وی رسول اکرم (ص) را قبل از بعثت درک کرد. (از الاعلام زرکلی) (از عیون الاخبار ج 1 ص 335).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن جعفربن ابیطالب بن عبدالمطلب الهاشمی القرشی. وی صحابی است و به سال 1 ه . ق. در حبشه متولد شد. او نخستین مولود مسلمانان در حبشه است. مردی کریم بود و شعراء وی را مدح میگفتند. در جنگ صفین از امیران لشکر علی (ع) بود. به سال 90ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی) (از عقدالفرید ص 144) (از تاریخ سیستان ص90).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن جعفربن محمد بن درستویه. رجوع به ابن درستویه ابومحمد و نیز به الاعلام زرکلی و سیرهء عمر بن عبدالعزیز ص 43 و روضات الجنات ص 448 شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن جعفر الکثیری از سلاطین یمن بود و سیرتی پسندیده داشت. به سال 910 ه . ق. در شحر درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حارث بن جزء الزبیدی صحابی است. در بصره اقامت کرد. وی قبل از مرگش نابینا شد و به سال 86 ه . ق. به مصر درگذشت. وی آخرین کس از صحابه است که به مصر درگذشتند. مصریان از وی احادیثی روایت کنند. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حارث بن قیس السهمی القرشی. شاعر و صحابی است. وی را به خاطر شعری که از جملهء آن. «اذا انالم ابرق...» آورده بود مبرق میگفتند. به سال 11 ه . ق. در یمامه و به قولی در طائف کشته شد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حارث بن نوفل الهاشمی القرشی. از اشراف قوم خویش و مردی پرهیزکار و ظاهر الصلاح بود. ابن زبیر وی را ولایت بصره داد و چون فتنهء ابن اشعث پدید شد. به عمان گریخت و به سال 84 ه . ق. بدانجا درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حجاج. رجوع به ابن یاسمین شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حجاج بن محصن بن جندب المازنی الثعلبی الغطفانی، مکنی به ابوالاقرع. وی شاعر و از سواران نامبردار دولت اموی است و بر عبدالملک بن مروان خروج کرد و به نجدة بن عامر الحنفی و سپس به عبدالله بن زبیر پیوست و چون ابن زبیر کشته شد ناشناس نزد عبدالملک رفت و شعر خود بر او خواند. عبدالملک وی را امان داد. شعر او نیک و اخبار او بسیار داشت. وی در حدود سال 90 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حجاج الازدی. از شجعان صدر اسلام است. به سال 36ه . ق. در جنگ صفین کشته شد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حسن بن نمی الثانی، از امراء مکه است که به سال 1040 ولایت یافت. و به سال 1041 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حسن بن احمد الانصاری القرطبی المالقی. از حفاظ حدیث و از کتاب و لغویان و شعراء بود. به سال 556 ه . ق. به مالقه متولد شد و در 611 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب الهاشمی القرشی. تابعی است. نزد عمر بن عبدالعزیز منزلتی داشت. وی به سال 70 ه . ق. متولد شد و در 145 ه . ق. در زندان منصور عباسی درگذشت. (از الاعلام زرکلی) (از تاریخ الخلفاء ص142) (از تاریخ بیهق ص 142).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حسن صیدلانی. منجم معروف. در هندسه و احکام نجوم و حساب و جبر و مقابله بارع بود. از مؤلفات وی: شرح کتاب جبر محمد بن یونس خوارزمی در جمع و تفریق و ضرب و تقسیم است. تاریخ وفاتش به تحقیق معلوم نیست ولی چون ابن ندیم از وی یاد میکند قطعاً قبل از سالهای 377 که ه . ق. زمان تألیف الفهرست است بوده و از طرفی هم چون شرح کتاب خوارزمی را نموده بعد از سنین 259 ه . ق. است و در این مدت 118 سال میانهء ابن ندیم و خوارزمی حیات داشته و از طرفی دیگر میدانیم که اگر به زمان ابن ندیم نزدیک بود قطعاً سال وفاتش را بدست می آورد پس باید به خوارزمی نزدیکتر باشد از اینرو در آخر مائهء سوم هجری میزیسته است. (از گاهنامه).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حسین بن عبداللهالعکبری البغدادی، مکنی به ابوالبقاء معروف به العکبری. رجوع به ابوالقباء محب الدین و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حسین بن مرعی بن ناصرالدین البغدادی. فقیه و متأدب و از اعیان عراق بود. به سال 1104 ه . ق. به کرخ بغداد متولد شد به بلاد شام و حجاز مسافرت کرد و به سال 1174 ه . ق. به بغداد درگذشت. از تألیفات اوست: انفع الرسائل فی شرح دلائل الخیرات. حاشیة علی المغنی. دیوان شعر و جز آن. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حسین تستری. ساکن اصفهان و صاحب مدرسهء نقش جهان اصفهان است. وی یکی از علما و مجتهدان و مردی صالح و پرهیزکار بود. اصلش از شهر تُستر (شوشتر) است. به نجف رفت و مدتی نزد مقدس اردبیلی تلمذ کرد سپس به اصفهان رفت و مدتی در آنجا ماند هم آنگاه به مشهد رفت. در آن جا شاه عباس وی را ملاقات کرد و مجدداً به اصفهان بازگشت. وی در بسیاری از کارها از جمله موقوفات چهارده معصوم و بناء مدرسهء نقش جهان و مدرسهء شیخ لطف الله راهنمای شاه بود. وی را تألیفاتی است از جمله، التتیمم لشرح الشیخ نورالدین علی قواعد در هفت مجلد. به سال 1021 ه . ق. به اصفهان درگذشت. (از روضات الجنات صص 365 - 368).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حسین یزدی. از علماء اصبهان است. از تألیفات او است: حاشیهء بر شرح التلخیص در بلاغت. شرح تهذیب المنطق. شرح القواعد در فقه. وی به سال 1015 ه . ق. به اصبهان درگذشت. (از الاعلام زرکلی) (از روضات الجنات ص363).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حشرج بن اشهب بن ورد. والی و از بزرگان و شعرای قیس است. در زمان عبدالملک بن مروان ولایت بیشتر شهرهای خراسان و پاره ای از شهرهای فارس و کرمان را یافت. وی محمد بن مروان را مدح گفت صاحب اغانی قصیده ای از او نقل کرده است. در حدود سال 90 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حکیم بن حزام الاسدی القرشی. صحابی و از شجعان بود. روز فتح مکه اسلام آورد و در جنگ جمل همراه عایشه پرچم دار قریش بود و در همان جنگ 36 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حمدان بن حمدون التغلبی العدوی، مکنی به ابوالهیجاء. رجوع به ابوالهیجاء و عبدالله بن حمدان و نیز به الاعلام زرکلی و مجمل التواریخ ص 374 شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حمزة بن سلیمان بن حمزة. یکی از ائمهء یمن بود. در زمان ملک مسعود بر صنعاء و ذمار استیلا یافت و به سال 612 ه . ق. با ملک مسعود نبرد کرد و به سال 614 ه . ق. در کوکبان درگذشت. وی از علماء زیدی است و در مذهب تصنیفاتی دارد. او را دیوان شعری است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حیدربن ابوالقاسم قزوینی. فقیه و از رجال حدیث است. به سال 582 ه . ق. به همدان درگذشت. از تألیفات اوست: کتاب مشیخة که در آن ترجمهء شیوخ خود را که از آنان حدیث شنیده است و یا بدو اجازت داده اند آورده است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن خازم بن اسماءبن الصلت السلمی البصری، مکنی به ابوصالح. از جانب بنی امیه امارت خراسان یافت و چون ابن زبیر قیام کرد عبدالله خازم اطاعت خویش را بدو نوشت و او وی را همچنان به حکومت خراسان بداشت. عبدالملک وی را به اطاعت خویش خواند، و او نپذیرفت. چون مصعب کشته شد عبدالملک سر وی را نزد ابن خازم فرستاد. او سر را بشست و بر آن نماز گزارد، سپس مردم خراسان بر او بشوریدند و او را بکشتند و سر او را نزد عبدالملک فرستادند. قتل وی به سال 72 ه . ق. بود و مدت 10 سال امارت کرد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن خالد، مکنی به ابوهفان المهزمی (یا محضرمی). رجوع به ابوهفان المهزمی عبدالله شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن خلیدبن سعد، مکنی به ابوالعمیثل. رجوع به ابوالعمیثل عبدالله بن خلید و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن دارم بن مالک بن حنظلة. از تمیم از عدنان جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی) (از عیون الاخبار ج 3 ص 41).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن داود الزبیری. فقیه و از مردم زبیر بود. از تألیفات او است: الصواعق و الرعود فی الرد علی بن سعود. وی به سال 1225 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی) (از عقدالفرید ج8 ص86).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن ذکوان القرشی المدنی محدث است. سفیان وی را در حدیث امیرالمؤمنین نامید. وی در حدیث ثقه بود. لیث گفت سیصد تن دنبال ابوالزناد دیدم که از او فقه و علم و شعر و صرف فرامیگرفتند. وی به سال 131 ه . ق. به مرگ مفاجاة درگذشت. (از الاعلام زرکلی) (از تاریخ گزیده ص799).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن رواحة بن ثعلبة. از مردم خزرج و صحابی و در شمار امراء و شعراء راجزین است. در جاهلیت کتابت میکرد. وی در بیعت عقبه با هفتاد تن از انصار حاضر بود. در جنگ بدر و احد و خندق و حدیبیة حضور یافت. رسول (ص) در یکی از غزوات وی را در مدینه جانشین خود فرمود. وی در وقعهء مؤتة یکی از امیران بود و به سال 8 ه . ق. در همان واقعه به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن رؤبة بن لبیدبن صخرالتمیمی. از شعراء جاهلی است. در جاهلیت متولد شد سپس اسلام آورد و تا زمان خلافت ولیدبن عبدالملک بزیست. سرانجام زمین گیر شد و به سال 90 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن زبعری بن قیس السهمی القرشی، مکنی به ابوسعد. رجوع به ابن زبعری و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن زبیربن العوام القرشی الاسدی. رجوع به ابن زبیر ابوبکر عبدالله و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن زبیر الحمیدی معروف به الحمیدی. از ائمهء حدیث و از مردم مکه بود. وی شیخ بخاری و رئیس اصحاب ابن عیینة است. او را مسندی است. به سال 219 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن زیدبن عاصم بن کعب البخاری الانصاری. صحابی و از مردم مدینه است. مردی شجاع بود مسیلمة الکذاب را بکشت. او را در الصحیحین 48 حدیث است. وی به سال 63 ه . ق. در وقعهء حرة به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن زیدبن عمرو الجرمی. از مردم بصره و عالم به قضاء و احکام و از رجال حدیث و ثقه بود. وی به سال 104 ه . ق. به شام درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سعدبن ابی جمرة الازدی الاندلسی. از علماء حدیث است. از تألیفات او است: جمع النهایة مختصر صحیح بخاری که به مختصر ابن ابی جمرة مشهور است. بهجة النفوس در شرح مختصر المراثی الحسان، در حدیث. وی به سال 695 ه . ق. به مصر درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سعدبن ابی سرح. از بنی عامر و فاتح افریقاست و در لشکری که حسن و حسین فرزندان علی (ع) و عبدالله بن عباس و عقبة بن نافع در آن بودند به افریقا رفت و طرابلس غرب تا طنجه را فتح کرد و سراسر افریقا را تحت فرمان آورد و به سال 37 ه . ق. به مرگ ناگهانی در عسقلان درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سعدبن نفیل الازدی. از مردم ازدشنوءة و از رؤسای کوفه است با سلیمان بن صرد به خونخواهی حسین (ع) برخاست و با بنی امیه جنگ کرد. و به سال 65 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سعودبن عبدالعزیزبن محمد. رجوع به ابن سعود عبدالله بن سعود و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سعیدبن حصین الکندی الکوفی، مکنی به ابوسعید. محدث کوفه بود. او را تفسیر و تصانیفی است. وی به سال 257 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سعیدبن سعدبن زیدبن محسن. از اشراف مکه بود بعد از مرگ پدر به سال 1129 ه . ق. امارت مکه یافت. مدت یکسال و سه ماه حکومت کرد سپس او را عزل کردند و به یمن رفت و تا سال 1136 ه . ق. بدانجا بود دیگر بار به امارت مکه رسید و به سال 1143 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سعیدبن عبدالله باقشیر. فقیه، متأدب و از علماء مکه بود. او را نظمی است. همهء کتابهای او شروح و حواشی و مختصرات است، از جمله: اختصار نظم عقیدة اللقانی. اختصار تصریف الزنجانی. نظم الحکم و شرح آن. وی به سال 1076 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سعیدبن مهدی الخوافی، مکنی به ابومنصور خوافی. وی کاتب و فرضی و محاسب بود و او را نظمی است. از تألیفات اوست: خلق الانسان. رجمة العفریت، که رد بر معری است. وی به سال 480 ه . ق. به بغداد درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سلام بن الحارث الاسرائیلی. صحابی است، هنگامی که حضرت رسول به مدینه رفت اسلام آورد و در شأن اوست آیهء «... شهد شاهد من بنی اسرائیل» (قرآن 46/10). و آیهء «من عنده علم الکتاب». (قرآن 13/43). وی با عمر در فتح بیت المقدس و جابیه حاضر بود و به سال 43 ه . ق. بمدینه درگذشت. از او در الصحیحین 25 حدیث است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سلیمان بن اشعث الازدی السجستانی معروف به ابن ابی داود. رجوع به ابن ابی داود ابوبکربن سلیمان و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سلیمان بن داود، مکنی به ابومحمد و معروف به ابن حوط الله. رجوع به ابن حوط الله ابومحمد عبدالله شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سلیمان بن داود الاندی. قاضی، فقیه، اصولی و حافظ حدیث و مایل به اجتهاد بود. تولد او به سال 549 در «انده» از بلاد اندلس بود. قضاوت اشبیلیه و قرطبه و مرسیه و دیگر شهرها یافت و کتابها تصنیف کرد. به سال 612 ه . ق. به غرناطه درگذشت. (از الاعلام زرکلی) (از روضات الجنات ص 453).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سلیمان بن وهب الکاتب. از وزراء عباسی و از بزرگان آن دولت بود. 10 سال وزارت المعتضد بالله را یافت. تولد او به سال 226 ه . ق. است و در 288 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن شداد. رجوع به ابن شداد عزالدین ابوعبدالله و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن شهاب حسین یزدی الشهابادی. رجوع به عبدالله بن حسین یزدی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن صالح بن جمعة بن شعبان السماهیجی البحرانی. از فقها و ادبا بود. از تألیفات او است. جواهر البحرین فی احکام الثقلین. الصحیفة العلویة. مصائب الشهداء و مناقب السعداء در پنج مجلد. ریاض الجنان المشحون باللؤلؤ والمرجان، که به روش و سبک کشکول شیخ بهایی نوشته. کتاب الخطب. منیة الممارسین فی اجوبة الشیخ یاسین. المسائل الحسینیة و جز آن. وی به سال 1135 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن صفوان بن امیة بن خلف. مردی شجاع و از اصحاب ابن زبیر بود و حجاج بن یوسف با وی جنگ کرد. وی به سال 73 ه . ق. در روزی که ابن زبیر به قتل رسید کشته شد. حجاج سر او را نزد عبدالملک بن مروان فرستاد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن صفوان الجمحی. در روزگار منصور عباسی امارت مدینه یافت و به سال 160 ه . ق. به مدینه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن طاوس بن کیسان الهمدانی. از عابدان یمن و فقهاء مشهور و از رجال حدیث و ثقه است. وی به سال 132 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن طاهربن الحسین بن مصعب الخزاعی. امیر خراسان و از مشهورترین والیان عصر عباسی است. وی مدتی ولایت شام یافت سپس به سال 211 ه . ق. به مصر رفت و مدت یک سال بدانجا بماند آنگاه به دینور رسید و مأمون او را ولایت خراسان داد و عبدالله از خود کفایتی نشان داد. بدان جهت طبرستان و کرمان و ری و حوالی آنها ضمیمهء حکمرانی وی شد. تولد عبدالله به سال 182 ه . ق. بود و به سال 230 ه . ق. به نیشابور درگذشت. ابن اثیر نویسد: عبدالله طاهر مردی بسیار بخشنده و عالم و باتجربه بود و شعراء برای او مرثیه گفته اند. ابن خلکان نویسد: عبدالله مردی بزرگ و عالی همت و مورد اعتماد مأمون بود. ذهبی گوید عبدالله از بزرگان ملوک است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن طفیل الدوسی از فضلاء صحابه و قدیم الاسلام است. به حبشه مهاجرت کرد و در فتوحات ابوبکر شرکت داشت. به سال 13 ه . ق. در واقعهء اجنادین کشته شد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن طیب، مکنی به ابوالفرج. رجوع به ابن الطیب ابوالفرج و و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عامربن کریزبن ربیعة الاموی، مکنی به ابوعبدالرحمان. به سال 4 ه . ق. به مکه متولد شد. در خلافت عثمان ولایت بصره یافت و لشکری به سیستان فرستاد و داور و دارابجرد و مروالروز و سرخس و ابرشهر طوس و طخارستان و نیشابور و ابیورد و بلخ و طالقان و فاریاب و رساتیق هرات و آمل و بست و کابل را فتح کرد. وی به سال 59 ه . ق. به بصره درگذشت. عبدالله مردی شجاع و سخاوتمند بود. عمران و آبادی را دوست میداشت. بسیاری از خانه های بصره را خرید و ویران ساخت و راه عمومی کرد. وی کسی است که در عرفه حوض ها ساخت و چشمه ها بدانجا جاری ساخت و مردم را آب داد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عامر یحصبی الشامی، مکنی به ابوعمران. رجوع به ابن عامر، مکنی به ابوعمران و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عباس بن عبدالمطلب القرشی الهاشمی. رجوع به ابن عباس عبدالله بن عباس و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالحکم بن اعین بن لیث بن رافع معروف به ابن عبدالحکم. رجوع به ابن عبدالحکم ابومحمد عبدالله و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن ابی بکر بافضل الحضرمی السعدی المذحجی. فقیه و رئیس فقیهان بلاد خود بود. از تألیفات او است: المقدمة الحضرمیة فی فقه الشافعیه. الحجج القواطع فی الواصل و القاطع. رسالة فی علم الفلک و جز آن. وی به سال 850 ه . ق. متولد شد و به سال 918 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن عقیل القرشی الهاشمی العقیلی ملقب به بهاءالدین. رجوع به ابن ابومحمد بهاءالدین و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاْ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن فضل بن بهرام التمیمی الدارمی السمرقندی، مکنی به ابومحمد. رجوع به ابومحمدبن عبدالله بن عبدالرحمان و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن معاویة بن حدیج بن التجیبی. به سال 152 ه . ق. منصور عباسی وی را ولایت داد. او نخستین کس است که با رداء سیاه خطبه خواند. وی تا پایان عمر خویش در ولایت باقی بود و به سال 155 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن معاویة بن هشام الاموی البلنسی. بعد از مرگ پدر خود زمام کار اندلس را بدست گرفت و سپس به سال 171 ه . ق. برادر وی هشام که ولایت عدن داشت از مارده بیامد. عبدالله با وی بیعت کرد هشام به سال 180 ه . ق. درگذشت و فرزند او حکم ولایت یافت عبدالله به قصبهء بلنسیه رفت و بر حکم عاصی شد، آنگاه به اطاعت او درآمد چون حکم فرزند عبدالرحمان را ولایت عهد ساخت عبدالله لشکری فراهم کرد تا بر او خروج کند، لیکن بیمار شد و فلج گشت و لشکر او پراکنده شدند و عبدالله در 208 ه . ق. در بلنسیه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالرحمان ابی زید النفراوی القیروانی، مکنی به ابومحمد معروف به ابن ابی زید. رجوع به ابن ابی زید ابومحمد عبدالله و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالرحمان ناصر الاموی معروف به ابن الناصر. امیر و از نجباء خلفاء اندلس و از دوستداران علم و علماء بود. او را تصنیف ها است از جمله: کتاب العلیل و القتیل که اخبار بنی عباس را تا خلافت الراضی بن المقتدر در آن فراهم کرده است. المسکتة در فضائل بقی بن مخلد. پدرش وی را به توطئه بر خلع خود متهم کرد و به سال 339 ه . ق. او را بکشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالرزاق بن عبدالعظیم العثمانی. فقیه مالکی است. از تألیفات او است: سلاح الایمان فی الصلاة و تلاوة القرآن. بدایة السلوک «منظومه است». تنبیه الغافل الی مرتبة العاقل. وی به سال 945 ه . ق. متولد شد و در سال 1027 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالظاهربن نشوان الجذامی ملقب به محی الدین و معروف به ابن عبدالظاهر. رجوع به عبدالظاهر محی الدین ابوالفضل و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن محمد البکری الاندلسی، مکنی به ابوعبید بکری. رجوع به ابوعبید بکری عبدالله... و به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالمدان الحارثی. صحابی و از سادات عرب یمن است و از جانب علی (ع) ولایت یمن یافت و در جنگی که با لشکریان معاویه به سرکردگی بسربن ارطاة کرد به سال 40 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالمطلب بن هاشم الهاشمی القرشی ملقب به الذبیح پدر رسول (ص) است. به سال 81 قبل از هجرت مدینه متولد شد و به سال 53 قبل از هجرت درگذشت. وی کوچکترین پسران عبدالمطلب بود پدرش نذر کرد که هرگاه خدا ده فرزند به او عطا کند و در زندگی او بحد شباب برسند یکی از آنان را در مقابل کعبه قربانی کند و چون حاجتش برآمد فرزندان را در مقابل هبل که بزرگترین بتان بود برده و قرعه کشید به نام عبدالله آمد و عبدالمطلب وی را بغایت دوست داشت بدین جهت یکصد شتر بجای او فدیه کرد بدین جهت معروف به الذبیح شد زوجه وی آمنه بنت وهب مادر حضرت محمد بود. عبدالله در زمانی که آمنه آبستن بود به قصد تجارت به غزه رفت و در مراجعت چون به مدینه رسید مریض شده و درگذشت. و بعضی گویند به الابواء (بین مکه و مدینه) درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالواحد احمدبن محمد بن عبدالرحمان بن معاویة بن حدیج. یکی از والیان اسکندریه است که در فتنهء اندلسیان و صوفیان به سال 199 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبد عمروبن صیفی بن نعمان معروف به ابن حنظلة. از مردم اوس و از اعلام تابعین است. هنوز متولد نشده بود که پدرش کشته شد. چون در وقعهء یوم حرة مردم مدینه شورش کردند و عمال بنی امیه را خارج کردند، با او به امیری بیعت کردند و پیمان مرگ بستند. عبدالله با لشکر یزیدبن معاویه جنگی سخت کرد و سرانجام سپاهیان بنی امیه وارد مدینه شده و ابن حنظله و بسیاری از اصحاب وی را بکشتند. تولد او به سال 2 ه . ق. بود و در سال 63 به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبیدالله، مکنی به ابوالسری و ملقب به ابن الدمینه. از بنی عامربن تیم الله از خثعم است و دمینه مادر او است. وی شاعری بدوی است بیشتر اشعارش غزل و نسیب و فخر است. او را دیوان شعری است. وی در حدود سال 140 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبیداللهبن ابی ملیکة بن التیمی المکی. قاضی و از رجال حدیث و ثقه است و از جانب زبیر قضاوت طائف یافت. وی به سال 117 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عثمان بن جبلة الازدی العتکی... حافظ حدیث و ثقه بود. از جانب عبدالله بن طاهر قضاوت جوزخان بدو داده شد و او نپذیرفت. وی به سال 145 ه . ق. متولد شد و به سال 221 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عجلان بن عبدالاجب بن عامر النهدی. شاعر جاهلی است. شعر وی عذوبت خاصی دارد و در حدود سال 50 قبل از هجرت درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عروة الهروی. از حفاظ حدیث است. او راست: کتاب الاقضیة. وی به سال 311 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عزبن نصرالله انصاری الوزان ملقب به موفق الدین. فاضل بود و در طب معرفتی داشت. مقصورهء ابن درید را تخمیس کرده است. مدتی در بعلبک اقامت کرد و به سال 677 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عزیزبن الکنانی. تابعی است و مقامی رفیع دارد و در زمرهء توابین است. عبدالله از مردم کوفه بود و در جنگهای کوفیان با بنی امیه و بعضی وقایع دیگر شرکت جست. به سال 65 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عکیم. رجوع به ابومعبد عبدالله شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن علقمة الاسلمی. آخرین صحابی است که به سال 87 ه . ق. به کوفه درگذشت. در صحیحین 95 حدیث از وی روایت شده است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن علوی بن احمد المهاجربن عیسی الحسینی الحضرمی. معروف به حداد فاضل و از مردم تریم (حضرموت) است. از تألیفات اوست: المعاونة و المؤازرة اللراغبین فی طریق الاخرة. اتحاف السائل باجوبة المسائل. النصائح الدینیة و جز آن. وی به سال 1044 ه . ق. متولد شد و به سال 1132 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن علی معروف بشیخ سدید. شیخ طب دیار مصر بود. به خدمت العاضد درآمد و عمری دراز یافت. وی به سال 592 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن علی بن جارود النشابوری، مکنی به ابومحمد معروف به ابن الجارود. مجاور مکة و از حفاظ حدیث بود. او راست: المنتقی فی الاحکام. وی به سال 307 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن علی بن عبدالله بن خلف اللخمی المری الرشاطی معروف به رشاطی. از علماء حدیث و از مردم (مریه) اندلس است. او راست: کتاب الاعلام بما فی المؤتلف و المختلف اللدارقطنی من الابهام. وی به سال 542 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن علی بن محمد بن سلیمان بن حمائل مشهور به ابن غانم. شاعر است و به حدیث اشتغال داشت. ولادت و وفات او به دمشق بود. ولایت دیوان انشاء دمشق یافت و با صلاح الدین صفدی مراسلات داشت. از کتب او است: الفائق فی الکلام الرائق. تولد او به سال 711 ه . ق. است. و در 744 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی). رجوع به ابن غانم شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن علی بن مکتفی المعتضد معروف به المستکفی بالله. از خلفاء دولت عباسی عراق است. بعد از خلع المتقی بالله به سال 333 ه . ق. با او بیعت کردند و مدت یکسال و چهار ماه خلافت کرد. به امر او القاب معزالدوله، عمادالدوله، رکن الدوله را در پولها سکه زدند. سرانجام معزالدوله دو تن از دیلمیان را فرمود تا او را از تخت فرود آوردند و عمامهء وی را به گردنش بسته کشان کشان نزد معزالدوله بردند و چشم او را میل کشیدند سپس او را زندانی کردند و به سال 338 ه . ق. در زندان درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمر، مکنی به ابوسعید و ملقب به بیضاوی. رجوع به بیضاوی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمر بن بدربن عبدالله بن جعفر. از سلاطین حضرموت بود به سال 1031 ه . ق. پس از مرگ پدر ولایت یافت. پس از چندی از سلطنت کناره گرفت و به مکه رفت و عزلت گزید و به سال 1045 ه . ق. به مکه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمر بن خطاب العدوی. صحابی و از معززترین خانواده های قریش در جاهلیت بود. با پدر خود به مدینه هجرت کرد و در فتح مکه حاضر بود. مدت 6 سال در اسلام فتوی داد پس از قتل عثمان گروهی نزد وی آمدند که با او به خلافت بیعت کنند نپذیرفت. وی دوبار در جنگ افریقا شرکت کرد. نخست به همراهی ابن ابی سرح و بار دوم با معاویة بن حدیج. وی به سال 73 ه . ق. درگذشت. او آخرین صحابی است که به مکه درگذشت. از او 2630 حدیث در صحیحین روایت شده است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمر بن عبدالله بن احمد ملقب به بامخرمة. مفتی یمن و علامهء عصر خود بود. به حضرموت و زبید و الشحر و عدن و تعز و حرمین تدریس کرد و به سال 943 ه . ق. قضاوت الشحر را یافت سپس استعفا کرد و به عدن رفت. تولد او به سال 907 ه . ق. بود و در 971 ه . ق. به عدن درگذشت. او راست: المصباح فی شرح العدة و السلاح. الدرة الزهیه فی شرح الرحییة. حقیقة التوحید فی الرد علی طائفة ابن عربی. الفتاوی. تألیفی در معرفت اوقات و سمت قبله و معرفت ساعات. رساله ای در علم حساب. تألیفی در علم مساحت. تکمیل و تذییل بر طبقات اسنوی. رسالة فی العمل بالربع المجیب. رسالة فی ظل الاستواء، الجداول المحققة المحررة فی علم الهیئة. و او راست: ارجوزه ها و شعر. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمر بن عثمان بن عفان الاموی القرشی. شاعری ظریف طبع و سخاوت مند بود. در جنگهائی که مسلمة بن عبدالملک به روم کرد با وی بود. بخاطر سکونت او در قریه العرج وی را عرجی لقب دادند. او به اتهام قتل بندهء خویش به امر محمد بن هشام والی مکه به زندان افتاد و در زندان در حدود سال 120 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمر بن عیسی ، مکنی به ابویزید دبوسی. نخستین کس است که علم خلاف را بوجود آورد. نسبت او به «بوسیه» بین بخاری و سمرقند است. مردی فقیه بود و به سال 420 ه . ق. به بخاری درگذشت. او راست تأسیس النظر. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمر بن غانم بن شرحبیل الرعینی. قاضی، فقیه و پادشاه بود و از مردم افریقیه است. برای کسب علم به شام و عراق رفت. هارون الرشید به سال 171 ه . ق. وی را قضاء افریقیه کرد و بدان شغل بود تا به سال 190 ه . ق. در قیروان درگذشت. اخبار او بسیار است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمر بن محمد مشهور به الافیونی. از ادباء و شعراء عصر خود بود. مولد او طرابلس شام است و به مصر رفت و سپس به شام بازگشت و تا پایان عمر در دمشق سکونت جست. وی به سال 1154 ه . ق. به دمشق درگذشت. از تألیفات اوست: العقود الدریة فی رحلة الدیار المصریة الزهرالبسام فی فضائل الشام. رنة المثانی فی حکم الاقتباس القرآنی. المنحة القدسیه فی الرحلة القدسیه. دیوان شعر و جز آن. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمروبن حرام بن ثعلبه. از بزرگان صحابه و از نقباء اثناعشر است. وی با 70 تن از انصار در عقبه و جنگ بدر شرکت کرد و به سال 3 ه . ق. در جنگ احد به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمروبن عاص از قریش و صحابی است. در جاهلیت کتابت میکرد و سریانی را نیک میدانست. او پیش از پدر اسلام آورد و از حضرت رسول اجازه خواست تا آنچه او گوید بنویسد. وی مردی کثیرالعبادة بود چندانکه پیغمبر او را فرمود جسد ترا بر تو حقی است و زن تو را بر تو حقی است و دو چشم تو را بر تو حقی است. در غزوات حاضر بود و به سال 65 ه . ق. در آخر خلافت عمر به طائف درگذشت. در صحیحین از او 700 روایت آمده است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمروالنهدی. از اصحاب مختار ثقفی است. در جنگ صفین با علی (ع) حاضر بود و در جنگهای مختار حضور داشت و در جنگ مصعب بن زبیر در نزدیکی کوفه به سال 67 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عودة بن عبدالله صوفان بن عیسی القدومی. فقیه حنبلی و از مردم فلسطین است. از تألیفات اوست: المنهج الاحمد فی درهء المثالب التی تنمی لمذهب الامام احمد. بغیة النساک و العباد فی البحث عن ماهیة الصلاح و الفساد. هدایة الراغب الاجوبة الدریه فی دفع الشبه و المطاعن الواردة علی الملة الاسلامیة.الرحلة الحجازیة و جز آن. وی به سال 1246 ه . ق. متولد شد و در 1331 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عوف، مکنی به ابومسلم. رجوع به ابومسلم خولانی تمیمی عبدالله شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عیسی بن بختویه. رجوع به ابن بختویه ابوالحسن عبدالله بن عیسی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عیسی الاصفهانی ثم التبریزی مشهور به افندی. در حدود سال 1130 ه . ق. به تبریز درگذشت. عالم امامی است. از تألیفات اوست: ریاض العلماء در چند مجلد که دو مجلد آن به خط مؤلف در کتابخانهء دانشکده ادبیات تهران موجود است. (از الاعلام زرکلی) (از فهرست نسخ خطی دانشکده ادبیات تهران).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن غانم الدراجی الهذالی النجاعی. از مردم جزائر و فقیه و متصوف است. تولد و تعلیم او در قسطنطنیه بود، سپس به تونس و مدینه رفت و در مدینه سکونت جست. از تألیفات اوست: ارشاد اهل الهمم العلیة فی الادعیة النبویة. وی به سال 1296 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن فروخ الفارسی. فقیه و عالم به احادیث و از مردم افریقا بود. روح بن حاتم قضاوت بروی عرضه کرد و او نپذیرفت. به سال 176 ه . ق. به مصر درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن فیصل بن ترکی. از امراء نجد است بعد از پدر به اتفاق آل سعود ولایت نجد یافت. و در آغاز کار سیاستی نیکو پیش گرفت. سپس با بنی اعمام خویش بدرفتاری کرد و آنان وی را به سال 1277 ه . ق. خلع کردند و او در حائل اقامت جست سپس در حدود سال 1305 ه . ق. به ریاض آمد و به رسیدن بدانجا درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن قاسم بن مظفربن علی شهرزوری ملقب به المرتضی. مردی فاضل بود و او را شعری رائق است. مدتی به بغداد اقامت کرد سپس به موصل رفت و تا پایان عمر قضاوت آنجا را بعهده داشت. وی به سال 465 ه . ق. متولد شد و در 511 ه . ق. به موصل درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن قحطان بن اسعدبن ابی یعفر. به سال 333 ه . ق. در عهد عباسیان ولایت یمن را مستق بعهده داشت و خطبهء عباسیان را قطع کرد و به نام ممالیک مصر خطبه خواند به سال 387 ه . ق. به زبید درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن قیس. رجوع به ابوخمیصه عبدالله بن قیس شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن قیس بن سلیم بن حضاربن حرب. رجوع به ابوموسی اشعری عبدالله بن قیس و الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن کثیر الداری المکی. رجوع به ابن کثیرعبدالله بن کثیر و الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن کعب بن عمروالانصاری. صحابی است. در جنگ بدر شرکت کرد. وی به سال 30 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن لهیعة بن فرعان الحضرمی المصری، مکنی به ابوعبدالرحمان. رجوع به ابن لهیعة ابوعبدالرحمان و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن مالک بن نصر. از مردم شنوءة از ازد قحطانیه و جدی جاهلی است. از نسل اوست: ماسخة بن حارث. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن مبارک بن واضح المروزی. رجوع به ابن مبارک ابوعبدالرحمان و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد. رجوع به ابن السید ابومحمد عبدالله بن محمد بن السید شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن ابی بکر العیاشی معروف به عیاشی مغربی. از افاضل مغرب است. مدتی دراز در مشرق سفر کرد و «رحله ای» در چند مجلد بنوشت. وی به سال 1090 ه . ق. به مغرب درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن ابی شیبة العبسی. حافظ حدیث بود و کتبی در احادیث نوشته است. از جمله: المسند المصنف. وی به سال 235 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن ابی عصرون، مکنی به ابوسعید. رجوع به ابن ابی عصرون ابوسعید شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن علان ، مکنی به ابواحمد و معروف به ابن ابی علان. قاضی اهواز و معتزلی بود. او را تصانیفی نیک است. به سال 321 ه . ق. متولد شد و به سال 409 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن احمدبن خلف المطری الخزرجی العبادی المدنی معروف به المطری. حافظ حدیث و مورخ بود. او راست: تاریخ المدینة. وی به سال 698 ه . ق. متولد شد و در 765 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن جعفربن حیان الاصبهانی، مکنی به ابومحمد. از حفاظ حدیث است. نسبت او به جدش حیان است از تألیفات اوست: کتاب السنة. وی به سال 469 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن الحسین معروف به ابن ناقیا. رجوع به ابن ناقیا و به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن حکم بن سهل بن عبدالله بن محمد بن حکم باقشیر معروف به ابن باقشیر. وی فقیه و از مردم حضرموت است. از تألیفات اوست: قلائد الخرائد و فوائد الفوائد در فقه. القول الموجز المبین. السعادة و الخیر فی مناقب السادة بنی قشیر. وی به سال 958 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن خصیب معروف به ابن خصیب. یکی از قضاة مصر و مردی قوی النفس و فاضل بود او را کتبی است در رد بعضی علما. وی به سال 272 ه . ق. به اصبهان متولد شد و در 347 ه . ق. به مصر درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن زیاد النیشابوری. حافظ حدیث و امام شافعیهء عراق بود. او را تصانیفی است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن سعیدبن سنان الخفاجی. رجوع به ابن سنان خفاجی و به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن سید، مکنی به ابومحمد و معروف به بطلیوس. رجوع به ابن سید ابومحمد عبدالله و به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن سید رای بن عبدالوهاب بن وزیر القیسی معروف به ابن وزیر از امراء مغرب بود. پس از پدر خود ولایت قصر الفتح و حدود غربی آن را یافت لکن ولایتش چندی نپایید و فرنگان به سال 614 ه . ق. بر وی غالب شدند و او را اسیر کردند. وی با حیله ای خود را رها کرد و به مراکش رفت و بدانجا مناصبی یافت سپس به اشبیلیه شد. محمد بن یوسف بن هود در 627 ه . ق. او را به مارده به قتل رساند. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن صارة البکری الاندلسی معروف به شَنْتَرینی. وی شاعرو کاتب بعضی امراء بود سپس به وراقت پرداخت. او راست دیوانی در شعر و شعر او را رقتی است. وی به سال 517 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن عامر الشبراوی. فقیه و از مردم مصر است. او را نظمی است. وی ریاست الازهر یافت. از تألیفات اوست: دیوان شعر. مفتاح الالطاف فی مدائح الاشراف و جز آن. وی به سال 1091 ه . ق. متولد شد و در 1172 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن عبدالرحمان بن الحکم بن هشام. از ملوک بنی امیه به اندلس است. به سال 275 ه . ق. روز مرگ برادرش منذر مردم قرطبه با وی بیعت کردند. مورخان وی را از صلحای بنی امیهء مغرب میدانند. او به سال 300 ه . ق. در قرطبه درگذشت. در عهد وی شورشهایی بپا گشت. وی مردی مقتصد بود و اسراف را خوش نداشت. صدقات و مبرات بسیار میداد و مردی پرهیزگار و متفنن در علوم بود و به لغات عربی آشنایی داشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن عبدالله بن جعفربن الیمان الجعفی، مکنی به ابوجعفر. حافظ حدیث و ثقه بود. وی نخستین کسی است که مسند صحابه را به ماوراءالنهر جمع کرد، و بدان جهت مسندی لقب یافت. وی امام حدیث در ماوراء النهر بود. به سال 229 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن عبدالله بن حسن بن الحسن بن علی بن ابی طالب شریف معروف به اشتر العلوی. از دعاة و پیشوایان شورش ضد عباسیان بود به همراهی پدرش در مدینه بر منصور عباسی خروج کرد. پدرش او را به بصره فرستاد تا اسبانی بخرد و او پس از خریدن اسب به سند رفت و از عمر بن حفص امیر آن ناحیت خلوت خواست و از فرماندهان وی برای پدر خویش بیعت گرفت. هنگامی که عمر بن حفص عازم حرکت بود خبر مرگ ابوالاشتر به وی رسید. عمر این خبر را از عبدالله مخفی داشت و او را نزد یکی از ملوک سند فرستاد و او در آنجا به اکرام بزیست. منصور او را طلبید ولی عمر اجابت نکرد سپس یکی از عمال منصور بر وی دست یافت و او را به سال 151 ه . ق. در شاطی مهران به قتل رساند. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن عبدالله بن عاصم الانصاری. از بنی ضبیعة و شاعری هجاگوی و از طبقهء جمیل بن معمر و نصیب بود و معاصر جریر و فرزدق و از مردم مدینه بود. ولیدبن عبدالملک او را به یمن تبعید کرد. حماد راویه او را در نسیب بر شعرای زمان وی مقدم میداشت عبدالله بخاطر تنگی گوشهء چشمش به احوص ملقب شد. وی به سال 105 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن عبدالله بن عبدالرحمان السعدی معروف به الغالب بالله. از ملوک دولت سعدیان مراکش است. به سال 965 ه . ق. به سلطنت مراکش رسید. وی مردی فاضل بود و به آبادانی و ترقی زراعت و صناعت رغبتی عظیم داشت. در عصر وی مراکش به پیشرفتهایی نائل شد. وی به سال 933 ه . ق. متولد شد و 981 ه . ق. به مراکش درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن عبدالمعین بن عون معروف به عبدالله پاشا. از امراء مکه است که لقب پاشا و وزارت یافت و سپس به سال 1274 ه . ق. بعد از مرگ پدر به امارت رسید. وی به سال 1237ه . ق. متولد شد و در 1294 ه . ق. به طائف درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابی محمد بن عبیدبن سفیان معروف به ابن ابی الدنیا. رجوع به ابن ابی الدنیا و به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن عبیدالله معروف به ابن الخاقان. رجوع به ابن خاقان شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن عبید قرشی. رجوع به ابن ابی الدنیا شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن علی بن ابوطالب، مکنی به ابوهاشم. رجوع به ابوهاشم عبدالله بن محمد و نیز به الاعلام زرکلی و خاندان نوبختی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن علی بن عباس، مکنی به ابوجعفر و معروف به منصور. وی دومین خلیفهء عباسی و نخستین کس از ملوک عرب است که به علوم توجه کرد. وی عارف به فقه و ادب بود و در فلسفه و علم فلک تقدمی داشت و به علما محبت میکرد و پس از مرگ برادرش سفاح به سال 136 ه . ق. به خلافت رسید. شهر بغداد را به سال 145 ه . ق. او بنا کرد. در زمان او اعراب به علوم یونان و ایران توجه کردند. در عهد او محمد بن ابراهیم فزاری نخستین اسطرلاب را ساخت. منصور از لهو و لعب گریزان و مردی جدی و متفکر بود. توقیعات او در کمال بلاغت است. به سال 95 ه . ق. متولد شد. و در 158 ه . ق. به بئر میمون در مکه درگذشت. وی مدت 12 سال خلافت کرد. رجوع به آل عباس شود. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن علی بن عبدالله بن العباس بن عبدالمطلب، مکنی به ابوالعباس سفاح. نخستین خلیفهء عباسی است. ابومسلم خراسانی به سال 132 ه . ق. با وی به خلافت بیعت کرد و مردم را به اطاعت او خواند. وی مردی سخت عقوبت و بزرگ انتقام بود. بقایای امویان را بکشت و به دار زد و بسوخت تا آنجا که جز اطفال و کسانی که به اندلس گریختند کسی از آنان نماند. و بدان جهت او را سفاح گفتند که بسیاری از بنی امیه را بکشت و خون ایشان را بریخت. سفاح هاشمیه را بنا کرد و مقر حکومت خود ساخت. او نخستین کسی است که وزارت را در اسلام بوجود آورد و پیش از او امویان مردانی را جهت مشورت برمیگزیدند. وی به سال 104 ه . ق. متولد شد و در 136 ه . ق. به انبار درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن علی عجمی الشنشوری. وی فرضی و از فقهاء شافعیه و خطیب جامعه الازهر مصر بود. از تألیفات او است: قرة العینین فی مساحة ظرف القلتین در فقه. الفوائد الشنشوریه فی شرح منظومة الرحبیه در فرائض. الفوائد المرضیه فی شرح الملقبات الوردیه. وی به سال 999 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن علی کلبی. از امراء کلبیان اصحاب صقلیه است که خطبه بنام ملوک فاطمیهء مصر میکردند. به سال 375 ه . ق. بعد از مرگ برادر خود جعفر به امارت رسید. او مردی ادیب و دوستدار علم و علماء بود. به سال 379 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن علی هروی. از ذریهء ابی ایوب انصاری معروف به شیخ الاسلام و حافظ حدیث و از ائمه بوده است. او راست: منازل السائرین در حدیث. ذم الکلام و جز آن. وی به سال 410 ه . ق. متولد شد و در 485 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن عیسی المروزی، مکنی به ابومحمد و معروف به عبدان. وی حافظ حدیث و مفتی مرو بود. مدتی در مصر اقامت کرد و سپس به مرو رفت. او نخستین کسی است که مذهب شافعی را در خراسان نشر داد. از تألیفات اوست. المعرفة در یک صد جزء. الموطأ. وی به سال 620 ه . ق. متولد شد و در 693 ه . ق. به مرو درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن فرحون الیعمری المالکی. فقیه و از علماء حدیث بود. اصل او از مردم تونس و مولد و منشأاش مدینه است. از تألیفات او است: الدر المخلص من التفصی و الملخص در حدیث. کشف الغطافی شرح مختصر الموطاً در چهار مجلد. العدة. وی به سال 692 ه . ق. متولد شد و در 769 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن قائم بن المقتدر، مکنی به ابوالقاسم و ملقب به المقتدی بامرالله. رجوع به ابوالقاسم عبدالله مقتدی و مقتدی و نیز به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن محمد بن عبدالله، مکنی به ابوسعید و معروف به عبدالله استرآبادی. وی حافظ حدیث و مورخ بود. اصل او از استرآباد از نواحی طبرستان است. در سمرقند اقامت کرد و تاریخ سمرقند را نوشت. ابن اثیر از آن تاریخ یاد کرده است. وی به سال 405 ه . ق. به سمرقند درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن منازل، مکنی به ابومحمد و معروف به ابن منازل. صوفی و از اجلهء مشایخ نیشابور است. طریقه ای مخصوص به خود داشت. به علوم ظاهر (شریعت) نیز عالم بود. حدیث بسیار مینوشت و روایت میکرد. وی به سال 329 ه . ق. به نیشابور درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن ناجیة البربری الاصل البغدادی از حفاظ حدیث و مردی ثقه بود. او راست: مسند. وی به سال 301 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن نافع بن مکرم، مکنی به ابوالعباس. مردی زاهد و از صلحا بود و از نشابور پیاده به مکه رفت مدت 70 سال عمر کرد. وی به سال 384 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن ناقیا ، مکنی به ابوالقاسم و معروف به ابن ناقیا. رجوع به ابن ناقیا ابوالقاسم عبدالله شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن وداع بن زیار. رجوع به ابن وداع عبدالله شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن هبة الله ملقب به شرف الدین و معروف به ابن ابی عصرون. رجوع به ابن ابی عصرون و الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن یوسف بن نصر الازدی، مکنی به ابوالولید و معروف به ابن فَرَضی. رجوع به ابن فرضی ابوالولید و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن یوسف زوزنی. مردی ادیب و از شعراء ظرفاء بود. پادشاهان خراسان او را جهت ندیمی خویش و تربیت و تعلیم فرزندانشان برگزیدند. وی مردی بسیار بذله گو و حاضرجواب و کوتاه قامت بود و قیافه ای مضحک داشت. سال 431 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد اندلسی، مکنی به ابومحمد. رجوع به ابن زهره ابومحمد عبدالله شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بخاری ، مکنی به ابومحمد. رجوع به ابومحمد عبدالله بن محمد بخاری شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بدری دمشقی مصری وفائی ملقب به تقی الدین و معروف به عبدالله البدری. ادیب، عارف به تاریخ و شعر بود. از تألیفات اوست. راحة الارواح فی الحشیش و الراح. مجموعهء شعر و نوادر. عرة الصباح فی وصف الوجوه الصباح. المطالع البدریه فی المنازل القمریه. نزهة الانام فی محاسن الشام. وی به سال 887 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن بطلیوسی. رجوع به ابن السید شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن بغدادی، مکنی به ابوالقاسم معروف به ابن ناقیا. رجوع به ابن ناقیا شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن بلخی، مکنی به ابوعلی. محدث بلخ بود از کتب اوست: العلل، التاریخ. وی به سال 294 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن بلیغ بن عبدالله بن محمد معروف به عبدالله پاشا فکری. وزیر مصر و از متأدبان بود او را نظمی است. وی در الازهر علم آموخت و مناصبی یافت و به اتهام شرکت در انقلاب عربی به زندان افتاد و سپس تبرئه شد. از تألیفات اوست: الفوائد الفکریه. المملکة الباطنیه و جز آن. وی به سال 1250 ه . ق. متولد شد و در 1307 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد حجازی بن عبدالقادربن محمد مشهور به ابن قضیب البان. رجوع به ابن قضیب البان و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن ذهبی، مکنی به ابومحمد و معروف به ابن الذهبی. رجوع به ابن الذهبی شود. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد عبدالعزیزبن المرزبان. حافظ حدیث و از علماء بود. از مردم بغشور (بین هراة و مرو الروذ) است تولد و وفات او به بغداد و در عصر خویش محدث عراق بود. او راست: معالم التنزیل در تفسیر. معجم الصحابة. الجعدیات در حدیث. وی به سال 213 ه . ق. متولد شد و به سال 317 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد کردی البیتوشی. مردی فاضل بود. به سال 1161 ه . ق. به بیتوش متولد و به بغداد مهاجرت کرد و به سال 1221 ه . ق. به احساء درگذشت. از کتب اوست: شرح الفاکهی علی قطربن هشام. منظومهء کفایة المعانی. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد معتز بالله ابن المتوکل بن المعتصم بن الرشید معروف به ابن المعتز. رجوع به ابن معتز ابوالعباس عبدالله و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد ناشی الانباری. شاعری نیک و در عداد ابن رومی و بحتری است. و اصل او از انبار است. مدتی در بغداد ماند و سپس به مصر رفت و در آنجا به سال 292 ه . ق. درگذشت. در علم دین و ادب عالم بود و در علم منطق براعتی داشت کتابهائی تصنیف کرده است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمودبن مودودالموصلی ملقب به مجدالدین و مکنی به ابوالفضل. از بزرگان فقهای حنفی است. به سال 599 ه . ق. به موصل متولد شد و به دمشق و بغداد رفت و به سال 683 ه . ق. به بغداد درگذشت. او راست: الاختیار لتعالیل المختار. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن مخارق بن سلیم بن حضیرة بن قیس معروف به النابغة الشیبانی. رجوع به نابغهء شیبانی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن مسعدة بن مسعود الفزاری. مورخان او را صاحب الجیوش لقب داده اند چه وی در عصر معاویه در جنگ با رومیان فرماندهء سپاهیان بود و در خانهء فاطمه دختر رسول الله تربیت یافت و سپس نزد علی بن ابی طالب بماند معاویه او را استمالت کرد و او از دشمنان سرسخت علی (ع) گشت. عبدالله تا زمان خلافت مروان بزیست و به سال 65 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن مسعودبن غافل بن جبیب الهذلی. رجوع به ابن مسعود و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن مسلم بن قتیبة الدینوری معروف به ابن قتبیه. رجوع به ابن قتیبه ابومحمد عبدالله و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن مسملة بن قعنب الحارثی. از رجال حدیث و ثقات و از مردم مدینه است. در بصره سکونت جست و به سال 221 ه . ق. بدانجا درگذشت. بخاری از وی 123 و مسلم 70 حدیث آورده است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن مصعب بن ثابت بن عبدالله بن زبیر. امیر یمامه است. در زمان خلافت مهدی عباسی و هادی ولایت یمامه را یافت و به سال 185 ه . ق. به بغداد درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن مطیع بن الاسود الکعبی القرشی العدوی. وی از قریش و مردی شجاع بود. در حیات رسول خدا (ص) متولد شد و در یوم الحرة علیه قریش جنگید. و چون یارانش شکست خوردند در مدینه پنهان شد. سپس به مکه رفت و ساکن شد. ابن زبیر او را به عنوان عامل خود به کوفه فرستاد. مختاربن عبیده وی را اخراج کرد. به مکه بازگشت. و سرانجام به سال 73 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن مظعون الجمحی معروف به ابن مظعون. صحابی بدری و از شجعان صاحب رأی و تقدم و از طرف مادر برادر عثمان بن عفان بود. وی به سال 30 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن معاویة بن عبدالله بن جعفربن ابی طالب. از رؤسای طالبیان و شعراء آنان بود. به سال 177 ه . ق. در کوفه خروج کرد و از اطاعت بنی مروان سر باز زد و مردم را به بیعت با خود خواند. مردم کوفه با او بیعت کردند سپس مردم مدائن نیز بیعت خود را اعلام داشتند. عبدالله بن عمر والی کوفه با وی نبرد کرد. اصحاب عبدالله پراکنده شدند. و او به مدائن رفت و جمعی از مردم کوفه بدو پیوستند. عبدالله بیاری آنان بر حلوان و جبال و همدان و ری و اصفهان تسلط یافت و خراج فارس و توابع آن را بدو فرستادند. عبدالله در اصطخر اقامت کرد و ابن هبیره امیر عراق لشکریانی به جنگ او فرستاد عبدالله نخست مقاومت کرد سپس شکست خورد و به شیراز گریخت و از آنجا به هرات شد عامل هرات او را بگرفت و به امر ابومسلم خراسانی به سال 129 ه . ق. به قتل رساند. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن معمر الیشکری. امیری شجاع و از والیان عصر مروانی است. و آخرین ولایت او قهستان و نواحی آن بود که از جانب یزیدبن مهلب بدان شغل گماشته شد. مردم آن سامان بر وی شوریدند و او را به سال 98 ه . ق. بکشتند و لشکریانش را متفرق کردند. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن مغفل المزنی. صحابی و از اصحاب «الشجره» است به مدینه سکونت کرد و سپس به بصره رفت و به سال 57 ه . ق. بدانجا درگذشت. در صحیحین از او 43 حدیث آمده است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن مقفع. رجوع به ابن مقفع عبدالله و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن منصور ملقب به المستنصر باللهبن الظاهربن الناصر، مکنی به ابو احمد و معروف به المستعصم بالله. رجوع به المستعصم بالله و ابواحمد و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن وهب مولی خزاعه معروف به سیاط. وی از مردم مکه و از مقدمان در صنعت غنا و استاد ابراهیم موصلی بود. به سال 169 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن وهب بن مسلم الفهری، مکنی به ابومحمد. فقیه و از ائمه است. وی دارای فقاهت و عبادت و حدیث بوده. از کتب او است: الموطأ کبیر و صغیر در حدیث. عبدالله حافظ، ثقه و مجتهد بود. به سال 120 ه . ق. به مصر متولد شد و در 197 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن وهب راسبی. از مردم ازد و از ائمهء اباضیه است. رجوع به راسبی عبدالله بن وهب شود. و نیز رجوع به الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن هارون الرشید. رجوع به مأمون عباسی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن هاشم بن محمد عبدالمطلب بن الحسن بن نمی شریف حسینی. از امراء مکه بود. به سال 1105 ه . ق. ولایت مکه را یافت و به سال 1106 ه . ق. شریف سعدبن زید بر او غالب شد و او بدیار روم رفت و تا سال 1113 ه . ق. بدانجا بماند و در این سال بدانجا درگذشت. وی مدت چهار ماه امارت کرد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن هلال بن عامربن صعصعه. جدی جاهلی از نسل میمونه بنت الحارث است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن یحیی، مکنی به ابومحمد. رجوع به ابن کناسه شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن یحیی الحضرمی. رجوع به طالب الحق عبدالله بن یحیی و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن یزیدبن حاتم المهلبی الازدی. وی از جانب ابن عم خود فضل بن روح امارت تونس را یافت و پس از آنکه بدانجا رسید به سال 78 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن یزیدبن زید، مکنی به ابوموسی. از بنی خطمة الاوسی انصاری است. از اصحاب علی بن ابی طالب بود و در جنگ های حدیبیه و جمل و صفین شرکت کرد. ابن زبیر او را ولایت مکه و سپس امارت کوفه داد در حدود سال 70 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن یزید المعافری الافریقی، مکنی به ابوعبدالرحمان. تابعی و از فضلاء بوده. در فتح اندلس با موسی بن نصیر شرکت کرد. و در قیروان سکونت جست و خانه و مسجدی در آنجا بنا کرد. وی به سال 100 ه . ق. به قیروان درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن یعقوب المنصوربن یوسف بن عبدالمؤمن ملقب به العادل فی احکام الله. از ملوک دولت موحدین مراکش بود. به سال 621 ه . ق. در مرسیه با وی بیعت کردند و در اواخر همان سال در مراکش خطبه به نام او خوانده شد و سرانجام به سال 624 ه . ق. به مرض خناق درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن یوسف بن الحافظ لدین الله العلوی الفاطمی معروف به العاضد لدین الله. از ملوک دولت فاطمیهء مصر و مغرب بود. به سال 555 ه . ق. پس از مرگ الفائز به خلافت رسید. در زمان خلافت وی سلطان صلاح الدین قوت یافت و خطبهء عاضد را ترک کرد. او به نام المستضی ء بالله عباسی خطبه خواند در این هنگام عاضد در مرض مرگ بود و کسی او را از این آگاه نکرد. وی به سال 543 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن یوسف بن عبدالله بن یوسف بن هشام ملقب به جمال الدین، مکنی به ابومحمد. رجوع به ابن هشام جمال الدین عبدالله و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن یوسف بن محمد ملقب به جمال الدین و معروف به الزیلعی. فقیه و عالم بحدیث بود. اصل او از مردم زیلع و به سال 762 ه . ق. به قاهره درگذشت. او راست: تخریج احادیث الهدایه در مذهب حنفی. تخریج احادیث الکشاف. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن یوسف بن محمد الجوینی. از علماء تفسیر و لغت و فقه بود. وی از مردم جوین از نواحی نیشابور است او راست: تفسیر کبیر. التبصرة و التذکرة در فقه. الجمع و الفرق در فقه شافعی و او را رسائلی است از جمله اثبات الاستواء. وی به سال 438 ه . ق. به نیشابور درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالله.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) بلیانی بن ضیاءالدین مسعود بلیانی کازرونی فارسی. از اولاد شیخ ابوعلی دقاق است. به سال 673 ه . ق. درگذشت. از اشعار اوست:
تا حق بدو چشم سر نبینم هرگز
از پای طلب می ننشینم هرگز
گویند که حق به چشم سر نتوان دید
آن ایشانند و من چنینم هرگز.
(مجمع الفصحاء ج 1 ص 338).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مشیز شهرستان سیرجان. واقع در 6هزارگزی شمال باختری مشیز و 20هزارگزی خاور راه مالرو کبوترخان مشیز. ناحیه ای است کوهستانی سردسیر و 193 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات و حبوبات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان آباده. واقع در 1500گزی شمال باختر آباده و شوسهء شیراز به اصفهان ناحیه ای است جلگه ای و معتدل. 200 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات، انگور و جالیزکاری است اهالی به کشاورزی و باغبانی اشتغال دارند. از صنایع دستی آنجا گیوه بافی است. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان ریوند بخش حومهء شهرستان نیشابور و 12هزارگزی جنوب نیشابور. ناحیه ای است واقع در جلگه و معتدل است. و 24 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان گرمخان بخش حومهء شهرستان بجنورد. واقع در 15هزارگزی شمال خاوری بجنورد و چهارهزارگزی جنوب راه شوسهء بجنورد به نجف آباد. ناحیه ای است واقع در جلگه. معتدل و 387 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه تأمین میشود. محصولاتش غلات، بنشن است. اهالی به کشاورزی و مالداری اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان تحت جلگهء بخش فدیشه شهرستان نیشابور. واقع در هیجده هزارگزی شمال فدیشه. ناحیه ای است جلگه ای معتدل و 368 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات است. اهالی به کشاورزی و کرباس بافی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان دربقاضی بخش حومهء شهرستان نیشابور. واقع در 18هزارگزی جنوب خاوری نیشابور. ناحیه ای است جلگه ای، معتدل. 761 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات است. اهالی به کشاورزی و مالداری اشتغال دارند. راه مالرو دارد. مزار خواجه ریحان و مزارع سیدآباد و خلیل آباد در شمال این ده واقع است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان پاریز بخش مرکزی شهرستان سیرجان. واقع در 65هزارگزی شمال خاوری سعیدآباد، سر راه مالرو روچون - پاریز. 12 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است جزء دهستان قهاب صرصر بخش صیدآباد شهرستان دامغان. واقع در 12هزارگزی جنوب باختری صیدآباد و یک هزارگزی شمال ایستگاه امروان. جلگهء و هوای آن معتدل است. 500 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات، پسته، انگور، پنبه و حبوبات است. شغل اهالی زراعت است صنایع دستی آنها کرباس بافی است. راه فرعی آن از شوسه منشعب میگردد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان دامنکوه بخش حومهء شهرستان دامغان. واقع در چهل هزارگزی جنوب شوسه. 36 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است جزء دهستان دابو بخش مرکزی شهرستان آمل. واقع در 12هزارگزی شمال آمل و واقع در دشت. هوای آن معتدل و مرطوب و مالاریائی است. 320 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء هراز تأمین میشود. محصولاتش برنج، کنف، صیفی، نیشکر است. شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است جزء دهستان ناتل رستاق بخش نور شهرستان آمل. واقع در 16هزارگزی جنوب خاوری شوسه و ده هزارگزی جنوب شوسهء کناردشت. هوای آن معتدل، مرطوب و مالاریایی است. 300 تن سکنه دارد. آب آن از وازرود تأمین میشود. محصولاتش برنج و غلات، و گله داری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است جزء دهستان حومهء شهرستان شهسوار. واقع در یک هزارگزی خاور شهسوار کنار شوسهء شهسوار به چالوس. جلگه. آب و هوای آن معتدل، مرطوب مالاریایی است. 163 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء چشمه کیله تأمین میشود. محصولاتش برنج، مرکبات، سبزیجات و صیفی است شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان ساوه. واقع در 3 هزارگزی شمال ساوه و 5 هزارگزی سر راه عمومی ساوه - زرند. ناحیه ای است جلگه ای هوای آن معتدل است. 273 تن سکنه دارد. محصولات آن غلات، انار و انجیر است. آب آن از قنات تأمین میشود. شغل اهالی زراعت و گله داری است. صنایع دستی گلیم و جاجیم بافی است. راه ماشین رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان غار بخش ری شهرستان تهران. واقع در 14هزارگزی شمال باختر و یک هزارگزی راه عمومی و ایستگاه تپه سفید. واقع در جلگه، هوای آن معتدل است. 77 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، صیفی و چغندرقند است. شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد و تا 2هزارگزی رباط ماشین میرود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان بهنام وسط بخش ورامین شهرستان تهران. واقع در 18هزارگزی جنوب ورامین و 3هزارگزی راه حاجی آباد سالاری. ناحیه ای است جلگه ای و هوای آن معتدل است. 115 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود و محصولات آن غلات و صیفی است. شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان آختاچی بخش حومهء شهرستان مهاباد. واقع در 37هزارگزی باختر شوسهء بوکان به میاندوآب. ناحیه ای است کوهستانی. هوای آن معتدل و مالاریائی است. 41 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات و حبوبات و توتون است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. صنایع دستی جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان ملایعقوب بخش مرکزی شهرستان سراب. واقع در 22هزارگزی جنوب خاوری سراب و 14هزارگزی شوسهء سراب و اردبیل. ناحیه ای است جلگه ای و هوای آن معتدل است. 199 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه و چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات و حبوبات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4 و 5).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان شهر ویران بخش حومهء شهرستان مهاباد. واقع در 17هزاروپانصد گزی شمال خاوری مهاباد و 7هزارگزی خاور شوسهء مهاباد به میاندوآب. ناحیه ای است کوهستانی. هوای آن معتدل است. 26 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات آن توتون، غلات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. صنایع دستی جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان سرخه بخش مرکزی شهرستان سمنان. واقع در 56هزارگزی باختر سمنان. 30 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان بهی بخش بوکان شهرستان مهاباد. واقع در 35هزاروپانصد گزی شمال خاوری بوکان و 28هزاروپانصد گزی خاور شوسهء بوکان به میاندوآب. ناحیه ای است جلگه ای و هوای آن معتدل و مالاریایی است. 130 تن سکنه دارد. آب آن از زرینه رود تأمین میشود. محصولات آن غلات حبوبات، چغندر، توتون است. شغل اهالی زراعت است. صنایع دستی جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).

عبداللهآباد.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی از دهستان افتر پشت کوه بخش فیروز کوه شهرستان دماوند. واقع در 60000 گزی جنوب فیروز کوه و 7000گزی شمال راه شوسهء گرمسار به سمنان. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر و 179 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه سار تأمین میشود. محصولات آن غلات، میوه جات، زردآلو و توت است. شغل اهالی زراعت و زغال و هیزم کشی به گرمسار است. صنایع دستی کرباس بافی است. قلعه خرابه ای از آثار قدیمی دارد. راه مالرو دارد. مزرعهء آب برجستهء علیا و سفلی جزء این ده است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عبداللهآباد اجاق.

[عَ دُلْ لا دِ اُ] (اِخ)دهی است از دهستان غار بخش ری شهرستان تهران. واقع در 18هزارگزی جنوب ری و 5هزارگزی خاور راه قم به تهران. ناحیه ای است جلگه ای هوای آن معتدل است. 151 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن صیفی، چغندر قند است شغل مردمش زراعت است. راه مالرو دارد از طریق کهریز و قلعهء نوچمن زمین ماشین میرود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عبداللهآباد خانم.

[عَ دُلْ لا نُ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان عزیزآباد بخش فهرج شهرستان بم. واقع در 20هزارگزی باختر فهرج و 2هزارگزی شوسهء زاهدان بم. 25 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عبداللهآباد فرمانفرما.

[عَ دُلْ لا دِ فَ فَ] (اِخ) دهی است از دهستان غار بخش ری شهرستان تهران. واقع در 8هزارگزی شمال باختر ری و 2هزارگزی راه شوسهء رباط کریم. ناحیه ای است جلگه ای هوای آن معتدل است. 165 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، صیفی، چغندرقند است. شغل اهالی زراعت است. راه ماشین رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عبداللهآباد گردنه.

[عَ دُلْ لا گَ دَ نَ](اِخ) دهی است از دهستان غار بخش ری شهرستان تهران. واقع در 20هزارگزی جنوب باختر ری و 2هزارگزی باختر راه قم. ناحیه ای است جلگه ای و هوای آن معتدل است. 132 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن صیفی، چغندرقند است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عبداللهآبادلکز.

[عَ دُلْ لا دِ لَ کِ] (اِخ)دهی است از دهستان آختاچی بوکان بخش بوکان شهرستان مهاباد. واقع در 20هزارگزی شمال باختری بوکان و 3هزاروپانصد گزی باختر شوسهء بوکان به میاندوآب. ناحیه ای است کوهستانی و هوای آن معتدل و مالاریایی است. 89 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء تاتالو تأمین میشود. محصولات آن غلات، توتون، حبوبات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. صنایع دستی جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).

عبداللهخانی.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان هنزا بخش ساردوئیه شهرستان جیرفت. واقع در 27هزارگزی باختر ساردوئیه و 9هزارگزی شمال راه مالرو بافت - ساردوئیه. 4 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عبدالله صمدیه.

[عَ دُلْ لا صَ مَ یَ] (اِخ)ده کوچکی است از دهستان بم. واقع در 27هزارگزی جنوب خاوری راین کنار شوسهء جیرفت - بم، 2 خانوار سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عبدالله گیو.

[عَ دُلْ لاه] (اِخ) دهی است از دهستان سرولایت بخش سرولایت شهرستان نیشابور. واقع در 12هزارگزی جنوب باختری چگنه بالا. ناحیه ای است کوهستانی، معتدل. 168 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش، غلات است. اهالی به کشاورزی و کرباس بافی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبدالله مسعود.

[عَ دُلْ لا مَ] (اِخ) دهی است جزء دهستان خرقان غربی بخش آوج شهرستان قزوین واقع در 56000 گزی شمال باختر آوج و 48000گزی راه عمومی، ناحیه ای است واقع در کوهپایه، سردسیر و 321 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه سار تأمین میشود، محصولات آن غلات، نخود و عسل است و شغل اهالی زراعت است، صنایع دستی قالی و جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 1).

عبداللهی بالا.

[عَ دُلْ لاه یِ] (اِخ) دهی است از دهستان رستم بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون واقع در هشت هزارگزی شمال خاور فهلیان کنار شوسهء کازرون به بهبهان. ناحیه ای است واقع در دامنه. گرمسیر و مالاریایی است 119 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه فهلیان و چشمه تأمین میشود محصولاتش: غلات، برنج، حبوبات است اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عبداللهی پائین.

[عَ دُلْ لاه یِ] (اِخ)دهی است از دهستان رستم بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون. واقع در هشت هزارگزی شمال خاور فهلیان کنار شوسهء کازرون به بهبهان. ناحیه ای است واقع در دامنه. گرمسیر و مالاریایی است 244 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و رودخانهء فهلیان تأمین میشود. محصولاتش: غلات، برنج، حبوبات است. اهالی به کشاروزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عبداللهی شرف الدین.

[عَ دُلْ لا یِ شَ رَ فِدْ دی] (اِخ) دهی است از دهستان رستم بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون. واقع در 9هزارگزی شمال باختری فهلیان کنار شوسهء کازرون به بهبهان. ناحیه ای است در دامنه گرمسیر و مالاریایی. 100 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء فهلیان تأمین میشود. محصولاتش غلات، برنج و حبوبات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عبدالمجید.

[عَ دُلْ مَ] (اِخ) دهی است از دهستان احمدآباد بخش فریمان شهرستان مشهد واقع در 40هزارگزی شمال باختری فریمان. جلگه ای و گرمسیر است. 259 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات، و چغندر است. اهالی به زراعت اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبدالمجید.

[عَ دُلْ مَ] (اِخ) ابن اسماعیل بن محمد القیسی الهروی. قاضی بلاد روم و ثقه بود. در ماوراء النهر فقه آموخت و در بغداد و بصره و همدان و بلاد روم تدریس کرد. وی به سال 534 ه . ق. به دمشق شد و به سال 537 ه . ق. به قیساریه درگذشت. او را کتبی است در فروع و اصول. (از الاعلام زرکلی).

عبدالمجید.

[عَ دُلْ مَ] (اِخ) ابن عبدون الفهری، مکنی به ابومحمد. رجوع به عبدون ابومحمد عبدالمجید و الاعلام زرکلی شود.

عبدالمجید.

[عَ دُلْ مَ] (اِخ) ابن علی المنالی الزیادی الحسنی الادریسی. مردی فاضل بود و او را نظم و مؤلفاتی است. از اوست: بلوغ المرام بالرحلة الی بیت الله الحرام. وی به سال 1163 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالمجید.

[عَ دُلْ مَ] (اِخ) ابن محمد بن المستنصر بالله العبیدی ملقب به الحافظ لدین الله. از خلفاء فاطمیهء مصر است. به سال 467 ه . ق. به عسقلان متولد و به سال 524 ه . ق. بر دیار مصر تسلط یافت و به سال 544 ه . ق. به مصر درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالمحسن.

[عَ دُلْ مُ سِ] (اِخ) ابن حمود التنوخی الحلبی. ادیب و شاعر و کاتب و وزیر عزالدین آپبک صاحب صرخد بود. از تألیفات اوست: مفتاح الافراح فی امتداح الراح. الاخبار و النوادر. دیوان شعر و دیوان ترسل. وی به سال 570 ه . ق. متولد و در 643 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالمحسن.

[عَ دُلْ مُ سِ] (اِخ) ابن علی الاشیقری. فقیه حنبلی بود. وی در زبیر نزدیکی بصره تصدی افتاء یافت. از مردم اشیقر از قرای وشم است. او را تألیفی است. وی به سال 1187 ه . ق. به بیماری طاعون درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالمحسن.

[عَ دُلْ مُ سِ] (اِخ) ابن محمد بن احمد الصوری. شاعر و در الفاظ او رقتی است و معانی نکو دارد. او را دیوان شعری است. به سال 419 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدال محمد.

[عَ مُ حَمْ مَ] (اِخ) دهی است از دهستان دینور بخش صحنهء شهرستان کرمانشاهان. واقع در 29هزارگزی باختر صحنه و 15هزارگزی باختر راه شوسهء کرمانشاهان به سنقر. ناحیه ای است کوهستانی و 315 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولات آن غلات و توتون است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عبدالمسیح.

[عَ دُلْ مَ] (اِخ) ابن عسلة الشیبانی. شاعری جاهلی است. صاحب مفضلیات قطعاتی از اشعار او را انتخاب کرده است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالمطلب.

[عَ دُلْ مُطْ طَ لِ] (اِخ) ابن حسن بن ابی نمی شریف حسنی. از امراء مکه و مردی شجاع، عاقل و جوانمرد بود در زمان پدر خود بکارهای مکه پرداخت و بعد از مرگ پدر نیز مدت کمی امارت آنجا را داشت و به سال 1010 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالمطلب.

[عَ دُلْ مُطْ طَ لِ] (اِخ) ابن ربیعة بن الحارث بن عبدالمطلب بن هاشم. صحابی و ساکن مدینه بود. در خلافت عمر به شام رفت و به سال 620 ه . ق. به دمشق درگذشت. از او در صحیحین دو حدیث نقل شده است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالمطلب.

[عَ دُلْ مُطْ طَ لِ] (اِخ) ابن غالب بن مساعد الحسنی. از امراء مکه و مولد و وفات او بدانجا است. به سال 1243 ه . ق. امارت مکه یافت و پس از 5 ماه معزول شد و به شرق و آستانه رفت و تا سال 1267 ه . ق. بدانجا بود. سپس به امارت مکه رسید و تا سال 1272 ه . ق. در آن شغل باقی ماند و چون در مکه بر سر منع برده فروشی فتنه پدید آمد حکومت ترک او را معزول کرد. مجدداً وی به آستانه رفت و تا سال 1297 ه . ق. بدانجا بماند سپس دیگر بار حکومت ترک وی را به امارت مکه فرستاد و تا سال 1299 ه . ق. امارت کرد. تولد او به سال 1209 ه . ق. بود و در حدود سال 1300 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالمطلب.

[عَ دُلْ مُطْ طَ لِ] (اِخ) ابن فضل الهاشمی الحلبی. فقیه حنفی است. او راست: شرح الجامع الکبیر در فقه. وی به سال 616 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالمطلب.

[عَ دُلْ مُطْ طَ لِ] (اِخ) ابن هاشم بن عبدمناف، مکنی به ابوالحارث. بزرگ قریش در زمان جاهلیت و از بزرگان عرب بود. وی مردی عظیم الشأن و رفیع منزلت و متصف به اوصاف حمیده و مشتهر به افعال پسندیده بود. فصیح اللسان، حاضرالقلب بود. وی جد پدری حضرت رسول و علی بن ابی طالب است. قوم قریش ریاست و تقدم او را قبول و به وجودش افتخار و مباهات مینمودند. در روضة الصفاست که چون عبدالمطلب متولد شد مویهای سفید بر سر داشت بدین جهت او را شیبه خواندند و بعد از آنکه به سن رشد رسید و به کثرت محامد موصوف گشت شیبة الحمدش خواندند. بعضی از اعاظم گویند که پس از درگذشت هاشم پدر عبدالمطلب مطلب بن عبدمناف برادر هاشم از پریشان حالی برادرزادهء خود آگاه شد به مدینه رفت و شیبة الحمد را با خود به مکه برد و در اثناء راه هر کس از مطلب میپرسید که شیبة الحمد را با تو چه نسبت است میگفت «عبدی» و بدانجهت اسم عبدالمطلب بر شیبة الحمد بماند و وجوه دیگری نیز گفته اند. پس از فوت مطلب بن مناف ریاست قریش به عبدالمطلب رسید و کلیددار خانهء کعبه شد و منصب پرده داری را نیز بعهده گرفت و اهالی مسجد الحرام وی را بزرگ و مکرم میداشتند و در حوادث بدو متوسل میشدند. از جمله آثار عبدالمطلب حفر چاه زمزم است. عبدالمطلب نذر کرد که هرگاه خدای متعال بدو ده پسر کرامت کند یکی از آن جمله را به سنت جدش ابراهیم قربان کند. خدای حاجتش برآورد او را بیش از ده پسر عنایت کرد به نامهای حارث، ابوطالب، زبیر، حمزه، ابولهب، غیداق، مقوم، ضرار، عباس، قشم، عبدالکعبه، حجل، عبدالله. عبدالمطلب بر آن شد که نذرش ادا کند قرعه به نام عبدالله پدر حضرت رسول افتاد و چون خواست او را قربان کند خویشان مادری او ممانعت کردند. عبدالمطلب واقعه را به سجام کاهنه بگفت سجام گفت دیت در میان شما چند است گفت ده شتر. بدستور او میان عبدالله و ده شتر قرعه زدند و همین طور ده ده قرعه زدند تا به صد شتر رسید و عبدالله از ذبح نجات یافت. عبدالمطلب را شش دختر نیز بود. به نامهای صفیه، عاتکه، بیضاء، بره، میمه، اروی. در تعداد و نام فرزندان عبدالمطلب اختلاف است. (از حبیب السیر ج1 صص286 - 288) (از الاعلام زرکلی) (از صبح الاعشی ج1 ص358).

عبدالمعطی.

[عَ دُلْ مُ] (اِخ) ابن حسن بن عبدالله باکثیر المکی الحضرمی. وی عارف به تفسیر و حدیث بود به سال 905 ه . ق. به مکه متولد شد و به سال 989 ه . ق. به احمدآباد هند درگذشت. از تصانیف او است: اسماء رجال البخاری که مجلدی ضخیم از آن نوشت و به اتمام نرسید او را نظم بسیاری است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالمعطی.

[عَ دُلْ مُ] (اِخ) ابن محی الدین الخلیلی. فقیه شافعی است. مولد وی به فلسطین بود و در قدس سکونت جست و تولی افتاء مذهب شافعی را یافت و به سال 1154 ه . ق. درگذشت. او راست: مجموعهء فتاوی و رسائل و او را نظمی است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن احمدبن عبدالملک بن شهید القرطبی، مکنی به ابومروان و ملقب به ابن شهید. رجوع به ابن شهید ابوعامر و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن احمدبن یوسف بن احمد الجذامی. از بنی هود و از امراء دولت هودیه در سرقسطة اندلس بود. پس از مرگ پدر به سال 503 ه . ق. ولایت سرقسطة را یافت و مدتی در آن سمت بود. سپس به سال 512 ه . ق. الفونس ششم پادشاه اراغون بر او غالب شد و عبدالملک به قلعه ای به نام روطه پناه برد و تا سال 513 ه . ق. که درگذشت در آنجا بماند. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن اسماعیل بن الشریف محمد بن علی العلوی، مکنی به ابومروان. از ملوک دولت اشراف علویین در مغرب اقصی است به سال 1140 ه . ق. به فاس با وی بیعت کردند و او به مکناسه رفت و در آنجا یاران وی برادر او احمد ذهبی را دستگیر کرده بودند عبدالملک او را بند نهاد و به سجلماسه فرستاد پیروان ذهبی بر خلع او اتفاق کردند عبدالملک بدانست و بفاس رفت. ذهبی بازگشت و با مردم فاس جنگ کرد تا آنکه عبدالملک را به وی تسلیم کردند ذهبی او را به مکناسه آورد و بفرمود تا او را به سال 1141 ه . ق. خفه کردند. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن جمال العصامی الاسفرایینی. از بزرگان علماء عربیت است. او راست: الحاشیة علی شرح الکافیة. الاطول (عارض به المطول). بلوغ الارب من کلام العرب. الکافی فی العروض و القوافی. شرح ایساغوجی التسهیل فی العروض. رسالة فی تحریم الدخان و جز آن از شروح و حواشی. وی به سال 978 ه . ق. به مکه متولد شد و در 1037 ه . ق. به مدینه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن حبیب بن سلیمان بن هارون السلمی، مکنی به ابومروان. رجوع به ابن حبیب ابومروان و الاعلام زرکلی شود.

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن حسین بن عبدالملک المکی العصامی. مورخ و از مردم مکه است. به مکه متولد شد و هم در آنجا درگذشت. او راست: سمط النجوم. العوالی فی انباء الاوائل و التوالی. وی به سال 1049 ه . ق. متولد شد و در 1111 ه . ق. به مکه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن دثار الباهلی. از اشراف و شجعان عرب است. در جنگهای اشرس بن عبدالله با مردم سمرقند و ماوراءالنهر حاضر بود و در یکی از همان وقایع به سال 110 ه . ق. کشته شد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن زهربن عبدالملک بن محمد بن مروان بن زهر. رجوع به ابن زهر چند تن از دانشمندان خاندان اندلسی شود. و نیز رجوع شود به الاعلام زرکلی.

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن زیدان بن احمد المنصور السعدی. از ملوک دولت اشراف سعدیین مراکش است. پس از مرگ پدرش به سال 1037 ه . ق. با وی به خلافت بیعت کردند. برادرانش ولید و احمد بر او شوریدند و سرانجام یکی از مردم مراکش به تحریک ولید وی را به سال 1040 ه . ق. بکشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن صالح بن علی بن عبدالله بن عباس. امیری از بنی عباس بود. به سال 169 ه . ق. الهادی وی را امارت موصل داد. و به سال 171 ه . ق. رشید او را عزل کرد سپس او را والی مدینه و طائف کرد. در این هنگام رشید را خبر دادند که عبدالملک طالب خلافت است رشید او را به بغداد زندانی کرد. پس از مرگ رشید امین او را از زندان آزاد کرد و به سال 196 ه . ق. ولایت جزیره و شام را بدو داد و تا سال 196 ه . ق. که درگذشت در رقه بود. عبدالملک مردی سخت فصیح و خطیب و بامهابت و صلابت بود. چون رشید عبدالملک را ولایت مدینه داد یحیی بن خالد برمکی را پرسیدند چگونه رشید یحیی را از بین عمال خویش برگزید. گفت خواست تا بر قریش ببالد و به آنان بیاموزد که در بنی عباس همچون عبدالملک مردی است و این توصیف تحریضی است علیه عبدالملک. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن عبدالسلام بن عبدالحفیظ بن دعسین الاموی القرشی. وی از ائمهء یمن و عالم به کتاب و سنت و مطلع به تاریخ و ادب بود. از تصنیفات اوست: منحة الملک الوهاب بشرح ملحة الاعراب. قرة العین بمعرفة بنی دعسین، و او را نظمی است. وی به سال 952 ه . ق. متولد شد و در 1006 ه . ق. به یمن درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن جریح، مکنی به ابوالولید. رجوع به ابن جریح ابوخالد عبدالملک و الاعلام زرکلی شود.

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن عبدالعزیز السلولی. از شعراء و فصحائی است که به خلفا نپیوست و امرا را مدح نگفت. وی در حدود سال 100 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن عبدالله بن محمد بن امیة بن یزیدبن ابی حوثرة، مکنی به ابومروان. از وزراء دولت اموی اندلس بود. منصب وزارت و کتابت امیر محمد بن عبدالرحمان و منذربن محمد را یافت و در عهد عبدالله بن محمد وزارت و فرماندهی سپاه بعهدهء او محول گشت و در حالی که فرماندهی سپاهیان خود را بعهده داشت مظرف بن عبدالله در دو میلی اشبیلیه به سال 282 ه . ق. وی را بکشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن عبدالله بن یوسف بن جوینی ملقب به امام الحرمین. رجوع به ابوالمعالی جوینی عبدالملک و امام الحرمین شود.

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن عمر بن مروان بن الحکم. قعید و فارس آل مروان بود. وی به سال 140 ه . ق. از مصر به اندلس شد و ولایت اشبیلیه را یافت. از یاوران عبدالرحمان الداخل بود. عبدالرحمان وی را نصیبی فراوان بخشید و دختر خویش کثرة را به پسر او هشام بزنی داد و فرزندان او را وزیر خود کرد. وی در حدود سال 160 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن قریب بن علی بن اصمع الباهلی، مکنی به ابوسعید و معروف به اصمعی. رجوع به اصمعی و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن قطن الفهری. امیر اندلس بود. به سال 114 ه . ق. پس از قتل عبدالرحمان غافقی ولایت اندلس را یافت و شهرهائی را که از جمله آنها جلیقیه (در شمال شرقی اندلس) است فتح کرد. به سال 117 ه . ق. ابن الحبحاب امیر افریقیه او را معزول ساخت و بجای او عقبة بن حجاج را گماشت لکن عبدالملک نپذیرفت تا آنکه به سال 123 ه . ق. عقبة درگذشت و مردم اندلس او را به امیری خود برگزیدند. وی نیز کار اندلس را منظم کرده در این هنگام بلج بن بشر به میهمانی بر او وارد شد عبدالملک او را اکرام کرد و پس از ماندن او ترسید و از او خواست تا آنجا را ترک گوید بلج و یاران او بر وی بشوریدند و او را بکشتند (123 ه . ق.). مولد او به سال 33 ه . ق. بود. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن محمد بن ابراهیم النیشابوری، مکنی به ابوسعید. واعظ و از علماء نیشابور بود از تألیفات او است: شرف المصطفی در هشت جزء. وی به سال 406 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن محمد بن اسماعیل، مکنی به ابومنصور و معروف به ثعالبی. رجوع به ثعالبی و الاعلام زرکلی شود.

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن محمد بن عدی الجرجانی الاسترآبادی، مکنی به ابونعیم. فقیه، حافظ حدیث و از مردم استرآباد بود. از تصنیفات او است: کتاب الضعفاء فی رجال الحدیث در ده جزء. وی به سال 242 ه . ق. متولد شد و در 323 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن محمد بن عطیة السعدی. از مردم سعدهوازن است. مروان بن محمد او را با چهارهزار سوار به جنگ ابوحمزه و طالب الحق فرستاد. عبدالملک ابوحمزه را در وادی القری از اعمال مدینه بدید و بکشت و سپاهیانش را پراکنده ساخت سپس قصد یمن کرد و به سر وقت طالب الحق که در یمن با وی به خلافت بیعت کرده بودند رفت. وی طالب الحق را بکشت و سر او را به شام فرستاد و خود به صنعاء رفت و در آنجا اقامت گزید. مروان بدو نوشت که فوراً بازگردد و با مردم حج کند. عبدالملک سپاهیان خود را در صنعاء گذارد و با عده اندک براه افتاد در راه جمعی از بنی مراد بدو رسیدند و او را به سال 130 ه . ق. بکشتند. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن محمد شیخ بن القائم بامرالله، مکنی به ابومروان ملقب به المعتصم السعدی. رجوع به ابن زهر و الاعلام زرکلی شود.

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن مروان الحکم الاموی. به سال 20 ه . ق. متولد شد. وی از بزرگان خلفای اموی است. پس از مرگ پدر به سال 65 ه . ق. به خلافت رسید عمروبن سعد را که در زمان خلافت پدرش مروان حاکم دمشق بود به نیابت خود برگزید و خود بقصد نبرد با مصعب متوجه عراق عرب شد. عمرو در غیاب او داعیهء خلافت و استقلال کرد عبدالملک در اثناء راه از این امر آگاه شد دفع دشمن خانگی اولی دید بازگشت عمرو در دمشق متحصن گردید. عبدالملک او را محاصره کرد پس از گذشت چهارماه به مصالحه انجامید بر این موجب که عبدالملک به امامت پردازد و عمرو ضبط اموال دیوانی را بعهده گیرد. سرانجام به سال 68 - 69 ه . ق. عمرو به دست عبدالملک به قتل رسید و با فراغت خاطر به سال 71 ه . ق. لشکریان فراهم و به عراق عرب سپس به کوفه رفت و با لشکریان مصعب در نواحی قرقیا نبرد کرد و سرانجام مصعب به قتل رسید و سرش را نزد عبدالملک بردند. و بدین ترتیب عراق عرب به تصرف عبدالملک درآمد. وی مملکت فارس و اهواز و عراق عجم را نیز تسخیر کرد. در عصر او دیوانهائی از فارسی و رومی به عربی ترجمه شد. وی نخستین کسی است که در اسلام به دینار سکه زد و پیش از وی عمر بن خطاب درهم ها را سکه زده بود. عبدالملک به حزم شهرت داشت چنانکه معاویه به حکم. در حدیث و شعر وارد بود. وی به سال 86 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی) (از حبیب السیر ج 2 صص 147 - 148).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن مهلب بن ابی صفرة الازدی. از شجعان عرب و اشراف بود. با برادرش یزید بر بنی مروان خروج کرد. سرانجام با برادرش مفضل به سال 102 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن نوح بن نصربن احمد السامانی، مکنی به ابوالفوارس. پس از مرگ نوح پسر ارشدش امیر رشید عبدالملک به امیری رسید و او پس از جلوس، ابومنصور محمد بن عزیر را به وزارت خویش برداشت و ابوسعید بکربن مالک فرغانی را که پدرش بجای ابوعلی چغانی نامزد سپهسالاری خراسان کرده بود در آن مقام ابقاء نمود. ابوعلی چغانی که از عزل خود سخت ناراضی بود موفق شد که به دستیاری آل بویه از طرف مطیع خلیفهء عباسی فرمان ایالت خراسان را بگیرد و مدعی بوسعید گردد. ابوعلی چغانی و رکن الدوله و حسن فیروزان به گرگان حمله بردند و تا جاجرم خراسان پیش آمدند لیکن حریف اردوی سامانی نشدند و منهزماً به طبرستان برگشتند و از آنجا به ری آمدند و کمی بعد یعنی در رجب سال 344 ه . ق. ابوعلی چغانی در وبای عمومی ری مرد. و سامانیان از جانب او خلاص یافتند. ابوسعید برای آنکه از طریقی دیگر مزاحم رکن الدوله شود سپاهی گران به سرداری محمد بن ماکان از راه بیابان بفتح اصفهان که سپرده به مؤیدالدوله بود روانه نمود و محمد مؤیدالدوله را شکست داد. اصفهان را فتح کرد و بر اموال و عیال رکن الدوله دست یافت و رکن الدوله وزیر خود ابوالفضل بن العمید را به اصفهان فرستاد و ابن العمید محمد بن ماکان را دستگیر ساخت و سپاهیان او را منهزم و پراکنده کرد عاقبت رکن الدوله و ابوسعید صلح نمودند و قرار شد رکن الدوله بر جمیع بلاد جبل و ری مسلط بماند و در عوض هر سال 200هزار دینار به بخارا پیش عبدالملک سامانی بفرستد. بعد از ختم غائلهء خراسان و ری ابوسعید به بخارا احضار شد چه جمعی از سپاهیان ترک از او خشنود نبودند و بهمین جهت او را ترک گفته و بشکایت پیش عبدالملک آمدند و از بدرفتاریهای او گله کردند. عبدالملک هم امر به قتل او داد البتکین حاجب او را در سال 345 ه . ق. بر در سرای عبدالملک بر زمین زد و کشت و متعاقب آن محمد بن عزیز نیز از وزارت به زندان افتاد و مقام او نصیب ابوجعفر احمدبن حسین عتبی گردید. و سپهسالاری خراسان هم بکفایت ابوالحسن محمد بن ابراهیم بن سیمجور سپرده شد. وزارت عتبی و سپهسالاری ابوالحسن سیمجور هیچکدام طولی نکشید چه عتبی را عبدالملک در 348 ه . ق. بر اثر اسراف او در خرج و بدگوئیهای مردم، از وزارت برداشت و ابوالحسن سیمجور را هم در 349 ه . ق. به علت تعدی و اجحاف به اهل خراسان معزول نمود و ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسی را به سپهسالاری آن کشور برگزید. وزیر و سپهسالار جدید را نیز ساعیان و متنفذین درباری در کارهای خود آسوده نگذاشتند. مخصوصاً البتکین حاجب سالار عبدالملک که قدرتی فوق العاده یافته بود با ابوعلی محمد بن محمد بلعمی پسر بلعمی اول اتفاق کرد تا خود مقام ابومنصور را بگیرد و بلعمی وزارت عبدالملک را. بالاخره هم همین توطئه به نتیجه رسید و ابوعلی بلعمی به وزارت عبدالملک و البتکین در سال 349 ه . ق. به سپهسالاری خراسان اختیار شدند و جمیع کارهای کشوری و لشکری عبدالملک در دست این دو تن همدست افتاد. امیر رشید عبدالملک در یازدهم شوال سال 350 ه . ق. در ضمن گوی بازی از اسب بزمین افتاد و هلاک شد. (حبیب السیر ج 2 صص363 - 369) (تاریخ دیالمه و غزنویان صص152-185).

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ابن هشام بن ایوب الحمیری المعافری. رجوع به ابن هشام عبدالملک و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالملک.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) ولی العبلات از مولدین بربر و از مغنیان مشهور صدر اسلام و از حاذق ترین آنان در صنعت غناست. وی به مکه سکونت گزید. از جهت جمالی که داشت الغریض میگفتند. وی به سال 59 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالملکی.

[عَ دُلْ مَ لِ] (ص نسبی)نسبت است به عبدالملک العبد الملکی پسر دختر عماربن رجاء استرابادی متوفی به سال 350 ه . ق. (از اللباب ج2 ص113).

عبدالملکی.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) دهی است از دهستان میان دربند بخش مرکزی کرمانشاهان، واقع در 68هزارگزی شمال باختری کرمانشاه و سه هزارگزی باختری راه شوسهء سنندج در دامنه ای و سردسیر است و 25 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عبدالملکی.

[عَ دُلْ مَ لِ] (اِخ) دهی است از دهستان خزل شهرستان نهاوند واقع در 29 هزارگزی شمال باختری شهر نهاوند. کنار رودخانهء تویسرکان واقع در جلگه و سردسیر و مالاریایی است و 479 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه تأمین میشود محصول آن: غلات دیمی، حبوبات، توتون است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد در فصل خشکی ارابه رو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).

عبدالمناف.

[عَ دُلْ مَ] (اِخ) دهی است از دهستان نمارستاق بخش نور شهرستان آمل واقع در 47هزارگزی جنوب باختری آمل و 11هزارگزی باختر شوسهء آمل به لاریجان. کوهستانی و سردسیر است و 70 تن سکنه دارد. زبان آنها مازندرانی فارسی است. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولاتش غلات و لبنیات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد. زیارتگاهی بنام عبدالمناف که بنای آن قدیمی است در این ده واقع است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).

عبدالمنعم.

[عَ دُلْ مُ عِ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن ابی بکربن عبدالمؤمن القرشی العبدری معروف به ابن النطرونی. رجوع به ابن النطرونی و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالمنعم.

[عَ دُلْ مُ عِ] (اِخ) ابن عبیداللهبن غلبون. وی عالم به قرآات بود و در آن کتابی به نام الارشاد نوشته است. وی به سال 389 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالمنعم.

[عَ دُلْ مُ عِ] (اِخ) ابن عمر بن عبدالله الجیانی الغسانی الاندلسی، مکنی به ابوالفضل. وی طبیب، شاعر، ادیب و متصوف بود. به سال 531 ه . ق. به وادی آش(1) اندلس متولد شد. سپس به بغداد رفت و در دمشق اقامت گزید و به سال 602 ه . ق. بدانجا درگذشت. وی مورد اکرام و احترام سلطان صلاح الدین بود و عبدالمنعم او را در قصائد خویش فراوان ستوده است. مشهورترین قصائد وی مدیحات است. او راست: روضة المآثر و المفاخر فی خصائص الملک الناصر. منادح الممادح و دیوان که حاوی انواع شعر است. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به جیان شود.
(1) - Guadix.

عبدالمؤمن.

[عَ دُلْ مُءْ مِ] (اِخ) دهی است از دهستان مهربان بخش کبودرآهنگ شهرستان همدان واقع در 42هزارگزی شمال باختری قصبهء کبودرآهنگ و 9هزارگزی باختر راه فرعی قافله رو همدان به زنجان. ناحیه ای است دره و ماهور و هوای آن سردسیر است. 530 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولاتش غلات، لبنیات، دیم، انگور و مختصر میوه است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. صنایع دستی زنان جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. تابستان از طریق شیرین سو - قادرآباد بدانجا اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عبدالمؤمن.

[عَ دُلْ مُءْ مِ] (اِخ) ابن خطیب عبدالحق بن شمائل البغدادی الحنبلی. از دانشمندان بغداد بود. او راست: معجم فی رجال الحدیث. شرح المحرر در شش جزو و او را نظمی است. وی به سال 658 ه . ق. متولد شد و در 739 ه . ق. بدانجا درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالمؤمن.

[عَ دُلْ مُءْ مِ] (اِخ) ابن خلف الدمیاطی، مکنی به ابومحمد و ملقب به شرف الدین. وی حافظ حدیث و از اکابر شافعین است. به سال 613 ه . ق. به دمیاط متولد شد و به سال 705 ه . ق. به مرگ مفاجاة به قاهره درگذشت. از کتب اوست: معجم که حاوی 1300 تن از شیوخ اوست. کشف المغطی قی تبیین الصلاة الوسطی. المتجر الرابع فی ثواب العمل الصالح. قبائل الخزرج. العقدالمثمن فی من اسمه عبدالمؤمن. مختصر السیرة. النبویة. (از الاعلام زرکلی). و رجوع به دمیاطی شود.

عبدالمؤمن.

[عَ دُلْ مُءْ مِ] (اِخ) ابن علی الکومی. وی مؤسس دولت مؤمنیه بمغرب و افریقا و تونس است. نسبت او به کومیه از قبائل بربر است و نسبتش به قیس عیلان بن مضر از عدنان منتهی میشود. به سال 487 ه . ق. به شهر «تاجرة» نزدیک تلمسان متولد شد و بدانجا نشأت یافت. پدر وی فخار بود. عبدالمؤمن در سفر حج با محمد بن تومرت ملاقات کرد و بین آنان مصادقتی برقرار شد تا آنجا که عبدالمؤمن فرماندهی لشکریان ابن تومرت را یافت. پس از مرگ ابن تومرت اصحابش عبدالمؤمن را به خلافت برگزیدند و سرانجام به سال 524 ه . ق. به مراکش با او به خلافت بیعت کردند و لقب امیرالمؤمنین یافت. وی مردی عاقل، دوراندیش، شجاع، کثیرالبذل و سخت گیر بود و به امور دینی اهتمام داشت. فتوحات و غزوات را دوست میداشت. مغرب اقصی و اوسط اطاعت او را گردن نهادند. بر اشبیلیه و قرطبه و غرناطه و الجزائر و المهدیه و طرابلس غرب و سائر بلاد افریقا تسلط یافت. او نخستین کسی است که بر قبائل مغرب خراج بست. او را ابنیه و آثار و اخبار بسیاری است و به سال 558 ه . ق. به مراکش درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالنافع.

[عَ دُنْ نا فِ] (اِخ) ابن عمرالحموی. وی فاضل و از مردم حماة است. در طرابلس شام سکونت گزید و به سال 1016 ه . ق. به ادلب درگذشت. او راست: الرسالة الهادیة الی اعتقاد الفرقة الناحیة. منظومة فی العقایده. تفسیر سورة الاخلاص و او راست نظمی. وی شاعر هجاگوی بود. (از الاعلام زرکلی).

عبدالنبی.

[عَ دُنْ نَ بی ی] (اِخ) ابن علی بن مهدی الحمیری. صاحب زبید. وی پس از مرگ برادرش مهدی به سال 559 ه . ق. به امارت رسید و با ملوک یمن جنگ کرده و تمام اموال و ذخایر یمن بدو منتقل گردید وی سپاهیانی را که در جنگ میگریختند میکشت. عبدالنبی عالم به ادب بود و او را شعری است. اسبان و سلاحهای جنگی را در اصطبل ها و مخزنهای خود نگهداری میکرد و هیچ یک از افراد نمیتوانستند اسبی و سلاحی نزد خود داشته باشند و در مواقع ضرورت به اندازه حاجت بدانها اسب و سلاح میداد. همواره جنگهائی میان او و بلوک یمن ادامه داشت و سرانجام سلطان علی بن حاتم بر وی ظفر یافت و به سال 570 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن ابراهیم بن الحسن معروف به ابن فقیه. فاضل و از مردم موصل بود او را شعری است. وی به سال 561 ه . ق. متولد و در 636 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن ابی بکر الانصاری الشافعی. معروف به قاضی القنفذة. از مردم حجاز و قاضی و رئیس قنفذه و نواحی آن بود. یکی از اشراف او را دستگیر کرد و سپس رها ساخت. وی به شرق حجاز رفت و در محلهء موطف به سال 1089 ه . ق. درگذشت. از تصنیفات او است: شرح الرحبیه فی الفرائض. منظومة فی اصول الدین و او را نظم و رسائلی است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن ابی هاشم البغدادی، مکنی به ابوعمر و معروف به غلام ثعلب. وی لغوی، زاهد و از حفاظ حدیث بود سی هزار ورقه حدیث از حفظ املا کرد و او راست: فضائل معاویه و غریب الحدیث. وی به سال 261 ه . ق. متولد شد و در 345 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن احمدبن ابوالقاسم بن محمد الملیحی الهروی. اهل ادب و حدیث بود. از کتب او است: الرد علی ابی عبید فی غریب القرآن. الروضة که حاوی یکهزار حدیث صحیح و هزار حدیث غریب و هزار حکایت و هزار بیت شعر است. وی به سال 463 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن احمدبن علی بن عاشر الانصاری. فقیه بود و او را نظمی است. اصل او از اندلس است و در فاس متولد شد و هم بدانجا نشأت یافت. او را تصنیفاتی است، از جمله: منظومة فی الفقه المالکی. شرح مورد الظمآن فی علم رسم القرآن. ارجوزة فی عمل الربع المجیب. المرشد المعین علی الضروری من علوم الدین و جز آن. وی به سال 1040 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن ادریس المأمون بن یعقوب المنصور. سلطان مغرب و از بنی عبدالمؤمن الکومی است. بعد از مرگ پدرش به سال 630 ه . ق. ولایت وادی العبید یافت و به مراکش رفت و بیعت گرفت در زمان حکومت او فرنگیان بر قرطبه استیلا یافتند. وی به سال 640 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن اسماعیل بن احمد، مکنی به ابوالمحاسن و معروف به عبدالواحد الرویانی. فقیهی شافعی و از مردم رویان است به بخاری و غزنه و نیشابور رفت و به آمل طبرستان مدرسه ای بنا کرد و سپس به ری و اصفهان شد دیگر بار به آمل بازگشت، جماعتی از مردم آنجا از روی تعصب او را به قتل رساندند. از تصنیفات او است: بحر المذهب که از بزرگترین کتب شافعی است. مناصیص الامام الشافعی. الکافی. حلیة المؤمن و جز آن. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن عبدالله بن کعب النصر الدمشقی، مکنی به ابوبشر النصری. تابعی و از رجال حدیث و ثقه بود. به سال 104 ه . ق. ولایت مدینه و مکه و طائف یافت و مدت یکسال و هشت ماه ولایت داشت و به سال 106 ه . ق. به امر هشام بن عبدالملک از ولایت معزول شد. وی به سال 110 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن علی التمیمی المراکشی معروف به مراکشی. مورخ است. به سال 581 ه . ق. به مراکش متولد شد و در فاس و اندلس علم آموخت و به سال 613 ه . ق. به مصر رفت و مجاور مکهء معظمه گشت او راست: المعجب فی تلخیص اخبار المغرب. وی به سال 625 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن علی الحلبی لغوی، مکنی به ابوالطیب معروف به عبدالواحد الحلبی. رجوع به ابوالطیب عبدالواحد و الاعلام زرکلی شود.

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن محمد بن احمد معروف به عبدالواحد الفاسی. از مردم فاس است به سال 1172 ه . ق. متولد شد و در 1213 ه . ق. درگذشت. از کتب اوست: ارتقاء الرتب العلیه فی ذکر الانساب الصقلیه و نظم و رسائلی. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن محمد بن علی الاموی المالقی. عالم به قراآت و از مردم مالقه بود. از کتب اوست: شرح التیسیر فی القراآت. وی به سال 705 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن نصربن محمد المخزومی معروف به ببغاء. رجوع به ببغاء و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن یحیی بن عمر، مکنی به ابومحمد. پدر وی از رجال بنی عبدالمؤمن کومی است و عبدالواحد بین آنان نشأت یافت و به الناصرالدین الله (محمدبن یعقوب) پیوست و او به سال 603 ه . ق. وی را ولایت داد. وی افریقیه را ضبط کرد و شورش آنجا را خوابانید و تا به سال 618 ه . ق. که در تونس درگذشت بدان شغل باقی بود. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن یزیدالهواری المدغمی. از امراء الصفریه و مردی شجاع بود. وی با جمعی از مردم بربر در قیروان خروج کرد و به سال 124 ه . ق. در وقعهء اصنام به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) ابن یوسف بن محمد بن یعقوب. از ملوک دولت مؤمنیه کومیه است. بر مغرب اقصی جز قسمتی از وی حکومت داشت. به سال 620 ه . ق. به مراکش با وی بیعت کردند و پس از دو ماه خلع شد و به همان سال یعنی 620 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبدالواحد.

[عَ دُلْ حِ] (اِخ) الرشیدی. فاضلی مصری است و به ادب و تاریخ معرفتی داشت. او راست: نزهة السامرة فی اخبار مصر و القاهرة. وی به سال 1023 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالوارث.

[عَ دُلْ رِ] (اِخ) ابن سعید، مکنی به ابوعبیدالعنبری التنوری البصری. از فصحاء و ائمهء حدیث بود. به سال 102 ه . ق. متولد شد و به سال 180 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالوهاب.

[عَ دُلْ وَهْ ها] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبدالوهاب الخزرجی الزنجانی. از علمای عربیت است. او راست: تصریف العزی در صرف. الهادی در نحو. معیار النظار فی علوم الاشعار. وی به سال 655 ه . ق. به بغداد درگذشت.

عبدالوهاب.

[عَ دُلْ وَهْ ها] (اِخ) ابن ابراهیم الامام. از بنی عباس است. به سال 140 ه . ق. عم وی منصور او را با هفتاد هزار تن به مکه فرستاد و حسن بن قحطبه را همراه او کرد. مردم روم از ایشان ترسیدند و آنان ملیطه را که بدست فرنگیان ویران شده بود آباد کردند. وی به سال 151 - 152 ه . ق. به غزاء صائفه پرداخت و در 157 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالوهاب.

[عَ دُلْ وَهْ ها] (اِخ) ابن احمدبن سحنون معروف به ابی سحنون. طبیبی است و او را ادب و شعری است. وی خطیب یثرب و طبیب بیمارستان جبل بود. به سال 619 ه . ق. متولد شد و در 694 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالوهاب.

[عَ دُلْ وَهْ ها] (اِخ) ابن احمدبن علی الحنفی الشعرانی، مکنی به ابومحمد. از علماء متصوف است. به سال 899 ه . ق. در قلقشندهء مصر متولد شد و به سال 973 ه . ق. به قاهره درگذشت و حنفی نسب اوست به محمد بن حنفیه و شعرانی نسب اوست به قریه ای که در آن متولد شده است. از کتب او است: الدار المنثورة فی زبد العلوم المشهورة. لواقح الانوار فی طبقات الاخیار. مختصر تذکرة القرطبی. الیواقیت و الجواهر فی بیان عقاید الاکابر. المیزان. المیزان الکبری. مشارق الانوار. ادب القضاة. لطائف المنن. البدر المنیر در حدیث. مختصر الفتوحات. البحر المورود فی المواثیق و العهود. کشف الغمه عن جمیع الامة. المنهج المبین فی ادلة المجتهدین. تنبیه المغترین فی آداب الدین منح المنة و جز آن. (از الاعلام زرکلی).

عبدالوهاب.

[عَ دُلْ وَهْ ها] (اِخ) ابن احمدبن وهبان الدمشقی. فقیهی حنفی و در ادب ماهر بود. ولایت قضاء حماة یافت. از کتب اوست: قیدالشرائد که منظومه ای است در هزار بیت متضمن مسائل غریب در فقه و شرح آن منظومه در دو مجلد. وی به سال 768 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالوهاب.

[عَ دُلْ وَهْ ها] (اِخ) ابن داودبن طاهر. سلطان یمن بوده. به سال 883 ه . ق. به امارت رسید. وی مردی بردبار و صاحب رأی بود او را در یمن آثاری است. وی به سال 866 ه . ق. متولد شد و به سال 894 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالوهاب.

[عَ دُلْ وَهْ ها] (اِخ) ابن سلیمان بن علی بن مشرف التمیمی النجدی. وی فقیهی حنبلی و از مردم عیینة نجد و والد محمد بن الوهاب امام حنابلهء نجد است. به سال 1153 ه . ق. درگذشت. در بعض مسائل فقهی نوشته هایی دارد. (از الاعلام زرکلی).

عبدالوهاب.

[عَ دُلْ وَهْ ها] (اِخ) ابن علی بن عبدالکافی، مکنی به ابونصر و معروف به تاج الدین السبکی. رجوع شود به تاج الدین سبکی علی بن... و سبکی و نیز ریحانة الادب ج 1 ص 198 و الاعلام زرکلی.

عبدالوهاب.

[عَ دُلْ وَهْ ها] (اِخ) ابن علی بن نصر، مکنی به ابومحمد. قاضی و فقیه بود و او را نظمی است. وی به ادب معرفتی داشت. به سال 362 ه . ق. به بغداد متولد شد. ولایت قضاء بدو رسید. سپس بشام رفت و در بصره با ابوالعلاء ملاقات کرد. آنگاه به مصر رفت و شهرت او فراوان گشت و به سال 423 ه . ق. به مصر درگذشت. از کتب اوست: بالتلقین در فقه مالکیان. عیون المسائل. النصرة لمذهب مالک. شرح المدونة. الادلة فی مسائل الخلاف. (از الاعلام زرکلی).

عبدالوهاب.

[عَ دُلْ وَهْ ها] (اِخ) ابن فضل الله العمری القرشی ملقب به شرف الدین. نویسنده ای مترسل و از مردم مصر است. خدمت ملک اشرف و ملک ناصر و سیف الدین تنکز کرد. ملک ناصر او را به شام فرستاد و به سال 717 ه . ق. بدانجا درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالوهاب.

[عَ دُلْ وَهْ ها] (اِخ) ابن محمد بن اسحاق بن مندة العبدی، مکنی به ابوعمرو معروف به ابن منده. از حفاظ حدیث بود. به سال 474 ه . ق. به اصفهان درگذشت. از کتب او است: الفوائد فی الحدیث. (از الاعلام زرکلی).

عبدالوهاب.

[عَ دُلْ وَهْ ها] (اِخ) ابن محمد بن عبدالله بن فیروز التمیمی الاحسائی. فقیهی حنبلی و از علماء احساء (بحرین) است. به سال 1172 ه . ق. متولد شد و به سال 1205 ه . ق. در جوانی در بلدة الزیارة در ساحل بحر عمان درگذشت. از کتب اوست: حواشی علی شرح المنتهی در فقه. حاشیة علی شرح المقنع که آن را تمام نکرد. شرح الجوهر المکنون اخضری در معانی و بیان. و او را نظمی است. (از الاعلام زرکلی).

عبدالوهاب.

[عَ دُلْ وَهْ ها] (اِخ) ابن محمد الازدی معروف به المثقال. شاعری هجاگوی و لاابالی بود و در اشعار او رقتی است و او را اخباری است. و در حدود سال 505 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدالهادی.

[عَ دُلْ] (اِخ) ابن رضوان نجا الابیاری المصری. وی کاتب و ادیب بوده و او را نظمی است. در الازهر علم آموخت و خدیو اسماعیل پاشا او را به تعلم فرزندان خود گماشت. سپس توفیق اسماعیل او را امام خاصهء خود و مفتی ساخت. در حدود چهل تألیف دارد از آن جمله است: سعود المطالع فی الادب. النجم الثاقب. المسائل الادبیه. نفخ الاکمام. الباب المفتوح لمعرفة احوال الروح. زکاة الصیام بارشاد العوام و جز آن. وی به سال 1236 ه . ق. متولد شد و در 1305 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدان.

[عَ بَ] (اِخ) ناحیه ای است به یمن. (از معجم البلدان).

عبدان.

[عَ] (اِخ) موضعی است به یمن. (از معجم البلدان).

عبدان.

[عَ] (اِخ) یکی از دهات مرو است که بوالقاسم عبدالحمید بن عبدالرحمان بن احمد العبدانی منسوب است بدان. (از معجم البلدان).

عبدان.

[عَ بُ] (اِخ) نهر عبدان، نهری است به بصره در جانب فرات منسوب به مردی است از اهل بحرین. (از معجم البلدان).

عبدان.

[عَ] (ع اِ) جِ اَعْبُد. (لسان العرب).

عبدان.

[عِ بِدْ دا] (ع اِ) جِ اَعبد. (السان العرب).

عبدانی.

[عَ] (اِخ) عبدالحمید بن عبد الرحمان بن احمد العبدانی، مکنی به ابوالقاسم. خواهرزادهء یکی از فضلاء و ائمه است که از خال خود قاضی ابوالحسن علی بن الحسن دهقان، مکنی به ابن عبدالرزاق الکشمیهنی و جز آنان روایت کند. (از معجم البلدان).

عبدری.

[عَ دَ ری ی] (اِخ) در اصطلاح رجال لقب سویبط بن حرملهء فرشی عبدری و جمعی دیگر است و نسبت آن به قبیلهء بنی عبدالدار (از بلاد اندلس) است. (از ریحانة الادب ج 3 ص 58).

عبدری.

[عَ دَ ری ی] (ص نسبی) نسبت است به عبدالداربن قصی. (از اللباب فی تهذیب الانساب ص112).

عبدری.

[عَ دَ ری ی] (اِخ) رزین بن معاویة بن عمار سرقسطی عبدری، مکنی به ابوالحسن و معروف به امام الحرمین. از بزرگان علماء اهل سنت است. از تألیفات او است: جمع بین الصحاح الستة. وی از محدثین است. (از ریحانة الادب ج 3 ص 58).

عبدری.

[عَ دَ ری ی] (اِخ) عبدالحمید بن زکریای بن الجهم العبدری. (اللباب ص 112).

عبدری.

[عَ دَ ری ی] (اِخ) علی بن سعیدبن عبدالرحمان بن محرزبن ابی عثمان ملقب به عبدری. از بزرگان علمای شافعیه است. از تألیفات او است: مختصر الکفایه در خلافیات علماء. وی به سال 493 ه . ق. درگذشت. (از ریحانة الادب ج 3 ص 58).

عبدری.

[عَ دَ ری ی] (اِخ) محمد بن محمد. رجوع به ابن الحجاح شود.

عبدسی.

[عَ دَ] (اِخ) حمزه گوید این کلمه معرب افداسهی است و آن نام مصنعه ای است که در بازار کسکر بوده است. عرب آن بازار را ویران کرد و این نام بر عمارتهای اطراف مانده است. (معجم البلدان).

عبد شمس.

[عَ دِ شَ] (اِخ) ابن عبدمناف از فرزندان اوست. بنوامیه، که بنوامیهء اکبر و بنوامیهء اصغراند و آنها قبیلهء اول از عبدمناف بن قصی اند. (صبح الاعشی ج 1 ص 357).

عبدشی.

[عَ دَ] (ص نسبی) نسبت است به عبد شریه که نام مردی است و آن محمد بن عبدالملک بن سلمة العبدشی نیشابوری است که معروف به ابن عبد شریه است. (اللباب ج 2 ص 121).

عبد ضخم.

[عَ دِ ضَ] (اِخ) قبیلهء ششم از عرب بادیه است و آنان بنو عبد ضخم بن ارم بن سام بن نوح اند. مسکن آنان طائف بود سپس نابود شدند. گویند آنان اولین کس اند که بخط عربی نوشته اند. (از صبح الاعشی ج 1 ص 314).

عبدقیس.

[عَ دِ قَ] (اِخ) بطنی است از جدیله و آنان بنوعبدالقیس بن اقصی بن دعمی بن جدیله اند. سرزمین مسکونی آنان تهامه بود سپس به بحرین رفتند و با قبیلهء بکربن وائل تصادم کردند و آن سرزمین را تقسیم نمودند. (از صبح الاعشی ج1 ص337).

عبدکی.

[عَ دَ کی ی] (اِخ) در رجال لقب محمد بن علی بن عبدک است. (از ریحانة الادب ج 3 ص 58).

عبدکی.

[عَ دَ کی ی] (ص نسبی) نسبت است به عبدک پدر علی بن عبدک. (اللباب ص 112).

عبدکی.

[عَ دَ کی ی] (اِخ) احمدبن محمد بن علی بن عبدک الشیعی العبدکی الجرجانی. از مقدمین شیعه است. (از اللباب ج 2 ص 112).

عبدل.

[عَ دَ] (ع اِ) عبد مملوک. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عبدل.

[عَ دُ] (اِخ) نام شهر حضرموت است. (معجم البلدان). رجوع به حضرموت شود.

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان جوپار بخش ماهان شهرستان کرمان. واقع در 14 هزارگزی باختر ماهان و 2 هزارگزی راه ماهان جوپار. آب آن از قنات حکیم آباد تأمین میشود و 30 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان حومهء بخش زرند شهرستان کرمان. واقع در 12هزار گزی شمال باختری زرند و 2هزار گزی خاور راه مالرو زرند - بافق و 46 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان سبزواران بخش مرکزی شهرستان جیرفت. واقع در 37هزارگزی جنوب خاوری سبزواران و هفت هزارگزی راه عنبرآباد - سبزواران و 49 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء خاوری شهرستان رفسنجان، واقع در هفت هزارگزی جنوب رفسنجان. کنار راه شوسهء رفسنجان به کرمان. واقع در جلگه و هوای آن سردسیر است. 220 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات، پسته و پنبه است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه آن شوسه میباشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان لک بخش قروهء شهرستان سنندج. واقع در 40هزارگزی شمال باختر قروه کنار رودخانه بایتمر. تپه ماهور و سردسیر است و 50 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه تأمین میشود. محصولاتش غلات و لبنیات است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. صنایع دستی زنان قالیچه، جاجیم و گلیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان مهران بخش کبودرآهنگ شهرستان همدان. واقع در 33هزارگزی شمال باختر قصبهء کبودرآهنگ، کنار راه قافله رو قدیم زنجان - همدان. ناحیه ای است واقع در دشت و سردسیر است. آب آن از قنات تأمین میشود و 140 تن سکنه دارد. محصولاتش غلات دیم و لبنیات است و اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. صنایع دستی زنان قالی بافی است. در خشکسالی از طریق کبودرآهنگ و داس قلعه اتومبیل میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان خسروشیرین بخش جغتای شهرستان سبزوار، واقع در 18هزارگزی شمال جغتای. ناحیه ای است واقع در جلگه. هوای آن معتدل است. 110 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات، پنبه و زیره است و اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان حلوان بخش طبس شهرستان فردوس. واقع در 84هزارگزی شمال طبس ناحیه ای است کوهستانی. گرمسیر 18 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج9).

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان آزادوار بخش جغتای شهرستان سبزوار. واقع در 47هزارگزی شمال باختری جغتای، سر راه اتومبیل رو نقاب. ناحیه ای است واقع در جلگه. هوای آن معتدل است و 110 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه آن اتومبیل رو میباشد و یک باب دبستان دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان فیض آباد بخش فیض آباد محولات شهرستان تربت حیدریه. واقع در شش هزارگزی شمال خاوری فیض آباد. ناحیه ای است واقع در دشت و 2836 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات، خشکبار، پنبه است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. صنایع دستی، چادرشب ابریشمی بافی است راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان پائین رخ بخش کدکن شهرستان تربت حیدریه. واقع در 37هزارگزی شمال کدکن کنار کال چغوکی. ناحیه ای است در دشت. هوای آن معتدل است و 223 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات و پنبه است. اهالی به کشاورزی و گله داری و کرباس بافی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان میان ولایت بخش حومهء شهرستان بیرجند. واقع در 41هزارگزی باختر مشهد و یکهزارگزی شمال راه شوسهء مشهد به قوچان. جلگه ای و هوای آن معتدل است و 241 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات است. اهالی به کشاورزی و مالداری اشتغال دارند. راه اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان نهارجانات بخش حومهء شهرستان بیرجند. واقع در 33هزارگزی جنوب خاوری بیرجند. ناحیه ای است در دامنه. هوای آن معتدل است 5 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان کنارشهر بخش بردسکن شهرستان کاشمر. واقع در 18هزارگزی جنوب خاوری بردسکن به نیگنان. این ده در جلگه واقع و هوای آن گرمسیر است و 313 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات و زیرهء سبز است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبدل آباد.

[عَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان میربیگ بخش دلفان شهرستان خرم آباد. واقع در 56هزارگزی باختر نورآباد و 32هزارگزی باختر نورآباد به کرمانشاه. واقع در جلگه و تپه ماهور هوای آن سردسیر و مالاریایی است. 300 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء کاویار و چشمه تأمین میشود. محصولاتش غلات، لبنیات و پشم است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. از صنایع دستی زنان قالی بافی است. راه مالرو دارد. ساکنین از طایفهء قیطول بوده، زمستان قشلاق میروند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عبدل آباد بادیز.

[عَ دُ دِ] (اِخ) دهی است از دهستان سبلوئیه بخش زرند شهرستان کرمان واقع در 35هزارگزی جنوب باختری زرند و 11هزارگزی خاور راه مالرو زرند به رفسنجان. کوهستانی و سردسیر است، 290 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات و حبوبات است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عبدل آباد بهزادی.

[عَ دُ دِ بِ] (اِخ)دهی است از دهستان برج اکرم بخش فهرج شهرستان بم. واقع در 18هزارگزی راه فرعی بم به ریگان. واقع در جلگه و گرمسیر است و مالاریایی 1131 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات، مرکبات، خرما است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).

عبدل بیگی.

[عَ دُ بَ] (اِخ) دهی است از دهستان رومشگان بخش طرهان شهرستان خرم آباد. واقع در 32هزارگزی جنوب خاوری کوهدشت و 19هزارگزی جنوب اتومبیل رو خرم آباد به کوهدشت دامنه ای و گرمسیر است، 180 تن سکنه دارد آب آن از چاه مشروب میشود محصولاتش غلات، لبنیات و پشم است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند، از صنایع دستی زنان سیاه چادربافی است. راه اتومبیل رو دارد. ساکنین از طایفهء امرائی بوده و چادرنشین هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عبدلی.

[عَ دُ لی ی] (ص نسبی) نسبت است به عبدالله که بطنی از خولان است. (اللباب ج 2 ص112).

عبدلی.

[عَ دُ لی ی] (ص نسبی) نسبت است بدهی در سرزمین واسط عراق که قریه عبدالله نام دارد. (اللباب ج 2 ص 112).

عبدلی.

[عَ دُ لی ی] (ص نسبی) نسبت است به ابوعبدالله بن کرام صاحب مقالة الکرامیة که جماعتی از اصحابش به کتب او نسبت داده شده اند. (اللباب ج2 ص 112).

عبدلی.

[عَ دُ لی ی] (اِخ) واحد عبادله است. نسبت به عبدالله منحوت. (اقرب الموارد). || (ص نسبی، اِ) نام خربزه ای است به مصر. (اقرب الموارد).

عبدلی.

[عَ دُ] (اِخ) دهی است از دهستان میان آب (بلوک شعبه) بخش مرکزی شهرستان اهواز. واقع در 62هزارگزی شمال خاوری اهواز و ساحل باختری رودخانه شطیط بین دو رودخانهء شطیط و دز واقع و در جلگه است. هشتاد تن سکنه دارد. آب آن از رودخانهء شطیط تأمین میشود و محصولاتش غلات است. اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. راه مالرو دارد. و از طریق شوشتر بدانجا اتومبیل میرود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عبدلی.

[عَ دُ لی ی] (اِخ) علی بن محمد بن عبدالله بن عمروبن کعب بن سلمة الخولانی العبدلی. از یوسف بن عبدالاعلی و محمد بن عبدالله بن عبدالحکیم روایت کند وی مردی صالح و ثقه بود به سال 329 ه . ق. به مصر درگذشت. (اللباب ج 2 ص 112).

عبدلی.

[عَ دُ لی ی] (اِخ) محمودبن علی بن اسماعیل البخاری الصوفی العبدلی، مکنی به ابوالقاسم. ساکن قریهء عبدالله به عراق بود و در بغداد و واسط موعظه میکرد از ابوالخطاب بن البطروحین بن طلحة الثعالبی حدیث شنید و ابوسعد سمعانی از او روایت کند وی به سال 480 ه . ق. متولد شد. (از اللباب ج 2 ص 112).

عبدلیه.

[عَ دُ لی یَ] (اِخ) دهی است از دهستان جراحی بخش شادکان شهرستان خرمشهر. واقع در 70هزارگزی شمال خاوری شادکان و 50هزارگزی باختر راه تابستانی خلف آباد به بهبهان در دشت واقع است. هوای آن گرمسیر است، 150 تن سکنه دارد آب آن از چاه تأمین میشود شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه آن در تابستان اتومبیل رو است. ساکنان از طایفهء رفیع هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).

عبدمناف.

[عَ دُ مَ] (اِخ) ابن قصی بن کلاب از قریش از عدنان است و بنی عبدمناف از اشراف طایفهء قریش بودند چنانکه شاعر گوید :
اذا فخرت یوماً قریش بمفخر
فعبد مناف اصلها و صمیمها.
(از صبح الاعشی ج 1 ص 347) (از الاعلام زرکلی).

عبدمناة.

[عَ دُ مَ] (اِخ) فرع دوم از کنانه است و آنان بنوت عبدمناة بن کنانه اند و آنان را چند بطن است. (از صبح الاعشی ج 1 ص 350). و رجوع به الاعلام زرکلی شود.

عبدوئی.

[عَ] (اِخ) دهی است از دهستان دشت ارژن بخش کوهمره نودان شهرستان کازرون. واقع در 36هزارگزی باختر نودان در دامنهء جنوبی کوه چنگ واقع. و آب و هوای آن معتدل است. و 830 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولاتش غلات، عدس است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عبدوس.

[عَ] (اِخ) ابن زید. طبیب بود و در بغداد شهرت یافت و المعتضدبالله العباسی را معالجه کرد. او راست: کتاب التذکرة فی الطب. وی در حدود سال 300 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدوسی.

[عَ سی ی] (ص نسبی) نسبت است به عبدوس. (لباب الانساب ج 2 ص 113).

عبدوسی.

[عَ سی ی] (اِخ) عبدالله بن العباس بن ابی یحیی بن ابی منصوربن عبدالله بن عبدوس سرخسی معروف به قاضی عبدوسی و مکنی به ابوالقاسم. وی مردی فقیه، متفنن، فاضل، اهل مناظره و حافظ مذهب بود. نزد ابوسفیان محمد بن محمد بن فضل قاضی فقه آموخت. ابونصر محمد بن محمود و جز آن از وی روایت کند. به سال 461 ه . ق. درگذشت. (اللباب ج 1 ص 113).

عبدویی.

[عَ یی ی] (اِخ) عمر بن احمدبن ابراهیم بن عبدویه العبدویی، مکنی به ابوحازم. وی امام بود. از ابوبکر اسماعیل و جمعی دیگر حدیث آموخت و خطیب ابوبکر از وی روایت کند. به سال 417 ه . ق. به روز عید فطر درگذشت. (اللباب ج 2 ص 113).

عبدویی.

[عَ یی ی] (اِخ) محمد بن ابراهیم بن عبدویه بن سدوس بن علی بن عبدالله بن عبیداللهبن عبدالله بن مسعود الهذلی العبدویی، مکنی به ابوعبدالله عم ابوحازم العبدویی است. از ابوعبدالله البوشجی و احمدبن نجده و اباخلیفة القاضی و جز آنان به خراسان و عراق و حجاز و جزیره و شام و مصر درس آموخت و ابواسحاق المزکی و جز وی از او روایت کند. وی به سال 323 ه . ق. بر اثر جراحتی که برداشت درگذشت. (اللباب ج 2 ص 113).

عبدة.

[عَ بَ دَ] (ع ص، اِ) جِ عابد. || (اِمص) توانایی. (منتهی الارب). قوت. (اقرب الموارد). ناقة ذات عبدة؛ أی قوی شدیدة. (اقرب الموارد). || فربهی. (منتهی الارب). || بقاء. زندگانی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (اِ) سنگ خوش بوی. (منتهی الارب). صلاءة الطیب. (اقرب الموارد). || عار و ننگ. (منتهی الارب). اَنفه. (اقرب الموارد). || مغضوب علیه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِمص) خشم و غضب. || نفرت. || جرب و گری شتران. || ستبری پارچه. || حرص و آز. || پشیمانی. || ملامت. (ناظم الاطباء).

عبدة.

[عَ دَ] (اِخ) ابن یزید (الطبیب)بن عمروبن علی، از تمیم. شاعری بزرگ است که عهد جاهلیت و اسلام را دریافت. وی مردی شجاع بود و با مثنی بن حارثه و نعمان و جز آن در مدائن و غیره در جنگ با ایرانیان شرکت کرد. وی صاحب مرثیه ای است که از جملهء آن است: و ماکان قیس هلکه هلک واحد. او در حدود سال 25 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبدی.

[عَ دی ی] (اِخ) در اصطلاح رجال لقب ابراهیم بن خالد عطار و ابراهیم بن نعیم و ادهم بن امیة و جز ایشان است. (از ریحانة الادب ج 3 ص 60).

عبدی.

[عَ دی ی] (ص نسبی) نسبت است به عبد. (اقرب الموارد). || نسبت است به عبدالقیس، و عبقی نیز گویند. (اقرب الموارد). منسوب به عبدالقیس و بطنی از جدیله است. (صبح الاعشی ج1 ص 337). || نسبت است به عبدالقیس از ربیعة بن نزار. (اللباب ج 2 ص 113).

عبدی.

[عَ] (اِخ) دهی است از دهستان کابریک بخش جاسک شهرستان بندرعباس. واقع در 100هزارگزی خاور جاسک، جنوب راه مالرو جاسک - چاه بهار. 25 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عبدی.

[عَ دی ی] (اِخ) احمدبن بکربن احمدبن بقیهء فسوی نحوی لغوی. (از ریحانة الادب ج 3 ص 40). و رجوع به احمدبن ابی بکر العبدی شود.

عبدی.

[عَ دی ی] (اِخ) سفیان بن مصعب، مکنی به ابومحمد. از شعراء کوفه بود. از اشعار اوست:
و قالوا رسول الله ما اختار بعده
اماماً و لکنا لانفسنا اخترنا
اقمنا اماماً ان أقام علی الهدی
أطعنا و ان ضل الهدایة قومنا.
(از ریحانة الادب ج 3 ص 60).

عبدی.

[عَ دی ی] (اِخ) هرم بن حیان عبدی. از اتقیاء زهاد ثمانیه و از خواص اصحاب علی علیه السلام و مصاحب اویس قرنی بود. (از ریحانة الادب ج5 ص318).

عبدیا.

[عَ] (اِخ) دهی از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان دامغان است در 9هزارگزی جنوب دامغان در دشت واقع است. آب و هوای آن معتدل است و 110 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولاتش غلات، پسته، انگور و حبوبات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه فرعی از طریق امامزاده جعفر دارد. مزرعهء کریم آباد جزء این ده است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).

عبدی زائی.

[عَ] (اِخ) دهی است از دهستان میرعبدی بخش دشتیاری شهرستان چاه بهار. واقع در 2 هزارگزی خاور دشتیاری و یک هزارگزی جنوب راه مالرو دشتیاری به باهوکلات. در جلگه واقع و گرمسیر است و 80 تن سکنه دارد. آب آن از باران تأمین میشود. محصولاتش حبوبات، ذرت و لبنیات است. اهالی به کشاورزی، گله داری اشتغال دارند. راه مالرو دارد و ساکنین از طایفهء سردارزائی هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

عبدی غوث.

[عَ یَ غَ] (اِخ) ابن صلاءة بن ربیعة، از بنی الحارث بن کعب از قحطان. شاعری جاهلی و یمانی است. وی صاحب قصیده ای است که مطلع آن این است:
ألا لاتلومانی کفی اللوم مابیا.
وی به سال 40 ه . ق. در جنگی اسیر شد و چون او را در کیفیت مردن مخیر کردند او خوردن شراب خالص را گزید. دو رگ خود را زد و بمرد. (از الاعلام زرکلی).

عبدی قیسی.

[عَ قَ سی ی] (ص نسبی)نسبت است به بنی عبدالقیس بطنی از جدیله. (از صبح الاعشی ج1 ص 337).

عبدیة.

[عَ دی یَ] (ص نسبی) مؤنث عبدی. (اقرب الموارد). || (ع اِمص) طاعت چنانکه کلمهء عبودیت است. (اقرب الموارد). تقول هو بیّن العبدیة. (اقرب الموارد)؛ یعنی طاعت او آشکار است. || (ص نسبی) الدراهم العبدیة؛ درهمها بود که از درهمهائی که پس از آن ساختند فاضل تر و راجح تر بود. (اقرب الموارد). نوعی از دراهم جید و اعلا. (ناظم الاطباء).

عبر.

[عَ] (مص) عبور کردن و گذشتن از وادی و نهر و جوی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || بیان کردن خواب و خبر دادن مآل کار. (منتهی الارب). تعبیرکردن خواب و خبردادن از آنچه پایان بدان می انجامد. (اقرب الموارد). تعبیر گفتن خواب. (غیاث اللغات). || درگذشتن و مردن. || شکافتن راه را. || جاری کردن اشک. || اندوهگین شدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). فریز ناکرده گذاشتن قچها را. (منتهی الارب). واگذاشتن پشم را بر قچها در یکسال. (اقرب الموارد). || درگذشتن از آب بچیزی. || تأمل کردن در وزن و ماهیت متاع و درهم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || با اندیشه خواندن نامه را بدون آواز. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) کنار وادی و ناحیت آن. || (ص) مجلس عَبر؛ که مردم بسیار در آن بود. (اقرب الموارد).

عبر.

[عِ] (اِخ) آنچه از غربی فرات تا بریهء عرب است. (منتهی الارب). ما اُخذ علی غربی الفرات الی بریة العرب. (اقرب الموارد).

عبر.

[عِ] (ع اِ) کنارهء رودبار. (اقرب الموارد). || بنات عبر؛ دروغ و باطل. || (ص) مجلس عبر؛ مجلس بسیار اهل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || آنچه در خور بود کاری را از مرد یا زن یا شتر. (اقرب الموارد). || ناقة عبر اسفار بفتح یا ضم اول؛ ناقهء قوی که قطع کند به هر زمین که آب بگذرد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عبر.

[عُ] (اِخ) قبیله ای است. (منتهی الارب) (آنندراج).

عبر.

[عُ] (ع ص، اِ) بسیار از هر چیزی. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || زن بی فرزند. زن فرزندمرده. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || ابر سخت روان. || عقاب. || گرمی چشم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج): أری فلانا عبر عینیه. (اقرب الموارد). || کیش عبر؛ قچقار یکسال فریزنا کرده. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد).

عبر.

[عَ] (ع مص) عبرت گرفتن. (اقرب الموارد): اللهم اجعلنا ممن یعبر الدنیا و لایعبر؛ ای ممن یعتبرها و لایموت سریعاً حتی یرضیک بالطاعة. (اقرب الموارد). || گرمی چشم. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || تذکر. اتعاظ. || تکریم و تعظیم و احترام. (ناظم الاطباء). || أبوالعبر؛ بیهوده گوی افسوس کننده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). أبوعُبیر.

عبر.

[عَ بِ] (ع ص) رجل عَبر؛ مرد با اشک. (منتهی الارب). ذوالعبرة و الحزن. (اقرب الموارد). || سهم عبر؛ تیر که پر فراوان دارد. (اقرب الموارد).

عبر.

[عِ بَ] (ع اِ) جِ عبرة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عبر.

[عُ بُ] (ع ص، اِ) جِ عَبور. رجوع به عَبور شود.

عبرات.

[عَ بَ] (ع اِ) جِ عَبرة. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || (اِخ) یوم العبرات؛ از روزهای اعراب است. (ناظم الاطباء).

عبران.

[عَ] (ع ص) مرد بااشک. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || اندوهگین. (اقرب الموارد).

عبران.

[عَ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب).

عبرانی.

[عِ] (ص نسبی، اِ) لغت جهودان. زبان یهود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) :
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جوئی چه جابلقا چه جابلسا.
سنائی.
و رجوع به عبرانیان شود.

عبرانیان.

[عِ] (اِخ) این کلمه از عابر مشتق است که بمعنی گذر کردن از نهر یا مکانی دیگر میباشد، و یا اینکه از عابر مشتق است که جد ابراهیم خلیل بود. چون ابراهیم از گذرگاه فرات گذشته به اراضی فلسطین درآمد کنعانیان وی را به عبرانی ملقب نمودند، و از پس این لقب در خانوادهء او باقی ماند. در نزد مصریان و فلسطینیان نیز بدین لقب معروف گشتند. اما اصل و منشأ این قوم آنکه او یزدان پاک ابرام را که در آور کلدانیان سکونت داشت اختیار فرمود او را برحسب مسمای اسمش پدر طوایف بسیار و مخصوصاً پدر قوم برگزیدهء خود قرار داد و دیانت آنها اصل و اصول دیانت عبادت خدائی است که متصف بصفت توحید است. (قاموس کتاب مقدس). رجوع به یهود شود.

عبرانیون.

[عِ نی یو] (اِخ) رجوع به عبرانیان و الجماهر ص 140 شود.

عبرانیة.

[عِ نی یَ] (ص نسبی، اِ) لغت یهود. (اقرب الموارد). زبان عبری. (ناظم الاطباء). رجوع به عبرانی و عبرانیان شود.

عبرانیین.

[عِ نی ی] (اِخ) رجوع به عبرانیان شود.

عبرب.

[عَ رَ] (ع اِ) تتم که نوعی از بر درخت ترش است که در طعام اندازند. مقوی احشای حار و قابض و رافع صفراء است. (منتهی الارب) (آنندراج). سماق. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).

عبربیة.

[عَ رَ بی یَ] (ع ص نسبی) دیگ که در آن تتم انداخته باشند. (آنندراج). قدرٌ عبربیة؛ أی سماقیة. (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).

عبرت.

[عِ رَ] (ع مص) عبرة. پند گرفتن. (غیاث اللغات) (از صراح) (ناظم الاطباء). عبرة : سه بیت شعر یاد داشتم از آن ابوالعتاهیه... که اندر آن عبرتهاست. (تاریخ بیهقی ص 238).
خاقانیا به عبرت ناپاکی فلک
بر خاک آن شهنشه کشور گذشتنی است.
خاقانی.
|| نوع. (اقرب الموارد) : و اگر توبه نکند او را بعبرتی باید کشت که جهانیان را بدان اعتبار باشد. (فارسنامهء ابن البلخی ص 65). || سنجیدن. مقیاس گرفتن. (معجم متن اللغة). منقول از مال رؤوس که آن بر سبیل شمار سرها است نه بمساحت و این گرد فناخسرو اکنون مزرعتی است که عبرت آن دویست و پنجاه دینار بیشتر نباشد. (فارسنامهء ابن البلخی ص 133). عبرت سه هزاروپانصدوپنجاه درهم است. (تاریخ قم ص 123). و آن مواضع که فراموش کرده باشند و بعد از مساحت و عبرت معلوم شود از آن عشر خراج بستاند. (تاریخ قم ص 108). رجوع به عبرة شود. || عبور کردن طبیعت است از غفلت بسوی آگاهی. (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء).
- عبرت دیگران گردانیدن؛ کسی را سخت تنبیه کردن که دیگران پند گیرند.
- عبرتگه؛ دنیا است که از حوادث آن عبرت خیزد.
- عبرت نما؛ آنچه موحب اعجاب شود. شگفت انگیز :
بوقت هندسه عبرت نمائی
مجسطی دان و اقلیدس گشائی.نظامی.

عبرت آمیز.

[عِ رَ] (ن مف مرکب) آمیخته به پند. آنچه موجب تنبه و آگاهی گردد. آنچه موجب پند شود. رجوع به عبرت شود.

عبرتا.

[عَ بَ] (اِخ) مؤلف معجم البلدان آرد: گمان دارم این کلمه اعجمی است و آن ده بزرگی است از نواحی بغداد از نواحی بین بغداد و واسط و در این ده بازار معموری است. بسیاری از روات و ادبا را بدان نسبت دهند از جمله اسعدبن نصربن الاسعدالعبرتی النحوی - انتهی.

عبرتائی.

[عَ بَ] (ص نسبی) نسبت است به عبرتا، دهی از دهات نواحی نهروان از حوالی بغداد. (اللباب ج 2 ص 114).

عبرتائی.

[عَ بَ] (اِخ) رجاءبن محمد بن یحیی العبرتائی الکاتب، مکنی به ابوالحسن. از ابوهاشم داودبن القاسم الجعفری و حمادبن اسحاق بن ابراهیم الموصلی حدیث کرد و ابوالفضل محمد بن عبدالله بن المطلب الشیبانی الکوفی از وی روایت کند. (اللباب ج 2 ص 114).

عبرت انگیز.

[عِ رَ اَ] (نف مرکب)عبرت کده. عبرت آور. عبرت گیر. عبرت بین. عبرت پذیر.

عبرت بین.

[عِ رَ] (نف مرکب) عبرت گیر :
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آئینه عبرت دان. خاقانی.
چو ما را چشم عبرت بین تباه است
کجا دانیم کاین گل یا گیاه است.نظامی.

عبرت پذیر.

[عِ رَ پَ] (نف مرکب)عبرت پذیرنده. که عبرت بپذیرد. عبرت بین. عبرت گیر :
در آن شهر شد با تنی چند پیر
همه غایت اندیش و عبرت پذیر.نظامی.

عبرت پذیرفتن.

[عِ رَ پَ رُ تَ] (مص مرکب) کنایه از پند گرفتن و نصیحت گوش کردن باشد. (برهان) (آنندراج). عبرت گرفتن :
گه از لوحِ ناخوانده عبرت پذیر
گه از صُحْفِ پیشینگان درس گیر.نظامی.
مگر کز خویِ نیکان پند گیرند
وز انجامِ بَدان عبرت پذیرند.سعدی.

عبرت شش روزه.

[عِ رَ تِ شِ زَ / زِ](ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از آسمان و زمین و آنچه در مابین آسمان و زمین و روی زمین است از مخلوقات. || کنایه است از آنچه در میان آوریم و از ما بفعل آید. || کنایه به آنچه از حوادث بفعل می آید. (برهان).

عبرت گرفتن.

[عِ رَ گِ رِ تَ] (مص مرکب) اعتبار. (تاج المصادر). پند گرفتن.

عبرد.

[عُ رُ] (ع ص) عُبَرد. عُبَردة. عُبارِد. دختر سپیدرنگ تازه بدن نازک و لرزان اندام. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || عشب عُبرد؛ گیاه باریک و بد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || غصن عبرد و عبارد؛ شاخ نرم و نازک. (اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (آنندراج). || پیه جنبان و لرزان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج).

عبرود.

[عُ] (ع ص) شحم عبرود؛ پیه لرزان. (ناظم الاطباء).

عبرونه.

[عُ نَ] (اِخ) (بعبری معبر) یکی از محلات و منازل بنی اسرائیل است که در جوار عیقول جابر بود و موضعش معلوم نیست. (قاموس کتاب مقدس).

عبرة.

[عَ رَ] (ع اِمص) بیان و تفسیر. || اسم است تعبیر را. (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) سرشگ در چشم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات). || تردد گریه در سینه. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || مرة. (اقرب الموارد). || اندوه بی گریه. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). ج، عَبَرات. || لک ما أبکی و لاعبرة بی؛ در مورد مردی مثل زنند که به کار برادر خود سخت اهتمام کند، و لاعبرة بی نیز روایت شده است یعنی بخاطر تو میگریم و غم خود را ندارم. (اقرب الموارد). || (مص) اشک باریدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عبرة.

[عُ رَ] (ع اِ) مهره ای است که ربیعة بن حریش میپوشید و بدین جهت ذوالعبرة لقب یافت. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (تاج العروس). || (اِمص) گرمی چشم. (منتهی الارب) (آنندراج). || کرانه. (منتهی الارب) (آنندراج).

عبرة.

[عِ رَ] (ع اِ) شگفت. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || پند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء): یقال، ان فی ذلک عبرة لمن اعتبر. (اقرب الموارد). جِ عِبَر. و منه صحف موسی کانت عبراً. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به عبرت شود. || نوع. || اصلی که نظائر بدان باز گردد. || نظر در احوال. (اقرب الموارد).

عبرة.

[عَ رَ] (اِخ) شهری است به یمن بین زبید و عدن نزدیک به ساحلی که حبشیان را بدانجا جلب کنند. (معجم البلدان).

عبره.

[عِ رَ] (از ع، اِ) محصولات که از کشتی نشینان و چادرنشینان گیرند. (غیاث اللغات) (آنندراج). || محصولات راهداری. (غیاث اللغات) (آنندراج). || مجازاً بمعنی خراج آمده. (غیاث اللغات) :
مخور عبرهء هند بی یاد من
که هندوتر از تست پولاد من.نظامی.
چو آری بمن عبرهء هفت سال
دگر عبره ها بر تو باشد حلال.نظامی.
ز هر عبره کاندر شمار آمدش
نمودار عبرت بکار آمدش.نظامی.
|| (اِمص) بمعنی عبور نیز آمده است. (غیاث اللغات) (آنندراج): و هم با آن قدر لشکریان دریا عبره کرد و جزائر از ایشان بستد. (فارسنامهء ابن البلخی ص 68). و آن مرد داعی را در شب بر چهارپائی نشاندند و بردند تا از آب فرات عبره کردند. (فارسنامهء ابن البلخی ص 119). چون به جیحون عبره کرد. (راحة الصدور راوندی).

عبری.

[عُ ری ی] (ع اِ) کنار باساق که بر لب جوی روید. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). کنار باساق که بر لب جوی روید و بزرگ شود. (اقرب الموارد). سدر کنار جوی. (مهذب الاسماء). || نزد بعضی کنار بی ساق است. (منتهی الارب).

عبری.

[عَ را] (ع ص) امرأة عبری؛ زن با اشک. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، عباری. || عین عبری؛ چشم پر اشک. (منتهی الارب) (آنندراج) (تاج العروس) (اقرب الموارد).

عبس.

[عَ] (ع اِ) گیاهی است، به فارسی شاپاپک یا سیسنبر و به مصر یرنوف نامند. (منتهی الارب). رستنی است. فارسی آن سابانک است یا سیسنبر است و در مصر به یرنوف معروف است. (اقرب الموارد). در تحفه ذیل نوف آرد: به فارسی شابانک و معرب از او شاباسنج است. رجوع به شابانج شود.

عبس.

[عَ] (ع مص) ترش کردن روی را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (المنجد).

عبس.

[عَ بَ] (ع اِمص) ترشرویی. (غیاث اللغات از لطائف و منتخب) :
گر جان شیرین خواهد از تو سائلی
هرگز اندر چهرهء شیرین تو ناید عبس.
سوزنی.
زشت آن زشت است و خوب آن خوب و بس
دایم این ضحاک و آن اندر عبس.(مثنوی).

عبس.

[عَ بَ] (ع اِ) سرگین و پشک و جز آن خشک شده بر دنب ستور. (منتهی الارب). بول و سرگین خشک. (غیاث اللغات). آنچه از بول و سرگین خشک شده و بر دنب شتر چسبیده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). وَذَح. (اقرب الموارد). || شاش برده در فراش که بدان عادت کرده باشد و اثر آن بر بدن و فراش او نمایان بود. و در حدیث است انه کان أبرد من العبس؛ أی العبد البوال. (اقرب الموارد). || (مص) خشکیدن سرگین و پشک و جز آن بر دنب ستور. || خشک شدن ریم بر دست و اندام. (منتهی الارب).

عبس.

[عَ] (اِخ) کوهی است. (معجم البلدان).

عبس.

[عَ] (اِخ) محله ای است به کوفه و بنی عبس بن بغیض بدانجا منسوب است. (معجم البلدان).

عبس.

[عَ بَ] (اِخ) ابن بغیض بن ریث بن غطفان. از عدنان. جد جاهلی است پسران او عبسیون اند و عنترة بن شداد به آن منسوب است. مسکن آنها ابتدا به نجد بود پس از اسلام پراکنده شدند و هیچ یک از آنان بدانجا نماندند. (از الاعلام زرکلی) (معجم البلدان).

عبس.

[عَ بَ] (اِخ) ابن رفاعة بن الحارث. جدی جاهلی است و عباس بن مرداس السلمی از نسل اوست. (از الاعلام زرکلی).

عبس آباد.

[عَ بَ] (اِخ) دهی است از دهستان رشخوار بخش رشخوار شهرستان تربت حیدریه. واقع در 65هزارگزی شمال باختری رشخوار و 20هزارگزی جنوب شوسهء راه عمومی تربت حیدریه به سلامی جلگه ای و گرمسیر است. 995 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. و محصولات آن غلات، بادام، ابریشم و بنشن و پنبه است اهالی به کشاورزی و گله داری اشتغال دارند. صنایع دستی آنها کرباس بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج9).

عبسر.

[عَ سُ] (ع ص) شتر مادهء قوی و تیزرو. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به عبسور شود.

عبسقان.

[عَ سَ] (اِخ) از دهات مالیز هرات... است. (از معجم البلدان).

عبسور.

[عُ] (ع ص) شتر مادهء قوی تیزرو. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به عبسر شود.

عبسی.

[عَ سی ی] (اِخ) در اصطلاح رجال لقب احمدبن عائذ و اسماعیل بن یحیی و حبیب بن جری و جز آنها است. (ریحانة الادب ج 3 ص 61).

عبسی.

[عَ سی ی] (ص نسبی) نسبت است به عبس بن بغیض بن ریث بن غطفان بن قیس عیلان بن مضربن نزاربن معدبن عدنان. (اللباب ج 2 ص114).

عبسی.

[عَ سی ی] (ص نسبی) نسبت است به عبس الازد. (اللباب ج 2 ص 114).

عبسی.

[عَ ی ی] (ص نسبی) نسبت است به عبس مراد. (اللباب ج 2 ص 114).

عبسی.

[عَ ی ی] (ص نسبی) منسوب به عبس بن غطفان ربعی بن خراش العبسی الکوفی تابعی مشهور است. از عمرو علی (ع) و بسیاری از صحابه روایت کند شعبی و منصوربن المعتمر و جز آن از وی روایت کنند. وی مردی ثقة بود و به سال 404 ه . ق. درگذشت. (از اللباب ج 2 ص 114).

عبسی.

[عَ سی ی] (اِخ) عبیداللهبن موسی العبسی از محدثان است. از اسماعیل بن ابی خالد و اعمش روایت کند و بخاری و مردم عراق و غرباء از وی روایت کنند. وی به سال 212 یا 213 ه . ق. درگذشت. (از اللباب ج 2 ص 114).

عبسی.

[عَ سی ی] (اِخ) علی بن افلح، مکنی به ابوالقاسم و ملقب به جمال الدین. شاعری است ظریف و به بسیاری از شهرها سفر کرد و خلفا و ارباب مناصب را مدح گفت وی به سال 535 ه . ق. به بغداد درگذشت. در سمت غربی مقابر قربش مدفون است. (ریحانة الادب ج 3 ص 61).

عبسی.

[عَ سی ی] (اِخ) عنترة بن شدادبن عمروبن قرار یا غترة بن عمروبن شدادبن عمروبن معاویة بن قرار نجدی عبسی. از مردم نجد و از قبیلهء بنی عبس است. از جهت شکاف لب زیرینش ملقب به فلجاء بود مادرش زبیبه کنیز حبشی بود پدر او ابتدا او را نفی ولد کرد و بعد از آنکه بسن رشد رسید مجدداً به فرزندیش اقرار کرد. فرید وجدی آرد: چون وی از مادر کنیز بدنیا آمد برسم جاهلیت وی ابتدا بردهء پدرش بود. و چون بسن رشد رسید و در جنگی از خود شهامت و شجاعت نشان داد او را آزاد کرد و او را به فرزندی گزید. وی یکی از فرسان و از قویترین و اعرف مردم زمان خود به فنون جنگی بود. شاعری فصیح بود قصیدهء میمیه او که 79 بیت است مشهور است و چندین بار در برلن و ایران و جز آن جزء معلقات دیگر بچاپ رسیده است. این قصیده از جهت طراوت خاصی که دارد در میان اعراب به مذهبه موصوف گردیده و دیوانی دارد که اولش همان قصیده است و در بیروت و قاهره چاپ شده است. وی به سال 615 م. درگذشت. (از ریحانة الادب ج3 صص61 - 62) (از دائرة المعارف فرید وجدی ج4 ص758).

عبسی.

[عَ سی ی] (اِخ) محمد بن ابی شیبة ابراهیم بن عثمان بن خواستی العبسی. از پدر خود و اسماعیل بن ابی خالد و اعمش و جز آنان حدیث شنید. از وی یزیدبن هارون و پسر او عثمان روایت کنند. وی به سال 182 ه . ق. در سن 77 سالگی درگذشت. (از اللباب ج 2 ص 115).

عبسیه.

[عَ سی یَ] (ص نسبی) منسوب است به قبیلهء عبس. (معجم البلدان ج 5 ص 112).

عبسیه.

[عَ سی یَ] (اِخ) آبی است به عریمة بین دو کوه طی. (از معجم البلدان).

عبش.

[عَ] (ع مص) اصلاح کردن. || ختنه کردن. (اقرب الموارد). || (اِمص) صلاح. (منتهی الارب) (آنندراج). || صلاح در هر چیزی. (اقرب الموارد): یقال، الختان عبش للصبی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || گولی و کندفهمی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (المنجد).

عبش.

[عَ بَ] (ع اِمص) غباوت.

عبشمی.

[عَ شَ] (ص نسبی) نسبت است به عبد شمس بن عبدمناف. (از اللباب ج 2 ص 115).

عبشمی.

[عَ شَ] (اِخ) احمدبن محمد بن عبدالله فقیه العبشمی نیشابوری. از ابوالعباس اصم و جز وی حدیث شنید و حاکم ابوعبدالله و جز او از وی روایت کنند. وی به سال 387 ه . ق. درگذشت. (از اللباب ج 2 ص 115).

عبشمی.

[عَ شَ] (اِخ) علی بن عبدالله بن علی العبشمی از بنی عبد شمس است. از پدر خود روایت کند و عمر بن سعیدبن ابی حسین از وی روایت دارد. (از اللباب ج 2 ص 115).

عبشة.

[عَ شَ / عَ بَ شَ] (ع اِمص) سستی و غفلت. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). به عبشة؛ ای غفلة. (منتهی الارب).

عبط.

[عَ] (ع مص) بی علت کشتن ذبیحهء پرگوشت و جوان را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج) (المنجد). || بی علت و جوان کشتن. (منتهی الارب). || پنهان و غایب گردیدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (المنجد). || عبط الارض عبطاً؛ کندن جای ناکنده را. || دروغ بربستن بی سبب و بهانه. || بی سبب و بی باک انداختن خود را در جنگ. برانگیختن خاک را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || اسب را تاختن چندانکه عرق آورد. (اقرب الموارد) (آنندراج) (منتهی الارب). || خون آلود کردن پستان را. || دریدن جامهء نو و درست را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (المنجد). || بی موجب رسیدن بلا کسی را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || شکافتن رستنی زمین را. (اقرب الموارد) (المنجد). شکافتن چیزی را. (اقرب الموارد).

عبط.

[عُ بُ] (ع ص، اِ) جِ عبیط. (ناظم الاطباء) (المنجد). رجوع به عبیط شود.

عبطة.

[عَ طَ] (ع اِ) گویند مات فلان عبطة؛ یعنی جوان و صحیح و تندرست مرد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) :
من لم یمت عبطة یمت هرماً
للموت کاس و المرء ذائقها.
امیة بن الصلت (منتهی الارب).

عبطه.

[عُ طَ] (ع اِمص) تازگی و تری. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عبعاب.

[عَ] (ع ص) مرد درازبالا. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (المنجد). فراخ گلوی بزرگ شکم تمام اندام نیکوسرشت. (منتهی الارب).

عبعب.

[عَ عَ] (ع اِمص) نازکی و تازگی جوانی. (منتهی الارب) (آنندراج). نعمة الشباب. (اقرب الموارد). || (ص، اِ) جوان پرگوشت. || جامهء وسیع و فراخ. || چادر باریک و نازک از پشم شتر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || گلیم پشمین. (مهذب الاسماء). || مرد جوان تمام. (مهذب الاسماء). || بتخانه. || مرد بلند بالا. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || آهوی نر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عبعب.

[عَ عَ] (اِخ) نام بتی است. (اقرب الموارد).

عبعبة.

[عَ عَ بَ] (ع اِ) پشم سرخ. (اقرب الموارد). || پشم گوسفند سرخ رنگ. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (آنندراج).

عبعبة.

[عَ عَ بَ] (ع مص) شکست خوردن و گریختن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عبعبة.

[عَ عَ بَ] (اِخ) نام مادر درنی شاعر. (منتهی الارب).

عبق.

[عَ بَ] (ع مص) چسبیدن بوی خوش به کسی. خوشبوی شدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (المنجد). || اقامت نمودن در جایی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (المنجد). || آزمند و حریص بچیزی گردیدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عبق.

[عَ بَ] (ع اِ) سختی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (ص) سبک و چابک. (مهذب الاسماء).

عبق.

[عَ بَ] (اِخ) جد اسماعیل بن عمر بن حفص بن عبدالله عبقی بخاری، مکنی به ابواسحاق است. وی از ابی بکر احمدبن سعدبن بکار و ابوصالح الخیام و جز آن روایت کند. از وی ابوالفضل ابراهیم بن حمزة بن یوسف همدانی و ابوکامل بصیری و جز ایشان روایت دارند. وی به سال 417 ه . ق. به بخارا درگذشت. (از اللباب ج 2 ص 116).

عبق.

[عَ بِ] (ع ص) مرد آلوده به بوی خوش از چند روز که هنوز باقی است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (تاج المصادر بیهقی) (غیاث اللغات).

عبقان.

[عَ] (ع ص) یقال رجل عبقان؛ مرد بدخوی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).

عبقانة.

[عَ نَ] (ع ص) زن بدخوی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عبقر.

[عَ بَ] (اِخ) دهی است که هر چیز خوب و نیکو را از مردم و جامه و جز آن به وی نسبت کنند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عبقر.

[عَ قَ] (اِخ) موضعی است که اعراب گمان برند پریان بسیار در آنجا هستند. لبید گوید: کهول و شبان کجنة عبقر. (اقرب الموارد) (المنجد). || موضعی است بسیارپری. (منتهی الارب) (آنندراج) (از معجم البلدان).

عبقر.

[عَ قُ] (اِخ) ابن انمار از کهلان از قحطانیه. جدی جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).

عبقر.

[عَ بَ قُ ر ر] (ع اِ) ژاله و تگرگ که حب الغمام نیز گویند. یقال: ابرد من عبقر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).

عبقرة.

[عَ قَ رَ] (ع ص) زن پرگوشت نازک حسینه. (منتهی الارب). التارّة الجمیله. (اقرب الموارد). || (مص) درخشیدن سراب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (المنجد).

عبقری.

[عَ قَ ری ی] (ع ص) سید. (اقرب الموارد). رئیس. (مهذب الاسماء). یقال هو عبقری القوم؛ یعنی مهتر و قوی. (منتهی الارب) (آنندراج). || قوی. || بهتر و کاملتر از هر چیزی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || آنچه در حسن و نیکوئی فائق تر باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). || سخت. (منتهی الارب). شدید. (اقرب الموارد). یقال ظلم عبقری. (اقرب الموارد). || دروغ بی آمیغ. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) نوعی از گستردنی دیبانگارین. (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث اللغات). نوعی از گستردنی فاخر، و منه الحدیث: کان عمر یسجد علی عبقری. (منتهی الارب) :
کبکان دری غالیه در چشم کشیدند
سروان سهی عبقری سبز خریدند.
منوچهری.
برگ گل سپید بمانند عبقری
برگ گل دو رنگ به کردار جعفری.
منوچهری.
سلسبیل از بهر جان تشنگان دارد خدای
خرقه پوشان را بود آنجا مسلم عبقری.
سنائی.
بسختی نگشت این نمد بسترم
روم زین سپس عبقری گسترم.سعدی.
دامن مکش ز صحبت ایشان که در بهشت
دامنکشان سندس خضرند و عبقری.
سعدی.

عبقری.

[عَ قَ ری ی] (ص نسبی) نسبت است به عبقربن انمازبن اراش بن عمروبن المغوث بطنی از بجیلة. (از اللباب ج 2 ص 115).

عبقس.

[عَ قَ] (ع اِ) جانورکی است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عبقسی.

[عَ قَ سی ی] (ص نسبی) نسبت است به عبدالقیس. (از اللباب ج 2 ص 116) (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عبقسی.

[عَ قَ] (اِخ) احمدبن ابراهیم فراس المکی العبقسی، مکنی به ابوالحسن، از جعفر دبیکی و ابامحمد مقری و جز آنان حدیث شنید و ابوعلی شافعی و جز وی از او روایت کنند. (از اللباب ج 2 ص 116).

عبقص.

[عَ قَ] (ع اِ) عبقس. جانورکی است. (منتهی الارب) (آنندراج). لغتی است در عبقس. (اقرب الموارد).

عبقوس.

[عُ] (ع اِ) جانورکی است. (اقرب الموارد).

عبقوص.

[عُ] (ع اِ) جانورکی است. (منتهی الارب). عبقوس. (اقرب الموارد).

عبقة.

[عَ قَ] (ع اِ) عبکه. چربش روغن در مشک. (منتهی الارب). وضرالسمن فی النحی. (اقرب الموارد). یقال ما فی النحی عبقة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عبقة.

[عَ بِ قَ] (ع ص) امرأة عبقه؛ زن آلوده به بوی خوش از چند روز که هنوز باقی است. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).

عبقی.

[عَ بَ قی ی] (ص نسبی) نسبت است به عبق و آن نام جد اسماعیل بن جعفربن عبدالله بن عبق بن اسد العبقی البخاری، مکنی به ابواسحاق است. (از اللباب ج 2 ص 116).

عبک.

[عَ] (ع مص) آمیختن چیزی به چیزی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (المنجد).

عبکة.

[عَ بَ کَ] (ع ص، اِ) پَست لوله کرده. (منتهی الارب) (آنندراج). الحبة من السویق. (اقرب الموارد). || پاره و شکسته از هر چیزی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (المنجد). یقال ماذقت عبکة و لالبکة؛ یعنی نچشیدم چیزی را. || چربش و چرک مشک. (اقرب الموارد). || سبک از هر چیزی. (منتهی الارب). الشی ء الهین. (اقرب الموارد). || درماندهء دشمن روی. (منتهی الارب). العبام البغیض. (اقرب الموارد).

عبل.

[عَ بِ] (ع ص) درشت و سطبر و سپید از سنگ و جز آن. (منتهی الارب). سطبر. (اقرب الموارد).

عبل.

[عَ] (ع ص) کلان و سطبر از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج). سطبر از هر چیزی. یقال: رجل عبل الذراعین؛ أی ضخمها و فرس عبل الشوی؛ ای غلیظ القوائم. (اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (المنجد). || تمام اندام. (منتهی الارب) (آنندراج). جِ، عِبال.

عبل.

[عَ بَ] (ع اِ) هر برگ تافته بی پهن (نگسترده) باریک مانند برگ گز. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). درخت ارطی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || برگ درخت ارطی که سخت و صالح گردد که به وی دباغت کرده شود. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). برگ باریک دراز باشد یا کوتاه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). الورق الدقیق. (اقرب الموارد). || برگ از درخت ریخته. || برگ نو درآمده. (از لغات اضداد است). (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، أعبال.

عبل.

[عَ] (ع مص) فروریختن برگ درخت. || پیکان پهن نهادن تیر را. || رد کردن چیزی را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || بازداشتن چیزی را. || بریدن چیز را. || بردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || انداختن بر وی سنگینی را. (منتهی الارب) (آنندراج). || ریختن برگ درخت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || برگ برآوردن درخت (از اضداد است). (منتهی الارب).

عبلاء.

[عَ] (ع ص) صخرة عبلاء؛ سنگ سپید. (منتهی الارب) (آنندراج). سنگ و گفته اند سنگ سپید. ج، عبال. (اقرب الموارد). || أکمة عبلاء؛ پشتهء درشت. || شجرة عبلاء؛ سنگ سپید سطبر. (منتهی الارب) (آنندراج).

عبلاء.

[عَ] (اِخ) کان روئین است به بلاد قیس. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). نام سنگ سفیدی است. ابوعمر گوید معدن مس است در بلاد قیس. (معجم البلدان ج 2 ص 113).

عبلاء.

[عَ] (اِخ) شهرکی بوده است خثعم را که بدانجا بتی بوده است و گویند عبلات است. (معجم البلدان).

عبلاءالبیاض.

[عَ ئُلْ بَ] (اِخ) ابن فقیه گوید: دو موضع است از اعمال مدینه. (معجم البلدان).

عبلات.

[عَ] (ع ص، اِ) جِ عَبلة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به عبله شود.

عبلة.

[عَ لَ] (ع ص) سطبر و تمام اندام. (منتهی الارب). امرأة عبلة؛ زن تمام اندام. (اقرب الموارد).

عبلة.

[عَ لَ] (اِخ) بنت عبید. از تمیم مادری جاهلی است. زن عبدشمس بن عبدمناف قرشی بود و فرزندان عبدشمس از این زن اند. و آنها را عَبَلات گویند. و آنان سه بطن اند: امیه، عبدامیه، نوفل. (از الاعلام زرکلی).

عبلة.

[عَ لَ] (اِخ) قلعه ای است بین دو همسایهء غرناطه و مریه. (از معجم البلدان).

عبلی.

[عَ بَ لیْی] (ص نسبی) نسبت است به عبل و آن بطنی از رعین است. (از اللباب ج3 ص116).

عبم.

[عِبْ بَ] (ع ص) بلندبالا تن دار. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). رجوع به عبام شود.

عبن.

[عَ بَ ن ن] (ع ص) سطبر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || پرگوشت از کرکس و شتر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (مهذب الاسماء).

عبن.

[عَ] (ع مص) سطبری بدن و درشتی آن. (منتهی الارب) (آنندراج). غلیظ و خشن بودن جسم. (اقرب الموارد).

عبن.

[عُ بُ] (ع ص) مرد ملیح پرگوشت تمام اندام. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عبناة.

[عَ بَنْ نا] (ع ص) فربه و سطبر از کرکس و شتر. (منتهی الارب). مؤنثِ عَبنّی. ج، عبنَّیات. (اقرب الموارد) (المنجد).

عبنبل.

[عَ بَمْ بَ] (ع ص) بزرگ. || سخت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عبنجر.

[عَ بَ جَ] (ع ص) سطبر درشت. (منتهی الارب) (آنندراج). غلیظ، و نون آن زائده است. (اقرب الموارد).

عبنقاء .

[عَ بَ] (ع ص) عقاب درازمنقار. (مهذب الاسماء). عقاب تیزچنگال. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد).

عبنقاة.

[عَ بَ] (ع ص) عقاب تیزچنگال. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عبنقس.

[عَ بَ قَ] (ع ص) مرد بدخوی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || نازک تن. درازبالا از مردان. (اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (آنندراج). || کسی که دو جدهء او از جانب پدرش عجمی باشند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عبنقساء.

[عَ بَ قَ] (ع ص) شادمان و خرم. (منتهی الارب) (آنندراج). نشیط. (اقرب الموارد).

عبنک.

[عَ بَنْ نَ] (ع ص) سخت درشت. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عبنة.

[عُ نَ] (ع اِ) طاقت شتر و ناقه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عبنی.

[عَ بَ ن نا] (ع ص) فربه و سطبر از کرکس و شتر. (منتهی الارب).

عبو.

[عَ بْ وْ] (ع مص) آماده کردن رخت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || روشن گردیدن روی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (المنجد).

عبوثران.

[عَ بَ ثُ / ثَ] (ع ص، اِ) کافور خوشبوی. (مهذب الاسماء). گیاهی است خوشبو. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || کار سخت. || شر. || ناخوش. || درخت بسیارخار که کسی که بدان افتد خلاص نیابد. (اقرب الموارد).

عبود.

[عُ] (ع اِ) جِ عبد. (اقرب الموارد). رجوع به عبد شود.

عبود.

[عَبْ بو] (اِخ) مرد افسانه ای بسیارخواب که هفت سال در جای هیزم کشی خود در خواب بود، و در حدیث آمده است نخستین مردی که وارد بهشت شود مرد سیاهی است بنام عبود. این اشارت به این حکایت است که خدا پیامبری را برای راهنمائی مردم قریه ای بفرستاد هیچ یک بدان نگرویدند مگر مرد سیاهی، از این جهت قومش چاهی بکندند و او را در آن بینداختند و سنگی بزرگ بدرب آن گذاردند آن مرد از چاه بیرون میشد و جهت گذران زندگی هیزم کنده میفروخت و از بهای آن غذا و شراب تهیه و مجدداً بدان چاه میرفت. روزی پس از تهیهء هیزم جهت استراحت نشست و بی اختیار سر او به یک طرف رفت و هفت سال بخواب رفت سپس از خواب بیدار شد در حالی که نمیدانست چه ساعتی از روز بخواب شده است، به ده رفت پیامبر را بدانجا نیافت از حال أسود (مرد سیاه) پرسید پاسخ دادند نمیدانیم کجا است. از اینجا ضرب المثل شد برای کسی که خواب آن طولانی باشد. (از منتهی الارب).

عبود.

[عَ بُ وَ] (اِخ) کوهی است. (منتهی الارب). زمخشری گوید عبود و صَغَر دو کوهند بین مدینه و سیاله که یکی بر دیگری نگرد و راه مدینه از میان آن دو رد میشود. ابن مناذر شاعر گوید: عبود کوهی است بشام. ابوبکربن مولی گوید: کوهی است بین سیاله و مَلَل. (از اللباب) (از معجم البلدان).

عبودة.

[عُ دَ] (ع اِمص) پرستش. بندگی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خدمت. || طاعت. || خضوع و ذلت. || التزام به شریعت. یکی خواندن او را به زبان. (اقرب الموارد). || در اصطلاح عرفا کسی که خدای خود را در مقام عبودیت مشاهده کند. (تعریفات). در مجمع السلوک است که عبودة عبارت است از پرستش حق برای بزرگ داشت او و بیم و شرم از او و دوستی او و آن برتر از عبودیت و بالاتر از عبادت است چه محل عبادت بدن است و بر پا داشتن فرمان ایزدی است و عبود محلش روح است و رضا به حکم حق باشد و عبوده جایگاهش سر است. (از مجمع السلوک).

عبودی.

[عَ ی ی] (ص نسبی) نسبت است به عبود.

عبودی.

[عَبْ بو دی ی] (اِخ) احمدبن عبدالواحدبن عبودبن واقد، مکنی به ابوعبدالله. از ولیدبن الولید القلانسی و مروان بن محمد و ابی مسهر عبدالاعلی بن مسهر الدمشقی روایت کند و ابوبکربن ابی داود السجستانی و ابوحاتم الرازی و فرزندش عبدالرحمان از وی روایت کنند. (از اللباب ج2 ص117).

عبودیت.

[عُ دی یَ] (ع اِمص) عبودیة. بندگی کردن. (غیاث اللغات) (المنجد) : و دلهای خواص و عوام بر طاعت و عبودیت بیارامید. (کلیله ص 377).
از ثری تا به ثریا به عبودیت او
همه در ذکر مناجات و قیام اند و قعود.
سعدی.

عبودیة.

[عُ دی یَ] (ع اِمص) پرستش و بندگی. (منتهی الارب). عبودة. (اقرب الموارد). رجوع به عبودت و عبودیت شود. || در اصطلاح عرفا وفاء به عهود و حفظ حدود و رضای بموجود و صبر بر مفقود است. (تعریفات).

عبور.

[عُ] (ع مص) درگذشتن از نهر و وادی. (اقرب الموارد). گذشتن از نهر و جوی. (منتهی الارب) (آنندراج). بر آب گذشتن. (تاج المصادر) (غیاث اللغات) (المنجد). || شکافتن راه را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (المنجد). || مطلق گذر کردن از راهی. (غیاث اللغات).

عبور.

[عَ] (ع اِ) برهء گوسفند. ج، عبائر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (ص) ختنه ناکرده. ج، عُبُر. (منتهی الارب) (تاج العروس) (اقرب الموارد).

عبور.

[عَ] (اِخ) نام ستاره ای است که بعد از جوزا درآید. (غیاث اللغات). شعری عبور؛ یکی از دو شعری و آن سپس جوزاست. آن را عبور نامند چون از حجره گذرد. (اقرب الموارد). نام ستاره ای که بعد جوزا درآید. (منتهی الارب).

عبور دادن.

[عُ دَ] (مص مرکب) گذر دادن. گذراندن.

عبور کردن.

[عُ کَ دَ] (مص مرکب)گذشتن. درگذشتن. مرور کردن. پیمودن راه را.

عبورکرده.

[عُ کَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)مرورکرده. درگذشته. پریده.

عبورگاه.

[عُ] (اِ مرکب) محل عبور. معبر. راه.

عبور و مرور.

[عُ رُ مُ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) آمد و شد: در برخی از معابر نویسند که عبور و مرور ممنوع است.

عبوس.

[عُ] (ع مص) روی ترش کردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ترجمان) (تاج المصادر) (غیاث اللغات). رجوع به عبس شود.

عبوس.

[عَ] (ع ص) بسیار ترش روی. (اقرب الموارد). || شیربیشه. || روز بد که از آن روی ترش شود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عبوس.

[عَبْ وَ] (ع اِ) جماعت بسیار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عبوس.

[عَبْ بو] (اِخ) موضعی است. (معجم البلدان).

عبوس بودن.

[عَ دَ] (مص مرکب) اخمو بودن. ترش روی بودن. بداخم بودن.

عبوسی کردن.

[عَ کَ دَ] (مص مرکب)اخم کردن. ترش روئی کردن. ابرو درهم کشیدن.

عبول.

[عَ] (ع اِ) مرگ. (منتهی الارب). علم است مرگ را. (اقرب الموارد). || (ص) امرأة عبول؛ گریان در مرگ فرزند. (اقرب الموارد).

عبهال.

[عِ] (ع مص) بیکار و بر سر خود گذاشتن ستور را. || خشمگین نمودن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

عبهر.

[عَ هَ] (ع ص) پر گوشت و بزرگ از مردم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || اسب آکنده گوشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || دراز و نازک و خوش تن از هر چیزی. (منتهی الارب). || (اِ) نرگس. || یاسمین. || بستان افروز. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || نرگس که در میان آن زرد باشد به خلاف شهلا که سیاه باشد. (غیاث اللغات) (مهذب الاسماء) :
ببوئیدم او را وز آن بوی او
برآمد ز هر موی من عبهری.منوچهری.
در آفتاب عبهر تو هست تازه تر
کز فر و تازگی برد از عبهر آفتاب.خاقانی.
سوسن او بگونهء سنبل
لالهء او برنگ عبهر اوست.خاقانی.

عبهر جانان.

[عَ هَ رِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) استعاره است از چشم معشوق. (ناظم الاطباء) (آنندراج).

عبهر لرزان.

[عَ هَ رِ لَ] (اِخ) کنایه است از گیسوی حضرت رسالت. (ناظم الاطباء).

عبهرة.

[عَ هَ رَ] (ع ص) زن تنک پوست سخت سپید. آگنده گوشت. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). نیکوروی. (منتهی الارب) (آنندراج). زن خوش تن خوشخوی. (منتهی الارب). زن تنک پوست سپیداندام روشن. آکنده گوشت فربه. || خوش خوی و خوش تن. (اقرب الموارد).

عبهری.

[عَ هَ ری ی] (ع ص) نازک بدن. || سخت سپید. (ناظم الاطباء).

عبهری غزنوی.

[عَ هَ یِ غَ نَ] (اِخ)عبدالحمید. مردی حکیم و شاعر و ملازم الب ارسلان و ملکشاه بود با شاعرانی مانند حکیم سنایی و ادیب صابر و سوزنی مصاحبت داشته است. از اشعار اوست:
بگردون برین بر شد بفخر مملکت ایران
که گسترد از برش سایه خجسته رایت سلطان
خداوند جهان الب ارسلان سلطان دین پرور
که با عدلش نماید جور یکسر عدل نوشروان.
(از مجمع الفصحاء ج 1 ص 447).

عبهلة.

[عَ هَ لَ] (ع مص) بیکار و بر سر خود گذاشتن ستور را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || خشمگین نمودن. (منتهی الارب) (آنندراج).

عبی.

[عَ بی ی] (ع اِ) نصیب. (اقرب الموارد). بخش و بهره. (منتهی الارب) (آنندراج). یقال عبیک من الجزور؛ ای نصیبک. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عبی.

[عُبْ با] (ع ص) زنی که فرزندش نمیرد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عبیبة.

[عَ بَ] (ع اِ) چیزی است شیرین به شکل صمغ که از درخت عرفط برآید و خورده شود. || عصاره. || چراگاه شتران از شورگیاه در زمین پست. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

عبیث.

[عَ] (ع اِ) نوعی از ریحان. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).

عبیث.

[عِبْ بی] (ع ص) بسیار بازی کننده. (منتهی الارب) (آنندراج).

عبیثران.

[عَ بَ ثُ] (ع اِ) گیاهی است خوشبو. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (المنجد). || درختی است بسیار خاردار که زود رهایی نیابد از آن هر که خاری به آن رسد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || در امر شدید بدان مثل زنند. (منتهی الارب). || امر شدید. || اشر. (از اقرب الموارد).

عبیثة.

[عَ ثَ] (ع اِ) پینو و طعامی است که در آن بجای گوشت نمک اندازند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || طعامی است که از آرد و روغن و خرما سازند. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). جو و گندم آمیخته. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || آمیزش نسبت، یقال: فلان عبیثة؛ یعنی در نسبت او آمیزش و خلط است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). عبیثة الناس؛ مردم از هر جنس در آمیخته. (منتهی الارب).

عبید.

[عَ] (ع اِ) جِ عَبد. (آنندراج) (منتهی الارب) :
بنده زاده آن خداوند مجید
زاده از پشت جواری و عبید.(مثنوی).

عبید.

[عَ] (اِخ) دهی است از دهستان یخاب بخش طبس شهرستان فردوس واقع در 130هزارگزی شمال خاوری طبس. ناحیه ای است کوهستانی و گرمسیر و خشک و 37 تن سکنه دارد آب آن از قنات تأمین میشود و محصولات آن غلات و ذرت است. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبید.

[عَ] (اِخ) ابن ابرص بن عوف بن جشم الاسدی از مضر. شاعر و از بزرگان و حکمای زمان جاهلیت بوده. وی یکی از اصحاب مجمهرات است که در طبقه دوم از معلقات است. معاصر امراء القیس بود و او را مناظرات و مناقضاتی با وی است. عمری دراز کرد. وی در حدود سال 25 ه . ق. بدست نعمان بن منذر به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی) (از ریحانة الادب).

عبید.

[عُ بَ] (اِخ) ابن احمدبن خردادبه. رجوع به به ابن خرداذبه ابوالقاسم و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبید.

[عُ بَ] (اِخ) ابن بکربن کلاب از بنی عامربن صعصعه از عدنانیه. جدی جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).

عبید.

[عُ بَ] (اِخ) ابن حصین بن معاویة بن جندل نمیری. از مردم مضر است و شاعر و از فحول محدثین است. وی از شترچرانان و بادیه نشین های بصره بود. با جریر و فرزدق معاصر بود و فرزدق را برتر میدانست و جریر او را سخت هجو کرد. وی در حدود سال 90 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبید.

[عُ بَ] (اِخ) ابن شریة الجرهمی در حکمت و خطابت و ریاست در شمار قدما است و نخستین کس است از اعراب که کتاب تصنیف کرد. اصلش از یمن است و در صنعاء اقامت گزیده جاهلیت را درک کرده معاویه درخلافت خود او را بشام خواند و از اخبار عرب و پادشاهان آن قوم از وی جویا شد وی پاسخ گفت از طرف معاویه او را مأمور تدوین اخبار ساخت و او دو کتاب نوشت یکی کتاب الملوک و الاخبار الماضین و دیگری کتاب الامثال. وی به سال 67 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبید.

[عُ بَ] (اِخ) ابن عبرة بن زهران از شنؤة الازد از قحطان. جدی جاهلی و از نسل جنادة بن ابی امیه است. (از الاعلام زرکلی).

عبید.

[عُ بَ] (اِخ) ابن عدی بن کعب از بنی سلمه از خزرج از قحطان جد جاهلی است. از نسل او است بعضی از صحابه. (از الاعلام زرکلی).

عبید.

[عُ بَ] (اِخ) ابن عوف بن عمر از اوس از قحطان. جدی جاهلی است و از نسل اوست بعضی از صحابه. (از الاعلام زرکلی).

عبید.

[عُ بَ] (اِخ) ابن مالک بن سوید از جذام از قحطانیه. جدی جاهلی است از اعقاب او هستند بنواسیر. و طائفه ای از ایشان در حوف باف (شرقی مصر) بودند. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدبن طیفور، مکنی به ابوالحسن. مورخ و از مردم خراسان است. و تولد و وفاتش به بغداد بود. وی ذیلی بر تاریخ پدر خود در اخبار بغداد نوشت. (تاریخ پدر او تا پایان خلافت المهتدی بالله است) او اخبار المعتضد و المکتفی و المقتدر را بدان افزود و قبل از پایان درگذشت. او را کتاب دیگری است به نام المتظرفات و المتظرفین. وی در حدود سال 315 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن احمدبن عبیدالله القرشی الاموی العثمانی الاشبیلی. امام نحو و از مردم اشبیلهء اندلس بود. هنگامیکه فرنگیان بر اندلس استیلا یافتند وی به بسنة رفت. از تألیفات اوست: شرح کتاب سیبویه. شرح الجمل در ده مجلد. شرح الایضاح که همهء این کتابها در نحو است. وی به سال 599 ه . ق. متولد و در سال 688 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی) (از روضات الجنات ص 464).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن جبرائیل بن عبیداللهبن بختیشوع. طبیب باحث و از مردم میافارقین است. از تصنیفات او است مناقب الاطباء. الروضة فی الطب. التواصل الی حفظ التناسل. طبایع الحیوان و خواصها و منافع اعضائها. الخاص فی علم الخواص. وی به سال 453 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن الحبحاب الموصل. مدتی والی مصر بود. هشام بن عبدالملک وی را به سال 117 ه . ق. به افریقیه فرستاد و او کار آنجا را سامان داد و غازیان به صقلیه و سوسن و سرزمین سودان فرستاد و همه پیروز بازگشتند سپس امر بلاد بر او آشفته گشت و هشام او را نزد خود خواند و به سال 123 ه . ق. از کار برکنارش کرد. وی حدود سال 125 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حر الجعفی. مردی شجاع و در شرف، صلاح و فضل از بزرگان قوم خود بود. وی از اصحاب عثمان بن عفان است. پس از قتل عثمان به معاویه پیوست و در جنگ صفین با او بود پس از قتل علی (ع) بکوفه رفت و در فاجعهء حسین بن علی (ع) خود را پنهان کرد و در کربلا حاضر نشد و چون ابن زیاد در این باره از وی بازخواست کرد پرخاش کرد و دیگر نزد وی نرفت و در محلی کنار فرات اقامت گزید. چون مصعب بن زبیر خروج کرد بدو پیوست و در جنگ مختار ثقفی با وی بود مصعب از او ترسید او را حبس کرد و پس از مدتی با وساطت عده ای آزاد ساخت. و او خشمناک از نزد وی بیرون شد. مصعب کسانی را برای جنگ و تطمیع او فرستاد ولی سودی نداد سرانجام کار عبیدالله بالا گرفت و 300 تن جنگجو فراهم کرد و تکریت را بگرفت و بکوفه حمله کرد و کار را بر مصعب دشوار ساخت سپس عده ای از سپاهیانش متفرق شدند و او از بیم اسیری به سال 68 ه . ق. خود را به فرات انداخت و غرق شد. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حسن بن حصین العنبری. قاضی و از فقهاء و عالم به حدیث و از مردم بصره بود ابن حبان نویسد. او در فقه وعلم از سادات بصره بود. به سال 157 ه . ق. قضاوت بصره یافت و به سال 166 ه . ق. به بصره درگذشت. تولد او به سال 105 ه . ق. است. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حسن بغدادی، مکنی به ابوالقاسم و ملقب به غلام، حاسب و فلکی و از افاضل است از کتب اوست: احکام النجوم. اتسییرات و الشعاعات. الاختیارات. الجامع الکبیر. الاصول المجردة. وی به سال 376 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن حسین الکرخی، مکنی به ابوالحسن. وی فقیه بود و ریاست حنفیه عراق بدو منتهی شد. مولد او سال 260 ه . ق. به کرخ بود و به سال 340 ه . ق. به بغداد درگذشت. از تألیفات اوست: المختصر. شرح الجامع الصغیر. شرح الجامع الکبیر. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن زیادبن ظبیان البکری مردی شجاع و نزد عبدالملک بن مروان مقرب بود. مصعب بن زبیر را او کشت و سر او را برای عبدالملک فرستاد. سپس با همراهی ابن جارود بر حجاج خروج کرد. پس از قتل ابن جارود به عمان رفت و به ابن جلندی ازدی پناهنده شد. ابن جلندی از او بترسید. و او را مسموم کرد. وی به سال 75 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سری بن الحکم. امیر مصر بود. به سال 206 ه . ق. سپاهیان با وی بیعت کردند و مأمون عباسی او را به امارت آنجا بداشت. سپس پاره ای از ولایت مصر را به خالدبن یزید شیبانی سپرد عبیدالله او را نپذیرفت و با او نبرد کرد فتنه برخاست و به شکست خالد منتهی شد سپس عبدالله طاهر از طرف مأمون بشام برفت و به مصر شد. عبیدالله مدتی برابر او بایستاد. تا آنکه به سال 211 امان نامهء مأمون بدو رسید به صلح با ابن طاهر و چون آن دو با یکدیگر ملاقات کردند. طاهر عبیدالله را خلعت پوشاند و او را فرمود تا نزد مأمون شود. عبیدالله از مصر بیرون شد و مدتی در عراق بماند و به سال 251 ه . ق. بسر من رأی درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سریح، مکنی به ابوبحیی. رجوع به ابن سریح و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سعد الزهری البغدادی، مکنی به ابوالفضل. وی قاضی و از رجال حدیث و ثقات بود. دوبار قضاوت اصفهان یافت و مدت آن اندک بود. به سال 185 ه . ق. متولد شد و در 260 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سعید یحیی، مکنی به ابوقدامه و ملقب به سرخسی. از حفاظ و ثقات و رجال حدیث بود. در سرخس متولد و در نیشابور ساکن گشت. ابن حبان گوید: وی سنت را بسرخس آشکار کرد و مردم را بدان خواند. بخاری از وی 13 حدیث و مسلم 48 حدیث نقل کند. وی به سال 241 ه . ق. در گذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سعیدبن حاتم السجزی الوائلی البکری. از حفاظ حدیث بود. اصلش از سجستان و نسبتش بدانجا است. وی در مکه سکونت کرد و به سال 444 ه . ق. بدانجا درگذشت. از کتب اوست الابانة عن اصول الدیانة. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن سلیمان بن وهب، مکنی به ابوالقاسم. وزیر و از اکابر کتاب بود. المعتمد علی الله وی را به وزارت خود برگزید و بعد از وی المعتضد بالله نیز وی را بدان سمت ابقا کرد. وزارت او مدت بیست سال طول کشید و به سال 288 ه . ق. درگذشت. تولد وی به سال 226 ه . ق. است. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالرحمان کوفی اشجعی. از حفاظ حدیث و از ثقات و امام بود و اصحاب کتب سته از وی روایت کنند. وی به سال 182 ه . ق. به بغداد درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالکریم بن زید المخزومی الرازی، مکنی به ابوزرعه. از حفاظ حدیث است یکصدهزار حدیث از حفظ داشت. گویند هر حدیثی را که ابوزرعه نشناسد بلااصل است. وی به سال 200 ه . ق. متولد شد و در 264 ه . ق. به ری درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالله بن طاهربن الحسین الخزاعی. امیر و از ادبا و شعراء بود. وی ولایت شرطهء بغداد را یافت و به سال 223 ه . ق. به بغداد متولد شد و در 300 ه . ق. بدانجا درگذشت و معتضد عباسی او را گرامی میداشت. وی در هندسه و موسیقی بارع بود و ترسل نیکو داشت او را تصانیفی است، از جمله الاشارة فی اخبار الشعرا و السیاسة الملوکیه. البراعة و الفصاحة. و او را مراسلات است با ابن معتز که آن را در کتابی فراهم آورده است. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عبدالله بن عتبة بن مسعود الهذلی. یکی از فقهاء سبعة مدینه و از اعلاء تابعین بود. او را شعری نیکو است که قطعه ای از آن را ابوتمام در حماسه آورده است. وی مؤدب عمر بن عبدالعزیز است. وی به سال 98 ه . ق. به مدینه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن علی بن ابی طالب الهاشمی القرشی. مردی شجاع و عابد بود. در جنگی که مصعب با مختار کرد عبیدالله با مصعب بود و به سال 67 ه . ق. در یکی از جنگها به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن علی نصر معروف به ابن المارستانیه و مکنی به ابوبکر. رجوع به ابن مارستانیه و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن الخطاب العدوی المدنی مکنی به ابوعثمان. یکی از فقهاء سبعه و از بزرگان مدینه و از اشراف قریش است. وی به سال 147 ه . ق. به مدینه درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمر بن خطاب العدوی القرشی. صحابی و مردی شجاع بود پس از پدر خویش به اسلام گروید و در مدینه ساکن شد و با عبدالله بن سعد در جنگ افریقا شرکت کرد و در خلافت علی (ع) بشام رفت و در جنگ صفین همراه معاویه بود و در همان جنگ به سال 37 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمر بن هشام الحضرمی الاشبیلی. شاعری فاضل بود. او راست: الافصاح فی اختصار المصباح. وی به سال 550 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن عمروالرقی، مکنی به ابو وهب. از حفاظ حدیث. و مفتی جزیره بود و در عصر خود کسی در فتوی با وی منازعت نداشت. وی به سال 101 ه . ق. متولد و در 180 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن قیس بن سریح بن مالک. رجوع به ابن قیس الرقیات و نیز الاعلام زرکلی شود.

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن جروالاسدی، مکنی به ابوالقاسم. معتزلی و از علماء عربیت و از مردم موصل است.و او راست: تفسیر القرآن. الموضح فی العروض. المفصح فی القوافی. الامد فی القراآت. و او را شعری است. وی به سال 387 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی و روضات الجنات ص 465).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمد بن جعفر الازدی. نحوی است، و او راست: کتاب الاختلاف. النطق. وی به سال 348 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن محمدالفاطمی العلوی از فرزندان امام جعفر صادق (ع) امام و مؤسس دولت علویین در مغرب و جد فاطمیان مصر است. در نسب وی اختلاف است وی در سلمیهء سوریه سکونت داشت سپس بسیاری از اصحاب خود را در مغرب پراکنده کرد تا ظهور امام زمان (مهدی) را بشارت دهند و مردم را بدو خوانند. گروه بسیاری دعوت او را پذیرفتند خبر به المکتفی بالله رسید و او را بطلبید. عبیدالله از سلمیه بگریخت و به عراق و سپس به مصر و اسکندریه و از آنجا به مغرب رفت و سرانجام در قیروان به سال 297 ه . ق. با وی بیعت کردند. وی والیانی به طرابلس، صقلیه و برقه فرستاد و بر تاهرت استیلا یافت و دوبار قصد تصرف مصر کرد ولکن توفیق نیافت و به سال 303 ه . ق. شهر مهدیه را در مغرب بنا کرد و آن را پایتخت خود ساخت. وی پس از 24 سال حکومت به سال 322 ه . ق. در آنجا درگذشت. تولد او به سال 259 ه . ق. بود. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن مسعودبن محمودبن احمد المحبوبی البخاری ملقب به صدرالشریعة از علماء حکمت و طبیعیات و اصول فقه و دین است و او راست: تعدیل العلوم. شرح الوقایه تألیف جدش محمود در فقه حنفی. النقایه. مختصر الوقایه. الوشاح فی علم المعانی. وی به سال 747 ه . ق. به بخاری درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن مظفربن عبدالله الباهلی. ادیب و عالم به طب و هندسه و حکمت بود او را دیوان شعری نیکو است و اصل وی از مردم مریهء اندلس و مولدش یمن است و در بغداد شهرت یافت. و به سال 549 ه . ق. به دمشق درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن معمربن عثمان التیمی القرشی. مردی شجاع و بخشنده بود. عثمان بن عفان او را امارت جیش فتح در اطراف اصطخر بداد و او در یکی از جنگها به سال 29 ه . ق. کشته شد. (از الاعلام زرکلی).

عبیدالله.

[عُ بَ دُلْ لاه] (اِخ) ابن یحیی بن خاقان. متوکل و معتمد وی را وزارت دادند. مردی عاقل و باحزم بود. وی به سال 263 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدان.

[عُ بَ] (اِخ) نام وادی حیه است به ناحیه یمن که گویند در آن مار بزرگی است. که مانع رفت و آمد و چرانیدن حیوانات است. (معجم البلدان).

عبیدلی.

[عَ دِ] (اِخ) نام یکی از دهستان های شش گانهء بخش لنگهء شهرستان بوشهر است. حدود و مشخصات آن بقرار زیر است. از شمال دهستان حمدادی از جنوب ارتفاعات چیرو و خلیج فارس از باختر دهستان بدوی از خاور دهستان چارکی. این دهستان تقریباً در مرکز بخش واقع گردیده و هوای آن گرم و مرطوب است. آب مشروب آن از باران و چاه تأمین میشود. زراعت آنها دیمی است. محصولات آن غلات، خرما، لبنیات و جزئی صیفی است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. از 8 آبادی تشکیل شده است و در حدود 2200 تن سکنه دارد. قراء مهم آن عبارتند از بندر چیرویه، نخل خلفان، ارمکی، جزیرهء هندورابی. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

عبیدلی.

[عُ بَ دِ] (اِخ) ابن ابی جعفر محمد بن علی الجوادبن حسن بن علی بن ابراهیم بن علی الصالح بن عبیدالله اول اعرج بن حسین الاصغربن الامام السجاد. و عالم به انساب و از جملهء معمرین بود به سال 335 ه . ق. درگذشت. از تألیفات اوست: تهذیب الانساب. نهایة الاعقاب. (از ریحانة الادب و الذریعه ج 4 ص 508).

عبیدلی.

[عُ بَ دِ] (اِخ) احمدبن محمد بن مهنابن علی بن مهنای حسینی عبیدلی. مردی عالم و نسابه و از اکابر علمای اواخر قرن هفتم یا اوائل قرن هشتم بود. از شاگردان جلال الدین علی بن عبدالحمید بن فخار است و بنابر قول اعیان الشیعه استاد احمدبن علی بن حسین بن علی بن مهنا صاحب عمدة الطالب است. از تألیفات اوست: الانساب المشجره یا مشجر النسب. التذکرة فی الانساب المطهرة که در اعیان الشیعه به سید احمد عبیدلی نسبت داده شد. و عنوان همین کتاب است. (از ریحانة الادب ج 3 ص64).

عبیدلی.

[عُ بَ دِ] (اِخ) حیدربن علی بن حیدرعلوی حسنی آملی مازندرانی عبیدلی یا عبیدی وی حکیم. عارف، مفسر، صوفی و از اکابر عرفا و علمای امامیه و جامع شریعت و طریقت است. اصل او از آمل مازندران و نشأتش در بغداد بوده و با فخرالمحققین مصاحبت داشت از تألیفات اوست: الارکان فی فروع شرایع اهل الایمان. الامامة. الامانه امثلة التوحید. التأویلات که چهارمین تفسیر او است. التنزیه. جامع الاسرار و منبع الابرار در اسرار انبیاء و اولیاء و علم توحید. جامع الحقایق. رافعة الخلاف فی وجه سکوت امیرالمؤمنین. رسالة العلوم العالیه. شرح فصوص (نص النصوص). الکشکول فی بیان ماجری علی آل رسول. المحیط الاعظم. منتخب التأویل. (ریحانة الادب ج 3 ص 64 و الذریعة ج 2 ص 282).

عبیدلی.

[عُ بَ دِ] (اِخ) یحیی بن حسن عقیقی بن جعفر الحجة بن عبیدالله اعرج بن حسین اصغربن امام السجاد مکنی به الحسن و معروف به عبیدلی از رجال قرن سوم هجری و عالم به انساب است. وی نخستین کس است که در انساب علویین کتاب نوشت. از جمله تألیفات اوست: اخبارالزینبیات که در شرح حال زنان زینب نام است از اولاد ابوطالب. اخبارالمدینة، انساب آل ابی طالب. وی به سال 266 ه . ق. درگذشت. (از ریحانة الادب ج 3 ص 66).

عبیدة.

[عُ بَ دَ] (اِخ) ابن حارث بن عبدمناف. از ابطال قریش در جاهلیت و اسلام است که به سال 62 قبل از هجرت به مکه متولد شد و پیش از ورود حضرت محمد (ص) به دار ارقم اسلام آورد، چون رسول به مدینه آمد دومین لواء عقد خود را برای او بست و وی را با 60 سوار از مهاجران به جنگ مشرکان فرستاد و او درمحل «ثنیة المرة» با مشرکان که ابوسفیان رئیس آنان بود برخورد کرد و با او به جنگ پرداخت و این نخستین جنگی است که در اسلام واقع شده سپس در جنگ بدر شرکت کرد و به سال 2 ه . ق. در همان جنگ درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدة.

[عُ بَ دَ] (اِخ) ابن حمیدبن صهیب الکوفی معروف به خداء. مؤدب امین عباسی و از حفاظ حدیث بود. در زمان خلافت هارون الرشید به بغداد رفت و به امر او تأدیب و تربیت محمدامین را به عهده گرفت. وی به سال 107 ه . ق. متولد شد و در 190 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدة.

[عُ بَ دَ] (اِخ) ابن سوار التغلبی قائد و از شجاعان عرب است به همراهی ضحاک بن قیس نزد مروان بن محمد به عراق رفت. چون ضحاک کشته شد. عبیده نزد شیبان بن عبدالعزیز رفت و شیبان او را بر مقدمهء سپاه خود که از بصره به جنگ با یزیدبن عمر بن هبیرة میرفت گماشت. وی به سال 129 ه . ق. به نزدیک بصره به دست یزید بقتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عبیدة.

[عُ بَ دَ] (اِخ) ابن عمرو یا عبیدة بن قیس السلمانی المرادی. تابعی است. سال فتح مکه در یمن اسلام آورد و رسول (ص) را ندیده بود. در عهد عمر به مدینه رفت و در بسیاری از جنگها حاضر بود. وی فقه آموخت و حدیث روایت کرد و در قضا بمثابهء شریح بود. به سال 72 ه . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدة.

[عُ بَ دَ] (اِخ) ابن هبل از کنانة عذرة از قحطانیه جد جاهلی است. (از الاعلام زرکلی).

عبیدة.

[عُ بَ دَ] (اِخ) طنبوریه از مردم بغداد و از زنانی است که صنعت غنا نیک میدانست و در آن فن تقدم داشت و او را در ادب معروفیتی بود. برخی از معاصران وی که در این فن عالم اند او را استاد و رئیس در صنعت غنا دانند. در نیکوئی آواز و زیبائی صورت نیز سرآمد بود. اسحاق بن ابراهیم در وصف وی گوید: «طنبور» جز از عبیده هذیان است. وی در حدود 225 ه . ق. در ایام معتصم عباسی درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عبیدی.

[عُ بَ دی ی] (ص نسبی) نسبت است به عبیدبن ثعلبة بن یربوع بن حنظلة بن مالک بن زیدبن مناة بطنی از تمیم است. (از اللباب ج2 ص116). || نسبت است به عبیدبن عدی بن غنم بن کعب بن سلمة بن سعدبن علی اسدبن ساردة بن تزیدبن جشم بن الخزرج بطنی از انصار. (از اللباب ج2 ص117). || نسبت است به عبیده بن عبرة بن زهران بطنی از ازد. (از اللباب ج2 ص117). || نسبت است به عبیدبن سلامة بن زوی مالک بن نهد بطنی از نهد. (از اللباب ج2 ص117).

عبیر.

[عَ] (ع اِ) نوعی از خوشبوهای خشک که بر جامه پاشند. (آنندراج از صراح) (غیاث اللغات). نام خوشبوی که از صندل و گلاب و مشک سازند. (آنندراج از منتخب) (غیاث اللغات). زعفران یا بوی خوش با زعفران آمیخته. (منتهی الارب). اخلاطی است از بوی خوش که با زعفران فراهم گردد. (اقرب الموارد) :
این حدیث از سر دردیست که من میگویم
تا در آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر.سعدی.
گفته شده است زعفران به تنهائی را گویند. (از اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) :
کجا برفشانند مشک و عبیر
همی گسترانند خز و حریر.فرخی.
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم.سعدی.
- عبیرآلای؛ آلوده به عبیر. (از آنندراج).
- عبیرآمیز؛ عبیرافشان. خوشبوی بمانند عبیر :
ز مشک افشانی باد طربناک
عبیرآمیز گشته نافهء خاک.نظامی.
خیال خال تو با خود بخاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز.حافظ.
- عبیرافشان؛ خوش بوی. عطرآگین. که بوی عبیر دهد :
طبلهء عطر گل و زلف عبیرافشانش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است.
حافظ.
- عبیرسرشت؛ آمیخته با عبیر :
خاکش از بوی خوش عبیرسرشت
میوه هایش چو میوه های بهشت.نظامی.
|| (ص) قوم عبیر؛ گروه بسیار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) . || سهم عبیر؛ تیر سیاه ناپیراسته. تیر بسیارپر. (منتهی الارب). تیر بسیار. (اقرب الموارد).

عبیرآباد.

[عَ] (اِخ) دهی است از دهستان دربقاضی بخش حومهء شهرستان نیشابور، واقع در 18 هزارگزی جنوب خاوری نیشابور. در جلگه واقع است. و هوای آن معتدل است و 354 تن سکنه دارد. آب آن از قنات تأمین میشود. محصولات آن غلات است شغل اهالی زراعت و مالداری است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

عبیرآباد.

[عَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان دامغان، واقع در ده هزارگزی جنوب باختری دامغان. و هفت هزارگزی ایستگاه. هوای آن معتدل است و 350 تن سکنه دارد. آب آن از قنات و چشمه علی تأمین میشود. محصولات آن غلات، پسته، پنبه، انگور و حبوبات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. صنایع دستی آنها کرباس بافی است. راه فرعی آن از ایستگاه منشعب میشود. دبستان دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3).

عبیط.

[عَ] (ع ص) شتر فربه و جوان که بی علت و بیماری کشته باشند. ج، عُبُط، عِباط. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || تازه. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). دم عبیط. لحم عبیط. (آنندراج). زعفران عبیط. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || ثوب عبیط؛ جامهء نو دریده. (منتهی الارب) (آنندراج). أدیم عبیط، مشقوق. (اقرب الموارد).

عبیقر.

[عَ بَ قُ] (اِخ) موضعی است. رجوع به عبقر شود.

عبیک.

[عَ] (اِخ) دهی است از بخش جاپلق شهرستان سراوان، واقع در 34 هزارگزی جنوب جاپلق کنار راه فرعی سراوان بجاپلق ناحیه ای کوهستانی و گرمسیر و مالاریایی است 200 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه تأمین میشود. محصولاتش غلات، برنج، خرماست. اهالی به کشاورزی اشتغال دارند. راه فرعی دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).

عبیلاء .

[عُ بَ] (اِخ) موضعی است. (معجم البلدان).

عبیة.

[عِ / عُبْ بی یَ] (ع اِمص)بزرگ منشی. فخر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || ناز و منه عبیة الجاهلیة؛ ای نخوتها. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رفع عنکم عبیة الجاهلیة؛ ای نخوتها. (اقرب الموارد).

عبیة.

[عُ بَیْ یَ] (اِخ) نام زنی است. (منتهی الارب).

عبیة.

[عُ بَیْ یَ] (اِخ) دو آب است بنی قیس بن ثعلبه را واقع به بطن فلخ از ناحیهء یمامه. (معجم البلدان).

عت.

[عَت ت] (ع مص) باز بازگردانیدن بر کسی سخن را. (منتهی الارب) (آنندراج). رد کردن کلام بر کسی باری پس از بار دیگر. (اقرب الموارد). || ستیهیدن بر کسی در سؤال. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد).

عتائد.

[عُ ءِ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب).

عتائدی.

[عَ ءِ] (اِخ) از عرفاء قرن سوم هجری و استاد عبدالله بن خفیف است. (از نامهء دانشوران ج4 ص83).

عتائق.

[عَ ءِ] (ع ص، اِ) جِ عتیقه. (آنندراج) (منتهی الارب). رجوع به عتیقه شود.

عتاب.

[عِ] (ع مص) خشم گرفتن. || خشم گرفتن همدیگر را. || ناز کردن. || خشمگینی پیدانمودن. || یاد کردن خشم را. (منتهی الارب) (آنندراج). || ملامت کردن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) :
با بخت در عتابم و با روزگار هم
وز یار در حجابم و از غمگسار هم.
خاقانی.
عتاب از حد گذشته جنگ باشد
زمین چون سخت گردد سنگ باشد.نظامی.
هر آینه در معرض خطاب آیند و در محل عتاب. (گلستان).
- عتاب کردن؛ سرزنش کردن. ملامت کردن :
کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی
بنقد اگر بکشد عاشق این سخن بکشد.
سعدی.

عتاب.

[عُتْ تا] (اِخ) نام شخصی است که مخترع خارا بوده و آن پارچه ای است موجدار که از ابریشم میبافند. (برهان). رجوع به عتابی شود.

عتاب.

[عَتْ تا] (اِخ) ابن اسیدبن ابی العیص بن امیة. از والیان اموی و از قریش و از مردم مکه و صحابه است. وی مردی شجاع، عاقل و از اشراف عرب بود. رسول (ص) در عام الفتح او را بر مکه گماشت و ابوبکر نیز او را ابقاء کرد و تا به سال 13 ه . ق. که درگذشت بدان شغل بماند. بعض مورخان گویند وی تا اواخر خلافت عمر در ولایت مکه باقی بود و بنابر این وفاتش در اوائل سال 23 بوده است. (از الاعلام زرکلی).

عتاب.

[عَتْ تا] (اِخ) ابن ورقاء الریاحی. از شجاعان و از امیران عرب است و از امرای مصعب بن زبیر است. او را امارت اصفهان داد و به جنگ خوارج ری فرستاد به ری برفت و با خارجیان جنگی سخت کرد و ری را به قهر تصرف کرد و سپس حجاج او را به جنگ شیب بن یزید فرستاد و او با لشکریان بسیار از مردم شام و عراق با شیب نبرد کرد. و سرانجام در جنگی به سال 77 ه . ق. به دست عامربن عمر تغلبی کشته شد. (از الاعلام زرکلی).

عتاب و خطاب.

[عِ بُ خِ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) سرزنش. ملامت. تندی در سخن. رجوع به عتاب شود.

عتابة.

[عَتْ تا بَ] (اِخ) نامی از نامهای زنان است. (از منتهی الارب).

عتابی.

[عُ] (ص نسبی، اِ) قسمی از خارا که جامه ای معروف است. (غیاث اللغات) (آنندراج). خارایی موجدار منسوب به محله ای از بغداد. (دیوان البسهء نظام قاری ص 202). و در این بیت منوچهری به تشدید تاء آمده است :
یا چنان زرد یکی جامهء عتابی
پرز برخاسته زو چون سر مرغابی.
منوچهری.
آنجا که چرخ عتبهء اقبال او گشاید
دهر سفیدجامه چه باشد یکی عتابی.ظهیر.
گر به دیباهای رنگین آدمی گردد کسی
پس در اطلس چیست گرگ و در عتابی سوسمار.
کمال اسماعیل.

عتابی.

[عَتْ تا] (اِخ) لقب کلثوم بن عمرو است. رجوع به کلثوم بن عمرو شود.

عتابی.

[عَتْ تا] (اِخ) لقب ابوالعتاهیه است. رجوع به ابوالعتاهیه و محمدابوعبدالله شود.

عتاد.

[عَ] (ع اِمص، اِ) ساخت. (منتهی الارب). آنچه آماده باشد از سلاح و چارپا و ساز جنگ. (اقرب الموارد). || سامان. || آمادگی. || آنچه جهت سفر و جز آن آماده سازند. (منتهی الارب).

عتاد.

[عَ] (ع مص) آماده گردیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عتادة.

[عَ دَ] (ع مص) آماده گردیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عتار.

[عَتْ تا] (ع ص) دلاور. || اسب توانا. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || جای درشت و خالی. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عتار.

[عَ] (ع اِ) نره. (منتهی الارب).

عتاق.

[عَ] (ع مص) آزاد گردیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عتاق.

[عِ] (ع ص، اِ) عتاق الطیر؛ مرغان شکاری. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). عتاق الخیل؛ اسبان برگزیده و گرامی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عتاق.

[عُ] (ع ص، اِ) شراب نیک کهنه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).

عتاقة.

[عَ قَ] (ع مص) کهنه شدن. (اقرب الموارد) (ترجمان علامهء جرجانی).

عتاقة.

[عَ قَ] (ع مص) آزاد گردیدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (ص) آزاد کرده مولی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عتاک.

[عِ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب).

عتان.

[عِ] (اِخ) آبی است مقابل خیبر. (منتهی الارب).

عتاه.

[عُ] (ع مص) سبک عقل گردیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). ناقص عقل شدن. (اقرب الموارد). || مدهوش گشتن و رفتن خرد. (منتهی الارب) (آنندراج). مدهوش گشتن. (منتهی الارب). || مدهوش شدن بدون زوال عقل. (اقرب الموارد). || آزمند علم گردیدن و حریص شدن بر آن. || حریص شدن بر اذیت کسی. || حریص شدن بر حکایت کردن کلام کسی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عتاه.

[عَ] (ع مص) ناقص شدن عقل بدون جنون. (اقرب الموارد).

عتاهة.

[عَ هَ] (ع مص) عتاه. (اقرب الموارد). رجوع به عتاه شود.

عتاهة.

[عَ هَ] (ع اِمص) دل شدگی. || بی عقلی. || گمراهی. || (ص) مرد گمراه. || مرد گول. (منتهی الارب) (آنندراج).

عتاهیة.

[عَ / عُ یَ] (ع مص) رجوع به عُتاه شود در همه معانی || (اِمص) کم عقلی. (منتهی الارب). || گمراهی. || (ص) مردم بی عقل و احمق. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
- ابوالعتاهیه.؛ رجوع به همین کلمه شود.

عتب.

[عَ] (ع مص) خشم گرفتن. (منتهی الارب) (آنندراج). خشم گرفتن بر کسی و انکار کردن چیزی را از قبل او. || ملامت کردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || بر سه پای رفتن ستور. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). بر سه پای رفتن شتر. (اقرب الموارد). || یک پای برداشته جستن مردم. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || پاسپر کردن آستانه را. (منتهی الارب) (آنندراج). ماعبت باب فلان؛ یعنی نسپردم آستانه او را. (اقرب الموارد). || (اِمص) ملامت. (منتهی الارب). سرزنش.

عتب.

[عَ تَ] (ع ص، اِ) کار کریه و ناخوش. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || سختی؛ یقال ما فی هذا الامر رتب ولا عتب؛ ای شدة. (منتهی الارب). || میان انگشت سبابه و وسطی یا میانهء وسطی و بنصر. || چوبهای پهن که بر عود نهند تا تارهای عود را بدان دراز کشند. || درشتی زمین. || تباهی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عتب.

[عِ] (ع ص) بسیار خشم گیرنده. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).

عتبات.

[عَ تَ] (ع اِ) جِ عتبة. رجوع به عتبه شود. || نام بالغلبه است مشاهد متبرکه را مانند مشهد حضرت علی (ع) و حضرت حسین (ع) و دیگر مزارات امامان.

عتبان.

[عَ تَ] (ع مص) رجوع به عتب شود.

عتبان.

[عُ] (اِخ) ابن مالک الانصاری الخزرجی السالمی. صحابی و از بدریان است حضرت رسول (ص) بین او و عمر برادری افکند در صحیحین ده حدیث از او روایت شده است. (از الاعلام زرکلی).

عتبة.

[عَ تَ بَ] (ع اِ) آستانهء در یا بالایین از هر دو. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || هر پله از نردبان. یک پایه نردبان. (منتهی الارب). || زن مرد. (منتهی الارب). زن. (اقرب الموارد). || (ص) ناخوش. (اقرب الموارد) (آنندراج) (منتهی الارب). یقال، حُمِلَ فلان علی عَتَبَةٍ؛ أی امر کریه من البلاء. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (اِمص) سختی. (منتهی الارب).

عتبة.

[عُ بَ] (ع اِ) خم رودبار. (اقرب الموارد).

عتبة.

[عُ بَ] (اِخ) ابن ابی سفیان بن حرب بن امیة بن عبدشمس است که معاویه به سال 43 ه . ق. وی را ولایت مصر داد سپس به اسکندریه شد و در آنجا برای خود خانه ای بساخت و به سال 44 ه . ق. بدانجا درگذشت. (از الاعلام زرکلی).

عتبة.

[عُ بَ] (اِخ) ابن الحباب انصاری شاعری غزل سرای و از مردم مدینه و از شعرای عصر اموی است. وی نزدیک مدینه به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عتبة.

[عُ بَ] (اِخ) ابن ربیعة بن عبدشمس مکنی به ابوالولید. از بزرگان قریش در عصر جاهلی است. اسلام را دریافت و در جنگ بدر با مشرکان بود و چون سری بزرگ داشت خودی که برای او مناسب باشد یافت نشد و پارچه ای بر سر خود بست. وی در این جنگ به سال 2 ه . ق. به قتل رسید. (از الاعلام زرکلی).

عتبة.

[عُ بَ] (اِخ) ابن غزوان بن جابربن وهیب الحارثی. بانی شهر بصره و صحابی و قدیم الاسلام است. وی به حبشه عزیمت کرد و در جنگ بدر و قادسیه حاضر بود. عمر او را ولایت بصره داد در آن وقت بصره را «الابلة» یا «أرض الهند» مینامیدند. عتبه طرح شهر را بیفکند سپس به میسان و ابزقباذ برفت و آنجا را بگشود. عمر او را به مدینه خواند و هنگام بازگشت به سال 17 ه . ق. در راه بمرد. وی قامتی بلند و چهره ای زیبا داشت و از تیراندازان نامی بود و صحیحین از او چهار حدیث آورده است. (از الاعلام زرکلی) (نزهة القلوب ص 37) (عیون الاخبار ج 1 ص 217).

عتبی.

[عُ با] (ع اِمص) خشنودی و رضا. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عتبی.

[عُ] (اِخ) رجوع به محمد بن احمد عتبی شود.

عتبی.

[عُ] (اِخ) اسعدبن مسعودبن علی بن محمد بن حسن عتبی مکنی به ابوابراهیم عالم، شاعر و منشی دوره سلجوقیان و غزنویان بود. به سال 404 ه . ق. متولد شده است و تا اواخر ایام نظام الملک میزیسته و تاریخ وفاتش به درستی معلوم نیست. (از ریحانة الادب ج 3 ص 67).

عتبی.

[عُ] (اِخ) محمد بن عبدالجبار. رازی الاصل خراسانی النشأة است. مکنی به ابونصر از نویسندگان و شاعران قرن پنجم هجری است. اصل او از ری بود و در خراسان نشأت یافت و در نیشابور سکونت جست. او راست: تاریخ آل سبکتکین یا تاریخ عتبی که به تاریخ یمینی مشهور است یمینی آن را شرح کرده و جرزمانی به فارسی درآورده است به سال 427 ه . ق. درگذشت. (از ریحانة الادب ج 3 ص 68).

عتبی.

[عُ] (اِخ) محمد بن عبدالله یا عبیداللهبن عمرو یا عمر بن معاویة بن عمروبن عتبة بن ابی سفیان صخربن حرب بن امیة بن عبدشمس قرشی اموی بصری المنشأ بغدادی المسکن و مدفن. ادیبی فصیح اللسان از افاضل و از شعراء مشهور عرب است. از تألیفات اوست الاخلاق. اشعار الاعاریب. اشعارالنساء. الخیل. الذبیح. وی به سال 228 ه . ق. به بغداد درگذشت. (از ریحانة الادب ج 3 ص 68). زرکلی بنقل از ابن ندیم وفات او را به سال 228 ه . ق. نوشته است.

عتت.

[عَ تَ] (ع اِمص) درشتی در سخن. (منتهی الارب). غلظت در گفتار و جز آن. (اقرب الموارد).

عتد.

[عَ تَ] (ع ص) فرس عتد؛ اسب آمادهء رفتن. || اسب توانای تمام اندام. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).

عتد.

[عَ تِ] (ع ص) رجوع به عَتَد شود.

عتدة.

[عُ دَ] (ع اِ) ساخت و سامان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || آمادگی. (منتهی الارب). || آنچه جهت سفر و جز آن آماده سازند. (منتهی الارب).

عتر.

[عَ] (ع مص) استوار کردن نیزه و جز آن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || لرزیدن و جنبیدن نیزه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). برخیزانیدن نیزه و برداشتن. (منتهی الارب) (آنندراج). || قربان کردن عتیره، گوسپند قربانی جاهلیت را. (منتهی الارب).

عتر.

[عِ] (ع اِ) اصل و در مثل است عادت بعترها. در حق شخصی گویند که به سوی خلق قدیم خود بازگردد، عادت الی عترها؛ یعنی به اصل خود بازگشت در حق کسی گویند که بخوی واگذاشته بازگردد. || گیاهی است که پراکنده روید، یا از درختان خرد است. رستنی است مانند مرزنجوش که بدان مداوا کنند و گفته اند درختان خرد است. || نره. || بت. (منتهی الارب). بت که برای آن قربانی کنند. (اقرب الموارد). || ذبیحه. || هرچه ذبح شود. (منتهی الارب). گویند که در جاهلیت در ماه رجب جهت خدایان خود میکشتند. (اقرب الموارد). || دستهء بیل و جز آن. یا چوب پهن که بیل آهن دوزند و پای بر او نهند وقت زمین کندن. || (مص) بیهوده گفتن. (اقرب الموارد) (آنندراج).

عتر.

[عَ تَ] (ع اِمص) سختی. شدت. (اقرب الموارد). || توانایی قوت در حیوان. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عتر.

[عُ تُ] (ع ص، اِ) جِ عاتر. (منتهی الارب).

عتران.

[عَ تَ] (ع مص) استوار گردیدن نیزه و جز آن. || لرزیدن و جنبیدن نیزه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || سخت شدن. (اقرب الموارد).

عترب.

[عُ رُ] (ع اِ) سماق. (اقرب الموارد). تتم که نوعی از بار درخت ترش است و در طعام اندازند. (منتهی الارب) (آنندراج).

عترت.

[عِ رَ] (ع اِ) عترة. خویشاوندان و اقارب :
ما بر اثر عترت پیغمبر خویشیم
اولاد زنا بر اثر رأی و هوی اند.ناصرخسرو.
پیش خدای نیست شفیعم مگر رسول
دارم شفیع پیش رسول آل و عترتش.
ناصرخسرو.
و فرزندان و عترت او را خوار و حقیر دارند. (تاریخ قم).

عترس.

[عَ رَ] (ع ص) مردی استوارخلقت گرداندام. تن دار سطبر بندهای اعضا. (منتهی الارب). الحادر الغلیظ الخلق العظیم الجسیم العبل المفاصل من الناس. (اقرب الموارد). || سطبر و بزرگ سینه از ستور. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِ) شیر بیشه. || خروس. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عترس.

[عَ تَرْ رَ] (ع ص، اِ) عَترس. رجوع به عَترس شود.

عترسان.

[عُ رُ] (ع اِ) خروس. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به عترفان شود.

عترسة.

[عَ رَ سَ] (ع مص) سخت گرفتن. || ستم و درشتی نمودن. (منتهی الارب). || (اِمص) گرفت سخت و درشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد).

عترفان.

[عُ رُ] (ع اِ) خروس. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به عترسان شود. || گیاهی است پهن تابستانی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).

عترفة.

[عَ رَ فَ] (ع اِمص) سختی. (منتهی الارب).

عتروف.

[عُ] (ع ص) رجوع به عتریف شود.

عترة.

[عِ رَ] (ع اِ) عترت. فرزندان و اخص اقارب مرد یا اهل بیت قریب یا خویشان او از اقارب باشند یا از اباعد: نحن عترة رسول الله. (ابوبکر بنقل منتهی الارب). عترت. و رجوع به عترت شود. || گردن بند که به مشک و عنبر و مانند آن معجون کرده ساخته باشند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || خیار کبر. (منتهی الارب). قثاء الاصف. (اقرب الموارد). || مرزنجوش. || پاره ای از مشک خالص. || آب دهن خوش. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِمص) تیزی دندان و باریکی و صفایی و آب داری آن. (منتهی الارب). شرالاسنان. (اقرب الموارد). || سختی. || توانایی. (منتهی الارب).

عتری.

[عَ / عِ] (اِخ) در اصطلاح رجال لقب حیابن علی و عمروبن علی و صندل بن علی و جز اوست. (از ریحانة الادب ج 3 ص 68).

عتریس.

[عِ] (ع ص) سخت سرکش. خشمناک. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || (اِ) غول نر. || بلا. || (اِمص) سختی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عتریف.

[عِ] (ع ص) پلید. بدکار. بیباک. دلاور. کارگذار ستم کار درشت سخت. || شتر استواراندام. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عتریفة.

[عِ فَ] (ع ص) ماده شتر استوار و توانا. ماده شتر کم شیر. || گرامی که از زجر باک ندارد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). گرامی ذات و بی باک. (آنندراج).

عتش.

[عَ] (ع مص) خم دادن و دوتا کردن. (منتهی الارب) (آنندراج). ظاهراً مصحف عنش است. (اقرب الموارد از تاج العروس). رجوع به عنش شود.

عتص.

[عَ] (ع مص) فعل آن نیامده اما بقول ایشان بمعنی اعتیاص است که دشوار شدن باشد. (منتهی الارب) (آنندراج).

عتعت.

[عَ عَ] (ع اِ) بزغاله نر. (اقرب الموارد) || (ص) سخت توانا. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). مرد درازبالا تمام اندام. || مرد دراز مضطرب خلقت. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (اِ) کلمه ای است که بدان بزغاله را خوانند. (منتهی الارب).

عتعت.

[عُ عُ] (ع ص، اِ) رجوع به عَتعَت شود به همهء معانی آن.

عتعتة.

[عَ عَ تَ] (ع مص) خواندن بزغاله را به کلمهء عت عت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِمص) دیوانگی. (اقرب الموارد) (آنندراج).

عتف.

[عَ] (ع مص) برکندن موی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).

عتف.

[عِ] (ع اِ) پاره ای از شب، یقال مضی عتف من اللیل و عدف؛ أی قطعة منه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).

عتق.

[عَ] (ع مص) جوان گردیدن دختر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || بیرون شدن دختر از خدمت پدر و مادر و از مالکیت شوی. (اقرب الموارد). || گرامی شدن مرد. (منتهی الارب). || نیک و تازه گردیدن بشره سپس درشتی و خشکی آن. || واجب شدن سوگند بر کسی. || کهنه گردیدن و نیکو شدن شراب. || درگذشتن اسب از دیگران. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || دیرینه گشتن و نیکو گردیدن چیزی. (منتهی الارب). نیکو گردیدن چیزی. (اقرب الموارد). || گزیدن چیزی را به دندان. || نیکو گردانیدن مال. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || آزاد شدن بنده از بندگی. (اقرب الموارد). آزاد گردیدن. (منتهی الارب). بابی از ابواب فقه اسلامی است که مقررات و قوانین بردگی و برده فروشی در اسلام در آن جمع شده است.

عتق.

[عِ] (ع مص) آزاد گردیدن بنده از بندگی. (اقرب الموارد). || در اصطلاح شرع قوه ای است حکمیه که برای آدمی حاصل میشود جهت اثبات حق او در اینکه از بردگی و غلامی دیگران بیرون آید و آزاد شود و بالجمله قطع علاقه مملوکیت آدمی است. (جامع الرموز) (از تعریفات). در اصطلاح فقه آزاد کردن برده است و یکی از کتب فقه بهمین نام موسوم است. در شرایع آرد: آزاد کردن بردگان مورد اتفاق همهء فقهاست حضرت رسول و ائمهء اطهار مردم را بدین امر تشویق و ترغیب فرموده اند و در روایت است که هر کس برده ای را آزاد کند خدای تعالی به ازاء آن هر عضوی از اعضای او را از آتش جهنم آزاد گرداند و برده شدن را مخصوص کفار حربی دانسته است نه کفار ذمی که بشرایط ذمه عمل کنند. رجوع به عبد و شرایع ص 204 شود. || (اِمص) کَرَم. (اقرب الموارد). جوانمردی و مردمی. (منتهی الارب). || جمال. || شرف. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || آزادی. (اقرب الموارد). آزادی و آزادمردی. (منتهی الارب).

عتق.

[عُ] (ع ص، اِ) جِ عتیق و عاتق. (اقرب الموارد).

عتق.

[عُ / عِ] (ع اِمص) قِدَم و گفته اند عتق مخصوص بی جان است چون شراب و خرما و قدم به جاندار و بی جان هر دو گفته شود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عتق.

[عُ تُ] (ع اِ) درختی است که از آن کمان سازند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

عتق.

[عَ تَ] (ع مص) کهنه شدن. (اقرب الموارد).

عتقاء .

[عُ تَ] (ع ص، اِ) جِ عَتیق. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به عتیق شود.

عتقی.

[عِ] (اِخ) ابن قاسم بن خالدبن جنادهء عتقی. فقیهی مالکی و از علماء اواخر قرن دوم هجری است. از امام مالک و جز او فقه آموخت و بیست سال در درس مالک حاضر بود. پس از مرگ مالک به تدریس پرداخت. وی به سال 195 ه . ق. به مصر درگذشت و در خارج باب قرفه صغری مدفون است. (از ریحانة الادب ج 3 ص68).

عتقیون.

[عُ تَ قی یو] (اِخ) منسوب اند به عُتَقاء، یعنی عبدالله بن بشر صحابی و حارث بن سعید محدث و عبدالرحمان بن فضل قاضی و عبدالرحمن بن فضل بن قاسم صاحب مالک. و مر او راست: مسجد عتقاء به مصر. و در حدیث است که طلقاء از قریش اند و عتقاء از ثقیف بعض آنان دوستان بعض دیگرند در دنیا و آخرت و نیز عتقاء گروهی است فراهم آمده از جحر حمیر و سعد العشیرة و از بنی کنانه مضر و از غیر آن. (منتهی الارب).

عتک.

[عَ] (ع مص) حمله نمودن در جنگ. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || آهنگ گَزیدن کردن اسب. || دوتا داشتن دست را بر سینه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (تاج العروس).

عتک.

[عَ] (ع اِ) دهر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). یقال مضی علیه عتک؛ أی دهر. (اقرب الموارد).

عتک.

[عَ تَ] (ع مص) خواهش نمودن و میل نمودن به سوی موضعی. || بزرگ و مهتر گردیدن زن. || استوار و راست کردن مقصد و مراد خود را. || سرخ شدن کمان از کهنگی. (منتهی الارب).(1) || نیک ترش گردیدن شیر و نبیذ. || خشک گردیدن کمیز برران ناقه. || چفسیدن بوی خوش به کسی. || سیاست و حفاظت بلد را. || دو تا داشتن دست را بر سینه. || پاییدن و ثبات ورزیدن بر دلیل خود. || زدن کسی را و از زدن او باز نایستادن. (منتهی الارب).
(1) - اقرب الموارد مصدر معانی ذیل را بفتح اول و سکون دوم ضبط کرده است.

عتک.

[عَ] (اِخ) وادیی است به یمامه در دیار بنی عوف بن کعب بن سعدبن زید مناة بن تمیم. (از معجم البلدان).

عتکان.

[عِ / عَ] (اِخ) نام محلی است که در شعر زهیر آمده است. (معجم البلدان).

عتکی.

[عَ تَ کی ی] (ص نسبی) منسوب است به بطن عتک از اَزد. (سمعانی) (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عتل.

[عَ تَ] (ع ص، اِ) جِ عَتلة. || (مص) شتافتن به سوی بدی. (اقرب الموارد).

عتل.

[عَ تِ] (ع ص) مرد شتابنده به بدی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).

عتل.

[عَ] (ع مص) برداشتن و سخت کشیدن چیزی را. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد). || ناقه را کشیدن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (تاج العروس) (تاج المصادر).

عتل.

[عُ تُل ل] (ع ص) بسیارخوار سرکش. (منتهی الارب) (آنندراج). الاکول المنوع. (اقرب الموارد). پرخور. || درشت خوی سخت گوی سخت آزار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ترجمان علامه) : عُتل بعد ذلک زنیم. (قرآن 68/13). || نیزه درشت و سطبر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (غیاث اللغات). || سخت هر چیزی. (اقرب الموارد).

عتلاء.

[عُ تَ] (ع ص، اِ) جِ عَتیل. (منتهی الارب). مزدور و خادم. (آنندراج).

عتلة.

[عَ تَ لَ] (ع ص، اِ) کلوخ کلان که از زمین برکنده باشند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || آهنی است مانند سر تبر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || چوب دستی بزرگ از آهن سرپهن که بدان دیوار بشکنند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || برمای درودگران. تیشه چوب کاو. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). عمود آهنین درودگر و چوب کاو و چوب سوراخ کن. (شرح قاموس). عمود آهنین. (مهذب الاسماء). || شتر ماده که هرگز آبستن نشود. || چوب دستی سطبر درشت. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || کمان فارسی. ج، عَتَل. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء).

عتم.

[عَ] (ع مص) بازایستادن از کاری بعد از گذشتن در آن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) || بازماندن از کاری که اراده آن را داشت. (منتهی الارب) (آنندراج). || دیر نمودن در مهمانی. || گذشتن پاره ای از شب. || کندن موی را. || دوشیده شدن شتران وقت عشاء. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).

عتم.

[عُ تُ / عُ] (ع اِ) زیتون دشتی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (تاج العروس).

عتم.

[عُ] (اِخ) حصنی است در کوه و ضرة به یمن. (معجم البلدان).

عتم.

[عُ] (اِخ) نام مردی است. (منتهی الارب).

عتم.

[عُ] (اِخ) نام اسبی است. (منتهی الارب).

عتمة.

[عَ تَ مَ] (ع اِ) سه یک اول از شب بعد از غیبت شفق. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). و گفته شده است وقت نماز عشاء. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || باقی مانده شیر که بعد از دوشیدن فرودآرد به پستان یا شیر که وقت عتمه فراهم آرد. (منتهی الارب). بقیة اللبن یفیق بها النعم تلک الساعة. (اقرب الموارد). || تاریکی شب. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (مص) بازگشتن شتران از چراگاه وقت شام. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).

عتمة.

[عُ تُ مَ] (اِخ) حصنی است در کوههای وصاب از نواحی زبید. (معجم البلدان).

عتن.

[عَ] (ع مص) سخت راندن کسی را به سوی زندان. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (لسان العرب) (تاج المصادر).

عتن.

[عُ تُ] (ع ص، اِ) جِ عاتن و عَتون.

عتو.

[عُ تُوو] (ع مص) بزرگ منشی نمودن و از حد درگذشتن. (اقرب الموارد) (لسان العرب) (منتهی الارب) (آنندراج). || به غایت پیری رسیدن. (ترجمان علامه). || سرکشی کردن. (لسان العرب) (منتهی الارب). نافرمانی. (تاج المصادر).

عتوارة.

[عِتْ رَ] (ع ص) مرد کوتاه بالا. (منتهی الارب). مرد کوتاه بالای پرگوشت. (اقرب الموارد). || پاره ای از گوشت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

عتوارة.

[عُتْ رَ] (اِخ) قبیله ای از عرب که به پایداری و خشونت در جنگ معروف بودند. (اقرب الموارد).

عتوب.

[عَ] (ع ص) آنکه در وی عتاب اثر نکند. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج).

عتود.

[عَ] (ع اِ) درخت کنار. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || درخت