عرفان اسلامی جلد 9

مشخصات کتاب

سرشناسه:انصاریان، حسین، 1323 -، توشیحگر

عنوان قراردادی:مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه .شرح

عنوان و نام پدیدآور:عرفان اسلامی / مولف حسین انصاریان ؛ ویرایش و تحقیق محسن فیض پور ،محمدجواد صابریان.

مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، 1386 - 1391.

مشخصات ظاهری:ج.

فروست:مجموعه آثار؛ 31، 32، 33، 34، 35، 36، 37، 38، 39، 40، 41، 42، 43، 44.

شابک:700000 ریال : دوره 978-964-96392-9-1 : ؛ ج.1 : 978-964-96392-6-0 ؛ ج.2 : 978-964-96392-7-7 ؛ 700000 ریال : ج.3 978-964-96392-8-4 : ؛ ج.4 978-964-2939-00-8 : ؛ ج.5 978-964-2939-01-5 : ؛ ج.6 978-964-2939-02-2 : ؛ ج.7 : 978-964-2939-03-9 ؛ ج.8 : 978-964-2939-04-6 ؛ ج.9 : 978-964-2939-05-3 ؛ ج.10 978-964-2939-06-0 : ؛ ج.11 : 978-964-2939-07-7 ؛ ج.12 978-964-2939-08-4 : ؛ ج.13 978-964-2939-09-1 : ؛ ج.14 978-964-2939-10-7 : ؛ ج.15 978-964-2939-13-8 :

یادداشت:ج.2 - 5، 9 و 11 (چاپ اول: زمستان 1386).

یادداشت:ج.12 - 15 (چاپ اول: 1391) (فیپا).

یادداشت:جلد چهاردهم و پانزدهم فهرست می باشند.

یادداشت:ج.7 - 9 (چاپ دوم:1387).

یادداشت:ج.10 (چاپ اول: 1386).

یادداشت:ج.10 - 15 (چاپ دوم:1388).

یادداشت:عنوان روی جلد: عرفان اسلامی شرح مصباح الشریعه.

یادداشت:کتابنامه.

عنوان روی جلد:عرفان اسلامی شرح مصباح الشریعه.

موضوع:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، 83 - 148ق . مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه -- نقد و تفسیر

موضوع:احادیث اخلاقی -- قرن 2 ق.

موضوع:اخلاق اسلامی -- متون قدیمی تا قرن 14

موضوع:عرفان -- متون قدیمی تا قرن 14

شناسه افزوده:فیض پور قمی، محسن، 1353 -، ویراستار

شناسه افزوده:صابریان، محمدجواد، ویراستار

شناسه افزوده:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، 83 - 148ق . مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه . شرح

رده بندی کنگره:BP248/ج7م60422184 1386

رده بندی دیویی:297/61

شماره کتابشناسی ملی:1182560

ص :1

اشاره

ص :2

ص :3

ص :4

ص :5

ص :6

باب 36 در نکوهش غرور

اشاره

قالَ الصّادِقُ علیه السلام:

ألْمَغْرُورُ فِی الدُّنْیٰا مِسْکینٌ وَفِی الآخِرَهِ مَغْبُونٌ،لِأنَّهُ بٰاعَ الأفْضَلَ بِالأدْنیٰ.

وَ لا تَعْجَبْ مِنْ نَفْسِکَ فَرُبَّمٰا اغْتَرَرْتَ بِمٰالِکَ وَ صِحَّهِ جِسْمِکَ انْ لَعَلَّکَ تَبْقی.

وَ رُبَّمٰا اغْترَرْتَ بِطُولِ عُمْرِکَ وَ اوْلادِکَ وَ اصْحٰابِکَ لَعَلَّکَ تَنْجُو بِهِمْ.

وَ رُبَّمَا اغْتَرَرْتَ بِحالِکَ وَ مُنْیَتِکَ وَ اصابَتِکَ مَأمُولَکَ وَ هَواکَ وَ ظَنَنْتَ انَّکَ صٰادِقٌ وَ مُصیبٌ.

وَ رُبَّمَا اغْتَرَرْتَ بِمٰا تَرِی الْخَلْقَ مِنَ النَّدَمِ عَلیٰ تَقْصیرِکَ فِی الْعِبٰادَهِ وَ لَعَلَّ اللّهَ تَعٰالیٰ یَعْلَمُ مِنْ قَلْبِکَ بِخِلٰافِ ذٰلِکَ.

وَ رُبَّمٰا اقَمْتَ نَفْسَکَ عَلَی الْعِبٰادَهِ مُتَکَلِّفاً وَ اللّهُ یُریدُ الْاِخْلٰاصَ.وَ رُبَّمَا افْتَخَرْتَ بِعِلْمِکَ وَ نَسَبِکَ وَ انْتَ غٰافِلٌ عَنْ مُضْمَراتِ ما فی غَیْبِ اللّهِ.وَ رُبَّمَا تَدْعُو اللّهَ وَ انْتَ تَدْعُو سِواهُ.

وَ رُبَّمَا حَسِبْتَ انَّکَ ناصِحٌ لِلْخَلْقِ وَ انْتَ تُریدُهُمْ لِنَفْسِکَ انْ یَمیلُوا الَیْکَ.

وَ رُبَّمَا ذَمَمْتَ نَفْسَکَ وَ انْتَ تَمْدَحُهٰا عَلَی الْحَقیقَهِ.

وَ اعْلَمْ انَّکَ لَنْ تَخْرُجَ مِنْ ظُلُمٰاتِ الْغُرُورِ وَ التَّمَنّی الّا بِصِدْقِ الْاِنابَهِ الَی اللّهِ تَعٰالیٰ وَ الْاِخْبٰاتِ لَهُ وَ مَعْرِفَهِ عُیُوبِ احْوٰالِکَ مِنْ حَیْثُ لٰا یُوافِقُ الْعَقْلَ وَ الْعِلْمَ، وَ لا یَحْتَمِلُهُ الدّینُ وَ الشَّریعَهُ وَ سُنَنُ الْقُدْوَهِ وَ أَئِمَّهِ الْهُدیٰ وَ انْ کُنْتَ رٰاضِیاً بِمٰا انْتَ فیهِ فَمٰا احَدٌ اشْقیٰ بِعِلْمِهِ مِنْکَ وَ اضْیَعَ عُمْراً وَ اوْرَثَ حَسْرَهً یَوْمَ الْقِیٰامَهِ.

ص:7

[ ألْمَغْرُورُ فِی الدُّنْیٰا مِسْکینٌ وَفِی الآخِرَهِ مَغْبُونٌ؛لِأنَّهُ بٰاعَ الأفْضَلَ بِالأدْنیٰ ]

صفت غرور

اشاره

غرور،از صفات بسیار ناپسند و از رذایل اخلاقی و سیّئات نفسانی است.

غرور،حالتی است در وجود انسان که از بینش غلط او نسبت به مظاهر زندگی و امور دنیایی و مادّی پیدا می شود و گاهی هم محصول غفلت انسان از واقعیت های الهیّه است که بر اثر کثرت کار مادی و توسعه یافتن مال و زر و زیور پدیدار می گردد و در هر صورت رابطۀ انسان با حق و توجّه او به آبادی آخرت قطع می گردد و علّت شقاوت دنیا و آخرت و خرابی خانۀ سعادت می شود.

کتب لغت لغت مغرور را این چنین معنا می کنند:

مغرور،یعنی فریب خورده،کسی که به باطل چشم طمع دوخته،آن کس که فریفته شده.

با توجه به آیات و روایات و نظر محققان لغت،مغرور کسی است که فریفتۀ دنیا و ظاهر زندگی و مال و اولاد و مقام و ریاست و علم و شهرت و شکم و شهوت شده به این امور آن چنان دل بسته و فریفته شده که گویی حیات و زندگی همین است و همیشه بر این منوال جاری است و آنچه از دنیا در دست اوست برای او همیشگی است،در حالی که روزی چشم باز می کند و به این حقیقت متوجّه می شود که هر چه در اختیارش بوده،از دنیا و زر و زیور و مال و اولاد و مقام و ریاست و شکم

ص:8

و شهوت و دانش و شهرت از دستش رفته و چیزی،جز بدنی مریض و علیل و گوشت و استخوانی پوسیده و قلب و روحی مرده و پرونده ای سیاه و باطل، برایش نمانده و دقایقی چند با مرگ فاصله ندارد؛در حالی که پاسخی برای سؤالات دادگاه های برزخ و قیامت در اختیارش نیست و جای عذری در برابر غفلت و غرور و بدبختیش ندارد ! !

روز بیداریش روزی است که غرورش را فرو نشانده اند،پنجۀ مرگ تمام هویّتش را گرفته است،بین او و برزخ پرده برداشته شده است،تمام اموال او به اولاد ناخلف و بی تربیتش منتقل شده است و کاری از دست احدی،حتی عزیزترین افرادش برنمی آید که آن بیداری در آن موقعیت،کم ترین سودی برای او ندارد، گرچه حالت توبه به او دست دهد.

در این زمینه به قرآن مجید با کمال دقت توجّه کنید:

[ وَ لَیْسَتِ التَّوْبَهُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئٰاتِ حَتّٰی إِذٰا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ وَ لاَ الَّذِینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ کُفّٰارٌ أُولٰئِکَ أَعْتَدْنٰا لَهُمْ عَذٰاباً أَلِیماً ] (1).

و برای کسانی که پیوسته کارهای زشت مرتکب می شوند،تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد [ و در آن لحظه که تمام فرصت ها از دست رفته ] گوید:

اکنون توبه کردم.و نیز برای آنان که در حال کفر از دنیا می روند،توبه نیست.

اینانند که عذابی دردناک برای آنان آماده کرده ایم.

آری،وقتی چشم دل از تماشای حقیقت ببندیم و از دیدار حضرت دوست دیده برداریم و فراموش کنیم که صاحب جهان و مالک همۀ آشکار و پنهان،وجود مقدّس اللّه است که صفاتش در قرآن مجید تحت این عناوین آمده:

ص:9


1- 1) -نساء (4):18.

حیّ،قیّوم،مالک،خالق،باری،مصوّر،قدیر،محیط،سمیع،علیم،بصیر، خبیر،کریم،حکیم،عزیز،غفور،رحیم،لطیف...

خود را همه کاره و مالک پنداشته،فریفتۀ مظاهر شده و به آنچه در دست داریم که به طور حتم همۀ آن ها از بین رفتنی است،مغرور شده و گول می خوریم و به هر چیزی چشم طمع دوخته برای به دست آوردن و یافتنش دین و دل و جان و نفس و عقل و فطرت را فدا می کنیم ! !

چون در فضای فریفته شدن و مغرور شدن و گول خوردن قرار بگیریم،درهای رحمت و روزنه های عنایت به روی ما بسته می شود و مرگ عقل و روح ما می رسد و از هویّت و حیثیت ما جز بدنی که شهوت و شکم بر آن حاکم و غالب است چیزی نمی ماند و در پایان این راه است که درمی یابیم بود و نبود ما از دست رفته و در درون جز حسرت سخت و در برون جز عذابی دردناک حاصلی از تمام عمر برای ما باقی نمانده است،آن وقت است که با کمال ذلت و زاری و خضوع و خشوع و ترس و وحشت از حضرت حق،می خواهیم ما را به دنیا بازگرداند تا به تدارک این همه خسارت برخاسته و به عمل صالح روی آوریم،در پاسخ ما می گویند:هرگز که این زمان باید آمادۀ ورود به برزخ برای پاسخگویی به جنایات و اشتباهات و غرور و غفلت خود باشی.

[ حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً فِیمٰا تَرَکْتُ کَلاّٰ إِنَّهٰا کَلِمَهٌ هُوَ قٰائِلُهٰا وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ ] (1).

[ دشمنان حق از دشمنی خود باز نمی ایستند ] تا زمانی که یکی از آنان را مرگ در رسد،می گوید:پروردگارا ! مرا [ برای جبران گناهان و تقصیرهایی که از

ص:10


1- 1) -مؤمنون (23):99-100.

من سر زده به دنیا ] بازگردان؛*امید است در [ برابر ] آنچه [ از عمر،مال و ثروت در دنیا ] واگذاشته ام کار شایسته ای انجام دهم.[ به او می گویند:] این چنین نیست [ که می گویی ] بدون تردید این سخنی بی فایده است که او گوینده آن است،و پیش رویشان برزخی است تا روزی که برانگیخته می شوند.

علّت ستم ستمگران و زورگویی قلدران و اجحاف متجاوزان و جنایت جانیان و ظلم ظالمان و گناه بدکرداران و خطای خطاپیشگان و معصیت نابکاران همین صفت ناپسند غرور بوده و از طرفی علّت حکمت حکیمان،عرفان عارفان، عبادت مشتاقان،عشق عاشقان حق،بندگی سر مستان از معرفت،فضیلت بیداران،کمال نابینایان،تواضع متواضعان،خشیت خاشعان،توجه به حق و فریفته نشدن به زر و زیور دنیا و گول نخوردن از مظاهر زندگی مادی بوده است.

یکی از عرفای قرن هفتم بنام مؤید الدین جندی در نصیحت به نفس و برحذر داشتن او از خطرها می گوید:

مؤیّدا چه دل آلودۀ جهان داری***که جز خدای نشاید کند جهانداری

دل تو جای تجلّی است چون تخلّی یافت*** زنقش نفس نگر کز هواش باز داری

گذر زدنیی دون در دلش گذار مده*** که همچو رهگذری بگذری و بگذاری

رضا به کسوت عار معار این عالم*** کسی دهد که شد زحیله خرد عاری

ص:11

تو آنی آن که توانی که نور حق باشی***ولی زظلمت کَوْنی گذر نمی آری

به روح پاک مفرمای خدمت تن را ***زگل نیاید هرگز وظیفه خاری

ترا چه کم که فزون از همه غمت باشد*** تو شادمان چو به یاری زغم چه غم داری

امنیت در برابر غرور

نفس را مؤدب به آداب حق کنید تا از غرور در امان بمانید.

مقدمۀ مؤدب شدن به آداب،معرفت است،معرفت حلال و حرام،واجب و مستحب،خیر و شرّ،دنیا و عقبی،حسنات و سیّئات.

و این معرفت از طریق تحصیل علوم دینیه،یا شاگردی در پیشگاه یک عالم واجد شرایط میسّر است.

چون آگاهی به واقعیت های مکتب الهی حاصل شد،آن واقعیت ها باید به مرحلۀ عمل و اجرا درآید و در مسئلۀ عمل خلوص و اخلاص مراعات شود،تا انسان از خطر غرور و سایر رذایل در امان بماند.

نفس را اگر بگذارید و توجه خود را از وی بردارید،مرکز هجوم خطرها و زیان ها و خسارت ها خواهد شد.

اگر به تربیت نفس و آراستنش به حقایق اقدام نکنید،مرکز تاخت و تاز انواع شرور و بدی ها می گردد.

نفس را در حصار بلند عقاید حقّه و در پناه عمل صالح و خالص و اخلاق الهی ببرید،تا از هر شری در دنیا و آخرت در امان بمانید.

ص:12

ضیاء الدین ابو نجیب در این زمینه می گوید:

جهد کند که نفس را مراعات کند و معرفت اخلاق نفس بداند که نفس فرماینده باشد به بدی و غافل نشود از نفس و اگر چه به انتهای معرفت رسیده باشد که مصطفی علیه الصّلاه پناه گرفت به خدای از شرّ نفس.

و امیر المؤمنین علی می گوید:

نیستم من و نفس من،مگر شبانی که گوسفند را می چراند،هرگاه که از جایی گوسفندان را به هم می آورد،از دیگر جانب پراکنده می شود.

ورّاق رحمه الله گفت:

نفس ریاکننده است بر جملۀ احوال و نفاق کند در بیشترین احوال و شرک آورنده است در بعضی احوال.

واسطی رحمه الله گفت:

نفس بتی است و بدان نظر کردن شرک است و نظر نکردن در آن عبادت است.

و گفته اند:

مثل نفس در پیدا کردن نیکی و پوشیده داشتن بدی هم چون اخگر (1)است که رنگ اخگر نیکو باشد و لکن سوزاننده.

و اگر نفس را برنجانند زود توبه کند و اگر او را فرو گذارند از پی مرادها برود و از خدای اعراض کند،خدای تعالی می گوید:

[ وَ إِذٰا أَنْعَمْنٰا عَلَی الْإِنْسٰانِ أَعْرَضَ وَ نَأیٰ بِجٰانِبِهِ وَ إِذٰا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعٰاءٍ عَرِیضٍ ] (2).

ص:13


1- 1) -اخگر:پارۀ آتش،جرقه.
2- 2) -فصلت (41):51.

و هنگامی که به انسان نعمت عطا می کنیم [ از طاعت و عبادت ] روی بر می گرداند و [ با کبر و نخوت ] از ما دور می شود،و چون آسیبی به او رسد [ برای برطرف شدنش ] به دعای فراوان و طولانی روی می آورد.

و گفته اند:

مَثَل نفس چون آبی ایستاده است که صافی شده باشد،اگر آب را بجنبانی هر چه در زیر آن باشد از لوش (1)و نتن (2)پدید آید.

و بداند که خدای تعالی از نفس همان طلب می کند که از بندگان طلب می کند و در هر چه خدای تعالی از بندگان که خدای را ثنا گویند و خدای را شکر کنند نفس را همین می فرماید و خدای تعالی بندگان را می فرماید تا مخالفت امر و نهی او نکنند و نفس را هم چنین می فرماید.

و از بندگان در می خواهد که موصوف شوند به سخا و کرم و از نفس،همین طلب می کند.

و گفته اند:

نفس لطیفه ای است که آن را به ودیعت در قالب نهاده اند و نفس محلّ اخلاق نیک است،هم چنان که بصر محل رؤیت است و گوش محلّ سمع است و بینی محلّ شمّ (3).

و گفته اند:

روح،کان (4)خیر است و نفس معدن شر که عقل و روح را در زندان کند و آرزو

ص:14


1- 1) -لوش:لجن.
2- 2) -نتن:بوی ناپسند.
3- 3) -شمّ:بویایی.
4- 4) -کان:معدن.

نفس را در زندان کند و توفیق خدای مدد روح کند و خذلان (1)خدای مدد نفس کند و دل با یکی باشد که غالب تر بود از دو لشگر.

و مرید را باید دانست که کارها سه گونه باشد:یکی آن که راستی آن هویدا است،متابعت آن واجب باشد و کاری که بی راهی آن روشن است،واجب باشد دوری از آن و کاری که در مشیّت باشد یعنی که نداند خیر است یا شرّ؛واجب باشد ترک کردن آن تا هویدا گردد نیک و بد از جهت علم یا از جهت عقل.

و بر مرید واجب است که تبدیل اخلاق بد کند،چون کبر و کینه و حرص و امید و حسد و منازعت و غیبت و در برادران افتادن و بدگمان شدن و شوخی کردن و جز این ها از اخلاق بد که او را ضدّ کند به اخلاق پسندیده (2).

آری،وقتی دل به نور معرفت روشن شد و روح با جرقّۀ الهی به حرارت عشق محترق شد و نفس از رذایل تخلیه و به حسنات محلّیٰ شد و معلوم شد که انسان محکوم به حکومت خدا و مغلوب دست حضرت ربوبیّت است و روشن شد که مظاهر زندگی مادّی امانتی چند روزه در دست انسان است و این بدن عنصری به سوی متلاشی شدن و درهم پاشیدن در حرکت است و دیر یا زود در خانۀ گور رفته و از تمام مایَمْلَکَش جدا می گردد و در آن خانۀ غربت بند از بندش جدا و گوشت و پوست و مفاصلش به دندان مار و مور از هم گسیخته می گردد،جایی برای غرور و چشم طمع دوختن به غیر حق خود و گول خوردن از اندکی از عناصر مادی باقی نمی ماند.

آنان که نسبت به زندگی و وسایل آن بینش صحیح نداشتند،یعنی با کمک معارف جان پرور الهیه به جهان و حیات چند روزۀ آن نظر نکردند،جدّاً از زندگی

ص:15


1- 1) -خذلان:مدد نکردن.
2- 2) -آداب المرید:98.

و حیات خودکامی نجسته و بهره ای نگرفتند،آلوده بودن به گناه و عصیان لذت نیست،کمال بدبختی و هجوم بردن به انسانیت و پایمال کردن حق دیگران است.

آنان که در تمام دورۀ تاریخ بدین سان زیست و زندگی داشتند،قبل از افتادن به کام مرگ پشیمان شدند و با کوله باری از حسرت و اندوه و ماتم و شقاوت و بدبختی،در بستر رنج و مرض و ناکامی جان به مالک دوزخ سپردند ! !

آنان چند روزی به جوانی و نشاط و به سلامت بدن و به زر و زیور و به اندکی مال و تعدادی اطرافی جاهل و نادان و بدبخت مغرور شده و گول خورده و فریفته شدند و پس از صرف عمر در باطل و از دست دادن وقت پرقیمت در برابر کارهای لغو و بیهوده،تک و تنها و با دلی پرغصه همراه با پرونده ای سیاه و دچار بودن به غضب الهی از دنیا رفتند !

غرور در قرآن

قرآن مجید،غرور را محصول فریب خوردگی مغروران از مظاهر زندگی مادی و آرزوهای غلط و وساوس شیطان های انسی و جنّی می داند و در صورت ادامۀ غرور تا روز مرگ،حاصلی جز عذاب دردناک برای مغروران بیان نمی کند.

اینان کسانی هستند که واقعیت های الهی و نبوت انبیا و امامت امامان علیهم السلام و قواعد حضرت حق را به استهزا گرفته و وجودشان خاری در راه الهی و سدّی در برابر اولیا حق و مؤمنان است که بندگان دوست برای عبور از راه الهی جهت دست یافتن به مقام قرب و لقا،باید با این نابکاران به جنگ و مبارزه برخیزند و در راه رسیدن به هدف متحمّل زحمات و مشقّات فراوان گردند.

این بی خبران بی خرد،همان یاوه گویان و سفسطه گران ادوار تاریخند که با شمشیر بی خبری به عقول و ارواح می تازند و می خواهند چون چنگیز و تیمور،

ص:16

ارواح طیبه را درو کرده و این شاخه های طوبی را از ریشه قطع کنند !

اینان در تمام شؤون مزاحم عباد حقّند و جز شکم و شهوت معبدی نداشته و غیر از رسیدن به لذت ها آرزو و هدفی ندارند.

اینان همانان هستند که خداوند مقتدر،ناگهان گلویشان را با پنجۀ قدرت می گیرد و بدون این که مهلتی به آنان داده شود همه را روانۀ دوزخ می نماید.

اینان آتش افروزان معرکه ها،سخن چین،اهل غیبت و تهمت زن و عاصیان جوامع بشری و شایعه افکنان و منافقان و متکبران و مغرورانند ! همانانی هستند که به حقایق می خندند و در فضای غرور عملشان را تاریک نمی دانند که از پس این خندۀ بی معنی گریۀ ابدی و حسرت و اندوه همیشگی است.

[ وَ بَدٰا لَهُمْ سَیِّئٰاتُ مٰا عَمِلُوا وَ حٰاقَ بِهِمْ مٰا کٰانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ* وَ قِیلَ الْیَوْمَ نَنْسٰاکُمْ کَمٰا نَسِیتُمْ لِقٰاءَ یَوْمِکُمْ هٰذٰا وَ مَأْوٰاکُمُ النّٰارُ وَ مٰا لَکُمْ مِنْ نٰاصِرِینَ* ذٰلِکُمْ بِأَنَّکُمُ اتَّخَذْتُمْ آیٰاتِ اللّٰهِ هُزُواً وَ غَرَّتْکُمُ الْحَیٰاهُ الدُّنْیٰا فَالْیَوْمَ لاٰ یُخْرَجُونَ مِنْهٰا وَ لاٰ هُمْ یُسْتَعْتَبُونَ ] (1).

در آن روز همۀ اعمال بدی که مرتکب شده اند،برای آنان آشکار می شود و عذابی که همواره آن را مسخره می کردند،آنان را احاطه می کند.*و [ به آنان ] گویند:امروز شما را از یاد می بریم،همان گونه که شما [ در دنیا ] دیدار امروزتان را از یاد بردید،و جایگاهتان آتش است و شما را یار و یاوری نخواهد بود.*این [ عذاب ] برای این است که شما آیات خدا را به مسخره گرفته اید و زندگی دنیا،شما را فریفت؛پس امروز نه آنان را از آتش بیرون آورند و نه از آنان می خواهند که [ برای به دست آوردن خشنودی خدا ] عذرخواهی کنند.

ص:17


1- 1) -جاثیه (45):33-35.

[ یُنٰادُونَهُمْ أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ قٰالُوا بَلیٰ وَ لٰکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ الْأَمٰانِیُّ حَتّٰی جٰاءَ أَمْرُ اللّٰهِ وَ غَرَّکُمْ بِاللّٰهِ الْغَرُورُ ] (1).

مؤمنان را ندا می دهند:آیا ما [ در دنیا ] با شما نبودیم ؟ می گویند:چرا،ولی شما خود را [ به سبب نفاق و دشمنی با خدا و رسول ] در بلا و هلاکت افکندید و به انتظار [ خاموش شدن چراغ اسلام و نابودی پیامبر ] نشستید و [ نسبت به حقایق ] در تردید بودید و آرزوها [ ی دور و دراز و بی پایه،] شما را فریفت، تا فرمان خدا [ به نابودی شما ] در رسید و [ شیطان ] فریبنده،شما را فریب داد.

بدبختی را ببینید برای چند روز بسیار محدود و برای وقتی بسیار کم،بعضی از فرزندان آدم دچار چه وساوس و شیطنت ها و غرورها می شوند و چگونه در چاه مظاهر مادی سرنگون شده به بخت خود و دیگران پشت پا می زنند !

سیه روزی را ببینید که بشر از این همه نعمت های مادی و معنوی حق،سوء استفاده کرده،آن ها را در راه مطامع شیطانی و هواهای نفسانی مصرف کرده و می خواهد از این راه جلوی پیشرفت حقایق و واقعیّت های مسلّم الهی را بگیرد !

چه سیه دل و تاریک روحند،این مزدوران هوای نفس و عمله های شیطان که می خواهند با فوت دهان نور خورشید جهان افروز را خاموش کنند !

خوشا به حال آن انسان هایی که عقل را به کار گرفته و از طریق آن به دریافت حقایق و واقعیت ها نایل شدند و قلب را به کار گرفته و از طریق آن به کسب معرفت و نور دست یافتند و اعضا و جوارح را با کمک علم و معرفت به استخدام عبادت و بندگی کشیده و از ظرف وجود خود منبعی از برکت و کرامت و درستی و فضیلت

ص:18


1- 1) -حدید (57):14.

برای خود و دیگران فراهم آوردند و در این راه تا مرز قرب و لقا و رسیدن به حریم دوست شتافتند،اینان با تمام هستی به راه معشوق حقیقی روان شده و در این مسیر به گناهی آلوده نگشتند و ثوابی را از دست ندادند،به دنیا و زر و زیور آن،به شیطان و مکر و فریب او مغرور نشده،بلکه عمری را با تواضع و خشوع زیستند و دنیا را برای آخرت و آخرت را برای حضرت یار خواستند.

اینان با تمام وجود به محضر مقدس دوست-به قول شوریدۀ گلزار معنی،فیض کاشانی-عرضه داشتند و می دارند:

ای برون از سرای کون و مکان***برتر از هر چه می دهند نشان

هم زبان از ثنای تو قاصر*** هم خرد در سپاس تو حیران

ای منزّه زشبه و مثل و نظیر*** وی مقدس ز نعَْت و وصف و بیان

کوته از دامن تو دست قیاس*** قاصر از ساحت تو پای گمان

ای ثبات هر آنچه راست ثبات*** وی حیات هر آنچه دارد جان

عاشقان در جمال تو واله*** عارفان در جلال تو حیران

هر چه را این و آن توان گفتن*** برتری زآن نه اینی و نه آن

دم به دم حال من نکوتر کن*** تا مقامی که نیست بهتر از آن

عفو کن یک بیک بدی ها را*** بر خطاها بکش خط غفران

قطره ای از سحاب مغفرتت*** نگذارد نشانی از عصیان

[ وَ ذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیٰاهُ الدُّنْیٰا وَ ذَکِّرْ بِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمٰا کَسَبَتْ لَیْسَ لَهٰا مِنْ دُونِ اللّٰهِ وَلِیٌّ وَ لاٰ شَفِیعٌ وَ إِنْ تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ لاٰ یُؤْخَذْ مِنْهٰا أُولٰئِکَ الَّذِینَ أُبْسِلُوا بِمٰا کَسَبُوا لَهُمْ شَرٰابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذٰابٌ أَلِیمٌ

ص:19

بِمٰا کٰانُوا یَکْفُرُونَ ] (1).

و کسانی که دینشان را بازی و سرگرمی گرفتند،و زندگی دنیا آنان را فریفت، واگذار؛و [ مردم را ] با قرآن اندرز ده؛که مبادا کسی [ در روز قیامت ] به [ کیفر ] آنچه [ از گناهان ] مرتکب شده [ از رحمت و ثواب ] محروم ماند [ و به هلاکت سپرده شود ]؛و او را جز خدا سرپرست و یاور و شفیعی نباشد؛ و اگر [ برای رهایی اش از عذاب ] هر گونه عوض و فدیه ای بدهد از او پذیرفته نشود.آنانند که به سبب آنچه [ از اعمال زشت ] مرتکب شده اند [ از رحمت و ثواب ] محروم مانده [ و به هلاکت سپرده شده ]اند.و به خاطر آن که همواره [ به آیات الهی ] کفر می ورزیدند برای آنان نوشابه ای از آب جوشان و عذابی دردناک است.

معارف الهی و مسئلۀ غرور

اشاره

مسئلۀ غرور کفار و اعجاب آنان به کثرت مال و منال و اولاد و خدم و حشم و عشیره و اقارب،کراراً در قرآن مجید و روایات نقل شده و این صفت مولّد کبر شناخته شده و کبر،مولّد بسیاری از گناهان و معاصی.

کبر کفّار از طرفی در برابر خلق خدا قرار گرفته،تا جایی که خود را از همه بالاتر دانسته و عباد حق را در همۀ شؤون کوچک شمرده و آنان را مخلوقی در راه خدمت به خود به حساب می آورند و از این طریق نسبت به عباد حق،آنچه بتوانند تاخت و تاز کرده و تا مرحلۀ فرعون شدن و شدّاد و نمرود و معاویه و یزید و چنگیز و تیمور

ص:20


1- 1) -انعام (6):70.

و هیتلر از آب در آمدن پیش می روند.

از طرف دیگر،در برابر حق قرار گرفته،به این صورت که خدا را در همۀ حالات فراموش کرده و گناه را گناه ندانسته و عظیم ترین جنایت را کوچک شمرده و تا روز بیرون رفتن از دنیا در صدد تدارک آن همه سیاه کاری برنمی آیند !

و امّا غرور اهل عبادت به این صورت بازگو شده که آنان اعمال عبادی خود را با همۀ ناچیزی و با آن که معلول توفیق حضرت ربّ العزّه است بسیار بزرگ دیده و به خاطر انجامش بر حضرت رب العالمین منّت گذارده و فراموش می کنند که حیات و قدرت و امکان عمل و تمام ابزاری که به واسطۀ آن عبادت کرده اند از حضرت اوست و اینان کم ترین چیزی از خود نداشته و ندارند !

این تهی دستان فراموش کار و این مغروران از خدا بی خبر توجه ندارند که غرور حایلی و پرده ای بین آنان و بین آفات شیطانی اعمال عبادی است و هر کس توجه به آفات نداشته باشد اکثر زحماتش ضایع و اجتهاد و کوشش او بر باد است.

بیداران و بینایان در عین این که تمام لحظات خود را صرف طاعت و عبادت خالصانه کردند و در هیچ زمینه ای دچار شیطان و شیطنت نشدند،به عمل خود نظر نکرده و به طور دائم در فضای حیا و شرمساری از مولای خود بسر بردند و هر بار در محراب عبادت،با آن همه عظمتی که عبادت آنان به خاطر معرفت و خلوصشان داشت با دو چشمی پر از اشک و دلی پر از خوف و خشیت،به محضر حضرت حق عرضه داشتند:

مٰا عَبَدْنٰاکَ حَقَّ عِبٰادَتِکَ وَ مَا عَرَفْنٰاکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ (1).

آن گونه که شایسته است تو را عبادت نکردیم و آن گونه که بایسته است تو را نشناختیم.

ص:21


1- 1) -بحار الأنوار:23/68،باب 61.

عاشقان کشتگان معشوقند*** بر نیاید ز کشتگان آواز (1)

***

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز***کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند*** که آن را که خبر شد خبرش باز نیامد(2)

این بزرگواران و این چهره های خالص و پاک و این مردانی که کرامت و شرافت و اصالت و معرفت و عقل و وجدان و عشق و محبّت سراسر وجودشان را گرفته بود،یک بار به خود و به آنچه با آنان در ارتباط بود نظر نکردند،آنچه دیدند از خدا دیدند و حاضر نشدند یک لحظه به چیزی به نظر استقلال بنگرند،آنان فقط خدا را دیدند و از خدا شنیدند و از خدا گفتند و برای خدا انجام دادند و برای خدا بودند و برای خدا از دنیا رفتند.

دنیا و زر و زیور آن،در نظرشان موهوم و بی اعتبار و زن و فرزند و خدم و حشم و یار و یاور،در نظرشان نعمت حق و موجودیّت خود و همۀ عباداتشان در برابر عظمت بی نهایت در بی نهایت حق غیر قابل نظر بود.

مغرور به عبادت تصور می کند در نزد حضرت رب العزّه،دارای مقام و اعتبار است و شأنی عظیم و کرامتی فوق العاده دارد،روی این حساب و به خاطر این توهّم بیجا به برنامه های غلطی از قبیل تعریف و تمجید از خود و پاکیزه دانستن خویش از آلودگی و گناه و تکیه بر رأی و عمل و عقل خود کشیده می شود و این حالت شیطانی وی را از مشورت با بیداران و اهل حق بازداشته،دچار استبداد رأی و نظر و استنکاف از سؤال از رهروان طریق که اعلم از او هستند نموده،وی را به افتادن در چاه بدبختی و ضلالت نزدیک می کنند ! !

ص:22


1- 1) -گلستان،سعدی.
2- 2)-گلستان، سعدی.

اینان به خاطر صفت ناپسند غرور،دچار قبول رأی تنهای خود شده گرچه غلط باشد و به آن رأی به عنوان یک کشف علمی و عقلی نگریسته خوشحال و خندان می شوند و به رأی دیگران گرچه حق باشد نظر نمی کنند.

این تیره بختان بر آرای خود اصرار ورزیده و حاضر نیستند نصیحت ناصح و وعظ واعظ را شنیده و خود را از مهلکۀ غرور و اصرار بر خطا نجات دهند،از این بدتر به دیگران به عنوان کم سواد و جاهل نگریسته و حاضر نیستند دیدۀ حقارت بین خود را بربندند،بر خطایشان اصرار می ورزند و بر گناه نفسشان پافشاری دارند و در زندان غرور و عجب و خودرأیی اسیرند ! !

اینان اگر نفس خود را متّهم به ضعف و کوچکی و آلودگی و ناپاکی کنند و بر آرای خویش اعتماد ننمایند،به دنبال نور ایمان رفته و از علمای دین کمک بگیرند و بر درس و بحث و طلب علم مواظبت نمایند و دائم در حال پرسش از اهل بصیرت باشند،به حق واصل شده و از عجب و غرور و خودرأیی نجات پیدا می کنند.

اگر کسی به عین معرفت به خود و به دنیا و به زن و فرزند و به مال و خدم و حشم و به یار و یاور،نظر کند در هیچ زمینه ای دچار غرور نمی گردد و به عجب و خودنمایی آلوده نمی شود.

در هر صورت هم چون عباد شایستۀ حق و بیداران راه به چیزی از جمال حسب و نسب و مال و فرزند و زن و عشیره و قدرت و علم و قوت و صحّت و یاور و یار و هر چه در ارتباط با دنیاست مغرور نشوید که تمام این امور بر فرض ماندن تا لب گور می ماند،سپس از تو جدا شده و تنها تو می مانی و اعمالت و صراط و میزانت و حساب و کتابت و بهشت و جهنمت،چنانچه با هر چه داشتی به حق معامله کرده باشی اهل بهشت،ورنه به عذاب ابد حق دچار خواهی شد و در عذاب حسرت و اندوه سودی به تو نخواهد داد.

ص:23

غرور معصیت کاران

اشاره

از جمله موارد غرور و عجب،غرور معصیت کاران از اهل ایمان است که از بدترین موارد غرور و بلکه علّت افتادن به هلاکت ابدی و عذاب سرمدی است.

اینان آلوده به انواع گناه و معصیتند و علّت دچار بودنشان به معصیت و آلودگی، اشتباهی است که نسبت به کرم و لطف خدا دارند و بر اثر این خطا و اشتباه، معصیت کرده و به خطا و گناه آلوده می شوند و دامن عفت و عصمت و روح اصالت و کرامت را از دست داده و می گویند:خدا کریم است،به عفوش امیدواریم، کرمش عمیم و لطفش قدیم است،معصیت ما کجا و دریای رحمت و لطف و کرم او،ما موحد و مؤمنیم و امیدواریم به سبب این ایمان اهل نجات باشیم ! !

اینان در حقیقت به کرم حق مغرور شده،غروری که خداوند اجازه نمی دهد کسی به آن آلوده شود؛زیرا آلودگی به این حال علّت افتادن در هر نوع گناهی است.

قرآن مجید در این زمینه می فرماید:

[ أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُریٰ أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنٰا بَیٰاتاً وَ هُمْ نٰائِمُونَ* أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُریٰ أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنٰا ضُحًی وَ هُمْ یَلْعَبُونَ* أَ فَأَمِنُوا مَکْرَ اللّٰهِ فَلاٰ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخٰاسِرُونَ ] (1).

آیا اهل شهرها ایمنند از این که هنگام شب،عذاب ما در حالی که خوابند بر آنان درآید؟ !*آیا اهل شهرها ایمنند از این که هنگام روز،عذاب ما در حالی که سرگرم [ امور دنیایی ]اند بر آنان در آید ؟ !*آیا از عذاب و انتقام خدا ایمنند در حالی که جز گروه زیانکاران خود را از عذاب و انتقام خدا ایمن نمی دانند ؟ !

ص:24


1- 1) -اعراف (7):97-99.

این که مردم از حق غافل شوند و به انواع معاصی دامن آلوده کنند و از طاعت و عبادت روی برگردانند و تنها تکیۀ آنان به این باشد که ما خدا را قبول داریم حرف منطقی و معقولی نیست؛زیرا با هیچ یک از قواعد و مقررات الهی موافقت و هماهنگی ندارد،این گونه مردم باید بدانند که این چنین حالت از القاءات شیطانی است و ابلیس و جنودش آنان را به مسخره گرفته اند،چرا ؟ که بر اساس آیات صریح قرآن و روایات عالی اسلامی ایمان بدون عمل فاقد نفع و سود کامل است و ایمان آن گاه ایمان است که به حقیقت عمل و زیور اجتهاد آراسته باشد،مؤمن کسی است که با تمام وجود تسلیم امر حق و فراری از نواهی حضرت ربّ العزّه باشد.

امید صحیح

قرآن مجید امید به کرم حق را از کسانی صحیح می داند که ایمان را به حلیه عمل و جهاد و کوشش در راه حق بیارایند.

[ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ] (1).

یقیناً کسانی که ایمان آورده،و آنان که هجرت کرده و در راه خدا به جهاد برخاستند،به رحمت خدا امید دارند؛و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.

و هم چنین در روایتی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است:

ألْکَیِّسُ مَنْ دٰانَ نَفْسَهُ وَ عَمِلَ لِمٰا بَعْدَ الْمَوْتِ،وَ الْأحْمَقُ مَنِ اتَّبَعَ نَفْسَهُ هَوٰاهٰا

ص:25


1- 1) -بقره (2):218.

وَ تَمَنَّیٰ عَلَی اللّهِ (1):

زرنگ و زیرک کسی است که از خود حساب بکشد و برای پس از مرگ عمل کند و نادان فردی است که نفسش پیرو هوا باشد و بدون عمل بر خداوند امید ببندد.

امید شیطانی

این گونه امید،امیدی شیطانی است که ابلیس برای گول زدن افراد نادان اختراع کرده و از این راه آنان را به انواع معاصی به امید آمرزش پای بند می کند و نمی گذارد به معالجۀ خود برخاسته و از چاه عمیق آلودگی نجات پیدا کنند.

به یکی از معصومان علیهم السلام گفتند:

گروهی می گویند:به خداوند امیدواریم،اما به عمل صالح روی ندارند،پاسخ داد:هیهات،هیهات،این است آرزوی بیجا و امید بیهوده و حالی شیطانی،کسی که به چیزی مثل عفو و کرم حق امید دارد باید آن را به وسیلۀ عمل طلب کند و هر کس از چیزی مانند عذاب خدا در وحشت است باید با ترک گناه از آن بگریزد، تکیه بر آرزوی بدون عمل،سرمایۀ بی خرد و احمق است (2)! !

مغروران چون به برزخ برسند و تمام پرده ها از پیش چشمشان برداشته شود، فریاد برآرند:الهی ! دیدیم و شنیدیم،ما را به دنیا برگردان تا عمل صالح بجای آریم،ما اکنون فهمیدیم که ثواب آخرت و اجر و مزد آن به زلف عمل صالح گره خورده و به این حقیقت واقف شدیم که:

ص:26


1- 1) -مجموعه ورام:215/1.
2- 2) -الکافی:68/2،حدیث 6.

[ وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ ] (1).

و این که برای انسان جز آنچه تلاش کرده [ هیچ نصیب و بهره ای ] نیست.

باید بدانیم که نقطۀ امید صحیح مربوط به بعد از عمل،یا در رابطۀ با وقت توبه و ترک تمام گناهان است،آری،کسی که واجبات حق را ادا کرده و از گناه خودداری نموده،یا کسی که با جرقۀ الهی بیدار شده و به تمام معنا توبه کرده و از هر گناهی که به آن آلوده بوده دست برداشته،چنین کسی باید امید به رحمت حق داشته باشد، آیات و روایات هم،امید این دو گروه را صحیح می داند.

در طول تاریخ قومی بودند که بر تمام عبادت ها مواظبت داشتند و امری از اوامر حضرت دوست را از دست نمی گذاشتند،دل هاشان از خوف مقام حضرت حق مالامال بود،طول روز و شب را در طاعت حق بودند،در تقوا و ترس از عذاب پافشاری داشتند،از بند شهوت های غلط آزاد می زیستند،در خلوت شب غرق در گریه بودند و پس از این همه جهد و کوشش و پاکی و خلوص امید به رحمت حق داشتند،سزاوار است که ما از این بزرگواران که در رأس آن ها انبیا و امامان و اولیای حق بودند پیروی کنیم،نه مانند گروهی که خود را از عذاب در امان دانسته و خوش و خرّم روزگار می گذرانند،اطمینان عجیبی به نجات خود دارند و بر خویش با آن همه آلودگی نمی ترسند،از همه طرف آلوده به گناهند و همانند ماهی دریا در دنیا غرقند و به تمام معنی از حضرت حق اعراض دارند،آن گاه می گویند:به رحمت و کرم حق امیدواریم،اینان تصور می کنند آنچه دربارۀ کرم و رحمت حق می دانند، انبیا نمی دانند تا به مردم خبر دهند ! !

آه آه ! اینان کجا و صالحان از عبّاد خدا کجا،آنان که تمام عمر را به پاکی

ص:27


1- 1) -نجم (53):39.

و درستی و فضیلت گذراندند و مصداق این روایت بسیار مهم بودند که در جوامع حدیث آمده:

ألْخَیْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ،وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ (1).

خیری از آنان فوت نمی شد و به احدی و به جانداری از آنان ضرر و زیان نمی رسید !

بیایید از آنچه در رابطۀ با خدا نیست به خدا پناه ببریم و از تنبلی و سستی در عمل بپرهیزیم و راه خود را از راه شیاطین و شیطان صفتان و مغروران و متکبران جدا کنیم و از حضرت دوست بخواهیم که توفیق آراسته شدن به ایمان واقعی و عمل صالح به همه عنایت بفرماید که طی طریق سخت و سلوک خالصانه مشکل و راه دور و مرگ برابر و میزان سنجش برپا و دیوان محاسبات الهی باز و آتش پیش رو و بهشت در انتظار آن کسانی است که اهل ایمان و عمل صالحند.

قٰالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:أللّهُمَّ إنّی أعُوذُ بِکَ مِنْ عِلْمٍ لٰا یَنْفَعُ و قَلْبٍ لٰا یَخْشَعُ،وَ نَفْسٍ لٰا یَشْبَعُ،وَ دُعٰاءٍ لٰا یُسْمَعُ (2)!

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:خداوندا ! به وجود مقدس تو پناه می برم از دانشی که سود نداشته باشد و قلبی که آراسته به خشوع نباشد،و نفسی که از مادیت سیر نشود و دعایی که مستجاب نشود.

ص:28


1- 1) -الخصال:433/2،حدیث 17؛علل الشرایع:115/1،باب 96،حدیث 11؛بحار الأنوار:395/66،باب 38،حدیث 78.
2- 2) -کنز الفوائد:385/1؛بحار الأنوار:18/83،باب 38،حدیث 15.

سلوک حقیقی

اشاره

بیایید به دنبال بیداری و بیداران به حرکت آییم،مسئولیت ما زیاد و وقت بسیار کم است،از راه باز نمانیم که بازماندگان از تمام حیوانات بدتر و ارزششان کمتر است !

سالک راه حق شوید و دست به دامن مرد راه بزنید و از خداوند مهربان توفیق همه جانبه بخواهید که حضرت او محال است،گدای سالک را از درگاه براند و خواهنده خالص را از حریم حرمش طرد نماید.

شما سلوک در راه دوست را با ادای واجبات عبادی و اخلاقی و روحی و نفسی و ترک تمام محرمات درونی و برونی آغاز کنید،آن گاه ببینید که چگونه توفیق رفیق راه می شود و شما را به سر منزل مقصود می رساند که عنایت و لطفش شامل آنان است که ترک همه کرده و رو به او آورده اند.

تجلّی عنایت حق به وقت سلوک سالک

چون سالک به نقص و عیب خود واقف شود و با پیمودن راه دوست با کمک خضرِ راه که پیامبر یا امام یا عالم ربّانی است به رفع عیوب و نقایص بپردازد، عنایت رحمت حق،به صورت عشق به عبادت و ترک گناه و شوق کثیر نسبت به عمل تجلّی می کند و این جلوه باطن و ظاهر انسان را روشن نموده،آدمی را به سوی مقام قرب و لقا و نقطۀ با عظمت وصال حرکت می دهد.

صاحب«نفحه الروح»در این زمینه می گوید:

ص:29

بدان وفّقک اللّه توفیق اهل عنایته و أوقفک علی سرّ هدایته (1)که سلوک طریق و وصول و حصول جز به توفیق و عنایت نیست و علامت عنایت و توفیق که رفیق سالک گردد،آن است که حق تعالی پیش از همه نفس سالک را انتباه بخشد و انتباه حالتی است که نفس را از دل در آخر درجات نفس لوّامه حاصل شود،تا از خواب غفلت امّارگی و لوّامگی بیدار شود و بر مخازی مجاری امور،نفس در تبعیّت هوا تنبّهی و اطّلاعی و اقلامی حاصل شود و بر نباهت مکانت و شرف منزلت که نفس را در تبعیّت روح و عقل و شرع است واقف گردد و این حالت را که انتباه است، اهل طریق اوّل مقامات شمرده اند،به نسبت با آنان که در آن ایست کنند.

و اگر دیگرباره غفلت فرو نگیرد یقظت باشد و یقظت بیداری نفس است با دل که دیگر غافل نشود و چون به این یقظت تحقّق یابد و بر مخازی (2)و مساوی (3)نفس مطّلع گردد و عزم جزم بر ترک اتباع هوا و نیّت اتّباع و طلب حق کند،نوری از رغبت یا رهبت یا محبّت چنان که ذکر رفت،از حق در دل او افتد،موجب انابت گردد که عبارت است از:رجوع بنده از مخالفات و معاصی به باطن و دل به سوی حق تعالی و باز آمدن دل از خود و غیر خود و هر چه ما سوی اللّه گویند و چون بنده به باطن رجوع کند به حق از غیر حق،علامت صحّت انابت او توبه باشد.

و توبه عبارت است از رجوع بنده به ظاهر،از مخالفات و ترک معاصی و مناهی و منکرات فی حاضر الحالات و ندامت بر تقصیر علی ما فرّط و فاتَ (4)و علامت

ص:30


1- 1) -توفیق دهد تو را خداوند بهترین توفیق اهل توجه را و آگاه کند تو را بر سرّ هدایتش.
2- 2) -مخازی:بلاها.
3- 3) -مساوی:عیوب و نقایص.
4- 4) -ما فرّط وفات:آنچه زیاده روی کرده است.

صحت توبه و ندامت،حزن است و اندوه بر ضیاع (1)انفاس و اوقات و تقویت فریض (2)طاعات وقت استطاعات در مخالفات.

و حزن حالتی است که چون بر سالک غالب شود و قایم گردد او را غیر حق و اشتغال به غیر فانی گرداند و نتیجۀ آن اشفاق (3)است.

و خوف حالتی است که بر اثر فوت کلّی غلبه کند،چون حزن بر فوت وقت ماضی است در مخالفت و خوف بر فوت وقت مستقبل و چون خوف بر فوات اوقات مستقبل است،منتج استیحاش (4)است از اغیار و ما سوی اللّه.

و استیحاش وحشت و ملالت یافتن است از اغیار و ما سوی اللّه و از مشغولی به غیر حق و آن منتج احوال بسیار است،هم چون زهد که عبارت است از عدم رغبت فیما سوی اللّه و فرار که گریختن است از غیر حق و ذهاب که استمرار فرار است و انزعاج که موجب فرار است و ذهاب و ما شاکل ذلک من الاحوال و چون وحشت باید از خلق و به حق گریزد طلب خلوت کند و خلوت موجب فکر است در سبب حصول وصول و موجبات آن و فکر منتج ذکر است و ذکر موجب حضور به مذکور و دوام ذکر موجب حضور و دوام حضور موجب دوام مراقبت و چون دایم الحضور و المراقبه شود،حقیقت حیا از حق در مخالفت و معصیت به نفس قائم شود و حیای حقیقی چون به نفس قائم گردد به حقیقت ادب مع اللّه تحقق یابد و ادب موجب رعایت حدود شرعی است و مخالفت بر اوامر مرعی و انتها از جمله معاصی اصلی و فرعی.

ص:31


1- 1) -ضیاع:هلاک شدن.
2- 2) -فریض:واجب.
3- 3) -اشفاق:بیم و ترس.
4- 4) -استیحاش:احساس و نفرت کردن.

و مراعات حدود منتج قرب است و غایت قرب منتج وصال و وصال منتج انس و انس را نتیجه اذلال (1)است و اذلال منتج سؤال و سؤال درویش از جواد قادر موجب اجابت و اسعاف (2)قال اللّه تعالی:

[ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ ] (3).

مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.

فیض کاشانی آن سالک مسلک عشق می گوید:

هیچیم ما به خویش و نمودار ما تویی***ما صورتیم و معنی هشیار ما تویی

داعی تو و مجیب تویی در سؤال ما*** گر دل شود غمین زتو غمخوار ما تویی

هر کس به سوی سبزه و گلشن رود به سیر ***ما را تو سیر سبزه و گلزار ما تویی

بازاریان به سود و زیان متاع در*** سود و زیان ما تو و بازار ما تویی

عرض کمال بهر خریدار می کنند*** ما عرض نقص کرده خریدار ما تویی

بنشسته در دکان زپی کسب و کار خلق*** دکان ما تو کسب تو و کار ما تویی

ص:32


1- 1) -اذلال:خواری.
2- 2) -نفحه الروح:137.اسعاف:روا کردن حاجت.
3- 3) -غافر (40):60.

قومی به میکده ز پی باده می روند*** ما را محبتت می و خمّار ما تویی

غفلت،ریشۀ امراض روحی

اشاره

چون انسان در وادی معرفت قدم بزند،یعنی معلّم زندگی خویش را انبیا و امامان و عالم واجد شرایط قرار دهد و آن معرفت را به عمل تبدیل کند،دست توفیق دستش را گرفته از دام هوا و هوس رهاییش دهد و نفس،او را در برابر حق تسلیم نموده از دام هر نوع غرور آزادش نماید،در این وقت است که از معامله آخرت به دنیا که بدترین و خسارت بارترین معامله است دوری جسته و به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام در ابتدای روایت باب غرور افضل را به ادنی معامله نمی کند.

امام صادق علیه السلام در دنبالۀ روایت می فرماید:

در نفس،خودبین مباش و بر خویش به دیدۀ عجب نظر مکن،چه بسا که به مال و ثروت و صحت و سلامتت مغرور شوی و از یاد مرگ و انتقال از این عالم به عالم دیگر غافل گردی که این غفلت ریشۀ بسیاری از امراض روحی و علّت بسیاری از گناهان و معاصی است.

و چه بسا که بر اثر بی خبری از خویش و اعجاب،نسبت به نفس و طول عمر و داشتن اولاد و یار و رفیق مغرور گشته و تصور کنی نجات و لذت و راحتی در داشتن اولاد و یار است،در حالی که این طور نیست چه بسیار مردمی که بر اثر اولاد و رفیق اهل جهنم شدند !

و بسا باشد که فریفته به حال و مال و آرزو گردی و به خاطر رسیدن به پاره ای از آمال و آرزوهایت گمان کنی به مقصود رسیده و سلوکت سلوک صادقانه بوده،در حالی که هر حالی و هر مالی و هر آرزویی آراسته به حقیقت نیست،مگر آن که

ص:33

هماهنگ با واقعیت های الهی باشد.

و چه بسا فریفته شوی به آنچه دیگران به تو گمان دارند که تو خوف الهی داری و اظهار ندامت و پشیمانی می کنی،در حالی که حضرت حق در دل تو خلاف آن بیند و ملاحظه کند آنچه از تو بروز می کند از صمیم قلب نیست،آه که این غرور چه غرور خطرناکی است ! !

و چه بسا که خود را به زور و جبر و از روی بی میلی به عبادت وادار کنی،در حالی که حضرت حق از تو عبادت با شوق و خالصانه خواسته و تو به آن عبادت زوری مغرور شوی و تصور کنی در درگاه حضرت دوست کاری کرده ای،راستی این غرور چه نفعی به حال تو دارد،آیا از این حال غیر خسارت در دنیا و آخرت چیز دیگری نصیب تو خواهد شد !

و چه بسیار که به دانش و نسب خود افتخار کنی و از عیوبی که در دریای وجودت موج می زند و خدا بر آن آگاه است غافل باشی و خلاصه تصور کنی خیلی شایسته ای درحالی که حق می داند خیلی بد و آلوده ای ! !

و چه بسا باشد در حال دعا باشی و به خیال خود خدا را می خوانی در حالی که منظورت غیر است و به این دعای دور از حقیقت مغرور شوی و تصور کنی اهل دعایی در حالی که اهل ریایی ! !

که با دل آلوده و قلب تاریک و خدعه و نیرنگ آن هم در حریم حرم دوست کسی به جایی نرسد،بلکه به هلاکت و بدبختی خود کمک می کند.

حاصل آن که چنان که کوفته های مزمن بی قلع ماه به اصلاح نمی آید،امراض روحانی هم بی رادع قوی از نفس سلب نمی شود،چنان که این ضعیف،از مؤمنی شنیدم که می گفت:

از من در اوایل سنّ خلاف شرعی واقع شد و از آن عمل توبه کردم و بعد از چند

ص:34

شب به خواب دیدم که کسی نامۀ عمل را به من می نمایاند و آن عمل در آنجا نوشته است؛من به خود گفتم:سبحان اللّه من از آن عمل توبه کردم چرا در اینجا باشد ؟ آن شخص گفت:اگر تو این نوشته را می توانی محو کرد به حیثیّتی که اثر از او نباشد،توبۀ تو قبول است،وگرنه،نه و این کنایه از گریه و استغاثه است چنان که مذکور شد.

و چه بسا باشد که تو نصیحت کنی مردم را و به اعتقاد خود کار خوب می کردی و در باطن غرض تو جلب قلوب ایشان باشد نه تخویف (1)الهی ! !

غفلت عالم

محققان گفته اند:

اگر واعظ از متابعت اقوال و افعال انبیا محروم باشد و مقصود او از وعظ،طلب شهرت و اظهار فضل خود باشد سخن او در صورت و معنی مؤثر نیاید،بلکه باطن مستمع را از کدورت غفلت او آفت های عظیم رسد !

عزیزا ! علمای حقیقی و مشایخ معنوی چون قدم مبارک بر منبر وعظ نهند، جبّه (2)و دستار عرض ندهند و هر طاعت که ادای آن بر خلق مستحب است بر خود سنّت دانند،چنان که در شأن اهل کتاب آمده:

[ أَ تَأْمُرُونَ النّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ ] (3).

آیا مردم را به نیکی فرمان می دهید و خود را [ در ارتباط با نیکی ] فراموش می کنید ؟

ص:35


1- 1) -تخویف:ترساندن.
2- 2) -جبّه:نوعی پیراهن.
3- 3) -بقره (2):44.

و این امت نیز در این معنا داخلند،بعضی به صورت علما به زرق و ریا آستین افشان و دامن کشان بر سر چوپ پاره برآیند و برای جرّ منفعت از طریق تلبیس (1)،خود را مضحکۀ ابلیس سازند و بعضی در لباس فقر به جهل و تقلید سجاده بر دوش و از غایت غفلت بی عقل و هوش.

عزیز من ! کاملی باید که ناقصان را وعظ گوید،بیداری باید که خفتگان را برانگیزد،ندانسته ای که نابینا،راهبری را نشاید و از بیماران طبیبی نیاید !

الهی ! ما را از مهالک حفظ کن،باطن و ظاهر ما را به نور رحمت و عنایتت صفا ده،ما را پایی برای حرکت نیست،اگر دست ما را نگیری،در چاه بدبختی افتیم و درِ نجات به روی ما بسته خواهد شد. الهی باز من را ده پر راز***که بنمایم به سمت دوست پرواز

مرا ده طعمه از تیهوی تقدیر*** میفکن رشته ام بر دست کمپیر(2)

که برّد چنگل و منقارم این زن*** چو عصفورم بریزد مشت ارزن

اگر از ارزنش جویم کرانه*** زند بر فرق و گوید حیف دانه

دگر ره رحمت آرد بر من آن زال*** دهد تتماج(3) و گوید حال کن حال

چو نبود باز را تتماج در خور*** زند مشتی چنان کم بشکند پر

زبار دل پر آمال مشکن ***زشاهین حقیقت بال مشکن

مکن بیگانه از خود آشنا را*** خدا را آشنایی کن خدا را

به عیسی روح قدسی هم عنان ساز*** رفیق مهدی صاحب زمان ساز(4)

ص:36


1- 1) -تلبیس:فریب دادن.
2- 2)-کمپیر: پیره زال.
3- 3)- تتماج: نوعی آش که از آرد میساختند.
4- 4)- صفا اصفهانی.

فریاد از دست مغرورانی که دزد راه انسانیّتند،آه از دست کسانی که در راه نیستند و برای آنان نسبت به حقایق عرفانی نیست،هدفی جز شهرت و شکم برای آنان وجود ندارد،با این همه حال به لباس دانایی و از همه بدتر معلّمی جلوه کرده و با مشتی ادعای دور از حقیقت،به دعوت انسان ها برمی خیزند و در راه ساده دلان دام گسترده،آنان را فریب می دهند،تا به وسیلۀ آنان به نان و نوایی برسند و در جهت شکم و شهوت و تخیّلات شیطانی دلی از عزا درآورند،اینان دین خدا و آیات قرآن و روایات و اخبار را ملعبه دست قرار داده و انسان و انسانیت را با تمام وجود به مسخره گرفته اند.

جاهلند و می گویند عالمیم،اسیرند و می گویند آزادیم،آلوده اند و می گویند وارسته ایم،بدبختند و می گویند خوشبختیم،محتاج به معلمند و می گویند استادیم،نیازمند به موعظه اند و می گویند،واعظیم،اهل ضلالتند و می گویند دارای هدایتیم،بساطی از خدعه و مکر و غلّ و غش پهن کرده و به صید آدمیان پرداخته و پس از صید عباد حق بیش از پیش دچار غرور شده و چنداسبه به سوی گمراهی و گمراه کردن می تازند.

کلام امیر المؤمنین علیه السلام دربارۀ عالمان غافل

حضرت علی علیه السلام-آن کانون معرفت و قلّۀ مرتفع عشق و حقیقت ایمان-دربارۀ این نابکاران پست می فرماید:

وَ آخَرُ قَدْ تَسَمّی عالِماً وَ لَیْسَ بِهِ،فَاقْتَبَسَ جَهائِلَ مِنْ جُهّالٍ وَ اضٰالیلَ مِنْ ضُلّالٍ، وَ نَصَبَ لِلنّاسِ اشْراکاً مِنْ حَبٰائِلِ غُروُرٍ وَ قَوْلِ زُورٍ.. (1).

ص:37


1- 1) -نهج البلاغه:خطبه 86؛بحار الأنوار:56/2،باب 11،حدیث 36.

انسان دیگری نیز وجود دارد که نام عالم به خود گرفته و او عالم نیست این نابخرد، جهالت هایی را از نادانان و گمراهی هایی را از گمراهان کسب کرده، و دام هایی از طناب های فریبنده و گفتار بی اساس پیش پای مردم گسترده است.

علامۀ جعفری در شرح جمله بالا و چند جمله بعد از آن می گوید:

کوشش ها کرده و تقلّاها به راه انداخته و شب و روزها را برای اثبات این که او می داند و عالم است و باید از او فرا گرفت سپری کرده است؛زیرا آن نابخرد هدف حیات خود را در«به به»و«احسنت»و شنیدن صدای پای پیروان در پشت سرش و حیران ماندن و به شگفتی در آمدن مردم دربارۀ عظمت او دریافته است ! !

اصطلاحاتی چند از آن کتاب و الفاظی خوشایند از این رساله،ادای قیافه و حرکات چشم و دیگر نمودهای عارف مآبانه از اساتیدی چند به دست آورده،نه تنها علوم اوّلین و آخرین و معرفت هستی را در انحصار خود می بیند،بلکه اگر از طعنه آگاهان و هشیاران نترسد،نخست خود را شاگرد خدا در ایجاد هستی معرّفی می کند و تدریجاً اگر روزگار امان بدهد و مراقبان معرفت بگذارند دعوای من خدایم را هم راه خواهد انداخت ! !

این شکارچی ها گاهی مهارت زیادی به دست می آورند،به طوری که برای تحمیل خواسته های خود چنان چهرۀ جالبی از علم و معرفت نشان می دهند که ساده لوحان به مجرّد مشاهدۀ آن چهره،دامن از دست می دهند و تخدیر می شوند و خود را به کلّی می بازند،در این هنگام که دکّان آن دکّاندار نابکار رونق مطلوب را به دست آورده است تدریجاً و با گذشت زمان ساده لوحان فراوانی را در دام خود می بیند،خودش هم به یقین باور می کند که آری،اگر من در این دنیا خلق نشده بودم حکمت اعلای هستی محقّق نمی گشت ! ! راستی،خداوند متعال همۀ

ص:38

بیماران را لباس عافیت بپوشاند؛آمین یا ربّ العالمین.

قَدْ حَمَلَ الْکِتٰابَ عَلیٰ آرائِهِ،وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلیٰ أهْوائِهِ،یُؤمِنُ النّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ، وَ یُهَوِّنُ کَبیرَ الْجَرائِمِ (1).

کتاب الهی را بر نظریات باطل خود حمل و تأویل نموده و حق را بر هواهای خویش برمی گرداند و مردم را از حوادث و یا خطاهای بزرگ آسوده خاطر می نماید و گناهان بزرگ را برای آنان ناچیز جلوه می دهد.

اگر آن منحرف از مسیر حق به محدودیت علم و اندیشۀ خود اعتراف نماید، حتماً دامی که پیش پای مردم گسترده است،جالب بودن و فریبندگی خود را از دست خواهد داد،پس چه باید کرد ؟ خیلی روشن است که چه باید کرد،باید نخست عقل و وجدان خود را از کار انداخت و نگذاشت که آن دو وسیلۀ آگاهی و عمل که مستند به حکمت هدایت انسان هاست،وارد میدان کار شوند و سپس قرآن و سنّت و هر منبع الهی دیگر را مانند موم به هر شکلی که هوا و هوسش می خواهد در آورد و خود را به معارف قرآن،دانا معرّفی نماید و بدین طریق همگان را نیازمند درگاه خود بسازد ! !

البته بیان امیر المؤمنین علیه السلام در این مورد با گروهی از صیادان جوامع است که دام های مخصوص برای صید کردن ساده لوحان تهیّه می نمایند.

گروه های بسیار فراوانی وجود دارند که امتیازها و تکیه گاه های دیگری را که مردم آن ها را پذیرفته اند به صورت تورهای متنوع درمی آورند و برای وصول به مقاصد حیوانی خود آن ها را پیش پای ساده لوحان می گسترانند:علم،فلسفه، هنر،سیاستمداری،قضا،حتی منش عرفان به خود بستن همه و همۀ این ها با

ص:39


1- 1) -نهج البلاغه:خطبۀ 86؛بحار الأنوار:56/2،باب 11،حدیث 36.

کمیّت ها و کیفیّت های گوناگون در شرایط مختلف،وسایلی برای شکار بینوایان بی اطلاع بوده است این نابخردان نمی دانند که:

[ وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوٰاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمٰاوٰاتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ ] (1).

اگر حق از هواها و تمایلات آنان پیروی می کرد،آسمان ها و زمین و هر چه که در آن ها وجود دارد فاسد می گشت و از هم می پاشید.

یُؤمِنُ النّاسَ مِنَ الْعَظائِمِ،وَ یُهَوِّن کَبیرَ الْجَرائِمِ (2).

مردم را از حوادث یا خطاهای بزرگ ایمن نموده و گناهان بزرگ را بر آنان ناچیز جلوه می دهند.

اینان همواره مردم را از بُعْد امیال آنان به خود جلب می نمایند،میل و رغبت مردم بر این است که در این دنیا زندگی خوشایند و مقرون به لذت داشته باشند و هرگز در حوادث بزرگ از پای در نیایند و گناهانی را که مرتکب می شوند،بهر طریقی که ممکن است تفسیر و توجیهش کنند و اهمیّت آن ها را نادیده بگیرند و در آن هنگام که توانستند از عهدۀ تفسیر و توجیه آن ها برآیند به یاد رحمت و عنایت ربانی بیفتند،البته روحیۀ خوش بینی و مخصوصاً امید به الطاف و عنایات الهی بسیار مطلوب است و آیات و روایات وارده دربارۀ هر دو موضوع فراوان است و نیازی به ذکر و تفصیل آن ها در این مبحث نیست،ولی آنچه که مهم است این است که رحمت و لطف خداوندی برای بازسازی خرابی هایی است که آدمی در شخصیت خود به وجود آورده است.

اگر گناهانی کبیره را مرتکب شود و یا گناهانی را اگر چه کوچک باشند،با بی اعتنایی به خدایی که معصیت او را انجام می دهد،مرتکب شود،مصالحی در

ص:40


1- 1) -مؤمنون (23):71.
2- 2) -نهج البلاغه:خطبۀ 86.

ساختمان شخصیت آدمی نمی ماند تا قابل بازسازی بوده باشد،مانند شرک و تجرّی به مقام شامخ ربوبی و قتل نفس بی علت و غیر ذلک،وانگهی آیات و روایات بسیار فراوانی وجود دارند که نتایج اعمال زشت و گناهان را مانند معلول هایی که دنبال علل خود به طور ضروری به وجود می آیند گوشزد می کنند مانند:

[ فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّهٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّهٍ شَرًّا یَرَهُ ] (1).

پس هرکس هم وزن ذره ای نیکی کند،آن نیکی را ببیند.*و هرکس هم وزن ذره ای بدی کند،آن بدی را ببیند.

با نظر به مجموع منابع اسلامی،آنچه که به عنوان اصل اساسی می تواند، پذیرفته شود این است که:

رحمت و الطاف خفیّه و جلّیه پروردگاری،همۀ هستی را که انسان هم جزیی از آن است فرا گرفته است.

[ وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ ] (2).

و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است.

از طرف دیگر ضرورت نگهداری حقیقی،از موجودیّت است که بتواند استعداد پذیرش آن رحمت واسعه را داشته باشد،بنابراین مربیان و معلمان جامعه بایستی هر دو عنصر اصل مزبور را برای مردم بیان کنند نه فقط یک عنصر آن را که یا خلاف آن گروه از آیات و روایات باشد که مفاد آن ها عمومیّت رحمت و لطف و عنایت پروردگاری است و یا مخالف آن گروه از آیات و روایات باشد که مفاد آن ها ضرورت

ص:41


1- 1) -زلزال (99):7-8.
2- 2) -اعراف (7):156.

بروز نتایج اعمال است،این همان اصل معروف به«اصل خوف و رجا»است.

یَقُولُ:اَقِفُ عِنْدَ الشُّبُهاتِ،وَ فیهٰا وَقَعَ؛وَ یَقُولُ:اَعْتَزِلُ الْبِدَعَ،وَ بَیْنَهَا اضْطَجَعَ (1).

ادعا می کند که در شبهات توقف می کنم در حالی که در همان شبهات غوطه می خورد و می گوید از بدعت گذاری ها کناره گیری می کنم در صورتی که در میان بدعت ها می آرامد.

صیّادان نابکار انسان ها،ادعایی دارند که مخصوص تهذّب یافتگان و کمال جویان می باشد،آنان خود را از ورود جسورانه به موارد شبهه تبرئه می نمایند،تا خود را حتی از گروه کسانی که به جهت ورود در شبهات مورد عتاب قرار خواهند گرفت خارج معرّفی کنند !

و نمی خواهند بدانند که جرأت و بی پروایی آنان به ارتکاب اعمال زشت که بدتر از ورود در شبهات است،برای آنان حیا و امتناع از ورود در شبهات باقی نمی گذارد،لذا با چنین ادعایی که ما هرگز مرتکب شبهات هم نمی شویم منصرف ساختن ذهن مردم از توجه به گناهان صریحی است که آنان مرتکب می گردند.

آنان داخل کردن آنچه را که از دین نیست در دین و خارج کردن آنچه را که از دین است«بدعت»منکر می شوند و خود را از این وقاحت تبرئه می نمایند،در صورتی که دین به معنای حقیقی آن از دیدگاه آن دور است و آنچه که برای آنان اصالت و اهمیت دارد دکّان خودفروشی و دامی است که در پیش پای مردم می گسترانند، لذا توجّه و اهمیتی به آن نمی دهند که کدامین عقیده یا حکم داخل در دین است و کدامین عقیده و حکم خارج از آن می باشد.

امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید:

ص:42


1- 1) -نهج البلاغه:خطبۀ 86.

فَالصُّورَهُ صَورَهُ إنْسٰانٍ،وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوانٍ،لٰا یَعْرِفُ بٰابَ الْهُدیٰ فَیَتَّبِعَهُ وَ لا بٰابَ الْعَمیٰ فَیَصُدَّ عَنْهُ،وَ ذٰلِکَ مَیِّتُ الْأحْیٰاءِ (1).

صورتش صورت انسان و قلبش قلب حیوان است،او نه درِ هدایت را می شناسد تا از آن پیروی کند و نه درِ ضلالت و نابینایی را تشخیص می دهد که از ورود به آن امتناع بورزد و اوست مرده ای در میان زندگان ! !

تشابه در نمود و صورت همواره سدّ راه آن جویندگان حقیقت بوده است که در آغاز مراحل بوده و هنوز نتوانسته اند صورت را از معنی و ظاهر را از باطن تفکیک نمایند و به همین جهت فریب صورت های آراسته دیوسیرتان را خورده و سعی و کوششان به نتیجه ای نرسیده است.

حیوانات انسان نما گاهی از انسان های حقیقی هم آراسته تر و وارسته تر می نمایند و دایه هایی مهربان تر از مادر و کاسه هایی داغ تر از آش و کاتولیک هایی کاتولیک تر از پاپ و مسلمانانی مسلمان تر از علی ابن ابی طالب می نمایند.

در این موارد خدا به داد حقیقت جویان ساده لوح برسد که هنوز توانایی تفکیک صورت از معنی را ندارند.

مولوی می گوید:

جمله عالم زین سبب گمراه شد***کم کسی زابدال حق آگاه شد

همسری با انبیا برداشتند*** اولیا را هم چو خود پنداشتند

ص:43


1- 1) -نهج البلاغه:خطبۀ 86.

گفته اینک ما بشر ایشان بشر***ما و ایشان بسته خوابیم و خور

این ندانستند ایشان از عمی*** هست فرقی در میان بی منتهی

هر دو گون زنبور خوردند از محل*** لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل

هر دو گون آهو گیا خوردند و آب*** زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب

صد هزاران این چنین اشباه بین*** فرقشان هفتاد ساله راه بین

این خورد گردد پلیدی زوجدا*** وان خورد گردد همه نور خدا

این خورد زاید همه بخل و حسد*** وان خورد گردد همه نور خدا

این زمین پاک و آن شور است و بد*** این فرشته پاک و آن دیو است و دد

آسیبی که از حیوانات انسان نما بر ارزش های والای انسانی وارد شده و اوراق تاریخ را سیاه کرده و حقوق انسان ها را ضایع نموده و باطل ها را با ظواهری آراسته به خورد مردم صاف دل و ساده لوح داده است،خیلی بیش از آسیبی است که از حیوانات حیوان نما برای بشریّت وارد آمده است.

هیچ تعبیری دربارۀ آن صیّادان مناسب تر از این تعبیر«مردگانی در میان زندگان» پیدا نمی شود،امّا با قرینه دیگر جملات امیر المؤمنین علیه السلام باید گفت:نه مردگان

ص:44

بی طرف و پوسیده،بلکه مردگان موذی و مضرّ که بوی عفونی لاشۀ پلید آنان به جهت مردن،عقل و وجدان در درونشان،مشام انسان های گلشن جو را می آزارد.

وقتی که خرد و وجدان در درون یک انسان نابود شد،عاملی برای تشخیص حق و باطل و هدایت و ضلالت در وجود او نیست که بتواند با بینایی و روشن بینی در این دنیا حرکت کند،از اینجاست که باید گفت:نمایش حیات،یا حیات نمایشی غیر از حیات حقیقی است؛زیرا رکن اساسی حیات حقیقی یا حیات معقول،خرد و وجدان آدمی است و با رفتن آن دو حیات حقیقی و حیات معقول وجود ندارد (1).

دائم در حال دعا باشید که خداوند عزیز ما را یک آن به خود وامگذارد و دست گدایی و نیازمندی ما را از دامن رحمت و لطفش جدا نکند که اگر به این بلا دچار شویم،مخرّب وجود و شخصیّت الهی خود گشته و سدّ راه عباد خدا خواهیم شد و این همه محصول تلخ غرور و عجب و خودبینی است،اگر دائم در حال خدابینی و خداگویی باشیم از شرّ این صفت شیطانی در امان خواهیم بود.

غرور،حجابی بین انسان و حقایق

اشاره

امام صادق علیه السلام دنباله روایت غرور را این چنین دنبال می کند:

چه بسا که از نفس خود مذمّت کنی،ولی در حقیقت قصد تو از این مذمّت مدح و تعریف خود باشد و این نیز از نتایج غرور است.

بدون شک از کدورت های غرور و فریب شیطان و آرزوهای غلط نفس نجات نخواهی یافت،مگر با انابه صادقانه و رجوع و بازگشت به حضرت احدیّت و زاری

ص:45


1- 1) -ترجمه و تفسیر نهج البلاغه:114/14.

و تضرّع بردن به پیشگاه مقدس او و شناختن عیوب نفس و طرق فریب او که در غایت پنهانی و دقت است،طرقی که موافق عقل و علم و دین و شریعت و سنن و طریقت نیست.

اگر تو با وجود این همه خطرها و عیوب نفس،راضی از خود باشی و از خویش سلب تقصیر کنی،زهی خفّت عقل و سبکی رأی که حاکم بر توست و زهی شقاوت و بدی نفس تو که در این مدت مدید و عهد بعید،راه به نفس خود نبرده و منجیات و مهلکات را نشناخته ای !

بدان که کسی عمرش ضایع تر از تو نشده و حسرتی چون حسرتت در قیامت برای کسی نیامده است.

در این زمینه هیچ جمله ای رساتر و عالی تر از کلام وجود مقدس حضرت مولی الموحّدین امیر المؤمنین علیه السلام نیست که می فرماید:

بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الْمَوْعِظَهِ حِجٰابٌ مِنَ الْغِرَّهِ (1).

بین شما و موعظه حجابی از غرور است.

علامۀ خویی در«شرح نهج البلاغه»در توضیح این جمله می گوید:

غرور و غفلت از بافته های خطرناک شهوت و عشق به دنیا و متابعت هوا و سستی از به دست آوردن واقعیت ها و خلاصه محصولی از رذایل اخلاقی است.

اگر انسان در شؤون زندگی صرفاً به دنبال غرایز جسمی و حیوانی باشد،بر قلبش پردۀ کدورت افتد و چشم بصیرتش بسته شود،در آن هنگام از دیدن حقیقت عاجز شود،اگر چه صدای حقیقت در اعلا مرتبه بلند شود و داعیان حقیقت جهان را پر کنند،ضخامت این حجاب گاهی به حدی می شود که قلب از تنفس کردن

ص:46


1- 1) -نهج البلاغه:حکمت 282؛غرر الحکم:266،حدیث 5761.

هوای حقیقت بازمانده و می میرد و صاحبش به موجودی بی شعور تبدیل شده،از درک حقیقت دور می افتد چنان که قرآن می فرماید:

[ فَإِنَّکَ لاٰ تُسْمِعُ الْمَوْتیٰ وَ لاٰ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعٰاءَ إِذٰا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ ] (1).

پس تو نمی توانی [ دعوتت را ] به مردگان بشنوانی و نمی توانی دعوتت را به کران،زمانی که پشت کنان روی می گردانند،بشنوانی.

عبرت از منصور دوانیقی

علامۀ خویی در«شرح نهج البلاغه»می گوید:

منصور دوانیقی شبی در طواف خانۀ کعبه بود،گوینده ای را شنید که چنین می نالد:

بار خدایا ! به درگاه تو شکایت آرم از ظهور ستم و تباهی و از طمعی که میان مردم و حق سایه افکنده،منصور از مطاف به در آمده و در گوشه ای از مسجد نشست و به دنبال آن مرد فرستاد و او را پذیرفت.

آن مرد نماز خواند و پس از استلام حجر نزد منصور آمد و سلام کرد،منصور بدو گفت:این فریاد که از ظهور ستم و بیدادت از تو بگوشم رسید چه بود ؟ و مقصودت از طمعکار حایل میان مردم و حق که بود ؟ به خدا هر چه گوش دادم از درد و الم سخن گفتی.

گفت:اگر بر جانم امان بخشی از ریشۀ هر کارت آگاه سازم و گرنه از اظهار حقیقت دریغ نمایم و خود را نگهدارم که با خود کارها دارم.

منصور گفت:جان تو در امان است،هر چه داری بگو،در پاسخ گفت:

ص:47


1- 1) -روم (30):52.

آن که طمعش میان مردم و حق حایل است و از اصلاح ستم و تباهی مانع، خودت هستی.منصور گفت:وای بر تو چگونه طمع به من آید که همه سیم و زر جهان در دست دارم و هر ترش و شیرینم فراهم است ؟ در پاسخ گفت:هیچ کس را چون تو طمع در نگرفته،فعلاً قدرت،تو را سرپرست جان و مال مسلمانان ساخته و تو از کارهای آنان به غفلت اندری و به چپاول اموالشان چیره و خودسر،در این میان پرده ها از گچ و آجر برآوردی و درهای آهنین بر آن ها نهادی و دربانان مسلّح برگماشتی و خویش را در درون آن زندانی ساختی و کارمندانت را به گرد آوردن اموال و انباشتن آن گسیل نمودی و با اسلحه و دژبانانِ وسایل نقلیه،نیرومندشان ساختی و دستور دادی جز فلان و فلان که نام برده ای به حضورت نرسند و از پذیرش ستمدیده و درمانده و گرسنه و درویش و ضعیف و برهنه دریغ داری و اینان که حق در بیت المال دارند دور نگهداشتی !

همیشه آن چند نفر مخصوصانت که از همۀ رعیت برگزیده داشتی و حجاب از پیش آنان برداشتی،اموال را بگیرند و گرد کنند و انباشته و پس انداز خویش سازند.

گویند:این مرد،خود به خدا خائن است،چرا ما به او خیانت نکنیم با این که مسخّر او شدیم،اینان میان خود سازش کردند،نگذارند وضع مردم و احوال آنان به تو گوشزد شود،مگر آنچه را بخواهند و به سود خود دانند و هر کار گذاری از درت برآید و با آنان مخالفت آغازد،او را پیش تو مبغوض سازند و از در برانند و برای او پرونده بسازند تا از نظر بیفتد و خوار گردد.

چون این وضع میان تو و آنان گوشزد همگان شده،مردم آنان را بزرگ شمارند و از آن ها بهراسند و نخستین دسته ای که به سازش با آن ها بشتابند کارگزاران تو باشند که بدان ها هدیه برند و رشوه دهند تا دست ستمشان بر سر رعایا باز باشد و سپس مردم با نفوذ و ثروتمند از طبقۀ رعیت با آن ها سازش کنند تا بر دیگران ستم

ص:48

نمایند و سراسر بلاد خدا پر از طمع و ستم و تباهی شود.

این چند نفر با تو شریک سلطنت شده و تو در غفلت اندری.اگر دادخواهی به درگاه آید نگذارند بر تو درآید،اگر خواهد هنگام خروج از خانه ات به تو شکایت برد مانع گماشتی،بهانه این که برای مردم بازرس مظالم مقرّر داشتی و چون متظلّمی آید هم آنان به بازرسی مظالم فرستند که به شکایت او گوش ندهد و عرض حالش را به تو نرساند و بازرس از بیم آنان و ترس تو بپذیرد و پیوسته مظلوم بیچاره نزد او رفت و آمد کند و بدو پناه برد و استغاثه نماید و او امروز و فردا کند و بهانه بتراشد و چون به جان آید و تو بیرون آیی برابرت فریاد کشد و ناله سر دهد، دربانانت او را به سختی بزنند و برانند تا عبرت دیگران شود و تو به چشم بنگری و مانع نشوی،با این وضع چگونه مسلمانی بیاید.

من در روزگار جوانی به چین مسافرت می کردم،در یک سفری پادشاهشان به کری دچار شده بود و سخت می گریست،ندیمانش او را دلداری می دادند و به شکیبایی می کشانیدند،گفت:

من از درد به خود گریه ندارم،ولی بر مظلومان دربارم گریه می کنم که می نالند و آواز ناله شان را نمی شنوم،سپس گفت:اگر گوشم رفته چشمم برجاست،میان مردم جار بزنید که جز مظلوم جامه سرخ نپوشد و هماره بامداد و پسین بر فیل سوار می شد و گردش می کرد تا مظلومی را به چشم خود بیند و دادخواهی کند.

این مردی است مشرک به خدا که با مشرکان چنین مهربان است و از خود دریغمند و نگران،تو مردی هستی خداپرست و از خاندان نبوت،مهر تو بر مسلمانان جلو خودخواهیت را نباید بگیرد ؟

اگر برای فرزندانت مال جمع می کنی،خدا به تو نموده است که کودکی از شکم مادر درافتد،در روی زمین پشیزی ندارد و بر هر مالی دست بخیلی گذاشته است

ص:49

که نگهش دارد،ولی خدا پیوسته لطف خود را شامل حال کودک سازد،تا مردم را بدو راغب کند،تو نیستی که عطا می کنی،ولی خداست که هر چه به هر که خواهد عطا می کند و اگر بگویی جمع مال برای تقویت سلطنت توست،خدا برای تو وسیله عبرت از بنی امیه فراهم کرده است که جمع زر و سیم و آماده کردن ساز و برگ و لشگر و اسب و استر و شتر در برابر ارادۀ الهی به زوال ملکشان فایده نداشت.

و اگر بگویی جمع مال برای یک هدف عالی تر از مقامی است که داری،به خدا بالاتر از مقام تو مقامی هست ولی ادراک آن میسر نیست مگر از راهی که مخالف راه توست.

تو نگاه کن آیا مخالف خود را به بدتر از کشتن مجازات توانی کرد ؟ گفت:نه،در پاسخ گفت:آن پادشاهی که به تو عطا کرده است آنچه عطا کرده،گنهکار را به کشتن شکنجه ندهد.

او به خوبی می داند چه در دل داری و در چه کاری،چشمت به کجا است و دستت چه کار می کند و پایت به چه سوی می رود،بنگر که هر آنچه از دنیا را خاص خود کردی،چون از دستت گرفت چه فایده ای برایت دارد در موقعی که تو را پای حساب کشید !

منصور گریست و گفت:کاش آفریده نبودم،وای بر تو ! چگونه چارۀ کار خود کنم !

گفت:همۀ مردم را رهبرانی است که در دیانت خود بدان ها پناهنده و به گفتارشان رضا دهند،تو آنان را محرمان خود بساز تا راه به تو بنمایند و در کارهایت با آن ها مشورت کن،منصور گفت:من به دنبال آنان فرستادم از من گریختند گفت:

آری،ترسیدند آن ها را به راه خودت ببری،ولی در خانه ات را باز گذار و حجاب را

ص:50

بردار و هموار ساز تا مظلوم را باشی و ظالم را از بن براندازی،صدقات را از راه حلال و پاک بگیر و به حق و عدالت بر مستحقانش پخش کن،در این صورت من ضامنم که رهبران حق و مخلص نزد تو آیند و در اصلاح کار امت به تو کمک کنند.

مؤذنان سر رسیدند و سلامش دادند و اعلام به نماز کردند،برخاست نماز گزارد و بجای خود برگشت و هر چه آن مرد را جستند نیافتند.

خوانندگان عزیز ! این موعظه بلیغ و نصیحت عمیق که به گوش منصور خوانده شد،اگر به کوه خوانده می شد از کوه جز گرد و غباری باقی نمی ماند،اما این مرد پلید به بغداد برگشت و به ظلم خود ادامه داد و از خون بی گناهان جوی ها به راه انداخت و دست به کشتن حضرت صادق علیه السلام آلوده کرد و میلیون میلیون درهم و دینار از حق مردم محروم سرقت کرد و برای بازماندگان،ظالم تر از خودش به جای گذاشت،آری،غرور این صفت زشت و پلید به فرمودۀ حضرت علی علیه السلام حجاب بین مغرور و موعظه الهی است ! !

ص:51

ص:52

باب 37 در صفت منافق

اشاره

ص:53

ص:54

قالَ الصّادِقُ علیه السلام:

ألْمُنٰافِقُ قَدْ رَضِیَ بِبُعْدِهِ عَنْ رَحْمَهِ اللّهِ تَعٰالیٰ لإنَّه یَأتی بِأعْمٰالِهِ الظّاهِرَهِ شَبیهاً بِالشَّریعَهِ وَ هُوَ لٰاهٍ لٰاغٍ باغٍ بِالْقَلْبِ عَنْ حَقِّهٰا مُسْتَهْزِءٌ فیهِ.

وَ عَلٰامَهُ النِّفٰاقِ قِلَّهُ الْمُبٰالٰاهِ بِالْکِذْبِ،وَ الْخِیٰانَهُ،وَ الْوَقٰاحَهُ،وَ الدَّعْویٰ بِلٰا مَعْنیً،وَ سُخْنَهُ الْعَیْنِ،وَ السَّفَهُ،وَ قِلَّهُ الْحَیٰاءِ،وَ اسْتِصْغٰارُ الْمَعٰاصی، وَ اسْتیضٰاعُ ارْبٰابِ الدّینِ،وَ اسْتِخْفٰافُ الْمَصٰائِبِ فِی الدّینِ،وَ الْکِبْرُ،وَ حُبُّ الْمَدْحِ،وَ الْحَسَدُ،وَ اسْتیثارُ الدُّنْیٰا عَلَی الْآخِرَهِ،وَ الشَّرِّ عَلَی الْخَیْرِ،وَ الْحَثُّ عَلَی النَّمیمَهِ،وَ حُبُّ اللَّهْوِ،وَ مَعُونَهُ اهْلِ الْفِسْقِ وَ الْبَغْیِ،وَ التَّخَلُّفُ عَنِ الْخَیْرٰاتِ،وَ تَنَقُّصُ أهْلِهٰا،وَ اسْتِحْسٰانُ مٰا یَفْعَلُهُ مِنْ سُوءٍ،وَ اسْتِقْبٰاحُ مٰا یَفْعَلُهُ غَیْرُهُ مِنْ حَسَنٍ،وَ أمْثٰالُ ذٰلِکَ کَثیرَهٌ.

وَ قَدْ وَصَفَ اللّهُ الْمُنٰافِقینَ فی غَیْرِ مَوْضِعٍ،فَقٰالَ عَزَّ مِنْ قٰائِلٍ: [ وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللّٰهَ عَلیٰ حَرْفٍ فَإِنْ أَصٰابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَهٌ انْقَلَبَ عَلیٰ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَهَ ذٰلِکَ هُوَ الْخُسْرٰانُ الْمُبِینُ ] (1).

وَ قٰالَ عَزَّ مِنْ قٰائِلٍ أیْضاً فی صِفَتِهِمْ: [ وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ مٰا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ* یُخٰادِعُونَ اللّٰهَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ مٰا یَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ* فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً ] (2):

ص:55


1- 1) -حج (22):11.
2- 2) -بقره (2):8-10.

وَ قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:ألْمُنٰافِقُ إذٰا وَعَدَ أخْلَف،وَ إذٰا فَعَلَ أفشیٰ،وَ إذا قٰالَ کَذَبَ،و إذا ائْتُمِنُ خٰانَ،و إذٰا رُزِقَ طٰاشَ،وَ إذٰا مُنِعَ غٰاشَ.

وَ قٰالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله أیضاً:مَنْ خٰالَفَ سَریرَتُهُ عَلٰانِیَتَهُ فَهُوَ مُنٰافِقٌ کائِناً مَنْ کٰانَ وَ حَیْثُ کٰانَ وَ فی أیّ زَمانٍ کانَ وَ فی أیِّ رُتْبَهٍ کانَ.

ص:56

[ ألْمُنٰافِقُ قَدْ رَضِیَ بِبُعْدِهِ عَنْ رَحْمَهِ اللّهِ تَعٰالیٰ لإنَّه یَأتی بِأعْمٰالِهِ الظّاهِرَهِ شَبیهاً بِالشَّریعَهِ وَ هُوَ لٰاهٍ لٰاغٍ باغٍ بِالْقَلْبِ عَنْ حَقِّهٰا مُسْتَهْزِءٌ فیهِ ]

نفاق و منافق

حضرت صادق علیه السلام در این باب،چهرۀ پلید منافق را معرفی می کند.

منافق آن انسان خبیثی است که نظیر او نیست و تاریخ بشر شریرتر و مضرتر و آلوده تر و ظالم تر از او را به یاد ندارد.

منافق چندرو،جاسوس،عامل بیگانه،خائن،ستمکار و انسانی بی دین و موجودی تبهکار و حیوانی بسیار خطرناک در لباس آدمی است.

منافق انسانی متقلّب،دغل باز،اهل غش،حیله گر،بی کرامت،بی ارزش و مغضوب حق و اولیای الهی است.

نفاق خطّی خطرناک،چهره ای بی باک،صفتی ناپاک و حالتی دردناک است.

ایشان با حیله و نیرنگ و با قیافه ای آراسته و چهره ای مذهبی و در لباسی دلسوزانه،جهت پیشبرد اهداف پلید خود و خدمت به اربابان ظالم خویش و کمک به شیاطین،خود را در جامعۀ اسلامی جا زده و از ضربه زدن به ملت اسلام و شؤون فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و دینی و دنیایی و آخرتی مردم،به هیچ عنوان باک ندارند.

ص:57

اینان در زمان رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نیز بوده و برای این که شناخته نشوند خود را زیر پردۀ دین و دینداری پنهان می کردند.

منافقان همیشه در تدارک نابودی اسلام و مسلمانان هستند،امّا ارادۀ حضرت حق اجازۀ چنین جسارتی در همۀ تاریخ به کفر و شرک و نفاق نداده است.

آری،این است نفاق و منافق.

اکنون در ترجمۀ گفتار امام صادق علیه السلام دقت کنید:

منافق با عقیدۀ پلید و عمل کثیف،دور ماندن از رحمت واسعۀ الهیه را نسبت به خود رضایت داده؛زیرا این چهرۀ پلید،اعمال ریایی و فریب کارانه و شیطانی خود را به صورت اعمال شرعی انجام می دهد،تا کسی از هدف ابلیسی او مطلع نشود.

منافق فردی بازیگر،بیهوده کار و متجاوز از حدود الهی است،او قلب حقیقت کرده و زحمات تمام انبیا و ائمه و اولیا و صلحا و مربیان دلسوز را به مسخره گرفته است،غافل از این که پایان این خط ننگین،غضب و سخط حق و دور ماندن از رحمت و افتادن در بدترین درکات جهنّم است.

منافق در قرآن

کتاب الهی،در بسیاری از سوره ها،اعمال ننگین و برنامه های خائنانۀ اینان با اسلام و مسلمانان را بیان می کند.

قرآن مجید در سوره های بقره،آل عمران،توبه،احزاب،فتح،انفال،حدید، نساء،عنکبوت،تحریم،از چهرۀ پلید این عناصر خطرناک پرده برداشته و یک سورۀ کامل در تشریح حیات اینان بنام سورۀ منافقون نازل کرده است.

قرآن کریم تحت این عناوین وضع منافقان را بیان می کند:

1-حالت نفاق در مردم منافق امری قلبی است و اصل و ریشۀ این مرض مربوط

ص:58

به دل آنان است،اینان چون دل سالم و قلبی مؤمن و با محبت ندارند،در عمل از کفار بدتر و از حیوانات درنده ترند ! (1)!

2-منافقان علیه اسلام و مسلمانان با کفار هم مسلک و هماهنگ و همدست هستند و از هیچ کمکی به کافران در راه نابودی قرآن و اسلام دریغ و مضایقه ندارند (2).

3-مردان و زنان منافق در تمام امور طرفدار یک دیگرند و برای توسعۀ منکر و جلوگیری از معروف تا زنده اند در فعالیت هستند،اینان خدا را فراموش کرده و حضرت حق هم آنان را از رحمت خود محروم نموده،منافقان با تمام وجود از چهار چوب انسانیت خارج هستند (3).

4-اهل نفاق مردم مسلمان و مؤمن را به هیچ انگاشته و آنان را بی قدرت می دانند و به خیال خود،اهل خدا را در مرز شکست می بینند،در حالی که آنان متکی به حق هستند و با شکست روبرو نخواهند شد (4).

5-منافقان،این مردم پست و بی ایمان و این بی خبران و بی خردان،وعده های الهی را غرور و فریب به حساب آورده و به برنامه های الهی به چشم حقارت نگریسته و دل آنان از باور کردن آیات الهی،تهی و خالی است (5)!

6-مردم منافق در اقرار به وحدانیت حق و رسالت پیامبر،دروغگو و کاذب هستند و خداوند علیم از دل مریض و روح کثیف آنان با خبر است (6).

ص:59


1- 1) -توبه (9):77.
2- 2) -حشر (59):11.
3- 3) -توبه (9):67.
4- 4) -انفال (8):49.
5- 5) -احزاب (33):12.
6- 6) -منافقون (63):1.

7-این گروه پلید و این قوم خبیث در برابر دعوت خدا و رسول ایستاده،علاوه بر این که خود ایمان نمی آورند،از ایمان آوردن مردم نیز به شدت جلوگیری می کنند (1).

8-مردم منافق با جناب حق تعالی مکر و حیله می کنند،در حالی که خدای توانا مکر آنان را باطل می کند،اینان به وقت نماز در حال کسالت و سستی و ریاکاری هستند و اگر از خدا یاد کنند به ریا و تظاهر یاد می کنند،دو دل و مردّد هستند،نه به سوی مردم مؤمن یک دل و یک جهت اند نه به جانب کفر (2).

9-مسلمانان و مؤمنان به رهبری پیامبر و جانشینان آن حضرت،مأمور به جنگ سخت با این گروه خبیث هستند و تا ریشه کن شدن اینان باید در طریق جهاد و مجاهده باشند (3).

10-مردم منافق در روز قیامت دچار غضب حق و عذاب سخت الهی هستند و بدترین درکات جهنّم جایگاه آنان است و در آن روز از نسیم رحمت الهی محروم و برای ابد گرفتار عذاب خدایند (4).

این فرازها دورنمایی از آیات قرآن مجید دربارۀ نفاق و منافق بود.

برای دور ماندن از این حالت خطرناک چاره ای،جز پناه بردن به قرآن و روایات و اولیای خدا جهت تهذیب اخلاق نیست،چون قلب انسان که محور وجود آدمی است و نفس انسان که صفحۀ حیات انسانی است از رذایل اخلاقی پاک شود،آدمی از ضرر نفاق در امان مانده و از رحمت واسعۀ الهیه در دنیا و آخرت بهره مند خواهد شد.

ص:60


1- 1) -نساء (4):60.
2- 2) -نساء (4):143.
3- 3) -توبه (9):73.
4- 4) -نساء (4):140-145 و توبه (9):68 و احزاب (33):73.

بدون تهذیب نفس و پاکی دل،به دست آوردن عنایات الهیه از محالات است.

طریق تصفیۀ وجود و تجلیۀ روح

قرآن مجید،کتاب هدایت است و روایات ائمه معصومین علیهم السلام شرح آن و عالمان و عاملان واقعی به کتاب و سنت،راهبران انسان ها به سوی حق هستند که می فرمایند:

بدان که روح انسانی از عالم امر است و به حضرت عزّت اختصاص قربتی دارد که هیچ موجودی ندارد.

و عالم امر عبارت از عالمی است که مقدار و کمّیّت و قسمت و مساحت نپذیرد و اسم امر بر این عالم از جهت آن است که به اشارۀ«کن»ظاهر شد بی توقف زمانی و بی واسطۀ ماده.

اگر چه عالم خلق هم به اشاره پدید آمد،اما بواسطۀ مواد و امتداد ایام که:

[ خَلَقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّهِ أَیّٰامٍ ] (1).

اوست که آسمان ها و زمین را در شش روز آفرید.

در این اشاره که می فرماید:

[ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی ] (2).

بگو:روح از امر پروردگار من است.

از منشأ خطاب«کن»برخاسته.

ولی ماده و هیولای حیات از صفت هو الحی یافته،قائم به صفت قیومی گشته

ص:61


1- 1) -حدید (57):4.
2- 2) -اسراء (17):85.

و مادّه عالم ارواح آمده و عالم ارواح منشأ عالم ملکوت شده و عالم ملکوت مصدر عالم ملک بوده،جملگی عالم ملک به ملکوت قائم و ملکوت به ارواح قائم و ارواح به روح انسانی قائم و روح انسانی به صفت قیومی حق قائم:

[ فَسُبْحٰانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ] (1).

بنابراین [ از هر عیب و نقصی ] منزّه است خدایی که مالکیّت و فرمانروایی همه چیز به دست اوست،و به سوی او بازگردانده می شوید.

و هر چه در عالم ملک و ملکوت پدید آید همگی به واسطه آید،الّا وجود انسانی که ابتدا روح او به اشارت«کن»پدید آمد بی واسطه و صورت قالب او تخمیر بی واسطه یافت کما قال:

خَمَرْتُ طینَهَ آدَمَ بِیَدی أرْبَعینَ صَبٰاحاً (2).

گِل آدم را با قدرت خود در چهل روز سرشتم.

در وقت ازدواج روح و قالب تشریف:

[ وَ نَفَخْتُ فِیهِ ] (3).

و از روح خود در او بدمم.

بی واسطه ارزانی داشت و اختصاص اضافت:«من روحی»کرامت فرمود،پس کمال مرتبۀ روح در تجلیۀ او آمد به صفات ربوبیت تا خلافت آن حضرت را شاید.

و در این معنی مذاهب مختلفه است:

ص:62


1- 1) -یس (36):83.
2- 2) -مرصاد العباد:28.
3- 3) -حجر (15):29.

جمعی را رأی آن است که تا تزکیه نفس حاصل نشود،تجلیۀ روح ممکن نگردد و طایفه ای دیگر بر آنند که اگر مدت عمر در تزکیۀ نفس به سر برند تمام مزکّی نگردد و کس به تجلیۀ روح نپردازد،و لکن چون اوّل نفس را به قید شرع محکم کنند و روی به تصفیۀ دل و تجلیۀ روح آورند بر قضیۀ:

مَنْ تَقَرّبّ الَیَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ الَیْهِ ذِراعاً (1).

کسی که یک وجب به من نزدیک شود یک ذراع به سوی او نزدیک می شوم.

الطاف خداوندی به استقبال آید و تصرفات جذبات عنایت و فیض فضل الوهیت متواتر گردد،دل را به یک ساعت چندان تزکیۀ نفس حاصل شود که به مجاهدت همۀ عمر حاصل نشدی که:

جَذْبَهٌ مِنْ جَذَباتِ الْحَقِ توازی عَمَلَ الثَّقَلَیْنِ (2).

جاذبه ای از جاذبه های حق برابر با عمل جن و انس است.

و لکن روح در بدایت حال طفل صفت است،او را تربیتی باید تا مستحق تجلیه شود؛زیرا که روح تا در اماکن روحانی بود و هنوز به جسم انسانی تعلق نگرفته،بر مثال طفل بود در رحم مادر که در آنجا غذای مناسب آن مکان یابد و او را علو و شناختی باشد لایق آن مقام،و لکن از غذاهای متنوع و علوم و معارف مختلف که بعد از ولادت تواند یافت محروم و بی خبر باشد.

هم چنین روح را در عالم ارواح از حضرت جلّ و علا غذایی که ممدّ حیات او گردد می بود،مناسب حوصله و همّت او در آن مقام و بر کلیات علوم و معارف

ص:63


1- 1) -عوالی اللآلی:56/1،حدیث 81؛بحار الأنوار:189/84،باب 11.
2- 2) -خواجه ایوب آن را مطابق متن حدیث نبوی شمرده و غزالی در احیاء العلوم 56/4 بدون انتساب به قائلی آورده است.

اطلاع روحانی داشت.

و لکن از معارف و علوم جزئیات که به واسطۀ آلات حواس انسانی و قوای بشری و صفات نفسانی حاصل توان کرد بی خبر بود و در آن وقت که به قالب پیوست چون طفلی بود که در رحم بود به مهد پیوست.

اگر پرورش به وجه خوشی نیابد،زود هلاک شود،پس مادر او را زود در گهواره نهد و دست و پای او را دربندد تا حرکات طبیعی نکند که دست و پای خود را بشکند یا کج کند،او را از غذاهای این عالم که او هنوز غریب آن است نگاه دارد؛ زیرا که معدۀ او هنوز قوۀ هضم غذای این عالم نیافته است،او را هم به غذایی بپروراند که از آن عالم باشد که او نه ماه در آن بوده است و با غذای آن ها خو کرده و آن شیر است که هم از آن عالم است،تا چون مدتی برآید و با هوای این عالم خو گیرد به تدریج او را به غذاهای لطیف این عالم پرورش دهند تا معدۀ او بدین غذاها قوت یابد،آن که غذای کثیف را مستعد شود که حرکت و قوت و کارهای عنیف را مدد از آن بود.

هم چنین طفل،روح چون به مهد قالب پیوست،تمام دست و پای تصرفات او را به تدبیر اوامر و نواهی شرع بباید بست،تا حرکات به مقتضای طبع نکند که خود را هلاک کند،یا دست و پای صفت روحانی شکسته و کج شود،یعنی مبدل کند به صفات ذمیمۀ نفسانی و او را از پستان حقیقت و طریقت شیر تصفیه و تجلیه می باید داد که آن هم غذای آن عالم است که او چندین هزار سال مقیم آنجا بوده و از آن نوع غذا پرورش یافته،تا دل او که به مثابت معده است مر طفل را بدان قوت یابد و مستعد آن گردد که اگر در عالم شهادت از غذاهای مختلف معاملات خلافت که:

ص:64

[ ثُمَّ جَعَلْنٰاکُمْ خَلاٰئِفَ فِی الْأَرْضِ ] (1).

سپس شما را بعد از آنان در زمین جانشین قرار دادیم.

تناول کند،بلکه مقوی او گردد،چه قوّت برداشتن امانت بدان غذای توان یافت.و چنان که آنجا آن طفل،شیر از پستان مادر خورد و یا از پستان دایۀ خود، پرورش به واسطۀ ایشان یابد و الا هلاک گردد،اینجا طفل روح شیر طریقت و حقیقت از سر پستان مادر نبوّت تواند خورد و یا پرورش از دایۀ ولایت که قائم مقام اوست تواند گرفت و الّا هلاک شود.

آنچه گفتیم طفل چون به مهد قالب تواند پیوست،تمام این تمامی آن است که به وقت حاصل آید که وقت ظهور آثار عقل است و روح از حینی که به وقت تصرف حق در شکم مادر به طفل می پیوندد،تا به وقت طفلی،آن نسبت دارد که طفل را وقت ولادت بعضی اعضا بیرون آمده باشد و بعضی نیامده،تا آن که اعضا طفل تمام از مشیمه بیرون آید و به دست قابله رسد؛زیرا که روح را تعلق با قالب به تدریج پدید می آید،تا قالب در رحم باشد تعلّق روح با او به حیات بود که حرکت نتیجۀ آن است و تعلق او با حواس هنوز تمام پدید نیامده است که بدین چشم بیند و بدین گوش شنود،چون از رحم بیرون آید،تعلق او با حواس تمام پدید می آید، اما با قوای بشری به تدریج پدید می آید.

هم چنین به هر موضع از قالب که محل صفتی از صفات انسانیت است،تعلق تمام نگیرد الا بعد از کمالیت آن محل،چنان که حرص و غضب و شهوت و دیگر صفات هر یک در موضع و محل معین است،تا آن محل کامل نگردد و آن صفت در آن محل ظاهر نشود،روح را بدان محل تعلّق تمام پدید نیاید.

ص:65


1- 1) -یونس (10):14.

آخرین صفتی که انسان را حاصل شود،تا او مکلّف و مخاطب تواند بود شهوت است،چون شهوت ظاهر گشت و روح بدان صفت و آن محل تعلّق گرفت،از مشیمۀ غیب تمام شهادت بیرون آید،اگر صاحب سعادت است در حال به دست قابلۀ نبوت رسد،او را به مهد شریعت نهد و دست و پای او را به اوامر و نواهی بربندد و به پستان طریقت و حقیقت می پرورد.و پرورش او در آن است که هر تعلّق که روح از ازدواج قالب با موجودات یافته است،به واسطۀ حواس و قوای بشری و دیگر آلات انسانی جمله به تدریج باطل کند؛زیرا که هر یک او را واسطه حجابی و بعدی شده است و سلسله گردن او آمده و وحشتی با حق پدید آورده و از ذوق شهود آن جمال و جلال بازمانده،چون هر یک از آن تعلّقات باطل کند،حجابی و بندی و غلی از او برمی خیزد و قربتی پدید می آید و نسیم صبای سعادت بوی انس حضرت به مشام جانش می رسد،فریاد در نهاد روح می افتد و آن در سروی می گوید:

باد آمد و بوی زلف جانان آورد***و آن عشق کهن ناشده ما نو کرد

ای باد تو بوی آشنایی داری*** زنهار به گِرد هیچ بیگانه نگرد

اینجا طفل روح پرورده دو مادر شود،از یک جانب از پستان طریقت شیر قطع تعلقات و مألوفات طبع می خورد و از یک جانب از پستان حقیقت شیر واردات غیبی و لوایح و لوامع انوار حضرت می خورد از این روضه و غدیر،تا آن که به تصرفات واردات و تجلّی های انوار،روح از بند تعلّقات جسمانی آزاد شود و از حبس صفات بشری خلاص یابد و به سر حد نظر اولی رسد و باز مستحق خطاب:

[ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ ] (1).

آیا من پروردگار شما نیستم ؟

ص:66


1- 1) -اعراف (7):172.

گردد و بر جواب بَلیٰ قیام نماید.

و در اینجا چون روح از لباس بشریت بیرون آید و آفت تصرف وهم و خیال از او منقطع شد،هر چه از ملک و ملکوت بدو عرضه دارند،تا در ذات آفاق و آیینه انفس جمله آیات بینات حق مطالعه کند،در این حالت اگر به دریچه حواس،بیرون گردد در هیچ چیز نظر نکند مگر آثار آیات حق در او مشاهده کند و از اینجا فرموده اند:

مٰا نَظَرْتُ فی شَیءٍ إلّا وَ رَأیْتُ اللّهَ فیهِ (1).

نظر نکردم در چیزی،مگر این که خدا را در آن دیدم.

اینجا عشق صافی گردد و از حجاب عین و شین و قاف بیرون آید،هم عشق به روح درآویزد و هم روح به عشق درآویزد و از میان عشق و روح دو راه برخیزد و یگانگی پدید آید،هر چند خود را طلبد عشق را یابد.

تا اکنون زندگی عشق به روح بود،در این مقام عشق قائم مقام روح گردد و در قالب نیابت او برمی دارد و روح پروانه شمع جمال صمدیت می شود و گِرد سرادقات شمع احدیت پرواز می کند و هم چو عاشقان سرمست نعره زنان و فریاد کنان به زبان حال می سراید:

شمع است رخ خوب تو پروانه منم***دل خویش غم تو است بیگانه منم

زنجیر سر زلف که در گردن توست*** بر گردن بنده نه که دیوانه منم

در این مقام الطاف ربوبیّت بر قضیّۀ:

مَنْ تَقَرَّبَ إلَیَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إلَیْهِ ذِرٰاعاً (2).

ص:67


1- 1) -این سخن منسوب است به محمد بن واسع.
2- 2) -عوالی اللآلی:56/1،حدیث 81؛بحار الأنوار:189/84،باب 11.

کسی که یک وجب به من نزدیک شود یک ذراع به سوی او نزدیک می شوم.

استقبال کند و روح را بر بساط انبساط راه دهد و ملاطفت و معاشقه:

[ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ ] (1).

آنان را دوست دارد،و آنان هم خدا را دوست دارند.

در میان آرد و مخاطبات و مکالمات عاشقانه آغاز نهد و مورد این خطاب می گردد:

ای عاشق اگر بکوی ما گام زنی***هر دم باید که ننگ بر نام زنی

سر رشته روشنی به دست تو دهند*** چون شمع گر آتشی تو در کام زنی

چون رطل های گران شراب معاتبات:

[ إِنّٰا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً ] (2).

به یقین ما به زودی گفتاری سنگین [ چون آیات قرآن ] به تو القا خواهیم کرد.

به کام روح رسد و تأثیر او به اجزای وجود تاختن گیرد،از سطوت آن شراب هستی،روح روی در نیستی آرد و از آزادی وجود روی در خرابی فنا گیرد.

روح را یک چند در این منزل اعراف صفت که میان عالم صفات خداوندی است و دوزخ عالم صفات هستی بدارند و به سراب شهود بقای صفات وجود از او محو می کنند و در این حال انواع کرامات بر ظاهر و باطن پدید آمدن گیرد،اگر رونده در این مقام بدین نعمت ها باز نگردد به چشم خوش آمد،از حضرت منعم باز ماند و بسا مغروران که از این مقام:

ص:68


1- 1) -مائده (5):54.
2- 2) -مزمل (73):5.

[ نَکَصَ عَلیٰ عَقِبَیْهِ ] (1).

به عقب برگشت.

بازگشتند.

این همه عتبه است که خون صد هزار صدیق بر خاک امتحان ریخته است.

پس روندگان صادق و طالبان عاشق که در خرابات به جام کرامات مست شدند و ذوق شهود بازیافتند و در مستی عجب و غرور افتادند و هرگز روی هشیاری و بیداری ندیدندی و در حجب کرامات:

أصْحابُ الْکِراماتِ کُلُّهُمْ مَحْجُوبُونَ (2).

بماندند و آن کرامات را تب وقت خویش ساختند و زنّار خوش آمد آن بربستند و روی از حق بگردانیدند و به خلق روی آوردند.

کیست انسان آن که انسش با خداست***که دوایش درد و درد او دواست

هر دلی کاو نیست دائم دردناک***نیست واصل نیست داخل نیست پاک

هر وصالی کش فراقی در پی است*** لایق عقل و دل و دانا کی است

وصل خواهی از خدا غایب مباش*** شه نبینی غایب از نایب مباش

ص:69


1- 1) -انفال (8):48.
2- 2) -همۀ یاران و اصحاب با کرامت پرده نشین هستند.مرصاد العباد:123.

هر دلی کاو درد عشقش حاصل است***واصل است و واصل است و واصل است

هستی بنده حجاب بنده است*** ورنه مهر دوست خوش رخشنده است

خودشکن شو خودشکن شو خودشکن ***تا رهی از نقص های ما و من

و برخی دیگر در نعمت کرامات نظر بر منعم نهند نه بر نعمت و ادای شکر نعمت به دیدار منعم گذراند تا بر قضیّه:

[ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ ] (1).

اگر سپاس گزاری کنید،قطعاً [ نعمتِ ] خود را بر شما می افزایم.

مستحق نعمت وجود منعم گردند و وظیفۀ عبودیت روح در این مقام آن است که ملازمت این عتبه نماید و از جمله اغیار دامن همت در کشد و سه طلاق بر چهار گوشۀ دنیا و آخرت دهد و به درجات علیا و نعیم هشت بهشت سر فرود نیاورد.

تا بر سر ما سایه شاهنشه ماست***کونین غلام و چاکر درگه ماست

گلزار بهشت و حور خاک ره ماست ***زیرا که برون زکون منزلگه ماست(2)

اگر هزار بار خطاب رسد که ای بنده ! چه خواهی ؟ گویند:بنده را خواست نباشد؛زیرا که خواست روی در هستی دارد و ما درِ نیستی می زنیم و اگر هزار سال بر این آستانه ملتفت بماند،باید که ملول نگردد و روی از این درگاه نتابد و پای از این کوی باز نکشد.

ص:70


1- 1) -ابراهیم (14):7.
2- 2)- شاه نعمت اللّه ولی.

جملگی انبیا و اولیا در این مقام عاجز و متحیّر شوند که از اینجا به قدم انسانیّت راه نمی توان سپرد،در این مقام چون هر تیر جدّ که در جعبه جهد بندگی انداخته شد،هیچ بر نشانۀ قبول بر نیامد.

اینجا چون گُل سپر بباید انداخت و چون چنار دست به دعا باید برداشت و چون سوسن با ده زبان خاموش باید بود و چون نرگس چشم بر هم باید نهاد و چون بنفشه به عجز سرافکنده باید بود،اینجا مقام ناز معشوق و کمال نیاز عاشق است.

تا این غایت روح با هر چه پیوند داشت،همه در ششدر عشق می باخت،چون مفلس و بیچاره گشت اکنون جان می باید باخت.

هر وقت که نسیم نفحات الطاف حق از موهبت عنایت به مشام روح می رسد، یعقوب وار با دل گرم و دم سرد می گوید:

[ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ ] (1).

بی تردید،بوی یوسف را می یابم.

چندان غلبات شوق و قلق عشق روح را پدید آید که،از خودی ملول گردد،از وجود سیر آید و در هلاکت خویش کوشد و حسین وار فریاد می زند و می گوید:

اُقْتُلونی اقْتُلونی یا ثِقات*** اِنَّ فی قَتْلی حَیاتاً فی حَیات (2)

در این مدت که روح را بر آستانۀ حضرت عزّت باز دارند و به شکنجۀ فراق و درد اشتیاق مبتلا کنند دیوانگی در او پدید آید،عقل و صبر پشت به هزیمت نهند،در این اضطرار روح از خود و از معاملۀ خود مأیوس گردد،خود را بیندازد و بدو نالد، چون نالۀ آن سوخته در مقام اضطرار به حضرت رحیم باز رسد بر قضیّه:

ص:71


1- 1) -یوسف (12):94.
2- 2) -مولوی.

[ أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ ] (1).

یا آن که وقتی درمانده ای او را بخواند اجابت می کند و آسیب و گرفتاریش را دفع می نماید.

تتق (2)عزت از پیش جمال صمدیت پرده براندازد،عاشق سوختۀ خود را به هزار لطف بنوازد،چون شمع جمال صمدیت در تجلی آید،روح پروانه صفت پر و بال بگشاید،جذبات اشعه شمع هستی پروانه را برباید،پرتو نور تجلی وجود پروانه را به تجلیه صفات شمعی بیاراید،زبانۀ شمع جلال احدیت چون شعله برآرد،یک کاه در خرمن وجود پروانۀ روح نگذارد.

اینجا نور جمال صمدی روح روح گردد.

[ أُولٰئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمٰانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ ] (3).

اینانند که خدا ایمان را در دل هایشان ثابت و پایدار کرده،و به روحی از جانب خود نیرومندشان ساخته.

اینجا عتبۀ عالم فناست و سر حد بقا،بعد از این کار تربیت روح به تجلیۀ جذبات الوهیت مبدل شد اکنون هر نفسی از انفاس او به معاملۀ ثقلین برآید.

جَذْبَهُ مِنْ جَذَباتِ الْحَقِّ تُوازی عَمَلَ الثَّقَلَیْنِ (4).

جاذبه ای از جاذبه های حق برابر با عمل جن و انس است.

زان گونه پیام ها که او پنهان داد*** یک نکته به صد هزار جان نتوان داد

ص:72


1- 1) -تتق:چادر،پردۀ بزرگ.
2- 2) - نمل (27):62.
3- 3) -مجادله (58):22.
4- 4) -مراحل السالکین:71-79.

آری،چون روح از تربیت انبیا و اولیا اثر گیرد و نفس از آلودگی ها برهد و قلب پروانۀ شمع جمال حضرت حق شود نه اثری از نفاق بلکه اثری از هیچ گناه باطنی و ظاهری در انسان نخواهد ماند،آن وقت است که انسان به حقیقت انسان است و برای او در این عرصۀ حیات محوری جز عشق به محبوب باقی نمی ماند و بر اثر این محبت و عشق است که با مرکب عمل صالح به عالی ترین مقام که مقام فنای در او بقای به اوست می رسد.

به قول عارف جامع امیر حسین حسینی هروی:

ای پرده نشین این گذرگاه***بی عشق به سر نمی رسد راه

اول قدمی که عشق دارد*** ابری است که جمله کفر بارد

آنان که زجام عشق مستند*** حق را زبرای حق پرستند

دل حق طلبید و نفس باطل*** این عربده نیست سخت مشکل

چون در نظر تو ما و من نیست*** او باشد و او دگر سخن نیست

می بین و مپرس تا بدانی*** می دان و مگوی تا نمانی

سر بر قدم و قدم به سر نه*** وانگه قدم از قدم به در نه

بینام و نشان شو و نشان کن*** بی کام و بیان شو و بیان کن

تو جام جهان نمای خویشی ***از هر چه قیاس توست پیشی

همان علایمی که در قرآن مجید برای منافق بیان شده،در روایات هم همان علایم تفسیر و تشریح شده،از این جهت در این زمینه باب جداگانه ای تحت عنوان نفاق و روایات لازم نبود،اگر متن روایات این باب را خواستید به«بحار الأنوار» مراجعه کنید (1).

ص:73


1- 1) -بحار الأنوار:202/72.

[ وَ عَلٰامَهُ النِّفٰاقِ قِلَّهُ الْمُبٰالٰاهِ بِالْکِذْبِ،وَ الْخِیٰانَهُ،وَ الْوَقٰاحَهُ، وَ الدَّعْویٰ بِلٰا مَعْنیً،وَ سُخْنَهُ الْعَیْنِ،وَ السَّفَهُ،وَ قِلَّهُ الْحَیٰاءِ، وَ اسْتِصْغٰارُ الْمَعٰاصی،وَ اسْتیضٰاعُ ارْبٰابِ الدّینِ،وَ اسْتِخْفٰافُ الْمَصٰائِبِ فِی الدّینِ،وَ الْکِبْرُ،وَ حُبُّ الْمَدْحِ،وَ الْحَسَدُ، وَ اسْتیثارُ الدُّنْیٰا عَلَی الْآخِرَهِ،وَ الشَّرِّ عَلَی الْخَیْرِ،وَ الْحَثُّ عَلَی النَّمیمَهِ،وَ حُبُّ اللَّهْوِ،وَ مَعُونَهُ اهْلِ الْفِسْقِ وَ الْبَغْیِ،وَ التَّخَلُّفُ عَنِ الْخَیْرٰاتِ،وَ تَنَقُّصُ أهْلِهٰا،وَ اسْتِحْسٰانُ مٰا یَفْعَلُهُ مِنْ سُوءٍ، وَ اسْتِقْبٰاحُ مٰا یَفْعَلُهُ غَیْرُهُ مِنْ حَسَنٍ،وَ أمْثٰالُ ذٰلِکَ کَثیرَهٌ ]

نشانه های منافق

امام به حق ناطق حضرت صادق علیه السلام می فرماید:

برای منافق نشانه هایی است:

1-از دروغ گفتن به حق و به خلق باک ندارد.

2-خائن به دین و خائن به مال و آبرو و عرض مسلمانان است.

3-از حیا و شرم که نتیجۀ ایمان به حق و آخرت است،خالی و در انواع فسق و فجور در کمال بی حیایی و بی شرمی است.

4-بدون داشتن علم و کمال و عشق و معرفت و عمل و کوشش،دارای ادّعا است و خود را واجد این همه کمالات می داند،در حالی که درون و برونش از

ص:74

حسنات خالی است.

5-آدمی تیز چشم است،به این معنا که در تمام اموری که تجسّس،مشروعیت ندارد،در مقام تجسس و پی بردن به اسرار مردم است.

6-نادان و سفیه است و در امور تأمّلی از خود نشان نمی دهد و ادب را در هیچ برنامه ای رعایت نمی کند.

7-در موقع حیا کم حیاست.فرق بین قلّت حیا و وقاحت به شدت و ضعف است،مرتبۀ سلب حیا و شدّت آن را وقاحت می گویند و مرتبۀ ضعیف او را که فی الحقیقه مقدمۀ وقاحت است قلّت حیا می نامند.

8-گناه و معصیت را با آن همه اهتمامی که در ترکش شده،سبک شمرده و انجام آن برایش آسان است.

9-ارباب دین و کرامت و مردم مؤمن و مسلمان را چنانچه شایسته است ادب نمی کند و آنان را با آن همه ارزش سبک می شمارد.

10-مصایب در دین را که تحمّلش دارای برترین ارزش است،سهل و سبک شمرده و سعی می کند در معرض آن ها قرار نگیرد.

11-متکبر است و خود را در همۀ امور بزرگ می شمارد.

12-علاقه دارد مردم او را مدح کنند و همه جا از او ستایش نمایند.

13-دارای مرض خطرناک حسد است،آرزو می کند که نعمت های خدا از بندگانش سلب شود.

14-دنیا را بر آخرت و بدی را بر خوبی ترجیح می دهد.

15-بر سخن چینی و نمّامی حریص است و مصدر فتنه و فساد در بین مردم می باشد.

16-به کارهای بیهوده و لهو و لعب رغبت دارد.

ص:75

17-مددکار اهل فسق و اهل بدعت است.

18-اهل خیر و خیرات نیست و بلکه اهل خیرات را دوست ندارد و نمی خواهد کسی به کسی احسان کند.

19-کار خود را هر چند بد باشد خوب به حساب می آورد و کار خوب دیگران را بد می داند.

شبیه این اوصاف در منافقان زیاد است و از این جهت با قاطعیت می توان گفت:

منافقین از کفار بدترند ! !

ص:76

[ وَ قَدْ وَصَفَ اللّهُ الْمُنٰافِقینَ فی غَیْرِ مَوْضِعٍ،فَقٰالَ عَزَّ مِنْ قٰائِلٍ. [ وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللّٰهَ عَلیٰ حَرْفٍ فَإِنْ أَصٰابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصٰابَتْهُ فِتْنَهٌ انْقَلَبَ عَلیٰ وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَهَ ذٰلِکَ هُوَ الْخُسْرٰانُ الْمُبِینُ ] (1).

وَ قٰالَ عَزَّ مِنْ قٰائِلٍ أیْضاً فی صِفَتِهِمْ: [ وَ مِنَ النّٰاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّٰا بِاللّٰهِ وَ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ مٰا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ* یُخٰادِعُونَ اللّٰهَ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ مٰا یَخْدَعُونَ إِلاّٰ أَنْفُسَهُمْ وَ مٰا یَشْعُرُونَ* فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً ] (2)].

وصف منافقان در قرآن

حضرت حق جلّ و علا در آیات متعددی اوصاف منافقین را بیان فرموده و چهرۀ خبیث و ناپاک آنان را معرفی نموده است.

خداوند متعال فرموده:

و برخی از مردم اند که خدا را یک سویه [ و بر پایه دست یابی به امور مادی ] می پرستند،پس اگر خیری [ چون ثروت،مقام و اولاد ] به آنان برسد به آن آرامش یابند و اگر بلایی [ چون بیماری،تهیدستی و محرومیت از عناوین اجتماعی ] به

ص:77


1- 1) -حج (22):11.
2- 2) - بقره (2):8-10.

آنان برسد [ از پرستش خدا ] عقب گرد می کنند [ و به بی دینی و ارتداد می گرایند ]، دنیا و آخرت را از دست داده اند و این است همان زیان آشکار.

و نیز در وصف این نابکاران فرموده:

و گروهی از مردم [ که اهل نفاق اند ] می گویند:ما به خدا و روز قیامت ایمان آوردیم،در حالی که آنان مؤمن نیستند.*[ به گمان باطلشان ] می خواهند خدا و اهل ایمان را فریب دهند،در حالی که جز خودشان را فریب نمی دهند،ولی [ این حقیقت را ] درک نمی کنند.*در دلِ آنان بیماریِ [ سختی از نفاق ] است،پس خدا به کیفرِ نفاقشان بر بیماریشان افزود و برای آنان در برابر آنچه همواره دروغ می گفتند،عذابی دردناک است.

ص:78

[ وَ قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:ألْمُنٰافِقُ إذٰا وَعَدَ أخْلَف،وَ إذٰا فَعَلَ أفشیٰ، وَ إذا قٰالَ کَذَبَ،و إذا ائْتُمِنُ خٰانَ،و إذٰا رُزِقَ طٰاشَ،وَ إذٰا مُنِعَ غٰاشَ.

وَ قٰالَ النَّبیُّ صلی الله علیه و آله أیضاً:مَنْ خٰالَفَ سَریرَتُهُ عَلٰانِیَتَهُ فَهُوَ مُنٰافِقٌ کائِناً مَنْ کٰانَ وَ حَیْثُ کٰانَ وَ فی أیّ زَمانٍ کانَ وَ فی أیِّ رُتْبَهٍ کانَ ]

وصف منافقان در کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله

رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید:

از جمله صفات منافق آن است که،هرگاه وعده کند مخالفت کند و هرگاه کاری کند بد یا خوب فاش کند و هرگاه سخن گوید دروغ گوید و هرگاه مؤتمن مردم شود خیانت کند و هرگاه وسعتی در رزق بیابد در غیر راهش مصرف کند و به هنگام تنگی در پی غشّ و فریب مردم باشد.

و نیز رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

هر که ظاهرش با باطنش یکی نباشد منافق است،هر که باشد و هر کجا باشد و در هر زمانی که باشد و دارای هر رتبه ای که باشد.

این بود علایم و نشانه های مردم منافق و در حقیقت،اموی مسلکان و عبّاسی طریقان.خداوند در درجۀ اول همه ما را از افتادن در دام نفاق حفظ کند و در درجۀ بعد اسلام و مسلمانان را از شرّ این حیوانات خطرناک در امانش نگاه دارد.

ص:79

باب 38 در بیان عقل و هوی

اشاره

ص:80

ص:81

ص:82

قالَ الصّادِقُ علیه السلام:ألْعٰاقِلُ مَنْ کٰانَ ذَلُولاً عِنْدَ إجٰابَهِ الْحَقِّ،مُنْصِفاً بِقَوْلِهِ، جَمُوحاً عِنْدَ الْبٰاطِلِ،خَصیماً بِقَوْلِهِ،یَتْرُکُ دُنْیٰاهُ وَ لا یَتْرُکُ دینَهُ.

وَ دَلیلُ الْعٰاقِلِ شَیْئٰانِ:صِدْقُ الْقَوْلِ وَ صَوابُ الْفِعْلِ،وَ الْعٰاقِلُ لا یُحَدِّثُ بِمٰا یُنْکِرُهُ الْعُقُولُ،وَ لا یَتَعَرَّضُ لِلتُّهْمَهِ،وَ لا یَدَعُ مُداراهَ مَنِ ابْتلِیَ بِهِ.وَ یَکُونُ الْعِلْمُ دَلیلَهُ فی أعْمٰالِهِ،وَ الحِلْمُ رَفیقَهُ فی أحْوالِهِ،وَ الْمَعْرِفَهُ یَقینَهُ فی مَذاهِبِهِ،وَ الْهَویٰ عَدُوُّ الْعَقْلِ وَ مُخٰالِفٌ لِلْحَقِّ وَ قَرینُ الْبٰاطِلِ؛وَ قُوَّهُ الْهَویٰ مِنَ الشَّهَواتِ.

وَ اصْلُ عَلٰاماتِ الْهَویٰ مِنْ أکْلِ الْحَرامِ وَ الْغَفْلَهِ عَنِ الْفَرائِضِ وَ الْاِسْتِهٰانَهِ بِالسُّنَنِ وَ الْخَوْضِ فِی الْمَلٰاهی.

ص:83

[ ألْعٰاقِلُ مَنْ کٰانَ ذَلُولاً عِنْدَ إجٰابَهِ الْحَقِّ،مُنْصِفاً بِقَوْلِهِ، جَمُوحاً عِنْدَ الْبٰاطِلِ،خَصیماً بِقَوْلِهِ،یَتْرُکُ دُنْیٰاهُ وَ لا یَتْرُکُ دینَهُ ]

صفات عاقل

اشاره

دربارۀ ماهیت عقل از نظر قرآن و روایات و بزرگان دین در جلد دوم کتاب مسائلی به رشته تحریر کشیده شد،به همین خاطر در این باب به توضیح مسئلۀ عقل نیازی نیست،تنها اوصافی که حضرت دربارۀ اهل عقل بیان کرده اند به اندازۀ لازم شرح داده می شود.

1-حق گو و حق پذیر

اشاره

امام علیه السلام در قسمت اوّل بیان خود می فرماید:

عاقل کسی است که در برابر قبول حق خاضع و متواضع و در اجابت حق دارای دلی سهل و آسان و قلبی هموار باشد.

سخن حق،سخنی است که با فطرت و عقل و قلب و روح و نفس و روابط سالم اجتماعی انسان با خانواده و جامعه و خلاصه با سعادت انسان در دنیا و آخرت هماهنگ باشد.

این گونه سخن جز از خدای مهربان و انبیای عظام و ائمۀ گرامی علیهم السلام و اولیای

ص:84

خالص و شاگردان مکتب الهی که جز با حقیقت و واقعیت سر و کار ندارند به بشر نرسیده،اینان در تمام امور حیات خیرخواه و مصلحت اندیش،برای انسان بودند و حق گویی آنان نشان می دهد که هر نفع واقعی را برای دنیا و آخرت بشر خواسته و به هیچ ضرری در دو صحنۀ حیات دنیا و آخرت برای بشر علاقه نداشتند.

در اینجا لازم است به قسمتی از گفته های بر حق حضرت حق و انبیای الهی و ائمه طاهرین علیهم السلام و اولیای خالص الهی اشاره شود،سپس به ارزش حق پذیر و دلی که در برابر حق هموار و تسلیم است توجّه گردد.

سخن حق در کلام حق
کفر به طاغوت

خدای مهربان در قرآن عظیم راه رشد و هدایت را برای همه روشن نموده است.

راه رشد راه خداست،چون حضرت او عاشق انسان است و از باب عشق و محبت می خواهد انسان به تمام کمالات آراسته شده و از رذایل پیراسته گردد،خداوند علاقه دارد انسان با تمام هستی و وجودش به سعادت دنیا و آخرت راه یابد و از شرّ و خزی دنیا و آخرت در امان بماند،ساختمان و سازمان عقل به صورتی است که چون راه رشد را یافت به قبول آن تن می دهد و از راه ضلالت روی برگردانده تنفر پیدا می کند،این انسان است که باید اراده خویش را به زلف عقل گره بزند،تا به آنچه خداوند می خواهد برسد و به تعبیر دیگر،این انسان است که باید نیروی کار و عمل و فعالیت و کوشش خویش را در چهار چوب راه رشد قرار دهد،تا به سلامت دنیا و آخرت دست یابد.

آری،هر کس به عروهالوثقای حق که همان قرآن و نبوت و امامت است و تا ابد هم گسستنی نیست چنگ بزند در میدان حیات برندۀ تمام واقعیت ها و نفی کنندۀ تمام شرور شده است.

ص:85

[ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقیٰ لاَ انْفِصٰامَ لَهٰا وَ اللّٰهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ] (1).

مسلماً راه هدایت از گمراهی [ به وسیلۀ قرآن،پیامبر و امامان معصوم ] روشن و آشکار شده است.پس هر که به طاغوت [ که شیطان،بت و هر طغیان گری است ] کفر ورزد و به خدا ایمان بیاورد،بی تردید به محکم ترین دستگیره که آن را گسستن نیست،چنگ زده است؛و خدا شنوا و داناست.

در این آیه کفر به طاغوت که مأمون بودن از لوث کفر،شرک،فسق،فجور و قسمت اعظمی از رذایل درونی است-و این واقعیت در حقیقت روح واقعی ایمان است؛زیرا بدون کفر به طاغوت،ایمان و عشق به اللّه میسّر نیست-به عنوان یک اصل اصیل محوری مطرح است.

تمام بدبختی هایی که در طول تاریخ گریبان گیر بشر بوده،علت العلل آن اتصال به طاغوت درون و برون و انفصالش از حضرت ربّ العزّه بوده و تمام دردهای درونی،فردی،خانوادگی،اجتماعی،مادی و معنوی بشر و درمانش را باید در همین دو زمینه جستجو کرد.

[ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ ] (2).

پس هر که به طاغوت [ که شیطان،بت و هر طغیان گری است ] کفر ورزد و به خدا ایمان بیاورد.

این قسمت از آیه در حقیقت کلمۀ طیّبه:«لٰا إلٰه الّا اللّهُ»را که باید در تمام امور حیات درونی و برونی ظهور کند و بدون ظهورش به دست آوردن سعادت امکان

ص:86


1- 1) -بقره (2):256.
2- 2) -بقره (2):256.

ندارد،مطرح می کند،کلمه ای که محور بعثت انبیای الهی و امامت امامان علیهم السلام و خیر دنیا و آخرت است و چه سخن حقّی در تمام آفرینش پر منفعت تر از این سخن است.

آری،خدا را در تمام امور محور قرار بدهید که محور قرار دادن خدا،انسان را از هر شرّی آزاد و بر هر خیری متصل می سازد.

تبعیت از انبیا و امامان علیهم السلام

خداوند مهربان از باب خیر و مصلحت از انسان می خواهد،به دامن انبیا و امامان علیهم السلام که معلّمان واقعی و دلسوز بشر هستند چنگ بزند و از راه آنان منحرف نگردد که انحراف از مسیر آن بزرگواران علّت شقاوت دنیا و آخرت است.

[ قٰالَ یٰا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ* اِتَّبِعُوا مَنْ لاٰ یَسْئَلُکُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ ] (1).

گفت:ای قوم من ! از این فرستادگان [ خدا ] پیروی کنید،*از کسانی پیروی کنید که پاداشی از شما نمی خواهند و آنان راه یافته اند.

آراستگی به تقوا

خداوند مهربان،مردم را به تقوا یعنی آراسته شدن به فضایل و انجام واجبات و ترک محرّمات امر فرموده،سه حقیقتی که اگر انسان با آن ها شکل بگیرد آراسته به لباس خلافه اللّهی می گردد و با اسلام کامل زندگی کرده و با اسلام حقیقی از دنیا می رود:

ص:87


1- 1) -یس (36):20-21.

[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ وَ لاٰ تَمُوتُنَّ إِلاّٰ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ] (1).

ای اهل ایمان ! از خدا آن گونه که شایستۀ پروای از اوست،پروا کنید، و نمیرید مگر در حالی که [ در برابر او و فرمان ها و احکامش ] تسلیم باشید.

امر به معروف و نهی از منکر

پروردگار مهربان برای این که صحنۀ حیات ملت اسلام صحنۀ معروف و پاک از منکرات باشد،در درجۀ اول معروف و منکر را شناسانده سپس امر به معروف و در حقیقت به پا کردن معروف و نهی از منکر و در حقیقت ریشه کن کردن منکر را وظیفۀ واجب فرد فرد امت اسلامی دانسته و بپا داشتن این دو حقیقت را ضامن سلامت جامعه می داند.

[ وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّهٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ] (2).

و باید از شما گروهی باشند که [ همه مردم را ] به سوی خیر [ اتحاد،اتفاق، الفت،برادری،مواسات و درستی ] دعوت نمایند،و به کار شایسته و پسندیده وادارند،و از کار ناپسند و زشت بازدارند؛و اینانند که یقیناً رستگارند.

[ کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّهٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ ] (3).

شما بهترین امتی هستید که [ برای اصلاح جوامع انسانی ] پدیدار شده اید،به کار شایسته و پسندیده فرمان می دهید و از کار ناپسند و زشت بازمی دارید.

ص:88


1- 1) -آل عمران (3):102.
2- 2) -آل عمران (3):104.
3- 3) -آل عمران (3):110.
احسان به پدر و مادر

خداوند مهربان مردم را تنها به پرستش و عبادت خودش دعوت می کند و سفارش می نماید به پدر و مادر احسان کنید و ذی القربی و ایتام و افتادگان را رعایت کرده و با گفتار حسن با مردم روبرو شوید و نماز را به پا داشته و از ادای زکات که بسیاری از خلأهای اجتماعی را پر می کند سرباز نزنید.

[ لاٰ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّٰهَ وَ بِالْوٰالِدَیْنِ إِحْسٰاناً وَ ذِی الْقُرْبیٰ وَ الْیَتٰامیٰ وَ الْمَسٰاکِینِ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً وَ أَقِیمُوا الصَّلاٰهَ وَ آتُوا الزَّکٰاهَ...] (1).

و [ یاد کنید ] زمانی که از بنی اسرائیل پیمان گرفتیم که جز خدا را نپرستید، و به پدر و مادر و خویشان و یتیمان و مستمندان نیکی کنید،و با مردم با خوش زبانی سخن گویید،و نماز را بر پا دارید.

هجرت و جهاد

خداوند مهربان جهت حفظ دین و نشر اسلام،این فرهنگ انسان ساز و سعادتبخش دستور به مهاجرت و جهاد می دهد و هجرت و جهاد را دو عامل بسیار مهم و اساسی در حفظ قرآن و اسلام و نشر و تداوم آن می داند و در کلام پربارش مجاهد و مهاجر را شایستۀ رحمت حضرت حق می داند:

[ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هٰاجَرُوا وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّٰهِ وَ اللّٰهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ] (2).

ص:89


1- 1) -بقره (2):83.
2- 2) -بقره (2):218.

یقیناً کسانی که ایمان آورده،و آنان که هجرت کرده و در راه خدا به جهاد برخاستند،به رحمت خدا امید دارند؛و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.

صبر و نماز

خداوند سبحان به تمام بندگانش جهت پیشرفت در امور الهی و انسانی و برای به ثمر رسیدن حرکات و افعال آدمی،دستور می دهد از مقام صبر و استقامت و ذکر و نماز یاری بجویند که صبر و ایستادگی و نماز باعث نظم و حساب در زندگی و رسیدن به اهداف عالیۀ الهیه است:

[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰهِ إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الصّٰابِرِینَ ] (1).

ای اهل ایمان از صبر و نماز [ برای حل مشکلات خود و پاک ماندن از آلودگی ها و رسیدن به رحمت حق ] کمک بخواهید زیرا خدا با صابران است.

تسلیم فرهنگ حق

خدای عزیز برای آراسته شدن انسان به سلامت واقعی در تمام شؤون حیات اعم از شؤون مادی و معنوی،امر می کند با تمام وجود تسلیم فرهنگ حق شوید و از وساوس و تفرقه افکنی و دستورهای شیطان پیروی ننمایید که شیطان در هر شکلی که هست،دشمن آشکار شماست.

[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّهً وَ لاٰ تَتَّبِعُوا خُطُوٰاتِ الشَّیْطٰانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ ] (2).

ص:90


1- 1) -بقره (2):153.
2- 2) -بقره (2):208.

ای اهل ایمان ! همگی در عرصۀ تسلیم و فرمان بری [ از خدا ] در آیید،و از گام های شیطان پیروی نکنید که او نسبت به شما دشمنی آشکار است.

وسیلۀ فلاح

خداوند مهربان در آیات قرآن مجید به گناهان باطنی و ظاهری اشاره می فرماید و هر گناهی را تیشه ای به ریشۀ انسانیت می داند و معاصی و خطاها را علت خزی دنیا و عذاب آخرت معرفی می کند و بدبختی انسان را در هر دو جهان معلول معصیت به حساب آورده،به طور قاطعانه از آدمی می خواهد که تقوا و خودداری از هر گناهی را پیشه خود سازد و جز با آراسته بودن به اسلام حقیقی رخت از دنیا به آخرت نکشد.خداوند بزرگ،مسئلۀ تقوا و توسل به عنایت حق و جهاد الهی را وسیلۀ فلاح و رستگاری دانسته و از بندگانش می خواهد در زندگی چنین مسیری را انتخاب کنند.

[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَهَ وَ جٰاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ] (1).

ای اهل ایمان ! از خدا پروا کنید و دست آویز و وسیله ای [ از ایمان،عمل صالح و آبروی مقرّبان درگاهش ] برای تقرّب به سوی او بجویید؛و در راه او جهاد کنید تا رستگار شوید.

صداقت،عامل منفعت

خداوند کریم،صدق و صداقت را در همۀ امور زندگی عامل منفعت در دنیا

ص:91


1- 1) -مائده (5):35.

و آخرت دانسته و آراستگان به این حقیقت را اهل بهشت و رضوان الهی به حساب آورده و این واقعیت را باعث فوز عظیم می داند.

[ قٰالَ اللّٰهُ هٰذٰا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّٰادِقِینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ] (1).

خدا فرمود:این روزی است که راستان را راستی و صدقشان سود دهد.برای آنان بهشت هایی است که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است،همیشه در آن جاودانه اند،خدا از آنان خشنود و آنان هم از خدا خشنودند؛این است رستگاری بزرگ.

حیات دنیا و آخرت

خداوند عزیز،دنیا را جز گذرگاه چیزی نمی داند و از این که آن را هدف واقعی و اصلی بگیرند منع می نماید،آنان که آن را هدف بگیرند جز بازیچۀ کودکانه و هوس رانی برای آنان چیزی نیست،آنچه حقیقت دارد و همیشگی و جاودانی است سرای آخرت است و آن هم جز برای اهل تقوا میسّر نیست.

[ وَ مَا الْحَیٰاهُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّٰارُ الْآخِرَهُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ] (2).

و زندگی دنیا [ بدون ایمان و عمل صالح ] بازی و سرگرمی است،و یقیناً سرای آخرت برای آنان که همواره پرهیزکاری می کنند،بهتر است.آیا نمی اندیشید ؟

ص:92


1- 1) -مائده (5):119.
2- 2) -انعام (6):32.
اعمال انسان در قیامت

آنان که در این دنیا حرکات قلب و نفس و اعضای بدن را هماهنگ دستورهای حق قرار دادند،وزن اعمالشان در قیامت سنگین و به عبارت دیگر حرکات و اعمالشان دارای ارزش واقعی است،به اندازه ای که بهشت و رضایت حق مزد برنامه های آن هاست،ولی کسانی که هماهنگ با آیات الهی عمل نکردند،زحماتشان بی ارزش و در جهان آخرت غرق در خسارتند،قرآن مجید در این زمینه می فرماید:

[ وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ* وَ مَنْ خَفَّتْ مَوٰازِینُهُ فَأُولٰئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِمٰا کٰانُوا بِآیٰاتِنٰا یَظْلِمُونَ ] (1).

میزان [ سنجش اعمال ] در آن روز حق است؛پس کسانی که اعمال وزن شدۀ آنان سنگین و با ارزش باشد،رستگارند.*و کسانی که اعمال وزن شدۀ آنان سبک و بی ارزش باشد،به سبب این که همواره به آیات ما ستم می ورزیدند،به خود زیان زده [ و سرمایۀ وجودشان را تباه کرده ]اند.

تمام قرآن سخن حق است،بر شماست که تا پایان عمر با قرآن مجید انس داشته باشید و در برابر قول حق تسلیم و خاضع گشته تا در دنیا و آخرت به حظّ وافر و اجر عظیم و بهشت ابدی برسید.

آری،انسان عاقل به فرموده حضرت صادق علیه السلام در تمام شؤون حیات به دعوت حق پاسخ می دهد و نسبت به حق کمال تواضع و خشوع را رعایت می نماید که عمل در وجود عاقل غیر از این هیچ اقتضایی ندارد.

ص:93


1- 1) -اعراف (7):8-9.

2- انصاف

اشاره

عاقل کسی است که در برابر قول حق دارای انصاف است،گرچه حق به ضرر او باشد.

حقیقت انصاف

انصاف از بهترین صفات اهل خداست،آنان که اهل انصاف هستند،اهل عقل و دینند،منصف از بهترین بندگان خداست،منصف حلّال مشکلات و رعایت کنندۀ عدل و آراستۀ به حق است.

تمام مردم از دست اهل انصاف راحتند،ولی آنان که نسبت به حق و نسبت به مردم انصاف ندارند،مردمی مشکل ساز و افرادی خطرزا و موجوداتی پست و درندگانی بدطینت اند.

کسانی که در باطل خود پافشاری دارند،از مرز عقل دور و از منافع معنوی دین خدا محرومند.

انصاف در روایات
اشاره

اسلام در تمام زمینه های زندگی مردم را ترغیب به انصاف نموده و رعایت این حقیقت نورانی را از بالاترین اعمال دانسته:

عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ صَلوات اللّه علیهما قٰالَ:کٰانَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ فی آخِرِ خٌطْبَتِهِ.

طُوبیٰ لِمَنْ طٰابَ خُلْقُهُ،وَ طَهُرَتْ سَجِیَّتُهُ،وَ صَلُحَتْ سَریرَتُهُ،وَ حَسُنتْ عَلٰانِیَتُهُ،

ص:94

وَ أنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مالِهِ،وَ أمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ قَوْلِهِ،وَ أنْصَفَ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ (1).

از امام علی بن الحسین علیهما السلام است که پیامبر خدا در آخر سخنرانی خود می فرمود:خوشا به حال کسی که اخلاقش خوب و طبعش پاک و نهانش صالح و آشکارش نیکوست،زیادی مالش را انفاق کند و از پرگویی خودداری نماید و میان خود و مردم به انصاف قضاوت کند.

عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قٰالَ:مَنْ یَضْمُن لی أرْبَعَهً بِأرْبَعَهِ أبْیٰاتٍ فِی الْجَنَّهِ ؟

أنْفِقْ وَ لا تَخَفْ فَقْراً وَ افْشِ السَّلٰامَ فِی الْعٰالَمِ،وَ اتْرُکِ الْمِراءَ وَ إنْ کُنْتَ مُحِقّاً، وَ أنْصِفِ النّاسَ مِنْ نَفْسِکَ (2).

امام صادق علیه السلام فرمود:کیست که ضامن من باشد برای انجام چهار عمل در برابر چهار خانه در بهشت ؟

انفاق کن و از نداری مترس،سلام را در جهان آشکار کن،نزاع و جدال را ترک کن گرچه حق با تو باشد،میان خود و مردم به انصاف قضاوت کن.

قٰالَ أمیرُ الْمُؤمِنینَ علیه السلام فی کلامٍ لَهُ:أ لٰا إنَّهُ مَنْ یُنْصِفِ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ لَمْ یَزِدْهُ اللّهُ إلّا عِزّاً (3).

امیر المؤمنین علیه السلام در ضمن کلامی از خود فرمود:بدانید هر کس مردم را نسبت به خود انصاف دهد،خداوند او را عزّت بخشد.

ص:95


1- 1) -الکافی:144/2،باب الإنصاف و العدل،حدیث 1؛وسائل الشیعه:284/15،باب 34،حدیث 20528.
2- 2) -الکافی:144/2،باب الإنصاف و العدل،حدیث 2؛بحار الأنوار:30/72،باب 35،حدیث 23.
3- 3) -الکافی:144/2،باب الإنصاف و العدل،حدیث 4؛وسائل الشیعه:283/15،باب 34،حدیث 20525.

عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قٰالَ فی حَدیثٍ لَهُ:أ لٰا اخْبِرُکُمْ بِأشَدّ مٰا فَرَضَ اللّهُ عَلیٰ خَلْقِهِ ؟ فَذَکَرَ ثَلٰاثَهَ أشْیٰاءَ أوَّلُها:إنْصٰافُ النّاسِ مِنْ نَفْسِکَ (1).

امام صادق علیه السلام در گفتاری از خود فرمودند:شما را به شدیدترین برنامه ای که خداوند بر بندگانش واجب فرموده خبر دهم،سه چیز را ذکر کردند اول آن این بود که بین خود و مردم انصاف بده.

عَنْ أبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قٰالَ:قٰالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:سَیِّدٌ الْأعْمٰالِ إنْصٰافُ النّاسِ مِنْ نَفْسِکَ،وَ مُواساهُ الْاخِ فِی اللّهِ،وَ ذِکْرُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فی کُلِّ حٰالٍ (2).

امام صادق علیه السلام فرمود:پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:آقای همۀ اعمال حق دادن به مردم و همدردی با برادر دینی در راه خدا و یاد حق در همه حال است.

انصاف عدیّ بن حاتم

عدی از باوفاترین یاران امیر المؤمنین علیه السلام و از عاشقان دلباختۀ آن حضرت بود.

عدی به دست پیامبر صلی الله علیه و آله ایمان آورد و در جمل و صفین و نهروان در رکاب امام علی علیه السلام برای اعتلای کلمۀ حق جنگید و در جمل یک چشمش را در راه خدا از دست داد.

زمانی بین او و معاویه ملاقات دست داد،معاویه به او گفت:فرزندانت چه شدند ؟ گفت:همۀ آن ها در رکاب علی شهید شدند.معاویه گفت:علی در حق تو انصاف روا نداشت که فرزندانش زنده ماندند،ولی فرزندان تو در رکابش کشته

ص:96


1- 1) -الکافی:145/2،باب الإنصاف و العدل،حدیث 6؛بحار الأنوار:34/72،باب 35،حدیث 27.
2- 2) -الکافی:145/2،باب الإنصاف و العدل،حدیث 7؛وسائل الشیعه:283/15،باب 34،حدیث 20524.

شدند.عدی گفت:آه که من انصاف را در حق علی رعایت نکردم که او در محراب عبادت شهید شد و من هنوز زنده ام ! !

معاویه گفت:بدان که هنوز قطره ای از خون عثمان باقی است و آن قطره خونخواهی نشود مگر به خون شریفی از اشراف یمن.

عدی گفت:سوگند به خدای،آن دل ها که از خشم و غضب نسبت به تو آکنده بود هنوز در سینه های ماست و آن شمشیرها که با آن ها با تو می جنگیدیم اکنون بر دوش های ماست،اگر قدمی از طریق خدیعت به ما نزدیک شوی قدمی برای ریشه کن کردن شرّت به تو نزدیک شویم،دانسته باش که قطع حلقوم و سکرات مرگ بر ما آسان تر است از این که سخن ناهموار در حق محبوبمان علی بشنویم (1).

قاضی محکمه و انصاف

در عصر معتضد عباسی مأمور بیت المال از دنیا رفت و قرض بسیاری از خود به جا گذاشت،در حدی که تمام ما ترک میت به تمام قرض هایش فراگیر نبود !

معتضد،عبد اللّه سلیمان را نزد ابو حازم قاضی فرستاد که خلیفه چهل هزار دینار از مأمور طلبکار است،طلبش را از ما ترک عنایت کن.

عبد اللّه پیام معتضد را به ابو حازم رساند،ابو حازم به فکر فرو رفت،سپس سر برداشت و گفت:تأدیه این چهل هزار دینار به یک نفر کمال بی انصافی است، خلیفه هم یکی از طلب کارهاست باید دید چه مقدار به او می رسد،انصاف آن است که ما ترک بین تمام طلبکارها به نسبت تقسیم شود،عبد اللّه متحیر شد و به قاضی گفت:خونت را هدر منما.

ص:97


1- 1) -مجالس المؤمنین:246/1.

قاضی گفت:من از طریق انصاف دوری نکنم و راه خطا نپیمایم،عبد اللّه نزد معتضد آمد و جریان را بیان کرد،معتضد قدری فکر کرد،سپس گفت:ابو حازم راست گفته است که من هم یکی از طلبکارانم،او انصاف داده من نیز از طریق انصاف بیرون نروم.چقدر عالی است انسان متّصف به اوصاف حمیده باشد و وجودش چون آفتاب بدرخشد و برای دوست و دشمن منبع خیر و برکت و احسان و فضیلت گردد،سعادت دنیا و آخرت از این راه قابل تأمین است و بس.

بعضی از انسان ها جز شکم و شهوت و غیر جمع مال و ثروت همّتی ندارند، سود اینان برای جامعۀ انسانی از حیوانات هم کمتر است و بلکه سودی ندارند.

انسان باید سعی کند همآهنگ با واقعیت های الهی زندگی کند،ظاهر و باطن خویش را آراسته دارد و در پی رشد و کمال سر از تن نشناسد و راهی،جز راه حقیقت و درستی نپیماید.

سعدی می گوید:

نظر خدای بینان ز سر هوا نباشد***سفر نیازمندان ز ره خطا نباشد

همه وقت عارفان را نظر است و دیگران را*** نظری معاف دارند و دیگر روا نباشد

به نسیم صبح باید که نبات زنده گردد*** که جماد مردگان را خبر از صبا نباشد

اگرت سعادتی هست که زنده دل بمیری*** به حیاتی اوفتادی که دگر فنا نباشد

اگر اهل معرفت را چون استخوان بسوزد ***چو دفش به هیچ سختی خبر از قفا نباشد

نه رفیق مهربان است وحریف سخت پیمان*** که به روز تیرباران سپر بلا نباشد

تو در آینه نگر کن که چه دلبری و زیبا ***چو تو خویشتن ببینی نگهت به ما نباشد

تو گمان مبر که سعدی به جفا ملول گردد*** که گرش تو بیجنایت بکشی جفا نباشد

ص:98

3-مقاومت عاقل در برابر باطل

اشاره

امام صادق علیه السلام در دنبالۀ گفتار پر فروغ خود می فرماید:

علامت دیگر عاقل این است که در برابر باطل وجودی سرکش و سرپیچ و با گفتارش دشمنی خویش را با باطل آشکار می کند و حاضر است دنیای خود را در هر موقعیّتی که باشد از دست بگذارد ولی دینش را به هیچ قیمتی رها نمی کند.

عاقل در برابر مال باطل،قول باطل،شخص باطل،مکتب باطل و خلاصه هر باطلی با تمام وجود می ایستد و برای محو باطل در هر لباسی که هست سری پرشور از مبارزه دارد و به هر قیمتی که باشد عملاً و قولاً در برابر باطل ایستادگی کرده و دینش را به دنیایش نخواهد فروخت.

مقاومت ابن سکّیت در برابر باطل

ابن سکیت دانشمندی بزرگ و شجاع شیعه معاصر متوکّل عباسی است،متوکّل از جانیان و بیرحمان بنام روزگار است.

متوکّل به وقت مستی و شرابخواری کارهای بسیار زشتی انجام می داد،از جمله شیر گرسنه ای را به جان بی گناهی می انداخت و گاهی مار خطرناکی را در آستین افراد جای می داد و بسیاری از اوقات کوزه و سبوهای پر عقرب به گفته او در مجلسش می شکستند تا عقرب ها به جان مردم بیفتند ! !

ابن سکّیت از ائمه شعر و ادب و نحو و لغت و حامل لوای علوم غریبه و از ثقات و افاضل امامیه بغداد و مورد تصدیق و توثیق علمای رجال و ارباب سیر و با خبر از علوم قرآنیه و از شاگردان فراء و ابن الاعرابی و ابو عمرو شیبانی بود.

دارای چهارده تألیف در علوم مختلفه است،او نسبت به امیر المؤمنین علیه السلام

ص:99

شدیداً عشق می ورزید و از خواص اصحاب حضرت جواد و هادی علیهما السلام بود.

یک روز متوکل از او پرسید:دو فرزند مرا بیشتر می پسندی یا حسن و حسین و فاطمه را ؟ !

ابن سکّیت در برابر این موجود باطل و باطل گوییش با کمال شجاعت و به خاطر حفظ دینش فریاد زد:قنبر،غلام علی نزد من از تو و پسرانت افضل است،متوکل دستور داد زبان از پس حلقش بیرون کشند و غلامان وی را زیر پای خود لگدمال نمایند.

او پس از تحمل این مصیبت به رضوان الهی واصل شد و درس حفظ دین را گرچه به قیمت از دست رفتن دنیا تمام شود برای روزگار به یادگار گذاشت (1).

فیضی شاعر و مفسر بزرگ اسلامی سرزمین هند می گوید:

حریف باده کجا عاشق خراب کجا***جنون عشق کجا نشئه شراب کجا

رسید یار و من افتاده ناتوان ای دل*** طپیدن تو کجا رفت و اضطراب کجا

شب از فراق تو خوابم برد خیال است این*** شب فراق کجا و خیال خواب کجا

به دور عشق تو ای دلربا نمی دانم*** که دل کجا شد و طاقت کجا و تاب کجا

خوش است غمکده ام درگرفته زآتش آه ***فروغ شمع کجا خانه خراب کجا

ص:100


1- 1) -ریحانه الادب:373/5.

مجوی گرمی عشق از دم فسرده دلان***سبوی باده کجا شیشه گلاب کجا

طمع مدار زحاسد فروغ دل فیضی*** سفال تیره کجا جام آفتاب کجا

کسی چه می داند ارزش دین چه اندازه است ؟ عاقل به این معنا توجه دارد که گوهر دین حقیقتی است که برای رسیدنش به دست بشر،صد و بیست و چهار هزار پیامبر مبعوث به رسالت شده و دوازده امام معصوم در کنارش منصوب به ولایت گشته و میلیون ها نفر در راه حفظش تبعید شده یا به زندان رفته یا در راه خدا شربت شهادت نوشیدند و هزاران هزار فقیه و حکیم و عارف و فیلسوف و خطیب و مفسر تا پای جان برای تداومش زحمت کشیده اند،چگونه می توان این گوهر گرانبها را در مقابل اهل باطل برای حفظ چند روزه دنیا معامله کرد،آری،اهل عقل در برابر باطل سرسختند و با عمل و گفتار خود با باطل می جنگند و دین و ایمان خویش را با دنیای گذرا معامله نمی کنند.

افشاگری شجاعانۀ طرمّاح علیه باطل

پس از حادثه جمل که در بیابان های بصره بین سپاه حضرت علی علیه السلام و آتش افروزان داخلی اتفاق افتاد و در پی آن طلحه و زبیر کشته شدند و عاقبت پیروزی نصیب حق شد،پسر ابو سفیان که نمونۀ کاملی از عناد و نفاق و پلیدی و کفر بود و در برابر امیر مؤمنان شورش داشت،نامه ای خطاب به امام علی علیه السلام به مضمون زیر نوشت:

ای پسر ابو طالب ! به راهی رفتی که به زیان توست و آنچه را که به سود تو بود رها کردی و با کتاب و سنت رفتار صحیحی نداشتی و کار را به جایی رساندی که با

ص:101

صحابه پیامبر،طلحه و زبیر آن چنان کردی،به خدا قسم تیری به سویت پرتاب کنم که نه آب آن را فرو نشاند و نه باد برطرف سازد،چون تیر برسد به هدف اصابت کند و چون در هدف قرار گیرد به خوبی کارگر افتد و چون کارگر شود شعله ور گردد، فریفته یاران و لشکریان خود مباش و آمادۀ جنگ شو،من با سپاهی در برابر قرار گیرم که تاب دیدارش را نداری !

چون این نامه به جناب مولا رسید،در پاسخش چنین نوشت:این نامه ای است از بندۀ خدا علی بن ابی طالب برادر رسول خدا و پسر عم و جانشین و غسل دهنده و کفن کنندۀ او و ادا کننده قرضش و داماد و پدر فرزندانش حسن و حسین که برای معاویه می فرستد.

ای معاویه ! من همانم که در جنگ بدر خویشان بت پرست و جانی تو را به دیار عدم فرستادم و عمو و دایی و جد مادری و برادرت را به قتل رساندم،با آن شمشیر که آن ها را کشتم و هم اکنون در دست من است،امروز هم مانند روزی که پیامبر آن را به دستم داد قوی دل و نیرومندم و با یاری خدا هم آغوش پیروزی.

به خدا قسم ! من مانند شما هیچ گاه پرستش بت نکردم و چیزی را از اسلام و کسی را بر پیامبر خدا محمّد صلی الله علیه و آله برتر ندانستم و شمشیری جز آن که پیغمبر به من داد انتخاب نکردم،پس نیک بیندیش و هر چه خواهی کن،من به خوبی می دانم که شیطان بر تو چیره گشته و دستخوش نادانی و سرکشی شده ای،درود بر آن کس که از حقیقت پیروی کند و در اندیشۀ عواقب وخیم باشد.

حضرت مُهر فرمود و به یکی از یاران خود به نام طرمّاح تسلیم کرد که رهسپار شام شود و آن را شخصاً به دست معاویه دهد.

طرماح بن عدی قوی هیکل و بلند بالا و سخنور بود،از پیشگاه حضرت امیر مؤمنان علیه السلام رخصت طلبید و بر شتر خود سوار شد،آن گاه راه شام را پیش

ص:102

گرفت و با سرعت بر آمد تا وارد شام شد و یک راست به ملاقات معاویه رفت.

دربان از وی پرسید:کیستی و کجایی و که را می خواهی ؟ طرماح گفت:با یاران نزدیک معاویه ابو الاعور اسلمی و ابو هریره و عمرو عاص و مروان حکم کار دارم.

دربان گفت:اینان در باب الخضرا می باشند،طرماح برای دیدار آن ها به باب الخضرا رفت،چون نامبردگان طرماح را با هیکل درشت و اندام بلند دیدند با خود گفتند:خوب است که این مرد را طلبیده لحظه ای را به گفتگو و مزاح و تفریح بگذرانیم،همین که طرماح به نزدیک آن ها رسید،پرسیدند:ای اعرابی ! آیا از آسمان ها خبری نزد تو هست که به اطلاع ما برسانی ؟

طرماح گفت:آری،بی خبر نیستم،خداوند حاکم بر آسمان است و فرشتۀ مرگ در هوا و امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام از قفا می آید،پس ای مردم بدبخت ! منتظر بلایی باشید که هم اکنون بر سرتان فرود می آید.

گفتند:از کجا می آیی ؟ گفت:از نزد آزاد مردی پاک و پاکیزه سرشت،نیکو خصال و با ایمان.

گفتند:با که کار داری ؟ گفت:می خواهم با این بدگهری که شما او را پیشوای خود می دانید ملاقات کنم.

حضار دانستند که وی فرستادۀ امیر مؤمنان علیه السلام است،از این رو گفتند:ای اعرابی ! امیر ما معاویه با اطرافیان خود سرگرم مشورت در امور مملکت است و امروز نمی توانی به حضور او باریابی.

گفت:خاک بر سر او کنند،او را با رسیدگی به امور مسلمانان چه کار ؟ در آن وقت حضار،نامه ای به معاویه نوشتند که قاصدی سخنور و حاضر جواب از کوفه آمده و از طرف علی بن ابی طالب حامل پیامی است برای تو،به هوش باش که در جواب او چه خواهی گفت ؟ آن گاه طرماح را از شتر فرود آوردند و در مجلس خود

ص:103

جای دادند تا از معاویه خبر برسد.

چون نامه به معاویه رسید و از موضوع مطلع شد،فرزندش یزید را خواست و دستور داد مجلسی را بیاراید و آنچه لازمۀ شوکت و حشمت دربار یک سلطان مقتدر است فراهم کند.

یزید بن معاویه صدایی گوش خراش داشت و روی بینی و چهره اش علامت زخمی بود،چون مجلس آراسته گردید،طرماح را بار دادند تا به مجلس در آید.

چون به در کاخ رسید و دید تمام کارکنان لباس سیاه به تن کرده اند گفت:این ها کیستند که مثل موکّلین جهنم در تنگنای راه دوزخ می باشند ؟ و چون چشمش به یزید افتاد،گویی او را شناخت،به همین جهت گفت:این تیره بخت،گردن کلفت بینی بریده کیست ؟

کارکنان کاخ گفتند:ای اعرابی ! ساکت باش،این یزید شاهزاده ماست.

گفت:یزید کیست ؟ خداوند روزی او را زیاد نگرداند و امید او را از همه جا قطع کند،ای وای که او و پدرش روزی مطرود اسلام بودند،ولی امروز بر تخت سلطنت نشسته اند.

چون یزید این سخنان را از طرماح شنید،چنان در خشم شد که خواست او را به قتل برساند،ولی چون از پدرش معاویه اجازه نداشت خشم خود را فرو خورد و گفت:ای اعرابی ! حاجت خود را بگو.معاویه به من دستور داده حاجت تو را برآورم.

گفت:حاجت من این است که معاویه از منصب خود دست بردارد و خلافت را به کسی که شایستۀ آن است واگذار کند.

یزید گفت:این حرف ها سودی ندارد،حاجت خود را بگو،گفت:حاجت من آن است که معاویه را ملاقات کنم و پیام امیر المؤمنین علی علیه السلام را به او ابلاغ کنم.

ص:104

ناچار او را به مجلس معاویه درآوردند،طرماح با نعلین وارد مجلس شد و کنار در نشست،گفتند:نعلین خود را از پا بیرون آور،گفت:مگر اینجا سرزمین مقدس است که مانند موسی نعلین از پا درآورم ! !

سپس رو به معاویه کرد و گفت:ای امیر گناهکار اسلام ! عمرو عاص که سمت مشاورت معاویه را داشت گفت:ای اعرابی ! معاویه را امیر گناهکار و بزهکار خواندی و امیر المؤمنین نگفتی ؟

گفت:مادرت به عزایت بنشیند،مؤمنان ما هستیم،چه کسی معاویه را امیر ما نموده ؟ !

معاویه با خونسردی مخصوص به خود گفت:ای اعرابی ! چه پیامی برای من آورده ای ؟

گفت:نامۀ مختومی از جانب امام معصومی آورده ام،گفت:آن را به من بده، گفت:نمی خواهم قدم روی فرش های تو بگذارم،معاویه گفت:به وزیر من عمرو عاص تسلیم کن تا به دست من بدهد،گفت:نه نه نمی دهم؛زیرا او وزیر پادشاه ظالم خائن است.

گفت:به فرزندم یزید بسپار تا به من تسلیم کند،گفت:ما که از شیطان خشنود نیستیم چگونه می توانیم به فرزندش دلخوش باشیم.

معاویه گفت:غلام خاص من پهلوی تو ایستاده است،نامه را به او بده تا به من برساند،گفت:این غلام را با پول حرام خریده ای و به کار حرام واداشته ای،به او هم نمی دهم.

معاویه سرگردان شده گفت:پس چگونه این نامه باید به دست من برسد ؟

گفت:باید از جای خویش برخیزی و بدون رنجش با دست خود از من بگیری؛ زیرا این نامۀ مردی کریم و از آقایی دانا و دانشمندی بردبار است که نسبت به

ص:105

مؤمنان رؤوف و مهربان است.

معاویه ناچار از جای برخاست و نامه را از وی گرفت و خواند،سپس طرماح را مخاطب ساخت و گفت:علی را در چه حالی وداع نمودی ؟

گفت:در حالی که مانند ماه شب چهارده بود و یارانش هم چون ستارگان فروزان اطرافش را گرفته بودند،یارانی که هرگاه آنان را به کاری فرمان دهد بر یکدیگر پیشی گیرند و چنانچه از چیزی نهی کند همگی دوری کنند.

ای معاویه ! علی مردی دلاور و سروری برومند است،با هر سپاهی که روبرو شود آن را درهم شکند و طومارش را در هم پیچد و با هر دلیری که مواجه گردد او را به خاک هلاک افکند و به دیار نیستی فرستد و اگر دشمنی ببیند طعمۀ شمشیر آبدار خویش سازد،معاویه گفت:حسن و حسین فرزندان علی در چه حالی بودند ؟

گفت:آن ها دو جوان پاکیزه و پاک سرشت،نیکو خصلت و سالم و دو آقای پاک دامن و دانا و دانشمند عاقل هستند که سعی در اصلاح امور دنیا و آخرت مسلمانان دارند.

معاویه سر به زیر انداخت و لحظه ای به فکر فرو رفت و گفت:ای اعرابی ! راستی تو مرد سخنوری هستی،گفت:ای معاویه ! اگر به حضور امیر المؤمنین علیه السلام شرفیاب شوی،سخنوران زبان آور خیلی بهتر از من خواهی دید و مردانی می بینی که در پیشانی آن ها آثار سجود نمایان است،در عین حال همین که آتش جنگ شعله ور شود،خویش را در آن آتش اندازند و سخت قوی دل باشند،شب ها تا صبح نمازگزارند و روزها روزه بدارند و هیچگاه در راه خدا مورد ملامت واقع نمی شوند،ای معاویه ! اگر آن ها را ببینی در گرداب مرگ فرو روی و راه نجات نیابی آری،ای معاویه:

ص:106

حرف حق گفتن و بر دار شدن پیشۀ ماست***این شرابی است که بی واهمه در شیشه ماست

تا که پروانه آن شمع شب افروز شدیم ***ساختن چاره ما سوختن اندیشه ماست

دل ما با دل او الفت دیرین دارد*** آن که با سنگ بسازد به جهان شیشه ماست

ساعتی نیست که فارغ زخیالت باشیم*** روی و موی تو شب و روز در اندیشه ماست

مکن اندیشه زدل سنگی اغیار ای دل*** کانچه بر سنگ اثر بخش بود تیشه ماست

رنجی این جان و سر ما و حقیقت گویی***حرف حق گفتن و بر دار شدن پیشه ماست(1)

در این هنگام عمرو عاص آهسته به معاویه گفت:اگر این مرد عرب را مورد نوازش و عطا قرار دهی،بلند نظری تو را به بهترین وجه شرح خواهد داد.

معاویه گفت:ای اعرابی ! اگر چیزی به تو بدهم از من قبول می کنی ؟ گفت:من که می خواهم جان تو را از کالبدت درآورم چگونه عطای تو را نگیرم،معاویه دستور داد ده هزار درهم به او بدهند و گفت:اگر کم است بگو تا افزون کنم.

گفت:دستور بده بیشتر بدهند؛زیرا که تو از مال پدرت نمی دهی،معاویه گفت:ده هزار درهم دیگر بر آن افزودند.

طرماح گفت:ای معاویه ! دستور ده تا ده هزار درهم دیگر اضافه کنند تا سی

ص:107


1- 1)- ادیب نیشابوری.

هزار درهم گردد؛زیرا که خداوند یک و یکتاست و یک را دوست می دارد.

معاویه دستور داد چنین کنند،ولی طرماح هر چه انتظار کشید از درهم خبری نشد،از این رو گفت:ای پادشاه ! با این مقامی که داری مرا مسخره می کنی ؟ گفت:

چطور ؟ گفت:برای این که گفتی عطایی به من بدهند که نه تو و نه من آن را نمی بینیم،تو گویی بادی بود از فراز کوهی وزید.

معاویه دستور داد عطای او را حاضر کردند و به وی تسلیم نمودند و سپس ساکت نشست،در این وقت عمرو عاص گفت:ای اعرابی ! جایزۀ امیر المؤمنین را چگونه می بینی ؟

طرماح گفت:این مال مسلمانان است و مربوط به معاویه نیست و از خزینۀ الهی است که نصیب یکی از بندگان خدا شده است.در این موقع معاویه گفت:این مرد عرب،دینار را در نظر من تاریک ساخت،آن گاه کاتب را طلبید و جواب نامه حضرت را دستور داد چنین بنویسد:

لشگری از شام به جنگ تو می فرستم که ابتدای آن کوفه و انتهایش به ساحل دریا برسد،هزار شتر با این لشگر خواهم فرستاد که بار آن ها خردل و به عدد هر خردلی هزار مرد جنگجو باشد.

طرماح گفت:ای معاویه ! علی را به جنگ تهدید می کنی ؟ آیا مرغابی را به آب می ترسانی ؟ به خدا قسم امیر مؤمنان خروس بزرگی دارد که تمام این دانه ها را که گفتی به آسانی برمی چیند و در چینه دان انباشته کند،معاویه گفت:به خدا قسم راست می گوید،او مالک اشتر است.

سرانجام طرماح جواب نامه را گرفت و پول ها را برداشت و به جانب کوفه شتافت،بعد از رفتن او معاویه به اطرافیان خود گفت:اگر من آنچه را دارم به شما بدهم یک دهم خدمتی را که این عرب بیابانی به علی نمود نخواهید کرد.

ص:108

عمرو عاص گفت:آری،اگر آن فضیلت و نسبتی که علی با پیغمبر دارد تو هم می داشتی ما به مراتب بیش از این عرب برای تو فداکاری می نمودیم.

معاویه گفت:خداوند دهن تو را بشکند و لب هایت را پاره کند،به خدا قسم این حرف تو برای من گران تر از سخنان آن عرب است و از شنیدن آن دنیا بر من تنگ شد (1).

ص:109


1- 1) -بحار الأنوار:289/33،باب 20،حدیث 550.

[ وَ دَلیلُ الْعٰاقِلِ شَیْئٰانِ:صِدْقُ الْقَوْلِ وَ صَوابُ الْفِعْلِ،وَ الْعٰاقِلُ لا یُحَدِّثُ بِمٰا یُنْکِرُهُ الْعُقُولُ،وَ لا یَتَعَرَّضُ لِلتُّهْمَهِ،وَ لا یَدَعُ مُداراهَ مَنِ ابْتُلِیَ بِهِ،وَ یَکُونُ الْعِلْمُ دَلیلَهُ فی أعْمٰالِهِ،وَ الحِلْمُ رَفیقَهُ فی أحْوالِهِ،وَ الْمَعْرِفَهُ یَقینَهُ فی مَذاهِبِهِ ]

نشانه های عاقل

اشاره

نشانۀ شخص عاقل دو حقیقت است:

راستگویی و درست کرداری.

و عاقل سخنی نمی گوید که در پیشگاه عقل منکر و مردود افتد و کاری نمی کند که در معرض تهمت قرار بگیرد و مدارای با افراد ناباب و ناجور را از دست نمی دهد.

عاقل پیوسته در کنار روشنایی علم حرکت می کند و در تمام احوال حلم را قرین و رفیق خود می دهد و در مسئلۀ مذهب و سلوک و سیر و عمل از روی معرفت و بینش قدم برمی دارد.

سودمندترین قوم برای انسان قوم با معرفت است،از برکت روشنایی معرفت، منافع حقیقی و مضار واقعی تمیز داده می شود.

بعثت انبیا و تجلی کتب آسمانی در حیات انسانی و امامت امامان علیهم السلام،محض تحقق معرفت در زندگی انسان بود.

ص:110

به غقلت و نادانی زیستن،ره سپردن به سوی ایجاد مشکلات در دنیا و قدم برداشتن به سوی دوزخ در جهان آخرت است.

اگر همۀ اهل دنیا اهل معرفت بودند،این همه مشکلات و رنج ها و ناامنی ها، نادرستی ها و نامردمی ها،فرزندان آدم را دچار تلخکامی نمی کرد.

شکوۀ کارل از بی معرفتی انسان

کارل که از دانشمندان به نام غرب است از بی معرفتی انسان نسبت به حقایق و واقعیت های زندگی و شخصیت والای انسانی در کتاب«انسان موجود ناشناخته» این چنین شکوه می کند:

به طور خلاصه،علوم مواد بی جان،ترقیات وسیع و پیشرفت های پردامنه ای کرده اند،در حالی که علوم موجودات زنده هنوز در مراحل مقدماتی باقی مانده اند.

عقب افتادگی بیولوژی معلول شرایط خاص زندگی گذشتگان و پیچدگی و دشواری فهم کیفیات زندگی و ساختمان خاص فکر آدمی است که به ساختمان های مکانیک و انتزاعات ریاضی اقبال می کند.

استفادۀ عملی از اکتشافات علمی در زندگی روزانه،وضع دنیای مادی و روانی ما را به کلی دگرگون ساخته و این تحولات در موجودیت ما نفوذ عمیقی کرده است.

بدین جهت برای ما زیان بخش گشته که بدون توجّه به احتیاجات حقیقی آدمی به کار رفته است.

علوم مکانیک و شیمی و فیزیک به علت جهل ما از خود،توانسته اند به طور اتفاقی اصول قدیمی زندگی ما را دگرگون کند.

در صورتی که بایستی انسان مقیاس هر چیز قرار گرفته باشد،عملاً او در دنیایی

ص:111

که ایجاد کرده است بیگانه به نظر می رسد،چون نتوانسته آن را در خور خود بسازد،بدان جهت که طبیعت خود را نشناخته است.

بنابراین سبقت زیاد و بی تناسب علوم مادی بر علوم زیستی را باید یکی از حوادث ناگوار تاریخ بشریت دانست ! !

محیطی که به کمک فکر و اکتشافات علمی ما ایجاد شده است و با قد و شکل ما تناسبی ندارد و به ما نمی آید.

در آن تیره بختیم و اخلاقاً تحلیل می رویم،محقّقاً جماعات و ملکی که تمدن صنعتی در آن ها به اوج کمال خود رسیده است زودتر مضمحل می شوند و بازگشت آنان به سوی بربریت آسان تر انجام می گیرد؛زیرا بدون دفاع در برابر محیط نامساعدی که علم برای آنان ایجاد کرده است زندگی می کنند.

در حقیقت تمدن امروزی ما نیز مانند اسلاف خود،به خاطر دلایلی که هنوز به خوبی نمی شناسیم محیطی ایجاد کرده است که ادامۀ زندگی در آن غیر ممکن می نماید،اضطراب و تیره روزی ساکنان شهرهای بزرگ،معلول تشکیلات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و مخصوصاً انحطاط شخصی آن هاست و در واقع قربانی عقب افتادگی علوم زیستی از علوم مادی گشته اند.

این بود نظر یک دانشمند غربی دربارۀ انسان هایی که از معرفت نسبت به شخصیت خود و راه صحیح زندگی،تهی هستند.

انسان اگر به خدا برگردد و دست به دامن وحی بزند و به حلال و حرام حق و مسائل عالی اخلاقی و عملی آشنا شود،موجود با معرفتی گشته و از زندگی خویش بهرۀ دنیایی و آخرتی خواهد برد که معرفت،ریشۀ سعادت دارین و منشأ خوشبختی و بهروزی در تمام زوایای حیات است.

اهل معرفت،حضرت حق جل و علا را همه کاره و مالک و ربّ الارباب دانند

ص:112

و جز به آن جناب و شؤون آن محبوب ازل و ابد نظر نداشته و دل نبندند.

اهل معرفت،دنیا را سرای فانی و آخرت را خانه باقی و ابدی دانند و خویش را مسافری برای رسیدن به مقام لقا و وصل خوانند.

اهل معرفت،دین و تعلیمات پر فروغ انبیا و امامان علیهم السلام را از هر چیزی بالاتر دانسته و تمام سعی آنان بر این است که همآهنگ با حقایق،زندگی کنند.

اهل معرفت،دل را خانۀ دلدار حقیقی می دانند و خود را جز مملوکی مطیع در کف مالکی مهربان و سعادت خواه نمی بینند.

اهل معرفت،سعی دارند به هیچ شری آلوده نگردند و از هیچ خیری غافل نماند که عبادت اهل معرفت رعایت حق حضرت حق و حقوق مردم است.

اهل معرفت،آراسته به فضایل و پیراسته از رذایل و منوّر به نور عشق و محقّق به حقیقت و مجسمه فضیلت و منبع جود و سخاوت و مظهر لطف و کرامتند.

اینان از دنیا برای آخرت توشه برمی دارند و از روز و شب کسب کمال می نمایند،و برای مردم چراغ هدایت و نور طریقند.

اهل معرفت،شمع شبستان حیات،ظهور دهندۀ برکات و قاری آیات و عامل به واقعیت ها و در یک کلمه عاشق حضرت یارند و این حرکت در مسیر این عشق را تا رسیدن به مقام قرب با هیچ چیز معامله نمی کنند.

عارف عاشق،شیخ بهایی در این زمینه می گوید:

گفتم ای دل ز یار چشم بپوش***گفت پندم ده که ندهم گوش

تا گشود دست گل نقاب از رخ*** کی شود بلبل از فغان خاموش

ص:113

روز و شب با خیال شیرینش***دل زار است دست در آغوش

همه دار و ندار من عشق است*** او شه و من گدای خانه به دوش

دوش در خواب روی زیبایش ***دیدم ای کاش هر شبم بُد دوش

دیدم آن طلعتی که در حسنش*** نفس کل بود و عقل کل مدهوش

ص:114

[ وَ الْهَویٰ عَدُوُّ الْعَقْلِ وَ مُخٰالِفٌ لِلْحَقِّ وَ قَرینُ الْبٰاطِلِ؛وَ قُوَّهُ الْهَویٰ مِنَ الشَّهَواتِ.وَ اصْلُ عَلٰاماتِ الْهَویٰ مِنْ أکْلِ الْحَرامِ وَ الْغَفْلَهِ عَنِ الْفَرائِضِ وَ الْاِسْتِهٰانَهِ بِالسُّنَنِ وَ الْخَوْضِ فِی الْمَلٰاهی ]

هوا،دشمن عقل

اشاره

امام صادق علیه السلام در پایان این فصل می فرماید:

عقل با تمام منفعتی که برای دنیا و آخرت انسان دارد،در برابر دشمنی چون هواست.

هوا مجموعۀ امیال و غرایز و خواسته ها و شهواتی است که از حدود طبیعی و شرعی خارج است.

هوا در وجود انسان به طور صد در صد مخالف حق است و همنشین باطل، قدرت و قوت هوا ناشی از شهوت هاست،یعنی از خواسته هایی که جانب حق در آن رعایت نشده و حلال و حرام در آن ملحوظ نگشته است.

عوامل پیدایش هوای نفس

سبب پیدایش هوا سه چیز است:

1-خوردن مال حرام.

ص:115

2-مسامحه و غفلت از واجبات بدنی،مالی و روحی و سبک انگاشتن سنن الهی.

3-فرو رفتن در ملاهی و مناهی و کارهای بیهوده.

انسان اگر با توجه به آیات حق به دنیا و اهل دنیا بنگرد،به این نتیجه می رسد که دنیا برای انسان،خانۀ به دست آوردن کمال و اهل دنیا هم بندگان و عباد حضرت حقّند،باید دنیا را سرمایۀ کمال و رشد قرار داد و برای مخلوق خدا هم منبع خیر و برکت بود.

با این دید،انسان نه گرفتار مال حرام می شود،نه از فرایض و سنن غافل می ماند،نه دچار خوض در ملاهی و مناهی می شود.

آیا دنیای از دست رفتنی ارزش دارد که به حرام نزد انسان جمع شود و به خاطر آن فرایض و سنن ترک شود و برای لذت بردن از آن،آدمی دچار محرّمات الهی و امور ناپسند شود ؟ !

چهره های درخشان مبارزه با هوای نفس
اشاره

بازگو کردن حیات پاک اولیای الهی و عاشقان صادق حق که پاکی در زندگی و نورانیت باطن را از طریق مبارزه با هوا به دست آوردند فرصت و مجالی بسیار وسیع لازم دارد و در این باب کتاب های مستقلی باید نوشت ولی از باب این که:

آب دریا را اگر نتوان کشید***هم بقدر تشنگی باید چشید (1)

تا جایی که امکان باشد به نمونه هایی اشاره می رود،باشد که توجّه در زندگی این پاک مردان پاک باخته درسی برای زندگی ما باشد.

ص:116


1- 1) -مولوی.
آخوند ملا ابراهیم نجم آبادی

حضرت آخوند،از نجم آباد بدون این که کسی او را بشناسد به تهران آمده و از طلبه ای ساکن در یکی از حجره های مدرسه می پرسد:هم حجره می خواهی ؟

آن مرد که ظاهری بی پیرایه و افتاده وار می دید،گمان آن که با فردی از بزرگان علما روبروست نبرده،گفت:اگر کسی باشد که به خدمت حجره مدد نموده،سبب آلودگی و فراغت من گردد خواهم ساخت ! آخوند به فروتنی و خاموشی مثل یک نفر خادم به کار پرداخت و دو هم حجره با یک دیگر روز و شب می گذاشتند به حدی که تازه وارد از حد دانش و مایۀ مصاحب خود آگاه و دیگری بی خبر بود.

تا آن که شبی صاحب حجره در مطالعۀ کتابی از معقول که به درس می خواند دیر وقت فرو ماند و حضرت آخوند را روشنی چراغ مانع خواب آمده خسته ساخت، پس سر برآورد و فرمود:شما را چیست که امشب از مطالعه بس نمی کنید و نمی خوابید !

طلبه مغرور با بی اعتنایی گفت:تو را چه کار ؟ پس از چند کلمه گفتگو که به این روش در میان رفت،آخوند فرمود:می بینم که فلان کتاب در پیش داری و در فهم فلان عبارت درمانده ای،چه آن را غلط می خوانی.

آن گاه برخاست و محل اشکال را صحیح خوانده،مطلب را به بیانی روشن و وافی تقریر فرموده گفت:حال مشکل حل شد برخیز و آسوده بخواب،اما با این شرط و عهد که آنچه امشب گذشت نادیده انگاری و به زبان نیاری،من همان خادم باشم و تو همان مخدوم که بودی.

بیچاره صاحب حجره در گرداب حیرت فرو رفت و تا صبح در این خیال که این چه حکایت بود ؟ ! خواب نکرد.

ص:117

فردا که از درس مقرر برگشت کتاب را نزد آن مصاحب ناشناختۀ خویش گذاشته تقریر روز را طلبید و بیانی بهتر و کامل تر از استاد خود شنید.

از آن وقت خاضع گشته به استفاده پرداخت و آخر بر حفظ عهد خاموشی تاب نیاورد همدرسان را خبر کرد و عاقبت کار به آنجا کشید که حضرت آخوند به درس گفتن وادار و مشهور که به تازگی ابراهیم نامی در تهران مشغول به تدریس معقول شده است ! !

آری،این است روش مردم بی هوا و انسان های کامل و رشد یافته و با خبران از حق و حقیقت و سالکان راه عشق و صفا و آراستگان به صفات محبوب ازلی و ابدی.

هر که در راه تو اول قدم از خویش برید***هم به اول قدم آنجا که همی خواست رسید

هیچ کس با تو نیاویخت که از خود نگریخت*** هیچ کس با تو نپیوست که از خود نبرید

همه با ناله و آهند چه هشیار و چه مست*** همه با حسرت و دردند چه پیر و چه مرید

زاهد از صومعه گر رخت به کوی تو کشید*** ما نخواهیم در آن کوی بجز درد کشید

آن که آسان شمرد این همه خون خوردن ما*** دور از آن روی مگر شربت هجری نچشید

جهانگیرخان قشقایی،اعجوبۀ مبارزه با نفس

این وجود مبارک و منبع فیض و محلّ رحمت،فرزند خان قشقایی بود.

ص:118

در ایام جوانی به دنبال اسب سواری و کشاورزی و تربیت حشم و غنم پرداخت و به دنبال جمعی رفیق از طایفۀ خود،روزگار به خوشی می گذارند.

در همان ایام به تارزنی شوق وافر پیدا کرد و پس از مدتی هنر تار زدن بیاموخت و در جمع دوستان به تارزنی اشتغال می ورزید.

شنیده بود در اصفهان در این زمینه استاد بسیار ماهری هست،برای فروش اجناس ایلاتی و اصلاح تارش که خراب شده بود و تکمیل تحصیل موسیقی به اصفهان روی آورد.

در بازار اصفهان گذرش به مدرسه صدر افتاد،از حال و هوای آنجا خوشش آمد،صبح و عصر برای تفنّن به آنجا می رفت.

روزی به وقت رفتن به مدرسه صدر از کنار مغازه ای در جنب مدرسه می گذرد، ژنده پوش درویشی که صاحب نفس بود او را صدا می زند،فرزند خان وارد مغازه می گردد،ژنده پوش از وطن و حرفت و نسب او جویا می شود.جهانگیر،شرح حال خود و علاقه اش را به تکمیل تحصیل موسیقی و به خصوص تار با او در میان می گذارد،چون گفتارش به پایان می رسد،درویش در او خیره می شود و می گوید:

گرفتم در این فن،فارابی وقت شدی،ولی بدان که مطربی بیش،از کار در نخواهی آمد !

جهانگیر خان فریاد زد:مرا از خواب غفلت بیدار کردی،هان بگو اکنون چه باید کرد که خیر دنیا و آخرت من در آن باشد ؟ درویش الهی در پاسخش چنین گفت:

این گونه استنباط کرده ام که تو را فضای این مدرسه پسند افتاده،در همین جا حجره گرفته به تحصیل علوم الهی مشغول باش !

جهانگیر خان می گوید:از همت نَفَس آن ژنده پوش و یمن راهنماییش بدین مقام رسیدم.

ص:119

جهانگیر خان در تحصیل علوم الهی به مقامات ارجمندی رسید،شاگردان زیادی از محضر پر فیضش به درجات عالی فقهی و اخلاقی و عملی رسیدند.

یکی از شاگردان او مرحوم آیت اللّه العظمی حاج آقا حسین بروجردی طباطبایی است که پس از مرحوم آیت اللّه حایری به تقویت حوزه پر برکت قم برخاست و از تأثیر نفس گرم او حوزه هفتصد نفری قم دارای ده هزار محصّل در رشته های گوناگون علوم اسلامی شد.

حوزۀ قم پس از آن،صدای اسلام را به گوش جهانیان رساند و چشم های اهل دل را از اطراف و اکناف جهان بدین ناحیه دوخت.

در این حوزه دانشمندان بزرگی در علوم فقه،اصول،ادب،کلام،تفسیر، تاریخ،خطابه و نویسندگی تربیت شدند.

مرحوم فسایی دربارۀ جهانگیرخان می گوید:

با این که در مراتب علمیه سرآمد ارباب عمائم است،از لباس بزرگان ایلات از سر تا پا بیرون نرفت،او مانند افراد ایل کلاه و زلف دارد.

حاج شیخ عیسی بن فتح اللّه شاگرد خان می گوید:سرکار خان،موی بلند می داشتی و به حنا خضاب می فرمودی.

جناب خان به حاج شیخ عیسی فرموده بود:زمینی دارم به قشقایی و از مال الاجاره آن چهل تومان است به یک سال،زندگی خویش را تأمین می کنم.

استاد جلال الدین همایی که به یک واسطه،شاگرد آن مرحوم بود دربارۀ خان می گفته:

جهانگیرخان در اثر شخصیت بارز علمی و تسلّم مقام قدس و تقوا و نزاهت اخلاقی و حسن تدبیر حکیمانه که همه در وجود او مجتمع بود،تحصیل فلسفه را که ما بین علما و طلاب قدیم سخت موهون و با کفر و الحاد مقرون بود از آن بدنامی

ص:120

به کلّی نجات داد و آن را در سرپوش درس فقه و اخلاق،چندان رایج و مطلوب ساخت که نه فقط دانستن و خواندن آن موجب ضلالت و تهمت نبود،بلکه مایۀ افتخار و مباهات می شد.

وی معمولاً یکی دو ساعت از آفتاب برآمده در مسجد جارچی سه درس پشت سر هم می گفت که درس اولش شرح لمعه و بعد از آن شرح منظومه و سپس درس اخلاق بود و بدین ترتیب فلسفه را در حشو فقه و اخلاق به خورد طلاب می داد.

جابری گوید:

اگر شارب مسکری یا فاعل منکری را شبانه گرفته به مدرسه آورده برای اجرای حد،آن مرحوم می فرمود:حبسش کنند تا به هوش آید.بعد خود آن جناب نیمه شب رفته او را رها و از مدرسه بیرونش برده و با اندرز حکیمانه به راه راستش می آورد.

وحید گوید:من از جهانگیرخان با این که چندین سال در محضر درسش حاضر بودم،هیچگاه دعوی شعر و شاعری نشنیدم و پس از رحلت وی از شاعری و شعر وی به وسیله شیخ محمد حکیم که به وی محرم ترین اشخاص بود آگاه شدم که این اشعار از اوست:

تا یاد چین زلف تو شد پای بست ما***رفت اختیار عقل و سلامت ز دست ما

از صرف نیستی چو کسی را خبر نشد*** عشقت چگونه کرد حکایت زهست ما

غمگین مشو گر از ستمش دل شکسته ای ***کار زد به صد هزار درست این شکست ما

ص:121

از دشمنان ملامت و از دوستان جفا***بودست سرنوشت ز روز الست ما

گشتم زهجر غرقه دریای اشک خویش ***تا ماهی وصال کی افتد به شصت ما

از آقا محمد جعفر دهاقانی خادم مدرسه صدر در مسئله فوت خان منقول است که:

بیماری ایشان در کبد بود،میرزا مسیح خان دکترش بود،وقتی خان بیماریش شدید شد،من رفتم دنبال دکتر میرزا مسیح خان،گفت:شما چه نسبتی با خان دارید ؟ گفتم:خادمش هستم،دکتر گفت:من نمی آیم،خان آدم کوچکی نیست، من برای عیادت می آیم.آمدم جریان را برای خان گفتم،خان فهمید گفت:برو بگو برای عیادتم بیاید،آن گاه طبیب به خدمتش آمد،خان تبسم کرد و به او گفت:هر چه تو می دانی من هم می دانم من چاق شدنی نیستم.

میرزا مسیح خان رفت،دکتر شافتر خارجی را آورد،دکتر شافتر نسخه نوشت، دواهای نسخه را از مریضخانه انگلیسی ها تهیه کردیم،ولی خان آن ها را نخورد ! !

سه چهار ساعت از شب گذشته بود که خان گفت رختخواب را رو به قبله کنید، سپس یک لیوان آب خورد و پس از خوردن آن به ذکر حق مشغول شد و چند لحظه بعد از دام تن و دنیا خلاص شد.

تمام علما در آن شب حاضر شدند،جماعت انبوهی آمده بودند،تشییع مفصلی از او شد و آیت اللّه آقا نجفی بر او نماز گذارد و در تکیۀ ترک دفنش کردند رحمه اللّه علیه رحمه واسعه.

مؤلف کتاب«تاریخ حکما و عرفای متأخر صدر المتألهین»نزدیک به پنجاه و دو نفر از شاگردان خان را نام می برد که هر یک از اعاظم مراجع تقلید و حکما و عرفا

ص:122

و فلاسفه الهی بوده و هر کدام منشأ آثار و برکات عظیمی در پیشبرد فرهنگ الهی و نبوت انبیا و امامت امامان علیهم السلام بودند.

آری،مبازره با نفس از وجود آدمی چهره ای پاک و موجودی نورانی و الهی می سازد،تا جایی که انسان جز خدا نبیند و جز سخن خدا نشنود و جز سخن خدا نگوید:

زنده گشتم که مرا نفس ستمکار بمرد***تا فلک شعله زدم کاین شرر خام فسرد

خط بیزاری دنیا نه چنان بنوشتم*** که به صد تیغ توان نقطه ای از وی بسترد

نتوان گشت چو من زنده دلی را زخمار ***صاف گر می نبود باد سلامت سر دُرد

ای که بالید تو را روح زکاهیدن جسم*** باد ارزانیت این جان کلان و تن خرد

چون به مژگان نتنم رشته خونین که فراق*** بر حریر جگرم سوزن الماس فشرد

زده ام غوطه به صد رنگ جراحت چکنم*** هر سر موی مرا عشق به نیشی آزرد

حسرت تیغ توام کشت به خاکم بنویس*** که فلان تشنه جگر مرد و دمی آب نخورد

برهان الحق آقای شیخ مرتضی طالقانی

این مرد بزرگ از حکما و اولیای الهی بود،سال ها در نجف اشرف مدرسۀ آقا

ص:123

سید کاظم یزدی اقامت داشت و برای عاشقان علم،حکمت الهی و فلسفه و معقول می گفت،قسمتی از حالات آن بزرگ مرد الهی را از زبان شاگرد حکیمش آقای محمد تقی جعفری عنایت کنید:

آن بزرگ به حالی که برای من اسفار همی گفت،اگر از او می خواستندی از گفت امثله-اولین کتاب حوزه-نیز ابا نمی فرمودی ! !

ایّام چهارشنبه را قبول کس نکردی و خود با خود همی گذراندی و مرا فرمود:که من روزگاری دراز به طالقان شبانی همی کردم،مگر روزی به بیابان آوای قرآن شنودم و حالی یافتم و گفتم:پروردگارا ! تو نامۀ خویش با ما فرو فرستادی،من باید تا آخر عمر آن را در نیابم ؟

و در وقت در آبادی شدم و حشم و غنم مردمان با آنان سپردم و به اصفهان شدم تحصیل را و پنج سال ببودم و آن گاه به نجف شدم و چندی به درس آخوند صاحب کفایه می نشستم و همی دیدم که فایدتی از آن درس مرا متصور نیست و نیز شنیدم از حکیم متأله آقای جعفری که من بگاه تحصیل به حضرت آقا بزرگ،روزی دو مانده بود محرم سنه ارتحال وی،جری عادت را به خدمت او شدم و شنیدم که می گوید:

«بلند شوید بروید آقا،برای چه آمده اید آقا»و چون گفتم برای درس آمده ام گفت:درس تمام شد،آقا پنداشتم که آن بزرگوار از سر این خیال که محرم درآمده است این سخن می گوید و گفتم:هنوز حوزه ها تعطیل نکرده اند که فرمود:می دانم آقا من مسافرم من مسافرم،خر طالقان رفته پالانش باقی مانده،روح رفته جسدش مانده«لا اله الّا الله»و اشک از دیده ببارید به شدت و دریافتم که اخبار از ارتحال می فرماید به حالی که مزاج او را ادنی انحرافی از صحبت نبود.

پس گفتم:با من سخنی فرمایید.گفت:آفرین آقا جان ! حالا متوجه شدید حالا متوجه شدید و این بیت بر خواند:

ص:124

تا رسد دستت به خود شو کارگر*** چون فتی از کار خواهی زد به سر

و تهلیل برگرداند و نورانیتی سخت بر چهرۀ او پدیدار آمد و برخاستم و دو روز بر نیامد که خبر ارتحال آن بزرگ بیاوردند و با اسف ها به مدرسۀ آقا سید کاظم شدیم که مقام او بود و شنیدم که سحرگاه عادت قدیم خویش را بر بام برآمد و مناجاتی گفته و چون باز آمده است و دوگانه به درگاه یگانه گذاشته به حجره شده است و دیگر بر نیامده و از آن روی که پیوسته قبل از آفتاب باز از حجره برمی آمده است و به صحن مدرسه راهی می رفته و امروز را بر نیامده است مضطرب گشته اند و در حجره شده و دیده اند که به حال مراقبه تکیه فرموده است و جان با جان آفرین باز داده و عالم از او یتیم مانده است و من به مشارکت مرحوم مبرور آقا سید محمد طالقانی رحمه اللّه متکفل غسل شدم و عطری شدید به مغسل می شنودم و آن پیکر پاک و نور تابناک به وادی السلام نهادیم.

خوش تر از این در جهان نبود کار ***دوست بر دوست رفت یار بر یار (1)

راستی،آنان که از طریق مبارزه با هوا به مقامات عالی الهی رسیدند چه حالی داشتند و چه خبرها نزد آنان بود.

این بوی روح پرور از آن خوی دلبرست***وین آب زندگانی از آن حوض کوثر است

بوی بهشت می گذرد یا نسیم دوست ***یا کاروان صبح که گیتی منور است

این قاصد از کدام زمین است مشک بوی*** وین نامه در چه داشت که عنوان معطر است

ص:125


1- 1) -ابو سعید ابو الخیر.

باز آ و حلقه بر در زندان شوق زن***کاصحاب را دو دیده چو مسمار بر در است

بازآ که از فراق تو چشم امیدوار*** چون گوش روزه دار بر اللّه اکبر است

دانی که چون همی گذرانیم روزگار*** روزی که بی تو می گذرد روز محشر است

گفتیم عشق را بر صبوری دواکنیم*** هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است

در نامه نیز چند بگنجد حدیث شوق ***کوته کنیم که قصه ما کار دفتر است(1)

حکیم بزرگ حاج ملّا هادی سبزواری

حاجی سبزواری از حکما و فقها و عرفای اسلامی بود،در حق آن بزرگ مرد الهی می توان گفت:

او از اولیای الهی و انسانی خود ساخته و مردی در میان بزرگان اسلامی کم نظیر است.

من قسمتی از احوالات آن عارف عاشق را مستقیماً از نبیرۀ او آقای اسراری که از علمای مهم سبزوارند به وقتی که در سبزوار برای تبلیغ رفته بودم و همانجا قسمت عمده ای از جلد اول عرفان را نوشتم در دو جلسه شنیدم که آن را برای عزیزان نقل می کنم و قسمت های دیگر را از کتاب«ریحانه الادب»،«تاریخ حکما و عرفای

ص:126


1- 1)- سعدی شیرازی.

متأخر صدر المتألهین»و مقدمه مجموع رسایل حکیم بازگو می کنم.

آقای اسراری می گوید:

چون واجب الحج شد،فرزند چهار ساله خود ملا محمد را نزد اقوام گذاشت و با همسر خود عازم حج شد.

در بازگشت از سفر حج،همسر مهربانش از دنیا می رود،حاجی به تنهایی از راه آب به بندرعباس می آید و از آنجا وارد شهر کرمان می شود.

از آنجا که لباس و عمامه اش همانند دهاتی های سبزوار بود،کسی آن چراغ فروزان را باور نمی کرد که از رجال شایسته علمی و از اولیای خداست.

با وضعی که داشت وارد مدرسۀ معصومیۀ کرمان شد و از خادم آنجا درخواست حجره ای کرد که چند شبی را در آنجا بماند،سپس به سبزوار حرکت کند.

خادم عرضه داشت:واقف این مدرسه،حجره ها را وقف بر طالبان علم نموده و ماندن کاسب یا فرد معمولی در این مدرسه جایز نیست،مگر این که شما با من عهد کنی چند روزی که در اینجا هستی در امور نظافت مدرسه و طلاب به من کمک دهی ! !

حاجی جواب مثبت می دهد و برای تأدیب نفس به کمک خادم جهت امور طلاب و نظافت مدرسه اقدام می کند.

حاجی در آن مدرسه قصد می کند تا ریشه کن شدن هوای نفس به کار خادمی ادامه دهد،از این جهت عزم بر ماندن می نماید.

مدّتی که می گذرد خادم از او می پرسد:عیال داری ؟ می گوید:نه،می پرسد اگر وسیله ازدواج برایت فراهم باشد ازدواج می کنی ؟ حاجی پاسخ مثبت می دهد، خادم مدرسه می گوید:دختری دارم اگر میل داشته باشی با او ازدواج کن،حاجی بدون چون و چرا با دختر خادم ازدواج می کند،خدمت حاجی در آن مدرسه

ص:127

نزدیک به سه سال طول می کشد !

در آن زمان عالم و پیشوای روحانی کرمان آقا سید جواد امام جمعه شیرازی بود.

این امام جمعه از دانشمندان و علمای جامع علوم عقلی و نقلی عصر خود به شمار می رفت که علاوه بر مقامات علمی و واجدیت مراتب معقول و منقول پیشوایی وارسته و روشن ضمیر و دانشمندی متقی و صاحب ورع بود.

یک روز حاج سید جواد مشغول گفتن منظومۀ حکمت حاجی برای شاگردان بود،در حالی که حاجی در کار نظافت و جاروکشی مدرسه بود.سید در حال درس به نکته ای مهم از مسائل عالی حکمت رسید،آن چنان که باید مسئله بیان نشد، پس از اتمام درس در حالی که سید به طرف منزل می رفت حاجی در طریق منزل با بیانی وافی نکته را شرح داد،سید ابتدا اعتنایی نکرد،ولی وقتی به منزل رفت و در آن نکته غور کرد،بیان حاجی را بهترین بیان دید.خادم منزل را دنبال کمک خادم مدرسه فرستاد،ولی حاجی از ترس شناخته شدن با همسر کرمانی از خادم مدرسه که پدرزنش بود خداحافظی کرده و رفته بود،پس از چند سال دو طلبه کرمانی برای تکمیل تحصیل حکمت به سبزوار آمدند،چون وارد مدرسه شدند و حکیم سبزواری را در محل درس حکمت دیدند بهت زده شدند که آه آن فردی که سه سال در مدرسه به عنوان شاگرد خادم خدمت می کرد این مرد بود.حاجی از تغییر چهره آن دو قضیه را یافت،آنان را خواست و وضع خود را در کرمان به عنوان امانت و سرْ اعلام کرد و راضی نشد آن دو نفر طلبه داستان کرمان را بازگو کنند ! !

عشق تو سراسر همه سوز و همه دردست***وین شیوه به اندازه مردی است که مردست

آن کس که درین صرف نکردست همه عمر*** بیچاره ندانم که همه عمر چه کردست

ص:128

زاهد چه عجب گر کند از عشق تو پرهیز***کس لذت این باده چه داند که نخوردست

عاشق که نه گرمست چو شمع از سر سوزی*** گر آتش محض است به جان تو که سردست

بس شب که بر آن در بن خاکی زضعیفی*** بنشستم و پنداشت رقیب تو که گردست

اشکی که بود سرخ چو رخسار تو داریم*** ما را زتو تشریف نه تنها رخ زرد است

گر هست کمال از دو جهان فرد عجب نیست*** این نیز کمالی است که آزاده و فردست(1)

شرح حال حاجی را دو فرزندش آقا محمد اسماعیل و آقا عبد القیوم و عیال کرمانیش چنین بازگو کرده اند:

مرحوم حاجی هر شب در زمستان و تابستان و بهار و پاییز ثلث آخر شب را بیدار بودند و در تاریکی عبادت می نمودند تا اول طلوع آفتاب.دو ساعت از روز گذشته به مدرسه تشریف می بردند و چهار ساعت تمام در مدرسه بودند،بعد به خانه مراجعت کرده ناهار می خوردند،ناهار ایشان معمولاً یک قرص نان بود که معمولاً یک سیر بیشتر از آن نمی خوردند،یک کاسه دوغ کمرنگ که خودشان در وصف آن می فرمودند دوغ آسمان گون،یعنی دوغی که از کمی ماست به رنگ کبود آسمانی باشد.

شب بعد از سه ساعت عبادت در تاریکی شام میل می کردند،شام آن جناب

ص:129


1- 1)- شیخ کمال خجندی.

مقداری برنج و اسفناج بود،بعد از کمی راه رفتن در یک بستر ناراحتی که غالباً تشک نداشت می خوابیدند و متکای غیر نرمی از پنبه یا پشم زیر سر می گذاشتند.

لباس مرحوم حاجی چند سال یک عبای سیاه مازندرانی بود و یک قبای قدک سبز رنگی که به قدری آن را شسته بودند که آرنج های قبا پاره شده و چندین وصله برداشته بود.

در زمستان قبای برک شکری رنگ و شلوار برک می پوشیدند،کتابخانه ای نداشتند،کتاب ایشان منحصر به چند جلد کتاب بود !

معاشش از این راه بود:یک روز از قنات عمید آباد داشتند و یک شبانه روز در قنات قصبه و باغی که در بیرون پشت ارک واقع است که سالی چهل تومان فایده و حاصل باغ بود و از دو قنات مذکور نیز سی خروار غله و ده بار پنبه عاید می گردید.

قسمتی از این دخل را با کمال قناعت صرف معاش می فرمودند و ما بقی را به فقرا ایثار و انفاق می نمودند.

هر سال در عشر آخر صفر سه شب روضه خوانی می کردند و یک نفر روضه خوان کریه الصوتی که در سبزوار بود و کمتر او را دعوت می کردند دعوت می نمودند و شبی پنج قران به روضه خوان می دادند و نان و آبگوشت به فقرایی که شل و کور و عاجز بودند می خورانیدند و نفری یک قران به آن ها مبذول می داشتند و خمس و زکات مال خود را هر سال به دست خود به سادات و ارباب استحقاق می رسانیدند و در این موقع جنس خود را وزن می کردند و نقد خود را می شمردند.

همۀ بزرگان دین بالاتفاق،آن بزرگوار را به اتصاف به ورع حقیقی و ترفع از دنیا و دنیاوی وصف کرده اند و فی الحقیقه هم سخن به راست گفته اند.

بدین گفته از کیوان قزوینی بنگرید:

ص:130

اولاً می گویم:هیچ کس اسباب قطبیت را مانند حاج ملّا هادی نداشت،از علم و حکمت و زهد بی پایان،او از راه علم دخلی ننموده و معاشش منحصر به اجارۀ ملک موروثی اش بود.

و امتیازهای تاریخی او آن بود که با توفر و تسهل اسباب ریاست،ترک هرگونه ریاستی نمود،حتی پیش نمازی نکرد و به مهمانی نرفت و با رؤسای بلدش هم بزم نشد تا از آن ها پیش افتد و در صدرنشینی و سفره چینی و مجموعه غذا گذاردن و برداشتن و غلیان و دعا کردن روضه خوان و دست بوسیدن عوام رعونتی ظاهر سازد.

یک زندگی سادۀ بی آلایش بی خودنمایی نمود که امتیاز برای خود قائل نشد و هیچ استفاده از توجهات کاملۀ مردم به خودش ننمود و ثروتی نیندوخت و اولادش را متجّملاً بار نیاورد و آن ها را عادت به رعیتی نداد.

آن جناب دارای کراماتی بود که آن کرامات معلول مبارزه های جانانه او با هوای نفس و ریاضات و عبادات آن بزرگوار بود.

آخوند همدانی که از مشایخ اجازۀ این افتادۀ مسکین است،برای این فقیر نقل کرد،زمانی که نزد آیت اللّه حاج شیخ عبد النبی نوری تلمذ داشتم فرمودند،در ایام جوانی که در مدرسۀ مروی درس می خواندم علاقۀ عجیبی به علم کیمیا پیدا کردم، در پستوی حجره کتب مربوطه را گرد آورده و سرگرم مطالعه در آن دانش بودم،پس از چندی قافله ای از نور مازندران برای رفتن به مشهد به تهران آمد،از اهل قافله خواهش کردم مرا هم با خود ببرند،اهل قافله پذیرفتند،در مسیر راه خرجی خود را برآورد کردم دیدم چند قران کم خواهم آورد.چون به سبزوار رسیدیم اطراق کردیم،چند نفر از اهل قافله در شهر سبزوار مصمم به دیدن حاجی شدند،من هم همراه آنان رفتم،به وقت خداحافظی حاجی مرا نگاه داشت،کمبود خرجی مرا

ص:131

مرحمت کرده سپس فرمود:از آنچه می خوانی دست بردار که بهترین کیمیا دانش امام صادق علیه السلام است ! !

حکیم متأله آقا سید کاظم عصار می گوید:

از کسانی که درک محضر حاجی کرده بودند و ما محضر آنان را دریافتیم و اگر تعیین نمی داشتی نقل نمی کردمی که روزی فقیری به حضرت آن بزرگوار شد و خواستار مقداری سرکه گردید و حاجی با آن که سخن کوتاه می گفت به بلندی فرمود که نداریم و فقیر گفت:به فلان گوشۀ زیر زمین سرکه ای هست و حاجی فرمود که درویش ! از چشم تو پرده ای برگرفته اند که چنین می کنی،پرده ها هست که باید برگیرندش ! !

گر مدعیان نقش ببینند پری را***دانند که دیوانه چرا جامه دریده است

آن کیست که پیرامن خورشید جمالش*** از مشک سیه دایره نیمه کشیده است

ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید ***فرهاد بدانی که چرا سنگ بریده است

رحمت نکند بر دل دیوانه فرهاد***آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیده است(1)

حاجی سبزواری و ناصر الدین شاه

ناصر قاجار که از متکبران دوران و دارای اخلاق فرعونی بود می گوید:

ص:132


1- 1)- سعدی شیرازی.

به هر شهری که وارد شدم صغیر و کبیر،عالم و عامی از من استقبال کردند،تا در شهر سبزوار که معلوم شد همۀ افراد هر طبقه وظیفۀ لازم خود را معمول داشته و فقط حاجی ملّا هادی که استقبال سهل است به دیدن شاه هم نیامده است به علّت این که او شاه و وزیر نمی شناسد.

من این اخلاق را پسندیدم گفتم:اگر او شاه نمی شناسد،شاه او را می شناسد.

یک روز در حدود وقت ناهار،فقط با یک نفر پیشخدمت که اسباب زحمت اهل علم نباشد و در آنجا ناهاری صرف کرده باشم رفته و پس از پاره ای از مذاکرات متفرقه گفتم:از شما خواهش دارم که مرا خدمتی محول فرمایید که آن را انجام دهم.

حاجی اظهار غنا و بی حاجتی کرد،اصرار کردم مفید فایده نبود،گفتم:شنیده ام شما یک زمین زراعتی دارید،خواهش می کنم که مالیات آن را ندهید.آن را نیز با عذر موجهی رد نمود.عرضه داشتم:بفرمایید ناهاری بیاورند تا خدمت شما صرف کنم،بدون این که از محل خود حرکت کند،خادم خویش را امر به ناهار آوردن کرده،خادم در دم یک طبق چوبینه با نمک و دوغ و چند دانه قاشق و چند قرص نان پیش دست ما گذاشت.

حاجی نخست آن قرص نان ها را با کمال ادب بوسیده و بر رو و پیشانی گذاشته و شکرها از ته دل به جا آورد،سپس آن ها را ریز کرده در میان دوغ ریخت و یک قاشق هم پیش من گذاشت و فرمود:بخور که نان حلال است و زراعت و جفت کاری آن دسترنج خودم است،من یک قاشق خوردم،دیدم خوردن آن ناهار از عهدۀ من بیرون است ! !

ناصر قاجار پس از رفتن پانصد تومان به خدمت حاجی فرستاد که حاجی از قبول آن پول ابا کرد و فرمود:نصف آن را به فقرا و بقیه را به سایر مستحقان

ص:133

برسانید ! !

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست***درویش هر کجا که شب آید سرای اوست

بی خانمان که هیچ ندارد به جز خدای ***او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست

مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست*** هر جا که میرود همه ملک خدای اوست

آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی*** بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست

کوتاه همه همه راحت طلب کنند*** عارف بلا که راحت او در بلای اوست

هر آدمی که کشته شمشیر عشق شد*** گو غم مخور که ملک ابد خون بهای اوست(1)

مقام بی بدیل ابن ابی عمیر

مولی محمد بن علی اردبیلی مؤلف«جامع الرواه»می گوید:

این مرد بزرگ و راوی عظیم القدر اصلاً از اهالی بغداد و در همان شهر سکونت داشت،از ائمه طاهرین علیهم السلام سه نفر آنان را زیارت و افتخار شاگردی و نصرت و یاری آنان را داشت و فرهنگ الهی آن بزرگواران را با کمال جدیّت به دیگران تعلیم می داد.

ص:134


1- 1)- سعدی.

از وجود مبارک حضرت ابوالحسن موسی بن جعفر امام هفتم علیه السلام با دو گوش خودش احادیثی را شنیده بود و از آن بزرگوار معارف عالی الهیه را شنیده و تعلیم گرفته بود.

او به خدمت عالم آل محمّد،راضی به قضای الهی،چهرۀ پاک امامت،شمس فضای ولایت،اسوۀ عبادت،بحر معرفت،عالم باللّه و انسان آگاه،سرّ اسرار، جامع انوار،دریای ذخّار،شجرۀ طیّبه حضرت رضا علیه السلام رسیده بود.

او با اختر برج کرامت و سرچشمۀ فضیلت و کوه حلم و علم حضرت جواد الائمه ملاقات داشت و از آن جناب نقل روایت کرده است:کتب رجالی در نشان دادن شخصیت پر ارزش ابن ابی عمیر و تقوای آن چهرۀ پاک و با برکت نوشته اند:

او انسانی است که قدر و شأنش بسیار بزرگ و منزلت و موقعیتش نزد شیعه و سنی فوق العاده عظیم است.

او مردی است از هر جهت ثقه و مورد اطمینان که تمام علما و دانشمندان و فقها و مفسران و خطبا و نویسندگان کتب حدیث به وی اعتماد دارند و نزد خاصه و عامّه از مطمئن ترین و موثق ترین انسان هاست.

جاحظ ادیب بزرگ عرب دربارۀ آن بزرگوار می گوید:

نسبت به حضرت حق از فرمانبردارترین فرمانبرداران و در عبادت و بندگی از قوی ترین بندگان و در پاکدامنی و ورع از بهترین آنان است.

مطلب بسیار عجیبی در کتب رجالی دربارۀ آن بزرگ مرد الهی نقل می کنند که انسان از تعجب و حیرت بهت زده می شود و به این عظمت و بزرگی اللّه اکبر می گوید و به فرمودۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله که:

ص:135

مؤمن از ملک مقرب بالاتر است (1).

با تمام وجود اقرار می کند و آن این است که:

آن جناب در تمام امور حیات اعم از جهات اعتقادی و عملی و اخلاقی و عرفی و اقتصادی و فردی و اجتماعی،انسانی تک و موجودی بی نظیر در میان مردم زمانش بود و احدی نبود مگر این جلالت قدر و عظمت شأن او را می ستود و وی را در جمیع جهات انسانی عنصری کم نظیر و منبعی الهی و محوری خدایی و والا می دانست.

رجال زمان ائمه دربارۀ این عارف سترگ گفته اند:

محمد بن ابی عمیر این اسوۀ حسنات از یونس بن عبد الرحمن که خود محدّثی جلیل القدر است از هر جهت شایسته تر و صالح تر و از آن جناب در امور دینی فقیه تر و در دانش و بینش افضل بود.

حسودان بی دین و متکبران بی انصاف و دنیاپرستان بی شخصیت و آنان که خالی از مردانگی بودند نزد هارون از وی سعایت کردند.

او را در عین مصادره تمام اموال به زندان بردند و از وی خواستند یاران و دوستداران ائمه علیهم السلام و شیعیان فعال و مجاهدان بزرگ را به دولت ظالم بنی عباس معرفی کند و برای اقرار او از هر جهت بر وی سخت گرفتند.

در زندان از ضرب و شتم و آزار او فروگذار نکردند،به وی گرسنگی و تشنگی سخت دادند،ولی تقوای بالای وی و عقل مستقیم او و جهاد جانانه اش با هوای نفس وی را از افشای اسرار حفظ کرد،تا او را به حیاط زندان بردند و از پا به وسیلۀ طناب بین دو درخت آویختند و صد ضربه تازیانه سخت به او زدند تا جایی که

ص:136


1- 1) - مستدرک الوسائل:125/12،باب 86،حدیث 13695؛وسائل الشیعه:75/16،باب 86،حدیث 21021.

می گوید:نزدیک بود در امتحان رفوزه شوم،ندای محمد بن یونس را شنیدم:

دادگاه قیامتت را به یاد آور،بر آن ضربت ها صبر کردم و از دادن اطلاعات به دولت هارون خودداری نمودم و بر این تقوا و استقامت،خدا را شکر کردم.

خبری یافتم از یار مپرسید زمن***تا نیارید بر من خبر دار و رسن

خبری یافته ام از گل و از باد بهار***خبر من برسانید به مرغان چمن

خبر مرغ چمن باغ و گلستان باشد***خبر باغ و گلستان چکند دفع حزن

خبری یافتم از نکهت پیراهن دوست ***به خطا چند دوید از پی آهوی ختن

خبری یافتم ای جوهری از معدن لعل*** تو چرا می روی از بهر عقیقی به یمن

خبری یافتم از دولت وصلت به نوا*** تو کجا می روی از بهر اویسی به قرن(1)

میرزا حسن کرمانشاهی و طلبۀ شاهرودی

آقا میرزا حسن کرمانشاهی،علاوه بر احاطه به علوم متداول عصر از علوم ریاضی و طب و حکمت مشّا و اشراق و فلسفه و عرفان و فقه،در عمل و اخلاق فرید عصر خود بود.

نجابت و عفت نفس و بی توجهی او به دنیا و اهل پلید آن زبانزد خاص و عام بود،با این که در کمال عسرت زندگی می نمود،از احدی پول قبول نمی کرد و با همان حق تدریس مدرسۀ سپهسالار قدیم زندگی می نمود.

ابتلا به فقر و تنگدستی شدید هرگز در روحیۀ او تزلزل وارد نکرد و از روزگار شکایت نداشت و با شداید می ساخت.

هیچ چیز مانع او از تدریس و تربیت شاگرد نمی شد،یکی از اکابر می گفت:

ص:137


1- 1)- شیخ کمال خجندی.

گاهی در اثنای درس و دیگر اوقات که به حال خود فکر می کرد آهی از عمق دل برمی آورد که از آن نور می بارید ! !

خدایا ! چه بندگان بزرگوار و پاکی داشتی و داری،خداوندا ! ما افتادگان در چاه طبیعت و مادیگری را نجات بده،الهی ! دردمندان را از در دوری از مقام قرب علاج کن،خداوندا ! مستمندان را از ذلت بدر آر،پروردگارا ! مهجوران را از درد هجر به مقام وصل رهنمون شو،الهی ! کام ناکامان را از شراب عشقت پر گردان،خداوندا ! خاک نشینان را به عالم پاک برسان.

حاج میرزا حسن کرمانشاهی این مرد بزرگ الهی می گوید:

روزی در مدرسۀ سید نصیر الدین نشسته بودم،طلبه ای ژنده پوش و ژولیده موی مستقیم به نزد من آمد و گفت:آقای میرزا ! کلید حجرۀ شانزده را به من بده و از امروز منطق بو علی برایم بگو،من خواهی نخواهی در برابر او تسلیم شدم،کلید آن حجره را به او واگذار کردم و منطق بو علی برایش شروع نمودم در حالی که منطق گفتن کار یک طلبه فاضل بود و من سال ها بود از گفتن آن فارغ بودم.

مدتی برای او درس گفتم،یک شب خانواده ام از کثرت مطالعه من ناراحت شد به ناراحتی او پاسخ نگفتم.ولی شب بعد هر چه دنبال منطق گشتم آن را نیافتم.دو سه روزی بی مطالعه درس گفتم،یک روز به من پرخاش کرد که ای شیخ ! چرا بی مطالعه درس می گویی ؟ به او گفتم:کتابم را گم کرده ام،گفت:در محل رختخواب زیر رختخواب سوم است،از اطلاع او به داستانم شگفت زده شدم.به او گفتم:کیستی ؟ گفت:کسی نیستم،گفتم:روزی که آمدی مستقیم به نزد من آمدی و نام مرا گفتی.سپس کلید حجرۀ شانزده را که خالی بود از من خواستی، آن گاه درخواست منطق بو علی کردی و امروز از جای کتاب خبر می دهی و این همه بی علّت نیست داستانت را بیان کن.

ص:138

گفت:طلبه ای هستم از اهالی دهات شاهرود،پدرم عالمی زاهد و خدمتگزاری با واقعیت بود،تمام امور دینی اهل ده بر عهده او بود،میل زیادی به درس خواندن من داشت،ولی من بر خلاف میل او روزگار به عیش و نوش می گذراندم.پدرم پس از سالیان درازی خدمت به مردم از دنیا رفت.پس از گذشت مراسمش،مردم لباس او را به من پوشانده و مسجد و محرابش را واگذارم نمودند.

دو سه سالی نماز خواندم،سهم امام گرفتم،هدایای مردم از قبیل گوسفند و روغن و ماست و پنیر و پول قبول کردم و غاصبانه و بدون استحقاق خوردم، مسائل دینی را برای مردم از پیش خود گفتم،روزی به فکر فرو رفتم که طی طریق به این اشتباه تا کی ؟ چند روز دیگر عمرم به سر می آید و به دادگاه برزخ و قیامت می روم.جواب حق را در برابر این وضع چه خواهم داد ؟ !

از تمام مردم دعوت کردم روز جمعه برای امر مهمّی به مسجد بیایند،همه آمدند،به منبر شدم و وضع خود را بازگو نمودم،مرا از منبر به زیر آوردند و تا قدرت داشتند از ضرب و شتم فروگذار نکردند،پس از آن کتک مفصّل با لباسی پاره و مندرس،بدون داشتن وسیله،با پای پیاده به تهران حرکت کردم.

در سرازیری راه تهران به شخص محترمی که آثار بزرگی از ناصیت او پیدا بود برخوردم با اسم مرا صدا کرد و آدرس شما و مدرسه شما را به من داد،من اکثر روزها او را می بینم و با او هم غذا می شوم،مسئله کتاب منطق و جایش را او به من گفت،میرزای کرمانشاهی که از گفته های او متعجب شده بود و آثار الهی مبارزه با نفس و ترک هوا را در آن طلبه می دید،دریافت که این شخص با وجود مقدس امام عصر علیه السلام روبرو شده درحالی که آن جناب را نشناخته،میرزا به او فرمود:ممکن است از دوست خود اجازه بگیری تا لحظه ای به شرف ملاقات او نایل گردم،طلبه شاهرودی گفت:این کار مشکلی نیست،من او را می بینم و زمینۀ ملاقات تو را با

ص:139

وی فراهم می کنم.

چون روز دیگر شد طلبه شاهرودی گفت:دوست من به تو سلام رساند و گفت:

شما مشغول تدریس باش !

به او گفتم:اگر او را دیدی اجازه بگیر من از دور جمال مبارکش را زیارت کنم، گفت:مانعی ندارد.رفت که اجازه بگیرد،دیگر باز نگشت و مرا در حسرت دیدارش خون جگر کرد ! !

کسی ز فتنه آخر زمان خبر دارد***که زلف و کاکل و چشم تو در نظر دارد

نه دیده از رخ خوب تو می توان برداشت*** نه آه سوختگان در دلت اثر دارد

زسحر نرگس جادوی تو عیانم شد*** که فتنه های نهانی چه زیر سر دارد

هزار نشه فزون دیده ام زهر چشمی*** ولی نگاه تو کیفیت دگر دارد

زابروان تو پیوسته می طپد دل من*** که از مژه به کمان تیر کارگر دارد(1)

سید الحکما آقا میرزا ابوالحسن جلوه

سید جلوه از اعاظم حکما و اساتید حکمت و معقول در عصر قاجاریه بود.

سید به عزم رفتن سبزوار جهت استفاده از حاجی از اصفهان خارج شد،ولی در

ص:140


1- 1)- فروغی بسطامی.

تهران عزم سفرش به قصد اقامت تبدیل شد و ساکن مدرسۀ دارالشفا گشت.

مدت چهل و یک سال در آن مدرسه به تدریس و تربیت شاگردان مستعد پرداخت و تا آخر عمر مجرّد زیست.

میرزا مورد احترام تمام طبقات بود،ولی آن مرد بزرگ که عمری را برای خدا به ریاضت گذراند از مقام و عنوان خویش به هیچ عنوان استفاده نکرد.

ناصر قاجار در حالی که میرزا کراهت داشت در همان حجره از آن سید بزرگ دیدار کرد،در حالی که میرزا به بازدید او نرفت.

آری،مردان خدا از خدا جز خدا نخواهند و برای غیر حق هیچ گونه اصالتی قائل نیستند.

به قول خود میرزا:

چون شد که در این غمکده یک هم نفسی نیست***از هم نفسان بگذر و از اصل کسی نیست

بازار جهان جمله جزا بین و مکافات***عاقل به چه سان گفت که آنجا عسسی(1) نیست

جز رفتن از این مرحله با مژده رحمت ***داناست خدا در دل جلوه هوسی نیست

آقا محمد رضا اصفهانی

این شخصیت والا که بر بسیاری از اساتید حکمت و عرفان برتری داشت و شاگردان بنامی در مکتب او تربیت علمی و عملی یافتند برای شکایت از خوانین

ص:141


1- 1)- عسس: شبگرد، پاسبان.

اطراف اصفهان که مختصر ملک او را تصاحب کرده بودند به تهران آمد و چون کسی به شکایت او ترتیب اثر نداد،به اصرار طلاب در مدرسۀ صدر شروع به درس کرد و تا آخر عمر در همان حجره ای که بالای آب انبار مدرسه بود سکونت اختیار نمود.

با این که در اوایل زندگی تمکّن مالی قابل توجه داشت،در اواخر عمر که نیازش بیشتر بود به حال تجرد با نان و پنیر ساخت،در حالی که می توانست از پرتو شخصیتش بهره های مادی فراوان ببرد.

این مرد بزرگ در حالاتش آمده:

یک لحظه به غفلت نگذراند،یا تدریس می کرد و یا به عبادت مشغول می شد و در بیست و چهار ساعت بیش از پنج ساعت نمی خوابید،اغلب روزها روزه داشت و بیشتر ساعات شب عبادت می کرد،با آن که دائماً در خود سیر داشت و همیشه حزن قلبی داشت،هیچگاه تبسّم از لبش دور نمی شد !

وه که مردان حق چه طرفه مردانی هستند،آه و حسرت بر ما که عمری را به غفلت به سر برده و هنوز هم غافلیم،در حالی که به مرگ ما چیزی نمانده،الهی ! این خفتگان در خواب غفلت را به لطف عمیمت قبل از انتقال به جهان آخرت بیدار فرما.

هر که در بند تو افتاد نجاتش نبود***وان که بی زخم تو میرد درجاتش نبود

گنج دیدار تو نقدی است که صرفش نکند*** وجه حسن تو نصابی که زکاتش نبود

هر که در ظلمت راه تو شبی روز نکرد*** گر خضر شد به مثل آب حیاتش نبود

ص:142

جهد کردم که شوم کشته شمشیر غمت***تا رسیدم به حیاتی که وفاتش نبود

هر که همسایه خورشید بود هم چو مسیح*** غم بیماری و تشویش مماتش نبود

دل که با درد تو باشد نکند یاد دوا*** خنک آن تشنه پروای فراقش نبود

هر که از یاد کند ناله به بیدار عماد*** سست عهدی است که آیین ثباتش نبود

ص:143

باب 39 در بیان وسوسه

اشاره

ص:144

ص:145

ص:146

قالَ الصّادِقُ علیه السلام:

لٰا یَتَمَکَّنُ الشَّیْطٰانُ بِالْوَسْوَسَهِ مِنَ الْعَبْدِ إلّا وَ قَدْ اعْرَضَ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ اسْتَهٰانَ بِأمْرِه وَ سَکَنَ إلیٰ نَهْیِهِ وَ نَسِیَ إطّلاٰعَهُ عَلیٰ سِرِّهِ.

وَ الْوَسْوَسَهُ مٰا یَکُونُ مِنْ خَارجِ الْقَلْبِ بِإشٰارَهِ مَعْرِفَهِ الْعَقْلِ وَ مُجٰاوَرَهِ الطَّبْعِ.

و أمّا اذٰا تَمَکَّنَ فِی الْقَلْبِ فَذٰلِکَ غَیٌّ وَ ضَلٰالَهٌ وَ کُفرٌ؛وَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ دَعیٰ عِبٰادَهُ بِلُطْفِ دَعْوتِهِ وَ عَرَّفَهُمْ عَداوَهَ إبْلیسَ فَقٰالَ عَزَّ مِنْ قٰائِلٍ:

[ إِنَّ الشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا ] (1).

فَکُنْ مَعَهُ کَالْغَریبِ مَعَ کَلْبِ الرّاعی یَفْزَعُ إلیٰ صٰاحِبِهِ فی صَرْفِهِ عَنْهُ.

وَ کَذٰلِکَ إذٰا اتٰاکَ الشَّیْطٰانُ مُوَسْوِساً لِیُضلَّکَ عَنْ سَبیلِ الْحَقِّ وَ یُنْسِیَکَ ذِکْرَ اللّهِ فَاسْتَعِذْ مِنْهُ بِرَبِّکَ وَ رَبِّهِ فَإنَّهُ یُؤَیِّد الْحَقَّ عَلَی الْبٰاطِلِ وَ یَنْصُرُ الْمَظْلُومَ بِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ:

[ إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ] (2).

وَ لَنْ تَقْدِرَ عَلیٰ هٰذا وَ مَعْرِفَهِ اتْیٰانِهِ وَ مَذاهِبِ وَسْوَسَتِهِ الّا بِدَوامِ الْمُراقَبَهِ وَ الْاِسْتِقٰامَهِ عَلیٰ بِساطِ الْخِدْمَهِ وَ هَیْبَهِ الْمُطَّلَعِ وَ کَثْرَهِ الذِّکْرِ،و امَّا الْمُهْمِلُ لِأوْقاتِهِ فَهُوَ صَیْدُ الشَّیْطٰانِ.

وَ اعْتَبِرْ بِما فَعَلَ بِنَفْسِهِ مِنَ الْاِغْواءِ وَ الْاِسْتِکْبٰارِ حَیْثُ غَرَّهُ وَ أعْجَبَهُ عَمَلُهُ

ص:147


1- 1) -فاطر (35):6.
2- 2) -نحل (16):99.

وَ عِبٰادَتُهُ وَ بَصیرَتُهُ وَ جُرْأتُهُ عَلَیْهِ،قَدْ أوْرَثَهُ عِلْمُهُ وَ مَعْرِفَتُهُ وَ اسْتِدْلالُهُ بِمَعْقُولِهِ اللَّعْنَهَ عَلَیْهِ إلَی الْأبَدِ فَمٰا ظَنُّکَ بِنَصیحَتِهِ وَ دَعْوَتِهِ غَیْرَهُ.

فَاعْتَصِمْ بِحَبْلِ اللّهِ الْأوْثَقِ وَ هُوَ الْاِلْتِجاءُ وَ الْاضْطِرارُ بِصِحَّهِ الْإفْتِقٰارِ إلَی اللّهِ فی کُلِّ نَفَسٍ،وَ لا یَغُرَّنَّکَ تَزْیینُهُ الطّاعاتِ عَلَیْکَ فَإنَّهُ یَفْتَحُ لَکَ تِسْعَهً وَ تِسْعینَ باباً مِنَ الْخَیْرِ لِیَظْفَرَ بِکَ عِنْدَ تَمٰامِ الْمِائَهِ،فَقٰابِلْهُ بِالخِلٰافِ وَ الصَّدِّ عَنْ سَبیلِهِ وَ الْمُضٰادَّهِ بِأهْوائِهِ.

ص:148

[ لٰا یَتَمَکَّنُ الشَّیْطٰانُ بِالْوَسْوَسَهِ مِنَ الْعَبْدِ إلّا وَ قَدْ اعْرَضَ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ اسْتَهٰانَ بِأمْرِه وَ سَکَنَ إلیٰ نَهْیِهِ وَ نَسِیَ إطّلاٰعَهُ عَلیٰ سِرِّهِ ]

وسوسه و وسوسه گران

این فصل وجود مقدس حضرت صادق علیه السلام مسئله وسوسه را یکی از بدترین امراض قلبی دانسته و راه علاج قطعی آن را بیان می فرماید.

وسوسه،حالتی است که برای بریدن انسان از حق و اخلاق حمیده و اعمال پسندیده،به وسیله شیاطین انسی و جنّی متوجه انسان می گردد و در حقیقت یک نوع تبلیغ است که از طرف دشمنان خدا به انسان القا می شود،تا نور هدایت و ولایت انبیا و ائمه علیهم السلام از حیات آدمی گرفته شود و انسان،عبد ذلیل شیطان گشته برای خدمت به او در هر زمینه ای حاضر و آماده باشد.

وسوسه به دو صورت عملی و قولی هم چون شعله ای سوزان در راه خرمن انسانیت قرار می گیرد و وسوسه گر هدفی جز تیشه زدن به ریشه آدمی ندارد.

به طور دائم در جوامع انسانی،به خصوص جوامع مذهبی،هر زمانی که اسلام می رفت تمام قلوب را مسخّر کند وسوسه گر زیاد بوده،تا جایی که می توان گفت:

درصد وسوسه گران همیشه بیش از وسوسه شدگان بوده است !

وسوسه که از طرف دشمنان حق و دوستان نادان و بی خبران از حقیقت

ص:149

و مادیگران پست و جاهلان و مغرضان و به خصوص از جانب بی صبران و بی طاقتان به هنگام هجوم مشکلات در راه خدا به انسان رو می کند،خطر عظیمی است که برای دفع این خطر باید هشیار بود و به دامن خضرِ راه متوسل شد.

از خطر وسوسه بپرهیزید و به اولیای خدا و عنایت و لطف حضرت حق پناه ببرید که برای دفع این خطر،پناهی جز عنایت او نیست.

بر حق ز باطل آن که چو ما می برد پناه***از هر خطری به سوی خدا میبرد پناه

زاهد چو عارف اردل آگاه باشدش*** بر کبریا زکبر و ریا میبرد پناه

بیمار هجر چاره ندارد به غیر وصل*** آری زدرد سوی دوا می برد پناه

با خال او دلم به لبش برد پی بلی*** گم کرده ره به راهنما می برد پناه

امام صادق علیه السلام در ابتدای این روایت می فرماید:

برای شیطان«چه شیطان انسی چه جنّی»راه وسوسه کردن«از طریق تبلیغ یا عمل»برقرار نمی شود مگر این که انسان در بستر غفلت افتد و از یاد حضرت حق اعراض نماید و دستورها و فرمان های جناب دوست را سبک بشمارد و بر نواهی و محرمات الهی روی آورده و از آگاهی و اطلاع حق بر درون و بر اشیا غافل شود.

آری،وقتی رابطۀ انسان با حضرت محبوب قطع شود و به فرامین و واجبات الهی عمل نشود و گناهان از همه طرف به انسان هجوم کند و آدمی از اطلاع حق بر خود غافل بماند،لقمۀ چرب و نرمی برای هجوم وساوس از شیاطین می شود، وساوسی که اعراض از ذکر را قوی تر کرده و ترک واجبات را ملکه نفسی قرار داده

ص:150

و شوق به گناه و غفلت از علم حق را در وجود انسان شدیدتر می کند.

شارع تمام واقعیت های الهی و انسانی وجود مقدس حضرت حق،انسان را از وساوس شیاطین برحذر داشته و دستور می دهد در این زمینه به حضرت اللّه پناه ببرند.

جوهر نفس و قلب انسان به مقتضای«کُلُّ مَوْلوُدٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَهِ» (1)پاک و صاف است و در این لوحه صاف و لطیف از دو طرف فعالیت و نفوذ و تصرفاتی به عمل می آید،از طرف جنود الهی رحمانی الهامات توأم با خیر و صلاح و سعادت و از طرف جنود ابلیسی شیطانی وسوسه های گمراه کننده و وحی های انحراف آور عرضه می شود.

جنود الهی از عالم ملکوت و جبروت برمی خیزند،چنان که جنود شیطانی از عالم ملک و طبیعت روی کار آیند،پس انسان را دو وجهه هست:یک روی به جانب عقل و ملکوت و یک روی به جانب ملک و طبیعت و به هر طرف که متمایل گشته و روی نمود،در تحت حکومت و تصرف و نفوذ جنود آن سرزمین واقع خواهد شد و یگانه برنامه تمام و کامل،سیر به سوی جهان ملکوت و روحانیت به وسیله همان آداب و احکام و اوامر و نواهی دینی است،چنانکه تنها علامت ارتجاع و برگشت به سوی طبیعت و شیطنت ترک دستورهای الهی و مخالفت با تکالیف دینی است.

ترک واجبات و آلوده شدن به محرمات زمینۀ خطرناکی برای تأثیر تبلیغ و وسوسه های شیاطین است و ذکر خدا و ادای واجبات و ترک محرمات حصار عجیبی برای دفع شرور و فتن و اثرات تبلیغ سوء و وسوسه های خنّاسان است.

ص:151


1- 1) -هر نوزادی بر فطرت خود به دنیا خواهد آمد.الکافی:12/2،باب معرفه الخلق علی التوحید،حدیث 4؛بحار الأنوار:328/39،باب 88.

در تو هرگز نرسید آن که ز خود درنگذشت***خاک پای تو که بوسید که از سر نگذشت

هیچ کس چاشنی شربت وصل تو نیافت*** که نخست از سر لذات جهان در نگذشت

«1» آن که بیرون شد از چشم تو یک لحظه عماد*** هرگزش یاد تو در خاطر انور نگذشت(1)

تفسیری بر دو سورۀ فلق و ناس

اشاره

در این دو سوره به مسئلۀ شرور و وساوس و مبادی و منشأ هر دو و راه علاجش اشاره رفته و دستور به قرائت هر دو سوره به خاطر این است که تکرار قرائت حقایق دو سوره را در قلب ظهور داده سپس تمام اعضا و جوارح را تصرف نموده،آدمی را با تمام وجود در پناه حضرت حق قرار دهد،تا از هر شرّ و وسوسه ای در امان بماند.

برای توضیح حقایق این دو سوره نزدیک به نوزده تفسیر در اختیار این فقیر بود، بین این تفاسیر در توضیح این دو سوره فرق زیادی وجود نداشت تنها تفسیری که بهتر و بیشتر از سایر تفاسیر از عهده بیان این دو سوره برآمده بود تفسیر پرتوی از قرآن بود که در این زمینه خلاصه ای از آن تفسیر نقل می شود.

تفسیر«الفلق»

[ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ] (2).

بگو:به پروردگار سپیده پناه می برم.

ص:152


1- 1)- عماد فقیه کرمانی.
2- 2) -فلق (113):1.

فلق اگر اشاره به نوع باشد شامل هرگونه فلقی می شود آن شعاعی که از شکافته شدن تاریکی و آن گیاه و جانوری که از زمین و بذر و تخم و رحم سر برمی آورد.

آن چشمه ها و باران هایی که از درون کوه ها و ابرهای فشرده جاری می شود.

اعمالی که از نیات و خوی ها و معارفی که از اذهان و افکار و صورت هایی که از ترکیب عناصر و ماده و وجودی که از عدم پدیدار می شود.

اضافه اسم رب به «الفلق» اشعار به چنین ربوبیت وسیع و فراگیرنده ای دارد که پیوسته در درون جهان و زیر پوست ها و پرده های گوناگون،هر موجودی را می پروراند و چون آمادۀ ظهور شدند آن پرده ها و پوست ها را سر شکاف می نماید و آن ها را پدید می آورد.

تفسیر«ما خَلَق»

[ مِنْ شَرِّ مٰا خَلَقَ ] (1).

از زیان مخلوقاتی که [ با انحرافشان از قوانین الهی به انسان ] ضرر می رسانند.

حرف«ما»دلالت بر تعمیم و شمول دارد و اضافه شر به آن و فعل«خلق» و نسبت آن به خالق مشعر به آن است که شر از خلق و ترکیب و امتزاج و تفصیل کاینات و مواد و قوا برمی آید،نه از عالم امر و اراده فاعلی خالق.

این شرور فقط همان مضاف به«ما خلق»است و در واقع نمایشی از چگونگی نظر و اندیشه و دریافت انسان از حوادث متضاد می باشد و وجود عینی و مستقلی ندارند.

پس اگر انسان خود را برتر آرد و در حریم قدرت رب رساند و به او ایمان آورد

ص:153


1- 1) -فلق (113):2.

و پناهنده شود و با نظر ربوبی به حوادث و پدیده های جهان بنگرد،از مواجهه با آنچه شر می نماید امنیت می یابد و در درون هر حادثۀ شر نمایی خیری یا مقدمه خیری می نگرد و با بینش وسیع و نیروی اراده ای که در حریم رب می یابد،می تواند هر حادثه ای را رو به خیر و مقاصد برتر بگرداند و بالای امواج حوادث به سوی ساحل خیر پیش رود.

و به عکس برای فرد تنها و بی پناهی که خود را از حریم پناهندگی رب بر کنار داشته و در میان و درون حوادث واقع شده،هر موج حادثه و هر پدیده ای که از گریبان آفرینش،یا از درون اجتماع یا از باطن اندیشه ها سر زند،شر می نماید و در مسیر شرش پیش می برد.

تا اختیار کردم سر منزل رضا را***مملوک خویش دیدم فرمانده قضا را

تا ترک جان نگفتم آسوده دل نخفتم*** تا سیر خود نکردم نشناختم خدا را

تفسیر«غٰاسِق اذا وَقَبَ»

[ وَ مِنْ شَرِّ غٰاسِقٍ إِذٰا وَقَبَ ] (1).

و از زیان شب هنگامی که با تاریکی اش درآید [ که در آن تاریکی انواع حیوانات موذی و انسان های فاسق و فاجر برای ضربه زدن به انسان در کمین اند ].

ص:154


1- 2) -فلق (113):3.

نکره آمدن«غاسق»و قید ظرف«اذا وقب»شامل هرگونه تاریکی فشرنده و فراگیرنده ای می شود که همه محیط و ظرف تابش را پر کند و هر روزنه نوری را مسدود نماید.

مثال بارز و محسوس این گونه غاسق،تاریکی شب دیجور است که در آن راهزنان و جانوران و احلام و اوهام وحشت انگیز از لانه ها و کمین گاه های زیرزمین و خلال نفوس سر برمی آورند و تاخت و تاز می نمایند.

تاریکی فراگیرندۀ کفر و جهل و هوا و خشم و شهوت،مثال های دیگری از «غاسق اذا وقب»است که شر آن ها از نفس آدمی و در اوست و خطیرتر از هر شری می باشد.

همین که این تاریکی های نفسانی محیط درونی آدم را فرا گرفت و نور ایمان و پرتو عقل و شعاع وجدان را خاموش داشت.غرایز و خوی های حیوانی و عقده ها از بندها و کمین گاه های درونی رها می شوند و چون جانورهای متنوع و متلون به تاخت و تاز درمی آیند و به مرکز فرمان و اراده یورش می آورند،تا همین که آن را به دست گرفتند همه قوا و جوارح را به خواست خود و در مسیر انجام شهوت ها و اوهام و زبانه های خشم خود به هر سو می گردانند و در این مسیر هر حد و قید قانونی و اخلاقی و مانعی را از میان برمی دارند و هر استعداد و شخصیتی را درهم می شکنند و هر قدرت و نیرویی را در اختیار خود می گیرند.

چارۀ کفر تو ایمان است و بس***دافع هر درد درمان است و بس

ای که پا بر خوان هر خان می نهی***تشنه خون تو آن خان است و بس

ص:155

این همه بهر شکم کوشش مکن***حل این مشکل بسی نان است و بس

آن که در بند شکم درمانده است*** درگذر از وی که حیوان است و بس

تا هوس را سرور خود کرده ای*** گله ات را گرگ چوپان است و بس

تفسیر«النفاثات فی العقد»

[ وَ مِنْ شَرِّ النَّفّٰاثٰاتِ فِی الْعُقَدِ ] (1).

و از زیان زنان دمنده [ که افسون و جادو ] در گره ها [ می دمند و با این کار شیطانی در زندگی فرد،خانواده و جامعه خسارت به بار می آورند ].

چون خطاب و سیاق و مضامین آیات این سوره و هم چنین سورۀ بعد،نشان دهندۀ شرور و آفاتی است که از حوادث خلقت و قوا و انگیزه های نفسانی برمی آید و متوجه رسالت اسلام و ایمان و عقاید و اجتماع مسلمانان می شود،باید تعبیر «النَّفّٰاثٰاتِ فِی الْعُقَدِ» ،نوعی تشبیه لطیف و استعاره باشد،برای نشان دادن تبلیغات آهسته زنانه و ساحرانه و ماهرانه ای که در مشاعر و تصمیمات ایمانی و عقده های اعتقادی نفوذ می نماید و آن ها را یکی پس از دیگری سست و باز می گرداند،از این رو کار دمیدن و گره زدن جادوگرانه را«عزیمه،عزائم،رقیه،رقی»گویند.

گویا در این آیه به «فِی الْعُقَدِ» تعبیر شده تا اشعار به همان گره های عقیده و ایمانی داشته باشد که جادوگران و دشمنان عقاید محکم،می کوشند و با

ص:156


1- 1) -فلق (113):4.

نفس های مسموم خود همی آهسته و پنهانی می دمند تا آن ها را سست نمایند و صاحبان عقیده را تحت نفوذ و بهره گیری خود درآورند و به عبارت بهتر آنان را دربند استعمار و استثمار قرار دهند.

توطئۀ استعمارگران

در توضیح«النفاثات فی العقد»سخن را به دست یکی از دانشمندان به نام اسلامی محمد محمود صواف که از نقشه های نفاثاتی استعمارگران پرده برداشته می سپارم،سپس به توضیح آیات برمی گردیم:

از هزاران سال یا بیشتر به این طرف،یهود،مسیحیان،مجوس و مشرکان برای درهم شکستن عظمت اسلام به حیله و نیرنگ دست زده اند.

در این راه نقشه ها کشیده و توطئه ها چیده اند،برای از بین بردن شکوه و مجد اسلام و در هم کوبیدن مسلمانان و هم چنین برای مبارزه با دعوت آنان،اجتماعات جهانی تشکیل داده اند.

ولی اسلام همان اسلام بوده،نه سپاهی از آن شکست می خورد و نه پرچمی از آن سرنگون می گردد.

طی این مدت طولانی در هیچ معرکه ای از بین نمی رفت،بلکه مانند کوه محکمی هر مخالفی را با شکست پاسخ می داد.

مسلمانان در دین خود دارای بصیرت بوده و رابطۀ محکمی با خدا داشتند، برای بزرگداشت کلمۀ«اللّه»جهاد می کردند و در راه خدا از هیچ گونه طعنه و ملامتی باک نداشتند.

برادری در راه اسلام آن ها را گرد هم آورده و پرچم خود را بالای سرشان به اهتزاز درآورده بود،همۀ آن ها در برابر دشمن یکدست و متّحد بودند،تعصبات

ص:157

کورکورانه آن ها را پراکنده نمی ساخت و ملّیت های بیجا میانشان جدایی نمی انداخت.

آن ها به خوبی فهمیده بودند که ملّیت در قاموس اسلام یک معنا دارد،آن هم تعصّب احمقانه و کورکورانه ای که با طلیعۀ اسلام عصرش منقرض شده بود.

در پناه اسلام آن چنان به هم فشرده بودند که همگی یک تن و یک جسد به شمار می آمدند،مانند بنای محکمی که همه قسمت ها در استحکام کلّی و دخیل باشند.

مسلمان ترک در کنار عرب می جنگید،فارس دوشادوش کُرد شمشیر می زد و جهاد می کرد،سپاه اسلام که از نژادها و توده های مختلف تشکیل یافته بود هم چنان موجودیت خود را حفظ می کرد.

سپاهی که مانند قلعه محکم و محفوظی به خاطر حمایت از اسلام به وجود آمده و در دفاع از عقیده و دین خود از همه چیز بی نیاز بود.

سپاهی که به خاطر دفاع از رسالت ابدی،جان خود را رایگان در اختیار خدایی می گذاشت که عهده دار رسالت و فرستندۀ پیامبر شناخته شده بود.

فردی از افراد امت به فکر عیب جویی نبود،یک سرباز عرب امتیازی نسبت به برادر تُرک یا فارس حس نمی کرد؛زیرا گرامی ترین آنان نزد خدا پرهیزکارترین آن ها بود.

آن کس به مقام رهبری سزاوار بود و در قلب افراد سپاه جای می گرفت که از همه دلاورتر بوده و در میدان جنگ استقامت زیاد داشته باشد.

گاهی این سپاه پیروز،سپاه قرآن و اسلام تحت رهبری یک عرب پیش می رفت و زمانی تحت رهبری یک کُرد یا یک تُرک.

مادامی که رهبرشان مسلمان بود و در راه بزرگداشت نام خدا جهاد می کرد و میان مسلمانان فرقی قایل نبود احدی در فکر عیب جویی از وی برنمی آمد.

ص:158

سپاه آنان به خاطر همین وحدت و به هم پیوستگی مراحل موفقیت و پیروزی را یکی پس از دیگری پشت سر می نهاد.

موفقیت ملت اسلامی آن چنان بالا گرفت که به حق بهترین امت میان توده ها به حساب آمدند،آری،معتدل ترین جمعیتی که از میان برخاستند و روی مدار عدالت حکومت کردند.

بهترین شاهد به حکومت عادلانه و هم چنین انصاف و رحم آن ها این بوده که قبل از فتح دیار،توده ها به قلب آنان راه می یافتند.

دوست و دشمن،دور و نزدیک،شاهد این همه فضایل که از امتیازهای مسلمانان به شمار می رود بوده و به مقام ارجمندشان گواهی می دهند،تا آنجا که دشمنان با ایمان قاطع دریافتند که این امّت مغلوب نخواهد شد و ستم نخواهد کشید؛زیرا خداوند با آن هاست و پیوسته آنان را یاری می کند.

دشمنان اسلام نحوۀ برخوردی را که با مسلمانان در طول قرن ها پیش گرفته بودند مورد بررسی قرار داده و دریافتند که جنگ با شمشیر جز شکست و زیان نتیجه ای به آنان نداد،جنگی که مردان و جوانان آن ها را به دیار نیستی فرستاده و آمال و آرزوهایشان را نقش به آب می کرد.

وقتی صلاح الدین به آخرین تلاش مذبوحانه غربیان صلیبی پایان داده و آن را نقش به آب نمود و بالاخره آنان را به بدترین وضعی از سرزمین های اسلامی دور ساخت و به اصلاح فساد و خراب کاری هایی که به دست آنان انجام یافته بود پرداخته،دوران جوانی و عظمت از بین رفته را به اسلام بازگردانید،مسلمانان هیبت و سلطۀ اوّلی را بازیافتند و مثل اوّل طراوت و نیرو و متانت نصیب اسلام و مسلمانان گردید.

صلیبی های حیله گر و سایر دشمنان جهانی اسلام،نزدیک بود از شدت حسرت

ص:159

و بیچارگی قلب سیاهشان از کار بیفتد،قلبی که دائماً به آتش حسد و کینه و خشم می سوخت،دوران مرگباری را می گذرانیدند،چشمان آن ها در برابر نورافشانی های اسلام کور و گوششان از شنیدن بانگ حقیقت خیزش کر گشته بود.

آری،دشمنان نحوۀ جنگی را که با ما در پیش گرفته بودند خوب بررسی کردند و دریافتند که جنگ با شمشیر آن چنان شکستی را به آنان پیش می آورد که هرگز جبران پذیر نخواهد بود.

با مسلمانان وارد میدان می شدند،ولی از خرمن ستیزه جز شکست و سرزنش، زیان و خسارت بهره ای نصیب آنان نمی گشت.

اوضاع جنگی و نظامی مسلمانان را دیده و مزه مرارت میدان ها را چشیدند و با خسارت های افتضاح آمیز و وضع دردناکی عقب نشینی کردند.

جوانان و مردان قهرمان ما را دیده و قدرت بهت آور سپاه پیروز ما را مشاهده کردند،جبهه های جنگی را خالی نموده و میدان ستیزه را ترک گفتند.

آن گاه برای پیدا کردن راه چاره ای در فکر فرو رفتند،تا با پیدا کردن راه های تازه ای زودتر و بهتر به مقصد برسند و بر مسلمانان و در حقیقت برای شکست اسلام پیروز شوند.

اول مطلبی که نظر پیشوایان یهود و نصاری و مجوس و مشرکان و همه دشمنان اسلام را جلب کرد،راز عظمت مسلمانان بود.

آیا نیرویی که به این ملت امکان داد که از مرزهای جزیرۀ منحطی به خارج راه یافته،توده ها و نژادهای مختلف را در زیر یک پرچم گرد آورد از کجا سرچشمه گرفته است ؟

کدام عامل باعث شده که اقوام و قبایل مختلف تا این حد پابند تعاون بوده و همگی به حالت فشرده،در یک صف قرار گیرند ؟

ص:160

آن کدام نیروست که مردم پراکنده و جمعیت های متفرق را جمع کرده و از آن ها بنای یک سپاه مظّفر و پیروزی پایه گذاری کرده است ؟

ملّتی از آن ها به وجود آورده است مغلوب نشدنی،ملّتی که نه تنها از مرگ نمی هراسد بلکه آن را آرزو نموده و در راهش می کوشد.

آن کدام رازی است که این ملت را از تنگنای جزیرۀ محدود،زندگی محدود، افکار محدود،افتخارات محدود و هم چنین از کشمکش هایی که بر سر ریاست های بی ارزش و مالکیت های کوچک می افتاد رهایی بخشید ؟

کدام قدرت آن ها را از آن همه انحطاط و کوته بینی نجات داده و طوری آن ها را تربیت کرد که دربارۀ قومیّت های شخصی و ملیّت های فردی کوچک ترین فکری نکنند و هیچ کس در اندیشۀ قبیلۀ خود نبوده و توجّهی به سرزمین شخصی و وطن خود نداشته باشد ؟

نه ربیعه ای بشناسد و نه مُضری،عدنانی با قحطانی فرقی نداشته همگی در اوضاع کلّی دنیا و مسائل مربوط به اوضاع فرهنگی و همگانی فکر کنند و دربارۀ عقاید مذهبی و دین جدیدشان بیندیشند ؟

اینان چگونه تمام توده ها را به یک قبیله تبدیل نموده و همه نژادهای مختلف را یکی کردند ؟

آری،فقط یک قبیله و یک نژاد،آن هم امت و نژاد اسلامی،کدام عامل این جمعیت را وادار کرد دست به ترقیّاتی بزند که مردم سراسر جهان اعم از گذشتگان و آیندگان از آن ها عاجز باشند ؟

دشمنان اجنبی اسلام در هر یک از زیربنای وحدت و اجتماع ما،اسرار نهضت ما،عوامل آزادی و بالاخره در انگیزۀ دلاوری و شجاعت ما به دقت به مطالعه فکر کردند و قدرت یافتند،گشتند تا آنجا که قدرت داشتند؛زیرا روی اسرار ما انگشت

ص:161

نهاده و به آنچه می خواستند دست یافتند !

همگی نظر دادند که اسرار نهضت مسلمانان در پشت پردۀ دین و سرچشمۀ وحدت و نیرو و آزادی مسلمانان،دیانت آن ها است.

سپس بعد از توافق در این نظریه به تدبیر و حیله پرداختند و چنین گفتند:

بیایید با از بین بردن مکتب دینی مسلمانان،بنای عظمت و سلطۀ آنان را ویران سازیم،بیایید اسلام را در نظر آنان تضعیف نموده از اسلام متنفّر کنیم.

میان آنان و اسلام فاصله انداخته و آن ها را به موضوعات دیگری سرگرم کنیم.

با ایجاد تفرقه در گفت و طرز فکرشان آنان را به وضعی برگردانیم که قبل از اسلام داشتند.

همان ملیت محدود،همان تعصبات احمقانه و همان اختلافات را به آنان بازگردانیم.

این نقشه ای است که راه غلبه و حاکمیت را برای ما همواره کرده و فقط با اجرای این نقشه می توانیم به مسلمانان و سرزمین آنان تسلّط یابیم.

آری،اجرای این برنامه ضامن تسلّط بر آن ها و پیروزی ما بر پایگاه ها و مراکز و دژهای آنان خواهند بود.

مسلمانان از همین راه وارد شده اند که ما نمی توانیم بر آنان پیروز شویم،یا در نبردی به هر اندازه ای که نیروی ما قوی و تجهیزات ما کامل باشد نمی توانیم بر آنان غلبه کنیم و تا روزی که آنان پروانه وار دور شمع اسلام گرد آمده باشند وضع ما این چنین خواهد بود و همین است راز عظمت آنان.

پس بر ماست که مذهب آنان را از بین ببریم و همین امر موجب نابودی پایه های عظمت و استقلال مسلمانان در سراسر روی زمین خواهد بود.

همه آن ها در این موضوع توافق داشتند،لذا توطئه چینی بر علیه اسلام شروع

ص:162

گردید،برای پیش برد هدف های مشترک و شومی که داشتند نقشه ها کشیدند که عبارت بود از:

1-تأسیس و تکثیر انواع مدارس اجنبی در سرزمین مسلمانان و ارسال معلمان که نشان صلیب را با خود همراه داشتند،تا در محیط این مدارس تربیت فرزندان مسلمان را عهده دار شوند.

مدارسی تأسیس گردید که لابه لای کتب مسموم و هم چنین در سینه معلّمانش بیشتر استعمار و مسیحی گری موج می زد،آری،در سینۀ آن هایی که به اسلام کینه توزی می کردند و جان خود را در راه مبارزه با اسلام وقف کرده بودند نقشه هایی نهفته بود !

2-اعزام هیئت های تبلیغی که در کمین گاه های روی زمین پراکنده شده و جوانان مسلمان را در دین و عقیده خود به پرتگاه تردید و شک نزدیک ساخته او را تحت الشعاع اوهام و گمراهی قرار دهد،از جمله وسایلی که در این نقشه به کار می رفت تأسیس بیمارستان ها و درمانگاه ها بود.

3-یکی از نقشه های آنان این بود که تا می توانستند تعدادی از جوانان و فرزندان مسلمان را به سرزمین غرب اعزام کردند تا از فرهنگ مسموم آن ها سیراب شده با وضعی به دیار خود برگردند که با دین و اخلاق و اصول و روش های خود وداع گفته اند،با وضعی برگردند که با خود امانتی همراه دارند و آن امانت تبشیر مسیحی گری و نبرد با رسالت اسلام می باشد.

4-انتشار کتبی که جوانان مسلمان را به راه فساد و گمراهی سوق دهد،آن ها را از فرهنگ اصیل خود منحرف کرده به اوهام احمقانه و بی شرمانه پای بند ساخته، بالاخره به سوی پررویی و دیوانگی بکشاند.

5-از همین نقشه ها تسلّط یافتن بر برنامه های فرهنگ تعلیم در سرزمین های

ص:163

اسلامی بود،وضع تعلیمات علمی را طوری وانمود کردند که جوانان از دین خود دوری جسته به پیامبر ایمان نداشته باشند و به سوی الحاد و فساد سوق داده شوند.

6-انتشار دادن مجلات ننگین و دایر کردن سینماهای مسموم و تلویزیون هایی که جز تحریک غرایز جوان ها برنامه ای نداشته باشند،به حدّی که جوانان بجای اندیشه در وضع ملّیت اسلامی خود و آیندۀ دین و عقیده و آزادی وطنشان،فقط برای سیر کردن غرایز طبیعی خود بیندیشند.

7-با کوشش های پیگیر و بی امان،جوانان را به راه فساد و هرزگی کشیده و در این راه مشروبات الکلی و دختران هوسران و عکس های ننگین و داستان های رسواکننده را به کار بردند،زنان خواننده و فتنه انگیز را دسته دسته به نام هنر به دیار مسلمانان اعزام نمودند تا به نام ترقی و آزادی دست به خرابکاری بزنند ! !

8-دریچه های تمدن و فرهنگ غرب را باز کرده و جوانان ما را برای تماشا از آن ها به دیار غرب دعوت کردند،تا یک جوان مسلمان شیفته شادی و سرور و هم چنین مظاهر دور از واقعیت و تمدن و فرهنگ آن گشته،ملت و کشور خود را به بهانۀ سرپیچی از تمدن تحقیر نمایند،از اوضاع گذشتۀ غربی ها غافل نموده شیفتۀ وضع فعلی آنان نمایند،با این که جسمش در محیط اسلامی و کشور خود پرورش یافته و در دیار شرق پا به دنیا نهاده است،مع هذا روح و قلب خود را به دیار غرب بفرستند.

9-تسلط به اوضاع اقتصادی و حکمرانی در بازارهای مسلمانان و مکیدن بزرگ ترین رقم ثروت از بلاد مسلمانان و گسترش دادن فقر و بیکاری در میان آنان، به طوری که همواره گرفتار زندگیشان بوده و در راه پیشگیری از فقر و احتیاجات دست خود را برای وام های سنگین در برابر غرب باز کنند و به طور کلی از

ص:164

روش های دیانت خود فاصله گیرند.

10-زنده کردن و عظمت دادن به تمدن های قدیمی از قبیل تمدن آشوری ها و فینقی ها و تمدن فراعنه و هخامنشیان،آب و رنگ دادن به آن ها،تا بلکه بدین وسیله یک جوان مسلمان تمدن ریشه دار و اسلامی خود را فراموش کرده شیفته تمدن های قدیمی گردد،بی آن که از اوضاع و حقیقت آن آگاه باشد.آری، بدین گونه وسوسه کنند تا چشمان جوانان را به روی این گونه تمدن ها و هم چنین تمدن های غلط فعلی باز کنند.

11-در راه الغای محکمه های شرعی و مراکز فتوا کوشیدند و به اوقات مسلمانان دست یافتند،قوانینی از خود وضع و مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و در مراکز آموزشی به تدریس آن پرداختند،تا آنجا که در اکثر کشورهای اسلامی دانشکده های حقوق تأسیس نموده و به جای حقوق و قوانین اسلامی،قوانین روم و فرانسه تدریس کردند.

فقط در گوشه و کنار،آن هم در مواردی از قبیل ازدواج و طلاق و نظایر آن، اسمی از شریعت اسلام به میان می آمد،لکن از حقایق و قوانین کلی کوچک ترین اطلاعی در دست مسلمانان نبود،حتی در ساده ترین مسائل و اصول اسلامی.

12-از کار انداختن نیرو و قدرت اسلام در دل های مسلمان است،این رویه را با مسخره کردن علما و دانشمندان دینی آغاز کردند،گاهی آنان را نادان های خشک معرفی کردند که در راه منافع شخصی از نفوذ و قدرت دینی خود سوء استفاده می کنند.

برای ریشه کن کردن نفوذ معنوی آنان از قلوب مسلمانان شایعاتی پخش نموده آنان را در معرض افتراها قرار دادند.دشمنان در اواخر قرن حاضر در اجرای این نقشه آن چنان پیش رفتند که موقعیّت اسلامی و دعوت دینی و ربّانی به عهدۀ آنان

ص:165

بوده،پرتوافکن های اسلام محسوب می شدند.

کار به جایی کشید که مردم از فراگرفتن علوم دینی و اسلامی کناره گیری کردند و امروز آن قدر که اسلام از کمبود علمای دینی و ربّانی در همۀ کشورهای اسلامی شکایت دارد از هیچ نقص دیگری نمی نالد.

13-یکی از نقشه های استعمار مشوب ساختن حقایق اسلام و قرار دادن آن در معرض تهمت های نارواست،با بی رحمانه ترین وضعی قرآن را مورد حمله و هجوم قرار داده و جهت نبرد با قرآن آن را به زبان های مختلفی ترجمه نمودند.

14-ادبیات و نویسندگی و روزنامه نویسی را در مسیر بی دینی و لا مذهبی قرار داده به بنگاه های نشر و انتشارات و مطبوعات دست یافتند،جهت چاپ و نشر و کار تألیف مراکز و بنگاه های بزرگی به وجود آوردند که هدف شوم استعمار و زمامداران آن را منتشر سازند،اکنون در بعضی از کشورهای اسلامی در صد زیادی از این مراکز مشغول کار است.

15-مشوب ساختن تاریخ اسلام و تردید انداختن در حوادث آن،یکی از این نقشه ها به شمار می رود،نویسندگانی مانند«جرجی زیدان»و اغلب مستشرقان که به خیال خود عیوبی در تاریخ اسلام پیدا کرده و با نشان دادن گوشه های ضعیف و اسفناکش و هم چنین با انتشار آن به صورت داستان ها،تاریخ اسلامی را لکه دار قلمداد کرده و دل جوانان ما را مالامال از کینه نسبت به اسلام نموده است و هم چنین آنان را نسبت به یادگارهای اصیل و تاریخشان بدبین و متنّفر ساخته اند.

16-از همین نقشه ها تأسیس مذهب ها و مکتب های ویران کننده ای مانند حزب فراماسونی،بهاییگری،قادیانیگری و نظایر آن است.به طوری که مسلمانان را با آن ها سرگرم ساخته میان آنان و دینشان جدایی اندازند.

احزاب سیاسی را به وجود آوردند که همگی با هم مخالف بوده و تحت

ص:166

رهبری های بی ارزش دشمنان شرقی و غربی اسلام فعالیت می کردند.

17-در راه الغای خلافت اسلامی کوشیدند و میان گفتار و طرز فکر مسلمانان تفرقه انداخته آنان را به طوایف و توده های مختلفی تقسیم نمودند.

18-کوشیدند تا زنان را به سوی فساد کشیده به نام فرهنگ و آزادی و دموکراسی آنان را با زرق و برق به خورد مردم بدهند و از همین راه خانواده ها را ویران و استقلال اجتماع اسلامی را نابود سازند.

19-از جمله نقشه ها محاربۀ با لغات اصیل عربی و دعوت به لهجه های محلّی است و این که نویسندگی و مکاتبات با حروف لاتینی انجام شود،بدین وسیله وضع فعلی مسلمانان،ارتباط خود را از اوضاع گذشته قطع نموده و ذخایر علمی را که به صورت ارث از اسلاف مسلمانان به آن ها رسیده و به برکت آن بهترین مردم به شمار می رفتند،ضایع گردانند.

20-توافق استعمار و صهیونیسم جهانی در راه مبارزه با اسلام است،استعمار توسط یهود و به نام توجه به مسائل آن و ملّت منکوبش و قرار دادن مسألۀ فلسطین به مثابۀ یک مسئلۀ ملی که هیچ گونه ارتباطی با ملل اسلامی ندارد در فلسطین که قلب کشورهای اسلامی است پا نهاد و اکنون نبرد آنان با مسلمانان در بیت المقدس ادامۀ همان جنگ های صلیبی است.

21-از همین نقشه ها و بلکه از مهم ترین و خطرناک ترین آن ها زنده کردن احساسات ناسیونالیستی و تحریک نعره های ملت پرستی در بین مسلمانان است.

احساسات ناسیونالیستی منفی که اسلام بساط آن را برچیده و از همان نخستین دوران رسالت جاویدان محمدی صلی الله علیه و آله آن را نابود ساخت.

از روزی که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

هر کس امام زمان خود را نشناسد،آن گاه بمیرد،مانند مردم دوران جاهلیت

ص:167

مرده است (1)،

و کسی که در زیر پرچمی روی تعصبات جاهلانه و کورکورانه ای نبرد کند،روی تعصبّات دعوت کند و یا کسی را یاری نماید و در این راه کشته شود در راه جهالت کشته شده است و هر کس بر علیه امت من شورش کند و خوب و بد آن را به هم بیامیزد و از افراد پاک دامن و مؤمن باک نداشته باشد و به پیمان خود پابند نشود،از من نیست و من نیز از او تبرّی خواهم جست؛اسلام تمامی این نعره های تعصّبات را از بین برده،برادری اسلامی را زنده کرد و مردم را با رشته های ایمان به یکدیگر پیوند داد و آنان را بر محور دعوت قرآنی گرد آورد که بهترین آن ها نزد خداوند پرهیزکارترین و صالح ترین آنان خواهد بود.

ولی غرب استعمارگر چنین نقشه کشیده است که این تعصّبات و نژادپرستی ها را احیا کند و در این راه از هیچ گونه کوششی فروگذار نیست و نوکران خود را در کشورهای اسلامی برانگیخته تا در راه نشر احساسات ملّت پرستی که مسلمانان عرب را از برادر مسلمان عجمش دور می ساخت،بکوشند تا نژاد و ملیّت پرستی را که پیامبر از آن نهی فرموده و اسلام به جنگ آن برخاسته بود علنی و همگانی سازند.

آری،پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده بود:

آن کس که به سوی تعصبات دعوت کند،از دایرۀ ایمان خارج است (2).

و این طرز فکر دوران جاهلیت نخستین را که عصر انحطاط و قبیله بازی و فئودالیسم بود زنده ساخته و تنها همین طرز فکر برای از هم گسستن پیوند وحدت مسلمانان و ایجاد تفرقه و دشمنی و اختلاف در بین مسلمانان کافی است.

ص:168


1- 1) - بحار الأنوار:331/32،باب 8؛الصراط المستقیم:111/1،باب 6.
2- 2) - الکافی:308/2،حدیث 2.

غربی های صلیبی مقصد خود را پیش بردند و با اجرای نقشه های خود طرز فکر ملیّت پرستی را در میان ما اشاعه داده و به تناسب اندیشه ملّیت پرستی ها در میان ملل اسلامی مکتب ها و اصول گوناگونی منتشر نموده به آن ها چنین وانمود کردند که وحدت توده ها و ملّت ها،جز در سایۀ ملیت پرستی امکان پذیر نیست.

در صورتی که همه اصول و مکتب هایی که آنان در سر راه جوانان و بعضی از احزاب سیاسی،قرار داده اند،صلاحیت این را ندارد که اساس و پایۀ وحدت توده ها و ملّت ها باشد؛زیرا که رهبران ملّیت پرستی،در طرز فکر خود اختلاف داشته و بر دستجات و احزابی تقسیم شدند و هر کس به سوی حزب و فلسفه مخصوص خود دعوت می کند ! !

این بود نقشه شوم استعمارگران برای نابودی اسلام.

تفسیر«حاسد»

[ وَ مِنْ شَرِّ حٰاسِدٍ إِذٰا حَسَدَ ] (1).

و از زیان حسود،زمانی که حسد می ورزد.

حاسد،صفت لازم است:کسی که دارای طبیعت و خوی حسد است.این خوی چون دیگر خوی های پست ناشی از کوتاه بینی و ناتوانی و زبونی روحی است و اثرش در نفس حاسد این است که بدون حساب سود و زیان از نعمت و قدرت دیگری رنج می برد و خود را می خورد و چون این خوی برانگیخته شد و از درون سرزد فتنه برمی انگیزد و زیان ها می رساند.

ص:169


1- 1) -فلق (113):5.

تفسیر سورۀ ناس

اشاره

[ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّٰاسِ* مَلِکِ النّٰاسِ* إِلٰهِ النّٰاسِ ] (1).

بگو:پناه می برم به پروردگار مردم*[ به ] پادشاه مردم*[ به ] معبود مردم.

صفت عینی و حقیقی رب،عناصر و قوا و غرایز انسانی را ترکیب و تنظیم نموده و به کمال رشد و نمو رساند.

آن گاه با موهبت عقل فطری و اختیار که نماینده و نمونۀ قدرت و اراده و مالکیت خداوند است او را مالک و متصرف در کشور وجود خود گرداند و همین که عقل به کمال رشد خود رسد و یکسر آزاد شود میدان کشمکش ها و جواذب قوای متضاد نفسانی با عقل،باز و گسترده تر می گردد،در این مرتبۀ رشد قوای عقلی و نفسانی باید شعاع دید و قدرت اختیار و ارادۀ انسانی نیز بازتر و نیرومندتر شود تا خود را از شروری که به وسیلۀ قوای نفسانی و مجاری آن به گناه و پستی و سقوط می کشاند برهاند.

آن صفت عینی و پرتو الوهیت است که در عقل رشد یافته،می تابد و آفاق و مبادی و نهایات را روشن می نماید و ارادۀ محکم ایمانی می بخشد و در مسیر الهام و وحی و طریق شریعت و تشریع پیش می برد و انسان باید خود را در پناه او بدارد.

ص:170


1- 1) -ناس (114):1-3.

تفسیر«الوسواس الخناس»

[ مِنْ شَرِّ الْوَسْوٰاسِ الْخَنّٰاسِ ] (1).

از زیان وسوسه گر کمین گرفته و پنهان.

آن وسوسه گری که پی در پی القا می نماید و همی پیش می آید و پس می رود و پنهان می شود و آشکار می گردد.

اگر محیط درون انسان با نور معرفت و ایمان روشن باشد و در پناه ربوبیت رب و تصرف او و وقایۀ تقوا درآید و قوا و فرشتگان الهام بخش بخیر و صلاح،راه های نفوذ و وسوسه های شرانگیز را ببندند،آن وسوسه گر خنّاس به عقب برمی گردد و در کمین می ماند تا به چه صورتی و از چه مجرایی و با چگونه سموم وسوسه ای پیش آید و در انتظار آن است که انگیزه های هواها و شهوت ها و کبر و حسد و دیگر خوی های پست محیط درونی را تاریک و مشوش گردانند تا سر برآرد و بر قوا و انگیزه های خیر بتازد و عقل را تیره سازد و فرمان اراده را به دست گیرد و برای پیشبرد شر و انجام هرگونه گناه،جلوی بینش و عاقبت اندیشی را ببندد و شبهه ها و غدرها پیش آورد و شوق ها و آرزوها و امیدهای کاذب و پست برانگیزد !

و اگر نور ایمان پرتو افکند و هشیاری و پشیمانی از گناه پیش آمد،باز خود را پنهان می نماید و برای یورش و وسوسه از طریق دیگر آماده می شود،مانند میکرب هایی که در پیرامون و در لابه لای نسوج بدن کمین کرده یا در حال کمون هستند تا اگر جراحتی در قلعۀ بدن پدید آید و یا دستگاه های رییس آن مختل گردد و قوای دفاعی ناتوان شود،در آن رخنه نمایند و از میان نسوج سر برآرند و پیش روند.

ص:171


1- 1) -ناس (114):4.

[ الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّٰاسِ ] (1).

آن که همواره در سینه های مردم وسوسه می کند.

وصف«الوسواس»به معنای اسمی،وصف«الخنّاس»است و دلالت به موصوف و منشأ با شعوری دارد.

فعل«یوسوس»،وسوسه صدر،جای قلب و مقصود و محل بروز عواطف و انگیزه ها می باشد،امواج وسوسه ها را مستمر می رساند،الهامات و انگیزه های گوناگون و متضاد در این محل تلاقی می نمایند و هر یک اندیشه و خواست انسان را به سوی خود می کشند.

و چون انسان پیوسته اثرپذیر و در معرض و سوسه ها و الهامات می باشند،نباید خود منشأ اصلی و انگیزنده این واردات و آثار باشد و چون این ها حادث هستند باید علل و اسباب محدثه ای داشته باشند و چون متضادند باید علل و اسباب آن ها مبادی مختلفی باشند که بعضی خود ذاتاً خیر و منشأ خیرات است و بعضی شر و منشأ شرور،آن که مبدأ خیر است فرشته نامیده می شود و آن که مبدأ شر است شیطان خناس.

آن حال تردیدی که برای انسان هنگام مواجه شدن با گناه و حرام لذت انگیز،یا ثواب و واجب مشقت آور پیش می آید نموداری از این جواذب متضاد درونی است،در این حال احساس می شود که عاملی،انسان را به سوی زشتی و گناه ترک واجب می کشاند و عامل دیگری از آن باز می دارد.

بیشتر مردم با آن که پیوسته در معرض تأثیر و جواذب این عوامل می باشند،یا یکسر از آن ها غافلند یا چون محکوم حواسند آن ها را معلول انگیزه های حسی و یا

ص:172


1- 1) -ناس (114):5.

قوای نفسانی می پندارند.فقط در روشنی ایمان و معارف عالیه و هدایت قرآن می توان این عوامل و آثار و تحریکات آن ها را شناخت و هشیار آن ها بود و در پناه «ربّ الناس و ملک الناس واله الناس»می توان راه نفوذ وسوسه ها را بست و دریچه انوار الهامات را گشود.

[ إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذٰا مَسَّهُمْ طٰائِفٌ مِنَ الشَّیْطٰانِ تَذَکَّرُوا فَإِذٰا هُمْ مُبْصِرُونَ ] (1).

مسلماً کسانی که [ نسبت به گناهان،معاصی و آلودگی های ظاهری و باطنی ] تقوا ورزیده اند،هرگاه وسوسه هایی از سوی شیطان به آنان رسد [ خدا و قیامت را ] یاد کنند،پس بی درنگ بینا شوند [ و از دام وسوسه هایش نجات یابند.].

و اگر آدمی از خود غافل و خدا را از یاد ببرد قرین شیطان می گردد.

[ وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمٰنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطٰاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ ] (2).

و هر کس خود را از یاد [ خدای ] رحمان به کوردلی و حجاب باطن بزند، شیطانی بر او می گماریم که آن شیطان ملازم و دمسازش باشد.

و یکسر شیطان بر او چیره می شود و جزء حزب او می گردد.

[ اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطٰانُ فَأَنْسٰاهُمْ ذِکْرَ اللّٰهِ أُولٰئِکَ حِزْبُ الشَّیْطٰانِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطٰانِ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ] (3).

شیطان بر آنان چیره و مسلط شده و یاد خدا را از خاطرشان برده است،آنان

ص:173


1- 1) -اعراف (7):201.
2- 2) -زخرف (43):36.
3- 3) -مجادله (58):19.

حزب شیطانند،آگاه باش که حزب شیطان یقیناً همان زیان کارانند !

[ مِنَ الْجِنَّهِ وَ النّٰاسِ ] (1).

از جنّیان و آدمیان.

خواطر و وساوس

عارفان بزرگ در این زمینه می گویند:

آنچه اندر خاطر پدید آید متعارف است میان خلق و کس این را منکر نیست و این از جمله ضرورات است که هیچ کس از این خالی نباشد.

و خاطر نام است مر چیزی را که بر دل بی قصد بگذرد و عامه همه را خاطر خوانند و نزدیک این طایفه خاطر آن است که از حق تعالی پدید آید و آنچه از دیو پدید آید وساوس باشد و آنچه از نفس پدید آید هواجس باشد.

بزرگان گفته اند:

میان خواطر و وساوس و هواجس کسی فرق تواند کردن که لقمۀ وی حلال باشد،اما آن کس که حرام خورد خاطر وی وساوس باشد و خاطر نباشد و آن که غذای وی شبهت باشد خاطر با وساوس آمیخته باشد و آن که لقمه وی حلال باشد خواطر وی همه درست باشد،اما دیو مر او را نیز وسوسه کند و هواجس نفسانی مر او را نیز باشد،اما فرق تواند کردن میان خواطر و وسواس تا بر خاطر کار کند و وسواس و هواجس از خویش دفع کند.

مجاهد مقری گوید:

پیش ابو عمرو بن علاء بودم و او هرگز به اختیار خود امامت در نماز نکردی،در

ص:174


1- 1) -ناس (114):6.

روزی او را به زور به امامی داشتند و پیش فرستادند،چون پیش اندر آمد و مردم را گفت:«اسْتَووا»چنان که بر شریعت آمده است که مصطفی صلوات اللّه علیه و آله فرمود:چون صف گیرید راست بایستید که هرگاه مخالف ایستید دل هاتان مخالف گردد و کتف ها اندر دوزید تا دیو میان شما راه نیابد و چشم ها به سجده گاه دارید تا دل هاتان پراکنده نگردد.

پس چون ابو عمرو گفت:«استووا»بیهوش گشت و بیفتاد و تا دیگر روز به هوش نیامد،پرسیدند که تو را چه افتاده ؟ گفت:من شما را گفتم که راست بایستید،بر دل من خاطری آمد از حق تعالی که ای بنده ! تو با من طرفه العینی راست بوده ای تا خلق مرا همی گویی که راست باشید ؟ !

آن عارف الهی گفت:وقتی بیمار گشتم از خدای عز و جل بخواستم تا مرا عافیت دهد.اندر سر من خطاب کردند که میان ما و میان تن خویش تو اندر میای.

و بعضی گفتند:

شنیدیم از محمد بن سعدان که گفت:از بزرگی شنیدم که گاه گاه زمانکی بغنودمی،ندا آمد مر مرا که تو را از ما همی خواب آید ؟ اگر بخسبی از ما به تازیانه بزنیمت،یعنی این اشارت است به فرط محبت که هر چند محبت قوی تر گردد، خوردن و خفتن کمتر گردد،همۀ خاطر و سرّ وی دوست فرو گیرد،چنان گردد که گویی پیوسته دوست را همی بیند و یا دوست می گوید و از دوست سخن می شنود،خاموش باشد به زبان،گویا باشد به دل.

«صٰامِتٌ بِلِسٰانِهِ،ذاکِرٌ بِقَلْبِهِ،مُطْرِقٌ بِرَأْسِهِ،نٰاظِرٌ بِسِرِّهِ».

به زبان ساکت و به قلب گویا است،سر به زیر داشته و به باطن ناظر به واقعیت ها است.

ص:175

پس چون محبت قوی گردد و همگی وی دوست فرو گیرد،چنان شود که همیشه گویا دوست پیش وی است،اگر لمحه ای از دوست غافل گردد،چنان داند که دوست با وی عتاب همی کند.

چنان به کوی تو آسوده از بهشت برینم***که در ضمیر نیامد خیال حوری و عینم

کمند طرّه نهادی به پای طاقت و تابم ***سپاه غمزه کشیدی به غارت دل و دینم

نه دست آن که دمی دامن وصال تو گیرم*** نه بخت آن که شبی جلوه جمال تو بینم

مرا چه کار به دیدار مهوشان زمانه*** که با وجود تو فارغ زسیر روی زمینم

چگونه شاد نباشد دلم به گوشه نشینی*** که خال گوشه چشم تو کرده گوشه نشینم

بر آستانه آن پادشاه حسن فروغی*** کمان کشیده زهر گوشه لشگری بکمینم(1)

در هر صورت به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام با یاد خدا و اهمیت دادن به اوامر حضرت او و ترک محرمات و توجه به اطلاع علام الغیوب بر همۀ اسرار،روزنه نفوذ وساوس شیطانی را ببندید که وسوسه دام خطرناک و طریق شرانگیز و آتش سوزنده و توفان بر باد دهنده ای است.

ص:176


1- 1)- فروغی بسطامی.

[ وَ الْوَسْوَسَهُ مٰا یَکُونُ مِنْ خٰارِجِ الْقَلْبِ بِإشٰارَهِ مَعْرِفَهِ الْعَقْلِ وَ مُجٰاوَرَهِ الطَّبْعِ.و امّا اذٰا تَمَکَّنَ فِی الْقَلْبِ فَذٰلِکَ غَیٌّ لَهُ وَ ضَلالَهٌ وَ کُفرٌ؛وَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ دَعٰا عِبٰادَهُ بِلُطْفِ دَعْوتِهِ وَ عَرَّفَهُمْ عَداوَهَ إبْلیسَ فَقٰالَ عَزَّ مِنْ قٰائِلٍ: [ إِنَّ الشَّیْطٰانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا ] (1).فَکُنْ مَعَهُ کَالْغَریبِ مَعَ کَلْبِ الرّاعی یَفْزَعُ إلیٰ صٰاحِبِهِ فی صَرْفِهِ عَنْهُ ]

وسوسۀ شیطان

وسوسه در زمینۀ معرفت عقل و تمایل به عالم طبیعت از خارج قلب وارد خانۀ قلب می شود و چون مرحلۀ طبع و شهوت های مادی بر جنبۀ عقل غالب شد و توجه و معرفت عقل از انسانی رخت بست،آن چنان قدم وسوسه در قلب محکم و برقرار می گردد که کار آدمی به گمراهی و گم گشتگی و کفر می رسد.

خداوند بزرگ با لطف و محبتی که نسبت به همه دارد،بندگانش را به سوی خود دعوت کرده و دشمنی ابلیس را به آنان شناسانده،آنجایی که فرموده:

شیطان دشمن شماست،او را به حقیقت دشمن بگیرید،معامله کن با این دشمن خطرناک چون معاملۀ شخص غریب با سگ چوپان،ندیدی چون سگ گله

ص:177


1- 1) -فاطر (35):6.

به شخص غریب حمله کند،آن شخص برای دفع حمله خطرناک آن سگ به چوپان پناه می برد و این پناه بری است که او را در حصار امنیت قرار می دهد که هر کس از شر ابلیس به حضرت حق پناه برد بی تردید خداوند مهربان او را پناه خواهد داد که او پناه تمام بی پناهان و شفای درد دردمندان و یار بی یاران و امید گدایان و تکیه گاه مستمندان است.

ابلیس،دشمن آدمیت

اشاره

زیباترین و رساترین کلامی که به این حقیقت بسیار عالی دلالت دارد،کلام وجود مقدّس حضرت حق است.

[ فَقُلْنٰا یٰا آدَمُ إِنَّ هٰذٰا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلاٰ یُخْرِجَنَّکُمٰا مِنَ الْجَنَّهِ فَتَشْقیٰ* إِنَّ لَکَ أَلاّٰ تَجُوعَ فِیهٰا وَ لاٰ تَعْریٰ* وَ أَنَّکَ لاٰ تَظْمَؤُا فِیهٰا وَ لاٰ تَضْحیٰ* فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطٰانُ قٰالَ یٰا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلیٰ شَجَرَهِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لاٰ یَبْلیٰ ] (1).

پس گفتیم:ای آدم ! مسلماً این [ ابلیس ] دشمنی است برای تو و همسرت،پس شما را از بهشت بیرون نکند که در مشقت و رنج افتی.*قطعاً برای تو [ در این مکان موقعیتی است که ] است که نه گرسنه شوی و نه برهنه گردی.*و نه در آن تشنه شوی و نه دچار آفتاب زدگی گردی.*پس شیطان او را وسوسه کرد، گفت:ای آدم ! آیا تو را به درخت جاودان و سلطنتی که کهنه نمی شود، راهنمایی کنم ؟

سپس قرآن مجید می فرماید:

آدم و همسرش به وسوسه این دشمن غذا را از درخت نهی شده خوردند،تا

ص:178


1- 1) -طه (20):117-120.

جایی که لباس های بهشتی از تنشان ریخت عورت آنان در نظرشان آشکار شد، آن ها خواستند تا با ساتری از برگ درختان خود را بپوشانند،آدم از خدا نافرمانی کرد پس به غوایت افتاد،ولی خداوند مهربان وی را از رحمت بی منتهای خود محروم نکرد،توبۀ او را پذیرفت.

وسوسۀ شیطان در انفاق

اشاره

قرآن مجید در بسیار از آیات خود تمام فرزندان آدم را همانند پدرشان از ابلیس و جنود او که در لباس های گوناگونی در زندگی آدمیان ظهور می کنند برحذر می دارد و خلاصه پند و درسش این است که این دشمن نابکار و این موجود خطرناک تنها هدفش به هم ریختن اساس سعادت دنیا و آخرت آدمیان است،در اینجا نمونه ای از آن آیات الهی را ملاحظه کنید:

[ الشَّیْطٰانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشٰاءِ وَ اللّٰهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَهً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ ] (1).

شیطان،شما را [ به هنگام انفاق مال با ارزش ] از تهیدستی و فقر می ترساند، و شما را به کار زشت [ چون بخل و خودداری از زکات و صدقات ] امر می کند، و خدا شما را از سوی خود وعدۀ آمرزش و فزونی رزق می دهد؛و خدا بسیار عطا کننده و داناست.

در«تفسیر نمونه»در توضیح این آیه چنین آمده:

نخستین جملۀ آیه می گوید:هنگام انفاق یا ادای زکات،شیطان،شما را از فقر و تنگدستی می ترساند.به خصوص اگر اموال خوب و قابل توجه بخواهید انفاق

ص:179


1- 1) -بقره (2):268.

کنید که در آیۀ قبل به آن اشاره رفت.

و چه بسا این وسوسه شیطانی مانع از انفاق و بخشش می گردد و حتی ممکن است در ادای زکات و خمس و سایر انفاق های واجب نیز اثر بگذارد.

خداوند به این وسیله بشر را آگاه می کند که خودداری از انفاق به جهت ترس از تهیدستی فکر غلط و از وسوسه های شیطانی است و چون ممکن است به نظر برسد که این ترس گرچه از ناحیۀ شیطان است یک ترس منطقی است بلافاصله می فرماید:شیطان شما را وادار به معصیت و گناه می کند،بنابراین ترس از فقر و تهیدستی در هر حال غلط است؛زیرا شیطان جز به باطل و گمراهی دعوت نمی کند.

اصولاً هر نوع فکر منفی و بازدارنده و کوته بینانه،سرچشمه اش انحراف از فطرت و تسلیم در برابر وسوسه های شیطانی است،اما هر گونه فکر مثبت و سازنده و محرک و آمیخته با بلندنظری،سرچشمه اش الهامات الهی و فطرت پاک خدا داد است.

و با توجه به این که وسوسه های شیطانی بر خلاف قوانین آفرینش و سنت الهی است نتیجه و اثر منفی آن که زیان و بدبختی است روشن خواهد بود.

در مقابل فرمان های پروردگار هماهنگ و هم دوش با آفرینش و فطرت است و نتیجۀ آن حیات و زندگی سعادت بخش می باشد.

در توضیح این سخن باید گفت:در نظر ابتدایی انفاق و بذل مال چیزی جز کم کردن مال نیست و این همان نظر کوته بینانه شیطانی است،ولی با دقت و دید وسیع می بینیم که انفاق ضامن بقای اجتماع و تحکیم عدالت اجتماعی و سبب کم کردن فاصله طبقاتی و پیشرفت همگانی و عمومی می باشد و مسلم است که با پیشرفت اجتماع،افرادی که در آن اجتماع زندگی می کنند نیز در رفاه و آسایش

ص:180

خواهند بود و این همان نظر واقع بینانۀ الهی است.

قرآن به این وسیله مسلمانان را توجه می دهد که انفاق اگر چه به ظاهر چیزی از شما کم می کند،در واقع چیزهایی بر سرمایه های شما می افزاید،هم از نظر معنوی و هم از نظر مادی.

در دنیای امروز که نتیجه و اثر اختلافات طبقاتی و پایمال شدن ثروت ها به خاطر به هم خوردن تعادل تقسیم ثروت به روشنی به چشم می خورد،درک معنای آیه فوق چندان مشکل نیست.

فقر و فحشا

ضمناً از آیه استفاده می شود که:

یک نوع ارتباط میان ترک نمودن انفاق و فحشا وجود دارد،البته اگر فحشا به معنای بخل باشد،ارتباط آن از این جهت است که ترک انفاق و بخشش های مالی، آرام آرام صفت بخل را که از بدترین صفات است در انسان ایجاد می کند و اگر فحشا را به معنای مطلق گناه یا فحشای جنسی بگیریم باز ارتباط آن با ترک انفاق بر کسی پوشیده نیست؛زیرا سرچشمۀ بسیاری از گناهان و بی عفتی ها و خودفروشی ها فقر و تهیدستی است،علاوه بر همه این ها انفاق یک سلسله آثار و برکات معنوی دارد که جای انکار نیست.

در تفسیر«مجمع البیان»از امام صادق علیه السلام نقل شده است:

هنگام انفاق دو چیز از طرف خداست و دو چیز از ناحیه شیطان است،آنچه از جانب خداست یکی آمرزش گناهان و دیگری وسعت و افزونی اموال است،آنچه

ص:181

از طرف شیطان است یکی وعدۀ فقر و تهیدستی و دیگر امر به فحشا است (1).

جالب توجه این که از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده که فرمود:

هنگامی که در سختی و تنگدستی افتادید به وسیله انفاق کردن با خدا معامله کنید،انفاق نمایید تا از تهیدستی نجات یابید (2).

[ وَ اللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ ] (3).

و خدا بسیار عطا کننده و داناست.

در این جمله اشاره به این حقیقت شده که چون خداوند قدرتی وسیع و علمی بی پایان دارد،می تواند به وعدۀ خویش عمل کند،بنابراین باید به وعدۀ او دلگرم بود نه وعدۀ شیطان فریبکار و ناتوان که انسان را به گناه می کشاند و چون از آینده آگاه نیست و قدرتی ندارد وعدۀ او جز گمراهی و تشویق به نادانی نخواهد بود (4).

یک بار دیگر در آیۀ شریفه دقت کنید تا بر شما بیشتر روشن شود که آن موجودی که آدمی را به فقر وسوسه می کند و دعوت به فحشا می نماید و خلاصه انسان را در جهت ضد خواسته های الهی می کشاند تا خزی دنیا و عذاب آخرت را برای او فراهم کند دشمن واقعی انسان است و از این دشمن با تمام توان باید حذر کرد.

[ إِنَّمٰا ذٰلِکُمُ الشَّیْطٰانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیٰاءَهُ فَلاٰ تَخٰافُوهُمْ وَ خٰافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ] (5).

ص:182


1- 1) -مجمع البیان:492/2 (ذیل آیه 268 بقره).
2- 2) -نهج البلاغه:حکمت 258؛وسائل الشیعه:372/9،باب 1،حدیث 12271.
3- 3) -بقره (2):247.
4- 4) -تفسیر نمونه:336/2.
5- 5) -آل عمران (3):175.

در حقیقت این شیطان است که دوستانش را [ با شایعه پراکنی و گفتار وحشت زا،از رفتن به جهاد ] می ترساند؛پس اگر مؤمن هستید از آنان نترسید و از من بترسید.

این شیطان است که با سخنان و گفته های پوچ خود،دوستان و خواستارانش را می ترساند،تا آنان را از راه الهی و صراط مستقیم بازدارد،شما از سخنان و گفته های او بیم و هراس به خود راه ندهید،اگر اهل ایمان هستید از من بترسید که جز قدرت من قدرتی شایسته تر از آن نیست.

آری،موجودی که انسان را از واقعیت های اصیل و پیش آمدهای الهی و حوادث سازنده و مصایب رشد دهنده یا از حقایق عالی و مهمی که ذاتاً باعث جلب عنایت الهی است بترساند،دشمن شماره یک انسان است و آدمی واجب است با تمام توان با او مبارزه کند.

بردۀ شیطان

[ أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مٰا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحٰاکَمُوا إِلَی الطّٰاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ وَ یُرِیدُ الشَّیْطٰانُ أَنْ یُضِلَّهُمْ ضَلاٰلاً بَعِیداً ] (1).

آیا به کسانی که گمان می کنند به آنچه بر تو و پیش از تو نازل شده ایمان آورده اند،ننگریستی که می خواهند [ در موارد نزاع و اختلافشان ] داوری و محاکمه نزد طاغوت برند ؟ [ همان حاکمان ستمکار و قاضیان رشوه خواری که جز به باطل حکم نمی رانند،] در حالی که فرمان یافته اند به طاغوت کفر ورزند،و شیطان [ با سوق دادنشان به محاکم طاغوت ] می خواهد آنان را به

ص:183


1- 1) -نساء (4):60.

گمراهی دوری [ که هرگز به رحمت خدا دست نیابند ] دچار کند.

در شأن نزول این آیه در تفسیر«مجمع البیان»آمده:

یکی از یهودیان مدینه،با یکی از مسلمانان منافق اختلافی داشت،قرار گذاشتند یک نفر را به داوری بین خود انتخاب کنند،شخص یهودی چون به عدالت و بی نظری رهبر اسلام صلی الله علیه و آله اطمینان داشت گفت:من به داوری پیامبر شما راضیم،ولی مرد منافق یکی از بزرگان یهود به نام کعب بن اشرف را انتخاب کرد؛ زیرا می دانست که می تواند با هدیه نظر او را به سوی خود جلب کند و به این ترتیب با داوری پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله مخالفت کرد،این آیه شریفۀ نازل شد و چنین افرادی را که بردۀ شیطان اند و به پیروی از او به دنیا و آخرت خود لطمه می زنند به شدّت سرزنش کرد (1).

طاغوت از مادۀ طغیان است و این کلمه با همه مشتقاتش به معنای سرکشی و شکستن حدود و قیود و یا هر چیزی که وسیلۀ طغیانگری و یا سرکشی است می باشد بنابراین آن ها که داوری به باطل می کنند طاغوت هستند؛زیرا حدود و مرزهای الهی و حق و عدالت را شکسته اند.

در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:

هر کس به غیر حق حکم کند و مردم او را به داوری بطلبند طاغوت است (2).

آیۀ فوق مسلمانانی را که برای داوری به نزد حکّام جور می رفتند ملامت می کند و سپس اضافه می نماید که مراجعه به طاغوت یک دام شیطانی است که می خواهد انسان ها را از راه راست،به بیراهه های دوردستی بیفکند.

ص:184


1- 1) -مجمع البیان:85/3.
2- 2) -مجمع البیان:85/3؛بحار الأنوار:75/9،باب 1.

ناگفته پیداست که آیۀ فوق هم چون سایر آیات قرآن یک حکم عمومی و جاودانی را برای همۀ مسلمانان در سراسر اعصار و قرون بیان می نماید و به آنان اخطار می کند که مراجعه کردن به حکّام باطل و داوری خواستن از طاغوت،با ایمان به خدا و کتب آسمانی سازگار نیست،به علاوه انسان را از مسیر حق به بیراهه هایی پرتاب می کند که فاصلۀ آن از حق بسیار زیاد است،مفاسد چنین داوری ها،در به هم ریختن سازمان اجتماعی بشر بر هیچ کس پوشیده نیست و یکی از عوامل عقب گرد اجتماعات محسوب می شود (1).

پیروی از شیطان

[ وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّٰالِمُ عَلیٰ یَدَیْهِ یَقُولُ یٰا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً* یٰا وَیْلَتیٰ لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاٰناً خَلِیلاً* لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جٰاءَنِی وَ کٰانَ الشَّیْطٰانُ لِلْإِنْسٰانِ خَذُولاً ] (2).

و روزی که ستمکار،دو دست خود را [ از شدت اندوه و حسرت به دندان ] می گزد [ و ] می گوید:ای کاش همراه این پیامبر راهی به سوی حق برمی گرفتم، *ای وای،کاش من فلانی را [ که سبب بدبختی من شد ] به دوستی نمی گرفتم، *بی تردید مرا از قرآن پس از آن که برایم آمد گمراه کرد.و شیطان همواره انسان را [ پس از گمراه کردنش تنها و غریب در وادی هلاکت ] وامی گذارد؛

برای این آیه شأن نزولی به مضمون زیر آورده اند:

در میان مشرکان مکه دو دوست بودند به نام عُقبه و ابی،هر زمان عقبه از

ص:185


1- 1) -تفسیر نمونه:492/3.
2- 2) -فرقان (25):27-29.

مسافرت می آمد سفره ای می انداخت و بزرگان قومش را برای صرف غذا دعوت می کرد،در عین حال هم علاقه داشت از محضر پیامبر صلی الله علیه و آله بهره مند شود گرچه اسلام را قبول نکرده بود.

روزی از سفر آمد و طبق معمول غذا آماده کرد و دوستان را برای صرف غذا وعده گرفت،در ضمن از پیامبر صلی الله علیه و آله هم دعوت کرد.

وقتی غذا حاضر شد پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:

تا شهادت به وحدانیت حق و رسالت من ندهی دست به سفره نمی برم !

عقبه شهادتین گفت،این خبر به گوش دوستش ابی رسید،نزد عقبه آمد و گفت:از مسیرت منحرف شده ای ؟ پاسخ داد:نه به خدا سوگند،من منحرف نشده ام،و لکن مردی مهمان من بود که جز با شهادتین من غذا نمی خورد،من شرم داشتم او گرسنه از خانه من برود به این خاطر شهادت به حق و رسالت دادم.

این شیطان خطرناک به عقبه گفت:از تو راضی نمی شوم مگر در برابر او بایستی و آب دهن به صورتش بیندازی ! !

عقبه بدبخت به پیروی از شیطان این کار را کرد و مرتد شد و سرانجام هم در جنگ بدر در صف کفار کشته شد و رفیقش ابی هم در جنگ احد به جهنم رفت،از پی این واقعه آن آیات نازل شد و هشدار داد که شیطان جز خذلان آدمی چیزی نخواهد،بنابراین از این دشمن خطرناک سخت بپرهیزید (1).

خداوندا ! به تعداد هر سر موی ما شیطانی در درون و برون در راه ماست،اگر لطف و عنایت تو نباشد،ما را قدرت حفظ خود از خطرات شیطان نیست.

الهی! در این راه پرخطر ما را از حفظ و حراست و لطف و عنایت خود بی بهره مگذار.

ص:186


1- 1) -مجمع البیان:209/7،(ذیل آیات 27-29 فرقان).

خداوندا ! اگر نظر تو نباشد،به یک آن،تمام واقعیت ها از ما گرفته می شود و جز خزی دنیا و عذاب آخرت برای ما چیزی باقی نخواهد ماند.

خدایا ! ما را هم چون عاشقان جمالت از معنویتی سنگین و روحانیتی عظیم برخوردار کن تا تمام وجود و هستی ما هم چون آنان به پیشگاهت مترنّم به این برنامه باشد.

ای ربوده دلم به رعنایی***این چه لطف است و این چه زیبایی

بیم آن است کز غم عشقت ***سر بر آرد دلم به شیدایی

از جمالت خجل شود خورشید*** گر تو برقع زروی بگشایی

زیر برقع چو آفتاب منیر*** اندر ابر لطیف پیدایی

نیست بی روی تو عراقی را*** بیش از این طاقت شکیبایی(1)

شیطان از دیدگاه امام علی علیه السلام

اشاره

امام عاشقان،مولای عارفان،امیر مؤمنان علیه السلام دربارۀ شیطان و شرورش و دربارۀ پیروان شیطان و بدبختی هاشان در«نهج البلاغه»می فرماید:

اتَّخَذُوا الشَّیْطٰانَ لِأمْرِهِمْ مِلٰاکاً،وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ اشْراکاً،فَباضَ وَ فَرَّخَ فی صُدُورِهِمْ، وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فی حُجُورِهِمْ،فَنَظَرَ بِأعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِألْسِنَتِهِمْ،فَرَکِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ،

ص:187


1- 1)- فخرالدین عراقی.

وَ زَیَّنَ لَهُمُ الْخَطَلَ،فِعْلَ مَنْ قَدْ شَرِکَهُ الشَّیْطانُ فی سُلْطٰانِهِ،وَ نَطَقَ بِالْبٰاطِلِ عَلیٰ لِسٰانِهِ (1).

مردمی هستند که شیطان را تکیه گاه شؤون زندگی خود قرار دادند و شیطان هم آنان را در پلیدی و فریبندگی شرکای خود نمود،این موجود پلید در درون سینه های آنان تخم گذارد و جوجه درآورد حرکت کرد و تدریجاً در آغوش آنان نشست.

آن مطرود ازل و ابد با چشمان آنان می نگرد و با زبان هایشان سخن می گوید، نتیجه این شد که آنان را مرکبی برای راندن در لغزشگاه ها نمود و خطا و انحراف را در دیدگاه آنان بیاراست،در زندگی رفتار کسی را پیش گرفتند که شیطان او را در سلطۀ خود شریک نموده،باطل را از زبانش بیرون بیاورد.

سلطۀ شیطان

شارح«نهج البلاغه»علامۀ جعفری در توضیح این جملات می گوید (2):

درست است که کار شیطان اغوا و فریب دادن اولاد آدم است،ولی فعالیت او از آراستن خطاها و گناهان تجاوز نمی کند.

این موجود پلید هرگز مانند یک عامل جبری مردم را به بدبختی و سقوط نمی کشاند و چنان که در قرآن مجید آمده است:کار او وعده های دروغین و آرایش های بی اساس می باشد.

خداوند رحمان انسان ها را به وسیلۀ عقول و وجدان ها و پیامبران از اغواها و فریبکاری های شیطان برحذر داشته است،سه وسیلۀ مزبور قدرتی بیش از

ص:188


1- 1) -نهج البلاغه:خطبۀ 7؛بحار الأنوار:211/3،باب 33.
2- 2) -ترجمه و تفسیر نهج البلاغه:131/3.

تحریکات شیطان دارا می باشند که به خوبی می توانند دغل کاری های شیطان را خنثی نمایند.

بنابراین،این شیطان نیست که دست آدمی را گرفته با اجبار او را بردۀ خود می سازد،بلکه این خود انسان است که نخست همۀ وسایل سه گانه را از کار می اندازد و تحریکات آن ها را در درون خود خنثی می نماید و دست بردگی به سوی شیطان دراز می کند و سپس آن موجود پلید شریک زندگی او می گردد،این مطلب در مواردی از قرآن مجید چنین بیان شده است.

[ وَ قٰالَ الشَّیْطٰانُ لَمّٰا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللّٰهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ مٰا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظّٰالِمِینَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ ] (1).

و شیطان [ در قیامت ] هنگامی که کار [ محاسبۀ بندگان ] پایان یافته [ به پیروانش ] می گوید:یقیناً خدا [ نسبت به برپایی قیامت،حساب بندگان، پاداش و عذاب ] به شما وعدۀ حق داد،و من به شما وعده دادم [ که آنچه خدا وعده داده،دروغ است،ولی می بینید که وعدۀ خدا تحقّق یافت ] و [ من ] در وعده ام نسبت به شما وفا نکردم،مرا بر شما هیچ غلبه و تسلّطی نبود،فقط شما را دعوت کردم [ به دعوتی دروغ و بی پایه ] و شما هم [ بدون اندیشه و دقت دعوتم را ] پذیرفتید،پس سرزنشم نکنید،بلکه خود را سرزنش کنید،نه من فریادرس شمایم،و نه شما فریادرس من،بی تردید من نسبت به شرک ورزی شما که در دنیا دربارۀ من داشتید [ که اطاعت از من را هم چون اطاعت خدا

ص:189


1- 1) -ابراهیم (14):22.

قرار دادید ] بیزار و منکرم؛یقیناً برای ستمکاران عذابی دردناک است.

ملاحظه می شود که شیطان به عنوان یک عامل جبری،فرزندان آدم را به تباهی نمی کشد،بلکه وعده های دروغین می دهد و خطاکاری ها را می آراید و بس.

بنابراین ملامت کردن شیطان بی مورد خواهد بود،همین مسئله دربارۀ نفس (مدیر غرایز حیوانی) آدمی نیز وجود دارد،به این معنی که آدمی در روز قیامت نمی تواند گناهان و انحرافات خود را به گردن نفس بیندازد و بگوید:

چون خدا به من نفس داده بود،لذا مرتکب گناه شدم؛زیرا تحریکات و فعالیت های غرایز حیوانی به مدیریت نفس در برابر نیروهای عقل و وجدان و فریاد پیامبران عظام قابل توجیه و مهار کردن بوده،هرگز به درجۀ عامل جبری نمی رسد.

در این که شیطان را سلطه و زوری نسبت به آدمیان نیست،باز در قرآن مجید می خوانیم:

[ وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شٰارِکْهُمْ فِی الْأَمْوٰالِ وَ الْأَوْلاٰدِ وَ عِدْهُمْ وَ مٰا یَعِدُهُمُ الشَّیْطٰانُ إِلاّٰ غُرُوراً* إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ وَ کَفیٰ بِرَبِّکَ وَکِیلاً ] (1).

از آنان هر که را توانستی با آوازت [ به سوی باطل ] برانگیز،و [ برای راندنشان به سوی طغیان و گناه ] با سواره ها و پیاده هایت بر آنان بانگ زن، و با آنان [ از راه سوق دادنشان به حرام ] در اموال و [ از طریق وسوسه کردنشان به زنا ] در اولاد شریک شو،و به آنان وعدۀ [ دروغ ] بده [ که از قیامت، حسابرسی،بهشت و دوزخ خبری نیست ] و شیطان آنان را جز از روی باطل

ص:190


1- 1) -اسراء (17):64-65.

و دروغ وعده نمی دهد.*[ ولی آگاه باش که ] یقیناً تو را بر بندگانم هیچ تسلّطی نیست،و کافی است که پروردگارت نگهبان و کارساز [ آنان ] باشد.

مقصود از شرکت شیطان در اموال و اولاد و سایر شؤون زندگی،شرکت محسوس و عینی نیست که مانند یک پدیدۀ فیزیکی قابل مشاهده باشد،بلکه منظور شریک شدن او در هدف گیری ها و انتخاب وسایل و سایر عوامل محرک انسانی در اندیشه و گفتار و رفتار می باشد،مانند شرکت نفس که مدیریت غرایز حیوانی را دارد و در شؤون زندگی داخل در هدف گیری ها و انتخاب وسایل و سایر عوامل محرک می گردد.

سهم آدمی در این شرکت،گاهی به قدری تقلیل پیدا می کند که شؤون زندگی آدمی تا حدّ مالکیت انحصاری شیطان و هوا و هوس در می آید،این حد از تبهکاری در قرآن مجید در آیه زیر گوشزد شده است:

[ أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً ] (1).

آیا کسی که هوای [ نفسش ] را معبود خود گرفته دیدی ؟ آیا تو می توانی کارساز و نگهبان او باشی [ که او را به میل خود به راه راست هدایت کنی ؟ ].

شیطان این موجود پلید در درون سینه های آنان تخم گذارد و جوجه درآورد و حرکت کرد و تدریجاً در آغوش آنان نشست.

آن سینۀ آدمی که جایگاه دل است و دل آدمی که جایگاه تجلی انوار الهی است و انوار الهی که از خورشید عظمت خداوندی تشعشع می کند،با پیروی از شیطان مبدل به قفسه و آشیانه دائمی شیطان می گردد.

معنای قفسه شیطان بودن آن نیست که واقعاً یک موجود فیزیکی در سینۀ آدمی

ص:191


1- 1) -فرقان (25):43.

داخل شده در گوشه ای می نشیند و شروع به امر و نهی می کند،بلکه همان طور که امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید:

این موجود پلید که نمود فیزیکی ندارد،همۀ سطوح روانی را اشغال نموده خیالات و توهمات و وسوسه ها و شک و تردیدها را در آن سطوح تولید می کند و مالک مطلق آن سطوح می گردد.

کلمۀ درج اشارۀ لطیفی به این حقیقت دارد که این تسلّط به تدریج انجام می گیرد و چنان نیست که وجدان و عقل و فطرت پاک آدمی ناگهان از درون وی محو شوند و شیطان فوراً جای آن ها را بگیرد. اندک اندک راه زد سیم و زرش***مرگ و جسک نوفتاد اندر سرش

عشق گردانید با او پوستین*** می گریزد خواجه از شور و شرش

اندک اندک روی سرخش زرد شد*** اندک اندک خشک شد چشم ترش

وسوسه و اندیشه بروی درگشاد*** راند عشق لا ابالی از درش

اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت*** چون بریده شد رگ بیخ آورش

اندک اندک دیو شد لا حول گو ***سست شد در عاشقی بال و پرش

عشق داد و دل بر این عالم نهاد***در برش زین پس نیاید دلبرش(1)

پیروی از شیطان به تدریج،خود انسان را تبدیل به یک شیطان علیه سایر انسان ها می کند چنانچه می فرمایند:

دیروز انسان هایی بودند که مختصات انسانیت در وجود آنان فعالیت می کرد، راه می رفتند و دست دیگران را هم برای سلوک در مسیر کمال می گرفتند،تدریجاً آن مختصات را از دست دادند،امروز به قهقرا می روند و سدّ راه رهگذران کمال

ص:192


1- 1)- مولوی.

شده اند،اکنون با هر فرد و گروهی که ارتباط برقرار کنند منحرفش خواهند کرد، بنابراین انسان هایی بودند که امروز مبدل به شیاطین شده،رهزنی رهروان کمال را پیشۀ خود ساخته اند،این است معنای شیاطین الانس.

وقتی که هدف گیری ها و اندیشه های آدمی جنبۀ شیطانی داشته باشد او با داشتن صورت آدمی مبدل به شیطان می گردد.

ای بسا ابلیس آدم رو که هست*** پس به هر دستی نباید داد دست (1)

ص:193


1- 1) -ملک الشعرای بهار.

[ وَ کَذٰلِکَ إذٰا اتٰاکَ الشَّیْطٰانُ مُوَسْوِساً لِیُضلَّکَ عَنْ سَبیلِ الْحَقِّ وَ یُنْسِیَکَ ذِکْرَ اللّهِ فَاسْتَعِذْ مِنْهُ بِرَبِّکَ وَ رَبِّهِ فَإنَّهُ یُؤَیِّد الْحَقَّ عَلَی الْبٰاطِلِ وَ یَنْصُرُ الْمَظْلُومَ بِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ: [ إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلیٰ رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ] (1)]

امام صادق علیه السلام در دنبالۀ گفتار پر فروغ خود می فرماید:

چون شیطان به قصد گمراه کردن تو با وسوسه هایش به تو حمله ور شد، خواست تو را از راه حق و ذکر حضرت اللّه باز دارد به خدای خود پناه ببر که حضرت حق باطل را در برابر حق از بین می برد و مظلوم را در برابر ظالم یاری می دهد چنانچه در قرآن مجید فرموده:

یقیناً او بر کسانی که ایمان آورده اند و همواره بر پروردگارشان توکل می کنند، تسلّطی ندارد.

ص:194


1- 1) -نحل (16):99.

[ وَ لَنْ تَقْدِرَ عَلیٰ هٰذا وَ مَعْرِفَهِ اتْیٰانِهِ وَ مَذاهِبِ وَسْوَسَتِهِ الّا بِدَوامِ الْمُراقَبَهِ وَ الْاِسْتِقٰامَهِ عَلیٰ بِساطِ الْخِدْمَهِ وَ هَیْبَهِ الْمُطَّلَعِ وَ کَثْرَهِ الذِّکْرِ،و امَّا الْمُهْمِلُ لِأوْقاتِهِ فَهُوَ صَیْدُ الشَّیْطٰانِ ]

راه های خلاصی از شیطان

اشاره

بدون شک قدرت خلاصی از فریب او و نجات از راه های فریب و وسوسه او برای تو نیست مگر به چند چیز:

1-دوام مراقبت.

2-استقامت بر عبادت.

3-هراس از عظمت و قدرت خدایی که بر درون و برون تو آگاه است.

4-کثرت یاد حق در همۀ اوقات.

با توجه به این چهار واقعیت،انسان در مبارزه با شیطان قطعاً پیروز است،ولی کسی که در این امور اهمال کار است و اوقاتش را بیهوده تلف می کند به یقین صید مناسبی برای این دشمن خطرناک است.

دوام مراقبت

اشاره

خواجه در زمینۀ مراقبت می گوید:

مراقبۀ دوام ملاحظه مقصود است و به عبارت روشن تر،دائماً به حق نظر داشتن.

ص:195

درجات مراقبت

سالکی که در طریق حق است و همیشه به حق نظر دارد اهل مراقبه است، مراقبه سه درجه دارد:

درجۀ اول: مراقبه ای است که سالک در سیر به سوی حق دارد.

درجۀ دوم: توجه یافتن به مراقبۀ حق است،سالک متوجه می گردد که حق متعال مراقب اوست.

درجۀ سوم: مراقبه ای است که سالک نسبت به آثار وجود حضرت حق داراست،کیفیت تجلیات حضرت احدیت را پیوسته مورد نظر دارد.

قسم اول را می توان مراقبۀ مقدماتی،دوم را متوسط و سوم را عالی نام نهاد.

در مراقبۀ مقدماتی،مراقبۀ سالک در ایاب و ذهاب،خورد و خواب،گفت و شنود،طاعت و عبادت،رفتار و کردار است.

در این مراقبه نظر سالک این است که از طریق دستورهای شرع خارج نگردد، آنچه انجام می دهد بر وفق دستور باشد و برای این منظور مراقبه را دارد که خود را به اطاعت و عبادت زینت دهد.تا مورد توجه و عنایت واقع گردد،خود را می آراید تا او را بپسندند و محرک او را در این مراقبه وعده ها و وعیدها است،از خوف عقاب از بدی ها کناره گیری می کند،به امید ثواب به خوبی ها می گراید.

مبند ای دل به جز در یار خود دل***امید از هر که داری جمله بگسل

زمنزلگاه دونان رخت بربند*** ورای هر دو عالم جوی منزل

برون کن از درون سودای گیتی*** از این سودا به جز سودا چه حاصل

منه دل بر چنین محنت سرایی*** که هرگز زو نیابی راحت دل

ص:196

قدم بر فرق عالم نه عراقی ***نمانی تا در اینجا پای در گل (1)

در مراقبۀ متوسط،سالک حق متعال را مراقب خود می بیند،به شهود در می یابد که در هر حال خدای متعالی مراقب اوست.

[ کٰانَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ رَقِیباً ] (2).

و خدا نگهبان و مراقب همه چیز است.

خدای متعال نسبت به همه چیز رقیب است،این شهود به سالک نظر دیگری می دهد،سالک را عوض می کند،مسیر او را تغییر می دهد،در اول سالک برای خود کار می کرد،در این مراقبه،برای خدا کار می کند،در اول،محرک او وعده های حق بود،در این مراقبه محرکش جلب رضایت حق است،آنجا در انجام اعمال نظر تجارت داشت،در این جا وظیفه او را به عمل وادار می کند،در اول بهشت و یا جهنم منتهای مقصد او بود،در اینجا وصال و لقا نهایت سیر اوست به قول خواجه:

ببین تفاوت راه از کجاست تا به کجا.

در این مراقبه چون سالک باعشق و محبت به وظایف قیام می کند و منظور او ترک خودپرستی است،بدیهی است در نظر با حق متعال معارضه ندارد و نسبت به احکام او اعتراض نمی کند و مراقبۀ خود او هم،دیگر مورد نظر او نخواهد بود.

در مراقبۀ عالی،مراقبۀ سالک روی سبق ذات و ظهور اشارات و افاضات حضرت احدیت است در کلیۀ اجزای زمان ازلاً و ابداً و روی خلاصی از ربطه و قید مراقبه است که با فنای نفس و تخلیص از رسم حاصل است،در این مراقبه آیات و افاضات الهی مورد مشاهدۀ سالک است،می خواهد بداند به چه کیفیت این

ص:197


1- 1) -فخر الدین عراقی.
2- 2) -احزاب (33):52.

آیات در آفاق و انفس و در عالم انوار بروز و ظهور دارند و چطور الهامات،اشارات و افاضات به خلق می رسد و تجلیات افعالی و صفاتی و ذاتی چگونه است،به عبارت ساده تر،مراقبۀ او روی مشیت و ارادۀ الهی است.

شیطان،دشمن مراقبت

از آن وقتی که سالک به مراقبه برمی خیزد،رقیب سرسخت او نیز مراقبه را شروع می کند،مراقبه در حقیقت یک نوع مبارزه است.

مراقب می خواهد در تمام حالات حق را منظور بدارد،رقیب این مراقبه می خواهد حق را از نظر سالک دور سازد.

مراقب در سیر به سوی حق است،رقیب در این خیال است که سالک را از طریق حق منحرف سازد.

مراقب به طاعات و عبادات روی می آورد،رقیب او را به سوء و فحشا امر می کند،او رو به عفاف و کفاف می رود،این به فقر و تنگدستی او را می ترساند.

سالک می خواهد بیاد حق متذکر باشد،رقیب او را به فراموشی می کشاند،او از وعده غرور و مکر کنار می کشد،این به مکر و وعده و غرور او را می فریبد و بالاخره این جنگ و گریز هست تا یکی از این دو به دیگری غالب شود،اگر هوا،نفس و شیطان غالب شود کار سالک زار است.

[ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرٰاناً مُبِیناً ] (1).

مسلماً به زیان آشکاری دچار شده است.

اگر سالک غالب گردد.

ص:198


1- 1) -نساء (4):119.

[ فَقَدْ فٰازَ فَوْزاً عَظِیماً ] (1).

بی تردید رستگاری بزرگی یافته است.

نوعاً اشخاصی که از دست رقیب زبردست خود جان سالم به در نمی برند،در مراقبه اوّل هستند،علّتش این است که در پی مشتهیات نفس بوده و هر چه می خواهند برای خود می خواهند و خود را منظور دارند،چون از خودپرستی خلاص نشده و خواستۀ آن ها نفسانی است رقیب بر آن ها غالب می گردد،آن هایی که از مراقبۀ اوّل خارج شده در مراقبۀ دوم واقعند از آن جهت که از آن ها سلب اراده شد و نظر خود را کنار گذارده اند رقیب نمی تواند بر آن ها غلبه کند،چه این ها جزء احزاب الهی هستند و حزب الهی در همه جا غالب است.

احزاب الهی دوستان خدا هستند،کسانی هستند که عشق و محبت حق ساحت دل آن ها را فرا گرفته است،دل آن ها در تصرف حق است،دلی که در تصرف حق باشد رقیب نمی تواند در دل آن ها راه یابد. عاشقان در کمین معشوقند***ساکنان زمین معشوقند

عاشقان را ز دوست نگریزد*** بلبل اندر هوای گل میرد

اندرین ره اگر مقامی هست ***هست ماوای عاشقان الست

چون که حسن آمد از عدم به وجود*** عشق در نور او ملازم بود

جان چو مأمور شد به امر احد*** منتظر یافت عشق بر سر حد

گر تو از عشق فارغی باری***من ندارم به غیر از این کاری

هست جانم چنان به عشق غریق*** که ندارد گذر به هیچ طریق(2)

ص:199


1- 1) -حافظ شیرازی.
2- 2)- عشاقنامه،فخرالدین عراقی

اهل محبت و عشق کسانی هستند که در بحر غرق می شوند،اما تر نمی شوند، با همه نوع افراد در تماس هستند،اما از کسی رنگ نمی گیرند،با همه روبرو می شوند اما تحت تأثیر هوای کسی قرار نمی گیرند،در دل نوری دارند با آن نور که به میدان می روند فاتح و غالب برمی گردند.

گر نور عشق به دل و جانت اوفتد***باللّه کز آفتاب فلک خوبتر شوی

یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر*** کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی(1)

خطری که از رقیب مخالف ممکن است متوجه سالک گردد اولاً:در مرحلۀ اوّل از مراقبه است،در ثانی در وقتی است که هنوز دل به تصرف حق بیرون نیامده و به نیروی عشق مجهّز نیست،دزد به جایی می رود که در آنجا متاعی باشد و سالک عاشق چه متاعی دارد که دزد بتواند بدان دستبرد زند (2)؟

استقامت بر عبادت

اشاره

اعتدال لازمه سلوک است،اگر سالک در راه حق از اعتدال خارج گردد،خروج او از اعتدال سبب انحراف و دو رویی او از حق است،آن سالکی که در امور خود رعایت اعتدال را می نماید او در طریق حق استقامت می ورزد و مصداق آیۀ شریفۀ [ فَاسْتَقِیمُوا إِلَیْهِ ] (3)قرار می گیرد.

چنانچه ما بخواهیم پایه و ستونی را در جایی نصب کنیم که استقامت آن زیاد باشد،آن را باید به طور مستقیم نصب نماییم.در حال استقامت و اعتدال، مقاومت پایه زیاد است،هر فشاری را که بر آن وارد گردد تحمل می کند.

ص:200


1- 1)- حافظ شیرازی.
2- 2) - مقامات معنوی:149/1.
3- 3) -فصلت (41):6.

در حال استقامت و اعتدال،نیروی مقاومت پایه در یک جهت متمرکز است، علّت ایستادگی و مقاومت همین تمرکز قوا است.چنانچه مایل شود نیروی آن تجزیه می شود و مقاومت اولیه را از دست می دهد.

امری که در مورد استقامت به ما رسیده به همین منظور است که از اعتدال منحرف نشویم و نیروی ما تجزیه نشود.

آن که خلاف راه حق در پیش دارد،از اعتدال خارج شده زیر فشار هواهای نفسانی خوابیده است.

نحوۀ استقامت در مراحل سلوک مختلف است،در بدایت استقامت متضمّن معنی توجه داشتن به اوامر و احکام است،در نهایت متضمن معنی عدم توجه به غیر،در مقام جمع دال است بر معنی تبلیغ احکام و اوامر.

خواجه هرات در مبحث استقامت معنی دوم را منظور دارد،می گوید:

جار و مجرور«الیه»در آیه شریفه [ فَاسْتَقِیمُوا إِلَیْهِ ] اشاره است به ذات فرد یگانه احدی،مفهوم آن این است که رو به ذات اقدس الهی کنید،غیر او را منظور مدارید حافظ می گوید:

گفتی بیار رخت اقامت به کوی ما ***من خود به جان تو که از این کوی نگذرم

خواجه،استقامت را به روح تشبیه کرده می گوید:همان طوری که روح موجب بقای بدن است،احوال ساکنین نیز با روح استقامت باقی و پایدار است.

استقامت برزخ است بین پرتگاه های مخوف عالم تفرق و سدره المنتهای عالم جمع.

ص:201

درجات استقامت

همان طوری که استقامت موجب فزونی و زیادتی عمل عامّه است،روحی است که احوال سالکان بدان زنده و باقی است و بر سه درجه است.

سالک اگر از طریق اعتدال و استقامت خارج گردد،در وادی مخوف مشتهیات نفس واقع شده،گرفتار مشکلات عالم تفرق می شود،از مسیر اصلی منحرف گشته به مقام جمع راه نخواهد یافت.

استقامت سالک در درجۀ اول،اجتهاد در اقتصاد است،یعنی سعی در میانه روی و اعتدال دارد،این کوشش برای این است که سالک بر رسم علم تعدی نکند،از حدّ اخلاص تجاوز ننماید و بر خلاف دستور قدم برندارد.

سالک،اگر تعدی از رسم علم کند،تعدی از رسم استاد کرده،آن که از دستور استاد سرپیچی کند راه به جایی نمی برد و در صراط مستقیم قرار نمی گیرد.

دستورهای شرع مقدس از عالم وحی و الهام است،روی اصل صحیحی است، مبتنی بر سیر و دفع موانع از افراد است،دوایی است که از روی بصیرت و حکمت ترکیب یافته جهت رشد و کمال و خلاصی از امراض نفسانی است،سرپیچی از دستورها سبب می گردد،شخص در امراض مهلکۀ خودپرستی باقی بماند،به ستایش حق و حق پرستی نرسد.

چون سالک از حدّ اخلاص تجاوز نماید،عملش روی ریا انجام می گیرد،عمل در این صورت یا برای عوض است،یا برای اجرت و یا غرضی از اغراض دیگر،در هر صورت عمل بدین ترتیب ارزشی ندارد،اثری بر آن مترتّب نیست.

استقامت در درجۀ دوم،در احوال است،استقامت در این مقام مشاهدۀ حقیقت است نه به طریق کسب،ترکیب ادعاست نه به سبب علم،باقی بودن با

ص:202

نور یقظه است نه به وجه تحفّظ.

شرح این داستان بدین قرار است:مشاهدۀ حقیقت به طریق کسب مانند دیدن جایی است به وسیله فیلم یا عکس،در مقام مشهود آن که اظهار حقیقی می کند باید خود او بدان رسیده باشد،مأخذ گفتارش بیان این و آن و یا دیدن عکس عالم حقیقت باشد،بیانش مستند به شهود نیست،شخص باید خود به مقام شهود رسیده باشد و اظهار حقیقت کند حافظ می گوید:

ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی*** ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست

به طریق علم نیز سالک ممکن است ترک ادعا یا رفض دعوا نماید،ولی این سلب انانیت علمی است،تا شهود فاصله اش زیاد است وقتی این پندار تحقق می یابد که حقیقت [ لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ ] (1)با تجلیات ذاتی در باطن سالک به ظهور برسد.سالکی که واجد حال مراقبه است و از مراقبه به یقظه و تنبیه می رسد، یقظۀ او در این حال یا به وجه تحفّظ برای او باقی است،یا به وجه تلطّف،تحفّظ باشد.خود او سعی دارد آن را حفظ کند،تلّطف باشد لطف ازلی موجب بقای آن است،اولی تحفظّی است،دومی تحقّقی،اولی در عداد استقامت در احوال نیست،دوّمی هست،اولی را خواجه مطرود می داند،دومی را مقبول.

در درجۀ سوم استقامت با ترک رؤیت استقامت و با گذشت از طلب استقامت است،با شهود اقامۀ استقامت در نفس از طرف حق و بقا به بقای حق عزّ اسمه.

کمال استقامت به ترک طلب استقامت و به عدم رؤیت استقامت است،سالک وقتی وجود خود را قائم به حق دید و دریافت که حق عزّ اسمه در باطن کارفرما

ص:203


1- 1) -آل عمران (3):128.

و کارگزار است،روح استقامت تخیّلی او،از او سلب می گردد،در این حال نمی تواند به استقامت تکیه،یا با استقامت پیشروی نماید،استقامت بدین معنی اختصاص به زمان تفرقه دارد،در مقام جمع که سلب انانیت از سالک شده، استقامت بدان معنا که گذشت مفهومی ندارد،استقامت در این مقام از آن حق متعال است.

در مقام فنا هنگامی که از سالک سلب انانیت می شود،همۀ آن اموری که به او انتساب دارند از او سلب می شوند و استقامت نیز از آن اموری است که از دست سالک بدر می رود،حضرت شعیب به قوم خود می گفت:

[ وَ مٰا تَوْفِیقِی إِلاّٰ بِاللّٰهِ ] (1).

و توفیقم فقط به [ یاری ] خداست.

توفیقی که نصیب من شده از عنایت حق متعال است،همین جمله را ما هم می گوییم،فرقی در عبارت ما و او نیست،فرق در این است که او به شهود این حقیقت را دریافته و آن را اظهار می کند،ما در نیافته بلکه از پس چندین حجاب آن را عنوان می کنیم،او به حقیقت می گوید ما به مجاز،استقامت نیز همین طور است، حقیقتش از آن کسانی است که به نعمت وصال نایل آمده اند.

سالک در سیر به سوی حق با نور توحید و جذبات ذوقی عوالم شهود،راه سلوک را می پیماید (2).

ص:204


1- 1) -هود (11):88.
2- 2) -مقامات معنوی:1/2.

[ وَ اعْتَبِرْ بِما فَعَلَ بِنَفْسِهِ مِنَ الْاِغْواءِ وَ الْاِسْتِکْبٰارِ حَیْثُ غَرَّهُ وَ أعْجَبَهُ عَمَلُهُ وَ عِبٰادَتُهُ وَ بَصیرَتُهُ وَ جُرْأتُهُ عَلَیْهِ،قَدْ أوْرَثَهُ عِلْمُهُ وَ مَعْرِفَتُهُ وَ اسْتِدْلالُهُ بِمَعْقُولِهِ اللَّعْنَهَ عَلَیْهِ إلَی الْأبَدِ فَمٰا ظَنُّکَ بِنَصیحَتِهِ وَ دَعْوَتِهِ غَیْرَهُ ]

عبرت از شیطان

از آنچه شیطان دربارۀ خود کرده درس بگیر،آن بدبخت ازل و ابد بدون جهت به غرور و کبر آسوده شد.موجودی که عمل و عبادت و بصیرت و جرأت و جسارتش موجب مغرور شدن و فریفته شدنش گشت و علم و معرفت و استدلال عقلی او باعث معلول شدنش شد،چگونه می توان به او اطمینان پیدا کرد و به نصیحت و صلاحدید او اعتماد نمود ؟ !

ص:205

[ فَاعْتَصِمْ بِحَبْلِ اللّهِ الْأوْثَقِ وَ هُوَ الْاِلْتِجاءُ وَ الْاضْطِرارُ بِصِحَّهِ الْإفْتِقٰارِ إلَی اللّهِ فی کُلِّ نَفَسٍ،وَ لا یَغُرَّنَّکَ تَزْیینُهُ الطّاعاتِ عَلَیْکَ فَإنَّهُ یَفْتَحُ لَکَ تِسْعَهً وَ تِسْعینَ باباً مِنَ الْخَیْرِ لِیَظْفَرَ بِکَ عِنْدَ تَمٰامِ الْمِائَهِ،فَقٰابِلْهُ بِالخِلٰافِ وَ الصَّدِّ عَنْ سَبیلِهِ وَ الْمُضٰادَّهِ بِأهْوائِهِ ]

تمسک به ریسمان الهی

پس چنگ زن به بند الهی که محکم ترین بندهاست و آن پناه بردن به جناب احدیت و اعتراف نمودن به عجز و قصور خود در هر لحظه بلکه در هر نفس است.

چون این دشمن خطرناک با انواع وسوسه ها طاعات و اعمالت را برای تو جلوه دهد هرگز مغرور و فریفته مشو؛زیرا ممکن است نود و نه باب از خیر و نیکی به رویت باز کند تا در قدم صدم بر تو غالب گردد،بنابراین در مرحله مخالفت با او تا هستی ثابت قدم باش و راه نفوذ و فریب او را ببند و با میل و مقاصد او با تمام وجود مبارزه کن.

الهی ! ما را از شر این دشمن خطرناک امان بده،اعمال ما را خالص گردان و دست ما را از دامن لطف و کرامتت تا به وقت رسیدن به وصالت کوتاه مکن، محتاجان و نیازمندان را از درگاهت مران و امید امیدواران را قطع منما که ما جز وجود مقدس تو معبودی نداشته و نداریم و غیر پیشگاه لطفت برای ما پیشگاهی

ص:206

وجود ندارد،اگر ما گدایان را از در خانۀ محبتت برانی دنیا و آخرت ما بر باد خواهد رفت.

به قول فیض کاشانی آن شوریدۀ گلزار عشق:

گوشۀ چشمی به سوی دردمندان کن به ناز***تا به بینی روی ناز خود به مرآت نیاز

ناز کن هر چند بتوانی که عاشق می کشد*** عاشقان را مغتنم باشد زاهل ناز ناز

چشم مستت را بگو تا بنگرد از هر طرف*** چون گذر آری به عمری بر اسیران نیاز

چون گذر آری بر اهل دل توقف کن دمی*** تا شود چشم نظر بازان بر آن رخساره باز

آن که رویت دید یکبار دیگر بنماش روی*** تا کند چشمی به روی دلگشایت باز باز

چند باشم در امید و بیم وصل و هجر تو ***دل مبر یا جان ببر ای دلنواز جان گداز

در فراق خود مسوزانم بده کامم زوصل*** رحم کن بر زاریم جز تو ندارم چاره ساز

روی آتشناک بنما تا بسوزد بیخ غم*** در فراقت فیض را تا چند داری درگذر

ص:207

باب 40 در بیان عجب

اشاره

ص:208

ص:209

ص:210

قالَ الصّادِقُ علیه السلام:

ألْعَجَبَ کُلَّ الْعَجَبِ مِمَّنْ یُعْجِبُ بِعَمَلِهِ وَ هُوَ لٰا یَدْری بِمَ یُخْتَمُ لَهُ ؟

فَمَنْ أَعْجَبَ بِنَفْسِهِ فی فِعْلِهِ فَقَدْ ضَلَّ عَنْ مَنْهَجِ الرَّشٰادِ وَ ادَّعیٰ مٰا لَیْسَ لَهُ؛وَ الْمُدَّعی مِنْ غَیْرِ حَقٍّ کٰاذِبٌ وَ انْ أخْفیٰ دَعْواهُ وَ طٰالَ دَهْرُهُ.

فَاِنَّ أوَّلَ ما یَفْعَلُ بِالْمُعْجِبِ نَزَعَ مٰا أَعْجَبَ بِهِ لِیَعْلَمَ أنَّهُ عٰاجِزُ حَقیرٌ وَ یَشْهَدَ عَلیٰ نَفْسِهِ بِالْعَجْزِ لِتَکُونَ الْحُجَّهُ عَلَیْهِ أوْکَدَ کَمٰا فَعَلَ بِاِبْلیسَ.

وَ الْعُجْبُ نَباتٌ،حَبُّهَا الْکِبْرُ،وَ أرْضُهَا النِّفاقُ،وَ ماؤُهَا الْغَیُّ،وَ أغْصٰانُهٰا الْجَهْلُ وَ وَرَقُها الضَّلٰالَهُ،وَ ثَمَرُهَا اللَّعْنَهُ وَ الْخُلُودُ فی النّارِ.فَمَنِ اخْتٰارَ الْعُجْبَ فَقَدْ بَذَرَ الْکُفْرَ،وَ زَرَعَ النِّفٰاقَ؛و لٰا بُدَّ مِنْ أن یُثْمِرَ [ بِأنْ یَصیرَ إلَی النّارِ ] (1).

ص:211


1- 1) -این فراز در نسخۀ مصباح عبد الرزاق نمی باشد.

[ ألْعَجَبَ کُلُّ الْعَجَبِ مِمَّنْ یُعْجِبُ بِعَمَلِهِ وَ هُوَ لٰا یَدْری بِمَ یُخْتَمُ لَهُ ؟ ]

عجب و آثار آن

اشاره

در این فصل،وجود مقدس حضرت صادق علیه السلام به یکی از نکوهیده ترین رذایل اخلاقی یعنی عجب و خودپسندی اشاره دارند و آفات و مضّرات آن را بیان می نمایند.

در قسمت اول روایت می فرماید:

تعجّب است از کسی که به کارکرد خود عجب دارد و عمل خود را با شوق و ذوق پسندیده و آن را بسیار مهم به حساب آورده،در حالی که نمی داند خاتمه کار او چیست،سعادت است یا شقاوت !

راستی،جا دارد انسان از افراد معجب تعجّب کند،آنان به چه چیزی عجب می ورزند،به خود عجب دارند که خود از خود نیستند،بلکه مشتی خاک ناچیز و ناقابلند که به عنایت او روح و حیات گرفته و فعلاً مشغول زندگی هستند،در حالی که زندگی آنان لحظه ای بدون عنایت الهی قابل دوام نیست.

به عمل خود عجب دارند که عمل پرتوی از حیات است و حیات پرتوی از قیومیت حضرت دوست.

به مال عجب دارند که در حقیقت امانت دارند نه مالک اصلی چون تمام ملکیت ها اعتباری است و مالک در تمام هستی یک نفر است و بس و آن هم خداست.

ص:212

منشأ عجب این بیچارگان و خودپسندی این بدبخت ها جز جهل و بی خبری و غفلت و بی خردی چیزی نیست گرفتار عجب باید بداند راه خطرناکی را طی می کند،راهی که خطر جدایی از واقعیت ها و دوری را به دنبال دارد و میوۀ تلخش عذاب الهی در روز قیامت است.

خود دیدن و خود خواستن و خود پسندیدن و عمل و مال و علم خود را بالاستقلال نظر کردن و به آن دل خوش نمودن راه شیطانی و عاقبتش خزی دنیا و گرفتاری به آتش در جهان دیگر است.

عجب موجب جدایی از اولیای الهی

عجب گاهی مراحل بسیار خطرناکی دارد.از جمله آن مراحل این است که انسان را به عقل تنها و دانش تنها متکی کرده و دست آدمی را از دامن راهبران الهی و پیشوایان حق یعنی انبیا و اولیا و ائمه طاهرین علیهم السلام جدا کرده و وسیلۀ بدبختی دو جهان را برای آدمی فراهم می آورد.

اگر خیر دنیا و آخرت می خواهید،هیچ وقت نگویید عمل من،ثروت من، شخصیت من،دانش من،عقل من،رأی من،بلکه تمام وجود شما مترّنم به این حقیقت باشد که:

ألْعَبْدُ وَ مٰا فی یَدِهِ کٰانَ لِمَوْلاٰهُ.

بنده و آنچه در اختیار دارد همه و همه از آن مولای اوست.

به این حقیقت هر کس به نحو شهود واقف گردد درِ دل را به روی تمام رذایل بسته و به خصوص از صفت نکوهیده و ناپسند عجب و خودبینی رسته است.

فیض آن عارف واله می گوید:

ص:213

خوشا دلی که ز غیر خداست آسوده***ضمیر خویش زوسواس دیو پالوده

خوش آن که جان گرامی به حق فدا کرده*** تنش به بندگی مخلصانه فرسوده

ز حق چه بهره برد آن که روش با غیرست*** خدا قل اللّه و ذرهم به بنده فرموده

دمی چگونه تواند به یاد حق پرداخت*** که نیست یک نفس از فکر غیر آسوده

دلا بیا که زغیر خدا بپردازیم ***کنیم سرّ خود از یاد غیر پالوده

دل از جهان بکنیم و به حق دهیم جهان*** وفا ندارد و تا بوده بی وفا بوده

به یمن دوستی اهل بیت پیغمبر*** به سوی خلد ره مستقیم پیموده

فرار از عجب با یاد خدا

امیر المؤمنین علیه السلام دربارۀ عظمت و نتیجه توجه به حضرت حق می فرماید:

به راستی که خدای تعالی یاد خود را صیقل دل ها قرار داده تا بدان وسیله گوش دل پس از کر شدن شنوا گردد و چشم دل پس از کم سویی تیزبین شود و دل از ستیزه جویی سر به فرمان نهد،همواره خدای را که نعمت هایش گرامی باد در فواصل زمان و دوران هایی که چراغ هدایت انبیا خاموش بوده،بندگانی است که چون به دریای اندیشه فرو روند،خدای تعالی رازهای نهانی با آنان گوید و از

ص:214

رهگذر عقل هایشان با ایشان گفتگو فرماید.

پس نوری را که در گوش ها و دیده ها و دل های بیدار دارند چراغ راه کنند، روزهای خدا را بیاد مردم آورند و آنان را از مقام مقدسش بترسانند،آنان هم چون راهنمایان بیابان ها هستند که هر کس میانه رو باشد رهروی او را بستایند و به رستگاری مژده اش دهند و آن که راست گرا و چپ گرا باشد،راهش را نکوهش نموده و از تباهی برحذرش دارند و به همین منوال چراغ های آن تاریکی ها و رهبران آن شبهه ها هستند،اگر با دیدۀ عقلت آنان را بنگری که خواهی دید که ایشانند نشانه های هدایت و چراغ های شب تار (1).

منظور از این جملات نورانی که از امام عارفان امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده این است که هر کس خود را نبیند و علم و مالی برای خود نداند و دیده جز به روی یار ازل و ابد باز نکند و سر تواضع و فروتنی به خاک مذّلت جز برای او نساید،قلبش تجلی گاه انوار و وجودش مظهر اسما و صفات گردد.آری،منفعت پاک زیستن از عجب این است،منفعتی که در جنب آن خیر دنیا و آخرت می جوشد.

در هر صورت آنچه مثبت و خیر است از خدا بدانید،هرگز عمل نیک خود را از خود ندانسته و ادعای ملکیت نداشته باشید و به دانش خود به عنوان علم من ننگرید که عجب از گناه عملی بدتر است،گناه با آب توبه به آسانی شسته می شود، ولی شستشوی عجب که یک صفت قلبی است،اگر آدمی به آن ناچار شود کار بسیار مشکلی است.

عجب طاعات را فاسد و عبادات را از مرحلۀ قبولی حق دور می کند،عجب انسان را تا مرز کفر می برد و گناهان را با همه سنگینی که بر آن ها مترتب است از یاد

ص:215


1- 1) -نهج البلاغه:خطبۀ 213.

برده و برای انسان ارتکابش را آسان می نماید !

آدم معجب هر آینه به خود و به پروردگارش مغرور می شود و از عذاب و مکر حق ایمن گردد و کار را به جایی می رساند که انسان تصور می کند برایش در پیشگاه حق منزلتی است و گاهی بدتر از آن آدمی را به خاطر ایمان و عملش به منت گذاری بر خداوند می کشاند.

اعجاب به نفس یا به عقل یا به عمل یا رأی و یا به علم،انسان را از استفاده و استشاره و سؤال از علم و پندگیری و نصیحت پذیری محروم می نماید،عجب حالت بسیار خطرناکی است که آفات و زیانش قابل شمارش نیست.

قرآن مجید در بسیاری از آیات اعلام صریح فرموده،خداوند اهل عجب را دوست ندارد.

عجب در روایات

اشاره

در دعای بیستم«صحیفۀ سجادیه»می خوانیم:

وَ عَبِّدْنی لَکَ،وَ لا تُفْسِدْ عِبٰادَتی بِالْعُجْبِ (1).

الهی ! بندگی مرا برای خود خالص قرار ده و از این که عجب عمل مرا فاسد کند مرا در پناهت محافظت فرما.

حضرت رضا علیه السلام می فرماید:

مردی در بنی اسرائیل چهل سال خدا را عبادت کرد،عبادتش مقبول حضرت دوست نیفتاد،به خود گفت:بدبختی از خود توست و علّت منع قبولی در وجود توست،از جانب حق ندا آمد،این سرزنشی که از خود کردی،از عبادت چهل

ص:216


1- 1) -الصحیفه السجادیه:94؛مستدرک الوسائل:142/1،باب 21،حدیث 210.

ساله ات بالاتر است (1).

امام صادق علیه السلام می فرماید:

عالمی نزد عابدی رفت و از او پرسید:نمازت چگونه است ؟ گفت:از مثل منی که عبادتم از خورشید روشن تر است چنین سؤالی درست است ؟ من از فلان سال تاکنون مشغول عبادتم،گفت:گریه ات چگونه است ؟ پاسخ داد:چشمی اشک ریز دارم،عالم به او گفت:اگر می خندیدی و می ترسیدی از گریۀ با عجبت بهتر بود که عمل نازفروش به پیشگاه حق نمی رسد (2).

قٰالَ رَسُول اللّهِ صلی الله علیه و آله فی حدیث مَجیءِ ابْلیسَ الیٰ موسیَ بنِ عِمْرانَ:فَقٰالَ لَهُ مُوسیٰ:فَأخْبِرنی بِالذَّنْبِ الَّذی اذٰا أذْنَبَهُ ابْنُ آدَمَ اسْتَحْوذْتَ عَلَیْهِ،قٰالَ:اِذا أعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ،وَ اسْتَکْثَرَ عَمَلَهُ،وَ صَغُرَ فی عَیْنِهِ ذَنْبُهُ (3).

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در روایت آمدن ابلیس نزد موسی و سؤال موسی از او که در وقت چه گناهی بر فرزند آدم تسلّط پیدا می کنی فرمودند:ابلیس به موسی گفت:به وقت سه گناه:

1-عجب.

2-زیاد دیدن عمل.

3-کوچک دیدن گناه.

قَالَ أمیرُ المؤُمِنینَ علیه السلام فِی وَصِیَّتِهِ لِابنِهِ مُحَمَّد بنِ الحَنَفِیَّه:اِیّاکَ وَ الْعُجْبَ وَ سُوءَ الْخُلْقِ وَ قِلَّهَ الصَّبْرِ فَاِنَّهُ لا یَسْتَقیمُ لَکَ عَلیٰ هٰذِهِ الْخِصالِ الثَّلٰاثِ صاحِبٌ،وَ لا

ص:217


1- 1) -الکافی:73/2،باب الإعتراف بالتقصیر،حدیث 3؛وسائل الشیعه:232/15،باب 17،حدیث 20357.
2- 2) -الکافی:313/2،باب العجب،حدیث 5؛بحار الأنوار:307/69،باب 117،حدیث 2.
3- 3) -الکافی:314/2،باب العجب،حدیث 8؛بحار الأنوار:312/69،باب 117،حدیث 8.

یَزالُ لَکَ عَلَیْها مِنَ النّاسِ مُجانِبٌ،وَ ألْزِمْ نَفْسَکَ التَّوَدُّدَ (1).

در سفارش های امیر المؤمنین علیه السلام به فرزندش محمد بن حنفیه است:از عجب و بدخلقی و کمی صبر بپرهیز که با بودن این سه خصلت دوستی برای تو نخواهد ماند و دائم با بودن این سه رذیلت تنها خواهی بود،خود را برای دوستی و محبت با مردم ملزم کن.

عَنْ أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام:مَنْ دَخَلَه الْعُجْبُ هَلَکَ (2).

امام صادق علیه السلام می فرماید:کسی که دچار عجب شود هلاک می گردد.

عیسی و شخصی معجب

امام صادق علیه السلام فرمود:

راه و روش عیسی در تبلیغ دین گردش در شهرها بود،در یکی از گردش هایش بیرون شد در حالی که مرد کوتاه قدی از یارانش به همراهش بود.

چون عیسی به دریا رسید،از روی یقین نام خدا را برد و روی آب به راه افتاد، چون آن مرد عیسی را این چنین دید او هم با یقین کامل نام حضرت حق را به زبان جاری کرد و دنبال عیسی به روی آب به راه افتاد تا به عیسی رسید.

در این حال عجب و خودبینی او را گرفت،با خود گفت:این عیسی روح اللّه است که به روی آب راه می رود و من همانند او،پس او را بر من چه برتری است ؟ امام فرمود:به محض این اندیشه به زیر آب رفت،در آن حال عیسی را به عنوان کمک صدا زد،آن حضرت وی را از آب بیرون آورده سپس به او فرمود:چه گفتی ؟

ص:218


1- 1) -الخصال:147/1،حدیث 178؛بحار الأنوار:297/70،باب 135،حدیث 6.
2- 2) -الکافی:313/2،باب العجب،حدیث 2؛وسائل الشیعه:101/1،باب 23،حدیث 241.

در پاسخ عیسی،اندیشه اش را بیان کرد و این که آلودگی عجب گریبانش را گرفت، عیسی فرمود:خود را به جایی واداشتی جز آنجا که خدایت واداشته و بدین جهت مورد خشم خدا شدی،از آنچه که گفتی به درگاه حضرت حق توبه کن.سپس امام صادق علیه السلام فرمود:آن مرد توبه کرد و به مقامی که خدا به او داده بود بازگشت (1).

امام صادق علیه السلام می فرماید:

دو نفر وارد مسجد شدند،یکی عابد و دیگری فاسق،پس از مدتی از مسجد خارج گشتند در حالی که فاسق صدیق شده بود و عابد فاسق و این به خاطر این بود که عابد در مسجد به عبادتش نازید و فاسق در مسجد بر فسقش پشیمان شد و به راه توبه رفت (2).

از امام صادق علیه السلام روایت شده:

خداوند به داود خطاب کرد:ای داود ! گناهکاران را بشارت ده و صدیقان را بترسان،عرضه داشت:چگونه ؟ !

خطاب رسید به گناهکاران بگو:توبه را قبول می کنم و از گناه می گذرم و به نیکان بگو:بترسید از این که به اعمالتان بنازید؛زیرا بنده ای نیست که عجب او را آلوده کند مگر این که هلاک گردد (3).

ابو حمزه ثمالی از حضرت سجّاد علیه السلام نقل می کند که حضرت فرمود:

از متکبّر فخر فروش عجب دارم که دیروز نطفه بود و فردا جیفه است،عجب از کسی که در حق خدا شک دارد در حالی که این همه مخلوقات الهی را می بیند،

ص:219


1- 1) -الکافی:306/2،باب الحسد،حدیث 3؛بحار الأنوار:254/14،باب 18،حدیث 49.
2- 2) -الکافی:314/2،باب العجب،حدیث 6؛بحار الأنوار:311/69،باب 117،حدیث 6.
3- 3) -الکافی:314/2،باب العجب،حدیث 8؛بحار الأنوار:321/69،باب 117،حدیث 37.

عجب از کسی که منکر مرگ است،در حالی که هر شب و روزی می میرد و عجب از کسی که جهان بعد را منکر است،در حالی که جهان فعلی را می نگرد و عجب از کسی که برای خانۀ فنا کار می کند،در حالی که عمل برای خانۀ بقا را ترک کرده است (1).

صاحبا عمر عزیز است غنیمت دانش***گوی خیری که توانی ببر از میدانش

چیست دوران ریاست که فلک با همه قدر*** حاصل آن است که دایم نبود دورانش

آن خدایی است تعالی ملک الملک قدیم ***که تغیّر نکند ملک جاویدانش

جای گریه است بر این عمر که چون غنچه گل*** پنج روز است بقای دهن خندانش

دهنی شیر به کودک ندهد مادر دهر ***گر دگر باره به خون در نبرد دندانش

مقبل امروز کند داروی درد دل خویش*** که پس از مرگ میسّر نشود درمانش

خوی سعدی است نصیحت چکند گر نکند ***مشک دارد نتواند که کند پنهانش

ص:220


1- 1) -الأمالی،طوسی:663،حدیث 1387؛بحار الأنوار:142/75،باب 21،حدیث 4.

عُجب،مرضی خطرناک

ابو حامد در این زمینه می گوید (1):

بدان که عجب،بیماریی است که علت آن جهل محض است و علاج آن معرفت محض است،پس کسی که شب و روز اندر علم و عبادت است گوییم که عجب تو از آن است که این بر تو همی رود و تو راه گذر آنی،یا آن که از تو در وجود می آید و قوت تو حاصل می شود ؟

اگر از آن است که در تو می رود و تو راه گذر آن،راه گذری را عجب نرسد که راه گذر مسخّری باشد و کار بوی نبود و وی اندر میانه که بود ؟

و اگر گویی:من همی کنم و به قوت و قدرت من است،هیچ دانی تا این قوت و قدرت و ارادت و اعضا که این عمل بدان بود از کجا آوردی ؟

اگر گویی:به خواست من بود این عمل،گویم:این خواست و این داعیه را که آفرید و که مسلط کرد بر تو و کی سلسلۀ قهر اندر گردن تو افکند و فراکار داشت.

هر که داعیه ای را بر وی مسلط کردند وی را موکلی فرستادند که خلاف آن نتواند کرد و داعیه نه از وی است که وی را به قهر فرا کار دارد.

پس همه نعمت خداوند است و عجب تو به خویشتن از جهل است که به تو هیچ چیز نیست.

باید که تعجب تو به فضل حق تعالی بود که بسیار خلق از وی غافل ماندند و عمر به کار بد صرف داشتند و تو را از عنایت خویش استخلاص فرستاد و داعیه را بر تو مسلط کرد و تو را به سلسلۀ قهر به حضرت عزت خود همی برد و اگر

ص:221


1- 1) -کیمیای سعادت:620،علاج عجب.

پادشاهی اندر غلامان خود نظر کند و از میان همه یکی را خلعت دهد بی سببی و خدمتی که از پیش کرده بود،باید که تعجب وی از فضل ملک تو بود که بی استحقاق،وی را تخصیص کرد نه بخود،پس اگر گوید:ملک حکیم است تا اندر من صفت استحقاق ندیدی آن خلعت خاص بمن فرستادی،گویند:تو صفت استحقاق از کجا آوردی ؟

اگر همه از عطای ملک است پس تو را جای عجب نیست و هم چنان بود که ملک تو را اسبی دهد عجب نیاوردی و آن گاه غلامی دهد عجب آوری و گویی مرا غلامی داد که اسب داشتم و دیگران نداشتند و چون اسب نیز وی داده باشد جای عجب نبود،بلکه چنان بود که هر دو به یک بار به تو دهد،هم چنین اگر گویی:مرا توفیق عبادت از آن داده است که وی را دوست داشتم،گویند:این دوستی اندر دل تو کی افکند،اگر گویی:دوست از آن داشتم که بشناختم وی را و جمال وی بیافتم، گویند:این معرفت و این دیدار که داد ؟

پس چون همه از وی است باید که عجب تو بخود نبود،به جود و فضل وی بود که این صفات در تو بیافریند و داعیۀ قدرت و ارادت بیافرید،اما تو در میان هیچ کس نه ای و به تو هیچ چیز نیست جز آن که راه گذر قدرت حق تعالی ای و بس.

بدان که گروهی را جهل به جایی باشد که عجب آورند به چیزی که آن بدیشان نیست و به قدرت ایشان تعلق ندارد،چون قدرت جمال و نسب و این جهل است هر چه تمام تر،چه اگر عالم و عابد گوید که علم من حاصل کردم و عبادت من کردم خیال او را جایی هست،اما این دیگر خود حماقت محض است و کس بود که عجب به نسب ظالمان و سلاطین کند و اگر ایشان ببیندی که در دوزخ به چه صفت باشند و اندر قیامت که خصمان برایشان چه استخفاف کنند،از ایشان ننگ دارندی،بلکه هیچ نسب شریف تر از نسب رسول صلی الله علیه و آله نیست و عجب بدان باطل

ص:222

است و عجب گروهی بدانجا رسد که پندارند که ایشان را خود معصیت زیان ندارد و نخواهد داشت و هر چه خواهند همی کنند و این مقدار ندانند که چون خلاف جد و پدر خود کنند نسب خود از ایشان قطع کرده باشند و ایشان شرف در تقوا و تواضع دانستند نه در نسب و هم از نسب،ایشان کسانی بودند که اهل جهنمند.

و رسول صلی الله علیه و آله منع کرد از فخر نسب گفت:همه از آدمند و آدم از خاک.

و چون بلال بانگ نماز کرد،بزرگان قریش گفتند:این غلام سیاه را چه محل بود که این وی را مسلم بود ؟ این آیت بیامد که:

[ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّٰهِ أَتْقٰاکُمْ ] (1).

بی تردید گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.

و چون این آیت فرود آمده که:

[ وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ ] (2).

و خویشان نزدیکت را [ از عاقبت اعمال زشت ] هشدار ده.

صفیه را که عمۀ وی بود گفت:یا عمه محمّد ! به کار مشغول شو که من تو را دست نگیرم و اگر خویشان را قرابت وی کفایت بودی،بایستی که فاطمه را از رنج تقوا برهانیدی،تا خوش همی زیستی و هر دو جهان را می بودی.

اما اندر جمله قربت را زیادت امیدی است به شفاعت وی،و لکن باشد که گناه چنان بود که شفاعت نپذیرد و نه همه گناهی شفاعت پذیرد،چنان که حق تعالی گفت:

ص:223


1- 1) -حجرات (49):13.
2- 2) -شعراء (26):214.

[ وَ لاٰ یَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ ارْتَضیٰ ] (1).

و جز برای کسی که خدا بپسندد شفاعت نمی کنند.

و فراخ رفتن بر امید شفاعت هم چنان بود که بیمار احتما نکند و هر چیز همی خورد بر اعتماد آن که پدرم طبیب استادی است،او را گویند:بیماری باشد که چنان گردد که علاج نپذیرد و استادی طبیب سود ندارد،باید که مزاج چنان بود که طبیب آن را علاج تواند کرد و نه هر که به نزدیک ملوک محلی دارد همه گناه را شفاعت تواند کرد،بلکه کسی که ملک وی را دشمن دارد شفاعت هیچ کس نپذیرد و هیچ گناهی نبود که نتواند که سبب مقت باشد که خدای تعالی سخط خویش اندر معصیت پوشیده به کرده است،باشد که آنچه کمتر دانی سبب مقت آن بود،چنان که حق تعالی گفت:

[ وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللّٰهِ عَظِیمٌ ] (2).

و آن را [ عملی ] ناچیز و سبک می پنداشتید و در حالی که نزد خدا بزرگ بود.

شما آسان همی گیرید و به نزدیک خدای تعالی بزرگ است و همۀ مسلمانان را نیز امید شفاعت هراس برنخیزد و با هراس عجب فراهم نیاید.

گفتار ملا عبد الرّزاق لاهیجی در مسئلۀ عجب

این مرد بزرگ می گوید (3):

آدمی هر چند در عبادت سعی کند و بذل جهد نماید که به ابلیس نمی رسد،چه

ص:224


1- 1) -انبیاء (21):28.
2- 2) - نور (24):15.
3- 3) -ترجمۀ مصباح الشریعه،عبد الرزاق لاهیجی:261-266.

آن شقیّ عاقبت نامحمود چندین هزار سال عبادت پروردگار کرد و خاتمۀ عملش به شقاوت ازلی و لعنت سرمدی منجر شد و با وجود چنین عدوّی که در جمیع اوقات در مقام غدر و مکر آدمی است،حتی در مرض موت و وقت احتضار دست از آدمی برنمی دارد و می خواهد که سلب ایمان از او کند،به عمل ناقص خود چون توان اعتماد کرد و خاطر جمع توان بود ؟ !

نقل صحیح است که علّامۀ حلّی علیه رحمه الخفیّ و الجلیّ در وقت احتضار کلمات فرج به او تلقین می کرده اند می گفته:لا،پسرش بسیار مضطرب شده و از غایت اضطراب به جناب احدیت استغاثه کرد و درخواست نمود که شیخ را افاقه حاصل شود تا حقیقت حال ظاهر گردد،شیخ را از استغاثۀ پسر فی الجمله افاقه حاصل شد،از او پرسید که من هر چند شهادتین به تو عرض می کردم می گفتی:لا وجه این چیست ؟

شیخ فرمود:تو شهادتین عرضه می کردی و شیطان لعین خلاف او را تلقین می کرد من به او می گفتم:لا،نه به تو،هرگاه علامۀ حلّی با وجود مناعت شأن در آن وقت از دست او خلاصی نداشته باشد وای به حال دیگران که چه شود و چه خواهد شد ؟ !

باید دانست که اکثر صفات ردیّه خبیثه مثل ظلم و جور و بغی و غضب و امثال این ها فروع و نتایج کبرند و از عجب و کبر متولد می شوند و این دو صفت از صفات مهلکه است و ازالۀ آن بر همه فرض عین و عین فرض است و ادویۀ قامعه در استیصال اصل کبر از نفس امّاره از دو اصل مرکّب می گردد:

اصل اوّل: معرفت عیوب نفس و ذلت و حقارت آن.

اصل دوّم: معرفت حضرت ربوبیت و عظمت و کبریایی نفاذ قدرت آن حضرت است.

ص:225

و هر که بر اسرار و حقایق این دو اصل اطّلاع یافت بی شک در نفس او تواضع و انکسار و خضوع پدید می آید و خوف و خشیت بر او غالب می گردد و به صفت حکم و حیا و رحمت و رأفت متصف می شود و چون طایر همت هر کس،آن حوصله ندارد که در فضای هوای عالم ملکوت و جبروت طیران کند و از سبحات اسرار ذات و صفات الهی از بحار مکاشفات مستفیض شود،باید که از استحضار اصل اول که معرفت عیوب و آفات نفس است که سهل ترین و نزدیک ترین اسباب است غافل نباشد و خداوند عالم از جهت تنبیه طالبان منهج هدایت و مستعدان قبول فیض،نفحات عنایت مراتب بدایت و نهایت نفوس انسانی را در آیاتی از کتاب مجید خود ذکر فرموده است که:

[ قُتِلَ الْإِنْسٰانُ مٰا أَکْفَرَهُ* مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ* مِنْ نُطْفَهٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ* ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ* ثُمَّ أَمٰاتَهُ فَأَقْبَرَهُ* ثُمَّ إِذٰا شٰاءَ أَنْشَرَهُ ] (1).

مرگ بر انسان،چه کافر و ناسپاس است !*[ خدا ] او را از چه چیز آفریده ؟ *از نطفه ای [ ناچیز و بی مقدار ] آفریده است،پس او را [ در ذات،صفات و اندام ] اندازۀ لازم عطا کرد.*آن گاه راه [ هدایت،سعادت،خیر و طاعت ] را برایش آسان ساخت.*سپس او را میراند و در گور نهاد،* و سپس چون بخواهد او را زنده می کند.

در این آیات کریمه اشارۀ واضحه است به کیفیت مراتب اول و اوسط و آخر احوال نفوس بشری،پس عاقل باید که به نور بصیرت در دقایق اسرار این آیات تامّل کند و احوال اول و اوسط و آخر خود از آن مشاهده نماید.

اما اوّل آن است که بداند که چندین هزار دهور و اعصار پیش از وجود او گذشته

ص:226


1- 1) -عبس (80):17-22.

است که وجود موهوم او در کتم عدم منعدم و ناچیز بود و بر صفحۀ وجود از نام و نشان او هیچ اثری نبود و کیست حقیرتر از آن که عدم و نیستی،سابق بر وجود و هستی او باشد ؟

پس حکیم بی چون به قدرت«کن فیکون»اصل وجود او را از کسوت خاک انشا فرمود که اخس و احقر موجودات است،پس اصل خاکی او را صورت نطفۀ کریه داد،پس اساس جسم او را بر علقۀ مردار نهاد،پس آن علقه را مضغه گردانید و اجزای آن را به صلابت عظم رسانید و عظم را به گوشت و پوست پوشانید.

این بدایت احوال آدمی است که از عدم محض او را از ارذل شیئاً ایجاد فرمود و در اخسّ اوصاف که خاک باشد اصل وجود او را آفرید تا بداند که اوّل فطرت او جمادی مرده بوده که در او نه حیات بود نه سمع و نه بصر و نه حسّ و نه حرکت و نه نطق و نه علم و نه قدرت،پس نقایص خصایص او را بر مکارم اوصاف او تقدیم فرمود،چون تقدیم موت بر حیات و جهل بر علم و عجز بر قدرت و هم چنین ضلالت بر هدایت،چنان که فرموده:

[ مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ* مِنْ نُطْفَهٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ] (1).

[ خدا ] او را از چه چیز آفریده ؟*از نطفه ای [ ناچیز و بی مقدار ] آفریده است،پس او را [ در ذات،صفات و اندام ] اندازۀ لازم عطا کرد.

تا آدمی بر حقارت مرتبۀ خود در بدایت بینا گردد و بر عموم نعمت و شمول احسان او شکر گوید.

پس به ثبوت محاسن اوصاف بعد از انصاف به صفات خسیسه اشارت فرمود که:

ص:227


1- 1) -عبس (80):18-19.

[ ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ ] (1).

آن گاه راه [ هدایت،سعادت،خیر و طاعت ] را برایش آسان ساخت.

تا بداند که آدمی میّتی بود بی جان و معدومی بود بی نام و نشان،حضرت ربوبیت جلّت عظمته او را حیات بخشید و پس از کری او را شنوا گردانید و بعد از کوری بینایی عنایت فرمود و پس از گنگی گویایی و بعد از ضعف قوت و هم چنین بعد از ضلالت به درجۀ هدایت رسانید تا به یقین شناسای انعام حضرت صمدیت گردد و رعایت آداب عبودیت بر خود واجب داند و رذیلۀ کبر و عجب بر خود راه ندهد و جور و ستم به زیر دستان نپسندد و تحقیق کند که عزّ وثنا و دوام و بقا جز جناب کبریایی را نمی شاید و با این همه نقصان و خساست و ضعف و حقارت اگر در حال حیات امور معیشت بدو مفوّض بودی یا در ادامت وجود خود اختیاری داشتی،عجب و طغیان او را هم وجهی بودی،لکن شحنه (2)غیرت زمام اختیار به دست او نداد و مفتاح مراد در قبضۀ همت او ننهاد،بلکه وجود او را هدف سهام بلیّات و مقهور تصاریف حوادث و آفات گردانید و امراض هایله و اسقام مهلکه و طبایع متضادّه را بر او گماشت،نه او را بر جذب نفع و دفع ضرّ قدرتی و نه در کسب خیر و منع شرّ قوّتی،عقل او را بیم اختلاس در هر زمانی و روح او را خوف اختطاف (3)در هر آنی،در حال صحّت اسیر نفس و هوا و در وقت مرض بسته آلام و عنا،این و اواسط حال آدمی.

عارف معارف الهیه حاج میرزا حبیب اللّه خراسانی در این زمینه می گوید:

نیمه از خاک و نیمه از فلکم ***نیمه از دیو و نیمه از ملکم

ص:228


1- 1) -عبس (80):20.
2- 2) -شحنه:داروغه-نگهبان-حاکم نظامی.
3- 3) -اختطاف:ربودن،ربودن هم چون برق.استراق سمع کردن (شیطان).

نیمه از روم رفته تا صقلاب (1)***نیمه از چین گرفته تا اتکم «1» نیمه از روم رفته تا صقلاب

صورتی مختصر نهفته در او***هر چه هست از سماک تا سمکم

هم چو آیینه دو رو دو جهان*** در نهادم که حدّ مشترکم

ازکجا آمد این دویی و تویی*** چون من اندر به ذات خویش یکم

تو گرفتار قید وهم و شکی*** من برون از جهان وهم و شکم

تو اسیر مقام لی و لکی*** من برون از مقام لی و لکم

چون خلیل اندر آتش از جبریل*** نپذیرد اگر دهد کمکم

نام حق را هزار و یک گفتند*** من یکی نیز از آن هزار و یکم

و اما آخر حال او آن است که حق جلّ و علا اشارت به او نموده که:

[ ثُمَّ أَمٰاتَهُ فَأَقْبَرَهُ* ثُمَّ إِذٰا شٰاءَ أَنْشَرَهُ ] (2).

سپس او را میراند و در گور نهاد،*و سپس چون بخواهد او را زنده می کند.

یعنی بعد از انقضای مدت حیات،جمیع قوای ظاهر و باطنه که نزد او ودیعت بوده از او باز ستاند و او را به حال اولی جمادی راجع نموده،جیفۀ کریه او را به ظلمت خاک بپوشاند و آن بدنی که به انواع ناز و نعمت می پرورد طعمۀ مار و مور گرداند و جسم نازک او در ظلمت حبس طبقات خاک اسیر ماند و دست روزگار جناح همت او را به ساحل فنا بند گرداند،چندین هزار دهور و اعصار و قرون بی شمار بر خاک او بگذرد که کسی نام او در دفتر وجود نخواند،بلکه هیچ کس از موجودات اثری از نام و نشان او نداند و کاشکی حاکم مشیّت او را در این نیستی بگذاشتی و قاضی عدل او را در معرض سؤال نداشتی و ملائکه غلاظ و شداد بر او

ص:229


1- 1) -الصُّقلٰاب:درختی از تیرۀ صقلٰابیها که برای گل های زینتی و سرخ رنگش کاشته می شود.
2- 2) -عبس (80):21-22.

نگماشتی و خطاب قهر زبانه دوزخ نشنیدی و احمال اثقال سلاسل و اغلال نکشیدی و مرارت شراب صدید (1)و زقّوم نچشیدی،بلکه حاجبان وجود اجزای متفّرقۀ او جمع کنند و او را عریان و حیران از خاک برانگیزانند و در مجمع محشر و موقف فزع اکبر،رسوایی افعال او را بر او خوانند و اگر عیاذاً باللّه قطره ای از بحار رحمت غفار دستگیر آن سرگشته نگردد،آن بیچاره به گرفتاری عذاب ابدی درماند.

پس کسی که احوال اوّل و اوسط او آن است که شنیدی و در آخر چنین خطری در پیش دارد،چه جای آن است که شادی و فرح به خود راه دهد ؟ !

جمیع انبیا و اولیا از خوف این خطر،حظوظ جسمانی از خود بریده اند و بهبود خود را در عدم خود دیده،حضرت ختمی مرتبت علیه و آله تسلیمات الاله با کمال قرب به جناب احدیت گفتی«ما عبدناک حق عبادتک»،هرگاه این حال مهتر عرصه نبوت و سرور صفوف میدان ولایت باشد امثال ما مفلسان تیره روزگار بدین معنا اولی تر و غلبۀ خوف و خشیت به حال ما لایق تر،با این همه مراتب،گنجایش عجب دارد که کسی به خود راه دهد و به سمت کبر که از دل سمات است موسوم شود،بلکه اگر تمام عمر به گریه و ناله گذارند سزاست و از تنعّمات به علف صحرا اکتفا کند رواست.

گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس***خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس

سنگ دل را سرمه کن در آسیای رنج و درد*** دیده را زین سرمه بینا کن کمال این است و بس

ص:230


1- 1) -صدید:چرک و خونابه زخم.

همنشینی با خدا خواهی اگر در عرش رب***در درون اهل دل جا کن کمال این است و بس

پند من بشنو به جز با نفس شوم بدسرشت*** با همه عالم مدارا کن کمال این و بس

ای معلم زاده از آدم اگر داری نژاد ***چون پدر تعلیم اسما کن کمال این است و بس

چند می گویی سخن از درد و رنج دیگران*** خویش را اول مداوا کن کمال این است و بس

ص:231

[ فَمَنْ اعْجَبَ بِنَفْسِهِ فی فِعْلِهِ فَقَدْ ضَلَّ عَنْ مَنْهَجِ الرَّشٰادِ وَ ادَّعیٰ مٰا لَیْسَ لَهُ؛وَ الْمُدَّعی مِنْ غَیْرِ حَقٍّ کٰاذِبٌ وَ انْ أخْفیٰ دَعْواهُ وَ طٰالَ دَهْرُهُ فَاِنَّ أوَّلَ ما یَفْعَلُ بِالْمُعْجِبِ نَزَعَ مٰا اعْجَبَ بِهِ لِیَعْلَمَ أنَّهُ عٰاجِزُ حَقیرٌ وَ یَشْهَدَ عَلیٰ نَفْسِهِ بِالْعَجْزِ لِتَکُونَ الْحُجَّهُ عَلَیْهِ أوْکَدَ کَمٰا فَعَلَ بِاِبْلیسَ ]

نتیجۀ عجب

امام صادق علیه السلام در دنباله روایت می فرماید:

هر کس به هر برنامۀ خود عجب کند و بر دیگران فخر بفروشد،بدون شک از راه راست گمراه شد و مرتبه ای زیاده از حدّ خود ادعا کرده،چرا که کبر و آقایی ردای الهی است و سزاوار مرتبه خدایی است که از جمیع نقایص بری است،نه لایق مرتبۀ امکانی که به اکثر عیوب معیوب و به اکثر نقایص موسوم است و هر کس چنین دعوا کند در دعوی خود کاذب است،هر چند ادعای خود را به کسی اظهار نکند و هر چند زمان طولانی بر او بگذرد،حاصل آن که:تا از آن دعوای باطل و اعتقاد فاسد برنگردد و توبه و رجوع نکند،به آن اعتقاد آثم و به آن دعوا معاقب و معاتب است.

از ابن سماک نقل می کنند که هر روز به نفس خود خطاب می کرده و می گفته است:

ص:232

یٰا نَفْسُ تَقولینَ قَوْلَ الزّاهِدینَ،وَ تَعْمَلینَ عَمَلَ الْمُنٰافِقینَ،وَ فی الْجَنَّهِ تَطْمَعینَ، هَیْهاتَ هَیْهٰاتَ انَّ لِلْجَنَّهِ أقَواماً آخَرینَ وَ لَهُمْ أعْمٰالٌ غَیْرُ ما تَعْمَلینَ (1):

ای نفس ! گفتارت گفتار زاهدان است و کردارت کردار منافقان و با این حال طمع بهشت داری،چه دور است چه دور است این طمع تو،اهل بهشت قوم دیگرند و عمل ایشان عمل دیگر،امثال این مخاطبات باعث دفع عجب است مورث زیادتی رغبت به طاعت.

کسی کو مهر جانانی ندارد***سراسر تن بود جانی ندارد

پی خواب و خور آن کس شد چو حیران ***که ذوق عیش انسانی ندارد

بود هر درد را درمان به جز عشق ***که آن دردی است درمانی ندارد

نشاید کس چو موسی رهبری را ***چو او گر علم چوپانی ندارد

نبارد ابر رحمت بر کسی کاو*** سحرها اشک ریزانی ندارد

اول کاری که خداوند قادر به صاحب عجب می کند،سلب مال و علم و حسن و شهرت و قدرت از اوست،این برنامه هایی که اسباب عجب بودند،تا معجب بداند که عاجز و حقیر و فقیر و ندار است و این کمالات به قدرت دیگری بوده،پس او را کبر سزاست نه این را که سراپا عجز و شرمساری است و این سلب کمالات از

ص:233


1- 1) -روضه الواعظین:414/2.

باب اتمام حجت است،باشد که به این وسیله ترک این رذیله کند و ملازم خضوع و خشوع شود.چنانچه آنچه ابلیس داشت به خاطر کبر و عجب از او گرفت،ولی آن ملعون ازل و ابد از سلب کمالاتش عبرت نگرفت و دست خضوع به سوی حضرت او دراز نکرد.

ص:234

[ وَ الْعُجْبُ نَباتٌ،حَبُّهَا الْکِبْرُ،وَ أرْضُهَا النِّفاقُ،وَ ماؤُهَا الْغَیُّ، وَ أغْصٰانُهٰا الْجَهْلُ وَ وَرَقُها الضَّلٰالَهُ،وَ ثَمَرُهَا اللَّعْنَهُ وَ الْخُلُودُ فی النّارِ.فَمَنِ اخْتٰارَ الْعُجْبَ فَقَدْ بَذَرَ الْکُفْرَ،وَ زَرَعَ النِّفٰاقَ؛و لٰا بُدَّ مِنْ أن یُثْمِرَ بِأنْ یَصیرَ إلَی النّارِ ]

عجب،گیاهی است که دانه اش کفر و زمینش نفاق و آبش گمراهی است شاخه هایش نادانی و برگش ضلالت و میوه اش لعنت و خلود در عذاب است.

پس هر کس مبتلا به عجب شود،گویا تخم کفر در زمین نفاق پاشیده و باید به محصولش که دوری از رحمت و افتادن در آتش است برسد.

ص:235

باب 41 در آداب خوردن

اشاره

ص:236

ص:237

ص:238

قالَ الصّادِقُ علیه السلام:

قِلّهُ الْأَکْلِ مَحْمُودٌ فی کُلِّ قَوْمٍ لِأنَّ فیهِ مَصْلَحَهَ الْبٰاطِنِ وَ الظّاهِرِ.

وَ الْمَحْمُودُ مِنَ الْمَأکُولاتِ أرْبَعٌ:ضَرُورَهٌ،وَ عُدَّهٌ،وَ فُتُوحٌ،وَ قُوتُ.فَالْأکْلُ الضَّرُورِیُّ لِلْأصْفِیٰاءِ،وَ الْعُدَّهُ لِلْقُوّامِ الْأتْقِیٰاءِ،وَ الْفُتُوحُ لِلْمُتَوَکِّلینَ،وَ الْقُوتُ لِلْمُؤمِنینَ.

وَ لَیْسَ شَیءٌ أَضَرَّ عَلیٰ قَلْبِ الْمُؤمِنِ مِنْ کَثْرَهِ الْأکْلِ،وَ هِیَ مُورِثَهٌ لِشَیْئَیْنِ:قَسْوَهِ الْقَلْبِ وَ هَیَجانِ الشَّهْوَهِ.

وَ الْجُوعُ ادامُ الْمُؤمِنینَ،وَ غِذاءٌ لِلرُّوحِ،وَ طَعٰامٌ لِلْقَلْبِ،وَ صِحَّهٌ لِلْبَدَنِ.

قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:مٰا مَلَأَ ابْنُ آدَمَ وِعٰاءً أشَرَّ مِنْ بَطْنِهِ.

و قٰالَ داودُ علیه السلام:تَرْکُ لُقْمَهٍ مَعَ الضَّرُورَهِ الَیْهٰا أحَبُّ الَیَّ مِنْ قِیٰامِ عِشْرینَ لَیْلَهً.

وَ قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:ألْمُؤمِنُ یَأْکُلُ فی مَعاً وٰاحِدٍ،وَ الْمُنافِقُ فی سَبْعَهِ أمْعٰاءٍ.

و قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:وَیْلٌ لِلنّاسِ مِنَ الْقَبْقَبَیْنِ.فَقیلَ:وَ مٰا هُما یا رَسُولَ اللّهِ ؟ قٰالَ:اَلْبَطْنُ وَ الْفَرْجُ.

وَ قٰالَ عیسیَ بْنُ مَرْیَمَ علیها السلام:مٰا مَرِضَ قَلْبٌ أشَدَّ مِنَ الْقَسْوَهِ،وَ مَا اعْتَلَّتْ نَفْسٌ بِأصْعَبَ مِنْ بُغْضِ الْجُوعِ،وَ هُما زِمٰامَا الطَّرْدِ وَ الْخِذلٰانِ.

ص:239

[ قِلّهُ الْأَکْلِ مَحْمُودٌ فی کُلِّ قَوْمٍ لِأنَّ فیهِ مَصْلَحَهَ الْبٰاطِنِ وَ الظّاهِرِ ]

امام صادق علیه السلام می فرماید:

کم خوری نزد هر قوم و ملّتی پسندیده است؛زیرا صلاح و خیر باطن و ظاهر در کم خوری است.

غذا و شرایط ظاهری و باطنی آن

اشاره

باب غذا و غذا خوردن در آیین مقدس اسلام از مفصل ترین باب ها است.

تفصیل خوردن و آشامیدن و آثار اطعمه و اشربه را در کتاب«اولین دانشگاه و آخرین پیامبر»ملاحظه نمایید که انواع غذاهای حلال و حرام و آثار آن ها و شرایط ظاهری و باطنی غذا را بیان کرده است.

در این بخش نیازی به توضیح مفصّل این مسئله نیست و تنها به ذکر قسمتی از اصول این بخش قناعت می شود.

اولین دستور مهمّی که شریعت مقدسه دربارۀ غذا دارد این است که خوراکی و آشامیدنی خود را از راه حلال تهیه کنید؛زیرا در حلال آثار الهی و نور ملکوتی هست که آن آثار و آن نور در قلب و نفس و عمل اثر مثبت می گذارد.

بنابر قواعد الهی غذای حلال،محرک انسان به سوی عبادت و تحصیل نورانیت و غذای حرام،محرک به سوی گناه و تاریکی و ظلمت است.

ص:240

[ یٰا أَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبٰاتِ وَ اعْمَلُوا صٰالِحاً إِنِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ ] (1).

ای پیامبران ! از خوردنی های پاکیزه بخورید و کار شایسته انجام دهید؛مسلماً من به آنچه انجام می دهید،دانایم.

انسان وقتی از حلال نیرو گرفت،آن نیرو صرف طاعت و عبادت می شود،آن عبادت و طاعت به فضل و رحمت الهی قبول می گردد.

تجلی آن قبولی بهشت می شود و بهشت هم جایگاه ابدی برای مطیع حق می شود.

شما در زندگی انبیا و ائمه و اولیا دقت کنید،آنان دارای کسب مشروع بودند و از طریق کسب مشروع دارای غذای حلال و از طریق حلال دارای بهترین عبادت و طاعت و از طریق طاعت و عبادت دارای بهترین آثار در دنیا گشته و به نیکوترین مزد در آخرت رسیدند.

[ وَ وَهَبْنٰا لَهُ إِسْحٰاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ جَعَلْنٰا فِی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّهَ وَ الْکِتٰابَ وَ آتَیْنٰاهُ أَجْرَهُ فِی الدُّنْیٰا وَ إِنَّهُ فِی الْآخِرَهِ لَمِنَ الصّٰالِحِینَ ] (2).

و اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم و پیامبری و کتاب را در نسلش قرار دادیم و پاداشش را در دنیا به او دادیم،و بی تردید او در آخرت از زمرۀ شایستگان است.

بیداران راه حق،به بندگان الهی و آنان که شوق عبادت داشتند،سفارش می کردند،چون سر سفره نشستید،نیت شما این باشد که از غذا برای طاعت حق نیرو بگیرید که این نیت و آن خوردن بدون شک جزئی از عبادت است.

ص:241


1- 1) -مؤمنون (23):51.
2- 2) -عنکبوت (29):27.

آداب غذا خوردن

اشاره

امیر المؤمنین علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام فرمود:

از لقمه بسیار داغ و سرد نخور و قبل از هر خوردن و آشامیدن بدین گونه دعا کن:

أللّهُمَّ انّی أسْألُکَ فی أکْلی وَ شُرْبی السَّلٰامَهَ مِنْ وَعْکِهِ و الْقُوَّهَ بِهِ عَلیٰ طٰاعَتِکَ وَ ذِکْرِکَ وَ شُکْرِکَ فیمٰا بَقَّیْتَهُ فی بَدَنی،و أنْ تُشَجِّعَنی بِقُوَّتِها عَلیٰ عِبٰادَتِکَ،وَ أنْ تُلْهِمَنی حُسْنَ التَّحَرُّزِ مِنْ مَعْصِیَتِکَ،فَاِنَّکَ إنْ فَعَلْتَ ذٰلِکَ أمِنْتُ وَعْکَهُ وَ غائِلَتَهُ (1).

«پروردگارا ! از تو می خواهم در خوردن و آشامیدنم،سلامت از مرض قرار بده و بر طاعت و ذکر و شکرت از آن غذا مرا قوت و یاری ده و از قدرت غذا شجاعت در بندگی به من کرامت کن و راه پرهیز از گناه را به من بنمایان،چون بدین گونه در حقّم عنایت کنی از مرض و فساد و افتادن در مهلکه در امان خواهم ماند».

در اسلام سفارش شده که غذا را پس از بدست آوردن از راه حلال فقط برای خود نخواهید،با غذای خود مهمان،مسکین،اسیر،فقیر،یتیم،بیوه زن و درمانده را نیز رعایت کنید که خداوند دست فراوان را بر سر سفره دوست دارد.

عَنِ الصّادَقِ علیه السلام قٰالَ:قٰالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:الطَّعٰامُ اذا جَمَعَ أرْبَعَ خِصٰالٍ فَقَدْ تَمَّ.

اذا کانَ مِنْ حَلالٍ،وَ کَثُرَتِ الْأیْدی،وَ سُمِّیَ فی أوَّلهِ وَ حُمِدَ اللّهُ فی آخِرِهِ (2):

ص:242


1- 1) -مکارم الأخلاق:143؛محجه البیضاء:12/3،کتاب آداب الأکل؛بحار الأنوار:380/63،باب 11،حدیث 47.
2- 2) -الکافی:273/6،باب الإجتماع الأیدی الناس،حدیث 2؛بحار الأنوار:314/63،باب 2،حدیث 2.

«امام صادق علیه السلام از قول پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کند:وقتی چهار برنامه در طعام باشد آن طعام کامل است:

از حلال به دست آمده باشد،خورنده اش زیاد باشد،در ابتدایش بسم اللّه و در پایانش حمد حضرت حق باشد».

در روایات سفارش زیاد شده که سفرۀ غذا را روی زمین پهن کنید؛زیرا به تواضع نزدیک تر است،هرگاه برای پیامبر صلی الله علیه و آله طعام می آوردند،آن حضرت سفره را روی زمین می چید.

دوازده خصلت در سفرۀ غذا

امام صادق علیه السلام از پدرانش،از حضرت مجتبی علیه السلام نقل می کند:

در سفرۀ غذا دوازده خصلت هست که هر مسلمانی واجب است بداند،چهار خصلت آن فرض و چهار خصلتش سنت و چهار دیگر ادب است:

اما فرض آن:شناخت غذا که از کیست و برای چیست و رضا به عنایت صاحب غذا که حضرت حق است وبسم اللّه و شکر.

و آن چهار سنت عبارت است از:وضو قبل از طعام و نشستن بر جانب چپ و خوردن با سه انگشت و لیسیدن انگشتان.

و اما ادب:خوردن از آنچه پهلویت در سفره قرار دارد،کوچک گرفتن لقمه، جویدن حسابی و کم نظر کردن به صورت مردم (1).

ص:243


1- 1) -من لا یحضره الفقیه:359/3،باب الأکل و الشرب...،حدیث 4270؛وسائل الشیعه:431/24،باب 112،حدیث 30984.

معرفت به غذا در قرآن

اشاره

مسئلۀ معرفت به غذا که راهنمای بسیار مهمی به جانب خالق غذاست در روایات و اخبار زیاد سفارش شده و این سفارش متکی بر یکی از آیات کتاب الهی است،آنجا که می فرماید:

[ فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسٰانُ إِلیٰ طَعٰامِهِ ] (1).

پس انسان باید به خوراکش با تأمل بنگرد.

نظر یک دیدن و بررسی علمی است و با رؤیت فرق دارد،حالات زیر در قلمرو نظر است.

باید توجه داشت این غذا از راهی بدست آید حلال،نه حرام تا همه به یکدیگر اعتماد داشته و در نتیجه امور اجتماعی،به ویژه بازرگانی به هرج و مرج نیفتد.

باید نظر کند این غذا که از موادّ چربی و قندی و سفیده ای درست شده،چگونه بدل ما یتحلل می شود و در معده و روده اش چه می کند و چرا او را از فساد و تباهی و لاغری نجات می دهد و چه می شود که یک قسمت از آن ناخن و یکجا مو و جایی به مصرف گوشت و استخوان می رسد،خون می شود،رگ و پی و چشم و گوش و...می شود،خلاصه این که مسلمان باید با شرایطی به علم فیزیولوژی و معرفه الاعضا وقوف حاصل کند.

انسان باید نگاه کند به غذایش،یعنی باید هنگام غذا خوردن به خوراک خود چشم بدوزد تا به سوء هاضمه دچار نشود.

به غذای خود بنگرید تا هسته ای و مویی و اجزایی غیر قابل اکل در میانش نباشد.

ص:244


1- 1) -عبس (80):24.

به طعام نگاه کنید تا مهمان ناراحت نشود و به رغبت مشغول خوردن باشد.

بنگرید،شما چه می خورید و همسایۀ گرسنه تان چه خورده،آیا اینجا از کثرت نوع غذا نمی دانید چه انتخاب کنید و آنجا از قلت غذا در فکر است جواب عیال و کودکان خود را چه بدهد ؟

به غذای خود نظر کنید ببینید وضع طبخ کشورتان چگونه است،برداشت برنج و محصول گندم و احوال صادرات و واردات چگونه می باشد ؟

به غذای خود نظر کنید که از چه ترکیب شده،چه اعمالی انجام می دهد که بخورد شما می رسد و با ساختمان بدنتان سازگار است،خلاصه از علم فیزیک و دانش شیمی و دانستنی های بیولوژی بی بهره نمانید.

باید توجه داشت آب و خاک و خورشید چگونه در خدمت تهیۀ غذا دست کمک به یکدیگر داده اند.

چگونه و چرا فصلی به نام بهار بیدار می شود و برای تهیۀ غذا بیشتر از ایام دیگر بهره می رساند.

به غذایتان بنگرید که گاه کمبود یک عنصر از آن«کلسیم»باعث تغییر شکل اندام می شود،کار دختران را هنگام زایمان به جراحی می کشاند و کمبود عناصر دیگر نیز هر کدام اثر مخصوصی بر بدن دارند.

آیا غذایی که می خورید سبب طول عمر و شادابی است یا اثر سویی بر بدن دارد ؟

تأثیر غذا بر جوارح و جوانح

دربارۀ موریانه نوشته اند که:

چون کمبود نفرات در یکی از قسمت ها (سرباز،انباردار،نظافت چی) مشاهده

ص:245

کند با دادن غذای مخصوص همان عده به وجود می آیند و امروز این فرضیه مطرح است که آیا بشر می تواند با غذا به دلخواه خود فرزندانی هوشیارتر،شجاع تر به وجود آورد ؟

اما در اسلام این موضوع حل شده و سابقه چهارده قرنی دارد که انسان می تواند با انتخاب بعضی از غذاها اوصاف مخصوصی برای فرزندان خود در نظر بگیرد.

نوع غذا با طول قامت نسبت و اثر مخصوص دارد،در ممالک اسکاندیناوی که اندام ها بلندتر شده اند،این مسئله را پذیرفته و هم چنین بر روی اشخاصی که در یک محل مجاور یکدیگر بوده اند (در مدرس از شهرهای هندوستان) بر روی سیک ها و پاتان ها آزمایش به عمل آمده و سرانجام علّت غایی بلندتر بودن قد سیک ها را تغذیه مخصوص آن ها دانسته اند.

آدمی را غدد کوچکی است که اثرات بزرگی دارند،یکی از آن ها تیرویید است که اگر خوب کار نکند شخص کودن و خمود بوده،به گوشه نشینی و عزلت رغبت می کند و به نظافت خود نمی پردازد و در نقاطی که آب و غذایشان یُد ندارد این ابتلا پیش می آید.

هر غده ای اثر مخصوصی داشته و اعمال چندی از بدن با آن هاست و چون می توان بر هر کدام از غدد و اعصاب به نوعی به وسیلۀ غذای مخصوصی اثری گذاشت،لذا غذا اثر غیر قابل انکاری بر شخصیت و دگرگونی آن دارد.

خلق و خوی بی ارزش هیتلر را کارشناسان تغذیه و روان پزشکان از افراط در خوردن شیرینی جات دانسته و در کتاب های چندی که دربارۀ زندگی وی نوشته اند، مانند ظهور و سقوط رایش سوم و مذاکرات محرمانه هیتلر و...به علاقه بی حد و حصرش به شیرینی اشاره گردیده است.

می دانیم رژیم قندی نامبرده ذخایر ویتامینی گروه ویتامین های«ب»را از بین

ص:246

برده و در نتیجه با انهدام عناصر آرامبخش اعصاب که قسمتی از آن ویتامین های گروه ب هستند،شاید علت هیجان و ستیزه خویی وی بوده باشد.

ایوان مخوف«ایوان چهارم»تزار روسیه که در کودکی به بزرگواری و انصاف معروف بود،پس از رسیدن به قدرت بتدریج به عدم تعادل روحی و خونخواری دچار گردید و علّتش را چنین دانسته اند که در کودکی با از دست دادن پدر که سرپرستش بود،تغذیه ساده و متناسبی داشت و پس از کسب قدرت با افراط در غذا بویژه شیرینی جات و مواد چرب آن چنان شد که در چهل سالگی آثار پیری در او ظاهر گشت و روز به روز بر بی رحمی و خونریزیش افزوده شد تا آن گاه که پسر خود را به قتل رسانید به بهانه این که چرا از همسر خود در برابر پدرش«ایوان»که لباس او را جلف خوانده دفاع نموده است و بالاخره در پنجاه و یک سالگی وفات یافت و نظایر مشاهیر فوق که هر کدام به علت تغذیۀ نامناسب موجبات ناراحتی اجتماع و خود را فراهم کرده اند،فراوان بوده اند.

[ فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسٰانُ إِلیٰ طَعٰامِهِ ] (1).

پس انسان باید به خوراکش با تأمل بنگرد.

به غذای خود بنگرید که اگر می خواهید بخندید محرک آن در غذاست (با خوردن زعفران و...)،اگر طالب اشک ریزش هستید (با خوردن عدس و...)، می خواهید غمتان برطرف شود (انگور شیرین و...)،مایلید روح شجاعت داشته باشید (خربزه شیرین و...).

به غذای مخصوص کودکتان بنگرید که اثر آن بر روحیه وی قطعی است،اگر مرتب غذای حرام و نجس به او داده شود در اخلاق و صفاتش اثر بدی می گذارد،

ص:247


1- 1) -عبس (80):24.

لذا می توان گفت تا حدی سعادت و شقاوت در انتخاب غذاست.

امروزه بعضی دردها را با غذا درمان می کنند و در اروپا و آمریکا مراکزی به همین منظور وجود دارد و در قرآن است.

همسر حضرت ابراهیم به فرشتگان گفت:نازا هستم،اتفاقاً سخن از خوردن گوشت گوساله ای که بریان شده بود به میان آمد،باشد که علم در دنیای آینده چگونگی اثر گوشت گوساله را بر نازایی که علّت مخصوصی دارد معین نماید.

به غذایتان بنگرید از لحاظ کمیت و کیفیت،توجه نمایید معدۀ شما به اندازۀ چند دهان پر شدۀ شما،باید فضا داشته باشد.

آیا حاضرید هر چه را بر یک سفره می خورید،از نان،سوپ،کباب،برنج، دسر،شیرینی و غیره همه را قبلاً برداشته در ظرفی بریزید،چند دقیقه به آن ها نگاه کنید،با ظرفیت معده تان بسنجید و سپس مشغول خوردن شوید ؟ !

از لحاظ کیفیت نیز متوجه باشید نسج معده خیلی ظریف و لطیف و زودرنج است،آیا با ادویه های زننده و انگل او را پر خواهید نمود ؟

غذا در وضع چهره و زیبایی که خواسته همگانی می باشد مؤثر است،قبلاً گفته شده در میان همه خوبی ها و نیکی ها آدمی سعی می کند دو تا را مقدم بر همه انتخاب کند:تندرستی و زیبایی و هر دو با غذا ارتباط دارند.

آمار دقیقی نشان داده که 75 درصد مردم امریکا که سنشان از پنجاه تجاوز می کند به هفت یا هشت بیماری مبتلا می شوند که سرچشمه آن بی نظمی و بی ترتیبی در نوع غذاست،یعنی معده شان همان گونه که نبی گرامی صلی الله علیه و آله فرموده:

ألْمِعْدَهُ بَیْتُ کُلِّ داءٍ (1).

معده خانۀ همۀ دردهاست.

ص:248


1- 1) -طب النبی:19؛بحار الأنوار:290/59،باب 89.

به غذا بنگرید که اثر تغذیه در ازدیاد جمعیت دنیا و در نتیجه برخوردها و جنگ ها،یک اثر غیر قابل انکاری است.

اثر سوء تغذیه در مرگ و نابودی همه به ویژه کودکان قطعی است،کمبود غذا به طور انفرادی ناتوانی و مرگ و به طور دسته جمعی قحطی و مرگ را به دنبال دارد.

به عقیدۀ بعضی پزشکان،حماقت و سفاهت علل تغذیه ای دارد و هم اکنون علم پزشکی به بیست و دو مورد ناهماهنگی های مغزی پی برده که ریشه و عامل اصلی اش در تبدیل و استحاله غیر عادی مواد غذایی نهفته است.

شاید یک روز دانشمندی بتواند از کودکان عادی مردانی بزرگ بسازد، همان طور که زنبورهای عسل از یک تخم،به کمک غذاهای مخصوص که خود می شناسند ملکۀ کندو را پرورش می دهند.

انسان باید به غذایش بنگرد؛زیرا لازم است بداند،چه باید برای تهیۀ غذا به منزل آورد و چگونه باید پخت،چگونه باید خورد،با که باید خورد،در چه باید خورد،چه وضع باید خورد،با چه عضوی باید خورد،چه مقدار باید خورد و چه و چه...؟

انسان باید به غذایش آن چنان به واقعیت نظر کند و آن را مورد بررسی قرار دهد که مطمئن باشد،غذای را که برگزیده است هم به درد جسمش می خورد و هم بکار جانش می آید و هم برای اجتماعش نافع است (1).

خوراک اندازه

پس از توجه به شرایط غذا،اینک لازم است به مسئلۀ اندازه خوری که در تعابیر

ص:249


1- 1) -اولین دانشگاه و آخرین پیامبر:13/3.

شرع و طب و حکمت به عنوان کم خوری آمده است توجه کنید.

قرآن مجید در زمینه خوردن و آشامیدن آیۀ مهمّی دارد که امیر المؤمنین علیه السلام دربارۀ آن آیه می فرماید:همه طب در آن جمع است.

مراعات دستوری که در آن آیه است،در صدر اوّل اسلام به وسیلۀ مردم،باعث شد که بسیاری از امراض معالجه و از هجوم بسیاری از امراض پیشگیری شود.

وضع سلامت مردم آن چنان شد که وقتی یکی از بزرگان به عشق پیامبر صلی الله علیه و آله طبیبی به مدینه فرستاد تا مردم را معالجه کند،از این که خیلی کم به او مراجعه می شد،نزد پیامبر صلی الله علیه و آله شکایت برد،حضرت بر اساس آن آیه فرمودند،من به مردم گفته ام تا گرسنه نشده اند دست به غذا نبرند و تا سیر نشده اند دست از غذا بکشند، این است که در میان مردم مریض کم است،عرضه داشت:شما تمام طب را در همین دستور خلاصه کرده اید و آن آیه این است:

[ کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا ] (1).

و بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید.

می توان گفت هر چه دربارۀ غذا و تغذیه هست در چهار چوب این دو کلمه قرار دارند.

مرحوم ملا احمد نراقی رضوان اللّه علیه در«معراج السعّاده»در این زمینه جمله بسیار جالبی دارد:

حدّ اکل و شرب آن است که طعام و شراب حامل این کس باشد نه این کس حامل آن.اگر انسان حامل بلکه حمّال خوردنی ها و آشامیدنی هایش باشد اسراف

ص:250


1- 1) -اعراف (7):31.

کرده است (1).

خداوند بزرگ فرموده:

بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید،اگر با بی اعتنایی به دستور آسمانی، اسراف کردیم،با توجه به این که نسبت به مقررات وضع شده از طرف صانع و خالق انسان ها و دستگاه گوارش انسان ها بی اعتنایی شده،نسبت به بزرگ ترین دستورهای غذایی ممکنه بی اعتنایی گردیده و همۀ رنج ها و دردها به سراغمان خواهند آمد که تازه دانش روز توانسته است مکانیسم و این که چگونه این عدم اعتنا درِ خانۀ رنج ها و دردها را بر روی انسان خواهد گشود کشف نماید.

مگر نیست که همه پزشکان و دانشمندان می گویند:عمر ما همان عمر شرایین ماست و اگر رگ های بدن بتوانند به همه قسمت های بدن خوب خون برسانند و خوب از عهدۀ تغذیه اعضا برآیند،آدمی عمری بسیار دراز خواهد داشت که قسمت اعظم آن را دوران جوانی تشکیل می دهد.

آنچه رگ ها را خراب می کند در درجۀ اول بالا بودن کلسترل پلاسماست که سابقاً زیادی کلسترل را در انحصار اختلال متابولیسم چربی ها و در نتیجه رسوبشان در دیوارۀ شرایین می دانستند.

کسانی هستند همین که سنشان به حدود پنجاه رسید،احساس اختلالاتی در بدن می نمایند،سرگیجه،اختلال بینایی،سنگینی و خواب رفتگی اعضا.

این ها از هوش و حافظه شان گله می نمایند و گاه نیز به علت دردسر یا به عنوان نارسایی کبد مراجعه می کنند و پزشک آن ها را برای آزمایش کلسترل فرستاده و در

ص:251


1- 1) -معراج السعاده:632 فصل:در بیان درک نمودن غذا.

صورت صحت تشخیص و بالا بودن کلسترل دستورهای لازم برای مراقبت عروق خونی بیمار می دهد.

در تمام اعضای بدن ما به غیر از استخوان ها و دندان ها کلسترل وجود دارد و در غدد فوق کلیه و مادۀ سفید مغز از همه جا بیشتر و در خون تقریباً در هر لیتر 1/8 گرم می باشد.

وجود کلسترل در اعضا یک عمل دفاعی و ضدّ سمی است و آزمایش ها نشان داده است نسجی که کلسترلش کم است دفاع آن در برابر سم مار کبری 20-30 مرتبه کمتر می باشد.

کلسترل وسیلۀ حمل و نقل اسیدهای چربی است،کلسترل در حفظ تعادل آب بدن رل مهمّی دارد و...

کلسترل به مقدار زیاد در تخم طیور به ویژه اردک،مغز دل و قلوه وجود دارد، اینک با مختصر آشنایی نسبت به کلسترل به سه مطلب زیر دراین باره توجه فرمایید.

1-اسیدهای موجود در غذاها که تمام اسیدهای آلی می باشند اهمشان از این قرارند:اسید استیک،اسید لاکتیک،اسید ستریک،اسید اکزالیک،اسید تارتاریک.

2-اسید استیک کم و بیش در تمام خوراکی ها یافت می شود.

3-کبد آدمی از اسید استیک کلسترل می سازد.

با آن که با توجه به همین سه قسمت هر چه را باید بدانید،دانستید و به اثر نامطلوب پرخوری در اعضا به ویژه در عروق توجه نمودید،باز گفته شود،کلسترل در مواردی که زیاد نباشد مهم نبوده و باشد که در قشر پوست جمع می شود که به شکل کیسه های نرم«کیست سباسه»و یا برجستگی های کوچک زرد گزانتوم در روی پوست ظاهر می گردد.

ص:252

گاه کلسترل در کیسۀ صفرا جمع شده ایجاد سنگ کیسه صفرا می نماید،ولی عواقب و عوارض خطرناک کلسترل همان رسوبش در روی جدار داخلی رگ های خونی است که از ابتدا تصلب و سختی جدار آن ها را پیش آورده سپس سبب تنگ شدن مجاری گردیده،بعد جریان خون کند شده و بالاخره تغذیۀ بعضی بافت ها به قدر کافی انجام نخواهد یافت که در این حالت احتمال پیش آمد سکته های دماغی یا سکته های قلبی فراوان است.

در سال 1964 برابر با 1343 شمسی در جهان پزشکی کشفی به عمل آمد که به واسطۀ اهمیت زیادش،به کاشف آن جایزۀ نوبل داده شد،به موجب این بررسی معلوم گردید:کبد آدمی از اسید استیک کلسترل می سازد و آن را مستقیماً وارد خون می کند.

چون اسید استیک کم و بیش در تمام خوراکی ها یافت می شود،مگر جز این می توان گفت؛چون کلسترل ترکیبی است از اسید استیک و این کلسترل است که جدار رگ ها را آزرده می سازد،لذا پرخوری است که بیماری تصلب شرایین و حمله قلبی و خلاصه مرگ را زودرس می نماید،بر اساس این کشف،انسان هر چه کمتر غذا بخورد طبعاً میزان کلسترل خونش نیز کاهش می یابد و عمر بیشتری خواهد کرد و چنانچه حضرت علی علیه السلام فرموده:

چون گیاهان بیابانی که کمتر تغذیه می شوند محکم و ریشه دار و پابرجاتر است (1).

آری،به فرمودۀ وجود مقدس حضرت صادق علیه السلام در ابتدای روایت باب اکل:

ص:253


1- 1) -نهج البلاغه:نامۀ 45.

[ قِلَّهُ الْأکْلِ مَحْمُودٌ فی کُلِّ قَوْمٍ لِأنَّ فیهِ مَصْلَحَهَ الْبٰاطِنِ وَ الظّاهِرِ ]

کم خوری در هر ملّتی امر پسندیده و محمود است؛زیرا مصلحت باطن و ظاهر آدمی در کم خوری است.

آثار کم خوری

کم خوری یا اندازه خوری مورث سلامت و معالج بسیاری از امراض است و همین عمل سبب طول عمر است و برای آنان که عشق به بندگی حق و کار خیر دارند عاملی بس گران و برنامه ای بسیار پسندیده است.

آثار معنوی اندازه خوری آن قدر زیاد است که باید دربارۀ آن جزوه ای مستقل نوشت،در یک کلمه می توان گفت:اندازه خوری در صورتی که از راه حلال باشد، زمینه ساز تجلی نور حق و بسیاری از صفات مثبت در وجود انسان است و سعدی به همین معنا در«گلستان»اشاره کرده است:

اندرون از طعام خالی دار*** تا در آن نور معرفت بینی

عَنْ أبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:اِذا شَبِعَ الْبَطْنُ طَغیٰ (1).

امام باقر علیه السلام فرمود:شکم وقتی پر شد طغیان می کند،کنایه از این که پرخور،

ص:254


1- 1) -الکافی:270/6،باب کراهیه الأکل،حدیث 10؛محجه البیضاء:150/5،کتاب کسر الشهوتین.

پرخواب،پرمرض،پرشهوت و پرگناه است.

و عنه علیه السلام:ما مِنْ شَیءٍ أبْغَضُ الیَ اللّهِ مِنْ بَطْنٍ مَمْلُوءٍ (1).

و نیز آن حضرت فرمود:چیزی مبغوض تر از شکم پر نزد خداوند نیست.

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:

خداوند نزد ملائکه به آدم کم خور مباهات می کند و می فرماید:به بنده ام بنگرید طعام و نوشیدنی در اختیارش گذاشتم و او به خاطر من ترک کرد،ای ملائکه من ! شاهد باشید،لقمه ای را ترک نمی کند مگر این که به خاطر آن درجه ای در بهشت به او مرحمت می کنم (2).

و نیز آن حضرت صلی الله علیه و آله فرمود:

قلب را با زیادی طعام و آشامیدنی نمیرانید که قلب هم چون زمین زراعتی است،وقتی آب آن زیاد باشد از بین می رود (3).

اسامه بن زید از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل می کند:

نزدیک ترین انسان در روز قیامت به حضرت حق،آن کسی است که گرسنگی و تشنگی و حزنش در دنیا طولانی باشد،اینان آگاهان و پرهیزکارانی می باشند که در بین مردم شناخته نیستند و اگر غایب شوند از آنان پی جویی نمی شود،قطعات زمین آنان را می شناسد و ملائکۀ آسمان آنان را در محاصره دارند،مردم دلخوش به نعمت مادی دنیایند و اینان دلخوش به طاعت حق،فرش مردم فرش نرم و پر گوشت ولی فرش آنان پهنۀ زمین و راه است.

ص:255


1- 1) -الکافی:270/6،باب کراهیه الأکل،حدیث 11؛محجه البیضاء:150/5،کتاب کسر الشهوتین.
2- 2) -محجه البیضاء:147/5،کتاب کسر الشهوتین.
3- 3) -محجه البیضاء:147/5،کتاب کسر الشهوتین.

مردم زحمات انبیا و اخلاقشان را ضایع می کنند و اینان در مقام حفظ واقعیت نبوت و اخلاق انبیا در کردار و افعال و اخلاق خود هستند.

زمین بر مرگ آنان می گرید و خداوند بر هر شهری که اینان در آن نیستند غضب دارد.

صدایی و خواسته ای چون صدای سگان بر جیفه دنیا نسبت به دنیا و شؤونش ندارند،غذایشان روییدنی زمین،لباسشان کهنه و سر و رویشان غبارآلود است.

چون مردم به آنان نظر افکنند،تصور می کنند اینان را مرضی است که دوا ندارد، در حق آنان می گویند،بیچارها وضعشان از نظر فکری در هم و عقل از سرشان پریده، درحالی که نه از نظر فکری درهمند و نه عقلشان از دست رفته،بلکه بر اثر تابش نور الهی به قلبشان از محبت های غلط نسبت به دنیا خالی شده و به این خاطر وضع دیگری پیدا کرده اند،آن وقت مردم کوتاه فکر،تصور می کنند اینان بی عقلند،بلکه عاقل اینان و آلودگان به دنیا بی عقلند.

شرف دنیا و آخرت از آنان است،ای اسامه ! هرگاه یکی از آنان را در شهری یافتی،بدان که برای اهل آن شهر پناه گاه از عذاب آسمانی اند،با بودن اینان خداوند اهل آن شهر را عذاب نمی کند.

زمین از آنان خوشحال است و خداوند از ایشان راضی،اینان را به عنوان برادر خود انتخاب کن،باشد که به وسیلۀ آنان نجات یابی.

ای اسامه ! اگر بتوانی به هنگام رسیدن مرگ شکمت گرسنه و کبدت تشنه باشد، این طور باش که به این خاطر به شرف منازل رسی و همنشین با انبیا شوی و با رفتن روحت به عالم بعد،ملائکه خوشحال گردند و حضرت حق بر تو درود فرستد (1)!

ص:256


1- 1) -محجه البیضاء:147/5،کتاب کسر الشهوتین.

[ قٰالَ داودُ علیه السلام:تَرْکُ لُقْمَهٍ مَعَ الضَّرُورَهِ الَیْهٰا أحَبُّ الَیَّ مِنْ قِیٰامِ عِشْرینَ لَیْلَهً ] (1)داود علیه السلام فرمود:

ترک یک لقمه با نیازی که به آن دارم،نزد من از عبادت بیست شب محبوب تر است.

ص:257


1- 1) -مصباح الشریعه:77،باب 34.

[ قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:وَیْلٌ لِلنّاسِ مِنَ الْقَبْقَبَیْنِ.فَقیلَ:وَ مٰا هُما یا رَسُولَ اللّهِ ؟ قٰالَ:اَلْبَطْنُ وَ الْفَرْجُ ]

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:

وای بر مردم از قبقبین،عرضه داشتند:آن دو چیست فرمود:شکم و عضو شهوت.

خطرات پرخوری

لقمان به فرزندش فرمود:

وقتی معده پر شد سه آفت متوجهت خواهد شد.

1-از تفکّر باز می مانی.

2-زبان حکمت لال می شود.

3-اعضایت از عبادت باز می مانند.

بزرگان فرموده اند:

گرسنگی از گوهرهای خزاین الهی است،عنایت نمی کند مگر به کسی که دوستش دارد !

و نیز فرموده اند:

هشیاران عالم چیزی را برای دین و دنیای انسان،سودمندتر از گرسنگی

ص:258

نیافته اند (1).

در گفتار عرفای الهی آمده:

پرخور را سه خطر در پیش است:

1-از عبادت کسل می شود.

2-در کسب از آفات حرام سالم نمی ماند.

3-و در هنگام مصیبت نسبت به حق انصاف نمی دهد.

علت هلاک مردم،حرص بر دنیاست و سبب حرص،شکم و شهوت است و سبب شهوت غریزی بدون شک شکم می باشد،کم خوری مایۀ نابودی حرص و شهوت شکم و غریزه جنسی است؛زیرا حرص و شهوت بطن و فرج از ابواب جهنّم است.

هر کس به اندازۀ لازمش قناعت ورزد،در سایر شهوت ها هم اهل قناعت می گردد،در این صورت به آزادی می رسد و از مردم بی نیاز می گردد و از رنج و تعب راحت می شود و برای عبادت آماده می گردد و برای بدست آوردن نعیم آخرت تاجر می شود و مصداق آیه کریمه:

[ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَهٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ ] (2).

مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات باز نمی دارد.

می شود.

آری،مردان راه حق با توجه به کم خوری و قناعت در امور مادّی،عاشقانه در

ص:259


1- 1) -محجه البیضاء:151/5-152،کتاب کسر الشهوتین.
2- 2) -نور (24):37.

راه سلوک قرار می گیرند و از این طریق به لقای محبوب و وصال معشوق و مقام قرب حضرت دوست می رسند.

عارف معارف الهیه،خاکی خراسانی گوید:

بود گنج دو عالم در سه گوهر***کز آنها میشود کامت میسر

یکی در جوع دائم دومین جود*** سیم در ذکر حق آن اصل مقصود

تو را چون گشت دایم ذکرش ای دل*** یقین کل مقاصد گشت حاصل

چو جوع دائمت گردد مسلم*** بباید آن دوئت بی شک فراهم

چو نیکو بنگری در کلّ اوصاف*** سبب در جملگی جوع است بی لاف

بدون جوع گر صد سال گردی ***محال است این که صاحب حال گردی

متاب از جوع روگر مرد راهی ***بجو از جوع هر فیضی که خواهی

ز اکل سیر اگر ناقص کنی لام ***شود اکسیر و حاصل گرددت کام

***

انواع غذاها

اشاره

امام صادق علیه السلام در دنباله روایت می فرمایند:

آنچه از انواع خوردن ها پسندیده است چهار است:

1-خوردن ضروری که مخصوص انبیا و برگزیدگان خداست.

2-خوردن به عُدّه و آن برای پرهیزکاران است که تهیه غذا به وسیلۀ آنان مقدمه انجام وظایف و تکالیف الهیه است.

3-خوردن فتوح و آن وسیلۀ گشایش امور تکیه داران به حق است.

4-خوردن قوت که آن برای نیرو گرفتن مؤمنان است.

ص:260

پرخوری و گرسنگی

چیزی برای قلب مؤمن مضرتر از پرخوری نیست که پرخوری را دو خطر همراه است:

1-قساوت و سنگدلی.

2-جوش و خروش قوه شهوت.

گرسنگی نان خورش مردم با ایمان است و غذای روح و طعام قلب و موجب تندرستی بدن.

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:

آدمی ظرفی را پرضررتر از شکم پر نکرده (1).

و حضرت داود فرمود:

ترک لقمه ای ضروری نزد من از قیام بیست شب برای عبادت محبوبتر است (2).

و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:

مؤمن به یک روده می خورد و منافق به هفت روده (3).

و باز فرمود:

وای بر مردم از دو عضو،شکم و شهوت (4).

حضرت عیسی علیه السلام فرمود:

هیچ مرضی برای نفس انسان دشوارتر و بدتر از علاقه به پرخوری و بغض

ص:261


1- 1) -محجه البیضاء:147/5،کتاب کسر الشهوتین.
2- 2) -محجه البیضاء:151/5،کتاب کسر الشهوتین.
3- 3) - محجه البیضاء:151/5،کتاب کسر الشهوتین.
4- 4) - محجه البیضاء:151/5،کتاس کسر الشهوتین.

گرسنگی نیست و این دو بیماری دو مهارند برای مطرود شدن انسان از رحمت الهی و نزدیک شدنش به شقاوت و گمراهی (1)!

چه خطرناک است دوری از حضرت او و چه سعادت و کرامت است مقام قرب به او که آن از حرص و شکم بارگی است و این از قناعت و کم خوری.

گدای حضرت او باش و پادشاهی کن***مکن مخالفت او و هر چه خواهی کن

مرا زعالم علوی فرشتگان هر دم ***ندا کنند که درویش باش و شاهی کن

چو جم مباش به سلطانی زمین قانع*** بکوش و سلطنت از ماه تا به ماهی کن

اگر چه هر نفست می دهد فریبی نفس*** تو تکیه بر کرم و رحمت الهی کن

تو جرم بخشی و فضلش مبینو غرّه مشو*** گناه خویش و خطابین و عذر خواهی کن

ترا که گفت که در باغ عیش و مسند جاه ***می شبانه خور و خواب صبحگاهی کن

خلاف امر خداوند موجب سخط است*** رضای اوطلبی توبه از مناهی کن

سیاه نامه ای چند ار کنند جامه کبود ***تو آب دیده عقیقی و چهره کاهی کن

زگنج خلوت تاریک رخ متاب عماد ***وطن چو مردمک دیده در سیاهی کن(2)

***

ص:262


1- 1) -مستدرک الوسائل:212/16،باب 1.
2- 2)- عماد فقیه کرمانی.

باب 42 در فرو پوشیدن چشم

اشاره

ص:263

ص:264

قالَ الصّادِقُ علیه السلام:

مَا اغْتَنَمَ أحَدٌ بِمِثْلِ مَا اغْتَنَمَ بِغَضِّ الْبَصَرِ،لِأنَّ الْبَصَرَ لٰا یُغَضُّ عَنْ مَحٰارِمِ اللّهِ،الّا وَ قَدْ سَبَقَ فی قَلْبِهِ مُشٰاهَدَهُ الْعَظَمَهِ وَ الْجَلٰالِ.

سُئِلَ أمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:بِمٰا ذا یُسْتَعٰانُ عَلیٰ غَضِّ الْبَصَرِ ؟ قٰالَ:بِالْخُمُود تَحْتَ سُلْطٰانِ المُطَّلِعِ عَلیٰ سِرِّکَ.

وَ الْعَیْنُ جٰاسُوسُ الْقَلْبِ وَ بَریدُ الْعَقْلِ،فَغُضَّ بَصَرَکَ عَمّا لا یَلیق بِدینِکَ وَ یَکْرَهُهُ قَلْبُکَ وَ یُنْکِرُهُ عَقْلُکَ.

قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:غُضُّوا أبْصٰارَکُمْ تَرَوُا الْعَجٰائِبَ،قٰالَ اللّهُ عزَّ وَ جَلَّ: [ قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصٰارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ] (1).

وَ قٰالَ عیسیَ بْنُ مَرْیَمَ لِلْحَوارِیّینَ:اِیّاکُمْ وَ النَّظَرَ الیَ الْمَخْدُوراتِ فَاِنَّهٰا بَذْرُ الشَّهْوَهِ وَ نَباتُ الْقَسْوَهِ.

وَ قٰالَ یَحْیَی بْنُ زَکَرِیّا علیهما السلام:ألْمَوْتُ أحَبُّ الَیَّ مِنْ نَظْرَهٍ بِغَیْرِ واجِبٍ.

وَ قٰالَ عَبْدُ اللّهِ بْنُ مَسْعُودٍ لِرَجُلٍ نَظَرَ الَی امْرَأهٍ قَدْ عٰادَها فی مَرَضِهٰا:لَوْ ذَهَبَتْ عَیْنٰاکَ لَکٰانَ خَیْراً لَکَ مِنْ عِیٰادَهِ مَریضِکَ.

وَ لا تَتَوفَّرُ عَیْنٌ نَصیبَهٰا مِنْ نَظَرٍ الیٰ مُحْذُورٍ الّا وَ قَدِ انْعَقَدَ عُقْدَهٌ عَلیٰ قَلْبِهِ مِنَ الْمُنْیَهِ،وَ لا تَنْحَلُّ الّا بِاِحْدَی الْحٰالَتَیْنِ:اِمّا بِبُکٰاءِ الْحَسْرَهِ وَ النَّدامَهِ بِتَوْبَهٍ

ص:265


1- 1) -نور (24):30.

صٰادِقَهٍ،وَ امّا بِأخْذِ حَظِّهِ مِمّا تَمَنّی وَ نَظَرَ الَیْهِ و فَآخِذُ الْحَظِّ مِنْ غَیْرِ تَوْبَهٍ مَصیرُهُ الَی النّارِ،وَ أمَّا التّائِبُ الْبٰاکی بِالْحَسْرَهِ وَ النَّدامَهِ عَنْ ذٰلِکَ فَمَأواهُ الجَنَّهُ وَ مُنْقَلَبُهُ الیَ الرِّضْوانِ.

***

ص:266

[ مَا اغْتَنَمَ أحَدٌ بِمِثْلِ مَا اغْتَنَمَ بِغَضِّ الْبَصَرِ،لِأنَّ الْبَصَرَ لٰا یُغَضُّ عَنْ مَحٰارِمِ اللّهِ،الّا وَ قَدْ سَبَقَ فی قَلْبِهِ مُشٰاهَدَهُ الْعَظَمَهِ وَ الْجَلٰالِ ]

امام صادق علیه السلام در این فصل به مهم ترین و عالی ترین مسائل چشم اشاره می فرمایند و انسان را به حرمت نظر به امر نامشروع و نتایج رعایت نگاه توجه می دهد.

آری،با حفظ نظر از بازی های شیطانی،درهای رحمت الهی به روی قلب گشوده می شود و انسان دارای حالت بصیرت می گردد.

قرآن مجید،تقوا را منشأ برکات و فیوضات الهی دانسته و از بندگان حضرت حق دعوت می کند در همۀ حرکات و سکنات خود پرهیزکاری را رعایت نمایید.

حضرت در ابتدای روایت می فرمایند:

هیچ غنیمتی به مانند غنیمت چشم پوشی چه به نامحرمان و چه به پسران زیباروی که نظر به آنان محرک شهوت است و چه از مال مردم که نصیب انسان نگشته،چرا که چشم از محارم حق پوشیده نمی شود مگر آن که جلوۀ عظمت و جلال پروردگار متعال در قلب مشاهده شود.

شما فکر کنید آن کس که به خاطر حفظ خویش از گناه به مشاهدۀ انوار عظمت و جلال نایل آید چه حالی به او دست می دهد و وجودش تبدیل به چه وجودی می گردد.

ص:267

قبل از شرح حدیث لازم است به طور مختصر مقاله ای از مهم ترین کتب علمی دربارۀ آفرینش چشم اشاره شود تا اوّلاً عظمت این عضو مشخص گردد و ثانیاً به اصالت دستورهای عالی اسلام در حفظ این عضو از محرمات و نتایجی که از رعایت دستورهای الهی نصیب انسان می گردد پی برده شود.

چشم یا جلوه ای از عظمت قدرت حق

اشاره

تشکیلات مربوط به چشم را باید به دقت مطالعه کرد،این تشکیلات عبارتند از:

کاسۀ چشم،کرۀ چشم،عضلات خارجی چشم،پلک ها،ملتحمه و دستگاه اشکی.

کاسۀ چشم: یک حفرۀ مخروطی شکل است که جدارهای آن توسط استخوان های جمجمه و صورت تشکیل می شود،استخوان های تشکیل دهندۀ جدار کاسۀ چشم عبارتند از:استخوان پیشانی،فک فوقانی،گونه ای،شب پره، پرویزنی،اشکی و کامی،جدارهای کاسۀ چشم بسیار نازک بوده و به سهولت دچار شکستگی می گردند.

کرۀ چشم: در بالا توسط لبۀ فوقانی کاسۀ چشم و ابروها و در داخل توسط قاعده بینی حفاظت می شود.

سه چهارم خلفی کره چشم توسط کپسول تنون پوشیده می شود،تعدادی رشته های عضلانی صاف در نیام کاسۀ چشمی منجمله عضلۀ کاسۀ چشمی مولر وجود دارد.

این عضله توسط رشته های قسمت سینه ای کمری دستگاه خودمختار عصبی شده و عمل آن ممکن است جلوگیری از کشیده شدن کرۀ چشم به طرف عقب باشد.

ص:268

در سندروم هورنر که در آن عصب عضله مولر آسیب می بیند کرۀ چشم توسط عمل عضلات خارجی کرۀ چشم به طرف داخل کاسۀ چشم کشیده می شود.

عضلات خارجی کرۀ چشم: عضلات خارجی کرۀ چشم از رأس کاسۀ چشم شروع شده و بر روی کرۀ چشم (طبقه صلبیه) می چسبند،این عضلات توسط نیام هایی پوشیده شده اند که در آن ها استطاله هایی به جدارهای کاسۀ چشم کشیده می شود.

چهار عضلۀ راست موسوم به راست فوقانی،تحتانی،داخلی و خارجی و دو عضلۀ مایل موسوم به مایل فوقانی و مایل تحتانی وجود دارند،هسته های مغز میانی و پل مغزی حرکات چشم را کنترل می کنند،عصبی شدن متقابل بین عضلات مخالف وجود دارد و گاهی حرکات توأم بین دو یا چند عضله دیده می شود.

عضلات راست کرۀ چشم را در جهتی که از اسمشان برمی آید چرخش می دهند،مایل فوقانی از میان یک حلقۀ غضروفی در زاویۀ داخلی فوقانی کاسۀ چشم عبور کرده و بر روی نیمۀ خلفی کرۀ چشم می چسبد،این طرز التصاق جهت کشش،آن را که منجر به پیچش کرۀ چشم به طرف داخل می گردد تعیین می کند،در نتیجه چشم به طرف پایین و خارج متوجه می شود.

مایل تحتانی،کرۀ چشم را به طرف بالا و خارج پیچانده و به طرف خارج می چرخاند،مایل فوقانی و راست تحتانی با یکدیگر و همین طور مایل تحتانی و راست فوقانی با یکدیگر عمل می کنند.

عضلۀ بالا برنده پلک فوقانی از عقب کاسۀ چشم شروع شده به طرف جلو می آید و بر روی تارس پلک فوقانی می چسبد،این عضله پلک فوقانی را به طرف بالا و عقب می کشاند.

ص:269

پلک ها: پرده های متحرکی هستند که در جلو کرۀ چشم قرار دارند و فضای بین آن ها شکاف پلکی نامیده می شود،پلک فوقانی و تحتانی در زاویۀ خارجی و داخل چشم به یکدیگر می رسند.

تارس صفحه ای از بافت همبندی متراکم است که به پلک شکل می دهد،غدد سباسه موسوم به غدد میبومیوس در تارس قرار دارد.

مژه ها موهایی هستند که در لبۀ پلک ها قرار گرفته اند،غدد سباسه همراه با مژه ها وجود دارند و غدد عرق در پوست بین مژه ها یافت می شوند.

ملتحمه: یک غشای مخاطی است که سطح پلک ها را مفروش کرده و بر روی بخشی از کرۀ چشم نیز منعطف می شود.

ملتحمه،غشای شفاف نازکی است که از اپیتلیوم ستونی مطبق و بافت همبندی فیبری ظریف تشکیل شده است و محتوای سلول های ساغری است که موکس ترشح می کنند،به تدریج که اپیتلیوم به لبه های پلک می رسد به اپیتلیوم سنگ فرشی مطبق تبدیل می شود.

لنفوسیت ها در تیغۀ مخصوص با شبکۀ ضخیمی از بافت همبندی محتوی رشته های کالاژنی و ارتجاعی یکی می شود.

هنگامی که ملتحمه دچار عفونت می شود،این حالت،ورم ملتحمه نامیده می شود.

دستگاه اشکی: شامل غدۀ اشکی و مجاری آن است،غدۀ اشکی از نظر شکل و اندازه شبیه یک بادام است.

غدۀ اشکی ترشحی به نام اشک دارد که از راه حدود یک دوجین مجاری کوتاه با کیسه ملتحمه حمل می شود.

اشک به طور طبیعی از میان راه های اشکی که در لبۀ پلک های فوقانی و تحتانی

ص:270

در نزدیکی زاویۀ داخلی شروع می شوند از چشم خارج می گردد،اشک قرنیه را شفاف و تمیز و مرطوب نگاه می دارد.

صفحۀ نازک اشکی که به طور طبیعی وجود دارد،از سه لایه تشکیل شده،لایۀ داخلی شبیه موکوس بوده و توسط غدد غشا مخاط ملتحمه تولید می شود،لایۀ میانی به طور عمده از آب تشکیل شده و توسط غدد اشکی تولید می شود،لایۀ خارجی روغنی بوده و توسط غدد سباسه تارس و حاشیه پلک ها تولید می شود.

پرده های کرۀ چشم:جدار کرۀ چشم از سه پردۀ صلبیه،مشیمیه و شبکیه تشکیل شده است.

صلبیه: که نام دیگر آن سپیدی چشم است از بافت فیبری متراکم،بافت همبندی محتوی دستجاتی از رشته های کلاژنی با فیبروبلاست های پهن شده،در بین رشته ها و کمی رشته های ارتجاعی تشکیل شده است.

مقدار آب آن از قرنیه بیشتر است،صلبیه پوشش خارجی و محافظت کننده و نگاهدارنده کره چشم است و در دنباله سخت شامه قرار دارد.

صلبیه در جلو از یک غشای سفید کدر به قرنیه شفاف تبدیل می شود.سطح قرنیه می بایستی توسط اشک مرطوب نگاه داشته شود،محتوی آب در قرنیه کمتر از صلبیه است،قرنیه باید شفاف باشد تا اجازه دهد نور از آن عبور کرده و به گیرنده های داخل کرۀ چشم برسد.

مشیمیه: پردۀ میانی یا مشیمیه یک پرده بسیار عروقی بوده و یک عمل تغذیه ای را به انجام می رساند و دارای پیگ مان های زیادی است.

می آن تغییر شکل داده و جسم مژگانی را تشکیل می دهد که عملاً قسمت ضخیم شده ای از مشیمیه است،تودۀ اصلی جسم مژگانی از عضلۀ مژگانی درست شده که بخشی از آن عملش تنظیم عدسی چشم برای دیدن فواصل مختلف است.

ص:271

عنبیه: قسمت رنگی چشم است،سوراخی که در مرکز عنبیه قرار دارد مردمک نامیده می شود.

عنبیه محتوی دو صفحۀ عضلانی صاف است،یک عضلۀ حلقوی موسوم به اسفنکتر و یک عضلۀ شعاعی موسوم به عضلۀ گشاد کننده.

عمل عنبیه تنظیم مقدار نور وارد شده به چشم است،عضلۀ مژگانی و عضلات تنگ کننده و گشاد کنندۀ عنبیه روی هم عضلات داخلی کرۀ چشم نامیده می شوند.

مردمک هنگامی که نور شدید است و نیز هنگامی که شخص به یک جسم نزدیک نگاه می کند به علت انقباض عضلۀ حلقوی یا اسفنکتر کوچک تر می شود.

مردمک در نور کم و هنگام نگاه کردن به اجسام دور به علت انقباض عضلات شعاعی یا گشاد کننده بزرگ می شود،گشاد شدن مردمک هنگام نگاه کردن به دور همراه با شل شدن عضلۀ مژگانی است.

در محیط قرنیه در جایی که با سطح قدامی عنبیه تقاطع می کند،نوعی شیار یا فرورفتگی وجود دارد که مجرای شلم قرار می گیرد،مجرای شلم یک راه تخلیه ای است که توسط آن مایع زلالیه کرۀ چشم را ترک کرده وارد خون می شود.

عمل عدسی انکسار اشعه نور برای میزان کردن تصویر بر روی شبکیه است،به تدریج که انسان پیر می شود و در نتیجه کمتر می تواند اشعۀ نور را منکسر کند، عدسی از اپیتلیوم تشکیل شده و یک عمر باقی می ماند.

شبکیه: لایۀ داخلی کرۀ چشم را تشکیل می دهد و از دو بخش تشکیل شده است.بخش خارجی محتوی پیگمان بوده و به پرده مشیمیه می چسبد و بخش داخلی شامل بافت عصبی است.

در نزدیکی مرکز شبکیه هنگامی که به درون کرۀ چشم نگاه کنیم یک لکۀ بیضی شکل کوچک زردفام موسوم به لکۀ زرد دیده می شود،مرکز لکۀ زرد به علت نازک

ص:272

شدن شبکیه فرورفتگی پیدا می کند،این ناحیه موسوم به فووآی مرکزی و ناحیه ای است که دارای بهترین دید است و یا بیشترین تیزبینی وجود دارد و فقط مخروطها در آن دیده می شوند.

در شبکیه ده لایه وجود دارد که ما این ده لایه را نام می بریم تا طرز قرار گرفتن آن ها را روشن کرده و رابطۀ بین عناصر نورونی و نوروگلی های نگاهدارندۀ آن ها را خاطر نشان سازیم.

سلول های نوروگلی در اینجا سلول های مولر نامیده می شوند،باید به خاطر داشت که اشعۀ نور به طرف لایۀ پیگمان دار شبکیه که مجاور مشیمیه است حرکت می کند،در حالی که امواج عصبی در جهت مخالف نور سیر می کنند،هم چنین باید به خاطر داشت که اشعۀ نور از تمام لایه های شبکیه می گذرد تا بتواند به گیرنده های حساس به نور برسد.

لایه های شبکیه

ده لایه شبکیه عبارتند از:

1-اپیتلیوم پیگمان دار خارجی که به پوشش مشیمیه چسبیده است.

2-مخروطها و استوانه ها زواید دندریتی گیرنده های نوری.

3-غشای محدودکننده خارجی یا استطاله های غربالی شکل،رشته های مولردندریت ها از میان آن ها عبور کرده و توسط آن ها نگاهداری می شود.

4-لایۀ هسته دار خارجی:هسته های تنه های سلولی مخروطها و استوانه ها.

5-لایۀ مشبک خارجی:آکسون مخروطها و استوانه ها با دندریت سلول های دو قطبی در یک شبکۀ انتهایی رشته های سلول های مولر سیناپس می دهند.

6-لایۀ هسته دار داخلی:هسته تنه سلولی نورون های دو قطبی و هسته

ص:273

سلول های مولر و رگ های خونی.

7-لایۀ مشبک داخلی:سیناپس بین دندریت سلول های عقده ای و آکسون سلول های دو قطبی،رگ های خونی.

8-تنه های سلولی نورون های عقده ای،رگ های خونی.

9-لایۀ رشته های عصب بینایی:آکسون سلول های عقده ای بدون غلاف میلین و بدون غلاف شوآن یا نورولم،رگ های خونی و نوروگلی.

10-غشای محدود کننده داخلی که در مجاورت جسم زجاجیه قرار دارد:

رشته های انتهایی پیوند شده سلول های مولر.

شبکیه مانند مبدلی عمل می کنند که در آن انرژی نور به انرژی الکتریکی امواج عصبی تبدیل می شود.

این بود گوشۀ بسیار محدودی از خلقت و آفرینش چشم که به اراده حضرت حق تعالی برای انسان قرار داده شده،اگر بخواهیم شکر واقعی این نعمت را به پیشگاه مقدس او عرضه بداریم باید دستورهای آن وجود عزیز و عظیم را در مسئله چشم رعایت کنیم،بدین صورت که تماشای هر چه را اجازه داده تماشا کرده و به عنوان جلوه ای از عظمت او بنگریم و هر چه را از دیدن و تماشای آن منع فرموده از تماشای آن بپرهیزیم که دیدن دیدنی ها ما را به آن جناب رهنمون شده و آهنگ رشد و کمال را تسریع می کند و از هر جهت به مصلحت ماست و چشم پوشی از آنچه حرام است،باعث تصفیۀ باطن ما گشته و دیدۀ دل را برای تماشای عظمت و جلال او لیاقت می دهد،اما اگر مرز محرمات الهی را بشکنیم و آنچه را نباید ببینیم بدان نظر بیندازیم تیشه به ریشۀ خود زده و گاهی وسایل هلاکت و نابودی خود را در دنیا و آخرت فراهم خواهیم کرد.

ص:274

مسئله نظر در قرآن

اشاره

گو این که نظر نحوه ای از تفکّر و اندیشه است،ولی باید گفت:اندیشه،خالی از ارتباط با حواس به خصوص چشم و گوش نیست،انسان می بیند سپس در آنچه دیده به فکر می افتد و می شنود،آن گاه در شنیده فکر می کند،خلاصه اندیشه محرک لازم دارد و در بسیاری از امور و بسیاری از اوقات محرکش دیده های دیده و یافته های چشم است،روی این حساب به تماشای مسئله نظر در آیات قرآن مجید می رویم،کتاب خدا از مردم دعوت می کند در امور آسمان ها و زمین و عاقبت گذشتگان و نعمت ها نظر کنند تا از این راه به حقایق ملکوتی دست یابند و هزاران درس و عبرت از صحنه های عالم هستی برای پیشبرد رشد و کمال خود بگیرند.

قرآن مجید برای توجه دادن مردم به صاحب و خالق عالم و کنار زدن پردۀ غفلت و بی خبری و توشه برداشتن جهت زندگی اخروی در سورۀ مبارکه اعراف می فرماید:

[ أَ وَ لَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ وَ أَنْ عَسیٰ أَنْ یَکُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ فَبِأَیِّ حَدِیثٍ بَعْدَهُ یُؤْمِنُونَ ] (1).

آیا در [ فرمانروایی و ] مالکیّت [ و ربوبیّت ] بر آسمان ها و زمین و هر چیزی که خدا آفریده و این که شاید پایان عمرشان نزدیک شده باشد با تأمل ننگریسته اند ؟ [ و اگر به قرآن مجید،این کتاب هدایتگر ایمان نیاورند ] پس بعد از آن به کدام سخن ایمان می آورند ؟ !

ص:275


1- 1) -اعراف (7):185.

ملکوت در عرف قرآن و به طوری که از آیۀ آخر سورۀ یس (1)استفاده می شود عبارت است از باطن و آن طرف هر چیز که به سوی پروردگار متعال است و نظر کردن به این طرف با یقین ملازم است هم چنان که از آیه:

[ وَ کَذٰلِکَ نُرِی إِبْرٰاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ ] (2).

و این گونه فرمانروایی و مالکیّت و ربوبیّت خود را بر آسمان ها و زمین به ابراهیم نشان می دهیم تا از یقین کنندگان شود.

این تلازم به خوبی استفاده می شود.

پس غرض از این آیه،توبیخ مشرکان و کفّار در اعراض و انصراف از وجه ملکوتی اشیا است که چرا فراموش کردند و در آن نظر نینداختند تا برایشان روشن شود که آنچه را که رسول خدا صلی الله علیه و آله به سوی آن دعوتشان می کند حق است.

خلاصه معنای آیه این است که چرا در خلقت آسمان ها و زمین و هر چیز دیگری از مخلوقات خدا نظر نکردند و باید نظر کنند اما نه از آن طرف که برابر اشیا است و نتیجۀ تفکّر در آن علم به خواص طبیعی آن ها است،بلکه از آن طرف که برابر خداست و تفکّر در آن آدمی را به این نتیجه می رساند که وجود این موجودات مستقل بذات نیست،بلکه بسته به غیر و محتاج به پروردگاری است که امر هر چیز او را اداره می کند و آن پروردگار عالمین است و معنای قسمت بعد چنین می شود:

آیا نظر نکردند در این که شاید اجل هاشان نزدیک شده باشد،چه نظر کردن در

ص:276


1- 1) -«فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ»،«بنابراین [ از هر عیب و نقصی ] منزّه است خدایی که مالکیّت و فرمانروایی همه چیز به دست اوست،و به سوی او بازگردانده می شوید»یس (36):83.
2- 2) -انعام (6):75.

همین احتمال چه بسا ایشان را از ادامه و پافشاری بر ضلالت برگرداند،چون در غالب مردم چیزی که ایشان را از اشتغال به امر آخرت بازداشته و به سوی دنیا و غرّه گشتن به آن می کشاند مسئله فراموش کردن مرگ است،مرگی که انسان نمی داند کارش به کجا می انجامد و اما اگر التفات به آن داشته باشند و متوجه باشند که از اجل خود بی اطّلاعند و ممکن است که اجلشان بسیار نزدیک باشد قهراً از خواب غفلت بیدار می شوند و همین یاد مرگ آنان را از پیروی هوا و هوس و آرزوهای دراز باز می دارد.

اولیای حق و عاشقان دوست با توجه به ملکوت اشیا و یاد مرگ از حیات الهی برخوردار بوده و در فضایی غیر از فضای دیگران زندگی می کردند،اینان با گرمی عشق به حق برای رسیدن به وصال دوست در حرکت بودند و غمی جز غم یار در دل نداشتند،اگر اینان در عرصه حیات نبودند،انسانیت و حیات طیّبه معنا نمی شد،وجود این بزرگواران برای دیگران سراسر درس و عبرت و پند و نصیحت است.

اینان با تمام وجود بر سر دیگر فرزندان آدم که از پی مادیگری به کام پر خطر هلاکت و شقاوت نزدیک اند فریاد می زنند:

تا فنا از خود نگردی از بقا رو دم مزن ***کارگاه هستی از فکر خودی برهم مزن

تا تو خود هستی ز استغنا نیابی بهره ای***رو فنا بگزین دگر زین ما و منها دم مزن

از تو تا بزم حقیقت نیم گامی بیشت نیست*** لیک با نامحرمی حرفی از آن محرم مزن

ص:277

دل بود جام جمت گو بنگرد غیب و شهود***ای گدا از خودپرستی پا به جام جم مزن

معرفت جو تا که دریا بی حقیقت را ز خویش*** ورنه بی عرفان نشان سکه بر درهم مزن

از قناعت خاک اندر چشم منتها بریز*** رو قلندر شو دگر حرفی زبیش و کم مزن

حرص دنیا غم فزاید نیّرا رو شادباش ***نیستی جوی و قدم اندر بساط غم مزن(1)

***

چشم انداختن به نعمت های حق

اشاره

قرآن مجید می خواهد از طریق چشم انداختن به نعمت های حق عرصۀ اندیشه را باز کرده و قلوب را به پیشگاه مقدس آن محبوب محبان و معشوق عاشقان و مدبّر حکیم جهان هستی متوجه کنند،از این رو می فرماید:

[ وَ هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَخْرَجْنٰا بِهِ نَبٰاتَ کُلِّ شَیْءٍ فَأَخْرَجْنٰا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَرٰاکِباً وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِهٰا قِنْوٰانٌ دٰانِیَهٌ وَ جَنّٰاتٍ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمّٰانَ مُشْتَبِهاً وَ غَیْرَ مُتَشٰابِهٍ انْظُرُوا إِلیٰ ثَمَرِهِ إِذٰا أَثْمَرَ وَ یَنْعِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکُمْ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ ] (2).

و اوست که از آسمان آبی فرستاد،و به وسیلۀ آن گیاهان گوناگون را [ از زمین ] رویاندیم،و از آن ساقه ها و شاخه های سبز درآوردیم،و از آن

ص:278


1- 1)- میرزا محمد تقی حجه الاسلام.
2- 2) -انعام (6):99.

دانه های متراکم را خارج می کنیم،و از شکوفۀ درخت خرما خوشه های سر فروهشته [ به وجود می آوریم ]،و باغ هایی از انگور و زیتون و انار شبیه به هم و بی شباهت به هم [ بیرون می آوریم ]؛به میوه اش چون میوه دهد و به رسیدن و کامل شدنش با تأمل بنگرید،مسلماً در این [ امور ] برای قومی که ایمان می آورند،نشانه هایی [ بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا ]ست.

رشد و نمو گیاهان

در آغاز آیۀ شریفه به یکی از مهم ترین و اساسی ترین نعمت های پروردگار که می توان آن را ریشه و مادر سایر نعمت ها دانست اشاره می کند و آن پیدایش و رشد و نمو گیاهان و درختان در پرتو آن است و می گوید:او کسی است که از آسمان آبی برای شما فرستاد.

این که می فرماید از طرف آسمان،به خاطر آن است که تمام منابع آب روی زمین اعم از چشمه ها و نهرها و قنات ها و چاه های عمیق به آب باران منتهی می شود،لذا کمبود باران در همه جا اثر می گذارد و اگر خشکسالی ادامه یابد همگی خشک می شوند.

سپس به اثر نزول باران اشاره کرده می گوید:به واسطۀ آن،روییدنی ها را از همه نوع از زمین خارج ساختیم.

در تفسیر«نبات کل شی»دو احتمال ذکر کرده اند:

نخست این که:

منظور از آن انواع و اصناف گیاهان است که همه با یک آب آبیاری و از یک زمین و یک نوع خاک پرورش می یابند و این از عجایب آفرینش است که چگونه این همه انواع گیاهان با آن خواص کاملاً متفاوت و گاهی متضاد و اشکال گوناگون و مختلف، همه در یک زمین و با یک آب پرورش می یابند.

ص:279

و دیگر این که:

منظور،گیاهان مورد نیاز هر چیزی است،یعنی هر یک از پرندگان و چهارپایان و حشرات و حیوانات دریا و صحرا،بهره ای از این گیاهان دارند و جالب این که خداوند از یک زمین و یک آب غذای مورد نیاز همه را تأمین کرده است و این یک شاهکار بزرگ است که فی المثل از یک مادۀ معین در آشپزخانه هزاران نوع غذا برای انواع سلیقه ها و مزاج ها تهیه کنند.

جالب تر این که نه تنها گیاهان صحرا و خشکی ها از برکت آب باران پرورش می یابند،بلکه گیاهان بسیار کوچکی که در لابه لای امواج آب دریاها می رویند و خوراک عمدۀ ماهیان دریا است،از پرتو نور آفتاب و دانه های باران رشد می کنند.

آن گاه به شرح این جمله پرداخته و موارد مهمی را از گیاهان و درختان که به وسیله آب باران پرورش می یابند خاطرنشان می سازد،نخست می گوید:ما به وسیله آن،ساقه های سبز گیاهان و نباتات را از زمین خارج ساختیم و از دانۀ کوچک و خشک ساقه ای با طراوت و سرسبز که لطافت و زیبایی آن چشم را خیره می کند آفریدیم.

و از آن ساقۀ سبز دانه های روی هم چیده شده«مانند خوشه گندم و ذرت» بیرون می آوریم.

هم چنین به وسیلۀ آن از درختان نخل خوشۀ سر بسته ای بیرون فرستادیم که پس از شکافته شدن رشته های باریک و زیبایی که دانه های خرما را بر دوش خود حمل می کنند و از سنگینی به طرف پایین متمایل می شوند خارج می گردد.

هم چنین باغ هایی از انگور و زیتون و انار پرورش دادیم،سپس اشاره به یکی دیگر از شاهکارهای آفرینش در این درختان کرده می فرماید:هم با یکدیگر شباهت دارند و هم ندارند.

ص:280

با توجه به آیۀ 165 همین سوره (1)که وصف متشابه و غیر متشابه را برای زیتون و انار ذکر کرده،استفاده می شود که در آیۀ مورد بحث نیز وصف مزبور دربارۀ همین دو درخت است.

این دو درخت از نظر شکل ظاهری و ساختمان شاخه ها و برگ ها شباهت زیادی با هم دارند،در حالی که از نظر میوه و طعم و خاصیت آن بسیار با هم متفاوتند، یکی دارای مادۀ چربی مؤثر و نیرومند و دیگری دارای ماده اسیدی و یا قندی است که با یکدیگر کاملاً متفاوت اند،علاوه این دو درخت گاهی درست در یک زمین پرورش می یابند و از یک آب مشروب می شوند،یعنی هم با یکدیگر تفاوت زیاد دارند و هم شباهت.

سپس از میان تمام اعضای پیکر درخت،بحث را روی میوه برده می گوید:

نگاهی به ساختمان میوه آن به هنگامی که به ثمر می نشیند و هم چنین نگاهی به چگونگی رسیدن میوه ها کنید که در این ها نشانه های روشنی از قدرت و حکمت خدا برای افرادی که اهل یقین هستند می باشد.

با توجه به آنچه در گیاه شناسی از چگونگی پیدایش میوه ها و رسیدن آن ها امروز می خوانیم،نکتۀ این اهمیت خاص که قرآن برای میوه قائل شده است روشن می شود؛زیرا پیدایش میوه ها درست همانند تولد فرزند در جهان حیوانات است.

نطفه های نر با وسایل مخصوصی«وزش باد یا حشرات و مانند آن ها»از

ص:281


1- 1) -«وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَکُمْ خَلاَئِفَ الْأَرْضِ وَ رَفَعَ بَعْضَکُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیَبْلُوَکُمْ فِی مَا آتَاکُمْ إِنَّ رَبَّکَ سَرِیعُ الْعِقَابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحِیمٌ»«اوست کسی که شما را در زمین،جانشینان [ نسل های گذشته ] قرار داد،و [ پایه های مادی و معنوی ] برخی از شما را بر برخی دیگر به درجاتی بالا برد تا شما را در آنچه به شما عطا کرده،بیازماید؛قطعاً پروردگارت زود کیفر است،و یقیناً بسیار آمرزنده و مهربان است».

کیسه های مخصوص جدا می شوند و روی قسمت مادگی گیاه قرار می گیرند،پس از انجام لقاح و ترکیب شدن با یکدیگر،نخستین تخم و بذر تشکیل می گردد،در اطرافش انواع مواد غذایی همانند گوشتی آن را در برمی گیرند.

نظر دانه های انار

این مواد غذایی از نظر ساختمان بسیار متنوع و هم چنین از نظر طعم و خواص غذایی و طبی فوق العاده متفاوتند.

گاهی یک میوه مانند انار و انگور دارای صدها دانه است که هر دانه ای از آن ها خود جنین و بذر درختی محسوب می شود و ساختمان بسیار پیچیده و تو در تو دارد.

اگر یک انار را بشکافیم و یک دانۀ کوچک آن را به دست گرفته و در مقابل آفتاب یا چراغ قرار دهیم و درست در آن دقت کنیم می بینیم از قسمت های کوچک تری تشکیل شده که همانند بطری های بسیار کوچکی با محتوای مخصوص آب انار در کنار هم چیده شده اند.

در یک دانۀ کوچک انار شاید صدها از این بطری های بسیار ریز قرار دارد،سپس اطراف آن ها را با پوستۀ ظریف که همان پوستۀ شفاف یک دانۀ انار است گرفته،بعد برای این که این بسته بندی کامل تر و محکم تر و دورتر از خطر باشد تعدادی از دانه های انار را روی یک پایه با نظام مخصوصی چیده و پردۀ سفیدرنگ و نسبتاً ضخیمی اطراف آن پیچیده و بعد پوستۀ ضخیم و محکمی که از دو طرف دارای لعاب خاصی است به روی همۀ آن ها کشیده،تا هم از نفوذ هوا و میکرب ها جلوگیری کند و هم در مقابل ضربات،آن ها را حفظ نماید و هم تبخیر آب درون دانه ها را فوق العاده کم کند،این بسته بندی ظریف مخصوص دانه انار نیست بلکه

ص:282

در میوه های دیگر مانند پرتقال و لیمو نیز دیده می شود،اما در انار و انگور بسیار ظریف تر و جالب تر است.

گویا بشر برای فرستادن مایعات از نقطه ای به نقطۀ دیگر از همین اصل استفاده کرده که نخست شیشه های کوچک را در یک کارتن کوچک چیده و میان آن ها را از ماده نرمی پر کند،سپس کارتن های کوچک تر را در یک کارتن بزرگ تر و مجموع آن ها را به صورت یک بار بزرگ به مقصد حمل می کند.

طرز قرار گرفتن دانه های انار روی پایه های داخلی و گرفتن سهم خود از آب و مواد غذایی از آن ها از این هم عجیب تر و جالب تر است،تازه این ها چیزهایی است که با چشم می بینیم و اگر ذرات این میوه ها را زیر میکروسکوپ ها بگذاریم آن گاه جهانی پر غوغا با ساختمان های عجیب و شگفت انگیز و فوق العاده حساب شده در مقابل چشم ما مجسم می شود،چگونه ممکن است کسی با چشم حقیقت بین به یک میوه نگاه کند و معتقد شود سازندۀ آن هیچ گونه علم و دانشی نداشته است ؟

و این که می بینیم قرآن با جملۀ«انظروا»دستور به دقت کردن در این قسمت از گیاه داده برای توجه به همین حقایق است.

این از یک سو،از سوی دیگر مراحل مختلفی را که یک میوه از هنگامی که نارس است تا موقعی که کاملاً رسیده می شود می پیماید بسیار قابل ملاحظه است؛زیرا لابراتوارهای درونی میوه دائماً مشغول کارند و مرتباً ترکیب شیمیایی آن را تغییر می دهند،تا هنگامی که به آخرین مرحله برسد و وضع ساختمان شیمیایی آن تثبیت گردد،هر یک از این مراحل خود نشانه ای از عظمت و قدرت آفریننده است.

ولی باید توجه داشت که به تعبیر قرآن تنها افراد با ایمان یعنی افراد حق بین و جستجوگران حقیقت این مسائل را می بینند و گرنه با چشم عناد و لجاج و یا با

ص:283

بی اعتنایی و سهل انگاری ممکن نیست هیچ یک از این حقایق را ببینیم.

راه و روش اولیا و عاشقان،دست زدن به دامن انبیا و سیراب شدن از سرچشمۀ وحی و نظر حقیقت بین انداختن به موجودات هستی،برای رسیدن به مقام قرب جانان است.

قلب در این مسیر صفا می گیرد،نفس مهذّب می شود،روح به عالم قدس متصل می گردد،حرکات اعضا و جوارح بر اساس عشق به محبوب صورت می گیرد و این همه باعث می شود که رضای معشوق جلب شود و تمام درهای سعادت به روی آنان باز گردد.

نظر به نطفۀ آدمی

قرآن مجید برای توجه دادن به وجود حق و قدرت حضرت لایزال از انسان به طور واجب می خواهد به نطفۀ ناچیز بنگرد و ببیند و اندیشه نماید که این کارگاه عظیم آفرینش او که از هر جهت کامل و جامع انواع استعدادهاست از چه مادۀ ضعیف و پستی آفریده شده ؟

[ فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسٰانُ مِمَّ خُلِقَ* خُلِقَ مِنْ مٰاءٍ دٰافِقٍ* یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرٰائِبِ ] (1).

پس انسان باید با تأمل بنگرد که از چه چیز آفریده شده است؟*از آبی جهنده آفریده شده است؛*[ آبی که ] از صلب مرد و از میان استخوان های سینۀ زن بیرون می آید.

کلمه دافق دلالت بر وجود اسیر در نطفه دارد که وجوداً مادۀ جهنده ای است

ص:284


1- 1) -طارق (86):5-7.

و استعمال این کلمه از معجزات بسیار مهم قرآن کریم است.

آری،همین مادۀ ناچیز است که وقتی هماهنگ با قواعد الهی در دو مرحلۀ مادی و معنوی رشد می کند،منبعی لایزال از کرامات و صفات و حقایق درمی آید و هم چون چراغ پر فروغی در شبستان حیات به درخشندگی خود تا ابد ادامه می دهد !

***

نظر به گذشتگان

قرآن مجید با کمال شدت،از انسان دعوت می کند به سیر و سفر در روی زمین بپردازد،آن گاه با دیدن خرابه ها و ویرانه هایی که از گذشتگان باقی مانده و امروز از آن آثار تعبیر به آثار باستانی می کنند،به یاد ملّت ها و دولت ها و اقوامی بیفتد که از نظر مالی و سیاسی و قدرت و قوت و طول عمر فوق العاده برجسته بودند،ولی با این همه نعمت که بر سر سفرۀ آنان بود به تکذیب آیات حق و واقعیت ها برخاسته و راه اسراف و تبذیر و ظلم و فساد و جرم پیش گرفتند و خیال نمی کردند که بر اثر آن همه جنایت،روزی به دست انتقام مالک ارض و سما بیفتند و دماغ آنان با رسیدن عذاب سخت الهی به خاک مذلّت مالیده شود ! !

آری،در اوضاع و احوال آنان که در کتب تاریخ به خصوص در آثار شرعی آمده فکر کند و مواظب باشد که خود دچار اخلاق و رفتار و حالات آن فاسدان نگردد که از این راه دچار عذاب سخت الهی و انتقام سخت الهی و انتقام حضرت لایزالی شود.

ص:285

[ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَهُ الْمُجْرِمِینَ ] (1).

پس با تأمل بنگر که سرانجام گنهکاران چگونه بود ؟ !

[ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَهُ الْمُفْسِدِینَ ] (2).

پس با تأمل بنگر که سرانجام مفسدین و تبهکاران چگونه بود ؟

[ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَهُ الْمُکَذِّبِینَ ] (3).

پس با تأمل بنگر سرانجام تکذیب کنندگان چگونه بود.

[ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَهُ الْمُنْذَرِینَ ] (4).

پس با تأمل بنگر سرانجام بیم داده شدگان چگونه بود؟

[ فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَهُ الظّٰالِمِینَ ] (5).

پس با تأمل بنگر که سرانجام ستمکاران چگونه بود ؟

چون به مسئله آفرینش چشم و وظایف مثبتی که این عضو مهم و حساس از نظر حق دارد،عنایت کردید،اکنون وقت آن است که به بررسی وظایف این عضو از نظر روایات و اخبار پرداخته شود.

چشم،از دیدگاه روایات

در زمینه وضع چشم از امیر المؤمنین علیه السلام روایات مهمی به مضامین زیر نقل شده:

ص:286


1- 1) -اعراف (7):84.
2- 2) -اعراف (7):103.
3- 3) -زخرف (43):25.
4- 4) -صافات (37):73.
5- 5) -یونس (10):39.

ألْعُیُونُ مَصٰائِدُ الشَّیْطانِ (1).

دیده ها دام ها و تورهای شیطان است.

ألْعَیْنُ رائِدُ الْفِتَنِ (2).

چشم راهبری به سوی فتنه هاست.

ألْقَلْبُ مَصْحَفُ الْبَصَرِ (3).

دل انسان جایگاه نقش دیده های اوست.

مَنْ غَضَّ طَرْفَهُ أراحَ قَلْبَهُ (4).

آن کس که دیده بپوشاند،دلش را آسوده ساخته است.

مَنْ غَضَّ طَرْفَهُ قَلَّ أسَفُهُ وَ أمِنَ تَلَفَهُ (5).

هر کس دیده بپوشد،تأسفش کم و از هلاکت در امان می ماند.

نِعْمَ صٰارِفُ الشَّهَواتِ غَضّ الْأبصٰارِ (6).

دیده پوشی از حرام چه عامل نیکی،برای برگرداندن انسان از افتادن در دام شهوت است.

ص:287


1- 1) -غرر الحکم:260،حدیث 5560؛مستدرک الوسائل:271/14،باب 81،حدیث 16687.
2- 2) -غرر الحکم:60،حدیث 667.
3- 3) -نهج البلاغه:حکمت 409؛بحار الأنوار:328/68،باب 80،حدیث 25.
4- 4) -غرر الحکم:260،حدیث 5555؛مستدرک الوسائل:271/14،باب 81،حدیث 16687.
5- 5) -غرر الحکم:260،حدیث 5557؛مستدرک الوسائل:271/14،باب 81،حدیث 16687.
6- 6) -غرر الحکم:260،حدیث 5556.

مَنْ عَفَّتْ أطْرافُهُ حَسُنَتْ أوْصٰافُهُ (1).

آن کس که عفت نظر دارد،اوصافش نیکوست.

از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و ائمه طاهرین علیهم السلام روایاتی در این زمینه به مضامین زیر آمده:

غَضُّوا أبْصٰارَکُمْ تَرَوْنَ الْعَجٰائِبَ (2).

دیده ها فرو پوشید،تا عجایب ملک و ملکوت را بنگرید.

ایّاکُمْ وَ فُضُولَ النَّظَرِ فَاِنَّهُ یَبْذُرُ الْهَویٰ وَ یُولِدُ الْغَفْلَهَ (3).

از چشم اندازی به آنچه حضرت حق نمی پسندد،خودداری کنید که نظر بازی تخم هوا و هوس می پاشاند و باعث غفلت از حقیقت می گردد.

لَیْسَ فِی الْبَدَنِ شَیءٌ أقَلَّ شُکْراً مِنَ الْعَیْنِ،فَلٰا تُعْطُوها سُؤْلَها فَتَشْغَلَکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ (4).

در بدن عضوی کم شکرتر از چشم نیست،خواسته هایش را اجابت نکنید که شما را از یاد خدا باز می دارد.

عَمَی الْبَصَرِ خَیْرٌ مِنْ کَثیرِ النَّظَرِ (5).

کورچشمی بهتر است از زیاد نظر کردن.

ص:288


1- 1) -غرر الحکم:256،حدیث 5428.
2- 2) -مصباح الشریعه:9،باب 3؛بحار الأنوار:101،104،باب 34،حدیث 52.
3- 3) -عده الداعی:313؛بحار الأنوار:199/69،باب 105،حدیث 29.
4- 4) -الخصال:628/2،حدیث 10؛بحار الأنوار:35/101،باب 34،حدیث 20.
5- 5) -غرر الحکم:260،حدیث 5550؛بحار الأنوار:286/74،باب 14،حدیث 1.

اذٰا أبْصَرَتِ عَیْنُ الشَّهْوَهِ عَمِیَ الْقَلْبُ عَنِ الْعٰاقِبَهِ (1).

هرگاه دیده شهوت باز شود،چشم دل از عاقبت بینی کور می گردد.

امام صادق علیه السلام به عبد اللّه بن جندب فرمود:

عیسی بن مریم به یارانش گفت:

ایّاکُمْ وَ النَّظْرَهَ فَاِنَّهٰا تَزْرَعُ فِی الْقَلْبِ الشَّهْوَهَ وَ کَفیٰ بِها لِصٰاحِبِهٰا فِتْنَهً،طُوبیٰ لِمَنْ جُعِلَ بَصَرُهُ فی قَلْبِهِ وَ لَمْ یُجْعَلْ بَصَرُهُ فی عَیْنِهِ (2).

از نظردوزی بپرهیزید که در قلب تخم شهوت می نشاند و همان تخم افشانی برای ایجاد فتنه در آدم نظر باز کافی است.

خوشا به حال کسی که دیده اش در قلب است نه در چشم.

مَنْ أطْلَقَ ناظِرَهُ أتْعَبَ خٰاطِرَهُ (حاضِرَهُ) مَنْ تَتٰابَعَتْ لَحَظاتُهُ دٰامَتْ حَسَراتُهُ (3).

آن کس که دیدۀ خود را آزاد کند،امروزش را به سختی انداخته و هر کس دنبال نظربازی برود،به حسرت دائم دچار می گردد.

کُلُّ قَوْلٍ لَیْسَ لِلّهِ فیهِ ذِکْرٌ فَلَغْوٌ،وَ کُلُّ صَمْتٍ لَیْسَ فیهِ فِکْرٌ فَسَهْوٌ،وَ کُلُّ نَظَرٍ لَیْسَ فیهِ اعْتِبارٌ فَلَهْوٌ (4).

هر گفتاری که در آن یاد خدا نیست بیهوده است و هر سکوتی که در آن اندیشه نیست سهو است و هر نظری که در آن عبرت نیست بازی است.

ص:289


1- 1) -غرر الحکم:305،حدیث 6978.
2- 2) -تحف العقول:305؛بحار الأنوار:283/75،باب 24،حدیث 1.
3- 3) -جامع الأخبار:93،فصل 51؛بحار الأنوار:38/101،باب 34،حدیث 33.
4- 4) -الارشاد:297/1؛بحار الأنوار:421/74،باب 15،حدیث 40.

لِکُلِّ عُضْوٍ مِنْ ابنِ آدَمَ حَظُّ مِنَ الزِّنا،فَالْعَیْنُ زِنٰاهُ النَّظَرُ (1).

برای هر عضوی از فرزند آدم از زنا لذت است و زنای چشم،نظر است.

مَنْ مَلَأَ عَیْنَهُ مِنْ حَرامٍ مَلَأَ اللّهُ عَیْنَهُ یَوْمَ الْقِیٰامَهِ مِنَ النّارِ الّا أنْ یَتُوبَ وَ یَرْجِعَ (2).

هر کس چشم از حرام پر کند،خداوند در قیامت دیده اش را از آتش پر می کند، مگر این که توبه کرده به حضرت حق بازگردد.

اشْتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی امْرَأَهٍ ذاتِ بَعْلٍ مَلَأَتْ عَیْنَهٰا مِنْ غَیْرِ زَوْجِهٰا أوْ غَیْرِ ذِی مَحْرَمٍ مِنْهٰا (3).

غضب خداوند شدید است بر زن شوهرداری که چشم از غیر شوهر و یا غیر محرم خود پر کند.

مٰا مِنْ مُسْلِمٍ یَنْظُرُ امْرَأهً أوَّلَ رَمْقَهٍ ثُمَّ یَغُضُّ بَصَرَهُ الّا أحْدَثَ اللّهُ تَعٰالیٰ لَهُ عِبٰادَهً یَجِد حَلٰاوَتَهٰا فی قَلْبِهِ (4).

اول گوشۀ چشمی از مسلمان که به نامحرم بیفتد،آن گاه به خاطر خدا در پوشد،خداوند برای او عبادتی ایجاد می کند که شیرینی آن را در قلبش می یابد.

ألْنَّظَرُ سَهْمٌ مَسمُومٌ مِنْ سِهٰامِ ابْلیسَ فَمَنْ تَرَکَهٰا خَوْفاً مِنَ اللّهِ أعْطٰاهُ اللّهُ ایماناً یَجِدُ حَلٰاوَتَهُ فی قَلْبِهِ (5).

نظر به نامحرمان تیری مسموم از تیرهای ابلیس است،هر کس به خاطر ترس

ص:290


1- 1) -جامع الأخبار:145،فصل 107؛بحار الأنوار:38/101،باب 34،حدیث 35.
2- 2) -الأمالی،شیخ صدوق:429،المجلس السادس و الستون،حدیث 1؛بحار الأنوار:32/101،باب 34،حدیث 3.
3- 3) -ثواب الأعمال:286؛وسائل الشیعه:232/20،باب 129،حدیث 25509.
4- 4) -کنز العمال:13059؛میزان الحکمه:6322/13،النظر،حدیث 20282.
5- 5) -جامع الأخبار:145،فصل 107؛بحار الأنوار:38/101،باب 34،حدیث 34.

از حق رها کند،خداوند ایمانی به او مرحمت می کند که لذتش را در قلبش بچشد.

مَنْ نَظَرَ الیَ امْرأَهٍ فَرَفَعَ بَصَرَهُ الیَ السَّماءِ أوْ غَمَضَ بَصَرَهُ لَمْ یَرْتَدَّ الَیْهِ بَصَرُهُ حَتّیٰ یُزَوِّجَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الْحُورِ الْعینِ (1).

«کسی که دیده اش به زنی بیفتد،آن گاه چشم به آسمان بدوزد،یا دیده فرو پوشد،پلک هایش بهم نرسد مگر این که خداوند مهربان حوریه ای به او تزویج کند».

آری،چون دیده از حرام فرو پوشید و چشم از دیدار نامحرمان بربندید،به فضای پر معنای ملکوت راه پیدا کرده و در آن سرای به دیدار جمال و عظمت محبوب نایل خواهید شد،در آن وقت است که زر و زیور دنیا و مظاهر فریبنده ظاهری برای شما ارزشی نخواهد داشت و جز برای دیدار انوار عظمت،راهی نخواهید سپرد.

بینادل نابینا

در اینجا لازم است از بینادلی که دو چشم خود را در جبهۀ حق علیه باطل از دست داده بود و در عین نابینایی ظاهر،به دفاع از حق تا لحظات آخر عمر ادامه می داد و یک لحظه اش از هزاران چشم دار بی توجه برتر بود یاد شود.

او عبد اللّه عفیف آن مرد عاشق و فرزانه و آن مجاهد بزرگوار و کریم است که فیض محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله را یافته بود.

ص:291


1- 1) -من لا یحضره الفقیه:473/3،باب النوادر،حدیث 4656؛بحار الأنوار:37/101،باب 34،حدیث 28.

پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله هماره با علی مرتضی علیه السلام بود تا جایی که در راه حمایت از حق یک چشمش را در جمل و دیدۀ دیگرش را در صفین از دست داد.

او با دل نورانی و روشنش شب و روز در کوفه به عبادت خدا مشغول بود و از این که به خاطر نابینایی نتوانست برای یاری حضرت سیدالشهدا در کربلا حاضر شود سخت ناراحت بود،ولی عاقبت در راه امام مظلومان و سرور شهیدان شهید شد و نام مبارک خود را جاودانه کرد.

چگونگی شهادتش بدین قرار است:پس از شهادت امام و اسارت اهل بیت علیهم السلام روزی به عادت همیشگی اش برای عبادت به مسجد کوفه آمد،در این وقت احساس کرد گروهی وارد مسجد شدند.آن گاه پسر زیاد آن جرثومه آلودگی به منبر رفت و در کمال بی شرمی و وقاحت چنین گفت:ستایش خدایی که حق و اهل حق را غلبه داد و امیر المؤمنین یزید بن معاویه را یاری کرد و دروغگو پسر دروغگو را به قتل رساند !

عبد اللّه چون این سخنان یاوه را شنید فریاد برآورد-فریادی در سخت ترین فضای اختناق-:ای فرزند مرجانه ! ای دشمن خدا ! دروغگو و پسر دروغگو تو هستی و آن که به تو این پست و مقام را واگذار کرد،تو دستور می دهی فرزندان پیامبر را بکشند سپس بر منبر مسلمانان رفته و این چنین دهن کجی می کنی ؟ !

ابن زیاد از شنیدن این سخنان سخت ناراحت شد و فریاد زد:این گوینده که بود ؟

عبد اللّه فریاد زد:ای دشمن خدا ! ای دروغگو ! پسر دروغگو ! من بودم،آیا دودمان پاک پیامبر را که خداوند رجس و پلیدی را از ساحت مقدس آنان دور کرده به قتل می رسانی و ادعای اسلام می نمایی،ای داد ! کجایند فرزندان مهاجران و انصار، چرا از این متجاوز لعنت شدۀ فرزند لعنت شده به زبان رسول اکرم،انتقام نمی کشند ؟ !

ص:292

این سخنان،پسر زیاد را تبدیل به یک آتش پاره کرد،همان وقت دستور دستگیری عبد اللّه را داد،گروهی از ماموران به طرف او آمدند،عده ای از طایفۀ عبد اللّه به حمایت برخاستند،با ایجاد شدن کشمکش سخت،عبد اللّه را از دست ماموران نجات داده و به خانه اش بردند.

سرانجام محمد اشعث به دستور ابن زیاد با گروهی زیاد برای دستگیری او حرکت کردند،در این موقعیت گروه عبد اللّه مغلوب شده و عده ای کشته شدند، فاجران به در خانه عبد اللّه رسیدند،در را شکسته و وارد خانه شدند ! !

عبد اللّه به دختر با شهامتش گفت:شمشیر مرا بده و از هر طرف به من حمله شد مرا راهنمایی کن تا شرّ آنان را دفع کنم.

دختر شمشیر پدر را به دست او داد و به راهنمایی آن مرد بینادل مشغول شد، عبد اللّه با خواندن رجز به دشمن عنود حمله ور شد و به دفع جنایت آنان شمشیر زد،دختر گفت:ای پدر ! کاش مرد جنگاوری بودم تا پیش روی تو با این فاسقان می جنگیدم ؟

دشمن به سوی عبد اللّه می آمد او شمشیرش را با کمال شجاعت و قوت می گرداند و با قدرت شگفت آوری آنان را می کشت،پنجاه سوار و بیست و دو پیاده کشته شدند تا دستگیر شد و نزد ابن زیاد قرار گرفت،ابن زیاد گفت:شکر خدای را که تو را رسوا کرد،عبد اللّه گفت:ای دشمن خدا ! به چه چیز مرا رسوا کرد،به خدا سوگند ! اگر چشم داشتم جهان را بر تو تاریک می کردم،آن گاه پسر زیاد برای جواز قتل عبد اللّه چنین گفت:ای عبد اللّه ! دربارۀ عثمان چه می گویی ؟ عبد اللّه گفت:

ای ملعون ! ای پسر مرجانه ! مرا با عثمان چه کار ؟ خوب کرد یا بد،خداوند به عدل بین او و مردم داوری خواهد کرد،تو از خودت و پدرت و یزید و پدرش سؤال کن.

ص:293

ابن زیاد گفت:به هیچ وجه از تو پرسشی نمی کنم جز این که شربت مرگ را به تو بچشانم.

عبد اللّه گفت:پیش از این که به دنیا بیایی از خداوند خواسته ام که فیض شهادت را نصیب من کند،در جنگ جمل و صفین از این برنامه محروم شدم ولی امروز دانستم که دعای سابقم مستجاب شده.

در این هنگام قصیده ای که حاوی 29 بیت بود با کمال فصاحت انشا کرد که مضمونش نکوهش بنی امیه و مدح اهل بیت علیهم السلام و امام حسین علیه السلام و ترغیب مردم به خونخواهی حضرت حسین علیه السلام و مذمت مردم بی وفای کوفه بود.

ابن زیاد بیچاره شد دیگر مهلت نداد،دستور داد سر مبارک او را از بدن جدا کرده به دار آویختند،سپس دستور داد دختر او صفیه را گرفته به زندان ببرند.

این دختر در زندان بود تا مردی به نام طارق به دستور سلیمان بن صرد او را از زندان نجات داد تا آن که محمد بن سلیمان با او ازدواج کرد و از او شش پسر و چهار دختر به وجود آمد که همه از شیعیان شجاع امیر المؤمنین علیه السلام بودند (1).

مرا دلی است که مستغرق جمال حق است***نه در خیال و شاق و نه در غم و شق است

مگو مگو که به یک سو نهاده ای حق را***برو برو که به هر سو که می رویم حق است

به عیب عشق کسی را که نیست دل معیوب*** میان اهل هنر عیب هایش بر طبق است

ص:294


1- 1) -اللهوف:168؛بحار الأنوار:120/45،باب 39.

مرا درون و برون نیست جز دو صفحه ولی***کتابخانه هفت آسمان در این ورق است

خط سرشک روان گر بود جواب رواست*** چرا که خامه دل های ما هزار شق است

از آن زمان که ورق فرق کرده ام زکتاب ***غم کتاب و کتاب دلم ورق ورق است

مگو شفق نپذیرد زمین که از دل خاک*** به عهد گریه من تا به آسمان شفق است

***

چشم پوشی از حرام

دنبالۀ روایت باب نظر با شرحی که نسبت به جمله اوّل گذشت توضیح و تفسیر لازم ندارد؛زیرا جملات بعد ماحصلی از روایات و اخبار است که به ترجمۀ آن جملات عنایت می کنید.

حضرت صادق علیه السلام می فرمایند:

از امیر المؤمنین علیه السلام پرسیدند:به چه وسیله برای موفق شدن به پوشیدن چشم از حرام استمداد می شود ؟ فرمود:به وسیله خضوع و اطمینان پیدا کردن در تحت سلطنت و حکومت کسی که آگاه بر باطن توست.

و چشم،جاسوس قلب و سفیر عقل است،پس دیده از آنچه سزاوار دین تو نیست بپوشان و از آنچه قلب تو آن را مکروه می دارد و یا عقل انکار می کند دیده بردار.

رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

ص:295

دیده از محرمات بپوشانید تا امور عجیب مشاهده کنید و خداوند متعال فرموده،به مؤمنان بگوی که چشمان خود را بپوشانند و شهوت های خود را حفظ کنند.

حضرت عیسی به یاران گفت:

از چشم دوختن به ممنوعات خودداری کنید؛زیرا این چنین نظر تخم شهوت ها و فرع و شاخۀ فسق و فجور است.

فرمانده و حاکم چشم مانند قوای ظاهری دیگری بدن قلب است و قلب نیز در تحت سیطره و حکومت و نفوذ پروردگار جهان که حکومت بر همۀ قوای مادی و معنوی و نیروهای جهانی دارد،کار می کند.

پس اگر قلب در مقابل عظمت پروردگار متعال خاشع و فرمانبردار و مطیع گشت،حکومت و فرمان او نیز از محیط رضایت و دستور خداوند متعال خارج نخواهد شد و در صورتی که قلب انسان منزل شیطان و محل نفوذ و تصرف ابلیس قرار گرفت،قهراً چشم و گوش و زبان و دست و پای انسان نیز مقهور و مغلوب هوا و هوس های شیطانی و تحت نفوذ و اراده و تصرف و حکومت جنود ابلیسی واقع خواهد شد.

چشم گذشته از آن که وسیله بروز صفات قلبی و آلت درک و احساس است، موجب شدت تیرگی و امتداد محجوبیت قلب بوده و سبب مزید فسق و فجور و شهوترانی خواهد بود و به عبارت دیگر،نظر اول چشم به اقتضای باطن و به دستور و ارادۀ قلب صورت می گیرد و در عین حال همین نظر مقام اقتضا و قوه باطنی را به مرتبه فعلیت درآورده و تحریک و تشدید و تقویت و تمدید می کند.

آری،اگر هوا و هوس و امیال و غرایز و شهوت ها و خواسته ها در سایۀ حکومت قلب باشند و قلب محکوم حضرت حق،تمام اعضا و جوارح در میدان با عظمت

ص:296

بندگی فعالیت خواهند کرد و در این صورت انسان پادشاه دو جهان خواهد بود، گرچه دستش از امور مادی تهی باشد،ولی اگر امیال و غرایز در تصرف حکومت قلب باشند و قلب در تصرف حوزۀ حکومت شیطان،انسان ذلیل دنیا و آخرت خواهد بود،گرچه سلطنت ظاهری جهان در کف او باشد.

حضرت یحیی علیه السلام فرمود:

مرگ برای من بهتر است از نگاهی که واجب و لازم نباشد (1).

عبد اللّه مسعود به مردی که از زنی عیادت کرده و به صورت او نگاه نموده بود گفت:

اگر دیده ات از بین می رفت بهتر از این عیادت بود !

و چشمی از نگاه کردن به ممنوع حظ نمی برد،مگر این که گرهی از آرزوهای مادی و شهوت های نفسانی در دل او بسته شود و این گره باز نگردد مگر به وسیله یکی از دو حالت:

یا به وسیله توبۀ خالص و گریه حسرت و پشیمانی کامل و یا به رسیدن به آرزوی خود و بدست آوردن شهوت ها و خواهش های نفسانی.

در این صورت اگر در نتیجه موفق به توبۀ کامل نگشت،به سوی آتش و گرفتاری شدید و عذاب سخت برخواهد گشت.

اما در صورت اول که توبه و پشیمانی و حسرت و گریه و ناله باشد،برگشت به سوی بهشت و رضایت حق خواهد بود.

الهی ! دیدۀ ما را از تماشای امور ظاهر خلاص کرده و به باطن عالم و به حقیقت هستی معطوف دار،خداوندا ! آنچه از غلط دیدن کشیدیم ما را بس است که به

ص:297


1- 1) -مستدرک الوسائل:269/14،حدیث 16683.

هلاکت و فلاکت نزدیک شده ایم،دیده را نجات بخش،تا تمام وجود ما از گرفتاری و اسارت آزاد شود.

خداوندا ! اگر چشم ما را به جلال و عظمت خود باز کنی،نسیم عشق تو در فضای قلب وزیدن خواهد گرفت،در آن وقت است که بر اثر عشق،تمام هستی ما فانی در اسما و صفات تو خواهد شد و خیر دنیا و آخرت نصیب ما خواهد گشت، یا رب قلب ! ما را از نور عشق محروم مفرما که اگر گرمی عشق تو در وجود ما نباشد، ما را برای رسیدن به سعادت وصال و مقام قرب هیچ توفیقی نخواهد بود.

***

باب 43 در آداب راه رفتن

اشاره

ص:298

ص:299

ص:300

قالَ الصّادِقُ علیه السلام:

إنْ کُنْتَ عارِفاً عاقِلاً فَقَدِّمِ الْعَزیمَهَ الصَّحیحَهَ وَ النِّیَّهَ الصّادِقَهَ فی حینِ قَصْدِکَ الیٰ أیِّ مَکٰانٍ أرَدْتَ،و انْهَ النَّفْسَ عَنِ التَخَطّی الیٰ مَحْذُورٍ،وَ کُنْ مَتَفَکِّراً فی مَشْیِکَ وَ مُعْتَبِراً بِعَجائِبِ صُنْعِ اللّهِ أیْنَما بَلَغْتَ،وَ لا تَکُنْ مُسْتَهْزِئاً وَ لا مُتَجَبِّراً فی مَشْیِکَ،وَ غُضَّ بَصَرَکَ عَمّا لا یلیقُ بِالدّینِ،وَ اذْکُرِ اللّهَ کَثیراً.

فَاِنّهُ قَدْ جٰاءَ فِی الْخَبَرِ:اِنَّ الْمَواضِعَ الّتی یُذْکَرُ اللّهُ فیها وَ عَلَیْها تَشْهَدُ بِذٰلِکَ عِنْدَ اللّهِ یَوْمَ الْقِیٰامَهِ وَ تَسْتَغْفِرُ لَهُم الیٰ أنْ یُدْخِلَهُمُ اللّهُ الْجَنَّهَ.

وَ لا تُکْثِرِ الْکَلٰامَ مَعَ النّاسِ فی الطَّریقِ فَاِنَّ فیهِ سُوءَ الْأدَبِ.

وَ أکْثَرُ الطُّرُقِ مَراصِدُ الشَّیْطٰانِ وَ مَتْجَرُهُ فَلٰا تَأْمَنْ کَیْدَهُ،وَ اجْعَلْ ذَهٰابَکَ وَ مَجیئَکَ فی طٰاعَهِ اللّهِ وَ السَّعیِ فی رِضٰاهُ فَاِنَّ حَرَکٰاتِکَ کُلَّها مَکْتُوبَهٌ فی صَحیفَتِکَ.

قَالَ اللّهُ تَعالی: [ یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ] (1).

وَ قٰالَ عَزَّ وَ جَلَّ أیْضاً: [ وَ کُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِی عُنُقِهِ ] (2).

ص:301


1- 1) -نور (24):24.
2- 2) -اسراء (17):13.

[ إنْ کُنْتَ عارِفاً عاقِلاً فَقَدِّمِ الْعَزیمَهَ الصَّحیحَهَ وَ النِّیَّهَ الصّادِقَهَ فی حینِ قَصْدِکَ الیٰ أیِّ مَکٰانٍ أرَدْتَ ]

مشی الهی

امام صادق علیه السلام در ابتدای این روایت که در باب راه رفتن به سوی مقصدی و یا به قول بعضی از آگاهان دربارۀ مسافرت است،چه سفر طولانی و چه کوتاه، می فرماید:

اگر فهمیده و خردمند باشی،باید به هر جا که می خواهی بروی،رفتنت با قصد صحیح و نیت پاک و راست صورت بگیرد.

یعنی قبل از رفتن،اندیشه کنی و فکر نمایی و به نیت و قصدت توجه کنی که به کجا می روی و برای چه و به خاطر که می روی،آیا رفتنت مورد رضای خداست،یا در جهت غضب رب،آیا برای خیر است یا محض شر،برای صلاح و اصلاح است یا برای فساد و افساد،برای اعلای حق و کوبیدن باطل است یا برای منحرف کردن حق و یاری به باطل ؟

باید توجه داشته باشی که بسیاری از اهل ایمان با قصد خلاف از خانه بیرون رفتند و کافر برگشتند و بسیاری محض شرّ بیرون رفتند و دنیا و آخرت خود را باختند،تو مواظب باش که از آنان نباشی،سعی کن از آن طایفه باشی که هیچ قدمی را بدون رضای خدا برنداشتند و گامی جز به رضای الهی بر زمین ننهادند،قدم در

ص:302

راه ایمان استوار کردند و جز به سوی حضرت دوست سیر نکردند،نیّتشان خیر و عزیمتشان صحیح و قلبشان مملّو از عشق حضرت حق بود،جز خیر نخواستند و جز خیر ندانستند و جز به راه خیر نرفتند.

اگر مشی انسان بر اساس قرآن مجید مشی هون باشد و از مشی مرحی بپرهیزد، در مشی خود رضای خالق را به دست آورده و به مخلوق حق خیر رسانده است.

قرآن مجید وقتی صفات برجسته عباد خدا را بیان می کند به مشی الهی آنان توجه داده و می فرماید:

[ وَ عِبٰادُ الرَّحْمٰنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ الْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً ] (1).

و بندگان رحمان کسانی اند که روی زمین با آرامش و فروتنی راه می روند، و هنگامی که نادانان آنان را طرف خطاب قرار می دهند [ در پاسخشان ] سخنانی مسالمت آمیز می گویند.

در این آیۀ شریفه به دو خصوصیت از خصوصیات مردم مؤمن اشاره می کند:

اوّل این که مردم مؤمن کسانی هستند که روی زمین با«هون»راه می روند.

«هون»به طوری که راغب در«مفردات»گفته به معنای تذّلل و تواضع است و بنابراین به نظر می رسد که مقصود از راه رفتن در زمین نیز کنایه از زندگی نمودنشان بین مردم و معاشرتشان با آنان باشد.

پس مردم مؤمن هم نسبت به حق تذلل و تواضع دارند و هم نسبت به خلق، چون تواضع آنان مصنوعی نیست،واقعاً در سویدای دل افتادگی و تواضع دارند و چون چنینند،لاجرم نه نسبت به خدا استکبار می ورزند و نه در زندگی

ص:303


1- 1) -فرقان (25):63.

می خواهند بر دیگران استعلا داشته باشند و بدون حق دیگران را از خود پایین تر بدانند و هرگز برای به دست آوردن عزّت موهومی که در دشمنان خدا می بینند در برابر آنان خضوع و اظهار ذلّت نمی کنند،البته این معنا در صورتی است که کلمۀ «هون»به معنای تذلل باشد.

و اما اگر«هون»را به معنای نرم خویی و مدارا بدانیم معنای آیه این می شود که:

مؤمنان در راه رفتنشان تکبّر و تبختر ندارند.

عدۀ زیادی از مفسّران معنای دوم را انتخاب کرده و این صفت را در مردم مؤمن مقابل صفت تکبّر و تبختر در مردم از خدا بی خبر گرفته اند.

چنانچه در سورۀ لقمان راه رفتن به تواضع را،به بندگان خود امر فرموده و می گوید:

[ وَ لاٰ تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللّٰهَ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ ] (1).

متکبرانه روی از مردم برمگردان،و در زمین با ناز و غرور راه مرو،همانا خدا هیچ خودپسند فخرفروش را دوست ندارد.

و نیز در زمین هم چون آنان که بسیار خوشحالند راه مرو که خدا دوست نمی دارد کسانی را که دستخوش خیلاء و کبرند و اگر کبر را خیلاء خوانده اند،بدین سبب است که آدم متکبّر خود را بزرگ خیال می کند و چون فضیلت برای خود قائل است زیاد فخر می فروشند.

در هر صورت اگر مشی انسان چه به معنای راه رفتن چه به معنای مسافرت چه به معنای زندگی کردن با مردم،بر اساس جلب رضای حق و خدمت به خلق و انجام دستورهای حضرت پروردگار انجام گیرد مشیی عارفانه و عاقلانه خواهد بود.

ص:304


1- 1) -لقمان (31):18.

و در این مشی چون برای خشنودی دوست است جز اراده صحیح و نیت صادق بکار گرفته نخواهد شد.

امام عاشقان امیر مؤمنان علیه السلام در خطبۀ متقیان از جمله اوصافی که برای آن پاک مردان بیان می کند این است که:

مَشْیُهُمُ التَّواضُعُ (1).

مشی متقیان مشی با تواضع است.

عالم بصیر مرحوم الهی قمشه ای در توضیح این جمله می گوید:

به رفتارند با مردم فروتن***نیارند از تواضع بر زبان من

تواضع پیشه کن کز خودپرستی*** در افتی ناگه از بالا به پستی

سر از بادِ تکبر دار خالی*** که آتش بارد این باد خیالی

میازار از تکبر خلق و هشدار ***که این خوی بدت روزی کند خوار

مبین خود را که خودبین هم چو شیطان ***نبیند تا ابد الطاف یزدان

***

ص:305


1- 1) -نهج البلاغه:خطبه 193؛بحار الأنوار:315/64،باب 14،حدیث 50.

[ وَ انْه النَّفْسَ عَنِ التَّخَطّی الیٰ مَحْذُورٍ،وَ کُنْ مُتَفَکِّراً فی مَشْیِکَ وَ مُعْتَبِراً بِعَجٰائِبِ صُنْعِ اللّهِ أیْنَمٰا بَلَغْتَ،وَ لا تَکُنْ مُسْتَهْزِءاً وَ لا مُتَجَبِّراً فی مَشْیِکَ، وَ غُضَّ بَصَرَکَ عَمّا لا یَلیقُ بِالدّینِ،وَ اذْکُرِ اللّهَ کَثیراً ]

برنامۀ الهی در شیوۀ مشی

اشاره

در برنامۀ مشی،نفس خویش را از بیرون شدن از حدود الهی و افتادن در حرام خداوندی باز دار و به وقت مشی در اندیشه و تفکّر باش که کجا می روی و برای چه و به خاطر که می روی ؟ به هر جا رسیدی در عجایب صنع حضرت دوست با دیده عبرت و درس گرفتن نظر کن،کسی از بندگان خدا را به مسخره مگیر و با تکبر راه مرو و از آنچه مناسب با دین تو نیست چشم بپوش و زیاد به یاد خدا باش که یاد حق داروی دردها و غفلت از جناب او مورث هلاکت و شقاوت است.

تفکر در عجایب صنع

اشاره

در مجلدات گذشته آنچه در جهت توضیح نفس و تفکّر و عبرت و ذکر کثیر،لازم بود به رشته تحریر رفت،برای توجه به تفصیل هر یک از این عناوین به ابواب مربوطه مراجعه کنید.

در اینجا به طور مختصر به بعضی از عجایب صنع حضرت حق اشاره می رود، باشد که از این طریق راهی به حضرت دوست پیدا کنیم.

ص:306

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار***ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

نکته روح فزا از دهن دوست بگو ***نامه خوش خبر از عالم اسرار بیا(1)

***

آب،مادۀ حیات

ماده ای که به آسانی و سهولت در تمام موجودات دریایی،زمینی و هوایی وجود دارد و اگر نبود اثری از حیات وجود نداشت.

هنگامی که ستاره شناسی،تلسکوپ خود را به طرف یکی از سیارات مجاور می گیرد،هدفش این است که بداند،آیا آب و اکسیژن در آنجا وجود دارد یا نه ؟

کنجکاوی وی کاملاً طبیعی است؛زیرا اگر این دو ماده به هر مقدار در آن نقاط وجود داشته باشد زندگی در آنجا تا حدودی شبیه به زندگی روی کره خاکی خواهد بود.

این آب بود که به ارادۀ حضرت حقّ به زمین ما هستی بخشید و آن را به وضع کنونیش درآورد و حیات را موجودیت داد !

مهم تر از همه این که آب شگفت انگیزترین ماده است که روی زمین وجود دارد، از این رو هر چه بیشتر دربارۀ آن بدانیم،بیشتر بر تعجب ما افزوده خواهد شد.

عدۀ کمی دربارۀ خواص قابل توجه آب دست به تفکر و تعمق زده اند و این تعجب آور نیست؛زیرا آب در همه جا به چشم می خورد،آب پدیدۀ معمولی

ص:307


1- 1)- حافظ شیرازی.

سیارۀ ماست،سه چهارم سطح زمین را آب فرا گرفته است،حدود یک پنجم زمین با آب جامد«یخ و برف»پوشیده شده و نیمی از آن نیز در بخار و قطرات کوچک آب فرو رفته است.جایی که ابری دیده نمی شود،بخار آب همیشه در هوا وجود دارد.

آب در روی زمین پدیدۀ عمومی است،به طوری که حدود هفتاد و یک درصد بدن انسان را تشکیل می دهد و پدیده های عادی هرگز باعث شگفتی نمی شود،در حالی که لازم است همۀ ما اشیا و عناصر را به عنوان امر غیر عادی ملاحظه کنیم و به هر چیز به چشم فکر و دقّت و عبرت بنگریم،تا خالق هستی را بیشتر بشناسیم و علّت و فلسفه نعمت را در زندگی بهتر درک کنیم،تا در مقام شکر آن برآییم.

خصوصیات پیش پا افتادۀ آب شگفت آور است،هیچ مادّه ای در روی زمین به فراوانی آب نیست و هیچ مادّه ای در آن واحد به حالت جامد،مایع و گاز در نمی آید.

آب،وضع اقلیمی زمین را تنظیم می کند،اگر به خاطر آب نبود سیارۀ ما مدت ها قبل باید سرد شده و زندگی در آن ناپدید شده باشد.

ظرفیت حرارتی آب بسیار زیاد است،زمانی که گرم می شود تا حد زیادی گرما را جذب می کند و هنگامی که سرد می شود گرما را پس می دهد.

اقیانوس،دریاها،تمام آب های روی زمین و هم چنین بخار جو مانند مخازن حرارتی عمل می کنند،در هوای گرم،گرما را جذب کرده و هنگامی که هوا سرد می شود گرما را از دست می دهند و بدین ترتیب هوا و فضای محیط را گرم می کنند.

پوششی که سیاره ما را در خود محفوظ نگاه می دارد از ورود سرمای زیاد به زمین جلوگیری می کند.

در این پوشش قطرات بخار آب همانند لایه ای از پشم عمل می کنند،در

ص:308

بیابان ها جایی که بخار آب کمیاب است،این پوشش پر از منفذ می باشد،در صورتی که این حفاظ وجود نمی داشت،زمین در روز شدیداً توسط خورشید گرم می شد و در شب نیز کاملاً سرد می گشت،به همین دلیل تغییر درجۀ حرارت در بیابان قابل ملاحظه می باشد،به هر حال اگر به خاطر یکی دیگر از خواص قابل ملاحظه آب نبود،سرانجام زمین منجمد می شد.

می دانیم که تمام مواد در اثر سرما منقبض می شوند ولی آب منبسط می گردد، اگر آب منقبض می شد،یخ از آب سنگین تر شده در آب فرو می رفت،تدریجاً تمام آب ها تبدیل به یخ شده زمین با پوشش بسیار نازکی از گازها که فاقد بخار آب بود باقی می ماند.

یکی دیگر از خواص برجسته آب،گرمای نهانی ذوب و تبخیر می باشد که بسیار بالاست،به همین دلیل ما می توانیم در آب و هوای گرم زندگی کنیم،تنها از طریق تبخیر آب،یعنی از دست دادن گرمای زیاد،حیوانات و انسان می توانند گرمای بدنشان را چند درجه از گرمای محیط پایین تر نگهدارند.

آب در زندگی ما نقش مهمی را ایفا می کند؛زیرا بدون آن زندگی غیر ممکن است (1).

آری،آب از عجایب خلقت و نقشش در زندگی و حیات فوق العاده مهمّ و برای اهل نظر و سالکان راه حقیقت آیه و نشانه ای از وجود حضرت حقّ است،عاشقان حضرت یار در مشی خود اشیا و عناصر را عادی نظر نمی کنند،بلکه نظر آنان نظر عبرت و پند و دید آنان،دید حقیقت بین و خدا بین است.

***

ص:309


1- 1) -شگردهای طبیعت،فصل اوّل.
قلب،علّت تداوم حیات

در هیجدهمین روز بعد از حاملگی،جنین انسان چیزی جز بسته ای از سلول های کوچک به اندازۀ نخود نمی باشد،در همین موقع است که قلب حرکات منظم خود را آغاز می کند و تا زمان مرگ ادامه می دهد.

قلب،تنها عضوی از بدن است که هرگز از بار وظیفه شانه خالی نمی کند و حتی در تنبل ترین انسان ها نیز دائماً در حال تپش می باشد،قلب جنین سه هفته ای در هر ثانیه یک بار می زند،بعد از تولد،نبض نوزاد شدّت یافته هر دقیقه تا صد و چهل بار به تپش درمی آید،خوشبختانه در اثر رشد تدریجی از این شدت کاسته می شود.

نبض انسان بالغ به هنگام استراحت هر دقیقه هفتاد و شش بار می تپد و در زمان کار و فعالیت صد و پنجاه در صد افزایش می یابد.

این بدان معناست که در طول صد سال عمر قلب انسان،حدود پنج هزار میلیون بار به حرکت درمی آید،چنین رقمی ما را به تعجب وامی دارد که چگونه قلب هیچ گاه خسته نمی شود و تا زمانی که سالم است از عهدۀ وظایف خود برآمده و حتی یک لحظه هم دست از کار نمی کشد.

سوخت و ساز بدن انسان در مقایسه با جانوران خونگرم از تکامل کمتری برخوردار است،نکته اینجاست که مقدار سوخت و ساز با اندازۀ بدن نسبت معکوس دارد،به همین دلیل موجودات کوچک تر باید به ازای هر گرم از وزن خود گرمایی بیشتر از انواع بزرگ تر تولید کنند.

سوخت و ساز آن ها شدیدتر و در نتیجه،قلبشان نیز باید به شدّت بیشتری بتپد، در حقیقت هر چه حیوان کوچک تر باشد قلبش با سرعت بیشتری کار می کند.

برای مثال،قلب نهنگ به وزن 150 تن 7 بار،قلب فیل به وزن 3 تن 46 بار قلب

ص:310

گربه به وزن 1/3 کیلوگرم 240 بار در دقیقه می زند،در حالی که قلب نوعی موش به وزن 8 گرم 1200 بار در دقیقه می زند.

چگونه قلب می تواند با چنین سرعتی کار کند ؟ ! پاسخ این پرسش را باید در اراده و قدرت و علم و حکمت حضرت حق یافت.

قلب به وسیله رگ ها و مویرگ ها مواد لازم را به تمام اندام بدن می رسانند و از این طریق به تداوم حیات کمک می کند.

وظیفۀ اساسی رگ های خونی،انتقال کلیه مواد لازم به تمام قسمت های بدن می باشد،بعضی از مواد به خودی خود در خون جریان می یابند ولی سایر مواد از جمله گازها سوار بر گلبول های قرمز خون به حرکت درمی آیند.

هر میلی متر مکعب خون شامل 5-4/5 میلیون انتقال دهنده می باشد که روی هم رفته بالغ بر 000،000،000،35000 می شود،یعنی برابر با بزرگ ترین قافله ای که در جهان وجود دارد.

اندازه هر گلبول قرمز 8 میکرون است،ولی اگر آن ها را مانند شترهای کاروان قطار کنیم هفت مرتبه خط استوا را دور می زنند،با گلبول های قرمز بالن بزرگ ترین موجود روی زمین می توان چندین قافله تشکیل داده به طوری که طول هر یک از آن ها معادل فاصله زمین تا خورشید باشد ! (1)!

مسئلۀ قلب و عظمت کار آن را در بدن موجودات زنده در کتب مربوطه مطالعه کنید که به خاطر نقش مهم این عضو کتاب ها نوشته شده،آری،قلب که تداوم بخش حیات به اذن حضرت حق است از عجایب صنع آفریدگار هستی است و هر رونده ای در راه مشی خود به هر موجود زنده ای که می رسد باید با دیدن بدن او

ص:311


1- 1) -شگردهای طبیعت:145.

قلبش را در نظر گرفته و در آن آیینه صاف جمال حضرت یار را تماشا کند.

***

حقایقی از موجودات زنده

تحلیل گرهای صوتی و نوری اساساً با یکدیگر متفاوتند،تعداد بسیار ناچیزی از حیوانات از خود نوری می افشانند،ولی اکثر آن هایی که قدرت شنوایی دارند، وسایل مخصوصی همراه آن هاست تا جهان را با اصوات خود پر کنند.

نمی توان به طور پیشرفت و تکامل ایستگاه صوتی را در حیوانات مفصلاً شرح داد،فقط می توان فرض کرد که تحلیل گر صوتی ابتدا بدین خاطر پدیدار شد که شنیدن اصوات تولید شده توسط دشمن یا شکار ضروری به حساب می آمد.

حیوانات پس از دریافت گوش از جانب حضرت حق،دریافتند که در صورت گوش دادن به خویشاوندان خود،می توانند از اخبار بسیار مهمی اطلاع حاصل نمایند،این اصوات نه تنها به حیوانات از وضع گله یا خانوادۀ آن ها خبر می داد، بلکه آن ها را از آنچه که در اطرافشان می گذشت با خبر می ساخت.

صوت حیوانات

حیوانات به منظور ارتباط با یکدیگر استعداد تولید صدا را کسب نمودند.

بهترین وسایل صوتی متعلق به پرندگان و پستانداران می باشد،اندام های صوتی آن ها برای تولید دامنۀ وسیعی از اصوات،حرکت هوا را بکار می گیرد.

همه انواع حیوانات از این نعمت برخوردار نیستند،بعضی از آن ها گنگ آفریده شده اند،از این رو اینان برای ادای دین خود به این دریای پر سر و صدا و برای تنوع بخشیدن به این موسیقی می بایست عواطف خود را با توسل به وسایل کمکی بیان کنند.

ص:312

صدای نمونه جغد هادسن صدایی است که از به هم خوردن منقارش تولید می شود.

پرندگانی که با منقار خود صدا در می آورند،آن قدر با مهارتند که می توانند یک قطعه موسیقی کامل را اجرا نمایند.

صوت لک لک شباهت زیادی به قاشک دارد،این حیوان با تغییر وزن و شدت صوت می تواند آواز شبانه عاشقان اسپانیایی را اجرا کند.

دارکوب،این موجود پاک باخته تصور می کند که منقار وی به تنهایی برای بیان احساساتش کافی نیست،این حیوان بانوی خود را با اجرای قطعات موسیقی بر روی تنه درختان خشک سرگرم می کند.

کبک نر با بال های خود ضربه هایی به روی طبل وارد می سازد که تعداد این ضربه ها در هر دقیقه به چهل می رسد.

حشرات اندام صوتی ندارند و معمولاً برای تولید صدا به اصطکاک متوسل می شوند،برای مثال ملخ با مالیدن ساق پا به بال های سخت خود و یا مالیدن قسمت هایی از بال هایش با یکدیگر صوت تولید می کند.

جیرجیرک صد و پنجاه منشور سه گوش در قسمت هایی از بال خود همراه با چهار پوسته که با نوسانات خود صوت را افزایش می دهند در اختیار دارد.

به همین خاطر است که گوش حشرات در سر قرار ندارد،گوش جیرجیرک روی زانو و آذان ملخ در انتهای ساق پای این موجود قرار دارد.

ماهیان با اصطکاک باله های پهلویی خود صوت تولید می کنند،ماهی قنات با ساییدن یا به هم فشردن دندان های حلقی خود صوت ایجاد می نماید.

شاه ماهی دستگاه صوتی عجیبی دارد که مخصوصاً در ماهیان نغمه سرا و سرخ ماهیان دریایی پیشرفته است،این ماهیان با کیسه های شنای خود از طریق انقباض

ص:313

ماهیچه های مخصوصی که منجر به نوساناتی در دیوارۀ کیسه می گردد،صوت ایجاد می نمایند.

دانشمندان موفق به کشف علاماتی که حیوانات برای مراوده رد و بدل می کنند، نشدند،تنها بعد از دسترسی به تجهیزات مربوطه به ضبط،تکثیر،تولید و تجزیه صوت حیوانات،دانشمندان به این مسئله جالب و سحرانگیز پی بردند،علامات مقاصد گوناگونی را تأمین می کنند،یکی از این نوع علامات برای آمارگیری از حضور و غیاب افراد جمع،نوع دیگر مخصوص اخطار،یکی دیگر برای مطلع ساختن دیگران از یافتن غذا و نوع چهارم فریاد عاشقانه برای دلجویی از معشوق می باشد ! !

چهچهه سرخوش و مستانۀ بیشتر پرندگان،دسترسی به آشیانه را اعلام می کند.

عاطفۀ جانوران

حیوانات نه تنها به انواع خود انس می ورزند و محبت می کنند،بلکه به انسان و حیواناتی که دشمن آن ها به شمار می روند محبت می کنند.

همۀ افراد کم و بیش از وفای سگ و علاقه اسب و اطاعت گوسفند و انس گربه و علاقه کبوتر به انسان مطالبی شنیده و یا خود دیده اند،ولی این تنها انسان نیست که حیوانات را رام خویش می کند،بلکه شیر به بره که طعمه اوست محبت می ورزد و سگ با روباه یا گرگ در یک جا با مسالمت زندگی می کنند و موش با گربه هم کاسه می شود و...

طرز رفتار و حرکات درندگان دلالت دارد که این جانوران ذاتاً درنده و خونخوار نیستند،بلکه تا سر حد احتیاج برای نجات خود از مرگ شکار می کنند.

مثلاً شیر که سلطان حیوانات نام گرفته،جانوری است که به هنگام سیری به

ص:314

هیچ حیوانی ضرر نمی رساند،به همین دلیل حیواناتی که از قبیل گوراسب،آهو و گورخر که شیر از گوشت آن ها تغذیه می کند دارای حسّ مخصوصی هستند و بر اثر غریزه یا عادت می فهمند که شیر گرسنه است یا نه،اگر گرسنه باشد فرار می کنند و الا در اطراف شیر به چرا مشغول می شوند.

رام شدن شیر که از قوی ترین حیوانات است به انسان،خود دلیل دیگری است که اگر این درنده و سایر درندگان مهربانی ببینند از گربه هم رام تر خواهند شد و اگر این نوع حیوانات به شکار می پردازند برای بقای نسل سالم جانوران می باشد و ادامۀ حیات حیوانات ضروری است.

همان طور که انسان زباله و اشیای زاید را از محیط زندگی خود دور می کند حتی اگر دو سه روز رفتگر برای تحویل گرفتن زباله مراجعه ننماید،زبان به اعتراض می گشاید،اگر جانوران نیز که رفتگران دنیا هستند از بین بروند یا وظیفۀ خود را انجام ندهند،حیات از صفحۀ گیتی برداشته خواهد شد.

مثلاً شیری به گله گورخر حمله می کند،مسلماً گورخران همگی فرار می کنند، چون خداوند شیر را طوری آفریده که برای مدت طولانی نمی تواند به سرعت بدود،همیشه حیوانی را انتخاب می کند که شکار و دسترسی به آنان آسانتر باشد.

پس در گلۀ گورخر آن که از همه ضعیف تر و ناتوان تر است و در عقب گله می دود نصیب شیر می شود.با این ترتیب حیوان بیمار یا لنگ و یا ضعیف و ناتوان از بین همنوعانش جمع آوری می گردد و از انتشار بیماری و همه گیری جلوگیری می شود و نسل حیوان مورد حمله،سالم می ماند.

بعد از شکار نیز موضوعات جالبی رخ می دهد،مثلاً پس مانده شیر خوراک کفتار و شغال و روباه و نظایر آن ها می شود،بعد لاشخورها و کرکس ها فرا می رسند، آن گاه نوبت به حشرات می رسد که حسابی اسکلت حیوانات را پاک و صاف

ص:315

می کنند،تنها استخوان ها باقی می ماند که کربنات کلسیم و فسفات های آن نصیب زمین می شود،بنابراین حتّی ذره ای از حیواناتی که قربانی گشته اند به هدر نخواهد رفت !

علف ها در جایی که خون آن ها ریخته است بهتر رشد می کنند،این رفتگران، طبیعت زمین را از آلودگی پاک کرده،از شیوع بیماری ها بین انسان و حیوان جلوگیری می کنند و ازدیاد بی رویۀ نسل را هم کنترل می نمایند.

خلاصه همان طور که انسان با کشتن مرغ و خروس که بر سفرۀ رنگین خود می نهد،خویش را بی عاطفه و فاقد محبت نمی داند و یا گاو و گوسفندی را کشته، خود و همنوعان و حتی حیواناتی که در دسترس او هستند سیر می کند و عمل خویش را منصفانه و عاطفی می شمرد و در حقیقت صحیح هم هست،اعمال جانورانی که حیوانات یا حشرات را شکار می کنند مانند اعمال انسان منطقی و درست می باشد،پس حیوانات را نمی توان فاقد عاطفه و محبت دانست،به خصوص که در بعضی موارد اعمال عاطفی و مهرورزی عجیب آن ها باعاطفه ترین انسان ها را به اعجاب وامی دارد.

انس سگ به گربه،شیر به بره و مهر گربه به موش و پذیرایی کلاغ از سگ مجروح و نظایر آن ها از موضوعات تازه و نو نیست که فقط بر اثر تربیت و تعلیم جانورشناسان به وجود آمده باشد،بلکه این خوی و عادت در خلقت جانوران وجود داشته و دارد و به همین جهت در اثر تربیت زودتر نمایان می گردد.

در میان حیوانات کمک به هم نوع زیاد رایج است،مثلاً گنجشک ها جوجه های گرسنۀ گنجشکان دیگر را که به عللی پدر و مادر خود را از دست داده اند غذا می دهند و پرواز می آموزند و کلاغ ها با یکدیگر همکاری و معاضدت شدید دارند، لک لک ها نیز چنین اند.

ص:316

پنگوئن ها روی تخم های یکدیگر خوابیده،آن ها را شکوفانیده و از بچه های بیگانه دقیقاً پرستاری کرده و به آن ها شدیداً عشق می ورزند.

گوزن،آهو و میمون به صورت دسته جمعی و قبیله ای زندگی می کنند،حتی حشرات با هم زندگی مشترک دارند،مانند پروانه ها که گاهی اجتماع آن ها به قدری زیاد است که مانند ابر متراکم در آسمان جلوه گری می کنند.

همکاری و محبت به هم نوع در میان جنبندگان موضوع روشن و غیر قابل انکاری است،اما آنچه بیشتر جالب است محبت ورزی به دشمن است.

سگ ماده برای بچۀ شیر مادر مهربانی است،از او به اندازۀ بچۀ خود پرستاری می کند و به او شیر می دهد و نوازشش می دهد و بچۀ شیر هم پس از این که بزرگ شد به سگ ماده که برایش مادری کرده احترام می گذارد و هرگز او را نمی آزارد.

بین مرغ هوا و خرس جنگل تجانسی نیست ولی این حیوان ها با همدیگر به بازی و تفریح می پردازند و محبت خود را به همدیگر ابراز می کنند و به این وسیله به ما می فهمانند که خداوند مهربان بین همۀ جانوران مهر و الفت نهاده و هر دارندۀ دل را صاحب دل کرده و تمام موجودات را به یکدیگر پیوند داده است.

ای فروغ جمال تو خوبان***پرتو خوبی تو محبوبان

جلوه حسن تو کجاست که نیست ***جذبه عشق تو کراست که نیست

همه ذرات مست عشق تواند*** پای کوبان زدست عشق تواند

***

در هر صورت ذره ذرۀ عالم از عجایب است و این ما هستیم که در برخورد به هر عنصری از عناصر و شیئی از اشیا و موجودی از موجودات باید به نظر عبرت

ص:317

نگریسته و از جابه جای عالم هستی و هر نوع حقیقت و واقعیت این دار وجود،پندی گرفته و آن را آیینه روی او ببینیم،بحث و گفتگو در این زمینه به گستردگی صفحۀ هستی است و آنچه در صفحات گذشته رقم خورد نمونه ای بسیار اندک از عجایب جهان ظاهر بود و آنچه از عجایب در پس پرده نهان است دریایی است که هنوز اول و ابتدای آن را کسی درک نکرده،مگر آن کس که به لطف خاص،چشم دلش را گشودند و وی را به حریم حرمت پذیرفته و بر سر سفرۀ کرامتش نشاندند.

اگر غافل بمانی دل در این راه***چو ر وبه باز مانی در دل چاه

اگر غافل بمانی دل در این گل*** کجایی آخر اندر سوی منزل

اگر غافل بمانی وای بر دل*** بسی گرید زسر تا پای این دل

اگر غافل بمانی باز مانی*** چو گنجشکی به چنگ باز مانی

اگر غافل بمانی کافری تو*** کجا در منزل خود رهبری تو

***

ص:318

[ فَاِنَّهُ قَدْ جٰاءَ فِی الْخَبَرِ:اِنَّ الْمَواضِعَ الَّتی یُذْکَرُ اللّهُ فیها وَ عَلَیْهٰا تَشْهَدُ بِذٰلِکَ عِنْدَ اللّهِ یَوْمَ الْقِیٰامَهِ وَ تَسْتَغْفِرُ لَهُمْ الیٰ أنْ یُدْخِلَهُمُ اللّهُ الْجَنَّهَ ]

یاد خدا در مشی

در پایان جملات اول حدیث،حضرت صادق علیه السلام فرمودند:

به هنگام مشی و راه رفتن یا در طریق مسافرت زیاد یاد خدا باش و زیاد یاد خدا بودن عبارت از گفتن«سبحان اللّه»و«الحمد للّه»نیست،بلکه ذکر کثیر عبارت از این است که در برخورد با هر چیزی مواظب باشی آن خیر از تو فوت نشود و در برخورد به هر گناه و شری مراقب باشی که آلوده نگردی،سپس در جملات بالا می فرماید:

در حدیث آمده:

در مواضعی که یاد خدا شود آن مواضع فردای قیامت در پیشگاه حضرت رب الارباب گواهی به ذکر دهند و برای عبد طلب مغفرت کنند تا به وقتی که لطف حضرت دوست،عبد را به بهشت برساند.

ص:319

[ وَ لا تُکْثِرِ الْکَلٰامَ مَعَ النّاسِ فِی الطَّریقِ فَاِنَّ فیهِ سُوءَ الْأدَبِ.

وَ اکْثَرُ الطُّرُقِ مَراصِدُ الشَّیْطٰانِ وَ مَتْجَرُهُ فَلٰا تَأْمَنْ کَیْدَهُ ]

صحبت کردن در مشی

در راه و طریقی که می پیمایی زیاد با مردم سخن مگو که زیاده روی در سخنت تو را به سخن باطل و لغو و غیبت و تهمت می کشاند و این از سوء ادب است و این را بدان که بیشتر راه ها کمین گاه و مرکز دام شیطان و محلّ تجارت آن دیو خطرناک و لعین است و هر آن انتظار می برد که کسی در راه،قدم بگذارد و او وی را بفریبد، بیدار باش که فریب آن ملعون و هر دیوسیرتی را نخوری و از شرور این غولان خطرناک دچار هلاکت نگردی.

چه بدبخت آن انسان هایی که در هیچ برنامه ای از برنامه ها توجّه به واقعیت ها و حقایق ندارند و ظرف عمر را شب و روز از آلودگی ها پر کرده و به فکر عاقبت خویش و سرای دیگر نیستند.

به قول بلبل گلزار معرفت،مرحوم الهی قمشه ای:

دریغا که در دام نامم هنوز***اسیر خیالات خامم هنوز

زبعد ریاضات و درس سلوک*** نشد توسن نفس رامم هنوز

تن سفله طبع از تمنای شهد*** کند دم به دم تلخ کامم هنوز

دل من اگر خلوت خاص و هوست*** چرا در غم خاص و عامم هنوز

ص:320

چرا هم چو موهومیان در طلب***پی شهرت و فکر نامم هنوز

از این پنج حس در عذابم مدام ***می حسرت و غم به جامم هنوز

***

ص:321

[ وَ اجْعَلْ ذَهابَکَ وَ مَجیئَکَ فی طٰاعَهِ اللّهِ وَ السَّعْیِ فی رِضٰاهُ، فَاِنَّ حَرَکٰاتِکَ کُلَّهٰا مَکْتُوبَهٌ فی صَحیفَتِکَ.قالَ اللّهُ تَعالی:

[ یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ ] (1)،وَ قٰالَ عَزَّ وَ جَلَّ أیْضاً: [ وَ کُلَّ إِنسٰانٍ أَلْزَمْنٰاهُ طٰائِرَهُ فِی عُنُقِهِ ] (2)

رضای حق در مشی

مشی و سفر و رفتن و برگشتنت را در طاعت حق و سعی در به دست آوردن رضای حضرت اللّه قرار بده که تمام حرکاتت در نامۀ عملت ثبت می شود،در قرآن مجید آمده:

در روز قیامت زبان ها و دست ها و قدم های شما به آنچه از خوبی ها و بدی ها کرده اید گواهی می دهند و نیز فرموده:هر انسانی خواه مؤمن و یا کافر با عملش تا ابد همراه است و چاره ای از این داستان ندارد.

ص:322


1- 1) -نور (24):24.
2- 2) -اسراء (17):13.

باب 44 در آداب خواب

اشاره

ص:323

ص:324

قالَ الصّادِقُ علیه السلام:

نَمْ نَوْمَهَ الْمَتَعَبِّدینَ وَ لا تَنَمْ نَوْمَ الْغٰافِلینَ،فَاِنَّ الْمُتَعَبِّدینَ الاْکْیٰاسَ یَنٰامُونَ اسْتِرْواحاً وَ لا یَنٰامُونَ اسْتِبْطٰاراً.

قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:

تَنٰامُ عَیْنی وَ لا یَنٰامُ قَلْبی؛وَ انْوِ بِنَوْمِکَ تَخْفیفَ مَؤُنَتِکَ عَلَی الْمَلٰائِکَهِ وَ اعْتزِالَ النَّفْسِ عَنْ شَهَواتِهٰا.

وَ اخْتَبِرْ بِهٰا نَفْسَکَ؛وَ کُنْ ذا مَعْرِفَهٍ،بِأنَّکَ عٰاجِزٌ ضَعیفٌ لٰا تَقْدِرُ عَلیٰ شَیءٍ مِنْ حَرَکٰاتِکَ وَ سُکُونِکَ الّا بِحُکْمِ اللّهِ وَ تَقْدیِرِهِ؛فَاِنَّ النَّوْمَ أخُ الْمَوْتِ فَاسْتَدِلَّ بِهٰا عَلَی الْمَوْتِ الَّذی لٰا تَجِدُ السَّبیلَ الَی الْاِنتِبٰاهِ وَ الرُّجُوعِ الیٰ اصْلاحِ مٰا فٰاتَ عَنْکَ.

وَ مَنْ نٰامَ عَنْ فَریضَهٍ أوْ سُنَّهٍ أو نٰافِلَهٍ فاتَتْهُ بِسَبَبِهٰا فَذٰلِکَ نَوْمُ الْغٰافِلینَ وَ سیرَهُ الْخٰاسِرینَ،وَ صٰاحِبُهُ مَفْتُونٌ.وَ مَنْ نٰامَ بَعْدَ فَراغِهِ مِنْ أداءِ الْفَرائِضِ وَ السُّنَنِ وَ الْواجِبٰاتِ مِنَ الْحُقُوقِ فَذٰلِکَ نَوْمٌ مَحْمُودٌ.

وَ انّی لٰا أعْلَمُ لِأهْلِ زَمانِنٰا هٰذا شَیئاً اذا أتَوْا بِهٰذِهِ الْخِصالِ أسْلَمَ مِنَ النَّوْمِ لِأنَّ الخَلْقَ تَرَکُوا مُرٰاعاهَ دیِنِهِمْ وَ مُراقَبَهَ أحْوالِهِمْ وَ أخَذُوا شِمٰالَ الطَّریقِ.

وَ الْعَبْدُ انِ اجْتَهَدَ أنْ لٰا یَتَکَلَّمَ کَیْفَ أمْکَنَهُ أنْ لٰا یَسْتَمِعَ الّا مٰا لَهُ مانِعٌ مِنْ ذٰلِکَ،وَ انَّ النَّوْمَ خَیْرٌ مِنْ أخْذِ تِلْکَ الْآلاتِ فِی مَعاصِی اللّهِ.

قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ:

ص:325

[ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ کُلُّ أُولٰئِکَ کٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً ] (1).

و انَّ فی کَثْرَتِهِ آفاتٍ وَ انْ کٰانَ عَلیٰ سَبیلِ مٰا ذَکَرْنٰاهُ،وَ کَثْرَهُ النَّوْمِ یَتَوَلَّدُ مِنْ کَثْرَهِ الشُّرْبِ،وَ کَثْرَهُ الشُّرْبِ مِنْ کَثْرَهِ الشِّبَعِ وَ هُمٰا یُثْقِلٰانِ النَّفْسَ عَنِ الطّاعَهِ وَ یُقْسِیانِ الْقَلْبَ عَنِ التَّفَکُّرِ وَ الْخُضُوعِ.

وَ اجْعَلْ کُلَّ نَوْمِکَ آخِرَ عَهْدِکَ مِنَ الدُّنْیٰا،وَ اذْکُرِ اللّهَ بِقَلْبِکَ وَ لِسانِکَ، وَ خَفِ اطّلٰاعَهُ عَلیٰ سِرِّک،وَ اعْتَقِدْ بِقَلْبِکَ مُسْتَعیناً بِهِ فِی الْقیٰامِ الَی الصّلوٰهِ اذٰا انْتَبَهْتَ؛فَاِنَّ الشَّیْطٰانَ یَقُولُ لَکَ:نَمْ فَاِنَّ لَکَ بَعْدُ لَیْلاً طوَیلاً؛یُریدُ تَفْویتَ وَقْتِ مُنٰاجٰاتِکَ وَ عَرْضِ حٰالِکَ عَلیٰ رَبِّکَ،وَ لا تَغْفَلْ عَنِ الاِسْتِغْفٰارِ بِالأسْحٰارِ، فَاِنَّ لِلْقٰانِتینَ فیهِ أَشْوٰاقاً.

ص:326


1- 1) -اسراء (17):36.

[ نَمْ نَوْمَهَ الْمَتَعَبِّدینَ وَ لا تَنَمْ نَوْمَ الْغٰافِلینَ،فَاِنَّ الْمُتَعَبِّدینَ الاْکْیٰاسَ یَنٰامُونَ اسْتِرْواحاً وَ لا یَنٰامُونَ اسْتِبْطٰاراً.قٰالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:تَنٰامُ عَیْنی وَ لا یَنٰامُ قَلْبی ]

خواب عبادت کنندگان

امام صادق علیه السلام می فرماید:

بخواب،ولی خواب عبادت کنندگان و دوری از خواب ناآگاهانه و غافلان که بندگان زرنگ حق یعنی آنان که اهل دانش و بینش و هوش و فراستند،به قدر ضرورت و برای رفع احتیاج و به فرمودۀ قرآن مجید برای تأمین کمبود اعصاب و دفع کسالت و رفع خستگی می خوابند،خواب اینان به دنبالۀ هوا و هوس نیست، رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:

چشمم می خوابد ولی قلبم بیدار است.

آری،خواب متعبدان بهترین خواب و حقیقتی است که ثواب الهی بر آن مترتب است و خواب غافلان،بدترین خواب و کاری است که عذاب خداوندی از پی دارد.

بندگان وقتی به خواب می روند،خواب آنان معلول خستگی ایشان از عبادت و مجاهدت و ریاضت و زحمت و کوشش همه جانبه در راه خداست و می خوابند تا رفع کسالت نموده باز در صراط مستقیم حق با تمام توان و قدرت بکوشند و تا

ص:327

می توانند در راه دوست عاشقانه بخروشند.

امّا خواب غافلان،خواب بسیار بدی است؛زیرا خستگی غافلان که مورث خواب است معلول کثرت گناه و زحمت ایشان در معصیت و ستم بر مردمان است که گفته اند:مرگ برای آنان بهتر از زندگی آمیخته به عصیان و گناه و پلیدی است.

به فرمودۀ عارف دلباخته عماد فقیه:

ای که در خلوت دل ساخته ام مسکن تو***به جفا بر نکنم خیمه ز پیراهن تو

گر کند حکم قضا جان مرا از تن دور*** دست امید دلم نگسلد از دامن تو

آفتابی است که هرگز نکند میل غروب*** در جهان دل من مهر رخ روشن تو

گر سرم در سر سودای تو شد باکی نیست*** جان صاحب نظران است فدای تن تو

ناله من که دل خاره از آن نرم شود*** هیچ اثر می نکند در دل چون آهن تو

در غم هجر تو تاریک شد ای جان عزیز*** چشم غم دیده خوشا نکهت پیراهن تو

من که دریای فراوان نکند سیرابم*** مست یک جرعه ام از بادۀ مرد افکن تو

***

ص:328

چهرۀ الهی متعبّدان

اشاره

اینان در مرحله اوّل اهل معرفتند و معرفت و آگاهی خویش را از قرآن و رسالت و امامت به دست آورده و چراغ جان به آن نور برافروخته اند،سپس اهل عمل و کوشش و ملازم با ریاضت و مجاهدتند و در این راه از خستگی و سستی و تنبلی و کسالت به دورند.

اینان صفحات روشن کتاب حیاتند و ظرف شب و روز آنان از عبادت قلبی و بدنی و روحی و نفسی و مالی و قدمی و قلمی پر است.

عاشق جمالند و طالب کمال،ماه شبند و خورشید روز،مصداق حقایقند و مرغ باغ ملکوت.

وجودشان بر اثر ایمان،دریای بی ساحلی است که خورشید تربیت حق بر آن می تابد و از آن ابر گهرباری برمی خیزد که به هر کجا ببارد هم چون باران رحمت دوست در فصل بهاران به رویش چمن سبز و لاله زار سرخ و پدید آمدن میوۀ شیرین می انجامد.

چون به خانه روند برای زن شوهری وفادار و برای فرزندان پدری کاملند،چون به محل کسب روند اهل صفا و وفا و وجدان و انصافند،چون به جبهۀ نبرد حق علیه باطل روند شیر حقند،چون بین مردم روند چراغ پرفروغ هدایتند و چون به شب رسند عابدان سحرخیز و مناجاتیان عاشقند.

اینان زندگی را با مجاهدت شرعی سپری کنند و دنیای خود را دروازه ای برای ورود به رحمت حق و جلب رضای دوست و قدم گذاشتن در بهشت ابدی قرار دهند.

ص:329

مجاهدت با نفس

اشاره

اندر مجاهدت که سیر و سفر ایشان است گفته اند:

بدان که هیچ راهی که آدمی در وی قدم زند،نیکوتر و پاک تر از مجاهدت نیست و مجاهدت مخالفت است.هر چیزی را که رقم انسانیت بر وی باشد و ثمرۀ او راه نمودن است به حق تعالی:

[ وَ الَّذِینَ جٰاهَدُوا فِینٰا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنٰا ] (1).

و کسانی که برای [به دست آوردن خشنودی] ما [ با جان و مال ] کوشیدند، بی تردید آنان را به راه های خود [ راه رشد،سعادت،کمال،کرامت،بهشت و مقام قرب ] راهنمایی می کنیم.

چون کسی برای او همه چیزها را دست بدارد،لا بد او نیز همه نیکویی ها به وی رساند.

قٰالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:مَنْ کٰانَ لِلّهِ کٰانَ اللّهُ لَهُ (2).

پیامبر فرمود:کسی که [ اعمالش ] برای خدا باشد خدا هم برای او است [ کنایه از این که خداوند هم برای او نیکی ها و خوبی ها را فراهم می کند ].

عاشقان زنده دل به نام تواند***تشنه جرعه ای زجام تواند

تا به سلطانی اندر آمده ای ***دل و جان بنده و غلام تواند(3)

هر راه که آدمی بر آن رود وی را در آن طمع باشد و هوای او در آن مجال یابد

ص:330


1- 1) -عنکبوت (29):69.
2- 2) -بحار الأنوار:319/82،باب 36.
3- 3)- عطار نیشابوری.

و نفس او را در آن نصیب بود،الّا راه مجاهدت که هوا در دیگر راه ها زنده باشد و در مجاهدت بمیرد،پس مجاهدت سبب عزل ولایت انسانیت است و تخم کشف اسرار حقیقت.

نهاد آدمی آنگه پاک شود که در دریاهای مجاهدت افتد،کسی که درب مجاهدت بر خود بسته دارد،لشگر هوا وی را به غارت پردازد و بر وی غالب شود و ملازم طمع و متابع شهوت و موافق غضب گردد و ریا بر احوال او مستولی شود، تا هر چه کند برای خلق کند و این چنین کس هرگز حلاوت ایمان نیابد.

اما چون به مجاهدت درآید و در بدایت روزگار،خود را تربیت کند به مراقبت و ظاهر خود را بپیراید به مجاهده،شجرۀ حقیقت در دل او رسته شود و خارستان معصیت در درون سوخته گردد،فتوح غیب حاصل آید و بر مردم مبتدی در راه ارادت،مجاهدت فریضه است،از آن که نفس زمام او را گرفته باشد و از هوا آیینۀ او ساخته تا مذاق مراد او خیالات فاسد بدو نماید و باطل را در کسوت حقیقت بر وی عرضه می کند،چندان هوس در نهاد او پدید آید که یک باره از حق پرستیدن بیفتد و به عقوبت ریا مبتلا شود و بند شک و شرک بر نهاد او افتد،تا بت پرستی تمام از میان کار بیرون آید و آن ارادت وبال او گردد.

علم حق را کجا تو بگزینی***زین خودآرایی و خودبینی

کی توانی رسی به اوج علا*** تا که خواهی به صدر بنشینی

خویشتن را بزرگ پنداری ***دیگران را به چشم کم بینی

چون تو مایل به رنگ و اسبابی*** لاجرم در صفات مسکینی

خون مخلوق را خوری همه وقت*** زین سبب هم چو تیغ خونینی

تو اگر دین چنین نگهداری*** نه که دیندار بلکه بی دینی

در خبر است که:

ص:331

یکی پیش رسول صلی الله علیه و آله آمد گفت:یا رسول اللّه ! از جهادها کدام فاضل تر است تا آن کنم ؟ فرمود:

انَّ أفْضَلَ الجِهٰادِ مَنْ جٰاهَدَ نَفْسَهُ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْهِ (1).

مسلماً بهترین جهاد،جهاد کسی است که با تمایلات غیر منطقی خود مبارزه کند.

آن عارف بزرگ گفت:

حق سبحانه و تعالی بندۀ خود را هیچ عزّی ندهد ورای آن که او دلالت کند بر خوار کردن نفس خود در چشم خود،از آن که شرع نفس را دشمن ترین دشمنان خوانده است:

أعْدیٰ عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْکَ (2).

دشمن ترین دشمن تو،تمایلات غیر منطقی توست.

که مذّلت جستن دشمن،رعایت جانب دوست و بجای آوردن حرمت حریم محبوب است.

عارف نیشابوری می گوید:

آن ها که در حقیقت اسرار می روند***سرگشته هم چو نقطه پرگار می روند

هم در کنار عرش سرافراز می شوند*** هم در میان بحر نگونسار می روند

ص:332


1- 1) -وسائل الشیعه:164/15،باب 1،حدیث 20216.
2- 2) -مجموعه ورام:59/1؛بحار الأنوار:64/67،باب 45،حدیث 1.

هم در سلوک گام به تدریج می نهند***هم در طریق عشق به هنجار می روند

راهی که آفتاب به صد قرن آن برفت*** ایشان به حکم وقت به یکبار می روند

***

فواید مجاهدت

مجاهدت را فایده هاست،یکی آن که رعونت (1)ببرد،اگر وی را به نام مجرّد خوانند در خشم نشود و ریا ببرد تا هر عمل که کند برای خدا کند و غفلت ببرد تا همیشه جمع باشد،غیبت زایل کند تا پیوسته حاضر باشد،شهوت و غضب منقطع کند تا مروّت بر جای ماند،بخیلی ببرد تا پیوسته جوانمرد بود،تکبّر از وی دور کند،تواضع و همّت عالی در وی موجد شود و خوش روی و صادق و راسخ قدم و مستقیم دل و فلک طبع گردد.

این همه اوصاف نتیجۀ مجاهدت است و مجاهدت کار متعبّدان و این گونه سیر و سلوک البته خستگی بدن آرد و خستگی بدنی خواب و این خواب خود جزیی از عبادت و مجاهدت است و تمام منظور حضرت صادق علیه السلام این است که خواب شیعیانش این گونه خواب باشد،تا از خواب پس عبادت هم بهرۀ معنوی و ثواب آخرتی برند.

ما ز خم ازلی ساغر صهبا زده ایم ***پشت پا یکسره بر دنیی و عقبا زده ایم

ص:333


1- 1) -رعونت:احمق شدن.گفتارش حماقت آمیز شد.

می وحدت چو بخوردیم ز خم خانه عشق***تیغ توحید به فرق منی و ما زده ایم

از همه دست تمنا ببریدیم و امل ***تا قدم در طلب دولت معنا زده ایم

تا که افتاد سر زلف تو در چنگ مراد*** پشت پا یکسره بر دنیی و عقبا زده ایم

نیّر افروخته شد از می اسرار و بگفت*** ما زخم ازلی ساغر صهبا زده ایم

***

بندگی واقعی

بعضی گفتند که:

بندگی بجای آوردن آن است که آنچه حق تعالی بر تو وظیفت نهاد،آن را بجای آوری بر آن شرط که واجب است،یعنی شرط واجب آن است که تقصیر نکنی و از حد فرمان اندر نگذری و امر او را ضایع نگذاری.

باز گفت:شرط واجب آن است که وظایف حق تعالی را بجای آوری بی آن که مر خویشتن را عوضی طمع داری و توفیق آن از حق تعالی مر خویشتن را فضل بینی، یعنی امر حق تعالی از بهر وجوب حق خداوندی او را بجای آوری نه از بهر طمع عوض و آن که مر تو را سزاوار خدمت خویش گردانید از وی فضلی بزرگ دانی که بر تو بدین فضل شکر واجب شود.

چون از میان چندین دین های مختلف و اعتقاد مختلف تو را توفیق ایمان و صراط مستقیم داد و بر جادۀ متابعت حبیب وی تو را به خدمت خود مشغول کرد.

ص:334

این محض فضل خداوند است،اگر همه خلق را با خویشتن به شکر این فضل یار کنی شکر این بجای نتوانی آوردن،با وجود این فضل طمع عوض داشتن،محال باشد.

این عالی ترین مرحلۀ عبادت است و خواب این عابدان خوابی با ارزش و استراحتی با قیمت است.

الهی ! ما را از فضل و عنایت خویش محروم مدار و باب طاعت و عبادت خالصانه را تا به وقت خروج از دنیا به روی ما مفتوح دار،بر دل ما از انوار محبت و اشراق جمال بتابان و از گذشته ننگین ما به کرم و لطف درگذر و در تمام لحظات آینده از این افتادگان در وادی ظلمت دستگیری فرما.

ای خوش آن عاشق که سودا می کند***بر سر کوی تو مأوا می کند

شام محنت را به روز آرد کسی*** کو به شبها با تو سودا می کند

وصل او هر شب که بنمایم طلب ***او همی امروز و فردا می کند

حضرت صادق علیه السلام در پایان جملات اول روایت نقل می کنند که پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:

دو چشمم می خوابد ولی دلم بیدار است.

و این کنایه از این است که تمام هویت و موجودیت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله غرق در عبادت بوده و لحظه ای از لحظات عمر شریفش را جدای از عبودیت زندگی نکرده است.

سخن در شخصیت این چراغ بزم آفرینش از توان و قدرت همه کس خارج است

ص:335

و جز خدای عالم و خاصان از اولیایش از ذات بی مثالش هیچ کس را خبر نیست که قلب او و وجود او و هویت او کتاب مکنون است.

[ لاٰ یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ ] (1).

جز پاک شدگان [ از هر نوع آلودگی ] به [ حقایق و اسرار و لطایف ] آن دسترسی ندارند.

بر همه سر خیل و سر خیر بود***قطب گران سنگ و سبک سیر بود

شمع الهی ز دل افروخته*** درس ازل تا ابد آموخته

چشمه خورشید که محتاج اوست*** نیم هلال از شب معراج اوست

تختنشین شب معراج بود ***تختنشان کمر و تاج بود

هم چو الف راست به عهد و وفا*** اول و آخر شده بر انبیا

***

او را هویت آن چنان عظیم و بزرگ است که به وقت ولادتش بانگ دلنواز رحمت حق برآمد که ای آمنه ! ای گنجور گنجینۀ رحمت و رأفت ! و ای خازن خزانۀ عنایت و هدایت ! کودک خجسته طالع و فرخنده طلعت خویش را محمد بنام که از

ص:336


1- 1) -واقعه (56):79.

هر زشتی پیراسته است و به هر زیبایی آراسته از هر رذیلتی منزّه است و مبرّی و به هر فضیلتی مشرّف است و محلّا.

او را محمد بنام که مرضیّه السجایا و محموده الفضایل است،او را محمد بنام که در آسمان و زمین ستوده و ممدوح است و به حقیقت که در بین جمله تن ها،تنها اوست که بدیع شمایل است،او را محمد بنام که راهبر نژادها و میر قبایل است،او را محمد بنام که ستایش جانش فریضه جان ها و پس از اقرار به توحید شهادت بر رسالتش شعار اسلام و نشان ایمان هاست،او را محمد بنام که به یاد او ذکر اوایل منسوخ است و به حرمت کمال بنیاد او،پس از او که به وجود اوّل و به شهود آخر است،دیگر جلوۀ اواخر موقوف.او را محمد بنام که آیت قدرت آفریدگار است و دلیل به سمت سر منزل معرفت پروردگار.

ص:337

[ وَ انْوِ بِنَوْمکَ تَخْفیفَ مَؤُنَتِکَ عَلَی الْمَلٰائِکَهِ وَ اعْتزِالَ النَّفْسِ عَنْ شَهَواتِهٰا وَ اخْتَبِرْ بِهٰا نَفْسَکَ وَ کُنْ ذا مَعْرِفَهٍ بِأنَّکَ عٰاجِزٌ ضَعیفٌ لٰا تَقْدِرُ عَلیٰ شَیءٍ مِنْ حَرَکٰاتِکَ وَ سُکُونکَ الّا بِحُکْمِ اللّهِ وَ تَقْدیِرِهِ ]

خواب برای تمدّد اعصاب

خوابت از پی گناه و معصیت نباشد که ملائکۀ حافظ اعمال،آن را به عنوان استراحت جهت گناه بعد بنویسند،بلکه برنامۀ خوابت برای تمدّد اعصاب جهت فعالیت مثبت برای بعد از خواب باشد که این گونه خواب زحمتی برای ملائکه نیست.

و نیز خواب را جهت این مسئله قرار بده که از مشتهیات نفسانی و تمایلات غریزی دور مانده و از آن فاصله پیدا کنی و به وسیله خواب در مقام امتحان خود برآی که در نهایت عجز و تقصیری و مستقلاً بر هیچ کاری قدرت و توانایی نداری و تمام حرکات تو فقط و فقط به اذن حضرت اوست.

در حکایت خواب ظاهر می گردد که بیچاره آدمی به چه مرتبه ضعیف و چقدر ناتوان است که به انقضای زمان قلیلی و اشتغال به شغل یسیری سستی و ناتوانی به بدن او راه می یابد که اگر تا مدتی استراحت نکند و حواسّ و قوای او تا مدتی از کار خود معطّل نشوند و دست از کار خود نکشند متوجه کار دیگر نمی توانند شد.

ص:338

[ فَاِنَّ النَّوْمَ أخُ الْمَوْتِ فَاسْتَدِلَّ بِهٰا عَلَی الْمَوْتِ الَّذی لٰا تَجِدُ السَّبیلَ الَی الْاِنتِبٰاهِ وَ الرُّجُوعِ الیٰ اصْلاحِ مٰا فٰاتَ عَنْکَ ]

خواب،برادر مرگ

خواب،منبّهی است اهل بصیرت را از برای موت و تأیید قوی است از برای ثبوت معاد.

بدون شک خواب برادر مرگ است،چنان که در مرگ تعطیل حواس و قوای آدمی است،خواب نیز چنین است،یا آن که به اعتبار قرب و نزدیکی خواب به موت فرموده اند:خواب برادر مرگ است،چرا که در عالم خواب علاقۀ روح به بدن کم می شود و در تعلق قوی گرفتن به بدن و بیدار شدن محتاج رخصت است که اگر از جناب احدیت مرخص شود و تعلّق به بدن گیرد بیدار شود و گرنه بالکلّیه قطع تعلّق نماید،آن هنگام است که انسان مرده.

حکیم علی الاطلاق به حکمت کاملۀ خود خواب را نمونۀ مرگ کرد،تا اهل بصیرت استدلال کنند از خوابی که شبیه به موت است و امکان بیداری در آن هست به موتی که خداوند امکان بیداری از آن را در قیامت قرار داده و هر کس خویش را اصلاح نکرده باشد بعد از بیداری از مرگ جای اصلاح ندارد و آنچه برای او ظهور می کند پشیمانی و ندامت و حسرت و اندوه است.

روی این حساب،از پس هر بیداری تصور کن از خواب غفلت برخاسته ای پس

ص:339

برای جبران ما فات و تدارک برنامه های از دست رفته اقدام کن و قبل از این که به حسابت برسند به حساب خویش برس،تا در دنیا از حیات طیبه برخوردار گردی و در آخرت به اجر و پاداش ابدی برسی. خلق عالم جمله مست غفلتند***مست منگر خویش را هشیار کن

یار بیزار است از تو تا تویی*** اول از خود خویش را بیزار کن

گر جمال یار می خواهی عیان*** چشم در خورد جمال یار کن

نیست پنهان آفتاب لایزال*** ذره ای تو خویش را اقرار کن

تا ابد هم از عدم هم از وجود*** دیده بر دوز آنگهی دیدار کن(1)

***

ص:340


1- 1)- عطار نیشابوری.

[ وَ مَنْ نٰامَ عَنْ فَریضَهٍ أوْ سُنَّهٍ أو نٰافِلَهٍ فاتَتْهُ بِسَبَبِهٰا فَذٰلِکَ نَوْمُ الْغٰافِلینَ وَ سیرَهُ الْخٰاسِرینَ،وَ صٰاحِبُهُ مَفْتُونٌ.وَ مَنْ نٰامَ بَعْدَ فَراغِهِ مِنْ أداءِ الْفَرائِضِ وَ السُّنَنِ وَ الْواجِبٰاتِ مِنَ الْحُقُوقِ فَذٰلِکَ نَوْمٌ مَحْمُودٌ ]

خواب غافلان

هر کس به وقت برنامه واجب یا سنّت یا نافله بخوابد و به خاطر آن خواب چنان برنامه مهمی از دستش برود،خوابش خواب غافلان و طریقۀ خاسران و عمل زیانکاران است و چنین بدبختی مفتون نفس و هواست که خواب را بر عبادات مقدم داشته و لذت و شهوت نفس را با لذت قلب معامله کرده و راستی چه بد معامله ای است.

آیا آن همه ثواب عبادت و به خصوص واجبات الهیه را می توان با چیزی عوض کرد ؟ ! چنین انسانی باید بداند مریض است و محتاج به معالجۀ قطعی.

و هر کس پس از فراغ از واجبات و ادای حقوق الهی و خلق خدا بخوابد چنین خوابی پسندیده و صاحب آن به رحمت و عنایت الهی نزدیک است.

ص:341

[ وَ انّی لٰا أعْلَمُ لِأهْلِ زَمانِنٰا هٰذا شَیئاً اذا أتَوْا بِهٰذِهِ الْخِصالِ أسْلَمَ مِنَ النَّوْمِ لِأنَّ الخَلْقَ تَرَکُوا مُرٰاعاهَ دیِنِهِمْ وَ مُراقَبَهَ أحْوالِهِمْ وَ أخَذُوا شِمٰالَ الطَّریقِ.وَ الْعَبْدُ انِ اجْتَهَدَ أنْ لٰا یَتَکَلَّمَ کَیْفَ أمْکَنَهُ أنْ لٰا یَسْتَمِعَ الّا مٰا لَهُ مانِعٌ مِنْ ذٰلِکَ،وَ انَّ النَّوْمَ خَیْرٌ مِنْ أخْذِ تِلْکَ الْآلاتِ فِی مَعاصِی اللّهِ،قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: [ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤٰادَ کُلُّ أُولٰئِکَ کٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً ] (1).و انَّ فی کَثْرَتِهِ آفاتٍ وَ انْ کٰانَ عَلیٰ سَبیلِ مٰا ذَکَرْنٰاهُ ]

خواب سالم

امام صادق علیه السلام می فرماید:

برای اهل زمان پس از ادای فرایض و سنن و اتیان به اوامر و نواهی،چیزی را سالم تر از خواب نمی دانم.

اکثر مردم از رعایت دین دست کشیده اند،احوالات خویش را مراقب نیستند، اکثر اوقاتشان در حرکت بیراهه و گناه و معصیت می گذرد،از راه نجات دست کشیده و به راه هلاک رو آورده اند،برای اهل خدا احتراز از این برنامه های ضد الهی

ص:342


1- 1) -اسراء (17):36.

بسیار مشکل است،سعی می کند نگوید اما چگونه نشنود ؟

بنابراین خواب که وسیله و علّت فراغت از گفتن و شنیدن است،برای مؤمن راه فرار بسیار خوبی است،چه خوب است که پس از انجام برنامه های الهیه بخوابد و خویش را از شر هر گناهی دور بدارد که خداوند فرموده:

روز قیامت از گوش و چشم و دل هر کسی سؤال می شود،از آنچه شنیده و دیده و یا به خاطر گذرانده،اگر مشروع بوده به اجر رسد و اگر مخالف برنامۀ حق، مجازات و مکافات بیند.

این نکته را هم باید توجه داشت که خواب زیاد،هر چند پس از ادای تکالیف الهیه باشد مذموم و مورث قساوت قلب و مرض بدن است.

الهی آن فرزانه دوران می گوید:

ای دل نداری از چه آه و زاری امشب***برخیز اگر مشتاق روی یاری امشب

لبیک گویان در حریم کعبه دوست*** باز آ که بنماید تو را رخساری امشب

صد روز و شب در خواب ماندی غافل از یار*** برخیز از این خواب تغافل باری امشب

شاید که بگشاید مه من پرده از رخ*** بگشای چشم دل پی دیداری امشب

فتح دو عالم در شهود حسن یار است ***غافل مشو زان یار اگر هشیاری امشب

ص:343

[ وَ کَثْرَهُ النَّوْمِ یَتَوَلَّدُ مِنْ کَثْرَهِ الشُّرْبِ،وَ کَثْرَهُ الشُّرْبِ مِنْ کَثْرَهِ الشِّبَعِ وَ هُمٰا یُثْقِلٰانِ النَّفْسَ عَنِ الطّاعَهِ وَ یُقْسِیانِ الْقَلْبَ عَنِ التَّفَکُّرِ وَ الْخُضُوعِ ]

آفاتِ خواب زیاد

خواب زیاد محصول آشامیدنی زیاد و آشامیدنی زیاد نتیجۀ پرخوری است و هر دو موجب سخت شدن و سنگین گشتن انسان در برابر طاعت و قیامند و نیز موجب قساوت قلبند تا قلب از کار تفکر در آیات خدا و خضوع در برابر محبوب باز ماند.

امام صادق علیه السلام در پایان روایت می فرماید:

به هر خوابی که در شب داری،فکر کن آخرین خواب است و از این خواب سر بر نخواهی داشت.به دل و زبان از یاد خدا فارغ مباش و خوف الهی از دل بیرون مکن و آگاهی او را بر جمیع احوالاتت مرکوز خاطر نما و در این نیت باش که به یاری حضرت حق از خواب برخیزی و مشغول بندگی او شوی،چرا که شیطان ملعون بعد از هر بیداری تو را وسوسه می کند که هنوز شب طولانی است خوابت را ادامه بده و می خواهد که تو را در وقت مناجات با حضرت حق به خصوص به وقت سحر،محروم از بهترین فیض کند.

به حضرت حق عرض حاجت کن و از استغفار به دربار دوست غافل مباش، چرا که دعا را به وقت سحر،کیفیت دیگر و داعی را در آن وقت شوقی غیر از وقت دیگر است.

باب 45 در آداب معاشرت

اشاره

ص:344

ص:345

ص:346

قالَ الصّادِقُ علیه السلام:

حُسْنُ الْمُعٰاشَرَهِ مَعَ خَلْقِ اللّهِ تَعٰالیٰ فی غَیرِ مَعْصِیَتِهِ مِنْ مَزیدِ فَضْلِ اللّهِ عِنْدَ عَبْدِهِ،وَ مَنْ کانَ خٰاضِعاً لِلّهِ فِی السِّرِّ کٰانَ حَسَنَ الْمُعٰاشَرَهِ فِی الْعَلٰانِیَهِ.

فعٰاشِرِ الْخَلْقَ لِلّهِ تَعٰالیٰ وَ لا تُعٰاشِرْهُمْ لِنَصیبِکَ مِنَ الدّنْیٰا وَ لِطَلَبِ الْجٰاهِ وَ الرِّیاءِ وَ السُّمْعَهِ،وَ لا تَسْقُطَنَّ بِسَبَبِهٰا عَنْ حُدُودِ الشَّریعَهِ مِنْ بابِ الْمُماثَلَهِ وَ الشَّهْوَهِ فَاِنَّهُمْ لٰا یُغْنُونَ عَنْکَ شَیْئاً،وَ تَفُوتُکَ الْآخِرَهُ بِلٰا فٰائِدَهٍ.

وَ اجْعَلْ مَنْ هُوَ اکْبَرُ مِنْکَ بِمَنْزِلَهِ الْاَبِ وَ الْاَصْغَرَ بِمَنْزِلَهِ الْوَلَدِ وَ الْمِثْلَ بِمَنْزِلَهِ الْاَخِ،وَ لا تَدَعْ مٰا تَعْلَمُهُ یَقیناً مِنْ نَفْسِکَ بِمٰا تَشُکُّ فیه مِنْ غَیْرِکَ،وَ کُنْ رَفیقاً فی امْرِکَ بِالْمَعْروفِ وَ شَفیقاً فی نَهْیِکَ عَنِ الْمُنْکَرِ.

وَ لا تَدَعِ النَّصیحَهَ فی کُلِّ حالٍ،قالَ اللّهُ تَعالی: [ وَ قُولُوا لِلنّٰاسِ حُسْناً ] (1).

وَ اقْطَعْ عَمَّنْ تُنْسیکَ وُصْلَتُهُ ذِکْرَ اللّهِ وَ تَشْغَلُکَ الْفَتُهُ عَنْ طٰاعَهِ اللّهِ فَاِنَّ ذٰلِکَ مِنْ اوْلِیاءِ الشَّیْطٰانِ وَ اعْوانِهِ وَ لا یَحْمِلَنَّکَ رُؤْیَتُهُمْ عَلیَ الْمُداهَنَهِ عِنْدَ الْخَلْقِ فَاِنَّ فی ذٰلِکَ الْخُسْرانَ الْعَظیمَ.

ص:347


1- 1) -بقره (2):83.

[ حُسْنُ الْمُعٰاشَرَهِ مَعَ خَلْقِ اللّهِ تَعٰالیٰ فی غَیرِ مَعْصِیَتِهِ مِنْ مَزیدِ فَضْلِ اللّهِ عِنْدَ عَبْدِهِ،وَ مَنْ کانَ خٰاضِعاً لِلّهِ فِی السِّرِّ کٰانَ حَسَنَ الْمُعٰاشَرَهِ فِی الْعَلٰانِیَهِ ]

حقیقت معاشرت

حضرت صادق علیه السلام در این فصل،به یکی از مهم ترین مسائل انسانی که شدیدترین تأثیر را در وضع دنیا و آخرت انسان دارد اشاره می فرمایند آن مسئله رفاقت و معاشرت و رفیق و معاشر است.

به نظر حضرت صادق علیه السلام،کسی که واجد شرایط انسانی و متّصف به صفات الهی نیست لیاقت دوستی و رفاقت ندارد،بلکه دشمن خطرناک انسانند که قرآن و روایات از آنان تعبیر به شیطان و عدوّ کرده است.

آن کس که انسان را به معصیت بیاندازد و یا تشویق به گناه کند و یا مانع از رشد و کمال آدمی گردد،در عین اظهار محبت و علاقه ای که به انسان می کند،آشنا و دوست انسان نیست،او دشمنی خطرناک در لباس دوست است و بر آدمی است که با تمام وجود از او بپرهیزد که دوری از چنین افرادی خیر دنیا و آخرت انسان و معاشرت با آنان خرابی دنیا و آخرت و هلاکت ابدی آدمی است.

آری،از جمله مواردی که رعایت تقوا،آن هم با کمال شدت لازم و واجب است باب رفاقت و معاشرت است که تأثیر رفیق بر انسان از تأثیر هر چیزی سریع تر

ص:348

و عمیق تر است.

این راه بدون شک راه پرخطری است که سپردن این جاده،بیداری و معرفت فوق العاده لازم دارد.

به تقوا زندگانی کن در اینجا***دل و جان با معانی کن در اینجا

به تقوا زندگانی کن بر دوست ***که مغزت زود گردد در یقین پوست

به تقوا زندگی کن بی شکی تو*** که یابی در یقین دید یکی تو

به تقوا زندگی بنما تو از دل ***که از تقوا شوی در عشق واصل

دوستان حقیقی

اشاره

انسان بدون شک نیازمند به رفاقت و رفیق و دوست و دوستی است،چیزی که هست باید این غریزۀ الهی دگر دوستی را در راه صحیح به کار برد و این نیروی عالی انسانی را صرف اشخاصی کند که از آن طریق خیر دنیا و آخرت نصیب انسان شود و درخت وجود آدمی به شکوفه ها و میوه های الهی بنشیند.

دوست حقیقی و دوستان واقعی،کسانی هستند که به رشد و تکامل و شرف و منزلت انسان بیفزایند و جز خیر آدمی هدفی نداشته باشند.

ملاک دوستی در آیین محمدی و شریعت اسلامی این است که عقل و وجدان، فطرت و ادب و تربیت آدمی در جنب رفیق و دوست و یار و همنشین با تمام حیثیت رو به کمال برود و انسان را تا جایی سیر دهد که نقطۀ جلب رضایت خداست.

با توجه به این ملاک و با تتّبع در معارف بلند آسمانی و ملکوتی اسلام که

ص:349

منعکس در قرآن و روایات است،به این نتیجه می رسیم که دوستان حقیقی انسان عبارتند از:

1-خداوند جهان آفرین

2-انبیا

3-امامان علیهم السلام

4-عارفان واقعی

5-حکیمان الهی

6-مؤمنان حقیقی

این شش طایفه در تمام امور و مراحل زندگی،انسان را دعوت به رشد و کمال و حرکت به سوی یک زندگی آراسته به تمام فضایل و پیراسته از همه رذایل می کنند.

1-خداوند متعال

اشاره

خداوند جهان آفرین می فرماید:

[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ ] (1).

ای اهل ایمان ! هنگامی که خدا و پیامبرش شما را به حقایقی که به شما [ حیات معنوی و ] زندگی [ واقعی ] می بخشد،دعوت می کنند اجابت کنید.

صاحب تفسیر پر ارزش«المیزان»در ذیل این آیه می گوید (2):

زندگی،گرانبهاترین متاعی است که یک موجود زنده برای خود سراغ دارد

ص:350


1- 1) -انفال (8):24.
2- 2) -ترجمۀ تفسیر المیزان:52/9.

و چگونه چنین نباشد و حال آن که در ماورای زندگی غیر از عدم و بطلان چیزی دیگری نیست و معلوم است که این ارزش را برای زندگی به خاطر اثر آن قائل است که عبارت باشد از شعور و اراده که نشاط و سعادت زندگی انسانی به آن است و برای همین جهت است که همواره از جهل و نداشتن حرّیت اراده و اختیار می گریزد.

انسان که یکی از موجودات زنده است مانند همۀ موجودات مجهز به سلاحی که زندگی معنوی او را که حقیقت وجود اوست تأمین می کند می باشد، همان طوری که تمامی انواع موجودات مسلّح به سلاحی که حافظ بقایشان باشد هستند.

سلاح انسانی همین اراده و اختیار اوست که خیرات و منافع او را از شرور و مضارش مشخص نموده و او را به آن یکی سوق و از این یکی زنهار می دهد.

و از آنجایی که این هدایت الهیه که نوع انسانی را به سوی سعادت و خیر و به سوی منافع وجودش دلالت می کند هدایتی است تکوینی و از مشخصات نحوۀ خلقت اوست و محال است که نظام آفرینش در یک مورد دچار خطا و اشتباه شود لاجرم باید به طور قطع گفت که انسان سعادت وجود خود را به طور قطع درک می کند و در این درکش دچار تردید نمی شود،هم چنان که سایر انواع مخلوقات بدون این که دچار سهو و اشتباه شوند به جبلّت و فطرت خود راهی را که منتهی به سعادت و منفعت و خیرشان می شود می پیمایند و اگر در جایی دچار خبط می شوند به خاطر تأثیر عوامل و اسباب نامناسب دیگری است که موجودی را از مسیر خیرات و منافعش منحرف ساخته به سوی ضرر و شرش سوقش می دهد، مانند جسم ثقیل زمینی که به حسب طبع زمینیش باید در روی زمین قرار بگیرد، و لکن فشار نیرویی او را مجبور به دور شدن از زمین نموده و به رفتن به سمت بالا

ص:351

وادارش می سازد و آن جسم تا آنجا که مجبور است بر خلاف طبع خود بالا می رود، وقتی آن فشار تمام شد دوباره به سوی زمین باز می گردد و این بازگشتن هم اگر فشار دیگری نباشد به طور طبیعی یعنی به خط مستقیم انجام می گیرد،مگر این که در بازگشتن هم محکوم به یک نیروی مخالفی باشد که در آن صورت به طور مخفی صورت می گیرد.

این معنا همان معنایی است که در قرآن کریم روی آن پافشاری نموده و می فرماید:

راه سعادت و علم و عملی که منتهی به آن می شود بر هیچ انسانی پوشیده و مخفی نیست.هر انسانی به فطرت خود می فهمد که چه معارفی را باید معتقد باشد و چه کارهایی را باید انجام دهد.

آری،گاه می شود که انسانی در اعتقاد و یا عملش از طریق حق منحرف شده و دچار اشتباه گردد،لکن این خطا و اشتباه مستند به فطرت انسانیۀ او و هدایت الهیّه نیست،بلکه به خاطر این است که او خودش عقل خود را دیده و در اثر پیروی هوای نفس و تسویلات جنود شیطان،راه رشد خود را گم کرده است.

پس این امور و علم و عملی که فطرت انسانی،انسان را به سوی آن دعوت می کند لوازم زندگی سعید انسانی و آن زندگی است که جا دارد نامش را زندگی گذاشت و چنین زندگی به چنین علم و عملی نیازمند است،هم چنان که چنین علم و عمل مستلزم چنان زندگی است و زندگی را از این که دچار منافیات شده و در نتیجه اثرش خنثی گردد حفظ نموده و دوباره به مسیر اولش باز می گرداند.

از اینجا نتیجه می گیریم که اگر انسان از راه راستی که فطرتش او را بدان دعوت نموده و هدایت الهیه به سوی آتش سوق می دهد منحرف شود،قطعاً لوازم سعادت زندگی را از دست داده است،یعنی در علم نافع و عمل صالح کوتاهی

ص:352

کرده و با گراییدن به سوی جهل و فساد،خود را به مردگان ملحق کرده و دیگر زنده به آن زندگی نمی شود،مگر این که علم حق و عمل حق را دوباره کسب کند و این آن معنایی است که آیۀ مورد بحث به آن اشاره نموده و می فرماید:

ای کسانی که ایمان آورده اید اجابت کنید دعوت خدا و رسول را وقتی شما را دعوت می کنند به چیزی که شما را زنده می کند (1).

آری،این عالی ترین و پر منفعت ترین نوع دوستی است که به طور دایم خدا و رسولش می خواهند در حق انسان،آن هم در تمام جوانب حیاتش اعمال کنند.

[ وَ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ آیٰاتٍ مُبَیِّنٰاتٍ وَ مَثَلاً مِنَ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ وَ مَوْعِظَهً لِلْمُتَّقِینَ ] (2).

و بی تردید آیاتی روشن و سرگذشتی از آنان که پیش از شما درگذشتند و پندی برای پرهیزکاران به سوی شما نازل کردیم.

آری،در قرآن که حضرت حق برای هدایت عباد فرستاد،آنچه در دنیا و آخرت به نفع آنان و یا به ضرر ایشان است بیان فرموده و در حقیقت برای علاج مردم از تمام عیوب و نواقص نسخه ای کامل و جامع فرستاده است.

نسخه ای که در آن شفا و رحمت برای اهل ایمان است و زیان و خسران برای متجاوزان،بدین معنی که هر کس با اعتقاد به حق آراسته به معرفت کتاب و عمل به برنامه های آن شد به شفا و رحمت می رسد و هر کس در جهل به آن باقی بماند و اعمالش هماهنگ با آن نباشد در دنیا و آخرت دچار زیان و خسران خواهد شد.

[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَ افْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ

ص:353


1- 1) - «یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلّٰهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْیِیکُمْ» .انفال (8):24.
2- 2) -نور (24):34.

تُفْلِحُونَ ] (1).

ای اهل ایمان ! رکوع به جا آورید و سجده نمایید و پروردگارتان را عبادت کنید و کار نیک انجام دهید تا رستگار شوید.

[ إِنَّ الَّذِینَ یَتْلُونَ کِتٰابَ اللّٰهِ وَ أَقٰامُوا الصَّلاٰهَ وَ أَنْفَقُوا مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ سِرًّا وَ عَلاٰنِیَهً یَرْجُونَ تِجٰارَهً لَنْ تَبُورَ ] (2).

قطعاً کسانی [ مانند علی بن ابی طالب علیه السلام ] که همواره کتاب خدا را می خوانند و نماز را برپا می دارند و از آنچه روزی آنان کرده ایم در نهان و آشکار انفاق می کنند،تجارتی را امید دارند که هرگز کساد و نابود نمی شود.

آری،هر کس با دقت و توجه و از روی قلب و فهم قرآن بخواند با معرفت به خدا و خود و دنیا و آخرت همراه می شود،آن گاه بر اساس آن معرفت به برپا کردن نمازی واجد تمام شرایط برمی خیزد،سپس از آنچه به او عنایت شده از مال و علم و مقام در راه خدا انفاق می کند و بدین برنامه ها به کسب تجارتی که تا ابد در آن زیان و خسران نیست موفق می گردد.

محبت های الهی به بندگان

شما برای پی بردن به محبّت و دوستی حضرت حق نسبت به انسان لازم است یک بار تمام قرآن مجید را با دقت و حوصله قرائت کنید،تا از طریق قرآن به این حقیقت واقف شوید و بر شما معلوم گردد که حضرت دوست فقط و فقط خیر دنیا و آخرت شما را در تمام زمینه های زندگی می خواهد و راضی نیست که شما دچار

ص:354


1- 1) -حج (22):77.
2- 2) -فاطر (35):29.

کم ترین زیان و ضرری،چه در امور مادی و چه در امور معنوی بشوید.

در زمینۀ عنایت و محبت حضرت حق نسبت به عباد،معارفی در معتبرترین کتب رسیده که لازم است به قسمتی از آن ها اشاره رود:

أهْلُ طاعَتی فی ضِیافَتی،وَ اهْلُ شُکْری فی زِیارَتی،وَ اهْلُ ذِکْری فی نِعْمَتی، وَ اهْلُ مَعْصیَتی أُؤْیِسُهُمْ مِنْ رَحْمَتی،إنْ تابُوا فَاَنَا حَبیبُهُمْ،وَ انْ مَرِضُوا فَاَنَا طَبیبُهُمْ اداویهِمْ بِالْمِحَنِ وَ الْمَصائِبِ لِاُطَهِّرَهُمْ مِنَ الذُّنُوبِ وَ الْمَعٰائِبِ (1)

آنان که اهل طاعت از من هستند در ضیافت و مهمانیم قرار دارند و آنان که نعمت هایم را شکرگزارند در زیارت من هستند و آنان که به یاد منند در نعمتم آرمیده اند و آنان که اهل معصیتند از رحمتم تا در معصیتند بی نصیبند،چون توبه کنند من دوست آنانم و وقتی بیمار شوند من طبیب آنهایم،با رنج ها و مصایب آنان را مداوا کنم تا از ذنوب و معایب پاکشان کنم.

هر که جان در باخت با دیدار او***صد هزاران جان شود ایثار او

تا توانی در فنای خویش کوش ***تا شوی از خویش بر خوردار او

چشم مشتاقان روی دوست را*** نسیه نبود پرتو رخسار او

نقد باشد اهل دل را روز و شب*** در مقام معرفت دیدار او

دوست یک دم نیست خاموش از سخن*** گوش کو تا بشنود گفتار او

پنبه را از گوش بر باید کشید ***بو که یک دم بشنوی اسرار او

نور و نار او بهشت و دوزخ است***پای برتر نه زنور و نار او

زاد عطار اندرین ره هیچ نیست*** جز امید رحمت بسیار او(2)

ص:355


1- 1- أعلام الدین:279 ،بحارالانوار: 42/74 ،باب2،حدیث 10
2- 2- عطار نیشابوری

تَعَلَّمِ الْخَیْرَ وَ عَلِّمْهُ مَنْ لٰا یَعْلَمُهُ،فَاِنّی مُنَوِّرٌ لِمُعَلِّمی الْخَیْرِ وَ مُتَعَلِّمیهِ قُبُورَهُمْ حَتّیٰ لا یَسْتَوْحِشُوا بِمَکٰانِهِمْ (1).

خداوند به موسی فرمود:آنچه خیر است بیاموز و به آن که نمی داند یاد بده، من قبور معلمان و دانش آموزان خیر را روشن می کنم تا از جای برزخی خود وحشت نکنند.

به موسی علیه السلام وحی کرد:

شش چیز را در شش چیز قرار داده ام ولی مردم در شش چیز دیگر می طلبند ولی نمی یابند،راحتی را در بهشت قرار داده ام مردم در دنیا می طلبند،دانش علم را در گرسنگی قرار داده ام مردم در سیری و پری شکم می خواهند،عزّت را در قیام به عبادت در شب قرار داده ام مردم در پیشگاه سلاطین می خواهند،بلندی مرتبه و مقام را در تواضع و فروتنی گذاشته ام مردم در تکبّر می طلبند،اجابت دعا را در لقمۀ حلال گذاشته ام مردم در قیل و قال جستجو می کنند،غنا و ثروت را در قناعت نهاده ام مردم در زیادی اجناس می خواهند در حالی که تا ابد به آن دسترسی پیدا نمی کنند (2).

قٰالَ اللّهُ تَعالی:یا عِبادی سِتَّهٌ مِنّی وَ منْکُمْ:الْمَغْفِرَهُ مِنّی وَ التَّوْبَهُ مِنْکُمْ وَ الْجَنَّهُ مِنّی وَ الطّاعَهُ مِنْکُمْ،وَ الرِّزْقُ مِنّی وَ الشُّکْرُ مِنْکُمْ،وَ الْقَضٰاءُ مِنّی وَ الرِّضٰا مِنْکُمْ، وَ الْبَلاءُ مِنّی وَ الصَّبْر مِنْکُم،وَ الاِجابَهُ مِنّی وَ الدُّعاءُ مِنْکُمْ (3).

ای بندگان من ! شش چیز از من است،شش چیز هم از شماست،مغفرت

ص:356


1- 1) -ارشاد القلوب:13/1؛کلمه:اللّه 157.
2- 2) -مواعظ العددیه:309،الباب السادس،فصل 10.
3- 3) -مواعظ العددیه:292،الباب السادس،فصل 3.

و آمرزش از من است در برابر آن باید شما توبه از گناه بیاورید،بهشت از من است،طاعت و بندگی از شما،روزی از من است و شکر و سپاس هم از شما، حکم و قضا از من است و رضایت به آن از شما،بلا و آزمایش از من است و صبر و استقامت از شما،اجابت از من است و دعا از شما.

اهل خیر در حدیث معراج

شب معراج به رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:

ای احمد ! اهل خیر و اهل آخرت صورتشان رقیق و آزرم و شرمشان زیاد است، نادانی آنان کم و نفعشان نسبت به مردم بسیار زیاد است.مکرشان کم و مردم در کنار آنان راحتند در حالی که خودشان از کثرت عمل خیر در رنج و زحمتند، کلامشان هماهنگ با حق و نسبت به تمام برنامه هایشان حسابگرند و به نفس خود عتاب دارند.

چشمشان می خوابد ولی دلشان بیدار است،دیدگانشان گریان و دلشان غرق در یاد خداست،چون مردم جزء گروه غافلان قرار گیرند،اینان از ذاکرانند،در ابتدای نعمت سپاس گزار و در پایان آن شاکرند.

دعایشان مستجاب و کلامشان قابل شنیدن است،ملائکه از آنان شادند، دعایشان زیر پرده های ملکوت می چرخد که خدا همانند پدری که فرزندش را دوست دارد،شنیدن صدای آنان را دوست دارد.

یک چشم به هم زدن از خدا غافل نیستند،دنبال زیادی طعام و سخن نمی باشند،با کثرت و فراوانی لباس کاری ندارند.

دنیا و آخرت نزدشان یکی است،مردم یک بار می میرند،ولی آنان بر اثر مجاهدۀ با نفس روزی هفتاد بار می میرند.

ص:357

چون به عبادت قیام کنند همانند بنیان مرصوصند،در دل آنان نسبت به مخلوق چیزی نمی بینم،پس به عزّت و جلالم به آنان حیات طیبه عنایت می کنم،چون روحشان بخواهد از جسد برود،ملک الموت را برای قبض روح آنان نمی فرستم، بلکه خودم روح پاک آنان را قبض می کنم و در برابر روح آنان تمام درهای رحمت را باز کرده و هر حجابی را از پیش روی روحشان برمی دارم،بهشت را امر می کنم برای آنان زینت شود و حور العین جهت آنان آماده گردد و ملائکه برایشان نماز بگذارند و درختان جهت آنان ثمر و میوه دهند (1).

در هر صورت خداوند مهربان برای انسان بهترین دوست و عالی ترین یار و پرمنفعت ترین رفیق است،خوشا بحال کسی که با حضرتش دست دوستی دهد و راهنمایی های او را در تمام جوانب حیات به کار گیرد که از این طریق تمام ابواب سعادت را به روی خود باز کرده و با خیر دنیا و آخرت همراه شود که:

انَّهُ خَیْرُ رَفیقٍ و خَیْرُ ناصِرٍ وَ مُعینٍ.

به درستی که خداوند بهترین دوست و بهترین یار و کمک کار انسان است.

عاشق وارسته داعی شیرازی گوید:

آن کس که سرشت نازگل کرد***گِل را به چهل صباح دل کرد

دل آینه ظهور خود ساخت*** دل مظهر پاک نور خود ساخت

ای سالک ره چه خفته ای خیز*** گر مرد رهی به ره در آویز

آن را که خیال خورد و خواب است*** زین ره به خیال در حجاب است

گر راه خدای می نوردی*** بگذار طریق هرزه گردی

عزلت چه بود گذشتن از غیر*** کردن به درون خویشتن سیر

ص:358


1- 1) -ارشاد القلوب:200/1؛بحار الأنوار:24/74،باب 2،حدیث 6.

معنی فنا بگویمت من***از هستی و نیستی گذشتن

من گفتن و من نبودی آنجا ***جز نقش بدن نبودن آنجا

بیذات و صفات و فعل و آثار ***بی وهم و خیال و فکر و پندار

2-انبیا

اشاره

انبیای الهی مردمی بودند وارسته،پیراسته،پاک سرشت،اصیل،جامع، کامل،شریف و در راه دوست به خاطر پایداری اسلام از جان گذشته و برای تمام انسان ها بهترین معلم.

اینان بر اثر شدت پاکی و نورانیت به خط پر برکت وحی متصل بوده و فیوضات الهیه را از پیشگاه اقدس ربوبی می گرفتند و برای تأمین خیر دنیا و آخرت بنی آدم در اختیار آنان می نهادند.

انبیا گل سرسبد حیات،زداینده ظلمات،چراغ پر فروغ راه رشد و کمال، خورشید تابان معنی و برجسته ترین چهره فضیلت و کرامت بودند.

پیروی از انبیا شرعاً و عقلاً و طبیعتاً واجب است؛زیرا انسان ثابت کرده که بدون کمک آنان،دست یافتنش به زندگی سالم در دنیا و آخرت محال است.

انبیا،برادران حقیقی انسان

بشر از تأمین قوانین کامل همه جانبه برای ادارۀ امور حیات عاجز بوده و هم اکنون عاجز است و در آینده هم عاجز خواهد بود و این معنی را عملاً نشان داده، از این جهت برای رشد و کمال خود چاره ای جز دست زدن به دامان رحمت و کرامت آنان ندارد که آن بزرگواران برای انسان بهترین دوست و برترین رفیق و بالاتر از این به فرمودۀ قرآن مجید برادران حقیقی انسان هایند.

ص:359

[ إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ ] (1).

هنگامی که برادرشان نوح به آنان گفت:آیا [ از سرانجام شرک و طغیان که خشم و عذاب خداست ] نمی پرهیزید ؟

[ إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ ] (2).

هنگامی که برادرشان هود به آنان گفت:آیا [ از سرانجام شرک و طغیان که خشم و عذاب خداست ] نمی پرهیزید ؟

[ إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صٰالِحٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ ] (3).

هنگامی که برادرشان صالح به آنان گفت:آیا [ از سرانجام شرک و طغیان که خشم و عذاب خداست ] نمی پرهیزید ؟

[ إِذْ قٰالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ أَ لاٰ تَتَّقُونَ ] (4).

هنگامی که که برادرشان لوط به آنان گفت:آیا [ از سرانجام شرک و طغیان که خشم و عذاب خداست ] نمی پرهیزید ؟

انبیای الهی عارجان معارج قرب و کمال و ناهجان مناهج جلال و جمال و شموس فلک رسالت و اقمار سپهر جلالت و هادیان مراصد سبل و قائدان طریق سداد و مرشدان سبیل رشادند.

انسان که دارای دو جنبۀ مادی و معنوی است،برای تأمین نیازهای مادّی خود احتیاج به نعمت های مادی الهی دارد و کسی را نمی بینیم که از سر این سفره بگریزد

ص:360


1- 1) -شعراء (26):106.
2- 2) -شعراء (26):124.
3- 3) -شعراء (26):142.
4- 4) -شعراء (26):161.

و برای تأمین نیازهای معنوی خود احتیاج به تربیت الهی دارد که قواعد این تربیت به وسیلۀ انبیا ابلاغ شده ولی متأسفانه کم نیستند آنان که از سر این سفره روی گردانند و این روی گردانی نیست،مگر بر اثر طغیان شهوت ها و امیال و غرایز حیوانی.

اگر آدمی به فضای تربیت انبیا وارد شود و مشام جان از بوی آن شجره های ملکوتی معطر نماید،به تمام ارزش های واقعی می رسد و استعداد قرار گرفتن در مقام قرب و بساط انس پیدا می کند.

انسان در کلام نراقی

مرحوم ملا احمد نراقی آن عارف وارسته می گوید (1):

از برای انسان دو جنبه است:

یکی جنبۀ روحانیت که آدمی سبب آن مناسبت دارد با ارواح طیبه و ملائکه مقدسه،

دیگری جنبۀ جسمانیت است که آدمی مشابهت دارد به جهت آن با بهایم و سباع.

انسان به واسطه آن جزء جسمانی چند روزی در این عالم هستی زیست می کند و از آن پس به واسطه جزء روحانی مسافر عالم اعلا می شود و در آنجا مقام می سازد و با ساکنان عالم قدس مصاحبت می کند،به شرطی که در مدت اقامت در دنیا میل به آن عالم نموده و روز به روز در ترقی باشد،تا جانب جزء روحانی بر جسمانی غالب شود و کدورت عالم طبیعت را از خود بیفشاند و اگر آثار روحانیت در او

ص:361


1- 1) -معراج السعاده:11،فصل پنجم.

چنین باشد می رساند به جایی که با وجود این که در این دنیا هست،هر لحظه از مبادی فیاضه کسب فیوضات می کند و دلش به نور الهی روشن می شود،تا زمان مفارقت از این دنیا رسد،پرده های ظلمانی طبیعت از پیش دیده به بصیرتش برداشته می شود.

و این همه میسّر نیست مگر این که انسان بر تربیت انبیا آراسته شود و درخت وجودش از فیوضات ربانیۀ آن بهره گیرد که هیچ مکتبی قدرت تربیت آسیه،مریم، خدیجه،زینب،سلمان،ابو ذر،مقداد،عمار و...را جز مکتب انبیا ندارد.

انسان با اتصال به مکتب انبیا،مؤمن حقیقی و مسلمان واقعی می شود و وجود وی تبدیل به منبع برکت و خیر و منفعت می گردد.

بپرسیدم ز یک علامه معنای مسلمانی***مسلمان را صفاتی گفت آن دانای ربانی

مسلمان آن که آمیزد به هم دنیا و عقبا را ***نه مستهلک در این گردد نه در آن یک شود فانی

مسلمان مرد عزم و پشتکار و صبر و اطمینان ***تو مرد سست و تنبل را مسلمان کی توان خوانی

مسلمان مشمئز از جهل و کوشا بهر کسب علم***مسلمان را چراغ علم اندر سینه نورانی

مسلمان مرد عفو و مهر و انصاف و جوانمردی*** مسلمان مظهر تکمیل نیکی های انسانی

مسلمان زنده دل پاکیزه جان خوشروی و خوش اخلاق*** به چشمان مسلمان از فراست نور یزدانی

ص:362

مسلمان مظهر صدق و صفای دل صفای جان***مسلمان در تلاش زندگی دور از تن آسانی

مسلمان را بود برنامه اعمال قرآنش ***کند تطبیق اعمال خود از دستور قرآنی

مسلمانی و این اعمال ناشایست ما هیهات ***چرا جانم تو آیین مسلمانی نمی دانی

اگر اعمال ما بر طبق میزان خدایی نیست ***شکایت از چنین اوضاع باشد عین نادانی

داستان هایی از انبیای الهی

برای تیمن و تبرک و جهت درس و عبرت تا جایی که میسر باشد از بعضی از پیامبران مسائلی ذکر می شود،باشد که ما در پرتو نور کلام آنان به حقیقت آراسته شویم و این دوستان واقعی و حقیقی خود را بشناسیم.

دستوری رسیده که پس از هر نماز دعای خضر را بخوانید،باشد که با توجه به آن دعا و انتقال حقایق آن واقعیت ها به فضای روح و نفس و قلب خویش از آمرزش حضرت حق بهره مند شوید و آن دعا این است:

یٰا مَنْ لٰا یَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ،یٰا مَنْ لا یُغلِطُهُ السّائِلُونَ،یٰا مَنْ لا یُبْرِمُهُ إلحٰاحُ الْمُلِحّینَ اذِقْنی بَرْدَ عَفْوِکَ وَ حَلٰاوَهَ رَحْمَتِکَ (1).

ای خدایی که صدایی از صدای دیگر بازت نمی دارد ! ای خدایی که خواسته های

ص:363


1- 1) -الأمالی،شیخ مفید:91،المجلس العاشر،حدیث 8؛بحار الأنوار:1/83،باب 38،حدیث 1.

درخواست کنندگان به اشتباهت نمی اندازد ! ای مولایی که اصرار کنندگان خسته ات نمی کند ! نسیم عفوت و شیرینی رحمتت را به من بچشان.

آری،خضر پیغمبر،ما را هدایت به درگاه و پیشگاهی می کند که برای ما تکیه گاهی جز آن وجود ندارد و تنها آن درگاه لطف است که در همه امور پشتیبان ما و یار و یاور و مونس و انیس و تأمین کننده سعادت دنیا و آخرت ماست.

حکایات ذو القرنین

ذو القرنین که نامش در قرآن مجید آمده با لشگر فراوانی از بیابانی عبور می کرد، پیرمردی را دید مشغول نماز است و به عظمت ذو القرنین توجهی نکرد،ذو القرنین از بزرگی روح او در تعجّب شد،پس از تمام شدن نمازش به او گفت:چگونه با دیدن خدم و حشم بزرگی دستگاه من نهراسیدی و در حال تو تغییری پیدا نشد، عرضه داشت:با کسی مشغول مناجات بودم که قدرت و لشگرش بی نهایت است، ترسیدم از او منصرف شوم و به تو متوجه گردم از عنایتش محروم گردم و دیگر دعایم را اجابت ننماید !

ذو القرنین فرمود:اگر مرا همراهی کنی تمام خواسته هایت را اجابت می کنم، عرضه داشت:من حاضرم همه جا با تو باشم به شرط آن که چهار چیز برایم ضمانت کنی:

اول: صحتی که هرگز بیماری از پس آن نباشد.

دوم: نعمتی که زوال نداشته باشد.

سوم: جوانی و قدرتی که پیری و سستی در آن دیده نشود.

چهارم: حیاتی که مرگ نداشته باشد.

ص:364

ذو القرنین گفت:مرا هرگز بر این امور قدرت نیست،عابد گفت:پس من از کسی که تمام امور در تحت قدرت اوست دست برنمی دارم و به شخصی که مثل خود من عاجز و محتاج به غیر است تکیه نمی نمایم.

آری،ما مملوک و عبد حقیم و تمام امور حیات را تنها حضرت او نسبت به ما ضمانت دارد و این صحیح نیست که دست از اصل برداشته و به فروعات از بین رفتنی متوسّل شویم،توحید واقعی اقتضا می کند که تمام هستی را علل و اسباب داشته و جز به ذات او نظر نداشته باشیم و هر خیر و کرامت را از او بدانیم و در حقیقت آراسته به حقیقت لا حول و لا قوه الّا باللّه گردیم.

حضرت ذو القرنین عبورش به مردمی افتاد که هر کس مردگان خود را جلوی خانه اش دفن کرده است،سبب این کار را پرسید؛گفتند:برای آن است که هر صبح و شام نظرمان بر قبور اشخاصی که مثل ما بوده اند و با آن ها زندگی کرده بودیم بیفتد تا از مرگ غفلت نکنیم و به فکر عاقبت کار خویش باشیم؛زیرا می دانیم که یک روزی ما هم مانند آنان مقیم برزخ خواهیم شد ! !

از طرفی دید منازل آنان درب ندارد،پرسید این چه وضع است ؟ جواب دادند:

برای آن که بین ما دزد و خائن نیست،خداوند به هر کس هر چه عطا کرده به همان قانع است و هرگز دست به طرف مال کسی دراز نمی کند و ما را حاکم و پادشاه نیست؛زیرا همۀ ما موظف به رفع نزاعیم و از طرفی نزاعی بین ما رخ نمی دهد، بلکه آن قدر با هم مهربانیم که وقتی زندگی ما را نظر می کنی انگار همه با هم یکی هستیم و آن چنان بر هوای نفس غالبیم که نفعی را به غیر حق به طرف خود نمی کشیم و بین ما دروغ وجود ندارد؛زیرا دروغ مقدمۀ جلب نفع از برای خود و ضرر به دیگری است و ما نفع غیر را به منفعت خود ترجیح می دهیم و ما پدران خود را نیز این چنین یافتیم.

ص:365

ذو القرنین گفت:چگونه است که همه شما را خرسند و خندان می بینیم و مثل این که غم و اندوهی در بین شما وجود ندارد،گفتند:برای این است که هر چه پیش آید از خدا می دانیم و او هم هر چه صلاح ماست برای ما مقرّر می دارد و هر کس را هر چه صلاح اوست پیش آید باید خندان و خرسند باشد نه غمناک و اندوهگین (1).

عفو یوسف

در قرآن کریم در سورۀ مبارکه یوسف آیات 88 تا 90 می خوانیم:

برادران به امر پدر بزرگوار خود حضرت یعقوب به مصر آمده و بر حاکم وارد شدند و گفتند:ای عزیز مصر ! ما با همۀ اهل بیت خود به فقر و قحطی و بیچارگی مبتلا شده ایم و با متاعی ناچیز و بی مقدار به حضور تو آمده ایم،محبت فرما و به قدر احسانت به ما بیفزا و از ما به صدقه دستگیری کن که خدا صدقه بخشان را نیکو پاداش می دهد.

در این حال که یوسف نیازمندی و دلشکستگی برادران را دید رحمش آمد و پرده از روی کار برداشت و گفت:شما برادران یوسف در دوران جهل و نادانی فهمیدید که با یوسف چه کردید ؟

آنان گفتند:آیا تو همان یوسف هستی ؟ پاسخ داد:آری،من همان یوسفم و این برادر من است،خداوند به رحمت بی حساب خود بر ما منت نهاد که البته هر کس در برابر حوادث تقوا و صبر پیشه کند،چنین کسی پیش خدا نیکوست و خدا اجر نیکوکاران را ضایع نمی کند.

ص:366


1- 1) -الأمالی،شیخ صدوق:170،المجلس الثانی؛بحار الأنوار:175/12،باب 8،حدیث 2.

آری،انبیا به همۀ انسان ها درس خویشتن داری و خودداری از گناه و صبر و استقامت می دهند.که هر کس در برابر حوادث خود را از آلوده شدن به گناه و سازش با دشمن و تن دادن به ظلم حفظ کند و برای خدا صبر و پایداری نماید عاقبتش همانند انبیا به خیر و خوشی و سلامت و سعادت خواهد رسید.

چون یوسف شناخته شد،برادران از کردۀ قدیم خود سخت به وحشت افتادند ولی ناگهان یوسف عزیز به آنان خطاب کرد:

[ لاٰ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّٰهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّٰاحِمِینَ ] (1).

گفت:امروز هیچ ملامت و سرزنشی بر شما نیست،خدا شما را می آمرزد و او مهربان ترین مهربانان است.

این است درسی که انبیا به انسان می دهند،درس گذشت و عفو،درس اغماض و چشم پوشی از هم کیشان و هم نوعان اشتباه کار و خطاکردار،تا زندگی با یک دیگر ظرف محبت و صفا و صمیمت و وفا باشد.

صبر ایوب

قرآن مجید دربارۀ ایّوب می فرماید:

[ إِنّٰا وَجَدْنٰاهُ صٰابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّٰابٌ ] (2).

بی تردید ما او را شکیبا یافتیم.چه نیکو بنده ای ! یقیناً بسیار رجوع کننده به سوی ما بود.

ایوب که به تمام مصایب مبتلا شد،خویشتن را حفظ کرد و سر سوزنی از خط با

ص:367


1- 1) -یوسف (12):92.
2- 2) -ص (38):44.

منفعت بندگی و طاعت و تسلیم نسبت به حق منحرف نشد و از امتحان الهی سرافراز و قبول درآمد و نام نیکش به عنوان نمونۀ صبر و استقامت در حوادث جاودانی شد،تا برای تمام بندگان حق تا روز قیامت درس و پند باشد،ایوب عملاً به انسان می گوید:مواظب باش برای چند روز گرفتاری از خدایت روی برنگردانی و نسبت به حضرت او که نسبت به تو عین عنایت و لطف است خشم و غضب نگیری و اظهار گله مندی ننمایی که صابر در پیشگاه حضرت دوست به صبر و استقامت اوست که صابر بندۀ نیکویی و عبد مقبولی است.

شعیب و اهل مدین

[ وَ إِلیٰ مَدْیَنَ أَخٰاهُمْ شُعَیْباً قٰالَ یٰا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّٰهَ مٰا لَکُمْ مِنْ إِلٰهٍ غَیْرُهُ قَدْ جٰاءَتْکُمْ بَیِّنَهٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَ الْمِیزٰانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا النّٰاسَ أَشْیٰاءَهُمْ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ* وَ لاٰ تَقْعُدُوا بِکُلِّ صِرٰاطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ اذْکُرُوا إِذْ کُنْتُمْ قَلِیلاً فَکَثَّرَکُمْ وَ انْظُرُوا کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَهُ الْمُفْسِدِینَ ] (1).

و به سوی مردم مدین،برادرشان شعیب را [ فرستادیم،] گفت:ای قوم من ! خدا را بپرستید که شما را جز او معبودی نیست،یقیناً برهانی روشن از سوی پروردگارتان برای شما آمد،پس پیمانه و ترازو را تمام و کامل بدهید،و از

ص:368


1- 1) -اعراف (7):85-86.

اجناس و اموال و حقوق مردم مکاهید،و در زمین پس از اصلاح آن [ به وسیلۀ رسالت پیامبران ] فساد مکنید،این [ امور ] برای شما بهتر است،اگر مؤمنید.

*و بر سر هر راهی منشینید که کسانی را که به خدا ایمان آورده اند [ به مصادرۀ اموال،شکنجه و باج خواهی ] بترسانید،و از راه خدا بازدارید، و بخواهید آن را [ با وسوسه و اغواگری ] کج نشان دهید؛و به یاد آوردید زمانی که جمعیت اندکی بودید،ولی [ پروردگارتان ] شما را فزونی داد،و با تأمل بنگرید که سرانجام مفسدین و تبهکاران چگونه بود ؟

وصایای موسی

موسی علیه السلام این پیامبر عزیز از مصدر وحی مسائل بسیار مهمّی را نقل می کند که به گوشه ای از آن آداب و مسائل اشاره می شود:

موسی علیه السلام از جانب حضرت حق به چهار چیز وصیت شد که بر تمام مردم واجب است به این چهار حقیقت توجّه کنند:

1-تا نمی دانی خداوند تو را آمرزیده به عیوب مردم کار نداشته باش بلکه در فکر وسیلۀ آمرزش خویش باش.

2-تا نمی دانی گنج های خزائن من تمام شده از برای روزی غصه مخور که آنچه مقدر توست به آن می رسی.

3-تا نمی دانی سلطنت و حکومت من خاتمه پیدا کرده به کسی امیدوار مباش.

4-تا خبر مرگ شیطان این دشمن خطرناک به تو نرسیده از مکر او ایمن مباش.

ص:369

به حضرت وحی شد:

مرا دوست داشته باش و مردم را نیز به محبت من آراسته کن (1).

عرضه داشت:تو می دانی که تو را از همه بیشتر دوست دارم،اما بندگانت را چگونه به محبتت بخوانم؛پاسخ آمد نعمت هایی را که به آن ها داده ام به یاد آنان آر تا قدردان نعمت شوند و از این طریق به من علاقه مند گردند؛زیرا دل ها به احسان صید می شود (2).

حضرت موسی شخصی را در سایۀ عرش آرمیده دید،عرضه داشت:خدایا ! این عبد با کدام عمل به این مقام رسیده ؟

جواب شنید به دو عمل:

1-مصونیت از عقوق پدر و مادر.

2-نداشتن حسد (3).

عرضه داشت:الهی ! ثواب کسی که عیادت مریض کند چیست ؟ فرمود:بوقت بیرون آمدن از قبر ملکی را می فرستم تا او را در ظلمات قیامت راهنمایی کرده به محشر واردش کند.

عرضه داشت:ثواب شستن میت چیست ؟ فرمود:وی را از گناهان بیرون می آورم همانند روز تولد از مادر.

عرضه داشت:ثواب تشیع جنازه چیست ؟ فرمود:ملائکه را می فرستم تا وی را از قبر به محشر مشایعت کنند.

ص:370


1- 1) -الخصال:217/1،حدیث 41؛بحار الأنوار:344/13،باب 11،حدیث 26.
2- 2) -الأمالی،شیخ طوسی:484،المجلس السابع عشر،حدیث 1058؛بحار الأنوار:351/13،باب 11،حدیث 43.
3- 3) -الزهد:38،باب 5،حدیث 102؛بحار الأنوار:353/13،باب 11،حدیث 48.

عرض کرد:ثواب تسلیت دادن به مصیبت زده چیست ؟ فرمود:در قیامت که سایه ای نیست وی را در سایه عرش قرار می دهم.

ای موسی ! سائل را گرامی دار،گرچه به انفاق چیز کمی به او باشد و یا با زبان خوش او را دور کن که گاهی ملکی را به صورت سائل برای امتحان مردم به سوی مردم می فرستم تا ببینم چه می کنند (1)؟

در حدیث معتبر آمده:

روزی موسی برای مناجات به کوه طور می رفت،شیطان هم به دنبالش روان بود،یکی از اعوان آن رجیم درگاه،به او گفت:مگر به اغوای موسی هم امید داری ؟ گفت:پدرش را از بهشت راندم،امید است که بتوانم وی را نیز گمراه کنم ! !

خود را به حضرت موسی رساند،موسی وی را با کلاهی هزار رنگ دید،از رنگ های کلاهش سؤال کرد،پاسخ داد:به این رنگ ها دل مردم را برده و آنان را می فریبم،ای موسی ! برای تو هزار و پنج کلمه نصیحت دارم،گوش کن تا برایت بگویم که تو را در این مواعظ منفعت هست.

حضرت فرمودند:مرا به موعظۀ تو نیازی نیست،جبرئیل نازل شد و عرضه داشت:پنج کلمه او را بشنو و از بقیه صرف نظر کن که در بقیه گفتارش اغوا دارد، موسی ایستاد و فرمود بگو.

شیطان گفت:پنج عمل است که خود من در آن پنج عمل متصدی فریب و اغوای مردمم و به اعوان و انصارم وانمی گذارم که از عهده آن برنیایند.

1-به وقت غضب خود را به اولاد آدم می رسانم که هیچ زمانی به اندازۀ وقت غضب تسلّط بر آنان ندارم،ممکن است به دو دقیقه غضب آنان را به قتل و یا

ص:371


1- 1) -قصص الانبیاء،راوندی:163،فصل 5،حدیث 185؛بحار الأنوار:354/13،باب 11،حدیث 52.

گناهان دیگر بیندازم،پس در حال غضب خود را حفظ کن مبادا که به هلاکت افتی.

2-در خود عجب و خود پسندی راه مده؛زیرا عجب و تکبر مرا به این تیره بختی نشاند،در حدی که رانده درگاه حق شدم و مورد لعن او و بندگانش قرار گرفتم.3-با زن اجنبیه خلوت مکن که من تمام قدرتم را برای به عصیان کشیدن تو به کار می گیرم و کمتر کسی می تواند در خلوت خود را حفظ کند.

4-تا می توانی با خدای خویش عهد و نذری مبند که من تا جایی که قدرت دارم نمی گذارم کسی به عهدش پای بند باشد و مخالفت نذر علاوه بر این که عصیان کرده مورد غضب خدا هم هست.

5-چون قصد دادن صدقه کردی عجله کن ورنه تو را از فضیلت آن محروم خواهم کرد (1).

آنچه از حضرت موسی به عنوان درس و پند رسیده بیش از این است در این بخش فقط به ذکر نمونه هایی از عنایات این دوستان حقیقی انسان اکتفا می شود، باشد که همین برنامه ها وسیلۀ رشد و کمال ما شوند.

ای به خود زنده مرده باید شد***چون بزرگان بخرده باید شد

پیش از آنکت به قهر جان خواهند*** جان به جانان سپرده باید شد

تا نمیری به گرد او نرسی*** پیش معشوق مرده باید شد

مشمر گام گام همچو زنان ***منزل ناشمرده باید شد

ره به آهستگی چو شمع برو*** زان که این ره سپرده باید شد

زود شو محو تا تمام شوی*** که تو را رنج برده باید شد

هم چو عطّار اگر نخواهی ماند*** مزد کونین برده باید شد(2)

ص:372


1- 1) -قصص الانبیاء،راوندی:153،فصل 1،حدیث 163؛بحار الأنوار:350/13،باب 11،حدیث 39.
2- 2)- عطار نیشابوری.
حشمت سلیمان و جلال او

سلیمان نبی-که خداوند بزرگ در قرآن مجید در سورۀ نمل از حشمت و جلالش خبر می دهد-سراسر زندگی پر فیضش برای هر انسانی بهترین درس است.

اما با همۀ بزرگی و عظمتش با دست خود گندم یا جو می کوبید و از آن نان به دست آورده و می خورد و هرگز علاقه نداشت از بیت المال و یا زحمات دیگران ارتزاق کند.

لباس آن حضرت در عین این که بر اریکه سلطنت فلسطین تکیه داشت از مو بود و به دست خویش روزی یک قطعه حصیر کوچک می بافت و آن را می فروخته و از وجه آن برای خود و عیالش تهیۀ روزی می کرد،چون شب فرا می رسید به محراب عبادت می رفت و تا صبح به تضرع و زاری به پیشگاه حق اشتغال داشت،حکومت را فقط برای دعوت به خداپرستی و خدمت به خلق می خواست و علاقه داشت بنی آدم از روش او درس گرفته و پا به پای او تا رسیدن به مقام قرب حرکت کنند.

قرآن مجید از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله به عنوان شاهد،مبشر،نذیر،اسوه، رحمه العالمین،رؤوف،رحیم،حریص بر مؤمنان،امین مطاع،یاد کرده و آن حضرت را بهترین دوست و پر منفعت ترین یار و یاور انسان می داند.

خصلت های مسلمان در معاشرت

مَنْ صَمَتَ نَجا (1).

آن کس که از لغو و باطل و بیهوده گویی سکوت کرد،نجات یافت.

ص:373


1- 1) -روضه الواعظین:469/2؛مشکاه الأنوار:174،الفصل التاسع عشر.

مَنْ تَوٰاضَعَ لِلّهِ رَفَعَهُ اللّهُ،وَ مَنْ تَکَبَّرَ وَضَعَهُ اللّهُ (1).

آن کس که فروتنی کند خدایش بلند گرداند و هر کس تکبر ورزد خدایش به زمین زند.

خَیْرُ الْمُسْلِمینَ مَنْ کَثُرَ قَنٰاعَتُهُ وَ حَسُنَتْ عِبادَتُهُ وَ کٰانَ هَمُّهُ لِآخِرَتِهِ (2).

بهترین مسلمانان کسی است که قناعتش زیاد و عبادتش نیکو و همّ و غمّش برای آخرت باشد.

أحْبِبْ للِنّاسِ مٰا تُحِبّ لِنَفْسِکَ تَکُنْ مَؤْمناً،احْسِنْ مُجاوَرَهَ مَنْ جاوَرَکَ تَکُنْ مُسْلِماً (3).

آنچه برای خودت دوست داری برای مردم دوست بدار تا مؤمن باشی و برای همسایه نیکو همسایه باش تا مسلم باشی.

خَصْلَتانِ لٰا تَجْتَمِعانِ فی مُسْلِمٍ:الْبُخْلُ وَ سُوء الْخُلْقِ (4).

دو صفت در مسلمان جمع نمی شود،بخل و بدی اخلاق.

مَنْ قَلَّ طُعْمُهُ صَحَّ بَدَنُهُ وَ صَفا قَلْبُه،وَ مَنْ کَثُرَ طُعْمُهُ سَقُمَ بَدَنُهُ وَ قَسی قَلْبُهُ (5).

هر کس خوراکش اندک باشد،بدنش سالم و قلبش صفا می گیرد و هر کس پرخور باشد بدنش مریض و قلبش قسی می گردد.

شخصی به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله عرضه داشت:من جز ماه رمضان روزه نمی گیرم

ص:374


1- 1) -بحار الأنوار:151/73،باب 7،حدیث 82.
2- 2) -مجموعه ورام:123/2.
3- 3) - مستدرک الوسائل:175/11،باب 4،حدیث 12676.
4- 4) -الخصال:75/1،حدیث 117؛بحار الأنوار:301/70،باب 136،حدیث 9.
5- 5) -مجموعه ورام:229/2.

و جز نمازهای یومیه نماز نمی خوانم،مالی برای صدقه ندارم و برای حج مستطیع نیستم،من پس از مرگ کجایم ؟

فرمود:در بهشت با منی اگر زبانت را از غیبت و دروغ حفظ کنی و دلت را از بخل و حسد نگهداری و نظرت را از نظر به نامحرم و آزار مسلمان محافظت نمایی.

ثَلٰاثَهٌ یَسْتَغْفِرُ لَهُمُ السَّمٰاوٰات وَ الْأرَضُونَ وَ الْمَلٰائِکَهُ وَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ:الْعُلَماءُ وَ الْمُتَعَلِّمُونَ وَ الْاَسْخِیاءُ.

آسمان ها و زمین و ملائکه و شب و روز برای سه نفر از حضرت حق طلب مغفرت می کنند،دانشمندان و دانش آموزان و سخاوت داران (1).

اذٰا ارادَ اللّهُ تَعٰالیٰ بِعَبْدٍ خَیْراً زَهَّدَهُ فِی الدُّنْیٰا وَ فَقَّهَهُ فِی الدّینِ وَ بَصَّرَهُ عُیُوبَها، وَ مَنْ اوتیهُنَّ فَقَدْ اوتِیَ خَیْرَ الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَهِ (2).

چون خداوند نسبت به بنده ای اراده خوبی کند،وی را در دنیای ظاهر و امور مادی بازدارنده از حق زاهد نماید و در دین تیزبینش کند و عیوبش را به وی بنمایاند که به هر کس این حقایق مرحمت شود،خیر دنیا و آخرت داده شده.

سه چیز هلاک می کند و سه چیز نجات می دهد:

امّا منجیات:

خشیت از حق در پنهان و آشکار،میانه روی در فقر و غنی،عدالت در غضب و خشنودی.

ص:375


1- 1) -ارشاد القلوب:196/1،باب 52.
2- 2) -الکافی:130/2،باب ذم الدنیا و الزهد فیها،حدیث 10؛بحار الأنوار:55/70،باب 122،حدیث 28.

اما مهلکات:

بخلی که دنبال شود،هوایی که پیروی گردد و خودبینی (1).

زینت دنیا در سه چیز است:

مال،فرزند،زنان.

و زینت آخرت در سه چیز است:

علم،پاکدامنی،صدقه.

و اما زینت بدن در سه برنامه است:

کم خوری،کم خوابی،کم گفتن.

و زینت قلب در سه چیز است:

صبر،سکوت،شکر.

مَن فٰارَقَ رُوحُهُ جَسَدَهُ وَ هُوَ بَریءٌ مِنْ ثَلٰاثَهٍ دَخَلَ الْجَنَّهَ:اَلْکِبْرُ وَ الدَّیْنُ وَ الْغُلُولُ (2).

آن کس که به عالم آخرت منتقل شود و از سه چیز پاک باشد وارد بهشت می شود:تکبر،بدهکاری،خیانت.

افْضَلُ الْأعْمالِ عَلیٰ ظَهْرِ الْأرْضِ ثَلٰاثَهٌ:طَلَبُ الْعِلْمِ وَ الْجَهادِ وَ الْکَسْبِ لأنَّ طٰالِبَ الْعِلْمِ حَبیبُ اللّهِ،وَ الْغازی وَلِیُّ اللّهِ،وَ الْکاسِبَ صَدیقُ اللّهِ (3).

بهترین اعمال روی زمین سه عمل است:طلب علم و جهاد و راه خدا و کسب معاش:جوینده علم حبیب اللّه و جنگنده در راه حق ولی اللّه و کاسب دوست خداست.

ص:376


1- 1) -الخصال:84/1،حدیث 11؛بحار الأنوار:6/67،باب 41،حدیث 2.
2- 2) -التفسیر الکبیر:70/9.
3- 3) -الموسوعه العقائد الاسلامیه:228/2.

آنچه از رسول گرامی صلی الله علیه و آله که بهترین دوست و یار انسان است نقل شد در کتاب اثنا عشریه ملاحظه کنید و اگر تفصیل سخنان آن حضرت را بخواهید به کتب«بحار الأنوار»،«نهج الفصاحه»،«اصول کافی»،«وسائل الشیعه»،«مستدرک»و سایر کتب حدیث مراجعه نمایید.

3-ائمه طاهرین علیهم السلام

از آنجا که ائمه طاهرین علیهم السلام با پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله بر اساس روایات نور واحدند،باید گفت:فرمایش ها و راهنمایی های آن بزرگواران نیز مطابق با گفتار رسول خدا صلی الله علیه و آله است و آنچه که امامان معصوم علیهم السلام در جهت رشد و کمال انسان از انسان می خواهند همان است که خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله می خواهند،برای اطلاع از گفته های حکیمانه آن فرزانگان راه هدایت به همان کتبی که در بالا اشاره شد رجوع کنید تا تفصیل و شرح زندگی آن بزرگواران در بخش معرفت امامان علیهم السلام به خواست حضرت حق بیاید.

4-عارفان،حکیمان،مؤمنان

این سه طایفه که از دلسوزان و دوستان واقعی انسانند،گرچه از نظر عنوان اسمی با هم فرق دارند ولی در حقیقت یکی هستند و منظور از عارف و حکیم و مؤمن آن انسانی است که از نور وحی و پرتو نبوت و ولایت ائمه معصومین علیهم السلام به کسب معرفت و عمل موفق شده و در عین اصلاح باطن و ظاهر خود،دلسوزانه و عاشقانه در راه اصلاح دیگران تا سر حد جان قدم برمی دارد و در این راه از ملامت اهل ملامت باک نمی کند.

اینان آن کاملان و واصلان و آزاد انسان هایی هستند که شخصیت های بزرگی چون مرحوم الهی قمشه ای آرزوی آنان را داشتند و به آرزوی خود رسیدند.

ص:377

یا رب برسان تو رهنمایی***یاری زدیار آشنایی

بر قافله وفا امیری*** بر کشتی عشق ناخدایی

یا رب برسان رفیق راهی*** چون من به فراق مبتلایی

چون نی به نوای عشق نالان*** چون آه سحر گره گشایی

آزاد دلی زهر خیالی*** دلشاد چو من به هر نوایی

صاحب نفسی مسیح شهری*** تا در حق ما کند دعایی

شاید به در تو راه یابیم*** پوییم طریق آشنایی

تازیم به راه عشق بازی*** سوزیم حجاب خود نمایی

تا دل نگرد جمال جانان*** تا جان رهد از غم جدایی

دل را به رضای حق سپاریم*** گر بارد از آسمان بلایی

واقعیت هایی از آفرینش

اشاره

در اینجا به گوشه ای از واقعیت هایی که آنان در راه راهنمایی انسان به انسان مرحمت کرده اند توجه نمایید.

گفت پیغمبر که حق فرموده است***می نگنجم هیچ در بالا و پست

در زمین و آسمان و عرش نیز ***می نگنجم این یقین دان ای عزیز

در دل مؤمن بگنجم ای عجب*** گر مرا جویی از آن دل ها طلب(1)

این زمین و آسمان با آن فضای پهناور و بی کرانش،با آن کرات و کهکشان ها و کازارهایش که به نظر ما سرسام آور و خیره کننده می نماید،در عین حال می دانیم که موجودات جهان هستی خیلی بزرگ تر از آن است که در نظر ما جلوه می کند،در مقابل عظمت خداوندی همان مقدار ناچیز است که یک بال مگس در تصور ما با

ص:378


1- 1)- مثنوی معنوی، مولوی.

روح بی نهایت بزرگ انسانی.

این مقایسه هم در حقیقت نابجاست؛زیرا بالاخره روح انسانی هر چه باشد در مقابل عظمت خداوندی قابل تصور نیست،این موجودات بی شمار و بسیار گسترده چون کف ناچیزی است که در روی یک اقیانوس بی پایان برای چند لحظه سرمی کشد و از بین می رود.

بنابراین چگونه می تواند این موجودات به این حقارت و ناچیزی گنجایش وجود خداوند را داشته باشند ؟

و به عبارت دیگر،چون کمیت در جهان هستی حکم فرماست و کیفیت تمام نمودهای آن را فرا گرفته است،چگونه می تواند گشایش آن موجودی را داشته باشد که کمیت را آفریده و ما فوق کیفیت است.

او بی نهایت است،جهان هستی متناهی است اگر چه محدود نباشد.آن بی نهایت در این متناهی جایگزین نخواهد گشت.

یک فرد انسان هنگامی که در نتیجۀ تزکیۀ نفس و اعتلای روحی به مقام شامخ معرفت می رسد،همین جهان هستی با این عظمت را آن چنان ناچیز می داند که گویی یک قفس تنگی برای اوست،با این ملاحظه آیا خداوندی که خالق همین انسان ها است که خود بی نهایت هایی هستند می تواند در این جهان کوچک جایگیر شود ؟

امّا در درون همین انسان قلبی آفریده است که آن قلب می تواند مهمانسرای وجود الهی بوده باشد.

می گویید:چطور می شود که قلب انسانی گنجایش خدای به آن عظمت را داشته باشد؛با این که قلب انسانی در درون همین کالبد جسمانی است.

می گوییم:قلب خواه همان عضو معروف باشد یا نه،ما نمودهای شگفت انگیزی را در درون خویش احساس می کنیم که با محاسبات منطق طبیعی از

ص:379

نظر کمیت و کیفیت سازگار نیست،مثلاً ما در حدود هشتاد میلیارد سلول در مغز داریم،از دوران کودکی این سلّول ها در فعالیت می باشند،چگونه می شود مغز انسانی تا حدود یک میلیون میلیارد واحد،اطلاعات ثبت کند.

چگونه این واحدها در سلول ها موجود می شود،در صورتی که نه قابل عکس برداری است و نه کوچک ترین نمود فیزیکی دیگری را نشان می دهند ؟ به اضافه این که ما در عمر خود هزاران بار کلیّات تجرید شده را در ذهن خود منعکس می سازیم،این کلیات تجرید شده که هیچ گونه تشخصی ندارد چگونه در سلول مادی جسمانی منعکس می شوند ؟ !

آیا این نمود شگفت انگیز در درون ما وجود ندارد«دریافت من»که«خود»را درک می کنیم یعنی به من خویش آگاهی پیدا می کنیم،مانند این که با چشمان خود بدون وسیله آیینه یا چیز دیگر چشمان خود را می بینیم ! به اضافه این که همین مغز ماست که می تواند بی نهایت را تصور کند آیا این بی نهایت ها واقعاً دارای نمود و شکل فیزیکی هستند؛اگر چنین باشد که بی نهایت نخواهد شد.

مگر این فعالیت قلبی ما نیست که محبت جهانی را در دل احساس می کنیم بدون این که این محبت جهانی کوچک ترین تغییری در کمیت و کیفیت قلب به ما بدهد.

خلاصه با نظر به فعالیت های شگفت انگیز مغز و قلب می توانیم این حقیقت را قبول کنیم که نیروی عقلانی و قلبی ما وابسته به اصول و قوانین طبیعی خارجی نیستند که نتوانیم از آن تجاوز نموده،درون خویش را قلمرو دیگری که جان خارجی مانند جزئی از آن است منظور کنیم.

آری،این قلب بسیار بزرگ کوچک نما،شایستگی آن را دارد که نور بی نهایت

ص:380

خداوندی را در خود منعکس بسازد (1).

این است استدلال و گفتار حکیمان و عارفان و مؤمنان در ظرفیت قلب انسان و این است انسان که با قبول تربیت انبیا و ائمۀ عارفان و حکیمان و مؤمنان می تواند قلبش را تجلی گاه نور بی نهایت الهی کند و این است آنچه که در عنوان این فصل بیان شد که دوستان حقیقی انسان این بزرگوارانند که می خواهند انسان آیینه صفات و اسمای الهی شود و از این راه خیر دنیا و آخرت خویش را تأمین نماید. سرمایه سعادت ما در دیار بود***ورنه به سعی ما گره از کار کی گشود

دردست هر چه هست که این درد چاره ساز ***با جان آدمی به مثل آتش است و عود

رندی که ره به کوی خرابات عشق برد*** جان را زدست محنت ایام در ربود

بگشای رخ که دیر شدست انتظار ما*** تا جان بر آن جمال فشانیم زود زود

از حال عشق عقل ندانست شمّه ای*** خود را هزار بار بدین حالت آزمود(2)

اگر راهبر به تو بگوید:فلان مشقت و ناراحتی ها را تحمل کن،تو نبایست زبان به اعتراض بگشایی.

اگر در راه تبعیت از رهبر خارها در پای تو بخلد،گمان مکن آن خارها تنها برای ناراحت کردن توست،بلکه برای این که گلشنی در روح تو سرسبز شود بایستی

ص:381


1- 1) -تفسیر مثنوی:281/2.
2- 2)- قاسم انوار.

خارهایی را که در پای تو فرو می رود از جان و دل بپذیری،به طور کلّی با تن پروری و نازک دلی نمی توان راه به این باریکی و طولانی را پیمود.

مبارزه با مادّیات و تنظیم آن به شکلی که مانع سلوک الی اللّه نباشد اصل اوّلی مرد راهرو می باشد،این را می دانید و بارها تذکر داده شده که خداوند انسان را برای تقلّا و کوشش آفریده است.

آیا این تقلّا و کوشش می تواند خود هدف نهایی موجودیت انسان بوده باشد ؟ البته نه؛زیرا چه سودی از کوشش و فعالیت بیهوده،برای انسان نصیب می گردد ؟ مگر خدای نمی توانست انسان ها را طوری بیافریند که آنان بدون زحمت و سعی مشغول زندگی در این خاکدان بوده باشند.مسلماً می توانست.

هدف اقصای خلقت

ولی هدف اقصای خلقت این است که انسان با کوشش در قلمرو طبیعت،جوهر گرانبهای وجود خود را استخراج کند و با این کوشش و تکاپو آیینه خدا نمای روح خود را صیقلی می سازد،او با این کوشش خود طبیعی را تا مقام روحانیت برترین بالا می برد (1).

هر وقت که آدمی اندرون خود را پاک کند و آیینه دل را صافی گرداند.به ملائکه سماوی نزدیک گردد،از جهت آن که ملائکه سماوی جمله پاک و صافی اند و علم و طهارت دارند.

روح انسانی از جنس ملائکۀ سماوی است و جوهری پاک و صافی است،امّا به واسطه بدن آلوده گشته است و تیره شده است،چون ترک لذّات و شهوت ها [ خارج از اندازه و حدود الهی ] بدنی کند و علم طهارت حاصل کند و بیرون و اندرون خود پاک گرداند و آیینۀ دل را صافی کند،باز پاک و صافی شود،چون

ص:382


1- 1) -تفسیر مثنوی:404/2.

پاک و صافی گشت روح او را با ملائکه سماوی نسبت پیدا آیند،چون مناسبت پیدا آمد،هم چون دو آیینه صافی باشد که در مقابلۀ یک دیگر بدارند،هر چه در آن باشد در این پیدا آید و هر چه درین بود در آن ظاهر شود و این ملاقات در بیداری اندک بود و این ملاقات در بیداری سبب وجد و وارد و الهام و خاطر ملکی بود و در خواب سبب خواب راست باشد (1).

آری،تمام همت عارفان و حکیمان و مؤمنان حقیقی مصروف این شد که انسان از تمام کدورت های ظاهری و باطنی پاک گردد،تا اسما و صفات ملکوت در او جلوه گر شود.

هر گدایی مرد سلطان کی شود***پشه ای آخر سلیمان کی شود

بس عجب آن است کاین مرد گدا*** چون که سلطان نیست سلطان کی شود

بس عجب کاری است بس نادر رهی*** این چو عین آن بود آن کی شود

گر بدین برهان کنی از من طلب ***این سخن روشن به برهان کی شود

تا نگردی از وجود خود فنا ***بر تو این دشوار آسان کی شود

گفتمش فانی شو و باقی تویی ***هر دو یکسان نیست یکسان کی شود

ص:383


1- 1) -انسان کامل،نسفی:243.

گر هم دریای عمان قطره ای است ***قطره ای دریای عمان کی شود (1)

شرف و کرامت آدمیان

اشاره

این شرف و کرامت که آدمیان دارند،از موجودات،هیچ چیز دیگر ندارد،از جهت آن که هر چیز دیگران دارند آدمیان آن دارند و آدمیان چیزی دارند که دیگران ندارند و آن عقل است،عقل به آدمیان مخصوص است و فضیلت آدمیان بر دیگر موجودات به عقل است و فضیلت عاقلان بر یکدیگر به علم و اخلاق است.

نشانه های آدمیت

علامت آدمی چهار چیز است:

اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف.

هر که این چهار چیز دارد آدمی است و هر که ندارد نه آدمی است،هر که این چهار چیز به کمال رسانید او انسان کامل است.

جهد کن تا راست گفتار و راست کردار و نیکواخلاق و راحت رسان شوی،تا تو از خود ایمن گردی و دیگران از تو ایمن شوند،هر کجا امن هست بهشت است و هر کجا امن نیست دوزخ است،هیچ نعمتی برابر آن نیست که آدمی بهشتی باشد و در بهشت بود و هیچ محنتی برابر آن نیست که آدمی دوزخی باشد و در دوزخ بود، آدمی راست گفتار و راست کردار و نیکو اخلاق و راحت رسان بهشتی است،چون به صحبتِ راست گفتار و راست کردار و نیکو اخلاق و راحت رسان رسد در بهشت باشد.

ص:384


1- 1) -عطار نیشابوری.

نصایح بزرگان

اشاره

در این قسمت به پاره ای از کلمات این شایستگان از عباد حق اشاره می رود باشد که برای همگان سود دنیا و آخرت آورد.

خَیْرُ الْمٰالِ ما اخِذَ مِنَ الْحَلٰالِ وَ صُرِفَ عَلیَ الْحَلٰالِ،وَ شَرُّ الْاَمْوالِ مٰا اخِذَ مِنَ الْحَرامِ وَ صُرِفَ عَلَی الْآثامِ.

بهترین مال،مالی است که از حلال بدست آید و در مسیر حلال خرج شود و بدترین مال، مالی است که از حرام پدید آید و در گناه مصرف شود.

کَتَبَ حَکیمٌ الیٰ حَکیمٍ:مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ رَبِحَ،وَ مَنْ غَفَلَ عَنْها خَسِرَ (1).

حکیمی به حکیمی نوشت:هر کس به محاسبه خویش برخیزد سود کرده و آن کس که از خود غافل شود به خسران نشسته.

به لقمان گفتند:تو برده آل فلان نبودی ؟ گفت:چرا،گفتند:از کجا به این مقام رسیدی ! گفت:

راستی در گفتار،ادای امانت،ترک آنچه برایم سود نداشت،چشم پوشی از حرام،حفظ زبان،عفت شکم،هر کس کم از این ها دارد پست تر از من و هر که زیادتر دارد بالاتر از من و هر کس این صفات را داراست مثل من است.

مَنْ لَمْ یَعْرِفِ الخیرَ مِنَ الشَّرِ فَهُوَ مِنَ البَهائِم (2).

هر کس خیر و شر را نمی داند،او جزء حیوانات است.

ص:385


1- 1) -مجموعه ورام:30/2.
2- 2) -غرر الحکم:41،حدیث 13.

از آنان مباش که در آشکار به لعنت ابلیس برخیزی و در پنهان از وی پیروی کنی.

بخیل،حمّال حفظ ثروت خویش و امانت دار و خزینه دار وارث خود است.

جاهل،دشمن خویش است.چگونه رفیق غیر است ؟

خیر در کلام نیست،مگر ذکر حق باشد و خیری در سکوت نیست،مگر فکر در معاد و قیامت باشد.

انسانیت تواضع به وقت دولت و گذشت به وقت قدرت و سخاوت به وقت قلّت و عطا و بخشش بدون منّت است.

سزاوار است عاقل را دو آیینه باشد،در یکی بدی ها و عیوب خود را بنگرد، پس احساس کوچکی نموده و به اصلاح آن تا جایی که قدرت دارد برآید و در دیگری خوبی های مردم را دیده به آن آراسته شود و به کسب آنچه که از فضایل دیگران می بیند برآید.

به حکیمی گفتند:زاهد کیست ؟ فرمود:ترک کنندۀ حرام خدا و قانع به حلال حق،به دیگری گفتند.زاهد کیست ؟ گفت:راغب در آخرت،تارک حرام،عامل به امر (1).

هلاک قاری قرآن در غیبت و خودبینی است.

شکم خالی ابری است که از آن علم و حلم می بارد.

نصیحتی از ابو ذر

ابو ذر این مؤمن حقیقی فرمود:

فرزند آدم ! دنیا را دو جلسه قرار بده،یک جلسه برای طلب حلال و جلسۀ دیگر

ص:386


1- 1) -مجموعه ورام:249/2.

برای کسب آخرت.به مجلس سوم وارد مشو که نفعی ندارد و سخنت را دو سخن قرار بده،یک سخن برای آخرت و یکی برای به دست آوردن حلال و از کلام سوم بپرهیز که ضرر دارد،مالت را دو درهم قرار بده،یک درهم برای معاش عیالت و یک درهم برای آخرت و درهم سوم سودی به حالت ندارد و دنیایت را ساعتی بین دو ساعت قرار بده،ساعتی که گذشت و از آوردنش عاجزی و ساعتی که امید به درک آن را نداری،ساعتی که در آن هستی ساعت عمل است در آن ساعت بکوش و از معصیت خودداری کن که اگر این گونه نباشی هلاک می شوی (1).

نصیحتی از ابن عباس

از ابن عباس پرسیدند:

بهترین روزها و بهترین ماه ها و بهترین اعمال کدام است ؟ پاسخ داد:بهترین روزها روز جمعه و بهترین ماه ها ماه رمضان،و بهترین اعمال نمازهای پنج گانه است آن هم به وقت.

چون این مسائل به امیر المؤمنین علیه السلام رسید فرمود:اگر از علما و حکمای مشرق و مغرب این سؤالات می شد غیر این جواب نمی گفتند،اما جواب من این است:

بهترین عمل عملی است که خداوند بپذیرد و بهترین ماه ها ماهی است که در آن توبه کنی و بهترین روزها،روزی است که مؤمن از دنیا خارج شوی.

بعضی از حکما فرموده اند:

بهترین طاعت در قلبم امید به خداست و شیرین ترین کلام در زبانم ثنای خداست و بهترین ساعات برایم ساعت لقای حق است.

ص:387


1- 1) -مجموعه ورام:20/2.

عرفا فرموده اند:

صفات اولیای کامل سه چیز است:

سکوت و آن درِ نجات است،جوع و آن کلید خیرات است،زحمت دادن به نفس در عبادات و روزۀ روز و قیام شب.

حکیمی فرمود:

چهار چیز است که در چهار چیز طلبیدیم ولی اشتباه کردیم:غنا را در مال طلب کردیم در قناعت یافتیم،بزرگی و جاه را در حسب خواستیم در تقوا دیدیم،راحت را در ثروت طلب کردیم در قلّت مال یافتیم،نعمت را در لباس و طعم و خواسته ها دنبال کردیم در بدن صحیح یافتیم.

اهل عرفان می فرمایند:

چهار چیز را به چهار چیز بشویید:صورت ها را به اشک چشم،زبان را به ذکر حق،قلب را به خشیت ربّ،گناهان را به توبه.

لقمان فرمود:

فرزندم ! فردا که در پیشگاه حق رفتی از چهار چیز سؤال شدی:جوانیت را کجا خرج کردی ؟ عمرت را چه کردی ؟ مالت را از کجا بدست آوردی و آن را در چه راهی خرج نمودی ؟ برای این سؤالات جواب آماده کن (1).

حکما می فرمایند:

شعار حکمای اسلام چهار چیز است:

تقوا،حیا،شکر،صبر.

کلمات و فرمایش های عارفان و حکیمان و مؤمنان بسیار است،نقل همۀ آن ها

ص:388


1- 1) -الکافی:134/2،باب ذم الدنیا و الزهد فیها،حدیث 20؛بحار الأنوار:425/13،باب 18،حدیث 19.

کتاب ها می شود،این مقدار برای توجه دادن به این حقیقت بود که اینان با این فرمایش ها ثابت کرده اند که نسبت به انسان از بهترین دوستان و رفیقانند،در هر صورت پیروی از خدای عزیز و انبیا و ائمه و عرفا و حکما و مؤمنان تمام خیر دنیا و آخرت است.

از حکما و عرفا و مؤمنان اشعار نغزی بجا مانده که به برخی از آن اشعار اشاره می رود:

از بلا تا رسته گردی ای عزیز ***باز باید داشتن دست از دو چیز

رو تو دست از نفس و دنیا باز دار***تا بلاها را نباشد با تو کار

ور به حرص و آز گردی مبتلا*** با تو روی آرد زهر سو صد بلا

آن که نبود هیچ نقدش در میان*** هر کجا باشد بود اندر امان

نفس و دنیا را رها کن ای پسر*** باز رستی از بلا و از خطر

گر غنا خواهد کسی از ذوالمنن*** در قناعت می توانش یافتن

***

در خانۀ دل ما را جز یار نمی گنجد***چون خلوت یار آنجاست اغیار نمی گنجد

در کار دو عالم، چون دل به یکی دادیم*** جز دست یکی ما را در کار نمی گنجد

مستیم و در این مستی بیخود شده از هستی*** در محفل ما مستان هشیار نمی گنجد

ص:389

اسرار دل پاکان با پاک دلان گویید***کاندر دل نامحرم اسرار نمی گنجد

گر عاشق دلداری با غیر چه دل داری*** کآندل که در او غیر است دلدار نمی گنجد

از بخل و حسد بگذر در ما و منی منگر*** با مسئله توحید این چار نمی گنجد

***

تا اینجا این حقیقت روشن شد که در مرحلۀ اول دوستان واقعی و حقیقی انسان عبارتند از خدا و پیامبران و امامان و حکیمان و عارفان و مؤمنان که دوستی ایشان نسبت به انسان محض تأمین خیر دنیا و آخرت است و شرایط دوستی با ایشان ایمان و محبت به آنان و پیروی از فرامین و گفته های آن هاست.

معاشرت با مردم

امّا دوستی با عموم یعنی دوستی و رفاقت و مصاحبت با مردم،آن هم در فرهنگ پاک الهی شرایطی دارد که در آیات و روایات بیان شده که در ضمن توضیحات فرمایش حضرت صادق علیه السلام در این باب،آن شرایط برای شما روشن می شود.

امام علیه السلام در ابتدای روایت فرمود:

حسن رفاقت و معاشرت با خلق خدا در غیر معصیت،از زیادتی فضل و توجّه حضرت حق بر انسان است و هر کس در پنهان نسبت به حق و اوامرش خاضع باشد،البته سلوک و معاشرتش با مردم در آشکار و ظاهر نیکوست.

این که در مسئلۀ گناه و معصیت،انسان با مردم رفیق و شریک و مصاحب نباشد

ص:390

از شرایط الهی در باب دوستی است.

باید از اهل معصیت اگر قصد برگشت از راه شیطانی خود ندارد کناره گرفت و باید از بدکارانی که امکان نفوذ در انسان دارند جداً پرهیز کرد،در صورتی معاشرت با اهل گناه پسندیده است که بتوانی آنان را از آلودگی برهانی و با خدای عزیز آشتی دهی،این معاشرت از باب امر به معروف و نهی از منکر مانعی ندارد،از این مراحل که بگذری دوستی و رفاقت و مصاحبت و معاشرت با مردم مسلمان و مؤمن لازم است و انسان باید دارای اخلاقی باشد.که دیگران نسبت به معاشرت او رغبت داشته باشند و خود او هم میل به دوستی و محبّتش نسبت به دیگران قوی باشد و پایۀ این معاشرت و دوستی باید برای خدا پی ریزی شود که از فضای محبت و رفاقت به نفع آخرت و حلّ مشکل مردم و علاج دردمندان استفاده گردد.

معاشرت در قرآن

در زمینۀ آداب معاشرت،آیات و روایات با ارزشی داریم که اطلاع بر آن ها لازم است.

[ لاٰ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولٰئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمٰانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولٰئِکَ حِزْبُ اللّٰهِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ اللّٰهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ] (1).

گروهی را که به خدا و روز قیامت ایمان دارند،نمی یابی که با کسانی که با خدا

ص:391


1- 1) -مجادله (58):22.

و پیامبرش دشمنی و مخالفت دارند،دوستی برقرار کنند،گرچه پدرانشان یا فرزندانشان یا برادرانشان یا خویشانشان باشند.اینانند که خدا ایمان را در دل هایشان ثابت و پایدار کرده،و به روحی از جانب خود نیرومندشان ساخته،و آنان را به بهشت هایی که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است درمی آورد،در آنجا جاودانه اند،خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند.اینان حزب خدا هستند،آگاه باش که بی تردید حزب خدا همان رستگارانند.

[ قُلْ إِنْ کٰانَ آبٰاؤُکُمْ وَ أَبْنٰاؤُکُمْ وَ إِخْوٰانُکُمْ وَ أَزْوٰاجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوٰالٌ اقْتَرَفْتُمُوهٰا وَ تِجٰارَهٌ تَخْشَوْنَ کَسٰادَهٰا وَ مَسٰاکِنُ تَرْضَوْنَهٰا أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّٰهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهٰادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّٰی یَأْتِیَ اللّٰهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّٰهُ لاٰ یَهْدِی الْقَوْمَ الْفٰاسِقِینَ ] (1).

بگو:اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خویشانتان و اموالی که فراهم آورده اید و تجارتی که از بی رونقی و کسادی اش می ترسید و خانه هایی که به آن ها دل خوش کرده اید،نزد شما از خدا و پیامبرش و جهاد در راهش محبوب ترند،پس منتظر بمانید تا خدا فرمان عذابش را بیاورد؛ و خدا گروه فاسقان را هدایت نمی کند.

در این دو آیه توجه داده شد که دوستی با آنان که مانع رشد و کمالند و در صف دشمنان خدا و رسول و جهادند ممنوع است.

در برابر،دوستی و معاشرت با آنان که عامل ترقی و سعادت هستند و رفاقت با آنان کمک به اسلام و خلق خداست لازم و ضروری است.

ص:392


1- 1) -توبه (9):24.

[ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنٰاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاٰهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکٰاهَ وَ یُطِیعُونَ اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ أُولٰئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّٰهُ إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ] (1).

مردان و زنان با ایمان دوست و یار یکدیگرند؛همواره به کارهای نیک و شایسته فرمان می دهند و از کارهای زشت و ناپسند بازمی دارند،و نماز را برپا می کنند،و زکات می پردازند،و از خدا و پیامبرش اطاعت می نمایند؛ یقیناً خدا آنان را مورد رحمت قرار می دهد؛زیرا خدا توانای شکست ناپذیر و حکیم است.

معاشرت در روایات

اشاره

قٰالَ النّبیُّ صلی الله علیه و آله:إذا أرادَ اللّهُ بِعَبدٍ خَیْراً جَعَلَ لَهُ وزیراً صٰالِحاً،انْ نَسیَ ذَکَّرَهُ،وَ انْ ذَکَرَ اعانَهُ (2).

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:هرگاه خداوند نسبت به بنده ای اراده خیر کند،دوست شایسته ای نصیبش کند که چون فراموش کند به یادش آرد و چون به یاد آرد کمکش نماید.

وَ قٰالَ:مَثَلُ الْاَخَوَیْنِ اذا الْتَقَیٰا مَثَلُ الْیَدَیْنِ تَغْسِلُ احْداهُما الْاُخْریٰ،وَ مَا الْتَقَی الْمُؤمِنانِ قَطُّ الّا افٰادَ اللّهُ احَدَهُمٰا مِنْ صٰاحِبِهِ خَیْراً (3).

و آن حضرت فرمود:دو برادر دینی به وقت ملاقات مانند دو دست هستند که یکی دیگری را می شوید که مؤمنان یکدیگر را دیدار نمی کنند،مگر این که

ص:393


1- 1) -توبه (9):71.
2- 2) -عوالی اللآلی:284/1،حدیث 126؛بحار الأنوار:166/74،باب 7،حدیث 2.
3- 3) -محجه البیضاء:285/3،کتاب آداب الصحبه و المعاشره.

خداوند از یکی به دیگری خیری برساند.

وَ قٰالَ صلی الله علیه و آله:مَنْ آخیٰ أخاً فی اللّهِ رَفَعَ اللّهُ لَهُ دَرَجَهً فِی الْجَنَّهِ لٰا یَنٰالُها بِشَیءٍ مِنْ عَمَلِهِ (1).

و نیز آن جناب فرمود:هر کس در مقام دوستی در راه خدا برآید،حضرت حق در بهشت درجه ای برایش قرار می دهد که با عمل دیگرش به آن درجه نمی رسد.

و آن حضرت فرمود:

قیامت در اطراف عرش برای عدّه ای کرسی ها گذاشته می شود که رویشان چون ماه شب چهارده است،مردم در فزعند آنان راحتند،خلق در وحشتند آنان در امانند،اینان اولیای حقند که خوف و حزن ندارند،پرسیدند:یا رسول اللّه ! این ها چه کسانی هستند ؟ فرمود:آنان که در راه خدا دوستی داشتند (2)!

در خبر دیگری از حضرت رسیده:

حول عرش منابری از نور هست که قومی بر آن منابرند،لباسشان و صورتشان نور است،پیغمبر و شهید نیستند ولی مورد غبطه اند،عرضه داشتند:کیانند ؟ فرمود:آنان که در راه خدا دوستی می کنند و برای خدا با هم می نشینند و برای خدا به دیدار یکدیگر می روند (3).

و نیز آن جناب فرمود:

خداوند می فرماید:عشق من حق است و سزاوار است بر کسانی که به خاطر

ص:394


1- 1) -محجه البیضاء:285/3،کتاب آداب الصحبه و المعاشره.
2- 2) -محجه البیضاء:286/3،کتاب آداب الصحبه و المعاشره.
3- 3) -جامع الأخبار:128،فصل 86؛بحار الأنوار:252/66،باب 36،حدیث 32.

من به زیارت همدیگر می روند و به یاری همدیگر می شتابند و برای من دوستی می کنند و برای خاطر من نسبت به یکدیگر بذل مال و اخلاق می نمایند (1).

و نیز آن حضرت فرمود:

خداوند در قیامت خطاب می کند:کجایند آنان که در راه من به هم محبت کردند ؟ امروز آنان را در سایه خود قرار دهم،روزی که جز سایه من سایه ای نیست (2).

حضرت فرمود:

مردی دوستش را برای خدا ملاقات کرد،خدا ملکی را در راه او قرار داد،از او پرسید:کجا بودی ؟ گفت:به زیارت برادرم رفته بودم،پرسید:به خاطر حاجتی ؟ گفت:نه،گفت:قوم و خویش بودی ؟ گفت:نه،گفت:چیزی نزد او داشتی ؟ گفت:نه،گفت:پس برای چه به دیدار او شتافتی ؟ گفت:فقط به خاطر خدا، گفت:ای مرد ! خداوند مرا فرستاده که به تو بگویم خدا به خاطر این گونه دوستی تو را دوست دارد و بهشت را برای تو واجب کرد (3).

حضرت فرمود:

محکم ترین دستگیرۀ ایمان،دوستی در راه خدا و دشمنی در راه اوست (4).

ص:395


1- 1) -محجه البیضاء:286/3،کتاب آداب الصحبه و المعاشره.
2- 2) -محجه البیضاء:287/3،کتاب آداب الصحبه و المعاشره.
3- 3) -محجه البیضاء:287/3،کتاب آداب الصحبه و المعاشره.
4- 4) -الکافی:125/3،باب الحب فی اللّه و البغض فی اللّه،حدیث 6؛بحار الأنوار:242/66،باب 36،حدیث 17.
معاشرت در کلام عیسی

به عیسی خطاب رسید:

اگر عبادت اهل سماوات و ارض در پرونده ات باشند ولی حب و بغض در راه من نداشته باشی آن عبادت تو را فایده ندهد (1).

عیسی فرمود:با دشمنی با اهل معصیت خود را محبوب خدا کنید و با دوری از آنان خویش را به خدا نزدیک کنید و با خشم با آنان رضای خدا را بجویید،گفتند:

ای روح خدا ! با که معاشرت کنیم ؟ فرمود:با کسی که دیدارش شما را به یاد خدا اندازد و کلامش به علم شما بیفزاید و عملش شما را به آخرت رغبت دهد (2).

معاشرت در کلام امام سجاد علیه السلام

امام سجاد علیه السلام می فرماید:

هنگامی که خداوند اولین و آخرین را جمع کند ندا کننده ای فریاد می زند:

کجایند آنان که در راه خدا دوستی و معاشرت داشتند ؟ پس گروهی برمی خیزند،به آنان خطاب می کنند،بدون حساب به بهشت بروید،ملائکه در راه بهشت به آنان برخورد می کنند و می پرسند:کجا ؟ می گویند:بهشت بدون حساب،می پرسند:از چه حزبی هستید ؟ جواب می گویند:دوستی کنندگان در راه خدا،می گویند:

عملشان چیست ؟ پاسخ می دهند:در راه خدا دوستی و دشمنی داشتیم.ملائکه می گویند:چه نیکوست اجر عمل کنندگان (3).

ص:396


1- 1) -محجه البیضاء:288/3،کتاب آداب الصحبه و المعاشره.
2- 2) -تحف العقول:44؛بحار الأنوار:149/74،باب 7،حدیث 60.
3- 3) -الکافی:126/2،باب الحب فی اللّه و البغض فی اللّه،حدیث 8؛وسائل الشیعه:167/16،باب 15،حدیث 21254.
معاشرت در کلام امام باقر علیه السلام

کٰانَ ابُو جَعْفَرٍ یَقُولُ:عَظِّمُوا اصْحٰابَکُمْ وَ وَقِّرُوهُمْ،وَ لا یَتَهَجَّمْ بَعْضُکُمْ عَلیٰ بَعْضٍ،و لٰا تَضارُّوا وَ لا تَحاسَدُوا،وَ ایّاکُمْ وَ الْبُخْلَ،کُونُوا عِبادَ اللّهِ الْمُخلَصِینَ اْلصّالِحینَ (1).

امام باقر علیه السلام می فرمود:یاران خود را بزرگ شمارید و آنان را احترام کنید،به یکدیگر هجوم ننمایید و به هم زیان نرسانید و نسبت به یکدیگر حسود نباشید،از بخل بپرهیزید،از بنده های شایسته خدا باشید.

عَنْ أبی جَعْفَرٍ علیه السلام:اِذٰا أرَدْتَ أنْ تَعْلَمَ أنَّ فیکَ خَیْراً فَانْظُرْ الیٰ قَلْبِکَ فَاِنْ کٰانَ تُحِبُّ اهْلَ طٰاعَهِ اللّهِ وَ یُبْغِضُ اهْلَ مَعْصِیَتِهِ فَفیک خَیْرٌ وَ اللّهُ یُحِبُّکَ،وَ إنْ کٰانَ یُبْغِضُ اهْلَ طٰاعَهِ اللّهِ وَ یُحِبُّ اهْلَ مَعْصِیَتِهِ فَلَیْسَ فیکَ خَیْرٌ وَ اللّهُ یُبْغِضُکَ،وَ الْمَرْءُ مَعَ مَنْ احَبَّ (2).

امام باقر علیه السلام می فرماید:

اگر بخواهی خود را امتحان کنی که در تو خیری هست،به قلبت مراجعه کن، اگر عاشق اهل طاعت و دشمن اهل معصیتی در تو خیر هست و خداوند دوستت دارد و اگر دشمن مردم مؤمنی و علاقه مند به اهل معصیت در تو خیری نیست و خداوند دشمن توست و مرد با همان است که به آن علاقه مند است.

ص:397


1- 1) -الکافی:637/2،باب حسن المعاشره،حدیث 4؛وسائل الشیعه:15/12،باب 5،حدیث 15519.
2- 2) -الکافی:126/2،باب الحب فی اللّه و البغض فی اللّه،حدیث 11؛بحار الأنوار:247/66،باب 36،حدیث 22.

در رابطۀ با مردم مسلمان و رفت و آمد با آنان و معاشرت و مخالطت با ایشان به روایات مهمی برمی خوریم که نشان دهندۀ این معناست که اسلام آیین رابطه و محبت و عشق و صفا و صمیمیت و دوستی و معاشرت است.

معاشرت در کلام امام صادق علیه السلام

امام صادق علیه السلام می فرماید:

در نماز جماعت در صف مسلمانان در مساجد شرکت کنید،برای مردم همسایه خوبی باشید،در محاکم برای ادای شهادت به عدالت شرکت نمایید،در تشییع جنازه حاضر شوید،مردم برای زندگی شما لازمند و از شما کسی نیست که تا زنده است از مردم بی نیاز باشد،وجود مردم برای یکدیگر لازم است.

معاویه بن وهب می گوید:به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم:ما در میان خود و هم مذهبیان و با مردم دیگری که با ما معاشرت دارند چگونه رفتار کنیم ؟ حضرت فرمود:امانت آنان را بپردازید،به سود و زیانشان گواهی به حق دهید،بیمارانشان را عیادت کنید و بر جنازۀ مرده هاشان حاضر گردید (1).

راوی می گوید:

نزد حضرت صادق آمدم اطاق از حاضران پر بود،از اهل خراسان و شام و دیگر شهرها،من برای نشستن جایی نیافتم،امام صادق علیه السلام که تکیه داده بود روی پا نشست و فرمود:

ای شیعه آل محمد ! راستش این است که از ما نیست کسی که هنگام خشم خوددار نباشد و با دوست خود خوش صحبتی نکند و با هم خُلق خود خوش

ص:398


1- 1) -الکافی:635/2،باب ما یجب من المعاشره،حدیث 2؛وسائل الشیعه:5/12،باب 1،حدیث 15495.

خلقی نکند و با کسی که با او رفیق است رفاقت نکند و هم جوار او هم جوار خود نباشد و خوشمزگی نکند با کسی که با او خوشمزگی کند،ای شیعه آل محمد ! تقوا پیشه کنید«و لا حول و لا قوه الّا باللّه» (1).

امام صادق علیه السلام فرمود:

صداقت و دوستی در میان نباشد جز با شرایطش و هر که دارای همۀ آن شروط یا برخی از آن هاست او را اهل صداقت دان و هر کس هیچ کدام از آن ها را ندارد او را به صداقت نسبت مده،

اول این که: نهان و عیانش برای تو یکی باشد،

دوم این که: آراستگی تو را آراستگی خودش داند و زشتی تو را زشتی خودش شمارد،

سوم این که: وقتی به جاه و مالی رسید دست از تو بر ندارد،

چهارم این که: از آنچه بتواند از تو دریغ ننماید،

پنجم که همه این شرایط را لازم دارد این است که: هنگام بیچارگی و نکبت تو را وا ننهد (2).

معاشران ناباب

امام صادق علیه السلام می فرماید:

هرگاه امیر المؤمنین علیه السلام به منبر می رفت می فرمود:برای مرد مسلمان شایسته است که از برادری و رفاقت با سه کس بپرهیزد:

ص:399


1- 1) -الکافی:637/2،باب حسن المعاشره،حدیث 2.
2- 2) -الکافی:639/2،باب من یجب مصادقته و مصاحبته،حدیث 6؛وسائل الشیعه:25/12،باب 13،حدیث 15549.

هرزه گوی بدکار،احمق،دروغگو.

اما هرزه گوی بدکار: کردارش را برایت می آراید و می خواهد که مانند او باشی و تو را در کار دنیا و آخرت کمک ندهد.

نزدیکی با او جفاست و سخت دلی و ورود بر او و خروج از منزل او برای تو ننگ است.

اما احمق: تو را به خیری واندارد و برای دفع بدی از تو امیدی به او نیست و اگر چه خود را به تلاش اندازد و بسا که خواهد به تو سودی رساند و زیانت بخشد پس مرگ او از زندگیش بهتر است و خموشی او بهتر از گفتار اوست و دوری از او بهتر از نزدیکی با او است.

و اما دروغگو: زندگی با او بر تو گوارا نیست،هر چه گویی به دیگران باز گوید و برای تو از دیگران سخن آورد و هر زمانی افسانه ای به سر رسانید،افسانه ای مانند آن به دنبال آن چسباند،تا آنجا که اگر راست هم گوید از او باور نشود و میان مردم دشمنی افکند و آنان را از هم جدا کند و در سینه کینه ها برویاند،از خدای عز و جل بپرهیزید و خود را بپایید (1).

عَنْ ابی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام:لٰا یَنْبَغی لِلْمُسْلِمِ انْ یُؤاخِیَ الْفٰاجِرَ وَ لا الْاَحْمَقَ وَ لا الْکَذّابَ (2).

امام صادق علیه السلام می فرماید:برای مسلمان سزاوار نیست با بدکار و احمق و دروغگو رفاقت کند.

ص:400


1- 1) -الکافی:639/2،باب من تکره مجالسته و مرافقته،حدیث 1؛وسائل الشیعه:28/12،باب 15،حدیث 15556.
2- 2) -الکافی:375/2،باب مجالسه اهل المعاصی،حدیث 5؛وسائل الشیعه:29/12،باب 15،حدیث 15558.

امام صادق علیه السلام از علی بن الحسین علیهما السلام روایت می کند که به امام باقر علیه السلام فرمود:

فرزندم ! با پنج کس همنشین مباش و گفتگو مکن و رفیق راه مشو،من گفتم:پدر جان ! آن