لغتنامه دهخدا

مشخصات کتاب

سطح توصیف :پرونده
عنوان:ادبیات ـ لغت‌نامه دهخدا[سند]
منشا:سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور
تاریخ /دوره ایجاد:۱۳۴۱ ـ ۱۳۴۲.
مشخصات ظاهری:۱۶۰ برگ.
دامنه و محتوا:مکاتبات سازمان برنامه و بودجه درمورد کمک به سازمان لغت‌نامه دهخدا ، تامین اعتبار بابت تدوین و چاپ و انتشار شش مجله از لغت‌نامه دهخدا ، صورت حق تالیف مولفان.
توصیفگر:دانشگاه تهران
سازمان برنامه و بودجه
توصیفگر:اجتماع
ادبیات
قرارداد ها
حق‌التالیف
طرح‌های توسعه
اعتبارات
شماره دستیابی: ۲۲۰/۱۷۶۹۰

حرف ج

ج.

(حرف) حرف ششم است از حروف الفبای فارسی و حرف پنجم از حروف هجای عرب و حرف سوم از حروف ابجد و بحساب جُمَّل نمایندهء عدد سه است. و نزد لغویان و اهل صرف و نحو نشانه است جمع را و در تجوید علامت خاصهء وقف جائز است و از حروف مصمته و شجریه و محقوره و از حروف مائیه و هم از حروف مکسوره است. و در نجوم علامت و رمز است برج سرطان را و رمز است جواب را. و «ج1» رمز جمادی الاولی و «ج2» رمز جمادی الاخری است. و در کتب رجال شیعی رمز اصحاب امام جواد(ع) بود. || «ج» و «ق» در یک کلمهء عربی جمع نشود جز آنکه معرب بود یا حکایت صوت باشد و نیز «ج» و «ص» در یک کلمهء عربی نیاید جز آنکه معرب بود چون: صاروج، جص، جراصیه، جراصیل، و این حرف با قاف و با طاء نیز در یک کلمهء عربی جمع نشود و اگر در کلمه ای با قاف یا طاء آید آن کلمه معرب است.
ابدالها:
حرف «ج» در فارسی:
بدلِ «ت» آید (در بعضی از لهجه های ماوراءالنهر):
پاج = پات (پای تو) :
ای فلک بوج داده بر کف پاج (پات)
هیچ نیکی ز تو نداشته باج (باز).
سوزنی.
u بدلِ «پ» آید:
جالیز = پالیز.
بدل به «چ» شود:
جوجه = چوزه.
بدل به «خ» شود:
اسپاناج = اسپاناخ
بدل از «ذ» آید:
آجرین = آذرین :
منم آن آجرین مرغی که فی الحال
بسوجم عالمی گر برزنم بال.باباطاهر.
u بدل به «ز» شود:
ارج = ارز.
جوجه = چوزه.
پجشک = پزشک.
آویج = آویز.
جیوه = زیوه.
سوج = سوز :
منم آن آجرین مرغی که فی الحال
بسوجم (بسوزم) عالمی گر برزنم بال.
باباطاهر.
مرک ارجان = مرک ارزان (مستوجب قتل).
تبریج = تبریز.
ارج = ارز.
جیر = زیر (تداول اهل اشتهارد و دیلمان).
ساز = ساج :
اگر محروم سازی مو جه ساجم (سازم)؟
باباطاهر.
به آهی گنبد خضرا بسوجم (بسوزم)
فلک را جمله سر تا پا بسوجم
بسوجم ارنه کار من بساجی (بسازی)
چه فرمائی بساجی یا بسوجم.
باباطاهر.
جلو = زلو.
آجیش = آزیش.
پنبه جار = پنبه زار (به لهجهء طبری).
کالیجار = کارزار.
ملاج = ملاز.
راج = راز. (ری).
روج = روز.
جوجه = جوزه.
بج = بز :
بخت نیکت چو بج به آج دوان.سوزنی.
باج = باز :
در به مهمان ز آستان تو باج.سوزنی.
u بدل به «ژ» شود:
هیجده = هژده.
غلیواج = غلیواژ :
نه غلیواژ ترا صید تذرو آرد و کبک
نه سپیدار ترا بار بهی آرد و سیب.
ناصرخسرو.
لاجورد = لاژورد :
صحرا به لاژورد و زر و شنگرف
از بهر چه منقش و مدهون است.
ناصرخسرو.
جدوار = ژدوار.
جیوه = ژیوه.
مرجان = موژان.
کاج = کاژ.
کاجیره = کاژیره.
نجند = نژند.
کج = کژ.
آجدن = آژدن.
هاج = هاژ.
باج = باژ. (تاریخ غازانی ص280) :
پادشا گشت آرزو بر تو ز بیباکی تو
جان و دل بایدت داد این پادشا را باژسا.
ناصرخسرو.
u بدل به «س» شود:
آج = آس.
بوج = بوس :
ای فلک بوج (بوس) داده بر کف پاج
هیچ نیکی ز تو نداشته باج.سوزنی.
ریواج = ریواس.
بدل به «ش» شود:
سپج = سپش (شپش).
کاج = کاش.
ای کاج = ای کاش.
کنکاج = کنکاش (تاریخ غازانی ص 55. این لغت و بدل آن مغولی است.)
بدل به «ص» شود:
جغرات = صغراة (ت) (ماست) (هر دو لغت مغولی است).
بدل به «غ» شود:
ایلجار = ایلغار. (مغولی است).
کلاج = کلاغ.
بدل از «ف» آید:
جالیز = فالیز
بدل از «گ» آید:
دود آهنج = دود آهنگ.
میانجی = میانگی.
بدل از «ل» آید:
کنگلاج = کنگلال.
بدل از «ه» آید:
ناگاج = ناگاه.
سبج = شبه.
ماج = ماه.
فیشبارج = پیشباره.
بهرامج = بهرامه.
بابونج = بابونه.
بنفسج = بنفشه.
لوزینج = لوزینه.
جوزینج = جوزینه.
برزج = پرزه.
کرج = کره.
می پختج = می پخته.
فالوذج = پالوده.
شهدانج = شهدانه.
بدل به «ی» شود:
جاری = یاری (زن برادرشوهر).
جربوز = یربوز.
جام = یام.
جغرات = یغرات.
دجله = دیله.
شجره = شیره.
تجصیص = تیصیص.
جثجاث = جثیاث.
جوانویه = یوانویه.
حرف «ج» در تعریب:
بدل از «چ» آید:
جلوز = چلغوزه.
بدل به «ز» شود:
گنج = کنز.
اجیج = ازیز.
انجمن = هنزمن.
راجی = رازی:
لهجهء راجی = لهجهء رازی.
بدل از «ژ» آید:
هجیر = هژیر.
بدل از «س» آید:
جزا = سزا.
بدل از «غ» آید:
سراج = چراغ.
ارجوان = ارغوان.
مرج = مرغ.
شلجم = شلغم.
بدل از «ک» آید:
قبج = کبک.
فیج = پیک.
کفج = کفک.
زاج = زاک.
بدل از «گ» آید:
بادنجان = باتنگان.
جهان = گیهان.
اوزجند = اوزگند.
بنج = بنگ.
جندبیدستر = گندبیدستر.
شنجرف = شنگرف.
جص = گچ.
آجر = آگور.
آسمان جونی = آسمان گونه.
صرود و جروم = سردسیر و گرمسیر.
جند = گند.
فرجار = پرگار.
مهرجان = مهرگان.
صنج = چنگ.
جعل = گوگال.
جلنجبین = گل انگبین.
زنجار = زنگار.
بزرجمهر = بزرگمهر.
یزدجرد = یزدگرد.
سوسنجرد = سوسنگرد.
بروجرد = بروگرد.
فنجان = پنگان.
جزاف = گزاف.
جرم دانق = جرم دانه.
مرزنجوش = مرزنگوش.
طنجه = تنگه.
خانجاه = خانگاه.
نارجیل = نارگیل.
جوز = گوز :
بار درخت دهر توئی جهد کن مگر
بی مغز نوفتی ز درختت چو گوز غور.
ناصرخسرو.
دیوت از راه ببرده ست بفرمای هلا
تات زیر شجر گوز بسوزند سپند.
ناصرخسرو.
جوزجندم = گوزگندم.
راه جرد = راه گرد.
دستجرد = دستگرد.
ترنجبین = ترنگبین.
جلنار = گلنار.
جناح = گناه.
لجام = لگام.
نرجس = نرگس.
جنابذ = گناباد.
جزر = گزر.
جندی ساپور = جندی شاپور.
جوهر = گوهر :
یک گوهر تر نام او بحر
یک گوهر خشک نام او بر
وین بر بجهد به خشک کهسار
زان جوهر تر همی کند تر.ناصرخسرو.
بوزنجرد = بوزنگرد.
دارابجرد = دارابگرد.
انجدان = انگدان.
جرجان = گرگان.
جوارش = گوارش.
جیلان = گیلان.
صنبج، صنجه = سنگ، سنگه.
حرف «ج» در عربی:
بدل «ب» آید:
حجاج = حجاب.
جرسام = برسام.
بدل به «ح» شود:
دبیج = دبیح :
یقال ما فی الدار دبیح ای دبیج؛ ای احد.
جرش = حرش.
اجتراش = احتراش.
بدل به «خ» شود:
مجنون = مخنون.
بدل از «د» آید:
ابج = ابد.
بدل به «ر» شود:
خجوج = خجور.
بدل به «ز» شود:
جابر = زابر. (صبح الاعشی ج1 ص191).
بدل به «ش» شود:
اجتمعوا = اشتمعوا.
بدل به «ق» شود:
مجادیف = مقادیف.
جاسم = قاسم.
بدل به «ک» شود:
جمل = کمل. (در تداول اهل یمن و بغداد).
(صبح الاعشی ج1 ص190).
رجال = رکال. (در تداول اهل یمن).
(صبح الاعشی ج1 ص191).
جل = کل.
|| و شعرای پارسی زبان جیم را با «چ» قافیت آرند :
یکی دختر مهتر چاچ بود
ببالای سرو و به رخ عاج بود.فردوسی.
نوشم قدحی نبید فوشنجه
هنگام صبوح و ساقیان رنجه
نه نرد و نه تخت نرد پیش ما
نه محضر و نه قباله و بنچه.منوچهری.
دلش گرچه در حال ازو رنجه شد
دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد.سعدی.

جا.

(اِ) معروف است که مکان و مقام باشد. (برهان). محل. مَعان. مستقر. موضع: عَثار؛ جای هلاک و بدی. خُنُس؛ جای آهوان. وَأطَه؛ جای ژرف از آب و جای بلند و مرتفع. نَجد؛ جای بلند. مندح، معاث؛ جای فراخ. اَذین؛ جائی که بانگ نماز از هر جهت در آنجا شنوده شود. کَر؛ جائی که آب را در آن جمع کنند تا صاف و روشن گردد. قمأة، مقمأة؛ جائی که آفتاب نرسد. کلاء؛ جائی که باد کم گذرد. قِتل؛ جائی که به زدن بر آنجا مردم هلاک گردد. کریص؛ جائی که در آن پنیر سازند. ملموءة؛ جائی که در آن چیزی سازند. مسیک؛ جائی که آب ایستد در وی، محلی که آب در آن جا گیرد. (منتهی الارب) :
ز پیران بپرسید افراسیاب
که این دشت جنگ است یا جای خواب.
فردوسی.
سبک بر سر آبگیر گلاب
بفرمودشان ساختن جای خواب.فردوسی.
گذر کرد باید اَبَر هفت کوه
ز دیوان به هرجا گروها گروه.فردوسی.
به هرجا که در جنگ بنهند روی
نمانند سنگ و نه رنگ و نه بوی.فردوسی.
برای مهمی وی را بجائی فرستاده آید. (تاریخ بیهقی).
ز بهر آنکه بنمایندمان آن جای پنهانی
دُمادُم شش تن آمد سوی ما پیغمبر از یزدان.
ناصرخسرو.
شکم هرجا و به هر چیز سیر میشود. (کلیله و دمنه). و بر سبیل شاگردی به هرجا میرود. (کلیله و دمنه).
مرا صورتگری آموختستند
قبای جان دگر جا دوختستند.نظامی.
میوه فروشی که یمن جاش بود
روبهکی خازن کالاش بود.نظامی.
بسا جائی که محمودش بنا کرد
که از رفعت همی با مه مرا کرد.نظامی.
چو آوردش به سوراخی که بودش
نبودش جای آن اشترچه سودش.عطار.
آنکه ناگاه کسی گشت بجائی نرسید
این بتمکین و بزرگی بگذشت از همه چیز.
سعدی.
بر همه عالم همی تابد سهیل
جائی انبان میکند جائی ادیم.سعدی.
چسان پرد مگس جائی که ریزد بال و پر عنقا.
هاتف.
|| کجا :
عسگری شکر بود تو کو بیامی شکرم(1)
ای نموده ترش روی از جا بد این شوخی ترا؟
عسجدی (از لغت فرس).
|| بستر. رختخواب. جامهء خواب.
|| جرأت. توانائی :
راه بنمایم ترا گر کبر بندازی ز دل
جاهلان را پیش دانا جای استکبار نیست.
ناصرخسرو.
|| منزل. مأوی. حیّز. || ظرف. کاسه. بشقاب :بخور آش بشکن جاش.
|| قدر. حد. اندازه. مقام :
سخن چون به تندی بجائی رسید
که این ماه را سر بباید برید.فردوسی.
تا آنجا که ممکن بود، شد.
- از جا اندر آوردن؛ حرکت دادن :
اگر من ز جا اندر آرم سپاه
ببندند بر مور و بر پشه راه.فردوسی.
- از جائی بجائی افتادن.؛
- از جائی بجائی رفتن؛ تحول. تنقل. مَیز.
- از جائی بجائی شدن؛ شُخوص. (دهار). انتقال.
- از جائی پا کشیدن؛ بدانجا نشدن. دیگر بدانجا نرفتن.
- از جا برآمدن؛ بی حوصلگی کردن. (غیاث اللغات).
- از جا برآوردن و درآوردن؛ متزلزل کردن. بحرکت درآوردن از غضب و نشاط و جز آن. سراسیمه کردن. بی تاب کردن. بی قرار کردن :
کوه را از جا درآرد شوخی تمثال حسن
نقش شیرین را به سنگ خاره چون فرهاد بست.
صائب.
نباشد هیچ در یکجا قرارم
عجب حسنی مرا از جا برآورد.
تأثیر (از آنندراج).
- از جا برجهیدن؛ از جا برجستن. از جا برخاستن بچابکی :
اگر خفته ای زود برجه ز جای
اگر خود بپائی زمانی مپای.
دقیقی.
- از جا برخاستن؛ حرکت کردن. قیام کردن :
چو برخاست از جا گو پهلوان
فرامرز را گفت اندر زمان.فردوسی.
- از جا برداشتن؛ چیزی را از جای خود بلند کردن، چیزی را از محلی که در آن هست برگرفتن.
- || کسی را ترقی دادن. (غیاث اللغات). بر قدر کسی افزودن :
رفعت دنیای دون معراج پستیها بود
گشت قارون هر کرا برداشت از جا آسمان.
سالک یزدی (از آنندراج).
- از جا بردن؛ بنیان کن کردن. نابود ساختن. استیصال :
جام مینائی می سدّ ره تنگدلی ست
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد.
حافظ.
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد.حافظ.
- از جا جنبیدن؛ حرکت کردن. تکان خوردن :
نجنبد ز جا ای پسر چون درخت
به باد سحرگاه کوه ثبیر.ناصرخسرو.
اگر تیغ عالم بجنبد ز جای
نبرد رگی تا نخواهد خدای.
- از جا درآمدن؛ از حالت نیک بحالت بد رفتن. (غیاث اللغات).
- || متلاطم شدن؛ بهم آمدن :
گر آن ژرف دریا درآید ز جای
ندارد در آن داوری کوه پای.نظامی.
- از جا دررفتن؛ یکباره سخت خشمگین شدن. برآشفتن. از جای بشدن.
- || بیرون آمدن استخوانی از جای طبیعی خود؛ بشدن استخوانی از تن و جای خود چنانکه استخوان ران و دست و غیره.
- از جا شدن؛ خویشتن گم کردن. خود را باختن :
بقبول کسان ز جای مشو
عندلیب سخن سرای مشو.اوحدی.
- از جا نرفتن؛ ثابت ماندن. استوار ماندن :
مرد ثابت قدم آن است که از جا نرود.
- از جای رفتن؛ بیحوصلگی کردن و مضطرب شدن. (غیاث اللغات).
- || غضبناک شدن. (غیاث اللغات).
- || لرزیدن. لغزیدن. متزلزل شدن :
سیل است آب دیده و بر هرکه بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود.
حافظ.
- بجا؛ بموقع. در جای خود :
بخل بجا بهمت حاتم برابر است.صائب.
- || ثابت. باقی. موجود :
آنچه بخروار ترا داده اند
با تو نه خروار بجا نه قفیز.کسائی.
یکایک نشانی بمن برنما
اگر سر بتن خواهی و جان بجا.فردوسی.
به عدل و رادی ماند بجای ملک جهان
بلی و چون تو ندیده ست شاه عادل و راد.
مسعودسعد.
هستی حجرالاسود و کعبه علم شاه
تا کعبه بجایست در آن کعبه بجائی.خاقانی.
عهدیست مرا که تا بجایم
عهد تو بود رفیق رایم.نظامی.
- بجا آوردن و بجای آوردن؛ دریافتن. فهمیدن : اما تجلدی تمام نمود تا بجای نیاوردند که وی از جای بشده است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص57). مگر درویشی که بجای آورد. (گلستان).
- || انجام دادن؛ ادا کردن چنانکه نماز و اعمال حج و شکر را :
اگر اینکه گفتی بجای آوری
هنر با زبان رهنمای آوری.فردوسی.
و واقف گردان او را بدرستی اختیار کردنت در آنچه جسته ای آن را و صواب بودن به آنچه اراده کرده ای و آن را بجای آورده ای. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص314). مرا مهلت دهید تا توبه تمام بکنم و عبادت بجای آورم. (فارسنامهء ابن البلخی ص101). و رسم جشن بجا آورد... و گفت این آئین بجا بماند. (نوروزنامه).
بجا آور ای خام شکر خدای
که چون ما نه ای خام بر دست و پای.
سعدی.
دیدی که وفا بجا نیاوردی
رفتی و خلاف دوستی کردی.سعدی.
کی این شکر نعمت بجا آورم
و گر پای گردد بخدمت سرم.سعدی.
ورنه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که بجا آورد.سعدی.
سپاس نعمت حق بجای آوردم. (گلستان).
وعده خلاف کردی و شرط وفا بجا نیاوردی. (گلستان). چرا خدمتی نکردی و شرط ادب بجا نیاوردی. (گلستان).
- بجا ماندن؛ برجا ماندن. باقی ماندن : ... و گقت این آئین بجا بماند. (نوروزنامه).
-بجائی رسیدن؛ مقام یافتن. ارتقاء. بمقصود رسیدن :
توقع مدار ای پسر گر کسی
که بی سعی هرگز بجائی رسی.سعدی.
چو دید آنکه کارش بجائی رسید
کز او شاه را دولت آسوده دید.سعدی.
- بجایِ؛ در حقِ. دربارهء :
نه ساز داد که از بهر خویش سازم ملک
نه خواسته که بجای شما کنم احسان.
فرخی.
بدان کرامت کآنجا بجای او کردی
سزد که شکر تو گوید بصد هزار زبان.
فرخی.
بد کردم که بجای تو جفا کردم
نه نکو کردم دانی که خطا کردم.منوچهری.
اگر خواهی که رنج تو بجای مردمان ضایع نشود بجای خویش ضایع مکن. (قابوسنامه).
بجای خویش بد کردی چه بد کردی
کرا شائی چه مر خود را نشایستی.
ناصرخسرو.
تو چه دانی که من از وفا چه نمودم بجای تو
علم الله که جان من چه کشید از جفای تو.
خاقانی.
چه کرده ام بجای تو که نیستم سزای تو
نه از هوای دلبران بری شدم برای تو.
خاقانی.
آنکه آن بد بجای خود میکرد
خویشتن را دعای بد میکرد.نظامی.
نکوئی با بدان کردن چنانست
که بد کردن بجای نیک مردان.سعدی.
پدر بجای پسر هرگز این کرم نکند
که دست جود تو با خاندان آدم کرد.سعدی.
- || بموقع. مناسب :
گفت بر من ترا گمان بد است
گر عذابت کنم بجای خود است.نظامی.
- || عوض. بدل. ازاء :
همان که درمان باشد بجای درد شود
و باز درد همان کز نخست درمان بود.
رودکی.
بجای مشک نبویند هیچکس سرگین
بجای باز ندارند هیچ کس ورکاک.
ابوالعباس ربنجنی.
همیشه کفش و پیش را کفیده بینم من
بجای کفش و پیش دل کفیده بایستی.
معروفی.
فردا نروم جز به مرادت
بجای سه بوسه بدهم شش.خفاف.
فرزند شایستهء خوارزمشاه را بجای پدر خوارزمشاهی داده بخوارزم فرستد. (تاریخ بیهقی).
رضای تو طلبم تا رضای من طلبند
بجای تو فلک پیر، دولت برنا.سوزنی.
هست بجای تحف طبع من
در، شبه و سیم، سرب، زر، خزف.سوزنی.
تا ترا جای شد ای سرو روان در دل من
هیچکس می نپسندد که بجای تو بود.
سعدی.
- بجای گذاشتن؛ چیزی را که همراه است عمداً یا سهواً و یا اجباراً ترک کردن و با خود نبردن :
قرة العین مرا عمداً بجا بگذاشتند.
یا خود آنان از ره دیگر مگر بازآمدند.
کمال اسماعیل.
رجوع به جاماندن شود.
- برجا، برجای؛ باقی. موجود : پادشاهان ما را آنانکه گذشته اند ایزدشان بیامرزاد و آنچه برجایند باقی داراد. (تاریخ بیهقی).
تقدم هست یزدان را چو بر آحاد واحد را
زمان حاصل مکان باطل حدث لازم قدم بر جا.
ناصرخسرو.
و آن باغ که در او تخم انگور بکشتند هنوز برجاست. (نوروزنامه).
نبینی زآنهمه یک خشت برپای
ثنای عنصری مانده ست برجای.نظامی.
هزار دشمنی افتد میان بدگویان
میان عاشق و معشوق دوستی برجاست.
سعدی.
مادام که این یکی برجاست آن دگر برپاست. (گلستان).
شادتر گردم چو دلبر میکند با من عتیب
زانکه باشد دوستی برجای تا باشد عتاب.
ابن یمین.
- || ثابت. ساکن :
هر روز منزلی ببری زین ره
هرچند کارمیده و برجائی.ناصرخسرو.
اکنونیان روان و تو برجائی
زیرا که نیست جسم تو اکنونی.ناصرخسرو.
- || بر جای خود؛ بموقع. مناسب :
گر از رزمگه کاهل آیند پیش
بود حمله هاشان نه برجای خویش.اسدی.
گفتم سخن تو هست برجای
ای آینه روی آهنین پای.نظامی.
- || بجای. بعوض. بدل :
دارو که پس از هلاک باشد
برجای حریر خاک باشد.
امیرخسرو دهلوی.
رجوع به جای... شود.
- برجا داشتن؛ : من چون آن را بدیدم روح از تن من بشد و لرزه بر من افتاد اما خود را بمردی برجا داشتم. (مجمل التواریخ).
- پابرجا؛ ثابت. استوار :
تا بدانی که بدل نقطهء پابرجا بود
همچو پرگار بگردید به سر باز آمد.سعدی.
- || متین؛ باعزم. آنکه هوی و هوس در او نباشد :
چنین جوان که توئی برقعی فروآویز
وگرنه دل برود پیر پای برجا را.سعدی.
رجوع به پابرجا و پای برجا شود.
- جا آمدن حال؛ به شدن. بهبود یافتن.
- جا آمدن حواس؛ افاقه. بهوش آمدن.
- جا آمدن دل؛ آرامش یافتن. مطمئن شدن.
- جا آوردن؛ شناختن. دریافتن. فهمیدن. رجوع به بجا آوردن.... شود.
- جا انداختن؛ رختخواب گستردن:
جای مرا بیندازید؛ رختخواب مرا بگسترانید. رختخواب مرا پهن کنید. رجوع به همین عنوان شود.
- جابجا افتادن؛ فی الفور افتادن. درحال افتادن. رجوع به همین عنوان شود.
- جابجا مردن؛ فی الحال مردن. فی الفور مردن. درحال، مردن.
- جادار؛ ظرفی که مظروف بسیار تواند داشت.
- جا زدن؛ چیز بدی را بجای چیزی خوب بفریب بکسی دادن یا فروختن. رجوع به همین عنوان شود.
- جا کردن؛ گنجاندن. درشدن :
بگذار خودم را جا کنم
ببین با تو چها کنم.
- جا گرم کردن؛ در جائی مستقر شدن. در جائی ساکن گردیدن و بدان الفت گرفتن.
- جا ماندن؛ فراموش شدن چیزی از کسی. بجای ماندن چیزی از کسی عمداً یا سهواً. رجوع به بجای گذاشتن شود.
- جا نیاوردن؛ نشناختن. نادریافتن. نفهمیدن.
- جای آن است؛ سزاوار است. درخور است. می زیبد :
میش با گرگ ز عدل تو همی آب خورد.
جای آن است که خوانند ترا نوشروان.
معزی.
- چه جایِ؛ نه چنین. نه آن چنین :
چو با عامه نشینی مسخ گردی
چه جای مسخ بلکه نسخ گردی.شبستری.
- درجا زدن؛ پاها را بنوبت چپ و راست بزمین کوبیدن بدون راه رفتن چنانکه سربازان را مشق دهند.
- || کار عبث کردن. کار بی فائده کردن.
- || در یک شغل باقی بودن و ترقی نکردن.
- || زمان و عمر را بیهوده و به بطالت گذراندن.
- در جایْ سرد شدن؛ در حالْ مردن. فی الفور مردن. رجوع به درجای مردن شود.
- درجایْ مردن؛ فی الفور مردن. برجای خود درحال گذشتن. موت مُذعِف.
- سرجاش نشاندن؛ کسی را یا کسانی را یا او را یا آنان را با قولی یا فعلی حد و مرتبهء او یا آنان را نمودن که سپس تخطی نکنند.
- هرجائی؛ هرزه. آنکه در هر زمان پیش کسی یا جائی باشد. آنکه هر زمان دل در یکی بندد :
طبع تو سیر آمد از من جای دیگر دل نهاد
من کرا جویم که چون تو طبع هرجائیم نیست.
سعدی.
- || زن هر جائی. روسبی. بدکاره. رجوع به هرجائی شود.
- هیچ جا؛ هیچ مکان. هیچ منزل. هیچ وقت؛ هیچ زمان : و در آن طاعت بهیچ جا خجلت را بخویشتن راه ندهند. (تاریخ بیهقی).
- یک جا؛ یک باره. یک مرتبه. تماماً.
- امثال: تا شب نروی روز بجائی نرسی. نظیر: تروم العز ثم تنام لیلا. و رجوع به از تو حرکت از خدا برکت شود.
جا تر است بچه نیست. نظیر: مرغ از قفس پریده است :
چشم چو بگشود در آن دامنه
دید که جا تر بود و بچه نه.ایرج میرزا.
جای ارزن نیست؛ همهء مجلس یا محل انباشته از مردم است :
کس از مرد در شهر و از زن نماند
در آن بتکده جای ارزن نماند.سعدی.
جای دزدزده یا راه دزدزده تا چهل روز ایمن است؛ فعلا بیم خطری نیست.
جای سوزن انداختن نیست؛ گربه را مجال گذر نیست. مجلس یا مکان انباشته است. رجوع به جای ارزن نیست شود.
جای شکرش باقیست؛ باید سپاس داشت که از این سخت تر و بدتر نشده است. ولی این تعبیر بیشتر بطنزی آمیخته بمزاح، در خلاف این معنی گفته میشود.
جای شیران شغالان لانه دارند؛ بدان جای نیکان را گرفته اند. نظیر:
بجای شمع کافوری چراغ نفت میسوزد.
جای گنج ویرانه است. رجوع به گنج در ویرانه است شود.
جای مهر گذاشتن را باقی نهاده؛ جای مهر گذاشتن مکانی است که مأموم در صف جماعت شانه یا مهر یا سبحه در آن میگذارد تا پی انجام حاجت برود و برگردد. و این مثل کنایه است از بهانهء کوچکی برای تجدید دعوی.
جائی بنشین که برنخیزانندت؛ حد خود را بشناس. از حد خود بیجا برتری مجوی.
جائی رفت که عرب نی انداخت؛ به آنجا رفت که بازگشتی برای او نیست :
تا باد صبا پرده ز رخسار وی انداخت
دل رفت بجائی که عرب رفت و نی انداخت؛
به آنجا رفت که بازگشتن برای او نیست.
جائی که بود گردی امید سواری هست (از خاک وجود من شاید که گلی روید...). ابن یمین دوم؟
نظیر: البعرة تدل علی البعیر و القدم یدل علی المسیر.
جائی که راز گویند گوش مدارید. (منسوب به انوشیروان).
جائی که شتر بود به یک غاز خر قیمت واقعی ندارد.
نظیر:
جائی که عقاب پر بریزد از پشهء لاغری چه خیزد.
جائی که چو زن شود همی مرد آنجا مرد است ابوالفضائل. (از کلیله و دمنه).
جائی که میوه نیست چغندر سلطان المرکبات است؛ در نبودن راجح مرجوح مطلوب است. نظیر:
دستت که نمی رسد به بی بی
دریاب کنیز مطبخی را.
جائی نمیخوابد که آب زیرش برود؛ او را نتوان فریفت.
هرکسی جائی دارد؛ مرتبهء هرکس باید محفوظ بماند. حد هرکس معین است.
همه جا خوب و بد هست. همیشه خوب و بد باهم میباشند. نظیر: ما من عزة الا و الی جنبها عرة. رجوع به گنج و مار... شود.
(1) - تو چون بنامی سرکه ام. (تصحیح مؤلف).

جائب العین.

[ءِ بُلْ عَ] (ع اِ مرکب) شیر. (منتهی الارب).

جائبة.

[ءِ بَ] (ع ص) خبر رسنده از دور. ج، جوائب. (منتهی الارب). الخبرالطارئی. (قطر المحیط) (اقرب الموارد).

جائج.

[ءِ] (اِخ) قریه ای است از قراء لواسان. در این زمان در این قریه زیاده از سه چهار خانوار دیده نمیشود لکن از خرابه و آثار چنین معلوم و مستفاد میگردد که جائج محل آباد معتبری بوده. امامزاده ای در جائج مدفون است موسوم بامام زاده عبدالله از اولاد حضرت امام موسی کاظم(ع). رود جاجرود منسوب به این آبادی بوده و اصلاً جائج رود است از کثرت استعمال جاجرود شده. (مرآت البلدان ج4 ص9).

جائحة.

[ءِ حَ] (ع ص) از جَوح. || (اِ) سختی که شتران را هلاک کند. || بلا. (منتهی الارب).

جائد.

[ءِ] (ع ص) از جود. رجوع به معانی جَود شود. || باران نیکو. ج، جَود. رجوع به جود شود.

جائذ.

[ءِ] (ع ص) از جَءذ. بر دهان خورندهء آب و مانند آن. (منتهی الارب). جرعه نوشندهء آب. (از تاج العروس) (قطر المحیط).

جائر.

[ءِ] (ع ص) از جور. ستمکار. (منتهی الارب). جورکننده و ستمکار. (غیاث اللغات). ستمکار. (دهار). ظالم. بیدادگر. ستمگر. ج، جائرون، جَوَرَه، جارَة. || آنکه از راه حق میل کند براه باطل. (غیاث اللغات). گشته از راه. (ترجمان علامهء جرجانی).

جائر.

[ءِ] (ع اِمص) از جَءْرَ شورش دل. || بگلو درماندگی چیزی. || (مص) گرفتن گلو و خراش آن از خوردن چیزی چرب. (منتهی الارب).

جائر.

[ءِ] (ع اِمص) از جَیَرَ. گرمی دل از خشم و گرسنگی. (منتهی الارب).

جائری.

[ءِ] (حامص) ستمگری. بیدادگری :
کسی را که بسترد آثار عدلش
ز روی زمین صورت جائری را.
ناصرخسرو.
رجوع به جور شود.

جائز.

[ءِ] (ع ص) از جَوَزَ. روا. روان. مباح. || تشنهء گذرنده بر قوم و بستان. || (اِ) شاه تیر. (منتهی الارب).

جائزالخطا.

[ءِ زُلْ خَ] (ص مرکب) آنکه از خطا مصون نباشد. آنکه دستخوش اشتباه و خطاست. غیر معصوم: آدمی جائز الخطاست. انسان جائز الخطاست.

جائز داشتن.

[ءِ تَ] (مص مرکب) اباحه. روا شمردن. مباح کردن.

جائزوار.

[ءِزْ] (ص مرکب) ممکن :
اگر چه هست نه چون هرچه هست جائز گشت
اگر چه نیست نه چون هرچه نیست جائزوار.
ناصرخسرو.

جائزة.

[ءِ زَ] (ع اِ) صلة. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). ج، جوائز. || عطیة. (منتهی الارب). عطا. (دهار). انعام. (غیاث اللغات). ج، جوائز. || ارمغان. تحفه. || لطف. احسان. || استادنگاه آبکش بر چاه. (منتهی الارب). || خطی مستقیم که برای علامت تصحیح مقرر کرده اند. صورت الفی است که بر سر اعداد، بعد مقابله و تصحیح کشند. و آن علامت صحت باشد. (غیاث اللغات). || شربتی از آب. (منتهی الارب). || جوائز الاشعار و الامثال؛ ما جاز من بلد الی بلد.

جائس.

[ءِ] (ع ص) از: جوس و جوسان. گشت زننده و جستجوکننده در سرایها برای غارت. || نیک جستجوکننده. || مقهورکننده. || پایمال کننده. || گشت زننده بشب از دلیری. (منتهی الارب).

جائش.

[ءِ] (ع ص) از: جأش. پریشان دل. مضطرب. (منتهی الارب).

جائشة.

[ءِ شَ] (ع ص) تأنیث جائش است. رجوع به جائش شود.

جائص.

[ءِ] (ع ص) از: جأص. آب خورنده. کسی که آب میخورد. (منتهی الارب).

جائظ.

[ءِ] (ع ص) از: جأظ. گران چشم: جأظَ من الماء؛ گران چشم شد از آب. (منتهی الارب).

جائظ.

[ءِ] (ع ص) از: جوظ و جوظان. خرامنده. خرامان رونده. متکبر.

جائع.

[ءِ] (ع ص) از: جوع. گرسنه. (منتهی الارب).

جائع نائع.

[ءِ عُنْ ءِ] (ع ص) (از اتباع) تشنه و گرسنه. (مهذب الاسماء).

جائعة.

[ءِ عَ] (ع ص) تأنیث جائع. رجوع به جائع شود.

جائعة الوشاح.

[ءِ عَ تُلْ وِ] (ع ص مرکب)زن لاغرشکم. (منتهی الارب).

جائف.

[ءِ] (ع ص) از: جوف. ج، جیفان. || جیفان الیمامه، پنج موضع است چنانکه بیاید.

جائف الرحیل.

[ءِ فُرْ رَ] (اِخ) از جیفان یمامه است. (منتهی الارب).

جائف السقطه.

[ءِ فُسْ سَ طَ] (اِخ) از جیفان یمامه است. (منتهی الارب).

جائف الشجرة.

[ءِ فُشْ شَ جَ رَ] (اِخ) از جیفان یمامه است. (منتهی الارب).

جائف الصوت.

[ءِ فُصْ صَ] (اِخ) از جیفان یمامه است. (منتهی الارب).

جائف الوبیلی.

[ءِ فُلْ وَ] (اِخ) از جیفان یمامه است. (منتهی الارب).

جا افتادن.

[اُ دَ] (مص مرکب) بجای خود قرار گرفتن استخوان از جای بشده. استخوان جابجا شده بجای خود بازافتادن. || دم کشیدن پلو یا غذای دیگر. || نیک پخته شدن غذا: کوفته اش هنوز جا نیفتاده است.

جا افتاده.

[اُ دَ / دِ] (ن مف مرکب) بجای خود قرار گرفته. || کارکشته. سرد و گرم روزگار دیده. رسیده. منعقد. وزین. مجرب. پخته. سنجیده. موزون.

جائفة.

[ءِ فَ] (ع ص) تأنیث جائف. || (اِ) طعنه ای که به اندرون گذرد چون بدرون شکم یا بدرون سر و مانند آن. و قیل الجائفة ما تکون فی اللبة و العانة و لاتکون فی العنق و الحلق و لا فی الفخذ والرجلین. || تَلْعَةٌ جائفة ؛ پشتهء کوچک. ج، جوائف. (منتهی الارب).

جائل.

[ءِ] (ع ص) از: جوله. جولان زننده. جولان کننده. رجوع به جوله شود.

جائلة.

[ءِ لَ] (ع اِ) کاری که بدان اشتغال دارند: یقال اَجل جائلتک؛ ای اقض الامر الذی انت فیه. (منتهی الارب).

جائن.

[اِ نْ] (ع ص) آینده.

جا انداختن.

[اَ تَ] (مص مرکب)رختخواب گستردن. || استخوان از جای رفته را بجای خود بازآوردن. (شکسته بندی). || کسی یا چیزی را بموقعی دلخواه آوردن.

جائی.

(ع ص) از مجیی. آینده.

جائی.

(ع ص) از «جای». دوزنده و اصلاح کنندهء لباس. || نگاهبان گوسپندان. (منتهی الارب).

جائی.

(ع ص) از: جأو. پوشنده. پنهان کننده. || بازدارنده. پیوندکنندهء لباس. || گزنده: یقال جأی علیه؛ ای عضه. (منتهی الارب).

جائی.

(اِ) در تداول عامه مستراح. مبرز بیت الخلا. متوضا.

جائیدن.

[دَ] (مص) با دندان خرد کردن چیزی را. لقمه را جویدن. مضغ.

جائیدنی.

[دَ] (ص لیاقت) جویدنی. قابل جائیدن. چیزی که با دندان توان خرد کرد.

جائیده.

[دَ / دِ] (ن مف) جویده. جاویده. رجوع به جویده شود.

جائین.

(اِخ) یکی از دهات متعلقهء به لارستان فارس است. (مرآت البلدان ج4 ص13).

جائیة.

[یَ] (ع ص) تأنیث جائی. || (اِ) ریم. || خون. (منتهی الارب).

جاب.

[جاب ب] (ع ص) از جب و جباب. رجوع به جب شود.

جاب.

(اِخ) صحرائی است سرخ رنگ مائل به رنگ خاکی بین عقدالحیل بالای سقیفه. (مراصد الاطلاع ص106).

جابارقة.

[ ] (اِخ) نام عشیره ای از عشایر کرد. (تاریخ کرد ص115).

جابارقیه.

[ ] (اِخ) نام عشیره ای از عشایر کرد که در اطراف جبال مقیمند. (تاریخ کرد ص111).

جابالپور.

(1) (اِخ) شهری از هندوستان (ایالت مرکزی) در کنار آب راههء نربوداه(2) و آمتی(3)، دارای 108800 تن سکنه و کرسی ایالتی بهمین نام دارای کارخانه های فرش و منسوجات و تجارت آن رونقی دارد ایالت مزبور 2396000 تن سکنه دارد.
(1) - Djabalpour. Jubbalpore.
(2) - Nerbuddah.
(3) - Amti.

جابان.

(اِخ) نام ابومیمون. صحابی است. رجوع به ابومیمون شود.

جابان.

(اِخ) ناحیه ای است در یمن. (مراصدالاطلاع).

جابان.

(اِخ) نام قریه ای است در واسط از نهر جعفر. (مراصدالاطلاع).

جابان.

(اِخ) نام امیری است که پوراندخت پادشاه عجم وی را با سپاه عظیمی به جنگ ابوعبیده سردار سپاه عرب فرستاد و از عرب شکست خورده بگریخت و یکی از لشکریان که مطربن فضه نام داشت جابان را اسیر کرد اما او را نشناخت و جابان دو غلام و کنیزکی و هزار درم مطر را وعده کرده و امان یافت سپس یکی از مسلمانان جابان را شناخته دیگر بار وی را اسیر گردانید و نزد ابوعبیده آورده و کیفیت واقعه را بگفت ابوعبیده گفت چون مطر او را امان داده است دیگر متعرض وی نمیتوان شد. (حبیب السیر ج1 ص457).

جابانی.

[] (اِخ) نام محلی است که در آنجا شاه اسماعیل با فرخ یسار جنگ کرده است. (تاریخ ادبیات ایران ادوارد برون ص65).

جابتان.

[بَ] نام محلی است که در شعر اخطل و ابی صخر هذلی آمده است. (مراصدالاطلاع). || دو موضع است. (منتهی الارب).

جابجا.

[بِ] (ق مرکب) فوراً. درحال. فی الفور. || (اِ) مکان بمکان. محل به محل. نقطه بنقطه :
من شده چون عنکبوت از پی آن دربدر
بانگ کشیده چو سار از پی این جابجا.
خاقانی.
آن حکیم خارچین استاد بود
دست میزد جابجا می آزمود.مولوی.
ارض مُجَوَّبه؛ زمینی که بر آن جابجا باران باریده باشد. (منتهی الارب).

جابجا افتادن.

[بِ اُ دَ] (مص مرکب) از جائی بجائی انتقال یافتن. از جای جای خود بدیگر جا شدن. || درحال افتادن. فی الفور بر زمین نقش بستن. درحال برزمین افتادن.

جابجا سرد شدن.

[بِ سَ شُ دَ] (مص مرکب) درحالْ مردن. فی الفور مردن.

جابجا شدن.

[بِ شُ دَ] (مص مرکب)نقل مکان کردن. || از جا دررفتن.

جابجا شده.

[بِ شُ دَ / دِ] (ن مف مرکب)انتقال یافته. از جائی بجائی نقل یافته.

جابجا کردن.

[بِ کَ دَ] (مص مرکب)چیزی را از جائی بجائی دیگر نهادن. نقل :هرگاه یکی از صندلیها را دست خارجی جابجا میکرد تناسب همهء آنها بهم میخورد. (سایه روشن هدایت ص14). || در جنگل شناسی. نهال را از جائی بجائی دیگر نهادن. جابجا کردن نهال را گویند. (جنگل شناسی ج2 ص84 و 86). || ذخیره کردن. || هرچیز را در جای خود نهادن. || پنهان کردن.

جابر.

[بِ] (ع ص) شکسته بند. || ستمگر. ستمکار. (منتهی الارب).

جابر.

[بِ] (اِخ) مردی است که رحی جابر بدو منسوب است. (مراصد الاطلاع).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن ابخر النخعی، والصبیانی و کوفی نیز گفته میشود. طوسی او را در رجال شیعه آورده و علی بن حکم گفته است: که عابد و ثقه بوده است. وی از جعفرالصادق روایت کند. (لسان المیزان ج2 ص86).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن ابراهیم بن علی التنوخی القضاعی الشافعی. از اهل حلب است. فاضل و شاعر بود و متصدی نیابت قضا شده و ادیب و کثیرالنظم است و متهم به فساد عقیده بوده است. در 942 ه . ق. درگذشت. (الاعلام ج1 ص174).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن ابی سبرة اسدی، صحابی است. حاکم و بیهقی و ابن مندة از طریق ابن عجلان از موسی بن السائب از سالم بن ابی الجعد از جابربن ابی سبرة روایت میکند. (الاصابة ص220). قاموس الاعلام ترکی چنین آرد: جابربن ابی سبرة اسدی یکی از صحابه بود سپس در کوفه سکونت کرد. بعضی از احادیث شریفه از وی نقل نموده اند. رجوع به الاستیعاب شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن ابی صعصعه عمروبن زیدبن عوف بن مبدول بن عمروبن غنم بن مازن بن النجار انصاری مازنی است. ابن القداح او را در نسب الانصار ذکر کرده و گفته است: قیس بن ابی صعصعه از اولاد عوف بن مبدول در عقبه و غزوهء بدر حاضر بود و برادرش جابربن ابی صعصعه در غزوهء احد و غزوات دیگر حضور داشته و در غزوهء موته شهید شده است. و ابن سعد و ابن شاهین نیز دربارهء وی چنین گفته اند. (الاصابة ص225). و قاموس الاعلام آرد: جابربن ابی صعصعه یکی از صحابه است و از قبیلهء مازن بن نجار بود و سه برادر موسوم به قیس، حارث، کلاب داشته است. و رجوع به الاستیعاب شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن ازرق الغاضری. او از طریق نصربن علقمه از برادرش محفوظ از عبدالرحمان بن عائذ از ابی راشد جبرانی روایت کند. (الاصابة ص220). و قاموس الاعلام آرد: جابربن ازرق الغاضری، یکی از اصحاب نبوی است بعدها در حمص سکونت گزیده. یک حدیث از وی نقل کرده اند.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن اسامة الجهنی. کنیه اش ابوسعاد است. ابن یونس گفته است: که بمصر شد و همانجا مرد. (حسن المحاضرة فی احوال المصر والقاهره ص83). در قاموس الاعلام چنین آرد: جابربن اسامة ابوسعاد الجهنی یکی از صحابه است و در زمرهء حجازیان مذکور شده و یک حدیث از وی نقل نموده اند. رجوع به الاستیعاب و الاصابه شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن اسحاق موصلی. از شعبة روایت کند و ازدی گفته است که روایاتش چندان استوار نیست. (لسان المیزان ج2 ص86).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن اسماعیل حضرمی مصری. از اتباع تابعین اصحاب بوده و از حسن بن عبدالله و عقیل بن خالد روایت کند و ابن وهب از او روایت دارد. و ابن حبان او را ثقه دانسته است. (حسن المحاضره فی احوال المصر و القاهره ص123).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن اعصم مکفوف. کشی او را در ضمن رجال شیعه ذکر کرده. علی بن حکم گفته است که: ناصبیان را سخت دشمن میداشت. و طوسی گفته وی از جعفر صادق روایت کرده است. (لسان المیزان ج2 ص86).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن افلح اندلسی. او راست: کتاب استکمال در هیئت. (قفطی ص319). وی دو بیت زیر را در هجاء ابوالبرکات گفته است:
لنا طبیب یهودی حَماقَتُهُ
اذا تکلَّم تبدو فیه من فیه
یَتیهُ والکلبُ اعلی منه منزلةً
کانه بعد لم یَخرُج من التِّیهِ.
(تاریخ الحکماء قفطی ص343).
و موسی بن میمون قرطبی رئیس یهودیان مصر کتاب هیئت او را اصلاح و تحریر کرده است. (تاریخ الحکماء قفطی ص393). در قاموس الاعلام چنین آرد: جابر اندلسی، لقبش شمس الدین و یکی از علما و ادبای اندلس و نیز یکی از فقهای مالکی است. یک نسخه از آثار ادبی منظومش در کتابخانهء پاریس تحت شمارهء 1056 محفوظ است.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن حابس (یا عابس). از صحابه است. طبرانی از طریق حصین بن نمیر از وی حدیثی ذکر کرده ولی اسنادش مجهول است. (الاصابة).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن حارث عبدی. یکی از اشخاصی است که بهمراه اشجع آمدند و اسلام آوردند. (الاصابة).

جابر.

[بِ] (ع اِ) ابن حبه. نام نان است و کنیت آن ابوجابر. (منتهی الارب).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن حر. ازدی گوید دربارهء او اختلاف است. و گوید از عاصم روایت کرده و علی بن هاشم از او روایت کرده است. - انتهی. ابواحمد زبیری از او روایت دارد. (لسان المیزان ج2 ص86).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن حیان. قفطی آرد: جابربن حیان الصوفی الکوفی از متقدمین در علوم طبیعی است و بخصوص در علم کیمیا ماهر بود و تألیفات بسیار و مصنفات مشهوری در آن علم دارد معذلک بر بسیاری از علوم فلسفی مطلع بوده است و از پیروان علم معروف به علم باطن است که آن مذهب متصوفان مسلمان از قبیل حارث بن اسد المحاسبی و سهل بن عبدالله شوشتری و امثال ایشان میباشد. محمد بن سعید سرقسطی معروف به ابن مناط اسطرلابی اندلسی گوید که یک کتابی از جابربن حیان در شهر مصر دیده است که دربارهء اسطرلاب تألیف کرده و مشتمل بر هزار مسئلهء بیمانند میباشد. (تاریخ الحکماء قفطی ص190 - 191). ابن الندیم آرد: ابوعبدالله جابربن حیان بن عبدالله کوفی معروف به صوفی. مردم دربارهء او اختلاف کرده اند. شیعه معتقدند که از بزرگان ایشان و یکی از ابواب است و او را از اصحاب جعغر الصادق علیه السلام و از اهل کوفه میدانند و دسته ای از فلاسفه او را از خود میدانند و در منطق و فلسفه مصنفاتی دارد. و زرگران و نقره سازان میگویند که ریاست آنها در آن عصر به وی منتهی شده و کار وی مکتوم بود و در شهرها میگشت و از خوف سلطان در جائی مستقر نمیشد و نیز گفته اند که در زمرهء برامکه بود و با جعفربن یحیی مربوط بود و کسانی که این عقیده را دارند میگویند: مقصودش از «سید من جعفر»، جعفر برمکی است و شیعه میگویند مقصودش جعفر الصادق علیه السلام است. و یکی از ثقات اهل صنعت برای من حکایت کرد که او در شارع باب الشام در درب معروف به درب الذهب نزول کرده بود و همین مرد گفت که بیشتر اقامت جابر در کوفه بود و در آنجا بمناسبت پاکی هوا مشغول کیمیاگری بود و همین مرد گفت خانه ای که در آن هاون طلائی که در آن حدود دویست رطل بود یافتند. خانهء جابربن حیان بوده است، زیرا در آن موضع جز همان هاون چیزی یافت نشد و جائی که برای حل و عقد بنا شده بود و این واقعه در ایام عزالدوله پسر معزالدوله واقع شده است و ابوسبکتکین دستاردار گفت کسی که آن را تحویل گرفت من بودم. و جماعتی از اهل علم و اکابر وراقین گفته اند که این مرد یعنی جابر اصل و حقیقتی ندارد و بعضی از آنان گفته اند که تصنیفی جز کتاب الرحمة نداشته و این مصنفات را مردم تصنیف نموده و به وی نسبت داده اند. ابن الندیم گوید اگر شخص دانشمندی بنشیند و خود را برنج بیندازد و کتابی در دو هزار ورق تصنیف کند و پس از آنکه روح و قریحه خود را در تنظیم آن بزحمت انداخته و در نوشتن و استنساخ آن تحمل رنج کرده، کتاب را بدیگری خواه وجود داشته یا وجود نداشته باشد نسبت بدهد، نوعی نادانی است و هیچکس چنین کاری نمیکند و کسی که ساعتی با علم سر و کار داشته باشد بدین کار تن در نمیدهد. چه فائده و نتیجه ای در این کار متصور است؟ این مرد بحقیقت وجود داشته و احوال وی آشکار و مشهور است و تصنیفاتش بسیار. وی کتابهائی در مذاهب شیعه دارد که در جای خود آنها را نقل میکنم و کتابهائی در قسمتهائی از علوم مختلفه دارد که آنها را نیز در جای خود در این کتاب ذکر کرده ام. بعضی اصل وی را از خراسان دانسته اند. رازی در کتابهائی که در صنعت تألیف کرده گوید: استاد ما ابوموسی جابربن حیان گفت(1)... الخرقی که سکة الخرقی در مدینه منسوب به اوست، و ابن عیاض مصری، و اخمیمی، شاگردان وی هستند.
نام کتابهای او در صنعت: جابر فهرستی بزرگ دارد که شامل تمام مؤلفات وی در صنعت و کتب دیگر است و فهرست کوچکی دارد که تنها شامل مؤلفات وی در صنعت است. و ما تعدادی از کتابهای او را که خود دیده ایم یا اشخاص موثق دیده و برای ما ذکر کرده اند در اینجا می آوریم. از آن جمله است: کتاب اسطقس الاس الاول الی البرامکه. کتاب اسطقس الاس الثانی الی البرامکه. کتاب الکمال هوالثالث الی البرامکة. کتاب الواحد الکبیر. کتاب الواحد الصغیر.کتاب الرکن. کتاب البیان. کتاب الترتیب. کتاب النور. کتاب الصبغ الاحمر. کتاب الخمائر الکبیر. کتاب الخمائر الصغیر. کتاب التدابیر الرائیه. کتاب یعرف بالثالث. کتاب الروح. کتاب الزیبق. کتاب الملاغم الجوانیة. کتاب الملاغم البرانیه. کتاب العمالقة الکبیر. کتاب العمالقة الصغیر. کتاب البحرالزاخر. کتاب البیض. کتاب الدم. کتاب الشعر. کتاب النبات. کتاب الاستیفاء. کتاب الحکمة المصونة. کتاب التبویب. کتاب الاملاح. کتاب الاحجار. کتاب الی قلمون. کتاب التدویر. کتاب الباهر. کتاب التکریر. کتاب الدرة المکنونة. کتاب البدوح. کتاب الخالص. کتاب الحاوی. کتاب القمر. کتاب الشمس. کتاب الترکیب. کتاب الفقه. کتاب الاسطقس. کتاب الحیوان. کتاب البول. کتاب التدابیر. کتاب الاسرار. کتاب کیمان المعادن. کتاب الکیفیة. کتاب السماء: اولی و ثانیة و ثالثة و رابعة و خامسة و سادسة و سابعة. کتاب الارض: اولی و ثانیة و ثالثة و رابعة و خامسة و سادسة و سابعة. کتاب المجردات. کتاب البیض الثانی. کتاب الحیوان الثانی. کتاب الاملاح الثانی. کتاب الباب الثانی. کتاب الاحجار الثانی. کتاب الکامل. کتاب الطرح. کتاب فضلات الخمائر. کتاب العنصر. کتاب الترکیب الثانی. کتاب الخواص. کتاب التذکیر. کتاب البستان. کتاب السیول. کتاب روحانیة عطارد. کتاب الاستتمام. کتاب الانواع. کتاب البرهان. کتاب الجواهر الکبیر. کتاب الاصباغ. کتاب الرائحة الکبیر. کتاب الرائحة اللطیف. کتاب المنی. کتاب الطین. کتاب الملح. کتاب الحجر الحق الاعظم. کتاب الالبان. کتاب الطبیعة. کتاب ما بعدالطبیعة. کتاب التلمیع. کتاب الفاخر. کتاب الصارع. کتاب الافرند. کتاب الصادق. کتاب الروضه. کتاب الزاهر. کتاب التاج. کتاب الخیال. کتاب تقدمة المعرفة. کتاب الزرانیخ. کتاب الهی. کتاب الی خاطف. کتاب الی جمهور الفرنجی. کتاب الی علی بن یقطین. کتاب مزارع الصناعة. کتاب الی علی بن اسحاق البرمکی. کتاب التصریف. کتاب الهدی. کتاب تلیین الحجارة الی منصوربن احمد البرمکی. کتاب اغراض الصنعة الی جعفربن یحیی البرمکی. کتاب الباهت. کتاب عرض الاعراض. و این صد و دوازده کتاب است و هفتاد کتاب دیگر دارد از جمله: کتاب اللاهوت. کتاب الباب. کتاب الثلاثین کلمة. کتاب المنی. کتاب الهدی. کتاب الصفات. کتاب العشرة. کتاب النعوت. کتاب العهد. کتاب السبعه. کتاب الحی. کتاب الحکومه. کتاب البلاغة. کتاب المشاکلة. کتاب خسمه عشر. کتاب الکفؤ. کتاب الاحاطه. کتاب الراوق. کتاب القبة. کتاب الضبط. کتاب الاشجار. کتاب المواهب. کتاب المخنقة. (؟). کتاب الاکلیل. کتاب الخلاص. کتاب الوجیه. کتاب الرغبة. کتاب الخلقة. کتاب الهیئة. کتاب الروضة. کتاب الناصع. کتاب النقد. کتاب الطاهر. کتاب لیلة. کتاب المنافع. کتاب اللعبة. کتاب المصادر. کتاب الجمع.
و این چهل کتاب از هفتاد کتاب است و بعد از آن رسائلی است فی الحجر: اولی، ثانیة، ثالثة، رابعة، خامسة، سادسة، سابعة، ثامنة، تاسعة، عاشرة و اینها اسم ندارند. و بعد از آن ده رساله است در نباتات از یک تا ده، و همچنین ده رساله در احجار بهمین ترتیب دارد. بنابراین هفتاد رساله است و علاوه بر هفتاد کتاب مذکور ده کتاب دیگر دارد:کتاب التصحیح. کتاب المعنی. کتاب الایضاح. کتاب الهمة. کتاب المیزان. کتاب الاتفاق. کتاب الشرط. کتاب الفضلة. کتاب التمام. کتاب الاعراض. و بعد از این کتابها ده مقاله دارد که عبارتند از: کتاب مصححات فرثاغورس. کتاب مصححات سقراط. کتاب مصححات افلاطون. کتاب مصححات ارسطالیس. کتاب مصححات ارسنجانش. کتاب مصححات ارکاغانیس. کتاب مصححات امورس. کتاب مصححات ذیمقراطیس. کتاب مصححات حربی. کتاب مصححاتنا نحن.
سپس بیست کتاب باسامی زیر است:کتاب الزمردة. کتاب الانموذج. کتاب المهجة. کتاب سفرالاسرار. کتاب البعید. کتاب الفاضل. کتاب العقیقه. کتاب البلورة. کتاب الساطع. کتاب الاشراق. کتاب المخایل. کتاب المسائل. کتاب التفاضل. کتاب التشابه. کتاب التفسیر. کتاب التمییز. کتاب الکمال والتمام، و بعد از آن سه کتاب دیگر است که متصل به آنها است: کتاب الضمیر. کتاب الطهارة. کتاب الاعراض.
و بعد از آن هیفده کتاب دیگر بترتیب زیر: کتاب المبدء بالریاضة. کتاب المدخل الی الصناعة. کتاب التوقف. کتاب الثقة بصحة العلم. کتاب التوسط فی الصناعة. کتاب المحنة. کتاب الحقیقة. کتاب الاتفاق والاختلاف. کتاب السنن والحیرة. کتاب الموازین. کتاب السر الغامض. کتاب المبلغ الاقصی. کتاب المخالفة. کتاب الشرح. کتاب الاغراء فی النهایة. کتاب الاستقصاء.
و بعد از آن سه کتاب دیگر: کتاب الطهارة آخر. کتاب التفسیر. کتاب الاعراض.
محمدبن اسحاق گفته است که جابر در کتاب فهرست خود گفته است «که بعد از این کتابها سی رساله تألیف کرده ام که بی نامند و پس از آن چهار مقاله باسامی زیر: کتاب الطبیعة الفاعلة الاولی المتحرکة و هی النار. کتاب الطبیعة الثانیة الفاعلة الجامدة و هی الماء. کتاب الطبیعة الثالثة المنفعلة الیابسة و هی الارض. کتاب الطبیعة الرابعة المنفعلة الرطبة و هی الهواء. جابر گفته است که دو کتاب در شرح این کتابها دارم بنام کتاب الطهارة. کتاب الاعراض.
و بعد از آن چهار کتاب تألیف کرده ام: کتاب الزهره. کتاب السلوة. کتاب الکامل. کتاب الحیاة.
و بعد از آن ده کتاب براساس رأی بلیناس صاحب طلسمات تألیف کرده ام. کتاب زحل. کتاب المریخ. کتاب الشمس الاکبر. کتاب الشمس الاصغر. کتاب الزهرة. کتاب عطارد. کتاب القمر الاکبر. کتاب الاعراض. کتاب یعرف بخاصیة نفسه. کتاب المثنی. و چهار کتاب در مطالب دارد: کتاب الحاصل. کتاب میدان العقل. کتاب العین. کتاب النظم. ابوموسی گفته است سیصد کتاب در فلسفه و هزار و سیصد کتاب (سیصد؟) در علم حِیل، بر مثال کتاب تقاطر (؟) و هزار و سیصد رساله (سیصد؟) در صنائع مجموعه و آلات حرب. سپس کتاب بزرگی در طب و کتابهای بزرگ و کوچک دیگر تألیف کردم. و در حدود پانصد کتاب در طب مانند کتاب المجسه والتشریح تألیف کرده ام. سپس کتابهایی در منطق ارسطو و بعد از آن کتاب الزیج اللطیف را در سیصد ورق، کتاب شرح اقلیدس و کتاب شرح المجسطی و کتاب المرایا را تألیف کردم. و بعد از آن کتاب الجاروف را که متکلمان بر آن رد نوشته اند تألیف کردم. (و این کتاب را بعضی از ابوسعید مصری دانسته اند). سپس کتابهائی در زهد و مواعظ و کتابهای متعدد و نیکوئی در عزائم و کتابهائی در نیرنجات تألیف کردم، سپس کتابهای بسیاری در خواص اشیاء نوشتم و پس از آن پانصد کتاب در ردّ بر فلاسفه تألیف کردم و سپس کتابی در صنعت نوشتم که معروف به کتب الملک شد و کتاب دیگر معروف به الریاض. (الفهرست ابن الندیم ص489 ببعد). اسماعیل پاشا فهرست کتب او را چنین آرد: الارشاد فی التعبیر. اسرار العبرانیات. الایضاح فی علم الکاف. روح الارواح فی الاکسیر. علل المعادن. العلم المخزون فی الصنعة. کتاب الاحراق. کتاب الخالص فی الکیمیاء. کتاب الخواص الکبیر. کتاب الرحمة فی الکیمیاء. کتاب السبعین فی الصنعة. کتاب الشعر. کتاب الصافی من الخمسمائة. کتاب العهد. کتاب القمر فی الصنعة. کتاب النخب. منافع الحجر بعد تمام تدبیره. مهج النفوس. نهایة الادب. و جز این کتب از تصنیفات او است و عدد کتابهایش را دویست و سی و دو گفته اند. (هدیة العارفین فی اسماء المؤلفین ج1 ص249). و زرکلی از کتابهای او مجموع رسائل در حدود هزار صفحه و اسرارالکیمیاء و علم الهیئة و اصول الکیمیاء را یاد کرده است که چاپ شده اند. (الاعلام ج1 ص174). و در معجم المطبوعات کتابهای زیر را از وی ذکر کرده:
1- اسرار الکیمیاء (یا کشف الاسرار و هتک الاستار). از این کتاب جز ترجمه هائی به لاتین چیزی چاپ نشده. و نیز قسمتی از این کتاب به عربی ضمن کتاب شیمی در قرون وسطی در 3 جلد بوسیلهء برتلو(2) طبع شده است.
2- مجموعهء یازده رسالهء وی در علم کیمیا به اسامی زیر: 1- کتب البیان. 2- کتاب الحجر. 3- کتاب النور. 4- رسالة الایضاح. 5- کتاب اسطقس الاس. 6- کتاب اسطقس الاس الثانی. 7- کتاب الاسطقس ثالث. 8- تفسیر کتاب اسطقس. 9- کتاب التجرید. 10- کتاب الرحمة. 11- کتاب الملک. چاپ سنگی بمبئی 1892 ص35.
3- کتاب المکتسب، که موسوم به نهایة الطلب است با شرح جندقی که بفارسی است و این کتاب در علم کیمیاست چاپ سنگی بمبئی 1307.
و در مفتاح السعادة چنین آمده است: گویند بعضی کسانی که در راه کیمیا تجربه کرده و رنج بسیار برده و گمان داشت که زحماتش بیهوده است دوبیت زیر را بر بعض مصنفات جابربن حیان شاگرد حضرت جعفر الصادق(ع) نوشت:
هذا الذی بمقالهغرالاوائل و الاواخر
ما انت الاّ کاسرکذب الذی سماک جابر.
حکایت شده است که شخصی از یکی از مشایخ این فن خواهش کرد این علم را به وی بیاموزد و سالهای بسیار او را خدمت کرد. پس آن شیخ گفت که از شروط تعلیم این فن آن است که باید آن را به فقیرترین اهل بلد تعلیم کرد. مردی را که فقیرتر از وی در این بلاد نباشد پیدا کن تا به وی یاد دهیم و تو نگاه کن. آن شخص مدتی در طلب چنین مردی بود تا اینکه شخصی را یافت که پیراهن خود را که در غایت کهنگی و کثافت بود با شن و رمل می شست و توانائی خرید یک قطعه صابون نداشت، پیش خود گفت که من هیچ فقیری را ندیده ام که جز با صابون پیرهنش را بشوید پس آن شیخ را خبر کرد که مردی چنین و چنان یافتم... و من فقیرتر از او ندیده ام، آن شیخ گفت بخدا سوگند چنین شخصی که تو میگوئی شیخ ما جابربن حیان است که من این فن را نزد او آموخته ام سپس گریه کرد و گفت: از خواص این فن آن است که هرکس به آن رسید در نهایت افلاس بسر میبرد چنانکه از شافعی نقل شده: که هرکس بوسیلهء اکسیر طلب مال کند مفلس میشود. (مفتاح السعادة ج1 ص281 - 282). صاحب روضات چنین آرد: شیخ نبیل ابوموسی جابربن حیان صوفی طرسوسی از مشاهیر متقدمین دانشمندان فنون غریبه مانند: کیمیا، لیمیا، هیمیا، سیمیا، ریمیا، و سایر علوم سری و جفر جامع و نظائر آن بوده است. و تاکنون در فهرستهای رجال فریقین ترجمه و شرح حال خاص او را نیافته ام، بلی ابن خلکان مورّخ در شرح حال مولانا الصادق(ع) آورده که او یکی از ائمهء دوازده گانه مذهب امامیه است. از سادات اهل بیت و بجهت صدق گفتار ملقب به صادق شده و شهرت فضل وی بیش از آن است که ذکر شود و او را گفتاریست در صنعت کیمیا و زجر و فال و شاگرد وی ابوموسی جابربن حیان صوفی طرسوسی کتابی در هزار ورق تألیف کرده و رسائل جعفرالصادق(ع) را که پانصد رساله است در آن گرد آورده است - انتهی. و این گفته غریب است. و صاحب ریاض العلماء پس از آنکه شرح حال او را مانند آنچه ما آوردیم ذکر کرده میگوید که حکیم سلمة بن احمد مجریطی (مدریدی) در کتاب غایة الحکم پس از آنکه مهارت و استادی ابوبکر محمد بن زکریای رازی را در علوم طلسمات و امثال آن از علوم فلسفی نقل کرده چنین گوید: «اما استاد علی الاطلاق که از متقدمین در این فن است شیخ اجل ابوموسی جابربن حیان صوفی است که کتابهای: المنتخب فی صنعة الطلسمات، والطلسمات الکبیر، که آن را پنجاه مقاله ساخته، و المفتاح فی صورالدرج و تأثیراتها فی الاحکام، و کتاب الجامع، در اسطرلاب علمی و عملی مشتمل بر هزار باب و اندی است و در آن امور عجیبی آورده که هیچکس در این امور بر او پیشی نگرفته است. و همچنین کتاب الکبیر فی الطلسمات که همهء علوم عجیبه را که مورد اختلاف است بیان کرده و پدید آورندهء علم میزان اوست و شایسته است که من [مجریطی] او را با اینکه همزمان نیستیم استاد خود قرار داده ام». صاحب روضات گوید: چون مجریطی پس از 350 ه . ق. میزیست پس جابر قدیمتر از این عصر است. مؤلف «المصباح فی علم المفتاح» در مقدمهء کتاب آرد متقدمین این فن دربارهء اصولی که ذکر شد اتفاق دارند ولی دربارهء شرح و تفسیر کلام قوم اختلاف و افتراق پیدا کرده اند و هرکدام در حدود آنچه از رموز این علم بر ایشان کشف شده است سخن گفته اند. مانند امیر خالدبن زید که تألیفات مفیدی در این فن دارد و بعد از او اوستاد بزرگ جابربن حیان است که بر کسانی که بعد از وی بر این علم اطلاعی یافته اند سمت استادی دارد. لیکن جابر این علم را بطور متفرق در کتابهای زیادی ذکر کرده که اگر کسی بر بسیاری از کتابهایش وقوف یابد، به اندازه ای که قسمت وی باشد رموز این علم بر او کشف خواهد شد. (از روضات الجنات ص156 و 157). شمس الدین سامی آرد: جابربن حیان ابوموسی، یکی از مشاهیر حکمای عرب است و در حکم موجد فن کیمیا میباشد، ترجمهء حالش کاملا معلوم نیست بروایتی از اهالی طوس و بروایت دیگر از اهالی حران بود. و بعضی از آنان او را صابئی میدانند و میگویند وی پسر سنان پدر تبّانی است و احتمالاً بسال 160 ه . ق. درگذشته، و بیک روایت علم کیمیا را از امام جعفر صادق(ع) و بروایت دیگر از خالدبن یزیدبن معاویه اخذ کرده. گویند قریب به 500 جلد کتاب تألیف کرده، پاره ای از این کتابها موجود است و بزبانهای اروپائی هم ترجمه شده. کاتب چلبی دو اثر موسوم به: الخالص و کتاب الخواص، او را ذکر کرده، معلوم است که جابر بهرزه طالب کیمیا بود او میخواست معادن و پاره ای از نباتات را بطلا مبدل سازد یعنی ماهیت آنها را منقلب سازد و این کار باطلی بود ولی در ضمن این عمل اطلاعی از ترکیب و ذوب معادن بدست آورده و راه شیمی یعنی کیمیای حقیقی را مکشوف ساخت و تألیفات بسیار بوجود آورد و لذا مستحق نام موجد کیمیا گردید. بعضی گویند موجد علم جبر هم او بود که بنام خود منتسب ساخته است ولی این ادعا دلیل محکمی ندارد، و پاره ای از اهل تحقیق گویند خود جابر نام موهومی است و چنین شخصی اصلا وجود نداشته است. (قاموس الاعلام ترکی).
در دائرة المعارف اسلام آمده است: جابربن حیان کیمیادان مشهور. وی در قرون وسطای مسیحی بنام جبر(3) نامیده میشد و در عربی بنام ابوموسی جابربن حیان الازدی، نسبتش گاهی طوسی و گاهی طرطوسی ضبط شده است. گمان برده اند که وی از فرقهء صابئین باشد. بهمین جهت است که گاهی کنیهء الحرانی را باو میدهند. وی بعد از دین صابئین برگشته و بدین اسلام گروید. در این دین اخیر دارای تعصب شدید بود. در دورهء نسبةً متأخر لقب صوفی هم باو داده اند از معلمینش خالدبن یزیدبن معاویه (که بسال 85 ه . ق. / 704 م. درگذشته است) باید نام برد بهمین جهت هم وی را «عمیدالاموی» و «جعفر الصدیق» می نامند همین امر میرساند که وی متأخرتر از تاریخی است که برای مرگ خالدبن یزید یاد کرده اند. پس باید اشتهار وی را در حدود 160 ه . ق. یا 776 م. دانست. فهرست حاجی خلیفه او را با برمکیان مربوط میکند. از زندگی وی تقریباً اطلاعی بدست نمیتوان آورد. آنچه مشهور است این است که وی مدتی طولانی در کوفه بسر برد. به فهرست حاجی خلیفه(4) نمیتوان اطمینان داشت. چه در این کتاب مؤلف برای وی وجود خارجی قائل نشده بلکه او را شخصیتی اساطیری میداند. آثار بسیاری را به جابر نسبت داده اند. آنچه که بزبان لاتینی وجود دارد اگر کتاب «سبعین» را استثناء کنیم بقیه با آثاری که در عرب هست ارتباط ندارد.
این کتابها بطور عموم معرف پیشرفت زیاد در علم کیمیا است. در کتابخانه های اروپا 22 رسالهء عربی بنام جابر است پنج تا از آنها بچاپ رسیده است: کتاب الملک. کتاب الموازین الصغیر. کتاب الرحمة. کتاب التجمیع. کتاب الزیبق الشرقی. آراء رسمی و اختصاصی وی در این آثار و مخصوصاً در «کتاب الرحمة» که اصالت آن قطعی است عبارت است از عقیدهء «تجسم» و عقیده ای که روح را علت غائی موجودات دانند. دیگر آنکه فلزات را ذیحیات تصور میکند که در سینهء زمین هزاران سال بصورت ناقص مانده (مانند سرب) و سپس کمال یافته اند (مانند طلا). علم کیمیا برای تسریع این کمال و دیگرگونگی است. عقیدهء تولید مثل، ازدواج، اشباع و تربیت را دربارهء فلزات اعمال کرده اند. همچنین عقیدهء مرگ و زندگی تابع همین امر است. جوهرهای ثقیل و زمینی نسبت به جوهرهای لطیف و سبک «میت»اند و تمام اجسام شیمیایی دارای روح و جسم میباشند: قسمتی از آنها روحی و قسمتی مادی است. عمل کیمیا عبارت است از جدا کردن و منزه ساختن هریک از آنها و رساندن روح متناسب به هریک از اجسام. سنت غربی به جابر اکتشافات بسیاری را در شیمی نسبت داده است از آن جمله دربارهء: تیزآب، جوهر گوگرد، جوهر شوره و نیترات دارژان؛ اما هیچیک از این اکتشافات در نوشته های عربی که بنام وی آمده است وجود ندارد و فقط در نوشته های لاتینی متعلق به اواخر قرن سیزدهم میلادی ثبت شده است.
و پل کراوس در ذیل دائرة المعارف اسلام دربارهء وی چنین آرد: جابربن حیان الازدی الکوفی. نوشته هائی که در ادبیات عرب بنام آثار جابربن حیان شاگرد امام ششم شیعیان جعفر الصادق (متوفی بسال 148 ه . ق.) معرفی شده مجعول است. قدیمترین شواهدی که حاکی از وجود آنهاست از یک سو آثار کیمیاوی معروف ابن اُمیل (حدود 350) و ابن وحشیهء جاعل (حدود 350) است و از سوی دیگر فهرست ابن الندیم میباشد. اطلاعاتی که در فهرست ابن الندیم آمده بکمک نسخ خطی محفوظ و نیز یادداشتهای مربوط بمآخذ و منابع که در نوشته های خود جابر یاد شده است میتوان بخش عمده ای از مجموعهء آثار جابر را از نو پدید آورد. این آثار بمجموعه های بسیار تقسیم شده است که مهمترین آنها عبارتند از: 112 کتاب در باب آزمایشهای نامرتب در اعمال کیمیا با توضیحات بسیاری در خصوص کیمیای قدیم ذیسموس(5) ذیمقراط(6) هرمس(7)آغازیمون(8) و غیره. هفتاد کتاب مشروح منظم در اصول عقاید کیمیای جابر، 144 کتاب یا «کتب الموازین» در بیان مبانی نظری فلسفی کیمیا و همهء علوم مکنونه. پانصد کتاب شامل مقالات جداگانه که در آنها در بعضی مسائل «کتب الموازین» تعمق بعمل آمده است. این چهار مجموعه حاکی از مراحل تدریجی بسط اصول جابری و تکوین مجموعهء کیمیا میباشد. بر این مجموعه مجموعه های مختصر بسیار دیگری را که در کیمیا بحث میکنند، یا شرح آثار ارسطو و افلاطون و نیز رسالاتی در فلسفه و نجوم و احکام و حساب و موسیقی، طب، سحر و بالاخره نوشته های دینی را باید افزود. این ادبیات وسیع که محتوی مجموعه ای از علوم قدیم که در دورهء اسلامی اقتباس شده است نمیتواند از آثار مؤلفی واحد باشد و همچنین نمیتواند که از نیمهء دوم قرن دوم هجری پیشتر برود. همهء قراین میرساند که این مجموعه در اواخر قرن سوم یا آغاز قرن چهارم تنظیم شده است. نوشته های جابر در مرحلهء اول مربوط بتاریخ دینی است همانطور که کیمیاگران باستانی که آثار آنان بما رسیده به معرفت مسیحی توجه داشته اند جابر نیز در روش علمی خود معرفت اسلامی را داخل کرده است. این معرفت همان معرفت ابتدائی که ناشی از اصول عقاید شیعه است و در قرن اول و دوم تدوین شده نمیباشد و نیز از مطالبی که نویسندگان مسلمان در باب کفر و زندقه نوشته اند و آن را بما معرفی نموده اند ناشی نمیباشد. بلکه بیشتر مربوط بنحلهء ترکیبی گنوسی(9) است که نزد غلات شیعه در اواخر قرن سوم معمول بوده و بافکار سیاسی انقلابی ارتباط داشته و حتی موجودیت اسلام را بخطر افکند. جابر مبشر ظهور قریب امام جدیدی است که ناسخ شریعت مسلمین خواهد شد و بجای الهامات قرآنی روشنایی علوم و فلسفهء یونانی را جایگزین خواهد کرد. اصول عقاید «مجموعهء جابری» مبنای این الهام جدید است که کاملاً معنوی و روحانی است و معرف آن ائمهء علوی میباشند. از نظر اصطلاحات دینی جابر به قرامطه نزدیک است. (قرامطه که از سال 260 توسعه و انتشار یافتند. در آثار جابر ذکر شده اند) امام بلقب ناطق خوانده میشود در مقابل صامت، درجات دینی نظیر همان درجاتی است که نزد قرامطه و اسماعیلیهء فاطمی (باب، خواجه [ خوجا ] داعی، مطلق، سابق، تالی، لاحق و غیره) معمول است. اصول عقاید مخالفین امام مفص شرح شده است. تاریخ دنیا بنا بر تنزیلات پیاپی به هفت مرحله تقسیم میشود که وحی امام جابری آخرین آنهاست. و همچنین ائمهء مسلمانان که پس از علی(ع) تا قائم جدید متعاقب هم آیند هفت تن اند: حسن، حسین، محمد بن حنفیه، علی بن حسین، محمد بن باقر، جعفر صادق، اسماعیل (محمدبن اسماعیل، قائم جدید) بعکس عقیدهء قرامطه و اسماعیلیه، علی(ع) یکی از ائمهء هفتگانه محسوب نمیشود او صامت است. الوهیت مخفی است و مافوق ناطق میباشد و ائمهء هفتگانه مظاهر حلول ارضی وی محسوب میگردد.
بدین طریق اصول عقاید جابر شبیه به اصول عقاید نصیری است و مانند نصیریان معتقد بسه موجود الهی هستند که عبارتند از عین (علی)، میم (محمد)، سین (سلمان) و سین در نزد جابر بالاتر از میم است. در عقیدهء مورد بحث امام را ماجد، یا یتیم خوانند و آن تجلی مستقیمی است از عین و بر میم و سین غالب است. در معتقدات مزبور مانند همهء غلات شیعه و مخصوصاً نصیریه عقیده به تناسخ (اصطلاحات تناسخ، ادوار، اکوار، نسخ، فسخ، رسخ، مسخ) پذیرفته شده است. مرحلهء دوم آثار جابر مسائلی را در باب تاریخ علوم اسلامی مطرح میکند. مجموعهء اصول عقاید مزبور به تحقیق مقررات و نظامات ذیل میپردازد: کیمیا (که همیشه در مرحلهء اول قرار دارد) طب، علم احکام، سحر، (طلسمات) بحث در خواص اشیاء و تکوین موجودات حیه. اطلاعات ما در باب اصول و مقررات مربوط بعلوم قدیمه کامل نیست معهذا نوشته های جابر اجازه میدهد که جهات مفید علوم یونانی را که تاکنون بنظر میرسید ازبین رفته باشند، احیا کنیم. کیمیای مکتب جابری اساساً از همهء مطالب مربوط به کیمیای قدیم مشخص است. این مکتب عمداً از کنایات هرمسی(10) که از منشأ مصری است و در قدیم توسط نوشته های ذیسموس(11) و دیگران معرفی شده و در اسلام توسط بسیاری از کیمیاشناسان مانند ابن اُمیل(12)طغرائی جلدقی و غیره مورد بحث قرار گرفته احتراز دارد. کیمیای جابر علمی تجربی است که بر فرضیه ای فلسفی بنیاد نهاده شده است. این فرضیهء فلسفی عمدةً از فیزیک ارسطو نشأت یافته است. جابر چنانکه ترجمه های حنین بن اسحاق [ متوفی 260 ] و مکتب او نشان میدهد تمام آثار ارسطو و همچنین شرح اسکندر افردویسی(13)، تمیستیوس(14)، سینپلیقیوس(15)، فرفوریوس(16) و دیگران را می شناخته و ذکر کرده است. بعلاوه آثار افلاطون، تئوفرسطس(17)، جالینوس، اقلیدس، بطلمیوس، ارشمیدس و غیره یاد شده، در میان این آثار نوشته های بسیاری است که اصل یونانی آنها از میان رفته است. هیچ اثر کیمیاوی در عهد اسلامی باندازهء آثار جابر شامل اطلاعات وسیع مربوط بادبیات قدیم و حاوی معلومات دائرة المعارفی نیست. آنها در این موضوع نزدیک به رسایل اخوان الصفا که از همان سرچشمه ناشی شده اند میباشد. اصطلاحات فنی که جابر بکار برده بدون استثنا همانهائی است که بوسیلهء حنین بن اسحاق ترجمه شده است همین هم دلیلی است براینکه تاریخ تدوین مجموعهء مزبور را نمیتوان از اواخر قرن سوم پیشتر برد. اصل عمدهء علم جابر میزان (ترازو) است. این اصطلاح حاکی نظرات مختلف است و نحلهء ترکیبی علمی جابر را کاملا نشان میدهد، میزان بمعانی ذیل است:
1- وزن مخصوص(18). 2- «استاسموس»(19)کیمیادان باستانی که معرف مقیاس اخلاط و امتزاج مواد است.3- مطالعهء نظری در باب الفبای عرب و رابطهء آنها با چهار مزاج (گرم، سرد، مرطوب، خشک) این «میزان الحروف» تنها در مورد همهء اشیاء موجود در عالم سفلی بکار نمیرود بلکه همچنین در مورد اشیاء عالم مابعد الطبیعه نیز استعمال میشود از قبیل: ادراک، روح عالم، ماده، مکان، زمان. جابر این روش خود را از طرفی از حکمت فیثاغورسیان جدید و از طرف دیگر از نظرات شیعه راجع به جفر اقتباس کرده است. 4- همچنین «میزان» مبنای عالی مابعد الطبیعه بشمار میرود و آن مظهر مونیسم(20) علمی جابر است و در این مورد جابر مخالف اصول ثنویت مانویان است. نظرات افلاطونیان جدید در باب واحد در این مورد بی اثر نبوده است. 5- «میزان» از تأویل مطالب قرآن در خصوص ترازوی روز قیامت نشأت یافته است. این نظر علمی نیز در معرفت اسلامی وجود دارد و توسط همان است که جابر روش علمی خویش را با اصول عقاید دینی خود پیوند داده است و بنظر می آید که آثار جابر رابطهء نزدیکی با شرک علمی مکتب حرانیان داشته باشد. در بعضی مسائل مابعدالطبیعه جابر صریحاً بعقاید صابئین توجه داشته است. مآخذ مستقیم روش علمی جابر عبارتند از نوشته های اپولونیوس (بلیناس) طوانه یی(21) (کتاب سرالخلیقه و غیره). و آنها آثار مجعولی هستند که طبق قول محمد بن زکریای رازی در زمان مأمون خلیفه تدوین شده اند و از بهترین منابع برای آشنایی به ادبیات «حرانی» محسوب میشوند. جابر اعلام میدارد که علمش را از استادش جعفر صادق(ع) فرا گرفته است و تمام اطلاعات وی بدین «معدن حکمت» منتهی میشود و خود وی فقط مدون نوشته های مزبور است. مقام جابر در سلسله مراتب مذهبی بلافاصله بعد از امام قرار دارد. علاوه براین جابر در زمرهء استادان خود نام عده ای را ذکر میکند از جمله «حربی حمیری»، یک راهب، مردی بنام «اُذن الحمار» از جملهء معاصران جعفر(ع) و از برامکه کسان ذیل نام برده شده اند: خالد، یحیی و جعفر، که جابر بسیاری از رسایل خود را بدانان اهدا کرده است و همچنین باید از اعضای خاندان شیعی «یقطین» را اسم برد. کلیهء این اطلاعات مربوط به قلمرو اساطیری است و نوشته های او با یکدیگر از لحاظ معنی تضاد صریح دارند. از طرف دیگر یکی از شاگردان جعفر(ع) بنام جابربن حیان در هیچیک از کتب شیعه دیده نشده است، و بنظر می آید که از ابداعات محض باشد. بخوبی دانسته میشود که چرا نویسندگان این آثار را بشاگرد جعفر نسبت داده اند و او غالباً در کتب شیعه بعنوان معرف علوم یونانی و مخصوصاً علوم مکنونه شناخته شده است. بعلاوه جعفر(ع) پدر اسماعیل هفتمین امام(22) است که ظهور وی در نوشته ها اعلام شده است. ابن الندیم در فهرست خود گوید که در زمان وی شیعیانی بوده اند که در اصالت نوشته های مورد بحث شک داشتند. فیلسوف و عالم، ابوسلیمان منطقی سجستانی (متوفی حدود 370 ه . ق.) در تعلیقات خود توضیحی داده است که طبق آن وی میبایست شخصاً مؤلف آثار منسوب بجابر را شناخته باشد. منطقی وی را بنام الحسن بن النکد الموصلی یاد میکند. ما بهیچوجه دلیلی نداریم که در صحت این اطلاعات تردید کنیم هرچند که مطمئناً نوشته های جابر آثار نویسندهء واحد نیست و هرچند مجموعهء آثار جابر قبل از اینکه بشکل کنونی درآید دورهء تکاملی را طی کرده بود... نوشته های جابر نفوذ فوق العاده ای در توسعهء کیمیای متأخر عرب داشته است. کلیهء مؤلفین متأخر از آنها یاد میکنند و پاره ای توضیحات نیز بر آنها افزوده اند. کتب بسیاری از این مجموعه به لاتینی ترجمه شده است. مع هذا نوشته های مشهور منسوب به جابر پادشاه عرب(23) جز تصرف متأخر یک مؤلف لاتینی قرن سیزدهم میلادی نمیباشد. (ترجمه از ذیل دائرة المعارف اسلام صص56 - 57). محمود عرفان دربارهء صاحب ترجمه چنین آرد: جابربن حیان بن عبدالله کوفی طرطوسی، مکنی به ابوموسی معروف به جابر صوفی، شیمی دان معروف اسلامی است که دربارهء وی اختلاف زیاد است، برای اینکه اختلاف آراء درباب او و ترجمهء صحیح احوالش معلوم شود، پاره ای از تحقیقات مختلفی که راجع به زندگانی وی بعمل آمده در زیر می آوریم:
1- ماهیت تاریخی او - شاید ابوعبدالله یا ابوموسی(24) جابربن حیان بن عبدالله در تاریخ عصر علم عربی مشهورترین اشخاص باشد. چه نام وی از حیث شهرت و از حیث اثر نافع در ردیف رهنمایان تمدن و تکامل است. پرفسور برتلو شیمی دان معروف فرانسوی و صاحب کتاب «تاریخ شیمی در قرون وسطی» اسم جابر را نسبت بتاریخ شیمی مثل اسم ارسطو نسبت بتاریخ منطق میداند. گویا جابر نزد برتلو نخستین شخصی باشد که برای علم شیمی قواعدی علمی وضع کرده است که همواره در تاریخ دنیا با نام او مقرون است. جابر در میان فرنگیها باسم جبر Geberمعروف و بکتابی که در لاتینی به SummaPerfectionis موسوم است مشهور میباشد. هلمیارد(25) میگوید این کتاب از کتاب «خالص» جابر مأخوذ گردیده و جابر در لاتینی مؤلفات بسیار دارد که بنام «جبیر» منسوب شده ولی کتاب مزبور از تمام آن کتب مشهورتر و انتشارش افزونتر است.اختلاف میان جابر و جبیر باعث شده که بعضی از مؤلفین اخیر گفته اند این دو اسم متعلق بدو نفر است ولی پرفسور هلمیارد ثابت نموده که جابربن حیان همان است که در میان فرنگیها بنام جبیر معروف میباشد و تمام کتبی که در لاتینی بنام دومی منسوب است ترجمه یا اقتباساتی از مؤلفات دانشمندی است که اصلا ایرانی است و بعرب نسبت دارد. در قرن هشتم مسیحی (قرن دوم هجری) جابربن حیان در دربار خلیفهء وقت هارون الرشید در بغداد میزیسته و با برامکه روابط صمیمانه داشته و از شرح حالش معلوم میشود که علاقهء وی به آنها بیش از علاقهء او بخلیفه بوده است چه برامکه بعلم شیمی اهمیت بزرگی میدادند و این علم را با دقت و تحقیق تحصیل میکردند. جابر در کتاب «خواص» خود بسیاری از محاوراتی که میان او و برامکه در شرح و تفصیل این علم بعمل آمده ذکر کرده و قفطی در شرح حال جابر در «تاریخ الحکماء» گوید او در تمام رشته های علوم عصر خود خصوصاً علم شیمی سرآمد گردید و ظاهراً از علم طب و طریق معالجات هم بهره ای داشته چه در زمان او علم شیمی در اعمال طبی بکار میرفته است. تمام این مطالبی که اطراف اسم جابر را احاطه کرده باز محتاج تأمل و مطالعه است ولی چیزی که از ماهیت تاریخی او بطور تحقیق بدست می آید این است: اول - اسم او جابربن حیان (پسر عبدالله). دوم - در اصل ایرانی و منشأ و نسبت او عربی است. سوم - معاصر هارون الرشید و برامکه. چهارم - روابطی با جعفر صادق داشته. پنجم - معروفترین شخصی است که در عربی تألیفاتی در شیمی دارد. 2- زندگانی و محل تولد او - ابوعبدالله جابربن حیان بن عبدالله الکوفی که گاهی با کنیهء ابوموسی ذکر میشود، محل تولد او تحقیقاً معلوم نشده ولی تمام مورخین معتبر تقریباً متفق اند که او یا در طوس خراسان در شمال شرقی ایران یا در حران عراق متولد شده. بعضی از مستشرقین که بشرح حال او پرداخته اند احتمال میدهند طوس مسقط الرأس او باشد. تمام ثقاة متفق اند که او قسمتی از زندگانی را در شهر کوفه گذرانیده و با برامکه وزراء هارون الرشید دوست بوده و مدت زیادی در دربار بغداد بسر برده است. بعضی محققین او را به طرطوس منسوب داشته. همانطور که وستنفلد(26) مستشرق یا دیگری وی را از صائبی های حران میداند. دربلو(27) مستشرق در کتاب «کتابخانهء شرقی» ص360 هم همان عقیده را دارد. غریب ترین مطلبی که از اقوال فرنگی هائی که بشرح زندگانی جابر پرداخته اند بدست می آید منسوب داشتن او باشبیلیهء اندلس است.اروپائی هائی که بشرح زندگانی جابر پرداخته اند فقط این یک اشتباه را ننموده بلکه در شرح حال های او ذکر شده که مشهورترین امراء و فلاسفهء «عرب» و در جای دیگر یکنفر عرب بدون هیچ صفت دیگر و درجای دیگر پادشاه عرب و در یکی از کتب خطی پادشاه عجم و در کتاب خطی کمیایی پادشاه هند، وی را نام برده اند. این اختلاف حکایت میکند که اروپائیان تاچندی قبل شخصیت جابر را محقق نکرده بودند و تمام معلومات آنها راجع به وی منحصر بوده است که او «شرقی» بوده و غالب آنان عقیده داشته اند که او «عرب» بوده در صورتی که جابر ایرانی است و فقط بمکتب شیمی عرب انتساب دارد. از تواریخ معتبر چنین برمی آید که برامکه هفده سال یعنی از سال 786 تا 803 م. (170 تا 188 ه . ق.) مورد اعتماد هارون الرشید بوده اند و چون در 765 م. حضرت جعفر صادق علیه السلام وفات کرده پس میتوانیم زمان شباب جابر را قبل از این تاریخ و دورهء پس از شبابش را در ربع اخیر قرن هشتم یعنی مابین 775 - 800 م. که مطابق 159 - 186 ه . ق. است بدانیم. حاجی خلیفه در کشف الظنون گوید او در 160 ه . ق. یعنی مابین 777 و 776 م. وفات یافته ولی این قول ظاهراً خطا است هرگاه مطالب قبل و روابط جابر را با برامکه که ذکر نمودیم در نظر بگیریم، این روابط بواسطهء بسیاری از مراجع تاریخی معتبر محقق میباشد. جلدقی(28) در کتاب خود «نهایة الطلب» مشکلات و فشارهای بسیاری که شیمی دانهای عرب در آغاز اشتغالشان به این علم تحمل میکردند حکایت مینماید و نسبت بجابربن حیان میگوید که او چندین بار از مرگ نجات یافته و مقام و اهمیت او غالباً دستخوش اهانت جهال گردیده و بعلم و فضل وی حسد میبرده اند و ناچار شده است بعضی اسرار صناعت (یعنی شیمی) را بهارون الرشید و یحیی برمکی و پسران وی فضل و جعفر بروز دهد و همین مطلب باعث توانگری و ثروت آنها گردید و چون برامکه مورد سوءظن هارون الرشید واقع شدند و دانست مقصود آنها انتقال خلافت بعلویها بکمک مال و جاه خودشان است و همهء آنها را کشت، جابربن حیان از ترس جان ناگزیر بکوفه فرار کرد و تا زمان مأمون مخفی زیست سپس بیرون آمد. در این روایت چیزی که برای ما اهمیت دارد معروف بودن وفات جابر در 160 ه . ق. است که بروایت ابن الندیم و حاجی خلیفه مستند است اما چنانچه روایت جلدقی را صحیح بشماریم ناچار باید بگوئیم که جابر بعد از این زمان مدتی طولانی حیات داشته چه مأمون در سال 198 ه . ق./ 813 م. به اریکهء خلافت قدم گذارد. این روایات متناقض مجال بزرگی در بحث و مطالعه برای ما تهیه میکند.مؤلفات او: جابربن حیان از اغلب علماء نوشتجات و تألیفاتش بیشتر است. فهرست کتب اصلی او که بدست ابن الندیم صاحب «الفهرست» بوده مفقود گردیده و او آن فهرست را ناقص میدانسته و مثل یک مرجع صحیح که درست معتبر باشد مورد اعتماد قرار نداده. اما فلوگل(29) آلمانی به آن فهرست اعتماد پیدا کرده و آن را مأخذ تمامی دانسته و همین مسئله موجب بزرگترین اشتباهاتی شده که دامنگیر تحقیقات وی و شاگردان او که گردش را گرفته بودند و پیرویش را میکردند راجع بحیات جابر شده است. شرح حالی که برتلو نوشته چون اسم کتب او را از «الفهرست» گرفته اعتبار و صحت ندارد و همین مسئله دلیل است که معنی اسمها را درست نتوانسته است بفهمد و تصحیف و اشتباهاتی که از طرف کاتب و غیره بعمل آمده مورد تحقیق او قرار نگرفته. اگر بخواهیم تمام مؤلفات جابر را که در افواه مردم است منسوب باو دانیم مجال زیاد لازم خواهد داشت و اینجا مشهورترین کتب معروف وی را ذکر نموده و بچهار قسمت تقسیم میکنیم: 1- کتبی که صاحب الفهرست آنها را ذکر نموده و آنهائی که چاپهای معروف یا نسخهء خطی آنها محفوظ است. 2- کتب معروف او که هنوز در عالم عربی شهرتی ندارد ولی در اروپا معروف میباشد. 3- کتبی که در «الفهرست» ذکر گردیده و آن کتب یا به اسم تنها معروف شده یا وجود خارجی دارد. 4- کتبی که فقط عنوان آنها معروف میباشد. اغلب کسانی که بشرح حال جابر پرداخته متفق اند که کتاب «السموم» از جملهء کتابهائی میباشد که ازمیان رفته و تنها اسمی از آن مانده ولی چنانکه بعد خواهیم دید حقیقت مطلب برخلاف آن است. کتبی که صاحب «الفهرست» ذکر کرده و آنهائی که چاپهای معروف یا نسخه های خطی آنها موجود است: 1- کتاب «اسطقس الاس الاول» با چاپ سربی در هندوستان سال 1891 م. طبع شده. 2- کتاب «اسطقس الاس الثانی» با چاپ سربی در هندوستان سال 1891 م.، جزء دوم آن فقط طبع شده. 3- کتاب «الاسطقس الاس الثالث» با چاپ سربی در هندوستان سال 1891 م. طبع شده و جزء سوم این کتاب نزد صاحب الفهرست به کتاب «الاسطقس» معروف بوده. 4- کتاب «تفسیر الاسطقس» این کتاب به کتابهای سه گانهء قبل اضافه میشود و صاحب «الفهرست» آن را در کتاب خود ذکر نکرده. 5- کتاب «الواحد الاول» نسخه ای از آن در شعبهء عربی کتابخانهء ملی پاریس در کلکسیون 2606 موجود است و این کتاب شاید همان باشد که صاحب الفهرست آن را باسم کتاب «الواحد الکبیر» ذکر کرده. 6- کتاب «الواحد الثانی» نسخه ای از آن در کتابخانهء ملی پاریس در کلکسیون 2606 موجود میباشد و این کتاب شاید همان باشد که نزد ابن الندیم باسم کتاب «الواحد الصغیر» معروف بوده. 7- کتاب «الرکن» که شاید همان کتاب «الارکان» باشد. قسمت هائی از این کتاب در کتاب «رتبة الحاکم» مجریطی وارد شده و هلمیارد مدعی است که نسبت این کتاب بمجریطی اشتباه است. جابر خودش کتابی بنام «الارکان الاربعة» در کتاب «نارالحجر» ذکر میکند. مجریطی ابوالقاسم مسلمه پسر احمد مجریطی است که در شهر مادرید در زمان حکومت «الحکم الثانی» (961 - 976 م.) میزیسته، فلسفه و ریاضیات و هیئت و شیمی را در مشرق تحصیل کرده و با «اخوان الصفا» مربوط بود و تصور میشود چند فصل رسائل اخوان الصفاء را نوشته باشد، از جمله فصلی است که در شیمی نوشته و در کتاب خود «رتبة الحاکم» از اخوان الصفاء بسیار سخن رانده. 8- کتاب «البیان»، که در هندوستان سال 1891 با چاپ سربی طبع شده. 9- کتاب «النور»، در هندوستان سال 1891 با چاپ سربی طبع شده. 10- کتاب «الزیبق»، برتلو فرانسوی دو کتاب را طبع کرده یکی بنام کتب «زیبق شرقی» و دیگر بنام کتاب «زیبق غربی» که آن دو را از کلکسیون 440 شعبهء عربی کتابخانهء لیون بدست آورده و دو نسخه از آن در کتابخانهء ملی پاریس در کلکسیون 2606 وجود دارد. 11- کتاب «الشعر»، یک نسخهء آن در بریتیش موزیوم در کلکسیون 7722 نمرهء «ه» وجود دارد. 12- کتاب «التبویب»، یک نسخهء آن در کتابخانهء ملی پاریس در کلکسیون 2606 وجود دارد و طغرائی آن را اسم برده. رجوع به کلکسیون 8229 بریتیش موزیوم شود. 13- کتاب «الدرة المکنونة»، در بریتیش موزیوم نسخهء خطی آن به این عنوان در ضمن مؤلفات جابربن حیان در کلکسیون 7722 وجود دارد. 14 و 15- کتاب «الشمس» و کتاب «القمر» یعنی کتاب زر و کتاب سیم که شاید مختصر کتاب «الاحجار السبعة» باشد. جلدقی در «نهایة الطب» آن را اسم برده و یک نسخهء آن در کتابخانهء ملی پاریس در کلکسیون 2606 وجود دارد. 16- کتاب «التراکیب»، یک نسخهء آن در کتابخانهء ملی پاریس در کلکسیون 2606 محفوظ میباشد و شاید که در الفهرست بنام «التراکیب» ذکر شده. 17- کتاب «الحیوان»، جلدقی کتابی را بنام حیاة الحیوان بنام جابر ذکر میکند. 18- کتاب «الاسرار»، شاید همان کتاب «سرالاسرار» باشد که یک نسخهء آن در بریتیش موزیوم در کلکسیون 13418 نمرهء 14 وجود دارد، چند قسمت آن را در چند مورد ذکر میکند. رجوع به کلکسیون بریتیش موزیوم نمرهء 8229 شود. در لاتینی نسخه ای خطی است که منسوب به جابر و عنوان آن Scretorum Screta در کالج گونل و کایویس(30) و در کالج کورپس کریستی کامبریج(31) نمرهء 99 موجود میباشد.19- کتاب «الارض»، جابر کتابی بنام «ارض الاحجار» دارد که برتلو آن را از کلکسیون لیدن نمرهء 440 بدست آورده و چاپ کرده و یک نسخهء آن در کتابخانهء ملی پاریس کلکسیون 2606 محفوظ میباشد. 20- کتاب «الترکیب الثانی»، یک نسخهء آن در کتابخانهء ملی پاریس در کلکسیون 2606 وجود دارد. 21- کتاب «الخواص»، یک نسخهء آن در بریتیش موزیوم نمرهء 4041 و در کلکسیون نمرهء 23419 محفوظ است.22- کتاب «التذکیر»، هلمیارد اسم آن را بانگلیسی Thebook of rendering masculin ترجمه کرده. در این صورت این کتاب اختصاص به بحث در عنصر معروف «تولید» پیدا میکند و «مذکر ساختن» محض مقصود نیست. 23- کتاب «الاستتمام»، طغرائی بعضی از قسمتهای کوچک آن را نقل میکند (بریتیش موزیوم نمرهء 8229) همچنین جلدقی در کتاب نهایة الطلب آن را ذکر میکند. این کتاب در لاتینی مقابل اسم کتابیست که منسوب به جابر و به این عنوان میباشد Giber, de investigationperfectioni. 24- کتاب «الاحجار»، سال 1891 در هند با چاپ سربی طبع شده. 25- کتاب «الروضة»، جلدقی در جزء دوم کتاب خود نهایة الطلب آن را ذکر کرده. 26- کتاب «المنافع»، کتابخانهء برلین. خطی، نمرهء 4199 باسم کتاب «منافع الاحجار» محفوظ میباشد. 27- کتاب «الایضاح»، سال 1891 در هندوستان با چاپ سربی طبع شده. 28- کتاب «مصححات افلاطون»، یک نسخهء آن در اسلامبول کتابخانهء راغب پاشا کلکسیون 96 نمره 40 محفوظ است. 29- کتاب «الضمیر»، یک نسخه آن در کتابخانهء ملی پاریس کلکسیون 2606 محفوظ است و جلدقی در جزء سوم نهایة الطلب باسم کتاب «الضمیر فی خواص الاکسیر» آن را ذکر کرده. 30- کتاب «الموازین»، برتلو آن را از نسخهء لیدن کلکسیون 440 بدست آورده و چاپ کرده و مستر هلمیارد تصور میکند این کتاب همان است که یک نسخهء آن باسم Giber de ponderibisartis در کتابخانهء جمعیت شیمیایی پاریس نمرهء 1654 در صفحه 103 فهرست آن کتابخانه ذکر شده. 31- کتاب «الملک»، صاحب الفهرست نقل میکند که جابر گوید او کتابی باسم کتاب «الملک» تألیف کرده و هرگاه این مطلب صحیح باشد دلالت میکند که کتاب مذکور از چند کتاب تشکیل یافته و همه در تحت یک عنوان درآمده. چیزی که این گمان را تقویت میکند آن است که برتلو کتاب «الملک» را از نسخه لیدن نمره 440 در کلکسیونی عربی یافته و آن را طبع کرده در صورتی که نسخهء دیگری که با نسخهء چاپ برتلو اختلاف دارد در کتابخانهء ملی پاریس بنمرهء 2605 محفوظ است و این هر دو با نسخه ای که در هند سال 1891 م. با چاپ سربی طبع گردیده اختلاف دارد. هلمیارد احتمال میدهد این کتاب به لاتینی ترجمه شده و بوریلیوس(32) آن را ذکر کرده باشد. رجوع به کتب جمعیت شیمیایی پاریس بنمره 1654 صحفه 103 شود. کارینی(33) هم بعنوان Rivista siculaآن را ذکر میکند.32- کتاب «الریاض»، یک نسخه آن در کتابخانهء بودلی بنمرهء 70 و نسخه دیگر در بریتیش موزیوم کلکسیون 7722 نمره 5 محفوظ است. (محمود عرفان مجلهء آینده ج2 ش1 ترجمه از مقالهء اسماعیل مظهر در مجلهء المقتطف ش 5 ص544 به بعد مورخهء می 1926 م.). در فهرست کتابخانهء مشکاة، سلسلهء انتشارات دانشگاه دربارهء جابر چنین آمده است: ابوموسی یا ابوعبدالله جابربن حیان بن صوفی شیعی طوسی خراسانی کوفی چنانکه ابوالربیع سلیمان بن موسی بن ابی هشام در دیباچه ای که بر کتاب الرحمة جابر نوشته از پدر خویش آرد: که جابر بسال 200 ه . ق. بطوس درگذشت و پس از مرگ وی این کتاب را زیر سر او یافتند. نسخهء این کتاب در آصفیه موجود است. اما گفتار کسانی که مرگ جابر را بسال 161 نوشته اند مورد تردید است. زیرا وی رسائلی نوشته و به برمکیان مانند یحیی بن خالد (120 - 190 ه . ق.) و دو پسر وی فضل (148 - 193 ه .ق .) و جعفر (150 - 187 ه .ق .) هدیه کرده است.
جابر شاگرد امام صادق(ع) (م 148 ه .ق .) بوده و از روی گفتهء او رسائل خسمائة را که بطبع رسیده است نوشته پس دور نیست که در 200 ه .ق . مرده باشد. گویند او پس از انقراض برمکیان ترسید و در کوفه تا زمان مأمون (198 - 218 ه .ق .) پنهان بود. از رسالهء تدابیر او در آصفیه نسخه ای موجود است و از گفتهء وی و نوشتهء ابن الندیم برمی آید که چهار نسخه «تدابیر» نوشته است چنانکه استعفاء را نیز دو نسخه نوشته و برخی کتابها را هم تا ده نسخه نوشته است. از ایضاح وی نیز دو نسخه در آصفیه (ش 59 - 88) وجود دارد. و رمز کیمیاگران را در آن روشن کرده. اصول الکیمیاء او هم بچاپ رسیده و اسرار الکیمیاء وی نیز بر طبق نوشتهء زرکلی بطبع رسیده است. (الذریعة ج2 ص36 و 55 و 211 و 491 و ج4 ص15). ابن الندیم فهرستی از مؤلفات وی بیاورده نام برخی از آنان در الذریعه آمده است. ابن الندیم دربارهء جابر نویسد: شیعیان او را یکی از بزرگان خود و از اصحاب امام جعفر صادق(ع) شمارند و فیلسوفان او را از گروه خود و کیمیاگران او را رهبر هنر خویش پندارند. بعضی گویند مقصود وی از «سیدی جعفر» جعفر برمکی است نه امام صادق(ع). و گروهی گویند جابر موجودی خارجی نبوده و این کتابها را دیگران به نام وی کرده اند. جابر در منطق و فلسفه و آئین شیعه کتابها نوشته و فهرستی بزرگ دارد که همهء تألیفات خود را در کیمیا و جز آن در آن آورده است و در فهرست کوچک رسائلی را که در کیمیا نوشته ذکر کرده است. رازی پزشک دربارهء او: «قال استاذنا ابوموسی جابربن حیان» نویسد. جابر میگوید من دوهزار دفتر در فلسفه و حیل و صنعت و پزشکی و ریاضی و زهد و مواعظ و افسون و نیرنگ و کیمیا پرداختم. (ص498 - 503)، قفطی او را صوفی چون محاسبی و تستری دانسته آگاه بعلم باطن و از مؤلفات وی در اسطرلاب نام برده (ص111). ابن خلدون نویسد: او پیشوای کیمیانویسان بوده و دارای هفتاد نامهء لغز مانند (ص504). مسلمهء مجریطی در رتبة الحکم نویسد: که علم باطن بمردی رسید که او را جعفر صادق (ع) خوانند و از خاندان علی است. او استاد جابربن حیان کوفی طوسی یا طرطوسی (م 160 ه .ق .) بود. جابر حکمت خویش را از جعفر گرفته است. مجریطی در این باره اشعار زیر را آورده است:
حکمة اورثناها جابر
عن امام صادق الوعد حفی
بوصی طاب من تربته
فهو کالمسک تراب نجفی.
(دکتر هاشمی ص166).
در فهرست ابن الندیم و کشف الظنون آرد که جابر بسال 160 ه .ق . درگذشت.
در سرالعالمین که آن را از غزالی دانسته اند نیز آمده که جابر از شاگردان گرامی امام صادق (ع) بوده و در زمان برمکیان و هارون میزیسته است. در نزهت نامهء علائی آرد که: صادق (ع) چند کتاب در کیمیا نوشته و جابربن حیان ازدی فیلسوف را بدید و پسندید و او را بپرورد و هرگونه دانش به وی بیاموخت و راز خویش را در کیمیا بدو سپرد و جابر هم آن را برمز نوشت تا جز بندگان خدا بدان راه نیابند و نوشته های او را امام میدید و از آن می کاست یا بر آن میافزود تا بسه هزار دفتر رسید. (فهرست کتابخانهء مجلس ص455 در اینجا فهرستی از مؤلفات جابر دیده میشود). باری جابر را حرانی و افریقائی و یونانی نومسلمان و طوسی و طرطوسی و هندی خوانده اند و گفته اند که مؤلفاتش از پانصد دفتر کمتر نیست، نوشته های او به لاتینی در دانتسیک در 1682 م. بچاپ رسید و نامه ای از او در 1545 م. چاپ شد که ظاهراً منحول است کیمیاگران لاتینی از اندیشهء او بهره ها بردند و از او پیروی میکردند و پیداست که از خود او چندان آگاه نبودند. رجر بیکون او را استاد استادان میخواند از 1490 م. تا 1520 م. مؤلفاتی از وی که ترجمهء لاتین آن در دست بود از روی نسخه های پاریس بچاپ رسید و برخی از آن از روی نسخه های واتیکان در رم چاپ شد. فلزات او در Norimhergaeدر 1541 م. بلاتینی چاپ شد و ترجمهء ایتالیائی یکی از مؤلفات وی در 1550 م. بچاپ رسید. در فهرست چاپی پاریس ذیل کلمهء «Geber» و «جابربن حیان طرطوسی» چاپهای لاتینی 1475 م. تا 1682 م. و ایتالیائی 1544 م. و فرانسوی 1678 م. و چاپ برتلو معرفی شده است. در فهرست بروکلمن (ج1 ص241) نود و دو دفتر از جابر ذکر شده.
برتلو(34) در جلد سوم La Chimie au-moyen ageبا همکاری هوداس بسال 1893 م. چند کتاب از جابر را در پاریس بطبع رسانده و افکار علمی او را بررسی کرده است. دکتور محمد یحیی الهاشمی در این باره در «الامام الصادق ملهم الکیمیاء» شرحی نوشته که در شمارهء (4) «حدیث الشهر» در بغداد (1950 - 1369 م.) بچاپ رسید و حاصل آن اینستکه جابر شاگرد امام (ع) بوده است و در همان روزگار میزیست. ولی این را باید گفت که جابر آنچنانکه از نوشته های او برمی آید باید پس از امام و پس از ترجمه شدن کتابهای فلسفی افلاطون و ارسطو و جز آنان و پس از پیدا شدن آئین باطنی اسماعیلی زیسته باشد و اندیشهء تأویلی اسماعیلیان و روش و اصطلاحات آنها در نوشته های او دیده میشود. میتوان گفت که او هم مانند دیگر دانشمندان اسماعیلی خود را کاملا آشکار نمیکرده و نشانهء سبک نگارش او هم در دفترهای اخوان الصفا دیده میشود. بویژه اینکه رمزنویسی کار آشنایان بعلوم غریبه است. با اینهمه باید گذشته از سخنان تاریخ نگاران لاتینی و باختری و خاوری در نوشته های جابر دقت کرد که او که بوده و کی میزیسته است جابر در «اخراج ما فی القوة الی الفعل» چاپ کراوس از کون و فساد و لفظها و موسیقی و ستاره و جوشناسی و جغرافیا و پزشکی و کیمیا و طلسم گفتگو کرد و گفت از برگشتن آفتاب رخنه ای در جهان پدید نخواهد شد و در آن کتاب بکتاب «امیرالمؤمنین العزیز» خود بازگشت میدهد و حکمت نهفته بودن اهل بیت را آشکار میدارد. او در «الحدود» از تحدید گفتگو کرده وپاره ای از الفاظ فلسفی و کیمیائی را می شناساند و از کتابهای نفس و حرکت و حس و محسوس و فاعل و منفعل یاد میکند و میگوید که من در «رد کتاب نفس ارسطو» گفتهء او «النفس کمال اول لجسم طبیعی آلی ذی حیاة بالقوة» را باطل کردم و خود تعریفی عرفانی می آورد. (ص3 - 112 همان چاپ) جابر در «اخراج ما فی القوة الی العفل» و «الحدود» از دفترهای منطق و مابعد الطبیعه و المائة و الثلاثة و الاربعین و مناقب امیرالمؤمنین العزیز و از اصحاب افلاک طبایع، اثناعشر و از کتاب التجمیع و الطب الکبیر و العین و الاول من المنطق و کتب الخواص و الخمسین رسالة و اخراج ما فی القوة الی الفعل و کتب علم الموازیین که همان المائة و الاربعة و الاربعین است و از الخمسمائة کتاب یاد میکند. در الاشتمال ص548 میگوید که این دفتر دشوار و رمز است زیرا آشکار آن بر پایهء سخنان تناسخیان نهاده است. و درون آن آموختن کیمیا است و کسانی از مطالعهء آن گمراه شدند که به آشکار آن اکتفا کردند پیداست که مردم از روش نویسنده ای پیروی میکنند که دانشمندی به نام باشد و برتر از دیگران. آنها گفتار او را تأویلهای شگفت و دور میکنند. همانا گفتهء افلاطون دربارهء تناسخ رمزی است و دانشمندانی ندانسته بر او خرده گرفتند و گروهی هم از او پذیرفتند در اینجا گفتارافلاطون را دربارهء دورها و کورها و نسخ صعودی و نزولی و تصفیهء نفس از جسمانیات می آورد و سپس میگوید این سخنان گرچه زشت می نماید ولی معنیهای پسندیده ای دارد و کراوس این اندازه در مطالب الاشتمال را از مفاتیح الرحمهء طغرائی در گفتار یکم استخراج کرده، «البحث» از آموزش و پرورش و رفتار شاگرد با استاد گفتگو میکند. در گفتار 2 و 5 آن از فیثاغورس و تالیس قدیم و فرفوریوس و اسکندر و نوح و ادریس یاد میکند و در گفتار 5 از ارسطو نام میبرد و از کتابهای الصوره و المصور و الحرکة و المتحرک و النفس و المنفوس و الحس و المحسوس و الطبیعة و المطبوع نیز نام میبرد و نیز میگوید (ص510) که مجوس در زمان افلاطون آتش را پرستیدند چه او گفته بود که جهان از آتش و زمین از آفتاب و مرکز پیدا شده است. زردشت دین خود را از او گرفت یهودان دینی ندارند و از تورات بیگانه اند. من تاریخ این دینها را در الاشتمال و الصورة درست یاد کردم. در گفتار 6 از حرکت و تقابل شرقی و غربی آن یاد کرده و گفته است که نخستین بار جالینوس این شک را آورد و در المحرک الاول و البرهان ارسطو را رد کرده باز از گفتار او 2 السماء و العالم ارسطو نامبرده و گوید که این دو حرکت یکی است و دلیلهای هندسی آورده.
در التجمیع ص341 از این موضوعات بحث کرده است. الاصول و المنطق والاطیان و الصفوة والاشتمال الطبیعه، کتاب فرفوریوس صوری، کتاب ریسموس فی المیزان و السبعین و گزارش خود بر بلاغت و خطابت و شعر، کلام ارسطو که مقالهء هشتم منطق است و گروهی آن را هفت گفتار دانستند ولی هردو یکی است رَدّ خود بر نوامیس افلاطون، و از الطب النبوی، و مر امیر (میامر) جالینوس، از فرفوریوس و سقراط و امورس شاعر و مشائیان و فیثاغورسیان اصحاب التولیدات، از کوه مکران و مار و کژدم و خرگوش و روباه که آنجاست یاد کرده در گفتار 32 السبعین از الروضه و در گفتار 34 آن از اریوس یاد شده و در 43 آن آرد: که اریوس پیش از سقراط بوده است. در الحاصل ص533 از النقد و الترجمه الاول یاد شده و نام عربی و رومی و اسکندرانی و فارسی و حمیری زر و سیم و روی و آهن و جیوه و سرب و ارزیز دیده میشود و میگوید حمیری بسیار دشوار است و کسی را ندیدم از آن مطلع باشد جز مردی 463 ساله که بدو رسیدم و علومی از او آموختم و آنها را در نوشته هایم آوردم. در الخمسین ص489 آرد: باید دربارهء پیامبری و پیشوایی مانند دیگر چیزها گفتگو کنم. سخنان فیلسوفان و دینداران در این باره بجائی نرسیده است. بعضی پیامبری و وحی و معجزه را دروغ دانستند... (برای اطلاع بیشتر از رسائل و اقوال جابر رجوع شود بفهرست کتابخانهء دانشگاه ج3 ص117 به بعد). تقی زاده در کتاب تاریخ علوم در اسلام دربارهء صاحب ترجمه چنین آرد: همچنین بصحت نسبت کتبی در علم کیمیا به شخصی معروف به اسم جابربن حیان (ابوموسی یا ابوعبدالله) که او را به نسبت ازدی و طوسی یا طرسوسی و کوفی و حرانی هم ذکر کرده اند و از طرفی از تلامذهء خالدبن یزید متوفای سنه 85 ه .ق . و گاهی از اصحاب امام جعفر صادق (ع) متوفای در 148 ه .ق . و از طرف دیگر او را از خواص جعفربن یحیی برمکی مقتول در سنهء 187 ه .ق . شمرده اند، اعتماد کامل نمی توان کرد. البته وجود او مورد انکار نباید باشد (اگر چه بعضی انکار کرده اند) و زندگی او هم ظاهراً قبل از اواخر قرن سوم یا اوائل قرن چهارم است و قطعاً وی قبل از عصر محمد بن زکریای رازی متوفای 313 ه .ق . بوده که وی او را استاد خود در علم کیمیا می شمارد (شاید منظور استاد بلافصل نبوده) و بعد از حنین بن اسحاق متوفای در سنهء 260 ه .ق . که جابر از ترجمه های او اقتباس زیاد کرده است. کتب بیشماری به جابر نسبت داده شده و ابن الندیم بیش ازدویست کتاب از مؤلفات او ذکر میکند.
پُل کراوس در ذیل دائرة المعارف اسلام در مادهء جابر علاوه بر 858 کتاب از وی عدهء زیادی از کتب و رسائل مختلف را نیز ذکر میکند که باو نسبت داده شده. اصل عربی بسیاری از کتب منسوب به او در دست نیست و فقط ترجمهء لاتینی آنها موجود است و با کتب عربی او مطابقت ندارد. مندرجات این کتب لاتینی غالباً علم کیمیاست ولی نه در مرحلهء ابتدایی آن، بلکه در مراحل ترقی یافته، مثلا بعضی اکتشافات مهمه که باو نسبت داده شده در کتب عربی او دیده نمیشود و فقط در کتب لاتینی منسوب به او که از اواخر قرن هفتم هجری است، موجود است. از کتب عربی منسوب باو بروکلمان 85 کتاب می شمارد که در کتابخانه ها وجود دارد و پنج کتاب از آنها بطبع رسیده است از این قرار: کتاب الملک، کتاب الموازین الصغیر، کتاب الرحمة، کتاب التجمیع، کتاب الزیبق الشرقی. ظاهراً بیشتر کتب منسوب به او با عقاید فلسفی اسماعیلیه ارتباط دارد و لذا باید از قرون بعد یعنی مثلا از قرن سوم یا چهارم باشد و به هر حال جنبهء تشیع دارد. درباب جابر تحقیقات و بحث بسیاری از طرف محققین شده است و ظاهراً کامل ترین و جامع ترین شرح راجع به او را پل کراوس در ذیل دائرة المعارف اسلامی تحت عنوان «جابر» نوشته است. اخیراً برحسب آنچه در بعضی مجلات بنظر رسید یکی از فضلا در بغداد (که شاید شیعی هم بوده) شرحی مبنی بر سعی در اثبات شاگردی جابر به حضرت صادق (ع) نوشته و بزعم خود تحقیقات عالم بسیار معروف و نامدار اروپائی سابق الذکر «پل کراوس» را درباب افسانه بودن نسبت عصر و زمان و کتب به جابر ردّ کرده و گمان کرده که علمای اروپائی مغرض و مخالف افتخارات مسلمین هستند و خواسته است این افتخارات را برای ما محرز نماید. این نوع تصورات باعث تأسف است زیرا که اینگونه اسنادات تعلیمات کیمیا و سحر و شعبده و به اصطلاح قدیم «حیل» که اساساً باطل و موهوم است به بزرگان اسلام جزو افتخارات نمی تواند باشد بلکه اگر در مآخذ قابل توجه تری هم ذکر شده باشد، افتخارات ما در این است که بطلان آن اسنادات را اثبات کنیم. (تاریخ علوم در اسلام، تقی زاده ص14 - 15).
از آنچه نقل شد چنین به نظر می رسد که اولاً مردی به نام جابر وجود داشته و چنین نیست که وی شخصی موهوم باشد و ثانیاً این شخص در حدود اواخر قرن سوم که اسماعیلیان پیدا شده و آثاری پدید آورده اند می زیسته، زیرا تأثیر مکتب و نوشته های اسماعیلیان به خوبی در تألیفات وی مشاهده می شود، بنابراین نمی تواند شاگرد بلاواسطهء حضرت صادق (ع) باشد و شاید انتساب شاگردی وی به حضرت صادق (ع) از لحاظ آئین و مذهب و طریقهء استدلالات کلامی باشد نه اینکه مستقیماً از خود حضرت (ع) درس گرفته باشد و خلاصه مقصود آن است که این شخص در فکر فلسفی و دینی پیرو طریقه و نحله ای بوده که به نام حضرت صادق (ع) اشتهار دارد. و ثالثاً تألیفات وی را نیز باید به دو دسته تقسیم کرد:
یکی آنچه موجود است (مطبوع یا غیرمطبوع)، عربی و یا ترجمه شده به زبانهای دیگر. دوم کتابهائی که در بعضی از کتب تراجم مانند الفهرست ابن الندیم و غیره نسبت به وی داده اند و فع وجود ندارد. نسبت به قسم دوم کتابهای مزبور نمی توان به طور تحقیق اظهار نظر کرد. زیرا نسخهء آنها در دست نیست که بتوان از روی قرائن صحت و عدم صحت انتساب آنها را به جابر دانست، و راجع به قسم اول کتابها نباید شک کرد که جابر آثار و تألیفاتی داشته و لااقل رساله های عربی که موجود است تألیف شخص جابر است و به گفتهء ابن الندیم این احتمال که تألیفات مزبور از دیگران است و به عللی به جابر نسبت داده اند بسیار دور از تحقیق به نظر می رسد. رابعاً از نظر آئین و مذهب، جابر در ابتدا مسلمان نبوده و برخی گویند صابئی بود و به همین جهت او را حرانی گویند، سپس اسلام آورد. مؤید این مطلب آنکه او را «نومسلمان» نیز خوانده و ظاهراً پیرو مذهب تشیع بوده چنانکه از بعضی آثار وی می توان این نکته را دانست. در خاتمه باید افزود که اختلاف عقیده و اقوال دربارهء جابر به اندازه ای است که برخی منکر وجود او هستند و دسته ای سعی کرده اند که علاوه بر اثبات وجود وی تمام مصنفات و آثاری که به او نسبت داده شده و همچنین افسانه هائی که درباره اش آورده اند را حقیقی جلوه دهند، گذشته از این در تولد و وفات وی و چگونگی زندگانی او نیز اختلاف بسیار است چنانکه بعضی او را یار امام صادق (ع) (متوفی 148 ه .ق .) و بعضی او را جزء رجال قرن سوم می دانند. تحقیقاتی که از طرف محققین تا کنون دربارهء وی بعمل آمده به اختصار ذکر شد ولی این مطالب نه تنها تمام خصوصیات و شخصیت او را روشن نکرده بلکه نکتهء اساسی که وجود شخص جابر باشد نیز بطور قطعی و بدون شک روشن نگردیده است. و برای اطلاع از احوال جابر رجوع شود به منابع ذیل:
بسیاری از رسایل جابر توسط O. Houdas
در
M. Berthelot, la Chimie au Moyen-age
و توسط (Paris E. 1893), Vol. III
E. J. Holmyard, The Arabic
Works of Jabir ibn Hayyan
1/1 (Paris 1928).
آمده است و نیز:
G. Sarton, Introduction to the History
of Science, 1,532; J. Ruska, Die
siebzig Bucher des Gabir ibn Hajjan
(Arch. f. Gesch. der Math; der
Naturwiss. u. d. Technik, II [1929], 256
suive.); J. Ruska et P. Kraus, Der
Zusammenbruch der Dschabir-Legnde
(Dritter Jahresbericht. D. Forschungs-
instituts B. Geschichten der Naturwis-
senschaften, Berlin 1930); f. Kraus
Studen zu Gabir ibn Hayyan (Isis, VIII,
I suiv.).
(از دائرة المعارف اسلام ذیل جابر).
ترجمهء کتاب الماجد بوسیلهء هانری کربن فرانسوی.
Le livre du Glorieux de Jabir ibn
Hayyan par Henri Corbin.
Rhein-Verlag. Zurich 1950.
شامل فصول زیر:
1 - Alchimie et Gnose ismaelienne.
2 - Les trois hypostases dans la
Gnose Shi ite.
3 - Les trois hypostases dans le livredu Glorieux.
4 - La Balance des lettres.
5 - Essai de traduction: le livre du
Glorieux.
6 - Le Glorieux comme arche-type.
(1) - از گفتهء رازی برمی آید که جابربن حیان مکنی به «ابوموسی» نیز بوده چنانکه در الاعلام زرکلی و بعض کتب دیگر نیز ابوموسی آمده است.
(2) - La chimie au moyen - age 3 vol. Paris 1893: Berthelot. (1827 - 1907).
(3) - Geber. (4) - ص354 ببعد.
(5) - Zosime.
(6) - Democrite.
(7) - Hermes.
(8) - Agathodemon.
(9) - Gnose.
(10) - Hermetique.
(11) - Zosime. و رجوع به لغت نامه ذیل کلمهء ذیسموس شود.
(12) - Turba Philosophorum.
(13) - Alexandre d´Aphrodisias.
(14) - Themistius.
(15) - Sinplicius.
(16) - Porphyre.
(17) - Theophraraste. (18) - رجوع به Archimede (ارشیمیدس) شود.
(19) - Stathmos. (20) - monisme فلسفه ای که همهء اشیاء عالم را بیک عنصر برمیگرداند. وحدت وجود.
(21) - Ps. Apollonius de Tydne. که در کتب اسلامی بصورت بلیناس نیز آمده است.
(22) - مراد مذهب اسماعیلیه است.
(23) - Rex - Arabum. (24) - یکی از مورخین اسم او را ابوعبدالله آورده و دیگران میگویند ابوموسی بوده است و هرگاه این دو روایت هر دو صحیح باشد دلالت دارد که جابر دو پسر داشته یکی عبدالله و دیگر موسی.
(25) - Holmyard.
(26) - Wustenfeled.
(27) - D. Herbelot. (28) - مؤلفی است در تاریخ شیمی دانهای عرب بسیار مطلع و در 762 ه .ق . وفات یافته است.
(29) - Flugel.
(30) - Govnille and Cauis.
(31) - Corpus Christi.
(32) - Borillius.
(33) - Carini.
(34) - Berthelot.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن حیّان مغربی. او راست: کتاب الارشاد فی التعبیر. (کشف الظنون). در اسماء المؤلفین ذیل ترجمهء جابربن حیان کتاب فوق را جزء مؤلفات وی دانسته است و ظاهراً جابربن حیان مغربی همان جابربن حیان کوفی معروف است. رجوع به جابربن حیان صوفی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن حنی بن حارثة التغلبی. شاعری جاهلی و از مردم یمن است به اطراف نجد و عراق رفت و در بعض اشعار خود بمنازل این نواحی اشارت کند. هنگامی که برای رفتن به خدمت قیصر به سوی قسطنطنیه می رفت، با امرءالقیس دیدار کرد. ضبی قصیده ای از او را با رَوی میم در مفضلیات آورده است. وی در حدود سال 60 ه .ق . درگذشت. (الاعلام زرکلی ج1 ص174).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن خالدبن مسعود الخزرجی. ابن منده او را جابربن عبدالله دانسته است لیکن نسب وی چنین است: جابربن خالدبن مسعودبن عبداشهل بن حارثة بن دیناربن النجار الخزرجی. موسی بن عقبة وی را در عداد کسانی که بدر را دریافتند شمرده است. (الاصابة فی تمییز الصحابة ج1 ص220). و ابن عقبة آرد که او را فرزند نبوده. (الاستیعاب). و در قاموس الاعلام ترکی نویسد او احد را نیز دریافت.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن زکریا. از عمر بن عبدالعزیز روایت کند و غیرمعروف است و ابوحاتم گوید مجهول است - انتهی. و ابن حبان او را در زمرهء ثقات آورده است و گوید حمزة بن ربیعه از او روایت دارد. (لسان المیزان ج2 ص86).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن زید الازدی. مکنی به ابی الشعثاء، تابعی است. عطا از ابن عباس آرد اگر مردم بصره بگفتهء جابربن زید گوش بدهند علم آنان را بکتاب خدا وسیع و بسیار کند و عمر گفت: هیچکس را داناتر از ابوالشعثاء ندیده ام و از صالح الدهان از جابربن زید نقل است که در اعمال نیک نگریستم نماز و روزه را دیدم که بدن را به رنج میدارد و حج گزاردن رنجی است در مال و بدن، پس حج را از تمام اعمال نیک برتر یافتم. و باز از صالح الدهان نقل است که جابربن زید در سه چیز بخل نمیورزید: یکی در کرایه دادن برای سفر بمکه و دیگر بخاطر بنده ای که برای آزاد کردن می خرید سوم در قربانی و در هرچه که موجب تقرب بخداست. و از مطرالوراق از جابربن زید نقل است که گفت: یک درهم در راه خدا به یتیم یا فقیری دادن نزد من بهتر است از حج کردن، پس از حج واجب. وی از ابن عمر، و ابن عباس روایت کند و بسال صدوسه هجری درگذشت. (صفة الصفوة ج3 ص159 و 160). و زرکلی دربارهء وی نویسد: او تابعی و فقیه و از ائمه است. وی مصاحب ابن عباس بود و از بحور علم است. شماخی که از علماء اباضیه است در وصف او آرد: وی اساس و پایهء مذهب است و بنیان آن بدو استوار است. حجاج او را به عمان تبعید کرد. در کتاب «الزهد» امام احمد آمده: وقتی جابربن زید درگذشت، قتاده گفت: امروز داناترین مردم عراق بمرد. ولادت او بسال 21 ه .ق . اتفاق افتاد و بسال 96 ه .ق . درگذشت. (الاعلام زرکلی ج1 ص174). جبارالاعرج الجوفی از وی روایت کند. (الانساب سمعانی ص143).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن زید جعفی. وی در میان شیعیان مقامی بلند داشته و نیرنجات را نیکو دانستی. وفاتش در سال 118 ه . ق. است. (تاریخ گزیده ص246). او از بزرگان مذهب تشیع بوده است و در زمان حضرت صادق (ع) میزیسته و از وی روایات بسیار نقل شده است. (النقض صص16 - 17). قاضی نورالله شوشتری متوفای 1019 ه .ق . در مجالس المؤمنین دربارهء وی از کتاب خلاصه چنین آرد: حضرت امام جعفر صادق (ع) بر او رحمت میفرستاد و میفرمود او نقلی که از ما میکرد راست و درست است و ابن غضایری گفته که جابر ثقه است فی نفسه، اما اکثر آنها که از او روایت کرده اند ضعیف اند و در کتاب شیخ ابوعمرو کشی از جابر آرد که گفت در ایام جوانی بخدمت حضرت امام محمدباقر (ع) بمدینه رفتم چون بمجلس آن حضرت درآمدم آن حضرت پرسیدند که تو چه کسی؟ گفتم: مردی از کوفه ام. پرسیدند: از کدام طایفه؟ گفتم: جعفی ام. سؤال نمودند: به چه کار آمده ای؟ گفتم: به طلب علم آمده ام. گفتند: از که طلب میکنی؟ گفتم: از شما. گفت: پس بعد از این اگر کسی از تو پرسد که از کجائی بگو از مدینه ام. پس به آن حضرت گفتم که پیش از سؤال از دیگر مسائل از همین سخن که حضرت فرمودند سؤال کنم که آیا جایز است مرا دروغ گفتن؟ آن حضرت فرمودند که گفتن آنچه ترا تعلیم نمودم دروغ نیست، زیرا که هرکه در هر شهری است از اهل آن شهر است تا از آنجا بیرون رود. بعد از آن حضرت کتابی به من دادند و فرمودند تا بنی امیه باقی اند اگر چیزی از آن روایت کنی لعنت من و آباء من به تو متعلق خواهد بود. پس از آن کتابی دیگر به من دادند و گفتند این را بگیر و مضمون آن را بدان و هرگز بکس روایت مکن و اگر خلاف آن کنی فعلیک لعنتی و لعنة آبائی. و نیز روایت کند که چون ولید که از خلفای بنی امیه بود کشته شد جابر فرصت غنیمت شمرد و عمامهء خز سرخ بر سر نهاده به مسجد درآمد و مردم بر او جمع شدند و او شروع در نقل حدیث از امام محمدباقر (ع) نمود. در هرحدیث که نقل میکرد میگفت حَدَثنی وصیُّ الاوصیاء و وارث علم الانبیاء مُحمدبن علی (ع) پس جمعی از مردم که حاضر بودند چون آن جرأت از او دیدند با همدیگر میگفتند جابر دیوانه شده است. و ایضاً از جابر نقل است که میگفت هفتاد هزار حدیث از حضرت امام محمدباقر (ع) روایت دارم که هرگز به کسی از آن روایت نکرده ام و هرگز نخواهم کرد و نقل است که روزی جابر با آن حضرت گفت که بر من باری عظیم از اسرار احادیث خود بار نموده اید و فرموده اید که هرگز به کسی از آن روایت نکنم و گاه می بینم که آن اسرار در سینهء من بجوش می آید، و حالتی شبیه به جنون مرا دست میدهد. آن حضرت فرمودند که هرگاه ترا این حالت دست دهد بصحرا بیرون رو، گوری بکن و سر خود را بدان درآر. آنگاه بگو: حدثنی محمد بن علی بکذا و کذا. و ایضاً نقل است که چون هشام بن عبدالملک بر مسند امارت نشست جابر از او ترسید و خویشتن را به دیوانگی زد. روزی از خانه ای بیرون شد و قوصرهء خرمائی بر سر و بطریق کودکان بر نی سوار بود و به کوچه های کوفه درآمد و مردم آن را حمل بر جنون او نموده خط دیوانگی بر او کشیدند تا آنکه بعد از چند روز نوشتهء هشام رسید که جابر را نزد او فرستند و حاکم کوفه چون از حال جابر سؤال نمود مردم کوفه گواهی دادند که او دیوانه و خرف شده است و کیفیت دیوانگی او را به هشام نوشتند. و هشام دیگر متعرض او نشد. پس از چندی جابر بهمان حالت اصلی رجوع فرمود. و شیخ نجاشی آرد که جابر با ابوجعفر و ابوعبدالله (ع) ملاقات کرد و بسال 128 ه . ق. از هجرت وفات یافت و در کتاب میزان ذهبی است که جابربن یزیدالجعفی یکی از علماء شیعه است و از ابن مهدی آرد که جابر جعفی صاحب ورع بود در حدیث و من اورع از او در حدیث ندیده ام و گفته است که شعبی او را صدوق خوانده و یحیی بن ابی بکر او را از اوثق ناس شمرده وکیع او را ثقه دانسته و عبدالحکم از شافعی روایت کند که سفیان ثوری به شعبی میگفت که اگر تو در حق جابر سخن خواهی کرد من نیز در حق تو سخن خواهم کرد و از جمعی دیگر از اصحاب حدیث آرد که جابر را طعن کرده اند و علت طعن ایشان چنانچه از سیاق کلام او مفهوم میشود آن است که او شیعه است و سَبّ بعضی از صحابه کرد. (مجالس المؤمنین صص 61 - 62). در ضحی الاسلام آرد: وی از کسانی است که در اول قرن دوم قائل به رجعت علی بن ابیطالب (ع) بود و در تفسیر آیه شریفه: و اذا وقَعَ القول علیهم اَخرَجْنا لهم دابّة من الارض تُکلّمُهم. (قرآن 27/82)، میگوید مراد از دابه علی بن ابیطالب (ع) است. (ضحی الاسلام ج3 ص237).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن سفیان ملقب بالانصاری الرزقی. صحابی است و در زمان خلافت عمر درگذشته است. (قاموس الاعلام). وی از بنی زریق الخزرجی است و هم سوگند با معمربن حبیب الجمحی بوده و پس از اسلام آوردن با پدر و برادر خود بحبشه مهاجرت نمود و بعد با پدر و برادرش با دو کشتی مهاجرت کرد و هرسه در زمان خلافت عمر از دنیا رفتند. (الاصابة ج1 ص221). و رجوع به الاستیعاب شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن سلیم. از یحیی بن سعید انصاری روایت کند و ازدی گوید حدیث او را نباید نوشت. - انتهی. عبدالله بن احمد از پدر خود آرد که حدیث او را سماع میکردم. او شیخ مدنی و ثقه و نیک منظر بود و ازدی گوید او منکر الحدیث است. (لسان المیزان ج2 ص86).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن سلیم. از روات است، ازدی گوید که احادیث وی نوشته نمیشود. عبدالله بن احمد از پدرش نقل میکند که از وی حدیث استماع کرده و او شیخی از مردم مدینه و خوش قیافه بوده و از طریق عبدالله بن ابراهیم ازدی از یحیی از عمرة از عایشه رضی الله عنها مرفوعاً روایت کرده است که: نان را کوچک کنید و بر عددش بیفزائید که برکت در آن پیدا میشود. اسماعیلی در معجم خود این روایت را بهمین طریق آورده است ولی این خبر بدون شک غیرمحقق است. (لسان المیزان ج2 ص86).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن سلیم مسلمی. مکنی به ابومحمد. تابعی است. رجوع به ابومحمد جابر شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن سلیم هجیمی تمیمی. صحابی است. کنیه اش ابوجری یا ابوجروه است وی در بصره اقامت گزید. رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن سمرة. صحابی است و در زمان عبدالله بن زبیر. (تاریخ الخلفاء ص143). و به سال 66 ه . ق. درگذشت(1). (حبیب السیر چ خیام ج2 ص14). وی خواهرزادهء سعد وقاص بود و در کوفه سکونت داشت. (تاریخ گزیده ص221). و عامر الشعبی از او روایت کرده است. (حبیب السیر چ خیام ج2 ص6).
و صاحب قاموس الاعلام آرد: جابربن سمرة (ابوخالد، یا ابوعبدالله عامری) یکی از صحابه است. مادرش خالده بنت وقاص است و این یکی خواهر سعدبن ابی وقاص از عشرهء مبشره است. بعدها در کوفه خانه ساخته و سکونت گزیده بود بروایتی در زمان فرمانروائی بشربن مروان و بروایت دیگر در عهد مختار در کوفه درگذشت و احادیث بسیاری از وی نقل کرده اند. و زرکلی چنین آرد: صحابی است. وی هم سوگند بنی زهرة بوده است. او و پدرش را صحبت بوده. در زمان فرمانروائی بشر بر عراق وارد کوفه شد و در آنجا خانه ساخت و بسال 74 ه . ق. درگذشت. بخاری و مسلم 146 حدیث از او ذکر کرده اند. (الاعلام ج1 ص175). و بعضی گفته اند در سال 66 ه . ق. در زمان مختار در کوفه درگذشته است. (الاستیعاب ج1 ص86 شود). و رجوع به کتاب اخیر شود.
(1) - با تاریخ فوت وی که زرکلی نقل کرده مخالف است.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن سمرة بن جنادة السوائی. رجوع به مادهء قبل شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن سمیره اسدی کوفی. طوسی او را از رجال شیعه شمرده و کشی وی را از راویان حضرت جعفر صادق (ع) ذکر کرده است. علی بن حکم گفته است: او در روایت راستگو و سخت کوش بود و احادیث خود را کتابی کرده بود و جز از آن روایت نمیکرد. (لسان المیزان ج2 ص87).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن سنان الحرّانی. یکی از صناع الات فلکی است. وی شاگرد احمدبن خلف و محمد بن خلف میباشد. (الفهرست ص396).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن شیبان بن عجلان بن عتاب بن مالک الثقفی. مداینی است، در کتاب اخبار ثقیف او را جزء اشخاصی که در بیعت رضوان حضور داشته اند آورده و ابن دبّاغ او را استدراک کرده است. (الاصابة ج1 ص221).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن صبح. مکنی به ابی بشر، تابعی است.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن صفربن امیة الانصاری. از صحابه و برادر جبار بود. ابن القداح گوید در عقبة و تمام جنگها بجز غزوهء بدر حضور داشت. ابن اسحاق گوید ابن سعد گفته است که: واقدی و موسی بن عقبة او را نشناخته اند و در مسند مسدد از طریق ابن اسحاق از ابی سعد از جابربن عبدالله از رسول خدا (ص) روایتی نقل شده است. (الاصابة ج1 ص221).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن طارق بن ابی طارق بن عوف الاحمسی البجلی. گاهی او را بجدش نسبت میدهند و او را جابربن عوف یا جابربن ابی طارق گویند و بخاری گوید که سند احادیث وی نزد نسائی صحیح است و ابن حبان بین جابربن طارق الاحمسی با جابربن عوف الاحمسی فرق گذاشته و گفته است که اولی ساکن کوفه بوده و دومی دارای اصحابی بود و پدر حکیم بن جابر است، و بعضی دیگر نیز بین جابربن طارق و جابربن عوف فرق گذاشته اند ولی تمام این گفته ها وهم و غلط است و یکنفر بیش نبوده است. (الاصابة ج1 صص221 - 222). و رجوع به قاموس الاعلام و الاستیعاب شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن ظالم بن حارثة بن عتاب بن ابی حارثة بن جُدی بن تدول بن بُحترالطائی البحتری. طبری وی را جزء کسانی که از طائفهء طی بخدمت حضرت رسول (ص) رسیدند ذکر کرده و گوید حضرت رساله ای برای او نوشته است، و بحتر همان کسی است که بحتری شاعر معروف به او منسوب است. (الاستیعاب ج1 ص86). و رجوع به الاصابة شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عباس نجفی. در کتاب امل الامل چنین آمده است که وی از فضلا و صالحان بوده است و از طریق مولای ما محمد باقربن محمدتقی مجلسی از پدرش روایت میکند. (تنقیح المقال ممقانی ص199). و صاحب روضات الجنات او را چنین تعریف میکند: از فضلای متأخر و از پرهیزکاران پاکدامن بوده و شیخ حر عاملی او را در امل الامل ذکر کرده و گفته است که او از مولانا محمدباقربن محمدتقی مجلسی از پدرش روایت میکند و شیخ فخرالدین بن طریح نجفی صاحب مجمع البحرین از طریق پسر وی شیخ محمد بن جابر از او روایت دارد. (روضات الجنات ص143).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عبدالله اشهلی. رجوع به جابربن خالدبن مسعود شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عبدالله بن جابر العقیلی. از بشربن معاذ الاسدی نقل شده است که با رسول اکرم (ص) نماز گزارد. و این دروغ است و بنظر من چنین شخصی وجود نداشته است. و عقیلی و یمامی یک شخص است که خطیب او را در المتفق والمفترق آورده است. وی دروغگو و جاهل و پلید بوده است. سهل بن شاذویه گوید: سه تن از کذابین را در بخارا دیدم: محمد بن تمیم، حسن بن شبل و جابرالیمامی. و غنجاز گفته است: امیر بخارا خالدبن احمد او را از آنجا تبعید کرده است. (لسان المیزان ج2 ص87). و رجوع به جابربن عبدالله یمامی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عبدالله بن الحاج مکنی بابی الصلاح المؤقت. او راست: مقرب المطالب در علم تقویم و تنجیم که بشعر است و اول آن بیت زیر است:
الحمدلله البدیع الصانع
الواحد الرّبِ الحکیم الواسع.
(کشف الظنون ج2 ص508).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عبدالله بن رئاب (یارباب) بن النعمان بن سنان بن عبیدبن عدی بن غنم بن کعب بن سلمة. از اصحاب عقبه است و آنها شش تن بوده اند که در موضعی نزدیک بمنی بنام عقبه خدمت رسول خدا (ص) رسیدند و دعوت آن حضرت را اجابت کردند و اسلام آوردند و بمدینه برگشتند و مردم آنجا را به اسلام دعوت کردند و تبلیغ کردند بطوری که آوازهء دعوت آنها در میان مردم پیچید و نام پیغمبر زبان زد خاص و عام گردید. (امتاع الاسماع ص33). و رجوع به الاستیعاب و الاصابة شود. و صاحب قاموس الاعلام آرد: جابربن عبدالله بن رئاب الانصاری السلمی یکی از صحابه و جزء دسته ای از انصار است که قبل از وقعهء عقبه به دین اسلام گرویده اند. در وقعه های بدر، احد، خندق بمعیت حضرت رسول بوده و پاره ای از احادیث را از وی نقل کرده اند.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عبدالله بن عمروبن حرام انصاری. مکنی به ابوعبدالله و ابوعبدالرحمان و ابومحمد، از کسانی است که حدیث بسیار از رسول اکرم (ص) روایت کرده است. مسلم از وی روایت کرده که در نوزده غزوه با رسول اکرم (ص) شرکت داشته است و در مصنف وکیع از هشام بن عروة نقل شده که گفته است: جابربن عبدالله مجلس درسی در مسجد نبوی داشت و از او کسب علم میکردند. و ابن ربیع گفته است: در زمان حکومت مسلمة بن مخلد جابر بمصر آمد و نزد عقبة بن عامر رفت و گفت: عبدالله بن انیس را میخواهم که حدیث قصاص را از وی سؤال کنم. و اهل مصر در حدود ده حدیث از او دارند که البغوی آنها را از قتادة نقل کرده است و او آخرین فرد از اصحاب نبی اکرم است که پس از نابینا شدن در مدینه درگذشت. ابن حبان گفته است: جابر در سنهء 78 بعد از آنکه نابینا شده بود درگذشت و بعضی سال وفات او را 77 و بعضی 74 و گروهی 63 ه . ق. گفته اند. و نیز گفته شده است که وی نود و چهار سال زندگی کرده (حُسن المحاضرة فی احوال المصر والقاهرة ص83 - 84). و رجوع به کتاب النقض ص131 و الاستیعاب شود. و صاحب عیون الاخبار آرد: کنیت او ابوعبدالرحمان و بقولی ابوعبدالله است و معروف به انصاری و صحابی است. وی روایت کرده که نبی اکرم (ص) گفت: ای جابر بعد از من عمر میکنی تا آنکه فرزندی از اولاد من بدنیا آید که نام وی نام من است. او علم را سخت میشکافد. پس چون او را ملاقات کردی سلام مرا باو برسان. (عیون الاخبار ج1 ص212). وی در فضیلت قزوین از حضرت رسول (ص) روایتی نقل کرده است. (نزهة القلوب مقالهء 3 ص56). و از وی روایت شده که نبی اکرم (ص) گفت: ای اهل خندق برخیزید که جابر «سوری» تهیه کرده است. و ابوالعباس ثعلب گفته است مراد آن است که رسول اکرم بفارسی صحبت کرده و کلمهء سور را که فارسی است به کار برده است. (المعرب جوالیقی ص192).
از ابی جعفر محمد بن علی (ع) از طریق جابربن عبدالله انصاری روایت شده که گفت نزد فاطمه دختر رسول الله (ص) رفتم و لوحی نزد او دیدم که در آن اسماء اوصیاء و ائمه از اولاد آن بزرگوار ثبت بود. پس آنها را شماره کردم دوازده تن بودند که آخر آنان حضرت قائم از اولاد فاطمه (ع) بود و سه تن بنام محمد و سه تن بنام علی بودند. (حبیب السیر چ خیام ج2 ص7). و روایات دیگر نیز دربارهء محبت علی (ع) و اولاد اطهارش در همین کتاب از او وارد شده است.
و صاحب قاموس الاعلام آرد: وی یکی از صحابه است. در غزوهء عقبه ثانیه با آنکه کودکی بیش نبود بمعیت پدرش حاضر شد. در حضور وی در دو غزوهء بدر و احد اختلاف کرده اند، و با این وصف در هیجده غزوه بمعیت حضرت رسول بوده و در وقعهء صفّین هم همراه حضرت علی حضور داشته است. در اواخر زندگی نابینائی بچشمانش راه یافت، آخرین کس از حاضران در وقعهء عقبه که تا آن وقت میزیست او بود و بسال 74 یا 77 ه . ق. در 95 سالگی در مدینه منوره درگذشت، ابان که پسر خلیفه سوم عثمان بن عفان و والی مدینه بود، نماز بر وی گزارد. کنیه اش ابوعبدالله است. بنا بروایتی در محاصرهء قسطنطنیه همراه یزیدبن معاویه بود، و در همین جا مرحوم یا مقتول شده و بهمین مناسبت مرحوم قوجه مصطفی پاشا بنام وی یک جامع و آرامگاهی بنا کرده است. ولی این مطالب با شرح حال صاحب ترجمه منافات دارد مثلا روایت وفات وی در مدینه منوره و حضورش در وقعهء صفین با حضرت امیر با بودنش در خدمت یزیدبن معاویه سازگار نیست پس باید گفت اگر در خارج سور قسطنطنیه یکی از صحابه مسمی بجابربن عبدالله درگذشته صاحب ترجمه نیست بلکه دیگری بوده است. (قاموس الاعلام ترکی). و رجوع به الاصابة شود :
کجاست جابر انصار و کو اویس قرن
ابوعبیدهء جرّاح و مالک اژدر (کذا)(1).
ناصرخسرو.
(1) - بجای: مالک اشتر.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عبدالله راسبی. از بنی راسب است و ابوشداد از وی روایت کند. (الاستیعاب ج1 ص85). و رجوع به الاصابة شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عبدالله یمامی، کذاب است. در بخارا بعد از سنهء دویست هجری از طریق حسن بصری روایت میکرده و خالدبن احمد امیر آن دیار او را تبعید کرده است. از حسن روایت کرده است که گفت وقتی که متولد شدم مرا نزد رسول خدا(ص) بردند. آن حضرت در حق من دعا فرمود و گفت: خدایا نزاهت در علم به وی عطا کن. (لسان المیزان ج2 ص87). و رجوع به جابربن عبدالله بن جابرالعقیلی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عبیدالعبدی. احادیث وی از حضرت رسول (ص) در باب اشربه است و جز پسرش کسی از او روایت نکرده است. ابن ابی حاتم از پدرش نقل میکند که گفت او اهل بحرین بوده و یکی از کسانی است که از بحرین بخدمت رسول (ص) آمد و عبدالله پسرش از او روایت کند. (الاستیعاب ج1 ص86). رجوع به الاصابة شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عتیک. تاریخ الخلفاء جابربن عتیک را جزو اعلامی که در زمان خلافت یزیدبن معاویه درگذشته اند نام میبرد. (تاریخ الخلفاء ص140). وی را جبربن عتیک نیز گویند. و نسب او را چنین آورده اند: جبربن عتیک بن قیس بن الحارث بن هیشة بن الحارث بن امیة بن زیدبن معاویة بن مالک بن عوف بن عمروبن عوف بن مالک بن الاوس الانصاری المعاوی المدنی. در غزوهء بدر و غزوات بعد از آن حضور داشته و در سال 61 در سن نودویک سالگی درگذشته است و مکنی به ابوعبدالله است. (الاستیعاب ج1 ص86). و رجوع به الاصابة ج1 ص224 و جبیر شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عتیک بن قیس بن الاسودبن مری بن کعب بن غنم بن سلمة الانصاری السلمی، از صحابه است و اختلاف است که در جنگ احد حضور داشته یا نه. ابن سعد از جماعتی از علماء نقل کرده است که در غزوات بعد از اُحُد حضور داشته است. (الاصابة ج1 ص224).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عتیک بن نعمان بن عتیک الانصاری الاشهلی. ابن حبان او را صحابی شمرده و گوید کنیهء وی ابوعبدالله است. پسرش ابوسفیان از وی روایت کند. (الاصابة ج1 ص224).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عثمان، پسر عثمان بن عفان خلیفهء سوم است. وی یازده پسر داشته و جابر پسر نهم وی میباشد. (تاریخ گزیده ج1 ص192).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عثمان حنفی. محدث است. محمد بن داود از وی روایت کند و او از یوسف بن عطیه روایت دارد. (عیون الاخبار ج3 ص184).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عمرالمزنی. ابن فتحون او را استدراک کرده و گوید طبری گفته است که عمر او را بر سرزمینی که بوسیلهء دجله و فرات آبیاری میشود والی ساخت و او استعفا کرد. (الاصابة ج1 ص275).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عمرو الراسبی البصری. مکنی بابی الوازع. رجوع به ابوالوازع جابر... شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عمیرالانصاری. از انصار مدینه است و عطاءبن ابی رباح از او روایت کند و وی او را در حدیث با جابربن عبدالله جمع کرده است. (الاستیعاب ج1 ص86). رجوع به الاصابة ج1 ص225 شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عوف. صحابی است. وی برادر عبدالرحمان بن عوف صحابهء مشهور پیغمبر میباشد وقتی که مروان حکم اموی از شام لشکری بمکه بجنگ عبدالله بن زبیر فرستاد مهتر آن سپاه حبش بن دجله بود. جابر برادر عبدالرحمان عوف با لشکر از مدینه بمدد عبدالله بن زبیر آمد و لشکر شام را شکست داد. (رجوع به تاریخ گزیده ص263). و رجوع به الاصابة شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن عیاش. ابونعیم گفته است: حدیثی از وی نقل شده است. (چنین است در ابن الاثیر) ولیکن این صحیح نیست چه ابونعیم در ضمن ترجمهء جابربن یاسربن عویص گفته: وی جد عیاش و جابربن عیاش بن جابر است، و ذکری از وی نیامده و روایتی نیز از وی نقل نشده است، و اشتباه ابن اثیر در این است که جابربن عیاش را در عبارت ابونعیم عطف بر جابربن یاسر گرفته است در صورتی که عطف بر عیاش برادر وی میباشد. و جابربن عیاش میان مصریان معروف و از صغار تابعین است. (الاصابة ج1 ص277).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن فطر اوبن ابی نصر. از ثابت البنانی روایت کند، ابن ابی حاتم او را ذکر کرده است ولی مجهول است. (لسان المیزان ج2 ص87).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن قرة الحرانی. از شاگردان احمدبن خلف و محمد بن خلف و از صناع آلات فلکی است. (الفهرست ص396).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن کعب بن کرمان بن طرفة بن وهب بن مازن بن تیم بن اسدبن حارث بن العتیک الازدی. ابن کلبی او را نام برده است. و عبدالاعز شاعر دورهء بنی امیه از فرزندان او است. و جد ثابت ابن قطبة بن کعب بن جابر، شاعر مشهور میباشد. (الاصابة ج1 ص270).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن لبید. مردی است که قصد خروج بر حکم بن هشام خلیفهء اموی داشت و خبر وی بخلیفه رسید و بتدبیری او را از بین برد. رجوع به عقدالفرید ج 5 ص254 شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن ماجد صدفی. صحابی است و ابن یونس گفته که وی خدمت پیغمبر (ص) رسیده و در فتح مصر حضور داشته است. و ابن لهیعة از عبدالرحمان بن قیس بن جابر و او از پدرش و او از جدش مرفوعاً روایتی از رسول اکرم (ص) دربارهء ظهور حضرت مهدی (ع) نقل کرده است. سیوطی وی را جابربن ماجة نامیده است. رجوع به حسن المحاضرة ج1 ص85 شود. ابن عبدالبر گوید: وی از صحابه است. از حضرت رسول (ص) روایت کرده که فرمود: بعد از من خلفاءاند و بعد از خلفاء امراء و بعد از امراء پادشاهان و بعد از پادشاهان جبابره اند و بعد از جبابره مردی از خاندان من ظهور میکند که زمین را پر از عدل و داد میکند. این روایت را ابن لهیعة از عبدالرحمان بن قیس بن جابر الصدفی از حضرت رسول (ص) نقل کرده است. (الاستیعاب ج1 ص85).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن ماجه صدفی. ظاهراً همان جابربن ماجد صدفی است. رجوع به جابربن ماجد شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن مالک. وی از ایوب بن عتبة والدیک الابیض خلیلی روایت دارد و هارون بن نجید از وی روایت کند.و بودن یکی از این دوتن باعث سستی احادیث او است زیرا رجال حدیث همه معروفند جز این دو. دارقطنی در المؤتلف والمختلف گفته است که اسناد وی صحیح نیست و ابن ماکولا او را مجهول شمرده است. (لسان المیزان ج2 ص87).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن مبارک آل الصباح. امیر و فرمانروای کویت و رئیس قبائل آن دیار بوده است. او بسال 1290 ه .ق . تولد یافت و در زمان پدر خود فرمانده کل سپاه بود و در بسیاری از جنگها شخصاً شرکت کرد. بعد از پدر جانشین وی شد و حکمران کویت گردید و بخوبی و نیکی رفتار کرد تا همانجا بسال 1335 ه .ق . درگذشت. (الاعلام ج1 ص175).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن محمد بن ابی بکر الکوفی. وی از علی بن الحسین (ع) روایت دارد. طوسی او را جزء رجال شیعه ذکر کرده است. (لسان المیزان ج2 ص87).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن مرزوق الجدی. وی متهم است، و از عبدالله عمری زاهد روایت کند و قتیبة بن سعید و علی بن بحر از وی روایت دارند. ابن حبان گوید روایات آنها شبیه حدیث رجال ثقه نیست. همو گوید: این شخص کسی است که از عبدالله بن عزیز عمری از ابی طواله از اَنَس مرفوعاً روایت کرده است که روز قیامت علماء فاسق را ندا کنند و آنان را پیش از عبدهء اوثان (بت پرستان) به آتش فرستند. منادی آواز دهد که دانا مانند نادان نیست. ابن حبان گفته است این روایت باطل و نادرست است. ابن قتیبة گفته است که جابربن مرزوق را روایتی است از عبدالله بن عبدالعزیز از ابی طواله از انس از رسول خدا(ص) که فرمود: هرکس گناهی مرتکب شود و معتقد باشد که او را خدائی است که اگر بخواهد وی را می آمرزد، حق است بر خدا که او را بیامرزد. و ابن ابی حاتم کنیهء او را ابوعبدالرحمان گفته است. ابوحاتم گوید: او مجهول الحال است و مروان بن محمد الطاطری از او روایت کند و ابن ابی حاتم گفته است که ربیع بن نوح نیز از وی روایت دارد. (لسان المیزان ج2 ص88).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن مسلم. مردی است محدث که در زمان خلافت یزیدبن عبدالملک میزیست. رجوع به عقدالفرید ج 5 ص206 شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن معاذ ازدی، از محدثین و روات است. مسعودبن کامل ابوسعید السکاک از وی روایت دارد و او از ابومقاتل حفص بن مسلم الفرازی روایت کند. (احوال و اشعار رودکی ج1 ص212).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن منصور. ملقب به سکری، مردی است مسلمان متدین و از بزرگان علماء طب و اهل موصل است و خدمت احمدبن ابی الاشعث علم آموخته و بعد از او در خدمت محمد بن ثواب شاگرد ابن ابی الاشعث در حدود سال سیصد و شصت تلمذ کرد و در علم پزشکی و رموز آن شهرت یافت و بیشتر عمر خود را در موصل مقیم بود و پسرش ظافربن جابربن منصور سکری بشام رفت و در آنجا اقامت گزید. (عیون الانباء ج2 ص143).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن موهوب. وی نوهء جابربن منصور و نسبش چنین است: جابربن موهوب بن ظافربن جابربن منصور سکری. وی از اطبای مشهور بود و بعلم پزشکی وقوفی تام داشت و در حلب ساکن بود. (عیون الانباء ج2 ص143).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن نعمان بن عمیربن مالک بن قمیربن مالک بن سوادبن مری بن اراشة بلوی سوادی از بنی سواد است. کلبی و دیگران او را ذکر کرده اند. وی از طائفهء کعب بن عجرة است. (الاستیعاب ج1 ص96).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن نوح یا ابن عبدالله. محدث است و در زمان عمر بن عبدالعزیز میزیست. رجوع به سیرة عمر بن عبدالعزیز ص208 شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن یاسربن عویص بن رعینی. ابن منده گوید که نام وی در میان صحابه ذکر شده است. ابن یونس گوید که وی در فتح مصر حضور داشته است. این جدّ عیاش و جدّ جابر که دو پسر عیاش بن جابر بودند میباشد و حدیثی از وی شناخته نشده است. (الاصابة ج1 ص225).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن یزید. مکنی به ابوالجهم. از ربیع بن انس روایت کند. ابوزرعه گفته است او را نمیشناسم. - انتهی. و در مسند احمد است که خبر داد ما را محمد بن یزید، خبر داد ما را ابوسلمة صاحب الطعام (خوانسالار) خبر داد مرا جابربن یزید (او غیر از جابرالجعفی است) از ربیع بن اَنس از اَنَس بن مالک که گفت: رسول خدا مرا نزد خلیق نصرانی فرستاد که لباس ها را به «میسره» بفرستد. پس پرسید: میسره چیست؟ تا آخر حدیث. و خطیب در «المتفق» او را از طریق مسند ذکر کرده و ابن ابی حاتم ذکر او را آورده و گوید از ربیع بن انس روایت میکند و چه بسا او را با ربیع سفیان زیات اشتباه کرده است و سلیمان رفاعی نیز از او روایت کند. سپس کلام ابی زرعه را آورده و ابواحمد حاکم جزم کرده است که این جابر همان جابربن زید ابوالشعثاء است و این غلط و اشتباه است، زیرا کنیهء ابن جابر چنانکه ابن ابی حاتم ذکر کرده «ابوالجهم» میباشد نه ابوالشعثاء بعلاوه وی در طبقهء متأخر از طبقهء ابوالشعثاء قرار دارد. (لسان المیزان ج2 ص88).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن یزید فارسی. طوسی او را در رجال شیعه آورده و گوید کنیهء وی ابوالقاسم است. وی حدیث را از امام حسن عسکری (ع) استماع میکرده، و مردی باهوش و عاقل و خوش عبارت بوده است. (لسان المیزان ج2 ص89).

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن یزید جعفی. کنیتش ابویزید یا ابومحمد و از اصحاب علی (ع) بوده. وی قائل برجعت او بدنیا بود.او از عطا و شعبی روایت دارد و ثوری و شعبه از وی روایت کنند و در سال 128 ه . ق. درگذشت. (الانساب سمعانی). کنیهء وی ابومحمد است. سفیان بن سعید و حسن بن صالح از او روایت کرده اند. در اعلام زرکلی چنین آمده: ابوعبدالله جابربن یزیدبن حارث جعفی تابعی و فقیه است. وی اهل کوفه بوده، بعضی حدیث او را مدح کرده و برخی دیگر او را متهم دانسته اند، زیرا قائل برجعت بوده است. وی در علم دین مهارت داشت و روایت ازو بسیار نقل شده است. وفاتش بسال 128 ه .ق . اتفاق افتاده است. (الاعلام ص175). صاحب منتهی المقال آرد: کشی او را ستوده است و بعضی وی را نکوهش کرده اند و هر دو قول ضعیف است چنانکه در کتاب کبیر آورده اند و سید علی بن احمد عقیقی علوی گوید که پدرم از عماربن ابان از حسین بن ابی العلان از صادق (ع) روایت کند که حضرت در حق جابر دعا کرد و گفت او دربارهء ما راستگو بود و ابن عقد گوید محمد بن احمدبن البر الصنایع از احمدبن الفضل از حنان بن سدیر از زیادبن ابی العلان روایت کند که صادق دربارهء جابر دعا کرد و گفت او دربارهء ما راست میگوید و بر مغیره نفرین کرد و گفت او دربارهء ما دروغ میگوید. ابن الغضائری گوید: جابربن یزید جعفی کوفی موثق است ولی اکثر کسانی که از وی روایت کنند ضعیفند و عمر بن شمس الجعفی و مفضل بن صالح سکونی و منخل بن جمیل اسدی که ضعیفند از وی بسیار روایت کنند و من معتقدم که باید روایت آنان را فروگذاشت و در روایاتی که دیگران از وی آورده اند نیز باید توقف کرد مگر آنکه از راه دیگر دلیلی بر صحت آنها باشد و نجاشی گوید: جابربن یزید جعفی ابوجعفر (ع) و ابوعبدالله (ع) را ملاقات کرده. وی بسال 128 ه .ق . درگذشته است و جماعتی از قبیل عمر بن سمر و مفضل بن صالح و منخل بن جمیل و یونس بن یعقوب از وی روایت کرده اند که متهم وضعیفند. و خود او مشکوک بود (مردد بین چند تن است) و شیخ ما محمد بن النعمان اشعار بسیاری برای ما یاد کرد که دلالت بر مشکوک بودن وی داشت و بعقیدهء من درست تر آن است که در آنچه آنان از وی روایت کنند باید توقف شود چنانکه شیخ ابن الغضائری نیز گفته است. و در رجال نجاشی است که ابن یزید ابوعبدالله یا ابومحمد جعفی از قدماء عرب است. نسب وی ابن الحرث یعقوب یا یغوث بن کعب بن الحرث بن معویة بن وائل بن مراربن جعفی است و او ابوجعفر (ع) و ابوعبدالله (ع) را ملاقات کرده است. سپس گوید: باید دانست که در خلاصه آمده است: باید در آنچه ایشان از وی روایت کنند توقف کرد، چنین برمی آید که آنچه را ثقات از او نقل کنند باید پذیرفت و شاید صواب همین باشد زیرا انتساب اشعار مزبور به وی معلوم نیست و ممکن است همین اشخاص ضعیف نقل کرده باشند و مستند کسانی که او را مشکوک دانند همین اشعار است. و در رجال کشی است که حمدویه و ابراهیم از محمد بن عیسی از علی بن الحکم از زیادبن ابوالجلاله نقل کند که گفته است: اصحاب ما در احادیث جابر جعفی اختلاف داشتند. او گفت از ابوعبدالله (ع) سؤال میکنم و گوید چون بر حضرت وارد شدم خود حضرت ابتدا کرد و گفت خدا بیامرزد جابر جعفی را. او در حق ما راستگو بود و خدا مغیرة بن سعید را لعنت کند که بر ما دروغ می بست. و جبرئیل بن احمد گوید حدیث کرد مرا محمد بن عیسی از عبدالله بن جبلهء کنانی از ذریح محاربی گفت: حال جابر را از ابوعبدالله (ع) سؤال کردم جواب نگفت گمان بردم چون در میان جمع از وی جویا شدم چیزی نگفت دوباره از وی سؤال کردم پاسخ داد مردمان پست چون احادیث جابر را بشنوند گویند او شیعی بوده است. و از سفیان ثوری نقل شده که گفت جابر در احادیث خود راست گو است لیکن شیعی مذهب بوده است و هم از وی نقل شده که گفت پرهیزکارتر از جابر در حدیث ندیده ام و بعداً اختلاف اقوال را نقل میکند و بالنتیجه گوید آنچه در قدح وی گفته شده همه برگشت بتشیع و اعتقاد وی برجعت میکند و ثقه بودن او را ترجیح میدهد و قدح پاره ای از علمای رجال را در مقابل حدیث صحیحی که حضرت صادق (ع) او را دعا کرده وترحم بروی کرده است غیرقابل معارضه میداند و اختلاف دربارهء وی را ناشی از این میداند که او یکی از ابواب بوده و اسراری از خوارق عادات و معجزات را برای مردم بیان میکرده که برای آنان قابل درک نبوده است و همین امر باعث اختلاف عقیده دربارهء وی شده و گرنه با احادیث صحیحی که در مدح وی وارد شده جای تردید در ثقه بودن او باقی نمیماند. (تلخیص از منتهی المقال). ظاهراً این شخص همان جابربن زید جعفی است.

جابر.

[بِ] (اِخ) ابن یزید از مسروق روایت دارد و فرقدالسبخی از او روایت کند. ابوزرعة گفته است که او شناخته نشده است. و این شخص غیر از جابر جعفی است. (لسان المیزان ج2 ص88).

جابر.

[بِ] (اِخ) احمسی بجلی. رجوع به جابربن طارق بن ابی طارق بن عوف شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ازدی. رجوع به جابربن معاذ و جابربن کعب بن کرمان بن طرفة بن وهب بن مازن... شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) اسدی. رجوع به جابربن ابی سَبْرَة شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) اسدی کوفی. از رجال شیعه است. رجوع به جابربن سُمَیرة شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) اشهلی. رجوع به جابربن خالدبن مسعود شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) اندلسی. ملقب به شمس الدین. رجوع به جابربن افلح شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) انصاری. صحابی است. رجوع به جابربن عبدالله بن عمروبن حرام مکنی به ابوعبدالله و ابوعبدالرحمان و ابومحمد و نیز رجوع به جابربن عُمیرالانصاری شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) انصاری اشهلی. صحابی است. رجوع به جابربن عتیک بن نعمان بن عتیک شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) انصاری خزرجی. رجوع به جابربن خالدبن مسعودبن عبداشهل شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) انصاری زرقی. رجوع به جابربن سفیان شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) انصاری سلمی. رجوع به جابربن عبدالله بن رئاب... و جابربن عتیک بن قیس بن الاسودبن مری بن کعب بن غنم بن سلمة شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) انصاری مازنی. رجوع به جابربن ابی صعصعة عمروبن زیدبن عوف بن مبدول بن عمروبن غنم بن مازن بن النجار شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) بحتری. رجوع به جابربن ظالم بن حارثة بن عتاب... شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) تنوخی. رجوع به جابربن ابراهیم بن علی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) ثقفی. رجوع به جابربن شیبان بن عجلان بن عتاب بن مالک شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) جدی.رجوع به جابربن مرزوق شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) جعفی. از راویان است. رجوع به جابربن زید جعفی و جابربن یزید جعفی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) جهنی. مکنی به ابوسعاد. رجوع به جابربن اسامه شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) حرّانی. رجوع به جابربن سنان و جابربن قرة الحرّانی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) حضرمی مصری. رجوع به جابربن اسماعیل شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) حَنّائی. مکنی به ابن یاسین. از محدثین است.

جابر.

[بِ] (اِخ) حنفی. رجوع به جابربن عثمان حنفی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) راسبی بصری. رجوع به جابربن عمرو راسبی بصری شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) رعینی قتبانی. رجوع به جابربن یاسربن عویص... شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) رعینی. پدر سعیدبن جابر است. ابن عساکر او را در تاریخ خود آورد و گوید: حضرت رسول (ص) را درک کرده و در فتح دمشق حضور داشته است. و خود صاحب الاصابة گوید: محتمل است که این شخص همان جابربن یاسربن عویص بن فدیک رعینی قتبانی باشد. (الاصابة).

جابر.

[بِ] (اِخ) سکری. رجوع به جابربن موهوب بن ظافربن جابربن منصور، و جابربن منصور شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) سوائی. رجوع به جابربن سمرة بن جنادة شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) صباح. رجوع به جابربن مبارک آل صباح شود.

جابر.

[بِ] (اِخ)صدفی. رجوع به جابربن ماجد شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) صوفی. مکنی به ابوموسی و بروایتی ابوعبدالله. رجوع به جابربن حیان بن عبدالله کوفی طرطوسی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) عبدی. رجوع به جابربن عبدالعبدی و به جابربن حارث عبدی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) عقیلی. رجوع به جابربن عبدالله بن جابر عقیلی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) العلاف، او را در علل ترمذی و مسند ابی یعلی از طریق ابن زبیر از عایشه رضی الله عنها مرفوعاً روایتی است که: نماز گزاردن در مسجد من افضل است از هزار نماز که در جای دیگر بجا آورده شود. و او از ابراهیم بن مهاجر روایت کند. ترمذی گوید: در خصوص این حدیث از محمد سؤال کردم. گفت من جابر علاف را جز بهمین حدیث نمی شناسم. و همو گوید: ابن جریح این حدیث را از عطا از ابن زبیر از عمر موقوفاً روایت کرده است. ابن حبان او را جزء ثقات ذکر کرده ولی وی را به بیش از آنچه در این حدیث است نمی شناخته. (لسان المیزان ج2 ص89).

جابر.

[بِ] (اِخ) فارسی. رجوع به جابربن یزید فارسی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) مزنی. رجوع به جابربن عمر مزنی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) مغربی. رجوع به جابربن حیان مغربی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) مکفوف. رجوع به جابربن اعصم مکفوف شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) نجفی. رجوع به جابربن عباس نجفی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) نخعی. که جابر صبیانی کوفی نیز گفته شده است. رجوع به جابربن ابخرالنخعی شود.

جابر.

[بِ] (اِخ) یمامی. رجوع به جابربن عبدالله یمامی شود.

جابراق.

[بَ] (اِخ) جائی است در الجزیره. (مراصد الاطلاع ص107).

جابراق.

[بَ] (اِخ) جائی است در شام. (مراصد الاطلاع).

جابرانه.

[بِ نَ] (ص نسبی، ق مرکب) (از: «جابر» و پسوند اتصاف «انه») ستمگرانه. ستمکارانه. ظالمانه. رجوع به جابر شود.

جابرت.

[ ] (اِخ) نام یکی از چهارتن ساحری که با فرعون در مجادله با موسی هم عهد شدند. خواندمیر نویسد: سحره بعقیدهء محمد بن جریر الطبری چهار تن بودند بنام: شابرت، جابرت، حظحظة، و مصفر. (حبیب السیر چ سنگی طهران جزو اول از ج اول ص32).

جابرس.

[بَ] (اِخ) جابلسا: ایها الناس لوطلبتم ابنا لنبیکم مابین جابرس الی جابلق لم تجدوه غیری و غیر اخی. (از خطبهء امام حسن (ع) بنقل از عیون الاخبار ج2 ص172). و رجوع به جابلسا شود.

جابرس.

[بَ] (اِخ) شهری است در اقصای مشرق که بعقیدهء یهودیان طایفه ای از ایشان در جنگ طالوت یا در جنگ بخت نصر فرار کردند و آنجا ساکن شدند. و گفته شده است که ساکنان آنجا بقایای قوم مؤمنین ثمودند. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).

جابرسا.

[بَ] (اِخ) جابلسا. رجوع به جابلسا شود.

جابرسری.

[ ] (اِخ) دهی است آبادان بهندوستان و با نعمت بسیار و اندر وی خرمای هندی و خیار شنبر بسیار بود. (حدود العالم ص44).

جابرصا.

[بَ] (اِخ) جابلسا: و من جملة تلک المدُن جابلقا و جابرصا. (حکمة الاشراق طبع انستیتو ایران و فرانسه ص234). و ذکر فی المطارحات اَنّ جمیع السلاّک مِنَ الامم المختلفه یثبتون هذه الاصوات (اصوات الافلاک) لا فی مقام جابلقا و جابرصا. (حاشیهء حکمة الاشراق ص242). و رجوع به جابلسا شود.

جابروان.

[بَ رْ] (اِخ) شهری است در آذربایجان نزدیک تبریز. (مراصد الاطلاع ص116) (معجم البلدان ج3 ص33). و رجوع به مرآت البلدان ج4 ص13 شود.

جابروقان.

[ ] (اِخ) شهرکی است خرد به آذرباذگان با نعمت و آبادان و مردم بسیار. (حدود العالم چ سید جلال الدین طهرانی ص92).

جابرة.

[بِ رَ] (ع ص) تأنیث جابر. || ظالمانه، ستمگرانه، جابرانه : امور دواوین و قوانین در سلک نظام آورد و رسوم جابره برانداخت. (ترجمه تاریخ یمینی ص42).

جابرة.

[بِ رَ] (اِخ) نام مدینهء منوره است. (منتهی الارب). رجوع به مدینه شود.

جابری.

[بِ] (ص نسبی) منسوب به جابر. (منتهی الارب). رجوع به جابر شود.

جابری.

[بِ] (اِخ) نام محلی است در یمامه. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).

جابری.

[بِ] (اِخ) تیره ای از شعبهء جباره ایل عرب از ایلات خمسهء فارس. (جغرافیای سیاسی کیهان ص87). رجوع به جباره شود.

جابری.

[بِ] (اِخ) احمدبن روح اللهبن ناصرالدین بن غیاث الدین بن مواج جابری انصاری رومی حنفی. متوفای در 1008، او راست: تفسیری بر سورهء یوسف و حاشیه ای بر تفسیر بیضاوی بر سورهء انعام و حاشیه ای بر «المسعود فی آداب البحث» و تألیفات دیگر. (اسماء المؤلفین ج1 ستون 152).

جابری.

[بِ] (اِخ) حلبی عبدالحمید افندی. او راست: کتاب «المبدأ فی بیان ارتباط التمدن بدین الاسلام» که در مطبعهء معارف بیروت بسال 1321 ه .ق . بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات ستون 665).

جابزة.

[بِ زَ] (ع اِ) فرار. || سعی. (منتهی الارب). در اقرب الموارد و تاج العروس این کلمه در «ج ب ز» بدین دو معنی نیامده اما در منتهی الارب ذیل «ج ء ب ز» آمده: جَأبزَ جَأبزة؛ گریخت. رجوع به جأبزه شود.

جابق.

[بَ] (اِخ) دهات حوالی طوس بوده است. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع). و رجوع به مرآت البلدان شود.

جابکی.

(اِخ) تیره ای از شعبهء جبارهء ایل عرب از ایلات خمسهء فارس. (جغرافیای سیاسی کیهان ص87). و رجوع به جباره شود.

جابلس.

[بَ] (اِخ) جابلسا: دو شارستان اند یکی بمشرق و یکی بمغرب است آنکه بمشرق است جابلق است و آنکه بمغرب است جابَلَس خوانند. (ترجمه طبری بلعمی). و رجوع به جابلسا شود.

جابلسا.

[بَ / بُ] (اِخ) جابَلس جابَرص. جابَرس جابَرصا. جابرسا. نام شهری است در جانب مغرب. گویند هزار دروازه دارد و در هر دروازه هزار پاسبان نشسته اند و بعضی بجای لام رای قرشت آورده اند. گویند شهری است بطرف مغرب لیکن در عالم مثال، چنانکه گفته اند «جابلقا و جابرسا و هما مدینتان فی عالم المُثُل» و باعتقاد محققین منزل آخر سالک است در سعی وصول قید باطلاق بمحیط. (برهان قاطع) (آنندراج). شهری است بسرحد مغرب هزار دروازه دارد و بر هر دری هزار پاسبان. (شرفنامهء منیری) :
شهنشاهی که شاهان را زدیده خواب بربندد
ز بیم نه منی گرزش بجابلقا و جابلسا.
فرخی.
ای پسر بنگر بچشم سر در این زرین سپهر
کو ز جابلقا سحرگه قصد جابلسا کند.
ناصرخسرو.
چو زاغ شب بجابلسا رسید از حد جابلقا
برآمد صبح رخشنده چو از یاقوت عنقائی.
ناصرخسرو.
بهرجائی که خواهی رفت خواهی خورد رزق خود
نخواهد بیش و کم گشتن بجابلقا و جابلسا.
مسعود سعد سلمان.
سخن کز روی حق گوئی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جوئی چه جابلقا چه جابلسا.
سنائی.
حضرت حسن (ع) فرمود: ایها الناس بهترین زیرکیها تقوی است و بدترین حمق فجور است بدرستی که اگر شما طلب کنید از جابلقا تا جابلسا مردی که جد او محمد رسول الله (ص) باشد نیابید غیر من و برادر من. (از خطبهء امام حسن (ع) از حبیب السیر ج1 ص206). رجوع به جابرس و جابلق شود.

جابلص.

[بَ لَ] (اِخ) شهری است بمغرب، و لیس وراءه انسی. (منتهی الارب). شهری است بمغرب که ورای آن شهری دیگر نیست و آن را جابلسا نیز گویند. (آنندراج). رجوع به جابلصا و جابلسا شود.

جابلصا.

[بَ] (اِخ) جابلَص. رجوع به جابلص و رجوع به جابلسا شود.

جابلق.

[بَ] (اِخ) شهری است بمشرق برادر جابلص. (منتهی الارب). جابلقا: دو شارستان اند یکی بمشرق و یکی بمغرب آنکه بمشرق است جابلق است و آنکه بمغرب است جابَلَس خوانند. (ترجمهء بلعمی). جابلق شهری است در اقصای مغرب: ابوروح از ضحاک از ابن عباس روایت کرده است که ساکنین آنجا از اولاد عاد هستند. رجوع به معجم البلدان و مراصد الاطلاع شود: ایها الناس، لو طلبتم ابنا لنبیکم مابین جابرس الی جابلق لم تجدوه غیری و غیر اخی. (عیون الاخبار ج2 ص172). رجوع به جابلقا شود.

جابلق.

[بَ] (اِخ) روستایی است به اصفهان و ذکر آن در تواریخ آمده. رجوع به معجم البلدان شود.

جابلق.

[] (اِخ) از قرای تربت حیدریه. خانوار و زارع بخصوص ندارد و جزئی زراعتی آنجا میشود مدار شربش به آب قنات است و زراعت آنجا را زارعین قریهء ریور میکنند. حصاربند و سکنه ندارد. جدید النسق است. (مرآت البلدان ج4 ص20).

جابلقا.

[بَ / بُ] (اِخ) جابلق. نام شهری است بمشرق که از آنسوی آن آدمی نباشد. مقابل جابلصا و جابلص. با قاف بر وزن جابلسا شهری است بسرحد مشرق گویند هزار دروازه دارد و در هر دروازه هزار کس پاسبانی میکنند و بعضی گویند شهری است در عالم مثال بجانب مشرق و منزل اول سالک باشد به اعتقاد محققین در سعی وصول بحقیقت. (برهان قاطع) (آنندراج). شهری عظیم بسرحد مشرق، ازپس وی هیچ آبادانی نیست. کذا فی عجائب البلدان. (شرفنامهء منیری). مؤلف مجمل التواریخ والقصص در ذکر شارستان زربن و شارستان روئین از جابلقا نام برده و حدیثی از ابن عباس آورده است در ذکر حملهء لشکر ملک غاویل که از جابلقا همی آمد بقصد گرفتن شهرستان زربن و بین آنان و لشکر زنگبار جنگ درگرفت... رجوع شود به مجمل التواریخ والقصص ص499 ببعد :
شهنشاهی که شاهان را ز دیده خواب بربندد
ز بیم نه منی گرزش بجابلقا و جابلسا.
فرخی.
ای پسر بنگر بچشم سر دراین زرین سپهر
کو ز جابلقا سحرگه قصد جابلسا کند.
ناصرخسرو.
چو زاغ شب بجابلسا رسید از حد جابلقا
برآمد صبح رخشنده چو از یاقوت عنقائی.
ناصرخسرو.
بهرجائی که خواهی رفت خواهی خورد رزق خود
نخواهد بیش و کم گشتن بجابلقا و جابلسا.
سلمان.
سخن کز روی دین گوئی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جوئی چه جابلقا چه جابلسا.
سنایی.
و ذکر فی المطارحات ان جمیع السلاک مِنَ الامم المختلفة یثبتون هذه الاصوات لافی مقام جابلقا و جابرصا ای الذین هما من مدن عالم عناصر المثال. (حکمة الاشراق چ کربن پاورقی ص242). فرمود [امام حسن(ع)] ایها الناس بهترین زیرکیها تقوی است و بدترین حمق فجور است و بدرستی که اگر شما طلب نمائید از جابلقا تا جابلسا مردی که جد او محمد رسول الله (ص) باشد نیابید کسی غیر از من و برادر من. (حبیب السیر ج2 ص25).رجوع به جابرس و جابلق شود.

جابلقی.

[بَ] (اِخ) حاجی سید محمد شفیعی. رجوع به جاپلقی شود.

جابلو.

[بَ] (اِخ) دهی است از بخش نمین شهرستان اردبیل واقع در 15 هزارگزی خاوری اردبیل و 8 هزارگزی شوسهء اردبیل به آستارا. در جلگه قرار دارد و هوای آن معتدل است. دارای 418 تن سکنه و آب آن از چشمه و چاه و محصول آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و گله داری و قالی بافی است. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج4 ص142).

جابلوس.

(ص) فریبنده و سالوس را گویند و با جیم فارسی هم آمده است. (آنندراج) (برهان). بمعنی فریبنده باشد که بچرب سخنی مردم را از راه ببرد. (اوبهی). چاپلوس. متملق :
مکن خویشتن خشمگین جابلوس
که بسته بود جابلوس از فسوس.
عنصری (از تحفة الاحباب اوبهی).

جابلوسی.

(حامص) چاپلوسی. تملق. رجوع به چاپلوسی شود :
از هواداری ما و تو چو مستغنیست یار
ای رقیب این جابلوسی و لوندی تا بکی؟
کمال خجندی (از فرهنگ ضیا).

جابلیق.

[بِ] (اِ) کسی که تعبیر خواب کند. معبر :
یکشبی در خواب دیدم آن پری
کرده تعبیرش مرا یک جابلیق
بعد از این بسیار درد و حسرتش
میشوی با ذوق وصل او رفیق.
ابوالمعانی (از شعوری).
ظاهراً محرف جاثلیق است و بدین معنی جز شعوری کسی آن را نقل نکرده است.

جابور.

(اِخ) قریه ای است در ترشیز، عمدهء آن خالصه و قدری از آن اربابی. در این قریه میوه جات سردسیری و گرمسیری هردو بعمل می آید. هوایش معتدل است. سکنه آن از طائفهء اعراب و از طائفه بهلولی و پانزده خانوار است. (مرآت البلدان ج4 ص20).

جابوز.

(اِخ) دهی است از دهستان شش طراز بخش خلیل آباد شهرستان کاشمر در 17 هزارگزی جنوب باختری خلیل آباد، سر راه شوسهء عمومی کاشمر به بروسکن، واقع در جلگه. هوای آن گرمسیر دارای 1689 تن سکنه و آب آن از رودخانه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

جابة.

[بَ] (ع اِ) پاسخ. (منتهی الارب) (دهار).

جابة.

[بَ] (اِخ) نام جزائری است بحدود هند. (نزهة القلوب ج3 ص230). و رجوع به جزائر جابه شود.

جابه.

[بِهْ] (ع نف) نعت فاعلی از جَبَهَه رویاروی آینده از پرنده یا وحشی و آن را منحوس دانند. (منتهی الارب). آن صید که از پیش درآید. (مهذب الاسماء).

جابه.

[] (اِخ) دهی است از دهستان بکش بخش فهلیان و ممسنی شهرستان کازرون واقع در 10 هزارگزی جنوب فهلیان. و خاور کوه شاه نشین. واقع در جلگه و گرمسیر مالاریائی. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج7).

جابة المدری.

[بَ تُ لْ مِ / مُ] (ع اِ مرکب) آهوی شاخ برآورده. (منتهی الارب). و در اقرب الموارد این کلمه ذیل جَءَبَ (مهموزالعین) آمده است.

جابی.

(ع ص) نعت فاعلی از جِبایه. فراهم آورندهء باج. (منتهی الارب). || آنکه خراج گرد کند. (مهذب الاسماء) . فراهم آورندهء زکات و صدقه. عامل. ساعی. || (اِ) ملخ. (منتهی الارب).

جابی.

(اِخ) نام یکی از سپاهسالاران است که در خدمت صاحب بن عباد بوده. رجوع شود به فارسنامهء ابن البلخی ص 141 و 166.

جابی.

(اِخ) شیخ مصطفی جابی حموی. یکی از بزرگان علما است. وی در علم تعبیر خواب و علم حروف تبحر داشت، و در جامع شیخ ابراهیم در حماه تدریس میکرد و مردی پاکدامن و پرهیزکار بود. مولد او بسال 1294 ه .ق . است. (از تاریخ حماة ص186). او راست: دیوان مصطفی الجابی الحموی که بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).

جابی ء.

[بِءْ] (ع اِ) ملخ. (منتهی الارب).

جابیدن.

[دَ] (مص) در یادداشت خط مؤلف لغت نامه بنقل از بیانکی این کلمه بمعنی خود را بخوشی رها کردن و تنبلی نمودن و بی حالی آمده است. مؤلف فرهنگ ناظم الاطباء آرد: سست شدن. || هولناک گشتن. || ترسیدن. || ناراضی بودن. || آزرده شدن. || پشیمان شدن و افسوس خوردن. || شکسته شدن - انتهی.

جابیز.

(اِ) کمند باشد و عرب مقود خواند. (ملحقات برهان). || مفسد و غماز. (ملحقات برهان). کلمه ای است جعلی (منحوت)، بمعنی دلال میان مرد و زن، دشنامی است شبیه بجاکش.

جابی زاده.

[دَ / دِ] (اِخ) خلیل بن مصطفی بن عیسی فائض رومی مشهور به جابی زاده. وی منجم و شاعر است و بسال 1085 ه .ق . متولد و بسال 1134 ه .ق . درگذشت، او راست: حاشیه ای بر شرح النونیهء خضربک و نیز او راست: رسالة تفسیریه. رسالة الدخان. شرح الحسینیه. الصولة النهی البریة فی المسائل الجبریة. فتوح العلائیة فی النجوم. فذلکة الحساب و جز آن. (اسماء المؤلفین ص355).

جابیة.

[یَ] (ع اِ) حوض کلان. ج، جوابی. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (ترجمان القرآن جرجانی) || جماعت. (منتهی الارب) (آنندراج). || قسمی از شهب و از ثوانی نجوم است. || جای گرد آمدن آب. ج، جوابی. (منتهی الارب). حوضی که جای گرد آمدن آب برای شتران است. یاقوت آرد: و اصله فی اللغة الحوض الذی یجبی فیه الماء للابل. قال الاعشی: کجابیة الشیخ العراقی تفهقُ. (معجم البلدان).

جابیه.

(اِخ) بکسر باء و تخفیف یاء قریه ای است از توابع جیدور از ناحیهء جولان از اعمال دمشق نزدیک مرج الصفر جانب شمالی حوران. و قرب آن تلّی واقع است موسوم به تلّ جابیه که مارهای خرد بسیار دارد و آن را ام الصویت نامند. چون آدمی را گزند صوتی کوچک برآرد و در حال بمیرد. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).

جاپا.

(اِ مرکب) جای پا. اثر. ایز. ردپا.

جاپرلو.

[ ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان آرد: قریه ای است از قرای قزلکچلو که یکی از نواحی زنجان است. قدیم النسق. ملکی حسینقلی خان یاور. در پای کوه واقع. سکنهء این قریه سی و پنج خانوار است. غلهء آن دیمی و وسعت دیمزارش زیاد. آبش از چشمه ای است که از وسط آبادی جاری است. هوایش ییلاق میباشد. (از مرآت البلدان ج4 ص13).

جاپلق.

[ ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: یکی از دهات بلوک فشاویهء تهران خالصه دیوان است دویست و چهل و پنج هجری هنگامی که فتح علی شاه بفارس میرفت از قریهء جاپلق عبور کرد. (مرآت البلدان ج4 ص20).

جاپلق.

[پِ لَ] (اِخ) در لهجهء اهالی این ناحیه تلفظ آن چنین است و مؤلف مرآت البلدان از معجم البلدان آرد که جاپلق ناحیه ای است از نواحی اصفهان و شهرت آن بخاطر جنگ بزرگیست که مابین قحطبة بن شیب و داودبن عمر بن هبیره در ابتداء ظهور عباسیان بدانجا روی داد لیکن ضبط یاقوت دربارهء آن ناحیه جابلق [ بَ ] است و ظاهراً تصحیفی است که در کلمهء جاپلق روی داده است، حمدالله مستوفی جابلق را از نواحی لر بزرگ داند... و نیز در مرآت البلدان آمده: خاک بروجرد اولا منقسم بسه بلوک میشود و یکی از آن سه بلوک جاپلق است و جاپلق را نیز چهار بلوک میباشد: بلوک حمزه لو، بلوک بیات، بلوک ایقرلو، بلوک پشته. جاپلق از حیث هوا ییلاق و جمعیت آن تقریباً هفده هزار نفر است و مسافت آن تا شهر بروجرد دوازده فرسخ میباشد که تمام راه از خاک سیلاخور و بختیاری عبور میکند. زبان سکنه ترکی است اما بسیار از فصاحت و صحت دور و بعینه مثل عربی اعراب بادیهء شوشتر و آن نواحی میباشد. ارامنه در جاپلق بسیارند. و در بعضی دهات رعایای مسلمان و ارمنی درهم میباشند. زراعت جاپلق اکثر دیم است. محصول آن جو و گندم و نخود است. در جاپلق خربوزهء بسیار خوب عمل می آید. رجوع به مرآت البلدان ج4 ص13 و 14 شود.

جاپلق.

[پَ لَ] (اِخ) معرب گاپَلَه است.

جاپلقی.

[پَ لَ] (اِخ) عبدالعلی بن محمود جاپلقی، عالم فقیه فاضل. او راست: شرحی بر الفیهء شهید که به امر سلطان حیدرآباد نوشته است. و نسخهء آن در کتابخانهء حضرت رضا(ع) موجود است و میرمحمد باقر داماد متوفای در 1042 ه .ق . از این شیخ روایت میکند و سال وفات وی معلوم نشد. (از ریحانة الادب).

جاپلقی.

[پَ لَ] (اِخ) محمد شفیع بن حاج سید علی اکبر موسوی النسب بروجردی المسکن و المدفن. از اکابر علما و جامع معقول و منقول و حاوی فروع و اصول است و در رجال و حدیث بصیرتی بسزا داشت و از شاگردان حاج ملا احمد نراقی و شریف العلماء مازندرانی و سید محمد مجاهد و دیگر اکابر وقت بوده است. او راست:
1- الاصول الکربلائیة. 2- الروضة البهیة فی الطرق الشیعیة، که در اجازهء دو فرزند خود سید علی اصغر و سید علی اکبر ملقب به آقا کوچک نوشته در رشتهء خود نظیر لؤلؤة البحرین صاحب حدائق و حاوی شرح حال اجمالی مشایخ اجازات او از زمان خود تا صدور اول میباشد و بسال 1280 ه .ق . در تهران چاپ سنگی شده است. 3- القواعد الشریفیه در اصول که بنام استاد خود شریف العلماء منسوب داشته است. و آن نیز در همان سال در تهران چاپ سنگی شده است. 4- مرشد العوام در صلوة. 5- مناهج الاحکام فی مسائل الحلال و الحرام. و کتب دیگر و سیدحسین بروجردی صاحب نخبة المقال در رجال از جملهء شاگردان اوست و بسال 1280 ه . ق. در بروجرد درگذشت. شیخ محمد تقی دزفولی در تاریخ وفاتش گوید:
برای ضبط تاریخ وفاتش از دم غیبی
بگوش من ندا آمد «فمنهم من قضی نحبه»(1)(=1280).(از ریحانة الادب).
(1) - قرآن 33/23.

جاپلقی.

[پَ لَ] (اِخ) ملامحمود. از افاضل علمای امامیه و از تلامذهء محقق کرکی متوفای 940 ه .ق . است. وی در اغلب کتب اجازات مذکور و شرح مختصر نافع از تألیفات اوست و سید حسین بن سید حیدر کرکی با یک واسطه از وی روایت دارد. سال وفات او بدست نیامد. (ریحانة الادب).

جاپن.

[پُ] (اِخ) جاپون. ژاپن است در تداول عامه. رجوع به ژاپن شود.

جاپن.

[پُ] (اِخ) قریه ای است بکوهستان در شمال تهران.

جاپور.

(اِخ) شهری است در ترکستان :
با خرج تو برنیاید ارخود
اقطاع تو کندر است و جاپور.
نزاری قهستانی (از شعوری).
ظاهراً همان جاپوز است. رجوع به جاپوز شود.

جاپوز.

(اِخ) نام شهری است در ترکستان. (برهان) (آنندراج) :
با خرج تو برنیاید ارخود
اقطاع تو کندر است و جاپوز.
نزاری قهستانی (ازآنندراج).

جاپون.

(اِخ) جاپن. ژاپن، در تداول عامه. رجوع به ژاپن شود.

جاپونیا.

(اِخ)(1) ژاپن. (قاموس الاعلام ترکی). رجوع به ژاپن شود.
(1) - Japon.

جاپهل.

[پَ هِ] (اِ) بهندی جوز را گویند. (الفاظ الادویه).

جاپیچ.

(ص، اِ) کلمه ای منحوت [ساختگی] بمعنی جاکش، قواد. دشنامی بمزاح. جابیز. جاویز.

جاپیچی.

(حامص) جاکشی. قوادی. پااندازی.

جات.

(پسوند) علامت جمع در فارسی. تازیان بعض کلمات فارسی مختوم به «ه» غیرملفوظ را تعریب کرده(1) به «ات» جمع بسته اند، و ایرانیان اینگونه جمع معرب را از آنان اقتباس کرده و کلمات دیگر (اعم از فارسی و عربی و غیره) را نیز بهمان سیاق استعمال کرده اند : تو زیربای خوری، و از کامه و انبجات پرهیز نکنی. معالجت موافق نیفتد. نظامی عروضی. (چهارمقاله چ لیدن ص86). و همچنین نسخجات دیوان... و تعلیقجات مناصب جزو و کل بمهر وزراء اعظم رسیده... . (تذکرة الملوک ص10). سایر عرایض را عضدالملک بدفترخانهء عریضجات خواهد برد. (از دستخط ناصرالدین شاه بعضدالملک بنقل تاریخ اجتماعی و اداری دورهء قاجاریهء عبدالله مستوفی ج1 تهران 1324 ص178). و از این قبیل است: روزنامجات. دستجات. رقعجات. کارخانجات. علاقجات. حوالجات. میوجات. نوشتجات. رقیمجات. ادارجات و غیره. رجوع به قاعده های جمع در زبان فارسی معین ص48 ببعد شود.
(1) - در تعریب «ه» به «ج» بدل شود.

جات.

[جات ت] (ع ص) از: جَتَّ. کسی که دست بر گوسپند کشد تا فربهی آن معلوم کند. (از منتهی الارب).

جاتاغ.

(اِ) کلیجهء خیمه را گویند و آن تخته ای باشد سوراخ دار که بر سر ستون خیمه گذارند. (برهان). ترکی است بمعنی کلیجهء خیمه و بادریسه. (غیاث اللغات) :
ای خمیهء تو بر ز بهشت برین بقدر
جاتاغ خیمهء تو سزد از سپهر بدر.سوزنی.
(حاشیهء برهان از فرهنگ جغتائی کوری ص273).

جاتاق.

(اِخ) یکی از قراولخانه هائی است که در سمت مشرق و شمال بجنورد مابین خاک زعفرانلو و شادلو واقع و معبر مخصوص طوائف تکه است که هرگاه آنجا قراول و مستحفظ مخصوص نداشته باشد میتوانند بدزدی وارد بخاک بجنورد شوند. (مرآت البلدان ج4 ص20).

جاتک.

[تَ] (اِ)(1) این کلمه هندی و نام طبقات است از جهت نسبت و آن طبقات را برن نامند یعنی الوان : و هم یسمون طبقاتهم برن ای الالوان و یسمونها من جهة النسب جاتک ای الموالید. (تحقیق ماللهند بیرونی ص48). و لکل واحد من پراشر و ست و منت و جیبشرم و مو الیونانی کتاب جاتک ای الموالید. (تحقیق ماللهند ص75).
(1) - Jataka.

جات کرم.

[کَ] (اِ)(1) این کلمه را بیرونی در ماللهند بکار برده و نام قربانیی است که برهمنان طفل را کنند در روزهای بین وضع حمل و ارضاع. ماذا وضعت المرأة حملها اقیم قربان ثالث بین الولادة و بین الارضاع یسمی جات کَرم. (تحقیق ماللهند ص279).
(1) - Jata Karman.

جاتن.

[تَ] (اِخ) از نامهای باریتعالی است جل جلاله بلغت زند و پازند. این کلمه هزوارش است و جاتن(1) نوشته میشود و به پهلوی یزت(2) خوانده میشود بمعنی ایزد. (حاشیهء برهان قاطع چ معین).
(1) - jaten, tan.
(2) - yazat.

جاتونتن.

[نِ تَ] (هزوارش، مص) بلغت زند و پازند بمعنی آمدن باشد. این کلمه هزوارش است و جاتونتن(1) نوشته و به پهلوی آمتن(2) خوانده میشود به معنی آمدن. (حاشیهء برهان قاطع چ معین).
(1) - jatuntan, jatonatan.
(2) - amatan.

جاث.

[جاث ث] (ع ص) نعت فاعلی از جَثّ. ترسنده و ترساننده. کسی که بترسد و کسی که بترساند. || زننده. || برنده. از بیخ وبن برکننده. (منتهی الارب). رجوع به جَثّ شود.

جاثر.

[ثِ] (اِخ) نام ابن ارم بن سام بن نوح است. (منتهی الارب).

جاثفل.

[فَ] (اِ) نوعی از عطرها که از هند آرند : یستورد التجار من الدیب تکثر فیها العطور و من هنا یأخذون الکافور والعود و قرنفل و جاثفل. (مروج الذهب مسعودی).

جاثلیق.

[ثَ] (معرب، اِ) قاضی ترسایان. (مهذب الاسماء). مهتر ترسایان در بلاد اسلام ببغداد و او زیردست بطریق انطاکیه است و بعد از جاثلیق مطران است و بعد از آن اسقف که زیردست مطران در هر شهر باشد بعد از آن قسیس بعد از آن شماس. (منتهی الارب). عالم و عابد و حاکم ترسایان. (شرفنامهء منیری). عالم و عابد ترسایان را گویند و در قاموس نیز بهمین معنی آمده است. (برهان قاطع)(1). حکیم ترسایان. (زمخشری) :
چهل جاثلیق از بزرگان بکشت
بیامد صلیبی گرفته بمشت.فردوسی.
نترسد ز عراده و منجنیق
نگهبان نیابد ورا جاثلیق.فردوسی.
سپاهی بد از جاثلیقان روم
که پیدا نبد از پی اسب بوم.فردوسی.
سالار بار مطران مه مرد جاثلیق
قسیس بار برنه و ابلیس بدرقه.سوزنی.
ز سرگین خر عیسی ببندم
رعاف جاثلیق ناتوانا.خاقانی.
برجیس جاثلیق که انجیل دارد از بر
گفت از مدایح تو برون دفتری ندارم.
خاقانی.
و بعد از آن ببغداد روند و جاثلیق را بجای خلیفه بنشانند. (جهانگشای جوینی ج2 ص158). || حجام. از آنرو که جاثلیقان کار طبابت را بعده داشتند :
ای خواجه مبارک بر خواجگان شفیق
فریاد رس که خون رهی ریخت جاثلیق.؟
رجوع به چهارمقاله نظامی عروضی. به اهتمام دکتر معین چ3 زوار ص130 شود. جعل الحاکم یا للناس من آل طلیق ضخُکة یحکم فی الناس برأی الجاثلیق. ابن مناذر دربارهء خالدبن طلیق. (عیون الاخبار ج1 ص64). شهرویه اردشیر مرکز عیسویان ایران و مقر جاثلیق محسوب میشد. (ایران در زمان ساسانیان ترجمهء رشید یاسمی ص410).
(1) - از عربی، از یونانی Katholicos بمعنی عام و جامع و به پیشوای اسقفان اطلاق شود. امروز کاتولیک بفرقه ای از مسیحیان که پاپ را پیشوای دین خود دانند، گفته میشود. (حاشیهء برهان قاطع چ معین).

جاثلیق.

[ثَ] (اِخ) عبدالله بن الطیب، مکنی به ابی الفرج فیلسوف و طبیب بزرگ که در قرن چهارم هجری میزیست. مؤلف تاریخ علوم عقلی آرد: فیلسوف و طبیب بزرگ دیگری در قرن چهارم میزیست بنام ابوالفرج عبدالله بن الطیب الجاثلیق که از فلاسفه و فضلاء مشهور عراق و مطلع از کتب اوائل و گفتار حکمای پیشین بود و در بحث و تحقیق و شرح اقوال آنان مهارت داشت. وی شروح کتب ارسطو در منطق و انواع حکمت و کتب جالینوس را مطالعه کرد و خود شرحهائی بر آنها نوشت تا فهم کتب جالینوس را آسان کند و همین سبب ایراد بعضی بر ابوالفرج گشت لیکن القفطی میگوید «من و هر منصفی معتقدیم که ابوالفرج بن الطیب هرچه را از علوم قدیمه فراموش شده بود زنده و آشکار کرد. معارض بزرگ ابوالفرج بن الطیب معاصر او ابوعلی بن سینا بوده است. شیخ مقالتی در رد او نگاشت و در آن گفت که کتب او را باید بفروشندهء آنها پس داد و قیمت آن را نیز مطالبه نکرد. بیهقی گوید شاید این سخن نتیجهء حسدی بوده است که در میان معاصران وجود دارد. ابوالفرج بزبان یونانی و رومی هم آشنائی داشت و اگرچه ابوعلی با او در فلسفه معارضه میکرد لیکن بتقدم وی در طب معترف بود. ابوالفرج شاگردان بزرگی در بغداد تربیت کرد که از جملهء آنان یکی ابوالحسن المختاربن الحسن بن عبدون بن سعدون بن بطلان نصرانی بغدادی و دیگری الناتلی استاد ابوعلی سیناست. ابن بطلان گفت که شیخ ما ابوالفرج عبدالله بن الطیب بیست سال مشغول تفسیر مابعد الطبیعه بود. تألیفات و شروح او هم بیشتر بطریق املاء صورت میگرفت. از تألیفات او در منطق و حکمت تفسیر برایساغوجی فرفوریوس و قاطیقوریاس و باریرمینیاس و انالوطیقای اول و انالوطیقای دوم و طوبیقا و سوفسطیقا و الخطابة والشعر و الحیوان ارسطو بود. تألیفاتی نیز در مباحث فلسفی داشت مانند کتاب فی علل الاشیاء. مقالة فی الاحلام و تفصیل الصحیح منها من السقیم مقاله در ابطال جزء لایتجزا. القفطی گفته است که وی تا بعد از سال 420 ه . ق. زنده بود و گویند در سال 435 ه . ق. درگذشت. ازجمله کتب وی که اکنون در دست میباشد یکی تفسیر کتاب التشریح الصغیر جالینوس است و دیگر مقالهء فی القوی الاربعه که نسخه ای از آن در استامبول موجود میباشد. قنواتی آن را از ابوعلی بن سینا دانسته ولی اولا در غالب نسخ به ابوالفرج نسبت داده شده و ثانیاً چنانکه از مطالعهء مقدمه این کتاب و مقایسه آن با کتاب ابوعلی بنام القوی الطبیعیة (= رسالة فی الرد علی رسالة ابی الفرج بن الطیب) معلوم میشود این کتاب را ابوالفرج تألیف کرد و مراد او از تألیف آن اثبات این مطلب بود که جاذبه و ماسکه و هاضمه و دافعه اعمال چهارگانه از قوهء واحدی هستند که چهار فعل متفاوت دارند. (تاریخ علوم عقلی دکتر صفا ص204 و 205).

جاثلیقیه.

[ثَ قی یَ] (ع اِ) منسوبان به جاثلیق. فرقه ای از نصارای کاتولیک(1). رجوع به کاتولیک شود.
(1) - Catholicisme.

جاثم.

[ثِ] (ع ص) نعت فاعلی از جثم و جثوم. سینه بر زمین گذارنده، انسان یا حیوان یا پرنده ای که سینه برزمین نهد. || هالک. (منتهی الارب). || تباه، مرده: فاصبحوا فی دیارهم جاثمین. (قرآن 11/67). ج، جاثمین. فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فی دارهم جاثمین. (قرآن 7/78).

جاثم.

[ثِ] (اِخ) دلال بن مرید. محدث است و ابراهیم بن فهد از وی روایت دارد. و یا آن حائم بحاء مهمله است. (منتهی الارب). و رجوع به حاثم در همین لغت نامه شود.

جاثمین.

[ثِ] (ع ص) جِ جاثم. بیحس و حرکت شدگان. || برجای ماندگان. (آنندراج) (غیاث اللغات). || بر سینه خفتگان. (آنندراج). || هلاک شدگان. (غیاث اللغات): و اَخَذَ الّذین ظلموا الصَیحة فاصبحوا فی دیارهم جاثمین. (قرآن 11/67).

جاثوم.

(ع اِ) خوابناک که از جا نجنبد. || کابوس. (منتهی الارب). کابوس یعنی آنچه بشب مردم را فراگیرد و آن مقدمهء صرع است و صرع نام علتی است. (آنندراج). || خفتو. (ملخص اللغات حسن خطیب). در سه نسخه خطی مهذب الاسماء کتابخانهء مؤلف به این صور آمده است: دیو شراک. دیو بسرک. دیونسبوک. ج، جواثیم. (مهذب الاسماء) . || سردار متحمل و بردبار.

جاثی.

(ع ص) نعت فاعلی از جُثُوّ و جُثیّ. بر زانو ایستاده. بر زانو نشسته. (منتهی الارب). بزانو افتاده. (مهذب الاسماء) . بر زانو افتاده. نشسته. قاعد. ج، جُثّی، جِثّی.

جاثی علی رکبتیه.

[عَ لا رَ بَ تَیْهْ](اِخ) بر دو کندهء زانو نشسته. نام صورت هفتم از صور شمالی فلکی قدماست و کواکب آن را تماثیل گویند. (مفاتیح). نام یکی از صور فلکیه و صورت او همچون نام اوست. (التفهیم). و آن بصورت مردی توهم شده که بر زانوی نشستن میخواهد، بدست راست حربه و بچپ پتکی سه سر دارد یکصد و سیزده ستاره در آن رصد کرده اند یکی از قدر دوم و نه از قدر سوم و این صورت را راقص نیز خوانند و ستارهء رأس الجاثی و مرفق الجاثی در این صورت است. و منظومهء شمسی هر سال 51 ثانیهء فلکی به این صورت نزدیک میشود.

جاثیة.

[یَ] (ع ص) تأنیث جاثی. بزانو نشسته. (آنندراج). || مجتمعه.

جاثیه.

[یَ] (اِخ) نام سورتی از سور قرآن. (منتهی الارب). چهل و پنجمین سوره قرآن و آن مکیه و سی و شش آیه است، پس از دخان و پیش از احقاف. آن را سورهء شریعة نیز نامند، بدین جهت که آیهء ثم جعلناک علی شریعة من الامر... در این سوره است. و آن مکیه است. قتادة گوید بجز آیهء قل للذین آمنوا یغفروا الخ که در مدینه نازل شده است. و تعداد آیات آن به مذهب کوفیان که «حم» را یک آیه محسوب میدارند 37 آیت است و به مذهب دیگران 36 آیت است. ابن ابی کعب از رسول اکرم (ص) در فضیلت آن روایت کند: هرکس سورهء جاثیة را بخواند خداوند در روز شمار عورتش را بپوشاند و ناراحتی وی را آرامش بخشد. ابوبصیر از ابوعبدالله (ع) روایت کند که هرکس سورهء جاثیه را بخواند پاداش وی آن است که هرگز آتش دوزخ را نبیند و زفیر و شهیق آن را نشنود و پیوسته با محمد(ص) باشد. (مجمع البیان ج2).

جاج.

(اِخ) نام شهری در ترکستان. (فرهنگ لغات شاهنامه). چاچ :
سپهدار ترکان از آن روی جاج
نشسته به آرام بر تخت عاج.فردوسی.
پادشاه جاج را خدیو گویند. (مجمل التواریخ والقصص ص241). اقلیم خامس آغاز کند از مشرق از شهرهای یأجوج و مأجوج و بر کوههای [ شمال ] خراسان بگذرد و از اینجا از شهرهای طراز است، و بوبکت و اسبیجاب و جاج. (مجمل التواریخ والقصص ص480). رجوع به چاچ شود.
کاج صمصام را سزد بریال؟
سوزنی را ترانه بر ره جاج.سوزنی.

جاجا.

(صوت مرکب) آوازیست که بدان مرغ را به لانه رانند. لفظی که پیاپی با لحنی خاص گویند چون مرغی را به لانه کردن خواهند. آوازی برای درآوردن مرغ و خروس و جوجه به لانهء آنان. کلمه ای است که گاه کردن مرغ به لانه گویند. رجوع به مادهء ذیل شود. || (ق مرکب) جابجا. مکان تا مکان. جای جای. بعض مواضع :
نه هرجای مرکب توان تاختن
که جاجا سپر باید انداختن.(بوستان).
- جاجا برآمدن نبات بر روی زمین؛ جائی برآمدن و جائی نه.

جاجاجا.

(صوت مرکب) کلمه ای است که مرغان خانگی را گویند آنگاه که آنان را برفتن به لانه خواندن خواهند. آوازیست که مرغان خانگی را گویند آنگاه که آنان را بسوی جای خود راندن خواهند. رجوع به جاجا شود.

جاجا کردن.

[کَ دَ] (مص مرکب) مرغ را با گفتن جاجا به لانه کردن. || شیئی را یا اشیائی را در جای های متعدد نهادن.

جاجان.

(اِخ) دهی است از دهستان گیسکان بخش بافت شهرستان سیرجان واقع در 12هزارگزی شمال بافت سر راه مالرو بردسیر-بافت. کوهستانی، سردسیر دارای 66 تن سکنه است. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات و حبوبات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج8).

جاجان.

(اِخ) دهی است جزء دهستان ارشق بخش مرکزی مشکین شهر در 30هزارگزی مشکین شهر و 6هزارگزی شوسهء گرمی-اردبیل، کوهستانی و هوای آن معتدل است و 103 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

جاجان.

(اِخ) دهی است جزء دهستان اوزومدل بخش ورزقان شهرستان اهر، واقع در 10500گزی شوسهء تبریز- اهر. کوهستانی و معتدل است و 478 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

جاجرم.

[جَ] (اِخ) شهرکی است از خراسان بر راه گرگان بر سرحد و بارکدهء گرگان است. (حدود العالم). یاقوت نویسد: جاجرم نام شهر و ناحیهء وسیعی است بین نیشابور و جوین و جرجان که قرای آباد متعدد دارد و اغلب آن در بر کوهی است مشرف به آزادور و آزادور قصبهء معتبر جوین است. یاقوت نویسد: من بیشتر این دیه ها را گردش کرده ام. مؤلف نزهة القلوب آرد: جاجرم شهر کوچکی است. دور این شهر به فاصلهء یک فرسخ چمن است و در آن نباتات زهردار روید و به این جهت هنگام محاصره هیچ قشونی نمیتواند در حوالی جاجرم اردو بزند. خانه های شهر بزرگ و بطرز خوش ساخته شده و در زیر دیوار ارک دو چنار است که پوست آنها معروف است برای معالجهء درد دندان نافع است و اعتقاد اهل بلد این است که هر چهارشنبه صبح پوست این چنارها این خاصیت را دارد نه روزهای دیگر. مؤلف آنندراج نویسد: جاجرم معرب جاگرم است. رجوع شود به مسالک والممالک معروف به جهان نمای ترکی، تقویم البلدان، عجایب المخلوقات و مرآت البلدان ج4 صص21 - 24.

جاجرم.

[جَ] (اِخ) نام یکی از دهستان های بخش حومهء شهرستان بجنورد است. واقع در جلگه، هوای آن بواسطهء مجاورت با کویر میان دشت تا اندازه ای گرمسیر است. آب کلیهء قری از چشمه سار و قنوات تأمین میشود. این دهستان در جنوب خاوری بجنورد است و از 14 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل میشود. مجموع نفوس آن در حدود 9589 تن میباشد. جادهء شوسه قدیمی میامی و شاهرود از این دهستان عبور میکند که فعلاً مخروبه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

جاجرم.

[جَ] (اِخ) قصبهء مرکز دهستان بخش اسفراین شهرستان بجنورد، واقع در 90گزی جنوب خاوری بجنورد، سر راه اتومبیل رو میان آباد. واقع در جلگه، گرمسیر، سکنه 3144 تن شیعهء فارسی زبان. آب آن از چشمه و قنات و محصول آن غلات، بنشن، میوه و شغل اهالی زراعت، کسب و مالداری و قالیچه بافی است. راه اتومبیل رو دارد. در قسمت باختر جاجرم روی تپه قلعه ای از سنگ ساخته شده از آثار قدیمه است که مطلعین محل اظهار میدارند در زمان جلال الدین سلجوقی ساخته شده معروف به قلعهء جلال الدین است. در وسط آبادی جاجرم تپهء مرتفعی از بقایای ابنیهء قدیمی است که حکام سابق در اینجا سکونت داشته اند، پست و تلگراف، آمار، دفتر ازدواج و طلاق و دبستان دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

جاجرمی.

[جَ] (ص نسبی) نسبت به جاجرم که شهری است بین نشابور و جرجان. (الانساب سمعانی). رجوع به جاجرم شود.

جاجرمی.

[جَ] (اِخ) ابراهیم بن محمد بن ابراهیم الجاجرمی، مکنی به ابی اسحاق. فقیهی صالح است و حافظ قرآن و در جامع منیعی در نیشابور ساکن بود و در نمازهای پنجگانه از عبدالجباربن محمد البیهقی نیابت امامت میکرد و از ابوالحسن علی بن احمدبن محمد المدینی و از ابوعلی نصراللهبن احمدبن عثمان الخشنامی و جز ایشان حدیث شنید و از وی احادیث نیشابور استماع شده است. (الانساب سمعانی).

جاجرمی.

[جَ] (اِخ) بدرالدین. اصلش از آن ولایت [ جاجرم ] اما در اصفهان نشو و نما یافته و شاگرد مجد همگر و مداح خواجه شمس الدین محمد صاحب دیوان و پسر وی بهاءالدین است که حاکم اصفهان بود. قصائد غراء در مدح ایشان گفته، در صنایع شعری پر ماهر بود. این رباعی از او است:
دنیا چو محیط است و کف خواجه نقط
پیوسته بگرد نقطه میگردد خط
پروردهء او که و مه و دون و وسط
دولت ندهد خدای کس را بغلط.
و نیز او راست:
گفتم سخنت شکسته وش چون آید
با آنکه همه چو دُرّ مکنون آید
گفتا سخن از چنین دهانی که مراست
گر نشکنمش چگونه بیرون آید.
قصیده ای غیرمنقوطه درمدح بهاءالدین گفته است. رجوع به آتشکدهء آذر صص71 - 72 شود.

جاجرمی.

[جَ] (اِخ) طالب. از کدخدازادگان آن دیار [جاجرم] و مردی معاصر و ندیم و از شاگردان شیخ آذری بود. در اوایل حال به شیراز رفت و در آنجا قبول تمام یافت. مثنوی مناظرهء گوی و چوگان را در شیراز بنام سلطان عبدالله بن ابراهیم بن شاهرخ گورکان بنظم درآورده از او صله و نوازش یافت و هم در آنجا در سنهء 804 ه . ق. بعالم باقی شتافته(1) و در مقبرهء خواجه حافظ شیرازی رحمة الله علیه مدفون است این یک شعر از اوست:
رفتی و بگریستم چندان که آب از سر گذشت
از پیت زانرو نمی آیم که پایم در گِلست.
(آتشکدهء آذر ص74 چاپ عکس طهران).
(1) - درمتن چاپ بمبئی 520 آمده است و درست نیست.

جاجرمی.

[جَ] (اِخ) عبدالعزیزبن عمر بن محمد الجاجرمی، مکنی به ابی القاسم. از روات است و در نیشابور از ابوسعید محمد بن موسی بن الفضل الصیرفی حدیث شنید و در سمرقند و ماوراءالنهر از وی حدیث روایت کرده اند و ابومحمد عبدالعزیزبن ابی بکر الحسین الحافظ از او حدیث شنیده است. وی بسال چهارصد و چهل هجری درگذشت. (الانساب سمعانی).

جاجرمی.

[جَ] (اِخ) محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی الجاجرمی، مکنی به ابی بکر. از قدماء روات است. در جرجان از اسحاق بن سعیدبن الحسن بن سفین و از ابی یعقوب یوسف بن ابراهیم السهمی و از ابی بکر الائیدونی و ابی العباس النسوی حدیث کرده است. (الانساب سمعانی).

جاجرمینه.

[جَ نَ] (اِخ) چشمه ای است پرآب، چون آفتاب برآید یک قطره آب در آن نماند. کذا فی عجایب البلدان. (شرفنامهء منیری). چشمه ای است که چون آفتاب برمی آید آب آن فرومیرود و چون آفتاب فرومیرود آب آن برمی آید. (برهان) (آنندراج).

جاجرود.

(اِخ) نام رودی است مشهور از دوفرسنگی شهر تهران میگذرد و اصل در آن جایه رود بود. و جایه نام قریه ای است که آن رود از پیش آن میگذرد و بمنزلهء منبع آن رود است چنانکه رود جیحون را بمناسبت اینکه آمو بلدی بود در حوالی آن، رود آمو گویند و جاج رود معرب جایه رود است. (انجمن آرای ناصری). صاحب مرآت البلدان آرد: جاجرود دره ای است در چهارفرسخی تهران براه مازندران. فتحعلی شاه قاجار در هزار و دویست و سیزده هجری عمارتی بنام کاروانسرا در آنجا بنا کرد. رجوع به جائج و رجوع به جغرافیای مفصل ایران ج 1 صص86 - 87 شود.

جاجرود.

(اِخ) از قرای لواسان بزرگ در ایالت تهران است.

جاجم.

[جِ] (اِ) پلاس را گویند و فرشی باشد که آن را از نمد الوان دوزند. (برهان)(1). بمعنی جاجیم است و آن فرشی است که از پشم بافند غیر از گلیم، مطلق پلاس، و نیز فرشی که آن را از نمد الوان دوزند و جاجیم بتحتانی مشبع آن است. شفائی در هجو شال مرسلهء شخصی گفته است:
وهم گفتا نه کهنه جاجیمی است
چون نمد دالبر درم درمش.
لیکن در هندوستان بفتح شهرت دارد و از شعر ملافوقانی یزدی مستفاد میشود که بضم نیز صحیح باشد، زیرا که مدار قافیهء غزل بر ضمهء ماقبل رَویّ است چون مردم، انجم و امثالها و هو هذا :
اطلس و زربفت با آن عز و گوز و طمطراق
ریشخند بندگان قالی و جاجم شدند.
ملافوقانی یزدی (از آنندراج).
(1) - امروز jajim گویند. (حاشیهء برهان چ معین).

جاجن.

[جَ] (اِخ) از قرای بخارا است. (مراصد الاطلاع) (معجم البلدان).

جاجنگ.

[جَ] (اِخ) دهی است از دهستان طبس مسینای بخش درمیان شهرستان بیرجند، در 5هزارگزی جنوب درمیان و سر راه مالرو عمومی دستگرد. در دامنه واقع شده و هوای آن معتدل است. 106 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

جاج نگر.

[نِ گَ] (اِخ) نام شهری است در هندوستان. (برهان). غیاث بنقل از سراج نویسد: بدین نام شهری در هند نیست بالفعل. ظاهراً همین «جاج مئو» است که قصبه ای است از قنوج. (حاشیهء برهان چ معین).

جاجنی.

[جَ] (ص نسبی) منسوب است به «جاجَن» که قریه ای است از قرای بخارا. (الانساب سمعانی). رجوع به جاجن شود.

جاجنی.

[جَ] (اِخ) احمدبن محمد بن الحرب، مکنی به ابی نصر. فقیهی است معروف. سمعانی در الانساب وی را نام برده و گوید منسوب به قریهء جاجن است.

جاجو.

(اِ مرکب، از اتباع) در تداول عامه بمعنی رختخواب است: جاجوی بچه ها را درست کردن. جاجوی حسابی نداشتن.

جاجو.

(اِخ) ده کوچکی است از دهستان جهانگیری بخش مسجدسلیمان شهرستان اهواز، واقع در 29هزارگزی شمال باختری و 8هزارگزی خاور راه شوسهء مسجدسلیمان به لالی، دارای 50 تن سکنه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج6).

جاجة.

[جَ] (ع اِ) مهرهء بی قیمت فرومایه. (منتهی الارب). خرمهره. (مهذب الاسماء). ج، جاجات.

جاجی.

(ع اِ) جِ جوجو. (منتهی الارب). رجوع به جُوجُو شود.

جاجی.

(اِخ) دهی است به بحرین. (منتهی الارب).

جاجیم.

(اِ) رجوع به جاجم شود.

جاجیم بافی.

(حامص مرکب) عمل جاجیم باف. بافتن جاجیم. رجوع به جاجیم شود.

جاچ.

(اِ) تودهء غلهء پاک شده از کاه. (فرهنگ رشیدی) (فرهنگ نظام). چنانکه تودهء غلهء با کاه را خرمن گویند و بتازی صُبرة خوانند، و مبدّل جاش است. (فرهنگ نظام). رجوع به جاش شود.

جاچراغی.

[چَ / چِ] (اِ مرکب) جائی که در دیوار کنند نهادن چراغ را. محلی به دیوار برای نهادن چراغ. جائی که چراغ در آن نهند.

جاح.

(ع اِ) پرده. (منتهی الارب).

جاح.

[جاح ح] (ع ص) نعت فاعلی از جَحّ. گسترانندهء چیزی و کشندهء آن. (منتهی الارب).

جاحان.

(اِخ) نام رودی است به شام که آن را جیحان، جهان و جیحون نیز گویند.

جاحد.

[حِ] (ع ص) نعت فاعلی از جحد و جحود. منکر. انکارکننده با وجود دانستن. انکارکنندهء حق کسی با علم به آن. (منتهی الارب) (آنندراج).

جاحر.

[حِ] (ع ص) نعت فاعلی از جَحْر. پس مانده ای که رسیدن نتوانست. (منتهی الارب). المتخلّف الذی لم یلحق. (اقرب الموارد). || درآینده به سوراخ و نهان جای. ج، جواحر. (منتهی الارب).

جاحس.

[حِ] (ع ص) درآینده در چیزی. (از منتهی الارب). داخل. (از تاج العروس). || خراشندهء پوست. (از منتهی الارب). و رجوع به تاج العروس شود. || قاتل. کشنده: جَحَس فلاناً؛ کشت او را. (منتهی الارب). و رجوع به تاج العروس و رجوع به جاحش شود.

جاحش.

[حِ] (ع ص) خراشندهء پوست و بازبرندهء آن. || ستم کننده. || کوشش کننده. کوشا. (از منتهی الارب).

جاحظ.

[حِ] (ع ص) مرد [چشم] برآمده و بزرگ چشم. ج، جُحَّظ. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آنکه دیدهء وی بیرون خزیده بود. ج، جواحظ. (مهذب الاسماء). آنکه حدقهء چشم او بیرون آمده باشد. (آنندراج). چشم ورپُلغّیده.

جاحظ.

[حِ] (اِخ) عمروبن بحربن محبوب بن فزارة الکنانی البصری، مکنی به ابوعثمان و معروف به جاحظ. رئیس فرقهء معروف جاحظیه از فرقه های معتزله(1). وی در حدود سنهء 160 ه .ق . در بصره تولد یافت و در همانجا زندگی میکرد و درک خدمت اصمعی و ابی عبیده و ابی زید و غیر ایشان را نمود و از ایشان استفاده ها کرد و با بسیاری از نویسندگان و مترجمین فارسی و سریانی آمیزش داشت، و بیشتر عمر خود را در بصره گذراند و مانند علماء و ادباء زندگانی میکرد. او ببغداد بسیار سفر میکرد و در عهد وزارت محمد بن الزیات نزد وی رفت و بیشتر این مدت را در سرمن رأی مقیم بود. بعد از آن در بصره اقامت کرد تا در سنهء 255 ه .ق . به مرض فالج در همانجا وفات یافت.
وطواط گوید: جاحظ بدصورت و ناخوش منظر بود لیکن بسیار خوش خط بود و نیکو سخن گفتی. مسعودی در مروج الذهب آرد: در میان متقدمین و متأخرین فصیح تر از جاحظ شناخته نشده است. در معجم الادباء از ابوهفان نقل شده که گفت هرگز ندیدم و نشنیدم که کسی بیشتر از جاحظ دوستدار علوم باشد، زیرا هیچ وقت کتابی بدست وی نرسید مگر اینکه کاملاً آن را خواند تا جائی که دکانهای صحافان را اجاره میکرد و شب در آن میماند تا کتابها را مطالعه کند. ابن خلدون گفته است: در مجالس تعلیم از بزرگان شنیدیم که اصول فن ادب و ارکان آن چهار دیوان است و آنها عبارتند از: ادب الکاتب ابن قتیبه، کتاب الکامل مبرد، کتاب البیان و التبیین جاحظ و کتاب النوادر ابی علی القالی. و غیر از این چهار کتاب بقیهء کتب پیرو و فرع آنهاست. (معجم المطبوعات ستون 666). مؤلفات وی عبارتند از: 1- کتاب الاصنام که چاپ نشده است(2). 2- کتاب البخلاء که در آن گفتار و مذاکرات بخیلان و استدلالات آنان را مبنی بر پسندیده بودن بخل و امساک آورده است. و این کتاب از روی نسخهء اصلی آن که در آستانه بوده بتصدی استاد فان فلوتن در سنهء 1900 م. در لیدن چاپ شده. 3- البیان و التبیین. مؤلف در این کتاب اقسام بیان و احادیث و خطبه های بلیغ را با ذکر قسمتهای برجستهء آنها ذکر کرده و همچنین مذهب شعوبیه و طعن آنان را دربارهء خطباء و ابطال احتجاجات ایشان را در آن آورده است. جزء اول این کتاب با شرحی که حسن الفاکهانی و شیخ الزهری الغمراوی بر کلمات نامأنوس آن نوشته اند در سنهء 1311 ه .ق . در مطبعة العلمیه و جزء دوم آن در سال 1312-1313 ه .ق . و جزء سوم آن در سال 1333 ه .ق . در مطبعة الجالیه بطبع رسیده و مُحب الدین الخطیب نویسندهء روزنامهء المؤید متصدی طبع آن بوده و فهرستهائی برای آن ترتیب داده است و منتخباتی از البیان و التبیین از طرف مکتبة الرغائب در سال 1328 ه .ق . در مصر بچاپ رسیده است. 4- التاج فی اخلاق الملوک، که در دارالکتب المصریة با تصحیح و تحقیق علامه احمد زکی پاشا طبع شده است. رجوع شود به جامع التصانیف الحدیثة، جزء اول. 5- الحنین الی الاوطان که از بهترین تصنیفات اوست و در آن تمام لطیفه ها را جمع آوری کرده و آن را به وزیر محمد بن عبدالملک بن الزیات اهداء کرده است. این کتاب بتصحیح شیخ طاهر جزائری در سال 1333 ه .ق . در مطبعهء «المنار» بچاپ رسیده است. 6- کتاب الحیوان که بخرج محمد الساسی المغربی در هفت جزء بچاپ رسیده که جزء اول و دوم آن در مطبعة الحمیدیة المصریه در سال 1323 ه .ق . و جزء سوم تا هفتم آن در 1324-1325 ه .ق . در مطبعة «التقدم» چاپ شده است. 7- رسائل الجاحظ. مجموع رسائل وی میباشد که عبارتند از: 1- فی الحاسد و المحسود. 2- فی مناقب الترک و عامة جندالخلافة. 3- فی فخرالسودان علی البیضان. 4- فی التربیع و التدویر. 5- فی تفضیل النطق علی الصمت. 6- فی مدح النجار و ذم عمل السلطان. 7- فی العشق و النساء. 8- فی الوکلاء. 9- فی استنجازالوعد. 10- فی بیان مذاهب الشیعة. 11- فی طبقات المغنین. که در سال 1324 ه .ق . در مصر به هزینهء محمد الساسی بچاپ رسیده است. سه رساله از این رسائل: 1- رسالة فی مناقب الترک و عامة جندالخلافة که آن را برای فتح بن خاقان نوشته است. 2- کتاب فخرالسودان علی البیضان. 3- کتاب التربیع و التدویر، بتصدی فان فلوتن در سال 1903 م. بچاپ رسیده است. 8- سلوة الحریف بمناظرة الربیع و الخریف. که با کتاب «مسامرة الضیف» تألیف شیخ ابی بکربن محمد عارف خوقیر بچاپ رسیده است. 9- الفصول المختارة من کتب ابی عثمان الخ. این کتاب در حاشیهء کتاب الکامل تألیف مبرّد در سال 1324 ه .ق . در مطبعة التقدم بچاپ رسیده است. 10- فضائل الاتراک، رساله ای است که در عنوان آن چنین آمده است: «این رساله را نویسندهء متفرد خبیر ابوعثمان عمروبن بحر الجاحظ در فضائل ترکان و خصوصیات آنان از شجاعت و بلندهمتی و نیک آزمونی در خدمت به اسلام برای فتح بن خاقان وزیر متوکل نوشته است». و این رساله یک بار بطور کامل در مطبعة العمومیة در سال 1898 م. بچاپ رسیده و یکبار هم ضمن رسائل جاحظ چاپ شده است. 11- المحاسن و الاضداد و العجائب و الغرائب که با حاشیه ای به زبان فرانسه به تصدی فان فلوتن نوشته شده در سال 1898 م. در لیدن بچاپ رسیده(3)و در سال 1332 ه .ق . در مطبعة العمومیة نیز چاپ شده است(4). (معجم المطبوعات). و او راست: کتاب نظم القرآن و کتاب المسائل فی القرآن. (الفهرست ص57). و کتاب التعبیر. (کشف الظنون ج1 ص291). و کتاب ردالنصاری. (کشف الظنون ج2 ص389).
مؤلف معجم الادباء آرد: عمروبن بحربن محبوب ابوعثمان الجاحظ، مولای ابی القلمس عمروبن قلع الکنانی که یکی از نسابین است، میباشد. و یموت بن المزرّع گفته است که جاحظ خال «اُمی» است و جد وی فزاره است. وی سیاهی بود که برای عمروبن قلع الکنانی شترچرانی میکرده و ابوالقاسم البلخی گفت وی کنانی و اهل بصره است. هوش و سرعت انتقال و حافظهء او به پایه ای بود که قدرش بالا گرفت و آوازه اش شیوع یافت و مرزبانی گوید که المادّی حکایت کند کسی که جاحظ را دیده بود که در سیحان(5)نان و ماهی میفروخت نقل کرد که جاحظ گفت: من از ابونواس یک سال بزرگترم و در اول سال 150 ه . ق. تولد شده ام و او در آخر آن سال. وی در سال 255 در زمان خلافت المعتز باللّه درگذشت و متجاوز از نود سال عمر داشت. او از ابی عبیده و اصمعی و ابی زید الانصاری استماع حدیث کرده، و نحو را از ابوالحسن اخفش که دوست وی بود تعلیم گرفت، و علم کلام را از نظام آموخت، و فصاحت را شفاهاً از عرب فراگرفت. مرزبانی گوید که ابوبکر احمدبن علی گفت: ابوعثمان جاحظ از اصحاب نظام بود و در علم کلام تبحر و اطلاعات وسیعی داشته و در ضبط حدود آن بشدت میکوشید و از داناترین مردم در این علم و علوم دیگر دینی و دنیوی بوده است، و او را کتابهای مشهور و پرارزش بسیاری است که در نصرت دین و حکایت مذهب مخالفین و آداب و اخلاق و اقسام فنون تألیف کرده است و این کتابها میان مردم معروف و قدر و ارزش آن را میدانند. و چون شخص عاقل ممیز دربارهء کتب وی تدبر کند میفهمد که کتابهای او در پرورش عقل و آماده ساختن اذهان و معرفت اصول علم کلام بی نظیر هستند. وی در میان علمائی که آشنا به احوال رجال هستند و تمیز بین امور میدهند چه معتزله و چه غیر ایشان مقام بلند و مرتبهء ارجمندی دارد. او از ملازمین و خاصان محمد بن عبدالملک بوده است. (معجم الادباء ج16 صص74 - 76). از آراء وی اینکه میگوید: علوم و معارف ضروری و طبیعی است و هیچکدام از افعال عباد، اکتسابی او نیست و با ثمامة بن اشرس در اینکه مردم را جز اراده عملی نیست، هم عقیده بود، و این عقیده موجب و مستلزم آن است که عبادات از قبیل نماز، روزه، جهاد، حج، عمره و جز اینها و همچنین معاصی از قبیل ربا، شرب خمر و امثال اینها از اعمال عباد نباشد، زیرا اینها اراده نیستند بلکه کار و فعل هستند بنابراین ثواب و عقاب بر اعمال معنی ندارد. (الانساب سمعانی). رجوع به الانساب شود. مشیرالدولة آرد: وی تألیفات بسیار دارد از جمله «البیان و التبیین». در این کتاب اقسام بیان و برگزیدهء احادیث و خطبه ها را جمع کرده. در جاهائی از این کتاب میتوان اطلاعاتی راجع به کتب دورهء ساسانی و غیره بدست آورد. مسعودی در مروج الذهب او را افصح نویسندگان سلف دانسته و ابن خلدون از قول شیوخ زمان خود کتاب او را ستوده است. جاهائی از این کتاب اطلاعات وسیعی راجع به دورهء ساسانی به ما میدهد. (ایران باستان ج1 ص101). و رجوع به روضات الجنات ص503 و عیون الاخبار و تاریخ الخلفاء و کشف الظنون شود. صاحب اسماءالمؤلفین آرد: آثار جاحظ: اخلاق الشطار. اخلاق الملوک. البیان و التبیین. تحصین الاموال. جوابات کتاب المعرفة. حانوت عطار. الرد علی اصحاب الالهام. الرد علی المشبة. ردالنصاری. رسالة فی الحسد. سحر البیان. سلوة الحریف بمناظرة الربیع و الخریف. عناصر الادب. فضیلة المعتزلة. کتاب آی القرآن. کتاب الابل. کتاب الاخبار. کتاب الاخوان. کتاب الاستبداد و المشاورة فی الحروب. کتاب الاستطاعة. کتاب الاصنام. کتاب الاعتزال. کتاب الامامة. کتاب الامثال. کتاب الامصار. کتاب الانس و السکن. کتاب البخلاء. کتاب البغل. کتاب البلدان. کتاب التربیع. کتاب التسویة بین العرب و العجم. کتاب التعبیر. کتاب التفکر و الاعتبار. کتاب الجواری. کتاب الحجر و الفتوة. کتاب الحزم و الجزم. کتاب الحیوان. کتاب الخطاب فی التوحید. کتاب الدلال. کتاب السلطان. کتاب السلوک. کتاب السودان. کتاب الشارب و المشروب. کتاب الصرحاء و الهجناء. کتاب صناعة الکلام. کتاب الصولجان. کتاب الطبایع. کتاب الطفیلیین. کتاب العثمانیة. کتاب العُرْس و العرائس. کتاب الفتیان. کتاب الفخر بین عبد شمس و بنی مخزوم. کتاب فخر القحطانیة و العدنانیة. کتاب القرآن. کتاب اللصوص. کتاب المحاسن و الاضداد. کتاب المزاح و الجد. کتاب المعرفة. کتاب المعلمین. کتاب المغنیین. کتاب مناقب ضدالخلافة و فضائل الاتراک. کتاب الناشی و المتلاشی. کتاب النبی و المتنبی. کتاب النجم و جوابه. کتاب النرد و الشطرنج. کتاب النساء. کتاب الوعد. کتاب الوکلاء و المتوکلین. کتاب الهدایا. مسائل کتاب المعرفه. معانی القرآن. مقالة فی اصول الدین. نظم القرآن. نقض الطب. نوادر الجن. (اسماء المؤلفین ستون 802 - 803).
(1) - الانساب سمعانی ص118، معجم الادباء 6-561، الانباری ص 254، ابن خلکان 1-490، روضات الجنات ص503، سرح العیون در شرح رسالهء ابن زیدون چ بولاق ص133.
(2) - در فهرست «زنکر» ذکر شده است که این کتاب در سنهء 1245 ه .ق . در بولاق چاپ شده و این اشتباه است. مؤلف مزبور اشتباهات بسیار مرتکب شده است که صاحب اکتفاء القنوع بدون اینکه آنها را مرتب سازد، نقل کرده است ولی خود «زنکر» در مقدمهء فهرست گفته: بسیاری از کتابهائی که در قسطنطنیه و بولاق طبع شده است به استناد گزارشها و شروحی که از طرف بارون هامر و مسیو پیانکی، به او رسیده نقل کرده است و از جملهء اغلاط آن آنکه ذکر کرده که رحلة رفاعه بک در سنهء 1230 ه .ق . چاپ شده و همچنین جغرافی کوچک او. در صورتی که رفاعه بک پیش از 1246 ه .ق . به پاریس مسافرت نکرده و ظاهراً وی بسال 1830 م. بدانجا سفر کرده و زنکر آن را در 1230 ه .ق . نقل کرده و صاحب اکتفاء القنوع آن را تحریر نموده است (ص408) و همچنین جغرافی کوچک او در سال 1820 م. چاپ شده است نه در 1230 ه . ق..
(3) - Le Livre des beautes et des antitheses. texte ar. Publie par G.
Van Vloten.
(4) - گفته اند این کتاب منسوب به جاحظ است و انتسابش ثابت نشده است.
(5) - نهری است در بصره.

جاحظتان.

[حِ ظَ] (ع اِ) دو حدقهء چشم. (منتهی الارب) (آنندراج).

جاحظ ثانی.

[حِ ظِ] (اِخ) محمود خوارزمی(1). مردی فیلسوف و ادیب و فاضل بود که از محضر حکیم ابوالبرکات استفاده کرد و در حدود سنهء پانصد و نوزده بنوعی سوداء مبتلا شد و در یکی از شبهای زمستان با کارد خودکشی کرد. (تتمهء صوان الحکمه ص160). و رجوع به محمود خوارزمی الفیلسوف شود.
(1) - یاقوت وی را «محمودبن عزیز العارضی ابوالقاسم الخوارزمی ملقب بشمس المشرق» نوشته و گفته است که زمخشری او را جاحظ ثانی خواندی بسب کثرت حفظ و فصاحت لفظ او. بقول یاقوت وی خود را در اوائل سنهء 521 ه .ق . بکشت.

جاحظ خراسان.

[حِ ظِ خُ] (اِخ) ابوزید احمدبن سهل بلخی (234 - 322 ه .ق .). حکیم و عالم معروفی بود که در بلخ میزیست. و اشعار زیر را در رثاء جعفرالحجة گفته است:
انّ المَنیة رامتنا باسهُمِها
فاوقعت سهمها المسموم بالحسن
ابومحمد الاعلی فغادره
تحت الصفیح مع الاموات فی قَرَن
یا قبر ان الذی ضمنت جثته
من عصبة سادة لیسوا ذوی اَفن
محمد و علی ثم زوجته
ثم الحسین ابنه و المرتضی الحسن
صلی الاله علیهم و الملائکة ال
مقربون طوال الدهر و الزمن.
(مقدمهء بیان الادیان ص ه از معجم الادباء ج1 صص151 - 152). و رجوع به ابوزید احمدبن سهل بلخی شود.

جاحظة.

[حِ ظَ] (ع ص) چشم بیرون رونده و بزرگ شده: عین جاحظة؛ چشم بیرون آمده و بزرگ. (از منتهی الارب).

جاحظیة.

[حِ ظی یَ] (اِخ) فرقه ای از معتزله اصحاب عمروبن بحر الجاحظ بودند که میگفتند همهء معارف ضروریست و در هیچیک از ما بندگان خدای اراده نیست و ارادهء بندگان در اعمال عدم لهو باشد و به آنچه میکند دانا باشد و سهو از خود دور دارد. اما ارادتی که متعلق به عقل است غیر میل نفس بدان چیز است و گفته اند اجسام را طبایع مختلف است و آنها را آثار مخصوص باشد، چنانکه طبیعیون از فلاسفه قائل بدین قول شده اند، و انعدام جواهر از ممتنعات باشد. و اعراض تبدیل یابند، اما جواهر بر حال خود باقی مانند چنانکه در هیولی گفته شده است. و آتش اهل آتش را بسوی خود میکشاند نه اینکه حق تعالی دوزخیان را در آتش اندازد. و نیکی و بدی از کردار بنده است. و قرآن جسدیست که گاهی بصورت مرد و گاهی بصورت زن درآید. (از شرح مواقف) (تعریفات جرجانی) (بیان الادیان).

جاحل.

[حِ] (اِخ) ابومحمد صدفی. از راویان است و ابن ربیع گفته است تا آنجا که من میدانم بجز اهل مصر کسی از وی روایت نکرده است. (حسن المحاضره فی اخبار مصر و القاهره ص85).

جاحل.

[حِ] (ع ص) نعت فاعلی از جَحْل.بر زمین زننده: جحَله؛ بر زمین زد او را. (منتهی الارب).

جاحمة.

[حِ مَ] (ع ص) چشمی که بازمانده باشد: عین جاحمة؛ چشم وامانده. (منتهی الارب) (آنندراج).

جاحن.

[حِ] (ع ص) نعت فاعلی از جَحْن. کسی که بر عیال خود تنگ گیرد از بخل یا از تنگدستی. امساک کننده. تنگ گیرنده بر عیال از تنگدستی یا بخل. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

جاحون.

(ع ص، اِ) جِ جاحی در حالت رفع. رجوع به جاحی شود.

جاحی.

(ع ص) حاذق. دانا. || نیکو نمازگزارنده. (منتهی الارب).

جاحین.

(ع ص، اِ) ج جاحی در حالت نصب و جر. رجوع به جاحی شود.

جاخ.

[جاخ خ] (ع ص) کسی که از جائی بجائی شود. || کسی که شکم خود را بلند کند. || کسی که هر دو بازو را در سجده باز دارد. || درازکشنده با تمکن و استرخاء. کسی که با نرمی و سستی دراز کشد. (منتهی الارب).

جاخاکستری.

[کِ تَ] (اِ مرکب) ظرفی که خاکستر (سیگار و نحو آن) در آن ریزند. جائی که خاکستر در آن خالی کنند.

جاخالی با.

(اِ مرکب) (بجای جاخالیِ بنا) هدیه ای که مقیم مسافر را فرستد نشانهء تأثر و اندوه وی در فراق او. آنچه برسم هدیه فرستند کسی را که از جائی بشده است.

جاخالی رفتن.

[رَ تَ] (مص مرکب)بدیدار خانوادهء مسافر رفتن پس از سفر کردن کسی از خانواده.

جاخالی کردن.

[کَ دَ] (مص مرکب)خود را کنار کشیدن. خود را جمع کردن.

جاخر.

[خِ] (ع ص) وادی فراخ. (منتهی الارب).

جاخسوک.

(اِ) داس را گویند که با آن غله درو کنند. (برهان قاطع) (انجمن آرا). و بهندی درانتی وهنسیا نامند. (آنندراج) :
ای خواجه گر(1) بزرگی اشغال نی ترا
بردار جاخسوک و برو می درو حشیش.
شهید (از انجمن آرا)(2).
به جاخسوک بزه کشتزار طاعت خویش
بدست خویش درو کرده ام هزاران آه.
حکیم ترتری (از انجمن آرا).
رجوع به جاخشوک و جاغسوک شود.
(1) - ن ل: با.
(2) - در لغت فرس اسدی چ اقبال ص294 این بیت بنام شهید در ماده جاخشوک آمده. اینچنین:
ای خواجه گر بزرگی و اشغال نی ترا
برگیر جاخشوک و برو می درو حشیش.

جاخشوک.

(اِ) داس(1). آلتی است که زراعت با آن درو کنند. (لغت فرس اسدی) :
ای خواجه گر بزرگی و اشغال نی ترا
برگیر جاخشوک و برو می درو حشیش.
دقیقی(2).
رجوع به جاخسوک شود.
(1) - داسگاله. (در نسخه ای از لغت فرس اسدی).
(2) - این شعر را بعضی به شهید نسبت داده اند وبجای جاخشوک، جاخسوک آورده اند. (رجوع به جاخسوک شود) و در لغت فرس اسدی به دقیقی نسبت داده شده است.

جاخوانی.

[خوا / خا] (اِخ)(1) نام ایستادنگاه آبی است در ناحیهء رویدشت. در ترجمهء محاسن اصفهان در ذیل بیان نواحی اصفهان و رویدشت چنین آمده: «به اقصای آن [رویدشت] زمینی هست مبسوط بر مسافتی مضبوط که آن هجده فرسنگ است در دو فرسنگ و بر آنجا مفیضی معروف به گاوخوانی، خاصیت آن ابتلاع فواضل آبهای زندرود اصفهان و اراقت آن بر هشتادفرسنگی زمینها و صحراهای کرمان به حیثیتی که معظم بلاد و معتبر امهات مواضع آن در تکثر ارتفاعات و توفر زراعات و غرس سایر اشجار میوه دار و غیر میوه دار از گل و سرو و بید و چنار و نباتات و ریاحین بهار کلی اعتماد و اصلی اعتبار مد و جزر آن را استظهار دارد و هرگه که خبر غزارت آب گاوخوانی و ایام مد آن بحد کرمان صورت انتشار یابد، تمامت اهالی آن حدود چون ایام عید نوروز و مراسم تفریح و تماشا رخت طرب بدوش نشاط به بساط شادکامی کشند و مژدگانی آن حال در امیدواری آن سال از فراخ نعمتی و خوش عیشی و شادکامی به یکدیگر دهند و آن سال به خوشدلی و رفاهیت و آسایش گذرانند». (ترجمهء محاسن اصفهان ص35 و 36). و رجوع به متن عربی محاسن اصفهان مافروخی اصفهانی ص16 و 48 و رجوع به گاوخانی در همین لغت نامه شود.
(1) - در ترجمه محاسن اصفهان گاوخوانی ضبط شده است.

جا خوردن.

[خوَرْ / خُرْ دَ] (مص مرکب)از دیدن امری غیرمنتظر تعجب کردن. خود را مغلوب دیدن.

جا خوش کردن.

[خوَشْ / خُشْ کَ دَ](مص مرکب) جا خوش کردن در جائی؛ اقامت آنجا را پسندیدن. || بمزاح، در جائی که عادةً بسیار نباید ماندن دیر ایستادن.

جاد.

[جادد] (ع ص) کوشنده در کار. (منتهی الارب). ضد هازل. (اقرب الموارد).

جاد.

(اِخ) (بمعنی نیکوطالع) پسر هفتمین و بزرگترین اولاد زلفه است که کنیزک لیه زوجهء یعقوب بود. (سفر پیدایش 30:11). (قاموس کتاب مقدس).

جاد.

(اِخ) یکی از رفقای داود که مورخ و وقایع نگار مملکت او بود (اول تواریخ ایام 29:29) و در وقتی که وی در مغارهء عدّلام متواری بود جاد بنزد او شد (اول سموئیل 22:5) و پس از آن مشیر درگاه داود گردید (دوم سموئیل 24:11 و 13 و اول تواریخ ایام 19:21) اسم او در ایام حزقیای پادشاه نیز مذکور است (دوم تواریخ ایام 29:25) اما نصیب سبط جاد در طرف شرقی اردن در شمال نصیب راوبین و بجنوب نصیب منسی واقع بود. حدودش از طرف مشرق از اردن تا عروعیر می کشید و اراضیش شامل کوه جلعاد و نصف زمین بنی عمون بود (انجیل متی 3:13 و صحیفهء یوشع 13:25) و شهرهای معروف آن راموت، جلعاد، محنایم، حشبون و عروعیر میباشد. هنگامی که اسرائیلیان در دشت بودند سبط جاد همواره با سبط شمعون و راوبین بجنوب چادر جماعت چادر میزدند و چون برحسب وعدهء الهی به زمین مقدس داخل شدند، سبط جاد و راوبین تمامی مراتعی را که بمشرق اردن بود متصرف شدند. مردان این طائفه بصولت و خدمت و جنگجوئی و فتح و ظفر معروف شدند (اول تواریخ ایام 12:8) و هم دو تن از اینان که یکی برزلای (دوم سموئیل 17:27) و دیگری ایلیا میباشد (اول پادشاهان 17:1) بسیار مشهور بودند. (قاموس کتاب مقدس).

جا دادن.

[دَ] (مص مرکب) نهادن چیزی را در جائی. هشتن. مقام دادن. وضع کردن. نصب کردن. منصوب کردن.

جادار.

(نف مرکب) فراخ. وسیع. متسع.

جاداری.

(حامص مرکب) فراخی. وسعت. گشادگی. اتساع.

جا داشتن.

[تَ] (مص مرکب) گنجایش داشتن. ظرفیت داشتن. وسعت داشتن. || نگاهبان ساختن. کسی را به نگاهبانی گماشتن :
بنوبت تو جا دار از پاسبان
کسانی که هم گرد و هم پهلوان.اسدی.

جادالمولی.

[دُلْ مَ لا] (اِخ) لقب شیخ محمد بن معدان مشهور به جادالمولی شافعی الحاجری الاسنوی. وی مجاور الازهر بود و در درس مشایخ و اساتید حاضر میشد و ملازم شیخ عبدالله شرقاوی و از متخرجین درس اوست و او مواظبت بر مجالس ذکر داشت و طریقهء خلوتیه را از او آموخت و تاج از وی گرفت و در خطبه های جمعه و اعیاد در جامع الازهر حاضر میشد. وی در حدود چهل سالگی بسال 1229 ه .ق . درگذشت. از تألیفات اوست: الکواکب الزهریه فی الخطب الازهریه که معروف به دیوان یا خطبه های جادالمولی است و بسال 1285ه .ق . چاپ سنگی شده و در سال 1305 ه .ق . در مطبعهء عبدالرزاق بچاپ سربی بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات ستون 669 - 670).

جادب.

[دِ] (ع ص) دروغگوی. کاذب. (منتهی الارب) (آنندراج). || عیب کننده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

جادر.

[ ] (اِخ) (به عبری مکان دیواردار) دور نیست که همان جدور (دوم صحیفهء یوشع 12:13) باشد. (قاموس کتاب مقدس). و رجوع به جدور شود.

جادس.

[دِ] (ع ص) زمین بی عمارت و بی زراعت. || آثار محوشده. (منتهی الارب). || خون خشک. (اقرب الموارد). || درشت از هر چیزی. (منتهی الارب).

جادسة.

[دِ سَ] (ع ص) زمین بی عمارت و بی زراعت. زمین بایر یا زمینی که هیچ نرویاند. (منتهی الارب). ج، جوادس. (منتهی الارب) (آنندراج).

جادشت.

[دَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان فیروزآباد واقع در 9هزارگزی جنوب خاور فیروزآباد کنار راه عمومی فیروزآباد به قیر و کارزین. این ده در جلگه واقع و هوای آن معتدل است و 613 تن سکنه دارد. آب آن از قنات، محصول آن غلات، شغل اهالی زراعت و صنایع دستی، جاجیم بافی و گلیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج7). و رجوع به مرآت البلدان ج4 ص27 شود.

جادع.

[دِ] (ع ص) برندهء بینی. (منتهی الارب). قاطع انف. (از اقرب الموارد). || بازداشت کننده. به زندان کننده. (منتهی الارب).

جادف.

[دِ] (ع ص) شتابنده و گام کوتاه زننده: ظبی جادِف؛ آهوی گام کوتاه زننده و تیزرونده. ج، جوادف. (منتهی الارب).

جادل.

[دِ] (ع ص) بچه آهو و جز آن قوت گرفته و برفتارآمده. (منتهی الارب). || غلام جادل؛ کودک سخت و باقوت گشته. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، جَوادِل. (مهذب الاسماء).

جادنگو.

[دَ] (اِ) کسی را گویند که هرچه پارسیان زردشتی نذر و نیاز آتش خانه و هیربُدان و موبدان و دستوران کرده باشند، گرفته بمصرفش رساند. (آنندراج) (برهان قاطع) (انجمن آرا)(1).
(1) - jadango (پازند)، datogub، سانسکریت yachanakara بمعنی میانجی، واسطه. «مینوخرد، چاپ وست، سال 1871 م. ص112 - 113». نیبرگ ذیل nishtavanakپهلوی گوید: پازند jadango شکلی است از yatak-gob (= میانجی، واسطه) «نیبرگ 162». «در بیست و سیم (از قواعد دین زردشت) با درویش و مسکین و غنی نیکوئی کند. و جادنکویی کند و جادنکوی آن است که بهدینان آنچه نذر آذرکده و ارباب استحقاق کرده باشند آن شخص بمصرف رساند.» «دبستان المذاهب 94». (حاشیهء برهان چ معین).

جادو.

(ص، اِ) جادوی. آنکه جادو کند. افسونگر. جادوگر. عامل سحر. ساحر. صاحب آنندراج چنین آرد: جادو ساحر باشد و جادوی ساحری و سحر کردن و عوام سحر را جادوی دانند و ساحر را جادوگر خوانند و این غلط است، چیزهای غریب را که خلاف عادت طبع است جادوئی و سحر گویند و آن را سحر حلال خوانده اند. صاحب غیاث گوید که فی الواقع در کلام قدما جادو بمعنی ساحر است و در کلام شعرای معتبر هند مثل امیرخسرو و فیضی و شاعران متأخرین ایران جادو بمعنی سحر و جادوگر بمعنی ساحر بیش از آن است که تعداد توان کرد، پس تغلیط این هردو لفظ بر سبیل اطلاق درست نباشد و از اینجاست که در برهان جادو بمعنی سحر و ساحر هردو آمده. (آنندراج). حابِل. مُعَقّد. طَبّ. طِبّ. جِب. (منتهی الارب) : گفتم این کار جرجیس جادوی نیست که اگر جادوستی مرده زنده نتوانستی کرد. (تاریخ بلعمی).
به زلف تنگ ببندد بر آهوی تنگی
به دیده دیده بدوزد ز جادوی محتال.
منجیک.
تو گفتی که من بدزن و جادویم
ز پاکی و از راستی یکسویم.فردوسی.
چو فردا تو در منزل آئی فرود
به پیشت زن جادو آرد درود.فردوسی.
چه جادو چه دیو و چه شیر و چه پیل
چه کوه و چه هامون چه دریای نیل.
فردوسی.
کجا آن کمین و کمان و کمند
که کردی بدو دیو و جادو به بند.فردوسی.
او به می دادن جادوست، به دل بردن چیر
چیزها داند کردن بچنین باب اندر.فرخی.
گرفتم عشق آن جادو، سپردم دل بدان آهو
کنون آهو وشاقی گشت، و جادو کرد اوشاقش.
منوچهری.
امیر ناچار از این تنگدل میشد و آن نه چنان بود که میگفتند که سباشی نیک احتیاط میکرد چنانکه ترکمانان او را سباشی جادو میگفتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص546).
همانگه زن جادوی پرفسون
که بُد دایه مه را و هم رهنمون.اسدی.
زن جادوست جهان من نخرم زرقش
زن بود آنکه مر او را بفریبد زن.
ناصرخسرو.
بگریزد او ز تو چو تو فتنه شوی بر او
پرهیز دار زین زن جادوی مدبره.
ناصرخسرو.
در دست زمان سپید شد زاغت
کس زاغ سپید کرد جز جادو.ناصرخسرو.
جادوی زمانه را یکی پر است
زین سوش سیه، سپید دیگر سو.
ناصرخسرو.
نگه کن که با هرکس این پیر جادو
دگرگونه گفتار و کردار دارد.ناصرخسرو.
منم آن جادوی سخن که بنظم
آرم اندر خزان به طبع بهار.مسعودسعد.
با خود گفتم اگر بر دین اسلاف بی ایقان و تیقن ثبات کنم همچون آن جادو باشم که بر آن نابکاری مواظبت مینماید. (کلیله و دمنه). ای نابکار جادو این چه سخن است. (کلیله و دمنه).
جادوئی کردن جادوبچه آسان باشد
نبود بط بچه را اشنهء دریا دشوار.
انوری (دیوان چ تبریز ص117).
در دخمهء چرخ مردگانند
زین جادوی دخمه بان مرا بس.خاقانی.
در این منزل ز سربازی پناهی ساز خاقانی
دو ره پر لشکر جادوست نتوان بی عصا رفتن.
خاقانی.
چنان جادوی بخل را بسته جودت
که جادو زبان را به نیرنگ بسته.خاقانی.
زآن زلف و غمزه چهرهء همچون بهشت تو
آرامگاه جادو و مأوای کافر است.
ظهیر (از شرفنامهء منیری).
که جادوئی است اینجا کاردیده
ز کوهستان بابل نورسیده.نظامی.
ز افسونگران چند جادوی چست
کز ایشان شدی بند هاروت سست.نظامی.
مرا با جادوئی هم حقه سازی
که برسازد ز بابل حقه بازی.نظامی.
گفتند شبی به کعبه میروی. گفت جادوئی در شبی از هند به دماوند میرود. (تذکرة الاولیاء عطار).
من به جادویان چه مانم ای جُنب
که ز جانم نور می گیرد کتب.مولوی.
من به جادویان چه مانم ای وقیح
کز دمم پررشک میگردد مسیح.مولوی.
همشیرهء جادوان بابل
همسایهء لعبتان کشمیر.سعدی.
ج، جادوان :
چو خم در دوال کمند آورم
سر جادوان را ببند آورم.فردوسی.
همه جادوان را شکستی به گرز
بیفروختی تاج شاهان به برز.فردوسی.
چو رستم ز مازندران گشت باز
شه جادوان رزم را کرد ساز.فردوسی.
ز هیچ گونه بدو جادوان حیلت ساز
بکار برد ندانند حیلت و نیرنگ.فرخی.
و جادوان با او گرد شدند و او جادو بود تدبیر کرد که اینجا علف هست و حصار محکم عجز نباید آورد تا خود چه باشد. (تاریخ سیستان ص36).
باید دانست که جمع جادو به جادوان برخلاف قیاس است، چه طبق دستور زبان فارسی کلماتی که به واو ماقبل مضموم ختم میشوند هنگام جمع باید «یائی» به آخر افزوده سپس علامت جمع درآورند مانند: جنگجویان و سخنگویان، جمع جنگجو و سخنگو. پس جمع جادو بصورت مزبور استثنائی است. رجوع به قاعده های جمع دکتر معین ص10 شود. || سحر و ساحری. (برهان). جادوگری. طلسم. عمل سحر. در برهان قاطع چ معین در ذیل این کلمه چنین آمده: «در اوستا یاتو(1)ساحر و در هندی باستان(2) خیال، سحر. و در پهلوی جاتوک(3) جاتوکیه(4) جادوی و در ارمنی دخیل جتوک(5) و در بسیاری از مواضع اوستا یاتو= جادو، به گروه شیاطین ساحر و گمراه کنندگان و فریبندگان اطلاق شده :
به هر حمله ای جادوی زان سران
زمین را سپردی به گرز گران.فردوسی.
|| فردوسی «جادو» را غالباً بجای «دروند» پهلوی و پازند و دروغ پرست و پیرو دیویسنا آرد. امروز جادو به معنی سحر و جادوگر بمعنی ساحر استعمال میشود. و در مزدیسنا چنین آمده: جادو در اوستا یاتو «yatu» و در پهلوی یاتوک «yatuk» آمده بمعنی سحر و ساحری (که در مزدیسنا بشدت تحریم شده). از جادوان اغلب گروه شیاطین و گمراه کنندگان اراده شده است. فردوسی، جادو را در این موارد بجای «دروند» پهلوی و پازند و بمعنی دروغ پرست و پیرو دیویسنا استعمال میکند. (مزدیسنا تألیف معین ص392) :
جادو نباشد از تو به تنبل سوارتر
عفریت کرده کار ز تو کرده کارتر.
دقیقی.
سخن رفت چندی ز افسون و بند
ز جادو و اهریمن پرگزند.فردوسی.
چپ و راست گفتن که جادو شده ست
به آورد تا زنده آهو شده است.
فردوسی.
همه نره دیوان و افسونگران
برفتند جادو سپاهی گران.فردوسی.
چه کند کار جادویِ فرعون
کاژدهائی شد این عصای کلیم.
ابوحنیفهء اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 487).
چه جادوئی است نگوئی مرا تو اندر تیر
که هر دو مه شود از آفتاب خاکستر.
مسعودسعد.
آری بنای جادوی فرعون از جهان
ثعبان اسود و ید بیضا برافکند.خاقانی.
سحر بابل گرت پسند نشد
سوی جادوی بی نماز فرست.خاقانی.
از دلت ترسم بگاه صلح از آنک
سر بشکر می برد جادوی تو.خاقانی.
|| کنایه از چشم :
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا
فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول.
حافظ.
|| مجازاً، دلفریب و بیشتر شاعران این معنی را در وصف چشم معشوقه بکار برده اند :
صد هزاران آدمی از راه برد
مردم آن نرگس جادوی تو.عطار.
|| مجازاً، محیل. مکار :
وآنگاه یکی زرگرک زیرک جادو
بآژیر(6) بهم بازنهاده لب هر دو.منوچهری.
- ضحاک جادو؛ ضحاک که به صفت ساحر متصف بود :
دگر آنکه از تخمهء او بود
ز پیوند ضحاک جادو بود.فردوسی.
فریدون ز کاوه سرافراز گشت
که با تخت و دیهیم دمساز گشت
چو پیوند ضحاک جادو بخست
فریدون کمر بر میانش ببست.فردوسی.
ابر کتف ضحاک جادو دو مار
برست و برآورد ز ایران دمار.فردوسی.
کنم جای ضحاک جادو تهی
گَرَم هفت کشور بشاهنشهی.(گرشاسب نامه).
- امثال: جادو رفتار آدمی است؛ جادو رفتار زن است؛ یعنی با رفتار نیک شوی و کسان را مهربان توان کرد. سحر و جادو بیهوده است. (امثال و حکم دهخدا).
جادو زبان آدمی است؛ جادو زبان زن است؛ یعنی سحر و جادو نتیجه نبخشد بلکه دل مردمان یا شوهر را با گفتار و اخلاق خوش بدست توان آورد. (امثال و حکم دهخدا).
(1) - yatu.
(2) - yatu.
(3) - jatuk. (yatuk یاتوک هم خوانده می شود).جادوئی (4)- jatukih.
(5) - jatuk. (6) - ن ل: بازر.

جادو.

[دَ] (اِخ) نام قبیله ای است که در هند میزیسته اند. ابوریحان هنگام شمارش ابواب کتاب بهارات گوید: الخامسة عشر موسل و هو تقاتل جادَوْ قبیلة باسدیو. (تحقیق ماللهند ص64 س 18 - 19). و نیز همو در ذکر باسدیو و حروف بهارات (بهارث) از اساطیر هند باستان گوید: و لم یبق غیر الاخوة الخمسة فانصرف حینئذ باسدیو الی مرکزه و ماتَ هو و قبیلته المعروفة بجادَو الاخوة الخمسة قبل تمام السنة. (تحقیق ماللهند ص201 س 17 - 18). و نیز در ذکر همین اساطیر چنین آرد: و اما البرادة فانها انبتت بردیا و جاء جادَو الیها و شدوا منها حزَماً للجلوس و شربوا فوقعت.... (تحقیق ماللهند ص203 س 5 - 6).

جادوا.

(اِخ) شهر بزرگی است در کوه نفوسه از ناحیهء افریقا و در آنجا بازارها و یهودی بسیاری است. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).

جادوان.

(اِخ) نام دهی است از دههای ناحیهء جی اصفهان. در نزهة القلوب چنین آمده: اول ناحیت جی در نواحی شهر باشد هفتاد و پنج پاره دیه. و طهران و ماربانان و جادوان و شهرستان که آن را شهرنو اصفهان خوانده اند و اسکندر رومی ساخته و فیروز ساسانی تجدید عمارتش کرده، معظم قرای آن است. (نزهة القلوب مقالهء 3 ص50).

جادوانه.

[نَ / نِ] (ص نسبی) (از: جادو + انه، پسوند نسبت) جادومانند. چیزی که عمل آن مانند عمل جادوست. جادو چشمانی که بیننده را تسخیر کند. همچون عمل جادوگر :
آن چشم جادوانهء عابدفریب بین
کش کاروان حسن بدنباله میرود.حافظ.
قیاس کردم و آن چشم جادوانهء مست
هزار ساحر چون سامریش در گله بود.
حافظ.

جادوئی.

(حامص) سحر و ساحری. (آنندراج). سحر. جادوگری. عمل جادوگر. تُوَلَه. تِوَلَه. (منتهی الارب). جِبت. طِبّ. طُبّ. طَبّ. طُلاوة. طَلاوة. طِلاوة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) :
جادوئیها کند شگفت و عجیب
هست و استاش زند و استانیست.خسروی.
چو بهرام آواز خسرو شنید
باندیشه آن جادوئیها بدید.فردوسی.
یکی جادوئی ساخت بامن بجنگ
که برچشم روشن نماند آب و رنگ.
فردوسی.
ز تو تنبل و جادوئی دور گشت
روانت بر دیو مزدور گشت.فردوسی.
لختی زرق و عشوه و جادوئی آموخته. (تاریخ بیهقی).
ز ضحاک جز جادوئی پیشه چیست
همین رزم ایرانیان جادوئی است.
(گرشاسب نامه).
آنوقت که مملکت از دست سلیمان رفت دیوان خلقان را جادوئی می آموختند. (قصص الانبیاء).
از ایذاء مردمان و دوستی دنیا و جادوئی پرهیز واجب دیدم. (کلیله و دمنه).
زلفش به جادوئی ببرد هرکجا دلیست
وآنگه به چشم و ابروی نامهربان دهد
هندو ندیده ام که چو ترکان جنگجوی
هرچ آیدش بدست به تیر و کمان دهد.
ظهیر (از شرفنامه).
غفلت و کفرست مایهء جادوی
شعلهء دین است جان موسوی.مولوی.
نه وسمه است آن به دلبندی خضیب است
نه سرمه است آن به جادوئی کحیل است.
سعدی.
خمار در سر و دستش بخون هشیاران
خضیب و نرگس مستش به جادوئی مکحول.
سعدی.
|| شگفتی (ظاهراً) :
کنون زین سپس نامهء باستان
بپیوندم از گفتهء راستان
چو پیکار کیخسرو آمد پدید
بباید ز من جادوئیها شنید.فردوسی.

جادوئی ساز.

(نف مرکب) ساحر. جادوگر. کسی که جادو کند :
نیوشد بر تو آن افسانه را راز
که در راهی زنی شد جادوئی ساز.نظامی.

جادوئی کردن.

[کَ دَ] (مص مرکب)سحر کردن. جادوگری کردن :
جادوئی کرده ست کسی یا سیمیاست
یا خلاف طبع تو از بخت ماست.مولوی.
رجوع به جادو کردن شود.

جادوبند.

[بَ] (نف مرکب) بندکنندهء جادوگر. آنکه جادوگر را افسون کند. آنکه جادو را از کار اندازد :
دلفریبی بغمزه جادوبند
گلرخی قامتش چو سرو بلند.نظامی.

جادوپرست.

[پَ رَ] (نف مرکب)پرستندهء جادو. ستایشگر جادو. کسی که جادو را نیک دوست دارد :
چنان بد که ضحاک جادوپرست
از ایران بجان تو یازید دست.فردوسی.
ز جادو سخن هرچه گویند هست
نداند بجز مرد جادوپرست.فردوسی.
سرانشان به گرز گران کرد پست
نشست از بر گاه، جادوپرست.فردوسی.
کنون کردنی کرد جادوپرست
مرا برد باید به شمشیر دست.فردوسی.
رجوع به جادو شود.

جادوپیشه.

[شَ / شِ] (ص مرکب) ساحر. جادوگر. کسی که جادو کند :
چرخ جادوپیشه چون زرین قواره کرد کم
دامن کحلیش را چینی مقور ساختند.
خاقانی.
رجوع به جادو شود.

جادوجنبل.

[جَمْ بَ] (اِ مرکب، از اتباع)در تداول زنان، جادو. سحر و افسون. رجوع به جادو شود.

جادوجنبل کردن.

[جَمْ بَ کَ دَ] (مص مرکب) سحر کردن. به سحر و جادو توسل جستن. افسون کردن. رجوع به جادو شود.

جادوخیال.

[خَ] (ص مرکب) کنایه از شاعر فصیح است. (آنندراج). خیال باف. خیال پرداز. شاعری که در شعر خویش به تخیلات پردازد. رجوع به جادوخیالی شود.

جادوخیالی.

[خَ] (حامص مرکب)خیال بافی. خیال پردازی در شعر و سخن :
بر آنم که این پرده خالی کنم
در این پرده جادوخیالی کنم.
نظامی (از آنندراج).
رجوع به جادوخیال و جادو شود.

جادوخیز.

(نف مرکب) کسی یا چیزی که جادو را برانگیزد. جادوگر :
آهوی تاتار را سازد اسیر
چشم جادوخیز و عنبرموی تو.خاقانی.
رجوع به جادو شود.

جادوزبان.

[زَ] (ص مرکب) کنایه از شاعر فصیح. (آنندراج). چرب زبان. شیرین گفتار. رجوع به جادوزبانی شود.

جادوزبانی.

[زَ] (حامص مرکب) صفت و کیفیت جادوزبان :
دلم را بزنهار زه برزدی
به جادوزبانی گره برزدی.
نظامی (از آنندراج).
رجوع به جادوزبان و جادو شود.

جادو زدن.

[زَ دَ] (مص مرکب) باطل کردن سحر و جادو. جادو را از تأثیر بازداشتن :
جادوی زلف تو با مصحف رو همخانه است
این چه جادوست که قرآن نتواند زدنش.
مسیح کاشی (از آنندراج).

جادوزن.

[زَ] (اِ مرکب) زن جادوگر. ساحرة :
که این هردو کودک ز جادوزنند
پدیدار و از پشت اهریمنند.فردوسی.

جادوستان.

[سْ / سِ] (اِ مرکب) جایگاه جادوان. محلی که جادوان در آن جمع باشند. محل سکونت جادوان. مجازاً به هندوستان نیز گفته شود :
ببرم پی(1) از خاک جادوستان
شوم با سپر سوی هندوستان.فردوسی.
چو پیداست(2) نامت به هندوستان
به چین و به روم و به جادوستان.فردوسی.
از این پس نخوانیم هندوستان
مگر خانهء کید و جادوستان.فردوسی.
(1) - ن ل: سر.
(2) - ن ل: پدید است.

جادوسخن.

[سُ خَ] (ص مرکب) کنایه از شاعر فصیح. (آنندراج) (برهان) :
هرچه وجود است ز نو تا کهن
فتنه شود بر من جادوسخن.نظامی.
کای حلقهء محرم غلامی
جادوسخن جهان نظامی.نظامی.

جادوسخنی.

[سُ خَ] (حامص مرکب)صفت و کیفیت جادوسخن. || سخن فصیح و بلیغ.

جادوفریب.

[فِ / فَ] (نف مرکب)فریبندهء جادو. آنکه یا آنچه جادوگر را بفریبد. آنکه جادوگر را افسون کند :
بتی شمن کُش، جادوفریب و سحرنما
برخ بهار بهار و بمهر باد خزان.
ابوالحسن بهرامی.
زعطر خویش همی بند جادوئی سازد
دو زلف کوته جادوفریب دلبر را.معزی.
ای مسلمانان فغان زین نرگس جادوفریب
کو بیک ره برد از من صبر و آرام و شکیب.
سعدی.

جادوفریبی.

[فِ / فَ] (حامص مرکب)عمل جادوفریب. رجوع به جادوفریب شود.

جادوفش.

[فَ] (ص مرکب) مانند جادو. جادونما. بمانند جادو :
فرازش نوردید و کردش نشان
بدادش بدان پیر جادوفشان.
دقیقی (از شاهنامه چ بروخیم).
|| کنایه از فتان و فریبا :
کاخ او پر بتان جادوفش
باغ او پر فغان کبک خرام.فرخی.

جادوکار.

(ص مرکب) جادوگر. ساحر. آنکه در مهارت و هنر جادوگر را ماند : در کارگاه جادوکار از عالم شمشیر میناکار. (آنندراج).
چون شد آراسته بنقش و نگار
روی این کارگاه جادوکار.امیرخسرو.

جادو کردن.

[کَ دَ] (مص مرکب) سحر کردن. تسحیر. (دهار). افسون کردن. ساحری. رجوع به جادو شود.

جادوکش.

[کُ] (نف مرکب) کشندهء جادو. کسی که جادو کشد. ج، جادوکشان. || مراد از جماعتی است که از طرف اسکندر بر کشتن جماعت جادو مأمور بودند و بعضی گویند جماعت که بزور حکومت یا به اطماع ساحری را بر سحر کردن آرند. (آنندراج) :
به زنهار خویش استواریش داد
ز جادوکُشان رستگاریش داد.
نظامی (از آنندراج).

جادوگر.

[گَ] (ص مرکب) ساحر. جادو. آنکه جادوئی کند. افسونگر. مُعَقّد. عاضِه. عاضِهَة (مؤنث). فاجِر. طاغوت. (منتهی الارب). و صاحب آنندراج آرد: جادوگر به کاف فارسی؛ ساحر :
که آن دیو بسیار جادوگر است
به دیوان مازندران او سر است.فردوسی.
بدرس تازه افسون سازیِ تو
کهن جادوگران ته کرده زانو.
واضح (از آنندراج).
در تداول عوام نزد متأخران جادوگر به ساحر گویند ولی در زبان ادب و نزد متقدمان جادو بر ساحر اطلاق شود. رجوع به جادو شود. و صاحب قاموس مقدس آرد: اهالی مشرق زمین از جادوگری و اخبار از غیب گوئی لذت تامی میداشتند و چون موسی شریعت را اعلان نمود در این خصوص قدغن اکید و مؤکد را تنبیه نمود.

جادوگری.

[گَ] (حامص مرکب) سحر. عمل آنکه جادوی کند. عمل کسی که ساحر است. عمل جادوگر. جادوئی :
وقت شد اکنون که به جادوگری
بازگشاییم در داوری.
میرخسرو (از آنندراج).

جادومنش.

[مَ نِ] (ص مرکب) کسی که روش جادو دارد. آنکه جادوصفت باشد :
جادومنشی بدل ربودن
ریحان نفسی بعطر سودن.نظامی.

جادونژاد.

[نِ] (ص مرکب) منسوب به جادوگر. آنکه از نسل جادو باشد. جادونسب. و رجوع به جادو شود :
من از تخمهء ایرج پاک زاد
وی از تخمهء تور جادونژاد.دقیقی.
چو شب تیره شد داروئی خورد زن
بیفتاد از او بچهء اهرمن
دو بچه چنان چون بود دیوزاد
چو باشد خود از دیو جادونژاد.فردوسی.
رجوع به جادونسب شود.

جادونسب.

[نَ سَ] (ص مرکب) کسی که نسبش به جادو رسد. آنکه نسبش از جادو باشد. جادونژاد. || مجازاً، سحّار. جادوگر :
زان نرگس جادونسب جان مرا بگرفته تب
خواب مرا هر نیمه شب بسته به آب انداخته.
خاقانی.
رجوع به جادونژاد شود.

جادونگاه.

[نِ] (ص مرکب) کنایه از معشوق. صاحب آنندراج آرد: جادونگاه و جادونفس و جادونظر و جادوصنم و جادوسخن از اسماء معشوق است.

جادوی.

(ص، اِ) رجوع به جادو شود.

جادوی کردن.

[دُ کَ دَ] (مص مرکب)سحر کردن. سحر. (ترجمان القرآن). ساحری.

جادوی کرده.

[دُ کَ دَ / دِ] (ن مف مرکب)مسحور. (دهار). سحرشده. آنکه او را سحر کرده اند.

جادویی.

(حامص) رجوع به جادوئی شود.

جاده.

[جادْ دَ] (ع اِ) معظم طریق و وسط آن. (اقرب الموارد). راه راست. ج، جَوادّ. (مهذب الاسماء). شاه راه. راه بزرگ. گذر. معبر. جَرَجَه. جَرَج. مَجَبَّه. (منتهی الارب). صاحب آنندراج آرد: جادّه بتشدید دال عربی؛ به معنی راه باریک و راه راست که در صحرا از آمد و رفت مردم پدید می آید و در فارسی اکثر به تخفیف دال مستعمل است :
چو کار از دست بیرون شد چه سود از دادن پندم
چو پای از جاده بیرون شد چه منع از رفتن راهم.
سعدی.
اندر این راه ار بدانی هر دو بر یک جاده ایم
وندرین کوی ار ببینی هر دو از یک خانه ایم.
سعدی.
در کام زبانم الف الله است
زین جادّه ام به شهر وحدت راه است
انگشت شهادتی است هر مژگانم
یا مصرع لااله الاالله است.
محمدکاظم زرگر (از آنندراج).
رگ تو جادّهء خون معتدل گردد
زبان گزیده بیک گوشه نیشتر برود.
صائب (از آنندراج).
دارد از بس که به دل داغ عزیزان صحرا
کرده از جادّه ها پاره گریبان صحرا.
محسن تأثیر (از آنندراج).
نی در طلب سمور و نی اطلس باش
در دیدهء اعتبار خار و خس باش
خواهی که سری برون کنی از منزل
چون جادّه پامال کس و ناکس باش.
ملامحسن گیلانی (از آنندراج).
و خط، نبض، تار، زلف، کمند از تشبیهات اوست و با لفظ افکندن مستعمل است :
جاده ها بر ره ز لعل واژگون افکنده ایم
مطلب ما مبهم است از پیش پاافتادگی.
میرزا طالب (از آنندراج).
در بیابانی که وسعت خانه زاد نقش پاست
پاره سازد کوشش شوقم کمند جاده را.
ملاقاسم مشهدی (از آنندراج).
پنجهء راحتم نشد شانه
زلف پرپیچ جاده را مانم.
ملاقاسم مشهدی (از آنندراج).
ره طلب به قدم سعی میکند کوتاه
به تار جادهء این دست نقش پاست گره.
میرزا بیدل (از آنندراج).
برق جولانی که گرم از صید این وادی گذشت
بر طپیدنهای بغض جاده صحرا تنگ بود.
محمدسعید اعجاز (از آنندراج).
ز خط جاده شادم که بهر مشتاقان
کتابتی است که از راه دور می آید.
ملادرکی قمی (از آنندراج).
اثر از آه بیحاصل بدل زخم خجالت زد
ز خط جاده باشد تیغ در کف قاتل ما را.
ارادتخان واضح (از آنندراج).
|| طریقه. شرع : کی را حبّ جاه از جادهء مستقیم به بیراه افکنده. (کلیله و دمنه).
گر کنی یک چشم آدم زاده ای
نصف قیمت لازم است از جاده ای.مولوی.
اگر جز بحق میرود جاده ات
در آتش نشانند سجاده ات.سعدی.
اگر جاده ای بایدت مستقیم
ره پادشاهان امید است و بیم.سعدی.
سخنان بیرون از جاده بسیار گفتند مولانا در غضب شدند. (بخاری).
-امثال: جادهء دزدزده تا چهل روز ایمن است.

جاده.

[دَ] (اِخ) نام قریه ای است. صاحب مرآت البلدان آرد: جاده از قرای مشهور بلوک النجان است من بلوکات و مضافات هرات. این بلوک بر جانب شمال رودی که در آن ناحیه جاری است واقع و قرا و مزارع بسیار دارد. (مرآت البلدان ج4 ص27).

جادهء خاکی.

[جادْ دَ / دِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) راه خاکی. جاده ای که با وسائل فنی ساخته نشده باشد. مقابل جادهء اسفالتی. در تداول عامه بمزاح بر پیاده اطلاق شود.

جادهء خوابیده.

[جادْ دَ / دِ یِ خوا / خا دَ / دِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) راه دور و دراز بر قیاس راه خوابیده :
جادهء خوابیده داند پای شوقم برق را
دست کوتاه مرا هر جا عنان گردد بلند.
سعیدالدین راقم (از آنندراج).

جاده سازی.

[جادْ دَ / دِ] (حامص مرکب)راه سازی. احداث جاده. عمل آنکه راه سازد.

جاده صاف کن.

[جادْ دَ / دِ] (نف مرکب)صاف کنندهء جاده. آنچه با آن جاده را صاف کنند: ماشین جاده صاف کن.

جاده کشیدن.

[جادْ دَ / دِ کَ / کِ دَ](مص مرکب) راه ساختن. راه درست کردن.

جاده کنار.

[جادْ دَ / دِ کِ] (اِخ) دهی جزء دهستان مرکزی بخش صومعه سرای شهرستان فومن است در 10هزارگزی شمال باختر صومعه سرا و 2هزارگزی جنوب طاهر گوراب واقع است که در سر راه شوسه میباشد. محلی جلگه، معتدل و مرطوب است و سکنهء آن 26 تن است. مذهب مردم شیعه، زبان آنان گیلکی و فارسی است. آب آن از رودخانهء ماسال و استخر است. محصول عمدهء اهالی برنج، توتون، سیگار، ابریشم و شغل آنان زراعت و مکاری است. راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج2).

جاده کوب.

[جادْ دَ / دِ] (نف مرکب)چیزی که با آن راه صاف کنند: ماشین جاده کوب. چرخ راه کوب.

جاده کوبی.

[جادْ دَ / دِ] (حامص مرکب)راه صاف کردن. عمل آنکه جاده را کوبد.

جاده کوبیدن.

[جادْ دَ / دِ] (مص مرکب)جاده کوبی. راه هموار و استوار ساختن. || در تداول عوام: فلان جاده را کوبیده؛ یعنی بر اوضاع مسلط شده است.

جادهء کوبیده.

[جادْ دَ / دِ یِ دَ / دِ](ترکیب وصفی، اِ مرکب) راه صاف شده. جادهء شوسه و کوبیده شده.

جادی.

(ع ص) خواهندهء عطا. ج، جداة. (منتهی الارب).

جادی.

[دی ی] (ع اِ) زعفران. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (برهان) (آنندراج) (تذکرهء ضریر انطاکی). و صاحب مهذب الاسماء آرد: جادی؛ زعفران و آن منسوب به جادیه است که نام قریه ای است به شام که در آن زعفران روید. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || می. (منتهی الارب) (حاشیهء المعرب جوالیقی ص108). جادیاء. (حاشیهء المعرب). و رجوع به جادیاء شود. جوالیقی آرد: جادی(1) فارسی معرب و بمعنای زعفران است. قال الشاعر: و یُشرق جادِی بهنّ مُدیف. (المعرب ص108). و در اختیارات بدیعی چنین آمده: جادی، کرکم و قرقو و ایهقان و خلوق گویند و شعور الصقالبه و آن زعفران است. (اختیارات بدیعی).
(1) - صاحب اللسان بتشدید یاء ضبط کرده و گوید: منسوب به جادیه که قریه ای است در شام و زعفران در آنجا میروید. و در المعیار بتخفیف یاء ضبط شده و دلیل آن را ذکر نکرده است. (المعرب حاشیهء ص108).

جادی.

(اِخ) رجوع به الجلتی شود.

جادیاء .

(ع اِ) زعفران. (منتهی الارب). جادی. رجوع به جادی شود.

جادیة.

[یَ] (اِخ) نام قریه ای است از توابع بلقا در زمین شام. (مراصد الاطلاع) (معجم البلدان). و زعفران در آنجا روید. و جادی بمعنای زعفران نسبت بدو دارد. (مهذب الاسماء).

جادیه.

[یَ] (اِخ) نام یکی از دوازده سبط یعقوب. رجوع به جاد شود.

جاذ.

[جاذذ] (ع ص) شتاب کننده. || از بیخ برنده. || شکننده. || پاره کننده. (منتهی الارب).

جاذب.

[ذِ] (ع ص) کشنده. || برگردانندهء چیزی از جای آن. (منتهی الارب). || رباینده. (آنندراج). گیرا. گیرنده. آهنجنده :
زانکه جنسیّت عجائب جاذبی است
جاذب جنس است هرجا طالبی است.
مولوی.
یار آن خواهم بدن که غالب است
آن طرف افتم که غالب جاذب است.مولوی.
سوی بام آمد ز متن ناودان
جاذب هر جنس را هم جنس دان.مولوی.
|| شتر مادهء کم شیر: جذبت الناقة؛ یعنی کم شیر شد ناقة. ج، جواذب. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (آنندراج). || نام داروئی است. در اصطلاح اطباء داروئی است که خلط را بجانب سطحی که مماس خلط است حرکت دهد بخاصیت یا بوسیلهء تسخین. و جاذبه نیروئی است که غذا را جذب نماید. و داروهای جاذبه را در اصطلاح پزشکان جذوبات نامند. (کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به بحرالجواهر شود. و در قانون چنین آمده: آن دوائی است که فضلات و رطوبات را بوسیلهء حرارت و لطافت از مکانشان بجانب خود میکشد مانند ثافسیا و هرچه شدیدالجذب باشد برای عرق النسا و درد مفاصل مفید است و با آن خار و پیکان را از عمق بدن میکشند. (کتاب دوم قانون ص149).

جاذب.

[ذِ] (اِخ) لقب حاجب سلطان محمود غزنوی و نام وی ارسلان است. رجوع به ارسلان جاذب شود.

جاذبة.

[ذِ بَ] (ع ص، اِ)(1) تأنیث جاذب. شتر کم شیر: ناقة جاذبه؛ یعنی شترمادهء کم شیر. || کشنده. رباینده. (منتهی الارب) : بر مثال مغناطیس به جاذبهء قهر ایشان را بخود کشیدند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص35). || برگردانندهء چیزی از جای خودش. ج، جِذاب. (منتهی الارب). || تأثیر. || محبت. (آنندراج) (غیاث). یکی از قوای تن. قوه ای در حیوان و نبات که غذا را جذب میکند. مؤلف ذخیرهء خوارزمشاهی آرد: از چهار قوهء خادمهء طبیعیّه است که در اعضاء موجود است و مواد مورد احتیاج را به خود جذب میکند. (تذکرهء ضریر انطاکی ج1 ص13). مؤلف آنندراج آرد: قوتی است که در اعضاء موجود است تا آنچه مناسب و مفید است جذب کند. و در ذخیرهء خوارزمشاهی آمده: و این چهار قوت یکی جاذبه است یعنی کشنده، دوم ماسکه است یعنی قوتی که غذا را نگه دارد... || یکی از هشت خادم نفس نباتی که غذا را از ظاهر به باطن جسم خود جذب میکند و این قوه در تمام موجوداتی که دارای نفس نباتی هستند وجود دارد و غذاهای لازم را به خود جذب میکند. مؤلف ذخیرهء خوارزمشاهی آرد: قوت جاذبه اندر لیفهای عصبها است که از درازا نهاده است :
بود جلاد شهرستان جسمت جاذبه هموار
چو یخ انداز باشد ماسکه اندر غمش شادان.
ناصرخسرو.
-جاذبه (قوهء...)؛ قوه ای است که مولکول ها بوسیلهء آن بسوی یکدیگر کشیده میشوند و در اصطلاح علوم، جاذبه یا قوهء ثقل، قوه ای است که اجسام ثقیل را بطرف مرکز زمین جذب میکند.
-جاذبهء الکتریکی؛ نیروئی است که بوسیلهء آن اجسام «الکتریزه» اجسام سبک را بطرف خود می کشد.
-جاذبهء زمین؛ قوه ای که در مرکز زمین نهفته است و اشیاء را بسوی خود جذب میکند. فرید وجدی در دائرة المعارف آرد: جاذبهء زمین، بعقیده طبیعیین نیروئی است در زمین که بوسیلهء آن تمام موجودات روی آن کره بطرف مرکز آن کشیده میشود. حقیقت قوهء جاذبه بدرستی معلوم نیست ولی جذب اشیاء بسوی آن محسوس است، زیرا اگر جسمی را بفضا پرت کنیم، در مدت کوتاه یا درازی بزمین سقوط میکند. نیوتن (1642 - 1727 م.) عالم معروف انگلیسی، قانون جاذبهء عمومی را کشف کرد که بموجب آن تمام کرات آسمانی متقابلاً به سوی هم کشیده میشوند بطوری که هیچ جرمی از تحت این قاعده بیرون نیست. معلق بودن کرات در فضای خالی بدون چیزی که آنها را نگه دارد او را مجبور به این فرض علمی کرده است، ولی بمجرد دقت در احوال موجودات آسمانی و حرکت آنها بر ما معلوم میشود که فرضیهء جاذبهء عمومی کامل نیست، زیرا اگر اجرام سماوی کشش متقابل در یکدیگر داشته باشند میبایست همه یک گروه تشکیل دهند، مگر اینکه فرض شود اجرام نامتناهی هستند. علاوه بر این مجرد فرض جاذبهء عمومی حرکات سیارات را برای ما توجیه نمیکند، بلکه تصور آن را از ذهن بدور میکند و خود نیوتن نیز به این نکته توجه داشته و گفته است: باید دانست که تمام حرکات کنونی سیارات را نمیتوان به قوهء جاذبه منسوب دانست، زیرا این قوه اجسام را تنها بطرف خورشید میکشاند، بنابراین باید یک دست الهی (غیبی) سیارات را در محور خودشان بدور خورشید بچرخاند. (از دایرة المعارف فرید وجدی ج3 ص45).
-جاذبهء عمومی(2)؛ نیروئی است که بوسیلهء آن تمام اجسام طبیعت متقابلاً به سوی یکدیگر کشیده میشوند.
- || قانون نیوتن. این قانون مفسر کلیهء حرکات بسیار معقد و متغیر ستارگان نیز میباشد.
-جاذبهء محبت؛ کشش عشق و محبت.
-جاذبهء مغناطیسی؛ آن است که دارای قوهء کشش قطعات آهن است.
-مرکز جاذبه؛ نقطهء ثابت جائی که نتیجهء وزن مولکولی یک جسم در تمام حالات ممکن متراکم باشد.
(1) - Attractive.
(2) - Attraction universelle.

جاذر.

[ذَ] (معرب، اِ) الشوذر. رجوع به شوذر و المعرب جوالیقی حاشیهء ص205 شود.

جاذر.

[ذَ] (اِخ) یکی از قریه های واسط است. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).

جاذری.

[ذَ] (ص نسبی) نسبت است به جاذر، و نسبت است به سواد واسط یا فم الصلح که شش فرسنگ از آنجا فاصله دارد. (الانساب سمعانی).

جاذری.

[ذَ] (اِخ) علی بن الحسن بن علی بن معاذ الصلحی، مکنی به ابی الحسن و معروف به جاذری. او از محمد بن عثمان بن سمعان و از وی ابوغالب بن بشران روایت کند. (معجم البلدان).

جاذغالی.

[ذُ] (اِ مرکب) صحیح این کلمه «جازغالی» است ولی به غلط جاذغالی معمول شده است. جائی که زغال در آن ریزند. ظرف زغال. جائی که به ریختن زغال اختصاص دهند.

جاذل.

[ذِ] (ع ص) برجای ایستاده مانند ستون. (منتهی الارب) (آنندراج). بات فلان جاذلاً علی ظهر دابته؛ ای نام منتصباً لایضطرب. (اقرب الموارد). || شادمان. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (آنندراج). || سقاء جاذل؛ خیکی که شیر را بدمزه گرداند. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

جاذی.

(ع ص) نعت فاعلی از جَذو و جُذُوّ. بر سر پای نشیننده. || بر سر انگشتان ایستاده. || رجل جاذٍ؛ مرد کوتاه اَرش و کوتاه دست. ج، جِذآء. (منتهی الارب) (آنندراج).

جاذیة.

[یَ] (ع ص) تأنیث جاذی. (منتهی الارب). ج، جواذی. (اقرب الموارد). ناقه های تیزرو که گویا بر زمین پای نمی نهند. (منتهی الارب).

جار.

(ع ص، اِ) همسایه. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (آنندراج). آنکه خانه اش نزدیک یا چسبیده به خانهء شخص باشد. ج، جیران، اَجوار، جیَرة. (منتهی الارب). مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: جار بتخفیف راء مهمله در لغت همسایه را گویند. ابوحنیفه گفته همسایه کسی را نامند که خانه اش پهلو به پهلویِ خانه تو باشد بنحوی که اگر مالک خانه بود استحقاق هم شفعگی با تو پیدا کند، زیرا جار در لغت عرب از مجاورت آمده که بمعنی ملاصقت حقیقی است. بدین مناسبت همسایه شامل کسی است که خانهء او ملاصق خانهء تو باشد. محمد و ابویوسف گفته اند: ملاصق کسی را گویند که با تو در یک محله ساکن باشد و با تو در یک مسجد نماز گزارد و این معنی حقیقی همسایه است چه بطور کلی این قبیل اشخاص به جیران تعبیر شوند. و ثمرهء اختلاف در آنجا پیدا میشود که شخص وصیت کند قسمتی از مال او را به همسایه اش بدهند چنانکه بیرجندی و دیگران در کتاب وصیت گفته اند. (کشاف اصطلاحات الفنون) :
آن یکی چون نیست با اخیار یار
لاجرم شد پهلوی فجّار جار.مولوی.
-امثال: لایؤخذ الجار بذنب الجار.
|| زنهاردهنده از ظلم. (منتهی الارب) (آنندراج). زنهاردهنده. (منتهی الارب) (ترجمان علامه جرجانی). آنکه پناه دهد کسی را. || زنهارخواهنده. || شریک در تجارت. || شوهر. (منتهی الارب) (آنندراج). || فرج زن. (منتهی الارب). || دُبر. || خانه های نزدیک. || هم سوگند. || یاری دهنده. (منتهی الارب). || نگهبان.

جار.

(ترکی، اِ) ندا کردن. || جمعیت. (آنندراج).

جار.

(اِ) چراغهای بلورین دارای چند شاخه که به سقف آویزان کنند.
|| نام خرزهره در تداول اهل بلوچستان. رجوع به خرزهره شود.

جار.

[جارر] (ع ص) جرّدهنده. کشاننده. امتدادیافته.
- حروف جارّ.؛ رجوع به جارَّة شود.
|| حارّ جارّ؛ از اتباع است. (منتهی الارب). و عن ابی عبیدة: «اکثر کلامهم حارّ یارّ، یار بالیاء». (اقرب الموارد).

جار.

(پسوند) مزید مؤخر امکنه و لهجه ای از «زار» است: اقیره جار. اگیره جار. انارجار. تجسن جار. دارجار. نرگس جار. رمجار. گل جاری. شمع جاران. دینارجاری. که در تمام امثلهء بالا زار بوده است : و از آن چیزها نیز یکی آن بود که اندر خزینهء فرش بساطی بود دیبا سیصد رش بالا اندر شصت رش اندر پهنا و آن را زمستانی خواندندی و ملکان عجم آن را باز کردندی و بدان نشستندی. بدان وقت که اندر جهان سبزی و شکوفه نماندی و بر لبهای آن بر کرانه گرداگرد به زمرد بافته بود چنانکه هرچه اندر جهان که بنگریستی پنداشتی مبقله جار است یا کشت زاری. (ترجمهء تاریخ طبری بلعمی).

جار.

(اِخ) شهری است در ساحل دریای قلزم در فاصلهء یک شبانه روزی مدینه و ده منزلی ایله و تا ساحل جحفه سه منزل راه است. این شهر در اقلیم دوم است و طول آن از جهت مغرب 64 درجه و 20 دقیقه و عرض آن 24 درجه است. شهر مزبور بندری است که کشتی ها از حبشه و مصر و عدن و نجد به آنجا وارد میشوند. آب آن از دریاچه ای موسوم به «عین یلیل» است. نیمه ای از این شهر جزیره و نیمه ای دیگر در ساحل است و در آنجا قصور بسیاری است. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع). و رجوع به نزهة القلوب چ لیدن ج3 ص15 شود.

جار.

(اِخ) قریه ای است به بحرین متعلق به بنی عبدقیس. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).

جار.

(اِخ) کوهی است از توابع شرقی موصل. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).

جار.

(اِخ) جزیره ای است در دریا که آن را قراف گویند، مساحت آن یک میل در یک میل است و جز با کشتی نمیتوان از آنجا عبور کرد. و ساکنان آن مانند اهل شهر جار بازرگانند. ساکنان این جزیره آب خوردن خود را با مشک از دوفرسخی می آورند. تمام این دریا را از جدّه تا مدینه قلزم گویند. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).

جار.

(اِخ) قریه ای است در اصفهان در جانب لاذان دارای بوستانهای بسیار و انبوه و در تداول عامیانه آنجا را کار با کاف گویند و اهل علم جار با جیم نویسند. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع). صاحب مجمل التواریخ آرد: در آن وقت اصفهان هفت پاره شهر بود نزدیک بهم چون مدینه و آنها: شهرستانست(1)و مهرین و شاوریه(2) دورام، دقه(3) و کهنه، و جار، و همه اصفهان خوانده اند و بعضی از آن خراب گشت چنانکه حمزة الاصفهانی شرح دهد و چون عرب به اصفهان آمد سه شهر مانده بود و در خلافت منصور آن را بارو بکردند و فراخ گشت و بعراق و خراسان از اصفهان بزرگتر شهر نیست. (مجمل التواریخ والقصص ص525).
(1) - دیه «شهرستان» امروز به همان نام خوانده میشود در طرف مغرب اصفهان فعلی واقع است. (حاشیهء مجمل التواریخ ص525).
(2) - سارویه که در الفهرست ابن الندیم از آن نام برده است. (حاشیهء مجمل التواریخ ص525).
(3) - امروز هم دیهی در نواحی اصفهان بدین نام معروف است. (حاشیهء مجمل التواریخ ص525).

جار.

(اِخ) یا «جاروتله». اسم ناحیه ای از لکزستان و نام شهری از لکزستان در 132 هزارذرعی جنوب غربی تفلیس واقع و یکی از شهرهای عمدهء لکزیهاست، در تاریخ خوانین شکی که بزبان ترکی و از مصنفات قاضی عبداللطیف افندی است اسم جار بتکرار ذکر شده حتی ذکر واقعهء یورش آقا محمدشاه قاجار به آن محل که خوانین شکی از آن نواحی استمداد میکردند در این تاریخ در چند موضع ثبت است. در تاریخ قفقاز نیز در مواضع عدیده اسم جار و جاروتله ذکر شده و در تاریخ عبداللطیف افندی بالصّراحه مسطور است که در سنه 1211 ه .ق . آقا محمدشاه قاجار که بر قراباغ استیلا یافت ابراهیمخان و اولاد او فراراً به ولایت جار پناه بردند. از قرار نقشه ای که آرّووسمیت انگلیسی در سنهء هزار و هشتصد و بیست و هشت مسیحی کشیده است ایالت جار فیمابین گرجستان و داغستان و شکی و بیلقان واقع است از سمت شمال محدود به ایالت بیلقان میباشد که ایالت مزبوره متصل به داغستان علیاست، از سمت شمال و مغرب وصل به ایالت کاخت است و رود الزان فیمابین این دو ایالت فاصله میباشد، از سمت مغرب محدود به رود الزان است که این رود حایل میانهء جار و گرجستان است، از سمت جنوب نیز بواسطهء رود الزان با گرجستان مجاورت دارد و از جانب جنوب و شرق محدود به ولایت شکّی و از طرف مشرق محدود به جبال اللهآباد است که این جبال فاصلهء فیمابین جار و داغستان سفلی است. سمت شکی و طرف گرجستان جار، دشت و سمت بیلقان آن جلگه و سمت داغستان این ایالت کوه است. پایتخت جار در تنگهء کوه واقع است. قرای این ایالت عبارت است از: شردائی، ماسخی، الی کاکالو، مکایلف، باشخرنسکو، قلعه، شردالف، پاداری، قراقامیش، الالو، موزابرن، جنوغائی، کف مْفکی. رودخانه های آن عبارت است از: رود الزان که رودخانه و شط عظیمی است که از شمال کاخت جاری شده از جار و شکی و گرجستان و قراباغ گذشته داخل بحر خزر میشود، رود داندالی، رود زگرتلو. بعدها این شهر بتصرف روس درآمده و الاَن هم در تصرف آن دولت است. (از مرآت البلدان به اختصار ج4 صص28 - 30). و رجوع به همان جلد شود.

جار.

(اِخ) دهی است از دهستان براآن بخش حومهء شهرستان اصفهان که در 20هزارگزی جنوب خاور اصفهان متصل به راه کرارج به براآن واقع است. محلی است جلگه، معتدل، و سکنهء آن 138 تن است. مذهب اهالی شیعه و زبان آنان فارسی است. آب آن از زاینده رود و چاه تأمین میشود. محصول اهالی غلات، ذرت، پنبه و هندوانه است. شغل مردم زراعت و مختصری گله داری است. راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10 ص54).

جارٍ.

[رِنْ] (ع ص) جاری. آب روان یا هر مایع که روان باشد.

جارات.

[جارْ را] (ع ص، اِ) جِ جارّة. رجوع به جارة شود.

جاراز.

(اِخ) نام قریه ای است از قراء طبس. صاحب مرآت البلدان آرد: جاراز قریه ای است از قرای طبس قدیم النسق، هوای آن معتدل و زراعت آن مشروب از آب قنات. سکنهء آن قریب هشتصد تن است.

جارالجنب.

[رُلْ جُ نُ] (ع اِ مرکب)همسایهء بیگانه. همسایه غیر از کسان و نزدیکان و همسایهء دور. همسایه ای که از خویشان و اقربا نباشد. (مهذب الاسماء) (ترجمان علامهء جرجانی) (زمخشری).

جارالجنب.

[رُلْ جَمْبْ] (ع اِ مرکب)همسایهء دیواربدیوار.

جارالله.

[رُلْ لاه] (اِخ) لقب امام اعظم علامه ابوالقاسم محمودبن عمر بن محمد بن احمد است که از علمای بزرگ بود و ادیب و مفسر و نحوی معروفی بشمار میرفت. وی اهل زمخشر از قراء خوارزم بود و در ماه رجب سال 467 ه .ق . متولد شد و در سال 538 ه .ق . در جرجانیهء خوارزم درگذشت. چون مدتی مجاور خانهء خدا بود به جارالله معروف شد. رجوع به زمخشری و محمودبن عمر و ابوالقاسم شود.

جارالنهر.

[رُنْ نَ] (ع اِ مرکب) رستنیی باشد مانند نیلوفر که پیوسته در نهرها و آبهای ایستاده روید و اندکی از آب نمایان شود. طبیعت آن سرد و تر است و به عربی سلق الماء خوانند. (برهان). نباتی است مانند نیلوفر که در شطوط و انهار روید. سلق الماء. بوطاموغیطن(1). و صاحب الفاظ الادویه آرد: جارالنهر معروف به جمازالنهر و سلق الماء نباتی است که در آب روید و به نیلوفر ماند و اندک از آب پیدا باشد، طبیعت آن سرد و باقوت و قابض است و بدل آن بطباط واقع شود - انتهی. و ابوریحان آرد: نباتی است شبیه نیلوفر و منفعت او نیز در آب باشد و در بعضی مواضع بر لبهای جوی بروید و ایفیلمون انواع نباتی را که در حوالی آب روید جمع کرده است چون لسان الکلب یعنی حماض و عوبیح و لسان الثور و پودنهء نهری و حاج و نیل و کنگر دشتی و کرفس آبی و پرسیاوشان و عنب الحیه و سوسن و بابونه و اکلیل الملک و جارالنهر را با این جمله ذکر کرده است و حال (کذا) گوید میان حاج و میان پرسیاوشان مباینت تمام است زیرا که منبت پرسیاوشان سبز در تکِ چاها (کذا) باشد یا بر موضعی باشد از چاه که چون آب از او برکشیده شود رشحات و سیلان آب بر منبت او باشد بخلاف حاج که منبت او بر سر باره های حصار بلندی باشد و یا در راهها که از آب دور بود و آنچه از او بر زمین پست باشد از نبات او تا بیخی که آب از زمین جذب کند دویست ذرع باشد. (ترجمهء صیدنه). و در اختیارات بدیعی چنین آمده: جارالنهر، گویند سلق الماء است و آن نباتی است که در آب روید و به نیلوفر ماند و اندکی از آب پیدا باشد و طبیعت وی سرد و قابض بود و حکّه و جرب و ریشهای پلید و ریشهای کهن را نافع بود و بدل آن بطباط بود. و داود ضریر انطاکی آرد: جارالنهر را بجهت اینکه جز در آب و در نزدیکی آب نروید به این اسم نامیده اند، و مانند سلق الماء است جز اینکه مزغب و ریشهء آن خشن و برگهایش تر و تازه و مزهء آن کمی تلخ است و گل و ثمر ندارد و آنچه از آن در آب روید مانند نیلوفر بر روی آب فرش شود. طبیعت آن سرد و در دوم خشک است و خون و اسهال را بند میکند و عطش را رفع میکند و تازه و خشک آن آماس ها را فرومی نشاند و جراحات را التیام می بخشد و به اعصاب زیان میرساند و مصلحش شکر است و خوراک آن تا دو مثقال است و بدل آن ترتیزک بود.
(1) - Potamogeton.

جاران.

(اِخ) دهی است جزء دهستان بلوک پیرکوه دهستان عمارلو بخش رودبار شهرستان رشت واقع در جنوب خاوری رودبار و دوهزارگزی جنوب امام. محلی است کوهستانی، سردسیر، سکنهء آن 80 تن است، مذهب مردم شیعه و زبان آنان تاتی و فارسی. آب آن از چشمه و محصول آن غلات، بنشن، گردو، پشم و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج2). و صاحب مراصد الاطلاع آرد: جاران موضعی است در سر راه حاجیان صنعاء. و آن تحریف جازان است. رجوع به جازان شود.

جارب.

[ ] (اِخ) یکی از شجاعان داود بود. (دوم سموئیل 23:38) (اول تواریخ ایام 11:40). و تل جارب تلی است در نزدیکی اورشلیم (ارمیا 31:39) که بگمان ایوالد جلجثه و بگمان کاندر همان خرابه میباشد که بمسافت سه میل به شیلو مانده واقع است. (قاموس کتاب مقدس).

جاربرد.

[بَ] (اِخ) قلعه ای از مضافات اران است. و رجوع به جاربردی شود.

جاربردی.

[بَ] (ع ص نسبی) منسوب به جاربرد. صاحب غیاث گوید: جاربردی بفتح بای موحده؛ نام شرح شافیه و این منسوب است به جاربرد که شهری است و لفظ جاربرد معرب چارپرد است که به جیم فارسی و بای فارسی است و کسانی که جاربردی بکسر با خوانند خطا است. (از غیاث اللغات). و مرحوم قزوینی در حاشیهء شدالازار ذیل ترجمهء فخرالدین جاربردی چنین آرد: ما نتوانستیم معلوم کنیم که «جاربردی» نسبت به کجا و چیست؟ در تلخیص معجم الالقاب ابن الفوطی این کلمه «جاربرتی» به تاء مثناة فوقانیه قبل از یاء نسبت بجای دال مرقوم است و از این املا و این هیئت کلمه شاید بتوان احتمال داد که جاربرت یا جاربرد نام یکی از قرا یا قصبات ارمنستان و آسیای صغیر بوده (یا هنوز هم هست) و کلمه، کلمه ای ارمنی باشد، نظیر خرتبرت و بابرت، در کشف الظنون چ استانبول سنهء 1311 ه .ق . ج2 ص44 در عنوان «الشافیة فی التصریف» این کلمه مکرراً و مطرداً چارپردی با جیم فارسی و باء فارسی چاپ شده است و شاید این املاء نزدیکتر به اصل تلفظ این کلمه بوده است. (حاشیهء شدالازار چ قزوینی ص363). باز مرحوم قزوینی در حواشی ملحق به آخر شدالازار چنین آرد: در خصوص نسبت «جاربردی» ما در همان حاشیه (حاشیهء ص363 شدالازار) نوشته ایم که با فحص شدید نتوانستیم معلوم کنیم که جاربردی نسبت به کجا و به چیست، ولی بعدها یکی از دوستان جلب نظر ما را به این فقره نمود که ظاهراً نام قلعهء جاربرد یکی دو مرتبه در کتاب معروف «سیرة السلطان جلال الدین منکبرنی» تألیف محمد بن احمد نسوی منشی پادشاه مزبور برده شده است و از آنجا صریحاً معلوم میشود که قلعهء جاربرد از مضافات اران بوده است یعنی ناحیهء وسیع واقع در شمال رود ارس و شمال آذربایجان و محصور بین رود ارس از جنوب و رود کر از شمال که از دورهء مغول ببعد قسمت شرقی آن ناحیه موسوم به قراباغ گردید و از شهرهای مشهور آن ولایت گنجه و بردع و شمکور و نخجوان بوده است. مؤلف مزبور در ص230 از کتاب مذکور گوید: «ذکر حبس السلطان شرف الملک بقلعة جاری برد(1) و قتله بعد شهر او اکثر». «کان السلطان لما قارب جاریبرد(2) و هو من مضافات اران و قد عزم اَنْ یحبس شرف الملک بها رکب الیها لینظر فی حالها». و قبل از این در ص156 نیز باز ذکری از این قلعه جاربرد آمده است منتهی آنجا با تنقیط فاسد چاپ شده است. عین عبارت او این است: «ذکر فتح شرف الملک آذربیجان و اران و السلطان بالعراق... و تسلم من نائبه شمس الدین کرشاسف قلعتی هزل و جاریزد(3)من اعمال اران الخ - انتهی به اختصار(4). (شدالازار صص548 - 551). و رجوع به احمدبن حسن جاربردی شود.
(1) - چنین است بعینه در متن چاپی به جیم و الف و راء مهمله و یاء مثناة تحتانیه و باء موحده و راء و دال مهملتین (ولی مشهور در تلفظ این کلمه در نسبت جاربردی فاضل مشهور بدون یاء مثناة تحتانیه است) و طابع خود این گونه تصحیح کرده است و ظاهراً بکلی حق با او بوده است، ولی در اصل نسخهء خطی به تصریح طابع این کلمه حاربیرد به حاء مهمله و تقدیم باء موحده بر یاء مثناة تحتانیه مرقوم است. (حواشی شدالازار چ قزوینی ص549).
(2) - چنین است در متن چاپی یعنی بهمان املای سطر قبل، و از اینکه هیچ نمیگوید در اصل خطی چگونه بوده شاید بتوان استنباط کرد که در آنجا نیز بعینه بهمین نحو مرقوم بوده است ولی یقین نمیتوان کرد. (حواشی شدالازار چ قزوینی ص549).
(3) - چنین است با تنقیط فاسد در متن مطبوع و در اصل نسخهء خطی بتصریح طابع حادیر است.
(4) - نام صاحب ترجمه یعنی فخرالدین الجاربردی باز مجدداً در ص279 س 12 از شدالازار برده شده است.

جاربردی.

[بَ] (اِخ) ابوالمکارم فخرالدین احمدبن الحسن بن یوسف جاربردی است که پیوسته مواظبت بر تحصیل علوم مینموده و به افادهء طلاب ممارست داشته و دارای تألیفات بسیاری است از جمله:
1- شرح شافیهء ابن الحاجب در علم صرف که بعد از شرح رضی بر همان متن یکی از بهترین شروح رسالهء مزبور است و مکرر در ایران و استانبول بطبع رسیده است. 2- کتاب السراج الوهّاج است که شرح بر کتاب منهاج استادش قاضی ناصرالدین بیضاوی است و در علم اصول میباشد. 3- شرح ناقصی بر کتاب الحاوی قاضی بیضاوی است که در فقه است. 4- تعلیقات بر کشاف. 5- رساله ای در نحو بنام المغنی که شاگردش انمونی محمد بن عبدالرحیم بن محمد العمری المیلانی آن را شرح کرده است. وی ساکن تبریز بوده و در همان شهر بسال 746 ه . ق. فوت کرده است. در خدمت قاضی ناصرالدین بیضاوی صاحب تفسیر معروف تلمذ کرده است و با قاضی عضدالدین ایجی معروف معارضات و مناقضات طولانی داشته که بعد از فوت وی پسرش ابراهیم بن احمد جاربردی نیز آن معارضات را ادامه داده و متن آنها در طبقات الشافعیهء سبکی ج6 صص123 - 18 در ترجمهء قاضی عضدالدین ایجی مسطور است. وی در تصوف و عرفان مقام شامخی داشته و مرد باوقار و باحقیقتی بوده است. رجوع به تلخیص معجم الالقاب ابن الفوطی و طبقات سبکی و روضات و شذرات و معجم المطبوعات و کشف الظنون شود.

جاربلجار.

[بُ] (اِ مرکب) صاحب آنندراج آرد: جاربلجار در شمس بمعنی شکست و بست نوشته و تحقیق این است که چون لفظ جار در ترکی بمعنی ندا و آواز دادن است و لفظ بُل بضم موحده در ترکی بمعنی فراوان و بسیار، لهذا جاربُلجار بمعنی اندک طلب و بسیارطلب باشد یا آنکه بُلجار بالضم در ترکی بمعنی وعده نیز آمده و جار بمعنی ندا و آواز دادن پس جاربُلجار مجموع بمعنی طلب و وعده باشد. و رجوع به غیاث اللغات شود.

جارجاریة.

[ ] (اِخ) قریه ای است نزدیک به شط بغداد مابین مشرق و جنوب بغداد. از جارجاریة تا شهر بغداد بخط مستقیم پانزده فرسخ است. (مرآت البلدان ج4 ص43).

جارج نامه.

[مَ] (اِخ) نام کتاب منظومی است در تاریخ گشایش هند بدست انگلیسی ها. مؤلف آن ملافیروز پسر ملاکاوس شاعر فارسی زبان است که بسال 1246 ه .ق . 1830 م. درگذشته است. (فرهنگ ایران باستان ص26).

جارچی.

(ترکی، ص مرکب، اِ مرکب)منادی. کسی که آواز دهد مردم را در کاری. نداکننده. در ترکی، نقیب و منادی کننده. (آنندراج). در ترکی، نقیب و منادی کننده. لفظ ترکی است از مصطلحات. (غیاث اللغات). رجوع به جارزن شود(1). || منصبی از مناصب لشکری بدورهء صفویه. (تذکرة الملوک).
(1) - شواهد این کلمه در «جار زدن» بنقل از آنندراج بیاید.

جارچی.

(اِخ) دهی است جزء دهستان حومهء بخش مرکزی شهرستان زنجان و منطقه ای کوهستانی سردسیر است. سکنهء آن 156 تن و مذهب مردم شیعه، تعدادی صوفی دارد و زبان آنان ترکی و فارسی است. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل مردم زراعت و سنگ فروشی است. راه فرعی اتومبیل رو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3). اعتمادالسلطنه گوید: از قرای محال زنجان رود و در سه فرسنگی شهر زنجان واقع است قدیم النسق ملکی و تیول مظفرالملک میباشد. هوایش معتدل و آبادی آن سابقاً بسیار بود. اکثر آبادی آنجا از مرحوم مظفرالدوله میباشد. زراعت و محصولش دیمی است. رودخانه و قنات ندارد، یک چشمه دارد که مخصوص شرب سکنه و اهل آبادیست و صیفی خود را نیز از آن چشمه مشروب میسازند. اشجار چند دارد که باصطلاح ترکی قره آقاج (درخت نارون) مینامند بی آب روئیده و در کمال سبزی و خضارت است. درختهای مزبور را پیر میگویند و عوام الناس بپای آنها قربانی میکنند. محل زراعت قریه جزئی است. بالای قریه کوهسار و مرتع میباشد. (مرآت البلدان ج4 ص44).

جارچیان.

(اِ مرکب) جِ جارچی. منصبی از مناصب دیوان در دورهء صفویه. (تذکرة الملوک صص14 - 15).

جارچیان توپخانه.

[نِ نَ / نِ] (ترکیب اضافی) جماعتی از مستخدمین توپخانه که تحت سرپرستی توپچی باشی کار میکنند. (تذکرة الملوک چ2 ص14). و رجوع به همین کتاب شود.

جارچیان جزایری انداز.

[نِ جَ یِ اَ](ترکیب وصفی، اِ مرکب) جماعتی از مستخدمین دیوان دورهء صفویه که تحت نظر وزیر سردار غلامان انجام وظیفه میکرده اند. (تذکرة الملوک چ2 ص38). و رجوع به کتاب مذکور شود.

جارچیان دیوان.

[نِ دی] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) منصبی از مناصب دولتی در زمان صفویه است. (تذکرة الملوک ص13).

جارچی باشیگری.

[گَ] (حامص مرکب) منصبی از مناصب دولتی در عهد صفویه است. (تذکرة الملوک ص15).

جارچی کندی.

[کَ] (اِخ) دهی از دهستان چهاراویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه است که در 13هزارگزی شمال باختری قره آغاج و 15هزارگزی جنوب شوسهء مراغه به میانه واقع است. محلی است کوهستانی، معتدل، مالاریائی، سکنهء آن 107 تن و مذهب اهالی شیعه و زبان آنان ترکی است. آب آن از چشمه سار تأمین میشود. محصول آن غلات، نخود، بزرک و شغل اهالی زراعت، صنایع دستی جاجیم بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

جارچیلو.

(اِخ) دهی از دهستان مرحمت آباد بخش میاندوآب شهرستان مراغه است که در 115گزی شمال باختری میاندوآب و 5هزارگزی باختر راه ارابه رو میاندوآب به بناب واقع است. محلی است جلگه و معتدل و مالاریائی. سکنهء آن 479 تن و مذهب مردم شیعه و زبان آنان ترکی است. آب آن از زرینه رود تأمین میشود. محصول آن غلات، پنبه، چغندر و شغل اهالی زراعت، صنایع دستی جاجیم بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

جارچیلو.

(اِخ) دهی از دهستان برگشلو بخش حومهء شهرستان ارومیه است که در 7هزارگزی شمال خاوری ارومیه و 35گزی شمال شوسهء گلمانخانه به ارومیه واقع و محلی است جلگه، معتدل، مالاریائی و سکنهء آن 247 تن و مذهب اهالی شیعه و زبان آنان ترکی است. آب آن از شهرچای قنات و چشمه است و محصول آن غلات، توتون، انگور، چغندر، حبوبات است. شغل اهالی زراعت، صنایع دستی جوراب بافی است. راه آن ارابه رو است و در تابستان میتوان اتومبیل برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

جارح.

[رِ] (ع ص) برّنده. (اقرب الموارد) (آنندراج). || کسی که عدالت شاهد را بشکند. باطل کنندهء عدالت شاهد. (منتهی الارب). کسی که عدالت گواه را رد کند و شهادت او را نامقبول گرداند. || سرزنش کننده. عیب کننده: جرحوه بانیاب و اَضراس؛ شتموه و عابوه. || کاسب. (اقرب الموارد).

جارحه.

[رِ حَ] (ع ص، اِ) تأنیث جارح. جراحت کننده. (آنندراج). || اسب ماده. قولهم هذه الناقة و الاتان من جوارح المال؛ یعنی جوان و بچه ده است. || اندامهای مردم که بدان کار کنند. (منتهی الارب). دست. (نصاب الصبیان). اندام. (السامی) (دهار) (مهذب الاسماء) : دستی که عمدهء تن است و عزیزترین جارحه است از جوارح چون مارگزیده و باقی تن به عَدوای علت آن تلف خواهد شد، معالجت آن جز قطع و ابانت نیست. (ترجمهء تاریخ یمینی ص162). || سگ. (ترجمان عادل مشهور به جرجانی). || مرغ شکاری. (منتهی الارب) (ترجمان عادل مشهور به جرجانی) (مهذب الاسماء) (مقدمة الادب). || جانور شکاری از مرغ و دد. ج، جوارح. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). شکره که پرنده ای است.

جارختی.

[رَ] (اِ مرکب) چوب رختی.

جارد.

[رِ] (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب).

جاردو.

(اِخ) امیری از امیران لشکر اَبَقا(1) که به سیستان حمله بردند. (تاریخ سیستان ص405).
(1) - ابقا در اصل با اعراب دو زبر همان است که اباقاخان نویسند و او پسر هولاکوخان است که در رمضان 663 ه .ق . در تبریز به تخت نشست. (تاریخ سیستان چ بهار حاشیهء ص405).

جاردونقره.

[ ] (اِخ) نام یکی از امیران لشکر اَبَقا که به سیستان حمله کردند و در تاریخ سیستان (ص450) «دلغره» ضبط شده، لیکن مرحوم بهار در ذیل همان صفحه بنقل از احیاء الملوک (ص ب 38) ملک حسین سیستانی «جادونقره» ضبط کرده است. (تاریخ سیستان چ بهار ص405).

جار ذی القربی.

[رِ ذِلْ قُ با] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) همسایهء خانه ای که با خانهء تو پیوسته است. همسایهء خویشست. (مهذب الاسماء).

جارز.

[رِ] (ع ص) سرفهء سخت. || بسیارسرفه. || زن نازاینده. (منتهی الارب).

جارزان.

(اِخ) دهی از دهستان طسوج ابرشتجان قم. (تاریخ قم ص114).

جارزان.

(اِخ) دهی از دهات رستاق ساوه و جزستان قم. (تاریخ قم ص116).

جار زدن.

[زَ دَ] (مص مرکب) منادی کردن. در کویها و برزنها به آواز بلند امری را به اطلاع همگان رسانیدن. منادی دردادن. خبر کردن مردم را، لهذا بعضی از مردم فوج نادرشاه را جارچی میگفتند و کار ایشان همی بود که لشکر را از آنچه شاه میفرمود خبر میکردند و اغلب که لفظ ترکی است... (آنندراج) :
بفرمود تا جارچی هر طرف
زند جار لیکن به آواز دف
بحکم نواخیزی شهریار
بر آهنگ زد جارچی بردیار.ملاطغرا.
آمد بهار و گل در گلزار می زند
مرغ چمن برخصت می جار می زند.
شانی تکلو.
دلا ز سوز جگر اینقدر فغان از چیست
که گفته بر بد همسایه جار باید زد.
محسن تأثیر (از آنندراج).

جارزة.

[رِ زَ] (ع ص) ارض جارزة؛ زمین خشک و درشت که ریگ فراگرفته باشد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء). || زمین هموار. (منتهی الارب). ج، جَوارِز. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

جارس.

[رِ] (ع ص) نعت فاعلی از جَرس. رجوع به جرس شود.

جارست.

[رَ] (اِخ) نام جد بکادبن محمد جارستی است. (الانساب سمعانی). رجوع به الانساب سمعانی شود.

جارستی.

[رَ] (ص نسبی) منسوب به جارست. رجوع به جارست شود.

جارستی.

[رَ] (اِخ) محمد بن جارست مقری که بنام جد خویش منسوب است. (الانساب سمعانی).

جارش.

[رِ] (ع ص) گناهکار. (منتهی الارب) (شرح قاموس). الجانی الظالم. (قطر المحیط). ج، جُرّاش. (منتهی الارب) (شرح قاموس).

جارع.

[رِ] (ع ص) نعت است از جَرع. رجوع به جرع شود.

جارف.

[رِ] (ع اِ) مرگامرگی ستور و جز آن. (منتهی الارب). || طاعون. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || بلا. || شومی که مال و قوم را هلاک کند. (منتهی الارب).

جارف.

[رِ] (اِخ) طاعون جارف، بگفتهء صاحب قاموس طاعونی است که در زمان خلافت عبدالله بن زبیر پدید آمد. (اقرب الموارد). ابن اثیر نویسد: در این سال طاعون جارف در بصره در زمان حکومت عبیداللهبن معمّر پدید آمد و جمع کثیری را بکشت و مادر عبیدالله نیز جزو کشته شدگان بود. (کامل ابن اثیر ج4 ص103).

جارف.

[رِ] (اِخ) جائی است. و بعضی گویند عبارت از ساحل تهامة است. (مراصد الاطلاع) (معجم البلدان).

جارفت.

[رُ] (اِخ) جیرفت. رجوع به جیرفت شود.

جا رفتن.

[رَ تَ] (مص مرکب) در تداول عامه، منفعل شدن از کرده یا گفتهء خود پس از آنکه طرف دلیلی آشکارا آورد. مجاب شدن. با سکوت اذعان به مغلوبیت خود کردن. مفحم شدن. مغلوب شدن. || در اصطلاح قمار با ورق، ورق خود را بعلامت عدم اشتراک در این دست بازی روی اوراق دیگر نهادن. ورقهای بازی را بجای خود بازگردانیدن از آن روی که برنده نباشد. در قمار اوراق دست خود را باطل کردن.

جارکش.

[کَ / کِ] (نف مرکب)جارکشنده. کسی که جار میزند. جارزننده. آنکه ندا دردهد. کسی که به آواز بلند مردم را به امری دعوت کند. رجوع به جار شود.

جار کشیدن.

[کَ / کِ دَ] (مص مرکب)جار زدن. ندا کردن. بانگ کردن. آواز دادن مردم به امری. دردادن ندا. رجوع به جار شود.

جارگون.

(اِ)(1) چیزی است که آن را بفارسی بزباز و به عربی بسباسه خوانند، گویند پوست جوز است و بعضی گویند گل و شکوفهء جوز (جوزبویا) باشد. (برهان) (آنندراج). نیز رجوع به دزی ج1 ص168 شود.
(1) - Macis, ecorce interieure de la .(دزی) muscade.

جارم.

[رِ] (ع ص) درونده. || فراهم آورنده. ج، جُرّم، جُرّام. (منتهی الارب) (آنندراج).

جارم.

[رِ] (اِخ) شیخ عبدالفتاح بن برهان الدین ابراهیم جارم بن محمد بن احمدبن عبدالمحسن حسنی، معروف به رشیدی بود. وی در 1240 ه .ق . متولد شد و ابتدا نزد پدر خود به تعلم پرداخت و معقول و تفسیر را نزد او آموخت، سپس به قاهره رفت و در الازهر به تحصیل پرداخت و از شیخ ابراهیم سقا و جز او اجازه گرفت و بسوی بلد خویش مراجعت کرد و مردم از کثرت علم و دانش بدو روی آوردند. وی مدیر دقهلیه شد و در سال 1300 ه .ق . درگذشت. او راست: الایضاحات الجلیة فیما تصح به الدعاوی الشرعیة. این کتاب در سال 1318 ه .ق . در مطبعة الدمیاطیة بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).

جارم.

[رِ] (اِخ) شیخ علی. او راست: کتاب علم النفس و آثاره فی التربیة و التعلیم، که آن را با کمک مصطفی امین افندی تألیف کرده است و بسال 1333 ه .ق . در مطبعهء معارف بطبع رسید. (معجم المطبوعات). این کتاب توسط دکتر معین بنام «روانشناسی تربیتی» به فارسی ترجمه گردیده و در اهواز از طرف ادارهء اوقاف بسال 1316 ه . ش. چاپ و منتشر شده است.

جارم.

[رِ] (اِخ) محمد صالح حنفی رشیدی. از قضات بود. او راست: المجانی الزهریة علی الفواکه البدریة در فقه حنفی که در مطبعة النیل بطبع رسیده است. (معجم المطبوعات).

جارم.

[رِ] (اِخ) یکی از بلاد فرنگ است که بدست نورالدین محمود بسال 568 ه .ق . فتح شد. (وفیات الاعیان ج2 ص205).

جارمی.

[رِ] (ص نسبی) نسبتی است به جارم که دو بطن است در عرب. (منتهی الارب).

جارمی.

[رِ] (ص نسبی) نسبت است به بنی جارم. (الانساب سمعانی).

جارمینی.

(اِخ) محمد بن علی. از علما میباشد. او راست: الاشارات و التنبیهات در علم معانی. وی بسال 729 ه .ق . درگذشت. (قاموس الاعلام ترکی).

جارن.

[رِ] (ع ص) خوگر. (منتهی الارب). آنکه بر کاری خو کرده و آن را تمرین کرده باشد. (اقرب الموارد). || سوده. || نرم از جامه و جز آن. (منتهی الارب). || راه ناپیداشده. (منتهی الارب). الطریق الدارس. (اقرب الموارد). || (اِ) ماربچّه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

جارو.

(اِ مرکب) جاروب. رجوع به جاروب شود : جارو از صندل باف و مقرنس از تافتهء سفید. (نظام قاری ص133). || جارو قزوینی. جارو نرمه، از اقسام جارو است. || گیاهی است(1) که آن را در راه چالوس [ رازکال ] و [ سیرا ] چزّه یا چرزه نامند و نیز آن را منجیل سفید نامند. رجوع به منجیل سفید شود.
(1) - Lactuca orientalis.

جارو.

(اِخ) دهی است جزء دهستان اشتهارد بخش کرج شهرستان تهران واقع در 36هزارگزی جنوب باختری کرج و 4هزارگزی جنوب راه کرج-اشتهارد. این ده کوهستانی و سردسیر است. 365 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه. محصول آن غلات، بنشن و دارای باغهای میوه و قلمستان و لبنیات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه آن مالرو و تا نزدیکی آبادی از خرم آباد میتوان ماشین برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج1 استان مرکزی).

جارو.

(اِخ) دهی است از دهستان مکاوند بخش هفتگل شهرستان اهواز در 15هزارگزی شمال هفتگل و یکهزارگزی باختر راه شوسهء هفتگل به مسجد سلیمان، واقع در دشت و گرمسیر است. دارای 300 تن سکنه است. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و گله داری است. راه اتومبیل رو دارد. ساکنین از طائفهء بختیاری هستند. چاه نفت و دبستان دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج6).

جارو.

(اِخ) اسم کوهی است طولانی که وصل به خلجستان و بلوک زرند میباشد. از طرف غربی به کوه مخروطی کوچکی موسوم به اوجاق داغی و هم به رودخانهء شور منتهی میشود. از سمت مشرق به کوه معروف به پَتَکی و هم به قریهء آراسج خالصه و رباط مجیب می پیوندد که از بناهای شاه عباس است. عرض کوه جارو به اختلاف است: بعضی جاها دو فرسخ و در برخی اماکن چهار فرسخ میباشد. طرف شمال کوه از رودخانهء شور که گذشتی بطرف مغرب اولا امامزاده ای است موسوم به امامزاده پلنگ آباد، بعد از آن بفاصلهء سه فرسخ باز امام زاده ای است معروف به امام زاده پار، از اینجا میرسند به قصبهء اشتهارد که در دامنه واقع است و ده پانزده مزرعه از مزارع اشتهارد در خود این کوه است به این معنی که هرجا چشمه ای است و آبی دارد آبادی کرده اند، در طرف جنوب از رودخانهء شور که میگذرد تقریباً دو سه چهار پارچه ده از دهات زرند در دامنهء این کوه است. دیگر چندان آبادی ندارد تا در وسط کوه که در اینجا مایل بجنوب قریه ای است معروف به ایپک و این راه طرف جنوب کوه معبر ایلات اینانلو و بغدادی است که در وقت رفتن به ییلاق و مراجعت به قشلاق از این راه عبور و مرور مینمایند و در بعضی مواضع هم از ایل بغدادی قشلاقی بطرز ایلات ساخته اند که زمستان در آنجا اقامت دارند، و در کوه جارو از جنس شکار، کبک و تیهو و قوچ و میش و ارغالی هست در دامنهء کوه مخصوصاً در طرف شمال و خاصه در فصل پائیز آهوی بی حساب و شمار دیده میشود. در بعضی جاها هم درخت جنگلی یافت میشود. از قرار تقریر اهالی دهات در ایام خاقان خلدآشیان فتحعلی شاه آنجاها جنگلی خیلی عظیم داشته بمرور ایام چون ایلات خیلی بریده و فروخته اند حالا کم شده است. آب کوه جارو چون کم است مارهای بسیار بزرگ قتال دارد و به همین جهت مترددین باید هنگام عبور خیلی احتیاط و ملاحظه داشته باشند. (مرآت البلدان ج4 صص65 - 66).

جاروب.

(اِ مرکب) (از: جا، مکان + روب، مخفف روبنده) چیزی است از گیاه که خانه روبند و آن را انواعی است. جارو. عسیل. محسرة. محوقة. مکسحة. مکسح. مِخَمّة. مسفرة. || مصولة. مِقَمّه. منعم. (منتهی الارب) :و از این ناحیت گیلان جاروب و حصیر و مصلی نماز و ماهی ماهه افتد که بهمه جهان برند. (حدود العالم).
تو گفتی که سرگین این بارگی
بجاروب روبم بیکبارگی
کنون آنچه گفتی بروب و ببر
برنجم ز مهمان بیدادگر.فردوسی.
جاروب زرین به رشته های مروارید بسته و از هزار یکی گفتن کفایت باشد. (تاریخ بیهقی ص535).
دهلیزدار ملک الهی است صحن او
فراش جبرئیلش و جاروب شهپرش.
خاقانی.
سر دامان شبستان کن بشرط آنکه هر روزی
بساطی سازی از رخسار جاروبی ز مژگانش.
خاقانی.
گفت جاروبی ندارم بر دکان
گفت بس بس این مضاحک را بمان.مولوی.
هرچه در سینه محبت سیم و زر است به جاروب فقر فروروب. (کلیات سعدی ص12).
- جاروب از مژگان کردن؛ معروف(1) و کنایه از مراقبه و سجده کردن هم هست.
-امثال: کرایهء پای دزد جاروب است.
و رجوع به امثال و حکم دهخدا شود.
(1) - بهمان معنی لغوی، یعنی مژه های چشم را بمنزلهء جاروب بکار بردن.

جاروب.

(اِخ) دهی از بخش دهدز شهرستان اهواز است در 27هزارگزی جنوب خاوری دهدز کنار راه مالرو بیدله بادامستان واقع است. محلی است جلگه و معتدل و سکنهء آن 217 تن. اهالی مذهب شیعه دارند. زبان اهالی لری بختیاری و فارسی است. آب آن از چاه و قنات و محصول آن غلات، صیفی، شغل اهالی زراعت و گله داری است. صنایع دستی زنان گیوه چینی، راه آن مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج6).

جاروب.

(اِخ) ده کوچکی است از دهستان خبر بخش بافت شهرستان سیرجان در 7هزارگزی جنوب باختری بافت سر راه فرعی جز-دشت بر واقع است. 40 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج8).

جاروب برقی.

[بِ بَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جاروئی که بقوهء برق کار کند. جاروی الکتریکی. جاروبرقی. چیزی که با اتصال به برق جائی را بروبد.

جاروب بندان.

[بَ] (اِخ) دروازه ای در شهرری. (کتاب النقض ص48).

جاروب خان.

(اِخ) لقب فتحعلی افشار بود که بسبب ظلم و تعدی و بی رحمی در میان لشکر افشار و اوزبک و افغان، به جاروب خان مشهور بود. (مجمل التواریخ گلستانه ص226).

جاروب دیده.

[دی دَ / دِ] (ن مف مرکب)صاف و پاک :
نیست خاشاک در سرای دلم
صحن جاروب دیده را مانم.
بونصر نصیر بدخشانی (از آنندراج).

جاروب زدن.

[زَ دَ] (مص مرکب)جاروب کردن. جاروب کشیدن. جارو زدن. رجوع به جاروب کردن و جاروب کشیدن شود.

جاروب زن.

[زَ] (نف مرکب) آنکه کارش جاروب زدن است. جاروب کش. جاروب کننده.

جاروب ساز.

(نف مرکب) آنکه جاروب ها بسازد :
چو جاروب سازش برفعت نشست
ز مژگان خورشید جاروب بست.
ملاطغرا (از آنندراج).

جاروب عطار.

[بِ عَطْ طا] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) جاروبی که عطار با آن عطرها را جمع کند. مکنسة العطار التی یجمع العطر. (اقرب الموارد).

جاروب کردن.

[کَ دَ] (مص مرکب)رُفتن جایها. جاروب زدن. جاروب کشیدن :و قالی تکانیدن و جاروب کردن متعلق به سرایدار است. (تذکرة الملوک چ2 ص32).رجوع به جاروب زدن و جاروب کشیدن شود.

جاروب کش.

[کَ / کِ] (نف مرکب)کناس و فراش. (آنندراج). آنکه جاروب کند. جاروب کننده. کسی که عمل وی جاروب کشیدن است. جاروکش :
پیوسته دلم صاف ز گرد خط یار است
جاروب کش خانهء آئینه غبار است.
ملاطاهر غنی (از آنندراج).

جاروب کشی.

[کَ / کِ] (حامص مرکب)عمل جاروب کش. کار کسی که جارو کند.

جاروب کشیدن.

[کَ / کِ دِ] (مص مرکب) جاروب کردن. جاروب زدن. رجوع به جارو زدن و جاروب کردن شود.

جاروبی.

(اِخ) (ملا...) از مردم ترک است که در نواحی بلخ میباشد، دیوانه و قمارباز و بی اعتبار است. از اوست این دو بیت:
صد ره سرم بکوی تو گر خاک در شود
کی شوق پای بوس تو از سر بدر شود
ای شمع امشب از سر بالین من مرو
یک شب چه شد بروی توام گر سحر شود.
(ترجمهء مجالس النفائس ص166).

جارو پارو.

(اِ مرکب، از اتباع) جارو پارو کردن، جارو پارو زدن؛ کنایه از نظافت کردن و تمیز و مرتب کردن.

جاروت.

(ع اِ) ابن بصال گوید: ابزاری است که زمین را با آن تسطیح کنند و بوسیلهء گاو بکار میرود و کشاورزان با آن سر و کار دارند. (دزی ج1 ص168).

جاروتله.

[ ] (اِخ) رجوع به جار شود.

جار و جنجال.

[رُ جَ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) سر و صدا. فریاد. نزاع و کشمکش. داد و بیداد: جار و جنجال میکنند. جار و جنجال نکنید.

جاروچزه.

[چِزْ زَ / زِ] (اِ مرکب) نوعی جاروب.

جارود.

(ع ص، اِ) مرد شوم بدفال. (منتهی الارب). بداختر. (مهذب الاسماء). || سال سخت و قحط. (منتهی الارب) (آنندراج): سنة جارود؛ سال سخت و قحط. (منتهی الارب).

جارود.

(اِخ) لقب بشربن عمروبن حنش عبدی بود. وی از اشراف زمان جاهلی و بزرگ طائفهء عبدالقیس (طایفه ای از بنی اسد) بشمار میرفت. او اسلام را درک کرد. حکم بن ابوالعاص او را به جنگ (روز سهرک) فرستاد و در عقبة الطین (موضعی است در فارس) بسال 20 ه .ق . (641 م.) شهید شد. (الاعلام زرکلی ج1 ص147). ابن اثیر گوید: جارودبن معلاء در موضعی بنام طاوس در فارس بسال 17 ه .ق . بدست لشکریان فارس کشته شد. و صاحب عقد الفرید این پند را به وی نسبت داده است: سوءخلق عمل را تباه سازد چنانکه سرکه عسل را. (عقدالفرید ج2 ص148). و صاحب امتاع الاسماع آرد: جارودبن عمروبن حنش بن یعلی در زمرهء وفد عبدالقیس بود. وی نخست از دین نصرانی پیروی میکرد سپس خود و کسانی که همراه او بودند اسلام آوردند. (امتاع الاسماع ص506). و رجوع به تاریخ الخلفاء سیوطی ص100 و تاریخ گزیده ج1 ص220 و عیون الاخبار ج3 ص214 و قاموس الاعلام ترکی شود.

جارود.

(اِخ) ابن ابی سبرة. در الموشح چنین آمده است: محمد بن عبدالله هذلی از جارودبن ابی سبرة نقل کرده که گفت: بر در خانه نشسته بودم که فرزدق عبور میکرد و نزد من ایستاد و گفت: یا ابانوفل! بیتی شعر گفته ام که پس از آن نتوانستم گفتن. گفتم: کدام است؟ گفت:
ان الذی سمک السماء بنی لنا
بیتاً دعائمه اعزّ و اطول.
گفتم:
بیتاً بناه لنا الملیک و ما بنی
ملک السماء فانه لاینقل.
سپس گفت: راه بر من باز شد و سرود:
بیتاً زرارة محتب بفنائه
و مجاشع و ابوالفوارس نهشل
لایحتبی بفناء بیتک مثلهم
ابداً اذا عدّ الفعال الافضل.
(الموشح صص111-112).
و جاحظ دربارهء صاحب ترجمه چنین آرد: ابونوفل جارودبن ابی سبرة در حدیث بیانی داشت. وی راوی و نیز شاعری مفلق و دانشمند و از رجال شیعه بود. وقتی حجاج او را بازجوئی کرد گفت: چنین چیزی را در عراق گمان نمی بردم. او میگفت: هرگز حکمرانی گوش به حرف من نکرد مگر اینکه بر او پیروز شدم جز این یهودی (منظور بلال بن ابوبردة است) که بر من ستم میکرد و چون خبر شد که او را شکنجه دادند تا ساقهایش باریک شد و وتر به خصیهء او زدند، چنین سرود:
لقد قرّ عینی انّ ساقیه دقّتا
و انّ قوی الاوتار فی البیضة الیسری
بخلت و راجعت الخیانة و الخنا
فیسرک الله المقدس للعسری
فما جذع سوء خرب السوس جَوفه
یعالجه النجار یبری کما تبری.
(البیان و التبیین ج1 ص262).
و رجوع به کتاب التاج و عیون الاخبار و امتاع الاسماع شود.

جارودة.

[دَ] (ع ص، اِ) سنة جارودة؛ سال سخت قحط. (منتهی الارب). و رجوع به جارود شود.

جارودیون.

[دی یو] (اِخ) نام طائفه ای است که در بصره ساکن بوده اند. (الاوراق ص215).

جارودیة.

[دی یَ] (اِخ) گروهی از زیدیان منسوب به ابوالجارود زیادبن ابی زیاد خراسانی. (منتهی الارب). صاحب الفرق بین الفرق چنین آرد: ایشان از پیروان ابی جارودند(1) و گفتند که پیغمبر بی آنکه نام علی را بر زبان راند در توصیفی که از جانشین خود کرد او را به امامت برگزید. و گفتند که امام پس از علی (ع) حسن و پس از وی برادرش حسین است. از گفتگوئی که در میان جارودیه در پیرامون امامت برخاست دو دسته پدید آمدند: گروهی گفتند که علی پسرش حسن و پس از او برادر وی حسین را به امامت نامزد کرد و پس از آن دو، امامت در فرزندان حسن و حسین به شوری باشد و هرکه از ایشان برخیزد و شمشیر برکشد و مردمان را به دین خویش خواند و دانا و پرهیزکار باشد امام است. گروه دیگر گفتند که پیغمبر پس از علی حسن و پس از وی حسین را به امامت نامزد کرد. جارودیه از گفتگوی دربارهء امام آینده به چند دسته شدند: گروهی از آنان کسی را به امامت نامزد نکنند و چشم براه کسی نباشند و گویند هرکه از پسران حسن و حسین شمشیر برکشد و مردمان را به دین خویش خواند امام است. گروهی چشم براه محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب هستند و کشته شدن و مردن او را باور ندارند و پندارند که وی مهدی آینده است و بجنگ برخیزد و بر زمین پادشاهی کند. و سخن ایشان در این باره چون گفتار محمدیه از امامیه دربارهء انتظار محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی است. گروهی منتظر آمدن محمد بن قاسم خداوند طالقانند و مردنش را راست نمیدانند. گروهی چشم براه محمدبن(2) عمر هستند که در کوفه برخاست و مردن و کشته شدنش را نپذیرند. این گفتار جارودیه بود و آنان را باید کافر شمرد زیرا یاران پیغمبر را کافر دانند. (ترجمهء الفرق بین الفرق صص24 - 25). شهرستانی چنین آرد: جارودیه، یاران ابوالجارودند. آنها گفتند که پیغمبر (ص) بوصف به امامت علی (ع) تصریح کرده نه به اسم، و علی بعد از پیغمبر امام است و مردم تقصیر کردند که وصف را نشناخته و به جستجوی موصوف برنخاستند، و مردم در اختیار کردن ابوبکر به امامت کافر شدند. (ملل و نحل شهرستانی چ احمد فهمی محمد ج1 ص255). مرحوم اقبال در خاندان نوبختی چنین آرد: جارودیه یا سرحوبیه از فرق زیدیه اصحاب ابوالجارود یا ابوالنجم زیادبن المنذر العبدی [ است ] که میگفتند حضرت رسول امیرالمؤمنین علی را بوصف به امامت منصوب کرده نه به اسم و مردم را در اختیار ابوبکر به امامت و نشناختن وصف امام کافر میدانستند، و جارودیه پس از زیدبن علی محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن را امام میدانستند. بعضی از ایشان می گفتند او نمرده و خروج خواهد کرد، بعضی دیگر محمد بن قاسم علوی صاحب طالقان ری و بعضی دیگر یحیی بن عمر صاحب کوفه را در همین مقام می پنداشتند. (خاندان نوبختی ص253). و رجوع به زیدیه و تعریفات میر سیدشریف ص50 و الفهرست ابن الندیم ص178 و بیان الادیان و الانساب سمعانی و خطط ج4 ص147 و مفاتیح العلوم و احمدبن محمد بن سعیدبن عبدالرحمن.... ابن عقدة در همین لغت نامه شود.
(1) - ابوالنجم زیادبن المنذر العبدی معروف به ابی جارود از غلاة شیعه متوفی در 150 ه .ق . (حاشیهء ترجمهء الفرق بین الفرق ص24 از مقریزی ج2 ص352).
(2) - محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی معروف به نفس زکیه به روزگار منصور عباسی خروج کرده و بسال 145 ه .ق . در 35 سالگی کشته شد. (حاشیهء ترجمهء الفرق بین الفرق ص25).

جارور.

(ع اِ) نهر سیل. (منتهی الارب). جوی که از سیل شده باشد. (آنندراج).

جارورکیت.

(اِخ) (از سانسکریت ذرووکتو(1)) یکی از مذنبات (ذوذنب) عالیه در آئین هند. (تحقیق ماللهند ص316). و رجوع به فهرست همان کتاب شود.
(1) - Dhruvaketu.

جارو زدن.

[زَ دَ] (مص مرکب) رجوع به جاروب زدن شود.

جاروس.

(ع ص) بسیارخوار. (منتهی الارب).

جاروف.

(ع ص) بدفال. || حریص. || رجل جاروف؛ مرد بسیار جماع و شادمان. || سیل جاروف؛ آنکه همه چیز را برد. (منتهی الارب). || (اِ) صاروج(1).
(1) - ابن سیده گوید: صاروج معرب جاروف است. (نقل از حاشیه المعرب جوالیقی ص213).

جاروفراشی.

[فَرْ را] (اِ مرکب) قسمی جارو. نوعی جارو که دارای دستهء بلند باشد.

جاروق.

(اِخ) (امیر...) یکی از امرای دورهء تیموری است. (ذیل جامع التواریخ رشیدی حافظ ابرو ص88).

جاروک.

(اِخ) از مزارع قریهء باغین کرمان است. (مرآت البلدان ج4 ص66).

جارو کردن.

[کَ دَ] (مص مرکب) رجوع به جاروب کردن شود.

جاروکش.

[کَ / کِ] (نف مرکب) رجوع به جاروب کش شود :
چو خورشید جاروکش آن درم
که جنت گلی بر سر کوی اوست.
تأثیر (از آنندراج).

جاروکشی.

[کَ / کِ] (حامص مرکب)رجوع به جاروب کشی شود.

جارو کشیدن.

[کَ / کِ دَ] (مص مرکب)رجوع به جاروب کشیدن شود.

جار و مجرور.

[جارْ رُ مَ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب) ادات جر و مدخول آن را گویند. در نحو حروفی که مدخول خود را جر دهند جار و مدخول آنها را مجرور گویند و مجموع را جار و مجرور نامند.

جارونرمه.

[نَ مَ / مِ] (اِ مرکب) قسمی جارو از گیاهی نرم برای گرفتن گرد از کالای خانه.

جارة.

[جارْ رَ] (ع ص، اِ) جردهنده. کسره دهنده. || راه بسوی آب. || شتری که به مهار کشیده شود. فاعلة بمعنی مفعولة مثل راضیة و دافق بمعنی مرضیة و مدفوق. و فی الحدیث: لا صدقةَ فی الابل الجارة و هی رکائب القوم لان الصدقة فی السوائم. (منتهی الارب). || دست آهنگ. مالهء زمین. ج، جوار. (مهذب الاسماء).
- حروف جارة؛ در عربی کلماتی را که اسم بعد از خود را جر یعنی کسر میدهند حروف جاره گویند که در فارسی بر حروف اضافه تطبیق میشوند. و آنها عبارتند از:
با، تا، کاف، ربّ، من، فی، عن، علی، واو، مُذ، منذ، خلا، الی، لام، حاشا، عَدا، لعلّ، متی، کی و حتی. که مجموع آنها بیست حرف است و ابن مالک در الفیهء خود حروف مزبور را چنین بنظم آورده:
هاک حروف الجر وَ هیَ مِن الی
حتی خلا حاشا عدا فی عن علی
مُذْ منذ رُبَّ اللام کی واو و تا
و الکاف و الباء و لعلّ و متی.
ولی بعضی از نحویان از جمله سیبویه کلمهء «لولا» را نیز از حروف جاره شمرده اند و گویند از مختصات ضمائر است و بر سر اسم ظاهر بیرون نیاید، چنانکه حتی و کاف از مختصات اسم ظاهر است و بر ضمیر درنیاید. توضیح آنکه بعضی از حروف مزبور مورد اتفاق است که مدخول خود را جر میدهند و آنها هفده حرفند، و سه یا چهار حرف بقیه مورد اختلاف است و آنها عبارتند از: اول «کَیْ» که قلیلی از نحویان آن را جاره دانسته اند و در هر صورت مختص به «ما»ی استفهامیه و «ان» و «ما»ی مصدریه میباشد. دوم «لعلّ» که تنها عقیل آن را از حروف جارّه دانسته است. سوم «متی» که تنها هذیل آن را از حروف جاره دانسته است. چهارم «لولا» که چنانکه گذشت سیبویه آن را از حروف جاره شمرده است. (بهجة المرضیة سیوطی چ گراوری عبدالرحیم ص115).
حروف جاره از لحاظ مدخول خود به سه نوع تقسیم میشوند: 1- حروفی که تنها بر سر ضمیر درآیند مانند «لولا». 2- حروفی که تنها بر اسم ظاهر درآیند مانند: مذ، منذ، حتی، کاف، واو، ربّ، تا، و بر سر ضمیر درنیایند، و از اینها مذ و منذ اختصاص به زمان دارند آنهم زمان ماضی و حال نه آینده مانند: مارأیته منذ یوم الجمعة اَوْ مذ یومنا و کلمهء «ربّ» اختصاص به اسمی دارد که لفظاً و معنی یا لااقل معنی نکره باشد مانند: رُبَّ رَجُل و اخیه، که رَجُل لفظاً هر دو نکره است مانند: رُبَّ رَجُل و اخیه که رَجُل لفظاً و معنی هر دو نکره است و اخیه مدخول دوم ربّ هرچند از جهت لفظ بواسطهء اضافه به ضمیر معرفه است ولی چون مرجع ضمیر نکره است خود ضمیر و مضاف به آن نیز در حکم نکره اند، بنابراین مدخول رب معنی نکره است. و «تاء» اختصاص به کلمهء «الله» و کلمهء «رَبّ» دارد در صورتی که به الکعبه یا به «یِ» ضمیر اضافه شده باشد، مانند: تالله و تربّ الکعبة و تربّی. گاهی بندرت کلمهء «رُبّ» بر ضمیر درآید مانند: رُبّه فتی. و نیز بندرت کلمهء «کاف» بر سر ضمیر درآید مانند:
لئن کان من جن لاَبرح طارقا
و ان یک انساً ما کها الانس یفعل.
و مانند:
فلاتری بعلا و لا حلائلا
کهو و لا کهنّ الا حاظلا.
و همچنین بندرت کلمهء «حتّی» بر سر ضمیر درآید مانند: فتی حتاک یابن ابی زیاد. 3- حروفی که بر سر اسم ظاهر و ضمیر هر دو درآیند مانند بقیهء حروف مزبور. ابن مالک در الفیهء خود مطالب یادشده را چنین بنظم درآورده:
بالظاهر اخصص منذ مذ و حتی
و الکاف و الواو و ربّ و التا
و اخصص بمذ و منذ وقتاً و بربّ
منکّراً و التاء لله و ربّ
و ما رووا من نحو ربه فتی
نزر کذا کها و نحوه اتی.
(به اختصار از بهجة المرضیه ص115).
معانی حروف جاره:
کلمهء «مِن» بمعانی زیر استعمال میشود:
1- تبعیض. مانند: لَنْ تنالوا البرّ حتی تنفقوا ممّا تُحبّون. (قرآن 3/92). 2- بیان جنس. مانند: فاجتنبوا الرجس مِن الاوثان. (قرآن 22/30). 3- ابتدای مکان. مانند: سُبحانَ الذی اَسری بعبده لیلاً مِنَ المَسجدالحَرام... (قرآن 17/1). 4- ابتدای زمان. مانند: لَمَسجِد اُسِّسَ علی التقوی مِن اوَّلِ یوم. (قرآن 9/108). ولی بصریین از نحاة استعمال آن را برای ابتدای زمانی جایز نشمرند. 5- در جمله های منفی و منهی و استفهامی زائد واقع میشوند. بترتیب مانند: ما لباغ مِن مَفرّ، و «هل مِنْ خالقٍ غیرُ الله». (قرآن 35/3) و بعقیدهء اخفش در جمله های ایجابی نیز «مِنْ» زائده بیرون می آید و ممکن است مدخول آن نکره یا معرفه باشد. بترتیب مانند:
قد کانَ من مَطر من فضلِ رازقنا
فضلاً علی الارض و الانعام و الناس.
یظلّ به الحرباء یمثل قائماً
و یکثرُ فیه من حنین الاباعر.
که در بیت اول کلمهء «مطر» مدخول من زائده واقع شده و نکره است و در بیت دوم کلمهء «حنین» مدخول مِن زایده است و بواسطهء اضافه به الاباعر معرفه میباشد. ابیات زیر از ابن مالک اشاره به مطالب یادشده است:
بَعِّضْ و بَیِّنْ و ابتدء فی الامکنه
بِمِنْ و قد تأتی لبدء الازمنه
و زیدَ فی نفی و شبههِ فجر
نَکرة کما لِباغ مِنْ مَفر.
(تلخیص از بهجة المرضیهء سیوطی ص116).
و کلمهء «حتی» برای نهایت و آخر کار بکار میرود. مانند: حتی مَطلع الفجر. (قرآن 97/5). و همچنین کلمات «لام» و «الی» برای نهایت و آخر کار استعمال میشود. مانند: سقناه لِبلد میت (قرآن 7/57). و مانند: سِرتُ البارحة الی آخرِ اللیل. و کلمات «من» و «با» بمعنی بدل و عوض استعمال میشوند. مانند: أ رضیتُم بالحیوة الدنیا مِنَ الاَخرة. (قرآن 9/38). و مانند:
فلیت لی بهم قوماً اِذا رکبوا
شنّوا الاغارة فرساناً و رُکبانا.
و کلمهء «لام» بمعانی زیر نیز استعمال میشود:
1- ملکیت. مانند: لِلّهِ ما فی السموات و ما فی الارضِ (قرآن 2/284). 2- اختصاص داشتن چیزی به چیز دیگر. مانند: السرجُ للدابَة. 3- تعدیهء فعل. مانند: فَهَبْ لِی مِن لَدُنکَ ولیاً. (قرآن 19/5). 4- بیان علت. مانند: و انی لَتعرونی لذکراک هزة. 5- زائده واقع شود و تأکید را میرساند. مانند:
فَلا وَاللهِ لایلفی لما بی
ولا للما بهم اَبداً دواء.
6- برای تقویت که معنائی است بین تعدیه و زیاده. مانند: اِن کُنتُمْ للرؤیا تعبرون (قرآن 12/43) و مانند: فعّال لِما یرید.(1) و کلمات «باء» و «فی» برای ظرفیت استعمال میشوند و ظرف دو قسم است حقیقی و مجازی و استعمال کلمات مزبور در ظرف حقیقی مانند: و اِنّکُم لَتمرُّونَ علیهم مصبحین و باللیل(2). و مانند: الم. غلبت الروم فی ادنی الارض(3). و در ظرف مجازی مانند: و ماکُنْتُ بِجانبِ الغربی(4). و چون: لَقَدْ کانَ فی یوسفَ و اخْوتِه آیات للسّائلین. (قرآن 12/7). توضیح آنکه: کلمات «با» و «فی» بر احاطه داشتن مدخول آنها بر معمول متعلق آنها بنحو تام یا ناقص دلالت دارند لیکن اگر خود مدخول حروف مزبور احاطهء مکانی یا زمانی بر معمول متعلق جار و مجرور داشت ظرفیت حقیقی است. مانند: اَلم. غُلِبت الروم فی ادنی الارض. (قرآن 30/1-3). در اینجا «ادنی الارض» بر معمول متعلق که «الروم» باشد احاطه مکانی دارد و اگر خود مدخول احاطه نداشته باشد و بمناسبتی مجازاً آن را ظرف قرار داده باشند، ظرفیت مجازی است و این خود اقسامی دارد:
1- کلمه ای بین جار و مدخول آن مستتر باشد آن کلمه احاطهء مکانی یا زمانی داشته باشد. مانند: و ماکنت بجانب الغربی (قرآن 28/44)، که کلمه مکان در تقدیر است و اصل آن چنین است: بمکان ذی جانب الغربی من الطور. 2- خود مدخول آنها احاطه داشته باشد لیکن بنحو احاطهء کل بر جزء خود. مانند: هذا فی ملکی؛ یعنی این جزء مملوکات من است. و مانند: الواحد فی ثلثة، و السواد فی الجسم؛ یعنی واحد، جزء ثلاثه، و سیاهی جزء جسم است. 3- مدخول آنها قسمی احاطه شبیه احاطهء حقیقی داشته باشد. مانند: و هو الله فی السموات و فی الارض (قرآن 6/3). چه معلوم است که خدا محاط آسمان و زمین نیست بلکه محیط بر آنها است، لیکن بنا بقولی خداوند به کسی که در آسمان و زمین است از جهت علم داشتن به آسمان و زمین تشبیه شده است و چون باید مشبهٌبه در نظر مشبهٌله از مشبه آشکارتر و واضح تر باشد و در نظر مردم که مشبهٌله هستند، عالم محاط و معلوم محیط بر آن است لذا خداوند به کسانی که در آسمان و زمین هستند تشبیه شده هرچند در واقع عالم محیط و معلوم محاط است. 4- احاطهء مدخول بر معلوم، مانند احاطهء دلیل بر مدلول باشد. مانند آیهء سابق الذکر بنا بتفسیر دیگران به این بیان که آسمان و زمین دلیل بر وجود خداوند است و علم به آسمان و زمین محیط و موجب علم به خداوندتعالی است، هرچند وجود واجب تعالی محیط بر تمام اشیاء است و این استدلال برهانی انی است مانند آیهء شریفهء «سَنُریهم آیاتنا فی الاَفاق و فی انفُسِهِم حتی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ اَنّهُ الْحَقّ». (قرآن 41/53). ولی بنا به تفسیر دیگر آیهء مزبور دلالت لمی بر وجود صانع تعالی دارد و تقدیر آیه چنین است: «و هو الله معبود فی السموات و فی الارض؛ ای معبود لِخَلْقه». این تفسیر بر مذاق کسانی است که از حق تعالی به خلق سیر میکنند و آیهء شریفهء اَ وَ لَمْ یَکف بربّکَ اَنَّه عَلی کُلّ شی ء شهید (قرآن 41/53)، مؤید این قول و اشاره بطریقهء استدلال لمی است. 5- احاطهء مدخول بر معمول احاطهء انفعالی باشد. مانند: الشمس فی الجوزاء و نظرت فی الکتاب. 6- احاطهء مدخول بر معمول احاطهء انطباعی باشد. مانند: الصورةُ فی المرآة. 7- احاطهء آنها بر معمول احاطهء سببیت و مسببیت باشد. مانند: النجاة فی الصدق و الهلاک فی الکذب. باید دانست که طرفین احاطه گاهی هر دو محسوس اند. مانند: المال فی الکیس. و گاه هر دو عقلی و معنوی هستند مانند: النجاة فی الصدق. و گاهی محاط عقلی و محیط حسی است. مانند: النفع فی الدواء. و گاهی محیط عقلی و محاط حسی است، یعنی عکس قسم پیش، مانند: اِنّا فی حاجتک. (تلخیص از حاشیهء میرزا ابوطالب بر بهجة المرضیة). و کلمات «باء» و «فی» برای سببیت نیز استعمال میشوند. بترتیب مانند: فَبظلم مِنَ الذینَ هادُوا. و دخلت امرأة النار فی هِرّة. و کلمهء «باء» علاوه بر آنچه یاد شد در معانی زیر نیز استعمال میشود:
1- استعانت. مانند: بسم الله الرحمن الرحیم. 2- تعدیه. مانند: ذَهَبَ الله بِنورهمْ. (قرآن 2/17). 3- تعویض و این غیر تبدیل است. مانند: بِعتکَ هذا بهذا. 4- الصاق. مانند: وَصلْتُ هذا بهذا. 5- بمعنای مع. مانند: نسبح بحمدک. 6- بمعنای من تبعیضیه. مانند: عیناً یشرب بها عبادالله. 7- بمعنای «عَنْ». مانند: سئل سائل بعذاب واقع (قرآن 70/1). مالک در الفیهء خود مطالب یادشده را چنین آرد:
للانتها حتی و لامٌ و الی
و مِنْ و باء یفهمان بَدَلا
و اللامُ للملک و شبهه وَ فی
تعدیة ایضاً و تعلیلَ قُفی
و زید و الظرفیة استبن بِبا
وَ فی و قد یبیّنان السَّببا
بالبا اِستَعن وَعدّ عَوِّض اَلصِق
و مثل مع و مِنَ و عَنْ بها انطِق.
و کلمهء «علی» برای استعلاء است یعنی دلالت دارد بر اینکه مدخول حرف مزبور مغلوب معمول متعلق آن حرف است و این استعلاء و غلبه بر دو قسم است: 1- استعلاء حسی. مانند: و علیها و علی الفلک تحملون (قرآن 23/12). که در این مورد استقرار و غلبهء معمول متعلق علی بر مدخول آن بحس درآید و مشاهده میشود. 2- استعلاء معنوی که محسوس نیست. مانند: تَکَبّرَ زَیْدٌ عَلی عَمْرو. نکتهء قابل بحث در معنی «علی» این است که پیشینیان از نحویان گفته اند لام جارة بر نفع و علی بر ضرر دلالت دارد، در صورتی که گاهی عکس آن دیده میشود یعنی لام برای ضرر استعمال شده است. مانند: و لَهُم عَذابٌ الیم و «علی» برای نفع مانند: اَللهُم صَلّ علی مُحَمد وَ آل مُحَمد. به اشکال مزبور چنین جواب داده اند که مراد پیشینیان این نیست که لام مطلقاً و بطور کلی برای نفع و علی مطلقاً برای ضرر است بلکه منظور فعل خاص است که به هر دو حرف متعدی میشود یعنی فعل دعا که اگر به لام متعدی شد بنفع و اگر به علی متعدی شد بضرر کسی است که برایش دعا شده است. ولی جواب مزبور بنظر پسندیده نمی آید و بظاهر مراد آن است که لام مطلقاً برای نفع و علی مطلقاً برای ضرر است لیکن مراد نفع و ضرر از یک جهت است و آن این است که لام همیشه دلالت دارد بر اینکه مدخول آن غالب و مسلط بر معمول متعلق آن میباشد و این خود قسمی نفع برای مدخول لام است هرچند از جهات دیگر زیان بیند. و همچنین علی دلالت دارد بر اینکه مدخول آن مغلوب و تحت سلطهء معمول متعلق آن است و این خود نوعی ضرر است هرچند از جهات دیگر نفع برد و بدین طریق اشکال مزبور مرتفع است و باید حیثیات و جهات مطالب را در نظر داشت. (تلخیص از حاشیهء میرزا ابوطالب بر بهجة المرضیة). و نیز «علی» بمعنی «فی» استعمال میشود مانند: وَ اتّبعوا ما تتلوا الشیاطین عَلی ملک سلیمان (قرآن 2/102). و بمعنی «عن» مانند:
اذا رَضیتْ عَلَیّ بَنوقُشَیْر
لَعمراللّه اَعجبنی رِضاها.
و کلمهء «عن» بمعنی تجاوز کردن و از جا دررفتن استعمال میشود. مانند: رمیتُ السَّهمَ عَنِ القوسِ. و بدین معانی نیز آید: مرادف بعد. مانند: لَتَرکَبُنّ طبقاً عَنْ طبق (قرآن 84/19). بمعنی علی. مانند:
لاه ابن عَمّکَ لا اَفْضَلْتَ فی حَسَبٍ
عَنی ولا اَنتَ دیّانی فتخزونی.
باید توجه داشت اینکه گوئیم بعض از حروف بمعنی یکدیگر بکار میروند مراد آن است که بعنوان نیابت استعمال میشوند و معنی اختصاصی هر حرف آن است که در ابتداء ذکر شده است. مطالب فوق را ابن مالک در الفیهء خود چنین آورده است:
علی للاستعلا و معنی فی وَ عَنْ
بعَنْ تجاوُزاً عنی مَنْ قَد فَطَنْ
و قد یجی موضعَ بعدٍ و عَلی
کما عَلی مَوضِع عَن قد جُعلا.
و کلمهء «کاف» برای تشبیه است مانند زید کالاسد. و برای تعلیل نیز بکار برده شده است مانند: وَ اذْکروهُ کما هداکم. و زائده نیز واقع شود و تأکید را میرساند. مانند: لیس کمثله شی ء. که حرف کاف در کمثله زائده است و در اصل: لیس مثله شی ء میباشد. لیکن بعضی از علماء معتقدند که حرف کاف در مثال فوق زائده نمی باشد و معنی جمله نفی مثلِ مثل از خدا می باشد و بطور کنایه نفی مثل از خدا نیز میشود و چنانکه معروف است: الکنایة اَبلغ مِنَ التصریح. و با این بیان مطلوب که نفی مثل از خدا باشد نیز ثابت میشود. زیرا اگر غیر از این باشد منطوق کلام بنابر اینکه کاف زائده نباشد دو قسم تصور میشود:
1- آنکه مراد نفی مثلِ مثل از خدا باشد. 2- آنکه مراد نفی مثل از مثل خدا باشد. و هر دو تصور باطل است، تصور اول باطل است به این جهت که اگر فرض شود خدا مثل دارد ولی مثلِ مثل ندارد کذب است خدا خودش مثلِ مثل خودش میباشد و مثل خدا مثلِ مثل خدا میشود. بعلاوه اگر خدا که اقوی و ارفع است مثل داشته باشد، مثل خدا بطریق اولی مثل دارد. و تصور دوم نیز باطل است بجهت آنکه اگر برای خدا مثل فرض شود برای آن مثل هم حتماً مثل وجود دارد. زیرا خداوند خودش مثلِ مثل خودش میباشد. بنابراین کاف زائده نیست و نفی مثل هم از خدا میکند. (تلخیص از حاشیهء میرزا ابوطالب بر بهجة المرضیة). و همچنین «کاف» اسم استعمال میشود و در این صورت یا مبتدا واقع میگردد. مانند:
ابداً کالفراء فوق ذراها
حین یطوی المسامع الصّرار.
و یا فاعل واقع شود. مانند:
ا تنتهون وَ لنْ یَنهی ذَوی شطط
کالطّعنِ یَذهب فیه الزیت و الفتل.
و یا مضاف الیه واقع میشود. مانند:
وَ لعبتْ طَیر بهم ابابیل
فصیروا مثل کعصف مأکول.
و یا مجرور به حرف جَرّ گردد. مانند:
بکا اللفوة الشغواء جلت
و لَم اَکن لاولع الاّ بالکمی المقنع.
و بعضی دیگر از حروف جاره نیز اسم استعمال شده اند و بدین جهت حرف جرّ به اول آنها درآمده و معلوم است که حرف بر حرف درنیاید و آنها عبارتند از:
1- عَنْ. مانند:
فقلت للرکب لمّا ان علابهم
من عن یمین الحبیا نظرة قبل.
2- علی. مانند: غدت من علیه. 3- «مذ» و «منذ» در صورتی که اسم بعد از خود را رفع دهند. مانند: مارَأَیته مُذ یومانِ اَوْ مُنذ یومان. یا اینکه بعد از جملهء فعلیه یا اسمیه واقع شود. مانند: کجئت مذ دعا. و مانند:
و مازلت ابغی المال مذ انا یافع
ولیداً و کهلاً حین شبت و امردا.
به هر صورت در جائی که اسم واقع گردد اگر در زمان گذشته باشد بمعنی اول مدت و اگر در زمانهای دیگر باشد بمعنی تمام مدت میباشد. و در اینکه از جهت نحوی در این حالت چه محلی دارند اختلاف است بقولی در این حالت مبتدا هستند و مابعد آنها خبر است و بقول دیگر خبر مقدم هستند و مابعد آنها مبتدا است و بقول سوم در این حالت ظرف هستند و مابعد آنها فاعل است برای کان تامّه ای که محذوف است. قول اول را سیوطی در بهجة المرضیة صحیح دانسته است.
و کلمات «مذ» و «منذ» در جائی که مدخول خود را جر بدهند از حروف جاره اند و در این صورت اگر برای زمان گذشته بکار رود بمعنی «مِن» هستند و اگر برای زمان حاضر بکار روند بمعنی «فی» میباشند یعنی مفید ظرفیت هستند. ابن مالک در اشعار زیر به مطالب یاد شده اشاره کرده است:
شبّه بکافٍ وَ بها التعلیل قدْ
یُعنی و زائداً لتوکید وَرَدْ.
و استعمل اسماً و کذا عن و علی
من اجل ذا علیهما من دخلا
وَ مُذ وَ مُنذ اسمانِ حیث رفَعا
اَوْ اولیا الفعل کجئت مُذ دَعا
وَ ان تجرّا فی مضیّ فکمن
هما و فی الحضور معنی فی استبن.
و گاهی کلمهء «ما»ی زائده به آخر حروف «مِن» و «عَنْ» و «باء» ملحق میشود ولی آنها را از عمل بازنمیدارد. مانند: مِمّا خطیآتِهم. و مانند: عَمّا قَلیل. و مانند: فبما نقضهم. که در هر سه مورد با اینکه ماء زائده به حروف مزبور ملحق شده است از عمل بازنمانده و مدخول خود را جر داده اند. ابن مالک در شعر زیر اشاره به این مطلب کرده است:
وَ بعدَ مِنْ و عَنْ و باءٍ زیدَ ما
فلم یَعقْ عن عمل قد علما.
و همچنین کلمهء «ما»ی زائده به آخر کلمات «کاف» و «ربّ» ملحق میشود و عمل آنها را ملغی میکند و در این صورت مدخول آنها جمله میباشد. مانند:
رُبّما اوفیت فی علم. و: رُبّما یود الذین کفروا. (قرآن 15/2). و:
رُبّما الجامِل المؤبَّل فیهم
و عناجیجُ بَینهنَّ المهار.
که در مثالهای فوق «ما»ی زائده به ربّ ملحق شده و آن را از عمل بازداشته است. و در مثال زیر: کما سیف عمرٍو لمْتخنه مُضاربُه، «ما»ی زائده به کاف ملحق شده و آن را از عمل بازداشته است. لیکن گاهی با اینکه ماء زائده به حروف مزبور ملحق شده است از عمل بازنمانده و مدخول خود را جر داده اند. مانند:
مَاوِیَّ یا رُبَّتَما غارة
شعواء کاللّذعةِ بالمِیسَم.
و کلمهء «رُبّ» در پاره ای از موارد بعد از حروف دیگری مستتر شده و مدخول را جرّ میدهد و آنها عبارتند از:
1- بعد از کلمهء «بل» که «رب» بعد از آن در تقدیر گرفته شده و جرّ داده است. مانند:
بل بلد ملؤ الاکام قتمه
لایشتری کتّانه و جهرمه.
2- بعد از کلمهء «فا». مانند:
فمثلک حُبلی قد طرقت و مرضعٍ
فالهیتُها عن ذی تمائم محول.
3- بعد از کلمهء «واو» و در این مورد برخلاف دو مورد پیش بقدری شایع است که برخی گفته اند خود «واو» جر داده نه «رُبّ» مقدر. مانند:
و لیلٍ کموج البحر ارخی سُدوله
علیَّ بانواع الهموم لیبتلی.
و گاهی کلمهء «رُبّ» بی اینکه بعد از کلمه ای دیگر واقع شود مدخول خود را جرّ داده و خودش حذف شده است. مانند:
رسم دارٍ وَقفت فی طلله
کِدت اَقضی الحیوة من جلله.
که کلمهء «رسم» در بیت فوق مجرور است به «رُبّ» که محذوف و در تقدیر است. و غیر از کلمهء «رُبّ» بعض دیگر از حروف جاره نیز با اینکه حذف شده و در تقدیرند مدخول خود را جرّ میدهند. البته این مطلب سماعی است و نمی توان به آن قیاس کرد مانند اینکه کسی در جواب این سؤال: کیف اصبحت؟ بگوید: خیر و الحمد لِلّه. که کلمهء «خیر» مجرور است بحرف «علی» مقدر و اصل آن علی خیر بوده است. و برخی گفته اند جر دادن اسماء به حروف جارّهء محذوفه قیاسی و شایع است مانند: بکم درهم اشتریت که در اصل: بِکم مِنْ درهم اشتریت بوده است و با اینکه «مِنْ» حذف شده مدخول خود را که «درهم» باشد جر داده است و مانند: مَرَرْت بِرَجُل صالِح الا صالح فطالح. در مثال فوق کلمات «صالح» و «طالح» بحرف جرّ مقدر (باء) مجرور شده اند و در اصل چنین است: مررتُ برجُل صالح ان لا امر بصالح فقد مررت بطالح. ابن مالک در الفیهء خود به مطالب یادشده در ضمن اشعار زیر اشاره کرده است:
وَ زیدَ بعد رُبّ وَ الکافِ فکف
وَ قدْ تلیهما وَ جَرُّ لم یکف
وَ حذِفتْ رُبّ و جرت بعد بل
وَ الفا و بعد الواو شاع ذا العمل
و قدْ یُجر بسوی رُبّ لدی
حذف و بعضه یری مُطردا.
(تلخیص از بهجة المرضیهء سیوطی و حاشیهء میرزا ابوطالب بر این کتاب).
(1) - قرآن 11/107.
(2) - قرآن 37/137.
(3) - قرآن 30/2.
(4) - قرآن 28/44.

جارة.

[رَ] (ع اِ) تأنیث جار. (اقرب الموارد). || زوجه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). اعشی گوید : أَجارتنا بینی فانک طالقه. (اقرب الموارد). || دبر. || بنانج. (منتهی الارب). ضرة. هوو. وسنی. || جِ جائر. (اقرب الموارد). || زن همسایه. ج، جارات. (دهار).

جاری.

(ع ص) روان. (اقرب الموارد) (آنندراج). نهر جارٍ؛ ای لایجف و کذلک نبع جارٍ. آب روان. (مهذب الاسماء). مقابل راکد (ایستاده). سائل. رونده. ساری. مجازاً بمعنی نافذ. روا. رایج. گذران :
تا بقوی بخت تو ز دولت سلطان
امر تو اندر زمانه گردد جاری.فرخی.
جاری مسازد احوال خلق را به مقتضای فرمان خود. (تاریخ بیهقی ص309).
بر آب و آتش حکم تو جایز و جاری است
سپاه را تو مددکاری آر از آتش و آب.
مسعودسعد.
|| در تداول معانی و بیان شعر جاری یا لفظ جاری بر جمله هائی اطلاق شود که از تعقید و تقدم و تأخر نابجا خالی باشند و اینگونه سخن را در سهولت شنیدن، به آب جاری یا روان تشبیه کنند و در فارسی کلمهء روان بکار برند :
شعری که تو شنیدی آن است سحر نیکو
آن است وزن شیرین آن است لفظ جاری.؟
آن بقعه ازو ذکری جاری و صدقه باقی ماند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص441). حرف حق بر زبان شود جاری. عادت بر این جاری شده است که... روان بودن. سایر بودن متداول بودن. رایج بودن.
- امور جاری؛ امور معمول و در جریان.
- جاری بودن.؛
- حساب جاری(1)؛ اصطلاح بانکی است. حسابی در بانک که بتدریج از سپرده بردارند و باز سپارند.
- حکمی جاری؛ فرمانی روا.
- شهر جاری؛ ماهی که در آن باشند.
(1) - Compte courant.

جاری.

(اِ) یاری. زن برادر شوهر. زن برادر نسبت به زن برادر دیگر. دو زن که هریک زن یکی از دو برادرند یکدیگر را جاری باشند.

جاری.

(اِخ) نام یکی از حکمای هند بود و او را در طب و نجوم تصانیفی است که هندیان به آنها عمل کنند و بسیاری از آنها به عربی ترجمه شده است. (عیون الانباء ج2 ص33). و رجوع به همان کتاب صفحهء مذکور شود.

جاری.

(اِخ) دهی است به بحرین. || کوهی است شرقی موصل.

جاری.

(اِخ) ابوعبدالله سعدبن نوفل جاری. از عمال و حکام عمر بود. (الانساب سمعانی).

جاری.

(ص نسبی) منسوب است به جار که شهرکی است در ساحل قریب به مدینهء رسول (ص). (الانساب سمعانی).

جاری آباد.

(اِخ) دهی است از دهستان بیضای بخش اردکان شهرستان شیراز در 79هزارگزی جنوب خاور اردکان و یکهزارگزی راه فرعی زرقان به بیضا واقع است. محلی در دامنه و هوای آن معتدل و مالاریائی است. سکنهء آن 118 تن است. مذهب مردم شیعه و زبان آنها فارسی است. آب آن از چشمه و محصول آن غلات، چغندر و برنج است. شغل اهالی زراعت و راه مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج7). قریه ای است دو فرسنگ و نیمی میانهء جنوب و مشرق تلّ بیضا. (فارسنامهء ناصری). قریه ای است از توابع بلوک بیضا طول این بلوک از مشرق بمغرب زیاده از ده فرسخ و عرض آن شش فرسنگ میباشد. آبش از چشمه و قنات، در قدیم نوکر از این بلوک گرفته نمیشد ولی سرباز میداده اند، مساجد متعدد و پنج شش حمام در این بلوک است. (مرآت البلدان ج4 ص66).

جاریابه.

[ ] (اِخ) شهری است به خراسان و اندر وی معدن سیم است و سیمهائی که از معدن آنجا افتد به اندراب درم زنند. (حدود العالم ص62).

جاریات.

[ ] (ع ص، اِ) جِ جاریة. روندگان. و رجوع به جاریة شود.

جاریان.

(اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش نطنز شهرستان کاشان، واقع در 6هزارگزی خاور نطنز و در 5هزارگزی شوسهء نطنز به اردستان. محلی است کوهستانی و معتدل. 375 تن سکنه دارد و مذهب اهالی شیعه، زبان آنان فارسی و تاتی است. آب از قنات است. محصول آن غلات، حبوبات، ابریشم. میوه ها: خربزه، هندوانه. شغل مردم زراعت و قالی بافی است و راه آن مالرو است. بنای زیارتگاه سادات قدیمی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).

جاری برد.

[ ] (اِخ) قلعه ای از مضافات ارّان است. رجوع به جاربردی شود.

جاری بردی.

[ ] (ص نسبی) منسوب به جاری برد است. رجوع به جاربردی شود.

جاری شدن.

[شُ دَ] (مص مرکب) روان شدن. روان گشتن. دویدن. رفتن. سرازیر شدن (چنانکه آب از چشمه). سائل گردیدن. مایع گردیدن. میعان داشتن. سیلان داشتن. فایض بودن :
دانم که فارغی تو از حال و درد سعدی
او را در انتظارت خون شد ز دیده جاری.
سعدی.

جاری کردن.

[کَ دَ] (مص مرکب) روان ساختن. || معمول داشتن. متداول کردن. راندن.

جاریکون.

(اِ) بسباسه. (تذکرهء ضریر انطاکی ص106). بزباز. ظاهراً همان جارگون است. رجوع به جارگون شود.

جاری مجرای.

[مَ] (از ع، ص مرکب، اِ مرکب) قائم مقام. (آنندراج). جانشین. بجای آن. نائب مناب. نازل منزله. بمنزلهء آن : چنانکه اگر بعضی از آن اقوال و تقریر مجرای بازی و مزاح میشود و نازل منزل هزل و سفاح میگردد. (ترجمهء محاسن اصفهان صص108 - 109). و آنچه جاری مجرای او باشد به کوره و بلد ما در این سال و بقایای ماقبل آن. (تاریخ قم ص151).

جاریة.

[یَ] (ع ص، اِ) تأنیث جاری. روان. رایجه. ساریه. نابعه. رونده. گذران. شونده. || کشتی. سفینه. ناو. (منتهی الارب) (ترجمان علامهء جرجانی). || ماری که از نوع افعی باشد. (اقرب الموارد). || نعمت خدا. (منتهی الارب). || دختر خرد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || زن جوان. ج، جاریات، جَوار. (اقرب الموارد). ج، جواری. دختری که بسن بلوغ نرسیده. من النساء من لم تبلغ الحلم. || کنیزک. (مهذب الاسماء). اَمه. وصیفه. داه. دده :
ما را دهی از طبع خوش ماهان خوش حوران کش
چون داد سالار حبش مر مصطفی را جاریه.
منوچهری.
زانکه پیراهن بدستش عاریه ست
چون بدست آن نخاسی جاریه ست
جاریه پیش نخاسی سرسری است
در کف او از برای مشتری است.مولوی.
(منتهی الارب). || شمس. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). آفتاب. خور. مهر. خورشید. شارق. ذکاء. یوح. بیضاء. شرق. شر. لیو. غزاله. عجوز. مهات. تبیراء. الاهة. ابوقابوس. آف. چشمه. || آب روان. (غیاث اللغات).
- انهار جاریه؛ نهرهای روان.
-جاریة انسة؛ دختر خوش نفس.
-جاریة بنات اللحم؛ دختر فربه. جاریة مأرومة؛ دختر خردسال نیکو خلقت. (منتهی الارب).
-جاریة موتنفة الشباب؛ دختر خوش منظر بجوانی.
- سنت جاریة؛ عادت و رسم رایج.
-سنن جاریه؛ عادات متداول.
-صدقة جاریه؛ آنکه متصل و پیوسته باشد. (منتهی الارب).

جاریة.

[یَ] (اِخ) جاریة بنی عدی؛ یکی از آزادشدگان ابوبکر بود. و این جاریه را عمر پیش از آنکه به اسلام آید عذاب میکرد، ابوبکر وی را خرید و آزاد ساخت. رجوع به امتاع الاسماع ص19 شود.

جاریة.

[یَ] (اِخ) بنت مالک بن حذیفة بن بدر الفزاریة است. در امتاع الاسماع ص296 نام او آمده است.

جاریة.

[یَ] (اِخ) ابن اصرم کلبی اجداری از بنی عامربن عوف است. ابن ماکولا گفت: جاریة بن اصرم صحابی و در شمار بصریها است و ابونعیم گفت: وی را صحبت نبوده است. (الاصابة ج1 ص227).

جاریة.

[یَ] (اِخ) ابن جابر عصری. ابن حجر آرد: رشاطی او را جزء وفد عبدقیس آورده است و ابن منده او را بنام جویریه عصری ذکر کرده و بگمان من این دو یک تن اند - انتهی. (الاصابة ج1 ص227).

جاریة.

[یَ] (اِخ) ابن حُمَیْل بن شبة بن قرط اشجعی. طبری گفت: وی اسلام آورد و از اصحاب رسول اکرم (ص) شد. ابن کلبی گفت: او جاریة بن حمیل بن شبة بن قرط بن مرة بن نصربن دهمان بن نصاربن سبیع بن بکربن اشجع دهمانی اشجعی است و در جنگ بدر با پیغمبر (ص) بود و ابن برقی گوید در جنگ احد شهید شد. (الاصابة ج1 ص227).

جاریة.

[یَ] (اِخ) ابن زید... ابن کلبی آرد: او صحابی است و در جنگ صفین با علی بود. (الاصابة ج1 ص227).

جاریة.

[یَ] (اِخ) ابن ظفر یمامی یا یمانی حنفی، مکنی به ابونمران. ابن حبان گفت او را صحبتی است. و از دهثم بن قران روایت کند و جز از طریق مزبور حدیثی از او شناخته نشد و دهثم کاملاً ضعیف است. (الاصابة ج1 ص227).

جاریة.

[یَ] (اِخ) ابن عامربن مجمع بن العطاف(1). او یک تن از کسانی است که در بناء مسجد الضرار شرکت داشت. (امتاع الاسماع ص482).
(1) - در اصل «جاریة بن عمروبن العطّاف «است» ولی آنچه ضبط کردیم مورد اتفاق تمام کتب تفاسیر و تراجم است. (حاشیهء امتاع الاسماع ص482).

جاریة.

[یَ] (اِخ) ابن عبدالله اشجعی. هم سوگند بنی سلمة و از انصار است. ابن فتحون او را استدراک کرده و از سیف بن عمر آرد که در روز یرموک با خالدبن ولید و در جانب میسرة بود. (الاصابة ج1 ص227).

جاریة.

[یَ] (اِخ) ابن قدامة بن مالک بن زهیربن حصن بن رزاح بن سعدبن بحیرة بن ربیعة بن کعب بن سعدبن زیدمناة بن تمیم تمیی سعدی. او را عم الاحنف میگفتند. طبرانی گفت: احنف وی را از روی احترام عمو میخواند، زیرا نسب آنها تنها در سعدبن زید بهم میرسد. ابن سعد او را جزء صحابیانی شمارد که به بصرة نزول کرد. او از یاران علی (ع) بوده و هم اوست که عبدالله بن حضرمی را در بصره آتش زد... (الاصابة ج1 ص227). صاحب عقدالفرید آرد: معاویة جاریة بن قدامه را گفت: چقدر پیش کسانت خوار بودی که ترا «جاریة» نام نهادند. جاریة گفت: تو چقدر پیش کسانت خوار بودی که ترا «معاویة» نامیدند، چه آنکه معاویه نام سگ ماده است. گفت: مادر نباشد ترا. گفت: مادرم مرا برای شمشیرهائی که در صفین در کف ما دیدی زائیده است. گفت: مرا میترسانی. گفت: شهرهای ما را با قدرت نگشودی و بزور، ما را مالک نگشتی ولی پیمان و عهد با ما بستی و ما نیز بتو قول تسلیم و اطاعت دادیم، اگر وفا کنی وفا کنیم و اگر بجز آن روی آری همانا ما مردان سخت کوش و زبانهای تیز بدنبال خویش داریم. معاویه گفت: خدای همانند ترا میان مردم بسیار نکند. جاریه گفت: سخن نیک گوی و حرمت ما را نگه دار، زیرا بدترین دعاها نفرین هیزم کش است. (عقدالفرید ج4 صص119 - 110). و رجوع به تاریخ الخلفا صص133 - 134 شود. صاحب حبیب السیر آرد: شاه مردان جاریة بن قدامه را به مدافعهء ابن حضرمی نامزد فرمود و میان ایشان حربی صعب روی نمود و این نوبت گریز به ابن حضرمی رسید و جاریه از مقر او خبر یافته آتش در آن مکان زد و ابن حضرمی با موافقان خود که هفتاد تن بودند هم در این جهان به نایرهء عذاب معذب گشته رخت هستی به باد فنا دادند. (حبیب السیر چ خیام ج1 ص569).

جاریة.

[یَ] (اِخ) ابن مجمع بن جاریة انصاری. طبرانی و دیگران او را ذکر کرده اند و گویند وی از گردآورندگان قرآن است ولی آنچه ضبط شده پدر وی قرآن را جمع کرده است. (الاصابة ج1 ص227).

جاز.

(اِ) گیاهی است که بدان جامه رنگ کنند و اسپرک نیز گویند. (لغت محلی شوشتر).

جاز.

(انگلیسی، اِ)(1) موسیقیی است که چندی پیش از نشأت تمدن ماشینی بر روی بنائی از رقص که مبنی بر «ریتم» انسانی و بی بندوباری آن است ساخته و پرداخته گردیده است، نه بر روی ریتمی از مکانیک که عاری از هر نوع حالت انسانی باشد. پس این ادعا که جاز موسیقی قرن بیستم و ابرازکنندهء حالات دوران ماشینی و زیر و بم کار یکنواخت چرخها و دستگاههای صنعتی است، نادرست است. ریشهء عمیق و دوردست جاز در موسیقی سیاهان افریقا و بخصوص در افریقای غربی یافت میشود. ما میدانیم که هزاران هزار سیاه بصورت برده و غلام در اواخر قرون گذشته برای تجارت به امریکا منتقل گردیدند. ایشان سنت های موسیقی خود را فراموش نکردند و به استناد شواهد کتبی مدلل میگردد که «تام تام»هائی شبیه «تام تام»های افریقا بصورت تغییرشکل یافته و اصلاح شده، قریب یک قرن است که در «لویزیان» وجود داشته و رواج دارد. بمجرد لغو بردگی در امریکا سیاهان توانستند آلات موسیقی را که سفیدپوستها داشتند به آزادی بکار برند و طرز نواختن آلات موسیقی را نه به طرزی که در کنسرواتوارها تدریس میگردید بلکه بنا به اقتضای تمایلات و هوسهای خود یاد گرفتند و آلات موسیقی را بهمان سان که آواز میخواندند اجرا میکردند و همین امر تفاوت بارز بین تکنیک سیاهان و سفیدپوستان را میرساند و موسیقی جاز بطریقی که یاد شد بوجود آمد. جاز موسیقی ارکستری است که از تطابق موسیقی کاملاً آوازی(2) و ضربی سیاهان افریقائی در قلمرو سازها بوجود آمده است. بهمین دلیل است که موسیقی جاز نمیتوانست در افریقا بوجود آید بلکه میبایست در کشوری که وسائل موسیقی سفیدپوستان میتوانست کاملاً آزاد در دسترس سیاهان قرار گیرد بوجود آید و بهمین جهت است که موسیقی جاز کاملاً آمریکائی شناخته شده است. سفیدپوستان اسباب موسیقی را که سیاهان از آن محروم بودند و همچنین تم های آوازی که از سیاهان گرفته شده بود دوباره در دسترس ایشان گذاشتند. اهمیت این رابطه هرچه میخواهد باشد، ولی آنچه مسلم است جاز موسیقی سیاهان بوده و سیاهان این سازها و تم های آن را با غریزهء عمیق موسیقی خویش انعطاف کامل بخشیده و آن را ازآن خود کردند. آنچه اساسی است موضوع آن نیست بلکه روشی است که بکار برده اند. جاز ابتدا در جنوب امریکای شمالی و بخصوص در ناحیهء «لویزیان» رو به تکامل و توسعه رفت. سرچشمهء اصلی و مستقیم جاز آوازهای مذهبی(3) و «بلوها»(4) و «راگتایم»(5) بوده است، اینها آوازها و آهنگهای مذهبی و غیرمذهبی سیاهان آمریکائی است. جاز از جنوب شروع به پیشروی کرد و حتی در کشتی نمایش راه یافت و از آنجا در سرتاسر کشورهای متحدهء آمریکای شمالی شایع و رایج گردید. از 1919 م. ببعد، جاز به اروپا رسید و همان پدیده هائی را که نخست در آمریکا بوجود آورده بود در اروپا نیز بوجود آورد و جاز تلطیف شده در اینجا موفقیت بیشتری از جاز حقیقی بدست آورد. جاز پس از پایان جنگ جهانی دوم در همه جا فاتحانه نفوذ کرد و از حقوق شهری بهره مند گردید. عادت نوازندگان سیار جاز بر این بود که پس از کار خسته کنندهء روزانه که برای راه انداختن چرخ زندگی انجام میدادند، در اواخر شب به کابارهء کوچکی پناه میبردند و با نوازندگان آنجا هم آهنگ میگردیدند و برای شادی خویش یا برای بیان احساسات و انگیزه هائی که در درون خود فشرده داشتند به نوازندگی می پرداختند. برای شنیدن قطعات عالی جاز نمیشود کنسرتی ترتیب داد بلکه باید به کاباره هائی رفت که نوازندگان به نوازندگی یکدیگر عادت کرده اند، زیرا بدیهه سرائی کردن در میان چنین ارکسترهائی که نوازندگان بسیار به یکدیگر کاملاً عادت کرده اند و مشکلات صحنهء هنر برایشان ناچیز است عملی میباشد. باید دانست که جاز در محیط خود در دانسینگها و کاباره ها بهتر عرض اندام میکند تا در سالنهای کنسرت. جاز یک موسیقی رقص است و برخلاف عقیدهء جاری این مطلب هیچ از ارزش آن نمیکاهد، زیرا موسیقی و رقص مدتهای طولانی با هم توأم بوده اند و شاید بیش از یک قرن و نیم و اندی نیست که بین این دو قسمت از هنر جدائی افتاده است. جاز توانسته است موسیقیی را که انسان در درون خود حس میکند بیان نماید و آنچه را که در هر موسیقی اساسی است بازیابد و آن بیان احساسات بشری است چه شادی باشد و چه اندوه. بدون هیچ واسطه ای نوازنده و خوانندهء جاز میتواند عطش احساساتش را که عطش تمام مردم و اعصار است با موسیقی جاز فرونشاند. (از مجلهء موسیقی سال اول شمارهء 9).
دنیای جاز: دنیای جاز مرکب از رنگهای متنوع بی پایان است. تقریباً در جاز این مطلب واقعیت دارد که هنر جاز تا اندازهء زیادی «هنر نوازندگی» است. هنر «خلق در بداهه نوازی» است. جاز بیش از آنکه از آهنگ سازی مایه بگیرد از بداهه سرائی برخوردار میگردد. و واقعیت این است که آهنگ عامیانه مادام که کار بداهه نوازی بر روی آن صورت نگرفته باشد جاز نیست. بداهه نوازی مرکز ثقل هنر جاز است. و آنجا که گفتیم: جاز بیش از آنکه هنر سازندگی باشد، هنر نوازندگی است، ابهام مطلب بالا را مرتفع میسازد. یک نکته ای که گفتن آن اهمیت دارد این است که: چند سال پیش، جاز وسیله ای برای رقص بود اما اکنون کم هستند کسانی که با موسیقی جاز میرقصند. در این چند سال چه بر سر رقص آمده؟ و فلسفهء این تغییر چیست؟ بطور ساده باید گفت: این «وظیفهء» جاز است که کمی تغییر کرده است. جاز اکنون آنچنان کیفیتی دارد که فقط باید گوش کرد. جاز با آرانژمان های جالبش همان وظیفه ای را اکنون بعهده دارد که موسیقی مجلسی در گذشته داشت. محققاً شما نخواهید توانست هم با تمام قلب به آن گوش فرادهید و هم با آن برقصید. این است که اغلب شنوندگان میل دارند که فقط به موسیقی گوش کنند. قطعهء «ویوبرویک، سام تیمز، ای ام پی» مثال خوبی است. نه تنها این تحول در جاز، رقص همراه آن را کم کم از بین برده است بلکه نوازندگان را به فکر تشکیل کنسرتهای مخصوص انداخته است. تاکنون چندین بار در کارنگی هال کنسرت مخصوص جاز داده شده است. آهنگسازان جاز به نوشتن قطعات بزرگ مشغول میشوند و باید گفت که جاز در طی تحول خویش راه خود را یافته است. (از مجلهء موسیقی دورهء سوم شماره های 14 و 15 و 24).
(1) - Jazz.
(2) - Vocale.
(3) - Spirituels.
(4) - Blues.
(5) - Ragtimes.

جازء .

[زِءْ] (ع ص) کافی و بسنده: جازئک من رجل؛ کافی و بسنده است تو را. (منتهی الارب).

جازان.

(اِخ) ابن محمد بن برکات. وی شریف و از حکمرانان مکه بود. و با برادر خود برکات بن محمد مدت درازی بر سر حکومت مکه جنگید تا بر وی پیروز شد و حکومت بدست کرد ولی دیری نپائید ترکهای ساکن مکه چون از او دل خوش نداشتند علیه وی ائتلاف کردند و نزد باب الکعبه هنگام طواف او را در 909 ه . ق. /1503 م. بکشتند. (الاعلام زرکلی).

جازءة.

[زِ ءَ] (ع ص) وحشی. ج، جوازی. (منتهی الارب).

جازح.

[زِ] (ع ص) دهنده: و انی له من تالد المال جازح. (اقرب الموارد). عطاکننده. بخشنده بی آنکه با کسی مشورت کند. (منتهی الارب). || عطاء جازح؛ دهش بزرگ. || کسی که پی کار خود رود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

جا زدن.

[زَ دَ] (مص مرکب) چیز کم قیمت و بدلی را بجای چیز پربها و اصلی به کسی دادن. بدلی را بجای اصلی دادن یا فروختن به چالاکی و زرنگی. چیزی بد یا غیر بد را بدل چیزی بفریب نمودن یا دادن. کسی را بجای دیگری جا زدن. به اغفال حریف و طرف چیزی بد را بدل چیزی خوب به او دادن. ناچیزی بجای چیزی و ارزانی بجای گرانبهائی دادن. به قصد اضرار چیزی را از روی فریب عوض کردن. ازراء. و رجوع به جا شود. || کوتاه آمدن و عدول کردن از روی ترس و ضعف. تو زدن. حرف خود را پس گرفتن.

جازر.

[زِ] (ع ص، اِ) شتر کشتنی. (ناظم الاطباء).

جازر.

[زِ] (اِخ) سمعانی آن را جازرة ثبت کرده است. (الانساب در نسبت جازری). در معجم البلدان آمده است: قریه ای است از نواحی نهروان از توابع بغداد، نزدیک مدائن و آن قصبهء طسوج جازر است. (معجم البلدان). صاحب قاموس کتاب مقدس آرد: جازر، شهری میباشد که منسوب به کنعانیان و قرارگاه سلاطین و از قدیمترین شهرهای آن بلاد بود. (صحیفهء یوشع 10:33 و 12:12 و اول تواریخ ایام 6:67). و این شهر در جنگهای داود بسیار مشهور است. (دوم سموئیل 5:25 و اول تواریخ ایام 20:2). فرعون شهریار مصر آن را بسوخت بعد از آن به دختر خود که در حبالهء نکاح سلیمان بود بخشید. (اول پادشاهان 9:15 - 17). و پس از آن سلیمان آن را مجدداً بنا کرد و در زمان مکابیان بسیار معتبر بود و بگمان کانو همان تلّ الجزری میباشد که بمسافت چهار میل به نیکوپولس مانده واقع است و آثار و خرابیهای بسیاری که دلالت بر عظمت و اهمیت شهر مینماید و هم نوشته های یونانی و عبرانی که دارای اسم و حدود میباشد در آنجا مشاهده شده است. (قاموس کتاب مقدس ص275). در بیت زیر که از قصیدهء منسوب به شیخ الرئیس است، گوینده آن را از نواحی دجله دانسته است:
و الویل اِنْ حلوا دیار ربیعة
مابین دجلتها و بین الجازر.
(عیون الانباء ج2 ص17).
میدانی گوید: یوم جازر روزی است که ابراهیم بن اشتر با اهل عراق بر ابن زیاد شوریدند و در همین روز عبیداللهبن زیاد کشته شد. لیکن ازهری آن را خازر با خاء معجمه و کسر زاء ضبط کرده است. (مجمع الامثال ص769).

جازری.

[زِ] (ص نسبی) منسوب به جازره است که قریه ای است از اعمال نهروان در عراق. (الانساب سمعانی).

جازری.

[زِ] (اِخ) محمد بن ادریس بن محمد بن الحسین بن محمد بن مسیح، مکنی به ابوالقاسم. وی فقیه است و از پدر خود ادریس بن محمد جازری حدیث شنید و ابوالقاسم هبة اللهبن عبدالوارث حافظ شیرازی از وی روایت کند. (الانساب سمعانی).

جازری.

[زِ] (اِخ) محمد بن الحسین بن محمد بن الحسن بن علی بن بکران، مکنی به ابوعلی و مشهور به جازری. وی کتاب الجلیس و الانیس را از قاضی ابوالفرج معافی روایت کرده و امیر ابونصر علی بن هبة اللهبن ماکولا آن را از وی بر حافظ نقل کرده است. خطیب او را در تاریخ خود آورده و گوید در بغداد سکونت داشت و از محمد بن موسی مننی روایت میکرد و صدوق بود. تولدش را بسال 364 ه .ق . و درگذشت او را بسال 442 ه .ق . آورده است. (الانساب سمعانی).

جازستان.

[زِ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان کشور بخش پاپی شهرستان خرم آباد و آن در 25هزارگزی جنوب باختری سپیددشت و 6هزارگزی باختری ایستگاه کشور واقع است. سکنهء آن 24 تن میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج6).

جازع.

[زِ] (ع ص) ناشکیبا. زاری کننده. (منتهی الارب). ناله کننده. || (اِ) چوب وادیج که بر آن شاخهای انگور اندازند. || هر چوب که میان دو چیز در پهنا نهاده بر آن چیزی اندازند. (منتهی الارب) (آنندراج). و رجوع به جازعة شود.

جازعة.

[زِ عَ] (ع ص) تأنیث جازع. زن زاری کننده و ناشکیبا. || (اِ) چوب وادیج که بر آن شاخهای انگور اندازند. || هر چوب که میان دو چیز در پهنا نهاده بر آن چیزی اندازند. (منتهی الارب). و رجوع به جازع شود.

جازکون.

(اِ) به فارسی بسباسه را گویند. (فهرست مخزن الادویه). این کلمه مصحف «جارگون» است. رجوع به جارگون در همین لغت نامه شود. دزی در ذیل قوامیس خود «حارکون» را آورده و آن را مأخوذ از «جارگون» فارسی داند. (دزی ج1 ص168).

جازم.

[زِ] (ع ص) برنده و قطع کننده. (منتهی الارب) (آنندراج). || عزم استوار کننده. (آنندراج) : تاش جازم بود که یک حملهء دیگر برد که خاتمهء کار باشد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص65). سلطان اگرچه بر استخلاص سجستان و استصفاء آن نواحی جازم بود... آن کار فراهم گرفت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص200). جازم شد که اول خاطر از وی بپردازد و بیضهء ملک و آشیانهء دولت او به صرصر قهر برباد دهد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص261). || ساکن کننده حرف متحرک را. (آنندراج). حرفی که چون بر فعل معرب درآید حرف آخر آن را ساکن گرداند. رجوع به جازمة و حروف جازمه شود. || بعیر جازم؛ شتر سیرآب. || سقاء جازم؛ مشک پر. (منتهی الارب) (آنندراج). ج، جوازم. (منتهی الارب).

جازم شدن.

[زِ شُ دَ] (مص مرکب) دل بر کاری نهادن. یکدل شدن بر کاری. قاطع بودن بر کاری.
- جازم شدن بر؛ دل نهادن بر. یکدل شدن بر.

جازمه.

[زِ مَ] (ع ص) تأنیث جازم. جزم دهنده. حرفی که چون بر فعل درآید آن را جزم دهد. ساکن کنندهء حرف متحرک.
- اسماء جازمة؛ در اصطلاح نحویان اسمائی که برای شرط بکار میروند و دو فعل را بنام شرط و جزا جزم میدهند کلم مجازات یا اسماء جازمه گویند و آنها نه اسمند: اول «مَنْ» که برای صاحبان عقل بکار میرود. مانند: من یکرمنی اُکرمه. دوم «ما» برای موجودات بی عقل. مانند: و ما تقدموا لانفسکم مِنْ خیر تجدوه عند الله (قرآن 73/20). سوم «اَی». مانند: ایهم یأتینی اُکرمه. چهارم «متی» برای زمان. مانند: متی تخرج اخرج. پنجم «اذما» که آن نیز برای زمان است. مانند: اذما تنصرنی انصرک. ششم «مهما». مانند: مهما تَصنع اصنع. هفتم «اَینَ» برای مکان. مانند: اَین تَجلِس اجلس. هشتم «انّی» این نیز برای مکان باشد. مانند: انی تَقم اَقمْ. نهم «حیثما» برای مکان. مانند: حیثما تَقعدْ اَقعدْ. و به ندرت کلمات «کیفما، اذا، کیف، ایانَ» نیز جزم دهند و کلمهء «اذا» در شعر بطور شایع جزم دهد. مانند:
الله شکر اذ ینالک وسعة
و اذا تصبک خصاصة فتجمّل.
دربارهء اسم یا حرف بودن پاره ای از این کلمات اختلاف است و اصحّ آن است که اسم باشند زیرا مرجع ضمیر واقع میشوند و حرف نتواند که مرجع ضمیر باشد. به این نکته باید توجه داشت که ان شرطیه و کلم مجازات جملهء خبریه را به انشائیه بدل سازند. (تلخیص از بهجة المرضیة و عوامل جرجانی).
- حروف جازمه؛ حروفی که کلمهء بعد از خود را جزم دهند (حرکت حرف آخر کلمه را ساقط سازند) در اصطلاح علمای نحو حروف جازمه نامیده میشوند. این حروف دو قسمند: اول حروفی که یک فعل را جزم دهند و آنها عبارتند از: لام، لا، لم، لما، و دو حرف اول گاه بمعنای دعا استعمال شوند. مانند: لاتؤاخذنا (آیه)، لیقض علینا ربک (قرآن 43/77). و گاه برای امر و نهی باشد مانند: لاتشرک باللّه و، لینفق ذوسعة. و دو حرف آخر برای نفی فعل ماضی بکار میرود لیکن بر فعل مضارع درآیند و معنای آن را بماضی برگردانده نفی کنند. مانند: أَلم نشرح لک صدرک (قرآن 94/1). و لما یَذوقُوا. که در هر دو اگرچه لفظ فعل مضارع است ولی معناً ماضی منفی را میرساند. ابن مالک در این بیت:
بلا و لام طالباً ضع جزما
فی الفعل هکذا بلمْ و لمّا
به حروف مزبور و عمل آنها اشاره کرده است. فرق لم با لما این است که لم نفی ماضی را بطور اطلاق افاده کند و لما استمرار نفی ماضی را تا زمان حال میرساند. و بهمین جهت گفته اند: لم لنفی فعل و لما لنفی قد فعل، و فرق دیگر آنکه معمول لما ممکن است حذف شود مانند ندم زید و لما که اصل آن لما ینفعه بوده بخلاف لم که در آن حذف معمول جایز نیست و نیز در لما امید حصول منفی میرود. مانند: لما یدخل الایمان فی قلوبکم (قرآن 49/7)، که انتظار حصول ایمان در آینده وجود دارد. (تلخیص از بهجة المرضیة و عوامل جرجانی). دوم جازمی که دو فعل را جزم دهد و آن کلمهء «اِنْ» است که دو فعل را جزم میدهد، فعل اول را شرط و دوم را جزا نامند. این دو فعل به چهار صورت ممکن است ذکر شود:
1- هر دو مضارع باشند. مانند: ان تَقم اَقم. 2- هر دو ماضی. مانند: ان اکرمت اکرمت، که در این صورت ماضی معنای مضارع را میرساند. 3- آنکه اول ماضی و دوم مضارع باشد. مانند: ان اکرمنی اکرمک. 4- عکس سوم. مانند: ان تضرب ضربت. باید دانست که در تمام موارد تنها فعل مضارع مجزوم میشود و ماضی چون مبنی است مجزوم نمیگردد.

جازمیة.

[زِ می یَ] (اِخ) فرقه ای است از متکلمین. عبدالکریم شهرستانی چنین آرد: جازمیه اصحاب جازم بن علی(1) میباشند و ایشان بر قول شعیب اند که خدا را خالق اعمال عباد داند. و نیز قائل به «موافاة» باشند و گویند: خدا بندگانی را که میداند عاقبت آنان بر ایمان است دوست دارد و از آنان که عاقبتشان بر کفر است بیزار است و پیوسته با دوستان خود مهربان و نسبت به دشمنان خود خشمگین باشد. و نقل شده که دربارهء علی(ع) توقف کنند و صریحاً از او بیزاری نجویند ولی از دیگران بیزاری جویند. (از ملل و نحل شهرستانی چ احمد فهمی ج1 ص206). در ذیل ملل و نحل بنقل از الفرق بین الفرق چنین آمده: جازمیه اصحاب جازم هستند، بیشتر عجاردهء سیستان بدین آئینند و دربارهء قدر و استطاعت و مشیت خدا به روش اهل سنت رفته اند و گفته اند: آفریدگاری جز خدا نیست و چیزی جز خواست خدا نباشد و میمونیه را که در باب قدر و استطاعت از قدریه پیروی کرده اند کافر شمارند، اینان در باب دوستی و دشمنی با بیشتر خوارج مخالفت کرده و گفتند: آن دو صفات خدا است و خداوند بندگان را به این جهت که عاقبت به کفر یا ایمان گرایند دوست دارد. و حق تعالی پیوسته دوستدار دوستان و دشمن دشمنان خود میباشد. (از ذیل ملل و نحل چ احمد فهمی ج1 ص206). میرسید شریف در تعریفات چنین آرد: جازمیه اصحاب جازم بن عاصم و موافق با شیعه میباشند. (تعریفات ص50). در ترجمهء الفرق بین الفرق (چ دکتر مشکور) این فرقه را «خازمیّه» و در ذیل همان کتاب بنقل از مختصر الفرق بین الفرق ص80 آنها را «حازمیه» ضبط کرده اند. (ترجمه الفرق بین الفرق ص88 و ذیل همان صفحه). رجوع به خازمیه و حازمیه شود.
(1) - صاحب تعریفات این فرقه را اصحاب جازم بن عاصم گفته است. (تعریفات ص50).

جازن.

[زَ] (نف مرکب) در تداول عامه آنکه کسی را از جای خود براند.
- جازن کردن کسی را؛ او را از جای خود راندن.

جازندر.

[] (اِخ) دهی است از دهستان بار معدن بخش سرولایت شهرستان نیشابور در 42 هزارگزی جنوب باختر چکنه بالا واقع و محلی است کوهستانی و معتدل، سکنه آن 60 تن مذهب آنان شیعه و زبان ایشان فارسی است. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و مالداری و راه آن مالرو میباشد. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج9 ص95).

جازی.

(ع ص) نعت فاعلی از جزاء. کافی. بسنده: هذا رجل جازیک من رجل؛ ای حسبک. (منتهی الارب). جازیک من رجل؛ یعنی مردی است کافی.

جازی.

(اِخ) نام اسبی است. (منتهی الارب).

جازی.

(ص نسبی) منسوب به جاز. صاحب الانساب آرد: نسبتی است به شهری که آن را یزد نامند و از کوره های اصطخر باشد و شاید این نسبت به جاب برخلاف قیاس بود. (الانساب سمعانی).

جازیة.

[یَ] (ع اِ) پاداش. (منتهی الارب).

جازیة.

[یَ] (اِخ) نام محمدجری بن علی بن محمد بن جازیة است که از محدثین میباشد. (منتهی الارب).

جاس.

[جاس س] (ع ص) از جَسّ. دست پسودن چیزی را. (از منتهی الارب). || نبض گیر.

جاس.

(اِخ) نام موضعی است که در شعر طرفه آمده است :
اَتعرف رسم الدار قفراً منازله
کجفن الیمانی زخرف الوشی ماثله
بتثلیث او نجران او حیث یلتقی
مِنَ النجد فی قیعان جاس مسائله.
(از معجم البلدان).

جاسان.

(اِخ) نام قسمتی از مصر قدیم که بنی اسرائیل در آنجا ساکن بودند. (قاموس الاعلام ترکی).

جاسب.

(اِخ) از مضافات قم. صاحب مرآت البلدان آرد: ولایتی است در نهایت برودت و از ییلاقهای بسیار سرد و در این زمان از مضافات قم که حکومت آن جزو حکومت این شهر میباشد و در میان درّه واقع شده چهار طرف آن کوهسار است. جنوب این ولایت دلیجان و نراق و شمال آن قریهء کرمجگان از دهات قم، مشرق آن محدود به کوهسار اردهال و مغرب آن منتهی به جبال راونج میشود. عرض دره ای که جاسب در آن واقع است نیم فرسخ و طول یک فرسخ و نیم است. گویند جاسب از بناهای یکی از امرای عسکریهء همای دختر بهمن بن اسفندیار مشهور به نیمور میباشد. و این امیر در نراق و دلیجان و دهات پشتکدار حکومت داشته و در آن حدود بنای محکم گذاشته که از جمله سدی است که به رودخانه آبار قم بسته و نهری برای زراعت نیمور جاری ساخته و این سد پنج ذرع عرض و شصت ذرع طول و چهارده ذرع ارتفاع دارد. سنگهای مربع سفید که هریک ده گرهء مضروبی میباشد یک اندازه تراشیده و با ساروج بکار برده و سدّ چنان مستحکم است که در این مدت متمادی یکی از سنگهای مزبور نیفتاده است.... و نیز آتشکده ای در دو فرسخی نیمور در آتش کوه بنا کرده که پایه های آن برقرار است. هوای خوب دارد و ده خانوار بختیاری در آنجا سکونت دارند. هوای جاسب بدرجه ای سرد است که از اول آذر تا نوروز از بسیاری برف راه مسدود میشود. آب دهات جاسب از کوهسار است که داخل درهء وسط کوه شده و هر ده به اندازهء کفاف از آن استفاده کرده بقیه به رود آبار میریزد بعلاوه هر ده دو یا سه قنات دارد. اهالی آنجا بیشتر سادات صحیح النسب و بروایتی هفت تن از سیصد و سیزده تن یاران امام زمان اهل قراء سبعهء جاسب میباشند. شغل اهالی جز آنانکه به زراعت مشغولند بیشتر آنان در تهران و قم و کاشان به حلواارده پزی اشتغال دارند و حلوای آنها شهرت دارد. قرای سبعهء جاسب عبارتند از: هزارجان، داران، کردکان، وشنکان، رز، دستقونقان، سحکان، که همه دارای سکنه و زراعت و مشاغل دیگر میباشند. (از مرآت البلدان ج4 صص66 - 70).

جاسبارولی.

(اِخ) اسکندر افندی که بسال 1312 ه .ق . مترجم مدرسهء توفیقیه بوده است. او راست: الدرر البهیه فی الفوائد الادبیه، القول المنتخب فی التربیة والادب. (از معجم المطبوعات).

جاسبارولی.

(اِخ) (الکسی...) یکی از مهندسین دیوان مشاغل (مصر) سابق میباشد. او راست: نهایة الاوطار فی عجائب الاقطار. کتابی است که شامل مسافرت استانلی به قارهء آفریقا و شرح حال او میباشد و در سال 1308 ه .ق . / 1893 م. به تصحیح وهبی بک ناظر مدارس قبطیهء قاهره در مطبعة التألیف بچاپ رسیده است. (از معجم المطبوعات).

جاسپردن.

[سِ پُ دَ] (مص مرکب) دادن جا و مکان. || مردن. (آنندراج) :
آنروز که آدم صفی جا بسپرد
میراث به وارثان یکایک بشمرد
هرکس به هوای طبع چیزی برداشت
جز من دگری ز عشق میراث نبرد.
واله (از آنندراج).

جاست.

(اِ) جائی را گویند که انگور را در آن لگد زنند تا شیرهء آن برآید. (برهان) (آنندراج). جای فشردن انگور باشد. جای افشردن انگور.

جاست.

(اِخ) از رساتیق قم و شامل 12 دیه است. (از تاریخ قم ص58). و رجوع به تاریخ قم ص119 و 120 شود.

جاستان.

(اِخ) نام موضعی از توابع اسفزار است. حمدالله مستوفی در نزهة القلوب خاستان ضبط کرده و در ذیل همان کتاب چ لیدن بصور جاستان، حاس، حاسن، آمده است. (نزهة القلوب ج3 ص178).

جاستی.

[] (اِخ) فقیه علی که مدرسه ای بنام وی (مدرسه فقیه علی) به کوی اصفهانیان در ری بوده است. (کتاب النقض ص47).

جاسد.

[سِ] (ع ص) خون خشک چسبیده بر جائی. (منتهی الارب). خون خشک. (مهذب الاسماء).

جاسر.

[سِ] (ع ص) نعت فاعلی از جُسور و جَسارة. دلیر. بلندبالا. ج، جاسرون. (اقرب الموارد). دلیر و بهادر. (ناظم الاطباء). || اقدام کننده. ج، جُسر و جُسُر. (اقرب الموارد). بی باک. کسی که با جرأت و دلیری بکاری اقدام کند.

جاسرة.

[سِ رَ] (ع ص) تأنیث جاسر. زن شجاع. زن دلیر. (اقرب الموارد).

جاسع.

[سِ] (ع ص) سفر جاسع؛ سفر دور و دراز. (منتهی الارب).

جاسک.

(اِخ) طائفه ای از طوائف ناحیهء مکران که شامل هزار خانوار است. (جغرافیای سیاسی کیهان ص101).

جاسک.

(اِخ) بندری مرکز بخش جاسک شهرستان بندرعباس است. در 300 هزارگزی جنوب خاوری بندرعباس کنار دریای عمان واقع است و آن در ساحل و گرمسیر است. سکنه آن 3115 تن و آب آن از چاه است. پست و تلگراف و پادگان نظامی و گروهان ژاندارمری و گمرک و گارد مسلح و بخشداری و دادگاه و کلانتری و دبستان و چند باب دکان دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج8).

جاسک.

(اِخ) نام یکی از بخشهای پنجگانهء شهرستان بندرعباس و واقع در جنوب خاوری آن شهرستان است. حدود آن بشرح زیر است: از شمال به بخش کهنوج و از خاور به شهرستان چاه بهار و از جنوب و باختر به دریای عمان محدود است. قسمت جنوب و باختر بخش ساحل شن زار و نواحی شمالی آن کوهستانی است. هوای آن گرم و مرطوب است. مهمترین رودخانهء بخش رودخانهء چگین است که از کوههای بشاگرد سرچشمه گرفته به دریای عمان منتهی میشود. این بخش از دو دهستان بشرح زیر تشکیل شده است: 1- دهستان گابریک که از 21 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمعیت آن در حدود 2950 تن میباشد. 2- دهستان حومهء جاسک از 32 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمعیت آن در حدود 8500 تن میباشد. جمع قراء بخش 53 و جمعیت آن 11450 تن است. مرکز بخش بندر جاسک نو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج8). و صاحب معجم البلدان آرد: جاسک جزیرهء بزرگی است مابین عمان و جزیرهء کیس (مقصود جزیرهء کیش) از جاسک تا جزیرهء کیس سه روز راه است. این جزیره دارای اراضی مزروعه و سکنه. و عساکر پادشاه کیس در آنجا ساخلو هستند. سکنهء جاسک قوی جثه و رشید و بحری میباشند و کمال مهارت و لیاقت و استادی در فن کشتیرانی و عمل کشتی سازی دارند و شنیدم که در ازمنهء سالفه بعضی سفاین که برای سلطان هند کنیزان جوان حمل کرده بودند بجهت توقف موقتی در جزیرهء جاسک لنگر انداخته و آن جواری بداخله جزیره بگردش رفتند طائفه اجنه با آنها جمع شدند و سکنهء حالیهء جزیره از جن بعمل آمدند(1) و منشأ اختراع این قصه و افسانه این است که چون اهالی جاسک قوی بنیه و پرطاقت از برای هرنوع زحمت و کار هستند به این مناسبت این نسبت را به آنها میدهند. (معجم البلدان بنقل از مرآت البلدان ج4 ص71). و صاحب مرآت البلدان آرد: جاسک اسم دماغه و اسم شهری است در انتهای جنوبی کرمان در ساحل بحر هند و سپس مطالب فوق را از معجم البلدان نقل میکند. (مرآت البلدان ج4 ص71).
(1) - بدیهی است که این روایت اساطیری است.

جاسک کهنه.

[کُ نَ] (اِخ) دهی است از دهستان حومه بخش جاسک شهرستان بندرعباس. واقع در 6 هزارگزی شمال جاسک سر راه مالرو میناب و جاسک، موقعیت جغرافیایی: محلی جلگه ای و گرمسیر است. سکنه آن 1500 تن. آب آن از چاه تأمین میشود. محصول آن غلات و خرما، شغل اهالی زراعت و مکاری، راه آن مالرو است و پاسگاه ژاندارمری دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج8).

جاسم.

[سِ] (ع اِ) نامی از نامهای مردان. مانند قاسم و یاسم و صورتی دیگر از قاسم.

جاسم.

[سِ] (اِخ) (بنو...) بنوجاسم قبیله ای بوده است در قدیم. (آنندراج) :
و اهل جاسم و مأرب
و حیّ لقمان و النقون.
(البیان و التبیین ج1 ص166).

جاسم.

[سِ] (اِخ) نام دهی است بشام. (منتهی الارب) (آنندراج). صاحب معجم البلدان آرد: نام قریه ای است که در جانب راست شاهراه طبریه واقع است و با شام هشت فرسخ فاصله دارد و جاسم بن ارم بن سام بن نوح به آنجا منتقل گردید و بدینجهت به این نام نامیده شد(1). (معجم البلدان ج3). رجوع به مادهء بعد شود.
(1) - بدیهی است که این روایت اساطیری است.

جاسم.

(اِخ) ابن ارم بن سام بن نوح که به دهی نزدیک بشام منتقل شد و آن ده را بدینجهت جاسم نامیدند. (از معجم البلدان ج3). رجوع به ماده قبل شود.

جاسمی.

[سِ] (اِخ) نعمة اللهبن هبة الله بن محمد. مکنی به ابی الخیر از فقهاءاست. ابوالقاسم گفت: وی از مردم قریه جاسم است و در دمشق از ابوالحسن علی بن محمد بن ابراهیم حنائی و ابوالحسین سعیدبن عبدالله نوائی حدیث استماع کرده و ابوالحسین احمدبن عبدالواحدبن البری و ابوالحسن علی بن محمد بن ابراهیم حنائی از وی روایت کنند. (از معجم البلدان ج3).

جاسنگین.

[سَ] (ص مرکب) در تداول عامه کنایه از خانوادهء نجیب و خاندان متمول است: خانوادهء عروس بسیار جاسنگین هستند. زنی جاسنگین است. || آدم جاسنگین؛ آنکه دیر از جای خود جنبد. کنایه از تنبل.

جاسوس.

(ع ص، اِ) جستجوکنندهء خبر برای بدی. (منتهی الارب). شخصی باشد که از ملکی بملک دیگر خبر برد. (برهان). خبرپرس. (دهار). خبرپرسنده. (مهذب الاسماء). ج، جواسیس. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (برهان). ابیشه. صاحب سرّ شرّ. (خلاف ناموس، صاحب سرّ خیر) خبرجوی. خفیه. پرسش کنندهء احوال پرس. خبرپژوه. جستجوکنندهء احوال. پژوهنده. کارآگه. سخن جوی. چُغل. نمّام. ساعی. سخن چین. منهی (ج منهیان). خبرچین (در تداول خراسان)، کاتوره. کارآگاه. ایشه. دُسعان. رائِد. (منتهی الارب). سمّاع. (دهار). عَین: یقال بعثنا عیناً. یعنی فرستادم جاسوس را تا خبر آورد. عِیانه: بعثنا عیانة یعنی فرستادم جاسوس را تا خبر آرد. (منتهی الارب) : آن است که این جاسوس را به هندوستان فرستاده آید. (تاریخ بیهقی ص538).
هر زمان نوحه کند فاخته چون نوحه گری
هر زمان کبک همی تازد، چون جاسوسی.
منوچهری.
باد شمال چون ز زمستان چنین بدید
اندر تک ایستاد چو جاسوس بیقرار.
منوچهری.
بدانکه هر که در لشکر تواند جاسوس اند. (کلیله و دمنه).
صبح شد هدهد جاسوس کزو واپرسند
گوش شد طوطی غماز کزو واشنوند.
خاقانی.
جاسوس تست بر خصم انفاس او چو در شب
غماز دزد باشد هم عطسه هم سعالش.
خاقانی.
هنر بیند چو عیب این چشم جاسوس
تو چشم زاغ بین نه پای طاووس.نظامی.
چو پیدا شد بر آن جاسوس اسرار
نهانیهای این گردنده پرگار.نظامی.
ایلک روز سه شنبه دهم ذی القعدهء سنهء 389 در بخارا آمد و به سرای امارت نزول کرد و جاسوسان را برگماشت تا عبدالملک را بدست آوردند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 184). سلطان یمین الدوله و امین المله محمود بعد از کشف و هزیمت حشم ترک جاسوسان روان کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص331). سلطان جاسوسان برگماشت و از مواضع و مجامع ایشان تجسس کرد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص398).
منه در میان راز با هرکسی
که جاسوس همکاسه دیدم بسی.(بوستان).
وگر نیستی سعی جاسوس گوش
خبر کی رسیدی بسلطان هوش.(بوستان).
|| خشخاش زبدی یعنی سفید. (برهان) (آنندراج). || نام داروئی از داروهای قی است: نام این دارو اندر کتاب قانون همی آید و بیش از این نمیگوید که بطبع و قوت چون جبلاهنگ است. (ذخیرهء خوارزمشاهی).

جاسوس اختران.

[سِ اَ تَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) رجوع به جاسوس فلک شود :
جاسوس اختران شود و ناظر فلک
بر سطح او بمدت نزدیک دیدبان.
رشید وطواط.

جاسوس الافلاک.

[سُلْ اَ] (ع اِ مرکب)رجوع به جاسوس فلک شود.

جاسوس الافلاک.

[سُلْ اَ] (اِخ) لقب فریدالدین علی منجم سنجری شاعر است. رجوع به فریدالدین در لباب الالباب(1) چ لیدن ج2 ص347 شود.
(1) - در چاپ لیدن «سنجزی» است.

جاسوس فلک.

[سِ فَ لَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) جاسوس اختران. ظاهراً کنایه از منجم است : امیر اشارت کرد سوی حاجب بلکاتکین تا خواجه را به جامه خانه برد... خواجه [احمدبن حسن میمندی]برخاست و بجامه خانه رفت و تا نزدیک چاشتگاه همی ماند که طالعی نهاده بود جاسوس فلک(1) خلعتی پوشیدن را. (تاریخ بیهقی ص150).
(1) - در چاپ دکتر غنی و دکتر فیاض این ترکیب جزو فهرست اعلام آمده و وی را شخصی پنداشته اند ولی دربارهء وی تحقیقی نکرده اند.

جاسوس فلک.

[سِ فَ لَ] (اِخ) علی بن محمد ویشجردی. رجوع به علی... شود.

جاسوسکه.

[کَ] (اِخ) دهی است از دهستان باباجانی بخش ثلاث شهرستان کرمانشاهان در 5 هزارگزی جنوب خاوری ده شیخ و 2 هزارگزی کلارشن واقع شده و محلی است کوهستانی و گرمسیر و 100 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود و محصول آنجا غلات، حبوبات دیم و لبنیات است. شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است. ساکنین این محل از طائفهء باباجانی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج5).

جاسوس گردیدن.

[گَ دی دَ] (مص مرکب) جاسوس شدن. اعتیان؛ دیده بان و جاسوس گردیدن. (منتهی الارب).

جاسوسی.

(حامص) خبرپرسی. عمل آنکه جاسوس است : سلیمان چون بپادشاهی نشست اول چیزی که بنهاد در طلب کردن مملکت آن که مرغان را به جاسوسی معین گردانید. (قصص الانبیاء ص161). اتفاقاً بتهمت جاسوسی گرفتار آمد. (گلستان).
-امثال: جاسوسی جاپیچی است؛ جاسوسی قوادی باشد. (امثال و حکم دهخدا).

جاسوسی کردن.

[کَ دَ] (مص مرکب)خبر را از جائی به جای دیگر بردن. پنهان طلب چیزی کردن. تَبَلصُق. (منتهی الارب).

جاسوفتن.

[تَ] (اِ) جاسونتن. رجوع به جاسونتن شود.

جاسونتن.

[تَ] (هز، اِ) در لغت زند و پازند بمعنی داشتن و دارندگی باشد. (برهان). در آنندراج بغلط جاسونتن ضبط شده است. این کلمه هزوارش است و اصل آن جاسونیتن(1)است که در پهلوی داشتن(2) خوانند بمعنی «داشتن»(3).
(1) - jasonitan.
(2) - dashtan. (3) - رجوع به حاشیهء برهان قاطع چ معین شود.

جاسی.

(ع ص) نعت فاعلی از جَسْوْ سخت. || درشت. (منتهی الارب). || طحال جاسی، سپرز صلب(1): و اذا ضمد بورقة الورم السوداوی الجاسی سکنه ولیّنه. (مفردات ابن البیطار). فاما الیمانی فانه شبیه فی عظمه بالعفصة اسود حفیف یحمل فی داخله حجراً جاسیاً. (مفردات ابن بیطار ص52).
(1) - La rate induree.

جاسی.

(ص نسبی) منسوب به بنی جاس است. (الانساب سمعانی).

جاسی.

(اِخ) اشعث بن زیدبن مسیب بن یزیدبن حمزه. مکنی به ابوالعجاج و مشهور به جاسی است. ابن ماکولا گوید: وی شاعری از بنی جاس باشد. (الانساب سمعانی).

جاسیاء .

[سِ] (ع اِ) سختی و سطبری. ارض مَجسُوَّة. زمین سخت. (منتهی الارب).

جاسیگاری.

(اِ مرکب)(1) در تداول امروز ظرفی که سیگار در آن نهند، جائی که در آن سیگار قرار دهند.
(1) - رک. اضافه بقلم دکتر معین ج1 ص33.

جاسیوس.

(اِخ) یکی از اطبای قدیم مقل که زمان او بدرستی معلوم نیست. (الفهرست ابن الندیم ص407). قفطی گوید: وی از اطباء اسکندرانی است و همو یکی از چهار تنی است که کتابهای جالینوس را مرتب کردند و به شکل کنونی درآوردند. (تاریخ الحکماء ص71).

جاسیة.

[سِ یَ] (ع ص) تأنیث جاسی. خشک. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب).

جاش.

(اِ) انبار غلهء پاک کرده در خرمن و به عربی صبره خوانند. (برهان). انبار غلهء پاک کرده در خرمن که آن را راش نیز گویند و قیل با جیم فارسی. (شرفنامهء منیری) :
مردانه من کز این سکو پنجه ریخته
خرمن کنم به باد که در جاش آکنند.
سوزنی.
زر به لون کاه گشت از ترس روز جشن تو
از تو روز جشن آن بیند که روز جاش کاه.
سوزنی.
هرکه تخم کین شه کارد چو وقت جاش گشت
جاش بردارنده را دست اجل کیّال باد.
سوزنی.

جاش.

(اِ) تخم کتان. لفظ یونانی و رومی است. (الفاظ الادویه ص81).

جاش.

(از عربی، اِ). جأش. (منتهی الارب). دل. اضطراب دل.

جاش.

(اِخ) صاحب منجم العمران آرد: ثابت گفت: نام شهری است و آن را در این شعر آورده :
بتثلیث او نجران اوحیث تلتقی
من البحر فی قیعان جاش مسائله.
و ابوعلی نیز در شعر خود آورده:
وردن جاشا والحمام واقع
و ماء جاش مسائل و ناقع.
و سلمی بن ربیعة گفته است:
و اهل جاش و مآرب
و حی لقمان و التقون.
(از منجم العمران ص156 ذیل معجم البلدان).

جاشدان.

(اِ مرکب) صندوق نان بود و جاشکدان نیز گویند. اسدی گوید :
در زمی برچیدمی تا جاشدان(1)
خوردمی هرچه (هرچ) اندرو بودی ز نان.
(لغت فرس اسدی چ اقبال ص396).
در متن شعر و انتساب آن اشتباه شده به این معنی که در حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی به جاشدان معنی صندوق نان میدهد و بیت فوق را نیز به اسدی نسبت میکند و شاهد می آورد. اولی اشتباه مصنف و دومی سهو کاتب است. این شعر از کلیله و دمنهء رودکی است در قصهء جرز و ناسک یا بقول رودکی گرزه و دینی؛ و کان یؤتی فی کل یوم بجونة من الطعام فیأکل منها حاجته و یعلق الباقی و کنت ارصد الناسک حتی یخرج واثب الی الجونة فلا ادع فیها طعاماً الاّ اکلته و رمیت منه الی الجرزان. (کلیله و دمنهء ابن المقفع). از خانهء مریدی برای او سلهء طعام آوردندی، بعضی را بکار بردی و باقی را برای شام نهادی و من مترصد بودمی، چون او بیرون رفتی من در سله رفتمی چندانکه بایستی بخوردمی، باقی سوی موشان دیگر انداختمی. (کلیله و دمنهء نصراللهبن عبدالحمید). البته صندوق برای بزرگی که دارد عادةً آویختنی نیست و جونه که سلهء کوچکی پوشیده به جلدیست، برای آویختن انسب است. در برهان «چاشدان» ضبط شده. رجوع به چاشدان و چاشتدان و چاسکدان و برهان چ معین و ذیل آن شود.
(1) - از زمی برجستمی تا چاشدان. (تصحیح مؤلف).

جاشدن.

[شُ دَ] (مص مرکب) جای گرفتن. مستقر گردیدن. جای گزین شدن.

جاشر.

[شِ] (ع ص، اِ) آنکه با شتران در چراگاه باشد. ج، جُشّار. (منتهی الارب).

جاشر.

[شِ] (اِخ) یولیش. یکی از حکمرانان اندلس بود. رجوع به حلل السندسیه ج1 ص234 شود. (از حلل السندسیه ج1 ص234).

جاشریات.

[شِ ری یا] (ع اِ) جمع جاشریه. (منتهی الارب). رجوع به جاشریه شود.

جاشریة.

[شِ ری یَ] (ع اِ) شراب صبوحی. (منتهی الارب). شراب که به وقت صبح خورند. (مهذب الاسماء). || نیمروز. || صبح. || طعامی است. || (اِخ) نام زنی. || (اِخ) قبیله ای است از عرب. (منتهی الارب) (آنندراج). || صبحانه. زیر قلیانی : فقال لی یا اباالحسن قد عملت غداً علی الصبوح الجاشری فبت عندی فقلت لایمکننی ولکنی ابا کرک قبل الوقت فعلی ای شی ء ان تصطبخ فقال قد اعدلنا کذا و کذا و وصف ما تقدم به الی الطباخ بعلمه. (معجم الادباء چ مرجلیوث ج1 ص397). ج، جاشِریّات. || شیر شتر که صبح نوشند. (از منتهی الارب). شیر شتر که به صبح آشامند. معرب از کلمهء گاوشیر، چنانکه جاوشیر.

جاشک.

[ ] (اِخ) از قراء و مزارع بلوک دشتی شیراز است. حاصلش غله و خرما و مردم آن سلاح ورز و شریر. آب این حدود از باران است. بعضی از قراء آنهم فی الجمله آبی از چشمه دارند. از صنایع و حِرف مردم این نواحی چیزی که قابل ذکر است عبابافی است که از پشم شتر میبافند. در قریهء جاشک مسجدی هست اما حمام ندارد، یعنی مطلقاً حمام میان آنها متداول نیست و گفته اند جاشک منزلی است که از کرمان به لارستان میروند. (مرآت البلدان ج4 ص72).

جاشکدان.

(اِ مرکب) جاشدان. رجوع به جاشدان و چاشدان شود.

جاشن.

(اِخ) کاشن. نام محلی بوده است در سیستان و منسوب بدان را کاشنی آورده اند، و در کتاب تاریخ سیستان آمده لیکن معلوم نیست املای آن چگونه است و آیا با گاف فارسی است یا کاف تازی، چه کاف را هم در تعریب تبدیل به جیم کرده اند مثل: کرد و جرد و پهرک و فهرج و غیره. (حاشیهء تاریخ سیستان چ بهار ص20).

جاشو.

(اِ) ناویار. ملاح. این کلمه در نسب امیر هرموز در بدایع الازمان فی وقایع کرمان آمده است و چنین مینماید که جاشو چون لقبی به معنی امروزین یعنی ملاح، از قدیم متداول بوده است: آنگاه که ملک قاوورد قصد تسخیر عمان میکند و بایستی سپاه او از دریا بگذرد به او گویند : خطر امواج دریای محیط در پیش است و از رکوب مراکب ناچار... گفت سمّ اسب من آنجا رسد؟ گفتند اگر والی و امیر هرموز بدر عیسی جاشو، زیر پایها و کشتیها سازد رسد، و بدین عزم عازم آن حدود شد و امیر هرموز را حاضر کرد و بفرمود تا جواری و منشآت و مراکب و سفائن را ترتیب سازد... (بدایع الازمان فی وقایع کرمان).

جاشوش.

(اِخ) دارویی است و نام او به سریانی کشوش باشد و در ادویهء چشم کاشوش گفته اند و او نباتی است که طعم ضعیف دارد میان ترش و شیرین و دسومت و سوخت عضوی که به او برسد از فرفیون زیاده بود. (ترجمهء صیدنه نسخهء خطی). رجوع به کشوش شود.

جاشیر.

(اِ) جاوشیر. رجوع به جاوشیر شود.

جاشیران.

(اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش اشنویه شهرستان ارومیه است. در 17 هزارگزی جنوب خاوری اشنویه و یکهزارگزی شمال راه ارابه رو کهنه قلعه و در درّه واقع است. هوای آن معتدل و مالاریائی است. 211 تن سکنه دارد. مذهب آنان شیعه و سنی و زبانشان کردی و ترکی است. آب مشروب از قادرچای تأمین میشود و محصول آن غلات، حبوبات و توتون است. شغل اهالی زراعت و گله داری و صنایع دستی آن جاجیم بافی است. راه آن مالرو میباشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

جاصا.

(اِ) به لغت سریانی اسم اجاص است. (فهرست مخزن الادویه).

جاصابونی.

(اِ مرکب) جای صابونی. ظرفی که در آن صابون میگذارند. محل مخصوص صابون.

جاض.

[جاض ض] (ع ص) نعت فاعلی از جَضّ. خرامنده. || حمله کننده. (منتهی الارب). و فعل آن با «علی» متعدی شود. یقال: جض علیه بالسیف. || سخت دونده. (منتهی الارب).

جاعرتان.

[عِ رَ] (ع اِ) دو کرانهء ران ستور. || دو کرانهء سرین تا ران. || دو سرین مردم. (منتهی الارب) (آنندراج). و یقال: موضع الرقمتین من است الحمار و مضرب الفرس بذنبه علی فخذیه. (منتهی الارب).

جاعرة.

[عِ رَ] (ع اِ) پنچالها. || حلقهء کون. (منتهی الارب) (آنندراج). || کون. (منتهی الارب). || آنجا که دنبال بر آن آید از اسب. آنجا که بیطار نشان کند. ج، جواعر. (مهذب الاسماء).

جاعش.

(اِ) (به عبری زلزله). (سفر داوران 2:9). || (اِخ) محل مرتفعی است از آن افرائیمیان که در حوالی تمنه سارح جائی که یوشع را بخاک سپردند میباشد. (صحیفهء یوشع 24:29 و 30). و وادیهای جاعش. (دوم سموئیل 23:30 و اول تواریخ ایام 11:32). در همانجا باشد. (قاموس کتاب مقدس).

جاعف.

[عِ] (ع ص) نعت فاعلی از جَعف: سیل جاعف، توجبه؛ [ سیل ] که زمین بکاود و همه چیز را ببرد. (منتهی الارب).

جاعل.

[عِ] (ع ص) دهنده. (منتهی الارب). || گرداننده. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || پیدا کننده. (آنندراج) (غیاث اللغات). || سازنده. (از اقرب الموارد) (آنندراج) (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء). || قرار دهنده. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). فریبنده. آفریننده. نهنده. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). کسی که مرتکب جعل و تزویر شود. رجوع به جعل شود.

جاعیة.

[یَ] (ع ص) زن گول. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).

جاغان.

(اِ) صاغان. رجوع به صاغان شود.

جاغر.

[غَ] (اِ) چینه دان مرغان. (برهان) (آنندراج) :
دایم از چینه های انعامش
پر شود مرغ از ره جاغر.
شمس فخری (از آنندراج).
ژاغر نیز گویند :
شهباز همتش چو گشاید بال
عنقای همتش چو گشاید پر
گردون چو صعوه ایش که در چنگل
گیتی چو دانه ایش که در ژاغر.
شمس فخری (از آنندراج).
رجوع به ژاغر در همین لغت نامه شود. چاغر نیز گویند. (آنندراج). حوصله. (آنندراج).

جاغرق.

[غَ] (اِخ) جاغرگ. جغرگ. دهی است از دهستان مرکزی بخش طرقبه شهرستان مشهد. واقع در هفت هزارگزی جنوب باختری طرقبه و سر راه مالرو عمومی نیشابور. موقع آن کوهستانی و هوای آن معتدل و دارای 1628 تن سکنه است. آب آنجا از رودخانه و محصول آن غلات، میوه و خشکبار است. شغل اهالی زراعت، کرباس بافی، قالیچه بافی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9). صاحب مرآت البلدان آرد: جاغرق از بلوک ییلاقی مشهد و دهات این بلوک گلستان، حصار، ترقبه، عنبران است و دهکده ای دیگر نیز موسوم به اسم این بلوک [جاغرق] است که مسافت آن تا شهر سه فرسخ است. این قریه عمارات عالی دارد و آبش ناگوار و غلیظ است ولی درختهای میوه دار بخصوص گیلاس ممتاز دارد. (مرآت البلدان ج4 ص72).

جاغرگ.

[غَ] (اِخ) رجوع به مادهء قبل شود.

جاغسوک.

(اِ) بر وزن و معنی جاخسوک است که داس غله درو کردن باشد. (برهان). رجوع به جاخسوک شود.

جاغو آپیری.

(اِخ) راگواپیری(1). نهری است واقع در ایالت پارادر برزیل که بطرف شمال غربی جریان دارد و پس از طی 320 هزار گز بنهر «ریونگرو» میریزد. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Jaguapiri.

جاغو آریبه.

(اِخ) ژاگورایب(1). در برزیل به این نام دو نهر است که هردو به بحر اطلس [ اقیانوس اطلس ] میریزند: یکی واقع در ایالت سآره و مجرای آن بطول 400 هزار گز است و در 110 هزارگزی جنوب شرقی ایالت سآره به دریا میریزد، دیگر در ایالت باهیا واقع است. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Jaguaribe.

جاف.

(اِ) زنی را گویند که بر یک شوهر آرام نگیرد و هر روز شوهری خواهد. (برهان). || زن بدکاره. (شرفنامهء منیری). زن قحبه و سلیطه باشد.

جاف.

[جاف ف] (ع ص) خشک. (اقرب الموارد): ثوب جاف؛ جامهء خشک. || خشک کرده. خشکانیده. (منتهی الارب) : و کان ذلک الدواء زبل صبی جافا معجوناً بعسل. (ابن البیطار).

جاف.

(اِخ) نام ایل و طائفه ای است. از جاف و افشار. بزهای بزرگ و عظیم الجثه در آنجا تهیه میشود که گوشت آنها بهتر از سایر بزهاست. رجوع به جغرافیای مفصل ایران ج 3 ص184 و مجمل التواریخ گلستانه ص253 شود.

جاف جاف.

(ص مرکب) جاف. زن بدکاره. (شرفنامهء منیری). زن فاحشه و قحبه را گویند. (برهان). زنی را گویند که بیک شوی آرام نگیرد و هر روز شوی نو کند. (آنندراج). آن کس بود که با یک تن نایستد، از این بدان شود و از آن بدین، بی قرار بود همچون قحبه و بوقلمون. (حاشیهء لغت فرس اسدی ص24). فاحشه. فاجره. زن بدکار و بدروزگار. زن مواجر بود که بر یک مرد آرام نگیرد و زود زود از این مرد به آن مرد می شود یعنی هر روز شوهر میکند :
گرنه بدبختمی مرا که فکند
بیکی جاف جاف زود غرس
او مرا پیش شیر بپسندد
من نتاوم بر او نشسته مگس.رودکی.
ز دانا شنیدم که پیمان شکن
زن جاف جاف است آسان فکن(1).
ابوشکور.
جاف جاف است و شوخگین و سترگ
زنده مگذار دول را زنهار.منجیک.
خاک بر سر شاعری را کاشکی
بردمی سرشوی یا نه پای باف
تا مگر بودی که هم برخوردمی
زین جهان بی ثبات جاف جاف.
شمس فخری (از آنندراج) (انجمن آرا).
سامانی معنی آن را جابجا دانسته. (آنندراج) (انجمن آرا). رشیدی گفته که مغیّر چاپ چاپ است. (از آنندراج).
(1) - (ن ل): زن جاف جاف است بل کم ز زن.

جافر.

[فِ] (ع اِ) آن اشتر که از گشنی بازمانده بود. ج، جوافر. (مهذب الاسماء). || (ص) ناتوان شده از بسیاری لباس. (ناظم الاطباء).

جافل.

[فِ] (ع ص) از جای برکنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) :
مراجع نجد بعد فرک و بغضة
مطلق بصری اسمع القلب جافلة.
(اقرب الموارد).
|| موی گردآمده بر سر. || سبک رو از همه چیز. (مهذب الاسماء).

جافل.

[فِ] (اِخ) اسبی بود مر بنی ذبیان را. (منتهی الارب).

جافلة.

[فِ لَ] (ع ص) تأنیث جافل: ریح جافلة؛ باد سریع. (منتهی الارب).

جافی.

(ع ص) خشن و تندخوی. جافی الخلیقه؛ غلیظ و درشت نهاد. (اقرب الموارد). || جفا کننده. ستمگر. ظالم. جفاکار :
از این زمانهء جافی و گردش شب و روز
شگرف گشت صبور و صبور گشت شگرف.
کسائی.
نجوید جز که شیرین جان فرزندانش این جافی
ندارد سود با تیغش نه جوشنها نه خفتانها.
ناصرخسرو.
اگر ز گردش جافی فلک همی ترسی
چنان بسان ستوران چرا همی خفتی.
ناصرخسرو.
گسستم ز دنیای جافی امل
ترا باد بند و گشای عمل.ناصرخسرو.
آنکه بارها دستبرد زمانه جافی دیده بود سبک روی بکار آورد. (کلیله و دمنه).
جیفهء دشمنان جافی تو
از زبانی بدام و دد مرساد.خاقانی.
خاص کردش وزیر جافی رای
با جفا هیچ کس ندارد پای.نظامی.
چه میگویم نئی تو مرد این اسرار دین پرور
که تو از دنیی جافی بماندی در نگونساری.عطار.
که لئیمان در جفا صافی شوند
چون وفا بینند خود جافی شوند.مولوی.
|| قرار ناگیرنده بجای خود. (آنندراج). || (ص) ثوب جافی؛ لباس خشن. (اقرب الموارد).

جاقسون.

(اِخ) تلفظ ترکی جاکسون. رجوع به قاموس الاعلام ترکی و رجوع به ژاکسن و جاکسن شود.

جاقمل.

[ ] (اِخ) تلفظ ترکی ژاکمل. رجوع به ژاکمل و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.

جاقه.

(اِخ) تلفظ ترکی ژاکا(1). رجوع به ژاکا، قاموس الاعلام ترکی و حاشیهء الحلل السندسیه ج1 ص72 و 79 و ج2 ص113 و 116 و 183 شود.
(1) - Jaca.

جاکارتا.

(اِخ) سابقاً باتاویا. شهر و بندری در جزیرهء جاوه، و پایتخت جمهوری اندونزی و دارای 1800000 تن سکنه است. بندر و مرکز تجارتی است و محصولات آن مواد غذائی و کائوچو و صنایع مربوط بکشتی و مکانیک است.

جاکبریتی.

[کِ] (اِ مرکب) جائی که کبریت در آن نهند. ظرف کبریت. قوطی کبریت.

جاکت.

[کِ / کَ] (فرانسوی، اِ)پیراهن کش. لباسی است مانند کت پلیور. یل. نیم تنه. سدره. رجوع به ژاکت شود.

جاکران.

[ ] (اِخ) دهی از دهات بلوک النجان است که النجان خود از بلوک هرات است. (از مرآت البلدان ج4 ص72).

جاکردن.

[کَ دَ] (مص مرکب) جادادن. || محبوب شدن. در دل کسی جای گرفتن :
کردم در جانش جای و نیست دریغ
این دل و جان زین بزرگوار مرا.
ناصرخسرو.
و در دل و چشم خلایق جاکرده و شیرین گردد. (مجالس سعدی).
-امثال: بگذار خودم را جاکنم ببین با تو چها کنم. (امثال و حکم دهخدا).
خود را جاکرده؛ محبوب و طرف محبت کسی شده است.
خود را در اداره جا کرد؛ شغلی برای خود بدست آورد.
|| بجائی در آوردن: مرغها را جاکن، مرغها را به لانه کن. || انباشتن. انبار کردن. چنانکه آذوقه را.

جاکردیزه.

[کَ زَ] (اِخ) نام محلی بزرگ به سمرقند. (معجم البلدان). و بدانجا گورستانی است و قبر ابوالقاسم اسحاق بن محمد بن اسماعیل عارف سمرقندی بدانجا است.

جاکردیزی.

[کَ] (ص نسبی) منسوب به جاکردیزه. رجوع بدان کلمه شود. (الانساب سمعانی).

جاکردیزی.

[کَ] (اِخ) محمد بن اسحاق بن ابراهیم بن عبدالله. مکنی به ابوالفضل منسوب به جاکردیزه و معروف به جاکردیزی است. وی برای تحصیل حدیث به حجاز و عراق و مصر رفت و از جعفربن محمد فریابی روایت کند و ابوجعفر محمد بن فضلان بن سوید و جز او از وی روایت کنند. (معجم البلدان).

جاکرسی.

[کُ] (اِ مرکب) محل کرسی. جائی که در آنجا کرسی گذارند. جائی که در آن کرسی نهند.

جاکرنات.

[ ] (اِخ) شهری است در ایالت اوریسهء هندوستان. این شهر در جنوب غربی کلکته بفاصلهء 480 هزارگزی و 19 درجه و 49 دقیقهء عرض شمالی و 71 درجه و 25 دقیقهء طول شرقی در نزدیکی خلیج بنگاله و دریاچهء شیلقه واقع شده و در مسیر رودخانه مهانودی قرار گرفته است. اهالی آن 36000 تن اند و یک بتخانهء بزرگ و مشهور دارد که سالیانه یک میلیون تن بزیارت آن میروند. (قاموس الاعلام ترکی).

جاکسن.

[سِ] (اِخ) دکتر ا.و. ویلیامز(1)، دانشمند خاورشناس آمریکائی. تحصیلات اولیهء خود را در آلمان کرد. در باب تاریخ و اصول دین زرتشت و زبان اوستائی و فرهنگ ایران قدیم از سرآمدان خاورشناسان محسوبست. وی در دانشگاه کلمبیا (نیویورک) استاد زبانهای هند و ایرانی و فرهنگ ایران بود و به ایران سفر کرد و برای زیارت قبر خیام به نیشابور رفت. تألیفات او دربارهء تاریخ و دین و فرهنگ ایران در زمرهء کتب علمی مستشرقان محسوب است. وی در دانشگاه کلمبیا ریاست شعبه علوم ایرانی را داشت. از آثار مهم او زرتشت پیامبر ایرانی قدیم(2) (بار اول در 1901 و بار پنجم در 1938 به طبع رسیده) دیگر: تتبعات زرتشتی(3) تلخیصی از کتاب اخیر در «ایران از نظر خاورشناسان» ترجمه و تلخیص دکتر شفق ص120 ببعد تحت عنوان «دین و آئین» آمده است.
(1) - A.V. Williams Jackson.
(2) - Zoroaster, the prophet of Ancient
NewYork. Iran.
(3) - Zoroastrian Studies, NewYork 1928.

جاکسن.

[سُ] (اِخ) رئیس جمهوری آمریکا. رجوع به ژاکسن شود.

جاکسو.

(اِ) بهندی تشمیزج است. (فهرست مخزن الادویه) (تحفهء حکیم مؤمن). رجوع به تشمیزج شود.

جاکش.

[کَ / کِ] (نف مرکب) آنکه مردان را با زنان آشنائی دهد. قرطبان. قلتبان. قرنان. کشخان. دیوث. قرمساق. لحاف کش. بقچه کش. ماست کش. زن بمزد. بچشم خودبین. بی غیرت. دلال محبت. بی ناموس. بی تعصب. معرس.

جاکشش.

[شَ] (اِخ)(1) نام یکی از پادشاهان. (تحقیق ماللهند ص194).
(1) - Cakshusha.

جاکشک.

[ ] (اِخ)(1) نام یکی از ملوک. (تحقیق ماللهند ص194).
(1) - Cakshusha.

جاکشو.

(اِ) دانه ای باشد از عدس بزرگتر و پوست آن سیاه و روشن و شفاف و لغزنده و نرم بود. و آن را در داروهای چشم بکار برند و جاکسو با سین بی نقطه هم درست است(1). (برهان). و باشین و بای فارسی بهتر است. که چاکهای چشم را چون بر آن بپاشند از چرک و ریم پاک کند. (آنندراج) :
ای خاک درگهت را آثار چاکشو.
فخری (از آنندراج).
در مصرع بالا جاکشو با جیم فارسی آمده است. رجوع به چاکشو شود. مؤلف آنندراج گوید: جاکسو لغت هندی است نه پارسی و به پارسی آن حبه را چشمیزک گویند و تشمیزج معرب آن است و آن را چشمک چشوم نیز گویند و به عربی حبة السودا نامند. (آنندراج). دانه ای بود سیاه و گرد در میان کافور دارند تا کافور نگدازد. || چشم زده. (نسخه ای از لغتنامهء اسدی) :
چشم بی شرم تو گر روزی برآشوبد ز درد
نوک خارش جاکشو باد ای دریده چشم و کون.
منجیک.
(1) - جاکسو با سین بی نقطه «تشمیزج» است. رجوع به جاکسو و به تشمیزج شود.

جاکشی.

[کَ / کِ] (حامص مرکب) عمل جاکش. ماست کشی. لحاف کشی. رجوع به جاکش شود.

جاکمبو.

[کَ] (مغولی، ص) امیر معظم. بزرگ مملکت : پادشاهان تنکقوت او را جاکمبو لقب دادند یعنی امیرمعظم و بزرگ مملکت. (جامع التواریخ رشیدی).

جاکملک.

[ ] (اِخ)(1) نام یکی از براهمه. رجوع به تحقیق ماللهند ص62 و 285 شود.
(1) - Yajnavalkya.

جاکن.

[کَ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان انگهران بخش کهنوج شهرستان جیرفت. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج8).

جاکن شدن.

[کَ شُ دَ] (مص مرکب) از جای خود کنده شدن. بحرکت آمدن: ایلی از جائی جاکن شد. یعنی از جای خود بجای دیگر شد. || جاکن شدن دل. بی طاقت شدن آن: دلم از جا جاکن شد. دلم از گرما جاکن شد.

جاکن کردن.

[کَ کَ دَ] (مص مرکب)کسی یا چیزی را از جائی به جائی بردن. به حرکت درآوردن چیزی را: باد و طوفان درختان را جاکن کرد.

جاکو.

(اِ) در لهجهء گیلان چوبی که بدان برنج کوبند. چوب مخصوصی است که شلتوک را از ساقه جدا میکند این واژه از دو جزء تشکیل شده است. «جا Ja» به معنای جو و «کو ku» به معنای کوب. (از فرهنگ گیلگی).

جاکوبرلاس.

[ ] (اِخ) یکی از امرای لشکر امیر تیمور گورکان در جنگ ملک آرا. بعدها که امیرحسین منفور مردم شد و امیرتیمور قدرت یافت مرتبهء این مرد بالا رفت. (از حبیب السیر چ تهران ج2 ص128). و رجوع به ص 127، 129، 133، 139، 259، 282 همین کتاب شود.

جاکوشن.

[ ] (اِ) به هندی اسفناج است. (تحفهء حکیم مؤمن).

جاکوفیر عیسی.

[ ] (اِخ) امیر جهانشاه. یکی از امیران لشکر امیرتیمور گورکان که در جنگ با توقتمش سمت سپاهسالاری قسمتی از لشکر امیر تیمور را داشته است. (از حبیب السیر چ تهران ج3 ص150). رجوع به حبیب السیر همان جلد و همان صفحه شود.

جاکونتن.

[ نُ تَ] (مص م) بلغت زند و پازند بمعنی آوردن باشد که در مقابل بردن است. (برهان). این کلمه هزوارش است و اصل آن «جایتگونتن»(1) که در پهلوی بمعنی آوردن(2) است. (حاشیهء برهان چ معین). رجوع به کتاب مذکور شود.
(1) - Jayt(a)gonitan - natan.
(2) - awurtan.

جاکه.

[کَ] (اِخ) ناحیه ای است از بلاد اهواز. مؤلف معجم البلدان گوید: این کلمه با جیم فارسی غیر خالص است چه تلفظ آن بین جیم و شین باشد. (معجم البلدان). و رجوع بمرآت البلدان ج4 ص72 شود.

جاکی.

(اِ) درختی است که چوب آن را مسواک کنند. (برهان). رجوع به جال و جالی شود.

جاکی.

(اِخ) نام ایلی از ایلات فارس است. این ایل بدو شعبهء بزرگ چهار بنیچه و لیراوی منقسم میشوند: اول چهار بنیچه که نیز مشتمل بر چهار قسمت است: بویراحمدی، چرام، دشمن زیاری، نوئی. دوم لیراوی، که مشتمل بر دو قسمت است: لیراوی دشت، لیراوی کوهستانی که این دومی نیز بچهار ایل قسمت گشته: بهمئی شیرعلی، طیبی، یوسفی، شهروئی. (جغرافیای سیاسی کیهان ص88). و رجوع بهمین کتاب صفحهء مذکور شود.

جاکی.

(اِخ) دهی است از دهستان بویراحمد گرمسیری بخش کهگیلویه شهرستان بهبهان. واقع در 12 هزارگزی جنوب راه شوسهء آرو به بهبهان. محلی است کوهستانی و گرمسیر و مالاریائی سکنهء آن 300 تن، مذهب اهالی شیعه و زبان آنها فارسی و لری است. آب مشروب از چشمه و محصول آن غلات برنج، کنجد، پشم، لبنیات است شغل مردم آن زراعت و حشم داری. صنایع دستی قالیچه، جوال، جاجیم بافی است. راه آن مالرو و سکنهء آن از طائفهء بویراحمدی است. (ازفرهنگ جغرافیایی ایران ج6).

جاگذاردن.

[گُ دَ] (مص مرکب) نهادن. قرار دادن. چیزی بجائی نهادن.

جاگذاشتن.

[گُ تَ] (مص مرکب)فراموش کردن چیزی در جائی. || نصب کردن: در را جا گذاشت؛ در را نصب کرد.

جاگرفتن.

[گِ رِ تَ] (مص مرکب)گنجیدن. گنجایش ظرفی برای قرار دادن چیزی در آن. || پیش از دیگران جائی را تصرف کردن. در جاهای عمومی، مانند مسجد و میدانهای اسب دوانی و جز آن جائی را پیش از دیگران در اختیار گرفتن. چیزی مانند سبحه یا سجاده در مسجد گذاشتن نشانهء آنکه آنجای گرفته شده است.

جاگرم کردن.

[گَ کَ دَ] (مص مرکب)کنایه از قرار گرفتن. (آنندراج). اندکی نشستن :
عجب سرد آمد این کاخ دل انگیز
که تا جاگرم کردی گویدت خیز.نظامی.
|| کنایه از مراقبهء رفتن بود. (آنندراج).

جاگرنات.

[گِ] (اِخ)(1) یکی از شهرهای مقدس و مهم هندوستان است در 75 هزارگزی اوریسا(2) در قسمت شرقی شبه جزیره بنا شده است و بوسیلهء تودهء شنهای ساحلی خلیج بنگال جدا میشود. دارای بیست هزار جمعیت و از نظر اداره حکومت تابع حکومت بنگال میباشد. سرزمینی است زیارتی و فاقد تجارت و صنعت.
(1) -Djaggernat, Juggernut, Puri.
(2) - Orissa.

جاگزیدن.

[گُ دَ] (مص مرکب) جائی برای خود انتخاب کردن. جاگرفتن. و رجوع به جاگرفتن شود.

جاگزین.

[گُ] (نف مرکب) جایگزین. جانشین. منتخب. وبا کردن و شدن صرف شود.

جاگه.

[گَهْ] (اِ مرکب) مخفف جایگه. جایگاه :
کرد کنج عزلت این جاگه قبول
او شنید این جایگه گفت رسول.عطار.

جاگیر.

(اِ مرکب) پاره ای از زمین که سلاطین و امرا و منصب داران و مانند آن دهند تا محصول آن را از کشت و کار هرچه پیدا شود متصرف گردند و به اصطلاح ارباب دفاتر سلاطین هندوستان تیول و قدری از ملک که عوض ماهانه تنخواه نمایند و اینکه در اشعار بعضی از متأخرین ایران واقع شده زبان خودشان نیست. || اقطاع. (آنندراج).

جاگیر.

(اِخ) (شیخ...) یکی از مشایخ صوفیه و از مریدان ابوالوفاء بود. ابوالوفاء بر وی ثنا گفته و طاقیهء خود را بدست شیخ علی هیئتی برای وی فرستاده است. همو گفت: من از خدای تعالی، درخواستم که جاگیر را از جملهء مریدان من گرداند خدای تعالی وی را بمن ببخشید. وی اصلاً از کردان و در صحرای عراق بود و بعداً به سامره رفت و آنجا متوطن شد و بسال 590 ه . ق. در همانجا از دنیا درگذشت. از سخنان اوست: من شاهد الحق عزوجل فی سره سقط الکون من قلبه، ما اخذت العهد علی احد حتی رأیت اسمه مرقوماً فی اللوح المحفوظ من جملة مریدی. مریدان او کراماتی از برای او ذکر کرده اند و او را سخت بزرگ میدانند. (از نفحات الانس جامی چ تهران ص536). و رجوع به تاریخ گزیده شود.

جاگیر شدن.

[شُ دَ] (مص مرکب) قرار گرفتن. مستقر شدن. درجای خود ثابت شدن.

جال.

(اِ) مطلق دام و تله را گویند و به عربی فخ و شباک خوانند. (برهان). در سانسکریت Jala (دام) برای پرندگان. ماهی و غیره گویند. (حاشیهء برهان قاطع چ معین) :
ای ز انعامت گرفته طالب آمال مال
بر ره خصمت نهاده صاحب آجال جال.
عبدالواسع جبلی (از آنندراج).
|| درخت اراک را نیز گفته اند که از چوب آن مسواک سازند. (برهان) (آنندراج) (فهرست مخزن الادویه).

جال.

(ع اِ) عقل. || عزم و آهنگ. || گروهی از اسبان و شتران. (ازمنتهی الارب). || رایت. بیرق. علم. (از نشوءاللغة ص23). || کرانهء قبر. (از منتهی الارب). || گرداگرد اندرون چاه تا سر آن. (از منتهی الارب) (مهذب الاسماء). || کرانهء دریا و کوه. لغتی است در «جول» که بمعانی بالا آمده یقال ماله جول؛ ای عقل و عزیمة. (منتهی الارب). || مرغی چون زاغ. (احوال و اشعار رودکی ص1196) :
اگر ببلخ زمانی شکار جال کند
بیاکند همه وادیش را به بط و به جال.
رودکی.
مؤلف الفاظ الادویه آرد: با جیم عربی اراک و با جیم فارسی قسمی طائر معروف که آن را چرز گویند. عربی حباری و هندی نوعی از ماهی که طبع آن در درجهء دوم گرم و خشک موافق مبرودین و گوشت و پیه او جهت ربو و ضیق النفس نافع است. (الفاظ الادویه).

جال.

(اِخ) جائی است در آذربایجان. (مراصد الاطلاع).

جال.

(اِخ) قریه بزرگی است که به فاصله چهار فرسخ در پائین مدائن واقع شده و همان است که آن را کیل نامند و ابن حجاج در شعر خود آن را کال گفته است. (مراصد الاطلاع) :و خرج ابوالحسین البریدی یرید بغداد و خرج توزون فی مقدمة السلطان و وقعت الحرب للیلة خلت من ذی الحجة بموضع یعرف بالجال اسفل المدائن. (الاوراق ص228).

جالاپه.

[پَ] (اِخ)(1) قصبه ای است در جمهوری وراکروز(2) از کشور مکزیک این قصبه در 60 هزارگزی شمال غربی وراکروز در محل مرتفعی قرار دارد سکنهء آن 13000 تن است. محصولات آنجا شکر و قهوه و مدتی مرکز تجارت بین مکزیک و اروپا بوده است. سبزی جالاپ که در پزشکی مستعمل است بنام این ناحیه موسوم است. (قاموس الاعلام ترکی).
xalapa. یا
(1) - Jalapa
(2) - Veracruz.

جالادر.

[ ] (اِخ) قریه ای است از قرای قاینات. این قریه قدیم النسق و زراعت آن از آب قنات مشروب میشود. و چهار خانوار سکنه دارد. (مرآت البلدان ج4 ص73).

جالازده.

[ ] (اِخ) از توابع بلوک درب قاضی نیشابور است. درب قاضی در یک فرسخ و نیمی بلده و در سمت شرقی آن واقع است. آب آن از قنات و هوایش در زمستان سرد و در فصل تابستان معتدل است. این محل قدیم النسق است و هیجده خانوار سکنه دارد. (مرآت البلدان ج4 ص73).

جالب.

[لِ] (ع ص) از جلب. بسوی خود کشنده چیزی را. (آنندراج). کشنده و جلب کننده. از جائی به جائی. کشنده. در تداول فارسی امروز جالب توجه و گاه بمعنی موضوع خوش آیند و مرادف «انترسان» بکار رود. || غوغاکننده. آوازدهنده. || آنکه ارزاق را به سوی شهرها حمل و نقل میکند : الجالب مرزوق والمحتکر ملعون. || فراهم آورندهء جماعت. || (اِ) بانگ بر اسب وقت دوانیدن. (ناظم الاطباء). || (ص) جرح جالب؛ جراحت به شده. ج، جوالب و جُلَّب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).

جالباس.

(اِخ) قیصر. یکی از پادشاهان روم. اندرونیقوس در تاریخ خود آرد: پس از «نارون» جالباس هفت ماه پادشاه روم شد. (از عیون الانباء ج1 ص73). رجوع به گالبا در همین لغت نامه شود.

جالباسی.

[لِ] (اِ مرکب) جای لباس. جائی که لباس در آن نهند. کمد یا چوب رختی که لباس بدان آویزند.

جالب القلوب.

[لِ بُلْ قُ] (ع ص مرکب)آنکه دلهای مردمان را به سوی خود کشد و آنها را فریفتهء خود گرداند. (ناظم الاطباء).

جالب النوم.

[لِ بُن نَ] (ع اِ مرکب) سنگی سرخ و صاف است چنانکه در شب حوالی خود را روشنی دهد. حاملش خواب بسیار کند. (نزهة القلوب).

جالبوس.

(ص) جابلوس و جالبوس هردو بمعنی فریبنده باشد که به چرب سخنی مردم را از راه ببرد. رجوع به جابلوس شود.

جالحة.

[لِ حَ] (ع اِ) سال تنگی و سختی. الجالحة؛ السنة الشدیدة الشاقة. (اقرب الموارد).

جالد.

[لِ] (ع ص) از جلد. رجوع به جلد شود.

جالدره.

[دَ رَ] (اِخ) کوهی است در مازندران. (سفرنامهء مازندران رابینو). رجوع به همین کتاب شود.

جالز.

[لِ] (اِخ) نام مردی است. (منتهی الارب).

جالزقه.

[لِ قَ] (اِ) لهجه ای است در جلیتقه (گناباد خراسان).

جالس.

[لِ] (ع ص) از جلوس، ضد قائم و آن اعم از قاعد است. (اقرب الموارد). نشسته. (ناظم الاطباء). || نشیننده. نشاننده(1). (آنندراج) (غیاث اللغات). || به «نجد» رونده. (از اقرب الموارد) :
قل للفرزدق والسفاهة کاسمها
ان کنت تارک ما امرتک فاجلس.
ای انت نجداً. (اقرب الموارد). ج، جلوس و جُلاّس. (اقرب الموارد). || هم جالس. همنشین : تنهایی به ز هم جالس بد. (قابوسنامه).
(1) - در غیاث و آنندراج چنین است ولی نشاننده از نشاندن متعدیست نه از نشستن لازم و جالس عربی نیز لازمست.

جالسات.

[لِ] (ع ص) جِ جالسة. (ناظم الاطباء). رجوع به جالسة شود.

جالسگر.

[لِ گَ] (ص مرکب) خرامنده و کسی که از روی ناز و غمزه راه رود. (ناظم الاطباء). جالشکر. رجوع به جالشکر و چالشکر شود.

جالسون.

[لِ] (ع ص) جمع جالس در حالت رفع. رجوع به جالس شود.

جالسة.

[لِ سَ] (ع ص) تأنیث جالس. نشسته. قاعد.

جالسین.

[لِ] (ع ص) ج جالس در حالت نصب و جر. رجوع به جالس شود.

جالسیة.

[لِ سی یَ] (اِخ) قلعه ای است در حوالی نهروان وسط قلعه تقریباً مساوی با وسط ارک تهرانست حصار و برجهای آن باقی است و از عمارات وضع و اسلوب آن را میتوان معلوم کرد. (مرآت البلدان ج4 ص78).

جالش.

[لِ] (اِمص) مباشرت و جماع. || (ص) کسی را گویند که در مباشرت حریص باشد و جماع بسیار کند. (برهان) (ناظم الاطباء). رجوع به چالش شود.

جالشکر.

[لِ گَ] (ص مرکب) کسی را گویند که در جماع و مباشرت حریص باشد. (برهان) (شرفنامهء منیری) (ناظم الاطباء). || خرامنده. کسی که از روی ناز و غمزه براه رود. (شرفنامهء منیری) (ناظم الاطباء). || جالسگر. (برهان) (ناظم الاطباء). چالشکر. (برهان) (شرفنامهء منیری). فاسق. فاجره. بدعمل. بدکار. رجوع به جالسگر و چالشکر شود.

جالشکری.

[لِ گَ] (حامص مرکب) عمل جالشکر. رجوع به جالشکر و چالشکری شود.

جالصه.

[لِ صَ] (اِخ) شهری است در وسط جزیرهء صقلیه (سیسیل). (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع).

جالطه.

[لَ طَ] (اِخ) یکی از قریه های کنبانیهء قرطبه است. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع). این کلمه در نزهة القلوب ج3 ص238 بصورت جزیرهء «خالصه» و در حاشیهء همان صفحه «جالطه» آمده است و مؤلف آرد: جزیره ای است براه روم به اسکندریه. رجوع به کتاب فوق و صفحهء مزبور و رجوع به جزیره شود.

جالع.

[لِ] (ع ص) نعت فاعلی از جلع. زن برهنه روی. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || بی شرم. (اقرب الموارد). السافر. القلیل الحیاء: مرت علینا اُمَ سفیان جالعاً. ابوعمرو. (از اقرب الموارد). || زن پلیدزبان. (مهذب الاسماء). فحاش. || برهنه فرج. (از منتهی الارب).

جالعة.

[لِ عَ] (ع ص) تأنیث جالع. زن بی شرم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || زن فحاش. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || زن پلیدزبان. (مهذب الاسماء). || زن برهنه فرج. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ج، جوالع. (مهذب الاسماء).

جالف.

[لِ] (ع اِ)(1) مرگ عام یعنی وبا. (آنندراج).
(1) - در اقرب الموارد و منتهی الارب و مهذب الاسماء و بعض متون دیگر «جالف» نیامده است.

جالفة.

[لِ فَ] (ع ص) تأنیث جالف. سرشکستگی که پوست و گوشت سر رفته باشد. (از منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). آن جراحت که گوشت و پوست ببرد. (مهذب الاسماء). || سال تنگی و قحط و موت ستور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). مرگامرگی ستور. آن سال که مال هلاک کند. (مهذب الاسماء). سنة جالفة؛ تذهب بالاموال. (اقرب الموارد). || طعنة جالفة؛ آنکه به اندرون نگذرد. (منتهی الارب).

جالق.

(اِخ) یکی از بخش های چهارگانه شهرستان سراوان. این بخش در شمال خاوری سراوان و کنار مرز پاکستان واقع و حدود آن بشرح زیر است: از طرف شمال و خاور به مرز پاکستان و از طرف جنوب و جنوب باختری به بخش حومهء سراوان و از طرف باختر به شهرستان زاهدان محدود است و از نظر طبیعی به دو قسمت تقسیم میشود:
1- قسمت کوهستانی معروف به کوه بند که از جنوب این بخش عبور میکند و بسمت شمال باختر امتداد دارد و خط الرأس آن بخش جالق را از بخش حومه جدا میسازد. 2- قسمت جلگه که مرکز و شمال بخش و قسمت عمدهء آن لوت و کویر بوده و در برخی نقاط دارای چاه میباشد. هوای دهستان بسیار گرم و مالاریائی است و بادهای گرم تابستان آنجا طاقت فرساست. آب قراء این بخش از قنات و چشمه و چاه تامین میگردد. محصول عمدهء آنجا غلات، خرما و لبنیات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است. بخش جالق جزء شهرستان سراوان و دارای 20 آبادی بزرگ و کوچک میباشد و مجموعاً 7500 تن سکنه دارد. راههای این بخش مالرو است و فقط یک راه فرعی دارد که از راه فرعی سراوان به کوهک از اسفندک منشعب میشود و پس از عبور از گردنهء وداف علی به جالق منتهی میشود. طائفهء گمشادزائی که در حدود 5000 تن میباشند بطور سیار در این بخش زندگی میکنند و شغل عمدهء آنها گله داری و زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج8). این محل را زالق. ژالق. جالق. صالق. صالقان. جالقان نیز ضبط کرده اند و ظاهراً دو جالق بود یکی جالق نو و دیگری جالق کهنه و بهمین جهت آن را جالقان گویند. (از تاریخ سیستان و حاشیهء آن). رجوع به کتاب فوق ص22، 28، 29، 30، 80، 182 و زالق شود). صاحب مرآت البلدان آرد: جالق یکی از بلوک سرحدی بلوچستان است. (مرآت البلدان ج4 ص78).

جالقان.

[لِ] (اِخ) شهری از شهرهای سیستان و بعقیدهء بعضی از نواحی بُست است و دارای بازارهای آباد و نعمت فراوان باشد. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع). ظاهراً همان جالق است. رجوع به جالق شود.

جالک.

[لَ] (اِخ) در لهجهء محلی گناباد خراسان نوعی پرندهء کوچک را گویند که از گنجشک بزرگتر و از سار کوچکتر است. جَل.

جالک رود.

(اِخ) ناحیتی است خرد بدیلمان از نواحی دیلم خاصه. (حدود العالم ص87).

جال کولی.

(اِخ) در قدیم به ناحیتی از نواحی ری گفته میشده است. حمدالله مستوفی آرد: چهارم ناحیت غار است و سبب تسمیهء غار آن است که امام زاده ای از فرزندان امام موسی کاظم (ع) را در ری قصد کشتن او کردند و او از آن ظالمان فرار نموده در حوالی جال کولی غاری پدید آمد، امام زاده پناه بدان غار برده غائب شد و الحال آن ناحیت جهت غایب شدن آن بزرگوار به ناحیت غار نامیده شد و در او چهل پاره دیه است. طهران و مشهد امام زاده حسن بن الحسن (ع) که به جیان مشهور است و فیروز بهرام و دولت آباد از معظم قرای آن ناحیت است. و غله و پنبه آنجا سخت نیکو آید... (نزهة القلوب ج3 ص54).

جال کوی.

(اِ) به هندی اسم نواست. (تحفهء حکیم مؤمن).

جال لوک.

(اِخ) نام مردی قاطع طریق. (شرفنامهء منیری).

جالندر.

[لَ دَ] (اِخ) جالندری. نام ولایتی است در سومنات. (برهان) (اوبهی) (آنندراج). در اصل جالهندر بوده. شهری است (از هند) بر سر کوهی اندر سردسیر و از او مخمل و جامه ها بسیار خیزد ساده و منقش و اندرمیان رامیان و جالهندر پنج روز راه است. (حدود العالم ص44). جالهندر(1)جالهندهر(2). اکنون جالندور(3) واقع در پنجاب. (حاشیهء برهان چ دکتر معین). رجوع به جالهندر و چالندر شود :
ندانی چه جای است جالندری
که بهرام نارد کند داوری.فردوسی.
بس شگفتی نباشد ار باشد
مادحت قهرمان جالندر.مسعودسعد.
(1) - Jalhandar.
(2) -Jalhandhara.
(3) - Jullundur.

جالنده.

[لَ دِ] (اِخ) دهی است از دهستان دربقاضی بخش حومهء شهرستان نیشابور و در 6 هزارگزی خاور نیشابور واقع است. محلی جلگه و هوای آن معتدل است. 364 تن سکنه دارد. مذهب آنان شیعه و زبان آنها فارسی است. آب از قنات و محصول آن غلات است. شغل اهالی زراعت و مالداری است راه آنجا مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).

جالندهر.

[لَ هَ] (اِخ)(1) قصبه ای است بهند. (تحقیق ماللهند ص100). رجوع به کتاب فوق ص مزبور و تاریخ شاهی ص337 و جالندر و جالهندر شود.
(1) - Jalandhara.

جالوان.

(اِخ) یکی از ایالتهای کوچک بلوچستان از طرف شمال به ساروان و از جنوب به حاکم نشین بالس محدود است مرکز آن قصبهء خوزدار است. (قاموس الاعلام ترکی).

جالوت.

(عبری، اِ) بمعنی جالیه یعنی کسانی که جلای وطن کرده اند از یهود به بیت المقدس. (مفاتیح العلوم). از کلمه جلا و به معنی نفی است و رأس الجالوت. یعنی رئیس یهودان از همین معنی است: رأس الجالوت؛ سر احبار جهودان. (تفسیر ابوالفتوح رازی).

جالوت.

(اِخ) نام جباری از فلسطین که داود او را بکشت و عبرانی آن جلیات است. (اقرب الموارد). کافری بود که در عهد طالوت بدست پیغمبری کشته شد. (برهان). پادشاه کافر که طالوت بهمراهی حضرت داود(ع) او را شکست داده. (آنندراج) (غیاث اللغات). نام کافری که ذکر او در بنی اسرائیل است. (شرفنامهء منیری). نام ملکی کافر است. (ترجمان علامهء جرجانی) (مهذب الاسماء). نام مردی اعجمی است. (منتهی الارب). ابلیس داود. (خاندان نوبختی ص228). مؤلف مجمل التواریخ والقصص ذیل احوال اشموئیل نبی آرد: و در این عهد پادشاه جالوت [ از ] جبابره بود و آخر ایشان از آن [ قوم که ] بلند هیکل و بالا بودند، و بعد از آنکه بنی اسرائیل درخواستند، خدای طالوت را به پادشاهی ایشان فرستاد، گفتند ما مستحق تریم پادشاهی را [ از طالوت ]اشموئیل گفت: ان الله اصطفیه علیکم و زادهُ بسطة فی العلم و الجسم(1)، و بنسب طالوت، از اولاد ابن یامین بن یعقوب، چون پادشاه گشت، اشموئیل گفت: آیت ملک او آن است که تابوت ببنی اسرائیل باز رسد و فرشتگان آن را بیاوردند چنانکه گفت تحمله الملائکة(2). پس فرشتگان تابوت بیاوردند بفرمان حق تعالی و بنی اسرائیل بپادشاهی طالوت خرسند شدند، و حرب جالوت جبار کردند، و از آن خلایق بسیار جز سیصد و سیزده مرد نماند(3)[ و اشموئیل پیغامبر طالوت را زرهی داد و گفت هرکرا آن زره راست آید چون درپوشد، جالوت بدست او کشته شود، گفت بنگرید تا کیست که ] آن زره بر وی راست باشد، در همه سپاه [ جز ] بر داود شایسته نیامد، داود سخت عظیم ضعیف بود، پس طالوت وی را گفت با جالوت حرب توانی کردن؟ گفت توانم، طالوت وی را دختر و پادشاهی بپذیرفت [ وعدهء دختر و پادشاهی بدو داد ] و داود سه سنگ در توبره نهاد، و فلاخن داشت و پیش حرب کرد، و چنین روایت است که جالوت که ترکشش سیصد من بوده است. پس داود سنگی بفلاخن اندر نهاد، خدای تعالی باد را فرمان داد که ترک از سر جالوت گرفت، و داود سنگی بینداخت و بر سرش آمد چنانکه مغزش بریخت و بمرد و سنگ بر زمین آمد و پاره پاره گشت. و بعدد هر سواری پاره ای بر ایشان آمد و هرچه در پیش بودند بکشت و دیگران هزیمت شدند قال الله تعالی: فهزموهم باذن الله و قتل داود جالوت. (قرآن 2/251). پس طالوت دختر و انگشتر به وی داد و همهء مردم مطیع شدند. پس از مدتی شموئیل بمرد و طالوت همهء عالمان بنی اسرائیل را بکشت و داود فرار کرد، سپس طالوت پشیمان شد و خواست که توبه کند، بدعای زنی شموئیل سر از قبر برآورد و گفت: توبه او آنکه با دوازده پسر به حرب جباران رود تا کشته گردد. پس طالوت همچنان کرد و شهید شد و داود را پادشاهی مستخلص گشت. (مجمل التواریخ والقصص چ بهار ص207 - 208) :
بجان من بر، ستخیز کرد لشکر عشق
چنانکه لشکر طالوت کرد بر جالوت.
طیان (از لغت فرس اسدی ص 189).
من آنم که طالوت را روز جنگ
برافکند داود با تیر سنگ.
حجة الاسلام تبریزی.
(1) - قرآن 2/247.
(2) - قرآن 2/248.
(3) - عبارت بین قلاب را مرحوم بهار به اختصار از بلعمی به متن اضافه کرده است.

جالوس.

(اِخ) لهجه ای در چالوس. یا معرب کلمه است : و محمد بن زید با سپاه گران بجانب ساری روان شده سیدحسن بجانب جالوس گریخت. (حبیب السیر چ تهران ج2 ص343). رجوع به چالوس شود.

جالوس.

(اِخ) جغرافی دانان عرب جزیره ای به این نام در بحر محیط یاد کرده و گفته اند اهالی آن سیاه پوست و لخت و برهنه هستند و از گوشت یکدیگر میخورند و نیز گفته اند این جزیره در جنوب جزیرهء رامی قرار گرفته و چون گمان میرود که جزیره رامی همان برنئو باشد بنابراین جالوس نیز محتملا همان جزیره جاوه یا سلب است. (قاموس الاعلام ترکی).

جاله.

[لْ لَ] (ع ص) قوم از خانمان رفته. (منتهی الارب). جماعتی که از خانمان و وطن کوچ کرده باشند. (اقرب الموارد). جلای وطن کنندگان. || معرب لاتینی، گال(1) مازو، مازون، مازی، عفص. (فرهنگ فرانسه به فارسی نفیسی).
(1) - Noix de Galle.

جاله.

[لَ] (اِ) چیزی باشد که از چوب و علف برهم بندند و چند مشک پرباد بر آن نصب کنند و برآن نشسته از آبهای عمیق بگذرند. (برهان). کلک در دزفولی(1). (حاشیهء برهان قاطع چ معین). چند پوست گاو پرباد که بر آن چوب و علف برهم بندند و برآن نشسته از آبهای ژرف بگذرند. و بعضی گفته اند چوبی چند که بر یکدیگر بندند و مشکی چند پرباد کرده بر زیر آن تعبیه کنند. (فرهنگ رشیدی) :
جز جالهء فضل ای برادر
از بهر جهالتت گذر نیست.
دبولی (از آنندراج).
|| ژاله. (انجمن آرای ناصری) (فرهنگ رشیدی).
(1) - Kalak.

جاله.

[لَ] (اِخ) دهی است در سیستان. صاحب مرآت البلدان آرد: جدید الاحداث است و سکنه ندارد و در سیستان قرار دارد. (مرآت البلدان ج4 ص84).

جالهندر.

[هَ دَ] (اِخ) جالندر. رجوع به جالندر و الجماهر ص82 شود.

جالی.

(اِ) نام درخت اراک است که از چوب آن مسواک سازند. (برهان) (ناظم الاطباء). به تازیش اراک نامند در هندی بیلو خوانند. (شرفنامهء منیری). || (ع ص، اِ) جلا دهنده. زدایندهء زنگ. || جلوه دهندهء عروس. || سرمه بچشم کشنده. || واضح و آشکار. || جلای وطن کننده. از خانمان دورافتاده. (ناظم الاطباء). ج، جالیة. || آنچه رطوبت را از مسام تراشد و دفع کند. مانند شربت عسل و سکنجبین. (بحر الجواهر) : اشنان... نافع حکه و خارش و جالی و منقی و مدرّ حیض است. (منتهی الارب). || نام داروئی است که فعل آن رفع و تحریک رطوبات لزجه جامد از سوراخهای سطح عضو است مانند شربت عسل. و هر دواء جالی بواسطهء جلاء خود ملین طبع است هرچند قوهء مسهلیه در آن نباشد. و هر تلخی جال است. (قانون ابوعلی سینا). || در لهجهء افغانستان بمعنی جامهء مشبک و تور است.

جالیان.

[ ] (اِخ) قریه ای است جزء بلوک آباده. طول جلگهء این بلوک از شمال بجنوب تخمیناً شانزده فرسخ و عرض آن چهار فرسنگ میباشد. صنعت اهالی قاشق سازی و جعبه سازی است. (مرآت البلدان ج4 ص85).

جالیز.

(اِ) بر وزن و معنای پالیز است که کشت زار خربزه و هنداونه و خیار باشد. || تره زار را نیز گویند که زراعت سبزی خوردنی است و بعضی گویند جالیز معرب پالیز است. (برهان). در قدیم مطلق باغ را گفتندی :
بپالیز بلبل بنالد همی
گل از نالهء او ببالد همی.
فردوسی (از آنندراج).
فالیز معرب آن است. (آنندراج) (انجمن آرا). بستان. صیفی کاری. بوستان. سبزی کاری. حکموار : گفت دهاقین را رسمی باشد که در میان جالیز، چشم زخم را سر خر درآورند. (جهانگشای جوینی). به هر جریب از بقول و خیارزار و جالیز و... و دیگر خضریات. (تاریخ قم ص113). رجوع به پالیز و فالیز شود.

جالیزبان.

(اِ مرکب) مرکب از جالیز و پسوند بان. دارندهء جالیز نگهدار جالیز. باغبان. خداوند بوستان.

جالیزبانی.

(حامص مرکب) عمل جالیزبان. کشت خربزه و هندوانه و سبزیها. باغبانی.

جالیز و اخار.

[وَ] (اِخ) از دیه های طبرش. (تاریخ قم ص139).

جالیسر.

[سَ] (اِخ) نام قریه ای است در افغانستان. رجوع به تاریخ شاهی ص62 شود.

جالیش.

(اِ) و شالیش معرب از ترکی از فارسی چالیش بمعنی جنگ و ستیز. (دزی ج1 ص168). رجوع به چالیش شود.

جالی شوران.

(اِخ) دهی است از دهستان بم پشت شهرستان سراوان که در 27 هزارگزی جنوب خاوری سراوان و 14 هزارگزی جنوب راه فرعی کوهک به سراوان واقع و محلی کوهستانی و گرمسیر است و 100 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول اهالی غلات و خرما است. شغل مردم زراعت و راه مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج8).

جالیق.

(اِخ) دهی جزء دهستان بخش مرکزی شهرستان اهر است. در 9 هزارگزی جنوب خاوری اهر و 2500گزی شوسهء اهر - خیلو واقع و محلی کوهستانی و معتدل است. ده تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آنجا غلات است. شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

جالی کلا.

[کُ] (اِخ) دهی از دهستان دابو بخش مرکزی شهرستان آمل که در 18 هزارگزی شمال خاوری آمل واقع است. محلی دشت و معتدل و مرطوب و مالاریائی است. 120 تن سکنه دارد. مذهب آنان شیعه و زبان آنها مازندرانی فارسی است آب از رودخانهء هراز و محصول آن برنج و صیفی و شغل اهالی زراعت و راه آنجا مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).

جالینوس.

(اِ) نام نوائی است :
بلبل همی سراید چون باربد
قالوس و قفل و رومی و جالینوس.
اسدی (لغت فرس).

جالینوس.

(اِخ) نام یکی از سرداران ایرانی که در جنگ با اعراب شرکت داشت و شکست خورد. (تاریخ گزیده ج1 ص174).

جالینوس.

(اِخ)(1) نام یکی از حکمای کرام(2). او طبیب هشتم است از طبیبان که هریک بیمثل زمان خود بوده اند اول ایشان اسقیلپیدس دوم غورس سوم مینوس چهارم برمانیدس پنجم افلاطون ششم اسقلیپیدس هفتم بقراط هشتم جالینوس است. وی خاتم مهر اطباء است. (آنندراج). وی به جالینوس برغامسی و جالینوس القلوذی شهرت داشته است. مؤلف عیون الانباء آرد: آنچه از احوال جالینوس معلوم و نزد خواص و عوام مشهور است آنکه وی هشتمین و آخرین اطباء بزرگ است و نه تنها کسی بپایهء او در علم نرسید، بلکه هیچکس بمقام علمی او نزدیک نگردید. از آغاز ظهور طب تا آن زمان سوفسطائیان در آن فن اختلاف بسیاری پدید آورده و محاسن آن را از بین برده بودند و او برضد آنان قیام کرد و گفتهء آنان را ابطال کرد و عقاید بقراط و پیروان او را استوار ساخت و به نصرت آنها اقدام کرد و کتابهای بسیار در کشف حقایق فن طب تألیف کرد و در آنها مکنونات آن را آشکار ساخت و مشکلات آن را توضیح داد. پس از وی کسی در این فن به پایهء او نرسید و اطباء متأخر شاگردان او بشمارند. وی هشتاد و هفت سال زندگی کرد که هفده سال آن کودک و متعلم بود. و هفتاد سال معلم و آموزگار. این عقیدهء یحیی نحوی است که دربارهء دیگر معلمان بزرگ طب نیز همین تقسیم را بکار برده و عمر آنان را بدو دوره تعلیم و تعلم تقسیم کرده است لیکن باید در این گفته تحقیق شود، زیرا تقسیم مزبور دربارهء پاره ای از آنان غیرممکن بنظر میرسد از آنجمله دربارهء جالینوس گفته که هفده سال تعلم و هفتاد سال تعلیم کرده است، این گفته با آنچه جالینوس در بعضی مؤلفاتش آورده مخالف است که:
«پدرم پیوسته مرا هندسه و حساب و ریاضیات تعلیم داد تا به سن پانزده سالگی رسیدم در آنوقت مرا به آموختن منطق واداشت، زیرا میخواست فلسفه بیاموزم، ولی در خواب دید که مرا بتحصیل طب وادارد و آنگاه مرا به فراگرفتن این فن گماشت. در این وقت هفده سال داشتم». بنابراین دور نیست آنچه دربارهء متقدمان بر او گفته نیز چنین باشد و از زمان ابقراط تا جالینوس 665 سال و از زمان اسقلیموس اول تا درگذشت جالینوس بگفتهء یحیی نحوی 5502 (؟!) سال بوده است. و بگفتهء اسحاق بن حنین از زمان جالینوس تا هجرت 525 سال بوده است و بگفتهء اسحاق تولد جالینوس 59 سال بعد از مسیح بود و آنانکه او را معاصر مسیح دانسته اند و گویند وی به سوی عیسی روآورد تا به وی ایمان آورد، درست نیست، زیرا جالینوس در مواردی از کتب خود بقسمی از موسی و مسیح یاد کرده که معلوم میشود بعد از مسیح میزیسته است، از جمله کسانی که او را معاصر مسیح دانسته اند بیهقی است که در کتاب مسارب التجارب و غوارب الغرائب گفته است: اگر در میان حواریین خبر «بولس» پسر خواهر جالینوس نمی بود، کافی بود، همو گوید جالینوس پسر خواهر خود را نزد عیسی فرستاد تا اظهار دارد که خود از آمدن نزد او عاجز است ولی به وی ایمان آورد و خود نیز به عیسی ایمان آورد در صورتی که جالینوس در مقالت اول از کتاب اخلاق پس از نقل صفات اخلاقی قومی گوید: این در سال 514 بعد از اسکندر بود. و این تاریخ صحیح ترین تاریخی است که دربارهء عصر او گفته شده است. (از عیون الانباء ج1 صص71 - 72).
و قفطی گوید: جالینوس دانشمند فیلسوف و طبیعی دان زمان خود بود. وی از مردم شهر فرغاموس یونان است. کتابهای پر ارزشی در طب و جز آن از علوم طبیعی و صناعت منطق تألیف کرده است و از اسماء تألیفات خود و ترتیب خواندن و طریق آموختن آنها فهرستی ترتیب داده که شامل چند ورق و بیش از صد کتاب در آن ذکر شده است. ابوالحسن علی بن الحسین المسعودی گفت: جالینوس قریب دویست سال بعد از مسیح و ششصد سال بعد از بقراط و پانصد و اندی سال بعد از اسکندر میزیسته است و کسی را بعد از ارسطو از این دو تن [بقراط و جالینوس] به علوم طبیعی داناتر نمی دانم. ابن جلجل گفت: جالینوس از مردم فرغاموس از بلاد آسیا در شرق قسطنطنیه است و شهر او را فرغامون نیز گفته اند. آنجا محل زندانیان بود و هرکس مورد خشم پادشاه قرار میگرفت در آنجا زندانی میشد و همو گفت: جالینوس در زمان نرون قیصر ششم روم میزیست. وی به اطراف و بلاد مسافرت میکرد و دوبار به روم رفت و در آنجا سکونت کرد و با پادشاه برای معالجهء مجروحین به جنگ رفت و در هفده سالگی در طب و فلسفه و علوم ریاضی براعت یافت و در 24 سالگی متبحر گشت و دانش بقراط را زنده ساخت و بر کتب از دست رفتهء او شروحی نوشت. او را در روم مجلس بحث بود که در آن از تشریح سخنها راند و فضل خویش را آشکار ساخت. پدرش مهندس بزرگی بود که در عصر خود نظیر نداشت. دیانت مسیح در زمان او ظهور کرد و به او گفتند مردی در بیت المقدس ظهور کرده که کور مادرزاد و پیسی را شفا میدهد و مرده را زنده میکند، پرسید از اصحاب او کسی باقی مانده؟ گفتند آری. پس به قصد بیت المقدس از روم بیرون رفت و به سیسیل رسید و در همانجا بسن 88 سالگی درگذشت قبرش در آنجاست. (تاریخ الحکماء صص122 - 132). مؤلفات جالینوس بنقل از الفهرست: کتاب الفرق. یک مقاله از آن را حنین نقل کرده. کتاب الصناعة، که یک مقالهء آن را حنین نقل کرده. کتاب الی طوثرن فی النبض، که یک مقالهء آن را حنین نقل کرده. کتاب الی اغلوقن فی التأتی لشفاء الامراض، که دو مقالت آن را حنین نقل کرده. کتاب المقالات الخمس فی التشریح، حنین آن را نقل کرده. کتاب الاسطقسات، که حنین یک مقالهء آن را نقل کرده. کتاب المزاج، که حنین سه مقالت آن را نقل کرده. کتاب القوی الطبیعیه، که حنین سه مقالت آن را نقل کرده. کتاب علل و الاعراض که حنین شش مقالت آن را نقل کرده. کتاب علل الاعضاء الباطنة، که حبیش شش مقالت آن را نقل کرده. کتاب النبض الکبیر، که حبیش شانزده مقالت آن را نقل کرده، و حنین یک مقالهء آن را به عربی نقل کرده است. کتاب الحمایات که حنین دو مقالت آن را نقل کرده. کتاب البحران که حنین سه مقالت آن را نقل کرده. کتاب ایام البحران، که حنین سه مقالت آن را نقل کرده. کتاب تدبیرالاصحاء، که حبیش شش مقالت آن را نقل کرده. کتاب حیلة البرؤ، که حبیش آن را به عربی نقل کرده، و اصل کتاب چهارده مقالت است که شش مقالهء اول آن را حنین اصلاح کرده بود و هشت مقالت آخر را بخواهش محمد بن موسی اصلاح کرد. و کتب یاد شدهء جالینوس را کتب شانزده گانه نامند که پزشکان آنها را برای آموختن طب به ترتیب فوق میخواندند. کتب دیگر جالینوس علاوه بر شانزده کتاب مزبور: کتاب التشریح الکبیر، حنین در فهرست خویش ذکر نکرده که چه کسی آن را به عربی نقل کرده و من آن را بنقل حبیش دیدم و آن پانزده مقالت است. کتاب اختلاف التشریح، که حبیش دو مقالت آن را به عربی نقل کرده است. کتاب تشریح الحیوان المیت، که یک مقالهء آن را حبیش به عربی نقل کرده. کتاب تشریح الحیوان الحی، که دو مقالت آن را حبیش به عربی نقل کرده است. کتاب فی علم بقراط بالتشریح، که حبیش پنج مقالت آن را به عربی نقل کرده. کتاب علم ارسطو طالیس فی التشریح، که سه مقالت آن را حبیش نقل کرده. کتاب تشریح الرحم، که یک مقاله آن را حبیش به عربی نقل کرده. کتاب حرکات الصدر والرئة، که اصطفن بن بسیل آن را به عربی نقل کرده است و حنین سه مقالت آن را که ساقط شده بود اصلاح کرد. کتاب علل النفس، که اصطفن بن بسیل آن را نقل کرد و حنین دو مقالت آن را برای پسرش اصلاح کرد. کتاب الصوت که حنین چهار مقالت آن را برای محمد بن عبدالملک الزیات به عربی نقل کرد. کتاب حرکة العضل، اصطفن آن را نقل کرده و حنین دو مقالت آن را اصلاح کرده است. کتاب الحاجة الی النبض که یک مقالهء آن را حبیش نقل کرد. کتاب الحاجة الی النفس که اصطفن آن را نقل کرد و حنین نصف آن را در یک مقاله نقل کرد. کتاب العادات، که حبیش یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب آراء بقراط و فلاطن، که ده مقالت آن را حبیش به عربی نقل کرد. کتاب الحرکات المجهولة، که حنین یک مقالهء آن را به عربی نقل کرد. کتاب الامتلاء، که اصطفن یک مقالهء آن را ترجمه کرد. کتاب منافع الاعضاء که حبیش آن را نقل کرد و حنین هفده مقالت آن را اصلاح کرد. کتاب افضل الهیأت، که حنین یک مقالهء آن را به سریانی و عربی نقل کرد. کتاب خصب البدن، که حبیش یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب سوء المزاج المختلف که حبیش هفده مقالت آن را نقل کرد. کتاب الادویة المقابلة للادواء، که دو مقالت آن را عیسی بن یحیی نقل کرد. کتاب التریاق الی بیسن، که یحیی بن بطریق یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب الی ثراسابولوس که یک مقالهء آن را حنین نقل کرد. کتاب الریاضة بالکرة الصغیرة، که حبیش یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب الریاضة بالکرة الکبیرة، که حبیش یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب فی ان الطبیب الفاضل فیلسوف، که حنین یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب کتب بقراط الصحیحة، که حنین یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب الحث علی تعلم الطب، که حبیش یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب محنة الطبیب، که حنین یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب مایعتقده رأیا، که ثابت یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب البرهان، این را پانزده مقالت قرار داد و آنچه از آن موجود است... کتاب تعریف المرء عیوب نفسه، که یک مقالهء آن را توما ترجمه کرد و حنین آن را اصلاح کرده است. کتاب الاخلاق، که حبیش چهار مقالت آن را نقل کرد. کتاب انتفاع الاخیار باعدائهم، که حبیش یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب ما ذکره فلاطن فی طیماوس که بیست مقالت آن موجود است و حنین آن را نقل کرد و سه مقالت بقیهء آن را اسحاق ترجمه کرد. کتاب الادویة المفردة که یازده مقالت آن را حنین ترجمه کرد. کتاب الاورام، که ابراهیم بن الصلت یک مقالهء آن را ترجمه کرد. کتاب المنی، که حبیش دو مقالت آن را نقل کرد. کتاب المولود لسبعة اشهر، که حنین آن را در یک مقاله ترجمه کرد. کتاب المرأة السوداء، که اصطفن یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب رداءة النفس، که سه مقالت آن را حنین برای پسرش نقل کرد. کتاب تقدمة المعرفة، که عیسی بن یحیی یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب الفصد، که عیسی بن یحیی آن را نقل کرد و اصطفن و عیسی آن را ترجمه کردند. کتاب الذبول، که یک مقالهء آن را حنین نقل کرد. کتاب صفات لصبی یصرع، که ابن الصلت یک مقالهء آن را به سریانی و عربی نقل کرد. کتاب قوی الاغذیه که سه مقالت آن را حنین نقل کرد. کتاب التدبیرالملطف که یک مقالهء آن را حنین نقل کرد. کتاب الکیموس که یک مقالهء آن را ثابت و شملی و حبیش به عربی نقل کردند. کتاب ارسطراطس فی مداواة الامراض، که حنین بن اسحاق آن را نقل کرد. کتاب تدبیر بقراط للامراض الحادة، که یک مقالهء آن را حنین نقل کرد. کتاب ترکیب الادویة، کتاب فی ان قوی النفس تابعة لمزاج البدن، که حبیش یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب المدخل الی المنطق، که حبیش یک مقالهء آن را نقل کرد. کتاب المحرک الاول لایتحرک، که حنین یک مقالهء آن را نقل کرد و عیسی بن یحیی و اسحاق آن را نقل کردند. کتاب عددالمقابیس، که اصطفن بن بسیل آن را نقل کرد و اسحاق نیز آن را برای علی بن یحیی نقل کرد. کتاب تفسیر الثانی من کتب ارسطالیس، که اسحاق بن حنین سه مقالت آن را نقل کرد. (الفهرست ابن الندیم ص403 - 405). ابن ابی اصیبعه کتابهای دیگری نیز جزء مؤلفات او یاد کرده و نویسد بسیاری از تألیفات وی از میان رفته است و قسمتی هم از آنچه ذکر شده منحول و منسوب بدوست و انتساب آنها به جالینوس صحیح نیست. (عیون الانباء ج1 ص71 ببعد). بقولی تا حدود چهارصد کتاب تألیف کرد که قسمتی از آنها در حریق معبد صلح ازمیان رفت. (تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی ص116). نام جالینوس بخاطر شهرت وی در ادبیات فارسی رواج یافته :
محمد زکریا کجا و جالینوس
کجا شده ست چو جاماس و بوعلی دیگر.
ناصرخسرو.
وگر خود علم جالینوس دانی
چو مرگ آمد به جالینوس مانی.نظامی.
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما.مولوی.
جالینوس ابلهی را دید که دست در گریبان دانشمندی زد. (گلستان). رجوع به عیون الانباء و عیون الاخبار و الجماهر و تتمهء صوان الحکمه و الاوراق ص147 و تاریخ گزیده ص72 و تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی و تاریخ تمدن جرجی زیدان شود.
(1) - Galenus. (2) - معرب گالینوس است که بواو معدوله میباشد. (از غیاث اللغات).

جالینوس العرب.

[سُلْ عَ رَ] (اِخ) لقب محمد بن زکریای رازی فیلسوف و طبیعی دان و طبیب بزرگ ایران و عالم اسلامی. (تاریخ علوم عقلی ص165). رجوع به محمد بن زکریا رازی شود.

جالینوس القلوزی.

[سُلْ قَ] (اِخ)همان جالینوس طبیب معروف یونانی است. رجوع به جالینوس شود.

جالینوس برغامسی.

[سِ بَ مِ] (اِخ)همان جالینوس طبیب معروف یونانی است. رجوع به جالینوس شود.

جالینوس ثانی.

[سِ] (اِخ) لقب علاءالدین ابوالحسن علی بن حازم مکی قرشی است. رجوع به علاء الدین شود.

جالینوسیون.

[سی یو] (اِخ) پیروان جالینوس طبیب معروف، کسانی که طریقهء جالینوس را در طب بکار بستند. منسوبان به جالینوس. (از عیون الانباء ج1 ص193).

جالیة.

[یَ] (ع ص) تأنیث جالی. (اقرب الموارد). مسهل: و فیه [ فی الفاناخ ] قوة جالیة غسالة. || از خانمان رفتگان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). کسانی که جلاء وطن کرده باشند. مردمی که از اوطان خویش جلا اختیار کرده باشند. مهاجران. || (اِ) اهل ذمه. (اقرب الموارد). ذمیان بدانجهت که عمر ایشان را از جزیرهء عرب که سکونت داشتند بدر کرده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جزیه ای که از ذمیان گرفته شود: یقال «استعمل فلان علی الجالیة»؛ ای اُقیم علی جبایة الجزیة. || جزیه بطور مطلق. (اقرب الموارد). گزیت. خراج. ج، جوال.

جالیة.

[یَ] (اِخ) یکی از قریه های اندلس است. (معجم البلدان).

جام.

[جام م] (ع ص) نعت فاعلی از جمّ: فرس جام؛ اسب گشنی نکرده. || اسب سواری کرده نشده و تازه نفس. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || زیاده و تمام نشدنی و فراوان. (ناظم الاطباء).

جام.

(اِ) پیالهء آبخوری. (برهان). پیاله از سیم و آبگینه و جز آن. (منتهی الارب). پیالهء شرابخوری. کاسه ای که ته آن دوره نداشته باشد. (ناظم الاطباء). ظرفی است که از برای نوشیدن از آن ترتیب یافته و مردمان قدیم شاخ را برای شرب استعمال مینمودند لکن عبرانیان از قدیم به استعمال جام و پیاله عادت داشتند و جامها و پیاله ها را با نقش زینت قرین می ساختند و آنها را از مس و نقره و طلا می ساختند. (قاموس کتاب مقدس). پیاله. گیلاس. پیالهء شرابخوری. (ناظم الاطباء). قدح. ساغر. ساتگین. ساتگن. ایاغ. کأس. پنگان. بنگان. بالغ. شانگنی. ساتگی. فنجان. پیغاره. سه گانه. پیمانه. سغدیانه. سروْ. سروه. کلاحو. کمانه. گنبد. جامه. صواع. میدان. بُلوتَک. چمان. چمانه. روسی. سایگی. طاس. منغر. منغوک :
گر هست باشگونه مرا جام ای بزرگ
بنهاده ام دعای ترا بنده وار پیش.رودکی.
بر هبک نهاد جام باده
وآنگاه ز هبک نوش کردش.رودکی.
موز مکی اگر چه دارد نام
نکنندش چو شکر اندر جام.طیان.
بیارای خوان و بپیمای جام
ز تیمار گیتی مبر هیچ نام.فردوسی.
بیامد پریچهرهء میگسار
یکی جام می بر کف شهریار.فردوسی.
و جامهای ... زرین و سیمین و ارزیزین. (التفهیم). جامی زرین از هزار مثقال پر مروارید. (تاریخ بیهقی ص296).
دل عاشق به پیغامی بسازد
خمار آلوده با جامی بسازد.باباطاهر.
در بزمگاه مالک ساقی زمانه اند
این ابلهان که در طلب جام کوثرند.
ناصرخسرو.
ز پایت اسب کنی چونت راه باید رفت
بکام تشنه، کف دست جام باید کرد.
ناصرخسرو.
بیاور آنکه گواهی دهد زجام که من
چهار گوهرم اندر چهار جای مدام.
ابوالعلاء ششتری.
تهی نکرده بدم جام می هنوز از می
که کرده بودم از خون دیده مالامال.زینتی.
که کم داشت جامی بگاه خمار
به دور تو گوید به ساقی خُم آر.
؟ (از شرفنامهء منیری).
بده جام فرعونیم کز تزهد
چو فرعونیان ز اژدها میگریزم.خاقانی.
شادی به روی آنکه به روی تو جام می
از دست غم ستاند و بر یاد غم دهد.خاقانی.
بیاد حضرت تو یوسفان مصر سخن
مدام جام معانی کشند تا بغداد.خاقانی.
ندیدند آنچه تو دیدی ز ایام
سکندر ز آینه جمشید از جام.
نظامی (خسرو و شیرین ص 23).
نظامی جام وصل آنگه کنی نوش
که بر یادش کنی خود را فراموش.نظامی.
گر از می شدم هرگز آلوده جام
حلال خدا هست بر من حرام.نظامی.
چو در آب جام جهانتاب دید
زیک شربتش خلق سیراب دید.نظامی.
جام می یافتی زدست مده
تو خودت نوش کن به مست مده.اوحدی.
ما شیخ و زاهد کمتر شناسیم
یا جام باده یا قصه کوتاه.حافظ.
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند.
حافظ.
گل جام از نم صد ابر سیرآب است پنداری
ز تاب روی می در خانه مهتاب است پنداری.
میرزا رضا (از آنندراج).
ز دریا کشانم به این تنگ ظرفی
فرو رفته خمها به گرداب جامم.ظهوری.
دو شب از ماه نو سالی به عید امید میباشد
هلال جام هر جاهست سی شب عید میباشد.
صائب.
شد تنگ ز کم ظرفی ما مشرب جام
مشکل که دگر سیر کند کوکب جام.کلیم.
خبر بده ز خروج الشعاع مطرب را
که ماه جام برآمد ز بادهء شفقی.
شفیع اثر (از آنندراج).
|| مجازاً شراب :
فلک جام مروت در گلوی خم نمیریزد
شود گر سرنگون این بحر پر خون نم نمیریزد.
جلال اسیر (از بهار عجم).
|| آئینه ای باشد از شیشه که روی در آن نماید و گاهی در دیوارها نصب کنند. (برهان) (ناظم الاطباء). || شیشه های الوان که در پنجره های خانه و حمام بکار برند. (از برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شیشه هائی که در سقف حمام گذارند. (ناظم الاطباء). آبگینه. هرگونه آئینه. شیشه :
زانکه در بارگاه بی بندی
نبود جان و جام پیوندی.سنائی.
موسی از این جام تهی دید دست
شیشه بکه پایهء ارنی شکست.نظامی.
نی درش معمور و نی سقف و نه بام
نه در آن بهر ضیائی هیچ جام.مولوی.
همچو ابلیسی که گفت اغویتنی
تو شکستی جام و ما را میزنی.مولوی.
از جامی همان روشنی مینماید که از جام دیگر. (بهاء الدین ولد). در هر جامی صنعتی کرده است. (بهاء الدین ولد).
تنک مپوش که اندامهای سیمینت
درون جامه پدید است چون گلاب از جام.
سعدی.
بیش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند
کز رقت اندرون ضعیفم چو جام شد.سعدی.
طاقتم نیست زهر بیخبری سنگ ملامت
که تو در سینهء سعدی چو چراغ از پس جامی.
سعدی.
خانه تاریک و وقت بیگاه است
ره بگردان که جام در راه است.اوحدی(1).
ای که رویت به قربت شاهست
چه روی کآبگینه در راهست.
میروی نرمتر بنه گامت
تا مبادا که بشکنی جامت.اوحدی.
شب روم بر بام آن مه چشم بر روزن نهم
جام بردارم بجایش دیدهء روشن نهم.
ذهنی تبریزی (از آنندراج).
|| نام طاسی از مفرغ که مهره در آن تعبیه کرده بودند که در سر ساعت افتاده و آوازی از طاس برمی آمده است :
بزد مهره در جام بر پشت پیل
وزو بر شد آواز برچند میل.فردوسی.
چو بر تخت پیل آن شه نامور
زدی مهره در جام و بستی کمر.فردوسی.
|| دومین حلقهء گل که مرکب از قطعاتی بنام گلبرگ است. (گیاه شناسی گل گلاب ص177). در اصطلاح گیاه شناسی هریک از حلقه های گل را نامی است و حلقهء دوم هرگل را جام نامند.
(1) - «جام در راه است. جام بمعنی مطلق شیشه باشد. و تعبیر مثلی گوید: احتیاط کن تمثل: خانه تاریک... نظیر: گهر نشکنی تیشه آهسته دار. سعدی». (امثال و حکم دهخدا ج2 ص574).

جام.

(اِ) شانه و آن چیزی است که بدان خرمن باد دهند.

جام.

(اِ) به اصطلاح کاسه گران هفت تا را گویند از عالم تقوز که در ترکی نه تاست و در هندی کوری بیست تا :
برسم کاسه گرم باده میدهد ساقی
که پیش همت او چند کاسه یک جام است.
اثیر (از آنندراج).

جام.

(اِ) نام مقامی. (شرفنامهء منیری). نزد صوفیه احوال را گویند. (کشاف اصطلاحات الفنون).

جام.

(ص) لقب حکام ولایت سند. (آنندراج).

جام.

(اِخ) دهی است از دهستان علا بخش مرکزی شهرستان سمنان واقع در 51 هزارگزی شمال خاوری سمنان و 6 هزارگزی جنوب شوسهء سمنان به دامغان. محلی است کوهستانی و معتدل و 700 تن سکنه دارد. آب آن از چاه و قنات مخروبه و محصول آنجا غلات، سیب زمینی، یونجه و انگور میباشد. شغل مردان زراعت در مزارع آب فوری، شور. کلاته قاسم آباد، پریا، باران آباد، ویراب، سرکهریز، و کتیرازنی در ارتفاعات شمالی شهرستان و گله داری است. در حدود آبادی معدن زغال سنگ وجود دارد. صنایع دستی زنان کرباس بافی است. از راه شوسهء طریق آب فوری اتومبیل به آبادی میرود. زیرهء سیاه در ارتفاعات آن بدست می آید. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).

جام.

(اِخ) تربت جام... نام یکی از بخشهای هفت گانهء شهرستان مشهد که محدود است از طرف خاور به رودخانهء هریرود که مرز ایران و افغانستان راتشکیل میدهد و از باختر به بخش طیبات و فریمان، از شمال به بخش جنت آباد و فریمان و از جنوب به مرز ایران و افغانستان و دهستان یوسف آباد از بخش طیبات. تربت جام در یک دهلیز بین کوههای شاه نشین و گجرود و کوه بیزک واقع شده و هوای آن گرم و در نزدیکی پل جام و قلعه حمام، هوای آن سوزان و غیرقابل تحمل است. از طرفی به خواف باختر اتصال داشته و بادهای موسمی جریان یافته و تولید گردوغبار میکند و به همین جهت 95 درصد اهالی مبتلا به تراخم هستند. این بخش از رودخانه، چشمه سار و قنوات مشروب میشود آب مشروبی شهر از دو رشتهء قنات که از شمال باختری به طرف جنوب جریان دارد تأمین و در سالهای خشک سالی آب بقدری کم است که در 15 روز یک دفعه به شهر آب داده میشود. ارتفاعات این محل به این صورت است: بین بخش تربت جام و جنت آباد رشته ارتفاعاتی است که از شمال باختری به طرف جنوب خاوری امتداد یافته و قلهء آن که معروف به کوه شاه نشین است 2080 گز ارتفاع دارد. عرض این کوه 48 هزار گز و دارای دره های متعددی است که به هم اتصال داشته و قابل عبور میباشد. کوه بیزک که دنبالهء کوههای بینالود میباشد در باختر تربت جام واقع شده و جلگهء باختر را از جلگهء جام جدا میکند و قرائی که در دامنهء این کوه قرار گرفته اند دارای هوای سالم و آب شیرین و گوارا میباشند. رودخانهء جام رود که در شمال بند فریمان و بالاجام میان جام سرچشمه گرفته، پس از مشروب کردن جلگهء جام از شمال خاوری جام عبور کرده در نزدیکی پل جام رود (دوآب) به هریرود متصل میگردد. آب این رود در قسمت بالاجام فقط ماه اول سال جریان دارد لیکن در قسمت پائین جام همیشه آب در جریان است. هریرود که مرز ایران و افغانستان و شوروی را تشکیل میدهد از خاور این بخش جریان دارد. بخش تربت جام، از سه دهستان بنام بالاجام، میان جام، پائین جام که جمعاً دارای 154 آبادی بزرگ و کوچک است تشکیل می یابد. در حدود 62335 تن جمعیت دارد. طوایفی که در حدود این بخش سکنی دارند عبارتند از: طائفهء کودانی، کریم دادی، طاهری، قوری، مخته باز، باطوری، سنگچولی، ترکمن، بربری، مریدار، خلیلی، علی خوجه، قلعه گاهی، میش مست، محمد درویش، پریز، قرائی، سیستانی بلوچ زوری، کرد، یعقوب خانی، عرب، شیخی. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9 ص84 - 85). مؤلف نزهة القلوب ذیل کلمهء جام آرد: جام از اقلیم چهارم است، طولش از جزایر خالدات صد «ه» (94 درجه و 5 دقیقه) و عرض از خط استوا «لدن» (34 درجه و 50 دقیقه)، شهری وسط است و قریب دویست پاره دیه از توابع آنجاست. باغستان بسیار و میوه بیشمار دارد و آب شهر و ولایت مجموع از قنوات است و از مزار اکابر تربت زنده پیل احمدجام آنجا است و خواجه علاءالدین محمد بر آنجا گنبدی عالی ساخته و دیگر مزارات متبرکه در آنجا بسیار است. (از نزهة القلوب ج3 ص154). و رجوع به مرآت البلدان ج4 صص85 - 86 شود. جام دارای قلاع متعدد و معروفی است و همچنین قصبات و قرای بسیاری دارد و برای اطلاع بدانها رجوع به مرآت البلدان ج4 ص86 ببعد شود. این ناحیه سرگذشت و تاریخ مفصلی دارد که در مرآت البلدان ذکر شده است. رجوع به مرآت البلدان ج4 ص89 ببعد شود. در عهد صفویه حاکم جام یکهزارو ششصد و هشتاد و دو تومان و چهارصد و شصت و شش دینار مداخل و پانصد نفر ملازم داشته است. (تذکرة الملوک چ2 ص79). چنانکه ذکر شد فرهنگ جغرافیایی ایران «جام» را ذیل تربت جام آورده است و تربت جام همان جام است. رجوع به تربت جام شود.

جام.

(اِخ) معرفة، نام ولایتی است از اعمال نیشابور. (منتهی الارب). شهر کوچک و مرکز بخش تربت جام از شهرستان مشهد است که در 144 هزارگزی مشهد و 66 هزارگزی مرز ایران و افغانستان سر راه شوسهء عمومی مشهد و هرات واقع است. موقع طبیعی: محلی است جلگه ای و گرمسیر و 605 تن سکنه دارد آب آن از رودخانهء جام و قنوات تأمین میشود. محصول عمدهء آن غلات، بنشن، زیره و انواع میوه جات است. شغل اهالی کسب و زراعت و تجارت و در حدود 120 باب مغازهء مختلفه دارد. دارای دو خیابان است که همدیگر را در فلکه قطع میکنند. از ادارت دولتی تیپ نظامی، بخشداری، ثبت املاک، پست و تلگراف، کشاورزی، آمار، ثبت، دارائی، بهداری، فرهنگ، ژاندارمری، شهربانی، بانک ملی را دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9 ص85). شهری است به نیشابور و اصل آن زام است و عوام جام گویند.

جام.

(اِخ) نام پسر نوح علیه السلام که بعد طوفان زنده بود. (شرفنامهء منیری). ظاهراً مصحف حام است. رجوع به حام شود.

جام آب.

[مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)پیمانه. صواع. (ترجمان القرآن میرسید شریف جرجانی). رجوع به جام شود.

جام آوردن.

[وَ دَ] (مص مرکب) پیاله آوردن. قدح آوردن :
چو نان خورده شد میزبان در زمان
بیاورد یک جام می شادمان.فردوسی.
بیا ساقیا جام صهبا بیار
دوای دل و جان شیدا بیار.
قاسمی گنابادی (از ارمغان آصفی).

جاما.

(اِ) جامای کبیر؛ وزنی معادل سه مثقال. (مفاتیح العلوم). جامای صغیر؛ وزنی معادل دو مثقال. (مفاتیح العلوم).

جامات.

(معرب، اِ) ظرفهای شرابخوری و آبخوری. جِ جام. (ناظم الاطباء).

جامات.

(اِخ) نام حکیمی است که او را جاماسب گویند. (برهان). مصحف جاماسب. (حاشیهء برهان چ معین). نام پسر دانیال پیغمبر که فیلسوف و ستاره شمر دانائی بوده و کتاب جاماسب نامه منسوب به این شخص بزرگ است. (ناظم الاطباء). این کلمه بصورتهای: جاماس، جاماسب، جاماسف، نیز آمده است. رجوع به جاماسب شود.

جاماس.

(اِخ) نام حکیمی است که او را جاماسب هم میگویند با بای پارسی در آخر. (برهان). همان جاماسب است. (شرفنامهء منیری) :
محمد زکریا کجا و جالینوس
کجا شده ست چو جاماس و بوعلی دیگر.
ناصرخسرو.
کند بفیض الهی ضمیر تو بیرون
زآستین حکم دست دانش جاماس.
منصور شیرازی (از شرفنامهء منیری).
رجوع به جاماسب و رجوع به لغت نامه ذیل اسب، بخش اسب در ایران باستان شود.

جاماسب.

(اِخ) جزو دوم این کلمه همان اسب است ولی جزو اول آن معلوم نیست، و ربطی به «جام» = یام که مغولی است ندارد. (برهان قاطع چ معین ج4 پایان کتاب ص بیست و دوم). و در سنت زرتشتیان جاماسب از خاندان هوگوه(1) در اوستا و برادر فرشوشتر(2) بود و هر دو وزیر کی گشتاسب بودند. جاماسب با دختر زرتشت بنام پوروچیست(3) ازدواج کرد. (مزدیسنا ص77 - 78). جاماسب در ادبیات ایران و عرب «فرزانه» و «حکیم» خوانده شده است و بدو پیشگوئیهائی نسبت داده اند که ذکر آنها در رسالهء پهلوی «یادگار زریران» و «گشتاسب نامهء دقیقی» و «جاماسب نامه» آمده. رجوع به مزدیسنا ص353 ببعد و ص362 و 363 و یادنامهء پورداود ج2 ص56 شود. (حاشیهء برهان چ معین). نام حکیمی که وزیر گشتاسب شاه بود. (شرفنامهء منیری). نام حکیمی ستاره شمر بوده و گویند ترجمهء این نام به عربی مطابق نصرالله خواهد بود. وی برادر گشتاسب شاه بود که پدر اسفندیار است چون گشتاسب(4) آئین زردشت پسندید جاماسب و پشوتن و اسپندیار نیز به زرتشت گرویده به کیش او درآمدند. اسپندیار به تسخیر بلاد و ترویج آئین زردشت و بنای آتشکده ها در ایران و غیر ایران مأمور شده از راه آذربایگان به ولایت روم و اروپا رفته جدهء مادری خود را در ایتالیا ملاقات کرده و جاماسب به نشر علوم نجوم و حکمت پرداخت و از آثار کواکب استحضار زیاد حاصل کرد. (آنندراج) :
ستاره شناسی گرانمایه بود
ابا او بدانش گران پایه بود.فردوسی.
یکی از حکمای ایرانی که در صنعت کیمیا بحث کرده و گویند عمل اکسیر تام را دریافته بود. از اوست: کتاب جاماسب فی الصنعة. (الفهرست ابن الندیم). جاماسب نامه از مصنفات اوست. (شرفنامهء منیری). نامه ای از او دیده شده که بپارسی قدیم است و نام آن فرهنگ ملوک و اسرار عجم است و عنوان آن بنام گشتاسب شاه است و نظرات کواکب را به رمز بیان نموده و مقارنات اختران را طالع وقت نهاده و بر آن زایچه حکم نموده. گویند پنج هزار سال از روزگار آینده را باز نموده از سلاطین و انبیاء خبر داده، در آنجا حضرت موسی سرخ شبان باهودار و حضرت مسیح را پیغمبر خرنشین که او را بنام مادر بازخوانند و از حضرت رسول عربی (ص) به مهرآزما تعبیر کرده و بعضی سخنان وی موافق روزگار گذشته است و برخی مخالف، والله اعلم بالصواب. (آنندراج). او را جاماس نیز خوانده اند. (شرفنامهء منیری) (آنندراج). جاماسپ. (آنندراج). جاماسف. (شرفنامهء منیری). رجوع به جاماس و جاماسپ و جاماسف شود :
بخواند آن زمان شاه جاماسب را
کجا رهنمون بود گشتاسب را.
فردوسی (از آنندراج).
وی بدستور گشتاسب بن لهراسب نقوش افلاکی را بر تخت طاقدیس پیدا کرده است:
چو گشتاسب آن تخت [ طاقدیس ] را دید گفت
که کار بزرگان نشاید نهفت
به جاماسب گفت ای گرانمایه مرد
فزونی چه دانی بدین کار کرد
چو جاماسب آن تخت را بنگرید
بدید از در دانش او را کلید
بر او بر شمار سپهر بلند
همه کرد پیدا چه و چون و چند
زکیوان همه نقشها تا به ماه
بدان تخت کرد او بفرمان شاه.فردوسی.
وی موبدان موبد گشتاسب بود:
سر موبدان بود و شاه ردان
چراغ بزرگان و اسپهبدان.فردوسی.
رجوع به جامات و جاماس و جاماسف شود.
(1) - Hvogva.
(2) - Frashaushtra.
(3) - Pourucista. (4) - براساسی نیست و چنانکه پیش از این گفتیم وی برادر فرشوشتر از خانوادهء هوگوه بود و خود و برادرش هر دو وزیر کی گشتاسب بودند.

جاماسب.

(اِخ) دهی است از بخش گوران شهرستان شاه آباد. این ده در 10 هزارگزی شمال گهواره به کنار رودخانهء زمکان واقع است. محلی است کوهستانی و سردسیر 215 تن سکنه دارد. آب آنجا از رودخانهء زمکان. محصول آن غلات، حبوبات، صیفی، میوه جات، توتون و لبنیات است. شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است. این ده دبستان ملی دارد و مردم آن از تیرهء تفنگچی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج5).

جاماسب.

(اِخ) ابن فیروز. وی برادر قباد ساسانی است. پس از ظهور مزدک اکابر و اشراف کشور قباد را که پیرو آئین مزدک شده بود از سلطنت خلع کرده جاماسب را که ملقب به نگارین بود قائم مقام وی گردانیدند. (از حبیب السیر چ تهران ص85). وی از قبل برادر که مالک ملک عجم بود، ایالت ری و دربند شروان و ارمنیه را تا آخر عمر در قبضهء اقتدار داشت. (حبیب السیر چ تهران ص340). جاماسب ملقب به نگارین (منقش) و برادر بلاش گرانمایه پادشاه ساسانی بود. (مفاتیح العلوم). او را زاماسب نیز گویند. رجوع به زاماسب شود.

جاماسب اسانا.

[] (اِخ) نام شخصی است که بخشی از منظومهء اردای ویرافنامه را در هند بچاپ رسانیده. او را جاماسپجی نیز گویند. (از مزدیسنا ص361، 476، 484).

جاماسب حکیم.

[بِ حَ] (اِخ) رجوع به جاماسب شود. نام دانشمندی است که گویند درخت کشمر، که به بلندی آن در عالم هیچ درختی نیست بدست او غرس شده است و نیز گویند: وی در کوسوی مدفون است. (نزهة القلوب ج3 ص143 و 153). مؤلف حبیب السیر آرد: وی شاگرد لقمان و برادر گشتاسب است و در علم نجوم مهارت کامل حاصل داشت و از سخنان اوست که: بدترین خصال ترک کرم است و بهترین افعال ترک خست است و فرمود که: بزرگ ترین آلام آن است که کریمی از لئیمی حاجتی خواهد. (حبیب السیر چ تهران ص57). رجوع به جاماس شود.

جاماسب دها.

[دَ] (ص مرکب) کسی که همچون جاماسب باشد در زیرکی. آنکه مانند جاماسب باهوش و دهاء باشد :
خانهء طالع عمرم ششم و هشتم کید
چون ندیدید که جاماسب دهائید شما؟
خاقانی.

جاماسب نامه.

[مَ] (اِخ) یکی از کتب مذهبی زرتشتیان است که ظاهراً پس از اسلام نوشته شده و در آن پیشگوئیهای جاماسب را نقل کرده اند. (از مزدیسنا ص353).

جاماسف.

(اِخ) جاماس. جاماسب. رجوع به جاماسب شود.

جاماسف.

(اِخ) ابن فیروزبن یزدجرد. همان جاماسب بن فیروز است. رجوع به جاماسب بن فیروز شود.

جامان.

(اِخ) یا حارمان. دهی است بین هرات و سیستان. از آنجا تا هرات یک مرحله راه است. (از نزهة القلوب ج3 ص178 و حاشیهء همان صفحه). این کلمه در تاریخ سیستان متن ص292 «خاربار» و در حاشیهء همان صفحه «جامان» «خاستان» «خاربان» «حارمان» آمده است.

جاماندن.

[دَ] (مص مرکب) بجای ماندن. فراموش شدن چیزی که باید برده شود و ماندن آن در آن جای. فراموش شدن چیزی در جائی. بجا گذاشتن چیزی از روی فراموشی.

جامانده.

[دَ / دِ] (ن مف مرکب) باقیمانده از چیزی. بجای مانده از چیزی، بفراموشی یا جز آن.

جامایقه.

[] (اِخ)(1) تلفظ ترکی. ژامائیک. رجوع به ژامائیک در همین لغت نامه شود.
(1) - Jamaique.

جام باده بر سنگ زدن.

[مِ دَ / دِ بَ سَ زَ دَ] (مص مرکب) قدح می را با سنگ شکستن. قدح شکستن :
هشیار کسی بود که با سیمبری
می نوشد و جام باده بر سنگ زند.
خیام (از فرهنگ ضیاء).
رجوع به جام بر سنگ زدن شود.

جام باز.

(نف مرکب) کاسه گردان. || متقلب، حقه باز.

جام بازی.

(حامص مرکب) کاسه گردانی. || حقه بازی، تقلب. رجوع به جام باز شود.

جام بخشیدن.

[بَ دَ] (مص مرکب) پیاله یا قدح دادن :
بیا ساقی آن جام آئینه رنگ
که میخواهدش خسرو روم و زنگ
بمن بخش از راه لطف و کرم
زآئینهء دل برد زنگ غم.
قاسمی گنابادی (از ارمغان آصفی).

جام بدست داشتن.

[بِ دَ تَ] (مص مرکب) پیاله در دست داشتن. قدح بدست گرفتن :
آنکس که بدست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد.حافظ.
|| جام بکف آوردن.

جام بر تارک سر کشیدن.

[بَ رَ کِ سَ کَ / کِ دَ] (مص مرکب) کنایه از شراب خوردن بیکبار چنانکه از وی چیزی نماند. (آنندراج) :
عاشقا گر بود خواهی در صف می خوارگان
جام می بر تارک سر رایگان باید کشید.
معزی (از آنندراج).

جام برداشتن.

[بَ تَ] (مص مرکب)شیشه یا آئینه را از پنجره برداشتن :
شب روم بر بام آن مه چشم بر روزن نهم
جام بردارم بجایش دیدهء روشن نهم.
ذهنی اصفهانی (از ارمغان آصفی).

جام بر سرکشیدن.

[بَ سَ کَ / کِ دَ](مص مرکب) یا جام به سر کشیدن. کنایه از شراب خوردن بیکبار چنانکه از وی چیزی نماند. (آنندراج) :
اگر تردامنی جامی به سرکش
خط موجی به هر اندیشه درکش.
حکیم زلالی (از آنندراج).
|| کنایه از آغاز کردن نامه ای بنام خدا چنانکه در شعر زیر :
بود نامه ای نشأه بخش ادا
که بر سرکشد جام حمد خدا.
میرزا محمدعلی ماهر (ازآنندراج).

جام بر سنگ زدن.

[بَ سَ زَ دَ] (مص مرکب) کنایه از توبه کردن و گذشتن از شراب باشد. (برهان). توبه کردن از شراب و شکستن جام. (ناظم الاطباء). کنایه از توبه کردن از شراب. (آنندراج). و رجوع به جام باده بر سنگ زدن شود.

جام بزرگی.

[بُ زُ] (اِخ) تیره ای از ایل بهارلو. [از ایلات خمسهء فارس]. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص86).

جام بکف آوردن.

[بِ کَ وَ دَ] (مص مرکب) پیاله بدست آوردن. قدح به دست داشتن. جام به دست داشتن. رجوع به جام به دست داشتن و جام خواستن و جام دادن و جام گرفتن شود.

جامبودوئیپا.

(اِخ)(1) لقب کانیشکا. یکی از پادشاهان بسیار مقتدر هند است. که با قیصر روم، «مارک آنتوان» رابطه داشته است. و چو در عصر خود مقتدرترین پادشاه هند بود او را به این لقب که بمعنی خداوند تمام هندوستان است میخواندند. (از احوال و اشعار رودکی ص157).
(1) - Jumbu - Duipa.

جام بورک.

[مِ رَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کاسهء آش بغرا. (ناظم الاطباء). رجوع به آش بغرا، ذیل کلمهء آش در همین لغت نامه شود.

جامبیه.

[یِ] (اِخ)(1) قصبه ای است در جزیرهء سوماترا بفاصله 250 هزار گز از پالمبانگ و در ساحل نهری بهمین نام واقع است. (قاموس الاعلام ترکی).
(1) - Jambie.

جام پر از شیر و می.

[مِ پُ اَ رُ مَ / مِ] (اِ مرکب) پیالهء بلور و حلبی و مانند آن. (آنندراج). || کنایه از پیالهء پر از آب کوثر باشد. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء) :
به من داد جامی پر از شیر و می. نظامی. || دهان معشوق را نیز گویند. (برهان). لب و دهان معشوق. (ناظم الاطباء) (آنندراج). || کلامی که شنیدن آن مردم را به شور اندازد و حال آورد. (برهان). کنایه از کلام خوب و شیرین که مستی و حال آرد. || اشعار خوب را نیز گفته اند. (برهان) (ناظم الاطباء). و رجوع به جام پر از می شود.

جام پر از می.

[مِ پُ اَ مَ / مِ] (اِ مرکب)قدح پر از شراب. || جام پر از شیر و می است که کنایه از پیالهء پر از آب کوثر باشد. (برهان) (ناظم الاطباء). || لب و دهان معشوق. (برهان). || کلام و اشعار خوب. (برهان). رجوع به جام پر از شیر و می شود.

جام پیش دهن بردن.

[شِ دَ هَ بُ دَ](مص مرکب) قدح می سرکشیدن :
روان گردید خوناب دلم از ساغر دیده
به یاد لعل او چون جام می پیش دهن بردم.
فغانی شیرازی (از ارمغان آصفی).

جام پیما.

[پَ / پِ] (نف مرکب) کنایه از شرابخوار. (آنندراج). قدح نوش. آنکه جام به سرکشد :
جز این جام پیمای صهباسرود
نسازد کسی شیشه از چنگ و رود.
ملاطغرا (از آنندراج).

جام پیمودن.

[پَ / پِ دَ] (مص مرکب)کنایه از شراب خوردن. (آنندراج). جام سرکشیدن :
هنوز از زمانی فزون شادکام
نپیموده بدشاه با ماه جام.(گرشاسب نامه).
از آن می یکی جام پیما بمن
که رنگ آورد از عقیق یمن.
فخر گرگانی (از آنندراج).

جامتونتن.

[تَ] (هزوارش، مص) به لغت زند و پازند(1) بمعنی رسیدن باشد. (برهان). این کلمه مصحف جامنونتن باشد و هزوارش و بمعنی رسیدن است. (حاشیهء برهان چ معین). رجوع به جامنونتن شود.
(1) - ن.ل: ژند و پاژند. (حاشیهء برهان چ معین).

جام جم.

[مِ جَ] (اِخ) پیالهء جمشید که ساختهء حکما بود. از هفت فلک در او معاینه و مشاهده کردی. (شرفنامهء منیری). پیالهء جم و پیاله یا آئینهء سلیمان و یا اسکندر که همهء عالم در آن بنا بر افسانه نموده میشد. (ناظم الاطباء). جام جمشید. جام جهان آرا. جام جهان نما. جام جهان بین. جام کیخسرو. جام گیتی نما. جام عالم بین. و رجوع به جام جهان نما شود.
جام جم یا جام جهان نما در شاهنامه منسوب به جمشید نیست بلکه فردوسی آن را به کیخسرو نسبت کرده است :
تاکی زکاس ذویزن گاهی عسل گاهی لبن
می کش بسان تهمتن اندر عجم از جام جم.
سنائی.
جام جم خاص تست خاقانی
دردی دهر دلگسل چه خوری؟
خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص 856).
زان جام جم که تا خط بغداد داشتی
بیش از هزار دجله مزیدم بصبحگاه.
خاقانی.
گر چه خرد در خطا است بر خط می دار سر
تا خط بغداد ده دجله صفت جام جم.
خاقانی (ایضاً ص 387).
عمر جام جم است کایّامش
بشکند خرد پس ببندد خوار.خاقانی.
آن جام جم پرورد کو، آن شاهد رخ زرد کو
آن عیسی هر درد کو، تریاق بیمار آمده.
خاقانی.
ما بمستی جام جم برداشتیم.عطار.
سخن میرفت دوش از لوح محفوظ
نگه کردم چو جام جم نباشد.عطار.
بسعی ای آهنین دل مدتی باری بکش کآهن
بسعی آئینهء گیتی نما و جام جم گردد.
سعدی.
روان تشنهء ما را بجرعه ای دریاب
چو میدهند زلال خضر ز جام جمت.حافظ.
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد.
حافظ.
حافظ مرید جام جم است(1) ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ جام را(2).حافظ.
دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد.
حافظ.
جام جم آئینه دار کاسهء زانوی ماست
ما چو طفلان هر طرف بهر تماشا میرویم.
صائب.
جهان ای برادر چو جام جم است
نمایندهء سیرت مردم است.ادیب پیشاوری.
|| کنایه از دهان :
بطاق دو ابرو برآورده خم
گره بسته بر خندهء جام جم.نظامی.
|| جام شراب. (مزدیسنا).
(1) - ن.ل: جام می.
(2) - ظ: شیخ خام.

جام جمشید.

[مِ جَ] (اِخ) جام جم. جام جهان نما. رجوع به جام جم و جام جهان نما شود.

جام جهان آرا.

[مِ جَ / جِ] (اِخ) جام جم. جام جهان نما. رجوع به این دو لغت شود.

جام جهان بین.

[مِ جَ / جِ] (اِخ) جام جم. جام جهان نما. رجوع به این کلمه شود.

جام جهان نما.

[مِ جَ / جِ نُ / نِ / نَ](اِخ) جام جم. جامی که همهء عالم در آن نموده میشد. دکتر معین در مقالهء خود به عنوان «جام جهان نما» نویسد: در نظم و نثر پارسی بارها از جامی بنام «جام جهان نما» و اسامی دیگر «جام کیخسرو، جام جم، جام جمشید، جام گیتی نما، جام جهان بین، آئینهء سلیمان، آئینهء سکندر و غیره» یاد کرده اند و فرهنگ نویسان گفته اند: جامی بوده است که احوال خیر و شر عالم از آن معلوم میشد(1).
کیخسرو. شهریاری که بنام کیخسرو در داستانهای ملی ایران از پادشاهان بزرگ کیانی بشمار میرود، نام وی در اوستا کوی هوسروه(2) و در ودا (کتاب مقدس هندوان) سوشروس(3) است و بنابراین از بزرگان دورهء هند و ایرانی بوده است که پیش از جدا شدن هندوان از ایرانیان و مهاجرت آنان بسمت سند و داخلهء فلات ایران میزیسته(4). فردوسی در شاهنامه در «داستان بیژن با منیژه» پس از تشریح زندانی شدن بیژن به امر افراسیاب در چاه و جستجوی گیو، پدر وی و مأیوس شدن او، در عنوان «دیدن کیخسرو بیژن را در جام گیتی نمای» گوید(5):
چو نوروز خرم فراز آمدش
بدان جام فرخ نیاز آمدش
بیامد پر امید دل پهلوان(6)
ز بهر پسر گوژ گشته، نوان
چو خسرو، رخ گیو پژمرده دید
دلش را بدرد اندر، آزرده دید
بیامد، بپوشید رومی قبای
بدان تا برد پیش یزدان ثنای
خروشید پیش جهان آفرین
برخشنده بر، چند کرد آفرین
ز فریادرس زور و فریاد خواست
وز اهریمن بدکنش داد خواست
خرامان از آنجا بیامد به گاه
بسر برنهاد آن کیانی کلاه
پس آن جام بر کف نهاد و بدید
در او هفت کشور همی بنگرید
ز کار و نشان سپهر بلند
همه کرد پیدا، چه و چون و چند
ز ماهی به جام اندرون تا بره
نگاریده پیکر بدو یکسره
چه کیوان، چه هرمز، چه بهرام و شیر
چه مهر و چه ماه و چه ناهید و تیر
همه بودنیها بدو اندرا
بدیدی جهاندار افسونگرا
به هر هفت کشور همی بنگرید
که آید ز بیژن نشانی پدید
سوی کشور گرگساران رسید
بفرمان یزدان، مرورا بدید
بدان چاه بسته به بند گران
ز سختی همی مرگ جست اندر آن...
بنابراین «جام گیتی نمای» در نظر مؤلفان خداینامک پهلوی، که شاهنامه مع الواسطه مقتبس از آن است جامی بوده است که صور نجومی و سیارات و هفت کشور (هفت اقلیم)(7) زمین بر آن نقش شده بود و خاصیتی اسرارآمیز داشت چه وقایعی که در نقاط دوردست کرهء زمین اتفاق می افتاد بر روی آن منعکس میشد.
جمشید. این نام مرکب است از جم و شیده جزء دوم همان است که در «خورشید» نیز دیده میشود و بمعنی تابان و درخشنده است. جزء اول در اوستا ییمه(8) و در ودا یمه(9)آمده. در کتاب اخیر وی پسر خورشید(10) و نخستین بشری است که مرگ بر او چیره شده، بر دوزخ حکومت میکند(11). در اوستا (وندیداد فصل دوم) او نخستین کسی است که اهورمزدا دین خود را بدو سپرد، و در روایات داستانی ایران، جم یکی از بزرگترین پادشاهان سلسلهء پیشدادی است که «جام جهان نما» بدو نسبت داده اند. در شاهنامه ذکری از انتساب جام به جمشید نیست ولی چون شهرت جم بیش از کیخسرو بوده است و از سوی دیگر مسلمانان او را با سلیمان پیامبر بنی اسرائیل یکی دانسته اند(12) و همچنین در روایات، پیدایش شراب به جمشید منسوب بوده است(13) «جام کیخسرو» را «جام جم» و «جام جمشید» خواندند و این انتساب ظاهراً در قرن ششم هجری پدید آمده است. شبستری در کنزالحقایق گوید(14):
یکی جم نام وقتی پادشا بود
که جامی داشت کان گیتی نما بود
بصنعت کرده بودندش چنان راست
که پیدا میشد از وی هرچه میخواست
هر آن نیک و بدی کاندر جهان بود
در آن جام از صفای آن نشان بود
چو وقتی تیره جام از زنگ گشتی
شه گیتی از آن دلتنگ گشتی
بفرمودی که دانایان این فن
بکردندی به علمش باز روشن
چو روشن گشتی آن جام دل افزای
بدیدی هرچه بودی در همه جای.
و گوینده در مصباح الارواح گوید(15):
هریک جمشید کرده از گل
صد جام جهان نمای حاصل.؟
برخی از فرهنگ نویسان خواسته اند بین این دو تلفیقی کنند و گفته اند «مناسبت جام به جمشید آن است که جمشید جام را احداث نموده و کیخسرو جامی ساخته بود مشتمل بر خطوط هندسی، چنانچه از خطوط و رقوم و دوائر اصطرلاب ارتفاع کواکب و غیره معلوم نمایند، همچنین از آن جام حوادث روزگار معلوم کرد چنانچه در کتب تواریخ مسطور است».(16) فخرالدین عراقی در قصیده ای بمدح مراد خویش شیخ بهاءالدین زکریای مولتانی گوید:
جام کیخسرو بکف داریم پس زیبد که ما
دمبدم در بزم وصل یار جام جم زنیم.
سلیمان: باعتباری جام جم را جام سلیمان دانسته اند(17). در داستانهای اسلامی، سلیمان و جمشید را باهم خلط کرده اند(18)، زیرا ایرانیان مرکز جمشید داستانی را کشور فارس میدانسته اند و آثار باقیماندهء داریوش و خشایارشا و دیگر پادشاهان هخامنشی را در «تخت جمشید» و از آنِ جم دانسته اند چنانکه نام «تخت جمشید» خود حاکی از آن است(19). از سوی دیگر در نتیجهء افسانه های مذهبی تشابه کامل بعض احوال و اعمال منسوب به جمشید و سلیمان مانند استخدام دیوان و جنیان و طاعت جن و انس از ایشان و سفر کردن در هوا، موجب این توهم گردیده که جمشید و سلیمان یکی است، از این رو فارس را تختگاه سلیمان و پادشاهان فارس را قائم مقام سلیمان و وارث ملک سلیمان خوانده اند(20) و حتی آرامگاه کورش بزرگ را مشهد مادر سلیمان نامیده اند. بنا برآنچه گذشت جام جم را نیز در ادبیات پارسی گاه به سلیمان نسبت کرده اند(21). حافظ گوید:
دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی(22) که دمی گم شود چه غم دارد.
جامی در منظومهء «سلامان و ابسال» در عنوان «آگاه شدن شاه از رفتن سلامان و خبر نایافتن از حال وی و آئینهء گیتی نمای را کار فرمودن و حال وی دانستن» آرد:
گفت از هر جا خبر جستند باز
کس نبود آگاه زان پوشیده راز
داشت شاه آئینهء گیتی نمای
پرده ز اسرار همه گیتی گشای
چون دل عارف نبود از وی نهان
هیچ حالی از بد و نیک جهان
گفت کان آئینه افتادش نظر
یافت از گم گشتگان خود خبر
هر دو را عشرت کنان در بیشه دید
از غم ایام بی اندیشه دید(23).
جامی در آغاز داستان مزبور فقط گوید:
شهریاری بود در یونان زمین.
و نام وی را یاد نکرده است اما خواجه نصیرالدین طوسی در شرح اشارات نام او را هرمانوس پادشاه مملکت یونان و روم و مصر(؟) آورده است و شاید وی همان ارمانوس یا ارمانیوس مذکور در تواریخ(24)باشد.
نامهای مختلف. در ادبیات ما جام مزبور را گاه «جام جم» خوانده اند. خاقانی گوید:
عمر جام جم است کایامش
بشکند خرد، بس ببندد خوار.
و گاه «جام جمشید» خاقانی راست:
خسرو جمشید جام، سام تهمتن حسام
خضر سکندر سپاه، شاه فریدون علم.
و زمانی «جام کیخسرو» که امثلهء آن گذشت و گاه «جام جهان نما» بطور اطلاق یاد شده. فخرالدین عراقی گوید:
چون جام جهان نمای ساقی
بنمود مرا لقای ساقی
باشد که شود دل عراقی
چون جام جهان نمای ساقی.
و هنگامی «جام جهان بین» حافظ گوید:
همچو جم جرعهء ما(25) کش که ز سرِّ دو جهان
پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی.
و زمانی «جام گیتی نمای» و «آئینهء گیتی نمای» که شاهد آنها گذشت. بدیهی است که در برخی موارد ابهامی بین جام (شراب منسوب به) جمشید و جام (جهان نمای) جمشید موجود است.
تعبیرات. بدیهی است که خردمندان باریک بین وجود چنین جامی سحرآمیز را نمیتوانستند باور کنند، از اینجهت در پی تعبیر آن برآمدند:
1- حکیمی گفت: جام آب بود آن(26). آب رود و دریا نخستین آینهء بشر بود(27). لطافت آب و انعکاس صورت اشیاء و اشخاص در سطح آن موجب گردید که علاوه بر شرب، آب را بعنوان مظهر و مجلای اشیاء بکار برند. از سوی دیگر ثالس ملطی(28) از حکمای یونان باستان و پیروان او آب (شاید دریا که زائیدهء آن است) را منشأ پیدایش جهان شناخته اند(29) بنابراین برخی آب را جام جهان نما دانسته اند که کلیهء صور جهانی بصورت استعداد در آن مکنون است. 2- منجم گفت: اصطرلاب بود آن. اصطرلاب (اسطرلاب)(30) اصلاً کلمه ای است یونانی مرکب از استرن(31) بمعنی ستاره و لمبانین(32)بمعنی گرفتن و مفهوم ترکیبی آن تقدیر ستارگان است و آن آلتی است که برای مشاهدهء وضع ستارگان و تعیین ارتفاع آنها و تشخیص اوقات بکار میرفته است. اختراع اصطرلاب را به ابرخس(33) دانشمند قرن دوم پیش از میلاد نسبت داده اند ولی علمای اسلام در تکمیل آن کوشیدند و گویا ابواسحاق ابراهیم بن حبیب فزاری (قرن دوم هجری) نخستین کسی است در اسلام که اصطرلاب ساخته و آن را در اعمال نجومی بکار برده است. بطلمیوس(34) معروف (قرن دوم میلادی) کلمهء اصطرلاب را به نقشهء دو نیمکرهء زمین اطلاق کرده است و اغلب مؤلفان اروپائی در قرنهای شانزدهم و هفدهم میلادی نیز آن را به همین معنی استعمال کرده اند. مؤلف غیاث اللغات گوید: کیخسرو جامی ساخته بود مشتمل بر خطوط هندسی چنانچه از خطوط و رقوم و دوائر اصطرلاب ارتفاع کواکب و غیره معلوم نمایند.
3- دگر یک گفت: بود آئینه ای راست
چنان روشن که میدید آنچه میخواست.
آئینه - در اعصار باستانی فقط آئینه های فلزی را که مجموعاً دارای ابعاد کوچک بودند بکار می بردند. طلا، نقره، فولاد و مخصوصاً برنج در ساخت آئینه بکار میرفت. فولاد در آینه تا قرن شانزدهم استعمال میشده است ولی در این عصر آینه های شیشه ای بکار بردند. آئینه برای خاصیت انعکاس اشیاء از همان قدیم تمثیلی بلیغ برای مظهر و مجلای حقیقت گردید. از جملهء موضوعهائی که جلب توجه مسلمانان کرده، آینهء اسکندر است که در ادبیات ما نیز بسیار آمده است. حافظ گوید:
آئینهء سکندر جام جم است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا.
فرهنگ نویسان گفته اند: «نام آینه ای است که بجهت آگاهی از حال فرنگ بر سر منارهء اسکندریه نهاده بوده است و کشتیهای دریا از صد میل راه در آینه دیده میشده و آن مناره را اسکندر بدستیاری ارسطو بنا کرده بود و از غفلت پاسبانان، فرنگیان فرصت یافته آینه در آب افکندند و اسکندریه را برهم زدند و ارسطو بفسون و اعداد آن را از قعر دریا برآورد (؟)» و آن در حقیقت منارهء دریائی در جزیرهء فارس(35) نزدیک اسکندریه بوده است(36)و برجی بوده که در ساحل دریا یا در جزیره ای برآورده بودند. این مناره در آغاز قرن سوم به امر بطلمیوس محب الاخ(37) و بتوسط گنیدین ستراتی(38) از مرمر سفید به ارتفاع 135 گز ساخته شد و در رأس آن شب هنگام آتش می افروختند و کشتی ها را راهنمائی میکردند. در فرهنگ فارسی به انگلیسی جانسن آمده: جام جم یا جام جمشید؛ آئینه ای که جهان را نمایش میداد و مجازاً مناره بخصوص منارهء اسکندریه را گفته اند.
4- برخی از متأخران آن را به کرهء جغرافیائی تعبیر کرده اند که نقشهء کشورهای مختلف و کوهها و دریاها و رودها با فواصل معین بر آن ثبت بود. از عهود قدیم نقشهء جهان تا آنجا که معلوم قدما بود ترسیم شده است ولی چیزی از آنها باقی نمانده اما از قرون وسطی نقشه های متعدد در دست است و کرهء ارض را به اشکال مختلف مربع و مربع مستطیل و قرص محاط به اقیانوسها و غیره ترسیم کرده اند بهمین مناسبت برخی از متأخران کتب خود را در جغرافیا «جام جم» نامیده اند از آنجمله فرهاد میرزا معتمدالدوله ابن عباس میرزا «جغرافیا و تاریخ جدید» تألیف ویلیام پینک(39) را به پارسی ترجمه کرده بنام «جام جم» در 1272 ه .ق . در تهران به طبع رسانیده است و همچنین سید علیخان وقارالملک شرح سیاحت هندوستان را به نام «جام جم هندوستان» در 1316 ه .ق . چاپ کرده است.
5- بعض دیگر آن را قطب نمای احکامی(40)گفته اند. یونانیان و رومیان را از قطب نما آگاهی نبود و ظاهراً نخست چینیان آن را ساختند و محقق است که در قرن های هفتم و هشتم میلادی، ملاحان چینی نوعی قطب نمای ساده بکار میبردند. مسلمانان از چینیان و مسیحیان در جنگهای صلیبی از مسلمانان ساختن و طریقهء استعمال آن را فراگرفتند.
6- تعبیر عرفانی. این تعبیرات ذوق لطیف عارفان حقیقت جوی ایرانی را اقناع نکرد:
بقدر علم خود گفتند بسیار
ولی آسان نشد این کار دشوار.
پس از جستجوی فراوان، عاقبت حقیقتی یافتند که از فرط وضوح، پنهان مانده بود:
بسی گفتند هر نوعی از اینها
نبود آن جام جم جز نفس دانا
چو نفس تیره روشن کرد انسان
نماید اندر او آفاق یکسان
چو انسان گشت اندر نفس کامل
شود بر کل موجودات شامل
ز چرخ و انجم و از چار ارکان
نموداری بود در نفس انسان
حقیقت دان اگر چه آدم است او
چو عارف شد بخود جام جم است او(41).
حافظ شیرین سخن بارها بدین معنی اشارت کرده و بخصوص در غزلی دلپسند همان تعبیر شبستری را با بیانی لطیف آورده است:
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرونست
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو بتأیید نظر حل معما میکرد
گفتم: «این جام جهان بین بتو کی داد حکیم؟»
گفت: «آنروز که این گنبد مینا میکرد»
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدا(42) میکرد.
به تعبیر دیگر جهان خود «جام جم» است. ادیب پیشاوری گوید:
جهان ای برادر چو جام جم است
نمایندهء سیرت مردم است.
بمناسبت تعبیر عرفانی، برخی از کتب حکمی و عرفانی بدین نام ها خوانده شده اند: جام جم اوحدی. اوحدی مراغه ای (متوفی بسال 738 ه .ق .) مثنوی دلکشی بنام «جام جم» پرداخته است و خود در آغاز منظومه گوید(43):
نامهء اولیاست این نامه
مبر این را به شهر و هنگامه
نفس را این بشارتی چندند
بمقاصد اشارتی چندند
نام این نامه جام جم کردم
وندرو نقش کل رقم کردم.
گوینده تعبیری از جام جم نیاورده و فقط خواسته است کتاب خود را که مشتمل است بر مقدماتی چند و دو دور که دور اول را به مبدأ آفرینش و دور دوم را به کیفیت معاش جمهور اختصاص داده به جام جهان نمای جمشید تشبیه کند.
جام جهان نما. تألیف محمد عزالدین بن عادل مشهور به محمد شیرین و معروف به مغربی (متوفی 809 ه .ق .) در عرفان(44). جام گیتی نما- تألیف قاضی میرحسین بن معین الدین حسینی میبدی (متوفی در 910 ه .ق .) در حکمت(45). جام فرنگی. در زبانهای اروپائی گراآل(46) یا سن گراآل(47) بجامی اطلاق شده که گویند عیسی در آخرین شامی که با حواریون صرف کرد، آن را بدست گرفت. یکی از حواریون بنام یوسف رامه ای(48)، خونی را که براثر ضربت دشمن بپهلوی وی جاری میشد در آن جام ریخت. افسانه های مربوط بدین جام اندکی پس از شیوع مسیحیت رواج یافت ولی پیش از پایان قرن دوازدهم میلادی، اثری از آن در دست نیست. در این قرن روبر دوبورُن(49)منظومه ای دربارهء (یوسف رامه ای، مرلین(50)پرسوال(51)) بساخت و در آن افسانهء مسیحی را با روایات قوم سلت(52) مربوط به شام فصح در هم آمیخت. گویند جام مزبور را به انگلستان بردند و قرنها آنجا پنهان ماند تا عاقبت پرسوال قهرمان گالی آن را بیافت. از این افسانه، بسیاری تقلید کردند و شاخ و برگهای فراوان بدان افزودند. کرتین دوتروی(53)(شاعر فرانسوی قرن دوازدهم میلادی) و پیروان فرانسوی او مانند: گوشه(54)، منسیه(55) و ژربر(56) وقایع مربوط به پرسوال را در آثار خود تشریح کرده اند. ولفرام اشنباخی(57) شاعر آلمانی در منظومهء حماسی خود «پارتسیوال»(58) (1205 - 1215 م.) و آلبرت شارفن ترگ(59) در «تیتورل»(60) جام مزبور را مرکز تخیلات عرفانی درهم و پیچیده ساخته اند. پرسوال در داستان منثور موسوم به «سن گرآل بزرگ»(61) به شکل قهرمانی که بجستجوی جام مقدس برآمده، ظاهر میشود. از متأخران ویلهلم ریشارد واگنر(62)موسیقی دان معروف آلمانی (1813 - 1883 م.) جام مزبور را موضوع درام غنائی «پارسیفال»(63) (1882 م.) خود قرار داده است. (از مجلهء دانشکدهء ادبیات سال اول شماره ششم ص300 ببعد). و رجوع به جام جم شود.
(1) - غیاث اللغات: جام جم. جام جهان بین. جام کیخسرو.
(2) - Kaei Husravah.
(3) - Sushravas. (4) - رجوع به مقالهء «شاهان کیانی و هخامنشی در آثارالباقیه»: در مجلهء آموزش و پرورش سال پانزدهم شمارهء 8 - 10 صص43 - 44 شود.
(5) - شاهنامه چ بروخیم ج4 ص1099.
(6) - گیو.
(7) - رجوع به شمارهء هفت و هفت پیکر نظامی بقلم دکتر معین صص30 - 33 شود.
(8) -Yima.
(9) - Yama. (10) - مفهوم درخشندگی در نام جمشید (جم+ شید) نیز از اینجا ناشی شده.
(11) - در داستانهای ملی ما نیز آمده است. که مدت سیصد سال در زمان جمشید بیماری و مرگ نبود تا او گمراه شد و جهان برآشفت و بیماری و مرگ بازگشت. (از شاهنامه).
(12) - رجوع به ممدوحین سعدی بقلم علامه مرحوم قزوینی در «سعدی نامه» شود.
(13) - رجوع به «مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات پارسی» بقلم دکتر معین صص 267 - 275 شود.
(14) - نسخهء خطی متعلق به آقای دکتر معین. و رجوع به «مزدیسنا» ص 534 شود.
(15) - نسخهء خطی متعلق به آقای افشار شیرازی. و رجوع به «مزدیسنا» ص 511 شود.
(16) - غیاث اللغات.
(17) - فرهنگ فارسی به انگلیسی فرانسیس جانسن.
(18) - رجوع به «مزدیسنا» ص83 و 181 حاشیهء 4 شود.
(19) - و بدیهی است که از ابنیهء مزبور اعجاب داشتند و بنای آن را بدیوان انتساب میدادند.
(20) - توضیح در خصوص ملک سلیمان بقلم علامه قزوینی در سعدی نامه، ضمیمهء مجلهء تعلیم و تربیت سال 1316 صص788 - 791 آمده است.
(21) - فرهنگ فارسی انگلیسی جانسن.
(22) - خاتم منسوب به سلیمان است.
(23) - سلامان و ابسال چ یاسمی صص92 - 93.
(24) - Romanus. (25) - ن ل: می.
(26) - از کنزالحقایق شبستری است در دنبالهء قطعه ای که پیشتر نقل شد.
(27) - چنانکه آب در پارسی بمعنی درخشش و تلالو و لمعان بسیار بکار رفته. رجوع به همین لغتنامه شود.
(28) - Thales de Milet. (29) - وجعلنا من الماء کلی شی ء حیّ. (قرآن 21/31).
(30) - astrolabe.
(31) - astron.
(32) - Lambanein.
(33) - Hipparque.
(34) - Ptolemee. (35) - در یونانی Pharos و در لاتینی Pharus نام جزیرهء مزبور است که لغت Phare در زبانهای اروپائی از نام آن مأخوذ است.
(36) - رجوع به آئینهء سکندر در همین لغت نامه شود.
(37) - Philadephe.
(38) - Gnidien Sostrate.
(39) - William Pinnock, modern Geography and History.
(40) - Boussole astrologique. (41) - کنزالحقایق شبستری.
(42) - ن ل: خدایا.
(43) - جام جم اوحدی. ضمیمهء مجلهء ارمغان سال هشتم 1307.
(44) - رجوع بفهرست کتابخانهء سپهسالار ج2 صص681 - 682 و فهرست کتابخانهء آستانهء رضوی ج4 صص58 - 59 شود.
(45) - رجوع به کشف الظنون و فهرست کتابخانهء آستانه ج4 صص60 - 61 شود.
(46) - Graal.
(47) - Saint Graal.
(48) - Joseph d´Arimethie.
(49) - Robert de Boron.
(50) - Merlin.
(51) - Perceval.
(52) - Celtes.
(53) - Chretien de Troyes.
(54) - Gaucher de Dourdan.
(55) - Mennessier.
(56) - Gerbert de montrouil.
(57) - Wolfram d´Eschenbach.
(58) -Parzival.
(59) - Albert de Scharfenterg.
(60) - Titurel.
(61) - Grand St. Graal.
(62) - Wagner.
(63) - Parsifal.

جامجی.

(اِخ) ضیاءالدولة والدین. احمد. رجوع به ضیاءالدین ابوبکر احمدالجامی شود.

جام چشیدن.

[چَ دَ] (مص مرکب) می نوشیدن. از پیاله می خوردن. از جام می نوشیدن :
بجامی که ساقی خود اول چشید
به نقلی که شکّر دهانی گزید.
ظهوری ترشیزی (از ارمغان آصفی).

جامح.

[مِ] (ع ص) نعت فاعلی از جُموح و جِماح. (اقرب الموارد). اسب توسنی کننده. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). سرکشی کننده. (آنندراج). اسب سرکش و شرور. (ناظم الاطباء). توسن سرکش. || خودرای شونده. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). || شتاب کننده : لولّوا الیه و هم یجمحون؛ ای یسرعون. (سورهء 9/57). آنکه سوار باشد بر هوای نفس خود و او را از آن بازنتوان گردانید. || آنکه سر باز زند. ج، جوامح. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). این کلمه برای مذکر و مؤنث یکسان است، برای هردو به همین صورت آید. (از اقرب الموارد). || (اِ) زنی که بدون طلاق و اجازت شوهر نزد اهل رود. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب).

جام حمام.

[مِ حَمْ ما] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) طاسی که بدان آب بر سر ریزند :
چنان زآتش آن چهره گرم شد صحبت
که ساغر از عرق باده جام حمام است.
تأثیر (از آنندراج).
و محتمل است که جام حمام بمعنی شیشه های کوچکی که در سقف حمام برای روشنی نصب کنند، و بر اثر گرمی حمام آن شیشه ها پیوسته عرق آلود است باشد. رجوع به ذیل جام شود.

جام حیدری.

[مِ حَ / حِ دَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رطل گران. جام یک منی. جام ده منی :
کیست نیاز من کند یک دو سه جام حیدری
تا بنمایم ای صنم آینهء سکندری.
ناصرعلی (از آنندراج).
رجوع به جام یک منی و جام ده منی شود.

جامخ.

[مِ] (ع ص) از جَمخ. متکبر. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خودفروش. نازنده. مباهات کننده. ج، جُمَّخ.

جام خالی دادن.

[مِ دَ] (مص مرکب)قدح تهی به دست دیگران دادن. || کنایه از فریب دادن. چه ساقی، سیه مست (بدمست) را از روی امتحان جام خالی میدهد. (آنندراج). از مصطلحات امتحان کردن ساقی هوش مست را. (غیاث اللغات) :
ساقی دوران به ما امروز در بزم طرب
جام خالی میدهد گویا دلش از ما پر است.
اشرف (از آنندراج).
دل مرا چون شیشه از بیمهری ساقی پر است
زانکه هر ساعت بدستم جام خالی میدهد.
حسن بیگ رفیع (از آنندراج).

جام خانه.

[نَ / نِ] (اِ مرکب) آینه خانه را گویند، و آن خانه ای است که در و دیوار آن را شیشه بندی کرده باشند. (برهان) (ناظم الاطباء). خانه ای که در و دیوار آن را شیشه بندی کرده باشند از جام که عبارت از شیشهء جامی است. (آنندراج). اطاق آئینه کاری. || فرش. بساط. (دهار). مفرش. || شادروان. (دهار) : و سی خروار موکب استری از داروخانه و شراب خانه و آب و جامخانه با او بردندی. (تاریخ طبرستان). || کنایه از فلک و چرخ :
من جام جم گرفته و با خود در این سخن
کاین جام خانهء فلکی چون توان شکست.
مجیر بیلقانی.
از مدح شاه و جام می لعل چاره نیست
تا پای بست گردش این جام خانه ایم.
مجیر بیلقانی.

جامخانه.

[نَ / نِ] (اِخ) موضعی است از اندرود در فرح آباد مازندران. رجوع به سفرنامه مازندران رابینو ص12، 13، 49، 119 بخش انگلیسی شود.

جامخانه.

[نَ / نِ] (اِخ) دهی از دهستان میان دورود بخش مرکزی شهرستان ساری است. در 16 هزارگزی جنوب خاوری ساری و 9 هزارگزی تکاو و 3 هزارگزی شوسه قرار دارد. در دامنه واقع شده و هوای آن معتدل و مرطوب و مالاریائی است و 2220 تن سکنه دارد. آب مشروب ده از چشمه و محصول آن غلات، پنبه، صیفی و توتون است. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی زنان بافت پارچه های نخی و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج3).

جام خوردن.

[خوَرْ / خُر دَ] (مص مرکب) می خوردن. باده نوشیدن. کنایه از شراب خوردن. (آنندراج). جام نوشیدن. جام خوردن :
گرچه همی خورد بسی جام بخت
هم به تغافل نبد از کار سخت.
امیرخسرو (از آنندراج).
گفتند بسی جام طرب خوردی از این پیش
گفتا که شفا در قدح بازپسین بود.حافظ.
جام صبوح خورده ز خلوت برآمده
پر شورتر ز صبح قیامت برآمده.
صائب (از آنندراج).
همه وقتی نشاید خورد جام شادی ار وقتی
غمی آید مشو زآن غم که باشد خار با خرما.
خواجه جمال الدین سلمان (از آنندراج).
جام پیمودن. رجوع به جام پیمودن و جام زدن و جام نوشیدن شود.

جامد.

[مِ] (ع ص) از جَمد و جُمود. ایستاده. خشک شده از خون و جز آن. (از اقرب الموارد). فسرده و منجمد شده. (آنندراج). افسرده. (دهار). بسته. مقابل مایع. ضدسائل. مقابل گشاده. مقابل روان. ناروان. خشک. بی آب. سخت. غلیظ. یخ بسته. سخت شده. کلجیده. زفت. بسته شده ای که در شأن او سیلان باشد و بالفعل سائل نباشد مانند موم، الجامد هوالدواء الذی من شأنه اَنْ یصیر بحیث یتحرک اجزائه الی الانبساط من ایّ وضع فرض الا انه بالفعل ثابت علی شکله و وضعه بسبب بارد جداً مثل الشمع و بالجملة هوالذی مِنْ شَأنه اَنْ یَسیلَ الا اَنه غیر سائل بالفعل. (قانون ابوعلی کتاب دوم چ تهران ص148). انها تحلل [ امارنطن ] الدم الجامد. (مفردات ابن البیطار). ج، جوامد. || آنچه رشد نکند مانند سنگ. (اقرب الموارد). مقابل نامی، جسمی است که حجم آن در شرایط متعارفی ثابت است و فقط آثار خارجی شکل آن را تغییر میدهد. هر جسمی که اجزا و ذرات آن بشدت برروی یکدیگر منضغط و متراکم شده باشند و همهء اجسام این عالم یا جامد و یا مایع و یا بخارند، و اجسام جامد جسمهائی میباشند که با اثر فشارهای خارجی مقاومت میکنند :
آنکه تعریفش شهنشه خود کند
جامد و نامیش صد مروق زند.(مثنوی).
|| بلید بی تصرف. || حد زمین. ج، جوامد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (در اصطلاح صرف) کلمه ای که از کلمهء دیگر مشتق نشده باشد(1). مقابل مشتق، و آن بر دو گونه است:
1- اسم عین، و آن اسمی است که دلالت بر معنایی کند که آن معنی قائم به نفس خویش باشد مثل رجل و فرس. 2- اسم معنی، و آن اسمی است که قائم به غیر باشد چون: علم و فوز، به تعبیر دیگر اگر از جامد کلمهء دیگر اشتقاق نشود چون رجل و فرس آن را جامد غیرمصدر گویند و اگر بتوان از آن کلمهء دیگر اشتقاق کرد چون علم و فوز که عالم و فائز از آنها مشتق شود، آن را جامد مصدر گوئیم. در اقسام کلمات عربی حروف تماماً جامداند و افعال همه مشتق اند بجز افعال معدودی مانند: لیس و عسی. و اسماء قسمتی جامد و قسمت دیگر مشتق اند. مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون چنین آرد: جامد ضد ذائب است و جمع آن جوامد باشد و نزد علماء صرف و نحو، اسم غیرمشتق را گویند خواه مصدر و خواه غیرمصدر باشد. عباب گوید: حق حال اشتقاق است و گاهی هم جامد باشد. حال جامد مصدری است تأویل شدهء به مشتق. مثل: اَتیتُهُ رَکضاً ای راکِضاً. و گاه حال جامد اسم غیرمصدری باشد به نوعی از تأویل - انتهی. لکن در اصول اکبری گوید: جامد اسمی را گویند که نه مصدر باشد و نه مشتق و نیز جامد اطلاق شود بر افعال غیرمتصرفه. در مغنی در شرح نون وقایه گوید: نون وقایه ملحق میشود قبل از یاء متکلّم منفی به یکی از سه فعل: متصرف باشد، مثل اکرمنی و یا جامد باشد مانند عسانی، و قاموا ما خلانی و ما عدانی و حاشانی اَنْ قدرتَ فعلا الخ. و نزد اطباء، جامد داروئی باشد که خاصیت آن آن است که هرگاه حرارت غریزیة در آن تأثیر کند در حین حال که بهم بسته و مجتمع است سیلان پیدا کند. مانند شمع و امثال آن و جوامد جمع آن است. و گاه جوامد اطلاق شود بر چیزهای سخت بسته شده در بدن مانند استخوانها و غضروفها. کذا فی بحر الجواهر. (کشاف اصطلاحات الفنون). || در اصطلاح منطق، اسمی است که از آن اشتقاق نتوان کرد، مقابل سائل که از آن اشتقاق توان کرد. در اساس الاقتباس آمده: اسم یا جامد بود یا سائل. جامد آن بود که از او اشتقاقی نتوان کرد مانند حیزبون(2) و هیهات(3). و سائل آن بود که قابل اشتقاق بود چون ضرْب. (اساس الاقتباس چ مدرس رضوی ص15). || رجل جامدالعین. مرد خشک چشم بی اشک. (منتهی الارب).
- مال جامد؛ زر و سیم و مانند آن که آن را مال صامت هم گویند، ضد مال ذائب که مال ناطق (حیوانات، چهارپایان) باشد. (منتهی الارب).
(1) - در منتهی الارب و آنندراج چنین آمده: کلمه ای که از او اشتقاق کلمهء دیگر نتوان کرد. این تعریف نادرست است و صحیح آن همان است که در متن ذکر شد.
(2) - حیزبون زن پیر. (حاشیهء اساس الاقتباس چ دانشگاه ص15).
(3) - هیهات بتثلیث تاء اسم فعل باشد بمعنی دور است. (حاشیهء اساس الاقتباس چاپ دانشگاه ص15).

جام دادن.

[دَ] (مص مرکب) پیاله دادن. قدح دادن :
فرنگی صفت جام عالی بده
اگر میدهی پرتگالی بده.
عالی شیرازی (از ارمغان آصفی).

جام دار.

(نف مرکب) مرکب از: جام (پیاله) و دار (دارنده). یعنی ساقی. پیاله دهنده. || (اِ) کنایه از شرابخوار. (آنندراج) :
به جامی که یک مست را شاد کرد
بدان جامداران چه بیداد کرد.نظامی.
رجوع به نشوء اللغة ص98 شود.

جامدار.

[مَ] (نف مرکب) مرکب از جامه (رخت) و دار (دارنده) یعنی دارندهء لباس. رخت دار. صندوق دار. (ناظم الاطباء). و رجوع به نشوء اللغة ص 98 شود.

جامدارخانه.

[نَ / نِ] (اِ مرکب) صندوق خانه. رخت خانه. (ناظم الاطباء).

جام داشتن.

[تَ] (مص مرکب) قدح بدست داشتن :
آنکس که بدست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد.حافظ.
جام بر کف داری و شاکر نه ای
قدر این نعمت نمیداری چرا؟
حسن مشهدی (از ارمغان آصفی).

جامدان.

[مَ] (اِ مرکب) مرکب از جامه (رخت) و دان. یعنی جای جامه. خانه ای را گویند که رخوت پوشیدنی و غیرپوشیدنی از دوخته و نادوخته در آن بگذارند. (جهانگیری). جعبه ای است که جامه در آن نهند و به اعتبار مظروف بدین نام خوانده شده است. (شعوری) : روزی دوکس بیامدند و جامدانی بدو سپردند، بعد از آن یکی از آن دو بیامد و جامدان خواست... خویش بدو داد. (تذکرة الاولیاء عطار).
حکایت من و این کار نامها اکنون
همان کلید در جامدان آن مرد است.
کمال اسماعیل.
گر برنهم بهم قصب و اطلس ترا
تنگ آید از فراخی آن جامدان شکر.
کمال اسماعیل.
چَمَدان، دزی جمدان معرب را از فارسی جامدان (جامه دان) مأخوذ میداند. (دزی ج1 ص212). کریستنسن کلمهء آسی چمدان(1) را از روسی عاریت میداند. صندوق چرمین که جامه و اشیاء دیگر در آن نهند. (حاشیهء برهان چ معین). چرمدان، خرمدان.
(1) - Cemodan.

جامدان.

(اِخ) و [کامدان] نام دونفر از فرزانگان باستان ایران بوده اند که شاگرد بادان حکیم و بادان در حکمت از شاگردان جمشید جم بوده است. (آنندراج) (انجمن آرا). در مدارک معتبر این دو نام دیده نشد و شاید برساختهء پیروان آذر کیوان باشد.

جامدة.

[مِ دَ] (ع ص) تأنیث جامد. ایستاده. افسرده. (آنندراج). بسته شده. منجمد شده. سفت. سخت. مقابل نامیة. خشک. و رجوع به جامد شود: و تری الجبال تحسبها جامدة و هی تمرّ مَرّالسحاب. (قرآن 27/88).

جامدة.

[مِ دَ] (اِخ) یاقوت آرد: قریهء بزرگ و جامعی است از توابع واسط و سر راه بصره واقع است و من آن را مکرر دیده ام. (معجم البلدان) (مراصد الاطلاع). و رجوع به الاوراق ص90، 233 و 236 و 240 و 246 و کامل ابن اثیر ج7 ص98 و تجارب الامم شود.

جام ده منی.

[مِ دَهْ مَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رطل گران :
دمه گذشت و بجز جام ده منی نکشیم
می از لب خم و نقل از لب نگار چشیم.
حسن دهلوی (از آنندراج).
جام حیدری. جام یکمنی. (آنندراج). رجوع به جام حیدری و جام یکمنی شود.

جامدی.

[مِ] (اِخ) محمد بن علی بن الحسین. مکنی به ابی یعلی و معروف به ابن القاری و مشهور به جامدی واسطی، منسوب به جامدة (از توابع واسط) است. وی از سعیدبن عبدالعزیز ابوسعد جامدی و بعد از او از قیلوی روایت کند. و از ابوالفتح عبدالملک بن ابوالقاسم کروخی و محمد بن ناصر سلامی حدیث استماع کرد. وی مردی صالح بود و بسال 603 ه .ق . درگذشت. پدر او نیز از بزرگان زهاد بوده است. (معجم البلدان).

جام رسیدن.

[رَ دَ] (مص مرکب) در خور شراب خواری بودن. سزاوار جام کشیدن :
جام یاقوت و شراب لعل پاکان را رسد
بینوایان را نظر بر رحمت عام است و بس.
فغانی شیرازی (از ارمغان آصفی).

جام رنگ.

[رَ] (ص مرکب) همرنگ با جام. همانند جام. صافی. روشن :
بود فلک جام رنگ و جام فلک سان
روز ندانم که از کدام برآمد.خاقانی.
رجوع به جام شود.

جام زدن.

[زَ دَ] (مص مرکب) کنایه از شراب خوردن. (آنندراج). جام باده نوشیدن. جام می خوردن. جام شراب نوشیدن :
می چو از خم به سبو رفت و گل انداخت نقاب
فرصت عیش نگهدار و بزن جامی چند.
حافظ (از آنندراج).
میلی آمد بخود از مستی شب وقت صبوح
بار دیگر دو سه جام می بیغش زد و رفت.
محمدقلی میلی (از آنندراج).

جام زن.

[زَ] (نف مرکب) زننده برجام. نوعی فالگیر. کسی که به طریق خاصی با جام فال گیرد. طاس بین. رجوع به همین کلمه شود.

جام زیبقی.

[مِ زَ بَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از پیالهء بلور باشد.

جامس.

[مِ] (ع ص) از جُموس. بسته. افسرده. جامد. (منتهی الارب) (المنجد) (آنندراج). ماء جامس. آب ایستاده و افسرده. || گیاه پژمرده. (منتهی الارب) (آنندراج). نبات جامس؛ ذهبت غضوضته؛ یعنی گیاهی که طراوت آن ازمیان رفته.

جامس.

(اِخ)(1) تلفظ ترکی جیمس. رجوع به جیمس شود.
(1) - James.

جام ستاندن.

[سَ / سِ دَ] (مص مرکب)جام گرفتن. جام بدست آوردن. از دست کسی جام گرفتن.

جام سحر.

[مِ سَ حَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از آفتاب عالمتاب است. (برهان) (آنندراج). جامهء سحر. || کنایه از باد صبا. جامهء سحر. (آنندراج). رجوع به جامهء سحر شود.

جامسة.

[مِ سَ] (ع ص) تأنیث جامس. ایستاده. افسرده. ثابت. مستقر: صخرة جامسة؛ سنگ ثابت و مستقر در جای خویش. (منتهی الارب).

جامسة.

[مِ سَ] (ع اِ) باقلای قبطی را گویند و آن در مصر بسیار شود و در آبهای ایستاده روید و گل آن مانند گل سرخ باشد. (برهان) (آنندراج). باقلا قبطی. (تذکرهء ضریر انطاکی). و ساق وی ستبری انگشت بود و بدرازای یک گز باشد و گل وی مانند گل سرخ بود و باقلای آن کوچکتر از باقلا بوده و چون خشک شود سیاه بود. چون تر باشد بخام پخته خورند. بیخ آن از بیخ نی ستبرتر بود. قابض بود و معده را نیکو بود و آرد وی چون بیات شد اسهال کهن باز بندد و ریش روده را نافع بود و پوست وی قوی تر بود در این فعل. (اختیارات بدیعی).

جام سیم.

[مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)جامی که از نقره باشد. پیالهء نقره. || کنایه از زنخدان محبوب و معشوق. (آنندراج).

جامسیة.

[مِ سی یَ] (ع اِ) مصحف جامسه است. رجوع به جامسه شود.

جام شرابخوری.

[مِ شَ خوَ / خُ](ترکیب اضافی، اِ مرکب) پیاله ای که به آن شراب نوشند. قدح شرابخوری. ساغر می. کاس. (منتهی الارب). رجوع به جام شود.

جام شکستن.

[شِ کَ تَ] (مص مرکب)پیاله شکستن. جام می و جز آن را شکستن. قدح شکستن :
کی توانم دید زاهد جام صهبا بشکند
می پرد رنگم حبابی گر بدریا بشکند.
میرزا محمدعلی ماهر (از آنندراج).
توان جام دست اجل را شکست
بدستی که پیمان به پیمانه بست.
ظهوری ترشیزی (از ارمغان آصفی).
|| کنایه از رسوا کردن. (آنندراج). || کنایه از نومید ساختن. (آنندراج) :
مستی و دیوانگی جام مسیحا شکست
صرفه در این بزم نیست ساغر جم داشتن.
عرفی (از آنندراج).

جام شهریاری.

[مِ شَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) قدح بزرگ شراب خوری را گویند. (برهان). کنایه از قدح بزرگ که بدان شراب خورند. (آنندراج) :
ز شهریار شناسیم ای مسلمانان
از آنکه نیست دل از جام شهریاری سیر.
مولوی (از آنندراج).
جام عالی. رجوع به جام عالی شود.

جامشید.

(اِخ) جمشید. رجوع به جمشید شود.

جام شیر.

[مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)قدح پر از شیر. پیاله ای که در آن شیر ریزند یا با آن شیر خورند. || کنایه از پستان شیردار باشد. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

جام شیر و می.

[مِ رُ مَ / مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) پیاله ای که پر از آب کوثر باشد. || آب و دهان معشوق. || کلامی باشد که شیرین باشد و حال آورد. || اشعار خوب. (آنندراج).

جامع.

[مِ] (ع ص) نعت فاعلی از جَمع. گردآرنده. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). فراهم آورنده. (از اقرب الموارد) (دهار). گردکننده. (مهذب الاسماء) :
ای زر توئی آنکه جامع لذاتی
محبوب جهانیان به هر اوقاتی.
جمال پلدین قزوینی (از تاریخ گزیده).
|| هنرمند. || (اِ) معبد مسلمانان. (اقرب الموارد). || مسجدی که در آن نماز جمعه گذارند. (غیاث اللغات) مسجد آدینه. مزگت آدینه. مسجد جمعه. مسجد جامع. مصلی. ج، جوامع : جامع قدیم بر وفق روزگار سابق و قدر خفت مردم بنیاد کرده بودند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص420). و حومهء آن جامع و منبر دارد. (فارسنامهء ابن البلخی ص123). و ابرقویه آبادان است و جامع و منبر دارد. (فارسنامهء ابن البلخی ص124). و اقلید شهرکی کوچک است و حصاری دارد و جامع و منبر دارد. (فارسنامهء ابن البلخی ص124). و [ فیروزآباد ] جامع و بیمارستان نیکو ساخته اند. (فارسنامهء ابن البلخی ص139). || قرآن. مصحف. (مهذب الاسماء). || محیط. جامع الاطراف. شامل. عمومی. عام. وافی. || (اصطلاح فقهی و اصولی) علتی را که مشترک بین اصل و فرع باشد جامع نامند چنانکه وجه امتیاز آنها را فارق نامند. || در اصطلاح منطقی، حدی را که شامل تمام افراد معرَّف باشد، جامع نامند و به اعتبار دیگر چنین معرفی را منعکس گویند و اگر معرِّف غیر از افراد معرَّف را شامل نباشد آن را مانع گویند. پس حدی که هردو صفت را دارا باشد، جامع و مانع نامند. متکلمان و علماء اصول نیز جامع را به معنی مذکور در باب تعاریف بکار برند. || در اصطلاح محدثان، کتابی را که احادیث بترتیب ابواب فقه یا بترتیب حروف تهجی مدون شده باشد، جامع گویند. مث در این نوع کتابها باید روایت: انما الاعمال بالنیات را در باب همزه پیدا کرد. و بهتر آن است که تنها احادیث صحیح و حسن در این کتب جمع شود، و اگر تمام اقسام حدیث را گرد آورد لازم است که علت ضعف روایت ضعیف را بیان کند. || در علم بیان و بدیع، جامع را بچند معنی بکار برند: اول، آنچه طرفین استعاره (مشبه و مشبه به) در آن مشترک باشند که در باب تشبیه همان را وجه گویند. دوم، یک قسم ایجاز باشد. سوم، آنچه میان دو لفظ خواه جمله باشد خواه مفرد در قوهء مفکره از طریق عقل یا وهم یا خیال، اجتماع برقرار کند و جامع بدین معنی را در باب فصل و وصل ذکر کنند و سه قسم است: جامع عقلی، جامع وهمی. جامع خیالی. توضیح آنکه نفس ناطقه باقوهء عاقله کلیات را درک کند و با قوهء خیالیه محسوسات و با قوهء واهمه معانی جزئیهء منتزع از محسوسات را. و نیز نفس ناطقه را قوهء دیگری است که مدرکات در آن اجتماع کنند و تماثل و تشابه آنها را دریابد که آن را قوهء مفکره و متخیله نامند. بنابراین مقصود از جامع عقلی آن است که عقل اجتماع دو جمله را که میان آنها نوعی تماثل باشد اقتضاء کند مانند اتحاد در نوع و اجتماع در تضایف چنانچه در علت و معلول و اقل و اکثر صورت گیرد. مقصود از جامع وهمی آن است که قوهء واهمه بتوهم و حیله دو چیز را در نظر عقل متحد و مجتمع بدارد و آن در وقتی است که میان آن دو یکنوع همانندی باشد مانند زردی و سفیدی که قوهء واهمه آنها را بمنزلهء مثلین نمایان میسازد. یا آنکه میان آن تضاد باشد مانند سفیدی و سیاهی و کفر و ایمان، یا شبه تضاد باشد مانند زمین و آسمان که در این موارد واهمه آنها را بمنزلهء تضایف مینمایاند و بهمین جهت همیشه هنگام تصور چیزی ضد آن از هر چیز زودتر به ذهن می آید. و مقصود از جامع خیالی آن است که اسباب تقارن دو امر امور خیالی باشد بطوری که اگر عقل بی خبر از تقارن خیالی باشد بخودی خود اقتران آن دو امر را نیکو نشمارد و موجبات اقتران دو امر بغایت متعدد و مختلف است و بدین جهت ثبات و ترتب تقارن از لحاظ وضوح مختلف است چنانکه ممکن است بین دو امر در خیال کسی تقارن انفکاک ناپذیری باشد در حالی که در خیال دیگری اصلاً تقارنی میان آن دو نباشد و چه بسیار ممکن است که پاره ای از صور از خیالی غائب نگردد در صورتی که در خیال دیگر اصلا صورت نبندد. نوع دیگری از اجتماع، اقتران دو امر در حافظه که خزانهء وهم است و در مبدأ فیاض که بعقیدهء حکماء خزانهء قوهء عاقله است، و علت این اقتران انس و عادت باشد، زیرا همانطور که انس و عادت سبب اقتران خیالیات میشود همچنین سبب اجتماع صور عقلیه و وهمیه نیز میگردد. و برخی (سید سند) به این دلیل که خیال اصل در اجتماع صور است بر آنچه در خزانه بطور مطلق گرد آید حمل کرده است، و میان خزانهء وهم و عقل فرق نگذاشته است، لیکن بهتر آن است که تقارن در غیر خیال را ملحق به تقارن در خیال سازیم زیرا بیشتر آنچه را که بلغا ذکر کنند براساس جامع خیالی است. و اگر مقصود مبحث قصر باشد، وجه جامع یا تقارن در خزانه اعم از خیالی و غیر آن باشد که آن را خیالی گویند و یا تقارن سبب امری است که بواقع اقتضاء تقارن دارد که آن را جامع عقلی گویند و یا جز آن باشد که آن را جامع وهمی گویند. (تلخیص از کشاف اصطلاحات الفنون).
- ابوجامع؛ کنیت خوان. (منتهی الارب). سفره. کنیة الخوان، للاجتماع حوله للاکل، قال الحریری: فاستدع اباجامع فانه بشری کل جائع. (اقرب الموارد).
-جامع الاطراف؛ محیط، جامع شامل. عمومی. وافی(1).
- جامع الحروف؛ صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: نزد بلغا کلامی است مرکب از جمیع حروف تهجی بی تکرار در یک لفظ و اگر در دو لفظ بود جائز است چنانچه در این بیت:
اثر وصف غم عشق خطت
ندهد حظ کسی جز بضلال
چرا که در لفظ ندهد و ضلال دال و لام مکرر است. کذا فی مجمع الصنائع.
- جامع قرآن؛ قرآن مجید که حاوی سی جزو باشد (مقابل سی پاره) : جامع قرآن بیاوردند... و قاضی ابوبکر را گفتند تو جامع قرآن بازگیر. پس جامع قرآن را به شیخ ما ابوسعید دادند و شیخ ما جامع بستد... و جامع باز کرد. (اسرارالتوحید ص175). رجوع به مصحف جامع و قرآن در همین ماده شود.
- جامع الکلام؛ صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرد: نزد شعرا عبارت است از آنکه شاعر در ابیات خویش از موعظت و حکمت و شکایت روزگار درج کند، کذا فی مجمع الصنائع. و نیز بمعنی کلام موجز آید که الفاظ او قلیل باشند و معانی کثیر، کما وقع فی فتح المبین شرح الاربعین فی الخطبة. قال رسول الله (ص) اوتیت جوامع الکلم ای اوتیت الکلم الجوامع لقلة الفاظها و کثرة معانیها، و منه حدیث انما الاعمال بالنیات فان تحته کنوزا من العلم... و منه الغرم بالغنم.
- جامع الکلم؛ جامع الکلام. سخنی که کلمات آن کم و معانی آن بسیار است. یقال: یتکلم بجوامع الکلم، یعنی سخن وی کم لفظ و پرمعنی بود. (اقرب الموارد).
|| اَتان جامِع؛ ماده خر که بار نخستین آبستن شده باشد. || جمل جامع؛ شتری که چهار سال بر او گذشته باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). مؤلف تاج العروس آرد: در نسخه ها چنین آمده لیکن صحیح آن است که این کلمه بر شتر تا چهار سالگی گفته شود: قال ابن اسماعیل: (جمل جامع و ناقة جامعه) اذا اخلفا بزولا. قال (ولا یقال هذا الابعد اربع سنین) هکذا فی النسخ و صوابه علی ما فی العباب و التکلمة و لایقال هذا بعد اربع سنین من غیر حرف استثنا. (تاج العروس). || دابَّة جامِع؛ ستور جوانی که قابل سواری شده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). چارپا که قابل رسن و پالان باشد. || قِدَرِ جامِع؛ دیگ بزرگ. (منتهی الارب) (آنندراج). دیگ کلان. || قَدرِ جامع؛ مقدار مشترک بین انواع یک جنس مانند حیوان که مقدار مشترک بین انسان و سایر انواع حیوان است همچنین قدر مشترک بین افراد یک نوع مانند انسان که مشترک بین تمام افراد انسان است. || قرآن جامع؛ قرآن تمام. قرآنی که سی جزء در یک جلد تدوین شده باشد. رجوع به مصحف جامع در ذیل همین ماده شود. || المسجد الجامع؛ مزکت آدینه. مسجد الجامع گویند. به اضافهء مسجد به الجامع و در این صورت کلمهء «الیوم» در تقدیر است و اصل آن «مسجد الیوم الجامع» باشد مانند «حق الیقین» که اصل آن «حق الشی ء الیقین» باشد، زیرا اضافهء شیئی به نفس آن جز با این تقدیر صحیح نباشد. (منتهی الارب). صاحب تاج العروس آرد: ازهری از لیث این تعلیل را ذکر کرده و گوید جز لیث دیگران این اضافه را تجویز کرده اند و عربها اضافهء شی ء بنفس یا بنعت آن شی ء را در صورت اختلاف لفظ جائز دانند چنانکه در قرآن مجید است ذلک دین القیمه (قرآن 98/5). و دین به معنی ملت است و در حقیقت ذلک دین الملة القیمة و همچنین در قرآن است: وعد الحق. و وعد الصدق. (تاج العروس). || مصحف جامع؛ قرآن جامع. قرآن کامل. مقابل قرآن ناتمام که شامل بعضی اجزاء باشد. رجوع به مصحف جامع شود.
(1) - Synoptique.

جامع.

[مِ] (اِخ) یکی از نامهای خدای تعالی. (منتهی الارب).

جامع.

[مِ] (اِخ) لقب نوح بن ابراهیم مروزی است. (منتهی الارب). سمعانی چنین آرد: لقب ابوعصمت مروزی است گویند که چون او نخستین کسی بود که فقه ابوحنیفه را در مرو گرد آورد به جامع ملقب شد. دیگری گفته که چون جامع علوم بوده و چهار مجلس درس: مجلس ذکر آثار مجلس درس گفته های ابوحنیفه، مجلس درس نحو و مجلس درس اشعار داشت این لقب را یافت. او ابوعصمت نوح بن ابی مریم(1) است و اسم او یزیدبن جعونة جامع مروزی باشد. ابوحاتم بن حیان گفت: او اهل مرو است و از زهری و مقاتل بن حسان روایت کند و اهل عراق و مردم شهر او از وی روایت دارند و بسال 163 ه .ق . درگذشت. (الانساب سمعانی).
(1) - در منتهی الارب نوح بن ابراهیم و در الانساب سمعانی نوح بن ابی مریم ضبط شده است و بدون شک یکی مصحف دیگری است.

جامع.

[مِ] (اِخ) فراش. یکی از نزدیکان آلب ارسلان است. وی کوتوال را که قصد حمله به سلطان داشت با میخکوبی بکشت. (تاریخ گزیده ص442).

جامع.

[مِ] (اِخ) از دهات غوطه است و گروهی از بنی امیه از جمله ولیدبن تمام بن ولیدبن عبدالملک بن مروان بن الحکم در آنجا سکونت داشتند. (معجم البلدان). و جامع الجار نیز همین جامع است. (معجم البلدان).

جامع.

[مِ] (اِخ) ابن ابراهیم ملقب به سکری. و مکنی به ابی القاسم البصری، محدث است. وی پس از سال 300 ه .ق . درگذشت. ابن یونس گوید: جامع بن ابراهیم بن محمد بن جامع مکنی به ابی القاسم وی مهاجرت کرده حدیث و روایت کند. سند او معتبر نیست بعضی او را قبول و پاره ای رد کنند. وی در اوائل سال 321 ه .ق . درگذشت. (از لسان المیزان).

جامع.

[مِ] (اِخ) ابن ابی راشد کاهلی کوفی و ثقه است. (المعرب مصحح احمدمحمد شاکر ص352 و ذیل همان صفحه).

جامع.

[مِ] (اِخ) ابن سوادة، محدث است. دارقطنی او را ضعیف دانسته است. (از لسان المیزان).

جامع.

[مِ] (اِخ) ابن شداد ملقب به ابی صخرة تابعی است. رجوع به ابوصخره در همین لغت نامه شود.

جامع.

[مِ] (اِخ) ابن صَبیح از روات است. عبدالغنی ابن سعید او را در زمرهء مشتبهان آورده گوید: وی ضعیف است. (از لسان المیزان).

جامع.

[مِ] (اِخ) ابن طولون. مسجد معروفی است در مصر که امیر ابوالعباس احمدبن طولون آن را بنا کرده و صد و بیست هزار دینار صرف بناء آن شد.
یاقوت حموی در سبب بنای این جامع از قضاعی آرد: مردم مصر نزد احمدبن طولون از کوچکی جامع شکایت بردند. او فرمان داد که بر بالای جمل یشکربن جزیله مسجدی بنا کنند و طرح آن بسال 264 ه .ق . ریخته شد و بسال 266 ه .ق . بنای آن بپایان رسید. (از معجم البلدان). سومین مسجدی است که برای اقامهء جمعه و جماعت در مصر بنا شده است، و آن از قدیمترین جوامع است که شکل و هیأت بزرگ اصلی خود را محفوظ داشته و از بزرگترین مساجد قدیمی است. مساحت آن شش افدنه و نصف افدنه است و شش در دارد. از لحاظ فنی ساختمان آن اثر گرانبهائی از معماری آن عصر بشمار است. (از تاریخ المساجد الاثریه ص32 ببعد). و رجوع به تاریخ المساجد الاثریه ص32 ببعد شود.

جامع.

[مِ] (اِخ) ابن علی بن الحسن بیهقی. مکنی به ابوعلی از محدثین است. صاحب دیوان بیهق دربارهء وی چنین آرد: او را مولد ده ششتمد بوده است و از بزرگان بسیار او را احادیث نبوی استماع بود و در نیشابور او رابسال 329 ه .ق . مجلس املا نهادند. (تاریخ بیهق چ بهمنیار ص165). و رجوع به تاریخ بیهق ص165 شود.

جامع.

[مِ] (اِخ) ابن القاسم. محدث است. او از عبدالله بن محمد بن عمروبن الجراح و محمد بن سهل العطار از وی روایت کند. دارقطنی سند او را ضعیف دانسته است. (از لسان المیزان).

جامع.

[مِ] (اِخ) (...ابن المطلب). مسجد جامعی است در بغداد. رجوع به حاشیهء شدالازار مصحح مرحوم قزوینی ص311 شود.

جامع.

[مِ] (اِخ) ابن مکی. یکی از خوانندگان مشهور دورهء رشید است. وی تمام دستگاهها و مقامها را بخوبی میدانست و آوازی نیک و رسا داشت: او دربارهء خویشتن گفت: «اگر علاقه بقمار و سگ مرا مشغول نمیداشت هرآینه خوانندگان را ترک میکردم تا از نان خوردن بیفتند». حکایاتی دربارهء او با رشید و ادیبان همعصر وی نقل شده که در اغانی آمده است. او بسال 809 م./ 187 ه .ق . درگذشت. (از المنجد).

جامع آصفیة.

[مِ عِ صَ فی یَ] (اِخ)مسجدی است در بغداد. این بنا را در اصل محمد چلبی بسال 1017 ه .ق . برای دراویش مولویه برپا کرد و آن را مولوی خانه و قلندرخانه میگفتند. بعدها داود پاشا آن را بصورت مسجد جامع درآورد و دو مدرسه به آن افزود و موقوفاتی نیز برای آن تعیین کرد. (از تاریخ العراق بین احتلالین ج2 صص105 - 107).

جامع آق سنقر.

[مِ عِ سُ قُ] (اِخ) مسجد جامع معروفی است به مصر. این جامع را امیر آق سنقر (ابراهیم آغا) ناصری برپا کرد. وی از ممالیک ناصر محمد بن قلاوون و متنفذترین مرد سیاسی این سلسله است. وی بنای این جامع را در شانزدهم رمضان 848 ه .ق . آغاز کرد و کتابخانه و مقبره ای برای خویش در آن تأسیس نمود در بنای این جامع توجه خاصی مبذول میداشت و در روز جمعه 3 ربیع الاول 848 ه .ق . در آنجا اقامهء نماز جمعه کرد و موقوفاتی برای آن تعیین ساخت که صرف تعمیر آن شود. و معلوم میشود پیش از اتمام بنای جامع در آنجا اقامهء جمعه شده است. مؤید این مدعی اینکه در بالای مسجد نوشته ای است که تاریخ شروع ساختمان و روزی که اقامهء جمعه در آن شده و تاریخ وفات امیرآق سنقر (بانی مسجد) در آن ذکر گردیده است و اشاره به تاریخ اتمام آن نشده است. از این نوشته مستفاد میشود که جامع پس از درگذشت امیرآق سنقر تمام شده است، ولی چه کس آن را به اتمام رسانده معلوم نیست این جامع مانند دیگر جوامع دارای چهار ایوان است که صحنی در وسط آنها قرار گرفته است در سنوات بعد تغییرات بسیاری در آن روی داده است. بزرگ ترین ایوان آن ایوان شرقی مسجد است و دارای کاشی کاری و مرمرکاری و منبر زیبائی است. (از تاریخ المساجد الاثریه چ قاهره صص152 - 156). و رجوع به همان کتاب صفحات مزبور شود.

جام عالم بین.

[مِ لَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جام جم. جام جهان نما :
باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم
شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی.حافظ.
رجوع به جام جهان نما شود.

جام عالی.

[مِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب)کنایه از قدح بزرگ که بدان شراب خورند. (آنندراج) :
فرنگی صفت جام عالی بده
اگر میدهی پرتگالی بده.ملاطغرا (از آنندراج).
جام شهریاری. (آنندراج). رجوع به جام شهریاری شود.

جامعان.

[مِ] (اِخ) حلهء مزیدیه است. (منتهی الارب). رجوع به حلهء مزیدیه شود.

جامع ابهر.

[مِ عِ اَ هَ] (اِخ) مسجد جامع ابهر. مؤلف مرآت البلدان آرد: این مسجد در سنهء 888 ه . ق. ساخته شده است، و دو در دارد: یکی طرف مشرق و دیگری طرف مغرب. صحن آن هشت ذرع، عرض و دوازده ذرع طول دارد و حوض عمیقی دارد که مخروبه است. مقصوره و ایوان سمت جنوب مسجد واقع و دو منار کاشی در دو گوشهء ایوان ساخته شده و دو شبستان آن در سمت مشرق و مغرب ایوان واقع شده است. تاریخ بنا و بانی اولی مسجد در سنگ مرمری نوشته شده ولی نام بانی و تاریخ بنا محو شده است. گویند یکی از امراء صفویه آن را تعمیر کرده و عبدالله میرزا پسر فتحعلی شاه نیز آن را تعمیر کرده است. این مسجد دو محلهء ابهر را از هم جدا میکند و خود آن در محلهء قدیم در مشرق قصبه واقع شده است. (از مرآت البلدان ج4 ص96).

جامع احمر.

[مِ عِ اَ مَ] (اِخ) مسجدی است در شارع الجامع الاحمر. این مسجد را سلیمان آغا سلحدار بنا کرده است. (از تاریخ المساجد الاثریه ص360).

جامع اردستان.

[مِ عِ اَ دِ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان آرد: مسجدی است بسیار عالی و باصفا دارای چهار ایوان بزرگ و گنبد رفیعی شبیه گنبد حضرت امیرالمؤمنین (ع) در سمت قبله میباشد که بسیار خوش منظر است. در مسجد کتیبه هائی بخط کوفی وجود دارد و زیر صحن شبستان بزرگی وجود دارد و شش در دارد. بانی آن معلوم نیست و ظاهراً هشتصد سال پیش ساخته شده و در سمت غربی آن مدرسه و در سمت شرقی آن تکیه ای است و در محل اتصال بام مسجد به مدرسه مناره ای بلند است که در سر آن گلدسته ای وجود داشته و فعلا گلدسته خراب شده و مناره و آب انبار بزرگی دارد که در زمستان آب برای تمام تابستان و بهار ذخیره میکند. (از مرآت البلدان ج4 ص96).

جامع ازبک.

[مِ عِ اُ بَ] (اِخ) مسجدی است که امیر ازبک حدود سال 882 ه .ق . بنا کرده است. این مسجد در «شارع الموسکی» در میدان «الملکة فریدة» واقع است و در سال 1286 ه .ق . خراب شده است. (ذیل تاریخ المساجد الاثریه ص86).

جامع ازهر.

[مِ عِ اَ هَ] (اِخ) مسجد معروف قاهره است این اولین جامعی است که در قاهره بنا گردیده همچنانکه جامع عمروبن عاص اولین جامع بود که در فسطاط بنا شد. جامع مذکور را جوهر که از طرف المعزلدین الله برای فتح مصر آمده بود بنا گذاشت.
شروع ساختمان آن شش روز به آخر جمادی الاول سال 359 ه .ق . و اتمام آن در 7 رمضان سال 361 ه .ق . بود و در همانروز نماز جمعه در آن اقامه شد. جامع ازهر امروزی عین آن جامعی که جوهربرای المعز لدین الله بنا کرده نیست، بلکه همان است با مجموع عماراتی، که بعدها در دوره های مختلف به آن اضافه شده است. این جامع هم مسجد و هم مدرسه است و نخستین بار برای تدریس فقه شیعه ایجاد شده بود و تاکنون هم به صورت مدرسه باقی است. رجوع به ازهر در همین لغت نامه و به تارخ المساجد الاثریه ص47 ببعد شود.

جامع استرآباد.

[مِ عِ اِ تِ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان آرد: بنای این مسجد در سال 804 ه .ق . ساخته شده ولی بانی آن معلوم نیست. این جامع وضع خوبی دارد و موقوفاتی بسیار نیز داشته است. (از مرآت البلدان ج4 ص97).

جامع اصفهان.

[مِ عِ اِ فَ] (اِخ) مسجد قدیمی بزرگی است در اصفهان. مؤلف مرآت البلدان آرد: در این شهر مسجدی که آن را جامع توان گفت منحصر به فرد نیست، اما مسجد جامع قدیم که اهل بلد بخصوص آن را مسجد جامع میگویند مسجدی است که در حوالی میدان کهنهء اصفهان در محلهء بواسحاقیه واقع است. بانی این مسجد سلطان ملکشاه سلجوقی است و بکوشش خواجه نظام الملک ساخته شده و تاریخ بنای آن تقریباً هشتصد سال پیش و در عهد همین پادشاه به اتمام رسیده است. صفهء معروف بصفهء عمر که بعقیدهء مردم آنجا بانی آن عمر بن عبدالعزیز خلیفهء اموی است، متصل به این مسجد است. و بالجملة عظمت و رفعت ایاوین و شبستان و وسعت این مسجد زیاد است و سلاطین صفوی آن را مرمت کرده اند. (از مرآت البلدان ج4 ص97). در «آثار ایران» نشریهء ادارهء باستان شناسی شرحی آمده بدین مضمون:
یکی از شاهکارهای معماری که از دیرزمان باقی است مسجد جامع اصفهان است که همان مسجد عتیق مذکور در شاردن است. این مسجد که بنام مسجد جامع عتیق نیز نامیده میشود در زمان سلاجقه در جای مسجد قدیمی بدین صورت تجدید شده است و بر وسعت بنای آن نیز افزوده اند. من در اینجا بذکر مطالب اساسی اکتفا میکنم و کسانی که طالب جزئیات باشند میتوانند به «آثار ایران» (چاپ 1936م. ص213 - 282) مراجعه کنند. از مسجد قدیمی که این مسجد بر بنیان آن تأسیس گردیده است هیچ اثری در دست نیست، فقط در نوشته های ابن حوقل و مقدسی و مافروخی و ناصرخسرو میتوان دربارهء آن مطالبی بدست آورد. درگذشته این مسجد مانند بسیاری از مساجد بزرگ از ایوانهای بی سقف سنگی و راههای آمد و شد محیط بر حیاط مدور تشکیل می یافت بوجهی که این ایوانهای بی سقف متکی بر ساختمانها و بر چهار رکن آن عمارت بود. مافروخی گوید که بنای این مسجد شامل ساختمانهائی بود که آنها دارای مدارس و صومعه ها و مهمانسراها و مغازه ها و غیره بودند در زمان سلطنت ملکشاه سلجوقی نظام الملک وزیر وی گنبد و قبه ای ساخت که حاوی نام او در قسمت جنوبی بقعه است در قسمت شمالی در سال 481 ه .ق . تاج الملک بعد از نظام الملک «گنبد خاکی» را ساخت. در این ایام ایوانهای بی سقف از بین رفت همچنین بناهای شمالی نیز ناپدید شد این مسجد نشان میدهد که به سبک اصول بدوی ایرانیان ساخته شده، زیرا که واجد یک قسمت بزرگ با گنبد بزرگ است که آن شامل محراب است، در این روزها بعضی از مساجد ترکستان شامل این اصول میباشند. ابن اثیر میگوید که مسجد مزبور در 515 ه . ق. بوسیلهء باطنیه دچار حریق گردید از آن وقت ببعد دیگر ساختمانهای غربی و شرقیش واجد امور قابل احتراق نیست دو دیوار قسمت های قبه از مواد غیرقابل احتراق بوده و کاملا مجزا و منفردند. و حصارهای مسجد دیوارهائی هستند که دوباره ساخته شده اند.
در قسمتی از ضلع شمالی هنوز بقایای کتیبه ای باقی مانده است و شخص میتواند این جملات را بر آن بخواند: «این ساختمان پس از حریق در شهور سنهء 515 ه . ق. تجدید بنا شده است». مع هذا از ساختمان مزبور جز دو قسمت و فضاهای محدود به آثار خرابهء ساروجی چیز دیگر نیست. در سال 710 ه .ق . بنفقهء محمد ساوجی وزیر سلطان الجایتو خدا بنده محراب ساخته شد. این محراب دارای کتیبهء تاریخی است که تجدید بنا و تعمیر این بخش را در عهد سلطنت سلطان الجایتو تأیید میکند. تزیین قسمت جنوبی و مدخل جنوبی شرقی مربوط به آثار دورهء مغول است. در دورهء آل مظفر در محل حریق به امر قطب الدین شاه محمد شروع بساختمان و تجدید بنا کردند و آن فعلاً در فضای بین ایوان شمالی و گنبد خاکی است. در سال 851 ه .ق . سلطان محمد پسر بایسنقر شبستان زمستانی روی قسمت غربی ایجاد کرد، و بعداً در زمان شاه عباس اول بر روی آخرین قسمت ساختمان شبستان سنگی جنوبی غربی ایجاد شد. طبق کتیبه ای که از سال 880 ه .ق . در زمان ابونصر بهادر پادشاه آق قوینلو مشهور به اوزن حسن باقی است این جملات بچشم میخورد: از آنجا که وضع این قسمت مسجد جامع کبیر بد بود تجدید بنا بعمل آمد و برای رهائی قسمتهای دیگر از خرابی، این قسمت ساخته شد. در زمان شاه طهماسب صفوی و شاه عباس اول و شاه عباس دوم و شاه سلیمان و شاه سلطان حسین مسجد به حد کافی تجدید بنا و تعمیر و زیبا شد. تزیین ایوان شمالی و قسمتهای شمالی ایوان غربی بنظر می آید که از کارهای شاه سلیمان است شاه سلطان حسین به تجدید بنای ایوان شرقی پرداخته است از مفاد کتیبه ای که بسال 1139 ه .ق . نوشته شده و در مدرس موجود است، اشرف افغان مسجد را تعمیر کرده است، در زمان سلطنت فتحعلیشاه قاجار در سال 1218 ه .ق . حاکم اصفهان حاجی محمد حسین خان درب جنوب شرقی را ساخت در سال 1301 ه .ق . درب شمالی غربی و محتملاً ساختمان مجاور و شبستانهای قدیمی دوباره بر جای سابق تجدید شد. شبستان قبهء مجاور شبستان سال 515 ه .ق . کاملاً جدید است. (آثار ایران، بخش اول از جلد دوم (فرانسوی) صص20 - 26).

جامع افخر.

[مِ عِ اَ خَ] (اِخ) این مسجد در فلکهء «خوش قدم» در شارع المعز لدین الله واقع شده و آن را خلیفه الظافر بنصرالله در سال 543 ه .ق . بنا کرده است، و در زلزلهء سال703 ه .ق . مأذنهء جامع فرو ریخت و در 844 ه .ق . تجدید بنا گردید. در قرن نهم به جامع فاکهانی معروف شد و بدستور عالم جلیل محمد بن احمدبن محمد الجلال (متوفی در 885 ه .ق .) متوضائی به آن افزودند. سپس در اواخر قرن نهم تزیینات و تعمیراتی درآن بعمل آمد و در سال 1148 ه .ق . تجدید بنا شد، و در سنوات بعد نیز تغییراتی در آن دادند. (از تاریخ المساجد الاثریه صص74 - 75).

جامع اقصی.

[مِ عِ اَ صا] (اِخ) مسجد بزرگ و معروف در بیت المقدس که سمت جنوب جامع القبه واقع شده است. (اعلام المنجد).

جامع اقمر.

[مِ عِ اَ مَ] (اِخ) مسجدی است در شارع المعز لدین الله که از مفاخر آثار خلفاء فاطمیه است. این جامع را خلیفه الاَمر باحکام الله ابوعلی منصوربن المستعلی باللّه بنا کرد. و ابوعبدالله محمد بن فاتک وزیر خود را به این کار گماشت. این مسجد از مساجد معلقه است و در زیر آن دکاکینی ساخته شده است. مسجد کوچکی است که دارای چهار ایوان است. مناره ای در سمت چپ آن قرار دارد که قسمت بالای آن در سال 815 ه .ق . منهدم شده و قسمت پائین بدنه باقیمانده است و سر درهائی دارد که تاریخ بنا و اسم خلیفه و وزیر او در آنها نوشته شده است. بموجب این نوشته ها در سال 519 ه .ق . این مسجد بنا گردیده. در این مسجد نیز مانند سایر مساجد قدیمی تغییراتی روی داده است. (از تاریخ المساجد الاثریه صص69 - 73).

جامع الاشتات.

[مِ عُلْ اَ] (ع ترکیب اضافی) در بر دارندهء متفرقات. چیزی که امور مختلف و متفرق را در بر داشته باشد. آنکه یا آنچه علوم یا امور متفرق را در بر دارد.

جامع الاطراف.

[مِ عُلْ اَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) آنچه یا آنکه در آن رعایت جانبها شده باشد، چنانکه در هیچ قسمتی اهمال نشده باشد. در بردارندهء همهء جوانب. || (در فضل) جامع بودن؛ کمال فضل را داشتن. || (در جسم) کامل بودن آن.

جامع الجار.

[مِ عُلْ] (اِخ) یاقوت نویسد ساحلی است برای اهل مدینه چنانکه جده ساحل است مر اهل مکه را و گمان می برم که این همان جامع است که از قریه های غوطه است. (معجم البلدان). و رجوع به جامع شود.

جامع الرصافة.

[مِ عُرْ رَ] (اِخ) جامعی است در بغداد. (از الاوراق ص226).

جامع الشرائط.

[مِ عُشْ شَ ءِ] (ع ترکیب اضافی) کسی که صفات لازم در کاری را دارا باشد آنکه واجد شرائط باشد. آنکس که همهء اوصاف لازم در او باشد. || مجتهد جامع الشرائط؛ مجتهدی که دارای شرائط فتوای مانند علم و عدالت و غیره باشد. فقیه صالحی که از جهت شرعی واجد شرائط افتاء باشد.

جامع الصاغة.

[مِ عُصْ صا غَ] (اِخ) این مسجد امروز به جامع الصاغة و جامع الخفافین مشهور است و از مساجد قدیمی است که در 999 ه .ق تعمیر شده در نام اصلیآن اختلاف است و صواب آن است که نام آن «مسجد الحظائر» و از ابنیهء مادر الناصر لدین الله خلیفهء عباسی است. (از تاریخ العراق بین احتلالین ج4 ص132).

جامع العاقولی.

[مِ عُلْ] (اِخ) مسجدی است در بغداد که ظاهراً از بناهای 797 ه .ق . است و در اول به صورت مدرسه بوده سپس به شکل جامع درآمده است. (از تاریخ العراق بین احتلالین ج2 ص228).

جامع العسکر.

[مِ عُلْ عَ کَ] (اِخ) نام مسجد معروفی است در مصر که آن را عبدالملک بن یزید خراسانی ازدی بنا کرد. وی از سرداران ایرانی و طرفدار بنی عباس بود و پس از فتح مصر از جانب سفاح خلیفهء عباسی به حکومت مصر منصوب گردید. و وجه تسمیهء آن به جامع العسکر آن بود که در آنجا دارالاماره ای بنا کرد و قشون خود را در آن سکونت داد. این بنا در سالهای 133 تا 135 ه .ق . در دورهء اول حکمرانی عبدالملک مزبور انجام یافته است. (از حاشیهء کتاب التاج چ احمد زکی ص35).

جامع العلوم.

[مِ عُلْ عُ] (ع ترکیب اضافی) آنکه جامع دانشها باشد. آنکه همه یا غالب دانشها را بداند.

جامع العلوم.

[مِ عُلْ عُ] (اِخ) علی بن حسین. این شخص همان جامع باقولی است. رجوع به جامع باقولی و رجوع به ابوالحسن... ضریر اصفهانی در همین لغت نامه شود.

جامع القلعة.

[مِ عُلْ قَ عَ] (اِخ) مسجدی است در بغداد معروف به جامع القلعه. در حلة چلبی، بانی نخستین این جامع سلطان سلیمان ضبط شده ولی صواب آن است که سلطان سلیمان آن را مرمت کرده است، زیرا جامع مزبور هنگام ورود سلطان مراد به بغداد بنا شده است و در وقفنامهء مورخ 11 رمضان سال 1048 ه .ق . چنین آمده این جامع را جلال الدین بن بهاءالدین در محلهء دارالضرب که واقع در محلهء القلمه است بنا کرده و موقوفاتی برای آن در وقفنامه ذکر شده است. (از تاریخ العراق بین احتلالین ج4 ص240).

جامع الکاظمیة.

[مِ عُلْ ظِ می یَ] (اِخ)مسجدی است در مرقد کاظمین (ع)، و تاریخ بناء جامع بطور تحقیق معلوم نیست، لیکن اصل مرقد را شاه اسماعیل صفوی بنا کرده و جامع آن در ایام سلطان سلیمان و سلطان سلیم پایان یافته است. منارهء این جامع در تاریخ 978 ه .ق . تمام شده و ماده تاریخ آن را به ترکی چنین گفته اند «اولادی بوجانفزا مناره تمام». (از تاریخ العراق بین احتلالین ج4 ص114).

جامع اللحم.

[مِ عُلْ لَ] (ع اِ) قنطوریون است و جیره را نیز نامند. (تذکرهء ضریر انطاکی ص106) (تحفهء حکیم مؤمن).

جامع المحاربی.

[مِ عُلْ مُ رِ] (اِخ)جاحظ آرد: شیخی صالح و خطیبی خوش بیان بود. وی هنگامی که حجاج شهر واسط را بنا کرد بدو گفت: آن را در غیر شهر خود بنا کردی و برای غیر فرزندانت به ارث گذاشتی. هنگامی که حجاج از عدم اطاعت و نقمت مذهب و سخط طریقت مردم عراق شکایت کرد، جامع به او گفت: اگر ترا دوست میداشتند فرمانت می بردند، آگاه باش مردم ترا بر نسب و وطن و لذتهایت بدگوئی نمیکنند. تو آن کن که ترا بدانان نزدیک میسازد و کاری مکن که از آنان دور شوی، تندرستی را از زبردستان بخواه و به زیردستان عطا کن، پس از وعید وعده بده و پس از وعده وعید کن. حجاج گفت: بخدا سوگند بنی لکیعه را با شمشیر به اطاعت درآوردم. جامع گفت چنین نیست چون شمشیر با شمشیر برخورد اختیار از دست میرود. حجاج گفت در آن هنگام اختیار با خداست. جامع گفت: آری، لیکن تو ندانی آخر آن را برای چه کسی قرار میدهد. حجاج در خشم شد و گفت: یا هناه(1) تو از مردم طائفهء محاربی. جامع بیت زیر را در جواب گفت:
و للحرب سُمّینا و کان محارباً
اذا ماالقنا امسی من الطعن احمرا(2).
حجاج گفت: سوگند بخدا زبانت را بیرون میکشم و به رخسارت میکوبم. جامع گفت: اگر راست گوئیم ترا بخشم می آوریم، و اگر ترا فریب دهیم خدا را بخشم می آوریم و خشم امیر آسانتر از خشم خداست. حجاج گفت آری، و آرام گرفت و به پاره ای از کارهای خود پرداخت و جامع در صف لشکریان شام متواری شد و خود را بلشگریان عراق رسانید... (از البیان والتبیین چ2 قاهره صص112 - 113). و رجوع به عقدالفرید و عیون الاخبار شود.
(1) - این کلمه را عرب در موقع تحقیر و سرزنش بکار میبرد و بمعنی یا شی ء (ای چیز) است. (از حاشیهء البیان و التبیین چ2 قاهره ص112).
(2) - جاحظ گفته است که این شعر از الخضری است. (از حاشیهء البیان والتبیین چ2 قاهره ص113).

جامع المدینه.

[مِ عُلْ مَ نَ] (اِخ) مسجد الرسول. مسجد النبی. رجوع به مسجد النبی شود.

جامع المرادیه.

[مِ عُلْ مُ دی یَ] (اِخ)مسجدی است در محلة المیدان در بغداد که حکمران وقت مرادپاشا آن را بنا کرد و بنام وی معروف شده است. تاریخ بناء آن 978 ه .ق . است و ظاهراً مکان جامع جزء موقوفات بوده و مرادپاشا تغییری در آن داده و جامعی ساخته و بنام خود کرده است. (از تاریخ العراق بین احتلالین ج4 ص113).

جامع النعمانی.

[مِ عُنْ نُ] (اِخ) مسجدی است در بغداد واقع در شارع الگیلانی. گویا این مسجد را عالم مشهور حسام الدین النعمانی متوفی بسال 783 ه .ق . بنا کرده است، و یا شخص خیرخواه دیگری بنا کرده و بنام این عالم نامیده است، و این مسجد غیر از مسجد جامع النعمانیه است که در قرن 12 ه .ق بنا شده است. (از تاریخ العراق بین احتلالین ج2 ص164).

جامع الوفائیه.

[مِ عُلْ وَ ئی یَ] (اِخ)مسجدی است در سوق الکبابیهء بغداد که ظاهراً منسوب به وفاخاتون است. آلوسی در مساجد بغداد آن را بنام مسجد الاسماعیلیه ضبط کرده و از مساجد بغداد قدیم محسوب داشته است لیکن امروز بنام جامع الوفائیه خوانده میشود. (از تاریخ العراق بین احتلالین ج2 ص235).

جامع اموی.

[مِ عِ اُ مَ وِی ی] (اِخ) جامع دمشق. رجوع به جامع دمشق در همین لغت نامه شود.

جامع امیرشیخو.

[مِ عِ اَ شَ] (اِخ) این مسجد در شارع شیخو است و اولین بنائی است که امیرشیخو در این ناحیه بپا کرد. تاریخ شروع بنای جامع معلوم نیست و هیچ مورخی به آن اشاره نکرده است ولی بناء آن در ماه رمضان 750 ه .ق . / 1349م. اتمام یافته. در ساختمان این مسجد تغییراتی رخ داده و عمارات آن نیز تجدید شده است. (از تاریخ المساجد الاثریه ص156 ببعد).

جامع ایاصوفیا.

[مِ عِ اَ] (اِخ)(1) مسجد معروفی است در استانبول. اصل آن کنیسه ای بود که پادشاه قسطنطنیه آن را بنا کرده عثمانیها آن را به جامع تبدیل کردند. (اعلام المنجد). سامی بیک در قاموس الاعلام آرد: جامع شریف بزرگی است خارج در سرای همایونی طوپ قپو در استانبول بسال 325م. توسط قسطنطین امپراطور روم به صورت کلیسا ساخته شد و به ایاصوفیا موسوم گشت. در زمان آرکادیوس این بنا سوخت و توسط پسر او تئودیوس مجدداً بنحو کاملتری ساخته شد. سپس در زمان سلطنت یوستنیایوس باز هم طعمهء حریق گردید و توسط همین پادشاه به صورت فعلی بنا شد. معماران آن از مشاهیر دانشمندان ریاضی: تراله، آنتیموس و ایسیدور بودند. آنتیموس این بنا را بطرز معابد قدیمه ساخت و بر طبق معمول آنروز شکل چلیپا نیز در آن قرار داد. در داخل معبد زیر قبهء بزرگ 40 ستون و در بالای آن 60 ستون کار گذاشت. بنای این معبد بسال 548م. پایان یافت. قبل از اینکه این معبد به صورت جامع شریف درآید در دیوارهای آن تصویرهائی از قبیل بت و صنم و ملائکه و عزیر کنده شده بود، ولی حالا بشکل ساده است. امپراطور یوستینیانوس این معبد را به احترام صوفیا که اسم قدیسه ای بود ایاصوفیا نامید. طول معبد از شرق بغرب 269 قدم و عرض آن از شمال بجنوب 243 قدم و ارتفاع بلندترین قبهء آن 188 قدم است. بمرور زمان چند مرتبه محتاج به تعمیر شده است و آن را با مهارت کامل تعمیر کرده اند. بسال 857 ه .ق. این معبد توسط ابوالمغازی سلطان محمدخان ثانی هنگام فتح استانبول به جامع شریف تبدیل شد و مشارالیه یک مناره و مدرسه بدان افزوده و سلطان بایزید منارهء دیگری ساخت و مدرسه را وسعت داد.
(1) - Sainte Sophie.

جامع باقولی.

[مِ عِ] (اِخ) منسوب به علی بن حسین بن علی ضریر اصفهانی. مکنی به ابوالحسن. یکی از بزرگان علماء نحو و ادب عربی است. برای ترجمهء احوال او رجوع به ابوالحسن... شود.

جامع بایزید.

[مِ عِ یَ] (اِخ) مسجد جامعی است در استانبول. این جامع را سلطان بایزید پسر محمد فاتح که از سلاطین بزرگ عثمانی (1482 - 1512 م.) است بنا کرده است. (از اعلام المنجد).

جامع بخاری.

[مِ عِ بُ] (اِخ) مسجدی است در بخارا که در میدان سجستان پیش روی قصرالخان واقع است. مساحت آن صد گز و ارتفاع قبهء آن چهل گز است. (از منجم العمران ج2 ص125).

جامع بسطام.

[مِ عِ بَ] (اِخ) مسجد استدر بسطام. مؤلف مرآت البلدان آرد: مسجدی است قدیمی و در گنبد شبستان مسجد تاریخی است که از آن چنین برمی آید که در عهد شاه خدابنده این مسجد را تعمیرکرده اند و تاریخ تعمیر 77ه .ق . است. (ا ز مرآت البلدان ج4 ص98).

جامع بشتاک.

[مِ عِ] (اِخ) مسجد باشکوهی است در مصر. امیر بشتاک ناصری که از امراء ناصرمحمدبن قلاوون بود عمارتهای مهمی در مصر بپا کرد که از جملهء آنها همین مسجد است که در ناحیهء غربی برکة الفیل روبروی خانقاه وی واقع شده است. آغاز ساختمان آن رمضان 726 ه .ق . / 1336م. و اتمام آن در ماه رجب یا ذی الحجهء 737 ه .ق . / 1337م. است. خانقاه بکلی منهدم شده و اثری از آن باقی نیست لیکن مسجد تا امروز باقی است اما تعمیرات بسیاری در ابنیهء آن روی داده است. مقریزی در وصف این مسجد چنین گوید: «و هو من ابهج الجوامع و احسنها رخاماً و انزهها». جامع مزبور در شارع درب الجمامیر در کنار برکة الفیل که از بهترین گردشگاهها است قرار گرفته است. (از تاریخ المساجد الاثریه صص143 - 145). و رجوع به کتاب فوق صفحات مزبور شود.

جامع بعلبک.

[مِ عِ بَ لِ بَ] (اِخ) مسجد معروفی است در بعلبک : در جامع بعبلک وقتی کلمه ای چند همی گفتم بطریق وعظ. (گلستان).

جامع بمبئی.

[مِ عِ بَ بِ] (اِخ) مسجدی است در بمبئی. رجوع به تتمهء صوان الحکمه و به مسجد جامع بمبئی شود.

جامع بنی امیه.

[مِ عِ بَ اُ مَیْ یَ] (اِخ)ظاهراً همان جامع دمشق است. رجوع به جامع دمشق شود.

جامع بیجار.

[مِ عِ] (اِخ) مسجدی است در بیجار که نجفقلی خان جد حسینعلی خان وزیر فوائد در سال 1220 ه .ق . آن را بنا نموده است. بنای آن عالی است و حجراتی برای سکونت طلاب دارد. (از مرآت البلدان ج4 ص99).

جامع تبریز.

[مِ عِ تَ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان آرد: چند مسجد معتبر آباد و خراب در شهر تبریز است که هریک صلاحیت این اسم را دارد، از جمله مسجد جامع، که ظن غالب این است که در عهد خلفای بنی عباس بنا شده باشد، لکن بعدها خراب شده و مجدداً آن را بنا کرده اند. و مساجد دیگر: مسجد مظفر معروف به مسجد جهانشاه، مسجد علی شاه، مسجد حسن پاشا که در 885 ه .ق . ساخته شده است، مسجد استاد شاگرد که در 840 ه .ق . بنا شده است. (از مرآت البلدان ج4 ص99).

جامع تویسرکان.

[مِ عِ سِ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان آرد: مسجد جامع اولی بکلی منهدم شده و آثاری از آن باقی نمانده و تاریخ آن معلوم نیست و بجای آن مسجدی است که یک شبستان دارد و حدود صد سال از بنای آن میگذرد. (از مرآت البلدان ج4 ص99).

جامع تهران.

[مِ عِ تِ] (اِخ) مسجد جامع قدیم تهران یکمرتبه بنا نشده بلکه بتدریج ساخته شده است و از قرائن چنین برمی آید که در عهد شاه عباس ثانی در 1072 ه .ق . باهتمام رضی الدین نامی ساخته شده است. جامع جدید تهران که به مسجد شاه معروف است و اقامهء نماز جمعه در آن میشود، از بناهای خیریهء فتحعلی شاه قاجار است که تاریخ بنای آن در ایوان طرف جنوبی 1229ه .ق . ضبط شده است، بنای مسجد عالی و وسیع و دارای گنبد مذهّب و شبستانهای بزرگی است. (از مرآت البلدان ج4 صص99 - 101).

جامع جاولیه.

[مِ عِ] (اِخ) دو مسجد است یکی در غزه و دیگری در خلیل که آنها را امیرسنجر جاولی بنا کرده است. (از تاریخ المساجد الاثریه ص124 ببعد). و رجوع به کتاب مزبور صفحات یاد شده شود.

جامع جدید شیراز.

[مِ عِ جَ دِ] (اِخ)این جامع به مسجد نو معروف است و اتابک سعدبن زنگی آن را در 615 ه .ق . بنا کرده است. از بنای اتابکی جز یک طاق باقی نمانده. صادق خان زند تجدید عمارت آن کرده است و دیگر بار فریدون میرزای فرمانفرما یک شبستان در آن ساخت و بعداً حاج میرزا علی اکبرخان قوام الملک آن را تجدید عمارت کرد. (از مرآت البلدان ج4 ص108). جامع دیگری در شیراز هست که آن را مسجد وکیل گویند و آن را کریمخان زند بعد از 1180 ه .ق . بنا کرد. این مسجد قابل هرگونه توصیف است. در جنب مسجد کریمخان بنای مدرسه ای نهاد که تمام نشد. (از مرآت البلدان ج4 ص108).

جامع جیوشی.

[مِ عِ جُ] (اِخ) این مسجد که از قدیمترین مساجد اسکندریه است در سوق العطارین واقع شده و بدین جهت بمسجد العطارین شهرت یافته است. بدرالجمالی وزیر المستنصر باللّه خلیفهء فاطمی در سال 447 ه .ق . و به حاجتی به اسکندریه رفت و این مسجد را خراب دید و امر به تجدید بناء آن کرد. لوحه ای سنگی از این مسجد باقی مانده که در آن اشاره به تجدید این بناء است. این جامع پیوسته مرکز علمی و ادبی بود که عده ای از بزرگان در آن تدریس کرده اند. بعد از آن تاریخ نیز تغییراتی در آن داده شده و تعمیر گردیده است. (از تاریخ المساجد الاثریه صص67 - 68). و رجوع به کتاب فوق صفحات مزبور شود.

جامع حلب.

[مِ عِ حَ لَ] (اِخ) مسجدی است بسیار قدیمی در حلب که بنام جامع اعظم و جامع حلب معروف است: مؤلف اعلام النبلاء فی تاریخ حلب الشهباء آرد: در جزوه ای که نزد من است (و گویا از کنوز الذهب ابی ذر باشد) شرحی ذکر شد، خلاصهء آن چنین است: هنگامی که ابوعبیده حلب را فتح کرد در قرارداد صلحی که با مردم آنجا نوشت، موضعی را برای مسجد تعیین ساخت و آن موضع در اصل باغ کنیسهء حلاویه بود و صحابه جامع را در آن محل بنا کردند، سپس سلیمان بن عبدالملک آن را به صورت جامع دمشق تجدید بنا کرد و به همان اندازه که ولیدبن عبدالملک در بناء جامع دمشق کوشش کرده بود او نیز بکوشید. گویند: که این مسجد را ولید با اسباب و آلاتی که از کنیسه قورص بدست آورده بود بنا کرد. این کنیسه از عمارات عجیب دنیا بوده و گویند: که ملک روم در ساختمان سه ستون آن هفتاد هزار دینار مصرف کرد... و گویند بنی عباس این جامع را خراب کرده و مصالح آن را صرف ساختن جامع انبار کردند. در باب الحجازیه این مسجد سنگ مرمری به طول تقریباً نیم ذرع و عرض کمتر از این بکار رفته است و عمر بن عبدالعزیز بر روی آن می نشست. و چون نقفور بسال 351 ه .ق . به حلب درآمد شهر و جامع آن را آتش زد و سپس سیف الدوله آن را مرمت کرد... شعراء عرب در وصف آن قصائدی سروده اند از جملهء آن قصیدهء طویل ابوبکر صنوبری است در وصف جامع چنین گوید:
حبذا جامعها ال
جامع النفس نقاها...
در این جامع پیوسته حوزه های درس لغت و ادب و نحو و فقه و حدیث تشکیل میشد. و العادل نورالدین دو زاویه در آن برای تدریس مذهب مالک و احمد و زاویه ای خاص تدریس حدیث وقف کرده است. بسال 564 ه .ق . چهارشنبهء 27 شوال اسماعیلیه این جامع و بازارهای اطراف آن را آتش زدند و نورالدین محمودبن زنگی کوشش بسیار در تجدید بنا و مرمت آن کرد و یکی از بازارهای اطراف آن را بفتوای عبدالرحمان بن محمود الغزنوی جزء مسجد کرده و آن را مربع و خوش منظر ساخت. (تلخیص از اعلام النبلاء فی تاریخ حلب الشهبا ج2 ص78 ببعد). بسال 482 ه .ق . قاضی ابوالحسن محمد بن یحیی بن الخشاب منارهء جامع حلب را بجای منارهء قبلی بنا کرد. (از اعلام النبلاء فی تاریخ حلب الشهبا ج1 ص361). و رجوع به معجم البلدان شود.

جامع خرم آباد.

[مِ عِ خُرْ رَ] (اِخ)مسجدی است در خرم آباد که شاه پرور سلطان دختر اغرلو سلطان بسال 970 ه .ق . آن را ساخته است و بعدها به امرشاه سلطان حسین صفوی مرمت شده است. تاریخ بناء آن را در محراب در سنگی مرتسم ساخته اند. (از مرآت البلدان ج4 ص101).

جامع خلوتیه.

[مِ عِ خَ وَ تی یَ] (اِخ) این مسجد در محل التقاء شارع برمونی و شارع خلیج مصری بر جانب قنطره سنقر واقع شده است. یکی از زاویه های مسجد محل اجتماع سلسلهء خلوتیه و مقبرهء عده ای از مشایخ این سلسله است که از جملهء آنها کوزالبغا است، و از اینجا میتوان حدس زد که جامع خلوتیه همان مسجدی است که «کوزلبغا» در زمان حکومت ظاهر چقمق در اینجا بنا کرده است. تغییراتی در سنوات متعدد در آن روی داده و تجدید بنا شده است. (از تاریخ المساجد الاثریه صص342 - 343). و رجوع به همان کتاب شود.

جامع دامغان.

[مِ عِ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان آرد: دو مسجد بسیار قدیمی در دامغان هست که هریک را میتوان جامع گفت. یکی که قدیمتر و معروف به ناری خانه است بگفتهء اهالی به امر امیرالمؤمنین (ع) ساخته شده و چند ستون از آن باقی است، مسجد دیگر که گویند در زمان خلافت مأمون ساخته شده ولی دلیل بر صحت آن تاریخ نداریم و فعلاً آباد است. (از مرآت البلدان ج4 ص102).

جامع دزفول.

[مِ عِ دِ] (اِخ) مسجدی است در دزفول که تاریخ بنا و بانی آن معلوم نیست و بگفتهء امام جمعه که میگوید از سیصد سال قبل امامت این مسجد با اجداد اینجانب است باید بیش از سیصد سال پیش ساخته شده باشد، لیکن اعتمادی بر این گفته نیست. (از مرآت البلدان ج4 ص103).

جامع دماوند.

[مِ عِ دَ وَ] (اِخ) مسجدی است در دماوند که تاریخ بنای مسجد اصلی معلوم نیست ولی در ستون طرف راست محراب نوشته شده که این عمارت به امر خواجه یاقوت در سال 812 ه .ق . انجام شده است. در سنوات بعد نیز تعمیراتی در آن شده است، و خود مسجد دربین محلهء چریک و قاضی واقع شده است. (از مرآت البلدان ج4 ص103).

جامع دمشق.

[مِ عِ دِ مَ] (اِخ) مسجد معروف دمشق که ولیدبن عبدالملک بن مروان خلیفهء اموی آن را بنا کرد. بروایتی بسال 87 و بروایت دیگر بسال 88 ه .ق . بناء آن را آغاز کرد. این مسجد را جامع اموی نیز گویند و بزرگترین و با عظمت ترین مساجد ممالک اسلامی است. یاقوت حموی (متوفی در 626 ه .ق .) دربارهء این مسجد چنین آرد: گویند، پل سنجة و منار اسکندریه و کلیسای رُها و جامع دمشق از عجائب بناهای جهان است. آن مسجد را ولیدبن عبدالملک که در عمارت مسجد اهتمامی بسزا داشت، بنا کرد. هنگام بنای آن نصاری را فراهم آورد و گفت: ما میخواهیم کلیسای یوحنا را جزء مسجد خود کنیم و هر کلیسائی را در هر جا بخواهید بعوض آن بشما میدهیم و اگر بخواهید قیمت آن را مضاعف میپردازیم. آنان نپذیرفتند و عهدنامهء خالدبن ولید را به نظر او رسانیده و گفتند ما در کتابهای خود دیده ایم که هرکس این کلیسا را منهدم سازد، خفه خواهد شد. ولید گفت: من اول کس باشم که آن را خراب کنم. سپس در حالی که قبای زردی بتن داشت به هدم آن پرداخت و مردم نیز او را متابعت کردند پس از آن بمقداری که میخواست بر مسجد افزود و آنچه توانائی داشت در بناء آن کوشید و در صرف اموال کوتاهی نکرد و برای آن چهار در (باب) بنام باب جیرون سمت مشرق و باب البرید سمت مغرب و باب الزیاده سمت قبله و باب الناطفانیین سمت مقابل آن و باب الفرادیس در پشت قبله، قرار دارد و غیث بن علی الارمناوی در «کتاب دمشق» آرد که: ولید فرمان داد پی دیوارهای جامع را عمیق بکنند و کارکنان هنگام حفر به دیواری مستحکم برخوردند و ولید را آگاه کردند و رخصت خواستند که ساختمان را بر روی همان قرار دهند ولید اجازه نداد و گفت: من جز استحکام بنا چیزی نخواهم. باید اطراف را بکنید تا به آب برسید و چنانکه دیوار مستحکم بود بر روی آن بنا کنید، پس بکندن مشغول شدند و به دری رسیدند که تخته سنگی بر روی آن قرار داشت و بخط یونانی بر روی آن چنین نوشته بود «لما کان العالم محدثاً لاتصال امارات الحدوث به وجب ان یکون له محدث لهؤلاء کما قال ذوالسنین و ذواللحیین فوجدت عبادة خالق المخلوقات (کذا؟) حینئذ امر بعمارة هذا الهیکل من صلب ماله محب الخیر علی مضی سبعة آلاف و تسعمأة عام لاهل الاسطوان فان رأی الداخل الیه ذکر بانیه بخیر فعل والسلام» احمدبن الطیب السرخسی گفت: مردم اسطوان طائفه ای از حکماء اوائل اند که به بعلبک بودند. گفته اند ولید خراج هفت سال مملکت را صرف بناء مسجد کرد، و اموال حسبیه را که بار بر هیجده شتر بود بجای مخارجی که کرده بود برای او آوردند. وی دستور داد آنها را بسوزانند و گفت: ما چیزی را که در راه خدا دادیم عوض بر آن نمی گیریم. از عجائب اینکه اگر صدسال انسان در آنجا بماند و در بنای مسجد دقت کند هر روز نکتهء تازه ای درمی یابد که روز پیش ندیده است. گویند شش هزار دینار بهای سبزی خوردن صنعتگران مسجد شد و بدینجهت ناله و فریاد مردم برآمد که بیت المال مسلمانان را خرج بنائی میکنید که برای مردم سود ندارد. ولید گفت: مرا خبر دادند که چنین و چنان گفته اید؟ هیجده سال است که بیت المال شما معطل مانده و حتی یک حبهء گندم به آن نرسیده پس مردم ساکت شدند. گویند: ساختمان مسجد نه سال بطول انجامید و هر روز ده هزار کارگر در آن رخام میشکستند و ششصد سلسله طلا در آن بکار رفت و چون بنا پایان یافت ولید بفرمود تا سقف آن را از ارزیز بپوشانند و از هر سوی بطلب ارزیز فرستادند، و قسمتی باقی ماند که ارزیز آن یافت نشد مگر نزد زنی که میگفت اگر هموزن آن را طلا بدهید می فروشم. ولید گفت: اگر مضاعف آن را نیز طلا بخواهد آن را از او بخرید و چنین کردند لیکن زن ثمن را دریافت کرد و گفت: گمان میبردم که فرمانروای شما این بنا را به ستم برپا کرده است و اینک عدالت او را فهمیدم و خدا را گواه میگیرم که برای خدا این مسجد را بنا کرده است، سپس طلاها را پس فرستاد چون ولید آگاه شد گفت به روی قطعاتی که از ارزیز آن زن بکار میرود کلمهء برای خدا (للّه) نوشته شود و به آنچه اسم ولید بر آن نوشته شده مخلوط نسازند. و برای رسم الخط فرمانی که در سمت قبله است هفتاد هزار دینار مصرف شد. موسی بن حماد بربری گفت: در جامع دمشق آئینه ای دیدم که سورهء «الهیکم التکاثر» تا آخر با طلا بر آن نوشته شده بود و در حرف «قاف» کلمهء «المقابر» گوهر سرخی بکار رفته است. علت آن را پرسیدم گفتند ولید را دختری بود که این گوهر از آن او بود آن دختر مرد و مادرش گفت آن را در قبر او بگذارند. ولید فرمان داد در اینجا بکار برند و برای زن سوگند یاد کرد که آن را در مقابر گذاشته است. و زنش قبول کرد. جاحظ در کتاب البلدان گوید: برخی از پیشینیان گفته اند که مردم دمشق بدانجهت که مسجد به آن عظمت و خوبی را می بینند از هرکس به بهشت مایل تر باشند آن مسجد بر ستونهائی از مرمر استوار میباشد و دو مرتبه ای است ستونهای طبقهء پائین بزرگ و ستونهای طبقهء بالا کوچک و عکس تمام شهرها و درختان دنیا با کاشیهای طلائی، زرد و سبز در آن ستونها نقش شده. و در سمت قبلهء آن قبهء معروف به «قبة النسر» است که هیچ بنائی به بلندی و نیکو منظری آن در دمشق نیست، این جامع را سه منار است که بزرگترین آنها بر روی بنائی که محل دیدبانی رومیان بوده است بنا شده و در روایات چنین آمده است که عیسی از آسمان بر آن فرود می آید. جامع دمشق این زیبائی و عظمت را تا سال 461 ه .ق . داشت و در این تاریخ حریقی در آن رویداد و آن را از عظمت و زیبائی سابق انداخت. رجوع به معجم البلدان ج4 صص76 - 77 شود. گویند چون عمر بن عبدالعزیز بخلافت رسید گفت: جواهری که در مسجد دمشق بکار رفته زاید بر میزان لازم است و بفرمود تا بهترین مرمرها و کاشیها و زنجیرهای جواهر نشان را به بیت المال برگرداندند و بجای آن زنجیرها طناب آویزان کرد. این کار بر مردم گران آمد تا اینکه ده تن از کشور روم به دمشق آمدند و اجازه خواستند که مسجد را تماشا کنند عمر آنها را رخصت داد تا از باب البرید وارد مسجد شوند و شخصی را که به زبان آنان آشنا بود مأمور ساخت که مخفیانه همراه آنان باشد و هر چه گفتند به او خبر دهد. اینان در مسجد به گردش پرداختند تا بقبله رسیدند و سربالا کرده به بناء مسجد نگاه کردند ناگاه رئیس آنان متغیر شد و سر پائین انداخت و گفت ما مردم روم میگفتیم پایداری این حکومت اندک است و چون ساختمانهای آنها را دیدم فهمیدم که مدت درازی بپایند. چون عمر خبر یافت گفت بناء مسجد شما کافران را سخت بخشم آورد و از آنچه تصمیم داشت برگشت - انتهی. محراب این مسجد را با جواهرات گرانبها زینت داده و قندیلهائی از طلا و نقره بر آن آویزان کرده اند. (از معجم البلدان). صاحب حبیب السیر آرد: و در این سال [ 87 ] ولید مسجد جامع دمشق را طرح انداخت و در تزئین و تکلف آن بناء سپهرسیما چند سال مساعی جمیله بتقدیم رسانید. در تاریخ گزیده مسطور است که شش بار هزار هزار دینار در آن عمارت صرف شد و در مرآت الجنان چنان مرقوم شده که هر روز ده هزار کس در آن مسجد کار میکردند تا به اتمام رسید. (حبیب السیر چ تهران ج1 ص254) : با طائفه ای دانشمندان در جامع دمشق بحث همیکردم. (گلستان). بر بالین تربت یحیی (ص) معتکف بودم در جامع دمشق. (گلستان). یکی از صلحای لبنان... به جامع دمشق بر کنار برکهء کلاسه طهارت همی ساخت. (گلستان).

جامع دینور.

[مِ عِ نَ وَ] (اِخ) مسجدی بود در دینور. این جامع را حسنویة بن حسین که از طرف آل بویه حاکم قسمتی از مردم کردستان بود و به حسن سیرت شهرت داشت در دینور بنا کرد. (از حبیب السیر چ تهران ص353).

جامع ری.

[مِ عِ رَ] (اِخ) مسجدی بود در ری قدیم. مؤلف مرآت البلدان آرد: در زمان خلافت منصور عباسی مهدی برادر این خلیفه که از جانب او حکومت جبل داشت در سال 152 ه .ق . مسجد جامع ری را بنا کرد و معمار این بنا عمروبن ابی خطیب بود. (از مرآت البلدان ج4 ص105).

جامعز.

[ ] (اِخ) شهرکی است خرد از حدود خلخ بر کران بیابان و اندر قدیم از خلخ بودی و پادشای وی از دست ملک تغزغز است و اندر وی مقدار دویست قبیله مردمند و او را ناحیتی است جدا. (حدود العالم).

جامعز.

[] (اِخ) نام دهی است به تغزغز از پس کوه طفقان. (حدود العالم).

جامع زنجان.

[مِ عِ زَ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان گوید: چندین مسجد در این شهر هست که صدق جامع بر آنها درست آید و از همه معتبرتر مسجدی است که عبدالله میرزای دارا آن را بسال 1237 ه .ق . بنا کرده است و موقوفاتی از قبیل قیصیریه و قریه و حمام دارد. (از مرآت البلدان ج4 ص105).

جامع زواره.

[مِ عِ زَ رَ] (اِخ) مسجد قدیمی معروفی است در زوارهء اصفهان. رجوع به آثار ایران نشریهء ادارهء باستان شناسی ج1 قسمت دوم شود.

جامع زین العابدین.

[مِ عِ زَ نُلْ بِ](اِخ) مسجدی است که در میدان زین العابدین قرار گرفته است. مطابق بعض روایات سر زیدبن علی بن الحسین (ع) پیشوای فرقهء زیدیه در آنجا به خاک سپرده شده است. (از تاریخ المساجد الاثریه ص94 ببعد). و رجوع به کتاب فوق صفحات مزبور شود.

جامع ساری مازندران.

[مِ عِ یِ زَ دَ](اِخ) مسجدی است قدیمی به ساری، مؤلف مرآت البلدان گوید: نسبت بنای این جامع را به خلفای بنی عباس خاصه هارون الرشید میدهند. سه گنبد که در قدیم آتشکده بوده و عقیدهء بعضی این است که سر سلم و تور و ایرج پسران فریدون آنجا مدفون است حالا کریاس مسجد است. این مسجد را مازیاربن قارون هشتصد سال قبل تعمیر یا بنا کرده است. (از مرآت البلدان ج4 ص105).

جامع ساوجبلاغ.

[مِ عِ وَ بُ] (اِخ)مسجدی است در ساوجبلاغ آن را بداق سلطان بن شیرخان بن شیخ حیدرخان مکری در سال 1089 ه .ق . بنا کرده و موقوفاتی برای آن قرار داده است. (از مرآت البلدان ج4ص105).

جامع سبزوار.

[مِ عِ سَ زِ] (اِخ) مسجدی است در سبزوار که گویند خواجه علی مؤید آخرین حکمران سربداریه که معاصر امیر تیمور بوده و به خدمت او شتافته است، بنا کرده. این مسجد چندین بار مرمت و تعمیر شده و ضمن تعمیر آب انبار سنگی پیدا شد که چند شعر بروی آن مرتسم بود از جمله شعر زیر است که ماده تاریخ میباشد:
معمار صنع از پی تاریخ سال گفت
یکتای مسجد آمده چون مسجدالحرام.
اگر شعر ماده تاریخ باشد مسجد در عصر صفویه سال 1044 ه .ق . بنا شده است. (از مرآت البلدان ج4 ص105).

جامع سراج الدین.

[مِ عِ سِ جُدْ دی](اِخ) مسجدی است در بغداد که به اسم شیخ سراج الدین عمر قزوینی متوفی بسال 750 ه .ق . معروف است. (از تاریخ العراق بین احتلالین ج2 ص165).

جامع سفیان.

[مِ عِ سُفْ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه است از چیزی که شامل همه چیز باشد. ضرب المثل است برای چیزهائی که اشیاء بسیاری در بر داشته باشد. آنچه امور یا اشیاء مختلف و فراوان را فرا در بر داشته باشد. ثعالبی آرد: جامع سفیان ثوری در فقه ضرب المثل است برای چیزی که شامل همهء اشیاء باشد چنانکه کشتی نوح را نیز برای اینگونه اشیاء ضرب المثل آرند، و از ابوبکر خوارزمی بخاطر دارم که هر وقت کتاب یا مکان جامعی [ می دید ] میگفت: این جامع سفیان و کشتی نوح و مخلط خراسان است. و ابوعبدالله بن حجاج گوید :
باللّه قولوا لی و لاتغضبوا
لست من الحق بغضبان
فقر و ذل و خمول معا
احسنت یا جامع سفیان.
(از ثمارالقلوب ص134).
فیقال سجه زیدان کما یقال اشقر مروان و جامع سفیان و عود بنان. (ثمار القلوب ص154). هرچند این تاریخ جامع سفیان میشود از درازی. (تاریخ بیهقی).

جامع سلطانیه.

[مِ عِ سُ نی یَ] (اِخ)مسجدی است بسیار بزرگ و معتبر در سلطانیه که محمد بن ارغون خان الجایتو معروف به خدابنده و خربنده هشتمین پادشاه از اولاد هلاکوخان هنگامی که شهر سلطانیه را در 57 ه .ق . بنا میکرد این جامع و گنبد معروف سلطانیه را نیز ساخت. و این شهرت که این جامع را برای مدفن خود ساخته اشتباه است بلکه این بنا از اول مسجد بوده و مدفن، گنبدی است که نزدیک به آن ساخته شده است. الیاروس نمایندهء فردریک پادشاه نروژ به دربار شاه عباس ثانی که از سلطانیه عبور کرده است این جامع را چنین معرفی میکند:از سه در به این مسجد داخل میشوند که خود درها از جواهر و نفایس عالم محسوب است زیرا مانند درهای کلیساهای ما از چودن یا آهن نیست بلکه از فولاد است، گویند اگر صدتن با قوت بخواهند در بزرگ را که رو بمیدان است بگشایند باز نمیشود لیکن اگر طفلی بگوید «بعشق علی باز شو» بجزئی اشاره باز میشود. در جنب مسجد بفاصلهء یک پنجرهء مس مطلائی مقبرهء سلطان محمد مغول قرار دارد. قرآنهای متعدد در این مقبره دیده میشود که با سر قلمهائی که بعرض دو انگشت بوده بخط بزرگ نوشته شده است این سه در و پنجره از تمام اشیائی که در ایران دیده ایم نفیس تر و اجزاء پنجره طوری وصل شده که یکپارچه بنظر میرسد، مدت هفت سال صنعت کارهای ورزیدهء متعدد روی درها و پنجره کار کرده اند. (از مرآت البلدان ج4 ص106).

جامع سلیمانی.

[مِ عِ سُ لَ] (اِخ)مسجدی است در بغداد که به جامع السرای و جامع جدید حسن پاشا نیز معروف است. این جامع را حسین پاشا فاتح همدان تعمیر کرد و بنام وی شهرت یافت. (از تاریخ العراق بین احتلالین ج4 ص40).

جامع سمنان.

[مِ عِ سِ] (اِخ) مسجد قدیمی معروف است در سمنان. مؤلف مرآت البلدان آرد: گویند حضرت امیر المؤمنین علی(ع) در زمان خلافت خود امر فرمود که از کوفه تا بخارا هزار و یک مسجد بنا کنند. در زمان حکومت عبدالله بن عمر بزرگان سمنان این مسجد را بنا کردند ولی آن را چندان عظمتی نبود و بعدها بدفعات قسمتهائی بر آن افزودند این مسجد بوضع مساجد اهل سنت است و منارهء بلند دارد. وقفنامهء مسجد که در دو قطعهء سنگ مرمر نوشته شده و به دیوار نصب است تاریخ بنا را 1113 ذکر میکند. جامع دیگری نیز در سمنان هست که معروف به مسجد شاه است و آن را فتحعلی شاه قاجار در 1217 ه . ق. شبیه به مسجد شاه تهران بنا کرده است. (از مرآت البلدان ج4 ص106).

جامع سید سلطان علی.

[مِ عِ سَیْ یِ سُ عَ] (اِخ) مسجدی است در بغداد که تاریخ بناء آن معلوم نیست گویا آن را در عصری که جامع مرجان بنا شده ساخته اند. ظاهراً منسوب به شیخ علی سلطان است که در حدود 784 ه .ق . ببعد در بغداد حکومت داشته و خود را سلطان میخوانده باشد. (از تاریخ العراق بین احتلالین ج2 ص162 ببعد).

جامع شاهرود.

[مِ عِ] (اِخ) مسجدی است قدیمی که بانی و تاریخ بنای آن معلوم نیست و پنج قسمت دارد قسمتی که در وسط قرار گرفته سقف آن تیرپوش است و سقف بقیه از خشت خام است. (از مرآت البلدان ج4 ص106). و رجوع به کتاب فوق صفحات مزبور شود.

جامع شماخی.

[مِ عِ شَمْ ما] (اِخ)مسجدی است در شماخی. گویند. از بناهای ابومسلم مروزی است. تاریخ ندارد ولی معلوم است که بسیار کهنه و قدیمی است. تمام بنا از سقف و پایه از سنگ تراش و بسیار محکم است که زلزله های پی در پی شماخی خللی در ارکان آن پدید نیاورده است. (از مرآت البلدان ج4 ص106).

جامع شوشتر.

[مِ عِ تَ] (اِخ) مسجدی است در شوشتر. مؤلف مرآت البلدان آرد: از بناهای خلفای عباسی است که ابتدا المعتز باللّه سیزدهمین خلیفهء عباسی در سال 254 ه .ق . امر به بنای این مسجد نمود ولی تمام نشد، سپس القادر باللّه و المقتدی باللّه خواستند تمام کنند دست نداد تا اینکه المسترشد بیست و نهمین خلیفهء عباسی باتمام آن پرداخت. اسامی خلفا در کتیبه ها به خط کوفی و نسخ ثبت است این مسجد در جنوب شهر و شبستان آن در جنوب مسجد واقع شده است. بعدها حاجی فتح الدین خیاط با کمک اهالی سقف آن را مرمت کرد. تاریخ تعمیر در شعر زیر آمده:
طالب تاریخ این بنا خواست
از صاحب سرّ و محرم راز
برخاست یکی از این میانه
گفتا مسجد شده خداساز.
تاریخ مذکور در کتیبهء بالای منبر چوبی نوشته شده و طرف راست منبر کتیبه ای است مورخ بتاریخ 445 ه .ق . منارهء مسجد با اصل مسجد ساخته نشده، بلکه بانی آن شیخ حسن چوپانی است که اسم او بر سنگی در زیر گلدسته نوشته شده است، قبلهء این مسجد بعد از کوفه در اعتدال بر جمیع مساجد ترجیح داشته و در کمال اعتدال است. بنای مسجد باندازه ای سخت و محکم است که پس از گذشت حدود هشتصد و پنجاه سال بر آن هنوز خللی در آن روی نداده است. (از مرآت البلدان ج4 ص108).

جامع صالح طلائع.

[مِ عِ لِ حِ طَ ءِ](اِخ) مسجد بزرگ معروفی است واقع در شارع درب الاحمر در میدان باب زویله. در این میدان بناهای تاریخی بسیار است و از همه مهمتر همین جامع است. این مسجد را ابوالغارات طلائع بن رُزیک ملقب به الملک المصالح، وزیر الفائز بنصرالله خلیفهء فاطمی بنا کرده است. این جامع آخرین جامعی است که در دورهء خلافت فاطمیون مصر (بسال 555 ه .ق = 1160م.) بنا شده و از بزرگترین مساجد است که مساحت آن 1522 گز است و ممیزاتی دارد که در دیگر مساجد فاطمیه نیست. از مهمترین آنها منبر و محراب نفیسی است که باعث ابهت آن شده است. این مسجد در سنوات مؤخر مورد تعمیر و تغییر قرار گرفته است. (از تاریخ المساجد الاثریه ص97 ببعد).

جامع صغیر.

[مِ عِ صَ] (اِخ) کتابی است معروف در فقه که ابراهیم بن محمد بن سعیدبن هلال آن را تألیف کرده است. (از معجم الادباء ج1 ص295).

جامع طوس.

[مِ عِ] (اِخ) مسجدی است در طوس. این جامع را حسن بن علی بن اسحاق ملقب به نظام الملک وزیر آلب ارسلان و ملکشاه سلجوقی بنا کرده است. (از مرآت البلدان ج4 ص109).

جامع عابدین.

[مِ عِ بِ] (اِخ) یکی از جوامعی است که در نزدیکی قصر عابدین [به مصر] قرار گرفته است. (از تاریخ المساجد الاثریه ص372).

جامع عتیق.

[مِ عِ عَ] (اِخ) مسجد بزرگی است در اسنا. به عقیدهء مورخین قرن 8 ه . ق. اسنا شهر بزرگی بوده که دارای سیزده هزار خانه و دو مدرسه بوده است و جمعی بزرگان از آنجا برخاسته اند که ابن حاجب نحوی مشهور از آن جمله است.
بدرالجمالی که از ممالیک جمال الدولة بن عمار بوده و مشاغل دولتی داشت و بسال 466 ه .ق . به وزارت المستنصر باللّه رسید سعی و کوشش فراوان در تعمیر مساجد کرد و این جامع را که بنام عتیق خوانده میشود و مشهور به عمری است نیز او بناء کرد. آغاز بنای مسجد سال 469 و اتمام سقفهای آن بسال 470 ه .ق . است و منارهء آن در 474 به اتمام رسیده در سنوات بعد تغییرات بسیاری در آن داده شده است. (از تاریخ المساجد الاثریه صص65 - 66).

جامع عتیق شیراز.

[مِ عِ عَ قِ] (اِخ)مسجد قدیمی معروفی است در شیراز که آن را عمروبن لیث ساخته است و گفته اند آن مقام هرگز ازو خالی نبوده و بین المحراب و المنبر دعا را اجابت بود. (از نزهة القلوب ج3 ص115). مؤلف مرآت البلدان آرد: جامع عتیق مشهور به مسجد جمعه است و شعر سعدی:
تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح
یا از در سرای اتابک غریو کوس.
اشاره به آن است. این مسجد را عمرو لیث در زمان حکمرانی خود (بین 266 تا 290 ه .ق .) بنا کرد. این جامع مسجدی است وسیع مشتمل بر عمارات و معابد بسیار و در وسط صحن عمارت مربع دو طبقهء بدیعی بوده که با صنایع عالی حجاری و کتیبه های ممتاز بنا شده بود و در اثر زلزله های متواتر رو به انهدام نهاده است. اتابک سلغری بر بنای مسجد افزوده و سلطان ابراهیم میرزا پسر شاهرخ میرزا آن را مرمت کرده و پس از آن نیز مرمتهائی شده است. (از مرآت البلدان ج4 صص107 - 108).

جامع عراق.

[مِ عِ عِ / عَ] (اِخ) سلطان آباد عراق را که مشهور به شهرنو میباشد سپهدار بنا کرده و مقارن ساختن شهر مسجدی در ارک بنا کرده و مسجدی دیگر ساخت که به اسم آخوند ملامحمد علی معروف است و تاریخ بنای هردو مسجد با تاریخ بنای شهر تفاوتی ندارد. (از مرآت البلدان ج4 ص109).

جامع عطارین.

[مِ عِ عَطْ طا] (اِخ) از قدیمترین مساجد اسکندریه و در سوق العطارین واقع و به جامع الجیوشی معروف است. (از تاریخ المساجد الاثریه ص65 - 66). و رجوع به جامع جیوشی شود.

جامع عمروبن عاص.

[مِ عِ عَمْ رِ نِ](اِخ) مسجد معروفی است در مصر. یاقوت حموی آرد: این مسجد در موضع مرتفع بی درخت و گیاهی که در تصرف قتیبة بن کلثوم تجیبی بود بنا شده است. چون عمروبن عاص پس از فتح اسکندریه به فسطاط برگشت از قتیبة بن کلثوم خواست که خانهء خود را مسجد کند قتیبة نیز آن را به مسلمانان داد و بسال 21 ه .ق . بنای مسجد آغاز شد و هشتاد تن از بزرگان صحابه از جمله زبیربن عوام و مقدادبن اسود و عبادة بن صامت و ابوالدرداء و ابوذر غفاری و نظائر آنان در بناء آن شرکت داشتند. طول مسجد پنجاه ذراع و عرض آن سی ذراع است. گویند اندکی صاروج در آن بکار رفته بود تا در زمان ولیدبن عبدالملک که مساجد را تجدید بنا میکرد بدست قرة بن شریک بصورت کنونی بنا شد. سپس در سال 53 مسلمة بن مخلد انصاری که از جانب معاویه به حکومت مصر رسید آن را وسعت داده و سفیدکاری و تزیین کرده و بر ابهت آن افزود و بسال 93 قرة بن شریک عبسی حاکم مصر بدستور ولیدبن عبدالملک آن را ویران کرده و از نو بنا نهاد و در زیبایی آن کوشید و چون بسال 133 صالح بن علی بن عبدالله بن عباس از جانب سفاح والی مصر شد بر وسعت آن بیفزود و گویند خانهء زبیربن عوام را جزء مسجد کرد و باز بسال 175 چون موسی بن عیسی از جانب هارون الرشید حاکم مصر گشت آن را وسیع تر کرد و نیز عبدالله بن ظاهربن حسین که بسال 211 برای جنگ با خوارج به مصر رفت فرمود تا بر جانب غربی آن مقداری افزودند و همچنین بسال 258 بدستور معتصم خلیفهء عباسی حاکم وقت ابوایوب احمدبن محمد مسجد را توسعه داد و بسال 275 حریقی در جامع روی داد و خمارویه بن احمدبن طولون آن را تعمیر کرد و نام خود را بر بالای آن نوشت. و در سال 336 ابوحفص عمر قاضی عباسی آن را توسعه داد و بسال 357 محمد بن عبدالله بن خازن رواقی بمقدار نه ذراع بر آن افزود و پیش از اتمام آن درگذشت و پسرش علی آن را تمام کرد. سپس بسال 378 بدستور وزیر یعقوب یوسف بن کلس فواره ای به زیر قبهء بیت المال افزود. سپس الحاکم کاشی های آن را برکند و سفید نمود. (از معجم البلدان). این جامع در دورهء خلفاء فاطمی بمنتهی درجهء مجد و عظمت خود رسید. ناصرخسرو که بسال 439 آن را دیده چنین آرد: این مسجد بر روی چهار ستون از مرمر قرار گرفته و دیوارهای محراب آن با لوحهء مرمر سفید که بر روی آنها آیات قرآن مجید با خطی زیبا نوشته شده، پوشیده گردیده و چهار سمت آن را بازار فراگرفته است و ابواب آن در بازار باز میشود. این مسجد را تاج الجوامع و جامع عتیق نیز گویند و تنها محل عبادت و اقامهء جمعه نیست بلکه تمام امور قضائی و سیاسی در آن انجام می یافت و محل اجتماعات علمی بود. بسال 564 ه .ق . فسطاط را از ترس استیلای صلیبیان بر آن آتش زدند و مدت 54 روز در آتش میسوخت و در این حریق جامع عمرو نیز درهم فروریخت. سپس بنای آن تجدید گشت و تعمیرات فراوانی در آن شده و آخرین آن در دورهء عثمانی و بسال 1212 ه .ق . بدست امیر مرادبک بود. پس از آن محمدعلی پاشا بسال 1300 ه .ق . اصلاحاتی در آن کرده و موقوفاتی برای آن قرار داد. از نظر باستان شناسی در این مسجد کاوشهائی شده و آثاری بدست آمده است. (از تاریخ المساجد الاثریه ص26 ببعد). و رجوع به معجم البلدان و تاریخ المساجد الاثریه صفحات مزبور شود.

جامع عمری.

[مِ عِ عُ مَ] (اِخ) همان مسجد عتیق است. رجوع به جامع عتیق شود.

جامع فاکهانی.

[مِ عِ کِ] (اِخ) همان جامع افخر است و آن را جامع فاکهین نیز گویند. رجوع به جامع افخر شود.

جامع فتح ملکی.

[مِ عِ فَ مَ لِ] (اِخ)مسجدی است در شارع عابدین که از جهت شرق متصل به قصر عابدین است. مساحت این مسجد در اصل 640 گز بوده و شبستان و منارهء عظیمی داشته است، سپس ملک فؤاد اول امر بتجدید بناء و تعمیر آن داده است. (از تاریخ المساجد الاثریه ص372 ببعد).

جامع قاهره.

[مِ عِ هِ رَ] (اِخ) همان جامع ازهر است. رجوع به ازهر و جامع ازهر شود.

جامع قزوین.

[مِ عِ قَ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان آرد: این جامع به امام شافعی منسوب بوده و صحن بزرگ آن را چند تن ساخته که هر قسمت آن به اسم بانی موسوم است. صحن کوچک که طرف شرق مقصوره است از بناهای هارون الرشید است. صحن کوچک طرف قبلی ساختهء خمارتاش عمادی (از ممالک عمادالدوله) است که در سنهء 5 ه .ق . شروع به بنای آن کرده و در 85 تمام کرده است. بعدها فخرالدین دولتشاه کیالان آن را تجدید عمارت کرد و ملک مظفرالدین آلب ارسلان نقش بازدار در 548 ه . ق. بر عمارات مسجد افزوده و کتیبه هائی حاوی شرح پاره ای موقوفات خمارتاش بن عبدالله العمادی و دو لوح مشعر بر محو برخی رسوم مذموم و بدعتها در مسجد وجود دارد. (از مرآت البلدان ج4 ص109). صورت کتیبه ها و لوح های مزبور در مرآت البلدان آمده. رجوع به مرآت البلدان ج4 ص109 به بعد شود.

جامع قم.

[مِ عِ قُ] (اِخ) مسجد جمعهء قم. این مسجد را ابوالصدیم حسین بن علی آدم اشعری بنا کرده و بگفتهء سیاحان در هیچ جا مسجدی که مقصورهء آن به این وسعت و ارتفاع باشد دیده نشده و بنای آن در نهایت استحکام است و دیوار آن را طوری با ساروج پوشیده اند که از سنگ سخت تر است. مساجد قدیمی دیگری از قبیل مسجد امام و مسجد عشقعلی و غیره در قم هستند که میتوان آنها را جامع نامید. (از مرآت البلدان ج4 ص110).

جامع قوصون.

[مِ عِ] (اِخ) مسجدی است در شارع محمد علی [ به مصر ]. این مسجد را سیف الدین قوصون یکی از امراء ناصری که داماد محمد بن قلاوون ناصر نیز بود بنا کرد. محل این مسجد خانهء امیر جمال الدین قتال بود که امیر قوصون آن را خرید و در محل آن جامع مزبور را بنا کرد و در 21 رمضان سال 710 ه .ق . بناء آن تمام شد و الملک الناصر محمد بن قلاوون آن را افتتاح کرد. از بنای قدیمی جز اجزائی باقی نمانده و تغییراتی در آن روی داده است. (تاریخ المساجد الاثریه ص139 ببعد).

جامع کاشان.

[مِ عِ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان آرد: مسجدی که در کاشان به اسم جامع معروف است، شهرت دارد که صفیه خاتون دختر مالک اشتر آن را بنا کرده است. دو محراب دارد که قبلهء یکی کج و قبلهء دیگری راست است، و دارای شبستان و گنبد و حوضخانه است و چند بار مرمت شده که تاریخ آنها معلوم نیست. (از مرآت البلدان ج4 ص116).

جامع کاشغر.

[مِ عِ غَ] (اِخ) مسجدی است معروف در کاشغر که سعدی در گلستان از آن نام می برد : به جامع کاشغر درآمدم.... (گلستان).

جامع کردستان.

[مِ عِ کُ دِ] (اِخ)مسجدی است در سنندج که بنام مسجد دارالحسان معروف است و امان اللهخان بزرگ در سال 1228 ه .ق . آن را بنا کرده است. این جامع مسجدی است عالی که شبستان آن 22 ستون دارد و دو ایوان دارد، یکی رو به مشرق و یک رو به قبله. بانی، مدرسه ای در جنب این مسجد ساخته است. (از مرآت البلدان ج4 ص117). دو مسجد دیگر نیز در کردستان وجود دارد که در شمار جوامع است: یکی مسجد دارالامان که امان اللهخان کوچک بسال 1268 ه .ق . آن را بنا کرده و دیگری مسجد امامزاده عمر بن علی بن الحسین است. (از مرآت البلدان ج4 ص117).

جامع کرمان.

[مِ عِ کِ] (اِخ) مسجدی است در کرمان طبق کتیبه ای که بر سر در شرقی این مسجد وجود دارد، بانی مسجد محمد بن مظفر منصور است که بسال 750 ه .ق . آن را بنا کرده است این مسجد یک بار در عهد شاه عباس ثانی بدست شاهرخ نامی تعمیر شده و یک بار دیگر طبق خطوطی که در گلدسته و مناره دیده میشود در سال 1170 ه .ق . بدست محمدتقی خان نامی مرمت شده است. محراب بسیار زیبائی دارد که با سنگهای مرمری که با خط بسیار خوبی آیات قرآنی در آنها نوشته شده کتیبه کرده اند. و حجاری و کاشی کاریهای معرق چینی مانندی در مسجد بکار رفته است. مسجد در سابق بیرون شهر بوده و فعلاً وسط شهر قرار دارد. مسجد دیگری که بسیار قدیمی و بنام مسجد ملک معروف است جزء جوامع این شهر محسوب می شود. طول این مسجد 110 ذرع، عرض آن 74 ذرع و بزرگترین مسجد در کرمان است. در اثر مرمتهای متعدد تاریخ بنا و بانی آن معلوم نیست و بگفتهء یکی از امام جمعه ها قاوردبن جبرائیل بن میکائیل بانی مسجد بوده و حدود 828 سال قبل بنا شده است. (از مرآت البلدان ج4 صص117 - 118).

جامع کرمانشاهان.

[مِ عِ کِ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان آرد: دو مسجد در کرمانشاهان هست که در شمار جوامع است: یکی مسجدی که حاجی علیخان پدر محمدخان امیر نظام 121 سال پیش بنا کرده و بزرگترین مساجد این شهر و به جامع معروف است. دیگری مسجدی که عمادالدوله در یازده سال پیش بنا کرده است. (از مرآت البلدان ج4 ص118).

جامع کوفه.

[مِ عِ فَ] (اِخ) مسجد معروف کوفه که از ابنیهء بسیار قدیمی و مورد احترام است و یکی از چهار مسجد بزرگی است که در اسلام برای عبادت در آنها فضیلت بیشمار ذکر شده است. یاقوت آرد: اما مسجد کوفه، روایات بسیار در فضیلت آن ذکر شده از آنجمله: حبة العرنی گفت، در مجلس علی (ع) نشسته بودم که مردی آمد و گفت، این زاد و راحلهء من است و میخواهم به زیارت بیت المقدس بروم. پس علی (ع) گفت، توشه ات را بخور و راحله ات را بفروش و بر تو باد زیارت این مسجد [ مسجد کوفه ] چه آنکه این مسجد یکی از چهار مسجدی است که دو رکعت نماز گزاردن در آن برابر ده رکعت نماز گزاردن در مساجد دیگر است و برکت آن تا دوازده میلی از هر جانب بود و از فاصلهء هزار ذراعی نازل میشود و فارالتنور در گوشهء آن و ابراهیم نبی (ع) نزد اسطوانهء پنجم نماز گزارده و هزار نبی و هزار وصی در آن نماز گزارده اند در آن است عصای موسی و شجرهء یقطین. و یغوث و بعوق که فاروق است در آن هلاک شدند و در آن راهی است به کوه اهواز و مصلی نوح در آن میباشد و هفتاد هزار تن در روز قیامت از این مسجد محشور میشوند که حسابی بر آنان نیست، و میان آن بر باغی از باغهای بهشت قرار دارد و سه چشمه از بهشت در آن جاری است که پلیدیها را میبرد و مؤمنان را تطهیر میکند و اگر مردم از فضیلت آن آگاه بودند آنرا خشک نمی کردنند و از میان نمی بردند. شعبی گفت، مسجد کوفه شش جریب و شش قفیز است و زادانفروخ گفت، نه جریب است وقتی که عبیداللهبن زیاد مسجد کوفه را بنا کرد و مردم را فرا خواند و بر منبر بالا رفت گفت، ای مردم کوفه مسجدی برای شما بنا کردم که بر روی زمین همانند آن بنا نشده و برای هر اسطوانه هزار و هفتصد(1) مصرف کردم. و آن را منهدم نسازد جز کسی که یاغی و منکر باشد. سپس قسمتی از آن پائین آمد که حجاج آن را خراب کرد و مجدداً بنا نمود و بعداً دیواری که جنب خانهء مختار بود خراب شد و یوسف بن عمر آن را بنا کرد. و سید حمیری در یکی از اشعار خود گوید:
لعمرک ما من مسجد بعد مسجد
بمکة ظهراً او مصلی بیثرب
بشرق ولا غرب علمنا مکانه
من الارض معموراً ولا متجنب
بابین فضلا من مصلی مبارک
بکوفان رحب ذی اراس و محصب
مصلی به نوح تأثل و ابتنی
به ذات حیزوم و صدر محنب
و فار به التنور ماء و عنده
له قیل یا نوح ففی الفلک فارکب
و باب امیر المؤمنین الذی به
ممر امیر المؤمنین المهذب.
از مالک بن دینار نقل شده که گفت، وقتی علی بن ابیطالب (ع) بکوفه نزدیک شد گفت:
یا حبذا مقالنا بالکوفه
ارض سواء سهلة معروفه
تعرفها جمالنا العلوفه.
سفیان بن عینیه گفت، مناسک حج را از مردم مکه و قرائت قرآن را از مردم مدینه و حلال و حرام را از مردم کوفه فراگیرید. (نقل از معجم البلدان) : هرگز از دور زمان ننالیده... مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود... به جامع کوفه درآمدم تنگدل. (گلستان).
(1) - کذا: شاید درهم و دینار

جامع گلپایگان.

[مِ عِ گُ یِ] (اِخ) مسجد عالی و قدیمی است که تاریخ بنا و بانی آن معلوم نیست و از قراین چنین برمی آید که هشتصد سال قبل ساخته شده است. گنبد رفیع و ایوان منیعی داشته که ایوان خراب و گنبد باقی است. شبستان بزرگ و عمارتی بر روی شبستان داشته که منهدم شده و بطور ناتمام تعمیر شده است و سردر باشکوهی سمت شمال دارد. (از مرآت البلدان ج4 ص119).

جامع گنجه.

[مِ عِ گَ جَ] (اِخ) مسجدی است در گنجه که شاه عباس اول در سال 151 ه .ق . یعنی همان تاریخی که گنجه را فتح کرد، در آنجا بنا نهاده است. معمار این مسجد شیخ بهائی بوده که تفصیل آن را در سنگی مرتسم کرده بود و بعداً قشون قراباغیها مسجد و منبر را خراب کردند تا در زمان آقامحمدشاه قاجار، جوادخان اوغلی قاجار مسجد و منبر را مرمت کرد. در دو طرف سردر مسجد دو گلدسته بلند شبیه به منار ساخته شده است. (از مرآت البلدان ج4 ص119).

جامع گوهرشاد.

[مِ عِ گُ هَ] (اِخ) رجوع به جامع مشهد شود.

جامع گیلان.

[مِ عِ] (اِخ) مسجدی است در رشت که به اسم جامع خوانده میشود بانی آن را برخی پدر و عده ای دیگر مادر هدایت اللهخان رشتی میدانند ولی حق این است که بانی آن معلوم نیست. در 127 ه .ق . جمعی بتعمیر و توسعهء آن پرداختند و در اثر درگذشت آنان کار مرمت مسجد ناتمام ماند. (از مرآت البلدان ج4 ص120).

جامع محمد الفضل.

[مِ عِ مُ حَمْ مَ دِلْ فَ] (اِخ) مسجدی است در بغداد که ظاهراً از بناهای محمد بن خواجه رشیدالدین فضل الله صاحب جامع التواریخ باشد و قبر وی در همین جامع است لیکن برخی گفته اند قبر محمد بن اسماعیل بن جعفر الصادق (ع) رئیس اسماعیلیه است ولی بنظر میرسد که نادرست باشد چه محمد به مصر رفته بود و وفات او در بغداد نبوده است. (از تاریخ العراق بین احتلالین ج2 صص47 - 48).

جامع مرجان.

[مِ عِ مَ] (اِخ) جامعی است به بغداد این جامع از بناهای خواجه مرجان یکی از والیان بغداد است. وی در تعمیر و تأسیس بناهای خیریه آثار نیکوئی بجا گذاشته است که از جملهء آنها این مدرسه است که معروف به جامع مرجان می باشد. از لحاظ استحکام و ظرافت کم نظیر است و پیوسته محل تدریس و تحصیل علوم بوده و تاکنون هم معمور است. مرجان این مدرسه را در تاریخ 758 ه .ق . وقف و موقوفاتی نیز برای آن تعیین کرده است. (از تاریخ العراق بین احتلالین ج2 ص84 ببعد).

جامع مرند.

[مِ عِ مَ رَ] (اِخ) این مسجد در سمت شرقی مرند در محلهء قنبرچشمه واقع شده و در آن رو به مغرب است و در طرف چپ مدخل مسجد دری به مقصوره باز میشود که این مضمون «امر بتجدید العمارة الصدر الکبیر خواجه حسین بن سیف الدین محمودبن تاج خواجه اواخر شهر شوال سنهء هفتصد و چهل» نوشته شده است. (از مرآت البلدان ج4 ص120).

جامع مرو.

[مِ عِ مَرْوْ] (اِخ) یاقوت چنین آرد: در مرو دو جامع هست که یکی جامع حنفیه و دیگری جامع شافعیه است و هر دو در یک حصار قرار گرفته اند. (معجم البلدان ج8 ص35). و مؤلف مرآت البلدان آرد: ابومسلم مروزی که در سنهء 13 ه .ق . در مرو و آن حدود استیلا یافت در سنوات اقتدار و تسلط خود این جامع را بساخت. (از مرآت البلدان ج4 ص120).

جامع مزینان.

[مِ عِ مَ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان نویسد، ده سال قبل در مزینان مسجد جامعی بنا کرده اند ولی قبل از این بنا مسجدی در همین مکان بوده که بمرور دهور خراب شده و بانی و تاریخ بنای آن معلوم نیست ولی معلوم است که از ابنیهء قدیمه بوده است. (از مرآت البلدان ج4 ص120).

جامع مشهد.

[مِ عِ مَ هَ] (اِخ) مسجد گوهرشاد که صحن جنوبی مرقد مطهر حضرت رضوی (ع) محسوب میشود. بانی آن گوهرشادآغا، زن شاهرخ پسر امیر تیمور است. این مسجد یکی از ابنیهء بسیار عالی است که کاشیهای معرق و غیر معرق آن با چینیهای بسیار ممتاز برابری میکند. چهار در دارد:
دری به بازار بزرگ و دری به محوطهء پائین پا که مقبرهء شیخ بهائی است و در سوم به سمت خانهء حاج میرزا موسی خان و در چهارم به معبر عام باز میشود. این جامع دارای ایوانهایی است بدینقرار:
1- ایوان مقصوره با گنبدی بسیار عالی و دو گلدستهء بلند کاشی که ارتفاع آن بیست و پنج ذرع و نیم و دهنهء آن دوازده ذرع و طول آن سی و چهار ذرع و ارتفاع گنبد چهل و یک ذرع و قطر پیهای آن پنج ذرع و ارتفاع گلدسته چهل و یک ذرع است. این ایوان در سال 820 ه .ق . ساخته شده است. 2- ایوان دارالسعاده که سمت مرقد واقع شده و به مرقد منوره راه دارد. 3- ایوان غربی، شبستانهای بزرگی اطراف صحن است و مسجد پیره زن در وسط صحن قرار دارد. (از مرآت البلدان ج4 ص121). مسجد پیره زن را اخیراً خراب کرده و جای آن حوضی در وسط صحن بنا کرده اند. مؤلف مرآت البلدان آرد: جامع دیگری در مشهد بنام مسجد شاه وجود دارد که از بناهای ازبکیه است و فعلاً جز دو منار و یک گنبد که قریب الانهدام است چیزی از آن باقی نمانده است. (از مرآت البلدان ج4 ص121).

جامع ملایر.

[مِ عِ مَ یِ] (اِخ) مسجدی است در دولت آباد که دارالملک ملایر است و بانی آن شیخ الملوک است. (از مرآت البلدان ج4 ص121).

جامع منیعی.

[مِ عِ مَ] (اِخ) مسجدی است در نیشابور. (از تتمهء صوان الحکمه). و رجوع به کتاب مزبور شود.

جامع نائین.

[مِ عِ] (اِخ) مسجدی است در نائین. مؤلف مرآت البلدان آرد: گویند جامع نائین را عمر بن عبدالعزیز خلیفهء اموی بنا کرده و چند خشت که اسامی خلفا در آن ثبت شده موجود است ولی تاریخ بنای منبر 711 و تاریخ در مسجد 784 ه .ق . است. (از مرآت البلدان ج4 ص121).

جامع نطنز.

[مِ عِ نَ طَ] (اِخ) یا مسجد جمعه. مسجد معروفی است در نطنز که مورد مطالعهء سیاحان بوده و مهمترین بنای قدیم نطنز بشمار است. این جامع مرکب از چندین بنا است که همهء آنها را در زمان الجایتو خدابنده و پسرش ابوسعید بهادرخان ساخته اند. ساختمانها مربوط به زمانهای مختلف ولی قریب العهد به یکدیگر هستند. طرح این مسجد در بادی نظر بسیار غریب مینماید زیرا تفاوت سطح و انحراف محور در آنها نمایان است. ابنیهء مذکور عبارتند از:
1- مسجدی که قسمت هائی از آن را در سالهای 704 و 705 ه .ق . به انجام رسانده اند. 2- بقعهء شیخ عبدالصمد اصفهانی که در 707 ه .ق . به انجام رسیده است. 3- ایوان مدخل یک خانقاه ویران که ظاهراً 716 یا 717 ه .ق . ساخته شده است. 4- یک مناره که تاریخ 725 ه .ق . دارد. خود مسجد که نسبتاً از خرابی محفوظ مانده مرکب است از شبستان هشت ضلعی دارای گنبد که مشرف بر صحنی است که چهار ایوان دارد. اضلاع صحن را دهلیزها و نمازخانه های مختلف بهم متصل میسازد. این مسجد از سمت شمال و مشرق و جنوب محدود است به کوچهء باریکی که چون به مدخل بزرگ مسجد و مقابل منارهء درگاه خانقاه میرسد وسعت یافته مبدل به میدانچه میگردد، در سمت غرب ویرانهء خانقاه دیده میشود که محدود به راهی میگردد. مسجد سه مدخل دارد یک جنوبی و دو شمالی، مدخلهای شمالی با سطح حیاط برابر است و مدخل جنوبی دهلیز وسیعی است که دوازده پلهء بلند دارد. صحن مسجد فضای مربعی است بطول 06/14 گز و عرض ایوانها متفاوت است. از عجائب این بنا اینکه شبستان بر روی محور صحن و ایوانهای شمالی و جنوبی واقع نشده است. در میان صحن پله های وسیعی است که به کنار قناتی میرسد. و مردم از آن پله ها بر سر قنات میروند. مسجد که از آجر ساخته و از آهک پوشیده شده است، از دور سفید بنظر میرسد، فقط در زیر پایهء اطاق ایوان شمالی خطوط رنگی بنظر میرسد، تاریخ اتمام بنا را روی در جنوبی چنین نوشته اند: بسم الله الرحمن الرحیم. امر بعمارة المسجد فی المسجد (کذا) المولی المعظم و الصاحب الاعظم دستور ممالک العالم، الممهد قواعد (کذا) الخیر والکرم خواجه زین الدنیا و الدین خلیفة بن الحسین الماستری بمساعی الصدر الاعظم شمس الدین محمد بن علی النطنزی فی سنة اربع و سبعمائه» بین قسمت های مختلف این جامع اختلاف فاحشی دیده میشود که نمودار یک انقلاب در عالم معماری است که در فاصلهء ناچیز از زمان روی داده است. (از آثار ایران ج1 ص37 ببعد). و رجوع به کتاب مزبور صفحات یاد شده شود.

جامع نوری.

[مِ عِ] (اِخ) مسجدی است در موصل. این جامع را نورالدین محمودبن عمادالدین زنگی که بعد از پدر خود در قرن ششم ه .ق . حاکم حلب و حمص و حماد بوده و فتوحات بسیار کرده است در موصل طرح انداخت و بنام بانی آن به جامع نوری مشهور شد. (از حبیب السیر چ تهران ص394).

جامع نیشابور.

[مِ عِ نِ] (اِخ) مسجدی است قدیمی در نیشابور. مؤلف مرآت البلدان آرد: بموجب خطوط مرتسمه در لوح سنگی که در این مسجد دیده میشود چهار صد سال قبل علی نامی مشهور به کرخی مسجد قدیم نیشابور را بنا کرده است. این مسجد دارای شبستان و ایوان بزرگی است که رو به انهدام است و موقوفات بسیار دارد. (از مرآت البلدان ج4 ص121).

جامع ورامین.

[مِ عِ وَ] (اِخ) مؤلف مرآت البلدان آرد: آثار مختصری از بنای مسجد باقی است و فاصلهء آن تا به نارین قلعهء شهر ورامین در حدود هزار و پانصد قدم است. بالای در مسجد لوح بزرگی بطول دو ذرع و نیم و عرض یک ذرع و چارک از کاشی آبی رنگ دیده میشود که تاریخ بنای مسجد در زمان سلطان ابوسعیدخان مغول سال 722 ه .ق . و اسم بانی محمد بن محمد بن منصور القوهدی در آن ثبت شده است. طرف غربی بکلی منهدم و محتمل است که در این سمت اصلاً عمارتی نبوده یا مدرسهء رضویه که مورخان آن را یاد کرده اند و فعلاً از آن اثری نیست در اینجا قرار داشته است این مسجد در زمان شاهرخ بن امیرتیمور بدست یوسفخان مرمت شده و اسم این دو تن در لوح های موجود ثبت شده است. (از مرآت البلدان ج4 ص122).

جامع و مانع.

[مِ عُ نِ] (ترکیب عطفی، ص مرکب) در اصطلاح منطق، صفت حدی است که شامل تمام افراد خود بوده و بر غیر افراد خود صادق نباشد. آن تعریفی که همهء افراد معرف را فرا گیرد و از دخول اغیار در تعریف مانع باشد حدی که طرد و عکس آن بر محدود درست آید: تعریف باید جامع و مانع باشد؛ حد باید مطرد و منعکس گردد، طرد و عکس باید صحیح باشد.

جامعة.

[مِ عَ] (ع ص) تأنیث جامع. (اقرب الموارد). گردآورنده. فراهم آورنده. جمع کننده. || (اِ) طوق. (منتهی الارب). غل. (مهذب الاسماء). غلی که بر گردن و بر دست نهند. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). نوعی از زیور که دستها را به گردن فراهم آورد. (اقرب الموارد) (قطر المحیط) (المنجد). || دیگ بزرگ. (دهار). || جرگه. اجتماع. مجتمع. حوزه. حلقه. اجتماع. هیئت اجتماع. مردم یک کشور یا یک شهر یا ده.
- جفر جامعه.؛ رجوع به جفر شود.
- غل جامعه؛ غلی که بر گردن نهند. || دانشگاه(1). موسسه ای که شامل عده ای از آموزشگاههای عالی از قبیل دانشکدهء طب، علوم، ادبیات، فلسفه و غیره میباشد. (از اعلام المنجد). || گروهی از مرد و زن که به تحصیلات عالی می پردازند. گروهی عرب را مؤسس روش تعلیمات دانشگاهی شمرده اند. این نظام از اندلس به اروپا و از آنجا به سایر نقاط جهان رفته است. جامعهء ازهر قدیمترین جامعهء عالم بشر است در حالی که دانشگاه «سالرنو» ایتالیا که در قرن نهم تأسیس شده قدیمترین دانشگاه اروپائی و دانشگاه آمریکائی بیروت قدیمترین دانشگاه بسبک جدید عالم عرب است. (از الموسوعة العربیة). || قطعهء چوبی که با میخ به دکل کشتی کوبند هنگامی که شکسته شود. (دزی). || (اصطلاح جامعه شناسی) وضع و حالت انسانها یا حیواناتی که تحت یک قانون مشترک زیست میکنند. بوسوئه(2) در توضیح این مطلب گوید: «در حقیقت هریک از ما بهر دیگری بوجود آمده است». زنبوران عسل به حالت اجتماعی زندگی میکنند. جامعه بمعانی دیگر نیز آمده از آنجمله است: || اجتماع انسانی یا حیواناتی که تحت قوانین معینی زندگی میکنند. خانواده یک جامعهء طبیعی تشکیل میدهد. || گروهی از مردم که برای رسیدن به هدف مخصوص تحت قواعد معین گردهم جمع آمده اند. همچون جامعهء ادبی و غیره. || جامعه از لحاظ فلسفی، لوکرس(3) گوید، جامعه یک ابداع انسانی است. هوبس(4) معتقد است که جامعه نتیجهء قراردادی است که بر اثر یک جنگ دائمی بوجود آمده است و بدین ترتیب جامعه از نظر او یک امر طبیعی است.
ماهیت جامعه، دربارهء کیفیت و ماهیت جامعه نیز بحثهای گوناگون وجود دارد. کسانی هستند که وجود جامعه را بعنوان یک مقولهء خاص منکرند و میگویند جامعه مجموعه ای است از افراد و از اینجاست که بحث دربارهء نوع خاص بودن جامعه بمیان می آید. طرفداران نظریهء اصالت افراد معتقدند که پدیده های اجتماعی چیزی جز مجموعه ای از پدیده های فردی نیست و برای درک تحولات اجتماع درک اعمال و روحیات افراد کافی است. این اشخاص فراموش میکنند که خواه در طبیعت و خواه در جامعه، مجموع دارای خواص معینی است. علاوه بر خواص اجزاء همچنانکه در قطره که جزئی از اقیانوس است کشتیرانی امکان پذیر نیست و در آن حیوانات بزرگ نمیتوانند زندگی کنند، در فرد پدیده هائی از قبیل انقلاب، بحران، جنگ، تحولات رژیم سیاسی و سیستم اقتصادی و امثال آن دیده نمیشود. اگر هم این خواص در جزء وجود داشته باشد بازهم بواسطهء کیفیات مخصوص خود از همان خواص که در کل وجود دارد فرق میکند. درست است که انسان مجموعه ای از سلولهاست ولی دارای خاصیتی است که سلول فاقد آن خاصیت میباشد و از آنجمله خاصیت اندیشیدن. درست است که اجسام آلی از اتمها تشکیل شده اند ولی خواص فیزیکی و شیمیائی آنها با اتمهای تشکیل دهندهء آنها تفاوت بزرگ دارد. لذا میتوانیم بگوئیم که اجتماع نوع خاص(5)است. عده ای دیگر بنام «ارگانیسیستها»(6)تصور کرده اند که میتوان اجتماع را به یک ارگانیسم بزرگ(7) تشبیه کرد. پیدایش این طرز تفکر معلول دو جهت است: نخست آنکه در اثر اکتشاف علوم طبیعی و تحقق این مسئله که انواع از تکامل عضوی یکدیگر بوجود آمده اند برخی تصور کرده اند که میتوان اجتماع را نیز دنبالهء تکامل انواع دانست. دوم اینکه با این تفسیر جامد توانستند نتایجی بسود وضع اجتماعی موجود اتخاذ کنند. هربرت اسپنسر در کتاب خود موسوم به «اصول علم اجتماع» میگوید: «اجتماع از افراد تشکیل شده چنانکه بدن از سلولها بوجود آمده است» بعدها نیز رنه ورم(8) در کتاب خود موسوم به «اجتماع ارگانیسم» و گیوم دگرف(9) در کتاب خود این نظریهء ارگانیسم را بسط و توسعه داده و حتی به نتایج خنده آوری رسیده است مسئلهء جریان ثروت و اجتماع را به جریان خون در بدن و پلیسها را به گلبولهای فاگرسیت خون و سیمهای تلگراف را برشته های اعصاب تشبیه کرده است و حتی سعی نموده اند تا برای وضع طبقاتی جامعه نیز در اعضاء بدن معادلهائی جستجو کنند و بهمین جهت بافتهای پیهی(10) را بمنزلهء متمولین تلقی کرده اند. اشتباه طرفداران نظریهء ارگانیسم کاملا روشن است. ما باید پیوسته در نظر داشته باشیم که در جریان تکامل مراحل مختلفه خواص تازه ای بوجود می آورد. در این مسئله تردیدی نیست که اجسام آلی از ترکیب عناصری پدید شده اند ولی آنها دارای خواص فیزیکی و شیمیائی تازه ای هستند که این خواص در خود آن عناصر دیده نمیشود. درست است که میتوان اجتماع را دنبالهء تکامل عضوی قرار داد ولی علاوه بر خواص سادهء حیاتی خواص پیچیدهء اجتماعی نیز در این مرحله بروز میکند که نمیتوان آن را با ذکر خواص ارگانیسم حیوانی توضیح داد چنانکه بوشه(11) گوید: «نه تفاوت نژادی نه اختلاف آب و هوا هیچکدام تولید اختلاف اساسی نمیکند سازمان اجتماعی آنقدر که ممکن است دارای اختلاف و تفاوت است و استحاله های معین و متعدد را در بر دارد واین خود ثابت میکند که علی رغم تصور ما اجتماع بیان تمایلات فردی نیست بلکه تابع قوانین مشخص دیگری است غیر از قوانین فیزیولوژی». طرفداران سوسیولوژی حیوانی نیز دچار همین اشتباه شده اند. بنظر آنان اجتماع انسانی بعینه مانند اجتماع حیوانی است و با درک قوانین اجتماع حیوانی میتوان قواعد اجتماع انسانی را نیز درک کرد. از مباحث فوق روشن شد که اجتماع را نیز نمیتوان تنها و فقط مجموعه ای از فرد یا یک ارگانیسم بزرگ پنداشت و یا آن را همانند یک اجتماع حیوانی انگاشت. درست است که اجتماع از حیطهء طبیعت بیرون نیست و دنبالهء تکامل عضوی(12) و فردی است ولی بخودی خود موجب خواص تازه ای است که آن را امور اجتماعی(13) می نامند و موضوع جامعه شناسی مطالعهء این امور اجتماعی و دسته بندی آن، بررسی تحولات آن و استنتاج از این تحولات برای پیش بینی از تحولات آینده است پس مسئلهء اساسی در جامعه شناسی مطالعهء تحولات پدیده های اجتماعی و قوانین آن است. ژان ژاک روسو(14) معتقد است جامعه حق طبیعی و قبلی است که حقوق مدنی بر طبق قرارداد اجتماعی که با رضایت افراد منعقد گردیده است، جانشین آن شده است. مکتب تاریخی، زندگی سیاسی را بر پایهء عمل و سنت قرار داده است. هگل(15) در جامعه اثر یک جریان دیالکتیکی و طبیعی دید که هدف آن خلق شخصیت اخلاقی و دولت است. (از لاروس بزرگ). || در اصطلاح منطق، قرینه و نتیجه چون جمع شوند. (مفاتیح العلوم).
- جهت جامعه؛ وجه جامعه. جهت مشترک. وجه اشتراک.
- حساب جامعه(16)؛ وگت(17) میگوید اگر در حاصل جمع سری:
+... + an3 + a2 + a1S = a
n (یعنی تعداد عوامل جمع) بی نهایت بزرگ شود در حالیکه هریک از این عوامل یعنی 1aو 2a و 3 a.... و an بتدریج میل به صفر کند این حاصل جمع در این وقت (یعنی وقتیکه nبی نهایت بزرگ شده است) واجد حدی خواهد شد که بنام حاصل جمع جامعه یا (انتگرال)(18) مقادیر aاست. طبق نظر وگت غرض از حساب جامعه تعیین دو امر است:
1- تعیین حد حاصل جمع مقادیر بی نهایت کوچک شونده وقتی که تعداد آن مقادیر بی نهایت بزرگ شود. 2- تعیین تابعی که مشتق یا فاضلهء آن در دست میباشد [ این تابع بنام تابع اولیه موسوم است ] اگر چه بنظر این دو امر مجزا از یکدیگر جلوه میکنند ولی در حاق واقع یکی عبارة اخری دیگری است. (نقل از کتاب اصول ریاضیات عالیه وگت ص559). ژیلبر(19) میگوید هدف حساب جامعه بعکس حساب فاضله(20) تعیین تابع اولیه متغیر است از روی رابطه ای که بین متغیر و مشتقش داده شده است. (از کتاب انالیر انفی نی تزیمال ژیلبر ص303)(21).
کمیسر وکانیاک(22) میگویند اگر تابع f(x)مفروض باشد برحسب تعریف تابع اولیه f(x)هر تابعی است که مشتقش f(x) است این تابع اولیه همواره با علامت Sf(x) dx که بنام حاصل جمع (23) d معروف است نمایش داده میشود. این علامت Sf (x) dx بنام جامعهء غیرمعین نامیده میشود و هر تابعی که با این شکل نمایش داده شود معنایش جامعهء غیر معین (24) و یا جامعهء غیر معین فاضله f(a)dx میباشد. (از ریاضیات خصوصی تألیف کمیسر و کانیاک جلد 3 ص19).
تاریخچه، طرح حساب بی نهایت کوچکها(25)یکی از مطالب بسیار قابل توجه تاریخ علوم است این مطلب در قرن هفدهم میلادی کلیهء طرق ریاضی را واژگونه نمود و با دامنهء وسیع و روش عجیب خود موجب بوجود آمدن علوم جدیدی گردید. حساب بی نهایت کوچکها دربارهء مقادیر بی نهایت کوچک شونده بحث میکند. خارج قسمت این مقادیر حساب فاضله و حاصل جمع آنها حساب جامعه را بوجود می آورد. این حساب در واقع از دو رشته مسائل هندسی سرچشمه میگیرد:
1- محاسبهء مساحتهای منحنی الخطوط و احجام. 2- تفحص برای یافتن مماس بر منحنیات مختلف. رستهء اولی اساس حساب جامعه و دومی اساس حساب فاضله است. در حدود دو قرن قبل از میلاد ارشمیدس این شکل محاسبه را پیش بینی نمود ولی تفحصاتش متأسفانه تعقیب نشد. تا آنکه در قرن هفدهم این محاسبه پیشرفت خود را آغازید و ترقی شگرفی نمود و بعنوان یک وسیلهء دقیق برای حل مسائل موجود بشمار رفت و در قرن نوزدهم موجب بوجود آمدن علوم نوی شد که مجموعهء آنها را آنالیز ریاضی نام کردند. ارسطو قبول کرده بود که هر عدد میتواند تا آنجا که بخواهیم بزرگ شود ولی متوجه نشد که یک مقدار میتواند بی نهایت کوچک نیز شود. در قرون وسطی دانشمندان دانشگاه پاریس دو نوع بی نهایت تشخیص دادند یکی بی نهایتی که در اثر تکرار مقادیر نامحدودی که بطرف حد معینی میل میکند. البرت دساکس(26) با کوشش خود موفق شد مقادیر محدود و نامحدود را از هم تمیز دهد و آنها را از یکدیگر مشخص کند و هم تصورات در این باره بر روی یک زمینه بسیار ساده ریاضی قرار گرفته بود و آن یک تصاعد هندسی بود که با قدر نسبت کوچکتر از یک تشکیل شده بود چون:
ــ ــ 116 و 14 و 1پاسکال هم بنوبهء خود در تفهیم این مطالب در قرن هفدهم کوشش فراوان کرد ولی با اینهمه لایپنیتس در اواخر قرن هفدهم میگفت، مقادیر بی نهایت کوچک و بی نهایت بزرگ قابل قبول من نبوده و بگمان من این مقادیر تصوراتی میباشند که برای اشخاص ضمن محاسبه بوجود می آیند و کاملا شبیه به ریشه های موهومی در جبراند. در قرن نوزدهم چون دقت زیادی در نتیجه گیریها بکار میرفت حساب بی نهایت کوچک و حدود نیز بدقت مورد مطالعه واقع شد، از حسن اتفاق کسانی که در روزهای اول این علم با آن سر و کار داشتند به تشریفات کمتر نظر و توجه میکردند.
دالامبر میگوید، شما از پیشرفت باز نایستید. اطمینان و اعتماد همواره در عقب شما میباشد. یونانیها در محاسبهء تربیع و حجم مکعبی را دو چندان کردن(27) در قرن چهارم باولین فکر بی نهایت کوچک ها رسیدند و دانستند که همواره میتوان مساحت یک دایره را از روی مساحت کثیرالاضلاع های منظم محاطی و محیطی بدست آورد یعنی مساحت دایره را حد مساحت این دو کثیرالاضلاع دانست در وقتی که اضلاع آنها را بی نهایت دو برابر کنیم. ولی با وجودی که به این شکل به حد رسیدند باز نتوانستند مفهوم آن را کاملا درک کنند تا آنکه اُدوکس(28) این مشکل را با ابداع طریقهء «کوچک نمودن» برطرف نمود. این طریقه از این اصل حاصل میشود هرگاه طول کوچکی را در بادی امر نصف و سپس نصف را نصف و بعد نصف نصف را نصف کنیم سرانجام پس از تکرار این امر به مقداری خواهیم رسید که نسبت به مقدار اولی خود قابل اندازه گیری نیست. این اصل در حقیقت فرعی است از اصل زیر که ارشمیدس آن را یافته است: اگر nکوچکتر از bباشد همواره میتوان عدد صحیحی مانند a یافت بطوری که naبزرگتر از bشود. روش کوچک نمودن فی الواقع مرکب است از بیان این اصل و نتایجی که از حد حاصل است. اقلیدس از این روش برای محاسبهء نسبت بین مساحت دایره و مجذور شعاع و همچنین در حساب حجم هرم استفاده کرد. ارشمیدس آن را برای محاسبهء سطح یک قطعهء سهمی و قطاع حجمی بکار برد.
حساب بی نهایت کوچک ها، ایتالیائیها در اوائل قرن شانزدهم با کسب اطلاعات جدیدی دربارهء حدود، کارهای ارشمیدس را تکمیل نمودند، کاوالسری در سال 1629 م. نظریهء خود را با نام هندسهء بی نهایت کوچکها بیان داشت و کوشش مفیدی برای یافتن مجموع این بینهایت کوچکها که پایه و مبنای حساب جامعه است بکار برد. روبروال(29)طریقهء نوی برای مسائلی که نسبت به خطوط دایره ای مطرح شده بود ابداع کرد. پاسکال بسال 1659 م. پس از یک بحث مشبعی که در جهان علم با دیگران کرد بعضی قواعد را دربارهء خطوط دایره ای و سایر منحنی ها منتشر کرد و این قواعد که با روش غیرقابل تقسیمها که بوسیلهء پاسکال نیز تکمیل شده بود مطرح شد و نتایج کار را با روش مستقیم و آشکار جمع و تبیین کرد. در همین زمان مسأله هندسه که هم جالب و هم مهم بود مطرح شد و میتوان آن را یکی از علل کشف حساب فاضله دانست این مسأله جستجوی مماسهای بر یک منحنی بود. دکارت میگفت هر مماس حد یک قاطع است. فرما دربارهء حد خارج قسمت نمو بی نهایت کوچک تابع را متغیر فکر میکرد. و پس از بحث نسبتاً شدیدی دکارت ارزش نظریهء فرما را که میتوان یکی از اصول حساب فاضله دانست پذیرفت. دانشمندان کم کم به این مسأله ذی علاقه شدند. روبروال آن را دربارهء مماس بر خطوط دایره ای طرح کرد. فرما، دکارت، تریچلی و روبروال روی این مسأله کار کردند و نتایج رضایت بخشی گرفتند. در انگلیس والیس روش دکارت را منتشر نمود و کاوالیری بکمک استعمال «غیرقابل تقسیمها»(30) طول قوس بعضی از منحنیها را محاسبه کرد. برای بعضی از این حسابها بسال 1655 م. سریهای نامحدود برای نخستین بار مورد استفاده قرار گرفت. نیوتون سریها را در حالت n(x+1) برای nکسری و بعضی از شکلهای مثلثاتی بسط داد.
مرکاتور(31) لایب نیتس، هویگنس و ژان برنولی دربارهء سریها هریک بنوبهء خود بحث کردند و در نتیجه این مطلب جدید با سرعت پیش رفت. بسال 1675 م. لایب نیتس ریاضی دان عالیقدر آلمانی اثر بزرگ و جالب توجهی بوجود آورد که در سال 1684 م. چاپ و منتشر شد او از آنالیز دکارت و پاسکال عناصر یک علم جدید را بیرون کشید و نام آن را آنالیز بی نهایت کوچکها(32) گذاشت. او طریقهء حساب بی نهایت کوچکها را با قواعد عمومی بجای کلیهء طرق مختلفه قرار داد و مسائل نوی طرح کرد و بقواعد جدید خود عمومیت داده و نیز پی برد که حساب جامعه عکس حساب فاضله است. دامنهء کشفیات لایب نیتس نیز بحدی وسیع بود که تا قرن هیجدهم کارهای او نتوانست کامل شود. در همین اوان نیوتون انگلیسی هم اساس نظریهء حساب بی نهایت کوچکها را منتهی با انطباق آن بر سر سرعت(33) و از روی آن معین کرد. لایب نیتس نیز نمو بی نهایت کوچک تابع و متغیر را در حساب های خود بکار میبرد ولی نیوتون اندازهء متغیر را بوسیلهء زمان نمایش داد. روش او چون ناقص تر از روش لایب نیتس بود کمتر مورد توجه دانشمندان واقع شد ولی نمیتوان منکر شد که نیوتون استادانه روش خود را در مباحث مربوط بمکانیک تعقیب کرد. نیوتون در اوائل قرن هفدهم تهمت به لایب نیتس زد که او کشفی را که او در سال 1671 م. کرده است بنام خود کرده و انتشار داده است و لایب نیتس منکر آن بود تا اینکه قرن نوزدهم با یافتن مدارک چاپ نشده قضاوت واقعی را کرد و گفت هردو آنها در یک زمان باصول حساب بی نهایت کوچکها بدون استفادت از دیگری پی برده اند. (از تاریخ حساب رنه تاتار(34)). || صلوة جامعه؛ نمازی است که امام در مواقع بخصوص با همهء مردم اقامه کند. (دزی). || قدر جامعه؛ دیگ بزرگ. (منتهی الارب). قدر جامعه؛ عظیمة. (اقرب الموارد). || قدر جامع؛ قدر مشترک. و رجوع به جامع شود. || ناقة جامعة؛ ای اخلف بزولا و لایقال هذا الابعد اربع سنین. (منتهی الارب). یعنی بر شتری که از چهار سال کمتر داشته باشد اطلاق نمیشود. صاحب تاج العروس آرد که در نسخ چنین آمده که بعد از چهار سالگی اطلاق میشود ولی صحیح آن است که تا چهارسالگی کلمهء جامعه بر شتر اطلاق میشود. (تاج العروس). جمل جامع. ناقه جامع. رجوع به این دو کلمه شود.
(1) - Universite, University.
(2) - Bossuet.
(3) -Lucrece.
(4) -Hobbes.
(5) - Suis Genersi.
(6) - Organicistes.
(7) - Hyperorganisme.
(8) - Rene Worm.
(9) -Guillaume de Greef.
(10) - Adipeux.
(11) -Bucher.
(12) -Organique.
(13) - Fait Social.
(14) - J.J. Rousseau.
(15) -Hegel.
(16) - Calcul - Integral.
(17) - Vogt.
(18) - Somme Integral.
(19) -Gilbert.
(20) - Calcul - differentiel.
(21) - Cours d'analyse infinitesimale, Par Gilbert.
(22) - Commissaire et Cagnac.
(23) - Somme de f(x) dx.
(24) - Integral indefinie.
(25) - Infinitesimal.
(26) - Albert de Saxe.
(27) - Duplication de cube.
(28) - Eudoxe.
(29) - Roberval.
(30) - Indivisibles.
(31) -Mercator.
(32) - Calcul Infinitesimal.
(33) - Vitesse.
(34) - Rene Tatar.

جامعة.

[مِ عَ] (اِخ) زیارت... زیارت جامعهء کبیره یکی از مهمترین و معتبرترین زیارات است که در تمام بقاع متبرکه خوانده میشود و از زیارات عمومی است که برای هریک از ائمه خوانده میشود. اهمیت این زیارت در میان امامیه بحدی است که شرحهای مفصل و متعددی بر آن نوشته اند. از جمله آنها شرح مجلسی بر زیارت جامعه و دیگر شرح شیخ احمد احسائی است. در مباحث فلسفی و عرفانی به مضامین آن بسیار استناد میشود و دلیل نقلی قاطعی بشمار است. این زیارت در بیشتر کتب ادعیه و زیارات آمده و سند آن را معتبر میدانند. زیارات جامعه بسیار است که به سندهای مختلف روایت شده است. صاحب مفاتیح الجنان آرد: در زیارات جامعه که هر امامی را میتوان به آن زیارت کرد و آنها بسیارند و ما بذکر چند زیارت اکتفا میکنیم: اول زیارتی است که صدوق در من لایحضره الفقیه از حضرت امام رضا(ع) نقل کرده است، سپس عین زیارت را آورده و پس از آن گوید، این زیارت در کتاب کافی و تهذیب و کامل الزیارة نقل شده و در همهء کتب، بعد از اتمام زیارت مذکور است که این یعنی کلماتی که ذکر شد مجزی است در همهء زیارتها. و بسیار صلوات میفرستی بر محمد و آل محمد علیهم السلام و نام می بری یک یک را بنامهای ایشان و اختیار مینمائی هر دعائی را که خواهی از برای خود و مؤمنین و مؤمنات. مؤلف گوید ظاهر آن است که تتمهء مذکوره جزء حدیث بوده باشد و بر تقدیری که عبارت بعضی از محدثین باشد چون اعاظم مشایخ حدیث چنین فهمیده اند که همهء زیارتها کافی است چنانچه ظاهر اول حدیث بر آن دلالت دارد و در باب زیارات جامعه نقل نموده اند و الفاظ زیارت همه از صفات جامعه است که اختصاص به بعضی ندارد، بنابراین خاطر از جامعه بودن این زیارت جمع و خواندن آن در همهء مشاهد حتی در مشاهد انبیاء و اوصیاء (ع) چنانچه جمعی از علما در مشهد جناب یونس (ع) نقل کرده اند مناسب است. دوم زیارتی که باز صدوق در فقیه و عیون از امام علی النقی (ع) نقل کرده است. (از مفاتیح الجنان). از آنچه نقل شد این مطالب بدست می آید: 1- آنکه زیارت جامعه متعدد است. 2- آنکه آن را جامعه گویند بدینجهت که عبارات آن جامع است و برای هریک از امامان و انبیاء خوانده میشود. 3- اهمیت و اعتبار آن بحدی است که حکایتها برای آن نقل میکنند و شرحها بر آن نوشته اند. 4- آنکه بعضی آن زیارات را جامعهء صغیر نامند.

جامعة.

[مِ عَ] (اِخ) نام یکی از دو کتابی است که به حضرت علی (ع) منسوبند. گویند: تمام احکام دینی و حوادث جهان را پیغمبر (ص) املاء کرده و علی (ع) مینوشت و یکی بنام جفر و دیگری به جامعه موسوم است. محقق جرجانی در شرح مواقف تصریح میکند که جفر و جامعه دو کتابی است که به حضرت علی (ع) منسوب است و در آنها از طریق علم حروف تمام حوادثی را که تا پایان جهان روی خواهد داد، ذکر کرده است و امامان از اولاد او آنها رامی شناختند و از روی آنها حکم میدادند. سپس بگفتهء حضرت رضا (ع) در نامه ای که برای قبول ولایت عهدی بمأمون مینویسد میگوید که «جفر و جامعه بر این دلالت دارند که ولایت بپایان نمیرسد» استشهاد کرده و گوید همانطور شد که پیشگوئی کرده بود. مأمون آن حضرت را مسموم کرد. و در اصول کافی دربارهء جامعه روایاتی است از جمله ابن ابی عمیر از حضرت صادق (ع) روایت کند که طول جامعه هفتاد ذراع است بذراع حضرت رسول (ص) و آن کتاب به املاء پیغمبر (ص) و به خط علی (ع) میباشد و در آن تمام احکام حلال و حرام و هرآنچه مردم بدان نیاز دارند ذکر شده است. (از الذریعة ج5 ص119). و رجوع به جفر شود.

جامعه.

[مِ عَ] (اِخ) اثر منسوب به سلیمان. صاحب قاموس مقدس آرد، کتاب بیستمین و از کتب قانونیه است و ظاهراً بدلائل ذیل سلیمان مصنف آن بوده است: اولا قول کاتب است که میگوید کاتب این کتاب سلیمان پسر داود است که در اورشلیم سلطنت نمود. (کتاب جامعه 1:1 و 12) و واضح است که پسر یگانهء داود که بر اسرائیل حکمران بود همان سلیمان است. ثانیاً که سلیمان از همه دانشمندتر و زیرک تر بود. (اول پادشاهان 3:12) و این مطلب با آنچه که در کتاب جامعه 1:16 وارد است مطابق میباشد که میگوید: «در دل خود تفکر نموده گفتم اینک من حکمت را بغایت افزودم بیشتر از همگانی که قبل از من بر اورشلیم بودند و دل من حکمت و معرفت را بسیار دریافت نمود». ثالثاً که سلیمان بر جمیع ملوک اسرائیل تفوق یافته از عظمت بناهای خود و عدد خدمتگاران و جلال و مجد و وسعت مملکت بنحوی ترقی کرد که نقره در اورشلیم مثل سنگ بی بها شد. (اول پادشاهان 10:27) و این نیز با آنچه که در جامعه 2:4 - 9 وارد است مطابق میباشد. رابعاً گویند که سلیمان زنان غریبه تزویج نمود که بت پرست بودند و ایشان قلب وی را از متابعت خداوند منحرف ساختند (اول پادشاهان 11:3 و 4) و این مطلب با آنچه که در جامعه 7:26 و 28 وارد است مطابقت دارد که میگوید «و یافتم که زنی که دلش دامها و تله ها است و دستهایش کمندها میباشد چیز تلخ تر از موت است» و نیز میگوید «اما از جمیع آنها زنی نیافتم». خامساً اینکه سلیمان امثال بسیاری تصنیف نمود. یعنی بنابر مشهور به سه هزار مثل تکلم نمود (اول پادشاهان 4:32) و کاتب جامعه در 12:9 میگوید «مثلهای بسیار تألیف نمود». بعضی از مدققین گویند که در این کتاب الفاظ غریبهء غیرعبری یافت میشود و این مطلب دلیل است بر اینکه مصنف کتاب عبرانی نبوده اما این فقره دلیل کافی نمیباشد چنانکه شخصی که غالباً سلسلهء تجارتی او با طوائف متعددهء مختلفة اللسان اتفاق افتاد، البته در وضع و اسلوب نگارش و تکلم او نیز اختلاف دیده خواهد شد. علی الجمله غایت و فائدهء کتاب جامعه آن است که این سؤال را جواب گوید «یعنی که سعادت و خوشبختی انسان چه میباشد» علی هذا مصنف این مسأله را از روی تجارب و اختبارات خود که در مدت حیاتش تحصیل نموده جواب میگوید، از آن پس از خود بعالم خارجی نقل نموده در باب سوم از آن مقوله سخن میراند و در حالت زمانی انسان گفتگو میکند و معین مینماید که خداوند تمام اشیاء را در موقع خود نیکو ترتیب داده و خلقت فرموده و همگی راجع به خدا میباشد. لکن بنی نوع بشر به شرارت عمل نموده بعضی بر بعضی ظلم روا میدارند بطوری که شخص عادل در تحت قصاص واقع شده شریر و شقی مستخلص، پرهیزگار بخوبی جزا داده نمیشود و مرد شقی نیز جزای افعال ناپسند و ناهنجار خود را نمی یابد و نتیجهء این مطالب این خواهد بود که خدای تعالی هر دوی ایشان را داوری خواهد کرد. (کتاب جامعه 3:17) و این مسأله دلیل کافی است بر اینکه مصنف معتقد بر عذاب و عقاب و حیات و آینده بوده است. پس از اینها در نسبت میانهء خدا و انسان صحبت میکند تا معلوم نماید که فضیلت انسان بر حیوان چیست و فرق اصلی حقیقی در این دنیا دیده نمیشود از آن پس در باب 3:21 کتاب جامعه سؤال میکند و میگوید: «کیست روح انسان را بداند که ببالا صعود میکند یا روح بهایم را که بپائین بسوی زمین نزول میکند» و در آیهء بعد میگوید «برای انسان چیزی بهتر از این نیست که از اعمال خود مسرور شود چون که نصیبش همین است»: و در باب های بعد تا یازدهم گفتگوی نسبت انسان است با برادر و حکام خود و نتیجهء خطایا و کارهای ناهنجار را ذکر نموده سخاوت را مدح و بخالت را مذمت میکند و مردم را به نیکوکاری نصیحت و اندرز میفرماید. و در باب دوازدهم اشاره به نهایت حیات کرده نتیجهء اندرزها و اختیارات خود را در آیهء 13 و 14 بیان میفرماید و میگوید «پس ختم تمام امر را بشنویم از خدا بترس و اوامر او را نگاهدار چون که تمامی تکلیف انسان این است، زیرا خدا هر عمل را با هر کار مخفی خواه نیکو خواه بد باشد به محاکمه خواهد آورد». (قاموس کتاب مقدس). نام کتابی از تورات. قوهلت. (الفهرست ابن الندیم). قهلت. (نراقی). کتاب جامعه(1) اثر منسوب به سلیمان که بتوسط کلیسا در کتب مذهبی داخل شده است و شامل تفصیل این حکمت عالی است: باطل اباطیل، همه چیز باطل است(2). رجوع به لاروس کبیر شود.
(1) - Ecclesiaste.
(2) - Vanite des vanites, tout est vanite.

جامعة ابراهیم پاشا.

[مِ عَ تُ اِ] (اِخ)دانشگاهی است دولتی در قاهره که در 1950م. تأسیس شده و شامل دانشکده های پزشکی، ادبیات، علوم، فنی، کشاورزی، بازرگانی و حقوق میباشد. (از اعلام المنجد).

جامعة الازهر.

[مِ عَ تُلْ اَ هَ] (اِخ) رجوع به ازهر و جامع ازهر در همین لغت نامه شود.

جامعة الاسکندریه.

[مِ عَ تُلْ اِ کَ دَ ری یَ] (اِخ) دانشگاه دولتی اسکندریه که در 1942م. تأسیس شده است. دارای دانشکده های کشاورزی، ادبیات، بازرگانی، فنی، حقوق، پزشکی و علوم میباشد. (از اعلام المنجد).

جامعة الجزائر.

[مِ عَ تُلْ جَ ءِ] (اِخ)دانشگاه تدریس زبان عربی جدید و آثار اسلامی و تاریخ است که در 1909م. در الجزائر تأسیس شده است. (از اعلام المنجد).

جامعة الخرطوم.

[مِ عَ تُلْ خُ] (اِخ) این دانشگاه در 1951م. در سودان تأسیس شده و دانشکده های حقوق و کشاورزی و فنی و علوم پزشکی و دامپزشکی و ادبیات را دارد. (از اعلام المنجد).

جامعة السوریه.

[مِ عَ تُسْ سو ری یَ](اِخ) دانشگاه دولتی دمشق که در 1924 م. تأسیس شده و شامل دانشکدهء ادبیات، حقوق، پزشکی و علوم است و دانشکدهء فنی حلب از شعب آن است.

جامعة العبریه.

[مِ عَ تُلْ عِ ری یَ] (اِخ)جامعهء عبریه فلسطین تأسیس 1918م. که در 1925م. برای اول بار اقامهء عبادت در آن شد. دارای دانشکده های ادبیات و حقوق و پزشکی و علوم و کشاورزی میباشد. (از اعلام المنجد).

جامعة القدیس یوسف.

[مِ عَ تُلْ قِ د د سُ] (اِخ) دانشگاهی است در بیروت که ابتدا مدرسهء متوسطه و مدرسهء علوم دینی بوده و در غزیر توسط آباء الیسوعیین در 1846 م. تأسیس شده بود و سپس در 1875 م. به بیروت منتقل شد و در 1881م. بصورت مدرسه و دانشکدهء الهیات و فلسفه درآمد و دانشکدهء طب و داروسازی در 1883م. و دانشکدهء حقوق در 1913م. و دانشکدهء فنی در 1913م. و دانشکدهء ادبیات در 1933م. به آن ملحق گردیده است. کتابخانهء شرقی و مطبعهء کاتولیکی و رصدنامهء کسارا وابسته به این دانشگاه میباشند. (از اعلام المنجد).

جامعة اللبنانیه.

[مِ عَ تُلْ لُ ی یَ] (اِخ)دانشگاه دولتی لبنان که در سال 1953م. در بیروت تأسیس شده و دانشسرایعالی وابسته به این دانشگاه است. (از اعلام المنجد).

جامعهء امریکائی بیروت.

[مِ عَ / عِ یِ اِ یِ بَ] (اِخ) این دانشگاه را هیأت نمایندگی پروتستانی امریکا در 1866م. در بیروت تأسیس کرد و شامل دانشکده های علوم و ادبیات و پزشکی و داروسازی و فنی و کشاورزی است. این دانشگاه کتابخانه و رصدخانه نیز دارد. (از اعلام المنجد).

جامعهء امریکائی قاهره.

[مِ عَ / عِ یِ اِ یِ هِ رَ] (اِخ) این دانشگاه را هیأت نمایندگی پروتستانی امریکا در 1919م. در قاهره تأسیس کرد. دارای دانشکده های علوم، ادبیات، علوم تربیتی و علوم شرقی میباشد. (از اعلام المنجد).

جامعهء بغداد.

[مِ عَ / عِ یِ بَ] (اِخ)دانشگاه بغداد شامل دانشکده های زیر: دانشکدهء پزشکی تأسیس 1926م. دانشکدهء حقوق تأسیس 1930م. دانشکدهء فنی تأسیس 1942م. دانشکدهء بازرگانی و اقتصاد تأسیس 1946م. دانشکدهء ادبیات و علوم تأسیس 1949م. دانشسرای عالی تأسیس 1930 م. مؤسسهء هنرهای زیبا تأسیس 1935 م. میباشد. و معهد الملکة عالیه تأسیس 1945م. جزء آن است. (از اعلام المنجد).

جامع هرات.

[مِ عِ هَ] (اِخ) مسجدی است در هرات. مؤلف مرآت البلدان آرد: مسجد مابین دروازهء خوش و هرات واقع شده و موضعی که مسجد در آن بنا شده از بهترین نقاط شهر است. بهمین جهت مسجد را در وسط شهر نساخته و در محل مزبور بنا کرده اند. بانی اول مسجد سلطان ابوالفتح محمد سام بود و قبل از اتمام درگذشته و پس از وی پسرش سلطان غیاث الدین محمود در 597 ه .ق . آن را به اتمام رسانید. و در حملهء مغول رو به خرابی نهاد و ملک غیاث الدین کرت بمرمت آن کوشید و پس از آن ملک معزالدین در تزیینات آن مبالغه کرد. بعدها امیر جلال الدین فیروزشاه در آن مرمتی کرد و در زمان سلطان حسین میرزای گورگانی که مسجد رو به خرابی رفته بود، امیر علی شیر وزیر سلطان حسین میرزا در سال 39 ه . ق. بطرزی بهتر و عالی تر از اول بنا کرد و در تزیین آن بسیار کوشید و در ماده تاریخ آن قطعاتی گفته اند که از همه صحیح تر «مرمت کرد» میباشد. موضعی که مسجد در آن بنا شده هفتصد و بیست و هفت ذرع مضروبی و مشتمل بر چهارصد و شصت گنبد و صد و سی رواق و چهارصد و چهل و چهار پیل پایه است. (از مرآت البلدان ج4 صص122 - 124).

جامعه شناسی.

[مِ عَ / عِ شِ] (حامص مرکب)(1) شناخت جامعه. معرفت الجوامع. آشنایی به احوال جامعه. و رجوع به جامعه شود. || در اصطلاح جامعه شناسان، علمی که اوصاف کلی و عمومی جوامع حیوانی مخصوصاً جوامع انسانی را مطالعه میکند. (فلسفهء علمی شاله ترجمهء دکتر مهدوی). علم به پدیده های اجتماعات. اگوست کنت مؤسس فلسفهء تحققی، پدر جامعه شناسی است. وی معتقد به درک و فهم حوادث اجتماعی بطریق تحقیق علمی و تحققی میباشد.
تاریخ تحول جامعه شناسی، تفکر دربارهء امور اجتماعی و کوشش برای درک تحولاتی که در داخل جامعه انجام میگیرد و کنجکاوی برای یافتن قوانین تبدل جامعه در تاریخ سابقهء ممتدی دارد. کتاب جمهوریت(2) تألیف افلاطون و کتاب سیاست(3) تألیف ارسطو و «مقدمهء» ابن خلدون را میتوان جزء مدارک قدیمهء جامعه شناسی نام برد. بطور کلی در جامعه شناسی از لحاظ درک قوانین عمومی اجتماع و از نظر تغییر آثار و وقایع اجتماعی مانند همهء علوم و معارف دیگر بشری، تحولاتی روی داده است. و این تحولات از مبدأ استنباط تخیلی آغاز و تا امروز به منتهای استنباط علمی و عینی ختم گردیده است. تحت تأثیر تعلیمات مذهبی و معتقدات کتب مقدس نظریهء رائج، نظریهء جامدی بود که میتوان آن را نظریهء تقدیر و مشیت یا نظریهء اپولوژتیک(4) نامید که بر طبق آن نظامات اجتماعی و تحولات آن مربوط به مشیت الهی است و همچنانکه سرنوشت افراد بشری در لوح محفوظ ثبت است تقدیر اجتماعات انسانی نیز از پیش در عالم ذر معین شده و خداوند بحکمت بالغهء خویش ترقی و تنزل اجتماعی را موجب میشود و به کسی نرسد که در دستگاه تقدیر خدائی چون و چرائی روا دارد و از سر «تبعیض» و موجبات عروج و نزول ملل و نحل چیزی بپرسد. هرودت(5)مورخ مشهور یونانی در ذکر حوادث تاریخ همه جا آنها را نتیجهء رشک و کین خدایان می پنداشت. از مدارک مذهبی میتوان الواح دهگانه(6) موسی را نام برد، که مقررات ازلی نظام اجتماع را برحسب مشیت معین میکند. بطور کلی قوانین زمان باستان بصورت قواعد و ضوابط فنا ناپذیر و دائم الاعتبار تلقی میشد و با وجود عدم تطابق آن با شرائط تازهء محیط، با هزاران قساوت میکوشیدند تا همچنان آن نصوص فرتوت و عتیق را مجری دارند. بتدریج مفهوم جامد فوق جای خود را به مفهوم دیگری داد که علمی تر و عینی تر است. مثلا ابن خلدون در مقدمهء خود نظریات درخشانی راجع به تحول اجتماع بیان کرده و معتقد است که اجتماعات انسانی از حالت وحشی گری و بیابانگردی به شهرنشینی و حضارت رسیده اند و برای درک وقایع تاریخ باید کلیهء احوال معنوی ملل را در نظر گرفت. در طلیعهء پیدایش جامعهء سرمایه داری و هنگامی که کشفیات و اختراعات و آثار نوین دانشمندان، تفکر جامد قرون وسطی را متزلزل ساخت، پایه و اساس اسلوب کهن آپولوژتیک(7) بیش از پیش لرزان شد و فلاسفهء بزرگی مانند هابس و اسپینوزا(8) و لاک(9) کتبی در زمینهء جامعه شناسی تألیف کردند. دو تألیف معروف هابس در این مبحث عبارت است از دربارهء تمدن(10) و لویاتان یا دربارهء ماده(11) و کتاب معروف اسپینوزا در این زمینه رسالهء سیاسی(12) و کتاب لاک «تتبعی دربارهء حکومتهای مدنی» نام دارد. در قرن شانزدهم دو تن از دانشمندان، نخستین بحث منظم را دربارهء ایجاد یک جامعه سوسیالیستی به میان آوردند. این دو دانشمند تألیفاتی دارند که طرحی برای ایجاد یک جامعه بر وفق عالیترین آرزوی بشر میدهند. در قرن هفدهم توجه زیادی به امور حقوقی شد و بحث راجع بحقوق فطری بشری بمیان آمد. از متفکرینی که میتوان از آنان نام برد یکی حقوقدان معروف هلندی هوگو گروسیوس(13) است. بحث دربارهء حقوق فطری و نوع حکومت ها و چگونگی روش سیاسی دولتها موازی با رشد طبقهء بورژوا و مبارزهء آن طبقه با دستگاه فئودالها است و در اظهار نظر این متفکرین غالباً نظریه بورژوا منعکس شده و از آن دفاع میشود. در قرن هجدهم این بحث توسعهء بسیاری پیدا میکند و دانشمندانی مانند روسو(14) و دلباک(15) تحت تاثیر گذشتگان از قبیل هابس دربارهء ادارهء اجتماع تألیفاتی کردند. کتاب دلباک موسوم به دستگاه اجتماعی(16) و کتاب قرارداد اجتماعی(17) روسو شهرت بسزا دارند و تمام این فلاسفه در مباحث جامعه شناسی یک روش تئولوژیک(18) دارند، بدینمعنی که غایت و هدفی در نظر داشتند و گمان میکردند تمام تحولات اجتماعی تابع غایتی است که مورد علاقهء آنها است و شیوهء آنان در این مباحث استنتاج مقررات و دستورات از اصول کلی بود. و بالاخره در این قرن در اثر توسعهء صنایع و تکامل افکار فلسفی بتدریج جامعه شناسی صورت علمی تر و دقیق تری بخود گرفت. و از همان اوان انقلاب کبیر فرانسه در زمانی که منتسکیو کتاب روح القوانین خود را مینوشت به وجود قوانین در جامعه توجه کافی میشد. منتسکیو مینویسد «قوانین عبارت است از روابط جبری که از طبیعت اشیاء ناشی میشود» و حتی بمفهوم نسبیت در قوانین اجتماع توجه داشته و گوید: «قوانین بایستی نسبی باشد و با طبیعت کشور و آب و هوا و وضع جغرافیائی و طریقهء زندگی مردم و عقاید مذهبی، تجارت، آداب، ثروت عمومی و تمایلات روحی اهالی ارتباط داشته باشد و قوانین را باید از این نقطه نظر مورد توجه قرار داد». ولتر در کتاب «تتبعی دربارهء آداب و رسوم» مینویسد: «تاریخ دارای علل کاملاً انسانی است و تمام تظاهرات گوناگون فعالیت بشری مانند سیاست، مذهب، هنر، طرز تفکر و امثال آن، بهم پیوستگی دارد. ولتر و سایر دانشمندان این قرن تأثیر عوامل ماوراء طبیعت را در حیات اجتماعی انکار کرده و اصل بهم پیوستگی(19) پدیده های اجتماعی را تأیید کرده اند. در این قرن صاحب نظران دربارهء سازمان اجتماع نیز اظهارنظر کرده و از آنجمله بنالد(20) در کتاب خود بنام «تئوری دولت»(21) که بسال 1786م. منتشر کرده می نویسد: «سازمان اجتماعی سیاسی و مذهبی لزوما از طبیعت اشیائی که آن را ترکیب میکنند ناشی شده است. همچنانکه وزن ناگزیر ناشی از طبیعت خود شی ء است. و بهمین جهت قانون گذار نباید قانون را وضع کند، بلکه باید آن را کشف سازد و اشاعه دهد. ملتی که از قانون گذار وضع قوانین را میطلبد بمثابهء بیماری است که از پزشک خویش بخواهد تا مزاج وی را عوض کند». و آمار در این قرن توسعه یافته و به جامعه شناسی کمک کرد. بطور کلی مختصات و ممیزات دورانی که شرح آن گذشت بدینقرار است: نخست اینکه غالب نظریات دانشمندان دارای جنبهء مذهبی شدید بود، زیرا هنوز کلیسا قدرت و نفوذ کامل داشت و مردم هم تعصبات دینی نشان میدادند و بعلت پائین بودن سطح دانش نوین، دانشمندان از تفکیک دین و دانش میترسیدند و برای اولین بار انقلاب کبیر فرانسه پایه های نفوذ مذهب را متزلزل کرد و تفکیک دین را از سیاست رسماً اعلام داشت و اندیشهء انسانی را از سلطهء کلیسا خارج ساخت. دوم اینکه تمام نظریات فوق دارای جنبهء غائی بوده و خصلت کاملا علمی و تحقیقی نداشت و میخواسته اند از تمام نظریات مزبور نتیجهء فلسفی یا اخلاقی را بدست آرند. سوم اینکه با وجود توجه تمام دانشمندان به تأثیر محیط و اثر متقابل پدیده های اجتماعی باز هم رکود و خمودی در نظریات آنان مشاهده میشود، بدین معنی که جامعه را دارای نظام ثابتی تحت قوانین لایتغیری تصور میکنند. چهارم اینکه کلیه نظریات یک جهت دارد، بدین معنی که اجتماع و پدیده های آن را در کلیهء خطوط سیر و تکامل و از همه جهات گوناگون آن در نظر نمیگیرند و به شیوهء منطق جامد نمودهای اجتماعی را جدا از یکدیگر تحت مداقه قرار میدهند. در قرن نوزدهم بر اثر بسط و توسعهء دانش مفهوم نسبیت در جامعه شناسی بخوبی راه یافت و بالاخره در اثر ترقی فوق العاده ای که در تمام رشته های علمی پدید آمده بود نظریات علمی و تحقیقی دربارهء جامعه شناسی از طرف دانشمندان بنام مانند اگوست کنت و نظائر او اظهار شد. ممیزات جامعه شناسی، امتیاز مباحث جامعه شناسی از روانشناسی بدین جهت است که پدیده های اجتماعی در داخلهء اجتماع حاصل میگردد و پدیده هائی که در روانشناسی مورد بحث واقع میشود در یک وجدان فردی روی میدهد و وجه امتیاز آنها از حوادث تاریخی و جغرافیائی کلیت و عمومیت حوادث اجتماعی است. مثلا تاریخ در اصل و ریشهء مسیحیت یا توسعهء صنایع در قرن نوزدهم یا جنگهای ناپلئون بخصوص مطالعه میکند در صورتی که جامعه شناسی از دیانت و مزد کارگر و جنگ بطور کلی بحث میکند. جامعه شناس بزرگ فرانسوی دورکیم(22)1858 - 1917 م. که یکی از متفکران قرن حاضر است و در کتابی راجع به قواعد و روش جامعه شناختی(23) نوشته و وجه امتیاز حوادث نفسانی و اخلاقی را از حوادث اجتماعی نشان داده است. او میگوید: حوادث اجتماعی طریقه های عمل و فکر و احساسی است که وصف بارز آنها این است که در خارج و وراء وجدان فردی موجود میباشد.
و «طبیعت اجتماعی این خاصیت را دارد که بر طبیعت فردی اضافه میشود». در عین اینکه بظاهر ما احکام اجتماعی را به رضا و رغبت انجام میدهیم در حقیقت طبیعت اجتماعی آن را به ما تحمیل کرده است. یعنی فکر اجتماعی دارای قدرتی است که عضو جامعه را مجبور بانجام عمل معین میکند ولی چون غالباً به رضا عمل را انجام میدهد این جبر و فشار را احساس نمیکند، اما همینکه کسی بخواهد از فرمان اوامر اجتماعی سرپیچی کند، این جبر و فشار را احساس میکند و بهمین جهت است که عضو هر جامعه اگر در یکی از موارد حقوقی و اخلاقی و غیره از حکم اجتماعی سرپیچی کند او را به وسائل مختلف وادار بجبران آن عمل میکند و چون این اجبار از خود فرد نیست سبب دیگری جز اجتماع نمیتواند داشته باشد. از آنچه گفتیم چنین نتیجه گرفته میشود که خارجی بودن و مستقل بودن و اجباری بودن از ممیزات احکام اجتماعی است. و در تعریف آن باید گفت که امور اجتماعی آن طریقهء عمل و فکری است که قبل از وجود فرد مقرر و پابرجای باشد و افراد آن را بطور کلی از طریق تربیت بیابند و کلمهء مؤسسات(24) مناسب ترین لغتی است که این وقایع را مشخص میکند با این تعریف جامعه شناسی از علومی که غالباً آن را جزء آن میشمارند ممتاز و مشخص گردید، یعنی هم از اخلاق اجتماعی که تکالیف انسان را نسبت بجامعه تعیین میکند و هم از سیاست که طبق نظریهء افلاطون و روسو، وصف مدینه فاضله و جامعهء «ایده آل» را میکند متمایز است زیرا اخلاق اجتماعی و سیاست به این معنی که گفته شد آنچه را که باید باشد و بهتر است تعیین میکنند و ایده آلی معرفی مینمایند در صورتی که جامعه شناسی مثل علوم تجربی دیگر آنچه هست را مطالعه میکند و واقعیات را مورد بررسی قرار داده قوانینی از آنها استنتاج میکند. مثلاً جامعه شناسی انواع مختلف ازدواج را که بین جوامع وحشی و متمدن متداول است مطالعه میکند و اینکه کدام بهتر است را به اخلاق میسپارد تا در آن باب حکم کند. موضوع جامعه شناسی، عبارت است از تحقیق در امور اجتماعی مانند عقاید و سنن و آداب و رسوم و نظائر آن و یافتن قوانین آنها.
تقسیمات جامعه شناسی، اگوست کنت این علم را بر دو بخش بزرگ تقسیم کرده یکی را استاتیک اجتماعی(25) و دیگری را دینامیک اجتماعی(26) خوانده. در فارسی میتوان از بخش نخست به «علم سازمان اجتماعی» و از بخش دوم به «علم فعالیت اجتماعی» تعبیر کرد. در بخش اول اموری که پایه و مبنای هر جامعه ای را تشکیل میدهند مانند آداب و اخلاق و عقاید و صنعت و فرهنگ و جز آن مورد مطالعه و تحقیق است بی آنکه به اصل و منشأ این کیفیات اجتماعی و چگونگی سیر تاریخی آنها توجهی باشد. از این مطالعه قانونهائی مانند «آزادی معاملات با ترقی اقتصادی بستگی دارد و این دو همیشه با هم ظهور میکنند» بدست می آید. در بخش دوم سیر امور اجتماعی و ارتباط آنها با یکدیگر در طول زمان مورد بحث و تحقیق است و از این تحقیق معلوم میشود که این کیفیات معلول چه عللی بوده و بر طبق کدام قانون سیر خود را در ادوار مختلف تعقیب کرده اند. هریک از این کیفیات و امور اجتماعی شعبهء خاصی را از جامعه شناسی ایجاد کرده اند. شعب جامعه شناسی بحسب آنچه دورکیم(27)تعیین کرده چنین است:
1- مرفولوژی اجتماعی(28) یا شناخت شکل جامعه که هیأت و شکل خارجی جامعه و اساس جغرافیائی و حجم و بسط و چگونگی تمرکز و پراکندگی جمعیت را مطالعه میکند و یک نوع جغرافیای انسانی است که با نظر کلی تر مسائل مربوط را مورد بررسی قرار میدهد. 2- فیزیولوژی اجتماعی یا وظائف الاعضاء اجتماعی که وظائف و اعمال جامعه و مظاهر مختلف حیات اجتماعی را تحقیق میکند و شامل رشته های زیر است: الف - جامعه شناسی دینی که دربارهء معتقدات و عبادت و مؤسسات دینی تحقیق میکند. ب - جامعه شناسی اخلاقی که از افکار اخلاقی و عادات و آداب اجتماعی بحث میکند. ج - جامعه شناسی حقوقی که موضوع آن قوانین است. د - جامعه شناسی اقتصادی که از فرا آوردن ثروت و مبادله و توزیع آن گفتگو میکند. ه - زبان شناسی که زبان را از آن جهت که زائیدهء زندگانی اجتماعی است مورد مطالعه قرار میدهد. و - زیباشناسی که موضوع آن آثار هنری است از آن جهت که مولود محیط میباشند. علاوه بر اینها ممکن است امور اجتماعی دیگری از قبیل ارتش و سیاست نیز رشته های جداگانه ای تشکیل دهند. 3- جامعه شناسی عمومی، در این قسمت نتائجی را که علوم اجتماعی خصوصی بوسیلهء تحلیل فراهم آورده است تألیف و ترکیب کرده قوانین کلی راجع به جوامع را معلوم میسازد.
روش جامعه شناسی، از زمانی که اگوست کنت جامعه شناسی را مدون کرده و نام خاصی بر آن نهاد دربارهء بهترین طریقهء مطالعهء امور اجتماعی بین دانشمندان اختلاف شده و نتیجةً بدو دستهء کام مخالف تقسیم شده اند طبق نظریهء دستهء اول که گابریل تارد(29) و پل لاکمب(30) نمایندهء نامی آنان هستند. جامعه شناسی تابع روان شناسی است و باید به کمک تاریخ وارسی و تحقیق شود. و طبق نظریهء دوم که دورکیم و اگوست کنت نمایندگان آن میباشند جامعه شناسی بکلی علمی مستقل و مجزی از روانشناسی است و روش آن بر پایهء مشاهدهء امور و آزمایش گذاشته شده است و اگر امور اجتماعی گذشته مورد تحقیق باشد، تاریخ وسیلهء کار خواهد بود و در صورتی که منظور امور اجتماعی زمان حال باشد از علم آمار(31) که همهء امور را به ترتیبی معین دنبال هم می آورد و نتیجه را با جدولها و منحنی هائی نمایش میدهد استفاده میشود. آزمایش در تمام شعب جامعه شناسی بکار میرود و ضرورتی که برای تغییر دادن برنامه های فرهنگی و قوانین قضائی و اصول اقتصادی و جز آن در جامعه احساس میشود نتیجهء آزمایشهائی است که خواه ناخواه از آنها بعمل آمده است.
(1) -Sociologie.
(2) - Republique.
(3) - Politique.
(4) - Apologetique.
(5) - Herodote.
(6) - Decalogue.
(7) - Apologetique.
(8) - Spinoza.
(9) - Lock.
(10) - De cive.
(11) - Leviathan.
(12) - Traite Politique.
(13) - Grotius.
(14) - Rousseau.
(15) - D' Holbach.
(16) - Systeme social.
(17) - Contract social.
(18) - Theologique.
(19) - Correlation.
(20) - Bonald.
(21) - Theorie de pouvoir.
(22) - Durkheim. (1917 - 1858).
(23) - Regles de methode sociologique.
(24) - Institutions.
(25) - Statique sociale.
(26) - Dynamique sociale.
(27) - Durkheim.
(28) - Morphologie sociale.
(29) - Gabriel Tarde.
(30) - Paul Lacombe.
(31) - Statistique.

جامعهء فؤاد اول.

[مِ عَ / عِ یِ فُ آ دِ اَوْ وَ] (اِخ) دانشگاه دولتی فؤاد اول که در 1908م. در قاهره تأسیس شده است.
این دانشکده شامل دانشکده های کشاورزی و دراسات العربیه و ادبیات و بازرگانی و فنی و حقوق و علوم و دامپزشکی و پزشکی میباشد. (از اعلام المنجد).

جامع همدان.

[مِ عِ هَ مِ] (اِخ) مسجدی است که در وسط شهر واقع شده و معروف به جامع عتیق همدان است. بانی آن البالوخان زنگنه است ولی تاریخ تحقیقی آن معلوم نیست. (از مرآت البلدان ج4 ص124).

جامعهء ملل.

[مِ عَ / عِ یِ مِ لَ] (اِخ)مؤسسه ای بود که پس از جنگ جهانی اول از اجتماع دول بمنظور تأمین صلح جهانی تأسیس شد. مؤلف حقوق بین الملل عمومی آرد: جامعهء ملل مؤسسه ای بود از اجتماع عدهء غیر محدودی از دول و مؤسساتی که اهلیت و شخصیت حقوقی بین الملل را دارا هستند برای تشیید مبانی تعاون بین ملل متمدنه و برقراری بنیان عدالت در عالم و تضمین صلح جهان و آسایش ملل که با یکدیگر مشارکت و معاضدت مینمودند. این مؤسسه بموجب عهدنامهء ورسای (28 ژوئن 1919م.) بوجود آمده و قسمت اول عهدنامهء مزبور تا فصل 26 مربوط به این سازمان است و این قسمت را اساسنامه یا میثاق جامعهء ملل نامیده اند. برای اطلاع بر این قسمت از عهدنامه رجوع به کتاب دیپلماسی عمومی دکتر حسن ستوده ج2 ص351 ببعد شود. جامعهء ملل جزء مؤسسات بین المللی محسوب و دارای شخصیت و اهلیت حقوق بین المللی بوده و مؤسسه ای شوروی و اجرائی و بودجهء مخصوص و حق اتخاذ تصمیم داشت و برای محترم داشتن تصمیمات خود میتوانست قوای لازم را در اختیار داشته باشد.
تشکیلات جامعهء ملل. جامعهء ملل دارای دو نوع عضو بود:
1- اعضاء مؤسس. 2- اعضائی که بعداً به عضویت پذیرفته میشدند. اعضاء مؤسس عبارت بود از 29 دولت امضاء کنندهء عهدنامهء ورسای و سیزده دولتی که نام آنها در ضمیمهء اساسنامه ذکر گردیده بود. و برای اینکه دول اخیره جزء اعضاء مؤسس محسوب شوند بایستی در ظرف دو ماه اول اجرای اساسنامه قبولی مقررات آن را به سایر اعضاء جامعه اطلاع دهند. کلیهء دول و دومینونها (مستعمرات مستقلهء انگلیسی) و مستعمراتی که در ادارهء خود استقلال داشتند با دو شرط ذیل میتوانستند عضویت جامعهء ملل را دارا گردند: اولا - عضویت آنها را دو ثلث اعضاء جامعه تصویب کرده باشند. ثانیاً - تضمینات حقیقی بدهند که با صمیمیت تعهدات بین المللی خود را انجام خواهند داد و مقررات جامعهء ملل را در موضوع تجهیزات بری و بحری محترم و واجب الرعایه خواهند دانست. دولی که بعداً به عضویت جامعهء ملل پذیرفته شدند عبارت بودند از: اتریش، آلمان، ایرلند، بلغارستان، ترکیه، حبشه، سن دومنگ، مجارستان و مصر. اعضاء جامعهء ملل میتوانستند از عضویت آن مؤسسه استعفا دهند مشروط بر اینکه دو سال قبل سایر اعضاء را از ارادهء خود مستحضر نموده و در تاریخ خروج کلیهء تعهدات بین المللی خود و تعهدات راجعهء به اساسنامه را انجام داده باشند بعلاوه اعضائی که اصلاحات وارده به اساسنامه را نپذیرند مستعفی محسوب میشوند. اعضاء جامعه میتوانستند عضوی را که یکی از تعهدات ناشیهء از اساسنامه را نقض کرده باشد از عضویت اخراج نمایند و این اخراج بایستی در شورای جامعه باتفاق تصویب شود.
مؤسسات جامعهء ملل، جامعهء ملل وظائف محوله را بوسیلهء مجمع عمومی و شوری و دارالانشاء انجام میداد. مجمع عمومی و شورای سیاسی و دارالانشاء مؤسسهء اداری آن بود و یک مؤسسهء قضائی بنام دادگاه دائمی بین المللی نیز داشت که فعلا هم دائر است.
مجمع عمومی. مجمع عمومی مرکب از نمایندگان کلیهء اعضا جامعه بود. هریک از دول عضو جامعه دارای یک رأی بوده و بیش از سه نماینده نمیتوانست داشته باشد. همه ساله در اولین دوشنبه سپتامبر منعقد میشد و نیز بطور فوق العاده موقعی که شوری یا خود مجمع تصمیم میگرفت تشکیل میشد.
شوری. شورای جامعه مرکب از چهارده عضو بود که پنج تن از آنها که نمایندهء دول بزرگ بودند عضو دائمی و 9 تن دیگر را مجمع عمومی برای مدت محدودی انتخاب میکرد و همه ساله سه عضو آن تغییر می یافت. برای افزایش تعداد اعضاء دائمی تصویب اکثریت مجمع عمومی لازم بود. از دولی که عضویت شوری نداشتند اگر در مسئلهء مطروحه ذینفع بودند دعوت میشد که نماینده ای بفرستند. هریک از دول عضو بترتیب حروف تهجی یک سال ریاست شوری را بعهده میگرفت و هر دولت یک رأی و یک نماینده داشت و در هر سه ماه یکبار تشکیل میشد و بطور فوق العاده نیز منعقد میگردید. تصمیمات مجمع و شوری اصولا باید به اتفاق آراء اتخاذ شود مگر در پاره ای موارد غیر اساسی که اکثریت کافی بود.
دارالانشاء. در مرکز جامعه مؤسسهء دارالانشاء تأسیس یافته که یک رئیس و دو نائب رئیس داشت. رئیس را شوری به رأی اکثریت انتخاب کرده و خود رئیس اعضاء را انتخاب مینمود.
وظائف مؤسسات جامعهء ملل، دارالانشاء بمنزلهء قوهء مجریهء مجمع عمومی و شوری بوده و کارهای اداری جامعهء ملل را انجام داده و واسطه بین دول و جامعهء ملل بوده و تمام مسائلی که باید در مجمع عمومی یا شوری مطرح شود جمع آوری مینمود. دارالانشاء به ده اداره منقسم میشد که هر یک قسمتی از وظائف دارالانشاء را انجام میداد: 1- ادارهء کمیسیونهای اداری «سار» و «دانتزیک» و اقلیت ها. 2- ادارهء اقتصادی و مالی. 3- ادارهء قضائی. 4- ادارهء سیاسی. 5- ادارهء خلع سلاح. 6- ادارهء قیمومیت. 7- ادارهء بهداری. 8- ادارهء حمل و نقل. 9- ادارهء اطلاعات. 10- ادارهء امور اجتماعی. وظائف دارالانشاء روشن و صریح معلوم شده ولی وظائف مجمع عمومی و شوری مبهم بود و در اولین جلسهء مجمع که در نوامبر 1920 م. در ژنو منعقد گردید این موضوع روشن گردید به این طریق که مجمع عمومی قدرت عالی غیر دائمی و شوری پارلمان دائمی و دارالانشاء قوهء اجرائی دائمی جامعهء ملل معرفی شدند و هیچ یک حق دخالت در کارهای دیگری را نداشت. مقر جامعهء ملل شهر ژنو مقرر گردید ولی شوری لدی الاقتضاء میتوانست آن را تغییر دهد.
وظائف جامعهء ملل. در موضوع وظیفهء کلی و اساسی جامعهء ملل هنگام انعقاد عهدنامهء ورسای دو نظر اظهار میشد: مطابق نظریهء اول جامعه یک اتحادیهء دائمی است که اعضاء آن حق حکمرانی خود را کاملاً محفوظ داشته و فقط در مواردی که دولتی برخلاف قوانین بین المللی اقدامی بعمل آورد با معاضدت یکدیگر از دولت متجاوز جلوگیری و ممانعت میکنند و طبق نظریهء دوم جامعهء ملل حکومتی است فوق حکومتهای اعضاء جامعه و دارای قوهء مقننه و قوهء اجرائیه ای است که متکی بر یک ارتش بین المللی میباشد و حق حکمرانی واقعی داشته و میتواند قوانین بین المللی وضع کرده و مقررات متخذه دربارهء دول را اجرا کند. نتیجهء نظر دوم ازبین رفتن حق حکمرانی دول عضو بوده. ولی عهدنامه ورسای ترتیب متوسطی اتخاذ نمود که هم حق حکمرانی دول عضو محفوظ بود و هم مؤسسه دارای شخصیت حقوقی و قدرتی بود که میتوانست وظائفی را که بموجب عهدنامه به آن محول شده بود انجام دهد. ولی در حقیقت قوهء اجرائی برای انجام تصمیمات خود نداشت. (از حقوق بین المللی عمومی تألیف صدیق حضرت).

جامع یزد.

[مِ عِ یَ] (اِخ) مسجدی است قدیمی در یزد. مؤلف مرآت البلدان آرد: گویند ابتدا سلطان علاءالدوله گرشاسب بن علی بن فرامرزبن سلطان علاءالدوله کالنجار مسجدی عالی بساخت که به مسجد عتیق معروف شد. این مسجد سه در و صفّه ای بزرگ و کتابخانه ای داشته است. در سال 724 ه .ق . مرتضی اعظم سعید سید رکن الدین محمد بن سید نظام الدین محمد قاضی طرح مسجد نوی در طرف قبلهء مسجد انداخت و تمام نشده بانی درگذشت و بموجب وصیت او شرف الدین علی در اتمام آن کوشید و مناره ای بر سر گنبد قدیم بساخت و در سنوات بعد به کرات توسعه یافته و بدفعات مرمت شده است. و وضع کنونی آن بدین قرار است: مسجدی است بسیار بزرگ واقع در وسط شهر کهنه که داخل حصار شهر مزبور مسجدی مانند آن نیست از پنج در به این مسجد وارد میشوند و دو در دیگر دارد که کمتر محل عبور است. صحن وسیعی دارد که ماهتابی مسطحی در وسط و سه جوی آب در اطراف آن جاری است و گنبدی بسیار وسیع و مرتفع در طرف قبله است که داخل آن با کاشیهای ممتاز و کتیبه هائی بخط کوفی زینت یافته است. و نیز دو رواق و چند شبستان بزرگ و حوضخانه و حوض هشتی بزرگی دارد. و نیز دو منارهء بلند دارد که مشرف بر تمام شهر و تماماً از کاشی ممتاز است و بالا رفتن و پائین آمدن یک مناره در یک راه و مناره دیگر از یک راه بالا و از راه دیگر بپائین میروند. (از مرآت البلدان ج4 ص125).

جام غرور.

[مِ غُ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب)کنایه از شراب غرور. هوای نفس. غرور جوانی :
کسی ز جام غرور زمانه مست مباد.
اوحدی.
رجوع به غرور شود.

جامغول.

(اِ) حرامزاده را گویند. (برهان). حرامزاده را گویند، چه جامغول جامهء غول بوده یعنی لباس غول و چنانکه غول گمراه و گمراه کننده است مردمان شریر حرامزادهء راهزن را به این نام خوانده اند که گوئی دیو و غول در جامهء اوست لهذا آن را دامغول گویند. (آنندراج). بچه ای که پدرش معلوم نباشد یا چند پدر داشته باشد. ولدالزناء. ناپاک :
همچنان کانجامغول حیله دان
گفت میجویم کسی از مصریان.مولوی.
و در این تأمل است چه از سیاق قصه معلوم میشود که لفظ کانجا یک جا علیحده و مغول علیحده باید اعتبار کرد. (انجمن آرا). ذاغول مخفف دامغول. (آنندراج) (انجمن آرا). خشوک. سند. (آنندراج). این لفظ و معنی آن را از این بیت مثنوی استخراج کرده اند :
همچنان کان جا مغول حیله دان
گفت میجویم کسی از مصریان.
ولی در این بیت «جا» جداست و «مغول» هم جدا بمعنی فردی از قوم تاتار. نیکلسن (مثنوی ج3 ص49) بیت را چنین نقل کرده است:
همچنان کاینجا مغول حیله دان
گفت میجویم کسی از مصریان.
و در فهرست حکایات دفتر سوم حکایت مزبور را تحت عنوان (حکایت مغول حیله دان) آورده است. (برهان چ معین ج4 تصحیحات و اضافات).

جام غولک.

[لَ] (اِ مرکب) اصطلاح عامیانه، حقه. حیله. خدعه. مکر. فریب. جنقولک.

جامغولک باز.

[لَ] (نف مرکب) اصطلاح عامیانه، حیله ساز. حقه باز. خدعه گر. مکار. جنقولک باز.

جامغولک بازی.

[لَ] (حامص مرکب)اصطلاح عامیانه، حیله سازی. خدعه گری. حقه بازی. فریب کاری. مکاری. جنقولک بازی.

جام فرعون.

[مِ فِ عَ] (اِخ) نام جامی که فرعون در آن شراب میخورد. پیالهء خاص فرعون. جام شرابخوری فرعون. و رجوع به جام فرعونی و فرعونی جام شود.

جام فرعونی.

[مِ فِ عَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) یا فرعونی جام. کنایه از جام بسیار کلان. پیالهء بزرگ. مؤلف غیاث اللغات گوید: فرعون را جامی بود از زر که چهار کس آن را در مجلس بدور می آوردند. (غیاث اللغات). فرعون جامی داشت از طلا که چهار تن یا هفت تن اطراف آن را گرفته بدور میگرداندند و چون مجلس شراب به آخر میرسید آن جام را به ندما و خاصان خود می بخشید :
می دیرینه گساریم به فرعونی جام
از کف سیم بناگوشی با کف خضیب.
منوچهری.
ساعتی گوئی به ساقی جام فرعونی بده
لحظه ای گوئی به مطرب صوت موسیقی بیار.
امیر معزی (از آنندراج).
بده جام فرعونیم کز تزهد
چو فرعونیان ز اژدها می گریزم.خاقانی.
جام فرعونی خبر ده تا کجاست
کآتش موسی عیان بنمود صبح.خاقانی.
جام فرعونی اندر آر که صبح
دست موسی برآرد از کهسار.خاقانی.

جام فریدون.

[مِ فِ رِیْ] (اِخ) نام پیاله ای که فریدون با آن شراب میخورد. پیالهء خاص فریدون. جام شرابخوری فریدون. || کنایه از جام کلان. پیالهء بزرگ. جام سلطنتی. جام شاهی. جام کسری. جام فرعون. رجوع به جام کسری و جام فرعون شود :
هست در دست چپت جام فریدون راستی
هرچه زآنسو می ستانی از کرم زین سو ببخش.
امیرخسرو (از آنندراج).

جام فیروز.

[ ] (اِخ) نام حاکم تهته است. وی از لشکر ارغون شکست یافته به گجرات آمد و دختر خود را به سلطان داد و به وقت شکست سلطان بهادر به دست لشکریان گرفتار آمد و شب هنگام محافظانش او را از ترس آنکه فرار کند بقتل رساندند. (از تاریخ شاهی ص140).

جامک.

[مَ] (اِ مصغر) مصغّر جام. جام خرد. جام کوچک. پیالهء کوچک.

جام کاری کردن.

[کَ دَ] (مص مرکب)آیینه کاری کردن. (آنندراج) :
خانهء دل را گرامی جام کاری میکند
هر که جامی میدهد امروز یاری میکند.
حسین بیگ گرامی.
|| پیاپی جام شراب کشیدن. (آنندراج) :
ورع را در خمار خام کاری
به سر جوشی نکردی جامکاری.ظهوری.

جامکان.

(اِ مرکب) جامه خانهء حمام. (ناظم الاطباء). جامکن. (ناظم الاطباء). رجوع به جامه کن شود.

جامکاه.

(اِ مرکب) چیزی که با شراب از برای مزه میخورند. (ناظم الاطباء).

جام کسری.

[مِ کِ را] (اِخ) جام شراب کسری. پیاله ای که کسری در آن شراب میخورده است :
جهان ز پرتو روی تو جام کسری شد
فلک ز نفحهء لطف تو گوی عنبر گشت.
کمال اسماعیل (ازآنندراج).
در این شعر ظاهراً مقصود از کسری خسرو پرویز است. || جام بزرگ. پیالهء کلان. جام شاهی. جام فریدونی. جام فرعونی. رجوع به جام فرعونی و جام فریدونی شود.

جام کشیدن.

[کَ / کِ دَ] (مص مرکب)جام برداشتن. پیاله حمل کردن. جام بردن :
عاشقا گر بود خواهی در صف میخوارگان
جام می بر تارک سر رایگان باید کشید.
معزی نیشابوری (از ارمغان آصفی).
چو آفتاب بکش جام آتشین بر سر
که از خمار عذار تو رنگ مه دارد.
صائب اصفهانی (از ارمغان آصفی).
در مسجدیم و طاعت میخانه شغل ماست
جامی به طاق ابروی محراب میکشیم.
طالب آملی (از ارمغان آصفی).

جامکمکس.

[مَ مَ] (اِ) بهبهلی. (الفاظ الادویه).

جامکن.

[کَ] (اِ مرکب) رجوع به جامکان و جامه کن شود.

جامکو.

(اِخ) دهی بزرگ از دهات دارمرزین است. (نزهة القلوب ج3 ص82).

جامکه.

(اِخ) یکی از امراء شیبانی خان ملقب به کوکلتاش که هنگام شکست شیبانی خان بدست ازبکان، فرار نموده و جان بسلامت برد. (از حبیب السیر چ تهران ج3 جزء4 ص290). و در حبیب السیر چ خیام این شخص بنام جانکه ضبط شده است. (حبیب السیر چ خیام ج4 ص290).

جامکی.

[مَ] (اِ) آنچه نوکران را از مشاهره و سالینه و نانکار و جز آن دهند. (شرفنامهء منیری). وظیفه و راتبه باشد آن را به تازی رزق نامند. (جهانگیری). وظیفه و ماهانه ای که به خدام و چاکران بهای جامه و جیره دهند. (انجمن آرا). اجری. آنچه برای جامه و خوراک به نوکر دهند. آنچه به نوکر دهند به جهت جامه بها و مأکول. مستمری. جامگی :
هم به ثنای پدر ختم کنم چون مقیم
نان من از خوان اوست جامکی از خان تو.
خاقانی.
به لشکر از این جامکی داد شاه
بیاسود زانعام خسرو سپاه.
حکیم زجاجی (از آنندراج).
کاین ایاز تو ندارد سی خرد
جامکی سی امیر او چون برد.مولوی.
نی جامکی و نه حکم جویم
بر حکم تو احتمال خواهم.
مولوی (از جهانگیری).
|| رشته ای چند باشد که با هم تاب داده سر آن را روشن کنند تا بندوق را به آن در گیرانند. (جهانگیری). || صندوق رخت. و رجوع به جامگی شود.

جامکیات.

[مَ کی یا] (اِ) یا جامگیات. جِ جامکی. وظیفه ها. ماهانه ها. پاداشها. مزدها. اجری ها. سالیانه ها : با غلامان ترک و معارف لشکر در مواجب و اقطاعات و جامکیات طریق شطط و مناقشت و تدثق پیش گرفت. (ترجمهء تاریخ یمینی ص163).

جام کیخسرو.

[مِ کَ رَ / کِ خُ رَ / رُ] (اِخ)جام جم. جام جهان نما. رجوع به این دو کلمه شود.

جامکی خوار.

[مَ / مِ خوا / خا] (نف مرکب) جامگی خوار. مواجب گیر. ماهانه بگیر. آنکه شهریه یا سالانه اجرت گیرد. راتبه گیر :
مرا خضر تعلیم گر بود دوش
به رازی که آمد پذیرای گوش
که ای جامکی خوار تدبیر من
ز کام سخن چاشنی گیر من.
خاقانی (از جهانگیری).
فهرست جمال هفت پرگار
از هفت خلیفه جامکی خوار.نظامی.
رجوع به جامگی خوار شود.

جامکیه.

[مَ کی یَ] (اِ) معرب جامگی. ماهانه. انعام. وظیفه. راتبه. (ناظم الاطباء). مأخوذ از جامگی از ریشهء جامه (لباس) که در اصل اجرت نگاهدارندهء لباس است و در تداول به معنی مزد، اجرت، مقرری، مستمری، مزدوری و اجیری است: و لم یأخذ جامکیة، ولا لبس تشریفاً. ج، جوامک و جماکی. جوامک المدارس؛ حق القدم یک معلم. جامکی با افعال اعطی، عمل له، اطلق له، وضع له، قرر، وصل استعمال میشود. (از دزی ج1).

جامگاه.

(اِ مرکب) نقل دان. (آنندراج) :
بساط باغ بزم میکشان بود
درختان جامگاه و نقل دان بود.
اشرف (از آنندراج).
|| جای شمسهء ایوان. (آنندراج) :
رفعت طاق درش نوشیروان را سرکشان
جام گاه قبه اش خورشید تابان را ضیاء.
شفیع (از آنندراج).
|| جامکان. (ناظم الاطباء).

جام گذاشتن.

[گُ تَ] (مص مرکب) جام را بر زمین گذاشتن. جام نهادن. جام را در جایی قرار دادن. جام را فرو گذاشتن. جام را ترک کردن :
آن کس که ذوق باده برو تلخ مینمود
بگذاشت جام شربت و میل شراب کرد.
فغانی شیرازی (از ارمغان آصفی).

جام گردان.

[گَ] (نف مرکب) آنکه جام را به دور درآورد. گردانندهء جام. ساقی.

جام گردان کردن.

[گَ کَ دَ] (مص مرکب) جام را به دور درآوردن. ساقیگری. جام باده دادن :
ساقیا پیش آر آن آب آتش فام را (کذا)
جام گردان کن ببر غمهای بی انجام را.
سوزنی.

جام گردیدن.

[گَ دی دَ] (مص مرکب)جام می به دور درآمدن. دست به دست گردیدن جام :
فلک امشب به کام رند دردآشام میگردد
عسس گو خواب راحت کن که امشب جام میگردد.
فغفور لاهیجی (از ارمغان آصفی).

جام گرفتن.

[گِ رِ تَ] (مص مرکب) پیاله گرفتن. جام بدست آوردن. پیالهء می بدست گرفتن :
مکن سرسری امشب آرام گیر
گر او را همی بایدت جام گیر.فردوسی.
کسی تا کی پیاپی جام غیرت در دهن گیرد
الهی اشک آتش گردد و در جان من گیرد.
شفای اصفهانی (از ارمغان آصفی).
نزدیک شد که عاشق جام مراد گیرد
از دور چند بیند می در ایاغ مردم.
فغانی شیرازی (از ارمغان آصفی).
- جام یاد کسی گرفتن یا به یاد کسی گرفتن؛به سلامتی وی باده نوشیدن. به یاد او می نوشیدن :
بفرمود کامروز دل شادکام
همه یاد گرشاسب گیرید جام.اسدی.
رجوع به یاد گرفتن در معنی به یاد کسی می نوشیدن، شود.

جامگک.

[مَ گَ] (اِمصغر) مصغر جامه. جامهء کوچک و خرد. (ناظم الاطباء).

جام گوهری.

[مِ گُ هَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامی که از گوهر ساخته شده. جام منسوب به گوهر. || کنایه از پیالهء بلوری. (برهان). پیالهء حلبی و مانند آن. (آنندراج). || کنایه از لب و دهان معشوق. (برهان) (آنندراج) :
صبحدم آب خضرنوش از لب جام گوهری(1)
کز ظلمات بحر جست آینهء سکندری.
خاقانی (دیوان چ سجادی ص 419).
|| لعل.
(1) - ن ل:
چشمهء خضر ساز لب از لب جام گوهری.

جامگی.

[مَ / مِ] (ص نسبی)(1) راتب. وظیفه و آنچه به ملازم و نوکر و غلام دهند به جهت جامه بها. (برهان). وظیفه و ماهیانه ای که به نوکر دهند و این مجاز است زیرا که در اصل به معنی بهای جامه و رخت است مرکب از جامه و یای نسبت. (آنندراج). روزینه و جامهء کهنه و ماهیانه که به بهای جامه بدهند... و در سراج نوشته: مرکب است از کلمهء جامه و کلمهء گی که بکاف فارسی برای نسبت است. (از غیاث اللغات)(2). بهای جامه که چون وظیفه و راتبه و مواجب به لشکریان و جز آنان می داده اند. آنچه به سپاه دهند یا اصناف خدمه را برای خریدن پوشاک. آنچه از نقد و جز آن به سپاهی و غیر او دهند برای جامهء او. مواجب. جیره. مستمری : اما به سبب ردت پدر ایشان خلیفه از دست ایشان بیرون کرده و ملک بیت المال گردانیده و باز بر سبیل اجرت و جامگی بایشان داده و وی خدمت بسزا نمیکند. (تاریخ بخارای نرشخی ص19).
گیرم ندهی جامگی و بارگیم
آخر بدهی سیم غلا بارگیم.سوزنی.
هست ارجامه خانهء فلکیش
جامگی زآفتاب و از مهتاب.سوزنی.
که ملک ملک امیر مقرب است و جهان
بجامگی به کل و کور داده و نانی.سوزنی.
پدر من [ معزی ] امیر الشعراء برهانی رحمة الله... مرا به سلطان ملکشاه سپرد... پس جامگی و اجراء پدر بمن تحویل افتاد و شاعر ملکشاه شدم. (چهار مقاله ص14 از حاشیهء برهان چ معین). کلمهء جامگی برای نقد میباشد برخلاف اجرا که از جنس بوده است: سالی در خدمت پادشاه روزگار گذاشتم.... و از اجراء و جامگی یک من و یک دینار نیافتم. (چهار مقاله). روزی به دیوان عطا نشسته بود و حشم را جامگی میداد. (تاریخ طبرستان). این جماعت بی آنکه جنگی بود بفرستادند و از سلطان درخواست جامگی و اقطاع کرده قلعه باز سپردند. (تاریخ طبرستان).
زین ره که نجات نامه دارم
نه جامگی و نه جامه دارم.نظامی.
امیر بصره خواست تا جامگی به وی دهد. او را طلب کردند در ستورگاهی بود که رنج شکم داشت و از عبادت یکدم نمی آسود و آن شب حساب کردند شصت بار آب دست کرده بود و وضو میساخت و در نماز میرفت. (تذکرة الاولیاء). پیش از این عموم لشکر مغول را مرسوم و جامگی و اقطاع و تغار نبود بعضی بزرگان بقدر تغار می ستدند و بیشتر نه. (تاریخ غازان ص300). || خوراک. (برهان) (ناظم الاطباء). || فتیلهء تفنگ. (برهان) (ناظم الاطباء). || دُردی پیاله. (برهان) (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء). || قطعه ای از پارچهء پنبیین که برای یک جامه بس باشد. (ناظم الاطباء). جامه. پوشاک. کسوة.
(1) - و بسکون میم هم آمده است. (برهان).
(2) - ی ادات نسبت است و گ بدل از ه باشد.

جام گیتی نما.

[مِ نُ / نِ / نَ] (اِخ) جام جم. جام کیخسرو. جام جهان نما. جامی که تمام احکام و حوادث نجومی در آن درج بوده است :
کنون شاه در جام گیتی نمای
به پیش جهان آفرین شد بپای.فردوسی.
بخواهم من آن جام گیتی نمای
شوم پیش یزدان بباشم بپای.فردوسی.
ز کیخسرو آن جام گیتی نمای
که احکام انجم در او یافت جای.نظامی.
فرو مانده در کنج تاریک جای
چه دریابد از جام گیتی نمای.سعدی.
گنج در آستین و کیسه تهی
جام گیتی نما و خاک رهیم.حافظ.
رجوع به جام جهان نما شود.

جامگی خوار.

[مَ / مِ خوا / خا] (نف مرکب) وظیفه خوار. مستمری بگیر. اجرت گیر :
که ای جامگی خوار تدبیر من
ز جام سخن چاشنی گیر من.نظامی.
همه صیرفی طبع بازارگان
جگرخوارهء جامگی خوارگان.نظامی.
و رجوع به جامگی خوار شود. || کنایه از مردم شرابخوار. || خدمتکار را هم گویند. || مردم علوفه دار. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء).

جامگی دار.

[مَ / مِ] (نف مرکب)تفنگ چی. شمخالچی. (ناظم الاطباء).

جام گیر.

(نف مرکب) شراب خوار. (بهار عجم از ارمغان آصفی). جام گیرنده. پیاله گیر. قدح گیر :
تو شمشیرگیری و او جام گیر
تو بر سر نشینی و او بر سریر.نظامی.
چو کیخسرو از می شود جام گیر
چرا جام خالی بود بر سریر.نظامی.
این دو سه روزی که شدی جام گیر
خوش خور و خوش خفت و خوش آرام گیر.
نظامی.
|| کنایه از شرابخوار. (آنندراج).

جامل.

[مِ] (ع اِ) جِ جمل. شتران. شتر گله با شتربان. (منتهی الارب) (آنندراج). گلهء شتران با شتربانان و ارباب آن. شاعر گوید:
لهم جامل ما یهدأ اللیل سامرُه. (اقرب الموارد). || خداوندان شتر. (آنندراج). صاحب الجمال کالباقر لصاحب البقر. (اقرب الموارد). || اسباب. || قبیلهء بزرگ. (منتهی الارب) (آنندراج).

جام مسیحا.

[مِ مَ] (اِخ) جام مسیح. جامی که مسیح با حواریون در آن شراب نوشید. رجوع به جام جهان نما شود. || کنایه از باد صبا. || کنایه از آفتاب. (آنندراج) :
مستی و دیوانگی جام مسیحا شکست
صرفه در این بزم نیست ساغر جم داشتن(1).
محمد عرفی (از آنندراج).
(1) - شاهد بودن این برای معانی باد صبا و آفتاب چنانکه صاحب آنندراج پنداشته مورد تأمل و بلکه برای معنی نخستین مناسب تر است.

جام ملک شرق.

[مِ مَ لِ کِ شَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) پیالهء پادشاه شرق. || کنایه از قرص آفتاب.

جام می.

[مِ مَ / مِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) پیالهء شراب. قدح می. ظرف شراب :
حافظ مرید جام می است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ جام را(1).حافظ.
(1) - بعض محققان «شیخ خام» ضبط کرده اند.

جامن.

[مُ] (اِ) سانسکریت یامونه.(1) گروهی از یونانیان ساکن شمال هند بنقل از «سنگهت». (تحقیق ماللهند ص156).
(1) - Yamuna.

جامنو.

(اِخ) دهی است بین راه ساری به آمل. (ترجمهء سفرنامهء مازندران رابینو ص175 - 176).

جام نوشیدن.

[دَ] (مص مرکب) کنایه از شراب خوردن. (آنندراج). باده خوردن. می زدن. جام پیمودن. جام زدن. جام خوردن :
مرا کین دولت امروز است در چنگ
بدولت چون ننوشم جام گلرنگ.
امیرخسرو (از آنندراج).

جامنونتن.

[مِ نُ نِ تَ](1) (هز، مص) به لغت زند و پازند(2) به معنی گفتن باشد و جامنونون یعنی میگویم و جامنونید یعنی بگوئید. (برهان) (آنندراج). این کلمه هزوارش و در پهلوی رسیدن(3) است. مؤلف برهان آن را بخطا «جامتونتن» نقل کرده. اما جاملونیتن(4)و جاملونتن(5) و نظائر آن هزوارش و پهلوی آن گفتن(6) است و مؤلف بجای «جاملونتن»، «جامتونتن» نشانده است. (حاشیهء برهان چ معین).
(1) - Jamanonatan. (2) - ژند و پاژند. (حاشیهء برهان چ معین).
(3) - rasitan.
(4) - jam(la)anitan.
(5) - jmlontan.
(6) - yguftan.

جام نهادن.

[نِ / نَ دَ] (مص مرکب) جام گزاردن، جام دادن :
آن جام طرب شکار بر دستم نه
وآن ساغر چون نگار بر دستم نه.
کمال اصفهانی (از ارمغان آصفی).

جامودد.

[دَ] (اِخ) نام قدیمی یکی از بلاد هند. (تحقیق ماللهند ص154).

جامور.

(اِ) پیه خرمابن. (منتهی الارب). || قبر. || جامور الدَقَل، چوب سوراخی که بر سر دکل کشتی قرار دارد. خشبة الثقوبة فی رأس دقل السفینه المرکبة فیه(1). دکل عقب سر. از باب تشبیه آن به جامور کشتی. (ذیل اقرب الموارد).
(1) - Pommed,artimon.

جامورات.

(ع اِ) جِ جامورة. رجوع به جامورة شود.

جامورة.

[رَ] (ع اِ) دل (در خرمابن). ج، جامورات.

جاموس.

(معرب، اِ) گاومیش.(1) (منتهی الارب). معرب گامیش که مخفف گاومیش است. در این دیار مردم این زمانه بجهت تفرقهء نر و مادهء نر را جاموس گویند به تعریب و ماده را گاومیش چنانکه اصل است. (آنندراج). قسمی گاو. ج، جوامیس. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). کلمه ای است غیر عربی که عرب(2) بدان تکلم کرده است :
لیث یدق الاسد الهموسا
والاقهبین الفیل و الجاموسا.
(از المعرب جوالیقی ص104).
نوعی گاو است لیکن استخوانش درشت تر و موهایش زیادتر است رنگ بیشتر آنها سیاه است و از گاو سردتر و خشک تر است و از خصوصیاتش آنکه... و نر آن با خواهر و خاله و خویشانی که در آدمی ازدواج آنها حرام است، جمع نمیشود. گوشت آن کسی را که تحمل ریاضت کند و آنان را که بیماری کلیه دارند و یا دموی مزاج اند مفید است و سودا را بیفزاید و مفاصل را نافع بود و نیز زنان را زیان دارد. و مصلح آن دارچینی است و دود مو و شاخ آن موجب فرار افعی شود. (تلخیص از تذکره ضریر انطاکی ص106). شیر و فیل را میکشد و شیر و روغن آن نسبت به شیر گاو چرب تر و غلیظ تر خصوص شیر جنگلی آن که ارند گفته شود. طبیعت آن گرم و خشک و جنگلی آن گرم تر و خشک تر. افعال و خواص آن: گوشت آن بسیار غلیظ و جهت اصحاب ریاضات و هزال گرده نافع، گوشت بچهء شیرخواره که دو سه ماه باشد قورمه و کباب آن بسیار لذید و در ضرر و غلظت کمتر. و دود کردن موی آن و شاخ آن باعث طرد افاعی و خاکستر سم آن مجفف قروح و حکه. گفته اند آشامیدن خاکستر کعب آن مفرح است و مولد سودا و مضر درد مفاصل و امثال آن و عرق النساء و نقرس. مصلح آن آب کامه و دارچینی و ادویهء ملطفه و مهرا پختن آن و بعد از آن سکنجبین آشامیدن و در سلهت از پوست جنگلی آن سپر میسازند خوب میشود. (از مخزن الادویه ص186). و رجوع به تحفهء حکیم مؤمن و ابن بیطار و اختیارات بدیعی شود. درحیات الحیوان آرد: جاموس با اینکه زورمند است از همهء مخلوقات نالان تر است و از نیش مگس به آب پناه میبرد. با اینهمه باهوش است بطوری که صاحب آن ماده اش را «فلانه» صدا میکند بسوی او می آید و گویند بمنظور حراست خود و فرزندانش هیچگاه نمیخوابد و در موقع اجتماع دائره تشکیل میدهند که سر آنها خارج و دم آنها داخل دائره قرار دارد و فرزندان و صاحبان آنها در میان قرار میگیرند و در حقیقت بمنزلهء حصار آنها است. از ارسطو نقل کنند که در دماغ جاموس کرمی است که هرکس مقداری از آن بگیرد و بر روی خود یا دیگران آویزان کند، مادام که باقی است او را خواب نمی برد. اگر مردی آن را در خواب ببیند تعبیرش این است که وی چابک و شجاع باشد و بیش از دیگران بردبار باشد و اگر زنی شاخ آن را در خواب بیند دلیل آن است که با پادشاهی ازدواج کند. (از حیات الحیوان دمیری ج1 ص167). رجوع به گامیش و گاومیش شود.
(1) - Buffe. (2) - فارسی معرب است که آن را بفارسی «گوامیش» گویند. (اللسان بنقل حاشیهء المعرب جوالیقی ص104). کلام صاحب اللسان خطاست و صواب آن است که بفارسی «گاومیش» گفته شود. (المعرب).

جاموس.

[] (اِخ) نام مردابی است در رامهرمز.

جاموس البحر.

[سُلْ بَ] (ع اِ مرکب)فرس النهر. رجوع به فرس النهر شود.

جاموش الن.

[اُ لَ] (اِخ) دهی است از دهستان مشکین خاوری بخش مرکزی شهرستان مشکین شهر واقع در سی هزارگزی جنوب خاوری مشکین شهر و شش هزارگزی شوسهء مشکین شهر به اردبیل. محلی است جلگه ای و معتدل و 243 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود و محصول آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است. این ده دو محل است نزدیک بهم بنام جاموش الن بالا و پائین و سکنهء جاموش الن بالا 173 تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

جاموشی.

(اِخ) دهی است از دهستان میربچه بخش رامهرمز شهرستان اهواز واقع در هفت هزارگزی شمال باختری رامهرمز و سه هزارگزی جنوب راه شوسهء رامهرمز به هفتگل. در دشت واقع و گرمسیر و مالاریائی است و هفتاد تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود و محصول آن غلات، برنج و شغل اهالی زراعت است. راه آن در تابستان اتومبیل رو است. ساکنان آنجا از طائفهء عرب گاومیشی هستند. این آبادی را بنه مریخ نیز مینامند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج6).

جاموشی.

(اِخ) دهی است از دهستان حومهء بخش هفتگل شهرستان اهواز واقع در پنج هزارگزی شمال خاوری هفتگل کنار راه شوسهء هفتگل به نفت سفید. این ده در دشت واقع و گرمسیر است و سیصدتن سکنه دارد آب مشروب آن از لوله کشی شرکت نفت تأمین میشود و محصول آن غلات و راه ده اتومبیل رو است. ساکنان آن از طائفهء اصلانی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج6).

جاموقه.

[قَ] (اِخ) مهتر قوم جاجوات و یکی از نزدیکان اونک خان است: وی خواست اونک خان را به مخالفت چنگیز برانگیزد اما توفیق حاصل نکرد سپس پسر او سکون یا سنگوم را در مخالفت با چنگیز با خود موافق ساخت. (از حبیب السیر چ خیام ج3 ص19).

جامه.

[مَ / مِ] (اِ) پارچهء بافتهء نادوخته را گویند. (برهان). در هندی باستان یم(1) یا چردیش(2) و غیره (بام، حمایت) است و در پهلوی جامک(3) و یامک(4) باشد. مولر بهتر توضیح داده و «جامه» را از کلمهء پهلوی یامک(5) = پارسی باستان یاهمه(6) و یونانی زومه(7) دانسته است. (از ذیل برهان چ معین). ریشهء کلمه در اوستایی بمعنی بام خانه و سقف و چتر هم می آید. (فرهنگ لغات شاهنامه ص98). پارچهء بافتهء نادوخته. (ناظم الاطباء). پارچه. قماش. نسیج. منسوج. پوشاک بافته. مال ذرعی. بَزّ. (نصاب). جنان. سِفع. صِنع. (منتهی الارب). صواع. (دهار). فراض. موضونه. طَنفَسَة. مَرَن. مِسْتَر. نِفاض. هَلبَسیسَه. هَلبَسیس. (منتهی الارب) : و از وی [ نیشابور ] جامه های گوناگون خیزد. (حدود العالم). و از وی [ روم ] جامهء دیبا و سندسی و میانی و طنفسه و جوراب و شلواربندهای با قیمت، بسیار خیزد. (حدود العالم).
ماهرویا بسر خویش، تو آن خیش مبند
نشنیدی که کند ماه تبه جامهء خیش.
کسائی (دیوان ص 87).
تو همی شعر گوی تا فردا
بخشدت خواجه جامهء فافا.بلجوهر.
چه جامه بریده چه از نابرید
که کس در جهان بیشتر زان ندید.فردوسی.
که از تاج و از تخت و مهر و نگین
همه جامهء روم و کشمیر و چین.فردوسی.
من همانم که مرا روی همی اشک شخود
من همانم که مرا دست همی جامه درید.
فرخی.
نتوان یافت از کدو کوداب
نه ز ریکاسه جامهء سنجاب.عنصری.
در دیه خسروآباد جامه، نمط قالی بافند که در خراسان مثل آن نبافند. (تاریخ بیهقی). اسبی قیمتی و بیست طاق جامه و بیست هزار درم بخشید. (تاریخ بیهقی ص379). چند طاق جامهء مرتفع قیمتی پیش من نهادند. (تاریخ بیهقی). نماز دیگر آنروز صلتی از آن وی [خلیفه رسول] رسولدار برد، دویست هزار درم و اسبی باستام زر و پنجاه پارچه جامهء نابریده مرتفع... (تاریخ بیهقی). از غزنین نامه رسید که جمله خزاین دینار و درم و جامه بخازنان ما سپرد. (تاریخ بیهقی).
تنت چو تار است جانت پود تو جامه
جامه نماند چو پود دور شد از تار.
ناصرخسرو.
جامه است مثل طاعت و آهار بر او علم
چون جامه نباشد بچه کار آید آهار.
ناصرخسرو.
چنان افتاد که از آن جامه زن ملک کشمیر بخرید و بدوخت. (مجمل التواریخ). ده سر اسب، پنج با زین و پنج با جل و برقع و پنج سر اسب با جامه و ده تخت جامه. (تاریخ بیهق).
مردی که هیچ جامه ندارد باتفاق
بهتر ز جامه ای که در او هیچ مرد نیست.
؟ (از یادداشت مؤلف).
|| قبای پوشیدنی. (برهان). رخت پوشیدنی. (آنندراج) (غیاث). رخت و لباس پوشیدنی. (انجمن آرا). مطلق رخت پوشیدنی. لباس. پوشش. پوشاک پوشیدنی. بالاپوش. کسوت. ثوب. ملبس. رخت :
چون جامهء اسن به تن اندر کند کسی
خواهد ز کردگار بحاجت مراد خویش.
رودکی.
روی هریک چون دو هفته گرد ماه
جامه شان غفه سمورینشان کلاه.رودکی.
موی سر جبغوت و جامه ریمناک
از برون سو باد سرد و بیمناک.رودکی.
خلقانش کرد جامهء زنگاری
این تند و تیز باد فرودنیا.دقیقی.
با دل پاک مرا جامهء ناپاک رواست
بد مر آنرا که دل و جامه پلید است و پلشت.
کسائی.
اگر شوخ بر جامهء من بود
چه باشد دلم از طمع هست پاک.خسروی.
فلک مر جامه ای را ماند ازرق
ورا همچون طراز خوب کرکم.منجیک.
بتن جامهء خسروی کرد چاک
بسر بر پراکند تاریک خاک.فردوسی.
همه جامه ها کرده پیروزه رنگ
دو چشمان پر از خون و رخ بادرنگ.
فردوسی.
وزآن پس گنهکار اگر بی گناه
نماند کسی نیز در بند شاه.
به زندانیان جامه دادی به نیز
سراپای دینار و هرگونه چیز.فردوسی.
چو سر کفته شد غنچه سرخ گل
جهان جامه پوشید همرنگ مل.
عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص 358).
غلامی سیصد از خاصگان در رسته های صفهء نزدیک به امیر ایستادند با جامه های فاخرتر. (تاریخ بیهقی ص290). دو مرد پیک راست کردند با جامهء پیکان که از بغداد آمده اند. (تاریخ بیهقی).
جامه برافکنده بر رژه چو درآمد
پس بتماشای باغ زی شجر آمد.نجیبی.
مثل هست اینکه جامه تن زیان آید مر آنکس را
که سال و مه نباشد جز بخان این و آن مهمان.
ناصرخسرو.
ز دانش یکی جامه کن جانت را
که بی دانشی مایهء کافریست.ناصرخسرو.
چو تنت از عرض جامه دارد بدان
که مرجانت را جامهء جوهری است.
ناصرخسرو.
بزرجمهر جز جامه هیچ چیزی قبول نکرد. (کلیله و دمنه). دزدی فرصتی یافت و جامه ببرد. (کلیله و دمنه). اما چون سوگند درمیان است از جامه خانهء خاص... برگیرم. (کلیله و دمنه). فرخی را اسب با ساخت خاصه فرمود و دو خیمه و سه استر و پنج سر برده و جامهء پوشیدنی و گستردنی. (چهارمقاله).
نیست اندر جامهء ازرق حفاظ و مردمی
چرخ ازرق پوش اینک عمر کاه جان ستان.
خاقانی.
کعبه بود سبزپوش او ز چه پوشد
جامهء احرامیان که کعبهء حال است.خاقانی.
رخسار صبح را نگر از برقع زرش
کز دست شاه جامهء عیدی است در برش.
خاقانی.
کس بغسل و تکفین و تدفین ایشان فرا نمیرسید و همه را با جامه ای که داشتند در زیر خاک میکردند. (ترجمهء تاریخ یمینی ص296).
عقابان سیه جامه زآهنگ او.نظامی.
دل اگر شاد بود خانه چه دوزخ چه بهشت
رنج اگر دور زتن جامه چه پشمینه چه برد.
یغما.
چون ترا پنج حواس است کز آن داری حظ
پنج وصله ست ز تو جامه چنان برخوردار.
نظام قاری.
ز دولا کرد آب اندر خنوری
که شوید جامه را هر بخت کوری.شهابی.
بهر رنگی که خواهی جامه می پوش
که من آن قد موزون می شناسم.؟
- امثال: آدم را بجامه نشناسند.
تعبیر رؤیای جامهء سرخ شادی باشد. (از امثال و حکم دهخدا).
جامه از دروازه بیرون رود و نخ و سوزن آنرا بازگردانند.
جامه به اندازهء قامت خوش است. (امثال و حکم دهخدا).
جامهء سرخ مایهء شادی است سال و مه بخت ازو بآزادی است. سنائی.
جامهء غم کبود نیک آید حنجره در سرود نیک آید.
سنائی (از امثال و حکم دهخدا).
دزد جامه نبرد. (کلیله و دمنه).
|| فرش. لباس گستردنی. رخت پوشیدنی و گستردنی. (آنندراج). رخت و لباس پوشیدنی و گستردنی عموماً. (انجمن آرا). رخت پوشیدنی و گستردنی. (غیاث اللغات). بساط. فراش. رختخواب. بستر :
بچین در یکی مرد بد بیهمال
همی بافت آن جامه را هفت سال.
فردوسی.
بر آن جامه بر مجلس آراستند
نوازندهء رود و می خواستند.فردوسی.
از آن خوردن زهر با کس نگفت
یکی جامه افکند نالان بخفت.فردوسی.
پس بساروج بیندود همه بام و درش
جامه یی گرم بیفکند پلاسین ز برش.
منوچهری.
و آن خانه را سپید کردند و مهره زدند که گویی هرگز آندیوارها نقش نبوده است و جامه افکندند و راست کردند. (تاریخ بیهقی). خانه ای دید سپید و پاکیزه مهره داده و جامه افکنده. (تاریخ بیهقی).
|| جام. (برهان). پیاله. ظرف. آبجامه. (یادداشت مؤلف). صراحی. کوزه و کدوی شراب. (برهان). و صراحی از آن جامه گویند که گویا جامه و رخت شراب است و این مجاز است و میتوان گفت که بدین معنی مرکب است از جام و های نسبت و مزید علیه جام نیز آمده. (آنندراج). صراحی و پیالهء شراب. بمعنی اخیر مزید علیه جام است. (غیاث اللغات). مانند کوزه باشد که شراب در وی کنند. (صحاح الفرس). پیالهء شراب. (شرفنامهء منیری). آوندی مانند کوزه که در وی شراب کنند. (شرفنامهء منیری):
چو خون جامه به جام اندرون فروریزی
هوای ساغر صهبا کند دل ابدان(8).منجیک.
از جامهء شرابت یک نم هزار دریا
وز خامهء عطایت یک خط هزار کشور.
بدر جاجرمی.
خلق بر یاد خلق او خورده
هر چه در جام کرده از جامه.
|| خیمه :
یکی جای خرم بپرداختند
ز هر گونه ای جامه ها ساختند.فردوسی.
|| و با عدد ترکیب شود و معنی اندازه دهد :
کفن باید ورا سی جامه کرباس.سوزنی.
- آب جامه؛ جام آبخوری.
- آهن جامه.؛
- پاجامه؛ پی جامه. پاجام.
- پایجامه.؛ پا جامه؛ بی جامه :
غم گریزد چو او شود خندان
بتک پای جامه در دندان.سنایی.
- خلقان جامه؛ جامهء کهنه :
صاحب دل و نیک سیرت و علامه
گو کفش دریده باش و خلقان جامه.سعدی.
- دیوجامه؛ نوعی پوشش.
- دست جامه.؛ (فردوسی).
- زرجامه؛ جامهء زر. (فردوسی).
- زیرجامه؛ شلوار.
- شیرجامه؛ پستان زنان.
|| کاسه. پیاله.
- جامه به دندان گرفتن.؛
- جامه دریدن:یک جامه بدر به نیک نامی
باقی دگر خودت میدانی.؟
- جامه قبا کردن.؛
- کاغذین جامه؛ جامهء کاغذی. رجوع به همین کلمه در ردیف خودش و جامهء کاغذین شود.
- کهن جامه؛ جامهء کهنه. جامهء فرسوده :
که چون عاریت برکنند از سرش
بماند کهن جامه ای در برش.سعدی.
کهن جامهء خویش پیراستن
به از جامهء عاریت خواستن.سعدی.
- نظیف جامه؛ جامهء پاکیزه. پیراهن تمیز. لباس پاکیزه :
لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی
نظیف جامه و جسمی، بدیع صورت و خویی.
سعدی.
- همجامه؛ هم بستر. هم رختخواب. آن که با کسی در یک فراش خوابد :
نه بیگانه گر هست فرزند و زن
چو همجامه گردد شود جامه کن.نظامی.
رجوع بذیل هر یک از این ترکیبات شود.
-امثال: آدمی را بجامه نشناسند.
جامه به اندازهء قامت خوش است.
گرگ در جامهء میش.
(1) - yam.
(2) - chardish.
(3) - jamak.
(4) - yamak.
(5) - yamak.
(6) - yahma.
(7) - zoma. (8) - ن ل: بوهم روزه بدو بشکند دل ابدان.

جامهء آبی.

[مَ / مِ یِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) هر رنگی که بشوخ نباشد و آن را بهند صوفیانه گویند، از اهل زبان بتحقیق پیوسته. (آنندراج). جامهء کبودرنگ. (ناظم الاطباء).

جامهء آخرت.

[مَ / مِ یِ خِ رَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کفن. (ناظم الاطباء). کنایه از کفن.

جامهء آسمانی.

[مَ / مِ یِ سْ / سِ](ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامهء نیلگون که در ماتم پوشند. (آنندراج). رخت کبود که در ماتم پوشند. (ناظم الاطباء).

جامه آویز.

[مَ / مِ] (اِ مرکب) چوب رخت. آن چوبی که لباس به آن بیاویزند.

جامهء آهاردار.

[مَ / مِ یِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامه ای که آهار خورده باشد. رجوع به آهار شود.

جامهء احرام.

[مَ / مِ یِ اِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) جامه ای که به نیت احرام پوشند. (آنندراج). لباسی که حاجیان هنگام رسیدن بمیقات برای انجام مناسک حج می پوشند. قطعه پارچهء سفید نادوخته که مانند لنگ ته بند کنند و دیگری را مانند حوله به دوش اندازند :
یکی است آمدن و رفتن سبکروحان
شکوفه جامهء احرام از نفس دارد.
صائب (از آنندراج).
آه کاین مرده دلان جامهء احرامی صبح
بر تن خویش ز غفلت کفنی ساخته اند.
صائب (از آنندراج).
نگاهم در طوافش جامهء احرام میخواهد
به اشک از پرده های دیده می شویم سیاهی را.
حزین اصفهانی (از ارمغان آصفی).
رجوع به احرام شود.

جامه از مصحف پوشیدن.

[مَ / مِ اَ مُ حَ دَ] (مص مرکب) خود را بتکلف بنظر مردم صالح نمودن و بعضی بمعنی قسم خوردن نوشته اند، این خطاست بلکه بدین معنی مصحف خوردن است. (بهار عجم) (از ارمغان آصفی) :
دور خط هم کس وفا باور از آن دلبر نکرد
جامه از مصحف رخش پوشید و کس باور نکرد.
تأثیر (از ارمغان آصفی).

جامه افکندن.

[مَ / مِ اَ کَ دَ] (مص مرکب) رسیدن بخانه و منزل. (ناظم الاطباء).

جامه انداختن.

[مَ / مِ اَ تَ] (مص مرکب) جامه را به بالای کسی یا چیزی بریدن :
از پی آرایش جان دست ارباب وفا
جامهء درد ترا بر قد جان انداخته.
کمال اصفهانی (از ارمغان آصفی).

جامه باره.

[مَ / مِ رَ / رِ] (ص مرکب)جامه دوست. (المعجم) (یادداشت مؤلف).

جامه بازار.

[مَ / مِ] (اِخ) دهی از دهات مشهدسر مازندران. (سفرنامهء مازندران رابینو ص117).

جامه باف.

[مَ / مِ] (نف مرکب) آنکه جامه بافد. جامه بافنده. نساج. جولاهه :
بی نگار جامه بافم هست تا بازارها
بهر من هر لحظه پیدا میکند سر کارها.
سیفی (از آنندراج).

جامه باف.

[مَ / مِ] (اِخ) نام او سیدمحمد و شاعری است از سادات مشهد. سپس بهندوستان رفته چون رباعی بسیار می سرود بلقب «میررباعی» شهرت یافت. وی بسال 972 ه .ق . درگذشت. از اوست:
در مزرع دهر کز نشاط آمده پاک
دهقان اجل نریخت جز تخم هلاک
چون دانهء گندم همه زآن با دل پاک
از خاک برآمدند و رفتند بخاک.
(از قاموس الاعلام).

جامه بافتن.

[مَ / مِ تَ] (مص مرکب)پارچه بافتن. قماش بافتن.

جامه بافی.

[مَ / مِ] (حامص مرکب) عمل جامه باف. نساجة. (منتهی الارب).

جامه بالیدن.

[مَ / مِ دَ] (مص مرکب)بالیدن به افراط از خوشی. (بهار عجم از ارمغان آصفی) :
چون شمع هرکه سوخته داغ نیاز تو
بالیده جامه، جامه بخود از گداز تو.
یوسف کازرونی (از ارمغان آصفی).

جامهء ببری.

[مَ / مِ یِ بَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامه که نقشهای آن پولک پولک مثل پوست شیر و ببر بود. (آنندراج). پارچهء منقطی شبیه بپوست پلنگ و یا ببر. (ناظم الاطباء).

جامه بخشیدن.

[مَ / مِ بَ دَ] (مص مرکب) جامه عطا کردن. پیراهن دادن. انعام. جائزه :
دوستان را جامهء تجرید می بخشد خدا
شاه می بخشد بخاصان جامهء پوشیده را.
صائب اصفهانی (از ارمغان آصفی).

جامه بدل کردن.

[مَ / مِ بَ دَ کَ دَ](مص مرکب) تغییر شکل کردن و از رنگی برنگی برآمدن. (آنندراج). تغییر لباس دادن. (ناظم الاطباء) :
هزار بار اگر جامه را بدل سازد
نمیخوریم ز تلبیس روزگار فریب.
سالک یزدی (از آنندراج).

جامه بدندان گرفتن.

[مَ / مِ بِ دَ گِ رِ تَ] (مص مرکب) کنایه از گریختن باشد. (برهان) (بهار عجم) (از ارمغان آصفی). رم کردن. (آنندراج). فرار کردن. (ناظم الاطباء).

جامه بر تن دوختن.

[مَ / مِ بَ تَ تَ](مص مرکب) جامه بر تن کسی دریدن. جامه بر قد کسی دوختن. جامه را به اندازهء قد کسی دوختن. (بهار عجم) (از ارمغان آصفی).

جامه بر تن فوطه کردن.

[مَ / مِ بَ تَ طَ / طِ کَ دَ] (مص مرکب) قطع جامهء نو. به اندازهء قامت و تن قطع کردن. (آنندراج).

جامه بر تن کسی دریدن.

[مَ / مِ بَ تَ نِ کَ دَ دَ] (مص مرکب) جامهء نو قطع کردن و به اندازهء قامت او دوختن. (بهار عجم) (از ارمغان آصفی).

جامه بر قد تنگ آمدن.

[مَ / مِ بَ قَ تَ مَ دَ] (مص مرکب) از خشم و غضب برآماسیدن. (ناظم الاطباء).

جامه بر قد دوختن.

[مَ / مِ بَ قَ تَ](مص مرکب) جامه به اندازهء قامت کسی دوختن، مجازاً، آفریدن. پدید آوردن. خلق کردن :
عاجز ز ثناش فکر و خامه
بر قد فلک که دوخت جامه.
میرزا فصیحی (از آنندراج).

جامه برکشیدن.

[مَ / مِ بَ کَ / کِ دَ](مص مرکب) جامه از تن کندن. لباس را از تن بیرون آوردن :
جامهء تن از تن جان برکشم
خامهء نسیان بجهان درکشم.
نظامی گنجوی (از ارمغان آصفی).

جامه بریدن.

[مَ / مِ بُ دَ] (مص مرکب)جامه بر قد کسی بریدن. جامهء نو قطع کردن و به اندازهء قامت دوختن. (بهار عجم) (از ارمغان آصفی).

جامه بزرگ.

[مَ / مِ بُ زُ] (اِخ) دهی است جزء دهستان یکانات بخش مرکزی شهرستان مرند در دوهزارگزی باختر مرند و دوهزارگزی شوسهء مرند و خوی واقع شده است. جلگه و سردسیر است و 215 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه و محصولش پنبه و کرچک است. شغل اهالی زراعت و گله داری و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).

جامه بزرگی.

[مَ / مِ بُ زُ] (اِخ) تیره ای از ایل آغاجری کهگیلویه. (جغرافیای سیاسی کیهان ص88).

جامه بزرگی.

[مَ / مِ بُ زُ] (اِخ) طائفه ای از طوائف قشقائی. (جغرافیای سیاسی کیهان ص84). یکی از طوائف ایل قشقائی ایران و مرکب از 60 خانوار است که در بلوک اقرز سکونت دارند.

جامهء بغدادی.

[مَ / مِ یِ بَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامه ای که از بغداد آرند یا در آنجا بافند. || نوعی جامه که آجیدهء (بخیهء) آن بفاصلهء سه انگشت باشد. (آنندراج) (بهار عجم).

جامه به نیل فروبردن.

[مَ / مِ بِ فُ بُ دَ] (مص مرکب) لباس رنگ کردن. پیراهن را برای رنگ به نیل فروبردن. || کنایه از لباس ماتم پوشیدن. (بهار عجم) (از ارمغان آصفی) :
یا بکش بر چهره نیل عاشقی
یا فروبر جامهء تقوی به نیل.حافظ.

جامه پوشیدن.

[مَ / مِ دَ] (مص مرکب)لباس پوشیدن. جامه بر تن کردن :
پوشند برای زیب مردم جامه
ما بهر دریدن گریبان پوشیم.
جعفر فراهانی (از ارمغان آصفی).

جامهء پوشیده.

[مَ / مِ یِ دَ / دِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامهء ملبوس. (بهار عجم). لباس پوشیده شده. لباسی که در تن رفته باشد. جامهء مستعمل :
دوستان را جامهء تجرید می بخشد خدا
شاه می بخشد بخاصان جامهء پوشیده را.
صائب اصفهانی.

جامهء تقوی.

[مَ / مِ یِ تَقْ وا] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) لباس پارسایی. پیراهن پرهیزکاری. خصلت تقوی و پرهیزکاری :
یا بکش بر چهره نیل عاشقی
یا فرو بر جامهء تقوی به نیل.حافظ.

جامهء تلخ.

[مَ / مِ یِ تَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامهء نیلگون که در ماتم پوشند. (آنندراج) :
گر ندارد ماتم ایمان این دل مردگان
از چه دارد جامهء خود کعبهء اسلام تلخ.
صائب (از آنندراج).

جامه تن.

[مَ / مِ تَ] (اِ مرکب) جامهء تن. جامه ای که تن را پوشد :
نساج نسبتم که صناعات فکر من
اِلاّ ز تار و پود خرد جامه تن ندید.خاقانی.

جامهء حلکاری.

[مَ / مِ یِ حَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامه ای که از طلای محلول بر آن نقش کرده باشند. (آنندراج) (بهار عجم) :
ز کار غیر گره وا نمی تواند کرد
کسی که در گرو جامه های حلکاری است.
قبول (از آنندراج).

جامه خانه.

[مَ / مِ نَ / نِ] (اِ مرکب)خانه ای باشد که رُخوت پوشیدنی و غیرپوشیدنی و دوخته و نادوخته در آن نهند. (برهان). خانه ای که رخت پوشیدنی و غیرپوشیدنی از دوخته و نادوخته در آن نگاه دارند. (آنندراج). رخت خانه. جامه دان. (ناظم الاطباء) : علی دایه را بجامه خانه بردند و خلعت سپاه سالاری پوشیدند. (تاریخ بیهقی ص347). امیر فرمود تا احد ینالتکین را بجامه خانه بردند و خلعت پوشانیدند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص269). و اعیان شما را که بر شغلند خلعتهای با نام و سزا فرمود. مبارک باد بسم الله بجامه خانه میباید رفت تا بمبارکی پوشیده آید. (تاریخ بیهقی). اما چون سوگند در میان است از جامه خانهء خاص برگیرم. (کلیله و دمنه). پس مأمون آن روز [ عروسی ]جامه خانه ها عرض کردن خواست و از آن هزار قباء اطلس معدنی و ملکی و طمیم و نسیج و ممزج و مقراضی و اکسون هیچ نپسندید. (چهارمقاله از حاشیهء برهان چ معین).
سائل از جامه خانهء تو برد
اطلس و خز و توزی کژ و رش.سوزنی.
هست از جامه خانهء فلکیش
جامگی ز آفتاب و از مهتاب.سوزنی.
جز بدر جامه خانهء کرم او
کسوت صورت نمیدهند جنین را.
انوری (از آنندراج).
چنانک خوزستان در وظیفهء جامه خانه او را به اسم شحنگی خوارزم موسوم کردند. (جهانگشای جوینی).
مهندسان طبیعت ز جامه خانهء غیب
هزار سله برآرند مختلف الوان.سعدی.
پشمینه پوش خرقهء سالوس تا نسوخت
از جامه خانهء کرمت خلعتی نیافت.
کمال خجندی (از آنندراج).
اگر چو سرو سرسبز آرزو داری
ز جامه خانهء قسمت به یک قبا می ساز.
صائب (از آنندراج).

جامهء خواب.

[مَ / مِ یِ خوا / خا](ترکیب اضافی، اِ مرکب) جامه خواب. رختخواب. (آنندراج). بستر. رختخواب. (ناظم الاطباء). فراش. وثاب. مجموع لحاف و توشک و متکا و بالش و غیره :
جدا گر دمی یوسف ژرف یاب
ز پیش زلیخا به شب جامه خواب.
شمسی (یوسف و زلیخا).
و علی بن ابی طالب را فرمود [ پیغامبر علیه السلام ] که در جامه خواب وی خسبد. (مجمل التواریخ). و غلامانش در جامهء خواب او را بکشتند. (مجمل التواریخ).
خنک کسی که از این باده مست و بی خبرش
بغل گرفته ز مجلس بجامه خواب کشید.
کمال اسماعیل (از آنندراج).
کودکان ترسان از او در جامه خواب
مرد و زن زآواز او اندر عذاب.مولوی.
جامهء خواب مرا زو گستران
تا بخسپم که سر من شد گران.
مولوی (چ نیکلسن ج 3).
جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز
گفت امکان نی و باطن پر ز سوز.مولوی.
و جامهء خواب بتکلف فرستاده... (مزارات کرمان ص 55).
خشم و قهر و غضب جوشن و جبه ست و زره
شهوتت جامهء خوابست و لباست شب تار.
نظام قاری.
در جامه خواب بختم میگفت هاتفی دوش
کز دامن عطایش دست امید مگسل.
نظام قاری.
تا نگوید راز مخفی در درون جامه خواب
پنبه بنهادند بالش را بخواری در دهن.
نظام قاری.
چه عیش از مستی یک ساعت شب تیره روزان را
که آتش از غم فردا بود در جامهء خوابش.
بابا فغانی (از آنندراج).
یک نفس در جامه خواب عشرتم مأوا نشد
پیش ... عیش ... طالعم برپا نشد.
ملافوقی یزدی (از آنندراج).

جامه خوار.

[مَ / مِ خوا / خا] (نف مرکب، اِ مرکب) نوعی کرم که جامه را خورد. سُرعوف. (منتهی الارب). بید.

جامهء خورشید.

[مَ / مِ یِ خوَرْ / خُرْ](ترکیب اضافی، اِ مرکب) لباس شمس. جامهء آفتاب. کنایه از زمین است. (برهان) (شرفنامهء منیری) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || برگ درختان. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || ابر. (برهان) (ناظم الاطباء) :
ابر بباغ آمده بازی کنان
جامهء خورشید نمازی کنان.
نظامی (از آنندراج).
|| غبار و آنچه روی آفتاب را بپوشاند. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || مردمک دیده را هم گفته اند. (برهان) (آنندراج). || کنایه از ضوء آفتاب. (آنندراج). || و به اصطلاح سالکان عبارت از بدن آدمی باشد چه جسم لباس جان است و خورشید در عرف ایشان روح حیوانی است. (برهان) :
آسمان در هر لباسم دید چون شخص زمان
جامهء خورشید آمد راست بر بالای من.
ثنائی.
مؤلف آنندراج گوید: در این شعر جامهء خورشید محمول بر حقیقت است.

جامه دادن.

[مَ / مِ دَ] (مص مرکب)تشریف پوشاندن. خلعت بخشیدن. پیراهن دادن. لباس بکسی دادن. تشریف :
نیستم کعبه که در سالی دهی یک جامه ام
یا نیم گردون که روزی بس بود یک نان مرا.
کاتبی نیشابوری (از ارمغان آصفی).

جامه دار.

[مَ / مِ] (نف مرکب) مأمور نگاهداری جامه. معرب است. و مخفف آن جمدار است. (دزی ج 1 ص212). مردی که در حمام نگاهبان جامهء بحمام آمدگان است. آنکه جامه های مردم را در حمام نگاه دارد. مستحفظ جامه های استحمام کنندگان. آنکه حافظ جامه های مردمی است که بحمام رفته اند. نگاهدارندهء جامه های بگرمابه شدگان در حمام. جامه دار حمام. خادم که نگاهبانی جامه های مشتریان در حمام کند. ثیابی. ثواب. پیشخدمت :
همان گوی سیمین و زرین هزار
بر آتش همی تافتی جامه دار.
-امثال: یک حمام خراب چند جامه دار می خواهد؟ || منصبی دولتی بوده است. کسی که جامه خانهء پادشاهی را بعهده داشته است. آنکه انبار البسهء شاهی بدو تحویل می شده است : پس بمشاورت التونتاش و سپاه سالار غازی یارق تغمش جامه دار نامزد شد. (تاریخ بیهقی).
سرایدار شد و جامه دار و مشرف خرج
وکیل خرج شد و کدخدا و خوانسالار.
مختاری.
هر که شد مرشاه را او جامه دار
هست خسران بهر شاهش اتجار.مولوی.
بفرمود تا جامه داران بناز
قزاگند مهمان گشادند باز.
میرخسرو (از آنندراج).
|| بگروهی از ممالیک محافظ سلطان مصر اطلاق میشده و در هندوستان و بلوچستان و مسقط منصب نظامی مهمی است. (دائرة المعارف اسلام از حاشیهء برهان چ معین).

جامه داری.

[مَ / مِ] (حامص مرکب) کار جامه دار. شغل کسی که جامه نگاه دارد. عمل آنکه در حمام جامه ها را نگاهبانی میکند. رجوع به جامه دار شود. || (اِ مرکب) پولی که مشتری بجامه دار دهد. انعامی که به نگاهبان جامه ها در حمام دهند. رجوع به جامه دار شود.

جامه دان.

[مَ / مِ] (اِ مرکب) صندوق و خانه ای که رخوت پوشیدنی و غیرپوشیدنی در آن بگذارند. (برهان). اکثر اطلاق آن بر صندوق و امثال آن کنند که از چرم دوزند برای نگه داشتن جامه و گاهی بمعنی جامه خانه نیز آمده. (آنندراج). جامدان. (ناظم الاطباء). وعاء. صوان الثوب. (منتهی الارب). صیان الثوب. (منتهی الارب). وجاء. (منتهی الارب)... حقیبه. (دهار). شریط. عیبه. میدع. میداعة. میدعه. عکیم. (منتهی الارب). مبناة؛ وعاءالثیاب. (المعرب جوالیقی ص47). چمدان :
گر برنهم بهم قصب و اطلس ترا
تنگ آید از فراخی آن جامه دان شکر.
کمال اسماعیل (از آنندراج).
جامه دانی دارد آن سیمین زنخ
کاندرو گم میشود کالای من.سعدی.
چراغ اطلس گلگون به جامه دان شمعی است
که آفتاب به پروانه داشتن مستور.نظام قاری.
رجوع به جامدان شود. || مفرش. (ربنجنی). مفروش. (دهار).

جامه دران.

[مَ / مِ دَ] (نف مرکب، ق مرکب) چاک زنان در جامه. (ناظم الاطباء). درحال جامه دریدن :
صبح شد از وداع شب با دم سرد و خون دل
جامه دران گرفت کوه اینت وفای صبحدم.
خاقانی.
خلق چندان جمع شد بر گور او
موکنان جامه دران در شور او.مولوی.
اینان که بدیدار تو در رقص نیایند
چون میروی اندر طلبت جامه درانند.
سعدی.
نه گل از دست غمت رست نه بلبل در باغ
همه را نعره زنان جامه دران میداری.حافظ.

جامه دران.

[مَ / مِ دَ] (اِخ) نام نوائی است از جملهء مصنفات نکیسا و این نوا را چنان نواخت که همهء حضار از شور و شوق جامه های خود را بر تن دریدند بنابراین آنرا ره جامه دران نامیدند. (آنندراج) (انجمن آرا). نوائی از موسیقی. راه جامه دران :
مطرب بنوائی ره ما بیخبران زن
ما جامه درانیم ره جامه دران زن.
شیخ عبدالسلام پیامی (از آنندراج).

جامه در بر کردن.

[مَ / مِ دَ بَ کَ دَ](مص مرکب) جامه بر تن کردن. جامه پوشیدن. (بهار عجم) (از ارمغان آصفی).

جامه در خون کشیدن.

[مَ / مِ دَ کَ / کِ دَ] (مص مرکب) کُشتن. (بهار عجم) (از ارمغان آصفی). بقتل رساندن :
نازک اندامی که ما را جامه در خون میکشد
بر گرفتاران خدنگ از قد موزون میکشد.
تأثیر اصفهانی (از آنندراج).

جامه درکشیدن.

[مَ / مِ دَ کَ / کِ دَ](مص مرکب) لباس از تن کسی بیرون آوردن. جامه درآوردن : روزی جامه از مخنثی درکشیدم گفت خواجه حال ما هنوز پیدا نیامده است تو جامه از من درمکش که کارها در ثانی الحال خدا داند که چه شود. (تذکرة الاولیاء).

جامه در نیل زدن.

[مَ / مِ دَ زَ دَ] (مص مرکب) کنایه از تعزیت و ماتم داشتن. (برهان) (آنندراج) :
چو هندی زنم بر سر زند پیل
زند پیلبان جامه در خم نیل.
نظامی (از آنندراج).
رجوع به جامه در نیل کشیدن شود.

جامه در نیل عصیان زدن.

[مَ / مِ دَ لِ عِصْ زَ دَ] (مص مرکب) گناه کردن. مرتکب گناه شدن. عصیان :
در صفا چون صبح می آید برون
جامه ای گر در نیل عصیان می زنم.
ثنای مشهدی (از ارمغان آصفی).

جامه در نیل کشیدن.

[مَ / مِ دَ کَ / کِ دَ] (مص مرکب) لباس ماتم پوشیدن. (بهار عجم از ارمغان آصفی) :
می شود مهتاب در گور سیاه او کفن
هر که در نیل محبت جامهء عمری کشید.
قائم مشهدی (از ارمغان آصفی).
رجوع به جامه در نیل زدن شود.

جامه دریدن.

[مَ / مِ دَ دَ] (مص مرکب)پیراهن پاره کردن. لباس پاره کردن :
چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش
ببستان جامهء زربفت بدریدند خوبانش.
ناصرخسرو.
خدا کشتی آنجا که خواهد برد
اگر ناخدا جامه بر تن درد.
سعدی (از ارمغان آصفی).
او رفت و جانم میرود تن جامه بر خود میدرد
سلطان چو خوابش میبرد از پاسبانانش چه غم.
سعدی.
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
تا یاد تو افتادم از یاد برفت آنها.
سعدی.
مجنون ترا جامه دریدن نگذارند
یک نالهء دلخواه کشیدن نگذارند.
شفائی اصفهانی (از ارمغان آصفی).

جامه دوختن.

[مَ / مِ تَ] (مص مرکب)پیراهن دوختن. لباس دوختن. تخییط :
از رشتهء جان جامهء جانان نتوان دوخت
کز دل گره سخت برین تار فتادست.
شهید قمی (از ارمغان آصفی).
عاجز ز ثناش فکر و خامه
بر قد فلک که دوخت جامه.
فصیحی هروی (از ارمغان آصفی).

جامه دوز.

[مَ / مِ] (نف مرکب) درزی. خیاط. پیراهن دوزنده. لباس دوزنده. درزی گر.

جامه دوزی.

[مَ / مِ] (حامص مرکب)درزی گری. خیاطت. خیاطی. شغل جامه دوز. عمل آنکه جامه دوزد.

جامهر.

[مُ] (اِ مرکب) آنچه مهر در آن نهند و آن کیسهء کوچک مانندی است که از ترمه یا دیگر پارچه دوزند. || قاب مهر.

جامهء راه.

[مَ / مِ یِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) جامه ای که در اثنای سفر میپوشند و رنگ آن چرک تاب است. (آنندراج از معارج النبوة). || جامه ای که پادشاهان در هنگام سواری در ملک مخالف پوشند. (آنان) لباس شاهانه را تغییر داده جامهء خشن و درشت می پوشند تا کسی نشناسد. (آنندراج) :
نبود آگه که شاهان جامهء راه
دگرگونه کنند از بیم بدخواه.
نظامی (از آنندراج).

جامهر گذاشتن.

[مُ گُ تَ] (مص مرکب)مهر یا سبحه یا چیزی دیگر را در محلی بعلامت مشغول بودن گذاشتن، چنانکه مأمومین مهر یا سبحه در مسجد گذارند بنشان این که این محل از صف جماعت اشغال شده است.

جامه زیب.

[مَ / مِ] (ص مرکب) کسی که لباس در تنش زیبنده باشد. (ناظم الاطباء) :
حلهء فردوس اگر پوشد نباشد جامه زیب
غیر داغ او لباس کعبهء دلها نشد.
کلیم (از آنندراج).

جامه ساز.

[مَ / مِ] (نف مرکب) خیاط. (ناظم الاطباء). درزگر :
هراسد دل جامه ساز حرم
خورد گر بدامان پاکش قسم.
ملاطغرا (از آنندراج).

جامهء سحر.

[مَ / مِ یِ سَ حَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از آفتاب. || کنایه از باد صبا. (برهان) (آنندراج). و رجوع به جام سحر شود.

جامهء سرخ پوشیدن.

[مَ / مِ یِ سُ دَ](مص مرکب) در غضب آمدن. در عهد قدیم ملوک هنگام قهر و غضب جامهء سرخ می پوشیدند. (بهار عجم) :
پرید رنگ من از رو چو گشت جانان سرخ
حذر کنید چو پوشید جامه سلطان سرخ.
واعظ قزوینی (از ارمغان آصفی).

جامهء سفر.

[مَ / مِ یِ سَ فَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) لباسی که در سفر پوشند. جامهء راه : جامهء سفر نیز پوشیده پیش آمدند. (تاریخ بیهقی).

جامهء سوسنی.

[مَ / مِ یِ سو سَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامهء نیلگون که در ماتم پوشند. (آنندراج). رخت کبودی که در ماتم پوشند. (ناظم الاطباء).

جامهء شب.

[مَ / مِ یِ شَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) بستر. رختخواب. فراش :
چون سرم از مستی وز خواب گران گشت
درکشم او را بجامهء شب یکبار.فرخی.

جامهء شرم.

[مَ / مِ یِ شَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) عفت. پاکدامنی. حیا :
ز سر تاج فرهنگ بفکنده ای
ز تن جامهء شرم برکنده ای.فردوسی.

جامهء شرم برکندن.

[مَ / مِ یِ شَ بَ کَ دَ] (مص مرکب) شرم ناکردن. آزرم را بیکسو نهادن. بی شرمی :
ز سر تاج فرهنگ بفکنده ای
ز تن جامهء شرم برکنده ای.
فردوسی (از ارمغان آصفی).

جامهء شستی.

[مَ / مِ یِ شَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامه ای که آجیدهء آن بفاصلهء شست یعنی سرانگشت باشد. (آنندراج) :
جامهء شستی خود دام تماشائی کن
در لباس قلمی مشق خودآرائی کن.
عریان (از آنندراج).

جامهء شکاری.

[مَ / مِ یِ شِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) لباس سبزی که برای فریب نخجیر پوشند تا نخجیر آنرا سبزه گمان برده رم نخورد. (آنندراج) :
چمن سبز از نم ابر بهاری است
ز فیضش جامهء صحرا شکاری است.
دانش (از آنندراج).

جامه شو.

[مَ / مِ] (نف مرکب)جامه شوینده. رخت شوی. لباس شوی. جامه شوی. قصار. گازر.

جامه شوئی.

[مَ / مِ] (حامص مرکب)عمل آنکه جامه شوید. شغل گازر :
جامه شوئی نکرده مادر من
نه پدر تیم را نگهبانی.سوزنی.

جامه شور.

[مَ / مِ] (نف مرکب) رخت شور. لباس شوینده. رجوع به جامه شو شود.

جامه شوران.

[مَ / مِ] (اِخ) ده کوچکی است از بخش رامیان شهرستان گرگان واقع در 15 هزارگزی باختری رامیان و 50 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).

جامه شوران.

[مَ / مِ] (اِخ) دهی است از دهستان دروفرامان بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان واقع در 32 هزارگزی جنوب خاوری کرمانشاه کنار رودخانهء قره سو این دهکده در دشت قرار دارد و هوای آن معتدل و سکنهء آن 340 تن است. آب آن از رودخانهء سرجامه، شوران، محصول آن غلات، حبوبات، لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری و گلیم و پلاس بافی است. راه دهکده مالرو است. در دو محل نزدیک بهم واقع به جامه شوران بالا و پائین مشهور است. جامه شوران بالا روی تپه ای واقع شده است و سکنهء ده پائین 145 تن است. رودخانه های گاماسیاب و قره سو در خاور اراضی این ده بهم میرسند. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

جامه شوران.

[مَ / مِ] (اِخ) دهی است از دهستان ماهیدشت بخش مرکزی شهرستان کرمانشاه. واقع در 4 هزارگزی خاور ماهیدشت و 2 هزارگزی جنوب شوسهء کرمانشاه. این دهکده در دشت واقع و هوای آن سردسیر است و 600 تن سکنه دارد. آب آن از قنات و محصول آن غلات، حبوبات، مختصر میوه جات، لبنیات و شغل اهالی زراعت، گله داری و راه آن مالرو است و از راه شوسه اتومبیل میتوان برد. در دو محل نزدیک بهم واقع به علیا سفلی مشهور و سکنهء ده سفلی 380 تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

جامه شوران.

[مَ / مِ] (اِخ) دهی است از دهستان اسفندآباد بخش قروهء شهرستان سنندج واقع در 18 هزارگزی جنوب باختری قروه و 1 هزارگزی باباعلی. محلی است کوهستانی و سردسیر سکنهء آن 120 تن است آب آن از چشمه تأمین میشود و محصول آن غلات و لبنیات است. شغل اهالی زراعت و گله داری است راه آنجا مالرو، صنایع دستی زنان قالیچه و جاجیم و گلیم بافی است. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5). مؤلف مرآت البلدان آرد: یکی از قرای معتبر اسفندآباد لک است معتبر و آباد تقریباً دویست خانوار دارد بواسطه تمالک ولات سابق کردستان که از بنی اردلان بودند از اغلب منال و عوارض دیوانی معاف بوده بالفعل نیز عوارض آن کمتر است قریهء مزبور از آب چشمه ای که معروف به چشمه سفید است مشروب میشود جامه شوران از طرف شمالی با کروس و از سمت شرق با همدان و از جانب غرب و جنوب با کردستان هم خاک است. (مرآت البلدان ج 4 ص127).

جامه شوی.

[مَ / مِ] (نف مرکب) گازر. (آنندراج). رخت شوی. قصار. (ناظم الاطباء). غَسّال. (منتهی الارب). لباس شوینده. جامه شوینده. آنکه جامه های شوخگن شوید. آنکه بمزد جامهء کسان شوید.

جامه شوی خانه.

[مَ / مِ نَ / نِ] (اِ مرکب)رخت شوی خانه. جائی که در آن لباس شویند. مکانی که جامه های چرک در آن شسته شود.

جامهء شهرت ساختن.

[مَ / مِ یِ شُ رَ تَ] (مص مرکب) جامه یا لباس وسیلهء کاری قرار دادن. از لباس یا جامه برای فریب مردم یا شهرت استفاده کردن :
گر کسی را هست پشمی در کلاه معرفت
جامهء شهرت نسازد خرقهء پشمینه را.
سلیم طهرانی (از ارمغان آصفی).

جامهء شیر.

[مَ / مِ یِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) جامه ای که مانند پوست شیر باشد. جامه ای که گلهائی مانند خالهای پوست شیر در آن باشد. همانند جامهء ببر :
دیر باز است مرا عشق تو اندر دل و سر
جامها خورده ام از شوق تو در جامهء شیر.
میرحسن دهلوی (از آنندراج).

جامهء صدبرگ.

[مَ / مِ یِ صَ بَ](ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از پردهء سبزی که برگ گلها در آن میباشند. (بهار عجم) :
باد حریف گل و گستاخ ازو
جامهء صدبرگ بصد شاخ ازو.
میرخسرو (از بهار عجم).

جامهء صورت.

[مَ / مِ یِ رَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) جامه ای که تصویرات در آن بافته یا نقش کرده باشند. (آنندراج). جامه ای که صورت حیوانات یا اشیاء در آن نقش کرده باشند :
ز لباس تن برون آ بگه نیاز کردن
که بجامه های صورت نتوان نماز کردن.
صائب (از آنندراج).

جامهء عسلی.

[مَ / مِ یِ عَ سَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامه ای است مخصوص گبران :
تو آن مبین که چو زنبور جامه ام عسلی است
که من ز بدو ازل باز بسته زنارم.
سلمان ساوجی (از بهار عجم) (آنندراج).
و در برهان ذیل کلمهء عسلی آرد: عسلی پارچهء زردی باشد که یهودان بجهت امتیاز بر دوش جامهء خود بدوزند و بعضی جامه ای را گویند که مخصوص گبران است و رنگی را نیز گویند که بیشتر فقیران هند و گبران بدان رنگ جامه پوشند. (برهان) : پس بفرمود [ متوکل عباسی ] تا اهل ذمت را غیار برنهند و عسلی دارند جهود و ترسا. (مجمل التواریخ والقصص ص 361 از حاشیهء برهان چ معین).رجوع به عسلی شود.

جامهء عید.

[مَ / مِ یِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) جامه ای که در روز عید پوشند. (بهار عجم) (آنندراج). جامهء نوروز :
بهار آمده یارب چه رهن باده کنم
منم که جامهء عیدم قبای عریانیست.
کلیم (از آنندراج).
پیراهن برگ بر درختان
چون جامهء عید نیکبختان.
سعدی(1) (از آنندراج).
رجوع به جامهء نوروز شود. || (اِ مرکب) کنایه از جامه و قبای سرخ باشد. (برهان). || گلها و شکوفه های بهار را نیز گویند. (برهان). در آنندراج جامهء عیدی به دو معنی اخیر ذکر شده. رجوع به جامهء عیدی شود.
(1) - این بیت بدین صورت در گلستان چ فروغی موجود است ولی در گلستان چ قریب دیده نشد.

جامهء عیدی.

[مَ / مِ یِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از گلها و شکوفه های بهاری. || در اصطلاحات جامهء سرخ :
جامهء عیدی خصمت چو مصیبت زدگان
شبه گون تارتر از زلف شب هجران باد.
طالب آملی (از بهار عجم) (از آنندراج).

جامهء غوک.

[مَ / مِ یِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) چیزی باشد سبز شبیه به ابریشم که در روی آب بهم میرسد. (برهان). گیاهی است سبز که در آب روید و آنرا چغزواره و سرند نیز نامند. (شرفنامهء منیری). سبزیی باشد شبیه به ابریشم که بر روی آب و جوی و حوض بهمرسد و آنرا بعربی طحلب و بهندی گائی خوانند. (آنندراج). سبزیی است چون پشم، روی آبهای کهنه پیدا شود. ثور. ثورالماء. جل وزق. چِغِزپازه. چغزلاوه. خزه. عِرمِض. غَلفَق. گاواب. غوک جامه. بزغسمه: اسپیروژیر(1) :
چشم چون جامهء غوک آب گرفته همه سال
لفج چون موزهء خواجه حسن عیسی کژ.
منجیک.
حریر عنکبوت و جامهء غوک
نزیبد جز به اندام خبز دوک.
خسرو دهلوی.
کنون مرده به اژدهائی چو من
که از جامهء غوک سازد کفن.
امیرخسرو (از آنندراج).
بحر که باشد ز گهر جوش او
جامهء غوکست زبرپوش او.
امیرخسرو (از آنندراج).
|| جوی آب. || شَمَر. غدیر. (برهان).
(1) - Spirogyre.

جامهء فاخته.

[مَ / مِ یِ تَ / تِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از لباس ماتم. (از بهار عجم) (آنندراج) :
جامهء فاختهء کبک بدوش اندازد
گر ببیند روش سرو خرامان ترا.
صائب (از بهار عجم).

جامهء فانوس.

[مَ / مِ یِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) پوشش فانوس. پارچهء موم اندود که دور فانوس می کشیدند تا باد آنرا خاموش نکند :
گاه در جامهء فانوس هم آتش گیرد
عجبی نیست اگر شیشه ز صهبا سوزد.
کلیم (از بهار عجم) (از آنندراج).

جامهء فتح.

[مَ / مِ یِ فَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) جامه ای که در روز جنگ زیر زره پوشند و آیات مثل «انا فتحنا» و غیر آن بر آن نوشته یا بافته باشند، از اهل زبان بتحقیق پیوسته. (بهار عجم) (آنندراج) :
اگر بارد به فرقم تیر آتش سر نمی پیچم
که بر تن جامهء فتحی ز نقش بوریا دارم.
صائب (از آنندراج).
از سر بی حاصلان دست حوادث کوته است
جامهء فتح است سرو باغ را آزادگی.
صائب (از بهار عجم) (از آنندراج).
جامهء فتح است بر تن کسوت داغ دلم
واژگون بختم شگون دارد سیه پوشی مرا.
طالب آملی (از بهار عجم) (از آنندراج).

جامهء فرموده.

[مَ / مِ یِ فَ دَ / دِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامه ای را که بفرمایش بر خود قطع نمایند، چه در ولایات اکثر جامه های دوخته در بازار بفروخت میرود. (بهار عجم) :
صحرای پهن وادی پیمودهء من است
تشریف فرد(1) جامهء فرمودهء من است.
شوکت بخاری (از ارمغان آصفی).
(1) - ابر. (ارمغان آصفی).

جامه فروش.

[مَ / مِ فُ] (نف مرکب)فروشندهء لباس و رخت. (ناظم الاطباء). کسی که لباس و پیراهن میفروشد. پیراهن فروش. لباس فروش. ثواب :
دارد هوس جامه فروشی دل زارم
در جامه نمی گنجم از این جامه که دارم.
سیفی (از بهار عجم).

جامه فوطه کردن.

[مَ / مِ طَ / طِ کَ دَ](مص مرکب) کنایه از چاک کردن جامه باشد. (برهان) (آنندراج).

جامه قبا.

[مَ / مِ قَ] (ص مرکب)جامه چاک :
همچو حافظ بخرابات روم جامه قبا
بو که در برکشد آن دلبر نوخاسته ام.حافظ.
رجوع به مادهء ذیل شود.

جامه قبا کردن.

[مَ / مِ قَ کَ دَ] (مص مرکب) کنایه از چاک کردن جامه باشد. (آنندراج) :
خلیفه جامهء سوکش قبا کند چو غلامان
که جان خواجه که سلطان دیر بود برآمد.
خاقانی.

جامهء قطران.

[مَ / مِ یِ قَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) جامهء سیاهی را گویند که در عاشورا و تعزیتها پوشند. (برهان) (بهار عجم) (آنندراج). جامهء سیاه. (شرفنامهء منیری).

جامهء قلمی.

[مَ / مِ یِ قَ لَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامه ای که آجیدهء آن بفاصلهء قلم بود و این از اهل زبان بتحقیق پیوسته. (بهار عجم) :
بس که زدم تکیه به روی حصیر
شد قلمی جامهء عریانیم.
مخلص کاشی (از بهار عجم).

جامه کاران.

[مَ / مِ] (اِخ) از دهات ورامین است. (مرآت البلدان ج 4 ص127).

جامه کاغذی کردن.

[مَ / مِ غَ کَ دَ](مص مرکب) کنایه از فریاد کردن و داد خواستن. (بهار عجم) :
من جامه کاغذی کنم از رشک کاغذی
کان را تو گه گهی هدف تیر می کنی.
میرخسرو (از بهار عجم).

جامهء کاغذین.

[مَ / مِ یِ غَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامه ای که از کاغذ سازند. مرحوم دهخدا در امثال و حکم آورده اند: چنانکه از اشعار ذیل برمی آید گویا پوشیدن جامهء کاغذین و نوشتن موضوع دادخواهی بر آن به نشانهء استغاثه و تظلم پیشتر در ایران رسمی بوده، چنانکه خره و گل بسر اندودن و یا کاه بسر ریختن و یا جامه (و بقول ناصرخسرو) پوستین(1) به لای مالیدن، تا زمان ما معمول است :
بعد از این چون قلم بسر کوشم
جامهء کاغذین فروپوشم
علم جامه جمله قصهء داد
وندر او کرده غصهء خود یاد.
اوحدی (از امثال و حکم دهخدا).
و گویا برای این مقصود گاهی نیز پلاسی مخصوص ببر میکرده اند :
بس که با من کج پلاسی کرد چرخ بدپلاس
دوش بختم را پلاس دادخواهی شد لباس.
شانی تکلو (از امثال و حکم دهخدا).
و گاهی نیز در امرِ دم، پیراهن قتیل را بر چوب می آویخته اند:
گل پیرهن دریدهء خون آلود
از دست رخ تو بر سر چوب کند.
و زمانی نیز برای مطلق دادخواهی خون بر پیشانی میمالیده اند:
نماند از گریهء بسیار در دل آنقدر خونم
که گر خواهم برسم دادخواهان بر جبین مالم.
تجلی لاهیجی (از امثال و حکم دهخدا).
از آن کسی (؟) که برآید خط تو گرد عذار
بسا کسا که چو خط جامه کاغذین کردند.
میرخسرو (از بهار عجم).
رجوع به کاغذین جامه شود.
(1) - دادخواهی چون بخواهند از تو داد
پس به لای اندر بمالی پوستین.
ناصرخسرو.

جامهء کبود.

[مَ / مِ یِ کَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامهء نیلی. جامهء مخصوص صوفیان (؟) :
نه جامهء کبود نه موی دراز
نه اندر سجاده نه اندر وطاست.ناصرخسرو.

جامه کردن.

[مَ / مِ کَ دَ] (مص مرکب)جامه در بر کردن. (بهار عجم) (از ارمغان آصفی). رجوع به جامه در بر کردن شود.

جامه کن.

[مَ / مِ کَ] (اِ مرکب) آنجای از حمام که در آن لباس میکنند و میپوشند. (ناظم الاطباء). جامه خانهء حمام. (آنندراج). سربینه. رخت کن در حمام. سربنهء حمام. || (نف مرکب) جامه بیرون کننده. جامه کننده. مجازاً، غارت گر. دزد :
نه بیگانه گر هست فرزند و زن
چو هم جامه گردد شود جامه کن.نظامی.
چیست نام این وزیر جامه کن
قوم گفتندش که نامش هم حسن.مولوی.

جامه کندن.

[مَ / مِ کَ دَ] (مص مرکب)جامه از تن جدا کردن. (بهار عجم) (از ارمغان آصفی). پیراهن از تن برون کردن. لباس را بیرون آوردن :
جامهء واژون طالع میکنم از تن کلیم
بخت را از همت والا دگرگون میکنم.
کلیم همدانی (از ارمغان آصفی) (از آنندراج).

جامه کوب.

[مَ / مِ] (اِ مرکب) چوبی است که گازران هنگام شستن، جامه یا لباس را بدان کوبند. جومه کو (در لهجهء محلی گناباد خراسان). کوتنک. کوتنگ گازر. (برهان). کدنگ. کدنگه. کدین. کدینه. (حاشیهء برهان چ معین). بعربی مِدَقَّه. (برهان). وَبیل. (منتهی الارب). مِبزَر. مِرحاض. || (نف مرکب) کسی که جامه را هنگام شستن بکوبد. جامه شوی. جامه شور. قصار.

جامه گاه.

[مَ / مِ] (اِ مرکب) توشه خانه. جارختی. مکانی که جامه و رخت در آن نهند.

جامه گذاشتن.

[مَ / مِ گُ تَ] (مص مرکب) کنایه از مردن. (بهار عجم) (از ارمغان آصفی) :
زندگانی من از روی پریشانیهاست
جامه بگذاشتنم از ره عریانیهاست.
اشرف مازندرانی (از ارمغان آصفی).
کنند دفن از آن رو شهید را با رخت
که هر که کشتهء او گشت جامه نگذارد.
اشرف (از بهار عجم) (از آنندراج).
بسال... جامه گذاشت. (صبح گلشن ص9243). این عبارت مکرر در کتاب فوق آمده است. مردن اولیا و سلاطین. (غیاث اللغات).

جامه گردانیدن.

[مَ / مِ گَ دَ] (مص مرکب) لباس را تغییر دادن. تعویض لباس. تغییر لباس : برخاست و برنشست و سوی باغ رفت و جامه بگردانید و سوار بازآمد. (تاریخ بیهقی ص551). و برای امیر و مأمور و ... تشریف تغییر لباس کرامت فرمود تا هیچ طائفه از خدم و حواشی و حشم نماند که او نه جامه گردانید. (تاریخ طبرستان).

جامهء گل.

[مَ / مِ یِ گُ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از پردهء سبزی که برگ گلها در آن میباشد. (بهار عجم) (آنندراج) :
جامهء گل پاره شده بر تنش
غنچه گره بر زده در دامنش.
میرخسرو (از بهار عجم) (از آنندراج).

جامهء گلگون.

[مَ / مِ یِ گُ گو] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از محبوب. (بهار عجم) (آنندراج) :
جامهء گلگون من امشب بس که عالم سوز بود
گر بشمع کشته میزد آستین درمیگرفت.
میرزاملک مشرقی (از بهار عجم) (از آنندراج).

جام هلالی.

[مِ هِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) پیاله ای که شکل هلال داشته باشد. (آنندراج) :
ز دل بجام(1) هلالی هزار ریشهء غم
که صیقل آینه را میکند ز جوهر صاف.
صائب (از آنندراج).
(1) - زدود جام.

جامهء مرگ.

[مَ / مِ یِ مَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کفن. (بهار عجم) (آنندراج) :
تا یکی گردید شمشیر و سنانت دست را
خصم را بر تن زره شد جامهء مرگ از خطر.
تأثیر (از بهار عجم) (از آنندراج).

جامهء مصحف پوشیدن.

[مَ / مِ یِ مُ حَ دَ] (مص مرکب) خود را بنظر مردم بتکلف صالح نمودن چه هر که از ذمائم برآمده و در محاسن اخلاق قدم میگذارد گویند اگر جامهء مصحف بپوشد باورم نیست. و بعضی بمعنی قسم مصحف خوردن نوشته اند و این خطا است بلکه بدین معنی مصحف خوردن است. (بهار عجم) (آنندراج) :
دور خط هم کس وفا باور از آن دلبر نکرد
جامه از مصحف رخش پوشید و کس باور نکرد.
محسن تأثیر (از بهار عجم) (آنندراج).
نه جیب عشق چنان چاک کرده ام که بترکش
قبای مصحف اگر پوشم اعتبار کند کس.
شانی تکلو (از بهار عجم) (آنندراج).

جامهء مومین.

[مَ / مِ یِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامه ای است که بموم گداخته چرب نمایند و به مومجامه شهرت دارد. (بهار عجم) (آنندراج) :
با تریهای حسودان چرب نرمی میکنم
جامهء مومین بود آسیب باران را علاج.
اشرف (از بهار عجم) (از آنندراج).

جامهء موی.

[مَ / مِ یِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) جامهء موئینه. جامه ای که با موی یا پشم یا کرک سازند، چون جامه ای که از خز و سنجاب و قاقم و وبر و پوست روباه کبود و غیر آن سازند : دیوچه را که جامه موی را تباه کند بگیرند و نوشادر... و بسرکه بسایند و طلی کنند. (ذخیرهء خوارزمشاهی).

جامهء نادوخته.

[مَ / مِ یِ تَ / تِ](ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از کفن :
جامهء نادوخته پوشیده هم روز نخست
هر کسی کو را گرفت از هیبت تیغ تو تب.
فرخی.

جامهء ناشوی.

[مَ / مِ یِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کرباس ناشسته که در هند کوره خوانند. (بهار عجم) (آنندراج). آلوده. || جامهء چرکین. جامهء کثیف. جامهء ناشسته :
ابر رحمت همه را جامهء اعمال بشست
جامهء معصیت ماست که ناشوی بماند.
شاپور (از بهار عجم) (آنندراج).

جامهء نخجوانی.

[مَ / مِ یِ نَ جَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) سقرلات و لندره و مانند آنرا گویند. (برهان) (بهار عجم) (آنندراج).

جامهء نشست.

[مَ / مِ یِ نِ شَ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) فرش. بساط چون قالی و غیره :
همه گرد کن خواسته هرچه هست
پرستنده و جامه های نشست.فردوسی.

جامه نمازی کردن.

[مَ / مِ نَ کَ دَ](مص مرکب) کنایه از شستن و پاک کردن. (آنندراج) :
ما جامه نمازی به سر خم کردیم
از خاک خرابات تیمم کردیم.
غزالی (از آنندراج).

جامهء نوروز.

[مَ / مِ یِ نَ / نُو] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) جامه ای که در نوروز پوشند. (آنندراج). جامهء عید :
هرچه زر و جامهء نوروز بود
توسن تندش ادب آموز بود.
میرخسرو (از آنندراج).

جامه نهادن.

[مَ / مِ نِ / نَ دَ] (مص مرکب)لباس یا فرش را جائی گذاشتن یا گستردن. || کنایه از مردن. (بهار عجم) (از ارمغان آصفی) :
در جامهء شادی شب هنگامه نگنجی
ما جامه نهادیم و تو در جامه نگنجی.
نسبتی تهانیسری (از ارمغان آصفی).

جامه وار.

[مَ / مِ] (اِ مرکب) جاموار. شال و پارچهء گل دار. پارچهء پنبه ای الوان. (ناظم الاطباء). || به اندازهء یک جامه. بقدر جامه.

جامهء یوسف.

[مَ / مِ یِ سُ] (اِخ) پیراهن یوسف. (بهار عجم) (آنندراج) :
عشق را عاشق کند رسوا ولی در اتحاد (کذا)
بر زلیخا زور آفت جامهء یوسف درید.
ملاقاسم مشهدی (از بهار عجم) (آنندراج).
کنایه اش که بود سرنوشت عالم کون
چو بوی جامهء یوسف برد ز دیده غبار.
محمد عرفی (از بهار عجم).

جامی.

(ص نسبی) منسوب است به جام که قصبه ای است در نواحی نیشابور. (انساب سمعانی).

جامی.

(اِخ) احمدبن ابی الحسن محمد بن جریربن عبدالله بن لیث بن جریر شیخ الاسلام... رجوع به احمدبن ابی الحسن بن محمد بن جریر شود.

جامی.

(اِخ) ملاعبدالله ملقب به هاتفی. رجوع به هاتفی شود.

جامی.

(اِخ) نورالدین عبدالرحمن بن احمدبن محمد دشتی. از اساتید مسلم نظم و نثر فارسی در قرن نهم هجری است. رضی الدین عبدالغفور که از خواص شاگردان اوست در شرح احوال وی آرد: «ولادت حضرت ایشان در خرجرد جام بوده است. وقت العشاء ثالث و العشرین من شهر شعبان سنهء سبع عشر و ثمان مأة (شب بیست و سوم ماه شعبان سال 817 ه .ق .) لقب اصلی ایشان عمادالدین و لقب مشهور نورالدین است و اسم ایشان عبدالرحمن و در بیان تخلص خود فرموده اند:
مولدم جام و رشحهء قلمم
جرعهء جام شیخ الاسلامی است
لاجرم در جریدهء اشعار
بدو معنی تخلصم جامی است.
وی سبب مولد خود جام و نیز بجهت ارادتی که بشیخ الاسلام احمد جامی (متوفی در 536 ه .ق .) داشته به جامی تخلص کرده است. او در قصیده ای که مختصری از احوال خود را بنظم آورده گوید:
بسال هشتصد و هفده ز هجرت نبوی
که زد ز مکه به یثرب سرادقات جلال
ز اوج قلهء پروازگاه عز و قدم
بدین حضیض هوان سست کرده ام پر و بال.
پدر وی احمدبن محمد دشتی از مردم دشت اصفهان بوده و جد او محمد دختر امام محمد شینانی را در عقد خود داشته و احمد پدر ایشان از او متولد شده است و از آنجا به خرجرد جام رفته اند و جامی در آنجا بدنیا آمده و به اعتبار موطن اصلی خود ابتدا تخلص به دشتی میکرده و بعدها بجهاتی که ذکر شد به جامی تخلص کرد. مؤلف «رشحات» در باب تحصیلات وی گوید: «چون ایشان در صغر سن همراه والد شریف خود بهرات آمده اند در مدرسهء نظامیه اقامت کرده اند و بدرس جنید اصولی که در عربیت ماهر بوده درآمده اند. و مطول را در محضر ایشان تلمذ کردند و پس از آن بدرس مولانا خواجه علی سمرقندی که از بزرگان تلامذهء میرسیدشریف جرجانی بوده درآمده و سپس بدرس مولانا شهاب الدین محمد جاجرمی که در سلسلهء تلمذ به سعدالدین تفتازانی میرسد درآمده و علوم ادب عربی را در محضر اساتید مذکور فراگرفت و پس از آنکه بسمرقند آمد بدرس قاضی زاده که از محققان عصر بود درآمد و بهیأت و نجوم اشتغال پیدا کرد و بمرتبه ای از فضل رسید که شهرت وی همه جا را فراگرفت و در فنون ادبی و علوم عقلی و نقلی و معارف یقینی ماهر گردید». و خود وی در قصیدهء سابق الذکر گوید:
درآمدم پس از آن در مقام کسب علوم
ممارسان فنون را فتاده در دنبال
و علومی را که بتحصیل آن پرداخته چنین بیان کرده: نحو و صرف و منطق و حکمت مشائی و حکمت اشراقی و حکمت طبیعی و حکمت ریاضی و علم فقه و اصول فقه و علم حدیث و علم قرائت قرآن و تفسیر آن. آنگاه مراحل سیر و سلوک خود را یکایک شرح داده پس از آن بذکر شاعری خویش وارد شده و گوید:
ز طور طور گذشتم ولی نشد هرگز
ز فکر شعر نشد حاصلم فراغت بال
هزار بار از این شغل توبه کردم لیک
از آن نبود گریزم چو سایر اشغال.
وی در فنون طریقت پیرو سلسلهء نقشبندیه و از مریدان سعدالدین محمد کاشغری خلیفهء شیخ بهاءالدین عمر نجاری (متوفی 791 ه .ق .) مؤسس یا مجدد سلسلهء نقشبندیه بوده و بشرف دامادی وی اختصاص یافته است. و به سه واسطه بحضرت خواجهء بزرگ بهاءالدین معروف به نقشبند میرسد، چه ایشان نسبت از حضرت مولانا نظام الدین خاموش داشته اند و خدمت ایشان نسبت از خواجه علاءالحق والدین المشتهر بعطار گرفته اند و خواجه علاءالدین مرید خواجهء بزرگ بوده اند. جامی با مشایخ عصر خود ملاقاتهائی داشته که از جملهء آنان خواجه محمد پارسا و دیگر مولانا فخرالدین لورستانی و دیگر خواجه برهان الدین ابونصر پارسا و دیگر خواجه شمس الدین محمد کوسوئی و دیگر مولانا جلال الدین پورانی و دیگر مولانا شمس الدین محمد اسد و آن که تا آخر عمر رشتهء ارادت او را بر گردن داشته خواجه ناصرالدین عبیدالله معروف بخواجهء احرار بوده است. خواجهء اخیرالذکر مرشد طائفهء نقشبندیه در خراسان و ماوراءالنهر و معاصر جامی بوده و جامی بعظمت و جلال او همه جا اذعان کرده و او را استاد و مخدوم خود خوانده است.
فرزندان و خویشان جامی: جامی چهار پسر داشت که اولی یک روزه و دومی یکساله و چهارمی چهل روزه بود که از دنیا رفتند. و فرزند سوم ایشان خواجه ضیاءالدین یوسف بود که در شب چهارشنبهء نهم شوال 882 ه .ق . بدنیا آمده. جامی را برادری بوده است موسوم به مولانا محمد که شرح حال وی در مجالس النفائس آمده و ظاهراً مرد فاضلی بوده و در موسیقی مهارتی داشته و در زمان جامی از جهان درگذشته و او در وفات برادر مرثیه ای بطرز ترکیب بند ساخته است.
مسافرتهای جامی: 1 - در کودکی از جام بهرات آمده و پیش خواجه علی سمرقندی درس خوانده است. 2 - در جوانی در زمان شاهرخ از هرات بسمرقند رفته. 3 - مراجعت از سمرقند بهرات و ملاقات با قوشچی و سعدالدین کاشغری. 4 - مسافرت بمرو برای زیارت خواجه عبدالله احرار. 5 و 6 - مسافرت دوم و سوم بسمرقند برای زیارت خواجهء مذکور. 7 - مسافرت بحجاز از خراسان و عبور از همدان، کردستان، بغداد، کربلا، نجف، مدینه، مکه، دمشق، حلب، تبریز. این مسافرت طولانی ترین و مهمترین مسافرتهای جامی است.
طبع شعر: جامی علی التحقیق در فن شعر و شاعری شهرهء روزگار و استاد مسلم زبان پارسی بوده و بحق به خاتم الشعراء لقب یافته است، زیرا دستگاه شعر و شاعری به اسلوب اساتید قدیم خراسان و فارس و عراق بمرگ او برچیده شد و تا قرن سیزدهم ستارهء درخشانی که از قدر اول شمرده شود در افق ادب پارسی طلوع نکرد. وی در آداب عربی و صنعت ترجمه و احاطهء در فنون ادب عربی کمال تبحر داشته و این معنی هم از اشعار وی لائح و واضح است.
تأثیر اساتید سخن در جامی: جامی بدون شک تحت تأثیر اساتید ماقبل خود بوده و از مطالعهء سخنان وی بخوبی معلوم میشود که تا چه پایه قوت طبع و کمال شاعری او مرهون مطالعهء دواوین و آثار شاعران بزرگ می باشد. خود وی نام بعضی از اساتید شعر را با ادب و حرمت نام برده چنانکه غزلسرائی خویش را به اسلوب کمال خجندی منسوب داشته و در پایان یکی از غزلهای خود بدان اشاره کرده:
یافت کمالی سخنش تا گرفت
چاشنئی از سخنان کمال
و از خاقانی نیز در قصیده ای که به اقتفای از وی گفته چنین یاد میکند:
سخن آن بود کز اول نهاد استاد خاقانی
بمهمانخانهء گیتی پی دانشوران خوانش.
و همچنین از نظامی و امیرخسرو دهلوی در مثنویات با حرمت نام برده و در قطعه ای که تحول دوران شاعری خود را شرح داده روش مثنوی سرائی خویش را به این دو استاد منسوب دانسته و گوید:
نظامی که استاد این فن وی است
در این بزمگه شمع روشن وی است
ز ویرانهء گنجه شد گنج سنج
رسانید گنج سخن را به پنج
چو خسرو به آن پنج هم پنجه شد
وز آن بازوی فکرتش رنجه شد.
و همچنین از مولانا جلال الدین رومی نیز به احترام یاد کرده و بطور کلی در مثنویات از اساتیدی مانند: فردوسی، خاقانی، انوری، عنصری، ظهیر فاریابی، کمال اصفهانی، سعدی، حافظ، کمال خجندی، و بعضی دیگر از شعرا به احترام نام برده است.
عقیدهء جامی: دربارهء عقائد دینی جامی میان تذکره نویسان اختلاف است. دسته ای از شیعیان کوشیده اند که به استناد بعضی اشعار او را شیعه محسوب دارند و اشعاری را که در مدح خلفا سروده تقیه پندارند. گروهی دیگر از تذکره نویسان شیعه او را سنی مذهب متعصب و تعالیم او را از مقولهء کفر و زندقه پنداشته اند. و دستهء سوم عقیده دارند که وی از تعصب عاری بوده و از مطالعهء آثارش چنین نتیجه گرفته اند که مبادی او در علوم ظاهری از اصول مبتنی بر اصول عقائد متکلمین اشاعره و در فروع بمذهب شافعی بوده است اما در علوم باطنی سالک مسلک طریق عرفان و تصوف بوده و سلسلهء ارادت نقشبندیهء ماوراءالنهر را بر گردن جان داشته است. مرحوم قزوینی در نامه ای که در آخر کتاب «جامی» بقلم آقای حکمت بچاپ رسیده شرحی آورده که خلاصهء آن چنین است: که چرا مردم آن اهمیتی که لایق مقام شامخ فضل و دانش جامی است برای او قائل نیستند و رتبهء عالی او در شعر و شاعری که بعقیدهء اکثر فضلاء خاتمهء شعراء بزرگ فارسی زبان است، چرا در میان ایرانیان احراز نکرده است، از روی مطالعات و مسموعات خود حدس میزدم که علت عمدهء آن این است که با همهء تمایلی که بمشرب عرفان و تصوف داشته که لازمهء آن خلو از تعصب و مناقشات مذهبی و مخاصمات دینی است، معذلک وی نه فقط خالی از تعصب نبوده بلکه بسیار متعصب بوده و از مجموع آثار، قرائنی بدست می آید که این حدس را تأیید میکند، در شرح حال متصوفین جمیع کسانی که ادنی انتسابی به این طائفه داشته و سنی بوده اند از مشایخ صوفیه دانسته و با استقصای کامل بشرح احوال آنها پرداخته ولی از ذکر مشاهیر مشایخ صوفیهء شیعه مانند سید نعمت الله و شیخ آذری و شیخ صفی الدین اردبیلی و نظائر ایشان خودداری کرده است. بعلاوه در سرتاسر کتب منظوم و منثور خود هرجا بهانه ای بدست می آورده از طعن و ذم و قدح شیعه فروگذاری نمیکرده است، و دربارهء ابوطالب با این که اجماع علماء شیعه و اکثر زیدیه و بسیاری از اهل سنت بر این است که به اسلام درآمده، او را قدح کرده و همراه بولهب در سقر جا داده و گوید:
هیچ سودی نداد آن نسبش
شد مقر در سقر چو بولهبش.
و تمام یاریها و کمکهائی که در دوران سختی پیغمبر به او کرده نادیده گرفته است. اینها همه دلائل واضح بر تعصب وی در تسنن و عناد وی با شیعه است - انتهی. بهرحال از بعض اشعار که بوی نسبت داده شده میتوان گفت از تعصبات جاهلانه تا اندازه ای برکنار بوده و در پاره ای موارد که از گفتار وی بوی تعصب می آید بر فرض صحت علل و جهاتی موجب آن گردیده است. از جمله رباعی زیر:
ای مغبچهء دهر بده جام میم
کامد ز نزاع سنی و شیعه قیم
گویند که جامیا چه مذهب داری؟
صد شکر که سگ سنی و خر شیعه نیم.
و نیز گوید:
ز هفتاد و دو مذهب رو بسوی تو
بلی عاشق نداند مذهبی جز ترک مذهبها.
و با اینهمه موافق مشهور و ظاهر آثار جامی وی سنی المذهب و صوفی المسلک و جبری العقیده و نقشبندی الطریقه بوده است.
تألیفات و آثار جامی: تألیفات وی را از ریحانة الادب که متأخرترین تذکره است نقل میکنیم: 1 - اشعة اللمعات: که شرح کتاب لمعات شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی مشهور به عراقی است که به امر علیشیر نوائی آن کتاب را که مشتمل بر حقائق عرفانیه میباشد شرح کرده است. 2 - اعتقادنامه: منظومه ای است در اصول اعتقادات اسلامی و در این منظومه کتاب الله (قرآن) را قدیم شمرده و رؤیت خدای تعالی را مورد بحث قرار داده و گوید: هست دیدار حق اجل نعم... 3 - بهارستان: که برای فرزندش ضیاءالدین یوسف در وقتی که ده ساله بوده و به آموختن مقدمات زبان عربی اشتغال داشته به روش گلستان سعدی تألیف کرده است. 4 - تاریخ هرات. 5 - ترجمهء قصیدهء میمیهء فرزدق: قصیدهء معروفی که فرزدق در مسجدالحرام در مدح حضرت سجاد (ع) انشاد کرده و جامی آنرا به فارسی ترجمه کرده است. 6 - تفسیرالقرآن. 7 - چهل حدیث. 8 - خاتمة الحیوة. یک منظومهء مثنوی است که در آخر عمر سروده است. 9 - الدرة الفاخرة: شرح و تفصیل مذاهب حکما و صوفیه است. 10 - دیوان اشعار که شامل قصائد و غزلیات و قطعات و رباعیات میباشد و در حدود هشت هزار و هفتصد و پنجاه بیت است و دو نسخهء خطی آن بشماره های 333 و 334 در کتابخانهء مدرسهء سپهسالار جدید موجود است. 11 - رساله ای در معما. 12- رشح بال در شرح حال: قصیده ای است که شرح مختصری از احوال خود را بنظم آورده است. 13 - شرح قصیدهء تائیهء ابن فارض. 14 - شرح فصوص الحکم محیی الدین عربی: این شرح در حاشیهء جواهرالنصوص عبدالغنی نابلسی در مصر بچاپ رسیده است. 15 - شرح قصیدهء برده. 16 - شواهد النبوة. 17 - فاتحة الشباب: این کتاب را در اوائل جوانی بنظم آورده است. 18 - الفوائدالضیائیه: شرح کافیهء ابن حاجب که کتابیست در نحو و این شرح معروف است بشرح جامی و مکرر بچاپ رسیده است. 19 - لوامع: شرح قصیدهء همزیهء ابن فارض. 20 - لوایح: رسالهء مختصری است به فارسی که به نثر مسجع و مشتمل بر برخی نکات عرفانی است. 21 - مناقب خواجه عبدالله انصاری. 22 - مناقب ملای رومی. 23 - نفحات الانس من حضرات القدس. 24 - النفحة المکیه. 25 - نقدالنصوص فی شرح نقش الفصوص محیی الدین عربی. 26 - واسطة العقد: این کتاب را جامی در اواسط زندگانی خود برشتهء نظم آورده است. 27 - هفت اورنگ که بسبعهء جامی مشهور و شامل مثنویهای زیر: سلسلة الذهب، سلامان و ابسال، تحفة الاحرار، سبحة الابرار، خردنامهء اسکندری، مجنون و لیلی، یوسف و زلیخا میباشد.
جامی در هفدهم محرم سال 898 ه .ق . در سن هشتاد و یک سالگی در هرات درگذشت، شعر زیر دربارهء تاریخ وفات اوست:
سلطان ملک دانش، جامی که یافت در خلد
از بادهء وصالش ارواح قدس جامی
تاریخ فوت او را از عقل خواستم گفت
آه از فراق جامی، آه از فراق جامی.
(تلخیص از ریحانة الادب و کتاب جامی تألیف حکمت). و رجوع به روضات الجنات و آتشکدهء آذر و زرکلی و مقدمهء ج 3 ادوارد برون و مجالس النفائس و معجم المطبوعات و قاموس الاعلام و حبیب السیر و ریاض العارفین و از سعدی تا جامی شود.

جامی.

(اِخ) یحیی ملقب به قطب الدین و مکنی به ابوالفضل. از اکابر مشایخ صوفیه است که با شیخ رکن الدین علاءالدولة و شیخ صفی الدین اردبیلی و صدرالدین اردبیلی ملاقات کرده و بسال 740 ه .ق . درگذشته است. (از ریحانة الادب ج 1).

جام یاقوت نوش.

[مِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) جامی که محتوی شراب یاقوتین است. صاحب آنندراج آرد: استعاره است. یعنی جامی که شراب سرخ نوش میکرد، چه یاقوت کنایه از شراب است :
دگر ره یکی جام یاقوت نوش
به آن نوش لب داد گفتا بنوش.
جامی (از بهار عجم) (از آنندراج).

جامی پوربها.

[بَ] (اِخ) رجوع به پوربهای جامی شود.

جامی خراسانی.

[یِ خُ] (اِخ) همان احمد جام، یا پیر جام یا جامی ژنده پیل است. رجوع به احمدبن ابی الحسن بن محمد شود.

جامی ژنده پیل.

[ژَ دَ] (اِخ) همان احمد جام یا جامی خراسانی است. رجوع به احمدبن ابی الحسن بن محمد... شود.

جامیشان.

(اِخ) دهی است از دهستان دینور بخش صحنهء شهرستان کرمانشاه که در 29 هزارگزی شمال باختری صحنه و 5 هزارگزی باختر شوسهء کرمانشاه بسنقر واقع شده است. محلی کوهستانی و سردسیر است سکنهء آن شیعه و زبان آنان کردی فارسی است. آب مشروب از رودخانهء جامیشان بالا تأمین میشود. و محصول آنجا غلات، چغندر، حبوبات و توتون است. شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. در دو محل بفاصلهء دوهزار گز بامیشان وسطی و سفلی مشهور و سکنهء سفلی 110 تن است. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

جامیشان.

(اِخ) دهی است از دهستان کلیائی بخش سنقر و کلیائی شهرستان کرمانشاه. در 20 هزارگزی جنوب باختری سنقر و 8 هزارگزی باختر شوسهء سنقر کرمانشاه واقع شده است و دامنه و سردسیر است. سکنهء آن 210 تن است. آب از رودخانه تأمین میشود و محصول آن غلات، حبوبات و توتون است. شغل اهالی زراعت، قالیچه، جاجیم، پلاس بافی و راه آن مالرو است. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).

جام یک منی.

[مِ یَ / یِ مَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) رطل گران. (بهار عجم). جامی که یک سیر شراب درگنجد (؟). (آنندراج) :
درده بیاد حاتم طی جام یک منی
تا نامهء سیاه بخیلان کنیم طی.حافظ.

جامیلون.

(معرب، اِ)(1) بابونج. (دزی ج 1 ص168). مصحف خامیلون.
.
(از یونانی)
(1) - Chamoemelum

جامی مصری.

[یِ مِ] (اِخ) او راست: ترجمهء روضة الشهداء موسوم به سعادت نامه و اصل کتاب به فارسی است. مترجم در ترجمهء خود از اصل کتاب پیروی کرده و در ضمن حکایات آیات و احادیث و عبارات را بسجع آورده وآنرا در ده باب تر