عرفان اسلامی جلد 2

مشخصات کتاب

سرشناسه:انصاریان، حسین، 1323 -، توشیحگر

عنوان قراردادی:مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه .شرح

عنوان و نام پدیدآور:عرفان اسلامی / مولف حسین انصاریان ؛ ویرایش و تحقیق محسن فیض پور ،محمدجواد صابریان.

مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، 1386 - 1391.

مشخصات ظاهری:ج.

فروست:مجموعه آثار؛ 31، 32، 33، 34، 35، 36، 37، 38، 39، 40، 41، 42، 43، 44.

شابک:700000 ریال : دوره 978-964-96392-9-1 : ؛ ج.1 : 978-964-96392-6-0 ؛ ج.2 : 978-964-96392-7-7 ؛ 700000 ریال : ج.3 978-964-96392-8-4 : ؛ ج.4 978-964-2939-00-8 : ؛ ج.5 978-964-2939-01-5 : ؛ ج.6 978-964-2939-02-2 : ؛ ج.7 : 978-964-2939-03-9 ؛ ج.8 : 978-964-2939-04-6 ؛ ج.9 : 978-964-2939-05-3 ؛ ج.10 978-964-2939-06-0 : ؛ ج.11 : 978-964-2939-07-7 ؛ ج.12 978-964-2939-08-4 : ؛ ج.13 978-964-2939-09-1 : ؛ ج.14 978-964-2939-10-7 : ؛ ج.15 978-964-2939-13-8 :

یادداشت:ج.2 - 5، 9 و 11 (چاپ اول: زمستان 1386).

یادداشت:ج.12 - 15 (چاپ اول: 1391) (فیپا).

یادداشت:جلد چهاردهم و پانزدهم فهرست می باشند.

یادداشت:ج.7 - 9 (چاپ دوم:1387).

یادداشت:ج.10 (چاپ اول: 1386).

یادداشت:ج.10 - 15 (چاپ دوم:1388).

یادداشت:عنوان روی جلد: عرفان اسلامی شرح مصباح الشریعه.

یادداشت:کتابنامه.

عنوان روی جلد:عرفان اسلامی شرح مصباح الشریعه.

موضوع:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، 83 - 148ق . مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه -- نقد و تفسیر

موضوع:احادیث اخلاقی -- قرن 2 ق.

موضوع:اخلاق اسلامی -- متون قدیمی تا قرن 14

موضوع:عرفان -- متون قدیمی تا قرن 14

شناسه افزوده:فیض پور قمی، محسن، 1353 -، ویراستار

شناسه افزوده:صابریان، محمدجواد، ویراستار

شناسه افزوده:جعفربن محمد (ع)، امام ششم، 83 - 148ق . مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه . شرح

رده بندی کنگره:BP248/ج7م60422184 1386

رده بندی دیویی:297/61

شماره کتابشناسی ملی:1182560

ص :1

اشاره

ص :2

ص :3

ص :4

ص :5

ص :6

باب 2 در بیان حالات قلب

اشاره

قالَ الصَّادِقُ علیه السلام:إِعْرابُ الْقُلُوبِ أَرْبَعَهُ أَنْواعٍ:رَفْعٌ وَ فَتْحٌ وَ خَفْضٌ وَ وَقْفٌ.

فَرَفْعُ الْقَلْبِ فی ذِکْرِ اللّهِ،وَ فَتْحُ الْقَلْبِ فی الرِّضا عَنِ اللّهِ،وَ خَفْضُ الْقَلْبِ فی الإِشْتِغالِ بِغَیْرِ اللّهِ،وَ وَقْفُ الْقَلْبِ فی الْغَفْلَهِ عَنِ اللّهِ.

أَ لا تَریٰ أَنَّ الْعَبْدَ إِذا ذَکَرَ اللّهَ تَعالی بِالتَّعْظیمِ خالِصاً إِرْتَفَعَ کُلُّ حِجابٍ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ مِنْ قَبْلِ ذلِکَ.

وَ إِذَا انْقادَ الْقَلْبُ لِمَوْرِدِ قَضاءِ اللّهِ بِشَرْطِ الرِّضا عَنْهُ کَیْفَ لا یَنْفَتِحُ الْقَلْبُ بِالسُّرُورِ وَ الرُّوحِ وَ الرَّاحَهِ.

وَ إِذَا اشْتَغَلَ قَلْبُهُ بِشَیْءٍ مِنْ أَسْبابِ الدُّنْیا کَیْفَ تَجِدُهُ إِذَا ذَکَرَ اللّهَ بَعْدَ ذلِکَ مُنْخَفِضاً مُظْلِماً کَبَیْتِ خَرابٍ خاوٍ لَیْسَ فِیهِ عِمَارَهٌ وَ لا مُونِسٌ.

وَ إِذَا غَفَلَ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ کَیْفَ تَراهُ بَعْدَ ذلِکَ مَوْقُوفاً،مَحْجُوباً قَدْ قَسا وَ أَظْلَمَ مُنْذُ فَارَقَ نُورَ التَّعْظِیمِ.

فَعَلامَهُ الرَّفْعِ ثَلاثَهُ أَشْیاءَ وجُودُ الْمُوافَقَهِ وَ فَقْدُ الْمُخالَفَهِ وَ دَوامُ الشَّوْقِ، وَ عَلامَهُ الْفَتْحِ ثَلاثَهُ أَشْیاءَ:التَّوَکُلُ وَ الصِّدْقُ وَ الْیَقینُ وَ عَلامَهُ الْخَفْضِ ثَلاثَهُ أَشْیاءَ:الْعُجْبُ وَ الرِّیاءُ وَ الْحِرْصُ وَ عَلامَهُ الْوَقْفِ ثَلاثَهُ أَشْیاءَ:زَوالُ حَلاوَهِ الطَّاعَهِ،وَ عَدَمُ مَرارَهِ الْمَعْصِیَهِ وَ الْتِباسُ عِلْمِ الْحَلالِ بِالْحَرامِ.

ص:7

[ قالَ الصَّادِقُ علیه السلام:إِعْرابُ الْقُلُوبِ أَرْبَعَهُ أَنْواعٍ:رَفْعٌ وَ فَتْحٌ وَ خَفْضٌ وَ وَقْفٌ ]

امام صادق علیه السلام فرمود:اِعراب دل ها بر چهار نوع است:رفع،فتح،جرّ و وقف.

حضرت امام صادق علیه السلام قلب انسان را تشبیه به کلمه فرموده اند و هم چنان که کلمه دارای چهار نوع اعراب است و به وسیله هریک از اعراب ها برای خواننده معلوم می گردد که کلمه در چه موقعیّتی است،قلب آدمی هم مانند کلمه دارای چهار اعراب و به تعبیر حقیقی تر دارای چهار حالت است و به وسیلۀ هریک از این حالات،برای انسان روشن می شود که قلب و دل در چه وضع و موقعیّتی قرار دارند.

تفسیری بر لغت کلمه

در قرآن کریم برای لفظ کلمه،معانی مختلفی اراده شده است که به آنها به نحو گذرا اشاره می شود:

براساس آیات قرآن و آثار اسلامی باید گفت:هستی و همۀ شؤون و اجزائش، کلمه و کلمات حقّند.

قرآن مجید در آیات زیادی همۀ شؤون هستی را اعم از شؤون تکوینی یا تشریعی کلمات خدا می داند.

ص:8

در سورۀ مبارکه کهف می خوانیم:

[ قُلْ لَوْ کٰانَ الْبَحْرُ مِدٰاداً لِکَلِمٰاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِمٰاتُ رَبِّی وَ لَوْ جِئْنٰا بِمِثْلِهِ مَدَداً ] (1).

بگو:اگر دریا برای [ نوشتن ] کلمات پروردگارم [ که مخلوقات او هستند ] مرکب شود،پیش از آن که کلمات پروردگارم پایان یابد،یقیناً دریا پایان می یابد و اگرچه مانند آن دریا را به کمک بیاوریم.

در سورۀ مبارکه لقمان می خوانیم:

[ وَ لَوْ أَنَّ مٰا فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَهٍ أَقْلاٰمٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَهُ أَبْحُرٍ مٰا نَفِدَتْ کَلِمٰاتُ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ] (2).

اگر [ برای نوشتن و ثبت کردن کلمات خدا که در حقیقت مخلوقات او هستند ] آنچه درخت در زمین است قلم باشد و دریا [ مرکب ] و هفت دریای دیگر آن را پس از پایان یافتنش مدد رسانند،کلمات خدا پایان نپذیرد؛یقیناً خدا توانای شکست ناپذیر و حکیم است.

در این دو آیه تمام موجودات هستی،به عنوان کلمات حق معرفی شده اند و در آیات دیگر هر جزئی از اجزای خلقت به عنوان مصداق کلمه آمده اند.

ص:9


1- 1) -کهف (18):109.
2- 2) -لقمان (31):27.

مصادیق کلمه در قرآن

1-قول حق

خداوند از گفتار خودش در خطاب به آدم-به هنگام قرار گرفتن به روی زمین - تعبیر به کلمه کرده و در حقیقت قول حق را مصداق کلمه گرفته است؛در سورۀ یونس می خوانیم:

[ وَ لَوْ لاٰ کَلِمَهٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ ] (1).

و اگر از سوی پروردگارت،فرمانی مقرّر نشده بود [ که عذاب اختلاف کنندگان تا قیامت به تأخیر افتد ] یقیناً میان آنان در آنچه اختلاف می کنند،داوری می شد [ و نتیجه داوری نابودی آنان و انقراض نسلشان بود ].

کلمه در این آیه اشاره به خطاب حضرت حق است به وقت هبوط آدم آنجا که فرمود:

[ وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتٰاعٌ إِلیٰ حِینٍ ] (2).

و برای شما در زمین،قرارگاهی [ برای زندگی ] و تا مدتی معین،وسیلۀ بهره وری اندکی خواهد بود.

و خطاب به ابلیس که فرمود:

[ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَ مِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ ] (3).

ص:10


1- 1) -یونس (10):19.
2- 2) -بقره (2):36.
3- 3) -ص (38):85.

بی تردید دوزخ را از تو و آنان که از تو پیروی کنند،از همگی پر خواهم کرد.

که قول حق و پیاده شدنش را که امری حتمی است،مصداق کلمه گرفته،آنجا که می فرماید:

[ إِنَّ الَّذِینَ حَقَّتْ عَلَیْهِمْ کَلِمَتُ رَبِّکَ لاٰ یُؤْمِنُونَ ] (1).

مسلماً کسانی که عذاب پروردگارت بر آنان محقق و ثابت شده ایمان نمی آورند.

و فرموده:

[ وَ لٰکِنْ حَقَّتْ کَلِمَهُ الْعَذٰابِ عَلَی الْکٰافِرِینَ ] (2).

ولی فرمان عذاب بر کافران محقق و ثابت شده است.

و نیز وعده حتمی خود را به بنی اسرائیل جهت نجاتشان از ظلم فرعون کلمه دانسته که فرمود:

[ وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوٰارِثِینَ ] (3).

و ما می خواستیم به آنان که در آن سرزمین به ناتوانی و زبونی گرفته شده بودند، نعمت های باارزش دهیم و آنان را پیشوایان مردم و وارثان [ اموال، ثروت ها و سرزمین های فرعونیان ] گردانیم.

و هم چنین آنجا که فرموده:

ص:11


1- 1) -یونس (10):96.
2- 2) -زمر (39):71.
3- 3) -قصص (28):5.

[ وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنیٰ عَلیٰ بَنِی إِسْرٰائِیلَ بِمٰا صَبَرُوا ] (1).

و وعدۀ نیکوتر و زیباتر پروردگارت بر بنی اسرائیل به [ پاداش ] صبری که [ بر سختی ها و بلاها ] کردند تحقّق یافت.

و گاهی از مجموع قوانین و مقررات و آیین پاک اسلام و نبوّت و رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله بزرگ تعبیر به کلمه کرده است،آنجا که فرموده:

[ وَ تَمَّتْ کَلِمَهُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً ] (2).

و سخن پروردگارت از روی راستی و عدل کامل شد.

2-توبه

و نیز از مسئله توبه به عنوان کلمه یاد فرموده:

[ فَتَلَقّٰی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمٰاتٍ ] (3).

پس آدم کلماتی را [ مانند کلمۀ استغفار و توسّل به اهل بیت علیهم السلام که مایۀ توبه و بازگشت بود ] از سوی پروردگارش دریافت کرد.

3-آزمایش

و هم چنین از مراحل مهم آزمایش نسبت به بندگان و عبادش تعبیر به کلمات فرموده،آنجا که می فرماید:

ص:12


1- 1) -اعراف (7):137.
2- 2) -انعام (6):115.
3- 3) -بقره (2):37.

[ وَ إِذِ ابْتَلیٰ إِبْرٰاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّی جٰاعِلُکَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً ] (1).

و [ یاد کنید ] هنگامی که ابراهیم را پروردگارش به اموری [ دشوار و سخت ] آزمایش کرد،پس او همه را به طور کامل به انجام رسانید،پروردگارش [ به خاطر شایستگی و لیاقت او ] فرمود:من تو را برای همۀ مردم پیشوا و امام قرار دادم.

4-روح معنا

و نیز از روح و روان تصفیه شده و آراسته به حسنات و منوّر به نور حق تعبیر به کلمه فرموده است:

[ إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّٰالِحُ یَرْفَعُهُ ] (2).

حقایق پاک [ چون عقاید و اندیشه های صحیح ] به سوی او بالا می رود و عمل شایستۀ آن را بالا می برد.

5-انسان

و از انسان آراسته به قواعد تربیت و پیراسته و وارسته از رذایل تعبیر به کلمۀ طیّبه فرموده،آنجا که می فرماید:

[ أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً کَلِمَهً طَیِّبَهً کَشَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی السَّمٰاءِ* تُؤْتِی أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا ] (3).

ص:13


1- 1) -بقره (2):124.
2- 2) -فاطر (35):10.
3- 3) -إبراهیم (14):24-25.

آیا ندانستی که خدا چگونه مثلی زده است ؟ کلمه پاک [ که اعتقاد واقعی به توحید است ] مانند درخت پاک است،ریشه اش استوار و پابرجا و شاخه اش در آسمان است.*میوه اش را به اجازۀ پروردگارش در هر زمانی می دهد.

و باز از انسان تعبیر به کلمه فرموده،آنجا که می فرماید:

[ إِذْ قٰالَتِ الْمَلاٰئِکَهُ یٰا مَرْیَمُ إِنَّ اللّٰهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَهٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ وَجِیهاً فِی الدُّنْیٰا وَ الْآخِرَهِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ ] (1).

[ یاد کنید ] زمانی که فرشتگان گفتند:ای مریم ! یقیناً خدا تو را به کلمه ای از سوی خود که نامش مسیح عیسی بن مریم است مژده می دهد که در دنیا و آخرت دارای مقبولیّت و آبرومندی و از مقربّان است.

پدید آمدن کلمات اللّه،به توسّط کلمه«کُنِ وجودی»بوده و جرقّه و نور کُنِ وجودی هریک از کلمات را در کتاب خلقت ثبت کرد و برای هریک معنایی به تناسب وجودش قرار داد،کلمات تکوینی را معنای تکوینی و کلمۀ وجود انسان را که افضل موجودات و اشرف کلمات بود،در مسیر و معنای تکوین و تشریع قرار داد،البته تمام کرامت و فضیلت انسان در این است که بوسیلۀ قواعد تشریعی ترجمه شود و به عبارت دیگر:ظهور انسانیّت انسان و جنبۀ ملکوتی و الهی این موجود،فقط در سایۀ اتصال به دین فراهم است و بس و محال است با برنامه دیگر به معنای واقعی ترجمه و معنا شود.

به وجود آمدن کلمات،یعنی هستی و شؤونش به وسیله کلمۀ کنِ تکوینی یا وجودی،مسئله ای است که قرآن مجید در آخرین آیۀ سورۀ یس به آن تصریح کرده:

ص:14


1- 1) -آل عمران (3):45.

[ إِنَّمٰا أَمْرُهُ إِذٰا أَرٰادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ ] (1).

شأن او این است که چون پدید آمدن چیزی را اراده کند،فقط به آن می گوید:

باش،پس بی درنگ موجود می شود.

چون پدید آمدن چیزی را اراده کند،پرتو کلمۀ کُنِ وجودی،او را گرفته و لباس هستی می پوشاند.به قول عارف شبستری: به نام آن که جان را فکرت آموخت

خورشید و ماه و ستارگان،کلمات تکوینی حقّند و حرکت و پخش نور و انعکاس روشنایی و انرژی دادن به موجودات،معنای آن ها است.

تمام دریاها کلمات اللّه اند و کلیّۀ منافعی که برای موجودات زنده آماده می کنند، معنا و ترجمه و تفسیر آن هاست.

همۀ حیوانات عالم که هریک در جای خود موجودی لازمند،هر نقشی که در این کشور پهناور هستی ایفا می کنند آن نقش،معنای آن هاست.راستی تناسب بین

ص:15


1- 1) -یس (36):82.

صورت و معنا و یا رابطه بین کلمه و ترجمه اش چقدر اعجاب انگیز است !! جهان چون چشم و خط و خال و ابروست***که هر چیزی به جای خویش نیکوست (1)

***

اگر در نظامات عالی حاکم بر هر موجودی و آثار پرارزش هر کلمه ای دقت کرده و در آن اندیشه کنیم و به تعبیر دیگر،اگر به صورت و معنای هریک از موجودات با دید عقل بنگریم،به این نتیجه می رسیم که سرچشمۀ پرفیض همه کلمات، حکمت و عدل و علم بی نهایت در بی نهایت است و به عبارت دیگر،کلمات کتاب هستی و معانی آن ها نشان می دهند که آثار مؤلفی عالم و عادل و حکیم هستند که آن مؤلّف-بنابر رهنمایی انبیا و کتب آسمانی-کسی جز اللّه یعنی ذات مستجمع جمیع صفات کمال نیست و در حقیقت صور و معانی،ترجمه ای از صفات خداست.البته کلیۀ کلمات صفحۀ زرّین هستی،به ارادۀ مستقیم او ترجمه و معنا می شوند و هیچ یک شعور ترجمه کردن خود را ندارند.در حقیقت کلمات تکوینی برای معنا شدن و بروز آثار،در میان اجبارند و آثار آن ها که به ارادۀ حق آشکار می شود،معنای آن هاست.

امّا ارادۀ ازلی حق بر این قرار گرفته که کلمۀ وجود انسان،با گوهر پر بهای اختیار خودش به کمک دین و اصول وحی ترجمه شود و آثار انسانیّت انسان که در حقیقت آثار خدا و صفات ربوبی است،در سایۀ اتصال انسان به قوانین وحی،اعم از قرآن یا کلمات پیامبر صلی الله علیه و آله و یا فرهنگ امامان معصوم علیهم السلام قابل ظهور و تجلّی است.به

ص:16


1- 1) -گلشن راز.

قول عارف شیدا و عاشق جمال مولا،شیخ محمود شبستری:

گذاری کن ز کاف کنج کونین***نشین بر قاف قرب «قاب قوسین»

دهد حق مر تو را هرچه که خواهی***نمایندت همه اشیا کماهی

به نزد آنکه جانش در تجلی است***همه عالم کتاب حق تعالی است

عرض اِعراب و جوهر چون حروف است***مراتب همچو آیات وقوف است

از او هر عالمی چون سوره ای خاص***یکی زان فاتحه و آن دیگر اخلاص(1)

***

آری،بالاترین کتاب در جهان هستی کتاب وجود انسان است که پرمعناترین کلمات خدا در این کتاب نگاشته شده و تنها دین است که می تواند معانی این کلمات را آشکار کند.

انسان بدون دین و منهای اتصال به قرآن،معنایی جز سبعیّت و حیوانیّت و شرارت ندارد.

انسان،بدون وحی آن طور که شایسته اوست معنا نمی دهد.انسان،بدون کمک گرفتن از دین،قابل ترجمه شدن و لایق بروز آثار الهی نیست.

علت این همه ظلم و فساد و جور و جنایت و آلودگی و خیانت در سراسر گیتی چیست ؟ به خاطر این که انسان در مقام ترجمه کردن خویش به وسیلۀ برنامه های حق برنیامده و علت عدم ترجمه صحیح وجودش،جهل او نسبت به حقیقت انسان و انسانیّت است.آیا بدون شناخت کلمه،زمینه ای برای ترجمه آن هست ؟ در آثار اسلامی آمده است که عرفان به خویش و خودشناسی کلید تمام حقایق و واقعیّت ها است.

ص:17


1- 1- گلشن راز.

کتاب وجود انسان دارای کلماتی از قبیل زبان،چشم،گوش،قلب،روح، دست،پا و شهوت است و این انسان است که باید در پرتو شعاع وحی هریک از این کلمات را در گردونۀ ترجمۀ حقیقی بیندازد و همه باید بدانند که تنها مترجم کلمات کتاب وجود انسان خداست و کسی جز او قدرت بر ترجمۀ این کلمات را ندارد و به تعبیر دیگر،علت سعادت و نیک بختی فقط و فقط فرهنگ خداست.

تمدّن شرق و غرب در تمام دوره ها،از فراهم آوردن اسباب خوشبختی و رفاه و آسایش ملت ها عاجز بوده و امروز هر دو تمدن به طرف فنا و زوال در حرکت اند.

یکی از آگاهان به وضع جهان امروز می گوید:

در نظر من هیچ کدام از این دو تمدّن در شکل حاضر آن قوت و استعداد را ندارد که یک تربیت صحیح و یک سعادت کامل برای افراد بشر تهیه و تأمین نماید؛زیرا که هر دو از چند جهت راه افراط و تفریط پیش گرفته اند و افراط و تفریط هرگز راه به کمال ندارد و از این رو راهنمایی به کمال نیز نمی تواند کرد،با وجود خدمت ها و معاونت های بزرگی که این دو تمدّن به وجود آورده اند،امروز هر دو به حدّی رسیده اند که دیگر با این وضع کنونی نمی توانند وظیفۀ خود را چنان که لازم است بجا بیاورند،چه هر دو فاسد گشته و ریشۀ هر دو تا یک اندازه خشکیده است و بدین جهت،به جای حریم سعادت،هر دو،راه به ویرانۀ سفالت (1)می برند !!

امروز تمدّن شرق مانند حوضی شده است که مدّت هاست آب تازه بدان نریخته و از این رو رنگ و بوی آن تغییر یافته و یک منظرۀ کریه و زشت و وحشت آوری نشان می دهد.

ص:18


1- 1) -سفالت:پستی،نقیض علو.

و تمدّن غرب نیز مانند حوضی شده است که آب های گل آلود و متعفّن و حشرات و مواد زهردار به قدری بدان ریخته شده که آن را به کلّی مسموم و مهلک ساخته است و برای آبیاری کردن نهال سعادت و کمال معنوی هرگز شایسته و کارآمد نیست (1).

این که حضرت صادق علیه السلام قلب را در ضمن روایت از نظر حالات هم چون کلمه گرفته یک حقیقت و یک واقعیّت است و نه تنها قلب کلمه است،بلکه تمام اعضا و جوارح و اجزای ظاهر و باطن انسان کلمه هستند و این کلمات در صورت قبول اعراب از فرهنگ و دین،معنای صحیح خواهند داد.اگر به غیر فرهنگ الهی، فرهنگی بر این کلمات اعراب گذاری کند،کلمات از مسیرشان منحرف شده و جز شر و ضرر و زیان و خسارت و دنائت و پستی و زور و قلدری و تجاوز و خیانت هیچ معنای دیگری نخواهند داد.

قرآن مجید عقیده دارد که فرهنگ های غیر خدایی،چون وجود انسان را جذب کنند و بر کلمات این کتاب که اعضا و جوارح اوست اعراب بگذارند،از انسان کلمۀ خبیثه خواهند ساخت و همان گونه که خود فرهنگ غیر خدایی پایدار نیست،انسان اعراب گذاری شده به وسیلۀ آن فرهنگ هم روی سعادت نخواهد دید.

قرآن در سورۀ ابراهیم در این زمینه می گوید:

[ وَ مَثَلُ کَلِمَهٍ خَبِیثَهٍ کَشَجَرَهٍ خَبِیثَهٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ مٰا لَهٰا مِنْ قَرٰارٍ ] (2).

ص:19


1- 1) -اصول اساسی فن تربیت:206.
2- 2) -ابراهیم (14):26.

و مَثَل کلمۀ ناپاک [ که عقاید باطل و بی پایه است ] مانند درخت ناپاک است که از زمین ریشه کن شده و هیچ قرار و ثباتی ندارد.

در سطور گذشته خواندید که خداوند عیسی را مصداق کلمه اللّه معرفی کرد، این کلمه-بنا به نقل قرآن کریم و با اتصال به فرهنگ الهی-خود را برای بنی اسرائیل چنین ترجمه می کند:

[ قٰالَ إِنِّی عَبْدُ اللّٰهِ آتٰانِیَ الْکِتٰابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا* وَ جَعَلَنِی مُبٰارَکاً أَیْنَ مٰا کُنْتُ وَ أَوْصٰانِی بِالصَّلاٰهِ وَ الزَّکٰاهِ مٰا دُمْتُ حَیًّا* وَ بَرًّا بِوٰالِدَتِی وَ لَمْ یَجْعَلْنِی جَبّٰاراً شَقِیًّا* وَ السَّلاٰمُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا* ذٰلِکَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذِی فِیهِ یَمْتَرُونَ ] (1).

نوزاد [ از میان گهواره ] گفت:بی تردید من بنده خدایم،به من کتاب عطا کرده و مرا پیامبر قرار داده است.*و هر جا که باشم بسیار بابرکت و سودمندم ساخته و مرا تا زنده ام به نماز و زکات سفارش کرده است.*و مرا نسبت به مادرم نیکوکار [ و خوش رفتار ] گردانیده و گردنکش و تیره بختم قرار نداده است.*و سلام بر من روزی که زاده شدم و روزی که می میرم و روزی که زنده برانگیخته می شوم.*این است عیسی بن مریم،همان قول حق که [ یهود و نصاری ] دربارۀ او در تردیدند.

در حقیقت،بندگی خالص،اتصال به وحی،برکت داشتن وجود برای اهل عالم،به پا داشتن نماز،پرداخت زکات و نیکی به مادر،معنای عیسی مسیح

ص:20


1- 1) -مریم (19):30-34.

و ترجمه این کلمۀ پاک است و جز در کلاس حدود و مقررات الهی،انسان این چنین معنا نمی دهد.

ترجمۀ صحیح کلمات وجود انسان

امام صادق علیه السلام در حدیث مفصّل و پرقیمتی که مرحوم کلینی رحمه الله در کتاب شریف«الکافی»نقل کرده،از تمام اعضا و جوارح سخن به میان آورده و وظیفۀ هریک را از قرآن مجید بیان نموده که در حقیقت می توان گفت:امام به حق ناطق، راه ترجمۀ صحیح همه اعضا و جوارح را به انسان نشان داده و چون انسان بدین گونه اعضا و جوارحش را به میدان معانی آسمانی رهنمون نماید،آثار خلیفه اللّهی و احسن تقویمی را از خود ظهور داده و تجلّی گاه معانی عرشی و انوار ملکوتی گشته است !

انسان هایی که از طریق اتصال به خواسته های حق تعالی کلمات وجود خود را ترجمه و تفسیر کرده اند اهل معنی و غیر آنان بی معنی بوده و یا معنی و مفهومی جز حیوانیّت و درندگی ندارند.

وقتی قرآن کریم می فرماید:

[ أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ] (1).

آنان مانند چهارپایانند بلکه گمراه ترند.

یا می فرماید:

ص:21


1- 1) -اعراف (7):179.

[ إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّٰهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِینَ لاٰ یَعْقِلُونَ ] (1).

قطعاً بدترین جُنبندگان نزد خدا،کرانِ [از شنیدن حق ] و لالانِ [ از گفتن حق ] هستند که [ کلام حق را ] نمی اندیشند !

مقصودش چیست ؟ جز این که روی سخن و خطابش به کسانی است که خود را با حدود حیوانی محدود کرده و لیاقتی جز این که به آنان گفته شود:حیوان،کافر، فاسق،شریر،ظالم،باغی،یاغی،خائن،بخیل،متکبر و معجب ندارند ؟

اینان در خط انسانیّت معنی نمی دهند و مستحق معنایی جز آن معانی پست نیستند !!

امّا متن حدیث:

مراتب ایمان

اشاره

ابو عمرو زبیری می گوید:

به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم:ای عالم ! مرا آگاه کن که در میان اعمال،چه عملی از همه برتر است ؟ حضرت فرمود:عملی که خداوند هیچ عملی را جز در سایۀ آن نمی پذیرد.

گفتم:چیست ؟ فرمود:ایمان به خدایی که شایستۀ پرستشی جز او نیست،این عمل در میان اعمال از نظر درجه و مقام در والاترین بهره است.

گفتم:ایمان،گفتار بی کردار یا گفتار با کردار است ؟ فرمود:ایمان،سراپا کردار است و گفتار و شهادت دادن به وحدانیّت حق قسمتی از آن کردار است.خداوند

ص:22


1- 1) -انفال (8):22.

این چنین مقرّر فرموده و در قرآن با دلیل ثابت و به نحو واضح بیان نموده و آیات کتاب بر این مسئله گواه و به آن دعوت کرده است.

گفتم:فدایت گردم برایم شرح بده تا بفهمم.فرمود:ایمان مراتبی دارد:ایمان تام و تمام،ایمان ناقص،ایمان در حدّ رجحان و فزاینده.

گفتم:ایمان شکل کاملی دارد و کم و بیش می شود ؟ فرمود:آری.

گفتم:چگونه ؟ فرمود:زیرا خدای تبارک و تعالی ایمان را بر همۀ اعضای تن آدمیزاد واجب کرده و بر آن ها پخش و تفریق نموده،یعنی:هیچ عضوی نیست مگر این که بر آن وظیفۀ ایمانی گماشته است،غیر از آنچه بر عضو دیگر فرض است.

از جمله قلب است که انسان به وسیلۀ آن خردمندی دارد و می فهمد و می داند و فرماندۀ تن است و هیچ عضوی جز به رأی و فرمان او کار نکند.

از جمله دو چشم است که با آن ها ببیند و دو گوش است که با آن ها بشنود و دو دست است که با آن ها بکوبد و دو پاست که با آن ها راه رود و قوّه شهوت است که با آن آمیزش جنسی دارد و زبان است که با آن سخن گوید و سر است که روی انسان و وجهه اش در آن قرار دارد و عضوی از این اعضا نیست جز آن که یک وظیفه ایمانی دارد،غیر آنچه عضو دیگر دارد و این برنامه را خدای بزرگ مقرّر فرموده و قرآن به آن گویا و گواه است.

بر دل واجب است غیر آنچه بر دو گوش فرض شده،بر دو گوش غیر آنچه بر دو چشم و بر دو چشم جز آنچه بر زبان و بر زبان غیر آنچه بر دو دست و بر دو دست جز آنچه بر دو پا و بر دو پا غیر آنچه بر شهوت و بر شهوت جز آنچه بر روی.

ص:23

ایمان قلب

امّا آنچه از ایمان بر قلب واجب است اقرار و معرفت و عهده داری رضا و تسلیم به این که شایسته ستایشی جز خدای یگانه نیست،خدایی که شریک ندارد،معبود یکتاست،همسر و فرزندی نگرفته و به این که محمّد صلی الله علیه و آله بنده و فرستادۀ اوست و اقرار به هرچه از طرف خدا آمده،پیغمبر یا کتاب آسمانی.این است ایمانی که خدا بر دل فرض کرده و همین کردار و عمل وظیفۀ اوست.

و همین است تفسیر قول حق در قرآن:

آن کس که دچار دشمن شد و به زور وادار به انکار گشت ولی قلبش وابسته به ایمان بود،وظیفۀ قلب در وجود او انجام گرفته،امّا کسی که دل به کفر دهد،دلش از گردونۀ تکلیفِ مربوط به دل خارج شده (1).

و در قرآن فرموده:

دل ها به یاد خدا مطمئن و آرام گردد (2).

و فرموده:

آن ها که به زبان خود گفتند ایمان داریم و دلشان ایمان ندارد (3).

و فرمود:

اگر آشکار کنید آنچه در دل دارید یا نهان کنید،خدا با آن به حساب شما می رسد

ص:24


1- 1) -«مَن کَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعْدِ إِیمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمَانِ وَ لٰکِن مَّن شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّهِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ»نحل (16):106.
2- 2) -«أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»رعد (13):28.
3- 3) -«یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ لاَ یَحْزُنکَ الَّذِینَ یُسَارِعُونَ فِی الْکُفْرِ مِنَ الَّذِینَ قَالُوا آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ»مائده (5):41.

و بیامرزد هرکه را خواهد و عذاب کند هرکه را خواهد (1).

آری،ای ابو عمرو ! این است آنچه خداوند بر دل واجب کرده از اقرار و معرفت و همین است عمل و کردار دل و این است رأس ایمان.

ایمان زبان

و بر زبان،گفتار و اظهار از طرف دل فرض شده،یعنی پخش ایمان دل وظیفه زبان است.در قرآن فرموده:

به مردم کلام خوب بگویید (2).

و فرموده:

بگویید ایمان داریم به [ خدا ] و آنچه به ما نازل کرده و بر شما فرو فرستاده، معبود ما و شما یکی است و ما برای او مسلمانیم (3).

این است آنچه خدا بر زبان واجب کرده است.

ایمان گوش

و به گوش واجب کرده که خود را از شنیدن آنچه خداوند حرام کرده برکنار دارد و از آنچه حضرت حق حلال ندانسته روی گرداند و از توجّه به آنچه خداوند را به خشم آورد،خود را نگاه دارد.

ص:25


1- 1) -«لِلّهِ مَا فِی السَّمٰوٰاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ وَ إِن تُبْدُوا مَا فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحَاسِبْکُم بِهِ اللّهُ فَیَغْفِرُ لِمَن یَشَاءُ وَ یُعَذِّبُ مَن یَشَاءُ وَ اللّهُ عَلَیٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»بقره (2):284.
2- 2) -«وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً»بقره (2):83.
3- 3) -«قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِی أُنزِلَ إِلَیْنَا وَ أُنزِلَ إِلَیْکُمْ وَ إِلٰهُنَا وَ إِلٰهُکُمْ وَاحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»عنکبوت (29):46.

و در این زمینه فرموده:

با قومی که به آیات خدا کفر ورزند و آن ها را به شوخی و مسخره گیرند ننشینید تا در گفتگوی دیگری وارد شوند (1).

و سپس حال فراموشی را از آن جدا کرده و فرموده:

اگر پیش آمد که شیطان تو را به فراموشی کشید،مبادا پس از یادآوری با ستمکاران همنشین شوی (2).

و فرموده:

مژده ده به بندگانم،آن کسانی که می شنوند گفتار را و بهتر آن را پیروی می کنند، آنان کسانی هستند که خدا آن ها را رهبری کند و آنانند همان خردمندان (3).

و فرموده:

به تحقیق پیروز شدند مؤمنان،آن کسانی که در نماز خشوع کنند و از لغو روی گردانند و زکات بپردازند (4).

و فرموده:

چون بیهوده شنودند از آن روگردانیدند و گفتند:کردار ما برای خودمان و کردار شما برای خودتان (5).

ص:26


1- 1) -«وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آیَاتِ اللّهِ یُکْفَرُ بِهَا وَ یُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلاَ تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّیٰ یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ»نساء (4):140.
2- 2) -«وَ إِمَّا یُنسِیَنَّکَ الشَّیْطَانُ فَلاَ تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْرَیٰ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ»انعام (6):68.
3- 3) -«الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللّهُ وَ أُولٰئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبَابِ»زمر (39):18.
4- 4) -«قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ»مؤمنون (23):1.
5- 5) -«وَ إِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَ لَکُمْ أَعْمَالُکُمْ»قصص (28):55.

و فرمود:

چون گذر کنند به بیهوده،کریمانه و ارجمند گذرند (1).

این است آنچه خدا از ایمان به گوش واجب کرده است.

ایمان چشم

و بر چشم واجب کرده که آنچه حرام اعلام شده ننگرد و از آنچه روا نیست روی گردان باشد و این کردار ایمانی چشم است.

در قرآن فرموده:

به مردان مؤمن بگو:دیده از دیدن نامحرم فروپوشند و شهوت خود را از حرام حفظ کنند و به زمان مؤمنه بگو:دیدۀ خود را فرو خوابانند و فروج خود را حفظ کنند (2).

سپس آنچه بر دل و زبان و گوش و چشم واجب شده در آیه ای منظم کرده و فرموده:

شما پنهان نمی دارید آنچه گوش و چشم و پوستتان بر شما گواه شوند (3).

و نیز در آیه ای دیگر فرموده:

دنبال آنچه ندانی مرو؛زیرا گوش و چشم و دل ها همه وسیلۀ مسؤولیت اند (4).

ص:27


1- 1) -«وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا کِرَاماً»فرقان (25):72.
2- 2) -«قُل لِّلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذٰلِکَ أَزْکَیٰ لَهُمْ إِنَّ اللّهَ خَبِیرٌ بِمَا یَصْنَعُونَ*وَ قُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ»نور (24):30-31.
3- 3) -«وَ مَا کُنتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَن یَشْهَدَ عَلَیْکُمْ سَمْعُکُمْ وَ لا أَبْصَارُکُمْ وَ لا جُلُودُکُمْ»فصّلت (41):22.
4- 4) -«وَ لا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُوْلٰئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْؤُولاً»اسراء (17):36.

ایمان دست و پا

و خداوند بر دو دست واجب کرده که به آنچه حرام است دراز نشوند و آنچه را خدا فرمان داده اجرا کنند و بر دو دست صدقه و صلۀ رحم و جهاد در راه خدا و وضو برای نماز را فرض نموده و فرموده:

ای کسانی که به حق گرویدید ! وقتی برای نماز برخواستید،روی و دو دست خود را تا آرنج بشوئید و سر خود را و دو پا را تا دو کعب مسح کنید (1).

و فرموده:

چون به کافران برخوردید،آنان را گردن بزنید و وقتی قدرت را از آنان سلب کردید به بندشان اندازید،تا از پس منّت و یا فدیه آزاد گردند،تا جنگ به پایان برسد (2).

این است آنچه خداوند از ایمان بر دست فرض کرده است.

و بر دو پا واجب کرده که به سوی هیچ گناهی نروند و تنها قدم در راه خشنودی حق بردارند.در قرآن مجید فرموده:

از روی ناز و تکبّر در زمین راه مرو؛زیرا تو زمین را نشکافی و به بلندی کوه ها نرسی (3).

و فرمود:

ص:28


1- 1) -«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلوٰهِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُوسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ»مائده (5):6.
2- 2) -«فَإِذَا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّیٰ إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنَّاً بَعْدُ وَ إِمَّا فِدَاءً حَتَّیٰ تَضَعَ الْحَرْبُ»محمّد (47):4.
3- 3) -«وَ لا تَمْشِ فی الْأَرْضِ مَرَحاً»لقمان (31):18.

آرام راه رو و صدای خود را فروگیر؛زیرا دلخراش ترین آوازها بانگ خران است (1).

و دربارۀ گواهی دادن دست و پا بر خودشان و صاحبانشان که فرمان خدا را ضایع کردند،فرمود:

امروز بر دهان ها مُهر نهیم و دست هاشان با ما سخن گویند و پاهاشان به آنچه کسب کردند،گواهی دهند (2).

و بر چهره و روی واجب کرده که در شب و روز برای خدا سجده کند.در قرآن فرموده:

ای اهل ایمان ! رکوع و سجود کرده و پروردگارتان را بپرستید و کار خوب کنید شاید رستگار شوید (3).

و در جای دیگر فرموده:

به راستی مساجد از آن خداست،پس نخوانید با خدا دیگری را (4).

و در آنچه از نماز و وضو بر اعضا فرض کرده در آیۀ تحویل قبله فرموده:

خدا ایمان شما را نادیده نمی گیرد؛چون به مردم بسیار دلنواز و مهربان است (5)که در این آیه شریفه مراد از ایمان،نماز است.

ای ابو عمرو ! هرکس با اجرای وظائف لازم هر عضو خدای را ملاقات کند،با ایمان کامل ملاقات کرده و اهل بهشت است و هرکس نسبت به وظائف اعضا

ص:29


1- 1) -«وَ اقْصِدْ فِی مَشْیِکَ وَ اغْضُضْ مِن صَوْتِکَ إِنَّ أَنکَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِیرِ»لقمان (31):19.
2- 2) -«الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَیٰ أَفْوَاهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ»یس (36):65.
3- 3) -«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَ اسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَ افْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»حج (22):77.
4- 4) -«وَ أَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلّهِ فَلاَ تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً»جن (72):18.
5- 5) -«وَ مَا جَعَلْنَا الْقِبْلَهَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْهَا إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَن یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلَیٰ عَقِبَیْهِ وَ إِن کَانَتْ لَکَبِیرَهً إِلَّا عَلَی الَّذِینَ هَدَی اللّهُ وَ مَا کَانَ اللّهُ لِیُضِیعَ إِیمَانَکُمْ إِنَّ اللّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَحِیمٌ»بقره (2):143.

خیانت ورزیده و برخلاف خواستۀ حق عمل کرده خدای را با ایمان ناقص ملاقات کند.

معنی ایمان فزاینده

گفتم:من کمال و نقص ایمان را در وجود انسان یافتم،ایمان فزاینده چیست ؟

فرمود:در قرآن آمده:

چون سوره ای نازل شود،برخی از آن ها گویند:این سوره به ایمان کدامیک از شما افزود،اما برای گرویدگان فزونی ایمان آید و هم آنان دل خوش شوند.ولی کسانی که دل بیمار دارند پلیدی بر پلیدی دلشان افزوده گردد (1).

و باز در قرآن فرمود:

ما داستان آنان را به راستی بر تو بسراییم،به راستی آنان جوانانی بودند که به پروردگار خود گرویدند و ما به هدایت آنان افزودیم (2).

ای ابو عمرو ! اگر همه یکسان بودند و در ایمان بیش و کمی نبود،انسان ها بر یکدیگر برتری نداشتند،ولی به ایمان درست و کامل مردم به بهشت روند و به فزونی ایمان مؤمنان در درجات نزد خدا بر هم برتری دارند و به نقص ایمان تقصیرکاران دچار عذاب گردند (3).

آری،با قبول ایمان و اجرای دستورهای الهی و عمل کردن به وظایف اعضا و جوارح،کلمۀ وجود انسان به صورت صحیح معنی می شود و وجود آدمی در این گردونه،منبع خیر و برکت می گردد.

ص:30


1- 1) -«وَ إِذَا مَا أُنْزِلَتْ سُورَهٌ فَمِنْهُم مَن یَقُولُ أَیُّکُمْ زَادَتْهُ هٰذِهِ إِیمَاناً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزَادَتْهُمْ إِیمَاناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ*وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلَیٰ رِجْسِهِمْ»توبه (9):124-125.
2- 2) -«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهمْ فِتْیَهٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَاهُمْ هُدیً»کهف (18):13.
3- 3) -الکافی:33/2،باب فی أن الایمان مبثوث لجوارح البدن کلها،حدیث 1.

به قول عارف بزرگ اوحد الدین کرمانی:

از چاه برآ به جاه پیوند***وانگاه برو به گاه بپیوند

تو طوطی طوبی آشیانی***عیب است که در قفس بمانی

کوثر زبرای تو نهاده***تو مست چنین ز درد باده

سرمایه تو ملک چه داند***وز پایه تو فلک چه داند

نومید مشو که درسرایت***گنجی است نهاده زیر پایت

آن گنج که داد نشان از آن رب***کأنّی معکم و نحن اقرب

گنجی نبود کز آن نرنجی***رنجی بکش و بجوی گنجی

تأدیب پروردگار

سلسله مسائلی که برای تربیت انسان از جانب حق،توسط انبیای الهی به فرزندان آدم ارائه شده،ادب یا آداب الهی است.

نبیّ بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله بهترین مترجم ادب حق است.امام چهارم از قول نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله نقل می کند که آن حضرت می فرمود:

أَدَّبَنی رَبّی .

پروردگارم مرا ادب فرمود.

و حضرت علی علیه السلام می گفت:

من مؤدب شده به آداب پیامبرم (1).

انسان بنا به فرمودۀ قرآن،کلمه اللّه است که حافظ پیوند معنوی این کلمه با اللّه فقط ادب است.

ص:31


1- 1) -مستدرک الوسائل:397/8،باب 57،حدیث 9785.

اگر انسان به مراعات آداب الهی در همۀ شؤون زندگی برنخیزد،به تدریج تبدیل به کلمۀ شیطان شده و موجودی شریر خواهد شد.

معنای ادب در برابر مولا

انسان،عقلاً و شرعاً مکلّف است در برابر مولای خود و برابر با خواستۀ حضرتش،دارای ادب باشد و ادب انسان نسبت به مولا در این است که عضوی از اعضا و جارحه ای از جوارح در غیر رضای حق حرکت نکند.

ادب زبان در این است که همیشه به ذکر خدا مشغول بوده و نسبت به برادران ایمانی جز به خیر و دعا و نصیحت و وعظ باز نشود و با اهل ایمان در آنچه که از آن کراهت دارند سخن نگوید.

زبان،مترجم قلب است و کلید خیر و شر.انسان اگر طالب اصلاح قلب است، باید به حفظ زبان و ساکت نگاه داشتنش از سخن بیهوده اقدام کند که زبان پوشانندۀ کمبودهای نادان و زینت مردم داناست.

ادبِ گوش به این است که از شنیدن غیبت و سخن چینی و هر کلام منکری خودداری کند و قدرت شنوایی خود را در ذکر خدا و وعظ و موعظه و حکمت و هر کلام مفیدی خرج نماید.

ادبِ چشم به پوشیده شدنش از محارم و عیوب مردم و از هر منکر و قبیحی است.کسی که لحظات دید را مواظبت نکند،دچار حسرت همیشگی خواهد شد.

چشم باید به آنچه که نظر می کند با نظر عبرت و استدلال بنگرد،تا از این طریق به دریافت صنع حق و عظمت و جلال حضرت دوست نایل گردد.

ادبِ قلب به این است که از وسوسه ها و خطور مسائل بیهوده بپرهیزد و ملازم با حقایق و برنامه های پسندیده و احوالات محموده باشد.

ص:32

بر قلب است که در نعمت های حق و عجایب خلقت پروردگار تفکّر کرده و بر حضرت دوست و جمیع مسلمانان حسن ظن داشته باشد و از غل و غش و حسد و خیانت و سوء اعتقاد بپرهیزد.

ادب دست با نیکی و احسان و خدمت کردن به برادران ایمانی حاصل است و بر دست است که از کمک کردن به شعله ورتر شدن مصیبت برادران بپرهیزد.

و ادب پا به این است که در راه اصلاح نفس و صلاح برادران مؤمن حرکت کرده و از راه رفتن به تکبّر و ناز و فخرفروشی به دیگران برکنار باشد و در راه کمک به معصیت حرکت نکند (1).

جلال الدین مولوی معنوی در این زمینه می فرماید: از خدا جوییم توفیق ادب

ص:33


1- 1) -آثار درویش محمّد طبسی:307.

[ فَرَفْعُ الْقَلْبِ فی ذِکْرِ اللّهِ ]

معنای ذکر

آگاهی به خود و علم به حق و شناخت جهان و اطلاع حقیقی به روابط بین خود و خدا و جهان،مفهوم واقعی ذکر است.

البتّه،مسئلۀ ذکر به این معنی،تنها کار باطن و سرّ آدمی است و این گونه ذکر در حقیقت تجلّی نور حق بر قلب انسان است.

برای ایجاد زمینه برای تجلّی آن نور-که جامع همه واقعیت ها است-مقدّماتی لازم است که عاشق آن تجلّی می بایست،آن مقدّمات را فراهم آورد.

حقیقت ذکر

این نکته ناگفته نماند که برای یافتن حقیقت ذکر،سیر و حرکت از ظاهر به باطن لازم است و آن حرکت،عبارت است از:گفتن ذکر با زبان و توجّه دادن قلب به آن، تا جایی که مفهوم ذکر در عرش قلب استقرار یابد و انسان به جایی برسد که جز خدا نبیند و برای غیر او قیام نکند و نیّتی جز حضرت دوست نداشته باشد.

تکرار کلمه طیّبه که مهم ترین ذکر بر زبان است بدون توجه دل بی نتیجه است.

این گونه ذکر،گویی،کاری است که طوطیان تعلیم دیده هم انجام می دهند.کلمه طیّبه مشتمل بر نفی و اثبات است تکرار آن با زبان به کمک توجه دل،تمام حُجب

ص:34

و موانع را کنار زده و انسان را به حقیقت توحید وصل کرده و به مقام فناء فی اللّه و بقاء باللّه نایل می کند.

یکی از عرفای بزرگ می گوید:

هرکسی که به زبان بگوید:اللّه و اندر باطن وی مشاهدۀ اللّه نباشد،این کس دروغ زن است.

و بزرگی دیگر گفت:

دل مر دیدار است و زبان مر عبارت را،پس هرکس که عبارت کند نه از مشاهدت وی شاهد زور باشد. أنت المولّه لی لا الذکر ولّهنی

واله کنندۀ من تویی،ذکر مرا واله نگردانیده و دور بادا دل من از آن که ذکر من به وی اندر آویزد.

یعنی:من که چنین سرگردان گشته ام نه اندر ذکر تو گشته ام و لکن مرا مشاهدۀ جلال و عظمت تو واله گردانیده و ذکر من صفت من است.چنان به تو مشغول گشته ام که نه همی خویشتن یاد آیدم و نه صفت خویشتن.یعنی:حاشا که دل من از شغل تو چندان فراغت یابد که به خویشتن یا به صفت خویشن بپردازم.

باز در بیت دیگر گفت:ذکر،واسطه است که مر تورا از دیدار من حجاب کند.

یعنی:ذکر واسطه است میان ذاکر و مذکور و استرواح است اندر حال غیبت از الم فراق و تا از نظر محجوب نباشد به تسلّی و استرواح حاجت نیابد.

باز در بیت دیگر گفت:چون ذکر،گرد دل من پیچد،دل من از مشاهدت بازدارد پس من این واسطه و این حجاب برداشته ام تا همه تو را بینم.

باز گفت:ذکر،صفت من است که ذاکر به ذکر ذاکر آید،چون من اندر ذکر غایب

ص:35

گردم اندر خویشتن غایب گشته باشم و نه من توام و نه صفت من تو،چون به غیر تو مشغول گشتم،از تو محجوب گشتم و بنده که از دیدار خداوند خویش محجوب گردد،به صفات خویش محجوب گردد (1).

خلاصۀ گفتار پاکان در باب ذکر،این است که عبد باید با تکرار ذکر بر زبان،دل به نور حقیقت ذکر روشن کند و آن قدر در توجّه به مفهوم ذکر بکوشد،تا توجّهش از گفتن و از لفظ ذکر،به حقیقت ذکر که اللّه است معطوف گردد و تا این توجّه قلبی برای سالک حاصل نشود ذاکر نشده است.

ذکر،مقصود همۀ عبادات

صاحب«کیمیای سعادت»در رکن اوّل می گوید (2):

بدان که لباب و مقصود همۀ عبادات یاد کردن حق تعالی است که عماد مسلمانی نماز است و مقصود وی ذکر حق تعالی است،چنان که گفت:

[ إِنَّ الصَّلاٰهَ تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّٰهِ أَکْبَرُ ] (3).

یقیناً نماز از کارهای زشت و کارهای ناپسند باز می دارد و همانا ذکر خدا بزرگ تر است.

و قرآن خواندن فاضل ترین عبادات است،به سبب آن که سخن حق تعالی مذکّر و همه سبب تازه گردانیدن ذکر حق تعالی است و مقصود از روزه کسر (شکستن) شهوات است،تا چون دل از زحمت شهوات خلاص یابد،صافی گردد و قرارگاه

ص:36


1- 1) -خلاصۀ شرح تعرف:325.
2- 2) - کیمیای سعادت:204،رکن اوّل،اصل نهم.
3- 3) -عنکبوت (29):45.

ذکر شود که چون دل به شهوات آکنده بود،ذکر از وی ممکن نشود و در وی اثر نکند.

و مقصود از حج که زیارت خانه خداست،ذکر خداوند خانه است و تهییج شوق به لقای وی.

پس سرّ و لباب همۀ عبادات ذکر است،بلکه اصل مسلمانی کلمۀ«لا إله إلاّ اللّه» است و این عین ذکر است و همۀ عبادات دیگر تأکید این ذکر است.

و یاد کردن حق تعالی تو را ثمرۀ ذکر توست و چه ثمره ای بزرگ تر از این ؟ و برای این گفت:

[ فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ ] (1).

پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.

و این یاد کردن بر دوام می باید و اگر بر دوام نبود در بیش تر احوال در فلاح بسته است و برای این گفت:

[ وَ اذْکُرُوا اللّٰهَ کَثِیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ] (2).

و خدا را بسیار یاد کنید تا رستگار شوید.

شروط ذکر

اهل سلوک ارزش بسیاری برای ذکر قایل شده اند و برای آن شروط بسیاری بیان کرده اند و این دلیل اهمیت دادن به این موضوع است که از بهترین راه های تأثیر در قوای فکری و عقلی و تلقین به نفس و ذهنی ساختن و ایجاد ملکۀ توجه کامل

ص:37


1- 1) -بقره (2):152.
2- 2) -جمعه (62):10.

و جمع قوای نفسی در آنچه مقصود از سیر مقامات و احوال است.

ذکر به سالک اطمینان می دهد و یقین به وجود می آورد و او را برای حال مشاهده-که نهایت احوال و مقصود و مطلوب نهایی سالک است-آماده و مستعد می سازد.

از جمله شروط ذکر آن است که ذاکر با تلفّظ ذکر مثلاً«اللّه» یا«حق» یا«هو» و یا «سبحان اللّه» یا«لا إله إلّا اللّه» و امثال آن جمیع قوای روحی خود را متوجّه آن کلمه یا آن جمله بدارد،به طوری که هرچه غیر آن است فراموش کند.به این معنی که کلمه یا جمله ای را که موضوع ذکر است در مرکز دایرۀ شعور قرار داده به تمامه متوجّه به آن باشد و همه چیز دیگر را فراموش کند،نه چیزی بشنود و نه چیزی ببیند و نه حس کند و نه ادراک نماید.

آری،چنین ذکری مراد و مقصود قرآن مجید است.

برای ذکر،مراتب و مراحلی نام برده اند و برای هر مرتبه از ذکر خصوصیّاتی بیان کرده اند:

اوّل: ذکر عام و آن ذکری است که فایده آن دور ساختن غفلت است و همین که سالک غفلت را از خود دور سازد-و لو به زبان ساکت باشد-ذاکر است.

دوّم: ذکر خاص که ذاکر در این مقام حجاب عقل و تمییز را دریده و با تمام قلب متوجّه خداست.

سوّم: ذکر اخصّ که مرحلۀ فنای ذاکر است،که ذاکر از خود فانی و به حقّ باقی است (1).

در این مرحله تمام وجود ذاکر،غرق در اجرای خواسته های محبوب است

ص:38


1- 1) -بحث در آثار و افکار و احوال حافظ:358.

و بدون شک،منظور از ذکر که در قرآن و روایات به آن سفارش شده این گونه ذکری است:

عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ قالَ:مِنْ أَشَدِّ ما فَرَضَ اللّهُ عَلیٰ خَلْقِهِ ذِکْرُ اللّهِ کَثیراً.ثُمَّ قالَ:لا أَعْنی سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ للّهِ وَ لا إله إلّا اللّهُ وَ اللّهُ أکبَرُ وَ إِنْ کانَ مِنْهُ،وَ لکِنْ ذِکْرُ اللّهِ عِنْدَ ما أَحَلَّ وَ حَرَّمَ فَإِنْ کانَ طاعَهٌ،عَمِلَ بِها وَ إِنْ کانَ مَعْصِیَهٌ،تَرَکَها (1).

امام صادق علیه السلام فرمود:از شدیدترین برنامه هایی که خداوند بر انسان فرض کرده،زیاد یاد خدا بودن است.سپس فرمود:و منظور از یاد خدا بودن،گفتن سبحان اللّه و الحمد اللّه و لا إله إلّا اللّه و اللّه اکبر نیست،گرچه این هم جزء یاد خداست،ولی به حقیقت یاد خدا بودن به وقت برخورد به حلال و حرام خداست،اگر انجام کار اطاعت از خداست،انجام دهد و اگر معصیت است، آن را ترک کند.

معانی ذکر در کتاب حضرت حق

1-قرآن مجید

کلمۀ ذکر گاهی به معنای قرآن مجید آمده است.قرآنی که یادآور حلال و حرام خدا و دستورات سعادت بخش و انسان ساز الهی برای مردم است.

قرآنی که انسان را به بهترین راه هدایت کرده و ضامن خیر دنیا و آخرت است.

قرآنی که بشر را از تاریکی به نور،از گمراهی به هدایت،از ذلّت به عزّت،از مرض به سلامتی،از نادرستی به درستی می برد.

قرآنی که شفای تمام امراض روحی و فکری است و در مسیر زندگی انسان چراغ

ص:39


1- 1) -الکافی:80/2،باب اجتناب المحارم،حدیث 4؛بحار الأنوار:204/68،باب 65،حدیث 9.

خاموش نشدنی خداست:

[ أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جٰاءَکُمْ ذِکْرٌ مِنْ رَبِّکُمْ عَلیٰ رَجُلٍ مِنْکُمْ لِیُنْذِرَکُمْ ] (1).

آیا تعجب کردید که بر مردی از جنس خودتان معارفی از سوی پروردگارتان آمده تا شما را [ از عذاب دنیا و آخرت ] بیم دهد.

[ وَ قٰالُوا یٰا أَیُّهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ ] (2).

و گفتند:ای کسی که قرآن بر او نازل شده ! قطعاً تو دیوانه ای !

[ إِنّٰا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّٰا لَهُ لَحٰافِظُونَ ] (3).

همانا ما قرآن را نازل کردیم و یقیناً ما نگهبان آن [ از تحریف و زوال ] هستیم. مصطفی را وعده داد الطاف حق

[ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ] (4).

و قرآن را [ هم ] به سوی تو نازل کردیم به خاطر این که برای مردم آنچه را که برای [ هدایتشان ] به سویشان نازل شده بیان کنی و برای این که [ در پیامبری تو و آنچه را به حق نازل شده ] بیندیشند.

ص:40


1- 1) -اعراف (7):63.
2- 2) -حجر (15):6.
3- 3) -حجر (15):9.
4- 5) -نحل (16):44.

[ وَ هٰذٰا ذِکْرٌ مُبٰارَکٌ أَنْزَلْنٰاهُ أَ فَأَنْتُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ ] (1).

و این [ قرآنی ] که آن را نازل کرده ایم،ذکر و پندی پرمنفعت است؛آیا باز هم شما منکر آن هستید ؟

[ إِنَّمٰا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمٰنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَهٍ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ ] (2).

بیم دادنت فقط برای کسی ثمربخش است که از قرآن پیروی کند و در نهان از خدای رحمان بترسد،پس او را به آمرزش و پاداشی نیکو و باارزش مژده ده.

[ أَ أُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنٰا بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِنْ ذِکْرِی ] (3).

آیا از میان ما [ که دارای ثروت فراوان و مقام و قدرتیم ] قرآن،فقط بر او [ که فقیری یتیم بیش نیست ] نازل شده است ؟ ! [ نه،قرآن دروغی ساخته شده نیست ] بلکه اینان دربارۀ قرآن من در شک هستند.

[ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمّٰا جٰاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَکِتٰابٌ عَزِیزٌ ] (4).

کسانی که به این قرآن هنگامی که به سویشان آمد کافر شدند [ به عذابی سخت دچار می شوند ] بی تردید قرآن کتابی است شکست ناپذیر.

[ وَ إِنْ یَکٰادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصٰارِهِمْ لَمّٰا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَ یَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ] (5).

ص:41


1- 1) -انبیاء (21):50.
2- 2) -یس (36):11.
3- 3) -ص (38):8.
4- 4) -فصّلت (41):41.
5- 5) -قلم (68):51.

و کافران چون قرآن را شنیدند،نزدیک بود تو را با چشمانشان بلغزانند [ و از پای درآورند ] و می گویند:بی تردید او دیوانه است !

با توجّه به این گونه آیات در قرآن مجید،باید گفت:دلی که با کتابِ خدا سروکار دارد،قلبی که از نور قرآن مجید روشن شده،قلبی که برای معالجۀ امراض خود از قرآن استفاده کرده به میدان ذکر راه یافته و قلبی است که در جایگاه بلندی قرار دارد.مگر جایی بلندتر از قرآن مجید از نظر معنوی وجود دارد ؟ با توجه به این مطالب جملۀ:

فَرَفْعُ الْقَلْبِ فی ذِکْرِ اللّهِ، به این معناست که بلندی مرتبۀ قلب،در سایۀ بهره گیری او از قرآن است. مردم نشسته فارغ و من در بلای دل

ص:42

سرپوش جسم گر ز سر جان برافکنی فیض ازل نزول کند در فضای دل (1)

در این که قرآن مجید،مایه رفعت دل و بیداری جان و ارزش انسان است روایت مهمّی از حضرت باقر علیه السلام به این مضمون رسیده است:

قُرّاءُ الْقُرْآنِ ثَلاثَهٌ:رَجُلٌ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَاتَّخَذَهُ بَضاعَهً وَ اسْتَدَرَّ بِهِ الْمُلُوکَ، وَ اسْتَطالَ بِهِ عَلَی النّاسِ.وَ رَجُلٌ قَرَأَ القُرْآنَ فَحَفِظَ حُروفَهُ،وَ ضَیَّعَ حُدُودَهُ، وَ أَقَامَهُ إِقامَهَ الْقِدْحِ،فَلا کَثَّرَ اللّهُ هؤُلاءِ مِنْ حَمَلَهِ الْقُرآنِ.وَ رَجُلٌ قَرَأَ الْقُرآنَ فَوَضَعَ دَواءَ الْقُرْآنِ عَلیٰ داءِ قَلْبِهِ،فَاَسْهَرَ بِهِ لَیْلَهُ،وَ أَظْمَأَ بِهِ نَهارَهُ،وَ قامَ بِهِ فی مَساجِدَهُ، وَ تَجافیٰ بِهِ عَنْ فِراشِهِ؛فَبِأُولئِکَ یَدْفَعُ اللّهُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْبَلاءَ،وَ بِأُولئِکَ یُدیلُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الْأَعْداءِ،وَ بِأُولئِکَ یُنَزِّلُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الغَیْثَ مِنَ السَّماءِ.فَوَ اللّهِ لَهؤُلاءِ فی قُرّاءِ الْقُرآنِ أَعَزُّ مِنَ الْکِبْریتِ الْأَحْمَرِ (2).

امام باقر علیه السلام می فرماید:قاریان قرآن سه دسته اند:

1-مردی که قرآن بخواند و آن را وسیلۀ کسب قرار دهد،امرا و ملوک را به وسیلۀ آن بدوشد و با جمع مال از طریق قرآن به مردم گردن فرازی کند.

2-مردی که قرآن بخواند،الفاظ آن را حفظ کرده و از عمل به آن عاری باشد، قرآن را چون چوبۀ تیر بی پیکان برپا دارد یعنی از آن سود معنوی نگیرد،خدا اینان را در میان قاریان قرآن زیاد نکند.

3-کسی که قرآن را بخواند و داروی شفا بخشش را بر دل دردمند خود نهد و به خاطر قرآن شب ها را برای مناجات و درک حقایق آن بیدار باشد و روزها را

ص:43


1- 1) -اوحدی مراغه ای.
2- 2) -الکافی:627/2،باب النوادر،حدیث 1؛بحار الأنوار:178/89،باب 19،حدیث 4.

روزه گرفته و ریاضت بکشد و برای خواندن و آموختن و آموزش و ترویج آن در مساجد قیام کند و از بستر آسایش و خواب برای عبادت حق به خاطر اثرگیری از قرآن دوری جوید،به برکت آبروی اینان خداوند بلا را از مردم دور کند و شر دشمنان اسلام را بگرداند و از آسمان باران نازل کند.به خدا قسم اینان در میان قرآن خوانان از کبریت احمر کمیاب ترند.

2-توجه قلبی و روحی

کلمۀ ذکر در قرآن مجید گاهی به معنای توجّه قلبی و روحی انسان نسبت به حضرت حق آمده،آن توجّهی که مایۀ تربیت و کمال و علّت پذیرفتن و اجرای دستورهای الهی است.

توجه به این که عبد در تمام لحظات در محضر خداست و هیچ کجا خالی از حضرت او نیست.

توجه به این که حیات انسان و همۀ موجودات بسته به ارادۀ اوست و وجود کلیّۀ نعمت های معنوی و مادّی به خاطر این است که انسان در راه قرب به او بکوشد.

توجه به این نکته که نافرمانی از جناب دوست هرچند کوچک و صغیر باشد بسیار بزرگ است.

توجه به این که عبد و هرچه در ید اوست،مِلک مولاست و برای مولاست و از مولاست:

الْعَبْدُ وَ ما فی یَدِهِ کانَ لِمَوْلاهُ (1).

توجه به این که دنیا خانۀ عمل و آخرت منزل حساب است و مطیع به بهشت و عاصی به جهنم خواهد رفت.

ص:44


1- 1) -وسائل الشیعه:47/23-49.

البته این چنین توجه،کار دل و کوشش قلب است و رفع و رفعت دل و بلندی و عظمت قلب مرهون این گونه توجه است و به فرمودۀ حضرت صادق علیه السلام:

فَرَفْعُ الْقَلْبِ فی ذِکْرِ اللّهِ.

یاد خدا بدین صورت،انسان را در جادۀ عبادت و راه سعادت قرار داده و نمی گذارد دامن حیات به لوث گناه آلوده گردد.

یاد خدا،انسان را قدردان نعمت کرده و باعث دوری هوا و هوس و شیطان و شیطنت از زندگی می گردد.

ذکر در قرآن مجید در آیات متعددی به این معنی آمده است که به مواردی از آن اشاره می شود:

[ لَقَدْ کٰانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ لِمَنْ کٰانَ یَرْجُوا اللّٰهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللّٰهَ کَثِیراً ] (1).

یقیناً برای شما در [ روش و رفتار ] پیامبر خدا الگوی نیکویی است برای کسی که همواره به خدا و روز قیامت امید دارد و خدا را بسیار یاد می کند.

[ وَ الَّذِینَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَهً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللّٰهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّٰهُ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلیٰ مٰا فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ ] (2).

و آنان که چون کار زشتی مرتکب شوند یا بر خود ستم ورزند،خدا را یاد کنند و برای گناهانشان آمرزش خواهند و چه کسی جز خدا گناهان را می آمرزد ؟ و دانسته و آگاهانه بر آنچه مرتکب شده اند،پا فشاری نمی کنند.

ص:45


1- 1) -احزاب (33):21.
2- 2) -آل عمران (3):135.

[ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ ذَکَرُوا اللّٰهَ کَثِیراً ] (1).

مگر آنان که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند و خدا را بسیار یاد کردند.

[ فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وَ اشْکُرُوا لِی وَ لاٰ تَکْفُرُونِ ] (2).

پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و مرا سپاس گزارید و کفران نعمت نکنید.

[ اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ ] (3).

آنان که همواره خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می کنند و پیوسته در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند،[ و از عمق قلب همراه با زبان می گویند:] پروردگارا ! این [ جهان با عظمت ] را بیهوده نیافریدی،تو از هر عیب و نقصی منزّه و پاکی؛پس ما را از عذاب آتش نگاهدار.

[ وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَهً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصٰالِ وَ لاٰ تَکُنْ مِنَ الْغٰافِلِینَ ] (4).

و پروردگارت را در دل خود بامدادان و شامگاهان از روی فروتنی و زاری و بیم و ترس به صدایی آرام و آهسته یاد کن و [ نسبت به ذکر خدا ] از بی خبران مباش.

ص:46


1- 1) -شعراء (26):227.
2- 2) -بقره (2):152.
3- 3) -آل عمران (3):191.
4- 4) -اعراف (7):205.

[ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّٰهِ أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ] (1).

[ بازگشتگان به سوی خدا ] کسانی [ هستند ] که ایمان آوردند و دل هایشان به یاد خدا آرام می گیرد،آگاه باشید ! دل ها فقط به یاد خدا آرام می گیرد.

[ رِجٰالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجٰارَهٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّٰهِ وَ إِقٰامِ الصَّلاٰهِ وَ إِیتٰاءِ الزَّکٰاهِ یَخٰافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصٰارُ ] (2).

مردانی که تجارت و داد و ستد آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات باز نمی دارد،[ و ] پیوسته از روزی که دل ها و دیده ها در آن زیر و رو می شود،می ترسند.

[ أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ ] (3).

آیا برای اهل ایمان وقت آن نرسیده که دل هایشان برای یاد خدا و قرآنی که نازل شده نرم و فروتن شود ؟.

آری،این گونه یاد و توجّه به خدا،انسان را در مسیر عبادت گرم نگاه داشته و از زشتی و پلیدی بازمی دارد و راه رشد و کمال را برای انسان باز کرده و از این موجود خاکی،وجودی عرشی و الهی خواهد ساخت و این گونه یاد و توجّه ملاک اعتبار و ارزش دل است،

فَرَفْعُ الْقَلْبِ فی ذِکْرِ اللّهِ.

حاجی سبزواری آن عارف شیدا در بلندی مرتبه دل گوید:

فلک دوران زند بر محور دل***وجود هر دو عالم مظهر دل

اگر اکسیر درد عشق خواهی***بیا شو از گدایان در دل

ص:47


1- 1) -رعد (13):28.
2- 2) -نور (24):37.
3- 3) -حدید (57):16.

هر آن کالا که در بازار عشق است***بجو سرمایهاش از کشور دل

هر آن نقشی که بر لوح از قلم رفت***نوشته دست حق بر دفتر دل

سرشته عشق پاکان در نهادش***کز اصل پاک آمد گوهر دل

جهان معنوی دل را اسیر است***ز فر عشق باشد افسر دل

چرا این مرغ دل پرد بهر شاخ***چو هست اسرار یار دل بر دل

فیلسوف بزرگ،مرحوم حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی معروف به کمپانی دربارۀ عظمت دل گوید:

تا بی خبری ز ترانه دل***هرگز نرسی به نشانه دل

روزانه نیک نمی بینی***بی ناله و آه شبانه دل

تا چهره نگردد سرخ از خون***کی سبزه دمد از دانه دل

از موج بلا ایمن گردی***آنگه که رسی به کرانه دل

از خانه کعبه چه می طلبی***ای از تو خرابی خانه دل

اندر صدف دو جهان نبود***چون گوهر قدس یگانه دل

در مملکت سلطان وجود***گنجی نبود چو خزانه دل

در راه غمت کردیم نثار***عمری به فسون و فسانه دل

جانا نظری سوی (مفتقرت)***کاسوده شود زبهانه دل

عارف دل سوخته الهی قمشه ای در این زمینه گوید:

ز دانشور مپرس احوال دلبر***جمالش هست پیدا در دل دل

ز حسن دل ربای حضرت دوست***هزاران پرده بگشا در دل دل

دو عالم را خرد آیینه آراست***رخش آئینه آرا در دل دل

محیط فکر بی پایان ادراک***چو یک حلقه به صحرا در دل دل

اگر عالم کتاب حق تعالی است***همه نقش است و معنی در دل دل

جمالش بر تو پنهان است و ماراست***پو خورشید آشکارا در دل دل

الهی عقل و هوش و دانش افکند***که عشق آمد تماشا در دل دل

ص:48

[ وَ فَتْحُ الْقَلْبِ فی الرِّضا عَنِ اللّهِ ]

یعنی:فتح قلب در راضی بودن بنده است از حضرت حق در همه حالات،در فقر و غنا،در صحّت و مرض.از حضرتش راضی بودن و در خوشی و ناخوشی زندگی صبر نمودن و شکر الهی را بجای آوردن فتح قلب است.

وجه نامیدن مرتبۀ رضا به فتح،ظاهر است؛چرا که فتح عبارت است از:

گشایش کارها و آسان شدن آن.عبد در مرتبۀ رضا،تمام کارها و مشکلات را به خود آسان کرده و به هرچه از سوی دوست-از وسعت و تنگی و...-روی می دهد به خود گوارا نموده است.

عبد،زمانی که از طریق انبیا و کتب آسمانی و ائمه طاهرین علیهم السلام خدای خود را شناخت و به این نکته واقف شد که پروردگار عادل خدای حکیم،در ترسیم کلیّۀ برنامه ها برای بنده خود جز خیر و سعادت نخواسته،به تمام داده های او رضایت داده و از طریق این رضایت خشنودی حق را برای خود خریده است.

در معارف الهی آمده:

رضای حق از عبد،بسته به رضای عبد از خداست.

معنای رضا

در این ها لازم است به مسئله رضا از دیدگاه معارف اسلامی اشاره شود تا

ص:49

حقیقت جمله امام صادق علیه السلام دربارۀ فتح قلب روشن گردد.

رضا از مقامات عالی سلوک است؛یعنی:ماورای آن مقامی نیست،بلکه آخرین مرحله ورزش اخلاقی و تهذیب نفس است.

سالک همین که به برکت کشف و شهود از شرک خفی بیرون آمد و به دل و جان موحّد شد و خدا را منبع هر خیر و برکت شمرد و نیز معتقد شد که او قادر و قاهر بر همه اشیا و عالم به حاجت هر موجودی است و از غیر او از هیچ چیز نباید ترسید و نیز به هیچ چیز دیگر نباید امیدوار باشد،به مقام رضا رسیده است.

البته مقتضی این عقیده توکّل و دل بستن به مولا خواهد بود و هرچه در عالم توحید محکم تر باشد،توکلش بیش تر خواهد بود و چون توحید و توکّل حاصل شود بی تردید به مقام رضا واصل خواهد شد و ناچار به دادۀ خدا رضا خواهد داد و از جبین گره خواهد گشود و معتقد خواهد شد که در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست.

رضا ثمرۀ محبّت واقعی

رضای به قضای الهی ثمره محبّت کامل به خداست و عبارت است از این که قلب بنده در تحت حکم خداوند ساکن باشد و به تقدیر اذعان کند و معتقد شود که خداوند در قسمت خود نسبت به عبد خویش اشتباه نکرده و هیچ گاه خطایی بر قلم صنع نرفته و هرکه را هرچه داده بجا داده،پس حسد نبرد و به دادۀ خدا اعتراض نکند،بلکه هرچه واقع شود همه را خیر بیند و به آن راضی باشد،تا خدا از او راضی باشد.

خوش بینی و انبساط خاطر،انشراح صدر و خالی بودن از حرص و حسد،بلند همّتی عارف و مناعت طبع و آزادمنشی او-که غالباً در گفته های عرفانی عرفای

ص:50

بزرگ محسوس است-ناشی از همین صفت رضاست (1).

رضا به قضای الهی نوعی از نیرو و استعداد به روح می بخشد که حقیقت جریانات هستی را درمی یابد،نه به آن معنی که به وسیله علوم تفصیلی مانند فیزیک و شیمی و تشریح و گیاه شناسی به جزئیات و مشخصات و روابط حقایق هستی آگاه می شود،بلکه مانند کسی که به هیچ وجه از تکنیک موسیقی اطلاع ندارد و نمی داند آیا اجزای دستگاه مفروض از چوب است یا فلز ولی آهنگی که به وسیله آن نواخته می شود،برای او قابل درک و گویی با اعماق روحش درهم می آمیزد.

کسی که آهنگ یک وسیلۀ موسیقی را کاملاً دریابد،به طور یقین تمام اجزای آن وسیله را مناسب و منظم می بیند،گویی خود اوست که سازندۀ وسیلۀ مزبور است و بدان جهت که آهنگ مفروض نه تنها مطلوب اوست،بلکه با همۀ سطوح روح او آشنایی داشته و آن سطوح را می نوازد،لذا تمام اجزای وسیله مفروض و ترکیباتش را جزئی از روح خود می داند.

این حالت شگفت انگیز روانی را به هیچ وجه نمی توان منکر شد.نهایت امر این است که این گونه دریافت در جهان هستی احتیاج به توضیح دارد.

گروهی عقیده دارند که این حالت جز برداشته شدن پرده از روی واقعی روح چیز دیگری نیست؛زیرا روح آدمی نمونۀ مجرّد تمام هستی عینی را در خود دارد، تموّجات طبیعت و هوی و هوس های حیوانی پرده ای بسیار ضخیم روی این قیافۀ روح انداخته است،وقتی که رشد روح آدمی به حد اعلا می رسد،پرده یا مانع کنار می رود و تمام هستی در روح نشان داده می شود.

ص:51


1- 1) -بحث در آثار و افکار و احوال حافظ:312.

گروه دیگر می گویند:این طور نیست،بلکه روح به جهت تحصیل ارتباط با خدا به وسیلۀ فعالیت عقل و وجدان،شبیه به آینۀ صیقلی می شود که تمام هستی در آن روح واقعاً نمودار گشته و روشن می شود.

معنای رضا در کلام مولوی

مولوی در توضیح مسئلۀ رضا می گوید:

بهلول به یک مرد الهی می رسد و از او می پرسد:در چه حالی ؟ مرا هم از حالت خود آگاه کن.آن مرد الهی می گوید:شما از حال کسی می پرسید که همواره جهان به مراد او می گردد این است حال من،آن همه سیلاب ها و جویبارها و ستارگان فروزان طبق خواستۀ او حرکت می کنند،زندگی و مرگ نمودهای هستی مانند مأموران عالی رتبۀ او هستند که کو به کو و نقطه به نقطه به حرکت درآمده اند،حال کسی را می پرسی که هرجا بخواهد دلداری،و هرجا که بخواهد تبریک و تهنیت می فرستد.

سالکان راه حق و حقیقت مطابق خواستۀ او سیر می کنند و درماندگان راه تکامل هم در دام او محبوسند،هیچ دندانی بدون رضا و فرمان او در دهان کسی نمی جنبد و بدون میل او برگی از درخت به زمین نمی افتد و بدون ارادۀ او هیچ کس رهسپار دیار مرگ نمی گردد.

بهلول می گوید:ای مرد الهی ! راست می گویی،از شکوه و حشمت و قیافۀ تو پیداست،تو همان شخصی که می گویی،بلکه صد مرتبه بالاتر،ولی برای من هم چگونگی و علّت این حالت شگفت انگیز روحی را روشن کن تا مردم با فضل و فضول پیشه گان هم از دل و جان این وضع را که توصیف کردی بپذیرند.

اگر گوینده کامل سفرۀ حقایق را باز کند،هرگونه غذا در سفرۀ او پیدا خواهد شد،تا هیچ میهمانی بی غذا نماند و هرکس خوراک شایستۀ خود را بخورد،مانند

ص:52

قرآن که دارای هفت بطن است و همۀ مردم از خاص و عام می توانند غذای روح خود را از آن هفت بطن دریابند.

آن مرد الهی گفت:این مسئله پیش عموم مردم یقین است که هستی پیرو امر الهی است،هیچ برگی بدون قضا و حکم آن خداوند بزرگ بر زمین نمی افتد،او خدایی است که تا به غذا دستور ورود به گلو ندهد،لقمه به گلو وارد نمی گردد.

جنبش و فعالیت تمایلات و می خواهم ها که زمام امور آدمی را به دست گرفته اند در مقابل امر آن خدای بی نیاز رام و تسلیم اند،بدون فرمان ازلی نافذ خداوند، امکان ندارد که ذره ای در زمین و آسمان ها به حرکت درآید و یا چرخی به گردش آید.

کیست که بتواند همۀ رگ های درختان را بشمارد ؟ هیچ کس؛زیرا بی نهایت در گفتگوی محدود هرگز نمی گنجد.به طور خلاصه بگویم:هیچ کاری به جز با امر پروردگار صورت نمی گیرد.وقتی که قضای حق مورد رضای بنده اش قرار گرفت، در مقابل تمام فرمان های حق مانند یک بنده ناچیز مقهور اراده او می گردد.

این بندگی را از راه تکلّف و با انگیزۀ مزد و پاداش به دست نمی آورد،بلکه طبیعت حیوانی خود را از دست داده،طبع جدیدی به دست آورده است که به مقام بندگی نایل آمده است.او دیگر زندگی را برای خود نمی خواهد،بلکه محکوم به حکم خداوند بی نظیر است.

در هرجا دستور ازلی الهی راهی را معین کرده است،چه زندگی و چه مرگ آن راه را خواهد رفت.

زندگی او برای خداست،نه برای به دست آوردن گنج.مرگ او از اشتیاق به خداست نه از ترس رنج و بیماری.

ایمان و عباداتش انگیزه ای جز دریافت شایستگی خدا به ایمان و پرستش چیز

ص:53

دیگری نیست،او برای رسیدن به بهشت و درختان و جویبارهای بهشتی کاری نمی کند،چنان که ترک کفر و معاصی برای او انگیزه ای جز وجه اللّه الاعظم ندارد.

ترس از آتش نمی تواند محرّک او به برکناری از کفر و معصیت بوده باشد.

خندۀ او موقعی است که در مقابل قضای الهی،رضا و تسلیم را مانند حلوای شکرین می چشد.

آیا بنده ای که به این حال روحی باعظمت نایل شود،جهان به امر و فرمان او نمی گردد ؟

مرگ او و مرگ فرزندانش در راه خدا و طبق مشیّت او مانند حلوایی است که در گلویش فرو می رود.جان کندن فرزندان از نظر آن انسان با وفا و جنازۀ آن فرزندان مانند میوه های چیده شده از درخت در مقابلش جلوه می کند،پس چنین شخصی به دعا کردن نیازی ندارد،مگر این که رضای خدا را در دعا و نیایش ببیند (1).

آری،رضای در برابر مولا و خواسته ها و تقدیرات و قضایش،شیرین ترین میوه برای سالک راه است و رضای نسبت به حق از بهترین حالات پرارزش قلب انسانی است و فتح و گشایش دل به حال رضاست.وَ فَتْحُ الْقَلْبِ فی الرِّضا عَنِ اللّهِ.

و به قول عارف دل آگاه،حاج ملا هادی سبزواری:

الهی بر دلم ابواب تسلیم و رضا بگشا***بروی ما، دری از زحمت بی منتها بگشا

ره ما را بسوی کعبهٔ صدق و صفا بنما***در ما را بصوب گلشن فقر و فنا بگشا

ص:54


1- 1) -تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی:419/7.

از این ناصاف آب در گذر افزود سوز جان***بسوی جویبار دل ره از عین بقا بگشا

پرافشان در هوایت طایران و مرغ دل دربند***پر و بال دلم در آن فضای جان فزا بگشا

ز پیچ و تاب راه عشق اندر وادی حیرت***مرا افتاده مشکلها تو ای مشگل گشا بگشا

معنای رضا در کلام فیض

فیض،آن شخصیت بزرگ علمی و اخلاقی در کتاب«الحقایق»دربارۀ تحصیل رضا می گوید:

انسان باید بداند هر امری را که خدای تعالی در نامۀ قضای او ثبت کرده و در موقع مقتضی جاری فرموده به صلاح اوست و انسان عالم به حقیقت نیست و وسیله ای برای درک واقعیّت آن ندارد و هرچه غصّه بخورد و اندوهناک شود فایده ای ندارد و قضای الهی را بدین وسیله نمی تواند تغییر دهد،چه آن که بدیهی است،هر امری که مقدّر است موجود می شود و هرچه پروندۀ تقدیر آن امضا نشده پیدا نمی گردد.

و نیز بلا شک ندامت برگذشته و تدبیر و چاره جویی برای آینده،برکت را از وقت سلب می کند و به نتیجه ای نمی رسد و موجبات شکنجۀ شخص را فراهم می سازد،بلکه باید عاشق حق طوری رفتار کند که درد و رنج را احساس ننماید، مانند آدم عاشق که در راه رسیدن به معشوق،هیچ گونه خطر و ناراحتی در خود احساس نمی کند و نیز علم به پاداش بی اندازۀ خدا،شدت و زحمت او را خنثی می سازد.چنان که شخص بیمار،برای رفع بیماری خانمان سوز خود از خوردن

ص:55

هیچ گونه داروی تلخ طبیعت روگردان نمی باشد و شخص بازرگان برای سود تجارت خود تمام خطرات دریا و صحرا را بر خود هموار می سازد و بالاخره کار خود را به خدا که بینای به بندگان است تفویض نماید.

امام صادق علیه السلام می فرماید:اخلاق نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله این نبود که هرگاه چیزی از او گرفته شود،بگوید اگر غیر از این طور می شد،بهتر بود.

یعنی حضرتش در برابر هرگونه قضای الهی تسلیم بود و چون و چرایی نداشت، وَ فَتْحُ الْقَلْبِ فی الرِّضا عَنِ اللّهِ.

بیان دو طریق برای ایجاد رضایت

آری،دوستی محبوب کاری می کند که انسان در برابر تمام خواسته ها و افعال او راضی باشد و دم از اعتراض نزند و این معنی از دو راه متصوّر است.

یکی آن که به کلّی نیروی احساس درد را در خود خنثی نماید،چنان که جای دردخیز را در خود مشاهده کند ولی ناراحت نگردد،جراحت را بر بدنش احساس کند امّا از درد خبردار نشود،بهترین نمونه اش مرد مبارزی است که در میدان کارزار در حالی که به تمام معنی خشمگین شده،یا ترسی بر او وارد گردیده،مجروح می شود و او از این جراحت خبردار نمی گردد،ولی وقتی بدن خود را خونین دید، متوجه می شود که جراحتی بر بدنش وارد آمده،بالاتر از این آدمی که برای انجام کار قریب الفوتی که با عجله می دود،تصادفاً خاری به پایش فرو می رود و او از آنجا که تمام فکرش متوجه انجام کار است از خار و سوزش آن خبر نمی شود !!

علت این معنا آن است که قلب آدمی وقتی مستغرق به امری است از غیر آن غافل است.

هم چنین شخص عاشقی که اصولاً کلیه همّ و غمّ خود را مصروف مشاهده

ص:56

جمال معشوق نموده و به حبّ او دلباخته گردیده،گاهی اوقات از محبوبش آزار و صدمه می بیند،لکن بر اثر حبّ و علاقه زیاد،توجهی به آزار و صدمه پیدا نمی کند،این گونه از خود گذشتگی ها در برابر غیر خدا به انسان دست می دهد، چه برسد به این که مسئله از ناحیه حضرت حق باشد !!

بنابراین کسی که به قدر سر سوزنی فریفتۀ جمال مطلق شود،چنان حالت حیرت و بی خودی به او دست می دهد که به کلّی سر از پا نشناخته و هیچ امری را از جانب معشوق ناگوار احساس نمی کند.

اما صورت دوّم،عاشق احساس درد می کند و خود را گرفتار می بیند،اما به این درد و گرفتاری خشنود و بلکه راغب بوده و خود را به حکم عقل،مرید آن می شمارد،گرچه با طبع او موافق نباشد.

مانند آدمی که پیش رگ زن می آید و از او درخواست می کند تا او را رگ بزند و یا حجامت کند،این آدم در عین این که درد را احساس می کند،امّا تن به قضا داده و با رغبت تمام از این عمل استقبال می کند و با کشیدن آن همه درد از حجامت کننده تشکر هم می نماید ! (1)این است حالت رضا که نتیجۀ عشق انسان به خدا است.

کلامی از عاشق در باب رضا

رضا،خشنودی است و آن ثمرۀ محبّت است و مقتضی عدم انکار است،چه به ظاهر و چه به باطن و چه در دل و چه در قول و چه در عمل.

و اهل ظاهر را مطلوب آن باشد که خدا از ایشان راضی باشد،تا از خشم و عقاب او ایمن شوند.

ص:57


1- 1) -الحقایق:318.

و اهل حقیقت را مطلوب آن است که از خدای تعالی راضی باشند و هیچ حال از احوال مختلف مانند مرگ و زندگانی و بقا و فنا و رنج و راحت و خوش حالی و بدحالی و غنا و فقر مخالف طبع ایشان نبوده و یکی را بر دیگری ترجیح ندهند، چه دانسته باشند که صدور همه از باری تعالی است و محبّت حضرت او در طبایع ایشان راسخ شده باشد،پس بر ارادت و مراد او هیچ مزیدی نطلبند و به هرچه پیش ایشان آید راضی باشند.

و هرکس که تساوی احوال یاد کرده در طبیعت او راسخ شود،مراد او به حقیقت آن باشد که واقع شود و از اینجا گفته اند:که هرکس که او را هرچه آید باید،پس هرچه او را باید آید.

پس مادام که کسی را اعتراضی بر امری از امور واقع کائناً ممّا کان در خاطر آید، یا ممکن باشد که در خاطر آورد از مرتبۀ رضا بی نصیب است.

و صاحب مرتبۀ رضا همیشه در آسایش باشد،چه او را بایست و نبایست نباشد،بلکه نبایست و بایست او همه بایست باشد و رضوان من اللّه اکبر.

و گفته اند:

الرِّضا بِالْقَضاء بابُ اللّهِ الأَعْظَمِ (1).

چه هرکس که به رضا رسید،به بهشت رسید،در هرچه نگه کند به نور رحمت الهی نگرد،

المُؤْمِنُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ (2).

چه باری تعالی را که موجد همۀ موجودات است اگر بر امری از امور انکار باشد آن امر را وجود محال است و چون بر هیچ امر موجود او را انکار نباشد پس عاشق او از همه راضی باشد،نه بر از دست رفته تأسف خورد و نه بر آمده خوشحال

ص:58


1- 1) -شرح الاسماء الحسنی:51/1.
2- 2) -الکافی 218/1،باب أن المتوسمین الذین ذکرهم اللّه،حدیث 3؛بحار الأنوار:323/7،باب 16.

گردد،

إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ.

بلکه سراسر وجود عاشق رضای از معشوق است و بس.

رضا در دلی است که در او غبار نفاق نبود و رضا شاد بودن است در تلخی قضا و ترک اختیار است پیش از قضا و تلخی نایافتن بعد از قضا،وجودش زدن دوستی در عین بلا.

رضا،رفع اختیار است و بلا را نعمت شمردن.باید که در رضا به جایی برسی که اگر هفت طبقۀ دوزخ در چشم راست تو نهند در خاطر تو نگذرد که چرا در چشم چپ ننهادند.

رضا آرام گرفتن است در تحت مجاری احکام: عاشقی در موج دریایی فتاد

*** رضیت بما قسم اللّه لی

و راضی باید که از مستقبل و ماضی آزاد آید و بر سر کوی حال نشیند و هرچه آید از محبوب بیند که هرچه دوست کند هم چون دوست محبوب است.

و رضا بیرون آمدن است از رضای نفس خود و در آمدن به رضای حق تعالی به تسلیم احکام ازلیه و تفویض امور کلّی و جزوی به حضرت مقدّر تقدیر تدبیر ابدیه،

ص:59

بلااعراض و اعتراض.

و بدان که رضا به ترک اعتراض است به افعال و اقوال محبوب،با پاکی نفس به قضا و قدر (1).

رضا از دیدگاه روایات

عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:رَأسُ طاعَهِ اللّهِ الصَّبْرُ وَ الرِّضا عَنِ اللّهِ فیما أَحَبَّ الْعَبْدُ أَوْ کَرِهَ.وَ لا یَرْضی عَبْدٌ عَنِ اللّهِ فیما أَحَبَّ إلّا کانَ خَیْراً لَهُ فیما أَحَبَّ أَوْ کَرِه (2).

امام صادق علیه السلام فرمود:اوج فرمان بردن از خدا صبر است و رضای از خدا نسبت به آنچه بنده او را دوست دارد یا کراهت و هیچ بنده ای از خدا راضی نباشد در آنچه دوست یا بد دارد مگر این که برای او بهتر است،هم در آنچه خوش دارد و هم در آنچه بد دارد.

عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:إنَّ أَعْلَمَ النَّاسِ بِاللّهِ أَرْضاهُمْ بِقَضاءِ اللّهِ (3).

امام صادق علیه السلام فرمود:به راستی داناترین مردم به خدا راضی ترین آنان است به قضای حق.

عَنْ أَبی الْحَسَنِ الأَوَّلِ علیه السلام قالَ:یَنْبَغی لِمَنْ عَقَلَ عَنِ اللّهِ أَنْ لا یَسْتَبْطِئَهُ فی رِزْقِهِ وَ لا یَتِّهِمَهُ فی قَضائِهِ (4).

ص:60


1- 1) -آثار درویش محمّد طبسی:76.
2- 2) -الکافی:60/2،باب الرضا بالقضاء،حدیث 1؛بحار الأنوار:333/69،باب 119،حدیث 8.
3- 3) -الکافی:60/2،باب الرضا بالقضاء،حدیث 2؛بحار الأنوار:333/69،باب 119،حدیث 19.
4- 4) -الکافی:61/2،باب الرضا بالقضاء،حدیث 5؛بحار الأنوار:334/69،باب 119،حدیث 21.

موسی بن جعفر علیه السلام فرمود:هرکه خدا را شناخته،سزاوار است او را در رساندن روزیش به کُندی منسوب نکند و او را در حکم و قضایش متهم نداند.

قالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ:عَبْدِیَ الْمُؤْمِنَ لا اصْرفُهُ فی شَیْءٍ إِلّا جَعَلْتُهُ خَیْراً لَهُ،فَلْیَرضِ بِقَضائی،وَ لْیَصْبِرْ عَلیٰ بَلائی،وَ لْیَشْکُرْ نَعْمائی،أَکْتُبْهُ یا مُحَمَّدُ مِنَ الصِّدِّیقینَ عِنْدی (1).

امام صادق علیه السلام فرمود:خداوند فرمود:بندۀ مؤمنم را به هیچ چیز برنگردانم جز آن که آن را خیر او سازم.باید به قضایم راضی باشد و بر بلایم صبر کند و نعمت هایم را شکر نماید،تا او را ای محمّد از صدّیقان نزد خود بنویسم.

امام صادق علیه السلام می فرماید:

خداوند به موسی بن عمران فرمود:هیچ آفریده ای نزد من محبوب تر از بندۀ مؤمن نیست.به راستی من او را برای آنچه خیر اوست گرفتار می کنم و عافیت می دهم برای آنچه به نفع اوست،بدی ها را از وی دریغ می دارم باز برای خیر او.

من به آنچه بنده ام به آن اصلاح می شود داناترم.باید بر بلای من صبر کند و به نعمت هایم شکر نماید و به قضایم راضی باشد،تا او را نزد خود در گروه صدّیقان نویسم،زمانی که به رضایم کار کرده و امرم را اطاعت کند (2).

عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:عَجِبْتُ لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ لا یَقْضی اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ قَضاءً إِلّا کانَ خَیْراً لَهُ،وَ إِنْ قُرِّضَ بِالْمقاریضِ کانَ خَیْراً لَهُ،وَ إِنْ مَلَکَ مَشارِقَ الْأَرْضِ

ص:61


1- 1) -الکافی:61/2،باب الرضا بالقضاء،حدیث 6؛بحار الأنوار:330/69،باب 119،حدیث 13.
2- 2) -الکافی:61/2،باب الرضا بالقضاء،حدیث 7؛الأمالی،شیخ طوسی:237،المجلس التاسع،حدیث 13.

وَ مَغارِبَها کانَ خَیْراً لَهُ (1).

امام صادق علیه السلام فرمود:در شگفتم از مرد مسلمان،خداوند چیزی برای او مقدّر نکند مگر به خیر او،اگر با قیچی او را قطعه قطعه کنند خیر اوست،اگر مشارق و مغارب را هم مالک شود خیر اوست.

عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:أَحَقُّ خَلْقِ اللّهِ أَنْ یُسَلِّمَ لِما قَضَی اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْ عَرَفَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.وَ مَنْ رَضِیَ بِالْقَضا أَتیٰ عَلَیْهِ القَضَاءُ وَ عَظَّمَ اللّهُ أَجْرَهُ،وَ مَنْ سَخِطَ الْقَضاءَ مَضیٰ عَلَیْهِ الْقَضاءُ وَ أَحْبَطَ اللّهُ أَجْرَهُ (2).

امام باقر علیه السلام فرمود:سزاوارترین خلق خدا که تسلیم شود بدانچه خدای عزّ و جلّ مقدّر کرده است،کسی است که خدا را شناخته.هرکه راضی به قضاست،قضا بر سر او آید و خدا اجر بزرگ دهد و هرکه از قضا راضی نباشد، قضا بر او بگذرد،ولی خدا اجرش را ساقط کند.

قالَ عَلیُّ بنُ الْحُسَیْنِ علیهما السلام:الزُّهْدُ عَشَرَهُ أَجْزاءٍ،أَعْلیٰ دَرَجَهِ الزُّهْدِ أَدْنی دَرَجَهِ الْوَرَعِ وَ أَعْلیٰ دَرَجَهِ الْوَرَعِ أدْنیٰ دَرَجَهِ الْیَقینِ،وَ أَعْلیٰ دَرَجَهِ الیَقینِ أَدْنی دَرَجَهِ الرِّضا (3).

امام چهارم علیه السلام فرمود:زهد ده جزء است:بالاترین درجۀ زهد کم ترین درجۀ ورع و بالاترین درجۀ ورع کم ترین درجۀ یقین و بالاترین درجۀ یقین کم ترین

ص:62


1- 1) -الکافی:62/2،باب الرضا بالقضاء،حدیث 8؛بحار الأنوار:331/69،باب 119،حدیث 15.
2- 2) -الکافی:62/2،باب الرضا بالقضاء،حدیث 9؛بحار الأنوار:332/69،باب 119،حدیث 16.
3- 3) -الکافی:62/2،باب الرضا بالقضاء،حدیث 6؛بحار الأنوار:334/69،باب 119،حدیث 22.

درجۀ رضاست.

لَقَی الْحَسَنُ بْنُ عَلِیَّ علیهما السلام عَبْدَ اللّهِ بنِ جَعْفَرَ فَقالَ:یا عَبْدَ اللّهِ ! کَیْفَ یَکُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِناً وَ هُوَ یَسْخَطُ قِسْمَهُ،وَ یُحَقِّرُ مَنْزِلَتَهُ،وَ الْحاکِمُ عَلَیْهِ اللّهُ،وَ أَنَا الضّامِنُ لِمَنْ لَمْ یَهْجُسْ فی قَلْبِهِ إِلّا الرِّضا أَنْ یَدْعُوَ اللّهَ فَیُسْتَجابُ لَهُ (1).

امام مجتبی علیه السلام به عبد اللّه بن جعفر برخورد و به او فرمود:چگونه مؤمن مؤمن است،با این که از قیمت مقدر خود خشمگین است و خود را زبون یابد، با این که آنچه با اوست مقدر خداست،من ضامنم هرکه در پندار قلبش جز رضا نباشد،هر دعایی به درگاه خدا کند مستجاب شود.

عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:قُلْتُ لَهُ:بِأَیِّ شَیْءٍ یَعْلَمُ الْمُؤْمِنُ بِأَنَّهُ مُؤْمِنٌ ؟ قالَ:

بِالتَّسْلیمِ للّهِ،وَ الرِّضا فیما وَرَدَ عَلَیْهِ مِنْ سُرورٍ أَوْ سَخَطٍ (2).

راوی می گوید:به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم:چگونه مؤمن بداند مؤمن است ؟ فرمود:با تسلیم در برابر خدا و رضا به آنچه بر او وارد آید،چه مایۀ شادی و چه خشم.

عَنِ الْبَزَنْطی قالَ:سَمِعْتُ الرِّضا علیه السلام یَقُولُ:الإِیمانُ أَرْبَعَهُ أَرْکان:التَّوکُّلُ عَلَی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ،وَ الرِّضا بِقَضائِهِ،وَ التَّسْلیمِ لِأَمْرِ اللّهِ،وَ التَّفْویضِ إِلَی اللّهِ.قالَ عَبْدٌ صالِحٌ:وَ أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللّهِ.فَوَقاهُ اللّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا (3).

بزنطی می گوید:حضرت رضا علیه السلام فرمود:ایمان چهار رکن است:تکیه بر خدای عز و جل،رضایت به قضا،تسلیم به فرمان خدا،واگذاردن امر به او.

ص:63


1- 1) -الکافی:62/2،باب الرضا بالقضاء،حدیث 11؛بحار الأنوار:335/69،باب 119،حدیث 23.
2- 2) -الکافی:62/2،باب الرضا بالقضاء،حدیث 12؛بحار الأنوار:336/69،باب 119،حدیث 24.
3- 3) -تحف العقول:445؛بحار الأنوار:135/68،باب 63،حدیث 13.

بندۀ شایسته گفت:امرم را به خدا واگذاشتم.خداوند از آنچه بدی بود او را حفظ کرد.

عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام:ثِقْ بِاللّهِ تَکُنْ مُؤْمِناً،وَ ارْضِ بِما قَسَّمَ اللّهُ لَکَ تَکُنْ غَنِیّاً (1).

امام صادق علیه السلام فرمود:متّکی به خدا باش مؤمن باشی،به دادۀ خدا راضی باش غنی باشی.

عَنِ الرِّضا عَنْ آبائِهِ علیهم السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ:قالَ اللّهُ جَلَّ جَلالُهُ:مَنْ لَمْ یَرْضَ بِقَضائی وَ لَمْ یُؤمِنْ بِقَدَرِی،فَلْیَلْتَمِسْ إِلهاً غَیْری (2).

حضرت رضا از اجداد گرامی اش علیهما السلام از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله از خدای بزرگ نقل می کند:کسی که به قضایم راضی نیست و ایمان به تقدیر من ندارد،خدایی غیر از من بخواهد !!

عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:العَبْدُ بَیْنَ ثَلاثَهٍ:بَلاءٍ وَ قَضاءٍ وَ نِعْمَهٍ،فَعَلَیْهِ فی الْبَلاءِ مِنَ اللّهِ الصَّبْرُ فریضَهٌ،وَ عَلَیْهِ فی الْقَضاءِ مِنَ اللّهِ التَّسْلیمُ فَریضَهٌ،وَ عَلَیْهِ فی النِّعْمَهِ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الشُّکْرُ فریضَهٌ (3).

امام باقر علیه السلام فرمود:بنده بین سه چیز است:بلا،قضا و نعمت.در بلایی که از طرف حق به او می رسد صبر واجب است و در قضا الهی تسلیم لازم است و در نعمت حق تعالی شکر فرض است.

قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:ثلاثٌ مَن کُنَّ فیهِ جَمَعَ اللّهُ لَهُ خَیْرَ الدُّنْیا وَ الآخِرَهِ:الرِّضا

ص:64


1- 1) -الخصال:169/1،حدیث 222؛بحار الأنوار:135/68،باب 63،حدیث 15.
2- 2) -مستدرک الوسائل:410/2،باب وجود الرضا بالقضاء،حدیث 2326؛بحار الأنوار:138/68،باب 63،حدیث 25.
3- 3) -الخصال:86/1،حدیث 17؛بحار الأنوار:43/68،باب 61،حدیث 41.

بِالْقَضاءِ،وَ الصَّبْرُ عِنْدَ البَلاءِ،وَ الدُّعاءِ عِنْدَ الشِّدَّهِ وَ الرَّخاءِ (1).

پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله فرمود:اگر این سه چیز در هرکس باشد،خداوند خیر دنیا و آخرت را برای او جمع کرده:رضایت به قضا،استقامت به وقت بلا،دعا در وقت سختی و راحتی.

در متون اسلامی آمده:

امام باقر علیه السلام به دیدار جابر بن عبد اللّه آمده،در حالی که جابر نزدیک بر مرگ بود.فرمود:چگونه ای ؟ عرض کرد:مرض را بهتر از سلامت،فقر را بهتر از غنی، موت را بهتر از حیات می خواهم.حضرت فرمود:ما این گونه نیستیم،بلکه راضی به قضای حقّیم ! یکی درد و یکی درمان پسندد

***

و به قول فیض کاشانی آن مست بادۀ ازل:

گر کُشی و گر بخشی هر چه میکنی خوبست***کشتن از تو میزیبد بخشش از تو محبوبست

گر نوازی از لطفم ور گدازی از قهرم***هر چه میکنی نیکوست التفات مطلوبست

دم بدم زنی بر هم آن دو زلف خم در خم***عالم کنی ویران شیوهٔ ترا شوبست

ص:65


1- 1) -بحار الأنوار:156/68،باب 63،حدیث 71.

یوسف زمانی تو زبدهٔ جهانی تو***هر که قدرتو دانست در غم تو یعقوبست

دل بعشق ده زاهد دلفسردگی عیبست***حق بهیچ نستاند آن دلی که معیوبست

وه چه میکند با دل نالهای درد آلود***در غمش بنال ای فیض ناله تو مرغوبست

ص:66

[ وَ خَفْضُ الْقَلْبِ فی الإِشْتِغالِ بِغَیْرِ اللّهِ ]

اشتغال به غیر حق

امام صادق علیه السلام در این جمله پستی دل را در اشتغال به غیر خدا دانسته و دوری از توجه به حق و بریده بودن دل از عبادت و طاعت و صرف تمام عمر در به دست آوردن متاع دنیا و تحصیل لذّات فانی آن را علّت خفض و پستی قلب به حساب آورده اند.

غیر خدا هرچه هست،چون فانی و گذراست،وقتی در ترازوی عقل و وجدان سنجیده شود معلوم می گردد که در برابر خدا به کلّی فاقد ارزش و اعتبار است.

اعتبار و ارزش غیر خدا،فقط در این است که به عنوان وسیله و ابزار برای رسیدن به مقام قرب حضرت دوست به کار گرفته شود.

این که کتب آسمانی و معارف الهی و عاشقان و سالکان و رهروان راه حق و حقیقت،این همه در بی اعتباری و پوچ بودن دنیا و ما فیها سخن گفته اند منظور، دنیایی است که انسان را از خدا غافل کرده و به صورت هدف نهایی در زندگی انسان جلوه کند.

اگر ارتباط انسان به دنیا و به لذّات و زر و زیور آن،جدای از نقشه های خداوند باشد،پس انسان در این دنیا حیوانی بیش نیست،حیوانی که کار او جمع و تفریق است:جمع کردن مواد مادّی و اضافه نمودن آن به بدن و باز خرج کردن آن مواد

ص:67

برای کسب قدرت.باز هم برای به دست آوردن مواد دنیا و نیز تفریق کردن قسمتی از مواد جمع شده در بدن به صورت فضولات !! این گونه غفلت از حق و همۀ عمر اشتغال داشتن به غیر او دلیل بر پستی قلب انسان است.

اینان باید بدانند که این مواد جمع شده در بدن،عاقبت باید در خانۀ قبر بازگشت به دنیا داده شود و قسمتی از مواد جمع شده هم که به صورت مال و دینار و درهم از انسان مانده،با مرگ آدمی از حیطۀ ملکیت خارج می گردد.

تعابیر قرآن از مشتغلین بغیر اللّه

1-بدترین زیانکاران

اگر بستگی و محبّت دل،تنها به دنیا و مال دنیا باشد،انسان عاقبت خوشی نخواهد داشت و به فرمودۀ قرآن دچار اخسر اعمال خواهد گشت.

[ قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمٰالاً* اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً ] (1).

بگو:آیا شما را از زیانکارترین مردم از جهت عمل آگاه کنم ؟*[ آنان ] کسانی هستند که کوششان در زندگی دنیا به هدر رفته [ و گم شده است ] در حالی که خود می پندارند،خوب عمل می کنند !

این گونه جمع و تفریق که انسان از آن چاره ای ندارد،کار حیوانات است.جمع کردن و خوردن و بهرۀ مادی گرفتن و به تعبیر دیگر به دست آوردن مواد و اضافه نمودن آن به بدن،سپس تحویل دادن جمع شده ها به صورت کار،یا به صورت کود و عاقبت هم بریده شدن از جمع شده ها و کم کردن آن از بدن در خانۀ گور.آیا

ص:68


1- 1) -کهف (18):103-104.

این برنامه جز عمل حیوانی نام دیگری دارد ؟!!

2-ضایع و باطل بودن اعمال آنان

قرآن دربارۀ این گونه مردم و کارهای حیوانی و نابجایشان و اعمال خلاف و کردار بی اصلشان آیات مهمی دارد.این گونه آیات کارکرد آنان را فاقد ارزش شمرده و اعمالشان را که جز عمل مادی چیزی نبوده بر باد می داند:

[ اَلَّذِینَ کَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ أَضَلَّ أَعْمٰالَهُمْ ] (1).

آنان که کفر ورزیدند و [ مردم را ] از راه خدا باز داشتند خدا اعمالشان را باطل و تباه ساخت.

[ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا فَتَعْساً لَهُمْ وَ أَضَلَّ أَعْمٰالَهُمْ ] (2).

و بر کافران هلاکت و نابودی باد و [ خدا ] اعمالشان را باطل و تباه ساخت.

[ وَ الَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَ یَأْکُلُونَ کَمٰا تَأْکُلُ الْأَنْعٰامُ وَ النّٰارُ مَثْویً لَهُمْ ] (3).

و در حالی که کافران همواره سرگرم بهره گیری از [ کالا و لذت های زودگذر ] دنیایند و می خورند،همان گونه که چهارپایان می خورند و جایگاهشان آتش است.

3-دل های بیمار

خداوند بزرگ در قرآن مجید،قلب این گونه مردم را که هدفی جز دنیا و شکم

ص:69


1- 1) -محمّد (47):1.
2- 2) -محمّد (47):8.
3- 3) -محمّد (47):12.

و جمع و تفریق مواد و به عبارت دیگر قصد و مقصدی جز کود سازی ندارند مریض اعلام کرده،می فرماید:

[ رَأَیْتَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ نَظَرَ الْمَغْشِیِّ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَأَوْلیٰ لَهُمْ ] (1).

آنان را که در دل هایشان بیماری است،می بینی مانند کسی که در بیهوشی مرگ افتاده به تو می نگرند و سزاوارشان هم [ به سبب بیماردلی ] همین حالت است.

[ أَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَنْ لَنْ یُخْرِجَ اللّٰهُ أَضْغٰانَهُمْ ] (2).

بلکه کسانی که در دل هایشان بیماری است،گمان کردند که خدا کینه هایشان را آشکار نخواهد کرد.

و کسانی که دارای قلوب مریض هستند،چاره ای جز اضافه کردن آلودگی روی آلودگی ندارند و به فرمودۀ قرآن:

[ وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ مٰاتُوا وَ هُمْ کٰافِرُونَ ] (3).

اما کسانی که در دل هایشان بیماری [ نفاق ] است،پس پلیدی بر پلیدیشان افزود و در حالی که کافر بودند از دنیا رفتند.

مفسدان و منافقان در قرآن مجید به دارندۀ قلب مریض معرفی شده اند،قلبی که از خدا روگردان و به غیر حق میل شدید و رغبت وافر دارد.

ص:70


1- 1) -محمّد (47):20.
2- 2) -محمّد (47):29.
3- 3) -توبه (9):125.

[ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزٰادَهُمُ اللّٰهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ بِمٰا کٰانُوا یَکْذِبُونَ ] (1).

در دلِ آنان بیماریِ [ سختی از نفاق ] است،پس خدا [ به کیفرِ نفاقشان ] بر بیماریشان افزود و برای آنان در برابر آنچه همواره دروغ می گفتند،عذابی دردناک است.

این گونه مردم از عمل خیر گریزان و آلوده به اعمال شیطانی هستند.

4-کتمان شهادت

شهادت دادن به حق،برای گشایش کار گرفتاران است،اینان به این اندازه هم حاضر نیستند به افراد نیازمند کمک کنند.قرآن می فرماید:

[ وَ لاٰ تَکْتُمُوا الشَّهٰادَهَ وَ مَنْ یَکْتُمْهٰا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَ اللّٰهُ بِمٰا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ ] (2).

و [ شما ای شاهدان ! ] شهادت را پنهان نکنید و هر که آن را پنهان کند،یقیناً دلش گناهکار است و خدا به آنچه انجام می دهید داناست.

5-اهالی آتش

خداوند،دارندگان این گونه قلب مریض را اهل آتش دانسته،آنجا که می فرماید:

[ وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ

ص:71


1- 1) -بقره (2):10.
2- 2) -بقره (2):283.

أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ ] (1).

و یقیناً بسیاری از جنّیان و آدمیان را برای دوزخ آفریده ایم [ زیرا ] آنان را دل هایی است که به وسیلۀ آن [ معارف الهی را ] در نمی یابند و چشمانی است که توسط آن [حقایق و نشانه های حق را ] نمی بینند و گوش هایی است که به وسیلۀ آن [ سخن خدا و پیامبران را ] نمی شنوند،آنان مانند چهارپایانند بلکه گمراه ترند؛اینانند که بی خبر و غافل [ از معارف و آیات خدای ] اند.

اینان که قلبشان سخت گرفتار دنیا و عاشق غیر خدا است،از شنیدن مسائل مادّی و دنیایی خوشحال و از شنیدن نام خدا و مسائل الهی سخت ملول می گردد.

[ وَ إِذٰا ذُکِرَ اللّٰهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لاٰ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَهِ وَ إِذٰا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذٰا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ ] (2).

و هنگامی که خدا به یگانگی یاد می شود [ و نامی از معبودانشان به میان نمی آید ] دل های کسانی که به آخرت ایمان ندارند،نفرت پیدا می کند و چون یادی از معبودان دیگر به میان می آید،ناگاه مسرور و شاد می شوند ! !

6-مردم سخت دل

قرآن مجید از مردمی که در تمام عمر خود به غیر خدا اشتغال دارند،به عنوان مردم سخت دل یاد کرده آنجا که می فرماید.

ص:72


1- 1) -اعراف (7):179.
2- 2) -زمر (39):45.

[ ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَهِیَ کَالْحِجٰارَهِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَهً ] (1).

سپس دل های شما بعد از آن [ معجزۀ شگفت انگیز ] سخت شد،مانند سنگ یا سخت تر.

7-دل های قفل دار

قرآن مجید اینان را از پی آن همه خطاکاری و دلبستگی های غلط به دنیا و ما فیها،به دارندۀ قلب مُهر شده توصیف کرده است.

[ خَتَمَ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ عَلیٰ سَمْعِهِمْ وَ عَلیٰ أَبْصٰارِهِمْ غِشٰاوَهٌ وَ لَهُمْ عَذٰابٌ عَظِیمٌ ] (2).

خدا [ به کیفر کفرشان ] بر دل ها و گوش هایشان مُهرِ [ تیره بختی ] نهاده و بر چشم هایشان پرده ای [ از تاریکی است که فروغ هدایت را نمی بینند ] و برای آنان عذابی بزرگ است.

[ أَ فَلاٰ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلیٰ قُلُوبٍ أَقْفٰالُهٰا ] (3).

آیا در قرآن نمی اندیشند [ تا حقایق را بفهمند ] یا بر دل هایشان قفل هایی قرار دارد ؟

8-دل های آلودۀ به شک

کسانی که جز به دنیا دل خوش ندارند،خداوند بنیان زندگی آن ها را بر کفر و نفاق و قلبشان را آلوده به شک دانسته آنجا که می فرماید:

ص:73


1- 1) -بقره (2):74.
2- 2) -بقره (2):7.
3- 3) -محمّد (47):24.

[ لاٰ یَزٰالُ بُنْیٰانُهُمُ الَّذِی بَنَوْا رِیبَهً فِی قُلُوبِهِمْ إِلاّٰ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ] (1).

همواره آن ساختمانی که بنا نهاده اند در دل هایشان مایه شک و تردید است تا دل هایشان [ به سبب مرگ ] پاره پاره شود و خدا دانا و حکیم است.

بیچاره آنان که دل به دنیا و زیور آن بسته و در همۀ عمر غافل از یاد دوست زیستند.

بیچاره آنان که روز مرگ چون دیده باز کنند،جز عمر تباه و نامۀ پر گناه و از دست رفتن آنچه فراهم آورده بودند،چیزی نبینند.

دنیاپرستان به وقت مرگ،بهره ای جز حسرت و ندامت ندارند و فرصتی برای جبران گذشته برای آنان نیست و به قول سعدی: ای دل به کام خویش جهان را تو دیده گیر

ص:74


1- 1) -توبه (9):110.

روز پسین چه سود بجز آه و حسرتت صد بار پشت دست به دندان گزیده گیر (1)

آری،در اشتغال به غیر خدا قلب و دل و اعضا و جوارح تابع قلب،جز ضرر و زیان و حسرت و خسران و ندامت و شرمندگی چیزی کسب نخواهند کرد و به فرمودۀ امام صادق علیه السلام محصول اشتغال دل به غیر حق،پستی و خفض است وَ خَفْضُ الْقَلْبِ فی الإِشْتِغالِ بِغَیْرِ اللّهِ.

ص:75


1- 1) -کلیات سعدی:864.

[ وَ وَقْفُ الْقَلْبِ فی الْغَفْلَهِ عَنِ اللّهِ ]

چنان که در قسمت اوّل روایت دانستید،بلندی مرتبۀ قلب در یاد خداست،در این قسمت لازم است بدانید که ایستادگی و بازماندگی و حرکت نداشتن قلب در غفلت از خداست.

مناسبت وقف با غفلت

ملّا عبد الرزّاق لاهیجی در شرح مختصر خود به روایت می گوید:

وجه مناسبت«وقف».غفلت است که وقف به معنی قطع است و غفلت از حضرت باری نیز موجب قطع منافع دنیوی و اخروی است.امّا دنیوی به واسطۀ آن که اکثر منافع دنیوی منوط است به ذکر الهی [ به آن معنایی که در قسمت اوّل روایت گذشت ] مثل طول عمر و وسعت رزق و...چنان که در کتب ادعیه و احادیث مذکور است.

کلام علامۀ مجلسی رحمه الله دربارۀ احوالات قلب

علّامۀ مجلسی رحمه الله در زمینۀ سلامت قلب و مرض آن و به تعبیر دیگر حیات آن که بسته به یاد خدا و مرگ آن غفلت از خداست مقاله ای دارد که ترجمۀ مختصر آن چنین است:

ص:76

شناخت قلب و حقیقت و صفاتش از مسائلی است که اکثر مردم بی اطلاعند و امامان بزرگوار ما در این مسئلۀ مهم جز به کنایه و اشاره برنامه ای بیان نکرده اند.

بهتر این است که ما وقت خود را صرف شناخت ذات آن نکنیم بلکه به نظر ائمۀ طاهرین علیهم السلام در مقام اطلاع بر علل صلاح و فساد قلب و درجات و درکات آن برآئیم و در مقام تکمیل این مخلوق عجیب و کمال و رشد این لطیفۀ ربانی برآمده و این عضو پرقدر را از آثار شیطانی پاک کرده و به اخلاق ملکوتی و روحانی بیاراییم تا با تصفیه این عضو از رذایل و آراستنش به فضایل آمادۀ حرکت به سوی برترین مدارج کمال گردیم و این آیینه را برای افاضۀ معارف الهیه از طرف حق،از گرد و غبار گناه و فساد پاک کنیم.

و این داستان احتیاج به شناخت ذات و حقیقت قلب ندارد،اگر حرکت به سوی مدارج کمال نیازی به شناخت ذات این عضو داشت امامان علیهم السلام و موالیان ما بیان می کردند.

گروهی از محقّقین گفته اند:شرافت و فضیلت انسان به قلب است.استعداد قلب برای شناخت حق سبب برتری انسان بر سایر مخلوقات است.

افتخار و کمال و جمال انسان در دنیا بسته به صلاح این عضو و توشه و وسیلۀ نجات آدمی در آخرت،قلب نورانی اوست.

کسب معرفت اللّه در شأن قلب است و سایر جوارح از رسیدن به این فضیلت محرومند.

قلب،عامل باللّه و عامل للّه و ساعی إلی اللّه و متقرّب به سوی اوست.سایر جوارح در راه خدمت به او هستند و برای قلب به منزلۀ ابزار کار و اسباب فعالیّتند.

قلب،زمانی که غرق در یاد خدا گشت و از حکومت غیر حق سالم ماند، عضوی مقبول است و به هنگام دوری از حق،و غفلت از دوست،مخلوقی

ص:77

محجوب و عضوی مغضوب است.

مورد خطاب اوامر حق و مطلوب مسائل الهی،قلب است.ثواب و عقاب در عالم آخرت در گرو کار نیک یا بد قلب می باشد.

اوست که با رسیدن به قرب حق و تزکیه از ناپاکی ها وسیلۀ سعادت انسان گشته و هم اوست که با ناقص گشتن و ناپاک شدن باعث شقاوت و محرومیّت آدمی است.

در حقیقت مطیع حق قلب است و اوست که انوار عبادت را به جوارح پخش کرده و هم اوست که آثار بدکاری ها را در جوارح سریان می دهد.

بدی ها و خوبی ها معلول تاریکی و روشنی قلب است و در حقیقت قلب برای اعضا و جوارح به منزلۀ انبار جنس است که اعضا و جوارح نسبت به این انبار جنبه مصرف کردن جنس را دارند و باید گفت:

از کوزه همان برون تراود که در اوست !

قلب،عضوی است که اگر انسان آن را از نظر صلاح و فساد بشناسد خود را شناخته و چون خود را شناخت خدا را شناخته.ولی اگر این عضو و حالاتش برای آدمی مجهول باشد،انسان از شناخت خود عاجز مانده و کسی که خود را نشناسد خدایش را نخواهد شناخت و چگونه انسان جاهل به قلب خود می تواند عالم به غیر باشد.

آه که اکثر مردم شناختی از قلب خویش ندارند و به همین خاطر بین آنان و قلبشان حایل افکنده شده و به سبب این پرده و حایل موفّق به مشاهدۀ وضع قلب و مراقبت از او و شناخت صفاتش نشده اند و نمی دانند چگونه این عضو حساس به سوی اسفل سافلین رفته و بازیچۀ دست شیطان می گردد یا چگونه راه به اعلی علیین پیدا می کند و به سوی مقام قرب و جایگاه ملائکه مقرّب صعود می نماید ؟

ص:78

آری،کسی که قلبش را نمی شناسد،در مقام مراقبت و رعایت آن برنمی آید و در مقام حفظ نسیم واقعیت هایی که از خزائن ملکوت به سوی قلب می وزد کوتاهی می کند.صاحب چنین قلبی از آن دسته مردمی است که خداوند دربارۀ آنان فرموده:

[ وَ لاٰ تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللّٰهَ فَأَنْسٰاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولٰئِکَ هُمُ الْفٰاسِقُونَ ] (1).

و مانند کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند،پس خدا هم آنان را دچار خودفراموشی کرد؛اینان همان فاسقان اند (2).

با این بیان پر استفاده علامۀ مجلسی رحمه الله،انسان به این نتیجه می رسد که غفلت از حق و فراموشی حضرت ذو الجلال بالاترین علّت آلوده شدن قلب به رذایل و ناپاکی ها است.

وقتی که قلب آلوده به گناه شد به تدریج به حیات الهی آن خاتمه داده می شود و به چنگال شیطان گرفتار شده و دچار مرگ معنوی می گردد و چون قلب بمیرد از رحمت و عنایت حق منقطع گشته و به حالت نکبت بار وقف گرفتار خواهد آمد.این است که حضرت صادق علیه السلام می فرماید:وَ وَقْفُ الْقَلْبِ فی الْغَفْلَهِ عَنِ اللّهِ.

و به قول مست جام وحدت،وحدت کرمانشاهی:

هرکه آیین حقیقت نشناسد ز مجاز***خواجه در حلقه رندان نشود محرم راز

یا به بیهوده مبر نام محبّت به زبان***یا چو پروانه بسوز از غم و با درد بساز

آنقدر حلقه زنم بر در میخانه عشق***که کند صاحب میخانه به رویم در باز

هرکه شد معتکف اندر حرم کعبه دل***حاش لله که شود معتکف کوی مجاز

مگذارید قدم بیهوده در وادی عشق***کاندرین مرحله بسیارنشیب است وفراز

ص:79


1- 1) -الخصال:31/1،صلاح العبد...،حدیث 109؛مشکاه الأنوار:255،الفصل الثالث فی ذکر القلب؛بحار الأنوار:50/67،باب 44،حدیث 4.
2- 2) -الخصال:31/1،حدیث 110؛بحار الأنوار:50/67،باب 44،حدیث 6.

صلاح و فساد قلب در آثار اسلامی

قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:فی الْإِنْسانِ مُضْغَهٌ إِذا هِیَ سَلِمَتْ وَ صَحَّتْ سَلِمَ بِها سائِرُ الْجَسَدِ،فَإذا سَقُمَتْ سَقُمَ لَها سائِرُ الْجَسَدِ وَ فَسَدَ وَ هِیَ الْقَلْبُ 1.

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:در انسان پاره گوشتی است،زمانی که سالم و صحیح باشد به خاطر آن بقیۀ جسد سالم است و اگر بیمار باشد به خاطر بیماریش بقیۀ جسد بیمار است و آن قلب است.

عَنِ النَّبیِّ صلی الله علیه و آله:إِذا طابَ قَلْبُ الْمَرْءِ طابَ جَسَدُهُ،وَ إِذا خَبُثَ الْقَلْبُ خَبُثَ الْجَسَدُ 2.

نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:زمانی که قلب مرد پاک باشد،جسدش پاک و هرگاه قلب پلید باشد،جسدش پلید است.

در این روایت به این معنا اشاره شده که نیکی های اعضا و جوارح و بدی هایش بستگی به نیکی و بدی قلب دارد.

عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:شَرُّ الْعَمیٰ عَمَی الْقَلْبِ (1).

امام صادق علیه السلام فرمود:پیامبر خدا صلی الله علیه و آله،فرمود:بدترین کوری،کوری قلب است.

ص:80


1- 3) -الأمالی،شیخ صدوق:487،المجلس الرابع و السبعون،حدیث 1؛بحار الأنوار:51/67،باب 44،حدیث 7.

فیما أَوْصیٰ بِهِ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام ابْنَهُ:یا بُنَیَّ ! إِنَّ مِنَ الْبَلاءِ الْفاقَهَ وَ أَشَدُّ مِنْ ذلِکَ مَرَضُ البَدَنِ،وَ أَشَدُّ مِنْ ذلِکَ مَرَضُ الْقَلْبِ.وَ إِنَّ مِنَ النِّعَمِ سِعَهَ الْمالِ،وَ أَفْضَلُ مِنْ ذلِکَ صِحَّهُ الْبَدَنِ،وَ أَفْضَلُ مِنْ ذلِکَ تَقْوَی الْقُلُوبِ (1).

در وصیت ها و سفارشات امیر المؤمنین علیه السلام به فرزندش آمده:پسرم،از جمله بلاها تنگدستی است،و شدیدتر از آن مرض بدن و از آن شدیدتر مرض قلب است و از جمله نعمت ها مال فراوان و بهتر از آن سلامت بدن و بهتر از آن تقوای قلب است.

عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:القُلُوبُ ثَلاثَهٌ:قَلْبٌ مَنْکُوسٌ لا یَعْثُرُ عَلی شَیْءٍ مِنَ الْخَیْرِ وَ هُوَ قَلْبُ الْکافِرِ،وَ قَلْبٌ فیه نُکْتَهٌ سَوْداء فَالْخَیْرُ وَ الشَّرُّ فِیهِ یَعْتَلِجانِ فَما کانَ مِنْهُ أَقْویٰ غَلَبَ عَلَیْهِ،وَ قَلْبٌ مَفْتُوحٌ فیهِ مِصباحٌ یَزْهَرُ فَلا یُطْفَأُ نُورُهُ إِلیٰ یَوْمِ القِیامَهِ وَ هُوَ قَلْبُ الْمُؤْمِنُ (2).

امام باقر علیه السلام فرمود:قلب سه نوع است:قلب از حقیقت برگشته که آگاهی به خیر ندارد و آن قلب کافر است و قلبی که در آن نقطۀ سیاهی است و خیر و شر در آن در جنگند،هریک قوی تر باشد بر دیگری غلبه می کند و صاحبش موصوف به همان می گردد و قلبی که باز است،در آن چراغ فروزنده ای است که تا قیامت نورش خاموش نمی گردد و آن قلب مؤمن است.

قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مِنْ عَلاماتِ الشَّقاءِ:جُمُودُ الْعَیْنِ،وَ قَسْوَهُ الْقَلْبِ،وَ شِدَّهُ

ص:81


1- 1) -الأمالی،شیخ طوسی:146،المجلس الخامس،حدیث 240؛بحار الأنوار:51/67،باب 44،حدیث 8.
2- 2) -الکافی:423/2،باب فی ظلمه قلب المنافق،حدیث 3؛بحار الأنوار:51/67،باب 44،حدیث 9.

الْحِرْصِ فی طَلَبَ الرِّزْقِ،وَ الْإِصْرارِ عَلَی الذَّنْبِ (1).

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:از علائم شقاوت:خشکی چشم و سنگدلی و حرص شدید در طلب رزق و اصرار بر گناه است.

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَنانٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحابِهِ،عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:سَمِعْتُهُ یَقُولُ لِرَجُلٍ:إِعْلَمْ یا فُلانُ ! إِنَّ مَنْزِلَهَ الْقَلْبِ مِنَ الْجَسَدِ بِمَنْزِلَهِ الإِمامِ مِنَ النّاسِ الواجِبِ الطَّاعَهِ عَلَیْهِمْ.أَ لا تَریٰ أَنَّ جَمیعَ جَوارِحِ الْجَسَدِ شُرَطَهٌ لِلْقَلْبِ وَ تَراجِمَهٌ لَهُ مُؤَدِّیَهٌ عَنْهُ،الأُذُنانُ وَ الْعَیْنانُ وَ الأَنْفُ وَ الْفَمُ وَ الیَدانُ وَ الرِّجْلانُ وَ الْفَرْجُ،فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذا هَمَّ بِالنَّظَرَ فَتَحَ الرَّجُلُ عَیْنَیهِ وَ إِذا هَمَّ بِالإِسْتِماعِ حَرَّکَ أُذُنَیْهِ وَ فَتَحَ مَسامِعَهُ فَسَمِعَ، وَ إِذا هَمَّ الْقَلْبُ بِالشَّمِّ اسْتَنْشَقَ بِأَنْفِهِ فَأَدَّی تِلْکَ الرَّائِحَهَ إِلَی الْقَلْبِ،وَ إِذا هَمَّ بِالنُّطْقِ تَکَلَّمَ بِاللّسانِ،وَ إِذا هَمَّ بِالْحَرَکَهِ سَعَتِ الرِّجْلانِ،وَ إِذا هَمَّ بِالشَّهْوَهِ تَحَرَّکَ الذَّکَرُ،فَهذِهِ کُلُّها مُؤَدِّیَهٌ عَنِ الْقَلْبِ بِالتَّحْریکِ،وَ کَذلِکَ یَنْبَغی لِلْإِمامِ أَنْ یُطاعَ لِلْأَمْرِ مِنْهُ (2).

محمّد بن سنان از بعض اصحاب از امام صادق علیه السلام نقل می کند که حضرت به مردی فرمود:جایگاه قلب از جسد همانند جایگاه امام واجب الاطاعه در بین مردم است،نمی بینی که تمام جوارح جسد عاملان و کارمندان قلب و مترجم و ادا کنندۀ عمل از طرف اویند ؟

دو گوش و دو چشم و بینی و دهان و دو دست و دو پا و عضو شهوت همه کارگزاران قلبند.

ص:82


1- 1) -الخصال:242/1،حدیث 69؛بحار الأنوار:52/67،باب 44،حدیث 11.
2- 2) -علل الشرایع:109/1،باب عله الطبائع و الشهوات،حدیث 8؛بحار الأنوار:249/58،باب 46،حدیث 2.

هنگامی که قلب ارادۀ دیدن کند،انسان دو چشمش را برای دیدن باز می کند و هرگاه اراده شنیدن کند دو گوش برای شنیدن باز می شود و وقتی بخواهد ببوید با بینی می بوید و بینی است که آن بو را به قلب می رساند و زمانی که بخواهد بگوید با زبان می گوید و وقتی بخواهد حرکت کند با پا حرکت می نماید و وقتی نیّت شهوت کند عضو شهوت را وادار به شهوت رانی می کند،این اعضاء و جوارح هستند که به تحریک قلب،به فعالیّت آمده و هرچه او بخواهد برایش انجام می دهند،سزاوار است که امام به خاطر جایگاهی که از امر دارد بدین گونه اطاعت شود.

عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام،عَنْ حکیمٍ أَنَّهُ قالَ:قَلْبُ الْکافِرِ أَقْسیٰ مِنَ الْحَجَرِ (1).

امام صادق علیه السلام از حکیمی نقل می کند که گفت:قلب کافر سخت تر از سنگ است.

عَنْ عَلِیِّ بنِ جَعْفَرٍ،عَنْ أَخیهِ،عَنْ أَبیهِ علیهم السلام قالَ:أَوْحَی اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلی مُوسیٰ علیه السلام ! یا مُوسیٰ ! لا تَفْرَحْ بِکَثْرَهِ الْمالِ،وَ لا تَدَعْ ذِکْری عَلیٰ کُلِّ حالٍ،فَإِنَّ کَثْرَهَ الْمالِ تُنْسی الذُّنُوبَ،وَ أَنَّ تَرْکَ ذِکْری یُقْسِی الْقُلُوبَ (2).

علی بن جعفر از برادرش از پدر گرامیش حضرت صادق علیهم السلام نقل می کند:

خداوند به موسی وحی کرد:به زیادی مال خوشحال مشو،یاد مرا در هیچ حالی از دست مده،کثرت مال گناهان را از یاد می برد و ترک یاد من دل ها را سخت و قسی می نماید.

ص:83


1- 1) -الأمالی،شیخ صدوق:244،المجلس الثالث و الاربعون،حدیث 1؛بحار الأنوار:53/67،باب 44،حدیث 15.
2- 2) -الکافی:497/2،باب ما یجب من ذکر اللّه...،حدیث 7؛بحار الأنوار:55/67،باب 44،حدیث 23.

قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:ناجیٰ داوُدُ رَبَّهُ فَقالَ:إِلهی ! لِکُلِّ مَلِکٍ خَزانَهٌ فَأَیْنَ خَزَانَتُکَ ؟ قالَ جَلَّ جَلالُه:لی خَزانَهٌ أَعْظَمُ مِنَ الْعَرْشِ،وَ أَوْسَعُ مِنَ الْکُرْسِیِّ،وَ أَطْیَبُ مِنَ الْجَنَّهِ وَ أَزْیَنُ مِنَ الْمَلَکُوتِ:أَرْضُهَا الْمَعْرِفَهُ،وَ سَماءُهَا الإیمانُ،وَ شَمْسُهَا الشَّوْقُ، وَ قَمَرُهَا الْمَحَبَّهُ،وَ نُجُومُها الْخَواطِرُ،وَ سَحابُها الْعَقْلُ،وَ مَطَرُها الرَّحْمَهُ،وَ أَثْمارُهَا الطَّاعَهُ،وَ ثَمَرُهَا الْحِکْمَهُ،وَ لَها أَرْبَعَهُ أَبْوابٍ:العِلْمُ وَ الْحِلْمُ وَ الصَّبْرُ وَ الرِّضا،أَلا وَ هِیَ الْقَلْبُ (1).

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:داوود با خداوند مناجات کرد و عرضه داشت:

خداوندا ! برای هر پادشاهی خزینه ای است،خزینۀ تو کجاست ؟

خطاب رسید:برای من خزینه ای است از عرش بزرگ تر،از کرسی وسیع تر،از بهشت خوشبوتر،از ملکوت زیباتر،زمینش معرفت،آسمانش ایمان، خورشیدش شوق،ماهش محبّت،ستارگانش خاطره های روشن،ابرش عقل، بارانش رحمت،میوه هایش اطاعت،نتیجه اش حکمت و دارای چهار در است:علم و حلم و صبر و رضا،بدان که آن خزینه،قلب است.

فیض،آن عارف عالی مقام گوید:

غمخانه دلی باشد کان بیخبر است از تو***چون جای تو باشد دل غمخانه چرا باشد

بیگانه کسی باشد کو با تو نباشد یار***آنکس که تواش یاری بیگانه چرا باشد

ص:84


1- 1) -عوالی اللآلی:249/1،الفصل العاشر،حدیث 6؛بحار الأنوار:59/67،باب 44،حدیث 37.

دیوانه کسی بوده است کو عشق نفهمیده است***آنکس که بود عاشق دیوانه چرا باشد

فرزانه کسی باشد کو معرفتی دارد***آنکو نبود عارف فرزانه چرا باشد

نورت چو بدل تابد راهی بتو دل یابد***شمع رخ حوران را پروانه چرا باشد

رو سوره یوسف خوان تا بشنوی از قرآن***حقست حدیث عشق افسانه چرا باشد

فیض است ز حق خرم هرگز نخورد او غم***چون یافت عمارت دل ویرانه چرا باشد

حفظ قلب از خطرات

انسان باید بنا به فرمودۀ قرآن دنیا را خانۀ تجارت دانسته و خود را تاجر به حساب آورده و مشتری خویش را فقط خدا بداند و جنس مورد معامله را جز قلب سالم نداند.

در آثار گران بهای اسلامی آمده که هیچ چیز به ارزش قلب سالم نیست و در آخرت،تنها چیزی که خداوند بزرگ خریدار آن است،قلب سلیم است.

[ یَوْمَ لاٰ یَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ* إِلاّٰ مَنْ أَتَی اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ ] (1).

روزی که هیچ مال و اولادی سود نمی دهد،*مگر کسی که دلی سالم [ از رذایل و خبایث] به پیشگاه خدا بیاورد.

ص:85


1- 1) -شعراء (26):88-89.

از این آیۀ شریفه نکات بسیار مهمّی می توان استفاده کرد،از جمله این که قلب مرکز نیّت است و این نیّت قلبی است که به عبادات اتّصال پیدا می کند و برای تمام اعمال عبادی انسان به منزلۀ روح برای جسم است و می دانید که قرآن و روایات ملاک قبولی و ردّ اعمال را نیّت قلب می داند،اگر انسان عبادت را فقط به خاطر خدا انجام دهد،زمینۀ قبولی عبادت صددرصد است و اگر برای جلب خشنودی دیگران به اجرای مراسم عبادی روی آورد،قبولی عبادت از محالات است.

از این که می گوید:در قیامت،خریدار قلب سلیم هستم به این نتیجه می رسیم که قبولی تمام عبادات در گرو نیّت صحیح قلب است.اگر قلب از نظر نیّت دارای سلامت باشد،قابل خرید خداست و چون قلب خریده شود،در حقیقت همۀ اعمال خریده شده و اگر قلب از رحمت حق ممنوع گردد،در حقیقت همۀ اعمال عبادی و زحمات عمرانه انسان به هدر رفته و انسان جایگاهی جز جهنم و نصیبی جز عذاب دردناک الهی نخواهد داشت.

در مسئله نیّت و خلوص و ریا در باب چهارم کتاب پر ارزش«مصباح الشریعه» حدیث بسیار مهمی از امام صادق علیه السلام نقل شده،چنانچه خداوند مهربان توفیق عنایت کند شرح مفصل آن بیان خواهد شد.

کوشش برای حفظ سلامت قلب،یا اقدام برای معالجۀ امراض دل،از بهترین عبادات و پُرثواب ترین برنامه هاست.

انسان خداخواه،موظّف است علل خوشبختی و بدبختی قلب را بشناسد و تا سرحد امکان به دور کردن علل بدبختی و فساد قلب و جلب عوامل سعادت و خوشبختی دل بکوشد.

به طور یقین سعادت همه جانبۀ انسان،در پرتو صلاح قلب و بدبختی و بیچارگی او در گرو مرض یا امراض قلبی است.

ص:86

در کلام غزالی

اشاره

غزالی در کتاب پر ارزش«منهاج العابدین»دربارۀ مسئلۀ قلب مطالبی دارد که به انضمام قسمتی از اشعار عارفان و کلمات بزرگان نقل آن خالی از فایده نیست، می فرماید:

بر تو باد ای برادر ! که دل نگاهداری و در آن نظر نیکو کنی و بذل و جهود بجای آری که دل را [ خطر و اثر ] از همۀ اعضا عظیم تر است و کار دل باریک تر و اصلاح آن دشوارتر و اندر آن پنج اصل یاد کنیم:

علم خداوند به قلب

اوّل:قوله تعالی:

[ یَعْلَمُ خٰائِنَهَ الْأَعْیُنِ وَ مٰا تُخْفِی الصُّدُورُ ] (1).

[ او ] چشم هایی را که به خیانت [ به نامحرمان ] می نگرد و آنچه را سینه ها پنهان می دارند،می داند.

و قوله تعالیٰ:

[ یَعْلَمُ مٰا فِی قُلُوبِکُمْ ] (2).

خدا آنچه گفتار غزالی نمی باشد در دل های شماست می داند.

ص:87


1- 1) -غافر (40):19.
2- 2) -الأحزاب (33):51.

و قوله تعالیٰ:

[ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذٰاتِ الصُّدُورِ ] (1).

او به آنچه در سینه هاست،داناست.

چند کرّت و چند جایگاه یاد کرده است و به اطلاع خداوند خبیر کفایت است مرد را که حذر در پیش گیرد و این تهدید بس است خواص بندگان او را؛زیرا که معامله با علّام الغیوب با خطر باشد.

قلب نظرگاه حضرت حق

اصل دوّم:

قَوْلُهُ صلّی اللّه علیه [ و آله ]

و سلّم:إِنَّ اللّهَ لا یَنْظُرُ إِلیٰ صُوَرِکُمْ،وَ لا إِلیٰ أَعْمالِکُمْ،إِنَّما یَنْظُرُ إِلیٰ قُلُوبِکُمْ (2).

خداوند به چهره ها و اعمال شما نمی نگرد،فقط به دل های شما نظر می کند.

پس دل،موضع نظر ربّ العزّه است.ای عجبا ! از کسی که روی خویش که نظرگاه خلق است همه روزه می شوید و پاکیزه می دارد و آرایش می دهد تا خلق بر دنس و چرک و عیب آن مطّلع نشوند و دل که نظرگاه حق است فرو گذارد و قبائح و فضایح و عیوب و آفات آن را مهمل بگذارد که اگر خلق بدانند که فضیحت و رسوایی در دل دارد،به یک بار از او هجرت کنند و بیزار شوند.

ص:88


1- 1) -انفال (8):43.
2- 2) -مسند احمد بن حنبل:285/2،صحیح مسلم:11/8؛این حدیث با کمی اختلاف در مصادر شیعه نیز آمده است:جامع الأخبار:100،الفصل السادس و الخمسون فی الاخلاص؛بحار الأنوار:248/67،باب 54،حدیث 21 و...

قلب فرمانروای بدن

اصل سوّم :آن که دل مَلِکی است مطاع و مهتری است با تبع و اعضا جمله تبع اویند و چون مَلِک را کار مستقیم باشد،رعیّت و تبع را هم کار مستقیم باشد.

بیان آن است که رسول خدای تعالی فرمود:

إِنَّ فی الْجَسَدِ مُضْغَهً،إِنْ صَلُحَتْ صَلُحَ الْجَسَدْ وَ إِنْ فَسَدَتْ فَسَدَ الْجَسَدُ،أَلا وَ هِیَ الْقلْبُ (1).

در جسد پاره گوشتی است که اگر آن پاره گوشت اصلاح شود جسد هم اصلاح گردد و اگر در فساد باشد جسد هم فاسد است،بدانید که آن پاره گوشت قلب است.

و چون صلاح کلّی در آن است،واجب باشد عنایت بدان مصروف داشتن.

قلب خزانۀ جواهر

اصل چهارم :آن که دل خزانه هر جوهری نفیس و معنی خطیر و عزیز است؛ اوّل عقل است و بزرگ تر آن معرفت حق تعالی است که سبب سعادت دو جهانی است؛پس بصیرت که بدان سبب به نزد خدای تعالی تقدّم و وجاهت است.پس نیّت خالص در طاعات که ثواب ابد بدان متعلّق است.پس انواع علم ها و حکمت ها که شریف ترین خصال بنده است و دیگر اخلاق شریفه که مردم بدان

ص:89


1- 1) -طبقات الصوفیه:70؛مشرب الارواح:13 و57 و152 با کمی اختلاف؛این روایت در مصادر شیعه نیز موجود است:منیه المرید:224،القسم الأول آدابه فی نفسه؛بحار الأنوار:23/58،باب 42،حقیقه النفس.

تفاضل و تفاخر جویند.

پس حق باشد که چنین خزانه را نگهدارند از آفات و دزدان و قطاع الطریق،تا آن جوهر عزیز و شریف خزانه را آفتی نرسد و دشمن بر او ظفر نیابد.

پنج نکته دربارۀ قلب

اصل پنجم: چون تأمّل حال او کردیم،پنج چیز یافتیم که دیگر اعضا را نیست.

اوّل:

آن که دشمن قصد او دارد و روی به او کرده است و ملازم اوست و اوست که منزل الهام و وسوسه است،پیوسته فرشته و دیو دعوت او می کنند.

دوّم:

شغل دل را بیش تر است که هوا و عقل هر دو در اویند و هر دو لشکر را،یعنی لشکر هوا و لشکر عقل را معترک و جنگاه اوست،پس حق باشد ثغر را نگاه داشتن و از او غافل نابودن.

سوّم:

عوارض او را بیش تر است و خواطر که پیوسته هم چون تیر و باران در او می بارد و تو را قدرت آن نه که دفع آن کنی و هم چون چشم نیست که پلک چشم برهم نهی و از آفت چشم برهی و هم چون زبان نیست که در کام کشی و فارغ شوی؛بلکه دل در معرض خاطرهاست که تو بر منع کردن از آن خاطرها قادر نیستی و دل را از آن نگه نتوانی داشت و نفس زود در پی آن خاطرها افتد و منع کردن او از این،کاری سخت است و محنتی عظیم.

چهارم:

علاج او دشوار است،چه او بر تو پوشیده است،آنگه بدانی که آفت بدو

ص:90

رسیده باشد،و محتاج شوی که بحث بسیار کنی به نظر دقیق و جهدی دور و دراز.

و پنجم:

آن که آفت بدو زود زود رسد که او به انقلاب نزدیک تر است.چنانچه گفته اند:

دل هم چو دیگ جوشان است و زودتر از آن در جوش آید.پس اگر دل بلغزید و العیاذ باللّه خلل و لغزیدن و افتادن او سخت باشد،کم تر آن باشد که میل کند به غیر خدای تعالی و منت های آن ختم و فکرت به خدای تعالی.

نمی شنوی که خدای تعالی می فرماید:

[ أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ ] !! (1).

آن کبر از دل خاست و به دل بود و او را بر کفر ظاهر داشت.

و جای دیگر می فرماید:

[ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ ] (2).

آن میل و اتباع هوا به دل بود که به آن گناه شوم داشت و هم چنین می فرماید:

[ وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصٰارَهُمْ کَمٰا لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّهٍ وَ نَذَرُهُمْ فِی طُغْیٰانِهِمْ یَعْمَهُونَ ] (3).

و دل ها و دیدگانشان را [ که وسیلۀ فهم و بصیرت است،به سزای لجاجت و عنادشان ] وارونه و دگرگون کردیم،[ به این سبب با آمدن معجزۀ دلخواهشان هم ایمان نمی آورند ] همان گونه که نخستین بار به آیات قرآن ایمان نیاوردند،آنان را در طغیانشان رها می کنیم تا پیوسته سرگردان باشند.

ص:91


1- 1) -بقره (2):34.
2- 2) -اعراف (7):176.
3- 3) -انعام (6):110.

و از این سبب،خواص بندگان خدای تعالی،بر دل خود ترسیده اند و بر وی بگریسته و همه عنایت با آن آورده.خداوند سبحانه و تعالی صفت ایشان می کند:

[ یَخٰافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصٰارُ ] (1).

[ و ] پیوسته از روزی که دل ها و دیده ها در آن زیر و رو می شود،می ترسند.

خدای تعالی ما را و شما را توفیق دهد که اعتبار گیریم و از مواضع خطر پرهیز کنیم و توفیق اصلاح دل یابیم،إنّه أرحم الراحمین.

اگر گویند:این کار دل عظیم مهم است،خبر ده ما را از آنچه او را به صلاح آورد و آفت و فساد از او بازدارد.گوییم:تفصیل این معانی درازنایی دارد در این کتاب آوردن؛اما علمای آخر در آن تصنیف کرده اند و محتاج الیه با هفتاد خصلت محموده آورده اند و ضد آن مذموم بنموده و آن کس که او را غم دین بگرفته و از خواب غفلت بیدار شده و نظر با کار خود اندازد،تفصیل این معانی بر او دشوار نباشد،چون خدای تعالی توفیق دهد.

و در کتاب«عجائب القلب»از کتب«احیاء العلوم»آورده ایم و در کتاب«اسرار معاملات دین»که آن کتابی پُرفایده است و الّا فحول علما از آن منتفع نباشند، آورده ایم و این کتاب چنان است که مبتدی و قوی و ضعیف بدان منتفع باشند.

پس ما نظر کردیم در اصولی که ذکر آن لا بد است در علاج دل و از آن گریز نیست.

ص:92


1- 1) -نور (24):37.

آفات قلب

اشاره

چهار چیز یافتیم که آن آفت مجتهدان است و فتنۀ دل های عابدان و بلای نفوس ایشان و چهار چیز دیگر در مقابل آن که نظام متعبّدان است و صلاح دل ها و قوام کار ایشان است.

آفات چهارگانه:

طول امل،حسد،استعجال،کبر.

و مناقب چهارگانه:

کوتاهی امل،تأنّی در کار و نصیب خلق و تواضع و خشوع.

این است اصولی که در صلاح قلوب و فساد آن مؤثّر است،باید که تحصیل این مناقب کند و از این آفات بپرهیزد،تا بر مقصود ظفر یابد.

آفت اوّل:آرزوهای طولانی

امّا طول امل آن است که از همه خیری بازمی دارد و همه شرّ و فتنه ای می انگیزاند و درد بی درمان است که خلق را در انواع بلاها می اندازد.

و بدان که چون امل دراز در پیش گرفتی،چهار چیز از آن پدید آید:

یکی: ترک طاعت و کاهلی در عبادت.با خود گویی:پس از این بکنم،فردا، ساعتی دیگر،روزگار در پیش است،فوت نخواهد شد و راست گفت داود طایی:

مَنْ خافَ الْوَعیدَ قَرُبَ عَلَیْهِ البَعیدُ،وَ مَنْ طالَ امَلُهُ ساءَ عَمَلُهُ.

هرکس از عذاب حق بترسد،به مقام قرب نزدیک شده و هرکس دچار درازی آرزو گردد بد عمل شود.

اوحدی مراغه ای چنین سروده (1):

ص:93


1- 1) - شعر از مؤلف به متن غزالی اضافه شده است.

دل نگهدار که بر شاهد دنیا ننهی

دوّم: ترک توبه و تسویف گویی:توبه خواهم کرد و روزگار در پیش است و ایام دراز است و من جوانم و سال اندک دارم.این و مانند این تو را در دنیا رغبت پدید آرد و بر آن حریص گرداند.

سوّم: و غم روزی در پیش نهد.گویی:چه خورم و چه پوشم ؟ و تابستان آمد و مرا چیزی نیست و شاید که عمر دراز بکشد و محتاج شوم.

این و امثال این تو را در طلب دنیا اندازد،دل تو مشغول شود و وقت ضایع گردد و غم بی فایدۀ بی حاصل روی نماید،چنانچه از ابو ذر رضی الله عنه روایت است که گفته است:

قَتَلَنی هَمُّ یَوْمٍ لَمْ أَدْرِکْهُ.قِیلَ وَ کَیْفَ ذلِکَ یا أَبا ذَر ! قالَ إِنَّ أَمَلی جاوَزَ أَجَلی (1).غم آن روزی که به آن نخواهم رسید مرا بکشت.گفتند:چگونه یا ابا ذر ؟ گفت:امل من

ص:94


1- 1) -اللمع:186 با مختصری تفاوت،قسمت اوّل این روایت به این صورت«قتلنی همّ یوم لا أُدرِکُهُ»در مصادر شیعه موجود است:من لا یحضره الفقیه:282/2،باب الزاد فی السفر،حدیث 2456؛بحار الأنوار:447/75،باب 33،حدیث 9.

و امید غم دراز در پیش اجل من افتد.

به قول عالم کم نظیر،مرحوم شیخ بهایی (1): ای مرکز دایرۀ امکان

*** شد عمر تو شصت و همان پستی

چهارم: سخت دلی خیزد از امل و فراموشی آخرت که چون امید عمر دراز در پیش گرفتی،مرگ را و گور را بیاد نیاوری،چنان که صلّی اللّه علیه [ و آله ] و سلّم فرمود:

إِنَّ أَخْوَفَ ما أَخافُ عَلَیْکُمْ إثْنانَ:طُولُ الأَمَلِ وَ اتِّباعُ الْهُویٰ أَلا وَ إِنَّ طُولَ الأَمَلِ یُنْسی الآخِرَهَ وَ اتِّباعَ الْهَویٰ یَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ (2).

ص:95


1- 1) -شعر از مؤلف به متن غزالی اضافه شده است.
2- 3) -جامع الصغیر:21/1،احیاء العلوم:294/3 با کمی اختلاف.این روایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السلام در مصادر شیعه به عبارات مختلف موجود است. امیر المؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه خطبۀ 42 چنین می فرماید:«إِنَّ أَخْوَفَ ما أَخافُ عَلَیْکُمْ إثْنانَ:اتِّباعُ الْهُویٰ وَ طُولُ الأَمَلِ فأَمّا اتِّباعُ الْهَویٰ فیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ؛وَ أمّا طُولُ الأَمَلِ فیُنْسی الآخِرَهَ».

بر دو چیز برای شما ترسناکم:آرزوی دراز،پیروی از هوای نفس،بدانید که آرزوی دراز آخرت را از یاد شما می برد و پیروی از هوا شما را از حق باز می دارد.

چون فکر تو همه در حدیث دنیا و اسباب معیشت باشد،دل سخت؛شود،چه رقّت دل و صفای آن،همه از یاد کردن مرگ باشد و ثواب و عقاب و اهوال آخرت.

چون از این هیچ نباشد،دل را رقّت و صفا از کجا آید.خداوند فرماید:

فَطٰالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ (1).

آن گاه روزگار [ سرگرمی در امور دنیا و مشغول بودن به آرزوهای دور و دراز ] بر آنان طولانی گشت،در نتیجه دل هایشان سخت و غیر قابل انعطاف شد.

چون امل دراز شد،طاعت اندک شود و توبه باز پس افتد و معصیت بسیار شود و دل سخت گردد و اگر خدای تعالی توفیق ندهد عاقبت در سر آن شود و العیاذ باللّه.

پس کدام حال است از این بدتر ؟ و کدام آفت از این عظیم تر ؟ و این به سبب طول امل است.

امّا اگر امل کوتاه کنی و مرگ به خود نزدیک گردانی و حال اقران و برادران خود یاد آری که چگونه ناگاه مردند،در وقتی که هیچ گونه مرگ در خیال ایشان نبود و باشد که حال تو هم چون حال ایشان باشد و سخن عمر بن عبد اللّه یاد آری:

ص:96


1- 1) -حدید (57):16.

کَمْ مِنْ مُسْتَقْبَلٍ یَوْماً لَمْ یُکَلِّمْهُ،وَ مُنْتَظِرٍ غَداً لَمْ یُدْرِکْهُ،لَوْ رَأَیْتُمُ الْأَجَلَ وَ مَسِیرَهُ لَابْغَضَتِ الأَمَلَ وَ غُرُورَهُ (1).

یعنی چه بسیار روز آینده ای که با آن سخن نمی گویند و چه بسا فردای انتظار کشیده ای که آن را درنمی یابند،هرگاه مرگ و مسیر آن را می دیدید،آرزو و غرور را دشمن می داشتند.

نشنیدی أمیر المؤمنین 7 چه فرمود ؟

إنّما الدُّنْیا ثَلاثَهُ أیّامٍ:یَوْمٌ مَضیٰ بِما فیه فَلَیْسَ بِعائِدٍ وَ یَوْمٌ أَنتَ فیهِ یَحِقُّ عَلَیْکَ إغْتِنامُهُ وَ یَوْمٌ لا تَدْری أنْتَ مِنْ أهلِهِ وَ لَعَلَّکَ راحِلٌ فیهِ.

دنیا سه روز است:دی که گذشت و بدست تو از آن هیچ نیست و فردا که ندانی که بدان رسی یا نه و روز امروز که تو در آنی؛پس به غنیمت دار.

پس قول ابو ذر رضی الله عنه که:

الدُّنْیا ثَلاثَهُ ساعاتٍ:ساعَهٌ مَضَتْ،وَ سَاعَهٌ أَنْتَ فیها،وَ ساعَهٌ لا تَدْری أَ تُدْرِکَها أَمْ لا.معنی همین است.پس توبه حقیقت،مالک یک ساعتی که مرگ از ساعت تا ساعت است.

ص:97


1- 1) -در وصیت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله که در مصادر مختلف شیعه از جمله:مکارم الأخلاق:458،الفصل الخامس...؛الأمالی،شیخ طوسی:526،مجلس 19؛أعلام الدین:189؛بحار الأنوار:75/74،باب 4 حدیث 3.آمده است:در بخشی از این وصیت رسول با کرامت اسلام چنین می فرماید:یا أبا ذر ! کم من مستقبل یوماً لا یستکمله،و منتظر غداً لا یبلغه.یا أبا ذر ! لو نظرت إلیٰ الأجل و مسیرهِ لأبغضت الأمل و غروره. اما مصحح کتاب منهاج العابدین چنین می گوید: با همۀ کنکاش در کتب احادیث و اقوال علما و حکما و عرفا و مشاهیری که در دسترس بود این روایت یافت نشد،ولی در این مورد اشعار زیادی به عربی وجود دارد مانند: ما فات مضی و ما سیأتیک فأین قم فاغتنم الفرصه بین العدمین

پس قول شیخ ما رحمه اللّه که:الدُّنْیا ثَلاثَهُ أَنْفاسٍ:نَفَسٌ مَضیٰ وَ عَمِلْتَ فیهِ ما عَمِلْتَ،وَ نَفَسٌ لا تَدْری أَ تُدْرِکُهُ أَمْ لا،إذْ کَمْ مَنْ تَنَفَّسَ نَفَساً فَفاجاهُ الْمَوْتُ قَبْلَ الآخِرَهِ فَلَسْتَ تَمْلِکُ إلّا نَفْساً واحِداً لا یَوْماً وَ لا ساعَهً (1).

دنیا سه نفس است:دمی گذشته که در آن کرده ای در آنچه کرده ای و دمی که نمی دانی آن را در می یابی یا خیر؛زیرا چه بسیار کس بوده است که نفس می کشیده و پیش از آن که به نفس دیگر بپردازد مرگ او را فرا گرفته است.پس تو جز یک نفس را مالک نیستی،نه یک روز و نه یک ساعت.

معنی همین است.

پس در این نفس به طاعت خدای تعالی شتاب کن،پیش از آن که فوت شود، شاید که در نفس دوّم نباشی،یا نتوانی.

و برای روزی غم مخور که باشد که نمانی تا بدان محتاج شوی و وقت خود

ص:98


1- 1) -در حدیثی طویل از حضرت امیر المؤمنین علی بن أبی طالب علیه السلام در مصادر شیعه مانند:مستدرک الوسائل:149/12،باب 94،حدیث 13752؛بحار الأنوار:110/70،باب 122 حدیث 110 نقل شده است که جهت تکمیل مطلب از لسان أمیر المؤمنین قسمت مربوط به این بحث بیان می شود:«إنّما الدُّنیا ثَلاثَهُ أَیّامٍ:یَوْمٌ مَضیٰ بِمَا فیهِ فَلَیْسَ بِعَائِدٍ،وَ یَوْمٌ أَنْتَ فِیهِ یَحِقُّ عَلَیْکَ اغْتِنَامُهُ،وَ یَوْمٌ لا تَدری هَلْ أَنْتَ مِنْ أهلِهِ وَ لَعَلَّکَ راحِلٌ فیهِ». مراجعه به اصل روایت و استفاده از کلام نورانی و گهربار حضرت امیر المؤمنین علیه السلام که در باب آرزو و امل طویل است بسیار پرفایده می باشد. با مراجعه به متون اصیل اسلامی شیعه و استفاده از محضر ائمۀ طاهرین علیهم السلام تعابیری با مفاهیم روایات قبل آمده است به این بیان:الدُّنیا ثلاثه أیام (به مصادر قبل مراجعه شود)،الدُّنیا ثَلاثَهُ أطباق...أعلام الدین:341،التاسع و العشرون؛عدّه الداعی:102،فصل فی کراهیّه السؤال... الدُّنیا ثلاثه أجزاء،مجموعه ورّام:137/1،باب ذمّ الدنیا.

ضایع مکن و نباید که آدمی به روزی یک روزه یا یک ساعته یا یک نفس غم خورد.

شیخ مجرد،عارف موحد،جمال الدین اردستانی از باب نصیحت به اهل دنیا و آنان که غم امور مادی امروز و فردا خورند می گوید: دل به محبوب ده که زنده شوی

***

اسامه بن زید چیزی به دو ماه نسیه خریده بود،رسول صلی الله علیه و آله می فرماید:از اسامه عجب نمی دارید که تا به دو ماه خریداری می کند.اسامه دراز امل است (1).

پس ای برادر راه رو ! چون تو این معانی و احوال و اقوال یادگیری و بر آن مواظبت نمایی املت کوتاه شود به توفیق خدای تعالی و به طاعت شتابی و به توبه تعجیل نمایی و معصیت از تو نیاید و در طلب دنیا رغبت ننمایی.

دلت با احوال و اهوال آخرت افتد و آن از نفس تا نفس باشد که یک به یک معاینه بینی،سخت دلی از تو برود،صفا و رقت پدید آید و خوف و خشیت در دلت پیدا شود و کار عبادت مستقیم گردد و این همه بعد فضل اللّه تعالی به سبب این یک خصلت است که کوتاهی امل خوانند.

زراره بن ابی اوفی رحمه اللّه علیه را در خواب دیدند بعد از رحلت از دنیا،

ص:99


1- 2) -شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید:127/18،باب 19،این حدیث شریف به تفصیل در مصادر شیعه ضبط شده است که حدیث کامل را به خاطر محتوای بسیار زیبای آن می آوریم: «رَوَی أنّ اسامَهَ بنَ زیدٍ اشتریٰ وَلیدهً بِمائَه دینارٍ إلیٰ شَهرٍ،فَسَمِعَ رَسُولُ اللّهِ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فقال:أَ لا تَعْجَبُونَ مِنْ أُسَامَه یشتری إلی شهرٍ،إنَّ اسَامَهَ لَطَویلُ الأَمَلِ».

پرسیدند:کدام کار بلیغ تر است به نزدیک شما ؟ گفت:رضا و کوتاهی امل.

پس ای برادر ! مجهود خویش بذل کن،در این اصل بزرگ که در اصلاح دل و نفس،عظیم مهم است.

آفت دوّم:حسد

امّا حسد:بدان که حسد طاعات را به فساد آورد و بنده را بر خطیئات دارد و آن دردی است که بسیاری [ از ] علما و قرّاء بدان مبتلا شده اند،تا به عوام و جهّال چه رسد،تا هلاک کرده ایشان را و در آتش برده.نمی شنوی که پیامبر فرمود:شش گروه به شش چیز در آتش روند:عرب به تعصّب و حکّام به جور و ظلم و دهاقین به کبر و تجّار به خیانت و اهل رستاق به جهل و علما به حسد (1).

پس بلایی که شومی آن به حدّی باشد که علما را به آتش برد،سزاوار باشد که از آن بپرهیزند.

و بدان که پنچ چیز از حسد پدید آید:

یکی: فساد طاعت که رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید:

الحَسَدُ یَأْکُلُ الْحَسَناتِ کُلَّها کَما یَأْکُلُ النّارُ الْحَطَبَ (2).

ص:100


1- 1) -«سِتَّهُ یَدْخُلونُ النارَ بِسِتَّهٍ:العَرَبُ بالعَصَبیَّهِ و الأُمراءُ بالجورِ و الدهاقین بالکبریاء و التُّجار بالخیانه،و أهل الرساتیق بالجهلِ،و العُلماء بالحَسَد».احیاء العلوم:163/3؛طبقات الشافعیه:344/6 با کمی اختلاف. این روایت در مصادر شیعه با کمی اختلاف موجود است:منیه المرید:324،الفصل الثانی فی آفات المناظره؛جامع الأخبار:140،الفصل المائه...؛بحار الأنوار:156/73،باب 27،ذیل حدیث 1.
2- 2) -کشف الخفاء 356/1 با کمی اختلاف.این روایت در مصادر شیعه به این صورت آمده است:عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:«إنّ الحسد یأکل الایمانَ کما تأکُلُ النارُ الحَطَب»؛الکافی:306/2،باب الحسد،حدیث 2؛بحار الأنوار:244/70،باب 131،حدیث 2 و...

یعنی حسد تمام حسنات را نابود کند،چنان که آتش هیزم را.

دوّم: فعل معصیت،چنان که وهب گفت:حاسد را سه علامت است:چون حاضر شود تملّق و چاپلوسی کند و چون غایب شود غیبت کند و به مصیبت شاد شود و شماتت کند.

گفتم:حاسد را این خود تمام است که خدای تعالی از شرّ او استفاده فرموده است:[ وَ مِنْ شَرِّ حٰاسِدٍ إِذٰا حَسَدَ ] (1)هم چنان که از آن شیطان فرموده است و حاسد را به منزلت شیطان و ساحر فرو آورده است.

سوّم تعب و غم بی فایده،بلکه وزر و معصیت،چنان که ابن السمّاک گوید:لَمْ أَرَ ظالِماً أَشْبَهُ لِلْمَظْلُومِ مِنَ الْحاسِد.

هیچ ظالم را ندیدم که به مظلوم ماننده تر بود چون حاسد.

چهارم: دل کوری تا هیچ حکمی از احکام خدای تعالی فهم نکند.

پنجم: محرومی و خذلان که هرگز به مراد نرسد.چنان که حاتم گفت:

الضَّغینُ غَیْرَ ذی دینٍ،وَ الْعائِبُ غَیْرَ عابِدٍ،وَ الَّنمامُ غَیْرَ مأْمُونٍ،وَ الْحَسُودَ غَیْرَ مَنْصُورٍ.

کینه ورز بی دین است و عیب جوینده حق نیست و سخن چین امان ندارد و حسود یاری نشود.

چگونه حسود به مراد رسد و مراد او آن است که زوال نعمت های خدای تعالی از بندگان او بشود و چگونه بر اعدا نصرت یابد و اعدای او بندگان مؤمن خدایند و چه نیکو گفت ابو یعقوب:

اللّهُمَّ صَبِّرْنا عَلیٰ تَمامِ النِّعْمَهِ عَلیٰ عِبادِکَ وَ حُسْنِ حالِهِمْ.

ص:101


1- 1) -فلق (113):5.

خدایا ! ما را صبری ده بر تمامی نعمت و نیکو حالی بندگان خود.

پس چنین دردی بدین رسوایی را معالجت مهم باشد و بدان مشغول باید شد به توفیق اللّه تعالی.

عارف وارسته،جمالی اردستانی گوید (1):

آنان که در این جهان فانی***جویند حیات جاودانی

از هستی خویش عار دارند***بر دل همه داغ یار دارند

هم خانه و یار مقبلان باش***همراه و رفیق بی دلان باشد

این منزل و راه مرد باشد***مردی که ز خویش فرد باشد

دانا نشود کسی به تکرار***زنهار بکوش و دل به دست آر

دل های پر از غبار و آشوب***هرگز نشود مقام محبوب

اندر پی هر نظر نظرهاست***وندر سر هر سفر سفرهاست

ای غافل تن پرست تن دوست***تا چند روی چو سگ پی پوست

ایمان به حیات جان نداری***جز همت آب و نان نداری

عارف حیل و حسد نداند***در دیده به جیز احد نداند

آزار دل کسی نجوید***خاری کشد و گلی نبوید

هم خانه و یار مقبلان باش

آفت سوّم:استعجال

اما استعجال و نزق:بدان که این خصلتی است که به واسطۀ او مقصود فائت شود و بنده را در معصیت اندازد و چهار آفت از او پدید آید:

اوّل آن که مرد عابد قصد خیر دارد و در آن جدّ و جهد می نماید و وقت باشد که

ص:102


1- 1) -شعر از مؤلف به متن غزالی اضافه شده است.

در حصول مقصود تعجیل می نماید و هنوز نه وقت آن باشد که به مقصود رسد، پس یا ناامید شود و اجتهاد بگذارد و از آن منزلت محروم گردد،یا غلو کند در اجتهاد و تعب و از آن منقطع شود،پس میان افراط و تفریط بماند و هر دو نتیجۀ استعجال اند.

روایت است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:

إِنَّ دینَنا هذا مَتینٌ،فَأَوْغِلْ فیهِ بِرِفْقٍ،فَإِنَّ الْمُنْبَتَّ لا أَرْضاً قَطِعَ وَ لا ظَهْراً بَقِیَ (1).

دین ما محکم است به آهستگی و نرمی و مدارا در آن توان رفت که آن کس که چهارپای بشتاب راند،نه راه ببرد و نه چهارپای زنده بماند.

در مثل آمده: إِنْ لَمْ تَسْتَعْجِلْ تَصِلْ،اگر عجله نکنی برسی.

و شاعر می گوید: قد یدرک المتأنّی بعض حاجته و قد یکون من المستعجل الزلل (2)

آهسته رو به برخی از خواسته هایش می رسد،ولی آدم عجول دچار لغزش های گوناگون می شود.

دوّم آن که مرد عابد دعا می کند و حاجتی می خواهد به جدّ و اجتهاد و اجابت دعا را به تعجیل خواهد و نیابد،ناامید شود و محروم بماند از حاجت.

ص:103


1- 1) -احیاء العلوم:239/2 و79/4 با قدری اختلاف.این روایت در مصادر شیعه به این صورت آمده است:عن أبی عبد اللّه علیه السلام قال:قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله:«یا علیُّ إنّ هذا الدین متینٌ فأَوْغِلْ فیهِ بِرفقٍ وَ لا تُبغّضَ إلیٰ نفسک عبادَهَ رَبِّکَ،فانّ المنبتَّ یعنی المفرط لا ظهراً أبقیٰ وَ لا أرضاً قَطَع،فاعمَلْ عَمَلَ مَنْ یَرْجُوا أنْ یَموتَ هرما،و احذَرْ حذَرَ من یتخَوَّفُ أن یموتَ غداً». الکافی:87/2،باب الاقتصاد فی العباده،حدیث 6؛وسائل الشیعه:110/1،باب 6،حدیث 270 و...
2- 2) -شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید:164/20،اختلاف العلماء فی تفضیل بعض الشعراء.

سوّم آن که مظلوم باشد و از سر خشم بر ظالم دعا می کند،تا مسلمانی هلاک شود به سبب او و باشد از حد تجاوز نماید و در معصیت و هلاک افتد (1).

قال اللّه تعالی:

[ وَ یَدْعُ الْإِنْسٰانُ بِالشَّرِّ دُعٰاءَهُ بِالْخَیْرِ وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولاً ] (2).

و انسان به همان صورت که نیکی ها را می طلبد [ بدون توجه به عواقب امور و به سبب جهل به مصالح و مفاسد خویش،گزند و آسیب و ] بدی ها را می طلبد و انسان بسیار شتاب زده و عجول است.

چهارم آن که اصل عبادت و ملاک آن ورع است و اصل ورع به نظر و تأمّل و بحث تمام،توان یافت در همه چیزی از اکل و شرب و لبس و غیر این و چون مرد مستعجل باشد،توقف در کارها نکند،هر سخنی که فرازبان آید بگوید و هر طعامی که به دست آید بخورد و در حرام و شبهت افتد در این و در غیر این،پس ورع فوت شود و چه چیز باشد در عبادت بی ورع ؟ و چون خصلتی چنین باشد که از خیرات حرمان آرد و از حاجات منقطع گرداند،بر مرد متعبّد لازم باشد که در اصلاح نفس خود کوشد و آن را از خود زایل کند.

امیر حسین بن عالم بن الحسن الحسینی،جامع علوم ظاهریه و باطنیه و حاوی فضایل عقلیه و نقلیه می گوید (3):

ص:104


1- 1) -مثل این که پدر و مادر،یا دوست و رفیق،یا شریک و همسایه،از روی اشتباه او را بیازارند و او به جای امر به معروف و نهی از منکر از خدا درخواست هلاک شدن آنان را بنماید منظور از مسلمان ظالم،ستمگران و زورگویان حرفه ای نیستند که آنان مشرک یا کافرند.
2- 2) -اسراء (17):11.
3- 3) -شعر از مؤلف به متن غزالی اضافه شده است.

آنجا که حریم بی نیازی است***اندیشه ما خیال بازی است

حرفی که رود ز راه تقلید***خرسندی طبع دان نه توحید

قومی که زجمله پیش دیدند***در آینه عکس خویش دیدند

همواره بگرد خود تنی تو***آن گه دم معرفت زنی تو؟!

درآینه دیده ای هوا را***گویی که شناختم خدا را؟!

آفت چهارم:کبر

خصلتی است هلاک کننده به یک بارگی خدای تعالی فرماید:

[ أَبیٰ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کٰانَ مِنَ الْکٰافِرِینَ ] (1).

سر پیچید و تکبّر ورزید و از کافران شد.

و این خصلت چون خصلت های دیگر نیست که آن خصلت ها در عمل قدح کند و این در اصل و در دین و اعتقاد قدح کند.

و چون قوی و غالب آید تدارک دشوار باشد و کم تر چیزی که از او پدید آید چهار آفت است:

یکی: حرمان از حق و معرفت آیات و احکام حق تعالی.چنانچه فرمود:

[ سَأَصْرِفُ عَنْ آیٰاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ ] (2).

به زودی کسانی را که در روی زمین به ناحق گردنکشی و تکبّر می کنند از [ فهم ] آیاتم بازمی دارم.

هم چنین فرمود:

ص:105


1- 1) -بقره (2):34.
2- 2) -اعراف (7):146.

[ کَذٰلِکَ یَطْبَعُ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّٰارٍ ] (1).

این گونه خدا بر دل هر گردنکش زورگویی،مُهر [ تیره بختی ] می نهد.

دوّم: مقت و بغض از حق تعالی نسبت به عبد،چنان که فرمود:

[ إِنَّهُ لاٰ یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ ] (2).

قطعاً او مستکبران را دوست ندارد.

و روایت است که موسی گفت:بار خدایا ! دشمن ترین خلق تو کیستند ؟ فرمود:

آن که دل او متکبّر باشد و زبان او غلیظ و دست او بخیل و خوی او بد.

سوّم: خزی و نکال در آخرت و دنیا،حاتم اصم رحمه اللّه علیه گفت:از مرگ بپرهیز در سه چیز:بر کبر و حرص و خیلاء که متکبّر را خدای تعالی از دنیا نبرد تا فروترین مردم او را خوار نکند و حریص را از دنیا نبرد تا به نان پاره یا به شیرینی محتاج بگرداند و نیابد و مختال را از دنیا نبرد تا در قذر و بول مراغه نزند و گفته اند:

من أخذ عزا بغیر حق أورثه الله ذلا بحق (3)،

هرکس به ناحق عزتی برای خود برگزیند [ و ] تکبّر ورزد خداوند او را به حق ذلیل کند.

چهارم: عذاب آتش در عقبا.

قال اللّه تعالی:

الکِبْریاءُ رِدائی،وَ الْعَظَمَهُ إِزاری،فَمَنْ نازَعَنی بِواحِدٍ مِنْهُما أدْخَلْتُهُ نارَ

ص:106


1- 1) -غافر (40):35.
2- 2) -نحل (16):23.
3- 3) -الدر المنثور:353/1.

جَهَنَّمَ (1).

بزرگواری عبای من و بزرگی لباس من است،کسی که به سبب یکی از این دو با من به جدال برخیزد او را به دوزخ خواهم افکند.

کبریایی و عظمت از صفات خاص من است،دیگری را نرسد که با من شریک باشد هرکس در این امر با من منازعه کند او را به آتش جهنّم می برم.

پس خصلتی که معرفت آیات حق و فهم احکام او بر تو فوت کند و بغض و مقت او بار آرد و خزی دنیا و آخرت،عاقل را از آن غافل نباید بود،تا آن را از خود دور کند بتوفیق اللّه تعالی.

این است آنچه حاضر بود ما را از این آفات چهارگانه و مرد عاقل را یکی تمام است نه همه.

اگر گویند آفت های این خصلت ها بدانستیم و اکنون حد و حقیقت آن باید که بدانیم،تا از آن خود را نگه توانیم داشت.بدان که در این هر یکی سخن بسیار است،در اینجا آنچه لا بد است بگوییم.

حدود و اقسام امل

اما امل:بیش تر علمای ما چنین گفته اند:طول امل،ارادت حیات و بقا است در زمان استقبال و کوتاهی امل ترک حکم است اندر آن و ترک حکم آن باشد که آن را

ص:107


1- 1) -کشف الخفاء:102/2؛این روایت در مصادر شیعه نیز موجود است:مجموعه ورام:198/1،بیان ذم الکبر؛ارشاد القلوب:189/1،باب 25؛مستدرک الوسائل:31/12،باب تحریم الکبر.

به مشیت و ارادت حق تعالی و به علم او مقیّد کند،یا ارادت حیات به شرط صلاح مستثنی و مقیّد کند.

پس آنگه اگر ذکر حیات کنی که من ساعتی دیگر یا نفسی دیگر یا روزی دیگر بزیم به حکم و قطع،بدان که تو با طول املی و آن از تو معصیت است؛زیرا که آن حکم است بر غیب.پس اگر مقیّد کنی به مشیّت و علم حق تعالی و گویی:بزیم انشاء اللّه یا گویی:اگر خدا خواهد یا داند که من بزیم،از حکم طول امل بیرون آمده باشی و به قصر امل موصوف شده،از آن روی که حکم،ترک کرده باشی.

پس بر تو باد ای برادر ! که ترک حکم کنی در ذکر بقا و حیات و مراد از ذکر،ذکر دل است،یعنی:دل را بر آن آرام دادن و بر آن ثابت کردن به توفیق و هدایت حق جلّ و علا.

پس بدان که امل بر دوگونه است:امل عامّه و امل خاصّه.

امل عامّه آن است که حیات و بقا برای جمع دنیاخواهی و تمتّع بدان و این معصیت محض است.قال اللّه تعالی:

[ وَ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ ] (1).

و آرزوها سرگرمشان نماید؛پس به همین زودی [ حقّانیّت اسلام و فرجام شوم خود را ] خواهند فهمید.

و ضد این قصر امل است

و امل خاصه آن است که حیات و بقا خواهد جهت عمل خیر و تمامی آن را،به شرط صلاح مستثنی کند؛زیرا که تواند بود که خیری معین باشد و بنده را در آن یا در اتمام آن صلاح ننهاده باشد،برای آن که به سبب آن خیر در آفتی افتد که آن خیر بدان آفت وفا نکند.پس به شرط صلاح مقیّد بباید کرد،پس روا نباشد بنده را که ابتدا هر خیر که کند،از نماز و روزه و غیره آن در هیچ یک حکم کند به تمامی آن؛

ص:108


1- 1) -حجر (15):3.

زیرا که آن غیب است و نه آن که قصد کند به تمام ناکردن آن؛زیرا گه باشد که او را در آن صلاحی نباشد.پس همۀ اعمال خیر را مقیّد باید کرد به استثناء و به شرط صلاح تا از عیب امل رسته باشد.حق تعالی با رسول می فرماید:

[ وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فٰاعِلٌ ذٰلِکَ غَداً* إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اللّٰهُ ] (1).

و هرگز دربارۀ چیزی مگو که من فردا آن را انجام می دهم،*مگر این که [ بگویی:اگر ] خدا بخواهد.

و گفته اند ضدّ این امل نیّت است،از آن که نیّت کنندۀ خیر از امل دور باشد و ممتنع،پس نیّت صحیح بباید دانست که آن اصلی عظیم است و در حدّ نیّت چنین گفته اند که خواستن عملی است به ابتدا،پیش از عمل دیگر به حکم ارادت و تمام کردن آن به تفویض و استثنا.

و حدّ نیت به لغت عرب چنین است:

«اراده اخذ عمل مبتدأ به،قبل سائر الاعمال بالحکم مع اراده الإتمام بالتفویض و الاستثناء» (2).

اگر گویند:چرا در ابتدا حکم رواست و در اتمام و تمام کردن آن به تفویض و استثنا می فرماید ؟ گوییم:تا خطر نباشد؛زیرا که در ابتدا وقت هست و خطر در اتمام است که در وقت متراخی می افتد چه خطر وصول هست که ندانی بدان برسی یا نه و خطر فساد نیز هست که ندانی در آن صلاح است یا فساد،پس استثنا واجب است از بهر خطر وصول و تفویض واجب است از بهر خطر فساد،پس چون ارادت

ص:109


1- 1) -کهف (18):23-24.
2- 2) - خواستن انجام دادن عملی از ابتداء،پیش از دیگر اعمال به حکم،همراه با به انجام رساندن آن به تفویض (در اختیار خدا در آوردن) و استثناء است.

بدین شرطها حاصل شود آنگه نیّت تو نیّت محمود باشد و از حدّ فاسد امل بیرون آمده باشی.

و بدان که حصن کوتاهی امل،ذکر موت است و از این جهت است که رسول صلی الله علیه و آله می فرماید:

وَ ذکّرَ هادِمِ اللَّذّاتِ (1).

یعنی زیاد به یاد از بین برندۀ لذات باشید.

و حصن حصین او تذکّر ناگاه رسیدن است بر غفلت و غرور و فتور نعوذ باللّه.

پس ای برادر ! این جمله حاصل کن در دل خویش و نگه دار و دست از ضایع کردن وقت بدار و از قال و قیل دور شو و بیدار باش.

حد و حقیقت حسد

امّا حسد:گوییم:حسد،خواستن زوال نعمت خدای تعالی است از برادر مسلمان از آنچه او را در آن صلاح باشد.امّا اگر زوال نعمت از او نخواهی،لکن برای خود مثل آن نعمت خواهی،آن را غبطت خوانند و خبر پیغمبر صلوات اللّه علیه را بر این حمل می کنیم آنجا که فرمود: لا حَسَدَ إِلّا فی اثْنَیْنِ (2)، یعنی لا غبطه،از

ص:110


1- 1) -محقق کتاب منهاج العابدین چنین می گوید:در جامع الصغیر:90/1 و مشرب الأرواح:27 به این صورت آمده است:اکثروا ذکر هاذم اللذات الموت و به صورتهای دیگر نیز در کتب مختلف مانند:طبقات الشافعیه سبکی:381/6 به صورت:شوبوا مجالسکم بذکرها هاذم اللذات.آمده است.
2- 2) -احیاء العلوم:11/1 و 191/3،در کشف الخفاء:361/2 به این صورت آمده است:لا حسد الا فی اثنین:رجل عمله القرآن فهو یقوم به آناء اللیل و آناء النهار،و رجل آتاه اللّه ما لا فهو ینفقه آناء اللیل و آناء النهار.

غبطه به حسد عبارت کرد و این را صنعت اتّساع خوانند،از برای قرب معنی هریک بهم.

پس اگر او را صلاح در آن نباشد و زوال آن نعمت خواهی از او آن را غیرت گویند و ضد حسد نصیحت است و آن ارادت بقاء نعمت است بر برادر مسلمان خویش از آنچه او را در آن صلاحی باشد.

اگر گویند:چگونه بدانیم که او را در این صلاح است یا فساد،تا نصیحت کنیم یا حسد بریم ؟ بدان که ما را غلبۀ ظنّی هست و این غلبۀ ظن در این موضع قائم مقام علم است و جاری مجرای او،پس اگر بر تو مشتبه شود زوال نعمت هیچ مسلمان و بقای آن مخواه إلّا به شرط صلاح و مقیّد به تفویض،تا از حکم حسد خلاص یافته و فایده نصیحت حاصل کرده باشی.

اما حصن نصیحت که مانع باشد از حسد،ذکر آن چیزهاست که حق تعالی بدان فرموده است از موالات و دوستی با مسلمانان و حصن این حصن ذکر تعظیم مؤمنان که خدای تعالی کرده است و رفعت قدر ایشان و کرامات عظیم که ایشان راست در آخرت و فایده ها که تو راست در دنیا از ایشان،چون یاری دادن از تعاون و تظاهر و جماعات و جمعات و امید سعادت ایشان در آخرت.این تذکر و امثال این تو را بر نصیحت برادر مسلمان [ وا ] دارد و از حسد بازدارد.

حقیقت استعجال

امّا استعجال:بدان که عجله معنی است در دل که مرد را بر اقدام دارد در کارها به اوّل خاطری که درآید و توقّف و تأمّل نکند در آن و بر سرّ آن و عاقبت آن کار مطّلع نشود و استعجال عمل کردن است به تعجیل بی رؤیت و اتباع آن کردن.

و ضدّ آن اناءت است و این معنی است ثابت در دل که مرد را بر احتیاط دارد

ص:111

و نظر و تأمّل کردن در کارها تأنّی کردن در عمل است به اناءت و اتّباع آن.

امّا توقّف ضد آن تعسف است شیخ ما رحمه اللّه علیه گفت:میان توقّف و تأنّی فرق است.

توقّف آن باشد که پیش از آن که در کاری شروع کنی،رشد کار معلوم کنی.

و تأنّی آن بود که بعد از آن که در کار شروع کنی،حقّ هر جزوی از اجزای آن کار بگزاری و مقدّمات اناءت ذکر خطرها است که مردم را در کارها فرا پیش آید،از انواع آفات و مخاوف و تذکّر آنچه در تثبّت است و فکر سلامتی و آنچه در تعسّف و استعجال است از ندامت و ملامت.

معنی کبر

امّا کبر:بدان که کبر،خاطری است که در ترفّع نفس و تعظیم او و تکبر در پی آن خاطر رفتن است و تواضع خاطری است در فروتن قدر نفس و حقیر داشتن او و تواضع پیروی کردن آن خاطر کردن است و هر یکی را از این عامی هست و خاصی:

امّا تواضع عامی آن است که به ملبس و مسکن و مرکب دون قدر و کفایت خود کند و تکبر در مقابلۀ آن،آن که در این اشیا ترفع ورزد.

و تواضع خاصی آن است که نفس را رام کند بر آن که حق از همه کس قبول کند، وضیع و شریف و صغیر و کبیر و تکبّر در مقابله آن،این ترفّع کند و آن معصیت محض است و خطیئتی عظیم.

پس حصن تواضع عامی آن است که ابتدا و انتهای خویش یاد کنی و حالی که در آنی از انواع آفات و اقذار تذکّر فرمایی.چنان که گفته اند:

ص:112

أوّلُکَ نُطْفَهٌ قَذِرَهٌ،وَ آخِرُکَ جیفَهٌ مَذِرَهٌ،وَ أَنْتَ فیما بَیْنَهُما حامِلُ الْعَذَرَهِ (1)،اوّلت نطفه گندیده بوده و آخرت مردار است نجس و تو بین این اوّل و آخر حمّال نجاستی !!

اوّلت نطفه گندیده بوده و آخرت مردار است نجس و تو بین این اوّل و آخر حمّال نجاستی !!

و حصن تواضع خاصی تذکر عقوبت آن کس است که از حق روی بگرداند و در باطل از حد بگذراند.این جمله کفایت است مرد مستبصر را (2).

به قول عارف روشن ضمیر،مرحوم وحدت کرمانشاهی: هرکه از تن بگذرد جانش دهند

مراحل وصول به حقیقت

اشاره

با توجه به آیات قرآن و متون اسلامی روشن شد که سلامت اخلاق و عمل و همه شؤون انسانی در گرو سلامت قلب و انحراف در عمل و اخلاق و کلیّه برنامه های حیات،معلول فساد دل است.

توجّه به مسئلۀ قلب از اعظم عبادات و حفظ سلامت آن بهترین کار و علاج امراض قلبیّه نیکوترین برنامۀ زندگی است.

ص:113


1- 1) -این حدیث در مصادر شیعی از جمله مجموعه ورام:199/1،بیان ذم الکبر آمده است.
2- 2) -منهاج العابدین (تصحیح شریعتی):115.

بیداران راه با توجّه به نور وحی،انسان را در زمینه توجّه به قلب و حفظ سلامت آن راهنمایی کرده و برنامه های جالب و ریشه داری ارائه کرده اند و در نوشته های خود آورده اند که:

راه وصول به حقیقت و سعادت جاودانی سه مرحله دارد و هریک از آن ها هم دارای منازلی است.

این مراحل عبارت است از:

1-معرفت

2-همّت

3-محبّت

تا مرد حقیقت جو همۀ این سه مرحله را نپیماید،هرگز به مقصد سعادت جاودانی نمی رسد؛زیرا که معرفت نظری بدون عمل و فعلیت میوه نمی دهد و برای عمل و فعالیّت،همّت لازم است و این همّت همان فضیلت است که قسمت عملی معرفت باشد،ولی فضیلت نیز بدون محبّت و عشق فایده نمی بخشد.

اگر در کلمات بالا دقت شود،مشخص می شود که این هر سه واقعیّت فقط در ارتباط با قلب است و چون قلب با کوشش انسان منوّر به این سه واقعیّت گردد، آراسته به سلامت و صلاح شده و در تمام اخلاق و اعمال آدمی اثر مثبت خواهد گذاشت و برای به دست آوردن معرفت راهی جز تفکّر و رجوع به خط پاک وحی نیست،که نتیجۀ این رجوع محبّت و عشق و نتیجۀ این عشق حرکت و همّت و فضیلت و عمل است.

در اینجا شرایط و آداب این سه مرحله را با اختصار تمام یادآوری می کنیم.

ص:114

1-معرفت

در مرحله معرفت،پس از شناختن ماهیّت انسان و منشأ معاد و مقصد حیات او،مهم ترین چیزی که باید شناخت،قانون تکامل است که در همه جهان مادی و معنوی حکم فرماست.از این رو انسان،آزاد و مختار نیست که تکامل نیابد،بلکه مجبور و مأمور است.پس خوشبخت کسی است که این راه را به میل و اشتیاق برود،تا رنج و ناکامیش کم تر و شادی و کامیابیش بیش تر شود.

و نیز باید بشناسیم که افراط و تفریط در هرجا و در هر چیز و حتّی در پیمودن راه کمال و تحصیل علم نیز مضرّ است،و قوای روحی را از جادّۀ اعتدال بیرون می برد و دچار ضعف و سوء استعمال می سازد.لکن برای شناختن میزان اعتدال اکتساب قوّه تمییز و عقل لازم است.

و در نتیجۀ احتراز از افراط و تفریط،یک آهنگ نظم عمومی در زندگی حاصل می شود و گفتار و کردار و اندیشۀ انسان با هم یکی می شوند و تأمین آسایش درونی و بیرونی ایجاد می شود.

2-همّت

در مرحله همّت یا فضیلت،باید این نکته را در نظر گرفت که بهترین کارها آن است که به نام خدا و برای خدا بجا بیاوریم و مزد و مکافات را هم از خدا بدانیم.

یعنی هر وظیفه را آن قدر مقدس بشماریم که گویی خداوند ما را به اجرای آن امر کرده است و ما مأمور امر خدا هستیم.

هر کاری که با این قصد انجام شود،قدسیّت و علویت کسب می کند و منبع فیض و قدرت و شادی برای کار کننده و دیگران می گردد.

ص:115

3-محبّت

در مرحلۀ محبّت،این نکته اهمیّت دارد که همۀ اعمال ما باید از روی عشق و ذوق آورده شود و الّا فیض و روحانیّتی در آن باقی نمی ماند.

هر کاری را مثل این که معشوق حقیقی از ما خواسته است با کمال شادی بجا بیاوریم،یعنی از روی شوق و عشق پاک.حتّی فضیلت ها و دعاها و عبادت های ما هم باید با چنین عشق آتشین و خالص همراه شوند.

محبّت حقیقی از خودخواهی و نفس پرستی دور است و جز فدای نفس قانون دیگر نمی شناسد؛مانند محبّت مادر نسبت به فرزندان خود.

محبّت حقیقی حدودی برای خود نمی داند و همۀ افراد بشر بلکه همۀ موجودات را مانند آفتاب،غرق انوار زندگی بخش خود می سازد.

بزرگی و بلندی و شرافت مرد،در معرفت و همّت و محبّت است:و این سه قوه هرگز از هم جدا نمی شوند و هر وقت جدا دیده شوند،پس کامل نیستند.

هر اقتداری که مبنی بر این سه رکن محکم نباشد،هرگز راه به حقیقت و سعادت نمی برد و میوه شیرین نمی دهد.

ترقی عالم و نیک بختی ملت ها بسته به فراوانی اشخاصی است که دارای معرفت بزرگ و همّت بلند و محبّت بی پایان هستند.

معرفت بزرگ چراغ راه زندگی است و قوای آفرینندۀ روح انسانی را بیدار و آمادۀ کار می کند.

همّت بلند،خس و خاشاک موانع را از پیش آن قوای روحی برمی دارد و درهم می سوزاند.

محبّت بی پایان و پاک از آلایش خودپرستی،به قوای روحی قدرت کاملۀ

ص:116

خدایی و فیض بیکران سبحانی می بخشد.

هرکه این سه گوهر،معرفت و همّت و محبّت را به دست آورد و هرکه این سه نهال قدرت را در زمین دل خود بپرورد،این جهان هم برای او بهشت برین می شود و در همین زندگی به سعادت جاودانی آسمانی می رسد؛زیرا که ارادۀ او با مشیّت خدا یکی می گردد و خداوند به چشم او می بیند و به گوش او می شنود و به دست او کار می کند.

یک چنین نفس کامل،نماینده و جانشین خدا روی زمین و حامل فیض و قدرت و عنایت او بر آفریدگان می گردد و از هرگونه قید آزاد بوده،محبوب آفریدگار جهان و رحمت برای عالمیان می شود ! (1)سید نظام الدین محمود واعظ ملقّب به داعی إلی اللّه،در ترغیب انسان به سوی رشد و کمال و بریدن دل از موهومات و معدومات بالذات فرماید:

ابر نگرید مگر از شوق او***باغ نخندد مگر از ذوق او

عشق طلب کن که به جایی رسی***وز قدم او به نوائی رسی

سر به ره سلطنت فقر پیچ***تا نخری ملک سلیمان به هیچ

نیست تجرد صفت آب و گل***هست تجرد صفت جان و دل

وسوسه را نام، تعبد مکن***تفرقه را نام، تجرد مکن

پرده پندار بباید دری__د***تا شود احوال قیامت پ_دید

راه یکی، ره رو و منزل ی_کی***خانه یکی، دوست یکی، دل یکی

***

ص:117


1- 1) -اصول اساسی روانشناسی:474.

راه های نفوذ شیطان به قلب

اشاره

قلب،همانند حصاری است که دشمن دیرینۀ انسان-شیطان پلید-تمام همّت خود را برای ورود در آن قرار داده و برای تصرّف این حصار و حکومت بر آن سخت می کوشد.

تنها کسی می تواند این حصار را از دستبرد شیطان حفظ کند که با بیداری کامل به پاسداری و حراست ابواب و طرق و شکاف های نفوذی آن مشغول باشد.

و هرکس طرق و ابواب نفوذی این دشمن ویران گر را نشناسد،توان حفظ این حصار را ندارد.

نگهداری قلب از برنامه های فاسد شیطان،بر هر مکلّفی واجب و فراهم کردن مقدمۀ آن نیز واجب است،پس شناخت راه های نفوذی شیطان که باعث حفظ قلب از خطرات است واجب می باشد.

1-حرص و حسد

شیطان مطرود برای تسلط و حکومت خود بر قلب و چیره شدنش بر مخزن و منبع فیوضات الهی و تبدیل آن به پرورشگاه انواع رذایل و خبائث،از هیچ طریقی چشم پوشی نمی کند و با هر ریسمانی قلوب انسان ها را به بند می کشد و آن ها را هدف تیرهای زهرآگین و مهلک خود قرار می دهد.

دو راه و دو مدخل بسیار بزرگی که شیطان به وسیلۀ آنها به راحتی می تواند حکومتش را بر قلب انسان برقرار کند عبارت است از:حرص و حسد.

زمانی که انسان حریص بر چیزی باشد،این حرص-که از اوصاف شیطانی

ص:118

است-انسان را از دیدن حقیقت،کور و از شنیدن واقعیّت،کر می کند چنانچه پیامبر عزیز صلی الله علیه و آله فرمود:

حُبُّکَ الشَّیء یُعْمی وَ یُصِمُّ (1).

محبّتت به شیئی تو را کور و کر می کند.

در پرتو پرنور چراغ بصیرت،انسان راه های نفوذی شیطان را می شناسد.زمانی که پردۀ حرص و حسد،جلو نورافشانی این چراغ معنوی را گرفت،انسان از دیدن آن چه باید ببیند محروم گشته و در همین حال شیطان خطرناک فرصت پیدا می کند و آنچه را عامل رساندن انسان حریص به شهوات حیوانی است برای انسان نیکو جلوه می دهد.در این صورت انسان با داشتن زمینۀ حرص و تحریکات شیطانی دست به هر گناهی می زند !!

آری،وقتی نور بصیرت از کعبۀ دل بیرون رود و حرص این رذیلت شیطانی جایگزین آن گردد،معلوم است کار این خانه به کجا می کشد !

در تفسیر بعضی از آیات قرآن مجید آمده:

زمانی که نوح سوار کشتی شد و به دستور خداوند از هر نوع موجود زنده جفتی را در کشتی آورد،ناگهان چشمش به پیرمردی خورد که او را نشناخت،فرمود:چه کسی تو را داخل کشتی کرد ؟ پاسخ داد:خودم آمدم و آمدنم برای این است که به قلب یارانت دست اندازی کنم تا جایی که قلبشان با من و بدن هایشان با تو باشد.

نوح فریاد زد:ای دشمن خدا ! از کشتی بیرون شو،تو موجودی هستی که خدایت از پیشگاه رحمت و مغفرتش طرد کرده است.

ابلیس به نوح گفت:

ص:119


1- 1) -شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید:78/11؛مسند احمد:194/5.

پنج چیز مردم را به هلاکت می نشاند،سه مرحلۀ آن را برایت می گویم و از دو قسمت دیگرش که ابزار مهم من برای به دام انداختن فرزندان آدم است چشم می پوشم !!

خداوند به نوح فرمود:

احتیاجی به بیان آن سه قسمت نیست،از او بخواه آن دو قسمت را برایت بگوید.شیطان گفت:دو برنامه ای است که مرا تکذیب نمی کنند و دو مسئله است که به آن دو با من مخالفت نمی ورزند.ای نوح ! حرص و حسد،مردم را هلاک کرد، به خاطر آتش حسد خرمن عبادتم سوخت و ملعون شده و از پیشگاه محبّت حق رانده شدم و با حرص بود که درخت ممنوع بهشت را بر آدم مباح کردم و به وسیلۀ حرص بود که آدم را از بهشت محروم نموده و به حاجتم رسیدم !! (1)حرص و حسد،دو علّت و دو مرض و دو عامل بدبختی است که جای هر دو در قلب است و شیطان با ورود از این دو راه قلب را تسخیر کرده و در نتیجه همۀ اعضا و جوارح را-که در سایۀ فرماندهی قلب اند-به گناه و آلودگی خواهد کشید.

2-غضب و شهوت

دو راه دیگری که شیطان از آن دو راه می تواند بر قلب انسان،این عرش پاک الهی تسلّط پیدا کند غضب و شهوت است.

غضب،راهزن عقل و غول پرخطر جادۀ باطن پاک انسان است؛با ضعف ارتش عقل،هجوم ارتش شیطان شروع می شود.

به هنگام خشم است که شیطان هم چون کودکی که با توپ بازی می کند با انسان

ص:120


1- 1) -مستدرک الوسائل:18/12،باب تحریم الحسد،حدیث 1339.

و سعادت انسان بازی می کند.

روایت بسیار مهمی در این زمینه رسیده که جدّاً قابل دقت است،می فرماید:

شیطان،موسی را ملاقات کرد و به حضرت عرضه داشت:ای موسی ! تویی آن انسانی که خداوند مهربان تو را به رسالت برگزیده و بی واسطه با تو سخن می گوید، روی این حساب از آبروی فوق العاده ای برخورداری،من یکی از مخلوقات خدایم و گناهی را مرتکب شدم و علاقه دارم از آن گناه به درگاه حضرت حق توبه کنم !! به پیشگاه محبوب عالمیان واسطه شو تا توبه ام را بپذیرد.

موسی بزرگوار قبول کرد،از خداوند مهربان درخواست کرد:الهی ! توبه اش را بپذیر.خطاب رسید:موسی ! خواسته ات را قبول کردم،به شیطان امر کن به قبر آدم سجده کند،چرا که توبه از گناه،جبران عمل فوت شده است.

موسی،ابلیس را دید و پیشنهاد مقصود خلقت را به او گفت.سخت عصبانی و خشمگین شد و با تکبّر گفت:ای موسی ! من به زندۀ او سجده نکردم،توقّع داری به مردۀ او سجده کنم !!

سپس گفت:ای موسی ! به خاطر این که به درگاه حق جهت توبۀ من شفاعت کردی بر من حق دار شدی،به تو بگویم که در سه وقت مواظب ضربۀ من باش که هرکس در این سه موضع،مواظب من باشد از هلاکت مصون می ماند.

1-به هنگام خشم و غضب،مواظب فعالیت من باش که روحم در قلب تو و چشمم در چشم تو است و همانند خون در تمام وجودت می چرخم،تا به وسیلۀ تیشۀ خشم،ریشه ات را برکنم.

2-به وقت قرار گرفتن در میدان جهاد،متوجّه باش که در آن وقت من مجاهد فی سبیل اللّه را به یاد فرزندان و زن و اهلش انداخته،تا جایی که رویش را از جهاد فی اللّه برگردانم !

ص:121

3-بترس از این که با زن نامحرم خلوت کنی که من در آنجا واسطۀ نزدیک کردن هر دو به هم هستم (1)!

در این داستان عجیب،شیطان به سه برنامۀ خطرناک اشاره دارد:شهوت، غضب و حرص.

در هر صورت باید گفت:بدون شک،فرار انسان از جهاد،ریشه ای جز حرص به دنیا ندارد و امتناع ابلیس از سجدۀ به آدم منشأی غیر حسد نمی تواند داشته باشد و این حسد،درب بسیار بزرگی است که شیطان با ورودش،قدرت تسخیر قلب را پیدا می کند.

می گویند:بعضی از پیامبران به شیطان گفتند:به چه چیز بر انسان غالب می شوی ؟ گفت:به حرص و هوای نفس.

می گویند:ابلیس در برابر بنده ای از بندگان خالص حق ظاهر شد؛آن عبد بیدار از او پرسید:در کدام یک از اخلاقیات انسان کمک مؤثّرتری برای تو است که او را به بدبختی بنشانی ؟ گفت:خشم،چون انسانی به غضب گرفتار شود او را به بازی می گیرم چنان که کودک توپ را می گیرد !

فیض کاشانی،آن انسان والا چنین گوید: رو به حق آوری ای جان چه شود

ص:122


1- 1) -بحار الأنوار:280/60،باب 3،حدیث 169.
3-عشق به لذات دنیا

از جمله راه هایی که شیطان،قلب را تسخیر می کند،عشق انسان به آرایش و لباس فاخر و جمع کردن اثاث زندگی و ساختن خانه ای مطابق با میل و شهوت است.

شیطان هنگامی که این محبّت را حاکم بر دل دید،دائم انسان را دعوت به آباد کردن خانه به حد افراط و رنگ و نقّاشی سقف و دیوارهای آن و وسعت دادن بنا، می کند و از او می خواهد که تا می تواند به لباس و مرکبش برسد.کاری می کند که تمام عمر در تسخیر این نوع برنامه ها باشد و آن چنان او را غرق در امور دنیا می کند که همانند کرم ابریشم مجبور شود به طور دائم به دور خود بتند،تا زمانی که مرگ برسد؛آن وقت است که در راه شیطان و هوای نفس جان داده و به بدبختی ابدی دچار خواهد گشت؛به همین خاطر بود که بسیاری از دانایان از بدی عاقبت وحشت داشتند.

4-پرخوری

پرخوری و سیری از غذا،یکی از راه های تسلط شیطان بر قلب است.هر چند غذای حلال باشد؛زیرا پرخوری و سیری علّت تقویت شهوات است و شهوات از برّنده ترین اسلحه های ابلیس ملعون است.

می گویند:یحیی،ابلیس را با قفل های متعدّدی دید،از او پرسید:این ها چیست ؟ گفت:شهواتی که به وسیلۀ آن ها انسان را از بندگی بازمی دارم.

یحیی گفت:در این قفل ها برای من هم چیزی هست ؟ گفت:آری،زمانی که پر بخوری تو را نسبت به نماز و ذکر سنگین کرده و آن طور که باید نمی توانی نماز

ص:123

بخوانی و شیرینی ذکر حق را بیابی.یحیی گفت:غیر از این هم چیزی هست ؟ گفت:نه.

یحیی گفت:از این پس تعهد خدایی بر من است که شکم خود را از غذا پر نکنم.ابلیس هم گفت:به خدا قسم از این به بعد،هرگز مسلمانی را نصیحت نخواهم کرد (1).

5-طمع

طمع،از جمله درهایی است که شیطان برای حکومت بر قلب از آن گذر می کند.وقتی طمع بر دل غالب شد،دائماً شیطان انسان را وادار به تصنّع در عمل و اخلاق و جلوه دادن خویش می کند،تا آن کسی که انسان نسبت به او طمع کرده توجّهش به آدمی جلب شود و اینجا است که انسان به ناچار گرفتار ریا و مکر و حیله و تلبیس شده و آنچه را انسان به آن طمع کرده گویی معبود انسان می شود.

از آن به بعد همّت انسان در جلب او و محبوب شدن نزد او خرج می شود و برای به دست آوردن خشنودی فردی که به او طمع بسته،از هر دری وارد شده دست به هر عمل ناشایستی می زند.حد اقلّ بلایی که در این زمینه انسان دچار می شود تعریف بیجا از طرف و سهل انگاری نسبت به غلطکاری های او و ترک امر به معروف و نهی از منکر است.

نقل می کنند:

ابلیس به نظر عبد اللّه بن حنظله آمد و گفت:می خواهم چیزی به تو بیاموزم ! عبد اللّه گفت:هیچ حاجتی به آموختن از تو ندارم.گفت:عبد اللّه ! دقت کن اگر

ص:124


1- 1) -المحاسن:439/2،باب 37،حدیث 297؛وسائل الشیعه:241/24،باب کراهه کثره الأکل،حدیث 30438؛بحار الأنوار:334/63،باب 5،حدیث 18.

مطلبم خیر بود قبول کن ورنه مرا از خود بران.ای پسر حنظله ! از غیر خدا تقاضا و تمنّا نداشته باش و به هنگام خشم مواظب باش که به کجا کشیده می شوی !

6-عجله و ترک استقامت

از دیگر راه های ورودی شیطان به قلب،عجله و ترک استقامت در امور است.

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرموده:

الأَنَاهُ مِنَ اللّهِ وَ العَجَلَهُ مِنَ الشیطانِ (1).

وقار و سنگینی از خدای عز و جل و عجله از شیطان است.

قرآن می فرماید:

[ خُلِقَ الْإِنْسٰانُ مِنْ عَجَلٍ ] (2).

انسان از شتاب و عجله آفریده شده است.

و در جای دیگر می فرماید:

[ وَ کٰانَ الْإِنْسٰانُ عَجُولاً ] (3).

و انسان بسیار شتاب زده و عجول است.

و به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید:

[ وَ لاٰ تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضیٰ إِلَیْکَ وَحْیُهُ ] (4).

ص:125


1- 1) -المحاسن:215/1،باب 8؛تحف العقول:43،حدیث 101؛وسائل الشیعه:169/27،باب 12،حدیث 33514.
2- 2) -انبیاء (21):37.
3- 3) -اسراء (17):11.
4- 4) -طه (20):114.

و پیش از آن که وحی کردن قرآن بر تو پایان گیرد در خواندنش شتاب مکن.

آری،اعمال آدمی باید از روی بصیرت و بینایی و معرفت و آگاهی باشد و بصیرت و معرفت،احتیاج به تأمّل در کار و استخدام زمان و مهلت دارد و بدون شک عجله،انسان را از بهره گرفتن از بصیرت و معرفت منع می کند و به هنگام عجله ابلیس خائن از جایی که انسان نفهمد سفره شرّش را باز می کند.

روایت شده:

به وقت ولادت عیسی،فرزندان ابلیس به پدر خود گفتند:امروز سر بت ها و اصنام افتاد،چه خبر شده ؟ گفت:نمی دانم.دوری زد و برگشت و از ولادت عیسی،خبر داد و گفت:دورۀ بت پرستی تمام شد،انسان را از راه عجله و سبک گرفتن کار گمراه کنید.

7-مال دنیا

از دیگر راه های غلبۀ شیطان درهم و دینار و طلا و نقره و توابع این دو فلز است، آن چنان دل را به مال پیوند می دهد که برای انسان همّت و اراده و محبّت و عشقی جز به مال نماند و از این راه تمام وقت گرانبها و عمر پر قدرش صرف شود تا جایی که چشم باز کند،خود را در عمق جهنّم ببیند !!

8 -ترس از فقر

از درهای دیگر شیطان به سوی قلب بخل و ترس از نداری و فقر است؛بخلی که اگر بر انسان مسلّط شود آدمی را از انفاق در راه حق محروم کرده و تمام نیروی انسان را در جهت جمع مال-که عاقبتش عذاب الیم است-متمرکز خواهد کرد.

ص:126

از قول شیطان نقل می کنند که گفته:در سه جا به طور حتم انسان مغلوب من است:به دست آوردن مال نامشروع،خرج مال در غیر جای خودش و منع حقوق مالی.

گفته اند:شیطان سلاحی برای گمراه کردن بشر برّنده تر از ترس از فقر ندارد، چون بخل و ترس از فقیر شدن،بر انسان غالب شد از به دست آوردن مال حرام خودداری نخواهد کرد و از پرداخت حقوق مالی ابا خواهد داشت و از سر هوی و هوس سخن خواهد گفت و بر پروردگارش سوء ظن خواهد برد !

عزیزان ! آنچه را در سطور گذشته به عنوان خطرات قلب و علل فساد دل خواندید،همه به فرمودۀ امام صادق علیه السلام،باعث وقف قلب یعنی قطع دل از منافع حقیقی دنیا و آخرت و محروم شدن قلب از رحمت بی منتهای خداست تمام برنامه هایی که در فصول گذشته خواندید علّت غفلت دل از حضرت معبود است و چون دلی دچار غفلت شد،راه حکومت شیطان،برایش بازگشته و زمینه آلوده شدن به تمام رذایل برایش فراهم خواهد آمد.وَ وَقْفُ الْقَلْبِ فی الْغَفْلَهِ عَنِ اللّهِ.

ص:127

[ أَ لا تَریٰ أَنَّ الْعَبْدَ إِذا ذَکَرَ اللّهَ تَعالی بِالتَّعْظیمِ خالِصاً إِرْتَفَعَ کُلُّ حِجابٍ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ مِنْ قَبْلِ ذلِکَ ]

از آیات قرآن و متون اسلامی استفاده می شود که مهم ترین و مؤثّرترین ذکر،ذکر قلبی است.

طریقۀ کسب معرفت حقیقی

ذکر قلب عبارت از یاد خداست و این یاد،معلول معرفت انسان به حضرت اوست.

آن معرفتی که ثمره اش یافتن و درک«لا إله إلاّ اللّه»،و«لا حول و لا قوّه إلّا باللّه»،و«لا مؤثّر فی الوجود إلّا اللّه»،و«لیس فی الدّار غیره دیّار» است.

علم به فقر ذاتی

انسان چون نسبت به خود و تمام آفرینش به دریای فکرت فرو رود،به این نتیجه می رسد که همۀ موجودات،فقیر بالذات و محتاج مطلق اند و به این حقیقت دست می یابد که هیچ یک از موجودات عالم را بزرگی نمی رسد و در وجود آن ها هم علّتی که سبب ادّعای بزرگی از طرف آنان شود وجود ندارد.

در پایان این فکر نورانی و اندیشۀ روحانی حقارت و فقر ذاتی تمام موجودات

ص:128

برایش آشکار شده و عظمت بی نهایت در بی نهایت محبوب در آیینۀ دلش تجلّی می کند.

چون فقر خالص را در ذات موجودات ببیند و عظمت را به تنهایی در محبوب حقیقی عالم مشاهده کند،تمام حجاب هایی که قبل از این دو نظر-نظر به فقر ذاتی موجودات و عظمت منحصر به حق در قلبش بود از میان برداشته شود و دلی که قبل از مشاهدۀ بزرگی حق و حقارت موجودات،دچار حجاب ها بود عرش الهی گردد و از آسمان ها و زمین وسعتش بیش تر شود !!

در اینجاست که دست حاجت بردن به سوی غیر خدا قطع شود و جز دامن رحمت و عنایت و لطف و محبّت او در دست نماند.

در اینجاست که بر انسان معلوم می شود تمام موجودات با همۀ قدرتی که از طرف حق به آن ها عنایت شده از درمان کوچک ترین درد انسان عاجز و تنها خداست که حلّال تمام مشکلات است.

در اینجاست که موجودیّت ناچیز انسان با اتّصال به انوار حقیقت،از ناسوت نجات پیدا کرده و پرواز کنان به سوی خطّه لاهوت به حرکت آید.

و اینجاست که مشرّف به شرف خلافه اللهی گشته و در زمین به خاطر فنا شدن در حق،کار خدایی کند.

ادیب ارجمند،ملّا محمّدباقر لاری به پیشگاه مولا چنین عرضه می دارد:

کریما رحیما جهان داورا***عطا پرورا معدلت گسترا

خداوندگارا خدایی تو راست ***زما عجز و قدرت نمایی تو راست

تویی دادخواه و تویی دادرس ***تویی بیگه و گاه فریاد رس

تویی آگه از هر نهان همه ***تویی هم نهان هم عیان همه

علی را شبانگاه بیتوته نیز***نگه داشتی زآن گروه سیتز

ص:129

الهی الهی تو را بنده ام ***به خاک نیازت سرافکنده ام

سرافکنده آستان توام ***غبار ره آستان توام

طلوع نور ایمان

هر اندازه که علم به خدا و اوصاف جمالیه و جلالیّه اش حاصل شود،نور ایمان در قلب طلوع نماید و حجاب های نورانی و ظلمانی میان خدا و قلب برداشته گردد و حیات تازه ای به قلب افاضه می شود.

[ اَللّٰهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ ] (1).

خدا سرپرست و یار کسانی است که ایمان آورده اند؛آنان را از تاریکی ها [ ی جهل،شرک،فسق و فجور ] به سوی نورِ [ ایمان،اخلاق حسنه و تقوا ] بیرون می برد.

[ أَ وَ مَنْ کٰانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنٰاهُ وَ جَعَلْنٰا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النّٰاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُمٰاتِ لَیْسَ بِخٰارِجٍ مِنْهٰا ] (2).

آیا کسی که [ از نظر عقلی و روحی ] مرده بود و ما او را [ به وسیلۀ هدایت و ایمان ] زنده کردیم و برای وی نوری قرار دادیم تا در پرتو آن در میان مردم [ به درستی و سلامت ] حرکت کند،مانند کسی است که در تاریکی ها [ یِ جهل و گمراهی ] است و از آن بیرون شدنی نیست ؟ !

و در روایت عنوان بصری است که امام صادق علیه السلام به او فرمود:

لَیْسَ الْعِلْمُ بِکَثْرَهِ التَّعَلُّمِ،وَ لکِنَّهُ نُورٌ یَقَعُ فی قَلْبِ مَنْ یُریدُ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ.فَإِذا

ص:130


1- 1) -بقره (2):257.
2- 2) -انعام (6):122.

أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلاً فی نَفْسِکَ حَقِیقَهَ الْعُبُودِیَّهِ،وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمالِهِ،ثُمَّ اسْتَفْهِمِ اللّهُ یُفْهِمُکَ (1).

کسب دانش به این نیست که در فراگیری آن بسیار بکوشی بلکه آن پرتوی است از نور که خداوند آن را در دل هرکس که بخواهد رهنمونش گردد قرار می دهد، پس اگر دانش می طلبی نخست باید در جان خود حقیقت بندگی را بجویی و دانش را از رهگذر عمل طلب کنی،آن گاه فهم مشکلات را از خدا بخواهی تا خداوند نیروی فهم به تو عطا کند.

مرحوم الهی قمشه ای گوید: خیز تا زین خیمۀ تنگ جهان بیرون زنیم

چند روزی از صفا شاگردی احمد کنیم تا به دانش طعنه بر سقراط و افلاطون زنیم

و البته این نور-نور علم-نیز مانند سایر انوار،قابل شدّت و ضعف و زیادت و نقصان است.

[ وَ إِذٰا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیٰاتُهُ زٰادَتْهُمْ إِیمٰاناً ] (2).

ص:131


1- 1) -منیه المرید:149.
2- 2) -انفال (8):2.

و هنگامی که آیات او بر آنان خوانده شود بر ایمانشان می افزاید.

[ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً ] (1).

و بگو:پروردگارا ! دانش مرا بیفزای.

و چون حجاب ها مرتفع شود،با خرق هر حجابی نوری در دل تابیده و به همان اندازه قوی تر و کامل تر می شود،تا آنجا که نور تمام فضای قلب را احاطه نموده و انشراح صدر برای سالک دست دهد و حقایق اشیاء بر او منکشف شود و بر نظام اتَمّ عالم اطّلاع یابد و داند که آنچه انبیای عظام الهی فرموده اند،همگی درست است و از جانب خدای تعالی است و نتیجۀ این انشراح آن است که لوث شدن صفات ذمیمه در نفس و متخلّق شدن به اخلاق فاضله است.

[ أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلیٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ ] (2).

آیا کسی که خدا سینه اش را برای [ پذیرفتن ] اسلام گشاده است و بهره مند نوری،از سوی پروردگار خویش است.

و چون نور صفات و ملکات فاضله،بر نور معرفت اضافه شود،به مصداق نور علی نور،

[ یَوْمَ تَرَی الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ یَسْعیٰ نُورُهُمْ بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ بِأَیْمٰانِهِمْ ] (3).

[ این پاداش نیکو و باارزش در ] روزی [ است ] که مردان و زنان باایمان را می بینی که نورشان پیش رو و از جانب راستشان شتابان حرکت می کند.

ص:132


1- 1) -طه (20):114.
2- 2) -زمر (39):22.
3- 3) -حدید (57):12.

در کلیّه اوامر حق،کمر اطاعت بربندد و از همۀ منهیّات اجتناب نماید و هر عبادتی را به طور شایسته بجای آورد تا نوری و صفایی در قلبش پیدا شود که قلب را آمادۀ انشراح بیش تر و معرفت و یقینی افزون تر گرداند.

و باز همین معرفت و یقین و انشراح،او را بر عبادتی دیگر و اخلاصی بیش تر وادارد،که از آن عبادت و اخلاص باز دل را صفایی و نوری تازه تر و یقینی قوی تر و معرفتی تمام تر حاصل آید.

[ یَهْدِی بِهِ اللّٰهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوٰانَهُ سُبُلَ السَّلاٰمِ ] (1).

خدا به وسیلۀ آن [ نور و کتاب ] کسانی را که از خشنودی او پیروی کنند به راه های سلامت راهنمایی می کند.

[ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ ] (2).

و آنان را به توفیق خود از تاریکی ها [ یِ جهل،کفر،شرک و نفاق ] به سوی روشناییِ [ معرفت،ایمان و عمل صالح ] بیرون می آورد.

امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید:

قَدْ أَحْیا عَقْلَهُ وَ أَماتَ نَفْسَهُ،حَتّی دَقَّ جَلیلُه وَ لَطُفَ غَلیظُهُ،وَ بَرِقَ لَهُ لامعٌ فَاَبانَ لَهُ الطَّریقَ،وَ سَلَکَ بِهِ السَّبیلَ،وَ تَدافَعَتْهُ الأَبْوابُ إِلیٰ بابِ السَّلامَهِ وَ دارِ الْاِقامَهِ، وَ ثَبَتَ رِجْلاهُ لِطُمَأْنینَهِ بَدَنِهِ فی قَرارِ الأَمْنِ وَ الرَّاحَهِ،بِما اسْتَعْمَلَ قَلْبَهُ وَ أَرْضیٰ رَبَّهُ (3).

عقلش را زنده و هواهای نفس را کشته،تا آن حد که اندام ورزیدۀ او باریک

ص:133


1- 1) -مائده (5):16.
2- 2) -مائده (5):16.
3- 3) -نهج البلاغه:خطبه 210،فی سالکان الطریق؛بحار الأنوار:316/66،باب 37،حدیث 34.

و دل سختش نرم گردید و نوری تابان درخشیدن گرفت که راه را برای او روشن ساخت و در پرتو آن نور راه را پیمود و درهای رحمت الهی را یکی پس از دیگری بروی او گشوده می شد،او را به در سلامت و دربار اقامت کشاند و در قرارگاه امن و آسایش،با کمال آرامش تن،پای برجا بماند؛زیرا دل خود را در راه رضا و خشنودی پروردگار خود به کار بست.

در جای دیگر می فرماید:

إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبادِ اللّهِ إِلَیْهِ عَبْداً أَعانَهُ اللّهُ عَلیٰ نَفْسِهِ...فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ وَ تَجَلْبَبَ الْخَوْفَ،فَزَهَرَ مِصْباحُ الْهُدیٰ فی قَلْبِهِ...

قَدْ خَلَعَ سَرابیلَ الشَّهَواتِ،وَ تَخَلّیٰ مِنَ الْهُمُومِ إِلّا هَمّاً واحِداً انْفَرَدَ بِهِ،فَخَرَجَ مِنْ صِفَهِ الْعَمیٰ وَ مُشارَکَهِ أَهْلِ الْهَویٰ،وَ صارَ مِنْ مَفاتیحِ أَبْوابِ الْهُدیٰ وَ مَغالیقِ أَبْوابِ الرَّدیٰ،قَدْ أَبْصَرَ طَریقَهُ وَ سَلَکَ سَبیلَهُ،وَ عَرَفَ مِنارَهُ وَ قَطَعُ غِمارَهُ، وَ اسْتَمْسَکَ مِنَ الْعَریٰ بِأَوْثَقِها،وَ مِنَ الْجِبالِ بِاَمْتَنِها،فَهُوَ مِنَ الْیَقینِ عَلیٰ مِثْلِ ضَوْءِ الشَّمْسِ (1).

به راستی که محبوب ترین بندگان خدا نزد حضرتش بنده ای است که خدا او را در پیکار با هواهای نفس یاری فرموده باشد،پس حزن و اندوه را شعار خود ساخته و بر دل خود جامه ای فراگیر از ترس خدا پوشانیده باشد...

این هنگام است که چراغ هدایت در دلش فروزان گردد و از جامه های شهوت های نفس خالی و از همۀ خواسته ها تهی گشته بجز یک خواسته که تنها آن را وجهۀ همّت خود قرار داده باشد.

ص:134


1- 1) -نهج البلاغه:خطبه 86،فی بیان صفات المتقین؛بحار الأنوار:56/2،باب 11،حدیث 36.

پس او از نابینایی رسته و از بند شرکت با اهل هوا نجات یافته و خود یکی از کلیدهای درهای هدایت و موجبات بسته شدن درهای هلاکت گردد.با بینایی کامل در راه خود پیش رفته و نشانه های راه های سعادت را شناخته و سختی راه را پشت سر می گذارد و به محکم ترین دست آویز و استوارترین ریسمان چنگ زده و نور یقین او به روشنی نور آفتاب می گردد.

در حدیث نبوی است که فرمود:

ما مِنْ عَبْدٍ إِلّا وَ لِقَلْبِهِ عَیْنانِ وَ هُما غَیْبٌ یَدْرُکُ بِهِمَا الْغَیْبَ،فَإِذا أَرادَ اللّهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَتَحَ عَیْنَی قَلْبِهِ فَیَریٰ ما هُوَ غایِبٌ عَنْ بَصَرِهِ (1).

هیچ بنده ای نیست مگر آن که دل او را دو دیدۀ غیبی هست که با آن دو امور پنهانی را درک می کند تا آنچه را که از دیدۀ سر نهان است با دیدۀ دل ببیند.

مشاهدۀ جمال محبوب با رفع حجب

با وجود حجاب های گوناگون در برابر دیدۀ دل،آیا ادّعای ایمان و عشق و علاقه به حضرت دوست صحیح است ؟

در حالی که حجب از نفوذ دیدۀ دل مانع شده اند،انسان به زیارت محبوب نایل نشده و او را ندیده،چگونه می تواند بگوید به او ایمان آوردم.

قبول دعوت انبیا و سیر در راه اولیا و تسلیم در برابر قرآن و فهم حقایقی که از معصومین علیهم السلام رسیده و از همه مهم تر عمل به واجبات شرعی و دوری از منهیّات الهی،عوامل رفع حجاب های قلبند و انسان به هنگام حرکت در راه دوست به رفع

ص:135


1- 1) -پرواز در ملکوت:49.

حجاب ها یکی پس از دیگری موفق شده،تا به منزل فنای فی اللّه و بقای باللّه برسد.

راستی بالاترین سعادت،از میان برداشتن پرده های تاریک غفلت و حجب ظلمانی و اوصاف حیوانی است و بدترین نقطۀ بدبختی و شقاوت،با حجب زندگی کردن است.

قال اللّه تعالی:

[ وَ الْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ* إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ ] (1).

سوگند به عصر [ ظهور پیامبر اسلام ]*[ که ] بی تردید انسان در زیان کاری بزرگی است؛*مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند و یکدیگر را به حق توصیه نموده و به شکیبایی سفارش کرده اند.

و قال النبیُّ صلی الله علیه و آله:

إِنَّ للّهِ سَبْعینَ أَلْفَ حِجابٍ مِنْ نُورٍ وَ ظُلْمَهٍ (2).

خداوند را هفتاد هزار حجاب از نور و ظلمت است.

گفتار عارفی وارسته

عارف روشن دل،حاج ملّا محمّد جعفر کبودرآهنگی می گوید:

بدان که چون روح انسان را از عالم قرب جوار به عالم وحشت سرای عناصر دنیا متعلّق می ساختند،بر سیصد و شصت هزار عالم ملک و ملکوت گذارانیدند و از هر

ص:136


1- 1) -عصر (103):1-3.
2- 2) -مرصاد العباد:57؛بحار الأنوار:45/55،باب 5.

عالمی آنچه زبده و خلاصه اش بود با او همراه کردند،پس از عبور او بر چندین هزار عوالم مختلف روحانی و جسمانی،تا آن که به قالب پیوست،روح را هفتاد هزار حجاب ظلمانی و نورانی حاصل شد،نورانی از عالم روحانیّات و ظلمانی از عالم جسمانیّات.

اگرچه در ثانی الحال هریک آلت کمال او خواهند بود،لیکن حال هریک روح را حجابی شد تا به واسطۀ آن حجب از مطالعۀ عالم ملکوت و مشاهدۀ جمال و ذوق مخاطبه و شرف قربت محروم ماند و از اعلی علیّین قربت به اسفل السافلین طبیعت افتاد.

و بدین روزکی چند که روح بدین قالب تعلّق گرفت با آن که هزار سال در خلوت خانۀ خاص بی واسطه شرف قربت یافته بود،چندان حجب پدید آورد که به کلّی آن دولت ها را فراموش کرد.

[ نَسُوا اللّٰهَ فَنَسِیَهُمْ ] (1).

خدا را فراموش کردند و خدا هم آنان را [ از لطف و رحمت خود ] محروم کرد.

نام انسان،مشتق از انس است که اوّل در حضرت،انس یافته بود،چون حقّ از زمان ماضی خبر می دهد او را به نام انسان می خواند،چنانچه خدای متعال می فرماید:

[ هَلْ أَتیٰ عَلَی الْإِنْسٰانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً ] (2).

آیا بر انسان زمانی از روزگار گذشت که چیزی در خور ذکر نبود ؟

ص:137


1- 1) -توبه (9):67.
2- 2) -انسان (76):1.

و در حظایر قدس بود و دیگر فرمود:

[ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسٰانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ ] (1).

که ما انسان را در نیکوترین نظم و اعتدال آفریدیم.

در عالم ارواح بود و چون بدین عالم پیوست و آن انس را فراموش کرد،نام دیگر مناسب فراموش کاری بر او نهاد.

و چون در زمان حال و مستقبل خطابش کند بیش تر بدان نامش خواند که «یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ» یعنی:ای فراموش کار ! تا باشد که از ایام انس یاد کند،گفته اند:«سمّی النّاس ناساً لأنّه ناس».یعنی:ناس را ناس می گویند چون فراموش کار است.

و از اینجا جناب نبوی را فرموده اند:[ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیّٰامِ اللّٰهِ ] (2). یعنی این ها را که به روزهای دنیا مشغول شده اند یادشان ده از روزهای خدایی که در جوار حضرت و مقام قدس بودند،شاید که آن مهر و محبّت در دل ایشان بجنبد، دیگرباره قصد آشیان اصلی و وطن حقیقی کنند که [ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ] و [ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ ].

اگر محبّت آن وطن در دل بجنبد،عین ایمان است که

حبّ الوطن من الإیمان (3).

و اگر قصد مراجعت کند و به همان راه که آمده است بازگردد،مرتبۀ ایقان است و اگر به وطن اصلی باز رسد مقام احسان است و اگر از وطن اصلی درگذرد عتبۀ عرفان است و اگر آنجا توقف نکند و در پیشگاه درگاه وصول قدم نهد درجات عیان است و بعد از این نه حد وصف و نه عالم بیان است.

الهی،آن شیدای محبوب گوید:

ص:138


1- 1) -تین (95):4.
2- 2) -ابراهیم (14):5.
3- 3) -دوست داشتن وطن نشانۀ ایمان است،میزان الحکمه:3566/4؛مستدرک سفینه البحار:375/10.

من طایر قدّوسیم مرغ گلستان نیستم

و اگر محبّت آن عالم حقیقی در دل نجنبد و قصد مراجعت نکند و دل در تنعّم و تموّل این جهان بندد و متابعت هوای نفس کند،نسیان ایمان است و نهایت درکات کفر:

[ وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ ] (1).

ولی او به امور ناچیز مادی و لذت هایِ زودگذرِ دنیایی تمایل پیدا کرد و از هوای نفسش پیروی نمود؛پس داستانش چون داستان سگ است.

هرکه در این حجب و اقامت گرفتار شود در خسران ابدی بماند،[ وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسٰانَ لَفِی خُسْرٍ ] (2)،قسم یاد می کند که روح انسانی به واسطۀ تعلّق قالب مطلقاً به آفت خسران گرفتار است،الّا آن کسانی که به واسطۀ ایمان و عمل صالح روح را از این آفات و حجب خلاصی دادند.

ص:139


1- 2) -اعراف (7):176.
2- 3) -عصر (103):1-2.

و مثال تعلّق روح انسانی به قالب و آفات چنان است که شخصی تخمی دارد، اگر بکارد و پرورش بدهد،یکی صد تا هفتصد می شود و اگر آن تخم نکارد از آن نوعی انتفاع توان گرفت،و لیکن چون تخم در زمین اندازد و پرورش ندهد خاصیّت آن خاک است که تخم را بپوساند و استعداد آن را باطل کند.

پس تخم روح انسانی را پیش از آن که در زمین قالب اندازند،استعداد کلام حق حاصل داشت چنانچه از عهد،[ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ ] جواب باز داد و اهلیّت جواب «بلی»باز نمود،اگرچه این مزارع برای آن است تا بینایی و شنوایی و گویایی که داشت،یکی صد و هفتصد شود.

لیکن تا تخم روح را آب ایمان و تربیت عمل صالح نرسد،حال وی در عین خسران است،از آن بینایی و شنوایی و گویایی حقیقی محروم مانده و چون آب ایمان و تربیت عمل صالح به او رسد تخم نموّ نماید و از نشیب زمین بشریّت قصد علوّ عالم عبودیّت کند و از درکات خلاصی یابد و هر قدر که تربیت یابد به آن قدر، درجات نجات که عبارت از جنان است،به او می رسد و چون به مقام ثمرگی رسد که مرتبۀ معرفت است از جملۀ اهل اللّه و خاصّه شود.

و اگر العیاذ باللّه تخم روح آب ایمان و تربیت عمل صالح را ادراک نکند،در زمین بشریّت بپوسد و طبیعت خاکی گیرد و به خاصیّت وی مخصوص شود که [ وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ ] (1).

و در خسران ابدی بماند که [ خٰالِدِینَ فِیهٰا أَبَداً ].

ابتدا که طفل به وجود می آید و هنوز حجب مستحکم نشده است و نوعهد و قریب به حضرت است و ذوق انس حضرت باقی است،در حال که از مادر جدا

ص:140


1- 1) -اعراف (7):176.

می شود می گرید و هر ساعت که شوق حضرت غالب می شود فریاد و زاری از وی برمی آید و از رنج مفارقت قرار نمی تواند گرفت،هر لحظه او را به چیزی دیگر مناسب نظر حسّ او و خوش آمد طبع او مشغول می کنند تا آن عالم را فراموش کند و به این عالم انس گیرد و چون لحظه ای فروگذارند پیل را یاد آید از هندوستان،باز سر به گریه و زاری گذارد.

این معنی در شب زیاده اتفاق افتد؛زیرا که در روز نظر او به محسوسات می افتد و به آن ها مشغول می شود و در شب،مشغولی کم تر و گریه و زاری بیش تر باشد.باز مادر مهربان پستان در دهان طفل بنهد،ذوق شیر به کام او برساند تا به تدریج انس با شیر گیرد و انس اصلی را فراموش کند،تا به حدّ بلوغ رسیدن،کار او انس گرفتن است با عالم محسوس و فراموش کردن عالم غیب و از اینجاست که بچۀ هر حیوانی به اندک روزگاری پرورش یابد و به مصالح خویش قیام تواند نمود.به خلاف انسان که پانزده سال به حدّ بلوغ رسد و به چهل سال به کمال خود رسد و جثّه تمام کند و قوّت گیرد؛زیرا که آدمی بچه را با عالم دیگر انس است و ذوق مشرب غیب یافته است و بار فراق آن عالم بر جان اوست،با این عالم آشنا نمی تواند شد و خوی این عالم را نمی تواند گرفت،الّا به روزگار دراز تا به تدریج خو از عالم علوی باز کند و به اسفل پیوند نماید،تا یک جهت این عالم شود.

تا در اورنگ غیب و شهادت باشد،نشو و نما زیاد نکند و به کمال جسمانیّات خود نرسد.چون از آن عالم به کلّی فراموشی به هم رسانید و جثّه قوّه گرفت،چه حیله و مکر در جذب منافع و دفع مضرّات بکند که هیچ حیوان و شیطان به او نرسد.

اما حیوانات چون از عالم دیگر خبر ندارند و یک جهت از این عالمند،جملگی همّت بر مصالح خود صرف می کنند و به شهوت تمام به استیفای لذّات حسّی

ص:141

مشغول می شوند،زود پرورش می یابند و به کمال خود می رسند.

غرض آن که روح انسانی بعد از حجب روحانی و جسمانی که از تعلّق قالب و عبور بر ملک و ملکوت حاصل کرده است،هر حرکت فعلی و قولی که از ظاهر و باطن او بر مقتضای طبع پدید آید،جمله موجب حجب و بُعد می شود از عالم غیب تا هم چو بی خبر می گردد که اگر هزار مخبر صادق القول خبر بدهد که تو وقتی در این عالم بوده ای،او قبول نمی کند و بدان ایمان نمی آورد !!

اما طایفه ای که منظور نظر عنایت بوده اند و اثر آن انس که با حضرت یافته بودند باقی دارند،اگرچه به عقل خود نداند که وقتی به عالم دیگر بوده اند و لکن چون مخبر صادق القول بگوید،اثر نور صدق آن مخبر و اثر آن انس که در دل مستمع باقی است،به یکدیگر پیوندند و هر دو دست در گردن یکدیگر درآرند؛زیرا که هر دو از یک ولایت اند،یکدیگر را بشناسند،اثر آن موافقت به دل ها برسد،جمله در حال اقرار کنند و بالجمله هرکه را از آن انس که تخم ایمان است چیزی باقی است، زود ایمان تواند آورد و هرکه را از آن انس در دل باقی نیست،هرگز ایمان نتواند آورد:

[ سَوٰاءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ] .

بی تردید کسانی که [ به خدا و آیاتش ] کافر شدند برای آنان یکسان است چه [ از عذاب ] بیمشان دهی یا بیمشان ندهی،ایمان نمی آورند.

و بعضی سالکان را در اثنای سلوک حجب از پیش نظر بردارند تا جمله مقامات روحانی و جسمانی که بر آن عبور کرده اند باز بینند.

به قول عارف عادل،مرحوم الهی قمشه ای:

ص:142

گشایی یک حجاب ای شاهد یکتا چه خواهد شد***به مستان می دهی زان نرگس شهلا چه خواهد شد

به معشوقی گر افتد دیده عاشق چها گردد***به مخموری رسد یک جرعه زان صهبا چه خواهد شد

هزاران بنده آلوده عصیان چه من داری***گر افتد هم نگاه رحمتت بر ما چه خواهد شد

گناهانم اگر در پرده رحمت بپوشانی***نسازی زشتکاری از کرم رسوا چه خواهد شد(1)

قلب محروم از نور خدا،علّت تمام مفاسد

تحقیق در اوضاع حیات و مسائل زندگی نشان دهندۀ این معناست که علّت تمام بدبختی ها و نکبت ها و ذلّت ها درون انسان است.

همۀ دردها از درون شروع می شود و تمام مفاسد از آنجا سرچشمه می گیرد.

هیچ گاه نمی توان مشکلات و بن بست ها را به عوامل طبیعی و مادّی بیرون نسبت داد؛چه این که کلیّۀ عناصر طبیعی به ارادۀ حکیمانۀ خالق مهربان در راه رشد و کمال بشر قرار گرفته و این انسان در صورت سلامت قلب مادیات را در راه صحیح به کار برده و در صورت فساد قلب-که منشأ فساد اخلاق و عمل است-آنها را در راه نابودی خود و دیگران به کار برده و از این راه خسارت های معنوی و مادّی به حیات خویش و انسان های دیگر وارد می آورد !!

کاظم زاده ایرانشهری که سال های متمادی در غرب می زیست و نسبت به اوضاع

ص:143


1- 1- الهی قمشه ای

زندگی مردم مغرب زمین آگاهی کامل داشت،اوضاع وحشتناک غرب را معلول درون مریض و فاسد سردمداران غرب و مردم آن سرزمین می داند و بسیاری از علمای با انصاف آن ناحیه،در این مسئله با او هم رأیند.

این مرد عارف و متخلّق به اخلاق می گوید:

علّت اصلی اوضاع وحشتناک اروپا و این انقلاب های خون آلود-که تمدّن غرب را به گودال اضمحلال پرتاب می کند-همانا جز انکار و ردّ نوامیس دیانت حقیقی و فضیلت اخلاقی چیز دیگر نیست و در همۀ تمدّن های گذشته نیز همین حال سبب فنا و زوال آن ها گردیده است.

غفلت و نادانی مؤسسین و مروّجین علوم مادّی و طبیعی از یک طرف و نفع جویی و حرص و طمع مردمان خودپرست و جاه طلب از طرف دیگر اسباب این اوضاع کنونی را فراهم آورده است.

علمای فنون طبیعی مثبت،درخت تناور دین و اخلاق را از ریشه برکنده و مردم را تسلیم دیوهای رذایل اخلاقی و هوس های نفسانی نمودند و پرستش کنندگان سیم و زر نیز از حال ناگوار و ناتوانی تودۀ مردم استفاده نموده،به مکیدن خون سعی و عمل و حسن نیّت ضعفا و بیچارگان پرداخته،این بحران مرگ آسا را تولید کردند.

این تودۀ مردم بیچاره که امروز خود را به این در و آن در می زند و به هر راهی که او را می کشند می رود و به امید این که پاره نانی بدست آورده با فکر آسوده و ایمن از فردا،شب را به سر برد،تقصیرش در ناتوانی و نادانی اوست و این ناتوانی را کسانی به او داده اند که در نتیجۀ تعلیمات مادّه پرستی فنون طبیعی مثبت،از نادانی و ناتوانی این طبقه های پایین ملّت استفاده های مادّی می کنند و مقام ریاست و تسلّط خود را حفظ می نمایند و وقت و فرصت به مرد کارگر و دهقان و کاسب

ص:144

نمی دهند تا ساعتی به فراغت فکر کند و به حال و مآل خود بیندیشد،پس منبع بدبختی تودۀ ملت،فساد اخلاق و بی دینی و بی همه چیزی طبقات عالی که زمام امور اقتصادی و دینی و اجتماعی را در دست دارند می باشند.

بنابراین باید قبول کرد که نه کشفیّات و تحقیقات علوم طبیعی و نه ماشین آلات و اختراعات و ترقّیات فنی و تکنیکی هیچ کدام مستقیماً سبب بدبختی نیستند، بلکه سوء استعمال آن ها در نتیجۀ فقدان حسّ دیانت و مکارم اخلاقی،این حال دل خراش بدبختی را تولید کرده است.

کارخانه و ماشین و دستگاه و موتور و آهن و غیره که دارای جان و اراده و فهم نیستند،نمی توانند به خودی خود کسی را خوشبخت و یا بدبخت کنند،بلکه کسانی مسؤول بدبختی مردم هستند که این وسایل ترقی را در راه منافع شخصی غیر مشروع خود به کار می اندازند و این وسایل آسایش و ترقی را مبدّل به آلت مرگ و هلاک می سازند !

چنان که هواپیما یکی از بزرگ ترین و مفیدترین اختراعات قرن کنونی است که مملکت ها را به هم نزدیک و ملّت ها را با هم آشنا و مرتبط و مسافت های دراز را کوتاه می سازد،ولی اگر این ها را برای مقاصد جنگی و حمل و نقل آلات کشتار به کار برند و اسباب هلاک و مرگ قرار دهند،تقصیر در آن ها نیست بلکه بر گردن کسانی است که آن ها را در این راه بد به کار می برند.

اگر برعکس،این وسایل نقلیّۀ هوایی را برای حمل آذوقه و ارزاق و محصولات تجارتی و فلاحتی و مسافرت های شخصی بکار برند،البته خدمت بزرگی به اوضاع اقتصادی و رفع قحطی و گرسنگی و تأمین خوشحالی و آسایش ملّت ها خواهد شد،همین طور است سایر ماشین آلات و اختراعات و ترقّیات فنّی که روز به روز بر شمار آن ها افزوده می شود.

ص:145

پس نباید از ساختن ماشین ها و آلات تکنیکی صرف نظر نمود و به وسایل ابتدایی دستی اکتفا کرد و یا ماشین های موجود را به خیال این که مایه بدبختی مردم شده اند،درهم شکست،چنان که بعضی پیشنهاد می کنند.

آنچه باید درهم شکسته شود،افکار زشت و حرص و طمع و نادانی و نفس پرستی و جاه طلبی و غارتگری است.

پس باید افکار و حسّیات و طبایع و اخلاق اشخاصی را عوض و تبدیل و اصلاح کرد که عنان سرنوشت ملّت ها به دست ایشان سپرده شده و خوشبختی ملّت ها بسته به حسّ تفکّر و حسّ دیانت و فضیلت اخلاقی ایشان می باشد.

از اینجا به خوبی آشکار می گردد که اسباب بدبختی بشر در چیزهای خارجی و مادّی نیست،بلکه در دل و مغز افراد بشر به خصوص رهنمایان و پیشوایان اوست.

بدین جهت اقدامات و تدابیر خارجی و قانون ها و نظامنامه ها و تهدیدها و امرها و نهی ها و حبس ها و جبرها که امروز در ممالک متمدّن اروپا به فراوانی یافت می شود،هرگز چارۀ بدبختی شان را نخواهد کرد؛زیرا که درد از درون است و دوا نیز از درون باید داده شود.

آری،این کاخ تمدّن از پای بست لرزان شده است و با تعمیرهای ظاهری و خارجی استوار و برقرار نخواهد ماند.

با وجود انتشار وسیع علوم و فنون و فلسفه و حکمت در اروپا،جای تعجّب است که نادانی و غفلت به اندازه ای مغز و دل مردم این سرزمین ها و به خصوص بزرگان آن را استیلا نموده است که اکثر مردم پی به این مسائل ساده نمی توانند برد و یا نمی خواهند ببرند.

امروز بیش تر اختراعات و ترقیات فنی،برای جلب فایدۀ مالی و تحصیل سیم

ص:146

و زر به عمل می آید،در هر اقدام و هر کار مسئلۀ اساسی و شرط نخستین همانا بدست آوردن پول است و بس.

هر کاری که بیش تر برای بدست آوردن پول خدمت کند،به هر نام و به هر وسیله و نحو باشد و لو هزاران مردم دیگر را بی نان سازد و یا به خطر جانی و مرگ بیندازد،مشروع و مجاز دیده می شود.

در نتیجه از میان رفتن رادع اخلاق و آمر وجدانی و مانع درونی و دینی،اکثریت مردم مغرب زمین،کاری و خیالی و فکری جز جمع کردن سیم و زر و جز هوس رانی و نفس پرستی و پر کردن شکم و ربودن و غارت کردن مال یکدیگر به هر اسم که باشد ندارند و وظیفه ای برای خود نمی شمارند.

اگر این اوضاع،حد اقل همۀ افراد یک ملت را از نظر مادی خوشبخت می کرد، باز می توانستیم بگوییم که بگذارید این مردم نادان،که به زندگی دیگر و عالی تری عقیده ندارند در این چند روزۀ عمر خود یک زندگی خوشی داشته،خوشبخت و بی خبر زیست کنند،لکن بدبختانه از این خوشبختی ظاهری و مادّی نیز اثری و بویی پیدا نیست !!

این غفلت و نادانی و نابینایی فقط نتیجۀ پیروی از یک تربیت ناصحیح است؛ تربیتی که بر پایه معلومات ناقص فنون مادی و طبیعی و فلسفۀ مادّه پرستی بنا شده است و در این تربیت برای حیات دینی و مکارم اخلاقی و معلومات معنوی و حقایق علوم روحی و احکام آسمانی،جایی نیست.

این است اوضاع ناگواری که در نتیجۀ شیوع فساد در تمدّن غرب ظهور نموده است و بعضی از متفکّران از آن به شیطان یا دجّال تعبیر می کنند و این اوضاع را علامت انقراض تمدّن غرب می شمارند؛زیرا از روی تاریخ می بینند که ملّت های قدیم همواره در نتیجه شیوع فساد اخلاقی و ظاهرپرستی و تسلّط حرص و آز از

ص:147

میان رفته اند ! (1)در این مقاله به موقف حساس و سازندۀ دین پی بردید و دانستید که تنها علّتی که انسان را از افتادن در هر نوع بدبختی حفظ می کند،دین است و باید دانست که باور کردن دین تنها کار قلب و تجلّی آن در خانۀ دل به صورت ایمان و در اعضا و جوارح به صورت عمل صالح و در صفحه روان به شکل حسنات اخلاقی است و اگر قلب محروم از نور با عظمت ایمان به خدا و روز جزا گردد،دیگر نمی توان او را با قانون به ساحت صلاح کشید و در نتیجه از فساد اخلاق و فساد عمل نمی توان به هیچ وجه جلوگیری کرد.

در اینجاست که باید متمسک به کلام گهربار حضرت امام صادق علیه السلام شده و بگوییم:قلبی که از توجّه به حقّ و نور ایمان محروم است،قلب متوقّف است و قلبی است که از حیات معنوی بی بهره و مرده ای بیش نیست و روحی که در گرو قلب غافل است از فساد اخلاق ایمن نیست و اعضایی که فرمانبر قلب مرده اند،جز جنایت و خیانت و غارت و فساد از آنان توقعی دیگر نمی رود و در حقیقت باید گفت:وَ وَقْفُ الْقَلْبِ فی الْغَفْلَهِ عَنِ اللّهِ.

بیایید با روی آوردن به دین حقیقی و اتصال به احکام نورانی آسمانی و با تکیه به قرآن مجید و توجه به کلمات انبیا و امامان و اولیا و عرفا و مربیان دلسوز،به اصلاح درون برخیزیم،تا از این راه به اصلاح همۀ امور زندگی توفیق حاصل کنیم.

ص:148


1- 1) -اصول اساسی فن تربیت:210.

[ أَ لا تَریٰ أَنَّ الْعَبْدَ إِذا ذَکَرَ اللّهَ تَعالی بِالتَّعْظیمِ خالِصاً إِرْتَفَعَ کُلُّ حِجابٍ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللّهِ مِنْ قَبْلِ ذلِکَ ]

مسلّم است وقتی بنده ای خداوند را با کمال خلوص به آن عظمتی که هست ببیند،هر حجابی که قبل از این دیدن و قبل از این مشاهدۀ واقعی بین او و خداوند بوده برداشته می شود.

اندیشه در تمام موجودات عالم و تفکّر نسبت به خالق موجودات،انسان را به این نتیجه می رساند که کلیّۀ مخلوقات عالم اعم از مخلوقات غیبی و شهودی،فقر محض و احتیاج صرف و تعلّق خالص و سایه ای بیش نیستند.با درک این حقیقت چگونه انسان عارف می تواند موجودی را هرچند به ظاهر بزرگ باشد-بزرگ و عظیم ببیند و از طرفی وقتی با دیدۀ دل و چشم عقل به آفرینندۀ این دستگاه حیرت آور نظر کرد می یابد که حضرت او کمال محض و دارای صفات ثبوتیّۀ بی نهایت در بی نهایت است و جز عظمت و بزرگی چیز دیگری در آن ساحت مقدّس مشاهده نمی شود.اینجا است که دل از همۀ موجودات فقیر و کلیّۀ این نمودها و سایه ها آزاد شده و غرق در تعلّق خالص نسبت به جانان خواهد گشت و جذبه و کششی جز جذبۀ معشوق واقعی در میان نخواهد ماند و انسان فکر و ذکر و عشق و ورد و معشوقی جز حضرت حق برایش نخواهد بود.

در این مقام انسان فقط و فقط در میدان فی اللّه و باللّه و من اللّه و إلی اللّه و علی اللّه قرار دارد و الهی محض و خدایی صرف است و همین معنای رفع حجاب بین

ص:149

عبد و خداوند است. عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

(1)

ص:150


1- 1) -شمس تبریزی.

[ وَ إِذَا انْقادَ الْقَلْبُ لِمَوْرِدِ قَضاءِ اللّهِ بِشَرْطِ الرِّضا عَنْهُ کَیْفَ لا یَنْفَتِحُ الْقَلْبُ بِالسُّرُورِ وَ الرُّوحِ وَ الرَّاحَهِ ]

زمانی که قلب،تسلیم قضای حق شد و بر این قضا کمال خشنودی و رضایت را داشت،چرا به نور خوشحالی و گشادگی و راحتی و امنیت و آرامش و آسایش منوّر نشود !

قلبی که توجه خود را از تمام موجودات که فقر محضند برداشته و آنان را جز وسیله ای برای رسیدن به محبوب نمی داند و با کمک حق به تماشای عظمت حق نایل آمده،تمام مسائل وارده از طرف خداوند را حق دانسته و به آن کمال رضایت دارد،از این جهت با توجّه به عمق مصائب و ابتلائات غرق در لذّت و سرور است !

فیض کاشانی،این عارف دل منوّر به نور عشق می گوید: ای که درد مرا تویی درمان

[ وَ إِذَا اشْتَغَلَ قَلْبُهُ بِشَیْءٍ مِنْ أَسْبابِ الدُّنْیا کَیْفَ تَجِدُهُ إِذَا ذَکَرَ اللّهَ بَعْدَ ذلِکَ مُنْخَفِضاً مُظْلِماً کَبَیْتِ خَرابٍ خَاوٍ لَیْسَ فِیهِ عِمارهٌ وَ لا مُونِسٌ ]

آن گاه که دل مشغول به چیزی از برنامه های دنیایی است،عارف نمی داند که بر دل چه می گذرد،زمانی که دل به ذکر حق روشن شود درمی یابد که انگار دل او به وقت اتصال به امور دنیا همانند خانۀ تاریک و پر وحشتی بوده و اکنون با ذکر حق روشن شده و دارای آبادی و انس گشته.

[ وَ إِذَا غَفَلَ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ،کَیْفَ تَراهُ بَعْدَ ذلِکَ مَوْقُوفاً مَحْجُوباً قَدْ قَسا وَ أَظْلَمَ مُنْذُ فَارَقَ نُورَ التَّعْظِیمِ ]

هرگاه کسی بعد از یاد الهی و توجّه به جناب احدیت،به سبب اشتغال به کارهای دنیای دنیّه و امور مخالف خدا و میل به لذّات فانیه کاسده،از یاد حضرت دوست غافل شود و از معمورۀ ذکر رو به خرابۀ غفلت آورد،چنین می یابد که گویا از نورانیّت به ظلمت و از انس به وحشت آمده،در اینجا قلب دچار حجاب و غفلت گشته و به کدورت قساوت و تجاوز مبتلا می شود و چه بدبخت است کسی که از اوج تماشای نور عظمت به حضیض غفلت درافتد !

ص:151

ص:152

[ فَعَلامَهُ الرَّفْعِ ثَلاثَهُ أَشْیاءَ وُجُودُ الْمُوافَقَهِ وَ فَقْدُ الْمُخالَفَهِ وَ دَوامُ الشَّوْقِ ]

علائم رفع قلب

نشانۀ رفع قلب که ذکر خداست سه چیز است:

1-موافقت کامل با اوامر الهی و اجتناب حتمی از محرمات

2-آلوده نشدن به مخالفت با اوامر و نواهی حق

3- ادامه شوق جهت رسیدن به وصال دوست و به دست آوردن رضای او در همۀ شؤون حیات (1).

ص:153


1- 1) -تفسیر و توضیح مسئله شوق در باب 98 کتاب مصباح الشریعه خواهد آمد.

[ وَ عَلامَهُ الْفَتْحِ ثَلاثَهُ أَشْیاءَ:التَّوَکُّلُ وَ الصِّدْقُ وَ الْیَقینُ ]

علائم فتح قلب

نشانه فتح قلب که مرتبه رضاست سه چیز است:

1 -توکّل

2 -صدق

3 -یقین

این سه صفت هریک در طول شرح کتاب«مصباح الشریعه»باب های جداگانه ای دارند که به خواست خدا به تفسیر و توضیح هریک اقدام خواهد شد.

ص:154

[ وَ عَلامَهُ الْخَفْضِ ثَلاثَهُ أَشْیاءَ:الْعُجْبُ وَ الرِّیاءُ وَ الْحِرْصُ ]

علائم خفض قلب

نشانۀ خفض و غفلت از جناب حق سه چیز است:

1-حرص؛ چرا که غفلت از دوست موجب غفلت از مردن و غفلت از مردن علت حرص و طول امل است.

2-ریا؛ دوری از یاد حق است و مستلزم جلب توجه دیگران و جلب توجه دیگران به خصوص در عبادات علاوه بر این که مُبطل بندگی است،انسان را به چاه بدبختی در انداخته و از رحمت حق محروم خواهد کرد.

3-عجب؛

شرح مفصل این سه صفت نیز در طول تفسیر کتاب که برای هریک فصلی جداگانه دارد،خواهد آمد.

ص:155

[ وَ عَلامَهُ الْوَقْفِ ثَلاثَهُ أَشْیاءَ:زَوالُ حَلاوَهِ الطَّاعَهِ،وَ عَدَمُ مَرارَهِ الْمَعْصِیَهِ وَ الْتِباسُ عِلْمِ الْحَلالِ بِالْحَرامِ ]

علائم وقف قلب

و نشانۀ وقف سه چیز است:

1-زایل شدن لذّت عبادت؛ چرا که لذت عبادت مولود حضور قلب و اطمینان خاطر است،در حال وقف که مرتبه غفلت است،چگونه دل انسان از شیرینی عبادت و بندگی بهره مند شود ؟!

2-آشکار نشدن تلخی معصیت؛ تلخ نبودن معصیت نشانۀ غفلت است؛چرا که درک کردن مرارت گناه فرع صفای باطن است و به هنگام غفلت از حق و وقف قلب چنان که اطاعت لذت نمی دهد،معصیت هم تلخی خود را نشان نمی دهد.

و تا کسی تلخی معصیت را درک نکند از گناه خودداری نمی نماید.

از این جهت است که اگر از اهل اللّه بر سبیل اتفاق-خواه از روی اختیار و خواه از اضطراب-خلاف شرع یا ترک اولایی صادر شود،در کام ایشان بسیار تلخ و ناگوار است و فوراً در مقام تدارک و استغفار برمی آیند؛به خلاف اهل دنیا و اهل قساوت قلب که حال ایشان به عکس این است.

اینان به هنگام عبادت حق،تلخ کام و به وقت بندگی مخلوق،شیرین مذاقند.

چه بسا برای بدست آوردن یک مقام پست دنیایی از خدمت به افراد رذل و بی ادب

ص:156

لذت برده و شبانه روز سختی ها را تحمل کنند و به گرسنگی و تشنگی و بی خوابی بسازند،امّا از دو رکعت نماز به وقت اکراه داشته باشند !

3-بی توجّهی به حلال و حرام خدا در مأکولات و ملبوسات و سایر برنامه ها؛ به قول معروف:مانند گاو خوش علف هرچه بدست آید خوردن و از هرکجا بدست آید بردن !!

تا اینجا تفسیر و توضیح باب دوّم کتاب«مصباح الشریعه»به پایان می رسد، امید است خدای مهربان دل همۀ ما را به نور حقیقت منوّر کرده و قلب عاشقان خود را میدان تجلّی انوار جمال و صفاتش بنماید.

ص:157

باب 3 در بیان رعایت

اشاره

ص:158

ص:159

ص:160

قالَ الصَّادِقُ علیه السلام:مَنْ رَعی قَلْبَهُ عَنِ الْغَفْلَهِ وَ نَفْسَهُ عَنِ الشَّهْوَهِ وَ عَقْلَهُ عَنِ الْجَهْلِ،فَقَدْ دَخَلَ فی دیوانِ الْمُنْتَبِهینَ.

ثُمَّ مَنْ رَعی عِلْمَهُ عَنِ الْهَویٰ وَ دینَهُ عَنِ الْبِدْعَهِ وَ مالَهُ عَنِ الْحَرامِ،فَهُوَ مِنْ جُمْلَهِ الصَّالِحینَ.

قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:طَلَبُ الْعِلْمِ فَریضَهٌ عَلیٰ کُلِّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَهٍ،وَ هُوَ عِلْمُ الأَنْفُسِ.فَیَجبُ أَنْ تَکُونَ نَفْسُ الْمُؤْمِنِ عَلیٰ کُلِّ حالٍ فی شُکْرٍ أَوْ عُذْرٍ،عَلیٰ مَعْنی إِنْ قُبِلَ فَفَضْلٌ وَ إِنْ رُدَّ فَعَدْلٌ.

وَ تُطالِعُ الْحَرَکاتِ فی الطَّاعاتِ بِالتَّوفیقِ،وَ تُطالِعُ السُّکُونَ عَنِ الْمَعاصی بِالْعِصْمَهِ.

وَ قِوامُ ذلِکَ کُلِّهِ بِالاِفتقار إلی اللّهِ وَ الإِضْطِرارِ إِلَیْهِ وَ الْخُشُوعِ وَ الْخُضُوعِ، وَ مِفْتاحُها الإِنابَهُ إِلَی اللّهِ تعَالی مَعَ قَصْرِ الأَمَلِ،وَ عَیانُ الْوُقُوفِ بَیْنَ یَدَیِ الْجَبَّارِ؛لِأَنَّ فی ذلِکَ راحَهً مِنَ الْحَبْسَ وَ نَجاهً مِنَ الْعَدُوّ.

وَ سَلامَهُ النَّفْسِ وَ الإِخْلاصِ فی الطَّاعَهِ بِالتَّوْفیقِ؛وَ أَصْلُ ذلِکَ أَنْ یُرَدَّ الْعُمْرَ إِلیٰ یَوْمٍ واحِدٍ.

قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:الدُّنْیا ساعَهٌ فَاجْعَلْها عِبادَهً،وَ بابُ ذلِکَ کُلِّهِ مُلازَمَهُ الْخَلْوَهِ بِمُداوَمَهِ الْفِکْرَهِ؛وَ سَبَبُ الْخَلْوَهِ القَناعَهُ وَ تَرْکُ الْفُضُولِ مِنَ الْمَعاشِ؛ وَ سَبَبُ الْفِکْرَهِ الْفَراغُ؛وَ عِمادُ الْفَراغِ الزُّهْدُ؛وَ تَمامُ الزُّهْدِ التَّقْویٰ؛وَ بابُ التَّقْویٰ الْخَشْیَهُ؛وَ دَلیلُ الْخَوْفِ التَّعْظیمُ للّهِ تَعالی،وَ التَّمَسُّکُ بِتَخْلیصِ

ص:161

طاعَتِهِ وَ أَوامِرِهِ،وَ الْحَذَرُ مَعَ الْوُقُوفِ عَنْ مَحارِمِهِ،وَ دَلیلُها الْعِلْمُ.قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ [ إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ ] (1).

ص:162


1- 1) -فاطر (35):28.

[ مَنْ رَعی قَلْبَهُ عَنِ الْغَفْلَهِ وَ نَفْسَهُ عَنِ الشَّهْوَهِ وَ عَقْلَهُ عَنِ الْجَهْلِ فَقَدْ دَخَلَ فی دیوانِ الْمُنْتَبِهینَ ]

هرکس قلب خود را از غفلت و نفسش را از شهوت و عقلش را از نادانی حفظ کند در زمرۀ بیداران وارد شده است.

غفلت

غفلت برای قلب از خطرناک ترین و زیانبارترین عوامل است.قلب غافل قلبی است که از وحی و الهام و دستورات انبیا و اولیا و امامان و حکمای الهی دور افتاده باشد.

کار علوم مادّی و ظاهری بیدار کردن قلب و صفا دادن جان نیست.اگر علوم مادی چنین هنری داشتند،باید تاکنون عوامل بدبختی را از میدان حیات بشر دور می کردند؛ولی تجربه ثابت کرده که علوم مادی تنها بر قدرت قدرتمندان و زور زورمداران و قلدری قلدران افزوده و درنده خویی آنان را بیش تر کرده و هزاران بار گرفتاری های بشر را افزون نموده است.

فیلسوف عارف مرحوم ملا صدرا در ابتدای کتاب پرمایۀ«اسرار الآیات» می فرماید:

منشأ و مبدأ سعادت ها و رئیس تمام حسنات،کسب حکمت حقّه است.این

ص:163

حکمت،عبارت است از:آگاهی و علم به خدا و صفات و افعال مُلک و ملکوت حق و علم به آخرت و منازل و مقامات آن جهان،که بعث و حشر و کتاب و میزان و حساب و بهشت و جهنم است (1).

ایمان حقیقی و خیر کثیر و فضل عظیم که در قرآن به آن اشاره شده همین آگاهی به مسائل حقّه است (2).

و جهل به این معارف و انکار آن با وجود استعداد تحصیل علم و امکان آگاهی به حقایق عالی عالم،رأس بدبختی ها و موجب جریمه های اخروی است.

این جهل ریشۀ هر مرض و نفاق نفسانی و زمینۀ پرورش هر شجره ملعونه و خبیثه در دنیا و آخرت است و این جهل منشأ عذاب دردناک فردا و خسران عظیم و پشیمانی غیر قابل جبران در قیامت است.

قرآن دربارۀ این گونه غافلان از حقایق و دور از حریم بیداران می فرماید:

[ أُولٰئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللّٰهُ عَلیٰ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصٰارِهِمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ

ص:164


1- 1) -در تفسیر آیه شریفۀ«یُؤْتِی الْحِکْمَهَ مَن یَشَاءُ»حکمت چنین معنی شده است:اطاعت از خدا و معرفت امام و اجتناب از گناهان کبیره ای که خداوند بر آنها وعدۀ عذاب را داده است و تفقه در دین... الکافی:185/1،باب معرفه الامام...،حدیث 11 و284/2،باب الکبائر...،حدیث 20؛المحاسن:148/1،باب 19،حدیث 60؛وسائل الشیعه:315/15،باب 45،حدیث 20169؛بحار الأنوار:215/1،باب 6،حدیث 22،23،24،25.
2- 2) -«یُؤْتِی الْحِکْمَهَ مَن یَشَاءُ وَ مَن یُؤْتَ الْحِکْمَهَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً»بقره (2):269. «لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمَهُمُ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ إِن کَانُوا مِن قَبْلُ لَفِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ»آل عمران (3):164. «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طَائِفَهٌ مِنْهُمْ أَن یُضِلُّوکَ وَ مَا یُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ مَا یَضُرُّونَکَ مِن شَیْءٍ وَ أَنْزَلَ اللّهُ عَلَیْکَ الْکِتَابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ عَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُن تَعْلَمُ وَ کَانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکَ عَظِیماً»نساء (4):113.

اَلْغٰافِلُونَ* لاٰ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الْآخِرَهِ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ] (1).

اینان کسانی هستند که خدا بر دل و گوش و چشمشان مُهر [ شقاوت ] زده و اینان بی خبران واقعی اند.*ثابت و یقینی است که آنان در آخرت زیانکارند.

[ اِسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطٰانُ فَأَنْسٰاهُمْ ذِکْرَ اللّٰهِ أُولٰئِکَ حِزْبُ الشَّیْطٰانِ أَلاٰ إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطٰانِ هُمُ الْخٰاسِرُونَ ] (2).

شیطان بر آنان چیره و مسلط شده و یاد خدا را از خاطرشان برده است،آنان حزب شیطان اند،آگاه باش که حزب شیطان یقیناً همان زیان کاران اند !

در هر صورت از قرآن مجید استفاده می شود که غفلت از حقایق،موجب هر نوع شقاوت و جهل به معارف،علت هر نوع فساد و بی توجهی به واقعیّت های الهی،مورث هر نوع بدبختی است.

غفلت در قرآن

(3)

قرآن مجید در آیات متعدّدی به مسئلۀ غفلت بشر از حقایق الهیّه اشاره کرده

ص:165


1- 1) -نحل (16):108-109.
2- 2) -مجادله (58):19.
3- 3) -نکتۀ مورد توجه در این باب این است که خدای متعال در آیات متعدد خود را از صفت غفلت بری دانسته و به بندگان نیز امر به«وَ لا تَکُن مِنَ الْغَافِلِینَ»اعراف (7):205،فرموده است.آیات متعددی از قرآن کریم به این مطالب اشاره دارند مانند: «وَ مَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»بقره (2) 74 و... «وَ مَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ»بقره (2) 144 و... «وَ لا تَحْسَبَنَّ اللّهَ غَافِلاً عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ»ابراهیم (14):42. «وَ مَا کُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غَافِلِینَ»مؤمنون (23):17.

و اهل غفلت را اهل عذاب و خسران و در صورت عدم بازگشت از این گناه بزرگ، مستعدّ خلود در جهنّم می داند.

پیروی نکردن از غافلان

وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدٰاهِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَ لاٰ تَعْدُ عَیْنٰاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَهَ الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ لاٰ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنٰا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنٰا وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ وَ کٰانَ أَمْرُهُ فُرُطاً ] (1).

با کسانی که صبح و شام،پروردگارشان را می خوانند در حالی که همواره خشنودی او را می طلبند،خود را پایدار و شکیبا دار و در طلب زینت و زیور زندگی دنیا دیدگانت [ از التفات ] به آنان [ به سوی ثروتمندان ] برنگردد و از کسی که دلش را [ به سبب کفر و طغیانش ] از یاد خود غافل کرده ایم و از هوای نفسش پیروی کرده و کارش اسراف و زیاده روی است،اطاعت مکن.

در«تفسیر برهان»از علی بن ابراهیم روایت است که این آیه در برخورد یک متکبّر ثروتمند با سلمان نازل شد.

داستان از این قرار است که سلمان،پوششی از پشم داشت که از آن برای سفره و پوشش استفاده می کرد روزی بود به شدّت گرم،سلمان در آن پوشش پشمی عرق کرده بود،مردی به نام عیینه بن حصین وارد بر پیامبر صلی الله علیه و آله شد،در حالی که سلمان خدمت حضرت بود.فریاد زد:یا رسول اللّه ! وقتی ما بر تو وارد می شویم این مرد و هم نوعانش را از نزد خود بیرون کن،پس از رفتن ما هرکس را می خواهی

ص:166


1- 1) -کهف (18):28.

بپذیر !! (1)برای این گونه مردمان بی خبر از حقایق که جز با دید مادّی به جهان و حوادثش نمی نگرند و از عالم پر شکوه خلقت جز ظاهری نمی بینند و همه چیز را با ترازوی مادّیگری می سنجند،این آیه نازل شد و دید مادّی این ظاهرپرستان را معلول غفلت دل آنان و فراموشی خدا دانست و اعلام کرد:اینان از خطّ حق خارجند و انسان نباید از مردان الهی و پیروان راه عشق دست برداشته و با اینان همنشین و مصاحب گردد،ارزش از آنِ رهروان طریق اوست،گرچه دستشان از مال دنیا به کلّی تهی باشد. با علی گفتا یکی در رهگذار

ای امیر تیز رأی و تیزهوش

غفلت ملت ها

ص:167


1- 1) -تفسیر برهان:465/2.

[ ذٰلِکَ أَنْ لَمْ یَکُنْ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُریٰ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُهٰا غٰافِلُونَ ] (1).

این [ فرستادن پیامبران ] برای این است که پروردگارت مردم شهرها و آبادی ها را در حالی که اهلشان [ پیش از آمدن پیامبران] بی خبر [از توحید و معاد و حقایق] باشند،از روی ستم هلاک نمی کند.

در توضیح این آیه باید گفت:غفلت ملّت ها بر دو قسم است:

اوّل: غفلت قبل از بعثت پیامبران و نزول کتب آسمانی.البتّه این غفلت که معلول عدم ارسال و انزال کتب است،مایه عذاب و هلاک نیست؛زیرا قاعدۀ ریشه دار عقلی قبح عقاب بلا بیان،به این معنی توجه می دهد که خداوند بزرگ در حالی که خواسته هایش را به ملّتی اعلام نکرده باشد،آنان را مسؤول ندانسته و به خاطر عدم طاعت،عذاب نمی کند.

دوّم: غفلت بعد از نبوت انبیا و امامت امامان است.در حالی که انبیای خدا با بیّنات و معجزات،صدق ادعای خود را ثابت می کنند و برای خیر دنیا و آخرت بشر از اعلام فرهنگ خدا تا آخرین نفس دست برنمی دارند،اما ملّت ها به خاطر شهوت پرستی با آنان به ستیز برخاسته و به قبول قواعد الهی تن نمی دهند و به زندگی سراسر غافلانۀ خود ادامه می دهند،البته مستحق عذابند و این حقیقتی است که از مفهوم آیۀ شریفه استفاده می شود.

آری،با بودن انبیا و امامان و کتب الهی و فقیهان جامع الشرایط،بی خبر از فرهنگ حق زیستن مولد تمام مفاسد و پلیدی ها و معاصی و تجاوزات است و سنّت الهی بر این قرار گرفته که ملت های فاسد و مجرم به علت فساد و جرمشان به هلاکت برسند.

انسان های پست تر از حیوان

وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ

ص:168


1- 1) -انعام (6):131.

أَعْیُنٌ لاٰ یُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ یَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ ] (1).

و مسلماً بسیاری از جنّیان و آدمیان را برای دوزخ آفریده ایم [ زیرا ] آنان را دل هایی است که به وسیلۀ آن [ معارف الهی را ] در نمی یابند و چشمانی است که توسط آن [حقایق و نشانه های حق را ] نمی بینند و گوش هایی است که به وسیلۀ آن [ سخن خدا و پیامبران را ] نمی شنوند،آنان مانند چهارپایانند بلکه گمراه ترند؛اینانند که بی خبر و غافل [ از معارف و آیات خدای ] اند.

از آیات قرآن و روایات اسلامی استفاده می شود که مقصود حق از خلقت انسان،رسیدن او به رشد و کمال الهی و قرار گرفتنش در بهشت برین است.

تمام مایه های رشد و کمال و سعادت و سلامت در وجود هر انسانی بالقوّه موجود است و به فعلیّت رسیدن آن در گرو اتّصال انسان به نبوّت انبیا و امامت امامان است.

این اسلام است که از روستایی ایرانی،سلمان و از بیابان گرد ربذه،ابو ذر و از سیاه حبشی،بلال و از دو کارگر ساده و گرفتار در بند رقیّت،یاسر و سمیّه می سازد.

مقصد اصلی از خلقت انسان،کمال در این دنیا و بهشت در آن عالم است.

خلقت بسیاری از جن و انس برای جهنم،مقصد واقعی و اصلی نیست بلکه این یک امر تبعی است،به این معنی که جهنمی شدن انسان در ارادۀ حق تابع عدم قبول شرایط کمال از طرف انسان است و جمله [ ذَرَأْنَا ] که به معنای (خلقنا) است مفهومی بیش از این ندارد.

آیۀ [ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا ] و دنبالۀ آن به معنای نابود کردن استعدادهای خدا

ص:169


1- 1) -اعراف (7):179.

دادی است و این نابودی،معلول هواپرستی انسان و متابعت او از شیاطین درونی و برونی است.هنگامی که انسان در تمام شؤون حیات،دچار افراط و تفریط شد و از جادّۀ اعتدال و صراط مستقیم بیرون رفت و جز حاکمیّت طاغوت و شهوت و شکم و مال و منال و دنیا و مادیّت چیزی را قبول نکرد،مشاهدۀ آیات و آثار الهی و شنیدن کلمات حق از زبان انبیا و امامان نفعی به حال او ندارد و همین است معنای:[ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ یَفْقَهُونَ بِهٰا ] و چنین انسان هایی از چهارپایان گمراه تر و در حقیقت اهل غفلت اند؛غفلتی که علت هلاک آنان و موجب قرار گرفتنشان در عذاب دوزخ قیامت است.

انسان اگر با اتصال به وحی و اجرای دستورات الهی،از بند مادّه پرستی آزاد گردد و از مرض خطرناک غفلت برهد و زندگی خود را بر بیداری و هشیاری و توجّه بنا نهد،از تمام موجودات عالم برتر می گردد.

عبد اللّه بن سنان می گوید:

از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم:ملائکه بالاترند یا بنی آدم ؟ فرمود:امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام می گفت:خداوند در ملائکه عقل بدون شهوت قرار داده و در حیوانات شهوت بدون عقل گذاشت و در بنی آدم عقل و شهوت قرار داد؛ کسی که عقلش بر شهوتش حاکم شود از ملائکه بهتر است و کسی که شهوتش بر عقلش غلبه کند از بهائم بدتر است (1).

عذاب الهی به خاطر غفلت

إِنَّ الَّذِینَ لاٰ یَرْجُونَ لِقٰاءَنٰا وَ رَضُوا بِالْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ اطْمَأَنُّوا بِهٰا وَ الَّذِینَ هُمْ

ص:170


1- 1) -علل الشرایع:4/1،باب 6،حدیث 1؛بحار الأنوار:299/57،باب 39،حدیث 5.

عَنْ آیٰاتِنٰا غٰافِلُونَ* أُولٰئِکَ مَأْوٰاهُمُ النّٰارُ بِمٰا کٰانُوا یَکْسِبُونَ ] (1).

مسلماً کسانی که دیدارِ [ قیامتِ ] ما [ و محاسبه شدن اعمالشان ] را امید ندارند و به زندگی دنیا خشنود شده اند و به آن آرام یافته اند و آنان که از آیات ما بی خبرند.*آنانند که به کیفر گناهانی که همواره مرتکب می شدند، جایگاهشان آتش است.

امید به لقای حق-با توجه به آیات قرآن-عبارت است از:ایمان و یقین نسبت به عالم آخرت.بدون شک کسی که به انکار قیامت برخیزد،به انکار حساب و جزا و بهشت و جهنم و امر و نهی حق و در نتیجه به انکار وحی و نبوّت و آنچه متفرّع بر رسالت انبیا است برخاسته است ! !

در انکار قیامت است که تمام همّت انسان متوجّه حیات مادی محض گشته و جز به زندگی این دنیا نمی اندیشد.

ما می دانیم که هر موجودی فطرتاً بقا و سعادت خود را می خواهد،انسان که امتیازات زیادی بر سایر موجودات دارد،به طریق اولی خواهان سعادت و بقاء است.

اگر دلش منوّر به نور ایمان و یقین باشد،خواستار سعادت دنیا و آخرت است، امّا اگر جز حیات دنیا،قائل به زندگی دیگری نباشد،تمام همّت و اراده اش به این حیات محدود تعلّق خواهد گرفت و از آخرت،خود را بی نیاز دانسته دل به دنیا خوش خواهد کرد.

این گونه برداشت از زندگی و تصور حیات انسانی،معلول غفلت از آیات خداست.

ص:171


1- 1) -یونس (10):7-8.

انکار لقای حق و فراموش کردن روز حساب موجب خشنودی و اطمینان به حیات دنیا و علت منحصر شدن علم انسان نسبت به حیات حیوانی است.

و اعتقاد به معاد،که صد و چهارده کتاب آسمانی و صد و بیست و چهار هزار پیامبر و دوازده امام و تمام عاشقان جمال حق با استدلالات متین و براهین واضح حتمی بودن آن را ثابت کرده اند،پایۀ دین و علّت باور داشتن امر و نهی و وعده و وعید و وحی و نبوّت و حلال و حرام خدا و تربیت و تزکیۀ نفوس است.

بدون تردید منکران آن روز که در اعمال و رفتار و اخلاق و روابط و معاملاتشان با مردم حسابی نیست و هرآنچه نفس آنان بخواهد عمل می کنند،مستحقّ عذاب ابد در آتش جهنّم اند !!

در«تفسیر برهان»از علی بن ابراهیم نقل است که معصوم علیه السلام فرمود:

مراد از آیات در این آیه،امیر المؤمنین و ائمه علیهم السلام هستند و دلیل بر این مطلب، قول امیر المؤمنین علیه السلام است که فرمود:به خدا قسم خدا را آیه ای بزرگ تر از من نیست (1).

غفلت گروه زیادی از مردم

فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَهً وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ عَنْ آیٰاتِنٰا لَغٰافِلُونَ ] (2).

پس امروز تو را با بدن بی جانت نجات می دهم [ و بر بلندایی از ساحل دریا می گذارم ] تا برای آیندگانت نشانه ای [ از قدرت ما و زبونی و خواری گردنکشان ] باشی و یقیناً بسیاری از مردم از نشانه های ما بی خبرند.

ص:172


1- 1) -تفسیر برهان:178/2.
2- 2) -یونس (10):92.

داستان فرعون و برخورد ظالمانه او با موسی و هارون،از عجایب روزگار و از بهترین عبرت ها و پندها برای عبرت گیرندگان است.

سرنگون شدن مهم ترین قدرت زمان به دست یک نفر،که تمام قدرت و اسلحۀ ظاهری او چوب دستی چوپانی بود،باید بهترین پند برای صاحبان زر و زور باشد.

این مسئله در تاریخ ثابت شده است که حق در هر جلوه ای که باشد،بر باطل در هر قیافه و قدرتی که باشد،پیروز است.

فرعون آن چنان در اوج قدرت بود که بنی اسرائیل پس از بیرون آمدن از دریا، غرق شدنش را باور نمی کردند،موسی از خداوند بزرگ چاره خواست،خداوند بدن فرعون را از لابلای امواج خروشان نیل به خشکی انداخت،بنی اسرائیل دسته دسته به تماشای بدن او آمده و غلبۀ حق را بر باطل باور کردند.

آن گاه علاقه مندان به آن قلدر،بدنش را به مصر حمل کرده و در مومیا پیچیدند و هم اکنون آن بدن در موزۀ بزرگ مصر موجود و همان طور که قرآن می گوید،درس عبرت برای جهانیان است.

حضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام در باب حکمت های«نهج البلاغه»می فرماید:

ما أَکْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الإِعْتِبارَ (1)،

عبرت ها و پندها بسیار است،ولی عبرت گیرنده کم است.

انسان اگر در جزئی ترین اجزای عالم و کلّی ترین آن اندکی اندیشه کند، درمی یابد که تمام حرکات و حوادث به انسان پند می دهند.

بیداران راه حق،برای بیداری انسان از آنچه بر جهان می گذرد به زبان نثر و نظم پندها ساخته و زنگ های بیدارباشی به صدا درآورده اند.حافظ قدسی در دیوان پر

ص:173


1- 1) -نهج البلاغه:حکمت 297؛بحار الأنوار:328/68،باب 80.

قدرش گوید: بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

*** مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کِشتۀ خویش آمد و هنگام درو

دیگری گوید: تمام قصر شهان جایگاه جغد شود بساز قصر محبّت که خالی از خلل است

و شاعری دیگر گوید: جوانی گفت با پیری دل آگاه

پروین اعتصامی گوید: چنین گفت روزی به پیری جوانی

اما با این همه عبرت و پند که بهترین وسیلۀ بیداری هر انسان است و بدون شک اندیشۀ در حوادث،از برترین علل سعادت آدمی است،به فرمودۀ قرآن کریم در آیه،بسیاری از انسان ها غافلند !! و همین غفلت قلب،از حقایقی است که انسان را به سراشیبی سقوط و هلاک برده و محصول عمر انسان و زحمات آدمی را به تاراج

ص:174

شیطان داده و در پایان کار از انسان جز حسرت و ندامت و اندوه و شرمساری و بار سنگینی از معاصی و گناهان،چیز دیگری بجای نخواهد گذاشت.

قرآن مجید باز در داستان فرعون و عبرت گرفتن از آن می فرماید:

عاقبت غافلان

فَانْتَقَمْنٰا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنٰاهُمْ فِی الْیَمِّ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِینَ ] (1).

نهایتاً به سبب این که آیات ما را تکذیب کردند و از آن ها غافل و بی خبر بودند،از آنان انتقام گرفتیم و در دریا غرقشان کردیم.

علّت بدبختی بنی اسرائیل و هر قومی در تاریخ،غفلت از حلال و حرام و خواسته های خدا است،خداوند متعال،به دنبال سرگذشت فرعون و بنی اسرائیل می فرماید:

[ سَأَصْرِفُ عَنْ آیٰاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَهٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشْدِ لاٰ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً وَ إِنْ یَرَوْا سَبِیلَ الغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ کٰانُوا عَنْهٰا غٰافِلِینَ ] (2).

به زودی کسانی را که در روی زمین به ناحق گردنکشی و تکبّر می کنند از [ فهم ] آیاتم بازمی دارم که اگر هر آیه ای را ببینند،به آن ایمان نمی آورند و چون راه هدایت را مشاهده کنند،آن را راه و رسم زندگی نگیرند و اگر راه گمراهی را ببینند،آن را راه و روش خود گیرند؛این [ بازداشتن از فهم آیاتم ]

ص:175


1- 1) -اعراف (7):136.
2- 2) -اعراف (7):146.

به سبب آن است که آیات ما را تکذیب کردند و از آن ها غافل و بی خبر بودند.

قرآن به دنبال تمام این واقعیّت ها،در سورۀ مریم به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید:

[ وَ أَنْذِرْهُمْ یَوْمَ الْحَسْرَهِ إِذْ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ هُمْ فِی غَفْلَهٍ وَ هُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ ] (1).

و آنان را از روز حسرت-آن گاه که کار از کار بگذرد-بترسان،در حالی که آنان در بی خبری [ شدیدی ] هستند و ایمان نمی آورند.

و در سورۀ انبیاء می فرماید:

[ اِقْتَرَبَ لِلنّٰاسِ حِسٰابُهُمْ وَ هُمْ فِی غَفْلَهٍ مُعْرِضُونَ ] (2).

مردم را [ هنگام ] حسابرسی [ آنچه در مدت عمرشان انجام داده اند ] نزدیک شده در حالی که آنان [ با فرو افتادن ] در غفلت [ از دلایل اثبات کنندۀ معاد ] روی گردانند.

و به دنبال این حقیقت در آخر سورۀ انبیاء می فرماید:

[ وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذٰا هِیَ شٰاخِصَهٌ أَبْصٰارُ الَّذِینَ کَفَرُوا یٰا وَیْلَنٰا قَدْ کُنّٰا فِی غَفْلَهٍ مِنْ هٰذٰا بَلْ کُنّٰا ظٰالِمِینَ ] (3).

و آن وعدۀ حق [ که قیامت است ] نزدیک شود،پس ناگهان چشم های کافران خیره شود [ و گویند:] وای بر ما ! که ما از این روز در بی خبری سنگینی قرار داشتیم،بلکه ما ستمکار بودیم.

و در سورۀ روم دربارۀ آن که عینک مادّی نگری به چشم زده و غیر از این ظاهر

ص:176


1- 1) -مریم (19):39.
2- 2) -انبیاء (21):1.
3- 3) -انبیاء (21):97.

محدود دنیا و نمودهای بی ارزش چیزی نمی بینند می فرماید:

[ یَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَهِ هُمْ غٰافِلُونَ ] (1).

[ تنها ] ظاهری [ محسوس ] از زندگی دنیا را می شناسند و آنان از آخرت [ که سرای ابدی و دارای نعمت های جاودانی و حیات سرمدی است ] بی خبرند (2).

غفلت در روایات

توجه در کلام گهربار ائمۀ علیهم السلام که برخواسته از قلوب نورانی و خالی از غفلت

ص:177


1- 1) -روم (30):7.
2- 2) -در کتاب حضرت حق آیات دیگر در باب غفلت با مفاهیم متفاوت وجود دارد که می توان به این آیات اشاره کرد: «أُولٰئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللّهُ عَلَیٰ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصَارِهِمْ وَ أُولٰئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ»نحل (16):108. «لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ»یس (36):6. «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَیٰ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَیٰ شَهِدْنَا أَن تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیَامَهِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هٰذَا غَافِلِینَ»اعراف (7):172. زمانی که سکرات مرگ فرا می رسد و به صور دمیده می شود و روز قیامت فرا می رسد و هر انسانی وارد محشر می شود،خطابی که بر او می شود این است که«لَقَدْ کُنتَ فِی غَفْلَهٍ مِنْ هٰذَا فَکَشَفْنَا عَنکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ»ق (50):22،چرا که این روز،یوم تبلی السرائر و یوم البروز و یوم الشهود است و حجاب های آمال و آرزوها و عشق و علاقه به دنیا و زن و فرزند و...که به خاطر غفلت،بر دل ها افکنده شده بود و مانع دیدن آخرت بود کنار می رود. به این نکته نیز باید توجه داشت که چنین نیست،در هر جای از قرآن کریم لفظ غفلت آمده معنای صفت رذیله را داشته باشد و مخاطب به این لفظ از کسانی باشد که این رذیله را در قلب می پروراند؛چرا که در آیه سوّم سورۀ یوسف مخاطب به لفظ غفلت وجود مقدس حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله است. «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ هٰذَا الْقُرْآنَ وَ إِن کُنْتَ مِن قَبْلِهِ لَمِنَ الْغَافِلِینَ»یوسف (12):3.

و گمراهی است،موجب روشنی قلوب زنگار گرفته و پی بردن به حقایق هستی است.در میان کلمات مقدسه ای که آن اولیای عظام در جهت برطرف کردن حجاب غفلت از قلوب آدمیان فرموده اند،کلام حضرت امیر المؤمنین علیه السلام در جواب سائلی که تقاضای موعظه از حضرتش را می نماید از جایگاه خاصی برخوردار است،تا آنجا که گردآورندۀ کتاب پر قیمت«نهج البلاغه»مرحوم سید رضی اعلی اللّه مقامه نسبت به این گفتار حضرت می گوید:

اگر در«نهج البلاغه»به غیر از این موعظۀ سودمند و حکمت عالی و روشنگر هر روشن خواه و عبرت هر ناظر اندیشمند،نبود،برای بیداری همگان کافی بود.

امام علیه السلام فرمود:

از آن هایی نباش که آخرتِ آباد و عیش عالی فردا را بدون عمل بخواهند و با آرزوهای طولانی،امید توبه داشته باشند،چون دربارۀ دنیا سخن گویند،گویی از بهترین زاهدانند،اما در عمل به دنیا آن ها را بهترین خواهان برنامه های مادّی می بینی !

هرچه از دنیا به دستشان آید سیر نمی شوند و اگر در حدّ لازم به آنان برسد قناعت نمی ورزند.از شکر آنچه به آنان داده شده عاجزند و نسبت به آنچه مانده برای بدست آوردنش در تکاپو و کوششند.

دیگران را نهی از بدی ها می کنند،اما خود از منکرات کناره گیری ندارند؛امر به خوبی ها دارند،اما خودشان اهل عمل نیستند.

نیکان را دوست دارند،ولی به نیکی آنان آراسته نیستند و نسبت به گنهکاران کینه دارند،ولی خودشان از آنانند.

به خاطر گناه زیاد از مردن ناراحتند،اما در عین حال مقیم کوی معصیتند ! چون مریض شوند،به بدرفتاری های خود در روزگار سلامتی پشیمان شوند،ولی پس از

ص:178

عافیت یافتن خود را مأمون از عذاب فردا می بینند !

چون به نعمت و سلامت و عافیت دست یابند اعجاب به نفس و خودبینی پیدا کرده،اما به محض مریض شدن و مبتلا شدن به آزمایش های الهی ناامید می شوند.

اگر به بلا دچار شوند،چون یک فرد بیچارۀ بی نوا به دعا برخیزند و به هنگامی که توانگر گردند مغرور می شوند.

به طور قطع می داند که سعادت در زهد و شرف و کرامت و عبادت و فضیلت است،ولی خود را وادار به کسب این حقایق نمی کند،اما در برخورد به لذّات امروز و عیش و نوش زود گذر،تسلیم شده گرچه باعث هلاکت گردد.

چون گناه کمی از دیگری ببیند،به او اعلام وحشت می کند که آه ! با این گناه در قیامت چه می کنی ؟ ولی با این که خودش غرق در گناهان زیادی است و عمل نیکش نسبت به معصیتش کم است به نجات خود امیدوار است.

چون توانگر شود و مالی بدست آرد،به مرز کفر کشیده شود و به نعمت مغرور گردد،ولی به وقت از دست رفتن نعمت ناامید شده و ضعف و سستی بر او چیره گردد.

در عمل به فرمان های حق کوتاهی کند و کوشش در خواسته های نامشروعش را از حد بگذراند،چون میدان شهوتی برایش فراهم گردد،به سرعت در آن وارد شده و برای توبه از گناه،امروز و فردا کند.

اگر محنت و بلایی رخ دهد،برای خلاص از آن صبر و استقامت نکند.

بهترین مطالب عبرت آموز را می گوید،ولی خود عبرت نمی گیرد.به بهترین وجه مردم را موعظه می کند،اما خود از موعظه اثر برنمی دارد !

به گفتار حق و کلام نیک مسلّط است،ولی در عمل کم قدرت و ناتوان.امور فانی و از دست رفتنی را به هر قیمتی که شده می خواهد،امّا نسبت به آخرت ابدی

ص:179

و اعمال صالحه مسامحه کار است.

عالی ترین برنامه های الهی را که غنیمت خردمندان است ضرر دانسته و شهوات و بدکرداری ها را غنیمت و منفعت می داند !!

از مرگ می ترسد،ولی برای حفظ فرصت ها و جلوگیری از انقضای مهلت ها عجله نمی کند.

آنچه از معصیت خود کم می داند،برای دیگران زیاد به حساب می آورد و آنچه از طاعت دیگران کم می داند،برای خود فراوان حساب می کند.

به مردم نسبت به اعمالشان طعنه می زند،ولی نسبت به خود توجهی ندارد.لغو با ثروتمندان برایش محبوب تر از ذکر با فقرا است.

به نفع خودش به ضرر دیگران حکم می کند،ولی به نفع دیگران به ضرر خود حکم نمی نماید.دیگری را هدایت می کند،ولی خود را به گمراهی می کشد.

می خواهد که دیگران از او پیروی کنند،ولی خودش نسبت به مردم نافرمان است.

علاقه دارد دیگران نسبت به او به وعده هایشان عمل کنند،ولی خود وفای به عهد نمی کند.از ترس مردم برای غیر خدا خوب عمل می کند،امّا در میان خلق از خدای خود نمی ترسد.آنجا که باید برای خدا به مردم نفع برساند نمی رساند و آنجا که باید از زیان زدن به مردم به خاطر خدا بگریزد نمی گریزد !! (1)آری،بهتر از این امکان معرفی چهرۀ غافل برای احدی وجود ندارد و این امیر المؤمنین علیه السلام دریای موّاج علم الهی است که به طور کامل،غافلان را معرفی فرموده است.

در این باب روایات متعددی در آثار اسلامی به چشم می خورد که به بعضی از

ص:180


1- 1) -نهج البلاغه:حکمت 150؛بحار الأنوار:199/69،باب 105،حدیث 30.

روایات اشاره می شود:

قالَ الصَّادِقُ علیه السلام:إِنْ کانَ الشَّیْطانُ عَدُوّاً فَالْغَفْلَهُ لِما ذا وَ إِنْ کانَ الْمَوْتُ حَقّاً فَالْفَرَحُ لِما ذا (1).

اگر شیطان،یک دشمن (شناخته شده است)،پس غفلت (شما از واقعیت ها و حقایق) برای چیست و اگر مرگ (برای شما یک مسئله) حتمی است،پس خوشحالی (شما از آنچه نباید نسبت به آن خوشحال شوید) چه علّت دارد ؟

رُویَ عَنِ الْحَسَنِ الْبَصْری فی حَدیثٍ أَنَّ أَمیرَ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام دَخَلَ سُوقَ الْبَصْرَهِ، فَنَظَرَ إِلَی النَّاسِ یَبیعُونَ وَ یَشْتَرونَ،فَبَکا بُکاءً شَدیداً،ثُمَّ قالَ:یا عَبیدَ الدُّنْیا وَ عُمّالَ أَهْلِها ! إِذا کُنْتُمْ بِالنَّهارِ تَحْلِفُونَ وَ بِاللَّیْلِ فی فراشِکُمْ تَنامُونَ وَ فی خِلالِ ذلِکَ عَنِ الْآخِرَهِ تَغْفُلُونَ،فَمَتیٰ تَجَهَّزُونَ الزَّادَ وَ تَفَکَّرُونَ فی الْمَعادِ (2).

از حسن بصری در حدیثی روایت شده:امیر المؤمنین علیه السلام وارد بازار بصره شد و دید مردم مشغول خرید و فروشند،پس به شدّت گریست،سپس گفت:ای بندگان دنیا و عمله های دنیاپرستان،روز خود را که به خرید و فروش تمام می کنید و شب را در رختخواب به صبح می رسانید و در خلال این امور از آخرت غافل هستید،پس چه وقت برای آخرت زاد و توشه برمی دارید و کی به فکر معاد می افتید ؟!

قالَ عَلِیٌّ علیه السلام:مَنْ غَفَلَ غَرَّتْهُ الأَمانِیُّ وَ أَخَذَتْهُ الْحَسْرَهُ إِذَ انْکَشَفَ الْغِطا وَ بَدا لَهُ مِنَ

ص:181


1- 1) -سفینه البحار:323/2؛الأمالی،شیخ صدوق:7،المجلس الثانی،حدیث 5؛بحار الأنوار:157/70،باب 125،حدیث 1.
2- 2) -سفینه البحار:674/1؛الأمالی،شیخ مفید:118،المجلس الرابع عشر،حدیث 3؛بحار الأنوار:424/74،باب 15،حدیث 41.

اللّهِ ما لَمْ یَکُنْ یَحْتَسِبُ (1).

حضرت امام علی علیه السلام فرمود:آدم غافل مغرور آرزوها می شود و پس از آشکار شدن قیامت دچار حسرت می گردد و چیزهایی که به حساب نمی آورد برایش ظاهر می شود که در پروندۀ او به حساب آمده.

قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:أَغْفَلَ النَّاسِ مَنْ لَمْ یَتَّعِظْ بِتَغَیُّرِ الدُّنْیا مِنْ حالٍ إِلیٰ حالٍ (2).

رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:غافل ترین مردم کسی است که از دگرگونی های دنیا پند نگیرد.

قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:وَ أَمَّا عَلامَهُ الغافِلِ فَأَرْبَعَهٌ:العَمیٰ،وَ السَّهْوُ،وَ اللَّهْوُ، وَ النِّسْیانُ (3).

پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله فرمود:نشانۀ غافل چهار چیز است:کوردلی،اشتباه کاری، بازیگری،فراموشی از حق.

بیان حال غافلان در کلام مرحوم نراقی

مرحوم ملا احمد نراقی در اشعاری پر محتوا با بیان تمثیلی،حال غافلان را بیان می کند که مضمون اشعار به این صورت است:

ای غافل بی خبر ! داستان بی خبری و غفلت داستان آن مردی را می ماند که در بیابانی هولناک شیر درنده مستی به او حمله برد.

ص:182


1- 1) -الخصال:231/1،حدیث 74؛بحار الأنوار:122/69،باب 99،حدیث 19.
2- 2) -الأمالی،شیخ صدوق:20،المجلس السادس،حدیث 4؛من لا یحضره الفقیه:394/4،حدیث 5840؛بحار الأنوار:88/70،باب 122،حدیث 55.
3- 3) -تحف العقول:21،و من حکمه صلی الله علیه و آله؛بحار الأنوار:120/1،باب 4،حدیث 11.

آری،کسی که از خدا و حق دور بماند در بیابان زندگی با صد خطر روبرو می شود.

آن مرد برای نجات از حملۀ شیر به چاهی پناه برد که طنابی در آن آویخته بود، طناب را گرفت و وارد چاه شد و شیر هم سر چاه متوقف گشت تا با بیرون آمدن او به او حمله کند.

در وسط چاه چشمش به اژدهایی افتاد که در عمق چاه برای طعمه دهان گشوده است.در حالی که غرق ترس و وحشت شده بود،صدایی توجه او را جلب کرد.

دید دو موش مشغول جویدن طناب اند.آن مرد خود را از بالا و پایین چاه و در کنار کار آن دو موش در خطر حتمی دید،ناگهان چشمش به انبوهی زنبور افتاد که در کمر گاه چاه عسل اندوخته اند،با دیدن عسل شیرین خاک آلود که در حقیقت زهر تلخ دنیای هلاک کننده بود به سوی عسل دست برد تا از آن عسل تناول کند و در حال خوردن عسل از شیر و اژدها و دو موش که رشتۀ عمرش را قطع می کردند،غافل و بی خبر ماند؛با خوردن عسل از نیش زنبورها هم در امان نبود. هست این دنیا چَه و عمرت رسن

اژدها قبر است بُگشوده دهان

آری،غفلت از خدا و بی توجهی به آخرت و فراموشی حقایق و دوری از صفات عالی انسانی،آدمی را-مرحوم ملا احمد نراقی در اشعار بالا فرمود-گرفتار دام خطر کرده و دست انسان را از دامن سعادت جدا خواهد کرد.

در کتاب با ارزش«نهج البلاغه»نقل شده است که:

جنازه ای را به گورستان می بردند،حضرت امیر المؤمنین علی علیه السلام شنید مردی می خندد،خنده ای که ناشی از غفلت بود.فرمود:گویا مردن بر غیر ما نوشته شده و خیال می کنی که حق در این دنیا بر غیر ما لازم گشته و می پنداری مرده هایی که می بینیم مسافرانی هستند که به زودی به سوی ما بازمی گردند،ایشان را در قبرهایشان می گذاریم و اموالشان را می خوریم مثل این که ما پس از آن ها جاوید خواهیم ماند.وای بر ما،مرگ مردم که برای ما پند و عبرت است فراموش کرده ایم و به هر آفت و زیانی گرفتار آمده ایم.

خوش به حال کسی که نفسش رام شد و عمل و کردارش پاک و شایسته و قصدش پسندیده و اخلاقش نیکو گشت و زیادی مالش را در راه خدا صدقه داد و زیاده گویی زبانش را مهار نمود،از آزار مردم خودداری کرد و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله بر او سخت نیامد و به بدعت نسبت داده نشد (1).

مراقبت

بیان شد که یکی از مهم ترین علل خطر برای حیات دنیا و آخرت،غفلت است.

بیداران راه و عاشقان اللّه تنها دارویی که برای معالجۀ این درد هولناک معرفی می کنند،حال مراقبت است.

ص:183


1- 1) -نهج البلاغه:حکمت 122؛بحار الأنوار:268/78،باب 7،حدیث 27.

ص:184

مراقبت بر این که خدای مهربان در همه حال ناظر وضع روحی بندگان و اعمال و اخلاق عبّاد است.مراقبت بر اجرای فرمان های سعادت بخش حق در همۀ جوانب حیات.مراقبت بر این که هوای نفس و شیطان های داخلی و خارجی انسان را از جادۀ الهی منحرف نکنند.

معنای مراقبت در کلام بزرگان

فیلسوف بزرگ،مرحوم علّامۀ طباطبایی می گوید:

یکی از اهمّ چیزهایی که در راه سیر و سلوک و در حکم ضرورتی از ضروریّات آن است همانا امر مراقبه است.

سالک باید از اوّلین قدم که در راه می گذارد تا آخرین قدم،خود را از مراقبه خالی ندارد و این از لوازم ختمیّه سالک است.باید دانست که مراقبه دارای درجات و مراتبی است،سالک در مراحل اولیه یک نوع مراقبه ای دارد و در مراحل دیگر انواع دیگری.

هرچه رو به کمال می رود و طیّ منازل و مراحل کند،مراقبه او دقیق تر و عمیق تر خواهد شد،به طوری که آن درجات از مراقبه را اگر بر سالک مبتدی تحمیل کنند از عهدۀ آن برنیامده و یک باره بار سلوک را به زمین می گذارد،یا سوخته و هلاک می شود،ولی رفته رفته در اثر مراقبه در درجات اولیه و تقویت در سلوک می تواند مراتب عالیه از مراقبه را در مراحل بعدی بجای آورد و در این حالات بسیاری از مباحات در منازل اولیه بر او حرام و ممنوع می گردد.

در اثر مراقبه شدید و اهتمام به آن،آثار حبّ و عشق در ضمیر سالک هویدا می گردد؛زیرا عشق به جمال و کمال علی الاطلاق،فطری بشر بوده و با نهاد او عجین شده و در ذات او به ودیعت گذارده شده است،لیکن علاقه به کثرت و حبّ

ص:185

به مادیّات،حجاب های عشق فطری می گردند و نمی گذارند که این پرتو ازلی ظاهر گردد.

به واسطۀ مراقبه،کم کم حجاب ها ضعیف شده تا بالاخره از میان می رود و آن عشق و حبّ فطری ظهور نموده ضمیر انسان را به آن مبدأ جمال و کمال رهبری می کند.این مراقبه در اصطلاح عرفا تعبیر به مِیْ شده است (1). راه خلوتگه خاصم بنما تا پس از این مِیْ خورم با تو و دیگر غم دنیا نخورم

یکی از عرفای عالی مقام می گوید:

مراقبت،عبارت از یقین بنده است به این که خداوند در جمیع احوال،عالِم بر قلب و ضمیر و مطّلع بر رازهای درونی اوست،چنانچه گفته اند:

«المراقبه استدامه علم العبد باطلاع الرب فی جمیع أحواله».

البته همین که سالک یقین حاصل کرد خدا همیشه او را می بیند و بر زوایای درون او واقف و مطلع است،مراقب خواطر ناپسندی خواهد بود که قلب را از ذکر خداوند بازمی دارد.

از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده که فرمود:

اُعْبُدِ اللّهَ کَأَنَّکَ تَراهُ فَاِنْ لَمْ تَکُنْ تَراهُ فَاِنَّهُ یَراکَ (2).

خدای را چنان پرستش کن که گویی او را می بینی و اگر تو او را نبینی،او تو را می بیند.

اهل مراقبت را به سه حال می توان شمرد:

اوّل حال مراقبت آن است که: به واسطۀ یقین به اطلاع خداوند بر ضمیر بنده،

ص:186


1- 1) -لبّ اللباب:31.
2- 2) -ارشاد القلوب:128/1،باب 39 فی المراقبه؛بحار الأنوار:279/69،باب 116.

این حال پیدا شود که فکر بد یا تلقین شیطانی به قلب او راه نیابد و چون خدا را در همه حال و همه جا حاضر و ناظر بیند کم تر به دام هوای نفس اسیر شود.

جنید بغدادی،مریدی داشت که او را از همه عزیزتر می داشت.دیگران را غیرت آمد.شیخ به فراست بدانست،گفت:ادب و فهم او از همه زیادت است،ما را نظر بر آن است،امتحان کنیم تا شما را معلوم شود.

فرمود:تا بیست مرغ آورید و گفت:هر مریدی یکی را بردارید و جایی که کس شما را نبیند بکشید و بیاورید،همه برفتند و بکشتند و باز آمدند،الّا آن مرید که مرغ زنده بیاورد.شیخ پرسید:چرا نکشتی ؟ گفت:از آن که شیخ فرموده بود که جایی باید که کس نبیند و من هرجا که می رفتم حق تعالی می دید.جنید گفت:

دیدید که فهم او چگونه است و از آن دیگران چگونه ؟ ! همه استغفار کردند.

حارث محاسبی گفته:

مراقبت،علم دل است در قرب حق تعالی.

حاصل آن که:حال مراقبت آن است که حسن بن علی دامغانی گفته:

«علیکم بحفظ السرائر،فانه مطلع علی الضمائر».

دوّم حال مراقبه آن است که: سالک در حال مراقبه،کاینات را فراموش کند؛ یعنی به حالی باشد که در آن حال وجود و عدم دنیا برای او یکسان باشد و چنان مراقب باشد که جز خدا هیچ چیز در ذهن و فکر او نباشد.

احمد بن عطا گفت:

«خیرکم من راقب الحق بالحق فی فناء ما دون الحق».

بهترین شما کسی است که حق را به حق مراقبت کند،با توجه به این که ما دون او را فنا و عدم محض بداند.

شیخ کبیر ابو عبد اللّه محمّد بن الخفیف گفته:

ص:187

یک بار شنیدم که در مصر پیری و جوانی به مراقبت نشسته اند بر دوام،آنجا رفتم دو شخص را دیدم روی به قبله کرده سه بار سلام کردم،جواب ندادند؛گفتم:به خدای بر شما که سلام مرا جواب دهید.

آن جوان سر برآورد و گفت:یا ابن خفیف ! دنیا اندک است و از این اندک اندکی مانده است،از این اندک نصیب بسیار بستان.یا ابن خفیف ! مگر فارغی که به سلام ما می پردازی.

این بگفت و سر فرود برد و من گرسنه و تشنه بودم،گرسنگی را فراموش کردم، توقف کردم و با ایشان نماز پیشین گزاردم و نماز دیگر گزاردم و گفتم:مرا پندی ده.

گفت:یا ابن خفیف ! ما اهل مصیبتیم،ما را زبان پند نبود،کسی باید که اصحاب مصیبت را پند دهد.

سه روز آنجا بودم با خود گفتم:چه سوگند دهم تا مرا پندی دهند.آن جوان سربرآورد و گفت:صحبت کسی طلب،که دیدن او تو را از خدای یاد دهد و هیبت او بر دل تو افتد و تو را به زبان فعل پند دهد نه به زبان گفتار !!

سوّم:حال بزرگان اهل مراقبت است که مراقب خدا هستند و از خدا می طلبند که آن ها را در حال مراقبت رعایت فرماید؛یعنی خداوند متولّی امر آن ها باشد و به فضل خویش آن ها را مصداق [ وَ هُوَ یَتَوَلَّی الصّٰالِحِینَ ] (1)کند.

سالک باید در این مقام طوری باشد که خود از میان برخیزد و بین او و خدای هیچ حجابی باقی نماند.

به جنید گفتند:می گویی حجاب سه است:نفس و خلق و دنیا.گفت:این سه حجاب عام است،حجاب خاص سه است:دید طاعت و دید ثواب و دید

ص:188


1- 1) -اعراف (7):196.

کرامت.مقصود این است که در بیخودی باید به مقامی برسد که خود به مراقبت خود واقف نباشد [ و به تعبیر دیگر عمل خود را نبیند،که دیدن،علّت غرور و غرور علت انحطاط است].

به قول حکیم صفای اصفهانی: ز مغز و پوست برون رفته تا به دوست رسیدم

راه بدست آوردن حال مراقبت

کسی که بخواهد از مرض خطرناک غفلت رهایی یابد و به میدان پرمنفعت مراقبت قدم گذارد،در درجه اوّل باید به بعضی از آیات کتاب خدا-که نشان دهندۀ

ص:189

اطلاع حق بر همه شؤون عالم و آدم است-و نیز به برخی از آیات بیان کنندۀ وضع قیامت و هم چنین به پاره ای از اخبار و روایات و حالات عالی مراقبین مراجعه کند.

امّا آیات نشانگر اطلاع حق بر همۀ جوانب بندگان:

[ وَ أَنَّ اللّٰهَ قَدْ أَحٰاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْماً ] (1).

و این که یقیناً علم خدا به همه چیز احاطه دارد.

[ إِنْ تَمْسَسْکُمْ حَسَنَهٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکُمْ سَیِّئَهٌ یَفْرَحُوا بِهٰا وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لاٰ یَضُرُّکُمْ کَیْدُهُمْ شَیْئاً إِنَّ اللّٰهَ بِمٰا یَعْمَلُونَ مُحِیطٌ ] (2).

اگر به شما خیر و خوشی [ و پیروزی و غنیمت ] رسد،آنان را بدحال [ و دلتنگ ] می کند و اگر بدی و ناخوشی [ و حادثۀ تلخی ] رسد به سبب آن خوشحال می شوند و اگر شکیبایی ورزید و پرهیزکاری کنید،نیرنگشان هیچ زیانی به شما نمی رساند؛یقیناً خدا به آنچه انجام می دهند،احاطه دارد.

[ قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَهْطِی أَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِنَ اللّٰهِ وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَرٰاءَکُمْ ظِهْرِیًّا إِنَّ رَبِّی بِمٰا تَعْمَلُونَ مُحِیطٌ ] (3).

گفت:ای قوم من ! آیا عشیرۀ کوچکم نزد شما از خدا عزیزتر است که او را پشت سر قرار داده و فراموشش کرده اید ؟ ! یقیناً پروردگارم به همۀ اعمالی که انجام می دهید،احاطه دارد.

[ أَلاٰ إِنَّهُمْ فِی مِرْیَهٍ مِنْ لِقٰاءِ رَبِّهِمْ أَلاٰ إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ ] (4).

ص:190


1- 1) -طلاق (65):12.
2- 2) -آل عمران (3):120.
3- 3) -هود (11):92.
4- 4) -فصّلت (41):54.

آگاه باش ! که آنان نسبت به دیدار [ قیامت و محاسبۀ اعمال به وسیلۀ ] پروردگارشان در تردیدند.[ و ]آگاه باش ! که یقیناً او به همه چیز [ با قدرت و دانش بی نهایتش ] احاطه دارد.

[ یَسْتَخْفُونَ مِنَ النّٰاسِ وَ لاٰ یَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّٰهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ یُبَیِّتُونَ مٰا لاٰ یَرْضیٰ مِنَ الْقَوْلِ وَ کٰانَ اللّٰهُ بِمٰا یَعْمَلُونَ مُحِیطاً ] (1).

[خیانت پیشگان خیانت خود را ] از مردم پنهان می دارند و [ نمی توانند ] از خدا پنهان نمایند و خدا با آنان بود آن گاه که در جلسۀ مخفی شبانه،دربارۀ طرح و نقشه و سخنی که خدا به آن رضایت نداشت،چاره اندیشی می کردند و خدا همواره به آنچه انجام می دهند،احاطه دارد.

[ وَ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ کٰانَ اللّٰهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطاً ] (2).

و آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است،فقط در سیطرۀ مالکیّت و فرمانروایی خداست و خدا همواره بر هر چیزی احاطه دارد.

مراقب و حسابگر باشید

وَ هُوَ الْقٰاهِرُ فَوْقَ عِبٰادِهِ وَ یُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَهً حَتّٰی إِذٰا جٰاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنٰا وَ هُمْ لاٰ یُفَرِّطُونَ* ثُمَّ رُدُّوا إِلَی اللّٰهِ مَوْلاٰهُمُ الْحَقِّ أَلاٰ لَهُ الْحُکْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحٰاسِبِینَ ] (3).

و اوست که بر بندگانش چیره و غالب است و همواره نگهبانانی [ از فرشتگان ]

ص:191


1- 1) -نساء (4):108.
2- 2) -نساء (4):126.
3- 3) -انعام (6):61-62.

برای [ حفاظتِ ] شما [ از حوادث و بلاها ] می فرستد تا هنگامی که یکی از شما را مرگ در رسد [ در این وقت ] فرستادگان ما جانش را می گیرند و آنان [ در مأموریت خود ] کوتاهی نمی کنند.*سپس [ همه ] به سوی خدا، سرپرست و مولای به حقّشان بازگردانده می شوند.آگاه باشید ! [ که در آن روز ] فرمانروایی و حکومت مطلق فقط ویژۀ اوست و او سریع ترین حسابگران است.

[ وَ نَضَعُ الْمَوٰازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیٰامَهِ فَلاٰ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ إِنْ کٰانَ مِثْقٰالَ حَبَّهٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنٰا بِهٰا وَ کَفیٰ بِنٰا حٰاسِبِینَ ] (1).

و ترازوهای عدالت را در روز قیامت می نهیم و به هیچ کس هیچ ستمی نمی شود و اگر [ عمل خوب یا بد ] به اندازۀ دانه خردلی باشد آن را [ برای وزن کردن ] می آوریم و کافی است که ما حسابگر باشیم.

[ وَ کَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَهٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهٰا وَ رُسُلِهِ فَحٰاسَبْنٰاهٰا حِسٰاباً شَدِیداً وَ عَذَّبْنٰاهٰا عَذٰاباً نُکْراً ] (2).

چه بسیار آبادی ها که [ اهلش ] از فرمان پروردگارشان و فرستادگانش روی برگرداندند،پس ما آنان را به حساب سختی محاسبه کردیم و به عذاب بسیار شدیدی عذاب نمودیم.

[ لِلّٰهِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی الْأَرْضِ وَ إِنْ تُبْدُوا مٰا فِی أَنْفُسِکُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یُحٰاسِبْکُمْ بِهِ اللّٰهُ فَیَغْفِرُ لِمَنْ یَشٰاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشٰاءُ وَ اللّٰهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ

ص:192


1- 1) -انبیاء (21):47.
2- 2) -طلاق (65):8.

قَدِیرٌ ] (1).

آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است،فقط در سیطرۀ مالکیّت و فرمانروایی خداست و اگر آنچه [ از نیّت های فاسد و افکار باطل ] در دل دارید آشکار کنید یا پنهان سازید،خدا شما را به آن محاسبه می کند؛پس هر که را بخواهد می آمرزد و هر که را بخواهد عذاب می کند و خدا بر هر کاری تواناست.

[ لِلَّذِینَ اسْتَجٰابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنیٰ وَ الَّذِینَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ لَوْ أَنَّ لَهُمْ مٰا فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لاَفْتَدَوْا بِهِ أُولٰئِکَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسٰابِ وَ مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهٰادُ ] (2).

برای آنان که دعوت پروردگارشان را اجابت کردند،بهترین سرانجام است و آنان که دعوت او را پاسخ نگفتند،اگر مالک دو برابر همۀ آنچه روی زمین است باشند،بی تردید آن را برای رهایی خود از عذاب خواهند داد؛آنان را حساب سختی است،و جایگاهشان دوزخ است و دوزخ بد بستری است.

[ یٰا دٰاوُدُ إِنّٰا جَعَلْنٰاکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النّٰاسِ بِالْحَقِّ وَ لاٰ تَتَّبِعِ الْهَویٰ فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ لَهُمْ عَذٰابٌ شَدِیدٌ بِمٰا نَسُوا یَوْمَ الْحِسٰابِ ] (3).

[و گفتیم:] ای داود ! همانا تو را در زمین جانشین [ و نمایندۀ خود ] قرار

ص:193


1- 1) -بقره (2):284.
2- 2) -رعد (13):18.
3- 3) -ص (38):26.

دادیم؛پس میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا منحرف می کند.بی تردید کسانی که از راه خدا منحرف می شوند،چون روز حساب را فراموش کرده اند،عذابی سخت دارند.

[ اَلْیَوْمَ تُجْزیٰ کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ لاٰ ظُلْمَ الْیَوْمَ إِنَّ اللّٰهَ سَرِیعُ الْحِسٰابِ ] (1).

امروز هر کس را در برابر آنچه انجام داده است،پاداش می دهند.امروز هیچ ستمی وجود ندارد؛یقیناً خدا در حسابرسی سریع است.

[ إِنَّ إِلَیْنٰا إِیٰابَهُمْ* ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنٰا حِسٰابَهُمْ ] (2).

قطعاً بازگشت آنان به سوی ماست.*آن گاه بی تردید حسابشان بر عهدۀ ماست.

بر هر خردمندی که ایمان به خدا و روز قیامت دارد،لازم است از محاسبۀ نفس و مراقبۀ نسبت به او و سخت گیری در حرکات و سکنات و کلیّۀ حالات او غافل نباشد؛زیرا هر نَفَسی از نفس های نفس و هر لحظه ای از لحظات عمر،گوهر گرانبهایی است که عوضی در مقابل ندارد و انسان می تواند با هر لحظۀ از عمر، گنجی از گنج های الهی را که یکی از نعمت های بی پایان او در آخرت است بخرد.

ضایع کردن هر نَفَس یا مصرف کردنش در کاری که سبب هلاکت است جداً خسران بزرگی است که هیچ دانایی حاضر به قبول چنین خسارت سنگینی نیست.

وصیت مراقب به نفس

عبد پس از فراغت از نماز صبح لازم است دل را مشغول به نفس کرده و شرایط

ص:194


1- 1) -مؤمن (40):17.
2- 2) -غاشیه (88):25-26.

سعادت و فلاح را با او در میان بگذارد،چنانچه یک تاجر پس از تسلیم مال التجاره به شریک،شرایط تجارت صحیح را با او در میان می گذارد.

به نفس بگوید:ای نفس من ! سرمایه ای به جز عمر ندارم،اگر بیهوده از دست برود رأس المال از دست رفته و از تجارت مأیوس خواهم شد،امروز روز جدیدی است که خداوند بزرگ به من مهلت داده و مرگم را به تأخیر انداخته و وقت را امروز بر من منّت گذارده و مرا از نعمت فرصت بهره مند نموده است.

اگر مرده بودم،از او درخواست می کردم که به اندازه یک روز مرا به دنیا برگرداند تا عمل صالح به جای آورم،خیال کن مُردی و خواهش برگشت کرده و خداوند تو را بازگردانده،بیدار باش که امروز را ضایع نکنی،که هر نفسی گوهر سنگینی است که نمی توان برایش قیمت معلوم کرد،مواظب باش که برای یک شبانه روز بیست و چهار ساعت در اختیار است و بیست و چهار ساعت زمان کمی نیست،به وسیلۀ آن می توان تجارت معنوی فوق العاده کرد و با این همه ساعت می توان گنج های پر بهایی از برنامه های الهی بدست آورد.

در روایتی آمده:

در هر بیست و چهار ساعت برای عبد بیست و چهار خزانۀ مرتب قرار داده می شود،درب یکی از آن خزانه ها باز می شود،آن را پر از نور عمل نیکش می بیند، عملی که آن را در یک ساعت از بیست و چهار ساعت انجام داده،به مشاهدۀ آن نور،چنان انبساط و خوشحالی به او دست می دهد،که اگر بر اهل جهنّم پخش کنند،شگفت زده می شوند.سپس خزانه ای را باز می کنند تاریک و سیاه،بوی بدی از آن می آید و این نتیجۀ ساعتی است که در آن معصیت خدا را کرده،به فزع و ترسی گرفتار می شود که اگر بر اهل بهشت تقسیم کنند عیش آن ها را ناقص می کند.خزانۀ دیگری بر او می گشایند که از دیدن آن نه خوشحال می شود نه

ص:195

بدحال و آن ساعتی است که در آن خواب بوده،یا غافل از برنامه بوده،یا به کاری از مباحات دنیا مشغول بوده است،از خالی بودن آن خزانه دچار اندوه می شود که چرا در حالی که قدرت داشته آن ساعت را به منافع الهی پر نکرده و از آن غفلت ورزیده (1)!!

و به همین صورت خزانۀ طول عمر را حساب کنید که چه چیزی در آن قرار داده اید،آیا به حق پر کرده اید،یا از باطل و لهو و لعب آن را آلوده نموده اید ؟

ای نفس ! امروز که فرصت داری کوشش کن که خزانه های ساعاتت را آباد کنی و آن ها را از گنج های الهی بی بهره مگذاری.جایی که اسباب بزرگی تو است،میل به کسالت مکن و با استراحت و غفلت،بهره های الهی را از دست مده.مواظب باش از درجات علیّین محروم مشوی و حسرت و اندوه همیشگی برایت نماند.

توجه مراقب به اعضای بدن

عاقل پس از وصیّت به نفس متوجّه هفت عضو مهم خود می شود،هفت عضوی که وسیلۀ حتمی نجات یا هلاکتند:چشم،زبان،گوش،شکم،شهوت، دست،پا،هفت عضوی که ابزار نفس و تسلیم اویند و در این تجارت خانۀ جهان برای انسان هم چون کارگران وسیلۀ تجارت و کسب اند.

برابر با آیات قرآن مجید جهنم را هفت در است،هر دری را دسته ای از گمراهان معیّن گردیده،استحقاق عذاب شخص بستگی به گناهان این هفت عضو دارد.

برای رهایی از عذاب سخت فردا،باید به طور دائم واعظ خود بود.باید یک لحظه از سفارش به خویش و توجّه به وضع اعضا و جوارح غافل نبود.باید در مقام

ص:196


1- 1) -عده الداعی:113؛بحار الأنوار:262/7،باب 11،حدیث 15.

مراقبت این هفت عضو حساس بود.

چشم را باید از نگاه به صورت حرام حفظ کرد.دیده نباید کسی را به چشم حقارت بنگرد و از دیدن آنچه لزومی برای انسان ندارد پرهیز کند؛زیرا همان طوری که در قیامت از اضافه حرف زدن زبان سؤال می کنند،از اضافه دیدن چشم هم بازپرسی می نمایند.

از آن طرف نباید به ترک گناه چشم قانع شد،بلکه باید دیده را در جهت تماشای آثار صنع حق و عجایب خلقت هدایت کرد.باید چشم به تماشای کتاب خدا و سنّت رسول اللّه صلی الله علیه و آله و آثار ائمه علیهم السلام برخیزد،تا از این طریق انسان بتواند با معارف و حلال و حرام خدا آشنا گردد.باید به آثار خیر دیگران بنگرد،تا نفس تشویق به اجرای عمل خیر گردد.

زبان،عضوی است که هر نوع چرخیدن برایش آسان است و هیچ حرکتی برای او سنگین نیست؛این عضو کوچک است که می تواند مرتکب بزرگ ترین گناه و آلوده به کبائر شده،برای دنیا و آخرت انسان خطرات سنگینی بیافریند !!

این عضو با غیبت،دروغ،دو بهم زنی،تعریف از خود،تکذیب خلق،طعن و لعن به مردم،جدال و مراء و...جنایات بزرگی را مرتکب می شود.

این عضو برای ذکر گفتن،یاد گرفتن،یاد دادن،نشر حقیقت،امر به معروف و نهی از منکر،ارشاد عباد حق،اصلاح ذات البین و سایر برنامه های مثبت آفریده شده.

باید با نفس خویش شرط کرد که در طول روز و شب این عضو را در مسیر حق حرکت دهد،که گفته اند:منطق مؤمن ذکر و نظر او عبرت و سکوت او فکرت است.

و در قرآن مجید آمده:

ص:197

[ مٰا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ ] (1).

هیچ سخنی را به زبان نمی گوید جز این که نزد آن [ برای نوشتن و حفظش ] نگهبانی آماده است (2).

مراقب گوش باشید که جز حق نشنود و از استماع حرف لغو و غیبت مردم مؤمن و آنچه به آبروی افراد لطمه می زند،بپرهیزد.

شکم را به کم خوردن و قناعت به حلال و اجتناب از شبهات و شهوات ملزم کنید و عضو شهوت و دست و پا را از افتادن در چاه خطرناک گناه حفظ نمایید.

دنیا ماندنی نیست.گذشت عمر گویی از همه چیز سریع تر است.مرگ ناگهان در می رسد و انسان با رسیدن مرگ تمام توان و قدرتش را از دست می دهد و جایی برای جبران اشتباهاتش نمی یابد،چه بهتر که در این دو روزۀ کوتاه عمر به بیداری و مراقبت زندگی کرده و حساب ذره ذره عمل خود را با توجه به آیات و معارف داشته باشیم.

غفلت در هیچ زمینه ای به سود انسان نیست و غافلان در بازار قیامت هیچ نصیبی از رحمت خدا ندارند.

خداوند بزرگ اگر می خواست انسان به غفلت زندگی کند،به او عقل و فطرت و وجدان و فکرت عنایت نمی کرد.

بعثت انبیا،امامت امامان،حکمت حکیمان،عرفان عارفان،نصیحت ناصحان،وعظ واعظان،نوشتۀ نویسندگان آگاه و مسؤول،فریاد بیداران،نالۀ سحرخیزان،آوای نیک دلان و از همه بالاتر نزول کتب آسمانی برای چیست ؟

ص:198


1- 1) -ق (50):18.
2- 2) -محجّه البیضاء:152.

به این واقعیت های غیر قابل انکار چه جوابی می دهید ؟ نه این که این همه عنایت برای بیدار زیستن انسان و پاک ماندن او از آلودگی غفلت است ؟

گمان نمی رود که انسان در دورۀ تاریخ،مرضی پرخطرتر از غفلت دیده باشد، جنایات،معاصی،ناپاکی ها،ضررها،خسارت ها،همه و همه معلول این بیماری خانمان سوز و این مرض مهلک است.

انبیا و امامان و حکیمان و عارفانی که شاگردان مکتب آن بزرگواران بودند،به صورت بسیار عجیب از غفلت وحشت داشتند.

آنان می دانستند که گرفتاران به غفلت در پرتگاه جهنم اند و اگر بیدار نشوند، درافتادن به عذاب برای آنان امری حتمی است.

انسان های غافل،شرورترین موجودات روی زمین،آلوده ترین جنبندگان روی خاک و پلیدترین مخلوقات این کرۀ کوچک اند.تاریکی و رنج و مشقّت و مشکلات حیات دیگران،معلول غفلت غافلان و بی خبری بی خردان،و بی توجّهی دنیاپرستان و بدکرداری خفتگان و پستی عاصیان است.

سعدی شیرازی چه زیبا سروده است: بس بگردید و بگردد روزگار

ص:199

دیر و زود این شکل شخص نازنین خاک خواهد گشتن و خاکش غبار (1)

*** بندگی در کوی عشق از پادشاهی خوش تر است

مراقبت،بهترین مایۀ تجارت برای یافتن سعادت

اشاره

انسان،از ابتدای شروع زندگی،مجبور به کار و فعالیت و حرکت و کوشش است.

این حرکت و کوشش یا در ارتباط با خدا یا با جهان یا با خلق خداست و حرکت و کوشش او یا مایۀ نجات یا عامل هلاکت است.

چنانچه کوشش او در ارتباط با آن سه واقعیّت-خدا و جهان و خلق-براساس حق و حدود الهی باشد مایه سعادت و الّا علت شقاوت و ذلت و خسران دنیا و آخرت است.

برای سالم ماندن از هر ضرری و دور ماندن از هر خسارتی و پاک ماندن از هر ناپاکی،لازم است انسان دارای دو نظر و دو دقّت گردد و آن دو نظر و دو دقّت

ص:200


1- 1) -کلیات سعدی:724،مواعظ.

عبارت است از:دقّت قبل از عمل و توجّه به اصل عمل.

نظر اوّل:دقت قبل از عمل

اما دقّت قبل از عمل به این است که بنگرد و ببیند که عملی که از او سرمی زند و دل و نیّتش به خاطر آن تحریک شده و پر از شوق گردیده،آیا فقط به خاطر خداست یا برای خوش آمد هوای نفس و پیروی از شیطان است.

در اینجا باید در اجرای عمل عجله نکند،تا علّت انجام عمل با کمک نور حق برای او کشف شود؛اگر معلوم شد علّت تحریک نفس به عمل عشق خداست و آدمی نظری جز جلب نظر او ندارد انجام دهد و اگر علّت تحریک غیر خداست، جداً در انجام عمل از خداوند حاضر و ناظر و پروردگار مراقب خجالت بکشد و انجام و عمل را رها کرده و نفس را به رغبت عملی که برای خدا نیست ملامت کند !!

به نفس هشدار دهد:چرا می خواهی عملی را انجام دهی که مورد توجّه دوست نیست و عاقبتی جز افتضاح و رسوایی ندارد ؟

در خبر آمده:برای تمام حرکات انسان اگرچه خیلی کوچک باشد سه پرونده باز می کنند و یا سه نوع سؤال از انسان می کنند:عمل را برای چه انجام دادی ؟ و چگونه انجام دادی ؟ و برای که انجام دادی ؟

آری،از او می پرسند که انجام عمل بر تو لازم بود که به امر مولایت باشد،آیا به همین خاطر برای عمل برخاستی،یا میل و همّتت به عمل به خاطر شهوت و هوی بود ؟ و این عمل را با کمک نور معرفت و علم انجام دادی یا از روی جهل و ظن ؟ و در مرحلۀ سوّم سؤال می کنند:این کار را خالص برای حق انجام دادی که به قول خود که بارها گفتی«لا إله إلاّ اللّه» وفا کرده باشی پس اجر و مزدت برعهده او لازم باشد،یا برای خوش آمدن مردم تا اجرت را از آنان بگیری،یا برای رسیدن به مال و منال دنیا تا نصیبی که در دنیا به تو داده شد مزد عملت حساب شود ؟!

ص:201

پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله به معاذ فرمود:

إِنَّ الْمرء یُسْأَلُ یَوم القیامهِ عَنْ جَمیعِ سَعْیِهِ حتی کُحْلِ عَیْنَیْهِ،وَ عَنْ فَتات الطّینهَ بِإصْبَعِهِ (1).

در قیامت از همه چیز حتی سرمه چشم و ریختن گِل دیوار [ مردم ] با دو انگشت سؤال می شود.

این است نظر اوّل و حصول این نظر برای ناظر و مراقب جز از راه درایت و علم و آشنایی با حقیقت اعمال و دقّت در وضع نفس و حیله ها و مکاید شیطان از راه دیگر ممکن نیست.

تا زمانی که انسان،پروردگار خود و نفس و دشمن خطرناک همیشگی خود - شیطان-و آنچه موافق با هوی یا با خداست و امثال این امور را که در میدان حیات از اهمیّت خاصّی برخوردارند نشناسد،به چنین مراقبت و نظارتی نسبت به عمل نخواهد رسید.

در اینجا توجّه به این نکته لازم است که اگر خود انسان آراسته به نور علم برای کشف حقایق لازم از قبیل نفس،شیطان،هوی و این که آیا این عمل موافق یا مخالف حق است نبود،بر او واجب است برای یافتن حقیقت،دست به دامن عالمی ربّانی و راهنمایی الهی و صادقی فرزانه بزند،تا با استفاده از نور علم او، بتواند از سلطۀ خطرات و هجوم گناهان و خرابی اعمال جلوگیری نماید.

نظر دوّم:توجه به اصل عمل

نظر به اصل عمل است که توجّه داشته باشد عمل را حتماً برای خدا انجام دهد

ص:202


1- 1) -تفسیر ابن کثیر:579/2.

و سیرت و صورت عمل را کامل بیاورد و بداند همچنان که خلق مطّلع بر ظاهر عملند،خالق حکیم و خدای دانا هم مطّلع به ظاهر عمل و هم آگاه به باطن عمل است،و چیزی در این دریای موّاج آفرینش از نظر آن جناب پنهان نیست.

چون عبد،آراسته به این دو نظر شود،عمل برای او و مطابق با دستور او انجام می گیرد و انسان با این دو نظر در همۀ عمر از افتادن در خطر مصون خواهد ماند و هیچ عملی از اعمال او به هدر نرفته و در نزد حضرت حق بی مزد و اجر نخواهد ماند و از همه بالاتر با این دو نظر هر انسانی از آلوده شدن به گناه و قرار گرفتن در دامن شیطان و افتادن در دام خطرناک هوای نفس در امان خواهد بود.

لازم است این دو را با تمرین و ریاضت و با کمک گرفتن از عنایت حق بدست آورد که بدون توجّه و مراقبت نسبت به هر فعل و هر عملی،برای انسان جز خسارت چیزی نخواهد ماند.

و به قول مغربی آن عارف بلند قدر:

سبو بشکن که آبی نی سبویی***ز خود بگذر که دریایی نه جویی

ز خود او را طلب هرگز نکردی***اگرچه سال ها در جستجویی

که را می بینی از خود می نپرسی***که را گم کرده ای آخر نگویی

کلاه فقر را بر سر نیابی***مگر وقتی که ترک سر بگویی

کجا بر کوی او رفتن توانی***که طفلی در پی چوگان و گویی

تو یک رو شو که آیینه چو طومار***سیه رو گردد آخر از دورویی

جلال الدین مولوی که مبیّن قسمتی از حقایق است می گوید:

هرکسی ز اندازه روشن دلی***غیب را بیند به قدر صیقلی

هر که صیقل بیش کرد او بیش دید***بیشتر آمد برو صورت پدید

گر تو گویی آن صفا فضل خداست***نیز این توفیق صیقل زان عطاست

ص:203

قدر همّت باشد آن جهد و دعا***لیس للانسان الا ما سعی

واهب همت خداوندست و بس***همت شاهی ندارد هیچ خس

محاکمۀ نفس و ایجاد آهنگ مراقبت در نفس

مراقبت،نعمتی بزرگ از نعمت های معنوی الهی است،که انسان با کمال شوق باید از خدا بخواهد و مقدّمات آراسته شدن خود را به آن فراهم آورد.

مراقبت،نسبت به تمام نعمت های معنوی،همانند ریشه نسبت به درخت و هم چون پایه برای ساختمان و عمود و ستون برای خیمه است.

مراقبت،برای نفس و روح به منزلۀ روح برای جسم و مانند نور برای دیده و هم چون خورشید نسبت به موجودات جهان است.

مراقبت اگر نباشد ایمان نخواهد بود،ایمان که نباشد عمل صالح و اخلاق حسنه نخواهد بود،اخلاق و عمل که نباشد انسانیّت نخواهد بود،انسانیّت که نباشد،از آدمی جز شر و ضرر و ایجاد مشکل برای خود و دیگران چیزی صادر نخواهد شد.

مراقبت-یا به تعبیر دیگر توجه به هر برنامه و عاقبت آن و بیداری نسبت به کلیّۀ امور و نتایج آن-بهترین وسیلۀ نجات و برترین و پرسودترین آهنگ الهی در نوای جان انسانی است.

مراقب،از شرّ نفس در امان و از خطر شیطان و شیاطین در مصونیّت و از همۀ حوادث در سلامت و راحت است.

مراقب،چیزی از او فوت نمی شود و شرّی از او صادر نمی گردد و راهی جز راه حق نمی پوید و در دل و جان غیر عشق حق نمی پذیرد و سرایی برای اقامت جز پیشگاه دوست نمی شناسد و خوفی جز از عقاب حق نداشته و امیدی جز به جناب

ص:204

دوست ندارد.

بیایید این واقعیت ها و حقایق را به نفس خود بگوییم و او را در محکمۀ نورانی عقل-عقلی که از قرآن و معارف الهی کمک گرفته-به محاکمه کشیده و به او بگوییم:به چه علّت در این عمری که از ما گذشته تو در غفلت بودی و به خاطر غفلتت ما را تا نزدیک شدن به ننگ ابدی و عذاب همیشگی برده ای !

چرا به اعضا و جوارح رحم نکرده و تا توانسته ای آنان را به رذایل و صفات قبیحه و اعمال ضد خدا آلوده کرده ای ؟!

چرا با داشتن ظرفیّت وسیع،خود را با آب خوشگوار معارف الهی سیراب نکرده و نسبت به حقایق تشنه مانده ای ؟

به چه خاطر با قرآن تماس نگرفته و آراسته به اخلاق انبیا نشده و از اوصاف امامان بزرگوار در تو نشانی دیده نشود ؟

در بقیۀ عمر می خواهی چه کنی و از این همه وسایل و ابزاری که خداوند حکیم در اختیار تو گذاشته،قصد داری چگونه بهره برداری کنی ؟

وای بر تو اگر با بودن این همه حجّت حق،با روشن بودن نور نبوّت و امامت،با در دست داشتن قرآن و کتب مشحون از حقایق ربّانی،بیدار نگشته و بینا نشوی.

این تویی که سعادت و شقاوت من در گرو وضع تو است.آن مقدار که خواستی گناه کردی و از نعم مادّی هرچه خواستی به چنگ آوردی.در بقیّۀ عمر هم چیزی جز تکرار این مسائل نخواهی دید،پس زمان علاج امراضت و درمان دردهایت و آراسته شدنت به آنچه باید آراسته گردی چه وقت است ؟ ! تو می دانی که تو و هرچه از اعضا و جوارح وابسته به توست،جز یک مسافر چیز دیگری نیستی و مجموع سفرت از ابتدا تا انتها شش منزل است:صلب پدر،رحم مادر،فضای دنیا،ظلمات قبر،صحرای محشر و بهشت یا دوزخ و اکنون تو در منزل سوّم که

ص:205

جایگاه غولان و دیوان راهزن است گرفتاری !!

بدان که روزهای عمر تو به منزلۀ فرسخ هاست و ساعت ها به منزلۀ میل هاست و نَفَس ها به منزلۀ گام هاست و اکنون تو ندانی که از این منزل چقدر مانده باشد، شاید گامی چند بیش نمانده،پس باید که فریفتۀ زیب و زیور این رباط دو در و این منزلگاه پر خوف و خطر نگشته،پیوسته در مشاهدۀ کوچا کوچ لشکر اموات بوده باشی و از سفر خویشتن فراموشت نگشته و ذرّه ای از محبّت دنیا که موجب صد گونه محنت و بلاست در دل خود جای ندهی.

از حضرت سیّد المرسلین صلی الله علیه و آله روایت شده:

حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطیئَهٍ (1).

محبّت دنیا سر همه گناهان است.

از این حدیث معلوم می شود:جمیع گناهان ظاهری و باطنی از محبّت دنیا حاصل می شود و گناه هرکس به اندازۀ محبّت او به دنیاست.

پس اگر خواهی دل از آلودگی ها پاک سازی و خود را در ورطۀ هلاک نیندازی، باید که در مقام معالجه درآیی و در ابتدا پرهیز نمائی.

و طریق معالجه و پرهیز چنان است که یک چند از اهل دنیا گریزان گشته،خود را به ترک لذّات دنیوی عادت دهی و در هر ساعت از روز و شب از جلّاب ذکر مرگ جرعه ای بیاشامی.

و طریقۀ ذکر مرگ چنان است که دل را از شغل ها فارغ ساخته،تصوّر صورت ها و اوضاع و احوال یاران و دوستان خود نمایی و فکر کنی که صورت های ایشان

ص:206


1- 1) -ارشاد القلوب:21/1،باب 2،الزهد فی الدنیا؛عوالی اللآلی:27/1،فصل 3؛بحار الأنوار:258/51،باب 14.

چگونه تغییر یافته و اعضا چون از هم ریخته و فرزندان چگونه یتیم مانده و زنان را چون دیگران به عقد خویش درآورده اند و مال ها را چگونه قسمت نموده اند ؟! و بعد از آن فکر نمایی که حال تو نیز عن قریب هم چنین خواهد بود.

چون این گونه راه معالجه را بپیمایی رفته رفته غبار غفلت از دیدۀ دلت زایل گردد و از جملۀ روشن دلان پیش بین و بینایان صاحب یقین گردی و بر اوقات گذشتۀ خود حسرت ها خوری و ندامت ها کشی و دیگر تو را پروای خورد و خواب نماند و جز به کار آخرت به هیچ کار دیگر مشغول نگردی (1).

در پرتو این ذکر و فکر و از برکت روشنایی این مراقبت،به کوی حقیقت رسیده، دل را صفا دهی،جان را شستشو نموده،گذشته را تدارک کرده و آینده ای خداپسند برای خود خواهی ساخت و به قول روشندل بینا،حکیم صفای اصفهانی:

تا شد دل من معتکف دار حقیقت*** پی برد درین دار باسرار حقیقت

بر گرمی بازار من آتش زد و افزود***از آتش من گرمی بازار حقیقت

معیار حقیقت به فنا بود و به هر سنگ***سنجید مرا دوست به معیار حقیقت

از راه عدم برد به سرمنزل هستی***ره گم نکند قافله سالار حقیقت

گو راه عدم گیر به خفاش که تابید***خورشید وجود از در و دیوار حقیقت

دل خانه غیب است و ز هر عیب مبرّاست***از صنعت سر پنجه معمار حقیقت

در فقر بجویید صفا را که ز شش سوی***پیداست در این مرحله آثار حقیقت(2)

راه علاج غفلت

چه راهی برای علاج غفلت،این ریشۀ امراض معنوی و مایۀ شقاوت دنیایی

ص:207


1- 1) -جملاتی از رسالۀ معالجه النفس ملا طاهر قمی.
2- 2-حکیم اصفهانی:198

و آخرتی،بهتر از بازگشت به خویش است ؟

بازگشت به خویش یعنی عرفان نفس،آن گاه شناخت ربّ و در نتیجه آگاهی به خواسته های سعادت بخش حق و تطبیق وضع نفس با آن خواسته ها.

نفس در ارتباط با ملکوت عالم،قدرت پیدا می کند که از میان امواج پرخطر انواع حوادث سالم بیرون آمده و با سیرتی زیباتر از هر چیز به مالک واقعی خود برگردد.

نفس با توجّه به یک سلسله مسائل تکان دهنده و بیدار کننده،می تواند خود را از طناب غفلت و بند شیطنت و زندان هوا آزاد کرده،در فضای پر بهای معنویت به پرواز آید.

نسخۀ شفابخش

دانشمند بزرگ شیعه،استاد علّامۀ مجلسی رحمه الله،مرحوم ملا طاهر قمی در ترجمۀ«رساله تنبیه الراقدین»جملاتی عالی و تکان دهنده خطاب به اهل قبور و جواب اهل قبور به آن مسائل به صورت زبان حال و خطاباتی به نفس دارد که ذکر آن برای هر انسانی بهترین نسخۀ شفابخش غفلت و برترین راه ایجاد حال مراقبت در قلب و نفس است.آن بزرگ مرد بیدار چنین می گوید:

سلام باد بر شما ای صاحبان قبرها،از پیران و جوانان !

سلام باد بر شما ای جدا شدگان از خویشان و دوستان !

سلام باد بر شما ای دور افتادگان از برادران و مصاحبان !

سلام باد بر شما ای محروم شدگان از اموال و اسباب !

سلام باد بر شما ای تکیه زدگان بر بالش خاک !

سلام باد بر شما ای ساکنان منزل های خالی !

ص:208

سلام باد بر شما ای صاحبان صورت های تغییر یافته !

سلام باد بر شما ای صاحبان روی های خاک آلوده !

سلام باد بر شما ای اهل خانه های خراب و مندرس شده !

سلام باد بر شما ای اهل اثرهای محو و برطرف شده !

شما بودید-خدایتان رحمت کند-مغرور به قوّت و جوانی و بودید مشغول به لهو رفاقت و طلبکاران زندگی و بقا و غافلان از مردن و فنا و متنعّم در خانه ها و قصرها و انس گرفتگان با زنان صاحب ستر و مشغول شدگان به لذّت و راحت و خوشحالی.

خانه های فراخ را گذاشتید و بدون رغبت و رضا در تنگناهای قبر ساکن شدید و در شکم های خاک سپرده گشته و از جسم خلق پنهان شدید.با مرگتان خشم دل حسودان فرونشست،دوستان و فرزندان را دلگیر ساختید.ای کاش می دانستم در عوض دوستان چه یافتید و مونس شما در خاک کیست و در وحدت و تنهایی چه می کنید و بدن هایتان در خاک چگونه پوسید و کرم ها چسان از جسم شما خلق شد و چگونه همان ها گوشت و پوست شما را خوردند ؟!

به چه صورت حدقه های شما بر صفحۀ رویتان روان شد و چگونه عضوها و بندهای شما از هم گسست و پای و دست راست و چپ بدنتان به چه نحو جدا شد ؟!

اگر ای ترک کنندگان اهل و عیال و از آرزوها و امیدها بریده ! از اوضاع بعد از خود از من بپرسید،من پاسخ شما را می دهم،اگر حاضرید بشنوید.

دیگران در خانه های شما ساکن شده و با زنان شما ازدواج کردند و اموالتان را بین خود تقسیم نمودند.اهل بیت شما از فرزندان و کودکانتان بر آن طفلانی که به نعمت و ناز پرورش دادید،بریدند و یاران و دوستان برای همیشه شما را فراموش کردند و خویشان و هم نشینان از شما غافل شدند !!

ص:209

اسمی از شما نمی برند و از یاد شما در دل و قلب آنان خبری نیست.این است آنچه پس از شما واقع شد.

اهل قبور پاسخ می دهند:ای بندۀ حق ! گفتگویت را شنیده و سخنت را حفظ کردیم،جواب ما را بشنو و آن را حفظ کن.

ما جامۀ پشیمانی پوشیدیم و به درهای قیامت داخل شدیم.مرگ ما،وجود ما را در عجیب ترین وضع انداخته،ما را در تنگ ترین خوابگاه ها بر دست راست خواباندند و صورت ما را بر خاک قبر نهادند و سقف خانۀ ما را از خشت ساختند.

برادران و اهل ما برای همیشه با ما وداع کردند،از ما برگشته و ما را واگذاشتند !

فرشتگان در قبر ما حاضر شدند و از خواسته های پروردگارمان از ما پرسیدند.

کرم ها دور بدن ما جمع شده و ما را خوردند و آن قامت رعنا و صورت زیبای ما را تغییر دادند در خانه های خالی از وسائل،بدون اهل و عیال روز و شب خود را می گذرانیم.

ما در امری سخت و هولناک و پر خطر درافتاده و از قبر خویش جز برنامه های ترسناک و تهدید و سرزنش سخت چیزی نمی شنویم.بعضی از قبرها فریاد می زنند:من خانۀ ظلمتم،من خانۀ فتنه ام،من خانۀ محنتم،من خانۀ غربت و غمم،من خانۀ وحدت و وحشتم،من زندان نافرمانم،من حفره ای از حفرات آتشم و بعضی از قبرها می گویند:من خانۀ راحت و نعیمم برای کسی که خدای رحیم را بندگی کرده،من خانۀ نعمت و خوشحالیم برای کسی که از خدا ترسیده و از گناه اجتناب ورزیده.

قطعه های زمین ندا می کنند و می گویند:ای فریفته به ظاهر دنیا ! ای که امروز زنده ای ! چرا از وضع کسانی که در ما دفن شدند عبرت نگرفتی ؟ اهل و حشم برادران و همسایگانت را ندیدی در دل خاک دفن شدند ؟!

ص:210

حرص آنان و جمع آوری مال و واگذاشتن جمع شده های آن ها را ندیدی و توجه نکردی که از آنچه داشتند بی اختیار امید برداشته و به خواری و ذلّت در ما دفن شدند ؟!

چرا به آنچه آنان عمل نکردند،در حالی که به خیر آنان بود تو عمل نمی کنی ؟ ! چرا در جمع مال و پیدا کردن آرزوهای دراز بی رغبت نمی شوی ؟

مردگان در خاک خفته که ماییم،زندگان را ملامت می کنیم و با صدای بلند به آنان می گوییم:ای واپس مانده در دنیا که برادران و همسایگان را زیر خاک کردی ! آیا در حال ما برای تو عبرت نیست ؟ ! آیا به پیش رفتن ما را در خاک گور فکر نمی کنی ؟ ! آیا نمی بینی که ما از خط عمل جدا گشته در حالی که تو مهلت داری و به فکر عمل نیستی ؟

چرا آنچه از ما فوت شد تو تدارک نمی کنی ؟ ! چرا به آنچه همسایگانت از آن محروم شدند عمل نمی نمائی ؟

ای ساکن خانۀ غرور و خطاب کننده به اهل قبور،ما آرزو می کنیم که بر درست کردن توشه قادر شویم و برای حرکت در راه آماده گردیم،از ما وقت عمل خیر گذشت تو امروز را که در آنی غنیمت بدان و از عاقبت بد اهمال کاری بترس.

تو ای خطاب کننده به ما ! عن قریب رحلت نموده نزد ما خواهی آمد و پس از چند روزی بر ما وارد خواهی شد،بر نفس لطیف ضعیف خود رحم کن و در خلاصی جان شریف خویش بکوش.بدان به همین زودی،همان معامله ای که با خانه های ما کردند،با خانۀ تو خواهند کرد و آثار تو نیز همانند آثار ما فانی و برطرف خواهد شد و به حالی در افتی که هیچ یار و مصاحبی قدرت نفع رساندن به تو را نداشته باشد و نزدیک و برادر توانایی نجات تو را نداشته و تو هم به سوی خانه غربت و وحشت روان گردی،در حالی که از تمام علایق و اسباب بریده باشی.

ص:211

قبرت و پرسش کنندگانت به انتظار تواند،به سوی آنچه از ما شنیدی شتاب کن و برای جایی که ما انتقال به آن یافته ایم مهیّا شو.آنچه بر ما گذشت بر تو هم خواهد آمد.به خدا قسم تو را خطر هولناک در پیش است ما تو را خبر کردیم و راه توفیق را به تو نمایاندیم.

پس از گفت و شنید با مردگان نوبت خطاب به نفس است:ای غافل فریفته شده ! جواب صاحبان قبر را شنیدی و از آنچه شرح دادند خبر شدی،فردا نزد مولا و آقایت چه عذری داری،به هنگام رسیدنت به او و رسیدنش به تو چه خواهی گفت ؟!

به خدا قسم اگر اهمال کنی و از آنچه به سوی آن می روی غافل بمانی،در حالی که تو را ترساندند و از خطرات برحذر داشتند،نزد پروردگارت با یک دنیا هول و ترس رسوا شوی و با خطرهای فراگیرنده روبرو گردی،عازم سفر و کوچ کردن باش و برای جمع کردن توشه جهت روز خطر بزرگ آماده شو.

به سوی مولایت بازگرد،بازگشتن بندۀ خوار و ذلیل که بر نفس خود ظلم کرده و حرمت خدایش را ارج ننهاده.توبه کن،مانند بنده ای که گناهانش سخت عظیم است و عمرش از کف رفته،آن چنان از کف رفتنی که گویا به انتها رسیده و فرصت انجام کار از دستش رفته !

آن چنان بنده ای که پناهی نمی بیند که از خدا به سوی آن رود و گریزگاهی نمی جوید که از پروردگارش به سوی او بگریزد.بنده ای که در چنین حال ناگهان متوجه خدای خود گشته،با دلی پاک به سوی او روی آورد و خدایش را به آوازی متغیّر و آهسته بخواند و آن چنان فروتنی کند که گویی منحنی شده کمرش خم گشته و از شدت سر به زیری دو تا شده و دو پایش از شدّت ترس می لرزد و اشک هایش پهنای صورت او را گرفته و در حال دعا و مناجات است و فریاد می زند:

ص:212

وای از دوری سفر،وای از بزرگی خطر،وای از تاریکی قبر،وای از ایامی که ضایع کردم،وای از خجالتم بر گناهانی که جمع نمودم.

آه اگر با عدل خود با من معامله کنی و فضلت را از من دریغ داری.

آه اگر پرونده ام را به دست چپم دهی و بدی حال و عملم را بر مردمان ظاهرسازی.

آن گاه خطاب کنی:او را بگیرید و به غل ببندید و به آتش جهنم بسوزانید.آن وقت مبتلا شوم به بلایی که خویشان از نجاتم،ناتوان و قوم و قبیله ام از نفع رساندن به من،حقیر و زار.

وای از آتشی که پشت جگر را بسوزاند.

آه از آتشی که سر و دست و پا را از هم جدا کند.

وای از آتشی که نورش تاریکی،آسانش رنج آور و دورش نزدیک است.

آه از آتشی که رحم نکند و طلب مرحمت احدی را نپذیرد و بر تخفیف عذاب قادر نباشد و توان نجات زاری کننده را نداشته باشد.

آه از ضریع و زقّوم و غسّاق جهنّم،که هر سه خوراکی اهل عذاب است.

آه از شراب جهنم که روده و دل اهلش را پاره پاره کند.

ای مولای من ! آیا برای شقاوت آفریده شده ام تا بدین سبب گریه ام را طولانی کنم،یا برای سعادت،تا امید بر تو دوزم ؟

آیا اعضایم را برای عذاب کشیدن از گرزهای آتشین آفریده ای و روده هایم را برای خوردن حمیم جهنّم.

مولای من ! به من بگو بعد از این که به تو ایمان آوردم مرا عذاب می کنی ؟ ! یا پس از این همه عشق به تو،از پیشگاه رحمتم می میرانی ؟ ! از ذات کریمت دور است که مرا از خود ناامید کنی ؟

ص:213

آیا مسیر گمانم را به خود عوض می کنی و امیدم را به ناامیدی بازمی گردانی ؟ نه این چنین نیست،بدون شک امیدم به تو یک امید حتمی و رجایم نسبت به عنایتت رجایی عظیم است.

و به قول سعدی در فصل مناجات:

تنم می بلرزد چو یاد آورم***مناجات شوریده ای در حرم

که می گفت شوریده دل فکار***الها ببخش و به ذلّم مدار

به لطفم بخوان و مران از درم***ندارد به جز آستانت سرم

تو دانی که مسکین و بیچاره ایم***فرومانده نفس امّاره ایم

نمی تازد این نفس سرکش چنان***که عقلش تواند گرفتن عنان

که با نفس سرکش برآید به زور؟***مصاف پلنگان نیاید ز مور

به مردان راهت که راهی بده***وز این دشمنانم پناهی بده

خدایا به ذات خداوندیت***به اوصاف بی مثل و مانندیت

به لبیک حجاج بیت الحرام***به مدفون یثرب علیه السلام

به تکبیر مردان شمشیر زن***که مرد وغا را شمارند زن

به طاعات پیران آراسته***به صدق جوانان نوخاسته

که ما را در آن ورطه یک نفس***ز ننگ دو گفتن به فریاد رس

امید است از آنان که طاعت کنند***که بی طاعتان را شفاعت کنند

به پاکان کز آلایشم دور دار***و گر زلتی رفت معذور دار

به پیران پشت از عبادت دو تا***ز شرم گنه دیده بر پشت پا

که چشمم ز روی سعادت مبند***زبانم به وقت شهادت مبند

چراغ یقینم فرا راه دار***ز بد کردنم دست کوتاه دار

بگردان ز نا دیدنی دیده ام***مده دست بر ناپسندیده ام

ص:214

من آن ذره ام در هوای تو نیست***وجود و عدم زاحتقارم یکی است

ز خورشید لطفتت شعاعی بَسَم***که جز در سعادت نبیند کَسَم

بدی را نگه کن که کمتر کس است***گدا را ز شاه التفاتی بس است

مرا گر بگیری به انصاف و داد***بنالم که عفوت نه این وعده داد

خدایا به ذلت مران از درم***که صورت نبندد دری دیگرم

ور از جهل غایب شدم روز چند ***چو باز آمدم در به رویم نبند

چه عذر آرم از ننگ تر دامنی***مگر عجز پیش آورم ای غنی

فقیرم به جرم گناهم مگیر***غنی را ترحم بود بر فقیر

چرا باید از ضعف حالم گریست***اگر من ضعیفم پناهم قوی است

خدایا ! به غفلت شکستیم عهد***چه زور آورد با قضا دست جهد ؟

چه برخیزد از دست تدبیرما ؟***همین نکته بس عذر تقصیر ما

خدایا مقصّر به کار آمدیم***تهی دست و امیدوار آمدیم(1)

دیدگاه روایت به مراقبان و محاسبان

در طول تاریخ حیات،به چهره های پرارزشی برمی خوریم که بر اثر اتصال به نور حقیقت،در تمام زمینه های زندگی با مراقبه و محاسبه زیستند و هرگز به دشمنان ظاهر و باطن و غولان درونی و بیرونی،اجازۀ فعالیّت در حوزۀ حیات پرقیمتشان را ندادند.

اینان با گوش دل نصایح کتب آسمانی و انبیا و امامان را شنیدند و پس از شنیدن به کار بستند و از به کار بستن حقایق نتایج عالی گرفتند.قرآن به همۀ مردم برای

ص:215


1- 1- کلیّات سعدی:395 (به نقل از باب دهم بوستان)

این که نسبت به همۀ امور زندگی مراقب و مواظب باشند و با کمال بیداری حساب همه برنامه های حیات را داشته باشند می فرماید:

[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّٰهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ مٰا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّٰهَ إِنَّ اللّٰهَ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ ] (1).

ای اهل ایمان ! از خدا پروا کنید و هر کسی باید با تأمل بنگرد که برای فردای خود چه چیزی پیش فرستاده است و از خدا پروا کنید؛یقیناً خدا به آنچه انجام می دهید،آگاه است.

از امامان بزرگوار نقل شده که می فرمودند:

حاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحاسَبُوا وَ زِنُوا أَعْمالَکُمْ بِمیزانِ الْحَیاء قَبْلَ أَنْ تُوزَنُوا (2).

خود به حساب خود برسید قبل از آن که به حسابتان برسند و با ترازوی حیا اعمال خویش را بسنجید،قبل از این که با آتش قهر حق اعمالتان را بسنجند.

و فی الْخَبَرِ،أَنَّهُ علیه السلام جاءَهُ رَجُلٌ فَقالَ:یا رَسُولَ اللّهِ أَوْصِنی.فَقالَ:أَ مُسْتَوْصٍ أَنْتَ ؟ قالَ:نَعَمْ.قالَ:إِذا هَمَمْتَ بِأَمْرٍ فَتَدَبَّرْ عاقِبَتَهُ،فَإِنْ کانَ رُشْداً فَامْضِهِ وَ إِنْ کانَ غَیّاً فَانْتَهِ عَنْهُ (3).

در خبر است که مردی خدمت رسول اسلام صلی الله علیه و آله آمد،عرضه داشت:مرا سفارش کن.فرمود:تو سفارش پذیری ؟ گفت:آری.فرمود:چون کاری را تصمیم گرفتی در عاقبت و نتیجۀ آن اندیشه کن،اگر کمال و منفعتی در آن بود

ص:216


1- 1) -حشر (59):18.
2- 2) -محجّه البیضاء:167/8،کتاب المراقبه و المحاسبه؛بحار الأنوار:265/68،باب 76.
3- 3) -محجّه البیضاء:165/8،کتاب المراقبه و المحاسبه.

آن را بجای آر،اگر گمراهی بود از آن دست بردار.

وَ فی الْخَبَرِ،یَنْبَغی أَنْ یَکُونَ لِلْعاقِلِ أَرْبَعَ ساعاتٍ:ساعَهٌ یُحاسِبُ فیها نَفْسَهُ (1).

در خبر آمده که عاقل باید دارای چهار ساعت باشد:یکی از آن ها ساعتی است که در آن باید به حساب خویش برسد.

عَنْ مَیْمُونِ بْنِ مِهْران أَنَّهُ قالَ:لا یَکُونُ الْعَبْدُ مِنَ الْمُتَّقینَ حَتّی یُحاسِبَ نَفْسَهُ أَتَمَّ مِنْ مُحاسَبَهِ شَریکِهِ،وَ الشَّریکانِ إِنَّما یَتَحاسَبانِ بَعْدَ الْعَمَلِ (2).

میمون بن مهران [ ظاهراً از نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله ] نقل می کند که حضرت فرمود:عبد از گروه پرهیزکاران نیست مگر به حساب نفس برسد،آن هم کامل تر از کسی که به حساب شریکش می رسد،که دو شریک به طور طبیعی به حساب خود بعد از عمل می رسند.(اما عبد با تقوا قبل از عمل به حساب خود رسیده و بعد از عمل هم در حساب و در نگرانی است).

عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام:أَقْصِرْ نَفْسَکَ عَمّا یَضُرُّها مِنْ قَبْلِ أَنْ تُفارِقَکَ،وَاسْعَ فی فَکاکِها کَما تَسْعی فی طَلَبِ مَعیشَتِکَ فَإِنَّ نَفْسَکَ رَهینَهٌ بِعَمَلِکَ (3).

امام صادق علیه السلام فرمود:جلوی نفس را قبل از جدایی از بدن،از آنچه برایش زیان بار است بگیر و در آزادی آن همچنان که برای معیشت فعالیت می کنی بکوش،که نفست در گرو عمل تو است.

با توجّه به این آیات و روایات،خردمندان به نفس مهلت گناه نمی دادند و نیز نمی گذاشتند خیری گرچه کوچک باشد از دست نفس برود ! و اینک:

ص:217


1- 1) -محجّه البیضاء:165/8،کتاب المراقبه و المحاسبه.
2- 2) -محجّه البیضاء:165/8،کتاب المراقبه و المحاسبه.
3- 3) -الکافی:455/2،باب محاسبه العمل،حدیث 8؛محجّه البیضاء:166/8،کتاب المراقبه و المحاسبه.

گوشه ای از زندگی مراقبان و محاسبان

اوّل: می گویند:

گروهی به عیادت مریضی رفتند،در میان آنان جوان لاغر اندامی بود،مریض به او گفت:این لاغری تو از چیست ؟ پاسخ داد:علّتش امراض و اسقام است.گفت:

تو را به خدا قسم حقیقت حالت را به من بگو.جوان گفت:شیرینی دنیا را چشیدم تلخ بود،زر و زیورش نزدم کوچک است،طلا و سنگش پیشم یکسان است،گویی عرش حق را برای تماشایم ظاهر کرده اند و من آن را آن چنان که هست می بینم، رفتن مردم را به سوی بهشت و جهنّم مشاهده می کنم،با تماشای این حقایق روزم به روزه می گذرد و شبم به بیداری،در آنچه هستم،از عبادت و عمل به چشمم نمی آید؛زیرا عملم در برابر ثواب حق بسیار کم است !!

دوّم: از بزرگی نقل می کنند که می گفت:

اگر سه چیز نبود،دلم نمی خواست یک روز زنده باشم:روزه در سخت ترین روزهای گرم،سجود در دل شب،مجالست با مردمی که برای سخن گفتن پاکیزه ترین کلام را اختیار می کنند،آن چنان که عده ای برای خوردن خرما بهترینش را انتخاب می نمایند.

سوّم: می گویند:

گروهی برای مقصدی بار سفر بستند،راه را گم کردند؛به محلّ بنده ای از بندگان حق رسیدند که از دیوان و غولان آدم نما فرار کرده و به کنجی به عبادت و تصفیه باطن مشغول بود.فریاد زدند ای بندۀ حق ! ما راه را گم کرده ایم،چنانچه می دانی بنمایان !

با سر به سوی آسمان اشاره کرد،مردم قصدش را درک نکردند.گفتند:ما راه را

ص:218

از تو می پرسیم آیا جواب ما را می دهی یا نه ؟ گفت:بپرسید اما زیاده روی در سخن نداشته باشید،روز رفته برنمی گردد و عمر گذشته بدست نمی آید،طالب حق باید سرعت در بدست آوردن داشته باشد.

قوم از سخن او تعجّب کردند،گفتند:ای بندۀ حق ! خلایق بر چه مبنایی نزد پروردگار محشور می شوند ؟ گفت:بر نیّاتشان،گفتند:ما را وصیّت کن.گفت:به اندازۀ سفرتان توشه بردارید که بهترین توشه،آن است که انسان را به خواسته اش برساند.آن گاه راه را به آنان نشان داد و به محل عبادت خود برگشت !!

چهارم: عبد الواحد بن زید می گوید:

به محل عبادت عابدی از وارستگان سرزمین چین گذر کردم صدا زدم:ای راهب ! جواب نداد،دو مرتبه صدا کردم پاسخ نداد.بار سوّم صدا زدم.سر بیرون کرد و گفت:من راهب نیستم،راهب کسی است که از خدا بترسد و کبریاییش را تعظیم کند؛بر بلایش صبر و به قضایش راضی شود،بر آلائش حمد و بر نعمت هایش شکر گزارد؛در برابر بزرگی و جلالش تواضع کند و در پیشگاه عزّتش، صورت ذلّت به خاک بگذارد؛به قدرتش تسلیم شود و در برابر مهابتش خضوع کند؛در حساب آن حضرت اندیشه کرده و در عقابش تعقّل کند؛روزش را روزه بدارد و شبش را به عبادت بیدار باشد؛آتش فردا را فراموش نکرده و جبّاریّت حق را از یاد نبرد.این صفات در هرکس باشد راهب است.اما من سگ هاری هستم که نفسم را در این صومعه حبس کرده ام،تا مردم را گاز نگیرد و زخمی نکند !!

به او گفتم:چه چیزی عباد را از اللّه-پس از این که او را شناختند-جدا می کند.

گفت:ای برادر ! علّتی برای جدایی خلق از خدا جز حبّ دنیا و زینت آن نیست؛ زیرا دنیا محل معاصی و گناهان است و عاقل کسی است که عشق دنیا از دل پاک کند و از گناه به خدا توبه آرد و به آنچه او را به حق نزدیک می کند روی آرد.

ص:219

پنجم: دربارۀ اویس قرنی نوشته اند:

چون شب می رسید می گفت:این است شب رکوع.آن گاه تمام شب را به رکوع می گذراند و چون شب بعد می آمد می گفت:این است شب سجود،آن شب را به سجده بر عظمت دوست تمام می کرد.

ششم: مردی از اصحاب امیر المؤمنین علیه السلام می گوید:

نماز صبح را با امام خواندم،پس از نماز از دست راست مردم رو کرد،در حالی که افسرده و دل شکسته بود،آن قدر صبر کرد تا آفتاب طلوع کرد در حالی که دست به دست می زد گفت:من یاران پیامبر صلی الله علیه و آله را دیده بودم،امروز در بین شما چیزی که شبیه آنان باشد نمی بینم،آنان صبح می کردند در حالی که پریشان و ژولیده و گرد و غبارآلوده و زرد رنگ بودند [ کنایه از فعالیت شدید الهی و عبادت سنگین آنان ] شب را به سجده و قیام برای خدا بسر می بردند،کتاب خدا را آن طور که باید می خواندند،با قدم و پیشانی غرق در بندگی بودند،هرگاه ذکر خدا می گفتند همانند درخت در برابر باد از شدت اتصال به حق و مهابت حضرت او مضطرب می شدند،دیدگان آنان اشک می ریخت،آن چنان که اشک آنان را لباسشان قطع می کرد (لباسشان خیس می شد)،اما اطرافیان امام جمعیتی غافل و بی توجه بودند.

یکی از شایستگان عباد خدا می گوید:مسیرم به بعضی از کوه های بیت المقدس افتاد،به یکی از وادی های آنجا فرود آمدم،با صدای بلندی روبرو شدم،صدایی که در کوه می پیچید و کوه آن صدا را به طور واضح برگشت می داد،دنبال صدا رفتم،به چمنزاری رسیدم که درخت پیچیده ای در آن بود،مردی را دیدم ایستاده و مرتب می خواند:

ص:220

[ یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مٰا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُحْضَراً... وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ وَ اللّٰهُ رَؤُفٌ بِالْعِبٰادِ ] (1).

روزی که هر کس آنچه را از کار نیک انجام داده حاضر شده می یابد..و خدا شما را از [ عذاب ] خود برحذر می دارد و خدا به بندگان مهربان است.

پشت سرش نشستم،کلامش را گوش می دادم،مرتب این آیه را می خواند، ناگهان ناله ای زد و غش کرد،من فریاد زدم اندوه حسرت بر من از بدبختیم !!

منتظر شدم تا پس از ساعتی به هوش آمد،شنیدم می گفت:از برنامه دروغگویان به تو پناه می برم،از اعمال اهل بطالت و آنان که عمر به بیهوده تلف می کنند،از روی گردانی اهل غفلت به تو پناهنده می شوم.

دل های خائفان خاشع به پیشگاه توست،پناهگاه آمال مقصّرین تویی،قلوب عارفان،ذلیل توست.آن گاه دستش را حرکت داد و گفت:مرا با دنیا چه کار،دنیا را با من چه کار ؟ ! ای دنیا ! با تمام دارائیت و هزاران نعمتت به سوی عاشقان دل باخته ات برو و با آنان مکر و حیله کن.سپس گفت:گذشته ها کجاست،آنان که در زمان های قبل زندگی می کردند چه شدند ؟ خاک آن ها را پوشاند،زمان آنان را نابود کرد !!

از پشت سر او فریاد زدم:ای بندۀ خدا ! من امروز پشت سر تو هستم و در انتظار تمام شدن کارت بسر می برم تا با تو صحبتی بدارم.گفت:کار چه کسی تمام شود، آن که به سوی اوقات شتابان و اوقات هم به سوی او در شتاب است،می ترسد قبل از این که وقت را غنیمت بداند،مرگ او را بگیرد؛یا چه کسی از عمل و مناجات با محبوبش فارغ شود،کسی که روزگارش گذشت و گناهانش باقی مانده ؟! !

ص:221


1- 1) -آل عمران (3):30.

سپس گفت:کجایی ؟ نزول مرگ و هر شدت و محنتی را در انتظارم.آن گاه ساعتی از من غافل ماند سپس خواند:

[ وَ بَدٰا لَهُمْ مِنَ اللّٰهِ مٰا لَمْ یَکُونُوا یَحْتَسِبُونَ ] (1).

و از سوی خدا آنچه را که [ از عذاب های گوناگون ] نمی پنداشتند، آشکار می شود.

پس از خواندن این آیه شدیدتر از مرتبۀ قبل فریاد زد و غش کرده به روی زمین افتاد.گفتم:از دنیا رفت،نزدیک شدم دیدم می لرزد،چون به هوش آمد گفت:

بدی هایم را به فضلت ببخش،پردۀ لطفت را به من بپوش،به کرم وجهت از گناهم عفو کن،زمانی که در برابرت قرار گرفتم از من چشم بپوش.

به او گفتم:به آن کسی که به او نسبت به خودت امید داری و بر او تکیه کرده ای با من حرف بزن.گفت:برو دنبال کسی که سخنش برای تو منفعت دارد،چه کار داری با کسی که گناهانش او را هلاک کرده،من در اینجا تا خدا بخواهد هستم،با ابلیس می جنگم،او هم با من در جنگ است،من کمکی برای پیروزی جز تو ندارم.

سپس به من گفت:مرا رها کن،زبانم به خاطر تو از مناجات بازماند و قسمتی از قلبم به گفتگوی با تو میل پیدا کرد،از شرّ تو به خدا پناه می برم.آن گاه گفت:ای خدا ! مرا از سخطت پناه بده و به رحمتت بر من تفضّل کن.

به خود گفتم:این عاشق خداست،می ترسم او را از حال خوشش باز بدارم و به این خاطر دچار عقاب حق شوم او را رها کرده و از آن مکان گذشتم !!

هشتم: از یکی از نیکان و شایستگان نقل شده که می گوید:

ص:222


1- 1) -زمر (39):47.

در مسیری می رفتم،به درختی رسیدم،خواستم قدری استراحت کنم،بزرگی بالای سرم رسید و گفت:برخیز که مرگ نمرده.سپس بی هدف و بدون توجه به مقصدی شروع به رفتن کرد،او را دنبال کردم،شنیدم می گفت:

کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَهُ الْمَوْتِ اللَّهُمَّ بارِکْ لِیَ فی الْمَوْتِ (1).

هر نَفْسی مرگ را می چشد،ای خدا ! مرگ را بر من مبارک کن.

به او گفتم:بعد از موت چه ؟ گفت:هرکس به بعد از مرگ یقین داشته باشد، محکم دامن ترس از عقاب را می چسبد و دنیا را جای ماندن نمی بیند.سپس گفت:

ای کسی که در برابر وجهت،هر وجهی هلاک است،با توفیق نظر به وجهت مرا سپید روی کن،دلم را غرق عشق خود نما و مرا از ذلّت سرزنش فردا پناهم بده، محقّقاً وقت حیای از تو رسیده و زمان توبه آمده.سپس گفت:اگر گذشت تو نبود، اجل به من مهلت نمی داد،و اگر عفوت نبود،نسبت به آنچه نزد تو است آرزو پیدا نمی کردم،آن گاه از من دور شد و گذشت (2).

نهم: از زنی از شایستگان از عباد حق نقل شده:

چون نماز شب را بجای می آورد بالای بام می رفت،پیراهن و روبند بر خود محکم می کرد و می گفت:خدایا ! ستارگان در آمدند و به تاریکی شب هجوم آوردند،چشم ها خوابید،پادشاهان در به روی همه بستند،هر عاشقی با معشوق خلوت کرد و من در برابر حضرت تو ایستاده ام.آن گاه به نماز روی می کرد تا سحر می رسید و صبح صادق از پی آن آشکار می گشت،می گفت:ای خدای من ! امشب گذشت و امروز آمد،ای کاش می دانستم دیشبم را قبول کردی تا به خود تهنیت

ص:223


1- 1) -محجه البیضاء:175/8،کتاب المراقبه و المحاسبه.
2- 2) -محجه البیضاء:175/8،کتاب المراقبه و المحاسبه.

بگویم،یا نپذیرفتی تا عزا بگیرم،من تا هستم همینم چنانچه تو همانی،به عزّتت قسم اگر از پیشگاهت مرا برانی من از این در نمی روم؛زیرا آن اطلاعی که من از جود و کرم تو دارم نمی گذارد از این در ناامید شوم (1)!!

دهم: می گویند:

زنی کور همه شب تا وقت سحر برای عبادت بیدار بود.چون سحر می رسید،با صدایی حزین می گفت:الهی ! بندگانت شب را گذراندند و به رحمت و فضل و مغفرتت سبقت گرفتند،تو را به تو می خوانم نه به غیر تو،مرا در گروه سبقت گیرندگان به رحمتت قرار ده،مقامم را در بهشت در زمرۀ مقرّبین بالا بر،به بندگان شایسته ات ملحقم کن،تو ارحم الراحمین و اعظم العظماء و اکرم الکرمایی،ای کریم ! آن گاه به حالت سجده بر زمین می افتاد که صدای افتادنش شنیده می شد سپس تا طلوع فجر در گریه و مناجات بود (2).

یازدهم: یحیی بن بسطام می گوید:

شاهد مجلس شعوانه-آن زنی که به حقیقت توبه کرده بود-بودم،گریه و ناله اش شنیده می شد،به دوستم گفتم:او را تنها ببینم و بگویم:به خود رحم کن و این قدر نفس را آزار مده ! گفت:این تو و این هم این زن عابده.به نزد او آمدیم،من به او گفتم:اگر با نفس مدارا می کردی و از گریه ات می کاستی بهتر بود.گریه کرد و گفت:

دوست دارم آن قدر گریه کنم تا اشکم تمام شود،آن گاه خون بگریم تا حدّی که قطره ای خون در جوارحم نماند،من کجا و گریه (3)؟ من کجا و گریه ؟ آن قدر گفت

ص:224


1- 1) -محجه البیضاء:176/8،کتاب المراقبه و المحاسبه.
2- 2) -محجه البیضاء:176/8،کتاب المراقبه و المحاسبه.
3- 3) -محجه البیضاء:176/8،کتاب المراقبه و المحاسبه.

تا غش کرد (1)!!

دوازدهم: عبد اللّه بن حسن می گوید:

کنیزی رومی داشتم که از حالات او تعجّب می کردم،بعضی از شب ها نزدیک من می خوابید،چون بیدار می شدم او را نمی یافتم،به دنبالش می گشتم،می دیدم در جایی از خانه سر به سجده گذاشته و می گوید:به محبّتی که بر من داری مرا بیامرز.به او گفتم:نگو به محبّتی که بر من داری،بگو به محبّتی که بر تو دارم.

گفت:نه،او بود که به محبّتش مرا از شرک نجات داد،او بود که به عشقش بر من دیده ام را در این دل شب بیدار نگاه داشت،در حالی که چشم ها به خواب است (2)!!

سیزدهم: ابو هاشم قرشی می گوید:

زنی از یمن به منطقۀ ما آمد و بر دیار ما وارد شد.او را سریّه می گفتند،به وقت شب از او ناله و زاری می شنیدم،به خدمتکار خانه گفتم:در احوال این زن دقت کن ببین چه می کند ؟

او را دید چشم از آسمان برنمی دارد و همان گونه که به سوی قبله قرار گرفته می گوید:خداوندا ! سریّه را آفریدی و او را با نعمت هایت تغذیه کردی و از حالی به حالی سیر دادی،تمام برنامه هایت نیکو و بلاهایت بر من زیبا بود،با این همه من با چنگ زدن به دامن گناه،خود را در معرض سخط تو قرار دادم،می بینی مرا،انگار خیال می کنم که تو مرا در بدکرداریم نمی بینی در حالی که تو عظیم و خبیر و بر هر چیز توانایی (3).

ص:225


1- 1) -محجه البیضاء:176/8،کتاب المراقبه و المحاسبه.
2- 2) -محجه البیضاء:177/8،کتاب المراقبه و المحاسبه.
3- 3) -محجه البیضاء:177/8،کتاب المراقبه و المحاسبه.

چهاردهم: شیخ کلینی از امام صادق علیه السلام نقل می کند:

در زمان بنی اسرائیل مردی دارای منصب قضاوت بود،قاضی را برادری بود شایسته و صالح و او دارای زنی بود متدیّن که بعضی از انبیای بنی اسرائیل از نواده ها و نتیجه های او بودند !

امیر بنی اسرائیل جهت انجام کاری به شخص مطمئنّی نیازمند شد،چنین شخصی را از قاضی خواست قاضی گفت:امروز موثّق تر از برادرم کسی را نمی شناسم امیر او را خواست،آن مرد از اجابت خواسته امیر کراهت داشت؛به قاضی گفت:از این که امر همسرم را ضایع بگذارم ناراحتم.امّا عذر او قبول نشد و مجبور به انجام مأموریت گشت.به برادر گفت:امروز چیزی در زندگی من از وضع همسرم مهم تر نیست،بجای من از او نگهداری کن و به برنامه های زندگی این زن خدایی توجّه داشته باش،تا من از سفر برگردم !

مرد به سفر رفت.زن از شدّت اتصال به حق از خانه خارج نمی شد.قاضی گاه به گاهی به درب خانه مراجعه کرده و نیازهای منزل را رسیدگی می کرد.

روزی از آن زن متدیّن درخواست نامشروع کرد.زن با کمال شدّت به او پاسخ منفی داد.قاضی او را تهدید کرد که اگر خواسته ام را نپذیری به امیر می گویم زن در غیبت برادرم خیانت کرد.زن به او گفت:آنچه از دستت برآید کوتاهی مکن !!

قاضی شقی نزد امیر،از آن صالحۀ عابده شکایت کرد.امیر گفت:هرچه حکم شرع اقتضا می کند در حق او اجرا کن !

قاضی نزد زن آمد و گفت:دستور رجم تو را دارم،یا خواسته ام را اجابت کن یا برای سنگسار شدن آماده باش.گفت:من به خاطر مولایم از اجابت خواستۀ تو معذورم،آنچه از دستت برآید انجام بده !

زن را از خانه بیرون کشید،گودالی آماده کرد و با گروهی از مردم او را به عنوان

ص:226

زن زناکار سنگسار کرد،به خیال خودشان زن از شدت سنگسار مرد؛او را رها کرده و به خانه ها برگشتند.شب فرا رسید،زن در خود رمقی حس کرد،از گودال درآمد و از شهری که در آن زندگی می کرد دور شد،به دیر راهبی رسید،کنار در دیر خوابید.راهب پس از طلوع آفتاب او را دید،داستانش را پرسید،زن آنچه بر او رفته بود بیان کرد !

راهب را فرزندی بود که تازه از مرض خوب شده بود و نیاز به سرپرستی مطمئن داشت،طفل را برای تربیت به آن زن سپرد.خدمتکاری که برای راهب خدمت می کرد،پس از دیدن آن زن به او چشم طمع دوخت،خواستۀ نامشروعش را اظهار کرد،زن به او پاسخ منفی داد،زن را تهدید به قتل کودک کرد،جواب داد:آنچه از دستت برآید کوتاهی مکن که من دامن به ننگ گناه آلوده نکنم !!

خدمتکار ضربه ای به کودک زد که منجر به قتل او شد،با عجله نزد راهب آمده گفت:طفلت را به زن بدکاری واگذاشتی،او هم طفل را کشت.راهب آمد به آن زن گفت:این مزد خدمت من است ؟ پاسخ داد:من دست به خون این بی گناه نیاوردم،داستان من این نیست که برای تو گفته اند،سپس ماجرای خود را شرح داد.راهب گفت:علاقه به ماندن تو در اینجا ندارم،این بیست درهم را بگیر و از این ناحیه برو !!

از آنجا حرکت کرد،به دهی رسید که مردی را زنده به دار آویخته بودند،سبب پرسید ؟ گفتند:در اینجا رسم است بدهکار را به چوب می بندند تا تسویه حساب کند ! بیست درهم را داد و گفت:این مدیون را آزاد کرده و از این بلا نجاتش دهید.

چون از دار به زیر آمد به آن زن گفت:کسی هم چون تو بر من منّت دارد،مرا از دار و از مرگ نجات دادی،هم اکنون با تو هستم هرجا که بخواهی بروی.

با هم آمدند تا به ساحل دریا رسیدند،جمعی را با یک کشتی دیدند،به زن

ص:227

گفت:در اینجا باش تا من برای اهل کشتی کار کرده و درهمی فراهم آورم.به کنار ساحل آمد،از آنان پرسید:کیستید ؟ گفتند:جماعتی تاجریم.گفت:چه دارید ؟ گفتند: مال التجاره،عنبر و اشیای دیگر.گفت:با من گوهر گرانبهایی است که به همۀ مال التجاره شما می ارزد.گفتند:چیست ؟ گفت:کنیزی ماهرو که همانندش را تاکنون ندیده اید.گفتند:به ما بفروش.گفت:به شرط این که بروید از نزدیک او را ببینید،سپس دربارۀ قیمتش با هم گفتگو می کنیم !!

رفتند و او را دیدند و گفتند:جنس ارزنده ای است به ده هزار درهم او را فروخت،پولش را گرفت و فرار کرد.تاجران نزد زن آمدند و گفتند:به درون کشتی آی.گفت:چرا ؟ گفتند:تو را از مولایت خریده ایم.گفت:من مولایی ندارم.

گفتند:حرف بیهوده نزن یا برخیز و سوار کشتی شو یا تو را می بریم !

برای این که کسی به او چشم طمع نیندازد او را در سفینه ای که جای مال التجاره بود جای دادند و خود به کشتی مسافری سوار شدند.بادی وزید،کشتی مسافربری غرق شد،کشتی مال التجاره در دریاها گشته و سپس به جزیره ای از جزایر دریا رسید.آن زن بزرگوار از کشتی پیاده شد،جزیره ای دید دارای آب خوشگوار و میوه های گوناگون،گفت:در اینجا می مانم،از آب و میوۀ این سرزمین الهی بهره گرفته و خدایم را در این گوشۀ خلوت عبادت می کنم.

خداوند بزرگ به پیامبری از رسولان بنی اسرائیل وحی کرد:نزد امیر شهر رو و به او بگو:مرا در یکی از جزیره های این دریا خلقی است،تو و همۀ افراد منطقه به آنجا روید و نزد او به گناهانتان اقرار کنید و از او بخواهید از شما درگذرد،اگر او از شما گذشت من هم می گذرم !!

پادشاه مملکت با اهل آن دیار به آن جزیره رفتند،تنها زنی را دیدند که در آنجا مشغول عبادت است.امیر نزد زن آمد و گفت:قاضی شهر نزد من آمد و از زنی

ص:228

سعایت کرد،من او را امر به سنگسار آن زن کردم،در حالی که در آن داستان تحقیق ننمودم،از گناهم می ترسم مرا ببخش.زن گفت:تو را بخشیدم بنشین.سپس شوهر زن آمد،در حالی که همسر خود را نشناخت داستان خود را گفت و ترس خویش را از این که حق زن در جنب او ضایع شده باشد اعلام کرد و طلب آمرزش نمود.زن گفت:تو را بخشیدم نزد امیر بنشین.

آن گاه قاضی آمد و از زن طلب بخشش کرد او هم بخشیده شد.سپس راهب آمد،راهب را هم بخشید.آن گاه آن ناپاک نمک به حرام ناموس فروش آمد و از آن زن طلب عفو کرد.زن گفت:برو خدا تو را نبخشد.سپس زن نزد شوهر خود آمد و خویش را معرّفی کرده آن گاه گفت:من از این پس حاجت به مردی ندارم،دیدی که از مردم بی تقوا چه دیدم،مرا در این مکان رها کنید تا بقیّۀ عمر به عبادت حق مشغول باشم (1).

پانزدهم: نوشته اند:

در بنی اسرائیل زنی زناکار بود،که هرکس با دیدن جمال او،به گناه آلوده می شد ! درب خانه اش به روی همه باز بود،در اطاقی نزدیک در،مشرف به بیرون نشسته بود و از این طریق مردان و جوانان را به دام می کشید،هرکس به نزد او می آمد،باید ده دینار برای انجام حاجتش به او می داد !

عابدی از آنجا می گذشت،ناگهان چشمش به جمال خیره کنندۀ زن افتاد،پول نداشت،پارچه ای نزدش بود فروخت،پولش را برای زن آورد و در کنار او نشست، وقتی چشم به او دوخت،آه از نهادش برآمد که ای وای بر من که مولایم ناظر به وضع من است،من و عمل حرام،من و مخالفت با حق ! با این عمل تمام

ص:229


1- 1) -انوار نعمانیه:342/1.

خوبی هایم از بین خواهد رفت !!

رنگ از صورت عابد پرید،زن پرسید این چه وضعی است.گفت:از خداوند می ترسم،زن گفت:وای بر تو ! بسیاری از مردم آرزو دارند به اینجایی که تو آمدی بیایند.گفت:ای زن ! من از خدا می ترسم،مال را به تو حلال کردم مرا رها کن بروم،از نزد زن خارج شد در حالی که بر خویش تأسف و حسرت می خورد و سخت می گریست !

زن را در دل ترسی شدید عارض شد و گفت:این مرد اولین گناهی بود که می خواست مرتکب شود،این گونه به وحشت افتاد؛من سال هاست غرق در گناهم،همان خدایی که از عذابش او ترسید،خدای من هم هست،باید ترس من خیلی شدیدتر از او باشد؛در همان حال توبه کرد و در را بست و جامۀ کهنه ای پوشید و روی به عبادت آورد و پیش خود گفت:خدا اگر این مرد را پیدا کنم،به او پیشنهاد ازدواج می دهم،شاید با من ازدواج کند ! و من از این طریق با معالم دین و معارف حق آشنا شوم و برای عبادتم کمک باشد.

بار و بنۀ خویش را برداشت و به قریۀ عابد رسید،از حال او پرسید،محلّش را نشان دادند؛نزد عابد آمد و داستان ملاقات آن روز خود را با آن مرد الهی گفت، عابد فریادی زد و از دنیا رفت،زن شدیداً ناراحت شد.پرسید از نزدیکان او کسی هست که نیاز به ازدواج داشته باشد ؟ گفتند:برادری دارد که مرد خداست ولی از شدت تنگدستی قادر به ازدواج نیست،زن حاضر شد با او ازدواج کند و خداوند بزرگ به آن مرد شایسته و زن بازگشته به حق پنج فرزند عطا کرد که همه از تبلیغ کنندگان دین خدا شدند !! (1)

ص:230


1- 1) -لآلی الأخبار:121/1.

شانزدهم: در تفسیر عرفانی«روح البیان»آمده است:

مردی دچار پا درد سخت شد،طبیب گفت:اگر پایش را قطع نکنند،برای او خطر جانی دارد،مریض رضایت به قطع پا داد،ولی به طبیب گفت:وقتی آمادۀ قطع کردن شدی،من ذکری را شروع می کنم از مرتبۀ سه به بعد مشغول قطع کردن شو.طبیب آمادگی خود را اعلام کرد؛مرد شروع به یا رب یا رب گفتن کرد،در حال ذکر بود که طبیب پایش را قطع کرد،او هنوز مشغول ذکر بود،به او خبر دادند کار طبیب تمام شد.گفت:پای بریده را با احترام ببرید و در قبرستان دفن کنید و علّت این که می گویم به این پای بریده احترام کنید،برای این است که از ابتدای تکلیف این پای من قدمی خلاف خدا برنداشته است !!

این بود شمّه ای از حال مراقبان و کردار محاسبان،آنان که لحظه ای از یاد حق غافل نبودند و نمی خواستند غافل باشند،آنان که جز خدا ندیدند و غیر خدا نخواستند و جز حق نداشتند،آنان که آبروی حیات بودند و لحظه به لحظۀ عمرشان برای هر انسانی در هر مقامی که باشد درس عبرت است،این بحث غفلت را به ذکر مواعظی از سعدی خاتمه داده،امید است خدای مهربان به ما هم حال مراقبه و محاسبه عنایت فرماید.

ی نفس اگر به دیده تحقیق بنگری***درویشی اختیار کنی بر توانگری

ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد***تو نیز با گدای محلت برابری

گر پنج نوبتت به در قصر می زنند***نوبت به دیگری بگذاری و بگذری

ص:231

دنیا زنیست عشوه ده و دلستان ولیک***با کس به سر نمی نبرد او عهد شوهری

آبستنی که این همه فرزند زاد و کُشت***دیگر که چشم دارد ازو مهر مادری؟

آن راه دوزخست که ابلیس می رود***بیدار باش تا پی او راه نسپری

راهی به سوی عاقبت خیر می رود***راهی به سوی هاویه اکنون مخیّری

دعوی مکن که برترم از دیگران به علم***چون کبر کردی از همه دونان فروتری

از من بگوی عالِم تفسیرگوی را***گر در عمل نکوشی نادان مفسّری

بار درخت علم ندانم مگر عمل***با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری(1)

ص:232


1- 1) -کلیات سعدی:753 (مواعظ).

[ وَ نَفْسَهُ عَنِ الشَّهْوَهِ ]

حقیقت نفس

نفس،حقیقتی است که وجود انسان،قائم به اوست.نفس،کارگردان و مدبّر کارگاه وجود و اصل و ریشۀ آدمی است.

ما از واقعیّت این موجود پر بها بی اطلاعیم و باید گفت:آگاهی به او هم چون آگاهی به ذات موجودات،غیر ممکن است.

ولی می دانیم که موجودیت ما بسته به اوست و بدون او بدن جایی برای زندگی و حیات ندارد.

اعضا و جوارح نسبت به نفس،هم چون بندگان نسبت به مولا هستند.اعضا و جوارح بدون نفس استقلال ندارند و بدون او منشأ کار و عمل نمی توانند باشند.

کلمۀ من که بر زبان تمام انسان ها،در همۀ امور جاری است،عبارت از نفس است.فلاسفۀ الهی با تکیه به وحی معتقدند که دیدن و شنیدن،گفتن و خواندن، راه رفتن و سایر حرکات فقط کار نفس است و چشم و گوش و زبان و دست و پا، کارگران و ابزار اویند.

نفس در وجود انسان تابلوی تمام غرائز و صفحۀ تمام امیال و منبع همه خواسته هاست.

این امیال و غرائز،این خواسته ها و طلب ها،این شهوات و احساسات،به

ص:233

تناسب این که انسان باید در دنیا می زیست و در دنیا به تکامل واقعی می رسید به انسان عنایت شده است.

انسان بدون غرائز و امیال و منهای شهوات و خواسته ها،امکان ادامه حیات نداشت.

هریک از غرائز و امیال و خواسته های خدا دادی،بجای خود صحیح و عنایتش نتیجۀ عدل و حکمت خداست.

قرآن و روایات از تمام امیال و غرائز طبیعی،تحت عنوان نعمت های پرارزش الهی یاد کرده و از انسان خواسته است این نعمت ها را در راه رشد و کمال و در راه بدست آوردن قرب حق و از یاد عشق به مولا مصرف کند،در غیر این صورت به هلاکت خواهد رسید.

به قول عطار آن عارف یگانه: در دلم تا برق عشق او بجست

انسان بدون قرار دادن نفس در خط نورانی خواسته های خدا و بدون تزکیۀ این منبع واقعیت ها و بدون پیراستنش از آلودگی ها و بدون آراستنش به اخلاق الهی به

ص:234

جایی نخواهد رسید.

شما نمی توانید در بعثت انبیا و امامت امامان و عرفان عارفان و حکمت حکیمان و نصیحت ناصحان و سوز دل سوختگان،هدفی و مقصدی جز تزکیۀ نفس انسان بیابید.

ای طالبان سعادت و ای مسافران سرای آخرت ! بیایید دست رد به سینه این همه داعیان راه حق نزنیم،بیایید دعوت دل سوزانۀ این بندگان شایستۀ حق را قبول کرده و آیینۀ نفس را برای انعکاس حقایق در مقابل آنان قرار دهیم !!

انسان از روزی که دیده باز می کند و گوشش با صداها آشنا می شود،با محسوسات سرو کار پیدا می کند مدّت ها تصوّر می کند،جهان همان است که می بیند و صدا هم همان صداهایی است که می شنود؛نفس و تمام غرائز و امیال و خواسته هایش با محسوسات خو گرفته و آن چنان با مظاهر مادی نزدیک می گردد که گویی با ظاهر طبیعت متّحد می شود !!

چون به جهان تکلیف و مسؤولیت نزدیک شود،باید او را با عالم غیب،با حساب و کتاب،با مسئلۀ مرگ و برزخ و قیامت،با نبوّت و امامت،با حلال و حرام،با واجب و واجبات،با مسائل عالی اخلاقی و اجتماعی و خانوادگی،با حقوق حق و حقوق خلق و هر چه حق است،آشنا کرد و از او خواست به آزادی بی قید و شرط غرائز و امیال نفسانی خاتمه داده و از اولین دقائق تکلیف،به تمام خواسته های نفسانی اش برابر با خواسته های حق پاسخ دهد.

برخوردها و اختلافات انسان با خدا و انبیا و امامان و کتب آسمانی و به تعبیر دیگر عزّت و ذلّت و سعادت و شقاوت انسان از همین جا شروع می شود !

در اینجاست،که انسان موظف است به حقایق دیگر غیر از آنچه محسوس است روی کند و از بسیاری برنامه ها دست بردارد،خویش را از بسیاری مسائل دور داشته

ص:235

و به حقایقی بلند آراسته کند و این برنامه برای انسان،کار ساده و آسانی نیست.

انسان برای آراسته شدنش به مسائل الهی نیاز به یک جهاد گسترده و عظیم با نفس و امیال و غرائز نفس که فقط با محسوسات خو گرفته اند دارد و در صورت آغاز این جهاد،در ابتدای راه سعادت و سلامت قرار گرفته و در صورت ادامه راه،به رشد و کمال الهی خواهد رسید و نتیجۀ این جهاد،انطباق تمام خواسته های نفس با خواسته های خداست.اما در این نقطه اگر راه خودسری پیش بگیرد و حاضر نشود ظاهر دنیا را رها کند و آماده روی آوردن به عالم الهی و شؤون آن نشود،بردۀ نفس گشته و به اسارت غرائز و امیال درخواهد آمد و کشش محسوسات و عوامل شهوات،غرائز و امیال را از حدود طبیعی خارج کرده و عاقبت انسان را دچار هوای نفس-که همان طغیان غرائز و امیال است-خواهد نمود !!

اینجاست که انسان در تمام برنامه هایش خارج از خواستۀ الهی عمل خواهد کرد و همین جا ابتدای راه سقوط و ذلّت است و ادامه این راه منجر به هلاکت و شقاوت ابدی انسان خواهد گشت.به همین خاطر باید گفت:نفس،منبع تمام پاکی ها،یا منبع تمام آلودگی هاست؛در صورت انطباق خطوط نفس که همان تمایلات و غرائز است با خواسته های الهی،منبع پاکی ها و در صورت تجاوز از حدود الهی ظرف تمام رذایل و ناپاکی هاست.

آرای ملّا صدرا در مسئلۀ نفس

صدر المتألّهین،آن پیر وارسته،دربارۀ نفس می فرماید:

1-انسان با شناخت نفس به مسائل بسیاری آگاه می شود و به این نتیجه می رسد که آگاهی بر نفس سبب آگاهی بر امور دیگر است و هرکس نفس را شناخت،به شناخت دیگر حقایق راه پیدا کرده و هرکس جاهل به نفس بماند،به همه چیز

ص:236

جاهل مانده است !

2-نفس انسان،ظرف تمام موجودات خلقت است،هرکس به نفس آگاه شد بدون شک به موقعیّت موجودات آگاه شده،به همین خاطر خداوند می فرماید:

[ أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ مٰا خَلَقَ اللّٰهُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضَ وَ مٰا بَیْنَهُمٰا إِلاّٰ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّٰاسِ بِلِقٰاءِ رَبِّهِمْ لَکٰافِرُونَ ] (1).

آیا در [ خلوت ] درون خود نیندیشیده اند ؟ [ که ] خدا آسمان ها و زمین و آنچه را میان آن هاست،جز به حقّ و راستی و برای مدتی معین نیافریده است و همانا بسیاری از مردم به دیدار [ قیامت و محاسبۀ اعمال به وسیلۀ ] پروردگارشان کافرند.

این آیه هشدار می دهد:اگر مردم در نفسشان اندیشه کنند و آن را بشناسند،با شناخت نفس،حقایق موجودات-چه فانی آن ها چه برقرار و باقی آن ها-را خواهند شناخت و به حقیقت آسمان ها و زمین اطلاع پیدا خواهند کرد و به انکار روز قیامت که روز لقای حق است برنخواهند خاست !

و نیز در قرآن مجید می فرماید:

[ سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ ] (2).

به زودی نشانه های خود را در کرانه ها و اطراف جهان و در نفوس خودشان به آنان نشان خواهیم داد تا برای آنان روشن شود که بی تردید او حق است.آیا کافی نیست که پروردگارت [ با ظاهر کردن حقایق و دلایل ] بر همه چیز گواه

ص:237


1- 1) -روم (30):8.
2- 2) -فصّلت (41):53.

است [ که تنها او آفریننده و بی نیاز است و غیر او مخلوق و از هر جهت نیازمند به اوست.].

و نیز فرموده:

[ وَ فِی الْأَرْضِ آیٰاتٌ لِلْمُوقِنِینَ* وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلاٰ تُبْصِرُونَ ] (1).

در زمین برای اهل یقین نشانه هایی [ بر توحید،ربوبیت و قدرت خدا ] است.

*و [ نیز ] در وجود شما [ نشانه هایی است ] آیا نمی بینید ؟

3-هرکس نفسش را بشناسد،جهان را شناخته و هرکس جهان را بشناسد گویی خدا را دیده،چون خالق و آفرینندۀ آسمان ها و زمین اوست؛با دیدن خانه، صاحب خانه دیده شده.

با این مشاهده که علّتش چشم باطن و دیدۀ دل است،انسان از صف کافران-که خداوند آنان را به خودشان واگذار کرده و به خاطر جهلشان در مقام توبیخ آن ها برآمده-خارج گشته و از خطر انحطاطی که آن نابکاران بر اثر کوری باطن دچار شده اند رهیده و چه انحطاطی خطرناک تر از این که انسان در خانۀ خلقت باشد و صاحب خانه را نبیند ؟!

خداوند بزرگ دربارۀ این تیره روزان و از خود بی خبران فرموده است:

[ مٰا أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لاٰ خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ مٰا کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً ] (2).

من ابلیس و نسلش را در آفرینش آسمان ها و [ در پدید آوردن ]،زمین و در آفرینش خودشان شاهد و گواه نگرفتم [ تا یاریم دهند ] و من گمراه کنندگان را

ص:238


1- 1) -ذاریات (51):20-21.
2- 2) -کهف (18):51.

یار و مددکار خود نگرفته ام.

کنایه از این که اینان نه آفریده ها را می شناسند و نه از نفس خود مطّلع اند،بلکه مردمی کور و بی خبر و بی خردند.علاوه بر این گمراه کنندگان دیگران هم هستند!

4-انسان با شناخت نفس،جهان روحانی و بقای آن و با شناخت جسم،جهان جسمانی و فنای آن را خواهد شناخت و از این راه به پستی و ناچیزی ظواهر از بین رفتنی و شرف و عظمت واقعیت ها ابدی و نیکی های پایدار،مطّلع خواهد شد، چنانچه قرآن مجید می فرماید:

[ اَلْمٰالُ وَ الْبَنُونَ زِینَهُ الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ الْبٰاقِیٰاتُ الصّٰالِحٰاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوٰاباً وَ خَیْرٌ أَمَلاً ] (1).

مال و فرزندان،آرایش و زیور زندگی دنیا هستند،ولی اعمال شایستۀ پایدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ امید داشتن به آن ها نیکوتر است.

5-کسی که نفس را بشناسد،به شناخت دشمنانی که علیه فضایل انسانی در این منبع مخفی هستند نایل خواهد شد؛آن دشمنانی که عاقبت،نفس را به دشمنی با انسان می کشانند و از او برای انسان بدترین دشمن می سازند،چنان که پیامبر بزرگ صلی الله علیه و آله فرمود:

أَعْدیٰ عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْکَ (2).

دشمن ترین دشمنانت نفسی است که بین دو پهلوی تو است.

و آن حضرت دائم از خطر نفس به خداوند پناه می برد و به پیشگاه او عرضه می داشت:

ص:239


1- 1) -کهف (18):46.
2- 2) -عده الداعی:314؛بحار الأنوار:64/67،باب 45،حدیث 1.

اللّهُمَّ الْهِمْنی رُشْدی وَ اعِذْنی مِنْ شَرِّ نَفْسی وَ لا تَکِلْنی إِلیٰ نَفْسی طَرْفَهَ عَیْنٍ فَاَهْلِکُ (1).

بار خدایا ! راه به رشد رسیدن را به من بنمایان و مرا از شرّ نفسم پناه بده و یک لحظه کارگردانی زندگی مرا به نفسم وامگذار،که هلاک خواهم شد.

کسی که دشمنان پنهان و حیله های آنان را بشناسد و بداند چگونه می شود که در درون نفس دشمن پیدا می کند،به وجهی نیکوتر درصدد احتراز از دشمنان برآمده و به جهادی بزرگ علیه آنان برخواهد خاست و از این راه،مستحق وعده هایی که خداوند به مجاهدان داده،خواهد شد.

اما کسی که دشمن را نشناسد،باید آن را به صورت یک عامل خیر ببیند،عاملی که بالاترین خطرش جلوه دادن باطل به صورت حق است و به تعبیر دیگر باید هوای نفس را به عنوان عقل و قوه فکر ببیند و تمام برنامه های باطل خود را حق فرض کرده و راهنمایی هوی را زندگی و خردمندی به حساب بیاورد و آن را بپرستد،به خیال این که خداپرستی می کند،چنانچه قرآن می فرماید:

[ أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً ] (2).

آیا کسی که هوای [ نفسش ] را معبود خود گرفته،دیدی ؟ آیا تو می توانی کارساز و نگهبان او باشی [ که او را به میل خود به راه راست هدایت کنی ؟ ].

و در جای دیگر می فرماید:

[ فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخٰاسِرِینَ ] (3).

ص:240


1- 1) -کنز العمال:194/2،خبر 3713؛النهایه فی غریب الحدیث:221/5.
2- 2) -فرقان (25):43.
3- 3) -مائده (5):30.

نفس [طغیان گرش ]،کشتن برادرش را در نظرش سهل و آسان جلوه داد،پس او را کشت و از زیانکاران شد.

پبامبر بزرگ صلی الله علیه و آله فرمود:

ما عُبِدَ تَحْتَ السَّماء الهٌ أَبْغَضُ إِلَی اللّهِ تَعالی مِنَ الْهَویٰ (1)،ثُمَّ تَلا [ أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ ] (2).

معبودی در زمین نزد خدا مبغوض تر از هوی نبوده،سپس این آیه را تلاوت کرد:آیا کسی که هوای [ نفسش ] را معبود خود گرفته دیدی ؟

6-کسی که موقعیّت نفس را شناخت،با تدبیر نسبت به او کیفیت و کارگردانیش را نیز خواهد شناخت و کسی که نفس و جنودش را به نیکوترین وجه کارگردانی کند،نسبت به اوضاع زندگی و مسئلۀ حکومت نیکو کارگردانی بود.این زمان است که مستحق مقام خلافه اللهی در زمین می گردد،آن خلافتی که بارها در قرآن مجید به آن اشاره شده است.

7-هرکس نفس را بشناسد،عیبی را در کسی نمی بیند مگر آن را در نفس خود ببیند،یا به صورت آشکار،یا به صورت مایۀ پنهان،مانند آتش در سنگ و وقتی عین عیبی که در دیگری است در خود دید،از غیبت،عیب جویی،طعنه زدن، خود دیدن،فخر فروشی پرهیز خواهد کرد و کسی که نفس خود را معیب دید، سزاوار است بجای عیب جویی از دیگران،در مقام اصلاح خود برآید،چنانچه رسول اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:

ص:241


1- 1) -تفسیر القرطبی:167/16.
2- 2) -فرقان (25):43.

طوبیٰ لِمَن شَغِلَهُ عَیْبُهُ عَنْ عُیوْبِ غَیْرِهِ (1).

خدا رحمت کند کسی را که با مشغول شدن به اصلاح عیب خود،از عیب دیگران غافل باشد.

8-کسی که نفس را شناخت خدا را شناخته و روایت شده که نزول کتاب خدا برای همین منظور بوده،در هر صورت نفس را بشناس تا خدا را بشناسی (2).

عطّار آن عارف معارف،برای رهایی انسان از زندان تن چنین سروده:

الا ای یوسف قدسی برآی از چاه ظلمانی***به مصر عالم جان شو که مرد عالم جانی

به کنعان بی تو واشوقا همی گویند پیوسته***تو گه دل بسته ی چاهی و گه در بند زندانی

تو خوش بنشسته با گرگی و خون آلوده پیرهن***برادر برده از تهمت به پیش پیر کنعانی

برو پیراهنی بفرست از معنی سوی کنعان***که تا صد دیده در یک دم شود زان نور نورانی

برو بند قفس بشکن که بازان را قفس نبود***تو در بند قفس ماندی چه باز دست سلطانی

تو آخر در چنین جایی چرا بنشستی از غفلت***زهی حسرت که خواهد دید جانت زین تن آسانی

ص:242


1- 1) -بحار الأنوار:268/78.
2- 2) -اسرار الآیات:131.

هزاران چشم می باید که بر کار تو خون گرید***تو خود را با دو روزه عمر همچون گل چه خندانی

طریق توست راه شرع و دین در زیر تو مرکب***به مرکب باز استادی چرا مرکب نمی رانی

چو تو چیزی نمی دانی که باشد دستگیر تو***چو اتش برخروشی تو گرت گویند نادانی

چو تو در بند هر چیزی خدا را بنده چون باشی***که تو در بند هرچیزی که باشی بنده ی آنی

اگر کوهی اگر کاهی نخواهی ماند در دنیا***پس از اندیشه های بد دل و جان را چه رنجانی

برو راه ریاضت گیر تا کی پروری خود را***که بردیدلا تا کی در آویزی گهر از گردن خوکان

دلا تا کی در آویزی گهر از گردن خوکان***برو انگشت بر لب نه که در انگشت رحمانی

خداوندا به حق آنکه می داری تو او را دوست در عالم***که این شوریده خاطر را نجاتی ده ز حیرانی

جهل نسبت به نفس،بزرگ ترین خطر

در گفتار فیلسوف کبیر اسلامی،در هشت مورد خاطر نشان شد که شناخت نفس،مبدأ همۀ خیرات و برکات و جهل به نفس،ابتدای تمام بدبختی ها و شقاوت هاست.

انسان اگر نفس را نشناسد،هم چون حیوان-و به فرمودۀ قرآن بدتر از او-خواهد

ص:243

شد،کسی که نفس را و موقعیّت و جایگاه عالی اش را در خلقت نمی شناسد،خطّی جز خطّ ظواهر و خطی جز خط شهوات نخواهد داشت.

دانشمند بزرگ مصری در کتاب جاهلیّت قرن بیستم در بخش گرفتار بودن بشر به جاهلیّت به خصوص نسبت به جایگاه خود در خلقت،می گوید:

از نشانه های مشترک جاهلیّت امروز با دیروز،سرازیر شدن در مسیر شهوات است و اگرچه اسباب و موجبات این امر در نهاد فطرت خود آدمی نهفته است، ولی این حالت در اثر دور ماندن از آیین خدا رخ می دهد.

شک نیست که شهوات برای انسان امری خوشایند است،چنان که قرآن کریم در این باره فرموده است:

[ زُیِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ مِنَ النِّسٰاءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَنٰاطِیرِ الْمُقَنْطَرَهِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّهِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَهِ وَ الْأَنْعٰامِ وَ الْحَرْثِ ذٰلِکَ مَتٰاعُ الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا...] (1).

محبّت و عشق به خواستنی ها [ که عبارت است ] از زنان و فرزندان و اموال فراوان از طلا و نقره و اسبان نشاندار و چهارپایان و کشت و زراعت،برای مردم آراسته شده است؛این ها کالای زندگیِ [ زودگذرِ ] دنیاست.

در این آیه رؤوس مطالب انسانی و اصول شهوات نفسانی از قبیل زنان و فرزندان و ذخائر زر و سیم و اسب های سبک خیز و سایر چهارپایان و کشت و زرع را بیان کرده و آن گاه تذکر داده است که این امور،سرمایه و متاع زندگی دنیاست.

شک نیست که وجود این امور برای زندگی بشر ضروری است و آدمی بدون استفاده از آن قادر به انجام وظیفۀ خلافت خدا در زمین نیست و به همین جهت

ص:244


1- 1) -آل عمران (3):14.

غرائزی در وجود انسان است که او را به طلب خوردنی و آشامیدنی و مسکن و لباس و همسر و کسب نام و مال برمی انگیزد،تا به این وسیله او را به زندگی علاقه مند سازد و به آبادانی جهان بگمارد،ولی هر زمان که این طلب از حدّ اعتدال و اندازۀ معقول تجاوز کند و به صورت شهوتی مسلّط و سرکش درآید،وظیفۀ فطری خود را که خالق برای آن ترسیم کرده انجام نخواهد داد و وجود و فطرت آدمی را پریشان و قوای او را پراکنده خواهد ساخت و او را از ادای وظیفه خلافت بازخواهد داشت و از سطح عالی انسان شریف فروخواهد کاست و در عداد بهائم و شمار شیاطین وارد خواهد کرد و نیرویی که از سرکشی این طلب بکاهد و تسلّط آن را بر فطرت و وجود آدمی محدود سازد،عقیده به وجود خدا و زیستن در سایۀ آیین او و نظامی است که بر پایۀ شریعت خدا استوار باشد.[ می دانید که این گونه زیستن فرع شناخت نفس و شناخت خدا و نظام سعادت آفرین اوست ].

تجربۀ طولانی بشر در طیّ تاریخ این حقیقت را به ثبوت رسانیده است که همیشه فرزندان آدم یا در کرانۀ سعادت هدایت خدا زیسته اند و یا در غرقابۀ شهوات و مقدّم بر همه در گرداب شهوات جنسی غوطه ور شده اند و هیچ گاه ممکن نیست که انسان جز به منظور کسب رضای خدا از شهوات خودداری کند.

ما اگر جاهل به نفس خود باشیم و علل سعادت و عوارض خطرناک آن را نشناسیم،ما اگر به حسنات نفس و رذایل و آلودگی های آن آگاه نباشیم،نه این که در محدودۀ نفس به خسارت های جبران ناپذیری دچار می شویم،بلکه در ناحیه جسم هم به عواقب شومی دچار خواهیم گشت؛زیرا جسم و نفس بر یکدیگر تأثیر مستقیم دارند و کسی تأثیر این دو را بر یکدیگر انکار نکرده است.

هرگونه اختلافی که فلاسفه در باب حقیقت نفس داشته باشند و هر نظری که نسبت به کیفیت علاقۀ میان آن دو دارند،راجع به ارتباط کامل نفس و بدن و تأثیر

ص:245

یکی در دیگری اتّفاق کلمه حاصل است.

در این باب توجه به مشاهدات خود کافی است و به تعلّم و آموختن از حکیمی نیاز نیست،ارتباط به اندازه ای است که بعضی قائل به وحدت آن دو شده اند !!

هیچ عملی در نفس حادث نمی شود مگر آن که اثر طبیعی علم وظائف الاعضاء خود را در قسمتی از دفاع و سلول های مربوط به آن بجا می گذارد،به طوری که بعضی از آن ها در ظاهر بدن نیز محسوس و منعکس می شود،فرح،حزن،نفرت، رغبت،عزم و غیره،این موضوع همواره مورد توجه متفکّرین بوده است.

علم النفس تجربی مخصوصاً با کمک علم الحیات و علم وظائف الاعضاء موضوع ارتباط کامل را بیش تر خاطرنشان و محسوس می نماید.

ارتباط ما با عالم خارج و معرفت به موجودات عالم از راه حواس است و لذا هرگاه فاقد حسّی شویم از معرفت متعلّقات همان حس محروم خواهید بود،کور مادرزاد از الوان و اشکال بی خبر است و کر طبیعی از معرفت هرگونه صوتی محروم است و چنانچه حواس را فاقد شویم،معلوماتی نخواهیم داشت،حتی از ثمرات عقل نیز محروم خواهیم بود؛زیرا دریچه های ادراک بسته شده است.

هرگاه ضربه ای سخت بر سر وارد شود،یا اتر و کلرفرم استعمال گردد،شخص تمام شعور یا بعض آن را از دست می دهد،حالت صحّت بدن اثر بارزی در حالت روحی انسان دارد.

به عالم حیات با چشم دیگر می نگرد،خوب فکر می کند و فعالیّتش بهتر است، عقل سالم در بدن سالم است،در معاشرت،حسن خلق دارد.

در حال گرسنگی و تشنگی و خستگی بدن نمی توان خوب فکر کرد و استنباط نیکو داشت چنانچه اعمال عقلی بعد از هر غذای کاملی مشکل است.

یک الم جسمانی،شخص را از هرگونه کار بازمی دارد،قاضی،طبیب و امثال

ص:246

ایشان در این حالت باید از طبابت و قضاوت دوری نمایند.

بنابراین عمل عقلی مستلزم وصول مقدار صالحی از غذا و خون به دماغ است و اگر این مقدار به طور کافی نرسد،دماغ مضطرب یا شعور خود را گم می کند و چنانچه خون ناسالم و غیر صالح شد و بدن سلامت کامل نداشت فکر برای دماغ بار سنگینی است و نتائج تفکّرات مبهم و پیچیده و درهم اند و در این حال،انسان قادر به کمک گرفتن از حافظه و مرکزیّت دادن به افکار خویش نیست،ولی اگر جسم با وجود آرامش از غذای کافی بهرۀ کامل داشت،عقل وظیفۀ خود را به بهترین وجه انجام می دهد.

این تاثیر جسم بر قوای نفس و جنود آن،اما از وضع نفس و تمایلات درونی نفس،عضلات و حواس و اعضا حکایت دارند و کیفیّت خُلقی انسان و غرائز غالب بر حیوان را می توان از حرکات عضلانی و جسمی و از وجنات و چشم به خوبی استنباط کرد.

حالت وجد و سرور از انبساط عضلات چهره و حزن از انقباض آن و گرفتگی و اخم،صدای مؤذن یا زنگ مدرسه،مؤمنان را برای انجام وظائف عبادی و شاگردان را برای رفتن به کلاس برمی انگیزد،به محض این که نفس ارادۀ عملی کرد یا خواست به نقطه ای برود فوراً دست و پا به حرکت درمی آید،گویی جسم آلت اجرای ارادت نفس،یا صحنۀ نمایش ظهور امور و اندیشه هایی است که در خاطر انسان می گذرد.

تمام حرکات ارادی دلیل واضح بر تأثیر نفس در بدن است،افراط در اعمال عقلی یا روحی،جسم را به تعب انداخته و از حال صحت منحرفش می سازد.

ترس،موجب خفقان قلب و لرزش اعضاء است؛خشم سبب اضطراب جسم، اتساع مجاری خون،خشکی دهان،تغییر رنگ و عدم انتظام فکر می شود؛غم،

ص:247

موجب گریه است و اگر شدید باشد ممکن است موجب تلف شود و چنانچه اندوهی مؤثر و بر خلاف انتظار ناگهان بر انسان وارد شود،سکته و مرگ ممکن الوقوع است؛از شادی،خنده و تبسّم خیزد و برای صحّت و نشاط جسم بسی سودمند است.

به تجربه یافته اند که در اثنای تفکر،فشار خون بر مغز و بازوان زیاد می شود، القای غیر یا القای به خود تأثیرات عجیب در انسان دارد.

القائات سوء برای انسان،مضرات بدنی و اختلال جسمانی دارد و القائات نیک کمک مؤثری است برای خلاصی از آلام و توجّه به خوشی و سعادت.فرق عمده و محسوس در میان نیک بینی و بدبینی از اینجاست،همه می دانیم که سنخ آرزوها و افکار مؤثر در جسم و حرکات آن است.

بنابراین مراتب نفس و جسم،ارتباطی کامل و تأثیری هویدا و محسوس در یکدیگر دارند و واسطۀ این ارتباط اعصاب است که باید از این واسطه نیز غفلت نداشت و کمال مراعات را نمود.

پس باید انسان برای وصول به هدف و غایت خود هر دو جنبۀ نفس و جسم یا جنبۀ معنوی و مادی خود را رعایت کند،نه یک سره به جسم بپردازد که کار حیوانات است و نه جسم را محروم گذارد که بالنتیجه به آنچه منظورش از رهایی جسم بوده نیز نخواهد رسید؛باید در همه حال عدالت به کار بست و موازنه را همیشه نگاه داشت (1).

با توجه به مسائل گذشته،اگر نفس و غرائز و امیالش و خواسته ها و شهواتش،با خواسته ها و دستورات حکیمانۀ حضرت حق متحد شود،منبعی از حقایق

ص:248


1- 1) -علم اخلاق:69.

و واقعیت ها خداوندی خواهد شد و تمام اعضا و جوارح در طریق انجام عمل صالح و کردار پسندیده خواهند افتاد؛زیرا اعضا و جوارح به منزلۀ ابزار نفس اند و نفس چون آراسته به پاکی ها باشد،اعضا و جوارح را با پاکی ها تغذیه می کند،اما اگر منبع رذایل شود،تمام اجزاء وجود انسان از آن رذایل و ناپاکی ها تغذیه کرده و در نتیجه از انسان موجودی بدتر از حیوانات خواهد ساخت و این دو مرحله، یعنی مهذّب بودن نفس،یا ناپاکی و آلودگی آن،فرع شناخت نفس یا جهل به آن است و با توجّه به تأثیراتی که جسم و نفس بر یکدیگر دارند ببینید،جهل به نفس و قواعدی که تزکیه و تهذیب نفس بر عهدۀ آن هاست،چه منبعی برای خطر و خسارت است !!

نفس ما موجود عجیبی است و به فرمودۀ امام عارفان و مولای متّقیان علی علیه السلام نفس ما کتاب مبین است و به قول حکما نفس ما نسخۀ مجمل عالم است،که از برکت معرفت به نفس و جنود آن و آگاهی بر قواعد الهی،می توان به آن مقامی که حتی در قدرت ملک مقرّب نیست رسید.بیایید از این ظواهر به باطن سفر کنیم؛ بیایید از این دیوارهای تاریک مادی روزنه ای به سوی عالم نور باز کنیم؛بیایید درصدد شناخت خود برآمده و از موقعیّت خود آگاه گردیم؛بیایید حلال و حرام مولا را شناخته و به کار بندیم؛بیایید خود را از این قفس تنگ طبیعت آزاد کرده،به فضای غیر متناهی عشق دوست پرواز کنیم؛بیایید نفس و جنودش را بشناسیم و تمام خواسته ها و امیال و غرائزی که بر صفحۀ او نقش است به هنگام به کارگیری آن ها با خواسته های حضرت دوست منطبق کنیم.

صاحب کتاب«لوایح»می گوید:

آدمی اگرچه به سبب جسمانیّت در غایت کثافت است،اما به حسب روحانیّت [ نفس ] در نهایت لطافت است،به هرچه روی آرد حکم آن گیرد و به هرچه توجه

ص:249

کند رنگ آن پذیرد،لهذا حکما گفته اند:چون نفس ناطقه به صور مطابق حقایق متجلّی شود و به احکام صادق آن متحقّق گردد،«صارت کانه الوجود کله».

و أیضاً عموم خلایق به واسطۀ شدّت اتّصال به این صورت جسمانی و کمال اشتغال بدین پیکر هیولانی چنان شده اند که خود را از آن بازنمی دانند و امتیازی نمی توانند و فی المثنوی المولوی قدّس سرّه من افاداته: ای برادر تو همان اندیشه ای

پس باید بکوشی و خود را از نظر بپوشی،بر ذاتی اقبال کنی و به حقیقتی اشتغال نمایی که درجات موجودات همه مجالی اویند و مراتب کاینات همه مرائی کمال او و بر این نسبت چندان مداومت نمایی که با جان تو درآمیزد و هستی تو از نظر تو برخیزد و اگر به خود روی آوری،روی به او آورده باشی و چون از خود تعبیر کنی،تعبیر از او کرده باشی (1). گر در دل تو گل گذرد گل باشی

*** ز آمیزش جان و تن تویی مقصودم

*** کی باشد کی لباس هستی شده شق

مادام که آدمی به دام هوی و هوس گرفتار است،دوام این نسبت از وی دشوار است،اما چون آثار جذبات لطف در وی ظهور کند و مشغلۀ محسوسات و معقولات را از باطن وی دور،التذاذ به آن غلبه کند.بر لذّات جسمانی و راحات روحانی،سختی مجاهده از میانه برخیزد و لذّت مشاهده در جانش آویزد،خاطر از مزاحمت اغیار بپردازد و زبان حالش بدین ترانه ترنّم آغازد: ای بلبل جان مست ز یاد تو مرا

چون طالب صادق،مقدّمۀ نسبت جذبه را که التذاذ است بنیاد کرد،حق سبحانه در خود باز یابد،می باید که تمامی همّت را بر تربیت و تقویت آن گمارد و از هرچه منافی آن است خود را باز دارد و چنان داند که اگر فی المثل عمر جاودانی صرف آن نسبت کند،هیچ نکرده باشد و حق آن کما ینبغی به جای نیاورده 1. بر عود دلم نواخت یک زمزمه عشق

آری،نفس احتیاج به تأدیب،تهذیب،تعنیف و ترغیب دارد،احتیاج دارد به آداب الهی مؤدّب گردد،نیازمند است از تمام آلودگی ها پاک شود،ضرورت دارد او را به اجبار وادار به حرکت در مسیر حق کرد و با توجّه دادنش به آیات و روایاتی که در آن ها به نیکوکاران وعدۀ سعادت ابدی داده شده،او را ترغیب و تشویق به کار خیر و عمل صالح کرد.او موجودی است الهی،تا می توان باید وی را به عشق حق و اجرای دستورهای الهی واداشت و باید توجه کرد که غرائز و امیال و شهوات

ص:250


1- 1) -لوایح:22.

ص:251

و خواسته هایش از مرز عدالت و فرمان های حق نگذرد،بلکه وسیله هایی باشند برای تحصیل رشد و مقام قرب،نه عللی برای سقوط و فراهم آمدن شقاوت و هلاکت ابدی،باید کاری کرد که جز از حق و شؤون حق لذّت نبرد و باید جلوی غرق شدنش را در لذّات مادّی محض گرفت،بلکه او را باید به نحوی تربیت کرد که لذّات مادی را در حدود دستورات حق برای یافتن لذّات معنوی بخواهد و باید به او توجّه داد که او منبع انعکاس تمام عوالم و آیینۀ نمایش تمام حقایق است. آدمی چیست برزخ جامع

باطنش در محیط وحدت غرق

مخالفت با هوای نفس،بهترین عبادت

عرفای بزرگ اسلامی می گویند:در انسان،عنصری هست که عبارت از روح شهوانی و خور و خواب اوست و این عنصر مایۀ هوی و هوس و شهوت است که آن را نفس می نامند.

نفس،آدمی را به پیروی از لذّات و شهوات حسیّه وامی دارد و منبع اخلاق ذمیمه و مفاسد و شرور است.

نفس سرکش با همدستان خود چون دنیا و شیطان،سه حایل بزرگ انسانند در راه اتصال به حق.

ص:252

هجویری می گوید:نفس،منبع شرّ است و قاعدۀ سوء و اظهار اخلاق دنی و افعال مذموم را سبب اوست و این بر دو قسمت بود:یکی معاصی و دیگر اخلاق سوء چون کبر و حسد و بخل و خشم و حقد و آنچه بدین ماند از معانی ناستوده اندر شرع و عقل،پس به ریاضت مر این اوصاف را از خود دفع تواند کرد،چنان که به توبه مر معصیت را که معاصی از اوصاف ظاهر بود و این اخلاق از اوصاف باطن و ریاضت از افعال ظاهر بود و توبه از اوصاف باطنی،آنچه اندر باطن پدیدار آید از اوصاف دنی به اوصاف سنی (1)ظاهر و پاک شود و آنچه بر ظاهر پدیدار آید به اوصاف باطن،پاک شود و نفس و روح هر دو از لطایفند اندر قالب،چنان که اندر عالم شیاطین و ملائکه و بهشت و دوزخ،اما یکی محلّ خیر است و یکی محلّ شر،چنان که چشم،محل بصر است و گوش،محلّ سمع و کام محلّ ذوق و مانند این از اعیان و اوصافی که اندر قالب آدمی مودع است،پس مخالفت نفس سر همه عبادت ها است و کمال همۀ مجاهدت ها و بنده جز بدان به حق راه نیابد،از آن که موافقت وی هلاک بنده است و مخالفت وی نجات بنده.

ذو النون گفته:

مفتاح عبادت،فکرت است و نشان رسیدن،مخالفت نفس و هواست و مخالفت آن ترک آرزوهاست،هرکه مداومت کند بر فکرت به دل،غیب ببیند به روح.

ابو سلیمان دارانی گفته:

فاضل ترین کارها خلاف رضای نفس است و نیز:هرکه نفس خود را قیمتی داند،هرگز حلاوت خدمت نیابد و نیز هرکه وسیلت جوید به خدای به تلف کردن نفس خویش،خدای نفس او را بر وی نگاه دارد و او را از اهل جنّت گرداند.

ص:253


1- 1) -سنی:والا،رفیع،بلند.

حارث محاسبی گفته:

سزاوار است کسی را که نفس خود را به ریاضت مهذّب گردانیده که او را راه بنماید به مقامات.

ابوالحسن خرقانی فرموده:

همۀ چیزها را غایت بدانستم الّا سه چیز را،هرگز غایت ندانستم:غایت کید نفس و غایت درجات مصطفی و غایت معرفت.

جلال الدین آن عارف نکته شناس در جلد سوّم مثنوی گوید: نفس اژدرهاست او کی مرده است

ابو سعید ابو الخیر در تفسیر [ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّٰاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّٰهِ...] (1)می گوید:

تا به نفس خویش کافر نگردی به خدای مؤمن نشوی و طاغوت هر کسی نفس اوست.

ص:254


1- 1) - بقره (2):256.

صاحب«اسرار التوحید»نوشته است که:

شیخ ما روزی در میان سخن،روی به یکی کرد و گفت:که همه وحشت ها از نفس است،اگر تو او را نکشی او تو را بکشد،اگر تو او را قهر نکنی او تو را قهر کند و مغلوب خود.

مواظبت بر وضع نفس،از پسندیده ترین برنامه ها نزد خداست که اگر توجه به او نشود سر از اطاعت برتابد و باز گرداندنش به گردونۀ اطاعت حق،امر محالی گردد !!

یافت مردی گورکن عمری دراز***سائلی گفتش که چیزی گوی باز

چون تو عمری گور کندی در مغاک***چه عجایب دیده ای در زیر خاک

گفت این دیدم عجب پس حسب حال***کین سگ نفسم همی هفتاد سال

گور کندن دید و یک ساعت نمرد***یک دمم فرمان یک طاعت نبرد

از جملاتی از قبیل:

مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا (1)؛ قبل از مرگ بمیرید و یا نفس را بُکشید تا راحت یابید،منظور این نیست که جنبۀ ناسوتی و مادی انسان به کلّی از بین برود،یا ممکن باشد چنین انتظاری داشت،بلکه مقصود این است که زمام نفس سرکش به دست سالک بیاید تا او را رام و پاک کند و صفات رذیلۀ آن را از میان بردارد و با تسلیم و توکل و توجّه کامل به خدا و مراقبت تمام و مجاهدت فراوان ملکات فاضله را جانشین صفات رذیله سازد (2).

سعدی،در وضع نفس و توجّه به تربیت او می فرماید:

سخن در صلاح است و تدبیر و خوی***نه در اسب و میدان و چوگان و گوی

ص:255


1- 2) -بحار الأنوار:317/66،باب 37،حدیث 34.
2- 3) -بحث در افکار و احوال حافظ:297.

تو با دشمن نفس هم خانه ای***چه در بند پیکار بیگانه ای؟

عنان باز پیچان و نفس از حرام***به مردی ز رستم گذشتند و سام

تو خود را چو کودک ادب کن به چوب***به گرز گران مغز مردان مکوب

کس از چون تو دشمن ندارد غمی***که با خویشتن برنیایی همی

وجود تو شهری است پر نیک و بد***تو سلطان و دستور دانا خرد

همانا که دونان گردن فراز***در این شهر گیرند سودای آز

تو را شهوت و حرص و کین و حسد***چو خون در رگانست و جان در جسد

گر این دشمنان تربیت یافتند***سر از حکم و رأیت نه برتافتند

هوی و هوس را نماند ستیز***چو بیند سر پنجهٔ عقل تیز

آری،بالاترین و برترین عبادت این است که از وساوس نفس و هوی و هوس او خویش را رها ساخته،از حالت نفس خواهی به خدا خواهی رسی و تمام خواسته های نفس را در تمام زمینه های زندگی با خواسته های حضرت دوست مطابقت دهی و به عبارت دیگر نفس را از غیر خدا خالص نموده و از تصرّف شیطان و هوی خلاص کنی.

امام خمینی رحمه الله در این زمینه می گوید:

خلوص از تصرّف شیطان که مقدّمۀ اخلاص است،به حقیقت حاصل نشود مگر آن که سالک در سلوکش خداخواه شود و خودخواهی و خودپرستی را که منشأ تمام مفاسد و امّ الأمراض باطن است زیر پا نهد و این به تمام معنی در غیر انسان کامل و به تبع او در خلّص اولیا در دیگر اشخاص میسور نیست،ولی سالک نباید مأیوس از الطاف باطنیّه حق باشد که یأس از رَوْح اللّه سرآمد همه سردی ها و سستی هاست و از اعظم کبائر است و آنچه از برای صنف رعایا نیز ممکن است قرّه العین اهل معرفت است.

ص:256

پس بر سالک طریق آخرت لازم و حتم است که با هر جدیّتی که هست،معارف و مناسک خود را از تصرّف شیطان و نفس امّاره تخلیص کند و با کمال دقّت و تفتیش در حرکات و سکنات و طلب مطلوب خود غور کند و غایت سیر و تحصیل و مبادی حرکات باطنیّه و تغذّیات روحیّه را به دست آورد و از حیله های نفس و شیطان غفلت نکند و از دام های نفس امّاره و ابلیس غافل نشود و در جمیع حرکات و افعال سوء ظنّ کامل به خود داشته باشد و هیچ گاه آن را سر خود و رها نکند؛چه بسا باشد که با اندک مسامحه ای انسان را مغلوب کند و به زمین زند و سوق به هلاکت و فنا دهد؛زیرا که اگر غذاهای روحانی از مصرف شیطان خالص نباشد و دست او در فراهم آوردن آن ها دخیل باشد،علاوه بر آن که ارواح و قلوب با آن ها تربیت نشوند و به کمال لایق خود نرسند،نقصان فاحش برای آن ها دست دهد و شاید صاحب خود را در سلک شیاطین یا بهائم و سباع منسلک نماید و آنچه مایۀ سعادت و رأس المال کمال انسانیّت و وصول به مدارج عالیه است،نتیجه منعکس دهد و انسان را به هاویۀ مظلمۀ شقاوت سوق دهد (1).

اینجاست که باید گفت:مخالفت با هوی و هوس نفس برای کسب رضای حق بهترین عبادت است و نزد خداوند بهترین پاداش را دارد چنانچه قرآن می فرماید:

[ وَ أَمّٰا مَنْ خٰافَ مَقٰامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَویٰ* فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْویٰ ] (2).

و اما کسی که از مقام و منزلت پروردگارش ترسیده و نفس را از هوا و هوس بازداشته است،پس بی تردید جایگاهش بهشت است.

ص:257


1- 1) -پرواز در ملکوت:65.
2- 2) -نازعات (79):40-41.

و این نهی نفس از هوی عبارت از همان ریاضت است که در زبان اولیای الهی آمده است،در آثار درویش محمّد طبسی در توضیح این آیه می خوانیم:

مراد از ریاضت منع نفس حیوانی،از انقیاد و مطاوعت قوّت شهوی و غضبی و آنچه بدان دو قوّت تعلّق دارد و منع نفس ناطقه از متابعت قوای حیوانی از رذایل اخلاق و اعمال مانند حرص بر جمع مال و افشای جاه و توابع آن از حیله و خدیعه و غلبه و تعصّب و حقد و حسد و فجور و انهماک در شرور و غیر آن و ملکه گردانیدن نفس انسانی را طاعت عقل عملی بر وجهی که رسانندۀ او باشد به کمالی که او را ممکن باشد.

و نفسی را که متابعت قوای شهوی کند بهیمی خوانند و آن را که قوای غضبی کند سبعی و آن را که رذایل اخلاق ملکه کند شیطانی و این جمله را نفس امّاره خوانند،اگر این رذایل در وی ثابت باشد و اگر ثابت نباشد وقتی میل به شرّ کند و وقتی میل به خیر و چون میل به خیر کند از میل به شرّ پشیمان شود و بر آن خویشتن را ملامت کند نفس لوّامه خوانند.

و نفسی را که منقاد عقل باشد و طلب خیر و سعادت او را ملکه شده نفس مطمئنّه خوانند.

و غرض از ریاضت سه چیز است:

یکی رفع موانع از وصول به حق و آن شواغل ظاهر و باطن است.

و دوّم مطیع گردانیدن نفس حیوانی عقل عملی را که باعث باشد بر طلب کمال.

و سوّم ملکۀ گردانیدن نفس را به ثبات بر آنچه معدّ او باشد،قبول فیض حق را تا به کمالی که او را ممکن باشد برسد.

ریاضت آن است که هرگاه که دل خود را طلبی ملازم حق بینی و کسی که نفس خود را به ریاضات مهذّب نگردانید سزاوار است که او را به مقامات راه ننمایند

ص:258

و ریاضت،شکستن نفس است به خدمت و منع کردن نفس است از فترت در خدمت.

باید که هرچه نفس تو آرزو بدان کند و توانی حاصل کردن و صاحب قدرت باشی،عنان نفس را کشیده داری و خلاف آن کنی و ترک لذّت گیری.

و باید که در راه دین منصف باشی و عیب خود را بر طبق اخلاص نهی و از عیب دیگران بری شوی و پیوسته بر درگاه خالق باشی و در نزد خلایق خود را مجرم شمری و خود را وقف راه حق کنی و از ریا و سمعه دور باشی و هرچه به تو رسد از نیک و بد نظر تو بر خالق باشد نه بر خلق (1). قدر دل و پایه جان یافتن جز به ریاضت نتوان یافتن (2)

سر حلقۀ عارفان امیر مؤمنان علیه السلام در آن چند بیت معروفش می فرماید: دوائک فیک و لا تبصر

درد جسم و روح تو از نقص تو و تن پرستی و لذات جسمانی و هوای نفسانی و جهل و خودبینی تو است و تو بصیرت نداری.

تو همان کتاب مبین خدایی که در آن آیات قدرت و علم و حکمت و حقایق ایجاد همه به قلم قدرت الهی در آن نگاشته و هر حرفی از این کتاب حقیقتی از حقایق عینی وجود را آشکار می گرداند و سرّی از اسرار عالم را بر تو منکشف می سازد.

ص:259


1- 1) -آثار درویش محمّد طبسی:10.
2- 2) -مخزن الاسرار،نظامی.

تو گمان کردی همین جِرم کوچک تن و مشت خاک بدنی،نه چنین است بلکه تو همان روح امر الوجود قدسی الهی هستی که عالم اکبر در آن منطوی و حقایق کلیّه جهان آفرینش در او جمع است.

حکیم نظامی می گوید: تو آن نوری که چرخت طشت شمع است

مولوی می گوید: این جهان چون کوزه،دل چون بحر آب

لذّت و الم نفس

نفس این دنیای حیرت زا و این دریای بی ساحل،دارای کیفیّات بی شماری است.

لذّت و الم دو کیفیت از کیفیّات نفسانی است؛نفس وقتی در برابر عوامل مادّی قرار می گیرد،میلش به آن عوامل تحریک می شود و رنج بدست آوردن امور مادی را هرچند پر زحمت باشد بر خود تحمل می کند،چون به هدف مادی رسد و نفس

ص:260

با آن هدف اتّصال پیدا کند لذّت می برد و در صورت نرسیدن به مطلوب مادی دچار الم و درد می گردد،یا اگر هدف یافته بر اثر حادثه ای از دستش برود دچار الم شده و گاهی از شدّت غصّه بیمار می شود !!

در مرحلۀ معنویّت هم همین طور است،خداوند،تنها هدف و مقصود نفوس زکیه و اهل معرفت است و نفوس عالیه برای رسیدن به این مقصود حقیقی از تحمّل هر رنجی دریغ ندارند و برای یافتن محبوب خویش تا سرحدّ جان باختن پیش می روند،اینان از حرکت در این مسیر،بهترین لذّت را برده و فراق معشوق برای آنان سنگین ترین الم است.

البته درک این لذّت و الم معنوی بستگی به معرفت انسان نسبت به حقایق عالی عالم دارد و تا کسی با دست زدن به دامن انبیا و اولیا وارد وادی معرفت نشود،از این دو مقوله خبری نخواهد یافت.

بی خبران از معارف و آنان که هدفی جز امور مادی ندارند،حدود الم و لذت شان،همان حدود حیوانات است و زحمت آنان که منحصر به امور محسوس است،ارزشی ندارد و از رحمت مخصوص حقّ محروم و در فردای عالم در عذاب جهنّم مخلّدند.

لذّت یعنی ادراک و وصول به اموری که در آن کمال نفس است (کمال حقیقی یا کمال وهمی و خیالی) مانند ادراک و وصول انسان مثلاً به غذای خوش و صوت و صورت زیبا و ریاست و سلطنت و آمال و تخیّلات خوش و الم یا عدم لذّت است و معنی آن مقابل لذّت،یا ضد لذّت و معنی آن ادراک امور منافر و مضادّ کمال نفس است.

به هر حال معنی الم را از لذت باید دریافت به تقابل تضادّ یا عدم ملکه و البته به این معنی لذّت و الم کیف نفسانی است و ذات واجب از آن منزّه است و چون

ص:261

معلوم شد لذّت و الم ادراک ملایمات و ناملایمات است و ادراک انسان بر سه مرتبۀ کلّی قسمت شود:ادراک حسّی،خیالی و وهمی،عقلی.

پس مراتب لذّت و الم نیز بر این سه قسمت خواهد بود:

لذّت و الم حسّی: که از ورود کیفیّات محسوسه بر قوای حسّی حاصل آید، مانند ذائقه به شیرینی و باصره به سبزه و گل و لامسه از ملموس و شامه از عطر و سامعه از صوت خوش و الم هریک ضدّ آن.

لذّت و الم خیال و وهم: خیال،به امیدواری های خوشی و تخیّل آن و آرزوهای نیکو لذّت بردن و وهم به غلبه و سروری یافتن و نام نیکو و شهرت و معروفیّت و قبول عامّه و یا جهانگیری و فاتح و غالب بر خصم بودن.

لذّت عقلی: که مخصوص نفس ناطقۀ قدسیّه و نفس کلیّۀ الهیه است عبارت از ادراک حق و نیل به حق و درک حقایق اشیاء چنان که هستند و خصوص معرفت به حقّ اوّل و مشاهدۀ حسن مطلق نامتناهی الهی است و التذاذ به اطاعت و عبودیّت او و فکرت در اوصاف جلال و جمال و قدرت و حکمت و رحمت نامنتهای او و استغراق در شهود.

و باید دانست که نفوس برحسب انتخاب این سه مرتبه از لذّت و الم بر سه قسمت شوند.

نفوس دانیه: مردمی که مطمح نظر و غایت همّتشان درک لذّات حسّیه است تا آن حد که اگر لذّات حسّی آن ها معارض لذّت وهم و خیال شود لذّت حسی را ایثار کرده و مقدم دارند.

مثلاً اگر در مجلسی که لذّات پنج حس ظاهر آن ها مهیّاست دعوت شوند، هرچند شرافت و آبرو و شؤون آن ها که لذّات وهم و خیال است به کلّی بر باد رود، بدان مجلس عشق و جاذبه لذّات حسّی،آن نفوس را توان کشید.

ص:262

نفوس متوسّطه: مردمی که مقصد اعلای آن ها لذّات وهم و خیال است،یعنی میل ریاست و شهرت و سایر موهومات و خیالات بر آن ها غالب آید تا حدّی که اگر لذّات وهمی با حسّی معارض شود لذّات وهم و خیال را ایثار کنند و مقدم بر لذّات حسّی دارند به عکس طبقۀ اوّل،اینان در چنان مجلسی که شرافت و آبرویشان در خطر باشد هرچند کمال لذّات پنج حس مهیّاست هرگز قدم نگذارند؛زیرا لذّات شرافت و آبرو و حیثیت آنان بسی از لذّات حسّی لذیذتر و شریف تر است.

بلی اگر لذّات حسّی با وهمی معارض نشوند و با هم جمع تواند شد البتّه آن ها به هر دو مجذوب گشته و از هر دو بهره مند شوند،اما وقتی که لذّات وهمی تعارض با لذّات عقلی کند باز آن نفوس محکوم لذّات وهمی شده و از لذّات مقام عالی عقل خود را محروم سازند.

نفوس عالیه و مستعلیه: نفوسی هستند که مقصود اصلی و غرض نهایی آن ها مصروف لذّات عقلی و کمال معنوی ابدی است و همّتشان صرف ملک باقی علم و معرفت الهی و حقایق مجرّدۀ عالم قدس و جهان جاودانی است و هرگاه این لذّات با لذّات حسّی و وهمی باطل الذات معارض شود،به کلّی از لذّات وهمی و حسّی ناقابل صرف نظر کنند و در مقام لذّات عقلانی،آن ها را چیزی نشمرند و اصلاً مجذوب آن امور ناثابت فناپذیر و سریع الزّوال نشوند؛بلکه در دریای پرگوهر لذّات عقلی مستغرق علم و معرفت شده و مجذوب حق و حقیقت گردند و مشتاق تکمیل و تهذیب نفس و سرگرم راز و نیاز با معشوق حقیقی و محبوب ازلی باشند.

بلی اگر لذّات حس و وهم معارض با لذّات عقلی آن ها نباشد،البته از آن لذّات هم تا حدّی که برای وصول به لذّات عقلی کمک و مساعد است بهره مند شوند و در حقیقت آن دو نوع لذّت را مقدّمه و مقصود بالعرض و منظور تبعی قرار دهند که اگر

ص:263

کم ترین زیان به لذّات عقلی نرساند و بلکه تقویت و مساعدت هم کند به آن لذّات توجّه کنند و الّا رها کرده و لذّات عقلی را اختیار نمایند.

این نکته نیز معلوم باد که طبقۀ اوّل نفوس که محکوم و مجذوب محسوساتند، ممکن است اگر لذّات حسّی با وهمی معارض شود لذّات حسّ را مقدّم دارند، لیکن اگر باز لذّات حسّی با لذّات عقلی معارضه کند،عقلی را اختیار کنند و آن نفوس در این صورت عالی تر از نفوس متوسّطه شوند و از صلحا و سعدای عالم محسوب گردند و اگر لذّات حسّی را بر عقلی مقدّم شمرند در این صورت آن ها از معنی انسانیّت محروم و حیوان بلکه پست تر از حیوانند که:

[ أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ] (1).

آنان مانند چهارپایانند بلکه گمراه ترند.

اما طبقه دوّم یعنی نفوس متوسّطه،نیز ممکن است توفیق یافته هنگام تعارض لذّات وهمی با عقلی،عقلی را اختیار کنند و از لذّت وهمی در این حال صرف نظر کنند و آن را فدای لذّت عقلی سازند،در این صورت آن نفوس متوسّطه در طبقۀ عالی داخل شده با نفوس عالیۀ انبیا و اولیای حق مشابهت و رفاقت یابند:

[ وَ حَسُنَ أُولٰئِکَ رَفِیقاً ] (2).

و اگر گاه تعارض لذّات وهمی با عقلی اوهام و خیالات را اختیار کنند و مغرور امور بی ثبات و باطل الذات شوند،آنان از فیض عقبی محروم و از سعادت حقیقی دور افتاده و از نفوس شیاطین بلکه شیطان انسی آن ها هستند و با شیاطین متّحد و محشور شوند و به شقاوت و ظلمت نفس گرفتار آیند.

ص:264


1- 1) -اعراف (7):179.
2- 2) -نساء (4):69.

و اکثر نفوس انسان حسّی هستند،یعنی همان نفوس پست محکوم حس و محسوساتند و نفوس متوسّطه یعنی انسان وهمی نسبت به آنان بسیار اندکند گرچه طبقه متوسّطه نسبت به عالی باز بسیارند.

اما طبقۀ انسان عقلی که انسان به حقیقت،آن ها هستند بسیار بسیار اندکند که فرموده اند:

الْمُؤْمِنُ أَعَزُّ مِنَ الْکِبْریتِ الاَحْمَرِ (1).

مومن از کبریت احمر نایاب تر است.

آنان گوهری کمیاب و در ادوار عالم افرادی قلیل،به آن مقام شامخ راه یافته و بدان کاخ رفیع منزل یابند.

ابو علی سینا گوید:

«جل جناب الحق أن یکون شریعه لکل وارد أو یرد علیه إلا واحدا بعد واحد» (2).

مقام شامخ مشاهده حق برتر از آن است که همه کس آنجا راه یابد مگر ادواری بگذرد تا افرادی بلند همّت و افروخته به نور معرفت بلکه سوختۀ عشق و محبّت لایق آن مقام عزت و سلطنت شوند !!

قصّه کوتاه که صفات و ملکات عالی که به اتّفاق انبیا و حکما،فضیلت و شرافت حقیقی انسان به آن مربوط است،سرچشمۀ حقیقی و سبب اصلی آن در نفس، معرفت خدا و محبّت به جمال حق و کمال مطلق و بزرگی روح و قوّت و استعلای نفس ناطقه است،که هرچه نفس عالی تر است و معشوق و مشتاق الیه او بزرگ تر آثار این صفات بیش تر در او پدیدار است.

ص:265


1- 1) -الکافی:242/2،باب فی قلّه عدد المؤمنین،حدیث 1؛بحار الأنوار:159/14،باب 8،3.
2- 2) -الصوارم المهرقه:266.

خلاصه نسبت مستقیمی بین مراتب معرفت و خداشناسی با کلیّه اوصاف کمالیّه است،که محقّقاً هرکس معرفت وی بیش تر و علم و ایمانش کامل تر است، اوصاف کمال او بیش تر است.

این نکته را نیز نباید فراموش کرد که در جنب معرفت،حاکمیّت بر نفس و خودداری از شهوات بیجا و جلوگیری از هوی و هوس نفس بسیار لازم است که معرفت،بدون این حرکات مثبت نتیجه و ثمری نخواهد داد،به این خاطر حضرت صادق علیه السلام فرمودند:

کسی که می خواهد در دیوان بیداران قرار بگیرد باید نفس را از شهوت نگاه دارد و بالاترین شهوت و خطرناک ترین آن شهوت خودبینی و خودخواهی است که هرکس از خود بگذرد به خدا می رسد (1).

عطار می گوید:

در راه تو هرکه خاک در شد***در عالم عشق معتبر شد

در کوی تو هر که راهبر شد***هر لحظه به طبع خاک در شد

هر خاک که در ره قِدَم گشت***در عالم عشق تاج سر شد

تا تو نشوی چو ذره ناچیز***نتوانی ازین قفس به در شد

هر کو به وجود ذره آمد***فارغ ز وجود خیر و شر شد

در هستی خود چو ذره گم شد***ذاتی که ز عشق معتبر شد

***

نفس در روایات

روایات مهمّی که از نبیّ اسلام و ائمّۀ طاهرین علیهم السلام رسیده،نشان دهندۀ این

ص:266


1- 1) -حکمت الهی:102/1.

حقیقت اند که نفس در صورت عدم تزکیه منشأ تمام مفاسد و در صورت آراسته شدن به تربیت الهی علّت خوشبختی و سعادت است،در این بخش لازم است به بعضی از آن روایات که توضیحی بر آیات قرآن است اشاره شود.

فی وَصِیَّهِ أَبی ذَرٍ قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:عَلَی الْعاقِلِ أَنْ یَکُونَ لَهُ ساعاتٌ:ساعَهٌ یُناجی فیها رَبَّهُ،وَ ساعَهٌ یُحاسِبُ نَفْسَهُ وَ ساعَهٌ یَتَفَکَّرُ فیما صَنَعَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ (1).

در سفارش ابو ذر است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:بر عاقل است که دارای ساعاتی باشد:ساعتی را در مناجات با پروردگار به سر برد،ساعتی از نفس خود حساب بکشد،ساعتی در اندیشۀ صنع حقّ نسبت به خودش باشد.

قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:مَنْ لَمْ یَتَعَاهَدِ النَّقْصَ مِنْ نَفْسِهِ غَلَبَ عَلَیْهِ الْهَویٰ وَ مَنْ کانَ فی نَقْصٍ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ (2).

امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:کسی که در مقام اصلاح نقص نفس نباشد،هوی بر او غالب خواهد شد و کسی که دچار نقص نفس است مرگ برایش بهتر است.

عَنَ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:أَلا فَحاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحاسَبُوا فَإِنَّ فی الْقِیامَهِ خَمْسینَ مَوْقِفاً کُلُّ مَوْقِفٍ مَقامُ أَلْفَ سَنَهٍ ثُمَّ تَلا هذِهِ الآیَهَ:[ فِی یَوْمٍ کٰانَ مِقْدٰارُهُ أَلْفَ سَنَهٍ ] (3)(4).

امام صادق علیه السلام فرمود:بیایید به حساب خود برسید،قبل از این که به

ص:267


1- 1) -معانی الأخبار:332،حدیث 1؛بحار الأنوار:323/68،باب 80،حدیث 7.
2- 2) -الأمالی،شیخ صدوق:393،مجلس 62،حدیث 4؛بحار الأنوار:64/67،باب 45،حدیث 3.
3- 3) -سجده (32):5.
4- 4) - الأمالی،شیخ طوسی:110،مجلس 4،حدیث 169؛بحار الأنوار:64/67،باب 45،حدیث 4.

حسابتان برسند،محقّقاً در قیامت پنجاه موقف وجود دارد که هر موقفی را هزار سال ایستادن است،سپس این آیه را تلاوت فرمود:در روزی که مقدارش هزار سال است.

عَن الثّمالی قالَ:کانَ عَلِیُّ بنُ الْحُسَیْنِ علیهما السلام یَقُولُ:ابْنُ آدَمَ لا تَزالُ بِخَیْرٍ ما کانَ لَکَ واعِظٌ مِنْ نَفْسِکَ وَ ما کانَتِ الْمُحاسَبَهُ مِنْ هَمِّکَ وَ ما کانَ الْخَوْفُ لَکَ شِعاراً وَ الْحُزْنَ لَکَ دِثاراً،ابنُ آدَمَ إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ مَبْعُوثٌ وَ مَوْقُوفٌ بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَسْئُولٌ فَاَعِدِّ جَواباً (1).

ابو حمزه ثمالی می گوید:امام سجاد حضرت علی بن الحسین علیهما السلام می فرمود:

فرزند آدم،همیشه به خیر و خوبی هستی،چنانچه از درونت تو را واعظی باشد [ فطرت وجدانت در تمام امور تو را هدایت و راهنمایی کند و عقلت بتواند نورش را در تمام زمینه های زندگیت بگستراند ] و چنانچه حسابرسی نفس شغل و قصد و همّتت باشد،تو در خیری،اگر خوف از مقام حق شعارت و حزن بر عمر از دست رفته و کمی عملت لباس و رواندازت باشد،فرزند آدم مرگ برای تو حتم و از مبعوث شدن و ایستادن در پیشگاه حق ناچاری،فردا از تو بازپرسی می شود،برای آن روز جواب آماده کن.

فیما أَوْصیٰ بِهِ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ إبْنَهُ الْحَسَنَ صَلَواتُ اللّه عَلَیْهِما:یا بُنَیَّ لِلْمُؤْمِنِ ثَلاثُ ساعاتٍ:ساعَهٌ یُناجی فیها رَبَّهُ وَ ساعَهٌ یُحاسِبُ فیها نَفْسَهُ وَ ساعَهٌ یَخْلُو فیها بَیْنَ نَفْسِهِ وَ لَذَّاتِها فیما یَحِلُّ وَ یُحْمَدُ وَ لَیْسَ لِلْمُؤْمِنِ بُدٌّ مِنْ أَنْ یَکُونَ شاخِصاً فی ثَلاثٍ:مَرَمَّهٌ لِمَعاشٍ أَوْ خُطْوَهٌ لِمَعادٍ أَوْ لَذَّهً فی غَیْرِ مُحَرَّمٍ (2).

ص:268


1- 1) -الأمالی،شیخ طوسی:115،مجلس 4،حدیث 176؛بحار الأنوار:64/67،باب 45،حدیث 5؛وسائل الشیعه:96/16،باب 96،حدیث 21076.
2- 2) -بحار الأنوار:65/67،باب 45،حدیث 6.

در سفارش امیر المؤمنین به فرزندش حضرت حسن صلوات اللّه علیهما آمده:

فرزندم ! برای مؤمن سه ساعت است:ساعتی برای مناجات با پروردگارش، ساعتی برای حسابرسی از نفسش و ساعتی برای لذّات نفس و آنچه حلال و پسندیده است،مؤمن از حرکت در سه برنامه چاره ای ندارد،اصلاح برنامۀ معاش،قدم برداشتن برای معاد،طلب لذّت در غیر حرام.

عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبی طالِبٍ علیه السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:إِنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَ تَعالی حَدَّ لَکُمْ حُدُوداً فَلا تَعْتَدُوها وَ فَرَضَ عَلَیْکُمْ فَرائِضَ فَلا تُضَیِّعُوها وَ سَنَّ لَکُمْ سُنَنَاً فَاتَّبِعُوها وَ حَرَّمَ عَلَیْکُمْ حُرُماتٍ فَلا تَنْتَهِکُوها وَ عَفیٰ لَکُمْ عَنْ أَشْیاءَ رَحْمَهً مِنْهُ مِنْ غَیْرِ نِسْیانٍ فَلا تُکَلِّفُوها (1).

علی بن ابی طالب علیه السلام از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل می کند که حضرت فرمود:

خداوند برای شما حدودی مقرّر فرموده از آن تجاوز نکنید و اموری را بر شما واجب کرده آن ها را ضایع منمایید و سنّتی برای شما قرار داده از آن ها پیروی کنید،برنامه هایی را بر شما حرام کرده نسبت به آن ها بی حرمت نباشید و از مسائلی از باب رحمت و بدون فراموشی بر شما گذشت فرموده،خود را نسبت به آن مسائل در مشقّت و رنج قرار ندهید.

در روایتی آمده که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:

شما را به زیرک ترین زیرک ها و احمق ترین احمق ها خبر دهم ؟ گفتند:آری.

فرمود:زیرک ترین زیرک ها کسی است که از نفس حساب بکشد و برای بعد از مرگ کار کند و احمق ترین احمق ها کسی است که از هوای نفس پیروی کند و بر خدا

ص:269


1- 1) -الأمالی،شیخ طوسی:510،مجلس 18،حدیث 1116؛بحار الأنوار:67/67،باب 45،حدیث 12.

آرزوهای بیهوده داشته باشد (1).

مردی گفت:یا امیر المؤمنین ! انسان چگونه از نفس حساب بکشد ؟ فرمود:

چون صبح و شب کرد،به نفس رجوع کند و بگوید:ای نفس ! امروز روزی بود که بر تو گذشت و هرگز باز نمی گردد و در آنچه خود را خرج کردی خداوند از تو بازپرسی خواهد کرد،در امروز چه کردی ؟ آیا ذکر و حمد خدا کردی ؟ آیا حق برادر مؤمن را ادا کردی ؟ غصّه ای از او برطرف نمودی ؟ در نبودش به اهل و فرزندش رسیدی ؟ بعد از مرگش بازماندگانش را توجّه کردی ؟

با آبرویت جلوی غیبت مؤمنی را گرفتی ؟ به مسلمانی کمک کردی ؟ در امروزی که بر تو گذشت چه کردی ؟ به راستی در آنچه بوده دقّت کند،اگر به خیر گذشته خدا را شکر کرده و بر توفیقی که از طرف حق نصیبش گشته تکبیر بگوید،اگر معصیت یا تقصیری داشته استغفار کند و بر ترک کار ناپسند به طور جدّی تصمیم بگیرد و خطوط سیاهی که از گناه بر صفحۀ نفسش پدید شده،با صلوات بر محمّد و آلش و عرض بیعت با امیر المؤمنین و قبول آن بیعت و اعادۀ لعن بر طعنه زنندگان و دشمنان علی علیه السلام و ضایع کنندگان حق مولا،محو و نابود کند،اگر این گونه عمل کند،خداوند می فرماید:با دوستیت با دوستانم و دشمنیت با دشمنانم در گناهانت با تو مناقشه نخواهم کرد !!

عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:ما کانَ عَبْدٌ لِیَحْبِسَ نَفْسَهُ عَلَی اللّهِ إِلّا أَدْخَلَهُ اللّهُ الْجَنَّهَ (2).

امام صادق علیه السلام فرمود:بنده ای جلوی نفسش را به خاطر خدا از آنچه ممنوع شده نمی گیرد،مگر این که خداوند او را وارد بهشت می کند.

ص:270


1- 1) -میزان الحکمه:1164/3،حدیث3837.
2- 2) -مجموعه ورام:94/2،الجزء الثانی؛بحار الأنوار:42/67،باب 45،حدیث 16.

علی علیه السلام از ابی جحیفه نقل می کند که گفت:

وارد بر رسول خدا صلی الله علیه و آله شدم در حالی که باد گلو کردم.فرمود:باد گلویت را فرو بیاور،به تحقیق بیش تر مردمی که در دنیا سیر بودند،در قیامت طولانی ترین گرسنگی را دارند.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:نور حکمت گرسنگی است و دوری از خدا سیری است و نزدیکی با مقام حق دوستی مساکین و نزدیکی با آنان است،خود را سیر نکنید که نور معرفت در قلوبتان خاموش می گردد،کسی که شب را با سبکی شکم در نماز بگذراند،شبی را گذرانده در حالی که حورالعین اطرافش بودند و حضرت فرمود:دل ها را با زیادی طعام و آشامیدنی نمیرانید،دل ها مانند زراعتی که آب اضافه بخورد از بین می رود،با طعام و آشامیدنی بیش از اندازه می میرند (1).

وَ قالَ:مَنْ غَلَبَ عِلْمَهُ هَواهُ فَهُوَ عِلْمٌ نافِعٌ،وَ مَنْ جَعَلَ شَهْوَتَهُ تَحْتَ قَدَمَیْهِ فَرَّ الشَّیْطانُ مِنْ ظِلِّهِ وَ قالَ صلی الله علیه و آله یَقُولُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ:أَیُّما عَبْدٍ أَطاعَنی لَمْ آکِلْهُ إِلیٰ غَیْری وَ أَیُّما عَبْدٍ عَصانی وَکَلْتُهُ إِلیٰ نَفْسِهِ ثُمَّ لَمْ ابالِ فی أَیِّ وادٍ هَلَکَ (2).

و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:کسی که علمش بر هوایش غالب باشد آن علم نافع است و کسی که حاکم بر شهوتش باشد شیطان از سایه اش می گریزد و نیز آن حضرت فرمود:خداوند می فرماید:هر بنده ای فرمان مرا ببرد او را به غیر وانمی گذارم و هرکس مرا نافرنانی کند،او را به خودش وامی گذارم،سپس باکی ندارم که در کجا هلاک می شود.

در بعضی از اخبار آمده است:

مردی به نام مجاشع بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شد و عرض کرد:یا رسول اللّه ! راه

ص:271


1- 1) -بحار الأنوار:71/67،باب 45،حدیث 20.
2- 2) -جامع الأخبار:100،فصل 57؛بحار الأنوار:71/77،باب 45،حدیث 21.

معرفت حق چیست ؟ فرمود:نفس شناسی.گفت:راه موافقت با حق کدام است ؟ فرمود:مخالفت با نفس.پرسید:راه رسیدن به رضای حق چیست ؟ فرمود:خشم بر نفس.گفت:راه وصل حق کدام است ؟ فرمود:هجرت از نفس.عرض کرد:راه طاعت حق چیست ؟ فرمود:عصیان نفس.گفت:چه راهی برای یاد حق است ؟ فرمود:نسیان نفس.گفت:طریق قرب حق کدام است ؟ فرمود:دوری از نفس.

گفت:راه انس با حق چیست ؟ فرمود:وحشت از نفس.گفت:رسیدن به این همه واقعیت ها با چه برنامه ای میسّر است ؟ فرمود:یاری خواستن از حق در برابر نفس (1).

قالَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام:مَنْ حاسَبَ نَفْسَهُ رَبِحَ،وَ مَنْ غَفَلَ عَنْها خَسِرَ وَ مَنْ خافَ أَمِنَ وَ مَنِ اعْتَبَرَ أَبْصَرَ وَ مَنْ أَبْصَرَ فَهِمَ،وَ مَنْ فَهِمَ عَلِمَ (2).

امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:کسی که نفس را محاسبه کند سود کرده و هرکس از آن غفلت کند ضرر کرده،آن کس که بترسد ایمن می شود و هرکس عبرت بگیرد بینا می گردد و هرکس بینا شود می فهمد و هرکس بفهمد عالم می شود.

عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام عَنْ آبائِهِ علیهم السلام قالَ:قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:طُوبیٰ لِمَنْ تَرَکَ شَهْوَهً حاضِرَهً لِمَوْعودٍ لَمْ یَرَهُ (3).

امام صادق علیه السلام از پدرانش علیهم السلام روایت می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:خوشا به حال کسی که شهوت امروز را برای نفع بردن در فردای ندیده ترک کند.

عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:إِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ:بِجَلالی وَ جَمالی وَ بَهائی وَ عَلائی

ص:272


1- 1) -بحار الأنوار:72/70-73.
2- 2) -عوالی اللآلی:246/1،فصل 10،حدیث 1؛بحار الأنوار:72/67،باب 45،حدیث 23.
3- 3) -نهج البلاغه:حکمت 208؛بحار الأنوار:73/67،باب 45،حدیث 27.

وَ ارْتِفاعی لا یُؤْثِرُ عَبْدٌ هَوایَ عَلیٰ هَواهُ إِلّا جَعَلْتُ غِناهُ فی نَفْسِهِ وَ هَمِّهِ فی آخِرَتِهِ وَ کَفَفْتُ عَنْهُ ضیعَتَهُ وَ ضَمِنْتُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ رِزْقَهُ وَ کُنْتُ لَهُ مِنْ وَراءِ تِجارَهِ کُلِّ تاجِرٍ (1).

امام باقر علیه السلام فرمود:خداوند عزّ و جلّ می فرماید:قسم به جلال و جمالم و ارزش و علوّ و بلندیم،عبدی خواستۀ مرا بر خواسته اش مقدّم نمی دارد مگر این که بی نیازیش را در خودش قرار می دهم و شغلش را در آخرتش مقرّر کرده و معیشتش را کفاف می کنم و آسمان ها و زمین را ضامن رزقش نموده و من برای او فوق تجارت هر تاجرم.

قالَ عَلیٌّ علیه السلام:مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هانَتْ عَلَیْهِ شَهَواتُهُ (2).

علی علیه السلام فرمود:هرکس را نفس کریم و بزرگوار شد،[ اسباب عزّت واقعی را برای خود حفظ کرد ]،شهوت به نزد او خوار گشته،[ در حدّی که حاضر به پیروی از آن نخواهد بود ].

امیر المؤمنین علیه السلام در«نهج البلاغه»می فرماید:

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:بهشت،پیچیده به رنج های عبادت و خودداری از گناهان است و آتش پیچیده به خواهش ها و هواهای نفس است و بدانید هیچ چیز از طاعت خدا نیست مگر آن که انجامش بر انسان گران است و هیچ چیز از معصیت خدا نیست مگر آن که موافق میل و خواهش نفس است،خدا رحمت کند مردی که شهوت را از خویش دور کند و از پیروی خواهش ها و آرزوهای نفس بازایستد؛زیرا این نفس مشکل ترین امر است برای بازداشتنش از شهوت،این نفس است که

ص:273


1- 1) -الخصال:3/1،حدیث 5؛بحار الأنوار:75/67،باب 45،حدیث 2.
2- 2) -نهج البلاغه:888،حکمت 449.

همیشه بر اثر خواهش و آرزو به معصیت شوق دارد،ای بندگان خدا ! بدانید که مؤمن شب را صبح نمی کند و صبح را به شب نمی رساند،مگر آن که به نفس خود بدگمان است و پیوسته از آن عیب جویی می کند و از نفس بیش از آنچه برای خدا انجام داده می طلبد،پس مانند کسانی باشید که از شما در بدست آوردن عنایت حق پیشی گرفتند و جلوی روی شما گذشتند،از دنیا خیمه کندند،هم چون خیمه کندن کوچ کننده و دنیا را به سر رساندند،مانند طی کردن منازل (1)...

به قول عارف روشن ضمیر،حکیم صفای اصفهانی: قومی به گرد کوی فنا راهبر شدند

عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام قالَ:مَنْ مَلَکَ نَفْسَهُ إِذا رَغِبَ وَ إِذا رَهِبَ وَ إِذَا اشْتَهی وَ إِذَا غَضِبَ وَ إِذَا رَضِیَ حَرَّمَ اللّهُ جَسَدَهُ عَلَی النّارِ (2).

امام صادق علیه السلام فرمود:به هنگام رغبت و ترس،به وقت میل و غضب

ص:274


1- 1) -نهج البلاغه:خطبه 175.
2- 3) -من لا یحضره الفقیه:400/4،من الفاظ رسول اللّه صلی الله علیه و آله،حدیث 5860؛سفینه البحار:550/2.

و خشنودی هرکس جلودار نفسش باشد،خداوند بدنش را به آتش جهنّم حرام می کند.

عَنْ أَبی جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ:إِنَّما الْمُؤْمِنُ إِذَا رَضِیَ لَمْ یُدْخِلْهُ رِضاهُ فی إِثْمٍ وَ لا باطِلٍ وَ إِذا سَخَطَ لَمْ یُخْرِجْهُ سَخَطُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ وَ الَّذی إِذا قَدَرَ لَمْ یُخْرِجْهُ قُدْرَتُهُ إِلَی التَّعَدّی وَ إِلیٰ ما لَیْسَ لَهُ بِحَقٍّ (1).

امام باقر علیه السلام فرمود:مؤمن فقط کسی است که خشنودی اش او را در گناه و باطل نبرد و خشمش به وقت خشم او را از مدار قول حق بیرون نکشد،مؤمن به وقت قدرت تجاوز ندارد و قدرتش او را به آنچه حق نیست هدایت نمی کند.

نفس و مقامات اربعه

فیلسوف بزرگ،عارف معارف،مجتهد عالی قدر مرحوم حاج میرزا ابوالحسن رفیعی قدس سره،در مسئلۀ علاج نفس از آلودگی ها مقالۀ مهمّی دارد که لازم است پویندگان راه عرفان بر آن مطّلع شوند.

گرچه این مقاله نیاز به تفسیر و توضیح دارد،ولی تفسیر آن از عهدۀ این کم ترین خارج است،تنها به ذکر اصل مقاله اکتفا می شود:

بدان که قوّۀ عملیه در نفس انسانیّه کارفرمای بدن جسمانی است در رسیدن به اوج سعادت و کمال،ناچار است که مراتب چهارگانه را که خواهیم شرح داد به سیر و حرکت معنویّه عبور نموده تا از حضیض نفس حیوانیّت به ذروۀ علیای انسانیّت

ص:275


1- 1) -الکافی:234/2،باب المؤمن و علاماته،حدیث 13؛بحار الأنوار:355/64،باب 14،حدیث 57.

نایل و برخوردار شود.

مرتبۀ اولی که او را«تجلیه»خوانند،آن است که نفس قوا و اعضای بدن را به مراقبت کامله در تحت انقیاد و اطاعت احکام شرع و نوامیس الهیه وارد نموده که اطاعت اوامر و اجتناب از منهیّات شرعیّه را به نحو اکمل نماید،تا پاکی صوری و طهارت ظاهریّه در بدن نمایان شود و در نفس هم رفته رفته خوی انقیاد و ملکه تسلیم برای ارادۀ حق محقّق گردد و برای حصول این مرتبه،علم فقه بر طبق طریقۀ جعفریّه کافی و به نحو اکمل عهده دار این امر است.

مرتبۀ ثانیه که آن را«تخلیه»نامند،آن است که نفس به مضار و مفاسد اجتماعی و انفرادی اخلاق رذیله و خوی های پلید آگاهی یابد و به تدبّر در عواقب وخیم آن ها در دنیا و عقبی بر طبق دساتیره مقرّره در فن علم اخلاق،آن صفات ناپسند را از خود دور و محو نماید،هم چون کبر و حسد و حرص و شهوت و بدبینی به خلق و خودخواهی و باقی صفات رذیله که در کتب اخلاق ثبت است و این کارها در معالجات روحانی و طبّ الهی هم چون خوردن مسهلات و داروهاست برای رفع اخلاط فاسده در معالجۀ جسمانی و طبّ طبیعی.

مرتبه ثالثه که آن را«تحلیه»نامند آن بود که پس از حصول تخلیه و رفع موانع، خود را به زیور اخلاق نیک و خوی های پسندیده که در نظام اجتماع و فرد تأثیر به سزا و عمیق دارند آراسته کند و این خود پاکیزگی باطن و طهارت معنویه است که تا این معنی حاصل و متحقّق نشود،آدمی در باطن آلوده و نجس خواهد بود،هرچند که ظاهر بدن محکوم به پاکی ظاهری است و این کار در طبّ روحی و معالجۀ نفس مانند خوردن غذا و استعمال دوای مقوّی است که برای تولید نیرو و قوّت بدن در طبّ جسمانی بکار می برند.

مرتبه رابعه و پس از حصول و تحقّق مراتب سه گانۀ فوق از برکت صفا و پاکی

ص:276

روح در نهاد آدمی جاذبۀ محبّت به حضرت حق پیدا گردد،که تولید آن از مجذوب شدن قهری است به عالم حقیقت و سرد شدن از عالم مجازی که عرصۀ ناپایدار ممکنات است و رفته رفته محبّت شدّت نماید و اشتعال و افروختگی در روح عیان گردد و از خود بیخود و بی خبر شود و این مقام را که مرتبۀ چهارم از کمال قوّۀ عملیه است فنا گویند و مقام فناء فی اللّه سه درجه دارد:

درجه اولی: فناء در افعال است،که در نظر عارف سالک جملۀ مؤثّرات و همۀ مبادی اثر و اسباب و علل از مجرّد و مادّی و قوای طبیعیّه و ارادیّه بیهوده و بی اثر شود و مؤثّری غیر از حق و نفوذ اراده و قدرت حق در کائنات نبیند و عوامل این عالم را محو و ناچیز در حیطۀ قدرت نامتناهی الهی شهود نماید و در این حال یأس تمام از همۀ خلق و رجاء تام به حق پیدا شود و حقیقت آیۀ کریمۀ:

[ وَ مٰا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لٰکِنَّ اللّٰهَ رَمیٰ ] (1).

[ ای پیامبر ! ] هنگامی که به سوی دشمنان تیر پرتاب کردی،تو پرتاب نکردی،بلکه خدا پرتاب کرد [ تا آنان را هلاک کند ].

به عین شهود بدون شائبه پندار و خیال عیان بیند و لسان حال او مترنّم به مقال ذکر کریم«لا حول و لا قوّه الّا باللّه» گردد و در این مقام بزرگ ترین قدرت ها و نیروهای مقتدرترین سلاطین عالم امکان،با قدرت و نیروی پشۀ ضعیف در نظر حقیقت بین او یکی شود و این درجه را محو گویند.

درجۀ ثانیه: فناء در صفات حق است،بیان این مقام آن که انواع مختلفۀ کائنات که هریک در حد خود تعیّنی و نامی دارند،مانند مَلَک و فلک و انسان و حیوان و اشجار و معادن که در نظر اهل حجاب به صورت کثرت و تعدّد و غیریّت متصوّر

ص:277


1- 1) -انفال (8):17.

و مشهود هستند،در نظر عارف الهی یکی شوند،یعنی همه را از عرش اعلای تجرّد تا مرز خاک به صورت نگارستانی مشاهده نماید که در تمامت سقف و دیوار آن عکس علم و قدرت و حیات و رحمت و نقش و لطف و مهر و محبّت الهی و عنایت یزدانی به قلم تجلّی نگاشته و پرتو جمال و جلال حق بر آن افتاده است.

در این نظر برّ به بحر و دریاها به خشکی ها،افلاک و خاک،عالی و دانی بهم متصل و پیوسته و یکی خواهند بود و همه با یک نغمه و به یک صدای موزون خبر از عظمت عالم ربوبی دهند و در این مقام به حقیقت توحید و کلمۀ طیّبۀ«لا إله إلّا اللّه» متحقّق شود،یعنی همۀ صفات کمال را منحصر به حق داند و در غیر حق ظلّ و عکس صفات کمال را پندارد و این مقام را طمس خوانند.

درجۀ ثالثه: مقام فناء در ذات است که فناء در احدیت گویند و در این مقام همگی اسماء و صفات،از صفات لطف هم چون رحمان و رحیم و رزّاق و منعم و صفات قهر مانند قهّار و منتقم را مستهلک در غیب ذات احدیّت نماید و به جز مشاهدۀ ذات احدیّت هیچ گونه تعیّنی در روح او باقی و منظور نماند،حتّی اختلاف مظاهر هم چون جبرئیل و عزرائیل و موسی و فرعون از چشم حقیقت بین صاحب این مقام مرتفع شود،مِهر و خشم حق،بسط و قبض،عطا و منع وی، بهشت و دوزخ برای او یکی گردد،صحت و مرض،فقر و غنی،عزّت و ذلّت برابر شود،در این مرحله است که شاعر عارف،الهی نیک سروده که گفت: گر وعده دوزخ است و یا خلد غم مخور بیرون نمی برند تو را از دیار دوست

و شاید یکی از مراتب استقامت که در صحیفۀ الهیه امر بدان فرموده و ممدوح در علم اخلاق و محمود در فنّ عرفان است،همین مقام شامخ فنا در ذات است و این مقام را«محق»خوانند که به کلّی اغیار از هر جهت محو و نابود گشته،توحید صافی و خالص ظهور و تحقّق یافته است،در این مرتبه که آخرین منازل و سفر إلی

ص:278

اللّه-جلّت عظمته-بود به لسان حقیقت گوید:«یا هو یا من لیس إلّا هو»و چون طالب حق به این مقام رسید از هویّت او و هویّت همۀ ممکنات چیزی نمانده بلکه در تجلّی حقیقت حق متلاشی و مضمحل شده اند،[ لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلّٰهِ الْوٰاحِدِ الْقَهّٰارِ ] (1)» (2).

آری،اگر جلوی نفس از غرق شدنش در شهوت،شهوت طعام و شراب، شهوت جاه و مقام،شهوت خودخواهی و خودبینی،شهوت مال دوستی و دنیاپرستی و خلاصه هر شهوت نابجا و غلطی گرفته شود،به مقامات عالی رسیده و به صفات حق آراسته شده،بلکه از او خودی باقی نمانده و جز خدا چیزی در بین نخواهد ماند.

به قول فیلسوف کبیر،حاج ملّا هادی سبزواری:

ای به رَهِ جستجوی نعره زنان دوست دوست***گر به حرم ور به دیرکیست جز او اوست اوست

پرده ندارد جمال غیر صفات جلال***نیست بر این رخ نقاب نیست بر این مغز پوست

جامه دران گل از آن نعره زنان بلبلان***غنچه بپیچد به خود خون به دلش تو به توست

یار به کوی دل است کوی چو سر گشته گوی***بحربه جوی است وجوی این همه درجستجوست

با همه پنهانیش هست در اعیان عیان***باهمه بی رنگیش در همه زاو رنگ و بوست

ص:279


1- 1) -غافر (40):16.
2- 2) -یاد نامه علّامه طباطبائی:583.

مخزن اسرار او است سرّ سویدای دل***در پیش اسرار باز در به در و کو به کوست

این که در قرآن مجید و روایات،این همه اصرار بر خویشتن داری و خودداری از شهوات شده،چون راه کمال و سعادت انسان در این است و به همین خاطر هرکس به مقام قرب رسید از این راه رسید و هرکس از مقام حق دور ماند به خاطر شهوت دور ماند،به همین جهت حضرت صادق علیه السلام جهت راهنمایی به راه حق فرموده اند:

ص:280

[ مَنْ رَعی قَلْبَهُ عَنِ الْغَفْلَهِ وَ نَفْسَهُ عَنِ الشَّهْوَهِ وَ عَقْلَهُ عَنِ الْجَهْلِ فَقَدْ دَخَلَ فی دیوانِ الْمُنْتَبِهِینَ ]

هر کس قلبش را از غفلت و نفسش را از شهوت و عقلش را از جهل بازدارد در زمرۀ هوشیاران خواهد بود.

حقیقت عقل

عقل،عالی ترین نعمتی است که خدای بزرگ به انسان عنایت فرموده و تمام امتیاز انسان نسبت به سایر موجودات به عقل او است.

عقل،نوری است الهی،حقیقتی است ربّانی،وجودی است روحانی،چراغی است نورانی و راه گشای تمام خیرات به روی انسان.

انسان به عقل،انسان است،به عقل آراسته به آدمیّت است،به عقل گیرندۀ قواعد تربیت است،به عقل در خط عبادت و عبودیّت است.

عقل،خورشید مملکت وجود،بهترین مایۀ موجود،پرواز دهندۀ انسان در غیب و شهود و بالاترین علت برای صعود و در پیشگاه حضرت حق موجودی محمود است.

عقل،نیروی معنوی،روح ملکوتی،قیمت دهندۀ جسم ناسوتی و ارزش دهندۀ جان لاهوتی است.

ص:281

عقل،تمیز دهندۀ حق از باطل،نور از ظلمت،درستی از نادرستی،پاکی از آلودگی،عزّت از ذلّت،دنیا از آخرت،راه از چاه،تاریکی از نور است.

عقل،مناط تکلیف و معیار شناخت حلال از حرام و تکیه گاه انبیا و اولیا و شمع پر فروغ خانۀ خلقت است.

جایگاه عقل در وجود انسان

اگر عقل نبود،انسان با حیوانات فرقی نداشت و بلکه در عمل و حرکت از همه حیوانات بدتر و پست تر بود،انسان بدون عقل جایی در خلقت ندارد و برای او بدون عقل راهی به سوی خدا نیست.

عقل،قوه عالیۀ نفس است که با داشتن آن،انسان از حیوان ممتاز و برتر شده است؛وظیفۀ این نیروی بلند قدر درک کلیّات است مستقلاً یا به وسیلۀ تجرید آن ها از جزئیّات و مورد استفاده قرار دادن علوم ارتکازی که در خلقت بشر نهفته است، برای درک مجهولات و کنترل قوای نفسانی تا به مصرف لازم رسیده و سوء استعمال نشوند.

پس نقش مهم عقل استدلال است و استنباط که مرتبۀ عالی استدلال می باشد، یعنی راه یافتن به مجهولات به سود فرد و جامعه و مراقبت در حسن استعمال قوا.

حیوان از استدلال بهره ندارد و این است که قدرت غلبه بر طبیعت در او نیست و چنانچه می بینیم تنها راهنمای او در حیات،غریزه و هوش است دیوانه از آنجا فاقد عقل است که حرکاتش تحت کنترل نیست و می کند آنچه را برای خود و جامعه زیان آور است و به ناچار جامعه او را با جبر تحت معالجه یا مراقبت شدید قرار می دهد و از همین رو لفظ عقل از عقال که زانوبند شتر است گرفته شده،چون

ص:282

بر سرکشی غرائز و هوس ها بند می زند (1).

در هر صورت عقل آدمی،یکی از شگفت انگیزترین قوای انسانی است و هنوز هزاران کتاب و مقاله نتوانسته است گوشه ای از این دریای بی کران رحمت الهی را بنمایاند.

صاحب«راز آفرینش انسان»در مقالۀ نهم از کتاب خود می گوید:

جای شگفتی است که در میان این همه انواع مختلف حیوانی که بر روی کرۀ ارض ظاهر شده اند،اعم از آن ها که فعلاً وجود دارند،یا آن ها که منقرض گردیده و نابود شده اند غیر از شعور حیوانی هیچ گونه قوای دماغی دیگری مشاهده نشده است،تا ظهور شخص انسان،از هیچ حیوانی اثری بر جا نمانده است که توانسته باشد قطعه سنگی را بتراشد،یا ارقام را تا ده بشمرد یا اصلاً معنی رقم را فهمیده باشد.

در گیر و دار عرصۀ خلقت پاره ای مخلوقات به ظهور رسیده اند که عالی ترین درجۀ شعور حیوانی یا هوش یا حسیّات دقیقۀ دیگر را از خود ظاهر ساخته اند.

زنبور قرمز،ملخ را شکار می کند و آن را در گودالی می اندازد و به نقطۀ مناسبی از بدن ملخ شروع به تخم گذاری می کند و همین که بچه ها از تخم در آمدند از گوشت بدن ملخ تغذیه می کند بدون آن که یک دفعه او را بکشد؛زیرا در این صورت خود آن ها هم تلف خواهند شد.

زنبور این عمل را هر مرتبه باید با نهایت صحّت و دقّت انجام داده باشد و الّا نسلی به وجود نمی آید.

ص:283


1- 1) -علم اخلاق:61.

علم هنوز نتوانسته است توجّهی بر این عمل بکند،ولی با وجود این نمی توان این اقدام عجیب را حمل بر تصادف و اتّفاق کرد.

پس از آن زنبور سوراخی در زمین می کند و خود با نهایت خوشوقتی وارد آن شده در همانجا جان می سپارد،نه خود زنبور و نه اخلاف آن سر از کاری که می کنند در نمی آورند و نمی دانند بچه های آن ها پس از تولد چه می کنند و اصلاً نمی دانند دارای فرزندی هستند،زنبور حتّی نمی داند که خود او به وجود آمده و زندگی کرده و مرده است.

زنبوران عسل و مورچگان تشکیلاتی به وجود آورده و حکومتی برای خود ساخته اند و در دستگاه خود او نوع سرباز و کارگر و غلام و خدمتکار،افرادی می گمارند.

در میان یک طایفه از مورچگان رسم است که کارگران دانه جمع می کنند و به لانه می آورند تا در زمستان سایرین از آن تغذیه کنند،برای این منظور حجره های مخصوص آسیاب تعبیه کرده اند که مورچگان مخصوصی که دارای فک های بزرگ و قوی هستند دانه ها را در آنجا آسیاب کنند و برای غذای سایرین آماده سازند.

شغل منحصر به فرد این کارگران آسیاب کردن دانه هاست و همین که فصل پائیز فرا رسید و دانه ها همه آسیاب شد،آن وقت مصالح عمومی اقتضا می کند که حتّی المقدور در مصرف آذوقه صرفه جویی شود و چون عدّۀ آسیابان در نسل جدید رو به افزایش می گذارد،به منظور همین صرفه جویی مورچگان نظامی شروع به اعدام آسیابانان می کنند.

برخی از مورچگان به سائقۀ طبیعی یا از روی فهم و شعور حقیقی مزارع مخصوصی ترتیب می دهند و قارچ در آن می کارند و به مصرف غذای خود می رسانند،همین جماعت پاره ای کرم ها و شته های درخت را به دام آورده آن ها را اهلی می کنند و به جای گاو ماده و بز از آن ها استفاده می کنند و از شیرۀ شیرینی که از

ص:284

آن ها می دوشند تغذیه می نمایند،هم چنین مورچگان افرادی را اسیر کرده و به نام غلام و خدمت گزار نگاه می دارند.

بعضی از مورچگان برای ساختن لانه،اوّل برگ ها را به قطعات مرتب می بُرند و کارگران آن قطعات را به جای خود نگاه می دارند و بعد برای آن که آن ها را به هم متّصل سازند،اطفال خود را در حالی که هنوز به صورت تخم هستند مثل دوک پشم ریسی از میان این برگ ها می گذرانند و با لعابی که از تن این اطفال خارج می شود،گوشۀ برگ ها را بهم می دوزند،بدین ترتیب بچۀ مورچه،ناکام از تولید پیله در اطراف بدن خود،محروم می ماند ولی در عوض نفع اجتماع را ملحوظ کرده و به جامعۀ خود خدمتی می کند.

چطور می توان باور کرد که اتم ها و ذرات بیجان که وجود مورچه را تشکیل می دهند قادر به اجرای این همه عملیات غامض و عجیب باشند و آیا نباید گفت عقلی و شعوری در میان هست که آن ها را به چنین کارهایی وامی دارد ؟! (1)

ص:285


1- 1) -امیر المؤمنین علیه السلام در خطبۀ 227 نهج البلاغه دربارۀ مورچه می فرماید:مورچه را بنگرید که با این کوچکی جثّه و نازکی اندامش که شکل آن را به چشم می توان دریافت و به اندیشه می توان درک کرد چسان راه زمین خویش را پیموده و بر رویش شتابان است،دانه به لانه اش می کشد و آن را در سوراخش تهیه دیده برای زمستان و هنگام گرما برای آمدن سرما دانه جمع می کند،خداوند ضامن روزیش بوده،مناسب حال راه روزی برایش گشاده پروردگار مهربان از آن غافل نیست،اگر در سنگ سخت و خشکی باشد خداوند بخشایش گر محروم و بی بهره اش نخواهد گذاشت و اگر در مجاری هاضمۀ آن و در پست و بلند و اطراف اضلاع شکم و آنچه از چشم و گوش که در سر آن است بیندیشی از آفرینشش دچار شگفتی شده و از وصفش به رنج اندر آیی،بزرگ است خداوندی که مور را بر دست و پا نگهداشته و به روی ستون های تنش بنایش فرموده،تا آنجا که می فرماید:شوربخت آن که وجود مقدّر و گرداننده را منکر شود.اینان گمان می کنند که هم چون گیاه خودروی،زارع و برزگری ندارند و صور گوناگون و رنگارنگشان را پدید آورنده و نقاشی نمی باشد،اینان در مدّعایشان تکیه بر برهان نمی کنند،آیا ممکن است بنایی را بنا کننده و گناه و جنایتی را جنایت کننده نباشد ؟!

آری،عقل آن ها خدا است و خود آن ها از عقل بی بهره اند،ولی از میان جانوران تنها انسان است که رشد قوای دماغی او به حدّی رسیده که می تواند تعقّل و استدلال کند،[ و هموست که لیاقت دارا شدن عقل را به او عطا کردند ].

تا قبل از ظهور انسان دست قدرت هنوز مخلوقی از خاک به وجود نیاورده بود که مانند او دارای مغز متفکّر و قابل انعطاف باشد،به همین جهت می توان تصوّر نمود که روزی بارقه ای از عقل کل به وجود او دمید و او را اشرف مخلوقات ساخت و قدرتی نامحدود به او عطا کرد و او را با ابدیّت هم قرین نمود (1).

آری،عقل باعث امتیاز آدمی بر بیش تر موجودات شد و این عقل بود که از قدیمی ترین ایّام تا به امروز،آثار شگفت انگیز و برنامه هایی حیرت آور به وجود آورد.

کتاب ها و کتابخانه ها،هنرهای گوناگون،سفرۀ گستردۀ تمدّن،کارخانجات عظیم،علوم گوناگون همه و همه از آثار عقل است.

عقل از بالاترین وسائط بین حق و خلق است و به خاطر اوست که انسان منظور نظر خداست و لایق گرفتن فیض خاص از حضرت دوست.

گفتار علامۀ مجلسی رحمه الله دربارۀ عقل

علّامۀ مجلسی رحمه الله در ترجمۀ عقل و توضیح این گوهر گرانبهای خلقت چنین می گوید:

ص:286


1- 1) -«إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَهِ إِنِّی خَالِقٌ بَشَراً مِن طِینٍ*فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ*فَسَجَدَ الْمَلاَئِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ»ص (38):71-73. [ یاد کن ] هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت:همانا من بشری از گل خواهم آفرید.پس زمانی که اندامش را درست و نیکو نمودم و از روح خود در او دمیدم،برای او سجده کنید.پس فرشتگان همه با هم سجده کردند.

آنچه از تتبّع اخبار و دقّت در آثار پرمایۀ ائمۀ ابرار علیهم السلام برای ما روشن می شود،این است که خداوند در هر انسانی قوّه و استعداد درک امور از قبیل منافع و مضارّ و غیر این ها را با اختلاف فراوانی که در این امور بین انسان ها هست قرار داده و کم ترین درجۀ این قوّه و استعداد در هرکس باشد،برای او مناط تکلیف است و به آن قوّه از دیوانگان ممتاز است و به اختلاف درجات آن قوّه و استعداد،تکالیف تفاوت پیدا می کند؛هرگاه این قوّه کامل تر باشد تکلیف سخت تر و زیادتر است،البته با علم و عمل امکان تکمیل این قوّه هست؛هرگاه کسی در تحصیل علوم حقّه بکوشد و به آن عمل کند قدرت عقلش افزون گردد.

امّا با این همه تعریفی که از عقل شده و با این همه آثاری که از این موجود گرانبها ظهور می کند و با این همه ارزشی که برای او هست،باید قبول کرد،که عقل بر دو قسم است:کلّی و جزئی؛اما عقل کلّی یا کلّ و به عبارت دیگر دانای مطلق خداست و انسان،دارای عقل جزیی است و تمام اشتباهات ناشی از این است که عقل خود را در درک همۀ واقعیت ها و روابط اشیاء مستقل می داند و می خواهد با این عقل جزئی نسبت به کلّ حقایق نظر داده و در تمام امور می خواهد عقل خود را معیار قرار بدهد،در حالی که میدان دید عقل جزئی محدود است و با محدودیّت عقل نمی توان به تمام واقعیت ها رسید؛از همین جا یاری خواستن عقل جزئی از عقل کلّ یا عقل مطلق ضروری به نظر می رسد و این اتّصال از طریق دست زدن به دامن انبیا و امامان میسّر است.اگر انسان ها در رابطه با وحی قرار بگیرند از مشکلات دنیایی که ناشی از عقل جزئی است نجات پیدا کرده،می توانند دارای یک زندگی سالم و دور از خطا شوند و می توانند به تأمین سعادت اخروی خود نیز اقدام نمایند.

عقل جزئی،همیشه مورد حملۀ عرفا بوده است،همان عقلی که با اتّکا به او

ص:287

تاکنون میلیون ها مکتب و راه برای بشر به وجود آورده اند و روز به روز بر گمراهی این موجود شریف افزوده اند.

مگر وحی چه می گوید که کثیری از فرزندان آدم از آن روی گردان شده اند ؟ وحی می گوید:همان طوری که در امور مادی احتیاج به کمک دارید،در امور معنوی هم نیازمند کمک هستید،می گوید:بیایید عقل خود را در ارتباط با عقل مطلق عالم قرار دهید،تا از سعادت دو دنیا بهره مند شوید !

آمدن کتب آسمانی،بعثت انبیا بزرگ الهی،امامت امامان همه و همه برای کمک دادن به عقل بشر بود؛برای این بود که عقل این موجود را به بلوغ واقعی خودش برسانند،فرار از وحی و دین خدا در حقیقت فرار از سعادت و خوشبختی است.

بدون تردید اگر عقل جزئی با وحی ارتباط نگیرد،بسیاری از امور که در راه سعادت انسان،پایه و ریشه اند برای انسان مجهول خواهد ماند،در آن صورت از انسان،توقّع بزرگی و کرامت نمی توان داشت.

آنان که با وحی سر وکار ندارند،پرده ای ضخیم از جهل به روی صورت زیبای عقل کشیده اند و او را از دید وسیع محروم نموده و خود را آلت دست هوی و هوس و شیاطین جنّی و انسی کرده اند !

آنان که با وحی ارتباط ندارند،نسبت به قسمتی از علل سعادت و شقاوت جاهل اند؛در این صورت با این که از عقل جزئی و علم بهره مندند،جاهل اند و حضرت صادق علیه السلام می فرماید:وَ عَقْلَهُ عَنِ الْجَهْلِ فَقَدْ دَخَلَ فی دیوانِ الْمُنْتَبِهینَ.

هرکس عقلش را از جهل معالجه کند،جزء بیداران خواهد بود.

و معالجه عقل از جهل و به تعبیر دیگر علاج دید محدود عقل،فقط در ارتباط دادن او به وحی میسّر است و بس.

ص:288

روی این حساب مغرور شدن به عقل خود،در هر درجه ای که باشد،کاری نابجا و غلط است،ما برای یافتن صراط مستقیم و دریافتن حق،راهی جز اتصال به نبوّت و ولایت نداریم،وگرنه دنیا و آخرت ما تباه خواهد شد !!

عطّار آن عارف وارسته گوید:

گیرم آنچت آرزو آن است حاصل شد همه***چیست آن حاصل همه بی حاصلی روز شمار

نیست ممکن در همه دنیا کسی را خوش دلی***گر هوای خوش دلی داری ز دنیا کن کنار

دیده را پر نم کن و دل پر غم و برخیز و رو***در نگر در روی گورستان به چشم اعتبار

تو بخواهی مُرد و جز حق دستگیرت نیست کس ***پای نه در ره حق دست ازین و آن بدار

چون بماندی تو چنین و هیچ از عمرت نماند***توبه کن امروز تا فردا نمانی شرمسار

عقل و فکر در قرآن

عقل در قرآن به معنای قوۀ فهم و درک و نیروی رساننده به حقیقت آمده و از آن به عنوان وسیلۀ شناخت حقایق یاد شده است:

[ أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ یُؤْمِنُوا لَکُمْ وَ قَدْ کٰانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلاٰمَ اللّٰهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مٰا عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ ] (1).

ص:289


1- 1) -بقره (2):75.

آیا [ شما مردم مؤمن ] امید دارید که [ آن سخت دلان ] به [ دین ] شما ایمان بیاورند ؟ ! در حالی که گروهی از آنان کلام خدا را همواره می شنیدند،سپس بعد از آن که [ معنا و مفهومش را ] درک می کردند،[ به سبب دنیاطلبی و امور مادی ] به دلخواه خود تغییرش می دادند،در صورتی که می دانستند [ به کلام خدا و به مردم جویای حق خیانت می کنند ].

[ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِی إِبْرٰاهِیمَ وَ مٰا أُنْزِلَتِ التَّوْرٰاهُ وَ الْإِنْجِیلُ إِلاّٰ مِنْ بَعْدِهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ] (1).

ای اهل کتاب ! چرا دربارۀ ابراهیم مجادله و ستیز می کنید [ شما قوم یهود،او را یهودی می دانید و شما گروه نصاری،او را نصرانی می شمارید ] در حالی که تورات و انجیل بعد از او نازل شد؛آیا نمی اندیشید ؟ !

[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا بِطٰانَهً مِنْ دُونِکُمْ لاٰ یَأْلُونَکُمْ خَبٰالاً وَدُّوا مٰا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضٰاءُ مِنْ أَفْوٰاهِهِمْ وَ مٰا تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَکْبَرُ قَدْ بَیَّنّٰا لَکُمُ الْآیٰاتِ إِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ ] (2).

ای اهل ایمان ! از غیر خودتان برای خود محرم راز نگیرید؛آنان از هیچ توطئه و فسادی دربارۀ شما کوتاهی نمی کنند؛شدت گرفتاری و رنج و زیان شما را دوست دارند؛تحقیقاً دشمنی [ با اسلام و مسلمانان ] از لا به لای سخنانشان پدیدار است و آنچه سینه هایشان [ از کینه و نفرت ] پنهان می دارد بزرگ تر است.ما نشانه ها [ یِ دشمنی و کینه آنان ] را اگر می اندیشید برای شما روشن ساختیم.

ص:290


1- 1) -آل عمران (3):65.
2- 2) -آل عمران (3):118.

[ وَ مَا الْحَیٰاهُ الدُّنْیٰا إِلاّٰ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّٰارُ الْآخِرَهُ خَیْرٌ لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ] (1).

و زندگی دنیا [ بدون ایمان و عمل صالح ] بازی و سرگرمی است و یقیناً سرای آخرت برای آنان که همواره پرهیزکاری می کنند،بهتر است.آیا نمی اندیشید ؟.

[ إِنّٰا أَنْزَلْنٰاهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ] (2).

ما آن را قرآنی به زبان عربی نازل کردیم تا شما [ دربارۀ حقایق،مفاهیم، اشارات و لطایفش ] تعقّل کنید.

[ لَقَدْ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکُمْ کِتٰاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ] (3).

بی تردید کتابی به سوی شما نازل کردیم که مایه [ شرف،بزرگواری،رشد و سعادت ] شما در آن است؛آیا نمی اندیشید.

[ قٰالَ أَ فَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ مٰا لاٰ یَنْفَعُکُمْ شَیْئاً وَ لاٰ یَضُرُّکُمْ* أُفٍّ لَکُمْ وَ لِمٰا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّٰهِ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ ] (4).

گفت:[ با توجه به این حقیقت ] آیا به جای خدا چیزهایی را می پرستید که هیچ سود و زیانی به شما نمی رسانند ؟ !*اف بر شما و بر آنچه به جای خدا می پرستید؛پس آیا نمی اندیشید ؟.

[ کُلَّمٰا أُلْقِیَ فِیهٰا فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُهٰا أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ* قٰالُوا بَلیٰ قَدْ جٰاءَنٰا نَذِیرٌ

ص:291


1- 1) -انعام (6):32.
2- 2) -یوسف (12):2.
3- 3) -انبیاء (21):10.
4- 4) -انبیاء (21):66-67.

فَکَذَّبْنٰا وَ قُلْنٰا مٰا نَزَّلَ اللّٰهُ مِنْ شَیْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّٰ فِی ضَلاٰلٍ کَبِیرٍ* وَ قٰالُوا لَوْ کُنّٰا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مٰا کُنّٰا فِی أَصْحٰابِ السَّعِیرِ* فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحٰابِ السَّعِیرِ ] (1).

هرگاه گروهی در آن افکنده شوند،نگهبانانش از آنان می پرسند:آیا شما را بیم دهنده ای نیامد ؟*می گویند:چرا،بیم دهنده آمد،ولی او را انکار کردیم و گفتیم:خدا هیچ چیز نازل نکرده است؛شما بیم دهندگان جز در گمراهی بزرگی نیستید؛*و می گویند:اگر ما [ دعوت سعادت بخش آنان را ] شنیده بودیم،یا [ در حقایقی که برای ما آوردند ] تعقّل کرده بودیم،در میان [ آتش ] اهل آتش سوزان نبودیم.*پس به گناه خود اعتراف می کنند و مرگ و دوری از رحمت بر اهل آتش سوزان باد.

آیات یاد شده نشان می دهد که انسان،لایق درک امور معنوی و مسائل انسانی است و به خصوص با نیروی با عظمت عقل خود می تواند معانی بلند و آسمانی مهم ترین کتاب هدایت و علمی آفرینش یعنی قرآن مجید را درک کرده و از این طریق،سعادت دنیا و آخرت خود را تأمین نماید؛آری،این است ارزش عقل.

در برخی از آیات به قدرت با عظمت عقل در جهت درک حقایق عالم خلقت اشاره شده که عقل رابط بین انسان و هستی است و آدمی به وسیلۀ این چراغ پرفروغ می تواند عالم و اجزاء و عناصرش را بشناسد و از این راه،خدا را یافته به درک عظمت بی نهایت در بی نهایت او نایل گردد.

[ إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَ النَّهٰارِ وَ الْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِمٰا یَنْفَعُ النّٰاسَ وَ مٰا أَنْزَلَ اللّٰهُ مِنَ السَّمٰاءِ مِنْ مٰاءٍ فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ

ص:292


1- 1) -ملک (67):8-11.

مَوْتِهٰا وَ بَثَّ فِیهٰا مِنْ کُلِّ دَابَّهٍ وَ تَصْرِیفِ الرِّیٰاحِ وَ السَّحٰابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّمٰاءِ وَ الْأَرْضِ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ] (1).

بی تردید در آفرینش آسمان ها و زمین و رفت و آمد شب و روز و کشتی هایی که در دریاها [ با جابجا کردن مسافر و کالا ] به سود مردم روانند و بارانی که خدا از آسمان نازل کرده و به وسیله آن زمین را پس از مردگی اش زنده ساخته و در آن از هر نوع جنبنده ای پراکنده کرده و گرداندن بادها و ابرِ مسخّر میان آسمان و زمین،نشانه هایی است [ از توحید،ربوبیّت و قدرت خدا ] برای گروهی که می اندیشند.

[ وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجٰاوِرٰاتٌ وَ جَنّٰاتٌ مِنْ أَعْنٰابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوٰانٌ وَ غَیْرُ صِنْوٰانٍ یُسْقیٰ بِمٰاءٍ وٰاحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَهٰا عَلیٰ بَعْضٍ فِی الْأُکُلِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ] (2).

در زمین قطعه هایی مختلف و گوناگون و باغ هایی از انگور و کشتزار و درختان خرمایی است که بر یک ریشه و غیر یک ریشه [ می رویند ].ما برخی از آنان را در میوه و محصول با آن که از یک آب سیراب می شوند بر برخی دیگر برتری می دهیم.بی تردید در این امور برای مردمی که تعقّل می کنند،نشانه هایی [ بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا ] است.

[ هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً لَکُمْ مِنْهُ شَرٰابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ* یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّیْتُونَ وَ النَّخِیلَ وَ الْأَعْنٰابَ وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ* وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهٰارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ

ص:293


1- 1) -بقره (2):164.
2- 2) -رعد (13):4.

وَ النُّجُومُ مُسَخَّرٰاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ] (1).

اوست که از آسمان،آبی برای شما نازل کرد که بخشی از آن نوشیدنی است و از بخشی از آن درخت و گیاه می روید که [ دام هایتان ] را در آن می چرانید.* برای شما به وسیلۀ آن آب،زراعت و زیتون و خرما و انگور و از همۀ محصولات می رویاند؛یقیناً در این [ واقعیت ها شگفت انگیز طبیعی ] نشانه ای است [ بر توحید و ربوبیّت و قدرت خدا ] برای گروهی که می اندیشند.* و شب و روز و خورشید و ماه را نیز رام و مسخّر شما قرار داد،و ستارگان هم به فرمانش رام و مسخّر شده اند؛قطعاً در این [ حقایق ] نشانه هایی است [ بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا ] برای گروهی که تعقّل می کنند.

[ وَ اللّٰهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَأَحْیٰا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ* وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعٰامِ لَعِبْرَهً نُسْقِیکُمْ مِمّٰا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خٰالِصاً سٰائِغاً لِلشّٰارِبِینَ* وَ مِنْ ثَمَرٰاتِ النَّخِیلِ وَ الْأَعْنٰابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیَهً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ] (2).

و خدا از آسمان آبی نازل کرد و زمین را به وسیلۀ آن پس از مردگی اش زنده ساخت،یقیناً در این [ فعل و انفعالات ] نشانه ای [ بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا ] ست برای قومی که شنوای [ حقایق ] اند.*و بی تردید برای شما در دام ها عبرتی است،[ عبرت در این که ] از درون شکم آنان از میان علف های هضم شده و خون،شیری خالص و گوارا به شما می نوشانیم که برای نوشندگان گواراست.*و از محصولات درختان خرما و انگور [ گاهی بر خلاف خواستۀ

ص:294


1- 1) -نحل (16):10-12.
2- 2) -نحل (16):65-67.

خدا ] نوشابه ای مست کننده و [ زمانی دیگر ] رزقی پاکیزه و نیکو می گیرید؛ در این [ حقیقت ] نشانه ای [ بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا ] ست برای گروهی که تعقّل می کنند.

[ وَ مِنْ آیٰاتِهِ یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً فَیُحْیِی بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ ] (1).

و از نشانه های [ قدرت و ربوبیت ] او است که برق را مایۀ ترس [ از صاعقه ] و امید [ به باران ] به شما می نمایاند و از آسمان آبی نازل می کند که زمین را پس از مردگی اش به وسیلۀ آن زنده می کند؛قطعاً در این [شگفتی های آفرینش] نشانه هایی است برای مردمی که تعقّل می کنند.

قرآن مجید در بسیاری از آیات،عقل را مبدأ و منشأ تفکّر و اندیشه می داند و از انسان دعوت می کند که زندگی را در تمام جوانبش با تفکّر توأم کند؛زیرا انسان از راه تفکّر در حقایق و عاقبت امور به سعادت دنیا و آخرت می رسد.

[ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمٰا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنٰافِعُ لِلنّٰاسِ وَ إِثْمُهُمٰا أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمٰا وَ یَسْئَلُونَکَ مٰا ذٰا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اللّٰهُ لَکُمُ الْآیٰاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ ] (2).

دربارۀ شراب و قمار از تو می پرسند،بگو:در آن دو گناهی بزرگ و سودهایی برای مردم است و گناه هر دو از سودشان بیش تر است و از تو می پرسند:چه چیز انفاق کنند ؟ بگو:از آنچه افزون بر نیاز است.خدا این گونه آیاتش را برای شما بیان می کند تا بیندیشید.

ص:295


1- 1) -روم (30):24.
2- 2) -بقره (2):219.

[ اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّٰهَ قِیٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلیٰ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَکَ فَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ ] (1).

آنان که همواره خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می کنند و پیوسته در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند،[ و از عمق قلب همراه با زبان می گویند:] پروردگارا ! این [ جهان با عظمت ] را بیهوده نیافریدی،تو از هر عیب و نقصی منزّه و پاکی؛پس ما را از عذاب آتش نگاهدار.

[ وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنٰاهُ آیٰاتِنٰا فَانْسَلَخَ مِنْهٰا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطٰانُ فَکٰانَ مِنَ الْغٰاوِینَ* وَ لَوْ شِئْنٰا لَرَفَعْنٰاهُ بِهٰا وَ لٰکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوٰاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذٰلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ] (2).

و سرگذشت کسی که آیات خود را به او عطا کردیم و او عملاً از آنان جدا شد، برای آنان بخوان؛پس شیطان او را دنبال کرد [ تا به دامش انداخت ] و در نتیجه از گمراهان شد.*و اگر می خواستیم [ درجات و مقاماتش را ] به وسیلۀ آن آیات بالا می بردیم،ولی او به امور ناچیز مادی و لذت هایِ زودگذرِ دنیایی تمایل پیدا کرد و از هوای نفسش پیروی نمود؛پس داستانش چون داستان سگ است [ که ] اگر به او هجوم بری،زبان از کام بیرون می آورد،و اگر به حال خودش واگذاری [ باز هم ] زبان از کام بیرون می آورد.این داستان گروهی است که آیات ما را تکذیب کردند؛پس این داستان را [ برای مردم ] حکایت کن،شاید [ نسبت به امور خویش ] بیندیشند.

ص:296


1- 1) -آل عمران (3):191.
2- 2) -اعراف (7):175-176.

[ وَ هُوَ الَّذِی مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیهٰا رَوٰاسِیَ وَ أَنْهٰاراً وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَرٰاتِ جَعَلَ فِیهٰا زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهٰارَ إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ] (1).

و اوست که زمین را گسترانید و در آن کوه هایی استوار و نهرهایی پدید آورد و در آن از همۀ محصولات و میوه ها جفت دوتایی [ که نر و ماده است ] قرار داد،شب را به روز می پوشاند،[ تا ادامۀ حیات برای همۀ نباتات و موجودات زنده ممکن باشد ]؛یقیناً در این امور برای مردمی که می اندیشند نشانه هایی [ بر توحید،ربوبیّت و قدرت خدا ] ست.

[ بِالْبَیِّنٰاتِ وَ الزُّبُرِ وَ أَنْزَلْنٰا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ] (2).

[ همۀ پیامبران را ] با دلایل روشن و کتاب های آسمانی [ فرستادیم ] و قرآن را [ هم ] به سوی تو نازل کردیم به خاطر این که برای مردم آنچه را که برای [ هدایتشان ] به سویشان نازل شده بیان کنی و برای این که [ در پیامبری تو و آنچه را به حق نازل شده ] بیندیشند.

[ وَ مِنْ آیٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهٰا وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّهً وَ رَحْمَهً إِنَّ فِی ذٰلِکَ لَآیٰاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ ] (3).

و از نشانه های [ قدرت و ربوبیت ] او این است که برای شما از جنس خودتان همسرانی آفرید تا در کنارشان آرامش یابید و در میان شما دوستی و مهربانی قرار داد؛یقیناً در این [ کار شگفت انگیز ] نشانه هایی است برای مردمی که می اندیشند.

ص:297


1- 1) -رعد (13):3.
2- 2) -نحل (16):44.
3- 3) -روم (30):21.

درویش محمّد طبسی در ترجمۀ تفکّر در قرآن می فرماید:

بدان که تفکّر،سیر انسانی است از مبادی به مقاصد و نظر را همین معنا گفته اند.

و هیچ کس از مرتبۀ نقصان به مرتبۀ کمال نتواند رسید الّا به سیری و به این سبب اوّل واجبات تفکّر و نظر است.

و بدان که مبادی سیر که از آنجا حرکت باید کرد،آفاق و انفس است و سیر استدلال از آیات هر دو یعنی از حکمت هایی که در هر ذرّه از ذرّات هریکی از این دو عالم یافته شود،بر عظمت و کمال مبدع هر دو تا،مشاهدۀ نور ابداع او در هر ذرّه کرده شود.

[ سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ ] (1).

به زودی نشانه های خود را در کرانه ها و اطراف جهان و در نفوس خودشان به آنان نشان خواهیم داد تا برای آنان روشن شود که بی تردید او حق است.آیا کافی نیست که پروردگارت [ با ظاهر کردن حقایق و دلایل ] بر همه چیز گواه است [ که تنها او آفریننده و بی نیاز است و غیر او مخلوق و از هر جهت نیازمند به اوست.] ؟

تفکّر،اسباب را به حق قائم دیدن است و فاضل ترین اعمال،فکرت است و ورع،بدان که هرکه را سخن نه از سر حکمت است آن عین آفت است و هرکه را خاموشی نه از سر فکرت است،آن همه شهوت و غفلت است و هر نظر که نه از سر عبرت است آن همه لهو و ذلّت است.

تفکّر کن ببین تا از کجایی***درین زندان ببین بهر چرایی

ص:298


1- 1) -الأمالی،شیخ صدوق:240،مجلس 42،حدیث 9؛بحار الأنوار:82/1،باب 1،حدیث 2.

عقل و فکر در روایات

کانَ أَمیرُ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام یَقُولُ:أَصْلُ الإِنْسانِ لُبُّهُ وَ عَقْلُهُ دینُهُ وَ مُرُوَّتُهُ حَیْثُ یَجْعَلُ نَفْسَهُ وَ الأَیَّامُ دُوَلٌ وَ النّاسُ إِلیٰ آدَمَ شَرْعٌ سِواءٌ (1)

امیر المؤمنین علیه السلام می فرمود:بنیان و ریشۀ انسان مغز اوست و دلیل عاقل بودنش انتخاب دین حق و تکمیل ایمان به انجام دستورات الهی است و مروّت و مردانگی اش به طبع بلند و چشم پوشی و وفا به عهد و خصوصیّات عالی انسانی است،دنیا و هرچه در آن است،قابل انتقال از این انسان به آن انسان است و آنچه از دست رفتنی است نمی تواند باعث عزّت و شرف باشد و مردم نسبت به حضرت آدم از نظر حسب و نسب مساویند.

هرگز حسب و نسب نمی تواند مایه فخر و مباهات گردد،افتخار فقط به واقعیت ها و حقایق باقیه است.

عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام قالَ:خَمْسٌ مَنْ لَمْ یَکُنْ فیهِ لَمْ یَکُنْ فیهِ کَثیرٌ مُسْتَمْتَعٌ قیلَ:وَ ما هُنَّ یَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ قالَ:الدّینُ وَ الْعَقْلُ وَ الْحَیاءُ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ وَ حُسْنُ الأَدَبِ،وَ خَمْسٌ مَنْ لَمْ یَکُنْ فیهِ لَمْ یُتَهَنَّأ الْعَیْشُ:الصِّحَّهُ وَ الْأَمْنُ وَ الْغِنیٰ وَ الْقِناعَهُ وَ الأَنیسُ الْمُوافِقُ (2).

امام صادق جعفر بن محمّد علیهما السلام فرمود:پنج چیز است که اگر در هرکس نباشد،بهرۀ زیادی نخواهد برد.گفته شد:چیست ای پسر رسول خدا ؟ فرمود:

ص:299


1- 1- الأمالی،شیخ صدوق:240،مجلسی42،حدیث9. بحارالانوار:82/1،باب1،حدیث2.
2- 2) -بحار الأنوار:83/1،باب 1،حدیث 3.

دین،عقل،حیا،خوش خلقی و موافق شرع و عقل زیستن و پنج چیز است که اگر در هرکس نباشد،زندگی گوارایی ندارد:سلامتی،امنیّت،بی نیازی،قناعت و یار موافق.

قالَ الرِّضا علیه السلام:صَدیقُ کُلِّ امْرِئٍ عَقْلُهُ وَ عَدُوُّهُ جَهْلُهُ (1).

حضرت رضا علیه السلام فرمود:دوست هرکسی عقل اوست و دشمن او جهلش.

علی علیه السلام به فرزندش حضرت مجتبی علیه السلام چنین وصیّت می فرمود:فرزندم ! فقری شدیدتر از جهل نیست و بی عقلی سخت ترین نداری است؛تنهایی و وحشتی وحشتناک تر از خودبینی نمی باشد؛حسب و افتخاری از حسن خلق بهتر نیست،و رعی چون خودداری از محارم وجود ندارد؛عبادتی بالاتر از اندیشه در صنع خدا نمی باشد؛عقل،دوست مرد و حلم،وزیر انسان و نرمی،پدر آدمی و صبر از بهترین یاران و پشتیبانان انسان است؛پسرم ! عاقل چاره ای ندارد جز این که بینای به شأنش باشد و باید زبانش را حفظ کرده و اهل زمانش را بشناسد؛از جمله بلاها نداری است و بدتر از آن مرض بدن است و از آن بدتر بیماری قلب است؛از جمله نعمت ها وسعت و گشایش مالی است،از آن بهتر سلامتی بدن و بهتر از آن تقوای قلب است... (2)

قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله:یا مَعْشَرَ قُرَیْشَ إِنَّ حَسَبَ الْمَرْءِ دینُهُ وَ مُرُوَّتُهُ خُلْقُهُ وَ أَصْلُهُ عَقْلُهُ (3).

ص:300


1- 1) -الکافی:11/1،کتاب العقل و الجهل،حدیث 4؛علل الشرایع:101/1،باب 88،حدیث 2؛بحار الأنوار:87/1،باب 1،حدیث 11.
2- 2) -کشف الغمه:384/1،فصل فی ذکر مناقب شتّی؛بحار الأنوار:88/1،باب 1،حدیث 13.
3- 3) -الکافی:181/8،خطبه لأمیرالمؤمنین،حدیث 203؛بحار الأنوار:89/1،باب 1،حدیث 14.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:ای گروه قریش ! به تحقیق،افتخار مرد دین اوست و جوانمردیش اخلاق پسندیدۀ او و ریشه اش عقل اوست.

عَنْ أَبی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:ما خَلَقَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ شَیْئاً أَبْغَضُ إِلَیْهِ مِنَ الْأَحْمَقِ لِأَنَّهُ سَلَبَهُ أَحَبَّ الأَشْیاءِ إِلَیْهِ وَ هُوَ عَقْلُهُ (1).

امام صادق علیه السلام فرمود:خداوند،مبغوض تر و پست تر از احمق نیافریده؛زیرا محبوب ترین چیزها برای انسان که عقل می باشد،از او سلب کرده است.

البته سلب عقل به معنای سوء اختیار عبد است،به این معنی که خداوند در ابتدا قدرت پر قیمت عقل را به او عنایت کرده،ولی او درصدد بهره گرفتن از عقل برنیامده.

عَنِ الفَضْلِ بْنِ عُثْمانَ،قالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام یَقُولُ:مَنْ کانَ عاقِلاً خُتِمَ لَهُ بِالْجَنَّهِ إِنْ شاءَ اللّهُ (2).

فضل بن عثمان می گوید:از امام صادق علیه السلام شنیدم که می فرمود:کسی که عاقل است بهشت برایش یک امر حتمی است ان شاء اللّه.

قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله ما قَسَّمَ اللّهُ لِلْعِبادِ شَیْئاً أَفْضَلُ مِنَ الْعَقْلِ،فَنَوْمُ الْعاقِلِ أَفْضَلُ مِنْ سَهْرِ الْجاهِلِ وَ إِفْطارُ الْعاقِلِ أَفْضَلُ مِنْ صَوْمِ الْجاهِلِ وَ إِقامَهُ الْعاقِلِ أَفْضَلَ مِنْ شُخُوصِ الْجاهِلِ وَ لا بَعَثَ اللّهُ رَسُولاً وَ لا نَبِیّاً حَتّی یَسْتَکْمِلَ الْعَقْلَ وَ یَکُونُ عَقْلُهُ أَفْضَلَ مِنْ عُقُولِ جَمیعِ امَّتِهِ وَ ما یَضْمُرُ النَّبِیُّ فی نَفْسِهِ أَفْضَلُ مِنْ اجْتِهادِ الْمُجْتَهِدینَ وَ ما أدَّیٰ الْعاقِلُ فرائِضَ اللّهِ حَتّی عَقَلَ مِنْهُ وَ لا بَلَغَ جَمیعُ الْعابِدینَ فی فَضْلِ عِبادَتِهِمْ ما بَلَغَ الْعاقِلُ إِنَّ الْعُقَلاءَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ الَّذینَ قالَ

ص:301


1- 1) -علل الشرایع:101/1،باب 88،حدیث 16؛بحار الأنوار:89/1،باب 1،حدیث 16.
2- 2) -ثواب الأعمال:14،ثواب العاقل؛بحار الأنوار:91/1،باب 1،حدیث 19.

اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ:[ إِنَّمٰا یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبٰابِ ] (1). (2)

پبامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:خداوند چیزی در میان بندگان بالاتر از عقل قسمت نکرده،پس خواب عاقل برتر از بیداری جاهل است و افطار خردمند بالاتر از روزۀ جاهل است و ماندن اندیشمند بهتر از سفر بی خرد است؛نبیّ و رسولی مبعوث نشد مگر این که خداوند عقلش را کامل کرد و عقل هر پیغمبری از عقول تمام امّتش برتر بود،آنچه را پیامبر در درون نیّت می کند،به خاطر برتری عقلش از کوشش کوشندگان بالاتر است؛خردمند،فرایض الهی را جز از طریق خط عقل و خرد بجای نمی آورد،عابدان با جمیع عبادتشان از نظر ثواب و بهره به پای عاقل نمی رسند،به حق،عقلا همان صاحب مغزانی هستند که خداوند دربارۀ آنان فرمود:فقط خردمندان [ بینادل ] متدکّر [ حق ] می شوند.

قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:إِذا بَلَغَکُمْ عَنْ رَجُلٍ حُسْنُ حالِهِ فَانْظُرُوا فی حُسْنِ عَقْلِهِ فَإِنَّما یُجازیٰ بِعَقْلِهِ (3).

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:هرگاه خبر نیکی حال کسی به شما رسید،در حسن خردش بنگرید؛زیرا جزای فردا با توجّه به عقل آدمی است.

رُوِیَ عَنْ ابْنِ عبّاسٍ أنَّهُ قالَ:أَساسُ الدِّینِ بُنِیَ عَلَی الْعَقْلِ،وَ فُرِضَتِ الْفَرائِضُ عَلَی الْعَقْلِ،وَ رَبُّنا یُعْرَفُ بِالْعَقْلِ،وَ یُتَوَسَّلُ إِلَیْهِ بِالْعَقْلِ،وَ الْعاقِلُ أَقْرَبُ إِلیٰ رَبَّهِ مِنْ جَمیعِ الْمُجْتَهِدینَ بِغَیْرِ عَقْلٍ،وَ لَمِثْقالُ ذَرَّهٍ مِنْ بَرِّ الْعاقِلِ أَفْضَلُ مِنْ جِهادِ الْجاهِلِ أَلْفَ عامٍ (4).

ص:302


1- 1) -رعد (13):19.
2- 2) -المحاسن:193/1،باب العقل،حدیث 11؛بحار الأنوار:91/1،باب 1،حدیث 22.
3- 3) -الکافی:12/1،کتاب العقل و الجهل،حدیث 9؛بحار الأنوار:93/1،باب 1،حدیث 24.
4- 4) -روضه الواعظین:4/1،مجلس فی ماهیه العقول؛بحار الأنوار:94/1،باب 1،حدیث 28.

از ابن عباس روایت شده که گفت:پایۀ دین بر عقل استوار شده و فرائض بر مبنای عقل واجب گشته و خداوند ما به عقل شناخته شده و با کمک عقل به او توسّل جسته می شود،عاقل از تمام کوشندگان بدون عقل به خداوند نزدیک تر است،هرآینه یک ذرّه از نیکی عاقل از هزار سال کوشش جاهل بالاتر است.

قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:قَوامُ الْمَرْءِ عَقْلُهُ وَ لا دینَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ (1).

پبامبر صلی الله علیه و آله فرمود:اعتدال و درستی مرد عقل اوست و کسی که عقل ندارد دین ندارد.

قالَ الصَّادِقُ علیه السلام:إِذَا أَرادَ اللّهُ أَنْ یُزیلَ مِنْ عَبْدٍ نِعْمَهً کانَ أَوَّلُ ما یُغَیَّر مِنْهُ عَقْلَهُ (2).

حضرت صادق علیه السلام فرمود:زمانی که خدا بخواهد نعمتی را از بنده ای زایل کند، اوّل چیزی که از او تغییر می دهد،عقل اوست.

قالَ أَبُو مُحَمَّدٍ الْعَسْکَری علیه السلام:حُسْنُ الصُّورَهِ جَمالُ ظاهِرٍ،وَ حُسْنُ الْعَقْلِ جَمالُ باطِنٍ (3).

امام عسکری علیه السلام فرمود:نیکی صورت،زیبایی ظاهر و نیکی عقل،زیبایی باطن است.

قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:لِکُلِّ شَیْءٍ آلَهٌ وَ عُدَّهٌ وَ آلَهُ الْمُؤْمِنِ وَ عُدَّتُهُ العَقْلُ،وَ لِکُلِّ شَیْءٍ مَطِیَّهٌ

ص:303


1- 1) -مستدرک الوسائل:208/11،باب فی وجوب طاعه العقل،حدیث 12755؛بحار الأنوار:94/1،باب 1،حدیث 29.
2- 2) -مستدرک الوسائل:208/11،باب فی وجود طاعه العقل،حدیث 12757؛بحار الأنوار:94/1،حدیث 30.
3- 3) -بحار الأنوار:95/1،باب 1،حدیث 37؛أعلام الدین:313.

وَ مَطِیَّهُ الْمَرْءِ الْعَقْلُ،وَ لِکُلِّ شَیْءٍ غایَهٌ وَ غایَهُ الْعِبادَهِ الْعَقْلُ،وَ لِکُلِّ قَوْمٍ راعٍ وَ راعِی الْعابِدینَ الْعَقْلُ،وَ لِکُلِّ تاجِرٍ بَضاعَهٌ وَ بَضاعَهُ الْمُجْتَهِدینَ العَقْلُ،وَ لِکُلِّ خَرابٍ عِمارَهٌ وَ عِمارَهُ الآخِرَهِ الْعَقْلُ،وَ لِکُلِّ سَفَرٍ فُسْطاطٌ یَلْجَئُونَ إِلَیْهِ وَ فُسْطاطُ الْمُسْلِمینَ العَقْلُ (1).

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:برای هر چیزی ابزار و ساز و برگی است،ابزار و ساز و برگ مؤمن عقل است و برای هر چیزی مرکبی است و مرکب مرد عقل است و برای هر چیزی نهایتی است و نهایت عبادت عقل است و برای هر قومی چوپانی است و چوپان عابدان عقل است و برای هر تاجری مال التجاره ای است و مال التجارۀ کوشش کنندگان عقل است و برای هر خرابی آبادی است و آبادی آخرت عقل است و برای هر سفری خیمه ای است که مسافران به آن پناه می برند و خیمۀ مسلمانان عقل است.

در توضیح عظمت عقل و بلندی مرتبۀ فکر و اندیشه،وسعت روایات به اندازه ای است که بزرگان دین،کتاب مستقلّی تحت عنوان کتاب«عقل و جهل» دارند،شما می توانید تمام روایات این مسئله را در جلد اوّل«بحار الأنوار» و«الکافی»ملاحظه کنید.

در هر صورت عقل در عالم خلقت جایی بس بلند دارد و می توان گفت که عقل بر درخت آفرینش پربهاترین میوه است و حقیقتی است که انسان بواسطه آن به درک حقایق موفق می گردد و هم اوست که علّت برتری انسان بر اکثر موجودات است و هم اوست که در مذهب شیعه در طول قرآن و سنّت است و هم اوست که اگر با قرآن و روایات و علوم مفیده تغذیه شود،به مقام والای کمال می رسد

ص:304


1- 1) -مستدرک الوسائل:206/11،باب فی وجوب طاعه العقل،حدیث 12750؛بحار الأنوار:95/1،باب 1 حدیث 44.

و صاحبش را به خیر دنیا و آخرت رهنمون می گردد و هم اوست که ملاک تکلیف و مناط وظیفه و مسؤولیت است و خلاصه رابط بین انسان و خدا،انسان و جهان، انسان و انسان است و بر هر انسانی از هر واجب واجب تر،زدودن غبار جهل از چهرۀ زیبای اوست،که با علاج جهل به وسیله نوشیدن شربت علم چه علم دین چه علوم مادّی که لازمه زندگی دنیاست،انسان در زمرۀ بیداران قرار خواهد گرفت و به فرمودۀ امام صادق علیه السلام:

مَنْ رَعی قَلْبَهُ عَنِ الْغَفْلَهِ وَ نَفْسَهُ عَنِ الشَّهْوَهِ وَ عَقْلَهُ عَنِ الْجَهْلِ فَقَدْ دَخَلَ فی دیوانِ الْمُنْتَبِهِینَ.

آری،با به کارگیری عقل می توان خدا را یافت،با به کارگیری عقل می توان آراسته به علوم شد،با به کارگیری عقل می توان عاقبت هر کاری را سنجید و با به کارگیری عقل می توان جهل را از سرزمین وجود ریشه کن کرد.

همان طور که در آیات و روایات ملاحظه کردید،عقل برترین مرکب و بهترین واسطه و پر نورترین چراغ برای رساندن انسان به کلّ اسماء و جمیع حقایق و به خصوص مسئلۀ پرارزش توحید است.

سعدی آن عارف پرمایه،برای حرکت عقل به سوی حقایق چنین سروده است:

بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار***خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

صوفی، از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار***وقت آن نیست که در خانه نشینی بیکار

بلبلان، وقت گل آمد که بنالند از شوق ***نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار

ص:305

آفرینش همه تنبیه خداوند دل است ***دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

حیف ازین عمر گرانمایه که در لهو برفت ***یارب از هرچه خطا رفت هزار استغفار

درد پنهان به تو گویم که خداوند منی ***یا نگویم، که تو خود مطّلعی بر اسرار (1)

ص:306


1- کلیّات سعدی:719،مواعظ.

[ ثُمَّ مَنْ رَعی عِلْمَهُ عَنِ الْهَویٰ ]

جایگاه علم در زندگی انسان

علم،نور است و روشنایی،چراغ راه است و مرکب تندرو در راه رشد و کمال، علم،افتخار انسان و امتیاز اوست،شرف و کرامت آدمی به علم است و دانش.

از زمان های گذشته می گفتند:آدم بی سواد کور است و آدم کور راه به جایی نمی برد و بر سر کور هر بلایی می توان آورد.

عالمان،گل سرسبد جامعه هستند و دانشمندان،در جامعۀ انسانی به منزلۀ روح در جسم اند،دانش وسیلۀ بینش و بال و پری قوی برای پرواز انسان در عرصۀ حیات است.

یکی از بزرگ ترین گناهان-از دیدگاه عقل و شرع-محروم ساختن خویش از علم است.

بهترین روش زندگی صرف اکثر اوقات در فراگیری علم و به کار بستن آن است.

غذای جسم،مواد مادّی است و غذای عقل،علم است؛اگر بدن را از غذا منع کنند می میرد،به همین صورت اگر عقل را از علم محروم کنند،به سقوط و نابودی کشیده می شود !!

آثار شگفت انگیزی که در تمام جوانب زندگی می بینید،محصول علم است، هنرها،کتاب ها،کتابخانه ها،معابد،مساجد،راه ها،تسخیر هوا،خشکی،دریا

ص:307

همه و همه محصول دانش است.

دانش،عامل رشد مغز،صفای جان،بیداری روح و حیات قلب است،هر دانشی در زندگی مفید باشد،طبیعتاً فراگیری آن واجب است و به کار بستنش واجب تر.

علم و معلّم و متعلّم در هر مکتب و مذهبی احترام دارند و در مکتب اسلام بیش از همۀ مکاتب برای علم و معلّم و دانش آموز احترام و ارزش می بینیم.

فرصت هایی که برای انسان هست و می تواند آن را صرف تحصیل علم کند،اگر نکند عین خیانت است.

علم،علّت بروز استعدادها و ظهور آثار اعجاب انگیز از وجود انسان است، جامعه آگاه معمولاً از خطرات بسیاری در امان است و طبیعتاً راه مبارزۀ با بسیاری از عوامل ضرر به روی او باز است.

علم،خورشید زندگی است،دانش فروغ پربهای حیات است،علم شیرین ترین میوه ای است که انسان از نخستین روز خلقت تاکنون چشیده است.

گاو و خر از راه نوش فربه می شوند،ولی آدمی از راه گوش فربه می گردد.اگر زندگی را هم چون یک ساختمان فرض کنیم،پایۀ اساسی و اصولی آن علم است.

خطر عالمان بی عمل

تمام این ارزش ها و آثار و قدر و قیمت ها برای علم و برای عالم وقتی است که در مسیر صحیح قرار داشته باشد،عالم که ظرف علم است،اگر دارای باطن آلوده و روح پلید و کدورت قلب و ظلمت روان باشد،علمش در کجا مصرف خواهد شد ؟

یک انسان شریر،یک آدم بی تربیت،یک موجود پست،یک بشر بی نور،به

ص:308

هنگام بدست گرفتن اسلحه چه می کند ؟ جز آدم کشی و ضربه زدن به حیات دیگران کار دیگری از او توقّع می رود ؟!

دانشمندان هم که از هدایت و صلاح و تربیت و آراستگی و صفای باطن و روحانیّت جان و معنویت دل دور باشند،به وسیلۀ علمشان همان کاری را با حیات فکری و اجتماعی و خانوادگی جامعه می کنند،که آن قاتل می کند !! و بلکه عالم گمراه و دانشمند هوی پرست از قاتل و ظالم بدتر و ضررش بیش تر است،به همین خاطر است که از اولیای اسلام نقل شده:

إِذَا فَسَدَ الْعالِمُ فَسَدَ العالَمُ.

هرگاه دانشمند فاسد شود،جهان فاسد خواهد شد.

متأسّفانه زمانی که ما در آن به سر می بریم،اکثر دانشمندان دچار هوای نفس اند،هوای نفسی که در تمام زوایای زندگی آنان ریشه دوانده و از اعمال و اخلاق و کردارشان پیداست که گویی هوای نفس برای آنان والاترین معبود و بهترین محبوب و عزیزترین معشوق است !!

اکثر دولت مردان جهان از نظر علوم مادی دانشمندند،وکلای مجالس کشورهای متمدّن و نیمه متمدّن باسوادند،کارگردانان احزاب کمونیستی و سایر مراکز سوسیالیستی دانشمندند،بسیاری از نظامیان رده های بالا اهل دانش اند،اکثر یا تمام کشیش ها و خاخام های مسیحی و یهودی اهل علمند،پاپ در واتیکان،مغز متفکّر روحانیّت مسیحی است،بعضی از روحانیّون اسلامی که با دربارها متّحدند و تکیه گاه تداوم بدترین حکومت ها در ممالک اسلامی هستند،دارای سواد اسلامی می باشند،ولی از نظر اعمال و رفتار و اخلاق و کردار گویی بویی از آدمیّت و انسانیّت نبرده اند،اینان همه با هم در شرق و غرب مجموعه ای هستند که جهان

ص:309

را در تمام ابعاد حیاتش به فساد کشیده و ظلمی نبوده که نکرده اند و جنایتی نبوده که مرتکب نشده اند و خیانتی نبوده که از آن ها سر نزده،هوای نفس بر آنان به سختی حاکم است،علم و عواطف و احساسات و مشاعر و اخلاق و روان و قلب آنان محکوم هوی و ابزار و عملۀ اوست،اینان همان هایی هستند که از قدیم در توصیفشان گفته اند: چو دزدی با چراغ آید گزیده تر بَرد کالا (1)

و سعدی دربارۀ اینان گفته: تیغ دادن در کف زنگی مست بِهْ که افتد علم را ناکس به دست

قرآن و روایات،عالم بودن این گونه هوی پرستان را انکار ندارد،از آنان به عنوان عالم یاد کرده،ولی کم ترین ارزشی برای آنان قائل نیست،راستی ! برده هوی، دارای هر مقامی که باشد چه ارزشی دارد،ستمگر از چه ارزشی برخوردار است، بیدادگر و ظالم و استعمارگر و عملۀ استعمار و استبداد را چه قیمت و قدری است ؟!!

مگر آمار جنایت و خیانت و ظلم و ستم و بیدادگری این مجموعه را می توان شمرد ؟

به خدا قسم اگر تا روز قیامت جن و انس آثار شوم این عالمان هوی پرست را بخواهند بنویسند از عهده برنخواهند آمد !!

دانشمندان اسیر هوای نفس

عالم و دانشمند وقتی دچار هوای نفس شد،از علم و دانشش فقط می خواهد به سود شکم و شهوت خود و اطرافیانش بهره بگیرد و برای او فرقی نمی کند که این علم از علوم دین باشد یا از علوم مادّی !!

ص:310


1- 1) -سنایی غزنوی.

او حق را کتمان می کند،در صورتی که کتمان حق از بزرگ ترین گناهان است، عالم گرفتار هوی،شهادت به ناحق می دهد،در حالی که شهادت ناحق از خطرناک ترین معاصی است؛او فتوای قتل بی گناه و بی گناهان را صادر می کند و گاهی با یک فتوا هزاران نفر را نابود و اسیر و در به در و بی خانمان می نماید !

او مانع هدایت دیگران می شود و سعی می کند برای هادیان راه،انواع سختی ها و موانع را فراهم کند؛دانشمند هوی پرست،حق را تحریف می کند،باطل را حق و حق را باطل جلوه می دهد.

عالم هوی خواه،پل پیروزی جنایتکاران،استعمارگران،مستبدان،زورگویان، قلدران،گردنکشان و ستمکاران است و برای این چند روزۀ ناقابل دنیا،حاضر است هر سند جنایتی را امضاء و به هر جنایتی دست بزند !!

دیدگاه قرآن پیرامون عالمان فاسد

قرآن مجید در آیات فراوانی از چهرۀ این مفسدان و فتنه انگیزان و دستیاران ستم پرده برمی دارد،تا جامعه ها با اندیشه در آیات خدا دشمنان واقعی خود را در لباس علم و دانش بشناسند و درصدد هدایت و اگر نشد،نابودی این گرگان در لباس میش و از خدا بی خبران پست برآیند.

قرآن دربارۀ یهودیان و مسیحیان به خصوص دانشمندان آن ها که کاملاً از حق با خبر بودند،ولی به خاطر هوی پرستی کتمان حق کردند،می فرماید:

[ اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ الْکِتٰابَ یَعْرِفُونَهُ کَمٰا یَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمْ وَ إِنَّ فَرِیقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ ] (1).

ص:311


1- 1) -بقره (2):146.

اهل کتاب،پیامبر اسلام را [ بر اساس اوصافش که در تورات و انجیل خوانده اند ] می شناسند،به گونه ای که پسران خود را می شناسند و مسلماً گروهی از آنان حق را در حالی که می دانند،پنهان می دارند.

می دانستند که پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله برای نجات انسان از خزی دنیا و عذاب آخرت آمده،می دانستند این شخص همان کسی است که تورات و انجیل از او خبر داده،می دانستند که باید به او ایمان بیاورند،اما چون ایمان آوردن به او را،نابودی ریاست و مفت خوری خود می دانستند،به او نگرویدند و از ایمان آوردن دیگران هم مانع شدند !!

قرآن دربارۀ تجاوز مالی عده ای از یهود و نصاری،که اباحۀ تجاوز را به خدا نسبت می دهند،در حالی که عالم به حکم حق هستند و می دانند مسئله از جانب حق غیر آن است که می گویند،می فرماید:

[ وَ مِنْ أَهْلِ الْکِتٰابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطٰارٍ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِینٰارٍ لاٰ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ إِلاّٰ مٰا دُمْتَ عَلَیْهِ قٰائِماً ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا لَیْسَ عَلَیْنٰا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ وَ یَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ ] (1).

و از اهل کتاب کسی است که اگر او را بر مال فراوانی امین شماری،آن را به تو بازمی گرداند و از آنان کسی است که اگر او را به یک دینار امین شماری،آن را به تو بازنمی گرداند،مگر آن که همواره بالای سرش بایستی [ و مال خود را با سخت گیری از او بستانی ].این به خاطر آن است که آنان گفتند:[ چون ما اهل کتابیم ] رعایت کردن حقوق غیر اهل کتاب بر عهدۀ ما نیست،[ و در ضایع کردن حقوق دیگران گناه و عقوبتی نداریم ] و اینان [ در حالی که باطل

ص:312


1- 1) -آل عمران (3):75.

بودن گفتار خود را ] می دانند بر خدا دروغ می بندند.

قرآن،دربارۀ تحریف کتاب آسمانی تورات و انجیل و تغییر و تبدیلی که به وسیلۀ دزدان راه انسانیّت برای منع انسان از رشد و کمال صورت گرفته و محرّفین می دانند که آنچه تحریف شده از خدا نیست،بلکه محصول هوای نفس آن هاست می فرماید:

[ وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِیقاً یَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْکِتٰابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْکِتٰابِ وَ مٰا هُوَ مِنَ الْکِتٰابِ وَ یَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ مٰا هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ وَ یَقُولُونَ عَلَی اللّٰهِ الْکَذِبَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ ] (1).

و از یهود گروهی هستند که هنگام [ خواندن ] دست نوشته ها [ ی دروغ و بر بافته های خود ] زبان [ و صدایشان ] را چنان پیچ و خم می دهند تا شما گمان کنید که [ آنچه می خوانند ] از کتاب آسمانی است،در حالی که از کتاب [ آسمانی ] نیست و [ با بی شرمی ] می گویند:آنچه می خوانیم از سوی خداست.در حالی که از سوی خدا نیست و با آن که می دانند [ از سوی خدا نیست ] به خدا دروغ می بندند.

قرآن،دربارۀ سدّ راه خدا و ایجاد مانع در راه رشد و کمال بشر که به دست گروهی از یهودیان و مسیحیان آگاه به حق انجام می گرفت،می فرماید:

[ قُلْ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّٰهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ أَنْتُمْ شُهَدٰاءُ وَ مَا اللّٰهُ بِغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ ] (2).

بگو:ای اهل کتاب ! چرا کسانی را که ایمان آورده اند از راه خدا-در حالی که

ص:313


1- 1) -آل عمران (3):78.
2- 2) -آل عمران (3):99.

خواهان کج نشان دادن آن هستید-بازمی دارید ؟ با این که شما [ به مستقیم بودن و حقّانیّتش ] گواهید و خدا از آنچه انجام می دهید بی خبر نیست.

قرآن،دربارۀ سردمداران دولت های ظالم،دربارۀ همکاران زور و ستم،دربارۀ آنان که به فنون مادّی و علوم دنیایی آگاهند،ولی به خاطر دوری از هدایت و تربیت از علم و فهم خود بر علیه مظلومان بهره می گیرند و به هر صورت که بتوانند به حقوق انسان ها تجاوز می کنند،می فرماید:

[ یَعْلَمُونَ ظٰاهِراً مِنَ الْحَیٰاهِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَهِ هُمْ غٰافِلُونَ ] (1).

[ تنها ] ظاهری [ محسوس ] از زندگی دنیا را می شناسند و آنان از آخرت [ که سرای ابدی و دارای نعمت های جاودانی و حیات سرمدی است ] بی خبرند.

همین بی خبری است که آنان را به راه فساد و جنایت و ظلم و ستم کشانده و به حقوق تمام انسان ها تجاوز کرده اند !

قرآن،با کمال شدّت عالمانی که حق را به باطل می پوشانند و چنین جنایت بزرگی را مرتکب می شوند،نهی می کند و می فرماید:

[ وَ لاٰ تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَکْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ] (2).

و حق را با باطل مخلوط نکنید [ تا تشخیص دادنشان بر مردمِ جویای حق دشوار نشود ]،و حق را [ که قرآن و پیامبر است ] در حالی که می دانید [ و می شناسید،از مردم ] پنهان نکنید.

[ یٰا أَهْلَ الْکِتٰابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ

ص:314


1- 1) -روم (30):7.
2- 2) -بقره (2):42.

تَعْلَمُونَ ] (1).

ای اهل کتاب ! چرا در حالی که [ به حقایق و واقعیت ها ] آگاهید،حق را به باطل مُشتبه می کنید و حق را پنهان می دارید [ تا مردم گمراه به مانند ؟ ].

قرآن،دربارۀ آنان که به حسنات و سیّئات اخلاقی عالمند،ولی عمل به علم خود نمی کنند،می فرماید:

[ یٰا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَخُونُوا اللّٰهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَمٰانٰاتِکُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ ] (2).

ای اهل ایمان ! [ با فاش کردنِ اسرار و جاسوسی برای دشمن ] به خدا و پیامبر خیانت نکنید و به امانت های میان خود هم خیانت نورزید،در حالی که می دانید [ خیانت،عملی بسیار زشت است.].

این بود قسمتی از آیات قرآن که پرده از چهرۀ زشت عالمان هوی پرست برمی دارد و آنان را در تمام جوانب حیات منشأ فساد می داند.

وقتی انسان به خصوص کسی که اهل علم است،در این آیات دقّت می کند، خود را ملزم می بیند که به خاطر بندگان خدا علم و دانش خود را از آلوده شدن به هوای نفس حفظ کند که وقتی علم محکوم هوا گردد،از انسان درنده ای ساخته می شود که نظیرش را در حیوانات نیز کم تر می توان یافت،در این زمینه روایات بسیار مهمّ و مفصّلی رسیده که به آن روایات با توضیح و تفسیر بیش تر در شرح باب شصت و دوّم کتاب«مصباح الشریعه»اشاره خواهد شد.

عارف وارسته،صفای اصفهانی دربارۀ آنان که از هوا و هوس گذشته و جز به

ص:315


1- 1) -آل عمران (3):71.
2- 2) -انفال (8):27.

خدا دل نبستند،می گوید:

کسی که بندۀ عشق است جاه را چه کند

و در غزل پرمایۀ دیگری چنین سروده: آنان که دم ز دولت فقر و فنا زنند

گر بگذرند اهل طریقت به کوی فقر ما را به دست دل در دولت سرا زنند (1)

عالمان اسیر هوی و جهان رو به فساد

قرن هیجدهم تا امروز را که در قرن بیست و یکم میلادی هستیم باید به جای این که قرن علم و تمدّن و تکنیک و صنعت و قرن اتم و فضا بنامیم،قرن فساد و انحطاط و قرن سقوط و شقاوت بدانیم.

بلایی که عالمان علوم ظاهر و اندیشمندان مادّی به سر انسان در این دو قرن آورده اند،در تاریخ حیات بشر بی سابقه است؛در حالی که اینان می توانستند با این همه اکتشاف و اختراع نردبانی برای رسیدن به عالم معنی درست کنند و با پی بردن به این همه اسرار محیّر العقول در عالم طبیعت،بشریّت را آن چنان با خدا و راه او

ص:316


1- 1) -صفای اصفهانی:219.

آشنا سازند که سفرۀ عدل و حکمت در سراسر زمین پهن شود،در صورتی که از این همه علم و دانش نتیجۀ عکس گرفتند و با غرور تکبّری که پیدا کردند،جهان و انسان را غرق در فساد نمودند !!

صاحب کتاب«اصول اساسی فن تربیت»که خود مدّت زیادی در غرب زندگی کرده،در این موضوع با کمال حریّت اظهارنظر کرده و عالمان علوم مادّی را در سراسر اروپا و آمریکا دچار هوای نفس و رذایل اخلاقی معرّفی نموده و از آنان به عنوان منشأ بسیاری از مفاسد یاد کرده است؛او در این زمینه می گوید:

وظیفۀ اساسی فنون و علوم طبیعی مادی و مثبت،عبارت از پیروی دو مقصد بزرگ بوده و می باشد.

مقصد نخستین: این است که به وسیلۀ کشف کردن قوّه ها و قانون های طبیعت، آن ها را در را رفع احتیاج های مادّی زندگی بشر به طوری کارآمد سازد که مردم مجبور نشوند بیش تر اوقات و عمر خود را مانند انسان های ابتدایی وحشی برای تهیّه خوراک و پوشاک و نشیمن صرف کنند،بلکه کم ترین قسمت وقت ایشان برای این کار کافی بیاید و بقیّه اوقات خود را برای کسب معلومات و پروردن احساسات لطیفه و بهره یافتن از آثار و صنایع ظریفه و تغذیه روح با حقایق بزرگ علمی و عقلی بسر برند تا هرچه زودتر بتوانند در آغوش آسایش و رفاه و امن و امان،مراحل بی شمار ترقّی و تکامل را بپیمایند.

مقصد دوّم: این علوم و فنون و هم چنین وظیفۀ اساسی آن ها این بوده و می باشد که به وسیلۀ کشف کردن حقایق و قوانین و احکام نسبی که در عالم طبیعت و انسان حکمرانند،روح انسانی را به درک حقیقت مطلق بی چون و به فهم احکام و قوانین باطنی و معنوی عالم خلقت نزدیک تر و آشناتر سازند و به عبارت دیگر به وسیلۀ نشان دادن عظمت و قدرت های مادّی طبیعی که همه فانی و تغییر

ص:317

پذیرند،راهی به قدرت و عظمت فناناپذیر عوالم علوم معنوی و روحی پیدا کنند و در دل های مردم حسّ ستایش و تعظیمی نسبت به آن عوالم و حقایق بیدار سازند و شهدی از حظوظ آن حقایق عالیه به کام ارواح و نفوس افراد بشر بچشانند.

حالا به اندک تعمیق نظر می توان دریافت که چگونه این فنون از ایفای این دو وظیفه و مقصود اساسی خود عاجز مانده و اسباب ورشکستگی خود را فراهم آورده اند،به طوری که در زیر به شرح اجمالی آن می پردازیم.

اوّل: فنون طبیعی مادّی به وسیلۀ اختراعات و ترقّیات تکنیکی،احتیاج های مادّی زندگی مردم را به اندازه ای افزوده اند که امروز مرد متوسّط و کاسب در ممالک متمدّن اروپا همۀ اوقات روزانۀ خود را برای رفع این احتیاج ها به کار می برد و با یک کوشش خستگی ناپذیر کار می کند،ولی با وجود این نمی تواند یک زندگی متوسّط را بی رنج و درد فراهم سازد.

وضع زندگی طبقۀ کارگران ملت های متمدّن اروپا و آمریکا نمونه خوبی است برای نشان دادن این حال؛زیرا در آنجا می بینیم که چگونه این مردم شب و روز مانند اسرای بدبخت در قرون گذشته،سخت ترین و مهلک ترین و خوفناک ترین کارها را به عهده می گیرند و بجا می آورند و با وجود این فداکاری و قربانی ساختن بهترین ایام و ساعات جوانی و زندگی،نه یک آسایش و زندگی مرفّهی دارند و نه اطمینان به فردای خود،یعنی به این که آیا این زندگی حیوانی که دارند برای فردا تأمین شده است یا نه !!

این همه قانون ها و نظام ها و وسایل تأمین معیشت و حفظ حقوق،مانند بیمه ها و اتّحادیّه ها که برای تهیه آسایش کارگران وضع شده،چون همه از روی ضرورت و بدون فیض و برکت یک محبّت قلبی و یک حسّ بشر دوستی به وجود آمده از این رو هرگز به تسکین آلام و مصائب مادّی و روحی این طبقه از مردم کافی نمی آید.

ص:318

دوّم: علمای فنون طبیعی و علوم مادّی به جای این که به وسیلۀ کشف کردن حقایق و قوانین علمی در طبیعت،نوع انسان را به حقایق و فضیلت و به عوالم ما فوق بشر راهنمایی و دلالت کنند، اوّلاً: کشفیّات و اختراعات فنّی خود را مدار افتخار و مایۀ غرور و تکبّر خود قرار داده،منکر حقایق عالی تر و علوم معنوی گشته،تصوّر نمودند که علم،فقط همان است که ایشان دارند و حقیقت تنها در نزد ایشان و در معلومات ایشان موجود است.

ثانیاً: به محض کشف نمودن قانون طبیعی نشو و ارتقاء و تکامل،چنان که داروین نشان داده است،تصوّر کردند که هرچه هست همه مادّه است،جز مادّه چیزی و عنصری و جوهری و روحی موجود نیست و همین ماده است که خود به خود ترکیب و تشکّل یافته صورت های مختلف به خود می گیرد و به وسیلۀ حرکت ذاتی که در طبیعت است این همه عوالم و حالات متنوّع را به وجود می آورد، بنابراین نه خدایی و نه روحی و نه عوالم دیگری وجود می تواند داشته باشد؛زیرا که احتیاج به آن ها نیست !!

بدین قرار احساسات مذهبی و اخلاقی و اعتقاد و ایمان به آفریدگار و حیات جاودانی و وجود روح انسانی و ابدیّت و بقای او را از دل مردم عوام و توده کارگران [ و بیش تر مردم دنیا ] بیرون کردند.

این گروه بدبخت نیز از آن روز در ساعت های تلخ زندگی و در هنگام مصیبت ها و دردها و ناخوشی ها و گرسنگی ها و بیکاری ها و انقلاب ها و هزاران رنج های مادّی و اجتماعی که خود آن پیشوایان علمی و فنی تولید نموده و می نمایند،محروم از هرگونه تسلّی و امید و توکّل و ایمان و قوّت دل مانده،عذاب دوزخ را در همین جهان هم می چشند و در دل خود حسّ زهرناک بغض و عداوت و حسد و کینه نسبت به طبقۀ ممتاز و مرّفه الحال و صاحبان ثروت و پول و سرمایه می پرورند.

ص:319

بدین ترتیب این علمای فنون طبیعی و این مروّجان ترقّیات فنّی و تکنیکی دانسته و یا ندانسته قوّه های روح بخش و قدرت های فراوان روحی را از دست مردم بیچاره گرفته و به جای آن،احساسات حیوانی و نفسانی را مانند حسّ شهوت و کین و خودخواهی و غارت و بدکاری و بی لجامی و بی دینی و خداشناسی و مادّه پرستی را در دل های ایشان تیزتر و شعله ورتر ساختند.

سوّم: از روی اکتشاف پاره ای قوانین طبیعت و رموز حیات در موالید سه گانه و در زندگی انسان و در نتیجه موفق شدن به وسیلۀ آزمایش ها و عملیات مادّی به اختراع بعضی اسباب و آلات تکنیکی و مکانیکی،ارباب علوم و فنون مادی بدین خطا افتادند که تصوّر نمودند،هوش و ذکاوت و عقل ناقص،یگانه میزان حقیقت و یگانه منبع معرفت می باشد !!

آنان این عقل ناقص بشر را مظهر همه گونه قوت و قدرت خالقه پنداشتند و مدرکات و اکتشافات او را حقایق مطلقه انگاشتند،نجات ملّت ها و نوع بشر را در پیروی از احکام و اوامر این عقل ناقص کوتاه بین دانسته و خود را پیشوایان حقیقی و نجات دهندۀ بشر قلمداد کردند.

در نتیجه،این کبر و غرور نفسانی،منکر لزوم و ارزش ادیان و اخلاق فاضله گشته،دین را تریاک عوام و اخلاق را دام فریب و ایمان و وجدان را افسانه و رمّان شمردند.

این تعلیمات و عقاید خانه برانداز که مردم عوام و به خصوص جوانان بی تجربه و خام را فریفتۀ خود ساخت،طوری در دل های فرزندان قرن نوزدهم و بیستم ریشه دوانید و جای گرفت که امروز نتیجۀ مخرّب و وحشتناک آن را در همه جا با کمال حیرت و تأسف باید تماشا کرد.

عقاید و تعالیم ماده پرستانه سه مذهب علمی و فلسفی که عبارت از دارونیسم

ص:320

در انگلستان و پوزیتیویسم در فرانسه و مارکسیسم در آلمان باشد،دست به هم داده زمینۀ اوضاع امروزی در قرن نوزدهم و بیستم فراهم آوردند و اسباب احتضار تمدّن غرب را تهیّه نمودند.

آنان با بیان این مذاهبِ [ به اصطلاح ] علمی و فلسفی،عقل ناقص بشر را به جای قوّۀ ایمان و محبّت به تخت سلطنت نشانده و مانند عبدۀ اصنام مردم را به پرستش آن واداشتند و گوسالۀ سامری یعنی زر را مقصود و معبود خود قرار دادند.

این است که امروز تمدّن غرب،یک معبد پرستش طلا و مادّه گشته است و هر فردی جمع کردن سیم و زر را تکلیف و یگانه وسیلۀ نجات می شمارد و حیات خود را عبارت از کسب سیم و زر به هر وسیله نامشروعی باشد می داند و فدا کردن عفّت و شرافت و حمیّت و ناموس را در این راه نه تنها نشانۀ هوش و ذکاوت و عقل،بلکه عین شهامت و شجاعت و عبادت می پندارد (1).

بانیانِ جنگ های صلیبی

وقتی در موضوع جنگ های صلیبی،با کمال دقّت و بی طرفی،به بررسی می پردازیم،می بینیم جنگ های صلیبی که محصولی جز ریخته شدن خون میلیون ها بی گناه و خرابی هزاران مسکن و مأوا و به غارت رفتن اموال میلیون ها مظلوم و سوختن و خاکستر شدن کاشانه و اثاث مردم نداشت،بر هیچ منطق و فلسفۀ الهی و اجتماعی استوار نبود،بلکه ریشه و علّت آن هوی پرستی یک عالم مسیحی و پاپی خائن بود !!

او ادّعا داشت که تربت عیسی در دست مسلمانان است و از مسلمانان تعبیر به

ص:321


1- 1) -اصول اساسی فن تربیت:207.

کفّار کرد و قیام مسیحیّت را که به اصطلاح او مؤمن بودند علیه کفّار یعنی مسلمانان برای نجات تربت عیسی واجب دانست !! و مسیحیان هم به فتوای او و اربابان بعدی نسبت به مسلمانان از هیچ جنایتی فروگذار نکردند.

در حالی که می دانست قرآن مجید،کتاب آسمانی مسلمانان،از مریم به عنوان دارندۀ مقام عصمت و از عیسی مسیح به بهترین صورت یاد کرده و حتّی کشته شدن عیسی را با کمال صراحت نفی نموده و هیچ دلیلی برای کشته شدن عیسی در اختیار مسیحیان نیست و قبری که برای عیسی در بیت المقدس ادّعا می کنند ریشه و اصل ندارد،ولی از باب هوس و هوی پرستی و به خاطر حفظ ریاست پوشالی و بدست آوردن مال و منال،تحت پوشش نجات قبر عیسی فتوای ریخته شدن خون مسلمانان و به غارت رفتن اموالشان را صادر می کند !! بدون شک بازگو کردن تمام جوانب جنگ های صلیبی کتابی جداگانه می خواهد،در این قسمت که ضرر علم آلوده به هوی مورد بحث است،فقط به اقرار جنگجویان وحشی مسیحی با استناد به نوشته های آلبرماله که خود یک فرد مسیحی است اکتفا می شود.

او می نویسد:پاپ اوربن دوّم که فرانسوی بود،مجمعی در کلرمون منعقد نموده مشغول اصلاح امور اهل علم فرانسه بود،روز 28 نوامبر 1095 که باید مجمع ختم شود،با حضور جمع کثیری از روحانیون و امنای دین و سرکردگان مرکز و جنوب فرانسه شرحی از صدمات زوّار ارض اقدس بیان کرده امت نصاری را دعوت نمود که اسلحه بردارند و تربت عیسی را نجات دهند...

بعد از خاتمۀ مجمع کلرمون،پاپ در مرکز و جنوب فرانسه به گردش پرداخت، مردم را به جنگ ترغیب می کرد و ضمناً به عموم اسقف ها نامه کرده آن ها را دعوت نمود که برای جنگ صلیب به وعظ بپردازند و دیگران را نیز به وعظ وادارند،ضمناً وعده داد که هرکس در اردوکشی شرکت کند تمام معاصی و گناهانش بخشیده

ص:322

و آمرزیده خواهد شد و مادامی که اردوکشی خاتمه نیافته زن و فرزند و دارایی اش از تعرّض مصون و در امان دیانت خواهد بود.

یکی از یاران پرشور پاپ در شمال فرانسه راهبی بود اصلاً از حوالی آمین موسوم به پطروس و ملقّب به ناسک؛راهب مزبور از هرجا گذر کرد شور بزرگی برای جنگ صلیبی درانداخت.

بنابه روایت گیبر دونوژان،حکّام و سواران جنگی هنوز در باب تدارک سفر رأی می زدند که فقرا به شوق و شعف به تهیه و تدارک پرداختند،همه کس خانه و مُوِستان و ما یملک خود را انداخته یا آن ها را به ثمن بخس می فروخت و به وجد و سرور عازم می شد.

آنچه را که می دیدند به کار سفر نمی رود به عجله تمام پول می کردند،فقرا گاو خود را مانند اسب نعل کرده به ارّابه می بستند و آذوقه و فرزندان خردسال خود را بر ارابه نهاده از دنبال خود می کشیدند،اطفال خردسال به هر محکمه یا خانه ای که می رسیدند،می پرسیدند:بیت المقدس اینجاست ؟!!

هنوز از دعوت اوربن دوّم در کلرمون سه ماه نگذشته بود،که یک دستۀ چهل پنجاه هزار نفری از زن و مرد از جا کنده شده به هدایت پطرس ناسک و سواری جنگی موسوم به گوتیه بینوا به راه افتاد و چون از رود رن گذشت،دستۀ دیگری شبیه به آن از زوار آلمان به وی ملحق شدند،این عدّه برای گذران خود هرجا می رسید غارت می کرد و انواع ظلم ها را مرتکب می شد.

در هر صورت قشون صلیبی پس از طی جاده های طولانی و جنایات بی شمار به بیت المقدس رسید و پس از مدّتی وارد شهر شده خون ریزی سختی به پا کرد !!

گود فروآدوبویون به پاپ نوشت:اگر می خواهید بدانید با دشمنانی که در بیت المقدس به دست ما افتادند چه معامله شد،همین قدر بدانید که کسان ما در رواق

ص:323

سلیمان و در معبد در لجّه ای از خون مسلمانان می تاختند و خون تا زانوی مرکب می رسید !!

عموم روایات بر قتل عام شهادت می دهد،تقریباً در آن ناحیه ده هزار مسلمان در معبد قتل عام شد و هرکس در آنجا راه می رفت تا بند پایش را خون می گرفت !

از کفّار هیچ کس جان نبرد و حتّی زن و اطفال خردسال را هم معاف ننمودند، پس از کشتار نوبت به غارت رسید،کسان چون از خون ریزی سیر شدند به خانه ها ریختند و هرچه به دستشان افتاد ضبط کردند،هرکس چه فقیر چه غنی به هرجا وارد می شد،آن را ملک طلق خود می دانست و این رسم چنان ساری بود که گویی قانونی است که باید مو به مو رعایت شود !! (1)

محاکم تفتیش عقاید

به موازات رشد عقلی انسان،علم در همۀ جوانبش در حال پیشرفت بود،عقلا و دانشمندان،برای کشف حقایق به تکاپو افتاده بودند؛اروپا طبق نظریۀ محقّقین خود آن ها با اثرگیری از علوم اسلامی،در راه تحقیق مسائل علمی افتاده بود،ولی پیشرفت دانش به صلاح کلیسا و اربابانش نبود؛زیرا بیداری ملّت ها،به حکومت شیطانی شان-که زیر پردۀ دین پنهان شده بود-خاتمه می داد.پاپ ها و کشیشان چندی پس از عیسی به کتمان حق عادت کرده بودند و تحریف حقایق طبیعت دوّم آنان شده بود،اینان به هنگام ظهور اسلام هم،از این دو جنایت فروگذار نبودند،به وقت حرکت علمی اروپا،بنا گذاشتند با علم و عالم به مخالفت برخیزند و هرچه را مطابق کتب دینی تحریف شدۀ خود ندیدند نابود کنند؛اگر کتمان حق و تحریف

ص:324


1- 1) -تاریخ قرون وسطی:250/2.

حقایق در کار نبود،مخالفت با علم هم پیش نمی آمد و وضع تاریخ غیر از این بود، آن ها باعث شدند که چهرۀ دین به طور مطلق مورد نفرت قرار بگیرد،آن ها اکثریّت مردم روی زمین را به مسئلۀ خدا و قیامت و اخلاق بدبین کردند و اسلام هم در بین مسلمانان از خطر و جنایت آنان در امان نماند؛آن ها کاری کردند که در دنیا وانمود شد دین با علم و پیشرفت و تمدّن مخالف است؛این عقیده که محصول مظالم کلیسا بود به ممالک اسلامی هم سرایت کرد و جامعه اسلامی را از اسلام دور کرد، مسلمانان هم تصوّر کردند راه رسیدن به تمدّن جدایی از دین است؛گرمی و حرارت این عقیده به آنان اجازه نداد که فکر کنند،کدام دین مانع علم و پیشرفت است،دین خالص یا دین تحریف شده.

اسلام -که به طور خالص در قرآن و روایات صحیح منعکس است -علّت بیداری،علم،استقلال،آزادی،شرف،آبرو،خیر دنیا و آخرت است،ولی دین تحریف شده به طور صددرصد مانع ترقّی و پیشرفت و بلکه علّت بدبختی است !!

ولی پاپ ها و کشیش ها به غارت،شهوت،حکومت،خیانت و پلیدی خو کرده بودند،هوی بر آنان حاکم بود،هوس پرستی دین آنان بود و به فرمودۀ قرآن معبود، معشوقی جز هوی نداشتند،با این که عالم به بعضی از حقایق بودند،ولی هوی مانع از این بود که بتوانند به علم خود عمل کنند !!

به خاطر هوی و هوس به برپا شدن محاکم تفتیش عقاید دستور دادند و به عنوان نماینده خدا و مالک رقاب عباد الهی،بیداران و صاحبان علم را به محاکمه کشیده و به خاطر این که علومشان با کتب مذهبی تحریفی و عقاید کلیسا موافق نبود محاکمه و محکوم کردند.

در کتاب«رویدادهای مهمّ تاریخ»جهان آمده است:

بزرگ ترین بدبختی در آن روزگار غم آلود و ترسناک این بود که انسان از شکنجۀ

ص:325

انسان غرق شور و شعف و نشاط می شد،انسان عطشی فوق العاده برای کشتن انسان در وجود خود احساس می کرد.

آیا انسان ممکن است اسیر و گرفتار شادی ها باشد و آیا ممکن است این شادی ها را با دیدن انسان دیگری در غل و زنجیر دو چندان کند ؟

آیا ممکن است آیین (به اصطلاح) مذهبی طریق کشتار و خونریزی را به بشریّت بیاموزد و دانشمندان و متفکّران را در میان شعله های سوزان آتش با تشریفات خاصّی بسوزاند ؟

خمیرمایۀ نانی که پاپ در دورۀ انگیزیسیون به مردم پیشنهاد کرده بود این بود که افکار آن ها مانند موم باید در دست کشیشان کلیسا باشد.

مارسل کاشن می نویسد:

در دورۀ انگیزیسیون پنج میلیون تن انسان را به اتّهام فکر کردن و نپذیرفتن فرمان پاپ به صلیب کشیدند،تنها سال های 1481-1499 به دستور دادگاه های تفتیش عقاید 1020 نفر را زنده در آتش افکندند و 6860 تن را شقّه کردند و 97023 نفر را آن قدر زجر دادند تا زیر ضربات شکنجۀ شلّاق،دنیا را وداع گفتند؛مردم را دسته دسته به اتّهامات واهی دستگیر و سنگسار می کردند.

ولتر نویسندۀ فرانسوی حق داشت که بگوید:

آیین اسلام وجود خود را به حدّ اعلای انسانیّت و جوانمردی های بنیان گذارش مدیون است،در صورتی که مسیحیان با شمشیر و زجر و آتش،دین خود را تحمیل کرده اند !!

کاس مینسکی در کتاب«تاریخ قرون وسطی»نوشته است:

در اسپانیا اعدام رافضیان (مخالفان کلیسا) به جشن رسمی مبدّل می شد و نام (آوت دافه) یعنی کار عقیده به خود گرفت.سوزاندن رافضیان در میدان های شهر

ص:326

و در حضور دربار پادشاه اشراف و شهریان انجام می گرفت،در این مراسم روحانیون کلیسایی در حالی که آوازهای مذهبی می خواندند،به صحنه می آمدند و محکومین را به سوی جایگاه اعدام می بردند.

غالباً اعدام دسته جمعی صورت می گرفت.ترک مادام مفتّش عقاید که به هنگام ریاست بر کرسی انگیزیسیون هشت هزار نفر از کفّار و مرتدّان را به آتش انداخت، شهرت مخوفی کسب کرده است.

دیوان تفتیش عقاید در فرانسه به فرمان پاپ گرگوار نهم،شروع به کار کرد و مدّت هیجده سال مردم جنوب فرانسه در ترس و وحشت زندگی می کردند.

پاپ مأمورانی به نواحی مختلف جنوب اعزام کرد و به آن ها اختیارات تام عطا کرد تا هرکس را مظنون بدانند به حبس محکوم کنند،اگر متّهم انکار می کرد،از او با شکنجه های مخوف و طاقت فرسا اعتراف می گرفتند،اگر در پایان اعتراف،متّهم توبه می کرد،به مجازات محکوم می شد؛ولی اگر حاضر به انجام مراسم توبه نمی شد،یا آن که قبلاً توبه کرده و توبه را شکسته بود،به دستور نمایندگان پاپ زنده در آتش می سوخت.

در زمان سن لویی یکی از کسانی که در شامپانی مأمور تعقیب مظنونین بود، دستور داد که در یک جلسه 183 نفر کافر را سوزاندند.

شب بارتولومی یکی از شب های بسیار آشفتۀ تاریخ است،در این شب هزاران زن و مرد و کودک به خاک و خون غلتیدند،تصویر زنده ای از این شب وحشتناک در نوشته های مورّخان نقش بسته است.

در این شب مخوف،کاتولیک های فرانسه عزم جزم کردند به زندگی مخالفان خود (کالوینیزم ها) خاتمه دهند.آنان در این شب به ناله پیره زنان،گریۀ کودکان و استغاثۀ مادران گوش نمی دادند،حکم تکفیر و کشتار مخالفان صادر شده بود

ص:327

و انسان وقتی فجایع آن شب را مطالعه می کند بی اختیار با خود می گوید:

قلب بشر از چه جنون وحشیانه ای آکنده است ؟ و این است ماجرای مخوف در شب بیست و سوّم و بیست و چهارم اوت در عرفه،روز سن بارتلمی نوای شوم مصیبت از تمام ناقوس های پاریس طنین افکند؛با این علامت قتل عام هوگنوها که در خواب غافلگیر شده بودند آغاز شد،جنگ در روزهای بعد ادامه یافت و به ولایات کشیده شد،بنا به تخمین معاصران در این واقعه بیش از سی هزار تن کشته شدند.

قتل عام هوگنوها و سوختن خانه های آن ها و غارت اموال سه روز ادامه داشت، کوچه ها از اجساد مردان،زنان و کودکان پوشیده بود !!

پاپ رم از شوق به هیجان آمد و دستور داد به شکرانۀ پیروزی بر کافران،رم را آذین بندند و چراغان کنند !! (1)آیا شما،پاپ ها،کشیشان و اسقف هایی را که به چنین جنایات فتوا می دادند و به خاطر کشته شدن و سوختن هزاران زن و مرد و کودک واقعاً بی گناه و نابود شدن صدها دانشمند،دستور چراغانی و آذین بندی می دادند،بی سواد می دانید ؟ به طور قطع جواب منفی است؛آن ها به فرمودۀ قرآن هم عالم به تورات و انجیل بودند و هم می دانستند حق با مردم است؛ولی علم آن ها پوشیده از هوی بود،به همین خاطر امام صادق علیه السلام در روایت مورد شرح می فرمایند:

علم باید از هوی خالی باشد.

عالمان هوی پرست،اساس حکومت بنی امیه

اشاره

کسی نیست که بنی امیه را از پلیدترین چهره های ننگین بشری نداند؛کسی

ص:328


1- 1) -رویدادهای مهم تاریخ جهان:206.

نیست که از جنایات و مظالم این وحشیان خطرناک خبر نداشته باشد؛کسی نیست که نداند،بنی امیه مسیر قسمت مهمّی از تاریخ حیات بشر را از پاکی به ناپاکی منحرف کردند؛کسی نیست که نداند،عزیزترین چهره های پاک تاریخ به دست این جانیان به فجیع ترین وضعی کشته شدند و یا در سیاه چال ها،از شدت شکنجه و رنج قالب تهی کردند !

معاویه پایه گذار حکومت اموی،با تکیه بر عالمان هوی پرست،خود را مسلمان جا زده بود و تمام جنایات خود را در پوشش فتواهای عالمان کثیف و پستی هم چون سمره بن جندب و ابو هریره تصحیح می کرد و به محض این که بر اثر مظالم و خیانت هایش،مورد سؤال مسلمانان قرار می گرفت،از آن گونه عالمان برای تبرئۀ خود کمک می خواست؛آن ها هم با گرفتن اندکی رشوه به عنوان این که سال ها در مصاحبت رسول اکرم صلی الله علیه و آله بودند،احادیثی برابر با مذاق حکومت معاویه و برای پاک کردن او از قول پیامبر صلی الله علیه و آله جعل می کردند و به خورد تودۀ مردم که از خط تحقیق و علم جدا بودند،می دادند و با استفاده از ایمان مردم به پیامبر صلی الله علیه و آله، این چنین وانمود می کردند که معاویه کارهایش بر طبق اصول اسلام و سنّت رسول اللّه صلی الله علیه و آله است و از همین راه بود که پایه های حکومت اموی،به عنوان حکومت مذهبی و جانشینی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله محکم و استوار می شد و با تکیه بر آن عالمان هوی پرست بود که هر جنایتی خواست،خود و دودمانش مرتکب شدند،جنایاتی که از نظر کمیّت و کیفیّت در تاریخ سابقه ندارد.راستی اگر گفته شود آلودگی آن عالمان از معاویه بیش تر بود و عذاب آنان در قیامت سخت تر خواهد بود،سخنی به گزاف گفته نشده است.

رشوه دادن معاویه،برای جعل حدیث از قول پیامبر،آن هم در جهت استحکام پایه های حکومت اموی در جامعه و کوبیدن بهترین عباد خدا،آن قدر بالا گرفت که

ص:329

پس از سمره و ابو هریره،عدّه ای بی کار و شکم پرست به فکر جعل حدیث افتادند و از این راه به نان و نوایی رسیدند.جعل حدیث از قول پیامبر صلی الله علیه و آله و پخش آن در میان مردم پس از مدّتی،شناخت اسلام راستین را با مشکل عجیبی روبرو کرد !!

بیداران راه خدا،با راهنمایی قرآن و ائمۀ طاهرین،برای بازشناساندن اسلام محمّدی،از اسلام اموی چه رنج ها که نبردند،چه زندان ها که نرفتند،چه شکنجه ها که نشدند و چه شهدای والا مقامی که تقدیم مکتب پاک اسلام نکردند !!

راستی اگر ایستادگی امامان شیعه و یاران با وفای آنان نبود،احدی تا قیامت موفّق به یافتن اسلام صحیح نمی شد.

منصفین اهل سنّت عقیده دارند که گرچه نویسندگان شش کتاب اصولی اهل سنّت برای بازشناساندن احادیث صحیح رنج زیادی بردند؛باز در همین کتب، احادیثی یافت می شود که با اصول اسلام راستین موافق نیست و دست آلودۀ جعل حدیث از آن ها پیداست.

سه نفر از علمای اولیّۀ اهل سنّت،که صاحب سه کتاب از شش کتاب معروفند، برای تهذیب احادیث مورد قبول خودشان زحمت زیادی کشیدند !!

محمّد بن اسماعیل بخاری (194-256 ق)،هزار شب تا صبح بیدار ماند تا توانست از میان 600 هزار حدیث 591000 حدیث را مردود کرده و تنها نه هزار حدیث انتخاب کند و با آن نه هزار جامع خود را نوشت !!

مسلم بن حجاج قشیری (متوفّای 261) از 300 هزار حدیث 293 هزار آن را کنار زد و تنها هفت هزار حدیث برای نوشتن کتاب صحیح خود انتخاب کرد !!

احمد بن حنبل (متوفّای 241) با زیر و رو کردن یک میلیون حدیث 960 هزار

ص:330

آن را مردود دانست و چهل هزار آن را قبول کرد و مسند خود را به وجود آورد (1).

مهم اینجا است که وقتی شیعه احادیث مورد قبول این کتب اهل سنّت را با شرایط الهی و قرآنی خودش به میزان سنجش می کشد،چیزی به عنوان خبر و حدیث صحیح و مورد قبول جز قسمتی خیلی محدود باقی نمی ماند و از همین مرحله شما حساب کنید ببینید،به دست عالمان هوی پرست چه بلاها به سر اسلام آمده است ؟!!

آنان با جعل آن همه حدیث،از چهرۀ معاویه که بویی از اسلام نبرده بود یک مسلمان راستین و یک انسان لایق جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله ساخته بودند !! و او را در کلیۀ برنامه هایش مجتهدی اسلامی معرفی نموده و می گفتند:اگر هم خطایی از او سربزند در اجتهاد اشتباه کرده و خطای در اجتهاد در پیشگاه خدا گناه و عیب نیست !

جرج جرداق لبنانی در«صوت العداله»می نویسد:

بهترین فردی که اخلاق و مشخّصات بنی امیه را مجسّم می کند،معاویه فرزند ابو سفیان است.

اوّلین مطلبی که از صفات معاویه به هنگام بررسی دقیق از اخلاق او به دست می آوریم،این است که بویی از انسانیّت و اسلام به مشامش نخورده است.

اگر ما اسلام را انقلابی علیه اکثر رسوم و عقاید گذشتۀ عرب بدانیم که از جمله آن ها-سودجویی،کار برای نفع شخصی،مردم را ساز و برگ جنگ دانستن،ملّت

ص:331


1- 1) -به ترجمۀ بخاری ابن خلکان:455/1 و فهرست ابن ندیم:230 و ابن خلّکان:91/2 و ابن ندیم:231 و ابن خلّکان 17/1 و فهرست:229 مراجعه کنید.

را سرچشمۀ قدرت و ثروت برای صاحبان نفوذ و مال شمردن،می باشد-در این صورت باید به طور جزم بگوییم که معاویه هیچ ارتباطی با اسلام نداشت !!

از طرف دیگر،اگر اسلام را آیینی بدانیم که به اوامر و نواهی خود می کوشد،تا اخلاق فردی و روش شخصی را مستقیماً اصلاح کند و می کوشد که افراد اجتماع را از راه ارتباط با خدا و ترساندن کافرین از آتش و بشارت مؤمنان به بهشت،افرادی شایسته نماید،برای ما این مطلب یقینی می گردد که معاویه هیچ ربطی به اسلام نداشته است.

معاویه آن گاه که بُسر بن ارطاه را به مدینه می فرستد که علیه علی علیه السلام اخلالگری کند این توصیه را سرمایۀ راه او قرار می دهد:

به سوی مدینه روانه شو،مردم را متواری کن،به هرکس برخوردی او را بترسان،اموال کسانی را که از دستورات ما اطاعت نمی کنند غارت کن.

و وقتی سفیان بن عوف غامدی را به عراق برای مخالفت با علی علیه السلام می فرستد، این جملات را توشۀ راه او قرار می دهد:

ای سفیان ! حمله های ما به عراق،رعبی در دلشان ایجاد می کند و علاقمندان ما را خوشحال می سازد و افراد ترسو را برای ما جلب می کند،هرکه را هم عقیدۀ خود نیافتی به قتل برسان،به هر مرکز عمرانی رسیدی آن را ویران کن،اموال مردم را به غارت ببر؛زیرا چپاول کردن اموال برای مردم همانند قتل بلکه برای قلب دردناک تر است.

معاویۀ خونخوار وقتی ضحاک بن قیس فهری را برای حمله به حوزۀ حکومت علی علیه السلام می فرستد،همین دستورات را می دهد،ضحّاک نیز این سفارش ها را همانند دیگران انجام می دهد،غارت می کند،می کُشد و در تجاوز و افترا فروگذاری نمی کند.بعضی می گویند:معاویه مرد با حلمی بوده،اگر این مطلب راست است،آن قدر حلم معاویه وسعت داشت که حق زندگی مردم مصر را ضمیمۀ سرزمین مصر می کند و به عنوان هدیۀ مخصوص به آلوده تر از خودش

ص:332

عمرو عاص می بخشد !!

روش معاویه همانند روش مایکاول است و از تفاصیل جنایت آمیز آن شخص جنایت کار چیزی کم ندارد.چپاول،ایجاد وحشت،کشتار،شکنجه از سیاست های کهنۀ معاویه است؛تطمیع،تهدید،ریختن خون نیکوکاران و آزادگان،پذیرفتن خیانتکاران و مزدوران و ستمگران از کارهای معاویه است !!

استخدام سخنگویانی که آسمان را زمین معرفی کنند و زمین را آسمان،از برنامه های معاویه است،حیله گری علیه ارزش های انسانی به قصد کسب و استفاده و خرید افراد سیاه دل برای مبارزه با حق و عدالت از روش های معاویه است، معاویه از افرادی خونخوار که خود را وقف خدمت او کرده بودند تقدیر می کرد و با آن ها انس می گرفت و خدمتشان وقتی صحیح و مورد قبول بود،که در غارت اموال مردم و سرکوب کردن آزادی ها و برده ساختن مردم برای زمامدار خود مهارت داشته باشند !!

تمام جنایات دورۀ معاویه یک طرف و مسئلۀ سپردن حکومت برای پس از خودش به یزید یک طرف !!

هنوز ریاست او استوار نگردیده بود که شروع به ثبت رساندن ملک مردم و اموالشان،به عنوان میراث فرزند بی بند و بارش یزید نمود.

معاویه برای تثبیت جانشینی یزید،لباس های رنگارنگی که مناسب مصلحت یزید بود به خود می پوشید (1)و بالاخره آن جانی سگ باز و شراب خوار و قاتل را برای بعد از خودش به جان و مال و ناموس و آبروی مردم مسلّط کرد !! و آن همه جنایات خودش و جانشینی یزید را فقط با کمک عالمان هوی پرست انجام داد !!

ص:333


1- 1) -صدای عدالت،جرج جرداق:36.

حاکمان دیگری که پس از معاویه و یزید،روی کارآمدند،به برنامه های آن دو نفر عمل می کردند و گاهی به جنایات آنان می افزودند؛عمّال بنی امیّه مردم را به انواع ناراحتی ها و شکنجه ها مبتلا می ساختند،این شکنجه ها ملّت های غیر عرب را هم می گرفت،بنی امیۀ غیر عرب را با کمال ذلّت و در نهایت سختی به بندگی و اسارت می کشیدند.

هر عربی که از روی میل حاضر نبود که گوشت و خون خود را در اختیار بنی امیه بگذارد به قتل می رسید؛بنی امیه افرادی را برای دریافت مالیات بر سر مردم گمارده بودند،که بر انواع و مقدار آن بیفزایند و با شدیدترین شکنجه و سنگدلی آن را وصول کنند.

عبد الملک بن مروان در حکومت خود برای جان و مال مردم ارزشی قائل نبود، او دستور داد چاه ها و چشمه های بحرین را ویران کنند تا اهالی آن به فقر و فلاکت بیفتند و در برابر حکّام تسلیم شوند و حکومت حجاز و عراق را بدست خونخوار بی نظیری چون حجّاج بن یوسف سپرد !!

یزید بن عبد الملک بن مروان روزی سخت در مستی فرو رفت،در حالی که یکی از کنیزانش به نام حبابه پیش او بود،موقعی که به طرب آمد گفت:بگذارید پرواز کنم.حبابه گفت:مردم را به چه کسی می سپاری ؟ یزید پاسخ داد:به تو !!

بنی امیه روی منبرها و در خطبه های نماز جمعه و در قنوت نماز،دستور اکید داده بودند که به بهترین خلق خدا وجود مقدّس امیر المؤمنین علیه السلام دشنام و ناسزا بدهند !!

و البته حکّام بنی امیّه تمام این برنامه ها را با دلگرمی به عالمان هوی پرست انجام می دادند؛زیرا عالمان درباری و وعّاظ سلاطین،تمام این جنایات را در نظر تودۀ عوام اموری اسلامی و برنامه هایی شرعی جلوه می دادند !!

ص:334

دقت در شرح زندگی خلفای عباسی و عمّال آنان نیز نشان می دهد که آن ستمگران یاغی و آن یاغیان طاغی کمتر از بنی امیه نبودند و بلکه در بعضی از موارد،بدتر از بنی امیه بودند؛شما زحمت مراجعه به تاریخ را بر خود هموار سازید تا چهرۀ آن خطاکاران پلید را آن گونه که بود بشناسید و عجیب این است که حکّام بنی عباس بیش از بنی امیه زیر پوشش فتوا و دستورهای عالمان اهل هوی بودند.

جعل حدیث

بدبختی در این بود که عالمان اهل هوی،برای پیشبرد اهداف امویان و عبّاسیان هم خود جعل حدیث می کردند و هم به احادیثی که اسلاف خائن آنان جعل کرده بودند تکیه می نمودند و با پخش و شرح و ذکر آن احادیث قلّابی و دروغ،اکثریّت مردم را،که خود آنان از اسلام بی اطّلاع نگاه داشته بودند،نسبت به وضع بنی امیّه و بنی عبّاس تسلیم و راضی می نمودند و اگر هم اعتراضی از سوی مردم می شد، بلافاصله توجیه می کردند و از این طریق بزرگ ترین ضربه ها را در مقابل دریافت دینار و درهمی ناقابل به اسلام و انسانیّت می زدند !!

به چند نمونه از آن احادیث ساخته شده،که به بزرگان دین نسبت داده اند از کتاب«عوامل تحریف»-که نویسنده اش یکی از بهترین و کم نظیرترین متخصّصین حدیث شناس و تاریخ شناس است و بزرگان شیعه و سنّی به فضل او در این زمینه اعتراف دارند-اشاره کنم:

نمونه ای از احادیث مجعول

اینان (برخلاف منطق قرآن و عقل) یک سری روایات،در معتبرترین کتب خویش از برجسته ترین راویان نقل می کنند و براساس آن می گویند که امام و خلیفۀ

ص:335

مسلمانان هر کاری انجام بدهد،هر ظلم و جور و اجحاف و فسق مرتکب گردد، جایز نیست که بر روی او شمشیر کشید و با او مخالفت کرد و بر او خروج نمود.

از قول حذیفه از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده اند که فرمود:

«یکون بعدی أئمه لا یهتدون بهدای و لا یستنون بسنتی و سیقوم فیهم رجال قلوبهم قلوب الشیاطین فی جثمان إنس قال:قلت:کیف أصنع یا رسول الله إن أدرکت ذلک ؟ قال:تسمع و تطع للأمیر و إن ضرب ظهرک و أخذ مالک فاسمع و أطع» (1).

پس از من پیشوایانی خواهند بود که بر راه من نمی روند،و به روش من عمل نمی کنند، پاره ای از ایشان دل هایی هم چون دل شیاطین دارند،اگرچه به ظاهر انسانند.حذیفه می گوید:

گفتم:یا رسول اللّه ! اگر من آن زمان را درک کردم چه عکس العملی نشان بدهم ؟ فرمود:

شنوایی صددرصد و اطاعت مطلق،اگر او بر پشتت بکوبد و مالت را ببرد تو باید فرمان بری و گوش به دستورش بسپاری !!

از قول ابن عبّاس از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کنند:

«مَنْ رَأیٰ مِنْ إِمامِهِ شَیْئاً یُکْرِهُهُ فَلْیَصْبِرْ فَإِنَّهُ مَنْ فارَقَ الْجَماعَهَ شِبْراً فَماتَ میتَهً» جاهِلِیَّهً (2).

اگر کسی از پیشوا و زمامدار خویش چیز ناخوش آیندی مشاهده کرد باید صبر کند،اگر کسی از دستگاه خلافت و جمع مسلمانان پیرو آن یک وجب دور شود و بر آن بمیرد،مانند مردگان جاهلیّت مرده است !

در روایات دیگر از ابن عبّاس چنین نقل شده:

«لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ خَرَجَ مِنَ السُّلْطانِ شِبْراً فَماتَ عَلَیْهِ إِلّا میتَهً جاهِلیّهً» (3).

ص:336


1- 1) -صحیح مسلم:20/6 باب الأمر بلزوم الجماعه.
2- 2) -صحیح مسلم:22/6 باب الأمر بلزوم الجماعه.
3- 3) -صحیح مسلم:22/6 باب الأمر بلزوم الجماعه.

هیچ کس از حکومتی دوری نمی گزیند حتّی یک وجب که اگر در این حالت بمیرد،به مردن جاهلیّت و شرک از دنیا رفته است.

یکی از دانشمندان بزرگ اهل سنّت در ذیل این احادیث در بابی به عنوان«لزوم طاعه الامراء»می گوید:

عموم اهل سنّت یعنی فقها و محدّثین و متکلّمین می گویند:حاکم با فسق و ظلم و زیر پا گذاشتن حقوق مردم معزول نمی شود و نه می توان او را خلع نمود و اصولاً جایز و روا نیست که علیه او قیام شود،بلکه واجب است او را پند و اندرز دهند و از خداوند و قیامت بترسانند؛زیرا در این زمینه احادیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله به دست ما رسیده است که ما را از خروج علیه زمامدار باز می دارد،خلاصۀ سخن این که قیام بر ضد پیشوایان و زمامداران به اجماع همه مسلمانان حرام است (1)،اگرچه فاسق و ستمگر هم باشد (2)!!

بنابراین نظر خروج بر یزید بن معاویۀ شراب خوار و سگ باز و قاتل و جانی و قیام علیه عبد الملک که سربازانش خانۀ کعبه را زیر منجنیق خراب می کنند و جنگ بر ضد ولید که قرآن کریم را هدف قرار می دهد و قیام علیه حکّام خائن بنی عبّاس در آن روز و قیام برعلیه حاکمان ظالم و جائر فعلی نه این که جایز نیست، بلکه حرام است !!

ص:337


1- 1) -شیعه از ابتدا با تکیه بر قرآن و سنّت همۀ انبیا،با آن گونه احادیث جعلی مخالف بوده و همیشه به دستورات خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله بر ضدّ هر ستمگری قیام داشته و تا قیامت هم دارد،این جمله«به اجماع همه مسلمانان»با این که امروز چند صد میلیون شیعه علیه بیدادگری مبارزه دارد،از نوع همان دروغ هایی است که در احادیث جعلی از قول بزرگان دین بیان شد.
2- 2) -عوامل تحریف:58.

به راستی لعنت بر این منطق باد و نفرین خدا بر جاعلین حدیث و نویسندگان و پخش کنندگان و تفسیر کنندگان و عمل کنندگانش باد.

عالمان هوی پرست قرن بیستم

آنان که آتش جنگ جهانی اوّل را برافروختند و میلیون ها انسان بی گناه را به کام آتش جنگ کشتند،از فارغ التحصیل های دانشگاه ها و دانشکده ها بودند !!

آنان که آتش جنگ جهانی دوّم را شعله ور کردند و نزدیک به سی میلیون انسان را در آتش خودخواهی و هوی و هوس خود خاکستر کرده و هزاران خانه و مدرسه و کودکستان و بیمارستان را با اهلش نابود نمودند،تحصیل کرده های دانشگاه و دانشکده بودند !!

آنان که از فرانسه به الجزائر رفتند و در مدّت هفت سال نزدیک به یک میلیون مسلمان را که جرمی جز طلب آزادی از شرّ استعمار نداشتند،کشتند و هزاران مرد و زن را در زندان ها به انواع شکنجه ها مبتلا کردند،پایان نامۀ تحصیل خود را از دانشگاه های فرانسۀ متمدّن و آزادی خواه و مبتکر منشور آزادی و حقوق بشر گرفته بودند !!!

آنان که نزدیک به چهارصد سال،از انگلستان برای غارت نزدیک به صد کشور در آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین رخت سفر می بستند و محرومان و مستضعفان را به جرم آزادی خواهی قطعه قطعه می کردند همه از دانشمندان اقتصاد، روان شناسی،سیاست و علوم دیگر بودند !!

قاتلان امیرکبیرها،سیّد جمال الدین ها،لومومبوها و هزاران دلسوزی که برای نجات ملّت های خود قیام کرده بودند،با کمال تأسّف از دانشمندان علوم مادّی و تجربی بودند !!

ص:338

جنایات هولناک و غارت گریهای وحشتناک و ستمگری ها و بیدادگری های خطرناک این فارغ التحصیل های دانشگاه های دنیا،در صدها کتاب قطور،بدون شک قابل بازگو کردن نیست !!

کارگردانان دولت غاصب و خائن اسرائیل که بیش از پنجاه سال از کشتن مردم مسلمان اعمّ از زنان،مردان و کودکان و بمباران های ویرانگر و شکنجه های بدتر از قرون وسطی در زندان روی گردان نیستند،از فارغ التحصیل های رشته های گوناگون علمی از دانشگاه های غرب هستند !!

این جنایات باور نکردنی مخصوص به عالمان غربی نیست،اعمال کمونیست های شرقی و عمّالشان نشان می دهد که اینان هم در پایمال کردن حقوق انسان بی گناه دست کمی از غربی ها ندارند.

«اسرار مرگ استالین»کتاب بسیاری مهمّی است که نویسندۀ آن ع-آوتور خانوف،یکی از کارکنان کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست شوروی سابق بوده است.

وقتی تمام این کتاب را به دقّت مطالعه می کنیم،به این نتیجه می رسیم که استالین و اطرافیانش که خود را پیامبران بیدار کمونیست می دانستند،تنها به خاطر سوء ظن،یا به خاطر این که فلان نفر یا فلان گروه و جمعیّت،با استالین موافق نبودند،دستور قتل آن ها را می دادند و در مدّت کوتاه حکومت خود،نزدیک به بیست میلیون نفر را شبانه بازداشت و بلافاصله اعدام کردند !!

چهرۀ عالمان الهی

اشاره

شایسته نیست که صفحات نورانی این کتاب،که بازگو کنندۀ عرفان اسلامی است،از توضیح وضع زندگی این جانیان،سیاه شود؛لذا به جای تشریح جنایات این عالمان هوی پرست،به چند نمونۀ بسیار روشن،از چهره های الهی عالمان دور

ص:339

از هوی و هوس اشاره شود،تا معلوم گردد،علم وقتی در نفس و دل و جان انسان بی هوی جایگزین گردد،چه سود سرشاری برای دنیا و آخرت آن عالم و دیگران خواهد داشت.

خبر گناه،سبب مرگ عالم

حاج میرزا محمّدحسین یزدی که در سال 1307 از دنیا رفت و در قسمت غربی قبرستان حافظیّۀ شیراز دفن شد،از علما و دانشمندان بزرگ شیعه و از زهّاد و عبّاد عالی قدر عصر خود بود.

او انسان خود ساخته ای بود،چهرۀ پاک اعمال او نشان می داد که انگار هوی و هوس در او وجود ندارد،در تمام برنامه ها و روابط و اخلاقیّات،آداب اسلامی را مراعات می کرد.

در زمان او برای استان فارس،استانداری فرستادند.استاندار برای آشنایی با وضع استان و به خصوص شهر شیراز،در روز پنج شنبه از بزرگان قوم و رؤسای اصناف،در باغ حکومتی دعوتی به عمل آورد،عدّه ای از سران بازار شیراز که لباس و چهرۀ آنان از همه مذهبی تر بود نیز در آن مجلس شرکت داشتند،پس از صرف نهار،یک گروه مطرب کلیمی،برنامه اجرا کردند،فضای آن مجلس را فسق و فجور آلوده کرد !!

داستان آن مجلس و شرکت کنندگان و برنامه هایش را برای حاج میرزا محمّد حسین نقل کردند،پس از نماز عصر روز جمعه به منبر رفت،در حالی که از شدّت اندوه و غصّه بلند بلند می گریست.فرمود:چگونه ممکن است،کسانی که با اهل علم رابطه دارند و قیافۀ چهرۀ آنان نمایشگر دین است،در مجلسی شرکت کنند که از شرایط دین خدا دور بوده و در آنجا لهو و لعب رواج داشته،آیا این شرکت و عدم

ص:340

ترک آن و نهی از منکر نکردن کار صحیحی بوده است ؟!

وای بر شما که از عمل شما جگر من سوراخ و دلم آتش گرفت،من از شنیدن این خبر وحشتناک دلم گرفت،من اگر بمیرم خونم به گردن شماست،از منبر به زیر آمد و به خانه رفت و سخت مریض شد !!

طبیب از او عیادت کرد و گفت:برای این مریض تغییر آب و هوا لازم است؛او را به باغ سالاری در بیرون شهر شیراز منتقل کردند.

در همان اوقات مرتاضی هندی به شیراز آمد،می گفتند:متخصّص رمل و اسطرلاب است و احیاناً پیش گویی هم می کند.یکی از تجّار متدیّن بازار که از ارادتمندان میرزا بود،به نزد مرتاض آمد و گفت: مال التجاره ای دارم که به قران برخورده،می خواهم ببینم این قران از او برطرف می شود یا نه ؟

مرتاض،ساعتی غرق در اندیشه شد.تاجر گفت:اگر نمی دانی معطّلم نکن.

مرتاض گفت:آنچه به زبان گفتی در دلت نیست.تاجر گفت:پس چیست ؟ مرتاض گفت:زاهدترین خلق زمانه بیمار است،می خواهی بدانی وضعش به کجا می کشد،او بیش از شش ماه مهمان شما نخواهد بود.حاجی پس از شش ماه از دنیا رفت.

شما را به خدا قسم بین این مرد،که عمری با هوی مبارزه کرد و به پاک ترین صورت زیست،در حدی که از شنیدن خبر گناه دیگران،از شدّت حسرت و اندوه از دنیا رفت و عالمانی که در صفحات گذشته به چهرۀ پلیدشان اشارت رفت، مقایسه کنید و ببینید که تفاوت ره از کجا تا به کجاست؛عالمی که عمری در طریق تهذیب نفس بوده،از علمش برای ایجاد تربیت و نورانیّت در مردم استفاده می کند و عالم هوی پرست حق مردم و ملت ها را پایمال کرده و برای هوی و هوس خود از نابود کردن بیگناهان در هر تعدادی که باشند،باک ندارد !!

ص:341

انسان اگر کوه علم و دریای حکمت و منبع فنون باشد،ولی آلودگی هوای نفس بر درونش چیره باشد،به خاطر انحرافی که در عمل و اخلاق پیدا می کند،در پیشگاه حق و عقل و منطق بی ارزش است و یک انسان عادی وقتی از هوی و هوس دور باشد و تمام جوانب زندگیش منطبق با خواسته های حق باشد از بهترین ارزش برخوردار و اگر عالم و آگاه باشد،باید گفت:از ارزشی ما فوق تمام ارزش ها برخوردار است.

چشم پوشی از مقام مرجعیت

فقیه بزرگ شیعه،حاج سید حسین کوه کمره ای-که شخصیّت علمی فوق العاده ای بود و بدون شک پس از فقیه کم نظیر،مرحوم صاحب«جواهر»، لیاقت رهبری و مرجعیّت شیعه برازندۀ او بود-می گوید:

به دیدن یکی از علما رفته بودم،می خواستم پس از زیارت آن عالم به منزل رفته،سپس به درس حاضر شوم،امّا وقت زیادی نمانده بود؛از همانجا به مسجدی که برای طلّاب درس می گفتم رفتم،هنوز وقت درس نشده بود و شاگردانم نیامده بودند،در گوشۀ مسجد شیخی را با لباس مندرس و عمامۀ ژولیده مشاهده کردم که برای چند نفر درس می گفت.ابتدا توجّهی نکردم،ولی کم کم متوجّه درس او شدم،دیدم درس پردقّت و پرمایه ای است،بنا گذاشتم فردا زودتر بیایم و به درس او بیش تر دقّت کنم،آمدم و درس او برایم اعجاب انگیز بود؛ روز دیگر هم آمدم و جدّاً او را در فقه و اصول،پرمایه تر و پردقت تر از خود دیدم؛ هنگام بیرون رفتنش از مسجد،از اسم و رسمش پرسیدم.گفت:اسمم مرتضی، فامیلم انصاری و اهل دزفول هستم.وقتی تمام شاگردانم جمع شدند،به آن ها گفتم:من در پیشگاه خداوند مسؤولم که شما را به آنچه نفع شما در آن است

ص:342

راهنمایی نکنم،شیخی به نام شیخ مرتضی انصاری جدیداً به نجف آمده و فقه و اصول درس می دهد،او در این دو علم شخصیّت کم نظیری است و من وی را از خود بالاتر یافتم،شما اگر در علم بهرۀ بیش تری می خواهید،از امروز به درس او حاضر شوید،من نیز برای استفاده از دریای دانش او،هم چون شما به درس او حاضر خواهم شد !!

حاج سید حسین از فردا به درس شیخ اعظم رفت و با این که در مرز مرجعیّت بود از آن مقام به خاطر خدا گذشت کرد؛پس از صاحب«جواهر»،شیخ مرجع شیعه شد.وقتی برای گرفتن فتاوای او مراجعه کردند،فرمود:با شخصی هم مباحثه بودم،که در روزگار مباحثه،از من عالم تر بود و او امروز در ایران است،به او نامه بنویسید به نجف بیاید و بر کرسی مرجعیّت بنشیند.به او نامه نوشتند،در پاسخ نوشت:سخن شیخ به حق است،ولی من مدّت هاست از حوزه و مباحثه دورم و بدون شک امروز شیخ از من عالم تر است و بدین ترتیب مرجعیّت و ریاست معنوی برای او مسلّم گشت.وه که چه مردان پاک و با صفا و با تربیتی بودند،چه انسان های ساخته شده ای بودند،چه شخصیّت الهی عظیمی داشتند،ایمان اینان به خدا و قیامت در حدّ باور بود،اینان گویی قیامت را می دیدند،اینان از شدّت تربیت،حاضر نبودند چند روزۀ ناقابل دنیا را با آخرت ابدی معامله کنند،ای کاش نسیمی از پاکی و درستی آنان نصیب ما می شد،ای کاش ما هم برای حفظ حق در همۀ جوانبش مانند آنان توفیق رفیق راهمان می شد.

به قول حکیم صفای اصفهانی:

آنان که در صراط صعود ولایتند***از حق نزول کرده و بر خلق آیتند

ص:343

در پیشگاه عشق گدایان ره نشین***صاحب سریر دولت بدوند و غایتند

در بحر موج خیز فنا کشتی نجات***بر آسمان فقر نجوم هدایتند

در آستان میکده فقر خاک باش***ای تشنه لب که دردکشان در سقایتند(1)

مخالفت با هوای نفس اساس پاکی ها

نیمه شبی در اهواز،به زیارت مرحوم شیخ ابوالحسن انصاری نبیرۀ دختری شیخ مشرف شدم.شیخ ابوالحسن صاحب رسالۀ عملیه و تألیفات گرانبهای علمی بود؛از نوادر حالات جدّش شیخ انصاری پرسیدم،این واقعۀ عجیب را برایم نقل کرد:

حاج میرزا حسن شیرازی صاحب فتوای معروف تحریم تنباکو می فرمود:در حالی که مجتهد بودم و خویش را از حضور در هر درسی مستغنی می دیدم،از اصفهان به قصد زیارت حضرت مولی الموحدّین به نجف رفتم؛بزرگان نجف از من دیدن کردند،به بازدید همه رفتم،طلّاب و دوستان گفتند:چه وقت به بازدید شیخ انصاری می روید ؟ گفتم:یک روز به عنوان بازدید در درس او شرکت می کنم.میرزا به درس شیخ رفت،شیخ به احترام سیّد،از دادن درس ابا کرد،سیّد او را قسم داد،شیخ به صورت هر روز یعنی بدون به نمایش گذاشتن علم خود،درس گفت، میرزا بعد از اتمام درس به خانه برگشت،از او سؤال کردند:درس شیخ را چگونه

ص:344


1- 1- صفای اصفهانی:220

دیدی ؟ پاسخ داد:از رفتن به ایران منصرف شدم؛زیرا خود را نیازمند به شرکت در درس شیخ می دانم؛پانزده سال به درس شیخ رفت و محرم سرّ شیخ شد.مادر شیخ روزی در غیبت شیخ،سیّد را به حضور طلبید و گفت:فرزندم از نظر امور اقتصادی و وضع مادّی،خیلی به ما سخت گیری می کند،از او بخواه با این همه مالی که به دست او می رسد،در زندگی من و زن و فرزندانش گشایشی بدهد.میرزا از خدمت مادر شیخ به سوی صحن امیر المؤمنین علی علیه السلام حرکت کرد،شیخ می خواست نماز مغرب را با مردم بخواند؛سیّد به محضر شیخ آمد و عرضه داشت:مادر شما کمی از شما دلگیر بود،من می خواهم با شما نماز بخوانم،آیا می توانم بخوانم ؟ شیخ فرمود:آری،ولی پس از نماز،بدون شک من مسئلۀ دلگیری مادر را برای شما توضیح خواهم داد.پس از نماز،دست سیّد را گرفت و به حرم مطهّر امیر المؤمنین برد و به او گفت:این قبر کیست ؟ سیّد گفت:قبر امیر المؤمنین.شیخ گفت:من امروز در مسند مرجعیّت هستم،یعنی در جایی که حق مولاست،به اندازه ای که در زندگی داخلی خود گشایش ایجاد کنم پول هست؛ولی علاقه دارم مادر و زن و فرزندانم اوّلاً به اندازۀ لازم و ضروری خرج کنند،ثانیاً در شکل زندگی از همۀ مردم عادی تر زندگی کنند که دل افراد فقیر دچار رنج و غصّه نباشد و بتوانند بگویند مرجع ما هم مانند ما زندگی می کند،امّا اگر شما بگویید در زندگی داخلی خویش وسعت ایجاد کنم،خواهم پذیرفت به شرط آن که در محکمۀ عدل حق،با حضور امیر المؤمنین،این مسئله را شما به عهده بگیری و جواب اضافه شدن به خرج خانه ام را شما بدهی !! سیّد به شیخ گفت:من چنین مسؤولیّتی نمی پذیرم.شیخ فرمود:پس گلۀ مادر من،ضربه ای به عدالت من نیست و گلۀ با موردی هم نمی باشد !!

بی هوایی سیّد را ببینید که در عین مجتهد بودن،به سلک شاگردان شیخ

ص:345

درمی آید و مدت پانزده سال به عنوان یک شاگرد از مکتب شیخ کسب فیض می کند !! و پاکی شیخ را ببینید که حاضر نیست بیش از حدّ لازم به زندگی خود گشایش و وسعت بدهد !!

راستی اوج پاکی و فضیلت تا کجا ؟ اینان فارغ التحصیل کدام دانشگاه بودند و چه علمی خوانده بودند و کجا خوانده بودند ؟

داستان زندگی اینان شبیه فرشتگان است،خیال می کنی این گونه افراد،از تمام ابعاد مادّی عاری بودند،خدای مهربان در قیامت با این گونه بندگان بر همگان اتمام حجّت خواهد کرد !!

به قول عارف سوخته جان عطّار نیشابوری: هرکه در این درد گرفتار نیست

ص:346

[ وَ دینَهُ عَنِ الْبِدْعَهِ ]

معنای دین

دین در لغت دارای معانی گوناگونی است و معنای آن در این جمله،عبارت از پیوند قلبی انسان با خدای مهربان و مجموعۀ قوانینی است که بر مبنای مصلحت انسان در همۀ جوانب حیات تنظیم شده است.

هرکس با حضرت دوست و شؤون جناب او و هرچه در رابطه با اوست-که نبوّت و قیامت و ملائکه و کتاب است-پیوند قلبی داشته باشد و به این واقعیت ها ایمان داشته باشد و براساس این ایمان به تمام قوانینی که از طرف حق و پیامبر صلی الله علیه و آله ارائه شده عمل کند،مؤمن است.

دین واقعی در حیات،به منزله جان برای جسم است،دین در زندگی انسان در رأس تمام ضرورت ها قرار دارد؛دین تنها عامل شکوفایی استعدادهای معنوی و روحی انسان است؛اگر دین نباشد،برای انسان ارزشی نخواهد بود؛دین ضامن سعادت دنیا و آخرت انسان و تأمین کنندۀ خیر دنیا و آخرت است.

هزاران مکتب عقلی و منطقی،در زندگی بشر قدرت ایفای نقش دین را ندارند و این ناتوانی مکتب ها،برای بشر ثابت شده و هیچ انسانِ با انصافی در این زمینه انکار ندارد.

می گویند:عقل و وجدان،می توانند به جای دین در همۀ امور هادی انسان

ص:347

باشند،ولی هزاران سال است،بشر متکّی به عقل یا وجدان ثابت می کند که عقل و وجدان نتوانسته و نمی تواند به جای دین قرار گیرد.

عقل ها تاکنون در بسیاری از امور منشأ اشتباهات غیر قابل جبران بودند و وجدان ها نیز در برابر عوامل غلط یا محکوم گشته و بی صدا شده اند،یا به کلّی خاموش شده و بشر را به سقوط کشانده اند.

مایه و ریشۀ اصلی دین،به صورت فطرت و یا حالت جستجوی از حق مطلق، در درون و ذات انسان جا دارد و این مایه که با حقیقت انسان یکی است،به وسیلۀ سفیران الهی قابل شکوفا و بارور شدن است.

انبیا با رساندن معارف پاک الهی به گوش بشر و تشویق انسان به اجرای حدود و مقرّرات الهی،توفیق تربیت کردن انسان هایی را پیدا کردند که نمونۀ آنان در تمام برنامه ها در هیچ مکتبی یافت نمی شود !!

سودی که دین در دو جهت مادّی و معنوی،نصیب بشر کرده،هیچ مدرسه و مکتبی نصیب انسان نکرده و با کمال شجاعت می توان ادّعا کرد که بشر با هر برنامۀ مثبت و با برکتی که روبرو بوده،آن برنامه ریشه در دین واقعی داشته است.

در میان تمام نعمت هایی که خداوند به انسان ارزانی داشته،هیچ نعمتی قابل برابری با نعمت دین نیست.

خداوند،در برابر هیچ یک از نعمت های ارضی و سمایی بر بشر منّت نگذاشته، ولی در اعطای نعمت دین و هدایت بر بشر منّت گذارده و این مسئله نشان گر اهمیّت والای این نعمت در زندگی انسان است.

انسان اگر غرق در تمام نعمت ها باشد و در زندگیش،جایی برای نعمت دین دیده نشود،بدبخت است و به فرمودۀ قرآن مجید،نمی توان از او به عنوان انسان یاد کرد.

ص:348

دین،مایۀ جان،ریشۀ حیات،علّت شرف و شکوفا کنندۀ تمام صفات حق در وجود انسان است.در این بخش به مناسبت کلمۀ دین لازم است تا حد لازم در این مسئله تحقیق شود و تا جایی که ممکن است اهمیّت این موضوع در زندگی روشن گردد و ضرورت نیاز فرد و جامعه به مکتب دین معلوم شود و ثابت گردد که فرد و اجتماع بدون دین قادر به تأمین خیر و صلاح زندگی نیستند !!

جایگاه دین در زندگی بشر

1-میل غریزی انسان به دین

انسان براساس غریزۀ درونی میل دارد که از موجد و محرّک و تنظیم کنندۀ دستگاه آفرینش و از ماورای عالم مادّه و پدیدآورندۀ این آفریده و از قوانین و نظامات خلقت اطّلاعی به دست آورد.

می خواهد با او ارتباط پیدا کند،می کوشد که بفهمد پس پردۀ مادیّات چه خبر است و راز هستی چیست ؟ فکر می کند ولی نمی داند حقیقت فکر چه می باشد.

راه می رود،ولی نمی فهمد حقیقت این عمل و انقباض و انبساط عضلات و استخوان ها چه برنامه ای است،به خوبی می یابد ارادۀ وی غیر مادّی و رنگی جز تجربه و غیر از مادّه دارد،ولی از درک ماهیّت این رنگ درمانده شده است،خود را من می خواند،ولی از من خبر ندارد و به قول جامی:

حیران شده ام که میل با من چیست ؟*** اندر گل تیره این دل روشن چیست ؟

مشاهده می کند که در اقیانوس هستی،امواج خروشان حیرت،سر و صورت او را نوازش می دهند و هر قدر بیش تر فکر می کند،زنجیر تحیّر زیادتر به دست و پا و به فکر او پیچیده می گردد و با خود می گوید: نمی یابم ره ساحل به فکرت***در این وادیّ بی پایان حیرت

ص:349

فقط می فهمد که نمی فهمد،می داند که نمی داند،می بیند که راه درک حقایق بسته است و در این طریق کمیّت علوم مادّی و تجربی لنگ است.

اینجا قدرت و حکومت مادیّات پایان می یابد و در این صحنه دانا و نادان،بینا و نابینا،انیشتن و بو علی سینا با دهقان اعمی برابرند.

جملگی به این ترانه نغمه سرایی دارند که ما از پی بردن به کنه ذات آفریدگار و پدیدآورندۀ آفرینش و ره یافتن به نشئۀ ماوراء عالم مادّی و از چگونگی غوغای پس پرده عاجزیم و خواه و ناخواه و بالاخره و به طور حتم،برابر این حقیقت سر تسلیم فرود می آورند که حسّ کنجکاوی آنان در این وادی فقط به ادراک روحانی و به خوشه چینی از خرمن پرفیض انبیا تسکین داده می شود و شور میل،آن ها را به خبر یافتن از حقیقت موضوع،فقط به آب رحمت معارف انبیا ارضا می توان نمود.

سخنان برگزیدگان آفریدگار و شبنم هدایت آنان است که قدرت دارد آن شرارۀ جانسوز را تخفیف دهد و غنچه های روحانی را در دل سرگشتگان وادی حیرت شکفته نموده و آن ها را به سر منزل رستگاری و سعادت برساند و برای آدمی قناعت وجدانی حاصل نماید.

آری،این گم گشتۀ انسانی و این چیزی که وی به دنبال آن می دود و به جستجوی آن است جلوه ای از معانی دین است.

دین است که قدرت دارد نگین آرامش فکری و اطمینان خاطر را از قعر دریای متلاطم روحی بیرون کشیده و آن را زینت بخش حیات آدمی سازد.

آری،برای دیدن حقیقت،دیده ای غیر از چشم لازم است و این دیده را تنها از راه پیوند با انبیا می توان یافت،چون این دیده به دست آمد،درِ تمام کمالات و ابواب رحمت حق به سوی انسان باز خواهد شد.

ص:350

2-جلوگیری از تردید و نگرانی

دین،شخص را از توفان تردید و نگرانی نسبت به حیات ماوراء نشئه مادیّات نجات و به او خاطر مطمئن،روح نشط و حالتی شاد و سبکبار،در آشیان ایمان حقیقی عنایت می نماید.

آدمی در دریای متلاطم حیات همواره دچار روح هول و هراس و تردید است و از عالم بعد از مرگ و چگونگی حالات خود بعد از فراغ روح از کالبد تن در اضطراب می باشد و می داند که مرگ چون سایه او را دنبال دارد،پرسیده و می پرسد:

ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟***به کجا می روم آخر ننمایی وطنم ؟ (1)

آیا من برای خوردن و خوابیدن و پوشیدن و عمل جنسی خلق شده ام ؟ پس فرق بین انسان و حیوان چیست ؟

آیا تکوین ما برای جنگیدن و تهیّه اسلحه و بُمب های آتش زا بوده که دیگران را محو و نابود و جهان را ماتم سرا نماییم ؟ اگر این چنین است حال گرگان و سگان بِهْ از آدمی است و اگر ما انسان ها فقط برای عمران و آبادی زمین خلق شده ایم پس چرا می میریم و باغبانی که باغ را گلستان می کند،چرا خود حظّ وافر از آن نبرد و سر به تیرۀ تراب می کشد ؟

و اگر منظور خلقت این می باشد که معدودی جبابره،زر و زیور و برلیان از راه ظلم و تجاوز اندوخته نمایند و به گنجینه های انباشتۀ خود از یاقوت و الماس و یا تعدادی بی شمار از اوراق بهادار و اسکناس خرسند باشند،پس امتیاز بین معادن و سنگ های موصوفه و انسان چه می باشد ؟

اگر هدف خوشی و خوش گذرانی است،پس حالات تیره و تار ناخوشی و دوران نکبت بار اندوه ها و دردها و آلام چیست ؟

ص:351


1- 1) -مولوی.

انسان بالاخره می بیند و می فهمد و به هیچ وجه نمی تواند از پندار ناهنجار خود به منظور حضرت حق راه یابد و هدف پروردگار را دریابد و یا درک کند،اینجا است که باید راه چاره را فقط در دین و دینداری جستجو نماید و باید حس کند که با این دارو می تواند،همّ و غمّ خویش را درمان و توفان نگرانی را جبران کند.

دین که اساس آن ایمان به خداست،به آدمی آن نیرو و شجاعت را می دهد که نه تنها از مرگ نهراسد،بلکه مرگ را تغییر لباس و تهی کردن قالب و پرواز به عالم ملکوت بداند و به حوادث جهان بخندد و با مشکلات با آغوش باز مبارزه نماید و در دورۀ هر پیامبری همین ایمان و همین درک واقعیّت مرگ،رمز پیشرفت مردم مؤمن بود.

3-دین،بهترین پناهگاه در حوادث

اشاره

دین،پناه و ملجأ شخص متدیّن در حوادث و مواقع درماندگی است،حیات آدمی صحنۀ مشکلات و صدمات می باشد و آفرینش انسان طوری است که از تحمّل شدائد رسمی و روحی و عقلی ناگزیر است و در عین همۀ این بلاها در التجاء و اتکاء به مبدئی که شایستگی و زیبندگی این معنی را داشته باشد،ناچار و بی اختیار است.

شخص هرچند صبر و بردباری به خرج دهد و بیش تر خود را شکیبا معرّفی نماید،روح متانت به او اجازه ندهد که زبان به شکوه باز و سخنی از ناملایمات آغاز و آه و شرار درون را نزد همگان به آسمان نثار نماید.

او علاقه دارد ملجأ و پناهگاهی عظیم،رحیم و بزرگوار داشته باشد که در مصائب،در هر لحظه،از مددکاری او بی منّت و بی دریغ مضایقه ننماید،بدون ملجأ و منجا زندگی بسیار دشوار است.

ص:352

بالاترین پناه ها و مهم ترین یار و یاور،در خلوت و جلوت،در آشکار و نهان در پرده و ظاهر دین است که زیر بنای آن ایمان به خداست.

آن کسی که میان لجّه های هولناک اقیانوس دست و پا می زند و هیولای مرگ را برابر چشم خود می بیند،امواج سهمگین دریا سر و صورتش را نوازش می دهند و هر لحظه شلّاقی از فشار و شکن های پیچیدۀ آب به بدن او نواخته می شود، بی اختیار خدا می گوید و از او برای رسیدن به ساحل نجات مدد می طلبد و جز او را ملجأ و پناه و یار و یاور نمی پندارد و در آن لحظه از صمیم قلب به قدرت خدا ایمان دارد و ناله های دردناک خویش را به آسمان عظمتش نثار می کند.

این حقیقت و این التجا و این پرستش معبود یکتا،دین است و خلاصه این دین است که به انسان اطمینان،جرأت،شجاعت و شهامت عنایت می کند،چنانچه قرآن می فرماید:

[ هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَهَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ ] (1).

اوست که آرامش را در دل های مؤمنان نازل کرد.

و در آیۀ دیگر می فرماید:

[ أَلاٰ بِذِکْرِ اللّٰهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ] (2).

آگاه باشید ! دل ها فقط به یاد خدا آرام می گیرد.

شعاع دین به هر دلی که تابید آن را از معنویّت روشن و از صفا و حقیقت گلشن نمود و آن چنان شیفتۀ حق گردید که شدائد و سختی ها را هیچ انگاشته،ابداً هراس و اندیشه ای در این باره نداشته و آن ها را لازمۀ جهان گذرا می داند.

ص:353


1- 1) -فتح (48):4.
2- 2) -رعد (13):28.

شخص دیندار و آدم متدیّن حقیقی از حوادث ترس و بیم ندارد،عزّت و ذلّت را از خدا می داند و یقین دارد که حادثه از عوامل و لوازم کمال است. ز حادثات تو اندیشه و هراس مدار که هست حادثه مستلزم مدار کمال

آری،متدین باید بداند،بدان گونه که سوز سرما و برف و توفان زمین را از میکرب ها مبرّا و آن را آمادۀ شکوفایی گل های بهاران می نماید و از گل مکیدن زنبور،عسل ساخته می شود و عمل تلقیح در شکوفه ها انجام می گیرد،حادثه ها نیز از اسباب و لوازم حیات و رقاء می باشند.

غبار لازمۀ آسیا بود«صائب»***تو از حوادث دور زمان چه اندیشی (1)

موحّد برای توفیق ثبات و مجاهدت با ناملایمات،متوسّل به خدا و متّکی به دین است.

ملجأ و پناهگاه متدیّن،خدا و مبانی دین است و به هنگام اضطرار استغاثه به درگاه خدا دارد و معتقد است که جز خدا،دیگری درد او را درمان نمی نماید و در حال اضطرار سر بر آستان او گذاشته از عنایتش مدد می طلبد.

بدبخت کسی است که ملجأ و پناه ندارد،و از آن بدتر،مسلک های بی خاصیّت و موجودات ضعیف و بیچاره که از خود او درمانده ترند پناه خود پندارد !

متدیّن،عرض نیاز به آستان قادر چاره ساز و خداوند رئوف بی نیاز دارد و به جز او به کسی نپردازد و دست تکدّی به سوی خدا دراز کرده به ما سوی توجّه ندارد و به گدایی درِ او افتخار نموده و حاضر نیست به هیچ قیمتی روی از آن درگاه برگرداند.

مکتب اسلام نمونه های بارزی در ثبات و بردباری و شکیبایی از خود به یادگار دارد که علاوه بر سروران دین که مادر دهر چونان نخواهد دید،از پیروان این دین در تاریخ شواهد بسیاری موجود است که مقاومتشان در برابر حوادث اعجاب انگیز است.

ص:354


1- 1) -صائب تبریزی.
صبر دیندارن بر مصائب

یکی از بزرگان دین می گوید:

از گورستانی می گذشتم،زنی را دیدم میان چند قبر نشسته و زبانش مترنّم اشعاری بدین مضمون است:

صبر کردم در حالی که می دانم عاقبت صبر خوب است،آیا بی تابی بر من سزاوار است که بی تابی کنم؟ صبر کردم بر امری که اگر قسمتی از آن به کوه ها وارد می شد،متزلزل می گردید.

اشک به دیدگانم وارد شد،آن اشک ها را به دیده برگرداندم،من در عمق قلب گریانم.

آن شخص می گوید:از آن زن پرسیدم:تو را چه شده که می گویی صبر کردم به طوری که هیچ کس به آن نحو نمی توانست صبر کند ؟!

جواب داد:روزی شوهرم گوسپندی را در برابر کودکانم ذبح کرد و پس از آن کارد را به گوشه ای پرتاب نمود،چون از منزل خارج شد،یکی از آن دو فرزندم که بزرگ تر بود به تقلید از شوهرم دست و پای برادر کوچک خود را بسته و خوابانید و به او گفت:می خواهم به تو نشان بدهم که پدر چگونه گوسپند را ذبح کرد و در نتیجه برادر بزرگ تر سر برادر کوچک تر را برید و من تا آمدم بفهمم کار از کار گذشته بود؛به پسرم سخت خشمناک شدم بر او حمله بردم که او را بزنم،به سوی بیابان فرار کرد،وقتی شوهرم به خانه برگشت و از جریان مطّلع شد به دنبال پسر رفت، پسرم را در بیابان دچار حملۀ حیوانات درنده دید و ملاحظه کرد آن پسر هم مرده، جنازه اش را به زحمت به خانه حمل کرد و خود از شدّت سوز عطش به زمین افتاد و از پای درآمد.

ص:355

من سراسیمه به سوی شوهر و جنازۀ طفل دویدم،در این اثنا کودک خردسالم خود را به دیگ غذا که در حال جوشیدن بود رساند و به دیگ دست زند،دیگ به روی او واژگون شده او را کشت.

خلاصه من در ظرف یک روز تمام عزیزانم را از دست داده و در این حال فکر کردم که اگر برای خدا در این حوادث سنگین صبر و شکیبایی کنم مأجور خواهم بود،از این جهت شکیبایی به خرج می دهم و حتّی اشک دیدگان را پنهان می کنم و به دنبال آن گفت:تمام امور از جانب خداست و همه چیز واگذار به حضرت اوست و امری را نمی یابم که واگذار به بنده باشد.

به قول حکیم صفای اصفهانی:

عشق زد خیمه بیایید که بی خانه شویم***شمع افروخته شد هم پر پروانه شویم

حلقۀ طرّه او در شکن است و خم و تاب***باید اندر سر این سلسه دیوانه شویم

آشنایان غم عشق برآنند که ما***زین خیال و خرد شیفته بیگانه شویم

بیت معمور ولایت دل دیوانه ماست***گنج ماییم که باید همه ویرانه شویم(1)

4-اجرای دین با خلوص نیت

انسان مؤمن قوانین دین را از روی خلوص نیّت اجرا می کند و در این زمینه نیازی به قوّۀ مجریه ندارد.

آن قانونی که ریشه در سرّ سویدای دل و روح و جان آدمی داشته باشد،بدون قوّۀ مجریه،منهای پلیس و پاسبان اجرا می گردد و متدیّن واقعی به خود اجازۀ تخطّی،در هیچ مرحله ای نمی دهد و این گونه قانون هم فقط قانون دین است؛

ص:356


1- 1- صفای اصفهانی:260

قانون دین است که متدیّن برای اجراء و بسط و نفوذ آن جان خود را تسلیم و نهال آن را با خون خویش آبیاری می کند؛قوّۀ مجریه قانون دین در نهاد متدیّن مخفی است و عشق او به خدا و ترس از عقاب روز جزاست و این حالت هرگز پیش نظر متدیّن محو نمی شود و بدون دخالت دیگری،درصدد اجرای این قانون است.

5-بی ریایی اهل دین

انسانِ متدیّن در سایۀ دستورهای دینی برای بهبود زندگی مادّی و معنوی خود و دیگران گام برمی دارد و مجاهدت در راه خدا را در طریق تأمین سعادت دنیا و آخرت خود می داند.

فعالیّت و کوشش او ریاکارانه نیست و اعمالش به صنایع حیله و نیرنگ رنگ آمیزی نشده است،برای دین و اجرای قوانین آن و برای سعادت واقعی خود و عائلۀ خویش و افراد جامعه مشی عقلایی دارد و کوشاست که فردی مفید به حال جامعه باشد.

6-دینداری،پاسخ به نیاز باطن

قبول دین از غرائز آدمی است و انسان با قبول این حقیقت به ندای وجدان و الهام پیامبر باطن پاسخ مثبت می گوید و آدمی به قدری تشنه این آب زلال است که اگر به پیامبر و رسولی راه نیابد،از سنگ و چوب،خدایی به چهرۀ بت تراشیده آن را پرستش نماید و یا آن را مظهر حق دانسته به او فدیه داده،رفع حوائج خود را از او می خواهد و یا مانند ما برای آرامش خود به بت پول روی می آورد.

ص:357

7-دینداری،موجب شکر نعمت

شکر منعم واجب است،یعنی به هر شخصی که احسانی شود،بر او لازم است که از نیکوکار تشکّر و سپاس گزاری نماید،این امر مقتضای آدمیّت است و حتّی بعضی از حیوانات به منعم وفا دارند،با قبول این اصل،آدمیان که از نعمت های بی حد و حصر خداوند برخوردارند و می دانند این نعمت های بی پایان که برون از حد وصف و قیاس اند و از ناحیۀ منعمی غیر از افراد عادی و جز عناصر خاکی و عوامل مادّی است،باید به شکرگزاری او اهتمام ورزند و در مقام اتیان این فریضه و اجرای این تکلیف واجب،منعم خود را بشناسد و چون منعمی جز حق پیدا نمی کند،ناچار از حرکت به سوی خدا و معرفت نسبت به اوست و این معنی، همان دین و دینداری است.

8-دینداری،دفع ضرر محتمل

دفع ضرر محتمل لازم است؛در دنیا دو گروه در برابر یکدیگر قرار گرفته اند، موحّدین و کفار.موحدان به خدا و نشئۀ ماوراء و روز جزا ایمان دارند و برای اعمال خوب و بد پاداش قائلند.کفّار فقط به مادیّات قائلند.به جز دنیا عقیده به چیز دیگر ندارند،نیکان عالم و در رأس همۀ آن ها انبیای الهی کفّار را از هول و هراس قیامت، از شرارۀ آتش جهنّم و از آن روز وانفسا برحذر داشته و گفته اند:برای بدکاران و کافران و فاجران و منافقان در آخرت عذاب دردناک پایدار خواهد بود.

حد اقل اثر گفتار پیامبران و هادیان انسان به صراط مستقیم آن است که کفّار و منافقان احتمال عذاب و احتمال صدق گفتار پیامبران و سالکان راه را می دهند و روی این احتمال دفع ضرر محتمل واجب است و این وجوب هم عقلی است و با

ص:358

این فرض لازم است که شخص به دعوت انبیا پاسخ مثبت گوید و ندای آنان را به لبیک جواب دهد و همین امر و اهتمام به دفع ضرر محتمل عبارت از سیر در طریق دین و الزام به پذیرش شریعت است.

نیاز جامعه به دین و قوانین آن

1-قانون برای برقراری قسط و عدالت اجتماعی لازم است و بدون قانون حتّی برای کم ترین زمانی،جامعه قابل دوام و بقا نیست.

از طرفی قانونی می تواند در جامعه،حکومت و عدالت اجتماعی را تأمین نماید که براساس خرد و برهان صحیح استوار باشد و قانون گذار از جزئیّات نیازهای جامعه و ضروریّات آن با اطّلاع و به مصالح و مقتضیات حال و آینده افراد واقف و به تمام برنامه ها،بصیرت کامل داشته باشد و به علاوه از ریب و ریا،اغراض شخصی و هوی و هوس مبرّا باشد.

چنین قانونی به دلیل عقل منحصراً باید از ناحیۀ خداوند تبارک و تعالی،به تمام مردم به وسیلۀ انبیا ابلاغ و پیامبران جامعه را به قبول قوانین الهی دعوت و ملزم نمایند؛این مجموعه ای که به وسیلۀ وحی به انبیا ابلاغ می گردد و توسط آنان در میان مردم نشر می شود،قانون دین نام دارد.

این مسئله قطعی است که بشر باید در سایۀ قانون و در پناه حقوق زندگی کند و قانون و حقوق امروزه دولت ها شامل،قوانین پارلمانی،عرف و عادت،رویۀ قضایی،بخشنامه ها،آیین نامه ها و انواع مقرّرات است و چون موضوعات مذکور، خارج از حریم دین،آغشته به اغراض آلوده و در افق عدم احاطه به مقتضیات حال و آیندۀ بشر وضع شده و جز زور و زر و منافع شخصی متنفذین انگیزه نداشته،افراد به طوع و رغبت آن را قبول نمی نمایند و ذات و قلب بشر خواهان قانونی است که با

ص:359

فطرت و نیازهای واقعی او هماهنگ باشد و چنین قانونی منحصراً قانون خدایی و مقرّرات الهی است و این قانون در حقیقت همان شریعت و دین است.

2-شک نیست که در مجامع،اگر حکومت استبدادی یا دیکتاتوری باشد، منویّات سلطان و یا دیکتاتور و اگر جمهوری و مشروطه باشد،خواسته های اکثریّت افراد پارلمان به سیمای قانون بین مردم حکومت خواهد کرد و چیزی که در آن تردیدی نیست،آن است که جامعه تشنۀ قانونِ صحیح و خوب است،جامعه قانونی می خواهد که در کنار آن حقوق همه افراد حفظ شود و نیازمندی های وی را به وجه احسن رفع نماید و قادر باشد از تجاوز و تعدّی جلوگیری و بر دل ها حکومت کند و اجرای آن مواجه با زحمت و خسارت نباشد و چنین قانونی فقط در سایۀ دین تجلّی دارد و بس؛زیرا وضع قوانین عرفی و پارلمانی همواره نقشی از خواسته های زورمندان و موجی از هوی و هوس طاغیان بوده و هست و منویّات اقویا و امریه غرض آلود آنان به صورت قوانین و به لباس مقرّرات عرض اندام می کند و همین نوع قوانین ناقص یا باطل است که اکثریّت جوامع جهان را به فساد و تباهی کشیده است !!

3-قانون،علاوه بر نشئۀ دنیا،باید توجه و عنایت کامل به نشئۀ آخرت نیز داشته و قانون گذار باید به نشئۀ ماوراء طبیعت هم محیط باشد،تا بتواند در این صحنه نیز قوانینی برای بشر وضع نماید که روح آنان را از کدورت های درونی پاک و برای حیات اخروی نیز آماده سازد؛کسانی که در ناز و نعمت و بستر بی ایمانی به خدا و آخرت خفته اند،هیچ گاه نمی توانند قانونی در این مرحله وضع نمایند، وضع چنین قانونی فقط منحصر به دین است و باید از طرف حق تشریع و اعلام گردد.

4-بشر،خواهان قانونی است که به حقوق بیچارگان سایه اندازد و منافع آنان را

ص:360

حفظ نماید؛کسانی که زندگی آنان از هر حیث تأمین است و هوسی جز نوشیدن بادۀ ناب آسایش از زندگی ندارند و رقمی جز اندوخته های مادّی خود نمی دانند، هیچ گاه نخواهند توانست قانونی در مرز منافع افراد درمانده و بیچاره و طبقات پایین و زجر کشیدگان وضع کنند؛وضع قانون فرع بر تعقّل است و آن هایی که قادر نیستند وضع دیگران را درک کنند،چگونه برای آنان قانون سالم و حافظ حقوق بیاورند؛ این نحو قانون،فقط در قدرت خداست و خداوند از باب قاعدۀ لطف،انبیا را مبعوث به رسالت و به آنان دستور داده قوانینی که به نفع تمام مردم جامعه است، به نام دین ابلاغ کنند.

5-قانون اجتماعی به عکس تصوّر برخی،باید قابل انطباق در هر جامعه و در هر زمان و مکان باشد؛اصول آن پایدار و فروع آن به اعتبار عناوین ثانویه برای مکلّفین قابل انعطاف باشد و این هدف را قوانین خلق السّاعه که تعداد آن ها برابری با تعداد نجوم دارند و اغلب سرسام آور و گیج کننده اند،نمی توانند تضمین کنند.

این فقط قانون دین است که واجد شرایط متین و محکمی است.

6-دنیا ملک خدا و جهان و جهانیان پدیدۀ قدرت و ارادۀ او هستند،او عالم سرّ و خفیّات است،او می داند که برای پدیده و آفریدۀ خود چه قانونی لازم است که جواب گوی نیازمندی های مخلوقات او باشد،فقط خدا که جهان را آفریده، می داند چه قانونی مورد احتیاج انسان و به مصلحت دنیا و آخرت اوست،چنین قانونی را قانون دین می گویند که تنها به وسیلۀ انبیا و امامان ابلاغ می شود.

7-اجرای قوانین اجتماعی نباید واجد هزینه های کمرشکن باشد و مخارج زیادی بخواهد و مورد مصرف بیت المال نباید فقط قوّۀ مجریه و منحصراً نگهداری زمامداران باشد؛بیت المال باید به سود جامعه صرف امور خیر گردد و ضامن اجرای قانون باید خود قانون و عقیده به آن باشد و چنین قان